پیشگفتار کتاب توهم بی خدایی

به تازگی و برای نخستین بار در تاریخ، «مناظره‌ای جدّی» بین بی خدایی و ایمان آغاز شده است... چرا می‌گویم برای نخستین بار؟ بسیار ساده است، چون من بر این باورم که تمام بحث‌ها و گفت‌وگوهایی که از گذشته تا کنون جریان داشته را نمیتوان مناظره‌های حقیقی و ردیه‌های واقعی بر خداناباوری علمی به شمار آورد؛ چرا که در یک طرف این مناظره ها مدعیان ادیان با نگرش محدود و درک خاص از متون دینی و در سوی دیگر آن خدا ناباورانی هستند که بر دین ارائه‌ شده توسط فقها و نه خودِ دین ردیه ارائه می‌دهند.... هرچند این سخن من به مذاق عده‌ای خوش نیاید! کدام یک از ما این پرسش‌های بنیادین را هرچند فقط برای مدتی کوتاه در طول زندگیش مطرح نکرده است و به دنبال پاسخی نگشته که بتواند جست‌ و جوی همیشگی بشر از کشف علت‌ ها و ریشه‌های پدیده‌ها را اشباع کند؟ خواه این پرسش‌ها مربوط به زندگی بر روی این زمین باشد مثل «چرا ما به وجود آمده‌ایم؟»، «آیا زندگی هدفمند و معنی‌دار است؟»، «انسان کیست؟»، و «تمدن ما از کجا آمده است؟» یا مربوط به کل جهان هستی باشد، مثل «چگونه می‌توانیم جهانی را که در آن زندگی می‌کنیم، درک کنیم و بشناسیم؟»، یا «آیا جهان به خالق نیاز دارد؟» پاسخ‌های احتمالی، بسیار و متنوع است؛ ولی به نظر می‌رسد همه‌ی این پاسخ‌ها سرانجام به انتخاب یکی از این دو می‌رسد: خدا یا علم؟ .... ایمان به خدا یا ایمان به علم؟ ... آیا ما مجبوریم همان گونه که امروزه به نظر می‌رسد بین ایمان به خدا یا ایمان به علم یکی را برگزینیم؟ در حقیقت، امروز می‌بینیم که بی خدایی  به دلایلی منطقی از پیروزی علمی خود بر بزرگان دین شادمان و سرخوش است. مدعیان نمایندگی ادیان، بر آن دسته از موضوعات علمی که آنها را مخالف دین تشخیص می‌دهند، ردیه می‌نویسند؛ بدون اینکه نه از متون دینی درک درستی داشته باشند و نه از نظریات علمی. من شخصاً از مطالعه‌ی پاسخ‌های بزرگان دین یا مشاهده‌ی جلسات و برنامه‌های تلویزیونی آنها، دریافته‌ام که ایشان در موارد بسیار زیادی، موضوع را کاملاً اشتباه، ناقص و تحریف شده برداشت می‌کنند. سپس بر اساس همین بینش نادرست، با جملاتی ساده و بی‌مایه و بعضاً با ملغمه‌های رایجی که آکنده از مغالطه و تحریک احساسات است، شروع به پاسخ‌گویی می‌کنند. آیا کسی هست که این جمله‌ را نشنیده باشد: «نظریه‌ی تکامل مدعی است انسان از نسل میمون است»! موضوعی که کاملاً اشتباه است. یا «تکامل می‌خواهد ما را مجاب کند که هر چه می‌بینیم از روی تصادف است»! این جملات نادرستند ولی متأسفانه برای خود، طرفدارانی دارند! این عبارات از سوی مردان دینی یا پیروان آنها بیان می‌شود، که دلیل آن نیز یا ناآگاهی است و یا غرض‌ورزی؛ که البته نتیجه یکسان است. اخیراً برخی بزرگان دین در برابر دلایل قوی نظریات علمی، سر تسلیم فرود آورده و معترف شده‌اند که نظریات علمی صحیح است و در عین حال، با دین تعارضی ندارند! ولی .... چگونه با دین تعارضی ندارند؟! تئوری‌های علمی که امروزه مد نظر ملحدان است، طرح‌ها و رساله‌های منسجمی است که تصویری دیگر از پیدایش هستی و تکامل آن و نیز پیدایش حیات بر روی زمین و تکامل آن را بدون نیاز به فرضیه‌ی «وجود خدا» ترسیم می‌کنند. این تصویر همچنین دربرگیرنده‌ی داستان پیدایش و تکامل دین است و آن را یک دست‌آورد بشری تلقی می‌کند. بنابراین آفرینش، داستانی است علمی که به نظر آنها به وجود خدایی آگاه و هدف‌داری که آن را نوشته باشد، نیازی ندارد. آیا یک عالِم خردمند می‌تواند قصه‌ی امروزین علم را به طور کامل و صددرصد، با ایمان به خدا یک جا گرد آورد، بدون اینکه راه حلی برای رفع تناقضات میان این دو ارائه نماید؟ ما با دو تفسیر متفاوت روبه‌رو هستیم که به نظر می‌رسد با هم در تعارض هستند. این صحنه ما را به یاد نظریات پنج‌گانه‌ی ریسمان‌ها می‌اندازد که برای ترکیب نمودن نظریه‌ی کوانتوم و نظریه‌ی نسبیت عام مطرح شده است؛ این دو ظاهراً با هم متعارض می‌باشند. بنابراین نظریه‌ی همه‌چیز یا نظریه‌ی M[1] آمد تا بگوید که همه‌ی اینها روایت‌های مختلفی از یک واقعیت می‌باشند. کتاب «توهم بی‌خدایی» این تناقضات را برطرف می‌سازد و هر بخش را در مکان خود جای می‌دهد تا «همه چیز» در یک تصویر هماهنگ و منجسم به زیبایی جلوه‌گر شود! احمد الحسن به خوبی می‌داند چگونه توجه و علاقه‌ی خواننده‌ی غیرمتخصص را برانگیزاند و چگونه آموزه‌های علمی را به او برساند. وی در عین حال به خوبی وارد است که چگونه دانشمند متخصص را در نقاطی که توقف در آنها شایسته است، به درنگ وادارد!! مأموریتی که به انجام رسانیدنش بسی دشوار است... این کتاب با یک اسلوب علمی دقیق و بی‌نظیر، مهم‌ترین تئوری‌هایی را که از نظر تجربی، ریاضی و نظری ثابت شده است، به بحث می‌گذارد و به علوم مختلفی همچون زیست‌شناسی تکاملی، مهندسی ژنتیک، پزشکی، انسان‌شناسی، زمین‌شناسی تاریخی، تاریخ باستان، باستان‌شناسی، فیزیک نظری، کیهان‌شناسی، فلسفه و غیره نیز می‌پردازد. باید اشاره کنم که این کتاب در واقع حاوی یک مناظره‌ی علمی و سطح بالا با پروفسور ریچارد داوکینز یکی از بزرگ‌ترین دانشمندان زیست‌شناسی تکاملی در عصر حاضر‌ و همچنین با پروفسور استیون هاوکینگ ‌یکی از برجسته‌ترین دانشمندان فیزیک نظری، ریاضیات کاربردی، متخصص در حوزه‌ی کیهان‌شناسی و صاحب نظریه‌ی ثابت‌شده‌ی پرتوزایی سیاه‌چاله‌ها می‌باشد. این کتاب همچنین مناظره‌ای علمی با کاوشگران تمدن‌های باستانی است؛ کسانی که به روش پروفسور ساموئل کرِیمِر به بازخوانی تاریخ انسان باستان روی آورده‌اند. خلاصه‌ی نتیجه‌ی تحقیقات این کاوشگران چنین است: دین یک دست‌آورد انسانی است که هزاران سال پیش پدیدار گشته، با سومری‌ها و اکدی‌ها تکامل یافته و در ادامه با گذر از یهودیان و مسیحیان به مسلمانان رسیده است. اغراق نخواهد بود اگر بگویم: این کتاب با شیوه‌ای شگفت‌آور و صریح و به گونه‌ای اعجاب‌برانگیز، شما را به سفری اکتشافی می‌برد که از «انسان» آغاز می‌شود و به «انسان» باز می‌گردد، و بین پیچیده‌ترین مسائل علمی مربوط به منشأ حیات و نژاد انسان و ماهیت هستی از یکسو، و وجود خدایی هدفگذار، حکیم و قانو‎نگذار از سویی دیگر رابطه برقرار می‌نماید، به گونه‌ای که شما را دست کم به طور موقت مجاب می‌کند که هیچ چیزی مهم‌تر از شناخت این خدا وجود ندارد. سفری در شش فصل که از صفحه‌ی نخستین تا آخرین صفحه، توجه و علاقه‌ی شما را به خود جلب می‌کند و احمد الحسن در آن ثابت می‌کند که علم در مقام تعارض با وجود خدا قرار نمی‌گیرد! همان طور که پیشتر گفته شد و اشاره نمودم، بسیار پیش آمده که بزرگان دین، بدون درک و اندیشه، اقدام به رد کردن تئوری‌های علمی نموده‌اند. نویسنده با حُسن انتخاب خود، فصل اول کتاب را به بیان این نقش مهمِ گذشته و حال بزرگان دین با گرایش‌های مختلف اعم از یهودی، مسیحی، مسلمان سنی و یا شیعه آغاز می‌کند... در این فصل شما با نمونه‌های روشنی از برخی پاسخ‌های نمایندگان ادیان و اندیشمندان به ویژه در خصوص نظریه‌ی تکامل روبه‌رو خواهید شد. البته مؤلف فقط به بیان نمونه‌ها بسنده نکرده بلکه آنها را مورد تجزیه و تحلیل قرار داده و همانند یک دانشمند متخصص به آنها پاسخ گفته و بی‌مایگی علمی و میزان ساده لوحانه بودن آنها را که خود مایه‌ی تأسف و شرمساری است برملا ساخته است. سپس نویسنده محال و ناممکن بودن رویکرد امروزی برخی از آنها که به دنبال یک تایید هم‌زمان تکامل با ایمان به خدا، بی هیچ قید و شرطی، بدون رفع تناقضات بین این دو هستند را روشن می‌نماید. مؤلف حتی برای لحظه‌ای نه انصاف خواننده‌ی کتاب و نه انصاف فقهای دینی را از نظر دور نمی‌کند؛ کسانی که موضع‌گیری‌های‌شان را در فصل اول به بوته‌ی نقد کشیده است؛ خواننده خواه از کسانی باشد که معتقدند نظریه‌ی تکامل نادرست است و یا این نظریه صرفاً یک «فرضیه» یا تئوری ثابت نشده‌ای است که همچنان امید دارد «چه بسا به همین زودی‌ها» چیزی یافت شود که آن را نقض و باطل نماید، تا علمای دینی منکرِ تکامل بر حریفان غالب شوند، و خواه اندیشمندی دینی باشد با موضع‌گیریِ همانند یکی از مواردی که در فصل اول به بوته‌ی نقد کشانیده شده است. احمد الحسن در فصل دوم نظریه‌ی پیدایش و ارتقا را تفسیر می‌کند و دلایل آن را بیان می‌کند، آن هم به شیوه‌ای که - ‌به نظر من - می‌توان آنها را به خوبی در تدریس و عامه فهم کردن علوم مرتبط با تکامل به کار گرفت؛ علومی مانند: کالبد‌شناسی تطبیقی، سنگواره‌شناسی، تکامل در زنجیره‌ی جانداران فعلی، قانون عام تکامل کیهان، تحلیل‌رفتگی و حذف اعضای بدن، اکوسیستم‌های جدا افتاده و وجود سیستم‌های مختلف حیات در این اکوسیستم‌ها، وجود ویژگی‌های غیرعادی در برخی جانداران، اهلی و رام کردن و پرورش حیوانات، دلایل ژنتیکی از قبیل همجوشی کروموزوم شماره‌ی دو انسان و مشترک بودن انسان و دیگر سرتیره‌ها در ویروس‌های پسگرد. وی در این فصل به مهم‌ترین اشکالاتی که درباره‌ی نظریه‌ی تکامل مطرح است، پاسخ داده، و وارد مبحث ظریف تئوری‌های منشأ حیات بر روی زمین می‌شود؛ و اینکه هیچ نظریه‌ی علمی که بتواند این موضوع را به شیوه‌ای قابل قبول و با استناد به شواهد و مدارک علمی تفسیر کند، وجود ندارد؛ که این در واقع شکافی در تصورِ خداناباوری کاملِ مورد ادعا، می‌باشد. در پایان این فصل و شاید هم پیش از آن، اندیشه‌ای جدید برای شما شکل می‌گیرد که از یکسو موضع‌گیری پایانی شما در خصوص نظریه‌ی تکامل، و از سوی دیگر واکنش شما به ردیه‌هایی که توسط مدعیان نمایندگی ادیان مطرح شده است، را مشخص می‌سازد. متن دینی اثبات‌شده تعارضی با نظریه‌ی تکامل ندارد و نویسنده، این موضوع را در فصل سوم شرح داده است. وی مهم‌ترین متون دینی را که به گمان برخی متدینین در تضاد با نظریه‌ی تکامل است، حلاجی کرده و نادرستی برخی از آنها را تبیین نموده است. سپس - برای نخستین بار - جایگاه آدم از منظر دین در داستان علمی تکامل حیات و رابطه‌ی او با دیگر نژادهای پیشین بشر را مطرح کرده و چگونگی تکامل جسمی را که روح انسانی با آن ارتباط برقرار خواهد کرد، با شیوه‌ای منحصر به فرد که کسی پیش از او ارائه نکرده، به همراه شواهد تاریخی و ادله‌ی علمی بیان داشته است. نویسنده در همان فصل به سراغ داستان آفرینش جسم حوّاh از جسم آدمg آن طور که برخی گمان کرده‌اند، می‌رود و داستان زنا با محارم بین فرزندان آدم را پاسخ می‌گوید. وی در همین فصل به یکی از دشوارترین و پیچیده‌ترین مسائل دینی که هم مورد اعتقاد مسیحیان است و هم مسلمانان، و در عین حال کسی تا کنون به آن پاسخ شایسته‌ای نداده، پاسخ می‌گوید؛ یعنی ارائه‌ی یک تفسیر علمی قابل قبول از ماجرای ولادت عیسیg بدون داشتن پدر. از آنجا که از نگاه خدا ناباوران، نظریه‌ی تکامل یک نظریه‌ی یک‌پارچه، کامل و تفسیرکننده‌ی منشأ حیات و ارتقای آن است و در این فرآیند به وجود خدا نیاز نیست، پس جایگاه خدا در این نظریه برای دین‌دارانی که آن را می‌پذیرند، کجا است؟ فصل چهارم با استفاده از خود نظریه‌ی تکامل، ما را به اثبات وجود خدا سوق می‌دهد و برای این کار به سراغ نقشه‌ی ژنتیکی و قانونمندی تکامل یا ارتقا به وسیله‌ی انتخاب طبیعی و هدفمندی آن رفته و در ادامه شما را مجاب می‌کند که دست کم دلیلی قطعی بر عدم وجود خدا در دست نیست! از سوی دیگر موضوع «رویکرد طراحی هوشمند» را در این فصل مطرح می‌کند که هواداران آن می‌کوشند با اثبات طراحی هوشمند در مجموعه‌ی جانداران و اندام آنها، وجود خدا را اثبات کنند؛ ولی نکته اینجا است که طراحی هوشمند دارای اشکالات متعدد و بزرگی است: اگر طراح همان «الله» است، وی از علم و قدرت مطلق برخوردار است و کسی که چنین باشد، لاجَرَم طراحیش باید کامل و عاری از نقص و تعارض باشد. این در حالی است که به عنوان مثال کشیدگی عصب حنجره، به نظر می‌رسد ناقض این علم و قدرت مطلق می‌باشد؛ خطاهایی از این دست در این طراحی را چگونه می‌توان تفسیر نمود؟ شما را به حال خود وامی‌گذارم تا پاسخ احمد الحسن را خود کشف کنید. در ادامه‌ی این سفرِ معرفتی، نگارنده ما را به فصل پنجم و به نوع دیگری از تکامل به نام «تکامل فرهنگی» می‌رساند. واقعیت آن است که جهش فرهنگی و توانایی نوع بشر در رویارویی با جریان گسترده‌ی خودخواهی ژن‌ها - که یگانه هدف آنها بقا است - آن هم با استفاده از اخلاق و ایثارگری راستین، مقوله‌ای است که حتی نظریه‌ی M نیز از شرح و تفسیر شکل‌گیری و استمرار بقایش درمانده است. دلیل بروز این جهش فرهنگی، آن هم فقط در چند هزار سال اخیر چه بوده است؟ برای پاسخ‌گویی به این دست پرسش‌ها، احمد الحسن از طریق حماسه‌ها و داستان‌های سومری، ما را به سراغ اولین تمدن و فرهنگی که بر روی کره‌ی زمین ظاهر شده است می‌برد؛ جهش فرهنگی بزرگی که به طور ناگهانی در سرزمین بین‌النهرین رخ عیان نموده است. در این فرآیند شگفت‌انگیز، ما از الواح و شخصیت‌ها می‌پرسیم؛ از گیلگمش و دُموزی سؤال می‌کنیم...!! و حماسه‌های آنها را با قرائتی نوین و منحصر به فرد بازخوانی می‌کنیم که زاویه‌ی دیدمان نسبت به این متون را 180 درجه تغییر می‌دهد؛ تا به گونه‌ای اعجاب آور با روایت دین والای الهی - از آن دوران - با تمام جزئیات و عناصرش آشنا شویم. وی سپس ما را با خود به سوی نوح و ماجرای طوفان سهمگینی که کتاب‌های آسمانی آن را روایت و تفسیر می‌کنند می‌برد و آنجا نیز - برای نخستین بار - کیفیت وقوع طوفان و زمان و مکان آن را بیان می‌دارد و به این سؤالات پاسخ می‌دهد که آیا طوفان نوح ـ‌ آن گونه که برخی فقهای دینی اعتقاد دارند و در عین حال نمی‌توانند ساده‌ترین اشکالات مانند وجود انحصاری حیوانات در برخی جزایر جدا افتاده را حلاجی کنند ‌ـ تمام زمین را دربرگرفت و تمام جانداران را هلاک کرد؟ اشکال بزرگی که در اینجا رخ می‌نماید آن است که چگونه نوح توانست هزاران حیوان مختلف را که از لحاظ اندازه، نوع، محیط زندگی و خورد و خوراک بسیار با هم متفاوت بودند، به غیر از میلیون‌ها نوع حشره‌ای که آن زمان موجود بوده، گرد هم آورد. همچنین منبع و فرجام این آب‌ها که تمام کره‌ی زمین را پوشاند، از کجا بوده و به کجا رفته است؟ ... تفسیر همه‌ی این مواردی که درکشان دشوار است به صورتی موشکافانه از نظر علمی و متون دینی بطور همزمان اثبات‌ شده،که آن را در فصل پنجم خواهید یافت. پس از بحث و بررسی درباره‌ی نظریه‌ی پیدایش و تکامل حیات بر روی زمین و رابطه‌ی آن با ایمان به خدا، و نیز تفسیر جهش فرهنگی در تاریخ بشر، نویسنده در فصل ششم نظریه‌ی منشأ و تکامل هستی به خودی خود از «هیچ» را مورد بررسی قرار می‌دهد. این مبحث، نه تنها به نگرشی جدید در خصوص واقعیت‌ها و اشیاء نیاز دارد، بلکه به تئوری‌های علمی که بتواند با سطوح دیگری از حجم‌ها، فاصله‌ها، زمان، درجه‌ی حرارت و انرژی و مانند آن تعامل داشته باشد نیز نیازمند می‌باشد. جهان هستی که ما اکنون در آن زندگی می‌کنیم یا آن بخشی از آن را که می‌بینیم بسیار بزرگ‌تر از زمین و کهکشان ما یعنی کهکشان راه شیری است و در برگیرنده‌ی تعداد بسیار زیادی از این کهکشان‌ها می‌باشد. در ابتدا، کائنات در نهایتِ کوچکی و خُردتر از کوچک‌ترین اتم در سلول ما و حتی بسیار کوچک‌تر از آن بوده است: یک نقطه‌ی مجرد . پیدایش کائنات با رویدادهای عجیب و تکان‌دهنده‌ای از انرژی و چگالی همراه بوده است و در برخی مراحل اولیه با سرعتی بسیار بیشتر از سرعتی که نور می‌تواند حرکت کند، گسترش و انبساط یافته است (مرحله‌ی تورم کیهانی). سفر اکتشافی از منشأ هستی در فصل ششم به ژرف‌نگری در هر چیزی که اطراف ما است اعم از مکان، زمان، انرژی، ماده، جرم، ذره و پادذره، سیارات و ستارگان، کهکشان‌ها، سیاه‌چاله‌ها، سپس پرتو و ماده‌ی تاریک، انرژی جاذبه و انرژی تاریک شگفت‌انگیز می‌رسد. احمد الحسن در این فصل ما را با جدیدترین اکتشافات علمی و تفسیرهای نظری، آشنا ساخته و ما را به گذشته‌ی بسیار دور آفرینش می‌برد؛ یعنی به بیش از 13 میلیارد سال پیش. وی با پرداختن به نسبیت خاص و عام، فیزیک کوانتوم و فرضیه‌ی چندجهانی، منشأ هستی و نظریه‌ی انفجار بزرگ را برای دستیابی به آنچه نظریه‌ی همه چیز (نظریه‌ی M) نامیده می‌شود، به بحث می‌گذارد. جهش بلندی که فیزیک در اوایل قرن گذشته برداشته ـ ‌به ویژه پس از مطرح شدن نظریه‌ی نسبیت و مکانیک کوانتوم‌ ـ درک بسیار ساده و محدود ما از گیتی که خود مبتنی بر تجارب روزانه‌ی ما می‌باشد را به رخمان کشیده است. در فیزیک نوین امور شگفت متعددی وجود دارد که با نگرش ما نسبت به واقعیت‌ها و اشیاء - که فهمیدن و حتی تخیّل آنها نیز دشوار است - سر تضاد و ناسازگاری دارد. چگونه می‌توان درک کرد که یک ذره (مثلاً ذره‌ای از نور یا ماده) فاقد مکان مشخصی باشد؟ و به صورت مجموعه‌ای از ذرات شبح‌گونه یا امواج احتمالاتی از موجودات شبح‌گونه می‌باشد؟ و اینکه وقتی ناظر به یکی از آنها توجه کند یا آن را مورد مشاهده قرار دهد، به آن واقعیت می‌بخشد، و وقتی معادله‌ی موج فرو می‌ریزد و ذره مانند یک جسم حقیقی رفتار می‌کند، سایر موجودات شبح‌گونه به کجا می‌روند تا در نهایت فقط یکی از آنها باقی بماند؟ با عِلم به اینکه جهان سرشار از ذرات است، چگونه می‌توان تصوّر نمود که بیننده یا رصدکننده، خود در شیوه‌ی عملکرد ذرات تأثیرگذار می‌باشد؟! چگونه فهم و تفسیر انتقال داده‌ها با سرعتی بالاتر از سرعت نور امکان‌پذیر است و حال آنکه طبق نظریه‌ی نسبیت چنین چیزی غیرممکن می‌باشد؟! شگفت‌انگیزتر از اینها، فرضیه‌ی جهان‌های موازی است که طبق آن در هر بازه‌ی زمانی پلانک جهان به تعداد زیادی از این جهان‌های موازی تقسیم می‌شود و این بیننده است که یکی از آنها را برمی‌گزیند! این بیننده کیست؟ محدودیت‌های او کدام است؟ آیا وجود وی، شرط اولیه در معادله‌ی این هستی ما است، یا شرط نهایی پیدایش آن؟ نظریه‌ی پوسته‌ها یا نظریه‌ی M چه معنایی دارد؟ وجود بیش از چهار بعد در گیتی - و یازده بعد تا کنون - به چه معنا است؟ چه پاسخی برای اظهارات اخیر پروفسور استیون هاوکینگ در خصوص منشأ هستی و پیدایش آن وجود دارد؟ آنجا که می‌گوید نظریه‌ی M و نظریه‌ی کوانتوم برای تفسیر پیدایش هستی از عدم کافی هستند و قانون جاذبه به تنهایی برای این پیدایش کافی است (زیرا طبق نظریه‌ی همه چیز یا نظریه‌ی M جاذبه از همان ابتدا وجود داشته است) و اینکه هستی می‌تواند بدون نیاز به خدا پدیدار شده باشد. این سخن فیزیکدان‌ها که می‌گویند مجموع انرژی مثبت و انرژی منفی در جهان مادی برابر با صفر است، یعنی چه؟ آیا این پاسخ کافی است که دلیل پیدایش هستی یک قانون ناشناخته و فضایی بنیادین است که آن هم منشأ نامعلومی دارد و هستی - بلکه هستی‌ها - به خودی خود، خویشتن را ساخته و اکنون نیز می‌سازند؟ آیا ما به عنوان انسان‌های عاقل و اندیشمند، هرگاه از درک جامع آنچه نظریاتمان پیش روی ما قرار می‌دهد عاجز شویم، می‌توانیم صورت مسأله را پاک کنیم و یا سؤالی بدیهی و معقول را در مورد سببی که قبلاً وجود داشته و همچنان انگیزه و موتور محرکه‌ی پژوهش‌های علمی در طول هزاران سال است یعنی «چرا؟» را حذف کنیم؟ آیا با تکیه بر سخنان دانشمندی که جایزه‌ی نوبل را به دست آورده، یا نامزد دریافت آن بوده است و او «پرسش از علت» را سؤالی «نابخردانه» یا «غیرضروری» می‌خواند، ما نیز آن را بیهوده بخوانیم؟! احمد الحسن در کتاب ارزشمند «توهم بی‌خدایی» با نگاهی منصفانه به متون دینی، این مسائل مهم و دشوار را پاسخ می‌دهد، آن هم به شیوه‌ای که گمان می‌کنم تا امروز کسی معنا و مفهوم آن را درک نکرده باشد... بین تفریط و افراط: «تیغ اوکام[2]» و «تیغ لیشتنبرگ[3]». در محافل علمی و فلسفی، در رویارویی با تئوری‌ها و طرح‌ها، یک سری اصول و چهارچوب‌های از پیش تعریف‌شده وجود دارد. من نمی‌خواهم در این مبحث عمیق شوم ولی به اختصار چند نمونه را که به آنها نیاز دارم بیان می‌نمایم. مثال: اگر ما نظریه‌ای داشته باشیم که به طور آزمایشی و نظری ثابت شده باشد و بتواند همه‌ی مواردی را که برای آن وضع شده، به خوبی تفسیر کند، ما آن را یک نظریه‌ی خوب به شمار می‌آوریم و لذا نیازی برای گشتن به دنبال نظریه‌ای دیگر نمی‌یابیم. اما اکنون نظریه‌ای را در نظر می‌گیریم که در بعضی زمینه‌ها شکست خورده و در برخی زمینه‌ها موفق بوده است. اگر راهی برای اصلاح این نظریه یا ضمیمه کردن بر آن یافت شود، از این راه می‌رویم وگرنه باید تا حد ممکن به دنبال نظریه‌ی دیگری گشت. گاهی اوقات کار دشوار می‌شود و در این هنگام نظریه‌ی دومی برای رفع و رجوع نواقص نظریه اول ارائه می‌گردد؛ البته ممکن است بعضاً این دو نظریه با یکدیگر قابل ادغام نباشند؛ مانند تئوری نسبیت و مکانیک کوانتوم. گاهی اوقات ما با دو نظریه روبه‌رو هستیم، که هر دو به گونه‌ای درست از واقعیت‌ها و تجربه‌ها دم می‌زنند و نمی‌توان یکی را بر دیگری ترجیح داد. در اینجا آن نظریه که ساده‌تر و گیراتر است انتخاب می‌شود. یکی از مهم‌ترین اجزای این سادگی و گیرایی، بسنده کردن بر مفروضات ضروری است. یعنی آن نظریه‌ای که کم‌ترین پیش‌فرض‌ها را دارد، ساده‌ترین است و مجهول جدیدی ایجاد نمی‌کند، مورد برتری محسوب می‌گردد. به عنوان مثال اگر فرض بگیریم که مدل اِتِر و مدل نسبیت از تمام جهات با یکدیگر مطابقت داشته باشند (که البته این گونه نیست) قطعاً دانشمندان مدل نسبیت را برمی‌گزینند؛ چرا که در این صورت نیازی به فرض اتر وجود نخواهد بود. چه بسا نظریه‌‌ی اتر در آینده بازگشتی داشته باشد و یا شاید هم در حال حاضر به شکل دیگری بازگشته باشد: عدم کوانتومی! یک مثال دیگر، ثابت کیهانی اینشتین است که زمانی به حال خود رها شده بود و اینک به اقتضای ضرورت، دوباره به آن رجوع می‌شود؛ و مثال‌های دیگری که در نهایت به حذف منجر شده‌اند. این شیوه را که یک اصل نظام‌مند در مباحث فلسفی و علمی به شمار می‌رود و البته دست کم به طور کامل اثبات نشده است، به نام «تیغ اوکام» می‌شناسند؛ تیغی که همه‌ی زوائد را می‌تراشد و حذف می‌کند. در گفت‌وگوی مشهوری که به لاپلاس و ناپلئون نسبت می‌دهند، به این موضوع اشاره شده است: ناپلئون: جناب لاپلاس، در نظام مورد نظر شما اثری از خدا نمی‌بینم! لاپلاس: سرورم، من به این فرضیه نیازی ندارم. سایر دانشمندان از اینکه لاپلاس در به کارگیری فرضیه‌ای که بتواند همه چیز را تفسیر کند، خِسّت به خرج داده است، اظهار تأسف نموده‌اند! لاپلاس این بار جواب داد: البته سرورم! این فرضیه‌ای است که همه چیز را توضیح می‌دهد، ولی قادر به پیش‌بینی نیست و من به عنوان یک دانشمند باید کارهایی را به شما پیشنهاد کنم که اجازه‌ی پیش‌بینی به شما بدهد. شاید این اصل به صورت‌های متعددی مطرح شده و اسامی مختلفی نیز به آن داده شده باشد. من هم به خودم اجازه می‌دهم که آن را این گونه ارائه کنم: «باید به دنبال ساده‌ترین راه حل‌ها بود ولی بدون افراط و تفریط». دستورالعمل لاتینی منسوب به ویلیام اوکام (که در قرن سیزدهم و چهاردهم میلادی می‌زیسته) چنین است: Numquam ponenda est pluralitas sine necessitate که تقریباً معنای آن چنین می‌شود: «فرضیات بیش از مورد نیاز را در نظر نگیر». ولی تیغ اوکام، تیغی دو لبه است و استفاده‌ی نادرست از آن، نتیجه‌ای کاملاً معکوس به دنبال دارد. یکی از کاربردهای غلط این تیغ، افراط در امتناع از تکمیل کردن نظریه و کامل پنداشتن آن است، که با بدیهی دانستن فرضیات صورت می‌گیرد. کتاب «توهم بی‌خدایی» - بر اساس چهارچوبی که نویسنده طرح‌ریزی کرده - نمونه‌های مختلفی از این استفاده‌ی نابه‌جا را ارائه می‌نماید؛ مانند تفسیر ارتودوکس از مکانیک کوانتوم در مقایسه با تفسیر علّی که وجود کائناتی دیگر برای آن را ضروری فرض می‌گیرد. ... نویسنده روشن می‌کند که چنین تفسیری ضروری است و تفسیر چندجهانی، نه تنها فرضیه‌ای زائد به شمار نمی‌رود، بلکه به گونه‌ای دیگر و در بخش دیگری از نظریه‌ی پیدایش هستی (نظریه‌ی M) فرض گرفته شده است. به این ترتیب در ادامه به جایی می‌رسیم که تئوری به پرسش «چرا» این گونه پاسخ می‌دهد: «به خودی خود و بدون علت»؛ یعنی استفاده‌ی نادرست از تیغ اوکام، آن را به تیغ بدون دسته‌ای تبدیل می‌کند که تبدیل می‌شود به تیغ لیشتنبرگ. کتاب «توهم بی‌خدایی» برای رفع تعارضات موجود بین این نظریه‌ها، راه‌حل‌هایی چند ارائه می‌نماید. سپس به سراغ مهم‌ترین مواردی می‌رود که شاید در آنها تیغ اوکام به گونه‌ای غلط برای تشریح تئوری‌های پیدایش و تکامل حیات، تکامل هستی و تکامل فرهنگ انسانی به کار رفته باشد! با خواندن این مطالب به خوبی درمی‌یابیم که ما با مردی روبه‌رو هستیم که در خصوص حیات و شیوه‌های تکامل آن دارای دانشی ژرف می‌باشد. وی گاهی در علم زیست‌شناسی خبرگی نشان می‌دهد، و گاه در علم باستان‌شناسی و تاریخ بشر و گاه در دانش مطالعه و تحلیل الواح باستانی. سپس همه‌ی اینها را فراموش می‌کنیم و در مواردی خودمان را در حالی می‌یابیم که گویی در حال خواندن زیباترین کتاب عامه‌فهم از یک دانشمند کیهان‌شناس هستیم؛ سپس او را یک عالم بی‌نظیر اخلاق می‌یابیم که در همه‌ی سطوح، دانش و بینشی سترگ دارد. بی‌تردید خواننده‌ی عزیز به یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های این کتاب که امانتداری علمی قابل توجهی که در تمام بخش‌های کتاب جاری است، پِی می‌برد؛ چرا که تمام نقل‌قول‌های مؤلف به طور کامل بیان شده و در آن هیچ گزینش، انقطاع و نقصی وجود ندارد. این موضوع بسیار حائز اهمیت است؛ از یکسو باعث می‌شود شما احساس اعتماد و رضایت نمایید و از سوی دیگر نشانه‌ای از پاکی، صداقت و انصاف‌ورزی نویسنده می‌باشد... من خودم کاملاً شیفته‌ی این کتاب شده‌ام... ولی نه فقط به خاطر دلایل پیش‌گفته شده، بلکه همچنین به خاطر اسلوب زیبا و گیرای آن؛ و نیز به دلیل برقرار نمودن ارتباطی سَلیس و شیوا بین موضوعاتی که ظاهراً ربط دادنشان به این سادگی‌ها امکان‌پذیر نمی‌باشد... در ضمن پوشیده نماند که بخش عمده‌ی شیفتگی من، به احترام فوق العاده‌ای که نویسنده‌ی کتاب برای انسان و خِرَد او قائل است، بازمی‌گردد؛ احترامی به تمام معنا و بدون اینکه افراط، بزرگ‌نمایی و یا مغالطه و سفسطه‌گری در آن راه داشته باشد. او را چنین می‌بینی که نسبت به آنچه شایستگی نرمش ندارد، نرمش و مدارا نمی‌کند و آنچه را که شایسته‌ی ستایش باشد، می‌ستاید. این کتاب هر انسان خردمندی را به جست‌وجو و کاوش دعوت می‌کند و برای او چیزی جز دانش و معرفت نمی‌پسندد. من با اینکه باید خود را برای رسیدن به پایان کتاب آماده می‌کردم ولی ناگهان دریافتم که به صفحه‌ی آخر رسیده‌ام و تازه فهمیدم که کتاب به انتهای خود رسیده است. ... هر فصل این کتاب فرصت ادامه‌ی درک بیشتر اموری را که برای نخستین بار مطرح می‌شود، در اختیار من نهاد، اما در آخرین صفحه و با پایان پذیرفتن این سفر - که دوست ‌داشتم تا ابد ادامه می‌یافت - آرزویم نقش بر آب شد...! در مقدمه‌ای که بر کتاب «توهم بی‌خدایی» نوشته‌ام، چه بسا از عبارت «نخستین بار» به کرّات استفاده کرده‌ام، ولی انتظار من این است که - شما ای خواننده‌ی گرامی - پس از اتمام مطالعه‌ی کتاب یا حتی قبل از آن، دلیلی برای این سخن من بیابی. من شک دارم که انسان منصف بتواند در برابر این کتاب جبهه بگیرد، بنابراین تنها گزینه‌ای که دست کم برای او باقی می‌ماند، چیزی نیست جز اعتراف به قوّت مطالب آن و علمی بودن استدلال‌هایش... من نمی‌توانم به طور قطع و یقین از نتیجه‌ای که شما پس از پایان مطالعه‌ی کتاب به دست می‌آورید سخن بگویم و نمی‌دانم آیا شما «خداناباوری و علم» را برمی‌گزینید یا «دین و علم» و یا «خرافات» را و البته این چیزی است که به هر حال برای شما آرزو نمی‌کنم. ... ولی می‌توانم بگویم که: این کتاب بدون هیچ چون و چرایی، شرح ساده و در عین حال دقیقی از غامض‌ترین تئوری‌های نوین و رابطه‌ی آنها با وجود یا عدم وجود خدا را در اختیار شما می‌گذارد. این کتاب فرصتی است برای انگشت گذاشتن بر مهم‌ترین نقاط اختلاف و تعارض بین علم و ایمان به خدا - در جای مناسب خود - و بازشناسی دلایل ملحدان و ارائه‌ی پاسخ‌هایی علمی و دقیق به آنها. به علاوه سایر تألیفات فقهای ادیان که با هدف رسیدن به درک توهم بی‌خدایی و آیات توحیدی نگاشته شده‌اند، در برابر این کتاب بسیار فقیر و کم‌محتوا جلوه می‌نمایند. اما داوری در مورد دلایل، در هر صورت نویسنده‌ی کتاب، احمد الحسن، آن را به شما می‌سپارد. من خطاب به دانشمندان خداناباور می‌گویم: این کتاب برای نخستین بار، باب گفت‌وگو و مناظره بر اساس مبانی علمی را گشوده و تفسیرها و راه‌حل‌های جدیدی مطرح نموده که چاره‌ای جز توجه نشان دادن به آنها و ارزیابی و بحث درباره‌ی آنها وجود ندارد. همچنین این کتاب نقض و اشکالاتی بر بخش‌هایی از تئوری‌های علمی وارد آورده و به دنبال آن، نویسنده این اشکالات را به عرصه‌ی علم و دانش کشانده است. بنابراین نادیده گرفتن یا بی‌توجهی نشان دادن نسبت به موارد مطرح شده در کتاب، یا بی‌پاسخ گذاشتن آنها، به طور منطقی چنین استنباط ساده‌ای را به دنبال خواهد داشت: چیزی بر ردّ آنچه مؤلف نگاشته است وجود ندارد. به طور طبیعی همین ملاحظات و نتیجه‌گیری‌ها، بر فقهای دینی نیز منطبق می‌باشد. من به عنوان یک فرد علمی دانشگاهی ـ‌‌ صرف نظر از نحوه‌ی قضاوت در مورد آنچه در این کتاب مطرح شده است ـ نمی‌توانم شادمانیم را از تألیف و انتشار آن پوشیده بدارم؛ زیرا چالش‌های بزرگ علمی، اصلی‌ترین موتور محرکه‌ی استمرار بحث‌های علمی و فلسفی به شمار می‌رود و بدون آنها، نتیجه‌ای جز رکود و چه بسا چیزی جز قهقرای فکری وجود نخواهد داشت؛ تاریخ خود بهترین شاهد این مدعا است. بنابراین باید بگوییم کتاب «توهم بی‌خدایی» سرآغاز گفت‌وگوی تمدن‌ها است، و من با تمام وجود امیدوارم این گفت‌وگو تکامل پیدا کند و شاخ و برگ یابد؛ آن هم براساس قانون انتخاب علمی که قوی‌ترین دلیل و برترین سند را برمی‌گزیند: «پیدایش و ارتقای گفت‌وگو بین علم و دین». امیدوارم از مطالعه‌ی این کتاب لذت ببرید. دکتر توفیق مسرور[4]     [1]- M Theory [2]- Occam’s Razor [3]- Lichtenberg [4]- دکتر توفیق مسرور، دارنده‌ی مدرک دکتری در رشته‌ی ریاضیات کاربردی از آکادمی ملی پل‌ها و راه‌ها در پاریس، فرانسه، (Ecole Nationale des Ponts et Chaussées ENPC Paris, France)، در سال ۱۹۹۵، با درجه‌ی «امتیاز بسیار معتبر با تبریکات کمیته» تحت نظارت عضو فرانسوی آکادمی، پروفسور پی. جی. سیارلی، و مدرک کارشناسی ارشد مدل‌سازی ریاضی و تحلیل عددی از دانشگاه پیر و ماری کوری پاریس در سال ۱۹۹۲، از سال ۱۹۹۸ به تدریس و تحقیق در آزمایشگاه مدل‌سازی ریاضی و پژوهش محاسباتی برای تجزیه و تحلیل و تصمیم‌گیری (M2APD) در دانشگاه مکناس مراکش و مدرسه‌ی عالی ملی فنی و حرفه‌ای برای مهندسان (ENSAM) مشغول است. وی سابقه‌ی تدریس در دانشگاه رونی دیدرو در پاریس (۱۹۹۵ تا ۱۹۹۷) و دانشگاه فرانسوی کونتی در بیزانسون فرانسه (۲۰۰۱ تا ۲۰۰۳) را دارد. رشته‌ی مورد علاقه‌ی وی برای پژوهش علمی، نظریه‌ی کنترل دقیق و کنترل سیستم‌های توزیع‌شده از طریق تجزیه و تحلیل سراسری و ریزموضعی تکینگی (Global & Microlocal Analysis of Singularities) و تطبیق آن در زمینه‌های متعدد مانند کنترل و تنظیم امواج مکانیکی، الکترومغناطیسی، صوتی و امواج منتقل شده در محیط‌های انعطاف‌پذیر و سطحی (مانند امواج ریلی Rayleigh waves) و خطوط چندگانه به دلیل جفت شدن طولی و عرضی در صفحه‌ها و ستون‌های انعطاف‌پذیر و امواج در معادلة‌ی شرودینگر است.