عناوین
متن کتاب
انتشارات انصار امام مهدی(ع)/ شمارۀ 233
روز حسین(ع)
جلد پنجم
ائمه از فرزندان حسین، کاملکنندگان روزِ موعودِ حسین
(رضا، جواد، هادی و عسکری (ع))
بهقلم
علاء سالم
مترجم
گروه مترجمان انتشارات انصار امام مهدی(ع)
نام کتاب : روز حسین(ع)، جلد پنجم
نام کتاب اصلی : یوم الحسین(ع)، الجزء الخامس
نویسنده : علاء سالم
مترجم : گروه مترجمان انتشارات انصار امام مهدی(ع)
نوبت انتشار : اول
تاریخ انتشار : 1404
تاریخ انتشار کتاب اصلی : 1446ق/ 2025م
کد کتاب : 233
ویرایش ترجمه : اول
جهت کسب اطلاعات بیشتر در خصوص دعوت مبارک سید احمد الحسن(ع) به تارنماهای زیر مراجعه نمایید.
www.almahdyoon.co
www.almahdyoon.com
فهرست
فهرست 7
سرآغاز کلام... 13
(1) امام رضا(ع)، راضیِ کامل حسینی به مراد خدا 19
امامت امام رضا(ع) و برخی از القاب و ویژگیهای ایشان 20
تصریح به امامت ایشان 20
القاب ایشان(ع) 24
گواهی مسلمانان به برخی از ویژگیهای ایشان 25
رنج و محنت امام رضا پس از شهادت پدر بزرگوارش 32
فتنۀ واقفیه 32
امام کاظم(ع) دربارۀ فتنۀ واقفیه هشدار میدهد 33
واقفیه چه کسانی بودند و چرا منحرف شدند؟ 35
رویارویی امام رضا(ع) با واقفیه 38
امام رضا(ع) هدایت و بازسازی امت را از نو آغاز میکند 47
رضای آل محمد و یوسف آل یعقوب؛ هر دو از یک جام تلخ مینوشند 60
سپردن داوری به قافه برای الحاق محمد جواد به ایشان(ع)! 78
نتیجۀ آنچه تقدیم شد 81
رسالت امام رضا(ع) 82
حُزن عمیق امام رضا(ع) برای جدش حسین(ع) 82
ماهیت رسالت امام رضا(ع) 88
امام رضا(ع) از چه زمانی رسالت خود را آغاز کرد؟ 88
بیان دین حق 95
بازسازی ساختار امت مؤمن 107
استدلالها و مناظرات 116
گسترۀ دانشهای امام رضا(ع) 131
امام رضا(ع) و «مصر»؛ سرزمین دوستدار آل محمد 133
امام رضا(ع) و عباسیان و قیامهای علویان 142
امام رضا(ع) و هارون عباسی 142پس از هارون عباسی 147
قیام محمدبن جعفر 149
قیام ابوالسرایا 151
رهبری قیام و وقایع آن 152
علویان شرکتکننده در قیام ابوالسرایا 157
جمعبندی 163
امام رضا(ع) و ولایتعهدی 164
مأمون و تصمیم ولایتعهدی 165
اعتقاد مأمون 165
متونی که تشیّع یا گرایش مأمون را تأیید میکنند 172
امام رضا(ع) بهعنوان ولیعهد 174
دیدگاه رایج و سنتی دربارۀ ولایتعهدی و حوادث پس از آن 174
برداشتی دیگر از مسئلۀ ولایتعهدی 176
۱. یک نکتۀ مهم 176
۲- اصرار فضلبن سهل به مأمون 178
۳- مأمون پیشنهاد واگذاری کامل خلافت را مطرح میکند 181
۴- منطق و متون تاریخی، محبت یا گرایش مأمون به امام رضا را تأیید میکنند 186
۵- چرا امام رضا(ع) مسند خلافت را نپذیرفت و تنها ولایتعهدی را قبول کرد؟ 187
فراخواندن امام رضا به خراسان 200
امام رضا(ع) اعتقاد به جلوهگر شدن به صورت رسول خدا را در رؤیا باطل میداند 205
حدیث «سلسلة الذهب» 207
اقدامات تنصیب و شرایط پذیرش ولایتعهدی 208
مقایسۀ «رضای آل محمد» و «یوسف آل یعقوب»! 222
سند ولایتعهدی و اقدامات مربوط به بیعت 224
گوشهای از سیرۀ امام پس از ولایتعهدی 230
موضع عباسیان و نقشۀ قتل امام رضا(ع) 236
عباسیانِ بغداد مأمون را عزل میکنند 237
خاندان عباسی در بغداد، ابراهیمبن مهدی را بهعنوان خلیفه منصوب میکنند 238
تصمیم مأمون برای سفر به بغداد و مذاکرات پشت پرده! 241دو تلاش برای ترور امام رضا(ع) 249
امام رضا(ع) از سرنوشت خود خبر میدهد 249
نخستین تلاش برای ترور امام 253
تلاش دوم برای قتل امام 256
شهادت امام رضا(ع) 257
آیا مأمون، امام رضا(ع) را به شهادت رساند؟ 257
چه کسی امام رضا(ع) را به شهادت رساند؟ و نقش مأمون چه بود؟ 259
امام رضا، شهید مسموم! 266
بیتالحکمت 268
بیتالحکمت: پیدایش و تحول 269
سرآغاز بهاختصار 269
بیتالحکمت در دورۀ مأمون 270
بیتالحکمت، عصر طلایی و افول شکوه 274
چه کسی پشت این رشد و شکوفایی «بیتالحکمت» بود؟ 276
سؤالهایی منطقی 276
سرآغازهای بیتالحکمت، عباسی نبود 278
وضعیت خزانۀ کتابها پس از مرگ منصور 283
جهشهای غیرمنطقی در مسیر روایت سنتی 284
چرا این تحول دقیقاً در دوران مأمون رخ داد؟ 287
امام رضا(ع) «بیتالحکمت» را با نهضت علمی خود توسعه داد 289
(2) جواد، سخاوتِ حسینی که در دنیای تاریکی درخشید 295
تصریح به امامت جواد(ع) و آنچه دربارۀ ایشان گفته شده است 297
تصریح به امامت ایشان(ع) 297
آنچه دربارۀ امام جواد(ع) گفته شده است 299
امام جواد(ع) و آزمونِ خردسالی 302
تأخیر در ولادت امام جواد(ع) 302
امام جواد(ع) در سایۀ پدرش 304
به عهده گرفتن مسئولیت امامت پس از پدرش 306
امام جواد(ع) تردید برخی شیعیان را برطرف میکند 306ارتداد دو گروه و آزارهای امام توسط واقفیه و زیدیه 312
موضعگیری علیبن جعفر و حسینبن موسیبن جعفر 315
رسالت امام جواد(ع) 317
برخی جلوههای عطای رسالتی امام(ع) 318
بیان دین خدا 318
اصلاح و سازماندهی و هدایت امت مؤمن 320
حکمتها و ارشادات 327
امام جواد(ع) و جد بزرگوارش حسین(ع) 328
امام جواد(ع) و دوران مأمون 329
دعوت مأمون از امام جواد و ازدواج امام با دختر او 330
چرا مأمون امام جواد(ع) را به بغداد فراخواند؟ 331
مأمون دخترش را به ازدواج امام جواد(ع) درمیآورد 334
ترس عباسیان و شکست نقشهشان 336
حقیقت انگیزههای مأمون 344
روایتی نادرست 344
مأمون انگیزههای خود را بهصراحت بیان میکند و امام جواد را گرامی میدارد 345
گفتوگوی مأمون با عمهاش 351
مأمون و عذاب وجدان! 353
حسنبن سهل وزیر مأمون 356
سخن نهایی دربارۀ فراخواندن امام جواد(ع) به بغداد و ازدواج ایشان 360
امام جواد(ع) در باقیمانده دورۀ مأمون 361
ازدواج رسمی 361
ترور مأمون 362
امام جواد(ع) در دورۀ خلافت معتصم عباسی 364
قیام محمدبن قاسم علوی 365
احضار امام جواد(ع) به بغداد و خبردهی از مرگش 366
شهادت امام جواد(ع) 368
(3) امام هادی، علم و قاطعیت و صبر حسینی 371
نص بر امامت هادی(ع) و آنچه دربارۀ ایشان گفته شده است 372نص بر امامت ایشان(ع) 372
گوشهای از فضایل امام هادی(ع) و آنچه دربارهاش گفته شده است 375
برخی از آنچه دربارۀ امام هادی(ع) گفته شده است 375
گوشهای از فضایل امام هادی(ع) 378
رسالت امام هادی(ع) 383
برخی از ابعاد رسالت آن حضرت(ع) 383
بیان دین حق 383
اصلاح و سازماندهی امت مؤمن 392
حکمتها و ارشادات 401
امام هادی(ع) و جدّش حسین(ع) 404
امام هادی(ع) و بنیعباس و قیامهای علویان 407
بنیعباس 407
قیامهای علویان 409
امام هادی(ع) در دوران متوکل عباسی 414
متوکل قبر حسین(ع) را تخریب میکند 416
فراخواندن امام هادی(ع) از مدینه به سامرا 419
امام هادی(ع) در سامرا 424
متوکل به خانۀ امام در سامرا یورش میبرد، دستور میدهد زندانیاش کنند و سعی میکند امام(ع) را به قتل برساند 429
کشتهشدن متوکل و رویدادهای پیش از شهادت امام(ع) 435
شهادت امام هادی(ع) 437
(4) امام عسکری، زمینهسازیِ الهی برای روز غیبت 441
تصریح به امامت ایشان، و زندگانی ایشان در سایۀ پدرش، و آنچه دربارهاش گفته شده است 442
تصریح به امامت 442
معنای «أحدث الله فيك أمراً» (خداوند در تو امری تازه پدید آورد) چیست؟ 445
امام عسکری(ع) در روزگار حیات پدرش 448
برخی گواهیها دربارۀ ایشان(ع) 459
رسالت امام عسکری(ع) 463
دوران امام(ع) و رنجهای آغاز امامتش 463ماهیت رسالت امام عسکری(ع) 468
بیان دین حق 469
ایستادگی در برابر انحرافات و گمراهی 472
اصلاح و سازماندهی امت مؤمن 477
زمینهسازی برای تحقق واقعیت غیبت 483
برخی از حکمتها و توصیههای ایشان(ع) 488
امام عسکری(ع) و جدش حسین(ع) 490
امام عسکری(ع) و خلافت عباسیان 491
حاکمان معاصر امام عسکری(ع) 491
قیامهای علویها و «صاحب زنج» 493
رنج امام عسکری(ع) از عباسیان 494
نظارت و اقامت جبری 494
امام عسکری: زندان، محدودیتها و تهدید به قتل 495
امام عسکری(ع) برای سفر آماده میشود و حجت را اقامه میکند 499
اقامۀ حجت بر شیعیانش 499
امام عسکری(ع) از مرگ خود خبر میدهد و به مادرش وصیت میکند 502
شهادت امام عسکری(ع) 504
امام مهدی(ع) و جدش امام حسین(ع) 507
پایان این قصیده با سرآغازش است 510
منابع 513
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
-سرآغاز کلام...
روز حسین با غروب خورشید دهم محرم سال ۶۱ هجری پایان نیافت، بلکه خداوند سبحان خواست پس از آن نیز ادامه یابد. سید احمد الحسن میفرماید: «روز حسین با زینب دختر علی (صلوات الله علیها) و سپس با امامان از نسل حسین(ع) ادامه یافت؛ یعنی انقلابی نبود که در چند ساعت اتفاق بیفتد و پایان یابد، بلکه انقلابی بود که خواسته شد تا [زمان] قیام قائم از آلمحمد (صلوات الله علیهم) استمرار داشته باشد و باقی بماند؛ به همین دلیل است که ـبهعنوان مثالـ ملاحظه میکنی ائمه بر زنده نگهداشتن روز حسین تأکید بسیار زیادی کردهاند، تا آنجا که نظیری برای آن در دین خدا نمیتوان یافت؛ و شاید مهمترین هدف از این عبادت، گردآوردن مؤمنان و پیوند دادن آنان با یکدیگر و آمادهسازیشان برای روز قائم باشد که در حقیقت ادامهٔ روز حسین (صلوات الله علیه) است. روز حسین محدود و منحصر به دهم محرم سال ۶۱ هجری در کربلا نبوده است و نیست؛ بلکه در طول زمان و مکان با وارثان این روز و قیامکنندگان به آن (صلوات الله علیهم) ادامه دارد، تا آنکه به «قائم» برسد؛ فقط به آنان، نه دیگرانی که به ناحق و بدون هیچ دانشی خودسرانه پیشقدم میشوند.»[1] سخن سید احمد الحسن پاسخی روشن به کسانی است که درصدد بیارزش جلوهدادن یا کوچکشمردن احیای نهضت حسین هستند و آن را صرفاً اعمالی آیینی و تشریفاتی (و شاید از نظر برخی ناپسند) میدانند که هیچ ارتباطی با اهداف اخلاقی دین و غایات متعالی آن ندارد. چه بسیار صداهایی که شبوروز در این خصوص به گوش ما میرسد؛ چه آنانی که صراحتاً از «عاشورا» اسم میبرند و چه آنان که اسمی از آن به میان نمیآورند ولی بیتردید مقصودشان همان است. جلد پنجم از مجموعه کتابهای «روز حسین» به بررسی مسئلۀ تداوم امامت الهی پس از امام حسین (صلوات الله علیه) بهوسیلۀ ائمه از فرزندانش میپردازد؛ به رسالتهای چهار تن از امامان معصوم، بههمراه تبیین برجستهترین وظایف الهیشان که مکلف به انجامشان بودند و تا پایان زندگانی شریفشان به انجام رساندند؛ و این امامان عبارتاند از: امام علیبن موسیالرضا(ع) امام محمدبن علی جواد(ع) امام علیبن محمد هادی(ع) امام حسنبن علی عسکری(ع) بیتردید احاطۀ کامل بر سیره و دستاوردهای هریک از این امامان ـبهخودیِخودـ نیازمند پژوهشی (یا حتی بیش از یک پژوهش) مستقل است؛ اما تا حد امکان تلاش کردیم مختصر بیان کنیم، و به کلیات و آنچه به موضوع ما ارتباط مستقیم دارد بسنده نماییم. آنچه این جلد از «روز حسین» را نیز ـهمچون جلدهای قبلیـ متمایز میگرداند گفتوگوهایی خصوصی و مستقیم با سید احمد الحسن است که در این کتاب آورده شده؛ گفتوگوهایی که صرفاً به پاسخ دادن به پرسشها و نظرات محدود نمانده، بلکه به فراتر از آن، به مشارکت در تنظیم مسیر پژوهش، و گشودن گرههای مبهم دینی و تاریخی در مسیر آن نیز کشیده شده است؛ بهویژه با توجه به اینکه میدانیم نگارش تاریخ تحت تأثیر عوامل بسیاری قرار داشته است؛ ازجمله سیاست حاکمان ستمگر، یا ترس از آنها؛ و نیز به همان دلیل معروف و شناختهشده، یعنی تأثیرپذیری نوشتهها از باورها، گرایشها و اندیشههای شخصیِ نویسنده. بنده به سهم خودم تلاش کردم بخشی از پاسخها و توضیحات سید احمد الحسن را در جریان گفتوگو یادداشت و ثبت کنم، البته با در نظر داشتن این نکته که در بسیاری موارد بهدلیل رعایت اختصار و تکیه بر بیان و استدلال ایشان ـکه همواره روشن و شفاف بوده استـ به پرسشها و اظهارنظرهای خودم اشاره نکردهام. این نکته را به این دلیل عرض میکنم که ممکن است خواننده در حین مطالعه متوجه شود گاهی یک موضوع بیش از یک بار و از زوایای گوناگون مورد بررسی قرار گرفته باشد؛ و علت ـهمانگونه که خاطرنشان کردمـ این بوده که گفتوگوها بهصورت حضوری و مستقیم بوده، نه مکتوب؛ ازاینرو لازم دیدم این نکته را خاطرنشان کنم. از خداوند میخواهم به برکت حسین(ع) بر ما رحم آورد و پیوسته ما را در پیمودن راه او یاری فرماید، تا همواره و تا ابد بر همان مسیر بمانیم، و با نیکی و فضل خود فرجامی نیک برای ما رقم زند؛ و ستایش تنها از آنِ خداوند است. علاء سالم ۲۳/ ۸/ ۲۰۲۵ میلادی نجف اشرف سید احمد الحسن در توصیف رسالت امام رضا (صلوات الله علیه) میفرماید: «قضیۀ امام رضا(ع) نقش مهمی در شناساندن حق به مردم دارد، و در آن جزئیات بسیار زیادی نهفته است؛ برخی از این جزئیات اعتقادی، برخی فقهی، برخی مربوط به معرفی حالات و شرایط اهلبیت (ع) به مردم، و برخی دیگر شامل معرفی وضعیت فقها و احتمال انحراف آنان و در نتیجه لزوم پرهیز از پیروی کورکورانه از آنهاست و... امامان پس از امام رضا(ع) در میان مردم بهعنوان «فرزند رضا» (ابنالرضا) شناخته میشدند، و عنوان «ابنالرضا» در نگاه مردم هممعنا با «فرزند رسول خدا» بهکار میرفت؛ و این نشان از عظمت مقام امام رضا(ع) در نظر مردم، و حتی عباسیان دارد. عباسیان نتوانستند امام رضا(ع) را زندانی یا بازداشت کنند. مأمون از دخالت مستقیم در موضوع قتل آن حضرت خودداری کرد، و تنها امکانی که در اختیار آنان ـیعنی عباسیانـ قرار داد این بود که راه را برای قتل ایشان توسط آنان باز گذاشت، و با وجود اینکه آنها موسیبن جعفر(ع) را زندانی کرده و در زندان به شهادت رسانده بودند، ولی نتوانستند همین کار را با امام رضا(ع) تکرار کنند؛ و حتی پس از ایشان(ع) نیز ـبهسبب جایگاه ویژۀ امام رضا(ع)ـ زندانی کردن یا بازداشت امامان (ع) بهآسانی امکانپذیر نبود.»[2] چقدر زیباست آنچه سید احمد الحسن در وصف رسالت امام رضا (صلوات الله علیه) و عطایا و رویدادهای بزرگی که به آن حضرت(ع) ارتباط دارد بیان فرموده است؛ و هدف ما نیز در طول مسیر پژوهش و بررسی رسالت مبارک آن حضرت(ع) روشنگری از جزئیات آن با وضوح کامل خواهد بود.-(1) امام رضا(ع)، راضیِ کامل حسینی به مراد خدا
مکان: مدینۀ منوره، خراسان سن: ۵۵ سال (از سال ۱۴۸ تا ۲۰۳ هجری قمری) مدت امامت: ۲۰ سال پنجمین امام از فرزندان امام حسین (صلوات خدا بر او) امام علیبن موسی، ملقّب به «رضا» است که مشهورترینِ القابش است. امام علیبن موسیالرضا(ع) در روز ۱۱ ذیقعده سال ۱۴۸ هجری به دنیا آمد؛ یعنی همان سالی که جدّ بزرگوارش امام صادق(ع) به شهادت رسید؛[3] البته گفتههای دیگری نیز در خصوص روز و سال ولادت ایشان وجود دارد.[4] امام کاظم(ع) به مادر بزرگوارش بانو «نجمه»، برای این ولادت تبریک گفت و فرمود: «"کرامت پروردگارت بر تو گوارایت باد ای نجمه." سپس او نوزاد را در پارچهای سفید به امام داد، و امام(ع) در گوش راست او اذان و در گوش چپش اقامه گفت، و آب فرات خواست و کامش را باز کرد. سپس او را به من بازگرداند و فرمود: او را بگیر که او باقیماندۀ خداوند متعال در زمینش است.»[5] کنیۀ ایشان «ابوالحسن» است، و پدرش او را با همین کنیه خواند: از علیبن یقطین، از امام ابوالحسن(ع) نقل شده است، فرمود: از زندان برایم نوشتند: «فلانی پسر من است، آقای فرزندان من است، و کنیهام را به او بخشیدم.»[6] از سلیمانبن حفص مروزی نقل شده است: موسیبن جعفر(ع) فرزندش علی را «رضا» نامید؛ و میفرمود: پسرم رضا را نزد من بخوانید، و به فرزندم رضا گفتم، و فرزندم رضا به من گفت؛ و هرگاه او را خطاب میکرد میفرمود: ای اباالحسن...[7]-امامت امام رضا(ع) و برخی از القاب و ویژگیهای ایشان
-تصریح به امامت ایشان
تصریح به امامت امام علیبن موسیالرضا(ع) را میتوانیم به دو طریق مشاهده کنیم: نص از جانب جدّش، رسول خدا محمد(ص)، و این بهروشنی در وصیت مقدس ایشان در شب وفاتش آمده: «پس هرگاه وفات او (امام کاظم) فرارسید، آن را به فرزندش علی رضا بسپارد.»[8] نص از جانب پدرش امام کاظم(ع)؛ این متون بسیارند، از جمله: «باب اشاره و نص بر ابوالحسن رضا(ع) 1. ... از حسینبن نعیم صَحاف نقل شده است، گفت: من و هشامبن حکم و علیبن یقطین در بغداد بودیم. علیبن یقطین گفت: نزد عبد صالح [امام کاظم] نشسته بودم که فرزندش علی وارد شد. امام به من فرمود: «ای علیبن یقطین، این علی، آقای فرزندان من است؛ بدان من کنیهام را به او بخشیدهام.» هشامبن حکم با کف دستش به پیشانیاش زد و گفت: وای بر تو، چه گفتی؟ علیبن یقطین پاسخ داد: به خدا از خود ایشان همانی را که گفتم شنیدم. هشام گفت: به تو بشارت میدهم این امر پس از او در دست اوست... .» ۲. ... از نعیم قابوسی، از ابوالحسن(ع) نقل شده است، فرمود: «فرزندم علی، بزرگترینِ فرزندان من، نیکوکارترین آنان نزد من، و محبوبترین آنها نزد من است، و او با من در جَفر نگاه میکند، درحالیکه هیچ پیامبر یا وصیِ پیامبری در آن نظر نکرده است.» ۳. ... از داوود رُقّی نقل شده است، گفت: به ابوابراهیم(ع) گفتم: فدایت شوم، سن من بالا رفته، پس دست مرا بگیر و از آتش نجاتم بده. امام به فرزندش ابوالحسن(ع) اشاره کرد و فرمود: «این صاحب شما پس از من است.» ۴. ... از محمدبن اسحاقبن عمار نقل شده است، گفت: به ابوالحسن اول(ع) عرض کردم: آیا مرا به کسی که دینم را از او بگیرم راهنمایی نمیفرمایید؟ فرمود: «این پسرم علی است. پدرم دست مرا گرفت و مرا داخل قبر رسول خدا(ص) برد و فرمود: ای پسرم، خداوند عزّوجل فرموده است: (إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَليفَةً) (همانا من در زمین جانشینی قرار میدهم)، و هرگاه خداوند عزوجل سخنی بگوید به آن وفا میکند.» ۵. ... از داوود رقی نقل شده است، گفت: به ابوالحسن موسی(ع) عرض کردم: سن من بالا رفته، استخوانهایم ضعیف شده است، و از پدر شما(ع) پرسیدم، و ایشان نیز شما را به من معرفی نمود؛ پس اکنون مرا آگاه بفرمایید بعد از شما چه کسی است؟ فرمود: «این ابوالحسن رضا.» ۶. ... از زیادبن مروان قندی ـکه از واقفیه بودـ نقل شده است، گفت: به حضور ابوابراهیم وارد شدم و فرزندش ابوالحسن(ع) نزدش بود. به من فرمود: «ای زیاد، این پسر من است، نوشتۀ او نوشتۀ من است، سخن او سخن من است، فرستادۀ او فرستادۀ من است، و هرچه بگوید گفتۀ من است.» ۷. ... از محمدبن فضیل نقل شده است، گفت: مخزومی ـکه مادرش از نسل جعفربن ابیطالب(ع) بودـ برایم نقل کرد که ابوالحسن موسی(ع) ما را فراخواند و جمع کرد، و سپس فرمود: «میدانید چرا شما را فراخواندم؟» گفتیم: نه. فرمود: «گواه باشید این پسرم وصی من، سرپرست امر من، و جانشین من پس از من است. هرکس نزد من دِینی دارد آن را از این پسرم بگیرد، و هرکس وعدهای با من دارد آن را از او بخواهد، و هرکس ناچار است با من دیدار کند جز از طریق نامۀ او با من دیدار نکند.» ۸. ... از حسینبن مختار نقل شده است، گفت: نوشتههایی از طرف ابوالحسن(ع) ـکه در زندان بودـ به ما رسید و در آنها آمده بود: «عهد و پیمان من با بزرگترین فرزندم این است که چنین و چنان کند، و به فلانی چیزی نده تا من تو را ببینم یا خداوند مرگ را برایم مقدّر سازد.» ۹. ... از حسینبن مختار نقل شده است، گفت: از طرف ابوالحسن(ع) در بصره، لوحهایی به دست ما رسید که بهصورت افقی نوشته شده بود: «عهد من با بزرگترین فرزندم: به فلانی فلان چیز داده شود، و فلانی چنین، و فلانی چنان، و به فلانی چیزی ندهد تا وقتی خودم بیایم یا خداوند عزوجل مرگ را برایم مقدر سازد که بهراستی خدا هرچه بخواهد همان میکند.» ۱۰. ... از علیبن یقطین، از ابوالحسن(ع) نقل شده است: از زندان برایم نوشت: «فلانی پسر من است، آقای فرزندان من است، و کنیۀ خودم را به او بخشیدم.» ۱۱. ... از داوودبن سلیمان نقل شده است، گفت: به ابوابراهیم(ع) عرض کردم: میترسم حادثهای رخ دهد و دیگر شما را نبینم؛ پس مرا آگاه بفرما امام بعد از شما کیست؟ فرمود: «پسرم فلانی» یعنی اباالحسن(ع). ۱۲. ... از نصربن قابوس نقل شده است، گفت: به ابوابراهیم(ع) عرض کردم: از پدرت(ع) پرسیدم بعد از شما چه کسی خواهد بود؟ و به من فرمود شما هستی. هنگامی که امام صادق(ع) از دنیا رفت مردم به راست و چپ رفتند، و من و یارانم بر شما ثابتقدم ماندیم. اکنون به من بفرمایید از فرزندانت چه کسی بعد از شما خواهد بود؟ فرمود: «پسرم فلانی.» ۱۳. ... از داوودبن زُربی نقل شده است، گفت: اموالی نزد ابوابراهیم(ع) بردم. قسمتی از آن را گرفت و قسمتی دیگر را باقی گذاشت. گفتم: خدا شما را حفظ کند، برای چه این مقدار را نزد من باقی گذاشتی؟ فرمود: «صاحب این امر آن را از تو خواهد خواست.» هنگامی که خبر وفات ایشان به ما رسید، فرزندش ابوالحسن(ع) [شخصی را] نزد من فرستاد و آن مال را از من طلب کرد و من آن را به ایشان دادم.»[9] نکتۀ قابلتوجه دربارۀ تصریحات امام کاظم(ع) به فرزندش امام رضا(ع) این است که این متون ـافزون بر فراوانیشانـ مدتهای بسیاری پیش از شهادت ایشان صادر شدهاند؛ همچنین در طول دورۀ امامت ایشان، حتی در زمانهایی که در زندان هارون عباسی به سر میبرد نیز این تصریح به امامت ادامه داشته است، چه در زندان بصره، چنانکه حسینبن مختار نقل کرده، و چه در زندان بغداد، چنانکه علیبن یقطین روایت کرده است. نکتۀ دیگر: نص امام کاظم(ع) بر فرزندش رضا(ع) تنها به خواص شیعیان و یاران مورد اعتماد و نزدیکش محدود نشد، بلکه تأکید ایشان در وصیتنامهای که اندکی پیش از فراخواندن ایشان توسط ستمگران به عراق نوشته شده بود نیز مشهود است؛ و این وصیتنامه در حضور همۀ فرزندانش و با گواهی گرفتن از برخی از بنیهاشم، ازجمله برادرش اسحاق مؤتمن فرزند امام صادق(ع) صورت پذیرفت[10] که در ادامه روشن خواهد شد. قطعاً گذر روزگار رازِ آنچه را امام کاظم(ع) در تأکید بر وصیتها و تصریحات خود دربارۀ فرزندش رضا(ع) و تنوع مخاطبین آنها، اعم از شیعیان و خواص مورد اعتماد از شهرهای گوناگون و نیز نزدیکان از خاندان ابوطالب، و حتی تأکید واضح و شدید از سوی ایشان که در حضور شاهدان بر سایر فرزندان خود داشته، آشکار ساخته است. میگویم: گذر روزگار نشان داد فتنهها و رنجهایی که امام رضا(ع) پس از شهادت پدرش از سوی اهلبیت خود (برادران و عموها و فرزندانشان) و از سوی شیعیان پدرش با آنها روبهرو شد مصیبتی بود که کوههای استوار هم تاب تحملش را نداشتند؛ و این علاوهبر مصیبتها و آزارهایی بود که از طرف عباسیان به ایشان رسید!-القاب ایشان(ع)
امام رضا(ع) القاب متعددی داشت، از جمله، صابر، زکی، وفی، صدیق، فاضل و القابی دیگر،[11] اما مشهورترین لقب آن حضرت «رضا» است؛ و این لقبی است که ـهمانگونه که در وصیت پیامبر(ص) در شب وفاتش مشاهده کردیمـ خداوند سبحان آن را به او اختصاص داده است. همچنین از احمدبن محمدبن ابونصر بَزَنطی نقل شده است، گفت: به ابوجعفر محمدبن علی موسی (ع) عرض کردم: گروهی از مخالفان شما ادعا میکنند پدر شما را مأمون به این دلیل «رضا» نامید که او را برای ولایتعهدی پذیرفت. حضرت فرمود: «به خدا سوگند، دروغ گفتند و آشکارا از حق تعدی کردند؛ بلکه خداوند تبارکوتعالی او را "رضا" نامید، زیرا او رضای خداوند عزوجل در آسمانش و رضای رسول خدا و امامان پس از او (ع) در زمین بود.» گفتم: مگر هریک از پدران پیشین شما (ع) رضایت خدا و پیامبر و امامان (ع) نبودند؟ فرمود: «همینطور است.» گفتم: پس چرا پدر شما در میان آنان «رضا» نامیده شد؟ فرمود: «زیرا مخالفان از دشمنانش به او راضی بودند همانگونه که دوستان و شیعیانش به او راضی بودند، و این ویژگی در هیچیک از پدرانش (ع) نبود؛ پس به همین دلیل او از میان ایشان "رضا" نامیده شد.»[12] سخن امام جواد(ع) روشن است؛ اینکه خداوند سبحان کسی بود که لقب «رضا» را به پدرش عطا فرمود. برخی از مورخان گفتهاند مأمون عباسی، امام(ع) را به این نام نامید به دلیل اینکه ولایتعهدی را پذیرفت،[13] و همانطور که دیدیم بزنطی این دیدگاه را به مخالفان نسبت داده است؛ و این نکتهای است که برخی از محققان آن را نپذیرفتهاند؛ اما مانعی برای جمع بین این دو دیدگاه وجود ندارد. سید احمد الحسن میفرماید: «در خصوص لقب امام رضا، به باور بنده جمع بین آنها بهتر است؛ یعنی خداوند او را "رضا" نامید، و رسول خدا نیز او را با این لقب یاد کرده است، و امامان (ع) نیز همینطور؛ اما با این حال مانعی ندارد که مأمون نیز آن حضرت را با همین لقب خوانده باشد، چراکه انقلاب عباسی و حکومت عباسی تحت شعار "الرضا من آلمحمد" برپا شده بود.»[14]-گواهی مسلمانان به برخی از ویژگیهای ایشان
پیش از آنکه به برخی از شهادتهای علمای مسلمین دربارۀ امام رضا(ع) بپردازیم سخنانی را که پدرش امام کاظم و جدش امام صادق (ع) دربارۀ آن حضرت فرمودهاند بیان میکنیم: امام صادق(ع) در وصف ایشان فرمود: «او پناه این امت، فریادرس آن، علم آن، نور آن، فضل آن و حکمت آن است؛ او بهترین زاده و بهترین پرورشیافته است. خداوند عزوجل بهواسطۀ او خونها را حفظ میکند، میان مردم را اصلاح مینماید، پراکندگان را گرد هم میآورد، شکافها را ترمیم میکند، برهنگان را میپوشاند، گرسنگان را سیر میسازد، ترسیدگان را ایمن میگرداند، باران را بهواسطۀ او فرومیفرستد و بر بندگانش رحم میآورد. او بهترین جوان و بهترین کهنسال است. سخنش حکمت و سکوتش دانش است. آنچه را مردم در آن اختلاف دارند برایشان روشن میسازد، و پیش از بلوغ کامل، در میان قوم خود سروری دارد.»[15] امام کاظم(ع) در وصف او فرمود: «علیبن موسی، عالِم آلمحمد است... زیرا او به اسم امیرالمؤمنین علی نامیده شد.»[16] برخی از شهادتها در حق ایشان که به برخی از ویژگیها و برتریهایش اشاره دارد. شایانذکر است بنده ترجیح دادم مجموعهای از گفتههای حاکمان، فرماندهان، نویسندگان، راویان، حافظان حدیث، تاریخنگاران و علمای دینی را گرد آورم، و بیشتر آنان به امامت آن حضرت(ع) به همان معنایی که ما باور داریم (یعنی امامی معصوم و واجبالاطاعه) معتقد نبودهاند: مأمون عباسی به وزیر خود فضلبن سهل: «من کسی را برتر از این مرد (یعنی رضا) در روی زمین نمیشناسم.»[17] فرمانده نظامی، رجاءبن ضحاک: «به خدا سوگند، مردی را ندیدم که در برابر خداوند متعال پرهیزگارتر از او باشد، و بیشتر از او در همۀ اوقاتش یاد خدا کند، و ترسانتر از او از خداوند عزوجل باشد.»[18] ابراهیمبن عباس صَولی[19] گفت: «کسی را بهتر از ابوالحسن رضا(ع) نه دیدهام و نه شنیدهام. هیچگاه با کسی با خشونت رفتار نکرد، سخن کسی را قطع ننمود، هیچ درخواستکنندهای را دستخالی بازنگرداند. هرگز در حضور همنشینی پای خود را دراز نکرد، هرگز پیش از کسی تکیه نزد، غلامان و خدمتکاران خود را ناسزا نگفت، با صدای بلند و قهقهه نمیخندید. با غلامان و خدمتکارانش بر سر یک سفره مینشست، کمخواب بود، بیشتر شبها را از ابتدا تا انتها بیدار بود، زیاد روزه میگرفت، بسیار کار نیک میکرد و در نهان صدقه میداد، و بیشتر در شبهای تاریک صدقه میداد.» [20] و در روایتی افزوده است: «پس اگر کسی ادعا کرد همانند او را در فضیلت دیده است تصدیقش نکن.» [21] همچنین گفته است: «ندیدم چیزی از رضا(ع) پرسیده شود و او پاسخ آن را نداند، و کسی را داناتر از او ندیدم که دربارۀ آنچه از آغاز زمان تا دوران خودش اتفاق افتاده است آگاه باشد. مأمون او را با پرسش دربارۀ هرچیزی میآزمود و او همه را پاسخ میداد. تمام سخنانش، پاسخهایش، و مثالهایش برگرفته از قرآن بود. هر سه روز یکبار قرآن را ختم میکرد و میفرمود: اگر میخواستم میتوانستم در کمتر از سه روز ختم کنم، ولی هیچ آیهای را تلاوت نمیکنم مگر آن که دربارهاش تأمل میکنم که دربارۀ چهچیزی و در چه زمانی نازل شده است؛ به همین دلیل هر سه روز یکبار ختم میکنم.»[22] اباصَلت، عبدالسلام هروی: «کسی را داناتر از علیبن موسیالرضا(ع) ندیدم، و هیچ عالمی نبوده که ایشان را ببیند مگر اینکه دربارهاش مانند من گواهی دهد. مأمون در نشستهای متعدد خود علمای ادیان، فُقهای شریعت، و متکلمان را گرد آورد، و امام همۀ آنان را در بحث مغلوب کرد، تا آنجا که هیچکس از آنان باقی نماند مگر آنکه به برتری او اعتراف، و به ناتوانی خود اقرار نمود. از علیبن موسیالرضا(ع) شنیدم میفرمود: در روضه [مسجدالنبی] مینشستم درحالیکه دانشمندان مدینه بسیار بودند، و هرگاه یکی از آنان در پاسخ به مسئلهای ناتوان میشد همهشان به من اشاره میکردند و مسائل را نزد من میفرستادند و من به آنها پاسخ میدادم.»[23] تاریخنگار «واقدی» گفته است: «علیبن موسی، حدیث را از پدرش و عموهایش و دیگران شنیده بود. او فردی مورد اعتماد (ثقه) بود و در مسجد رسول خدا(ص) فتوا میداد، درحالیکه بیش از بیست و چند سال نداشت.»[24] ابنماجِه قزوینی گفته است: «او سَروَر بنیهاشم بود و مأمون او را بزرگ و گرامی میداشت، و عهد خلافت را برای او بست و برایش بیعت گرفت.»[25] محمدبن طلحه شافعی گفته است: «امام علی رضا(ع)... پیشتر دربارۀ امیرالمؤمنین علی، و دربارۀ زینالعابدین علی سخن گفته شد، و این علی رضا سومین آنان است. هرکس با دقت و تأمل بنگرد درمییابد او حقیقتاً وارث آن دو بوده است، پس میتوان او را سومینِ علیها دانست. ایمانش رشد یافت، مقامش بالا رفت، جایگاهش عظمت یافت، نفوذش و اعتبارش گسترش یافت، یارانش بسیار شدند، برهانش آشکار شد، تا آنکه خلیفه مأمون او را به اندازۀ جان خودش گرامی داشت، او را در فرمانروایی شریک ساخت، امر خلافت را به او واگذارد، و در برابر شاهدان، پیمان ازدواج با دخترش را برای او منعقد ساخت. مناقب او والا، صفاتش برجسته، کرامتهایش حاتمی، منش او همچون فرزندان اصیل، اخلاقش عربی، روح شریفش هاشمی و ریشۀ پاکش نبوی بود. هر فضیلتی که برایش شمارش شود او بزرگتر از آن است، و هر ویژگی که از او برشمرده شود او بالاتر از آن است.»[26] ابنجوزی گفته است: «1114- علیبن موسیبن جعفربن محمدبن علیبن حسینبن علیبن ابیطالب (ع) با کنیۀ ابوالحسن و لقب رضا؛ از پدرش، عموهایش و دیگران حدیث شنید، و در مسجد رسول خدا(ص) فتوا میداد درحالیکه بیست و چند سال داشت. مأمون دستور داد او را از مدینه فراخوانند. هنگامی که وارد نیشابور شد درحالیکه سوار بر قاطری خاکستری در محملی بود، دانشمندان شهر همچون یحییبن یحیی، اسحاقبن راهویه، محمدبن رافع، احمدبن حرب و دیگران برای دیدار او میآمدند. او مدتی در آنجا اقامت گزید... .»[27] سبطبن جوزی گفته است: «علیبن موسی ـهمانگونه که نامیده شده استـ فردی راضی، بخشنده، عادل، اهل عبادت، و بیاعتنا به دنیا بود، و اگر ترس از مأمون نبود، ولایتعهدی را نمیپذیرفت.»[28] حافظبن نجار بغدادی گفته است: «969ـ علیبن موسیبن جعفربن محمدبن علیبن حسینبن علیبن ابیطالب، با کنیۀ ابوالحسن و لقب رضا... از نظر علم و دیانت در جایگاه والایی قرار داشت، و بیست و چند سال داشت که در مسجد رسول خدا(ص) فتوا میداد.»[29] ذهبی گفته است: «او امام ابوالحسن فرزند موسی کاظم فرزند جعفر صادق فرزند محمد باقر فرزند علی زینالعابدین فرزند حسینبن علیبن ابیطالب بود، هاشمی و علوی و حسینی بود... او در زمان خودش سرور بنیهاشم، و شریفترین و بزرگمنزلتترین آنان بود. مأمون او را بسیار بزرگ میداشت، در برابرش خاضع بود و در شأن او مبالغه میکرد، تا آنجا که او را به عنوان ولیعهد بعد از خودش منصوب کرد و دراینخصوص به آفاق (سرزمینهای مختلف) نامه نوشت و این تصمیم را اعلام کرد؛ و چنانکه در حوادث تاریخی آمده است این باعث شد بنیعباس خشمگین، و از خارجشدن خلافت از دست خود نگران شوند.»[30] تاریخنگار یافعی گفته است: «در این سال (یعنی سال ۲۰۳ هجری) امام جلیلالقدر و بزرگوار، فرزند سادات والانسب، ابوالحسن علیبن موسی کاظمبن جعفر صادقبن محمد باقربن زینالعابدین علیبن حسینبن علیبن ابیطالب وفات یافت؛ او یکی از دوازده امام و دارای مناقب بود که شیعیان امامیه به آنان منسوباند و مذهب خود را براساس ایشان بنا کردهاند. مأمون دختر خود ـامحبیبهـ را به همسری او درآورد، او را ولیعهد خود قرار داد، و به اسم او دینار و درهم ضرب کرد.»[31] صلاحالدین صَفدی گفته است: «علیبن موسیبن جعفربن محمدبن علیبن حسینبن علیبن ابوطالب، ابوالحسن رضا، فرزند کاظم، فرزند صادق، فرزند باقر، فرزند زینالعابدین؛ مادرش امّولد نوبیه بود و مادر مادرش سکینه نام داشت و کنیهاش امالبنین بود. او در شهر پیامبر(ص) در سال ۱۴۸ هجری به دنیا آمد و در طوس، در سناباد، از دنیا رفت... او یکی از دوازده امام بود، در زمان خودش سید بنیهاشم به شمار میرفت و مأمون در برابر او خاضع بود و در شأنش مبالغه میکرد، تا آنجا که او را ولیعهد خود قرار داد و این موضوع را به آفاق نوشت.»[32] ابنحجر عسقلانی گفته است: «رضا(ع) اهل علم و فضل بود، با شرافتِ نسب.»[33] عبدالله شُبْراوی گفته است: «هشتمین از امامان، علی رضا(ع): خداوند از او خشنود باشد. او بزرگوار، گرامی، باهیبت و مورد احترام بود. پدرش ـموسی کاظم(ع)ـ او را بهشدت دوست داشت و مزرعۀ "یَسِیریه" را که به بهای سی هزار دینار خریده بود به او بخشید. گفته میشود علی رضا(ع) هزار برده را آزاد کرد. او اهل وضو و نماز شب بود؛ وضو میگرفت، نماز میخواند، میخوابید، سپس برمیخاست، دوباره وضو میگرفت، نماز میخواند، میخوابید و همینطور تا صبح ادامه میداد. یکی از یارانش گفته است: هرگز نشد آیۀ (كَانُوا قَلِيلًا مِّنَ اللَّيْلِ مَا يَهْجَعُونَ) (آنان جز اندکی از شب را نمیخوابیدند) به یادم بیاید و او را در ذهنم نبینم.»[34] خیرالدین زرکُلی گفته است: «علیبن موسی کاظم فرزند جعفر صادق، ابوالحسن، ملقب به رضا، هشتمین امام از دوازده امام از نظر امامیه، و از بزرگان و برگزیدگان سادات اهلبیت بود. در مدینه متولد شد. رنگ چهرهاش تیره و مادرش اهل حبشه بود. مأمون عباسی او را دوست داشت و خلافت را بعد از خود به او واگذار کرد، دخترش را به همسری او درآورد، اسم او را بر دینار و درهم ضرب کرد، و حتی بهخاطر او لباس رسمی عباسیان را که سیاه بود به سبز تغییر داد، و این رنگ، نماد اهلبیت بود.»[35] تردیدی نیست که فضایل و ویژگیهای امام رضا(ع) بزرگتر از آن است که در این مختصر بگنجد یا واژگان بتوانند آن را بهطور کامل در خود جای دهند. ابونُؤاس (حسنبن هانی اهوازی) راست گفته است، زمانی که مأمون به او گفت: «ای ابونؤاس، تو با اینکه شیعهای و به اهل این بیت تمایل داری، چرا مدح علیبن موسیالرضا را ـ با آن همه صفات نیک که در او جمع شده استـ رها کردهای؟ پس او سرود: به من گفته شد: تو شاعرترینِ مردمی/ هنگامی که زبان به نغز میگشایی از گوهرِ شعر تو مدحی پدید میآید/ که در دستانِ چینندهاش، مروارید میرویاند پس چرا مدحِ فرزند موسی را رها کردهای؟/ با آن همه صفاتی که در او گرد آمده؟ گفتم: توان ستایشِ امامی را ندارم/ که جبرئیل، خدمتگزار پدرش بوده است زبانها از مدح او قاصرند/ و شعر گنجایش عظمتش را ندارد سپس مأمون دستور داد ظرفی از مروارید بیاورند و دهان او را از مروارید پر کردند... .»[36]-رنج و محنت امام رضا پس از شهادت پدر بزرگوارش
پیشتر برخی از متونی که به امامت امام رضا(ع) پس از پدرش و وصایت امام کاظم(ع) بر او دلالت داشتهاند بیان گردید. امام کاظم(ع) در این زمینه تلاش فراوانی برای آگاهسازی خواص شیعیان خود (که تعدادشان زیاد بود) انجام داد، و اهلبیت و بهویژه فرزندانش را نیز در حدودی مشخص از این موضوع مطلع ساخت؛ اما متأسفانه ـهمانطور که در ادامه روشن خواهد شدـ واکنش غالبِ مردم «انکار و تردید» بود.-فتنۀ واقفیه
«واقفیه» افرادی بودند که بر امامت امام موسیبن جعفر(ع) توقف کردند و گفتند او از دنیا نرفته، بلکه همان قائمی است که زمین را از عدلوداد پر خواهد کرد، و بعد از او امامی وجود ندارد. آنها معتقد بودند کسی که در زندان سِندیبن شاهک با سَم شهید شد شخص دیگری شبیه موسیبن جعفر(ع) بوده و مردم را بهاشتباه انداخته است! و به این ترتیب امامت امام رضا(ع) را انکار کردند. گسترش عقیدۀ واقفیه در میان شیعیان بلافاصله پس از شهادت امام کاظم(ع)، امام رضا(ع) را بسیار آزرد؛ زیرا این عقیده، تهدیدی برای نابود کردن تلاشهای ائمۀ پیشین در هدایت امت مؤمن بود؛ اگر فتنۀ واقفیه گسترش مییافت (و عملاً گسترش یافت) امام رضا(ع) ناگزیر میشد طرح و نقشۀ هدایت امت، و بنای پایههای استواری آن را از نو آغاز کند؛ زیرا دیگر پایهای نمیماند که امت بر آن بنا شود؛ و این به معنای آن است که رنجها و سختیهایی که امام(ع) با آن روبهرو خواهد شد چند برابر و بسیار شدید خواهد بود.-امام کاظم(ع) دربارۀ فتنۀ واقفیه هشدار میدهد
امام کاظم(ع) دربارۀ فتنۀ واقفیه هشدار داد و بیان فرمود حقیقتستیز و منکر امامت فرزندش امام رضا(ع)، همانند کسی است که امامت پدرش علیبن ابیطالب(ع) را انکار کرده باشد. • از ابنسنان نقل شده است، گفت: یک سال پیش از آنکه ابالحسن موسی(ع) به عراق برود نزد ایشان رفتم، و فرزندش ـعلیـ در برابرش نشسته بود. امام(ع) نگاهی به من انداخت و فرمود: «ای محمد، بدان در این سال حرکتی رخ خواهد داد، پس از بابت آن نگران مشو.» گفتم: چه خواهد شد؟ فدایت شوم، سخنی که بیان فرمودی نگرانم کرد. فرمود: «من بهسوی طاغوت خواهم رفت؛ اما بدان از جانب او آسیبی به من نخواهد رسید، و از سوی کسی خواهد بود که بعد از او خواهد آمد.» گفتم: چه خواهد شد؟ فدایت شوم. فرمود: «خداوند ستمگران را گمراه میکند؛ و خداوند هرچه بخواهد انجام میدهد.» گفتم: مقصودتان چیست؟ فدایت شوم. فرمود: «هرکس این پسرم را پس از من از حقش محروم و امامتش را انکار کند همانند کسی است که علیبن ابیطالب(ع) را از حقش محروم و امامتش را پس از رسول خدا(ص) انکار کرده است.» گفتم: به خدا سوگند، اگر خداوند عمرم را طولانی کند حق او را به او تسلیم خواهم کرد و به امامتش اقرار خواهم نمود. فرمود: «راست گفتی ای محمد؛ خداوند عمرت را طولانی میکند و تو حق او را به او تسلیم و به امامتش اقرار میکنی؛ و برای بعد از او نیز چنین خواهی کرد.» گفتم: او کیست؟ فرمود: «پسرش، محمد.» به ایشان گفتم: رضایت و تسلیم.»[37] همچنین امام(ع) خبر داد عدهای پس از مرگش خواهند گفت او «قائم» است؛ و این قطعاً همان عقیدۀ واقفیه است: • از علیبن جعفر(ع) نقل شده است، گفت: مردی نزد برادرم (امام کاظم) آمد و گفت: فدایت شوم، صاحب این امر چه کسی است؟ فرمود: «بدانید پس از مرگ من دچار فتنه خواهند شد و خواهند گفت او قائم است؛ درحالیکه قائم سالها پس از من خواهد آمد.»[38] همچنین امام(ع) علیبن ابوحمزه بطائنی (سرکردۀ واقفیه) و یارانش را به «شبیه درازگوشها» توصیف نمود: • از ابوداوود نقل شده است، گفت: من و عیینۀ نِیفروش نزد علیبن ابوحمزه بطائنی ـکه سرکردۀ واقفیه بودـ بودیم و از او شنیدم میگفت: ابوابراهیم (امام کاظم)(ع) به من فرمود: «ای علی، تو و یارانت شبیه الاغها هستید.»[39] امام(ع) دربارۀ خیانت «زیاد قندی» و «ابنمَسکان» (از سران واقفیه) به فرزندش امام رضا(ع) هشدار داد. • از محمدبن عمربن یزید و علیبن اسباط ـهر دوـ نقل شده است، گفتند: عثمانبن عیسی رواسی به ما گفت: زیاد قَندی و ابنمَسکان برایم روایت کردند که ما نزد ابوابراهیم(ع) بودیم. ناگهان فرمود: «تا لحظهای دیگر، بهترینِ مردم زمین بر شما وارد خواهد شد.» ابوالحسن رضا(ع) ـکه کودکی بودـ وارد شد. گفتیم: بهترین اهل زمین؟! سپس او نزدیک آمد. امام او را در آغوش گرفت و بوسید و فرمود: «ای فرزندم، میدانی این دو نفر چه گفتند؟» فرمود: «بله، ای آقای من؛ این دو نفر دربارۀ من تردید دارند.» علیبن اسباط گفت: این روایت را برای حسنبن محبوب نقل کردم؛ او گفت: روایت ناقص نقل شده است؛ زیرا علیبن رِئاب برایم روایت کرد که ابوابراهیم(ع) به آن دو نفر فرمود: «اگر حق او را انکار یا به او خیانت کنید، لعنت خدا و فرشتگان و همۀ مردم بر شما باد.» سپس فرمود: «ای زیاد، تو و یارانت هرگز رستگار نخواهید شد.» علیبن رئاب گفت: زیاد قندی را دیدم و به او گفتم: به من خبر داده شده ابوابراهیم(ع) به تو چنین و چنان گفته است. گفت: گمان میکنم تو دیوانه شدهای! سپس از کنارم عبور کرد و با من سخن نگفت و من نیز دیگر با او سخن نگفتم و از او دوری کردم. حسنبن محبوب گفت: ما همواره در انتظار تحقق دعای ابوابراهیم(ع) در حق زیاد بودیم تا اینکه در زمان امام رضا(ع) انحراف و فساد او آشکار شد، و سرانجام زندیق از دنیا رفت.»[40]-واقفیه چه کسانی بودند و چرا منحرف شدند؟
مصیبت اینجاست افرادی که این عقیدۀ باطل را ترویج کردند عدهای از بزرگان شیعیان امام کاظم(ع) بودند؛ کسانی که امام(ع) وقتی در زندان بود و نیز پیش از آن، آنها را بهعنوان وکلای خود برای انجام برخی وظایف تعیین کرده بود. از جملۀ این افراد می توان از علیبن ابوحمزه بطائنی، زیادبن مروان قندی، عثمانبن عیسی رواسی نام برد؛ و سپس افرادی دیگر مانند ابنمُکاری، ابنسَرّاج، حسینبن مهران و دیگران به آنان پیوستند، و اکثریت شیعیان از آنها پیروی کردند. این افراد در دورۀ غیبت امام کاظم(ع) در زندانهای عباسی، اموال و وجوهات را از شیعیان دریافت میکردند، و این اموال با گذشت زمان نزدشان انباشته شد؛ و وقتی امام(ع) به شهادت رسید با این اموال زمین و خانه و کنیزهایی خریدند، و هنگامی که امام رضا(ع) این اموال را از آنها خواستار شد آنها مرگ پدرش را انکار کردند و از بازگرداندن اموال به ایشان سر باز زدند.[41] منابع روایی و تاریخی روایات و اسناد بسیاری ذکر کردهاند که این حقیقت را تأیید میکنند.[42] شایانذکر است بزرگان واقفیه از وصیت امام کاظم به فرزندش امام رضا(ع) آگاه بودند و پیشتر هشدار ایشان(ع) دربارۀ آنان در رابطه با مخالفت با فرزندش رضا(ع) تقدیم گردید. همچنین برخی از پیروان آنان نیز از این موضوع آگاه بودند؛ بهعنوان مثال: • از زیادبن مروان قندی ـکه از واقفیه بودـ نقل شده است، گفت: به حضور ابوابراهیم (امام کاظم) وارد شدم، درحالیکه فرزندش ابوالحسن(ع) نزدش بود. امام به من فرمود: «ای زیاد، این پسر من است؛ نوشتۀ او نوشتۀ من است، سخن او سخن من است، فرستادۀ او فرستادۀ من است، و هرچه او بگوید همان است.»[43] • حسنبن موسی گفت: محمدبن اصبغ، از ابراهیم، از عثمانبن قاسم به من گفت: منصور بَزْرَج به من گفت: روزی خدمت ابوالحسن(ع) رسیدم، فرمود: «ای منصور، آیا نمیدانی امروز من چه کردهام؟» گفتم: نه. فرمود: «علی، پسرم را وصی و جانشین پس از خودم قرار دادم. پس نزد او برو، این را به او تبریک بگو و آگاهش کن که من تو را به این کار امر کردهام.» گفت: نزد او رفتم، تبریک گفتم و به او خبر دادم پدرش مرا به این کار امر کرده است. حسنبن موسی گفت: اما منصور پس از آن، این ماجرا را بهخاطر اموالی که در اختیارش بود انکار کرد و آن پیمان را شکست. منصور ازجمله افرادی بود که امام صادق(ع) را نیز درک کرده بود.[44] بزرگان واقفیه برای به دست آوردن همراهی برخی از شیعیان مؤثر و برجسته، پولهایی به آنها پرداخت کردند تا آنها را جذب خودشان کنند، و تلاشهایشان برای جذب برخی موفقیتآمیز بود و آنان نیز به واقفیه پیوستند: «نخستین افرادی که این اعتقاد (واقفیه) را آشکار کردند علیبن ابوحمزه بطائنی، زیادبن مروان قندی، و عثمانبن عیسی رواسی بودند. اینان به دنیا طمع داشتند و به مالومنال آن میل پیدا کردند، و گروهی را به خود متمایل ساختند و بخشی از اموال بهدستآمده از راه خیانت را به آنان بخشیدند؛ مانند حمزةبن بُزیع، ابنمکاری، کَرّام خَثعمی و امثال آنان.»[45] اما تلاشهای آنها برای جذب برخی دیگر از شیعیان ـکه شمارشان بسیار اندک بودـ موفقیتآمیز نبود؛ همچون یونسبن عبدالرحمن و صفوانبن یحیی بیّاع سابری.[46]-رویارویی امام رضا(ع) با واقفیه
امام رضا(ع) با گامهایی در برابر عقیدۀ فاسد واقفیه ایستادگی کرد: نخست: گفتوگو با سران واقفیه و اقامۀ حجت بر آنان. بهعنوان مثال گفتوگوی ایشان با علیبن ابوحمزه بطائنی (رئیس واقفیه) که در پایان امام(ع) او را از اینکه یکی از بازدارندگان دین خدا باشد هشدار داد![47] همچنین، امام(ع) بهصورت مکتوب به پرسشهای برخی از بزرگان واقفیه مانند حسینبن مهران پاسخ داد و دستور داد پاسخ را در میان یارانش منتشر کنند؛ زیرا حسینبن مهران برخی از پاسخها را از یارانش پنهان میکرد.[48] برخی از بزرگان واقفیه به امام رضا(ع) ایراد میگرفتند که چرا در زمان هارون عباسی مجلس پاسخگویی به سؤالات مردم و فتوادهی را گشوده است؛ با اینکه همان افراد خودشان از امام سؤال میپرسیدند و ایشان نیز به آنها پاسخ میداد![49] آنها چنین اعتراض میکردند درحالیکه خودشان مسبب اصلی این وضعیت بودند، همانگونه که در ادامه روشن خواهد شد! امام(ع) با برخی از پیروان آنان نیز گفتوگو و مناظره کرد.[50] دوم: امام رضا(ع) بطلان عقیدۀ واقفیه را آشکار ساخت و بیان فرمود آنان افرادی شکاک، سرگردان، زندیق، ناصبی، مشرک و دشمن حق هستند.[51] امام رضا(ع) عقیدۀ واقفیه را مصداق این سخن یهودیان در قرآن کریم میدانست که گفتند: (يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ) (دست خدا بسته است)، همانگونه که مصداق این آیه نیز هستند: (مُذَبْذَبِينَ بَيْنَ ذَلِكَ) (میان این و آن سرگرداناند).[52] همچنین آن حضرت(ع) به برخی از یارانش اجازه داد در قنوت نمازهایشان واقفیه را نفرین کنند.[53] امام(ع) از سرنوشت سرکردۀ واقفیه خبر داد: از یونسبن عبدالرحمن نقل شده است، گفت: خدمت امام رضا(ع) وارد شدم، فرمود: «علیبن ابوحمزه مرد؟» گفتم: بله. فرمود: «وارد آتش شد.» گفتم: از این وحشت کردم. فرمود: «از او دربارۀ امام پس از پدرم موسی پرسیده شد، و او گفت: پس از او کسی را بهعنوان امام نمیشناسم. پس به او گفته شد: چنین نیست؛ و سپس بر قبرش ضربهای زده شد که قبرش شعلهور گردید.»[54] سوم: امام رضا(ع) دروغ بزرگان واقفیه را برملا کرد، و هدف پلید آنها ـیعنی خاموشکردن نور خداـ را آشکار ساخت.[55] چهارم: امام رضا(ع) برای هدایت بسیاری از آنها تلاش کرد؛ چه در روزگاری که در مدینه بود و چه پس از آنکه به خراسان رفت. برخی از آنان بهواسطۀ ایشان(ع) هدایت شدند.[56] برخی دیگر از گمراهی خود دست برنداشتند.[57] و برخی از آنان همچنان سرگردان و مردد باقی ماندند.[58] پنجم: بهجهت جلوگیری از گمراهان و نیز برای محافظت از هدایتیافتگان، امام رضا(ع) به قطع رابطه با واقفیه دستور داد و از همنشینی با آنان نهی فرمود.[59]-امام رضا(ع) هدایت و بازسازی امت را از نو آغاز میکند
خطر فتنۀ واقفیه در این نکته نهفته بود که آنها به عمق طرح و برنامۀ ائمه (ع) ضربه وارد کرده بودند؛ زیرا اگر مسیر ائمۀ پیشین ـاز پدران امام رضا (ع)ـ و ارتباطشان با امت مؤمن را بررسی کنیم درمییابیم امام باقر(ع) امتی مؤمن را (صرفنظر از تعدادشان) از پدرش تحویل گرفت و سپس به حکم رسالت الهیاش در جهت فراهم کردن دانش و معرفت لازم برای آنان اقدام کرد، و در نتیجه ـهمانطور که پیشتر دیدیمـ شمار آنان رو به فزونی نهاد و آگاهی و معرفتشان افزایش یافت. سپس ـهمانطور که پیشتر دیدیمـ امت مؤمن در دوران امام صادق(ع) به اوج خود رسید؛ و در دوران امام کاظم(ع)، با وجود اینکه دورهای طولانی از حیات خود را در زندانهای عباسیان گذراند، ولی امت مؤمن در دوران ایشان(ع) با فتنۀ جدی روبهرو نشد؛ زیرا حرکت امت براساس عقیدۀ صحیح ادامه داشت؛ چه بهواسطۀ حضور متناوب امام در میان امت، و چه بهواسطۀ حضور یاران برجستۀ پدرش مانند هشامبن حکم، مفضلبن عمر و امثال آنان که او را در انجام رسالتش یاری رساندند. نکتۀ دیگر: فتنههایی که در زمان امام صادق(ع) به وجود میآمدند بلافاصله با برخورد مستقیم خود امام از بین میرفتند؛ مانند ناووسیه، خطابیه و دیگر فرقههای منحرف که امام صادق(ع) آنان را لعن کرد و از سرانشان بیزاری جست، چنانکه پیشتر در پرداختن به سیره و رسالت ایشان(ع) به آن اشاره کردیم؛ اما در دوران امام رضا(ع) وضعیت کاملاً متفاوت بود؛ پدرش امام کاظم(ع) در زندان هارون عباسی به شهادت رسید، و امام رضا(ع) اجازه نداشت بهصورت آشکار و مستقیم وظایف امامت را همچون پدرش در دوران زندانش به انجام برساند؛ زیرا اگر اقدام میکرد و امر امامتش آشکار میشد عباسیان همزمان با پدرش(ع) ایشان(ع) را نیز از میان برمیداشتند. ازاینرو چارهای جز آن نبود که امام کاظم(ع) نمایندگانی از سوی خود برای انجام برخی وظایف برگزیند و شیعیان را در مسائل اعتقادی و فقهی و دریافت وجوهات به آنان ارجاع دهد. اکثر این نمایندگانی که امام کاظم(ع) برای شیعیان منصوب کرده بود پس از شهادت او(ع) مرتد شدند و ـچنانکه پیشتر اشاره شدـ بهخاطر دنیاطلبی به عقیدۀ وقف گرویدند. شیعیان در بیشتر شهرها به یکی از این نمایندگان مراجعه میکردند و همۀ این وکلا در انکار امامت امام رضا(ع) همداستان شدند؛ در نتیجه بخش بزرگی از شیعیان به عقیدۀ وقف گرویدند و افرادی که به این اعتقاد نپیوستند در دل دچار شکوتردید شدند. شاید گروه سومی نیز بودند که از همهچیز کناره گرفته بودند؛ بنابراین امام رضا(ع) جز امتی فروپاشیده در برابر خود نمیدید، و عرصهای که تقریباً خالی از انصار و یاران مؤمن شده بود؛ جز اندکی که شاید شمارشان حتی از انگشتان یک دست نیز تجاوز نمیکرد، مانند عمویش اسحاق مؤتمن و همسرش بانوی گرامی نفیسه. به همین دلیل امام رضا(ع) ناچار بود هدایت امت را تقریباً از نقطۀ صفر آغاز کند! آنچه این وضعیت را دردناکتر میکرد این بود که برخی از افرادی که شیعیان پدر امام(ع) به آنان تکیه میکردند از دنیا رفته بودند؛ افرادی مثل هشامبن حکم و علیبن یقطین؛[60] و افرادی از بزرگان و چهرههای شناختهشدۀ شیعه و یاران خاص پدر امام(ع) که هنوز در قید حیات بودند در تردید و تزلزل به سر میبردند؛ برخی به باور واقفیه گرایش یافته بودند و برخی دیگر به شک و دودلی دچار شده بودند؛ اما آنان که از این گمراهی و شکوتردید نجات یافته بودند (که شمارشان بسیار اندک بود)، اینها نیز در سطح مطلوبی با امام رضا(ع) همراه نبودند و در موضعگیریهایشان ضعف و کوتاهیهای بسیاری وجود داشت. برای آشنایی بیشتر با گرفتاریهایی که امام رضا(ع) پس از شهادت پدر بزرگوارش با آنها مواجه شد و یاری نشدن آن حضرت(ع)، بیایید نگاهی بیندازیم به برخی از اسامی بزرگان شیعه و خواص آنان که پس از شهادت امام کاظم(ع) در قید حیات بودند؛ و در اینجا سخن را به دو گروه محدود میکنم: * راویان نص بر امامت امام رضا(ع) از سوی پدرش پیش از شهادت. * اصحاب اجماع. راویان نص: منظور از راویان نص، افرادی هستند که نقل کردهاند امام کاظم(ع) پیش از شهادت خود بهصراحت به امامت فرزندش علیبن موسیالرضا(ع) تصریح فرموده است؛ و دلیل اختصاص ذکر این افراد آن است که آنان از خواص امام کاظم(ع) بودند و امام در شرایط بسیار دشوار ایشان را از مصداق امامت پس از خود آگاه کرده بود؛ از جملۀ این افراد عبارتاند از: یزیدبن سلیط زیدی.[61] داوودبن کثیر رُقّی.[62] محمدبن سنان.[63] نعیم قابوسی.[64] داوودبن سلیمان.[65] داوودبن زراره.[66] عبداللهبن حارث مخزومی.[67] حسنبن حسن.[68] نصربن قابوس.[69] محمدبن اسحاقبن عمار.[70] موسیبن بکر.[71] حیدربن ایوب.[72] حسینبن مختار.[73] زیادبن مروان قندی.[74] همچنین ازجمله افرادی که تصریح امام کاظم(ع) را به امامت فرزندش امام رضا(ع) روایت کردهاند برادر امام کاظم(ع) علیبن جعفر بوده است: از حسنبن علیبن فَضّال نقل شده است، گفت: از علیبن جعفر شنیدم میگفت: روزی نزد برادرم موسیبن جعفر(ع) بودم ـو به خدا قسم پس از پدرم، او حجت خدا در زمین بودـ که ناگهان فرزندش علی (امام رضا) وارد شد. برادرم به من فرمود: «ای علی، این صاحب توست؛ و جایگاه او نزد من مانند جایگاه من نزد پدرم است. پس خداوند تو را بر دینش ثابت بدارد.» گریستم و در دل گفتم: به خدا قسم، او از مرگ خودش خبر میدهد. فرمود: «ای علی، ناگزیر باید مقدرات الهی دربارۀ من جاری شود، و من دراینباره به رسول خدا(ص) و امیرالمؤمنین و فاطمه و حسن و حسین (ع) اقتدا میکنم.» این ماجرا سه روز پیش از آن بود که هارونالرشید برای بار دوم ایشان(ع) را بازداشت کند.[75] در مجموع همۀ این افراد از امام کاظم(ع) نص بر امامت فرزندش امام رضا(ع) را شنیده و روایت کردهاند؛ اما وضعیت آنها هنگام شهادت امام کاظم(ع) بهصورت زیر بوده است: زیادبن مروان قندی: از بزرگان واقفیه (لعنت خدا بر او)، چنانکه پیشتر گذشت. حسینبن مختار: واقفی.[76] موسیبن بکر: واقفی.[77] حیدربن ایوب: واقفی.[78] محمدبن اسحاقبن عمار: ابنبابویه گفته او واقفی بوده است؛[79] و حتی اگر با اکثریت همراه شویم و اعتقاد به «وقف» را از او نفی کنیم باز هم کوتاهی او در یاری دادن حق و نصرت امام(ع) از او نفی نمیشود. نصربن قابوس: از [گزارشهای] برخی راویان به نظر میرسد او هنگام وفات امام کاظم(ع) دچار شک شد، ولی پس از آن به حق بازگشت.[80] اما در خصوص باقی افراد: منابع ذکر کردهاند آنها (یا طبق بررسیهای بنده بیشترشان) پس از سال ۱۸۳ هجری (سال شهادت امام کاظم) در قید حیات بودند، ولی از آنها هیچ موضعی در حمایت و یاری امام رضا(ع) هنگام آغاز فتنۀ واقفیه گزارش نشده است. با در نظر داشتن این نکته که ما در ایمان آنها به امام رضا(ع) تردیدی نداریم؛ زیرا همه یا بیشتر آنها به امامت ایشان(ع) معتقد بودند و با ولایت او(ع) از دنیا رفتند، اما روی سخن ما اکنون دربارۀ یاری رساندن به امام(ع) در آغاز دوران امامتش و در ایام سختیها و ابتلای فتنۀ واقفیه (لعنت خدا بر آنان) است؛ و عدم همراهی و نصرت امام(ع) از همان لحظۀ آغاز امامت، بیتردید کوتاهی و تقصیری آشکار به شمار میآید. • اصحاب اجماع: منظور از این عنوان، گروهی از اصحاب و راویان احادیث و یاران خاص ائمه (ع) است که علمای شیعه بر وثاقت، فقه و وجاهت و اعتبار آنها اتفاقنظر دارند و هرآنچه از ایشان بهدرستی نقل شود معتبر دانسته. آنها این افراد را به سه طبقه تقسیم کردهاند: طبقۀ اول: شش نفر از اصحاب امام باقر(ع).[81] طبقۀ دوم: شش نفر از اصحاب امام صادق(ع).[82] طبقۀ سوم: شش نفر از اصحاب دو امام کاظم و رضا(ع).[83] بدیهی است اصحاب امام باقر(ع) هنگام شهادت امام کاظم(ع) در قید حیات نبودند، و در نتیجه باقیماندۀ اصحاب اجماع ۱۲ نفر میشوند؛ و اگر سه نفر دیگری را که برخی علما بهعنوان جایگزین حسنبن محبوب ذکر کردهاند بیفزاییم درمجموع به عدد ۱۵ نفر میرسیم. حال اگر عبداللهبن مسکان را کنار بگذاریم، زیرا او پیش از سال ۱۸۳ هجری وفات یافته است، و نیز عبداللهبن بکیر را نیز کنار بگذاریم، چون او دارای مذهب فَطحی بود و پیش از وقوع فتنۀ واقفیه از نظر عقیدتی منحرف شده بود، تعداد باقیمانده از اصحاب اجماع به ۱۳ نفر میرسد، و وضعیت آنان عبارت است از: عثمانبن عیسی: به عقیدۀ وقف پایبند ماند و از پایهگذاران اصلی واقفیه بود.[84] جَمیلبن دَرّاج، حَمادبن عیسی، عبداللهبن مُغیره، احمدبن محمدبن ابونصر بَزنطی: ابتدا به وقف اعتقاد داشتند، ولی بعداً به حق بازگشتند.[85] صَفوانبن یحیی: ابتدا دچار شک شد، سپس به یقین رسید.[86] یونسبن عبدالرحمن: در سخنانش اشاره داشته به اینکه با سران واقفیه مناظره و مقابله کرده و بطلان عقیدۀ آنان را آشکار ساخته است، اما این مقابله را پس از آن انجام داده که خودش به حقیقت و حقانیت امام رضا(ع) یقین پیدا کرده است؛ بنابراین از گفتههای خودش چنین برداشت میشود که ابتدا به امامت امام رضا(ع) یقین نداشت، و سپس به آن یقین پیدا کرد.[87] اما سایرین، یعنی: «ابانبن عثمان، حمادبن عثمان، محمدبن ابوعمیر، حسنبن محبوب، حسنبن علیبن فضال، فَضّالةبن ایوب» منابع تاریخی و حدیثی وضعیت آنان را در زمان شهادت امام کاظم(ع) و آغاز امامت امام رضا(ع) روشن نکردهاند، و تنها به ذکر نامشان در شمار اصحاب امام رضا و اصحاب پدرش(ع) بسنده کردهاند؛ اما طبق تحقیقاتی که بنده انجام دادهام هیچیک از این منابع موضع مشخص و آشکاری دربارۀ حمایت و یاری این افراد از امام رضا(ع) در لحظۀ شهادت پدرش و آغاز فتنۀ واقفیه ذکر نکردهاند. تردیدی نیست که ما در اینجا دربارۀ برجستهترین چهرههای شیعه از نظر وثاقت و علم و فقه و صلاح و عبادت سخن میگوییم؛ و چهبسا بعضی از این افراد کسانی بودهاند که امام رضا(ع) در مراحل بعدی، شیعیانش را به آنان ارجاع میداده است؛[88] اما به نظر میرسد کوتاهی در حق آل محمد(ص) خصوصیتی است که دامنگیر همه بوده است! این موضوع فقط به اصحاب اجماع محدود نمیشود، بلکه دیگر چهرهها و بزرگان شیعه از اصحاب امام کاظم(ع) نیز از آن بینصیب نماندهاند؛ از جمله: عبدالرحمنبن حجاج، رفاعةبن موسی، یونسبن یعقوب، حسنبن علی وشّاء، سماعةبن مهران و دیگران.[89] این افراد از شیعیان عادی نبودند. بهعنوان مثال: عبدالرحمنبن حجاج کسی بود که امام کاظم(ع) برای او به بهشت شهادت داده، و امام صادق(ع) به او فرموده بود: «ای عبدالرحمن، با اهل مدینه سخن بگو که دوست دارم در میان رجال شیعیان همچون تو دیده شود.» اما با این وجود او نیز ابتدا به وقف گرایید، و سپس از آن بازگشت.[90] اگر اوضاع و احوال بزرگان شیعه و اصحاب اجماع اینگونه باشد و راویان نص بر امامت امام رضا(ع) چنین وضعی داشته باشند، پس حالوروز عموم شیعیانی که در شهرها و سرزمینهای مختلف پراکنده بودند چگونه خواهد بود؟! حقیقت روشن آن است که نخستین وضعیتی که امام رضا(ع) در آغاز امامت خود با آن مواجه شد واپسگرایی بزرگ و سقوط آشکار امت مؤمن به معنای کامل کلمه بود! فتنۀ واقفیه ضربهای عمیق و کاری بر پیکر امت مؤمن وارد ساخته بود؛ زیرا ستون اصلی خیمۀ حق یعنی امامت امام معصوم(ع) را هدف قرار داده بود؛ و «خیمۀ حق» یا فرو ریخته بود یا در آستانۀ فروپاشی کامل قرار داشت. اما خداوند وعده داده بود «حق» بهواسطۀ ائمه از نسل حسین(ع) پایدار خواهد ماند و هرگز حق نابود نمیشود، و دنیاطلبان و مالپرستان (سگان واقفیه) نمیتوانند نور خدا را خاموش کنند، تا زمانی که امامی از نسل حسین(ع) ـیعنی علیبن موسیالرضا(ع)ـ در میان مردم حضور دارد؛ هرچند او تنها بود ولی خودش بهتنهایی امتی بود؛ چراکه او فرزند حسینبن علیبن ابیطالب(ع) است! براساس منابعی که در اختیار داریم، بنده به اسامی مؤمنانی که در آغاز امامت به یاری امام رضا(ع) برخاسته باشند دست نیافتم! بسیار جستوجو کردم اما اسمی جز عموی ایشان(ع) اسحاق مؤتمن(ع) نیافتم؛ و از آنجا که پژوهشهای مجموعۀ «روز حسین» بر پایۀ انصاف نگاشته شدهاند باید بگویم: ممکن است فرد یا افرادی وجود داشتهاند که بنده به آنها دست نیافتهام یا در منابع تاریخی و روایی اسمی از آنها برده نشده است، ولی ـحتی با فرض وجود چنین یارانیـ آنچه با قطعیت می توان گفت این است که تعداد آنان از انگشتان یک دست هم فراتر نمیرود! در مقابل، واقعیت مسلم تاریخی که در دست ماست بیان میدارد امام علیبن موسیالرضا(ع) به تنهایی بار سنگین نصرت و یاری حق و حفظ دین خدا و اصلاح انحراف امت را به دوش کشیده است! هارون عباسی پس از به شهادت رساندن امام موسیبن جعفر(ع) در اوج قدرت و جبروت و سرکشی قرار داشت، و طبیعی بود که شرایط موجود ـطبق دادههای در دسترسـ امام رضا(ع) را وادار کند تا پس از مرگ هارون صبر کند و سپس بهتدریج حرکت خود را آغاز نماید؛ اما فتنۀ واقفیه ـکه همچون سگانی بارانزده بودندـ به هر سو هجوم آورد و موج فتنهشان شیعه را فراگرفت، و سکوت در برابر چنین شرایطی، به معنای گمراهی امت و نابودی تمام تلاشها و فداکاریهای ائمۀ پیشین و یارانشان بود؛ ازاینرو آن فرزند رسول خدا(ص) امام رضا(ع) نمیتوانست دعوت و رسالت خود را حتی با نبود یار و یاور آغاز نکند؛ البته در حدّ امکانات و شرایطی که حفظ جانش را تضمین میکرد؛ چراکه ما دربارۀ دوران طاغوتی سفاک و جنایتکار صحبت میکنیم. پس امام رضا(ع) درِ خانهاش را گشود و مسجد پیامبر(ص) را تا آنجا که میتوانست با حضور نورانی خود منوّر ساخت و به پاسخگویی به پرسشها پرداخت؛ بهطوری که بهمرور زمان شمار سؤالات و مراجعهکنندگان به هزاران نفر رسید، چنانکه برخی راویان نقل کردهاند: از محمدبن عیسی یقطینی نقل شده است، گفت: «وقتی مردم دربارۀ امر ابوالحسن رضا(ع) دچار اختلاف شدند من از مسائلی که از ایشان سؤال شده و ایشان پاسخ داده بود پانزده هزار مسئله را گرد آوردم.»[91] همانطور که پیشتر اشاره شد امام رضا(ع) برای مقابله با فتنۀ واقفیه اقداماتی را آغاز کرد. ابتدا با رؤسای واقفیه به مناظره و گفتوگو پرداخت و حجت را بر آنان تمام نمود؛ سپس با پیروانشان سخن گفت و حق را برایشان روشن ساخت و تلاش کرد برخی از بزرگان مؤثر شیعه را نجات دهد، مانند یونسبن عبدالرحمن، محمدبن ابوعمیر، صفوانبن یحیی، احمدبن محمدبن ابونصر بزنطی و دیگران؛ بهویژه با توجه به اینکه گمراهی و سردرگمی، این افراد را همانند دیگران بهطور کامل در خود غرق نکرده بود. به این ترتیب افرادی از آنان که مستعد هدایت بودند به امام هدایت یافتند و غبار کوتاهی در یاری دین خدا از آنان زدوده شد، و در نتیجه کشتی هدایت امت با قدرت بهسوی خداوند به حرکت درآمد؛ البته به برکت همت و ارادۀ ناخدای آن، و بهسبب حکمت و دانش فراوان و صبر عظیم و فداکاری خالصانهاش برای خداوند! نمونههایی از هدایت برخی اصحاب امام(ع) بهسوی ایشان تقدیم میشود: بهعنوان مثال احمدبن محمدبن ابونصر بزنطی ـکه بعدها از برجستهترین یاران امام رضا(ع) شد و نزد ایشان به منزلت والایی رسید و امامت و علوم ایشان را منتشر ساختـ پس از فتنۀ واقفیه از طریق علم و پاسخهای امام(ع) به حقانیت ایشان هدایت گردید: «از احمدبن محمدبن ابونصر ـکه از خاندان مهران بودـ نقل شده است که آنان (خاندانش) قائل به عقیدۀ وقف بودند، و او نیز بر همان رأی بود؛ پس برای امام رضا(ع) نامهای نوشت و در پرسشها و مسائل بسیار سختگیری کرد. گفت: برای امام(ع) نامهای نوشتم و در دلم تصمیم گرفتم وقتی خدمتش برسم سه آیه از قرآن را از ایشان بپرسم: (أَفَأَنتَ تُسْمِعُ الصُّمَّ أَوْ تَهْدِي الْعُمْيَ) (آیا تو میتوانی ناشنوایان را بشنوانی یا نابینایان را هدایت کنی؟)، (فَمَن يُرِدِ اللَّهُ أَن يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ) (پس هرکه را خدا بخواهد هدایت کند سینهاش را برای اسلام میگشاید) و (إِنَّكَ لَا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَن يَشَاءُ) (بهراستی تو کسی را که دوست داشتهای هدایت نمیکنی، بلکه این خداست که هرکس را بخواهد هدایت میکند). احمد گفت: امام در پاسخ نامهام و در پایان پاسخها همین آیاتی را نوشت که نیت کرده بودم دربارهشان سؤال کنم، ولی آنها را در نامهام ننوشته بودم. وقتی پاسخ نامه رسید فراموش کرده بودم چنین آیاتی را در دلم داشتهام. با خود گفتم: این بخش پاسخ به کدام سؤال من است؟ سپس به یاد آوردم آن آیات را در ذهنم نگه داشته و ننوشته بودم!»[92] عبداللهبن مغیره: در حج از خدا خواست او را هدایت و راهنمایی کند، و بهواسطۀ این دعا به امامت امام رضا(ع) هدایت یافت: «از عبداللهبن مغیره نقل شده است، گفت: من از معتقدان به وقف بودم، و بر همان حال بود که به حج رفتم. وقتی به مکه رسیدم چیزی در دلم افتاد و دچار تردید شدم؛ پس به "ملتزم"[93] آویختم و گفتم: "خدایا، تو از خواستۀ درونیام آگاهی؛ پس مرا به بهترین دینها راهنمایی کن." در دلم افتاد نزد امام رضا(ع) بروم. به مدینه رفتم و درِ خانۀ ایشان ایستادم و به غلامش گفتم: به مولایت بگو مردی از اهل عراق در آستانۀ در است. صدای امام را شنیدم که میفرمود: "داخل شو ای عبداللهبن مغیره، داخل شو ای عبداللهبن مغیره." من وارد شدم. همینکه مرا دید فرمود: "خداوند دعایت را مستجاب کرد و تو را به دینش هدایت نمود." گفتم: گواهی میدهم شما حجت خدا و امین او بر خلقش هستی.»[94] برخی از شیعیان نیز از طریق دلایل و براهین آشکار امام(ع) ـمانند متون، علم اعجازگونه و نیز معجزاتی که خداوند به دست ایشان جاری ساخت تا متون را تأیید کندـ به حق هدایت یافتند: «و به همین دلیل عدهای از عقیدۀ وقف بازگشتند؛ افرادی مثل عبدالرحمنبن حجاج، رفاعةبن موسی، یونسبن یعقوب، جمیلبن دراج، حمادبن عیسی و دیگران. اینها از اصحاب پدر امام(ع) بودند که دربارۀ امامت ایشان(ع) به شک افتاده بودند، ولی سپس بازگشتند. همچنین برخی افرادی که در زمان امام رضا(ع) زندگی میکردند، مانند احمدبن محمدبن ابونصر، حسنبن علی وشّاء و دیگرانی که به وقف معتقد بودند، اما پس از آن به حجت الهی پایبند شدند و به امامت ایشان و نیز امامت فرزندان پس از ایشان(ع) اعتراف کردند.»[95] «از حسینبن عمربن یزید نقل شده است، گفت: به حضور امام رضا(ع) رسیدم، درحالیکه دربارۀ امامت ایشان(ع) دچار تردید بودم. مردی به نام "مقاتلبن مقاتل" که در کوفه به امامت امام رضا(ع) اقرار کرده بود در مسیر مرا همراهی میکرد. به او گفتم: تو چرا شتاب کردی؟ گفت: در این خصوص برای من برهان و علم وجود دارد. حسین گفت: به امام رضا(ع) عرض کردم: آیا پدر شما از دنیا رفته است؟ فرمود: «به خدا قسم بله! و هماکنون من در همان مرتبهای هستم که پیامبر خدا(ص) و امیرالمؤمنین(ع) در آن قرار دارند. چه کسی بیش از من خواستار زنده ماندن پدرم بود؟!» سپس فرمود: «حقتعالی میفرماید: (السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ * أُولَٰئِكَ الْمُقَرَّبُونَ) (پیشگامان، آن پیشگامان * آنان مقرّباناند)؛ [مقصود] کسی است که امام را هنگام ظهورش بشناسد.» سپس فرمود: «همراهت چه شد؟» عرض کردم: چه کسی؟ فرمود: «مقاتلبن مقاتل، آن مرد سفیدرو، با محاسن بلند و بینی کشیده.» فرمود: «من او را ندیدهام و او به دیدار من نیامده، ولی ایمان آورده و تصدیق کرده است؛ پس در حق او به نیکی رفتار کن.» گفت: وقتی از حضور امام خارج شدم و بهسمت اقامتگاهم رفتم، دیدم مقاتل خوابیده است. او را تکان دادم و گفتم: بشارتی برایت دارم، ولی تا صد مرتبه خدا را سپاس نگویی نمیگویم! او خدا را سپاس گفت و من ماجرا را برایش نقل کردم.»[96] برخی از شیعیان با دعای آن حضرت(ع) به حق هدایت شدند: «یزیدبن اسحاق شَعر ـکه از سرسختترین افراد در برابر پذیرفتن این امر بودـ گفته است: روزی با برادرم محمد که فهم و اندیشهاش در سطح خودم بود بحث میکردم. در میانۀ گفتوگو به او گفتم: اگر این کسی که تو به او اعتقاد داری واقعاً در چنین جایگاه رفیعی قرار دارد از او بخواه برای من دعا کند تا خداوند مرا به اعتقاد شما بازگرداند. محمد گفت: نزد امام رضا(ع) رفتم و گفتم: فدایت شوم، برادری دارم که از من بزرگتر است و به حیات پدر شما اعتقاد دارد، و من زیاد با او بحث میکنم؛ تا اینکه روزی به من گفت: از آن کسی که تو معتقدی حجت خداست بخواه برای من دعا کند تا اگر او در همان جایگاهی است که تو میگویی خداوند مرا بهسوی او بازگرداند! من نیز دوست دارم شما برایش دعا کنید. امام(ع) رو به قبله کرد و هرآنچه خدا خواست ذکر کرد، و سپس فرمود: «خدایا! شنوایی و بینایی و دل او را به دست خود بگیر تا او را بهسوی حق بازگردانی.» و درحالیکه دست راست خود را بلند کرده بود این سخنان را فرمود. یزید گفت: وقتی برادرم بازگشت، آنچه را رخ داده بود برایم تعریف کرد، و به خدا قسم زمان زیادی نگذشت که خودم نیز به حق ایمان آوردم.»[97] به این ترتیب اندکاندک شکوتردید کسانی که در تردید بودند برطرف شد، و افرادی که آمادگی بازگشت داشتند بهسوی حق بازگشتند، و با گذر زمان افراد زیادی هدایت شدند؛ چراکه برخی از یاران هدایتیافتۀ امام(ع) با تلاش و روشنگریهایشان بدعتهای واقفیه را آشکار ساختند و باطل بودن راه آنان را نشان دادند. به این ترتیب بنای حق دوباره شکل گرفت و امتِ مؤمنِ به برکت تلاشها و فداکاریهای امام علیبن موسیالرضا(ع) از نو بنا شد.-رضای آلمحمد و یوسف آلیعقوب؛ هر دو از یک جام تلخ مینوشند
قرآن کریم ستمی را که برادران یوسف به یوسف صدیق(ع) روا داشتند حکایت کرده است، اما این قضیه فقط به آنها ختم نشد؛ بلکه از آنان فراتر رفت و به سنتی در آلمحمد(ع) تبدیل شد؛ زیرا هیچ امامی از این آزار و اذیت در امان نماند! و هر امام از جام تلخی که برخی از خویشانش بهسبب حسد و آزار ـدر گفتار و در رفتارـ بر او تحمیل کردند نوشید. پیشتر دیدیم پدران امام رضا (ع) از سوی نزدیکان خود چه رنجها و سختیهایی را متحمل شدند؛ و اکنون نوبت به ایشان(ع) رسیده بود تا چهبسا سهم بزرگتری از این رنجها و سختیها را به خود اختصاص دهد! در ادامه متنی تقدیم میشود که بخشی از آنچه را امام رضا(ع) پس از شهادت پدرش متحمل شد بیان میکند: «از یزیدبن سَلیط نقل شده است، گفت: وقتی امام موسیبن جعفر(ع) وصیت خود را نوشت، عدهای از افراد مورد اعتماد را برای شهادت به آن گرد آورد. این عده عبارت بودند از: ابراهیمبن محمد جعفری، اسحاقبن محمد جعفری، اسحاقبن جعفربن محمد، جعفربن صالح، معاویه جعفری، یحییبن حسینبن زیدبن علی، سعدبن عمران انصاری، محمدبن حارث انصاری، یزیدبن سلیط انصاری، و محمدبن جعفربن سعد سلمی (که نخستین نویسندۀ وصیت بود[98]). سپس امام(ع) آنان را گواه گرفت بر اینکه: «شهادت میدهم معبودی نیست جز خدای یگانه که شریکی ندارد و محمد بنده و فرستادۀ اوست، و قیامت قطعاً میآید و هیچ شکی در آن نیست، و اینکه خداوند مردگان را از قبرها برمیانگیزاند، و رستاخیز پس از مرگ حقیقت دارد، و وعدۀ الهی حق است؛ حسابرسی حق است؛ داوری خداوند حق است؛ ایستادن در برابر پروردگار حق است؛ آنچه محمد(ص) آورده حق است و آنچه روحالامین (جبرئیل) نازل کرده حق است. بر این اساس زندگی کردم، بر این اعتقاد میمیرم، و اگر خدا بخواهد بر همین باور برانگیخته میشوم. و آنها را گواه گرفتم بر اینکه این وصیتنامه، وصیت من است که به خط خودم نوشتهام، و متن وصیتنامۀ جدم امیرالمؤمنین علیبن ابیطالب(ع) و وصیتنامۀ محمدبن علی، و به همین ترتیب وصیتنامۀ جعفربن محمد را حرف به حرف نسخهبرداری کردهام؛ و من به علی وصیت کردهام، و پس از آن فرزندانم را با او شریک گرداندم، اگر او تمایل داشته باشد و از آنان رشد و شایستگی ببیند و بخواهد آنان را باقی بگذارد اختیار با اوست، و اگر آنان را نپسندد و بخواهد کنارشان بگذارد باز هم اختیار با اوست و آنان در برابر او هیچ اختیاری ندارند؛ و من به او وصیت کردهام دربارۀ صدقاتم، اموالم، داراییهایم، فرزندان خردسالم که به جا گذاشتهام، و نیز دربارۀ ابراهیم، عباس، قاسم، اسماعیل، احمد و مادر احمد، و دربارۀ زنانم، فقط علی وصی من است نه دیگران، و نیز دربارۀ یکسوم صدقۀ پدرم و دوسوم دیگر که هرجا صلاح بداند مصرف کند، و با آن همانگونه رفتار کند که مالک در مال خودش رفتار میکند. پس اگر خواست بفروشد، ببخشد، هِبه کند یا صدقه دهد، چه به افرادی که نام بردهام و چه به کسانی که نام نبردهام، اختیار با اوست. او در وصیتنامۀ من، در مال من، خانوادهام و فرزندانم، از جایگاه من برخوردار است و اگر بخواهد برادرانی را که در این وصیتنامه نام بردهام در اختیارات خود شریک قرار دهد اختیار با اوست و اگر نخواهد و تصمیم بگیرد آنان را کنار بگذارد اختیار این نیز با اوست، و هیچکس حق سرزنش یا بازخواست او را ندارد؛ و اگر در میان آنان چیزی غیر از آنچه هنگام جداییشان بوده است مشاهده کرد و خواست آنان را دوباره در ولایت خود وارد کند اختیار با اوست، و اگر یکی از آنان بخواهد خواهرش را به عقد ازدواج درآورد چنین حقی ندارد مگر با اجازه و فرمان او؛ زیرا او از همه داناتر است به ازدواجها و پیوندهای خویشاوندی قوم خود، و هر سلطان یا شخصی از مردم که او را از چیزی باز دارد یا مانع او شود از هرچه در این وصیتنامه یاد کردهام یا دربارۀ یکی از افرادی که در آن نام بردهام، چنین شخصی از خدا و رسولش بَری است، و خدا و رسولش از او بیزارند، و لعنت خدا و غضب او و لعنت لعنتکنندگان و فرشتگان مقرّب و انبیا و رسولان و جماعت مؤمنان بر او باد؛ و هیچکس ـنه از سلاطین و نه غیر آنانـ حق ندارد او را از هیچچیز بازدارد و من نیز هیچ ادعایی بر گردن او ندارم، و هیچیک از فرزندانم بر او حقی ندارد تا بتواند مطالبهاش کند؛ و هرکدام از فرزندانم اگر ادعا کند مالی نزد من دارد در آنچه میگوید تصدیق میشود؛ اگر کم بگوید آن را تصدیق میکنم و میدانم، و اگر زیاد بگوید او همچنان راستگوست، و در واقع هدف من از وارد کردن برخی از فرزندانم بههمراه او، فقط یاد کردن نامهایشان و اکرام آنها بود؛ و از میان مادران فرزندانم، هرکسی در خانهاش و در حجاب خود باقی بماند اگر علی چنین صلاح بداند آنچه در زمان حیات من برای او برقرار بود همچنان برای او برقرار خواهد بود و هرکدام از آنان که به همسری مردی درآید و از خانهاش بیرون رود حق بازگشت به خانۀ مرا ندارد، مگر آنکه علی نظر دیگری داشته باشد. دخترانم نیز همین حکم را دارند و هیچکس از برادران آنها ـچه از طرف پدر و چه مادرـ و هیچ سلطانی و هیچ کارگزاری حق ندارد بدون نظر و مشورت علی دخترانم را به ازدواج درآورد؛ و اگر چنین کنند با خدا و رسولش مخالفت کردهاند و با او در قلمرو فرمانروایی خداوند به جنگ برخاستهاند. او به پیوندهای ازدواجی قوم خویش از همه داناتر است؛ پس اگر خواست به ازدواج درمیآورد، و اگر نخواست ترک میکند؛ و من همانگونه که در این وصیتنامه ذکر کردهام به او وصیت کردهام، و خداوند عزوجل را بر آن گواه گرفتهام، و او و امّاحمد ازجمله گواهان هستند.[99] هیچکس حق ندارد وصیتنامۀ مرا بگشاید یا منتشر کند، و اگر چنین کند برخلاف چیزی رفتار کرده که من نوشتهام و نام بردهام. پس هرکس بدی کند به زیان خودِ اوست و هرکس نیکی کند به سود خودش انجام داده است و پروردگار تو به بندگان ستم نمیکند، و درود خدا بر محمد و خاندانش باد؛ و هیچ سلطانی و هیچ فرد دیگری حق ندارد این وصیتنامه را که من آن را از پایین مهر کردهام بگشاید و هرکس چنین کند لعنت خدا و غضب او، و لعنت لعنتکنندگان و فرشتگان مقرّب و جماعت رسولان و مؤمنان مسلمان بر او باد، و نیز بر هرکسی که این وصیتنامه را بگشاید؛ و این وصیتنامه را ابوابراهیم نوشت و مهر کرد، و گواهان نیز به آن گواهی دادند؛ و درود خدا بر محمد و خاندانش باد. ابوالحکم[100] گفت: عبداللهبن آدم جعفری برایم نقل کرد، از یزیدبن سلیط، گفت: "ابوعمران طلحی" قاضی مدینه بود. هنگامی که موسی(ع) از دنیا رفت برادرانش علی را نزد قاضی طَلحی بردند. عباسبن موسی گفت: خدا تو را اصلاح کند و تو را از آن بهرهمند گرداند، در پایین این نوشته گنج و جواهری هست و او میخواهد آن را پنهان کند و فقط خودش بردارد، درحالیکه پدرمان رحمت خدا بر او باد چیزی را باقی نگذاشت مگر اینکه به او واگذار کرد و ما را تهیدست گذاشت، و اگر نبود که جلوی خودم را بگیرم در حضور همه چیزی میگفتم. ابراهیمبن محمد بهسویش پرید و گفت: اگر چنین کنی، به خدا سوگند چیزی خواهی گفت که نه از تو میپذیریم و نه تو را در آن تصدیق میکنیم، و نزد ما رانده و نکوهیده خواهی بود. ما تو را دروغگو میشناسیم چه در کودکی و چه در بزرگی، و پدرت از باطن و ظاهر تو آگاه بود؛ پس اگر در تو خیری بود پدرت تو را بهتر میشناخت؛ او حتی دو عدد خرما را به تو نمیسپرد. سپس عمویش اسحاقبن جعفر بهسوی او برجست و یقهاش را گرفت و گفت: تو واقعاً انسان سبکسر و ناتوان و احمقی هستی. این را هم به آنچه دیروز از تو دیدیم اضافه کن؛ و سایرین همه او را تأیید کردند. آنگاه ابوعمران قاضی به علی(ع) گفت: برخیز ای ابوالحسن، همین بس که امروز پدرت مرا لعن کرده و تو را مقدم داشته است. به خدا قسم هیچکس نسبت به فرزندش آگاهتر از پدر نیست، و پدرت نزد ما نه عقلش ناقص بود و نه رأیش سست. عباس به قاضی گفت: خدا تو را اصلاح کند، مُهر را بگشا و بخوان که زیر آن چیست. ابوعمران گفت: من آن را باز نمیکنم، برای من همین بس که پدرت امروز مرا لعنت کرده است. عباس گفت: پس من آن را باز میکنم. قاضی گفت: اختیار با توست. عباس مهر را گشود و دید آنچه در آن است اخراج آنان و اقرار به این نکته است که علی بهتنهایی وارث است، و نیز اینکه چه بخواهند و چه نخواهند، باید ولایت علی را بپذیرند، و از سهم صدقه و چیزهای دیگر کنار گذاشته شوند. پس باز کردن این نوشته برای آنان ننگ و رسوایی و خواری بههمراه داشت، و برای علی(ع) کرامت و برتری. در وصیتنامهای که عباس مهرش را گشود این افراد بهعنوان شاهد ذکر شده بودند: ابراهیمبن محمد، اسحاقبن جعفر، جعفربن صالح، و سعیدبن عمران. آنان چهرهٔ اُماحمد را در مجلس قاضی آشکار کردند؛ زیرا ادعا کردند آن زن، خودِ او [اماحمد] نیست، تا اینکه صورتش را آشکار کردند و او را شناختند. در این هنگام امّاحمد گفت: به خدا سوگند، سرورم پیش از این به من گفته بود تو را بهاجبار خواهند برد و به مجالس عمومی خواهند کشاند. اسحاقبن جعفر به او نهیب زد و گفت: ساکت باش، زیرا زنان ناتواناند؛[101] من گمان نمیکنم او چیزی از این ماجرا گفته باشد. سپس علی(ع) رو به عباس کرد و فرمود: ای برادرم! من میدانم آنچه شما را به این کار واداشته، چیزی نیست جز بدهیها و قرضهایی که بر گردنتان است. ای سعید، برخیز و برایم مشخص کن هریک از آنان چه مقدار مقروض است،[102] سپس بدهی آنان را بپرداز. به خدا سوگند تا زمانی که بر روی زمین راه میروم، همدردی با شما و احسان به شما را رها نخواهم کرد؛ پس هرچه میخواهید بگویید. عباس گفت: تو به ما جز اضافۀ اموال چیزی نمیدهی، درحالیکه حق ما نزد تو بیش از اینهاست. علی(ع) فرمود: هرچه میخواهید بگویید، آبرو، آبروی شماست؛ پس اگر نیکی کنید آن برای شما نزد خداست، و اگر بدی کنید بهراستی خداوند آمرزندۀ مهربان است. به خدا سوگند، شما میدانید من امروز هیچ فرزند و وارثی جز شما ندارم[103]، و اگر چیزی را که گمان دارید من نگاه داشتهام یا ذخیره کردهام، پس برای شماست و بازگشتش بهسوی شماست. به خدا سوگند، از روزی که پدرتان ـرحمت خدا بر او بادـ از دنیا رفت، من چیزی را مالک نبودم، و همانگونه که دیدید همهچیز را رها کردم.[104] در این هنگام عباس برخاست و گفت: به خدا سوگند چنین نیست، و خدا رأی تو را بر ما مسلط نکرده، ولی پدرمان به ما حسادت کرد و خواست کاری کند که خدا آن را برای او یا برای تو روا نداشته است، و تو خود میدانی و من نیز میدانم. من صفوانبن یحیی، بیّاع سابری در کوفه را میشناسم. اگر جان سالم به در ببرم کاری خواهم کرد که حتی آب دهانش را با ناراحتی فرودهد، و تو نیز با اویی![105] علی(ع) فرمود: لا حول و لا قوّة الا بالله العلی العظیم. ای برادران من، خداوند آگاه است من مشتاق خوشبختی و شادی شما هستم. خدایا! اگر میدانی من خواستار اصلاح حال آنان هستم و نیکوکار و مهربان نسبت به آنانم و شب و روز به امورشان رسیدگی میکنم، پس مرا بهخوبی پاداش بده، و اگر برخلاف این باشم، تویی دانای نهانها، پس مرا آنگونه که سزاوارش هستم جزا بده؛ اگر بدی باشد به بدی، و اگر نیکی باشد به نیکی. خدایا، حال آنان را نیکو گردان و شیطان را از ما و ایشان دور کن، و ما را در طاعتت یاری بده و آنان را بر راه رشد و صلاح توفیق عطا فرما. اما من ای برادرم، مشتاق شادی شما هستم و برای اصلاحتان تلاش میکنم، و خداوند به آنچه میگویم گواه است. عباس گفت: من زبان تو را خوب میشناسم، ولی از زمین تو هیچ سهمی حتی بهاندازۀ بیل زدنی ندارم. پس آنان در همین حال از یکدیگر جدا شدند؛ و درود خدا بر محمد و خاندانش باد.»[106] برخی از نکات که به روایت یادشده مربوط میشود: 1. امام کاظم(ع) ـبیتردیدـ در زندان «سندیبن شاهک» در بغداد به شهادت رسید. ایشان چند بار در دوران خلافت عباسیان زندانی شد، و دستِکم دو بار در زمان هارون به زندان افتاد؛ در نخستین زندانی شدنش آزاد شد و نزد خانوادهاش به مدینه بازگشت، اما پس از زندان دوم دیگر به مدینه بازنگشت و خانواده و فرزندانش را ندید و مظلومانه بهسوی پروردگارش شتافت و شهید شد. روشن است این وصیتنامه پیش از دومین زندانی شدن و فراخواندنش به عراق تنظیم شده است. 2. امام کاظم(ع) ـچنانکه بیان شدـ هیچ فرصتی را از دست نداد تا خلافت و امامت الهی فرزندش علیبن موسیالرضا(ع) را برای افراد خاص و مورد اعتماد از شیعیانش، و نیز برای برخی از اهلبیت خود در حدودی معین روشن کند؛ بهعنوان نمونهای از وصایای ایشان به فرزندان و برخی نزدیکانش: • ابوصلت گفت: محمدبن اسحاقبن موسیبن جعفر از پدرش برایم نقل کرده است که موسیبن جعفر(ع) به فرزندانش میفرمود: «این برادر شما علیبن موسی، عالِم آلمحمد است؛ پس در مسائل دینی خود از او بپرسید، و آنچه را به شما میگوید بهخاطر بسپارید؛ زیرا از پدرم جعفربن محمد(ع) بارها شنیدم به من میفرمود: بهراستی عالِم آلمحمد در پشت توست، و ایکاش او را درک میکردم؛ و او همنام امیرالمؤمنین علی است.»[107] • از علیبن عبدالله هاشمی روایت شده است، گفت: حدود شصت نفر از ما و دوستانمان نزد قبر [رسول خدا(ص)] حضور داشتیم که ناگاه ابوابراهیم موسیبن جعفر(ع) آمد، درحالیکه دست پسرش علی(ع) در دستش بود. فرمود: «میدانید من که هستم؟» گفتیم: شما سرور و بزرگ ما هستی. فرمود: «نام و نسبم را بگویید.» گفتیم: شما موسیبن جعفربن محمد هستی. فرمود: «این که همراه من است کیست؟» گفتیم: علی فرزند موسیبن جعفر. فرمود: «گواه باشید او وکیل من در زمان زندگیام و وصی من پس از مرگم است.»[108] نکتهای که در وصیتهای امام کاظم(ع) به فرزندان و عموم بستگانش از طالبیها (فرزندان ابوطالب) دیده میشود این است که این وصایا با آنچه به خواص شیعیان خود همچون هشامبن حکم، علیبن یقطین، داوود رقی، حسینبن مختار، یزیدبن سلیط و امثال ایشان فرموده است تفاوت دارد. امام به آن افراد خاص بهصراحت میفرمود فرزندش «علی رضا» امام واجبالاطاعه پس از خودش است، و به آنها میفرمود «او صاحب شما بعد از من است»، زیرا سؤال اصلی این افراد دربارۀ شناخت امام پس از امام کاظم(ع) بود؛ اما روی سخن امام(ع) با فرزندانش و برخی بستگانش متفاوت بود؛ چنانکه در «متن اول» به فرزندانش فرمود برادرشان «علیبن موسی» عالِم آلمحمد است و آنان را تشویق کرد به اینکه در امور دینی به او مراجعه کنند و سخن او را بشنوند، و در «متن دیگر» برای برخی از طالبیها (فرزندن ابوطالب) بیان فرمود فرزندش علیبن موسی، وکیل او در زمان حیاتش و وصی او پس از مرگش است و پس از وفاتش جای آن حضرت(ع) را در ادارۀ امور بر عهده خواهد گرفت؛ و همانطور که آن جمع برای امام کاظم(ع) بهعنوان سرور و بزرگ خود احترام قائل بودند، از آنان خواست پس از خودش همین نگاه را به فرزندش علیبن موسیالرضا(ع) داشته باشند. شاید دلیل این تفاوت بازگردد به اینکه بسیاری از نزدیکان امامان (ع) ـچه برخی از برادرانشان، چه عموها و پسرعموهایشانـ تاب تحمل معنای امامت را ـآنگونه که خدا خواسته و باور خواص شیعه بودـ نداشتند یا آن را درک نمیکردند؛ و از همین رو امامان (ع) چنین افرادی از نزدیکانشان را یا به حالت انتظار واگذار میکردند تا امر الهی دربارهشان محقق شود، یا به آنان از حقیقت امامت بهاندازهای که توان درک و پذیرفتنش را داشتند میچشاندند، همانگونه که امام کاظم(ع) با فرزندانش و جمعی از طالبیها چنین رفتار کرد. واقعیت این است که بسیاری از بستگان امامان (ع) به بیماری حسادت مبتلا بودند، بهگونهای که برخی از آنان گاه با بدگویی به دستگاه حاکم، برای امامان مزاحمت و آزار فراوان ایجاد میکردند، یا با ادعای امامت با آنان به رقابت برمیخاستند، یا با گفتار یا رفتاری ناپسند با آنان برخورد میکردند، یا حقوق مالی ایشان را پایمال میکردند، یا با هدف آزار و بیاعتبار کردنشان آنان را به درگیریها و کشمکشهایی میکشاندند که به قضاوت نزد داوران جور میانجامید، و مسائل دیگر از این دست که برخی از آنها را در مباحث کتابهای «روز حسین» که پیشتر ارائه گردید دیدهایم؛ ازاینرو امامان (ع) از بیان صریح حقیقت امامت نزد بستگان خود ـهمانند بیانی که نزد شیعیان خاص خود داشتندـ پرهیز میکردند؛ زیرا هم دین و هم عقل سلیم ـبدون تردیدـ لازم میگرداند به هر صاحب حقی بهاندازۀ استحقاقش عطا شود و فیض نیز بهاندازۀ ظرفیت افراد افاضه شود؛ و این قطعاً و یقیناً مقتضای حکمت و عدالت است، بهویژه با توجه به اینکه شرایط امنیتی دشواری که امامان (ع) در آن زندگی میکردند اقتضا میکرد در موضوع معرفی امام بعدی، فقط در حد نیاز و برای اقامۀ حجت و محقق شدن هدف سخن گفته شود، نه بیشتر؛ و به همین دلیل است که میبینیم هر امامی از ایشان(ع) در راستای بیان حق و تعیین وصی و امام بعد از خودش راهی را برمیگزید که جان او را به خطر نیندازد و به طاغوتها فرصت ندهد او را پیش از انجام رسالت الهیاش از میان بردارند. آری، هریک از نزدیکان امامان(ع) که معرفت حقیقی به آنان پیدا میکرد و ظرفیت درونیاش گسترش مییافت و در شمار خواص شیعیان ایشان قرار میگرفت ـافزون بر نزدیکی نسبیاشـ مورد توجه ویژۀ آنان قرار میگرفت و مورد تعلیم و تهذیب و تربیت خاص قرار میگرفت، و امانتدار وصایای مخصوص آنان میشد؛ چنانکه این وضعیت دربارۀ اسحاق فرزند امام صادق(ع) رخ داد و پدرش او را «مؤتمن» لقب داد، و چه لقب بلندمرتبهای است از امامی عظیمالشأن! سید احمد الحسن فرموده است: «"مؤتمن" لقبی بود که امام صادق(ع) اسحاقبن جعفر به را به آن ملقب ساخت، و سپس او در میان مردم با این عنوان شناخته شد. علت این نامگذاری از سوی امام(ع) آن بود که او امین بر وصیت امام صادق به امام کاظم بود، و سپس امین بر وصیت امام کاظم به امام رضا گردید، و برادرش و نیز فرزند برادرش را یاری داد و برای آنها بهترین یاور بود.»[109] به همین دلیل است که میبینیم در روایت مورد بحث ما او یکی از شاهدانی است که با قدرت از فرزند برادرش، امام رضا(ع) دفاع کرده است. 3. این سخن امام کاظم(ع): «و من به علی و فرزندانم بههمراه او وصیت کردهام، اگر او بخواهد... و آنان در برابر او اختیاری ندارند»؛ روشن است آوردن سایر فرزندان در متن وصیت به حفظ جان فرزندش علیبن موسیالرضا(ع) بازمیگردد، از طریق ایجاد شبهه و تردید برای طاغوت عباسی که در کمین شناخت جانشین امام کاظم(ع) بود؛ درست همانگونه که پدرش امام صادق(ع) در وصیت خود پنج نفر را وصی قرار داد و فرزندش موسیبن جعفر(ع) را در میان آنها گنجاند؛[110] با این تفاوت که امام کاظم(ع) اختیار باقی ماندن یا خارج شدن فرزندان دیگر را در وصیت، به امام رضا(ع) واگذار کرد. آنچه را بیان کردیم امام کاظم(ع) برای «ابوعمارة یزیدبن سلیط» ـکه از شیعیان خاص ایشان بودـ توضیح داده است: «... سپس فرمود: به تو خبر میدهم ای ابوعماره، که من از خانهام بیرون آمدم و به فرزندم فلانی وصیت کردم، و فرزندانم را در ظاهر با او شریک گرداندم، ولی در باطن فقط به او وصیت کردم؛ پس تنها او را وصی قرار دادهام... .» این روایت مفصل است و جزئیات آن در ادامه بررسی خواهد شد. «فرزندم فلانی»: یعنی علیبن موسیالرضا، چنانکه در خودِ روایت بهصراحت آمده است. «در ظاهر»: یعنی آنچه برای مردم آشکار شده است، برای دور کردن نظرها از فرزندش علیبن موسیالرضا(ع). سپس امام(ع) یزید را از فاش کردن این امر ـیعنی تصریح به اینکه علیبن موسیالرضا(ع) بعد از پدرش امام استـ برحذر داشت: یزید گفت: سپس ابوابراهیم(ع) فرمود: «ای یزید، این نزد تو امانت است، پس آن را به کسی مگو، مگر به فردی عاقل یا بندهای که او را راستگو میشناسی؛ و اگر از تو برای شهادت سؤال شد، شهادت بده، و این فرمایش خداوند عزوجل است: (إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمَانَاتِ إِلَى أَهْلِهَا) (همانا خداوند به شما فرمان میدهد امانتها را به اهلش بازگردانید)، و نیز به ما فرموده است: (وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهَادَةً عِندَهُ مِنَ اللَّهِ) (و چه کسی ستمکارتر از کسی است که گواهی خدا را که نزد اوست پنهان میدارد).»[111] «اگر از تو برای شهادت سؤال شد»: یعنی اگر از تو خواستند گواهی بدهی به اینکه فرزندم علیبن موسیالرضا، وصیّ من و امام پس از من است، و اینکه تو آن را از من شنیدهای. روشن است هشدار امام کاظم(ع) به یزیدبن سلیط، بهسبب ترس و نگرانی از جان امام رضا(ع) بود؛ بهعلاوه این قسمت از روایت برای تأیید این حقیقت کافی است که سخن امام کاظم(ع) با خواص شیعیانش ـبه دلایلی که پیشتر بیان شدـ همانند سخنش با فرزندان و عموم طالبیها نبود. و وقتی این نکته را دانستیم درمییابیم وصیت امام کاظم به فرزندش امام رضا(ع) در حضور برادرانش، لزوماً به این معنا نیست که آنان از آن وصیت درک کرده باشند برادرشان امامی معصوم و واجبالاطاعه است و دیگر معانی و لازمههایی که خواص شیعیانش بهخوبی آن را میفهمیدند و دربارهاش از امام(ع) سؤال میکردند؛ بلکه حتی چهبسا اشتباه باشد اگر انتظار داشته باشیم چنین اعتقادی در آنان شکلگرفته باشد، چه برسد به اینکه رفتارشان با این اعتقاد هماهنگ بوده باشد. بله ـدر پایینترین سطحـ انتظار میرود آنان درک کنند برادرشان علیبن موسیالرضا، ولیّ امر خانوادۀ پدرشان امام کاظم(ع) است، و او از نظر جایگاه در مقام بزرگ خانواده قرار میگیرد که جای پدر را پر میکند، و کسی است که باید مقدم دانسته شود و از او اطاعت شود و بهطور کلی در امور مربوط به خانوادۀ امام(ع) از او مشورت گرفته شود و تصمیم نهایی با او باشد؛ ازجمله دربارۀ موضوع همسران و دختران امام(ع) و دیگر امور خانوادگی که معمولاً برخی پدران هنگام وفاتشان، یکی از فرزندانشان را برای انجام آنها برمیگزینند تا سخن او بر دیگر فرزندان مقدم باشد. بهعلاوه اگر امام کاظم(ع) میدانست فرزندانش بهطور کلی با برادرشان امام رضا(ع) بهعنوان امامی معصوم و واجبالاطاعه رفتار خواهند کرد دیگر نیازی نبود در وصیت خود این همه تفاصیل و جزئیات دربارۀ صدقات، اموال، دختران، همسران و... بنویسد، بلکه کافی بود بگوید «او پس از من امام شماست، پس سخنش را بشنوید و از او اطاعت کنید» و موضوع فیصله مییافت؛ و سپس در ادامۀ وصایایش و هرچه را در نظر داشت فقط برای فرزندش رضا(ع) بیان کند. 4. در این روایت جزئیاتی دقیق دربارۀ صدقات، اموال، دختران و همسران امام(ع) آمده، و امام(ع) در آن به فرزندش علیبن موسیالرضا(ع) حقوق مالی و اختیارات مشخصی داده که فقط به او اختصاص دارد. سپس تأکید کرده هیچکس ـچه از فرزندانش و چه از سلاطینـ حق ندارد او را از حقوقی که برایش تعیین کرده است منع کند، یا میان او و آنچه به او اختصاص داده شده مانع شود، و هرکس چنین کاری کند مورد لعنت شدید قرار گرفته، و از سوی خدا و پیامبر و فرشتگان و مؤمنان طرد شده است... این تأکیدات نشان میدهد موضوع ـاز دید امام کاظم(ع)ـ بسیار مهم و حیاتی بوده است؛ چنانکه از لحن سخن آن حضرت(ع) کاملاً پیداست؛ گویی حضرت(ع) وقوع رخدادی را در آینده پیشبینی میکرده و با این بیان قاطع خواسته است ـبا چنین هشدار شدیدیـ هرگونه بهانهای را از میان بردارد. ایشان(ع) فرموده است: «و هر سلطان یا شخصی از مردم که او را از چیزی باز دارد یا مانع او شود از هرچه در این وصیتنامه یاد کردهام یا دربارۀ یکی از افرادی که در آن نام بردهام، چنین شخصی از خدا و رسولش بَری است، و خدا و رسولش از او بیزارند، و لعنت خدا و غضب او و لعنت لعنتکنندگان و فرشتگان مقرّب و انبیا و رسولان و جماعت مؤمنان بر او باد؛ و هیچکس ـنه از سلاطین و نه غیر آنانـ حق ندارد او را از هیچچیز بازدارد... .» حق آن است که بگوییم امام کاظم(ع) صرفاً فقط یک آیندهنگری نداشت، بلکه بهدرستی میدانست پس از او چه بر سر فرزندش علیبن موسیالرضا(ع) خواهد آمد، و بهخوبی میدانست بهمحض وفاتش، برادران امام رضا(ع) از او نزد قضات ستمگر شکایت خواهند برد و او را به دادگاهی خواهند کشاند که قاضی عباسی در مدینه در آن حکم خواهد راند؛ اما «لعنی» که در وصیت امام کاظم(ع) آمده بود باعث شد آن قاضی جرئت نکند خواستۀ برادران امام رضا(ع) را عملی کند و به نفع آنان حکم دهد! 5. مشاهده کردیم امام کاظم(ع) در پایان بسیاری از بندهای وصیتنامهاش، اختیار را به فرزندش علیبن موسیالرضا(ع) میسپارد و در چند جا عبارتهایی مثل «اگر او بخواهد»، «این به اختیار اوست»، «اگر صلاح بداند» یا «اگر علی نظر دیگری داشت» و تعبیرهای دیگری از این دست را بهکار میبرد؛ و روشن است حضرت(ع) رأی و نظر فرزندش علیبن موسیالرضا(ع) را مقدم دانسته است. شاید دلیل این امر آن باشد که امام کاظم(ع) ـبه تعلیم الهیـ از منزلت و جایگاه فرزندش علیبن موسیالرضا(ع) نزد خداوند آگاه بوده است؛ و چگونه چنین نباشد درحالیکه او(ع) را «عالم آلمحمد» نامیده و سخنان پدرش امام صادق(ع) را دربارۀ او شنیده است، آنجا که او را چنین توصیف کرده است: «او فریادرس این امت، پناه آنها، دانش، نور، فضیلت و حکمت آنهاست.» و این در همان روایتی است که یزیدبن سلیط از امام کاظم(ع) نقل کرده است، و در این روایت همچنین آمده است امام کاظم(ع) رؤیایی را بازگو کرد که در آن رسول خدا(ص) و امیرالمؤمنین(ع) به خوابش آمدند و جایگاه فرزندش علیبن موسیالرضا(ع) را به او شناساندند و توصیفاتی عظیم دربارۀ او به کار بردند.[112] 6. این سخن عباس ـفرزند امام کاظم(ع)ـ خطاب به قاضی: «اگر جلوی خودم را نمیگرفتم چیزی را در حضور مردم فاش میکردم...»: به نظر میرسد عباس میخواست راز بسیار مهمی را برای قاضی فاش کند، بهگونهای که دو تن از اهلبیت امام کاظم(ع) فوراً دخالت کردند تا جلوی او را بگیرند و ساکتش کنند؛ و آن دو نفر عبارت بودند از ابراهیمبن محمد و اسحاق مؤتمن فرزند امام صادق(ع). برخی از شارحان گفتهاند «مطلبی» که عباس میخواست آشکار کند یکی از این دو بوده است: اموال بسیار، یا خلافت و وصایت امام رضا(ع) پس از پدرش؛ و روشن است هر دوی اینها بسیار حساس و خطیر بودند.[113] میگویم: شاید احتمال دوم ـیعنی خلافت و وصایت امام رضا(ع)ـ به واقعیت نزدیکتر باشد؛ بهدلیل شدت دخالت عمویش اسحاق مؤتمن؛ زیرا روشن است او «مؤتمن» نامیده شد بهخاطر آنکه پدرش امام صادق(ع) او را امین وصیت خود دربارۀ برادرش امام کاظم(ع) قرار داد، و امام کاظم(ع) نیز او را امین وصیت خود دربارۀ فرزندش امام رضا(ع) قرار داد؛ به همین جهت است که میبینیم او با شدت و فوریت برای جلوگیری از ادامۀ سخنپردازیهای برادرزادهاش وارد عمل شد، و هدف او از این کار حفظ جان امام رضا(ع) بود تا مبادا جایگاه او نزد دشمنان فاش شود؛ بهویژه با توجه به اینکه آنها پدرش را فقط چند روز پیش از آن به شهادت رسانده بودند! همچنین، اسحاق مؤتمن در ماجرای سخنگفتن «امّاحمد» (یکی از زنان خانۀ امام کاظم(ع)) دخالت فوری و قاطع داشت؛ زیرا او بهدلیل ذکر نامش در وصیتنامۀ امام(ع) به دادگاه فراخوانده شده بود، و روند رسیدگی به شکایت ایجاب میکرد صورت او آشکار شود، و این مسئله او را آزار داده بود؛ و در لحظهای از فروپاشی روحی ـطبیعتاً بدون قصد و بدون درنظرگرفتن پیامدهاـ سخنی را بر زبان راند مبنی بر اینکه امام کاظم(ع) دربارۀ این واقعه به او خبر داده بود و اینکه او در این جلسه حاضر خواهد شد! در اینجا بود که اسحاق مؤتمن فوراً و با قاطعیت وارد شد، او را باز داشت و ساکت کرد، و انکار نمود چنین سخنی از سوی برادرش کاظم(ع) صادر شده است: «در این هنگام امّاحمد گفت: به خدا سوگند، سرورم پیش از این به من گفته بود تو را بهاجبار خواهند برد و به مجالس عمومی خواهند کشاند. اسحاقبن جعفر به او نهیب زد و گفت: ساکت باش، زیرا زنان ناتواناند؛ من گمان نمیکنم او چیزی از این ماجرا گفته باشد.» شاید رفتار اسحاق برای کسی که از فضای مجلس دادگاه و حاضران و شرایط کلی ماجرا آگاه نباشد عجیب به نظر برسد؛ زیرا این ماجرا پس از شهادت امام کاظم(ع) رخ داد، و جاسوسهای دستگاه عباسی به دنبال شناخت جانشینی بودند که شیعیان پس از آن حضرت به او مراجعه میکنند. طبیعتاً طاغوتها، قضات و مأمورانشان بهدنبال یافتن هرگونه اطلاعاتی بودند که بتواند آنها را به وصیّ تعیینشده از سوی امام کاظم(ع) برساند، و آنچه «ام احمد» گفت میتوانست راهی برای قاضی یا دیگر مأموران حکومتی باز کند تا آنها متوجه شوند امام کاظم(ع) دربارۀ وقایع پس از خودش چیزی به او گفته است، و همین میتوانست بهنوعی باعث آسیب رساندن به فرزند مظلومش امام رضا(ع) شود؛ ازاینرو اسحاق مؤتمن فوراً مداخله کرد و او را ساکت نمود، و بیتردید هدف او این بود که توجه قاضی و دیگر طاغوتها را از وجود وصیت خاصی از سوی امام کاظم(ع) به وصی و جانشینش منحرف سازد. 7. ازجمله اموری که باعث شد دل برخی از برادران امام رضا(ع) نسبت به او آکنده از کینه شود آن بود که امری برخلاف انتظارشان رخ داد. میدانیم ولادت فرزند امام رضا(ع)، محمدبن علی جواد(ع) تا سال ۱۹۵ هجری به تأخیر افتاد، و این یعنی هفت سال پیش از شهادت پدرش، درحالیکه امام رضا(ع) در آن زمان ۴۸ سال داشت؛ حال آنکه برادرانش میپنداشتند امام رضا(ع) بدون فرزند از دنیا خواهد رفت و به این ترتیب میراث او به آنان خواهد رسید. اما وقتی فرزندش امام جواد(ع) به دنیا آمد سینههایشان به تنگ آمد و از خشم لبریز گردید، بهطوری که حتی برخی از آنان در نسبت داشتن او به امام(ع) تردید داشتند و ـچنانکه در ادامه روشن خواهد شدـ امام رضا(ع) را مجبور کردند کار را به «داوران قائفه» بسپارد. در مجموع متن زیر گفتوگویی را که میان امام کاظم(ع) و یار نزدیکش یزیدبن سلیط در محلی میان مکه و مدینه رخ داد روشن میسازد؛ در این گفتوگو امام کاظم(ع) جایگاه فرزندش امام رضا(ع) را روشن میکند، و از یزید میخواهد اگر برای شهادت دربارۀ امامت او فراخوانده شد گواهی دهد. سپس به او خبر داد پس از آن دوباره در همین مکان با امام رضا(ع) دیدار خواهد کرد و از او خواست به او(ع) مژده دهد برایش فرزندی به دنیا خواهد آمد: یزیدبن سلیط میگوید: سپس [امام کاظم] به من فرمود: «ای یزید، وقتی از این مکان گذشتی و او (علیبن موسیالرضا) را دیدی ـو [قطعاً] او را خواهی دیدـ به او بشارت بده پسری برایش متولد خواهد شد؛ امین، مورد اعتماد، مبارک؛ و او به تو خواهد گفت تو با من دیدار کردهای، پس آن هنگام به او بگو: کنیزی که این پسر از او متولد میشود، کنیزی از خاندان ماریه ـکنیز رسول خدا(ص) و مادر ابراهیمـ است. اگر توانستی سلام مرا به آن کنیز برسانی چنین کن.» یزید میگوید: پس از وفات ابوابراهیم(ع)، با علی(ع) دیدار کردم. ایشان(ع) سخن آغاز کرد و به من گفت: «ای یزید، دربارۀ رفتن به عمره چه میگویی؟» گفتم: فدایت شوم، تصمیم با شماست و من خرجی ندارم. فرمود: «سبحانالله، ما هرگز تو را تکلیف نکردهایم و [بار مسئولیت آن را] بر عهدهات نگذاشتهایم.» پس با هم بیرون رفتیم تا به همان مکان رسیدیم. او پیشدستی کرد و فرمود: «ای یزید، در این مکان تو با خویشان و عموهایت بسیار دیدار کردهای.» گفتم: بله؛ و سپس ماجرا را برایش تعریف کردم. فرمود: «اما آن کنیز هنوز نیامده است، و زمانی که آمد سلام او (پدرم) را به او برسان.» بهسوی مکه رفتیم و همان سال آن کنیز را خرید، و چیزی نگذشت که باردار شد و پسری به دنیا آورد. یزید گفت: برادران علی(ع) امید داشتند از او ارث ببرند؛ پس بدون اینکه گناهی از من سر زده باشد با من دشمنی کردند. اسحاقبن جعفر به آنان گفت: به خدا سوگند من او (امام رضا) را دیدم؛ او نزد ابوابراهیم در جایگاهی مینشست که حتی من اجازۀ نشستن در آن را نداشتم.»[114] این سخن او «برادران علی امید داشتند از او ارث ببرند؛ پس با من دشمنی کردند» بهروشنی نشان میدهد علت دشمنی آنان با یزیدبن سلیط، دخالت او در خریدن کنیزی بود که امام رضا(ع) با او ازدواج کرد و از او فرزند مبارکش امام محمد جواد(ع) به دنیا آمد. «و او نزد ابوابراهیم در جایگاهی مینشیند...» اسحاق مؤتمن با این سخن به نزدیکی یزیدبن سلیط با برادرش امام کاظم(ع) و شدت اختصاص و اعتماد آن حضرت به او اشاره میکند. به هر صورت آنچه امام رضا(ع) از برخی برادرانش تحمل کرد فقط به ماجرایی که در روایت پیشگفته به آن اشاره شد محدود نمیشود، بلکه برخی از آنان به روشهای گوناگون به آن حضرت آزار رساندند؛ ازجمله با شرکت در شورشها و انجام کارهایی که امام اجازۀ آنها را نداده بود، و این اقدامات موجب آزار و اذیت و وارد آمدن آسیب فراوانی به آن حضرت(ع) گردید. شایانذکر است فقط برادران امام(ع) نبودند که به ایشان(ع) آزار میرساندند، بلکه برخی از عموها و پسرعموهای ایشان نیز سهم قابلتوجهی در این آزارها داشتند که در پژوهشهای آینده روشنتر خواهد شد. اکنون بازمیگردیم به مصیبتِ بردن داوری به قافه!-سپردن داوری به قافه برای الحاق محمد جواد به ایشان(ع)!
ضربالمثلی هست که میگوید: مصیبتهای دنیا با هم میآیند! و این سهم ولی خدا و حبیبش علیبن موسیالرضا(ع) در این دنیای پست و حقیر بود! وگرنه چگونه میتوان حال او را توصیف کرد، آنگاه که میشنید بسیاری از نزدیکانش (برادران، خواهران، عموها و...) دربارۀ نسب فرزندش محمد جواد ـصرفاً بهدلیل رنگ پوستشـ تردید میکنند؛ با این بهانه که رنگ پوست ایشان(ع) تیرهتر از پدرش و نیاکانش بود! امام رضا(ع) سخنان آنان را میشنید و به آنان میفرمود او فرزند من است! اما آنان سخن او را نپذیرفتند، و در نهایت بر آن شدند که کار را به داوران قافه[115] بسپارند! الحاق نسب بر اساس نظر قافه، راهی ظنی و غیرقابلاعتماد از نظر شرعی است، و به همین جهت امام رضا(ع) آن را نپذیرفت؛ ولی درعینحال برای جلوگیری از اقدام آنان چارهای نداشت، جز اینکه از آنان خواست اگر ناگزیر از آوردن قافه هستند دستِکم دلیل دعوتشان را برای آنها بازگو نکنند و آنان را از موضوع آگاه نسازند! سپاس خداوند را که ابلیس را رسوا ساخت و آتش فتنهاش را خاموش کرد، پس از آنکه قافه از طریق تطبیق پاها به رابطۀ پدرـفرزندی میان رضا(ع) و جواد(ع) حکم کردند؛ پس امام رضا(ع) نفسی کشید و از آنچه دید و بر او گذشت گریست؛ و لاحول و لا قوة الا بالله. «از زکریابن یحییبن نعمان صَیرفی روایت شده است، گفت: شنیدم علیبن جعفر با حسنبن حسینبن علیبن حسین صحبت میکرد و میگفت: به خدا سوگند خداوند ابوالحسن رضا(ع) را یاری داد. حسن به او گفت: آری، به خدا سوگند، فدایت شوم، برادرانش به او ستم کردند. علیبن جعفر گفت: آری، به خدا سوگند، ما عموهایش نیز به او جفا کردیم. حسن گفت: فدایت شوم، شما چه کردید؟ من در میان شما حضور نداشتم. گفت: برادرانش ـو نیز ماـ به او گفتیم: در میان ما امامی با رنگ چهرۀ غیرطبیعی (تیرهپوست) نبوده است![116] امام رضا(ع) فرمود: او فرزند من است. گفتند: رسول خدا(ص) به داوری قائفه حکم کرده است؛ پس داوری میان ما و تو «قائفه» باشد. فرمود: خودتان شخصی را به دنبال آنها بفرستید، اما من چنین نمیکنم، و آنان را از علت دعوتشان آگاه نکنید، و باید در خانههایتان بمانید. وقتی قائفه آمدند ما را در باغ نشاندند، و عموها و برادران و خواهران امام(ع) صف کشیدند. امام رضا(ع) را بلند کردند، جبّهای پشمی به تنش کردند و کلاهی نمدی به سرش نهادند و بیلی بر دوشش گذاشتند،[117] و به ایشان گفتند: داخل باغ شو، طوری که گویی در آن کار میکنی. سپس ابوجعفر(ع) را آوردند[118] و به قائفه گفتند: این پسر را به پدرش ملحق کنید. قائفها گفتند: پدر او در اینجا نیست، بلکه این عموی پدر اوست، و این هم عموی پدر او، و این عموی خودش است، و این نیز عمهاش است؛ و اگر در اینجا برای او پدری باشد آن شخصی است که در باغ است، زیرا ساقهای او با ساقهای این کودک یکسان است. پس وقتی ابوالحسن(ع) بازگشت، گفتند: این پدر اوست. علیبن جعفر گفت: من برخاستم و دهان ابوجعفر(ع) را بوسیدم، و سپس به ایشان گفتم: گواهی میدهم تو امام من نزد خدا هستی. امام رضا(ع) گریست و سپس فرمود: ای عمو! آیا سخن پدرم را نشنیدی که میفرمود: رسول خدا(ص) فرموده است: پدرم فدای پسر برگزیدۀ کنیزان؛ پسر آن زنِ اهل سرزمین نَوبِیه، آن خوشسخن و پاکدامن، آنکه رَحِمی پاک و برگزیده دارد. وای بر آنها! خداوند لعنت کند عُبیس ـصاحب فتنهـ و فرزندانش را که آنها را سالها و ماهها و روزها خواهد کشت، آنها را دچار خفت و خواری خواهد کرد، و از جامی تلخ به آنان خواهد نوشاند. او رانده و آواره و خونخواه پدر و جدّ خویش است؛ آن صاحب غیبت است که گفته میشود: مُرد یا هلاک شد، در کدام وادی گام نهاد؟! آیا این ویژگیها ـای عموـ در غیر از فرزند من میتواند باشد؟ گفتم: راست گفتی، فدایت شوم.»[119] «و آنان را از علت دعوتتان آگاه نکنید و باید در خانههایتان بمانید»: شاید این سخن یعنی امام رضا(ع) از آنجا که به هدایت اهلبیت خود امیدوار بود، پس روشی را برگزید که برای آنان آسانتر و پذیرفتنیتر باشد؛ و به همین دلیل از آنها خواست قائفه را از علت دعوتشان آگاه نکنند، تا سخنان قائفها ـبه عنوان مثال اگر از علت دعوتشان مطلع بودندـ از هرگونه اتهام به جانبداری از امام رضا(ع) دور باشد. همچنین از آنان خواست قائفها را به خانههای خود بیاورند و سپس همراه آنان به محل داوری یعنی باغ بروند، بدون آنکه کسی از مردم مدینه را ببینند یا از او بشنوند پدر محمد جواد، علیبن موسیالرضاست و در نتیجه پس از حکم قائفها ـکه قاعدتاً بیطرفانه و واقعگرایانه استـ هیچ شکی در دل هیچیک از آنها باقی نخواهد ماند. «گفتند این پدر اوست»: شاید قائفها پس از دیدن اثر قدمهای امام رضا(ع) که هنگام رفتوآمد در باغ برجایمانده بود اطمینان بیشتری پیدا کردند. ماجرای قائفها در اواخر عمر امام رضا(ع) رخ داد؛ زیرا ولادت فرزندش امام جواد(ع) در سال ۱۹۵ هجری بود، یعنی هفت سال پیش از شهادت پدرش؛ و این ماجرا هنگامی اتفاق افتاد که امام جواد(ع) هنوز کودکی خردسال بود، و بیتردید پیش از سفر امام رضا(ع) به خراسان در سال ۲۰۰ هجری روی داده است؛ بنابراین پس از این واقعه فقط سه سال از عمر شریف امام رضا(ع) باقیمانده بود و آن را بهعنوان ولیعهد مأمون عباسی در خراسان سپری کرد؛ یعنی سالهای ۲۰۱ تا ۲۰۳ هجری.-نتیجۀ آنچه تقدیم شد
ما به فتنۀ دردناک فرقۀ واقفیه پرداختیم، و رویدادها و تلاشهای طاقتفرسایی را که امام رضا(ع) برای نجات دین خدا و بازسازی امت مؤمن انجام داد بررسی کردیم. در کنار این تلاش و کوششها، ایشان(ع) از آزار برخی از نزدیکانش نیز بینصیب نبود؛ ازجمله دو دادگاهی که با آنها روبهرو شد: نخست نزد قاضی عباسی در آغاز امامتش در سال ۱۸۳ هجری، و دومی نزد قائفها اندکی پیش از سال ۲۰۰ هجری؛ و میان این دو محاکمه، اندوهها و تلخیها و رنجهای بسیاری وجود داشت؛ و پس از آنها نیز غصهها و سختیهایی بر او گذشت؛ زیرا دورۀ ولایتعهدی امام(ع) شاهد چند قیام از سوی علویان و طرفدارانشان بود؛ مانند قیام «ابوالسرايا» که برخی از برادرها و پسرعموهای امام(ع) در آن شرکت داشتند، و برخی قیامهای دیگر که به دست بعضی از عموهایش رهبری میشد. این قیامها و مشارکتهای آنها نه با اجازۀ امام انجام شده بود و نه با رضایت او، و ـچنانکه در ادامه روشن خواهد شدـ همین باعث آزار و سختی بزرگی برای امام رضا(ع) گردید.-رسالت امام رضا(ع)
امامت امام رضا(ع) حدود 20 سال طول کشید (183 تا 203 هجری)، و بهطور خلاصه به دو بخش تقسیم میشود: دورۀ میان سالهای 183 تا 200 هجری، که آن را در مدینه گذراند. دورۀ میان سالهای 200 تا 203 هجری، که آن را در خراسان سپری کرد. کارهایی که ایشان(ع) در مسیر تحقق رسالت الهیاش انجام داد، برخی از آنها در ایام اقامتش در مدینه انجام شد، مانند مقابله با فتنۀ واقفیه، و برخی دیگر در دورۀ اقامتش در خراسان، مثل مناظراتی که با بزرگان ادیان مختلف داشت، و برخی اقدامات ایشان(ع) نیز هر دو مقطع را شامل میشد، مانند تبیین حق و دین خدا در ابعاد عقیدتی، شریعت، اخلاق و.... به هر حال هدف ما در اینجا بیان مهمترین ویژگیهای رسالت امام رضا(ع) و برخی از دستاوردهای ایشان است، بدون توجه به زمان و محل اقامت آن حضرت(ع)، و رسالت ایشان(ع) را با ذکر اندوه او برای جدش حسین(ع) آغاز میکنیم.-حُزن عمیق امام رضا(ع) برای جدش حسین(ع)
«روز حسین(ع)» پلکهای امام رضا(ع) را مجروح ساخت و اشکهایش را جاری کرد؛ و ایشان(ع) چنین میفرمود: از ابراهیمبن ابومحمود روایت شده است، گفت: امام رضا(ع) فرمود: «محرم ماهی است که مردم جاهلیت، جنگ را در آن حرام میدانستند، اما در این ماه خونهای ما حلال شمرده شد، حرمت ما در آن شکسته شد، فرزندان و زنان ما به اسارت برده شد، در خیمههای ما آتش افکنده شد، و وسایل ما که در آنها بود به غارت برده شد، و در امر ما حرمتی برای رسول خدا(ص) رعایت نشد. بهراستی روز حسین(ع) پلکهای ما را مجروح ساخت، اشکهای ما را جاری کرد، و عزیز ما را خوار نمود در سرزمینی پر از کَرب و بَلا که برای ما تا روز قیامت اندوه و مصیبت به میراث گذاشت. برای شخصیتی مثل حسین(ع) است که گریهکنندگان باید بگریند، زیرا این گریه، گناهان بزرگ را پاک میگرداند.» سپس فرمود(ع): «پدرم (صلوات خدا بر او) هرگاه ماه محرم فرامیرسید خنده بر چهرهاش دیده نمیشد، و اندوه بر او چیره میگشت تا آنکه ده روز از آن میگذشت و چون روز دهم فرامیرسید آن روز، روز مصیبت و اندوه و گریهاش بود، و میفرمود: این همان روزی است که حسین (صلوات خدا بر او) در آن کشته شد.»[120] آنچه بر امام حسین (صلوات خدا بر او) در کربلا گذشت قلب امام رضا(ع) را بسیار به درد آورد، و آن حضرت(ع) گوشهای از این اندوه را برای رَیّانبن شبیب (یکی از یارانش) بازگو نمود: از ریانبن شبیب نقل شده است، گفت: در نخستین روز ماه محرم خدمت امام رضا(ع) وارد شدم. به من فرمود: «ای پسر شبیب، آیا امروز روزهای؟» گفتم: نه. فرمود: «امروز روزی است که زکریا(ع) در آن پروردگار عزوجل خود را خواند و گفت: (رَبِّ هَبْ لِي مِن لَّدُنكَ ذُرِّيَّةً طَيِّبَةً إِنَّكَ سَمِيعُ الدُّعَاءِ) (پروردگارا، از جانب خود فرزندی پاک به من عطا کن، که بهراستی تو شنوندۀ دعا هستی)؛ و خداوند دعای او را اجابت کرد و به فرشتگان فرمان داد؛ پس درحالیکه او در محراب ایستاده بود و نماز میخواند او را ندا دادند: (إِنَّ اللَّهَ يُبَشِّرُكَ بِيَحْيَى) (بهراستی خداوند تو را به یحیی بشارت میدهد). پس هرکس این روز را روزه بگیرد و سپس خدا را بخواند خداوند دعای او را همانند دعای زکریا اجابت خواهد کرد.» سپس فرمود: «ای پسر شبیب، محرم ماهی است که مردم جاهلیت در گذشته، ظلم و جنگ را در آن حرام میدانستند، اما این امت، نه حرمت ماه خود را شناخت و نه حرمت پیامبرشان را (صلوات خدا بر او و بر خاندانش)؛ زیرا در این ماه فرزندانش را کشتند، زنانش را به اسارت بردند، اموالش را غارت کردند؛ پس خداوند هرگز آنان را نیامرزد. ای پسر شبیب، اگر برای چیزی گریه میکنی، برای حسینبن علیبن ابیطالب(ع) گریه کن، زیرا او را همانند گوسفند سر بریدند، و بههمراه او هجده نفر از خانوادهاش ـکه هیچکس در روی زمین شبیه آنان نبودـ کشته شدند. آسمانهای هفتگانه و زمینها برای قتل او گریستند، و چهارهزار فرشته برای یاری او به زمین فرود آمدند، ولی وقتی رسیدند دیدند او کشته شده است؛ پس آنها با موهای ژولیده و پریشان و غبارآلود تا قیام قائم نزد قبرش باقی میمانند، و از یاران او خواهند بود و شعارشان چنین است: یا لثارات الحسین. ای پسر شبیب، پدرم از پدرش، از جدّش(ع) برایم روایت کرده است: هنگامی که جدم حسین (صلوات خدا بر او) کشته شد آسمان خون و خاک سرخ بارید. ای پسر شبیب، اگر برای حسین(ع) گریه کنی بهگونهای که اشکهایت بر گونهات جاری شود خداوند همۀ گناهانت را ـکوچک یا بزرگ، کم یا زیادـ میآمرزد. ای پسر شبیب، اگر دوست داری خدا را ملاقات کنی درحالیکه گناهی بر تو نباشد حسین(ع) را زیارت کن. ای پسر شبیب، اگر میخواهی در غرفههای آسمانی بهشت با رسول خدا و خاندانش (صلوات خدا بر آنان) ساکن شوی، قاتلان حسین را لعنت کن. ای پسر شبیب، اگر میخواهی پاداش کسی را داشته باشی که همراه حسین(ع) شهید شده است هرگاه او را یاد کردی بگو ایکاش با آنان بودم، و به رستگاری بزرگی دست مییافتم. ای پسر شبیب، اگر میخواهی در درجات عالی بهشت با ما باشی برای اندوه ما اندوهگین باش و در شادی ما شاد باش، و ولایت ما را بر خود واجب بدان؛ چراکه اگر کسی بر ولایت سنگی باشد قطعاً خداوند او را در روز قیامت با همان محشور خواهد کرد.»[121] از دید امام رضا(ع)، زنده نگه داشتن یاد حسین (صلوات خدا بر او) موضوعی مهم در دین خدا و عاملی برای زنده شدن دلهاست: از علیبن حسنبن علیبن فَضال، از پدرش نقل شده است، گفت: امام رضا(ع) فرمود: «هرکس به یاد مصیبت ما بیفتد و برای آنچه بر ما گذشته است گریه کند در قیامت با ما در درجۀ ما خواهد بود؛ و هرکس مصیبت ما را ذکر کند، خودش گریه کند و دیگران را نیز بگریاند چشمهایش در روزی که چشمها گریاناند نخواهد گریست؛ و هرکس در مجلسی بنشیند که امر ما در آن زنده میشود در روزی که دلها میمیرند دلش نخواهد مرد.»[122] همچنین آن حضرت(ع) به ترک تلاش برای برآوردن نیازهای شخصی در روز عاشورا تشویق مینمود؛ زیرا آن روز، روزِ مصیبت و اندوه برای حسین (صلوات خدا بر او) است. از علیبن حسنبن علیبن فَضال، از پدرش نقل شده است، گفت: امام رضا(ع) فرمود: «هرکس در روز عاشورا از تلاش برای رفع نیازهای دنیاییاش دست بردارد خداوند نیازهای دنیا و آخرت او را برآورده میسازد؛ و هرکس روز عاشورا را روز مصیبت و اندوه و گریۀ خود قرار دهد خداوند عزوجل روز قیامت را روز شادی و سرور او قرار خواهد داد و چشمش را در بهشت با دیدار ما روشن خواهد ساخت؛ و هرکس روز عاشورا را روز برکت بنامد و چیزی را برای خانهاش در آن ذخیره کند خداوند در آنچه ذخیره کرده است به او برکت نخواهد داد و در روز قیامت با یزید و عبیداللهبن زیاد و عمربن سعد (لعنت خدا بر آنان) در پایینترین درجۀ دوزخ محشور خواهد شد.»[123] در ایام محرم آثار اندوه و غم بر چهرۀ امام رضا(ع) نمایان میشد. در یکی از سالها «دِعبِل خُزاعی» به حضور آن حضرت(ع) وارد شد. امام(ع) از او خواست دربارۀ جدش حسین(ع) شعری بخواند، و پردهای برای خانوادهاش نصب کرد تا آنان نیز از پشت پرده نوحهسرایی دعبل را در رثای حسین(ع) بشنوند و برای مصیبتش بگریند. دعبل خزاعی میگوید: «در مثل چنین روزی خدمت مولایم علیبن موسیالرضا(ع) وارد شدم. ایشان را دیدم نشسته بود و حزن و اندوه سراسر وجودش را فراگرفته بود و یارانش گردش نشسته بودند. وقتی مرا دید فرمود: «خوش آمدی ای دعبل، خوش آمدی ای که با دست و زبان یاور مایی.» سپس جای مرا در مجلس باز کرد و مرا کنار خود نشاند، و فرمود: «ای دعبل، دوست دارم شعری برایم بخوانی؛ زیرا این روزها، روزهای اندوه ما اهلبیت، و روزهای شادی دشمنان ما بهویژه بنیامیه است. ای دعبل، هرکس برای مصیبت ما بگرید یا ـحتی اگر فقط یک نفر راـ بگریاند پاداشش با خداست. ای دعبل، هرکس چشمهایش برای مصیبت ما اشکبار شود و برای آنچه از سوی دشمنانمان به ما رسیده است بگرید خداوند او را در زمرۀ ما محشور میسازد. ای دعبل، هرکس برای مصیبت جدم حسین(ع) بگرید خداوند قطعاً گناهان او را خواهد آمرزید.» سپس حضرت(ع) برخاست و پردهای میان ما و خانوادهاش نصب کرد و اهلبیتش را پشت پرده نشاند تا برای مصیبت جدشان حسین(ع) گریه کنند. سپس به من نگاه کرد و فرمود: «ای دعبل، برای حسین(ع) مرثیه بخوان؛ زیرا تو تا زندهای یاور و ستایشگر ما هستی؛ پس تا میتوانی در یاری ما کوتاهی مکن.» دعبل گفت: دلم شکست و اشکهایم جاری شد، و شروع به سرودن کردم... .»[124] و ازجمله شعرهایی که سرود:[125] ای فاطمه، اگر حسینِ آغشتهبهخون را میدیدی/ که تشنهلب کنار فرات جان داده بیگمان در کنار او گونه میخراشیدی، فاطمه/ و اشک چشم را بر گونههایت جاری میساختی برخیز، ای دختر نیکیها، و برای حسین نوحه بسرا/ که ستارگان آسمان در بیابان بیپناه افتادهاند قبرهایی در کوفه است و برخی در مدینه/ و برخی در «فخّ» است که درود من به آنان قبرهایی کنار رود فرات در کربلاست/ که منزلگاهشان آنجاست کنار شط فرات همه تشنهکام در بیابان گِرد آمدند، ایکاش/ پیش از آن حادثه، مرگ مرا درمییافت به خدا شکایت میکنم از سوز دلی که با یادشان شعلهور است/ که مرا جام مصیبت و بلا نوشاندند چون به فخر برخیزند، محمد را یاد میکنند/ و جبرئیل، قرآن، و سورههای نازلشده را میشمارند علی را با آن همه فضیلت و جایگاه برمیشمارند/ و فاطمۀ زهرا را، آن بهترین بانوان حمزه و عباس را، آن پیشتازان دین و پرهیزکاری/ و جعفر را که با بالهایش در آسمانها پرواز میکند آنان ـهند و حربـ شوم و بدفرجاماند/ زاده و آمیخته با سفاهت و پلیدیها آنان حق پدران ما را گرفتند/ و فرزندانشان را اینسو و آنسو آواره رها کردند تا زمانی که حاجیان بهسوی خانۀ خدا روند برای آنان گریه خواهم کرد/ و تا زمانی که قُمری بر شاخهای نوحه میخواند پس ای دیده، برای آنان سرشک جاری کن/ که زمان ناله و اشک روان رسیده است دخترانِ زیاد در کاخها پاس داشته میشوند/ و خاندان پیامبر پردهدری میشوند خاندان زیاد در دژهایی محکم پناه دارند/ و خاندان پیامبر در بیابانها سرگرداناند خانههای رسول خدا ویران شده است/ و خاندان زیاد در کاخهای سنگی آسودهاند تنهای آل رسول نحیف و تکیدهاند/ و زنان آل زیاد، بانوان کاخهای اشرافاند گردنهای آل رسول خونفشان است/ و آل زیاد در امنیت و رفاهاند آل رسول حریمشان به اسارت برده میشود/ و آل زیاد در آسایش و امنیتاند اگر کشته شوند بهسوی کُشندگان خود/ دستانی از کینه و خشم فروبسته دراز میکنند برای آنان میگریم تا وقتی خورشید بر زمین بتابد/ و ندای خیر برای نمازها برخیزد و تا زمانی که آفتاب برآید و هنگام غروبش فرارسد/ و شبها برای آنان بگریم و بامدادان نیز برایشان اشک بریزم-ماهیت رسالت امام رضا(ع)
کسی که سیرۀ امام رضا (صلوات خدا بر او) را مطالعه کند درمییابد ویژگی بارز رسالت و شخصیت ممتاز آن حضرت(ع) قوّت و گستردگی علمی است؛ اما پیش از پرداختن به این موضوع به پرسش زیر پاسخ میدهیم:-امام رضا(ع) از چه زمانی رسالت خود را آغاز کرد؟
گفتیم شرایط موجود اقتضا میکرد امام رضا(ع) تا پس از مرگ هارون عباسی صبر کند و آنگاه به تبلیغ رسالت خود بپردازد؛ و این همان نکتهای است که امام کاظم(ع) به یکی از یارانش ـیزیدبن سلیطـ فرموده است: «از یزیدبن سلیط نقل شده است، گفت: در راه عمره، امام کاظم(ع) را در یکی از مسیرها دیدم. عرض کردم: فدایت شوم، آیا این مکانی را که اکنون در آن هستیم بهخاطر داری؟ فرمود: «بله، تو هم آن را به یاد داری؟» گفتم: بله، من و پدرم اینجا شما را بههمراه امام صادق(ع) و برادرانتان ملاقات کردیم. پدرم به ایشان گفت: پدر و مادرم به فدایت، همۀ شما امامان پاک و مطهّرید، و کسی را از مرگ گریزی نیست؛ پس چیزی به من بفرمایید تا به کسی که پس از من خواهد آمد منتقل کنم و او گمراه نشود. فرمود: «بله، ای اباعبدالله، اینها فرزندان من هستند و این آقای آنان است (و به شما اشاره کرد). او حکم و فهم، بخشش، شناختِ آنچه مردم به آن نیاز دارند و آنچه را در دین و دنیای خود بر سرش اختلاف دارند آموخته است. او دارای نیکوخویی و نیکوپاسخی است. او دری از درهای خداوند عزوجل است، و در او چیزی هست که از همۀ اینها بهتر است.» پدرم گفت: فدایت شوم، آن چیست؟ فرمود: «خداوند عزوجل از نسل او فریادرس این امت را پدیدار خواهد کرد؛ آن پناهدهنده، عالِم، نور، و فضل و حکمت آنها. او دارای بهترین نَسَب، و بهترین پرورشیافته است. خداوند بهوسیلۀ او خونها را حفظ میکند، میان مردم را اصلاح میکند، پراکندگی را جمع میکند، شکافها را ترمیم میکند، برهنگان را میپوشاند، گرسنگان را سیر میکند، ترسیدگان را ایمن میسازد، باران را نازل میکند، و بهواسطۀ او بر بندگان رحم میآورد. او بهترین جوان و برترین بزرگسال است؛ سخنش حکم است و سکوتش علم. اختلافات را برای مردم روشن میسازد، و پیش از رسیدن به سن بلوغ بر قوم و عشیرهاش سیادت مییابد.» پدرم گفت: پدر و مادرم فدایت، آیا او متولد شده است؟ فرمود: «بله، و سالهایی از تولدش گذشته است.» یزید گفت: سپس کسی نزد ما آمد که با حضور او نمیتوانستیم سخنی بگوییم. یزید گفت: به ابوابراهیم (امام کاظم(ع)) عرض کردم: همانگونه که پدر بزرگوارتان مرا آگاه ساخت شما نیز مرا آگاه سازید. فرمود: «بله، پدرم در زمانی زندگی میکرد که با این روزگار تفاوت داشت.» گفتم: هرکس این را از شما نپذیرد، لعنت خدا بر او باد. ابوابراهیم با صدای بلند خندید، و سپس فرمود: «ای اباعماره، به تو میگویم از خانهام بیرون آمدم درحالیکه به فرزندم فلانی وصیت کردهام و در ظاهر، فرزندانم را با او شریک گرداندم، ولی در باطن فقط به او وصیت کردم و فقط او را بهطور خاص وصی خود قرار دادم؛ و اگر امامت به اختیار من بود آن را به پسرم قاسم میسپردم، بهدلیل علاقه و محبت فراوانی که به او دارم، اما این امر در اختیار خداوند عزوجل است و او هرجا بخواهد آن را قرار میدهد. بهراستی رسول خدا(ص) خبر آن را به من داد، سپس او را به من نشان داد و کسانی را که با او خواهند بود نیز به من نشان داد. هیچیک از ما اهلبیت به کسی وصیت نمیکند مگر آنکه خبر آن از سوی رسول خدا(ص) و جدم علی(ع) به او برسد. من با رسول خدا(ص) بودم و دیدم نزد او خاتم (انگشتر)، شمشیر، عصا، کتاب و عمامه است. عرض کردم: ای رسول خدا، اینها چیست؟ فرمود: "عمامه" سلطنت خداوند عزوجل است، "شمشیر" عزت خداوند تبارکوتعالی است، "کتاب" نور خداست، "عصا" قدرت خداست، و "خاتم" جامع همۀ اینهاست. سپس به من فرمود: این امر از تو بهسوی دیگری خارج شده است. عرض کردم: ای رسول خدا، به من نشان بده کدامیک از آنهاست؟ فرمود: در میان امامان، هیچیک را ندیدهام که بهاندازۀ تو از جدایی این امر (امامت) بیتاب و نگران باشد. اگر امامت با محبت سنجیده میشد اسماعیل نزد پدرت از تو محبوبتر بود، اما این امر از جانب خداوند عزوجل است.» سپس ابوابراهیم(ع) فرمود: «تمام فرزندانم را دیدم، زنده و مردهشان. امیرالمؤمنین(ع) به من فرمود: این سرور و بزرگ آنان است ـو به پسرم علی(ع) اشاره کردـ او از من است و من از اویم، و خداوند با نیکوکاران است.» یزید گفت: سپس ابوابراهیم(ع) فرمود: «ای یزید، این (سخن) امانتی نزد توست؛ پس آن را جز برای عاقل یا بندهای که او را راستگو میشناسی فاش مکن؛ و اگر از تو دربارۀ آن گواهی خواستند گواهی بده، و این همان فرمایش خداوند عزوجل است: (إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمَانَاتِ إِلَىٰ أَهْلِهَا) (همانا خداوند به شما فرمان میدهد امانتها را به اهلشان بازگردانید) و نیز این فرمایش: (وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهَادَةً عِندَهُ مِنَ اللَّهِ) (و چه کسی ستمکارتر است از کسی که شهادتی را که از جانب خدا نزد اوست پنهان کند).» یزید گفت: ابوابراهیم (امام کاظم(ع)) فرمود: «پس من بهسوی رسول خدا(ص) روی آوردم و عرض کردم: پدر و مادرم به فدایت، اینان را برای من گرد آوردی، پس کدامیک از ایشان [وصی] است؟ فرمود: او کسی است که با نور خداوند عزوجل مینگرد، با فهم او میشنود، با حکمت او سخن میگوید، کارها را درست انجام میدهد و به خطا نمیرود، داناست و نادانی در او راه ندارد، آموزگارِ حکمت و علم است. او این است ـو دست پسرم علی را گرفتـ و سپس فرمود: همراهی تو با او اندک خواهد بود؛ پس وقتی از سفرت بازگشتی، وصیت کن و کار خود را سامان بده و از آنچه قصد داری فراغت یاب، چراکه بهزودی از نزد آنها کوچ میکنی و در جوار مردمی دیگر قرار میگیری. هنگامی که آن زمان رسید علی را فرابخوان تا تو را غسل دهد و کفن کند، زیرا او برای تو پاک است و این کار جز به دست او شایسته نیست، و این سنتی است که از پیش جاری شده است. پس در برابر او دراز بکش، و برادرانش و عموهایش را پشتِسرش به صف کن، و به او فرمان بده برای تو نُه تکبیر بگوید؛ زیرا وصیت و ولایت تو با او ـدرحالیکه زندهایـ بهدرستی منعقد شده است. سپس فرزندانت را برای او گرد آور، و آنها را گواه بگیر، و خداوند عزوجل را نیز گواه بگیر، و اینکه فقط خدا گواه باشد کافی است.» یزید گفت: سپس ابوابراهیم(ع) به من فرمود: «من همین امسال دستگیر خواهم شد، و امر به پسرم علی میرسد، که به نام علی و علی نامیده شده است: یکی علیبن ابیطالب و دیگری علیبن حسین(ع). فهم و بردباری و نصرت و محبت و دین و رنج علی اول، و ابتلا و صبر علی دوم بر آنچه ناخوشایند است به او عطا شده است؛ و او حق سخن گفتن ندارد مگر چهار سال پس از مرگ هارون.» سپس به من فرمود: «ای یزید، هرگاه از این مکان گذشتی و او را دیدی ـو قطعاً او را خواهی دیدـ به او مژده بده برایش پسری متولد خواهد شد؛ پسری امین، مورد اعتماد، و مبارک؛ و او به تو خواهد گفت تو با من دیدار کردهای، پس آن هنگام به او بگو: کنیزی که این فرزند از او به دنیا خواهد آمد از خاندان ماریه، کنیز رسول خدا(ص) و مادر ابراهیم است؛ پس اگر توانستی سلام مرا به آن کنیز برسانی، چنین کن.» یزید میگوید: پس از وفات ابوابراهیم(ع)، با علی(ع) دیدار کردم. ایشان(ع) سخن آغاز کرد و به من گفت: «ای یزید، دربارۀ رفتن به عمره چه میگویی؟» گفتم: فدایت شوم، تصمیم با شماست و من خرجی ندارم. فرمود: «سبحانالله، ما هرگز تو را تکلیف نکرده و تو را رها نمیکردیم.» پس با هم بیرون رفتیم تا به همان مکان رسیدیم. او پیشدستی کرد و فرمود: «ای یزید، در این مکان تو با خویشان و عموهایت بسیار دیدار کردهای.» گفتم: بله؛ و سپس ماجرا را برایش تعریف کردم. فرمود: «اما آن کنیز هنوز نیامده است، و زمانی که آمد سلام او (پدرم) را به او برسان.» بهسوی مکه رفتیم و همان سال آن کنیز را خرید، و چیزی نگذشت که باردار شد و پسری به دنیا آورد. یزید گفت: برادران علی(ع) امید داشتند از او ارث ببرند؛ پس بدون اینکه گناهی از من سر زده باشد با من دشمنی کردند. اسحاقبن جعفر به آنان گفت: به خدا سوگند من او (امام رضا) را دیدم؛ او نزد ابوابراهیم در جایگاهی مینشست که حتی من اجازۀ نشستن در آن را نداشتم.»[126] مسئلۀ سخنگفتن و تصدیگری امامت توسط امام رضا(ع) پس از چهار سال از مرگ هارون ـآنگونه که امام کاظم(ع) تعیین کرده بودـ مانع از آن نمیشود که ایشان در آن سالها برخی امور مربوط به یاری دین خدا را در چهارچوبی محدود و در حدی که جانش محفوظ بماند انجام دهد؛ بهویژه در شرایطی که فتنۀ واقفیه عموم امت مؤمن را دربرگرفته بود؛ اما پرسش اینجاست: چرا دقیقاً «چهار سال»؟ اگر مسئله فقط دوری از طغیان هارون عباسی بود در این صورت این امکان وجود میداشت که بهمحض مردن او وارد عرصۀ امامت و فعالیت آشکار شود، نه اینکه چهار سال پس از مرگ او صبر کند! حقیقت این است که تعیینِ این چهار سال، با رسالت الهی و تداوم خلافت خدا در زمین ارتباط دارد؛ زیرا فرزند امام رضا(ع) ـیعنی امام محمد جواد(ع)ـ تا زمان مرگ هارون متولد نشده بود. پس امام کاظم(ع) با سخن خود میخواست تصدیگری علنی امام رضا(ع) را تا زمان تولد وصیاش و رسیدن او به دورۀ استقلال نسبیاش به تأخیر بیندازد؛ زیرا گذر از دورۀ فطام (از شیر گرفتن و مستقل شدن) در آن شرایط تاریخی و محیط پرخطر برای اطمینان از سلامت و بقای کودک اهمیت داشت. میدانیم امام جواد(ع) در سال ۱۹۵ هجری ـیعنی دو سال پس از مرگ هارونـ متولد شد، و اگر دو سال نیز برای دوران از شیر گرفتن در نظر بگیریم ـدر مجموعـ تصدیگری امام رضا(ع) دقیقاً چهار سال پس از مرگ هارون خواهد بود. سید احمد الحسن میفرماید: «علت تعیین چهار سال، رسالت بوده است؛ و مهمترین نکته در رسالت، رساندن امانت امامت به امام بعدی ، یعنی امام جواد[127] است؛ پس امام کاظم این چهار سال را ذکر کرد؛ زیرا تولد امام جواد را در نظر داشت که دو سال پس از مرگ هارون اتفاق خواهد افتاد، و دو سال دیگر نیز برای از شیر گرفتن و رسیدن به نوعی استقلال نسبی به آن افزوده میشود که در مجموع میشود چهار سال. پس با وجود حجتِ بعدی که جانشین امام رضا(ع) در مقام امامت میشود، تصدیگری آشکار آن حضرت(ع) ممکن میشود، هرقدر هم عواقب دشواری بهدنبال داشته باشد.» و افزوده است: «دلیل اساسی برای حفظ جان امام رضا(ع) این بود که بتواند رسالت خود را به انجام برساند، و مهمترین بخش رسالت او(ع) رساندن خلافت خدا در زمینش به امام بعدی بود؛ و از آنجا که امام محمدبن علی جواد هنوز متولد نشده بود محافظت امام رضا(ع) از جان خودش در آن شرایطی بحرانی، امری مهم و ضروری و و دستِکم واجب بود تا زمانی که اوضاع تغییر کند و تا حدودی بر جان خود ایمن گردد. اما حوادثی که رخداد ازجمله ارتداد برخی فقهای شیعه که به فتنۀ واقفیه معروف شد، امام علیبن موسیالرضا را ناگزیر کرد تا آنجا که ممکن بود به بیان حقایق و تصدیگری مسئولیت بپردازد؛ البته با رعایت جانب احتیاط و بدون تحریک حساسیت دستگاه حاکم، تا مبادا حکومت وقت متوجه موقعیت واقعی ایشان(ع) شود و همان بلایی را که بر سر امام موسیبن جعفر (صلوات خدا بر او) آورد بر سر او نیز بیاورد. آنچه در کتاب "عیون اخبار الرضا" آمده نشان میدهد امام علیبن موسی(ع) چگونه در موقعیتهای خاص عمداً رفتاری از خود نشان میداد تا توجه حکومت را از خودش دور نگه دارد: محمدبن موسی متوکل (خدا از او راضی باشد) به ما گفت: محمدبن یحیی عطار به ما گفت: از محمدبن احمد اشعری، از عمرانبن موسی، از ابوالحسن داوودبن محمد نَهْدی، به ما گفت: علیبن جعفر، از ابوالحسن طیب نقل کرده است، گفت: وقتی ابوالحسن موسیبن جعفر(ع) وفات یافت ابوالحسن علیبن موسی الرضا(ع) به بازار رفت و یک سگ، یک قوچ، و یک خروس خرید. وقتی خبرچین این خبر را به هارون نوشت گفت: ما از جانب او ایمن شدهایم. زبیری نوشت: علیبن موسی(ع) درِ خانۀ خود را گشوده و به سوی خودش دعوت کرده است. هارون گفت: واعجبا از این فرد که مینویسد علیبن موسی(ع) یک سگ و یک قوچ و یک خروس خریداری کرده، و چنین مطالبی را نیز مینویسد." (عیون اخبار الرضا: ج ۲، ص ۲۰۵)»[128] این یعنی امام رضا(ع) پیش از مرگ هارون در حدودی معین فعالیتهای رسالتی خود را آغاز کرده بود، اما بهصورت علنی و آشکار، چهار سال پس از مرگ هارون عباسی، یعنی همان زمانی که امام کاظم(ع) پیشبینی کرده بود به تصدیگری امامت پرداخت، پس از آنکه فرزندش محمد جواد متولد شد و به مرحلۀ از شیر گرفتن رسید؛ یعنی امام(ع) از سلامت و بقای فرزند و جانشینش اطمینان یافت. بهطورکلی میتوانیم رسالت الهی امام رضا(ع) را در محورهای زیر خلاصه کنیم:-بیان دین حق
دین خدا منظومهای کامل و منسجم است که از سه رکن اساسی تشکیل شده که عبارتاند از: عقیده، شریعت و اخلاق. امام رضا (صلوات خدا بر او) این رکنهای سهگانه را بهطور گسترده پوشش داد، و این نکتهای است که برای هرکسی که احادیث و بیانات باقیمانده از امام رضا(ع) را ـکه روایات بسیار زیادی هستندـ در کتابهای حدیث و تاریخ و سیره جستوجو کند کاملاً مشهود است. ۱. در بُعد اعتقادی، امام رضا (صلوات خدا بر او) توحید خالص خداوند را تبیین فرمود و حدود شناخت حقیقی و معانی درست اسما و صفاتی را که شایستۀ ذات اقدس الهی است مشخص نمود. ایشان(ع) همچنین خداوند را از هرگونه تشبیه، رؤیت، جسمانیت، صورت، حرکت، مکان و امثال آن منزّه دانست؛[129] همچنین پروردگار را از صفاتی مثل استهزا، تمسخر، مکر، فراموشی، نیرنگ[130] ـکه شایستۀ او سبحان نیست و ممکن است عدهای از ظاهر برخی آیات برداشت کنندـ پاک و منزه شمرد و مقصود واقعی از این عبارات را تبیین فرمود. شایانذکر است وهابیها این واژگان را بر ظاهرشان حمل کردند و این صفات را به نحو حقیقی به خداوند نسبت دادند؛ خداوند بسی برتر و بالاتر از چنین نسبتهایی است! همچنین امام رضا(ع) در مسئلۀ جبر و تفویض حق را بهروشنی بیان فرمود،[131] و یاران خود را از اینکه همانند قَدَریه سخن بگویند برحذر داشت.[132] ۲. امام رضا(ع) مسائل مربوط به انبیا و رسولان الهی را تبیین کرد، و عصمت آنان و وجوب شناخت ایشان را اثبات نمود. همچنین از رسالتهای الهی دفاع کرد و انبیا را از آنچه برخی افرادِ متوهّم ـبهسبب کجفهمی یا نقلهای دروغینـ به آنان نسبت دادهاند پاک و منزّه دانست. بهعنوان مثال میتوان به پاسخهای ایشان(ع) به مأمون عباسی در این خصوص اشاره کرد که در ادامه به آنها خواهیم پرداخت. همچنین بسیاری از باورهای نادرستی را که دربارۀ انبیا رواج یافته بود تصحیح فرمود، مانند مسئلۀ نفی مطلق سهو از آنان.[133] ۳. در خصوص موضوع امامت الهی که خداوند آن را بهطور ویژه به محمد و آلمحمد (صلوات خدا بر همهشان) اختصاص داده است، امام رضا(ع) بیاناتی روشن و کامل ارائه فرمود و تأکید کرد این مقام فقط در آلمحمد است، و اگر ما فقط آن گوهر گرانبهایی را که به عبدالعزیز (یکی از یارانش) عطا فرمود در اختیار داشتیم، همین برایمان کافی بود![134] همچنین امام رضا(ع) به شبهاتی که دربارۀ پدران پاک و مطهرش مطرح شده بود پاسخ داد؛ ازجمله مسئلۀ خودداری امیرالمؤمنین(ع) از گرفتن حقش بهمدت بیست و پنج سال؛ و پاسخ آن حضرت مبتنی بر این که وضعیت امیرالمؤمنین(ع) شبیه وضعیت رسول خدا(ص) بود آن هنگام که بهسبب کمبود یاور، از جهاد با مشرکان قریش خودداری کرد، و همین نبودِ یاور مانع قیام علی(ع) نیز شده بود.[135] همچنین در پاسخ به این شبهه که امیرالمؤمنین(ع) چرا فدک را پس از به دست گرفتن قدرت بازپس نگرفت: علیبن حسنبن علیبن فضال، از پدرش، از امام رضا(ع) نقل کرده است، گفت: از آن حضرت پرسیدم: چرا امیرالمؤمنین(ع) وقتی ولی امر مسلمین شد فدک را بازپس نگرفت؟ فرمود: «ما اهلبیتی هستیم که وقتی خداوند ما را بر مردم مسلط گردانَد حق خود را از کسی که به ما ظلم کرده است نمیگیریم. ما اولیای مؤمنانیم؛ فقط برای آنان حکم میرانیم و حق آنان را از ستمگران میستانیم، اما برای خود چنین نمیکنیم.»[136] 4. قرآن کریم بهرۀ فراوانی از توجه امام رضا(ع) را به خود اختصاص داده بود؛ زیرا آن حضرت بسیاری از آیات قرآن را تفسیر کرد، و اسباب نزول آنها و قرائت صحیحشان را به همان صورتی که نازل شده بود روشن ساخت؛ و روایات نقلشده از ایشان(ع) در این زمینه در منابع روایی و تفسیری موجود است. 5. در خصوص شریعت، روایات بسیاری از ایشان(ع) در هر دو حوزۀ عبادات و معاملات نقل شده است؛ مانند طهارت، نماز، روزه، زکات، خمس، حج، خرید و فروش، اجاره، ازدواج و مانند آن؛ و امام رضا(ع) نقش برجستهای در تبیین این احکام برای شیعیان و عموم مردم داشت. از ایشان رسالهای با عنوان «جوامع الشرایع» نقل شده که مسائل اصلی شریعت را دربردارد و مأمون عباسی از امام درخواست نگارش آن را کرده بود: «روایت شده است مأمون، فضلبن سهل ذوالریاستین را نزد امام رضا(ع) فرستاد و گفت: دوست دارم حلال و حرام و واجبات و سنتها را برایم جمعآوری کنی؛ زیرا تو حجت خدا بر بندگانش و معدن علم هستی. امام رضا(ع) دوات و کاغذ خواست و به فضل فرمود: بنویس: بسمالله الرحمن الرحیم ...... تا آنجا که فرمود: اینها اصول دین بود؛ و سپاس خداوندی را که پروردگار جهانیان است.»[137] همچنین در این زمینه: در منابع آمده است امام رضا(ع) رسالهای فقهی با عنوان «صحیفة الرضا» یا «مسند الإمام الرضا» داشته که شامل 163 حدیث بوده و در الازهر به چاپ رسیده است.[138] همچنین کتابی با عنوان «الفقه الرضوي» یا «فقه الرضا» به امام رضا(ع) نسبتداده شده که توسط علیبن بابویه قمی ـپدر شیخ صدوقـ گردآوری شده، و شامل احکام و مسائل شریعت است و براساس فصلبندی معروف فقهی تنظیم شده است. همچنین، امام رضا(ع) علت بسیاری از احکام ـچه واجبات و چه محرماتـ را روشن ساخت.[139] 6. امام رضا(ع) دربارۀ دروغگویانی مانند محمدبن فرات هشدار داده است. او کسی بود که دروغهایی که به آن حضرت(ع) نسبت میداد حتی از دروغهای ابوالخطاب به امام صادق(ع) شدیدتر بود: از ابوالحسن امام رضا(ع) نقل شده است، فرمود: «محمدبن فرات مرا آزرد، پس خداوند او را بیازارد و گرمای آهن را به او بچشاند. لعنت خدا بر او، او مرا آزار داد همانگونه که ابوالخطاب، جعفربن محمد(ع) را آزار داد، اما ابوالخطاب بهاندازهای که محمدبن فرات به من دروغ بسته است به آن حضرت دروغ نبست. به خدا سوگند هیچکس به ما دروغ نمیبندد مگر آنکه خداوند حرارت آهن را به او میچشاند.»[140] 7. پندها و آموزههای تربیتی و اخلاقی که موجب رشد و کمال انسان میشود و تمام روابط او را با خدا و خانواده و جامعه دربرمیگیرد مورد توجه ویژۀ امام رضا (صلوات خدا بر او) قرار داشت. نمونهای از این آموزهها: «عبادت تنها به زیاد نماز خواندن و روزه گرفتن نیست؛ بلکه عبادت، اندیشه و تفکر بسیار در امر خداست.»[141] «دوست هر انسان عقل اوست، و دشمنش نادانی اوست.»[142] «دوستی با مردم، نیمی از عقل است.»[143] «از نشانههای "فقه"، بردباری، دانش، و سکوت است. بهراستی سکوت دری از درهای حکمت است؛ سکوت محبت میآورد، و نشانهای برای هر خیر است.»[144] «کسی که نفس خود را حسابرسی کند سود برده، و کسی که از آن غافل شود زیان کرده است. کسی که بترسد در امان است؛ و کسی که عبرت بگیرد بینا میشود؛ و کسی که بینا شود میفهمد؛ و کسی که بفهمد دانا میشود. همنشینی با نادان موجب رنج است. بهترین مال آن است که با آن آبرو حفظ داشته شود؛ و بهترین عقل، شناخت انسان از خودش است. مؤمن اگر خشمگین شود خشمش او را از حق خارج نمیکند، و اگر خشنود شود خشنودیاش او را به باطل وارد نمیکند؛ و اگر قدرت یابد بیش از حق خودش نمیگیرد.»[145] «عقل مسلمان کامل نمیشود مگر آنکه ده خصلت در او فراهم شود: از او انتظار خیر برود؛ از شر او ایمنی باشد؛ خیر اندک دیگران را زیاد ببیند، و خیر بسیار خودش را اندک بشمارد؛ از برآوردن حاجت مردم خسته نشود؛ از طلب علم در طول عمرش ملول نگردد؛ فقر در راه خدا را از ثروت بیشتر دوست دارد؛ خواری در راه خدا را از عزّت در میان دشمنش محبوبتر بداند؛ گمنامی را از شهرت خوشتر بداند.» سپس فرمود: «و خصلت دهم؛ و چه دهمی است!» گفتند: آن چیست؟ فرمود: «هیچکس را نبیند مگر آنکه بگوید او بهتر از من و پرهیزکارتر از من است؛ زیرا مردم دو گروهاند: یا بهتر و پرهیزکارتر از او هستند، یا بدترند و فروتر از اویند. پس اگر با کسی روبهرو شود که از او بدتر و پستتر است بگوید شاید خوبیِ او پنهان است و این برای او بهتر است، و خوبیِ من آشکار است و این به زیان من است؛ و اگر کسی را ببیند که از او بهتر و پرهیزکارتر است در برابرش فروتنی کند تا به او برسد؛ و اگر چنین کند مجد و شکوهش بالا میرود، خیرش پاک میگردد، یادش نیکو میشود، و در زمان خودش آقایی مییابد.»[146] خلاصه: امام رضا(ع) دین حق را ـمطابق آنچه رسالت الهیاش اقتضا میکردـ به کاملترین شکل ممکن ادا نمود.-بازسازی ساختار امت مؤمن
امام علیبن موسیالرضا (صلوات خدا بر او) بازسازی ساختار امت مؤمن را پس از آنکه ـچنانکه پیشتر بیان شدــ بر اثر فتنه واقفیۀ دچار فروپاشی شده بود بر عهده گرفت و در راه انجام این وظیفۀ سنگین، رنجها و سختیهای بسیاری را متحمّل شد؛ اما تلاشها و صبر ایشان به ثمر نشست و نتیجهبخش بود. در نتیجۀ تربیت و آموزهها و تلاشهای امام رضا (صلوات خدا بر او) افراد برجستۀ بسیاری پدید آمدند که برخی از آنان ـبهعنوان نمونهـ عبارتاند از:[147] ابراهیمبن ابیالبلاد. ابراهیمبن ابومحمود.[148] ابراهیمبن عباسبن محمد صولی (ادیب مشهور).[149] ابراهیمبن محمد همدانی.[150] احمدبن محمدبن ابونصر بَزَنطی.[151] حسنبن علی وَشّاء. حسنبن محبوب. حمادبن عثمان. حمادبن عیسی. دِعبِل خزاعی (شاعر شیعی مشهور).[152] داوودبن قاسمبن اسحاقبن عبداللهبن جعفر طیار (ابوهاشم جعفری). ریّانبن شبیب (دایی معتصم عباسی). ریّانبن صلت. زکریابن آدم قمی.[153] صَفوانبن یحیى، بیّاع سابری.[154] عبدالسلام هروی (ابوصلت).[155] عبدالعزیزبن مهتدی قمی.[156] عبداللهبن جُندب.[157] علیبن جعفر (فرزند امام صادق(ع)). علیبن سُوَید سائی. علیبن عبیداللهبن حسینبن علی (نوه امام زینالعابدین(ع)).[158] محمدبن ابوعمیر.[159] محمدبن اسماعیلبن بَزِیع.[160] محمدبن سنان زاهری. معروف کرخی.[161] یونسبن عبدالرحمن.[162] یونسبن یعقوب.[163] بسیاری از این افراد ازجمله چهرههای درخشان در آسمان اسلام (و بهویژه مذهب تشیع) هستند. آنان از امام رضا(ع) روایت کرده، و علوم آن حضرت را نقل کردهاند، و این ویژگی برای هرکسی که زندگینامههای آنان را در کتابهای رجالی مطالعه کند روشن است. بسیاری از آنان (و دیگرانی که از ذکر نامشان بهجهت طولانی نشدن بحث صرفنظر کردهام) دارای کتابها و تألیفاتی در علوم دین ـدر حوزۀ اعتقادات و شریعتـ هستند. همچنین برخی از آنان، نمایندگان امام رضا(ع) در محل زندگی خود بودهاند. امام رضا(ع) ـهمچون پدران پاک و مطهر خودـ به برخی از شیعیان و یارانش تکیه میکرد، آنان را تربیت مینمود، به آنان آموزش میداد، و دیگر شیعیان را برای فراگیری معارف دین خدا به آنها ارجاع میداد؛ از جملۀ این افراد یونسبن عبدالرحمن و زکریابن آدم قمی بودند: • فضلبن شاذان گفت: عبدالعزیزبن مهتدی ـکه بهترین قمی بود که دیدهام، و وکیل و شخص خاص امام رضا(ع) بودـ به من گفت: از امام رضا(ع) پرسیدم: من در تمامی اوقات نمیتوانم شما را ملاقات کنم؛ از چه کسی معارف دینم را فرابگیرم؟ فرمود: «از یونسبن عبدالرحمن بگیر.»[164] • علیبن مسیب گفت: به امام رضا(ع) عرض کردم: فاصلهام دور است و همیشه نمیتوانم خدمت شما برسم؛ معارف دینم را از چه کسی بیاموزم؟ فرمود: «از زکریابن آدم قمی، که امین بر دین و دنیاست.» علیبن مسیب گفت: وقتی بازگشتم نزد زکریابن آدم رفتم و آنچه را نیاز داشتم از او پرسیدم.[165] ازجمله سفارشهای امام رضا(ع) به امت و شیعیان خود: • از احمدبن محمدبن ابونصر روایت شده است، گفت: به ابوالحسن امام رضا(ع) عرض کردم: فدایت شوم، من چندین سال است از خدا فلان حاجت را میطلبم ولی تأخیر در برآورده شدن آن، چیزی در دلم انداخته است. امام(ع) فرمود: «ای احمد، برحذر باش از اینکه شیطان بر تو مسلط شود و مأیوست کند. اباجعفر امام باقر (صلوات خدا بر او) میفرمود: مؤمن از خدا حاجتی میطلبد اما خداوند اجابت آن را به تأخیر میاندازد، چون صدای او و شنیدن زاریاش را دوست دارد. سپس فرمود: به خدا قسم آنچه خداوند از نعمتهای دنیا برای مؤمنان به تأخیر میاندازد بهتر است از آنچه برایشان بهسرعت عطا میکند؛ و دنیا چه ارزشی دارد؟ امام باقر(ع) میفرمود: شایسته است دعای مؤمن در زمان آسایش همانند دعای او در زمان گرفتاری باشد؛ نه آنکه وقتی حاجتش برآورده شد سست گردد. پس از دعا خسته مشو، که بهراستی دعا نزد خدا جایگاهی عظیم دارد. بر تو باد به صبر، طلب روزی حلال، صلۀرحم، و بپرهیز از رودررویی و دشمنی با مردم؛ زیرا ما اهلبیت با کسی که از ما بریده است پیوند برقرار میکنیم، و به کسی که به ما بدی کرده است نیکی میکنیم؛ و به خدا قسم عاقبت نیک را در همین میبینیم. صاحب نعمت در دنیا، وقتی چیزی بخواهد و به او داده شود باز چیز دیگری طلب میکند و نعمت در نظر او کوچک میشود و از چیزی سیر نمیشود؛ و هرگاه نعمتها بسیار شوند مسلمان از ناحیۀ آن در معرض خطر خواهد بود، از جهت حقوقی که بر او واجب میگردد و فتنههایی که ممکن است در آن گرفتار شود. به من بگو اگر من به تو چیزی بگویم آیا به سخن من اعتماد میکنی؟» گفتم: فدایت شوم، اگر به سخن شما اعتماد نکنم پس به چه کسی اعتماد کنم، درحالیکه شما حجت خدا بر خلقی؟ فرمود: «پس به خدا اعتماد کن، زیرا خداوند با تو وعدهای گذاشته است. مگر خداوند عزوجل نفرموده است: (وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ) (و چون بندگان من از تو دربارۀ من بپرسند بگو من نزدیکم، دعای دعاکننده را ـهنگامی که مرا بخواندـ اجابت میکنم) و نیز فرموده است: (لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ) (از رحمت خدا نومید نشوید) و نیز: (وَاللَّهُ يَعِدُكُم مَّغْفِرَةً مِّنْهُ وَفَضْلًا) (و خداوند به شما وعدۀ آمرزش و فضلی از جانب خودش را میدهد). پس به خدا اعتماد کن بیش از آنکه به دیگران اعتماد داشته باشی، و در دل خود گمان بد مبر، که آمرزیده شدن برای شماست.»[166] • از ابراهیمبن ابومحمود، از امام رضا(ع) ـدر حدیثی طولانیـ نقل شده است، فرمود: «پدرم از پدرانش از رسول خدا(ص) نقل کرده است فرمود: هرکس به سخنِ گویندهای گوش بسپارد او را پرستیده است؛ پس اگر گوینده از جانب خدا سخن بگوید خدا را پرستیده، و اگر گوینده از جانب ابلیس باشد ابلیس را پرستیده است.» سپس فرمود: «ای پسر ابومحمود، اگر مردم به چپ و راست بروند تو به راه ما ملتزم باش؛ زیرا هرکه ملازم ما باشد ما نیز ملازم اوییم، و هرکه از ما جدا شود ما نیز از او جدا میشویم. کمترین چیزی که شخص را از ایمان خارج میکند این است که به سنگریزهای بگوید این خرماست، و سپس به آن ایمان آورد و از کسی که با او مخالفت کرده برائت جوید! ای پسر ابومحمود، آنچه را برایت گفتم حفظ کن که در آن خیر دنیا و آخرت را برایت جمع کردهام.»[167] • فرمود: «بر شما باد به سلاح انبیا.» گفته شد: سلاح انبیا چیست؟ فرمود: «دعا.»[168] همچنین: ازجمله اصحاب ایشان سید جلیلالقدر «عبدالعظیم حسنی»[169] بود که از امام رضا(ع) سفارشهای زیر را برای شیعیان و دوستدارانش روایت کرده است: «ای عبدالعظیم، از طرف من به دوستانم سلام برسان و به ایشان بگو اجازه ندهند شیطان بر نفسهایشان راهی بیابد؛ و آنان را به راستی در گفتار و ادای امانت فرمان بده؛ و آنان را به سکوت و ترک جدال در آنچه به آنان مربوط نمیشود، و روی آوردن و دیدار با یکدیگر فرمان بده؛ زیرا این کار وسیلۀ نزدیکی به من است؛ و مبادا به پارهپاره کردن یکدیگر (تفرقه و دشمنی با یکدیگر) بپردازند که من سوگند خوردهام هرکس چنین کند و یکی از دوستان مرا خشمگین سازد از خدا میخواهم او را در دنیا به شدیدترین شکل عذاب دهد، و در آخرت از زیانکاران خواهد بود؛ و به آنان بفهمان خداوند از نیکوکارشان درگذشته و از بدکارشان چشم پوشیده، مادام که به او شرک نورزد، یا یکی از اولیای مرا نیازارد، یا در دل خود نسبت به او بدی نپرورد؛ زیرا خداوند او را نمیآمرزد تا از آن بازگردد؛ و اگر بازنگردد خداوند روح ایمان را از دل او بیرون میکشد و او از ولایت من خارج میشود، و بهرهای از ولایت ما برای او نخواهد ماند؛ و به خدا پناه میبرم از چنین سرنوشتی.»[170]-استدلالها و مناظرات
استدلالها و مناظرات امام رضا(ع) بسیار زیاد هستند، و این ویژگی از خصیصههای بارز فعالیت علمی و تبلیغی ایشان در راه تبیین دین خداست. در ادامه به برخی از مناظرات و احتجاجات آن حضرت که در طول مسیر پرفرازونشیب یاری دین خدا صورت گرفته است اشاره میشود: 1. احتجاج ایشان(ع) در برابر برخی از بزرگان ادیان در شهر بصره، که پس از شهادت پدرش امام کاظم(ع) و شدت یافتن اختلافات مردم دربارۀ امر امامت ایشان(ع) به آنجا سفر کرده بود؛[171] زیرا به نظر میرسد فتنۀ واقفیه در آن زمان در بصره شعلهور شده بود و امام با سفر به آن دیار نهتنها در پی نجات شیعیانش بود بلکه هدفی بالاتر، یعنی هدایت عموم مردم بهسوی حق را دنبال میکرد؛ و از آنجاکه بصره یکی از مراکز مهم علمی و فرهنگی آن زمان بود و بسیاری از اهل ادیان و مذاهب گوناگون در آن سکونت داشتند امام رضا(ع) در سفر خود با شماری از بزرگان ادیان مختلف دیدار کرد، و میان آن حضرت(ع) و آنها مناظرات و گفتوگوهای مهمی صورت گرفت. یکی از این مناظرات در خانۀ حسنبن محمد برگزار شد؛ جایی که امام رضا(ع) با استناد به متون دینی موجود در کتابهای خود آنان، نبوت جدّش محمد(ص) را اثبات کرد. در پایان آن مناظره «رأس جالوت» (رهبر یهودیان) گفت: «به خدا سوگند ای پسر محمد، اگر این ریاستی که بر یهودیان دارم نبود، هرآینه به احمد ایمان میآوردم و از تو پیروی میکردم. به خداوندی که تورات را بر موسی و زبور را بر داوود و انجیل را بر عیسی نازل کرد سوگند، تاکنون کسی را ندیدهام که در قرائت تورات و انجیل و زبور از تو تواناتر باشد، و در تفسیر و بیان و فصاحت این کتابها نیز کسی را همچون تو ندیدهام.»[172] همچنین امام رضا(ع) به کوفه سفر کرد و در خانۀ حفصبن عُمیر یَشکَری مستقر شد؛ مردم گرد ایشان(ع) جمع شدند و دربارۀ دینشان از او سؤال میکردند و آن حضرت(ع) نیز به آنان پاسخ میداد.[173] سپس مناظرهای با بزرگِ دانشمندان اهل کتاب در آنجا داشت، و پس از آنکه حجت را بر او تمام کرد، فرمود: «ای مردم، آیا منصفترین مردم کسی نیست که با دشمن خود براساس آیین و کتاب و پیامبر و شریعت خودش احتجاج کند؟» گفتند: بله، چنین است. امام رضا(ع) فرمود: « پس بدانید بعد از محمد امامی نیست مگر آن کسی که هنگام سپردن امر [امامت] به او، همانگونه عمل کند که محمد عمل کرده بود، و امامت شایستۀ هیچکس نیست مگر برای کسی که در برابر امتها برای امامت با برهانها استدلال کند...»[174] ۲. مناظرۀ امام رضا(ع) با بزرگان ادیان و صاحبنظران و متکلمان در خراسان: «حسنبن محمد نوفلی، سپس هاشمی، میگوید: هنگامی که علیبن موسیالرضا(ع) به حضور مأمون وارد شد مأمون به فضلبن سهل دستور داد اصحاب مقالات را برای او گرد آورد؛ افرادی مثل جاثَلیق (رئیس نصاری)، رأس جالوت (رئیس یهود)، رؤسای صابئین، و هِربَذ اکبر[175]، و اصحاب زردشت و نسطاس رومی[176] و نیز متکلمان از تمام ملتها، تا سخن او و سخن آنان را بشنود. فضلبن سهل آنان را گرد آورد، و سپس مأمون را از اجتماع آنان آگاه کرد. مأمون گفت: آنها را نزد من بیاور. فضل چنین کرد. مأمون به آنان خوشامد گفت، و سپس به آنها گفت: من شما را برای کار خیری گرد آوردهام و دوست دارم با این پسرعمویم که از مدینه نزد من آمده است مناظره کنید. پس وقتی بامداد شد نزد من بیایید، و هیچیک از شما نباید غایب باشد. گفتند: بهرویچشم، ای امیرالمؤمنین، ما فردا صبح حاضریم؛ انشاءالله. حسنبن محمد نوفلی گفت: ما در مجلسی نزد ابوالحسن رضا(ع) در حال گفتوگویی بودیم که ناگهان یاسر خادم ـکه پیشکار ابوالحسن(ع) بودـ بر ما وارد شد و به آن حضرت گفت: سرورم، امیرالمؤمنین به شما سلام میرساند و میگوید: برادرت فدایت شود، من اصحاب مقالات و اهل ادیان و متکلمان را از همۀ ملتها گرد آوردهام. دربارۀ اینکه صبح نزد ما بیایی نظرتان چیست؟ اگر میل داری با آنان سخن بگویی، بیا، و اگر کراهت داری خود را بهزحمت نیفکن؛ و اگر مایل باشی ما نزد شما بیاییم، این برای ما آسان است. ابوالحسن فرمود: «خداوند به او سلام میرساند، و به او بگو آنچه را خواستهای دانستم، و فردا صبح ـانشاءاللهـ نزد تو خواهم آمد.» حسنبن نوفلی گفت: وقتی یاسر رفت، [امام] به ما نگاه کرد، و سپس به من فرمود: «ای نوفلی، تو اهل عراقی و خوی عراقیها خشن نیست؛ نظرت دربارۀ اینکه پسرعمویت ما را با اهل شرک و پیروان مقالات گرد آورده است چیست؟» گفتم: فدایت شوم، میخواهد شما را بیازماید و دوست دارد بداند در برابر آنان چه داری؛ و بهراستی بنیانی که او بنا نهاده، بر پایهای سست استوار است؛ و به خدا سوگند چه بد بنیانی است! فرمود: «و او در این موضوع بنا را بر چه نهاده؟» گفتم: اهل کلام و بدعت برخلاف عالماناند، زیرا عالم جز منکر را انکار نمیکند، ولی اصحاب مقالات (افراد صاحبنظر) و متکلمان و اهل شرک اهل انکار و مجادلهاند؛ اگر برای آنان استدلال کنی خداوند یکتاست میگویند یگانگیاش را پذیرفتیم؛ و اگر بگویی محمد(ص) فرستادۀ خداست، میگویند رسالتش را اثبات کردیم؛ سپس به مجادله میپردازند و طرف مقابل را با حجتهای باطلشان فریب میدهند تا آنکه سخنش را رها کند. پس فدایت شوم، از آنان برحذر باش. [امام] تبسمی کرد و به من فرمود: «ای نوفلی، آیا میترسی حجت مرا باطل سازند؟» گفتم: نه، به خدا سوگند، هرگز از ناحیۀ شما بیمی نداشتم، بلکه امید دارم خداوند شما را بر آنان پیروز گرداند، اگر خدا بخواهد. فرمود: «ای نوفلی، دوست داری بدانی مأمون چه وقت پشیمان میشود؟» گفتم: بله. فرمود: «آنگاه که احتجاج مرا در برابر اهل تورات با توراتشان، و در برابر اهل انجیل با انجیلشان، و در برابر اهل زبور با زبورشان، و در برابر صابئین با عبریشان، و در برابر اهل هِرابِذه با فارسیشان، و در برابر اهل روم با زبان رومیشان، و در برابر اصحاب مقالات با زبان خودشان بشنود؛ پس وقتی راه را بر گروهی بستم و حجتش را باطل کردم و او از گفتهاش برگشت و به سخن من روی آورد، در آن هنگام مأمون خواهد دانست جایگاهی که برای خودش قرار داده سزاوار او نیست؛ و آن موقع است که پشیمانی برایش حاصل میشود؛ و هیچ نیرو و توانی نیست مگر بهواسطۀ خداوند بلندمرتبۀ بزرگ.» وقتی صبح شد فضلبن سهل نزد ما آمد و به امام عرض کرد: فدایت شوم، پسرعمویت منتظر شماست و مردم گرد آمدهاند، نظرتان دربارۀ رفتن نزد او چیست؟ امام رضا(ع) فرمود: «تو پیش از من برو، و من نیز ـانشاءاللهـ بهسوی شما خواهم آمد.» سپس وضوی نماز گرفت و شربتی از سویق نوشید و به ما نیز از آن نوشاند. سپس بیرون رفت و ما نیز با بههمراهش خارج شدیم و به حضور مأمون وارد شدیم، و دیدیم مجلس مملو از جمعیت است، و محمدبن جعفر[177] و جماعتی از طالبیها و هاشمیها و فرماندهان نیز حضور دارند. وقتی امام رضا(ع) وارد شد مأمون برخاست، و محمدبن جعفر و همۀ بنیهاشم نیز برخاستند، و آنها همچنان ایستاده بودند درحالیکه امام رضا(ع) با مأمون نشسته بود، تا اینکه مأمون به آنان دستور داد بنشینند و آنها نشستند. مأمون مدتی با امام(ع) سخن گفت. سپس رو به جاثَلیق کرد و گفت: ای جاثَلیق، این پسرعموی من علیبن موسیبن جعفر است، او از فرزندان فاطمه دختر پیامبر ما(ص) و فرزند علیبن ابیطالب(ع) است؛ میخواهم با او سخن بگویی یا با او مناظره کنی، و انصاف را در نظر داشته باشی... .» سپس [امام رضا(ع)] با جاثَلیق دربارۀ نبوت عیسی و نبوت محمد(ص) و حواریون و انبیا گفتوگو کرد، و پس از آنکه با استناد به متون انجیل و تورات حجت را بر جاثَلیق تمام کرد، با رأس جالوت دربارۀ نبوت موسی و انبیا(ع) به مناظره پرداخت و نبوت محمد(ص) را با آیات تورات برای او اثبات کرد. پس از اینکه حجت را بر او نیز تمام کرد، "هَربَذِ بزرگ" را فراخواند و با او دربارۀ نبوت زردشت به مناظره پرداخت و نبوت انبیا(ع) ازجمله محمد(ص) را برای او نیز به اثبات رساند. سپس از حاضران خواست اگر پرسشی دارند مطرح کنند و فرمود: «ای مردم، اگر در میان شما کسی هست که مخالف اسلام است و میخواهد پرسشی مطرح کند بدون هیچ شرم و حیایی سؤالش را بپرسد!» مردم ازدحام کردند و برخی به برخی دیگر پیوستند. در این هنگام عمران صابئی ـکه متکلمی مشهور بودـ برخاست و با امام(ع) دربارۀ نخستین موجود و آفرینش و اَزلیّت خالق و علم او و حدود آفریدههایش و راههای شناخت او و تنزیه او از برخی صفات ـمانند تغییر و نظایر آنـ به مناظره پرداخت. گفتوگو شدت یافت و مأمون با طرح پرسش و دخالتهایش با عمران همراهی میکرد، و در تمام این مدت امام رضا(ع) به پرسشهای آنان با بیانی روشن پاسخ میداد، بهگونهای که همۀ حاضران آن را درک میکردند و هیچ پرسشی ایشان(ع) را درمانده نساخت؛ و وقتی امام(ع) بیان خود را به پایان رساند به عمران فرمود: «"آیا فهمیدی ای عمران؟" گفت: بله سرورم، فهمیدم، و گواهی میدهم خداوند متعال همانگونه است که توصیفش کردی و یگانهاش دانستی، و گواهی میدهم محمد بندۀ اوست که با هدایت و دین حق مبعوث شده است. سپس رو به قبله به سجده افتاد و اسلام آورد. حسنبن محمد نوفلی گفت: چون متکلمان، سخنان عمران صابئی را شنیدند ـو او مردی جدلپیشه و سخنور بود و هیچیک از آنان تا آن هنگام نتوانسته بودند استدلال او را باطل کنندـ هیچیک از ایشان به امام رضا(ع) نزدیک نشد و دربارۀ چیزی از ایشان نپرسید. شب شد. مأمون و امام رضا(ع) برخاستند و داخل شدند، و مردم پراکنده شدند. من با جماعتی از یاران بودم که محمدبن جعفر کسی را فرستاد تا مرا نزد او ببرد. چون نزدش رفتم به من گفت: ای نوفلی، ندیدی یار تو چه کرد؟! به خدا قسم گمان نمیکردم علیبن موسیالرضا(ع) وارد چنین مباحثی بشود، و ما او را در مدینه چنین نمیشناختیم که اهل سخن گفتن یا بحث با متکلمان باشد! گفتم: حاجیان نزد ایشان میآمدند و از او دربارۀ مسائل حلال و حرام خود میپرسیدند و او پاسخ میداد، و گاهی با کسی که برای نیازی میآمد نیز سخن میگفت. محمدبن جعفر گفت: ای ابامحمد، من برای او بیم دارم که این مرد ـیعنی مأمونـ به او حسادت ورزد و مسمومش کند یا بلایی سرش آورد؛ پس به او توصیه کن از انجام چنین کارهایی خودداری کند. گفتم: او از من نمیپذیرد، و این مرد نیز تنها برای امتحان او کاری کرد تا ببیند آیا چیزی از علوم پدرانش (ع) نزد او هست یا نه. گفت: به او بگو عمویت چنین سخنانی را ناخوش میدارد و میخواهد شما به دلایل مختلف از اینگونه مسائل پرهیز کنی. هنگامی که نزد امام رضا(ع) بازگشتم، آنچه را عمویش محمدبن جعفر گفته بود به ایشان(ع) گزارش دادم. [امام] تبسمی کرد و فرمود: «خداوند عمویم را حفظ کند، چه خوب مرا از آن آگاه کرده است! پس از چه رو این کار را ناخوش میدارد؟ ای غلام، نزد عمران صابئی برو و او را نزد من بیاور.» گفتم: فدایت شوم، من جای او را میدانم، او نزد یکی از برادرانمان از شیعیان است. فرمود: «مشکلی نیست، برایش مرکبی تهیه کنید.» نزد عمران رفتم و او را نزد امام(ع) آوردم. [امام] به استقبال او آمد و جامهای طلبید و آن را به تنش پوشاند و سوارش کرد، و دههزار درهم نیز به او بخشید. گفتم: فدایت شوم، همانند جدت امیرالمؤمنین(ع) رفتار کردی. فرمود: «اینگونه دوست داریم.» سپس امام(ع) به شام دعوت کرد؛ مرا در سمت راست خود نشاند و عمران را در سمت چپ، و چون از غذا فارغ شدیم، به عمران فرمود: «برگرد و همراه ما باش، و فردا صبح نزد ما بیا تا طعم غذای مردم مدینه را به تو بچشانیم.» پس از آن متکلمان از پیروان دیگر ادیان نزد عمران جمع میشدند و او نظریات آنان را باطل میکرد تا آنکه از او کناره گرفتند. مأمون نیز دههزار درهم به او عطا کرد و فضل نیز مالی به او داد و مرکبی برایش فراهم کرد، و امام رضا(ع) او را بهعنوان متولی صدقات بلخ منصوب فرمود و او بهرههای فراوانی برد.»[178] ۳. مناظرۀ امام رضا(ع) با سلیمان مروزی: «حسنبن محمد نوفلی میگوید: سلیمان مروزی ـمتکلم خراسانـ نزد مأمون آمد. مأمون او را گرامی داشت و به او صله داد؛ سپس به او گفت: پسرعمویم علیبن موسی(ع) از حجاز نزد من آمده، و به کلام و متکلمان علاقهمند است؛ اگر برایت سخت نیست روز ترویه نزد ما بیا تا با او مناظره کنی... مأمون کسی را نزد امام رضا(ع) فرستاد و گفت: مردی از اهل مرو نزد ما آمده که در میان متکلمان خراسان بیهمتاست. اگر برایتان زحمتی نیست قدمرنجه بفرمایید و نزد ما بیایید. امام(ع) برخاست تا وضو بگیرد و به ما فرمود: «شما جلوتر بروید.» عمران صابئی نیز با ما بود. رفتیم تا به درگاه رسیدیم. یاسر و خالد دست مرا گرفتند و مرا نزد مأمون بردند. وقتی سلام کردم مأمون گفت: برادرم ابوالحسن کجاست؟ خدا حفظش کند. گفتم: در حال پوشیدن لباسهایش است و به ما فرمود جلوتر برویم. سپس گفتم: ای امیرالمؤمنین، عمران خدمتگزار شما همراه من است و اکنون پشت در است. گفت: عمران کیست؟ گفتم: همان صابئی که به دست شما مسلمان شد. گفت: داخل شود. او داخل شد و مأمون از او استقبال کرد. سپس به او گفت: ای عمران، نمردی تا اینکه از بنیهاشم شدی! گفت: خدا را سپاس که بهواسطۀ شما ـای امیرالمؤمنینـ مرا شرافت بخشید. مأمون به او گفت: ای عمران، این مرد "سلیمان مروزی" متکلم خراسان است. عمران گفت: ای امیرالمؤمنین، او گمان میکند در علم کلام در خراسان بیهمتاست و بداء را انکار میکند. مأمون گفت: چرا با او مناظره نمیکنی؟ عمران گفت: این بستگی به او دارد. در این هنگام امام رضا(ع) وارد شد. فرمود: «دربارۀ چه سخن میگفتید؟» عمران گفت: ای فرزند رسول خدا، این سلیمان مروزی است. سلیمان گفت: آیا دربارۀ مسئلۀ بداء به ابوالحسن و گفتهاش رضایت میدهی؟ عمران گفت: آری، به گفتۀ ابوالحسن رضایت دادم با این شرط که برایم در باب بداء حجتی بیاورد که بتوانم با آن بر همطرازان خود از اهلنظر احتجاج کنم. مأمون گفت: ای ابوالحسن، در آنچه این دو با یکدیگر اختلاف دارند چه میفرمایی؟...» امام رضا(ع) حقیقت بداء را از کتاب خدا بیان کرد، و سپس گفتوگو به صفات خدا منتقل شد، ازجمله صفت اراده بهطور خاص؛ زیرا سلیمان دربارۀ این موضوع اشکالات و پرسشهایی داشت که امام همۀ آنها را حل کرد و پاسخ داد؛ و وقتی حجت را بر او تمام کرد و آنچه را نزد او بود باطل ساخت، مأمون به او گفت: «ای سلیمان، این مرد داناترین فرد از بنیهاشم است؛ سپس مردم پراکنده شدند.»[179] ۴. مناظرۀ امام رضا(ع) با ابوقُرّه: «ابوقُرّه» محدث و متکلمی بود که در زمینۀ حلال و حرام و نیز دربارۀ برخی از صفات خدا که در قرآن آمده است پرسشهایی داشت. از یکی از یاران امام ـصفوانبن یحییـ خواست برای ورود به حضور امام(ع) اجازه بگیرد تا بتواند پرسشهایش را مطرح کند. وارد شد و با امام گفتوگو کرد و امام به تمام پرسشهای او پاسخ داد.[180] ۵. مناظرۀ امام رضا(ع) با یکی از ملحدان: «از محمدبن عبدالله خراسانی ـخدمتگزار امام رضا(ع)ـ نقل شده است، گفت: مردی از زندیقان نزد امام رضا(ع) آمد، درحالیکه عدهای نزد ایشان حضور داشتند. امام رضا(ع) به او فرمود: ای مرد، اگر آنگونه که شما میگویید درست باشد ـو البته آنگونه که شما میگویید نیستـ آیا شرعاً ما و شما یکسان نیستیم؟ و آیا ما با نماز خواندن و روزه گرفتن و زکات دادن و ایمان آوردن ضرری کردهایم؟ آن مرد ساکت شد. امام رضا(ع) فرمود: و اگر آنگونه که ما میگوییم صحیح باشد ـو البته همینگونه استـ در این صورت آیا شما هلاک نشده و ما نجات نیافتهایم؟ آن مرد گفت: خدا تو را رحمت کند، پس برایم روشنکن او چگونه است و کجاست؟...» سپس امام(ع) شروع به گفتن دلایل اثبات وجود خدا به او نمود، و به پرسشهای آن ملحد دربارۀ خدا از قبیل «کجا؟»، «کی؟»، و «چگونه؟» پاسخ داد، و نیز دربارۀ برخی صفات الهی مانند شنوایی و بینایی با او گفتوگو کرد. محمدبن عبدالله خراسانی گفت: «[آن مرد] از جای خود برنخاست تا اینکه مسلمان شد.»[181] ۶. پاسخ امام رضا(ع) به پرسشهای علیبن جَهْم: ابوصلت هَرَوی نقل کرده ازجمله افرادی که مأمون در خراسان برای مناظره با امام رضا(ع) گرد آورد «علیبن جَهْم» بود. او مجموعهای از اشکالات دربارۀ عصمت پیامبران داشت که آنها را براساس ظاهر برخی آیات قرآن برداشت کرده بود. این پرسشها را به امام رضا(ع) عرضه کرد، و امام(ع) به تمام آنها پاسخ داد و عصمت پیامبران الهی را اثبات کرد، و معنای صحیح آیات شریف را برایش تبیین فرمود.[182] ۷. پاسخ امام رضا(ع) به پرسشهای مأمون دربارۀ عصمت انبیا: مأمون عباسی پرسشهایی شبیه پرسشهای علیبن جهم و حتی بیشتر داشت که به عصمت پیامبران خدا مربوط میشد و آنها را به امام رضا(ع) عرضه کرد؛ و امام(ع) با شرح و توضیحی کامل به آنها پاسخ داد، و گفتوگو با این سخن مأمون پایان یافت: «بهراستی ای پسر رسول خدا، سینهام را آرام ساختی و آنچه را بر من مشتبه بود روشن نمودی؛ پس خداوند تو را ـبه پاس انبیا و به پاس اسلامـ پاداشی نیکو دهد. علیبن محمدبن جُهم گفت: مأمون برای نماز برخاست و دست محمدبن جعفربن محمد(ع) را که در مجلس حاضر بود گرفت و من نیز بهدنبال آن دو رفتم. مأمون به او گفت: برادرزادهات را چگونه دیدی؟ او گفت: او عالِم است، با اینکه ما ندیدهایم نزد هیچیک از اهل علم رفتوآمد داشته باشد. مأمون گفت: این برادرزادهات از همان خاندان پیامبر است که پیامبر(ص) دربارهشان فرموده: "نیکان عترت من و پاکان دودمانم در کودکی بردبارترین مردماند و در بزرگی داناترین مردم؛ پس به آنها نیاموزید که از شما داناترند. آنها شما را از درِ هدایت خارج نمیکنند و به درِ گمراهی وارد نمیسازند." امام رضا(ع) به خانهاش بازگشت. صبحگاه نزد ایشان رفتم و آنچه از سخن مأمون و پاسخ عمویش محمدبن جعفر شنیده بودم برایش بازگو کردم. امام(ع) خندید و فرمود: ای پسر جهم، فریفتۀ آنچه از او شنیدی مشو، زیرا او مرا خواهد کشت؛ و خداوند متعال از او انتقام خواهد گرفت.»[183] ۸. پاسخ امام رضا به پرسشهای ابنسِکّیت دربارۀ معجزات انبیا.[184] ۹. استدلال امام رضا(ع) برای مأمون و جمعی از علمای عراق و خراسان دربارۀ برگزیده شدن عترت رسول خدا(ص): «از ریّانبن صَلت روایت شده است، گفت: امام رضا(ع) در مجلس مأمون در مرو حاضر شد، درحالیکه عدهای از علمای عراق و خراسان در آن مجلس گرد آمده بودند. مأمون گفت: به من بگویید معنای این آیه چیست: (ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتَابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنَا مِنْ عِبَادِنَا) (سپس کتاب را به افرادی از بندگانمان که برگزیدیم به میراث دادیم). علما گفتند: خداوند عزّوجل در این آیه همۀ امت را اراده کرده است. مأمون گفت: نظر شما چیست، ای اباالحسن؟ امام رضا(ع) فرمود: «من سخنی را که ایشان گفتند نمیگویم، بلکه میگویم: خداوند در این آیه، عترت پاک را اراده کرده است.» مأمون گفت: چگونه ممکن است منظور از این آیه عترت باشد نه همۀ امت؟ امام رضا(ع) فرمود: «اگر خداوند همۀ امت را اراده کرده بود در این صورت همۀ آنان اهل بهشت بودند؛ بهدلیل این فرمودۀ خداوند تبارکوتعالی: (فَمِنْهُمْ ظَالِمٌ لِنَفْسِهِ وَمِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَمِنْهُمْ سَابِقٌ بِالْخَيْرَاتِ بِإِذْنِ اللَّهِ ذَٰلِكَ هُوَ الْفَضْلُ الْكَبِيرُ) (پس برخی از آنان به خود ستم میکنند، و برخی میانهرو هستند، و برخی به اذن خدا در نیکیها پیشی میگیرند؛ این است آن فضل عظیم)؛ سپس همۀ آنان را در بهشت گرد آورده و فرموده است: (جَنَّاتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَهَا يُحَلَّوْنَ فِيهَا مِنْ أَسَاوِرَ مِنْ ذَهَب) (بهشتهای جاویدان که در آن وارد میشوند و در آنجا با دستبندهایی از طلا آراسته میشوند). پس وراثت کتاب فقط به عترت طاهر اختصاص دارد، نه دیگران.» مأمون گفت: عترت طاهر چه کسانی هستند؟ امام رضا(ع) فرمود: «همانها که خداوند در کتابش توصیف کرده و فرموده است: (إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا) (همانا خدا میخواهد پلیدی را از شما اهلبیت دور کند و شما را بهطور کامل پاک و مطهر گرداند)؛ و همانهایی هستند که رسول خدا(ص) دربارهشان فرموده است: من در میان شما دو چیز گرانبها به جا میگذارم: کتاب خدا و عترتم اهلبیتم؛ و این دو هرگز از یکدیگر جدا نمیشوند تا در کنار حوض بر من وارد شوند؛ پس بنگرید چگونه با آن دو رفتار میکنید. ای مردم، به آنان نیاموزید که آنان از شما داناترند.» علما گفتند: ما را آگاه کن ای اباالحسن که عترت چه کسانی هستند؟...» و شروع به طرح پرسشهای خود برای امام(ع) کردند و مأمون نیز در این گفتوگو شرکت داشت. امام(ع) به پاسخگویی به پرسشهای آنان و ردّ گفتهها و برداشتهای نادرستشان پرداخت و با دلایل محکم و روشن اثبات کرد مقصود از «عترت» فقط آلمحمد، یعنی امامان (ع) هستند. «پس مأمون و علما گفتند: خداوند به شما اهلبیت پیامبرتان ـبه پاس امتـ پاداش نیکو دهد؛ زیرا ما شرح و بیان چیزی را که بر ما مشتبه میشود جز نزد شما نمییابیم.»[185] اینها برخی از مناظرات و گفتوگوها و پاسخهایی بود که بیهیچ تردیدی گستردگی علم امام رضا(ع) و برتری آشکار او را بر همۀ اهل زمان خود روشن میسازد.-گسترۀ دانشهای امام رضا(ع)
نکتهای که در «جنبش علمی» که امام رضا (صلوات خدا بر او) رهبری میکرد جلب توجه میکند این است که فقط به معارف شناختهشدۀ دینی محدود نمیشد؛ و نمونهای از آن را میتوانیم در نوشتهای ببینیم که به نام «رساله ذَهَبیه در طب» شناخته میشود، و مطابق با دانش رایج در آن زمان نوشته شده است. «حسنبن محمدبن جمهور گفت: پدرم برایم نقل کرد ـو او از دانشآموختگان خاص حضرت ابوالحسن علیبن موسیالرضا(ع) بود، ملازم خدمت ایشان بود، و از زمانی که امام از مدینه حرکت داده شد تا وقتی که به خراسان رسید و در سن چهل و نه سالگی در طوس به شهادت رسید همراهش بودـ گفت: مأمون در نیشابور بود، و سرورم ابوالحسن رضا(ع) نیز در مجلسش حاضر بود، بههمراه جمعی از پزشکان و فلاسفهای مثل یوحنابن ماسَوَیه، جبرئیلبن بختیشوع، صالحبن سلَمه هندی، و دیگر منسوبین به علم و صاحبنظران. در آن مجلس از علم طب و آنچه موجب سلامتی و تعادل بدنهاست سخن به میان آمد، و مأمون و حاضران در مجلس دربارۀ این موضوع بسیار گفتند و موشکافی کردند؛ و اینکه خداوند متعال چگونه ترکیب این بدن را با تمام اجزای آن با وجود اختلاف طبایع و عناصر چهارگانه متضاد، و نیز زیانها و فواید غذاها، و آسیبها و بیماریهایی که به بدن وارد میشود هماهنگ و منسجم گردانده است. گفت: و ابوالحسن(ع) در آن مجلس خاموش بود و دربارۀ هیچیک از آن مطالب سخنی نمیگفت. مأمون به او گفت: ای ابوالحسن، نظر شما دربارۀ این مسئلهای که امروز دربارهاش گفتوگو میکنیم چیست؟ مطالب و خوراکیهایی که دانستنشان ضروری است، و اینکه کدام سودمند است و کدام مضر، و تدبیر بدن چگونه باشد؟ امام ابوالحسن(ع) فرمود: «آنچه در این خصوص در اختیار دارم از نتایجی است که خودم تجربه کرده و درستیاش را با آزمایش و گذر ایام شناختهام، بههمراه آنچه از پیشینیان صالح به من رسیده که ندانستن آنها برای انسان روا نیست و ترک آنها پذیرفته نیست. پس من آن را با مطالبی که نزدیک به آن است و آموختنش ضرورت دارد گرد آوردهام.» گفت: و مأمون بهسرعت بهسوی بلخ حرکت کرد، و ابوالحسن(ع) از همراهی با او بازماند. سپس مأمون نامهای به او نوشت که در آن تمامی مسائلی که نیاز به اطلاع از جانب او داشت ـهمانطور که از او شنیده و تجربه کرده بودـ ذکر شده بود؛ مسائلی مانند طعامها و نوشیدنیها، داروها، فصد (رگزنی) و حجامت، مسواک، حمام، نوره (مادۀ موبر) و تدابیر مربوط به آنها. امام رضا(ع) نامهای به او نوشت که متن آن چنین بود: بسمالله الرحمن الرحیم. به خدا پناه میبرم. اما بعد؛ نامۀ امیرالمؤمنین به من رسید، که به من فرمان داده است تا او را از آنچه به آن نیاز دارد آگاه سازم، از آنچه خودم تجربه کردهام و شنیدهام در باب خوراکیها، نوشیدنیها، داروها، فصد (رگزنی)، حجامت، حمام، نوره، قوای جنسی، و دیگر مطالبی که برای مدیریت و سلامت بدن لازم است. پس آنچه را به آن نیاز دارد برایش توضیح دادم، و آنچه را باید براساس آن عمل شود برایش شرح دادم، شامل تنظیم خوراکی و نوشیدنی او، مصرف دارو، فصد (رگزنی)، حجامت، قوای جنسی و موضوعات دیگری که برای تدبیر و مراقبت از بدنش به آنها نیازمند است؛ و توفیق تنها با خداست... .»[186] نامهای که امام رضا(ع) نوشت مورد پسند مأمون قرار گرفت؛ پس آن را ستود و دستور داد با آب طلا نوشته شود و نسخهای از آن به کتابخانه علمی «خزانة الحکمه» در بغداد فرستاده شود. مأمون در مدح آن نوشت: «اما بعد، نامۀ پسرعمویم ـآن علوی ادیب، فاضل محبوب، منطقدان طبیبـ را دربارۀ اصلاح بدنها، تدبیر حمام، و تنظیم غذا مطالعه کردم و آن را در نهایت کمال یافتم و در برترین نعمت دیدم. با دقت آن را خواندم، و با تأمل در آن نگریستم، و هربار که آن را خواندم و دوباره نگریستم حکمت آن بیشتر برایم آشکار شد و فایدهاش روشنتر گردید و منفعتش در قلبم عمیقتر شد؛ تا آنجا که آن را از بَر کردم و با تدبّر فهمیدم، چراکه آن را از ارزشمندترین سرمایهها، بزرگترین ذخایر، و سودمندترین فواید یافتم. پس دستور دادم ـبهجهت ارزش والایش، جایگاه نیکویش، سود فراوانش و برکت بسیارشـ با طلا نوشته شود؛ و آن را "المُذَهَّبَة" نام نهادم و در "خزانة الحکمه" نگهداری کردم، و این پس از آن بود که خاندان هاشم، آن جوانان دولت، از آن رونویسی کردند... .»[187] «خزانة الحکمة» همان «بیت الحکمت» است، که کتابخانه و مرکزی علمی در بغداد بود که آوازهاش در زمان مأمون عباسی شهرت یافت، و پژوهشگران، آن دوران را ـبهسبب دستاوردهای علمی و پژوهشی که از زمان خود فراتر رفته بودـ «عصر طلایی اسلام» نام نهادند؛ و بهدلیل اهمیت این موضوع، پژوهشی مستقل به آن اختصاص خواهیم داد تا دریابیم پیشگام این نهضت علمی چه کسی بود و چه کسی آن را توسعه داد؟ آیا واقعاً عباسیان بودند، یا افرادی دیگر؟-امام رضا(ع) و «مصر»؛ سرزمین دوستدار آلمحمد
آنچه دربارۀ بیشتر مصریان شناختهشده است محبتِ آشکار آنان به خاندان رسول خدا(ص)، و نیز گرایششان به مذهب شافعی در سطح رفتار و اعمال عبادی است. آنان به محبت خاندان رسول خدا(ص) بهطور کلی و بهویژه امام حسین(ع) میبالند و در سرودههای خود آشکارا آن را اظهار میکنند. شاید برخی گمان کنند منشأ این علاقه به وجود مشهد «رأس الحسین» در مصر بازمیگردد؛ زیرا برخی مورخان گفتهاند سر مبارک امام حسین(ع) در سال 548ق در دوران حکومت فاطمیون بر مصر[188] از شام به قاهره منتقل شده است؛ و از همان زمانی که سر شریف آن حضرت در سرزمین آنان به خاک سپرده شد مردم مصر برای او سرودهایی میخوانند و بهطور خاص سالروز میلاد آن حضرت(ع) را در ماه ربیعالثانی گرامی میدارند؛ و بهرغم اینکه ولادت امام حسین(ع) در ماه شعبان و شهادت ایشان در ماه محرم الحرام بوده است، اما آنها ماه ربیعالثانی را بهعنوان زمانی که سر حسین شهید(ع) در سرزمین مصر دفن شده است انتخاب کردهاند. بههرحال ما منکر آن نیستیم که وجود مشهدهای مقدسِ منتسب به اهلبیت رسول خدا(ص) در مکانی خاص، در جذب مردم و گرایش دلها بهسوی اهل بیت(ع) و افزایش محبت به ایشان تأثیرگذار است؛ چراکه بیتردید همه برکت حضور آنان را احساس خواهند کرد؛ اما درخصوص مردم مصر، موضوع محبت و تعلقخاطر آشکار آنان به اهلبیت(ع) به پیش از وجود مشهد امام حسین(ع) در سرزمینشان در سال 548ق بازمیگردد. بهعنوان مثال: امام شافعی در سال 199ق وارد مصر شد و تا پایان عمرش در آنجا ماند. او مذهب خود را ترویج میکرد و در مسجد جامع آن به تدریس و بحثهای علمی مشغول بود، تا اینکه در سال 204ق در قاهره درگذشت و همانجا به خاک سپرده شد. ازجمله سرودههای معروف و تأثیرگذار او:[189] ای سواری که در سرزمین محصَّبِ مِنا ایستادهای،/ فریادزنان با آن که در خَیف نشسته و آنکه بهپا خاسته است سخن بگو در سحرگاه، آنگاه که حاجیان بهسوی مِنا روان میشوند،/ همچون خروش سیلآسای رود فرات اگر محبت آلمحمد «رافضیگری» است،/ پس جن و انس گواه باشند که من رافضی هستم «شافعی» از بانوی بزرگوار «نفیسه بنت حسن» ـصاحب مشهد معروف در مصر، همسر سید اسحاق مؤتمن فرزند امام صادق(ع)ـ بهرهمند میشد، و همواره به خانۀ او رفتوآمد داشت تا از او دانش بیاموزد؛ و او نیز پیوسته به شافعی نیکی میکرد، تا آنجا که وقتی امام شافعی از دنیا رفت وصیت کرد جنازهاش را به خانۀ آن بانوی بزرگوار بیاورند تا برایش نماز بخواند و این واقعه را مورخان و صاحبان کتابهای رجال و سیره بهروشنی به ثبت رساندهاند. برخی از گفتههای ایشان تقدیم حضور میشود: • نمازی: «نفیسۀ سوم: دختر حسنبن زیدبن حسن مجتبی(ع) است. بانویی بزرگوار که همسر اسحاقبن جعفر صادق(ع) بود. او در مصر در سال 208ق از دنیا رفت. قبر او زیارتگاهی شناختهشده است که دعا نزد آن مستجاب میشود. از کتاب «إسعاف الراغبین» بهنقل از «حُسن المحاضره» نقل شده است: هنگامی که بانوی بزرگوار نفیسه دختر حسنبن زیدبن حسن مجتبی(ع) در مصر از دنیا رفت همسرش اسحاق مؤتمن فرزند امام جعفر صادق(ع) تصمیم گرفت پیکر او را به مدینه منتقل و در بقیع دفن کند؛ اما مردم مصر از او درخواست کردند پیکر آن بانوی بزرگوار را نزد خود نگه دارند تا از برکت وجودش بهرهمند شوند، و در برابر این درخواست اموال زیادی به او پیشنهاد دادند ولی او نپذیرفت، تا اینکه او رسول خدا(ص) را در خواب دید، و رسول خدا(ص) به او فرمود: ای اسحاق، دربارۀ نفیسه با مردم مصر مخالفت نکن، زیرا به برکت او، رحمت خدا بر آنها نازل میشود. نقل شده است شیخ ابوالمواهب شاذلی نیز پیامبر(ص) را در خواب دید و حضرت به او فرمود: ای محمد، هرگاه حاجتی از خداوند متعال داشتی، برای نفیسۀ طاهره نذر کن، حتی اگر یک درهم باشد، خداوند متعال حاجت تو را برآورده خواهد کرد. از کتاب «إسعاف الراغبین» نقل شده است که آن بانوی بزرگوار، قبر خود را با دستهای خودش حفر کرده بود و در آن میرفت و نماز میگزارد، و در همان مکان شش هزار ختم قرآن انجام داده بود. او در ماه رمضان سال 208ق در مصر از دنیا رفت. در لحظات احتضار ـدرحالیکه روزهدار بودـ اطرافیانش او را به افطار تشویق کردند، اما او پاسخ داد: «شگفتا، من سیسال است از خداوند میخواهم او را درحالی ملاقات کنم که روزهدار باشم؛ آیا اکنون افطار کنم؟ هرگز!» سپس شروع به تلاوت سورۀ انعام کرد، و چون به این آیه رسید: (لَهُمْ دَارُ السَّلَامِ عِندَ رَبِّهِمْ) (برای آنان نزد پروردگارشان سرای سلامت است)، جان به جانآفرین تسلیم کرد. زینب دختر یحییبن حسن در مجموع چهل سال خدمتگزار او بود؛ چنانکه در بخش زنانِ کتاب رجالمان ذکر کردهایم.»[190] • یافعی مکی: «در همان سال (208ق) آن بانوی گرامیِ دارای مناقب بزرگ، نفیسه دختر حسنبن زیدبن حسنبن علیبن ابیطالب(رض) درگذشت؛ آن صاحب مشهد بزرگ و باشکوه و معروف در مصر. او بههمراه همسرش اسحاقبن جعفر صادق(رض) وارد مصر شد، و گفته شده او با پدرش حسن به مصر آمده است. نفیسه از زنان صالح و پارسا بود. روایت شده است امام شافعی هنگامی که وارد مصر شد نزد او رفت و از او حدیث شنید و چون از دنیا رفت جنازهاش را به خانۀ نفیسه آوردند و او در خانهاش بر پیکر امام شافعی نماز گزارد. او در همان مکانی اقامت داشت که اکنون مشهدش در آنجاست، و تا هنگام وفاتش در همانجا ماند. وقتی در ماه رمضان آن سال درگذشت، همسرش اسحاقبن جعفر تصمیم گرفت او را به مدینه منتقل و در آنجا دفن کند، اما مردم مصر از او خواستند پیکر او را نزد خود نگه دارند. پس در همان مکانی که امروز به نام او شناخته میشود میان قاهره و مصر به خاک سپرده شد. آن محل در گذشته به «دَربُ السّباع» شناخته میشد که بعدها ویران گردید و جز مشهد نفیسه چیزی از آن باقی نماند. قبر او شناختهشده و مشهور است و زیارت میشود. گفته شده دعا نزد آن مستجاب است؛ خدا از او راضی باشد. میگویم: برای زیارت مشهد سیده نفیسه رفتم. در آن مشهد جماعتی بسیار از مردان و زنان بینا و نابینا را یافتم و متولی آن مشهد را دیدم که بر کُرسی نشسته بود. او برای من از جا برخاست، درحالیکه من او را نمیشناختم. من بیتوجه به او برای زیارت رفتم و به او اعتنا نکردم. سپس شنیدم از من دلگیر شده است، پس در پاسخ به او گفتم: میل و رغبتی به اهل جاه و منصب ندارم.»[191] • ابنخلکان: «سیده نفیسه از زنان صالح و پرهیزگار بود. روایت شده است امام شافعی (رض) وقتی وارد مصر شد ـچنانکه در شرححالش ذکر شده استـ نزد او رفت و از او حدیث شنید. مردم مصر به او بسیار باور داشتند و این اعتقاد تا امروز همچنان باقی است. وقتی امام شافعی (رض) درگذشت جنازهاش را نزد سیده نفیسه آوردند و او در خانهاش برای پیکرش نماز گزارد. او در همان مکانی اقامت داشت که امروز مشهدش در آن قرار دارد، و تا زمان وفاتش در همانجا بود. او در ماه رمضان سال 208ق از دنیا رفت. پس از وفاتش، همسرش اسحاق مؤتمن فرزند جعفر صادق تصمیم گرفت او را به مدینه ببرد و در آنجا دفن کند، اما مردم مصر از او خواستند پیکرش را نزد آنان باقی بگذارد. پس در همان مکان فعلی میان قاهره و مصر در کنار سایر مشهدها دفن شد. این مکان در آن زمان به «دَرب السباع» شناخته میشد که بعدها خراب شد و جز مشهد چیزی از آن باقی نماند. قبر او به اجابت دعا معروف است و این آزموده شده است؛ خدا از او راضی باشد.»[192] • مَقریزی: «سیده نفیسه از نظر صلاح و زهد در بالاترین درجۀ ممکن قرار داشت. گفته شده سی بار حج بهجا آورد. بسیار گریه میکرد و شبها را به عبادت، و روزها را به روزهداری میگذراند. او حافظ قرآن و آشنا به تفسیر آن بود. در سال 208ق وفات یافت و در خانهاش ـکه امروزه مقبرۀ اوستـ به خاک سپرده شد. همسرش قصد داشت پیکر او را به مدینه منتقل و آنجا دفن کند، اما مردم مصر از او خواستند آن بانوی بزرگوار را نزد خود دفن کنند تا از برکتش بهرهمند شوند.»[193] • زرکلی: «نفیسه، دختر حسنبن زیدبن حسنبن علیبن ابیطالب؛ صاحب مشهد معروف در مصر. زنی باتقوا، صالح و دانشمند در تفسیر و حدیث. در مکه به دنیا آمد و در مدینه رشد یافت. با اسحاق مؤتمن فرزند جعفر صادق ازدواج کرد. سپس به قاهره نقلمکان کرد و در آنجا از دنیا رفت. سی مرتبه حج بهجا آورد. او حافظ قرآن بود، و امام شافعی از او حدیث شنید. هنگامی که شافعی از دنیا رفت جنازهاش را به خانۀ او آوردند و او برای پیکرش نماز گزارد. علما نزد او میرفتند و از او بهرهمند میشدند.»[194] ورود اسحاق مؤتمن و همسرش بانوی بزرگوار سیده نفیسه به مصر، پیش از ورود امام شافعی به آن سرزمین، و بهطور مشخص در سال 193ق بوده است؛ یعنی در دوران امامت امام رضا(ع)، زمانی که ایشان در مدینه حضور داشت، و پیش از اینکه به خراسان سفر کند. همانطور که در بررسی دلیل لقبگرفتن «اسحاق مؤتمن» به «مؤتمن» دانستیم معروف است او مردی باایمان و یاور پدرش امام صادق(ع) بود. امام صادق(ع) وصیت خود دربارۀ فرزندش امام کاظم(ع) را به او سپرد، و سپس برادرش امام کاظم(ع) نیز در وصیت فرزندش امام رضا(ع) او را امین قرار داد. اسحاق امامت امام رضا(ع) را تصدیق، و با تمام توان از ایشان دفاع کرد؛ و پیشتر دیدیم چگونه وقتی برادران آن حضرت(ع) نزد قاضی عباسی در مدینه از امام رضا(ع) شکایت کردند او باصلابت از امام(ع) دفاع کرد. همسرش سیده نفیسه نیز همچون او و در مسیر او بود. در حقیقت ایمان و دیانت و پاکی و دانش و ورعی که اسحاق و همسرش نفیسه از آن برخوردار بودند بیتردید به برکت تربیت و آموزهها و راهنماییهای خاص امام کاظم(ع) برای آن دو بود. تردیدی نیست که حضور اسحاق مؤتمن و سیده نفیسه(ع) در مصر ـبا آن علم و دیانت و طهارتی که برخوردار بودند، علاوهبر شرافت نسب رفیعشانـ باعث جذب دلهای مردم مصر و تأثیر عمیق بر آنان شد. اگر امام اهلسنت مصر محمدبن ادریس شافعی نتوانست از جاذبۀ معنوی این خاندان پاک رهایی یابد و تقریباً هر روز به خانۀ اسحاق مؤتمن رفتوآمد داشت و پیش از رفتن به محل تدریس خود با آنان دیدار میکرد، پس وضعیت سایر مردم چه خواهد بود؟ شایانذکر است اسحاق و همسرش از عالمان به دین خدا بودند، و در برخی از گزارشهای مورخان گذشته دیدیم امام شافعی نزد آن دو پرسشهایی مطرح میکرد و سخنانشان را میشنید و روایت مینمود؛ و در نتیجه گرایش و محبت شافعی به آلمحمد(ع) جز در نتیجۀ ارتباط نزدیک او با این خاندان علوی، شاگردی نزد آنان، و بهرهمندی از علوم ایشان نبود؛ و او نیز بهنوبۀ خود این محبت و ارادت را به شاگردانش منتقل کرد، و از طریق آنان به شمار زیادی از مردم گسترش یافت. در نتیجه ازجمله دلایل شدت محبت مردم سرزمین مصر به آلبیت رسول خدا(ص) که از گذشته تا به امروز شاهدش هستیم، به تلاشهای اسحاق مؤتمن و همسرش بانوی بزرگوار سیده نفیسه در دورهای که در مصر اقامت داشتند بازمیگردد [195] و در نتیجه فضیلت و نقش اصلی در این حرکت دینی پربار به طراح و راهنمای این جریان یعنی امام علیبن موسیالرضا(ع) تعلق دارد؛ چرا که رفتن عمویش اسحاق به همراه همسرش به مصر با هدایت و برنامهریزی آن حضرت(ع) و با هدف نشر دین حق الهی صورت پذیرفته بود. سید احمد الحسن میفرماید: «شخصیتهایی مهمی وجود دارند که انصاف برایشان رعایت نشده است، ازجمله اسحاق مؤتمن؛ زیرا بنده ندیدهام کسی بهطور شایسته دربارۀ او سخن گفته یا دربارۀ شخصیت او روشنگری کرده باشد؛ بلکه برعکس برخی هنگام نامبردن از همسرش سیده نفیسه، تمسخر و بیادبی میکنند؛ درحالیکه او همسرِ مردی است که "فرزند امام بود، برادر امام بود، عموی امام بود، به امامت پدرش ایمان داشت، به امامت برادرش ایمان داشت و برایش شهادت داد، و به امامت فرزند برادرش نیز ایمان داشت و برایش گواهی داده است". او و همسرش سیده نفیسه، بر مردم مصر و جهتگیری آنان بهسوی عبادت و نزدیکی به خداوند سبحان (که بعدها به نام «تصوف» شناخته شد) تأثیر بزرگی داشتند، البته پس از اینکه به خواست امام علیبن موسیالرضا(ع) به مصر نقلمکان کردند. حتی آن دو بر یکی از بزرگترین فقهای اهلسنت، یعنی محمدبن ادریس شافعی تأثیر گذاشتند، تا آنجا که برخی او را بهدلیل رفتوآمدهای مکررش به خانۀ اسحاقبن جعفر به تشیع یا رافضی بودن متهم کردند. ابیاتی از شافعی نقل شده که در پاسخ به همین اتهامات سروده است، و حتی شافعی در انتهای زندگی خود وصیت کرد اسحاقبن جعفر و همسرش سیده نفیسه بر پیکرش نماز بگزارند؛ و جنازۀ او برای عمل به این وصیت به خانۀ آن دو برده شد.»[196] توضیح: اشعار امام شافعی که در پاسخ به اتهام رافضی بودنش سروده است پیشتر تقدیم گردید.-امام رضا(ع) و عباسیان و قیامهای علویان
پیشتر دانستیم مدت امامت امام علیبن موسیالرضا(ع) حدود بیست سال (از سال 183 تا 203 هجری) بود و در این مدت با حکومت هارون عباسی و دو پسرش امین و مأمون همعصر بود. از سوی دیگر بسیاری از علویان بر این باور بودند که برپاکردن قیام مسلحانه علیه حکومت عباسی وظیفهای است که اقتدا به قیام امام حسین (صلوات خدا بر او) و راه او آن را لازم میگرداند، و نمیدانستند امامی از نسل حسین(ع) در میانشان حضور دارد که فقط او ـو نه هیچکس دیگرـ تمثیل و نمایندۀ واقعی حسین(ع) و تجلی راه و پیام و استمرار نهضت اوست.-امام رضا(ع) و هارون عباسی
هارون عباسی ۲۳ سال (از سال 170 تا 193 هجری) حکومت کرد، و این یعنی امام رضا(ع) ده سال پایانی حکومت او را درک کرده است. هارون ـکه پیشتر گوشهای از چگونگی رفتار و عملکرد او را مرور کردیم[197]ـ به طغیان و استبداد و غرق بودن در لذات دنیوی شهره بود؛ و اگر فقط اقدام او را در مسموم کردن و به شهادت رساندن امام موسیبن جعفر(ع) در نظر بگیریم، همین یک عمل برای زشتی و گناهکاری و ننگ او کافی است. امام رضا(ع) بهخوبی از خطر حرکت مسلحانه در دوران حکومت هارون آگاه بود، و بهخوبی میدانست نتیجۀ چنین حرکتی ـپیش از آنکه ارادۀ الهی تحقق یابدـ میتواند به قتل منجر شود. از سوی دیگر ارتداد و فتنهگری بسیاری از بزرگان فقهی شیعه که به انکار امامت آن حضرت انجامید، امام(ع) را ناگزیر ساخت تا از همان دوران هارون، حرکت خود را آغاز کند؛ اما این تحرکات در نهایتِ دقت و حکمت صورت میپذیرفت؛ زیرا: از یک سو، امام(ع) با هدف نجات بیشترین بخش ممکن از شیعیان فریبخورده توانست باطل را رسوا و حقیقت را بیان و حجت را اقامه کند؛ و از سوی دیگر، حرکت ایشان بهگونهای نبود که توجه مستقیم طاغوت را جلب کند، و در نتیجه بهانهای برای برخورد و یکسره کردن کار ایشان(ع) به دست هارون بدهد؛ بهویژه با توجه به آنکه فرزندش امام محمد جواد(ع) در آن دوران هنوز به دنیا نیامده بود. به همین دلیل در دوران هارون عباسی تا زمان مرگ او در سال 193ق سوءقصدی به امام رضا(ع) نشد؛ البته برخی از جاسوسان و سخنچینان هارون در مدینه تلاش کردند با نوشتن گزارشهایی دربارۀ فعالیتهای امام(ع) و ارسال آنها به بغداد برای ایشان(ع) مشکل ایجاد کنند، اما امام(ع) با رفتارهای هوشمندانۀ خود وانمود میکرد از اوضاع اجتماعی کناره گرفته است: «از علیبن جعفر، از ابوالحسن طیب نقل شده است، گفت: وقتی ابوالحسن موسیبن جعفر(ع) وفات یافت ابوالحسن علیبن موسی الرضا(ع) به بازار رفت و یک سگ، یک قوچ، و یک خروس خرید. وقتی خبرچین این خبر را به هارون نوشت گفت: پس ما از جانب او ایمن شدهایم. زبیری نوشت: علیبن موسی(ع) درِ خانۀ خود را گشوده و بهسوی خودش دعوت کرده است. هارون گفت: واعجبا از این فرد که مینویسد علیبن موسی(ع) یک سگ و یک قوچ و یک خروس خریداری کرده، و چنین مطالبی را نیز مینویسد.»[198] ازجمله افرادی که از امام(ع) نزد هارون سخنچینی کرد عیسیبن جعفربن ابوجعفر منصور بود: از موسیبن مهران نقل شده است، گفت: از جعفربن یحیی شنیدم میگفت: از عیسیبن جعفر شنیدم که به هارون ـزمانی که از رقه عازم مکه بودـ گفت: آن سوگندت را که در حق آل ابوطالب یاد کردی به یاد بیاور! تو قسم خوردی اگر کسی پس از موسیبن جعفر ادعای امامت کند گردنش را بزنی؛ و اکنون این علی فرزندش است که چنین ادعایی دارد و در حق او همان چیزهایی گفته میشود که دربارۀ پدرش گفته میشد. هارون با خشم به او نگاه کرد و گفت: تو چه میخواهی؟ میخواهی همهشان را بکشم؟! موسیبن مهران میگوید: وقتی این را شنیدم نزد امام(ع) رفتم و ماجرا را برایش تعریف کردم. حضرت فرمود: «مرا با آنها چه کار؟! آنها نمیتوانند هیچ آسیبی به من برسانند.»[199] روایت شده است برمکیان ازجمله افرادی بودند که از امام(ع) بدگویی کردند،[200] اما این مطلب صحیح نیست؛ و نیز اینکه روایت شده است امام رضا(ع) در روز عرفه آنان را نفرین کرد و خداوند دعای ایشان(ع) را مستجاب نمود و آن بلاها بر آنان نازل شد صحیح نیست![201] در انتهای جلد چهارم از مجموعه کتابهای «روز حسین» گفتیم برمکیان از مؤمنان به امام موسیبن جعفر(ع) بودند، و برای ولایتعهدی امام رضا(ع) برای مأمون زمینهسازی میکردند؛ زیرا مأمون را از کودکی تحت تربیت خود قرار داده بودند. ولایت و محبت آنان به اهلبیت(ع) سبب خشم هارون عباسی نسبت به آنان شد، و نتیجۀ آن قتل و زندان و آواره شدنشان بود. بله، امام رضا(ع) پیش از وقوع حادثه، از آنچه بر سر برمکیان خواهد آمد خبر داده بود: از مسافر نقل شده است، گفت: با ابوالحسن رضا(ع) در منا بودم. یحییبن خالد برمکی درحالیکه برای جلوگیری از غبار، صورتش را با دستمالی پوشانده بود از کنار ما عبور کرد. امام رضا(ع) فرمود: «این مسکینان نمیدانند همین سال چه بلایی بر سرشان خواهد آمد.» و سرانجامشان همان شد که اتفاق افتاد. سپس فرمود: «و عجیبتر آن، من و هارون مانند این دو انگشت هستیم.» (و دو انگشت سبابه و وسط خود را به هم چسباند). مسافر میگوید: به خدا سوگند معنی سخن ایشان(ع) را دربارۀ هارون نفهمیدم، تا اینکه امام رضا از دنیا رفت و کنار هارون دفن شد.[202] برخی از اصحاب امام رضا(ع) از برخورد هارون با ایشان میترسیدند، اما امام(ع) به آنها اطمینان میداد این طاغوت بر او تسلطی ندارد: از صفوانبن یحیی نقل شده است، گفت: وقتی ابوابراهیم (امام موسیبن جعفر(ع)) از دنیا رفت و ابوالحسن (امام رضا(ع)) لب به سخن گشود، بر جان ایشان بیمناک شدیم. پس به ایشان(ع) گفته شد: شما امر بزرگی را آشکار کردهای و ما از این طاغوت بر جان شما بیمناکیم. امام(ع) فرمود: «هرچه میخواهد بکند؛ زیرا او راهی به من ندارد.»[203] امام رضا(ع) سرشار از اطمینان به خدا بود و باور داشت هارون عباسی نمیتواند آسیبی به او برساند. از محمدبن سنان نقل شده است، گفت: در روزگار هارون به ابوالحسن رضا(ع) عرض کردم: شما با این کار خود را در معرض خطر قرار دادهاید و در جایگاه پدرتان نشستهاید و از شمشیر هارون خون میچکد! امام فرمود: «آنچه رسول خدا(ص) فرموده است برای این کار به من جسارت داد؛ فرمود اگر ابوجهل حتی مویی از سر من کم کند شاهد باشید من نبی نیستم؛ و من نیز به شما میگویم اگر هارون حتی تار مویی از سر من کم کند شاهد باشید من امام نیستم.»[204] و امام(ع) در گفتهاش صادق بود؛ زیرا هارون مرد بدون آن که حتی تار مویی از سر آن حضرت(ع) کم کند، و این به فضل و رحمت الهی بود.-پس از هارون عباسی
پس از مرگ هارون، پسرش «محمد امین» خلافت را به دست گرفت؛ اما به اعتراف همه، او هیچگونه شایستگی برای خلافت نداشت. او مردی بود ضعیفرأی، سرگرم لهو و لعب و خوشگذرانی، دشمن علم، و متکبر در برابر رعیت. مدت زیادی نگذشت که روابط او با برادرش عبدالله مأمون بهشدت تیره شد، و در این بین، اطرافیان و درباریان هر دو طرف نیز در تشدید اختلاف نقش داشتند. آن دو به تبادل نامههایی پرداختند که آکنده از دشنام و ناسزا بود. در نهایت امین دست به اقدام عجیبی زد: او برادرش مأمون را از ولایتعهدی خلع، و بهجای او فرزند خردسالش موسی را ـکه هنوز در گهواره بودـ ولیعهد اعلام کرد! هارون عباسی پیشتر وصیتی نوشته و عدهای را برایش شاهد گرفته و آن را درون کعبه آویخته بود به این مضمون که خلافت پس از او، ابتدا به محمد امین و سپس به مأمون برسد؛ اما امین فرمان داد آن وصیتنامه را از درون کعبه بیاورند، آن را پاره کرد و دستور داد فرمانده لشکرش ـعلیبن عیسیـ با سپاهی بزرگ به خراسان برود و مأمون را در بند کند و نزد او بیاورد. در سوی دیگر مأمون وقتی از تصمیم امین آگاه شد خودش را خلیفه و حاکم عموم مسلمانان اعلام کرد و از فرستادن خراج به بغداد خودداری نمود. او طاهربن حسین و هَرثَمةبن أعین را فراخواند، به آنها لشکری بزرگ سپرد و آنان را مأمور مقابله با سپاه اعزامی از عراق کرد. دو سپاه در «ری» به یکدیگر رسیدند و نبردی بزرگ درگرفت که در نهایت، پیروزی از آنِ سپاه مأمون بود. مأمون پس از شنیدن خبر پیروزی به طاهر دستور داد بهسوی عراق حرکت کند و کار برادرش امین را یکسره نماید. طاهربن حسین با لشکر خود به بغداد رسید و آن را محاصره کرد. در این هنگام امین و وزیرش فضلبن ربیع ـکه خود را شکستخورده میدیدندـ نامهای به طاهر نوشتند و از او خواستند در برابر کنارهگیری امین از خلافت، به او امان دهد؛ اما طاهر نپذیرفت و اصرار داشت امین شخصاً نزد او بیاید و با او بیعت کند. امین نپذیرفت و محاصرۀ بغداد طولانی شد، شهر ویران شد و مردم در سختی و هرجومرج و بینظمی فرورفتند. در این میان «امین» همچنان به لهو و لعب و خوشگذرانی مشغول بود تا آنکه کشته شد. سرش را از تن جدا کردند و طاهر آن را برای مأمون به خراسان فرستاد. مأمون دستور داد سر امین را در صحن دارالخلافه نصب کنند؛ سپس آن را به بغداد بازگرداندند و کنار پیکرش به خاک سپردند. این ـبهاختصار بسیارـ ماجرایی است که پس از مرگ هارون عباسی رخ داد، و نزاع و کشمکشی بود که میان دو برادر (امین و مأمون) بهمدت پنج سال (از سال ۱۹۳ تا ۱۹۸ق) ادامه داشت و سرانجام به خونریزی گسترده انجامید و مأمون در سال ۱۹۸ هجری بهتنهایی بر مسند خلافت و حکومت تکیه زد. امام رضا(ع) پیشتر از آنچه میان این دو برادر روی خواهد داد خبر داده بود، و اینکه عبدالله مأمون در نهایت برادرش محمد امین را خواهد کشت: حسینبن بشار روایت کرده است که امام رضا(ع) فرمود: «قطعاً عبدالله، محمد را خواهد کشت.» گفتم: آیا عبداللهبن هارون، محمدبن هارون را خواهد کشت؟ فرمود: «بله، عبدالله که در خراسان است محمدبن زبیده را که در بغداد است خواهد کشت.» و چنین شد؛ محمد کشته شد و امام(ع) این بیت شعر را میخواند: «و کینه، یکی پس از دیگری بر تو نمایان میشود/ و درد پنهان را از درون بیرون میکشد.»[205]-قیام محمدبن جعفر
محمدبن جعفر (فرزند امام صادق(ع)) که به «دیباج» مشهور بود، در مکه بر ضد عباسیان قیام کرد. او مردم را بهسوی خود دعوت کرد و خواستار بیعت آنان شد، و لقب «امیرالمؤمنین» را برای خود برگزید. برخی مورخان گفتهاند قیام او پس از کشتهشدن امین و در پی خلع مأمون توسط عباسیان در سال ۲۰۰ هجری رخ داده است.[206] در هر صورت محمدبن جعفر در مکه قیام کرد. امام رضا(ع) از مدینه نزد او رفت تا او را نصیحت کند و به او بگوید این کار به سرانجام نمیرسد و خلافت در نهایت به مأمون عباسی خواهد رسید: اسحاقبن موسی نقل کرده است: وقتی عمویم محمدبن جعفر در مکه قیام کرد و مردم را بهسوی خود دعوت نمود و لقب «امیرالمؤمنین» را برای خود برگزید و با او بیعت شد، رضا(ع) نزد او آمد ـو من نیز همراه حضرت بودمـ و به او فرمود: «ای عمو، پدر و برادرت را تکذیب نکن؛ زیرا این کار به نتیجه نخواهد رسید.» سپس امام(ع) خارج شد و من نیز بههمراهش به مدینه بازگشتم. چندان نگذشت که «جَلودی» آمد و با او درگیر شد و او را شکست داد. سپس محمد امان خواست و پذیرفته شد. او به نشانۀ بیعت با عباسیان لباس سیاه پوشید و بر منبر رفت و از ادعای خلافت کناره گرفت و گفت: خلافت از آنِ مأمون است و من در آن حقی ندارم. سپس به خراسان فرستاده شد و در گرگان از دنیا رفت.»[207] عبارت «پدر و برادرت را تکذیب نکن» اشاره دارد به سخن امام صادق و امام کاظم(ع) که از سلطۀ بنیعباس خبر داده و قیام مسلحانه را نهی کرده بودند؛ زیرا حکومتِ حق آل محمد(ص) فقط به دست قائم(ع) در آخرالزمان به ثمر خواهد رسید. «لباس سیاه پوشید» یعنی او با مأمون عباسی بیعت کرد. در واقع مأمون او را به خود نزدیک کرد و محمدبن جعفر در دربار مأمون حضور مییافت؛ به همین دلیل ما چند بار نام او را در گزارش مناظرات و احتجاجات امام رضا(ع) که پیشتر نقل شد مشاهده کردیم. همچنین روایت شده است قیام محمدبن جعفر در اواخر دوران هارون عباسی صورت گرفت. پس هارون، عیسی جلودی را نزد او فرستاد و فرمان داد به خانههای آلابوطالب در مدینه یورش برد؛ و «جلودی» این فرمان را اجرا کرد. «در دوران خلافت هارون رشید، وقتی محمدبن جعفربن محمد در مدینه قیام کرد هارون به جلودی مأموریت داد اگر به او دست یافت گردنش را بزند و به خانههای آلابوطالب یورش بَرَد و هرچیزی را که زنانشان دارند از آنها بگیرد و فقط یک لباس بر تنشان باقی بگذارد؛ و جلودی نیز چنین کرد. در آن زمان امام موسیبن جعفر(ع) از دنیا رفته بود، و جلودی با سواران خود به خانۀ امام رضا(ع) هجوم آورد. امام رضا(ع) تمام زنان خانه را در اتاقی جای داد و خود بر درِ آن ایستاد. جلودی به آن حضرت گفت: من باید وارد خانه شوم و همانگونه که خلیفه دستور داده است هیچ چیزی را برای زنان باقی نگذارم. امام رضا(ع) فرمود: من خودم از آنها میگیرم و برای تو میآورم، و به خدا سوگند یاد میکنم هیچ چیزی را برایشان باقی نمیگذارم. امام(ع) آنقدر به او التماس کرد و او را قسم داد تا راضی شد. آنگاه امام(ع) وارد اتاق شد و حتی گوشوارهها و خلخالها و دکمههای لباس و هرچیز اندک و بسیاری را که در خانه بود از آنان گرفت و به جلودی تسلیم کرد.»[208] مانعی ندارد از اینکه بگوییم محمدبن جعفر اواخر عمر هارون قیام کرده یا در حال زمینهسازی برای قیام بوده باشد، و به همین دلیل این آزار و هجوم به خانۀ امام رضا(ع) از سوی هارون و سپاهش روی داده است. سپس بعد از مرگ هارون و کشته شدن امین، محمدبن جعفر بهطور علنی در مکه قیام کرد و امام رضا(ع) نزد او رفت تا نصیحتش کند؛ و سرانجام او با مأمون بیعت کرد و به خراسان رفت و تا پایان عمرش در ایران ماند و در شهر گرگان از دنیا رفت. شایانذکر است با وجود تمام ظلم و آزار و اذیتهایی که جلودی به امام رضا(ع) و خانوادهاش رساند آن حضرت(ع) در دوران ولایتعهدیاش وقتی جلودی را به دربار مأمون آوردند تا محاکمه شود و مأمون ـدر اشاره به رفتار او در مدینهـ با خشم فریاد زد «این همان کسی است که با دختران محمد چنان کرد، و اموالشان را از آنان گرفت» امام رضا(ع) به مأمون نزدیک شد و با او سخن گفت تا از جلودی بگذرد و او را بهخاطر حضرت ببخشد! اما جلودی خبیث گمان کرد امام علیه او اقدام کرده است و میخواهد انتقام بگیرد؛ پس فریاد زد: «ای امیرالمؤمنین، تو را به خدا و به حق خدمتی که به هارون کردهام سوگند میدهم سخن این مرد را در حق من نپذیری!» مأمون گفت: «ای ابوالحسن، او خودش حکم داد و ما به سوگندش پایبندیم.» یعنی جلودی خودش علیه خودش حکم داد و درخواست شما(ع) برای عفو و بخشش خودش را رد کرد؛ پس مأمون فرمان داد او را گردن بزنند.[209]-قیام ابوالسرایا
ازجمله قیامهایی که در دوران خلافت مأمون عباسی رخ داد «قیام ابوالسرایا» بود که با شعار «الرضا من آلمحمد» در سالهای «۱۹۹ تا ۲۰۰ هجری» شکل گرفت. ابوالسرایا: «سُرَیّبن منصور شیبانی» بود. او یک فرمانده نظامی مشهور بود که گرایشاتی به تشیع داشت.[210]-رهبری قیام و وقایع آن
پیشتر گفتیم بسیاری از علویان گمان میکردند ادامه دادن راه امام حسین(ع) و اقتدا به نهضت ایشان، ضرورتاً قیام مسلحانه علیه ظلم را لازم میگرداند؛ و بر همین اساس قیام ابوالسرایا نیز به ابتکار و برنامهریزی خودِ او نبود، بلکه رهبر حقیقی و طراح اصلی آن، یکی از علویان از نسل امام حسن(ع) به نام «محمدبن ابراهیم (طباطبا)بن اسماعیلبن ابراهیمبن حسن مثنّىبن امام حسن مجتبی(ع)» بود؛ و بیتردید ظلم و ستم عباسیان ازجمله عوامل قیام مسلحانۀ او بود. «... روزی محمد طباطبا در خیابانهای کوفه قدم میزد که ناگاه پیرزنی را دید که بهدنبال بار خرماها میرفت و خرماهایی را که بر زمین میافتاد جمع میکرد و در پارچهای کهنه میریخت. از او پرسید: با این خرماها چه میکنی؟ پیرزن گفت: من زنی بیسرپرست هستم، و دخترهایی دارم که نمیتوانند از خودشان مراقبت کنند؛ پس در خیابانها میگردم و اینگونه روزی خودم و فرزندانم را تأمین میکنم. محمد طباطبا با شنیدن این سخن به شدت گریست و گفت: به خدا سوگند، تو و امثال تو هستید که فردا مرا به قیام وامیدارید، تا آنگاه که خونم ریخته شود.»[211] «محمد طباطبا» اقدام به زمینهسازی برای قیام کرد و با برخی شخصیتهای صاحبنفوذ مسلمان ارتباط برقرار نمود تا به او ملحق شوند. سپس با «نصربن شبث عقیلی» ـیکی از سران قبایلی که به عباسیان معترض بودندـ دیدار کرد و حمایت او را نیز به دست آورد. سپس «ابوالسرایا» ـکه از فرماندهان نظامی در سپاه مأمون بودـ پس از کشته شدن محمد امین بهدلیل کاهش سهمیه پرداختی به او و افرادش با فرمانده سپاه «هرثمةبن اعین» اختلاف پیدا کرد. پس یارانش را فراخواند، و به «عینُالتَمر» و برخی نواحی تابعالانبار که تحت حکومت عباسیان بودند حمله بردند و اموال مأموران حکومتی را گرفتند و در میان خود تقسیم کردند. سپس میان سپاه او و سپاه هرثمه نبردی رخ داد که به شکست سپاه هرثمه انجامید، و ابوالسرایا و یارانش کنترل شهر الانبار را به دست گرفتند. بههرحال «ابوالسرایا» با «محمدبن ابراهیم علوی» دیدار کرد و آن دو بر سر قیام علیه حکومت عباسی و دعوت به «الرضا من آلمحمد» به توافق رسیدند.[212] «محمد» فرماندهی نظامی قیام را به «ابوالسرایا» واگذار کرد و تمام امور قیام را به او تفویض نمود. ابوالسرایا با سپاهش بهسوی کربلا حرکت کرد؛ در آنجا به زیارت قبر امام حسین(ع) رفت و زیدیه را به پیوستن به خود دعوت نمود؛ و گفت: «ای مردم، اگر در زمان حسین(ع) حضور نداشتید تا او را یاری دهید، چه باعث میشود امروز از یاری کسی که او را درک کردهاید و با او همعصر هستید بازبمانید؟ کسی که فردا برای گرفتن خون بهناحق ریختهشدهاش، بازستاندن حقش، احیای میراث پدرانش و برپایی دین خدا قیام خواهد کرد. چهچیز شما را از یاری و حمایت از او بازمیدارد؟ من هماکنون از اینجا رهسپار کوفهام، برای اجرای فرمان خدا، دفاع از دین او و یاری خاندان پیامبرش. پس هرکس در دل چنین نیتی دارد به من بپیوندد. سپس بیدرنگ از کربلا بهسوی کوفه حرکت کرد و یارانش نیز همراهش بودند. از سوی دیگر محمدبن ابراهیم نیز در همان روزی که با ابوالسرایا در کوفه وعدۀ دیدار گذاشته بود خود را آشکار ساخت و به پشت کوفه آمد؛ و علیبن عبیداللهبن حسینبن علیبن حسین نیز با او بود. مردم کوفه همچون ملخ پراکنده بودند، بدون ساماندهی، بدون توان نظامی و بدون سلاح، و سلاحی جز چوبدستی و کارد و آجر در دست نداشتند. محمدبن ابراهیم و همراهانش در انتظار رسیدن ابوالسرایا بودند و او را نمیدیدند، تا اینکه از او ناامید شدند. برخی از مردم به او دشنام دادند و محمدبن ابراهیم را بابت اعتماد به ابوالسرایا سرزنش کردند؛ اما محمد از تأخیر ابوالسرایا استفاده کرد. در همان حال ناگهان از سمت جُرف (از نواحی کوفه) دو پرچم زرد بههمراه سوارانی نمایان شدند. مردم با دیدن آن مژده دادند و تکبیر سر دادند و به آن چشم دوختند؛ آنها ابوالسرایا و یارانش بودند. محمدبن ابراهیم تا او را دید پیاده شد، به استقبالش رفت، و او را در آغوش کشید، و سپس گفت: «ای فرزند رسول خدا، چهچیزی تو را اینجا نگه داشته است؟ وارد شهر شو، هیچکس مانعت نمیشود.» ابوالسرایا وارد شهر شد و برای مردم خطبه خواند. آنان را به بیعت با شعار «الرضا من آلمحمد» فراخواند، و به کتاب خدا و سنت پیامبر(ص)، امربهمعروف، نهیازمنکر و رفتار براساس حکم قرآن دعوت نمود. همۀ مردم با او بیعت کردند، چنانکه ازدحام شدیدی پدید آمد. این بیعت در مکانی در کوفه انجام شد که به "قصر الضُرَتیَن" معروف بود.»[213] از سوی دیگر هنگامیکه حاکم عراق از سوی مأمون ـیعنی «حسنبن سهل»ـ از وقایع کوفه باخبر شد سپاهی به شمار سه هزار جنگجو فراهم کرد و برای مقابله با ابوالسرایا بهسوی کوفه فرستاد؛ اما این سپاه عباسی در برابر نیروهای انقلابی شکست خورد و عقبنشینی کرد؛ اما در این اثنا ـدر کمال شگفتیـ محمدبن ابراهیم حسنی درگذشت. او پیش از مرگ به «ابوالسرایا» وصیت کرده بود: «تو را به تقوای الهی سفارش میکنم، و قیام برای دفاع از دین خود، و یاری اهلبیت پیامبرت(ص)؛ زیرا جان آنها به جان تو گرهخورده است؛ و اما دربارۀ رهبری، مردم را واگذار تا خود برگزینند چه کسی از خاندان علی بهجای من تکیه زند؟ و اگر در این میان اختلاف شد زمام امور را به علیبن عبیدالله بسپار که من راهوروش او را آزمودهام و از دینداریاش رضایت دارم.» [214] «علیبن عبیدالله»: علیبن عبیداللهبن حسین، فرزند امام زینالعابدین(ع) است. بههرحال پس از وفات محمد، ابوالسرایا بههمراه یاران زیدیمذهب خود، او را تجهیز کردند و برای دفن آماده ساختند و در منطقۀ «غری» (نجف امروزی) به خاک سپردند. در روز بعد ابوالسرایا برای مردم خطبهای خواند، آنان را تسلی داد و گفت: «محمدبن ابراهیم (رحمت خدا بر او) به کسی که شبیه خودش و مورد اعتمادش بود وصیت کرده بود؛ یعنی ابوالحسن علیبن عبیدالله. پس اگر او را میپسندید او همان «رضا» است، در غیر این صورت خودتان شخصی برای خود برگزینید. مردم در برابر این سخن دچار تردید شدند و به یکدیگر نگاه کردند، اما کسی چیزی نگفت. در این هنگام محمدبن محمدبن زید ـکه جوانی کمسنوسال بودـ برخاست و گفت: ای آلعلی، آن که وفات یافت از رستگاری بازماند، و دومی (اشاره به علیبن عبیدالله) با بزرگواریاش باقی است. به خدا سوگند، دین خدا با سستی و ناتوانی یاری نمیشود. دست این مرد (ابوالسرایا) نزد ما ناپاک نیست؛ او دلهای خشمگین را آرام کرد و خونخواهی را محقق نمود. سپس رو به علیبن عبیدالله کرد و گفت: ای ابوالحسن، خداوند از تو راضی باشد! او به ما وصیت کرد از تو پیروی کنیم. پسدستت را دراز کن تا با تو بیعت کنیم. علی خدا را سپاس گفت و ادامه داد: ابوعبیدالله (رحمت خدا بر او باد) فردی را برگزیده است زیرا دیگر به خودش اعتماد نداشت. بهراستی او در حق خدا ـکه بر گردن داشتـ کوتاهی نکرد و تا آنجا که میتوانست وظیفهاش را انجام داد. من هرگز از وصیت او رویگردان نخواهم شد و از آن شانه خالی نخواهم کرد، اما میترسم مرا از کارهای دیگری که شاید مهمتر و پربرکتتر باشد بازدارد. پس ای محمد (خدا رحمتت کند) به راهت ادامه بده، خداوند یارت باشد؛ ما زمام کار خود را به تو سپردیم و تو از نظر ما «رضا» هستی و مورد اعتماد مایی. سپس رو به ابوالسرایا کرد و گفت: نظر تو چیست؟ آیا راضی هستی؟ او پاسخ داد: رضایت من در رضایت توست و سخن من همان سخن توست. پس دست محمدبن محمد را گرفتند و با او بیعت کردند؛ و این بیعت در میان مردم شایع شد. پس از آن او اسماعیلبن علیبن اسماعیلبن جعفر را بهعنوان والی کوفه منصوب کرد؛ رُوحبن حجاج را رئیس شهربانان گرداند؛ احمدبن سَری انصاری را مسئول مکاتبات کرد؛ عاصمبن عامر را قاضی قرار داد؛ نصربن مزاحم را متصدی بازار کرد؛ ابراهیمبن موسیبن جعفر را به عنوان فرماندار یمن منصوب کرد؛ زیدبن موسیبن جعفر را حاکم اهواز گرداند؛ عباسبن محمدبن عیسیبن محمدبن علیبن عبداللهبن جعفربن ابوطالب را والی بصره ساخت؛ حسنبن حسن افطس را والی مکه گرداند؛ جعفربن محمدبن زیدبن علی و حسینبن ابراهیمبن حسنبن علی را والی واسط گرداند؛ و همۀ آنها بهسوی مناطق خود رفتند. اما ابنافطس، هیچکس مانع او نشد و در همان سال ـیعنی سال ۱۹۹ هجریـ حج به جا آورد. مردم یمن نیز پس از درگیری کوتاهی با ابراهیمبن موسی، از او اطاعت کردند. در خصوص دو متصدی واسط، نصر بَجَلی ـکه از طرف حکومت بر واسط فرمان میراندـ با دو والی جدید جنگید، اما آنها مقاومت کردند و او را شکست دادند، وارد شهر واسط شدند، مالیاتها را جمع کردند و مردم را جذب نمودند. جعفری ـحاکم بصرهـ با علیبن جعفربن محمدبن علیبن حسین دیدار کرد و آنها متحد شدند؛ و در این حین زیدبن موسیبن جعفر که رهسپار اهواز بود نیز به آنها پیوست. حسنبن علی معروف به «مأمون» نیز ـکه مردی از اهل بادغیس و والی بصره بودـ با آنان جنگید، اما شکست خورد و سپاهش را از دست داد. زیدبن موسی خانههای بنیعباس را در بصره به آتش کسید، از همین رو به «زید النار» مشهور شد. نامههای پیدرپی و خبرهای فتح از هر سو به دست محمدبن محمد میرسید. اهل شام و جزیره نیز برای او نوشتند در انتظار فرستادهای از سوی او هستند تا با او بیعت کنند و از او فرمان ببرند. کار ابوالسرایا بسیار بالا گرفت و این برای حسنبن سهل (حاکم مأمون در عراق) گران آمد؛ پس نامهای به طاهربن حسین نوشت و از او خواست نزدش بیاید تا او را برای جنگ با ابوالسرایا اعزام کند... .»[215] روشن است مناطق (کوفه، مکه، یمن، بصره، واسط، اهواز) از زیر سلطۀ مأمون عباسی خارج شده بودند. مأمون خطیر بودن اوضاع را درک کرد، پس فرماندار خود بر عراق یعنی «حسنبن سهل» را بهسوی طاهربن حسین فرستاد تا در جنگ با ابوالسرایا به او بپیوندد. سپس به «هرثمةبن اعین» نامه نوشت و از او خواست شتابان به میدان بیاید و نیروهای کمکی ارسال کند. هرثمه نیز سپاهی متشکل از سی هزار نفر فراهم آورد و با آنها بهسوی لشکر ابوالسرایا حرکت کرد. میان دو سپاه نبردهای سخت و خونینی درگرفت که هزاران کشته از هر دو طرف بر جای گذاشت. در نهایت این درگیریها به شکست سپاه ابوالسرایا انجامید و او به قادسیه و سپس به «شوش» (در خوزستان) گریخت تا اینکه سرانجام دستگیر شد و در سال ۲۰۰ هجری به قتل رسید و سرش در بغداد آویخته شد.-علویهای شرکتکننده در قیام ابوالسرایا
اسم برخی از شخصیتهای علوی که در قیام ابوالسرایا شرکت داشتند: 1. محمدبن ابراهیمبن اسماعیلبن ابراهیمبن حسن مثنّى. 2. علیبن عبیداللهبن حسینبن امام علیبن حسین. توضیح: دربارۀ علیبن عبیدالله، گفته شده او و خانوادهاش به ولایت امام رضا(ع) هدایت یافتند و امام(ع) در حق آنان به نیکی شهادت داد.[216] ۳. محمدبن محمدبن زیدبن امام علیبن حسین. «محمدبن زید شهید چند فرزند پسر داشت که یکی از آنها محمدبن محمدبن زید بود. هنگامیکه ابوالسرایا سُرَیّبن منصور شیبانی قیام کرد و برای محمدبن ابراهیمبن اسماعیلبن ابراهیمبن حسنبن حسنبن علیبن ابیطالب(ع) بیعت گرفت، ناگهان محمد درگذشت. ابوالسرایا، محمدبن محمدبن زید را بهجای او منصوب کرد و او را «المؤید» لقب داد. حسنبن سهل، هرثمةبن اعین را برای جنگ با او فرستاد. هرثمه با او جنگید، او را دستگیر کرد و نزد حسنبن سهل آورد. حسن نیز او را نزد مأمون در مرو فرستاد. مأمون از سنوسال کم او تعجب کرد و گفت: رفتار خدا را با پسرعمویت چگونه دیدی؟ محمدبن محمدبن زید پاسخ داد: دیدم امین خدا (مأمون) در بخشش و بردباری چگونه بود،/ و بزرگترین جرم نزد او آسان و ناچیز مینمود. از نادانیام چشم پوشید و بیماریاش را درمان کرد،/ با گذشت خود، گرد بیماری را از چهرهام زدود. محمدبن محمدبن زید در مرو از دنیا رفت. مأمون در سال ۲۰۲ هجری او را که فقط بیست سال داشت مسموم کرد. گفته شده او هنگام مرگ به پارههای جگرش نگاه میکرد که از حلقش بیرون میآمد، آنها را در طشتی میانداخت و با تکه چوبی که در دست داشت آنها را زیر و رو میکرد.»[217] ۴. اسماعیلبن علیبن اسماعیلبن جعفر. جعفر، امام صادق(ع) است. علیبن اسماعیل برادری به نام محمد داشت؛ و امام صادق(ع) بهطور خاص آن دو را یاد کرده بود.[218] ۵. عباسبن محمدبن عیسیبن محمدبن علیبن عبداللهبن جعفر طیار. توجه: در برخی منابع آمده علیبن جعفر در بصره به این جریان پیوسته است؛ درحالیکه در جلد قبلی مجموعۀ «روز حسین» به ایمان او به علیبن جعفر به پدرش امام صادق، برادرش امام کاظم، برادرزادهاش امام رضا و سپس امام جواد (ع) پرداختیم، اما بارها گفتهایم انسان مؤمن نیز ممکن است دچار غفلت یا کوتاهی شود. ۶. حسنبن حسن افطسبن علی، فرزند امام علیبن حسین. حسن افطس همان کسی است که سعی کرد امام صادق(ع) را با کاردی مجروح کند.[219] ۷. جعفربن محمدبن زید، فرزند امام علیبن حسین. ۸. حسینبن ابراهیمبن حسن، فرزند امام علیبن حسین. ۹. ابراهیمبن موسیبن جعفر، برادر امام رضا. «از بَکربن صالح نقل شده است، گفت: به ابراهیم فرزند ابوالحسن موسیبن جعفر(ع)، گفتم: نظرت دربارۀ پدرت چیست؟ گفت: او زنده است. گفتم: پس دربارۀ برادرت ابوالحسن (امام رضا) چه نظری داری؟ گفت: او مورداعتماد و راستگوست. گفتم: اما او میگوید پدرت از دنیا رفته است. گفت: او به آنچه میگوید آگاهتر است. سؤال را تکرار کردم، و او همان پاسخ را تکرار کرد. گفتم: آیا پدرت وصیت کرده بود؟ گفت: بله. گفتم: به چه کسی وصیت کرده بود؟ گفت: به پنج نفر از ما؛ و علی (امام رضا) را در میان آنها مقدّم دانسته بود.»[220] «ابراهیمبن موسی مردی سخاوتمند، شجاع و کریم بود. او در زمان مأمون، از سوی محمدبن زیدبن علیبن حسینبن علیبن ابیطالب که ابوالسرایا در کوفه با او بیعت کرده بود حکومت یمن را به عهده گرفت. ابراهیم بهسوی یمن رفت، آنجا را فتح کرد و مدتی در آن اقامت داشت تا اینکه ماجرای ابوالسرایا به فرجامش کشیده شد و ابراهیم برای خودش از مأمون امان گرفت.»[221] «در همین سال (۲۰۰ هجری) ابراهیمبن موسیبن جعفربن محمدبن علیبن حسینبن علیبن ابیطالب در یمن قیام کرد. گفته شده هنگامیکه خبر قیام ابوالسرایا و شورش طالبیها در عراق به ابراهیمبن موسی رسید او با جمعی از اهلبیتش در مکه بودند. او با افرادی از اهلبیتش که به همراهش بودند به قصد یمن از مکه خارج شد. در آن زمان والی یمن از طرف مأمون، اسحاقبن موسیبن عیسیبن موسیبن محمدبن علیبن عبداللهبن عباس بود. وقتی اسحاق از آمدن ابراهیمبن موسی علوی و نزدیک شدنش به صنعا مطلع شد با همۀ نیروهای سواره و پیادهاش از راه نجد از یمن عقبنشینی کرد و آنجا را برای ابراهیم خالی گذاشت و از جنگ با او پرهیز نمود... به ابراهیمبن موسی لقب "جزّار" داده بودند، بهخاطر کشتار بسیار مردم در یمن، و به اسیری گرفتنشان و مصادرۀ اموالشان.»[222] گفته شده امام رضا(ع) برای او نزد مأمون شفاعت کرد و مأمون شفاعت حضرت(ع) را پذیرفت و او را بخشید.[223] ۱۰. احمدبن موسیبن جعفر، برادر امام رضا(ع). «محمدبن احمدبن اُسید روایت کرده است، گفت: وقتی آن اتفاق برای ابوالحسن(ع) ـامام کاظم(ع)ـ رخ داد، ابراهیم و اسماعیل گفتند: "بیایید نزد فرزند او ـاحمدـ برویم." پس برای مدتی نزد او رفتوآمد میکردند. وقتی ابوالسرایا قیام کرد احمدبن ابوالحسن(ع) با او همراه شد. ما نزد ابراهیم و اسماعیل رفتیم و گفتیم: "این مرد با ابوالسرایا همراه شده است؛ نظر شما چیست؟" آن دو این عمل او را ناپسند دانستند و از او بازگشتند و گفتند: ابوالحسن زنده است؛ و ما بر وقف باقی میمانیم.»[224] او پس از شهادت امام رضا(ع) از دنیا رفت و در شیراز دفن شد و قبرش در آنجا شناختهشده است.[225] ۱۱. زیدبن موسیبن جعفر، از برادران امام رضا(ع). «ابنابوعبدون، از پدرش نقل کرده است، گفت: وقتی زیدبن موسیبن جعفر را ـکه در بصره قیام کرده و خانههای فرزندان عباسیان را به آتش کشیده بودـ نزد مأمون آوردند مأمون جرم او را بهخاطر برادرش علیبن موسیالرضا(ع) بخشید و به ایشان گفت: ای ابوالحسن، اگرچه برادرت چنین کرده، اما پیش از او زیدبن علی نیز قیام کرده و کشته شده بود؛ و اگر شما چنین جایگاهی نزد من نداشتید او را میکشتم؛ زیرا کاری که او انجام داده است کوچک نیست. امام رضا(ع) فرمود: «ای امیرالمؤمنین، برادرم زید را با زیدبن علی مقایسه نکن؛ زیدبن علی از عالمان آلمحمد بود که برای رضای خدا به پا خاست و با دشمنان خدا جهاد کرد تا در راه او کشته شد. پدرم موسیبن جعفر(ع) برایم نقل کرد که از پدرش جعفربن محمدبن علی (ع) شنیده است میفرمود: "خداوند عمویم زید را رحمت کند، او مردم را به رضای آلمحمد فراخواند، و اگر پیروز میشد به آنچه وعده داده بود وفا میکرد. او پیش از قیام با من مشورت کرد و من به او گفتم: ای عمو، اگر راضی هستی تو آن مقتولِ به دار آویخته در کناسه باشی، پس چنین کن! وقتی حرکت کرد پدرم جعفربن محمد فرمود: وای بر کسی که صدای زید را بشنود و او را یاری نکند.» مأمون گفت: ای ابوالحسن، مگر دربارۀ کسی که بهناحق ادعای امامت میکند سخنانی نقل نشده است؟ امام رضا(ع) فرمود: «زیدبن علی چیزی را که حقش نبود ادعا نکرد و تقوای او بالاتر از آن بود که چنین کند. او میگفت: شما را به رضای آلمحمد (ع) دعوت میکنم؛ و آنچه دربارۀ ادعای ناحق آمده، دربارۀ کسی است که میگوید خداوند متعال به او تصریح کرده است، و سپس مردم را به غیر دین خدا دعوت میکند و بدون دانشی مردم را از راه خدا گمراه میسازد. زید ـبه خدا قسمـ ازجمله افرادی بود که خطاب خداوند در این فرمایش است: (وَجَاهِدُوا فِي اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ هُوَ اجْتَبَاكُمْ... ) (و در راه خدا چنانکه شایسته است جهاد کنید؛ او شما را برگزیده است...).»[226] «علیبن ابراهیمبن هاشم گفته است: یاسر برایم نقل کرد که زیدبن موسی ـبرادر ابوالحسن(ع)ـ در مدینه قیام کرد و به آتش کشید و دست به کشتار زد و به "زید النار" شهرت یافت. مأمون او را دستگیر کرد و نزد خود آورد. سپس گفت: او را نزد ابوالحسن ببرید. یاسر گفت: وقتی او را نزد ابوالحسن(ع) بردند امام(ع) به او فرمود: «ای زید، آیا سخن افراد پست و نادان کوفه تو را فریب داده است که میگویند چون فاطمه(س) پاکدامنیاش را حفظ کرد خداوند فرزندان او را بر آتش جهنم حرام کرده است؟! درحالیکه این ویژگی فقط به حسن و حسین(ع) اختصاص داشت. اگر میاندیشی با نافرمانیِ خدا وارد بهشت میشوی، درحالیکه موسیبن جعفر(ع) با اطاعت از خدا به بهشت رفت، در این صورت آیا تو نزد خدا عزیزتر از موسیبن جعفر هستی؟! به خدا سوگند، هیچکس به آنچه نزد خداست، جز با اطاعتِ او دست نمییابد؛ و تو گمان کردهای با معصیت خدا به آن خواهی رسید؟! چه گمان نادرستی!» زید گفت: من برادر تو و فرزند پدر تو هستم. امام فرمود: «مادام که از خدا اطاعت کنی برادر منی؛ مگر نشنیدهای نوح(ع) گفت: (رَبِّ إِنَّ ابْنِي مِنْ أَهْلِي وَإِنَّ وَعْدَكَ الْحَقُّ وَأَنتَ أَحْكَمُ الْحَاكِمِينَ) (پروردگارا، پسرم از خاندان من است، و قطعاً وعدۀ تو حق است، و تو بهترین حکمکنندگانی) اما خداوند عزوجل به او فرمود: (يَا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صَالِحٍ) (ای نوح، او از خاندان تو نیست؛ بهراستی او عملی ناشایست است)؛ پس خداوند او را بهسبب نافرمانیاش از خاندان نوح خارج دانست.»[227] ۱۲. اسماعیلبن موسیبن جعفر،برادر امام رضا. او در قیام ابوالسرایا شرکت داشت و از طرف او برای فرمانداری فارس گماشته شد؛ اما پس از شکست قیام و کشتهشدن ابوالسرایا، به مصر رفت و در همانجا درگذشت.[228]-جمعبندی
رهبران قیام «ابوالسرایا» بهخوبی از جایگاه والای امام رضا(ع) آگاه بودند، و به همین دلیل همواره تلاش میکردند حمایت و همراهی ایشان را به دست بیاورند؛ اما امام رضا(ع) ـهمانگونه که پیشتر بارها توضیح دادیمـ قیام مسلحانه را وظیفۀ امامان از نسل حسین(ع) نمیدانست و به همین دلیل نه در این قیام شرکت کرد و نه آن را تأیید نمود، بلکه به آنها خبر داد فرجامشان به شکست خواهد انجامید: از احمدبن محمدبن ابونصر بزنطی، از عبدالصمدبن عبیدالله، از محمدبن أثْرَم (که در زمان قیام ابوالسرایا، مسئول شرطهها (شهربانان) محمدبن سلیمان علوی در مدینه بود) نقل شده است، گفت: خویشان او و دیگرانی از قریش نزدش جمع شدند و با او بیعت کردند و به او گفتند: اگر بهسوی ابوالحسن رضا(ع) میفرستادی و او با ما همراه میشد، کار ما متحد و یکپارچه میگردید. محمدبن سلیمان گفت: نزد او برو و سلام مرا به ایشان برسان و بگو خاندان تو جمع شدهاند و مایلاند شما نیز با ایشان باشی؛ پس اگر صلاح میدانی، نزد ما بیا. گفت: نزد امام رفتم، و ایشان در «حمرا» (جایی نزدیک مدینه) بود. پیام محمدبن سلیمان را به ایشان رساندم. امام فرمود: «از جانب من به او سلام برسان و بگو: وقتی بیست روز گذشت، نزدت خواهم آمد.» من بازگشتم و پیام ایشان را به محمدبن سلیمان رساندم. چند روز گذشت و به روز هجدهم رسید. در همین روز «ورقاء» فرمانده نیروهای جلودی به ما حمله کرد، ما شکست خوردیم و من گریختم و به منطقۀ «صورین» رفتم. در بین راه فریادی به گوشم رسید که میگفت: "ای أثْرَم!" برگشتم و ناگاه دیدم ابوالحسن(ع) است که به من میفرمود: «آیا بیست روز گذشت یا نه؟!» لازم به ذکر است این محمد، محمدبن سلیمانبن داوودبن حسنبن حسنبن علیبن ابیطالب (ع) است.»[229]-امام رضا(ع) و ولایتعهدی
ازجمله رویدادهای مهم در زندگی امام علیبن موسیالرضا(ع) مسئلۀ ولایتعهدی است که در سه سال پایانی عمر شریف آن حضرت(ع) رخ داد. این واقعه از نگاه بیشتر مورخان، رویدادی تاریخی و بسیار مهم به شمار میرود، بهطوری که نقطۀ عطفی در روابط میان عباسیان و علویان بود؛ چراکه پیشازاین سابقه نداشت خلیفهای عباسی یک علوی را تا آن حد به خود نزدیک سازد که او را ولیعهد خود قرار دهد. ما در اینجا ـبهنوبۀ خودـ قصد داریم بهجای پرداختن به این موضوع از زاویۀ سنتی متعارف، آن را از دیدی متفاوت بررسی کنیم.-مأمون و تصمیم ولایتعهدی
عبدالله مأمون در سال ۱۷۰ هجری به دنیا آمد؛ یعنی همان سالی که پدرش هارونالرشید به خلافت رسید. مأمون به ویژگیهایی مثل هوشمندی و قاطعیت شهره بود و در تضاد کامل با شخصیت برادرش محمد امین قرار داشت. ما در اینجا قصد نداریم به زندگی مأمون بپردازیم، اما یکی از نکات برجسته و بسیار مهم در شخصیت او، مسئلۀ «اعتقاد» اوست که بهطور خاص به بحث ما مرتبط میشود.-اعتقاد مأمون
نکتۀ قابلتوجه در زندگی مأمون آن است که او به اهلبیت رسول خدا(ص) علاقهمند بود و حتی خود را شیعۀ آنان میدانست![230] به همین دلیل برخی از مورخان ـمانند ابنکثیر، ذهبی و دیگرانـ بی هیچ تردیدی مأمون را به تشیّع توصیف کردهاند.[231] ابنکثیر نیز تشیع مأمون را از نوع «مرتبۀ دوم تشیع» دانسته است؛ یعنی مرتبهای که بر اساس آن، امیرالمؤمنین علی(ع) را بر دیگر صحابه برتر میداند.[232] رفتارهایی که مأمون از پدرش هارون با امام موسیبن جعفر(ع) و احترام و بزرگداشت ایشان(ع) دیده بود تنها عامل در شکلگیری گرایش او به تشیع یا محبت به اهلبیت(ع) نبود؛ بلکه پرورشدهندهای که تربیت او را بر عهده گرفته و شخصیت او را شکل داده بود نیز در این گرایش نقش مؤثری داشت. پیشتر گفتیم[233] هارون عباسی، فرزندش مأمون را به برمکیان و بهطور خاص به جعفربن یحیی برمکی سپرد تا او را تربیت کند؛ و روشن است برمکیان از دوستداران و علاقهمندان به اهل بیت رسول خدا(ص) بودند، تا آنجا که فرجامشان با ایمان و هدایت یافتن بهسوی امام موسی کاظم(ع) ـکه موجب خشم و انتقامجویی هارون عباسی از آنان گردیدـ رقم خورد. برمکیان تأثیر روشنی بر شخصیت مأمون گذاشتند و ـچنانکه بهزودی روشن خواهد شدـ مسئلۀ نزدیک کردن امام رضا(ع) به او، سپردن ولایتعهدی به ایشان، و حتی واگذاری کامل خلافت را در وجود او نهادینه کردند. روشن است امام کاظم(ع) آنان را با امام پس از خود آشنا کرده و از وقایع آینده پس از شهادتش آگاه ساخته بود؛ و حتی امام کاظم(ع) به مأمون خبر داده بود خلافت به او خواهد رسید و از او خواسته بود به فرزندش نیکی کند؛ بنابراین ولایتعهدی، قضیهای برنامهریزیشده و الهی بوده است.[234] بهطورکلی گرایش مأمون به اهلبیت (ع) موضوعی روشن و دارای شواهد بسیار تاریخی است. دستِکم این نکته مسلّم است که او فدک را به علویان بازگرداند،[235] و به اقصانقاط جهان اسلام نوشت علیبن ابیطالب(ع) برترین خلق پس از رسول خدا(ص) است،[236] و در مقابل فرمان داد: «ذمّۀ ما از هرکسی که معاویه را به نیکی یاد کند یا او را بر یکی از اصحاب رسول خدا مقدم بدارد بری است.»[237] همچنین مأمون نشست علمی بزرگی در بغداد تشکیل داد و به یحییبن اکثم مأموریت داد بزرگان متکلمان و محدثانی را که به برتری خلفای سهگانه بر امیرالمؤمنین علی(ع) قائلاند گرد آورد. مأمون خود وارد مناظره با آنان شد و تمام حجتهایشان را باطل کرد و برتری امام علی(ع) را اثبات نمود. [238] هدف اصلی او از این کار جلب رضایت امام رضا(ع) بود، اما امام(ع) به برخی از اصحاب خاص و مورد اعتماد خود خبر میداد مأمون قاتلش است! از اسحاقبن حماد روایت شده است، گفت: مأمون مجلسهای مناظره برگزار میکرد و مخالفان اهلبیت(ع) را گرد میآورد، و سپس با آنان دربارۀ امامت امیرالمؤمنین علیبن ابیطالب(ع) و برتری ایشان بر تمام صحابه بحث میکرد، بهقصد تقرب به ابوالحسن علیبن موسیالرضا(ع)؛ و در عین حال امام رضا(ع) به اصحاب خاص خود میفرمود: «فریب سخنان او را نخورید؛ به خدا سوگند هیچکس جز او مرا نخواهد کشت؛ ولی چارهای نیست جز صبر، تا سرآمد وعدۀ الهی فرارسد.»[239] مقصود از این فرمایش امام رضا(ع): «به خدا سوگند هیچکس جز او مرا نخواهد کشت...» این نیست که مأمون خودش مستقیماً به قتل امام(ع) اقدام میکند، بلکه معنای دقیق این جمله در پژوهشهای بعدی روشن خواهد شد. اینکه انسانی در بخشی از عمرش هدایت شود یا بهسوی حق گرایش پیدا کند و سپس بهخاطر دنیا دچار انحراف و سقوط شود (بهویژه دربارۀ مأمون که درگیر سلطنت و قدرت بود) در دنیای آزمون و ابتلا، امری طبیعی و پرتکرار است و نمونههای بسیاری دارد؛ بنابراین بنده دلیلی نمیبینم که اساساً تشیع یا گرایش مأمون به آلمحمد(ع) انکار شود، صرفاً بهدلیل اینکه در نهایت او در ماجرای شهادت امام رضا(ع) نقش داشته است! برخی حتی فراتر رفته و ماجرای واگذاری ولایتعهدی به امام رضا(ع) از سوی مأمون را کاملاً صوری و ظاهری دانسته، و برایش چنین اهدافی ذکر کردهاند: محدود کردن امام(ع)؛ خاموشکردن قیامها و اعتراضات علویان و فرونشاندن جوّ ملتهب شیعیان در آن زمان؛ تقویت جایگاه سیاسی خودش در برابر خاندان عباسی که برادرش امین را بر او مقدم میدانستند؛[240] جلب رضایت برخی فرماندهان ارتش و سپاهیان ـو حتی بخش گستردهای از مردم مسلمانـ که به اهلبیت(ع) گرایش داشتند. طبق دیدگاه این افراد عاملی که مأمون را واداشت اظهار تشیع کند یا وانمود کند به اهلبیت(ع) گرایش دارد و ولایتعهدی را به امام رضا(ع) واگذار کرده، صرفاً دستیابی به اهداف فوقالذکر یا بخشی از آنها بوده است.[241] درحالیکه حقیقت این است که اینها فقط در حد گمانهزنی هستند، نه تحلیل قطعی؛ زیرا اگر هدف مأمون صرفاً اعمال فشار و محدودیت بر امام(ع) بود میتوانست همانطور که منصور عباسی با امام صادق(ع) یا هارون عباسی با امام کاظم(ع) رفتار کردند ایشان(ع) را در مدینه تحت کنترل و محدودیت نگه دارد؛ یا ایشان(ع) را به خراسان بیاورد بدون اینکه ولایتعهدی را به او بدهد. در خصوص قضیۀ قیامها ـازجمله قیامهای علویان که برخی از برادران امام رضا(ع) نیز در آنها مشارکت داشتندـ اینها اساساً مورد تأیید امام نبود و آن حضرت(ع) به یاران خود و نیز دیگران اجازۀ شرکت در آنها را نمیداد. این رویکرد صرفاً بهدلیل تقیه یا پرهیز از رویارویی با حکومت نبود، بلکه یک موضعگیری دینی و اعتقادی ثابت برای امام(ع) بود؛ چنانکه در پژوهشهای قبلی از مجموعۀ «روز حسین» نیز شرح داده شد. بهطور خلاصه: امام رضا(ع) به ارادۀ الهی واقف بود و میدانست خداوند به ائمه از فرزندان حسین(ع) بعد از واقعۀ عاشورا ـتا زمان ظهور قائم(ع)ـ اجازۀ قیام مسلحانه نداده است. این موضع دینی را پیشتر امام سجاد، امام باقر، امام صادق و امام کاظم (ع) نیز بهوضوح بیان کرده بودند، و امام رضا(ع) نیز بر همان مسیر گام برمیداشت. ازاینرو امام(ع) نه خود به فکر قیام مسلحانه بود و نه قیامهای مسلحانۀ دیگران را که از سوی علویان و نزدیکانش انجام میشد تأیید میکرد. امام رضا(ع) در اجرای ارادۀ خدا با هیچکس تعارف نداشت و دین و رسالت الهی را فدای روابط خانوادگی نمیکرد؛ بنابراین ادعای اینکه مأمون، امام(ع) را به خراسان آورد و به ایشان ولایتعهدی داد با هدف خاموشکردن قیامها و اعتراضهای علویان و آرامسازی فضای شیعی، نوعی مغالطه است؛ چراکه گویی چنین به تصویر کشیده میشود که امام رضا(ع) خود رهبری این قیامها را بر عهده داشته یا از آنها حمایت میکرده، درحالیکه چنین نبوده است. البته میتوان پذیرفت «آرامسازی فضای اجتماعی» هدف فرعی و ضمنی مأمون بوده است؛ چراکه او در مقام حاکم، طبیعی است دغدغۀ ثبات حکومت خود را داشته باشد و در نتیجه آوردن بزرگ علویان به دستگاه خلافت و واگذاری منصبی مهم به ایشان، طبیعتاً در کاهش اعتراضها تأثیرگذار بوده است؛ اما این موضوع، هدف اصلی مأمون از اظهار تشیع یا واگذاری ولایتعهدی به امام رضا(ع) نبود؛ زیرا این اقدام فقط در سطح عرضۀ ولایتعهدی به امام رضا(ع) محدود نشده بود بلکه پیش از آن ـچنانچه در ادامه روشن خواهد شدـ مأمون ابتدا قصد داشت به نفع امام(ع) از تصدیگری خلافت کنارهگیری کند. در خصوص مسئلۀ تقویت جایگاه مأمون در میان عباسیها با عرضۀ ولایتعهدی به امام رضا(ع)، باید گفت این تحلیل بهطور کامل وارونهسازی واقعیت است؛ چراکه تا سال ۲۰۱ هجری (سال اعطای ولایتعهدی به امام رضا) قدرت بهطور کامل در اختیار مأمون بود و امین در سال ۱۹۸ هجری کشته شده بود. پس در زمان تنصیب امام(ع) به ولایتعهدی موقعیت مأمون تثبیت شده بود. واقعیت این است که بزرگان خاندان عباسی از این اقدام مأمون خشمگین شدند و آن را عبور از خطوط قرمز قدرت میدانستند؛ تا آنجا که او را از خلافت عزل، و ابراهیمبن مهدی عباسی را بهجای او منصوب کردند. افزون بر این اگر هدف مأمون تنها تقویت موقعیت خودش بود میتوانست به روشهای کمحاشیهتری که باعث تحریک عباسیان نشود متوسل شود؛ بهعنوان مثال امام(ع) را بهعنوان مشاور منصوب کند یا آن حضرت(ع) را با روش دیگری غیر از ولایتعهدی به خودش نزدیک گرداند. در خصوص انگیزۀ «به دست آوردن محبوبیت عمومی» نیز همین نکته صادق است؛ یعنی اگر چنین انگیزهای وجود داشت مأمون میتوانست به راههای دیگری متوسل شود؛ بهخصوص با توجه به اینکه ما دربارۀ یک خلیفۀ عباسی که فرمانروایی هارون را در سطح وسیعی به ارث برده بود سخن میگوییم، و در نتیجه انتخابهای متعددی پیشِروی او قرار داشت!-متونی که تشیّع یا گرایش مأمون را تأیید میکنند
عدۀ بسیاری از اصرار مأمون بر واگذاری ولایتعهدی به امام رضا(ع) شگفتزده شدهاند، اما کسانی که به گفتوگوها و پاسخهای مأمون در جلسات مختلف با اطرافیانش توجه کرده باشند بهوضوح به اعتقاد او به امامت امام رضا(ع) پی میبرند. نمونههایی از سخنان مأمون: مأمون: «پس از آنکه خداوند به عهدی که با او بستم وفا کرد من هم خواستم به عهد خودم با خدا وفا کنم و کسی را شایستهتر از ابوالحسن رضا برای این مقام نیافتم؛ پس این منصب را به ایشان واگذار کردم... .»[242] مأمون: «من با خدا عهد کردهام اگر بر مخلوع (یعنی امین) پیروز شوم خلافت را به بهترینِ خاندان ابوطالب بسپارم؛ و من کسی را شایستهتر از این مرد (امام رضا) نمیشناسم... .»[243] مأمون خطاب به امام رضا(ع): «ای فرزند رسول خدا، من علم و فضل و زهد و ورع و عبادت تو را شناختهام، و تو را شایستهتر از خودم برای خلافت میبینم.»[244] مأمون خطاب به مردم: «ای مردم، اینک با علیبن موسیبن جعفربن محمدبن علیبن الحسینبن علیبن ابیطالب (ع) بیعت میکنید. به خدا سوگند، اگر این بیعت بر کر و لال خوانده میشد به اذن خدا شفا مییافت!»[245] مأمون، امام رضا(ع) را با تعبیر «سَیّدی» (سرورم) خطاب میکرد.[246] همچنین این فرمایش امام رضا(ع) در حق مأمون: «امیرالمؤمنین ـخداوند او را با توفیق و استواری یاری کند و به راه صواب موفق بداردـ حقی از ما را که دیگران نادیده گرفته بودند شناخت... و اینکه ولایتعهدی و ریاست عالی را ـاگر بعد از او باقی ماندمـ به من واگذار کرد.»[247] اینها گزیدههایی از گفتوگوهای تاریخی هستند که بیشتر آنها بهطور کامل در ادامه خواهد آمد؛ و در این روایات اعتقاد و باور مأمون به امام رضا(ع) ـاگرچه در سطحی محدود و معینـ روشن و آشکار است.-امام رضا(ع) بهعنوان ولیعهد
-دیدگاه رایج و سنتی دربارۀ ولایتعهدی و حوادث پس از آن
اغلب پژوهشگران ـبهویژه محققان شیعهـ در بررسی موضوع ولایتعهدی امام رضا(ع) بر چند نکته تأکید دارند: انتصاب امام رضا(ع) به ولایتعهدی از سوی مأمون صرفاً با انگیزههای سیاسی صورت پذیرفت، و مأمون در این کار صداقت نداشت. امام رضا(ع) به پذیرفتن ولایتعهدی مجبور بود، و این اجبار از نظر آنان به معنای تهدید جدی جان حضرت و خطر قتل ایشان بود. نقش فضلبن سهل در ماجرای ولایتعهدی به تحریک مأمون محدود میشود؛ و این یعنی او مأمون را تحریک کرد تا امام را از مدینه به خراسان فرا بخواند و به ولایتعهدی منصوب کند تا امام(ع) تحت مراقبت باشد و امکان هیچگونه حرکت یا قیامی نداشته باشد. در خصوص حوادثی که پس از تنصیب امام رخ داد نیز عموماً بر سوءنیت مأمون و وزیرش تأکید میشود، و اینکه آن دو از ابتدا در پی آزار امام و سرانجام حذف ایشان بودند، و در پایان نیز با نقشهای از پیش تعیینشده، امام(ع) را مسموم کردند و به قتل رساندند. اما احترام و بزرگداشت ظاهری مأمون یا وزیرش فضلبن سهل نسبت به امام رضا(ع) که جستهوگریخته در برخی متون و روایات تاریخی به چشم میخورد، از نگاه این دسته از پژوهشگران (و طبیعتاً بهزعم خودشان) چیزی جز نفاق و حیله و مکر برای رسیدن به اهداف و مقاصد شوم نبوده است، نه کمتر و نه بیشتر! این خلاصهای از دیدگاه بسیاری از محققان دربارۀ موضوع ولایتعهدی است. ما پیشتر برخی از سخنان آنان را که در رابطه با دلایل مأمون برای پیشنهاد ولایتعهدی به امام رضا(ع) بیان کردهاند بررسی کردیم، و همانطور که دانستیم این دلایل صرفاً سیاسی بودهاند. بهنقل از مورخان، ماجرا از آنجا آغاز شد که مأمون هیئتی را به ریاست «رجاءبن ابوضَحاک» به مدینه فرستاد تا امام رضا(ع) را به خراسان بیاورند. این هیئت وارد مدینه شد و موضوع همراه شدن امام(ع) با آنها برای رفتن به خراسان را با ایشان(ع) مطرح کرد. پس از گفتوگوهایی، امام(ع) ناچار به پذیرفتن این پیشنهاد شد و برای سفر مهیا گردید؛ البته معنای این اجبار و اضطرار در ادامه مشخص خواهد شد و اینکه مقصود از آن ـبرخلاف آنچه محققان برداشت کردهاندـ تهدید به قتل نبوده است. در هر صورت امام رضا(ع) برای وداع با جدّ بزرگوارش رسول خدا(ص) وارد مسجد شد: مُحوّل سجستانی گفته است: وقتی فرستادۀ مأمون برای فراخواندن امام رضا(ع) به خراسان وارد مدینه شد من آنجا بودم. امام(ع) وارد مسجد شد تا با رسول خدا(ص) وداع کند. چند بار وداع کرد و هربار بهسوی قبر بازمیگشت و با صدای بلند گریه و ناله سر میداد. من پیش آمدم و به ایشان سلام کردم. پاسخ سلامم را داد و به ایشان تبریک گفتم. فرمود: «مرا رها کن که از جوار جدم(ص) خارج میشوم و در غربت خواهم مرد و کنار هارون دفن خواهم شد.» من از پی ایشان رفتم تا آنکه در طوس از دنیا رفت و نزدیک هارون به خاک سپرده شد.[248] امام رضا(ع) میدانست پس از این سفر، بازگشتی بهسوی اهلبیتش نخواهد داشت؛ پس با اهلبیتش وداع کرد، آنان را به گریه برای خود فراخواند، و برای برخی عطایایی قرار داد.[249] طبق تحلیل رایج و متعارف، مسیر کاروان امام رضا(ع) از مدینه به خراسان «بصره – اهواز – فارس – خراسان» بوده است، نه مسیر «کوفه – قم – خراسان»؛ و این با هدف ممانعت از عبور امام از شهرهایی با حضور پررنگ شیعیان و علاقهمندان به ایشان بوده است؛ چراکه ممکن بود آنها در جهت رهایی امام از دست حکومت ستمگر دست به اقداماتی بزنند. میگویم: مباحث آینده برای ارزیابی این تحلیل کافی خواهد بود.-برداشتی دیگر از مسئلۀ ولایتعهدی
-۱. یک نکتۀ مهم
پیش از پرداختن به موضوع ولایتعهدی و مجموعه رخدادهای مربوط آن بهشکلی منطقی و واقعگرایانهتر، جا دارد به نکتهای مهم اشاره داشته باشیم: بهطور کلی واقعیتهای تاریخی دقیقاً به همان صورتی که رخ دادهاند به ما نرسیدهاند؛ زیرا تاریخ ـبا تمام وقایع درونشـ در مجموع خالی از تحریف نبوده، و جهتگیریهای سیاسی یا مذهبیِ مؤلف یا راوی یا حتی نهادی که مسئول تدوین و نشر آن بوده، در چگونگی روایت وقایع، گزینش دادهها، و حتی تحریف برخی روایتها نقش مهمی داشته است، که به دلایل و اسباب متعدد و با اهداف بسیاری صورت میگرفته است. تردیدی نیست که پسزمینۀ ذهنی و دیدگاه راوی یا تاریخنگار در نقل یا نگارش یک واقعه تاریخی تأثیر بسزایی دارد، بهویژه در موضوعات کلیدی و سرنوشتساز مانند همین موضوع ولایتعهدی؛ بهعنوان مثال ممکن است مورخ یا راوی رخدادی را دیده یا شنیده، و سپس هنگام نقل آن تحلیلی شخصی نیز اضافه کرده باشد، و این تحلیل با گذر زمان بهصورت بخشی از متن واقعه به ثبت رسیده باشد، و بعدها پژوهشگر تمام آن را بهعنوان روایت تاریخی میپذیرد؛ درحالیکه بخش مورد استناد او صرفاً دیدگاه و تفسیر شخصیِ راوی بوده است نه خود حادثه؛ بنابراین چنین روایتهایی به بررسی مجدد و دقتنظر نیاز دارند. تحلیلگر باید با دقت و بیطرفی متن را بررسی کند، و در آن راه افراط یا تفریط را طی نکند. چنین رویکردی بدون تردید ما را به درکی واقعگرایانهتر از رخدادها نزدیک میسازد. نمونهای برای تقریب ذهن: برای بهرهمندی بیشتر، نقل تاریخی زیر را که به موضوع ما مربوط میشود تقدیم حضور میکنم: «عبیداللهبن عبداللهبن طاهر گفت: فضلبن سهل به مأمون پیشنهاد داد برای تقرب به خداوند متعال و فرستادهاش(ص) با باقیماندۀ اهلبیت ـعلیبن موسیالرضا(ع)ـ پیوند برقرار کند، و با گماردن او به ولایتعهدی، گناه رفتار هارون با آنان را جبران نماید. مأمون که مانعی برای مخالفت با این پیشنهاد نمیدید رجاءبن ابوضحاک و یاسر خادم را از خراسان به مدینه فرستاد تا محمدبن جعفربن محمد و علیبن موسیبن جعفر را به مرو بیاورند. این ماجرا در سال ۲۰۰ هجری اتفاق افتاد. وقتی علیبن موسی(ع) وارد مرو شد مأمون او را بهعنوان ولیعهد خود تعیین کرد و به سپاهیان حقوق یک سالهشان را پرداخت نمود. سپس به سراسر کشور نامه نوشت و او را با لقب «الرضا» معرفی کرد. او پرچم سیاه (نماد عباسیان) را کنار گذاشت و پرچم سبز (نماد علویان) را جایگزین آن ساخت و دستور داد به اسم او سکه ضرب شود. او دخترش امحبیب را به ازدواج ایشان، و دختر دیگرش امفضل را به عقد محمدبن علیبن موسی(ع) درآورد. خود مأمون هم با پوران دختر حسنبن سهل ازدواج کرد؛ و تمام این کارها در یک روز صورت پذیرفت؛[250] سپس راوی میگوید: اما مأمون نمیخواست این عهد پس از خودش ادامه داشته باشد!»[251] این نقل تاریخی بهوضوح بیان میکند فضلبن سهل، امام رضا را باقیماندۀ اهلبیت(ع) برمیشمارد، بهطوری که نزدیکی با او، وسیلهای برای تقرّب به خداست، و توصیه میکند مأمون با اعطای مقام ولایتعهدی به ایشان، اشتباهات پدرش (هارون) را جبران کند. همچنین از این نقل دانسته میشود مأمون، نهتنها امام را دعوت کرد تا ولایتعهدی را به ایشان بسپارد، بلکه با ورود ایشان آنقدر مسرور شد که به سپاهش حقوق یکسالهشان را پرداخت کرد، نماد حکومت را تغییر داد، اسم امام را روی سکه ضرب کرد، دخترش را به عقد امام(ع) درآورد و اقدامات بسیار جدی دیگری نیز به انجام رساند؛ اما راوی ناگهان در پایان مینویسد: «ولی مأمون نمیخواست این عهد پس از خودش ادامه داشته باشد!» برخی یا بسیاری از پژوهشگران متأخر این متن تاریخی را برای استدلال به کار میگیرند، اما نه برای اثبات حسننیت مأمون و فضلبن سهل در موضوع واگذاری ولایتعهدی به امام رضا(ع)، بلکه برای اینکه بگویند مأمون (و بهدنبال آن فضل) در کار خود صادق نبودند؛ و دلیل آنان این جملۀ اخیر در متن است: « ولی مأمون نمیخواست این عهد پس از خودش ادامه داشته باشد!» درحالیکه این جمله اساساً بخشی از واقعۀ نقلشدهای نیست که راوی آن را دیده یا شنیده باشد؛ بلکه صرفاً سخنی است که بیانگر فهم و تحلیل و برداشت شخصیِ راوی از آن حادثه است. بنده متوجه نمیشوم راوی چگونه فهمیده است مأمون و فضل در کار خود صادق نبودهاند؛ آیا او ـبهعنوان مثالـ به درون قلب آنان راه یافته بود؟! بههرحال این فقط یک نمونه از متون تاریخی است که به مسئلۀ ولایتعهدی پرداختهاند، و طبیعتاً از این دست روایتها بسیار است. افزون بر این نباید از مسئلۀ جعل و دروغپردازی و تحریفهایی که بسیاری از وقایع مهم تاریخی ـمانند همین واقعۀ مورد بحث ماـ را آلوده کردهاند غافل شد.-۲. اصرار فضلبن سهل به مأمون
پافشاری فضلبن سهل به مأمون برای احضار امام رضا(ع) از مدینه به خراسان و انتصاب ایشان بهعنوان ولیعهد، در متون و روایتهای تاریخی واضح و روشن است؛ بهعنوان مثال میتوان به نامهای که فضلبن سهل به امام رضا(ع) نوشت و در آن مسئلۀ آمدن ایشان به خراسان و پذیرفتن ولایتعهدی را مطرح کرده است اشاره نمود. متن این نامه: «بسم الله الرحمن الرحیم به علیبن موسیالرضا، آن فرزند رسول خدا مصطفی، هدایتشده به هدایت او، اقتداکننده به رفتار او، نگاهدارندۀ دین خدا، خزانهدار وحی خدا، از جانب دوستدارش فضلبن سهل، کسی که جان خود را در راه بازگرداندن حق شما فدا کرده، و شبوروزش را در پی برآوردن آن سپری کرده است. سلام بر تو، ای هدایتشده، و رحمت و برکات خدا بر تو باد. همانا خداوندی را که معبودی جز او نیست میستایم، و از او میخواهم به بندهاش محمد درود فرستد. اما بعد؛ امید دارم خداوند حق تو را برایت بازستانده باشد، و به تو اجازهٔ بازگرفتن حقت از کسانی که تو را ناتوان شمردند داده باشد؛ همچنین امیدوارم نعمتهایش را بر تو بزرگ گرداند، تو را امامِ وارث قرار دهد، و دشمنانت و کسانی که از تو روی گردان شدند آنچه را از جانب تو بیم داشتند به چشم خود ببینند. این نامۀ من با تصمیم و موافقت امیرالمؤمنین عبدالله امام مأمون و نیز از جانب خودم برای بازگرداندن ظلمی است که به شما روا داشته شده و تثبیت حقوق شما در دستهای خودتان و واگذاری آن به شماست، براساس آنچه از خداوند میخواهم مرا برای انجامش توفیق دهد تا خوشبختترین مردم در دنیا باشم و نزد خداوند از رستگارترینها باشم، و از کسانی باشم که حقوق رسول خدا(ص) را ادا میکنند، و با یاری شما در صف یاران او قرار گیرم، تا در هدایت شما و در دولت شما به هر دو حسنات دست یابم. پس هرگاه نامهام به شما رسید ـفدایت شومـ و اگر برایت ممکن بود که آن را فرو مگذاری تا بهسوی امیرالمؤمنین بروی، چنین کن که امیرالمؤمنین تو را شریک در کار خویش، شفیع در نَسَبش، و سزاوارترینِ مردم نسبت به آنچه در دست اوست میبیند...؛ درحالیکه آنچه انجام دادم با یاری خدا انجام دادم، و با حمایت فرشتگانش محافظت شدم، و تحت سرپرستیاش ایمن گشتم، و اینکه خداوند ضامن هر آنچه است که به نیکفرجامی برای شما منتهی میشود و به اصلاح حال شما میانجامد؛ و خداوند ما را کافی است و چه نیکو وکیلی است؛ سلام بر تو و رحمت خدا و برکاتش بر تو باد. و [این نامه را] به خط خودم نوشتم.»[252] زبان این نامه ـاز ابتدا تا انتهاـ نشاندهندۀ محبت آشکار فضلبن سهل به امام رضا(ع) است؛ بنابراین اگر این نامه دلالت روشنی بر تشیع یا ولایتمداری او نداشته باشد دستِکم محبت و تمایل قلبی او را به آن حضرت(ع) تأیید میکند؛ چنانکه به اعتراف صریح خودش چنین پیداست؛ و حتی نقل شده او در سخنگفتن با امام(ع)، آن حضرت را با تعبیر «سَیِّدی» (سرورم) مخاطب قرار میداد![253] برخی از کسانی که شرححال فضلبن سهل را نوشتهاند به تشیع او تصریح کردهاند.[254] این نکته برای کسی که از سیرۀ فضلبن سهل آگاه باشد عجیب نیست؛ زیرا او مردی ایرانیتبار از اهالی سرخس بود و ملازم برمکیان به شمار میرفت، و طبیعتاً از نظر اعتقادی نیز تحتتأثیر باورهای آنان قرار داشت. پیشتر به مسئلۀ برمکیان پرداختیم و دانستیم آنها به آلمحمد (ع) گرایش داشتند، و سرانجام با پذیرفتن ولایت امام کاظم(ع) زندگی خود را به پایان رساندند. همچنین روشن شد آنان زمینهساز ولایتعهدی امام رضا(ع) در دوران مأمون بودند. مأمون تربیتشدۀ آنها بود، و آنها بهسبب این اعتقاد از مقام و جان خود گذشتند؛ بنابراین گرایش یا تشیع فضلبن سهل (و حتی خود مأمون) به آلمحمد (ع)، برای کسی که از روند وقایع آگاه باشد منطقی و طبیعی خواهد بود. بهعلاوه دخالت و پافشاری فضلبن سهل به مأمون برای تعیین امام رضا(ع) بهعنوان ولیعهد مسئلهای بود که بیشتر فرماندهان دولت عباسی و حتی عموم مردم ـچه موافقان اقدام مأمون و چه مخالفان آنـ از آن باخبر بودند: «از ریّانبن صلت نقل شده است، گفت: مردم ـازجمله فرماندهان و تودۀ مردم، و نیز کسانی که این کار را نمیپسندیدندـ دربارۀ بیعت با امام رضا(ع) بسیار اظهارنظر کردند و گفتند این کار از تدابیر فضلبن سهلِ ذوالریاستین [صاحب دو منصب وزارت و فرماندهی نظامی] است... .»[255] متنهای تاریخی در این زمینه بسیارند، و متنهای بیشتری در ادامه هنگام بررسی موضع خود مأمون نقل خواهد شد. حال که این حقیقت روشن شد، بنده متوجه نمیشوم چه دلیلی وجود دارد که عدهای اصرار دارند فضلبن سهل را دشمنی بدانند که قصد فریب یا انتقام از امام(ع) را داشته است...! و پدیدۀ اصرار او برای ولایتعهدی امام(ع) را صرفاً نقشهای امنیتیـتجسسی تلقی کنند که هدفش تحتنظر گرفتن امام توسط جاسوسان دستگاه حاکم بوده، بهطوری که گویی هیچ راه دیگری جز این ترفند وجود نداشته است!-۳. مأمون پیشنهاد واگذاری کامل خلافت را مطرح میکند
نکتهای که برداشت سنتی پیشگفته را بیش از پیش زیر سؤال میبرد این است که میدانیم مأمون پیش از پیشنهاد ولایتعهدی به امام رضا(ع) تصمیم داشت از خلافت کنارهگیری و آن را به امام(ع) تسلیم نماید؛ و این قضیهای است که ـاگر ثابت شود، و حقیقتاً هم ثابت شده استـ نهتنها از نظر سیاسی و امنیتی توجیهپذیر نیست، بلکه بحث و جدال دربارۀ آن فقط با یک نتیجه پایان میپذیرد: اینکه مأمون به امامت امام رضا(ع) باور داشت یا دستِکم به ایشان متمایل بود. در ادامه برخی از متون تاریخی را که این مطلب را تأیید میکنند تقدیم میکنیم: «از ریّانبن صلت نقل شده است، گفت: مردم ـفرماندهان و عموم و کسانی که این کار را ناپسند میدانستندـ دربارۀ بیعت با امام رضا(ع) بسیار گفتوگو میکردند و میگفتند: این کار تدبیر فضلبن سهل ذوالریاستین است. خبر آن به مأمون رسید. شبهنگام مرا فراخواند. نزدش رفتم. گفت: ای ریّان، به من خبر رسیده است مردم میگویند بیعت با رضا(ع) کار فضلبن سهل بوده است. گفتم: بله ای امیرالمؤمنین، چنین میگویند. گفت: وای بر تو ای ریّان، آیا ممکن است کسی نزد خلیفهای که فرزند خلیفه است و شرایط حکومت برایش هموار شده است، و مردم و فرماندهان با او همراهاند و خلافت برایش تثبیت شده است بیاید و به او بگوید خلافتی را که تحت سلطۀ توست به دیگری واگذار کن؟! آیا عقل چنین چیزی را میپذیرد؟! گفتم: نه به خدا سوگند، ای امیرالمؤمنین، هیچکس جرئت چنین کاری ندارد. گفت:نه به خدا سوگند، به آن صورتی که مردم میگویند نبوده است؛ اما من دلیلش را به تو میگویم: وقتی برادرم محمد (امین) برایم نوشت نزد او بروم و من نپذیرفتم، او علیبن عیسیبن ماهان را به فرماندهی منصوب کرد و به او دستور داد مرا در غل و زنجیر کند. این خبر به من رسید. در همان زمان هرثمةبن اعین را به سجستان و کرمان و مناطق اطرافش فرستاده بودم، اما او نتوانست بر آنجا تسلط یابد و نقشهام شکست خورد. فرمانروای منطقه "صاحبالسریر" نیز شورش کرد و از ناحیهای دیگر بر خراسان تسلط یافت؛ و همۀ اینها در یک هفته برای من اتفاق افتاد. در آن زمان نه نیروی کافی داشتم و نه مالی که با آن تقویت شوم. از فرماندهان و افرادم فقط ضعف و ترس میدیدم. خواستم به پادشاه کابل پناه ببرم؛ ولی گفتم او مردی کافر است و ممکن است محمد (امین) به او پول بدهد و مرا تحویلش دهد. در آن زمان بهترین راه را در این دیدم که به درگاه خداوند توبه کنم، از گناهانم آمرزش بطلبم، و به خدا پناه ببرم. دستور دادم این خانه را تمیز کنند (و به خانهای اشاره کرد)، غسل کردم، دو لباس سفید پوشیدم، چهار رکعت نماز خواندم، هرآنچه از قرآن در یاد داشتم خواندم، و با نیتی خالص با خدا عهد بستم اگر این امر را به من بازگرداند و از این دشواریها نجاتم دهد آن را در همان جایی که خداوند خواسته است قرار دهم. پس از آن بود که دلم قوت گرفت. طاهر را بهسوی علیبن عیسیبن ماهان فرستادم و سرانجام همان شد که میدانی. هرثمه را بهسوی رافع بازگرداندم، و او پیروز شد و دشمن را به قتل رساند. با "صاحبالسریر" مذاکره کردم و چیزی به او بخشیدم تا دست بردارد و او هم بازگشت. اوضاع بهتر شد تا اینکه کار محمد (امین) پایان یافت و خداوند این امر را به من بازگرداند و آن را استوار نمود. پس وقتی خداوند متعال به عهدی که با او بسته بودم وفا کرد من نیز خواستم به عهد خود با خدا وفا کنم و کسی را سزاوارتر از علیبن موسیالرضا(ع) برای خلافت ندیدم؛ پس خلافت را به ایشان پیشنهاد دادم، ولی ـهمانطور که میدانیـ او نپذیرفت. این بود دلیل آن تصمیم. گفتم: خداوند امیرالمؤمنین را موفق بدارد. گفت: ای ریان، فردا که مردم جمع شدند، در میان فرماندهان بنشین و دربارۀ فضایل امیرالمؤمنین علیبن ابیطالب(ع) سخن بگو. گفتم: ای امیرالمؤمنین، من جز آنچه از شما شنیدهام چیزی نمیدانم. گفت: سبحانالله، کسی را پیدا نمیکنم که در این کار مرا یاری دهد! تا آنجا که تصمیم داشتم اهل قم را لباس و شعاری برای خود قرار دهم! گفتم: ای امیرالمؤمنین، آیا اجازه میدهی آنچه را از شما دربارۀ فضایل شنیدهام نقل کنم؟ گفت: بله، از قول من نقل کن. پس روز بعد در میان فرماندهان نشستم و گفتم: امیرالمؤمنین برایم از پدرش و پدرانش از رسول خدا(ص) نقل کرده است که فرمود: هرکس من مولای او هستم این علی مولای اوست؛ و گفت: رسول خدا(ص) فرمود: علی نسبت به من همچون هارون نسبت به موسی است؛ و من احادیث را با یکدیگر درمیآمیختم و آنها را بهدرستی حفظ نمیکردم؛ و دربارۀ حدیث خیبر و سایر اخبار مشهور سخن گفتم... .»[256] این روایت بهروشنی محبت مأمون (یا دستِکم گرایش او) به امام رضا(ع) را اثبات میکند. مسئلۀ واگذاری اصل خلافت به امام(ع) نکتهای نیست که بتوان آن را با انگیزههای امنیتی یا سیاسی توجیه کرد. مأمون خودش بهصراحت میگوید: «و با نیتی خالص با خدا عهد بستم اگر این امر را به من بازگرداند و از این دشواریها نجاتم دهد آن را در همان جایی که خداوند خواسته است قرار دهم... پس وقتی خداوند متعال به عهدی که با او بسته بودم وفا کرد من نیز خواستم به عهد خود با خدا وفا کنم و کسی را سزاوارتر از علیبن موسیالرضا(ع) برای خلافت ندیدم؛ پس خلافت را به ایشان پیشنهاد دادم، ولی ـهمانطور که میدانیـ او نپذیرفت... .» متن زیر متن دیگری است که قضیۀ واگذاری خلافت توسط مأمون به امام رضا(ع) را تأیید میکند: «از اباصلت هَروی نقل شده است، گفت: مأمون به امام رضا(ع) گفت: ای فرزند رسول خدا، من علم و فضل و زهد و ورع و عبادت تو را شناختهام، و تو را شایستهتر از خودم برای خلافت میبینم. امام رضا(ع) فرمود: به بندگی برای خدای عزوجل افتخار میکنم، و با زهد در دنیا امید نجات از شرّ دنیا را دارم، و با پرهیز از حرامها امید دست یافتن به پاداشها را دارم، و با فروتنی در دنیا امید دارم نزد خدای عزوجل بلندمرتبه گردم. مأمون گفت: من تصمیم گرفتهام خلافت را از خودم عزل، و به شما واگذار کنم و با شما بیعت نمایم. امام رضا(ع) فرمود: اگر این خلافت از آنِ تو بوده و خدا آن را به تو داده است، پس روا نیست لباسی را که خدا به تو پوشانده از تن بیرون کنی و به دیگری بدهی؛ و اگر خلافت از آنِ تو نیست پس روا نیست چیزی را که به تو تعلق ندارد به من ببخشی. مأمون به ایشان گفت: ای پسر رسول خدا، بهناچار باید این امر را بپذیری. امام فرمود: هرگز به اختیار آن را نخواهم پذیرفت. مأمون چند روز در این خصوص تلاش کرد تا آنکه از پذیرفتن امام ناامید شد؛ پس گفت: اگر خلافت را نمیپذیری و با من بیعت نمیکنی، پس ولیعهد من باش تا خلافت پس از من از آنِ شما باشد. امام رضا(ع) فرمود: به خدا سوگند، پدرم از پدرانش از امیرالمؤمنین (ع) از رسول خدا(ص) برایم نقل کرده است که فرمود: من مسموم و مظلوم کشته میشوم و پیش از تو از دنیا خواهم رفت، فرشتگان آسمان و زمین بر من خواهند گریست، و در سرزمینی غریب کنار هارونالرشید دفن خواهم شد. مأمون گریست، و سپس گفت: ای پسر رسول خدا، چه کسی شما را میکشد؟ یا چه کسی درحالیکه من زندهام میتواند به شما آسیبی برساند؟ امام فرمود: اگر بخواهم میتوانم بگویم چه کسی مرا خواهد کشد... .» [257] همچنین: «موسیبن سلمه گفت: من در خراسان با محمدبن جعفر بودم. شنیدم فضلبن سهل ذوالریاستین روزی بیرون آمد و گفت: شگفتا، چیزی شگفتی دیدم؛ بپرسید چه دیدم؟ گفتند: چه دیدی؟ خدا تو را حفظ کند. گفت: دیدم امیرالمؤمنین (مأمون) به علیبن موسیالرضا میگفت: تصمیم گرفتهام امور مسلمین را به تو واگذارم و عهد خلافت را از گردن خودم بردارم و به گردن تو بیندازم؛ و دیدم علیبن موسی به او میگفت: خدا را خدا را [گواه میگیرم]، من توان و نیروی این کار را ندارم. من هرگز ندیدم خلافتی چنین بیارزش باشد که امیرالمؤمنین از آن دست میشوید و آن را به علیبن موسی عرضه میکند و علیبن موسی آن را رد میکند و نمیپذیرد.» [258] شایانذکر است مسئلۀ پیشنهاد واگذاری اصل خلافت از سوی مأمون چند بار و در موقعیتهای مختلف تکرار شد. پس از رسیدن امام رضا(ع) به خراسان میان مأمون و امام گفتوگوها و مکاتبات و دیدارهای متعددی در طول حدود دو ماه صورت گرفت تا مأمون امام(ع) را برای پذیرفتن خلافت قانع کند.[259]-۴. منطق و متون تاریخی، محبت یا گرایش مأمون به امام رضا را تأیید میکنند
پیشتر برخی از متون تاریخی را بررسی کردیم که بهروشنی محبت یا دستِکم تمایل مأمون و وزیرش فضلبن سهل را به امام رضا(ع) نشان میدهند؛ بااینحال بسیاری از پژوهشگران در این زمینه همچنان به توصیف آن دو با عنوان «ناصبی» و «دشمن امام» اصرار دارند. از نظر منطقی سؤال میکنم: اگر واقعاً مأمون و وزیرش از دشمنان سرسخت امام رضا بودند آیا واقعاً تمام راهها در برابرشان بسته شده بود و هیچ گزینۀ دیگری جز اصرار بر ولیعهدی امام، و حتی ـهمانطور که از سخنان مأمون و دو ماه اصرار و پافشاری او دانستیمـ پیشنهاد واگذاری کامل خلافت برایشان باقی نمانده بود؟! شکی نیست که ما دربارۀ مأمون (و وزیرش فضل = نخستوزیر دولتش) سخن میگوییم، و مأمون فرمانروای امپراتوری گستردهای است که از مرزهای چین در شرق تا اقیانوس اطلس در غرب امتداد دارد، و دهها کشور زیر سلطۀ آن قرار دارند، و صدها هزار سرباز با تجهیزات فراوان در ارتشش حضور دارند. آیا برای چنین شخصی دشوار است امام(ع) را ـبهعنوان مثالـ در مدینه تحت نظر بگیرد؟! یا ایشان را به خراسان بیاورد و بدون آنکه هیچ عنوانی رسمی به او بدهد تحت اقامت اجباری و مراقبت امنیتی قرار دهد؟! یا عنوانی محدود و کماهمیت به او بدهد، نه ـهمانطور که میدانیمـ منصب بسیار حساس ولایتعهدی؛ منصبی که عملاً خشم خاندان عباسی را در بغداد برانگیخت و چنانکه خواهیم دید دردسرهای فراوانی برای مأمون به بار آورد! پرسشهای بسیاری وجود دارد که با فهم سنتی و رایجِ پیشگفته نمیتوان از تنگنای آنها رهایی یافت؛ بهویژه آنکه بسیاری از متون ـچنانکه بیان کردمـ بر اعتقاد مأمون و فضلبن سهل به امام رضا(ع) تأکید دارند. بنابراین حتی اگر در سوی دیگر نیز متونی وجود داشته باشد، دستِکم نباید بدون دلیل منطقی و معقول، جانب منفی را بر جانب مثبت ترجیح داد و متونِ دلالتکننده بر جنبۀ مثبت را کنار گذاشت. تا آنجا که به ما مربوط میشود خلاصۀ برداشتی که دربارۀ مسئلۀ ولایتعهدی ارائه کردیم عبارت است از اینکه مأمون و وزیرش فضلبن سهل به امام رضا(ع) گرایش داشتند یا به او باورمند بودند، و در پیشنهادی که ارائه دادند صادق بودند؛ اما عوامل عینی (عوامل و اسباب دشوار و دردناکی که اندکی بعد آنها را خواهیم شناخت) باعث شد امام رضا(ع) پیشنهاد «صادقانۀ» مأمون را برای واگذاری حکومت رد کند، و در نهایت به پذیرفتن منصب ولایتعهدی ـآن هم به اجبار و با شروطیـ تن دهد. نکته: وقتی میگوییم مأمون به امام رضا (صلوات خدا بر او) ولایت یا گرایش داشته است به این معنا نیست که انتظار داشته باشیم رفتار او با امام رضا(ع) همانند رفتار زراره و هشامبن حکم با امام باقر و امام صادق(ع) باشد؛ بنابراین کاملاً ممکن است متون و روایاتی را ببینیم ـو چنین متونی واقعاً وجود داردـ که در آنها مأمون با امام رضا(ع) مجادله میکند، یا از بعضی رفتارهای ایشان ناراحت میشود، یا در دلش نسبت به ایشان چیزی داشته باشد، و مانند اینها؛ اما اینکه گفته شود مأمون فقط بهدلیل انگیزههای امنیتی، یا صرفاً از سر نیرنگ و سیاستبازی برای حفظ حکومت، امام را ولیعهد قرار داده بود، با این توجیه که ـبه آن صورتی که بسیاری از پژوهشگران میپندارندـ او اساساً با امام(ع) دشمنی داشت یا آرزوی خلاصی یا حتی قتل ایشان را در سر داشت، این سخن نادرست و بهطور کامل بهدور از حقیقت است.-۵. چرا امام رضا(ع) مسند خلافت را نپذیرفت و تنها ولایتعهدی را قبول کرد؟
ممکن است این موضوع از نظر اعتقادی برای برخی دشوار به نظر برسد؛ بهخصوص برای کسانی که باور دارند مأمون در پیشنهاد واگذاری خلافت به امام رضا(ع) صداقت داشت؛ زیرا این سؤال پیش میآید: چگونه ممکن است امامی معصوم، فرصتی برای در دست گرفتن حکومت و برپایی عدل الهی پیدا کند و آن را نپذیرد؟! از همین رو بسیاری از پژوهشگران وقتی با این چالش مواجه شدند ترجیح دادند راه سادهتر را برگزینند و بگویند مأمون در پیشنهادش صادق نبود؛ و به این ترتیب موضوع را فیصله دهند، با این گمان که این سادهترین راه برای حفظ اعتقاد صحیح است؛ اما این توجیه قطعاً به بهای کنار گذاشتن حقیقت و چشمپوشی از واقعیتی که در بسیاری از متون تاریخی به ثبت رسیده، تمام شده است؛ یعنی متونی که بهصراحت تأیید میکنند مأمون پیشنهاد خود را صادقانه ارائه داد، همانگونه که امام رضا(ع) این پیشنهاد را صادقانه نپذیرفت. ما ـبهنوبۀ خودـ میتوانیم این دو قضیه را بدون آنکه کوچکترین خدشهای به باورمان در باب عصمت و امامت امام رضا(ع) وارد شود توجیه کنیم؛ اما چگونه؟ سید احمد الحسن میفرماید: «تردیدی نیست در اینکه امام رضا(ع) ـو روایات نیز آن را تأیید میکنندـ شروطی تعیین کرد و ولایتعهدی را پذیرفت؛ زیرا ایشان(ع) نیز همانند امام صادق(ع) میدانست این امر (حکومت الهی) در چهارچوب دولت عباسی تحقق نخواهد یافت؛ و به همین دلیل همان موضعی را تکرار کرد که جدّش امام صادق(ع) در نپذیرفتن مشارکت در این حکومت در پیش گرفته بود. اما مأمون در موضوع خلافت، به همان شیوهای که سایر خلفای عباسی عمل میکردند عمل نکرد؛ زیرا او به دست جعفربن یحیی برمکیِ متشیّع پرورش یافته بود، و از همین رو نهتنها ولایتعهدی را به امام رضا(ع) پیشنهاد داد، بلکه قصد داشت بهطور کامل از خلافت کنارهگیری کند. او به امام میگفت: «شما امامی هستی و من در برابر شما هیچم.» مأمون این سخن خود را صادقانه میگفت، و آنگونه که برخی مدعیاند دروغگو نبود؛ اما امام(ع) نپذیرفت. برای آنکه مسئلهٔ نپذیرفتنِ از سوی امام(ع) را بهدرستی درک کنیم لازم است [در ابتدا] بدانیم دولت عباسی یک امپراتوری عظیم بود، که تمام آن بر پایهٔ روشی نادرست و فرهنگ و مفاهیمی ناصواب که نزد خدا پسندیده نیست بنا شده، و این مفاهیم در طول سالهایی طولانی تثبیت شده بود؛ سالهایی که در آنها بنیامیه به خلافت رسیده بودند، و سپس نوبت به بنیعباس رسیده بود، با شروع از سفاح و منصور، تا برسد به مهدی و هادی و هارون، و سپس امین و مأمون. بنابراین ـهمانگونه که گفتمـ حکومت عباسی در این دورهٔ طولانی براساس نظام و روش نادرست معینی شکل گرفته بود. از سوی دیگر امام رضا(ع) با وضعیتی که واقفیه ایجاد کرده بود و ضعف کلی جریان شیعی، میراثدار اوضاعی کاملاً نابسامان شده بود. امام رضا(ع) تقریباً از صفر شروع کرد و شیعیانی را که در زمان امام صادق(ع) وجود داشتند به ارث نبرد. اگر جامعه از دوران امام صادق(ع) تا زمان امام رضا(ع) در همان وضعیت باقی مانده بود برای امام رضا(ع) این امکان وجود میداشت که زمام خلافت و ولایت و حکومت را به دست بگیرد؛ چراکه در این صورت جمعیت بزرگی از مؤمنان وجود داشتند که میتوانستند ایشان را در اجرای وظایف خلافت ـبراساس آنچه خداوند سبحان میپسنددـ یاری کنند؛ اما با آن شرایط نابسامان و با آن تعداد اندک و ناآمادهای که در اختیارش بود هیچ کاری از دست امام(ع) ساخته نبود؛ زیرا «واقفیه» آنچه را امامان پیشین بنا کرده بودند ویران کرده و بیشتر شیعیان را از امام رضا(ع) جدا ساخته بودند، تا آنجا که بسیاری از آنان از نظر اعتقادی آن حضرت(ع) را نمیپذیرفتند، و افرادی از آنان که بازگشتند دلهایشان پر از شکوتردید بود یا موضعگیریشان سست و ضعیف شده بود. به همین دلیل امام(ع) حتی مسئلۀ ولایتعهدی را در آغاز بهدلیل در نظر گرفتن وضعیت پیروانش رد کرد، و سپس آن را با شرایطی پذیرفت؛ با در نظر داشتن این نکته که «واقفیه» در تمام دوران زندگی امام رضا(ع) موجود بودند و پس از وفات ایشان نیز وجودشان ادامه یافت؛ و اینکه گفته شود جریان آنان در زمان امام رضا(ع) پایان یافته، نادرست است. بنابراین با توجه به دادههای موجود، قرار گرفتن امام رضا(ع) در رأس حکومت، جز تبدیل شدن به پروژهای برای ترور ایشان(ع) معنای دیگری نخواهد داشت، یا اینکه ایشان(ع) باید روش عباسیان را در حکومتداری بپذیرد؛ چراکه تنها روش موجود و در دسترس بود؛ و از ساحت ایشان(ع) بسی بهدور است که چنین رویهای در پیش گیرد.»[260] برای آنکه بهتر دریابیم چرا امام رضا(ع) پیشنهاد خلافت را نپذیرفت با وجود اینکه مأمون خلافت را از خودش خلع کرده بود سید احمد الحسن در ادامه میفرماید: «اگر امام رضا(ع) پیشنهاد مأمون را میپذیرفت و سکان خلافت را به دست میگرفت چه کسی او را تصدیق میکرد؟ و بر چه کسانی حکم میراند؟ آیا ایشان پایگاه اجتماعی وسیع و محکمی داشت که بتواند به آن تکیه کند؟ یا آنکه این پایگاه تا آنجا تخریب شده بود که حتی کسانی که به رؤسای واقفیه نپیوستند نیز دچار تزلزل و تردید شده بودند؟ و اینان اکثریت را تشکیل میدادند! و افرادی نیز [که از جریان انحرافی واقفیه] به تشیع بازگشتند از نظر اعتقادی ضعیف بودند؛ و علت آن نیز این بود که رهبران این فتنه، بزرگانی ازجمله فقهای شیعه و کارگزاران خاص امام کاظم(ع) بودند؛ بهعلاوه تنها گروه اندکی به حق بازگشتند و به امامت امام رضا(ع) ایمان آوردند، درحالیکه اکثریت همچنان متزلزل باقی مانده بودند؛ در غیر این صورت چه برداشتی میتوانیم از سخن امام رضا(ع) برای جمعیتی که به استقبال ایشان آمده بودند داشته باشیم؟ آنجا که در حدیث معروف به آنان فرمود: «لا إله إلا الله دژ من است.» سپس افزود: «به شرط و شروطش، و من از شروط آن هستم.» آیا جز این است که بسیاری از حاضران از شیعیانی بودند که به استقبال ایشان رفته بودند؟ آیا منطقی است آنها ندانند این شرط از شروط «آن مقام» است، درحالیکه این موضوع جزو الفبای تشیع شمرده میشود؟! این حدیث واقعاً دارای زمینه و سبب مشخصی است. امام رضا(ع) در این حدیث به مردم میفرماید: من به «لا إله إلا الله» به همان صورتی پیوند خوردهام که رسول خدا محمد(ص) با آن پیوند خورده بود؛ اما چرا امام(ع) چنین سخنی را به آنان که برای استقبالش بیرون آمده بودند میفرماید؟! امام با آنان چنین سخن گفت، چون آنها بر اثر فتنهٔ «واقفیه» دچار تزلزل و ضعف شده بودند. بهعلاوه اگر امام رضا(ع) میخواست حکومت را برعهده بگیرد تردیدی نیست که آن را براساس روش امیرالمؤمنین علی(ع) اداره میکرد؛ امامی که شخصی که کنارش ایستاده و در حال نماز بود، در نماز خود (لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ) (اگر شرک بورزی قطعاً عملت تباه میشود) را میخواند؛ اما امام علی واکنشی به او نشان نداد جر اینکه با آیۀ (فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ) (پس صبر پیشه کن که وعدۀ خدا یقیناً حق است) خودش را به صبر دعوت کرد؛ و این درحالی است که ایشان(ع) خلیفۀ مسلمانان بود؛ و اگر امام رضا(ع) میخواست براساس همان روش حکومت کند چه کسی توان تحمل این شیوه را از سوی ایشان داشت؟! اگر پنج سال حکومت امیرالمؤمنین علی(ع) را که سراسر درگیر جنگهایی بود که به ایشان تحمیل شده بود و در نهایت با شهادتش در محراب نماز پایان یافت، و نیز ماههایی را که فرزندش امام حسن(ع) در حکومت حضور داشت ـدورهای که مسلمانان در آن از یاریاش سر باز زدند، با وجود آنکه همه به سیادت او بر جوانان اهل بهشت معترف بودندـ استثنا کنیم، خواهیم دید حکومت اسلامی از ابتدا در دست ابوبکر و عمر و عثمان، و سپس معاویه و بنیامیه، و پس از آن تا زمان مأمون در دست بنیعباس بوده است؛ در نتیجه با کنار گذاشتن امکان حکومت براساس رویکرد و منهج امیرالمؤمنین علی(ع) ـبهدلیل نبود پایگاه اجتماعی و مردمی که پذیرای آن باشدـ تنها روشهای دیگر حکومتی باقی میماند؛ و این یعنی اگر امام رضا(ع) پیشنهاد مأمون را میپذیرفت و تصدی خلافت را به عهده میگرفت ـدر سایۀ شرایط عملی که برای ایشان حاصل شده بودـ ناگزیر میبایست بار و مسئولیت نظام حکومتی نادرست را به دوش میکشید؛ و این کاری نیست که امام رضا(ع) اساساً آن را بپذیرد؛ همانگونه که جدّ بزرگوارش علیبن ابیطالب(ع) وقتی ـپس از کشتهشدن عمرـ خلافت را به او پیشنهاد دادند آن را نپذیرفت و رد کرد مگر اینکه بیعت براساس کتاب خدا و سنت رسولش و روش خودش (صلوات خدا بر او) صورت پذیرد؛ بنابراین علیبن موسیالرضا(ع) نخستین امامی نبود که خلافت به ایشان پیشنهاد شده و او آن را نپذیرفته باشد؛ علی(ع) نیز این کار را کرده بود، و امام جعفر صادق(ع) نیز آن را نپذیرفته بود، آنگاه که ابومسلم خراسانی حکومت را به ایشان پیشنهاد داد. در اینجا نیز همان موضعگیری با علیبن موسیالرضا(ع) تکرار شده بود. این از نظر سیاست و حکومت بود؛ اما از نقطهنظر دین نیز اوضاع بهتر نبود، چه در سطح فقهی و چه در سطح اعتقادات. در زمان امام رضا(ع) فقهای مخالف فراوان شده بودند، و هر فقیهی روشی، پیروانی، مکانهایی و مسجدهایی و ... داشت که مردم را بهسوی او دعوت میکردند! در سطح اعتقادات، هرکدام از فرقههای اشاعره و معتزله، راه و روش و مکتب و عُلما و پیروان و ... خودش را داشت؛ بنابراین کسی که در زمان امیرالمؤمنین علی و امام حسن و امام حسین (ع) چند متری از حق و صراط مستقیم دور بود، در دوران امام رضا قطعاً فاصلهاش بسیار بیشتر شده بود؛ و با وجود چنین فاصلهٔ شدیدی از صراط مستقیم، آیا امام رضا(ع) میتواند او را به حق بازگرداند؟ و آیا او چنین بازگشتی را از ایشان خواهد پذیرفت؟! اگر کسی بازگشت به حق را از علیبن ابیطالب و حسنبن علی و حسینبن علی نمیپذیرفت، آیا گمان میکنی سخن امام رضا(ع) را خواهد پذیرفت؟! امام رضا(ع) در چنین شرایطی چه میتوانست بکند؟ قطعاً زبان حال ایشان میفرمود: «نه این مردم مردمِ من هستند و نه این زمان زمانِ من است!» اینها عوامل عینی و واقعی بودند که امام رضا(ع) را به رد پیشنهاد واگذاری خلافت از سوی مأمون و تصدیگری خلافت کشاندند. اما در خصوص ولایتعهدی، مسئله سبکتر بود؛ زیرا مأمون متصدی حکمرانی بود و قطعاً خود او بار گناه حکمرانی و ظلم و ستمی را که در آن روا داشته میشود و تبعات حکمرانی براساس روش نادرست را به دوش میکشید؛ و از سوی دیگر امام رضا(ع) از طریق ولایتعهدی تا جایی که برایش امکان داشت میتوانست تأثیرگذاری و منفعت بیشتری برای دین خدا و مردم داشته باشد، درست مثل وضعیت یوسف(ع)؛ و به همین دلیل بود که امام رضا(ع) ولایتعهدی را پذیرفت.»[261] تردیدی نیست در اینکه مسئلۀ پذیرفتن ولایتعهدی توسط امام رضا(ع) در نتیجهٔ فشار و اجبار بود، اما این اجبار ـآنگونه که بسیاری تصور کردهاندـ به معنای تهدید به قتل نبوده است، بلکه معنای دیگری دارد. سید احمد الحسن میفرماید: «امام رضا(ع) بهناچار ولایتعهدی را پذیرفت. اجبار و فشار بر امام(ع) برای پذیرفتن ولایتعدی وجود داشت، و این واقعیتی صحیح است؛ اما این اجبار به معنای تهدید به قتل نبود، بلکه فقط به معنای فشارها و اصرارهای شدید و مکرری بود که به ایشان وارد شد. پذیرش ولایتعهدی از سوی امام هیچ ارتباطی با تهدید به قتل نداشت و اگر در پذیرفتن آن نارضایتی خدا و زیانی برای دین خدا وجود داشت هرگز آن را نمیپذیرفت، بیآنکه کمترین اهمیتی برای کشته شدن قائل شود؛ زیرا قتل برای ایشان اساساً مسئلۀ بزرگی شمرده نمیشد، و پدرانش [پیشتر] به قتل رسیده بودند. بهعلاوه مأمون ـبه اعتراف خودشـ متشیع بود یا به امام رضا(ع) گرایش داشت، و کسانی که این را انکار میکنند یا سخنان و رفتارهای او را بر معانی سوء حمل میکنند، آیا به قلب او راه یافته و از درونش آگاه شدهاند؟! و این موضوع فقط به خودِ مأمون محدود نمیشود؛ بلکه بسیاری از اطرافیان او نیز متشیع بودند یا به تشیع گرایش داشتند، و حتی کسانی که شیعۀ امام رضا(ع) نبودند و به امامت ایشان اعتقاد نداشتند محبت آشکاری به ایشان داشتند. البته کینه و دشمنی فقط در میان گروهی از عباسیان باقی مانده بود که از احتمال خارج شدن حکومت از دست بنیعباس و انتقال آن به آلمحمد(ع) بیم داشتند. بله، ممکن است مأمون ـبا توجه به موقعیتش بهعنوان یک خلیفه و حاکم دنیویـ امام رضا(ع) را آزرده باشد، به ایشان فشار آورده باشد و حتی رفتارهایی انجام داده باشد که از نظر امام(ع) ناپسند و ناپذیرفتنی بوده باشد، اما اینکه او امام را در صورت رد ولایتعهدی به قتل تهدید کرده باشد چنین چیزی صحیح نیست. حتی مسئلهٔ ترور امام با سم نیز باید با رویکردی منصفانه و واقعگرایانه بررسی شود؛ چراکه این موضوع بهطور کامل در اختیار مأمون نبود؛ اما دنیا همین است؛ مأمون یکی از پادشاهان عباسی بود که پس از پدرش هارون به خلافت رسیده، و دنیا و سلطنت او را به ارث برده بود. برخی از دلبستگان به دنیا در زمان ما که چهبسا بخش بسیار ناچیزی از دنیا و سلطنت هارون را در اختیار دارند حاضرند برای حفظ دنیای پست و بیارزش خود دست به هر کاری بزنند؛ حال دربارۀ کسی که سلطنت عظیم و امپراتوری وسیعی را که از چین تا اروپا امتداد دارد به ارث برده است چه میتوان تصور کرد!»[262] سید احمد الحسن در ادامه به تبیین آغاز شکلگیری ایدهٔ ولایتعهدی و دلایل بروز آن میپردازد و توضیح میدهد فضلبن سهل کسی بود که برای اولینبار این ایده را به مأمون پیشنهاد داد؛ و این اندیشه برای مدتی طولانی در ذهن مأمون جولان میداد تا اینکه شرایط لازم برای اجرای آن فراهم شد. در این مدت فضلبن سهل بهطور مداوم و هر از گاهی پیشنهاد خود را به مأمون یادآوری میکرد تا اینکه نهایتاً این طرح به پروژهای آماده برای اجرا تبدیل شد. ایشان میفرماید: «خلاصهٔ رخدادها پیش از دوران مأمون: برمکیان از شیعیان امام کاظم(ع) یا دوستداران ایشان بودند، و پس از آنکه هارون امام موسیبن جعفر را به قتل رساند آنان موضعی اتخاذ کردند، و امام رضا(ع) نیز در آن زمان حضور داشت؛ و این موضعگیری برمکیان در نهایت باعث نابودی آنان شد؛ زیرا هارون به طرح و موضع آنان دربارۀ آلمحمد پی برد؛ پس برخی از آنان را کشت و برخی دیگر را زندانی کرد. در دورهٔ خلافت مأمون، فضلبن سهل (که اصالتی فارسی داشت) وزیر مأمون و نزدیکترین شخصیت به او بود. او پرورشیافتهٔ خاندان برمکیان و از نزدیکان یحیی برمکی و فرزندش جعفر بود. لازم به ذکر است فضلبن سهل از زمان هارونالرشید با مأمون همراه بود، و مأمون در روزگار پدرش در شرق حکومت میکرد. حال، کسی که از نزدیکان یحیی و جعفر برمکی بوده و با آنان زندگی میکرده و اساساً وابسته به آنها محسوب میشده است اعتقادش چه خواهد بود؟ طبیعتاً اعتقادات و گرایشات دینیاش بسیار نزدیک به آنان است، بنابراین آنچه فضلبن سهل در خصوص ولایتعهدی با مأمون انجام داد ـدر حقیقتـ ادامهٔ پروژهٔ ناتمام برمکیان بود. آنان زمینۀ ولایتعهدی را فراهم میکردند، چراکه مأمون تربیتیافتۀ آنان بود؛ اما هارون اجازه نداد آنها نقشهشان را به سرانجام برسانند؛ پس فضلبن سهل آن را با مأمون کامل کرد، بهویژه با وجود دو عامل: ـ اول: مأمون توسط جعفربن یحیی برمکی برای این مسئله آماده شده بود، و در نتیجه فضلبن سهل و مأمون هر دو پرورشیافتهٔ جعفربن یحیی برمکی بودند. ـ دوم: اشتباهی که محمد امین مرتکب شد و اطرافیان عباسیاش نیز او را در آن حمایت کردند؛ یعنی عزل مأمون از ولایتعهدی. فضلبن سهل متوجه شد فرصت بسیار مناسبی برای آغاز گفتوگو با مأمون برای مطرح کردن موضوع سپردن ولایتعهدی به امام رضا فراهم شده است؛ بهویژه پس از آنکه برادرش و عموهای عباسیاش او را تنها گذاشتند؛ و این ماجرا چند سال پیش از آن بود که امام را رسماً به ولایتعهدی بگمارد. سپس فضلبن سهل در فاصلههای زمانی مختلف بارها این موضوع را با مأمون در میان گذاشت، تا اینکه این فکر در ذهن مأمون پخته شد و تصمیم گرفت آن را در سال ۲۰۰ هجری به اجرا درآورد. بسیاری از حقایق در تاریخ ذکر شدهاند، اما آنچه بهروشنی بیان نشده این است که فضلبن سهل شیعه بود و علت تشیع او نیز برمکیان بودهاند؛ و آنچه فضلبن سهل انجام داد این بود که از فرصت اجتماع عباسیان علیه مأمون ـکه خود را تنها دیده بودـ بهره برد، درحالیکه مأمون از ابتدا به علویان محبت داشت. پس فضلبن سهل شروع کرد به مطرح کردن ایدهٔ سپردن منصب ولایتعهدی به امام رضا، و با گذشت زمان مأمون برای انجام این کار قانع شد. مأمون با آنکه مسئلهٔ واگذاری کامل خلافت را به نفع امام با ایشان مطرح کرده بود، اما از همان ابتدا میدانست بیشترین چیزی که میتواند تحقق یابد ولایتعهدی است؛ زیرا واگذاری خلافتِ بزرگ به این سادگی ممکن نبود. عباسیان که خودِ مأمون را که پسر هارون بود نپذیرفته بودند آیا منطقی است علیبن موسیالرضا را بپذیرند؟ بهویژه با توجه به آنکه موضع خاندان عباسی در بغداد بهطور طبیعی تأثیر بزرگی در تغییر مسیر رخدادها داشت؛ خصوصاً در سایۀ اختیاراتی که در زمان هارونالرشید به آنان داده شده بود، بهگونهای که پذیرفتن بیعت خلیفه منوط به تأیید و بیعت این خاندان شده بود، نه بیعت امت و عموم مسلمانان. در عمل ـهمانگونه که انتظار میرفتـ آنان برای مأمون مشکلات بزرگی پدید آوردند؛ او را خلع کردند و بهعنوان واکنشی در برابر تعیین امام رضا به ولایتعهدی، خلافت را به ابراهیمبن مهدی سپردند. در مجموع ـهمانطور که گفتمـ مأمون از ابتدا میدانست ـهمانگونه که امام رضا نیز میدانستـ واگذاری خلافت بزرگ به امام امری نیست که بتواند به سرانجام برسد؛ بنابراین مأمون فشار آورد و اصرار کرد تا امام ولایتعهدی را بپذیرد. واقعیت این است که مأمون از این اصرار دو هدف را دنبال میکرد: هدف اول: اخروی؛ در جهت کسب رضای خدا از طریق واگذاری ولایتعهدی به امام. او در این نیت صادق بود و میخواست با این عمل به خدا نزدیک شود. هدف دوم: دنیوی؛ که در آن مأمون بهدنبال استقرار پادشاهی و حکومت خود و آرامسازی وضعیت امنیتی کشور بود؛ چراکه دایرۀ قیامها و شورشهایی که توسط علویان در عراق و حجاز و سایر مناطق هدایت میشدند گسترش یافته بود. پس آوردن شخصیتی علوی با جایگاه و عظمت امام رضا(ع) بدون تردید میتوانست در کاهش شدت این قیامها و کمرنگشدن مشارکت در آنها نقش بسزایی داشته باشد. امام رضا در موضوع ولایتعهدی از ترس قتل مجبور به پذیرفتن نبود؛ زیرا ایشان میتوانست نپذیرد و نهایتِ آنچه میتوانست اتفاق بیفتد کشته شدن بود؛ اما هیچکسی هرگز ایشان را به قتل تهدید نکرد، بلکه خودِ مأمون به ایشان میگفت «سرورم». پس چگونه ممکن بود او را در صورت نپذیرفتن به قتل تهدید کند؟ این کاملاً غیرمنطقی است! آنچه گاهی در منابع تاریخی بهعنوان تهدید به قتل دیده میشود، اینها یا افزودههایی ساختگی است یا بزرگنماییهایی نادقیق؛ بهعنوان مثال ممکن است روایت حالوهوای کلی و فضای امنیتی را که امام را در بر گرفته بود بازگو کرده باشد، که در آن برخی از دشمنان امام(ع) تهدیداتی را مطرح میکردند و مأمون یا فضلبن سهل این موضوع را بهنحوی به اطلاع ایشان(ع) میرساندند؛ بهعنوان مثال با عبارتهایی مثل: «اگر قبول نکنی ممکن است کشته شوی یا گردنت زده شود» و سپس این سخنان به خودِ آن دو منتسب شده باشد؛ در غیر این صورت منطقی نیست که این دو به امام اصرار کنند منصب ولایتعهدی را بپذیرد و سپس بگویند اگر قبول نکنی ما تو را میکشیم! کدام منطق چنین سناریویی را میپذیرد؟ چگونه چنین فضایی با عباراتی همچون «سَیِّدی: سرورم» از سوی مأمون به امام(ع) هماهنگ میشود؟! [263] بله، در آن زمان واقفیه مترصد و در کمین امام بودند؛ زیرا از نگاه آنان امام رضا(ع) غاصب مقام امامت بود؛ زیرا آنان باور داشتند موسیبن جعفر همان امام مهدی است و امام رضا غاصبِ صفت و مقام امام مهدی است، و او علت غیبت و عدم ظهور موسیبن جعفر بوده است؛ بنابراین آن حضرت(ع) باید کشته میشد. این اعتقاد آنان بود که در دوران زندگی امام رضا ادامه داشت. آنان پیش از ولایتعهدی قصدِ به قتل رساندن امام را داشتند و پس از پذیرفتن ولایتعهدی نیز شرایط پیشآمده را دستاویزی تازه برای خود برشمردند؛ زیرا براساس منطق فاسدشان: چگونه رضا میگوید امامی معصوم است، حال آنکه با عباسیانی همراه شده که پدرش را زندانی کردند و خودش ادعا میکند آنها او را به قتل رساندهاند و اکنون دست خود را در دست همانها میگذارد! آنها با همین منطقِ سفیهانه، برخی از سادهدلان و ناآگاهان و غافلانی را که فریبشان را خورده بودند قانع کردند و آنان را به دشمنی با امام وا داشتند.[264] در نتیجه برخی از روایتهای تاریخی چهبسا واقعیتِ فضای محیط بر امام رضا(ع) را بیان میکنند، و واقعاً زندگی ایشان از سوی این افراد، و نیز از جانب عباسیانِ بغداد در معرض خطر قرار داشت؛ اما اینکه تهدید برای پذیرفتن ولایتعهدی از جانب مأمون یا فضلبن سهل صادر شده باشد نادرست است؛ لیکن اجباری که از سوی آن دو وارد شد ـچنانکه پیشتر بیان گردیدـ به معنای اصرار و وارد آوردن فشار بود، و آنان این موضوع را با نهایت احترام و بزرگداشت به امام(ع) عرضه میداشتند. اما در خصوص مسئلۀ به شهادت رساندن امام با سَم، خودِ مأمون شخصاً امام(ع) را بهطور مستقیم به قتل نرساند، و حتی شخصاً تمایلی به قتل ایشان نداشت، و فقط اجازۀ قتل ایشان را صادر کرد، همانگونه که اجازۀ قتل وزیرش فضلبن سهل را صادر کرده بود. اما چرا و چگونه؟ این نیز ماجرای دیگری است که به توضیح و روشنگری نیاز دارد.»[265] در مبحث «شهادت امام رضا(ع)» توضیح این موضوع خواهد آمد.-فراخواندن امام رضا به خراسان
1. پیش از سفر امام رضا(ع) از مدینه، ایشان(ع) فرزند خود محمد جواد(ع) را کنار قبر جدّ بزرگوارش رسول خدا(ص) آورد، او را نزد حضرت(ص) به امانت سپرد؛ همچنین او را در جایگاهی که در آن قرار داشت منصوب نمود و برخی از یارانش را آگاه ساخت که ایشان(ع) قیّم و جانشین پس از خودش است: امام رضا(ع) فرزند خود جواد را که در آن زمان هفتساله یا اندکی بزرگتر بود در جایگاه خود منصوب کرد. او را وارد مسجد پیامبر(ص) نمود، دستش را بر لبۀ قبر شریف گذاشت و فرزندش را به قبر چسباند؛ سپس او را به جدّش سپرد و فرمود: «تمام وکلایم و خدمتکارانم را امر کردهام که از تو فرمانبرداری کنند.» و اصحاب خود را نیز آگاه ساخت که آن حضرت(ع) قیّم و جانشین پس از خودش است.[266] پیش از آن نیز امام رضا(ع) همراه با فرزندش محمد جواد، خانۀ خدا را وداع گفته بود: «از امیةبن علی نقل شده است، گفت: در سالی که امام رضا(ع) حج گزارد و سپس به خراسان رفت، من در مکه بههمراه ایشان بودم و ابوجعفر امام جواد(ع) نیز همراهش بود. ابوالحسن(ع) با خانۀ خدا وداع کرد. وقتی طوافش را به پایان رساند بهطرف مقام رفت و در آنجا نماز گزارد. در این هنگام ابوجعفر امام جواد بر دوش موفق قرار داشت و با او طواف میکرد. ابوجعفر به حجر رسید آنجا مدتی طولانی نشست. موفق به او گفت: فدایت شوم، برخیزید! اما حضرت فرمود: نمیخواهم از اینجا بلند شوم، مگر آنکه خدا بخواهد؛ و آثار اندوه در چهرهاش نمایان شد. موفق نزد امام رضا(ع) رفت و گفت: فدایت شوم، ابوجعفر در حجر نشسته است و از برخاستن امتناع میکند. امام رضا(ع) برخاست و نزد او رفت و فرمود: برخیز ای عزیز دلم! پاسخ داد: نمیخواهم از جایم برخیزم. حضرت فرمود: برخیز ای حبیب من! سپس فرمود: چگونه برخیزم درحالیکه شما با خانۀ خدا وداعی کردی که هرگز بازگشتی نخواهد داشت؟! امام رضا فرمود: برخیز ای حبیب من؛ و ایشان با حضرت برخاست.»[267] 2. پرسش: چرا امام رضا(ع) فرزندش را با خودش به خراسان نبرد؟ سید احمد الحسن میفرماید: «بهدلیل ترس از جان او. حقتعالی میفرماید: (إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمَانَاتِ إِلَى أَهْلِهَا وَإِذَا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ إِنَّ اللَّهَ نِعِمَّا يَعِظُكُمْ بِهِ إِنَّ اللَّهَ كَانَ سَمِيعًا بَصِيرًا)[268] (همانا خداوند به شما فرمان میدهد امانتها را به اهلش بازگردانید؛ و وقتی میان مردم به داوری مینشینید به عدالت حکم کنید. بهراستی خداوند چه نیکو شما را اندرز میدهد. بیگمان خداوند شنوای بیناست). مهمترین وظیفۀ هر امام، رساندن امانت امامت به امام بعدی است؛ و بنده پیشتر در این خصوص نوشتهام .[269] ازاینرو میبینیم برخی امامان چهبسا به امام پس از خود با شدت و توجه بسیار اهمیت میدادند؛ چنانکه در ماجرایی که امام حسین(ع) پسرش علی را در روز عاشورا بازگرداند مشاهده میکنیم. این موضوع آنقدر مهم بود که امام حسین(ع) با آنکه پیکرش از زخمها چاکچاک شده بود بازمیگردد و بر این مسئله تأکید میکند؛ یعنی حفظ جان امام علی زینالعابدین؛ و این شاید همچنین برای آن بود که توجه حضرت زینب(س) به او به بالاترین درجۀ ممکن برسد؛ تا آنجا که جان خود را سپر جان فرزند برادرش میکرد. این قاعدهای کلی است، و این واقعه یک نمونه است.» [270] امام جواد(ع) در مدینه در کنار عموهایش ـکه میدانیم تعدادشان بسیار بودـ باقی ماند، اما مهربانترین آنها نسبت به او عمویش حسینبن موسیبن جعفر بود: «احمدبن محمدبن ابونصر گفت: نزد امام رضا علیبن موسی(ع) بودم و ایشان بسیار میفرمود: میخواهم او ـابوجعفر، امام جوادـ را به سخن بیاورم. یک روز به ایشان عرض کردم: کدامیک از عموهایت نسبت به شما مهربانتر است؟ فرمود: حسین. پدرش(ع) فرمود: به خدا قسم درست گفته است، او بهراستی مهربانترین و بهترینشان برای اوست. درود خدا بر هر دوی آنها.»[271] 3. در خصوص مسیر حرکت کاروان امام رضا(ع) از مدینه به مرو در خراسان، بسیاری از محققان معتقدند این مسیر برای جلوگیری از عبور از شهرهای شیعهنشین انتخاب شده بود؛ زیرا ممکن بود مردم این شهرها برای نجات امام از دست حکومت عباسی دست به شورش بزنند. میگویم: این درست است که امام رضا(ع) ولایتعهدی را با اجبار پذیرفت، اما این به آن معنا نیست که هیئتی که از سوی مأمون فرستاده شده بود شمشیر را بر گردن امام نهاده و ایشان را میان رفتن با آنان به خراسان یا کشته شدن مخیّر کرده باشد؛ چنانکه شاید این تصور به ذهن بسیاری خطور کند؛ و در نتیجه عبور ندادن کاروان ـبهعنوان مثالـ از کوفه یا قم بهدلیل ترس از آن باشد که برخی از شیعیانش در آنجا قیام کنند و ایشان را از دست آنان نجات دهند. حقیقت آن است که این طرح بهطور کامل غیرمنطقی است! بنا به دلایلی: اول: منظور از «شیعیانِ» آماده برای انقلاب چه افرادی است؟! آیا واقعاً امام رضا(ع) در آن زمان پایگاهی آنچنان نیرومند و گسترده در میان امت داشت که حکومت مأمون عباسی از عبور کاروان امام از شهرهای شیعهنشین هراس داشته باشد؟! بهعلاوه منظور آنها دقیقاً کدام شهرهاست؟ آیا کوفه بهعنوان مثال؟ درحالیکه بیشترِ شیعیانِ آنجا همچنان میان شکوتردید، و اعتقاد به «وقف» در اثر پیروی از بزرگان و سرانشان که آنان را به باورِ وقف و انکارِ امامتِ امام رضا(ع) کشانده بودند در نوسان بودند و امام از سالها پیش و تا لحظهای که کاروانش از مدینه بهسوی خراسان به راه افتاد از شدت مصیبتی که بر امتِ پدرانش نازل شده بود مینالید و رنج میبرد. ایشان(ع) برای افراد و گروهها دلیل میآورد و حق خود را تبیین میکرد و در عمل نیز توانست بسیاری را به حق بازگرداند، اما بیشترِ مردم همچنان سرگردان، مردّد و حیران بودند؛ بهسبب فتنهٔ «وُکلا» و جنایتی که آنان در حق دین خدا انجام داده بودند؛ منظور بنده همان وکلای پدرش امام کاظم (صلوات الله علیه) است که پس از شهادت آن حضرت مرتد شدند و بیشترِ امت پدرش را به سرقت بردند! امام رضا(ع) ـدر واقعـ اساساً امتِ مؤمنی را به ارث نبرده بود؛ و همانگونه که پیشتر دانستیم امام(ع) دین خدا را با امت دوباره از نو آغاز کرد. سپس برخی افراد به ایشان پیوستند و ایشان(ع) را در رنجهایش یاری دادند و در برابر فقهای واقفیه و پیروان شیطانیشان ایستادند، اما اکثریت همچنان سرگردان بودند و دربارۀ امام در تردید به سر میبردند. شایانذکر است مذهب فاسدِ «وقف» حتی پس از شهادت امام رضا(ع) نیز باقی ماند. اما اگر منظور آنان از «قیام»، شورش به شیوۀ ابوالسرایا و برخی دیگر از علویان باشد، باید گفت امام رضا(ع) ـنه مستقیم و نه غیرمستقیمـ هیچ ارتباطی با آنها نداشت؛ حتی اگر ـچنانکه پیشتر نیز روشن شدـ برخی از سران آن، قیام شعار «الرضا من آلمحمد» را سر داده باشند. دوم: بهروشنی آشکار شد مأمون و وزیرش فضلبن سهل دستِکم به امام رضا(ع) گرایش داشتند و ـحداقل در آن زمانـ برای حفظ جان آن حضرت(ع) بسیار تلاش میکردند؛ و این درحالی بود که در عراق دو جبهه وجود داشتند که دشمنیِ خود را با امام رضا(ع) آشکار میکردند، و آن دو عبارت بودند از: عباسیان بغداد؛ سران مذهب واقفیه و پیروانشان. دربارۀ موضع واقفیه پیشتر سخن گفتیم؛ اما دربارۀ عباسیان بغداد، منظور بنده همان جریان عباسی است که «امین» را بر «مأمون» مقدم میدانست و عامل نژادی در رأس دلایل این موضعگیری قرار داشت؛ چرا که مادر مأمون ایرانی بود، ولی مادر امین «زبیده» از زنان هاشمی بود. در هر حال بهزودی روشن خواهد شد همین جریان عباسی بود که پس از انتصاب امام رضا(ع) به ولایتعهدی، مأمون را از خلافت خلع کرد؛ زیرا این اقدام را تهدیدی جدی برای سلطۀ عباسیان و زمینهای برای به پایان رسیدن حکومتشان میدانستند. بهطور کلی اگر پژوهشگران در مسئلهٔ حرکت کاروان رضوی بهسوی خراسان و انتخاب مسیر «اهواز ـ فارس» بهجای مسیر «کوفه ـ قم» نگرانی امنیتی دارند برایشان شایستهتر است اقدام مأمون را درست بدانند؛ زیرا در آن مسیر امکان سلامت و حفظ جان امام رضا(ع) بسیار بیشتر بود، در مقایسه با مسیری که از شهرهایی میگذشت که واقفیه و عباسیانِ مخالفِ تعیین ایشان به ولایتعهدی در آن فراوان بودند. به باور بنده این نتیجهای است که تحلیل منطقی سلیم از روند وقایع، آن را ایجاب میگرداند.-امام رضا(ع) اعتقاد به جلوهگر شدن بهصورت رسول خدا را در رؤیا باطل میداند
در طول مسیر حرکت امام رضا(ع) بهسوی خراسان، ماجرایی رخ داد که بهروشنی باطل بودن ادعای برخی افراد در روزگار ما را اثبات میکند؛ کسانی که میپندارند شیطان میتواند در رؤیا بهصورت رسول خدا(ص) جلوهگر شود؛ به خدا پناه میبریم از چنین عقیدۀ باطلی: «از محمدبن عیسی، از ابوحبیب بَناجی نقل شده است، گفت: رسول خدا(ص) را در خواب دیدم که وارد منطقۀ بناج شده، و در همان مسجدی که حاجیان هر سال در آن اقامت میکنند مستقر شده بود. گویا نزد ایشان رفتم، سلام کردم و در برابرش ایستادم. دیدم طبقی از برگ نخل مدینه که در آن خرمای «صیحانی» قرار داشت نزد اوست. گویی مشتی از آن خرما را گرفت و به من داد. آن را شمردم، هجده خرما بود. پس من تعبیر کردم بهازای هر خرما یک سال زنده خواهم بود. بیست روز بعد مشغول آمادهسازی زمینی برای کشاورزی بودم که شخصی آمد و خبر آورد امام ابوالحسن رضا(ع) از مدینه آمده و در همان مسجد اقامت کرده است. دیدم مردم بهسویش میشتابند. من هم بهسویش رفتم؛ دیدم در همان جایی نشسته است که رسول خدا(ص) را در خواب دیده بودم. زیر پایش حصیری همانند همان حصیری بود که زیر پای رسول خدا(ص) گسترده بود، و در برابرش طبقی از برگ نخل با خرمای صیحانی قرار داشت. به ایشان سلام کردم؛ پاسخ سلامم را داد و مرا نزد خود فراخواند. مشتی خرما به من داد. آن را شمردم؛ دیدم همان تعداد خرما بود که رسول خدا(ص) به من داده بود. به ایشان گفتم: ای پسر رسول خدا(ص)، باز هم از آن خرما به من بده. فرمود(ع): اگر رسول خدا(ص) به تو بیشتر داده بود ما نیز بیشتر میدادیم.»[272] کسانی که ادعا میکنند شیطان میتواند در خواب بهصورت رسول خدا جلوهگر شود، بر این اساس استدلال میکنند که بینندۀ خواب در زمان رسول خدا(ص) زندگی نکرده و ایشان را ندیده و خصوصیاتش را نشناخته است؛ بنابراین ـطبیعتاً بهزعم آنها نمیتوان گفت کسی که در خواب دیده واقعاً رسول خدا بوده است، نه شیطان؛ چراکه آنها اساساً شخص رسول خدا را ندیدهاند و خصوصیاتش را نشناختهاند؛ اما امام رضا(ع) این ادعای آنها را باطل میسازد؛ چراکه رؤیای بیننده را تصدیق کرده است، بهرغم اینکه او حدود ۱۵۰ سال پس از رسول خدا(ص) زندگی میکرده و طبق ادعای آنها هرگز خودِ رسول خدا(ص) را ندیده است. همچنین، مورد مشابهی از فردی دیگر در خراسان تکرار شد. او نیز رؤیای خود از رسول خدا(ص) را برای امام رضا(ع) نقل کرد، و امام نیز خواب او را تأیید نمود و آن را بهعنوان «شخصی که در سرزمین شما دفن میشود» تعبیر کرد، و سپس بهصراحت فرمود شیطان نمیتواند بهشکل رسول خدا(ص)، یا یکی از اوصیای او، یا یکی از شیعیان مخلص او جلوهگر شود: از علیبن حسنبن علیبن فَضال، از پدرش، از ابوالحسن علیبن موسیالرضا(ع) نقل شده که مردی از اهل خراسان به ایشان گفت: ای پسر رسول خدا، در خواب دیدم رسول خدا(ص) به من میفرماید: «چگونه خواهید بود آنگاه که پارۀ تنم در سرزمین شما دفن شود، و امانت من نزد شما سپرده شود، و ستارهام در خاک شما پنهان گردد؟» امام رضا(ع) به او فرمود: «من همان کسی هستم که در سرزمین شما دفن خواهم شد. من همان پارهای [از وجود] از پیامبرتان هستم، من همان امانت و ستارهام؛ پس هرکس مرا زیارت کند درحالیکه به حق و اطاعتی که خداوند تبارکوتعالی برای من واجب کرده است آگاه باشد من و پدرانم در روز قیامت شفیع او خواهیم بود، و هرکس ما شفیع او باشیم نجات خواهد یافت، حتی اگر بار گناهش به سنگینی گناه جن و انس باشد. همانا پدرم از جدّم، و او از پدرش (ع) برایم نقل کرده است که رسول خدا(ص) فرمود: هرکس مرا در خواب ببیند بهراستی مرا دیده است؛ زیرا شیطان نمیتواند بهصورت من، یا بهصورت هیچیک از اوصیای من، یا بهصورت هیچیک از شیعیان آنان جلوهگر شود، و رؤیای صادقه یکی از هفتاد جزء نبوت است.»[273] «ستارهام در خاک شما پنهان گردد»: از سید احمد الحسن پرسیدم: مشهور است همۀ امامان(ع) در روایات بهعنوان «ستارگان» توصیف شدهاند؛ حال آیا امام رضا(ع) ویژگی خاصی داشته است که رسول خدا(ص) دربارهاش میفرماید: «ستارهام»؟ ایشان(ع) فرمود: «اگر منظور تو از ویژگی، مقایسه با سایر امامان (ع) است، در این صورت ویژگی خاصی وجود ندارد، زیرا هر امامی از آنان، ستارۀ رسول خدا(ص) است.»[274]-حدیث «سلسلة الذهب»
براساس منابع، امام رضا(ع) در مسیر حرکتش بهسوی خراسان از هر شهری که عبور میکرد مردم آن شهر با شور و اشتیاق و احترام از ایشان استقبال میکردند و این کاملاً طبیعی بود؛ زیرا او فرزند رسول خدا و فرزند علی و فاطمه (ع) بود؛ افزون بر صفات برجستهای همچون دینداری، تقوا، وارستگی و اخلاق ناب محمدی و علوی که در آن حضرت(ع) متجلی بود؛ ویژگیهای ممتازی که بیتردید احترام و هیبتش را به همه تحمیل میکرد؛ اما در عین حال افراد بسیار اندکی با آن حضرت(ع) بهعنوان امامی معصوم و واجبالاطاعه تعامل میکردند. در این زمینه همواره ماجرای عبور ایشان از شهر «نیشابور» مطرح میشود؛ آنجا که مردم به گرمی و باشکوه از ایشان استقبال کردند و در پیشاپیش آنها علمای بزرگ و راویان و محدثان[275] قرار داشتند؛ و هنگامی که خواست آن شهر را ترک کند از ایشان خواستند حدیثی برایشان بیان کند تا از آن بهرهمند شوند، و ایشان حدیثی را برای آنان بیان فرمود که در منابع مسلمانان نقل شده و به «حدیث سلسلة الذهب» معروف است: امام رضا(ع) فرمود: «از پدرم موسیبن جعفر شنیدم میفرمود: از پدرم جعفربن محمد شنیدم میفرمود: از پدرم محمدبن علی شنیدم میفرمود: از پدرم علیبن حسین شنیدم میفرمود: از پدرم حسینبن علی شنیدم میفرمود: از پدرم امیرالمؤمنین علیبن ابیطالب(ع) شنیدم میفرمود: از رسول خدا(ص) شنیدم میفرمود: از جبرئیل(ع) شنیدم میفرمود: از خداوند عزوجل شنیدم میفرمود: لا إله إلا الله دژ من است؛ پس هرکه وارد دژ من شود از عذاب من در امان است.» چون کجاوه به راه افتاد (امام) فریاد زد: «با شرایط آن؛ و من از شرایط آن هستم.»[276] برخی مورخان گفتهاند این حدیث را بیش از بیست هزار نفر نوشتند.[277] احمدبن حنبل دربارۀ این حدیث میگفت: «اگر این سلسلهسَنَد برای دیوانهای خوانده شود از جنونش شفا مییابد.»[278] بهعنوان یادآوری: «احمدبن حنبل» یکی از امامان چهارگانۀ مذهب اهلسنت است. همچنین، تأکید امام بر تذکر و یادآوری این نکته به تمام حاضران (درحالیکه در میان آنها بدون تردید شیعیانی از محبان پدرانش نیز حضور داشتند) ـمبنی بر اینکه آن حضرت(ع) ازجمله شرایط «لا إله إلا الله» استـ عمق تأثیرگذاریِ فتنه واقفیه ـلعنت خدا بر آنانـ را بر عموم شیعیان آن زمان نشان میدهد.-اقدامات تنصیب و شرایط پذیرش ولایتعهدی
همچنین براساس اسناد تاریخی: وقتی امام رضا(ع) به طوس در خراسان رسید به خانۀ «حمیدبن قُحطُبه طائی» رفت، و قبر هارون عباسی در آنجا بود. امام(ع) با دست خود در کنار آن قبری ترسیم کرد و به حاضران فرمود: «این قبر من است و من در همین جا دفن خواهم شد، و خداوند این مکان را محل رفتوآمد شیعیان و دوستداران من قرار خواهد داد. به خدا سوگند، هیچ زائری از آنها مرا زیارت نمیکند و هیچ سلامکُنندهای به من سلام نمیدهد مگر اینکه به شفاعت ما اهل بیت آمرزش و رحمت الهی برای او واجب خواهد شد.»[279] مأمون نیز بهنوبۀ خود فرمان داد از امام رضا(ع) استقبال باشکوهی به عمل آید، و پس از پایان مراسم استقبال، خلافت را به ایشان پیشنهاد داد، ولی امام آن را نپذیرفت. مأمون به مدت دو ماه چندین بار این پیشنهاد را تکرار کرد و امام(ع) پیوسته آن را رد میکرد. پس از پافشاری امام بر نپذیرفتن خلافت، مأمون به پیشنهاد ولایتعهدی روی آورد، همانگونه که متون پیشگفته به آن اشاره داشتند و متن زیر نیز این ماجرا را بیان میکند: «از یاسر خادم و ریّانبن صَلت ـهر دوـ نقل شده است، گفتند: وقتی کار آن مخلوع (امین) پایان یافت و امور برای مأمون سامان گرفت، او به رضا(ع) نامه نوشت و ایشان را به خراسان فراخواند؛ ولی رضا(ع) به عِللی از رفتن سر باز زد. مأمون پیوسته برای ایشان(ع) نامه میفرستاد تا اینکه امام(ع) متوجه شد چارهای جز رفتن ندارد و مأمون از ایشان دستبردار نیست؛ پس حرکت کرد و ابوجعفر(ع) در هفتسالگی بود. مأمون به امام(ع) نوشت: از مسیر کوهستان و قم نرو، بلکه از راه بصره و اهواز و فارس بیا تا به مرو برسی. وقتی به مرو رسید مأمون تصدیگری امور و خلافت را به ایشان(ع) پیشنهاد داد، ولی ابوالحسن(ع) نپذیرفت. مأمون گفت: پس ولایتعهدی را بپذیر. امام فرمود: «با شرطهایی که از تو میخواهم.» مأمون گفت: هرچه میخواهی بفرما. امام رضا(ع) نوشت: «من ولایتعهدی را میپذیرم به این شرط که نه امر کنم، نه نهی کنم، نه فتوا دهم، نه قضاوت کنم، نه والی نصب یا عزل کنم، و نه چیزی از آنچه را هست تغییر دهم، و از تمام این امور معاف باشم.» و مأمون با همۀ این شروط موافقت کرد.»[280] در متن دیگری آمده است: «... وقتی امام رضا(ع) به مرو رسید مأمون تصدی امور و خلافت را به ایشان پیشنهاد داد، اما امام(ع) آن را نپذیرفت. دراینباره گفتوگوهای فراوانی صورت گرفت و نزدیک به دو ماه این بحثها ادامه داشت، و در تمام این مدت ابوالحسن رضا(ع) پیشنهاد مأمون را نمیپذیرفت؛ تا اینکه سرانجام پس از گفتوگوها و نامهنگاریهای بسیار مأمون گفت: پس ولایتعهدی را بپذیر؛ و امام(ع) با آن موافقت کرد.»[281] در اینجا نکات مهمی وجود دارد: ۱. موضع امام رضا(ع) در برابر پیشنهاد مأمون مبنی بر واگذاری خلافت و تصدیگری آن توسط امام، بهطور کامل نپذیرفتن بود؛ و علت این نپذیرفتن پیشتر روشن شد. ۲. موضع امام رضا(ع) در برابر پیشنهاد مأمون برای ولایتعهدی (بهعنوان گزینۀ دوم): ابتدا امام(ع) این پیشنهاد را نپذیرفت؛ اما پافشاری مأمون و نیز وزیرش فَضلبن سَهل، و مشارکت حسنبن سهل (برادر فضل) در برخی مذاکرات، در نهایت نتیجه داد و امام(ع) قبول کرد منصب ولایتعهدی را بپذیرد، اما با شرایطی که آن را اینگونه خلاصه کرد: «من ولایتعهدی را میپذیرم به این شرط که نه امر کنم، نه نهی کنم، نه فتوا دهم، نه قضاوت کنم، نه والی نصب یا عزل کنم، و نه چیزی از آنچه را هست تغییر دهم، و از تمام این امور معاف باشم.» و مأمون با تمامی این شروط موافقت کرد! بنابراین نتیجۀ مذاکرات طولانی ـکه از مدینه آغاز شد و تا حدود دو ماه پس از رسیدن به خراسان ادامه یافتـ این شد که امام رضا(ع) ولایتعهدی را بپذیرد و این پذیرفتن نتیجۀ فشارها و اصرارها بود؛ و این همان معنای «جبر» و «اضطرار» است که در برخی متون و روایات آمده، نه آنگونه که بسیاری از محققان پنداشتهاند امام(ع) بهدلیل ترس از کشته شدن، ناچار به پذیرفتن ولایتعهدی شد؛ زیرا کشته شدن ـدر حقیقتـ برای امام(ع) اصلاً چیزی به حساب نمیآمد؛ بهویژه با توجه به اینکه مسئلۀ ولایتعهدی در سه سال پایانی عمر شریف ایشان رخ داد؛ و این یعنی پس از آنکه فرزندش حجتِ بعد از خودش امام محمد جواد(ع) متولد و بزرگ شده بود! منطق تفسیر «اجبار» به معنای «محافظت از کشته شدن» در برابر منطق علمی و تحلیل دقیق تاب مقاومت نمیآورد؛ زیرا بهسادگی میتوان این پرسش بنیادین را مطرح کرد: «آیا پذیرفتن ولایتعهدی از سوی امام رضا(ع) رضایت خداوند را در پی داشت و در راستای مصلحت دین خدا بود، یا برعکس؟» اگر پاسخ گزینۀ دوم باشد محال است امام رضا(ع) آن را بپذیرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود و هزار بار کشته شود؛ و چگونه این ممکن خواهد بود درحالیکه آن حضرت(ع) فرزند رسول خدا و علی و فاطمه (ع) است؛ او فرزند حسین(ع) است؛ و خاندانش خاندان فداکاری و ایثار مستمر در راه نصرت دین خدا بودهاند، بیآنکه در برابر آن چشمداشتی به پاداش یا جبران داشته باشند! در نتیجه اگر امام رضا(ع) میدانست پذیرفتن ولایتعهدی نه موجب رضای خداست و نه سودی برای دین خدا دارد هرگز آن را نمیپذیرفت، و مرگ در چنین حالتی برای آن حضرت(ع) شیرینتر از عسل ناب خواهد بود. بنابراین کسی که به امامت و عصمت و طهارت امام رضا(ع) اعتقاد دارد چارهای جز پذیرفتن دیدگاه گزینۀ اول ندارد؛ یعنی پذیرفتن ولایتعهدی از سوی امام(ع) در بردارندۀ رضای الهی و مصلحت و سربلندی دین خدا بوده است؛ و به همین دلیل بود که امام(ع) در نهایت آن را پذیرفت. اکنون یک پرسش باقی میماند: «چرا امام رضا(ع) ابتدا ولایتعهدی را نپذیرفت و سپس آن را پذیرفت؟» اگر ـبنا به فرضـ این امر مورد رضای خدا بوده است پس چرا امام(ع) فوراً با آن موافقت نکرد؟ و چرا ابتدا رد کرد و سپس پذیرفت؟! حقیقت آن است که منصب ولایتعهدی از سوی خداوند به امام رضا(ع) وعده داده شده و مسیر آن از سوی خدا برای او ترسیم شده بود؛ و پیشتر گفتم پدرش امام کاظم(ع) برای این امر زمینهسازی میکرد. امام رضا(ع) نیز قطعاً همانی را میدانست که پدرش میدانست؛ و اگر این آگاهی را از پدرش بهدلیل زندانی شدنش دریافت نکرده باشد، قطعاً از جانب خدایی بوده که سرپرستیِ خلافتش بر زمینش را به امام رضا(ع) سپرده است، چنانکه باور درست همین است؛ بنابراین امام رضا(ع) میدانست تکلیف و وظیفهٔ الهیاش ایجاب میکند ولایتعهدی را بپذیرد؛ اما در عین حال مأمور و موظف به هدایت خلق نیز بود؛ هدایتِ گمراهشدگان از شیعیان پدرش؛ یعنی همان باقیماندهٔ امت مؤمنی که امامان پیشین برای ساختن و پرورش آن بسیار رنج کشیده بودند، ولی متأسفانه این امت بهسبب فتنۀ واقفیه ـخدا لعنتشان کندـ فروپاشیده بود؛ و امام تازه توانسته بود برخی از آنان را به اعتقاد صحیح بازگرداند، درحالیکه هنوز دل بسیاری از افرادی که بازگشته بودند آکنده از شکوتردید بود، چه برسد به کسانی که همچنان بر گمراهی مانده بودند؛ و امام رضا(ع) با شیوهای که در پذیرفتن ولایتعهدی در پیش گرفت، حالوروز این افراد را در نظر میگرفت. ما میتوانیم رنج و سختی امام(ع) را اینگونه تصور کنیم: امام رضا(ع) امامی است که خداوند او را آگاه ساخته بود که وظیفهٔ الهیاش یاری دین خدا از راه پذیرفتن منصب ولایتعهدی است ـدرست همانگونه که برای پیامبر خدا یوسف(ع) هنگام برانگیخته شدنش به رسالت اتفاق افتاده بودـ اما از سوی دیگر ایشان(ع) مأمور به هدایت بندگان و دلسوزی برای آنان نیز بود؛ و بندگان (یعنی امت مؤمن) را در آن زمان بزرگان فقهای شیعه گمراه کرده بودند، آنان را به اعتقاد «وقف» واداشته، و به باورِ زنده بودن امام کاظم و اینکه او(ع) همان قائم و مهدیِ بالا بردهشده است سوق داده بودند؛ و فرزند او(ع) یعنی امام رضا(ع) بهزعم آنان ـپناه بر خداـ به پدرش دروغ میبست؛ ازاینرو باید امامتش را انکار کرد و حتی هرگاه فرصت دست دهد باید او را کشت؛ چون ایشان ـبهگمان آنانـ مدعی دروغین امامت بود! این خلاصهای از عقیدۀ واقفیه بود. امام رضا(ع) در طول هفده سال امامت خود (از سال ۱۸۳ تا ۲۰۰ هجری) بهشدت تلاش میکرد تا آنهایی را که قابل نجات بودند نجات دهد و حتی کسانی که امام(ع) آنها را به مسیر حق بازگردانده بود با گذشت تمام این سالها هنوز شکوتردید در دلهایشان باقیمانده بود! این حالوروز یونسبن عبدالرحمن ـاز بهترین یاران امام رضا(ع)ـ بود، همانگونه که پیشتر دانستیم، و وقتی شنید امام به خراسان سفر میکند اینگونه امام رضا(ع) را توصیف میکند: «از ابنراشد روایت شده است، گفت: هنگامی که ابوالحسن(ع) بهسوی خراسان حرکت کرد به یونس گفتیم: این ابوالحسن است که به خراسان برده میشود. یونس گفت: اگر او با میل یا اکراه وارد این ماجرا شود طاغوت است! ... و از علیبن مهزیار، از حُضینی روایت شده است، گفت: اگر او با میل یا اکراه وارد این کار شود، نبوّت از زمان آدم [تاکنون] باطل میشود!»[282] اگر این حالوروز بهترین یاران امام رضا(ع) است، پس دربارۀ دیگران چه می توان گفت؟! به همین دلیل امام رضا(ع) اصرار داشت موضع خود را نسبت به ولایتعهدی به همان شکلی به تصویر بکشد که دیده شد؛ یعنی ابتدا آن را نپذیرفت و سپس پس از اصرار بسیار آن را پذیرفت؛ بهجهت رعایت حال یارانش و کسانی که پس از گمراهی بهسوی او هدایت یافته بودند. سید احمد الحسن میفرماید: «امام رضا (صلوات خدا بر او) بیشک میدانست پذیرفتن ولایتعهدی مشکلات و فتنههایی بهدنبال دارد، اما در عین حال منافعی نیز در آن بود. آمدن آن حضرت(ع) به رأس هرم قدرت ـهمانند آنچه برای پیامبر خدا یوسف رخ دادـ این امکان را برایش فراهم میساخت که بهشکل گستردهتر و مؤثرتری عمل کند؛ اما مسلماً این اقدام برای خودِ ایشان و شخصیتش و غیره آسیبهایی نیز در پی داشت؛ بهعنوان مثال فرض کنیم حدود ۱۰٪ آسیب داشت، اما ـدر مقابلـ برای دین درصد بیشتری مثلاً ۳۰٪ منفعت نیز داشت؛ چراکه آن حضرت(ع) میتوانست در سطحی وسیعتر مردم را هدایت کند، و ابزارها و امکاناتی که در اختیارش قرار میگرفت بسیار بیشتر بود، و با این امکانات میتوانست ساختار تشیعی را که واقفیه ویران کرده بودند بازسازی کند. طبیعتاً واقفیه ـکه از فقهای بزرگ بودند و پیروان بسیاری داشتندـ ساکت نمیایستادند تا فقط نظارهگر کارهای امام رضا(ع) باشند، و در عمل از این موقعیت سوءاستفاده کردند و بهشدت علیه امام(ع) به تبلیغ پرداختند؛ در نتیجه حتی افرادی که از اعتقاد به «وقف» بازگشته و به امامت امام ایمان آورده بودند شکوتردیدشان بازگشت و دوباره ایمانشان متزلزل شد؛ اما امام(ع) با صبر و حکمت و تلاش خود توانست واقفیه را شکست دهد و در مدت سه سالی که ولایتعهدی را بر عهده داشت ـبا بهرهبرداری از این فرصت به بهترین شکل ممکنـ سختترین ضربه را به آنان وارد کند. این سه سال ولایتعهدی سالهایی سرنوشتساز برای دین خدا بود؛ از همین رو امام رضا(ع) تا واپسین روزهای زندگیاش بهطور جدّی به محدود کردن نفوذ واقفیه پرداخت. تاریخ شاید بیشتر به مناظرات و گفتوگوهای امام(ع) با عُلمای ادیان و ملتهای دیگر مانند مسیحیان و یهودیان و ... پرداخته و دربارهشان روشنگری کرده باشد، که البته این درست است؛ اما موضوع فقط به اینها محدود نمیشد، بلکه در همان سه سال میان امام(ع) و واقفیه ـکه فقهای شیعه بودندـ جنگ اعتقادی شدیدی در جریان بود. امام(ع) توانست در سالهای پایانی عمر شریفش آنها را شکست دهد، بر اوضاع مسلّط شود، و ثبات و استواری را به تشیع بازگرداند. بله، در این سه سال ـو بهویژه در روزهای آغازین آنـ چهبسا آسیبها و آزارهایی وجود داشته است، مثل سخنانی که از یونسبن عبدالرحمن صادر شد یا وقایع دیگر پیشآمده؛ اما یونس و دیگران ـدر نهایتـ به راه حق هدایت شدند و با استواری و یقین در آن مسیر گام برداشتند. همچنین بیشترِ مردم عقیدهٔ باطلِ «وقف» را رها کردند، و دین خدا و امت مؤمن به آن به برکت تلاشهای امام رضا (صلوات خدا بر او) نفسی تازه یافت.»[283] ۳. اینکه در برخی متون تاریخی به نظر میرسد از سوی مأمون یا وزیرش فضلبن سهل برای وادار کردن امام رضا(ع) برای پذیرفتن ولایتعهدی تهدید به قتل صورت گرفته، نادرست و غیرقابلقبول است. بهعنوان نمونهای از این نقلها میتوان به روایت اباصَلت هروی اشاره کرد که نقل میکند مأمون به امام رضا(ع) گفت: «... به خدا سوگند میخورم، اگر ولایتعهدی را بپذیری که هیچ، وگرنه تو را به آن وادار خواهم کرد تا آن را بپذیری در غیر این صورت گردنت را خواهم زد. امام رضا(ع) فرمود: «خداوند متعال مرا نهی کرده است از اینکه خودم را با دست خودم به هلاکت بیفکنم؛ پس اگر وضعیت اینگونه است هر کاری به نظرت میرسد انجام بده. من آن را میپذیرم، ولی به شرط اینکه نه کسی را به ولایت منصوب کنم، نه کسی را عزل کنم، نه قانونی را نقض کنم، و نه سنتی را تغییر دهم، و فقط دورادور مشاوره بدهم و ناظر باشم.» مأمون با این شروط موافقت کرد و امام رضا(ع) را ـبا وجود ناخشنودیاشـ بهعنوان ولیعهد خود تعیین نمود.»[284] از نظر منطقی نمیتوان یک متن تاریخی را دلیلی برای رد چندین متن دیگر که به خلاف آن دلالت دارند دانست؛ بهویژه با توجه به اینکه پذیرفتن این بخش از روایت اباصَلت براساس ظاهرش به این معنا خواهد بود که امام(ع) ولایتعهدی را از ترس کشته شدن پذیرفته است، نه بهخاطر اینکه در این مسئله رضایت خدا و مصلحتی قرار داشته است که به دین خدا بازمیگردد؛ و بدیهی است این با باور صحیح دربارۀ امام معصوم در تضاد است. ما بهنوبۀ خود ـهمانطور که پیشتر توضیح دادیمـ معنای «اکراه و ناخشنودی» در پذیرفتن ولایتعهدی از سوی امام رضا(ع) را به معنای «اصرار و پافشاری» تفسیر کردیم که باعث شد امام آن را بپذیرد؛ درحالیکه اصل پذیرفتن از سوی امام(ع) بر پایۀ علم و یقین او بود که در این پذیرفتن، رضای خداوند و منفعتی بزرگتری در برابر رد کردن آن برای دین وجود داشت. تفسیری که ما ارائه دادیم نهتنها با اصول اعتقاد صحیح دربارۀ امام معصوم سازگار است، بلکه با متونی که پیشتر آوردیم نیز همراستاست؛ متونی که فراواناند و همه نشان میدهند مأمون برای امام(ع) احترام قائل بود، ایشان را بزرگ میداشت، و پیشنهاد واگذاری خلافت و سپس ولایتعهدی را با نهایت ارادت مطرح کرده بود؛ و در هیچکدام از این متون، سخنی از تهدید وجود ندارد، و همانگونه که روشن شد فقط اصرار و پافشاری دیده میشود. بله، فقط در یک حالت است که ما میتوانیم ورود تهدید در یک متن تاریخی را منطقی بدانیم؛ اینکه مأمون یا فضل وضعیتِ امام را ـدر صورتی که ولایتعهدی را نپذیردـ توصیف کرده باشند؛ مثلاً به ایشان(ع) گفته باشند «اگر نپذیری، جان شما در معرض خطر قرار خواهد گرفت» و تعبیراتی مانند این، و مقصودشان دیگرانی باشد که در کمین آن حضرت(ع) هستند؛ سپس راوی یا مورّخ این ماجرا را گرفته و بهشکلی نقل کرده باشد که تهدید را به مأمون یا وزیرش نسبت داده است. البته این پیشبینی از سوی این دو نفر (مأمون و وزیرش) درست و واقعی بوده است؛ زیرا جان امام رضا واقعاً از دو جهت در خطر بود: ۱. خاندان عباسی در بغداد؛ ۲. جاسوسها و عوامل واقفیه که در مناطق مختلف، ازجمله خراسان ـکه قطعاً از حضور آنان خالی نبودـ پراکنده بودند. پیشتر نیز نقل کردیم برخی از آنان در مجلس امام در خراسان حاضر شدند و از ایشان پرسشهایی پرسیدند؛ عدهای به دست آن حضرت(ع) هدایت شدند و برخی همچنان در شکوتردید خود باقی ماندند. در مجموع هر متنی که بهصراحت ادعا کند مأمون یا فضلبن سهل، امام(ع) را در صورتی که ولایتعهدی را نپذیرد به قتل تهدید کرده است و آن متن بهشکلی منطقی و معقول قابل تأویل نباشد، متنی نادرست و غیرقابلقبول است. ۴. پذیرفتن منصب ولایتعهدی از سوی امام(ع) فرصت بزرگی برای یاری دین خدا فراهم کرده و ضربهای مرگبار به عقیدۀ باطل واقفیه وارد ساخته بود؛ چراکه امام رضا(ع) با پذیرفتن ولایتعهدی، چنان سیلی محکمی بهصورت آنان نواخت که بدون پذیرفتن این موقعیت ممکن نبود چنین ضربهای به آنان وارد شود. همچنین، در خصوص مسئلهٔ بازسازی و ساماندهی دوبارهٔ امت مؤمن، پذیرفتن ولایتعهدی از سوی امام(ع) فرصتهای بزرگتر و سریعتری برای تحقق این امر فراهم ساخته بود و در کمترین حد، امام(ع) توانست با یارانش دیدار کند، آنان را هدایت نماید و بهتر از دوران حضورش در مدینه ـو شرایط سختی که حرکت و فعالیت دینیاش در آنجا با آن محدود میشدـ بر کار و فعالیت آنان نظارت داشته باشد. حقیقت آن است که پذیرفتن ولایتعهدی از سوی امام(ع) ثمرههای فراوانی در یاری دین خدا بههمراه داشت. برای نمونه میتوان به سپیدۀ عطایِ علمیِ بزرگی که به دست امام رضا(ع) طلوع کرد اشاره نمود؛ عطایی که در قالب بیانات، گفتوگوها، مناظرات، پاسخها، نامهها و ... جلوهگر میشد و این مجموعه با آنچه پیش از آن بود تفاوت داشت؛ زیرا این بار از سوی رأس قدرتِ حاکم پشتیبانی میشد، و در نتیجه ابزارها و راههای انتشار این علوم و معارف در میان مردم بسیار سریعتر و نیرومندتر گردید. به همین سبب زمان زیادی از تعیین امام به ولایتعهدی نگذشته بود که اسم «رضا» و علوم و سخنان و حکمتهای ایشان(ع) بر سر زبانها افتاد؛ نهفقط در خراسان، بلکه در سراسر سرزمینهای اسلامی، از شرق تا غرب. همچنین، ما میتوانیم اثر نهضت علمیای را که امام رضا(ع) در دوران ولایتعهدی رهبری کرد، در تلاش آن حضرت(ع) برای توسعهٔ «بیتالحکمة» به عنوان مرکزی علمی و پژوهشی که در روزگار خود بسیار پیشرفته بود مشاهده کنیم؛ و آثار برخی از دستاوردهای علمیِ پژوهشهای آن مرکز تا امروز نیز طنینانداز است. این مرکز هرگز نمیتوانست چنین ثمربخشی داشته باشد اگر از توجه و نظارت امام رضا(ع) برخوردار نمیشد؛ و تأیید این حقیقت در ادامه در مبحثی مستقل خواهد آمد. در نتیجه آنچه امام رضا(ع) در سه سالِ دوران ولایتعهدی تا پیش از شهادتش محقق ساخت سهم بزرگی در بقای دین خدا داشت؛ دینی که امروز به ما رسیده و بهوسیلهٔ آن بهسوی خدا و انبیا و جانشینان پاکش هدایت شدهایم؛ در غیر این صورت اگر این صفحهٔ مهم در میان صفحات «کتاب رسالتی خدا» وجود نمیداشت، و اگر ـخدایناکردهـ برای فقهای گمراهِ واقفیه مقدر شده بود نفوذ خود را گستردهتر کنند و گمراهی و انحرافشان توسعه یابد، در این صورت ما هرگز نمیتوانستیم دینِ حق خدا را بیاموزیم و چیزی از آن باقی نمیمانْد و اثرِ امتِ مؤمن کاملاً محو میگردید؛ اما خداوند سبحان جز این نخواست که نور خود را به دست بندهاش «علیبن موسیالرضا» کامل گرداند، هرچند مشرکان و ستمگران را خوش نیاید؛ بهرغم اینکه تمام رنجها و دردهایی که امام رضا(ع) برای انجام این مأموریت بزرگ و دشوار تحمل کرد بسیار سنگین بود و در نهایت این مأموریت به بهای زندگیِ شریف آن حضرت(ع) تمام شد. ۵. ازجمله روایاتی که در این زمینه نقل شده است: «از قاسمبن ایوب علوی نقل شده است زمانی که مأمون قصد کرد امام رضا(ع) را بر این امر (ولایتعهدی) بگمارد بنیهاشم را گرد آورد و گفت: من میخواهم رضا را پس از خود بر این مقام بگمارم. بنیهاشم به او حسادت ورزیدند و گفتند: آیا مردی ناآگاه را که هیچ بینشی در تدبیر امور خلافت ندارد به خلافت میگماری؟! شخصی را نزد او بفرست تا نزد ما بیاید و نادانیاش را ببینیم و براساس آن داوری کنیم. مأمون شخصی را نزد امام فرستاد و ایشان آمد. بنیهاشم به او گفتند: ای اباالحسن، بر منبر برو و برای ما نشانهای [از علم] قرار بده تا با آن خدا را عبادت کنیم. امام(ع) بر منبر رفت، مدتی نشست و سخنی نگفت، درحالیکه سر به زیر افکنده بود. سپس ناگهان لرزشی بر او افتاد، ایستاد، خدا را سپاس و ستایش گفت، و بر پیامبر(ص) و اهلبیتش درود فرستاد. سپس فرمود: نخستین مرحلۀ عبادت خدا شناخت اوست، و اصل شناخت خدا توحید اوست، و نظام توحید خدا نفی صفات از اوست؛ زیرا عقلها گواهی میدهند هر صفت و موصوفی مخلوق است، و هر مخلوقی گواهی میدهد خالقی دارد که نه صفت است و نه موصوف. هر صفت و موصوف به «اقتران» دلالت میکنند، و اقتران به حدوث، و حدوث به محال بودن ازلیت گواهی میدهد، و محال بودن ازلیت نشانۀ نیاز به آغاز است. پس آنکس که ذات خدا را با تشبیه شناخته خدا را نشناخته، و کسی که گمان کرده به کُنه ذات او پی برده یگانگیاش را درک نکرده، و کسی که او را همانند دانسته به حقیقت نرسیده، و آن که او را محدود ساخته راست نگفته، و آن که بهسوی او اشاره کرده توحیدش را درک نکرده، و آن که او را شبیه دانسته او را اراده نکرده، و آن که برایش جزء قائل شده در برابر او خضوع نکرده، و آن که او را در ذهن خود تصور کرده او را قصد نکرده است. هرآنچه با خودش شناخته میشود مصنوع است، و هرآنچه قائم به غیر است معلول است. با صُنع خداست که به او استدلال میشود، و با عقلهاست که معرفتش پذیرفته میگردد، و با فطرت است که حجتش ثابت میشود. خداوند میان خودش و مخلوقات حجابی آفرید، و جدایی او از آنها ـدر واقعـ جدایی از «ذات» آنهاست. آغاز آفرینش آنان توسط او گواهِ بر آن است که او خود سرآغازی ندارد؛ زیرا هرچه آغازی داشته باشد از آغازگریِ غیرِ خودش ناتوان است. بخشش او به خلق گواه بر آن است که در او ابزاری وجود ندارد؛ چرا که ابزارها نیازمندی صاحب ابزار را نشان میدهد. نامهای او تعبیرند، کارهایش تعلیماند، ذاتش حقیقت است، کُنهاش جداییبخش میان او و خلقش است، و پنهان بودن او، حدّ نهادن برای غیر اوست. پس هرکس خدا را توصیف کند او را نشناخته، و هرکس گمان کند او را دربرگرفته از [حدّ] او تجاوز کرده، و هرکس گمان کند به کُنه او رسیده به خطا رفته است. آنکه بگوید «چگونه؟» او را شبیه ساخته؛ و آنکه بگوید «چرا؟» او را علتمند دانسته؛ و آنکه بگوید «از کجا؟» او را محدود کرده؛ و آنکه بگوید «در چه؟» او را در چیزی گنجانده؛ و آنکه بگوید «تا کجا؟» برایش نهایتی تصور کرده؛ و هرکس برای او نهایتی تصور کند، برای او غایتی نهاده؛ و هرکس برای او غایتی بنهد او را جزءجزء کرده؛ و هرکس او را جزءجزء کند برایش صفت قائل شده؛ و هرکس برایش صفت قائل شود در این کارش الحاد ورزیده است. خداوند با دگرگونی مخلوقات دگرگون نمیشود؛ چنانچه با حدودِ محدودها محدود نمیگردد. او «احد» است نه به معنای عددی، «ظاهر» است نه به معنای مباشرت، «آشکار» است نه با رؤیت بینایی، «پنهان» است نه با جدایی و مفارقت، «جدا» است نه با فاصله، «نزدیک» است نه با نزدیکی مکانی، «لطیف» است نه با تجسّم، «موجود» است نه بعد از نبودن، «فاعل» است نه از سر ناچاری، «تقدیرکننده» است نه با اندیشه و فکر، «تدبیرکننده» است نه با حرکت، «اراده کننده» است نه با نیت، «خواهنده است» است نه با همت، «درککننده» است نه با حواس، «شنوا» است نه با ابزار، «بیناست» نه با وسیلۀ بینایی. زمانها او را همراهی نمیکنند، مکانها او را در بر نمیگیرند، خوابها او را نمیربایند، صفات محدودش نمیکنند، ابزارها در بندش نمیکشند. وجود او پیش از زمانها بود، و وجودش پیش از عدم بود، ابتدایش پیش از پایان. با پدید آوردن حواس فهماند خودش حسی ندارد، با آفرینش جوهر نشان داد جوهری ندارد، با قرار دادن تضادها نشان داد ضدی ندارد، و با قرینهسازی امور با یکدیگر نشان داد قرین ندارد. نور را با تاریکی ضد ساخت، زبری را با نرمی، سردی را با گرمی، و خشکی را با تری؛ میان متضادها الفت برقرار ساخت، و میان نزدیکها جدایی انداخت، تا از جداییِ چیزها جداکنندهٔشان معلوم گردد و از پیوندشان پیونددهندهشان شناخته شود؛ و این فرمایش حقتعالی است: (وَ مِن كُلِّ شَيْءٍ خَلَقْنا زَوْجَيْنِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ) (و از هرچیزی دو جفت آفریدیم، باشد که پند گیرید). پس با این، بین «قبل» و «بعد» جدایی انداخت تا دانسته شود او نه قبل دارد و نه بعد. سرشتهای اشیا گواهی میدهند آفرینندهشان سرشتی ندارد، تفاوتهایشان نشان میدهد در متفاوتکنندهشان تفاوتی نیست، و با "تعیینِ وقت برایشان" خبر میدهد که برای وقتگذارشان وقتی ندارد. برخی را از برخی پنهان کرد تا دانسته شود هیچ حجابی میان او و آفریدههایش نیست جز خود آنها. او معنای پروردگاری داشت آنگاه که پروریدهای نبود، و حقیقت الوهیت داشت آنگاه که معبودی نبود، دانایی داشت آنگاه که معلومی نبود، و خالق بود آنگاه که مخلوقی نبود، و شنیدن داشت آنگاه که شنیدهای نبود. صرفاً از زمانی که خلق کرد مستحق خالق بودن نشد؛ و صرفاً با پدید آوردن مستحق پدیدآورنده بودن نشد. «چگونه» چنین باشد درحالیکه «از چه زمانی» محدودش نمیکند، «چهبسا» نزدیکش نمیکند، «شاید» او را در پرده نمیبرد، «از چه زمانی» زماندارش نمیکند، «در حین» محدودش نمیکند، و «با» قرینش نمیشود. ابزارها فقط خودشان را محدود میکنند، و نشانهها به نظایر خود اشاره میکنند. افعالش در اشیاست، «از زمانی» نشانۀ قدمت اوست، و «یقیناً» ازلیت اوست، «اگر نبود» وجوب را میرساند. اشیا جدا شدهاند پس به جداکنندهشان دلالت میکنند، و با تفاوتهایشان به تفاوتدهندهشان، آن هنگام که آفریدگارشان برای عقلها تجلی کرد، و با آنها از دیدگان در نهان شد. اوهام بهسوی آنها پناه بردند، و نشانهها به آنها پیوند خوردند، و با اعتراف به آنها خدا شناخته شد. با عقلها تصدیق خدا باورمند میشود، و ایمان به او با اقرار کامل میشود. دیانتی نیست مگر پس از معرفت (شناخت)، معرفتی نیست مگر پس از اخلاص، و اخلاصی با تشبیه نیست، و با اثباتِ صفاتِ تشبیه نفیی نیست. هرآنچه در مخلوق هست در خالقش نیست، و هرآنچه در مخلوق ممکن است در صانعَش محال است. حرکت و سکون بر او جاری نمیشود، و چگونه ممکن است چیزی بر او جاری شود که او خود آن را جاری ساخته است؟! یا چیزی به او بازگردد که او خود آن را آغاز کرده است؟! زیرا اگر چنین میشد ذات او دگرگون میگردید، و کنهاش تجزیهپذیر میشد، و معنای ازلیت از او سلب میگشت. آنگاه میان آفریننده و آفریده تفاوتی نبود؛ پس اگر «پشت» داشت «پیش» میداشت، و اگر «کامل شدن» در او راه داشت «نقصان» برایش لازم میآمد. چگونه سزاوار ازلیت باشد آنکه از حادث بودن مصون نیست؟ و چگونه آفرینندۀ اشیا باشد آنکه از ایجاد مصون نیست؟! که اگر چنین بود قطعاً نشانۀ آفریده بودن بر او نمایان میگشت، و او تبدیل به دلیل میشد پس از آنکه مدلولی برایش بود. در سخن محال حجتی نیست، و در پرسشگری از او پاسخی نیست، و در معنای او بزرگداشتی برای او نیست، و در جداییاش از مخلوقات نقصی در او نیست. هان که ازلی، دو تا نمیشود، و آن که آغاز ندارد آغاز نمیپذیرد؛ معبودی نیست جز خداوند بلند مرتبۀ عظیم. آنان که برای خدا همتا قرار دادند دروغ گفتند و به گمراهی دوری افتادند، و زیانی آشکار گریبانگیرشان شد. و درود خدا بر محمد نبی(ص) و خاندان پاک و طاهرش.»[285] بیتردید سخن امام رضا(ع) دقیق، عمیق و نیازمند شرح و توضیح است تا ارزش واقعی آن شناخته شود و این مجال عرصۀ پرداختن به آن نیست؛ اما فقط بگویم: نمیدانم آیا حاضران در آن مجلس، آن هنگام که سخنان امام رضا(ع) را دربارۀ خداوند میشنیدند به ذهنشان خطور کرد ـیا اصلاً خطور نکردـ که اگر تمام طول و عرض زمین را بپیمایند نظیری برای صاحب این سخن نخواهند یافت؟! هیهات، چگونه چنین باشد درحالیکه او «عالِم آلمحمد» است؟ پس به کجا سرگردان میشوید؟!-مقایسۀ «رضای آلمحمد» و «یوسف آلیعقوب»!
«اگر نادان سکوت میکرد مردم دچار اختلاف نمیشدند»، از حکمتهای گهربار امیرالمؤمنین(ع)، که واژگانش اندک و معنایش روشن است، اما اجرای آن در دنیای امتحان در نهایتِ دشواری است! با وجود اینکه علم انسانها در این دنیا اندک است (وَ ما أُوتيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاَّ قَلِيلاً) (و به شما جز اندکی از علم داده نشده است)، و با وجود ناآگاهی از اهداف و اسباب و علل بسیاری از امور سادهای که ما در زندگی روزمرهمان با آنها روبهرو میشویم چه برسد به کارها و تصمیمهای یک امام معصوم الهی، اما ما پیشنهادها و اعتراضات بسیاری را در برابر امام معصوم شاهد هستیم، حتی از سوی برخی از پیروان و مؤمنان به او، چه برسد به دیگران! بهمحض اینکه امام رضا(ع) بهعنوان ولیعهد منصوب گردید عدهای به حضور ایشان وارد شدند و اعتراض کردند چرا ولایتعهدی را پذیرفته است و اینکه این پذیرفتن نشان از طمع به دنیا دارد! امام(ع) نیز در پاسخ، حال خود را به حال پیامبر خدا یوسف(ع) تشبیه کرد و فرمود او ناچار به پذیرفتن بود، و اگر فرمان خدا نبود آن را خوش نمیداشت: «از حسنبن موسی روایت شده است، گفت: اصحاب ما از امام رضا(ع) نقل کردند که مردی به ایشان گفت: خدا تو را اصلاح کند، چگونه به این جایگاهی که اکنون در آن هستی رسیدی؟ و گویا از ایشان انتقاد میکرد. ابوالحسن رضا(ع) به او فرمود: «ای مرد، کدامیک برتر است: پیامبر(ص) یا وصی؟» گفت: البته پیامبر. فرمود: «و کدامیک بهتر است: مسلمان یا مشرک؟» گفت: مسلمان. فرمود: «عزیز مصر مشرک بود و یوسف(ع) نبی، درحالیکه مأمون مسلمان است و من وصی. یوسف(ع) از عزیز مصر خواست او را بر خزائن زمین بگمارد،[286] آنگاه که فرمود: (اجْعَلْنِي عَلى خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيم) (مرا بر خزائن این سرزمین بگمار که بهراستی من نگهبانی دانا هستم)، و من بهاجبار به این کار واداشته شدم.» سپس(ع) فرمود: «حافظ بر آنچه در اختیار دارم، و دانا به هر زبانی.» ... از ریّانبن صَلت نقل شده است، گفت: خدمت علیبن موسیالرضا(ع) وارد شدم و به ایشان عرض کردم: ای فرزند رسول خدا، مردم میگویند شما ولایتعهدی را پذیرفتهای با وجود اینکه زهد را در دنیا اظهار میکنی؟! ایشان(ع) فرمود: «خداوند از ناخشنودی من به این امر آگاه بود، و چون میان پذیرفتن و کشتهشدن مخیر شدم، پذیرفتن را بر کشتهشدن ترجیح دادم. وای بر آنان! آیا نمیدانند یوسف(ع) نبی و فرستادۀ خدا بود، اما ضرورت او را وادار کرد خزائن عزیز را بپذیرد، آنجا که گفت: (اجْعَلْنِي عَلى خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ) (مرا بر خزائن این سرزمین بگمار که بهراستی من نگهبانی دانا هستم) و مرا نیز ضرورت واداشت تا با اکراه و اجبار آن را بپذیرم، پس از آنکه در معرض هلاکت قرار گرفته بودم، با توجه به اینکه من به این کار وارد نشدم جز بهسان کسی که درصدد خروج از آن است؛ پس به درگاه خدا شکایت میبرم، و اوست یاریدهنده.»[287] بیتردید ـبا توجه به آنچه پیشتر دانستیمـ منظور امام(ع) از این سخن: «و چون میان پذیرفتن و کشتهشدن مخیر شدم، پذیرفتن را بر کشتهشدن ترجیح دادم» اشاره به تهدید به قتل از سوی گروههایی بوده است که با ایشان دشمنی داشتند؛ افرادی مثل واقفیه ـلعنت خدا بر آنانـ و برخی از عباسیان در بغداد؛ و منظور از این سخن آن نیست که مأمون یا وزیرش فضلبن سهل ایشان(ع) را میان پذیرفتن یا کشته شدن مخیّر کرده باشد!-سند ولایتعهدی و اقدامات مربوط به بیعت
در روز سوم یا پنجم ماه رمضان سال ۲۰۳ هجری، مأمون عباسی با دستخط خود سند رسمی انتصاب امام رضا(ع) را بهعنوان ولیعهد نوشت.[288] و امام رضا(ع) نیز پذیرفتن خودش را با دستخط خود در پشت نسخۀ سند ولایتعهدی نوشت و سخن خود را با این عبارت به پایان رساند: «و خط خودم را در حضور امیرالمؤمنین ـخدا عمرش را طولانی گرداندـ و فضلبن سهل، یحییبن اکثم، عبداللهبن طاهر، ثمامةبن اشرس، بشربن معتمر، و حمادبن نعمان نوشتم؛ در ماه رمضان سال 101.»[289] نخستین سخنی که امام رضا(ع) پس از تنصیب ولایتعهدی ایراد فرمود چنین بود: محمدبن اسحاق گفت: پدرم برایم نقل کرد و گفت: وقتی مردم با امام رضا(ع) بهعنوان ولیعهد بیعت کردند، همه برای تبریکگویی نزد ایشان جمع شدند. امام(ع) با اشارهای آنان را ساکت کرد و فرمود: «بسم الله الرحمن الرحیم؛ ستایش خداوندی را که هرچه بخواهد انجام میدهد، و هیچکس را یارای بازگرداندن حکم او و ردّ قضایش نیست. (يَعْلَمُ خَائِنَةَ الْأَعْيُنِ وَمَا تُخْفِي الصُّدُورُ) (او خیانت چشمها و آنچه را در دلها پنهان است میداند)؛ و درود خدا بر محمد، آن پیشوای نخستین و واپسین، و بر خاندان پاک و طاهرش؛ و من علیبن موسیبن جعفر میگویم: امیرالمؤمنین ـخداوند او را به راه راست استوار بدارد و در مسیر هدایت توفیقش دهدـ حقی را از ما شناخت که دیگران آن را نشناختند؛ پس پیوندهایی را که بریده شده بود برقرار کرد؛ دلهایی را که ترسیده بودند ایمن ساخت، و حتی آنها را زنده گرداند پس از آنکه در آستانۀ نابودی بودند؛ و بینیازشان ساخت زمانی که نیازمند بودند؛ و همۀ اینها را در طلب رضای پروردگار جهانیان انجام داد، نه از سرِ طمع به پاداشی از جانب مردم. (وَسَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ * وَلا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ) (و خداوند سپاسگزاران را پاداش میدهد * و پاداش نیکوکاران را تباه نمیگرداند). او عهدش و فرمانروایی بزرگ را ـاگر پس از او باقی باشمـ به من واگذار کرد؛ پس هرکس گرهای را که خداوند به بستن آن فرمان داده است بگشاید، و ریسمان محکم محبت الهی را قطع کند ـدر حقیقتـ حریم خدا را مباح کرده و حرام او را حلال شمرده است، اگر با این کار به امام اهانت و به اسلام بیحرمتی کند. پیشینیان چنین رفتار کردند؛ پس بر لغزشها شکیبایی نمود و پس از آن در برابر ستمها اعتراض نکرد، از ترس آنکه مبادا دین پراکنده شود و رشتۀ مسلمانان گسسته گردد، و نیز چون دوران جاهلیت نزدیک بود و منافقان در کمین فرصتی بودند تا بلا و فتنهای را شتابان پدید آورند؛ و من نمیدانم با من و با شما چه خواهد شد؛ حکمی جز حکم خدا نیست؛ او بهحق حکم میکند؛ و او بهترین داوران است.»[290] سید احمد الحسن(ع) در توضیح برخی از فرازهای سخنان امام رضا(ع) میفرماید: «تردیدی نیست که ولایتعهدی در بازسازی و احیای تشیع بهطور مؤثری به امام رضا(ع) کمک کرد، و امام(ع) در سخنان خود بیان میفرماید که مردم بهسبب همین ولایتعهدی، شروع به بازگشت به مسیر حق نمودند. «پیوندهایی را که بریده شده بود برقرار کرد»: منظور از پیوند، خود امام رضا(ع) است. «دلهایی را که ترسیده بودند ایمن ساخت»: عبارتاند از علویان و امام رضا(ع) و شیعیان همراهش. «بلکه آنها را زنده گرداند پس از آنکه در آستانۀ نابودی بودند»: یعنی تمام شیعیان؛ آنان که نابود شده بودند واقفیهاند که راه را گم کردند، سرگردان شدند و خود را هلاک کردند. (وَسَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ) (و خدا پاداش سپاسگزاران را خواهد داد): امام رضا(ع) صادقانه برای مأمون دعا کرد؛ زیرا مأمون وقتی امام(ع) را به ولایتعهدی گماشت پاداشی از خداوند میخواست. (وَلا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ) (و خدا پاداش نیکوکاران را تباه نمیگرداند): از آنجا که مأمون نرمش نشان داد و این مسیر را انتخاب کرد، پس او نیکوکار بود و خداوند پاداش او را خواهد داد. «و او عهدش را به من سپرد»: یعنی ولایتعهدی. «و فرمانروایی بزرگ را اگر پس از او باقی بمانم»: یعنی خلافت را، اگر بعد از مأمون باقی بمانم. «پس هرکس گرهای را که خداوند به بستن آن فرمان داده است بگشاید، و ریسمان...»: گره و ریسمانی که خدا به بستن و محکم نگه داشتنش فرمان داده، همان امامت کبرا برای ائمه (ع) است. امام در اینجا فقط مأمون را خطاب قرار نمیدهد، بلکه همه را مخاطب خود قرار میدهد؛ یعنی هرکس ـچه مأمون، چه عموهایش، چه وزیران، و چه سایر مردمـ اگر تصمیم بگیرد با امام معصوم بجنگد و دشمنی کند، حکم او ناصبی بودن است و هیچ حرمتی ندارد. «اگر با این کار به امام اهانت کند...»: تأکیدی است بر حکم کسی که با امام دشمنی میورزد. «و به اسلام بیاحترامی کند»: به اعتبار اینکه حرمت امام، همان حرمت اسلام است.»[291] در روایتی دیگر آمده است امام رضا(ع) سخن خود را با این جمله به پایان رساند: «... و جامعه و جَفر بر خلاف آن دلالت دارند؛ و من نمیدانم با من و با شما چه خواهد شد: (إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ يَقُصُّ الْحَقَّ وَهُوَ خَيْرُ الْفَاصِلِينَ) (همانا حکم از آنِ خداست؛ او بهحق داوری میکند؛ و او بهترین داوران است).»[292] «و جامعه و جفر بر خلاف آن دلالت دارند»: شاید امام(ع) با این سخن خود میخواهد بفرماید حکومت در آن زمان و در آیندۀ نزدیک، از آنِ آلمحمد (ع) نخواهد بود، تا زمانی که ـهمانگونه که پیشتر دانستیمـ دولت عدل الهی برپا گردد و قائم از نسل حسین(ع) ظهور کند. اینکه امام رضا(ع) در همان مجلس تنصیب از مرگ خودش خبر داد، وقتی یکی از یارانش را دید که با دیدن آن وضعیت شادمان شده بود این نکته را تأیید میکند! مَدینی نقل کرده است، گفت: هنگامی که امام رضا(ع) در آن مجلس نشسته بود، در آن حال که آن خلعتهای مخصوص را پوشیده بود و خطیبان سخن میگفتند و پرچمها بر فراز سرش در اهتزاز بودند، نگاهش به یکی از خدمتگزاران نزدیکش افتاد که در آن لحظه از شدت خوشحالی از آنچه میدید بسیار مسرور بود. امام(ع) به او اشارهای کرد، و آن شخص نزدیک آمد. امام(ع) در گوشش آهسته فرمود: «دلت را به این موضوع مشغول نکن و از آن شادمان مباش؛ زیرا کاری است که به سرانجام نخواهد رسید.»[293] بهطورکلی شیوۀ بیعت گرفتن برای امام رضا(ع) چنین بود که ایشان(ع) دست خود را بهگونهای بالا میبرد که پشت دستش مقابل چهرۀ خودش و کف دستش روبهروی مردم قرار میگرفت. مأمون به ایشان گفت: «دستت را برای بیعت دراز کن. امام فرمود: رسول خدا(ص) چنین بیعت میکرد. پس مردم با ایشان بیعت کردند، و نشان تشریفاتی برافراشته شد، و خطبا و شاعران برخاستند و شروع به ستایش فضایل علیبن موسی(ع) و اقدام مأمون به این کار نمودند.»[294] سپس مأمون بر منبر رفت و برای مردم خطبه خواند و گفت: «ای مردم، بیعت با علیبن موسیبن جعفربن علیبن حسینبن علیبن ابیطالب (ع) به شما عرضه شد. به خدا سوگند، اگر این اسمها را بر کر و لال بخوانید به اذن خدا شفا مییابد!»[295]-گوشهای از سیرۀ امام پس از ولایتعهدی
«ابراهیمبن عباس گفت: امام رضا(ع) هنگامی که بر سر سفرۀ غذایش مینشست، تمام خدمتکارانش را حتی مِهتر و دربان را نیز بر سر همان سفره مینشاند.»[296] هرگاه غذایی در برابر امام رضا(ع) قرار میگرفت به بهترین قسمت آن نگاه میکرد و دستور میداد آن را برای نیازمندان ببرند.[297] روایت شده است ایشان(ع) هزار بنده را آزاد کرد.[298] امام رضا(ع) در خراسان هرآنچه را در اختیار داشت در راه خدا انفاق کرد و به فقرا بخشید. فضلبن سهل به ایشان گفت: «این کار زیان مالی بزرگی است!» امام(ع) فرمود: «چیزی را که برای پاداش الهی و کرامت میدهی هرگز زیان نپندار.»[299] «از ابوعَباد روایت شده است، گفت: امام رضا(ع) در تابستان بر حصیر مینشست و در زمستان بر فرشی از پشم، و جامهای زبر و خشن میپوشید؛ ولی وقتی در میان مردم ظاهر میشد خود را برای آنان آراسته نشان میداد.»[300] سفیان ثوری امام(ع) را در لباسی از خز دید و گفت: ای فرزند رسول خدا، اگر لباسی سادهتر میپوشیدی بهتر نبود؟ امام(ع) فرمود: «دستت را بیاور.» دستش را گرفت و داخل آستینش برد و دید زیر آن جامهای از پشم زبر به تن دارد. آنگاه فرمود: «ای سفیان، خز برای مردم است و پشم زبر برای حق.»[301] یعقوببن اسحاق نوبختی گفت: مردی از کنار ابوالحسن رضا(ع) گذشت و گفت: به اندازۀ جوانمردیات به من ببخش! امام(ع) فرمود: «چنین چیزی برایم ممکن نیست.» مرد گفت: پس به اندازۀ لیاقتم من ببخش! امام فرمود: «اگر چنین است، آری.» سپس فرمود: «ای غلام، دویست دینار به او بده.»[302] همچنین از وقایع مشهور دربارۀ سیرۀ امام رضا(ع) در دوران ولایتعهدی در خراسان، ماجرای نماز عید است: «از یاسر خادم و ریّانبن صلت ـهر دوـ نقل شده است... گفت: یاسر به من گفت: وقتی عید فرارسید، مأمون کسی را نزد امام رضا(ع) فرستاد و از ایشان خواست بر مرکب سوار شود و برای نماز عید حضور یابد، و نماز بخواند و خطبه ایراد کند. امام رضا(ع) در پاسخ فرستادۀ مأمون فرمود: «تو خود میدانی هنگام پذیرفتن این منصب چه شرطهایی میان من و تو گذاشته شده است.» اما مأمون دوباره به ایشان پیام داد: من با این کار فقط میخواهم دل مردم آرام گیرد و فضل شما را بشناسند. امام(ع) همچنان در این خصوص با مأمون بسیار سخن گفت و اصرار ورزید تا اینکه فرمود: «ای امیرالمؤمنین، اگر مرا از این کار معاف بداری برایم خوشایندتر است؛ ولی اگر معاف نداشتی، به همان صورتی که رسول خدا(ص) و امیرالمؤمنین(ع) خارج میشدند خارج خواهم شد.» مأمون گفت: هرطور صلاح میدانی بیرون برو. سپس دستور داد فرماندهان و مردم صبح زود درِ خانه امام رضا(ع) جمع شوند. یاسر خادم گفت: مردم ـمرد و زن و کودکـ در کوچهها و پشتِبامها برای تماشای امام رضا(ع) نشسته بودند. فرماندهان و سپاهیان نیز در آستانۀ خانۀ امام گرد آمده بودند. وقتی خورشید طلوع کرد امام رضا(ع) برخاست، غسل کرد و عمامهای سفید از پنبه به سر بست؛ یک طرف آن را بر سینهاش انداخت و طرف دیگر را بین دو کتف خود قرار داد. سپس آستینها را بالا زد و به تمام خدمتگزارانش فرمود: «همان کنید که من کردم.» آنگاه عصایی به دست گرفت و بیرون آمد، و ما نیز همراه ایشان بودیم. آن حضرت با پای برهنه بود، شلوارش را تا نیمۀ ساق بالا زده، و آستینهایش را جمع کرده بود. وقتی به راه افتاد و ما پیش روی ایشان راه میرفتیم، سرش را به سوی آسمان بلند کرد و چهار بار تکبیر گفت، بهگونهای که به نظر میرسید آسمان و دیوارها با او همصدا شدهاند. فرماندهان و مقامات نیز بر آستانۀ در تجمع کرده و با سلاح آماده بودند و زیباترین لباسهای خود را به تن کرده بودند. وقتی ما با این هیئت در برابر آنان نمایان شدیم و امام رضا(ع) با آن ظاهر برایشان نمایان گشت، بر در ایستاد و فرمود: "الله أكبر، الله أكبر، الله أكبر الله أكبر على ما هدانا الله أكبر على ما رزقنا من بهيمة الأنعام والحمد لله على ما أبلانا" (الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر برای آنچه ما را هدایت فرمود، الله اکبر برای آنچه از چهارپایان به ما روزی داد، و سپاس خدایی را که ما را آزمود)" و ما نیز با صدای بلند این تکبیرها را تکرار میکردیم. یاسر گفت: شهر مرو ـهنگامی که نگاههایشان به ابوالحسن(ع) افتادـ از گریه و فریاد و شیون به لرزه درآمد. امیران از چهارپایانشان فرود آمدند و کفشهای خود را افکندند، چون دیدند ابوالحسن(ع) با پای برهنه راه میرود. ایشان(ع) هر ده قدم میایستاد و سه بار تکبیر میگفت. یاسر گفت: چنین به نظرمان آمد که آسمان و زمین و کوهها با او همآواز شدهاند، و مرو یکصدا پر از فریادهای گریه شد. این خبر به مأمون رسید. فضلبن سهل (ذوالریاستین) به او گفت: ای امیرالمؤمنین، اگر رضا با این حال به جایگاه نماز برسد مردم شیفتهٔ او میشوند؛ رأی ثواب آن است که از او بخواهی بازگردد. مأمون کسی را نزد ایشان فرستاد و از او خواست بازگردد. ابوالحسن(ع) کفش خود را خواست، آن را پوشید، سوار شد و بازگشت.»[303] همچنین: از حوادث مشهور در دوران امام رضا(ع) ماجرای خشکسالی و بیرون رفتن امام برای طلب باران (استسقاء) است: «از حسنبن علی عسکری، از پدرش علیبن محمد، از پدرش محمدبن علی(ع) روایت شده است بعد از اینکه مأمون امام رضا(ع) را به ولایتعهدی منصوب کرد باران نبارید، و در نتیجه برخی از درباریان مأمون و متعصبان علیه امام رضا(ع) شروع به بدگویی کردند و گفتند ببینید از وقتی علیبن موسی(ع) به میان ما آمد و ولیعهد ما شد خداوند باران را از ما بازداشت. این سخنان به گوش مأمون رسید و بر او گران آمد. پس به امام رضا(ع) گفت: چندی است باران قطع شده است؛ ای کاش از خداوند عزوجل میخواستی باران بفرستد. امام(ع) فرمود: «بله.» مأمون گفت: چه وقت این کار را انجام میدهید؟ و آن روز، روز جمعه بود. امام فرمود: «روز دوشنبه؛ زیرا رسول خدا(ص) دیشب در خواب نزد من آمد و امیرالمؤمنین علی(ع) نیز با او بود و فرمود: ای فرزندم، منتظر روز دوشنبه باش؛ پس در آن روز به صحرا برو و برای مردم طلب باران کن که خداوند آنها را سیراب خواهد کرد؛ و آنچه را از حالشان نمیدانند برایشان آشکار کن، تا فضیلت و جایگاه تو نزد پروردگارت بیشتر برایشان روشن شود.» چون روز دوشنبه رسید امام رضا(ع) صبح زود بهسوی صحرا رفت و مردم از هر سو به تماشا آمدند. امام(ع) بر فراز منبر رفت و پس از حمد و ثنای الهی فرمود: «بارخدایا، تو حق ما اهلبیت را بزرگ گرداندی، پس مردم بهوسیلۀ ما به تو توسل جستند، همانگونه که خود فرمان دادهای. آنان به فضل و رحمت تو چشم دوختند و منتظر احسان و نعمت تو هستند؛ پس آنان را سیراب کن، طوری که سودمند باشد، فراگیر، بدون تأخیر و زیان، و بارانشان را از هنگام بازگشتشان از این اجتماع تا رسیدن به خانههایشان نازل فرما.» راوی گوید: سوگند به آنکه محمد را بهحق به نبوت فرستاد، ناگهان بادها در آسمان ابری را پدید آوردند، رعدوبرق زد و مردم چنان هیجانزده شدند که گویا میخواهند از باران بگریزند. امام رضا(ع) فرمود: «آرام باشید ای مردم، این ابر برای شما نیست، بلکه برای مردم فلان منطقه است.» آن ابر گذشت. سپس ابر دیگری با رعدوبرق آمد. مردم باز به جنبوجوش افتادند. امام(ع) فرمود: «آرام باشید، این هم برای شما نیست، بلکه برای مردم فلان شهر است.» ده ابر پیوسته یکی پس از دیگری آمدند و گذشتند، و امام برای هر کدامشان میفرمود: این از آنِ شما نیست، برای فلان منطقه است، تا اینکه ابر یازدهم پدیدار شد، و امام(ع) فرمود: «ای مردم، این ابری است که خداوند عزوجل برای شما فرستاده است. پس خدا را برای این تفضلش سپاس گویید، و به خانههایتان بازگردید، زیرا این ابر همراه شماست، بالای سرتان خواهد ماند، و تا زمانی که به خانههایتان برسید بارانی نخواهد بارید، و پس از آن بر شما خواهد بارید، آنگونه که شایستۀ کرم و جلال خداوند است.» امام(ع) از منبر پایین آمد و مردم نیز به خانههایشان بازگشتند. آن ابر همچنان در آسمان درنگ کرد تا وقتیکه مردم به خانههای خود رسیدند؛ آنگاه باران شدیدی بارید که درهها و آبگیرها و زمینها را پر کرد. مردم گفتند: کرامتهای پروردگار گوارای فرزند رسول خدا(ص) باد! سپس امام رضا(ع) در میان مردم حاضر شد و گروه زیادی نیز گرد آمده بودند. فرمود: «ای مردم، از خداوند به خاطر نعمتهایی که به شما داده است تقوا داشته باشید، و آنها را با نافرمانی از خود دور نسازید، بلکه این نعمتها را با اطاعت و شکرگزاری پایدار گردانید، و بدانید هیچچیز نزد خداوند پس از ایمان به او و اقرار به حقوق اولیایش از آل محمد(ص)، محبوبتر از یاریکردن برادران مؤمنتان در نیازهای دنیویشان نیست؛ زیرا دنیا پلی است بهسوی بهشت پروردگارتان؛ و هرکس چنین کند از خاصان خداوند تبارکوتعالی خواهد بود... .»[304] همچنین، ازجمله حوادث این بود که امام رضا (صلوات خدا بر او) نامهای برای فرزندش امام محمد جواد(ع) فرستاد. در این نامه آمده است: «جانم به فدایت! به من خبر رسیده است خدمتگزارانت، هنگامی که سوار میشوی تو را از درِ کوچک باغ بیرون میبرند. این کارشان از سر بخل است، تا مبادا کسی از تو خیری ببیند. به حقّی که بر گردنت دارم از تو میخواهم رفتوآمدت فقط از درِ بزرگ باشد؛ و چون خواستی سوار شوی ـانشاءاللهـ طلا و نقره همراه داشته باش، و هرکسی از تو چیزی خواست، از او دریغ مکن و به او ببخش. اگر یکی از عموهایت از تو درخواست کرد به او کمک کنی، کمتر از پنجاه دینار به او نده، و بیش از آن به اختیار توست، و اگر یکی از عمههایت از تو چیزی خواست کمتر از پنجاه دینار به او نده، و بیش از آن به اختیار توست، و اگر یکی از قریش از تو درخواست کرد کمتر از بیستوپنج دینار به او مده، و بیش از آن به اختیار توست. من فقط میخواهم خداوند تو را توفیق عطا فرماید. پس از خدا بترس، و ببخش، و از تنگدستی نترس، که صاحب عرش روزیرسان است.»[305] به راستی «کریم» جز «کریم» تربیت نمیکند! همچنین روایت شده است: «وقتی مأمون، امام رضا(ع) را در سال ۲۰۰ هجری برای ولایتعهدی از مدینه به مرو راهی کرد، خواهرش فاطمه(س) در سال ۲۰۱ هجری بهقصد دیدار او راهی شد. هنگامی که به ساوه رسید بیمار شد، و پرسید: چقدر تا قم فاصله است؟ گفتند: ده فرسخ. فرمود: مرا به آنجا ببرید. او را به قم بردند و در خانۀ موسیبن خزرجبن سعد اشعری فرود آوردند... او هفده روز در آن خانه ماند و سپس از دنیا رفت، رحمت خدا بر او باد. موسی دستور داد او را غسل دهند و کفن کنند و برای پیکرش نماز گزارد و او را در زمینی که متعلق به خودش بود و اکنون همان روضۀ معروف است به خاک سپرد. او بر فراز قبرش سقفی از نی ساخت تا اینکه زینب دختر محمدبن علی جواد(ع) روی آن گنبدی بنا کرد.»[306] همچنین، از اقدامات دیگری که امام رضا(ع) انجام داد ـعلاوهبر آنچه پیشتر ذکر شدـ نوشتن سندی بود که به «کتاب الحِباء و الشَرط» معروف است؛ سندی که امام رضا(ع) و مأمون هر دو آن را امضا کردند. در این سند امام(ع) از تلاشهایی که فضلبن سهل و برادرش حسن برای مقابله با نقشههای امین و نیز سرکوب برخی شورشها ـهمچون قیام ابوالسرايا و شورش محمدبن جعفر انجام دادندـ تمجید کرده است. برخی از پژوهشگران[307] صدور این سند را از جانب امام رضا(ع) نپذیرفتهاند و دلیلشان این بوده که بعید است امام(ع) قیام محمدبن جعفر و ابوالسرايا را ـکه هر دو گرایش شیعی داشتندـ نکوهش کرده باشد، بهویژه با توجه به اینکه ـهمانگونه که پیشتر اشاره شدـ برخی از سادات علوی نیز در این قیامها حضور داشتند. اما ما ـبهنوبۀ خودـ این دلیل را برای رد انتساب این سند به امام رضا(ع) کافی نمیدانیم؛ زیرا این قیامها اساساً بدون اجازۀ امام انجام شده و تأیید نشده بودند و همانطور که قبلاً گفته شد، دلیل رد آنها دلایلی دینی بود که به رسالت خاص امام رضا(ع) مربوط میشد؛ همانند دیگر ائمه از نسل حسین(ع) پیش از ظهور قائم(ع). علاوهبر این صِرف حضور بعضی از علویان در یک قیام، نه دلیلی برای مشروعیت آن است و نه معیاری برای پذیرفتن آن؛ و مشروعیت فقط از سوی امام معصوم تعیین میشود، نه هیچکس دیگر.-موضع عباسیان و نقشۀ قتل امام رضا(ع)
پیشتر اشاره شد مرگ هارون عباسی باعث شد خاندان عباسی به دو دسته تقسیم شوند: دستهای که از محمد امین حمایت میکردند و وزیر او فضلبن ربیع در بغداد بود؛ و دستهای که از عبدالله مأمون حمایت میکردند و وزیرش فضلبن سهل در خراسان بود؛ و بیتردید کفۀ بغداد به نوعی سنگینتر بود، و یکی از دلایل این موضوع مسائل نژادی و قومی بود؛ زیرا تمایل بیشتری نسبت به کفۀ امین وجود داشت، چراکه مادر او هاشمی بود، درحالیکه مأمون بهدلیل آنکه مادرش «مَراجل» یک کنیز ایرانی بود، بیشتر به خویشان مادریاش یعنی ایرانیان گرایش داشت. پیروزی مأمون و قرار گرفتن حکومت بهطور انحصای در اختیار او پس از کشته شدن برادرش امین به دست سپاه طاهربن حسین در سال ۱۹۸ هجری، به معنای پاکشدن کینههای عباسیان بغداد نسبت به او نبود. آنان همچنان کینۀ مأمون را در دل داشتند؛ نهفقط بهخاطر اینکه وزیر و اطرافیان مأمون اغلب فارس بودند، بلکه بهدلیل آنکه او گرایش شیعی داشت و به آل علی محبت میورزید و در فرهنگ آن زمان این افراد بهاصطلاح «رافضی» خوانده میشدند؛ و آنچه وضعیت را بغرنجتر کرد این بود مأمون امام رضا(ع) را به ولایتعهدی منصوب کرد.-عباسیانِ بغداد مأمون را عزل میکنند
همانطور که در متون و روایاتی که تقدیم شد دیدیم مأمون پس از بیعت با امام رضا(ع) بهعنوان ولیعهد چند اقدام مهم انجام داد؛ از جمله:[308] به والیان خود در شهرها دستور داد در شهرهای مدینه، مکه، عراق و مصر برای امام رضا(ع) بیعت بگیرند. پوشیدن لباس سیاه (رنگ رسمی عباسیان) را کنار گذاشت و آن را با لباس سبز جایگزین کرد. دستور داد به اسم امام رضا(ع) درهم و دینار ضرب کنند. برخی از فرماندهان سپاه عباسی با تعیین امام رضا(ع) بهعنوان ولیعهد مخالفت کردند؛ ازجملۀ این فرماندهان معروف میتوان به عیسی جلودی، علیبن عمران و ابویونس اشاره کرد. مأمون دستور داد آنها را زندانی کنند و بعدها دستور قتلشان را صادر کرد. پیشتر گفته شد امام رضا(ع) میخواست برای عفو عیسی جلودی شفاعت کند و در این خصوص با مأمون سخن گفت، بهرغم اینکه جلودی در روزگار هارون در مدینه، ظلمهای زیادی به امام(ع) و خاندانش روا داشته بود، ولی امام خواست از او درگذرد؛ اما جلودی به دشمنی با امام(ع) اصرار ورزید و بر این حالت به هلاکت رسید.[309]-خاندان عباسی در بغداد، ابراهیمبن مهدی را بهعنوان خلیفه منصوب میکنند
عباسیان در بغداد بهشدت به خشم آمدند و تصمیم مأمون برای تعیین امام رضا(ع) بهعنوان ولیعهد را نپذیرفتند؛ زیرا ـاز دید آنانـ چگونه مأمون عباسی «امام رافضیان» را بهعنوان ولیعهد خود منصوب میکند؟! و آیا این تهدیدی آشکار برای زوال حکومت عباسیان و انتقال خلافت به علویان شمرده نمیشود؟! به همین دلیل مأمون را از خلافت خلع کردند و عموی او ابراهیمبن مهدی عباسی ـمعروف به «خواننده و نوازندۀ بزرگ»ـ را در بغداد بهعنوان خلیفه تعیین نمودند: «در این سال (۲۰۱ هجری) در ماه ذیحجه، مردم برای خلافت با ابراهیمبن مهدی بیعت کردند و مأمون را در بغداد خلع نمودند؛ و علت این اقدام، اعتراض آنان به ولایت حسنبن سهل (والی بغداد و برادر فضلبن سهل) و بیعت با علیبن موسی بود. عباسیان بغداد اعلام کردند در پنجمین روز باقیمانده از ذیحجه با ابراهیمبن مهدی بیعت نمودهاند. آنها روز جمعه فردی را گماشتند که بگوید: «ما میخواهیم برای مأمون دعا کنیم و پس از او برای ابراهیم»، و دیگرانی را نیز گماشتند تا پاسخ دهند: «ما راضی نیستیم، بلکه باید برای ابراهیمبن مهدی خلافت بخواهید و پس از او برای اسحاقبن موسی هادی؛ و مأمون را خلع کنید.» آنها نیز همان کردند که دستور داده شده بود. پس مردم نماز جمعه را نخواندند و پراکنده شدند. این واقعه در دو شبِ باقیمانده از ذیحجۀ همان سال رخ داد.»[310] خلافت ابراهیمبن مهدی هرچند در ابتدا مسخره به نظر میرسید ـزیرا او به خوشگذرانی و موسیقی و لهو شهرت داشتـ ولی رفتهرفته قوّت گرفت؛ بهویژه وقتی بیشتر عباسیان بغداد به حمایت از او پرداختند. سپس در سال ۲۰۲ هجری بیشتر مردم بغداد با او بیعت کردند؛ ازجمله فقها و شخصیتهای تأثیرگذاری که به وفاداری به خلافت عباسی مشهور بودند، همچون سندیبن شاهک (لعنت خدا بر او) که به دستور هارون، امام کاظم(ع) را به قتل رساند. او با کینهورزی به مأمون ـکه علیبن موسیالرضا را به خود نزدیک کرده بودـ نقش مهمی در تحکیم خلافت ابراهیم ایفا کرد! «و افرادی که در این اقدام نقش داشتند و آن را به اجرا درآوردند سندی [بن شاهک]، صالح صاحب مُصلّی، مُنجاب، نصیر وصیف، و دیگر موالی بودند؛ زیرا این افراد، رؤسا و فرماندهان سپاه عباسی به شمار میرفتند و بهدلیل خشم از مأمون به این کار اقدام کردند؛ خشمگین از آنکه مأمون میخواست خلافت را از دودمان بنیعباس خارج، و به نسل علی(ع) منتقل کند؛ و نیز بهدلیل کنار گذاشتن لباس رسمی پدران خود یعنی جامۀ سیاه، و بهتنکردن لباس سبز... .»[311] همچنین، برادر مأمون «ابواسحاق معتصم» با ابراهیمبن مهدی بیعت کرد، و این نیز ضربۀ سنگینی برای مأمون بود: «هنگامی که مردم بغداد و نیز جماعتی از بنیعباس با ابراهیمبن مهدی بیعت کردند، ابواسحاق معتصم نیز در میان آنان با ابراهیم بیعت کرد و رکابش را بوسید. پس ابراهیم دستور داد دههزار درهم به او بدهند.»[312] والی عراق از طرف مأمون، حسنبن سهل (برادر فضلبن سهل) بود. او در شهر واسط مستقر بود و تلاشهای فراوانی برای مهار اوضاع به خرج داد، اما کنترل بغداد از دست مأمون خارج شده بود. وضعیت کوفه نیز ناپایدار بود. حسنبن سهل تلاش کرد این وضعیت را با انتصاب عباسبن موسیبن جعفر به عنوان فرماندار کوفه مدیریت کند، و به او فرمان داد مردم را بهسوی مأمون و پس از او بهسوی برادرش علیبن موسیالرضا دعوت کند و لباس سبز بپوشد. به او گفت: «برای برادرت بجنگ، زیرا مردم کوفه دعوت تو را خواهند پذیرفت، و من نیز پشتیبان تو هستم!» اما اکثریت او را یاری نکردند و گفتند: «اگر تو بهسوی مأمون و سپس بهسوی برادرت دعوت میکنی، ما به دعوت تو نیازی نداریم؛ اما اگر بهسوی برادرت یا یکی از اهلبیتت یا بهسوی خودت دعوت میکنی، ما از تو حمایت میکنیم.» عباس گفت: «من بهسوی مأمون و پس از او بهسوی برادرم دعوت میکنم؛ پس جماعتی از غُلات رافضی و بیشتر شیعیان او را تنها گذاشتند.»[313] در نتیجه بیشتر مردم کوفه با عباسیان در یک صف قرار گرفتند و با ابراهیمبن مهدی بیعت کردند و عباسبن موسیبن جعفر را از کوفه بیرون راندند. ابراهیم نیز از جانب خودش برای کوفه والی گماشت. سپس لشکر خود را بهسوی واسط فرستاد و جنگ سختی میان آنها و سپاه حسنبن سهل درگرفت. اوضاع در عراق بدتر شد؛ زیرا مناطق زیادی از کنترل مأمون خارج گردیده بود، تا آنجا که برخی از نزدیکانش به او گفتند: «اگر بهزودی برای اصلاح کار خود اقدام نکنی، خلافت از دست تو و خاندان تو خارج خواهد شد!»[314]-تصمیم مأمون برای سفر به بغداد و مذاکرات پشت پرده!
در این مرحلۀ بهخصوص، برخی از مورخان (مانند طبری) نقل کردهاند مأمون تصمیم گرفت از مرو به بغداد سفر کند، بدون آنکه دلیل روشن و قانعکنندهای برای این تصمیم بیان کنند. تنها چیزی که بیان شده این است که برخی از نزدیکان مأمون: «به مأمون گفتند: اگر بههمراه بنیهاشم، موالیان، فرماندهان و سپاه به بغداد بروی و آنان شکوه و بزرگی تو را ببینند آرام میگیرند و فرمانبردار تو میشوند. وقتی این مطلب برای مأمون مسلّم شد دستور داد بهسوی بغداد حرکت کنند.»[315] اما چگونه ممکن است مأمون برای آرامسازی اوضاع به بغداد برود درحالیکه عملاً این شهر در دست ابراهیمبن مهدی بوده است؟ همان کسی که با حمایت خاندان عباسی و بیشتر فرماندهان و بزرگان و فقها و جمعیت زیادی از پیروانش خلافت را در اختیار گرفته بود؟ و اینها سپاهی را تشکیل داده بودند که توانسته بودند نهتنها کوفه، بلکه بسیاری از مناطق دیگر را نیز به نفع خلافت ابراهیمبن مهدی در اختیار بگیرند. مأمون به زیرکی شهره بود. آیا او چنان سادهلوح بود که جان خود را به خطر بیندازد و طرحی چنین سفیهانه را بپذیرد؟! گویا این موضوع در حد اختلاف بر سرِ زمینی معمولی است که با یک دیدار خانوادگی یا جلسهای مختصر قابلحل باشد! حال آنکه مسئله، نزاعی بر سر خلافت و حکومتی پهناور است. خاندان عباسی، مأمون را بهخاطر خروج از سنت عباسیان و عبور از مرزهای مشخصشده خطری برای خود میدانستند؛ همانگونه که مأمون، برادرش امین را به همین دلیل کنار زد و به قتل رساند؛ و اکنون آنان نیز حاضر بودند در صورت تسلط بر مأمون او را بکشند. این یعنی چگونه مأمون میتوانست وارد بغداد شود درحالیکه مخالفانش دارای ارتش و تجهیزات و پیروان فراوانی بودند؟! اما در نهایت مأمون با استقبال شدید وارد بغداد شد، اوضاع برایش آرام گردید، و دوباره بهعنوان تنها خلیفه مستقر گشت، و بیعت با ابراهیمبن مهدی نیز همچون سرابی محو شد و از بین رفت! اما بدون تردید چیزی در پشت پرده میان مأمون و خاندان عباسی در جریان بود که به چنین نتیجهای انجامید! و تا زمانی که مخفی آشکار نشود ـاز نظر منطقیـ نمیتوان صرفاً به گفتههای مورخان دربارۀ سیر وقوع حوادث تکیه کرد، و این دوره همچون «زنجیری» خواهد ماند که «یک حلقۀ گمشده» دارد، و هر پژوهشگر منصفی میتواند انگشت خود را دقیقاً بر این حلقۀ مفقود بگذارد. برخی از مورخان بیان کردهاند در این دوره، نامهنگاریهایی میان مأمون و عموهایش در بغداد صورت گرفته است که میتوان مفاد یکی از آن نامهها را دریافت؛ زیرا آنها نامهای به مأمون نوشتند و پاسخ آن را از او خواستار شدند، و نامۀ آنها در منابع تاریخی به ثبت نرسیده است؛ اما از پاسخ مأمون ما میتوانیم مضمون نامۀ ارسالی از آنها به او را دریابیم: «مأمون گفت: ... اما بعد، نامهتان را مأمون دریافت کرد، و تدبیری که اندیشیدهاید و اصلِ خواستهتان را دانست و از درون و نیّت کوچک و بزرگتان آگاه شد، و دانست شما روی میآورید و پس میکشید، و نیت نوشتن شما را قبل از نوشتنتان دانست، از سازشکاری با باطل و دور کردن چهرههای سرشناس حق از جایگاه واقعیشان و اینکه کتاب خداوند متعال و آثار [سنّت]، و هرآنچه را صادق محمد(ص) به شما گفته است به پشتِسر خود افکندهاید، گویی شما از همان امتهای پیشین هستید که با خسف و غرق شدن و طوفان و صیحه و صاعقه و سنگسار هلاک شدند... .» سپس جایگاه بانو خدیجه و ابوطالب و امیرالمؤمنین علی (صلوات خدا بر آنان) را در یاری رسول خدا و اسلام برای آنان روشن ساخت، و مقولۀ مقدم داشتن عباس را بر امام علی(ع) رد نمود. همچنین برایشان روشن ساخت آلعباس و آلعلی، یدِ واحدهاند؛ و سپس گفت: «تا اینکه خداوند متعال این امر را به ما رساند؛ پس ما آنان را ترساندیم، به آنان سخت گرفتیم و بسیاری از ایشان را کشتیم، بیش از آنچه بنیامیه از آنان کشتند. وای بر شما، بنیامیه تنها افرادی را از ایشان که شمشیر کشیده بودند به قتل رساندند، اما ما آلعباس، آنها را دستهجمعی کشتیم. پس از شما دربارۀ بزرگترین زن هاشمی پرسیده خواهد شد که به کدامین گناه کشته شد؟! و دربارۀ جانهایی که در دجله و فرات افکنده شدند، و جانهایی که در بغداد و کوفه زندهبهگور شدند! و هیهات که (فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ * وَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ) (هر کس ذرهای کار نیک انجام دهد آن را خواهد دید، * و هرکس ذرهای کار بد انجام دهد آن را خواهد دید) ... و اما آنچه از بینش و بصیرت مأمون در بیعت با ابوالحسن علیبن موسیالرضا(ع) گفتید، مأمون با او بیعت نکرد مگر با بینش و شناخت امر او و دانا به حق او به اینکه کسی در روی زمین باقی نمانده که در فضیلت از او بارزتر، و در عفاف برجستهتر، و در ورع برجستهتر، و در دنیا زاهدتر، و در نفس بزرگوارتر، و در میان خواص و عوام پسندیدهتر، و در راه خدا شدیدتر باشد؛ و بهراستی بیعت با او بهدلیل موافقت با رضایت پروردگار عزّوجل بود؛ و من در این راه سختی کشیدم و در راه خدا از سرزنش هیچ سرزنشگری نترسیدم. به جان خودم سوگند، اگر بیعت من از روی علاقه و محبت شخصی بود عباس پسرم و دیگر فرزندانم برایم دوستداشتنیتر و محبوبتر بودند، اما من چیزی را خواستم، و خداوند چیزی را خواست، و خواست خدا بر خواست من پیشی گرفت... . اما آنچه خواستهاید از بیعت با فرزندم عباس، آیا میخواهید آنچه را بهتر است با آنچه فروتر است جایگزین کنید؟ وای بر شما، عباس نوجوانی کمسنوسال است، هنوز عقلش پخته نشده، به استقلال نرسیده، و تجربهها او را پخته نکردهاند. هنوز زنها او را تدبیر میکنند و دایهها کفالتش را عهدهدارند؛ بهعلاوه او در دین تفقه نیافته، و حلال و حرام را نمیشناسد، مگر شناختی که برای رعیت سودمند نیست و حجتی با آن برپا نمیشود؛ و حتی اگر او درخورِ آن بود ـهرچند تجربهها او را پخته کرده باشند، و در دین صاحب فقه شده باشد، و در پارسایی به درجهای رسیده باشد که در دنیاگریزی و بریدن از دنیا به جایگاه امیرِ عدالت رسیده باشدـ باز هم نزد من در موضوع خلافت ارزشی بیش از یک مرد از قبایل عُک و حِمیر نمیداشت. پس در این مقوله بیش از این اصرار نورزید؛ زیرا زبان من همواره از بسیاری امور و خبرها بازداشته شده است، از بیم اینکه نفسها هنگام آشکار شدن حقیقتها سست گردد؛ درحالیکه میدانم خداوند امر خود را به انجام میرساند، و قضای خود را روزی آشکار خواهد ساخت. حال اگر جز برداشتن پرده و کنار زدن پوشش نمیخواهید، پس بدانید هارون به من از پدران خود و از آنچه در کتابِ دولت و دیگر منابع یافته بود خبر داد: هفتمین فرد از فرزندان عباسیان که از میان برود، دیگر برای بنیعباس قدرتی برپا نخواهد شد، و نعمت و دولت آنان تا زمانی که او زنده است برایشان باقی میماند؛ اما هرگاه او وداع کند، آن نعمت نیز وداع میکند؛ پس اگر من وداع کنم، شما نیز با این نعمت وداع کنید؛ و چون شخصِ مرا از دست دادید پس برای خود پناهگاهی بجویید، و هیهات که چه دور است! برای شما جز شمشیر نخواهد ماند. آن حسنیِ قیامکنندۀ نابودگر بر شما خواهد آمد و شما را درو خواهد کرد، یا آن سفیانیِ ستمگر بر شما مسلط میشود، یا قائمِ مهدی که خونهای شما را جز بهحقش نمیریزد. اما آنچه من از بیعت گرفتن برای علیبن موسی اراده کرده بودم ـپس از آنکه او در ذات خود شایستگی آن را داشت و من نیز او را برگزیده بودمـ، من این کار را از سوی خود نکردم مگر برای آنکه خونهای شما را حفظ کنم و شما را نگاهبان باشم، با تداوم پیوند دوستی میان ما و آنان؛ و این راهی بود که در بزرگداشت آلابوطالب و شریک کردنشان در بهرههای فیء (بیتالمال) در پیش گرفتم، بهقدر اندکی که از آن به ایشان میرسید. و اگر گمان میکنید من میخواستم سرانجام و منفعت کار به آنان برسد، درحالی این سخن را میگویید که من در حال تدبیر امور شما و اندیشیدن به حال شما و حال فرزندانتان پس از شما هستم، و شما غافل و بیخبرید و سرگردانید، و در تاریکی حیرتزدهاید و نمیدانید برایتان چه نقشهای کشیده شده و زیر سایهٔ چه عذابی قرار گرفتهاید و چگونه نعمت از شما ربوده خواهد شد. همّتِ یکی از شما این است که شب را بر مرکب بگذراند و صبح را در مستی به سر برد؛ به گناهها فخرفروشی میکنید و به آنها شادمانید؛ نغمههای موسیقی شما را از یاد خدا غافل کرده است؛ مردانی زنصفت و سستارادهاید؛ هیچیک از شما در اندیشهٔ اصلاح زندگی، یا دوام نعمت، یا کسب بزرگواری، یا اندوختن کار نیکی نیست که روزی به وسیلهاش گردنش را در پیشگاه خدا بالا نگه دارد؛ (يَوْمَ لَا يَنفَعُ مَالٌ وَلَا بَنُونَ * إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ) (روزی که نه مال سود میبخشد و نه فرزندان * مگر کسی که با قلبی سلیم نزد خدا آید). شما نماز را تباه کردید و دنبال شهوتها رفتید و به لذتها روی آوردید و از نغمههای الهی روی برتافتید؛ و زود است که گمراهی را در آغوش بکشید.... اما آنچه دربارهٔ لغزشی که از ابوالحسن(ع) ـخداوند چهرهاش را نورانی گرداندـ ذکر کردید، بدانید ـبه جانم سوگندـ این از نظر من همان خیزش و استقلالی است که امید دارم با آن از صراط بگذرم، و امنیت و نجات از ترسِ آن روز «وحشتِ عظیم» باشد؛ و گمان نمیکنم کاری انجام داده باشم که نزد من برتر از آن باشد، مگر آنکه بتوانم همانند آن را بار دیگر در حقّ کسی همانند او انجام دهم. اما کجا چنین فرصتی برای من پیش میآید؟ و شما کجا به چنان سعادتی دست خواهید یافت؟... اما نکوهشی که بهسبب ادارۀ کارتان به دست مجوس به من وارد میکنید، چه زود غیرتتان را از این بابت از دست دادهاید! اگر بوزینهها و خوکها هم شما را اداره میکردند باز شما جز «امیرالمؤمنین» را نمیخواستید! به جان خودم سوگند آنان [وزیران و کارگزاران] مجوسهایی بودند که مسلمان شدند؛ همچون پدران و مادران ما در گذشته؛ پس آنان مجوسهایی هستند که مسلمان شدند، و شما مسلمانانی هستید که مرتد گشتهاید! پس مجوسی که مسلمان شده باشد بهتر از مسلمانی است که مرتد شده است؛ زیرا آنها از کارهای ناپسند بازمیدارند و به کارهای نیک فرمان میدهند، به خیر نزدیک میشوند و از شر دوری میگزینند، از حریم مسلمانان دفاع میکنند، از مصیبتهایی که به شرک و اهلش وارد میشود شادمان میگردند، و برای خیری که به اسلام و مسلمانان میرسد شادی میکنند: (فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَىٰ نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا) (برخی از آنان به وعدهٔ خود رسیدند و برخی هنوز در انتظارند، و هرگز [پیمان خود را] تغییر ندادند و دگرگون نکردند). اما هیچیک از شما نیست مگر آنکه بازیچۀ نفس خویش است؛ عقل و تدبیرش به تباهی رفته، یا آوازهخوان است، یا دفزن، یا نینواز! به خدا سوگند اگر بنیامیهای را که دیروز کشتید زنده میکردند و به آنان گفته میشد از عیبهایی که متوجه شماست شرم نکنید، هرگز بیش از آنچه شما امروز به آن خو گرفتهاید بر آن نمیافزودند؛ همان رفتارها و عادتهایی که برای شما چون لباسِ رویین و زیرین شده، و صِناعت و اخلاق شما گردیده است. در میان شما نیست مگر کسی که اگر بدی به او برسد بیتاب شود، و اگر خوبی به او رسد بخل ورزد. نه شرم میکنید و نه بازمیگردید، مگر از سرِ ترس. چگونه شرم کند کسی که شب را بر پشت مرکب میخوابد و صبح را در گناه خود شادمان سر برمیآورد، گویی ستایشی بهدست آورده است؛ نهایت همّت او شکم و فرجش است؛ باکی ندارد از اینکه برای رسیدن به شهوت خود هزار نبیِ مرسل یا هزار فرشتهٔ مقرّب را بکشد! محبوبترین مردم نزد او کسی است که گناهی را برایش بیاراید یا او را در فَحشایی یاری کند؛ زن مستی که او را بیاراید و فاحشهای او را تیمارش کند. پس کارها پریشان شده است؛ اگر از گناهان و رسواییها و یاوهگوییهایی که در آن هستید بازگردید و از آنچه با زبانهای خود میپراکنید بازایستید رستگار میشوید؛ وگرنه شمشیر پیشِ روی شماست؛ و هیچ نیرویی نیست مگر از سوی خدا؛ به او توکل کردم و او مرا بس است.»[316] توصیفی که مأمون از وضعیت بنیعباس ارائه داده است ـتوصیفی که هم حالِ نخستینشان و هم واپسین آنان را بازگو میکندـ در اینجا برای بنده اهمیت ندارد؛ بلکه آنچه برای ما اهمیت دارد این است که از نامههای عباسیان به مأمون روشن میشود تمرکز آنان بر دو موضوع اساسی بوده است: ۱. کنار زدن امام علیبن موسیالرضا(ع) از منصب ولایتعهدی؛ و اگر این موضوع محقق میشد آنها آمادگی داشتند با ولایتعهدی کودک او «عباس» موافقت کنند! ۲. نکوهش مأمون بهخاطر گرایش او به فارسها و ـبه تعبیر آنانـ مجوس که ـبیتردیدـ منظور آنها اساساً وزیر مأمون، فضلبن سهل بوده است؛ زیرا او را عامل اصلی در انتصاب امام رضا(ع) به ولایتعهدی میدانستند، و همانطور که پیشتر دیدیم این تصورشان چندان بیراه نبود. بنابراین آنچه برای خاندان عباسی اهمیت داشت فقط همین دو نفر بوده است؛ و در نتیجه اگر بتوانند مأمون را قانع کنند این دو نفر را کنار بزند آمادهاند تا بار دیگر با او بیعت کنند، خلافتش را بپذیرند، و دروازههای بغداد را بدون جنگ و درگیری به رویش بگشایند. هیچ دلیلی وجود ندارد که بپذیریم این نامۀ «پرسشوپاسخ» تنها مکاتبه میان مأمون و عموهای عباسیاش در بغداد بوده است، بلکه واقعیتها و سرانجامِ وقایع نشان میدهد نامهها و مذاکرات متعددی میان دو طرف در جریان بوده که مدتی به طول انجامیده است؛ بهویژه با درنظرگرفتن اینکه در آن زمان، رسیدن نامه از بغداد به خراسان و بالعکس روزها و ماهها زمان میبرده است. از سوی دیگر امام رضا(ع) از این مکاتبات و مذاکرات مطلع بود؛ و اگر چیزی از سوی مأمون از آن حضرت(ع) پوشیده میماند خداوند متعال چیزی را برای او پنهان نمیداشت، و هرگاه اراده میفرمود ولیّ خود را آگاه میگرداند؛ و در عمل نیز خداوند ایشان(ع) را آگاه ساخت. به همین دلیل است که میبینیم امام رضا(ع) در گفتوگو با مأمون، مسئلۀ کنار رفتن خودش از ولایتعهدی و نیز کنارگذاشتن فضلبن سهل را پیش کشیده است، اگر مأمون میخواهد حکومت برایش هموار و پایدار بماند. ابراهیمبن عباس میگوید: وقتی مأمون با علیبن موسیالرضا(ع) بیعت کرد، امام(ع) به او فرمود: «ای امیرالمؤمنین، نصیحت و خیرخواهی برای تو واجب است، و فریبکاری شایستۀ مؤمن نیست. عامۀ مردم آنچه را دربارۀ من انجام دادهای خوش نمیدارند، و خواص نیز آنچه را دربارۀ فضلبن سهل انجام دادهای نمیپسندند؛ پس صلاح در این است که ما را از کنار خود دور کنی تا امور تو سامان گیرد.» ابراهیم میگوید: به خدا قسم، همین سخن امام(ع) بود که باعث شد کار به آنجا برسد که رسید![317] قطعاً اگر کسی سخن امام(ع) را بهتنهایی و جدا از بستر تاریخی حوادث بخواند شاید دلیل این پیشنهاد را بهخوبی درک نکند؛ زیرا مخالفت بنیعباس و دیگران با این ولایتعهدی از همان ابتدا وجود داشت، پس چرا اکنون امام چنین پیشنهادی مطرح میکند؟ و چرا فضلبن سهل را نیز در این پیشنهاد شریک میگرداند؟ اما بررسی دقیق روند وقایع، پاسخ روشنی به این پرسش میدهد؛ اینکه امام رضا(ع) میخواست مأمون را از این نکته آگاه کند که او از مکاتبات و مذاکرات میان مأمون و عموهایش در بغداد آگاه است، و میداند نقطۀ اختلاف و دشمنی عباسیان، شخص او و فضلبن سهل است؛ همچنین امام(ع) میدانست اگر مأمون حتی بتواند مدتی مقاومت کند ـدر نهایتـ در برابر فشارها و پیشنهادهای خاندان عباسی تاب نخواهد آورد و تسلیم خواستههای آنان خواهد شد؛ پس خواست کار را برای او آسان گرداند، بهشیوهای که وسیله و ابزاری برای اجرای نقشهٔ آیندهٔ آنان نشود و در آنچه بر او و بر فضلبن سهل خواهد گذشت برای خود حقی داشته باشد؛ یعنی میخواست به او لطف کند. امام رضا با ولایتعهدی توانست کارهای بزرگی انجام دهد که بهوسیلۀ آنها ـهمانطور که دانستیمـ دین خدا و تشیع حفظ شد؛ و این نقطۀ سفید در کارنامۀ مأمون را شاید امام میخواست پرورش دهد و دامنهاش را گستردهتر کند، و [امام] نمیخواست مأمون زیانکار شود، چنانچه خودِ او انتخاب نمیکرد بخشی از طرح عباسی بشود که برای برخورد با امام تدارک دیده بودند. اندکی بعد با نقشۀ آنان و نتیجهای که مذاکرات و رد و بدل شدن نامهها میان آنان و مأمون به آن انجامید آشنا خواهیم شد.-دو تلاش برای ترور امام رضا(ع)
منابع تاریخی دو تلاش را برای ترور امام رضا(ع) به ثبت رساندهاند. پیش از آنکه به این دو حادثه بپردازیم لازم است بدانیم امام رضا(ع) از سرنوشت خود اطلاع داشت، و از شهادتش و محل دفنش در سرزمین طوس از زمان حکومت هارون عباسی خبر داده بود.-امام رضا(ع) از سرنوشت خود خبر میدهد
در ابتدا این خبر از جانب رسول خدا(ص) داده شده بود: • از امام صادق جعفربن محمد، از پدرانش (ع) روایت شده است که رسول خدا(ص) فرمود: «پارهای از وجود من در سرزمین خراسان دفن خواهد شد. مؤمنی نیست که او را زیارت کند مگر اینکه خداوند بهشت را بر او واجب کرده و بدنش را بر آتش حرام گردانده است.»[318] • از حسینبن زید نقل شده است، گفت: از اباعبدالله جعفر صادق(ع) شنیدم میفرمود: «از پسرم موسی، فرزندی به سرزمین طوس ـکه در خراسان استـ خواهد رفت، که هماسم امیرالمؤمنین(ع) است. او با سَم به شهادت میرسد و در آنجا غریبانه دفن میشود. هرکس او را زیارت کند درحالیکه حقش را میشناسد خداوند پاداش کسی را به او عطا میکند که پیش از فتح، در راه خدا انفاق و جهاد کرده باشد.»[319] از همان هنگامی که پیک مأمون به مدینه رسید و امام رضا(ع) را برای سفر به خراسان فراخواند امام(ع) فرموده بود در طوس در کنار هارون به خاک سپرده خواهد شد. • مُحوّل سجستانی گفته است: وقتی فرستادۀ مأمون برای فراخواندن امام رضا(ع) به خراسان وارد مدینه شد من آنجا بودم. امام(ع) وارد مسجد شد تا با رسول خدا(ص) وداع کند. چند بار وداع کرد و هر بار بهسوی قبر بازمیگشت و با صدای بلند گریه و ناله سر میداد. من پیش آمدم و به ایشان سلام کردم. پاسخ سلامم را داد و به ایشان تبریک گفتم. فرمود: «مرا رها کن که از جوار جدم(ص) خارج میشوم و در غربت خواهم مرد و کنار هارون دفن خواهم شد.» من از پی ایشان رفتم تا آنکه در طوس از دنیا رفت و کنار هارون به خاک سپرده شد.[320] • پیشتر گفته شد امام رضا(ع) در ابتدای ورودش به خراسان، به خانۀ حمیدبن قحطبه وارد شد و در کنار قبر هارون با دست خود خطی کشید و فرمود: «این قبر من است و اینجا دفن خواهم شد. خداوند این مکان را محل رفتوآمد شیعیان و دوستدارانم قرار خواهد داد. به خدا سوگند، زائری مرا زیارت نمیکند و سلامدهندهای به من سلام نمیرساند، مگر آنکه بهواسطۀ شفاعت ما اهلبیت، آمرزش و رحمت خدا برایش واجب میشود.»[321] امام رضا(ع) حتی از زمان حیات هارون عباسی این موضوع را بیان کرده بود؛ وقتی که یک بار در خانۀ خدا و بار دیگر در مدینه با یکدیگر مصادف شدند: • از حمزةبن جعفر راجانی نقل شده است، گفت: هارون از یک درِ مسجدالحرام خارج شد و امام رضا(ع) از دری دیگر. امام(ع) درحالیکه به هارون نگاه میکرد، فرمود: «چه دور است این خانه، و چه نزدیک است دیدار در طوس. ای طوس، ای طوس، تو من و او را در خود جمع خواهی کرد.»[322] • از موسیبن مهران نقل شده است، گفت: علیبن موسیالرضا(ع) را در مسجد مدینه دیدم درحالیکه هارون خطبه میخواند. امام(ع) فرمود: «آیا میبینید من و او در یک خانه دفن میشویم؟»[323] • از جعفربن محمد نوفلی نقل شده است، گفت: در قنطرۀ إبریق نزد امام رضا(ع) رفتم. به ایشان سلام کردم و نشستم. عرض کردم: فدایت شوم، برخی ادعا میکنند پدر شما زنده است! فرمود: «دروغ گفتند، خدا لعنتشان کند! اگر زنده بود میراثش تقسیم نمیشد و زنانش ازدواج نمیکردند؛ اما به خدا سوگند او مرگ را چشید، همانگونه که علیبن ابیطالب(ع) طعم مرگ را چشید.» گفتم: به من چه فرمان میدهی؟ فرمود: «پس از من، ملتزم فرزندم محمد باش؛ و اما من، به سفری میروم که در آن بازگشتی نیست. مبارک است قبری در طوس و دو قبر در بغداد.» گفتم: فدایت شوم، یکی را شناختهام؛ اما دومی کدام است؟ فرمود: «آن را خواهید شناخت.» سپس فرمود: «قبر من و قبر هارون چنین است.» و دو انگشت خود را به هم چسباند.[324] خبردهی امام رضا(ع) از شهادت و محل دفنش در طوس در مناسبتهای بسیاری ذکر شده است؛ این خبردهی ـچنانکه پیشتر دیدیمـ از روزگار هارون شروع شد و تا پس از ورود ایشان به خراسان و تعیین شدنش بهعنوان ولیعهد ادامه داشت؛ بهعنوان مثال ازجمله افرادی که امام(ع) این مطلب را برایش بیان فرموده، دعبلبن علی خزاعی است: • از عبدالسلامبن صالح هَروی نقل شده است، گفت: دعبلبن علی خزاعی در مرو به حضور علیبن موسیالرضا(ع) وارد شد و گفت: ای فرزند رسول خدا، من در وصف شما قصیدهای سرودهام و با خودم عهد بستهام پیش از شما آن را برای هیچکس نخوانم. امام(ع) فرمود: «بخوان.» و دعبل سرود: مدرسههای آیات، خالی از تلاوت شدهاند/ و خانۀ وحی، که صحنهایش متروک مانده است... هنگامی که به این بیت رسید: میبینم اموالشان میان دیگران تقسیم شده/ و دستهای خودشان از سهمشان خالی مانده است امام رضا(ع) گریست و فرمود: «راست گفتی ای خزاعی.» و چون به این بیت رسید: هرگاه به آنان ستمی شود/ دستهایشان از انتقام، فروبسته است. حضرت(ع) دستهایش را وارسی کرد و فرمود: «آری، به خدا سوگند، بسته ماندهاند!» و چون به این بیت رسید: در دنیا و روزهای تلاش آن ترسیدهام،/ و امید دارم پس از مرگ در امان باشم. امام رضا(ع) فرمود: «خدا تو را در روز هراس بزرگ ایمن گرداند.» و وقتی دعبل این بیت را خواند: و قبری در بغداد برای نفسی پاکیزه،/ که خداوند رحمان او را در غرفههای بهشتی جای داده است. امام رضا(ع) فرمود: «آیا دو بیت دیگر به این قصیدۀ تو اضافه نکنم تا آن را کامل کند؟» دعبل گفت: بله، ای فرزند رسول خدا. امام(ع) فرمود: و قبری در طوس، آه چه مصیبتی!/ که درون سینهها را با سوزوگداز میسوزاند. تا رستاخیز، آنگاه که خدا قائم را برانگیزد،/ که اندوهها و گرفتاریهای ما را برطرف سازد. دعبل گفت: ای فرزند رسول خدا، این قبری که در طوس فرمودید از آنِ کیست؟ امام رضا(ع) فرمود: «قبر من است؛ و روز و شب نمیگذرد تا آنکه طوس محل آمدوشد شیعیان و زائران من میشود؛ و هرکه مرا در غربت و دوریام در طوس زیارت کند، در روز قیامت در درجۀ من خواهد بود و آمرزیده میشود... .»[325] هنگامیکه مأمون با امام رضا(ع) دربارۀ بغداد صحبت میکرد و از قصد خود برای رفتن به آنجا میگفت، امام(ع) به او پاسخ میداد: «من و بغداد؟! نه من بغداد را خواهم دید و نه بغداد مرا!» • از محمدبن ابوعباد نقل شده است، گفت: روزی مأمون به امام رضا(ع) گفت: به خواست خدا وارد بغداد میشویم، و چنین و چنان میکنیم. امام(ع) فرمود: «شما به بغداد وارد خواهی شد، ای امیرالمؤمنین.» وقتی با ایشان خلوت کردم، به ایشان(ع) عرض کردم: چیزی از شما شنیدم که مرا ناراحت کرد و برایش بازگو کردم. فرمود: «ای اباحسین ـو مأمون مرا اینگونه، بدون الف و لام خطاب میکردـ من و بغداد؟! نه من بغداد را خواهم دید و نه بغداد مرا!»[326]-نخستین تلاش برای ترور امام
براساس گفتۀ برخی از مورخان، نخستین تلاش برای ترور امام رضا(ع) در «سرخس» رخ داد.[327] مأمون بههمراه اطرافیان خود از «مرو» به سرخس رفت. در آنجا حمام معروفی بود که قرار بود مأمون و وزیرش فضلبن سهل و امام رضا(ع) همه در موعد مشخصی به آنجا بروند؛ اما امام رضا(ع) به بهانهای از رفتن در زمان مقرر عذر خواست و نرفت. بهمحض اینکه فضلبن سهل وارد حمام شد، چهار نفر به او حمله کردند و با شمشیرهای خود او را به قتل رساندند. این حادثه در سال ۲۰۲ هجری رخ داد. اسامی این چهار مهاجم عبارتاند از: غالب مسعودی اسود، قُسطَنطین رومی، فَرج دیلمی، و موفق صُقلُبی. این عملیات ترور در درجۀ اول برای از میان برداشتن امام رضا(ع) طراحی شده بود، و فضلبن سهل هدف ثانویۀ آن بود. روشن است طراحان این عملیات، از زمان دقیق رفتن امام(ع) و فضل بههمراه مأمون به حمام آگاه بودند، اما وقتی امام(ع) در زمان مقرر حاضر نشد فقط توانستند هدف دوم خود یعنی فضل را به قتل برسانند و امام از این سوءقصد نجات یافت. از آنجا که ـهمانطور که گفته شدـ هدف اصلی آنها به قتل رساندن امام رضا(ع) بود، عاملین ترور را بهگونهای هدفمند انتخاب کردند تا در صورت موفقیت، هیچ گروه یا قبیلۀ خاصی به قتل متهم نشود. هرکدام از این چهار فرد مهاجم، نمایندۀ یک قومیت یا منطقهای متفاوت بود، و چنانکه دیدیم یکی سیاهپوست، یکی رومی، یکی دیلمی، و دیگری صقلبی بود. بنابراین این نقشه بسیار شبیه نقشۀ قریش برای ترور رسول خدا(ص) طراحی شده بود. برخی مورخان نوشتهاند مأموران مأمون پس از وقوع قتل، عاملان را دستگیر کردند و هنگامی که مأمون از آنها پرسید چرا چنین کردند پاسخ دادند: «خودِ تو دستور قتل او را به ما دادی.» مأمون دستور اعدام آنها را صادر کرد و در نامهای به حسنبن سهل (برادر فضل) که در واسط بود پیام تسلیت فرستاد و به او اعلام کرد او را بهجای برادرش منصوب کرده است.[328] میگویم: روشن خواهد شد مأمون دستور قتل فضل را صادر نکرده بود، و حتی با فرض صحیح بودن نقل پاسخ آن چهار نفر ـکه خودِ تو دستور دادیـ هدف از آن فقط غبارآلود کردن فضا و سرپوشگذاشتن روی جناح طراح عملیات بوده که آنها را ارسال و مأمور ترور کرده بود. بهعلاوه اینکه امام رضا(ع) در آن روز بههمراه آنها به آن حمام نرفت بهسبب رؤیایی بود که در آن رسول خدا(ص) را دیده بود؛ زیرا مأمون از ایشان خواسته بود بههمراهشان به حمام برود: «... ابوالحسن(ع) در پاسخ به مأمون نوشت: من فردا به حمام نخواهم آمد، و ای امیرالمؤمنین، صلاح نمیدانم شما نیز فردا به حمام بروید، و صلاح نمیدانم فضل هم فردا به حمام برود. مأمون دوباره نوشتهای به امام(ع) فرستاد، اما امام(ع) دوباره در پاسخ نوشت: فردا به حمام نخواهم رفت؛ زیرا من دیشب رسول خدا(ص) را در خواب دیدم که به من فرمود: ای علی، فردا به حمام نرو؛ پس برای امیرالمؤمنین و فضل نیز صلاح نمیدانم فردا به حمام بروند. مأمون در پاسخ نوشت: راست گفتی سرورم، و رسول خدا(ص) نیز راست فرموده است. من فردا به حمام نخواهم رفت، و اما فضل خودش میداند چه باید کند. یاسر (خادم) میگوید: وقتی شب شد و آفتاب غروب کرد امام رضا(ع) به ما فرمود: بگویید پناه میبریم به خدا از شرّ آنچه در این شب نازل میشود؛ و ما این جمله را تکرار کردیم. وقتی صبح شد و امام(ع) نماز صبح را خواند، فرمود: بگویید پناه میبریم به خدا از شرّ آنچه امروز نازل خواهد شد؛ و ما پیوسته آن را تکرار میکردیم، تا اینکه نزدیک طلوع آفتاب شد. امام(ع) فرمود: برو بالای بام و ببین آیا صدایی میشنوی؟ وقتی بالا رفتم صدای هیاهو و گریه و ناله را شنیدم، و این صدا بیشتر شد. مأمون از درِ پشتی که به خانۀ امام رضا(ع) راه داشت وارد شد درحالیکه میگفت: ای سرورم، ای اباالحسن، خدا به شما در مصیبت فضل اجر دهد. فضل به حمام رفته بود، و گروهی با شمشیر وارد شدند و او را به قتل رساندند. قاتلان سه نفر بودند، و یکی از آنها پسرخالۀ فضل معروف به «ذوالقلمین» بود. راوی گفت: سپاهیان و یاران فضل ـکه از رجال ذوالریاستین بودندـ در برابر خانه مأمون جمع شدند و گفتند: مأمون او را کشته است، و ما خواهانِ خونش هستیم. مأمون به امام رضا(ع) گفت: ای سرور من، آیا صلاح میدانی بیرون بروی و آنان را متفرق کنی؟ یاسر میگوید: امام سوار شد و به من هم فرمود: سوار شو. وقتی از در خارج شدیم، امام رضا(ع) آنان را دید که اجتماع کرده و آتش آوردهاند تا درِ خانه را بسوزانند. امام(ع) با دست به آنها اشاره کرد و فریاد زد؛ پس همه پراکنده شدند. یاسر میگوید: به خدا قسم مردم با هم برخورد میکردند و به زمین میافتادند و امام به هیچکسی اشاره نکرد که بایستد، بلکه با اسبش میتاخت و هیچکس نتوانست جلویش را بگیرد.»[329]-تلاش دوم برای قتل امام
این تلاشی برای ترور امام با «سم» بود، و در نهایت منجر به شهادت حضرت رضا(ع) در ماه صفر سال ۲۰۳ هجری شد؛ و امام(ع) میدانست با زهر به شهادت خواهد رسید. از هَروی در خبری طولانی از امام رضا(ع)، در ردّ کسانی که گفتهاند امام حسین(ع) کشته نشده و فقط شبیهَش برای مردم جلوه داده شد، نقل شده است امام(ع) فرمود: «به خدا سوگند حسین(ع) کشته شد؛ و کسی که بهتر از حسین بود نیز کشته شد ـیعنی امیرالمؤمنینـ و حسنبن علی و هیچیک از ما نیست مگر اینکه کشته میشود. به خدا سوگند من نیز توسط کسی که مرا ترور خواهد کرد با سَم کشته خواهم شد. من این را از عهدی که از رسول خدا(ص) به من رسیده است دانستهام، و جبرئیل از جانب پروردگار جهانیان به او خبر داده است.»[330] تاریخنگار معروف «ابنطقطقا» این دو تلاش برای ترور را با یکدیگر ترکیب کرده و گفته است: «و علیبن موسی از خوردن انگور از دنیا رفت. گفته شده مأمون وقتی دید مردم بغداد به کاری که انجام داده بود (یعنی انتقال خلافت به فرزندان علی) اعتراض دارند و آنان این کار را به فضلبن سهل نسبت میدادند و دیدند فتنهای در حال شکلگیری است، گروهی را به سراغ فضلبن سهل فرستاد تا او را در حمام به قتل برسانند. سپس آن قاتلان دستگیر شدند و آنان را آورد تاگردنشان را بزند. آنها گفتند خودِ تو ما را به این کار فرمان دادی، و حالا ما را میکشی؟! مأمون گفت: شما را بنا به اعتراف خودتان میکشم، اما اینکه ادعا میکنید من دستور دادهام، ادعایی است بدون دلیل. سپس گردن آنها را زد و سرهایشان را برای حسنبن سهل فرستاد و در نامهای به او تسلیت گفت و او را بهجای برادرش منصوب نمود. سپس برای علیبن موسیالرضا(ع) زهری در انگور قرار داد، و ایشان انگور دوست داشت. رضا(ع) از آن انگور خورد، و زیاد هم خورد، و در همان لحظه درگذشت. بعد از آن مأمون نامهای برای عباسیان در بغداد نوشت و گفت: اعتراضی که دربارۀ موضوع علیبن موسی داشتید، دیگر محلی ندارد، و آن مرد از دنیا رفته است.»[331] بهطورکلی منابع بسیاری با نقل متنها و روایات ـبهصورت قطعی، یا بهعنوان یک احتمالـ چنین القا میکنند که خودِ مأمون دستور مسموم کردن امام رضا(ع) را صادر کرده است. میگویم: شهادت امام رضا(ع) با سم درست است، اما شخصی که دست به این کار زد و آن را طراحی کرد کسی غیر از مأمون بود؛ یعنی آنها همان جناحی بودند که فضلبن سهل را نیز کشته بودند؛ اما این به آن معنا نیست که مأمون از مسئولیت مبراست؛ زیرا او نیز با توجه به توافقی که میان او و عباسیان ایجاد شده بود ـو اندکی بعد خواهیم دانستـ در این قضیه شریک است، و از نظر عقلی و سیاسی میتوان او را یکی از قاتلان نامید.-شهادت امام رضا(ع)
-آیا مأمون، امام رضا(ع) را به شهادت رساند؟
در این خصوص میان مسلمانان اختلاف وجود دارد: علامه مجلسی میگوید: «بدان میان اصحاب ما و مخالفان اختلاف است در اینکه آیا امام رضا(ع) به مرگ طبیعی از دنیا رفت یا با شهادت؛ و در صورت شهادت، آیا مأمون او را با سم شهید کرد یا شخص دیگری. مشهور میان ما [شیعیان] این است که ایشان با سمِ مأمون به شهادت رسید، اما سیدبن طاووس این نظر را رد کرده، و اربلی در کتاب "کَشف الغُمه" نیز آن را نپذیرفته است.»[332] برخی از محدثان فقط به ذکر وفات امام(ع) بسنده کردهاند: شیخ کلینی نوشته است: «و آن حضرت(ع) در ماه صفر سال 203 هجری، در 55 سالگی رحلت کرد... و در طوس در روستایی از نوقان که "سناباد" نامیده میشد بر اثر مسمومیت از دنیا رفت و در همانجا به خاک سپرده شد. مأمون او را از راه بصره و فارس از مدینه به مرو فراخوانده بود، و هنگامی که مأمون از مرو بیرون رفت و به بغداد حرکت کرد آن حضرت(ع) را نیز همراه خود برد، و در این روستا وفات یافت.»[333] مورخان نیز در این موضوع همسخن نیستند: برخی از آنها نوشتهاند امام(ع) ناگهان درگذشت؛[334] برخی دیگر نقل کردهاند مأمون در مسمومکردن امام(ع) نقش داشته است، ولی این احتمال را بعید دانستهاند.[335] برخی نوشتهاند «علیبن هشام» کسی بود که سم را به امام(ع) خوراند؛[336] درحالیکه برخی دیگر فقط به این بسنده کردهاند که مأمون بلافاصله پس از درگذشت امام(ع) به عباسیان در بغداد نامه نوشت و به آنها اطلاع داد دیگر دلیلی برای مخالفت با او وجود ندارد؛ به این معنا که آنها را به بازگشت و بیعت با خلافت خودش دعوت کرد.[337]-چه کسی امام رضا(ع) را به شهادت رساند؟ و نقش مأمون چه بود؟
حلقۀ مفقودهای که پیشتر در سخن مورخان به آن اشاره کردیم، اکنون آشکار میشود و قاتل بیواسطۀ امام رضا(ع) را خواهیم شناخت. سید احمد الحسن جناحی را که پشت پردۀ ترور امام رضا(ع) قرار داشته مشخص کرده است و نقش مأمون را در عملیاتی که به شهادت امام(ع) انجامید چنین توضیح میدهد: «وقتی فضلبن سهل پروژهای را که از زمان برمکیان باقی مانده بود به سرانجام رساند و مأمون را قانع کرد که علیبن موسیالرضا(ع) را از مدینه به خراسان فرابخواند و به ولایتعهدی منصوب کند، و مأمون نقشۀ او را در سال ۲۰۰ هجری به اجرا درآورد و امام به خراسان آورده شد و سرانجام ولایتعهدی را پذیرفت، واکنش عباسیان در بغداد چه بود؟ از نظر تاریخی، آنها این اقدام مأمون را نپذیرفتند. خاندان عباسی ـبدون شکـ در بغداد جایگاه و نفوذ و قدرت داشتند؛ زیرا هارون در زمان حیاتش اختیارات زیادی به آنها داده بود. وقتی بزرگان عباسی با اقدام مأمون مخالفت کردند طبیعی بود فُقهای اهلسنت در بغداد نیز با آنها همصدا شوند و موضع آنان تقویت شود. شیعیان در آن زمان با عنوان "رافضی" شناخته میشدند (به دلیل اینکه خلافت غیرمعصومین را رد میکردند)، و پس از آنکه امام علیبن موسیالرضا(ع) به ولایتعهدی منصوب شد عباسیان دستاویزی یافتند که بگویند مأمون، امام رافضیان را به ولایتعهدی منصوب کرده است! بنابراین اقدامی که باید صورت گیرد، خلع او و تعیین خلیفهای عباسی بود که خاندان عباسی بر او اجماع داشته باشند، و فقهای اهلسنت و عموم مسلمانانی که خلافت فعلی را مشروع میدانند نیز از او راضی باشند. این در عمل اتفاق افتاد؛ برخی از بزرگان عباسی، ابراهیمبن مهدی عباسی را بهعنوان خلیفه انتخاب کردند و سپس دیگران نیز بر سر او به توافق رسیدند؛ تا آنجا که بهعنوان ابزاری برای تحت فشار قرار دادن مأمون، برادرش "معتصم" را آوردند تا با ابراهیم بیعت کند. معتصم پسر هارونالرشید بود و طبیعتاً حضور او در تقویت جایگاه عباسیان تأثیرگذار بود. در مجموع موقعیت ابراهیم رفتهرفته قویتر شد، تا آنکه بغداد بهطور کامل در اختیار او قرار گرفت، و سپس بهسمت مناطقی که در اختیار مأمون بود حرکت کرد تا آنها را نیز از تصرف او خارج کند؛ و در این مسیر درگیریهای بزرگی میان سپاه مأمون و سپاه ابراهیم رخ داد و سپس شرایط و فضا برای لشکرکشی به مشرق و خراسان مناسبتر گردید. در این اثنا ـو شاید این همان حلقه مفقودهای باشد که مورخان چندان به آن نپرداختهاندـ مذاکراتی میان خاندان عباسی در بغداد و مأمون صورت پذیرفت؛ زیرا عباسیان ـبیتردیدـ مأمون را به ابراهیمبن مهدی ـکه به خوشگذرانی و بیکفایتی شهره بودـ ترجیح میدادند، اما بهدلیل اقدام مأمون در واگذاری ولایتعهدی به امام رضا(ع) ناچار شده بودند با ابراهیم بیعت کنند؛ بنابراین اگر بتوانند مأمون را قانع کنند از امام رضا(ع) دست بکشد مانعی برای بازگرداندن خلافت به او برای آنان وجود نخواهد داشت. پس نمایندگانی از سوی آنها ـازجمله برخی فرماندهان نظامیـ نزد مأمون فرستاده شدند تا با او مذاکره کنند. مضمون پیشنهاد آنها این بود که حاضرند ابراهیمبن مهدی را خلع کنند و خلافت را به مأمون بازگردانند بهشرط آنکه او "رافضیهایی" را که اطرافش هستند کنار بگذارد و عزلشان کند؛ و بهطور مشخص منظورشان "فضلبن سهل" و "امام علیبن موسیالرضا(ع)" بود. بدیهی است وقتی پیشنهاد بازگرداندن خلافت به مأمون مطرح میشد مقصودشان آن بود که بغداد و تمام عراق بدون درگیری و جنگ تحت فرمان او بازگردد و او بتواند هر زمان خواست در نهایت عزت و احترام با سپاه خود وارد بغداد شود؛ در غیر این صورت سپاه بزرگ عباسی که تحت فرمان ابراهیمبن مهدی بود بهطرف خراسان حرکت میکرد و این امکان وجود داشت که وقایع به کشته شدن مأمون منجر شود! این خلاصۀ منطقی بود که عباسیانی که با مأمون وارد مذاکره شده بودند در پیش گرفتند و به این ترتیب مأمون بین دو آتش قرار گرفت: از یک سو آتش دستکشیدن از حکومت و خلافت و دنیای خود؛ و از سوی دیگر آتش دستکشیدن از امامی که به او اعتقاد داشت یا دستِکم به او تمایل قلبی داشت، و نیز دستکشیدن از عزیزترین یاران و نزدیکانش، یعنی فضلبن سهل! نزدیکترین تصویری که به این وضعیت شباهت دارد موقعیت "عمربن سعد" در برابر امام حسین(ع) است؛ آنجا که او میان دو انتخاب مهم قرار گرفته بود: یا باید از امام حسین(ع) ـکه بهخوبی میدانست کشتن او به معنای آتش جهنم استـ صرفنظر میکرد، یا از حکومت ری ـکه با تمام وجود آرزویش را داشتـ چشم میپوشید؛ و حتی شاید آزمونی که مأمون با آن روبهرو شد سختتر هم بود؛ زیرا عمربن سعد تنها با حکومت ری آزموده شد، اما مأمون با تمام خلافت و امپراتوری بزرگی که از شرق تا غرب گسترده بود. در نهایت مأمون ترجیح داد سلطنت و دنیای خودش را حفظ کند؛ بنابراین دست از امام رضا(ع) و فضلبن سهل برداشت و حمایت ویژهای را که برای آنها فراهم کرده بود کنار گذاشت؛ و بهعبارت دیگر اجازه داد طرح عباسی برای ترور امام رضا(ع) و فضلبن سهل در مرو ـطبیعتاً با علم و آگاهی اوـ اجرا شود. در نتیجه دو تلاش برای ترور امام رضا(ع) صورت پذیرفت: تلاش اول: عباسیان چهار مرد مجرّب آموزشدیده را از نژادها و مناطق مختلف برای ترور امام رضا(ع) و فضلبن سهل انتخاب کردند؛ و دلیل این انتخاب متنوع این بود که در صورت موفقیت ترور، خون آنها در میان اقوام مختلف تقسیم شود و هیچ جبهۀ خاصی در این خصوص متهم نشود. این روش شباهت زیادی به نقشۀ قریش برای ترور رسول خدا(ص) داشت، که میخواستند مسئولیت خون پیامبر را در میان همۀ قبایل توزیع کنند. نقشه به این صورت برنامهریزی شده بود که هر سه نفر (امام رضا، مأمون، و فضلبن سهل) در یک زمان مشخص به حمامی معروف در شهر سرخس بروند، اما امام رضا(ع) در آن روز از رفتن به حمام عذر خواست. فضلبن سهل به حمام رفت و مأموران توانستند او را به قتل برسانند، و قرار بود امام رضا(ع) نیز در همان مکان کشته شود. علت عدم حضور امام رضا(ع) این بود که شب قبل، رسول خدا(ص) را در خواب دیده بود که او را از رفتن به حمام در آن روز نهی کرده بود. امام(ع) دانست خطری در راه است، و به همین دلیل از نزدیکان خود خواست تمام شب را تا صبح برای دفع شر دعا کنند. همچنین از خادمان خود خواست به پشتبام بروند و دقت کنند آیا صدایی میشنود یا نه؛ و صبحهنگام به ایشان خبر دادند صدای شیون و فریاد بلندی به گوش میرسد. چندی نگذشت که مأمون با حالتی گریان نزد امام رضا(ع) آمد و خبر کشته شدن فضلبن سهل را به ایشان داد. هنگامی که چهار نفر عاملِ قتل دستگیر شدند از آنها نقل شده است که به مأمون گفتند "خودِ تو به ما دستور دادی او را بکشیم"! حقیقت این است که خودِ مأمون دستور ترور فضلبن سهل را صادر نکرده بود، اما با بنیعباس به توافق رسیده بود اجازه دهد او و امام رضا(ع) به قتل برسند، و این قاتلین میدانستند مأمون با اقدامشان موافق است؛ از همین رو در برابر او حقیقت را گفتند (یعنی ما این کار را با رضایت تو انجام دادیم، پس ما را رها کن و بازخواست نکن). دومین تلاش برای ترور امام رضا(ع): در این تلاش بنیعباس ایشان(ع) را مسموم کردند و در نهایت موفق شدند آن حضرت را به شهادت برسانند. و این همان چیزی است که در واقعیت رخ داد. مأمون امام رضا(ع) را بهطور مستقیم نکشت؛ منظور من این است که با دست خودش، یا با فرمان خودش، یا با برنامهریزی خودش انجام نداد؛ و دربارۀ فضلبن سهل نیز چنین نکرد، بلکه ترور امام(ع) و فضلبن سهل توسط بنیعباس طراحی شد و با ابزار و نیروهای آنها به اجرا درآمد؛ و نقش مأمون در این ماجرا این بود که با دست شستن و حمایت نکردن از امام(ع) و فضلبن سهل اجازه داد آنها نقشۀ خبیثشان را اجرا کنند؛ بنابراین او به این معنا قاتل است، یعنی با بنیعباس معامله کرد و اجازه داد نقشهشان عملی شود، و از مسئولیت حفاظت از جان امام رضا و فضلبن سهل شانه خالی کرد، تا در عوض بنیعباس دوباره خلافت او را بپذیرند و سلطنتش بدون مشکل ادامه یابد. این دقیقاً تحلیلی است که حالت روانی و تناقض درونی مأمون را در آن دوره توضیح میدهد؛ او از یکسو اجازه داد بنیعباس وزیرش فضلبن سهل را بکشند، و از سوی دیگر با گریه نزد امام رضا(ع) آمد و گفت: "آقای من، فضلبن سهل را کشتند!" همچنین، از یکسو به بنیعباس اجازه داد امام رضا(ع) را با سم به شهادت برسانند، و از سوی دیگر پس از شهادت ایشان گریه کرد و سه روز با اندوه کنار قبر آن حضرت ماند و کارهایی از این قبیل! و در اینجا گریۀ مأمون شبیه گریۀ عمربن سعد در معرکۀ کربلاست. عمربن سعد و مأمون هر دو برای چیزی گریستند که بهخوبی از آن اطلاع داشتند، نه آنکه بیاطلاع باشند. عمربن سعد میدانست امام حسین(ع) امامی الهی است، و مأمون هم میدانست امام رضا(ع) امامی از جانب خداست؛ و وضعیت آنها مانند شمر (لعنت خدا بر او) نیست که با سرمستی امام حسین(ع) را به قتل رساند؛ شمر یک شیطان کامل بود، اما عمربن سعد و مأمون هر دو انسانهایی بودند که در امتحان الهی شکست خوردند. عدالت و انصاف اقتضا میکند امور را همانگونه که هست در جای خود قرار دهیم و حقیقت را به همان صورتی که اتفاق افتاده نقل کنیم. مأمون خلیفهای عباسی، و خواهان قدرت و دنیاطلب بود؛ اما او خودش امام رضا(ع) را مسموم نکرد و دستور آن را صادر نکرد و خودش برنامهریزی نکرد، بلکه مأمون بر سر زندگی امام رضا و فضلبن سهل با بنیعباس معامله کرد و در مقابلِ خلافت و حفظ تاجوتختش به آنها اجازه داد نقشهشان را اجرا کنند! به همین دلیل بود که فقط چند ماهِ اندک پس از ترور امام رضا(ع) و فضلبن سهل، مأمون به بغداد رفت؛ چراکه عباسیان با خلع ابراهیمبن مهدی و کنار زدن او از خلافت شرایط را تنها چند ماه بعد برایش مهیا کرده بودند؛ پس مأمون وارد بغداد شد و حکومتش را بدون هیچ مشکلی ادامه داد؛ و همانطور که اکنون برای ما روشن شد دلیل عزل ابراهیم از سوی عباسیان، وجود توافقی پنهانی میان آنان و مأمون بود. لازم به ذکر است مأمون هیچ آسیبی به ابراهیمبن مهدی یا برادرش معتصم وارد نکرد، با آنکه معتصم نوک پیکان در تحکیم خلافت ابراهیم بود؛ و علت این رفتار او نیز قسمتی از همان توافق پشتپرده با عباسیان بود. اما همین عباسیانی که مأمون با آنان توافق کرده و به آنها اجازه داده بود امام علیبن موسیالرضا(ع) را با سم به شهادت برسانند، بعدها خود مأمون را نیز با سم ترور کردند؛ زیرا آنها همچنان از او ناراضی بودند و بعدها در مسائل بسیاری با او اختلاف پیدا کردند؛ ازجمله در موضوع آوردن امام جواد(ع) به بغداد، به ازدواج درآوردن دخترش با ایشان، و نیز اینکه پس از شهادت امام رضا(ع) منصب ولایتعهدی را برای مدتی خالی گذاشته بود. خلاصه اینکه مأمون شخصاً امام علیبن موسیالرضا(ع) را با دستهای خودش مسموم نکرد و نیز خودش نقشۀ قتل ایشان را طراحی نکرد؛ اما وقتی مصلحت دنیاییاش در کشته شدن امام قرار گرفت، از حمایت ایشان دست برداشت و به عباسیان اجازه داد نقشۀ شوم خود را اجرا کنند؛ و همین کار را نیز با فضلبن سهل انجام داد. در نتیجه مأمون ـاز این جهتـ مسئول شهادت امام رضا(ع) و قتل فضلبن سهل است؛ بهویژه با توجه به اینکه این اقدامات با آگاهی و رضایت او و پس از توافقی پنهانی با عباسیان صورت پذیرفت. و همانطور که گفتم وضعیت مأمون شباهت بسیاری به وضعیت عمربن سعد دارد؛ زیرا عمربن سعد نیز امام حسین(ع) را با دست خودش نکشت، بلکه اجازه داد یارانش او را بکشند و به آنان گفت "شما او را بکشید"؛ چون میدانست این کار چه گناهی دارد و گفته بود "آیا با کشتن حسین گناهکار بازگردم؟" پس ـطبق تصور خودشـ قتل را به دیگران سپرد تا آنان گناهکار شوند! و این همان منطق مأمون بود؛ زیرا او نیز اجازه داد عباسیها امام را به قتل برسانند و گناه آن را به دوش بکشند! هر دو، این کار را برای به دست آوردن حکومت و دنیا انجام دادند، و آنچه انجام دادند آنان را از مسئولیت قتل امام معصوم مبرّا نمیکند.»[338]-امام رضا، شهید مسموم!
امام رضا(ع) رنج و آزار بسیاری از مردم دنیا دید، و در آخرین روزهای عمر خود دعا میکرد و میفرمود: «اللهم إن كان فرجي مما أنا فيه بالموت فعجّله إليّ الساعة.» «خدایا اگر رهایی من از آنچه در آن هستم با مرگ است، پس همین لحظه آن را برایم شتاب بده.» و همواره تا وقتی که آن حضرت(ع) از دنیا رفت اندوهگین و دلآزرده بود.[339] عباسیان نقشۀ خبیث خود را با مسموم کردن امام رضا(ع) اجرا کردند: از اباصلت هروی نقل شده است، گفت: خدمت امام رضا(ع) وارد شدم و مأمون از نزد ایشان بیرون رفته بود. امام فرمود: «ای اباصلت، آنها کارخودشان را کردند.» و شروع کرد به توحید و تسبیح خداوند.[340] «فعلوها»، یعنی عباسیان (خداوند رسوایشان کند) انجامش دادند. ابوصلت هروی میگوید: مأمون برای عیادت نزد امام رضا(ع) آمد، و ایشان را در حال احتضار دید. پس گریست و گفت: ای برادرم، بر من سخت است چنین روزی تو را از دست بدهم، و امید من به بقای تو بود، و سختتر و سنگینتر از آن این است که مردم میگویند من تو را با سم کشتهام، و من از این کار به خدا پناه میبرم. امام رضا(ع) فرمود: «راست گفتی، ای امیرالمؤمنین، به خدا قسم تو از این کار بری هستی.»[341] منظور امام رضا(ع) این بود که مأمون خودش به او سم نداد، اما همانطور که گفتیم این نکته او را از مسئولیت قتل امام به دست عباسیان معاف نمیکند؛ زیرا ـهمانگونه که پیشتر دانستیمـ این کار نتیجۀ توافقی بود که بین او و عباسیان صورت گرفته بود. روایت شده است: «وقتی امام رضا(ع) وفات یافت مأمون در همان زمان مرگ ایشان را اعلام نکرد، و یک روز و یک شب او را نگه داشت؛ سپس شخصی را نزد محمدبن جعفربن محمد(ع) و گروهی از بنیهاشم فرستاد؛ وقتی آنان را حاضر کرد و دیدند بدن حضرت سالم است و هیچ اثری از آسیب در آن نبود، مأمون گریست و گفت: سخت است برای من، ای برادرم که تو را در این حالت ببینم، درحالیکه امید داشتم قبل از تو از دنیا بروم، ولی خدا همانی خواست که شد. او بیتابی و اندوه شدیدی نشان داد، و همراه جنازۀ آن حضرت(ع) بیرون آمد درحالیکه خودش آن را حمل میکرد تا به جایی رسید که اکنون مدفون است، و او را کنار قبر هارونالرشید دفن کرد.»[342] روشن است مأمون در تناقض و اضطراب و پریشانی شدیدی به سر میبرد؛ از یک سو برای رسیدن به پادشاهی و دنیا اجازه میدهد نقشۀ خبیث عباسیان اجرا شود، و از سوی دیگر جایگاه و مقام امام رضا(ع) نزد خدا را بهخوبی میشناسد؛ اما نتیجه این شد که رضای آلمحمد(ع) به قتل رسید؛ حال آیا پادشاهی و دنیای مأمون میتواند خسارت و شکست او را در امتحان جبران کند؟ هرگز. «ابوالحسنبن ابوعباد گفت: دیدم مأمون در تشییعجنازۀ رضا(ع) بدون عمامه و با پیراهن سفید ساده راه میرفت، درحالیکه میان دو چوب تابوت بود و میگفت: بعد از تو به چه کسی پناه ببرم، ای اباالحسن؟ و سه روز کنار قبرش ماند، و هر روز یک قرص نان و کمی نمک میآوردند و همان را میخورد، سپس در روز چهارم بازگشت.»[343] امام رضا (صلوات خدا بر او) در ماه صفر سال ۲۰۳ هجری قمری در سن ۵۵ سالگی مظلومانه و با شهادت در راه خدا بهسوی پروردگارش رفت.[344] امام رضا(ع) رفت، اما صبر و بخشش حسینیِ بزرگ او هرگز نرفته است و نخواهد رفت؛ زیرا تمام وجود او(ع) از آنِ خدا بود، و رضا(ع) همچنان پرچمی برافراشته و راهنمایی نورافشان در آسمان رسالتهای الهی باقی خواهد ماند؛ جاودانه و همیشگی، تا هنگامی که خورشیدِ حقیقت باقی است؛ خورشیدی که تا واپسین لحظاتِ جهانی که در آن به سر میبریم هرگز غروب نخواهد کرد. بیتالحکمة یکی از مهمترین دستاوردهایی که در دوران خلافت عباسی و بهویژه در دورهای که بعدها بهعنوان «عصر طلایی اسلام» شناخته شد حاصل گردید تأسیس «بیتالحکمة» در بغداد بود؛ و برخی از پژوهشهای علمی که در این مرکز انجام گرفت نقش مؤثری در پیشرفت تمدن انسانی بهویژه در زمینهٔ فناوری و علوم داشته است.[345] ازاینرو ـبهدلیل رعایت انصاف در برابر حقیقتـ شایسته دانستیم بررسی این موضوع را به بحث مربوط به امام رضا(ع) بیفزاییم، زیرا توسعه و شکوفایی «بیتالحکمة» با دوران آن حضرت همزمان بوده است.-بیتالحکمة
چیست و چه افرادی در شکوفایی آن نقش داشتند؟-بیتالحکمة: پیدایش و تحول
-سرآغاز بهاختصار
طبق گزارشهای برخی تاریخنگاران و پژوهشگران، نخستین گامها در راستای تأسیس «بیتالحکمة» در دوران خلافت ابوجعفر منصور برداشته شد؛ به این صورت که حکومت عباسی برخی از پزشکان را به بغداد فراخواند و اجازۀ ترجمهٔ آثاری در زمینهٔ طب، نجوم، هندسه و ادبیات را صادر کرد. همچنین کتابخانههای ویژه در قصر خلافت برای نگهداری نسخههای خطی و ترجمهها اختصاص یافت.[346] نکتهٔ قابلتوجه، این است که هیچیک از مورخان یا پژوهشگران به دلیلی منطقی که باعث شد خلیفۀ عباسی چنین باب مهمی را بگشاید اشاره نکردهاند؛ بابی که در تمام دورهٔ حکومت امویان و حتی در زمان خلافت برادرش ابوالعباس سفاح (نخستین خلیفهٔ عباسی) نه عینی از آن وجود داشت و نه اثری. البته برخی پژوهشگران تلاش کردهاند علت را در این بدانند که منصور عباسی فردی عالم، و علاقهمند به علوم و بهطور کلی توسعهٔ جنبش علمی بوده است! میگویم: در پژوهشهای جلد چهارم از کتاب «روز حسین» به خلافت منصور عباسی پرداختیم و با بخشهای مهمی از آن آشنا شدیم و روشن شد این مرد تمام تمرکز خود را بر تثبیت پایههای خلافت عباسی و نابودی تمامی رقیبان بهویژه حسنیها گذاشته بود؛ بهگونهای که بُعد سیاسی غالب بود و او هیچگونه توجه یا دستاورد مشخصی در زمینۀ علمی نداشت، بهجز تلاش در جهت تأسیس مذاهب دینی یا تقویت برخی چهرههای علمی؛ و علت این کار ـهمانطور که پیشتر دانستیمـ دور کردن مردم از عالم آلمحمد(ع) در آن زمان، یعنی امام جعفربن محمد صادق(ع) بود. بههرحال منصور به فرزندش «محمد مهدی» سفارش کرد پس از او به موضوع ترجمه توجه کند، اما خودش اصلاً به این موضوع نپرداخت. سپس جنبش ترجمه در زمان فرزندش هارون عباسی از سر گرفته شد و اندکی گسترش یافت؛ بهگونهای که فراوانی کتابهایی که در کتابخانۀ جدّش «منصور» جمع شده بود او را واداشت تا مکانی وسیعتر برای نگهداری آنها تأسیس کند که به نام «بیتالحکمة»[347] شناخته شد؛ و همانطور که پیداست در روزگار هارون، این قضیه از ترجمه و گردآوری کتابها فراتر نرفت، حتی اگر این کار از طریق جنگهایی انجام میشد که سپاه او علیه رومیان انجام میداد.[348] بهطور خلاصه: تمام آنچه در زمان منصور وجود داشت کتابخانهای برای نگهداری کتابهای ترجمهشده در درون قصر خلافت بود که درِ آن به روی عموم مردم بسته بود، اما در روزگار هارون وضعیت کمی پیشرفت کرد؛ بهگونهای که او مکانی خارج از قصر برای آن اختصاص داد که امکان ورود به آن وجود داشت و آن را «بیتالحکمة» نام نهاد؛ اما با این وجود این مکان بیشتر به یک کتابخانه شباهت داشت تا هرچیز دیگری، و اگر فعالیت علمی دیگری جز ترجمه در آن انجام میشد بسیار نادر بود، و «بیتالحکمة» به مرکزی علمی و پیشرفته با فعالیتهای گوناگون علمی تبدیل نشد مگر در زمان مأمون عباسی.-بیتالحکمة در دورۀ مأمون
«بیتالحکمة» در دوران خلافت مأمون که بین سالهای «۱۹۸ تا ۲۱۸ هجری» حکومت کرد به اوج شکوفایی خود رسید؛ بهگونهای که تقریباً به یک نهاد علمی و آکادمی کامل تبدیل شد. در آن، فضاهایی مخصوص برای نگهداری و حفاظت کتابها وجود داشت؛ همچنین مکانهایی برای مطالعه و قرائت، مکانهایی برای تألیف و پژوهش، فضاهایی برای ترجمه و نسخهبرداری و صحافی کتابها، و نیز سالنهای درسی. علاوهبر اینها، رصدخانهای نیز توسط دولت در منطقه «شَمّاسیه» در شمال شرقی بغداد ساخته شد که زیرمجموعۀ بیتالحکمة به شمار میآمد.[349] تردیدی نیست که تبدیل «بیتالحکمة» از صرفاً یک خزانه و کتابخانه برای نگهداری برخی کتابهای ترجمهشده، به یک نهاد بزرگ علمی که فعالیتهای متنوع علمی در آن جریان داشت نکتهای بسیار قابلتوجه است! و گزافه نگفتهایم اگر بگویم این یک جهش واضح طبق دیدگاه مرسوم و کلاسیک در میان عموم تاریخنگاران و پژوهشگران است. بیتالحکمة در دورۀ مأمون به یک مؤسسۀ علمی پیشرفته برای تحصیلات عالی در علوم مختلف تبدیل شد، و نیز به یک مرکز پژوهشی تخصصی گسترده که در آن کارکنان و نیروهای شایستهای چه در سطح مدیریت و ریاست، چه در سطح استادان و مدرسان و پژوهشگران، و حتی در سطح دانشجویان و فراگیران که در میان همنسلان خود برجسته بودند. دانشجویان در بیتالحکمة بهصورت رایگان آموزش میدیدند، و از غذا و مراقبتهای پزشکی بهرهمند میشدند و هریک از آنها ماهانه مبلغی برای سایر هزینههایش دریافت میکرد. این مجموعه شامل بیمارستان، حمام، و کتابخانه برای استفاده دانشجویان و اعضای هیئتعلمی بود.[350] در بیتالحکمة گروهی از برجستهترین اندیشمندان، دانشمندان، پزشکان، مترجمان و نسخهبرداران گرد آورده شدند و به آنان پاداشهای فراوان داده میشد؛ بهگونهای که خزانۀ کتابهای آن، یکی از غنیترین و بزرگترین خزانههای کتاب در آن دوران شده بود. خزانهدار آن، سهلبن هارون بود و مترجمان مشهوری برای آن برگزیده شدند؛ ازجمله یوحنابن ماسَویه، ابنبِطریق، یعقوب کِندی، و حُنینبن اسحاق.[351] «حکمت» در آن زمان به معنای فلسفه به معنای گستردهاش بود؛ یعنی «جستوجو دربارۀ حقایق چیزها»؛ و بر این اساس «حکمت» در آن دوران ـعلاوهبر علوم الهی و دینیـ علومی همچون پزشکی، بیناییشناسی (بصریات)، ریاضیات، نجوم (علم هیئت)، فیزیک (علم طبیعت)، منطق، جغرافیا و هواشناسی را شامل میشد. از همین روست که مشاهده میکنیم بیتالحکمة تقریباً به تمامی این علوم توجه نشان میداد.[352] در خصوص ترجمه، جنبش ترجمه بهطور چشمگیری رشد و توسعه یافت؛ بهطوریکه تنها به آوردن کتابها از سرزمینهای فارس، هند، یونان، روم و... بسنده نشد، بلکه دانشمندان و مترجمانی نیز به این سرزمینها فرستاده شدند تا کتابها و نسخههای نفیس و خطی را که در اختیار داشتند بررسی و نسخهبرداری و ترجمه کنند.[353] همچنین مدرسهای برای آموزش و تربیت مترجمان تأسیس شد که مکمل بیتالحکمة به شمار میرفت.[354] در خصوص رصدخانۀ وابسته به بیتالحکمة، نورالدین طوسی برای ادارۀ آن تعیین شد و یحییبن ابومنصور نیز در آن فعالیت میکرد، و پس از او فرزندان موسیبن شاکر، یعنی خوارزمی و برادرانش در آنجا مشغول به کار شدند.[355] «و به این ترتیب در بیتالحکمة، گروهی برجسته از دانشمندان، پزشکان، منجمان و صنعتگران گرد آمدند و کتابهایی گوناگون در علوم و فنون و معارف مختلف را ترجمه کردند، و بیتالحکمة در دوران مأمون به نهایت پیشرفت و شکوفایی خود رسید.»[356] براساس نظر تاریخنگاران افراد علمی متعددی در دوران مأمون ریاست بیتالحکمة را بر عهده داشتند؛ ازجمله سهلبن هارون، یوحنابن ماسویه، سَلْمُ الحرّانی، و یکی از آنان محمدبن موسی خوارزمی بود.[357] اما در خصوص هزینهکرد برای فعالیتهای علمی در بیتالحکمة، باید گفت: درحالیکه پیش از مأمون و حتی پس از او، اثری روشن از این نوع حمایت مالی دیده نمیشود، عصر مأمون بهطور کلی با ویژگی بارز و چشمگیر «هزینهکرد مالی» برای توسعۀ پژوهش علمی و حرکت علمی شناخته میشود. بهعنوان مثال «حنینبن اسحاق» رسالههای پزشکی جالینوس را ترجمه کرد، و مأمون در قدردانی از او تا تقریباً خالی کردن بیتالمال پیش رفت؛ زیرا بهعنوان پاداش معادل وزن کتابهایی که ترجمه کرده بود به او طلا پرداخت کرد![358] میگویم: حتی با فرض وجود مبالغه در نقل برخی مورخان دربارۀ میزان هزینهکردها، اما مسلّم این است که بودجهای هنگفت بهطور خاص برای تأمین مالی فعالیتهای علمی گستردهای که پژوهشگران و مترجمان و استادان در بیتالحکمة انجام میدادند اختصاص یافته بود؛ بهشکلی که همین «میزان بودجه» را میتوان بهتنهایی بهعنوان وجه تمایز آشکاری برای عصر مأمون در مقایسه با پیشینیان و پسینیانش قلمداد کرد؛ تا آنجا که گفته شده است: «او برای ترجمه کتابهای یونانی سیصد هزار دینار هزینه کرد.»[359] همچنین: میتوان گفت بیتالحکمة در دوران مأمون آغازگر حرکتی در جهت سازماندهی فعالیتهای آموزشی در مکانهای ویژه بود؛ حرکتی که در نهایت در حدود میانۀ قرن پنجم هجری منجر به شکلگیری مدارس علمی نظاممند در بغداد گردید.-بیتالحکمة، عصر طلایی و افول درخشش
دستاورد علمی و معرفتی بیتالحکمة بسیار عظیم بود؛ بهویژه ابتکاراتی در علوم ریاضیات که به دست خوارزمی[360] حاصل شد؛ بهطوری که نتایج تحقیقات و کتابهای او پس از حدود ۱۲۰۰ سال همچنان الهامبخش بشریت است. به همین دلیل بسیاری از پژوهشگران بیتالحکمة را نخستین محرک عصر طلایی تمدن اسلامی دانستهاند؛ و از آنجا که این دوره، دورۀ خلافت مأمون عباسی بوده، ایدۀ بیتالحکمة و گسترش آن و صرف بودجه برای آن به اسم او به ثبت رسیده است؛ و حتی همهچیز به او نسبت داده شد، تا آنجا که اسم او با نهضت علمی و تمدن انسانی گره خورد و دوران حکمرانی او را «عصر طلایی» نامیدند! بهسبب دستاوردهای علمی «بیتالحکمت» بود که برخی پژوهشگران، مأمون را به عنوان «استاد تمدن عربی» لقب دادند![361] و برخی دیگر او را صاحب فضل در حفظ میراث فکری بشری از نابود شدن دانستند، افزون بر اینکه او در راستای گسترش گنجینههای آن تفکر در دنیای اسلام و سپس در سراسر دنیای متمدن نقش داشته است![362] و به این ترتیب ما میبینیم تمام این قضیه را به مأمون نسبت دادند و هیچ احتمال دیگری را در نظر نگرفتند، حتی اگر در این نگاه افراطی، خلیفۀ عباسی بهسان مردی بینظیر و نابغه (در بُعد علمی، نوآوری و برنامهریزی) جلوه کند و بهعنوان استثنایی در میان تمامی خلفای بنیعباس ـچه پیشینیان و چه پسینیانشـ معرفی شود! شایان ذکر است بیتالحکمة بلافاصله پس از مأمون، فروغ خود را از دست داد؛ بهرغم اینکه از نظر مورخان و پژوهشگران، دوران عباسیان همچنان «طلایی» به شمار میرفت؛[363] یعنی هنوز عناصر رشد و قدرت در دسترس بود، و این نکتهای است که بدون تردید شایسته بررسی و تأمل است. خلفای بنیعباس پس از مأمون، مراکز علمی و کتابخانههایی تأسیس کردند و کتابخانههای عمومی و خصوصی برپا نمودند که دهها هزار کتاب را در خود جای میداد، و نیز برخی از فرزندان خلفای عباسی یا ندیمان و اطرافیان آنها، کتابخانهها و مراکز فرهنگی بزرگی داشتند، مانند کتابخانۀ علیبن یحیی منجم، دارالعلمی که شاپور پسر اردشیر تأسیس کرد، کتابخانۀ اسحاقبن سلیمان عباسی، و نیز کتابخانۀ یحییبن خالد برمکی با همۀ وسعت و عظمتی که داشت، اما هیچکدام از این کتابخانهها و مراکز حتی به یکدهم از عطایا و فعالیتهای علمی که در بیتالحکمة جریان داشت دست نیافتند؛ و هیچ نشانی از فروغ علم و دانشی که در آنجا شعلهور شده بود باقی نماند. در حقیقت بنده چیزی نیافتم که بتواند بهدرستی توضیح دهد دانشمندانِ بیتالحکمة به کجا رفتند؟ و چرا آن عطا و شکوفایی علمی ناگهان ناپدید شد و فروکش کرد و جز اندکی ـآن هم در حد رفع تکلیفـ باقی نماند، و همان اندک نیز با گذر زمان رنگ باخت و از میان رفت![364] همچنین شایانتوجه است خوارزمی ـکه ریاست بیتالحکمة را برعهده داشت و در آن تدریس میکرد و پژوهشهایش را مینوشتـ منزوی شد و فعالیتهای علمیاش را بهصورت شخصی و انفرادی ادامه داد؛ بهگونهای که او و برادرانش (فرزندان شاکر) پس از آنکه ـهمانطور که دانستیمـ همواره ملازم بیتالحکمة بودند، بهطور کامل به کار برای خودشان روی آوردند.[365] راز این پسرفت خطرناک چیست؟ و چرا وضعیت بیتالحکمة بهطور ناگهانی تا چنین سطحی رو به افول نهاد، همانگونه که پیشتر بهطور ناگهانی رشد کرده بود؟ منظور بنده از «ناگهانی»، دورۀ زمانی بسیار کوتاه و مشخص است!-چه کسی پشت این رشد و شکوفایی بیتالحکمة بود؟
-سؤالهایی منطقی
با توجه به دیدگاه سنتی و رایج در میان پژوهشگران دربارۀ پیدایش و رشد بیتالحکمة، مجموعهای از پرسشهای مهم و منطقی که به پاسخهای روشن نیاز دارند تقدیم میگردد: چگونه ناگهان ترجمۀ کتاب و ایجاد خزانهای برای آنها به ذهن ابوجعفر منصور خطور کرد؟ و این نکتهای است که بهعنوان بذر اولیه و تفکر آغازین بیتالحکمة شناخته میشود؟ چگونه بیتالحکمة از یک خزانه یا کتابخانۀ عادی به یک نهاد علمی تمامعیار تبدیل شد؛ نهادی که دربردارندۀ همۀ فعالیتهای علمی ازجمله تدریس، پژوهش، ترجمه، تألیف، نسخهبرداری، رصد و... بود؟ گامی که شایسته است بهعنوان سرآغاز حرکت علمی سازمانیافته در قالب یک نهاد آموزشی منظم و جامع علوم محسوب شود. چرا این تحول علمی بزرگ بهطور ناگهانی در دوران مأمون اتفاق افتاد، بیآنکه پیش از او یا پس از او در میان سایر خلفای بنیعباس که شمارشان به ۵۴ نفر رسید و در مدت ۷۶۷ سال بر مابین بغداد تا قاهره حکم میراندند[366] نمونۀ مشابه دیگری دیده شود؟ راز این هزینهکرد مالی بزرگ برای بیتالحکمة چیست؟ هزینهای که در تمام هفت قرن و نیمی که عباسیان حکومت کردند مشابهی برایش تکرار نشد؟ چرا بیتالحکمة بلافاصله پس از وفات مأمون فروپاشید و رئیس آن خوارزمی، آن را ترک کرد و از آن پس به تلاشهای شخصی خودش تکیه کرد نه به حمایتهای حکومتی؟ پاسخ منصفانه و واقعگرایانه به این پرسشها ـحتی اگر ما را به حقیقت نرساندـ دستِکم میتواند افقهای تازهای برای مطالعۀ این موضوع از زاویهای دیگر بگشاید.-سرآغازهای بیتالحکمة، عباسی نبود
در مباحث جلد چهارم کتاب «روز حسین» به نکتۀ مهمی دربارۀ دوران حکومت منصور ـکه ۲۲ سال به طول انجامیدـ پرداختیم. از آنجا که دولت عباسی در آغاز راه خود قرار داشت منصور بیشتر سالهای خلافت خود را به ساماندهی وضعیت حکومت و حذف رقیبان ـکه مهمترین آنها حسنیها بودندـ صرف نمود، و به اعتراف خودش خلافت همۀ وقت او را به خودش اختصاص داده بود.[367] البته این به آن معنا نیست که منصور از جنبش علمی که در آن زمان سایۀ خود را افکنده بود تأثیر نپذیرفته باشد؛ اما نکته اینجاست که رهبر آن «حرکت علمی» عباسی نبود، و اساساً در میان عباسیان شخصیتی که ویژگی بارز علمی داشته باشد و بهعنوان چهرهای ممتاز شناخته شود وجود نداشت؛ و رهبر واقعی آن جریان علمی، امام جعفربن محمد صادق(ع) بود. ما در بررسی امامت ایشان(ع) بهوضوح دیدیم برجستهترین بُعد رسالت ایشان، علم گستردهای بود که منتشر ساخت و حوزههای متنوع علمی و معرفتی را در بر گرفت. به همین دلیل کاملاً منطقی است که ایدۀ سرآغاز ترجمه ـکه بعدها بهعنوان بذر اولیۀ تأسیس بیتالحکمة شناخته شدـ در چنین فضایی پدید آمده باشد؛ و این ایده، جز واکنشی طبیعی و هماهنگ با آن حرکت علمی گسترده نبود؛ درست همانگونه که منصور با واقعیت گسترش فقه امام صادق(ع) که سراسر سرزمینهای اسلامی را فراگرفته بود برخورد کرد، و این موضوع منصور را واداشت تا به یکی از شاگردان امام صادق(ع) روی آورد و از او بخواهد کتابی فقهی تألیف کند، البته اساساً با هدف رقابت با فقه امام صادق(ع) که میدان را بهطور کامل در اختیار گرفته بود؛ و مالکبن انس نیز درخواست او را پذیرفت و کتاب «الموطأ» را به رشتۀ تحریر درآورد.[368] واقعیت این است که انصاف اقتضا میکند بذر و سرآغاز بیتالحکمة به امام صادق(ع) بازگردانده شود؛ بهویژه با توجه به اینکه علم گستردهای که ایشان گسترش داد فقط به دانش دینی محدود نمیشد، بلکه شاخههایی از علوم انسانی همچون فلسفه، شیمی، نجوم و دیگر علوم را نیز در بر میگرفت، و این نکته بهروشنی در گشودن باب تخصص علمی میان شاگردان آن حضرت(ع) نمایان شد،[369] و بهطور واضحتری در پژوهشهای شاگردش جابربن حیان کوفی[370] در علم شیمی تجلی یافت. تحقیقات او ـبه اعتراف برخی از مورخان علم[371]ـ عامل اصلی در به حرکت درآمدن فرآیند ترجمه دانسته شده است؛ همچنین ابراهیمبن حبیب فُزاری در علم نجوم که نخستین کسی بود که اسطرلاب را در میان مسلمانان به کار گرفت؛[372] بنابراین اگر بهزعم بسیاری از پژوهشگران سرآغاز جنبش ترجمه در دوران منصور عباسی بهعنوان بذر اولیه بیتالحکمة شناخته میشود، باید گفت محرک اصلی این ترجمهها، پژوهشها و علوم امام صادق(ع) و شاگردانش بود، و این یعنی اساس و بذر بیتالحکمة، علوی بوده است نه عباسی. بهعلاوه نسبت دادن سرآغاز بیتالحکمة به منصور، نه ازآنروست که او عالم یا پژوهشگر یا کاشف بوده است، و نه به آن جهت که مؤلف یا استادی برجسته بوده که گروه زیادی از دانشپژوهان زمانش در درسهای او شرکت میکردند، بلکه صرفاً به این دلیل بوده که او برخی از کتابهای ترجمهشده را در خزانهای بسته درون قصر خود نگهداری میکرده است! نقل شده او در خوردن غذا زیادهروی میکرد؛ پس دچار بیماری شد و طبیبانی را که در طب و درمان مهارت داشتند احضار نمود. پزشک «جورجیسبن جبرائیل»[373] نزد او آورده شد. او منصور را درمان کرد و به او توصیه کرد خوردن غذا را کاهش دهد. این پزشک سپس در بغداد اقامت گزید و برخی از کتابهای پزشکی را ترجمه کرد. حکومت وقت ـپس از آنـ پزشکان دیگری را از خاندان «بختیشوع» که ساکن جندیشاپور بودند برای اقامت در بغداد فراخواند؛ بهویژه در زمان موسی هادی و هارونالرشید که «بختیشوع» را به ریاست پزشکان منصوب کرد؛ [374] و اینگونه بود که ـبهزعم برخی پژوهشگرانـ فرآیند ترجمه آغاز شد! و آن خزانۀ قفلزدهای که منصور درون قصر خودش برای نگهداری برخی از کتابهای ترجمهشده در نظر گرفته بود، از سوی این پژوهشگران بهعنوان بذر پیدایش بیتالحکمة تلقی شد. بر این اساس تمدن اسلامی که در دوران بیتالحکمة به اوج خود رسید ـبه باور این افرادـ مدیون شکمبارگی دوانیقی و پرخوری اوست که عاملی برای این فتح بزرگ علمی و تمدنی گردید! اما آیا پذیرفتنی است که یک نهضت فکری عظیم و یک حرکت علمی بینظیر که به رهبری عالمی از فرزندان رسول خدا انجام شد و همه ـدور و نزدیکـ به علم او گواهی دادهاند نادیده گرفته شود؟ و تمام مناظرات و مجالس علمی و پاسخهای او به هزاران پرسش در زمینههای مختلف دانش انسانی نادیده گرفته شود؟ حلقههای درس او که صدها راوی و دانشمند و مؤلف و پژوهشگر در رشتههای مختلف علمی ـدینی و به طور کلی علوم انسانیـ از آن برخاستهاند به دست فراموشی سپرده شود؟ درحالیکه بسیاری از شاگردان او شهرتی گسترده و آثاری ماندگار بر جای گذاشتهاند؟ آیا منطقی است همۀ اینها نادیده گرفته شود و از نظر برخی پژوهشگران، این مجموعۀ عظیم شایستگی آن را نداشته باشد که بهعنوان ایده و بذر اولیۀ بیتالحکمة شناخته شود، ولی خزانهای قفلزده که در گوشهای از قصر، کتابهای ترجمهشدهای در آن گردآمده بود شایستۀ این عنوان شود؟! در این صورت باید با عقل و انصاف علمی و پژوهش واقعگرایانه خداحافظی کرد! بهویژه با توجه به اینکه جنبش ترجمهای که بهواسطۀ پژوهشهای برخی از شاگردان امام صادق(ع) ـمانند جابربن حیان کوفیـ شکل گرفت از نظر زمانی پیشتر از ترجمۀ برخی کتابهای پزشکی به دست جورجیسبن جبرائیل پزشک منصور بوده است؛ زیرا جنبش علمی که به رهبری امام صادق(ع) شکل گرفت در اواخر دورۀ اموی و آغاز حکومت عباسیان به اوج خود رسید؛ یعنی پیش از آنکه منصور اساساً سکان خلافت را به دست بگیرد. امام(ع) طرح علمی خود را تا حدود نیمۀ دورۀ خلافت منصور ادامه داد و در نهایت در سال ۱۴۸ هجری با سَم به شهادت رسید. حتی اگر بپذیریم منصور پیش از به دستگرفتن خلافت ـبه گفتۀ برخیـ تا حدی به طلب علم علاقه داشته است، و بپذیریم او برای درمان بیماریاش پزشکی ایرانی را فراخواند و آن پزشک بهصورت اتفاقی چند کتاب پزشکی را ترجمه کرد ـو فرقی نمیکند این ترجمهها از ابتکارات خود پزشک بوده باشد یا به پیشنهاد منصور انجام شده باشدـ اما این به آن معنا نیست که منصور آغازگر یا عامل شکلگیری ایدۀ تأسیس نخستین نهاد علمی و پژوهشی پیشرفته به نام بیتالحکمة بوده است؛ زیرا آن علاقهمندی (مورد ادعا) به علم، موضوعی موقتی و زودگذر بوده و بهسرعت رنگ باخته و منصور آن را کنار نهاده است؛ چراکه بههمراه برادرش سفاح، مشغول فعالیتهای سیاسی و تلاش برای سرنگونی حکومت اموی و تأسیس دولت عباسی شده بود؛ تا اینکه در سال ۱۳۶ هجری خودش به خلافت رسید ـو به گفتۀ خودشـ امور سیاست و تدبیر حکومت تمام وقت او را به خود اختصاص داده بود. همچنین اگر فرض کنیم پیشنهاد ترجمۀ برخی کتابهای پزشکی واقعاً از سوی منصور ارائه شده و از ابتکارات پزشک نبوده است، باز هم این اقدام دیرتر از جنبشی صورت پذیرفته که از سوی برخی شاگردان امام صادق(ع) برای گسترش ترجمه در دورهای پیشتر آغاز شده بود؛ چنانکه برخی از مورخان علم به آن اشاره کردهاند. اما اینکه منصور مکانی دربسته داخل قصر خود برای نگهداری کتابها در نظر گرفته است دلیلی برای آن نمیشود که ایدۀ بیتالحکمة یا شروع آن به او نسبت داده شود؛ زیرا هیچگاه مکانهای پُر از جمعیت ـچه برسد به مکانهای متروک و بسته در برابر مردمـ بهتنهایی باعث پیشرفت و شکوفایی علمی و تمدنی عمومی نمیشوند، مگر آنکه در ورای آنها اندیشهای هدایتگر، عالمی کارآزموده، و استادی بزرگ به عنوان پیشقراول نبرد با جهل و عقبماندگی ایستاده باشد. حقیقتاً این ظلم بزرگی است که در حق خاندان پیامبر(ص) ـآن عالمان حقیقیـ روا داشته میشود، آنگاه که تلاشهای آنها به نفع دیگران مصادره میگردد، آن هم فقط به این دلیل ـ و نه هیچ دلیل دیگرـ که آن دیگران با زور و غلبه بر اریکۀ قدرت تکیه زده، و بر مردم و سرزمینها مسلط شدهاند؛ و از آنجا که ثروت و پیروان و قلمهای مزدوری در اختیار دارند که برایشان هورا میکشند و دروغپردازی میکنند، با دروغ و تزویر فضایل و ویژگیهایی را به آنها نسبت میدهند بدون اینکه استحقاقی داشته باشند. البته ما منکر آن نیستیم که منصور عباسی یا برخی وزیران و مشاورانش ناگزیر از همراهی با جریان علمی و حرکت معرفتیِ پُربرکتی بودهاند که به برکت تلاشهای امام صادق(ع) در آن دوران شکل گرفته بود. بیتردید آنها به فکر بهرهبرداری از برخی امور به نفع پروژۀ سیاسی و تحکیم دولت خود افتاده بودند؛ چراکه منصور فردِ نادانی نبود و بهخوبی میدانست نباید اجازه دهد امام صادق(ع) صحنۀ علمی را بهطور انحصاری در اختیار خود بگیرد؛ از همین رو ـچنانکه پیشتر نیز بیان کردیمـ از مالکبن انس خواست کتابی فقهی تألیف کند، و به پسرش محمد امین سفارش کرد به خزانۀ کتابها توجه داشته باشد؛ اما ـدر هر صورتـ اگر بخواهیم از پایه و اساس محکمی سخن بگوییم که بیتالحکمة بر آن بنا شد و بعدها به نهاد آموزشی و پژوهشی کاملی تبدیل گشت، منطق و واقعیت گواهی میدهند این نهاد علمی پیشرفته مدیون تلاشهای امام عالم جعفربن محمد صادق(ع) است؛ چنانکه در سخنان پیشین بهروشنی تبیین کردیم.-وضعیت خزانۀ کتابها پس از مرگ منصور
منصور در سال ۱۵۸ هجری از دنیا رفت و فرزندش «محمد مهدی» به خلافت رسید. او پیش از مرگ، دربارۀ خزانۀ کتابها به فرزندش سفارش کرده بود، اما محمد مهدی هیچگونه توجهی به آن نکرد. به نظر برخی از پژوهشگران[375] علت این بیتوجهی گسترش جنبش زندیقان[376] در بغداد در دوران او بود؛ و به همین دلیل دانشمندان از ترجمۀ کتابهای حکمت و نجوم و آثاری که در باب ادیان و فرقهها و اعتقادات نوشته شده بودند دست کشیدند؛[377] درحالیکه حقیقت آن است که گسترش بیدینی و زندیقگرایی نهتنها مانعی برای نگهداری از خزانۀ کتابها و تقویت فعالیتهای علمی نیست، بلکه باید عاملی برای گسترش هرچه بیشتر فعالیتهای علمی باشد تا از این طریق پایههای دین و معرفت صحیح تقویت شود؛ اما محمد مهدی درگیر چیز دیگری بود! تاریخنگار مشهور «ذهبی» دربارۀ او میگوید: «مهدی عباسی نیز همانند سایر خلفا و پادشاهان، خوبیهایی داشت و بدیهایی. او غرق در لذتها و خوشگذرانی و سرگرم بندگان بود.»[378] همچنین وضعیت این «خزانه» در دوران موسی هادی ـکه پس از پدرش محمد مهدی به خلافت رسید و تنها یک سال (۱۶۹ تا ۱۷۰ هجری) حکومت کردـ تغییری نکرد. پس از او برادرش هارون به خلافت رسید و ۲۳ سال (۱۷۰ تا ۱۹۳ هجری) حکومت کرد. در زمان او وضعیت خزانۀ کتابها تا حدودی بهبود یافت؛ بهطوری که او کتابها را از «زیرزمین» محل نگهداری قبلی خارج کرد و مکانی بزرگتر که شبیه یک کتابخانۀ عمومی بود به آنها اختصاص داد؛ و برای آن دری از بیرون قصر در نظر گرفت تا مردم عادی نیز بتوانند واردش شوند، و آن را بیتالحکمة نام نهاد؛ اما با این وجود این توسعه چندان چشمگیر و تحول بزرگی شمرده نمیشد، بلکه تنها در مقایسه با وضعیت قبلی نوعی گسترش به شمار میرفت؛ بهدلیل اینکه بسیاری از پژوهشگرانی که در تحقیقات خود به بیتالحکمة پرداختهاند[379] دوران منصور را زمان شکلگیری این ایده و آغاز بیتالحکمة میدانند، و برخی دیگر اصلاً به دورۀ منصور اشارهای نکردهاند، و دورۀ هارون را زمان تأسیس و پدید آمدن آن دانستهاند؛ چرا که او مکانی را بهطور رسمی برای بیتالحکمة اختصاص داد، اسمی برای آن تعیین کرد، و فعالیت ترجمه را تا حدودی در آن فعال ساخت؛[380] اما بیتالحکمة بهعنوان یک نهاد علمی تمامعیار ـاز دید تمامی پژوهشگران و مورخانـ فقط در عصر مأمون پدید آمد.-جهشهای غیرمنطقی در مسیر روایت سنتی
پژوهشگرانی که بیتالحکمة را یک طرح علمیِ عباسی محض میدانند ناگزیر با چندین نکتۀ غیرمنطقی در روایتشان روبهرو میشوند. آن دسته که خزانۀ مهجور و قفلزدۀ منصور را آغاز شکلگیری بیتالحکمة میدانند، با چند جهش غیرقابلتوجیه مواجه میشوند که روایتشان را به چالش میکشد: گام اول: خزانهای مهجور و قفلزده. گام دوم: کتابخانهای عمومی با فعالیت علمی اندک. گام سوم: مرکز آموزشی و پژوهشی کامل و تمامعیار با تمام فعالیتهای علمی. و پرسشی که مطرح میشود: ۱. چگونه ممکن است به ذهن منصور ـکه فردی سیاستمدار بود نه یک دانشمندـ ناگهان خطور کند خزانهای از کتابها ایجاد کند، آن هم بدون هیچ زمینهسازی قبلی؟ ۲. شاید بتوان نوعی ارتباط میان گام اول و دوم برقرار کرد؛ یعنی میان خزانهای قفلزده درون قصر و تبدیل شدن آن به کتابخانهای عمومی پس از انتقال به مکانی وسیعتر؛ اما اشکال اصلی در برقراری ارتباط میان مرحلۀ دوم و سوم است. چگونه میتوان از یک کتابخانۀ عمومی ساده که در آن فعالیت علمی محدودی صورت میگیرد ـدر مدتی بسیار کوتاهـ به مرکزی آموزشی و پژوهشی با تمام ارکان علمی رسید که درخشش و دستاوردهای آن تا به امروز توجه همۀ پژوهشگران را به خود جلب کرده است؟ حقیقت این است که بنده هیچ پژوهشگری را نیافتم که به حلّ این دو جهش غیرمنطقی ـبهویژه دومیـ پرداخته باشد؛ جز اینکه ادعا کردهاند هر دو ـیعنی منصور و مأمونـ به علم علاقهمند بودند، و علاقۀ مأمون بیشتر بود، و برخی حتی مهارتهایی را در برخی علوم به او نسبت دادهاند! طبیعتاً نمیتوان مقصود از «مهارت» را در اینجا «تخصص علمی» دانست؛ زیرا هیچکدام از این دو نفر ـیعنی منصور و مأمونـ اثر علمی مشخصی (در قالب تدریس، یا تألیف، یا پژوهش، یا متون علمی مشخص) از خود بهجا نگذاشتهاند که به تبحر آنان در دانشی معیّن دلالت داشته باشد؛ بنابراین نهایتِ برداشتی که میتوان از «مهارت» منسوب به مأمون داشت، صرفاً آشنایی کلی با علوم و برخورداری از فرهنگ عمومی است، و ما این را از مأمون نفی نمیکنیم؛ اما میپرسیم: آیا کسی که چنین ادعایی مطرح میکند پایبند است به اینکه هر فرد فرهنگدوستی میتواند از زمانهاش جلو بزند و چیزی را پدید آورد که پیشتر اثری از آن در جامعهاش نبوده است، آن هم در حد و اندازههای بیتالحکمة در زمان مأمون؟! و اگر پاسخ بهطور قطعی «نه» است، دوباره این پرسش بازمیگردد: چه ویژگی خاصی در مأمونِ «فرهنگدوست» وجود داشت که او را واداشت تا در مدتی بسیار کوتاه، یک کتابخانۀ عادی را به مرکز علمی و پژوهشی برجستهای تبدیل کند؟! این درحالی است که ما چنین جهش (توجیهناپذیری) را از واقعیتها مشاهده نمیکنیم اگر طرح علمی آلمحمد را ملاک قرار دهیم و آن را با آنچه در بیتالحکمة در عصر مأمون وجود داشت مقایسه کنیم؛ زیرا ما برای تمام فعالیتهای علمی موجود در بیتالحکمة، اثر و بنیانی روشن و آشکار در نهضت بزرگ و فراگیر علمی و معرفتی مشاهده میکنیم که امام دانشمند جعفربن محمد صادق(ع) چند دهه قبل از آنکه بیتالحکمة به یک نهاد علمی فراگیر و مرکز پژوهشی و پیشرفته تبدیل شود رهبریاش را بر عهده داشت. افزون بر این امام صادق(ع) ـهمانگونه که همگان میدانندـ از نظر نسب و علم و تقوا و هدایت از پدرانی است که همه به علم و نبوغ علمی آنان گواهی دادهاند؛ بنابراین هیچ نکتۀ نامأنوس یا غیرمنطقی ـبه آن صورتی که در طرح عباسی که مورد پذیرش اکثر پژوهشگران قرار گرفته است شاهد بودیمـ در اینجا وجود نخواهد داشت. درحالیکه اگر پروژۀ علمی خاندان پیامبر، یعنی آلمحمد(ع) را مبنا قرار دهیم و آن را با چیزی که در بیتالحکمة در زمان مأمون وجود داشت مقایسه کنیم، هیچیک از این جهشهای غیرمنطقی را در آن مشاهده نخواهیم کرد؛ زیرا همۀ فعالیتهای علمی که در بیتالحکمة مشاهده میشود، آثار و پایهها و ریشههایی روشن و آشکار در نهضت علمی و معرفتی عظیم و فراگیری دارد که امام دانشمند، جعفربن محمد صادق(ع) چند دهه پیش از تبدیل بیتالحکمة به یک مؤسسۀ علمی جامع و مرکز پژوهشی پیشرفته، رهبری آن را بر عهده داشت. افزون بر این امام صادق(ع) ـچنانکه همگان میدانندـ از نسب، علم، تقوا و هدایت پدرانی برخوردار بود که همۀ مردم به دانش و نبوغ علمی آنان گواهی دادهاند؛ بنابراین در این طرح علمی، هیچ نکتۀ نامأنوس یا غیرمنطقی وجود ندارد؛ برخلاف آنچه در طرح علمی عباسی ـکه بسیاری از پژوهشگران آن را پذیرفتهاندـ دیده میشود.-چرا این تحول دقیقاً در دوران مأمون رخ داد؟
مأمون بهتنهایی بهمدت بیست سال (۱۹۸ تا ۲۱۸ هجری) حکومت کرد. دورۀ نخست خلافت او ـپیش از آنکه در سال ۲۰۴ هجری به بغداد بازگرددـ با حضور امام علیبن موسیالرضا(ع) در خراسان در سال ۲۰۰ هجری همراه بود، و پس از آن ـهمانطور که پیشتر گفته شدـ امام(ع) بهمدت سه سال (۲۰۱ تا ۲۰۳ هجری) بهعنوان ولیعهد منصوب شد. همچنین پیشتر اشاره کردیم مأمون گرایشهایی به تشیع داشت یا دستِکم به امام رضا(ع) علاقهمند بود، به ایشان احترام میگذاشت، او را بزرگ میداشت و امامت و دانش بیمانند او را باور داشت. هرکس به دوران خلافت مأمون نگاهی بیفکند درمییابد او بیش از دیگر خلفای بنیعباس به علم و علما توجه داشت، و این ویژگی از طریق مجالس علمی فراوانی که برگزار میکرد، و نیز دعوت از دانشمندان بزرگ و پیروان مذاهب و افراد صاحبنظر و رؤسای ادیان گوناگون از سراسر سرزمین اسلامی برای حضور نزد او و برگزاری مناظرهها، بهروشنی نمایان است. همچنین این خصوصیت از طریق بخششهای مالی بسیار به دانشمندان، بزرگداشت آنان، و ارج نهادن به دانشی که با خود داشتند آشکار میشود. افزون بر اینها رویکرد مأمون بهطور کلی بیانگر احترام گذاشتن به نظر دیگران و تفکر باز در برابر فرهنگها و عقاید گوناگونی است که با کلام و حجت استدلال میکردند. حال پرسشی که مطرح میشود: راز این ویژگی خاص مأمون ـدر مقایسه با دیگر خلفای عباسیـ چیست؟ پژوهش منصفانه ایجاب میکند نزدیکی مأمون به امام رضا(ع) در دوران ولایتعهدی را نادیده نگیریم. او از لحظۀ ورود امام(ع) به خراسان بهمدت سه سال پیوسته در کنار ایشان(ع) بود، و این نزدیکی تأثیری آشکار بر اندیشه و رفتار و چگونگی تعامل مأمون با حکومت داشت؛ بهگونهای که رفتار او در مقایسه با روش دیگر عباسیان مقبولتر به نظر میرسید. روایت شده است امام رضا(ع) هنگامی که با مأمون خلوت میکرد او را بسیار پند میداد، و مأمون نیز در بسیاری موارد آنها را میپذیرفت. بنابراین توجه مأمون به علم و علما، و اهتمام او به مسیر علمی، ریشه در نزدیکیاش به امام رضا(ع) دارد؛ امامی که اساساً به بُعد علمی توجه ویژهای داشت و ـچنانکه پیشتر بیان شدـ برای پذیرفتن ولایتعهدی شرط کرده بود در امور سیاسی دخالت نکند، حتی اینکه مأمون خراسان را ترک کرد نیز به توصیۀ امام رضا(ع) بوده است.[381] بنابراین تأثیرگذاری امام رضا(ع) بر شخصیت مأمون ـکه در نتیجۀ نزدیکی ایشان(ع) به مأمون بودـ بسیار واضح و آشکار است، و قطعاً این نزدیکی و خیرخواهی ـچه در سطح توصیههای عمومی با هدف مصلحت اسلام، و چه در سطح فعالسازی جنبش علمی و توجه خاص به علم و علماـ نقش مهمی در سوق دادن مأمون بهسوی توسعۀ بیتالحکمة داشت؛ و این همان حرکتی است که در عمل رخ داد؛ زیرا آنچه برای مأمون فراهم شد برای هیچیک از خلفای دیگر عباسی فراهم نشد، و به همین دلیل توسعه و تحول بیتالحکمة فقط در دوران او شکل گرفت، نه پیش از او و نه پس از او.-امام رضا(ع) بیتالحکمة را با نهضت علمی خود توسعه داد
نهضتی محمدی و علوی جدیدی اینبار به دست امام رضا(ع) ـپس از جدّ بزرگوارش امام صادق(ع)ـ رهبری شد. بهمحض اینکه پای امام(ع) به خراسان رسید و ولایتعهدی را با شرط دخالت نکردن در امور سیاسی پذیرفت، بلافاصله طرح علمی خود را آغاز کرد و نشانههای آن بهسرعت نمایان شد. فضای دارالخلافه بهشکلی آراسته شد که پیش از آن سابقه نداشت. تالارها و دیوانهای خلافت مملو از دانشمندانی شد که از شهرها و سرزمینهای گوناگون با پیشزمینههای دینی و فرهنگی گوناگون به آنجا آمده بودند. امام(ع) آنها و مردم را از علم سرشار خود بهرهمند ساخت و برتری علمی ایشان(ع) آشکار گردید؛ بهگونهای که خود مأمون ـپیش از دیگرانـ شروع به دعوت از رؤسای ادیان و مذاهب و اصحاب مقالات (افراد صاحبنظر) برای مناظره با امام(ع) نمود. همه از دانش گسترده، ژرفای معرفتی، توانایی استدلال و قوّت حجت امام(ع) شگفتزده شدند، و بسیاری به فضل ایشان اعتراف کردند و برخی نیز به دست ایشان اسلام آوردند. ما پیشتر به رسالت علمی امام رضا(ع) پرداختیم که بخش زیادی از آن در سه سال پایانی عمر ایشان، یعنی در دوران ولایتعهدی شکل گرفت. فعالیت علمی ایشان(ع) فقط به علوم دینی و مناظرهها و پاسخ به پرسشها محدود نمیشد، بلکه به حوزههای پژوهشی دیگر نیز گسترش یافت؛ ازجمله ایشان(ع) در سال ۲۰۱ هجری رسالهای به نام «رساله ذهبیه» (رسالۀ طلایی) نوشت که مجموعهای از رهنمودهای پزشکی را در بر داشت. مأمون آن را تحسین کرد و دستور داد با آبطلا نوشته شود، و به همین دلیل آن را «رسالۀ ذهبیه» نام نهاد. سپس فرمان داد این رساله در بیتالحکمة نگهداری شود.[382] امام رضا(ع) بخشش علمی و دینی خود را تنها به خراسان محدود نکرد، بلکه طنین آن به مصر نیز رسید. ایشان(ع) پیش از پذیرفتن ولایتعهدی، عموی خود اسحاق مؤتمن و همسرش آن بانوی پاکدامن نفیسه را به آنجا فرستاد، و به برکت تلاش آنان و راهنماییهای امام(ع) نهضت علمی در آن دیار گسترش یافت، و این خاندان پاک و طاهر نقش مهمی در آن ایفا کردند. همچنین این دو نفر تأثیر عمیقی در زمینۀ عبادت و تقرب به خداوند برجای گذاشتند که بعدها گسترش یافت و پایهگذار همان چیزی شد که به نام «تصوف» شناخته میشود. اما در خصوص عراق، بیتالحکمة در بغداد واقع شده بود، و بیتردید فعالیت علمی امام رضا(ع) بر آن تأثیر گذاشت؛ بهویژه پس از آنکه یکی از پژوهشهای علمی امام(ع) در آنجا نگهداری شد. بیتالحکمة که پیش از آن مهجور و صرفاً خزانهای از کتابها بود اکنون درهایش را گشود و برای گسترش فعالیت آن بودجهای اختصاص یافت و پژوهشگران بهسویش جذب شدند. در این خصوص نقلی تاریخی، وضعیت فرزندان «موسیبن شاکر» یعنی خوارزمی ریاضیدان و برادرانش را چنین توصیف میکند: «موسی از اهل علم نبود، بلکه در جوانی راهزن بود و راهها را میبست. سپس توبه کرد و از دنیا رفت و سه فرزند خردسال از خود باقی گذاشت. مأمون، اسحاقبن ابراهیم مُصعبی را به سرپرستی آنها گماشت و آنان را همراه یحییبن ابومنصور در بیتالحکمة جای داد. آنها وضعیت مالی بسیار سختی داشتند، بهطوری که حقوق همۀ یاران مأمون نیز اندک بود، اما با این وجود فرزندان موسیبن شاکر در علم سرآمد شدند، و بزرگترین و برجستهترین آنان ابوجعفر محمد بود که در هندسه و نجوم تبحر بسیار داشت... .»[383] دقت کنید تاریخنگار میگوید: «حقوق همۀ یاران مأمون اندک بود»، ولی آنچه در زندگی مأمون تغییر ایجاد کرد و باعث شد رویکرد او به طرف صرف هزینۀ بسیار و توجه به علم و دانشمندان پیش رود ـهمانطور که پیشتر نیز بیان شدـ نزدیکیاش به امام رضا(ع) بود. هرکس به رسالت و نهضت علمی امام رضا(ع) بنگرد درمییابد این نهضت چند راهبرد را در خود جای داده بود؛ ازجمله توجه ویژه به علم و دانشمندان، و دیدگاه باز در برابر علوم و فرهنگهای گوناگون. هدف امام رضا(ع) از طی این مسیر، یاری دین خدا و سود رساندن به عموم مردم بود. از نظر ارتباطِ این موضوع با بیتالحکمة که از روزگار هارون گشوده بود، آن مرکز در مجموع فعالیتِهایی که از آن انتظار میرفت هیچ گسترش و توسعه چشمگیری ندید. بنده یقین دارم ورود راهبردهایی که امام رضا(ع) به کار گرفت (بههمراه فراهم بودن امکانات مالی بسیار) میتوانست هویت بیتالحکمة را از صرفاً یک کتابخانه، به یک نهاد بزرگ و پیشرفتۀ علمی و پژوهشی دگرگون کند، مشروط بر اینکه سه رکن حفظ شود؛ یعنی «جذب پژوهشگران، آزادی اندیشه و خلاقیت، هزینهکرد»، بههمراه «بُعد نظارتی شایسته» (یعنی امام رضا(ع)). و این همان وضعیتی بود که در عمل رخ داد؛ و این فرایند توسعه با سرعتی چشمگیر به نتایجی بزرگ منجر شد؛ بهگونهای که برخی پژوهشهای علمی ـمانند آنچه خوارزمی (رئیس بیتالحکمة و یکی از پژوهشگران مهم آن) انجام دادـ در همین دوره نوشته شد[384] و روشن است بخشی از پژوهشهای او همزمان با دورهای بود که امام رضا(ع) نهضت علمی خود را رهبری میکرد و بر کلیت فعالیتهای علمی نظارت داشت؛ فعالیتهایی که قطعاً بیتالحکمة را نیز شامل میشد. لازم به ذکر است خوارزمی ـچنانکه از برخی نوشتههای او برمیآیدـ فردی شیعهگرا یا دوستدار امام رضا(ع) و خاندان پیامبر (ع) بوده است.[385] مأمون بهطور کامل از این نقشه و راهبرد امام رضا(ع) آگاه بود، و در عمل نیز توجه خود را به بیتالحکمة آغاز کرده بود، درحالیکه هنوز در خراسان بود و به بغداد بازنگشته بود؛ و به همین دلیل بود که مشاهده کردیم او دستور داد نسخهای از آنچه امام رضا(ع) نوشته بود در بیتالحکمة نگهداری و حفظ شود؛ و بهاینترتیب بیتالحکمة مرحلهای نو از فعالیت علمی خود را آغاز کرد؛ مرحلهای که هیچیک از عباسیان یا دیگران تصور نمیکردند روزی به مشارکتی در پیشرفت تمدن انسانی تبدیل شود. پس از شهادت امام رضا(ع)، مأمون در سال ۲۰۴ هجری به بغداد بازگشت و همان مسیری را که امام رضا(ع) برایش ترسیم کرده بود ادامه داد. وضعیت بیتالحکمة بهعنوان یک نهاد علمی و مرکز پژوهشی پیشرفته برای مدتی پس از رحلت امام رضا(ع) نیز ادامه یافت؛ بهویژه پس از آنکه مأمون، امام محمدبن علی جواد(ع) را نزد خود فراخواند. بیتردید ایشان(ع) نیز در سوقدادن مأمون به همان مسیری که پدرش امام رضا(ع) برایش ترسیم کرده بود نقش داشته است، اما ریشه و اصل همۀ اینها ـچنانکه پیشتر گفتمـ همان مسیری بوده که امام رضا(ع) در جان و اندیشۀ مأمون نهادینه کرده بود. در خصوص تحول بیتالحکمة، سید احمد الحسن میفرماید: «لازم است بدانیم وضعیت مأمون در خراسان شبیه کسی بود که در مسجد نشسته است؛ بنابراین باید رفتار او با آن مکان مقدسی که در آن حضور دارد هماهنگ باشد. مأمون بهمدت سه سال در کنار امام رضا(ع) بود، با ایشان نشستوبرخاست داشت و از ایشان(ع) بسیار بهره برد. او قطعاً از شخصیت امام(ع) تأثیر پذیرفت و در برخی امور حکومتی رفتارهای خوبی از خود نشان داد. همچنین قطعاً او اهتمام و توجه امام(ع) را به علم و علما و ضرورت تأمین مالی آنان میدید. آنچه مأمون پس از بازگشت به بغداد در بیتالحکمة انجام داد نتیجه و ثمرۀ همان سالهایی بود که در کنار امام رضا(ع) سپری کرده بود. حضور امام جواد(ع) و نزدیکی به او پس از آنکه مأمون او را به بغداد فراخواند نیز تأثیرگذار بود، اما تأثیر اصلی از ناحیۀ امام رضا(ع) بر جای مانده بود، از طریق مناظرهها و جنبش علمی که امام(ع) آغاز کرده بود. امام رضا(ع) اموال و مبالغ فراوانی را برای نیازمندان و علما هزینه میکرد، و مأمون نیز میدید امام(ع) برای علما و دانشمندانی که در راه تعالی جوامع خود تلاش میکردند هزینه میکند. این کار امام(ع) مأمون را تشویق و تربیت کرد تا خودش نیز بهعنوان یک زمامدار چنین رفتاری در پیش بگیرد. در نتیجه امام(ع) رهبریِ صحیح را به او آموخت، و بیتالحکمة و دیگر دستاوردها ازجمله ثمرات این تعلیم بودند.»[386] بیشتر تاریخنگاران دورۀ افول و پسرفت عملکرد بیتالحکمة را به دوران پس از مأمون نسبت میدهند، و این سخن درستی است؛ به دلیل اینکه کسی که پس از او به خلافت رسید ـیعنی معتصم فرزند هارونـ از خصوصیتی که مأمون از آن بهره میبرد برخوردار نبود؛ یعنی نزدیکی به امام رضا(ع) و آموختن از آن حضرت(ع)؛ و در نتیجه سه راهبردی که پیشتر از آنها سخن گفتیم دیگر وجود نداشت، و وقتی این ارکان از میان برود کاملاً طبیعی خواهد بود که عقبگرد و افول و رکودی رخ دهد که پژوهشگران نتوانستهاند برای آن علتی منطقی و قابلقبول ارائه دهند. به همین دلیل است که ما شاهد هستیم خوارزمی ـدانشمندی که ریاست بیتالحکمة را بر عهده داشت و در آن تدریس میکرد و پژوهشهایش را مینوشتـ در آن دوره از آنجا فاصله گرفت و مدتی بهصورت شخصی و انفرادی به فعالیت علمی پرداخت، تا اینکه اندکی پس از وفات مأمون، او نیز از دنیا رفت.[387] ستارۀ بیتالحکمة رو به افول نهاد؛ و علت این افول ـچنانکه پیشتر گفتیمـ نبودِ معمار واقعی توسعۀ آن و دانشمند توانمندی بود که حاکم عباسی را به این مسیر سوق میداد؛ یعنی امام علیبن موسیالرضا(ع). هرچند فرزندش امام جواد(ع) نیز تا حدی جای خالی پدر را پر میکرد اما هیچیک از خلفای عباسی پس از مأمون، ویژگیهایی همانند او را نداشتند تا امام را به خود نزدیک کنند، به نصیحتها و راهنماییهایش گوش فرادهند و در نتیجه بیتالحکمة بتواند با همان شکوه و باروری به مسیر خود ادامه دهد. به این ترتیب روشن میشود این پیشرفت تمدنی ـدر درجۀ نخستـ مدیون آلمحمد(ع) بوده است؛ و اگر در اسلام، عصری طلایی وجود داشته باشد (که بدون شک چنین است)، این عصر بهسبب وجود و تلاشهای دانشمندانِ آل پیامبر، ازجمله امام رضا(ع) طلایی شده است و هرگز نمیتوان دورهای از تاریخ اسلام را که محمد و آلمحمد (صلوات خدا بر همهشان) سهمی در آن نداشته باشند «عصر طلایی» نامید.-(2) جواد، سخاوتِ حسینی که در دنیای تاریکی درخشید
مکان: مدینۀ منوره، بغداد سن: ۲۵ سال (۱۹۵ تا ۲۲۰ هجری) مدت امامت: ۱۷ سال ششمین امام از فرزندان حسین(ع)، امام محمدبن علیبن موسی است که به «جواد»، «تقی» و «ابنالرضا» (بهعنوان مشهورترین لقبش) معروف است. ایشان در دهم ماه رجب سال ۱۹۵ هجری در مدینه به دنیا آمد.[388] مادر شریفش کنیزی از اهالی نوبه بود. امام رضا(ع) از خواهر خود سیده حکیمه دختر امام کاظم(ع) پیمان گرفته بود تا از مادر امام جواد(ع) مراقبت کند و تا زمان ولادت همراهش باشد.[389] هنگامی که خبر ولادت آن حضرت(ع) به امام رضا(ع) رسید شادمان شد و در تمام طول شب کنار گهوارهاش نشست و با او زمزمه میکرد. از کُلثَمبن عِمران نقل شده است، گفت: به امام رضا(ع) عرض کردم از خدا بخواه روزیتان نماید. فرمود: «فقط یک فرزند روزی من خواهد شد، و او وارث من خواهد بود.» هنگامی که امام جواد(ع) به دنیا آمد امام رضا(ع) به اصحاب خود فرمود: «فرزندی برایم به دنیا آمده که شبیه موسیبن عمران(ع) شکافندۀ دریاهاست، و شبیه عیسیبن مریم(ع) است. مقدس است مادری که او را به دنیا آورد، زیرا وقتی او را به دنیا آورد پاک و طاهر بود.» امام رضا(ع) فرمود: «او بهناحق کشته خواهد شد؛ پس اهل آسمان بهخاطر او و برای او خواهند گریست، و خداوند متعال به دشمن او و کسی که به او ستم کرد غضب خواهد کرد و دیری نمیپاید که خداوند عذاب دردناک و کیفر شدید خود را بر او نازل خواهد ساخت»؛ و امام رضا(ع) تمام شب را کنار گهوارهاش با او زمزمه میکرد.[390] همچنین برخی از شیعیان به حضور امام(ع) رسیدند و امام(ع) به آنها خبر داد این فرزند امامِ پس از خودش است: از ابنقیّام نقل شده است، گفت: خدمت ابوالحسن رضا(ع) وارد شدم، و ابوجعفر(ع) برایش متولد شده بود. امام(ع) فرمود: «بهراستی خداوند کسی به من را بخشیده است که از من و از خاندان داوود ارث میبرد.»[391] کنیۀ حضرت(ع) ابوجعفر است، و گاهی برای متمایز کردن از ابوجعفر اول (امام باقر(ع))، به ایشان(ع) «ابوجعفر ثانی» گفته میشود. و چنانکه پیشتر نیز خواندیم امام رضا(ع) در نامهها و نوشتههایی که از خراسان برای ایشان(ع) میفرستاد اور را با همین کنیۀ «ابوجعفر» خطاب میکرد. لقبهای امام(ع) بسیارند؛ مشهورترین آنها «جواد» بهسبب بخشندگی و سخای فراوانش، «تقی» بهخاطر تقوای شدیدش در برابر خداوند متعال، و نیز «قانع»، «رضی»، «مختار»، «متوکل» و لقبهایی دیگر.[392]-تصریح به امامت جواد(ع) و آنچه دربارۀ ایشان گفته شده است
-تصریح به امامت ایشان(ع)
تصریح به امامت جواد(ع) را میتوانیم از دو راه روشن مشاهده کنیم: اول: وصیت رسول خدا(ص) در شب وفاتش، که در آن آمده است: «... پس وقتی وفات او ـامام رضا(ع)ـ فرارسید، باید آن را به پسرش محمد ثقه تقی بسپارد.»[393] دوم: تصریح پدرش امام رضا(ع) به امامت ایشان(ع)، که در این خصوص روایات بسیاری نقل شده است؛ از جمله: «باب اشاره و تصریح به ابوجعفر دوم(ع): 1. از یحییبن حبیب زَیّات نقل شده است، گفت: کسی که نزد امام رضا(ع) نشسته بود به من خبر داد وقتی حاضران برخاستند امام(ع) به آنها فرمود: «به دیدار ابوجعفر بروید، به او سلام کنید و با او تجدید عهد نمایید.» وقتی جمع برخاستند امام(ع) به من رو کرد و فرمود: «خدا رحمت کند مفضّل را، او به کمتر از این نیز قانع بود.» 2. از معمربن خلاد روایت شده است، گفت: شنیدم امام رضا(ع) چیزی ذکر کرد و فرمود: «شما به آن نیاز ندارید؛ این ابوجعفر است که او را در جایگاه خود نشاندم و جانشین خود گرداندم.» و فرمود: «ما اهلبیت، کوچکترهایمان امامت را ـدقیقاً موبهموـ از بزرگترهایمان به ارث میبریم.» 5. از ابنابونصر نقل شده است، گفت: ابننجاشی به من گفت: امام پس از صاحب تو (امام رضا) چه کسی است؟ دوست دارم این را از خودش بپرسی تا برایم روشن شود. من خدمت امام رضا(ع) رفتم و موضوع را مطرح کردم. فرمود: «امام، پسر من است.» سپس فرمود: «آیا کسی جرئت دارد بگوید "پسرم" درحالی که فرزندی ندارد؟» 6. از معمربن خلاد روایت شده است، گفت: بعد از تولد ابوجعفر(ع)، مطلبی نزد امام رضا(ع) مطرح شد. ایشان فرمود: «نیازی به آن ندارید. این ابوجعفر است که او را در جایگاه خود نشاندهام و جانشین خودم قرار دادهام.» ۱۰. از صفوانبن یحیی روایت شده است، گفت: به امام رضا(ع) عرض کردم: پیش از آنکه خداوند ابوجعفر(ع) را به شما ببخشد، از شما میپرسیدیم و شما میفرمودید خداوند پسری به من عطا خواهد کرد. اکنون خداوند این پسر را به شما بخشیده است، پس چشم ما را روشن کن؛ خداوند روز جدایی شما را به ما نشان ندهد؛ و اگر چنین شد جانشین شما چه کسی است؟ امام(ع) با دست خود به ابوجعفر(ع) ـکه در برابرش ایستاده بودـ اشاره کرد. گفتم: فدایت شوم، این فقط یک پسر سهساله است! امام(ع) فرمود: «و او چه زیانی از این میبیند؟ مگر عیسی(ع) در سهسالگی حجت خدا نبود؟» ۱۱. از مُعّمَربن خَلّاد نقل شده است، گفت: شنیدم اسماعیلبن ابراهیم به امام رضا(ع) میگفت: پسرم لکنت زبان دارد؛ میخواهم فردا او را نزد شما بیاورم تا به سرش دست بکشی و برایش دعا کنی؛ زیرا او ولایتمدار شماست. امام(ع) فرمود: «او ولایتمدار ابوجعفر است؛ فردا او را نزدش بفرست.»[394] همچنین روایت شده است: «جعفربن محمد نوفلی گفت: نزد امام رضا(ع) در قنطره ابریق رفتم؛ سلام کردم و نشستم. گفتم: فدایت شوم، برخی گمان میکنند پدر شما زنده است. امام(ع) فرمود: «دروغ گفتهاند، خدا لعنتشان کند. اگر زنده بود میراثش تقسیم نمیشد و همسرانش ازدواج نمیکردند. به خدا سوگند او مرگ را چشید، همانگونه که علیبن ابیطالب(ع) مرگ را چشید.» گفتم: به من چه فرمان میدهی؟ فرمود: «پس از من به پسرم محمد مراجعه کن؛ اما من به سفری خواهم رفت که از آن بازگشتی نیست. قبر با برکتی در طوس خواهد بود و دو قبر در بغداد.» گفتم: فدایت شوم، یکی را شناختهایم؛ دومی کدام است؟ فرمود: «خواهید شناخت.» سپس فرمود: «قبر من و هارونالرشید چنین است.» و دو انگشت خود را به هم چسباند.»[395] نکته: از روایت اول (روایت یحیی زیات) چنین برمیآید که حاضران نزد امام رضا(ع) گروهی بودند و او (یا برخی از آنان) از امام(ع) دربارۀ امام پس از خودش سؤال کردند، و امام(ع) به آنان تصریح کرد فرزندش ابوجعفر(ع) است. به نظر میرسد آنها امام(ع) را وادار به بیان چیزی کردند که مایل به بیانش نبود، و باید به بیانی کمتر از آن قناعت میکردند (که در روایت نیامده است). ازاینرو وقتی برخاستند به یحیی زیات فرمود «خدا مفضل را رحمت کند، او به کمتر از این قانع بود»؛ یعنی برای شناخت امام، به کمتر از این بسنده میکرد. امام معصوم(ع) جانشین خود را بهگونهای معرفی میکند که هم برای جویندگان حقیقت کفایت داشته باشد، و هم زندگی او را از جاسوسهای ستمگران و دشمنان در امان نگه دارد. مؤمن باید تیزهوش باشد و منظور امامش را با کمترین اشارهای که از او صادر میشود درک کند، و به امام اصرار نکند یا او را مجبور نکند برخی امور مهم و حساس را بیش از اندازۀ لازم بیان کند. این نکتهای مهم است که باید هنگام همراهی با امام معصوم به آن توجه داشت.-آنچه دربارۀ امام جواد(ع) گفته شده است
بیتردید بهترین کسی که میتواند امامی معصوم را توصیف کند، امام معصومی همانند اوست. پدر بزرگوارش ـامام رضا(ع)ـ دربارۀ او فرموده است: «نوزادی بابرکتتر از او به دنیا نیامده است.» از ابویحیی صنعانی روایت شده است، گفت: در محضر امام رضا(ع) بودم. فرزندش ابوجعفر(ع) که کودکی بود نزد ایشان(ع) آورده شد. امام(ع) فرمود: «این نوزادی است که برای شیعیان ما مولودی بابرکتتر از او به دنیا نیامده است.»[396] همچنین پیشتر نقل شد امام رضا(ع) به برخی از اصحابش فرمود: «این ابوجعفر است که او را در جایگاه خود نشاندهام و جانشین خود قرار دادهام. ما اهلبیت، کوچکترهایمان امامت را ـدقیقاً موبهموـ از بزرگترهایمان به ارث میبریم.» گفتههای برخی از علمای مسلمین دربارۀ ایشان: شیخ محمدبن طلحه شافعی: «و اما فضایل او: میدانهای بیان برای شرح آن گسترده نشد و زمانها برای بیانش امتداد نیافت؛ بلکه تقدیرهای الهی با حکم و جریان خود، ماندگاری اندکش را در دنیا رقم زدند. پس اقامت او در دنیا کوتاه بود و دیدار با جایگاه آرامش او شتابان فرارسید؛ ازاینرو مدت اقامتش در دنیا طولانی نشد و روزهایش در آن ادامه نیافت.»[397] ذهبی: «او جواد، قانع، و مرتضی لقب داشت. از بزرگان آلبیت نبی(ص) بود. مأمون دخترش را به همسری او درآورد. او همراه همسرش به دیدار معتصم رفت و معتصم او را اکرام نمود و گرامیاش داشت. در پایان سال ۲۲۰ هجری در بغداد درگذشت، درحالیکه جوانی خوشسیما و باطراوت بود، و 25 سال داشت. او یکی از کسانی بود که به سخاوت شناخته میشد، و به همین دلیل به لقب "جواد" شهرت یافت.»[398] زرندی حنفی: «امام عالم عامل، پارسای دادگر، زاهدِ کامل، شجاعِ بخشنده، پاک و مرتضی، مورداعتماد و برگزیده، راهنمای هدایت، پیشتاز در کسب فضیلتها، پرهیزگار و برگزیده، پسندیده و بخشنده، ولیّای ملقب به تقی، ابوجعفر محمدبن علی.»[399] صفدی: «محمدبن علی، همان جواد فرزند رضا فرزند کاظم موسیبن جعفر صادق(رض) است. او جواد، قانع، و مرتضی لقب داشت؛ و از بزرگان و سروران آلبیت نبوت بود... از کسانی بود که به سخاوت توصیف میشد، و به همین دلیل به لقب "جواد" مشهور شد. او یکی از امامان دوازدهگانه است.»[400] سبطبن جوزی: «او محمدبن علیبن موسیبن جعفربن محمدبن علیبن حسینبن علیبن ابیطالب(ع) است... او در علم و تقوا و زهد و بخشندگی طبق روش پدرش عمل میکرد. وقتی پدرش درگذشت نزد مأمون آمد. مأمون او را گرامی داشت و همانگونه که به پدرش عطا میکرد به او نیز بخشید. مأمون دختر خود "امالفضل" را به ازدواج او درآورد... او به مرتضی و قانع ملقّب بود. او در پنجم ذیحجه در بغداد وفات یافت، و کنار جدّش موسیبن جعفر در قبرستان قریش به خاک سپرده شد.»[401] خیرالدین زرکلی: «محمدبن علی رضا ابن موسی کاظم، طالبی، هاشمی، قرشی، معروف به ابوجعفر، و ملقب به جواد؛ نهمین امام از امامان دوازدهگانه نزد امامیه است. او همانند نیاکانش بلندمرتبه، خردمند، خوشزبان، و تیزهوش و حاضر جواب بود.»[402]-امام جواد(ع) و آزمونِ خردسالی
بهرغم سن کم، خداوند سبحان جز این نخواست که اراده و فرمانش را به دست بنده و حجتش محمدبن علی جواد(ع) محقق نمایند. او تسلیم کامل ارادۀ الهی بود و بهدرستی در مسیر امر خدا گام برمیداشت. افزون بر این، او نخستین حجت الهی نبود که در سنین خردسالی برای امامت و خلافت الهی بر روی زمین برگزیده و مأمور شده باشد. پیش از او یحیی(ع) نیز چنین بود، چنانکه حقتعالی میفرماید: (یَا يَحْيَى خُذِ الْكِتَابَ بِقُوَّةٍ وَآتَيْنَاهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا)[403] (ای یحیی، کتاب را با قدرت بگیر؛ و ما در کودکی به او حکم [و نبوّت] دادیم).-تأخیر در ولادت امام جواد(ع)
ولادت امام جواد(ع) تا هشت سال پایانی عمر پدرش امام رضا(ع) به تأخیر افتاد. نبودِ فرزند ذکور برای امام رضا(ع) تا پیش از سال ۱۹۵ هجری، ازجمله دلایلی بود که واقفیه به آن استناد میکردند تا در امامت آن حضرت تشکیک کنند: از حسینبن بشار روایت شده است، گفت: ابنقیاما نامهای به امام رضا(ع) نوشت و در آن گفت: چگونه ممکن است شما امام باشی درحالی که فرزندی نداری؟ امام رضا(ع) ـبا حالتی شبیه خشمـ در پاسخ نوشت: «تو از کجا دانستهای من فرزندی نخواهم داشت؟ به خدا قسم، شبها و روزها نخواهد گذشت تا اینکه خداوند فرزندی پسر به من عطا خواهد کرد که حق را از باطل جدا میسازد.»[404] از ابنقیاما واسطی نقل شده است، گفت: نزد علیبن موسی(ع) وارد شدم و به ایشان گفتم: آیا ممکن است دو امام وجود داشته باشند؟ فرمود: «نه، مگر آنکه یکی از آن دو خاموش باشد.» گفتم: اکنون شما هستی، اما فرزندی که خاموش باشد نداری؛ در آن هنگام هنوز فرزندش ابوجعفر(ع) به دنیا نیامده بود. فرمود: «به خدا سوگند، خداوند از من فرزندی خواهد آورد که حق و اهل آن را اثبات کند، و باطل و اهل آن را نابود گرداند.» یک سال بعد ابوجعفر(ع) برای ایشان به دنیا آمد؛ و ابنقیّاما از واقفیه بود.»[405] هنگامی که امام جواد(ع) به دنیا آمد و پدرش امام رضا(ع) به اصحاب خود خبر داد او پس از خودش عهدهدار امر امامت خواهد بود، برخی از یارانش بهخاطر کمی سن او آن را بعید دانستند: از صفوانبن یحیی روایت شده است، گفت: به امام رضا(ع) عرض کردم پیش از آنکه خداوند ابوجعفر(ع) را به شما ببخشد از شما میپرسیدیم و شما میفرمودید خداوند پسری به من عطا خواهد کرد. اکنون خداوند این پسر را به شما بخشیده است، پس چشم ما را روشن کن؛ خداوند روز جدایی شما را به ما نشان ندهد؛ و اگر چنین شد جانشین شما چه کسی است؟ امام(ع) با دست خود به ابوجعفر(ع) ـکه در برابرش ایستاده بودـ اشاره کرد. گفتم: فدایت شوم، این فقط یک پسر سهساله است! امام(ع) فرمود: «و او چه زیانی از این میبیند؟ مگر عیسی(ع) در سهسالگی حجت خدا نبود؟»[406] از خیرانی از پدرش نقل شده است، گفت: در خراسان در محضر امام رضا(ع) ایستاده بودم. کسی به امام عرض کرد: ای آقای ما، اگر اتفاقی برای شما افتاد چه کسی بعد از شما خواهد بود؟ فرمود: «پسرم ابوجعفر.» گویی آن شخص، سن ابوجعفر(ع) را کم میدانست. پس امام رضا(ع) فرمود: «بهراستی خداوند تبارکوتعالی عیسیبن مریم را در سنی کمتر از سن فعلیِ ابوجعفر به نبوّت و رسالت و با شریعت جدید مبعوث فرمود.»[407]-امام جواد(ع) در سایۀ پدرش
تمام مدتی که امام جواد(ع) با پدرش زندگی کرد به هشت سال نرسید؛ پنج سال در مدینه همراه ایشان(ع) بود و سه سالی که امام رضا(ع) در خراسان به سر میبرد از پدر دور بود. در ایامی که امام رضا(ع) در مدینه حضور داشت فرزندش امام جواد(ع) برخی از امور پدرش را اداره میکرد؛ به خادمان امر و نهی میکرد و هیچیک از آنها با او مخالفت نمیکردند، و پدرش نیز از این موضوع خوشحال بود. پدرش(ع) او را بسیار دوست داشت و با تعبیر «مولود مبارک» از ایشان یاد میکرد: از یحیی صنعانی روایت شده است، گفت: در مکه خدمت امام رضا(ع) رسیدم و ایشان مشغول کندن پوست میوهای بود و آن را به ابوجعفر(ع) میخوراند. به ایشان(ع) عرض کردم: فدایت شوم، آیا این همان مولود مبارک است؟ فرمود: «بله ای یحیی، این مولودی است که در اسلام نوزادی بابرکتتر از او برای شیعیان ما به دنیا نیامده است.»[408] همچنین امام رضا(ع) او را با خود همراه کرد تا پیش از سفر به خراسان ـ چنانکه پیشتر اشاره شدـ با خانۀ خدا وداع کند. پس از سفر به خراسان برای فرزندش نامهها و نوشتههایی میفرستاد و در آنها ایشان را با کنیهاش «ابوجعفر» خطاب میکرد؛ و این بخشی از آمادهسازی فرزند توسط پدر بود. محمدبن ابوعباد ... گفت: رضا(ع) فرزندش محمد را جز با کنیهاش یاد نمیکرد. میفرمود: «ابوجعفر برایم نوشت...» و من برای ابوجعفر(ع) نامه مینوشتم درحالیکه ایشان کودکی در مدینه بود، و امام او را با احترام خطاب میکرد. نامههایی که از ابوجعفر(ع) میرسید در نهایت فصاحت و زیبایی نوشته شده بود. از امام رضا(ع) شنیدم میفرمود: «ابوجعفر وصی من، و جانشین من در خانوادهام پس از من است.»[409] هنگام شهادت پدرش، مردی به نام «عبداللهبن ایوب خریبی» اشعاری در قالب تعزیت برای ایشان فرستاد:[410] ای پسر ذبیح و ای فرزند ریشههای پاک در دل خاک، که ریشهاش پاکیزه است و شاخههایش پاک و مطهر. ای پسر وصی، آن وصیِ برترین فرستاده، یعنی آن پیامبر راستگوی تصدیقشده. هرگز نوزادی همچون او در قنداق قابلهها پیچیده نشد، آن شیربچۀ من که در قنداق هم شکوهمند بود. ای ریسمان محکم خدا، هرگاه به تو پناه آوردم، آن را استوار یافتم و گرهگشا. در قیامت، به تو پناه میآورم و به دامان تو میآویزم، راه نجات را در تو میجویم و از تو طلب میکنم. در شفاعت شما فردا کسی بر من پیشی نخواهد گرفت، زیرا در دوستی شما، هرگز از کسی عقب نماندهام. ای پسرِ دومین امامی که به غرب هجرت کرد، و ای پدرِ سومین امامی که بهسوی مشرق روانه شدند. بهراستی مشرقها و مغربها از آنِ شماست، و کتاب خدا به این حقیقت گواهی داده است.-به عهده گرفتن مسئولیت امامت پس از پدرش
امام جواد(ع) تنها هشت سال داشت که پدرش امام رضا(ع) به شهادت رسید. شیعیان خبر شهادت امام رضا(ع) را برای یکدیگر نقل کردند و مسئلۀ امامت پس از ایشان در میان آنان شایع شد. با آنکه برخی از یاران امام(ع) از وصایای ایشان و تصریحش به امامت فرزندش آگاه بودند اما شنیدن خبر یک چیز است و رویارویی با وضعیت واقعی در وقت آن چیزی دیگر، و به قول معروف: «شنیدن کی بود مانند دیدن!» بههرحال طبری «شیعه» وضعیت شیعیان را پس از شهادت امام رضا(ع) اینگونه توصیف میکند: «شیعیان دچار سرگردانی شدند و در میان مردم اختلاف افتاد. سن ابوجعفر از نظر آنها کم بود، و شیعیان در سایر شهرها حیران شده بودند.»[411]-امام جواد(ع) تردید برخی شیعیان را برطرف میکند
برخی از بزرگان شیعه دربارۀ توانایی امام جواد(ع) برای تصدیگری امر امامت در آن سن کم دچار تردید شدند و تصمیم گرفتند گروهی از آنان به مدینه سفر کنند، با امام دیدار کنند و با طرح سؤالاتی از توان علمی و شایستگی ایشان آگاه شوند. ما بهنوبۀ خودمان قصد نداریم ایمان کسی را زیر سؤال ببریم، و نمیگوییم ما از آنها باایمانتر هستیم و اگر جای آنها بودیم طور دیگری رفتار میکردیم؛ بلکه میخواهیم واقعیت را آنگونه که اتفاق افتاده است بیان کنیم؛ هم بهجهت رعایت انصاف و روشن شدن آنچه امامان(ع) با آن روبهرو بودند، و هم بهجهت پندگرفتن و عبرتآموزی. در هر صورت امام جواد(ع) مسئولیت امامت را عهدهدار شد و برای هرکس که در توانایی ایشان برای انجام وظایف امامت در شکوتردید به سر میبرد حقانیت و شایستگی خود را اثبات نمود: «هنگامیکه امام رضا(ع) از دنیا رفت، ابوجعفر امام جواد(ع) حدود هفت سال داشت. در بغداد و سایر شهرها میان مردم اختلافنظر پدید آمد. ریّانبن صلت، صفوانبن یحیی، محمدبن حکیم، عبدالرحمنبن حجاج، یونسبن عبدالرحمن و گروهی از بزرگان و معتمدین شیعه در خانۀ عبدالرحمنبن حجاج در محلۀ "برکه زَلول" گرد آمدند. آنان در غم این مصیبت اشک میریختند و اظهار اندوه میکردند. یونسبن عبدالرحمن به آنان گفت: گریه و نوحهسرایی برای این واقعه را تمام کنید. تا وقتی این شخص بزرگ شود مسائلمان را به سوی چه کسی ببریم؟ و منظور او امام جواد(ع) بود. ریّانبن صلت برخاست، گریبان او را گرفت و پیوسته به صورتش سیلی میزد و میگفت: تو برای ما تظاهر به ایمان میکنی، اما شک و شرک را در باطن مخفی میداری! اگر امر او از سوی خدا باشد، حتی اگر فرزند یکروزه باشد قطعاً در جایگاه پیر دانا و حتی بالاتر از او خواهد بود، و اگر از جانب خدا نباشد حتی اگر هزار سال هم عمر کند یکی از مردم عادی خواهد بود؛ این نکتهای است که باید دربارهاش به دقت اندیشید. حاضران به سرزنش یونس پرداختند و او را نکوهش کردند. آن زمان موسم حج فرارسیده بود. از فقها و دانشمندان بغداد و سایر شهرها هشتاد نفر گرد آمدند و راهیِ حج شدند و برای دیدار با امام جواد(ع) به مدینه رفتند. وقتی به آنجا رسیدند به خانۀ امام صادق(ع) که خالی بود وارد شدند و روی زیرانداز بزرگی نشستند. در این هنگام عبداللهبن موسی (عموی امام جواد) نزد آنان آمد و نشست. شخصی برخاست و فریاد زد: این فرزند رسول خداست (و منظورش عبدالله بود)؛ هرکس سؤالی دارد بپرسد. چند مسئلۀ شرعی از او پرسیدند، اما پاسخهایی داد که نادرست بود. این باعث شد شیعیان دچار تردید و اندوه شوند، و فقها نیز پریشان شدند و قصد داشتند مجلس را ترک کنند. آنها با خود گفتند: اگر ابوجعفر(ع) توانایی پاسخ به مسائل را داشت کار به اینجا نمیرسید که عبدالله پاسخهایی نادرست بدهد. ناگهان دری در بالای مجلس گشوده شد و شخصی به نام موفّق وارد شد و گفت: ابوجعفر تشریف آوردند. جمعیت برخاستند و به استقبالش رفتند و سلام کردند. ایشان درحالی که دو پیراهن به تن، عمامهای با دو دنباله، و نعلینی به پا داشت وارد شد. مجلس ساکت شد. کسی که سؤالات را پرسیده بود برخاست و پرسشهایش را از امام پرسید؛ و حضرت(ع) همه را بهدرستی پاسخ داد. همه خوشحال شدند، دعا کردند، او را ستودند و گفتند: عمویت عبدالله چنین و چنان فتوا داد. حضرت فرمود: لا إله إلا الله، ای عمو، این نزد خدا بسیار بزرگ است که فردا در برابرش بایستی و خداوند به تو بگوید چرا درحالیکه در میان مردم شخصی داناتر از تو بود بدون علم به بندگانم فتوا دادی.»[412] «اسحاقبن اسماعیل» ازجمله افراد حاضر در این جمع هشتاد نفره بود. او مجموعهای از پرسشها را آماده کرده بود تا از امام بپرسد، اما با توجه به اینکه دیگران پرسشهای بسیاری مطرح کرده بودند از پرسیدن آنها در همان مجلس از امام(ع) خودداری کرد. ماجرای او تقدیم میشود: «اسحاقبن اسماعیل ازجمله افرادی بود که در آن سال همراه دیگران به حج رفت. اسحاق گفت: ده مسئله در یک برگه نوشته بودم تا از ایشان(ع) بپرسم، و همسر باردارم بههمراهم بود. با خود گفتم: اگر امام(ع) به سؤالاتم پاسخ دهد از ایشان میخواهم دعا کند فرزندم پسر باشد. وقتی مردم با اصرار پرسشهای بسیاری از امام پرسیدند و ایشان نیز پاسخهایی مطابق با حکم واقعی میداد، من برخاستم تا مجلس خلوتتر شود و برگهام را نیز همراه داشتم تا فردا از ایشان بپرسم. وقتی امام(ع) به من نگاه کرد، فرمود: ای اسحاق، خداوند دعای مرا مستجاب کرده است؛ پس اسم او را "احمد" بگذار. گفتم: الحمد لله، این حجت روشن رساست. سپس به شهرم بازگشتم و فرزندم پسر شد و اسمش را احمد گذاشتم.»[413] برخی دیگر نیز سؤالاتی آماده کرده بودند که پاسخ آنها را قبلاً از امام رضا(ع) پدر ایشان(ع) شنیده بودند.[414] در هر حال امام جواد(ع) همچنان به پاسخگویی به پرسشهای مراجعهکنندگان ادامه میداد: علیبن ابراهیم از پدرش نقل کرده است، گفت: «جماعتی از شیعیان شهرهای مختلف برای دیدار ابوجعفر(ع) اجازۀ ورود خواستند. امام(ع) به آنان اجازه داد و آنها وارد شدند. در یک مجلس سی هزار مسئله از ایشان پرسیدند و ایشان نیز پاسخ گفت، درحالی که ده سال بیشتر نداشت.»[415] بدیهی است تعداد پرسشها بسیار زیاد بود، و چهبسا منظور از «در یک مجلس» یک مکان مشخص باشد نه یک جلسه در زمانی مشخص؛ یعنی ممکن است دیدار آنها با امام چندین روز به طول انجامیده باشد و هر روز در همان مکان امام(ع) را ملاقات کرده و پرسشها را مطرح کرده باشند تا آنکه پاسخ تمام پرسشهایشان را دریافت کردند. این واقعه دستِکم دو سال پس از شهادت پدر امام(ع) رخ داده است؛ زیرا طبق روایت، سن امام(ع) در آن زمان ده سال بوده است. علاوه بر گسترۀ علمی امام جواد(ع) در حوزۀ عقاید و شریعت، برخی از احتجاجها و استدلالهای ایشان برای اثبات حقانیت و امامتش با منطق قرآنی روشن و آشکار همراه بود، و با استناد به سیرۀ انبیای الهی نیز تقویت میشد: از علیبن اسباط نقل شده است، گفت: امام جواد(ع) بیرون آمد، و من به سر و پای ایشان نگاه میکردم تا قد و قامتش را برای یارانمان در مصر توصیف کنم. من در این حال بودم که امام نشست و فرمود: «ای علی، خداوند در مسئلۀ امامت به همان صورتی استدلال کرده که در مسئلۀ نبوت استدلال کرده است، آنجا که میفرماید: (وَآتَيْنَاهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا) (و ما در کودکی به او [یحیی] حکم (و دانایی) دادیم)، و نیز میفرماید: (وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ) (و چون به رشد خود رسید)، و (وَبَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَةً) (و چون به چهل سالگی رسید). پس میتواند حکم در کودکی دریافت شود، و نیز میتواند به کسی داده شود که چهل سال از عمرش گذشته است.»[416] از علیبن سیف، از یکی از یاران ما، از ابوجعفر دوم امام جواد(ع) روایت شده است، گفت: به امام(ع) عرض کردم: مردم دربارۀ خردسالی شما سخن میگویند. فرمود: «خداوند به داوود وحی کرد جانشین خود را از میان فرزندانش انتخاب کند، و کسی که خداوند برگزید سلیمان بود درحالیکه کودکی بیش نبود و گوسفند میچراند. بزرگان بنیاسرائیل و دانشمندانشان این را خوش نداشتند. پس خداوند به داوود(ع) وحی فرستاد: عصاهای مدعیان و عصای سلیمان را بگیر و همه را در اتاقی بگذار و بر آن مُهری بزن، و فردا صبح هر عصایی که سبز شد و شکوفه داد صاحبش جانشین خواهد بود. داوود آن را به مردم گفت. گفتند: پذیرفتیم و تسلیم شدیم.»[417] علیبن حسان به ابوجعفر امام جواد(ع) گفت: ای آقای من، مردم به خردسالی شما اعتراض دارند. امام(ع) فرمود: «چرا باید در این خصوص به سخن خداوند عزوجل اعتراض داشته باشند؟! خداوند متعال به پیامبرش(ص) فرمود: (قُلْ هَذِهِ سَبِيلِي أَدْعُو إِلَى اللَّهِ عَلَى بَصِيرَةٍ أَنَا وَمَنِ اتَّبَعَنِي) (بگو این راه من است؛ مردم را با بینش و بصیرت بهسوی خدا دعوت میکنم، من و هرکسی پیرو من است)، و به خدا سوگند علی(ع) درحالی از پیامبر پیروی کرد که فقط نُه سال داشت، و من هم اکنون نُهسالهام.»[418] حقیقت این است که خداوند یاریدهندۀ امام جواد(ع) بود، و ایشان مردم را در جامعهای عربی بهسوی حق دعوت میکرد؛ جامعهای که بسیاری از افرادش در سنجشها و ارزشگذاریها، آدابورسوم را بر دین مقدم میدانستند، یا دستِکم آنها را همرتبه با دین قرار میدادند؛ ازجمله توجه بیش از اندازه به سنوسال در ارزیابی شخصیتها؛ بنابراین پذیرفتن امامت امام جواد(ع) در آن شرایط به روحیهای نیاز داشت که توان سرپیچی از آن رسوم جاهلی را داشته باشد. برخی از افرادی که ابتدا دربارۀ امامت امام جواد(ع) دچار شک بودند یا تردید داشتند، از شخصیتهای بزرگ شیعه بودند. اگر این حالوروز بزرگان شیعه بوده است، پس ما میتوانیم تصوری از حالوروز عموم شیعیان در مناطق مختلف داشته باشیم؛ اما با گذر زمان و با صبر و تلاشهای امام جواد(ع)، بسیاری به امامتش ایمان آوردند، و با تکیه بر این افراد (یا بهطور دقیقتر برخی از آنان) امام(ع) توانست مأموریت الهی خود را ادامه دهد، که در ادامه با برخی از ثمرات و نتایج آن آشنا خواهیم شد. برخی از این افراد به نمایندگی و وکالت از امام(ع) در مناطق خود منصوب شدند، برخی نیز تحت نظارت آن حضرت(ع) کتابهایی در فقه و عقاید نوشتند و به فعالیت علمی پرداختند... و در مقابل گروه اندکی باقی ماندند که از دین بازگشتند و امامت ایشان(ع) را انکار کردند. تذکر: نکتۀ قابلتوجه در ماجرای شناخت و پذیرفتن امامت امام جواد(ع) از سوی هیئتهایی از شیعیان ـکه شامل بزرگان و چهرهها و علمای معروف بودندـ این است که آنان امام را از طریق علمش و پاسخگویی به پرسشهای دینی شناختند، و هیچکدام از آنان برای شناخت امام(ع) از ایشان درخواست نکرد بهعنوان مثال «ریش سفید» را سیاه کند یا سفسطهگریهایی از این دست که در این روزگار بارها به گوش ما میخورد!-ارتداد دو گروه و آزارهای امام توسط واقفیه و زیدیه
با وجود آنکه امامت امام جواد(ع) با نص و با علم به اثبات رسیده بود، اما پس از شهادت امام رضا(ع) عدهای دوباره به عقیدۀ واقفیه برگشتند، و گروهی نیز امامت را برای احمدبن موسیبن جعفر (برادر امام رضا(ع)) قائل شدند؛ دلیل هر دو گروه برای این انحراف، خردسالی امام جواد(ع) بود! اما واقعیت این است که اغلب این افراد از ابتدا نیز در اعتقاد خود دچار تزلزل بودند، بهویژه آنان که به مذهب واقفیه بازگشتند. آنها پس از شهادت امام کاظم(ع) به عقیدۀ واقفیه گرویده بودند، سپس از آن دست کشیدند و امامت امام رضا(ع) را پذیرفتند، ولی ـچنانکه پیشتر نیز گفته شدـ همچنان باورشان سست و متزلزل باقیمانده بود؛ و این دلیل واقعی انکار امامت امام جواد(ع) توسط آنان بود، و سنوسال کم فقط بهانهای بود که حقیقت درونیشان را آشکار کرد، نه چیز دیگر! «عامل پیدایش این دو گروه ـکه یکی از آنها به امامت احمدبن موسی معتقد شد و دیگری دوباره به مذهب وقف بازگشتـ این بود که ابوالحسن رضا(ع) از دنیا رفت، و پسرش محمد هفتساله بود. آنها سن ایشان را کم شمردند و گفتند امامت فقط برای فرد بالغ جایز است.»[419] تلاشهای امام رضا(ع) اگرچه کمر فتنۀ واقفیه را شکست و به آن ضربهای کاری وارد کرد، اما این فتنه بهطور کامل از بین نرفت؛ و به همین دلیل امام جواد(ع) از آزار و اذیتهای آنان در امان نبود. بهعلاوه آن حضرت(ع) از سوی زیدیّه نیز مورد آزار قرار گرفت: محمدبن حسن بُراثی گفته است: «ابوعلی برایم نقل کرد که منصور از صادق محمدبن علی رضا(ع) روایت کرده است که فرمود: زیدیّه و واقفیه و ناصبیها از نظر من در یک جایگاه قرار دارند.»[420] از ابنابیعُمَیر، از کسی که برایش روایت کرده است نقل شده است، گفت: از محمدبن علی رضا(ع) دربارۀ این آیه پرسیدم: (وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ خَاشِعَةٌ * عَامِلَةٌ نَاصِبَةٌ) (صورتهایی در آن روز خاشعاند، * در تلاشاند و رنج میکشند). امام(ع) فرمود: این آیه دربارۀ ناصبیه، زیدیّه، و واقفیه که ازجمله ناصبیها هستند نازل شده است.»[421] نمونهای از رنج و سختیهایی که امام جواد(ع) از سوی زیدیّه متحمل شد: قاسمبن عبدالرحمن ـکه زیدیمذهب بودـ گفت: به بغداد سفر کردم. در آنجا مردم را دیدم شتابان حرکت میکردند، گرد میآمدند و با هیجان منتظر بودند. پرسیدم: چه خبر است؟ گفتند: فرزند رضا آمده است. با خود گفتم: به خدا قسم، باید او را ببینم. دیدم بر قاطری سوار است. با خود گفتم: خدا لعنت کند اصحاب امامت را که میگویند خداوند اطاعت از این فرد را بر مردم واجب کرده است! در همان لحظه ایشان متوجه من شد و فرمود: «ای قاسمبن عبدالرحمن، (أَبَشَرًا مِنَّا وَاحِدًا نَتَّبِعُهُ إِنَّا إِذًا لَفِي ضَلَالٍ وَسُعرٍ) (آیا فقط یک بشر از میان خودمان را پیروی کنیم؟ در این صورت، قطعاً در گمراهی و دیوانگی خواهیم بود).» با خود گفتم: به خدا قسم، او جادوگر است! دوباره به من رو کرد و فرمود: (أَأُلْقِيَ الذِّكْرُ عَلَيْهِ مِنْ بَيْنِنَا بَلْ هُوَ كَذَّابٌ أَشِرٌ) (آیا ذکر از میان ما فقط بر او نازل شده است؟! بلکه او دروغگویی متکبر و خودبزرگبین است). قاسم گفت: بازگشتم، به امامت اقرار کردم و شهادت دادم او حجت خدا بر خلق است، و به ایشان معتقد شدم.»[422] اما چرا زیدیّه در کنار ناصبیها و واقفیه در یک صف قرار گرفتند؟ آزار و اذیتهای ناصبیها و واقفیه (که آنان نیز در حقیقت از ناصبیها هستند) روشن است؛ زیرا آنان امامت امام رضا(ع) را انکار، و ایشان را ـپناه بر خداـ به دروغگویی در ادعای امامت متهم کردند. آیا زیدیّه نیز در آن زمان همانند آنها بودند؟ سید احمد الحسن میفرماید: «تفکرات انقلابی زیدیّه پیشتر باعث شده بود بسیاری از مردم از اهلبیت(ع) دور شوند؛ زیرا آنها ادعا میکردند حق با آنهاست، چراکه قیام میکنند، مبارزه میکنند، و در برابر ظلم و ستم میایستند و امثال این شعارها؛ و مردم نیز بهدنبال آنها میرفتند و امام جواد و دیگر امامان(ع) را رها میکردند. به همین دلیل از امام جواد(ع) روایت شده است آنها ناصبی هستند. زیدیّه (و افراد مشابه آنها در آن زمان) به مردم میگفتند ائمه مدعی امامت هستند و خواهان منصب و مقام و موقعیتاند و ... اما این ما هستیم که فداکاری میکنیم، مقاومت میکنیم و با باطل پیکار میکنیم؛ پس به ما بپیوندید و آنها را رها کنید! چنین افرادی چگونه میتوانند ناصبی نباشند درحالیکه تمام همتشان دور کردن مردم از پیروی از ائمه(ع) به بهانۀ مقاومت و مبارزه و مشابه اینها بوده است؟!»[423] همچنین میفرماید: «تصور کن قیامی به اسم حسین(ع) انجام میشود، اما در واقع این قیام بر ضدّ طرح و نقشۀ الهی است و موجب گمراهی مردم از مسیر حق میشود؛ زیرا مردم میپندارند هرکس قیام کند او امام برحق است!»[424] بهعنوان نمونهای از قیامهای زیدیّه در زمان امام جواد(ع) میتوان به قیام محمدبن قاسمبن علیبن عمربن امام زینالعابدین(ع) اشاره کرد. او از زیدیهای جارودی بود. عدهای از زیدیّه گرد او جمع شدند و او مردم را به امامت خودش فراخواند؛ اما قیامش شکست خورد و در نهایت خودش را تسلیم خلیفۀ عباسی معتصم نمود.[425]-موضعگیری علیبن جعفر و حسینبن موسیبن جعفر
علی فرزند امام جعفر صادق(ع) دوران امامت برادرش امام کاظم(ع) و سپس فرزند برادرش امام رضا(ع) را درک کرد، و عمرش آنقدر ادامه یافت که امام جواد(ع) را نیز درک نمود؛ و او به امامت هر سۀ این امامها ایمان داشت. برخی از روایاتی که اعتقاد علیبن جعفر به امامت امام جواد(ع) را نشان میدهند: • از علیبن جعفربن محمد روایت شده است، گفت: مردی ـکه گمان میکنم از واقفیه بودـ به من گفت: برادرت ابوالحسن چه شد؟ گفتم: از دنیا رفت. گفت: از کجا میدانی؟ گفتم: اموالش تقسیم شد، همسرانش ازدواج کردند، و جانشینش بعد از او سخن گفته است. گفت: جانشینش چه کسی است؟ گفتم: پسرش علی. گفت: او چه شد؟ گفتم: او نیز از دنیا رفت. گفت: از کجا میدانی او مرده است؟ گفتم: اموالش تقسیم شد، زنانش ازدواج کردند و جانشینش سخن گفته است. گفت: جانشینش چه کسی است؟ گفتم: پسرش ابوجعفر. آن مرد به من گفت: تو با این سن و سال و منزلت، و پدرت هم جعفربن محمد(ع) بوده است، چنین سخنی دربارۀ این پسربچه میگویی؟! گفتم: به نظرم تو شیطان هستی! سپس [علیبن جعفر] ریش خود را گرفت و آن را بهسوی آسمان بلند کرد و گفت: چاره چیست اگر خداوند او را شایستۀ این مقام دیده، و مرا این محاسن سفید لایق آن ندانسته است؟!»[426] • از محمدبن حسنبن عمّار نقل شده است، گفت: در مدینه نزد علیبن جعفربن محمد نشسته بودم. دو سال نزد او مانده بودم و آنچه را از برادرش ـیعنی ابوالحسن امام کاظم(ع)ـ شنیده بود از او مینوشتم. ناگهان ابوجعفر محمدبن علی رضا(ع) وارد مسجد ـمسجد پیامبر(ص)ـ شد. علیبن جعفر بیدرنگ بدون عبا و پابرهنه از جا برخاست، دست ایشان را بوسید و او را بزرگ داشت. ابوجعفر امام جواد(ع) به او فرمود: «ای عمو، بنشین، خداوند تو را رحمت کند.» او گفت: ای آقای من، چگونه بنشینم درحالیکه شما ایستادهای؟ وقتی علیبن جعفر بهجای خود بازگشت اصحابش شروع به سرزنش او کردند و گفتند: تو عموی پدرش هستی، و اینگونه با او رفتار میکنی؟! او پاسخ داد: خاموش شوید، اگر خداوند عزوجل ـو ریش خود را گرفتـ این محاسن سفید را شایسته ندید، ولی این نوجوان را شایسته دانست و در این جایگاهی که هست قرارش داد، آیا من میتوانم فضیلت او را انکار کنم؟! به خدا پناه میبریم از آنچه شما میگویید؛ بلکه من بندۀ او هستم.»[427] بزرگی قدر و منزلت علیبن جعفر در روایات پیشگفته واضح و روشن است، بهویژه اگر بدانیم در آن زمان بیش از هفتاد سال سن داشت و امام جواد(ع) نوجوانی بیش نبود. اما عمویش حسینبن موسیبن جعفر، پیشتر گفته شد پس از سفر برادرش امام رضا(ع) به خراسان، دلسوزترین و نزدیکترین عموی امام جواد(ع) بود؛ و پس از شهادت امام رضا(ع) به امامت برادرزادهاش امام جواد(ع) ایمان آورد. روایت زیر ماجرای ایمان آوردن او را حکایت میکند: • ابوعبدالله حسنبن موسیبن جعفر گفت: نزد پدرم(ع) در مدینه بودم، و علیبن جعفر و مردی بادیهنشین از اهالی مدینه نیز نزد ایشان نشسته بودند. آن اعرابی با دست به ابوجعفر(ع) اشاره کرد و به من گفت: این جوان کیست؟ گفتم: این وصیّ رسول خدا(ص) است. گفت: سبحانالله، رسول خدا دویست و اندی سال پیش وفات کرده است؛ و این نوجوان است؛ چگونه میتواند وصیّ او باشد؟ گفتم: او وصیّ علیبن موسی است، و علی وصیّ موسیبن جعفر، و موسی وصیّ جعفربن محمد، و جعفر وصیّ محمدبن علی، و محمد وصیّ علیبن حسین، و علی وصیّ حسین، و حسین وصیّ حسن، و حسن وصیّ علیبن ابیطالب، و علی وصیّ رسول خداست (صلوات خدا بر همهشان). طبیب نزدیک آمد تا برای فصد (حجامت) رگ بزند. علیبن جعفر برخاست و گفت: ای آقای من، ابتدا رگ مرا بزن تا تیزی آهن اول به من برسد، نه به شما. گفتم: گوارایت باد، این عموی پدر اوست. پس رگ امام جواد(ع) را زدند. سپس وقتی حضرت خواست برخیزد، علیبن جعفر برخاست و کفشهای امام را مرتب کرد تا آنها را بپوشد.»[428] «کفشهای امام را مرتب کرد»: به این دلیل است که امام در آن زمان بیمار بود و تحت یک عمل جراحی سبک قرار گرفته بود و به کسی نیاز داشت تا کمکش کند.-رسالت امام جواد(ع)
امامت امام جواد(ع) ۱۷ سال ادامه یافت (از سال ۲۰۳ تا ۲۲۰ هجری). در طول این مدت ایشان توانست مأموریت الهی خود را بهدرستی به انجام برساند. گرچه در اوج جوانی از دنیا رفت، اما عطا و سخای الهیاش بهعنوان گواهی برای تلاشها و اقدامات او در مسیر هدایت مردم باقی است.-برخی جلوههای عطای رسالتی امام(ع)
-بیان دین خدا
در سطح اعتقادات، امام جواد(ع) مسائل مربوط به توحید، اسمای الهی و صفات پروردگار را بهروشنی بیان فرمود؛ و خداوند متعال را از رؤیتپذیری و هرگونه تشبیه و تجسیم منزه دانست. بهطورکلی ایشان عقیدۀ صحیح و توحید مورد رضای خداوند را تبیین نمود و شبهات آن را پاسخ داد. نمونههای بسیاری از این روشنگریها در منابع نقل شده است.[429] در سطح شریعت، امام جواد(ع) به پرسشهای فراوانی در زمینههای مختلف احکام دینی پاسخ داده است؛ ازجمله در باب عبادات و معاملات. ایشان(ع) به مسائل مربوط به نماز، زکات، خمس، حج، کفارات، موقوفات، ازدواج، خریدوفروش، ارث و سایر احکام پاسخ داده است. همچنین امام(ع) علت برخی احکام شرعی را نیز تبیین فرموده، و تمامی این مطالب توسط یاران و شیعیان آن حضرت(ع) روایت شده است و میتوان آنها را در منابع روایی مشاهده کرد. در سطح امامت و اعتقاد صحیح دربارۀ آن نیز امام جواد(ع) روشنگری و تبیینهایی داشته است؛ بهویژه دربارۀ موضوع مهدی( و قائم آل محمد (صلوات خدا بر او).[430]-اصلاح و سازماندهی و هدایت امت مؤمن
بیشتر شیعیان امام رضا(ع) و یارانش پس از برطرف شدن شک و شبههها به امامت فرزندش امام جواد(ع) ایمان آوردند، و برخی نیز به افتخار خدمت در محضر ایشان با اخلاص و فداکاری شرفیاب شدند. در فهرست شیعیان و یاران امام جواد(ع) نامهای درخشان و بزرگی دیده میشود که از جملۀ آنها میتوان به افراد زیر اشاره کرد: ابراهیمبن محمد همدانی.[431] احمدبن حَمّاد مروزی.[432] احمدبن اسحاق اشعری قمی.[433] احمدبن محمدبن ابونصر بزنطی، که پیشتر در شمار اصحاب امام رضا(ع) نیز از او یاد شد. احمدبن محمدبن خالد برقی، نگارندۀ کتاب «المَحاسن». داوودبن قاسمبن اسحاقبن عبداللهبن جعفر طیار.[434] زکریابن آدم قمی که او نیز پیشتر در جمع اصحاب امام رضا(ع) ذکر شده بود. صالحبن محمدبن سهل.[435] صفوانبن یحیى بیاع سابری که پیشتر در شمار اصحاب امام رضا(ع) ذکر شد. عبدالعظیم حسنی.[436] علیبن اسباط.[437] علیبن حدید ازدی.[438] علیبن مهزیار اهوازی.[439] محمدبن اسماعیلبن بزیع.[440] محمدبن سنان.[441] اینها اسامی برخی از اصحاب امام جواد(ع) هستند؛ بیشتر آنها از علمای فقیه بودند و برخی از آنها کتابهای زیادی داشتند و روایات بسیاری نقل کردهاند که بعدها توسط اصحاب گردآورندههای حدیث مثل کلینی، صدوق، طوسی و دیگران مورد استفاده قرار گرفت. برخی از آنها نیز از سوی امام(ع) بهعنوان وکیل در شهرهای مختلف منصوب شدند تا معالم دین را به مردم آموزش دهند و حقوق شرعی را جمعآوری کنند. علاوهبر این برخی از آنها منزلت و شأن بزرگی نزد امام(ع) داشتند و از ایشان روایات بسیاری نقل کردند، مانند عبدالعظیم حسنی و ابوهاشم جعفری. امام جواد(ع) به وفاداری برخی از آنها گواهی داده است: ابوطالب قمی گفت: خدمت ابوجعفر ثانی(ع) در آخر عمرش وارد شدم؛ شنیدم میفرمود: «خداوند صفوانبن یحیی، محمدبن سنان، زکریابن آدم و سعدبن سعد را بهخاطر وفاداریشان به من پاداش خیر دهد.»[442] امام جواد(ع) اقداماتی عملی در جهت اصلاح و سازماندهی شیعیان و امت خود به انجام رساند، از جمله: نزدیکی به آنها و همدردی با ایشان.[443] تشویق آنها به علم و یادگیری.[444] هدایت آنها بهسمت آراسته شدن به مکارم اخلاق و ترک بدیها.[445] اتحاد و ارتباط میان مؤمنان و پذیرفتن نصیحت و احسان به یکدیگر.[446]-حکمتها و ارشادات
امام جواد(ع) مجموعۀ بزرگی از حکمتها و ارشادات و هدایتها دارد که رعایت آنها بهطور قطع باعث تکامل انسان و پیشرفت او در دنیا و آخرت میشود. نمونههایی از حکمتهای ایشان ـکه البته در کتابهای حدیث و سیره بسیار و گسترده هستندـ تقدیم میشود: «کسی که به خدا تکیه کند به او سُرور را نشان میدهد، و کسی که به خدا توکل کند امور را برایش کفایت میکند. اعتماد به خداوند دژی است که جز مؤمن در آن پناه نمیگیرد، و توکل به خدا نجات از هر بدی و حفاظت از هر دشمن است. دین عزت است، علم گنج است، و سکوت نور است، و نهایتِ زهد پرهیزکاری است، و هیچچیز به اندازۀ بدعتها دین را ویران نمیکند. هیچچیز همچون طمع مردان را فاسد نمیکند. با سرپرستی است که رعیت اصلاح میشود، و با دعاست که بلا دفع میشود. کسی که صبر پیشه کند به مسیر پیروزی هدایت میشود، کسی که عیبجویی کند عیبش گفته میشود، کسی که دشنام دهد پاسخش داده میشود، و کسی که درختهای تقوا بکارد میوههای آرزو را خواهد چید.»[447] برخی از حکمتهای کوتاه و رهنمونهای رسای ایشان(ع):[448] «کسی که خداوند کفیل اوست چگونه گمراه میشود؟ و کسی که خدا خواهانِ اوست چگونه نجات مییابد؟» «کسی که از خدا ببُرد و به غیر او روی آورد، خداوند او را به همان میسپارد.» «کسی که بدون علم عمل کند فسادش بیشتر از اصلاحش خواهد بود.» «قصد بهسوی خداوند با دلها، رساتر از به سختی انداختن جوارح با اعمال است.» «کسی که از هوای نفس خود اطاعت کند دشمنش را بر آرزوهایش مسلط میکند.» «کسی که از مدارا فاصله بگیرد خود را به ناپسند نزدیک میکند.» «کسی که منابع و راههای ورود را نشناسد راههای خروج درماندهاش میکنند.» «کسی که قبل از تجربه، میل به آرامش داشته باشد خود را در معرض هلاکت و عواقب فرجام دردناک قرار داده است.» «کسی که بدون شک و بدگمانی سرزنش کند، بیآنکه درخواست بخشش کند عذرش پذیرفته است.» «کسی که بر مرکب شهوات سوار است لغزشش بخشوده نمیشود.» «آرام حرکت کن تا به هدف برسی یا به نهایت موفقیت دست یابی.» «اعتماد به خدا، بهای هر غایت و نردبان بهسوی هر بلندایی است.» «از همراهی با شرور دوری کن، زیرا او همچون شمشیری برهنه است که ظاهرش زیباست ولی اثرش زشت است.» «وقتی تقدیر الهی فرود آید عرصه تنگ میشود.» «برای خیانت انسان همین بس که امین خائنان باشد.» «ثروت مؤمن، بینیازیاش از مردم است.» «نعمتی که شکرگزاری نمیشود همچون گناهی است که آمرزیده نمیشود.» «خشم کسی که خشنودیاش در ستم است به تو زیانی نمیرساند.» «کسی که از برادرش به نیکنیتی راضی نشود، از هدیه و بخشش نیز راضی نمیشود.»-امام جواد(ع) و جد بزرگوارش حسین(ع)
امام آنچه را بر جدّش حسین(ع) گذشت روزی برمیشمرد که همانند آن هرگز بر آلمحمد(ع) نگذشته است؛ میفرمود: «بعد از واقعۀ عاشورا، هیچ قتلگاهی برای ما بزرگتر از فخ نبود.»[449] همچنین امام جواد(ع) یکی از نتایج اقدام دشمنان امام حسین(ع) به قتل ایشان را این میدانست که آنان از روزۀ صحیح یا عید صحیح محروم خواهند شد: از محمدبن اسماعیل رازی، از امام جواد ابوجعفر ثانی(ع) نقل شده است، گفت: به ایشان گفتم: فدایت شوم، دربارهٔ روزه چه میفرمایی؟ زیرا روایت شده است آنها برای روزه توفیق نمییابند. فرمود: «[بله]، دعای ملک در حقّ آنان مستجاب شده است.» گفتم: چگونه چنین است، فدایت شوم؟ فرمود: «هنگامی که مردم حسین(ع) را شهید کردند خداوند تبارکوتعالی به ملکی فرمان داد ندا دهد: ای امّت ستمگرِ کشندهٔ خاندان پیامبرش، خدا شما را نه در روزه و نه در افطار توفیق ندهد.»[450] امام جواد(ع) همواره مردم را به زیارت امام حسین(ع) ـبهویژه در شب قدرـ تشویق میکرد؛ میفرمود: «هرکس حسین(ع) را در شب بیستوسوم رمضان زیارت کند؛ شبی که احتمال میرود شب قدر باشد و در آن شب هر امر حکیم، تفکیک و تعیین میشود؛ روحِ بیستوچهار هزار ملک و نبی با او مصافحه میکنند، که همهشان از خدا اجازه میگیرند در این شب به زیارت حسین(ع) بروند.»[451]-امام جواد(ع) و دوران مأمون
پس از شهادت امام رضا(ع) مأمون در سال 204 هجری به بغداد نقل مکان کرد و ـهمانطور که پیشتر اشاره کردیمـ حسنبن سهل را بهعنوان وزیر خود منصوب نمود تا جایگزین برادرش فضلبن سهل شود. در همین دورۀ بهخصوص، مأمون با «بوران» دختر وزیر خود حسنبن سهل ازدواج کرد. برخی از مورخان دربارۀ این ازدواج داستانها و حکایات و اشعار زیادی ذکر کردهاند که به توصیف اسراف و افراط در آن پرداختهاند؛ اما بهجهت رعایت انصاف باید گفت بخش بزرگی از این داستانها به اغراق و دروغ نزدیکتر است تا واقعیت، همانطور که بسیاری از مورخان در چنین موضوعاتی بهطور معمول اغراق میکنند.-دعوت مأمون از امام جواد و ازدواج امام با دختر او
منابع تاریخی تأیید کردهاند مأمون امام جواد(ع) را به بغداد فراخواند و سپس دختر خود «امفضل» را به ازدواج ایشان درآورد و اینها دو رویداد مهم پس از رسیدن مأمون به بغداد بودند. برخی ماجرای اولین دیدار آنها را در بغداد ذکر کردهاند: «یک سال بعد از اینکه اباجعفر محمد(ع) پدر بزرگوار خود علی رضا(ع) را از دست داد مأمون به بغداد وارد شد. او روزی برای شکار بیرون رفت و در مسیر خود به طرف شهری حرکت کرد و بچهها در حال بازی بودند و محمد نیز با آنان ایستاده بود. ایشان(ع) در آن زمان حدود یازده سال داشت. وقتی مأمون نزدیک شد بچهها بهسرعت فرار کردند درحالیکه ابوجعفر محمد(ع) در جای خود ایستاده بود و حرکتی نکرد. مأمون به نزد او آمد و نگاهی افکند؛ و خداوند عزوجل بر ایشان پرتویی از مقبولیت افکنده بود. مأمون ایستاد و به او گفت: ای پسر، چرا با بقیۀ بچهها فرار نکردی؟ امام محمد(ع) بهسرعت پاسخ داد: «ای امیرالمؤمنین، راه باریک نبود تا با رفتنم آن را برای شما باز کنم، و گناهی مرتکب نشده بودم که از آن بترسم، و من به شما حسنظن دارم به اینکه شما به کسی که گناهی مرتکب نشده است آسیب نمیرسانی.» مأمون از سخن و جمال او خوشش آمد و از او پرسید: اسمت چیست؟ فرمود: «محمد.» مأمون پرسید: پسر کیستی؟ پاسخ داد: «ای امیرالمؤمنین، من پسر علی هستم.» مأمون برای پدرش دعا کرد و سپس به راه خود ادامه داد.»[452]-چرا مأمون امام جواد(ع) را به بغداد فراخواند؟
طبق معمول بسیاری از پژوهشگرانی که مأمون را دشمن امام رضا(ع) و بهطورکلی دشمن آلمحمد(ع) میدانند و او را عامل مستقیم شهادت امام رضا(ع) از طریق زهر معرفی کردهاند (و ما پیشتر به دیدگاههایشان پرداختیم)، دعوت امام جواد(ع) به بغداد را نیز به همان صورتی تفسیر کردهاند که دعوت پدرش به خراسان را تفسیر کردهاند؛ زیرا بر این باورند که نزدیکی امام جواد(ع) به مأمون، برای مأمون فوایدی بهدنبال داشته است؛ از جمله: قرار دادن ایشان(ع) تحت نظارت و مراقبت امنیتی شدید دائمی؛ قطع ارتباط ایشان(ع) با شیعیان؛ فریفتن ایشان(ع) با دنیای عباسیها تا او نیز یکی آنها شود و به نفع آنها دعوت کند؛ تبرئۀ خود از قتل امام رضا(ع) و در نتیجه نزدیکی به شیعیان. اینها خلاصۀ دلایلی است که این دسته از پژوهشگران برای فراخواندن امام جواد(ع) به بغداد ذکر کردهاند.[453] میگویم: استناد به بُعد امنیتی دربارۀ پدرش امام رضا(ع) که ـهمانطور که پیشتر دانستیمـ سنش از پنجاه سال تجاوز میکرد قابلقبول نیست؛ پس چگونه میتوان این استدلال را دربارۀ فرزندش امام جواد(ع) پذیرفت، درحالی که سن ایشان از ده سال فراتر نرفته بود؟! از دید حاکمان خلافت او در برابر یک امپراتوری عظیم که از چین تا مرزهای اروپا گسترده شده بود چه کاری میتوانست انجام دهد؟! آیا معقول است این حکومت از یک کودک یتیم با این سن و سال بترسد و خلیفه تصمیم مراقبت امنیتی از او را با جدیت و اهمیت بسیار در صدر برنامههای خود در بغداد قرار دهد؟! بهعلاوه این شیعیانی که ادعا میشود امام جواد(ع) باید از آنها جدا میشد چه کسانی بودند؟ درحالیکه آنها هنوز در پذیرفتن امامت ایشان(ع) در شکوتردید به سر میبردند و دربارۀ این امر در حال تحقیق و بررسی بودند! چنین تحلیلی فضا را به این صورت به تصویر میکشد که گویی امام جواد(ع) امامت را با سلام و صلوات دریافت کرده و صدها یا دهها هزار نفر از شیعیان با اطاعت و فرمانبرداری از ایشان استقبال کردهاند، و مأمون نیز از ترس این جمعیت انبوه امامشان را از آنان دور کرده است! و این ـبیتردیدـ تحلیلی تخیلی است؛ چراکه واقعیت اصلاً اینچنین نبوده است، و پیشتر به گوشهای از وضعیتی که حاصل شده بود اشاره کردیم؛ اینکه برگزیدگان و بزرگان و علمای شیعه پس از شهادت امام رضا(ع) در کار خود حیران و سرگردان بوده و در پذیرفتن امامت فرزندش امام جواد(ع) دچار شکوتردید شده بودند، و این وضعیت مدتی به طول انجامید، و در این فاصله افراد و گروههایی ـچه در دورۀ اقامت امام(ع) در مدینه و چه در بغدادـ به حضور ایشان شرفیاب شدند،[454] و بهتدریج و در اثر مشاهدۀ علم و پاسخهای ایشان به سؤالاتشان به امامت آن حضرت(ع) ایمان آوردند، و اندکاندک به برکت تلاشهای امام جواد(ع) وضعیت شیعیان رو به ثبات رفت، و اقامت امام(ع) در بغداد عاملی مساعد بود که برای ایشان(ع) امنیت و حفاظت و شرایط بهتری را برای تحقق رسالتش فراهم کرد، نه اینکه مانعی بر سر راه ایشان باشد؛ و این در ادامه روشن خواهد شد. اما موضوع فریفتن امام با دنیا و خوشیهایش که برخی پژوهشگران آن را بهعنوان دلیلی برای فراخواندن امام(ع)، و عدهای دیگر بهعنوان دلیلی برای اینکه مأمون دخترش «امفضل» را به ازدواج امام(ع) درآورد مطرح کردهاند، شاید آنها به روایتی اشاره داشته باشند که در کتاب «کافی» آمده است و بعداً به بررسی آن خواهیم پرداخت؛ اما بهطور خلاصه باید گفت مأمون آنقدر نادان نبود که قدر و منزلت آلمحمد(ع) را نشناسد، یا در اینکه امام جواد(ع) یکی از آنهاست تردیدی داشته باشد! مأمون بهتر از هرکسی میدانست تلاش در این جهت (اگر اساساً کسی چنین قصدی داشته باشد) مانند تلاش برای به دام انداختن هوا با تور است! علاوهبر این مأمون تنها به فراخواندن امام بسنده نکرد، بلکه بلافاصله ازدواج دخترش امفضل را به امام(ع) پیشنهاد داد، و این ازدواج فاصلۀ زیادی با زمان ورود امام به بغداد نداشت؛ و این نشان میدهد مأمون جایگاه و فضیلت امام جواد(ع) را بهخوبی میشناخت، در غیر این صورت چگونه ممکن بود دختر خود را ـکه بسیاری از جوانان مسلمان آرزوی همسری او را داشتندـ به عقد ایشان(ع) درآورد؟! در خصوص قضیۀ تبرئۀ مأمون از قتل امام رضا(ع) با زهر، این موضوعی است که پیشتر به آن پرداختیم و شرح دادیم، و روشن شد قاتلان مستقیم این قتل، عباسیانی بودند که بهدلیل نزدیکی امام(ع) به مأمون و انتصاب ایشان به ولایتعهدی از مأمون خشمگین بودند؛ و گناه مأمون این بود که اجازه داد آنها نقشۀ شوم خود را اجرا کنند. اگرچه این موضوع از مسئولیت او نمیکاهد اما این به آن معنا نیست که مأمون دشمن امام(ع) بود، از ایشان بیزار بود و دستور قتلش را صادر کرده بود، و اکنون نیاز داشت بیگناهی خود را به اثبات برساند! بهعلاوه، او بیگناهیاش را برای چه کسی ثابت کند؟ آیا واقعاً هزاران نفر از شیعیان در صحنه حضور داشتند که بهعنوان مثال شمشیرهای خود را از نیام برکشیده و خواستار خونخواهی امام رضا(ع) از مأمون بودند تا او ناچار شود برای اثبات بیگناهیاش، فرزندش امام جواد(ع) را به بغداد فرابخواند و به این وسیله آنها را آرام کند و خشمشان را فروبنشاند؟! واقعیت این است که این سخنی غیرمنطقی است، و چنین فرضهایی نه واقعی هستند و نه هیچ سند تاریخی آنها را تأیید میکند! پس بهطور خلاصه روشن شد آنچه بهعنوان دلایل فراخوانی امام جواد(ع) توسط مأمون به بغداد مطرح شده نادرست است؛ اما دلیل واقعی این فراخوانی در ادامه روشن خواهد شد.-مأمون دخترش را به ازدواج امام جواد(ع) درمیآورد
مورخان دربارۀ ازدواج زینب (امفضل) دختر مأمون با امام جواد(ع) تردیدی ندارند، اما برخی از آنها گفتهاند این ازدواج در سال ۲۰۲ هجری در خراسان و در زمان حیات امام رضا(ع) انجام شد،[455] و برخی دیگر گفتهاند این ازدواج در سال ۲۰۴ هجری پس از فراخواندن امام(ع) به بغداد رخ داده است ـهمانطور که از متون بعدی چنین برمیآیدـ و عدهای نیز سال ۲۱۵ هجری را زمان این ازدواج ذکر کردهاند.[456] میتوان این گفتهها را چنین جمع کرد که مأمون در خراسان با امام رضا(ع) دربارۀ ازدواج دخترش امفضل با فرزند امام(ع) محمد جواد را که در آن زمان در مدینه بود مطرح کرده و دخترش را برای امام جواد(ع) نامگذاری کرده بود درحالیکه هر دو کودک بودند؛ و با صرفِنظر از اینکه طرف این واقعه امامی معصوم (امام رضا(ع)) بوده، این ماجرا شدنی و از نظر شرعی قابلقبول است؛ همانگونه که پدران برای فرزندان خردسال خود تصمیم میگیرند، و سپس اختیار نهایی را به خود آنها واگذار میکنند تا در بزرگسالی بپذیرند یا رد کنند؛ اما آنچه در سال ۲۰۴ هجری رخ داد، مراسم خواستگاری و عقد رسمی بود، و آنچه پس از آن اتفاق افتاد ازدواج عملی بوده است. در مجموع آنچه اکنون برای ما اهمیت دارد شناخت علت این ازدواج است: برخی از پژوهشگران دلیل این ازدواج را با همان منطقی تفسیر کردهاند که برای فراخواندن امام جواد(ع) به بغداد به کار گرفته بودند؛ یعنی بر این باورند تشدید نظارت امنیتی بر امام(ع) و قطع ارتباط ایشان با شیعیان در سایۀ این ازدواج بیشتر ممکن بود، و نیز مأمون با این کار بهتر میتوانست شبهۀ قتل امام رضا(ع) از خودش را دفع کند![457] میگویم: توجیه این مسئله از طریق بُعد امنیتی، قطع رابطۀ امام با شیعیان، و تبرئۀ مأمون از قتل امام رضا(ع) همه مواردی هستند که پیشتر در بحث دلایل فراخوانی امام(ع) به بغداد پاسخ داده شدند. در خصوص مسئلۀ ازدواج، اضافه میکنم: مأمون خلیفه و حاکم دولت بزرگی بود که دهها هزار سرباز و فرمانده تحت فرمانش بودند. آیا واقعاً راههای نظارت بر نوجوانی دهساله برای او آنقدر بسته شده بود که ناچار شود دختر و جگرگوشهاش را به عقد او درآورد تا تحرکاتش را محدود کند؟! آیا انسان عاقل برای رسیدن به هدفی که با دهها روش دیگر قابلتحقق است حاضر است دخترش را درگیر چنین قضیهای کند؟! آیا منطق سلیم اساساً چنین توجیهی را میپذیرد؟! بهویژه با توجه به اینکه مسئلۀ فراخواندن امام(ع) و بهخصوص ازدواج با دختر مأمون، کینهها و دشمنیهای فراوانی را از سوی عموهای عباسی مأمون متوجه او کرد. آنها بار دیگر از نزدیک شدن علویان به قدرت دچار ترس و اضطراب شده و نگران زوال حکومت بنیعباس شدند. از همه مهمتر مأمون پیوسته درخواستهای مکرر عباسیان را برای تعیین ولیعهدی عباسی رد میکرد، و این درحالی بود که ـبنا بر آنچه ثابتشده و مشهور استـ مأمون پس از شهادت امام رضا(ع) تا زمان مرگش هیچکسی را بهعنوان ولیعهد خود تعیین نکرد، حتی پسرش عباس را که او را بسیار دوست میداشت؛ و به همین دلیل بود که ـهمانگونه که در تاریخ بهروشنی آمده استـ پس از او خلافت به برادر نالایق و بیتدبیرش معتصمبن هارون رسید. دلیل واقعی فراخواندن امام جواد(ع) و به ازدواج درآوردن دخترش با ایشان در ادامه روشن خواهد شد.-ترس عباسیان و شکست نقشهشان
بهمحض اینکه عباسیان از ماجرای فراخوانی امام جواد(ع) به بغداد آگاه شدند و از تصمیم مأمون برای ازدواج دخترش با ایشان اطلاع یافتند نگرانی و ترس خود را از این اقدام مأمون آشکار کردند؛ زیرا این کار، آنها را به یاد آنچه مأمون با پدرش امام رضا(ع) انجام داده بود میانداخت. آنها با مأمون دیدار کردند و نگرانیهای خود را بیان نمودند و با بهانههایی مثل کمسن بودن امام(ع) و بهانههای دیگر تلاش کردند او را از این تصمیم منصرف کنند، اما با سرسختی مأمون مواجه شدند که نشان میداد تصمیمش قطعی و برگشتناپذیر است؛ در نتیجه عباسیان ناچار شدند با مأمون وارد مذاکره شوند و پیشنهاد کنند امام جواد(ع) را در معرض آزمون علمی قرار دهند. به نظر میرسید آنها اطمینان داشتند امام(ع) ـبهویژه با توجه به کم بودن سنشـ از عهدۀ این امتحان برنخواهد آمد؛ درحالی که مأمون برخلاف آنان، با اطمینان کامل از توان علمی امام جواد(ع) دفاع میکرد. این تأییدی است برای آنچه پیشتر گفتیم؛ اینکه مأمون بهخوبی از مقام و فضیلت امام جواد(ع) آگاه بود، و نیز تأیید دیگری است برای آنچه در مبحث امام رضا(ع) گفتیم؛ یعنی تمایل یا گرایش مأمون به تشیع و شناخت او از امامت الهی اهلبیت(ع). در عمل امام جواد(ع) در آن آزمون که اجرای آن به بزرگترین فقیه عباسیان «قاضی یحییبن اکثم» سپرده شده بود با پیروزی قاطع علمی سربلند بیرون آمد. این پیروزی باعث شد مأمون ـکه طبیعتاً از این اتفاق بسیار خرسند شده بودـ فرصت را غنیمت بشمارد و پیشنهاد رسمی ازدواج با دخترش را به امام جواد(ع) ارائه دهد، اگر ایشان تمایل داشته باشد. امام(ع) این پیشنهاد را پذیرفت، برای خودش خواستگاری کرد و مأمون نیز دخترش «امفضل» را در همان مجلس ـکه پر بود از بزرگان عباسی، فرماندهان دولت، وزرا و نزدیکان دربارـ به عقد امام(ع) درآورد. «از ریّانبن شبیب نقل شده است، گفت: وقتی مأمون تصمیم گرفت دخترش امفضل را به همسری ابوجعفر محمدبن علی(ع) درآورد این خبر به گوش عباسیان رسید و بر آنان گران آمد و آن را بزرگ شمردند و ترسیدند کار با او به همان جایی برسد که با رضا(ع) رسیده بود. پس در این خصوص به گفتوگو پرداختند و از میان آنان، افرادی که از خویشان نزدیک مأمون بودند نزد او آمدند و گفتند: تو را به خدا ـای امیرالمؤمنینـ سوگند میدهیم از تصمیمی که گرفتهای برای ازدواج [دخترت] با پسر رضا صرفنظر کنی؛ ما میترسیم با این کار، آنچه خدا در اختیار ما قرار داده است از دست برود، و عزتی که خدا به ما داده است از ما گرفته شود. تو خود بهتر میدانی میان ما و این خاندان (آل علی) از گذشتههای دور تا امروز چه بوده و خلفای راشدین پیش از تو چگونه با اینان رفتار میکردند؛ آنان را از خود دور میکردند و کوچک میشمردند. ما از آنچه با رضا(ع) انجام داده بودی همواره دلنگران بودیم تا اینکه خداوند آن را از ما برطرف کرد؛ پس تو را به خدا قسم میدهیم ما را دوباره در اندوهی که پشتِسر گذاشتهایم نیندازی، و از این تصمیم دربارۀ پسر رضا منصرف شوی و به یکی از خاندان خودت که برای این کار شایستهتر است توجه کنی. مأمون به آنها گفت: اما آنچه میان شما و آلابوطالب گذشته است، خود شما باعث آن بودید؛ و اگر با آنان انصاف میداشتید این کار برایتان شایستهتر بود. اما آنچه گذشتگان من با آنان میکردند قطع رحم بود، و من به خدا پناه میبرم از چنین کاری. به خدا سوگند از اینکه میخواستم رضا را جانشین گردانم پشیمان نیستم. من خود از او خواستم این مقام را بپذیرد و آن را از من تحویل بگیرد، ولی او نپذیرفت و کار خدا مقدر و حتمی بود. اما دربارۀ ابوجعفر محمدبن علی، من او را بهسبب برتریاش بر همۀ اهل فضل در علم و دانش ـبا وجود کمی سنّشـ برگزیدم و همین خصوصیتی که در او هست خود شگفتی است، و من امیدوارم آنچه من از او شناختهام برای مردم نیز آشکار شود، تا بدانند رأی و نظر درست همان است که من دیدهام. آنها گفتند: اگرچه تو از رفتار این پسرک خوشت آمده، اما او کودکی است که نه معرفتی دارد و نه فقهی؛ پس اندکی به او مهلت بده تا ادب بیاموزد و در دین تفقه پیدا کند، و سپس هرچه صلاح دانستی انجام بده. مأمون به آنان گفت: وای بر شما، من این نوجوان را بهتر از شما میشناسم. این نوجوان از خاندان علم است؛ علمی که از جانب خدا به ایشان داده شده است؛ و هدایت و الهام او نیز از سوی خداست. پدران او همواره در علم دین و ادب، از رعایای ناقص از حد کمال، بینیاز بودهاند. اگر میخواهید میتوانید او را بیازمایید تا آنچه من از حال او وصف کردم برایتان آشکار شود. گفتند: ای امیرالمؤمنین، ما نیز برای خودمان و تو به این آزمون رضایت میدهیم؛ پس اجازه بده ما او را بیازماییم، و شخصی را تعیین کنیم تا در حضور تو از او پرسشی فقهی بپرسد؛ اگر پاسخ درست داد ما دیگر اعتراضی نخواهیم داشت و درستی نظر امیرالمؤمنین برای خواص و عوام روشن خواهد شد؛ اما اگر از پاسخ ناتوان ماند ما از دغدغه دراینباره آسوده خواهیم شد. مأمون گفت: اختیار با شماست، هروقت بخواهید. سپس از نزد مأمون بیرون رفتند و همه بر این رأی همداستان شدند که «یحیىبن اکثم» ـکه در آن زمان قاضیالقضات بودـ پرسشیهایی از امام بپرسد که او نتواند پاسخ دهد و در ازای این کار، اموال گرانبهایی به او وعده دادند. سپس نزد مأمون بازگشتند و از او خواستند روزی را برای این دیدار تعیین کند و مأمون نیز پذیرفت. در روز تعیینشده گرد هم آمدند. یحیىبن اکثم نیز با آنان حاضر شد. مأمون دستور داد برای ابوجعفر(ع) جایگاهی آراسته شود و دو پشتی برایش قرار دهند؛ و آنگونه شد. ابوجعفر(ع) ـکه در آن هنگام نُه سال و چند ماه سن داشتـ وارد مجلس شد و میان آن دو پشتی نشست. یحیىبن اکثم در برابر او قرار گرفت. مردم نیز هریک در جایگاه خود ایستادند، و مأمون در جایگاهی متصل به جایگاه ابوجعفر نشست. یحیىبن اکثم به مأمون گفت: آیا امیرالمؤمنین به من اجازه میدهد از ابوجعفر سؤال کنم؟ مأمون گفت: از خودش اجازه بگیر. پس یحیىبن اکثم رو به امام(ع) کرد و گفت: آیا به من اجازه میدهی ـفدایت شومـ پرسشی بپرسم؟ ابوجعفر(ع) فرمود: «اگر میخواهی، بپرس.» یحیى پرسید: فدایت شوم، نظرتان دربارۀ مُحرِمی که صیدی را بکشد چیست؟ ابوحعفر(ع) به او فرمود: «آن را در حلّ کشته است یا در حرم؟ آیا هنگام کشتن آگاه بوده یا ناآگاه؟ عمدی بوده یا از روی خطا؟ او مُحرِم آزاد بوده یا برده؟ کودک بوده یا بزرگسال؟ برای اولینبار شکار کرده یا پیش از آن هم شکاری را کشته است؟ آن شکار از پرندگان بوده یا غیر آن؟ از شکارهای کوچک بوده یا بزرگ؟ به آنچه کرده اصرار داشته یا پشیمان شده است؟ شکار را در شب کشته یا روز؟ وقتی حیوان را کشته برای عمره احرام بسته بوده یا برای حج؟» یحیىبن اکثم درمانده و حیران شد، و آثار ناتوانی و درماندگی در چهرهاش آشکار گشت، زبانش به لکنت افتاد، بهطوری که همۀ اهل مجلس به وضع او پی بردند. مأمون گفت: سپاس خدایی را که بر من نعمت بخشید و رأی و نظر مرا موفق گرداند. سپس به اهلبیت خود نگریست و گفت: آیا اکنون از آنچه انکارش میکردید آگاه شدید؟ سپس رو به ابوجعفر(ع) کرد و گفت: آیا خواستگار هستی، ای ابوجعفر؟ امام فرمود: «بله، ای امیرالمؤمنین.» مأمون گفت: پس خودت خواستگاری کن، فدایت شوم؛ من تو را برای خودم پسندیدهام و دخترم امفضل را به ازدواج تو درمیآورم، اگرچه برخی این را ناخوش دارند. ابوجعفر(ع) فرمود: «سپاس خدا را با اقرار به نعمتش، و هیچ معبودی جز او نیست، و با اخلاص برای وحدانیتش؛ و درود بر محمد آن سرور آفریدگان، و بر برگزیدگان از خاندانش. اما بعد، از فضل خدا بر خلایق این بوده که آنها را با حلالش از حرام بینیاز گرداند.» سپس فرمود: (وَأَنْكِحُوا الْأَيَامَىٰ مِنْكُمْ وَالصَّالِحِينَ مِنْ عِبَادِكُمْ وَإِمَائِكُمْ ۚ إِنْ يَكُونُوا فُقَرَاءَ يُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ ۗ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ) (و مردان و زنان بیهمسر خود را به همسری دهید؛ و اگر نیازمند باشند خدا آنان را از فضل خود بینیاز میگرداند؛ و خداوند گشایشگر داناست)؛ و اینک محمدبن علیبن موسی خواستگاری میکند از امفضل دختر عبدالله مأمون، و برای او مهریهای قرار داده بهمقدار مهریۀ جدّهاش فاطمه دختر محمد(ع) که پانصد درهم نقره خالص بوده است. آیا او را با این مهر تعیینشده به همسری من درمیآوری ای امیرالمؤمنین؟» مأمون گفت: بله، ای ابوجعفر، من امفضل دخترم را با این مهر به عقد شما درمیآورم. آیا این ازدواج را میپذیری؟ ابوجعفر فرمود: «پذیرفتم و به آن راضی شدم.» پس مأمون دستور داد مردم در جایگاههای خود در قسمت خواص و عوام بنشینند. ریان گفت: چندان نگذشت که صداهایی شنیدیم که شبیه گفتوگوهای کشتیرانان بود. ناگهان دیدیم خدمتکاران در حال کشیدن یک کشتی نقرهای هستند که با طنابهایی از ابریشم بسته شده بود و آن را با شتاب حرکت می دادند. آن کشتی پر از مادهای خوشبو به نام «غالیه» (نوعی عطر گرانبها) بود. مأمون دستور داد ریشهای اشراف و خواص با آن "غالیه" خوشبو شود؛ سپس آن را بهسوی بخش عمومی بردند تا دیگر مردم هم با آن خوشبو شوند. سفرهها گسترده شد و مردم غذا خوردند، و سپس هدایایی به هر گروه از مردم بر اساس شأن و جایگاهشان داده شد... .»[458] از آنجا که مأمون علاقهمند بود جایگاه امام جواد(ع) را به حاضران بشناساند از ایشان خواست پاسخ سؤالی را که فروع و وجوهش را بیان کرده بود توضیح دهد. ریانبن شبیب روایت خود را ادامه میدهد و میگوید: «وقتی مردم پراکنده شدند و فقط برخی خواص باقی ماندند مأمون به ابوجعفر(ع) گفت: اگر صلاح میدانی ـفدایت شومـ فقه مسئلهای را که دربارۀ وجوه گوناگون شکار محرم بیان کردید توضیح بدهید تا ما بیاموزیم و از آن بهرهمند شویم. ابوجعفر(ع) فرمود: بله؛ اگر محرم در حِل صید را بکشد و شکار از پرندگان و از نوع بزرگ باشد، بر او یک گوسفند واجب میشود، و اگر در حرم شکار کند جزا برای او دو برابر خواهد بود. اگر جوجهای را در حل بکشد باید یک برۀ از شیر گرفته فدیه بدهد، و اگر در حرم باشد هم بره و هم قیمت جوجه را باید بدهد. اگر شکار از حیوانات وحشی باشد در خصوص گورخر باید یک گاو بدهد، و اگر شترمرغ باشد یک شتر، و اگر آهو باشد یک گوسفند، و اگر چیزی از اینها را در حرم بکشد فدیۀ او دو برابر خواهد بود و این قربانی است که به کعبه میرسد. اگر محرم دچار چیزی شود که باید برایش قربانی کند اگر احرام حج داشته باشد باید در منا ذبح کند، و اگر احرام عمره داشته باشد باید در مکه ذبح کند. جزای شکار برای عالم و جاهل یکسان است. در صورت شکار عمدی، او گناه کرده است، ولی در صورت غیرعمدی، گناهی بر او نیست. کفاره برای شخص آزاد بر عهدۀ خودش است و برای بنده بر عهدۀ آقای اوست. بر کودک کفارهای واجب نیست و بر بزرگسال واجب است. کسی که پشیمان شود عقاب آخرت از او برداشته میشود، اما کسی که به کار خود اصرار ورزد عقوبت اخروی برای او ثابت خواهد شد. مأمون گفت: احسنت بر تو ای اباجعفر، خداوند تو را نیکو گرداند.» در مقابل، مأمون به امام جواد(ع) پیشنهاد داد اگر مایل است سؤالی از فقیه یحییبن اکثم بپرسد تا نتیجۀ این نشست به قول معروف «یکی در برابر یکی» بشود. روشن است مأمون با این پیشنهاد، به دنبال ناکام گذاشتن نقشۀ عباسیان و رسواتر کردن کسی بود که او را برای این مأموریت برگزیده بودند، و از سوی دیگر میخواست جایگاه امام جواد(ع) را بهطور آشکارتری بالا ببرد؛ در نتیجه ثابت کند تصمیم او ـیعنی ازدواج دخترش با امام(ع)ـ درست بوده است. «پس مأمون به او گفت: احسنت بر تو ای اباجعفر، خدا تو را نیکو گرداند. اگر صلاح بدانی از یحیی سؤالی بپرس همانگونه که او از شما پرسید. امام جواد(ع) به یحیی فرمود: «آیا از شما بپرسم؟» گفت: این اختیار با شماست، فدایت شوم. اگر پاسخ پرسش شما را بدانم جواب میدهم و اگر ندانم از شما خواهم آموخت. ابوجعفر(ع) به او فرمود: «به من خبر بده از مردی که در آغاز روز به زنی نگاه کرد و نگاهش به او حرام بود؛ چون روز بالا آمد نگاهش به او حلال شد، چون آفتاب به نیمه رسید باز بر او حرام شد، در وقت عصر دوباره حلال شد، هنگام غروب بر او حرام شد، وقت عشاء که رسید بر او حلال شد، چون نیمهشب شد بر او حرام شد، و چون سپیده دمید باز بر او حلال شد. این زن چه وضعیتی دارد و به چه سبب گاهی برای آن مرد حلال شد و گاهی حرام؟» یحییبن اکثم گفت: نه به خدا قسم، من برای پاسخ به این پرسش راهی پیدا نمیکنم و چگونگی آن را نمیدانم؛ اگر صلاح بدانی شما ما را آگاه بفرما. ابوجعفر(ع) به او فرمود: «این زن کنیز مردی بود. در آغاز روز مرد بیگانهای به او نگریست و نگاهش بر او حرام بود. چون روز بالا آمد آن مرد او را از صاحبش خرید و برایش حلال شد. چون ظهر شد آزادش کرد و بر او حرام شد. هنگام عصر با او ازدواج کرد و برایش حلال شد. چون وقت مغرب رسید ظهار کرد و بر او حرام شد. چون وقت عشا داخل شد کفارۀ ظهار را داد و برایش حلال شد. نیمهشب او را یک بار طلاق داد و بر او حرام شد، و چون سپیده دمید او را رجوع داد و برایش حلال شد.» مأمون به اهلبیت خود که حاضر بودند رو کرد و گفت: آیا در میان شما کسی هست که بتواند به این پرسش چنین پاسخی بدهد یا دربارۀ پرسش قبلی سخنی بگوید؟ گفتند: نه به خدا سوگند، امیرالمؤمنین داناتر است و آنچه دید درست دید. مأمون به آنان گفت: وای بر شما، یقیناً اهل این خاندان از میان خلایق به این فضیلتها اختصاص یافتهاند، و خُردی سن مانعی برای کمال آنها نیست. آیا نمیدانید رسول خدا(ص) دعوت خود را با دعوت از امیرالمؤمنین علیبن ابیطالب(ع) آغاز کرد درحالیکه او دهساله بود، و اسلامش را پذیرفت و برای او حکم به اسلام داد و هیچ کودک دیگری را در آن سن دعوت نکرد؟ و نیز از حسن و حسین(ع) درحالیکه کمتر از شش سال داشتند بیعت گرفت و از کودکان دیگر بیعت نگرفت؟ آیا نمیدانید این همان امتیازی است که خدا به این خاندان اختصاص داده و آنان نسلی بعد از نسل دیگر هستند، و آنچه بر اولشان جاری شد بر آخرشان نیز جاری میشود؟ گفتند: راست گفتی ای امیرالمؤمنین؛ سپس برخاستند و پراکنده شدند. فردای آن روز مردم را حاضر کردند و ابوجعفر(ع) نیز حاضر شد، و سرداران و حاجبان و خواص و کارگزاران برای تهنیت به مأمون و امام جواد(ع) آمدند. آنگاه سه طبَق از نقره آوردند که در آنها سینیهایی حاوی مُشک و زعفران بود و در درون هریک از آن سینیها، رقعهای نوشته شده بود که حاوی اموال فراوان و بخششهای بزرگ و فراوان بود. مأمون دستور داد آنها را بر سر گروهی از خواص بپراکنند. هرکس یکی از آن سینیها به دستش میافتاد رقعۀ درون آن را بیرون میآورد و آنچه در آن نوشته شده بود به او داده میشد. کیسههای درهم آورده شد و مأمون آنها را بر سر سرداران و دیگران پخش کرد و مردم که با جوایز و بخششها توانگر شده بودند بازگشتند. مأمون دستور داد به همۀ مستمندان صدقه بدهند. او در طول مدت زندگی خود همواره امام جواد(ع) را گرامی میداشت و قدرش را بزرگ میشمرد و او را بر فرزندانش و دیگر اهلبیتش برتری میداد.»[459] نکته: یکی از ناصبیان کینهتوز نسبت به آلمحمد در حادثهای که میان امام جواد و یحییبن اکثم رخ داد تشکیک کرده و گفته است: یحیی فقیهی شناختهشده و بزرگتر از آن بود که سؤالی بپرسد که حتی افراد خردسال هم آن را میدانند! افزون بر این، آنها ادعا کردند امام جواد(ع) در پاسخ به سؤال، فقط به ذکر اقسام و شاخههای مسئله بسنده کرد، و حال آنکه هرکسی بتواند مسئلهای را شاخهبندی کند الزاماً پاسخ آن را بهخوبی نمیداند؟![460] روشن است دشمنی با آلمحمد چشم انصاف این ناصبی مغرض را کور کرده است. او شاید فقط به برخی از روایاتی استناد کرده که قسمتی از این ماجرا را آورده و تنها به سؤال یحییبن اکثم و تقسیمبندی امام جواد اشاره کردهاند که موجب شگفتی یحیی شده است، اما روایات بسیار دیگری نیز وجود دارند که پاسخ کامل امام(ع) را به همان صورتی که در روایت ریانبن شبیب نقل شده است بیان کردهاند، و طبیعی است «ریان» بهعنوان دایی معتصم عباسی (زیرا خواهرش همسر هارونالرشید بود) متهم به جعل روایت نیست، و روایت او نشان میدهد امام(ع) به همۀ شاخهها و فروع مسئله پاسخ داده است، و وضعیت به آن صورتی که ابنتیمیه ادعا کرده نبوده است. اما اینکه میگویند «این سؤال را افراد خردسال هم میدانند»، اگر واقعاً چنین است بهتر است آن را به خود یحیی عرضه کنند، البته اگر خدا بخواهد و با او دیدار کنند.-حقیقت انگیزههای مأمون
ما میتوانیم میان انگیزههای واقعی مأمون در مسئلۀ آوردن امام جواد(ع) از مدینه به بغداد و تزویج دخترش امفضل به ایشان(ع)، با نتایجی که در بحث «ولایتعهدی» امام رضا(ع) به دست آوردیم پیوند برقرار کنیم؛ همانگونه که در ادامه روشن خواهد شد.-روایتی نادرست
پژوهشگرانی که قضیۀ انتقال و ازدواج امام(ع) را ناشی از انگیزههای سیاسی و امنیتی و فریبکاری دانستهاند، در توضیح فریب دادن امام(ع) و متمایل کردن ایشان به دنیا ـکه هرگز چنین نیستـ به روایتی از کتاب «کافی» استناد کردهاند؛ و متن این روایت: «علیبن محمد، از یکی از اصحاب ما، از محمدبن ریان نقل کرده است، گفت: مأمون هر حیلهای را علیه امام جواد(ع) به کار گرفت ولی در او کارگر نشد. وقتی درمانده شد و خواست دخترش را به ازدواج او درآورد ـهنگامی که امام جواد(ع) در جایگاه مخصوص نشستـ دویست کنیز از زیباترین کنیزان را که هرکدام جامی پر از جواهر در دست داشتند فرستاد تا از اباجعفر استقبال کنند؛ اما آن حضرت هیچ توجهی به آنان نکرد. مردی بود که به او «مخارق» گفته میشد و آوازخوان بود و عود و ضرب مینواخت و ریش بلندی داشت. مأمون او را خواست. او گفت: ای امیرالمؤمنین، اگر چیزی از امور دنیا در او اثرگذار باشد من تو را در امر او کفایت میکنم. او در برابر امام جواد(ع) نشست و با صدای بلند شروع به خواندن و نواختن عود کرد. مدتی چنین کرد، اما امام جواد(ع) هیچ توجهی به او نمیکرد. سپس سر بلند کرد و فرمود: از خدا بترس ای ریشبلند. ناگاه مضراب از دست او افتاد و عودش نیز افتاد و تا زمان مرگ دستهایش از کار افتاد. مأمون از او حالش را پرسید، گفت: وقتی ابوجعفر به من نهیب زد ترسی بر من وارد شد که هیچگاه از آن بهبود نیافتم.»[461] میگویم: این روایت را نمیتوان پذیرفت و به آن استناد کرد، به دو دلیل: نخست: میدانیم آنها بهعنوان یک روش کلی برای پذیرفتن یک روایت به «سند» تکیه میکنند، و این روایت بهدلیل مرسل بودن از نظر سند ضعیف است.[462] دوم: متن این روایت صحیح نیست، زیرا با واقعیت قطعی منافات دارد. سید احمد الحسن دربارۀ این روایت میفرماید: «این روایت صحیح نیست؛ همچنین روایتی مضطرب است [با نقلهای دیگر ناسازگار است]. مأمون جدی بود، و همچون دیگر خلفای عباسی نبود. او سه سال ملازم امام رضا(ع) بود و از ایشان بسیار آموخت و تحتتأثیر قرار گرفت، و کارهایی که در این روایت گفته شده از او سرنمیزد؛ بهعلاوه در زمان این واقعه امام جواد(ع) فقط نُه سال داشت. کدام حیله و چه اغوایی مأمون میتوانست در برابر ایشان به کار گیرد درحالیکه امام(ع) در چنین سنّی قرار داشت؟! و اما اینکه این روایت در کتاب «کافی» آمده، باید دانست هرچه در کافی نقل شده باشد صحیح نیست. مقصود از توصیف "کافی برای برای شیعیان ما کافی است" این نیست که همۀ روایات آن صحیح است، بلکه یعنی احادیث صحیحی که در آن هست ـبه هر نسبتی که باشدـ کفایت میکند.»[463]-مأمون انگیزههای خود را بهصراحت بیان میکند و امام جواد را گرامی میدارد
برخی از تاریخنگاران تصریحِ مأمون را دربارهٔ انگیزهای که او را به فراخواندن امام جواد(ع) و نیز ازدواج دخترش امفضل با ایشان ترغیب کرد نقل کردهاند؛ نمونهای از این متنها: «مأمون، دخترش امفضل را به همسری محمدبن رضا درآورد و دو هزار هزار درهم به او بخشید و گفت: من دوست دارم جدّ کسی باشم که رسول خدا و علیبن ابیطالب پدرانش هستند؛ اما امفضل از ایشان فرزندی نیاورد.»[464] روشن است مأمون بهخوبی مقام امام جواد(ع) را میشناخت و در پی آن بود که به شرافت نزدیکی و نسبت دامادی با امام(ع) دست یابد. اما با وجود این تصریح روشن، برخی پژوهشگران همچنان به متهمکردن او به نیرنگبازی و توصیف قصد و نیت او به مکر و عدم صداقت اصرار میورزند، گویی آنها به دل مأمون راهیافته و از نیت درونیاش آگاه شدهاند! اما حقایق تاریخی پیوسته پیش میروند و از بزرگداشت و احترام مأمون به امام جواد سخن میگویند و هم شیعه و هم سنی آن را نقل کردهاند؛ و بهعنوان نمونهای از این گزارشها: شیخ مفید: «مأمون شیفتهٔ ابوجعفر(ع) شده بود؛ بهسبب فضیلتهایی که در او دیده بود، و با وجود بسیار کمسن بودنش در علم و حکمت و ادب و کمال عقل به مرتبهای رسیده بود که هیچیک از بزرگان آن روزگار با آن برابری نمیکردند؛ ازاینرو دخترش امفضل را به همسری او درآورد و دخترش را به مدینه فرستاد؛ و در بزرگداشت و احترام و تکریم جایگاه او بسیار میکوشید.»[465] مسعودی: «وقتی رضا از دنیا رفت، مأمون بهسوی فرزندش جواد فرستاد و او را به بغداد آورد و در نزدیکی خانۀ خودش جای داد و تصمیم گرفت دخترش امفضل را به ازدواج او درآورد.»[466] سبط ابنجوزی: «و او در علم و تقوا و زهد و بخشش بر روش پدرش بود؛ و هنگامی که پدرش از دنیا رفت نزد مأمون آمد، پس مأمون او را گرامی داشت و همانی را که به پدرش میداد به او نیز بخشید؛ و ـچنانکه پیشتر گفتیمـ مأمون دخترش امفضل را به ازدواج او درآورد.»[467] «و همانی را که به پدرش میداد به او نیز بخشید»: مأمون سالانه مبلغی را برای امام رضا(ع) تعیین کرده بود که برای امور مردم و خانواده و کارهایش هزینه میکرد و مقدار آن یک میلیون درهم بود،[468] و همین مبلغ را برای امام جواد(ع) نیز مقرر داشت. یکی از روایتها دیداری را توصیف میکند که میان مأمون و امام جواد(ع) رخ داد و ورود آن حضرت(ع) را به نزد مأمون در بغداد توصیف میکند: «... هنگامی که او را دید برخاست و او را در آغوش کشید و به سینهاش چسباند و به او خوشامد گفت و به هیچکس اجازۀ ورود نداد، و پیوسته با او سخن میگفت و نجوا میکرد. هنگامی که آن دیدار پایان یافت ابوجعفر(ع) به او گفت: ای امیرالمؤمنین. مأمون گفت: لبیک و سعدیک. فرمود: برای شما نصیحتی دارم، آن را بپذیر. مأمون گفت: سپاس و ستایش خدا را؛ آن چیست؟ فرمود: دوست دارم شب بیرون نروی، زیرا از این مردم واژگونشده بر تو ایمن نیستم؛ و نزد من حِرزی (دعایی) هست که خودت را با آن حفظ میکنی و از شرارتها و بلاها و سختیها و آفات و آسیبها در امان میمانی... مأمون گفت: آن را با دستِ خودت بنویس و برای من بفرست، و در آن به آنچه یاد کردی نپرداز. فرمود: با کمال میل و احترام. مأمون گفت: عمویت فدایت شود، اگر چیزی از من در دل داری ببخش و درگذر. فرمود: من چیزی نمییابم، و جز خیر ندیدهام. مأمون گفت: به خدا سوگند، با خراج شرق و غرب به خداوند متعال تقرّب میجویم، و فردا صبح به راه خواهم افتاد و هرچه دارم در آن هزینه خواهم کرد تا کفّارهٔ آنچه گذشته است باشد. سپس گفت: ای غلام، آب [برای شستن دستها] و غذا حاضر کن و بنیهاشم را داخل کن. آنها وارد شدند و با او غذا خوردند و دستور داد به میزان مراتبشان به آنها خلعت و پیشکش بدهند. سپس به ابوجعفر(ع) گفت: در پناه و حفظ خداوند که اسمش عزیز است بازگرد، و چون فردا شد آن دعا را برای من بفرست. پس او(ع) برخاست و سوار شد، و مأمون به فرماندهان دستور داد همراه او سوار شوند تا به خانهاش برسد.»[469] دو نکته: اول: مبلغ یک میلیون درهمی که مأمون بهعنوان حقوق سالانه برای امام رضا(ع) مقرر کرده بود یکی از اسبابی بود که ایشان(ع) را در انجام رسالت الهیاش در نشر دین حق و مقابله با فتنۀ واقفیه و محدود ساختن آن تا آنجا که ممکن بود یاری داد، و شایانتوجه است مأمون (پس از شهادت امام رضا(ع)) همان مبلغ را برای امام جواد(ع) مقرر کرد: «و همانی را که به پدرش میداد به او بخشید.» شکی نیست که این مبلغ بسیار زیادی بود (به گفتۀ برخی مورخان: ارزش یک درهم در آن زمان برابر با بهای یک گوسفند بود)، و در نتیجه بسیار بیشتر از آن بود که فقط بهعنوان کمک برای ادارۀ امور شخصی و خانوادگی امام در نظر گرفته شود. پس علت این کار چه بود؟ پاسخ: ما دربارۀ امامی معصوم سخن میگوییم که همانطور که خانوادهاش را سرپرستی میکند سرپرست امتش نیز هست، و پیش از آن باید همۀ امور رسالت و مأموریت الهیاش را که بر عهدهاش گذاشته شده است اداره کند؛ و همۀ اینها نیازمند منبع مالی عظیمی است، بهویژه در شرایطی مانند وضعیت ایشان(ع) که ـهمانگونه که پیشتر دیدیمـ امام(ع) بهسبب خردسالی، با تردید و حیرتِ بیشتر شیعیان و شک آنان دربارۀ امامتش روبهرو بود؛ و این بهطور طبیعی اقتضا میکرد گروهی از مؤمنانی که به یقین رسیدهاند برای یاریرساندن به حق و راهنمایی و آگاهسازی امت مؤمن و زدودن شک از دل آنان، فراغ بال داشته باشند و مهیا شوند؛ و سپس تعلیم و فرهنگسازی ـهمانگونه که هر رسالت الهی به آن نیاز داردـ استمرار یابد؛ و این علاوه بر آن است که شمار زیادی از فقیران و نیازمندان نیز در میان آنان حضور داشتند. مبلغی که مأمون برای امام(ع) تعیین کرده بود بیشترِ این هزینهها را پوشش میداد و امام(ع) آن را بهطور کامل در راه یاری دین خدا مصرف میکرد. در طول زندگی مأمون، امام(ع) برای تأمین هزینههای رسالت و امت خود به هیچ جناحی نیازمند نشد و طبق نقلها در دورۀ زندگی مأمون هرگز پیش نیامد که بهدلیل نیاز یا تنگدستی در این خصوص شکایتی کرده باشد؛ اما پس از وفات مأمون وضعیت دگرگون شد؛ چنانکه امام(ع) برخی از شیعیان خود را مخاطب قرار داد و از آنان خواست مالِ خمس را نزد او بفرستند تا بتواند امور رسالت الهی و امت مؤمن را سامان دهد. «از محمدبن فرج نقل شده است، گفت: ابوجعفر(ع) برایم نوشت: «خمس را نزد من بیاور، زیرا جز در همین سال از شما چیزی نمیگیرم.» و آن حضرت در همان سال از دنیا رفت.»[470] این حادثه یک سال پیش از شهادت امام(ع) یعنی در سال 219 هجری اتفاق افتاد؛ و این یعنی یک سال از وفات مأمون گذشته بود و اکنون خلیفه معتصم بود. او مبلغی را که مأمون برای امام(ع) مقرر کرده بود قطع کرد، و به همین دلیل امام نیازمند خمس شد. سید احمد الحسن میفرماید: «تخصیص مبلغ بسیار هنگفت بهعنوان حقوق ثابت برای امام جواد نیز تکرار شد، و مقدار این حقوق همانند حقوق ولیعهد پیشین امام رضا(ع) بود. این موضوع عباسیان را نگران کرد و به تردیدهای آنان دربارۀ نزدیک شدن مأمون به امام جواد(ع) افزود. این مبلغ برابر با حقوق نفر دوم در دولت بود و مبلغ هنگفتی به شمار میرفت؛ بهطوری که با آن لشکری میتوانست تجهیز شود. چرا مأمون آن را به امام جواد میداد؟ هیچ دلیل دیگری وجود ندارد جز اینکه او را برای انجام مأموریتش یاری دهد، در غیر این صورت آیا لازم بود چنین حقوق عظیمی به او بدهد تا گروه بزرگی از مردم را تحت تکفل بگیرد؟ منطق، پرسشگری و جستوجو برای یک پاسخ منطقی قابلقبول را ایجاب میکند، نه پاسخی بر پایۀ اندیشهای مبتنی بر پیشداوری تخیلی که واقعیت ندارد!»[471] اکنون ما میتوانیم دریابیم «یاری دین خدا» دلیل حقیقی پذیرفتن امام جواد(ع) برای آمدن به بغداد و ازدواج با دختر مأمون بود؛ و آنچه امام جواد(ع) انجام داد تنها راه ممکن پیش روی او در شرایط خاص و پیچیدهای بود که امامت و رسالت الهیاش با آن روبهرو شده بود؛ بنابراین هیچگونه فشار یا اجباری در این خصوص (یعنی ازدواج) وجود نداشت، به آن صورتی که عدهای در خیال خود پروراندهاند؛ و ما پیشتر به برخی از متون تاریخی پرداختیم که در آنها اختیار امام(ع) در موضوع ازدواج بهروشنی دیده میشد. دوم: چگونگی رفتار و تعامل مأمون با امام جواد(ع) ـدر سطح گفتار و رفتارـ همه تأیید میکنند اعتقاد او به امام جواد(ع) همچون اعتقادش به پدرش امام رضا(ع) بوده است، و متون تاریخی این نکته را تأیید میکنند، چنانکه برخی از آنها را مرور کردیم؛ اما اصرار بر تفسیر اعمال و گفتههای او بهعنوان فریبکاری و حیلهگری و کینهتوزی نسبت به امام(ع) اصرار بر توهمی است که هیچ ارزشی ندارد؛ چراکه منطق و واقعیت و متون تاریخی جملگی آن را رد میکنند!-گفتوگوی مأمون با عمهاش
روایت تاریخی زیر گفتوگوی مهمی را میان مأمون و عمهاش روایت میکند که بسیاری از مسائل ناگفته را روشن میسازد؛ مسائلی که در طرحهای سنتی دربارۀ تعامل مأمون با آلمحمد(ع) بهویژه امام رضا(ع) و امام جواد(ع) نادیده گرفته شدهاند. این گفتوگو پس از رسیدن مأمون به بغداد رخ داد، و روایت بهصراحت میگوید مأمون تصمیم داشت پرچم سبز را بهعنوان نماد دولت باقی نگه دارد و به رنگ سیاه عباسیان بازنگرداند، اما در نهایت تسلیم وضع موجود شد و رنگ سیاه را بازگرداند. همچنین دربارۀ رابطۀ مأمون با امام جواد(ع) واقعبینانه رفتار کرده و به نزدیک کردن او و به همسری دادن دخترش به ایشان بسنده نموده است، درحالیکه طبق روایت سبط ابنجوزی، او بهدنبال بیش از اینها بود. او میگوید: «و عدهای ادعا کردند مأمون او را مسموم کرده است، ولی این صحیح نیست؛ زیرا وقتی علی(ع) وفات یافت مأمون برای او غمگین شد و اظهار اندوه کرد و چند روز چیزی نخورد و نیاشامید و از لذتها دوری جست. سپس به بغداد آمد. او در ماه صفر سال ۲۱۴ هجری وارد بغداد شد درحالیکه لباس او و همراهانش همه سبز بود، و پرچمهایشان نیز سبز بود. مأمون حسنبن سهل را به بغداد فرستاد، او دشمنان را شکست داد و ابراهیمبن مهدی مخفی شد و مأمون در قصر رُصافه اقامت گزید. صُولی گفته است: بنیعباس به زینب دختر سليمانبن علیبن عبداللّهبن عباس ـکه از نظر مقام و شأن همانند منصور بودـ مراجعه کردند و از او خواستند نزد مأمون برود و از او بخواهد به لباس سیاه بازگردد و از پوشیدن سبز دست بردارد؛ زیرا مأمون پس از وفات علیبن موسی(ع) تصمیم گرفته بود محمدبن علیبن موسی(ع) را به ولیعهدی منصوب کند، ولی از ترس شورش بنیعباس این تصمیم را عملی نکرد. مأمون بر این کار اصرار داشت تا اینکه زینب به حضور او وارد شد. وقتی زینب وارد شد مأمون برخاست، به او خوشامد گفت و او را گرامی داشت. زینب گفت: ای امیرالمؤمنین، تو به اهلبیتت از فرزندان ابوطالب مهربانی کردهای، اما این امر در دست توست. تو بیشتر از آنان توان نیکیکردن به ایشان را داری، اما اگر کار در دست دیگری یا در دست خودشان باشد چنین نخواهد بود. پس لباس سبز را وابنه و به لباس خاندان خود بازگرد، و کسی را به طمع چیزی که از جانب تو سر زده است مینداز. مأمون از سخنان او شگفتزده شد و گفت: به خدا سوگند ای عمه، هیچکس سخنی که بیش از سخن تو در دلم اثر گذاشته باشد نگفته بود؛ و من چنین قصدی نداشتم و اکنون شما خودت با عقل خودت داوری کن. او گفت: چه چیزی را؟ مأمون گفت: آیا نمیدانی ابوبکر(رض) پس از رسول خدا(ص) به خلافت رسید، ولی هیچچیزی [از امور حکومتی] را به بنیهاشم نسپرد؟ گفت: همینطور است. گفت: سپس عمر به خلافت رسید و همانگونه رفتار کرد. سپس عثمان خلافت یافت و به خویشانش از بنیامیه روی آورد و آنها را بر شهرها گماشت و به هیچیک از بنیهاشم منصبی نداد. سپس علی(ع) خلافت یافت و بهسوی بنیهاشم روی آورد: عبداللهبن عباس را بر بصره گماشت، عبیداللهبن عباس را بر یمن، معبد را بر مکه، و قثمبن عباس را بر بحرین؛ و هیچیک از وابستگان به عباس را فروگذار نکرد مگر آنکه به او منصبی داد. پس این کارها بر گردن ما حقّی نهاده است، و من نیز در حق فرزند او همان کردم که او کرده بود. عمه گفت: خدا خیرت دهد فرزندم، ولی مصلحت خاندان عمویت از فرزندان ابوطالب همان است که به تو گفتم. مأمون گفت: جز آنچه شما میخواهید نخواهد شد. سپس دربارۀ کار خویش و ولایتعهدی محمدبن علی اندیشید و دید این کار بنیانها را سست میکند و چهبسا ـ بهسبب اختلافات، و بهسبب آنکه هنوز بازماندگانی از بنیامیه در زمین هستندـ خلافت از دست فرزندان عباس و فرزندان علی بیرون برود؛ شاید آنها از فرصت برای پراکندن وحدت کلمه و برانگیختن فتنه سوءاستفاده کنند. پس بنیعباس را فراخواند و گرد آورد، جامهای سیاه طلبید و آن را پوشید و لباس سبز را کنار گذاشت و مردم نیز چنین کردند؛ و لباس سبز جز هشت روز در بغداد پوشیده نشد.»[472]-مأمون و عذاب وجدان!
اقدام مأمون برای آوردن امام جواد(ع) به بغداد و سپس ازدواج دخترش امفضل با ایشان(ع) ـبرخلاف پندار عدۀ بسیاریـ با انگیزههای سیاسی صورت نپذیرفت؛ بلکه این قضیه ابعاد دیگری دارد که برای کسانی که بهدنبال انصاف و حقیقت هستند روشن میشود. در ابتدا باید یادآور شویم در بحث «ولایتعهدی» ـکه مأمون امام رضا(ع) را در آن مقام منصوب کردـ مشخص شد مأمون از نظر اعتقادی به امامت امام رضا(ع) باور داشت و او را دوست میداشت یا دستِکم به ایشان(ع) تمایل داشت، و همین دلیل اصلی برای واگذاری منصب ولایتعهدی به او بود؛ اما آنچه اتفاق افتاد این بود عباسیان علیه مأمون شوریدند و در بغداد او را از خلافت خلع کردند و خلیفهای از طرف خود برگزیدند. سپس قدرتشان گسترش یافت و بخش بزرگی از قلمرو او را به تصرف خود درآوردند و سپس به حرکت بهسوی خراسان تهدید کردند و این واقعه میتوانست به قتل او منجر شود؛ بنابراین مأمون (برای حفظ سلطنتش) مجبور شد با آنها توافقی منعقد کند که براساس آن او باید دست حمایت خود را از امام رضا(ع) و فضلبن سهل بردارد تا بتواند به خلافتش ادامه دهد. او موافقت کرد و اجازه داد نقشۀ آنان پیش برود و ابتدا به قتل فضلبن سهل و سپس به شهادت امام رضا(ع) با سم منجر شد! در نتیجه مأمون در شکیبایی بر حقی که شناخته بود و به آن اعتقاد داشت شکست خورد و در لحظهای از ضعف، بهروشنی در برابر جذابیتهای سلطنت و دنیا از اعتقادش دست کشید؛ اما هرگز امام رضا(ع) را دشمن نمیداشت و خواهان کشتن او نبود. به همین دلیل است که در متن پیشگفته دیدیم مأمون به عباسیان تصریح میکند از تعیین امام رضا(ع) به عنوان ولیعهد پشیمان نیست و حتی در برابر آنها اعتراف میکند خلافت را بهدلیل اعتقادش به حقانیت امام(ع) به او واگذار کرده بود، اما امام(ع) آن را نپذیرفت. همچنین اشاره میکند به اینکه پدرش «هارون» و سایر خلفای بنیعباس قطعکنندگان رحم بودند (و منظورش از این عبارت، طایفۀ بنیهاشم و بهویژه آلمحمد(ع) بود)، و همین اعتقاد مأمون به امام رضا(ع) او را در چگونگی رفتار با فرزندش امام جواد(ع) راهبری کرد. به همین دلیل مأمون بهرغم سن کم امام جواد(ع)، به پیروزی او در آزمونی که عباسیان برایش طراحی کرده بودند اطمینان داشت؛ زیرا سن و سال برای آلمحمد(ع) اهمیتی ندارد، و این اطمینان ناشی از ایمان مأمون به امامت آلمحمد(ع) و آگاهی از قدر و منزلت آنها بود. بهعلاوه هرچند مأمون قتل امام رضا(ع) را از خودش بهشکل عملی و مستقیم نفی میکند، ولی در عین حال کاملاً آگاه است که خودِ او دلیل اصلی این واقعه بوده است؛ زیرا پس از توافقش با عباسیان برای اجرای نقشهشان و کوتاهیاش در محافظت از امام(ع) این حادثه به وقوع پیوست! اگرچه مأمون به ظاهر این جرم را از خود نفی میکرد، در سطح روانی و درونی در عذاب و درد وجدان به سر میبرد، و این احساس بلافاصله بعد از شهادت امام آشکار شد؛ هنگامی که او دچار فروپاشی روحی شد و سه روزِ تمام کنار قبر امام، محزون و گریان ماند! از یاد نبریم مأمون سه سال بهطور دائم و مستمر با امام رضا(ع) در ارتباط بود و از ایشان بسیار آموخت. او طهارت و پاکی و اخلاق و صبر و زهد و علم و تواضع و ورع و رحمت و عدالت امام را مشاهده کرد، و از صفای روح و پاکی قلب و وسعت صدر و دوراندیشی ایشان بهره برد. مأمون کاملاً آمادگی داشت که بسیاری از افراد بنیعباس را فدای حفظ امام علیبن موسیالرضا(ع) در کنار خود کند، و به همین دلیل زندگیاش تحت تأثیر تربیت امام(ع) از دیگر عباسیان متمایز شده بود![473] کنار گذاشتن تفکری که امام رضا(ع) در ذهن او نهادینه کرده بود برای مأمون بسیار سخت و دشوار بود و یاد امام(ع) همواره در ذهن او جولان میداد! و طبیعتاً چنین وضعی باید حال مخلصترین افراد در وفاداری و فداکاری برای امام(ع) باشد، چه برسد به مأمون که خود را عاملِ کوتاهی در حق این پاکیِ بزرگ میداند که در برابرش کشته شد و او هیچ کاری برای دفاع از ایشان نکرده بود! شاید کسی که این حقیقت را درک کند بتواند علت شتاب برای آوردن امام جواد(ع) به بغداد توسط مأمون و اسکان او در خانهای نزدیک به خانۀ خودش را توضیح دهد؛ چراکه مأمون میخواست وجدان آشفتۀ خودش را از طریق پرورش و احترام به «بازماندۀ یتیم امام رضا(ع)» آرام کند؛ زیرا میدانست در حق پدر او ـکه او را بسیار دوست میداشتـ کوتاهی کرده و از او در برابر قتل محافظت نکرده است! مأمون دست خود را بهسوی امام جواد(ع) گشود و سالانه مبلغ یک میلیون درهم برایش اختصاص داد و این مبلغی بسیار هنگفت بود و باعث شگفتی برخی مورخان گردید. گویی زبان حال او این بود: «من بهخاطر دنیا اجازه دادم پدر تو کشته شود، حالا این پول در برابر توست، هرچه میخواهی از آن بگیر؛ بلکه این دختر من است و اگر راضی باشی او را به همسری خود بگیر!» البته باید توجه داشت انگیزۀ او صرفاً روانی نبود؛ بلکه در اعتقاد او نیز ریشه داشت؛ و همانطور که در متون قبلی مشاهده کردیم برخی از مورخان به شدتِ توجه مأمون و مراقبتهای او از امام جواد(ع) اشاره کردهاند. اگرچه مأمون خراسان را ترک کرد و در بغداد مستقر شد و عباسیان او را پذیرفتند و پس از آنکه به برخی از شرایط عباسیان ـمانند اجازه دادن به آنان برای قتل امام رضا(ع)ـ عمل کرد و آرامش به سلطنت و دولت او بازگشت، اما هنوز شرایط دیگری وجود داشت که او آنها را اجرایی نکرده بود؛ ازجمله انتصاب ولیعهدی عباسی، و نیز کنار گذاشتن لباس سبز بهعنوان نماد و بازگشت به لباس سیاه به همان صورتی که پیش از آن بود! در خصوص انتخاب ولیعهد، مأمون درخواست آنان را اجابت نکرد و تا زمان وفاتش ـکه به دست عباسیان با سم کشته شدـ در انجام این کار تأخیر داشت؛ اما در خصوص بازگشت به لباس سیاه ـهمانطور که در گفتوگویش با عمهاش آمده استـ او در نهایت در برابر آنها تسلیم شد. آنچه در اینجا برای ما اهمیت دارد تمرکز بر این نکته است که مأمون به بغداد وارد شد درحالیکه احساس درد و عذاب میکرد و خود را علت آنچه برای امام رضا(ع) پیش آمده بود میدانست؛ بنابراین خواست از حالت عذاب وجدان خود رهایی یابد و به همین دلیل به اقداماتی مثل احترام و توجه ویژه به امام محمد جواد(ع) دست زد. به گفته روایت ریّان، مأمون امام جواد(ع) را حتی بر فرزند و خانوادهاش ترجیح میداد. اما اصل تصمیم برای آوردن امام جواد(ع) و تسریع در آن، پیشنهادی بود که وزیرش حسنبن سهل بلافاصله پس از رسیدن مأمون به بغداد ارائه داد! اما حسنبن سهل کیست و چه اعتقادی دارد؟-حسنبن سهل وزیر مأمون
حسنبن سهل، برادر فضلبن سهل، والی عراق از طرف مأمون در دوران حضور او در خراسان بود، و پدر «پوران» همسر مأمون بود. پس از قتل فضلبن سهل، مأمون او را بهجای برادرش بهعنوان وزیر خود منصوب نمود، و در نامهای که برای او فرستاد درگذشت برادرش را به او تسلیت گفت.[474] همچنین مأمون نامهای به او نوشت و او را از شهادت امام رضا(ع)، و غم و اندوهی که بهدلیل وفات امام(ع) برای او پیشآمده بود مطلع ساخت: «و مأمون در ماه ربیعالاول نامهای به حسنبن سهل نوشت و او را مطلع ساخت علیبن موسیبن جعفر(ع) درگذشته، و از مرگ امام(ع) چه اندوه و مصیبتی به او وارد شده است.»[475] اما چرا مأمون بهطور خاص به او تسلیت میگوید؟ زیرا حسنبن سهل ـهمانند برادرش فضلبن سهلـ از شیعیان و پیروان امام رضا(ع) بود و دین حق را از ایشان(ع) میآموخت، چنانچه برخی روایات به آن اشاره دارند: از هاشمبن ابراهیم عباس نقل شده است، گفت: به امام رضا(ع) عرض کردم یکی از پیروان شما از من خواسته است سؤالی از شما بپرسم. امام(ع) پرسید: «او کیست؟» گفتم: حسنبن سهل، برادر فضلبن سهل ذوالریاستین. امام(ع) پرسید: «سؤال دربارۀ چه موضوعی است؟» گفتم: دربارۀ توحید است. فرمود: «دربارۀ کدام مبحث توحید؟» گفتم: از شما سؤال دارد آیا خداوند جسم است یا جسم نیست؟ امام(ع) فرمود: «مردم در توحید به سه مذهب رفتهاند: مذهب اثبات تشبیه خداوند که صحیح نیست، مذهب نفی نیز درست نیست، و فقط مذهب سوم که اثبات بدون تشبیه است و صحیح است.»[476] «پیروان شما» یعنی شیعیان شما. تشیع حسنبن سهل یا توصیف او به «رافضی بودن» ـهمانطور که برخی از عباسیان او را توصیف کردهاندـ موضوعی شناختهشده و معروف است؛ زیرا در میان عباسیان و دیگران شایع بود که مسئلۀ آوردن امام رضا(ع) از مدینه به خراسان و اعطای منصب ولایتعهدی به ایشان، طرحی از طرف خاندان سهل (فضل و حسن) بوده است؛ و به همین دلیل وقتی مأمون ـپس از رسیدن به بغدادـ توانست ابراهیمبن مهدی را دستگیر و او را عفو کند، ابراهیم در توجیه عمل خود گفت: «به خداوند بلندمرتبه قسم، به حق رسول خدا قسم و به حق جدّم عباس قسم، من فقط به این دلیل وارد این امر شدم که تو و اهلبیتت را حفظ کنم؛ زیرا دیدم خیرهسری و رافضهگری حسنبن سهل را واداشته است تا خلافت را از دست شما خارج کند.»[477] «رفض» یعنی حسنبن سهل «رافضی» است؛ و این اصطلاحی بوده که در آن زمان برای اشاره به شیعیان به کار میرفته است. برخی از افرادی که شرححال حسنبن سهل را نوشتهاند نیز به این موضوع اشاره کردهاند: «نکته: و ازجمله کسانی که به علم نجوم آگاهی داشتند و به شیعیان نسبت داده میشد حسنبن سهل بود، و جد من ابوجعفر طوسی در "کتاب الرجال" از او بهعنوان یکی از اصحاب امام رضا(ع) یاد کرده است.»[478] «حسنبن سهل: برادر فضلبن سهل، که به "ذوالقلمین" معروف است و از اصحاب امام رضا(ع) به شمار میرود، همانطور که شیخ در رجال خود به او اشاره کرده است.»[479] و همانطور که پیشتر ذکر شد تشیع برادرش فضلبن سهل نیز ثابتشده است. از آنجا که تشیع حسنبن سهل شناختهشده بود، معتصم عباسی پس از خلافت خود بعد از مرگ مأمون او را از وزارت برکنار کرد و حتی از او بیزار بود و برخی از املاک او را مصادره کرد.[480] باید توجه داشت برخی از بزرگترین اصحاب امام رضا(ع) از زیردستان حسنبن سهل بودند، مانند ریّانبن صلت.[481] صرفنظر از متون تاریخی و روایی که تشیع فضلبن سهل و برادرش حسنبن سهل را تأیید میکنند، واقعیتها و روند حوادث نیز این موضوع را تأکید مینمایند؛ زیرا دو پسر سهل اساساً در خانۀ آلبرمک (یحیی برمکی و فرزندانش جعفر و فضل) تربیت شده بودند؛ بهطوریکه طبق توصیف برخی مورخان آنها «دستپروردۀ برمکیان» بودند. از آنجا که تشیع برمکیان برای امام کاظم(ع) ثابتشده است ـهمانطور که در فصل آخر تحقیق دربارۀ رسالت و شهادت ایشان در جلد قبلی «روز حسین» گفته شدـ کاملاً طبیعی است دستپروردههای آنان نیز به همان عقیده اعتقاد داشته باشند، و دوستدار همانهایی باشند که آنها دوستدارشان بودند. «و سهل ـپدرِ حسنِ مذکورـ کارهایی را برای یحییبن خالدبن برمک مدیریت میکرد (برخی امور را اداره میکرد). و یحیی، حسن و فضل ـدو پسرِ سهلـ را بههمراه دو پسر خود ـفضل و جعفرـ نزد خود گرفت تا با آن دو باشند. پس جعفر، فضل پسر سهل را نزد مأمون ـکه ولیعهد بودـ برد و در خدمت او بود و همچنان با او بود تا در خراسان کشته شد. مأمون به حسنبن سهل ـکه در بغداد بودـ نامه نوشت و او را در مرگ برادرش تسلّی داد و به او اطلاع داد او را به وزارت گماشته و در همان مقام برادرش قرار داده است؛ و کسی از بنیهاشم یا فرماندهان، با فرمان حسن مخالفت نمیکرد و از اطاعت او بیرون نمیرفت تا زمانی که مأمون با علیبن موسی الرضا(ع) برای ولایتعهدی بیعت کرد. پس بنیعباس خشمگین شدند و مأمون را خلع کردند و با ابراهیمبن مهدی بیعت نمودند. حسنبن سهل با او جنگید، اما ناتوان شد. پس حسن به "فمِ صلح" فرود آمد و در آنجا اقامت گزید و از "فمِ صلح" کسی را فرستاد تا با ابراهیم بجنگد؛ و ـهمانطور که پیشتر گفته شدـ کار ابراهیم سست شد و او پنهان گردید. سپس مأمون وارد بغداد شد و به حسنبن سهل نامه نوشت. او نیز نزد مأمون آمد. مأمون هنگام دیدار بر کرامت و احترام او افزود؛ و این در سال 204 اتفاق افتاد.»[482] «فضلبن سهل سرخسی وزیر مأمون و تدبیرکنندۀ امور او بود. او مجوس بود و در زمان یحیی برمکی اسلام آورد و با او همراه شد. فضلبن سهل از دستپروردههای آلبرمک بود و به «ذوالرياستين» معروف شد؛ زیرا بهطور همزمان وزارت و ریاست سپاهیان را بر عهده گرفت، و قلم و شمشیر را با هم جمع کرد.»[483] پیشتر اشاره شد عباسیان در سال ۲۰۲ هجری تصمیم گرفتند فضلبن سهل را به قتل برسانند؛ و حسنبن سهل در سال ۲۳۶ هجری درگذشت.[484] بهعلاوه میگویم: همانطور که پیشتر گفتیم فضلبن سهل طراح اصلی قانعکردن مأمون برای آوردن امام رضا(ع) و تعیین ایشان به عنوان ولیعهد بود، و همانطور که خواهیم دید برادرش حسنبن سهل نیز طراح اصلی آوردن امام جواد(ع) به بغداد بهمنظور حفاظت و مراقبت از ایشان پس از شهادت پدرش بود.-سخن نهایی دربارۀ فراخواندن امام جواد(ع) به بغداد و ازدواج ایشان
سید احمد الحسن میفرماید: «حسنبن سهل شیعه بود و به امام جواد(ع) اهمیت میداد و تلاش زیادی برای حفاظت از ایشان انجام داد. او پس از فضلبن سهل وزارت مأمون را بر عهده گرفت و چشمش آرام نگرفت تا وقتی که امام جواد(ع) را به بغداد فراخواند. مأمون پس از آنکه به عباسیان اجازۀ ترور امام رضا(ع) را داد، بزرگیِ مصیبتی را که بر او وارد شده و او را به ورطهای بیپایان افکنده بود احساس میکرد. ازاینرو پس از اینکه حسنبن سهل پیشنهاد فراخواندن جواد(ع) را داد از این کار شادمان شد؛ زیرا گمان میکرد شاید با این کار جنایت زشتی را که با اجازه دادن به عباسیان برای زهر دادن به امام رضا(ع) مرتکب شده بود جبران کند. هنگامی که امام جواد(ع) را به بغداد فراخواند و پس از مدتی تصمیم گرفت دخترش را به همسری او درآورد عباسیان به خشم آمدند و به او اعتراض کردند؛ زیرا میترسیدند او را همانند پدرش ولیعهد قرار دهد؛ اما او بر این کار پافشاری کرد و این ازدواج را به سرانجام رساند. همچنین مأمون پس از امام رضا(ع) و بعد از شورش عباسیان ـبهدلیل فراخواندن جواد(ع) و ازدواج دخترش با اوـ ولیعهدی تعیین نکرد؛ مأمون تا هنگام مرگ حتی پسرش عباس را نیز بهعنوان ولیعهد برنگزید. به این ترتیب برادرش معتصم فرزند هارون از این وضعیت بهره برد و عباسیان او را بهعنوان خلیفۀ خود برگزیدند. بهطور کلی حسنبن سهل مانند برادرش فضلبن سهل دستپروردۀ برمکیان بود، و آنان (یعنی برمکیان) بودند که محبت آلمحمد(ع) را در دل او افکندند. برمکیان و آلِسهل همه فارس (ایرانی) بودند، پس بهسبب کارشان و ترجمههایی که گاه به آنان واگذار میشد به یکدیگر نزدیک بودند، علاوهبر اینکه فضل و حسن ـدو پسر سهلـ در دامان یحیی برمکی تربیت شده بودند.»[485] سخن سید احمد الحسن نقاب از چهرۀ حقیقت برداشته است، اما در عین حال ما شواهد بسیاری برای آن یافتیم، هرچند برخی از آنها در کنج زوایای تاریخ به کناری نهاده شده بودند و هیچگاه به آنها پرداخته نشده بود. صرفنظر از شواهد، آنچه ایشان ذکر کرده است ـهمانطور که دیدیمـ با واقعیت یا منطق سلیم تضادی ایجاد نمیکند، به آن صورتی که در دلایل پیشگفتهای که برخی پژوهشگران ذکر کردهاند مشاهده کردیم!-امام جواد(ع) در باقیمانده دورۀ مأمون
-ازدواج رسمی
پیشتر گفته شد برخی مورخان گفتهاند ازدواج رسمی امام در سال ۲۱۵ هجری انجام شد، و برخی دیگر ذکر کردهاند این ازدواج قبل از آن و در زمانی که امام(ع) پانزدهساله بود ـیعنی در سال ۲۱۱ هجریـ صورت گرفته است. درهرحال پس از ازدواج در بغداد، پسرعمویش ابوهاشم جعفری (از فرزندان جعفر طیار) در میان تبریکگویندگان خدمت ایشان وارد شد و ازدواجش را به او تبریک گفت.[486] امام(ع) پس از ازدواج مدتی در بغداد اقامت داشت و سپس همراه همسرش به مدینه رفت و مدتی نیز در آنجا زندگی کرد. خواست خداوند چنین بود که امام(ع) از همسرش امفضل فرزندی نداشته باشد؛ پس امام(ع) با یکی از کنیزانش ازدواج کرد و این موضوع باعث نارضایتی امفضل گردید و به پدرش مأمون شکایت کرد. «امفضل دختر مأمون از مدینه نامهای به پدرش نوشت و از ابوجعفر(ع) شکایت کرد و گفت: او با وجود من، کنیزی را به همسری میگیرد و مرا کنار میگذارد. مأمون به او نوشت: ای دخترم، ما تو را به همسری ابوجعفر درنیاوردیم تا چیزی را که خدا برای او حلال کرده است برایش حرام کنی؛ پس دیگر آنچه را گفتی تکرار مکن.»[487] برخی تاریخنگاران ادعا کردهاند امفضل بهسبب این ماجرا کینه و دشمنیِ امام را در دل نگه داشت تا آنجا که او را با سَم به قتل رساند، اما این سخن ـهمانگونه که خواهیم دانستـ نادرست است.-ترور مأمون
برخلاف روش خلفای بنیعباس، مأمون بههمراه سپاه خود در نبردها شرکت میکرد. او در حرکت بهسوی شام برای جنگ با روم، در شهر طرطوس (شهری در شام) توقف کرد و در آنجا اقامت گزید. میلش به خرما کشید؛ پس پیکی از بغداد برایش خرما آورد. او و برادرش معتصم و سعید علاف (مردی که همراه آنان بود) از آن خرما خوردند و همه بیمار شدند، اما حال مأمون بدتر شد و وضعیتش به حدی وخیم گشت که در رجب سال ۲۱۸ هجری در سن ۴۸ سالگی درگذشت، و برادرش معتصم و پسرش عباس او را در طرطوس دفن کردند. سعید علاف میگوید: «او و ابواسحاق (معتصم) خوردند و من نیز همراه آن دو خوردم و همه از آن آب نوشیدیم، و همهمان قبل از اینکه از جایمان برخیزیم دچار تب شدیم؛ و مأمون در اثر همان بیماری جان سپرد.»[488] اینکه خرمای ارسالشده از بغداد (یعنی از سوی بنیعباس) مسموم بوده باشد بسیار محتمل است؛ بهویژه با توجه به اینکه عباسیان از رفتار مأمون با آلمحمد(ع) از زمان به قدرت رسیدنش ناراضی بودند و همواره بهدنبال فرصتی برای خلاص شدن از او بودند و نگرانیشان از اینکه سلطنت و دنیای آنها در خطر بیفتد تا وقتی که مأمون بر مسند خلافت تکیه زده بود ادامه داشت، بهخصوص بعد از تأکید مأمون بر مخالفت با آنها و خالی نگهداشتن منصب ولایتعهدی، و این درحالی بود که از نظر آنها این امکان وجود داشت مأمون در هر لحظه امام جواد(ع) را (که دامادش بود و به او تعلقخاطر داشت) به ولایتعهدی منصوب کند؛ بهویژه با توجه به اینکه به او حقوقی مشابه حقوق ولیعهد قبلی اختصاص داده بود! سید احمد الحسن میفرماید: «... ... چند ماهِ اندک پس از ماجرای قتل امام رضا(ع) و فضلبن سهل، مأمون به بغداد رفت؛ پس از آنکه عباسیان با سرنگون کردن ابراهیمبن مهدی و عزل او، راه را برایش هموار کرده بودند. او وارد بغداد شد و حکمرانی خود را بدون هیچ مشکلی کامل کرد؛ و همانگونه که اکنون روشن شد علت عزل ابراهیم توسط عباسیان، حاصل شدن توافق میان آنان و مأمون بود؛ و به همین دلیل بود که مأمون هیچ آسیبی به ابراهیمبن مهدی و برادرش معتصم نرساند، با اینکه آنان از پیشگامان برپا کردن خلافت ابراهیم بودند؛ و علت آن بود که این ازجمله بندهای توافق بود. اما همین کسانی که با مأمون توافق کرده بودند و او به آنها اجازه داده بود امام علیبن موسی الرضا(ع) را با سَم به قتل برسانند، بعدها خودِ مأمون را نیز با زهر کشتند؛ زیرا آنها همچنان از او ناخشنود بودند و بعدها در امور بسیاری با او اختلاف پیدا کردند؛ از جمله فراخواندن امام جواد(ع) به بغداد، و اینکه مأمون دخترش را به همسری امام(ع) درآورد، و نیز خالی گذاشتن منصب ولایتعهدی پس از شهادت امام رضا(ع).»[489] هنگام وفات مأمون، امام جواد(ع) حدود ۲۳ سال داشت و میفرمود: «فرج (گشایش) سی ماه بعد از مرگ مأمون [خواهد بود].»[490] یعنی دو سال و نیم بعد از مرگ مأمون؛ و همانطور شد که فرموده بود؛ زیرا شهادت امام(ع) در ذیحجۀ سال ۲۲۰ هجری رخ داد.-امام جواد(ع) در دورۀ خلافت معتصم عباسی
پس از مرگ مأمون، با برادرش محمد معتصمبن هارون برای خلافت بیعت شد، و نادانی و حماقت و نالایقی او برای خلافت شناختهشده بود. بله، شاید در جنگیدن مهارت داشت و هنگامی که خشمگین میشد ـهمانگونه که در وصف او گفته شده استـ برایش فرقی نمیکرد چه کسی را میکشد یا چه کار میکند؛[491] به همین دلیل پدرش هیچگاه او را در زندگیاش برای مسئولیتی منصوب نکرد، به آن صورتی که با دیگر برادرانش امین و مأمون و مؤتمن رفتار میکرد. او فردی بیسواد بود که نه میخواند و نه مینوشت. در خوشگذرانی بسیار افراط میکرد.[492] مادرش «مارده» اصلیتی ترکی داشت و شاید به همین دلیل او ترکها را به خودش نزدیک کرد و از آمدن آنها به بغداد استقبال نمود و مناصبی بلندپایه در دولت و فرماندهی ارتش به آنها بخشید.[493]-قیام محمدبن قاسم علوی
مهمترین رویداد انقلابی برای علویان در دوران امام جواد(ع) در اواخر عمر ایشان و در زمان خلافت معتصم عباسی به وقوع پیوست. این انقلاب توسط محمدبن قاسمبن علیبن عمربن امام زینالعابدین(ع) صورت گرفت. زیدیه گرد او جمع شدند، زیرا او با آنها همنظر بود، و آنان در عراق و سپس در ایران مردم را بهسوی او فرامیخواندند. میان او و والیِ معتصم در خراسان جنگهایی رخ داد؛ سپس کارش پایان یافت و او را نزد معتصم آوردند: «محمدبن قاسمبن علیبن عمربن علیبن حسینبن علیبن ابیطالب...عموم مردم او را "صوفی" لقب میدادند، زیرا او لباسهای پشمی سفید میپوشید، و اهل علم و فقه و دین و زهد و حُسن مذهب بود. او به عدل و توحید اعتقاد داشت و نظر زیدیها را میپذیرفت. در دوران معتصم از طالقان قیام کرد. عبداللهبن طاهر ـپس از نبردهایی که میان او و عبداللهبن طاهر رخ دادـ او را دستگیر کرد و نزد معتصم فرستاد.»[494] «او علیه معتصم قیام کرد: محمدبن قاسمبن علیبن عمربن علیبن حسین در طالقان قیام کرد و بهسوی خودش دعوت نمود. عدهای به او پیوستند؛ سپس عبداللهبن طاهر او را دستگیر کرد و در سال ۲۱۹ هجری نزد معتصم فرستاد. او را که جبهای پشمین به تن داشت در محملی بدون زیرانداز بست. معتصم او را زندانی کرد، اما محمدبن قاسم سعی کرد از زندان فرار کند، و توانست از زندان بگریزد؛ و فرار کرد.»[495] میگویم: تردیدی نیست در اینکه این قیام با اجازۀ امام جواد(ع) انجام نشد؛ زیرا زیدیها (که اساساً به امامت امام جواد(ع) اعتقاد نداشتند) هیچگاه با ایشان هماهنگ نمیشدند و از ایشان اجازه نمیگرفتند!-احضار امام جواد(ع) به بغداد و خبردهی از مرگش
وقتی مأمون درگذشت و معتصم به خلافت رسید، در ابتدای دورۀ خلافتش به ساماندهی وضعیت سلطنت خود و برخی جنگها مشغول شد؛ سپس چند بار امام جواد(ع) را از مدینه به بغداد احضار کرد که آخرین بارِ آن در اواخر محرم سال ۲۲۰ هجری انجام شد. امام جواد(ع) در طول زندگی خود رنجهای بسیاری کشید، تا آنجا که مرگ خود را رهایی و فرج میدانست: «از ابنبزیع عطار نقل شده است، گفت: ابوجعفر(ع) فرمود: "فرج" سی ماه بعد از مأمون خواهد بود. گفت: ما منتظر بودیم و امام(ع) پس از سی ماه درگذشت.»[496] امام جواد(ع) چند بار از مرگ خودش به اصحابش خبر داده است: از محمدبن فرج نقل شده است، گفت: ابوجعفر(ع) به من نوشت: «خمس را به من برسانید؛ زیرا من فقط در همین سال از شما چیزی میگیرم.» و امام(ع) در همان سال وفات یافت.[497] از ابوطالب (عبداللهبن صلت) نقل شده است، گفت: به ابوجعفر(ع) پسر رضا(ع) نامهای نوشتم و از ایشان خواستم اجازه دهد در سوگ پدرش مرثیهسرایی کنم. امام(ع) به من نوشت: «برای من گریه کن؛ و برای پدرم نیز گریه کن.»[498] در زمان احضار ایشان به بغداد، امام جواد(ع) به برخی از اصحاب خود اطلاع داد پسرش «علی» امام بعد از او خواهد بود: از اسماعیلبن مهران نقل شده است، گفت: وقتی ابوجعفر(ع) در اولین سفر خود از مدینه به بغداد خارج شد هنگام خروج به ایشان گفتم: فدایت شوم، من در این سفر نگران شما هستم؛ بعد از شما این امر به چه کسی خواهد رسید؟ ایشان با لبخندی به من نگاه کرد و فرمود: «غیبت آنطور که تو گمان کردهای در این سال نیست.» سپس وقتی برای بار دوم به دستور معتصم احضار شد بهسوی ایشان رفتم و گفتم: فدایت شوم، شما راهی میشوی؛ بعد از شما این امر به چه کسی خواهد رسید؟ امام(ع) گریه کرد طوری که ریشهایش تر شد؛ سپس به من رو کرد و فرمود: «در این لحظه است که باید بر جان من بیمناک بود؛ بعد از من این امر به پسرم علی خواهد رسید.»[499] همچنین امام جواد(ع) در بیماری منجر به شهادتش به برخی از پیروانش فرمود: «من بهسوی خدا رهسپارم، و امر به پسرم علی سپرده میشود؛ و او پس از من بر شما همان حقی را دارد که من پس از پدرم بر شما داشتم.»[500] از ابنمسافر از ابوجعفر(ع) نقل شده است در شبی که در آن وفات نمود فرمود: «من امشب میمیرم.» سپس فرمود: «ما اهلبیت زمانی که خداوند دنیا را برای یکی از ما نپسندد ما را بهسوی خودش میبرد.»[501]-شهادت امام جواد(ع)
برخی دربارۀ شهادت امام(ع) بهوسیلۀ سَم تردید روا داشتهاند؛[502] درحالیکه نقل شده است ابنابوداوود[503] و برخی دیگر از دشمنان امام جواد(ع) بهدلیل حسادت ایشان را مسموم کردند.[504] برخی روایات و گفتههای مورخان ذکر کردهاند معتصم، امفضل ـهمسر امام(ع)ـ را با پول فریب داد تا به امام جواد(ع) سم بخوراند![505] درمجموع دخالت امفضل در مسموم کردن امام جواد(ع) نادرست است؛ اولاً او دختر مأمون بود و اساساً نیازی به پول نداشت؛ و دوماً برخی از متون وضعیت او را پس از شهادت امام(ع) توصیف کردهاند و نشان میدهند او بهشدت غمگین و ناراحت بود![506] از سید احمد الحسن دربارۀ امفضل سؤال کردم آیا آنگونه که برخی میگویند امفضل در مسموم کردن امام جواد(ع) نقش داشته است؟ فرمود: «امفضل هیچ نقشی در مسموم کردن امام جواد(ع) نداشت.»[507] امام جواد(ع) در پایان ذیقعده سال 220 هجری در بغداد به شهادت رسید و در قبرستان قریش کنار جدش امام موسیبن جعفر(ع) دفن شد. از او فرزندانی به جا ماند: امام علی هادی(ع)، موسی؛ و از دخترانش، حکیمه، خدیجه و امکلثوم.[508] امام جواد(ع) در اوج جوانی بهسوی پروردگارش شتافت، پس از آنکه رسالت الهی خود را ـکه جدّش حسین(ع) برای بالابردن یاد خدا و دین و حاکمیتش، جان و خانواده و یارانش را فدای آن کرده بودـ به انجام رساند؛ و پس از او فرزندش حجت «علی هادی(ع)» پرچم حق و پرچم حاکمیت خدا را به دست گرفت. از هارونبن فضل نقل شده است، گفت: در روزی که ابوجعفر(ع) وفات یافت امام علیبن محمد(ع) را دیدم. ایشان فرمود: «انا لله وانا إليه راجعون؛ ابوجعفر(ع) درگذشت.» به ایشان گفتند: شما چگونه فهمیدی؟ فرمود: «حالتی از فروتنی در برابر خدا بر من مستولی شد که قبلاً آن را احساس نکرده بودم.»[509]-(3) امام هادی، علم و قاطعیت و صبر حسینی
مکان: مدینۀ منوره، سامرا سن: 42 سال (۲۱۲ تا ۲۵۴ هجری) مدت امامت: ۳۴ سال هفتمین امام از نسل امام حسین(ع)، امام علیبن محمدبن علی(ع)، ملقب به «هادی»، «ناصح»، «نقی»، «ابن الرضا» بهعنوان معروفترین لقبهایش و لقبهای دیگری نیز داشته است. امام علیبن محمد(ع) در سال ۲۱۲ هجری در مدینه به دنیا آمد،[510] و مادرش کنیزی شریف و نجیب بود. کنیهای که پدرش به او داد «ابوالحسن» بود، و برای متمایز کردن ایشان از پدرانش امام موسی کاظم(ع) و امام علی رضا(ع) ـکه هر دو کنیۀ «ابوالحسن» داشتندـ گفته میشد: «ابوالحسن ثالث» (ابوالحسن سوّم). امامت را پس از شهادت پدرش امام جواد(ع) در سال ۲۲۰ هجری در سن هشتسالگی بر عهده گرفت، و در سال ۳۵۴ هجری در سن ۴۲ سالگی به شهادت رسید. مدت امامت ایشان ۳۴ سال بود. در دو سال آخر عمر امام جواد(ع)، معتصم عباسی امام جواد(ع) را مرتب به بغداد فرامیخواند؛ بنابراین امام جواد(ع) فرزند خود علی(ع) را در مدینه باقی میگذاشت تا از او محافظت کرده باشد. در یکی از دفعات، وقتی امام علی(ع) تنها شش سال داشت، پدرش از او پرسید چهچیزی از عراق برایش بیاورد: از احمدبن محمدبن عیسی، از پدرش نقل شده است، گفت: هنگامی که ابوجعفر(ع) خواست از مدینه به عراق برود و دوباره بازگردد، ابوالحسن(ع) را ـپس از اینکه به امامتش تصریح کردـ در دامن خود نشاند و از او پرسید: «دوست داری چهچیزی از عراق برایت هدیه بیاورم؟» امام(ع) فرمود: «شمشیری که همچون شعلهای آتشین باشد.» سپس به پسرش موسی نگاه کرد و از او پرسید: «تو چه میخواهی؟» او پاسخ داد: یک اسب. امام(ع) فرمود: «ابوالحسن به من شباهت دارد، اما این شبیه مادرش است.»[511]-نص بر امامت هادی(ع) و آنچه دربارۀ ایشان گفته شده است
-نص بر امامت ایشان(ع)
نص بر امامت امام علی هادی(ع) به دو طریق صورت پذیرفته است: اول: وصیت رسول خدا(ص) در شب وفاتش؛ زیرا در آن آمده است: «وقتی وفات او (امام جواد(ع)) رسید، آن را به پسرش علی ناصح(ع) بسپارد.»[512] دوم: تصریح پدرش امام جواد(ع) به او. برخی از آنچه از امام جواد(ع) نقل شده است: «از اسماعیلبن مهران نقل شده است، گفت: هنگامی که ابوجعفر(ع) برای اولین بار از مدینه به بغداد رفت، هنگام خروج به ایشان گفتم: فدایت شوم، من از این رفتن برای شما نگرانم؛ بعد از شما این امر از آنِ چه کسی خواهد بود؟ امام(ع) با لبخندی به من نگاه کرد و فرمود: «غیبت آنگونه که تو پنداشتهای در این سال نیست.» سپس وقتی برای بار دوم به دستور معتصم بیرون برده شد، به ایشان نزدیک شدم و گفتم: فدایت شوم، شما راهی میشوی؛ بعد از شما این امر با چه کسی خواهد بود؟ امام(ع) گریه کرد تا آنجا که محاسنش تر شد؛ سپس به من نگاه کرد و فرمود: «در این لحظه است که باید بر جان من بیمناک بود؛ بعد از من این امر به پسرم علی خواهد رسید.» حسینبن محمد، از خیرانی، از پدرش نقل کرده است، گفت: او ملازمِ درِ خانۀ ابوجعفر(ع) برای خدمتی بود که برایش گماشته شده بود، و احمدبن محمدبن عیسی هر شب سحرگاه میآمد تا از وضعیت بیماری ابوجعفر(ع) آگاه شود؛ و هرگاه فرستادهای که میان ابوجعفر(ع) و پدرم رفتوآمد داشت حاضر میشد احمد برمیخاست و پدرم با ایشان خلوت میکرد. شبی بیرون آمدم و احمد از جای خود برخاست و پدرم با فرستاده خلوت کرد، و احمد دوری زد و در جایی ایستاد که سخنان را بشنود. آن فرستاده به پدرم گفت: مولای تو به تو سلام میرساند و به تو میگوید: «من [به دیار باقی] رهسپارم و امر به پسرم علی واگذار میشود، و او پس از من همان حقی را بر شما دارد که من پس از پدرم بر شما داشتم.» سپس فرستاده رفت و احمد به جای خود بازگشت و به پدرم گفت: او به تو چه گفت؟ پدرم گفت: سخنِ خوبی گفت. احمد گفت: من آنچه را گفت شنیدم، چرا آن را پنهان کردی؟ و آنچه را شنیده بود بازگو کرد. پدرم به او گفت: خداوند آنچه را انجام دادی بر تو حرام کرده است، زیرا حقتعالی میفرماید: (وَلا تَجَسَّسُوا) (و تجسس نکنید). پس این را بهعنوان شهادت حفظ کن، شاید روزی به آن نیاز پیدا کنیم، و مبادا پیش از زمانش آن را فاش کنی. هنگامی که صبح شد پدرم از آن نامه در ده برگۀ مجزا نسخه برداشت و آنها را مُهر کرد و به ده نفر از بزرگان اصحاب سپرد و گفت: اگر پیش از آنکه آنها را از شما بازپس گیرم مرگ به سراغم آمد آنها را بگشایید و به آنچه در آن است عمل کنید. وقتی ابوجعفر(ع) از دنیا رفت، پدرم گفت از خانهام بیرون نرفتم تا اینکه حدود چهارصد نفر به دست من بیعت کردند، و بزرگان اصحاب نزد محمدبن فرج گرد آمدند و دربارۀ این امر گفتوگو میکردند. محمدبن فرج به پدرم نامه نوشت و او را از تجمع آنان نزد خود آگاه ساخت و اینکه اگر ترس از مشهور شدن نبود همراه آنان نزد او میآمد، و از او خواست نزدش برود. پدرم بر مرکب سوار شد و نزد او رفت و دید جمعی نزد او گرد آمدهاند. به پدرم گفتند: دربارۀ این امر چه میگویی؟ پدرم به کسانی که آن برگهها در دستشان بود گفت: رُقعهها را بیاورید. آنها را آوردند. پدرم گفت: این همان چیزی است که به آن مأمور شدهام. برخی گفتند: دوست داشتیم در این موضوع، شاهد دیگری هم همراه تو باشد. پدرم گفت: خداوند عزوجل آن را برای شما فرستاده است؛ این ابوجعفر اشعری است که شنیدن این پیام را توسط من گواهی میدهد؛ و سپس از او خواست به آنچه نزدش است شهادت دهد؛ اما احمد انکار کرد که چیزی از این بابت شنیده است. پدرم او را به مباهله فراخواند. هنگامی که کار بر او سخت شد، گفت: آری، آن را شنیدهام، و این بزرگداشتی بود که دوست داشتم نصیب مردی از عرب باشد نه مردی از عجم. آنگاه مردم از جای خود برنخاستند تا اینکه همهشان به حق اعتراف کردند. از محمدبن حسین واسطی نقل شده که شنیده است احمدبن ابوخالد ـخدمتگزار ابوجعفرـ حکایت میکرد او را برای این وصیتِ نسخهبرداری شده گواه گرفت: "احمدبن ابوخالد ـخدمتگزار ابوجعفرـ گواهی میدهد ابوجعفر محمدبن علیبن موسیبن جعفربن محمدبن علیبن الحسینبن علیبن ابیطالب(ع)، او را گواه گرفت بر اینکه به پسرش علی دربارۀ خودش و خواهرانش وصیت کرد، و کار موسی را تا هنگامی که [به بلوغ] برسد به او سپرد، و عبداللهبن مساور را سرپرستِ اموالِ باقیمانده از او ـاز زمینها، داراییها، مخارج، بردگان و چیزهای دیگرـ قرار داد تا آنکه علیبن محمد بالغ شود." عبداللهبن مساور در همان روز عهدهدار آن امر شد؛ کارِ خودش و برادرانش را بر عهده گرفت، و کارِ موسی نیز به او واگذار شد تا خودش پس از آن دو براساس شرط پدرشان صدقاتى را که به جا گذاشته بود سرپرستی کند؛ و این در روز یکشنبه، سه شب گذشته از ذیحجه سال 220 بود. احمدبن ابوخالد شهادت خود را با خط خودش نوشت، و حسنبن محمدبن عبداللهبن حسنبن علیبن حسینبن علیبن ابیطالب(ع) ـمعروف به جُوانیـ نیز به همان مضمونِ شهادت احمدبن ابوخالد که در آغاز این نوشته است شهادت داد و شهادت خود را با دست خودش نوشت، و نصر خادم نیز شهادت داد و شهادت خود را با دست خودش نوشت.»[513] صَقربن ابودَلف گفت: شنیدم ابوجعفر محمدبن علی رضا(ع) میفرمود: «امام بعد از من پسرم علی است؛ امر او امر من است، سخن او سخن من است، و اطاعت او اطاعت من است؛ و امام بعد از او پسرش حسن است، امر او امر پدرش است، سخن او سخن پدرش است، و اطاعت او اطاعت پدرش است.» و سپس سکوت کرد. گفتم: ای پسر رسول خدا، امام بعد از حسن(ع) کیست؟ امام(ع) بهشدت گریه کرد؛ سپس فرمود: «امام بعد از حسن(ع) پسرش آن قائم منتظر بر حق است.» گفتم: ای پسر رسول خدا، چرا او را قائم نامیدهاند؟ امام(ع) گفت: «چون او پس از مرگِ یادش و ارتداد بیشتر کسانی که به امامتش اعتقاد دارند قیام خواهد کرد.» گفتم: و چرا او را منتظر نامیدهاند؟ امام(ع) فرمود: «چون او غیبتی خواهد داشت که ایامش بسیار خواهد شد و سرآمدش به طول خواهد انجامید؛ پس مخلصان خروجش را انتظار میکشند، تردیدکنندگان انکارش میکنند، کینهتوزان یادش را به سخره میگیرند، وقتگذاران در این امر دروغ میگویند، تعجیلکنندگان در آن هلاک میشوند، و تسلیمشدگان نجات مییابند.»[514]-گوشهای از فضایل امام هادی(ع) و آنچه دربارهاش گفته شده است
-برخی از آنچه دربارۀ امام هادی(ع) گفته شده است
برخی از شهادتهای علما و دانشمندان مسلمان در خصوص فضایل امام هادی(ع): محمدبن طلحه شافعی: «و اما القاب او: ناصح، متوکل، فتاح، نقی، مرتضی، و مشهورترین آنها متوکل است. او این لقبها را پنهان میکرد و به اصحاب خود دستور میداد از ذکر آنها خودداری کنند... و اما مناقب او: فضایل او همچون زیوری که گوش را با گوشوارهها میآراید در گوشها جای میگیرد، و شوق به او همچون صدفها که مرواریدهای گرانبها را در بر میگیرند آن را در بر میگیرد؛ و این مناقب برای ابوالحسن(ع) گواهی میدهد که جان او به نفیسترین اوصاف آراسته است، و این مناقب از مرتبهٔ نبوی در بلندترین جایگاههای بزرگواری و برترین قلههای شرافت فرود آمده است.»[515] ابوالفداء: «علی هادی و علی تقی، او یکی از دوازده امام نزد شیعیان امامیه است، و او علی زکی فرزند محمد جواد(ع) است... .»[516] ذهبی: «در آنجا ابوالحسن علیبن جواد محمدبن رضا علیبن کاظم موسیبن صادق جعفر علوی حسینی معروف به هادی در سامرا درگذشت. او چهل سال داشت، و فقیه و امام و متعبد بود.»[517] یافعی: «در سال ۲۵۴ هجری: در این سال ابوالحسن علی هادیبن محمد جوادبن علی رضا ابن موسی کاظمبن جعفر صادق علوی حسینی درگذشت. او چهل سال عمر کرد، و متعبد و فقیه و امام بود... .»[518] ابنصباغ مالکی: «برخی از اهل علم گفتهاند: برتری ابوالحسن علیبن محمد هادی(ع) چنان است که گویی گنبدهایش بر پهنهٔ کهکشان نقش بسته و ریسمانهایش بر ستارگان آسمان گسترده است. هیچ منقبتی شمرده نمیشود مگر آنکه آن را به او نسبت دهیم، و هیچ فضیلتی یاد نمیشود مگر آنکه برتریاش از آنِ اوست، و هیچ ستایشی آورده نمیشود مگر آنکه برتری و کمالش متعلق به اوست، و هیچ شأن والا و بزرگی یاد نمیشود مگر آنکه دلایل آن بر او آشکار است. او این جایگاه را بهسبب آنچه در گوهر نفسش از بزرگواری است به دست آورد؛ همان بزرگواری که در ویژگیهایش یگانه و بیهمتاست، و مجدی که طبیعت کریمش آن را پاس داشته است، همانگونه که چوپان گوسفندانش را پاس میدارد. پس نفس او آراسته، اخلاقش دلپذیر، سیرتش دادگرانه، و خصلتهایش فاضل و پسندیده بود، و به نیازمندان نیکی میرساند، و کانونهای نیکی به برکت وجود او و سخاوتش آباد و پررونق بود. او در وقار و آرامش و اطمینان و پاکدامنی و دوری از آلودگی، و در گمنامی همراه با بزرگی بر روش و سیرهای نبوی و اخلاقی علوی و نفسی پاکیزه و همتی بلند قرار داشت، بهطوری که هیچکس از مردم با آن سنجیده نمیشود و به آن نزدیک نمیگردد؛ و روشی نیکو داشت تا آنجا که هیچکس در آن با او شریک نبود و در آن طمع نمیکرد.»[519] ابنحجر هيتمی: «و گفته میشود او (یعنی امام جواد(ع)) نیز مسموم شد؛ و از او دو پسر و دو دختر به جا ماند که بزرگترینِ آنان علی عسکری بود. او به این نام خوانده شد، زیرا هنگامی که او را از مدینهی نبوی به سامرّا فراخواندند و در آنجا ساکن کردند ـو آنجا «عسکر» نامیده میشدـ به «عسکری» شناخته شد؛ و او وارثِ علم و بخشندگیِ پدرش بود.»[520] ابنعَنبه: «اما علی هادی، لقب «عسکری» بهخاطر محل اقامتش در "سرّ من رای" بوده است؛ زیرا آن محله به «عسكر» معروف بود. مادرش کنیز بود و در نهایت فضل و قلۀ نجابت قرار داشت.»[521] زرکلی: «علی ملقب به هادی، پسر محمد جواد، پسر علی رضا، پسر موسی کاظم، پسر جعفر صادق، حسینیِ طالبی: دهمین امام از امامان دوازدهگانه نزد امامیه است، و او یکی از پرهیزگاران صالح بود.»[522] گوشهای از فضایل امام هادی(ع) هدایت راستین و نبوغ از همان کودکی در سیرهٔ امام هادی(ع) روشن و آشکار بوده، و ماجرای ایشان با معلم جنیدی مشهور است: «از محمدبن جعفر روایت شده است، گفت: پس از درگذشت ابوجعفر جواد(ع)، عمربن فرج برای حج به مدینه آمد و گروهی از اهل مدینه را که از اهل ادب و قرآن و از مخالفان و دشمنان اهلبیت(ع) بودند فراخواند و به آنان گفت: مردی را از اهالی مدینه که اهل ادب و قرآن و علم باشد و ولایتِ اهلبیت رسول خدا(ص) را نپذیرد برای من بیابید تا این کودک ـیعنی ابوالحسن(ع)ــ را به او بسپارم و او را مأمور آموزش وی سازم، و به او دستور دهم رافضیهایی را که به دیدار او میآیند و از او عیادت میکنند از او دور کند. سنّ آن حضرت در آن هنگام شش سال و پنج ماه بود. مردی از اهل ادب را به او معرفی کردند که کنیهاش ابوعبدالله و معروف به جنیدی بود، و نزد مردم مدینه در ادب و فهم از جایگاه بالایی برخوردار بود، و در دشمنی با اهلبیت آشکارا ناصبی و کینهتوز بود. عمربن فرج او را فراخواند و برایش حقوقی از بیتالمال تعیین کرد و آنچه را میخواست به او سفارش کرد، و به او فهماند سلطان به او دستور داده است شخصی مانند او را برگزیند و این کودک را به او بسپارد تا به او آموزش دهد و رافضیها را از ارتباط با او بازدارد؛ و او همهٔ اینها را پذیرفت. جنیدی روزها در قصر ملازم ابوالحسن(ع) بود و چون شب میشد در را به روی او میبست و کلیدها را برمیداشت. این وضع مدتی ادامه داشت و شیعیان از او بریده شدند و از شنیدن از او و خواندن نزد او محروم شدند. محمدبن جعفر گفت: سپس روز جمعه او را دیدم و به او گفتم: حالِ این پسری که او را تعلیم میدهی چگونه است؟ او با ناخشنودی به من گفت: آیا میگویی «این پسر» و نمیگویی «این شیخ»؟ تو را به خدا سوگند میدهم، آیا در مدینه کسی را میشناسی که در ادب و علم از من داناتر باشد؟ گفتم: نه. گفت: به خدا قسم، من حرفی را در ادب یاد میکنم و گمان میکنم در آن نهایت دقت را داشتهام، سپس او در همان موضوع بابهایی را به من املا میکند که از او میآموزم؛ مردم گمان میکنند من به او آموزش میدهم، درحالیکه ـبه خدا قسمـ من از او میآموزم! گفت: از سخن او چشم پوشیدم، چنان که گویی آن را نشنیدهام. سپس بعد از آن او را دیدم؛ به او سلام کردم و از حال و وضعیتش پرسیدم. به او گفتم: حالِ پسر چگونه است؟ گفت: از این سخن درگذر، به خدا قسم او بهترینِ اهل زمین و برترینِ آفریدگان خداست؛ گاهی قصد میکند وارد حجره شود، پس به او میگویم: تا ده آیه نخوانی وارد مشو. میگوید: کدام سوره را میخواهی بخوانم؟ من سورههای طولانی را که هنوز به آنها نرسیده است نام میبرم، و او بهسرعت آنها را میخواند، طوری که صحیحتر از آن نشنیدهام، و با صوتی خوشتر از مزمورهای داوود که به زیباییاش مَثَل میزنند. او حافظ قرآن از آغاز تا پایان است و تأویل و تنزیل آن را میداند. سپس معلم جنیدی گفت: این کودک خردسال است و در میان دیوارهای سیاه بزرگ شده؛ پس این علم فراوان را از کجا آموخته است؟! سبحانالله، چه شگفتانگیز است! محمدبن جعفر گفت: سپس معلم جنیدی را دیدم که دست از ناصبیگری برداشته، توبه کرده و حق را شناخته و به امامت او(ع) اعتراف کرده بود.»[523] علم امام هادی(ع)، و هیبت و وقار و کَرَم و ویژگیهای اخلاقی او از ویژگیهایی بود که شهرت زیادی در میان مردم مدینه و عموم مسلمانان پیدا کرد. ایشان(ع) در میان علویان ـحتی نزد پیران سالخوردهـ بزرگ و محترم بود؛ بهعنوان مثال زید فرزند امام موسی کاظم(ع) پیرمردی سالخورده بود، و هرگاه میخواست به حضور امام هادی(ع) وارد شود اجازه میگرفت و در برابرش مینشست. «محمدبن حسن اَشتر علوی گفته است: همراه پدرم بر آستان خانۀ متوکل بودم درحالیکه گروهی از مردم ـاز طالبیها و عباسیها و جعفریهاـ حاضر بودند. آنها همقسم شده بودند برای این نوجوان از اسب به پایین نیاییم، زیرا او نه از ما شریفتر است و نه بزرگتر؛ و مقصودشان ابوالحسن(ع) بود؛ اما همینکه آمد و چشمشان به او افتاد همهٔ مردم برایش پایین آمدند. ابوهاشم به آنها گفت: مگر نگفتید برای او فرود نمیآیید؟ گفتند: به خدا قسم نتوانستیم خود را نگاه داریم و همه از مرکب فرود آمدیم.»[524] امام هادی(ع) هیچ تمایلی به دنیا نداشت و ملازم مسجد بود. وقتی خانهاش را وارسی کردند در آن جز مصحفها و دعاها و کتابهای علمی نیافتند.[525] نقل شده است امام هادی(ع) با دستهای خود در زمینش کار میکرد تا امورات زندگیاش را اداره کند: از حسنبن علیبن ابوحمزه، از پدرش نقل شده است گفت: ابوالحسن(ع) را دیدم که در زمینش کار میکرد و پاهایش از عرق خیس شده بود. گفتم: فدایت شوم، پس مردان کجا هستند؟ امام(ع) فرمود: «ای علی، آنان که از من بهتر بودند با دست خود روی زمین کار میکردند.» پرسیدم: مثل چه کسانی؟ فرمود: «رسول خدا(ص) و امیرالمؤمنین(ع)؛ همۀ آنها با دست خود کار میکردند؛ و این جزو کارهای انبیا و مرسلین و اوصیا و صالحین است.»[526] بخشندگی امام هادی(ع) مشهور و معروف بود: «ابوعمر عثمانبن سعید و احمدبن اسحاق اشعری و علیبن جعفر همدانی به حضور امام علیبن محمد(ع) آمدند و احمدبن اسحاق از بدهیاش شکایت کرد. امام(ع) فرمود: «ای ابوعمر ـو او وکیل امام(ع) بودـ سی هزار دینار به او بده، و به علیبن جعفر نیز سی هزار دینار بده، و خودت نیز سی هزار دینار بردار.» این اعجازی است که جز پادشاهان نمیتوانند انجامش دهد، و ما هیچگاه چنین بخششی نشنیدهایم.»[527] ایشان(ع) بابی برای رفع حاجاتی بود که به درگاه خدا عرضه میشد؛ نهفقط برای مسلمانان بلکه حتی برای غیرمسلمانان نیز چنین بود: «هبةاللهبن ابومنصور موصلی گفت: در سرزمین ربیعه، کاتبی نصرانی از اهالی کَفْرتونا به نام یوسفبن یعقوب بود، و میان او و پدر من رابطۀ دوستانهای وجود داشت. گفت: او نزد ما آمد و نزد پدرم رفتیم. پدرم به او گفت: چه باعث شده در این زمان بیایی؟ گفت: مرا به حضور متوکل فراخواندهاند و نمیدانم از من چه میخواهند، جز آنکه خود را به بهای صد دینار از خدا خریدهام و آن را همراه خودم برای علیبن محمدبن رضا آوردهام. پدرم به او گفت: در این کار توفیق یافتهای. گفت: به حضور متوکل رفت و پس از چند روز اندک، شادمان و خوشحال نزد ما بازگشت. پدرم به او گفت: ماجرای خود را برایم بازگو کن. گفت: به "سرّ من رای" (سامرّا) رفتم، و هرگز به آنجا وارد نشده بودم. در خانهای مستقر شدم و گفتم: دوست دارم آن صد دینار را پیش از رفتنم به دربار متوکل و پیش از آنکه کسی از آمدنم آگاه شود به ابنالرضا برسانم. گفت: فهمیدم متوکل او را از سوار شدن بر مرکب منع کرده و او ملازم خانهاش است. گفتم: چگونه این کار را انجام دهم؟ مردی نصرانی که دربارۀ خانهٔ ابنالرضا میپرسد؟! بیم آن دارم دربارهٔ من خبرچینی کنند و این نیز بر آنچه از آن میترسم افزوده گردد. گفت: ساعتی در این خصوص اندیشیدم، سپس در دلم افتاد سوار بر حمارم شوم و در شهر بگردم و هرجا خواست برود مانعش نشوم؛ شاید بیآنکه از کسی بپرسم بتوانم خانهاش را بشناسم. گفت: دینارها را در کاغذی پیچیدم و در آستینم نهادم و سوار شدم. حیوان از کوچهها و بازارها هرجا میخواست میگذشت تا به درِ خانهای رسیدیم. حیوان ایستاد؛ هرچه سعی کردم حرکت کند تکان نخورد. به غلام گفتم: بپرس صاحب این خانه کیست؟ گفتند: این خانهٔ [علیبن محمد]بن رضا است. گفتم: اللهاکبر، چه راهنمایی شگفتی، و خداوند کفایتکننده است. گفت: ناگاه خادمی سیهچرده از خانه بیرون آمد و گفت: تو یوسف پسر یعقوبی؟ گفتم: بله. گفت: فرود آى. فرود آمدم. مرا در راهرو نشاند و داخل شد. با خود گفتم: این نیز نشانهای دیگر؛ این خادم از کجا اسم من و اسم پدرم را دانسته است، درحالیکه در این شهر کسی مرا نمیشناسد و من هرگز وارد آن نشده بودم؟! گفت: آن خادم بیرون آمد و گفت: آن صد دیناری را که در آستینت است و در کاغذ پیچیدهای بیاور. آن را به او دادم. گفتم: این نیز سومین نشانه است. سپس برگشت و گفت: داخل شو. داخل شدم و ایشان را یافتم که تنها در محل جلوسش نشسته است. گفت: ای یوسف، آیا هنگام آن نرسیده است که اسلام بیاوری؟ گفتم: ای مولای من، از نشانهها برایم آنقدر آشکار شده که برای هرکسی که بخواهد کافی است. فرمود: هیهات، تو اسلام نخواهی آورد، اما پسرت فلانی اسلام خواهد آورد و او از شیعیان ماست. سپس فرمود: ای یوسف، گروهی میپندارند دوستی ما به امثال تو سودی نمیرساند؛ به خدا سوگند دروغ میگویند! و یقیناً به امثال تو نیز سود میرساند. به کاری که برایش آمدهای اقدام کن که آنچه را دوست داری خواهی دید، [و برایت پسری مبارک زاده خواهد شد]. گفت: به دربار متوکل رفتم و هرچه میخواستم گفتم و بازگشتم. هبةالله گفت: پسر او را دیدم که مسلمان شده و تشیعش نیکو بود؛ و او به من خبر داد پدرش بر نصرانیت از دنیا رفت، و او پس از مرگ پدرش مسلمان شده است و میگفت: من همان بشارتی هستم که مولایم(ع) وعده داده بود.»[528] ایشان(ع) مستجابالدعوه بود، و این یکی از نشانههای امامت است.[529] بهعنوان مثال، احمدبن خصیب یکی از دشمنان امام بود: «او در خانهای که امام در آن سکونت داشت به ایشان اصرار کرد و از امام خواست آن را ترک کند و خانه را به او تسلیم نماید. امام(ع) برای او پیام فرستاد: " تو را از سوی خدا در جایگاهی خواهم نشاند که هیچ راه بقایی برایت باقی نماند." و خداوند جانِ او را در همان روزگار گرفت.»[530] از امام هادی(ع) در مناجاتهایش نقل شده است میفرمود: «معبود من، گنهکاری به درگاهت آمده و نیازمندی قصد تو کرده است؛ پس تلاش او را نومید مگردان، و به او رحم کن و خطاهایش را بیامرز.»[531]-رسالت امام هادی(ع)
-برخی از ابعاد رسالت آن حضرت(ع)
امامت امام هادی(ع) ۳۴ سال (۲۲۰ تا ۲۵۴ هجری) ادامه داشت و ایشان(ع) در این مدت رسالت الهی را که به او واگذار شده بود به بهترین شکل به انجام رساند. برخی از جنبههای عطایای دینی آن حضرت عبارتاند از: بیان دین حق اول: در سطح عقیدتی: ۱. امام هادی(ع) عقیدهٔ درست دربارهٔ خداوند سبحان، و نامها و صفات او را روشن ساخت، و بیان کرد چه چیزهایی را میتوان به او نسبت داد و چه چیزهایی را نمیتوان؛ مانند جسمانی بودن و امکان دیدن بصری او و مانند اینها.[532] ایشان(ع) پروردگارش را چنین توصیف فرموده است: «معبود من، اوهامِ توهمکنندگان سرگردان شده، و نگاهِ ناظران کوتاه گردیده، و اوصافِ توصیفکنندگان از هم فروپاشیده، و گفتههای باطلگویان در رسیدن به شگفتیِ شأن تو ناپدید گشته، یا در رسیدن به بلندای عظمت تو ناتوان مانده است. تو در جایگاهی هستی که پایانی ندارد، و دیدهها با اشاره به تو واقع نمیشوند و تعبیری به تو نمیرسد. هیهات، و سپس هیهات؛ ای سرآغاز، ای یکتای یگانه، ای بیهمتا، در بلندا با عزّتِ کبریا اوج گرفتهای، و با جبروتِ سربلندی از ورای هر ژرفا و هر نهایتی فراتر رفتهای.»[533] از ابوالحسن امام هادی(ع) دربارۀ توحید پرسیده و به ایشان گفته شد: آیا خدا همیشه تنها بوده و چیزی با او نبوده، و سپس موجودات را بدیع (بیسابقه) خلق کرد و نامها را برای خود برگزید؟ و نامها و حروف همیشه با او بودهاند و قدیماند؟ امام(ع) نوشت: «خداوند همواره موجود بوده است و سپس آنچه را خواست ایجاد کرد. هیچچیز قضای او را بازنمیگرداند و هیچچیز حکم او را برنمیگرداند. اوهام توهمکنندگان سرگردان شده و نگاه ناظران کوتاه گردیده است... .»[534] 2. امام هادی(ع) بر ولایت ائمه(ع) تأکید میکرد و آنچه را پدرانش ـازجمله رسول خدا(ص) و امیرالمؤمنین(ع) در این خصوص فرمودهاندـ تبیین مینمود.[535] بهعنوان مثال برای شناساندن قدر و منزلت امامت و ائمه، زیارت معروف به «زیارت جامعه» از ایشان صادر شده است: از موسیبن عبدالله نخعی نقل شده است، گفت: به علیبن محمدبن علیبن موسی(ع) گفتم: ای پسر رسول خدا(ص)، سخنی کامل و رسا به من بیاموز که وقتی به زیارت یکی از شما میروم به زبان آورم. امام(ع) فرمود: «وقتی به آستان [زیارتگاه] رسیدی بِایست و شهادتین را بگو و با غسل وارد شو. وقتی وارد شدی و قبر را دیدی، بِایست و سی بار بگو: الله اکبر؛ سپس کمی راه برو، و با آرامش و وقار باش، و قدمهایت را نزدیک به هم بردار. سپس بِایست و سی بار دیگر تکبیر (الله اکبر) بگو؛ سپس نزدیک قبر برو و چهل بار دیگر تکبیر بگو، و به این ترتیب صد تکبیر کامل میشود؛ سپس بگو: سلام بر شما ای اهل بیت نبوت... .» مجلسی گفته است: «این زیارت از صحیحترین زیارتها از نظر سند، و حاوی گستردهترین موضوعات، و دارای فصیحترین الفاظ و بلیغترین معانی، و عالیترین شأن و منزلت است.»[536] همچنین زیارت امیرالمؤمنین(ع) در روز غدیر از امام هادی(ع) نقل شده است: «از ابوالقاسمبن روح و عثمانبن سعید عَمری، از ابومحمد حسنبن علی عسکری(ع)، از پدرش (صلوات خدا بر آنها) نقل شده و فرموده است ایشان(ع) در روز غدیر در سالی که معتصم او را احضار کرده بود به زیارت امیرالمؤمنین(ع) رفت... .»[537] این زیارت طولانی است و در آن امام مقام امیرالمؤمنین، منزلت ایشان، جهاد و فداکاریهای او را بیان میکند. 3. امام هادی(ع) برخی از رویدادهای رسالتهای الهی پیشین و آنچه را به برخی از انبیا و مرسلین همچون نوح و موسی و عیسی(ع) اختصاص داشت تبیین فرمود. 4. امام هادی(ع) عقیدۀ صحیح را دربارۀ «الأمر بين الأمرین: امر میان دو امر» در خصوص مسئلۀ جبر و تفویض که در آن زمان رایج شده بود توضیح داد؛ زیرا اشاعره به جبر، و معتزله به تفویض اعتقاد داشتند. یکی از شیعیان در این خصوص از امام(ع) پرسید و امام(ع) در قالب نامهای طولانی به آنها پاسخ داد و در آن، سخنان جدش امام صادق(ع) را دربارۀ نفی جبر و تفویض شرح داد. این نامه با این کلمات آغاز شد: «از علیبن محمد، سلام بر شما...» و با این کلمات خاتمه یافت: «خداوند ما و شما را به گفتار و عمل به آنچه خداوند میپسندد و به آن راضی است توفیق عطا فرماید، و ما و شما را به لطف و فضل خود از معاصیاش دور نگه دارد؛ و ستایش بسیار از آنِ خداست آنگونه که او شایستهاش است؛ و درود خدا بر محمد و خاندان پاک و طاهرش؛ و خداوند ما را کفایت میکند؛ و نیکو وکیل است.»[538] دوم: در سطح فقهی: امام هادی(ع) شریعت راستین را روشن ساخت و به بسیاری از سؤالات مربوط به عبادات و معاملات پاسخ داد، و کسی که به کتابهای حدیث مراجعه کند پاسخهای ایشان را در مسائل مربوط به طهارت، غذاها، احکام اموات، نماز، زکات، خمس، روزه، کفارات، حج و نیز در مسائل معاملات همچون احکام تجارت، اجاره، وقف، قضاوت، حدود و دیگر مسائل خواهد یافت. همچنین یکی از مسائلی که امام هادی(ع) روشن فرمود حکم کار کردن با ستمگران بود.[539] ایشان(ع) هرگاه فرصتی به دست میآورد خطاهای فقهای درباری را تصحیح مینمود.[540] سوم: امام هادی(ع) با افکار ملحدان (بیخدایان)، مارقین (منحرفان از دین خارج) و غالیانی (غلوکنندگان) که در دورۀ ایشان بدعتهای خود را انتشار میدادند و به تفکری منحرف دعوت میکردند مواجه شد؛ ازجمله علیبن حَسَکه قمی، قاسم یقطینی، حسنبن محمدبن بابا قمی، محمدبن نصیر فَهری، و فارسبن حاتم. امام هادی(ع) برائت خود را از این افراد اعلام کرد: «سهلبن زیاد آدمی گفت: یکی از اصحاب ما نامهای به این مضمون به امام علیبن محمد(ع) نوشت: فدایت شوم ای سرور من، علیبن حسکه ادعا میکند از اولیای شماست، و اینکه شما آن اولِ قدیم هستی، و او باب و نبیّ شماست، و شما به او فرمان دادهای به این امر دعوت کند. او ادعا میکند نماز و زکات و حج و روزه، همه به معنای شناخت شماست، و معرفت و شناختِ کسی که در وضعیتی مانند ابنحسکه ـاز نظر ادعای بابیت و نبوتی که او داردـ باشد، چنین شخصی مؤمن کامل است و بندگی با نماز و روزه و حج از او ساقط شده است؛ و او گفته همهٔ شرایع دین به همین معنایی است که برایتان بیان داشتم و مردم بسیاری به او گرایش پیدا کردهاند. پس اگر صلاح میدانید با پاسخی در این خصوص بر دوستداران تفضل فرمایید تا آنان را از هلاکت نجادت دهید. امام(ع) در پاسخ نوشت: «ابنحسکه دروغ گفته است، لعنتِ خدا بر او باد. همین برای تو بس که من او را در شمار موالیِ خود نمیشناسم؛ لعنتِ خدا بر او باد. به خدا سوگند، خداوند محمد(ص) و پیامبران پیش از او را جز با آیین حنیف (یکتاپرستی) و نماز و زکات و روزه و حج و ولایت نفرستاد، و محمد(ص) جز بهسوی خداوندی که یگانه است و شریکی ندارد دعوت نکرد؛ و ما اوصیا از فرزندان او نیز بندگان خداییم، و چیزی را شریک او نمیگردانیم؛ اگر فرمانش بریم به ما رحم میکند، و اگر نافرمانیاش کنیم ما را عذاب میکند. ما بر خدا هیچ حجتی نداریم، بلکه حجتِ خداوند عزوجل بر ما و بر همهٔ خلقش مسلّط است. به خدا پناه میبرم از کسی که چنین میگوید، و از این سخن به خدا بیزاری میجویم. آنان را ترک کنید، لعنتِ خدا بر آنها باد، و آنان را به تنگناها بکشانید، و اگر یکی از آنان را در خلوت یافتی سرش را با سنگ بکوب.»[541] «احمدبن محمدبن عيسى به امام(ع) نوشت: عدهای سخنانی میگویند و احادیثی نقل میکنند و آنها را به شما و پدرانت نسبت میدهند، و در آنها چیزهایی هست که دلها از آن بیزار میشود و ما نه میتوانیم آنها را رد کنیم ـزیرا آنان از پدران شما(ع) روایت میکنندـ و نه میتوانیم آنها را بپذیریم بهسبب آنچه در آنهاست؛ و آنان زمین را به جماعتی نسبت میدهند که ادعا میکنند از مَوالی شما هستند، یکی از آنان به نام علیبن حسکه، و دیگری به نام قاسم یقطینی است. ازجمله گفتههای آنها این است که میگویند این فرمایش حقتعالی: (إِنَّ الصَّلَاةَ تَنْهَىٰ عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنكَرِ) (همانا نماز از فحشا و منکر بازمیدارد) به معنای یک مرد است، نه سجدهای هست و نه رکوعی؛ و معنای زکات نیز همان مرد است، نه تعداد درهمی و نه پرداخت مالی؛ و چیزهایی از واجبات و سنتها و معاصی را تأویل کرده و آنها را به همین حدی که یاد کردم برگرداندهاند. پس اگر صلاح میبینید برای ما روشن نمایید و بر موالیِ خود تفضل فرمایید به آنچه در آن سلامت و نجات موالیِ شما از این سخنانی است که آنان را به هلاکت میکشاند. حضرت(ع) نوشت: این دین ما نیست؛ از او کناره بگیر.»[542] «از محمدبن عیسی نقل شده است، گفت: ابوالحسن عسکری(ع) به من نوشت: خدا لعنت کند قاسم یقطینی و دیگری علیبن حسکه قمی را. بهراستی شیطانی بر قاسم ظاهر میشود و سخنان فریبندهای به او القا میکند.»[543] «سعد گفت: عبیدی برایم نقل کرد و گفت: ابوالحسن عسکری(ع) به من نوشت: من از فهری و حسنبن محمدبن بابا قمی به خدا پناه میبرم و بیزاری میجویم. من تو را و تمام دوستدارانم را از آنها برحذر میدارم، و من آن دو را لعنت میکنم؛ لعنتِ خدا بر آن دو باد؛ شکمبارگانی که به اسم ما مردم را فریب میدهند، و فتنهگر و آزاردهندهاند؛ خدا آنان را بیازارد و بهسختی در فتنه واژگون و سرنگونشان کند. ابنبابا ادعا میکند من او را به نبوّت فرستادهام و او باب است! وای بر او، خدا لعنتش کند؛ شیطان او را به بازی گرفته و گمراهش کرده است. پس خدا لعنت کند هرکسی را که این سخن را از او بپذیرد. ای محمد، اگر توانستی سرش را با سنگ بکوبی چنین کن که او مرا آزرده است؛ خدا او را در دنیا و آخرت بیازارد.»[544] «سَبریبن سَلّامه به ابوالحسن(ع) نوشت و از ایشان دربارۀ غالیان و مذهبهایشان و آنچه به آن دعوت میکنند و آسیبی که به برادران ضعیف ما میرسانند پرسید و از ایشان خواست برای او و برادرانش دعا کند. امام(ع) در پاسخ نوشت: خداوند شما را از راه غُلو که آنها در آن گام نهادند دور نگه دارد. همین برای آنان کافی است که خداوند عزوجل و اولیایش از آنان بیزاری میجویند. خداوند آنچه را شما بر آن هستید پایدار و ثابت گرداند و آن را عاریتی قرار ندهد. خداوند شما را با سخن ثابت در دنیا و آخرت استوار بدارد، و پس از آنکه هدایتتان فرمود گمراه نسازد. خداوند را بسیار سپاس و ستایش میگویم.»[545] همچنین امام هادی(ع) با واقفیه (لعنت خدا بر آنان) مقابله کرد و اجازه داد آنان را در قنوت نفرین کنند: «از ابراهیمبن عقبه نقل شده است، گفت: به امام عسکری(ع) نوشتم: فدایت شوم، این «ممطورهها»[546] را شناختهام؛ آیا در قنوت نماز آنان را نفرین کنم؟ فرمود: بله، در قنوت نمازت آنان را نفرین کن.»[547] برخی را نیز به توبه فراخواند: «ابوالحسین سعیدبن سهل بصری ـکه به "ملاح" مشهور بودـ گفت: جعفربن قاسم هاشمی بصری به وقف قائل بود و در سرّ من رأی (سامرا) با من بود. روزی ابوالحسن(ع) او را در یکی از راهها دید و فرمود: «این خواب تا کی؟ آیا وقت آن نرسیده از آن بیدار شوی؟» جعفر به من گفت: شنیدی علیبن محمد به من چه گفت؟ به خدا قسم او چیزی در دلم افکند. چند روز بعد یکی از فرزندان خلیفه ولیمهای داشت و ما را نیز دعوت کردند و ابوالحسن(ع) هم با ما آمد. همینکه وارد شدیم همه به احترام ایشان ساکت شدند، اما جوانی در مجلس بود که بیادبی میکرد، میخندید و گستاخانه سخن میگفت. امام(ع) به او فرمود: «ای جوان، آیا با دهان پر میخندی و از یاد خدا غافل میشوی، درحالیکه پس از سه روز ازجمله اهل قبور خواهی بود؟!» گفتیم: این را بهعنوان نشانهای در نظر گرفتیم تا ببینیم چه میشود. آن جوان ساکت شد و دست برداشت. ما غذا خوردیم و بیرون آمدیم. او فردا بیمار شد و در ابتدای روز سوم مُرد و عصر همان روز دفنش کردند.»[548] «از صالحبن حکم بیاع سابری نقل شده است، گفت: من واقفی بودم. وقتی حاجب متوکل ماجرا را به من خبر داد شروع کردم به مسخره کردن. در این هنگام ابوالحسن(ع) بیرون آمد و بیآنکه میان ما آشنایی باشد به من تبسمی کرد و فرمود: «ای صالح، خداوند دربارۀ سلیمان فرمود: (وَسَخَّرْنَا لَهُ الرِّيحَ تَجْرِي بِأَمْرِهِ رُخَاءً حَيْثُ أَصَابَ) (و باد را مُسخَّر او گرداندیم که به فرمان او هرجا میخواست بهآرامی میوزید). پیامبر تو و اوصیای پیامبر تو نزد خدا عزیزتر از سلیماناند.» گویی همان دم گمراهی از دلم کنده شد و از وقف دست کشیدم.»[549]-اصلاح و سازماندهی امت مؤمن
امام هادی(ع) نیز براساس همان خط سِیر پدران پاک و مطهرش و با همان روش ربانی به تربیت و اصلاح افرادی که به او ایمان آورده و به امامتش معتقد بودند پرداخت. ایشان(ع) پیش از انتقال به سامرا، نقش دینی و تبلیغی خود را (تا حد امکان) از طریق حضور در مسجد رسول خدا(ص) یا در خانهاش ایفا میکرد؛ آن حضرت(ع) مردم را تعلیم میداد، به پرسشهایشان پاسخ میگفت و دین راستین را برایشان روشن میساخت. پس از انتقال به سامرا نیز ارتباطش با شیعیان ادامه یافت، و این کار را غالباً از طریق وکلای خود و برخی اصحابی که تربیتشان کرده و پرورانده بود انجام میداد تا آنها به وظایف محولشده اقدام کنند و آنها را به انجام رسانند؛ زیرا پس از نزدیک شدن به مرکز خلافت، مراقبتها و محدودیتهای ایشان شدیدتر شده بود. برخی از اصحاب ایشان و کسانی که معالم دین خدا را از آن حضرت(ع) روایت کردهاند: ابراهیمبن عَبده.[550] ابراهیمبن محمد هَمدانی (پیشتر ذکر شد). ابراهیمبن مَهزیار اهوازی.[551] احمدبن اسحاقبن عبدالله اشعری قمی (پیشتر ذکر شد). احمدبن محمدبن عیسی اشعری قمی.[552] ایوببن نوحبن دراج.[553] جعفربن عبداللهبن حسین.[554] حسنبن راشد (ابوعلی).[555] داوودبن قاسم جعفری (ابوهاشم) (پیشتر ذکر شد). سَهلبن یعقوب (ابونواس).[556] عبدالعظیم حسنی.[557] عثمانبن سعید عَمری (ابوعمرو).[558] علیبن ابراهیمبن هاشم قمی، عالِم و راوی مشهور. علیبن هلال.[559] علیبن جعفر همانی.[560] علیبن مهزیار اهوازی (پیشتر ذکر شد). فضلبن شاذان.[561] محمدبن حسینبن ابیالخطاب زیات.[562] محمدبن فرج رُخَجی.[563] یعقوببن اسحاق اهوازی (ابنسکیت).[564] اینها نمونهای از امت مؤمن بودند که به امامت امام هادی(ع) ایمان آوردند، معارف دین خدا را از ایشان روایت کردند و به دیگر شیعیان و دوستدارانش منتقل نمودند؛ و در میانشان وکلا و فقهای بزرگ و صاحبان کتابها حضور داشتند. امام(ع) ارزش و منزلت مؤمن را نزد خدا چنین بیان میفرمود: «ای فتح، همانگونه که خداوند جلیل جلجلاله، و رسول خدا و خلیل و فرزند بتول را نمیتوان توصیف کرد، مؤمن تسلیمشده به امر ما را نیز نمیتوان توصیف کرد.»[565] «فتح» میخواست سؤالی کند که امام(ع) به او فرمود: «... پس نگاهت را درست کن، در پرسشت دقت کن و گوشَت را برای شنیدن پاسخ آماده ساز. پرسشی نپرس که باعث رنج و سختی شود. به آنچه اهمیت دارد توجه کن؛ زیرا عالم و متعلم هر دو در هدایت سهیماند، مأمور به خیرخواهیاند و از تقلب نهی شدهاند.»[566] و بهعنوان بخشی از ساماندهی امت خود، محبت به علم و تکریم اهل آن را در میان مردم رواج میداد.[567] میفرمود: «اگر چنین نبود که پس از غیبت قائم شما(ع) دانشمندانی باقی بمانند که بهسوی او دعوت کنند، به او دلالت نمایند و با حجتهای خدا از دین او دفاع کنند و بندگان ضعیف خدا را از دامهای ابلیس و یاران سرکش او و از تلههای ناصبیان نجات دهند، هیچکس بر دین خدا باقی نمیماند و همه مرتد میشدند؛ اما آنان کسانی هستند که دلهای ضعیف شیعیان را در دست میگیرند همانگونه که ناخدای کشتی سکان آن را در دست نگه میدارد. آناناند که نزد خداوند عزوجل برتریناند.»[568] ایشان(ع) همچنین تلاشهای یاران پدرانش و آنچه را در یاری دین خدا نوشته بودند ستایش میکرد: از داوودبن قاسم نقل شده است که ابوجعفر جعفری گفت: کتاب «یوم و لیلة» را که یونسبن عبدالرحمن تألیف کرده بود نزد امام ابوالحسن عسکری(ع) بردم. آن حضرت در آن نگریست و همهاش را مرور کرد، و سپس فرمود: «این دین من و دین پدرانم است؛ و همهاش حق است.»[569] ایشان(ع) به نزدیکان خود از یاران خاصش سفارش میکرد درهرحال شکر نعمتهای خدا را به جا آورند: «از ابوهاشم جعفری نقل شده است، گفت دچار گرفتاری شدیدی شدم. نزد امام ابوالحسن علیبن محمد(ع) رفتم. ایشان(ع) به من اجازه داد. وقتی نشستم فرمود: «ای ابوهاشم، میخواهی شکر کدام یک از نعمتهای خداوند عزوجل را به جا آوری؟» ابوهاشم گفت: سر به زیر انداختم و ندانستم چه بگویم. آن حضرت(ع) سخن آغاز کرد و فرمود: «خدا ایمان را روزیِ تو کرد و بهسبب آن بدنت را بر آتش حرام نمود، و عافیت را روزیات ساخت، پس تو را بر طاعت یاری داد، و قناعت را روزیات کرد، پس تو را از خواری ایمن داشت. ای ابوهاشم، من ازاینرو سخن را اینچنین با تو آغاز کردم که گمان بردم میخواهی از کسی که این کار را با تو کرده است شکایت کنی، و فرمان دادهام صد دینار به تو بدهند؛ پس آن را بگیر.»[570] همچنین شیعیانش را نصیحت میکرد و آنان را به مکارم اخلاق فرامیخواند و از رذایل اخلاقی بازمیداشت. نمونهای از نصایح ایشان(ع) برای یارانش و عموم مردم: از حسنبن علی نقل شده است، گفت: شنیدم ابوالحسن(ع) میفرمود: «محمدبن علی(ع) گفته است: هنگامی که روز قیامت فرارسد منادی ندا میدهد صابران کجایند؟ گروهی از مردم برمیخیزند. سپس منادی دیگری ندا میدهد متصبّران کجایند؟ گروهی دیگر برمیخیزند.» گفتم: فدایت شوم، صابران چه کسانی هستند؟ فرمود: «صابران کسانیاند که بر انجام واجبات شکیبا باشند، و متصبّران آناناند که بر ترک گناهان صبر پیشه کنند.»[571] از علیبن محمد(ع) روایت است، فرمود: «به محمدبن علیبن موسی(ع) گفته شد: این مسلمانان را چه شده که از مرگ کراهت دارند؟ فرمود: زیرا آنها آن را نشناختند پس آن را ناخوش داشتند، و اگر آن را میشناختند و از اولیای خداوند عزوجل بودند آن را دوست میداشتند و میدانستند آخرت برایشان بهتر از دنیاست. سپس فرمود: ای اباعبدالله، چرا کودک و دیوانه از دارویی که بدن او را پاک و درد را از او برطرف میکند امتناع میورزد؟ گفت: بهخاطر ناآگاهی آنان از منفعت دارو. فرمود: به خدایی که محمد را بهحق به نبوّت برانگیخت، کسی که خود را بهدرستی برای مرگ آماده کند سودش برای او بیشتر از این دارو برای بیمار است. آگاه باشید اگر مردم میدانستند مرگ آنان را به چه نعمتهایی میرساند آن را خواستار میشدند و دوستش میداشتند، همانگونه که خردمند هوشیار دارو را برای دفع آفات و رسیدن به سلامتی طلب میکند.»[572] از احمدبن هلال روایت شده است، گفت: از ابوالحسن(ع) دربارۀ «توبۀ نصوح» پرسیدم چیست؟ نوشت(ع): «اینکه درون همانند برون، و حتی برتر از آن باشد.»[573] در زمان امام هادی(ع)، بهدلیل شرایط خاصی که ایشان(ع) با آن مواجه بود امکان دیدار همیشگی آن حضرت با شیعیان در مجالس عمومی و آزاد دشوار بود؛ به همین دلیل در روزگار امامت او (بهویژه پس از آوردنش به سامرا) مسئلۀ مکاتبه و نامهنگاری رواج بسیاری یافت. بهعنوان نمونه: «سهلبن زیاد گفت: یکی از اصحاب ما به ایشان نوشت و خواست دعایی جامع برای دنیا و آخرت به او بیاموزد. امام نوشت(ع): بسیار استغفار کن و خدا را ستایش کن که تو با این کار همۀ خیر را درمییابی. حِميَری گفت: به ایشان نوشتم اخبار شما نزد ما متفاوت میرسد، چگونه باید با آنها برخورد کنیم؟ امام(ع) نوشت: هرکس ملازم سرچشمه باشد امرش بر او مشتبه نمیشود، زیرا آب از سرچشمۀ زلال و صاف و پاک بیرون میآید، اما در مسیرش با کدورتها میآمیزد. گفتم: چگونه میتوانیم به سرچشمه برسیم درحالیکه میان ما و آن مانع ایجاد شده است؟ امام نوشت(ع): آن سرچشمه برای هرکسی که خواهانش باشد گشوده است، نه برای کسی که با انحراف خواستارش باشد.»[574] «هرکس ملازم سرچشمه باشد» یعنی امام معصوم که هیچچیزی بر او مشتبه نمیشود و خداوند هر جویای حقی را به او میرساند. حکمتها و ارشادات احادیثی که مشتمل بر حکمتها، ارشادات و نصایح امام هادی(ع) است فراواناند. نمونههایی[575] از این حکمتها و ارشادات: «کسی که از خودش راضی باشد، ناراضیان از او بسیار میشوند.» «بینیازی، کمبودن آرزوها و خرسندی به آن چیزی است که تو را بسنده باشد؛ و فقر، آز و طمع نفس و شدت ناامیدی است.» «مردم در دنیا با اموال شناخته میشوند و در آخرت با اعمال.» «مصیبت برای شکیبا یکی است، و برای بیتاب دو تا.» «عاق والدین داغ کسی است که داغ ندیده است.» «حسادت پاککنندۀ حسنات است، و روزگار دشمنی و کینه بهدنبال میآورد.» «خودپسندی انسان را از طلب علم بازمیدارد و به تحقیر دیگران میکشاند.» «نادانی و بخل نکوهیدهترین اخلاقاند.» «طمع، سرشتی ناپسند است.» «استهزا، سرگرمی سفیهان و پیشۀ بیخردان است.» «عاق والدین، بهدنبال خود تنگدستی میآورد و به خواری میکشاند.» «تقدیرها چیزهایی را به تو نشان میدهد که هرگز به ذهنت خطور نکردهاند.» «سوارِ مَرکب سرکش اسیرِ خودش است، و نادان اسیر زبان خود.» «جدال، دوستی دیرینه را تباه میکند، پیوند استوار را میگسلد، و کمترین اثرش این است که در ستیزهجویی خواهد بود، و ستیزهجویی ریشۀ گسستگی است.» «گلهگذاری کلید گشایندۀ سنگینیهاست، و گلهگذاری بهتر از کینه است.» «یاد مرگت را نزد خانوادهات زنده نگه دار؛ آن هنگام که نه پزشکی توان بازداشتن دارد و نه دوستی سود میبخشد.» «حسرتهای کوتاهی در انجام اقداماتی را که باید با دوراندیشی انجام میشد به یاد داشته باش.» «خشم گرفتن بر زیردست، فرومایگی است.» «حکمت در طبعهای فاسد اثر نمیکند.» «بهتر از نیکی، انجامدهندۀ آن است؛ زیباتر از زیبایی، گویندۀ آن است؛ سنگینتر از علم، حامل آن است؛ بدتر از بدی، آورندۀ آن است؛ و ترسناکتر از هراس، کسی است که بر آن سوار میشود.» همچنین از حکمتهای آن حضرت(ع):[576] «کسی که بیش از حق خود بخواهد سزاوارترین مردم برای محروم شدن است.» «صلاح کسی که کرامت را نشناسد خواری اوست.» «شکیبایی آن است که بر خودت چیره شوی و با وجود توانایی خشمت را فروببری.» «بدترین مصیبت، بدخُلقی است.» «چاپلوسیِ بسیار به ذکاوت یورش میبرد؛ پس هرگاه نزد برادرت در جایگاه اعتماد قرار گرفتی از "چاپلوسی" به "حسننیت" بازگرد.» «همنشینی با اشرار نشاندهندۀ بدیِ همنشینِ آنهاست.» «کفران نعمت نشانۀ سرکشی و باعث تغییر نعمت است.» «"لجاجت" سلامت را میگیرد و "پشیمانی" بهدنبال دارد.» و نیز:[577] «هرکس محبت و اندیشۀ خود را برای تو جمع کرد، تو نیز فرمانبُرداریات را برایش جمع کن.» «کسی که نفسِ خود را خوار میشمارد، از شرّ او در امان مباش.» «دنیا بازاری است که گروهی در آن سود بردند و گروهی زیان کردند.»-امام هادی(ع) و جدّش حسین(ع)
آنچه امام هادی(ع) دربارۀ جدّ بزرگوارش امام حسین(ع) بیان فرموده از ارزش بسیار زیادی برخوردار است؛ زیرا در این بیانات ـآشکاراـ به چالش کشیدن خلافت بوده است؛ چراکه متوکل عباسی فرمان ویران کردن قبر حسین(ع) و از بین بردن آثارش را صادر کرد، و نیز ـهمانگونه که بهزودی روشن خواهد شدـ اقدامات سختگیرانهای در برابر زائران آن حضرت(ع) اتخاذ کرد. با این حال امام هادی(ع) برای بیاثر کردن نقشۀ متوکل، زیارتی خاص را به شیعیانش تعلیم داد که هنگام حضور در کنار مرقد مطهر حسین(ع) خوانده میشود: از امام ابوالحسن صاحب عسکر(ع) نقل شده است، فرمود: «وقتی نزد [سر] حسین(ع) رسیدی، بگو: "سلام بر تو ای اباعبدالله؛ سلام بر تو ای حجت خدا در زمینش، و شاهد او بر خلقش؛ سلام بر تو ای فرزند رسول خدا؛ سلام بر تو ای فرزند علی مرتضی؛ سلام بر تو ای فرزند فاطمۀ زهرا؛ شهادت میدهم تو نماز را به پا داشتی و زکات را پرداختی و به معروف امر نمودی و از منکر بازداشتی و در راه خدا جهاد کردی تا اینکه «یقین» [مرگ] به سراغت آمد. پس درود خدا بر تو باد، آن هنگام که زنده بودی و آنگاه که به شهادت رسیدی." سپس گونۀ راستت را بر قبر بگذار و بگو: "شهادت میدهم تو بر حجت و بینّهای از پروردگارت هستی، با اعتراف به گناهانم آمدهام تا نزد پروردگارت شفاعتم کنی، ای فرزند رسول خدا." سپس نام تکتک امامان را ببَر و بگو: "شهادت میدهم شما حجتهای خدایید." و در پایان بگو: "برایم نزد خود پیمان و عهدی بنویس که من به دیدارت آمدم تا پیمان میثاق را تجدید کنم؛ پس در پیشگاه پروردگارت برایم شهادت بده که بهراستی تو گواهی."»[578] تردیدی نیست که هدف امام هادی(ع) از این کار، تأکید بر ضرورت زیارت امام حسین(ع) در هر شرایطی است، هرقدر هم سخت و دشوار بوده باشد. از «علیبن جعفر همانی» روایت شده است، گفت: از علیبن محمد عسکری(ع) شنیدم میفرمود: «هرکس بهقصد زیارت حسین(ع) از خانهاش بیرون برود و به فرات برسد و در آن غسل کند ازجمله رستگاران نوشته میشود؛ و هنگامی که به اباعبدالله سلام کند از کامیابان نوشته میشود؛ و چون از نمازش فارغ شد فرشتهای نزد او میآید و میگوید: رسول خدا(ص) به تو سلام میرساند و میفرماید بهراستی گناهانت آمرزیده شد؛ پس عمل را از نو آغاز کن.»[579] روزی از امام هادی(ع) دربارۀ زیارت برخی از معصومین از فرزندان حسین(ع) پرسیده شد؛ ایشان زیارت امام حسین(ع) را مقدّم و پرثوابتر برشمرد: از ابراهیمبن عقبه روایت شده است، گفت: به ابوالحسن سوم(ع) نوشتم و از ایشان دربارۀ زیارت اباعبدالله حسین(ع) و زیارت ابوالحسن و ابوجعفر (سلام بر همهشان) پرسیدم. به من نوشت: «ابوعبدالله(ع) مقدّم است؛ و این جامعتر و بافضیلتتر است.»[580] منظور از «ابوالحسن و ابوجعفر»: امامین کاظمین(ع) هستند. «این جامعتر و با فضیلتتر است» به اعتبار اینکه امامان معصوم از فرزندان حسین(ع) بخشی از او و رسالت بزرگ اویند؛ چراکه هریک از آنان نمایانگر بُعدی از کمال حسین(ع) هستند؛ و به این ترتیب زیارت او(ع) زیارت همۀ آنان به شمار میآید. همچنین در دوران اقامت امام هادی(ع) در سامرا ایشان(ع) به بیماری مبتلا گردید. به برخی از یاران خود مأموریت داد گروهی از خواص شیعیانش را بفرستند تا حسین(ع) را زیارت، و در حرم او برای سلامتیاش دعا کنند: «از ابوهاشم جعفری روایت شده است، گفت: ابوالحسن(ع) در بیماریاش کسی را نزد من و نزد محمدبن حمزه فرستاد. محمدبن حمزه از من پیشی گرفت و نزد ایشان رفت، و به من خبر داد آن حضرت پیوسته میفرمود: «بهسوی حائر بفرستید.» به محمد گفتم: چرا به ایشان نگفتی من به حائر میروم؟ سپس نزد ایشان وارد شدم و گفتم: فدایت شوم، من به حائر میروم. فرمود: «در این کار دقت کنید.» سپس فرمود: «محمد رازی را از زیدبن علی پنهان نمیکند، و من دوست ندارم او این را بشنود.» گفت: این را برای علیبن بلال نقل کردم. او گفت: ایشان با حائر چه کار داشت، درحالیکه خودش حائر است؟ وقتی به عسكر رسیدم و خدمت امام(ع) وارد شدم، هنگامی که خواستم برخیزم فرمود: «بنشین.» وقتی دیدم با من انس گرفت، سخن علیبن بلال را یاد کردم. به من فرمود: «چرا به او نگفتی رسول خدا(ص) دور خانه طواف میکرد و حجر را میبوسید، درحالیکه حرمت پیامبر(ص) و مؤمن از حرمت خانه بزرگتر است؟ و خداوند به او فرمان داد در عرفات بایستد. اینها جایگاههایی هستند که خدا دوست دارد در آنها یاد شود. پس من نیز دوست دارم در جایی برایم دعا شود که خدا دوست دارد در آن دعا شود؛ و حائر از آن جایگاههاست.»[581] «در این کار دقت کنید» یعنی دقت کنید و مراقب باشید بدون اطلاع حکومت انجام گیرد؛ زیرا زیارت امام حسین(ع) در آن زمان بهسبب اقداماتی که متوکل عباسی انجام داده بود دشوار بود، و ازاینرو امام(ع) خوش نداشت محمدبن حمزه از این موضوع آگاه شود؛ زیرا به نظر میرسد او راز نگهدار نبود. «ایشان با حائر چه کار داشت درحالیکه خودش حائر است»: مقصود علیبن بلال این بود که آن حضرت، امامی معصوم است و حسین(ع) نیز امامی معصوم است، و او حسین زمان خودش است.-امام هادی(ع) و بنیعباس و قیامهای علویان
-بنیعباس
امام هادی(ع) هفت خلیفۀ عباسی را درک کرد، که عبارتاند از: مأمون: (198 تا 218 ق). معتصمبن هارون: (218 تا 227 ق). واثقبن معتصم: (227 تا 232 ق). متوکلبن معتصم: (232 تا 247 ق). منتصربن متوکل: (247 تا 248 ق). مستعینبن معتصم: (248 تا 252 ق). معتزبن متوکل: (252 تا 255 ق). چند نکته: نخست: از آنجا که امام هادی(ع) در سال 212 هجری به دینا آمد، این یعنی ایشان شش سالِ پایانی زندگی مأمون را درک کرد و این مدت را در کنار پدرش امام جواد(ع) گذراند. دوم: امام هادی(ع) دو سال از دوران خلافت معتصم را کنار پدرش سپری کرد، و پدرش در سال 220 هجری به شهادت رسید. سپس هفت سالِ دیگر خلافت معتصم پس از شهادت پدرش ادامه یافت، و در این مدت حادثۀ مهمی برای امام هادی(ع) رخ نداد، جز اینکه معتصم، «عمربن فرج رخجی» را مأمور کرد تا معلمی شایسته برای امام هادی(ع) ـکه حدود هشت سال داشتـ بیابد. در نهایت جنیدی برگزیده شد و او با گذشت زمان تحت تأثیر امام قرار گرفت و ـهمانگونه که پیشتر دانستیمـ به دست ایشان هدایت یافت. بیتردید توجه معتصم به تعیین معلم ویژه برای امام هادی(ع) در ماجرای «ولایتعهدی» ریشه دارد که امام رضا(ع) در زمان مأمون عهدهدار شده بود؛ زیرا میدانیم امامان پس از امام رضا(ع) با عنوان «ابناءالرضا» (فرزندان رضا) شناخته میشوند، و منصب ولایتعهدی در خلافت عباسی از جایگاه بالایی برخوردار بود و بهآسانی نمیشد از آثار آن چشم پوشید، بهویژه در دوران معتصم که پس از برادرش مأمون به خلافت رسید. بله، حادثۀ ولایتعهدی تأثیر عملی بر متعصبان عباسی همچون متوکل ـکه به دشمنی شدید و عناد با آلمحمد(ع) معروف بودـ نگذاشت. همچنین برخی از شیعیان در زمان معتصم با امام هادی(ع) مکاتبه میکردند و از سختیهایی که بر آنان میگذشت شکایت مینمودند، و امام(ع) دعاهایی را به آنان میآموخت که آنها را از ظلم و ستم ستمگران نجات میداد و رهایی میبخشید.[582] سوم: دوران خلافت از «معتصم» تا «معتز» با ضعف حکومت بنیعباس در مقایسه با دوران پیشین همراه بود. علاوهبر بیکفایتی شخصی خلفا و سرگرم بودنشان به لهو و لذتها، قیامها و شورشهای گستردهای بهسبب ظلم و فقر و تبعیض در مناطق مختلف رخ داد. همچنین واگذاری مناصب بلندمرتبه به ترکان و دخالت دادن آنان در ادارۀ حکومت، تا آنجا که برخی از خلفا (بهویژه پس از متوکل) همچون اسیران در دست آنان بودند[583] اثرات منفی بسیاری بهدنبال داشت؛ زیرا مدیریت آنان در مقایسه با توان مدیریتی برمکیان و آل سهل و تدبیر و سیاستشان بسیار ضعیف بود. فساد مالی و اداری گسترش یافت، اموال عمومی غارت شد، منصبها و مقامهای دولتی خریده و فروخته میشد و رشوه بهطور گسترده رواج یافت، و گاهی خلیفه ناچار میشد بخشی از داراییها و اموال کاتبان و دیوانسالارها و کارمندان بلندپایه را مصادره کند؛ به دلیل ثروتاندوزی افراطی از بیتالمال، مثل آنچه در زمان واثق در سال 229 هجری رخ داد.[584] قیامهایی که در آن دوره روی داد بسیار بود، اما آنچه برای بحث ما اهمیت دارد قیامهای علویان است.-قیامهای علویان
دوران امامت امام هادی(ع) شاهد قیامها و حرکتهای بسیاری از سوی علویان علیه حکومت عباسی بود. این قیامها فقط جنبۀ سیاسی نداشت، بلکه با شعارهای دینی همراه بود و برخی نیز شعار «الرضا من آلمحمد» را سر میدادند، و صاحبان این قیامها مردم را به بیعت با خود بهعنوان حاکمان شرعی فرامیخواندند. مهمترین این اسامی عبارتاند از: 1. محمدبن صالح حسنی: محمدبن صالحبن عبداللهبن موسیبن عبداللهبن حسن مثنی: در زمان متوکل عباسی در حجاز قیام کرد و مردم گرد او جمع شدند. عمویش موسیبن عبدالله (ابوالساج) از بیم جانش واسطه شد و نزد متوکل وساطت کرد. او سلاح بر زمین نهاد و بههمراهش به سامرا رفت. متوکل او را سه سال زندانی کرد، سپس آزادش ساخت و او تا هنگام وفاتش در سامرا اقامت گزید.[585] 2. یحییبن عمر حسینی: یحییبن عمربن یحییبن حسینبن زید شهید: در سال 235 هجری در برخی نواحی خراسان قیام کرد. عبداللهبن طاهر (کارگزار بنیعباس در آن منطقه) با او جنگید. سپس متوکل فرمان داد او را به عمربن فرج رخجی بسپارند. او را به بغداد آوردند و در آنجا اقامت دادند. سپس در سال 250 هجری بار دیگر پس از زیارت قبر حسین(ع) قیام کرد و مردم و زائران را بهسوی خود فراخواند و شعار «الرضا من آلمحمد» را برافراشت. او وارد کوفه شد و زیدیان و گروهی از مردم کوفه با او بیعت کردند و توانست کارگزاران عباسیان را از آنجا بیرون کند. متوکل لشکری بزرگ به جنگ او فرستاد و درگیریهایی میان دو طرف درگرفت که به کشته شدن او انجامید. سرش را به سامرا بردند و سپس «المستعین» آن را در سامرا و بعد در بغداد نصب کرد.[586] 3. حسینبن محمد حسینی: حسینبن محمدبن حمزةبن عبداللهبن حسنبن امام زینالعابدین(ع): با عنوان «الحرون» شناخته میشد. در سال 251 هجری پس از قیام یحییبن عمر در کوفه خروج کرد و کارگزاران بنیعباس را بیرون راند. «المستعین» «مزاحمبن خاقان» را با لشکری بزرگ به جنگ او فرستاد. سپاه او شکست خورد و مزاحم وارد کوفه شد و بسیاری را کشت و اموال همۀ کسانی را که با «الحرون» همراهی کرده بودند به تاراج برد، اما او توانست جان خود را نجات دهد.[587] 4. محمدبن جعفر حسنی: محمدبن جعفربن حسنبن جعفربن حسن مثنی: او جانشین «الحرون» شد. در کوفه قیام کرد. عبداللهبن طاهر (عامل عباسی در بغداد) به او نوشت او را به ولایت کوفه منصوب میکند، اما این نیرنگی بیش نبود. سپس او را دستگیر کرد و به سامرا برد و تا هنگام مرگ زندانیاش نمود.[588] 5. حسن و محمد، فرزندان زید حسنی: حسنبن زیدبن محمدبن اسماعیلبن حسنبن زیدبن امام حسن سبط(ع): حسن در سال 250 هجری در روزگار المستعین، هنگام بروز فتنه میان والی خراسان و والی طبرستان در ری قیام کرد. مردم طبرستان به او نامه نوشتند و با او بیعت نمودند. پس نزد آنان رفت و با او بیعت کردند و یارانش بسیار شدند. سپس لشکری بهسوی ری فرستاد و آن را تصرف کرد و بر همۀ کارگزاران عباسی که با او جنگیدند غلبه یافت و توانست دولت خود را در طبرستان در سالهای (250 تا 270 هجری) بنیان نهد. پس از مرگ او، برادرش محمدبن زید جانشینش شد. شایان ذکر است هر دو شعار «الرضا من آلمحمد» را سر میدادند.[589] 6. محمدبن جعفر حسینی: محمدبن جعفربن حسنبن عمربن علیبن حسینبن احمدبن عیسیبن حسینبن امام زینالعابدین(ع): در سال 250 هجری در ری قیام کرد و مردم را بهسوی حسنبن زید، صاحب طبرستان، فرامیخواند. عبداللهبن طاهر (عامل عباسی) با او جنگید و در سال 251 هجری او را دستگیر کرد و در نیشابور زندانی نمود تا اینکه در زندان درگذشت.[590] 7. ادریسبن موسی حسنی: ادریسبن عبداللهبن موسیبن عبداللهبن حسن مثنی: در سالهای 250 و 251 هجری بههمراه محمدبن جعفر حسینی در ری قیام کرد.[591] 8. احمدبن عیسی حسینی: احمدبن عیسیبن علیبن حسینبن امام سجاد(ع): در سال 251 هجری پس از محمدبن جعفر در ری قیام کرد و مردم را به «الرضا من آلمحمد» و نیز بهسوی حسنبن زید (صاحب طبرستان) دعوت نمود. محمدبن علیبن طاهر (عامل عباسیان) با او جنگید و شکست خورد. احمد وارد ری شد و بر آن تسلط یافت.[592] 9. حسینبن احمد حسینی: حسینبن احمدبن اسماعیلبن محمد ارقطبن عبداللهبن امام زینالعابدین(ع)، معروف به «کوکبی»: پس از احمدبن عیسی در سال 251 هجری در قزوین و زنجان قیام کرد، کارگزار عباسیان را بیرون راند و مردم را بهسوی خود فراخواند. تا سال 253 هجری در آن دو منطقه امیر بود، تا اینکه موسیبن بغا با او جنگید و وارد قزوین شد. پس کوکبی گریخت و به حسنبن زید در طبرستان پیوست.[593] 10. اسماعیل و محمد، فرزندان یوسف حسنی: اسماعیلبن یوسفبن ابراهیمبن عبداللهبن موسیبن عبداللهبن حسن مثنی: در سالهای 251 و 252 هجری در مکه و مدینه قیام کرد و بر آن دو شهر مسلط شد. مردم مدینه و بهطور کلی اهل حجاز از دست او سختی و بلاهای بسیاری کشیدند تا اینکه در اثر طاعون درگذشت. سپس برادرش محمدبن یوسف جانشین او شد. ابوالساج حسنی با او جنگید و او شکست خورد و به یمامه و بحرین رفت و در آنجا دولت بنیاخیضر را بنیان نهاد که تا سال 305 هجری پایدار بود، تا آنکه قرمطیان آن را برانداختند.[594] پس از آن، یکی از فرزندان موسیبن عبداللهبن موسیبن حسن مثنی در مدینه قیام کرد که نتیجهای در بر نداشت. همچنین علیبن عبدالله طالبی معروف به «مرعشی» در سال 251 هجری در آمل قیام کرد. علوی دیگری نیز در سال 251 هجری در نینوا از سرزمین عراق خروج کرد. کارگزاران بنیعباس با آنان جنگیدند، و قیامشان ـهمانگونه که اهل بیت(ع) فرموده بودندـ ثمری نداشت.[595] نکته: این قیامها نه با اجازۀ امام هادی(ع) بود و نه با رضایت ایشان(ع)؛ بلکه زیان آن بیشتر متوجه ایشان(ع) میشد؛ زیرا از یک سو حکومت ستمگر خشم خود را بر تکیهگاه علویان (امام معصوم) نازل میکرد، و از سوی دیگر بیشتر شیعیان با شعار قیام و مبارزه با ظلم و مانند آن جذب این حرکتها میشدند. همچنین بیشتر سران این قیامها بر منهج زیدی بودند که اساساً امامت امامان از نسل حسین(ع) را باور نداشتند. از همین رو زیدیان در کوفه و جاهای دیگر بیدرنگ به این قیامها میپیوستند. برخی از رهبران این حرکتها به جانشینی برخی دیگر توصیه میکردند و مردم را بهسوی خود میخواندند یا آنان را به بیعت با شخصیتهای دیگری همچون حسنبن زید صاحب طبرستان فرامیخواندند.-امام هادی(ع) در دوران متوکل عباسی
مدتی که امام هادی(ع) در زمان متوکل عباسی گذراند ـکه در سالهای 232 تا 247 هجری حکومت کردـ از سختترین و دردناکترین دوران زندگی ایشان بود؛ زیرا متوکل به دشمنی و کینهتوزی با آلمحمد(ع) شُهره بود: ذهبی: «متوکل شخصی کینهتوز و منحرف بود.»[596] سیوطی: «متوکل به تعصب معروف بود.»[597] ابناثیر: «متوکل دشمنی شدیدی با علیبن ابیطالب(ع) و اهلبیتش داشت و هرکسی را که خبر میرسید دوستدار علی(ع) و خاندانش است اموالش را مصادره میکرد و خونش را میریخت. ازجمله ندیمان او «عُبادة مخنث» بود که زیر لباسش بالشی روی شکمش میبست و سر خود را که طاس بود برهنه میساخت و در برابر متوکل میرقصید، و خوانندگان میخواندند: «آن طاس شکمگنده ـخلیفۀ مسلمانانـ آمده است» و با این کار علی(ع) را مسخره میکرد، و متوکل مینوشید و میخندید. روزی در حضور «منتصر» چنین کرد. او به عباده اشاره کرد و او را تهدید نمود، و عباده از ترس او خاموش شد. متوکل گفت: تو را چه شده است؟ برخاست و ماجرا را گفت. منتصر گفت: ای امیرالمؤمنین، کسی که این سگ ادایش را درمیآورد و مردم به آن میخندند، پسرعموی تو و بزرگ خاندان توست و فخر تو به اوست. اگر میخواهی گوشتش را بخور، اما این سگ و امثال او را با گوشت او اطعام مکن. متوکل به خوانندگان گفت: همه بخوانید: آن جوان را پسر عمویش فریب داد/ پس سرِ آن جوان در دامن مادرش افتاد و این ازجمله علتهایی بود که منتصر بهخاطرش کشتن متوکل را روا دانست. و گفتهاند: متوکل به خلفای پیش از خود ـمأمون، معتصم و واثقـ بهسبب محبتشان به علی(ع) و اهلبیتش کینه داشت، و جماعتی همدم و همنشین او بودند که به دشمنی و بغض با علی(ع) معروف بودند؛ ازجمله علیبن جُهَم شاعر شامی، عمروبن فرج رخجی،[598] ابوالسَمط از نسل مروانبن ابوحفصه از موالی بنیامیه، و عبداللهبن محمدبن داوود هاشمی معروف به ابناُترُجه. آنها او را از علویان میترساندند و به دوری و بیاعتنایی و آزار آنان تشویق میکردند، و سپس او را به بدگویی دربارۀ نیاکانشان ـکه مردم به بزرگی مقامشان در دین اعتقاد داشتندـ وامیداشتند. آنان دست از او برنداشتند تا آنکه آنچه را در درونش بود آشکار ساخت و این زشتی همۀ نیکیهایش را پوشاند.»[599] همچنین متوکل، زبانشناس معروف یعقوببن اسحاق اهوازی «ابنسِکیت» را به قتل رساند، و علت قتل او آن بود که او برتری دو پسر متوکل را بر حسن و حسین(ع) نپذیرفت. «گفته شده است: ابویوسف یعقوببن سکیت روزی با متوکل نشسته بود، و او فرزندان متوکل را تعلیم میداد. معتز و مؤید ـدو فرزند متوکلـ نزد او آمدند. متوکل به او گفت: ای یعقوب، کدامیک نزد تو محبوبترند: این دو پسرم، یا حسن و حسین؟ او پاسخ داد: به خدا سوگند، قنبر خادم علیبن ابیطالب(ع)، از تو و از دو پسرت بهتر است. متوکل به ترکان گفت: زبانش را از قفا بیرون بکشید! آنان چنین کردند و او را کشتند. این حادثه در شب دوشنبه، پنج روز گذشته از ماه رجب سال 244 رخ داد.»[600]-متوکل قبر حسین(ع) را تخریب میکند
بارزترین عملی که متوکل با آن دشمنی و کینهاش را به آلمحمد(ع) نشان داد اقدام او به تخریب قبر حسین(ع) بود. طبری: «در همان سال [یعنی در سال 236 هجری] متوکل فرمان داد قبر حسینبن علی و خانهها و منزلگاههای اطرافش تخریب شود، زمین آن شخم زده و بذر افشانده شود و موضع قبر حسین آبیاری شود و مردم از زیارت آن بازداشته شوند. گفتهاند فرماندۀ شرطهها در آن ناحیه ندا داد: هرکسی را که بعد از سه روز نزد قبر بیابیم به زندان مُطبِق خواهیم فرستاد. مردم گریختند و از رفتن به زیارت خودداری کردند، و آن مکان شخم زده و اطرافش زراعت شد.»[601] ابوالفرج اصفهانی: «متوکل به آلابوطالب بسیار سخت میگرفت و خشن بود. به جماعت آنان سخت میگرفت، پیوسته به امورشان توجه داشت، نسبت به آنان کینه و دشمنی شدیدی نشان میداد، و به آنان سوءظن داشت و اتهام میزد. از قضا عبیداللهبن یحییبن خاقان ـوزیر اوـ نیز نظر بدی به آنان داشت و رفتار زشت با آنان را برای متوکل پسندیده جلوه میداد. ازاینرو متوکل در دشمنی با آلابوطالب به مرتبهای رسید که هیچیک از خلفای بنیعباس پیش از او به آن نرسیده بودند. ازجمله اقدامات او این بود که قبر حسین(ع) را شخم زد، آثار آن را محو کرد و بر همۀ راهها مأمورانی گماشت تا هرکس را در حال زیارت یافتند بکشند یا بهشدت مجازات کنند. احمدبن جَعد وَشاء ـکه شاهد ماجرا بودـ به من گفت: علت شخم زدن قبر حسین(ع) این بود که برخی از ترانهسرایان کنیزکان خود را پیش از خلافت نزد متوکل میفرستادند تا هنگام بادهگساری برایش آواز بخوانند. چون متوکل به خلافت رسید، سراغ آن خواننده را گرفت. به او خبر دادند او غایب است و به زیارت قبر حسین(ع) رفته است. چون این خبر به او رسید خشمگین شد. آن زن شتابان بازگشت و کنیزی را که متوکل با او انس داشت نزد او فرستاد. متوکل از او پرسید: کجا بودید؟ گفت: بانوی ما به حج رفت و ما را همراه خودش برد؛ و آن هنگام ماه شعبان بود. گفت: در شعبان به کجا حج بردید؟ گفت: به زیارت قبر حسین(ع). متوکل از شدت خشم به لرزه افتاد. فرمان داد خواننده را زندانی کردند و اموالش را مصادره نمود. سپس مردی از یارانش به نام دیزَج را ـکه یهودی بود و اسلام آورده بودـ بهسوی قبر حسین(ع) فرستاد و دستور داد قبر را شخم بزند، آثارش را محو کند و هرچه را پیرامون آن است ویران سازد. دیزج روانه شد، اطراف آن را ویران کرد و بناها را تخریب نمود و حدود دویست جریب اطرافش را شخم زد؛ اما چون به خود قبر رسید کسی جرئت نزدیک شدن نداشت. پس گروهی از یهودیان را آوردند و آنان قبر را شخم زدند. آب را اطراف آن جاری ساختند و در فاصلۀ هر میل،[602] پاسگاهی گماشتند تا هر زائری را که بیابند دستگیر کنند و نزد او بفرستند.»[603] طوسی: «علیبن عبدالمنعمبن هارون خدیجی کبیر از ساحل نیل، گفت: جدم قاسمبن احمدبن مُعَمّر اسدی کوفی ـکه از سیره و تاریخ مردم اطلاع داشتـ برایم روایت کرد: به متوکل جعفربن معتصم خبر رسید مردم سواد در سرزمین نینوا برای زیارت قبر حسین(ع) گرد هم میآیند و شمار بسیاری به زیارت او میروند. او یکی از سپهسالاران سپاهش را بههمراه لشکری انبوه فرستاد تا قبر حسین(ع) را ویران کند و مردم را از زیارت و اجتماع بر قبر او بازدارد. آن سپهسالار بهسوی کربلا رفت و به فرمان عمل کرد. این واقعه در سال 237 هجری اتفاق افتاد. مردم سواد (عراق) بر او شوریدند و گرد او جمع شدند و گفتند: اگر همۀ ما را هم بکشید بازماندگانمان از زیارت دست برنخواهند داشت. آنان نشانههایی دیدند که موجب پایداریشان شد. آن فرمانده نامهای در این خصوص به دربار نوشت. متوکل فرمان داد از آنان دست بکشد و به کوفه برود، با این بهانه که برای رسیدگی به مصالح مردم کوفه رفته است. این جریان ادامه داشت تا اینکه در سال 247 هجری دوباره خبر رسید مردم سواد و کوفه برای زیارت قبر حسین(ع) گرد میآیند و شمارشان بسیار شده و بازاری بزرگ تشکیل دادهاند. متوکل بار دیگر یکی از فرماندهان را با سپاهی انبوه فرستاد و دستور داد منادی ندا دهد: هرکس قبر حسین(ع) را زیارت کند ذمۀ ما از او بری است. سپس قبر را نبش کرد و زمینش را شخم زد. مردم از زیارت بازماندند. او به تعقیب آلابوطالب(ع) و شیعیان پرداخت و بسیاری را کشت. اما سرانجام آنچه قصد داشت محقق نشد و خودش کشته شد.»[604] موضوع نامیدن قبر حسین(ع) و پیرامون آن به «حائر حسینی» به حادثۀ متوکل بازمیگردد: مجلسی: «شهیدین در این خصوص آوردهاند که وقتی متوکل فرمان داد آب بر روی قبر حسین(ع) جاری سازند تا آن را محو کند، آب گرداگرد قبر میچرخید و به آن نمیرسید.»[605] زرکلی: «حائر همان قبر حسین شهید(ع) است. آن را حائر نامیدند، زیرا هنگامی که متوکل آن را ویران کرد و آب بر آن جاری ساخت، آب از آن بازایستاد و رویش جاری نشد، و پس از آن زمان "حائر" نام گرفت.»[606] «حائر نام قبر حسین(ع) است. چنین نامیده شد بهسبب بازایستادن آب گرداگرد قبر شریف، هنگامی که متوکل خواست آن را محو کند و شعبهای از نهر فرات را بر آن جاری ساخت.»[607]-فراخواندن امام هادی(ع) از مدینه به سامرا
امام هادی(ع) از هنگام ولادت در سال 212 هجری در مدینه اقامت داشت و بیشتر وقت خود را ـتا آنجا که شرایط اجازه میدادـ در بیان دین خدا سپری میکرد. اما متوکل عباسی این را برنمیتافت و در آغاز خلافتش تصمیم گرفت امام(ع) را از مدینه فرا بخواند و به سامرا بیاورد؛ و علت این تصمیم، گزارشهای بدخواهانۀ کارگزاران متوکل در مدینه، بهویژه عبداللهبن محمدبن داوود هاشمی «ابناترجه» بود که عهدهدار امور جنگ و نماز در مسجد نبوی بود. او در نامهای به امیر خود از امام(ع) بدگویی کرد و او را علیه ایشان(ع) تحریک نمود، به بهانۀ اینکه امام(ع) مردم را بهسوی خودش میخواند و پیروانش بسیار شدهاند و... .[608] «متوکل فقط به این دلیل او را به بغداد فراخواند که با علی(ع) و فرزندانش دشمنی داشت. خبر مقام و جایگاه علی(ع) در مدینه و گرایش مردم بهسویش به او رسید، پس از جانب او بیمناک شد. یحییبن هرثمه را فراخواند و گفت: به مدینه برو، اوضاع او را بررسی کن و او را نزد ما بیاور. یحیی گفت: به مدینه رفتم. وقتی وارد شدم مردم از ترس جان علی(ع) چنان فریاد برآوردند که همانندش شنیده نشده بود. همه شهر بهپاخاسته بود؛ زیرا او با آنان به نیکی رفتار میکرد و پیوسته در مسجد حاضر میشد و میلی به دنیا نداشت. یحیی گفت: من شروع به آرام کردن مردم نمودم و برایشان سوگند میخوردم به هیچ بدی در حق او امر نشدهام و آسیبی به او نخواهد رسید. سپس خانهاش را تفتیش کردم، اما جز مصحفها و دعاها و کتابهای علمی چیزی نیافتم. او در نظرم بزرگ جلوه کرد؛ پس خودم خدمتگزارش شدم و با او به نیکی رفتار کردم. وقتی او را به بغداد آوردم، نخست نزد اسحاقبن ابراهیم ظاهری ـکه والی بغداد بودـ رفتم. او به من گفت: ای یحیی، این مرد فرزند رسول خداست و متوکل را که میشناسی؛ اگر علیه او تحریکش کنی او را خواهد کشت، و در آن صورت رسول خدا(ص) در روز قیامت دشمن تو خواهد بود. به او گفتم: به خدا سوگند، من از او جز نیکی و شایستگی ندیدم. سپس او را به سامرا بردم و نخست نزد یوسف ترک رفتم و او را از آمدنش آگاه کردم. او گفت: به خدا سوگند، اگر مویی از سر او کم شود فقط تو مسئول خواهی بود. از این شگفتزده شدم که چگونه سخن او با سخن اسحاق موافق بود. آنگاه به حضور متوکل وارد شدم. از من دربارۀ او پرسید. من او را از حسن رفتار و سلامت روش و پارسایی و زهدش آگاه ساختم و گفتم خانهاش را تفتیش کردم و نزد او جز مصحفها و کتابهای علمی نیافتم، و اینکه اهل مدینه بر جان او بیمناک بودند. متوکل او را گرامی داشت و هدیهای نیکو به او بخشید و احسان فراوان کرد و او را در کنار خود در سامرا اسکان داد.»[609] چند نکته: 1. طبق نقل برخی مورخان، انتقال امام هادی(ع) به سامرا در سالهای آغازین خلافت متوکل انجام شد، و برخی گفتهاند در سال 233 هجری بوده است؛[610] و به همین دلیل بسیاری بر این باورند که مدت اقامت امام(ع) در سامرا بیش از 20 سال بود؛[611] زیرا شهادت ایشان در سال 254 هجری رخ داده است. 2. هرکس احضاریهای را که متوکل توسط یحییبن هرثمه برای امام فرستاد مطالعه کند درمییابد ـاصطلاحاًـ با زبانی دیپلماتیک نوشته شده بود و تهدیدی علنی در آن دیده نمیشد؛[612] و همین نکته باعث شده است برخی این پرسش را مطرح کنند: آیا امام(ع) در رفتن به سامرا مخیّر بود یا مجبور؟ میگویم: این نامه ناگزیر باید به همان صورتی که نوشته شده است نوشته میشد؛ زیرا متوکل بهتر از هرکسی میدانست با چه شخصیتی سخن میگوید. او اگرچه به امامت امام هادی(ع) اعتراف نمیکرد، اما بهخوبی میدانست با «ابنالرضا» سخن میگوید؛ شخصیتی که همه به فضل و جایگاه والای او اذعان داشتند و روزی منصب ولایتعهدی مأمون را بر عهده گرفته بود؛ و این علاوهبر منزلت بزرگ و جایگاه رفیع خود امام هادی(ع) بود. پس ناگزیر متن نامه باید با چنین لحنی نوشته میشد و این هیچ ارتباطی به مسئله مخیّر یا مجبور بودن امام(ع) در رفتن به سامرا نداشت. اما در پاسخ به این پرسش که آیا امام هادی(ع) مجبور به انتقال بود یا نه، قطعاً ایشان(ع) مجبور بود؛ از دو جهت: نخست: از نظر اخلاقی؛ زیرا خلیفۀ عباسی نامهای برای ایشان(ع) فرستاده بود که در ظاهر شوق دیدار او را نشان میداد و میخواست با احترام و تکریم از ایشان استقبال کند تا بهزعم خودش تجدید پیمان کرده باشد. در چنین وضعیتی اگر امام(ع) درخواست خلیفه را رد میکرد در موقعیت دشوار و مبهمی قرار میگرفت و چهبسا سخنان بدخواهانهای که علیه ایشان گفته شده بود تأیید میشد و این میتوانست پیامدهای خطرناکی را پیش از موعد برای امام(ع) رقم بزند. بهویژه آنکه فرزندش امام حسن عسکری(ع) هنوز یکساله هم نشده بود؛ زیرا ایشان(ع) در سال 232 هجری متولد شده بود، و پیشتر دانستیم حفظ جان وصی و زمینهسازی برای او، مهمترین وظیفهای است که بر عهدۀ امام معصوم(ع) قرار دارد. دوم: امام(ع) از نظر امنیتی نیز مجبور بود، و این را میتوان پس از شناخت چگونگی رفتار متوکل عباسی دریافت؛ زیرا دانستیم او مردی ناصبی بود و به امیرالمؤمنین علی(ع) و فرزندانش دشمنی میورزید. از همین رو او یک هیئت معمولی نفرستاد تا با امام(ع) دربارۀ انتقال ایشان گفتوگو کنند، بلکه یحیی را بههمراه نیرویی نظامی بیش از سیصد نفر گسیل داشته بود[613] و آنها بهمحض رسیدن، یورش و تفتیش خانۀ امام(ع) را آغاز کردند، و از همین رو بود که مردم مدینه بر جان امام بیمناک شدند. امام(ع) قطعاً معنای این پیامها را دریافته و ناگزیر با خانوادهاش به این سفر رضایت داده بود. 3. تأثیرپذیری بسیاری از شخصیتهای دربار عباسی از امام هادی(ع) و گرایش آنان به ایشان: این نکته در طول ایام خلافت عباسیان واضح و آشکار بود، یعنی از زمان منصور؛ و دربار عباسی از وجود افرادی که به آلمحمد(ع) گرایش داشته یا از آنان تأثیر پذیرفته باشند هرگز خالی نبود. در متن تاریخی پیشگفته (که سبط ابنجوزی نقل کرده است) دیدیم چگونه اسحاق ظاهری ـوالی متوکل در بغدادـ یحییبن هرثمه را دربارۀ امام هادی(ع) نصیحت کرد و گفت او فرزند رسول خداست و به او دربارۀ بدگویی از امام(ع) نزد متوکل هشدار داد، تا مبادا رسول خدا(ص) در روز قیامت دشمن او گردد! همچنین میبینیم «وصیف ترکی» وقتی کاروان امام به سامرا رسید، به یحیی هشدار داد و گفت: «به خدا سوگند، اگر مویی از سر او کم شود کسی جز تو مسئول نخواهد بود!» این وضعیت فقط به همین افراد محدود نشد، بلکه حتی برخی وزیران همچون فتحبن خاقان، و حتی مادر خود متوکل عباسی نیز در شمار این افراد قرار داشتند. «ابراهیمبن محمد طاهری روایت کرده است: متوکل دچار دمل چرکینی شد که نزدیک بود در اثر آن بمیرد و هیچکس جرئت نمیکرد با تیغ آن را بشکافد. مادرش نذر کرد اگر بهبود یابد اموالی گرانبها نزد ابوالحسن(ع) ببرد. فتحبن خاقان گفت: ای کاش شخصی را نزد این مرد بفرستی و از او بپرسی شاید چیزی بداند. پس او از امام(ع) پرسید. فرمود: مقداری پشم گوسفند بردارید؛ آن را با گلاب خمیر کنید و روی دمل بگذارید. آنها چنین کردند و متوکل بهبود یافت و عفونتی که در آن بود خارج شد. سپس مادر او دههزار دینار در کیسهای مُهر و موم شده برای امام فرستاد. اما پس از آن بدخواهان به متوکل گفتند اموال و تسلیحاتی نزد امام(ع) هست. پس متوکل به سعید حاجب فرمان داد شبانه به خانۀ ایشان(ع) یورش ببرد و هرچه یافت بردارد. سعید بر بام خانۀ امام رفت، ولی راهی برای پایین آمدن نیافت. امام(ع) صدا زد: ای سعید، همانجا بمان تا برایت شمعی بیاورند. وقتی وارد خانه شد، امام(ع) فرمود: اینک این اتاقها در اختیار توست. اما او جز یک کیسۀ بستهشده، یک بستۀ مهرشده، و شمشیری در زیر سجاده امام(ع) نیافت. آنها را نزد متوکل برد. چون متوکل مُهر مادرش را دید دربارهاش پرسید و مادرش ماجرای نذرش را بازگو کرد. متوکل نیز آن اموال را دو برابر کرد و بازگرداند. سعید گفت: برای من خیلی سخت بود که بیاجازۀ شما وارد خانهات شدم، اما مأمور بودم. امام(ع) فرمود: ای سعید، (وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ) (و کسانی که ستم کردند بهزودی خواهند دانست که به کدامین بازگشتگاه بازمیگردند).»[614] 4. هنگامی که امام هادی(ع) به سامرا رسید متوکل عباسی عمداً ایشان(ع) را یک روز از دیدار خود بازداشت و دستور داد در کاروانسرای محقری به نام «خان صعالیک» فرود آید: از صالحبن سعید روایت شده است، گفت: خدمت ابوالحسن(ع) وارد شدم و گفتم فدایت شوم، در همۀ کارها خواستهاند نور شما را خاموش کنند و از مقامتان بکاهند، تا آنجا که شما را در این کاروانسرای محقر ـخان صعالیکـ فرود آوردند؟ امام(ع) فرمود: «اینجایی، ای پسر سعید؟» سپس با دست اشاره کرد و فرمود: «نگاه کن.» من نگاه کردم و ناگاه باغهایی پرطراوت و خرّم دیدم، با زنانی نیکوچهره و پاکیزه، و پسرانی همچون مروارید نهفته، با پرندگان، غزالها و نهرهایی جوشان. دیدگانم خیره ماند و چشمهایم مات و مبهوت شدند. امام(ع) فرمود: «هرجا باشیم، این برای ما فراهم است؛ ما در خان صعالیک نیستیم.»[615]-امام هادی(ع) در سامرا
امام هادی(ع) در سامرا مستقر شد و در خانهای که تا هنگام شهادتش در آنجا بود اقامت گزید و در همانجا نیز به خاک سپرده شد. متوکل در برخی مسائل به امام(ع) مراجعه میکرد و سخن ایشان را بر فتاوای دیگر فُقها مقدم میداشت. بهعنوان مثال، متوکل نویسندهای نصرانی داشت که او را با کنیۀ «ابانوح» صدا میکرد. عدهای به او خرده گرفتند که کنیه نهادن برای کافر جایز نیست. او نیز از فقها استفتا کرد و آنان دچار اختلاف شدند. متوکل به امام هادی(ع) نامهای نوشت و سؤال کرد. امام(ع) در پاسخ ـپس از بسماللهـ این آیه را نوشت: (تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ) (بریده باد دو دست ابولهب و مرگ بر او)؛ و متوکل نیز به گفتۀ امام عمل کرد. روزی متوکل علما و فقها و متکلمان را در قصر خود گرد آورد و به ابنسکیت (پیش از آنکه او را بکشد) دستور داد سؤالی از امام هادی(ع) بپرسد تا در حضور همه ایشان را ـبهزعم خودشـ در تنگنا قرار دهد. «از امام(ع) پرسید: چرا خداوند موسی(ع) را با عصا مبعوث نمود؟ عیسی(ع) را با درمان نابینا و پیس و زنده کردن مردگان؟ و محمد(ص) را با قرآن و شمشیر؟ امام هادی(ع) فرمود: «خداوند، موسی(ع) را با عصا و دستِ سفید در زمانی فرستاد که غالب بر مردم آن روزگار، سحر بود؛ پس او با همانها نزدشان آمد و سحرشان را در هم شکست و آنان را شگفتزده کرد و حجّت را بر آنان ثابت نمود. عیسی(ع) را با درمانِ نابینا و پیس و زنده کردنِ مردگان به اذن خدا در زمانی فرستاد که طب بر مردم آن دوران چیره بود؛ پس او با درمانِ نابینا و پیس و زنده کردنِ مردگان به اذن خدا نزدشان آمد، آنان را مقهور ساخت و شگفتزدهشان گرداند؛ و محمد(ص) را با قرآن و شمشیر در زمانی فرستاد که شمشیر و شعر بر مردم آن زمان غالب بود؛ پس او با قرآنِ روشنگر و شمشیرِ پیروزگر نزدشان آمد و با آن شعرشان را مبهوت ساخت و شمشیرشان را در هم شکست و حجت را بر آنان تمام نمود.» ابنسکیت گفت: حجت امروز چیست؟ امام(ع) فرمود: «عقل که دروغگو بر خدا با آن شناخته میشود و تکذیب میگردد.» یحییبن اکثم گفت: ابنسکیت را چه کار با مناظره؟ او اهل نحو و شعر و زبان است. سپس نوشتهای را که در آن مسائلی بود بیرون آورد. امام علیبن محمد(ع) پاسخ آن مسائل را به ابنسکیت املا فرمود و دستور داد آنها را بنویسد... پرسشهای یحییبن اکثم بسیار بودند؛ برخی دربارۀ تفسیر آیات متشابه و برخی مربوط به امیرالمؤمنین(ع). امام هادی(ع) همه را با پاسخهایی روشن و آشکار جواب داد. وقتی یحییبن اکثم پاسخها را خواند به متوکل گفت: پس از این مسائل ما دیگر دوست نداریم از این مرد پرسشی پرسیده شود؛ زیرا چیزی نبوده که به او عرضه شود و او پاسخش را نداده باشد، و آشکار شدن علم او موجب تقویت رافضیان میشود.»[616] دیدار و ملاقات شیعیان با امام هادی(ع) در سامرا دشوار بود.[617] متوکل به قطع حقوق برخی از افرادی که با ایشان رفتوآمد میکردند یا دوستدارش بودند فرمان داد. «ابوالحسن محمدبن احمد گفت: عمویم برایم نقل کرد: روزی بهقصد دیدار امام(ع) رفتم و گفتم: ای آقای من، این مرد (متوکل) مرا طرد کرده، روزیام را قطع کرده و از من روی برتافته است، و گمان نمیکنم دلیلش جز آگاهی او از ملازمت من با شما باشد. اگر شما از او چیزی بخواهید او ناچار خواهد پذیرفت. پس شایسته است بر من تفضل فرمایید و از او بخواهید. امام(ع) فرمود: «انشاءالله مشکلت حل میشود.» شبهنگام فرستادگان متوکل ـیکی پس از دیگریـ در خانهام را کوبیدند. رفتم و دیدم فتح بر در ایستاده است. گفت: ای مرد، شب را در خانهات چگونه گذراندی؟ این مرد بسیار جویای توست. وارد شدم. متوکل بر بستر نشسته بود. گفت: ای ابوموسی، چرا ما را از خود بیخبر گذاشتی و خودت را به ما یادآور نشدی؟ تو چه نیازی داری؟ گفتم: فلان صله و فلان روزی، و چند چیز دیگر ذکر کردم. دستور داد همانها را و دو برابرشان را به من بدهند. به فتح گفتم: آیا علیبن محمد(ع) اینجا آمده است؟ گفت: نه. گفتم: آیا نوشتهای فرستاده است؟ گفت: نه. پس بازگشتم. او به دنبالم آمد و گفت: یقین دارم از او خواستی برایت دعا کند؛ از او برای من نیز دعایی بخواه. چون نزد امام(ع) بازگشتم، فرمود: «ای اباموسی، این چهرۀ رضایت است.» گفتم: به برکت شماست، ای آقای من، ولی گفتند شما نه نزد او رفته و نه چیزی از او خواستهاید. فرمود: «خداوند متعال میداند ما در امور مهم به غیر او پناه نمیبریم و در گرفتاریها به غیر او توکل نمیکنیم. این عادت ماست که هرگاه از او بخواهیم اجابت میکند. ما میترسیم از غیر او چیزی بخواهیم و او نیز ما را به حال خود واگذارد.» گفتم: فتح به من چنین و چنان گفت. فرمود: «او در ظاهر به ما گرایش دارد، اما در باطن از ما دوری میجوید. دعا برای دعاکننده سودمند است اگر در طاعتِ خدا اخلاص ورزیده و به رسول خدا(ص) و حق ما اهلبیت اعتراف کرده باشی؛ و در این صورت اگر چیزی از تبارکوتعالی بخواهی، از آن محرومت نمیکند.» گفتم: ای آقای من، دعایی ویژه و اختصاصی به من بیاموزید. فرمود: «این دعایی است که آن را بسیار میخوانم و از خدا خواستهام هرکس پس از من در حرمم آن را بخواند ناامید نشود؛ و چنین است: ای پشتوپناه من هنگام پرشماری دشمنان، ای امید و تکیهگاه من، ای پناهگاه و یاور من، ای یکتا، ای یگانه، ای آنکه (قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ) (بگو اوست خداوند یکتا)، بارخدایا، از تو میخواهم، به حق آنان که از میان آفریدگانت آفریدی و هیچکس را همانندشان در آفرینش قرار ندادی، به آنان درود فرستی و در حق من چنین و چنان کنی.»[618] همچنین متوکل دستور داد «علیبن جعفر همانی» ـوکیل امام(ع) در بغدادـ مدتی طولانی زندانی شود. وقتی وزیر متوکل ـعبیداللهبن خاقانـ برای آزادی او شفاعت کرد متوکل به او گفت: «ای عبیدالله، اگر در تو شکی داشتم میگفتم رافضی هستی. او وکیل فلانی (یعنی هادی) است و من تصمیم دارم او را بکشم.» وقتی خبر به علیبن جعفر رسید به امام نوشت: ای آقای من، برای من به درگاه خدا دعا کنید. به خدا سوگند ترسیدم دچار تردید شوم. امام(ع) در پاسخ نوشت: «حال که کار تو به اینجا رسیده است که من میبینم، پس در حق تو از خدا درخواست خواهم کرد.» روز بعد متوکل تب کرد و بیماریاش شدت یافت. او فرمان داد همۀ زندانیانی که اسمشان برده شود آزاد گردند. سپس به عبیداللهبن خاقان گفت: «چرا او را به من یادآور نشدی؟» و مقصودش علیبن جعفر بود. گفت: دیگر هرگز از او نام نخواهم برد. متوکل گفت: هماکنون آزادش کن و از او بخواه مرا حلال کند؛ پس او را آزاد کردند.[619] روزی متوکل فرمان داد رژهای نظامی در سامرا برگزار شود که در آن دهها هزار سرباز شرکت داشتند. سپس خودش بر جایی مرتفع ایستاد و امام هادی(ع) را نیز به آنجا برد تا توان سپاهش را به او نشان دهد؛ با این هدف که ـطبق گزارشهای ناصبیهای بدخواهی که اطرافش بودندـ امام(ع) علیه او خروج نکند. امام(ع) به اذن خدا نشانهای به او نشان داد و سپس فرمود: «ما در دنیا با شما رقابت نداریم؛ ما مشغول امر آخرت هستیم؛ پس از آنچه گمان میبری بر تو باکی نیست.»[620] امام هادی(ع) در سامرا از سوی متوکل و اطرافیان کینهتوزش بسیار آزار و اذیت دید. بهعنوان مثال خانهای را که در آن سکونت داشت امام(ع) از یعقوب نصرانی خرید[621] اما احمدبن ابوالخصیب (یکی از اطرافیان کینهتوز متوکل) پیوسته اصرار میکرد امام(ع) آن خانه را به او واگذار کند. امام(ع) برایش پیام فرستاد: «تو را از سوی خدا در جایگاهی خواهم نشاند که هیچ راه بقایی برایت باقی نماند.» پس خداوند او را در همان روزها از دنیا برد.[622]-متوکل به خانۀ امام در سامرا یورش میبرد، دستور میدهد زندانیاش کنند و سعی میکند امام(ع) را به قتل برساند
متوکل ـبهسبب بدگوییهاـ چند بار دستور داد به خانۀ امام هادی(ع) در سامرا یورش ببرند و آنجا را وارسی و تفتیش کنند؛ ازجمله شبی که بهسبب سخنچینی محمدبن قاسم بطحاوی به خانۀ حضرت(ع) یورش بردند. متوکل حاجب خود سعید را بههمراه قوایی نظامی فرستاد تا به خانۀ امام(ع) هجوم ببرند. آنها برای رفتن روی بام خانه نردبانی بههمراه داشتند. او نردبان را گذاشت و بالا رفت و بسیار تاریک بود. امام(ع) صدایش زد: «ای سعید، همانجا بایست تا برایت شمعی بیاورند.» و چنین کردند. سعید و همراهانش خانه را وارسی کردند اما چیزی جز کتابهای امام(ع) و مصحف و شمشیری که زیر سجادهاش بود نیافتند. همچنین ـهمانطور که در روایت پیشگفته بیان شدـ کیسهای را یافتند که مادر متوکل پیشتر برای وفای به نذرش فرستاده بود. همچنین بار دیگری در حق امام هادی(ع) بدگویی کردند؛ پس متوکل نیروهایی فرستاد تا شبانه به خانۀ امام(ع) یورش ببرند و ایشان را بیاورند: «نزد متوکل بدگویی او را کردند و گفتند در خانۀ او سلاح و کتاب و چیزهای دیگری از شیعیانش هست و وانمود کردند او بهدنبال این امر برای خودش است. پس متوکل گروهی از ترکان را بهسوی خانۀ ایشان فرستاد. آنان ناغافل به خانۀ امام(ع) هجوم بردند و او را در اتاقی بسته یافتند، درحالیکه پشمینهای به تن داشت و بر سرش پارچهای از پشم بود، رو به قبله نشسته بود و آیات قرآن را دربارۀ وعده و وعید زمزمه میکرد، و میان او و زمین زیراندازی جز ریگ و شن نبود. او را در دل شب به همان صورتی که بود دستگیر کردند و نزد متوکل آوردند. متوکل در مجلس بادهنوشی نشسته بود و جامی در دست داشت. چون ایشان را دید او را بزرگ داشت و کنار خود نشاند و جامی به او داد. امام(ع) فرمود: «ای امیرالمؤمنین، گوشت و خون من هرگز با شراب درنیامیخته است، مرا از این معاف دار.» پس او را معاف داشت و گفت: برایم شعری بخوان که خوشم بیاید. امام(ع) فرمود: «من زیاد شعر نمیدانم.» گفت: حتماً باید بخوانی. پس این اشعار را خواند: بر فراز قلههای کوه، شب را به سر بردند و مردان نیرومند پاسدارشان بودند، اما آن قلهها سودی به حالشان نداشت. پس از عزت و قدرت، از دژهایشان به زیر آورده شدند، و در گورها جای گرفتند؛ چه بد سکونتگاهی است! بانگی پس از دفنشان آنان را ندا داد: کجاست بسترها، تاجها و زیورهای فاخر؟ کجاست آن چهرههای بزککردۀ نشسته در پسِ پردهها و سایبانها؟ چون از آنان پرسیده شد، قبر پاسخ داد: اینها آن چهرههاست که اکنون کرمها برایش میجنگند. سالهای دراز خوردند و نوشیدند، و اینک پس از آن همه خوردن، خود خوراک شدند. حاضران بر جان علی(ع) بیمناک شدند مبادا گزندی به او برسد؛ اما متوکل بهسختی گریست تا آنجا که اشکهایش محاسنش را تر کرد و حاضران نیز به گریه افتادند. سپس دستور داد شراب را برداشتند و گفت: ای ابوالحسن، آیا به کسی بدهی داری؟ فرمود: «بله، چهارهزار دینار.» متوکل دستور داد آن مبلغ را به او پرداختند و او را با احترام به خانهاش بازگرداند.»[623] این روایت میزان درد و تنگنایی را که امام هادی(ع) در سامرا از آن رنج میبرد نشان میدهد؛ نهفقط از جنبۀ امنیتی و تهدید جانی، بلکه از جنبۀ معیشتی و اقتصادی نیز چنین بود؛ زیرا بیشتر اوقات از امکان ارتباط با شیعیان و دریافت حقوق شرعی برای ساماندهی امور رسالت و امت خود برخوردار نبود. «از صَقربن ابودَلف کرخی روایت شده است، گفت: هنگامی که متوکل سرورمان ابوالحسن عسکری(ع) را به اسارت برد برای جویا شدن حالش رفتم. رازقی ـحاجب متوکلـ مرا دید و دستور داد داخل شوم. چون نزد او رفتم، گفت: ای صقر، چه کار داری؟ گفتم: خیر است، ای استاد. گفت: بنشین. در دلم هراس افتاد و با خود گفتم آمدنم درست نبود. سپس مردم را از اطراف پراکند و دوباره گفت: چه کار داری و برای چه آمدی؟ گفتم: برای خیری آمدهام. گفت: شاید میخواهی از حال مولایت بپرسی؟ گفتم: مولای من کیست؟ مولای من امیرالمؤمنین است. گفت: خاموش باش، مولای تو حق است، از من نترس، که من نیز بر مذهب تو هستم. گفتم: خدا را سپاس. گفت: دوست داری او را ببینی؟ گفتم: بله. گفت: بنشین تا پیک از نزد او بیرون آید. نشستم. چون بیرون آمد، به غلامش گفت: دست صقر را بگیر و او را به اتاقی که آن علوی در آن زندانی است ببر و او را آزاد بگذار. غلام مرا به اتاق برد و به خانهای اشاره کرد. وارد شدم، ناگاه دیدم آن حضرت(ع) روی حصیری نشسته و در برابرش قبری کنده شده است. سلام کردم؛ پاسخم را داد، و فرمان داد بنشینم. سپس فرمود: ای صقر، چهچیز تو را به اینجا آورد؟ گفتم: ای آقای من، برای جویا شدن حال شما آمدهام. آنگاه به قبر نگریستم و گریستم. آن حضرت(ع) به من نگریست و فرمود: ای صقر، بر تو باکی نیست، آنها اکنون به ما آسیبی نمیرسانند. گفتم: خدا را سپاس. سپس گفتم: ای آقای من، حدیثی از پیامبر(ص) روایت شده که معنایش را متوجه نمیشوم. فرمود: کدام حدیث؟ گفتم: این فرمایش ایشان: «با روزها دشمنی نکنید که با شما دشمنی خواهند کرد.» معنایش چیست؟ فرمود: «بله، روزها ما هستیم، مادام که آسمانها و زمین برپاست. شنبه اسم رسول خدا(ص) است، یکشنبه کنایه از امیرالمؤمنین(ع) است، دوشنبه حسن و حسین(ع)، سهشنبه علیبن حسین، محمدبن علی و جعفربن محمد(ع)، چهارشنبه موسیبن جعفر، علیبن موسی، محمدبن علی و من، پنجشنبه پسرم حسنبن علی(ع)، و جمعه پسرِ پسرم است که جماعت حق نزد او گرد میآیند و او همان کسی است که زمین را از عدلوداد پر میکند همانگونه که از ظلم و جور پر شده است. این است معنای روزها؛ پس در دنیا با آنان دشمنی نکنید تا در آخرت با شما دشمنی نکنند.» سپس آن حضرت(ع) فرمود: «برخیز و بیرون برو که برای تو ایمنی نمیبینم.»[624] متوکل در اواخر عمر خود امام هادی(ع) را بسیار آزار و اذیت کرد، تا آنجا که امام(ع) دست به دعا برداشت و او را نفرین نمود: «بارخدایا، من و فلانبن فلان ـیعنی متوکلـ دو بنده از بندگان تو هستیم؛ سرنوشت ما به دست توست، محل استقرار و وعدهگاه ما نزد تو معلوم است...» تا پایان دعایی که به «دعای سیف» و «دعای یمانی» معروف است.[625] خداوند متعال دعای ولیّ خود را مستجاب کرد و پس از این دعا، متوکل بیش از سه روز زنده نماند: «از زرافه روایت شده است، گفت: روزی متوکل خواست علیبن محمدبن رضا(ع) را پیاده راه ببرد. وزیرش به او گفت: در این کار برای تو زشتی است و سخنان بدی دربارهات گفته خواهد شد، پس چنین مکن. گفت: گریزی از این کار نیست. وزیر گفت: اگر ناچار از این کار هستی دستور بده همهٔ فرماندهان و بزرگان نیز پیاده بروند تا مردم گمان نکنند تو با این رفتار فقط او را قصد کردهای. او چنین کرد و آن حضرت(ع) پیاده رفت، و فصلِ تابستان بود؛ و درحالیکه عرق کرده بود به دهلیز (راهرو) خانه رسید. گفت: او را دیدم و در راهرو نشاندم و با دستمالی صورتش را پاک کردم و گفتم: پسرعمویت فقط تو را قصد نکرده بود، پس چیزی از این بابت به دل مگیر. فرمود: از این سخن درگذر (تَمَتَّعُوا فِي دَارِكُمْ ثَلَاثَةَ أَيَّامٍ ذَلِكَ وَعْدٌ غَيْرُ مَكْذُوبٍ) (سه روز در خانههایتان بهره ببرید، این وعدهای است راستین و دروغ در آن نیست). زرافه گفت: من معلمی شیعه داشتم و او را با نام «رافضی» بسیار مسخره میکردم. شبهنگام که به خانه بازگشتم او را فراخواندم و گفتم: بیا ای رافضی تا چیزی را که امروز از امام شما شنیدم برایت بگویم. گفت: چه شنیدی؟ و آنچه را ایشان فرموده بود خبر دادم. گفت: ای حاجب، آیا تو این سخن را از علیبن محمد(ع) شنیدی؟ گفتم: آری. گفت: پس به حق خدمتم به تو، حقی بر من واجب است که نصیحت مرا بپذیری. گفتم: بگو. گفت: اگر علیبن محمد(ع) چنین فرموده است، پس حذر کن و هرچه داری پنهان ساز، زیرا متوکل پس از سه روز یا خواهد مرد یا کشته خواهد شد. من بر او خشم گرفتم، دشنامش دادم و از پیش خود راندم. او بیرون رفت. چون تنها شدم، اندیشیدم و گفتم: اگر احتیاط کنم چه زیانی دارد؟ اگر چنین شد دوراندیشی کردهام، و اگر هم نشد زیانی ندیدهام. به خانۀ متوکل رفتم و هرچه از من در آنجا بود بیرون آوردم و اموالم را نزد افرادی که به آنها اعتماد داشتم سپردم، تا آنجا که در خانهام حتی حصیری هم باقی نگذاشتم. چون شب چهارم فرارسید متوکل کشته شد و من و اموالم سالم ماندیم. پس از آن شیعه شدم و به امام(ع) پیوستم و خدمت به ایشان را اختیار کردم و خواستم برایم دعا کند و ولایتش را پذیرفتم.»[626] و در همین دوره متوکل بار دیگر فرمان داد به خانۀ امام(ع) هجوم ببرند: «از حسنبن محمدبن جُمهور عَمّی نقل شده است، گفت: از سعید صغیر حاجب شنیدم گفت: نزد سعیدبن صالح حاجب رفتم و گفتم: ای اباعثمان، من از یاران تو شدهام. سعید که شیعه بود گفت: هیهات! گفتم: به خدا چنین است. گفت: چگونه؟ گفتم: متوکل مرا فرستاد و دستور داد به خانۀ علیبن محمدبن رضا(ع) هجوم ببرم و ببینم چه میکند. چنین کردم و او را در حال نماز یافتم. ایستادم تا نمازش به پایان رسید. وقتی سلام داد به من نگریست و فرمود: «ای سعید، جعفر ـیعنی متوکل ملعونـ تا وقتی که قطعهقطعه شود از من دست برنمیدارد؛ برو، و دور شو.» و با دست شریفش اشاره فرمود. من با وحشتی که توان وصفش را ندارم بیرون آمدم. چون به نزد متوکل بازگشتم ناگهان صدای فریاد و گریه برخاست. پرسیدم: چه شده؟ گفتند: متوکل کشته شد. من برگشتم و ایمان آوردم.»[627] همچنین متوکل دو روز پیش از کشته شدنش سعی کرد امام(ع) را به قتل برساند: «ابناورَمه گفت: در روزگار متوکل به سامرا و نزد سعید حاجب رفتم. متوکل، ابوالحسن(ع) را به او سپرده بود تا او را بکشد. چون نزد او رسیدم گفت: دوست داری خدایت را ببینی؟ گفتم: سبحانالله، خدای من با چشم دیده نمیشود. گفت: این کسی است که شما او را امام خود میپندارید! گفتم: از دیدنش بدم نمیآید. گفت: من مأمورم او را بکشم و این کار را فردا انجام میدهم ـو پیک هم نزد او بودـ؛ وقتی او رفت، داخل شو. چندان نگذشت که پیک رفت. به من گفت: داخل شو. وارد خانهای شدم که امام در آن زندانی بود. دیدم در برابرش قبری میکنند. وارد شدم، سلام کردم و بهسختی گریستم. فرمود: چرا گریه میکنی؟ گفتم: به سبب آنچه میبینم. فرمود: برای این گریه مکن؛ هرگز کارشان به انجام نخواهد رسید. دلم آرام گرفت. سپس فرمود: بیش از دو روز نمیگذرد که خدا خون او و آن یارش را که دیدی خواهد ریخت. به خدا سوگند جز دو روز نگذشت که او و یارش کشته شدند.»[628] «ابوالعباس فضلبن احمدبن اسرائیل کاتب گفت: ما همراه معتز بودیم و پدرم کاتب او بود. وارد قصر شدیم. متوکل روی تختش نشسته بود. معتز سلام کرد و ایستاد و من نیز پشتِسرش ایستادم. او عادت داشت وقتی معتز وارد میشد به او خوشامد میگفت و دستور میداد بنشیند. نگاه کردم، دیدم چهرهاش لحظهبهلحظه دگرگون میشود و رو به فتحبن خاقان میکند و میگوید: این همان کسی است که دربارهاش آن سخنان گفته میشود؛ و این سخن را تکرار میکرد. فتح روبهروی او ایستاده بود و سعی میکرد او را آرام کند و میگفت: ای امیرالمؤمنین، اینها همه دروغ است. اما او با خشم میگفت: به خدا سوگند، این ریاکار زندیق را خواهم کشت. او کسی است که بهدروغ ادعا میکند و به دولت من طعنه میزند. سپس گفت: چهار نفر از خزر و مردمان خشنی که چیزی نمیفهمند بیاورید. چهار نفر آوردند. چهار شمشیر به آنان داد و فرمان داد وقتی ابوالحسن وارد شد به زبان خودشان چیزی بگویند و به روی او شمشیر بکشند و او را بزنند و بکشند؛ و میگفت: به خدا سوگند، پس از کشتن او، بدنش را در آتش خواهم سوزاند... و مشیت خدا چنین بود که امام داخل شد و هیبتش بر دلهای آن چهار نفر افتاد. پس از ترس شمشیرها را بر زمین انداختند و متوکل نیز از تختش فروافتاد؛ و خداوند ولیّ خود را از کشتهشدن رهانید.»[629]-کشتهشدن متوکل و رویدادهای پیش از شهادت امام(ع)
متوکل در آغاز ماه شعبان سال 247 هجری کشته شد. او پیشتر برای ولایتعهدی پسرش «منتصر»، سپس «معتز»، و پس از او «مؤید» بیعت گرفته بود؛ اما از منتصر خوشش نمیآمد، او را تحقیر میکرد و پیوسته دشنامش میداد و میخواست معتز را بر او مقدم کند. پس منتصر تصمیم گرفت با همراهی برخی فرماندهان ترک ـمانند «وصیف ترک» که به امام هادی(ع) گرایش داشتـ پدرش را به قتل برساند. برخی از مورخان ـچنانکه پیشتر گفته شدـ افزودهاند یکی از علل اقدام منتصر به کشتن پدرش، دشمنی و بغض متوکل به امیرالمؤمنین علی(ع) و مسخره کردن ایشان در ملأ عام بود. طبق نقل برخی مورخان، متوکل در آن شب بسیار شراب نوشیده بود. گروهی بر او وارد شدند، و او سرگرم لهو و لعب و گستاخی بود؛ پس او را بههمراه وزیرش فتحبن خاقان به قتل رساندند.[630] منتصر نامهای آماده کرد که پس از بیعت مردم با او برای خلافت، برای عموم قرائت شد، و مضمون آن چنین بود که فتحبن خاقان قاتل پدرش (متوکل) است. از نظر رفتار با علویان روش او بهطور کامل برخلاف پدرش بود؛ او فدک را به علویان بازگرداند، ممنوعیت اوقاف آنان را لغو کرد و آنها را به ایشان بازگرداند. همچنین والی مدینه «صالحبن علی» را برکنار کرد و بهجای او علیبن حسن را منصوب نمود و به او سفارش کرد با علویان به نیکی رفتار کند. افزون بر این اجازه داد مردم به زیارت امیرالمؤمنین علیبن ابیطالب(ع) بروند، که پیشتر به دستور متوکل ممنوع شده بود. همچنین ممنوعیت زیارت امام حسین(ع) را لغو کرد، حال آنکه ـچنانکه پیشتر دانستیمـ متوکل برای زائران آن حضرت(ع) سختترین مجازاتها را وضع کرده بود.[631] «منتصر گرایش خود را به اهل این خاندان آشکار میساخت و برخلاف پدرش عمل میکرد. او هیچیک از آنان را به قتل نرساند یا زندانی نکرد و آسیبی به آنان نرساند.»[632] اما دوران خلافت منتصر بیش از یک سال ادامه نیافت؛ و او در ربیعالاول سال 248 هجری درگذشت. گفتهاند به بیماری دچار شد و مرد؛ و گفتهاند با زهر کشته شد.[633] او پیش از مرگش، دو برادر خود معتز و مؤید را از ولایتعهدی خلع کرد و برادرش «معتز» را با تدبیر برخی از ترکان (بغا کبیر، بغا صغیر و أتامش) به زندان انداخت؛ زیرا بیم داشت اگر یکی از آنها به خلافت برسد کشته شود. به همین دلیل پس از منتصر، عمویش «مستعینبن معتصم» خلافت را بر عهده گرفت؛ اما او جز ابزاری در دست ترکان نبود که هرگونه میخواستند او را میچرخاندند. در سال 251 هجری «باغر ترک» (یکی از مردان ترک در دستگاه خلافت) کشته شد و برخی از ترکان بانفوذ، او را به خون باغر متهم کردند. پس او بههمراه وصیف ترک و بغا صغیر از سامرا به بغداد گریخت. ترکها در سامرا شورش به پا کردند و معتز را از زندان آزاد ساختند و با او برای خلافت بیعت کردند. سپس به بغداد حرکت کردند و میان آنان و «مستعین» و یارانش نبردهایی درگرفت که سرانجام به کنارهگیری «مستعین» از خلافت انجامید و «معتزبن متوکل» در سال 252 هجری بهتنهایی خلافت را در دست گرفت. او عمویش «مستعین» را نخست در واسط زندانی کرد و سپس دستور داد او را به قتل برسانند؛ پس سرش را بریدند و نزد او آوردند.[634] در دوران «معتز» فاجعهها و جنایتهای پدرش متوکل دربارۀ علویان و بهویژه امام هادی(ع) تکرار شد. او به امام(ع) چندان مهلت نداد تا آنکه ایشان(ع) را با سَم به شهادت رساند.-شهادت امام هادی(ع)
از خلافت «معتز» بیش از سه سال نگذشته بود که تصمیم گرفت امام(ع) را با سم به قتل برساند. عدهای از مورخان و محدثان به مسموم شدن امام(ع) تصریح کردهاند؛ برخی «معتز» را بهطور مشخص نام بردهاند[635] و برخی دیگر نام «معتمد» را ذکر کردهاند[636] که یا در نام دچار اشتباه شدهاند یا «معتمد» به دستور برادرش «معتز» امام(ع) را مسموم کرده است. در آن هنگام سن فرزندش امام حسن عسکری(ع) ۲۲ سال بود. جمعیت بسیاری در تشییع پیکر امام(ع) حاضر شدند و امام حسن عسکری(ع) برای پدرش نماز گزارد.[637] در برخی روایات آمده است امام حسن عسکری(ع) بهدنبال تشییعجنازۀ پدرش پیاده حرکت کرد و پیراهن خود را از شدت اندوه برای مصیبت پدرش درید، و وقتی از ایشان(ع) دراینباره پرسیدند فرمود(ع): «موسی برای مصیبت هارون پیراهن خود را شکافت.»[638] «امام حسن عسکری(ع) برای پدرش نماز خوانده بود، پیش از آنکه او(ع) را به میان مردم بیاورند. سپس هنگامی که معتمد جنازه را بیرون آورد دوباره برایش نماز خواند. آنگاه پیکر امام هادی(ع) در یکی از خانههایش به خاک سپرده شد. شدت گرما بر امام عسکری(ع) فشار آورد و ازدحام مردم در راه بازگشت پس از نماز، ایشان را در تنگنا قرار داد. در مسیرش به دکان بقالی که آبپاشی شده بود رسید. سلام کرد و اجازه خواست بنشیند. بقال اجازه داد و امام نشست و مردم گرد او آمدند. در همین حال جوانی خوشچهره و آراسته سوار بر قاطری خاکستری با زینی سپید به نزد امام(ع) آمد. از امام(ع) خواست بر آن سوار شود. امام(ع) سوار شد تا به خانه رسید و فرود آمد. سپس عصر همان روز در برابر مردم ظاهر شد درحالیکه هیچ تفاوتی با پدرش ابوالحسن(ع) نداشت؛ چنانکه مردم احساس کردند گویا هرگز او را از دست ندادهاند.»[639] امام هادی(ع) پیش از وفات، میراثهای امامت را به فرزندش حسن(ع) سپرد و در حضور شاهدان قابلاعتماد به او وصیت کرد: «ابوالحسن(ع) در آن بیماری که به وفاتش انجامید در سال 254 هجری فرزندش حسن ابومحمد(ع) را فراخواند و نور و حکمت و میراثهای انبیا و سلاح را به او داد و به امامت او تصریح کرد و در حضور یاران مورد اعتمادش به او وصیت نمود. آن حضرت(ع) در 40 سالگی درگذشت و در سامرا به خاک سپرده شد و امامت به مولای ما ابومحمد حسنبن علی(ع) رسید؛ و او آخرین حسن است که پدرش(ع) به امامتش تصریح کرد و به امر خداوند متعال به پا خاست.»[640] امام هادی(ع) زندگی خود را با شهادت در راه خدا در سن 42 سالگی به پایان رساند؛ پس از آنکه رسالت الهیاش را بهکاملترین وجه به انجام رساند. زندگی شریف آن حضرت(ع) سرشار از رنج و سختیهایی بود که از ستمگران عصر خود دید. پس سلام بر روح پاک و صبر عظیمش روزی که زاده شد، روزی که به شهادت رسید، و روزی که زنده برانگیخته میشود.-(4) امام عسکری، زمینهسازیِ الهی برای روز غیبت
مکان: مدینۀ منوّره، سامرا عمر: 28 سال (232 تا 260 هجری) مدت امامت: 6 سال هشتمین امام از فرزندان امام حسین(ع) امام ابومحمد حسنبن علی عسکری(ع) است. ایشان(ع) در سال 232 هجری در مدینه به دنیا آمد، و میفرمود: «من در ربیعالآخر سال 232 هجری در مدینه متولد شدم.»[641] امام عسکری(ع) جز محمد مهدی (صلوات خدا بر او) فرزندی نداشت، و با نام او کنیه میگیرد. لقبهای امام(ع) فراواناند، و مشهورترینشان «عسکری» است، که به «عسکر» بازمیگردد (اسمی که بر سامرا اطلاق میشد)؛ همچنین «فاضل» و «زکی» و القاب بسیار دیگری که در روایات آمده است.-تصریح به امامت ایشان، و زندگانی ایشان در سایۀ پدرش، و آنچه دربارهاش گفته شده است
تصریح به امامت تصریح به امامت ایشان(ع) از دو طریق رسیده است: اول: وصیت رسول خدا(ص) در شب وفاتش، که اسم ایشان در آن یاد شده است: «... پس هنگامی که وفات او (یعنی امام هادی) فرارسد، امامت را به فرزندش حسن فاضل بسپارد.»[642] دوم: تصریح به امامت ایشان از سوی پدرانش، ازجمله پدرش(ع) که متون فراوانی در این خصوص وارد شده است؛ ازجمله آنچه در کتاب «کافی» آمده است: باب اشاره و نص بر ابومحمد(ع): 1. ... از یحییبن یَسّار قَنبری نقل شده است، گفت: ابوالحسن(ع) چهار ماه پیش از وفاتش به فرزندش حسن وصیت کرد و من و جماعتی از محبّان را بر آن شاهد گرفت. 2. ... از علیبن عُمر نوفلی نقل شده است، گفت: با ابوالحسن(ع) در صحن خانهاش بودم. فرزندش محمد (معروف به سبعالدجیل) از برابر ما گذشت. به ایشان گفتم: فدایت شوم، آیا این صاحب ما پس از شماست؟ فرمود: «نه، صاحب شما پس از من حسن است.» 3. ... از عبداللهبن محمد اصفهانی روایت شده است، گفت: ابوالحسن(ع) فرمود: «صاحب شما پس از من کسی است که برای [جنازۀ] من نماز خواهد گزارد.» ما پیش از آن ابومحمد را نمیشناختیم. ابومحمد(ع) بیرون آمد و برای او نماز گزارد. 4. ... از علیبن جعفر روایت شده است، گفت: نزد ابوالحسن(ع) حاضر بودم هنگامی که فرزندش محمد درگذشت. به حسن فرمود: «ای پسرم، شکری تازه برای خدا به جا بیاور که خدا در تو امری تازه پدید آورد.» 5. ... از احمدبن محمدبن عبداللهبن مروان انباری روایت شده است، گفت: هنگام وفات ابوجعفر محمدبن علی(ع) من حضور داشتم. ابوالحسن(ع) آمد. برای او کرسی نهادند. بر آن نشست و اهلبیتش گردش بودند و ابومحمد(ع) در گوشهای ایستاده بود. وقتی از کارِ ابوجعفر فارغ شد، به ابومحمد(ع) نگریست و فرمود: «ای پسرم، برای خداوند متعال شکری تازه به جا آور که در تو امری تازه پدید آورد.» 6. ... از علیبن مهزیار روایت شده است، گفت: به ابوالحسن(ع) عرض کردم: اگر حادثهای رخ داد ـو به خدا پناه میبرمـ بهسوی چه کسی [برویم]؟ فرمود: «عهد من با بزرگترین فرزندم است.» 7. ... از علیبن عمرو عطّار روایت شده است، گفت: نزد ابوالحسن عسکری(ع) رفتم، هنگامی که فرزندش ابوجعفر زنده بود و من میپنداشتم او امام پس از ایشان است. گفتم: فدایت شوم، از میان فرزندان شما چه کسی را مخصوص بدانیم؟ فرمود: «کسی را مخصوص ندانید تا امر من برایتان آشکار شود.» پس از آن به ایشان نوشتم: این امر به چه کسی خواهد رسید؟ به من نوشت: «به بزرگترین فرزندم.» و ابومحمد(ع) از ابوجعفر بزرگتر بود. 8. ... از جماعتی از بنیهاشم ـازجمله حسنبن حسن افطسـ روایت شده است، گفتند: روزی که محمدبن علیبن محمد درگذشت ما بر درِ خانۀ ابوالحسن(ع) گرد آمدیم تا به ایشان تسلیت بگوییم. در صحن خانه برایش زیراندازی گسترده و زنان گرداگردش نشسته بودند. تخمین زدیم غیر از موالی و دیگر مردم از آل ابوطالب و بنیهاشم و قریش، 150 نفر حضور داشتند. در این هنگام دیدیم حسنبن علی(ع) ـکه گریبان خود را شکافته بودـ آمد و در سمت راست پدرش ایستاد، و ما او را نمیشناختیم. پس از ساعتی ابوالحسن(ع) به او نگریست و فرمود: «ای پسرم، برای خداوند عزوجل شکری تازه به جا آور که در تو امری تازه پدید آورد.» آن جوان گریست و خدا را ستایش کرد. فرمود: «الحمد لله رب العالمین؛ و از خدا میخواهم نعمتش را بر ما در وجود تو کامل کند؛ إنا لله و إنا إلیه راجعون.» ما دربارۀ او پرسیدیم؛ گفتند: این حسن، پسر امام(ع) است. در آن هنگام ایشان حدود بیست سال یا کمی بیشتر بود. از همان روز ایشان را شناختیم و دانستیم امام(ع) به امامتش تصریح کرده و او را در جای خود نشانده است. 9. ... از محمدبن یحییبن دریاب روایت شده است، گفت: پس از درگذشت ابوجعفر نزد ابوالحسن(ع) رفتم و به او تسلیت گفتم. ابومحمد(ع) کنار او نشسته بود و گریه میکرد. ابوالحسن(ع) به او رو کرد و فرمود: «خداوند تبارکوتعالی جانشینی از خود در تو قرار داده است؛ پس خدا را ستایش کن.» 10. از ابوهاشم جعفری روایت شده است، گفت: نزد ابوالحسن(ع) بودم پس از آنکه فرزندش ابوجعفر درگذشت. در دل خود اندیشیدم و خواستم بگویم: گویی ابوجعفر و ابومحمد در این زمان همچون ابوالحسن موسی و اسماعیل فرزندان جعفربن محمد(ع) هستند، و داستانشان مانند داستان آن دو است؛ زیرا امید میرفت ابومحمد پس از ابوجعفر امام باشد. ناگاه ابوالحسن(ع) پیش از آنکه سخن بگویم به من رو کرد و فرمود: «آری ای اباهاشم، خداوند در ابومحمد پس از ابوجعفر چیزی پدید آورد که پیشتر برای او شناخته نشده بود، همانگونه که در موسی پس از وفات اسماعیل چیزی آشکار ساخت که حقیقت را روشن کرد. همان است که در دل تو گذشت، اگرچه اهل باطل ناخشنود باشند. ابومحمد پسر من، جانشین من پس از من است. نزد او علمی است که به آن نیاز دارید و لوازم امامت همراه اوست.» 11. ... از ابوبکر فَهفَکی روایت شده است، گفت: ابوالحسن(ع) برایم نوشت: «ابومحمد پسرم، خیرخواهترینِ آلمحمد در سرشت، استوارترین آنان در حجت، و بزرگترین فرزند من است. او جانشین است و رشتههای امامت و احکامش به او منتهی میشود. هرچه میخواستی از من بپرسی از او بپرس که آنچه نیاز دارید نزد اوست.» 12. ... از شاهوَیةبن عبدالله جَلّاب روایت شده است، گفت: ابوالحسن(ع) در نامهای به من نوشت: «خواستی از جانشین پس از ابوجعفر بپرسی و از این بابت دلنگران شدی، پس اندوه مدار؛ زیرا خداوند عزوجل میفرماید: (وَمَا كَانَ اللَّهُ لِيُضِلَّ قَوْمًا بَعْدَ إِذْ هَدَاهُمْ حَتَّى يُبَيِّنَ لَهُمْ مَا يَتَّقُونَ) (و خداوند قومی را پس از آنکه هدایتشان کرد گمراه نمیسازد، تا آنچه را باید از آن پرهیز کنند برایشان روشن سازد). صاحب تو پس از من، ابومحمد پسرم است و آنچه نیاز دارید نزد اوست. او آنچه را خدا بخواهد پیش میاندازد و آنچه را خدا بخواهد به تأخیر میاندازد: (مَا نَنسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنسِهَا نَأْتِ بِخَيْرٍ مِّنْهَا أَوْ مِثْلِهَا) (آیهای را نسخ نکنیم یا به فراموشی نسپاریم، مگر آنکه بهتر از آن یا همانندش را بیاوریم). در آنچه نوشتم، بیان و کفایتی است برای کسی که خِرَدی بیدار دارد.» 13. ... از داوودبن قاسم روایت شده است، گفت: شنیدم ابوالحسن(ع) میفرمود: «جانشین پس از من، حسن است. پس با جانشینِ بعد از جانشین من چگونه خواهید؟» گفتم: فدایت شوم، چطور؟ فرمود: «زیرا شما شخص او را نخواهید دید و بردن نامش برایتان روا نیست.» گفتم: پس چگونه او را یاد کنیم؟ فرمود: «بگویید حجت از آلمحمد(ع).»[643]-معنای «أحدث الله فيك أمراً» (خداوند در تو امری تازه پدید آورد) چیست؟
تصریح به امامت امام حسن عسکری(ع) موضوعی روشن و قطعی است، نهفقط از سوی پدرش امام هادی(ع) و پدران گرامیاش پیش از آن حضرت(ع)، بلکه از زمان رسول خدا(ص) شناخته شده بود، و به همین دلیل اسم ایشان(ع) در وصیت مقدس آن حضرت(ص) در شب وفات بهصراحت ذکر شده است. اما فرمایش پدرش امام هادی(ع) خطاب به ایشان: «برای خدا شکری تازه به جا آور که خدا در تو امری تازه پدید آورد» در روایات شمارۀ 4 و 5 و 8، و نیز سخن آن حضرت(ع) به ابوهاشم جعفری: «خداوند در ابومحمد پس از ابوجعفر امری نو پدید آورد» و تشبیه وضعیت او(ع) به وضعیت امام موسی کاظم(ع) پس از درگذشت برادرش اسماعیل فرزند امام صادق(ع) در روایت شماره 10، همه به «بداء» اشاره میکنند؛ و این اعتقادی است که ائمۀ معصوم(ع) و شیعیانشان به آن باور دارند. ما پیشتر حقیقت این موضوع و معنای «بداء در اسماعيل» را در مبحث «رسالت امام صادق(ع)» در جلد قبلی «روز حسین» توضیح دادیم. بهطور خلاصه عرض میکنم: براساس عقیدۀ صحیحی که قرآن کریم دربارۀ علم خداوند سبحان بیان کرده است دو نوع علم وجود دارد که یکی را قرآن کریم «لوح محفوظ» یا «امّالکتاب» نامیده، و دیگری را «لوح محو و اثبات» یا «متشابهات» نام نهاده است. در سطح «لوح محفوظ» (که همان علم خداوند است که ذات مقدسش به آن توصیف میشود) علمی ثابت است و همۀ امور بهدقت و بدون هیچ تغییر یا تبدیلی در آن ثابت و مشخص است. تغییر و دگرگونی و وجود چند احتمال فقط در سطح لوح محو و اثبات رخ میدهد؛ بهسبب متغیرهایی که در عالم خلقت حاصل میشوند؛ و اعمال و تلاشهای انسان در عرصۀ امتحان از جملۀ این متغیرهاست؛ بهعنوان مثال دربارۀ مرگ «یک شخص» میتواند چند احتمال وجود داشته باشد؛ یکی اینکه او در سن ۴۰ سالگی بمیرد؛ اما اگر دعا کند و صدقه بدهد خداوند ۱۰ سال به عمرش میافزاید و در نتیجه در ۵۰ سالگی از دنیا میرود؛ و این احتمال دیگری برای عمر اوست؛ و به همین ترتیب ممکن است احتمالات دیگری هم باشد که به شرایط بهخصوصی وابسته باشند؛ یا بهعنوان مثال برایش مقدر شده باشد در روزی مشخص بیمار شود یا توسط ستمگری زندانی شود، اما اگر دعا کند یا عملی صالح انجام دهد، بیماری یا زندان از او دفع میشود و این تقدیر تغییر خواهد کرد؛ و همینطور مقدرات و شرایط دیگر. پس روشن است تغییر و دگرگونی فقط به علمی مربوط میشود که به جهان خلقت تعلق دارد، نه علم خاص ذات خداوند (یعنی علمی که ذات مقدس به آن متصف است)؛ و این حقیقتی بدیهی و فطری است و همۀ مؤمنان با هر مذهبی عملاً به آن پایبندند و قرآن نیز آن را بیان کرده است. حق تعالی میفرماید: (يَمْحُو اللَّهُ مَا يَشَاءُ وَيُثْبِتُ وَعِندَهُ أُمُّ الْكِتَابِ)[644] (خداوند هرچه را بخواهد محو میکند و هرچه را بخواهد تثبیت مینماید؛ و امّالکتاب نزد اوست). اگر این محو و اثبات در عالم خلقت نباشد، پس در کجا خواهد بود؟ روایات متواتر نیز این حقیقت را تأیید میکنند و حتی سیرۀ عملی مؤمنان به خدا و فرستادگانش نیز بهطور کلی به آن گواهی میدهد؛ در غیر این صورت اگر امور در عالم خلقت تنها با یک گزینۀ ثابت و غیرقابلتغییر از پیش تعیین شده بود، به چه دلیلی انسان غمدیده یا بیمار، یا شخصی که بهطور کلی در این دنیا گرفتار شرایط بدی شده است سعی و تلاش میکند تا اوضاع و احوالش تغییر کند و بهبود یابد؟ حال که حقیقت «بداء» روشن شد، پس مسئلۀ امامت امام حسن عسکری(ع) یا امام موسی کاظم(ع) موضوعی روشن و معلوم است که به آن تصریح شده و نزد خداوند در «امّالکتاب» نوشته شده است، و این یعنی هیچ تغییر و تبدیلی در آن راه ندارد. متون معصومین نیز آن را بیان کردهاند؛ اما در عالم خلقت برای مردم چنین نمود پیدا کرد (یعنی آنان چنین پنداشتند) که امامِ پس از امام صادق(ع) فرزندش اسماعیل، و امامِ پس از امام هادی(ع) فرزندش محمد «ابوجعفر» خواهد بود، و علت این پندار، بسیاریِ شایستگی و استقامت آن دو بوده است؛ و همانگونه که گفتم این چیزی بود که مردم گمان میکردند و برایشان چنین جلوهگر شده بود؛ اما از سوی معصومین(ع) (از رسول خدا(ص) تا امام هادی(ع)) هیچ نصی بر امامت سید اسماعیل فرزند امام صادق(ع) یا سید محمد فرزند امام هادی(ع) وارد نشده است، بلکه ـهمانطور که دانستیمـ فقط به امامت امام کاظم(ع) و امام عسکری(ع) تصریح شده است. اما اینکه چرا خداوند چنین خواست و شایستگی «ابوجعفر» فرزند امام هادی(ع) در این سطح آشکار شد، این پرسشی است که پیشتر نیز دربارۀ اسماعیل فرزند امام صادق(ع) مطرح شد؛ اینکه چرا شایستگی اسماعیل فرزند امام صادق(ع) در عالم دنیا در چنین سطحی ظاهر شد که باعث شد مردم دربارۀ امامت او دچار توهم شوند؟ پاسخ برای هر دو یکی است؛ و همانطور که پیشتر گفتیم، در این خصوص حکمتها و اهدافی وجود داشته است که در رأس آنها حفظ جان امام معصوم قرار دارد. خداوند اراده فرمود امام(ع) را با صلاح و شایستگی برادرش بپوشاند تا نگاه طاغوتیان متوجه «برادرِ شایستۀ او» شود و از تعرض به امام معصوم بازمانند؛ پس در زمان طاغوت منصور عباسی، شایستگی اسماعیل در آن سطح آشکار شد تا عاملی برای محافظت از برادرش امام موسی کاظم(ع) از کشته شدن شود، و بروز صلاح و شایستگی سید محمد «ابوجعفر» در میان مردم نیز به همین علت بود؛ زیرا مشیت و حکمت الهی بر آن بود که جان امام حسن عسکری(ع) از کشته شدن به دست طاغوت متوکل عباسی و طاغوتیان عباسی که بعد از او آمدند حفظ شود. با این وجود خداوند ـبه سبب رحمت فراوانش بر بندگانش، و دلسوزی برای هدایت و نجات آنانـ خواست اسماعیل در اواخر عمر پدرش امام صادق(ع) از دنیا برود تا توهم برخی مؤمنان دربارۀ امامت او پس از پدرش برطرف شود. همچنین خداوند خواست محمد در اواخر عمر پدرش امام هادی(ع) وفات کند تا پندار برخی مؤمنان دربارۀ امامت او پس از پدرش برطرف شود؛ و این پس از آن بود که هدف نهایی از آشکار شدن شایستگی و استقامت آن دو در سطحی بالا محقق گردیده بود، و هرکدام از آنها فداییِ مبارکی برای برادر معصوم خود شدند. به این ترتیب متوجه میشویم سخن امام هادی(ع) به فرزندش امام عسکری(ع) که فرمود: «شکری جدید برای خدا به جا آور...» یعنی خداوند سبحان را شکر کن؛ زیرا امامت تو را برای مردم آشکار ساخت و شکها و پندارهایشان را دربارۀ اینکه برادرت «ابوجعفر» امام پس از من است برطرف کرد؛ اما با وجود تمامی این تأکیدات و دقت در تدبیر ربانی و حکمتهای شگفتانگیز، باز هم عدهای از شیعیان پس از وفات امام هادی(ع) به امامت «ابوجعفر» معتقد شدند و چنانکه روشن خواهد شد در امامت امام حسن عسکری(ع) تردید داشتند.-امام عسکری(ع) در روزگار حیات پدرش
امام عسکری(ع) ۲۲ سال بههمراه پدرش زندگی کرد، اما حکمت امام هادی(ع) اقتضا کرده بود فرزندش حسن(ع) در پرده و پنهان بماند، تا آنجا که برخی از شیعیان حتی ایشان(ع) را ندیده بودند؛ چنانکه هنگام وفات برادرش محمد و آمدن برای تسلیتگویی به امام هادی(ع) در کافی روایت شده است: «... و (امام هادی) به حسنبن علی نگاهی انداخت که با گریبانی چاکشده آمده و کنار دست راست پدرش ایستاده بود، و ما ایشان را نمیشناختیم.» و علت این پنهانکاری، حفظ ایشان از دید ستمگران و دشمنان بود. از همین رو برادرش محمد(ع) در معرض دید و توجه قرار گرفت، بهطوری که بعضی از شیعیان گمان کردند او امامِ پس از امام هادی(ع) خواهد بود. بهطور کلی دو رویداد مهم در زمان حیات امام هادی(ع) برای امام عسکری(ع) رخ داد: نخست: وفات برادرش سید محمد «ابوجعفر» در سال 252 هجری، یعنی دو سال پیش از وفات امام هادی(ع). میان آن دو پیوندی بسیار محکم برقرار بود و از کودکی از یکدیگر جدا نمیشدند: احمدبن عیسی علوی از نوادگان علیبن جعفر نقل کرده است: در بصراء (روستایی در مدینه) خدمت ابوالحسن(ع) وارد شدیم و به ایشان سلام کردیم. در این هنگام ابوجعفر و ابومحمد وارد شدند. برخاستیم تا به ابوجعفر سلام کنیم. ابوالحسن(ع) فرمود: «این صاحب شما نیست، صاحب شما ابومحمد است.»[645] عَلّان کِلابی روایت کرده است: «با ابوجعفر محمدبن علیبن محمدبن علی رضا(ع) ـکه هنوز نوجوان بودـ همراه بودم. کسی را باوقارتر و پاکتر و برتر از او ندیده بودم. در آن زمان برادرش ابومحمد عسکری(ع) خردسال و در حجاز بود؛ و هنگامی که بزرگ شد نزد او آمد. او همواره با برادرش امام ابومحمد(ع) بود و از او جدا نمیشد. ابومحمد(ع) با او انس میگرفت و در مقابل برادر دیگرش جعفر گرفته و کمرو بود.»[646] به همین دلیل فقدان برادرش «محمد» برای قلب شریف امام عسکری(ع) بسیار دردناک بود. یکی از روایات «کافی» ـکه پیشتر تقدیم شدـ بیان میکند آن حضرت در سوگ برادر خود گریبانش را چاک کرد، همانگونه که موسی کلیمالله(ع) برای فقدان هارون گریبانش را چاک کرده بود. دوم: ازدواج با بانوی بزرگوار نرجس(س): بانوی پاک و طاهر «نرجس» یا «ملیکه» یا «صقیل» ـچنانکه در روایات آمده استـ کنیزی بود که امام هادی(ع) در زمان حیاتش خریداری کرد و به عقد فرزندش امام حسن عسکری(ع) درآورد؛ و ثمرۀ این ازدواج مبارک، ولادت امام محمدبن حسن مهدی (صلوات خدا بر او) در سال 255 هجری بود؛ و برای امام عسکری(ع) بهغیر از آن حضرت(ع) هیچ فرزد دیگری ـنه پسر و نه دخترـ به دنیا نیامد. ماجرای آمدن بانو نرجس از سرزمین روم به بغداد، سپس رسیدنش به خانۀ امام هادی(ع) در سامرا و ازدواجش با امام حسن عسکری(ع) ماجرایی مشهور است.[647] اما ولادت فرزندش امام محمد مهدی(ع) در شب نیمۀ شعبان، روایاتش متواتر است و روایت زیر نمونهای است که بانوی گرامی حکیمه دختر امام جواد(ع) نقل کرده است: محمدبن عبدالله طهری گفت: «پس از وفات ابومحمد(ع) به حضور حکیمه دختر امام جواد(ع) رفتم تا در خصوص موضوع حجت و اختلاف مردم و سرگردانیشان دربارۀ او پرسش کنم. گفت بنشین و من نشستم. سپس گفت: اى محمد! خداى تبارکوتعالی زمین را از حجتى که یا ناطق است یا صامت، خالى نمىگذارد و پس از حسن و حسین(ع) این امر را در دو برادر ننهاده است. خداوند این شرافت را مخصوص حسن و حسین ساخته و براى آنها روی زمین، نظیرى قرار نداده است؛ جز اینکه خداى تبارکوتعالی فرزندان حسین را بر فرزندان حسن(ع) برترى بخشیده؛ همچنان که فرزندان هارون را بر فرزندان موسى(ع) به فضل نبوت برترى عطا فرمود. اگرچه موسى حجت بر هارون بود، ولى فضیلت و برتری تا روز قیامت در اولاد هارون است. بهناچار باید این امت، سرگردانى و حیرتی داشته باشند تا باطلپیشگان به تردید افتند و اهل حق در آن خالص شوند؛ تا مردم را عذری در برابر خداوند نباشد. اکنون پس از وفات امام حسن عسکرى(ع) ناگزیر دورۀ حیرتی واقع میشود. عرض کردم: اى بانوى من! آیا امام حسن(ع) فرزندى دارد؟ تبسمى کرد و فرمود: اگر امام حسن(ع) فرزندى نداشته باشد پس حجتِ پس از او چه کسی است؟ پیشتر به تو خبر دادم امامت پس از حسن و حسین(ع) در دو برادر نخواهد بود. گفتم: اى بانوى من! ولادت و غیبت مولایم را برایم باز گو. گفت: آرى؛ کنیزى داشتم که به او نرجس مىگفتند. برادرزادهام به دیدارم آمد و به او نیک نظر کرد. به ایشان عرض کردم: اى آقاى من! گویا به او میلی دارید. او را نزد شما بفرستم؟ فرمود: «نه عمه جان! اما از او در شگفتم!» عرض کردم: چهچیزی مایۀ تعجب شما شده است؟ فرمود: «بهزودى فرزندى از او پدید خواهد آمد که برای خداى عزوجل گرامى است. او کسی است که خداوند بهواسطۀ او زمین را از عدلوداد آکنده خواهد ساخت، همچنان که از ظلموجور پر شده باشد.» عرض کردم: اى آقاى من! آیا او را نزد شما بفرستم؟ فرمود: «در این خصوص از پدرم(ع) کسب اجازه کن.» گوید: جامه پوشیدم و به منزل ابوالحسن امام هادى(ع) وارد شدم. سلام کردم و نشستم. ایشان(ع) خودش سخن آغاز کرد و فرمود: «اى حکیمه! نرجس را نزد فرزندم ابومحمد بفرست.» گوید: عرض کردم: اى آقاى من! به همین قصد خدمت شما رسیدم که در این خصوص کسب اجازه کنم. فرمود: «اى مبارکه! خداى تبارکوتعالی دوست دارد تو را در پاداش این کار شریک فرماید و در این کار خیر بهرهای براى تو قرار دهد.» حکیمه گوید: بىدرنگ به منزل بازگشتم، نرجس را آراستم و به ابومحمد(ع) بخشیدم و پیوند آنها را در منزل خود برقرار کردم. ایشان چند روزى نزد من بود. سپس نزد پدرش(ع) رفت و او را نیز همراهش روانه کردم. حکیمه گوید: امام هادى(ع) درگذشت و ابومحمد(ع) بهجاى پدر نشست و من همانطور که به دیدار پدرش مىرفتم به دیدار او نیز مىرفتم. یک روز نرجس نزدم آمد ـدرحالیکه میخواست کفش مرا مرتب کندـ و گفت: اى بانوى من، کفش خود را به من بده! گفتم: بلکه تو سرور و بانوى من هستی! به خدا سوگند کفش خود را به تو نمىدهم تا آن را برگیرى و اجازه نمىدهم به من خدمت کنى، بلکه من تو را به روى چشم میگذارم و خدمتت مىکنم. ابومحمد(ع) این سخن را شنید و فرمود: «عمه جان! خدا به تو جزاى خیر دهد.» تا هنگام غروبِ آفتاب نزد امام نشستم و به جاریهای (زن خدمتکاری) ندا دادم لباسم را بیاور تا بازگردم. امام فرمود: «خیر، عمه جان! امشب را نزد ما باش که امشب آن مولودى که نزد خداى عزوجل گرامى است و خداوند با او زمین را پس از مردنش زنده خواهد فرمود متولد مىشود.» عرض کردم: اى سرورم! از چه کسى متولد مىشود؟ من در نرجس آثار باردارى نمىبینم. فرمود: «از نرجس، نه از هیچکس دیگر.» حکیمه گوید: به نزد او شتافتم و پشت و شکم او را وارسى کردم و آثار باردارى در او ندیدم. به حضور امام(ع) بازگشتم و کار خود را به ایشان گزارش کردم. تبسمى کرد و فرمود: «هنگام برآمدن فجر آثار باردارى برایت نمایان خواهد شد؛ زیرا مَثَل نرجس، مَثَل مادر موسى(ع) است که آثار باردارى در او ظاهر نشد و کسى تا وقت ولادتش از آن اطلاع نیافت؛ زیرا فرعون در جستوجوى موسى، شکم زنان باردار را میشکافت و این نیز نظیر موسى(ع) است.» حکیمه گوید: نزد نرجس برگشتم و گفتار امام را به او گفتم و از حالش پرسیدم. گفت: اى بانوى من! در خود چیزى دراینباره احساس نمیکنم. حکیمه گوید: تا طلوع فجر پیوسته مراقب او بودم. او پیش روى من خوابیده بود و اینپهلو آنپهلو نمىکرد. چون آخر شب و هنگام طلوع فجر فرارسید هراسان از جا برخاست. او را در آغوش گرفتم درحالیکه اسم [الله] را بر او مىخواندم. ابومحمد(ع) مرا ندا داد و فرمود: «سورۀ إنّا أنزلنا را برای او بخوان!» و من شروع به خواندن آن کردم و گفتم: حالت چطور است؟ گفت: آنچه مولایم به شما خبر داد نمایان شده است. من همچنان که فرموده بود برای او مىخواندم و جنین در شکم به من پاسخ داد و مانند من قرائت کرد و به من سلام کرد! حکیمه گوید: من از آنچه شنیدم هراسان شدم و ابومحمد(ع) بر من بانگ برآورد: «از امر خداى عزوجل در شگفت مباش. خداى تبارکوتعالی ما را در خُردى به سخن درآوَرَد و در بزرگى حجت خود در زمین قرار دهد.» هنوز سخن حضرت تمام نشده بود که نرجس از دیدگانم نهان شد و او را ندیدم، گویا پردهاى میان من و او افتاده بود. فریادزنان نزد ابومحمد(ع) دویدم. فرمود: «اى عمه جان، برگرد که او را در مکان خودش خواهى یافت.» بازگشتم و طولى نکشید پردهاى که میان ما بود برداشته شد و دیدم نرجس را نورى فراگرفته است که توان دیدنش را ندارم. ناگاه آن کودک(ع) را دیدم که روى به سجده نهاده، دو زانو بر زمین نهاده، دو انگشت سبّابۀ خود را بلند کرده است و مىگوید: «أشهد أن لا إله إلّا الله [وحده لا شریک له] و أنّ جدّی محمّداً رسول الله و أنّ أبی امیرالمؤمنین.» سپس امامان را یکبهیک برشمرد تا به خودش رسید. سپس فرمود: «خداوندا! آنچه به من وعده فرمودى بهجا آور و کار مرا به انجام برسان و قدمهایم را استوار بدار و زمین را با من از عدلوداد سرشار کن.» ابومحمد(ع) مرا ندا داد و فرمود: «عمه جان! او را بیاور و به من بده.» او را برگرفتم و به حضورش بردم. چون در برابر پدرش قرار گرفتم درحالیکه روی دست من بود به پدر خود سلام کرد. امام حسن(ع) او را از من گرفت و زبان خود را در دهان او گذاشت و او از آن نوشید. سپس فرمود: «او را نزد مادرش ببر تا به او شیر بدهد. آنگاه به حضور من بازگردان.» او را به مادرش رساندم و به او شیر داد و پس از آن او را نزد ابومحمد(ع) بازگرداندم درحالیکه پرندگان بالاى سرش در پرواز بودند. یکى از آن پرندگان را ندا داد و فرمود: «او را بگیر و نگاه دار و هر چهل روز به نزد ما بازگردان.» آن پرنده او را گرفت و به آسمان بالا برد درحالیکه پرندگان دیگر نیز بهدنبال او بودند. شنیدم ابومحمد(ع) مىفرمود: «تو را به خدایى سپردم که مادر موسى، موسى را به او سپرد.» آنگاه نرجس گریست و امام به او فرمود: «آرامش باش [و گریه نکن]که برای او شیر خوردن جز از سینۀ تو حرام است و بهزودى نزد تو بازخواهد گشت؛ همچنان که موسى به مادرش بازگردانده شد و این سخن خداوند عزوجل است که میفرماید: (فَرَدَدْناهُ إِلى أُمِّهِ کی تَقَرَّ عَینُها وَ لا تَحْزَنَ)[648] (او را به مادرش بازگرداندیم تا چشمش روشن شود و غمگین نباشد).» حکیمه گوید: گفتم: این پرنده چه بود؟ فرمود: «این روحالقدس است که موکل بر ائمه شده، آنان را توفیق و یاری میدهد و آنها را با علم، تربیت میکند.» حکیمه گوید: پس از چهل روز آن کودک برگردانده شد و برادرزادهام(ع) بهدنبال من فرستاد و مرا فراخواند و من خدمتش وارد شدم. بهناگاه کودک را دیدم که در برابرش راه مىرود. عرض کردم: اى آقاى من، آیا این کودک دوساله است؟! تبسمى کرد و فرمود: «اولاد انبیا و اوصیا اگر امام باشند برخلاف دیگران رشد میکنند. کودک ما در یک ماه، بهمانند کودک یکساله است. کودک ما در رحم مادرش سخن میگوید و قرآن تلاوت میکند و پروردگار عزوجلش را میپرستد [و] هنگام شیرخوارگى ملائکه از او فرمان میبرند و صبح و شام بر او فرود میآیند.» حکیمه گوید: پیوسته آن کودک را هر چهل روز میدیدم تا آنکه چند روز اندکی پیش از وفات ابومحمد(ع) او را بهصورت مردى دیدم و او را نشناختم. به برادرزادهام عرض کردم: این مردى که فرمان مىدهى مقابلش بنشینم کیست؟ فرمود: «این پسر نرجس و جانشین پس از من است. بهزودى مرا از دست مىدهید؛ پس به او گوش بسپار و فرمانش ببر.» حکیمه گوید: پس از چند روز اندک، ابومحمد(ع) وفات یافت و همانطور که میبینی مردم پراکنده شدهاند. به خدا سوگند من هر صبح و شام او را مىبینم و مرا از آنچه مىپرسید آگاه مىفرماید و من نیز شما را مطلع مىکنم. به خدا سوگند هرچه میخواهم از او بپرسم او نپرسیده پاسخ مىفرماید و گاهى چیزی بر من واقع مىشود که همان لحظه پرسشنکرده از ناحیۀ ایشان جوابش صادر مىشود. دیشب مرا از آمدن تو باخبر ساخت و دستور داد تو را از حق باخبر کنم. محمدبن عبدالله گوید: به خدا سوگند حکیمه امورى را به من خبر داد که جز خداى عزوجل کسى از آن مطلع نبود و دانستم آن صدق و عدالت از سوی خداوند عزوجل است؛ زیرا خداوند عزوجل او را از امورى آگاه کرده که هیچیک از خلایق را از آنها آگاه نکرده است.»[649] «یکى از آن پرندگان را ندا داد و فرمود: او را بگیر و نگاه دار و هر چهل روز به نزد ما بازگردان»: پرندگان یعنی فرشتگان؛ و این تأیید میکند امام مهدی(ع) پس از ولادت «مرفوع» شده، و «رفع» آن حضرت(ع) پس از ولادت انجام شده است؛ با در نظر داشتن این نکته که «رفع» با تکلیف و انجام وظایف منافاتی ندارد؛ همانگونه که برای پیامبر خدا عیسی(ع) ـپس از واقعۀ مرفوع شدن و ارتباطش با حواریونـ اینچنین بود. سید احمد الحسن معنای «رفع» و جزئیات مربوط به آن را در کتابهایش توضیح داده است.[650]-برخی شهادتها دربارۀ ایشان(ع)
شهادتها در حق امام حسن عسکری(ع) بسیار است. نخستینِ آنها سخن پدر بزرگوارش امام هادی(ع) دربارۀ اوست که فرمود: «ابومحمد پسرم، خیرخواهترینِ آلمحمد در سرشت، استوارترینشان در حجت، و بزرگترین فرزند من است. او جانشین است، و رشتههای امامت و احکام به او ختم میشود.»[651] و از آنجا که بزرگترین فضیلت آن است که دشمنان به آن گواهی دهند پس سخن را با آنچه خلیفۀ عباسی دربارۀ امام(ع) گفته است آغاز میکنم: معتمد عباسی: او نزد امام میآمد و با تضرع میخواست برایش دعا کند تا بیست سال در پادشاهی باقی بماند.[652] هنگامی که جعفر ـفرزند امام هادی(ع)ـ از ایشان خواست تا برایش جایگاهی همانند جایگاه برادرش امام عسکری(ع) قرار دهد به او فرمود: «بدان جایگاه و منزلتِ برادرت بهواسطهٔ ما نبود، بلکه بهسببِ خداوند عزوجل بود، و ما تلاش میکردیم منزلت او را فروبکاهیم و او را پایین بیاوریم، اما خداوند عزوجل جز این نمیخواست که هر روز بر رفعت او بیفزاید، بهسبب پاکدامنی و نیکسیرتی و دانش و عبادتی که در او بود. پس اگر نزد شیعیانِ برادرت در جایگاه و منزلتِ او باشی نیازی به ما نداری، و اگر نزد آنان در جایگاه و منزلت او نیستی و آنچه در برادرت بوده است در تو نیست، ما در این خصوص برایت هیچ کاری نمیتوانیم انجام دهیم.»[653] بزرگداشت امام(ع) توسط عبیداللهبن خاقان وزیر: حسینبن محمد اشعری و محمدبن یحیی و دیگران گفتهاند: احمدبن عبیداللهبن خاقان که متصدى املاک و خراج شهر قم بود، دشمنى سختى با على و اولادش داشت. روزى در مجلسش از علویان و مذاهبشان سخن به میان آمد. او گفت: من در سامرا هیچ مردى را از اولاد على در رفتار و وقار و پاکدامنى و نجابت و بزرگوارى در میان خانوادۀ خودش و بنىهاشم، همچون حسنبن علیبن محمدبن رضا ندیدم و نمیشناسم، بهطوری که آنها [خانوادۀ خودش و بنیهاشم] و نیز سران لشکر و وزیران و همۀ مردم او را بر سالخوردگان و اشراف مقدّم بدارند. روزى من بالاى سر پدرم ایستاده بودم. آن روز، روز دیدار او با مردم بود. ناگاه دربانانش آمدند و گفتند: ابومحمد، ابنالرضا پشت در است. پدرم به آواز بلند گفت: اجازهاش دهید. من تعجب کردم از اینکه در محضر پدرم مردى را با کنیه معرفى کردند، در صورتى که جز خلیفه و ولیعهد و نمایندۀ سلطان در حضور او با کنیه معرفى نمیشد. سپس مردى گندمگون، خوشاندام، نیکورُخسار، خوشپیکر، جوان برومند با جلالت و هیبت وارد شد. چون نگاه پدرم به او افتاد برخاست و چند قدم به استقبالش رفت؛ با وجود اینکه گمان ندارم چنین کارى را دربارۀ هیچ بنىهاشمى و سرلشکرى انجام داده باشد. چون نزدیکش رسید با او معانقه کرد [و او را در آغوش کشید] و صورت و سینهاش را بوسید، دستش را گرفت و او را روى مسندى نشاند که خودش نشسته بود و خودش در کنارش نشست. رو به او کرد و با او به سخن پرداخت درحالیکه خودش را فدای او میکرد [و قربان صدقهاش میرفت]. من از آنچه از پدرم میدیدم در شگفت بودم که دربان آمد و گفت: موفق [برادر و سرلشکر خلیفۀ عباسى] آمده است. هرگاه موفق نزد پدرم مىآمد دربانان و افسران مخصوصش جلو میرفتند و از درب خانه تا مسند پدرم به صف میایستادند تا او بیاید و برود. پدرم یکسره رو به ابومحمد داشت و با او سخن میگفت تا نگاهش به غلامان مخصوص موفق افتاد، گفت: خدا مرا فدای شما گردانَد، اکنون اگر مایلید [میتوانید تشریف ببرید]؛ و به دربانانش گفت: او را از پشت صفها ببرید تا آن مرد ـیعنى موفقـ وی را نبیند. او برخاست. پدرم هم برخاست و با او معانقه کرد و او رفت. من به دربانان و غلامان پدرم گفتم: واى بر شما، این شخص چه کسی بود که او را با کنیه به پدرم معرفى کردید و پدرم با او چنین رفتاری داشت؟ گفتند: به این علوی حسنبن على گفته میشود، و معروف به ابنالرضاست... .»[654] پزشک نصرانی بختیشوع، پزشک متوکل: شاگرد او روایت کرده است: «من شاگرد بختیشوع پزشک متوکل بودم و او به من اعتماد داشت. روزی حسنبن علیبن محمدبن رضا(ع) کسی را نزد او فرستاد تا یکی از نزدیکترین شاگردانش را برای فصد (حجامت) نزد او بفرستد. بختیشوع مرا برگزید و گفت: ابنالرضا از من خواسته است کسی را نزد او بفرستم تا او را فصد کند، پس نزد او برو. او در روزگار ما داناترین فرد زیر آسمان است، مبادا در برابر آنچه به تو دستور میدهد مخالفت کنی... .»[655] انوش نصرانی، از برجستهترین چهرههای مسیحیان در آن زمان: «از ابوجعفر احمد قصیر بصری نقل شده است، گفت: ما نزد سرورمان ابومحمد(ع) در عسکر حضور داشتیم. در این هنگام خادمی جلیلالقدر از دربار سلطان وارد شد و گفت: امیرالمؤمنین به شما سلام میرساند و میگوید: کاتب ما انوش نصرانی میخواهد دو پسرش را ختنه کند و از ما درخواست کرده است از شما بخواهیم به خانهاش بروی و برای سلامت و بقای فرزندانش دعا کنی. او خواسته است شما شخصاً این کار را انجام دهی، در غیر این صورت شما را به زحمت نمیانداختیم؛ و او گفته است: ما به دعای بازماندگان نبوت و رسالت تبرک میجوییم. مولایمان(ع) فرمود: سپاس خدایی را که نصرانی را آگاهتر از مسلمانان به شناخت حق ما گرداند... .»[656] ابوعمرو جاحظ که همعصر امام بود گفت: «چه کسی را میتوان در قریش یا غیرقریش یافت که همانند طالبیها (فرزندان ابوطالب) ده نفر پیدرپی داشته باشند، بهطوری که هرکدام عالم، زاهد، عابد، شجاع، بخشنده، پاک و پاکیزه باشند؟ بعضی از آنان خلیفه بودند و برخی برگزیدهشده برای خلافت. فرزندِ فرزندِ فرزندِ فرزندِ ... همینطور تا ده نسل؛ و آنان عبارتاند از: حسنبن علیبن محمدبن علیبن موسیبن جعفربن محمدبن علیبن حسینبن علی(ع). چنین خصوصیتی برای هیچیک از خاندانهای عرب یا عجم حاصل نشده است.»[657] محمدبن طلحه شافعی: «اما مناقب او: بدان برترین فضیلت و بزرگترین امتیازی که خداوند عزوجل به او اختصاص داده و بیهمتاییاش را با آن کامل کرده و عطای مخصوصش را به او بخشیده و آن را صفتی جاودان برای او گردانده که نه گذر روزگار آن را کهنه میسازد و نه زبانها از بیان و تکرارش بازمیایستند این است که مهدی محمد از نسل اوست؛ فرزند مستقیم او و منسوب به او و پارهای از وجود اوست.»[658] کنجی شافعی: «و او (امام هادی(ع)) از میان فرزندانش ابومحمد حسن عسکری(ع) را باقی گذاشت، و او امامِ پس از اوست.»[659] ابنصباغ مالکی: «مناقب سرورمان ابومحمد حسن عسکری دلالت دارد بر اینکه او شریف فرزندِ شریف است، و در امامتش هیچکس شکوتردید ندارد؛ و بدان این بیعتی کریمانه بود؛ پس فروشنده و خریدار هر دو برابرند. یگانۀ روزگارش بود بیهیچ رقیبی، بیهمتا بود بیهیچ منازعی، سرور اهل عصرش، و امام اهل روزگارش بود. گفتارش استوار، و کردارَش ستوده بود. اگر بزرگان روزگارش را به قصیدهای تشبیه کنیم او شاهبیت قصیده بود، و اگر آنان را به گردنبندی تشبیه کنیم او گوهر یگانۀ آن بود. بیهیچ همتایی پیشروی علوم بود، و بیهیچ بحث و جدلی روشنکنندۀ ابهامات آن بود. با نگاه نافذش حقایق را آشکار میکرد، و با اندیشه عمیقش نکات ظریف را روشن میساخت. در درونش از اسرار پنهان اطلاع داشت. اصل و نفْس و ذاتش کریم بود. خداوند او را در پناه رحمت خودش بگیرد و در بهشت برین در جوار محمد(ص) جای دهد؛ آمین.»[660] قندوزی: «از امامان اهلبیت پاک و مطهر، ابومحمد حسن عسکری است. او در سال 231 هجری در روز جمعه ششم ربیعالاول متولد شد و در کنار پدرش به خاک سپرده شد. مدت زندگی حسن عسکری پس از پدرش (خداوند از آن دو خشنود باد) شش سال بود و جز ابوالقاسم محمد منتظر ـکه قائم و حجت و مهدی و صاحبالزمان و خاتم ائمۀ دوازدهگانه امامیه نامیده میشودـ فرزندی به جای نگذاشت.»[661]-رسالت امام عسکری(ع)
-دوران امام(ع) و رنجهای آغاز امامتش
امام عسکری(ع) زمانهای را که در آن زندگی میکرد در دعای خود چنین توصیف کرده است: «خدایا، گمراهیِ فتنهها ما را فراگرفته و تاریکیِ حیرت بر ما چیره شده است. خواری و کوچکی بر ما تاخته و کسانی بر ما حکم میرانند که در دین تو امین نیستند، و امور ما را بهکلی از بنیاد برکندهاند؛ همانهایی که حکم تو را تعطیل کردند و در جهت نابود کردن بندگانت و تباه کردن سرزمینهایت تلاش کردند. خدایا، فیء [اموال خاص ما] پس از تقسیم شدن دستبهدست گردید، و زمامداریِ ما پس از مشورت، به چیرگی و غلبه بدل شد و بعد از اختیار برای امت به سلطنتی موروثی تبدیل شد، و با سهم یتیمان و بیوهزنان ابزار لهو و لعب و سازهای خوشگذرانی خریده شد؛ و در مال خدا کسی تصرف میکند که حرمتی برای آن نگاه نمیدارد؛ و بر جان مؤمنان، اهل ذمه حکم میرانند، و فاسقِ هر قبیله برای رسیدگی به امورشان گماشته شده است. پس نه بازدارندهای هست برای رهاییشان از نابودی، نه چوپانی که با چشم رحمت به آنان بنگرد، و نه دلسوزی که جگرِ تشنه و سوزان را از گرسنگی سیر گرداند. آنان در سرای درماندگی ناتواناند، اسیرانِ بیچیزی، و پشتِسر ماندگانِ اندوه و خواری. خدایا، اکنون کشتِ باطل درو شده و به نهایتش رسیده است؛ ستونش مستحکم گشته، پراکندگانش گرد آمده، مولودش نیرومند شده، قامتش برافراشته، و جای خود را تثبیت کرده است. خدایا، پس از سوی حق دستی دروگر برای آن بگمار که ستونش را بر زمین زند، ساقهایش را در هم شکند، کوهانش را قطع کند و بینیاش را به خاک بساید، تا باطل پنهان گردد و زشتیِ چهرهاش آشکار شود و حق با زیباییِ صورتش خودش را بنمایاند... .»[662] اولین مانعی که امام عسکری(ع) پس از سرکشان بنیعباس با آن روبهرو شد، شکوتردید در امامت ایشان(ع) از سوی برخی شیعیان پدرش بود. آنان برای آزمودن ایشان(ع) به او نامه مینوشتند و بعضی نیز حضوری به نزدش میآمدند: از هارونبن مسلم نقل شده است، گفت: پس از درگذشت ابوالحسن(ع)، من و عدهای به ابومحمد(ع) نامه نوشتیم و از ایشان دربارۀ وصیِ پدرش پرسیدیم. ایشان(ع) در پاسخ نوشت: «منظور شما را فهمیدم؛ اگر تا این زمان هنوز در شک به سر میبرید، پس این مصیبت بزرگی است. من ـبه تصریح خود آن حضرت(ع)ـ وصی او و صاحب شما پس از ایشان هستم؛ خداوند و فرشتگان و اولیایش بر این امر گواهاند. اگر پس از دیدن خط من و شنیدن سخنم باز هم در تردید باشید بهراستی بهرۀ خود را از دست داده و راه را گم کردهاید.»[663] حتی برخی ایشان را در مسیر رفتوآمد آزمایش میکردند: «یحیىبن مرزبان گفت: با مردی از اهالی "سیب" (ناحیهای از کوفه) دیدار کردم؛ چهرهاش نشان نیکی داشت. به من خبر داد پسرعمویی داشته که در مسئلهٔ امامت و اعتقاد به ابومحمد(ع) و دیگری با او نزاع میکرد. [آن مرد] گفت: امامت [او] را قبول نمیکنم تا نشانهای از او ببینم. میگوید: برای کاری به "عسکر" وارد شدم. ابومحمد(ع) به طرفم آمد. در دلِ خود ـبرای آزمودنـ گفتم: اگر دستش را به طرف سرش ببرد و سرش را برهنه کند، سپس به من نگاهی بیندازد و نگاهش را برگرداند، من به امامتش معتقد میشوم. چون مقابل من رسید دستش را بهسوی سرش برد و آن را برهنه کرد، سپس چشمهایش به طرف من برقی زد و چشمهایش را برگرداند؛ سپس فرمود: ای یحیى، پسر عمویت که دربارۀ امامت با او جدال میکردی چه شد؟ گفتم: او را در نیکویی ترک کردم. فرمود: با او جدال مکن. سپس رفت.»[664] «این حدیث را گروهی از صِمَیریها از نسل اسماعیلبن صالح روایت کردهاند: حسنبن اسماعیلبن صالح در نخستین سفر خود برای دیدار با ابومحمد(ع) بههمراه دو تن از شیعیان به سامرا رفته، و ورودشان همزمان با خروج ابومحمد(ع) شده بود. حسنبن اسماعیل گفت: ما به سه طرف رهسپار شدیم و گفتیم اگر او از یکی از این راهها بازگردد یکی از ما او را خواهد دید. پس منتظر ماندیم. آن حضرت از راهی بازگشت که حسنبن اسماعیل نشسته بود. وقتی به او رسید، حسن در دل گفت: خدایا، اگر او حجت تو و امام ماست پس کلاه خود را لمس کند. هنوز دعایم تمام نشده بود که آن حضرت کلاه خود را لمس کرد و روی سرش حرکت داد. سپس گفتم: پروردگارا، اگر او حجت توست بار دوم آن را لمس کند. آنگاه با دستش آن را از سر برداشت و دوباره به سر گذاشت. در همین حال مردم زیادی به ایشان سلام کردند و گردش ایستادند. سپس به کوچۀ دیگری رفت. من نزد یارانم رفتم و آنچه در دل خواسته بودم و او انجام داد برایشان گفتم. آنان گفتند: برای بار سوم هم میپرسیم. ایشان بهطرف ما آمد، نزدیک شد و روبهروی ما ایستاد. دستش را بهسوی کلاه خود برد و آن را از سر برداشت و در دست گرفت، سپس دست دیگرش را بر سرش کشید و در چهرههای ما تبسمی کرد و فرمود: این تردید تا کی؟ حسن گفت: آنگاه شهادت دادم خدایی جز الله نیست و بهراستی تو حجت خدا و برگزیدۀ اویی. سپس ایشان را در خانهاش ملاقات کردیم و نامهها و چیزهای دیگری را که همراه داشتیم به ایشان رساندیم.»[665] امام عسکری(ع) از مسئلۀ شک در امامتش و پرسشگریهای بسیار شیعیان پدرش رنج میبرد، و به همین دلیل میفرمود: «هیچیک از پدرانم(ع) تا این اندازه که من گرفتار شکوتردید این جماعت دربارۀ خودم شدم گرفتار نشد. اگر این امر [امامت]، امری بود که به آن معتقد شدید و تا مدتی به آن پایبند بودید و سپس پایان مییافت، در این صورت شک جایگاهی داشت، اما اگر مادام که کارهای خداوند عزوجل برقرار است این امر نیز برقرار و پیوسته است، پس این شک چه معنایی دارد؟!»[666] در اینکه «شک» نوعی بیماری است و به بیش از ضعف ایمان و اعتقاد در وجود شکاک به توجیه دیگری نیاز ندارد بحثی نیست، اما اگر بخواهیم واقعیت را بهشکلی منطقی و واقعگرایانه بررسی کنیم میتوانیم بگوییم دلایل شک به یکی از نکات زیر بازمیگردد: نخست، باور برخی به امامت سید محمد فرزند امام هادی(ع). گرچه ایشان در زمان حیات پدرش وفات یافت اما اعتقاد نادرست به امامت او پس از پدر همچنان ادامه یافت و شاید باعث نوعی سردرگمی و تردید در میان برخی شیعیان برای پذیرفتن امامت امام عسکری(ع) شد. دوم، شرایط امنیتی بسیار دشوار و خطرناک، بهگونهای که امام هادی(ع) نتوانست نص بر امامت و وصایت فرزندش عسکری(ع) را آشکارا برای همه بیان کند و تنها برای برخی از خواص شیعیان خود روشن ساخت. سوم، فراوانی قیامهای علویان که توسط زیدیان و مدعیان رهبری از خاندان علوی برپا میشد، و این قضیه باعث جذب شمار بسیاری از شیعیان به این قیامها گردید و شاید در تردید برخی دیگر دربارۀ پذیرفتن امامت عسکری(ع) نیز تأثیرگذار بوده باشد؛ زیرا این قیامها توسط علویانی برپا میشد که بسیاری از آنان شعار «الرضا من آلمحمد» و مخالفت با ظلم و مقاومت در برابر باطل را سر میدادند. میگویم: تردیدی نیست این عوامل (و شاید عواملی دیگر) در بهوجود آمدن نتیجۀ نهایی ـیعنی شکوتردید در پذیرفتن امامت امام معصوم (امام عسکری(ع))ـ نقش داشته است، اما «شکوتردید» همچنان خصوصیتی «باطل» و یکی از سپاهیان جهل است و «باطل» همواره باطل میماند چه بهخودیِخود باشد و چه با تحریک دیگران پدید آید! بهعنوان مثال اعتقاد به امامت سید محمد یا امامت علوی زیدی باطل است و ـبهجز اوهام شیطانی و آرزوهای پوچـ هیچ پایه و اساس دینیِ صحیحی ندارد، و کسی که شک خود را با چنین اوهامی توجیه کند جز فریب خود کاری انجام نمیدهد. اما مسئلۀ عدم اعلان صریح امام هادی(ع) دربارۀ نص بر امامت فرزندش حسن عسکری(ع)، واقعیت این است که این رفتار فقط به ایشان(ع) اختصاص نداشت، بلکه حالتی بود که پس از شهادت امام حسین(ع) با همۀ امامان تکرار شده بود؛ زیرا آنان(ع) امر امامت را از سر حکمت فقط برای خواص شیعه و در حد ضرورت روشن میساختند تا از یک سو حجت الهی اقامه شود و از سوی دیگر جان اوصیای بعدی از خطر طاغوتیان محفوظ بماند؛ و چهبسا ـهمانگونه که پیشتر دیدیمـ گاهی در وصایای آشکار خود اسمهای متعددی ذکر میکردند تا نوعی پوشش و خدعه برای ستمگران باشد. بله، گستردگی این شکوتردید در زمان امام عسکری(ع) نشان میدهد برخی از «خواص» که از امامت ایشان آگاه بودند احتمالاً نقش خود را ـیعنی گواهی دادن به امامت ایشان(ع) برای دیگر شیعیانِ پراکنده در شهرهاـ بهطور کامل ایفا نکرده بودند. «شک» یک بیماری است و همانطور که گفتم به توجیه نیاز ندارد؛ بلکه در حقیقت نشان میدهد «امت» سطح دینی و آمادگی خود را برای پذیرفتن رسالت امام معصوم و حضور او در میان خودشان از دست داده است. به همین دلیل امام عسکری(ع) بیش از شش سال در میان آنان درنگ نکرد و سپس خداوند اراده فرمود ولیّ و وصیّ پس از او (امام مهدی(ع)) از نظرها غایب شود و در میان مردم حاضر نباشد؛ بهعلاوه اینکه بهمحض وفات امام عسکری(ع)، شیعیان به فرقههای متعدد تقسیم شدند، بهطوری که برخی شمار آنها را تا بیست فرقه برشمردهاند گفتۀ ما را تأیید میکند.[667] علاوه بر اینها، ما تردیدی نداریم که کوتاه بودن مدت حضور امام معصوم در میان مردم یا غیبت او(ع) از ایشان، به کوتاهی بزرگ و فراگیر در میان افراد امت مؤمن در پذیرفتن رسالت و نقش الهی او بازمیگردد: از مروان انباری نقل شده است، گفت: ابوجعفر(ع) فرمود: «هرگاه خداوند همنشینی ما را با قومی ناپسند بدارد ما را از میان آنان خارج میکند.»[668]-ماهیت رسالت امام عسکری(ع)
حالت شکوتردیدی که برخی از شیعیان در پذیرفتن امامت امام عسکری(ع) با آن مواجه شدند نتواست در تلاشهای جدی ایشان برای انجام رسالت الهیاش تأثیری بگذارد؛ بلکه حقیقت این است که امام عسکری(ع) اهداف خود را به بهترین نحو ممکن به انجام رساند. مهمترین مأموریت آن حضرت(ع) آماده کردن خلیفۀ الهی بعد از خودش یعنی فرزندش امام محمدبن حسن مهدی(ع) بود، و امام عسکری(ع) در این راستا گامهایی برداشت تا به انجام رسیدن وظیفهاش را تسهیل کند، ازجمله اعتباربخشی به وکیل و سفیر اول خود «ثقه و امين، ابوعَمرو عُثمانبن سعيد عَمری» و پسرش «محمدبن عثمان» برای عموم شیعیان، و نیز ـهمانطور که در آینده توضیح داده خواهد شدـ هدایت سایر وکلای امام عسکری(ع) در مناطق مختلف به سفیر اول خود. برخی از ابعاد فعالیتهای رسالتی که امام عسکری(ع) به انجام رساند: بیان دین حق 1. در سطح عقیدتی: امام عسکری(ع) عقیدۀ صحیح و مورد رضایت خداوند را در موضوعات بسیاری روشن ساخت؛ مانند: توحید واقعی.[669] محال بودن دیدن خداوند با چشم ظاهری.[670] مراتب شرک.[671] همچنین منزلت امامت را و اینکه فقط به آلمحمد(ع) اختصاص دارد روشن ساخت.[672] 2. امام حسن عسکری(ع) آشکارا به تفسیر بسیاری از آیات قرآن کریم اهتمام میورزید. صرفنظر از تحقیق دربارۀ کتابی که امروز در دست ماست و با عنوان «تفسیر امام عسکری» شناخته میشود و اینکه آیا این تفسیر حقیقتاً از آن حضرت صادر شده یا نسخۀ دیگری بوده که به ما نرسیده است، و میدانیم این مسئله در میان آنان محلّ اختلاف است،[673] اما مسلّم این است که امام(ع) بهوضوح به تفسیر کتاب خدا اهتمام میورزید. 3. در سطح فقهی: امام عسکری(ع) به پرسشهای فقهی که به محضرش میرسید پاسخ میداد؛ در موضوعاتی چون طهارت، احکام اموات، نماز، روزه، خمس، زکات، حج، ازدواج، طلاق، قضاوت، شهادتها، وصیت، وقف، ارث و دیگر موضوعات فقهی مشهور در عبادات و معاملات که کتابهای حدیث آنها را ذکر کردهاند. 4. تأیید کتابهای فقهی و اصول که توسط دیگران نوشته میشد: امام عسکری(ع) برخی از کتابها و اصول موجود در زمان خود را تأیید کرد و تلاشهای نویسندگانشان را ستود؛ مانند تأیید نوشتههای فضلبن شاذان، یونسبن عبدالرحمن و دیگران.[674]-ایستادگی در برابر انحرافات و گمراهی
امام حسن عسکری(ع) هر شکلی از انحراف و گمراهی را رد میکرد و از آن برحذر میداشت. برخی از مواضع ایشان(ع): موضعگیری حضرت(ع) در برابر واقفیه: «از احمدبن محمدبن مطهر نقل شده است [گفت]: یکی از یاران ما از "اهل جبل" به ابومحمد(ع) نوشت و از ایشان دربارۀ شخصی که بر امام موسی(ع) توقف کرده است سؤال کرد که آیا با آنان دوستی کنم یا از آنان بیزاری بجویم؟ امام(ع) به او نوشت: برای عمویت رحمت نفرست، خدا رحمت نکند عمویت را، و از او بیزاری بجوی؛ من از آنان به درگاه خدا بیزاری میجویم. پس با آنان دوستی مکن، به عیادت بیمارانشان مرو، در تشییعجنازههای آنان حاضر مشو و هرگز برای هیچکدام از آنان که بمیرد نماز مگزار. فرقی نمیکند او کسی باشد که امامی از جانب خدا را انکار کند، یا امامی را که امامتش از جانب خدا نیست اضافه کند، یا کینهتوزی کند، یا بگوید او سومی از سه تاست [اعتقاد به تثلیث]. بهراستی کسی که امر آخرینِ ما را انکار کند امر نخستینِ ما را انکار کرده، و کسی که در حق ما چیزی بیفزاید همانند کسی است که از امر ما بکاهد و انکارش کند. به این ترتیب روشن شد این شخص ـیعنی پرسشگرـ نمیدانست عمویش جزو آنان است، و امام او را آگاه ساخت.»[675] «از ابراهیمبن عقبه نقل شده است، گفت: به امام عسکری(ع) نوشتم: فدایت شوم، این «ممطورهها» (سگصفتها) را شناختهام؛ آیا در قنوت نماز آنان را نفرین کنم؟ فرمود: بله، در قنون نمازت آنان را نفرین کن.»[676] موضع ایشان(ع) در برابر ثنویه: «ثنویه» کسانی بودند که گمان میکردند نور و ظلمت هر دو ازلیاند. «و دیگری نوشت و از امام برای پدر و مادرش دعایی درخواست کرد؛ مادرش مؤمن بود و پدرش ثنوی. امام عسکری(ع) نوشت: خدا رحمت کند مادرت را.»[677] «محمدبن ربیع شائی گفت: با مردی از ثنویه در اهواز مناظره کردم، سپس به "سرّ من رأی" آمدم، و هنوز چیزی از گفتههای او در دلم باقی مانده بود. بر آستان احمدبن خَضیب نشسته بودم که ناگاه ابومحمد(ع) در روز رژۀ عمومی از دارالعامه آمد. به من نگریست و با انگشت سبابه اشاره کرد: «احد، احد، فرد»؛ و من بیهوش بر زمین افتادم.»[678] موضع ایشان(ع) در برابر مُفَوّضِه: «مفوضه» کسانی بودند که میگفتند خداوند تدبیر امور را بهطور مستقل به برخی از مخلوقاتش واگذار کرده است: «ابونعیم گفت: مفوّضیان، کاملبن ابراهیم مزنی را نزد ابومحمد حسنبن علی(ع) فرستادند تا دربارۀ امر او گفتوگو کند. کاملبن ابراهیم گفت: در دل خود گفتم از او دربارۀ این سخنش میپرسم «به بهشت داخل نمیشود مگر کسی که معرفت مرا بشناسد و به گفتههای من معتقد باشد.» هنگامی که خدمت مولایم ابومحمد(ع) وارد شدم دیدم لباسهای سفید و لطیفی به تن دارد. در دل گفتم: ولیّ و حجت خدا لباس نرم و لطیف میپوشد و ما را به همدردی با برادران دستور میدهد و از پوشیدن چنین لباسی نهی میکند! حضرت(ع) لبخندی زد و بازوانش را بالا زد، و من دیدم زیر آن پارچهای زبر و خشن و سیاه است. فرمود: ای کامل، این برای خداست و آن برای شما. من شرمنده شدم و نشستم. پردهای بر در آویخته بود. باد وزید و گوشهای از پرده کنار رفت، ناگاه کودکی همچون بدر ماه را دیدم در حدود چهار ساله یا شبیه آن. [آن کودک] فرمود: ای کاملبن ابراهیم. از این سخن لرزیدم و از درون الهام یافتم که بگویم: لبیک ای آقای من. فرمود: تو بهسوی ولی خدا و حجت زمانش آمدهای تا بپرسی "آیا به بهشت داخل نمیشود مگر کسی که معرفت تو را بشناسد و گفتههای تو را بگوید؟" گفتم: به خدا قسم بله. فرمود: پس به خدا قسم، تعداد داخلشوندگان اندک خواهد بود. به خدا قسم، گروهی وارد بهشت میشوند که آنان را "حَقیّه" مینامند. گفتم: ای آقای من، آنان چه کسانی هستند؟ فرمود: آنان گروهیاند که از شدت محبت به علی(ع) به حق او سوگند یاد میکنند، درحالیکه حق و فضیلت او را نمیشناسند. سپس لحظهای سکوت کرد و فرمود: و آمدهای تا دربارۀ گفتار مفوضه بپرسی. دروغ گفتند، لعنت خدا بر آنان باد. بلکه دلهای ما ظرف مشیت خداست، و هرگاه خدا بخواهد ما میخواهیم. خداوند عزوجل میفرماید: (وَمَا تَشَاؤُونَ إِلَّا أَنْ يَشَاءَ اللَّهُ) (و شما اراده نمیکنید مگر آنکه خدا بخواهد). سپس پرده به جای خود بازگشت و نتوانستم آن را کنار بزنم. سپس ابومحمد(ع) به من نگریست و لبخندی زد و فرمود: ای کاملبن ابراهیم، چرا نشستهای درحالیکه حجت من پس از من حاجت تو را به تو خبر داد؟ من درمانده شدم و بیرون آمدم و دیگر ایشان را ندیدم.»[679] موضع ایشان(ع) در برابر کندی فیلسوف: «اسحاق کندی ـفیلسوف عراق در زمان خودـ شروع به تألیف تناقضات قرآن کرد و خود را به این کار مشغول نمود. او در منزل خود برای این کار گوشۀ تنهایی اختیار کرد. روزی یکی از شاگردانش به ملاقات امام حسن عسکری(ع) رفت. ابومحمد(ع) به او فرمود: «آیا در میان شما مرد رشیدی نیست که استادتان کِندی را از انجام مشغولیتش به قرآن بازدارد؟!» آن شاگرد عرض کرد: ما از شاگردانش هستیم؛ چگونه اعتراض به او دراینخصوص یا موارد دیگر بر ما روا باشد؟ ابومحمد(ع) به او فرمود: «آیا آنچه را به تو میفهمانم به او میرسانی؟» گفت: بله. فرمود: «بهسوی او روانه شو و در کاری که انجام میدهد با او انس بگیر و با او همراهی کن. وقتی با او انس گرفتی به او بگو سؤالی دارم؛ آیا آن را از شما بپرسم؟ او آن را از تو خواهد طلبید. به او بگو اگر سخنگویِ این قرآن نزد شما بیاید آیا میتواند مرادش از آنچه گفته است غیر از آن معنایی باشد که شما پنداشته و بهسویش رفتهای؟ او به تو خواهد گفت چنین چیزی امکانپذیر خواهد بود؛ چراکه او مردی است که وقتی بشنود میفهمد. اگر چنین پاسخ داد به او بگو پس شما چه میدانی، شاید آنچه او اراده کرده غیر از آن چیزی باشد که به ذهن شما رسیده است، و او براساس معانی دیگری آنها را وضع کرده باشد!» آن مرد بهسوی کندی روانه شد و به او مهربانی کرد تا آنکه این مسئله را برایش مطرح نمود. کندی به او گفت: تکرار کن! او آن را برایش تکرار کرد. کندی با خود اندیشید و دید چنین چیزی در زبان محتمل و به نظر درست و قابلقبول است. به او گفت: تو را قسم میدهم اکنون بگو این را از کجا آوردهای؟ او پاسخ داد: این چیزی بود که بر قلبم عارض شد و به شما بیان کردم. کندی گفت: هرگز، نه کسی چون تو به این راه هدایت شده است، و نه کسی به این جایگاه رسیده است؛ پس به من بگو این مطلب از کجا بود؟ پاسخ داد: ابومحمد مرا به این کار امر نمود. کندی گفت: اکنون درست گفتی؛ و مثل چنین مطلبی جز از اهل این خانه (آلالبیت) صادر نمیشود. سپس از او آتشی خواست و تمام آنچه را تألیف کرده بود سوزاند.»[680] دفع شبهه از دین خدا در گفتوگو با راهب مسیحی: «ابوهاشم گفت: مدتزمانی از حبس ابومحمد حسن(ع) نگذشته بود که در "سرّ من رأی" (سامرا) قحطی شدیدی به وقوع پیوست. خلیفه "المعتمد علی الله فرزند متوکل" دستور داد مردم برای درخواست باران بیرون بیایند. مردم سه روز به دعای استسقاء پرداختند، اما باران نبارید. در روز چهارم، جاثلیق بههمراه مسیحیان و راهبان به بیابان رفتند، و در میان آنان راهبی بود که هربار که دستش را بهسوی آسمان میبرد باران میبارید. سپس روز دوم آنها بیرون آمدند و همانند روز اول عمل کردند و آسمان بارانی شدید فرستاد بهطوری که برای مردم کافی بود. مردم از این واقعه شگفتزده شدند و شک در دلشان افتاد، و برخی از آنها به دین مسیحیت گرایش پیدا کردند. این موضوع برای خلیفه گران آمد و دستور داد صالحبن وصیف، ابومحمد حسنبن علی(ع) را از زندان بیرون و نزد او بیاورد. وقتی ابومحمد حسن(ع) نزد خلیفه حاضر شد او به ایشان گفت: برای امت جدّت محمد(ص) در این مصیبت که به برخی از آنها رسیده است چه کاری میتوانی انجام دهی؟ ابومحمد(ع) پاسخ داد: اجازه بدهید آنها روز سوم بیرون بیایند. خلیفه گفت: باران به حد کافی برای مردم باریده است پس بیرون آمدن آنها چه فایدهای دارد؟ ابومحمد(ع) فرمود: برای رفع شکوتردید از مردم و آنچه در این گرفتاری بر سرشان آمده است، تا ذهنهای ضعیفشان تباه نشود. خلیفه دستور داد جاثلیق و راهبان روز سوم نیز دوباره بیرون بیایند تا طبق عادت خود عمل کنند و مردم را نیز همراه خود بیاورند. مسیحیان بیرون آمدند و ابومحمد حسن(ع) نیز با جمعیتی بسیار از مردم بههمراه آنها بیرون رفت. مسیحیان طبق عادت خود در جایی ایستادند تا دعا کنند، و همانطور که آن راهب دستهای خود را بهسوی آسمان بلند کرد مسیحیان و راهبان نیز دستهای خود را به همان شیوه بلند کردند و آسمان در همان لحظه ابری شد و باران شروع به باریدن کرد. ابومحمد حسن(ع) دستور داد دست آن راهب را بگیرند و آنچه را در دستش بود گرفت و به آن نگاه کرد. در بین انگشتان او قطعهای از استخوان انسان پیدا شد. ابومحمد حسن(ع) آن را گرفت و در پارچهای پیچید و گفت: برای استسقاء دعا کنید. بهمحض اینکه چنین گفت ابرها کنار رفتند و آفتاب درخشید. مردم از این معجزه شگفتزده شدند و خلیفه گفت: این چیست ای ابومحمد؟ ابومحمد(ع) پاسخ داد: این استخوانی از یکی از پیامبران خداست که این افراد آن را از یکی از قبور انبیا خارج کردهاند. وقتی استخوانی از نبی در زیر آسمان هویدا شود باران میبارد. مردم این را پسندیدند و آن را امتحان کردند و دیدند درست همانطور است که او گفته بود. سپس ابومحمد حسن(ع) به خانهاش در "سرّ من رأی" بازگشت و این شبهه را از مردم برطرف کرد. خلیفه و مسلمانان از این موضوع خوشحال شدند. ابومحمد حسن(ع) از خلیفه خواست یارانش را که در زندان بودند آزاد کند و او نیز آنها را آزاد کرد. ابومحمد حسن(ع) در منزل خود در "سرّ من رأی" با عزت و احترام زندگی کرد و نعمتها و هدایا از سوی خلیفه برای او ارسال میشد، تا زمانی که خداوند او را با رحمت خود در بر گرفت.»[681] هشدار دربارۀ علمای بیعمل: «از محمدبن عبدالجبار از امام حسن عسکری(ع) روایت شده است که به ابوهاشم جعفری فرمود: «ای ابوهاشم، زمانی بر مردم میآید که چهرههایشان شاد و خندان، و قلبهایشان تیره و تار است. سنت در میان آنها بدعت، و بدعت در میانشان سنت است. مؤمن بین آنها تحقیر، و فاسق بینشان باوقار و باعظمت است. فرمانروایان آنها جاهل و ستمکارند، و علمایشان در دربار ظالمان رفتوآمد میکنند. ثروتمندانشان توشۀ فقرا را میدزدند، و کوچکهایشان بر بزرگان مقدم میشوند. هر نادانی نزد آنها کارشناس است و هر نیرنگبازی از نظرشان بینوا محسوب میشود. میان مخلص و مرتاب (اهل شک و نفاق) تمایز قائل نمیشوند و میش را از گرگ نمیشناسند. علمایشان بدترین خلق خدا بر روی زمین هستند، چون گرایش به فلسفه و تصوف دارند! به خدا قسم آنها اهل انحراف و عدول از حق هستند؛ در دوستی با مخالفان ما افراط میکنند، و شیعیان و دوستان ما را گمراه میکنند. اگر به منصبی برسند از رشوه گرفتن سیر نمیشوند و اگر از منصب دور شوند با ریاکاری خدا را عبادت میکنند. آگاه باشید آنان راهزن راه مؤمنان و مبلّغ مذهب ملحدان هستند. پس هرکه آنها را درک کند باید از آنان حذر کند و دین و ایمانش را از آنان حفظ کند.» سپس فرمود: «ای اباهاشم، این مطلب را پدرم از پدرانش از امام صادق(ع) روایت کرده و از اسرار ماست؛ پس آن را از غیر اهلش کتمان کن.»[682] اصلاح و سازماندهی امت مؤمن امام عسکری(ع) به هدایت شیعیان پدرش و ساختن امت مؤمن و اصلاح افراد آن و راهنمایی آنان بهسوی حق و هدایت اهتمام داشت، و این با توجه به اقدامات زیر روشن است: تلاش ایشان برای حفظ آنان.[683] هشدار به آنها دربارۀ فتنهها.[684] تلاش در جهت تعلیم آنان و بیان فضایلشان.[685] تشویق آنان به مکارم اخلاق.[686] تشویق به تقوا و پرهیزگاری و تسلیم.[687] رسیدگی به حال آنان از طریق عطایای مالی و بخششها.[688] امام عسکری(ع) غالباً با شیعیان خود از طریق نامهنگاریها و مکتوبات و توقیعاتِ نامهها (توضیحاتی بر روی نامهها) ارتباط برقرار میکرد؛ بهدلیل شرایط و محدودیتهایی که ایشان و شیعیانش در آن قرار داشتند. نمونههایی از نامهها و مکتوبات ایشان به شیعیان: نامۀ ایشان(ع) به علی حسینبن بابویه قمی.[689] نامۀ ایشان(ع) به اسحاقبن اسماعیل نیشابوری.[690] نامه به مردم قم.[691] برخی از آنها در خط امام(ع) دقت میکردند تا مبادا وقتی نامه یا توقیعی از سوی ایشان(ع) میرسد دچار اشتباه شوند.[692]-زمینهسازی برای تحقق واقعیت غیبت
نقشۀ الهی برای رسالتهای امامان از نسل حسین(ع) اقتضا میکرد امام نهم از نسل حسین(ع) ـامام محمدبن حسن مهدی(ع)ـ غیبتی داشته باشد؛ و بدون شک این یک واقعیت جدید بود که پیش از امامت ایشان سابقه نداشت. به همین دلیل دو امام عسکری(ع) قسمتی از تعالیم خود را برای زمینهسازی و آمادهسازی این واقعیت جدید اختصاص داده بودند. این قضیه با غایب شدن امام هادی(ع) از بسیاری از شیعیان و شایعتر شدن این وضعیت در زمان امام عسکری(ع) آغاز گردید، و از این نظر وضعیت این دو امام بزرگوار(ع) با وضعیت دیگر امامان(ع) متفاوت بود. این درست است که شرایط زمانه این وضعیت را لازم میگرداند ولی بخشی از علت آن به مسئلۀ زمینهسازی و آمادهسازی شیعیان برای پذیرفتن توقیعات کتبی و ارتباطات از طریق وُکلا و عدم التزام به ملاقات یا دیدار مستقیم با امام(ع) بهعنوان شرطی برای دریافت سخن ایشان(ع) بازمیگردد! «شیخ مسعودی در "إثبات الوصیة" و حسینبن حمدان در "الهداية" روایت کردهاند ابوالحسن صاحب عسکر(ع) از بسیاری از شیعیان پنهان میشد، مگر از تعداد کمی از خواص خود. هنگامی که این امر به ابومحمد(ع) رسید آن حضرت(ع) با شیعیان خود ـچه خواص و چه دیگرانـ از پشت پرده صحبت میکرد، مگر در اوقاتی که به دارالسلطان (دارالخلافه یا مرکز حکمرانی) میرفت. این کار که توسط ایشان(ع) و قبل از او توسط پدرش(ع) انجام میشد مقدمهای برای غیبت صاحبالزمان(ع) بود تا شیعیان به این وضعیت عادت کنند و غیبت را انکار نکنند و با رَویۀ پنهان و در پرده بودن مأنوس شوند.»[693] مسئلۀ استفادۀ امامان(ع) از روش واسطهگریِ وکلا برای ارتباط با شیعیان در نامههای امامان پیشین بهوضوح دیده میشود، اما در زمان امامان عسکری(ع) و بهویژه در دوران امام حسن عسکری(ع)، این روش واضحتر، شایعتر و استوارتر شد. امام عسکری(ع) بعد از تأیید وکلای خود آنان را در سرزمینهای مختلف تعیین کرد و از شیعیان خواست به آنان رجوع کنند و از آنان بهره بگیرند؛ تا آنجا که یکی از وکلای خود را بهعنوان وکیلی کلی تعیین کرد، بهطوری که سایر وُکلا به او مراجعه میکردند. ازجمله وکلای امام عسکری(ع) میتوان به افراد زیر اشاره کرد: 1. ثقه امین: ابوعمرو عثمانبن سعید عمری و پسرش محمدبن عثمان، که سفیران اول و دوم امام مهدی (صلوات خدا بر او) بودند. «ابونصر گفت: او از بنیاسد بود و به جد خود نسبت داده شد، پس به او "عُمری" گفته شد. برخی از شیعیان گفتهاند ابومحمد حسنبن علی(ع) فرموده است: "هیچکس میان عثمان و ابوعمرو قرار نمیگیرد" و دستور داد کنیهاش شکسته شود، و به همین دلیل به او "عمری" گفته شد. به او "عسکری" نیز گفته میشد، زیرا از اهالی عسكر از سرّ من رأی بود، و به او "سمّان" هم میگفتند؛ زیرا بهعنوان پوششی برای وظیفۀ خود روغنفروشی میکرد، و وقتی شیعیان چیزی را که باید به ابومحمد(ع) میرساندند نزد ابوعمرو میبردند، او ـبهدلیل ترس و تقیهای که وجود داشتـ آن را در ظرف و بطریهای روغن قرار میداد و نزد ابومحمد(ع) میبرد... احمدبن اسحاقبن سعد قمی گفت: روزی به محضر ابوالحسن علیبن محمد(ع) رفتم و گفتم: ای سرورم، من گاهی غایبم و گاهی حاضر، و اگر حاضر باشم نیز همیشه برایم میسر نیست به حضور شما برسم. در این صورت سخنِ چه کسی را بپذیریم؟ و فرمانِ چه کسی را اطاعت کنیم؟ آن حضرت(ع) به من فرمود: این ابوعمرو، که مورد اعتماد و امین است؛ هرچه به شما بگوید از جانب من میگوید، و هرچه به شما برساند از جانب من میرساند. وقتی ابوالحسن(ع) به دیار باقی شتافت روزی به محضر ابومحمد(ع) فرزندش رسیدم و همان سؤال را از ایشان پرسیدم، فرمود: این ابوعمرو که مورد اعتماد و امین است؛ او مورد اعتماد پیشینیان بود، و مورد اعتماد من در زندگی و پس از مرگم است. هرچه به شما بگوید از من گفته و هرچه به شما برساند از من رسانده است.»[694] «محمدبن اسماعیل حسنی و علیبن عبدالله حسنی گفتند: به محضر ابومحمد حسن(ع) در "سرّ من رأی" (سامرا) وارد شدیم، و جماعتی از پیروان او و شیعیانش در محضرش حاضر بودند. سپس بدر خادم وارد شد و گفت: گروهی پریشانحال و غریب پشت در ایستادهاند. حضرت(ع) فرمود: اینان گروهی از شیعیان ما از یمن هستند؛ ـو محمدبن اسماعیل و علیبن عبدالله حدیثی طولانی بیان کردند تا آنجا کهـ حسن(ع) به بدر فرمود: برو و عثمانبن سعید عمری را نزد ما بیاور. چندان طول نکشید که عثمان وارد شد. آنگاه سرور ما ابومحمد(ع) به او فرمود: ای عثمان، تو وکیل و مورد اعتماد و امین بر مال خدا هستی، برو و این اموال را که این گروه یمنی آوردهاند از آنان بگیر. سپس حدیث را ادامه داد تا آنجا که گفتند: آنگاه همۀ ما گفتیم: ای سرور ما، به خدا سوگند عثمان از بهترین شیعیان شماست، و بهراستی شما ما را از جایگاه او در خدمتگزاری به خودتان و اینکه او وکیل و فرد مورد اعتماد شماست آگاه فرمودی. فرمود: بله ، و شاهد باشید عثمانبن سعید عمری وکیل من است، و پسرش محمد وکیلِ پسرم مهدیِ شماست.»[695] ازجمله مطالبی که در نامۀ امام عسکری(ع) به اسحاقبن اسماعیل آمده است: «پس از آن از شهر خارج نشوید تا زمانی که به عمری (خدا از او راضی باشد) برسید که مورد رضای خداست و به او سلام کنید تا او شما را بشناسد و شما او را بشناسید؛ زیرا او طاهر و امین و پاکدامن و نزدیک به ماست و به ما تعلق دارد. هرچیزی که از نواحی به ما میرسد تا وقتی او زنده است بهسوی او میرود تا او آن را به ما برساند.»[696] 2. ابراهیمبن عَبده نیشابوری.[697] 3. ایوببن نوحبن دَرّاج، و علیبن جعفر همانی.[698] 4. قاسمبن علاء.[699] و وکلای دیگری نیز وجود داشتهاند، مثل: احمدبن اسحاق رازی، محمدبن احمدبن جعفر، محمدبن صالحبن محمد همدانی، و جعفربن سهیل. ازجمله وکلای دیگر: عروةبن یحیی دهقان، وکیل آن حضرت(ع) در بغداد بود که وضعیتش پس از وفات امام عسکری(ع) تغییر کرد و توقیعی از امام مهدی(ع) صادر شد که لعن او در آن آمده بود.[700]-برخی از حکمتها و توصیههای ایشان(ع)
نمونههایی از این حکمتها و توصیهها:[701] «عبادت، بسیار بودن روزه و نماز نیست؛ بلکه "عبادت" اندیشیدنِ بسیار در امر خداست.» «بدترین بنده بندهای است که دو چهره و دو زبان داشته باشد؛ در حضور برادرش او را ستایش کند و در غیابش او را غیبت کند؛ اگر چیزی به برادرش داده شود حسادت ورزد، و اگر گرفتار شود او را یاری نکند.» «خشم کلید هر شری است.» «کینهتوز آسایش ندارد.» «پرهیزگارترین مردم کسی است که هنگام شبهه توقف کند؛ عابدترین مردم کسی است که بر فرایض پایدار بماند؛ زاهدترین مردم کسی است که حرام را ترک کند؛ و سختکوشترین مردم کسی است که گناهان را ترک بگوید.» «شما در اجلهایی رو به کاهش و روزهایی شمارششده قرار دارید، و مرگ ناگهان فرامیرسد. هرکس نیکی بکارد شادمانی درو میکند، و هرکس بدی بکارد پشیمانی درو میکند؛ و هر کشتکنندهای همانی درو میکند که کاشته است. آنکه به آهستگی میرود به بهرۀ خود پیشی نمیگیرد، و حریص آنچه را برایش مقدر نیست به دست نمیآورد. هرکس خیری یافته است خدا به او داده، و هرکس از شرّی بازداشته شده خدا نگاهش داشته است.» «مؤمن، برکت برای مؤمن و حجت برای کافر است.» «دلِ نادان در دهان اوست، و دهانِ حکیم در دل او.» «روزیِ تضمینشده تو را از عمل واجبشده بازندارد.» «عزیزی که حق را رها کند خوار گردد؛ و خواری که به حق تمسّک جوید عزیز گردد.» «دوستیِ نادان، رنج است.» «دو خصلت است که برتر از آنها چیزی نیست: ایمان به خدا، و سود رساندن به برادران.» «جسارت فرزند به پدر در کودکی، او را در بزرگسالی به نافرمانی و عاقشدن میکشاند.» «از ادب نیست که نزد اندوهگین، شادی را اظهار کنی.» «بهتر از زندگی چیزی است که اگر آن را از دست بدهی زندگی را ناپسند بداری؛ و بدتر از مرگ چیزی است که اگر بر تو فرود آید مرگ را دوست بداری.» «تواضع نعمتی است که به آن حسادت ورزیده نمیشود.» «کسی را با چیزی که او را به زحمت میاندازد گرامی مدار.» «هرکس برادر خود را در خفا پند دهد او را آراسته است و هرکس او را آشکارا پند دهد رسوایش کرده است.» «بلایی نیست مگر آنکه خدا در میانش نعمتی قرار داده که آن را فراگرفته است.» «چقدر قبیح است مؤمن خواهشی داشته باشد که خوارش کند.» همچنین فرموده است:[702] «سخاوت (بخشش) اندازهای دارد که اگر از آن فراتر رود اسراف است؛ دوراندیشی اندازهای دارد که اگر از آن فراتر رود بُزدلی است؛ میانهروی اندازهای دارد که اگر از آن فراتر رود بُخل است؛ و شجاعت اندازهای دارد که اگر از آن فراتر رود تهوّر (بیپرواییِ نابجا) است.» «برای ادبِ تو همین بس که از آنچه از دیگران ناپسند میداری، دوری کنی.» «از هر زیرکِ با نگاه آرام برحذر باش.» «اگر مردم دنیا عاقل بودند دنیا ویرانه میگشت.» «بهترین برادرانت کسی است که گناه تو را در حق خودش فراموش کند.» «ناتوانترین دشمنان در مکر کسی است که دشمنیاش را آشکار کند.» «نیکوییِ صورت، زیباییِ ظاهری است و نیکوییِ عقل، زیباییِ باطنی.» «هرکه با خدا مأنوس شود از مردم کناره میگیرد.» «کسی که از چهرۀ مردم پرهیز نکند (حرمت مردم را نگاه ندارد) از خدا پرهیز نکرده است (حرمت خدا را نگاه نداشته است).» «پلیدیها در خانهای نهاده شد و کلیدش را دروغ قرار دادند.» «هرگاه دلها نشاط داشتند ودیعه را در آنها بگذارید، و هرگاه رمیده و گریزان بودند آنها را واگذارید.» «پیوستن به کسی که به او امید داری بهتر است از ماندن نزد کسی است که از شرّ او ایمن نیستی.»-امام عسکری(ع) و جدش حسین(ع)
از نظر امام عسکری(ع)، زیارت امام حسین(ع) یکی از نشانههای مؤمن است: از ابومحمد حسن عسکری(ع) روایت شده است، فرمود: «نشانههای مؤمن پنج تاست: نماز پنجاهتایی، زیارت اربعین، انگشتر در دست راست، نهادن پیشانی بر خاک، و بلند گفتن بسمالله الرحمن الرحیم.»[703] برخی از شیعیان آن حضرت(ع) از زندانهایی که بهخاطر ایمانشان به امام عسکری(ع) در آنها بودند نامه نوشتند و امام(ع) به آنها توصیه کرد نامه بنویسند و به مشهد امام حسین(ع) ارسال کنند: از عبداللهبن جعفر حِمیَری نقل شده است، گفت: نزد مولایم ابومحمد حسنبن علی عسکری(ع) بودم که نامۀ یکی از پیروانش از زندان به ایشان رسید و در آن از سنگینی غل و زنجیر و بدی شرایط و قهر سلطان شکایت کرده بود. به من فرمود: «ای عبدالله، خداوند عزوجل مبتلا میکند تا صبرشان را بیازماید و به آنها پاداش نیکوکاران را عطا فرماید؛ پس بر صبر خود استوار باش، و نامهای به خداوند عزوجل بنویس و آن را به مشهد امام حسین(ع) بفرست و نزد او به درگاه خداوند عزوجل بالا ببر. نامه را در جایی که کسی نمیبیند بگذار و بنویس: به خداوند آن پادشاه دادگر، بخشایندۀ منّان، صاحب عظمت و جلال، صاحب نعمتهای عظیم، و دستهای نیرومند، آن دانا به نهانها، پاسخدهندۀ دعاها، و رحمکننده به گریانها... .»[704]-امام عسکری(ع) و خلافت عباسیان
-حاکمان معاصر امام عسکری(ع)
امام عسکری(ع) با شش خلیفۀ عباسی همعصر بود که عبارتاند از: متوکل: (232 – 247 هجری) منتصر: (247 – 248 هجری) مستعین: (248 – 252 هجری) معتز: (252 – 255 هجری) مهتدی: (255 – 256 هجری) معتمد: (256 – 279 هجری) امام عسکری(ع) همزمان با خلافت متوکل عباسی در سال 232 هجری متولد شد و وقتی امام در سن 15 سالگی بود او وفات یافت، سپس آن حضرت(ع) دوران باقی خلافتها را شاهد بود و در سال 260 هجری در دوران خلافت معتمد عباسی به شهادت رسید. اگر دورۀ خلافت متوکل را استثنا کنیم خواهیم دید حکومت دیگر خلفای عباسی شاهد ضعفی واضح بود و در آنها نفوذ آشکار ترکها بر تمامی امور حکومت مشهود بود. به همین دلیل خلافت چهار نفر از آنان مدت بسیار کوتاهی ادامه داشت، زیرا ترکها خلیفه را منصوب میکردند و اگر از آنها چیز ناخوشایندی میدیدند او را برکنار و شخصی دیگر را منصوب میکردند! بهعلاوه مشغول شدن خلفای عباسی به سرگرمیها و لذتهای شخصی در تضعیف دولتشان نقش بسزایی داشت.[705] همچنین این دوره شاهد قیامهای بسیاری بود که توسط علویها و دیگران بهدلیل وضعیت نابسامان و ظلم گسترده برپا میشد. برخی از این قیامها در زمان امامت امام هادی(ع) رخ داد و قیامکنندگان آنها مذهب زیدی را بهعنوان عقیدۀ خود پذیرفته و بسیاری از شیعیان اهلبیت(ع) به آنها پیوسته بودند، و این قیامها ـهمانطور که گفته شدـ نه با اجازۀ امام معصوم انجام شده بودند و نه با هماهنگی ایشان.-قیامهای علویها و «صاحب زنج»
[706] بسیاری از علویها در زندانهای خلافت عباسی به سر میبردند، و مهمترین انقلابهایی که در دوران امام عسکری(ع) رخ داد قیامهایی بود که علیبن زید حسینی، عیسیبن جعفر حسینی و احمدبن محمدبن عبدالله حسنی بر پا کردند: «در رجب آن سال (255هجری) عیسیبن جعفر و علیبن زید حسینی در کوفه پا به عرصه نهادند و عبداللهبن محمدبن داوودبن عیسی را کشتند و کارشان در آنجا گسترش یافت.»[707] «در همان سال (255 هجری) در مصر شخصی علوی به نام احمدبن محمدبن عبداللهبن ابراهیمبن طباطبا پا به عرصه نهاد. او بین بَرقه و اسکندریه قیام کرد و بهطرف صعید حرکت کرد و پیروان بسیار پیدا کرد و مدعی خلافت شد. احمدبن طولون ارتشی بهسوی او فرستاد. آنها با او جنگیدند و همراهانش از او جدا شدند، اما او ایستاد و کشته شد و سر او را به مصر فرستادند.»[708] همچنین از رویدادهایی که در سال 250 هجری در دوران خلافت مهتدی عباسی رخ داد و تا سال 270 هجری ادامه یافت، جنبشی افراطی بود که توسط «صاحب زنج» رهبری، و از منطقهای نزدیک به بصره شروع شد. «صاحب زنج» بارها نَسَب خود را تغییر داد؛ گاهی خود را از نسل علویها میدانست، و گاهی خود را به ابنعباس نسبت میداد، و واضح است او با این کار تلاش میکرد حمایت مردم را جلب و پیروان بیشتری برای خود فراهم کند.[709] صاحب زنج دیدگاههای خوارج (لعنت خدا بر آنها) را میپذیرفت؛[710] به همین دلیل او بیشتر زنان و کودکان و دیگران از اهل بصره را کشت و اموال آنها را غارت کرد و در خانهها و شهرشان خرابی و ویرانی به بار آورد. در طول 14 سال میان او و سپاه عباسی نبردهای شدیدی درگرفت و در طول این مدت هزاران نفر کشته شدند تا اینکه موفق عباسی در سال 270 هجری او را از پا درآورد.[711] آنچه در اینجا برای ما اهمیت دارد این نکته است که بدانیم موضع امام حسن عسکری(ع) در برابر حرکت صاحب زنج قطعاً رد و مخالفت با آن بود: محمدبن صالح خثعمی گفت: تصمیم داشتم در نامهای به ابومحمد(ع) دربارۀ خوردن خربزه بهصورت ناشتا و نیز صاحب زنج سؤال کنم، اما فراموش کردم. پاسخ من رسید: «خربزه را ناشتا نخورید که باعث فلجی میشود، و صاحب زنج از اهلبیت ما نیست.»[712]-رنج امام عسکری(ع) از عباسیان
-نظارت و اقامت جبری
شش سالی که امام عسکری(ع) بهعنوان دورۀ امامتش پشتِسر گذاشت (254 تا 260 هجری) با آزار و اذیتهای بسیاری همراه بود؛ ازجمله اینکه امام(ع) تحت نظارت شدید قرار داشت و مجبور بود هر دوشنبه و پنجشنبه در دارالخلافه حاضر شود.[713] رفتن امام(ع) نزد سلطان با رضایت خودش نبود، بلکه به انجام آن مجبور شده بود: «ابوالحسن موسوی: پدرم برایم نقل کرد که او نزد ابومحمد عسکری(ع) در سامرا بسیار رفتوآمد داشت. روزی نزد ایشان رفت و دید مرکبش را برای رفتن به خانۀ سلطان آماده کردهاند و رنگ چهرهاش از شدت خشم دگرگون شده بود. کنار ایشان مردی از عامه ایستاده بود، و هرگاه امام(ع) سوار میشد امام(ع) را نفرین میکرد و سخنانی بر زبان میراند که موجب بدنامی ایشان میشد، و امام(ع) از این کار ناخشنود بود.»[714]-امام عسکری: زندان، محدودیتها و تهدید به قتل
امام عسکری(ع) در دوران خلافت معتز، مهتدی و معتمد به زندان افتاد. آنها مسئولیت نظارت بر امام(ع) را در زندان به افرادی خشن و سختگیر میسپردند و از آنها میخواستند ایشان(ع) را تحت فشار قرار دهند! «نگاهبانان هیچگاه از کنار درِ خانهای که امام(ع) در آن زندانی بود ـچه شب و چه روزـ جدا نمیشدند و هر پنجروز یک بار نگهبانان را تغییر میدادند و افراد جدیدی را جایگزین میکردند و به آنها دستور میدادند امام(ع) را تحت مراقبت قرار دهند و بهشدت مراقب درِ منزل ایشان باشند.»[715] در دوران خلافت معتز عباسی، امام عسکری(ع) در زندان صالحبن وصیف زندانی شد: «از علیبن عبدالغفار نقل شده است، گفت: عباسیان نزد صالحبن وصیف آمدند؛ صالحبن علی و منحرفان دیگری از این جناح، وقتی ابومحمد(ع) در زندان بود به نزد صالحبن وصیف آمدند. صالح به آنان گفت: من چه کار میتوانم بکنم؟ دو نفر از بدترین کسانی را که توانستم بر او گماشتم، اما آنان به چنان حالتی شگفتانگیز از عبادت و نماز و روزه رسیدهاند. به آن دو نفر گفتم وضعیت او چگونه است؟ گفتند: تو دربارۀ مردی که روز را روزه میگیرد و تمام شب را به نماز میایستد، سخنی نمیگوید و به کار دیگری نمیپردازد، و هنگامی که به او نگاه میکنیم بدنمان میلرزد و حالتی در درونمان پیدا میشود که اختیارش را نداریم چه میتوانی بگویی. وقتی عباسیان این را شنیدند ناامید بازگشتند.»[716] همچنین امام عسکری(ع) در زمان علیبن اوتامش نیز زندانی شد و او نیز تحتتأثیر ایشان قرار گرفت و به دست آن حضرت(ع) هدایت یافت. «از محمدبن اسماعیل علوی روایت شده است، گفت: ابومحمد(ع) نزد علیبن اوتامش زندانی شد. علیبن اوتامش با آلمحمد(ع) بهشدت دشمنی داشت و با آلابیطالب با خشونت رفتار میکرد. به او گفته شد هرچه میخواهی با او انجام بده. محمدبن اسماعیل ادامه داد: آن حضرت(ع) بیشتر از یک روز نزد علی نمانده بود که علی صورت خود را بر زمین گذاشت، و به ایشان جز با احترام و بزرگداشت نگاه نمیکرد، و درحالی از نزد ایشان خارج شد که بهترین بصیرت و نیکوترین سخنان را در میان مردم دربارۀ امام(ع) میگفت.»[717] امام نزد نِحریر نیز زندانی شد: «از یکی از اصحابمان نقل شده است، گفت: ابومحمد(ع) به نحریر سپرده شد و او به امام سخت میگرفت و ایشان را اذیت میکرد. همسر نحریر به او گفت: وای بر تو، از خدا بترس؛ مگر نمیدانی چه کسی در خانهات هست درحالیکه خودت صلاح و درستی او را دانستهای؟! سپس گفت: من از ناحیۀ او برای تو بیمناکم. نحریر گفت: او را در میان درندگان میاندازم؛ و چنین کرد؛ اما امام(ع) را دیدند که ایستاده نماز میخواند و درندگان اطرافش بودند.»[718] «معتز» قصد داشت امام(ع) را حین انتقال از سامرا به کوفه به قتل برساند، اما خداوند خواست او پیش از اجرای نقشهاش هلاک شود و امام(ع) به برخی از شیعیانش از هلاکت این گناهکار خبر داد: «محمدبن بلبل گفت: معتز به سعید حاجب دستور داد ابومحمد(ع) را به کوفه ببرد و در راه گردنش را بزند. سپس توقیعی از امام(ع) به ما رسید که در آن فرموده بود: «آنچه شنیدید برای او اتفاق خواهد افتاد.» و پس از سه روز معتز از خلافت خلع و کشته شد.»[719] «از محمدبن عبدالله نقل شده است، گفت: وقتی سعید دستور انتقال ابومحمد(ع) را به کوفه صادر کرد ابوهيثم به ایشان نوشت: این خبر به ما رسید و ما را نگران کرد. پس از سه روز در پاسخ نوشت فرج برای شما میآید؛ و در روز سوم، معتز کشته شد.»[720] «علیبن محمد صیمری گفت: به حضور ابوعبداللهبن عبدالله وارد شدم و در پیش رویش نامهای بود. گفت: این نامه را ابومحمد(ع) برای من نوشته است: «من شکایت این طغیانگر یعنی زبیربن جعفر (که همان معتزبن متوکل بود) را به درگاه خداوند متعال بردم و او پس از سه روز از دنیا خواهد رفت.» و در روز سوم ـهمانطور که امام(ع) فرموده بودـ این اتفاق افتاد.»[721] معتز پس از اعتراف به اینکه از عهدۀ خلافت برنمیآید خودش را از خلافت خلع کرد و سپس کشته شد و محمدبن واثق در سال 255 هجری به خلافت منصوب گردید و وضعیت او هیچ تفاوتی با دیگر خلفای عباسی نداشت، اگرچه برخی مورخان تلاش کردهاند تصویری زیبا از او جلوه دهند![722] امام عسکری(ع) از کوتاه بودن عمر او بهدلیل طغیانش خبر داده بود: «احمدبن محمد گفت: هنگامی که مهتدی شروع به کشتن موالی کرده بود به ابومحمد(ع) نوشتم: ای سرور من، خدا را سپاس که او را از ما بازداشت؛ به من خبر رسیده است او شما را تهدید میکند و میگوید به خدا سوگند آنان را از روی زمین برمیکَنَم. ابومحمد(ع) با دستخط خود چنین نوشت: این عمر او را کوتاه کرد. از امروز پنج روز بشمار؛ او در روز ششم ـپس از خواری و تحقیری که به او خواهد رسیدـ کشته میشود؛ و همانگونه که امام(ع) فرموده بود اتفاق افتاد.»[723] امام(ع) او را نفرین کرده بود؛ پس ترکها او را خوار کردند، انگشتان دست او و پاهای او را از مچ قطع کردند، و او را مُثله کردند تا مرد. «ابوهاشم جعفری گفت: من با ابومحمد(ع) در زندان مهتدیبن واثق در حبس بودم. به من فرمود: این طغیانگر قصد دارد امشب به خدا جسارت و بیحرمتی کند، ولی خداوند عمر او را قطع و روزیاش را تباه کرده است. صبحهنگام ترکها به مهتدی حمله کردند و او را کشتند، و معتمد بهجای او خلافت را به دست گرفت و خداوند ما را نجات داد.»[724] بعد از کشته شدن مهتدی، معتمد (احمدبن متوکل) در سال 256 هجری به خلافت رسید و او از همان ابتدای تصدیگریاش سعی میکرد امام عسکری(ع) را به قتل برساند! «از محمدبن ابوزعفران، از مادر ابومحمد(ع) نقل شده است، گفت: روزی به من فرمود: در سال دویست و شصت برایم اندوهی پیش میآید که میترسم در اثر آن به مصیبتی گرفتار شوم. گفت: من آشکارا بیتابی کردم و گریه مرا گرفت. فرمود: از وقوع فرمان خدا گریزی نیست، پس بیتابی مکن. چون ماه صفر سال 260 فرارسید ناتوانی و ضعف شدیدی مادر ابومحمد را فراگرفت و گاهی از شهر خارج میشد و اخبار را پیگیری میکرد تا اینکه آن خبر به او رسید؛ آن هنگام که معتمد ابومحمد(ع) را به دست علیبن جرین زندانی کرد و جعفر برادرش را نیز همراه او حبس نمود. معتمد پیوسته و در هر زمانی از علی دربارۀ وضعیت او سؤال میکرد و او جواب میداد روز را روزه میگیرد و شب را به نماز میایستد. روزی از او دربارۀ حالش پرسید و همان پاسخ را شنید. به او گفت: همین الآن نزد او برو، سلام مرا به او برسان و بگو با یک همراه به خانهاش بازگردد. علیبن جرین گفت: بهسوی درِ زندان رفتم و دیدم حماری پالانشده آنجاست. وارد شدم و او را دیدم نشسته و کفش و عبا و عمامهاش را پوشیده است. وقتی مرا دید برخاست. پیام را رساندم و او سوار شد. وقتی سوار حمار شد ایستاد. به ایشان گفتم: ای سرورم، چرا ایستادهاید؟ فرمود: تا جعفر بیاید. گفتم: او فقط دستور آزادی شما را داده است، نه او را. فرمود: نزد او بازگرد و بگو ما هر دو از یک خانه خارج شدیم؛ اگر بازگردم و او همراه من نباشد آنچه بر تو پوشیده نیست پیش خواهد آمد. علی رفت و بازگشت و معتمد به او گفت: جعفر را نیز بهخاطر تو آزاد کردم، زیرا او را بهسبب سخنانی که میگفت و خطایی که در حق خودش و تو انجام داده بود بازداشت کرده بودم. پس او را آزاد کرد و بههمراه امام(ع) به خانه بازگشت.»[725] جعفر عموی امام عسکری(ع) بود؛ و بهرغم اینکه امام(ع) را آزار میداد امام(ع) نپذیرفت فقط خودش آزاد شود!-امام عسکری(ع) برای سفر آماده میشود و حجت را اقامه میکند
-اقامۀ حجت بر شیعیانش
پیشتر مشاهده کردیم امام حسن عسکری(ع) چگونه شیعیان مؤمن به خودش را برای پذیرفتن واقعیت غیبت ـکه پس از شهادتش شیعیانش با آن آزمون خواهند شدـ آماده میکرد و با وجود اینکه ایشان(ع) مسئلۀ تولد پسرش امام محمدبن حسن مهدی(ع) را بهمدت پنج سال (از سال 255 تا 260 هجری) پنهان کرده بود، اما آن را بهطور خصوصی به خواص بشارت داده و از انتشار خبر آن نهی فرموده بود؛[726] اما وقتی زمان وفاتش نزدیک شد فرزندش را به شیعیان خاصش نشان داد و به آنان اطلاع داد او(ع) پس از خودش صاحب آنان خواهد بود: «از جماعتی از شیعیان ازجمله علیبن بلال، احمدبن هلال، محمدبن معاویةبن حکیم، حسنبن ایوببن نوح در خبری طولانی و مشهور نقل شده است که همهشان گفتهاند: به محضر ابومحمد حسنبن علی(ع) آمدیم و از ایشان(ع) دربارۀ حجت بعد از خودش پرسیدیم. در مجلس امام(ع) چهل نفر حضور داشتند. عثمانبن سعیدبن عمرو عَمری برخاست و گفت: ای پسر رسول خدا، میخواهم از شما سؤالی بپرسم که شما از من به آن داناتر هستید. امام(ع) فرمود: «بنشین ای عثمان.» عثمان با ناراحتی برخاست تا خارج شود. امام(ع) فرمود: «هیچکس نباید خارج شود.» پس هیچیک از ما بیرون نرفتیم تا اینکه بعد از ساعتی آن حضرت(ع) عثمان را صدا زد. عثمان برخاست و در برابر ایشان ایستاد. حضرت(ع) فرمود: «آیا به شما از آنچه برایش آمدهاید خبر بدهم؟» گفتند: بله ای فرزند رسول خدا(ص). فرمود: «آمدید تا از من دربارۀ حجت پس از خودم سؤال کنید.» گفتند: بله. ناگهان پسری که گویی پارهای از ماه و شبیهترین مردم به ابومحمد(ع) بود پدیدار شد. فرمود: «این امام شما پس از من و جانشین من بر شماست؛ از او اطاعت کنید و پس از من پراکنده نشوید که در دینتان هلاک خواهید شد. آگاه باشید او را پس از امروزتان نخواهید دید تا زمانی که دورانش کامل شود. پس آنچه را عثمان میگوید بپذیرید، و به فرمان او گردن نهید و سخنش را قبول کنید؛ زیرا او جانشین امامِ شماست و کار به دست اوست.» و سخنانی طولانی بیان فرمود.»[727] «معاویةبن حکیم، محمدبن ایوببن نوح و محمدبن عثمان عمری(رض) گفتند: ما چهل نفر در منزل ابومحمد حسنبن علی(ع) بودیم که ایشان [فرزندش را] به ما نمایاند و فرمود: این امام شما پس از من و جانشین من بر شماست؛ از او اطاعت کنید و پس از من در دینتان پراکنده نشوید که هلاک خواهید شد. آگاه باشید بعد از امروز او را نخواهید دید. گفتند: از نزد او بیرون آمدیم و چند روزی نگذشت که ابومحمد(ع) از دنیا رفت.»[728] همچنین یکی دیگر از کسانی که امام عسکری(ع) به او خبر داد احمدبن اسحاق بود: از احمدبن اسحاقبن سعد شعری نقل شده است، گفت: به محضر ابومحمد حسنبن علی(ع) رفتم و قصد داشتم از ایشان دربارۀ جانشین بعد از خودش سؤال کنم. امام(ع) خود شروع به سخن گفتن کرد و فرمود: «ای احمدبن اسحاق، خداوند متعال از زمانی که آدم(ع) را آفرید زمین را از حجت خالی نگذاشته است و زمین تا برپایی ساعت از حجت خدا بر خلقش خالی نخواهد ماند. بهواسطۀ او بلا از اهل زمین دفع میشود، باران نازل میشود و برکات زمین بیرون میآید.» گفتم: ای پسر رسول خدا، امام و جانشین بعد از شما چه کسی است؟ امام(ع) به سرعت برخاست و به داخل خانه رفت، و سپس با پسربچهای که چهرهاش مانند ماه شب چهارده بود و حدود سه سال داشت بیرون آمد و فرمود: «ای احمدبن اسحاق، اگر کرامت تو در پیشگاه خداوند و حجتهایش نبود این پسرم را به تو نشان نمیدادم. او کسی است که نام رسول خدا(ص) و کنیهاش را دارد؛ و همان کسی است که زمین را از قسط و عدل پر میکند همانطور که از ظلم و جور پر شده است.»[729] اما با وجود تمامی این تصریحها و شهادتها، امام(ع) خبر داد شیعیان پس از او دربارۀ جانشینش دچار اختلاف خواهند شد: موسیبن جعفربن وهب بغدادی گفت: شنیدم ابومحمد حسنبن علی(ع) فرمود: «گویی شما را میبینم که پس از من دربارۀ جانشین من دچار اختلاف میشوید. آگاه باشید کسی که به امامان پس از رسول خدا(ص) اعتراف کند اما فرزند مرا انکار نماید، همانند کسی است که به همۀ انبیا و رسولان خدا ایمان بیاورد و سپس نبوت رسول خدا(ص) را انکار کند؛ و کسی که رسول خدا(ص) را انکار کند مانند کسی است که همۀ انبیای خدا را انکار کرده است؛ زیرا اطاعت از آخرین ما همانند اطاعت از اولین ماست، و انکارِ آخرین ما همانند انکارِ اولین ماست. آگاه باشید فرزندم غیبتی دارد که مردم در آن دچار تردید میشوند، مگر کسی که خداوند عزوجل او را ایمن بدارد.»[730]-امام عسکری(ع) از مرگ خود خبر میدهد و به مادرش وصیت میکند
امام عسکری(ع) وصیتنامهاش را قبل از شهادتش نوشت و در آن به مادرش «سیده حدیث» وصیت کرد؛ اما در وصیتنامهاش هیچ اشارهای به فرزندش امام مهدی(ع) نکرد، بهجهت محافظت از ایشان(ع) از دشمنانش.[731] «احمدبن ابراهیم گفت: در سال 82 هجری به خانۀ حکیمه دختر محمدبن علی رضا (خواهر ابوالحسن عسکری) در مدینه رفتم. ایشان را از پشت حجاب دیدم و دربارۀ دینش سؤال کردم. او کسی را که به او اقتدا میکند معرفی کرد، و سپس گفت: فلانی فرزند حسن(ع). پرسیدم: خدا مرا فدای شما گرداند، این را از مشاهده گفتید یا از خبر؟ گفت: از خبری از ابومحمد(ع) که به مادرش نوشته بود. پرسیدم: آن مولود کجاست؟ گفت: پنهان است. به ایشان گفتم: پس شیعه به چه کسی پناه ببرد؟ گفت: به مادربزرگ، مادرِ ابومحمد(ع). به ایشان گفتم: آیا به کسی اقتدا کنم که وصیتش به یک زن بوده است؟ گفت: با اقتدا به حسینبن علیبن ابیطالب(ع)؛ حسینبن علی(ع) در ظاهر به خواهرش زینب دختر علیبن ابیطالب(ع) وصیت کرد، و هر علمی که از علیبن حسین صادر میشد ـبهجهت پوشاندن امرِ علیبن حسینـ به زینب بنت علی نسبت داده میشد. سپس گفت: شما مردمی هستید که حدیث روایت میکنید؛ مگر روایت نکردهاید نهمینِ از فرزندان حسین(ع) میراثش را تقسیم میکند درحالیکه در قید حیات است؟»[732]-شهادت امام عسکری(ع)
در آخرین بیماری امام عسکری(ع) که در آن وفات یافت، معتمد عباسی برای شناختن جانشین بعد از ایشان(ع)، و نیز برای کنترل اوضاع و واکنشها، جاسوسها و مراقبهایی را بر خانۀ امام عسکری(ع) گماشت: «سعدبن عبدالله شعری گفت: از احمدبن عبیداللهبن خاقان ـکه کارگزار سلطان در قم بودـ شنیدم در گفتوگویی طولانی ـکه بهاختصار نقل میکنیمـ میگفت: وقتی ابومحمد حسنبن علی(ع) بیمار شد به پدرم اطلاع دادند ابنالرضا(ع) بیمار است، پس او فیالفور بهطرف دارالخلافه حرکت کرد؛ سپس درحالیکه پنج نفر از خدمتگزاران خاص و مورد اعتماد امیرالمؤمنین بههمراهش بودند بازگشت، ازجمله نحریر. به آنها دستور داده بود مراقب خانۀ ابومحمد باشند و از اخبار و وضعیت او مطلع شوند. همچنین به یکی از پزشکان دستور داد هر صبح و شام به او سر بزند و وضعیت او را بررسی کند. بعد از دو روز به او اطلاع داد وضعیت آن حضرت(ع) بدتر شده است؛ پس دوباره به آنجا رفت و به پزشکان دستور داد بیش از پیش مراقب او باشند. او قاضیالقضاة را احضار کرد و به او دستور داد از میان یاران خود ده نفر را انتخاب کند و به خانۀ ابومحمد بفرستد و به آنها دستور دهد شبانهروز ملتزم خانۀ ایشان باشند. آنها پیوسته در آنجا بودند تا اینکه امام(ع) در چند روز سپریشده از ماه ربیعالاول سال 260 هجری وفات کرد؛ و این خبر که "ابنالرضا(ع) وفات یافت" بهسرعت در سرّ من رأی منتشر شد.»[733] پس از وفات امام(ع) برای بازرسی و دستگیری فرزندش به خانۀ امام(ع) هجوم آوردند: احمدبن عبیداللهبن خاقان وزیر معتمد عباسی گفت: «... سلطان افرادی را به خانۀ او فرستاد تا آن را تفتیش و اتاقهایش را بازرسی کنند و هرچه را در آن بود مهروموم کنند و در جستوجوی اثری از فرزندش باشند. آنها زنانی را که در تشخیص بارداری مهارت داشتند آوردند و آنان نزد کنیزانش رفتند و معاینهشان کردند. یکی از آن زنان گفت کنیزی هست که آثار بارداری در او دیده میشود؛ پس او را در اتاقی قرار دادند و نحریرِ خادم و یارانش و چند زن را بر او گماشتند. سپس مشغول آمادهسازی پیکر امام شدند و بازارها تعطیل شد و بنیهاشم و فرماندهان و پدرم و دیگر مردم برای تشییع او به راه افتادند. آن روز سامرا همانند روز محشر شده بود. هنگامی که کار تجهیز جنازه تمام شد، سلطان نزد ابوعیسیبن متوکل فرستاد و او را مأمور کرد برای جنازه نماز بخواند. چون جنازه برای نماز قرار داده شد ابوعیسی نزدیک آمد و روی امام(ع) را گشود و آن را به علویان و عباسیان و فرماندهان و دبیران و قاضیان و گواهان عرضه کرد و گفت: این حسنبن علیبن محمدبن رضاست که به مرگ طبیعی در بستر خود از دنیا رفته است؛ فلانی و فلانی از خادمان و معتدمین امیرالمؤمنین حاضر بودند، و فلانی و فلانی از قاضیان، و فلانی و فلانی از طبیبان. سپس رویش را پوشاند و دستور داد او را ببرند. او را از میان خانهاش برداشتند و در همان اتاقی که پدرش در آن دفن شده بود به خاک سپردند. پس از دفن، سلطان و مردم در پی یافتن فرزند او بودند و جستوجو در خانهها و منزلها بسیار شد و از تقسیم میراثش خودداری کردند. کسانی که بر آن کنیز ـکه گمان برده بودند باردار استـ گماشته شده بودند بر کار خود باقی ماندند تا اینکه نادرست بودن بارداری آشکار شد؛ و چون باردار نبودن او ثابت شد میراث را میان مادرش و برادرش جعفر تقسیم کردند. مادرش ادعا کرد او وصیت کرده و آن را نزد قاضی ثابت کرد، و سلطان همچنان در جستوجوی فرزند او بود. جعفر پس از آن نزد پدرم آمد و گفت: مقرّریِ برادرم را برای من قرار بده، و من هر سال بیست هزار دینار به تو میدهم. پدرم او را سرزنش کرد و به او فهماند و گفت: ای نادان، سلطان در برابر افرادی که ادعا کردند پدرت و برادرت اماماند شمشیر کشید تا آنان را از این اعتقاد بازگرداند و موفق نشد؛ حال اگر تو نزد شیعیان پدرت یا برادرت امام هستی پس نیازی به سلطان نداری تا مقرریِ آن دو را برایت قرار دهد، و به غیر سلطان نیز نیازی نداری، و اگر نزد آنان چنین جایگاهی نداری در این صورت این مقام را با ما به دست نخواهی آورد. پدرم در این هنگام او را حقیر و ضعیف و بیاهمیت دید و دستور داد از ورودش جلوگیری کنند، و تا وقتی پدرم از دنیا رفت اجازه نداد به حضورش وارد شود. ما خارج شدیم و او همچنان بر همان حال بود و سلطان نیز همچنان در جستوجوی نشانهای از فرزند حسنبن علی بود.»[734] روایت شده است: حضور امام مهدی(ع) نزد امام عسکری(ع) در لحظۀ وفات: اسماعیلبن علی گفت: «به محضر ابامحمد حسنبن علی(ع) ـدر آن بیماری که به وفاتش منجر شدـ شرفیاب شدم. من در کنار ایشان بودم که ناگاه به خادم خود "عقید" که خادمی سیاهپوست بود و پیش از آن به علیبن محمد(ع) خدمت میکرد و حسن(ع) را بزرگ کرده بود فرمود: "ای عقید، جوشاندۀ مستک[735] برایم درست کن." او آب را جوشاند و "صقیل جاریه" مادر حجت(ع) آن را آورد. وقتی آن ظرف در دستهای امام قرار گرفت و خواست از آن بنوشد دست ایشان شروع به لرزیدن کرد تا آنکه ظرف به دندانهای پیشین حسن(ع) خورد و از دستش افتاد. به عقید فرمود: "وارد خانه شو و در آنجا کودکی را در حال سجده میبینی؛ او را نزد من بیاور." ابوسهل گفت: عقید گفت: داخل شدم و به جستوجو پرداختم؛ ناگهان کودکی را در حال سجده دیدم که انگشت سبابۀ خود را بهسوی آسمان گرفته بود. به او سلام کردم. ایشان نماز خود را کوتاه کرد. به او عرض کردم: آقای من به شما فرمان داده است به محضرشان بروی، ناگاه صقیل آمد درحالیکه دست او را گرفته بود و او را بهسوی پدرش برد. ابوسهل گفت: وقتی آن پسر به حضور ایشان رسید سلام کرد، درحالیکه مثل ماه درخشان بود و سرش موهایی مجعد داشت و فاصلۀ بین دندانهایش زیاد بود. وقتی حسن(ع) او را دید گریست و گفت: "ای سرور اهلبیتش! به من آب بنوشان که من بهسوی پروردگارم رهسپارم." و آن کودک ظرف جوشاندۀ مستک را با دست برداشت و به لبهای ایشان نزدیک کرد و آن حضرت از آن نوشید. همین که آن را نوشید فرمود: "مرا برای نماز آماده کنید." در اتاق حضرت پارچهای گسترده شد و کودک، آن حضرت را عضوی پس از عضو ديگر وضو داد و سر و پاهای او را مسح نمود. ابومحمد(ص) به او فرمود: "مژده باد تو را ای پسرکم، تو صاحبالزمان هستی. تو همان مهدی هستی. تو حجت خداوند در زمينش هستی. تو فرزند و وصی من هستی. من تو را به دنیا آوردم، و تو محمدبن حسنبن علیبن محمدبن علیبن موسیبن جعفربن محمدبن علیبن حسينبن علیبن ابیطالب(ع) هستی. تو از نسل رسول خدا(ص) هستی. تو آخرين [اوصیا از] امامان طاهر هستی. پيامبر(ص) به تو بشارت داد، و اسم و کنیۀ تو را مشخص کرد؛ و پدرم از طرف پدران پاک و مطهرش، از من برای آن عهد و پیمان گرفت؛ سلام و صلوات خدا بر اهلبیت. بهراستی پروردگار ما ستودۀ شکوهمند است." و حسنبن علی در آن هنگام به جوار معبود شتافت.»[736] حقیقت این است امام عسکری(ع) مسموم شد و به شهادت رسید، و مظلومانه و شهید بهسوی پروردگارش شتافت.[737]-امام مهدی(ع) و جدش امام حسین(ع)
در مباحث «روز حسین» که پیشتر تقدیم گردید به ارتباط عمیق میان دو انقلاب الهی و اصلاحگرایانۀ امام حسین(ع) و امام مهدی(ع) اشاره کردیم، و با توجه به توضیحاتی که ارائه دادیم انقلاب مهدوی، ثمرۀ واقعی انقلاب مبارک حسین(ع) است.[738] از همین روست که در سخن امام مهدی(ع) در زیارت ایشان برای پدرش حسین(ع) در سالروز عاشورا ـدر زیارتی که با عنوان «زیارت ناحیه مقدسه» شناخته میشودـ معانی بزرگ، رنجهای فراوان و اندوهی ژرف وجود دارد، و جلد دوم از «روز حسین» را با این زیارت به پایان رساندم. در این زیارت آمده است: «سَلَامَ الْعَارِفِ بِحُرْمَتِكَ، الْمُخْلِصِ فِي وَلَايَتِكَ، الْمُتَقَرِّبِ إِلَى اللهِ بِمَحَبَّتِكَ، الْبَرِيءِ مِنْ أَعْدَائِكَ، سَلَامَ مَنْ قَلْبُهُ بِمُصَابِكَ مَقْرُوحٌ، وَدَمْعُهُ عِنْدَ ذِكْرِكَ مَسْفُوحٌ، سَلَامَ الْمَفْجُوعِ الْمَحْزُونِ، الْوَالِهِ الْمُسْتَكِينِ. سَلَامَ مَنْ لَوْ كَانَ مَعَكَ بِالطُّفُوفِ لَوَقَاكَ بنفْسِهِ حَدَّ السُّيُوفِ، وَبَذَلَ حَشَاشَتَهُ[739] دُونَكَ لِلْحُتُوفِ،[740] وَجَاهَدَ بَيْنَ يَدَيْكَ، وَنَصَرَكَ عَلَى مَنْ بَغَى عَلَيْكَ، وَفَدَاكَ بِرُوحِهِ وَجَسَدِهِ، وَمَالِهِ وَوَلَدِهِ، وَرُوحُهُ لِرُوحِكَ فِدَاءٌ، وَأَهْلُهُ لِأَهْلِكَ وِقَاءٌ. فَلَئِنْ أَخَّرَتْنِي الدُّهُورُ، وَعَاقَنِي عَنْ نَصْرِكَ الْمَقْدُورُ، وَلَمْ أَكُنْ لِمَنْ حَارَبَكَ مُحَارِبًا، وَلِمَنْ نَصَبَ لَكَ الْعَدَاوَةَ مُنَاصِبًا، فَلَأَنْدُبَنَّكَ صَبَاحًا وَمَسَاءً، وَلَأَبْكِيَنَّ عَلَيْكَ بَدَلَ الدُّمُوعِ دَمًا، حَسْرَةً عَلَيْكَ وَتَأَسُّفًا عَلَى مَا دَهَاكَ وَتَلَهُّفًا، حَتَّى أَمُوتَ بِلَوْعَةِ الْمُصَابِ وَغُصَّةِ الاكْتِيَابِ.» (سلامِ کسی که به حرمت تو آگاه است، در ولایت تو مخلص است، با محبت تو به خدا نزدیک شده است و از دشمنان تو بیزاری میجوید. سلام کسی که دلش با مصیبت تو جریحهدار است و اشکش هنگام یاد تو جاری است. سلام بر آن داغدیدﮤ اندوهگین، آن واله و سرگشته. سلام کسی که اگر با تو در سرزمین طف بود جان خود را سپر شمشیرها میساخت، و جانش را برای مرگ در راه تو تقدیم مینمود، و در کنارت جهاد میکرد، و تو را در برابر دشمنانت یاری میداد، و با روح و جسم و مال و فرزندانش تو را حمایت میکرد، و روحش فدای روح تو، و خانوادهاش سپر خانوادۀ تو میشد؛ اگرچه روزگار مرا به تأخیر انداخت و از یاری مقدرشدۀ تو بازماندم و نتوانستم با دشمنانت بجنگم و در برابر آنان که با تو دشمنی کردند بایستم، اما صبح و شام برای تو نوحهسرایی خواهم کرد، و بهجای اشک برای تو خون گریه خواهم کرد، از روی حسرت برای تو و تأسف برای آنچه بر تو گذشت و اندوه از مصیبت تو، تا آنگاه که با سوز مصیبت و از غصۀ اندوه بمیرم). امام مهدی(ع) این سخنان را بهگونهای حقیقی بر زبان میآورد، نه بهصورت مبالغه. همچنین در اوایل مباحث جلد چهارم کتاب «روز حسین» اشاره کردیم یکی از اهداف رسالتهای امامان(ع) برقرار کردن پیوند میان روز حسین(ع) و روز قائم از فرزندان اوست، و ازجمله دلایل این ارتباط نزدیک میان این دو روز الهی که امامان(ع) در روایات متعدد به آن اشاره کردهاند این است که امام مهدی(ع) برای گرفتن انتقام حسین(ع) قیام خواهد کرد: از محمدبن حمران نقل شده است، گفت: ابوعبدالله(ع) فرمود: «وقتی آن وقایع برای حسین(ع) رخ داد، فرشتگان با گریه به درگاه خدا نالیدند و گفتند: با حسین ـآن برگزیده و فرزند پیامبر توـ چنین رفتاری میشود؟ خداوند برای آنان سایهای از قائم(ع) برپا کرد و فرمود: بهوسیلهٔ این انتقام آن را خواهم گرفت.»[741] توضیح: جناحی که حسین (صلوات خدا بر او) را به شهادت رساند صرفاً افرادی نبودند که در زمان او زندگی میکردند تا با قصاصشان مسئله فیصله یابد؛ آنچه حقیقتاً حسین را به قتل رساند یک جریان و رویکرد شیطانی مستمر بوده است و تا زمانی که این جریان در زمین حضور دارد حسین(ع) هر روز کشته میشود؛ و آنچه قائم از نسل او انجام خواهد داد پاکسازی زمین از این جریان شیطانی و برافراشتن پرچم حاکمیت خداست، و به این ترتیب خونخواهی حسین(ع) تحقق خواهد یافت. رابطۀ میان این دو قیام از نوع رابطۀ «مقدمه» با «نتیجه» است؛ زیرا امام حسین(ع) برای تحقق حکومت خدا قیام کرد و به شهادت رسید، و حکومت خدا ـبه صورت ایدئالشـ در دولت عدل الهی به دست قائم از نسل حسین(ع) تحقق خواهد یافت و دین خدا بر همۀ دینها غالب خواهد شد. سید احمد الحسن میفرماید: «... دین اسلام محمدیِ اصیل بهوسیلۀ امام مهدی(ع) بر زمین ظاهر میشود و امام مهدی(ع) از فرزندان امام حسین(ع) است و پایه و کانون حقیقی انقلاب امام مهدی(ع)، انقلاب امام حسین(ع) است؛ پس با امام مهدی(ع) آیۀ (لِيُظْهِرَهُۥ عَلَى ٱلدِّينِ كُلِّهِ) (تا دینش را بر همۀ ادیان غالب گرداند) تحقق مییابد و اهل زمین، محمد(ص) و شأن عظیم و مقام والای آن حضرت را میشناسند و امام مهدی(ع)، خود، نتیجهای از نتایج انقلاب حسین(ع) است و انقلاب اصلاحگرایانۀ جهانی امام مهدی(ع)، جز ثمره و نتیجۀ واقعی بهدستآمده از انقلاب امام حسین(ع) نیست.»[742]-پایان این قصیده با سرآغازش است
حسین(ع) سرود جاودان روزگار، و قافیۀ گذشته و آینده است؛ حسین(ع) ترنّم نسلها (نسلی بعد از نسل دیگر)، و همان ذبیحی است که از روزگاران بسیار دور انتظارش میرفته است! در تاریخ رسالتهای الهی ـاز سپیدهدمانش تا غروب آن در واپسین روزگارـ هیچ روزی همانند روز حسین(ع) نبوده است! «روز حسین» یک روز عادی همانند دیگر روزها نیست، و با غروب خورشید روز عاشورا در محرمالحرام سال 61 هجری به پایان نرسید؛ بلکه خداوند خواست به روزی جاودان بدل شود که از تمامی زمانها عبور میکند! دیدیم چرا خداوند خواست امامت را در نسل حسین قرار دهد؛ و علت آن، روز او بود! همچنین بهسبب روز او بود که رسالتهای امامان نُهگانه از نسل حسین(ع) جاری گردید و ما بهاختصار به رسالتهای هشت نفر از آنها(ع) پرداختیم؛ و هرکدام از این امامان(ع) قسمتی از حقیقت حسین(ع) را مجسّم میکردند و جنبهای از کمالات او را بازتاب میدادند! ما به بررسی رسالت نهمین امام از فرزندان حسین(ع) ـیعنی امام مهدی(ع)ـ نپرداختیم؛ زیرا رسالت آن حضرت(ع) بسیار عظیم است، بهاندازۀ حوادث و رخدادهایی که در آن اتفاق افتاده، با حجمِ درد و رنجی که از هزار سال فراتر رفته است؛ و طبیعی است بیانِ این حقایق نیازمند توضیحِ مسائلی است که چهبسا شنیدنشان برای بسیاری در روزگار ما خوشایند نباشد یا فهم آن برایشان دشوار باشد؛ و به همین دلیل (و این مطلبی است که از سید یمانی دانستهام) ما ناچاریم بیان رسالت ایشان را به وقت دیگری موکول کنیم، البته اگر عمری باقی باشد؛ در غیر این صورت قطعاً خداوند شخصی را برخواهد انگیخت که «روز حسین» را آنگونه که شایسته و بایستۀ این روز بزرگ الهی است کامل گرداند. «روز حسین» اصل و اساس در پیوند دادنِ حلقههای «سلسلة الذهب: زنجیرۀ طلایی» الهی است؛ همان سلسلهای که خداوند خواست در میانۀ آن «دورهای» (فترتی) قرار گیرد که میان اوصیای محمد(ص) فاصله انداخت و آنان را در دو دسته قرار داد: دستۀ نخست از آلمحمد که دوازده امام هستند، و دسته دوم از آلمحمد که دوازده مهدی هستند، همانطور که در وصیت مقدس رسول خدا(ص) آمده است؛ و دلاور پیشتازی که این دو حلقه را به یکدیگر متصل کرد امام محمدبن حسن مهدی(ع) بود؛ پس مهدیون دوازدهگانه فرزندان او شدند، همانگونه که نُهگانۀ پس از حسین فرزندان او شدند؛ و همۀ آنان ـیعنی امامان نُهگانه و مهدیون دوازدهگانهـ فرزندان حسین هستند: امامی پس از امام، پدر و سپس پسر، و به همین ترتیب تا برسد به آخرین مهدی که دربارهاش روایت شده است فرزندی ندارد، و رجعت بهعنوان عالَم امتحانی دیگر و جدید پس از این عالمی که ما در آن قرار داریم بر او استوار میشود؛ و خدا خواسته است «حسین» نخستینِ بازگشتکنندگان در آن باشد. به همین دلیل است که پیشتر گفتم «روز حسین» با عطایا و فداکاریها و درسها و آموزههایی که در خود دارد، دنیای ما که در آن به سر میبریم گنجایش آن را ندارد! در پایان میگویم: اکنون که ما در روز شهادت رسول خدا محمد(ص) ـ۲۸ صفر ۱۴۴۷ هجریـ و سالگرد رحلت او بهسوی پروردگارش هستیم، حقی را که در «روز حسین» آمده است بهسوی او بالا میبرم، درحالیکه به حسینِ مظلومش ـآن پارۀ تن او و جان او و خونِ دل اوـ توسّل میجویم، و تمام امیدم به حبیب خدا مصطفى(ص) است که آن را بپذیرد، بهرغم کوتاهی و تقصیر و حال بدی که در آن قرار دارم. سلام بر تو ای اباعبدالله، و بر ارواحی که در آستانت فرود آمدند و در پناه تو آرام گرفتند و بر مسیر تو حرکت کردند و به تو پیوستند؛ سلامی ابدی، مادام که هستم و تا شب و روز باقی است. و سپاس از آنِ خداوند یگانه است.-منابع
قرآن کریم الاتحاف بحب الاشراف، عبداللهبن محمدبن عامر الشبراوی، کتابخانه شریف رضوی – قم. اثبات الوصیة، علیبن حسینبن علی المسعودی، منشورات رضوی – قم. الاحتجاج، ابومنصور احمدبن علی الطبرسی، تعلیق: سید محمد باقر الخرسان، دارالنعمان للطباعة والنشر – نجف اشرف، 1966م. احیاء علوم الدین، ابوحامد غزالی، دارالکتاب العربی – بیروت. الاختصاص، ابوعبدالله محمدبن النعمان، تحقیق: علیاکبر غفاری، دارالمفید للطباعة والنشر و توزیع – بیروت، چاپ دوم، 1993م. اخبار الدول و آثار الأول، احمدبن یوسفبن احمد القرمانی، چاپ سنگی. اخبار العلماء بأخبار الحكماء، علیبن یوسف ابنقفطی، چاپ لایپزیگ، 1320ق. اختیار معرفة الرجال، محمدبن حسن طوسی، تصحیح و تعلیق: میرداماد استرآبادی، تحقیق: سید مهدی رجایی، نشر مؤسسه آلالبيت لإحياء التراث – قم، 1404ق. الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد، محمدبن محمدبن النعمان مفید، تحقیق: موسسه آلالبيت(ع) لإحياء التراث، دار المفید – بیروت، چاپ دوم، 1993م. الاسلام في نظمها وحضارتها، انور الرفائی، دار الفکر – بیروت، 1973م. اعتقادات في دین الإمامية، الصدوق، تحقیق: عصام عبدالسید، دار المفید للطباعة والنشر و توزیع – بیروت، چاپ دوم، 1993م. الاعلام، خیرالدین الزرکلی، دار علم للملايين – بیروت، چاپ پنجم، 1980م. اعلام الورى بأعلام الهدی، ابوعلی فضلبن حسن طبرسی، تحقیق: مؤسسه آلالبيت(ع) لإحياء التراث – قم، 1417ق. اعیان الشيعة، سید محسن امین، تحقیق و ارائه: حسن امین، نشر دارالتعارف للمطبوعات – بیروت. إقبال الأعمال، سید رضیالدین علیبن موسىبن جعفربن طاووس، تحقیق: جواد قیومی، نشر دفتر الإعلام اسلامی، چاپ اول، 1414ق. الامالی، محمدبن علیبن حسین صدوق، تحقیق: موسسه البعثة – قم، چاپ اول، 1417ق. الامالی، محمدبن حسن طوسی، تحقیق: بخش مطالعات اسلامی – موسسه البعثة، دارالثقافة للطباعة والنشر و توزیع – قم، چاپ اول، 1414ق. الامالی، محمدبن نعمان (مفید)، دارالمفید للطباعة والنشر و توزیع – بیروت، چاپ دوم، 1993م. امام علی الرضا ورسالته في الطب النبوی، دکتر محمد علی بار. الامالی، مرتضی، تحقیق: سید محمد بدرالدین النعسانی حلبی، منشورات المرعشی النجفی، چاپ اول، 1907م. الأنباء في تاریخ الخلفاء، محمدبن علیبن محمد (عمرانی)، تحقیق: دکتر قاسم السامرائی، چاپ لیدن، 1973م. بحارالأنوار، محمد باقر مجلسی، مؤسسه الوفاء، بیروت – لبنان، چاپ دوم، 1983م. البداية والنهاية، اسماعیلبن کثیر دمشقی، تحقیق: علی شیری، دار احیاء التراث العربی – بیروت، چاپ اول، 1988م. بشارة المصطفی، محمدبن ابیالقاسم الطبری، تحقیق: جواد قیومی اصفهانی، مؤسسة النشر الاسلامی التابعة لجماعة المدرسین در قم، چاپ اول، 1420ق. بصائر الدرجات، محمدبن حسن صفار، تحقیق: میرزا حسن کوچهباغی، انتشارات علمی – تهران، چاپ چهارم، 1404ق. بیت الحکمة في عصر العباسیین، خضر احمد عطاءالله، دار الفکر العربی – قاهره، چاپ اول. تاج العروس من جواهر القاموس، ابوفیض محمد مرتضی حسینی واسطی زبیدی، بررسی و تحقیق: علی شیری، دارالفکر للطباعة والنشر و توزیع – بیروت، 1994م. تاج الموالید في موالید الأئمة و وفیاتهم، علامه طبرسی، دفتر مرعشی نجفی – قم، 1406ق. تاریخ ابنخلدون، عبدالرحمنبن محمدبن خلدون حضرمی مغربی، معروف به ابنخلدون، دار احیاء التراث العربی – بیروت. تاریخ اسلام، الذهبی، تحقیق: دکتر عمر عبدالسلام تدمری، دار الکتاب عربی – بیروت، چاپ اول، 1987م. تاریخ بغداد، ابوبکر احمدبن علی خطیب بغدادی، تحقیق: مصطفی عبدالقادر عطا، دار الکتاب علمی – بیروت، چاپ اول، 1997م. تاریخ الخلفاء، جلالالدین سیوطی، منشورات الشرف الرضوی – قم، 1411ق. تاریخ طبری، محمدبن جریر طبری، مؤسسة الأعلمی للمطبوعات – بیروت، مطابق با نسخه چاپی از چاپخانۀ "بریل" در لندن سال 1879م. تاریخ علم و نقش علمای عرب در پیشرفت آن، عبدالحلیم منتصر، دارالمعارف – مصر، چاپ چهارم، 1971م. تاریخ کوفه، حسین ابنسید احمد براقی نجفی، تحقیق: ماجد احمد عطیه، انتشارات کتابخانه حیدریه، چاپ اول 1424ق. تاریخ مختصر الدول، گریگوریوس الملطي معروف به ابنالعبری، دارالمیسره – بیروت. تاریخ یعقوبی، احمدبن ابییعقوب یعقوبی، دار صادر – بیروت، مؤسسۀ نشر فرهنگ اهلبیت – قم. تجارب الامم، احمدبن محمد مسکویه رازی، تحقیق: دکتر ابوالقاسم امامی، دار سروش للطباعة والنشر، چاپ دوم، 2001م. تحف العقول، حسنبن علیبن حسین ابنشعبه حرانی، تعلیق: علیاکبر غفاری، مؤسسۀ انتشارات اسلامی وابسته به جامعۀ مدرسین قم، چاپ دوم، 1404ق. تذکره الخواص، یوسفبن فرغلیبن عبدالله (سبط ابنجوزی)، انتشار کتابخانه نینوا الحديثة – تهران. تفسیر العیاشی، محمدبن مسعود العیاشی، تحقیق: سید هاشم رسولی محلاتی، کتابخانه علمی اسلامی – تهران. تهذیب الاحکام، محمدبن حسن طوسی، تعلیق: سید حسن موسوی خرسان، دارالكتب اسلامی – تهران. تهذیب التهذیب، شهابالدین احمدبن علیبن حجر عسقلانی، دارالفکر للطباعة والنشر والتوزیع – بیروت، چاپ اول، 1984م. التوحید، محمدبن علیبن حسینبن بابویه قمی، الصدوق، تحقیق: هاشم حسینی طهرانی، انتشارت جامعۀ مدرسین حوزۀ علمیه در قم. الثاقب في المناقب، ابنحمزه طوسی، تحقیق: نبیل رضا علوان، مؤسسه انصاریان – قم، چاپ اول، 1411ق. الجبر والمقابله، محمدبن موسی الخوارزمی، دار الكتاب العربي – قاهره، 1968م. حلية الأبرار، هاشم بحرانی، مؤسسۀ معارف اسلامی – قم، چاپ اول، 1414ق. حیات امام علیبن موسیالرضا دراسة و تحلیل، باقر شریف قریشی، منشورات سعیدبن جبیر – قم، چاپ اول، 1372. حیات امام محمدبن علی جواد، شیخ باقر شریف قریشی، تحقیق: مهدی باقر قریشی، بخش فرهنگ و رسانه در آستان کاظمیه مقدسه. حیات الحيوان الکبری، کمال الدین دمیری، دار الكتب العلمیة – بیروت، چاپ دوم، 1424ق. الحیاة السیاسیة للإمام الجواد، جعفر مرتضی عاملی، المركز الإسلامي للدراسات، بیروت – لبنان، چاپ سوم، 2011م. خاتمة المستدرک، میرزا حسین نوری طبرسی، تحقیق: مؤسسة آلالبيت(ع) لإحياء التراث – قم، چاپ اول، 1415ق. الخرائج والجرائح، قطبالدین راوندی، تحقیق: مؤسسۀ امام مهدی(ع)، اشراف: سید محمد باقر موحد بطحی، چاپ اول، ذی الحجة 1409م. الخصال، محمدبن علیبن حسین صدوق، تعلیق علیاکبر غفاری، انتشارات جامعۀ مدرسین در حوزه علمیه قم مقدس، 1403ق. خلاصة الأقوال، علامه حلی، حسنبن یوسفبن المطهری، تحقیق: شیخ جواد قیومی، موسسه نشر اسلامی، چاپ اول، 1417ق. الخوارزمی العالم الفلکی الریاضی، محمد عاطف البرقوقی، دارالقومیه للطباعة والنشر، قاهره، 1964م. دائرة المعارف، فرید وجدی، دار الفکر – بیروت. الدر النظیم، یوسفبن حاتمبن فوزبن مهند الشامی المشغری، مؤسسۀ نشر اسلامی وابسته به جامعۀ مدرسین در قم. دلائل الامامة، محمدبن جریربن رستم طبری، تحقیق: بخش مطالعات اسلامی، مؤسسه البعثة – قم، چاپ اول، 1413ق. ذیل تاریخ بغداد، محمدبن محمودبن هبةاللهبن محاسن، معروف به ابننجار بغدادی، تحقیق: مصطفی عبدالقادر یحیی، دار الكتب العلمیة – بیروت، چاپ اول، 1997م. رجال ابنداوود، حسنبن علیبن داوود حلی، تحقیق و ارائه: سید محمد صادق آلبحرالعلوم، منشورات مطبعة الحیدریه، 1972م. الزهد، حسینبن سعید کوفی اهوازی، تحقیق: غلامرضا عرفانیان، مطبعة العلمیة – قم، 1399ق. سیر أعلام النبلاء، الذهبی، تحقیق: شعیب ارنؤوط، حسین سد، موسسة الرسالة – بیروت، چاپ نهم، 1993م. شرح إحقاق الحق وإزهاق الباطل، نور الله حسینی مرعشی تستری، تعلیق: شهابالدین نجفی، انتشارات کتابخانه مرعشی نجفی – قم. شرح اخبار في فضائل أئمة طهار، النعمانبن محمد مغربی، مؤسسۀ نشر اسلامی وابسته به جامعۀ مدرسین در قم مقدسه، چاپ دوم، 1414ق. شرح اصول کافی، محمد صالح مازندرانی، تحقیق: ابوالحسن شعرانی، دار إحياء التراث العربی – بیروت، چاپ اول، 2000م. شرح نهج البلاغه، ابنابیالحدید، تحقیق: محمد ابوالفضل ابراهیم، دار إحياء التراث العربی، چاپ اول، 1959م. الصواعق المحرقة، احمدبن حجر هیتمی مکی، دار الكتب العلمیة – بیروت. ضحى السلام، احمد امین، دار المعارف بمصر – قاهره، 1930م. عبداللهبن مقفع، محمد غفرانی خراسانی، کتابخانه نهضة مصر، قاهره، 1970م. العبر في اخبار من غبر، حافظ الذهبی، تحقیق: فؤاد سید، کویت، 1961م. عصر المأمون، احمد فرید رفائی، مطبعة دار الكتب المصریه، قاهره، 1928م. عقاید اسلام، سید احمد الحسن، انتشارات انصار امام مهدی(ع). علل الشرائع، محمدبن علیبن حسین، انتشارات المکتبة الحیدریه و مطبعتها – نجف اشرف، 1966م. عمدة الطالب في أنساب آل ابیطالب، احمدبن علی حسینی (ابنعنبه)، تحقیق: محمد حسن طالقانی، منشورات المطبعة الحیدریه – نجف اشرف، چاپ دوم، 1961م. عیون اخبار الرضا(ع)، محمدبن علیبن حسین (صدوق)، تعلیق: شیخ حسین علمی، موسسة الأعلمي للمطبوعات – بیروت، 1984م. عیون المعجزات، حسینبن عبدالوهاب، منشورات المطبعة الحیدریة در نجف اشرف، 1950م. عیون الانباء في طبقات الاطباء، ابن ابیاصیبه، تحقیق: دکتر نزار رضا، دار مکتبة الحیاه – بیروت. الغیبه، محمدبن حسن طوسی، تحقیق: شیخ عبادالله طهرانی، شیخ علی احمد ناصح، مؤسسۀ معارف اسلامی – قم، چاپ اول، 1411ق. فتوح البلدان، احمدبن یحییبن جابر البلاذری، نشر و فهرست: دکتر صلاحالدین المنجد، کتابخانه النهضه المصریه – قاهره، 1956م. الفخری فی الآداب السلطانیة والدول الاسلامیة، محمدبن علیبن طباطبا (ابنالطقطقا)، دار صادر – بیروت. الفرج بعد الشدة، القاضی الحسنبن ابیالقاسم التنوشی، منشورات شریف رضوی – قم، چاپ دوم، 1364ش. فرج المهموم فی تاریخ علماء النجوم، علیبن موسیبن جعفربن محمدبن طاووس، منشورات رضوی – قم، 1363ش. فرق الشیعة، حسنبن موسی النوبختی، دار الضواء – بیروت، چاپ دوم. الفصول المهمة فی معرفة الأئمة، ابنالصباغ المالکی، مطبعة العدل – نجف. فلاسفة الشیعة حیاتهم آراؤهم، عبدالله نعمة، دار الفکر لبنانی – بیروت، چاپ اول، 1987م. فهرست ابنالندیم، محمدبن ابییعقوب اسحاقالندیم، تحقیق: رضا – تجدد. فهرست مصنفی الشیعة (رجال النجاشی)، ابوالعباس احمدبن علیبن احمدبن العباس النجاشی، تحقیق: موسی الشبیری الزنجانی، مؤسسۀ نشر اسلامی وابسته به جامعۀ مدرسین قم، 1416ق. قاموس الرجال، محمد تقی التستری، تحقیق: مؤسسۀ نشر اسلامی وابسته به جامعۀ مدرسین قم مشرفه، چاپ اول، 1422ق. قرب الإسناد، عبداللهبن جعفر همدانی، تحقیق: مؤسسه آلالبيت(ع) لإحياء التراث – قم. قصة الحضارة، ویل دورانت، ترجمه: محمد بدران، چاپ دارة الثقافیه جامعة الدول العربیه. الکافی، محمدبن یعقوب کلینی، تعلیق: علیاکبر غفاری، دار الكتب الاسلامیة – تهران. کامل الزیارات، جعفربن محمد ابنقولویه قمی، تحقیق: شیخ جواد قیومی، نشر الفقاهة، مؤسسۀ نشر اسلامی، چاپ اول، 1417ق. الكامل فی التاريخ، علیبن ابیکَرَم ابناثیر، دار صادر – بیروت، 1965م. کشف الغمة فی معرفة الأئمة، علیبن عیسی رَبیلی، دار الکتاب اسلامیة – بیروت. کمال الدین وتمام النعمة، محمدبن علیبن حسین صدوق، تعلیق: علیاکبر غفاری، مؤسسۀ نشر اسلامی وابسته به جامعۀ مدرسین قم مشرفه، 1405ق. الکنی والالقاب، شیخ عباس قمی، تقدیم: محمد هادی مینی، کتابخانه صدر – تهران. کنز العمال، علاءالدین علی المتقی الهندی، بررسی و تفسیر: شیخ بکری حیانی، مؤسسة الرسالة – بیروت، 1989م. الکیمیاء حتی عصر دالتون، هولیارد، پاریس، 1928م. مآثر الکبراء فی تاریخ سامراء، ذبیحالله محلاتی، انتشارات کتابخانه حیدریه. مبادی الثقافة الاسلامیة، دکتر محمد فاروق النبهان، دار البحوث، کویت، 1973م. المتشابهات، سید احمد الحسن، انتشارات انصار امام مهدی(ع)، شرکت نجمة الصباح للطباعة والنشر والتوزیع. المجدی فی أنساب الطالبیین، سید ابوالحسن علیبن محمدبن علی العلوی العمری، تحقیق: شیخ احمد مهدوی دامغانی، نشر کتابخانه مرعشی نجفی – قم، چاپ اول، 1409ق. مجلة الباحث، بیروت – لبنان، مقاله تحتعنوان: المأمون ومکانته فی السیاسة والفکر والعلم. مختصر بصائر الدرجات، حسنبن سلیمان حلی، منشورات المطبعة الحیدریة در نجف، چاپ اول، 1950م. المختصر فی تاریخ البشر (تاریخ ابیالفداء)، اسماعیل ابیالفداء، دار معرفه للطباعة والنشر، بیروت – لبنان. مدینه معاجز الأئمة الاثنیعشر ودلائل الحجج علی البشر، سید هاشمبن سلیمان بحرانی، تحقیق: عزتالله همدانی، مؤسسۀ معارف اسلامی، چاپ اول، 1413ق. مرآة الجنان وعبرة الیقظان، عبداللهبن اسعدبن علیبن سلیمان یافعی یمنی، منشورات محمد علی بیضون، دار الكتب العلمیة – بیروت، چاپ اول، 1997م. مرآة العقول فی شرح أخبار آل الرسول، مجلسی. مروج الذهب ومعادن الجواهر، علیبن حسین مسعودی، مروج الذهب ومعادن الجواهر، منشورات دار الهجرة – قم، چاپ دوم، 1984م. المزارات، محمدبن جعفر مشهدی، تحقیق: جواد قیومی اصفهانی، مؤسسه نشر اسلامی – قم، چاپ اول، 1419ق. مستدرکات علم رجال الحدیث، شیخ علی نمازی شاهروی، چاپ شفق – تهران، ناشر: ابنمؤلف، چاپ اول، 1412ق. مستدرک سفینة البحار، علی نمازی، تحقیق: حسنبن علی نمازی، مؤسسۀ نشر اسلامی وابسته به جامعۀ مدرسین قم، 1418ق. مستدرک الوسائل، میرزا حسین نوری، مستدرک الوسائل، تحقیق: مؤسسه آلالبيت(ع) لإحياء التراث، چاپ اول، 1987م. مستطرفات السرائر، محمدبن احمدبن ادریس حلی، تحقیق: سید محمد مهدی الموسوی الخرسان، نشر العتبة العلویة المقدسه، چاپ اول، 2008م. مسند امام الرضا، تحقیق: شیخ عزیزالله عطاردی، مؤسسه چاپ و نشر آستان قدس رضوی، کنفرانس جهانی امام رضا(ع). مستدرک الوسائل، میرزا حسین نوری، مستدرک الوسائل، تحقیق: مؤسسه آلالبيت (ع) لإحياء التراث، چاپ اول، 1987م. مصباح المتهجد، محمدبن حسن طوسی، مؤسسه فقه الشیعه – بیروت، چاپ اول، 1411ق/ 1991م. المصطلحات، اعداد مرکز المعجم الفقهی. مطالب السؤول فی مناقب آل الرسول، محمدبن طلحة شافعی، تحقیق: ماجدبن احمد عطیه. معالم العلماء، ابنشهرآشوب، تقدیم: محمد صادق آل بحرالعلوم. معانی الأخبار، محمدبن علیبن حسین صدوق، تعلیق: علیاکبر غفاری، مؤسسۀ نشر اسلامی وابسته به جامعۀ مدرسین قم مشرفه، 1379ش. معجم الأدباء، یاقوت حموی، دار الفکر – بیروت، چاپ سوم، 1400ق. معجم رجال الحدیث، ابوالقاسم خوئی، چاپ منقحة و مزیدة، چاپ پنجم، 1992م. مع العبد الصالح، اعداد علاء سالم، انتشارات انصار امام مهدی(ع)، شرکت نجمة الصباح للطباعة والنشر والتوزیع. مقاتل الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، تقدیم: کاظم مظفر، منشورات المطبعة الحیدریة در نجف، 1965م. مقتضب الاثر فی النص علی أئمه اثنیعشر، احمدبن عبیداللهبن عیاش الجوهری، نشر کتابخانه طباطبائی – قم. المقدمة، عبدالرحمنبن خلدون، کتابخانه التجاریة الکبری، مطبعه مصطفی محمد – قاهره. المكتبات فی الاسلام، دکتر محمد ماهر حماده، مطبعة الرسالة – بیروت، لبنان، 1973م. مناقب آل ابیطالب، محمدبن علی ابنشهرآشوب، تصحیح و شرح و مقابله: کمیتهای از اساتید نجف اشرف، المطبعة الحیدریة – نجف اشرف، 1956م. مناقب آل ابیطالب، محمدبن علی ابنشهرآشوب، تصحیح و شرح و مقابله: کمیتهای از اساتید نجف اشرف، المطبعة الحیدریة – نجف اشرف، 1956م. المنتظم فی تاریخ الملوک و الامم، ابوالفرج عبدالرحمنبن علیبن محمدبن جوزی، مطالعه و تحقیق: محمد عبدالقادر عطا، مصطفی عبدالقادر عطا، دار الكتب العلمیة – بیروت، چاپ اول، 1992م. منهاج السنة النبویه، احمدبن عبدالحلیمبن تیمیه حرانى، تحقیق: محمد رشاد سالم، نشر دانشگاه محمدبن سعود الاسلامیة، چاپ اول، 1986م. مهج الدعوات ومنهج العبادات، علیبن موسی ابنطاووس حسنی، نشر: کتابخانه سنایی. المواعظ و الاعتبار فی ذکر الخطط و الآثار، احمدبن علی مقریزی، بولاق – قاهره، 1270ق. المواقف، ایجی، تحقیق: عبدالرحمن عمیره، دار الجیل، لبنان – بیروت، چاپ اول، 1997م. موسوعة امام عسکری، کمیته علمی در مؤسسه ولی عصر، تحقیق: سید محمد حسینی قزوینی و دیگران، ایران – قم، چاپ اول، 1426ق. موسوعة المصطفی و العترة، حسین شاکری، نشر الهادی – قم، چاپ اول، 1417ق. موسوعة مكاتیب أئمه، شیخ عبدالله صالحی نجف آبادی، چاپ اول. النجم الثاقب فی أحوال امام الحجة الغائب، میرزا حسین طبرسی نوری، تحقیق: سید یاسین موسوی، چاپخانۀ مهر – قم، چاپ اول، 1415ق. نهاية الإرب في فنون الأدب، احمدبن عبدالوهاب نویری، وزارت الثقافة و الارشاد القومي مؤسسة المصریة العامة للتألیف و الترجمه و الطباعة والنشر. نور البصار، مؤمنبن حسن شبلنجی، دار الكتب العلمیة – بیروت. الهداية الكبرى، حسینبن حمدان خصیبی، مؤسسة البلاغ للطباعة والنشر و التوزیع، بیروت – لبنان، چاپ چهارم، 1991م. الوافی بالوفیات، صفدی، تحقیق: احمد ارنؤوط و ترکی مصطفی، دار احیاء التراث – بیروت. وسائل الشیعة، محمدبن حسن حر عاملی، تحقیق: مؤسسه آلالبيت (ع) لإحياء التراث – قم مقدس، چاپ دوم، 1414ق. وفيات العیّان و أنباء أبناء الزمان، ابنخلكان، تحقیق: احسان عباس، دار الثقافة – لبنان. وهم الالحاد، سید احمد الحسن، شرکت نجمة الصباح للطباعة والنشر و توزیع – بغداد. ینابیع المودة لذوی القربی، شیخ سليمانبن ابراهیم قندوزی، تحقیق: سید علی جمال اشرف حسینی، نشر دار السوة للطباعة والنشر، چاپ اول، 1416ق. یوم الحسین، دکتر علاء سالم، انتشارات انصار امام مهدی(ع)، شرکت نجمة الصباح للطباعة والنشر و توزیع، چاپ اول، 2025م.پا ورقی ها
[1] . گفتوگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[2] . گفتوگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[3] . مراجعه کنید به: کافی، کلینی، ج۱، ص۴۸۶؛ الإرشاد، مفید، ج۲، ص۲۴۸.
[4] . مراجعه کنید به: کشف الغمة، اربلی، ج۳، ص۸۷؛ مرآة الجنان و عبرة الیقظان، یافعی، ج۲، ص۱۲.
[5] . عیون اخبار الرضا، صدوق، ج۱، ص۲۹ و ۳۰.
[6] . کافی، کلینی، ج۱، ص۳۱۳.
[7] . خاتمة المستدرک، میرزا نوری، ج۴، ص۳۲۵ و ۳۲۶.
[8] . غیبت، طوسی، ص۱۵۰ و ۱۵۱.
[9] . کافی، کلینی، ج۱، ص۳۱۱ تا ۳۱۳.
[10] . مراجعه کنید به: کافی، کلینی، ج۱، ص۳۱۶ تا ۳۱۹.
[11] . مراجعه کنید به: بحارالانوار، مجلسی، ج۴۹، ص۲۱۳ و ۲۱۴؛ تذکرة الخواص، سبطبن جوزی، ص۳۵۱.
[12] . عیون اخبار الرضا، صدوق، ج۱، ص۲۲.
[13] . مراجعه کنید به: البدایة و النهایة، ابنکثیر، ج۲، ص۲۴؛ الکامل فی التاریخ، ابناثیر، ج۵، ص۱۸۳.
[14] . گفتوگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[15] . کافی، کلینی، ج۱، ص۳۱۴.
[16] . بحارالانوار، مجلسی، ج۴۹، ص۱۰۰.
[17] . الإرشاد، مفید، ج۲، ص۲۶۱؛ مقاتل الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، ج۳۷۵.
[18] . عیون اخبار الرضا، صدوق، ج۲، ص۱۹۴.
[19] . شاعر و ادیبی مشهور در زمان امام رضا(ع)، و یکی از یاران ایشان.
[20] . مناقب آل ابیطالب، ابنشهرآشوب، ج۳، ص۴۶۹ و ۴۷۰.
[21] . وسائل الشیعة (آل البیت)، حر عاملی، ج۱، ص۹۰.
[22] . عیون اخبار الرضا، صدوق، ج۲، ص۱۹۳.
[23] . إعلام الورى بأعلام الهدى، طبرسی، ج۲، ص۶۴.
[24] . بهنقل از او: تذکرة الخواص، ابنجوزی، ص۳۵۱ و ۳۵۲.
[25] . بهنقل از او: أعیان الشیعة، محسن امین، ج۱، ص۱۰۱.
[26] . مطالب السؤول في مناقب آل الرسول، ص۴۵۵.
[27] . المنتظم في تاريخ الملوک والأمم، ج۱۰، ص۱۲۰.
[28] . بهنقل از او: حیاة الإمام علیبن موسی الرضا، باقر شریف قرشی، ج۲، ص۶۴.
[29] . ذیل تاریخ بغداد، ج۴، ص۱۳۴ و ۱۳۵.
[30] . تاریخ الإسلام، ج۱۴، ص۲۶۹ و ۲۷۰.
[31] . مرآة الجَنان و عبرة الیقظان، ج2، ص10
[32] . الوافی بالوفیات، ج۲۲، ص۱۵۴ و ۱۵۵.
[33] . تهذیب التهذیب، ج۷، ص۳۴۰.
[34] . الإتحاف بحب الأشراف، ج۱، ص۳۱۲.
[35] . الأعلام، ج۵، ص۲۶.
[36] . بشارة المصطفى، عمادالدین طبری، ص۱۳۳ و ۱۳۴.
[37] . کافی، کلینی، ج۱، ص۳۱۹.
[38] . اختیار معرفة الرجال، طوسی، ج۲، ص۷۶۰.
[39] . غیبت، طوسی، ص۶۷.
[40] . غیبت، طوسی، ص۶۸.
[41] . مراجعه کنید به: بحارالانوار، مجلسی، ج۴۸، ص۲۵۳.
[42] . برخی روایاتی که علت گمراهی واقفیه را روشن میسازند:
* از یعقوببن یزید انباری، از یکی از اصحابش نقل شده است، گفت: ابوابراهیم(ع) از دنیا رفت، و نزد زیاد قندی هفتاد هزار دینار، و نزد عثمانبن عیسی رواسی سی هزار دینار و پنج کنیز و خانهای در مصر بود. ابوالحسن رضا(ع) به آنان نوشت: «اموالی که نزد شماست و اثاثیه و کنیزهایی را که از پدرم نزد شما جمع شده است برای من بفرستید، زیرا من وارث و جانشین او هستم، و ما میراث او را میان خود تقسیم کردهایم، و برای شما عذری در نگه داشتن آنچه متعلق به من و وارث اوست باقی نمانده است.» و سخنان دیگری شبیه این. اما ابنابوحمزه انکار کرد و به آنچه نزد خودش بود اعتراف نکرد، و زیاد قندی نیز همینگونه رفتار کرد. اما عثمانبن عیسی به امام(ع) نوشت: «پدرت(ع) از دنیا نرفته، بلکه او زنده و قائم است، و هرکس بگوید او مرده است باطل میگوید؛ و حتی اگر ـطبق گفتۀ توـ بپذیریم او مرده است، او مرا به پرداخت هیچچیز به تو امر نکرده است. من کنیزها را آزاد و با آنان ازدواج کردهام.» (غیبت، طوسی، ص۶۵)
* از حسینبن احمدبن حسنبن علیبن فضال نقل شده است، گفت: شیخی از اهل بغداد را نزد عمویم علیبن حسنبن فضال دیدم... گفت: من داماد احمدبن ابوبشر سراج هستم. او هنگام مرگش به من گفت: ده هزار دینار از اموال موسیبن جعفر(ع) نزد من به امانت بود، و پس از وفاتش آن را به فرزندش ندادم و شهادت دادم او نمرده است. به خدا قسم، به شما وصیت میکنم مرا از آتش نجات دهید و این اموال را به رضا(ع) برسانید. من نیز به خدا قسم میخورم ما حتی یک درهم تحویل ندادیم، و او را رها کردیم تا با آن اموال در آتش جهنم بسوزد. (غیبت، طوسی، ص۶۶ و ۶۷)
* ابوالقاسم حسینبن محمدبن عمربن یزید، از عمویش نقل کرده است، گفت: «پیدایش واقفیه از آنجا آغاز شد که سی هزار دینار زکات اموال و وجوهات شرعی مردم نزد دو وکیل از وکلای امام موسی(ع) در کوفه جمع شده بود. یکی از آن دو حیان سراج، و دیگری نیز دوست او بود. در آن زمان موسیبن جعفر(ع) در زندان بود. آن دو نفر با آن اموال خانه خریدند، قراردادهایی بستند، و املاک کشاورزی خریداری کردند. پس از شهادت امام موسی(ع)، وقتی خبر وفات ایشان به آن دو رسید، آنها مرگ او را انکار کردند و در میان شیعیان شایع کردند او زنده است و نخواهد مرد؛ زیرا او همان قائم است. جمعی از شیعیان به این گفتۀ آن دو اعتماد کردند، و سخن آنان در میان مردم منتشر شد، تا آنکه هنگام مرگشان وصیت کردند آن اموال را به ورثۀ موسیبن جعفر(ع) تحویل دهند، و شیعیان دریافتند آنان فقط به طمع اموال این سخن را گفته بودند.» (اختیار معرفة الرجال، طوسی، ج۲، ص۷۶۰)
[43] . کافی، کلینی، ج۱، ص۳۱۲.
[44] . اختیار معرفة الرجال، طوسی، ج۲، ص۷۶۸.
[45] . غیبت، طوسی، ص۶۳ – ۶۴
[46] . تلاش آنها برای جذب یونس: از یونسبن عبدالرحمن نقل شده است، گفت: ابوابراهیم(ع) از دنیا رفت، درحالیکه هیچیک از وکلای ایشان نبود که اموال زیادی نزدش نباشد و طمع در این اموال باعث شد آنان (واقفیه) وفاتِ ایشان را انکار کنند و بر امامتش توقف نمایند. نزد زیادبن مروان قندی هفتاد هزار دینار، و نزد علیبن ابوحمزه سی هزار دینار بود. هنگامی که این وضعیت را دیدم و حقیقت را دریافتم و از امر ابوالحسن رضا(ع) آنچه را باید، آموختم، شروع به تبلیغ و دعوت مردم بهسوی ایشان کردم.آن دو نفر برایم پیغام فرستادند و گفتند: چهچیزی تو را به این کار وامیدارد؟ اگر هدف تو مال است ما تو را بینیاز میکنیم؛ و برایم ده هزار دینار تضمین کردند و گفتند: تو فقط سکوت کن. اما من نپذیرفتم و به آنها گفتم: ما از صادقین(ع) روایت کردهایم که فرمودهاند: «هرگاه بدعتها ظاهر شد بر عالم واجب است علم خود را آشکار کند، و اگر چنین نکند نور ایمان از او گرفته میشود.» و من جهاد و امر خدا را در هیچ حالی ترک نمیکنم. پس آن دو شروع به دشمنی با من نمودند و دشمنیشان را آشکار ساختند. (غیبت، طوسی، ص۶۴)
اما تلاش آنان برای حذب صفوان: نجاشی در کتاب رجال خود هنگام بیان شرححال صفوان به آن اشاره کرده است: «ابومحمد بجلی، بیّاع سابری، کوفی، بسیار مورد اعتماد و موثق و دارای بصیرت بود. پدرش از امام صادق(ع) روایت کرده و خودش از امام رضا(ع) نقل نموده است، و نزد آن حضرت جایگاه شریفی داشت. کُشی در رجال ابوالحسن موسی(ع) از او یاد کرده است. او وکیل رضا و جواد(ع) بوده، و مذهبش از آفت واقفیه سالم ماند. او اهل زهد و عبادت بود، و جماعت واقفیه اموال زیادی به او پیشنهاد دادند اما او نپذیرفت. او شریک عبداللهبن جُندب و علیبن نعمان بود.» (رجال نجاشی، ص۱۹۷)
[47] . از ابومسروق نقل شده است، گفت: گروهی از واقفیه به حضور امام رضا(ع) وارد شدند، و علیبن ابوحمزه بطائنی، محمدبن اسحاقبن عمار، حسینبن مهران و حسنبن ابوسعید مکاری در میان آنها حضور داشتند.علیبن ابوحمزه گفت: فدایت شوم، ما را از حال پدرت آگاه کن. امام(ع) فرمود: «او از دنیا رفته است.» گفت: به چه کسی وصیت کرده است؟ فرمود: «به من.» علی گفت: شما سخنی میگویی که هیچیک از پدرانت از علیبن ابوطالب(ع) تا به بعد نفرموده است! امام(ع) فرمود: «اما بهترین و برترین پدرانم یعنی رسول خدا(ص) آن را فرموده است.» گفت: آیا شما از اینها (منظورش هارونالرشید بود) بر جان خود نمیترسی؟ فرمود: «اگر بر جانم میترسیدم، در این صورت خودم به قتل خودم کمک کرده بودم. رسول خدا(ص) را نیز ابولهب تهدید کرد و به او فرمود اگر از ناحیۀ تو خراشی به من برسد در این صورت من دروغگو هستم؛ و این نخستین نشانهای بود که رسول خدا(ص) دعوتش را با آن آغاز کرد، و این نیز نخستین نشانهای است که من برای شما آغاز میکنم: اگر از سوی هارون خراشی به من رسید در این صورت من دروغگو هستم!» حسینبن مهران گفت: آنچه میخواستیم به ما رسید، اگر این سخن را آشکارا بفرمایی. امام(ع) فرمود: «تو چه میخواهی؟! میخواهی من نزد هارون بروم و به او بگویم من امام هستم و تو هیچچیز نیستی؟ رسول خدا(ص) در آغاز دعوتش چنین نکرد. آن حضرت(ص) ابتدا این سخن را با خانواده و یاران نزدیکش و کسانی که به ایشان اعتماد داشتند در میان گذاشت. پس این سخن را تنها به آنان گفت، نه به عموم مردم؛ و شما به امامت پدرانم که پیش از من بودند اعتقاد دارید و نمیگویید علیبن موسی تنها بهدلیل تقیه، از خبر زنده بودن پدرش خودداری میکند؛ زیرا من از اینکه بگویم امام هستم از شما تقیه نمیکنم، پس چگونه در ادعای زنده بودن او ـاگر واقعاً زنده بودـ از شما تقیه میکردم؟!» (عیون اخبار الرضا، صدوق، ج۲، ص۲۳۰ و ۲۳۱)
[48] . از احمدبن محمد نقل شده است، گفت: حسینبن مهران به ابوالحسن رضا(ع) نامهای نوشت، و او همچنان در موضوع واقفی بودن دچار شکوتردید بود؛ پس نامهای به امام(ع) نوشت تا در آن به او امر یا نهیی کند. امام رضا(ع) به او پاسخی نوشت و آن را برای اصحابش فرستاد تا از آن نسخهبرداری کنند، و سپس پاسخ را به او بازگرداندند تا حسینبن مهران آن را پنهان نکند؛ چرا که او وقتی دربارۀ چیزی میپرسید معمولاً دوست داشت پاسخ امام را پنهان نگه دارد... و این نامهای طولانی است. امام(ع) در پایان فرمود: «دربارۀ مسائل بسیاری به تو پاسخ دادم، پس تو و هرکسی که خواهان این مسائل است در آن تأمل و دقت کند. اگر در این مسائل شفایی نباشد، بهراستی پیشتر از سوی من چیزی به شما رسیده است که در آن حجت و عبرت هست، و بیش از اندازه پرسش کردن نزد ما ناپسند و نکوهیده است؛ زیرا پرسشگران در پی فتنهاند تا راهی بهسوی شبهه و گمراهی بیابند؛ و هرکه بهدنبال تردید باشد خداوند او را دچار تردید خواهد کرد و به خودش وامیگذارد؛ و گمان مبر من مجبور بودهام این پاسخ را بنویسم؛ زیرا اگر بخواهم سکوت میکنم و این به اختیار من است، نه آنگونه که تو و یارانت میگویید؛ شما چنین و چنان نمیدانید، بلکه ناگزیر چنین است؛ زیرا به آن یقین داریم و شما دربارهاش در شکوتردید هستید.» (اختیار معرفة الرجال، طوسی، ج۲، ص۸۶۱ و ۸۶۳)
[49] . از ابن ابوسعید مکاری نقل شده است، گفت: او (یعنی ابنمکاری) به حضور امام رضا(ع) وارد شد و به ایشان گفت: تو درِ خانهات را گشودهای و نشستهای و برای مردم فتوا میدهی، درحالیکه پدرت چنین نمیکرد. امام(ع) فرمود: «خطری از ناحیۀ هارون مرا تهدید نمیکند.» سپس به او فرمود: «خداوند نور قلبت را خاموش کند و فقر را در خانهات وارد سازد. وای بر تو، آیا نمیدانی خداوند متعال به مریم وحی کرد که در شکمت پیامبری هست، و مریم عیسی(ع) را به دنیا آورد؛ پس مریم از عیسی است و عیسی از مریم؛ و من از پدرم هستم و پدرم از من است.» ابنمکاری گفت: آیا از شما مسئلهای بپرسم؟ امام فرمود: «گمان نمیکنم حرف مرا بپذیری، زیرا تو از گوسفندان من نیستی؛ بپرس.» گفت: مردی در آستانۀ مرگ بود. آن مرد گفت: آنچه را از زمان قدیم مالک بودهام آزاد است، و آنچه را از قدیم مالک نبودهام آزاد نیست. امام(ع) به او فرمود: «وای بر تو، آیا این آیه را نمیخوانی: (وَالْقَمَرَ قَدَّرْنَاهُ مَنَازِلَ حَتّى عَادَ كَالْعُرْجُونِ الْقَدِيمِ) (و ماه را در منزلهایی مقدّر ساختیم تا اینکه بهصورت شاخۀ خمیده و کهنۀ خرما بازمیگردد)؟ پس آنچه انسان پیش از شش ماه مالک بوده است "قدیم" شمرده میشود، و آنچه پس از شش ماه مالک شده باشد "قدیم" محسوب نمیشود.» راوی گفت: آن مرد برخاست و از نزد ایشان خارج شد، و چنان فقر و بلایی بر او نازل شد که خدا از آن آگاه است.» (اختیار معرفة الرجال، طوسی، ج۲، ص۷۶۵ و ۷۶۶)
[50] . نمونهای از گفتوگوی امام(ع) با برخی از پیروان واقفیه: از ابنقِیاما واسطی ـکه از واقفیه بودـ نقل شده است، گفت: نزد علیبن موسی الرضا(ع) وارد شدم و گفتم: آیا ممکن است دو امام در یک زمان باشند؟ فرمود: «نه، جز اینکه یکی از آنها صامت (خاموش) باشد.» گفتم: هماکنون شما هستی و فرد صامتی نداری ـدر آن زمان امام جواد(ع) هنوز به دنیا نیامده بودـ امام(ع) به من فرمود: «به خدا قسم، خداوند از من کسی را پدید خواهد آورد که بهوسیلۀ او حق و اهلش را تثبیت میکند و باطل و اهلش را نابود میگرداند.» پس از یک سال امام جواد(ع) متولد شد.به ابنقیّاما گفته شد: آیا این نشانه تو را قانع نمیکند؟ گفت: به خدا سوگند این نشانهای بزرگ است، ولی با آنچه امام صادق(ع) دربارۀ فرزندش فرموده است چه کنم؟» (کافی، کلینی، ج۱، ص۳۵۴)
[51] . برخی از سخنان امام رضا(ع) در حق واقفیه:
از ایشان دربارۀ واقفیه سؤال شد، فرمود: «در سرگردانی زندگی میکنند و زندیق میمیرند.» (اختیار معرفة الرجال، طوسی، ج۲، ص۷۵۶)
از صادق علیبن محمدبن رضا(ع) نقل شده است، فرمود: «زیدیه و واقفیه از نظر ایشان در یک جایگاه قرار داشتند.» (منبع قبلی، ج۲، ص۷۵۶)
یونسبن یعقوب گفت: به ابوالحسن رضا(ع) عرض کردم: آیا جایز است از زکات به کسانی که گمان میکنند پدر شما هنوز زنده است چیزی بدهم؟ فرمود: «به آنها چیزی نده؛ زیرا آنها کافر و مشرک و زندیق هستند.» گفت: چند تن از اصحاب ما از ابوالحسن رضا(ع) نقل کردهاند فرمود: «آنان در شکوتردید زندگی میکنند، و زندیق از دنیا میروند.» (منبع قبلی، ج۲، ص۷۵۶)
از علیبن عبدالله زُبَیری نقل شده است، گفت: به ابوالحسن(ع) نامهای نوشتم و از ایشان دربارۀ واقفیه سؤال کردم. امام(ع) نوشت: «واقفی، معاند حق است و بر گناهی پایدار است که اگر بر همان گناه بمیرد جایگاهش دوزخ است؛ و چه بد فرجامی است.» (منبع قبلی، ج۲، ص۷۵۵ و ۷۵۶)
از صفوانبن یحیی، از ابراهیمبن یحییبن ابیالبلاد نقل شده است، گفت: امام رضا(ع) فرمود: «آن شقی، حمزةبن بُزیع چه میکند؟» گفتم: او همینجاست، به تازگی آمده است. فرمود: «او ادعا میکند پدرم زنده است. اینان امروز شکاکاند و فردا زندیق خواهند مُرد.» صفوان گفت: با خودم گفتم شکاک بودنشان را فهمیدم، اما چگونه زندیق میمیرند؟چندان نگذشت که خبری از یکی از آنان به ما رسید که هنگام مرگ گفته بود به خدایی که او را میرانده کافر است. صفوان گفت: با خود گفتم این، تصدیق سخن امام بود.» (غیبت، طوسی، ص۶۸ و ۶۹)
[52] . حقتعالی میفرماید: (وَقالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ) (مائده: ۶۴) (و یهود گفتند: دست خدا بسته است؛ دستهای خودشان بسته باد)؛ و نیز میفرماید: (مُذَبْذَبِينَ بَيْنَ ذَلِكَ لَا إِلَى هَؤُلَاءِ وَلَا إِلَى هَؤُلَاءِ وَمَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبِيلًا) (نساء: ۱۴۳) (میان این و آن سرگرداناند؛ نه به این گروه تعلق دارند نه به آن گروه؛ و هرکس خدا گمراهش کند راهی برایش نخواهی یافت).
از بکربن صالح نقل شده است، گفت: از ابوالحسن رضا(ع) شنیدم میفرمود: «مردم دربارۀ این آیه چه میگویند؟» گفتم: فدایت شوم، کدام آیه؟ فرمود: «این فرمایش خدای عزوجل: (وَقَالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ ۚ غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَلُعِنُوا بِمَا قَالُوا ۘ بَلْ يَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ يُنْفِقُ كَيْفَ يَشَاءُ) (و یهود گفتند: دستِ خدا بسته است! دستهای خودشان بسته باد، و بهسبب این سخن لعنت شدند؛ بلکه هر دو دستِ خدا گشاده است، هرگونه بخواهد بخشش میکند).» گفتم: دربارۀ آن اختلاف دارند. امام ابوالحسن(ع) فرمود: «اما من میگویم این آیه دربارۀ واقفیه نازل شده است. آنان گفتند: بعد از موسی(ع) امامی نیست؛ پس خداوند به آنها پاسخ داد: بلکه هر دو دستش گشوده است؛ و منظور از "دست" ـدر باطن کتابـ امام است؛ و منظور فقط این گفتۀ آنهاست که بعد از موسی امامی نیست.» (اختیار معرفة الرجال، طوسی، ج۲، ص۷۵۷)
از یحییبن مبارک نقل شده است، گفت: به امام رضا(ع) نامهای نوشتم و مسائلی را در آن مطرح کردم. در پایان نامه، آیهای از قرآن را یادآور شدم که خداوند میفرماید: (مُذَبْذَبِينَ بَيْنَ ذَلِكَ لَا إِلَى هَؤُلَاءِ وَلَا إِلَى هَؤُلَاءِ) (میان این و آن سرگرداناند؛ نه به این گروه تعلق دارند و نه به آن گروه). امام(ع) فرمود: «این آیه دربارۀ واقفیه نازل شده است.» و دیدم تمام پاسخها به خط شریف خودش بود؛ در آن نوشته بود: «آنان نه از مؤمناناند و نه از مسلمانان، بلکه از کسانی هستند که آیات خدا را تکذیب کردند؛ و ما همان "ماههای معلوم" هستیم؛ پس هیچ جدالی دربارۀ ما نیست، و نه آلودگی در میان ماست و نه فسقی. ای یحیی، تا میتوانی با آنان دشمنی کن.» (اختیار معرفة الرجال، طوسی، ج۲، ص۷۶۲)
[53] . از ابراهیمبن عقبه نقل شده است، گفت: به امام ابوالحسن(ع) ـیعنی امام رضا(ع)ـ نوشتم: فدایت شوم، من برخی از این «سگهای بارانخورده» را شناختهام؛ آیا در قنوت نمازم آنها را نفرین کنم؟ فرمود: «بله، در قنوت نمازت آنها را نفرین کن.» (اختیار معرفة الرجال، طوسی، ج۲، ص۷۶۲)
منظور از «ممطوره» (سگهای بارانخورده) واقفیه است، خدا لعنتشان کند.
[54] . اختیار معرفة الرجال، طوسی، ج2، ص742.
[55] . برخی از روایاتی که این موضوع را روشن کردهاند:
از محمدبن سنان نقل شده است، گفت: در حضور امام رضا(ع) اسم علیبن ابوحمزه برده شد؛ او را لعنت کرد و سپس فرمود: «بهراستی علیبن ابوحمزه میخواست خداوند در آسمان و زمین عبادت نشود، اما خداوند جز این نپذیرفت که نور خود را کامل کند، هرچند مشرکان را خوش نیاید، و هرچند آن لعینِ مشرک ناخشنود باشد.» گفتم: مشرک؟ فرمود: «آری به خدا سوگند؛ حتی اگر خوار و رسوا شود، چنین است؛ و او در کتاب خدا چنین توصیف شده است: (يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ) (میخواهند نور خدا را با دهانهایشان خاموش کنند) و این آیه دربارۀ او و امثال او جاری است؛ زیرا او خواست نور خدا را خاموش کند.» (غیبت، طوسی، ص۷۰)
از محمدبن فضیل، از امام رضا(ع) نقل شده است، گفت: گفتم فدایت شوم، من ابنابوحمزه و ابنمهران و ابنابوسعید را ترک کردم و آنها دشمنترین مردم روی زمین در برابر خداوند متعال بودند. فرمود: «وقتی خودت هدایتیافتهای، گمراهی دیگران چه زیانی به تو میرساند؟ آنان رسول خدا(ص) را تکذیب کردند، امیرالمؤمنین را تکذیب کردند، فلانی و فلانی را تکذیب کردند، و جعفر و موسی را نیز تکذیب کردند؛ و در خصوص آنان برای من از پدرانم(ع) الگویی است.» گفتم: فدایت شوم، ما روایت میکنیم شما به ابنمهران فرمودهاید خداوند نور قلبت را خاموش کند و فقر را به خانهات وارد کند. فرمود: «حال او و وضع زندگیاش چگونه است؟» گفتم: آقای من، او وضعیت بسیار بدی دارد، و حسین نتوانست حتی برای عمره از بغداد خارج شود. امام سکوت کرد. (اختیار معرفة الرجال، طوسی، ج۲، ص۷۰۶ و ۷۰۷)
از محمدبن فضیل نقل شده است، گفت: به امام رضا(ع) عرض کردم: فدایت شوم، وضعیت کسانی که بر امامت پدرت موسی(ع) توقف کردهاند چگونه است؟ فرمود: «خدا لعنتشان کند، چه دروغ بزرگی میگویند. آنان ادعا میکنند من عقیم هستم، و این را که از فرزندانم متولی این امر شود انکار میکنند.» (منبع قبلی، ج۲، ص۷۵۹)
از سلیمان جعفری نقل شده است، گفت: در مدینه نزد امام ابوالحسن(ع) بودم که مردی از اهالی مدینه وارد شد و از ایشان دربارۀ واقفیه پرسید. امام(ع) فرمود: «(مَلْعُونِينَ أَيْنَمَا ثُقِفُوا أُخِذُوا وَقُتِّلُوا تَقْتِيلًا * سُنَّةَ اللَّهِ فِي الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ وَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِيلًا) (آنان ملعوناند؛ هرجا یافت شوند گرفته و کشته شوند. این سنت خداست در کسانی که پیشتر بودند؛ و برای سنت خدا هیچ دگرگونی نخواهی یافت). به خدا قسم، خداوند این سنت را تغییر نخواهد داد تا آنکه تا آخرینشان کشته شوند.» (منبع قبلی، ج۲، ص۷۵۸)
[56] . نمونههایی از این افراد:
از حسینبن عمربن یزید نقل شده است، گفت: نزد رضا(ع) رفتم و من در آن زمان از واقفیه بودم. پدرم پیشتر از پدر ایشان (امام کاظم(ع)) هفت سؤال پرسیده بود که ششتای آنها را پاسخ گفت و دربارۀ هفتمی سکوت کرد. با خود گفتم: به خدا سوگند، همان سؤالاتی را که پدرم از پدر او پرسیده بود از او نیز میپرسم؛ اگر پاسخها همان پاسخهای پدرش بود این برایم نشانهای خواهد بود. از ایشان پرسیدم و ایشان دقیقاً همان پاسخهای پدرش را داد، بدون اینکه «الف» یا «ب» اضافه کند، و دربارۀ هفتمین پرسش سکوت کرد. پدرم به پدر ایشان گفته بود: در روز قیامت نزد خدا علیه شما استدلال میکنم که شما ادعا کردی عبدالله امام نیست. امام دستش را بر گردن خود گذاشت و فرمود: «آری، نزد خداوند عزوجل علیه من احتجاج کن، اگر در این کار گناهی هست بر گردن من باشد.» وقتی با امام خداحافظی کردم، فرمود: «هیچیک از شیعیان ما نیست که به گرفتاری یا بیماری دچار شود و بر آن صبر کند، مگر اینکه خداوند پاداش هزار شهید را برایش مینویسد.» با خود گفتم: شگفتا، به خدا سوگند من دراینباره چیزی نگفته بودم. وقتی به راه افتادم، در راه ناگهان به بیماری "عرق مدینی" مبتلا شدم، و سختیِ بسیاری از آن دیدم... .» (کافی، ج۱، ص۳۵۳ – ۳۵۴) توضیح: «عرق مدینی» دُمل یا آبسۀ دردناکی است که بهتدریج از ران یا نشیمنگاه بیرون میزند و درد شدیدی دارد.
حسنبن علی وشّاء به وقف معتقد بود و بعدها از آن برگشت، و دلیل آن را چنین بیان کرده است: برای تجارتی به خراسان رفتم. وقتی وارد آنجا شدم ابوالحسن رضا(ع) کسی را فرستاد و از من حبَرهای (پارچهای لطیف) خواست، و آن پارچه میان لباسهایم بود و من اصلاً متوجه آن نبودم. گفتم: چنین چیزی همراه من نیست. آن فرستاده برگشت و نشانههایی از آن پارچه گفت و اینکه در فلان سبد است. جستوجو کردم و دیدم به همان صورت است که امام فرمود بود. پارچه را برایش فرستادم. سپس مسائلی را نوشتم تا از ایشان بپرسم، اما پیش از آنکه چیزی بگویم پاسخ آن مسائل را هنگام رسیدن به درب خانهاش به من دادند. پس از اعتقاد به وقف دست کشیدم و با یقین به امامت ایشان معتقد شدم. (غیبت، طوسی، ص۷۲)
حسینبن بشار گفت: وقتی موسیبن جعفر(ع) از دنیا رفت من بدون اینکه وفات ایشان را باور داشته باشم و بدون اقرار به امامت علیبن موسی(ع) بهسوی ایشان رفتم، اما در دل تصمیم داشتم از ایشان بپرسم و اگر دلیلی دیدم بپذیرم. وقتی به مدینه رسیدم نزد امام رفتم. ایشان در «صراء» بود. اجازۀ ورود گرفتم. وارد شدم. مرا به خودش نزدیک گرداند و با من مهربانانه رفتار کرد. میخواستم دربارۀ پدرش بپرسم، اما ایشان پیشدستی کرد و فرمود: «ای حسین، اگر میخواهی خدا بدون هیچ حجابی به تو بنگرد و تو نیز بدون حجاب خدا را بنگری پس ـبه خدا سوگندـ آل محمد(ع) را دوست بدار و ولی امر ایشان را دوست بدار.» گفتم: آیا خدا را میتوان دید؟ فرمود: «به خدا قسم بله.» حسین گفت: در همان لحظه به وفات پدرش و امامت خودش یقین کردم. سپس به من فرمود: «نمیخواستم به تو اجازۀ ورود بدهم زیرا بسیار گرفتار بودم، ولی از وضعیتی که در آن قرار داشتی آگاه بودم.» سپس کمی سکوت کرد و فرمود: «دربارۀ خواستهات به تو خبر دادم؟» گفتم: بله.» (اختیار معرفة الرجال، طوسی، ج۲، ص۷۴۶ و ۷۴۷)
از حسنبن حسینبن صالح خثعمی نقل شده است، گفت: نزد ابوالحسن رضا(ع)، سخن از حمزةبن بُزیع به میان آمد. امام(ع) برای او رحمت فرستاد. گفته شد: او به امامت موسی(ع) قائل بود و بر او توقف کرده بود. امام(ع) مدتی برای او رحمت فرستاد و سپس فرمود: «هرکس حق مرا انکار کند مانند آن است که حق پدرانم را انکار کرده است.» (منبع قبلی، ج۲، ص۸۷۲)
[57] . بهعنوان نمونهای از این افراد: حسنبن قیّاما صیرفی گفت: از ابوالحسن رضا(ع) پرسیدم و عرض کردم: فدایت شوم، پدرت چه شد؟ فرمود: «از دنیا رفت، همانگونه که پدرانش(ع) از دنیا رفتند.» گفتم: پس با حدیثی که زرعةبن محمد حضرمی از سماعةبن مهران برایم نقل کرده است چه کنم؟ اینکه گفته امام صادق(ع) فرموده است: «در این فرزندم شباهتی از پنج پیامبر وجود دارد: همانطور که یوسف(ع) مورد حسادت واقع شد به او نیز حسادت میشود؛ و همانطور که یونس(ع) غیبت کرد او نیز غیبت میکند...» و سه تای دیگر را نیز یاد کرد. امام فرمود: «زرعه دروغ گفته، حدیث سماعه اینگونه نیست. بلکه فرموده است: صاحب این امر، یعنی قائم(ع)، در او شباهتی از پنج پیامبر هست، و نفرموده است فرزندم.» (اختیار معرفة الرجال، طوسی، ج۲، ص۷۷۴)
[58] . بهعنوان نمونههایی از این افراد:
* حسنبن موسی گفت: احمدبن محمد بَرّار برایم نقل کرد و گفت: روزی ابراهیمبن ابوسَمال مرا دید و گفت: ای اباحفص، نظر تو چیست؟ گفتم: همان که میدانی. گفت: ای اباجعفر، اوقاتی بر من میگذرد که دربارۀ زنده بودن ابوالحسن(ع) شک ندارم، و اوقاتی دیگر درگذشت ایشان را باور دارم. اگر او واقعاً از دنیا رفته باشد بهراستی برای این امر هیچکس جز صاحب شما وجود ندارد. حسن گفت: او در شکوتردید از دنیا رفت. (اختیار معرفة الرجال، طوسی، ج۲، ص۷۷۰)
* علیبن خطاب ـکه واقفی بودـ گفت: در روز عرفه در موقف بودم و تب شدیدی داشتم و تشنگی سختی بر من غالب شده بود. در این هنگام ابوالحسن رضا(ع) بههمراه یکی از پسرعموهایش آمد و مقابل من ایستاد. ایشان(ع) چیزی به غلامش فرمود که من متوجه آن نشدم. آن غلام پایین رفت و با ظرفی آب آمد. ایشان(ع) مقداری نوشید و بقیۀ آن را بهخاطر گرما بر سرش ریخت. سپس فرمود: پر کن. وقتی ظرف پر شد، فرمود: برو و به آن پیرمرد بده. غلام نزد من آمد و گفت: آیا بیماری و تب داری؟ گفتم: بله. گفت: بنوش. نوشیدم، به خدا سوگند، تبم فروکش کرد. یزیدبن اسحاق به من گفت: وای بر تو ای علی، پس دیگر چه میخواهی؟ منتظر چه هستی؟ گفتم: برادر جان، ما را رها کن. (اختیار معرفة الرجال، طوسی، ج۲، ص۷۶۹)
* محمدبن عیسی گفت: صفوان از ابوالحسن رضا(ع) برای ما نقل کرد، گفت: ابراهیم و اسماعیل ـدو پسر ابوسَمالـ را نزد امام بردم. سلام کردند و احوال خود و خانوادهشان را در خصوص این قضیه (امامت) بیان کردند و از امام دربارۀ پدرش موسیبن جعفر(ع) پرسیدند. امام فرمود: او وفات کرده است. گفتند: آیا وصیت کرده؟ فرمود: بله. گفتند: به شما؟ فرمود: بله. گفتند: وصیتی انحصاری؟ فرمود: بله. گفتند: مردم دربارۀ ما دچار اختلاف شدهاند؛ پس ما به طاعت ابوالحسن (کاظم) متعبدیم؛ اگر او زنده باشد امام ماست و اگر وفات کرده باشد وصی او امام ماست. حالِ کسی که در این وضعیت باشد چگونه است؟ آیا مؤمن است؟ فرمود: آیا روایت به شما رسیده است «هرکس بمیرد و امامش را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است»؟ گفتند: پس او کافر است؟ امام او را تکفیر نکرد. گفتند: پس حال او چیست؟ فرمود: آیا میخواهید من شما را گمراه کنم؟ گفتند: پس با چهچیزی به اهل حق استدلال کنیم؟ فرمود: جعفربن محمد(ع) میفرمود: به مدینه میروی و میپرسی فلانی به چه کسی وصیت کرده است؟ به تو میگویند: به فلانی؛ و نزد ما سلاح بهمنزلۀ تابوت در بنیاسرائیل است؛ هرجا سلاح باشد امر امامت همانجاست. گفتند: سلاح را چه کسی میشناسد؟ سپس گفتند: فدایت شویم، چیزی به ما بفرما که بهوسیلۀ آن استدلال کنیم؛ زیرا شخصی نزد امام کاظم(ع) میآمد تا سؤالی بپرسد، و ایشان پیش از سؤال پاسخ میداد. نزد امام صادق(ع) نیز به همین صورت بود. فرمود: آیا شما از جعفربن محمد(ع) و ابوالحسن کاظم(ع) همین را میخواستید؟! ابراهیم گفت: ما زمان جعفر را درک نکردیم، ایشان درگذشت درحالیکه همۀ شیعیان بر امامت او و ابوالحسن(ع) اجماع داشتند، اما امروز مردم اختلاف دارند! امام فرمود: چگونه بر او اتفاقنظر داشتند؟ چگونه ممکن است بر او اتفاقنظر داشته باشند درحالیکه مشایخ و بزرگان شما دربارۀ اسماعیل ـبا آنکه میدیدند چنین و چنان مینوشدـ میگفتند: این بهتر است! گفتند: مگر اسماعیل را در وصیت داخل نکرده بود؟ امام رضا فرمود: او را در نوشتهٔ صدقه داخل کرده بود و او امام بود.
پس اسماعیل بن ابوسَمال به او گفت: به آن خدایی که جز او معبودی نیست، آن دانای غیب و شهادت (و چنین و چنان) ـو در سوگند خود مبالغه کردـ مرا خوش نمیآید ادعا کرده باشم شما چنین نیستی، درحالیکه هرآنچه خورشید بر آن طلوع میکند ـیا گفت: دنیا و آنچه در آن استـ از آنِ من باشد. ما شما را از حال خود آگاه کردهایم. ابراهیم به ایشان گفت: ما شما را از حال خود آگاه کردیم؛ پس حال کسی که چنین باشد چگونه است؟ آیا مسلمان است؟ فرمود: بس کن. پس ساکت شد.» (اختیار معرفة الرجال، طوسی، ج۲، ص۷۷۱ و ۷۷۲)
[59] . از محمدبن عاصم نقل شده است، گفت: از امام رضا(ع) شنیدم میفرمود: «ای محمدبن عاصم، به من خبر رسیده تو با واقفیه نشستوبرخاست میکنی؟» گفتم: بله، فدایت شوم، با آنها مجالست میکنم و با عقیدهشان مخالفم. فرمود: «با آنها ننشین، زیرا خداوند عزوجل میفرماید: (وَقَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِي الْكِتَابِ أَنْ إِذَا سَمِعْتُمْ آيَاتِ اللَّهِ يُكْفَرُ بِهَا وَيُسْتَهْزَأُ بِهَا فَلَا تَقْعُدُوا مَعَهُمْ حَتَّىٰ يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ إِنَّكُمْ إِذًا مِّثْلُهُمْ) (و در کتاب بر شما نازل شده است چون بشنوید به آیات خدا کفر ورزیده و به استهزا گرفته میشود، با آنان منشینید تا وقتی که به سخن دیگری بپردازند، زیرا در این صورت شما نیز مانند آنان خواهید بود).» امام فرمود: «منظور از "آیات"، اوصیای الهی است که واقفیه به آنها کفر ورزیدهاند.» (اختیار معرفة الرجال، طوسی، ج۲، ص۷۵۷ و ۷۵۸)
[60] . هشامبن حکم در سال ۱۷۸ یا ۱۷۹ هجری از دنیا رفت، درحالیکه علیبن یقطین در سال ۱۸۲ هجری وفات یافت.
[61] . مراجعه کنید به: کافی، کلینی، ج1، ص۳۱۳ تا ۳۱۶.
[62] . مراجعه کنید به: کافی، کلینی، ج1، ص۳۱۳.
[63] . مراجعه کنید به: کافی، کلینی، ج1، ص۳۱۹.
[64] . مراجعه کنید به: کافی، کلینی، ج1، ص۳۱۱ تا ۳۱۲.
[65] . مراجعه کنید به: کافی، کلینی، ج1، ص۳۱۳.
[66] . مراجعه کنید به: کافی، کلینی، ج1، ص۳۱۳.
[67] . مراجعه کنید به: غیبت، طوسی، ص۳۷ و ۳۸.
[68] . مراجعه کنید به: غیبت، طوسی، ص۴۱.
[69] . مراجعه کنید به: کافی، کلینی، ج1، ص۳۱۳.
[70] . مراجعه کنید به: کافی، کلینی، ج1، ص۳۱۲.
[71] . مراجعه کنید به: غیبت، طوسی، ص۴۱.
[72] . عیون اخبار الرضا، صدوق، ج1، ص۳۷.
[73] . مراجعه کنید به: کافی، کلینی، ج1، ص۳۱۲ و ۳۱۳.
[74] . مراجعه کنید به: کافی، کلینی، ج1، ص۳۱۲.
[75] . غیبت، طوسی، ص۴۲.
[76] . مراجعه کنید به: رجال ابنداوود، ص۲۴۱؛ مستدرکات علم رجال الحدیث، نمازی، ج3، ص۱۹۹.
[77] . مراجعه کنید به: مستدرکات علم رجال الحدیث، نمازی، ج۸، ص۶.
[78] . مراجعه کنید به: أعیان الشیعة، محسن أمین، ج۶، ص۲۶۵.
[79] . مراجعه کنید به: معجم رجال الحدیث، خویی، ج۱۶، ص۷۶.
[80] . از نصربن قابوس نقل شده است، گفت: نزد ابوالحسن (امام کاظم(ع)) در منزلش بودم. دست مرا گرفت و جلوی یکی از اتاقهای خانه نگه داشت. درِ آن را باز کرد، دیدم فرزندش علی (امام رضا(ع)) در آنجاست و کتابی در دست دارد و در آن نگاه میکند. به من فرمود: «ای نصر، این را میشناسی؟» گفتم: بله، این علی فرزند شماست. فرمود: «ای نصر، میدانی این کتابی که در دست اوست و در آن نگاه میکند چیست؟» گفتم: نه. فرمود: «این "جفر" است که جز نبیای که وصی نبیّ پیش از خود باشد در آن نگاه نمیکند.» حسنبن موسی گفت: به جان خودم سوگند، «نصر» دچار هیچ شکوتردیدی نشد تا آنکه خبر وفات ابوالحسن(ع) به او رسید. (بحارالانوار، مجلسی، ج۴۹، ص۲۷. ابوالحسن: یعنی امام کاظم(ع))
نمازی در توضیح برای سخن حسنبن موسی گفته است:«احتمال دارد در دل او (نصربن قابوس) شک پیدا شده، و سپس به یاد آورده و بهسوی حق بازگشته باشد.» (مستدرکات علم رجال الحدیث، نمازی، ج۸، ص۷۱)
[81] . زرارةبن اعین، برید عجلی، محمدبن مسلم، ابوبصیر اسدی (و گفته شده: ابوبصیر مرادی، یعنی لیثبن بختری)، فضیلبن یسار معروفبن خربوذ.
[82] . جمیلبن دراج، ابانبن عثمان، عبداللهبن مسکان، عبداللهبن بکیر، حمادبن عیسی، حمادبن عثمان.
[83] . یونسبن عبدالرحمن، صفوانبن یحیی، محمدبن ابوعمیر، احمدبن محمدبن ابونصر بزنطی، عبداللهبن مغیره، حسنبن محبوب (و گفته شده است: حسنبن علیبن فضال، یا فضالةبن ایوب، یا عثمانبن عیسی).
[84] . مراجعه کنید به: مستدرکات علم رجال الحدیث، نمازی، ج۵، ص۲۲۱.
[85] . مراجعه کنید به: غیبت، طوسی، ص۷۱.
[86] . از علیبن معاذ نقل شده است، گفت: به صفوانبن یحیی گفتم: با چهچیزی به امامت علی یقین حاصل کردی؟ گفت: نماز خواندم و به درگاه خدا دعا کردم و استخاره گرفتم و سپس به امامت ایشان یقین حاصل کردم. (غیبت، طوسی، ص۶۱)
[87] . از یونسبن عبدالرحمن نقل شده است، گفت: ابوابراهیم(ع) از دنیا رفت، درحالیکه هیچیک از وکلای ایشان نبود که اموال زیادی نزدش نباشد؛ و طمع در این اموال باعث شد آنان (واقفیه) درگذشتِ ایشان را انکار کنند و بر امامتش توقف نمایند. نزد زیادبن مروان قندی هفتاد هزار دینار، و نزد علیبن ابوحمزه سی هزار دینار بود. هنگامی که این وضعیت را دیدم و حقیقت را دریافتم و از امر ابوالحسن رضا(ع) آنچه را باید، آموختم، شروع به تبلیغ و دعوت مردم بهسوی ایشان کردم.آن دو نفر برایم پیغام فرستادند و گفتند: چهچیزی تو را به این کار وامیدارد؟ اگر هدف تو مال است ما تو را بینیاز میکنیم؛ و برایم ده هزار دینار تضمین کردند و گفتند تو فقط سکوت کن. اما من نپذیرفتم و به آنها گفتم: ما از صادقین(ع) روایت کردهایم که فرمودهاند: «هرگاه بدعتها ظاهر شد بر عالم واجب است علم خود را آشکار کند، و اگر چنین نکند نور ایمان از او گرفته میشود.» و من جهاد و امر خدا را در هیچ حالی ترک نمیکنم. پس آن دو شروع به دشمنی با من نمودند و دشمنیشان را آشکار ساختند. (غیبت، طوسی، ص۶۴)
[88] . فضلبن شاذان گفت: عبدالعزیزبن مهتدی ـکه بهترین قمیای بود که دیدهام، و وکیل و از افراد خاص رضا(ع) بودـ برایم نقل کرد و گفت: از امام رضا(ع) پرسیدم: من همیشه نمیتوانم شما را ملاقات کنم؛ پس معارف دینم را از چه کسی بگیرم؟ امام(ع) فرمود: «از یونسبن عبدالرحمن بگیر.» (اختیار معرفة الرجال، طوسی، ج۲، ص۷۹۹)
[89] . مراجعه کنید به: غیبت، طوسی، ص۷۱.
دربارۀ اعتقاد سماعةبن مهران به واقفیه، مراجعه کنید به: مستطرفات السرائر، ابنادریس حلی، ص۲۷۶.
[90] . مراجعه کنید به: معجم رجال الحدیث، خویی، ج۱۰، ص۳۴۳.
[91] . غیبت، شیخ طوسی، ص۷۳.
[92] . غیبت، شیخ طوسی، ص۷۱ و ۷۲.
[93] . قسمتی از دیوار کعبه که بین حجرالاسود و درِ کعبه قرار دارد.
[94] . کافی، کلینی، ج1، ص۳۵۵.
[95] . غیبت، شیخ طوسی، ص۷۱.
[96] . اختیار معرفة الرجال، شیخ طوسی، ج2، ص۸۷۱.
[97] . اختیار معرفة الرجال، شیخ طوسی، ج2، ص۸۶۴ و ۸۶۵.
[98] . به نظر میرسد پیش از این وصیت، امام کاظم(ع) وصیتنامۀ دیگری نیز داشته، و به همین دلیل از آن با عنوان «وصیت نخست» تعبیر شده است. آن وصیت به خط محمدبن جعفربن سعد سلمی نوشته شده بود، اما این وصیت به خط خود امام کاظم(ع) نوشته شده، زیرا ایشان(ع) فرموده است: «و آنان را گواه گرفتم که این وصیت من به خط خودم است.» در مجموع از طریق برخی روایات دیگر میتوان فهمید وصیت نخست، به امام رضا(ع) اختصاص داشته، و این همان نکتهای است که امام کاظم(ع) به یزیدبن سلیط فرموده است: «ای اباعماره، به تو باخبر میدهم وقتی از خانهام خارج شدم به فرزندم فلانی وصیت کردم، و در ظاهر فرزندان دیگرم را نیز با او شریک نمودم، اما در باطن فقط به او وصیت کردم، و فقط او را به آن اختصاص دادهام.» (کافی، کلینی، ج1، ص۳۱۴)
[99] . امّاحمد: یکی از زنان خانۀ امام(ع) است.
[100] . او یا هشامبن سالم است، یا عماربن یسع کوفی؛ و هر دو از اصحاب امام صادق و امام کاظم(ع) بودهاند.
[101] . منظور این است که زنان ـبهسبب طبیعت و بنیۀ جسمانیشانـ متمایل به ضعف هستند.
[102] . یعنی امام رضا(ع) از سعید یا سعد (یکی از شاهدان وصیتنامۀ پدرش) خواست مقدار بدهیهای برادرانش را مشخص کند تا خودش آنها را بپردازد و بدهیهایشان را ادا کند.
[103] . این واقعه پس از شهادت امام کاظم(ع) در سال ۱۸۳ هجری رخ داد، و در آن زمان هنوز برای امام رضا(ع) فرزندی به دنیا نیامده بود؛ زیرا امام جواد در سال ۱۹۵ هجری متولد شده است. به همین دلیل امام رضا(ع) در پاسخ به برادرش عباس فرمود وارثان من شما هستید و من فرزندی ندارم، پس مالی که گمان میکنید من از شما گرفتهام یا پنهان کردهام، در نهایت به شما بازخواهد گشت!
[104] . یعنی آن مال را بخشیدم یا خرج کردم.
[105] . صفوانبن یحیی از خواص شیعه و از وکلای امام کاظم(ع) بود. جمعی از واقفیه به او اموال زیادی پیشنهاد دادند تا به صف آنان بپیوندد، ولی او نپذیرفت. او بعداً وکیل امام رضا و فرزندش امام جواد(ع) نیز شد، و از جایگاه رفیعی نزد این دو امام(ع) برخوردار بود. مراجعه کنید به: شرح اصول کافی، مازندرانی، ج۶، ص۲۰۲.
جملۀ «آب دهانش را با ناراحتی فرودهد، و تو نیز با اویی» کنایه از شدت آزار و اذیتی بود که به صفوان و نیز امام رضا(ع) رسیده بود.
[106] . کافی، کلینی، ج۱، ص۳۱۶ تا ۳۱۹.
[107] . بحارالانوار، مجلسی، ج49، ص100.
[108] . عیون اخبار الرضا، صدوق، ج1، ص39.
[109] . گفتوگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[110] . کلینی با سند خود روایت کرده است: از ابواَیوب نحوی نقل شده است، گفت: ابوجعفر منصور نیمهشب شخصی را نزد من فرستاد؛ پس نزد او رفتم و وارد شدم، درحالیکه او بر تختی نشسته بود و شمعی پیش رویش روشن بود و نامهای در دست داشت. گفت: هنگامی که به او سلام کردم نامه را بهسویم انداخت، و درحالیکه گریه میکرد گفت: این نامۀ محمدبن سلیمان است که به ما خبر داده جعفربن محمد(ع) از دنیا رفته است. سپس گفت: إنا لله و إنا إلیه راجعون ـسهبارـ و همانند جعفر کجا پیدا میشود؟ سپس به من گفت: بنویس. گفت: من آغاز نامه را نوشتم، سپس گفت: بنویس اگر او به یک نفر معیّن وصیت کرده او را دستگیر کن و گردنش را بزن. سپس پاسخ نامه رسید که او به پنج نفر وصیت کرده است: یکی از آنان ابوجعفر منصور است، و نیز محمدبن سلیمان، عبدالله، موسی و حمیده هستند.
... و از نضربن سوید نیز همین مضمون نقل شده است با این تفاوت که او گفته است: «او (امام صادق(ع)) به ابوجعفر منصور، عبدالله، موسی، محمدبن جعفر، و خدمتگزار ابوعبدالله(ع) وصیت کرده است.» پس ابوجعفر (منصور) گفت: «راهی برای کشتن این افراد نیست.» (کافی، ج1، ص310 و 311)
[111] . کافی، کلینی، ج1، ص313 تا 316.
[112] . مراجعه کنید به: کافی، کلینی، ج1، ص313 تا 316.
[113] . مازندرانی گفته است: «منظور او از آن چیز، یا مال فراوان بوده است یا خلافت و امامت آن حضرت(ع)؛ و هدفش از این کار ترساندن آن حضرت و تحریک دشمنان علیه او بوده است.» شرح اصول کافی، ج6، ص200.
[114] . کافی، کلینی، ج1، ص313 تا 316.
[115] . قائفه: گروهی از «عرّافان» (افراد خبره و تیزبین) بودند که اشیا ـازجمله نَسَبهاـ را از طریق برخی آثار و نشانهها به اصل و منشأشان نسبت میدادند.
[116] . مازندرانی گفته است: «گفتۀ "حائل اللون" (دارای رنگ متفاوت): هرچیزی که دچار تغییر شود "حائل" نامیده میشود، زیرا از حالتی به حالت دیگر تبدیل میگردد؛ و مقصود آنها این بود که رنگ پوست او(ع) مانند رنگ تو و رنگ نیاکان پاکت نیست؛ زیرا رنگ ایشان(ع) گندمگون (تیره) بود؛ و هدف آنان از این سخن، سلب نسبت ایشان(ع) بود، تا به طمع دستیابی به مقام امامت ـپناه بر خداـ از این طریق امامت او را نیز انکار کنند.» شرح اصول کافی، ج6، ص211.
[117] . ابزاری آهنی که برای کندن زمین به کار میرود.
[118] . یعنی عموها و برادران امام رضا(ع).
[119] . کافی، کلینی، ج1، ص322 تا 323.
[120] . امالی، شیخ صدوق، ص190 و 191.
[121] . امالی، شیخ صدوق، ص192 و 193.
[122] . امالی، شیخ صدوق، ص131.
[123] . امالی، شیخ صدوق، ص191.
[124] . مستدرک الوسائل، میرزای نوری، ج10، ص386.
[125] . مراجعه کنید به: بحارالانوار، علامه مجلسی، ج45، ص257 تا 258.
[126] . کافی، کلینی، ج1، ص313 تا 316.
[127] . کلینی با سند خود روایت کرده است: از احمدبن عمر نقل شده است، گفت: از امام رضا(ع) دربارۀ فرمایش خداوند عزوجل پرسیدم: (إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمَانَاتِ إِلَىٰ أَهْلِهَا) (خداوند به شما فرمان میدهد امانتها را به اهلش بازگردانید)؛ فرمود: «مقصود امامان از آل محمد(ص) هستند، که امام باید امانت را به امامِ پس از خود بسپارد، نه اینکه آن را به غیرِ او اختصاص دهد و نه آن را از او پنهان دارد.»
... از محمدبن فضیل، از ابوالحسن رضا(ع) دربارۀ (إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمَانَاتِ إِلَىٰ أَهْلِهَا) (خداوند به شما فرمان میدهد امانتها را به اهلش بازگردانید) نقل شده است فرمود: «منظور امامان است؛ و امام باید امانت را به امام بعد از خود بسپارد، و آن را به غیر او ندهد و از او دریغ نکند.»
... از معلّیبن خنیس نقل شده است، گفت: از امام صادق(ع) دربارۀ فرمایش خداوند عزوجل پرسیدم: (إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمَانَاتِ إِلَىٰ أَهْلِهَا) (خداوند به شما فرمان میدهد امانتها را به اهلش بازگردانید)؛ فرمود: «خداوند به امام حاضر فرمان داده هرچه نزد اوست به امام بعد از خود بسپارد.» کافی، کلینی، ج1، ص276 و 277.
[128] . گفتوگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[129] . بهعنوان مثال: از محمدبن زید روایت شده است، گفت: نزد امام رضا(ع) آمدم تا از ایشان دربارۀ توحید بپرسم؛ پس آن حضرت به من املا فرمود: «سپاس خدای را که آفرینندۀ اشیاست، آفرینشی نو و بیمانند، و پدیدآورندۀ آنهاست از سر قدرت و حکمت خود، نه از چیزی تا "اختراع" (آفرینش بیسابقه) باطل شود، و نه بنا به علتی تا از نو پدید آوردن درست نگردد. آنچه را خواست و آنگونه خواست آفرید؛ و در این کار یکتا بود تا حکمت و حقیقت و ربوبیت خود را آشکار کند. عقلها او را دربرنمیگیرند، اوهام به او دست نمییابند، دیدهها او را درنمییابند، و اندازهای احاطهاش نمیکند. بیانها از توصیفش ناتوان، دیدهها از ادراکش عاجز، و گوناگونیهای صفات در او به گمراهی انجامید. بیآنکه حجابی داشته باشد محجوب است، بیآنکه پردهای داشته باشد مستور است، بیآنکه دیده شود شناخته شد، بیآنکه صورتی داشته باشد توصیف شد، و بیآنکه جسمانی باشد شناسانده شد. معبودی نیست جز خداوند بزرگ بلندمرتبه.» (کافی، کلینی، ج1، ص۱۰۵)
همچنین امام رضا(ع) توحید و صفات و اسمای خداوند را در روایتی طولانی برای برخی از یارانش تبیین فرمود، که با این عبارت آغاز میشود: «بدان ـخداوند خیر را به تو بیاموزدـ خداوند تبارکوتعالی قدیم است، و قدمت صفتی است که خردمند را راهنمایی میکند به اینکه چیزی پیش از او نبوده و در ازلیت چیزی بههمراهش نیست... .» و با این عبارت پایان مییابد: «و همینگونهاند همۀ نامهای خدا، و اگرچه ما همۀ آنها را بیان نکردیم، اما آنچه را به تو رساندیم برای عبرتآموزی کافی است؛ و خداوند در راهنمایی و توفیق ما یاور ما و تو باشد.» مراجعه کنید به: کافی، کلینی، ج1، ص۱۲۰ تا ۱۲۳.
[130] . حقتعالی میفرماید: (اللَّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَيَمُدُّهُمْ فِي طُغْيَانِهِمْ يَعْمَهُونَ) (بقره: 15) (خداوند آنان را به استهزا میگیرد و در طغیانشان رهایشان میسازد تا سرگردان بمانند)، (سَخِرَ اللَّهُ مِنْهُمْ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ) (توبه: 79) (خداوند آنان را مسخره میکند، و برایشان عذابی دردناک است)، (وَمَكَرُوا وَمَكَرَ اللَّهُ وَاللَّهُ خَيْرُ الْمَاكِرِينَ) (آلعمران: 54) (آنان نیرنگ زدند و خدا هم نیرنگ زد، و خدا بهترین نیرنگزنندگان است)، (نَسُوا اللَّهَ فَنَسِيَهُمْ) (توبه: 67) (خدا را فراموش کردند، پس خدا هم آنان را فراموش کرد) و (إِنَّ الْمُنَافِقِينَ يُخَادِعُونَ اللَّهَ وَهُوَ خَادِعُهُمْ) (نساء: 142) (بهراستی منافقان سعی دارند خدا را فریب دهند، درحالیکه او فریبدهندۀ آنان است).
توضیح امام رضا(ع) دربارۀ این آیات:
* علیبن حسنبن علیبن فضال، از پدرش، از رضا علیبن موسی(ع) نقل کرده است، گفت: از ایشان دربارۀ فرمایش خداوند عزوجل: (سَخِرَ اللَّهُ مِنْهُمْ)، (اللَّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ)، (وَمَكَرُوا وَمَكَرَ اللَّهُ) و (يُخَادِعُونَ اللَّهَ وَهُوَ خَادِعُهُمْ) پرسیدم، فرمود: «خداوند تبارکوتعالی نه مسخره میکند، نه استهزا میکند، نه نیرنگ میزند و نه خدعه میکند؛ بلکه خداوند عزوجل آنان را بهجزای مسخره کردن، بهجزای استهزا، و بهجزای مکر و نیرنگشان مجازات میکند. خداوند بسی برتر و بالاتر است از آنچه ستمگران میگویند.» (توحید، شیخ صدوق، ص163)
* از عبدالعزیزبن مسلم روایت شده است، گفت: از امام رضا علیبن موسی(ع) دربارۀ فرمایش خداوند عزوجل پرسیدم: (نَسُوا اللَّهَ فَنَسِيَهُمْ) (خدا را فراموش کردند، پس خدا هم آنان را فراموش کرد)؛ فرمود: «خداوند تبارکوتعالی نه فراموش میکند و نه دچار غفلت میشود؛ بلکه فراموشی و غفلت تنها از مخلوقِ حادث سر میزند. آیا این فرمایش خداوند عزوجل را نشنیدهای: (وَمَا كَانَ رَبُّكَ نَسِيًّا) (و پروردگار تو فراموشکار نبوده و نیست)؛ اما خداوند کسی را که او را فراموش کرده و دیدار روز قیامت را از یاد برده است با این کیفر که آنها خودشان را از یاد میبرند عقوبت مینماید؛ چنانکه فرموده است: (وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْسَاهُمْ أَنْفُسَهُمْ ۚ أُولَٰئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ) (و مانند کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند، پس خدا هم آنان را از خودشان غافل ساخت؛ آنان همان فاسقاناند)، و نیز فرموده است: (فَالْيَوْمَ نَنْسَاهُمْ كَمَا نَسُوا لِقَاءَ يَوْمِهِمْ هَٰذَا) (امروز فراموششان میکنیم همانگونه که دیدار امروزشان را از یاد بردند)؛ یعنی آنان را رها میکنیم، همانگونه که آنها آماده شدن برای دیدار امروزشان را رها کرده بودند.» (توحید، شیخ صدوق، ص160)
[131] . صدوق با سند خود روایت کرده است: از سلیمانبن جعفر جعفری از امام رضا(ع) روایت شده است، گفت: نزد ایشان از جبر و تفویض یاد شد. فرمود: «آیا در این خصوص اصلی به شما بدهم تا دربارۀ آن دچار اختلاف نشوید و کسی نباشد که بر سر آن با او نزاع کنید مگر اینکه مغلوبش سازید؟» گفتیم: اگر صلاح میدانید، بفرمایید. فرمود: «خداوند عزوجل نه با اکراه اطاعت میشود و نه با غلبه نافرمانی میگردد، و بندگان را در مُلک خود رها نکرده است. او مالک هرچیزی است که در اختیار آنان گذاشته و توانا بر هرچیزی است که آنان را بر آن توانا کرده است؛ پس اگر بندگان قصد طاعت او کنند خدا مانع آن نمیشود؛ و اگر قصد نافرمانی کنند و خدا بخواهد میان آنان و آن کار مانع شود چنین میکند، و اگر مانع نشد و آنان آن نافرمانی را انجام دادند این خدا نیست که آنان را به آن وادار کرده است.» سپس فرمود: «هرکس حدود این سخن را به درستی درک کند در برابر مخالف خود پیروز شده است.» (توحید، شیخ صدوق، ص361)
[132] . کلینی با سند خود نقل کرده است: از یونسبن عبدالرحمن نقل شده است، گفت: امام رضا(ع) به من فرمود: «ای یونس، به گفتۀ قدریه اعتقاد نداشته باش. قدریه نه همانند اهل بهشت سخن میگویند، نه همانند اهل دوزخ، و نه همچون ابلیس. اهل بهشت گفتند: (الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي هَدَانَا لِهَٰذَا وَمَا كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْلَا أَنْ هَدَانَا اللَّهُ) (ستایش خدا را که ما را به این راه هدایت کرد، و اگر خدا ما را هدایت نمیکرد هدایت نمییافتیم) و اهل دوزخ گفتند: (رَبَّنَا غَلَبَتْ عَلَيْنَا شِقْوَتُنَا وَكُنَّا قَوْمًا ضَالِّينَ) (پروردگارا، بدبختی ما بر ما چیره شد و ما گروهی گمراه بودیم) و ابلیس گفته است: (رَبِّ بِمَا أَغْوَيْتَنِي) (پروردگارا، بهواسطۀ آنچه مرا گمراه ساختی...).» گفتم: به خدا قسم، من همانند آنها نمیگویم، ولی میگویم: چیزی رخ نمیدهد مگر آنکه خدا خواسته، اراده کرده، مقدر ساخته و حکم کرده باشد. فرمود: «ای یونس، چنین نیست که هرچه اتفاق میافتد حتماً خدا آن را خواسته و مقدر کرده و حکم کرده است. ای یونس، میدانی مشیّت چیست؟» عرض کردم: نه. فرمود: «نخستین یاد و ذکر است.» فرمود: «میدانی اراده چیست؟» گفتم: نه. فرمود: «عزم و تصمیم به چیزی است که خدا خواسته.» فرمود: «میدانی قدر چیست؟» گفتم: نه. فرمود: «تنظیم دقیق و تعیین حدود بقا و فنا.» سپس فرمود: «و قضا، تحقق و ایجاد عینی چیزی است که مقدر شده.» گفت: از ایشان اجازه خواستم سر مبارکشان را ببوسم، و گفتم شما چیزی را برای من گشودید که از آن در غفلت بودم.» (کافی، کلینی، ج1، ص۱۵۷ و ۱۵۸)
[133] . از ابوصلت هروی روایت شده است، گفت: به امام رضا(ع) عرض کردم: ای فرزند رسول خدا، در سواد کوفه جماعتی هستند که گمان میکنند پیامبر خدا(ص) در نماز دچار سهو و اشتباه نمیشد. فرمود: «دروغ میگویند، خدا لعنتشان کند. کسی که دچار سهو نمیشود فقط خداوندی است که معبودی جز او نیست.» (عیون اخبار الرضا، صدوق، ج2، ص۲۱۹)
[134] . کلینی با سند خود روایت کرده است: از عبدالعزیزبن مسلم نقل شده است، گفت: همراه امام رضا(ع) در مرو بودیم. در ابتدای ورودمان در روز جمعه در مسجد جامع گرد آمدیم. مردم دربارۀ مسئلۀ امامت شروع به گفتوگو کردند و از فراوانی اختلاف میان مردم در این خصوص سخن گفتند. نزد سرورم امام رضا(ع) رفتم و ایشان را از گفتوگوی مردم آگاه ساختم. امام(ع) تبسمی کرد و سپس فرمود: «ای عبدالعزیز، این مردم جاهلاند و فریب نظرات خودشان را خوردهاند. خداوند عزوجل پیامبرش(ص) را قبض روح نکرد تا آنکه دین را برای او کامل گرداند و قرآن را بر او نازل کرد؛ همان قرآنی که بیان هرچیز در آن هست. در آن حلال و حرام، حدود و احکام است، و هرآنچه مردم به آن نیاز دارند بهطور کامل بیان شده است. خداوند عزوجل میفرماید: (ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْءٍ) (هیچچیزی را در کتاب فروگذار نکردیم)؛ و در حجةالوداع ـکه انتهای عمر پیامبر(ص) بودـ این آیه را نازل فرمود: (الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً) (امروز دین شما را برایتان کامل کردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم، و اسلام را برای شما به عنوان دین پسندیدم). مسئلۀ امامت قسمتی از کمال دین است، و رسول خدا(ص) از دنیا نرفت مگر آنکه معالم و نشانههای دین را برای امت خود بیان کرد، راه را برایشان روشن ساخت، و آنان را بر مسیر حق قرار داد. ایشان(ص) علی(ع) را برایشان بهعنوان نشانه و امام منصوب کرد، و چیزی را که امت به آن نیاز داشته باشند فرونگذاشت مگر آنکه آن را برایشان روشن کرد. پس هرکس گمان کند خداوند عزوجل دینش را کامل نکرده، کتاب خدا را رد کرده است، و هرکس کتاب خدا را رد کند به آن کافر شده است.
آیا اینان قدر و جایگاه امامت را در میان امت میشناسند تا روا باشد آن را خودشان انتخاب کنند؟ بهراستی امامت شأنی والاتر، منزلتی عظیمتر، مقامی برتر، جایگاهی استوارتر، و عمقی ژرفتر از آن دارد که مردم بتوانند با عقلهای خود به آن دست یابند، یا با آرای شخصی خود به آن برسند، یا امامی را با انتخاب منصوب نمایند. امامت موهبتی است که خداوند عزوجل آن را پس از مقام نبوت و دوستی (خُلّت) بهعنوان مرتبهای سوم و کرامتی که خداوند با آن او را گرامی داشت و ذکرش را بلند گرداند به ابراهیم خلیل(ع) اختصاص داد، آنجا که میفرماید: (إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا) (من تو را برای مردم امام قرار میدهم). ابراهیم خلیل(ع) از این موهبت خرسند شد و گفت: (وَمِنْ ذُرِّيَّتِي) (و از فرزندانم نیز؟). خداوند تبارکوتعالی فرمود: (لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ) (پیمان من به ستمکاران نمیرسد). پس این آیه امامت هر ظالمی را تا روز قیامت باطل ساخته و آن را در اختیار برگزیدگان قرار داده است. سپس خداوند این کرامت را تداوم بخشید و آن را در نسل او قرار داد؛ در آن پاکان و پاکیزگانی که در وصفشان فرموده است: (وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ نَافِلَةً ۖ وَكُلًّا جَعَلْنَا صَالِحِينَ وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلَاةِ وَإِيتَاءَ الزَّكَاةِ ۖ وَكَانُوا لَنَا عَابِدِينَ) (و اسحاق و یعقوب را بهعنوان افزوده [بر نعمتهایش] به او بخشیدیم و همۀ آنان را صالح گرداندیم، و آنان را پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما هدایت میکردند، و به آنان انجام کارهای نیک و برپاداشتن نماز و پرداخت زکات را وحی کردیم، و آنان عبادتکنندگان ما بودند). پس امامت پیوسته در نسل ابراهیم باقی ماند، از نسلی به نسل دیگر، تا آنکه خداوند تبارکوتعالی آن را به پیامبر اسلام(ص) به میراث رساند، آنجا که میفرماید: (إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْرَاهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَهَٰذَا النَّبِيُّ وَالَّذِينَ آمَنُوا ۗ وَاللَّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ) (بهراستی سزاوارترین مردم به ابراهیم کسانی هستند که از او پیروی کردند، و این پیامبر، و کسانی که ایمان آوردند؛ و خداوند سرپرست مؤمنان است). پس امامت مخصوص پیامبر(ص) گردید، و او نیز به فرمان خداوند بر همان سیاقی که خداوند آن را واجب گردانده بود آن را به علی(ع) واگذارد. سپس امامت در نسل او یعنی پاکنهادانی که خداوند آنان را به علم و ایمان اختصاص داده است قرار گرفت، با این فرمایش حقتعالی: (قَالَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَالْإِيمَانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِي كِتَابِ اللَّهِ إِلَىٰ يَوْمِ الْبَعْثِ) (آنان که به علم و ایمان دست یافتهاند گفتند: شما طبق کتاب خدا تا روز رستاخیز درنگ کردهاید). پس امامت تا روز قیامت بهطور خاص در فرزندان علی(ع) باقی خواهد ماند، زیرا پس از پیامبر(ص) پیامبر دیگری نیست. پس این افراد جاهل و نادان از کجا و بر چه اساسی میخواهند امام را خودشان انتخاب کنند؟!
بهراستی امامت جایگاه پیامبران و میراث اوصیاست؛ امامت جانشینیِ خداوند و جانشینی پیامبر اکرم(ص)، و مقام امیرالمؤمنین(ع) و میراث حسن و حسین(ع) است. امامت مهار دین، ساماندهندۀ کار مسلمانان، مایۀ صلاح دنیا و عزّت مؤمنان است. امامت ریشۀ اسلام بالنده و شاخۀ بلندمرتبۀ آن است. با وجود امام است که نماز و زکات و روزه و حج و جهاد و تقسیم انفال و صدقات بهطور کامل و صحیح انجام میشود؛ و با امام است که اجرای حدود الهی و احکام شرعی تحقق مییابد و مرزها و حدود امت حفظ میگردد. امام حلال خدا را حلال میگرداند، حرام خدا را حرام میشمارد، حدود خدا را برپا میدارد، از دین خدا دفاع میکند، و با حکمت و اندرز نیکو و دلیل روشن به راه پروردگار خود دعوت میکند. امام همچون خورشید تابان است که با نور خود عالم را روشن میکند، درحالیکه خود در افق قرار دارد، بهگونهای که دستها و دیدگان به آن نمیرسند.
امام ماهِ تابان، چراغ نورافشان، نور فروزان، و ستارۀ راهنما در تاریکیهای شب و در میانۀ شهرها و بیابانها و اعماق دریاست. امام آبی گوارا برای تشنگان، راهنما بهسوی هدایت، و نجاتبخش از هلاکت است. امام آتشی است بر بلندای زمین که گرمای آن پناهِ نیازمندان است، و راهنمایی است در مسیرهای خطرناک، بهطوری که هرکس از او جدا شود هلاک میگردد. امام ابر بارنده، باران فروریزنده، خورشید درخشان، آسمان سایهگستر، زمین گسترده، چشمۀ جوشان، و آبگیر و گلستان است. امام مونس مهربان، پدر دلسوز، برادر خونی، مادری نیکوکار نسبت به فرزند کوچک، و پناه مردم در سختترین بلاها و مصیبتهای بزرگ است. امام امینِ خدا در میان خلایق، حجت او بر بندگان، جانشینش در سرزمینها، دعوتکننده بهسوی خدا، و مدافع حریم الهی است.
امام پاکیزه از گناهان و منزّه از عیوب است؛ اختصاصیافته به علم، و نشاندار با حِلم است. او ساماندهندۀ دین، مایۀ عزّت مسلمانان، خشم منافقان و نابودی کافران است. امام یگانۀ روزگار خود است، بهطوری که هیچکس به نزدیکی او نمیرسد، و هیچ عالمی با او برابر نیست، نه جایگزینی برای او یافت میشود و نه همتایی و نه همانندی. او به تمام فضیلتها مخصوص شده، بیآنکه خود در پی آن باشد یا در طلبش بکوشد، بلکه این عنایتی است مخصوص از جانب خداوند بخشنده و فضلگستر. پس چه کسی میتواند امام را بشناسد؟ یا توانایی انتخاب او را داشته باشد؟ هیهات، هیهات، عقلها سرگردان شدند، اندیشهها گمراه گشتند، فهمها حیران شدند، چشمها کمفروغ گشتند، بزرگان فروتن شدند، حکیمان درمانده شدند، خردمندان عقب افتادند، سخنوران در بیانش ناتوان شدند، دانایان جاهل گشتند، شاعران درمانده گردیدند، نویسندگان عاجز ماندند، و سخنوران زبردست در وصف گوشهای از شأن او یا فضیلتی از فضائل او درماندند و به ناتوانی و کوتاهی خود اعتراف کردند. چگونه میتوان همۀ حقیقتش را وصف کرد؟ یا کنه ذاتش را شناخت؟ یا چیزی از امر او را فهمید؟ یا کسی را یافت که جای او را پر کند و کار او را انجام دهد؟ هرگز، هرگز، او همچون ستارهای است که دستها به آن نمیرسند و وصفکنندگان در بیانش ناتواناند. کجاست اختیار انسان در برابر چنین مقامی؟ و عقلها کجا میتوانند به او برسند؟ و آیا همانندی برای او یافت میشود؟ آیا گمان میکنید چنین کسی را میتوان در غیر از خاندان رسول خدا(ص) یافت؟ به خدا سوگند، خودشان به خود دروغ گفتند، و با آرزوهای باطل خود را فریفتند، و خواستند به بلندایی بالا روند که لغزنده و خطرناک است، پس پاهایشان به پایینترین پستیها لغزید. آنان کوشیدند امام را با عقلهایی سرگردان و پوسیده و ناقص، و با آرایی گمراهکننده منصوب کنند؛ اما جز دوریِ بیشتر نتیجهای نگرفتند. [قاتلهم الله أنّى يؤفكون؛ خدا نابودشان کند، چگونه از حق منحرف میشوند] آنان قصد کاری بس دشوار کردند، سخنی باطل گفتند، گمراهی آشکاری یافتند، و در حیرت افتادند، زیرا امام را کنار گذاشتند با آنکه از حقیقت آگاه بودند. شیطان اعمالشان را برایشان زیبا جلوه داد و آنان را از راه حق بازداشت، با آنکه بینا بودند. آنان از انتخاب خدا و رسول خدا(ص) و اهلبیتش روی گرداندند و به انتخاب خود پناه بردند درحالیکه قرآن به آنان بانگ میزند: (وَرَبُّكَ يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ وَيَخْتَارُ مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ ۚ سُبْحَانَ اللَّهِ وَتَعَالَىٰ عَمَّا يُشْرِكُونَ) (و پروردگار تو هر چه بخواهد میآفریند و برمیگزیند. آنان را در این کار اختیاری نیست، پاک و برتر است خدا از آنچه شریک میگیرند) و میفرماید: (وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلَا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْرًا أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ) (هیچ مرد و زن مؤمنی را نسزد که چون خدا و پیامبرش فرمانی دهند، برای خود در کارشان اختیاری داشته باشند)؛ و میفرماید: (مَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ * أَمْ لَكُمْ كِتَابٌ فِيهِ تَدْرُسُونَ * إِنَّ لَكُمْ فِيهِ لَمَا تَخَيَّرُونَ * أَمْ لَكُمْ أَيْمَانٌ عَلَيْنَا بَالِغَةٌ إِلَىٰ يَوْمِ الْقِيَامَةِ إِنَّ لَكُمْ لَمَا تَحْكُمُونَ * سَلْهُمْ أَيُّهُم بِذَٰلِكَ زَعِيمٌ * أَمْ لَهُمْ شُرَكَاءُ فَلْيَأْتُوا بِشُرَكَائِهِمْ إِن كَانُوا صَادِقِينَ) (شما را چه شده است؟ چگونه داوری میکنید؟ * آیا برای شما کتابی است که در آن میخوانید؟ * که هر چه را برگزینید، برای شما در آن است؟ * یا با ما پیمانهایی محکم بستهاید تا روز قیامت، که هرچه حکم کنید برایتان ثابت باشد؟ * از آنان بپرس چه کسی ضامن این سخنشان است؟ * یا آیا برای آنان شریکانی هست؟ پس اگر راست میگویند شریکانشان را بیاورند)؛ و میفرماید: (أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَىٰ قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا) (آیا در قرآن تدبر نمیکنند یا بر دلهایشان قفلهایی نهاده شده است؟) و میفرماید: (طَبَعَ اللَّهُ عَلَىٰ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لَا يَفْقَهُونَ) (خدا بر دلهایشان مهر نهاده است، پس نمیفهمند)؛ و میفرماید: (قَالُوا سَمِعْنَا وَهُمْ لَا يَسْمَعُونَ * إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِندَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لَا يَعْقِلُونَ * وَلَوْ عَلِمَ اللَّهُ فِيهِمْ خَيْرًا لَأَسْمَعَهُمْ وَلَوْ أَسْمَعَهُمْ لَتَوَلَّوْا وَهُم مُّعْرِضُونَ) (گفتند شنیدیم، درحالیکه نمیشنوند! * همانا بدترین جنبندگان نزد خدا، کران و لالانی هستند که نمیاندیشند. * و اگر خدا در آنان خیری میدید به آنان میشنواند؛ و [حتی] اگر میشنواند، قطعاً پشت میکردند و رویگردان میشدند) و میفرماید: (قَالُوا سَمِعْنَا وَعَصَيْنَا) (گفتند شنیدیم و نافرمانی کردیم).
بلکه امامت، فضل خداوند است که هرکه را بخواهد به آن میرساند؛ و خداوند صاحب فضل عظیم است. پس چگونه برای آنان روا باشد امام را برگزینند؟! درحالیکه امام عالمی است که نادانی ندارد، نگهبانی است که در انجام وظیفه سستی نمیورزد، معدن قدس و طهارت، و سرچشمۀ عبادت و زهد و علم و بندگی است. او کسی است که به دعای پیامبر(ص) و نسل فاطمۀ بتول مخصوص گردانده شده است. در نسب او هیچ عیب و خللی نیست، و کسی در حَسَب به او نمیرسد. او از خاندان قریش، از بالاترین شاخۀ هاشم، از عترت پیامبر(ص) و مورد رضایت خداوند عزوجل است. او برترینِ شرافتمندان، شاخهای از درخت عبد مناف، فزونییافته در علم، کامل در بردباری، آگاه به سیاست، اهل امامت، واجبالاطاعه، برپادارندۀ فرمان خداوند، خیرخواه بندگان خدا، و نگهبان دین خداست.
بهراستی انبیا و امامان (صلوات خدا بر آنان) را خداوند توفیق میدهد و از گنجینۀ علم و حکمت خود چیزی به آنان میبخشد که بهغیر ایشان عطا نمیفرماید؛ ازاینرو علم آنان برتر از علم مردم زمان خودشان است، چنانکه خداوند در قرآن میفرماید: (أَفَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لَا يَهِدِّي إِلَّا أَنْ يُهْدَىٰ ۖ فَمَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ) (آیا کسی که بهسوی حق هدایت میکند سزاوارتر است پیروی شود یا آنکه خود هدایت نمیشود مگر آنکه هدایتش کنند؟ پس شما را چه شده است، چگونه داوری میکنید؟) و نیز میفرماید: (وَمَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْرًا كَثِيرًا) (و هرکه حکمت داده شود، بهراستی خیر فراوانی به او داده شده است) و در داستان طالوت میفرماید: (إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَاهُ عَلَيْكُمْ وَزَادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ ۖ وَاللَّهُ يُؤْتِي مُلْكَهُ مَنْ يَشَاءُ ۚ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ) (همانا خداوند او را بر شما برگزید و در دانش و توانایی، گسترشی به او داد؛ و خداوند پادشاهیاش را به هرکه بخواهد میبخشد؛ و خداوند گشایشدهندۀ داناست) و به پیامبرش(ص) میفرماید: (وَأَنْزَلَ اللَّهُ عَلَيْكَ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَعَلَّمَكَ مَا لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ ۚ وَكَانَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكَ عَظِيمًا) (و خداوند کتاب و حکمت را بر تو نازل کرد، و به تو آنچه را نمیدانستی آموخت، و فضل خداوند بر تو بزرگ بوده است) و دربارۀ امامان از اهلبیت پیامبر و عترت و ذریهاش (صلوات خدا بر او) میفرماید: (أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَىٰ مَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ ۖ فَقَدْ آتَيْنَا آلَ إِبْرَاهِيمَ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَآتَيْنَاهُمْ مُلْكًا عَظِيمًا * فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ بِهِ وَمِنْهُمْ مَنْ صَدَّ عَنْهُ ۚ وَكَفَىٰ بِجَهَنَّمَ سَعِيرًا) (آیا بر مردم حسد میورزند بهخاطر آنچه خدا از فضل خود به آنان داده است؟ همانا ما به آل ابراهیم کتاب و حکمت دادیم و به آنان سلطنتی بزرگ بخشیدیم. * پس برخی از آنان به آن ایمان آوردند و برخی روی گرداندند، و جهنم برای شعلهور ساختنشان کافی است).
هنگامی که خداوند عزّوجل بندهای را برای سرپرستی امور بندگانش برگزیند سینهاش را برای آن کار گشاده میسازد و چشمههای حکمت را در دل او جای میدهد و دانش را به او الهام میکند؛ پس از آن در پاسخ هیچ پرسشی درمانده نمیگردد، و از یافتن راه درست سرگردان نمیماند. او معصوم، تأییدشده، موفّق و استوار است. از خطاها و لغزشها و اشتباهات در امان شده است. خداوند او را به این ویژگیها مخصوص میگرداند تا حجت او بر بندگانش و گواه او بر خلقش باشد؛ و این فضل خداوند است که به هرکه بخواهد میبخشد؛ و خداوند دارای فضل عظیم است.
پس آیا آنان توان دارند کسی همانند این را بیاورند و او را برگزینند؟ یا فردِ انتخابشدهشان دارای چنین ویژگیهایی باشد تا او را مقدّم بدارند؟ به خدا سوگند، آنان از حق گذشتند و کتاب خدا را پشتِسر انداختند، گویی هیچ نمیدانند، درحالیکه در کتاب خدا هدایت و درمان است، اما آنان آن را رها کردند و از خواستههای نفس خود پیروی کردند. ازاینرو خداوند آنان را نکوهش کرد، به آنان خشم گرفت و آنان را به خفت و خواری انداخت، آنجا که میفرماید: (وَمَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَوَاهُ بِغَيْرِ هُدًى مِنَ اللَّهِ ۚ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ) (و چه کسی گمراهتر است از آنکه بیهیچ هدایت الهی از هوای نفس خود پیروی میکند؟ یقیناً خداوند گروه ستمکار را هدایت نمیکند) و میفرماید: (فَتَعْسًا لَهُمْ وَأَضَلَّ أَعْمَالَهُمْ) (پس هلاکت بر آنان باد، و خداوند اعمالشان را بیاثر کرد) و میفرماید: (كَبُرَ مَقْتًا عِندَ اللَّهِ وَعِندَ الَّذِينَ آمَنُوا ۚ كَذَٰلِكَ يَطْبَعُ اللَّهُ عَلَىٰ كُلِّ قَلْبِ مُتَكَبِّرٍ جَبَّارٍ) (بزرگ است خشم خدا و خشم مؤمنان نسبت به آنان؛ اینچنین خدا بر دل هر متکبر گردنکش مهر مینهد)؛ و درود بسیار خداوند بر پیامبرش محمد و خاندان پاک و مطهرش باد.» (کافی، ج1، ص198 تا 203)
[135] . صدوق روایت کرده است: هیثمبن عبدالله رُمّانی گفت: از علیبن موسی الرضا(ع) پرسیدم: ای فرزند رسول خدا، دربارۀ علیبن ابیطالب(ع) به من خبر دهید چرا پس از رسول خدا(ص) بهمدت بیست و پنج سال با دشمنان خود جهاد نکرد، ولی در دوران خلافتش با آنان جنگید؟ امام(ع) فرمود: «زیرا او(ع) به رسول خدا(ص) اقتدا کرد؛ رسول خدا(ص) پس از بعثت سیزده سال در مکه و نوزده ماه در مدینه بهدلیل کمبود یاور از جهاد با مشرکان خودداری کرد. علی(ع) نیز بهدلیل کم بودن یاریگر از جنگ با دشمنانش خودداری نمود. همانطور که نبوت رسول خدا(ص) با ترک جهاد بهمدت سیزده سال و نوزده ماه باطل نشد، امامت علی(ع) نیز با ترک جهاد بهمدت بیست و پنج سال باطل نشد؛ زیرا علت بازدارندۀ هردو، یکی بوده است.» (علل الشرائع، صدوق، ج1، ص۱۴۸)
[136] . عیون اخبار الرضا، صدوق، ج2، ص۹۲.
[137] . تحف العقول، ابنشعبه حرّانی، ص۴۱۵ تا ۴۲۳.
[138] . این مقاله در دانشگاه الازهر مصر توسط عبدالواحدبن یحیى واسمی چاپ شده و او آن را در ده فصل تنظیم کرده است: فصل اول دربارۀ ذکر است که در آن ۲۱ حدیث آورده شده؛ فصل دوم دربارۀ اذان است که در آن یک حدیث ذکر شده؛ فصل سوم درباره ترغیب به نمازهای پنجگانه که شامل ۱۰ حدیث است؛ فصل چهارم دربارۀ فضیلت اهلبیت(ع) است که در آن ۴۸ حدیث آمده، ازجمله ۱۵ حدیث دربارۀ فضیلت علی(ع)، ۸ حدیث دربارۀ فضیلت فاطمه(س)، و ۲۵ حدیث درباره فضیلت حسنین(ع)؛ فصل پنجم دربارۀ فضیلت مؤمن و حُسنخلق است که در آن ۲۲ حدیث آمده؛ فصل ششم دربارۀ غذاها و روغنهاست که ۲۸ حدیث را شامل میشود؛ فصل هفتم دربارۀ نیکی به پدر و مادر و صلۀرحم است که شامل ۵ حدیث است؛ فصل هشتم دربارۀ نهی از فریب و سخنچینی است که ۶ حدیث در آن آمده؛ فصل نهم دربارۀ فضیلت جهاد است که تنها یک حدیث در آن آمده؛ و فصل دهم شامل احادیث متفرقه است که ۲۱ حدیث را شامل میشود. در مجموع تعداد احادیث این مقاله ۱۶۳ حدیث است.
[139] . به ذکر یک نمونه برای هریک از واجبات و محرمات بسنده میکنم؛ زیرا اینها بسیار زیادند:
* در آنچه فضل دربارۀ علتها از امام رضا(ع) نقل کرده، آمده است ایشان(ع) فرمود: «مردم به قرائت در نماز امر شدهاند تا قرآن متروک و تباه نگردد، بلکه محفوظ بماند و خوانده شود تا نابود نشود و ناشناخته نماند. قرائت فقط با سورۀ حمد ـو نه هیچ سورۀ دیگریـ آغاز شد بهدلیل اینکه چیزی از قرآن و کلام وجود ندارد که بهاندازۀ سورۀ حمد، خیر و حکمت در آن جمع شده باشد... بهراستی در این سوره از جامعترین خیرات و حکمتهای مربوط به آخرت و دنیا گرد آمده است، بهطوری که در هیچچیز دیگری گرد نیامده است.» (من لایحضره الفقیه، صدوق، ج1، ص۳۱۰)
* از محمدبن سنان روایت شده است ابوالحسن علیبن موسی الرضا(ع) در پاسخ به برخی مسائل او نوشت: «علت حرمت ربا آن است که خداوند عزوجل آن را بهسبب فساد اموال نهی کرده است؛ زیرا وقتی انسان یک درهم را به دو درهم بخرد، قیمت یکی از درهمها یک درهم است و قیمت دیگری باطل است... و علت حرمت ربای نسیه، بهدلیل از بین رفتن معروف، نابودی اموال، رغبت مردم به سود، ترک قرضدهی و کارهای نیک است، و از آنجا که این کار موجب فساد و ظلم و نابودی اموال میشود حرام شده است.» (علل الشرائع، صدوق، ج2، ص۴۸۳)
[140] . اختیار معرفة الرجال، شیخ طوسی، ج2، ص۸۲۹.
[141] . تحف العقول، ابنشعبة حرّانی، ص۴۴۲.
[142] . کافی، کلینی، ج1، ص۱۱.
[143] . تحف العقول، ابنشُعْبه حرّانی، ص۴۴۳.
[144] . کافی، کلینی، ج2، ص۱۱۳.
[145] . مسند امام رضا، عزیزالله عطاردی، ج1، ص۳۰۲.
[146] . تحف العقول، ابنشُعْبه حرّانی، ص۴۴۳.
[147] . اسامی را براساس حروف الفبا مرتب کردم؛ زیرا تقدم در قرب الهی را فقط خداوند و اولیایش اطلاع دارند، نه دیگران.
[148] . ابراهیمبن ابومحمود گفت: به حضور امام جواد(ع) وارد شدم و نامههایی از پدرش (امام رضا(ع)) را همراه خود داشتم. ایشان(ع) شروع به خواندن آنها کرد و بسیاری از نامهها را روی چشمانش گذاشت و میفرمود: «به خدا قسم این خط پدرم است.» و گریه میکرد، تا آنجا که اشکهایش بر گونههایش جاری شد. به ایشان عرض کردم: فدایت شوم، پدرتان در یک جلسه بارها به من فرمود: «خدا تو را در بهشت ساکن گرداند.» و «خدا تو را وارد بهشت کند.» پس حضرت(ع) فرمود: «من هم میگویم خدا تو را وارد بهشت کند.» عرض کردم: فدایت شوم، آیا شما ضمانت میکنی پروردگارت مرا وارد بهشت کند؟ فرمود: «بله.» پس پای حضرت(ع) را بوسیدم. (اختیار معرفة الرجال، شیخ طوسی، ج2، ص۸۳۸)
[149] . وقتی امام رضا(ع) ولایتعهدی را در خراسان پذیرفت، ابراهیم صولی خدمت ایشان وارد شد و چند بیت شعر برایش خواند. امام(ع) دستور داد ده هزار درهم به او بدهند و آن پول تا زمان وفاتش نزد او باقی ماند. (امالی سید مرتضی، ج1، ص۴۸۴)
[150] . ابراهیمبن محمد همدانی از وکلای امام جواد(ع) بود. آن حضرت(ع) فرمود: «به موالی و دوستانم در همدان نامه نوشتم و آنها را به اطاعت از تو و مراجعه به دستوراتت فرمان دادم، و اینکه من وکیلی غیر از تو ندارم.» (اختیار معرفة الرجال، شیخ طوسی، ج2، ص۸۶۹)
[151] . از احمدبن محمدبن ابونصر نقل شده است، گفت: نزد امام رضا(ع) بودم. شب شد، گفتم: اجازۀ مرخصی میدهید؟ فرمود: «نه، شب شده، نرو.»؛پس نزد ایشان ماندم. به کنیزش فرمود: «پتو و بالش مرا بیاور و در آن اتاق برای احمد پهن کن.» وقتی به آن اتاق رفتم، چیزی در دلم خطور کرد و پیش خودم فکر کردم: چه کسی مانند من است که در خانۀ ولیّ خدا باشد و بستری برایش گسترده باشد؟ ناگاه امام فرمود: «ای احمد، امیرالمؤمنین(ع) به دیدار صعصعةبن صوحان رفت و به او فرمود: ای صعصعه، دیدار من را موجب فخر بر قوم خود قرار نده؛ در برابر خداوند تواضع کن، تا خدا تو را بالا ببرد.» (اختیار معرفة الرجال، شیخ طوسی، ج2، ص۸۵۳)
[152] . دعبل خزاعی ازجمله افرادی بود که در خراسان به حضور امام رضا(ع) شرفیاب شد و قصیدۀ معروفش را که با مطلع «مدارس آیات» آغاز میشود برای آن حضرت سرود: «پس از آنکه دعبل سرودن قصیده را به پایان رساند امام رضا(ع) برخاست و به او فرمود از جایش تکان نخورد. سپس وارد خانه شد. پس از مدتی، خدمتکاری نزد دعبل آمد و کیسهای حاوی صد دینار رضوی برایش آورد و گفت: مولایم میفرماید این را برای خودت هزینه کن. دعبل گفت: به خدا قسم من نه برای دریافت چیزی آمدهام و نه این قصیده را به طمع مالی خواندهام؛ و کیسه را بازگرداند. او تنها درخواست کرد امام(ع) لباسی از جامههای خود را به او بدهد تا به تبرک و شرافت برسد. امام رضا(ع) نیز بههمراه همان کیسۀ پول، جبّهای خز (عبایی از خز) برایش فرستاد و به خادم فرمود: «به او بگو این کیسه را بگیر، زیرا بهزودی به آن نیاز خواهی داشت، و دیگر در این خصوص با من بحث نکن.» دعبل کیسه و جبّه را گرفت و از مرو راهی شد. وقتی که به اواسط «قوهان» رسید کاروانشان مورد حمله راهزنان قرار گرفت و تمام کاروان را به اسارت بردند و دست و پایشان را بستند. دعبل نیز در میان آنان بود. دزدان کاروان را غارت کردند و شروع به تقسیم اموال میان خود نمودند. یکی از آنان این بیت از قصیدۀ دعبل را خواند: «میبینم غنیمتِ آنان میان دیگران تقسیم میشود/ و دستهای خودشان از غنیمتِ خودشان خالی مانده است.» دعبل با شنیدن این بیت پرسید: «این بیت از کیست؟» گفت: «از مردی خزاعی به نام دعبلبن علی.» دعبل گفت: «من همان دعبلم که این بیت را گفتهام.» آن شخص نزد رئیس راهزنان که بر فراز تلی مشغول نماز بود ـو از شیعیان بودـ رفت و خبر داد. او شخصاً نزد دعبل آمد و گفت: «تو دعبلی؟» گفت: «آری.» گفت: «قصیدهات را برایم بخوان.» دعبل آن را خواند. رئیس راهزنان بند از دست و پای او و تمام اهل قافله گشود و همۀ اموالشان را به احترام دعبل بازگرداند. دعبل به راه خود ادامه داد تا به قم رسید. مردم قم از او خواستند قصیدهاش را برایشان بخواند. او گفت همه در مسجد جامع گرد آیند. وقتی مردم جمع شدند، دعبل بر منبر رفت و قصیدهاش را خواند. مردم مال و لباسهای فراوانی به او بخشیدند. خبر جبّهای که از امام گرفته بود به گوششان رسید و از او خواستند آن را به هزار دینار به آنان بفروشد. او نپذیرفت. گفتند: «پس تکهای از آن را به هزار دینار به ما بفروش.» باز هم نپذیرفت و از قم خارج شد؛ اما همینکه از روستای اطراف قم بیرون رفت، گروهی از جوانان عرب به او حمله کردند و آن جبّه را از او گرفتند. دعبل به قم بازگشت و درخواست کرد جبّه را به او بازگردانند، اما آن جوانان از این کار خودداری کردند و سخن پیران را هم نپذیرفتند. گفتند: «راهی برای بازگرداندن این جبّه نیست، و در مقابل، هزار دینار به عنوان بهای آن بگیر.» دعبل نپذیرفت. وقتی ناامید شد از آنها خواست لااقل قسمتی از جبّه را به او بدهند. آنها پذیرفتند و تکهای از آن را به او دادند و بهای باقی آن ـهزار دینارـ را پرداختند. دعبل به وطنش بازگشت و دید دزدان تمام داراییاش را از خانهاش دزدیدهاند. ناگزیر صد دیناری را که امام رضا(ع) به او داده بود فروخت. شیعیان هر دینار را به صد درهم از او خریدند و در نتیجه ده هزار درهم نصیبش شد؛ و در این هنگام بود که به یاد این فرمایش امام رضا(ع) افتاد: «تو به این دینارها نیاز پیدا خواهی کرد.» (منبع: عیون اخبار الرضا، صدوق، ج2، ص۲۹۴ تا ۲۹۶)
[153] . از زکریابن آدم روایت شده است، گفت: به امام رضا(ع) عرض کردم: میخواهم از اهلبیت خودم خارج شوم، زیرا سفیهان در میان آنها زیاد شدهاند. فرمود: «چنین مکن، زیرا اهل بیت تو بهواسطۀ تو در امان هستند، همانطور که مردم بغداد بهواسطۀ پدرم امام کاظم(ع) در اماناند.» (اختیار معرفة الرجال، طوسی، ج۲، ص۸۵۷ و ۸۵۸)
[154] . «صفوانبن یحیى در سال ۲۱۰ هجری در مدینه وفات کرد. امام جواد(ع) برای او حنوط و کفن فرستاد و به اسماعیلبن موسی دستور داد برایش نماز بگزارد... .
از علیبن حسینبن داوود قمی نقل شده است، گفت: شنیدم ابوجعفر ثانی امام جواد(ع) صفوانبن یحیى و محمدبن سنان را با نیکی یاد کرد و فرمود: «خداوند از آن دو راضی باشد، همانگونه که من از آن دو راضی هستم؛ آنها هیچگاه با من مخالفت نکردند.» (اختیار معرفة الرجال، طوسی، ج۲، ص۷۹۲)
[155] . احمدبن سعید رازی میگوید: ابوصلت هروی شخصی مورد اعتماد و در نقل حدیث امین بود؛ اما او به اهلبیت رسولخدا(ص) عشق میورزید، و دین و مذهبش نیز چنین بود. (اختیار معرفة الرجال، طوسی، ج۲، ص۸۷۲)
[156] . عبدالعزیزبن مهتدی قمی از وکلای خاص امام رضا(ع) بود. (اختیار معرفة الرجال، طوسی، ج۲، ص۷۹۵)
[157] . امام رضا(ع) دربارۀ عبداللهبن جندب فرمود: «عبداللهبن جندب از فروتنان و خاشعان حقیقی در برابر خداست.» (اختیار معرفة الرجال، طوسی، ج۲، ص۸۵۲)
[158] . از سلیمانبن جعفر نقل شده است، گفت: علیبن عبیداللهبن حسینبن علیبن حسینبن علیبن ابیطالب(ع) به من گفت: دوست دارم به دیدار امام رضا(ع) بروم و به ایشان سلام کنم. گفتم: پس چهچیزی مانع تو از این کار میشود؟ گفت: از هیبت و جلالتی که دارد میترسم. سپس امام رضا(ع) دچار بیماری سبکی شد و مردم برای عیادت به دیدارش آمدند. من به علیبن عبیدالله گفتم: آنچه میخواستی پیش آمد، اکنون امام بیمار است و مردم به دیدارش میآیند؛ اگر میخواهی به دیدارش بروی امروز وقت مناسبی است. او آمد و به عیادت امام رفت. امام با نهایت احترام و محبت از او استقبال کرد. علیبن عبیدالله از این برخورد بسیار خوشحال شد. سپس علیبن عبیدالله بیمار گردید. امام رضا(ع) همراه من به عیادت او آمد، و امام(ع) تا زمانی که دیگران از خانه خارج شدند در آنجا ماند. وقتی بیرون آمدیم خدمتکاری از خانوادهمان به من خبر داد امّسلمه ـهمسر علیبن عبیداللهـ از پشت پرده به امام(ع) نگاه میکرد. همینکه امام بیرون رفت خودش را بر جایگاه نشستن امام انداخت، آنجا را بوسید و به آن تبرک جست. سلیمان میگوید: من این ماجرا را به علیبن عبیدالله گفتم و او نیز آن را به امام گزارش داد. امام رضا(ع) فرمود: «ای سلیمان، علیبن عبیدالله و همسر و فرزندانش از اهل بهشتاند. ای سلیمان، وقتی خداوند فرزندان علی و فاطمه(ع) را از امر ولایت آگاه میگرداند آنها دیگر همانند مردم عادی نیستند.» (اختیار معرفة الرجال، طوسی، ج۲، ص۸۵۶ و ۸۵۷)
[159] . «نقل شده است محمدبن ابیعمیر دستگیر و زندانی شد و در معرض رنج و سختی و شکنجههای دشواری قرار گرفت، و هرچه اموال داشت ضبط شد، و مأمون نیز همینطور شد. این اتفاق پس از شهادت امام رضا(ع) رخ داد. کتابهای ابنابیعمیر از بین رفت و فقط توانست احادیثی را که از حفظ داشت منتقل کند؛ او چهل جلد حدیث از حفظ داشت که آنها را «نوادر» نامید، و به همین دلیل برخی از روایاتش بهصورت مقطّع و بدون سند کامل نقل شدهاند...
ریانبن صلت گفت: یونسبن عبدالرحمن به ما گفت: ابنابیعمیر دریایی عمیق در علم و معرفت و عقیده بود...
شنیدم فضلبن شاذان میگفت: به حاکم خبر داده شد محمدبن ابیعمیر ـو نام پدرش زیاد بودـ اسامی بسیاری از شیعیان عراق را میداند. حاکم به او دستور داد آن اسامی را بازگو کند، اما او امتناع کرد. به همین دلیل او را برهنه کردند، بین دو تیر آویختند و صد ضربه شلاق زدند.» (اختیار معرفة الرجال، شیخ طوسی، ج۲، ص۸۵۴ و ۸۵۵)
[160] . از حسینبن خالد صیرفی نقل شده است، گفت: ما جماعتی نزد امام رضا(ع) بودیم. اسم محمدبن اسماعیلبن بَزیع به میان آمد، امام فرمود: «دوست داشتم در میان شما کسی مانند او بود.» (رجال نجاشی، ص۳۳۲)
[161] . معروف کرخی در ابتدا نصرانی بود، ولی در نوجوانی به دست امام رضا(ع) مسلمان شد و از موالی آن حضرت گردید، و پس از اسلام آوردن بهعنوان دربان و حاجب امام رضا(ع) مشغول به خدمت شد. (منابع: الصواعق المحرقة، ابنحجر، ج۱۹، ص۲۵۳؛ الأعلام، الزرکلی، ج۷، ص۲۶۹؛ معجم رجال الحدیث، خویی: ج۱۹، ص۲۵۲ و ۲۵۳)
ایجی گفته است: «معروف کرخی دربان خانۀ علیبن موسی الرضا بود، و در این خصوص شبههای وجود ندارد؛ زیرا او نوجوانی نصرانی بود که بهدست امام رضا(ع) مسلمان شد و به ایشان خدمت میکرد.» (المواقف، ج۳، ص۶۳۸)
باید توجه داشت معروف کرخی نزد بزرگان اهلسنت جایگاه بسیار بالایی داشته است، تا آنجا که احمدبن حنبل نزد او میرفت و از او سؤال میپرسید. غزالی گفته است: «احمدبن حنبل و یحییبن معین نزد معروف کرخی رفتوآمد داشتند، و بهرغم اینکه ظاهراً از نظر علمی برتر از او به نظر میرسیدند اما نزد او میرفتند و سؤال میپرسیدند.» (احیاء علوم الدین، ص۳۷)
ذهبی دربارۀ معروف کرخی گفته است: «او عالم زاهدان و برکت زمان خودش بود.» (سیر أعلام النبلاء، ج۹، ص۳۳۹)
[162] . ابوجعفر بصری که فردی ثقه و فاضل و صالح بود گفت: با یونسبن عبدالرحمن به حضور امام رضا(ع) وارد شدم. یونس نزد امام(ع) از بدگویی و تهمتهایی که از طرف برخی اصحابش میشنید شکایت کرد. امام رضا(ع) به او فرمود: «با آنان مدارا کن، زیرا عقلهایشان به آن نمیرسد.»
فضل به من گفت: از فردی ثقه شنیدم میگفت: شنیدم امام رضا(ع) میفرمود: «یونسبن عبدالرحمن در زمان خود همچون سلمان فارسی در زمان خودش است.»
امام رضا(ع) در علم و فتوا به یونس اشاره میکرد، و او کسی بود که اموال زیادی به او پیشنهاد شد تا به فتنۀ وقف بپیوندد، اما او از گرفتن آن اموال خودداری کرد و بر حق ایستاد. او یکی از چهار نفری است که گفته میشود علم انبیا به آنان ختم شده است، و آنان عبارتاند از: سلمان فارسی، جابر، سعید، و یونسبن عبدالرحمن. عبدالعزیزبن مهتدی روایت کرده است از امام رضا(ع) پرسیدم از چه کسی معارف دینم را فرابگیرم؟ فرمود: «از یونسبن عبدالرحمن بگیر.» وقتی کتاب «عمل الیوم و اللیلة» او به امام حسن عسکری(ع) عرضه شد حضرت(ع) فرمود: «خداوند در روز قیامت در برابر هر حرف آن کتاب، نوری به او عطا خواهد کرد.»
محمدبن حسن واسطی، جعفربن عیسی، و محمدبن یونس گفتهاند امام رضا(ع) سه بار به یونسبن عبدالرحمن وعده بهشت داده است.
جعفربن عیسی نقل کرده است، گفت: نزد امام رضا(ع) بودیم و یونسبن عبدالرحمن هم حضور داشت. در این حین گروهی از اهل بصره اجازۀ ورود خواستند. امام با اشاره به یونس فرمود: «وارد آن اتاق شو و پرده را بینداز و تا زمانی که به تو اجازه ندادهام هیچ حرکتی نکن.» یونس وارد اتاق شد.اهل بصره وارد شدند و شروع به بدگویی و اتهامزنی دربارۀ یونس کردند، درحالیکه امام رضا(ع) سر به زیر انداخته بود و چیزی نمیفرمود. وقتی آنان زیاد سخن گفتند و خداحافظی کردند و رفتند، حضرت(ع) به یونس اجازۀ خروج داد. یونس درحالیکه گریه میکرد بیرون آمد و گفت: خدا مرا فدای شما گرداند، من از این عقیده دفاع میکنم؛ اما این پاداشی است که از یارانم میبینم؟ امام رضا(ع) فرمود: «ای یونس، چه اهمیتی دارد مردم چه میگویند وقتی امام تو از تو راضی است؟ ای یونس، برای مردم از آنچه میشناسند بگو، و آنچه را نمیشناسند ـطوری که [فکر کنند] گویی تو میخواهی به خدا در عرش او دروغ ببندیـ رها کن. ای یونس، اگر در دست راست تو گوهری باشد و مردم بگویند این سرگین است، یا برعکس سرگین در دستت باشد و مردم بگویند گوهر است، آیا این گفتۀ مردم چیزی را تغییر میدهد؟» گفتم: نه. فرمود: «پس تو نیز همینگونه باش ای یونس؛ تا وقتی بر صواب هستی و امام تو از تو راضی است اهمیتی ندارد مردم چه میگویند.» (منبع: اختیار معرفة الرجال، شیخ طوسی، ج۲، ص۷۷۹ تا ۷۸۲)
[163] . از یونسبن یعقوب نقل شده است، گفت: خدمت ابوالحسن موسی(ع) وارد شدم، گفتم: فدایت شوم، پدرت با من مهربان بود و به من ترحم میکرد؛ اگر صلاح میدانی مرا نیز در همان جایگاه قرار بده. فرمود: «ای یونس، من نزد پدرم وارد شدم درحالیکه در برابرش «حَیْس» یا «هریسه» (نوعی خوراک) بود. فرمود: نزدیک بیا ای پسرم، از این بخور؛ این را یونس برای ما فرستاده، و او از شیعیان قدیمی ماست. ما از تو مراقبت خواهیم کرد.» ابوالنضر گفت: از علیبن حسن شنیدم میگفت: یونسبن یعقوب در مدینه از دنیا رفت. ابوالحسن رضا(ع) برایش حنوط و کفن و هرآنچه مورد نیاز بود فرستاد، و به موالی خود و موالی پدر و جدّش دستور داد در تشییع جنازهاش حضور یابند، و فرمود: «این فرد از موالی ابوعبدالله(ع) بود که در عراق ساکن بود.» و به آنان فرمود: «او را در بقیع دفن کنید، و اگر اهل مدینه گفتند او عراقی است و اجازه نمیدهیم در بقیع دفن شود به آنان بگویید او از مَوالیان ابوعبدالله(ع) است که در عراق ساکن بود، و اگر ما را از دفن او در بقیع منع کنید ما نیز شما را از دفن موالیتان در بقیع منع خواهیم کرد.» ابوالحسن علیبن موسی(ع) به همنشین خود محمدبن حباب ـکه مردی از اهالی کوفه بودـ دستور داد برای او نماز بخواند.» اختیار معرفة الرجال، طوسی، ج۲، ص۶۸۳ و ۶۸۴.
[164] . اختیار معرفة الرجال، طوسی، ج2، ص۷۷۹.
[165] . اختیار معرفة الرجال، طوسی، ج2، ص۸۵۸.
[166] . کافی، کلینی، ج2، ص۴۸۸ و ۴۸۹.
[167] . وسائل الشیعة (آلالبیت)، حر عاملی، ج۲۷، ص۱۲۸ و ۱۲۹.
[168] . کافی، کلینی، ج2، ص۴۶۸.
[169] . توضیحات بیشتر دربارۀ «عبدالعظیم حسنی» در فصلهای امام جواد و امام هادی(ع) خواهد آمد.
[170] . الاختصاص، مفید، ص۲۴۷.
[171] . از محمدبن فضل هاشمی نقل شده است، گفت: وقتی امام موسیبن جعفر(ع) از دنیا رفت به مدینه رفتم. نزد رضا(ع) رفتم و به ایشان بهعنوان امام سلام کردم و آنچه را همراه داشتم به ایشان تحویل دادم. سپس گفتم: قصد دارم به بصره بروم، و میدانم مردم آنجا اختلاف زیادی دارند و خبر وفات موسی(ع) به آنها رسیده است و مطمئنم از من دربارۀ نشانههای امامت خواهند پرسید؛ آیا چیزی از این نشانهها را به من نشان میدهید؟ امام رضا(ع) فرمود: «این موضوع از من پوشیده نبود. به دوستان و شیعیان ما در بصره و سایر نواحی خبر بده من بهزودی نزدشان خواهم آمد؛ و قدرتی نیست مگر بهواسطۀ خداوند.» سپس تمام آنچه را از رسول خدا(ص) نزد ائمه باقی مانده بود ـمثل ردا و عصا و سلاح ایشان و غیرهـ به حاضران نشان داد. گفتم: چه زمانی نزد آنها خواهید آمد؟ فرمود: «سه روز بعد از رسیدن و ورود تو به بصره.» وقتی وارد بصره شدم از من دربارۀ اوضاع پرسیدند. گفتم: من یک روز قبل از وفات موسیبن جعفر(ع) نزد ایشان رفتم؛ به من فرمود: «من ناگزیر خواهم مرد، و وقتی مرا دفن کردی درنگ نکن و با این امانتها به مدینه برو و آنها را به پسرم علیبن موسی برسان که او وصیِ من و صاحب امر پس از من است.» من نیز طبق دستور عمل کردم و امانتها را به ایشان رساندم، و خودِ ایشان سه روز بعد از امروز نزد شما خواهد آمد؛ پس میتوانید هرچه بخواهید از ایشان بپرسید. عمروبن هذّاب ـکه از ناصبیها و از گرایشیافتگان به فرقۀ زیدیه و معتزله بودـ از میان حاضران سخن آغاز کرد و گفت: ای محمد، حسنبن محمد مردی از نظر ورع و زهد و علم و سن و سال از بزرگان این خاندان است و مثل علیبن موسی یک جوان نیست؛ و چهبسا اگر از او دربارۀ احکام دشوار پرسیده شود درمانده شود! حسنبن محمد ـکه در مجلس حضور داشتـ گفت: ای عمرو، چنین نگو، زیرا علی دارای همان ویژگیهایی است که تو گفتی، و محمدبن فضل میگوید: او سه روز دیگر خواهد آمد، و همین برای تو بهعنوان یک نشان کافی است. سپس مجلس پایان یافت و مردم پراکنده شدند. سومین روز که از ورود من به بصره گذشته بود امام رضا(ع) وارد شد و به خانۀ حسنبن محمد رفت. حسن خانهاش را برای ایشان خالی کرد و خودش در برابرش ایستاد و طبق دستور امام(ع) رفتار میکرد. امام(ع) فرمود: «ای حسنبن محمد، همۀ افرادی را که با محمدبن فضل دیدار داشتند و نیز دیگر شیعیان ما را احضار کن؛ جاثلیق نصارا (رئیس نصارا) و رأسالجالوت (رئیس یهودیان) را نیز احضار کن، و به مردم بگو هر پرسشی دارند مطرح کنند.» حسنبن محمد همۀ آنها ـازجمله زیدیان و معتزلهـ را گرد آورد و آنها اصلاً نمیدانستند چرا دعوت شدهاند. وقتی همه گرد آمدند امام رضا(ع) برای خود بالشتی قرار داد و بر آن نشست؛ سپس فرمود: «سلام علیکم و رحمة الله و برکاته. آیا میدانید چرا ابتدا به شما سلام کردم؟» گفتند: نه. فرمود: «برای اینکه دلتان آرام بگیرد.» گفتند: تو کیستی؟ خداوند تو را رحمت کند. فرمود: «من علیبن موسیبن جعفربن محمدبن علیبن حسینبن علیبن ابیطالب و فرزند رسول خدا(ص) هستم...» (الخرائج والجرائح، راوندی، ج1، ص۳۴۱ تا ۳۴۸)
[172] . الخرائج والجرائح، راوندی، ج1، ص۳۴۷؛ مدينة المعاجز، هاشم البحرانی، ج۷، ص۲۰۹.
[173] . محمدبن فضل گفت: امام رضا(ع) هنگام بازگشت از بصره به من سفارشهایی کرد و فرمود: «به کوفه برو و شیعیان آنجا را گرد آور و به آنان اعلام کن من بهزودی وارد میشوم» و به من امر کرد در خانۀ حفصبن عمیر یشکری مستقر شوم. پس به کوفه رفتم و به شیعیان خبر دادم امام رضا(ع) بهزودی وارد خواهد شد...فرمود: «ای محمد، ببین در کوفه چه کسانی از متکلمان و عالمان حضور دارند و آنان را حاضر کن.» آنان را حاضر کردیم. امام رضا(ع) به ایشان فرمود: «میخواهم بهرهای از خودم را برای شما قرار دهم، همانگونه که برای اهل بصره قرار دادم؛ و بهراستی خداوند مرا از همۀ کتابهایی که فروفرستاده آگاه ساخته است.» سپس به جاثَلیق (عالم بزرگ مسیحی که به علم و جدل مشهور بود) رو کرد و فرمود: ...» (الخرائج والجرائح، راوندی، ج۱، ص۳۴۹ و ۳۵۰)
[174] . الخرائج والجرائح، راوندی، ج۱، ص350.
[175] . الهَرابِذَة: گفته شده آنها خادمان آتش مجوسیان (زرتشتیان) بودهاند، و نیز گفته شده بزرگان و دانشمندان هندیان بودهاند.
[176] . نسطاس رومی، دانشمندی در علم طب بود.
[177] . محمدبن جعفر: او فرزند امام صادق(ع) بود. در مکه قیام کرد و مردم را بهسوی خود دعوت نمود. امام رضا(ع) او را از این کار برحذر داشته بود، اما او به هشدار امام(ع) توجهی نکرد. سپس مأمون لشکری بهسوی او فرستاد؛ او تسلیم شد و مأمون از او درگذشت. در ادامه دربارۀ وضعیت او توضیحات بیشتری ارائه خواهد شد.
[178] . عیون اخبار الرضا، صدوق، ج1، ص139 تا 158.
[179] . توحید، شیخ صدوق، ص۴۴۱ تا ۴۴۵.
[180] . کلینی(ره) نقل میکند: صفوانبن یحیی گفت: ابوقُرّه محدث از من خواست برای ورود او به خدمت ابوالحسن رضا(ع) اجازه بگیرم. من از امام اجازه گرفتم و ایشان اجازه دادند. او وارد شد و از امام دربارۀ حلال و حرام پرسید؛ سپس گفت: آیا شما باور داری خدا «محمول» است (یعنی چیزی او را حمل میکند)؟ ابوالحسن(ع) فرمود: «هر محمولی مفعولبِه است، به غیر خودش اضافه شده، و نیازمند است. «محمول» واژهای است که در لفظ به نقص دلالت دارد، درحالیکه «حامل» فاعل است و در لفظ مایۀ مدح است؛ و کسی که بگوید «بالا»، «پایین»، «روی»، «زیر» و ... نیز همین وضعیت را دارد؛ حال آنکه حقتعالی میفرماید: (وَلِلَّهِ الأَسْمَاءُ الْحُسْنَىٰ فَادْعُوهُ بِهَا) (و برای اوست نامهای نیکو، پس او را با آنها بخوانید)، و در هیچکدام از کتابهایش نفرموده او «محمول» است، بلکه فرموده: اوست «حامل» در خشکی و دریا، و اوست نگاهدارندۀ آسمانها و زمین از اینکه نابود شوند؛ و «محمول» هرچیزی جز خداست. شنیده نشده هیچکسی که به خدا و عظمت او ایمان دارد در دعای خود بگوید ای محمول!» ابوقُرّه گفت: اما حقتعالی فرموده است: (وَيَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمَانِيَةٌ) (و در آن روز هشت [فرشته] عرش پروردگارت را بر بالایشان حمل میکنند) و نیز فرموده است: (الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ) (کسانی که عرش را حمل میکنند). امام رضا(ع) فرمود: «عرش، خودِ خدا نیست. عرش، اسم علم و قدرت است، و در عرش، همهچیز هست. سپس حملِ آن را به غیر خودش نسبت داد: به آفریدهای از آفریدههایش، زیرا آفریدگانش را با حمل عرشش به بندگی واداشت؛ و آنان حاملان علم او هستند، آفریدههاییاند که گرد عرش او تسبیح میگویند، و به علم او عمل میکنند، و فرشتگانیاند که اعمال بندگانش را مینویسند. خداوند اهل زمین را با طواف گرد خانهاش به بندگی واداشت، و خداوند ـهمانگونه که فرمودهـ بر عرش استوار شد، درحالیکه عرش و آنان که آن را حمل میکنند و آنان که گرد عرش قرار دارند، همه را خداوند حمل میکند و او نگهدارشان است، و اوست که قائم بر هر جانی است، و بر فراز هرچیزی و بر هرچیزی احاطه دارد. نباید گفت «محمول»، یا «زیر»، بهصورت واژهای مستقل که به چیزی متصل نشود، زیرا در این صورت لفظ و معنا هر دو فاسد میشوند.» ابوقُرّه گفت: پس روایتهایی را که آمدهاند تکذیب میکنی که میگویند خداوند وقتی خشمگین شود فرشتگانی که عرش را حمل میکنند سنگینی آن را بر دوش خود حس میکنند، پس به سجده میافتند، و وقتی خشم پایان میپذیرد سبک میشود و به جایگاه خود بازمیگردند؟ امام رضا(ع) فرمود: «مرا خبر بده، دربارۀ خداوند تبارکوتعالی که از زمانی که ابلیس را لعنت کرد تا امروز، همچنان بر او خشمگین است، پس کی راضی شد؟ درحالیکه طبق توصیف تو، خداوند همواره بر او و بر دوستان و پیروانش خشمگین است. چگونه جرئت میکنی پروردگارت را به دگرگونی از حالی به حالی وصف کنی، و بگویی چیزی بر او وارد میشود که بر مخلوقات وارد میگردد؟! منزّه و بلندمرتبه است او؛ نه با زوالیافتگان زایل میشود، نه با دگرگونشدگان دگرگون میگردد، و نه با تبدیلشدگان، تبدیل میپذیرد. آنکس که پایینتر از اوست در ید قدرت و تدبیر اوست، و همه به او نیازمندند، و او بینیاز از هرچیزِ غیرِ خودش است.» (کافی، ج1، ص۱۳۰ تا ۱۳۲)
[181] . توحید، صدوق: 250 تا 252.
[182] . بهسبب اهمیت موضوع، تمام جریان این گفتوگو را برای بهرهمندی نقل میکنم:
ابوصلت هَرَوی گفت: هنگامیکه مأمون، علیبن موسی الرضا(ع) را با اصحاب مقالات از میان مسلمانان و پیروان ادیان دیگر از یهودیان و مسیحیان و مجوسیان و صابئین و سایر اصحاب مقالات گرد آورد، هیچکس نتوانست در برابر ایشان بایستد، و امام همه را به حجت خود ملزم کرد، گویی دهانشان را به هم دوخته بود. در این هنگام علیبن محمدبن جهم برخاست و گفت: ای پسر رسول خدا، آیا به عصمت انبیا(ع) معتقدی؟ امام(ع) فرمود: «بله.» گفت: پس دربارۀ این فرمایش خداوند عزّوجل چه میگویی: (وَعَصَى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوَى) (و آدم پروردگارش را نافرمانی کرد، پس گمراه شد)، و این آیه: (وَذَا النُّونِ إِذ ذَّهَبَ مُغَاضِبًا فَظَنَّ أَن لَّن نَّقْدِرَ عَلَيْهِ) (و ذوالنّون [یونس] را [یاد کن] هنگامیکه با خشم رفت و پنداشت ما بر او توانایی نداریم)، و اینکه دربارۀ یوسف(ع) فرموده است: (وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِهَا) (و قطعاً آن زن قصد او کرد و او نیز قصدِ آن زن کرد)، و فرمودهاش دربارۀ داوود(ع): (وَظَنَّ دَاوُودُ أَنَّمَا فَتَنَّاهُ) (و داوود دانست ما او را آزمودهایم)، و فرمایش حقتعالی دربارۀ پیامبرش محمد(ص): (وَتُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْدِيهِ وَتَخْشَى النَّاسَ وَاللَّهُ أَحَقُّ أَن تَخْشَاهُ) (و در دل خود آنچه را خداوند آشکارکنندهاش است پنهان میداری، و از مردم میترسی، درحالیکه خدا سزاوارتر است برای اینکه از او بترسی). مولایمان امام رضا(ع) فرمود: «وای بر تو ای علی، از خدا پروا کن و زشتیها را به انبیای خدا نسبت نده، و کتاب خدا را بر پایه رأی شخصی خود تفسیر نکن؛ چراکه خداوند عزّوجل میفرماید: (وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ) (و تأویل آن را جز خدا و ریشهداران در علم نمیدانند). اما دربارۀ فرمودۀ خداوند عزّوجل دربارۀ آدم(ع): (وَعَصَى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوَى) (و آدم پروردگارش را نافرمانی کرد، پس گمراه شد)، بدان خداوند عزّوجل آدم را بهعنوان حجت در زمینش و خلیفه در سرزمینهایش آفرید، او را برای بهشت نیافرید؛ و آن معصیت از آدم در بهشت سر زد، نه در زمین، تا تقدیرات فرمان خداوند عزّوجل تحقق یابد. پس هنگامیکه او را به زمین فروفرستاد و بهعنوان حجت و خلیفه قرار داد او را با این فرمایش خود معصوم گرداند: (إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَى آدَمَ وَنُوحًا وَآلَ إِبْرَاهِيمَ وَآلَ عِمْرَانَ عَلَى الْعَالَمِينَ) (همانا خداوند آدم و نوح و خاندان ابراهیم و خاندان عمران را بر جهانیان برگزید). دربارۀ این فرمایش خداوند عزّوجل: (وَذَا النُّونِ إِذ ذَّهَبَ مُغَاضِبًا فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ) (و یونس را [یاد کن] آنگاه که با خشم رفت و گمان برد ما بر او توانا نیستیم)، یعنی گمان برد خداوند عزّوجل رزقش را بر او تنگ نخواهد گرفت؛ آیا نشنیدهای خداوند عزّوجل میفرماید: (وَأَمَّا إِذَا مَا ابْتَلَاهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ) (و اما وقتی او را میآزماید و روزیاش را بر او تنگ میگیرد)، یعنی «به او سخت میگیرد»؛ و اگر یونس گمان میکرد خداوند تبارکوتعالی قدرت بر او ندارد این کفر میبود. اما فرمودۀ خداوند عزّوجل درباره یوسف(ع): (وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِهَا) (و قطعاً آن زن قصد او کرد و او نیز قصدِ آن زن کرد)، آن زن قصد معصیت داشت، و یوسف(ع) نیز قصد داشت اگر او را به انجام آن کار وادار کند آن زن را به قتل برساند، بهدلیل شرایط خطیری که گرفتارش شده بود. پس خداوند او را از قتل و فحشا بازداشت. و این فرمایش حقتعالی است: (كَذَٰلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاءَ) (اینگونه [مقرر داشتیم] تا بدی و فحشا را از او بازگردانیم)؛ «بدی» یعنی قتل، و «فحشا» یعنی زنا. اما دربارۀ داوود(ع)، کسانی که پیش از تو هستند در این خصوص چه میگویند؟» علیبن جهم گفت: میگویند: داوود در محراب خود مشغول نماز بود که شیطان در شکل پرندهای با زیباترین صورت نزد او ظاهر شد، پس داوود نمازش را قطع کرد و برخاست تا آن پرنده را بگیرد. پرنده بهسوی حیاط پرید، داوود بهدنبال آن رفت، سپس پرنده به پشتبام رفت، و داوود نیز بهدنبال آن بالا رفت. پرنده در خانۀ «اوریایبن حنان» فرود آمد، داوود نیز بهدنبال آن سرک کشید و ناگهان همسر اوریا را دید که خودش را میشست. وقتی به او نگاه کرد دلباختهاش شد. اوریا در آن زمان در یکی از جنگهایی حضور داشت که داوود او را فرستاده بود. پس داوود به فرماندهاش نامه نوشت اوریا را در صف مقدم جنگ قرار دهد. اوریا در آن جنگ با مشرکان پیروز شد، و این موضوع برای داوود گران آمد. پس بار دیگر نامه نوشت او را در جلوی تابوت (صندوق عهد) قرار دهند. و این کار شد و اوریا (رحمت خدا بر او) کشته شد. سپس داوود با همسر او ازدواج کرد.
راوی گوید: امام رضا(ع) با دست خود به پیشانیاش زد و فرمود: «ما از خداییم و به سوی خدا باز میگردیم، شما یکی از انبیای خدا را متهم کردید به سستی در نمازش تا آنجا که به دنبال پرندهای رفت، سپس مرتکب فحشا، و در نهایت مرتکب قتل گردید؟!» او گفت: ای پسر رسول خدا، پس گناه داوود چه بود؟ فرمود: «وای بر تو، داوود(ع) گمان برد خداوند متعال آفریدهای داناتر از او نیافریده است. پس خداوند عزّوجل دو فرشته را نزد او فرستاد. آن دو از دیوار محراب بالا آمدند، و گفتند: (خَصْمَانِ بَغَىٰ بَعْضُنَا عَلَىٰ بَعْضٍ فَاحْكُم بَيْنَنَا بِالْحَقِّ وَلَا تُشْطِطْ وَاهْدِنَا إِلَىٰ سَوَاءِ الصِّرَاطِ * إِنَّ هَٰذَا أَخِي لَهُ تِسْعٌ وَتِسْعُونَ نَعْجَةً وَلِيَ نَعْجَةٌ وَاحِدَةٌ فَقَالَ أَكْفِلْنِيهَا وَعَزَّنِي فِي الْخِطَابِ) (ما دو نفر دعوا داریم، یکی از ما به دیگری ستم کرده است، پس بین ما بهحق داوری کن و به بیراهه مرو، و ما را به راه راست راهنمایی کن * این برادر من است، او 99 میش دارد و من فقط یک میش دارم. او به من گفته این میش را هم به من واگذار کن، و در سخن بر من چیره شد). داوود(ع) در داوری شتاب کرد و به نفع شاکی گفت: (لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤَالِ نَعْجَتِكَ إِلَىٰ نِعَاجِهِ) (بهراستی او با خواستن میش تو برای افزودن به میشهای خود به تو ستم کرده است)، و از شاکی درخواست دلیل نکرد و به متهم نیز رو نکرد تا بپرسد: تو چه میگویی؟ پس خطای او در داوریاش بود، نه آن چیزی که شما پنداشتهاید. آیا نشنیدهای خداوند عزّوجل میفرماید: (يَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُم بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ...) (ای داوود، ما تو را خلیفهای در زمین قرار دادیم، پس میان مردم بهحق داوری کن...) تا پایان آیه.» گفتم: ای پسر رسول خدا، پس ماجرای داوود(ع) با اوریا چه بود؟ امام رضا(ع) فرمود: «در زمان داوود رسم بر این بود که اگر زنی شوهرش میمرد یا کشته میشد دیگر هرگز ازدواج نمیکرد؛ و نخستین کسی که خداوند عزّوجل به او اجازه داد با زنی که شوهرش کشته شده بود ازدواج کند داوود(ع) بود؛ و این موضوع بود که بر مردم پیش از اوریا گران آمد و باعث مخالفتشان شد. اما دربارۀ نبی خدا محمد(ص) و فرمایش خداوند عزّوجل دربارۀ او: (وَتُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْدِيهِ وَتَخْشَى النَّاسَ وَاللَّهُ أَحَقُّ أَن تَخْشَاهُ) (و در دل خود آنچه را خداوند آشکارکنندهاش است پنهان میداری، و از مردم میترسی، درحالیکه خدا سزاوارتر است برای اینکه از او بترسی)، بدان خداوند عزّوجل نامهای همسران پیامبر(ص) را در دنیا و آخرت به او شناساند، و اینکه آنان مادران مؤمنان خواهند بود. یکی از زنانی که خدا نامش را به او گفته بود زینب بنت جحش بود، و او در آن زمان همسر زیدبن حارثه بود. پیامبر(ص) نام او را در دل خود نگه داشت و آن را آشکار نکرد، تا مبادا منافقان بگویند او دربارۀ زنی که در خانۀ مردی است گفته یکی از همسران آیندهاش و مادر مؤمنان خواهد بود؛ پس پیامبر(ص) از گفتۀ منافقان بیم داشت. خداوند عزّوجل فرمود: (وَاللَّهُ أَحَقُّ أَن تَخْشَاهُ) (و خدا سزاوارتر است برای اینکه از او بترسی)، یعنی در دل خودت. خداوند عزّوجل ازدواج را برای هیچکدام از خلقش بر عهده نگرفته، جز برای سه نفر: ازدواج حوّا با آدم(ع)، زینب با رسول خدا(ص)، و سومی فاطمه با علی(ع).» راوی گوید: علیبن جهم گریست و گفت: ای پسر رسول خدا، من به سوی خداوند عزّوجل توبه میکنم از اینکه پس از امروز دربارۀ انبیای خدا جز آنچه شما فرمودید بر زبان برانم.» (امالی، صدوق، ج2، ص۱۵۰ تا ۱۵۳)
[183] . عیون اخبار الرضا، صدوق، ج1، ص۱۷۴ تا ۱۸۲.
شیخ صدوق گفته است: «مؤلف این کتاب میگوید: این حدیث از طریق علیبن محمدبن جهم روایت شده، و با وجود ناصبی بودن او و بغض و دشمنیاش با اهلبیت(ع) از جهت او غریب است.»
[184] . کلینی: از ابویعقوب بغدادی روایت شده است، گفت: ابنسِکیت به امام ابوالحسن(ع) گفت: چرا خداوند موسیبن عمران(ع) را با عصا و دست سفید و ابزار سحر برانگیخت؟ و عیسی(ع) را با ابزار پزشکی؟ و محمد(ص) (درود خدا بر او و بر همه انبیا) را با سخن و خطابه برانگیخت؟ امام ابوالحسن(ع) فرمود: «زمانی که خداوند موسی(ع) را برانگیخت سحر بر مردم زمان او چیره بود. پس او از سوی خداوند چیزی برایشان آورد که در توان آنها نبود همانندش را بیاورند، و با آن سحر آنان را باطل کرد و حجت را بر آنان تمام نمود. خداوند عیسی(ع) را در زمانی برانگیخت که بیماریها آشکار شده بود و مردم به طبابت نیازمند بودند، پس او از سوی خداوند چیزی برایشان آورد که نزد خود نداشتند، و با آن مردگان را زنده کرد و نابینا و پیس را به اذن خدا شفا داد، و بهوسیلۀ آن حجت را بر ایشان تمام نمود؛ و خداوند محمد(ص) را در زمانی برانگیخت که خطابه و سخنوری بر مردم در عصر او غالب بود ـو گمان میکنم فرمود: شعرـ پس او از سوی خداوند برای آنان موعظه و حکمتی آورد که با آن گفتارشان را باطل کرد و حجت را بر آنان کامل نمود.» ابنسِکیت گفت: به خدا قسم، هرگز کسی مانند شما ندیدهام. پس حجت بر خلق در روزگار ما چیست؟ امام(ع) فرمود: «عقل؛ که بهوسیلۀ آن کسی که بهراستی از طرف خداست شناخته میشود پس تصدیق میشود؛ و کسی که بهدروغ به خدا منتسب است شناخته میشود پس تکذیب میشود.» ابنسِکیت گفت: به خدا سوگند، پاسخ درست همین است. (کافی، ج۱، ص ۲۴ و ۲۵)
[185] . امالی، شیخ صدوق، ص۶۱۵ تا ۶۲۶.
[186] . بحارالانوار، مجلسی، ج۵۹، ص۳۰۷ تا ۳۲۸.
[187] . حیات الإمام علیبن موسی الرضا، باقر شریف القرشی، ج1، ص۲۰۲.
[188] . ماجرای انتقال سر شریف از شام به مصر، رویدادی تاریخی است که منابع متعددی به آن اشاره کردهاند:
ابنجوزی مینویسد: «دربارۀ سر [امام حسین(ع)] اختلافنظرهایی وجود دارد... نظر پنجم این است که خلفای فاطمی آن را از باب الفرادیس (در دمشق) به عسقلان منتقل کردند، سپس از آنجا به قاهره بردند، و اکنون در آنجاست و خلاصه اینکه برای آن مشهدی باشکوه وجود دارد که زیارت میشود.» تذکرة الخواص، ص265.
«از جملۀ این افراد، علامه محمد زکی ابراهیم ـبزرگ عشیره محمدیهـ در کتاب «مرقد اهلبیت در قاهره»، ص27، چاپ چهارم، انتشارات عشیره محمدیه در ساختمان جامع البنات قاهره چنین گفته است:
اول: دیدگاه تاریخنگاران و سیرهنویسان:
تاریخ نگاران و سیرهنویسان اتفاقنظر دارند بر اینکه پیکر امام حسین (رضواناللهعلیه) در محل شهادتش در کربلا به خاک سپرده شد، اما سر مبارک ایشان را گرداندند تا اینکه در نهایت در عسقلان ـبندری در فلسطینـ آرام گرفت. شمار زیادی از مورخان و محققان وجود سر شریف در عسقلان و انتقال آن را به مصر تأیید کردهاند؛ ازجمله ابنمیسر، قلقشندی، علیبن ابوبکر معروف به السائح الهروی، ابنایاس، و سِبط جوزی. ازجمله افرادی که قائل به دفن سر شریف در مشهد قاهره هستند مورخ بزرگ عثمان مَدْوخ است. او گفته: برای سر شریف سه مشهد وجود دارد که زیارت میشود؛ یکی در دمشق است که ابتدا در آنجا دفن شد، سپس مشهدی در عسقلان ـشهری در کرانه دریای مدیترانهـ که سر از دمشق به آنجا منتقل شد، و سپس به مشهد قاهره در مصر بین خانالخلیلی و جامعالأزهر انتقال یافت. مقریزی گفته است: سر حسین (رضواناللهعلیه) در روز هشتم جمادیالثانی سال 548ق از عسقلان به قاهره منتقل شد و بهمدت یک سال در قصر زمرد دفن شده بود، تا آنکه برایش گنبدی اختصاصی ساخته شد که همان مشهد کنونی است، و این کار در سال 549ق انجام شد.
دوم: گواهی دکتر حسینی هاشم:
شیخ حسینی هاشم ـمعاون الازهر و دبیرکل مجمع البحوثـ در پاسخ به تحریفی که نسخهنویسان در کتاب امام سیوطی «حقیقت السنة والبدعة» وارد کردهاند بهطور خلاصه چنین گفته است: بیشترین تعداد مورخان، آرام گرفتن سر امام حسین(ع) در مصر را تأیید کردهاند، ازجمله ابنایاس در کتابش، قلقشندی در «صبح الأعشى»، و مقریزی که فصلی مستقل در کتاب «المواعظ والاعتبار» در صفحات 427 و 428 و 430 به این موضوع اختصاص داده است. او روایت ابنمیسر را تأیید میکند مبنی بر اینکه «فضلبن امیرالجیوش بدر الجمالی» شخصی است که سر مبارک امام حسین(ع) را بر سینۀ خود حمل کرد و پیاده به مصر آورد و روز یکشنبه هشتم جمادیالثانی سال 548ق وارد مصر شد. سپس در روز سهشنبه دهم جمادیالثانی سال 548ق در محل کنونی خود در قبه بابالدَّیلم آرام گرفت؛ در همان جایی که امروز ضریح مطهر و مسجد مبارک آن حضرت واقع است. سخاوی(ره) نیز روایت انتقال سر حسین(ع) به مصر را تأیید کرده است.» شرح احقاق الحق، مرعشی، ج33، ص722 و 723.
[189] . مراجعه کنید به: معجم الأدباء، یاقوت حموی، ج17، ص310؛ تاج العروس، زبیدی، ج10، ص63.
[190] . مستدرک سفینة البحار، نمازی، ج10، ص120 و 121.
[191] . مرآة الجَنان وعبرة اليقظان، الیافعی مکی، ج2، ص۳۳.
[192] . وفیات الأعیان، ابنخلّکان، ج۵، ص۴۲۴.
[193] . المواعظ والاعتبار، مقریزی، ج2، ص۴۴۰؛ همچنین مراجعه کنید به: البدایة و النهایة، ابنکثیر، ج۱۰، ص۲۸۶.
[194] . الأعلام، ج8، ص44.
[195] . مدت اقامت سیده نفیسه در مصر پانزده سال بوده است (از سال ۱۹۳ تا ۲۰۸ق)؛ اما اسحاق مؤتمن مدت بیشتری در آنجا ماند، زیرا پس از وفات همسرش زنده بود و سپس از دنیا رفت و او نیز در قاهره به خاک سپرده شد.
[196] . گفتوگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[197] . مراجعه کنید به: کتاب روز حسین، جلد چهارم، مباحث مربوط به رسالت امام موسیبن جعفر(ع).
جا دارد در اینجا به نامهای از سفیان ثوری ـاز بزرگان اهلسنتـ به هارون اشاره کنیم، زیرا گوشهای از وضعیت هارون را توصیف کرده است:
«بسم الله الرحمن الرحیم، از بندۀ مُرده سفیان، به بندۀ فریبخورده با آرزوها هارون، که شیرینی ایمان و لذت تلاوت قرآن را از دست داده است. اما بعد؛ برایت نوشتم تا به تو اطلاع دهم من رشتۀ پیوند خود را با تو گسستم و دوستیات را قطع کردم. تو مرا گواه بر خودت ساختی، آنگاه که در نامهات خودت را به اینکه به بیتالمال مسلمانان دستدرازی کردی و آن را در غیر از جای خودش هزینه کردی و بدون رعایت حدود شرع در آن تصرف کردی متهم ساختی؛ و از آنجا که از من دور بودی، طاقت نیاوردی تا آنکه برایم نامه نوشتی و خودت مرا برای این ظلمت گواه گرفتی. اما من علیه تو شهادت دادم، من و برادرانی که هنگام خواندن نامهات حاضر بودند همه گواهی دادیم، و این شهادت را فردا در پیشگاه خداوند عادل ارائه خواهیم داد. ای هارون، تو بدون رضایت مسلمانان به بیتالمالشان دستدرازی کردی. آیا مؤلفة قلوبهم و کسانی که برای جمعآوری زکات گماشته شدهاند در سراسر زمین خدا، و مجاهدان در راه خدا، و در راهماندگان از کردار تو راضیاند؟ آیا حاملان قرآن و اهل علم ـیعنی آنان که به علم خود عمل میکنندـ راضیاند؟ آیا یتیمان و بیوهزنان یا آحاد مردم از رعایایت راضیاند؟! پس ای هارون، کمر همت ببند و برای پاسخ در روز قیامت آماده شو، و خود را برای بلا و حسابرسی مهیّا کن. بدان تو در پیشگاه خداوند عادل خواهی ایستاد، پس از خدا بترس! چراکه شیرینی علم و زهد، لذت تلاوت قرآن، و همنشینی با نیکان از تو گرفته شد و تو راضی شدی ستمگر و امامی برای ستمگران باشی. ای هارون، تو بر تخت تکیه زدهای، لباس حریر پوشیدهای، و پردههایی بر درگاهت آویختهای، و خودت را شبیه حجابی برای پروردگار جهانیان قرار دادهای. سپس لشکریان ستمگرت را پشت درهای کاخ گماردهای تا به مردم ستم کنند و دادگری نکنند. آنها شراب مینوشند و شرابخوار را حد میزنند، زنا میکنند و زناکار را حد میزنند، دزدی میکنند و دزد را دست میبرند، میکشند و قاتل را قصاص میکنند! آیا شایسته نبود این احکام نخست بر خودِ تو و آنها اجرا شود، پیش از آنکه بر مردم جاری گردد؟! ای هارون، فردا را چگونه خواهی دید، آن زمان که منادی از جانب خدا ندا میدهد: «ستمگران و یاورانشان را گرد آورید!» و تو در پیشگاه خداوند پیش میافتی، درحالیکه دستهایت به گردنت بسته شده است، و عدالت و انصافِ تو آن را باز نمیکند، و ستمگران گرد تو هستند، و تو یا پیشوای آنانی، یا آنان را بهسوی آتش سوق میدهی! گویی هماکنون تو را میبینم که گلوگاهت تنگ شده و بهسوی دوزخ کشانده میشوی، و میبینی حسنات تو در ترازوی دیگران است، و گناهان دیگران در ترازوی توست، بهطوری که بر سیئاتت بلایی افزون شده، و تاریکی است بر تاریکی. پس در رفتار با رعیت خود از خدا بترس ای هارون! و حرمت محمد(ص) را در امتش نگه دار. بدان این مقام و قدرت به تو نرسید مگر به وقتش، و در نهایت به دیگری واگذار خواهد شد؛ و این دنیاست که با اهلش چنین میکند، یکی پس از دیگری؛ برخی توشهای برگرفتند که به کارشان آمد، و برخی دنیا و آخرت را با هم باختند. و تو را، آری تو را، شدیداً برحذر میدارم که پس از این نامه، دیگر به من بنویسی؛ زیرا پاسخی نخواهی شنید؛ والسلام.» سپس این نامه را برای هارون فرستاد، بدون اینکه آن را تا کند یا مُهر زند. مراجعه کنید به: حیاة الحیوان الکبری، دمیری، ج2، ص294 و 295.
[198] . عیون اخبار الرضا، صدوق، ج2، ص۲۲۲.
[199] . عیون اخبار الرضا، صدوق، ج2، ص۲۴۶.
[200] . صفوان گفت: فردی مورد اعتماد به ما خبر داد یحییبن خالد به آن طاغوت گفت: این علی، فرزند اوست، نشسته و این امر را برای خود ادعا کرده است. هارون گفت: آیا آنچه با پدرش کردیم برایمان کافی نیست؟! میخواهی همهشان را بکشیم؟! بهراستی برمکیان با آل رسول خدا(ص) دشمنی داشتند و دشمنی خود را آشکار میکردند. (عیون اخبار الرضا، صدوق، ج2، ص۲۴۶).
[201] . از محمدبن فضیل نقل شده است، گفت: در همان سالی که هارون با برمکیان بهشدت برخورد کرد، ابتدا جعفربن یحیی را گرفت و یحییبن خالد را زندانی کرد و آن اتفاقات برای برمکیان رخ داد؛ در همان زمان ابوالحسن(ع) در عرفات ایستاده بود و دعا میکرد؛ سپس سر به زیر انداخت. از ایشان دربارۀ این حالت پرسیدند، فرمود: «من مشغول دعا علیه برمکیان بودم، بهخاطر آنچه با پدرم کرده بودند، و خداوند امروز دعای مرا دربارۀ آنان مستجاب کرد.» و چون از عرفات بازگشت چندان نگذشت که جعفر و یحیی گرفتار شدند و حال و روزشان دگرگون گردید. (عیون اخبار الرضا، صدوق، ج2، ص۲۴۵).
[202] . الفصول المهمّة في معرفة الأئمّة، ابنصبّاغ مالکی، ج2، ص۹۷۵ و ۹۷۶.
[203] . کافی، کلینی، ج1، ص۴۸۷؛ الإرشاد، شیخ مفید، ج2، ص۲۵۵.
[204] . کافی، کلینی، ج۸، ص۲۵۷ و ۲۵۸.
[205] . مناقب آل ابیطالب، ابنشهرآشوب، ج3، ص۴۴۷.
[206] . مراجعه کنید به: سیر أعلام النبلاء، ذهبی، ج۱۰، ص۱۰۵.
[207] . عیون اخبار الرضا، صدوق، ج2، ص۲۲۴.
[208] . عیون اخبار الرضا، صدوق، ج2، ص۱۶۱.
[209] . عیون اخبار الرضا، صدوق، ج2، ص۱۷۲.
[210] . مراجعه کنید به: مقاتل الطالبيين، ابوالفرج اصفهانی، ص۳۴۶.
[211] . مقاتل الطالبيين، ابوالفرج اصفهانی، ص۳۴۶.
[212] . مراجعه کنید به: حیات الإمام علیبن موسی الرضا، باقر شریف قرشی، ج2، ص۴۰۰.
[213] . مقاتل الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، ص۳۴۷ و ۳۴۸.
[214] . مقاتل الطالبيین، ابوالفرج اصفهانی، ص۳۵۴.
[215] . مقاتل الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، ص۳۵۴ تا ۳۵۶.
[216] . از سلیمانبن جعفر نقل شده است، گفت: علیبن عبیداللهبن حسینبن علیبن حسینبن علیبن ابیطالب(ع) به من گفت: مشتاقم به دیدار امام رضا(ع) بروم و به ایشان سلام کنم. گفتم: پس چهچیزی تو را از این کار منع میکند؟ گفت: از هیبت و جلالتی که دارد میترسم. سپس امام رضا(ع) دچار بیماری سبکی شد و مردم برای عیادت به دیدارش آمدند. من به علیبن عبیدالله گفتم: آنچه میخواستی پیش آمد، اکنون امام بیمار است و مردم به دیدارش میآیند؛ اگر میخواهی به دیدارش بروی امروز وقت مناسبی است. او آمد و به عیادت امام رفت. امام با نهایت احترام و محبت از او استقبال کرد. علیبن عبیدالله از این برخورد بسیار خوشحال شد. سپس علیبن عبیدالله بیمار گردید. امام رضا(ع) همراه من به عیادت او آمد، و امام(ع) تا زمانی که دیگران از خانه خارج شدند در آنجا ماند. وقتی بیرون آمدیم خدمتکاری از خانوادهمان به من خبر داد امّسلمه ـهمسر علیبن عبیداللهـ از پشت پرده به امام(ع) نگاه میکرد. همینکه امام بیرون رفت خودش را بر جایگاه نشستن امام انداخت، آنجا را بوسید و به آن تبرک جست. سلیمان میگوید: من این ماجرا را به علیبن عبیدالله گفتم و او نیز آن را به امام گزارش داد. امام رضا(ع) فرمود: «ای سلیمان، علیبن عبیدالله و همسر و فرزندانش از اهل بهشتاند. ای سلیمان، وقتی خداوند فرزندان علی و فاطمه(ع) را از امر ولایت آگاه میگرداند آنها دیگر همانند مردم عادی نیستند.» (اختیار معرفة الرجال، طوسی، ج۲، ص۸۵۶ و ۸۵۷)
[217] . عمدة الطالب في أنساب آل أبيطالب، ابنعنبة، ص۲۹۹ تا ۳۰۰.
[218] . از علیبن جعفر نقل شده است، گفت: شنیدم برادرم موسی(ع) گفت: پدرم به برادرم عبدالله گفت: این دو پسر برادرت را نزد خودت نگه دار، که مرا با سبکسریهایشان آزار دادهاند؛ زیرا آن دو شریک شیطاناند؛ و منظورش محمدبن اسماعیلبن جعفر و علیبن اسماعیل بود. عبدالله و ایشان از یک پدر و مادر بودند. (اختیار معرفة الرجال، طوسی، ج2، ص۵۴۲)
[219] . کلینی با سند خود روایت کرده است:از ابنابیعمیر، از ابراهیمبن عبدالحمید، هر دو از «سالمه» کنیز امام صادق(ع) نقل کردهاند، گفت: هنگام وفات امام صادق(ع) نزد ایشان بودم. بیهوش شد، و وقتی به هوش آمد فرمود: «به حسنبن علیبن حسین ـکه همان افطس استـ هفتاد دینار بدهید؛ و به فلانی اینقدر، و به فلانی آنقدر بدهید.» گفتم: به کسی میدهید که با کارد قصد شما را کرده بود؟ فرمود: «وای بر تو، مگر قرآن نمیخوانی؟» گفتم: چرا. فرمود: «آیا نشنیدهای خداوند عزّوجل میفرماید: (الَّذِينَ يَصِلُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَيَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَيَخَافُونَ سُوءَ الْحِسَابِ) (کسانی که پیوندهایی را که خدا به آن امر کرده است برقرار میدارند، و از پروردگارشان میهراسند و از حساب سخت بیم دارند).» ابنمحبوب در روایت خود میگوید: «کسی که با کارد قصد شما را کرده بود.» یعنی او قصد جان امام را کرده بود؛ و سپس امام(ع) فرمود:«آیا میخواهی من از کسانی نباشم که خداوند دربارهشان فرموده است: (الَّذِينَ يَصِلُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ...) آری ای سالمه، بهراستی خداوند بهشت را آفرید و آن را پاک و خوشبو قرار داد، و بوی آن از فاصلۀ دو هزار سال به مشام میرسد، ولی کسی که عاق والدین شود یا قطعرحم کند بوی آن را استشمام نمیکند.» (کافی، ج۷، ص۵۵)
[220] . عیون اخبار الرضا، صدوق، ج1، ص۴۶.
[221] . الارشاد، شیخ مفید، ج2، ص۲۴۵ و ۲۴۶.
[222] . تاریخ طبری، ج۷، ص۱۲۳ و ۱۲۴.
[223] . اعیان الشیعة، سید محسن امین، ج2، ص۲۲۹.
[224] . اختیار معرفة الرجال، طوسی، ج2، ص۷۷۱.
[225] . مستدرکات علم رجال الحدیث، نمازی، ج1، ص۴۹۴.
[226] . عیون اخبار الرضا، صدوق، ج1، ص۲۲۵.
[227] . عیون اخبار الرضا، صدوق، ج2، ص۲۵۹ و ۲۶۰.
[228] . مراجعه کنید به: تاریخ ابنخلدون، ج3، ص۲۴۳؛ تاریخ الکوفة، بُراقی، ص۴۰۹؛ أعیان الشیعة، محسن امین، ج۷، ص۲۱۸؛ مستدرکات علم رجال الحدیث، نمازی، ج1، ص۶۷۲.
[229] . عیون اخبار الرضا، صدوق، ج2، ص224 و 225.
[230] . طبرسی گفته است:روایت شده است مأمون به اطرافیانش گفت: «میدانید چه کسی تشیع را به من آموخت؟» گفتند: «نه، به خدا سوگند نمیدانیم.» گفت: «رشید به من آموخت!» گفتند: «چگونه چنین چیزی ممکن است، درحالیکه رشید اهلبیت را به قتل میرساند؟!» گفت: «رشید اهلبیت را برای حفظ پادشاهی میکشت؛ زیرا سلطنت نازاست.» سپس گفت: روزی موسیبن جعفر(ع) نزد رشید آمد. رشید به احترام او برخاست، به استقبالش رفت و او را در صدر مجلس نشاند و خودش در برابر او نشست. گفتوگوهایی میان آن دو صورت گرفت. سپس موسیبن جعفر(ع) به پدرم گفت: «ای امیر مؤمنان، خداوند عزّوجل بر حاکمان واجب کرده فقرای امت را یاری دهند، قرض بدهکاران را بپردازند، از گرفتاران دستگیری کنند، برهنگان را بپوشانند، و به زندانیان نیکی کنند؛ و تو سزاوارترین کسی هستی که باید این کارها را انجام دهد.» رشید گفت: «انجام خواهم داد، ای اباالحسن.» سپس موسیبن جعفر(ع) برخاست و رشید نیز به احترامش برخاست و میان دو چشمانش را بوسید. سپس رو به من و محمد (امین) و ابراهیم (مؤتمن) کرد و گفت:«ای عبدالله، ای محمد، ای ابراهیم، پیشاپیشِ پسرعموی خود و آقای خود حرکت کنید، رکابش را بگیرید، لباسش را مرتب کنید، و او را تا خانهاش مشایعت نمایید.» آنگاه ابوالحسن موسیبن جعفر(ع) در راه، آهسته نزد من آمد و به من بشارت خلافت داد و فرمود: «هنگامیکه به خلافت رسیدی به فرزندانم نیکی کن.» ما بازگشتیم. من جسورترین فرزندان پدرم در برابر او بودم. هنگامی که مجلس خلوت شد گفتم: «ای امیر مؤمنان، این مرد که او را چنین بزرگ داشتی و احترام نمودی، از جایت برخاستی و به استقبالش رفتی، او را در صدر مجلس نشاندی و خود پایینتر از او نشستی، و ما را واداشتی رکابش را بگیریم چه کسی بود؟»گفت: «او امام مردم، حجت خدا بر خلق، و جانشین او بر بندگان است.» گفتم: «ای امیر مؤمنان، مگر این صفات همه در شما نیست؟» گفت: «من در ظاهر، با غلبه و زور امام جماعت هستم؛ اما موسیبن جعفر امام بهحق است. به خدا سوگند ای پسرم، او از من و از همۀ مردم برای جایگاه پیامبر سزاوارتر است؛ و به خدا قسم اگر در این امر با من به نزاع برخیزی سوی چشمانت را از تو میگیرم؛ زیرا سلطنت نازاست.» وقتی رشید خواست از مدینه به مکه برود کیسهای سیاه که در آن دویست دینار بود آماده کرد. سپس به فضل گفت: «این را نزد موسیبن جعفر ببر و به او بگو: امیر مؤمنان میگوید ما در مضیقه هستیم و بخشش ما به تو پس از این خواهد رسید.» من در مقابل او ایستادم و گفتم: «ای امیر مؤمنان، تو به فرزندان مهاجرین و انصار و سایر قریش و بنیهاشم و حتی کسانی که اصل و نسبشان را نمیدانی پنجهزار دینار یا کمتر میدهی، اما به موسیبن جعفر ـبا آنهمه بزرگداشت و احترامـ تنها دویست دینار میدهی؟! این کمترین عطایی است که تا به حال به کسی دادهای!» گفت: «ساکت باش، مادرت به عزایت بنشیند، اگر بیش از این به او بدهم همان چیزی که دربارهاش بیم دارم اتفاق میافتد. من از این نمیترسم او آن را نپذیرد، بلکه از این میترسم اگر او و اهلبیتش را بینیاز کنم فردا با صد هزار شمشیر پیروانش روبهرو شوم. فقر او و خاندانش برای من و شما ایمنتر است از بینیاز کردن آنان و گستردن دستشان.» (الاحتجاج، ج۲، ص۱۶۵ و ۱۶۷)
«ریانبن شبیب روایت کرده است که مأمون گفت:مردم برای دیدار با هارونالرشید اجازه میگرفتند تا وارد شوند، و آخرین کسی که به او اجازۀ ورود داده شد موسیبن جعفر بود. هنگامی که هارون او را دید بهسرعت به جنبش درآمد و نگاه و گردنش را بهسوی او کشید تا اینکه موسیبن جعفر وارد اتاق شد. وقتی به او نزدیک شد هارون روی زانوهایش نشست و او را در آغوش گرفت، سپس شروع به پرسیدن احوال او کرد و امام(ع) در پاسخ میفرمود: «خیر است، خیر است.» وقتی امام خواست برخیزد هارون دوباره او را در آغوش گرفت و با او وداع کرد. گفتم: ای امیر مؤمنان، دیدم با این مرد رفتاری کردی که با هیچکس دیگر نکرده بودی! این مرد کیست؟ گفت: ای پسرم، این مرد وارث دانش انبیاست. او موسیبن جعفربن محمد است. اگر علم درست میخواهی، نزد اوست. مأمون گفت: از همان زمان محبت آنان در دل من ریشه دواند.» (مناقب آل ابیطالب، ابنشهرآشوب، ج۳، ص۴۲۵ و ۴۲۶)
[231] . ابنکثیر آورده است: «مأمون در ماه محرم ـدر روز بیست و پنجم این ماهـ پس از کشته شدن برادرش در سال ۱۹۸ هجری به خلافت رسید و بهمدت بیست سال و پنج ماه بر مسند خلافت باقی ماند. در وجود او نوعی گرایش به تشیع، و اعتزال و ناآگاهی از سنت صحیح دیده میشد. او در سال ۲۰۱ هجری علیبن موسی الرضابن موسیبن جعفربن صادقبن محمدبن باقربن علی زینالعابدینبن حسینبن علیبن ابیطالب را به ولایتعهدی خود منصوب کرد و لباس سیاه (رنگ رسمی عباسیان) را کنار گذاشت و ـچنانکه پیشتر بیان شدـ لباس سبز پوشید. عباسیانِ بغداد و دیگر شهرها این اقدام را بسیار بزرگ و سنگین شمردند و مأمون را خلع کردند و ابراهیمبن مهدی را بهعنوان خلیفۀ خود برگزیدند. سپس مأمون بر آنان پیروز شد و خلافت برای او استوار گردید.» (البداية والنهاية،ابنكثير، ج۱۰، ص۳۰۱)
ذهبی در شرح حوادث سال ۲۱۱ هجری نوشته است: «تشیع مأمون: در این سال مأمون دستور داد ندا دهند "ذمۀ خدا و رسول از هرکسی که معاویه را به نیکی یاد کند یا او را بر یکی از صحابه برتری دهد بری است؛ و برترین خلق پس از رسول خدا(ص) علیبن ابیطالب(رض) است." مأمون در تشیع مبالغه میکرد، اما دربارۀ شیخین (ابوبکر و عمر) سخن ناروایی نمیگفت، بلکه از آنان به نیکی یاد میکرد و به امامتشان معتقد بود؛ خدا از آن دو راضی باشد.»(تاريخ الإسلام، ذهبی، ج۱۵، ص۵ و ۶)
[232] . ابنکثیر روایتی را در این خصوص مستند کرده که آن را از ابنعساکر نقل کرده و نوشته است: «ابنعساکر بهنقل از نضربن شمیل روایت کرده است، گفت: به حضور مأمون وارد شدم. گفت: ای نضر، شب را چگونه به صبح رساندی؟ گفتم: به خیر، ای امیرالمؤمنین. گفت: با چه تفکری؟ گفتم: با دینی که با پادشاهان موافق است؛ بهوسیلۀ آن از دنیایشان بهره میگیرند و [در عوض] از دینشان میکاهند. گفت: راست گفتی. سپس گفت: ای نضر، میدانی امروز صبح چه گفتم؟ گفتم: من از علم غیب بسیار دورم. گفت: و ابیاتی سرودم:
صبحگاه با دینی برخاستم که به آن پایبندم/ و امروز هیچ عُذری برای رها کردنش ندارم
محبت علی پس از پیامبر را باور دارم/ و نه ابوبکر را دشنام میدهم و نه عمر را
سپس عثمانبن عفان، آنکه صبورانه کشته شد/ در بهشت همراه نیکوکاران جای دارد
و هرگز زبیر را دشنام نمیدهم،/ و نه طلحه را، اگر کسی او را خائن بنامد
و امالمؤمنین عایشه را دشنام نمیدهم/ و ما از کسی که به او افترا ببندد بیزاریم
این مذهب، دومین مرتبه از مراتب تشیع است که در آن امیرالمؤمنین علی(ع) بر دیگر صحابه ترجیح داده میشود.» (البداية والنهاية، ابنکثیر، ج۱۰، ص۳۰۳)
[233] . برای توضیح بیشتر دربارۀ برمکیان مراجعه کنید به: روز حسین، جلد چهارم، مبحث: آیا آنچه بر سر برمکیان آمد مصیبت بود یا نعمت؟
[234] . روایت مأمون از امام کاظم(ع) پیشتر نقل شد که در آن علت گرایش او به تشیع بیان شده است. مأمون گفت: «... آنگاه ابوالحسن موسیبن جعفر(ع) بهصورت پنهانی نزد من آمد و مرا به خلافت بشارت داد و فرمود: وقتی به این امر دست یافتی به فرزندم نیکی کن... .» (الاحتجاج، طبرسی، ج۲، ص۱۶۶)
[235] . فتوح البلدان، بلاذری، ج۱، ص۳۸.
[236] . تذکرة الخواص، ابنجوزی، ص۳۶۶.
[237] . مروج الذهب، مسعودی، ج۳، ص۳۶۱.
[238] . عیون اخبار الرضا، شیخ صدوق، ج۲، ص۱۹۹ تا ۲۱۵.
[239] . عیون اخبار الرضا، شیخ صدوق، ج۲، ص۱۹۹.
[240] . با در نظر گرفتن این نکته که مأمون فرزند کنیزی به نام «مراجل» بود، برخلاف امین که مادرش «زبیده» از هاشمیان بود.
[241] . مراجعه کنید به: حیات الإمام علیبن موسی الرضا(ع)، تألیف باقر شریف قرشی، ج2، ص۳۶۲ تا ۳۶۹ و ص۳۷۴.
[242] . عیون اخبار الرضا، شیخ صدوق، ج2، ص۱۶۴.
[243] . مقاتل الطالبيين، ابوالفرج اصفهانی، ص۳۷۵.
[244] . علل الشرائع، شیخ صدوق، ج1، ص۲۳۷.
[245] . امالی، شیخ صدوق، ص۷۵۸.
[246] . بهعنوان مثال مراجعه کنید به: عیون اخبار الرضا، شیخ صدوق، ج2، ص۱۷۲.
[247] . عيون اخبار الرضا، صدوق، ج2، ص158.
[248] . عیون اخبار الرضا، صدوق، ج2، ص۲۳۴.
[249] . مراجعه کنید به: کشف الغمه فی معرفة الأئمة، اربلی، ج3، ص۹۵؛ اعیان الشیعة، محسن امین، ج۴، ص۱۲۳.
[250] . عبارت «و تمام این کارها در یک روز انجام گرفت» دقیق نیست و احتمالاً در آن تصحیفی اتفاق افتاده است؛ دستِکم از نظر ازدواج امام جواد(ع) با دختر مأمون، زیرا حضرت در آن زمان در مدینه بود و بههمراه پدرش امام رضا(ع) در خراسان حضور نداشت. سپس پس از شهادت امام رضا و بازگشت مأمون به بغداد، مأمون آن حضرت(ع) را به بغداد فراخواند و دختر خود را به ازدواجش درآورد.
[251] . عیون اخبار الرضا، شیخ صدوق، ج2، ص۱۵۸ و ۱۵۹.
[252] . حیات الإمام علیبن موسی الرضا، باقر شریف قرشی، ج2، ص۲۸۴؛ بهنقل از کتاب «التدوین» نوشتۀ عبدالكریم الرافعی الشافعی، ج4، ص۵۱.
[253] . بهعنوان مثال مراجعه کنید به: عیون اخبار الرضا، صدوق، ج2، ص۱۷۳.
[254] . بهعنوان مثال ازجمله افرادی که به تشیّع فضلبن سهل اشاره کردهاند:
ابنخلکان میگوید: «ابوالعباس فضلبن سهل سرخسی، برادر حسنبن سهل است... و زمانی که جعفر برمکی تصمیم گرفت فضل را برای خدمت به مأمون بهکار گیرد یحیی او را در حضور هارون توصیف کرد... در فضل ویژگیهایی نیکو بود و او به "ذوالریاستین" (صاحب دو منصب) ملقب شد؛ زیرا وزارت و فرماندهی نظامی را همزمان برعهده داشت. او شیعه بود.» (وفیات الأعیان، ج4، ص۴۱)
ذهبی نیز میگوید: «فضلبن سهل سرخسی، وزیر و برادر حسنبن سهل وزیر بود. پدرشان به دست مهدی خلیفه عباسی اسلام آورد و فضل در سال ۱۹۰ هجری به دست مأمون مسلمان شد. گفته شده است وقتی جعفر برمکی تصمیم گرفت فضل را به خدمت مأمون درآورد او را نزد هارون ستود، و وقتی فضل سخن گفت هارون او را فردی باهوش و سخنور یافت. او به "ذوالریاستین" ملقب شد، چون وزارت و فرماندهی نظامی را در اختیار داشت. او شیعه، منجّم و زیرک بود... .» (سیر أعلام النبلاء، ج۱۰، ص۹۹ و ۱۰۰)
[255] . عيون اخبار الرضا، صدوق، ج2، ص162.
[256] . عيون اخبار الرضا، صدوق، ج2، ص162 تا 164.
[257] . عیون اخبار الرضا، شیخ صدوق، ج2، ص۱۵۱ و ۱۵۲.
[258] . عیون اخبار الرضا، شیخ صدوق، ج2، ص۱۵۲ و ۱۵۳.
[259] . مراجعه کنید به: عیون اخبار الرضا، شیخ صدوق، ج2، ص۱۶۰ و ۱۶۱.
[260] . گفتوگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[261] . گفتوگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[262] . گفتوگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[263] . برای مثال مراجعه کنید به: عیون اخبار الرضا، صدوق، ج2، ص۱۷۲.
[264] . از محمدبن زید رزامی نقل شده است، گفت: هنگامیکه مأمون امام رضا(ع) را به ولایتعهدی منصوب کرد در خدمت ایشان(ع) بودم. مردی از خوارج نزد آن حضرت آمد درحالیکه چاقویی زهرآلود در آستین خود پنهان کرده بود و به همراهانش گفته بود: «به خدا سوگند، نزد این کسی که ادعا میکند فرزند رسول خداست و با این طاغوت (مأمون) همراه شده است میروم و از او دربارۀ حجتش میپرسم؛ و اگر برای ادعایش حجتی نداشت مردم را از شرّ او آسوده میکنم.» او نزد امام(ع) آمد و اجازۀ ورود خواست و حضرت به او اجازه داد. امام رضا(ع) به او فرمود: «با شرطی که باید به آن وفا کنی به سؤال تو پاسخ میدهم.» آن مرد پرسید: «این شرط چیست؟» حضرت فرمود: «اگر پاسخی دادم که تو را قانع کرد و راضی شدی آنچه را در آستین داری میشکنی و دور میاندازی؟» آن مرد شگفتزده شده و آن چاقو را بیرون آورد و شکست. سپس گفت: «به من بگو چرا با این طاغوت همراه شدهای و ولایتعهدی او را پذیرفتهای، درحالیکه آنها را کافر میدانی، و تو فرزند رسول خدایی؛ چهچیزی باعث شد چنین کنی؟» امام رضا(ع) فرمود: «آیا اینان از نظر تو کافرترند یا عزیز مصر و اهل مملکتش؟! مگر نه اینکه اینان ادعای توحید دارند ولی آنها اصلاً خدا را نشناخته بودند و موحد نبودند؟ و یوسف پسر یعقوب ـکه نبی و فرزند نبی و نوۀ نبی بودـ از عزیز مصر ـدرحالیکه او کافر بودـ درخواست کرد و گفت: (قَالَ اجْعَلْنِي عَلَىٰ خَزَائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ) (مرا بر خزانههای زمین بگمار، که من نگهبانی دانا هستم)، و او در مجالس فرعونیان مینشست. من نیز مردی از نسل رسول خدایم که به اجبار و اکراه به این کار کشیده شدهام؛ پس چهچیزی را در من ناپسند شمردی و به من اعتراض کردی؟» آن مرد گفت: «بر تو نکوهشی نیست. من گواهی میدهم تو فرزند نبی خدایی و راستگو هستی.» (الخرائج والجرائح، قطبالدین راوندی، ج2، ص۷۶۶ و ۷۶۷)
جملۀ «مردی از خوارج نزد آن حضرت آمد» به معنای یکی از واقفیه است. سید احمد الحسن میفرماید: «واقفیه با امام رضا همانگونه رفتار میکردند که خوارج با امام علی (صلوات خدا بر او).» (نقل از گفتوگویی خصوصی با ایشان)
[265] . گفتوگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[266] . حیات الإمام علیبن موسی الرضا، باقر شریف قرشی، ج2، ص۲۸۷؛ نقلشده از الدر النظيم، ص۶۷۸.
[267] . کشف الغمة فی معرفة الأئمة، اربلی، ج3، ص۱۵۵.
[268] . نساء، ۵۸. کلینی با سند خود در تفسیر این آیه نقل کرده است: از احمدبن عمر نقل شده است، گفت: از امام رضا(ع) دربارۀ فرمایش خداوند عزّوجل پرسیدم: (إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمَانَاتِ إِلَى أَهْلِهَا) (همانا خداوند به شما فرمان میدهد امانتها را به اهلش بازگردانید). فرمود: «منظور امامان از آل محمد(ص) هستند؛ اینکه امام امانت را به امام بعد از خودش بسپارد، و آن را به غیر او اختصاص ندهد و از او دریغ نکند.» (کافی، ج1، ص۲۷۶)
[269] . بهعنوان مثال مراجعه کنید به: کتاب عقاید اسلام، سید احمد الحسن، مبحث «قانون شناخت حجّت – علم».
[270] . گفتوگو با سید احمد الحسن.
[271] . قرب الإسناد، حميری، ص۳۷۸.
[272] . عيون اخبار الرضا، صدوق، ج2، ص227.
[273] . امالی، صدوق، ص120 و 121.
[274] . گفتوگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[275] . مراجعه کنید به: عیون اخبار الرضا، صدوق، ج2، ص135.
[276] . امالی، صدوق، ص306.
[277] . اخبار الدول و آثار الأول، قرمانی، ص115.
[278] . الصواعق المحرقة، ابنحجر، ص205.
[279] . عیون اخبار الرضا، صدوق، ج2، ص147.
[280] . کافی، کلینی، ج1، ص488 و 489.
[281] . عیون اخبار الرضا، صدوق، ج2، ص160 و 161.
[282] . اختیار معرفه الرجال، طوسی، ج2، ص786.
[283] . گفتوگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[284] . عیون اخبار الرضا، صدوق، ج2، ص151 و 152.
[285] . الاحتجاج، طبرسی، ج2، ص174 تا 178.
[286] . نظارت و کنترل اموال و داراییها. (مترجم)
[287] . عیون اخبار الرضا، صدوق، ج2، ص150 و 151.
[288] . مراجعه کنید به: عیون اخبار الرضا، صدوق، ج1، ص374؛ سرّ السلسلة العلویة، ابونصر بخاری، ص38؛ المنتظم فی تاریخ الملوک و الأمم، ابنجوزی، ج10، ص94.
متن سند ولایتعهد برای امام علیبن موسی الرضا (صلوات الله علیه):
«و این خلاصهای است از سند ولایتعهدی که خلیفه، مأمون با دستخط خود برای ایشان نوشت، و بهسبب طولانی بودنش متن آن را خلاصه کرده و آغاز و پایانش را با صورت کلیاش ذکر کردهام:
بسم الله الرحمن الرحیم. این نوشتهای است که عبداللهبن هارون الرشید برای ولیعهد خود علیبن موسیبن جعفر نوشته است: اما بعد، همانا خداوند عزوجل اسلام را بهعنوان دین برگزید، و از میان بندگان خود رسولانی انتخاب کرد تا بهسوی او راه بنمایند و مردم را بهسویش هدایت کنند. اولین آنها به آخرینشان بشارت میداد، و بعدیها پیشینیانشان را تصدیق میکردند، تا اینکه نبوت خداوند متعال به محمد(ص) رسید، در دوران فترتی از رسولان، به فراموشی سپرده شدن علم، گسست وحی، و نزدیکی قیامت. پس خداوند نبوّت را با محمد(ص) به پایان رساند و او را شاهد بر دیگران و نگهبان بر آنان قرار داد، و کتاب گرانقدری را بر او نازل کرد که باطل از پیشِرو و پشتِسر به آن راه ندارد؛ فروفرستادهای از سوی خدای حکیم و ستوده؛ و چون نبوت پایان یافت و خداوند رسالت را با محمد(ص) خاتمه داد، استواری دین و سامانِ کار مسلمانان را در خلافت و نظام آن، و در برپاداشتنِ شریعتها و احکامش قرار داد.
از آن زمان که خلافت به امیرالمؤمنین رسید همواره با تحمل مشقّات آن، تلخیها و دشواریهایش را چشید، درحالیکه شبها را زنده نگاه میداشت، بدنش را فرسود و اندیشهاش را در آنچه موجب عزّت دین و سرکوب مشرکان و اصلاح امت و اتحاد کلمه و گسترش عدالت و اقامۀ کتاب و سنت بود به کار بست؛ و این مسئولیت او را از آسایش و راحتی و زندگی گوارا بازداشت، چراکه دوست داشت درحالی خداوند سبحانومتعال را ملاقات کند که خیرخواه دین او و بندگانش بوده است.
ازاینرو برای ولایتعهدی پس از خود کسی را برگزید که در دین و پارسایی و دانش برتر از دیگران بود، و از همه امیدوارتر برای اقامۀ امر الهی و احقاق حق خداوند. در این خصوص شب و روزش را به استخاره و طلب رضای خدا گذراند، و از میان اهلبیتش از فرزندان عبداللهبن عباس و علیبن ابیطالب(ع) آنها را که از حال و مذهبشان آگاه بود بررسی کرد و نسبت به آنها که وضعیتشان بر او پنهان بود نهایت تلاش خود را برای شناخت و پرسوجو به کار برد. پس امورشان را شناخت، اخبارشان را مشاهده کرد، حالاتشان را آزمود و با آنان گفتوگو کرد.
سرانجام پس از استخاره از خداوند و تلاش در احقاق حق او در میان بندگان و سرزمینهایش در هر دو گروه، علیبن موسی الرضابن جعفربن محمدبن علیبن حسینبن علیبن ابیطالب را برتر دید؛ چراکه فضیلت برجسته، علم گسترده، ورع آشکار، زهد خالص، بیاعتنایی به دنیا و دوری از مردم در او مشهود بود، و آنچه از اخبار و اجماع زبانها و وحدت کلمات دربارۀ او نقل شده بود برای مأمون روشن گردید. ما همواره او را از نوجوانی و جوانی و میانسالی و کهنسالیاش به فضل و نیکی میشناختیم؛ ازاینرو او را به ولایتعهدی و خلافت پس از خود منصوب کردیم، درحالیکه به گزینش الهی اعتماد داریم؛ ازآنرو که خداوند متعال میدانست او این کار را از روی ایثار برای او و دینش، و با در نظر گرفتن اسلام، و در طلب سلامت و استواریِ حجّت و رستگاری در روزی انجام داد که مردم در آن در پیشگاه پروردگار جهانیان برمیخیزند.
امیرالمؤمنین فرزندان، خاندان، خواص، فرماندهان و خدمتگزاران خود را فراخواند و همه با رغبت و شوق و اطاعت، با آگاهی از اینکه امیرالمؤمنین در این انتخاب، فرمان خدا را بر خواستۀ شخصی مقدم داشته است با او بیعت کردند؛ با وجود اینکه افرادی بودند که از جهت خویشاوندی نزدیکتر بودند. او را "رضا" نام نهاد، زیرا مورد رضای خداوند و مردم بود، و طاعت خدا و مصلحت امت را بر همهچیز مقدم داشت.
سپاس و ستایش از آنِ خداوند پروردگار جهانیان است؛ و این سند را با دستخط خودش در روز دوشنبه، هفتم ماه رمضان سال ۲۰۱ هجری نوشت.» الفصول المهمة فی معرفة الأئمة، ابنصباغ مالکی، ج2، ص1008 و 1009. برای مشاهدۀ متن کامل بدون خلاصهگویی، مراجعه کنید به: المنتظم فی تاریخ الملوک و الأمم، ابنجوزی، ج10، ص94 تا 98.
[289] . المنتظم فی تاریخ الملوک و الأمم، ابنجوزی، ج10، ص98 و 99.
[290] . عيون اخبار الرضا، صدوق، ج2، ص157 و 158.
[291] . گفتوگوی خصوصی با سید احمد الحسن
[292] . مناقب آل ابیطالب، ابنشهرآشوب، ج3، ص۴۷۴.
[293] . الفصول المهمة فی معرفة الأئمة، ابنصباغ مالکی، ج2، ص۱۰۰۷.
[294] . مقاتل الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، ص۳۷۶.
[295] . عیون اخبار الرضا، صدوق، ج2، ص۱۵۸.
[296] . مناقب آل ابیطالب، ابنشهرآشوب، ج3، ص۴۷۰.
[297] . مراجعه کنید به: بحارالانوار، مجلسی، ج۴۹، ص۹۷.
[298] . مراجعه کنید به: الإتحاف بحب الأشراف، شبراوی، ص۵۸.
[299] . مناقب آل ابیطالب، ابنشهرآشوب، ج3، ص۴۷۰.
[300] . عیون اخبار الرضا، صدوق، ج2، ص۱۹۲.
[301] . مناقب آل ابیطالب، ابن شهرآشوب، ج3، ص۴۷۰.
[302] . مناقب آل ابیطالب، ابن شهرآشوب، ج3، ص۴۷۰.
[303] . کافی، کلینی، ج1، ص488 تا 490.
[304] . عیون اخبار الرضا، صدوق، ج2، ص۱۷۹ و ۱۸۰.
[305] . الدرّ النظيم، مشغری عاملی، ص۶۹۲.
[306] . بحارالانوار، مجلسی، ج۴۸، ص۲۹۰.
[307] . مراجعه کنید به: حیات الإمام علیبن موسی الرضا، باقر شریف قرشی، ج2، ص۴۶۵ و ۴۶۶.
[308] . مراجعه کنید به: الكامل في التاريخ، ابناثير، ج6، ص326.
[309] . مراجعه کنید به: عیون اخبار الرضا، صدوق، ج2، ص۱۶۱.
[310] . مراجعه کنید به: الكامل في التاريخ، ابناثیر، ج۶، ص۳۲۷.
[311] . تاریخ طبری، ج۷، ص۱۴۱.
[312] . الإنباء في تاريخ الخلفاء، ابنالعمرانی، ص۱۰۷.
[313] . تاریخ طبری، ج۷، ص۱۴۴؛ همچنین مراجعه کنید به: تجارب الأمم، رازی، ج۴، ص۱۳۴ و ۱۳۵.
[314] . تاریخ طبری، ج۷، ص۱۴۸.
[315] . تاریخ طبری، ج۷، ص۱۴۸.
[316] . بحارالانوار، علامه مجلسی، ج۴۹، ص۲۰۸ تا ۲۱۴.
[317] . عيون اخبار الرضا، صدوق، ج2، ص157.
[318] . عیون اخبار الرضا، صدوق، ج2، ص۲۸۶.
[319] . امالی، شیخ صدوق، ص۱۸۰.
[320] . عیون اخبار الرضا، صدوق، ج2، ص۲۳۴؛ همچنین مراجعه کنید به: أخبار الدول و آثار الأول، قرمانی، ص۱۱۴؛ الإتحاف بحب الأشراف، شِبراوی، ص۵۹.
[321] . عیون اخبار الرضا، صدوق، ج2، ص۱۴۷.
[322] . عیون اخبار الرضا، صدوق، ج2، ص۲۳۳ و ۲۳۴.
[323] . عیون اخبار الرضا، صدوق، ج2، ص۲۴۷.
[324] . عيون أخبار الرضا، صدوق، ج2، ص233.
[325] . عيون اخبار الرضا، صدوق، ج2، ص294 تا 296.
[326] . عیون اخبار الرضا، صدوق، ج2، ص۲۴۴.
[327] . شهر سرخس در منطقۀ خراسان واقع شده است.
[328] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، ج۷، ص۱۴۸.
[329] . عيون اخبار الرضا، صدوق، ج2، ص173 و 174.
[330] . عیون اخبار الرضا، صدوق، ج2، ص۲۱۹ و ۲۲۰.
[331] . الفخری فی آداب السلطانیة، ابنطقطقا، ص۱۷۶.
[332] . بحارالانوار، ج۴۹، ص۳۱۱.
[333] . کافی، ج1، ص۴۸۶.
[334] . طبری نوشته است: «مأمون از سرخس حرکت کرد و به طوس رسید. وقتی وارد طوس شد چند روزی نزد قبر پدرش اقامت کرد. سپس علیبن موسی(ع) انگور خورد و در خوردن آن افراط کرد و ناگهان از دنیا رفت. این واقعه در پایان ماه صفر رخ داد.» (تاریخ طبری، ج۷، ص۱۵۰)
[335] . ابناثیر مینویسد: «در سال ۲۰۳ هجری علیبن موسی الرضا(ع) درگذشت. علت مرگ او این بود که انگور خورد و در خوردن آن زیادهروی کرد و ناگهان درگذشت. این واقعه در شهر طوس اتفاق افتاد. مأمون برای جنازهاش نماز خواند و او را کنار قبر پدرش هارونالرشید دفن کرد. مأمون وقتی وارد طوس شد چند روزی نزد قبر پدرش اقامت گزیده بود. گفته شده مأمون او را بهوسیلۀ انگور مسموم کرد و علی انگور را دوست میداشت، ولی این سخن به نظر من بعید است.» (الکامل فی التاریخ، ابناثیر، ج۶، ص۳۵۱)
[336] . یعقوبی مینویسد: «رضا علیبن موسیبن جعفربن محمد(ع) در روستایی به نام نوغان در ابتدای سال ۲۰۳ هجری وفات یافت، و بیماری او بیش از سه روز طول نکشید. گفته شده است علیبن هشام اناری به او خوراند که در آن زهر بود، و مأمون بیتابی و اندوه بسیاری از خود نشان داد.» (تاریخ یعقوبی، ج2، ص۴۵۳)
[337] . سیوطی مینویسد: «مأمون بهطرف عراق حرکت کرد، و دیری نگذشت که علی رضا در سال ۲۰۳ هجری از دنیا رفت. مأمون نامهای به اهل بغداد نوشت و به آنها اطلاع داد جز بهدلیل بیعت او با علی به او خرده نمیگرفتند، و او اکنون مرده است.» (تاریخ الخلفاء، ص۳۰۷)
[338] . گفتوگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[339] . عیون اخبار الرضا، صدوق، ج2، ص۱۸.
[340] . الارشاد، شیخ مفید، ج2، ص۲۷۰.
[341] . مقاتل الطالبيين، ابوالفرج اصفهانی، ص۳۸۰.
[342] . مقاتل الطالبيین، ابوالفرج اصفهانی، ص۳۷۸.
[343] . تاریخ یعقوبی، ج2، ص۴۵۳.
[344] . کافی، کلینی، ج1، ص۴۸۶.
[345] . بهطور خلاصه: عملیات برنامهنویسی و هوش مصنوعی بر پایۀ مسائل ریاضی و محاسباتیِ مشخصی بنا شدهاند که در مجموع با عنوان «الگوریتم» شناخته میشوند. «الگوریتم» بهطور کلی به مجموعهای از مراحل منطقی و ریاضی متوالی گفته میشود که برای حل یک مسئله دنبال میشوند؛ و به زبان برنامهنویسی، الگوریتم یعنی شیوهٔ ساخت «کد برنامهنویسی (Code)» بهگونهای که بتواند وظایف مشخص و مورد نیاز را در زمان و فضای مشخص اجرا کند. واژۀ «الگوریتم» از اسم «خوارزمی» برگرفته شده است؛ دانشمند بزرگ مسلمانی که در روزگار حضورش در «بیتالحکمة» آثاری در زمینهٔ ریاضیات از خود به جا گذاشت، و امروز ما شاهد هستیم «همین آثار» عاملی برای وقوع انقلاب نرمافزار و فناوری مدرن شدهاند که منجر به تولید کامپیوتر، برنامهها، گوشیها و دستگاههای هوشمند شده است.
[346] . مراجعه کنید به: اخبار العلماء بأخبار الحكماء، ابنالقفطی، ص۳۸۳.
[347] . مراجعه کنید به: وفیات الأعیان، ابنخلکان، ج1، ص۱۹۹ و ۲۰۰.
[348] . مراجعه کنید به: خوارزمی، دانشمند اخترشناس و ریاضیدان، محمد البرقوقی، ص۷۸؛ کتابخانهها در اسلام، دکتر محمد ماهر حماده، ص۵۹.
[349] . مراجعه کنید به: عیون الأنباء في طبقات الأطباء، ابن ابیاصیبعه، ج2، ص۳۷ ؛ مبادئ الثقافة الإسلامية، دکتر محمد فاروق النبهان، ص۶۹؛ الإسلام في نظمه وحضارته، انور الرفاعی، ص۵۴۴.
احمد امین میگوید: «بیتالحکمة یک دانشگاه بزرگ بود، و "کتابخانه" قسمتی از آن بهشمار میرفت.» (ضحى الإسلام، ج2، ص۶۴)
[350] . مراجعه کنید به: تاریخ تمدن، ویل دورانت، ج4، ص۳۱۹.
[351] . مراجعه کنید به: المواعظ والاعتبار فی ذکر الخطط والآثار، مقریزی، ج1، ص۴۰۶؛ طبقات الأطباء، ابنابیاصیبعه، ج1، ص۱۸۶.
[352] . ابنقفطی میگوید: «حکمت در نگاه دانشمندان مسلمان عبارت است از علوم الهی و عددی (ریاضی)، و دانشهای پزشکی و ستارهشناسی.» (أخبار العلماء بأخبار الحكماء، ص۳۸۳)
[353] . مراجعه کنید به: المقدمة، ابنخلدون، ص۸۹۲ و ۸۹۳ ؛ الفهرست، ابنندیم، ص۲۴۳.
[354] . مراجعه کنید به: عبداللهبن مقفع، محمد خراسانی، ص۳۶.
[355] . مراجعه کنید به: أخبار العلماء بأخبار الحكماء، ابنقفطی، ص۱۲۸ ـ ۲۳۰.
[356] . بیت الحکمة في عصر العباسیین، دکتر خضر احمد عطاءالله، ص۲۴۷.
[357] . مراجعه کنید به: بیت الحکمة في عصر العباسیین، دکتر خضر احمد عطاءالله، ص۲۴۷.
[358] . مراجعه کنید به: قصة الحضارة، ویل دورانت، ج2، ص۱۷۷ و ۱۷۸؛ عیون الأنباء في طبقات الأطباء، ابنابیاصیبعه، ج1، ص۱۸۷.
[359] . دائرة المعارف، فرید وَجدی، ج۸، ص۶۷.
[360] . خوارزمی: او محمدبن موسی بود که در بیتالحکمة رشد یافت و ریاست آن را بر عهده گرفت، و در آنجا در سِمَت استادی تدریس میکرد، و تألیف و پژوهش نیز انجام میداد. دکتر خضر احمد عطاءالله میگوید: «اما محمدبن موسی که در سالهای ۱۶۴ تا ۲۳۵ق در بغداد زندگی میکرد و همانجا نیز درگذشت، در زمان خلافت مأمون برجسته شد و در ریاضیات و نجوم درخشید، تا آنجا که مأمون او را به ریاست بیتالحکمة گماشت. خوارزمی علم جبر را بهعنوان دانشی مستقل از حساب توسعه داد، و ازاینرو این علم در سراسر جهان به نام او شناخته میشود... خوارزمی در بیتالحکمة تفکر ریاضی نوینی را پدید آورد. او این کار را با ایجاد روشی تازه برای حل تمام معادلات درجۀ اول و دوم با یک مجهول بهصورت جبری و هندسی ارائه داد. جهان امروز برای آنچه از علوم جبر و حساب میشناسد وامدار اوست. ازاینرو نور بیتالحکمة در دوران مأمون درخشید و روزگار این خلیفه دورهای طلایی در زندگی دولت عباسیان بهشمار میرود.» (بیتالحکمة في عصر العباسیین، ص۳۲)
[361] . بهعنوان مثال مراجعه کنید به: عصر المأمون، احمد الرفاعی، ص۳۷۵.
[362] . مراجعه کنید به: «المأمون و مکانته في السیاسة والفکر والعلم، ص۱۵ تا ۱۷، مجله الباحث، شماره ۲۲، سال ۱۹۸۲م.
[363] . معمولاً مورخان و پژوهشگران، دولت بنیعباس را ـبراساس میزان وجود عناصر قدرت و تمدن و شکوفاییـ به شش دوره تقسیم میکنند، که مهمترین آنها «دورۀ اول عباسی» است (و اصطلاحاً به آن «عصر طلایی» اطلاق میشود). این دوره از خلافت سفاح در سال ۱۳۲ هجری آغاز شد و با خلافت الواثق بالله در سال ۲۳۲ هجری به پایان رسید. در این دوره نُه خلیفه عباسی بر سر کار آمدند: سفاح، منصور، محمد المهدی، موسی الهادی، هارون عباسی، امین، مأمون، معتصم و واثق. پس از آن خلفای دورۀ دوم آمدند؛ و به همین ترتیب تا دورۀ ششم که با خلافت محمد المتوکل در قاهره در سال ۹۲۳ هجری پایان یافت.
[364] . دکتر خضر احمد عطاءالله میگوید: «و این مؤسسه پس از مأمون دیگر کسی را نیافت که مانند مأمون به آن توجه و رسیدگی کند. اولین کسی که از اهمیت آن کاست معتصم بود که پس از مأمون به خلافت رسید. معتصم از دانش و فرهنگ آگاهی اندکی داشت؛ نه از آن لذت میبرد و نه شیرینی آن را درک میکرد. ازاینرو بیتالحکمة را آنگونه که بایسته است پاس نداشت، بلکه به آوردن ممالیک (غلامان جنگآور) و آموزش آنها و شادمانی از دلاوریهایشان روی آورد. سپس بهسبب همین ممالیک، بغداد را رها کرد و به سامرا رفت. در نتیجه بیتالحکمة بهسبب انتقال خلفا از بغداد و بیتوجهی آنان به نهادهایی که در پایتخت وجود داشت ضربۀ دیگری خورد. پس از آن بغداد و نهادهایش درگیر رویدادهای دیگری شد؛ جنگها و فتنهها بسیار شدند، و تمامیِ این وقایع از ارزش این مرکز کاستند، جایگاه آن را پایین آوردند و صدای آن را خاموش کردند.» (بیتالحکمة في عصر العباسیین، ص۲۱۵)
[365] . مراجعه کنید به: عیون الأنباء في طبقات الأطباء، ابنابیاصیبعه، ج2، ص۱۷۶ و ۱۷۷.
[366] . از میان آنها ۳۷ خلیفه در بغداد حکومت کردند: نخستین آنها ابوالعباس سفاح بود که در سال ۱۳۲ هجری به خلافت رسید، و آخرین آنها المستعصم بالله بود که در سال ۶۵۶ هجری به دست مغولان کشته شد. سپس ۱۷ خلیفه در قاهره حکومت کردند ـهرچند قدرت واقعی در آن زمان در دست ممالیک بودـ که اولینشان المستنصر بالله بود که در سال ۶۵۹ هجری به خلافت رسید، و آخرینشان محمد المتوکل علیالله بود که حکومتش با ورود سلطان سلیم اول عثمانی به قاهره در سال ۹۲۳ هجری پایان یافت.
[367] . «منصور به مالکبن انس گفت: روی زمین کسی داناتر از من و تو باقی نمانده است؛ و از آنجا که خلافت مرا به خود مشغول داشته، از تو میخواهم کتابی برای مردم بنویسی که از آن بهرهمند شوند؛ در آن از آسانگیریهای ابنعباس و سختگیریهای ابنعمر پرهیز کن، و آن را برای مردم آسان و قابل استفاده گردان. مالک گفت: به خدا سوگند، آن روز بود که من فن تألیف را آموختم.» (تاریخ ابنخلدون، ج1، ص۱۷ و ۱۸).
[368] . مراجعه کنید به «روز حسین، جلد چهارم: پژوهشهایی دربارۀ رسالت جعفربن محمد صادق(ع)».
[369] . امام صادق شاگردان خود را براساس حوزههای تخصصیشان در تفسیر، فقه، کلام، فلسفه، علوم عقلی بهطور کلی، و علوم توحید بهطور خاص دستهبندی میکرد. همچنین برخی از شاگردان ایشان(ع) در علوم طبیعی تخصص داشتند، مانند جابربن حیان کوفی در شیمی، و ابراهیمبن حبیب فزاری در نجوم.
[370] . ابنخلکان در شرححال امام صادق(ع) نوشته است: «و فضل او آشکارتر از آن است که نیازی به ذکر داشته باشد. او در علم شیمی، "زجر: پیشگویی براساس نشانهها" و "فَأل: فالبینی" سخنانی داشت. شاگردش ابوموسی جابربن حیان صوفی طرطوسی کتابی تألیف کرد که هزار صفحه داشت و رسائل جعفر صادق ـکه به پانصد رساله میرسیدـ در آن گرد آمده بود.» وفیات الأعیان، ج1، ص۳۲۷.
دکتر عبدالحلیم منتصر گفته است: «جابربن حیان نخستین کیمیاگر عرب است، و حتی استاد بیرقیب کیمیاگران به شمار میرود... او علم و کیمیا (شیمی) را نزد استادش جعفر صادق آموخت...» تاریخ علم و نقش دانشمندان عرب در پیشرفت آن، ص۱۰۵.
[371] . هولیارد میگوید: «توسط جابر کتابهای متعددی با هدف ترجمه از قسطنطنیه به بغداد انتقال یافت...» (شیمی تا عصر دالتون، هولیارد، ص15)
[372] . مراجعه کنید به: فلاسفه الشیعه، عبدالله نعمه، ص۷۴.
اسطرلاب: ابزاری نجومی است که با آن حرکت سیارات و ستارگان شناخته میشود.
[373] . یکی از پزشکان شهر جندیشاپور بود که در آن زمان به دانش پزشکی شهرت داشت. این شهر یکی از شهرهای تابع اهواز بهشمار میرفت و از زمان ساسانیان (۲۲۴ تا ۶۵۱ میلادی) بهعنوان یکی از مراکز مهم فرهنگی در امپراتوری آنان شناخته میشد.
[374] . مراجعه کنید به: عیون الأنباء في طبقات الأطباء، ابنابیاصیبعه، ج2، ص۱۲۴.
[375] . مراجعه کنید به: بیتالحکمة في عصر العباسيين، دکتر خضر احمد عطاءالله، ص۳۳.
[376] . بهطور کلی، واژه «زندقه» به کسانی اطلاق میشود که دچار شکو تردید هستند، و به اصول اساسی و راستین دین ایمان ندارند.
[377] . مراجعه کنید به: بیتالحکمة في عصر العباسيين، دکتر خضر احمد عطاءالله، ص۳۳.
[378] . تاریخ الاسلام، ج۱۰، ص۴۴۴.
[379] . بهعنوان مثال مراجعه کنید به: بیتالحکمة في عصر العباسيين، دکتر خضر احمد عطاءالله.
[380] . مراجعه کنید به: خوارزمی، دانشمند اخترشناس و ریاضیدان، محمد البرقوقی، ص۷۸؛ المکتبات في الاسلام، دکتر محمد ماهر حماده، ص۵۹.
[381] . در نصیحتهای امام رضا(ع) به مأمون آمده است: «دربارۀ امت محمد(ص) و آنچه خداوند از این امر به تو واگذار کرده و تو را به آن اختصاص داده است از خدا بترس؛ زیرا تو امور مسلمانان را تباه کردهای و آن را به شخصی دیگر غیر از خودت سپردهای، که براساس حکم خداوند عزوجل میان مردم داوری نمیکند. تو در این سرزمینها نشستهای و خانۀ هجرت و محل نزول وحی را رها کردهای، درحالیکه به مهاجرین و انصار زیر دست تو ظلم میشود و در حق مؤمنان نه نَسَبی را رعایت میکنند و نه عهدی را؛ و مظلوم روزگاری سخت را میگذراند؛ خود را در آن به رنج میاندازد و در تأمین مخارجش ناتوان است، ولی کسی را نمییابد که از اوضاع و احوالش به او شکایت ببرد و به تو نیز دسترسی ندارد. پس دربارۀ امور مسلمین از خدا بترس ای امیرالمؤمنین، و به خانۀ نبوت و جایگاه مهاجرین و انصار بازگرد. آیا نمیدانی ـای امیرالمؤمنینـ که حاکم مسلمانان همچون ستون وسط خیمه است که هرکه بخواهد از آن میگیرد؟» مأمون گفت: ای سرور من، پس چه میفرمایی؟ امام فرمود: «به نظر من از این سرزمین خارج شو و به محل پدران و نیاکانت بازگرد، و در امور مسلمانان تأمل کن و آنها را به دیگری نسپار؛ زیرا خداوند عزوجل تو را برای آنچه به تو سپرده است بازخواست خواهد کرد.» (عیون اخبار الرضا، صدوق، ج2، ص۱۷۰ و ۱۷۱)
[382] . در یادداشت ستایشآمیز مأمون برای آن آمده است: «اما بعد، من در رسالۀ پسرعمویم ـآن علویِ ادیب، فاضلِ محبوب، و منطقدان طبیبـ دربارۀ اصلاح بدنها، تدبیر حمام، و تعدیل خوراک به دقت نگریستم، و آن را در کاملترین صورت دیدم، و در برترین نعمتها یافتم. با تأمل آن را خواندم، و با اندیشه در آن نگریستم؛ هربار که خواندم و دوباره دربارهاش اندیشیدم حکمتش برایم آشکارتر شد، فایدهاش روشنتر گردید، و منافعش در دلم راسختر شد؛ تا آنجا که آن را از بر کردم و در معنایش تأمل نمودم؛ زیرا آن را از گرانبهاترین آثار، بزرگترین گنجینهها و سودمندترین فواید یافتم. پس فرمان دادم ـبهسبب ارزش والایش، جایگاه نیکویش، سود فراوان و برکت بسیارشـ با زَر نوشته شود، و آن را «المذهَّبة: طلایی» نام نهادم و در خزانةالحکمة نگهداری کردم، پس از آنکه خاندان هاشم نسخههایی از آن نوشتند...» (الإمام علیّ الرضا و رسالته فی الطبّ النبوی، دکتر محمد علی البار، ص۱۲۱ تا ۱۲۳)
[383] . تاریخ مختصر الدول، ابنعبری، ص۱۵۲.
[384] . شماری از پژوهشگران ذکر کردهاند خوارزمی بیشتر پژوهشهای خود را در فاصله سالهای ۱۹۸ تا ۲۱۸ هجری نوشته است.
[385] . خوارزمی در مقدمۀ کتاب خود «جبر و مقابله» گفته است: «بسم الله الرحمن الرحیم. این کتابی است که محمدبن موسی خوارزمی آن را تألیف کرد، و آغازش چنین است: سپاس خدای را برای نعمتهایش، آنگونه که شایستۀ ستایشهای اوست... او محمد(ص) را در دوران نبود رسولان و ناشناخته بودن حق و کهنه شدن نشانههای هدایت به نبوت برانگیخت؛ پس بهوسیلۀ او نابینایان را بینا ساخت و گمگشتگان را نجات داد، جمعیت اندک را بسیار گرداند و پراکندگان را متحد ساخت. مبارک است پروردگار ما، والاست جایگاه او، مقدس است نامهایش، و معبودی جز او نیست. و درود تام و تمام خداوند بر محمد نبی و خاندانش... .» الجبر و المقابله، ص۱۵.
[386] . گفتوگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[387] . مراجعه کنید به: عیون الأنباء فی طبقات الأطباء، ابنابیاصیبعه، ج2، ص۱۷۶ و ۱۷۷.
[388] . مراجعه کنید به: مصباح المتهجد، شیخ طوسی، ص۸۰۴ و ۸۰۵.
[389] . مراجعه کنید به: مناقب آل ابیطالب، ابنشهرآشوب، ج3، ص۴۹۹.
[390] . عیون المعجزات، حسینبن عبدالوهاب، ص۱۰۷ و ۱۰۸.
[391] . بصائر الدرجات، صفّار، ص۱۵۸.
[392] . مراجعه کنید به: مناقب آل ابیطالب، ابنشهرآشوب، ج3، ص۴۸۶.
[393] . غیبت، شیخ طوسی، ص۱۵۰ و ۱۵۱.
[394] . کافی، کلینی، ج1، ص۳۲۰ و ۳۲۱.
[395] . عیون اخبار الرضا، صدوق، ج2، ص۲۳۳.
[396] . کافی، کلینی، ج1، ص۳۲۱.
[397] . مطالب السؤول في مناقب آل الرسول، ص۴۶۸.
[398] . تاریخ الاسلام، ج۱۵، ص۳۸۵.
[399] . موسوعة المصطفى والعترة، حسین شاکری، ج۱۳، ص۵۴۱، نقل از: معارج الوصول إلى معرفة فضل آل الرسول والبتول.
[400] . الوافی بالوفیات، ج4، ص۷۹.
[401] . تذکرة الخواص، ص۳۵۸ و ۳۵۹.
[402] . الأعلام، ج6، ص۲۷۱ و ۲۷۲.
[403] . مریم: ۱۲.
[404] . کافی، کلینی، ج1، ص۳۲۰.
[405] . کافی، کلینی، ج1، ص۳۲۱.
[406] . کافی، کلینی، ج1، ص۳۲۱.
[407] . کافی، کلینی، ج1، ص۳۲۲.
[408] . کافی، کلینی، ج6، ص۳۶۰ و ۳۶۱.
[409] . عیون اخبار الرضا، صدوق، ج2، ص۲۶۶.
[410] . مراجعه کنید به: مقتضب الأثر، جوهری، ص۵۱ و ۵۲.
[411] . دلائل الامامة، طبری: 388.
[412] . عیون المعجزات، حسینبن عبدالوهاب، ص۱۰۸ و ۱۰۹.
[413] . عیون المعجزات، حسینبن عبدالوهاب، ص۱۰۹ و ۱۱۰.
[414] . ابوخراش نهدی گفته است: «من در مجلس رضا علیبن موسی(ع) حضور داشتم که مردی نزد ایشان آمد و گفت: فدایت شوم، کنیزی دارم که بسیار راستگوست، او با شیر پسرم، به دختری شیر داده است؛ آیا ازدواج با آن دختر برای من حرام است؟ امام فرمود: «بعد از از شیر گرفتن، رضاع (شیر خوردن) اثری ندارد.» سپس دربارۀ نماز در حرمین پرسید، و فرمود: «اگر خواستی شکسته بخوان و اگر خواستی کامل.» گفتم: آیا «خصی» (شخص خواجه) میتواند نزد زنان وارد شود؟ امام روی خود را برگرداند. پس از آن حج گزاردم و نزد امام جواد(ع) رفتم، و همان مسائل را پرسیدم و ایشان همان پاسخها را داد.» (الدر النظيم، مشغری عاملی، ص۷۰۵ و ۷۰۶)
[415] . کافی، کلینی، ج1، ص۴۹۶.
[416] . کافی، کلینی، ج1، ص۴۹۴.
[417] . کافی، کلینی، ج1، ص۳۸۳.
[418] . کافی، کلینی، ج1، ص۳۸۴.
[419] . فِرَق الشّیعة، نوبختی، ج1، ص۸۷ و ۸۸.
[420] . اختیار معرفة الرجال، شیخ طوسی، ج2، ص۷۶۱.
[421] . اختیار معرفة الرجال، شیخ طوسی، ج2، ص۴۹۵.
[422] . کشف الغمّة فی معرفة الأئمة، اربلی، ج3، ص۱۵۶.
[423] . گفتوگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[424] . گفتوگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[425] . مراجعه کنید به: مقاتل الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، ص۳۸۲ تا ۳۸۴؛ شرح الأخبار، قاضی نعمان مغربی، ج3، ص۳۴۵.
[426] . اختیار معرفة الرجال، شیخ طوسی، ج2، ص۷۲۸.
[427] . کافی، کلینی، ج1، ص۳۲۲.
[428] . اختیار معرفة الرجال، شیخ طوسی، ج2، ص۷۲۸ و ۷۲۹.
[429] . بهعنوان مثال: گوشهای از روایاتی که از امام جواد(ع) نقل شده است:
• از ابوهاشم جعفری نقل شده است، گفت: نزد امام جواد(ع) بودم. مردی از ایشان پرسید: مرا دربارۀ اینکه پروردگار تبارکوتعالی در کتابش اسما و صفاتی دارد آگاه بفرمایید؛ آیا این اسما و صفات عین ذات او هستند؟ امام جواد(ع) فرمود: «این سخن دو وجه دارد: اگر بگویی این اسما و صفات عین ذات او هستند، یعنی او دارای عدد و کثرت است، در این صورت خداوند منزه است از چنین توصیفی؛ اما اگر بگویی این صفات و اسما ازلیاند، این نیز دو معنا خواهد داشت: اگر بگویی ازلی یعنی در علم خدا بودهاند و او سزاوار آن صفات است، این درست است؛ اما اگر بگویی آنها ازلیاند به این معناست که ترسیم و تلفظ و تقطیع حروفشان ازلی بوده است، در این صورت پناه به خدا از اینکه چیزی با خدا بوده باشد؛ بلکه خدا بود و هیچ مخلوقی نبود، سپس آن اسما را آفرید و آنها را واسطهای میان خودش و مخلوقاتش قرار داد تا بهوسیلۀ آن به درگاهش تضرع کنند و او را عبادت نمایند. آن اسما، ذکر او هستند؛ و خدا بود و هیچ ذکری نبود؛ و آنکه با ذکر یاد میشود، آن خدای قدیم ازلی است که پیوسته بوده است... .» (کافی، ج1، ص۱۱۶)
• از عبدالرحمنبن ابونجران نقل شده است، گفت: از امام جواد(ع) دربارۀ توحید پرسیدم و گفتم: آیا میتوان چیزی را در ذهن تصور کرد؟ فرمود: «بله، اما غیرمعقول و نامحدود؛ زیرا هرچیزی که به ذهنت خطور کند مخالف حقیقت اوست. هیچچیز شبیه او نیست و اوهام به او نمیرسند. چگونه اوهام میتوانند او را درک کنند درحالیکه او مخالف چیزی است که به عقل درآید و مخالف چیزی است که در وهم بگنجد؟! فقط میتوان غیرمعقول و نامحدود تصور کرد.» (کافی، ج1، ص۸۲)
• از داوودبن قاسم ابوهاشم جعفری نقل شده است، گفت: به امام جواد(ع) گفتم: خداوند در قرآن میفرماید: (لَا تُدْرِكُهُ الْأَبْصَارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصَارَ) (چشمها او را درک نمیکنند، و اوست که چشمها را درک میکند)؛ چگونه اینگونه است؟ فرمود: «ای اباهاشم، اوهام دلها تیزبینتر از دیدگان چشمها هستند. تو با ذهن خود میتوانی سِند و هند و شهرهایی را که هرگز واردشان نشدهای تصور کنی، اما با چشمانت نمیتوانی آنها را ببینی. پس اگر اوهام دلها او را درک نمیکنند چگونه دیدگان چشمها او را درک خواهند کرد؟!» (کافی، ج1، ص۹۹)
[430] . برخی از آنچه در این خصوص از امام جواد(ع) نقل شده است:
«عبدالعظیمبن عبداللهبن علیبن حسنبن زیدبن حسنبن علیبن ابیطالب(ع) [حسنی] گفت: خدمت مولایم محمدبن علیبن موسیبن جعفربن محمدبن علیبن حسینبن علیبن ابیطالب(ع) وارد شدم و قصد داشتم از ایشان دربارۀ قائم سؤال کنم؛ اینکه آیا ایشان همان مهدی است یا شخصی دیگر است؟ ایشان(ع) پیش از آنکه من چیزی بپرسم سخن آغاز کرد و فرمود:«ای ابوالقاسم، قائم از ما آن مهدی است که واجب است در غیبتش مورد انتظار قرار گیرد، و در ظهورش اطاعت شود؛ و او سومین از فرزندان من است. قسم به کسی که محمد را به نبوت برگزید و امامت را مخصوص ما قرار داد، اگر از دنیا فقط یک روز باقی بماند خداوند آن روز را آنقدر طولانی میکند تا او خروج کند و زمین را از عدلوداد پر کند، همانطور که از جور و ستم پر شده است. و خداوند تبارکوتعالی امر او را در یک شب اصلاح میکند، همانطور که امر کلیمش موسی را اصلاح کرد، آن هنگام که رفت تا برای خانوادهاش آتشی فراهم کند و بازگشت درحالیکه پیامبری مرسل بود.» سپس فرمود: «برترین اعمال شیعیان ما انتظار فرج است.»
از عبدالعظیم حسنی نقل شده است، گفت:به امام محمدبن علیبن موسی(ع) عرض کردم: امیدوارم شما همان قائم آلمحمد(ع) باشید كه زمین را پر از عدلوداد میكند، همانطور که از ظلموستم پر شده است، فرمود: «اى ابوالقاسم، از ما نیست جز اینکه قائم به امر خداوند عزوجل و هدایتکننده به دین خداست؛ ولى آن قائمى كه خداوند عزوجل بهوسیلۀ او زمین را از اهل كفر و انکار پاک میكند و آن را از عدلوداد پر میكند كسى است كه ولادتش برای مردم پنهان میماند و خودش از آنها غایب میشود و بردن اسمش برای آنها حرام است؛ و او همنام و همكنیۀ رسول خداست. او کسی است که زمین برایش پیچیده میشود و هر سختی برایش آسان میگردد. تعداد یارانش به تعداد اهل بدر، 313 نفر از دورترین نقاط زمین بهسوی او جمع میشوند، و این فرمایش خداوند (عزوجل) است: (أَيْنَ مَا تَكُونُوا يَأْتِ بِكُمُ اللَّهُ جَمِيعاً إِنَّ اللَّهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ) (هرجا باشید خداوند همۀ شما را میآورد؛ به راستی خدا بر هرچیز تواناست). وقتی این تعداد از اهل اخلاص برای او جمع شوند، امر خود را آشکار میکند؛ و وقتی عدد آنها به ده هزار نفر برسد به اذن خدا خروج میکند؛ پس پیوسته دشمنان خدا را میکشد تا اینکه خداوند عزوجل راضی شود.» عبدالعظیم گفت: به ایشان عرض کردم: ای آقای من، از کجا متوجه میشود خدا از او راضی شده است؟ فرمود: «خداوند رحمت را در قلب او میافکند. وقتی وارد مدینه شود لات و عُزّى را بیرون میآورد و آن دو را میسوزاند.» (کمالالدین و تمامالنعمة، شیخ صدوق، ص۳۷۷ و ۳۷۸)
[431] . او از ثقات جلیلالقدر از اصحاب امام رضا و امام جواد و امام هادی(ع) بود. وکیل ناحیۀ مقدسه بود و ازجمله اصحاب کتابهای اصولی بود که شیخ صدوق روایات کتاب «من لا یحضره الفقیه» را از آنها استخراج کرده است. مراجعه کنید به: مستدرکات علم رجال الحدیث، نمازی، ج1، ص۲۰۵. ابراهیم از یاران امام رضا(ع) بود و از آن حضرت روایت کرده است. نمونهای از روایات او:
از ابراهیمبن محمد همدانی(رض) نقل شده است، گفت:به امام رضا(ع) عرض کردم: ای پسر رسول خدا، به من دربارۀ زراره خبر بده که آیا حق پدرتان را میشناخت؟ فرمود: «بله.» گفتم: پس چرا پسرش عبید را فرستاد تا تحقیق کند و ببیند امام صادق جعفربن محمد(ع) به چه کسی وصیت کرده است؟ فرمود: «زراره از امر پدرم و نص پدرش به او آگاه بود، ولی پسرش را فرستاد تا بپرسد آیا مجاز است تقیه را کنار بگذارد و امر امامت و نص پدرش را آشکار کند یا نه؛ و چون پسرش دیر کرد و از او خواستند اظهارنظر کند، نخواست بدون اجازۀ امام چیزی بگوید؛ پس قرآن را برداشت و گفت: خدایا، امام من کسی است که این قرآن، امامت او را از میان فرزندان جعفربن محمد(ع) اثبات کند.» (کمال الدین و تمام النعمة، شیخ صدوق، ص۷۵)
[432] . امام جواد(ع) نامهای به او نوشت که در آن آمده است: «سپس به هر نفسی هرآنچه را کسب کرده است بهطور کامل داده میشود و آنان مورد ستم قرار نمیگیرند. اما دنیا، ما در آن تماشاگرانی در سرزمینها هستیم، ولی هرکس هوای کسی را در سر داشته باشد اگر بر دین او باشد با اوست حتی اگر از او دور باشد؛ و اما آخرت، سرای قرار است.» (اختیار معرفة الرجال، طوسی، ج۲، ص۸۳۳)
[433] . او از اصحاب امام جواد و امام هادی و امام عسکری(ع) است، و دربارۀ وثاقت و عظمت جایگاه او اختلافی نیست. او به ملاقات امام مهدی(ع) شرفیاب شد، و از وکلای معروف و سفرای آن حضرت بهشمار میرود. مراجعه کنید به: مستدرکات علم رجال الحدیث، نمازی، ج۱، ص۲۵۹.
[434] . ابوهاشم جعفری: نمازی گفته است: «در کتابهای رجالی آمده او پنج نفر از امامان(ع) را درک کرده، یعنی از امام رضا تا صاحبالزمان(ع)؛ و از سفرای امام مهدی(ع) شمرده شده است... بهطور کلی او ثقهای جلیلالقدر با منزلت بالا نزد امامان(ع) بود، و اخبار و مسائل بسیاری از ایشان(ع) از طریق او نقل شده است، و اختلافی در این موضوع نیست.» (مستدرکات علم رجال الحدیث، ج۳، ص۳۶۲ و ۳۶۳)
نمونهای از روایت او از امام جواد(ع): از داوودبن قاسم جعفری نقل شده است، گفت: خدمت امام جواد(ع) وارد شدم و سه نامۀ بدون عنوان با خود داشتم که نمی توانستم آنها را از یکدیگر تمییز دهم و این باعث ناراحتیام شده بود. امام(ع) یکی را برداشت و فرمود: «این نامۀ زیادبن شُبیب است.» دومی را برداشت و فرمود: «این نامۀ فلانی است.» من شگفتزده شدم. امام(ع) نگاهی به من کرد و تبسمی نمود. سپس سیصد دینار به من داد و فرمود آن را برای یکی از پسرعموهایش ببرم... .» (کافی، کلینی، ج۱، ص۴۹۵)
[435] . کلینی روایت کرده است: از علیبن ابراهیم، از پدرش نقل شده است، گفت: نزد ابوجعفر ثانی امام محمدبن علی(ع) بودم که صالحبن محمدبن سهل وارد شد. او متولی وقف امام(ع) در قم بود. گفت: آقای من، ده هزار درهم را برایم حلال کن که من آنها را خرج کردهام. امام(ع) فرمود: «تو را حلال کردم.» وقتی صالح خارج شد امام(ع) فرمود: «یکی از آنها به اموال حق آلمحمد(ع) و یتیمان و مسکینان و فقرا و در راه ماندگان آنها چنگاندازی میکند و سپس میآید و میگوید مرا حلال کن. آیا به نظر تو او تصور کرده است من میگویم چنین نمیکنم؟! به خدا قسم، خداوند در روز قیامت از آنها دراینباره بهشدت بازخواست خواهد کرد.» (کافی، ج1، ص548)
[436] . او از اصحاب امام هادی(ع) و امام عسکری(ع)، و شخصی با ورع و دیانت، عبادتپیشهای معروف به امانتداری و وثاقت و جلالت بود. کتابی به نام خطبههای امام علی(ع) دارد. برای اطلاعات بیشتر مراجعه کنید به مستدركات علم رجال الحديث، نمازی، ج4، ص449، و شرححال او در مبحث رسالت امام هادی(ع) خواهد آمد. نمونهای از روایت او از امام جواد(ع):
از عبدالعظیمبن عبدالله حسنی نقل شده است، گفت: ابوجعفر محمدبن علی رضا(ع) به من فرمود: «پدرم علیبن موسی(ع) به من فرمود: از امام موسىبن جعفر(ع) شنیدم فرمود: عمروبن عبید بصری خدمت عبدالله(ع) وارد شد. سلام کرد و نزد ایشان نشست و آیۀ (الَّذِينَ يَجْتَنِبُونَ كَبَائِرَ الإِثْمِ وَالْفَوَاحِشَ) (آنها که از گناهان بزرگ و فواحش اجتناب میکنند) را تلاوت کرد و سپس سکوت کرد. عبدالله(ع) از او پرسید: چرا سکوت کردی؟ گفت: دوست دارم از کتاب خدا «کبائر» را بشناسم. عبدالله(ع) فرمود: آری ای عمرو، بزرگترین کبائر شرک به خداست، زیرا خداوند میفرماید کسی که به خدا شرک ورزیده باشد خداوند بهشت را برایش حرام کرده و مأوایش آتش است. بعد از آن ناامیدی از روح خداست، زیرا حقتعالی میفرماید: (وَلَا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ لَا يَيْئَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْكَافِرُونَ) (و از روح خدا ناامید نشوید؛ زیرا بهراستی از روح خدا نومید نمیشود مگر جماعتی که کافرند)؛ و ایمنی از مکر خدا، زیرا خداوند میفرماید: (وَلَا يَأْمَنُ مَكْرَ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْخَاسِرُونَ) (و از مکر خدا ایمن نمیشود مگر قومی که زیانکارند). ازجمله گناهان کبیره، عاق والدین (نافرمانی از پدر و مادر) است، زیرا خداوند متعال شخص عاق را جبار و تیرهروز قرار داده است؛ و نیز کشتن نفس محترم بهناحق، زیرا خداوند متعال میفرماید: (فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِدًا فِيهَا) (پس جزای او دوزخ است که در آن جاودانه خواهد بود)؛ و تهمت زدن به زنان پاکدامن، زیرا خداوند متعال میفرماید: (وَالَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَنَاتِ الْمُؤْمِنَاتِ الْغَافِلَاتِ ... لُعِنُوا فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ) (و کسانی که به زنان پاکدامنِ باایمان و بیخبر از زشتیها تهمت میزنند، در دنیا و آخرت لعنت شدهاند و برایشان عذابی بزرگ است)؛ و خوردن مال یتیم بهناحق، زیرا خداوند متعال میفرماید: (إِنَّمَا يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ نَارًا وَسَيَصْلَوْنَ سَعِيرًا) (در حقیقت آنان در شکمهای خود جز آتش نمیخورند و بهزودی در آتشی شعلهور درآیند)؛ و فرار از میدان جنگ، زیرا خداوند متعال میفرماید: (وَمَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلَّا مُتَحَرِّفًا لِقِتَالٍ أَوْ مُتَحَيِّزًا إِلَى فِئَةٍ فَقَدْ بَاءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ وَمَأْوَاهُ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ الْمَصِيرُ) (و هرکس در آن روز پشت کند، مگر آنکه برای تاکتیکی جنگی عقبنشینی کند یا به گروهی بپیوندد، به خشم خدا گرفتار میشود و جایگاه او دوزخ است و چه بد فرجامی است)؛ و خوردن ربا، زیرا خداوند عزوجل میفرماید: (الَّذِينَ يَأْكُلُونَ الرِّبَا لَا يَقُومُونَ إِلَّا كَمَا يَقُومُ الَّذِي يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطَانُ مِنَ الْمَسِّ) (کسانی که ربا میخورند، برنمیخیزند مگر مانند کسی که شیطان بر اثر تماس دیوانهاش کرده است)؛ و سحر، زیرا خداوند متعال میفرماید: (وَلَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَرَاهُ مَا لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ خَلَاقٍ) (و بهراستی دانستند هرکس خریدار آن باشد در آخرت بهرهای ندارد)؛ و زنا، زیرا خداوند متعال میفرماید: (وَمَنْ يَفْعَلْ ذَلِكَ يَلْقَ أَثَامًا * يُضَاعَفْ لَهُ الْعَذَابُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَيَخْلُدْ فِيهِ مُهَانًا إِلَّا مَنْ تَابَ) (و هرکس آن را انجام دهد گناهکار است * عذابش در قیامت دوچندان میشود و با خواری در آن جاودان خواهد ماند، مگر کسی که توبه کند)؛ و سوگند دروغ (یمین غموس)، زیرا خداوند عزوجل میفرماید: (إِنَّ الَّذِينَ يَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَأَيْمَانِهِمْ ثَمَنًا قَلِيلًا أُولَئِكَ لَا خَلَاقَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ) (بیگمان کسانی که پیمان خدا و سوگندهای خود را به بهایی اندک میفروشند در آخرت بهرهای ندارند)؛ و خیانت در غنیمت (غلول)، زیرا خداوند عزوجل میفرماید: (وَمَنْ يَغْلُلْ يَأْتِ بِمَا غَلَّ يَوْمَ الْقِيَامَةِ) (هرکس خیانت کند آنچه را خیانت کرده است در روز قیامت با خود خواهد آورد)؛ و ترک پرداخت زکات واجب، زیرا خداوند متعال میفرماید: (فَتُكْوَى بِهَا جِبَاهُهُمْ وَجُنُوبُهُمْ) (پیشانی و پهلوهایشان با همان مال داغ زده میشود)؛ و شهادت دروغ و کتمان شهادت، زیرا خداوند عزوجل میفرماید: (وَمَنْ يَكْتُمْهَا فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ) (و هرکس آن را پنهان دارد دلش گناهکار است)؛ و نوشیدن شراب، زیرا خداوند عزوجل آن را برابر با عبادت بتها دانسته است؛ و ترک عمدی نماز یا هر واجب الهی، زیرا رسول خدا(ص) فرموده است: هرکس نماز را عمداً ترک کند از پیمان خدا و پیمان رسول خدا(ص) بیرون رفته است؛ و نقض عهد و قطع رحم، زیرا خداوند عزوجل میفرماید: (أُولَئِكَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَلَهُمْ سُوءُ الدَّارِ) (آناناند که لعنت خدا را دارند، و بد سرانجامی از آنِ ایشان است).» سپس راوی گفت: عمرو از نزد ایشان بیرون رفت درحالیکه با صدای بلند گریه میکرد و میگفت: «هلاک شد هرکس به رأی خود سخن گفت و با شما در فضل و دانش به مخالفت برخاست.» (علل الشرائع، شیخ صدوق، ج2، ص391 و 392)
[437] . او فطحی بود، اما پس از گفتوگویی که میان او و علیبن مهزیار انجام شد از این عقیده دست کشید و به امام جواد(ع) ایمان آورد. برای اطلاعات بیشتر مراجعه کنید به: مستدركات علم رجال الحديث، نمازی، ج5، ص303 و 304.
[438] . امام جواد(ع) برخی از شیعیان خود را به خواندن نماز پشتِسر او دعوت کرد. برای اطلاعات بیشتر مراجعه کنید به: اختيار معرفة الرجال، طوسی، ج2، ص563.
[439] . نمازی میگوید: «او را از اصحاب امام رضا(ع) و امام جواد(ع) و امام هادی(ع) برشمردهاند. شخصیتی برجسته و با روایات بسیار، و به اتفاق مورد تأیید بود. پدرش مسیحی بود و سپس اسلام آورد. گفته شده علی نیز در کودکی اسلام آورد. خداوند او را به شناخت این امر و فقه مجهز کرد و نزد امام محمدبن علی(ع) بهطور ویژه مورد توجه قرار گرفت. امام علیبن موسی(ع) نیز او را بزرگ میداشت. او 33 کتاب داشت که جماعت آنها را نقل کردهاند.» مراجعه کنید به: مستدركات علم رجال الحديث، ج5، ص487.
نمونههایی از نامهها میان امام جواد(ع) و او:
«در نامهای از امام جواد(ع) به او در بغداد آمده است: نامۀ تو به دستم رسید؛ آنچه را در آن نوشته بودی دانستم و مرا بسیار مسرور ساختی؛ خداوند تو را شاد گرداند؛ و من امیدوارم [خداوندِ] کفایتکننده، تو را از مکر و دشمنیِ هر دشمنی کفایت کند، انشاءالله.
در نامهای دیگر: و آنچه را دربارۀ قمیها یاد کردی فهمیدم، خداوند آنان را خالص گرداند و برایشان گشایش حاصل کند، و مرا شاد کردی با آنچه دربارۀ این موضوع نوشتی، و تو پیوسته مرا مسرور میگردانی، خدا تو را با بهشت شاد گرداند و از تو خشنود شود، همانگونه که من از تو خشنودم؛ و من از خداوند امید یاری نیکو و رحمت دارم، و میگویم خداوند ما را کافی است، و چه نیکو وکیلی است.
در نامهای دیگر در مدینه آمده است: به خانۀ خود بازگرد، خداوند تو را به بهترین منزل در دنیا و آخرت ببرد.
در نامهای دیگر آمده است: از خداوند میخواهم تو را از پیشِرو و پشتِسر و در هر حالتی محافظت کند؛ به تو بشارت میدهم، زیرا امید دارم خداوند شرّ را از تو دور کند، و از خدا میخواهم در آنچه دربارۀ بیرون رفتن در روز یکشنبه تصمیم گرفتهای برایت خیر قرار دهد؛ پس آن را تا روز دوشنبه به تأخیر انداز، انشاءالله. خدا در سفرت همراهت باشد، در میان خانوادهات جانشینت گردد، غیبتت را جبران کند، و تو را به قدرت خویش سالم بدارد.
به ایشان نوشتم: از او درخواست کنم به من گشایش دهد و مرا در آنچه در دست دارم حلال گرداند؟ پس نوشت: خدا به تو گشایش دهد، و به آنان که در خانوادهات برایشان گشایش خواستی، و برای خانوادهات؛ و ای علی، برای تو نزد من از بزرگترین گشایشهاست؛ و از خدا میخواهم تو را با عافیت همراه کند و تو را بر عافیت پیش بفرستد و تو را با عافیت بپوشاند؛ بیگمان او شنوندۀ دعاست.
از ایشان خواستم دعا کند، پس به من نوشت: اما دربارۀ دعایی که خواستی، تو هنوز نمیدانی خداوند تو را نزد من چگونه قرار داده است، و چهبسا تو را به نام و نسب میخوانم، با آنکه به تو بسیار توجه دارم و دوستت میدارم و میدانم در چه حالی هستی. پس خداوند برای تو آنچه را از این نعمت روزیات کرده است پایدار گرداند، و از تو خشنود باشد، چنانکه من از تو خشنودم، و تو را به برترین نیتت برساند، و با رحمتش در فردوس اعلی جای دهد؛ همانا او شنوندۀ دعاست. خداوند تو را حفظ کند و سرپرستیات نماید و به رحمت خود شر را از تو دور گرداند. من این را به خط خودم نوشتم.» (اختيار معرفة الرجال، طوسی 2، ص826 و 827)
[440] . او از اصحاب امام کاظم(ع) و امام رضا(ع) و امام جواد(ع) بود. شخصیتی برجسته و مورد اعتماد. برای اطلاعات بیشتر مراجعه کنید به: قاموس الرجال، تستری، ج9، ص111.
[441] . از علیبن حسینبن داوود نقل شده است، گفت: از امام جواد(ع) شنیدم محمدبن سنان را به نیکی یاد میکرد و میفرمود: «خداوند از او راضی باشد همانطور که من از او راضی هستم، زیرا او نه با من مخالفتی داشت و نه با پدرم.» (غیبت، طوسی، ص348)
[442] . غیبت، طوسی، ص348.
[443] . امام جواد(ع) به شیعیان خود نزدیک بود و در زمان وقوع مصیبتها با آنها همدردی میکرد. بهعنوان مثال:
ابوعلی محمودی نقل میکند که امام جواد(ع) پس از وفات پدرم به من نامه نوشت: «پدرت (خدا از او و تو راضی باشد) از دنیا رفت درحالیکه نزد ما در وضعیتی ستوده قرار داشت و از آن حالت خارج نشد.» (اختيار معرفة الرجال، طوسی، ج2، ص897)
از بکربن صالح نقل شده است، گفت: دامادم به ابوجعفر دوم(ع) نوشت: پدرم ناصبی و بداندیش است، و از او سختی و رنج فراوان دیدهام. رأی شما چیست ـفدایت شومـ دربارۀ دعا برای من، و چه صلاح میدانی؟ آیا با او مقابله کنم، یا با نرمی و مدارا رفتار کنم؟ امام(ع) در پاسخ نوشت: «نامهات و آنچه را دربارۀ پدرت یاد کردی دانستم. به خواست خدا دعا برای تو را ترک نخواهم کرد. مدارا کردن برای تو بهتر از مقابله کردن است؛ و با هر سختی، آسانی است؛ پس شکیبا باش، که فرجام از آنِ پرهیزگاران است. خداوند تو را بر ولایت کسی که دوستش داری پایدار بدارد. ما و شما در ودیعۀ خدا هستیم؛ همان که ودیعههایش تباه نمیشود.» بَکر گفت: خداوند دل پدرش را نسبت به او نرم کرد، تا آنجا که دیگر در هیچچیز با او مخالفت نمیکرد. (امالی، المفيد، ص191)
[444] . امام جواد(ع) میفرمود: «دین عزت است، و علم گنج است، و سکوت نور است.» (الفصول المهمة، ابنصباغ مالکی، ج2، ص1053)
همچنین میفرمود: «شریف حقیقی آن است که علم او را شرافت داده است، و بزرگواری حقیقی از آنِ کسی است که از پروردگارش پروا داشته باشد.» (منبع قبلی، ص1056)
[445] . توصیههای امام(ع) در این زمینه بسیار زیاد است؛ از جمله:
«هیچ دو مردی در نسب و دین برابر نبودهاند جز آنکه برترینِ آن دو نزد خدا، باادبترینشان بوده است.» (کنز العمال، متقی هندی، ج2، ص293)
«صبر را بالش زیر سر خود (تکیهگاه خود) قرار بده، فقر را در آغوش بگیر، شهوتها را رها کن، با هوای نفس مخالفت کن، و بدان هرگز از دید خدا بیرون نیستی؛ پس بنگر چگونه هستی.» (تحف العقول، ابنشعبه حرانی، ص455)
«به تأخیر انداختن توبه فریب خوردن است، تعلل ورزیدن سرگردانی است، بهانه آوردن در برابر خدا هلاکت است، پافشاری بر گناه احساس امنیت از مکر خداست، و از مکر خدا ایمن نمیمانند مگر قوم زیانکار.» (منبع قبلی، ص456)
[446] . سفارشهای امام(ع) در این زمینه بسیار زیاد است، از جمله:
امام جواد(ع) به یکی از دوستداران خود نوشت: «بهیقین از اعمالت، آن چیزی از آنِ توست که در آن نیکی کردهای؛ پس به برادرانت نیکی کن؛ و بدان خداوند عزوجل از تو دربارۀ ذرهها و خردلها (کوچکترین اعمال) بازخواست خواهد کرد.» (کافی، کلینی، ج5، ص111)
«همانا خداوند بندگانی دارد که آنان را به تداوم نعمتها مخصوص گردانده است؛ پس تا زمانی که آن نعمتها را بخشش کنند در دستشان باقی میماند، و هرگاه از بخشش بازایستند خدا آن را از آنان میگیرد و به دیگران منتقل میسازد.» (الفصول المهمة، ابنصباغ مالکی، ج2، ص1053)
«اهل نیکوکاری به انجام کار نیک نیازمندترند از نیازمندان به آن؛ زیرا پاداششان و افتخار و یاد نیک آن از آنِ آنان است؛ پس هرگاه کسی کار خیری انجام دهد در حقیقت از خودش آغاز کرده است.» (منبع قبلی، ص1053)
«مؤمن نیازمند توفیق از سوی خدا و اندرزدهندهای از درون خود و پذیرفتن پند کسی است که او را نصیحت میکند.» (تحف العقول، حرانی، ص457)
[447] . الفصول المهمة في معرفة الأئمة، ابنصباغ مالکی، ج2، ص1052 و 1053.
[448] . مراجعه کنید به: بحارالانوار، مجلسی، ج75، ص363 و 364.
[449] . عمدة الطالب، ابنعنبة، ص183.
[450] . کافی، کلینی، ج4، ص169.
[451] . اقبال الأعمال، ابنطاووس، ج1، ص383.
[452] . مطالب السؤول في فضل آل الرسول، محمدبن طلحه شافعی، ص468 و 469.
[453] . مراجعه کنید به: الحیات السیاسیة للإمام الجواد، جعفر مرتضی عاملی، ص۹۵ تا ۹۷.
[454] . مسئلۀ فراخواندن امام جواد(ع) به بغداد به این معنا نیست که ایشان تا زمان شهادتش در آنجا ماند و دیگر به مدینه بازنگشت، بلکه واقعیت این است که امام(ع) به مدینه رفتوآمد داشت و مدتی در آنجا اقامت میکرد و سپس به بغداد بازمیگشت. به همین دلیل برخی از مورخان بیش از یک تاریخ برای فراخوانی ایشان به بغداد ذکر کردهاند؛ بسیاری از آنان سال ۲۰۴ هجری را ذکر کردهاند، و برخی دیگر سال ۲۱۵ هجری را زمان این واقعه دانستهاند.
[455] . مراجعه کنید به: البدایة والنهایة، ابنکثیر، ج10، ص269.
[456] . طبری نوشته است: «در همین سال (۲۱۵ هجری) مأمون از شهر بغداد برای جنگ با رومیان حرکت کرد... وقتی مأمون به تکریت رسید محمدبن علیبن موسیبن جعفربن محمدبن علیبن حسینبن علیبن ابیطالب(ره) در شب جمعه از ماه صفر همان سال از مدینه نزد او وارد شد و در آنجا با مأمون دیدار کرد. مأمون به او اجازه داد و دستور داد دخترش امفضل را که همسر او بود نزدش بیاورند. پس او را در خانۀ احمدبن یوسف که در ساحل دجله بود نزدش آوردند، و او در آنجا اقامت گزید. چون ایام حج فرارسید با خانواده و همراهان خود به راه افتاد و به مکه رفت، سپس به خانهاش در مدینه بازگشت و در آنجا اقامت گزید.» (تاریخ طبری، ج7، ص189 و 190)
[457] . مراجعه کنید به: حیات الإمام محمدبن علی الجواد، باقر شریف قرشی، ص۲۸۰ تا ۲۸۲.
[458] . الارشاد، شیخ مفید، ص۲۸۱ تا ۲۸۵.
[459] . الارشاد، شیخ مفید، ص285 تا 288.
[460] . منهاج السنة، ابنتیمیه، ج4، ص۶۹.
[461] . کافی، کلینی، ج1، ص494 و 495.
[462] . مراجعه کنید به: مرآة العقول فی شرح أخبار آل الرسول، مجلسی، ج6، ص101، که در آن تصریح شده این روایت «مرسل» است و ارسال در سند آن روشن است؛ زیرا در آن آمده «از برخی اصحاب ما» بیآنکه نامی از آنان برده شود.
[463] . گفتوگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[464] . تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۴۵۴.
[465] . الارشاد، ج۲، ص۲۸۱.
[466] . اثبات الوصية للمسعودی؛ بهنقل از او: أعیان الشیعة، محسن امین، ج۲، ص۳۳.
[467] . تذکرة الخواص، ص354.
[468] . سبطبن جوزی گفته است: «ابوبکر صولی در کتاب "الأوراق" گفته است هارون ـدرحالیکه موسیبن جعفر(ع) در زندان بودـ هر سال سیصد هزار درهم برای او مقرری قرار داده بود و آن را تا بیست هزار درهم کاهش داد. مأمون به علیبن موسی(ع) گفت: تو را در جایگاه برتر از پدرت و جَدّت قرار خواهم داد. پس همان مقرری را برای او برقرار کرد و یک میلیون درهم نیز به او بخشید.» (تذکرة الخواص، ص355)
[469] . عیون المعجزات، حسینبن عبدالوهاب، ص116 و 117.
[470] . الثاقب فی المناقب، ابنحمزه، ص522.
[471] . گفتوگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[472] . تذكرة الخواص، ص355 و 356.
[473] . مأمون ۲۲ سال از امام رضا(ع) کوچکتر بود؛ زیرا او در سال ۱۷۰ هجری به دنیا آمده بود و امام رضا(ع) در سال ۱۴۸ هجری. بنابراین وقتی امام(ع) به مأمون آموزش میداد و او را نصیحت میکرد امام رضا(ع) بیش از پنجاه سال سن داشت، درحالیکه مأمون حدوداً سیساله بود.
[474] .وقتی مأمون قاتلین فضلبن سهل را دستگیر کرد: «فرمان داد آنان را به قتل برسانند و سرهایشان را برای حسنبن سهل در واسط فرستاد و او را از مصیبتی که از قتل فضل به او وارد شده بود آگاه ساخت و اطلاع داد او را در جایگاه فضل منصوب کرده است.» (تاریخ طبری، ج7، ص148 و 149)
[475] . تاریخ طبری، ج7، ص150.
[476] . تاریخ طبری، ج7، ص150.
[477] . الفرج بعد الشدة، قاضی التنوخی، ج2، ص255.
[478] . فرج المهموم، ابنطاووس، ص133.
[479] . مستدركات علم رجال الحديث، نمازی، ج2، ص402.
[480] . ابنطاووس روایت کرده است: «علیبن محمدبن عباس گفت: معتصم از حسنبن سهل و یارانش دوری میکرد و بسیاری از املاک آنان را تصرف کرده بود.» (فرج المهموم، ص138)
[481] . صدوق روایت کرده است: «علیبن ابراهیم گفت: و ریّانبن صلت ـکه از رجال حسنبن سهل بودـ به من گفت...» (عیون اخبار الرضا، ج2، ص160)
[482] . وفيات الأعيان، ابنخلكان، ج2، ص121.
[483] . الكنى والألقاب، عباس قمی، ج2، ص254.
[484] . مراجعه کنید به: مستدرک سفينة البحار، نمازی، ج5، ص226.
[485] . گفتوگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[486] . ابوهاشم جعفری در روزی که امام جواد(ع) با امفضل دختر مأمون ازدواج کرد به ایشان(ع) گفت: ای مولای من، چقدر برکت این روز برای ما بزرگ است. امام(ع) فرمود: «ای ابوهاشم، برکات خداوند بر ما در این روز بزرگتر است.» گفتم: بله، ای مولای من، پس در این روز چه بگویم؟ فرمود: «در این روز نیکی بگو که به تو خواهد رسید.» گفتم: ای مولای من، چنین میکنم و با آن مخالفت نمیکنم. فرمود: «آنگاه هدایت مییابی و جز خیر نخواهی دید.» (بحارالانوار، مجلسی، ج50، ص79)
[487] . الإرشاد، مفید، ج2، ص288.
[488] . تاريخ طبری، ج7، ص207 و 208.
[489] . گفتوگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[490] . بحارالانوار، مجلسی، ج50، ص64.
[491] . مراجعه کنید به: تاریخ ابوالفداء، ج2، ص35.
[492] . مراجعه کنید به: نهاية الأرب في فنون الأدب، نویری، ج22، ص260؛ العبر في أخبار من غبر، ذهبی، ج1، ص400.
[493] . مراجعه کنید به: مروج الذهب، مسعودی، ج4، ص9؛ تاریخ اسلام، ذهبی، ج15، ص33.
[494] . مقاتل الطالبيين، ابوالفرج اصفهانی، ص382 تا 384.
[495] . شرح الأخبار، قاضی نعمان مغربی، ج3، ص345.
[496] . بحارالانوار، مجلسی، ج50، ص64.
[497] . الثاقب في المناقب، ابنحمزه، ص522.
[498] . وسائل الشيعة (آل البيت)، حر عاملی، ج14، ص598.
[499] . کافی، کلینی، ج1، ص323.
[500] . کافی، کلینی، ج1، ص324.
[501] . الخرائج والجرائح، راوندی 2، ص773.
[502] . مفید گفته است: «و گفته شده او مسموم و کشته شد، ولی هیچ خبر قطعی در این خصوص به من نرسیده تا به آن گواهی دهم» الإرشاد، ج2، ص295.
[503] . یکی از فقهای مشهور؛ معتصم او را بهجای یحییبن اکثم بهعنوان قاضی القضاة منصوب کرد.
[504] . عیاشی روایت کرده است: «از زرقان ـیار و دوست صمیمی ابنابوداوودـ نقل شده است، گفت: روزی ابنابوداوود از نزد معتصم بازگشت درحالیکه بسیار ناراحت بود. گفتم تو را چه شده كه اینقدر ناراحتی. گفت ای کاش بیست سال پیش مرده بودم. گفتم چرا؟ گفت بهجهت آنچه از این سیهچرده ـابوجعفر فرزند علیبن موسی الرضا(ع)ـ در حضور امیرالمؤمنین معتصم به من رسید. گفتم چه شده؟ گفت در مجلس خلیفه بودیم که دزدی را آوردند که خودش به دزدی اعتراف كرده بود. خلیفه خواست حد را برایش جاری كند. علما و فقها را در مجلس خود گرد آورد، و محمدبن علی(ع) را نیز حاضر کرده بود. از ما پرسید دست دزد را از كجا باید قطع كرد؟ من گفتم از مچ دست. گفت به چه دلیل؟ گفتم به دلیل آیۀ تیمم (امْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَأَيْدِيكُمْ) (پس مسح کنید به صورت و دستهایتان)؛ «دست» عبارت است از انگشتها و کف دست تا مچ؛ و جماعتی در این خصوص با من همنظر بودند. عدۀ دیگری گفتند باید از آرنج قطع كرد. خلیفه گفت به چه دلیل؟ گفتند زیرا وقتی خداوند دربارۀ شستن [وضو] میفرماید (وَأَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرَافِقِ) (و دستهایتان را تا آرنج) دلالت دارد بر اینکه مرز دست تا آرنج است. آنگاه معتصم رو به محمدبن علی(ع) کرد و گفت: شما چه نظری دارید؟ فرمود: «حاضران در این خصوص صحبت کردند ای امیر مؤمنان.» گفت: مرا با گفتۀ آنان كاری نیست، شما چه میگویید؟ فرمود: «از این پرسش مرا معاف بدار ای امیر مؤمنان!» گفت: شما را به خدا سوگند میدهم از آنچه در این خصوص نزد خود دارید به من خبر بدهی. فرمود: «حال كه مرا سوگند دادی میگویم همۀ حاضران دربارۀ سنت آن به خطا رفتند. بریدن باید از مفصل انگشتها انجام شود و با کف دست نباید کاری داشت.» گفت: و دلیل آن چیست؟ فرمود: «بهجهت آنكه رسول خدا(ص) فرموده است سجده بر هفت عضو صورت، دو دست، زانوها و دو پا انجام میشود؛ پس اگر تو دست او را از مچ یا آرنج قطع کنی دیگر دستی برای او نمیماند تا بر آن سجده كند، درحالیکه خداوند تبارکوتعالی میفرماید: (وَأَنَّ الْمَسَاجِدَ لِلَّهِ) (جایگاههای سجده از آن خداست) و این یعنی همین اعضای هفتگانهای که بر آنها سجده میشود (فَلَا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَدًا) (پس هیچکس دیگری را با خدا نخوانید) و آنچه از آنِ خداست بریده نمیشود.» گفت: معتصم از این سخنان متحیر شد و دستور داد دست دزد را از مفصل انگشت قطع کنند نه از مچ. ابوداوود گفت: حس کردم قیامت من بر پا شده است و آرزو کردم ای کاش مرده بودم.
زرقان میگوید: ابنابوداوود گفت بعد از سه روز نزد خلیفه رفتم، و گفتم: خیرخواهی برای خلیفه بر من واجب است، و من چیزی را میگویم که میدانم با آن به دوزخ میروم. خلیفه گفت: آن چیست؟ گفتم: امیرالمؤمنین بهدلیل مسئلهای از امور دین که اتفاق افتاده بود در مجلس خود، فقها و رعایای خود و دانشمندانش را جمع کرد و دربارۀ حکم آن از آنها سؤال کرد. آنها نیز حکمی را که برای آن مناسب میدانستند بیان کردند. در آن مجلس اهلبیت او و امرای سپاه و وزیران و کاتبانش نیز حضور داشتند و چهبسا ماجرای آن به خارج از قصر نیز درز کند. سپس در چنین مجلسی خلیفه سخن همه را رها میکند و سخن کسی را میپذیرد که عدهای از مردم او را امام و خلیفه میدانند و ادعا میکنند او برای مقام خلافت سزاوارتر است. حال خلیفه طبق نظر او حکم میکند نه طبق حکم فقها؟! گفت: چهرۀ او از این سخن دگرگون شد و متوجه هشدار من شد و گفت: برای خیرخواهیات خدا به تو جزای خیر دهد. راوی گوید: [معتصم] روز چهارم به یکی از کاتبان و وزیرانش دستور داد او [امام] را به منزلش دعوت کند، اما [امام] درخواست خلیفه را اجابت نکرد و فرمود: «شما میدانید من در مجالس شما حاضر نمیشوم.» [فرستاده] گفت: من فقط شما را به طعام دعوت کردم و دوست داشتم قدمرنجه فرمایید و به منزلم بیایید تا با قدم شما تبرک جویم، و فلانی فرزند فلانی از وزرای خلیفه نیز دوست دارد با شما ملاقات کند. پس امام(ع) به آنجا رفت و هنگامیکه از طعام آنجا تناول کرد احساس کرد زهر در بدنش جریان یافته است؛ پس مرکب خود را خواست تا برود. صاحب خانه از ایشان خواست بیشتر بماند، ولی امام(ع) فرمود: «رفتن من از خانۀ تو برایت بهتر است.» یک روز و یک شب بیشتر طول نکشید که امام (صلوات خدا بر او و بر آل او) جان به جانآفرین تسلیم کرد.» (تفسير عیاشی، ج1، ص319 و 320)
[505] .مراجعه کنید به: عيون المعجزات، حسینبن عبدالوهاب، ص117 و 118.
[506] . «حکیمه دختر ابوالحسن قرشی ـکه از زنان نیکوکار بودـ گفت: وقتی ابوجعفر محمدبن علیبن موسیبن جعفربن محمدبن علیبن حسینبن علیبن ابیطالب(ع) درگذشت نزد امفضل دختر مأمون ـیا گفته شده امعیسی دختر مأمونـ رفتم و به او تسلیت گفتم. او را بسیار اندوهگین و بیتاب یافتم، بهطوری که چنان میگریست و ناله میکرد که از شدت اندوه نزدیک بود خودش را هلاک کند... .» (عيون المعجزات، حسینبن عبدالوهاب، ص113)
[507] . گفتوگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[508] . مراجعه کنید به: تاج الموالید، طبرسی، ص54.
[509] . کافی، کلینی، ج1، ص381.
[510] . مراجعه کنید به: کافی، کلینی، ج1، ص497.
[511] . بحارالانوار، مجلسی، ج50، ص123.
[512] . غیبت، طوسی، ص151.
[513] . مراجعه کنید به: کافی، کلینی، ج1، ص323 تا 325.
[514] . كمال الدين وتمام النعمة، صدوق، ص378.
[515] . مطالب السؤول في مناقب آل الرسول، ص472 و 473.
[516] . تاریخ ابوالفداء، ج2، ص1244.
[517] . العبر في خبر من غبر، ج2، ص12.
[518] . مرآة الجنان وعبرة اليقظان، ج2، ص119.
[519] . الفصول المهمة في معرفة الائمة، ج2، ص1073 تا 1074.
[520] . الصواعق المحرقة، ص206 و 207.
[521] . عمدة الطالب في أنساب آل أبيطالب، ص199.
[522] . الأعلام، ج4، ص323.
[523] . مآثر الكبراء في تاريخ سامراء، محلاتی، ج3، ص158 و 159.
[524] . مناقب آل أبيطالب، ابنشهرآشوب، ج3، ص511.
[525] . تذكرة الخواص، سبطبن جوزی، ص260.
[526] . حلية الابرار، هاشم بحرانی، ج2، ص253.
[527] . مناقب آل أبيطالب، ابنشهرآشوب، ج3، ص511.
[528] . الخرائج والجرائح، راوندی، ج1، ص396 تا 398.
[529] . امام صادق(ع) دربارۀ شناخت امام میفرماید: «و دلالت او در دو ویژگی است: در علم و استجابت دعا.» (الخصال، صدوق، ص528)
[530] . الإرشاد، المفيد، ج2، ص306.
[531] . الدر النظيم، المشغری العاملی، ص729.
[532] . کلینی: از احمدبن اسحاق نقل شده است، گفت: به ابوالحسن سوم(ع) نامهای نوشتم و در آن از «رؤیت» (دیدن خدا با چشم) و آنچه مردم در این خصوص میپندارند سؤال کردم. ایشان(ع) در پاسخ نوشت: «اگر بین بیننده و آنچه دیده میشود هوایی [محیطِ واسطی] وجود نداشته باشد که دیدن را انتقال دهد، رؤیت قابلتصور نیست. اگر هوا قطع شود و نوری بین بیننده و آنچه دیده میشود نباشد، دیدن و رؤیتی در کار نخواهد بود و در دیدن خلل ایجاد خواهد شد و آن دو شبیه خواهند گردید؛ زیرا در دیدن، اگر سببی بین بیننده و دیدهشده وجود داشته که باعث شود بیننده مساوی با دیدهشده گردد، قطعاً تشابه پیش خواهد آمد و این وضعیتی است که به تشبیه و همانندشدن منجر خواهد شد؛ زیرا گریزی نیست از اینکه اسباب با مسببهایی به یکدیگر اتصال داشته باشند.» (کافی، ج1، ص97)
صدوق: از صقربن (ابو)دلف نقل شده است، گفت: از ابوالحسن علیبن محمدبن علیبن موسی الرضا(ع) دربارۀ توحید پرسیدم و گفتم: من به سخن هشامبن حکم اعتقاد دارم. امام(ع) برآشفت و سپس فرمود: «شما را با سخن هشام چه کار؟ کسی که بگوید خداوند عزوجل جسم است از ما نیست، و ما در دنیا و آخرت از او بیزاریم. ای پسر (ابو)دلف، جسم حادث است، و خدا آن را ایجاد کرده و شکل داده است.» (توحید، ص104)
کلینی: از حمزةبن محمد نقل شده است، گفت: به ابوالحسن(ع) نامه نوشتم و از ایشان دربارۀ جسم و تصویر پرسیدم. امام(ع) نوشت: «منزّه است آن که هیچ چیز شبیه به او نیست، نه جسمی و نه تصویری.» (کافی، ج1، ص104)
[533] . «إلهي تاهت أوهام المتوهمين وقصر طرف الطارفين، وتلاشت أوصاف الواصفين، واضمحلت أقاويل المبطلين عن الدرك العجيب شأنك، أو الوقوع بالبلوغ إلى علوك، فأنت في المكان الذي لا يتناهى ولم تقع عليك عيون بإشارة ولا عبارة هيهات ثم هيهات يا أولي يا وحداني يا فرداني شمخت في العلو بعز الكبر، وارتفعت من وراء كل غورة ونهاية بجبروت الفخر» (توحید، صدوق، ص66)
[534] . الاحتجاج، طبرسی، ج2، ص250.
[535] . نمونههایی از آنچه ایشان(ع) بیان فرموده است:
از ابوالحسن عسکری(ع) از پدرانش(ع) نقل شده است، گفت: امام علی(ع) فرمود: از پیامبر(ص) شنیدم فرمود: «هنگامی که مردم در روز قیامت محشور شوند منادی ندا میدهد: ای رسول خدا، همانا خداوند ـکه نامش بزرگ و والاستـ تو را توانایی داده است تا دوستداران خود و دوستداران اهلبیتت را ـآنان که بهسبب تو با ایشان دوستی میورزند و بهسبب تو با دشمنانشان دشمنی میکنندـ پاداش دهی؛ پس آنان را هرگونه میخواهی پاداش بده. من میگویم: پروردگارا، به آنان بهشت را عطا کن، و در هر جای آنکه میخواهی جایشان بده؛ و این همان مقام محمود است که به من وعده دادهای.» (بحارالانوار، مجلسی، ج8، ص39 و 40)
ابوموسی عیسیبن احمدبن عیسیبن منصور گفت: ابوالحسن علیبن محمد عسکری(ع)، از پدرش محمدبن علی، از پدرش علیبن موسی، از پدرش موسیبن جعفر، از پدرش جعفربن محمد، از پدرش محمدبن علی، از پدرش علیبن حسین، از پدرش حسینبن علی(ع) نقل کرده است، فرمود: امام علی(ع) به من فرمود: رسول خدا(ص) فرمود: «کسی که دوست داشته باشد در روز قیامت ایمن و پاکیزه خداوند عزوجل را ملاقات کند و آن هراس بزرگ، او را اندوهگین نسازد باید از تو پیروی کند، و نیز از فرزندانت حسن و حسین، علیبن حسین، محمدبن علی، جعفربن محمد، موسیبن جعفر، علیبن موسی، محمد، علی و حسن، و سپس مهدی(ع) که خاتم آنهاست.» (غیبت، طوسی، ص136)
[536] . بحارالانوار، ج102، ص144.
[537] . مراجعه کنید به: المزار، شهیدی، ص263 تا 282.
[538] . تحف العقول، ابنشعبه حرانی، ص458 تا 475.
[539] . از ابوالحسن علیبن محمد(ع) نقل شده است که محمدبن علیبن عیسی به ایشان نامهای نوشت و پرسید آیا کار کردن برای بنیعباس و گرفتن اموال از آنها جایز است یا خیر؟ امام(ع) فرمود: «آنچه ورود به آن با اجبار و اکراه بوده است خداوند عذر آن را میپذیرد، و جز این ناپسند است؛ و بیگمان اندکِ آن از بسیارش بهتر است، و خداوند بهوسیلۀ آن، آنچه را بر عهدۀ اوست جبران میکند، و برایش روزی فراهم میآورد و باعث میشود به دست او کاری انجام شود که ما و دوستدارانمان را شاد میگرداند.» گفت: پس در پاسخِ آن برایش نوشتم و ایشان را آگاه کردم که دیدگاه من در ورود به کار آنان، فراهم شدن راهی برای وارد کردن ناخوشایندی بر دشمنانشان است، و گشوده بودن دست در انتقامگیری از آنان با چیزی که بهوسیلهی آن به آنان نزدیک شویم. ایشان(ع) پاسخ داد: «هرکس چنین کند، وارد شدنش در آن کار حرام نیست، بلکه برای او پاداش و ثواب دارد.» (وسائلالشيعة (آل البيت)، حر عاملی، ج17، ص190)
[540] . از جعفربن رزقالله ـیا از فردی از جعفربن رزقاللهـ نقل شده است، گفت: مردی نصرانی که با زنی مسلمان زنا کرده بود نزد متوکل آورده شد. متوکل قصد داشت بر او حد جاری کند، اما آن مرد اسلام آورد. یحییبن اکثم گفت: ایمان او بهدلیل شرک و اعمال گذشتهاش بیاثر است. برخی گفتند باید سه حد بر او جاری شود، و برخی دیگر گفتند باید با او چنین و چنان کرد. متوکل دستور داد به ابوالحسن سوم امام هادی(ع) نامهای بنویسند و از او دربارۀ این موضوع سؤال کنند. هنگامی که امام(ع) نامه را خواند نوشت: «او باید زده شود تا بمیرد.» یحییبن اکثم و فقهای سپاه این حکم را انکار کردند و گفتند: ای امیرالمؤمنین، این مسئلهای است که نه در کتاب خدا آمده و نه در سنت پیامبر(ص)، پس از او سؤال کن. متوکل دوباره به امام نوشت فقهای مسلمان این حکم را انکار کرده و گفتهاند در سنت نیامده و در کتاب نازل نشده است. پس برای ما توضیح دهید چرا حکم، زدن او تا مرگ است؟ امام(ع) نوشت: «بسم الله الرحمن الرحیم (فَلَمَّا رَأَوْا بَأْسَنَا قَالُوا آمَنَّا بِاللَّهِ وَحْدَهُ وَكَفَرْنَا بِمَا كُنَّا بِهِ مُشْرِكِينَ * فَلَمْ يَكُ يَنفَعُهُمْ إِيمَانُهُمْ لَمَّا رَأَوْا بَأْسَنَا سُنَّتَ اللَّهِ الَّتِي قَدْ خَلَتْ فِي عِبَادِهِ وَخَسِرَ هُنَالِكَ الْكَافِرُونَ) (پس هنگامی که عذاب ما را دیدند گفتند به خدای یگانه ایمان آوردیم و به آنچه به آن شریک میورزیدیم کافر شدیم * اما ایمانشان هنگام دیدن عذاب ما به آنها سودی نبخشید؛ این سنت خداوند است که در میان بندگانش جاری بوده است، و در آن هنگام کافران زیانکار شدند).» متوکل دستور داد او را بزنند تا اینکه مرد.» (کافی، کلینی، ج7، ص238)
[541] . اختیار معرفة الرجال، طوسی، ج2، ص804.
[542] . اختیار معرفة الرجال، طوسی، ج2، ص802 و 803.
[543] . مستدرک الوسائل، طبرسی، ج4، ص141.
[544] . بحارالانوار، مجلسی، ج25، ص317 و 318.
[545] . الدر النظيم، المشغری العاملی، ص732.
[546] . الممطورة یعنی سگها.
[547] . بحارالانوار، مجلسی، ج82، ص202 و 203.
[548] . مدينة المعاجز، هاشم البحرانی، ج7، ص456 و 457.
[549] . مناقب آل ابیطالب، ابنشهرآشوب، ج3، ص510.
[550] . او وکیل امام هادی(ع) برای گرفتن حقوق [امام] بود. امام(ع) فرمود: «و بعد: من برای شما ابراهیمبن عبده را تعیین کردم تا اهل ناحیه تو و دیگر نواحی حقوق واجب مرا به او برسانند. او را امین و مورد اعتماد خود نزد موالی آنجا قرار دادم؛ پس باید از خداوند جل جلاله پروا کنند، مرا در نظر داشته باشند و حقوق را بپردازند، و هیچ عذری برای ترک یا تأخیر آن ندارند. خداوند شما را با نافرمانی اولیای خود نگونبخت نکند، و آنها و تو را با رحمتی که به ایشان دارد مشمول رحمت خود گرداند. بهراستی خداوند گشایشگر بخشاینده و بزرگوار است.» (اختیار معرفة الرجال، طوسی، ج2، ص797)
[551] . نمازی: «او از اصحاب جواد و هادی و عسکری(ع)، و بیهیچ اختلافی از سفیران مولایمان مهدی(ع) بوده است. او کتابی به نام البشارات دارد و به دیدار امام هادی(ع) شرفیاب شده است.» (مستدرکات علم رجال الحدیث، ج1، ص217)
[552] . از اصحاب رضا و جواد و هادی(ع) بود. کتابهایی داشت. او شیخ قمیها، و رئیس و فقیه آنان بود. مراجعه کنید به: مستدرکات علم رجال الحدیث، نمازی، ج1، ص465.
[553] . علامه حلی: «ایوببن نوحبن دراج نخعی، ابوالحسین، ثقه است. او کتابها و روایات و مسائل بسیاری از ابوالحسن سوم(ع) دارد. وکیل ابوالحسن و ابومحمد(ع) بود و نزد آنان از جایگاهی عظیم برخوردار بود. فردی مورد اعتماد، بسیار پارسا و اهل عبادت بود. در روایاتش ثقه بود. پدرش نوحبن دراج قاضی کوفه بود و اعتقادی صحیح داشت، و برادرش جمیلبن دراج نیز چنین بود.» (خلاصة الأقوال، ص59)
[554] . نمازی: «شیخ او را با این عنوان در شمار اصحاب هادی(ع) آورده، و او مکاتبهای با صاحبالامر(ع) داشته است.» (مستدرکات علم رجال الحدیث، ج2، ص168)
[555] . از بزرگان و فقهای شیعه، و وکیل امام هادی(ع) بود. برخی از نوشتههای امام(ع) در حق او:
«محمدبن عیسی یقطینی گفت: امام(ع) در سال 232 هجری به علیبن بلال نوشت: بسم الله الرحمن الرحیم. خدا را بهخاطر تو سپاس میگویم، و شکر نعمت و احسان پیدرپی او را بهجا میآورم، و درود میفرستم بر محمد نبی(ص) و خاندانش(ع)؛ صلوات و رحمت خدا بر آنان باد. سپس بدان من ابوعلی را بهجای حسینبن عبد ربه گماشتم و او را در این کار امین دانستم، بهسبب شناختی که از او دارم طوری که هیچکس در آن بر او پیشی نمیگیرد. آگاه هستم که تو بزرگ و سرشناس ناحیۀ خود هستی، پس دوست داشتم با این نامه تو را بهطور خاص گرامی دارم و آگاه سازم. پس بر توست که از او فرمان ببری و هر حقی را که بر عهدۀ توست به او بسپاری، و دوستانم را نیز به این کار واداری، و آنان را از این موضوع آگاه سازی تا یاری و کفایت او فراهم گردد؛ زیرا این کار موجب آسایش ما و مایۀ خشنودی ماست؛ و تو در برابر آن از سوی خدا پاداش و اجر خواهی داشت؛ زیرا خداوند به هرکه بخواهد عطا میکند؛ زیرا اوست که با رحمت خود صاحب عطا و جزاست. تو در عنایت خدا هستی؛ و من این را با خط خودم نوشتم؛ و بسیار خدا را سپاس میگویم.» (اختیار معرفة الرجال، طوسی، ج2، ص799 و 800)
«و در نامهای دیگر: و من تو را ـای ایوببن نوحـ فرمان میدهم که از مکاتبات و ارتباطهای بسیار با ابوعلی خودداری کنی و هریک از شما در حد آنچه به او واگذار شده و در ناحیه خود به آن مأمور است متوقف شود و عمل کند. اگر هریک از شما وظیفۀ خود را بهطور کامل انجام دهید از مراجعۀ دوباره به من بینیاز خواهید شد؛ و من تو را ـای ابوعلیـ به همان چیزی فرمان میدهم که به ایوب فرمان دادم؛ اینکه از هیچکسی از اهل بغداد و مدائن که چیزی میآورد نپذیر و برای آنها اجازۀ ورود نزد من صادر مکن، و هرکس از غیر از ناحیۀ تو چیزی آورد او را بهسوی وکیل همان ناحیه روانه کن؛ و تو ای ابوعلی در این خصوص همان کن که به ایوب دستور دادم؛ و هریک از شما به آنچه به او فرمان دادهام گردن نهد.» (اختیار معرفة الرجال، طوسی، ج2، ص800 و 801)
«محمدبن فرج گفت: به امام(ع) نوشتم و دربارۀ ابوعلیبن راشد، عیسیبن جعفر [بن عاصم]، و ابنبند پرسیدم. امام(ع) در پاسخ نوشت: از ابنراشد یاد کردی ـخدا او را رحمت کندـ بهراستی او سعادتمند زندگی کرد و شهید از دنیا رفت. برای ابنبند و عاصمی دعا کرد. ابنبند با ستون (آهنی) زده و کشته شد؛ و ابنعاصم روی پل سیصد تازیانه خورد و در دجله افکنده شد.» (غیبت، طوسی، ص351)
[556] . او به امام هادی(ع) خدمت و برای رفع نیازهایش تلاش میکرد.
[557] . او عبدالعظیمبن عبداللهبن علیبن حسنبن زیدبن امام حسن(ع) است. صحابی امام رضا و امام جواد و امام هادی(ع) بود، و از یاران خاص و ثقه امام هادی(ع) به شمار میرفت: ابوتراب رویانی نقل کرده است: از ابوحماد رازی شنیدم میگفت: خدمت علیبن محمد(ع) در سرّ من رأی وارد شدم و از ایشان درباره مسائلی از حلال و حرام پرسیدم و پاسخ آنها را داد. وقتی خواستم خداحافظی کنم، فرمود: «ای حماد، هرگاه چیزی از امر دینت بر تو مشکل شد از عبدالعظیمبن عبدالله حسنی بپرس و سلام مرا به او برسان.» (مستدرک الوسائل، نوری، ج17، ص321)
از عبدالعظیمبن عبدالله حسنی روایت شده است، گفت: خدمت آقایم علیبن محمدبن علیبن موسیبن جعفربن محمدبن علیبن حسینبن علیبن ابیطالب(ع) وارد شدم. وقتی مرا دید فرمود: «خوش آمدی ای اباالقاسم، تو بهراستی دوست و یار ما هستی.» گفتم: ای فرزند رسول خدا، میخواهم دینم را به شما عرضه کنم، تا اگر پسندیده بود تا هنگامی که خداوند عزوجل را ملاقات کنم بر همان بمانم. فرمود: «بگو ای اباالقاسم.» گفتم: میگویم خداوند یگانه است، هیچ چیزی همانند او نیست، و خارج از دو حد است: حد باطل و حد تشبیه. او جسم و صورت و عرض و جوهر نیست؛ بلکه آفرینندۀ اجسام و صورتها، و خالق اعراض و جوهرها، و پروردگار و مالک و خالق هرچیز است. محمد بنده و رسول او و خاتم پیامبران است و پس از او تا قیامت پیامبری نیست. شریعت او خاتم شرایع است و پس از آن تا قیامت شریعتی نخواهد بود؛ میگویم امام و خلیفه و ولی امر پس از او امیرالمؤمنین علیبن ابیطالب(ع) است، سپس حسن، سپس حسین، سپس علیبن حسین، سپس محمدبن علی، سپس جعفربن محمد، سپس موسیبن جعفر، سپس علیبن موسی، سپس محمدبن علی، سپس شما ای مولای من. امام(ع) فرمود: «و پس از من پسرم حسن است. اما مردم با جانشین بعد از او چه خواهند کرد؟» گفتم: ای مولای من، چگونه خواهد بود؟ فرمود: «زیرا شخصِ او دیده نمیشود و بردن نامش روا نیست، تا آنکه خروج کند و زمین را از قسط و عدل پر کند همانگونه که از ظلم و جور پر شده است.» گفتم: اقرار کردم؛ و میگویم دوستدار آنان دوستدار خدا و دشمن آنان دشمن خداست؛ طاعتشان طاعت خدا و معصیتشان معصیت خداست. میگویم معراج حق است، سؤال در قبر حق است، بهشت حق است، دوزخ حق است، صراط حق است، میزان حق است، و قیامت آمدنی است و شکی در آن نیست، و خداوند آنان را که در قبرها هستند برمیانگیزد؛ و میگویم پس از ولایت، واجبات عبارتاند نماز، زکات، روزه، حج، جهاد، امر به معروف و نهی از منکر. امام علیبن محمد(ع) فرمود: «ای اباالقاسم، به خدا قسم این همان دین خداست که برای بندگانش برگزیده؛ پس بر آن پایدار باش، خداوند تو را با سخن ثابت در دنیا و آخرت ثابت بدارد.» (امالی، صدوق، ص419 و 420)
او از ظلم عباسیان گریخت و در ری اقامت گزید، سپس بیمار شد و در همانجا درگذشت؛ خداوند رحمتش کند.
[558] . سفیر اول، فردی مورد اعتماد و پاکسرشت، که از یازدهسالگی در خدمت امام هادی(ع) بود. جایگاه بسیار بزرگی نزد دو امام عسکری داشت: احمدبن اسحاقبن سعد قمی گفت: روزی خدمت ابوالحسن علیبن محمد(ع) وارد شدم و عرض کردم: ای سرورم، من گاهی غایبم و گاهی حاضر، و همیشه برایم ممکن نیست در هر زمان به حضور شما برسم؛ پس سخن چه کسی را بپذیرم و از چه کسی اطاعت کنم؟ امام(ع) فرمود: «این ابوعمرو، امین و مورد اعتماد است؛ آنچه به شما بگوید از جانب من میگوید، و آنچه برای شما بیاورد از طرف من آورده است.» پس از درگذشت ابوالحسن(ع) نزد فرزندش امام حسن عسکری(ع) رفتم و همان سخن را گفتم. امام(ع) فرمود: «این ابوعمرو، امین و مورد اعتماد امام پیشین، و امین من در زندگی و پس از مرگ است؛ آنچه به شما بگوید از جانب من است، و آنچه برایتان بیاورد از طرف من آورده است.» (غیبت، طوسی، ص354 و 355)
[559] . او بههمراه حسنبن راشد ذکر شد، آنجا که امام هادی(ع) در نامهای خطاب به او نوشت: «میدانم تو بزرگ ناحیۀ خود هستی، پس خواستم در این نامه تو را بهطور ویژه یاد کنم و گرامی بدارم. بر توست که از او اطاعت کنی و تسلیم او شوی.»
[560] . طوسی، ص«از جملۀ آنان علیبن جعفر است؛ او فردی فاضل و مورد رضایت، و از وکلای ابوالحسن و ابومحمد(ع) بود.» (غیبت، ص350)
[561] . از علمای معروف شیعه، و صحابی امام هادی و امام عسکری(ع) بود. یکی از کتابهای او به دست امام عسکری رسید. امام(ع) آن را برداشت و ورقبهورق بررسی کرد و فرمود: «به حال اهل خراسان غبطه میخورم که فضلبن شاذان در میان آنان است و در کنارشان زندگی میکند.» (اختیار معرفة الرجال، طوسی، ج2، ص820)
بورق گفت: به سرّ من رأی رفتم و کتاب «یوم و لیلة» همراهم بود. خدمت امام حسن عسکری(ع) وارد شدم و آن کتاب را به ایشان نشان دادم و گفتم: فدایت شوم، اگر صلاح میدانید در این کتاب نظری کنید. امام آن را ورق زد و بررسی کرد و فرمود: «این کتاب صحیح است و شایسته است براساس آن عمل شود.» اختیار معرفة الرجال، طوسی، ج2، ص818. این کتاب از تألیفات فضلبن شاذان است.
[562] . نمازی: «او از اصحاب امام جواد و امام هادی و امام عسکری(ع) بود. اسم ابوالخطاب، زید است. او از بزرگان اصحاب ما با منزلتی عظیم است و روایات بسیاری دارد.» (مستدرکات علم رجال الحدیث، ج7، ص47)
[563] . او مکاتباتی با امام هادی(ع) داشت: از علیبن محمد نوفلی نقل شده است، گفت: محمدبن فرج به من گفت: امام ابوالحسن(ع) برایم نوشت: «ای محمد، کار خود را سامان بده و برحذر باش.» گفت: من مشغول سامان دادن کارهایم شدم و نمیدانستم منظور از نامه چیست، تا اینکه فرستادهای آمد و مرا در غل و زنجیر برد، و هر آنچه داشتم ضبط شد، و من هشت سال را در زندان گذراندم. سپس در زندان نامهای از ایشان به من رسید که در آن نوشته بود: «ای محمد، در ناحیۀ جانب غربی فرود نیا.» نامه را خواندم و گفتم: من در زندانم و چنین برایم مینویسد؟ این واقعاً شگفتانگیز است! چیزی نگذشت که آزاد شدم، و ستایش از آنِ خداست.
راوی گفت: محمدبن فرج به ایشان نوشت و دربارۀ زمینهایش پرسید؛ پس در پاسخ نوشت: «بهزودی به تو بازگردانده میشود، و اگر بازگردانده نشود نیز زیانی به تو نمیرسد.» وقتی محمدبن فرج به سامرا رفت فرمان بازگرداندن زمینهایش صادر شد، ولی او پیش از آن درگذشت.
گفت: احمدبن خضیب به محمدبن فرج نوشت و از او خواست برای رفتن به عسکر اجازه بگیرد. محمدبن فرج به ابوالحسن(ع) نوشت تا با ایشان مشورت کند. امام(ع) در پاسخ نوشت: «خارج شو، که در آن برایت گشایش است، انشاءالله تعالی.» او خارج شد و دیری نگذشت که از دنیا رفت.» (کافی، کلینی، ج1، ص500)
[564] . او زبانشناسی معروف بود. «از بزرگان اصحاب امام رضا و امام جواد و امام هادی(ع)، و به اتفاق علما، موثق و جلیلالقدر بود. کتابهایی داشت که محدث مامقانی در رجال خود ذکر کرده است. متوکل او را در روز پنجم رجب سال 244 هجری به قتل رساند. علت قتلش این بود که متوکل از او پرسید: کدامیک نزد تو محبوبترند: دو پسرم معتز و مؤید، یا حسن و حسین؟ و او شروع به بیان فضائل امام حسن و امام حسین(ع) کرد. در روایت دیگری آمده است او گفت: قنبر، غلام علی(ع)، از تو و از دو پسرت برتر است.» (مستدرک سفینة البحار، نمازی، ج5، ص83)
[565] . بحارالانوار، مجلسی، ج50، ص178.
[566] . بحارالانوار، مجلسی، ج50، ص179.
[567] . طبرسی: از امام حسن عسکری(ع) روایت شده است: به امام ابوالحسن علیبن محمد عسکری(ع) خبر رسید یکی از شیعیان فقیهَش با یکی از ناصبیها بحث کرد و حجتش را به او فهماند تا آنکه رسوایی او را آشکار کرد. سپس نزد امام علیبن محمد(ع) وارد شد. در صدر مجلس تخت بزرگی قرار داده بودند و امام خارج آن تخت نشسته بود، و گروهی از علویان و بنیهاشم حضور داشتند. امام او را به صدر مجلس برد تا اینکه او را بر آن تخت نشاند و به او رو کرد. این کار برای بزرگان حاضر گران آمد. علویان از اعتراض خودداری کردند، اما بزرگ هاشمیان گفت: ای پسر رسول خدا، آیا چنین فردی عامی را بر سادات بنیهاشم از طالبیها و عباسیان مقدم میداری؟! امام(ع) فرمود: «مبادا از کسانی باشید که خداوند دربارهشان فرموده است:(أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيبًا مِّنَ الْكِتَابِ يُدْعَوْنَ إِلَى كِتَابِ اللَّهِ لِيَحْكُمَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ يَتَوَلَّىٰ فَرِيقٌ مِّنْهُمْ وَهُم مُّعْرِضُونَ) (آیا ندیدی کسانی را که بهرهای از کتاب یافتهاند، بهسوی کتاب خدا فراخوانده میشوند تا میانشان حکم کند، سپس گروهی از آنان معترضانه رویگردان میشوند؟) آیا به حکم کتاب خدا راضی هستید؟» گفتند: بله. فرمود: «آیا خداوند نفرموده است:(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا قِيلَ لَكُمْ تَفَسَّحُوا فِي الْمَجَالِسِ فَافْسَحُوا يَفْسَحِ اللَّهُ لَكُمْ ... يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنكُمْ وَالَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ) (ای کسانی که ایمان آوردهاید، هنگامی که به شما گفته شود در مجلسها جا باز کنید. جا باز کنید تا خداوند برای شما جا باز کند ... خداوند کسانی از شما را که ایمان آوردهاند و کسانی را که دانش یافتهاند درجاتی بالا میبرد). خداوند برای مؤمن عالم جز این نپذیرفته که بر مؤمن غیرعالم برتری یابد، همانگونه که برای مؤمن جز این نپذیرفته که بر غیر مؤمن برتری داده شود. به من بگویید آیا خداوند نمیفرماید: (يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنكُمْ وَالَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ) (خداوند کسانی را که ایمان آوردهاند و آنان که علم یافتهاند درجاتی بالا میبرد) یا فرموده است کسانی را که شرافت نسب دارند درجاتی بالا میبرد؟ آیا نفرموده است: (هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ) (آیا آنان که میدانند و آنان که نمیدانند برابرند؟) پس چگونه بالا بردن این شخص را خوش نمیدارید درحالیکه خداوند او را بالا برده است؟ در هم شکستن این ناصبی با حجتهای الهی که خدا به او آموخته، برتر از هر شرافت نَسَبی است.»
آن عباسی گفت: ای پسر رسول خدا، ما را اینچنین پایین آوردی و کسی را که نسبی همچون ما ندارد بر ما مقدم داشتی. از سرآغاز اسلام همواره فضیلت نَسَب بر دیگران مقدم بوده است. امام(ع) فرمود: «سبحانالله، مگر عباس با ابوبکر بیعت نکرد درحالیکه او "تیمی" بود و عباس "هاشمی"؟ مگر عبداللهبن عباس دوستدار عمربن خطاب نبود در حالیکه او "هاشمی" و پدر خلفا بود و عمر از قبیله "عدوی"؟ چرا عمر دورترین افراد قریش را در شورا وارد کرد و عباس را وارد نکرد؟ اگر برتری دادن غیر هاشمی بر هاشمی ناپسند است پس به عباس خرده بگیرید که با ابوبکر بیعت کرد، و نیز به عبداللهبن عباس که پس از بیعتش، خدمتگزار عمر شد. اگر آن جایز بود این نیز جایز است.» گویی دهان آن هاشمی با سنگی بسته شد.» (الاحتجاج، ج2، ص259 و 260)
[568] . الاحتجاج، ج2، ص260.
[569] . اختیار معرفة الرجال، طوسی، ج2، ص780.
[570] . امالی، صدوق، ص498.
[571] . الزهد، حسینبن سعید کوفی، ص95.
[572] . معانی الأخبار، صدوق، ص290.
[573] . معانی الأخبار، صدوق، ص174.
[574] . الدر النظيم، مشغری عاملی، ص732.
[575] . مراجعه کنید به: بحارالانوار، مجلسی، ج75، ص369 و 370.
[576] . مراجعه کنید به: الدر النظيم، المشغری العاملی، ص729.
[577] . مراجعه کنید به: بحارالانوار، مجلسی، ج75، ص366.
[578] . کافی، کلینی، ج4، ص577 و 578.
[579] . کامل الزیارات، ابنقولویه، ص344 و 345.
[580] . کافی، کلینی، ج4، ص583 و 584.
[581] . کامل الزیارات، ابنقولویه، ص458 و 459؛ همچنین مراجعه کنید به: کافی، کلینی، ج4، ص567 و 568.
[582] . یَسَعبن حمزه قمی گفت: عمروبن مسعده ـوزیر خلیفه معتصمـ به من خبر داد رنج و سختی بزرگی بر من وارد خواهد شد تا آنجا که با ریخته شدن خونم و نابودی فرزندانم بر جان خودم بیمناک شدم. پس به سرورم ابوالحسن عسکری(ع) نامه نوشتم و از آنچه بر من گذشته بود شکایت کردم. حضرت(ع) در پاسخ نوشت: «نه ترسی بر توست و نه آسیبی به تو میرسد؛ پس خدا را با این کلمات بخوان تا خداوند تو را بهزودی از آنچه در آن گرفتار شدهای نجات دهد و برایت گشایش قرار دهد؛ زیرا خاندان محمد(ع) هنگام شدت بلا و آشکار شدن دشمنیها و بیم فقر و تنگی سینه با این کلمات دعا میکنند.» یَسَعبن حمزه گفت: من در آغاز روز با همان کلماتی که سرورم برایم نوشته بود خدا را خواندم، و به خدا سوگند هنوز روز از نیمه نگذشته بود که فرستادۀ عمروبن مسعده نزد من آمد و گفت: وزیر را اجابت کن. برخاستم و نزد او رفتم. چون مرا دید تبسمی کرد و دستور داد زنجیر از من گشودند و قید و زنجیر را از من برداشتند، و فرمان داد خلعتی از جامههای فاخرش به من پوشانند و با عطری گرانبها مرا تکریم کرد. سپس مرا نزدیک خود نشاند، با من با مهربانی سخن گفت و پوزش خواست، و همۀ اموالی را که از من گرفته بود بازگرداند، مرا گرامی داشت و به مقام پیشینم بازگرداند و منطقهای را که در کنار آن بود نیز به من افزود. آن دعایی که حضرت(ع) فرموده بود چنین آغاز میشد: ای آنکه گرههای دشواریها به نامهای تو گشوده میشود...» (مهج الدعوات و منهج العبادات، ابن طاووس، ص271 و 272)
[583] . مورخ ابنطقطقا گفته است: «ترکها از زمانی که متوکل کشته شد بر حکومت چیره شدند و خلفا را ناتوان ساختند، طوری که خلیفه در دست آنان همچون اسیر بود؛ اگر میخواستند نگاهش میداشتند و اگر میخواستند برکنارش میکردند، و اگر میخواستند او را میکشتند.» (الفخری فی الآداب السلطانیة، ص243)
[584] . مراجعه کنید به: تاریخ یعقوبی، ج2، ص481؛ البدایة والنهایة، ابنکثیر، ج10، ص330.
[585] . مراجعه کنید به: مقاتل الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، ص397.
[586] . مراجعه کنید به: مروج الذهب، مسعودی، ج4، ص406 تا 409؛ مقاتل الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، ص419 تا 424.
[587] . مراجعه کنید به: مروج الذهب، مسعودی، ج4، ص410؛ مقاتل الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، ص431؛ الكامل فی التاریخ، ابناثیر، ج6، ص180.
[588] . مراجعه کنید به: مقاتل الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، ص432.
[589] . مراجعه کنید به: مروج الذهب، مسعودی، ج4، ص410، 426، 431؛ الكامل فی التاریخ، ابناثیر، ج6، ص158، 204، 227، 233.
[590] . مراجعه کنید به: مقاتل الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، ص406.
[591] . مراجعه کنید به: مروج الذهب، مسعودی، ج4، ص429؛ الكامل فی التاریخ، ابناثیر، ج6، ص180.
[592] . مراجعه کنید به: مروج الذهب، مسعودی، ج4، ص410؛ مقاتل الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، ص406.
[593] . مراجعه کنید به: مروج الذهب، مسعودی، ج4، ص410؛ مقاتل الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، ص406؛ الكامل فی التاریخ، ابناثیر، ج6، ص180، 192.
[594] . مراجعه کنید به: مروج الذهب، مسعودی، ج4، ص429؛ مقاتل الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، ص450؛ الكامل فی التاریخ، ابناثیر، ج6، ص180 و 181.
[595] . مراجعه کنید به: مروج الذهب، مسعودی، ج4، ص429؛ الكامل فی التاریخ، ابناثیر، ج6، ص179 و 180.
[596] . سیر أعلام النبلاء، ج12، ص35.
[597] . تاریخ الخلفاء، ص374.
[598] . او ناصبی خبیثی بود که امام جواد(ع) نفرینش کرد و امام هادی(ع) او را لعنت نمود: از محمدبن سنان روایت شده است، گفت: خدمت ابوالحسن(ع) وارد شدم. فرمود: «ای محمد، آیا برای آلفرج حادثهای رخ داده است؟» گفتم: عمر مرد. فرمود: «خدا را سپاس.» و 24 بار تکرار نمود. گفتم: ای آقای من، اگر میدانستم این خبر شما را شاد میکند پابرهنه به سویتان میدویدم. فرمود: «ای محمد، مگر نمیدانی او (لعنت خدا بر او) به پدرم محمدبن علی چه گفت؟» گفتم: نه! فرمود: «او در گفتوگویی به پدرم گفت: گمان میکنم تو مست هستی! پدرم(ع) فرمود: خدایا، اگر میدانی من امشب را درحالی به سر میبرم که برای تو روزهدارم پس طعم جنگ و خواریِ اسارت را به او بچشان. به خدا سوگند، چندی نگذشت که اموالش نابود شد و هرچه داشت از دست داد، سپس اسیر شد و اینک مرده است؛ خدا رحمتش نکند؛ و خداوند عزوجل او را مغلوب ساخت، و خداوند همواره دوستهایش را بر دشمنانش پیروز میگرداند.» (کافی، کلینی، ج1، ص496 و 497)
[599] . الکامل فی التاریخ، ج7، ص55 و 56.
[600] . حیات الحیوان الکبرى، دميری، ج2، ص328؛ همچنین مراجعه کنید به: معجم البلدان، یاقوت حموی، ج20، ص50 و 51.
[601] . تاریخ طبری، ج7، ص365.
[602] . یک واحد قدیمی برای اندازهگیری مسافت، معادل تقریباً ۱٫۸ کیلومتر. (مترجم)
[603] . مقاتل الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، ص395 و 396.
[604] . امالی، طوسی، ص328 و 329.
[605] . بحارالانوار، مجلسی، ج86، ص89. مقصود از «شهیدین» محمدبن مکی عاملی و زینالدینبن علی عاملی هستند.
[606] . الأعلام، زرکلی، ج8، پاورقی ص30.
[607] . المصطلحات، تهیه و تنظیم مرکز المعجم الفقهی، ص932.
[608] . مراجعه کنید به: الإرشاد، مفید، ج2، ص309.
[609] . تذکرة الخواص، سبطبن جوزی، ص359 و 360.
[610] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، ج7، ص348.
[611] . مراجعه کنید به: تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، ج12، ص56؛ البدایة والنهایة، ابنکثیر، ج11، ص15.
[612] . متن نامۀ فراخوانی: «از یکی از اصحاب ما روایت شده است، گفت: نسخهای از نامهٔ متوکل به ابوالحسن سوم(ع) را در سال 243 هجری از یحییبن هرثمه گرفتم، و متن آن به این صورت بود: بسم الله الرحمن الرحیم؛ اما بعد، همانا امیرالمؤمنین قدر و منزلت تو را میشناسد، حرمت خویشاوندیات را نگاه میدارد، حق تو را لازم میداند و دربارۀ تو و اهلبیتت آنچه را خدا بهسبب آن صلاح تو و آنان را خواسته است در نظر دارد. با آن، عزت تو و آنان را استوار میسازد و خوشبختی و امنیت را برای تو و آنان فراهم میکند. او با این کار رضای پروردگارش را میجوید و آنچه را خداوند دربارۀ تو و آنان بر او واجب کرده است ادا میکند. امیرالمؤمنین بر آن شد که عبداللهبن محمد را از مسئولیت جنگ و نماز در شهر رسول خدا(ص) عزل کند؛ زیرا همانگونه که گفتی او حق تو را نمیشناخت و در قدردانی از منزلت تو کوتاهی کرد و تو را متهم ساخت و نسبتهایی داد که امیرالمؤمنین از باطل بودنشان آگاه است و به صدق نیت تو در دوری جستن از این امر واقف است و میداند تو خود را شایستۀ آن ندانستهای. پس امیرالمؤمنین مسئولیت او را به محمدبن فضل سپرد و به او دستور داد تو را گرامی دارد، تعظیم کند، به فرمان و رأی تو عمل کند، و با این کار به خدا و امیرالمؤمنین نزدیک شود. امیرالمؤمنین مشتاق دیدار توست و دوست دارد پیمانی تازه با تو برقرار سازد و تو را ببیند. اگر خواستی به دیدار او بروی و نزد او اقامت گزینی میتوانی همراه هریک از اهلبیتت و دوستان و خدمتکارانت، با آرامش و اطمینان سفر کنی؛ هر زمان خواستی حرکت کن و هرجا خواستی فرود آی و به هر شکل خواستی طیّ طریق کن؛ و اگر خواستی یحییبن هرثمه ـخدمتگزار امیرالمؤمنینـ با سپاهش تو را مشایعت میکنند، تا هر زمان تو حرکت کنی آنان نیز حرکت کنند و همراه تو باشند. در این کار اختیار با توست تا نزد امیرالمؤمنین برسی؛ و هیچیک از برادران، فرزندان، اهلبیت و خواص امیرالمؤمنین نزد او جایگاهی نیکوتر و اثری پسندیدهتر و نگاه و مهری بیشتر و نیکی و شفقتی افزونتر و آرامش و انس بالاتر از آنچه نسبت به تو دارد ندارند؛ انشاءالله تعالی. و السلام علیک و رحمة الله و برکاته. نوشتۀ: ابراهیمبن عباس؛ و درود خدا بر محمد و آل او باد.» (کافی، کلینی، ج1، ص501 و 502)
[613] . مراجعه کنید به: الخرائج والجرائح، راوندی، ج1، ص393؛ الثاقب فی المناقب، ابنحمزه، ص551.
[614] . مراجعه کنید به: الخرائج والجرائح، راوندی، ج1، ص393؛ الثاقب فی المناقب، ابنحمزه، ص551.
[615] . مناقب آل ابیطالب، ابنشهرآشوب، ج3، ص517 و 518.
[616] . مناقب آل ابیطالب، ابنشهرآشوب، ج3، ص507 تا 509.
[617] . راوندی: از ابوالقاسمبن قاسم، از خادمِ علیبن محمد(ع) روایت شده است، گفت: متوکل مانع ورود و ارتباط مردم با علیبن محمد(ع) میشد. روزی بیرون آمدم و امام(ع) در خانۀ متوکل بود. ناگاه گروهی از شیعیان را دیدم که نزدیک در نشستهاند. به آنان گفتم: چه شده اینجا نشستهاید؟ گفتند: منتظر خروج مولایمان هستیم تا او را ببینیم و به او سلام کنیم و بازگردیم. به آنان گفتم: اگر او را ببینید میشناسیدش؟ گفتند: همۀ ما او را میشناسیم. وقتی امام آمد برخاستند و به او سلام کردند. امام پایین آمد و به خانهاش وارد شد... .» (الخرائج والجرائح، ج1، ص403)
[618] . امالی، طوسی، ص285 و 286.
[619] . مراجعه کنید به: اختیار معرفة الرجال، طوسی، ج2، ص866.
[620] . حدیث «تَلّ المخالی»: خلیفه به سپاهش که نود هزار سوار ترک مقیم در سامرا بودند دستور داد هرکدام از آنان خورجین اسب خود را از گِل سرخ پر کند و آن را در وسط بیابانی وسیع روی هم بریزند. آنها چنین کردند و چیزی شبیه کوهی بزرگ درست شد. خلیفه بر فراز آن رفت و ابوالحسن(ع) را فراخواند و او را نیز بالا برد و گفت: تو را آوردهام تا اسبها و سپاهم را به تو نشان دهم. او فرمان داده بود همه زره بپوشند و سلاح برگیرند و به بهترین زینت و کاملترین تجهیزات و با هیبتی عظیم صفآرایی کنند. هدف او این بود که در دل هرکسی که قصد قیام علیه او را داشته باشد هراس افکنَد، و از ابوالحسن(ع) میترسید که مبادا یکی از خاندان خود را برای قیام بر ضد خلیفه آماده سازد. امام(ع) فرمود: «آیا میخواهی لشکر مرا هم ببینی؟» گفت: آری. امام(ع) خداوند سبحان را خواند؛ ناگاه میان آسمان و زمین از مشرق تا مغرب فرشتگانی جنگآور پدیدار شدند. خلیفه بیهوش شد، و وقتی به هوش آمد ابوالحسن(ع) فرمود: «ما در دنیا با شما رقابتی نداریم؛ ما مشغول امر آخرت هستیم، پس از آنچه گمان میبری بر تو باکی نیست.» (الخرائج والجرائح، راوندی، ج1، ص414 و 415)
[621] . مراجعه کنید به: تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، ج12، ص57.
[622] . الإرشاد، مفید، ج2، ص306.
[623] . الوافی بالوفیات، صفدی، ج22، ص48 و 49.
[624] . الخصال، صدوق، ص395 و 396.
[625] . مراجعه کنید به: المصباح، کفعمی، ص209 به بعد.
[626] . الخرائج والجرائح، راوندی، ج1، ص401 تا 403.
[627] . الثاقب فی المناقب، ابنحمزه، ص539.
[628] . الخرائج والجرائح، راوندی، ج1، ص412.
[629] . الثاقب فی المناقب، ابنحمزه، ص556.
[630] . الكامل فی التاریخ، ابناثیر، ج6، ص136.
[631] . مراجعه کنید به: الكامل فی التاریخ، ابناثیر، ج6، ص149.
[632] . مقاتل الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، ص419.
[633] . مراجعه کنید به: الكامل فی التاریخ، ابناثیر، ج6، ص148.
[634] . مراجعه کنید به: مروج الذهب، مسعودی، ج4، ص417؛ الكامل فی التاریخ، ابناثیر، ج6، ص185.
[635] . مراجعه کنید به: مروج الذهب، مسعودی، ج4، ص423؛ تذکرة الخواص، سبطبن جوزی، ص362؛ نور الأبصار، شبلی نجی، ص337؛ الفصول المهمة، ابنصباغ مالکی، ج2، ص1076؛ و برخی معتز را بهصراحت نام بردهاند، مانند کفعمی در المصباح، بهنقل از او: بحارالانوار، مجلسی، ج50، ص117.
[636] . ابنشهرآشوب آن را بهنقل از ابنبابویه آورده است؛ مراجعه کنید به: مناقب آل ابیطالب، ج3، ص506. شایانذکر است با معتمدبن متوکل در سال 256 هجری ـپس از مرگ مهتدیبن واثق که پس از خلع معتز در سال 255 هجری به خلافت رسیده بودـ برای خلافت بیعت شد.
[637] . مراجعه کنید به: کافی، کلینی، ج1، ص326.
[638] . حر عاملی با سند خود روایت کرده است: از ابوهاشم جعفری نقل شده است، گفت: ابومحمد(ع) در تشییعجنازه ابوالحسن(ع) بیرون آمد درحالیکه پیراهنش را شکافته بود. ابنعون به او نوشت: کدامیک از امامان را دیدهای یا شنیدهای که در چنین موقعیتی پیراهنش را شکافته باشد؟ ابومحمد(ع) به او نوشت: «ای نادان، و تو چه میدانی این چیست؟! موسی برای هارون پیراهن خود را شکافت... .»
از فضلبن حارث روایت شده است، گفت: پس از وفات مولایم ابوالحسن(ع) در سامرا دیدیم ابومحمد(ع) پیاده میرفت درحالیکه لباسش را شکافته بود. (وسائل الشیعة (آلالبیت)، ج3، ص274 و 275)
[639] . إثبات الوصیه، مسعودی، ص243.
[640] . عیون المعجزات، حسینبن عبدالوهّاب، ص123 تا 133.
[641] . مراجعه کنید به: الارشاد، مفید، ج1، ص326.
[642] . غیبت، طوسی، ص151.
[643] . کافی، کلینی، ج1، ص325 تا 328.
[644] . رعد: 39.
[645] . غیبت، طوسی، ص199.
[646] . المجدی فی أنساب الطالبیین، علوی عمری، ص131 و 132.
[647] . شیخ صدوق با سند خود روایت کرده است: ابوالحسین محمدبن بحر شیبانی، گفت: در سال 286 هجری وارد کربلا شدم، و قبر غريب رسول خدا(ص) [امام حسين(ع)] را زيارت کردم. سپس بهسوی مدينةالسلام [بغداد] رهسپار شدم، و در [نيمۀ روز] وقتی شرارههای گرما شعلهور بود و بادهای سوزان میوزيد به قبرستان قريش رفتم. در آنجا چون به مرقد امام کاظم(ع) رسيدم و نسيم تربتِ غرق در رحمت و پوشيده در باغهای مغفرت را بوييدم خود را روی آن افکندم درحالیکه اشکهايم سرازير و آههای سوزانم پیدرپی بلند بود. اشکها مانع از ديدم شده بودند. چون اشکم بند آمد و فغانم فرونشست چشمم را باز کردم و ناگاه پيرمردی را ديدم که کمرش خميده و شانههايش کمانی و پيشانی و کف دستانش پينه بسته بود، و نزد قبر به کسی که همراهش بود میگفت: ای فرزند برادرم، عمويت با اين علوم غيبی [و اسرار] سربسته و معارف گرانقدری که اين دو سید داشتهاند ـو همانندش را جز سلمان نداشته استـ به شرافتی بس بزرگ دست يافته است. اينک عموی تو در حال تمام کردن روزگار و پايان عمر خود است، و از اهل ولايت کسی را نمییابد تا راز خود را به او گويد. من با خود گفتم: ای فلانی، در طلب علم پيوسته در معرض رنج و مشقت بودهای، و در اين راه شترها و اسبها را از پا درمیآوری؛ حال از اين پيرمرد سخنی به گوشَت خورد که به دانشی بزرگ و ميراثی عظيم دلالت دارد. گفتم: ای جناب شيخ، این دو سرور [که گفتی] چه کسانیاند؟ گفت: دو ستارۀ پنهان [آرميده] در خاک سامرا. عرض کردم: من به دوستی و شرافت مقام امامت و وراثت ايشان سوگند ياد میکنم خواستار دانش و جويای آثار ايشانم، و خودم را وقف حفظ اسرار ايشان میکنم. گفت: اگر راست میگویی، آثار همراه خود را که از ناقلان اخبارشان داری بياور. چون [آوردم و] نوشتهها و روايات را بهدقت بررسی کرد گفت: راست گفتی، من بشربن سليمان نخّاس، از نوادگان ابوايوب انصاری، و از مواليان امام هادی(ع) و امام حسن عسکری(ع) هستم که در جوارشان زندگی میکنم. عرض کردم: بر برادر دينی خود منت گذار، و برخی از آثار ايشان را که مشاهده کردهای بيان فرما. گفت: مولای ما ابوالحسن علیبن محمد عسکری(ع) دربارۀ خریدوفروش بردهها به من آموزش داده و مرا فقيه کرده بود، و من جز با اجازۀ ایشان خريدوفروش نمیکردم؛ بنابراین از امور شبههناک پرهيز کردم تا شناخت و معرفتم دربارهاش کامل شد، و به تفاوت ميان حلال و حرام بهخوبی پِی بردم.
شبی در منزل خود در سامرا بودم، و پاسی از شب گذشته بود. ناگاه کسی در زد. با شتاب رفتم [و در را باز کردم]. ديدم کافور، خادم و فرستادۀ مولايمان امام هادی(ع) است که مرا نزد حضرت(ع) میطلبد. جامۀ خود را پوشيدم و به خدمت حضرت(ع) رسيدم. ديدم ایشان(ع) با فرزند خود ابومحمد [امام حسن عسکری(ع)] و خواهرش حکيمه از پشت پرده سخن میگويد، چون نشستم فرمود: «ای بشر، تو از نوادگان انصار هستی و این ولایت همیشه در میان شما بوده؛ بهطوریکه جانشینان، آن را از نیاکان خود به ارث بردهاند. شما معتمد ما اهلبیت هستید، و من پاکی تو را گواهی میکنم و با فضیلتی تو را گرامی میدارم که با آن در دوستی و موالات ما از دیگر شیعیان پیشی میگیری. تو را از رازی آگاه میکنم، و تو را براى خريد كنيزی ارسال میكنم.»
حضرت هادى(ع) نامهاى به خط و زبان رومی نوشت و آن را با مهر خود ممهور ساخت و کیسهای زرد بيرون آورد كه 220 دينار در آن بود؛ و فرمود: «اى بشر، این را بگیر و به بغداد برو، و قبل از ظهرِ فلان روز در مسير فرات حاضر باش. وقتی كشتىهاى اسيران به نزدیکی تو رسیدند و كنيزان را براى فروش در معرض دید خريداران قرار دادند، خريدارانی که آنها را دوره میکنند بیشترشان از نمايندگان بنىعباس و گروهى نیز از جوانان عراقاند. وقتى اين صحنه را ديدى در طول روز از راه دور شخصی به نامِ عمربن يزيد نخاس را زير نظر داشته باش، تا اینکه او كنيزی را به خريداران عرضه مىكند كه داراى چنين و چنان خصوصیاتی است؛ او دو لباس حرير نازک به تن دارد، و از نشان دادن خود به مشتريان و لمس خود امتناع مىورزد، و در برابر كسانى كه مىخواهند بدن او را از زير لباسهاى نازک ببينند و لمسش کنند تسليم نمىشود. نخاس او را كتک مىزند و او به زبان رومى فرياد مىزند؛ بدان كه او مىگويد: واى از اینكه پردۀ عفتم دریده شود. يكى از خريداران مىگويد من اين كنيز را به سيصد دينار مىخرم، زيرا عفت او بر علاقهام افزود. آن كنيز به زبان عربى مىگويد: تو اگر جاه و مقام و تخت سليمان را هم داشته باشى به تو تمايلى ندارم. نخاس مىگويد: چارهاى نيست بايد تو را بفروشم. آن كنيز مىگويد: شتاب مكن، باید كسى خريدار من شود كه از امانتداری و ديانت او دلم آرامش يابد. در اين هنگام تو نزد عمربن يزيد نخاس برو و به او بگو: من نامهاى از يكى از اشراف دارم كه آن را به زبان و خط رومى نوشته، و در آن مجد و عظمت و وفا و شايستگى و سخاوتمندى خود را توصيف كرده است. اين نامه را به كنيز بده تا در اخلاق و خصوصيات صاحب نامه بينديشد. اگر به او تمايل پيدا كرد و راضى شد من از سوى آن شخص وكيل هستم او را از تو خريدارى كنم.»
بشر گفت: همۀ آنچه را مولایم ابوالحسن(ع) دربارۀ امر این کنیز برایم مشخص کرده بود انجام دادم. وقتی کنیز آن نامه را خواند بهشدت گريست و به عمربن زید نخاس گفت: مرا به صاحب اين نامه بفروش؛ و بهشدت سوگند یاد کرد اگر او از فروختنش امتناع کند قطعاً خودش را خواهد كشت. پس از آن، اصرار در كاهش قيمت نمودم و بالاخره به همان مبلغى كه امام در آن کیسۀ زرد به من داده بود او را خريدارى كردم و او آن را از من گرفت و من آن کنیز را از او دریافت کردم درحالیکه خندان و شادمان بود.
او را به اتاقی که در بغداد در آن ساکن بودم بردم. هنوز مستقر نشده بود که نامۀ مولایش(ع) را از گریبانش بیرون آورد و شروع به بوسیدن آن کرد و آن را روی گونههایش میگذاشت و به پلکهایش میکشید و به بدنش میمالید. با تعجب به او گفتم: «آیا نامهای را که صاحبش را نمیشناسی میبوسی؟»
گفت: ای ناتوان و ضعیف در شناخت جایگاه فرزندان انبیا، گوش خود را به من بسپار و قلبت را برایم فارغ بدار. من «ملیکه» دختر يشوعا پسر قيصر، پادشاه روم هستم، و مادرم زادۀ حواريونی است که نسبش به شمعون ـوصی مسيحـ میرسد؛ و تو را از عجيبترین عجایب آگاه میکنم. پدربزرگم قيصر خواست مرا ـکه دختری سيزدهساله بودمـ به همسریِ پسر برادرش درآورد. پس در قصر خود سيصد تن از نوادگان حواريون و کشيشان و رهبانان، و هفتصد تن از صاحب منصبان، و چهار هزار تن از فرماندهان سپاهیان و سرداران و بزرگان لشکر و سران عشاير را گرد آورد، و از تالار کاخش تختی را به صحن قصر آورد که به انواع جواهرات آراسته و بر چهل پله استوار بود. پس چون برادرزادۀ قيصر بالا رفت و بر تخت نشست و صليبها را در اطرافش چيدند و اسقفها طبق عادت ايستادند و کتابهای انجيل را گشودند، صليبها سرنگون شدند و به زمين افتادند و پايهها فروريخت، و تخت روی زمين افتاد، و کسی که بر آن تخت بالا آمده بود (برادرزادۀ قیصر) بیهوش شد. رنگ رخسار اسقفها دگرگون شد و لرزه بر اندامشان افتاد. بزرگشان به جدّم گفت: ای پادشاه، ما را از ملاقات با این نحوستی که به زوال این دین مسیحی و آیینهای درباری دلالت دارند معاف کن. جدّم آن را به فال بسیار بدی گرفت و به اسقفها گفت: اين پايهها را برپا کنيد، و صليبها را برافرازيد، و برادر اين بدبخت، این بختبرگشته را بياوريد، تا اين دختر را به همسری او درآورم، تا نحوست او با سعادت اين یکی برطرف شود. چون وضع را به حال پيشين برگرداندند برای برادر دوم نيز همان اتفاقی افتاد که برای برادر اول اتفاق افتاده بود؛ و مردم پراکنده شدند، و جدم قيصر، غمگين به قصر خود داخل شد، و پردهها را بياويخت. در آن شب دیدم گویا مسیح و شمعون و چند تن از حواریون در قصر پدربزرگم گرد آمدهاند و در همان مکانی که پدربزرگم تخت خود را برپا کرده بود منبری که از نظر رفعت و بلندی به آسمان میرسید نصب کردهاند. سپس محمد(ص) بههمراه جوانانی و چند تن از فرزندانش وارد شدند، و عيسی مسيح به احترام ايشان برخاست و او را در آغوش گرفت. میفرمود: ای روح خدا! من آمدهام تا مليکا دختر وصی تو شمعون را برای اين فرزندم خواستگاری کنم؛ و با دست به ابومحمد ـصاحب اين نامهـ اشاره کرد. مسيح(ع) به شمعون نگاه کرد و فرمود: شرافت به تو روی آورده است؛ پس خویشاوندیِ خود را با خویشاوندی رسول خدا(ص) پیوند بده. شمعون گفت: چنین کردم؛ پس بر فراز منبر رفت، و محمد(ص) ـدرحالیکه مسيح و فرزندان محمد(ص) و حواريون شاهد بودندـ خطبۀ عقد را جاری ساخت. وقتی از خواب بيدار شدم نگران بودم آن را برای پدر و جدم نقل کنم؛ زيرا میترسيدم مرا بکشند؛ پس اين راز را در دل خود پنهان داشتم و برای هیچکس فاش نکردم و محبت ابومحمد آنچنان در سينهام شعلهور شد که از خوردن و آشاميدن بازماندم و افسرده و رنجور شدم و به بیماری سختی مبتلا گردیدم. پزشکی از شهرهای روم باقی نمانده بود مگر آنکه جدم او را برای مداوای من آورده و از او درخواست کرده باشد مرا مداوا کند؛ و وقتی نااميد شد گفت: ای نور ديده، آيا خواستهای به ذهنت خطور کرده است تا من در این دنيا برايت برآورده کنم؟ گفتم: پدربزرگ جان، درهای فرج را به روی خودم بسته میبينم؛ ای کاش رنج و سختی را از اسيران مسلمانی که در زندانت هستند برمیداشتی، و بندها و زنجيرهای اسارت را از آنان میگشودی، و به آنها نيکی میکردی، و آزادشان میساختی؛ اميد که مسيح(ع) و مادرش مريم، عافيت و شفا را به من هدیه کنند. چون جدم چنان کرد تظاهر کردم حالم بهتر شده و مقدار کمی غذا خوردم، و به این ترتیب پدربزرگم شادمان شد، و به اکرام و احترام و گرامی داشتن اسيران پرداخت. پس از چهار شب بار دیگر در خواب ديدم گويا سرور بانوان عالم بههمراه مريم دختر عمران و هزار کنیز از کنيزان بهشتی به ديدنم آمدهاند. مريم به من فرمود: اين سرور بانوان عالم، مادر ابومحمد(ع) همسر توست. من دست به دامنش شدم درحالیکه میگريستم و از امتناع ابومحمد از دیدنم به او گلایه میکردم. سرور زنان ـفاطمه(س)ـ به من فرمود: تا وقتی تو در شرک و بر آیین نصارا هستی فرزندم ابومحمد به ديدار تو نخواهد آمد؛ و اين خواهرم مريم است که از آیین تو به درگاه خداوند متعال بيزاری میجويد؛ پس چنانچه به خشنودی خداوند عزوجل، و خشنودی مسيح(ع) و مريم از خودت و به ديدار ابومحمد مشتاقی بگو: اشهد ان لا الله الا الله، و اشهد ان ـأبيـ محمداً رسول الله. همینکه اين دو کلمۀ طيبه را بر زبان راندم سرور زنان(س) مرا به سينۀ خود چسبانيد و جانم آرام گرفت، و فرمود: اينک باید منتظر ديدار ابومحمد باشی که من او را بهسوی تو میفرستم. بيدار شدم درحالیکه میگفتم چقدر به ديدار ابومحمد مشتاقم. پس چون شب بعد رسید ابومحمد به خوابم آمد و او را دیدم درحالیکه گویا به او میگفتم: ای محبوب من، پس از آنکه دلم از محبت تو لبریز شد به من جفا کردی؟! فرمود: تأخير من جز بهدلیل شرک تو نبود؛ حال که اسلام آوردهای هر شب به ديدار تو میآيم، تا خداوند سبحان در عالم بيداری ما را به هم برساند؛ و از آن شب تاکنون هيچ شبی ديدار خود را از من دريغ نداشته است.
بشر گفت: به ایشان گفتم چگونه در بین اُسرا قرار گرفتی؟ گفت: شبی ابومحمد به من فرمود: پدربزرگت در فلان روز لشکری به جنگ مسلمانان خواهد فرستاد، و سپس خودش نيز از پِی آنان خواهد رفت. تو باید خودت را بهصورت ناشناس در شمايل کنيزان خدمتکار درآوری و از فلان راه به آنان ملحق شوی. من نيز چنان کردم. جلوداران سپاه اسلام با ما روبهرو شدند و ما را اسير کردند، و سرانجام کار من به اینجا رسید که میبينی و شاهد هستی، و تا اين لحظه هیچکس جز تو نمیداند من دختر پادشاه روم هستم، و من این را فقط به تو گفتهام. پيرمردی که من در سهم غنیمتهای او قرار گرفتم اسمم را پرسيد ولی من خودم را معرفی نکردم، و گفتم نرجس. گفت: اسم کنيزان است.
گفتم: عجيب است که شما رومی هستی و زبانت عربی است؟! گفت: پدربزرگم آنقدر به تربیت و آموزش من علاقه داشت که به زن مترجم خودش دستور داد با من در ارتباط باشد و مرتب به دیدار من بیاید. او هر صبح و شام نزد من میآمد و به من عربی میآموخت، تا اینکه من بهخوبی آن را ياد گرفتم.
بشر میگويد: چون او را به سامرا نزد مولايمان امام هادی(ع) آوردم، به او فرمود: «خداوند سبحان، عزت اسلام، و ذلت نصرانيت، و شرافت خاندان محمد(ص) را چگونه برايت جلوه داد؟» گفت: ای فرزند رسول خدا(ص)، چه بگويم دربارۀ چيزی که شما خود بهتر از من میدانی؟ حضرت(ع) فرمود: «میخواهم تو را اکرام کنم. کدامیک را بیشتر دوست داری: ده هزار درهم يا چیزی که در آن شرافت ابدی را به تو بشارت دهم؟» گفت: البته بشارت را.
امام(ع) فرمود: «تو را به فرزندی بشارت میدهم که شرق و غرب عالم را تصاحب، و زمين را از عدلوداد پر میکند بعد از آنکه از ظلموستم پر شده است.» پرسید: از چه کسی؟ فرمود: «از کسی که رسول خدا(ص) در فلان شب از فلان ماه از فلان سال تو را برایش خواستگاری کرد.» پرسید: از مسيح و وصیاش؟ فرمود: «مسيح و وصیاش تو را به همسری چه کسی درآوردند؟» گفت: فرزند شما، ابومحمد. فرمود: «آيا او را میشناسی؟» گفت: از آن شب که به دست سرور بانوان عالم، اسلام آوردم، شبی نشده که او را ندیده باشم! امام هادی(ع) فرمود: «کافور، خواهرم حکيمه را بگو بیاید.» چون حکيمه خاتون آمد امام(ع) فرمود: «اين همان است.»
حکيمه خاتون او را مدتی طولانی در آغوش گرفت، و بسيار نوازش کرد. مولایمان(ع) به او فرمود: «ای دختر رسول خدا، او را به خانۀ خودت ببر، و واجبات و آداب را به او بياموز که او همسر ابومحمد، و مادر قائم(ع) است.» (کمال الدین و تمام النعمة، ص417 تا 423)
[648] . قصص: 13.
[649] . کمالالدین و تمامالنعمة، صدوق، ص454 تا 458.
[650] . مراجعه کنید به: کتاب در محضر عبد صالح، ج1/ معنای رفع؛ توهم بیخدایی، فصل سوم، معنای رفع خاک زمین به آسمان اول.
[651] . کافی، کلینی، ج1، ص328.
[652] . مراجعه کنید به: بحارالانوار، مجلسی، ج50، ص309.
[653] . کمالالدین و تمامالنعمة، صدوق، ص479.
[654] . کافی، کلینی، ج1، ص503 تا 504.
[655] . الخرائج والجرائح، راوندی، ج1، ص422. فصد، بریدن رگ و خارج ساختن خون است که نوعی درمان در آن زمان بود.
[656] . مدینة المعاجز، بحرانی، ج7، ص670.
[657] . آثار جاحظ، بهنقل از: شرح نهج البلاغه، ابن ابیالحدید، ج15، ص268.
[658] . مطالب السؤول فی مناقب آل الرسول، ص476.
[659] . كفایة الطالب، ص458، بهنقل از: موسوعة الامام العسكری، كمیته علمی در مؤسسۀ ولی عصر، ج1، ص24.
[660] . الفصول المهمة فی معرفة الائمه، ج2، ص1093 و 1094.
[661] . ینابیع المودة، ج3، ص304.
[662] . مصباح المتهجد، طوسی، ص157 و 158.
[663] . موسوعة مكاتيب الأئمة، الصالحي النجفآبادی، ج2، ص242.
[664] . الخرائج والجرائح، راوندی، ج1، ص440 و 441.
[665] . موسوعة الامام العسكری، كمیته علمی در مؤسسه ولی عصر، ج1، ص292 و 293.
[666] . كمال الدین وتمام النعمة، صدوق، ص222.
[667] . مراجعه کنید به: مروج الذهب، مسعودی، ج4، ص112.
[668] . علل الشرائع، صدوق، ج1، ص244.
[669] . کلینی با سندش نقل کرده است: سهل گفت: در سال 255 به ابومحمد(ع) نوشتم: ای مولای من، یاران ما دربارۀ توحید دچار اختلاف شدهاند؛ برخی میگویند او جسم است و برخی میگویند صورت است. اگر صلاح میدانید ـای مولای منـ بر بندۀ خود تفضّل فرمایید و مرا از گوشهای از این مسئله آگاه کنید تا بر آن متوقف شوم و از آن فراتر نروم. ایشان(ع) با خط خود نوشت: «دربارۀ توحید پرسیدی، حال آنکه پرداختن به این موضوع از [حوزۀ] شما کنار گذاشته شده است. خداوند واحد است، یگانه است، (لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُوًا أَحَدٌ) (نه زاده است و نه زاده شده، و هیچکس همتای او نیست). او آفریننده است و آفریده نیست، تبارکوتعالی هرچه را بخواهد از اجسام و غیر آن میآفریند ولی جسم نیست، و هرچه را بخواهد صورت میبخشد ولی صورت نیست. منزّه است ستایش او و مقدس است نامهایش از آنکه برای او همانندی باشد؛ اوست و جز او نیست: (لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَهُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ) (هیچچیزی همانند او نیست و او شنوا و بیناست).» (کافی، ج1، ص103)
[670] . کلینی با سند خود روایت کرده است: از یعقوببن اسحاق نقل شده است، گفت: به ابومحمد(ع) نوشتم و پرسیدم: بنده چگونه پروردگارش را عبادت میکند درحالیکه او را نمیبیند؟ حضرت(ع) در پاسخ نوشت: «ای ابویوسف، مولای من و نعمتدهنده به من و پدرانم والاتر از آن است که دیده شود.» گفت: و از ایشان پرسیدم: آیا رسول خدا(ص) پروردگارش را دید؟ حضرت(ع) نوشت: «بهراستی خداوند تبارکوتعالی آنچه را از نور عظمتش دوست داشت به رسول خود با قلبش نشان داد.» (کافی، ج1، ص95)
[671] . طوسی با سند خود روایت کرده است: از ابوهاشم جعفری روایت شده است، گفت: از ابومحمد(ع) شنیدم میفرمود: «ازجمله گناهانی که آمرزیده نمیشود این است که مردی بگوید امیدوارم بهسبب فلان (گناه) مؤاخذه نشوم.» در دل خود گفتم: این از نکات بسیار دقیق است و شایسته است انسان امر خودش و نفسش را بررسی کند. آنگاه ابومحمد(ع) به من رو کرد و فرمود: «ای ابوهاشم راست گفتی، پس به آنچه در دل خود به خودت گفتی پایبند باش؛ زیرا شرک در میان مردم پنهانتر از راه رفتن مورچهای بر سنگ صاف در شب تاریک، و حرکت مورچهای روی پارچهای سیاه است.» (غیبت، ص207)
[672] . از ابوهاشم جعفری روایت شده است، گفت: نزد ابومحمد(ع) بودم و از ایشان دربارۀ سخن خداوند متعال پرسیدم: (ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتَابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنَا مِنْ عِبَادِنَا فَمِنْهُمْ ظَالِمٌ لِنَفْسِهِ وَمِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَمِنْهُمْ سَابِقٌ بِالْخَيْرَاتِ بِإِذْنِ اللَّهِ) (سپس کتاب را به بندگان برگزیدۀ خود به میراث دادیم؛ پس برخی از آنان بر خود ستمکارند، برخی میانهرو، و برخی به اذن خدا در کارهای نیک بر دیگران پیشی میگیرند). فرمود(ع): «همۀ آنان از آلمحمد(ع) هستند؛ ستمکار بر خود کسی است که به امام اقرار نمیکند، میانهرو کسی است که امام را میشناسد، و پیشیگیرنده در خیرات به اذن خدا "امام" است.» گفت: چشمانم پر از اشک شد و در دل خود به عظمت آنچه خداوند به آلمحمد(ع) عطا کرده است اندیشیدم. حضرت به من نگریست و فرمود: «آنچه در دلت گفتی از عظمت شأن آلمحمد(ع) فروتر است، و این امر بالاتر از آن است. پس خدا را سپاس بگو که تو را متمسک به ریسمان آنان قرار داد و در روز قیامت تو را بهوسیلۀ آنان فراخواهند خواند، همانگونه که هر گروهی با امامشان خوانده میشوند. پس مژده باد تو را ای ابوهاشم، که بر خیر هستی.» (الثاقب فی المناقب، ابنحمزه، ص566)
ابوهاشم گفت: امام(ع) مینوشت: یا اسمع السامعین تا آخر... در دلم گفتم: خدایا مرا در حزب و زمرۀ خود قرار بده. ابومحمد(ع) به من رو کرد و فرمود: «تو در حزب و زمرۀ اویی، مادام که به خدا ایمان داری و رسولش را تصدیق میکنی و اولیایش را میشناسی و تابع آنان هستی؛ پس بشارت باد تو را، و دوباره بشارت باد.» (مناقب آل ابیطالب، ابنشهرآشوب، ج3، ص583)
از محمدبن حسنبن شمون روایت شده است، گفت: به حضرت(ع) نوشتم و از فقر شکایت کردم، سپس در دلم گفتم: مگر ابوعبدالله(ع) نفرموده است «فقر با ما بهتر از بینیازی با غیر ماست، و کشته شدن با ما بهتر از زندگی با غیر ماست». پاسخ آمد: «خداوند دوستان ما را زمانی که گناهانشان زیاد میشود با فقر پاک میگرداند و از بسیاری نیز درمیگذرد؛ و این همانی است که در دل خود گفتی: فقر با ما بهتر از بینیازی با غیر ماست، و ما پناه برای کسی هستیم که به ما پناه آورد، و نوری برای کسی که بهوسیلۀ ما روشنی گیرد، و عصمتی برای کسی که به ما تمسک جوید. کسی که ما را دوست بدارد در جایگاه رفیع با ما خواهد بود، و کسی که از ما روی گردانَد بهسوی آتش خواهد رفت.» و فرمود: «شما برای دشمن خود به دوزخ شهادت میدهید و برای دوست خود به بهشت شهادت نمیدهید؛ چهچیز شما را از این بازمیدارد، جز ضعف؟» (الخرائج والجرائح، راوندی، ج2، ص739 و 740)
[673] . زیرا آنان به سه دیدگاه تقسیم شدند: گروهی تأیید کردند این کتاب واقعاً شامل تفسیر امام(ع) است، گروهی آن را انکار کردند، و گروهی در این مسئله توقف نمودند.
[674] . ابنشهرآشوب: فضل به حضور ابومحمد(ع) وارد شد. وقتی خواست خارج شود کتابی از تألیفاتش از دستش افتاد. ابومحمد(ع) آن را برداشت و در آن نگریست و برای او رحمت فرستاد؛ و گفته است که ایشان فرمود: «به حال اهل خراسان غبطه می خورم که فضل در میانشان و در کنارشان است.» (معالم العلماء، ص125)
مجلسى: بورق گفت: به سرّ من رأی رفتم و کتاب «یوم و لیلة» همراهم بود. خدمت امام حسن عسکری(ع) وارد شدم و آن کتاب را به ایشان نشان دادم و گفتم: فدایت شوم، اگر صلاح میدانید در این کتاب نظری کنید. امام آن را ورق زد و بررسی کرد و فرمود: «این کتاب صحیح است و شایسته است براساس آن عمل شود.» (بحارالانوار، ج50، ص300)
حر عاملی: از ابوهاشم جعفری نقل شده است، گفت: کتاب «یوم و لیلة» نوشتۀ یونس را به ابومحمد عسکری(ع) عرضه داشتم. به من فرمود: «این تألیف چه کسی است؟» گفتم: تألیف یونس، مولای آلیقطین. فرمود: «خداوند به او در روز قیامت در برابر هر حرف نوری عطا فرماید.» (وسائل الشیعة (آل البیت:)، ج27، ص102)
[675] . الخرائج والجرائح، راوندی، ج1، ص452 و 453.
[676] . بحارالانوار، مجلسی، ج48، ص268.
[677] . کشف الغمة فی معرفة الأئمة، اربلی، ج3، ص221.
[678] . کافی، کلینی، ج1، ص511.
[679] . دلائل الامامة، طبری، ص505 و 506.
[680] . مناقب آل ابیطالب، ابنشهرآشوب، ج3، ص525 و 526.
[681] . الفصول المهمة فی معرفة الأئمة، ابنصباغ مالکی، ج1، ص1085 تا 1087.
[682] . مستدرک الوسائل، نوری، ج11، ص380.
[683] . بهعنوان نمونهای از اهتمام ایشان برای حفاظت از شیعیان: از محمدبن اسماعیلبن ابراهیمبن موسیبن جعفر روایت شده است، گفت: ابومحمد(ع) پیش از مرگ معتصم به ابوالقاسم اسحاقبن جعفر زبیری نوشت: «در خانۀ خود بمان تا اینکه فلان حادثه پیش آید.» پس از قتل بریحه به ایشان نوشتند حادثه پیش آمده است، چه دستور میدهید؟ امام(ع) نوشت: «این حادثه همان حادثهای که شما میپندارید نیست.» حادثۀ بعدی همان بود که دربارۀ معتصم رخ داد.» (کافی، کلینی، ج1، ص506)
ابوهاشم داوودبن قاسم جعفری گفت: من و حسنبن محمد عقیقی و محمدبن ابراهیم عمری و برخی دیگر در مَحبسِ معروف به محبس حسیس در قصر احمر بودیم. ناگهان ابومحمد حسن(ع) و برادرش جعفر وارد شدند و ما به احترام آنان از جای خود برخاستیم. متولی زندان صالحبن وصیف بود. در این حبس، مردی از بنیجُمح حضور داشت که ادعا میکرد از اهلبیت است. ابومحمد(ع) به او اشاره کرد و گفت: «اگر در میان شما کسی که از شما نیست نبود به شما میگفتم چه زمانی از زندان آزاد خواهید شد.» سپس به جمحی اشاره کرد بیرون برود. او بیرون رفت و امام(ع) فرمود: «این شخص از شما نیست، از او برحذر باشید، زیرا در لباس او نامهای به سلطان نوشته شده که در آن دربارۀ شما چیزی ذکر شده است.» پس از آن برخی از حاضران لباسهای او را وارسی کردند و نامهای یافتند که در آن دربارۀ ما مطالبی بیان شده بود.» (کشف الغمة، اربلی، ج3، ص229)
از علیبن جعفر حلبی نقل شده است، گفت: در عَسکر گرد آمدیم و در انتظار ابومحمد(ع) بودیم که مهیای حرکت شود. توقیعی از ایشان آمد که در آن نوشته بود: «آگاه باشید، هیچکس به من سلام نکند، و با دست به من اشاره ننماید، و هیچیک از شما اشارهای نکند، زیرا شما بر جان خود ایمن نیستید.» راوی گفت: در کنار من جوانی بود. به او گفتم: اهل کجایی؟ گفت: مدینه. گفتم: اینجا چه میکنی؟ گفت: در شهر ما دربارۀ ابومحمد(ع) اختلافاتی پیش آمده است؛ پس آمدم تا او را ببینم و از او بشنوم، یا نشانهای از او ببینم تا دلم آرام گیرد؛ و من از نسل ابوذر غفاری هستم. در همین حال ابومحمد(ع) همراه خادمی بیرون آمد. چون مقابل ما رسید به آن جوانی که کنارم بود نگاه کرد و فرمود: «تو غفاری هستی؟» گفت: بله. فرمود: «مادرت حَمدویه چه کرد؟» گفت: او خوب است؛ و عبور کرد. به آن جوان گفتم: آیا پیش از امروز هرگز او را دیده و چهرهاش را شناخته بودی؟ گفت: نه. گفتم: آیا این برایت کافی است؟ گفت: و چه نشانهای بهترین از این؟» (الخرائج والجرائح، راوندی، ج1، ص439 و 440)
ابومحمد(ع) به یکی از اصحابش فرمود: «اگر این را فاش کنی هلاک خواهی شد؛ یا باید کتمان کنی یا کشته میشوی؛ پس خود را حفظ کنید.» (اثبات الوصیة، مسعودی، ص251)
[684] . علیبن محمد صیمری گفت: ابومحمد(ع) به من نوشت: «فتنهای بر شما سایه خواهد افکند؛ پس خود را آمادۀ آن کنید.» پس از سه روز در میان بنیهاشم چیزی رخ داد. به ایشان نوشتم: این همان فتنه است. فرمود: «نه، این آن فتنه نیست، بلکه فتنهای دیگر است؛ پس خود را از آن برحذر دارید.» و پس از سه روز آنچه باید برای معتز رخ میداد اتفاق افتاد.» (دلائل الامامة، طبری، ص428)
[685] . از کتاب ابوجعفر محمدبن علی شلمغانی با اسنادش از ابوهاشم روایت شده است، گفت: در محضر ابومحمد(ع) بودم، و محمدبن صالح ارمنی دربارۀ فرمایش خداوند متعال از ایشان(ع) پرسید: (وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَىٰ أَنفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلَىٰ شَهِدْنَا) (و هنگامی که پروردگارت از پشت بنیآدم نسل آنان را گرفت و آنان را بر خود گواه ساخت که آیا من پروردگار شما نیستم، گفتند بله، گواهی میدهیم). ابومحمد(ع) فرمود: «شناخت ثابت شد، ولی آنها آن موقعیت را فراموش کردند و آن را به یاد خواهند آورد، و اگر این نبود هیچکس خالق و روزیدهندۀ خود را نمیشناخت.» (مختصر بصائر الدرجات، حلی، ص161)
از عیسیبن مهدی جوهری روایت شده است، گفت: من و حسنبن مسعود و حسینبن ابراهیم و عتاب و طالببن حاتم و محمدبن سعید و احمدبن خصیب و احمدبن جنان از جنبلا بهطرف سامرا حرکت کردیم... هنگامی که به محضر سرورمان ابومحمد حسن(ع) وارد شدیم شروع به گریه کردیم اما در واقع به ایشان تهنیت میگفتیم. ما با صدای بلند گریه میکردیم درحالیکه بیش از هفتاد نفر از اهل سواد همراه ایشان بودیم. فرمود: «گریه از شادمانی برای نعمتهای خدا، همانند شکرگزاریِ آنهاست؛ پس دلآرام باشید و چشمتان روشن؛ به خدا سوگند شما بر دین خدایید؛ همان دینی که فرشتگان و کتابها و انبیایش آوردهاند... .» (الهداية الكبرى، خصیبی، ص344 و 345)
[686] . از ابوهاشم جعفری روایت شده است، گفت: شنیدم ابومحمد(ع) میفرمود: «در بهشت دری هست به نام معروف که جز اهل معروف از آن وارد نمیشوند.» من در دل خود خدا را شکر کردم و از اینکه حوائج مردم را برآورده میکنم خوشحال شدم. ابومحمد(ع) به من نگاه کرد و فرمود: «بله، پس بر همان راه خود بمان، زیرا اهل معروف در دنیا، اهل معروف در آخرت خواهند بود. خداوند تو را از آنان قرار دهد، ای ابوهاشم، و تو را رحمت کند.» (وسائل الشیعة (آل البيت)، حر عاملی، ج12، ص343)
تفسیر امام عسکری(ع): فرمود: «داناترین مردم به حقوق برادرانش و سختکوشترینِ آنان در ادا کردن آن حقوق، بزرگمنزلتترینِ ایشان نزد خداست، و هرکس در دنیا در برابر برادرانش فروتنی کند نزد خدا از صدیقان به شمار میآید؛ از شیعیان علیبن ابیطالب(ع).» (مستدرک الوسائل، نوری، ج11، ص295)
[687] . آن حضرت(ع) به شیعیان خود فرمود: «شما را سفارش میکنم به تقوای الهی، و پرهیزکاری در دینتان، و تلاش برای خدا، و راستگویی، و ادا کردن امانت به کسی که شما را امین دانسته ـخواه نیکوکار باشد یا بدکارـ، و طولانی کردن سجده، و خوشرفتاری با همسایگان؛ زیرا محمد(ص) اینها را آورد. در میان طایفههایشان نماز بخوانید، در تشییع جنازههایشان حاضر شوید، به عیادت بیمارانشان بروید، و حقوقشان را ادا کنید؛ زیرا هرگاه کسی از شما در دینش پرهیزکار باشد، در سخنش راستگو باشد، امانت را ادا کند و با مردم خوشاخلاق باشد گفته میشود این شیعه است؛ و این مرا شادمان میکند. از خدا پروا کنید و زینت ما باشید نه مایۀ ننگ ما؛ هر محبتی را بهسوی ما بکشانید و هر زشتی را از ما دور سازید؛ زیرا هر نیکی که دربارۀ ما گفته شود ما شایستۀ آن هستیم، و هر بدی که دربارۀ ما گفته شود ما چنین نیستیم... .» (تحف العقول، ابنشعبه حرانی، ص487 و 488)
حضرت(ع) به مردی که از ایشان دلیل خواسته بود نوشت: «هرکس نشانه یا برهانی بخواهد و آنچه خواسته به او داده شود و سپس از آنچه دربارهاش نشانه خواسته بود بازگردد به عذابی دوچندان گرفتار میشود؛ و هرکس شکیبایی ورزد تأیید از سوی خدا به او داده میشود؛ و مردم بر این سرشته شدهاند که به نوشتهها و کتابهای پراکنده گرایش و ترجیح داشته باشند. از خداوند درستی و استواری را خواستاریم، زیرا جز تسلیم یا هلاکت نیست؛ و فرجام امور از آنِ خداست.» (منبع قبلی، ص486)
[688] . ابوهاشم جعفری گفت: از تنگی زندان و سنگینی زنجیر به ابومحمد(ع) شکایت کردم؛ پس به من نوشت: «تو امروز نماز ظهر را در خانهات میخوانی.» در وقت ظهر آزاد شدم و در خانهام نماز خواندم، همانگونه که فرموده بود. در تنگدستی بودم و میخواستم در نامهام از ایشان دینارهایی درخواست کنم اما شرم کردم. وقتی به خانهام رسیدم صد دینار برایم فرستاد و به من نوشت: «هرگاه نیازی داشتی، شرم نداشته باش و خودداری مکن و آن را بخواه، که به خواست خدا آنچه را دوست داری خواهی دید.» (کافی، کلینی، ج1، ص508)
[689] . در نامۀ آن حضرت(ع) به او آمده است: «اما بعد، تو را سفارش میکنم ای شیخ و مورد اعتماد و فقیه من ابوالحسن علیبن حسین قمی ـخداوند تو را به خشنودی خویش موفق بدارد و به رحمتش از نسل تو فرزندانی شایسته قرار دهدـ به تقوای الهی، برپاداشتن نماز، و پرداخت زکات؛ زیرا نمازِ بازدارندگانِ زکات پذیرفته نمیشود؛ و تو را سفارش میکنم به بخشیدن گناه، فروبردن خشم، پیوند با خویشاوندان، همدلی با برادران، و تلاش برای برآوردن نیازهای آنان در تنگی و گشایش، بردباری در برابر نادانی، تفقه و ژرفاندیشی در دین، دقت و استواری در کارها، پایبندی به قرآن، خوشخُلقی، و امر به معروف و نهی از منکر. حقتعالی میفرماید: (لَا خَيْرَ فِي كَثِيرٍ مِنْ نَجْوَاهُمْ إِلَّا مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ إِصْلَاحٍ بَيْنَ النَّاسِ) (در بسیاری از گفتوگوهای پنهانی آنان خیری نیست، مگر کسی که به صدقه یا کار نیک یا اصلاح میان مردم فرمان دهد)؛ و دوری گزیدن از همۀ زشتیها؛ و بر تو باد نماز شب؛ زیرا پیامبر(ص) به علی(ع) سفارش کرد و فرمود: ای علی، بر تو باد نماز شب ـسه بارـ و هرکه نماز شب را سبک بشمارد از ما نیست. پس به سفارش من عمل کن و شیعیانم را نیز فرمان بده تا به آن عمل کنند؛ و بر تو باد شکیبایی و انتظار فرج؛ زیرا پیامبر(ص) فرمود: برترین اعمال امت من انتظار فرج است؛ و شیعیان ما پیوسته در اندوهاند تا آنگاه که فرزندم آشکار شود؛ همان که پیامبر(ص) به ظهورش بشارت داد که زمین را از عدل و قسط پر میکند، چنانکه از ستم و بیداد پر شده است. پس شکیبا باش، ای شیخ من، و همۀ شیعیانم را به شکیبایی فرمان بده: (فَإِنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ يُورِثُهَا مَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ) (بهراستی زمین از آنِ خداست؛ آن را به هرکدام از بندگانش بخواهد به میراث میدهد؛ و فرجام از آنِ پرهیزگاران است). و سلام بر تو و بر همۀ شیعیان ما، و رحمت خدا و برکاتش؛ و خدا ما را بس است، و چه نیکو وکیلی است؛ و چه نیکو سرپرست و چه نیکو یاوری است.» (علل الشرائع، ج1، ص4 و 5، مقدمۀ کتاب)
[690] . در آن آمده است: «خداوند ما و تو را به پوشش خود بپوشاند و در همۀ کارهایت با صُنع خود سرپرستیات کند. نامهات را فهمیدم، خدا به تو رحمت آوَرَد؛ و ما ـبا ستایشِ خدا و نعمتشـ اهلبیتی هستیم که با دوستانمان مهربانی میکنیم و از پیدرپی بودن احسان و فضل خدا نسبت به آنان شادمان میشویم، و هر نعمتی را که خدای تبارکوتعالی به آنان ارزانی میدارد به شمار میآوریم. پس خداوند نعمت خود را بر تو ـای اسحاقـ و بر هرکه همانند توست ـاز آنان که خدا بر ایشان رحمت آورده و به بینش تو بینایشان ساخته استـ کامل گرداند؛ و جایگاه تمام شدن نعمت او ورود به بهشت است؛ و هیچ نعمتی نیست ـهرچند شأنش بزرگ و خطیر بودنش عظیم باشدـ مگر آنکه «الحمد لله» ـکه نامهایش پاک و مقدس استـ اداکنندۀ شکر آن است؛ و من میگویم «الحمد لله» برترین ستایشی است که ستایندهای تا ابدالآباد گفته است، بهسبب آنچه خدا از رحمتش به تو ارزانی داشت و تو را از هلاکت رهانید و گذرگاهت را از آن عقبه (گردنه و مانع سخت) آسان ساخت. به خدا سوگند آن عقبه بسیار دشوار است؛ کارش سخت، گذرگاهش صعب، بلایش بزرگ، و یادش از دیرزمان در کتابهای پیشین آمده است؛ و در روزگار امام پیشین(ع) تا آنگاه که راه خویش را پیمود، و نیز در این روزگار من از شما کارهایی سر زد که شما در آنها دارای رأی پسندیده و توفیق درست نبودید. پس یقین بدان ای اسحاق، که هرکس از این دنیا نابینا بیرون رود در آخرت نیز نابینا و گمراهتر خواهد بود. ای اسحاق (لَا تَعْمَى الْأَبْصَارُ وَلَٰكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ)(چشمها نابینا نمیشود، بلکه دلهایی که در سینههاست نابینا میگردد)؛ و این گفتار خداوند است در کتاب محکمش در حکایتِ ستمگر آنگاه که میگوید: (رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِي أَعْمَى وَقَدْ كُنْتُ بَصِيرًا * قَالَ كَذَٰلِكَ أَتَتْكَ آيَاتُنَا فَنَسِيتَهَا وَكَذَٰلِكَ الْيَوْمَ تُنْسَى) (پروردگارا، چرا مرا نابینا محشور کردی درحالیکه بینا بودم؟ * گفت: اینچنین است که آیات ما به تو رسید و آنها را فراموش کردی، و امروز نیز چنین فراموش میشوی)؛ و کدام آیه بزرگتر است از حجت خدا بر خلقش، و امین او در سرزمینهایش، و گواه او بر بندگانش است، پس از آنان که پیش از او ـاز پدران نخستینش که نبی بودند و از پدران دیگرش که وصی بودندـ گذشتهاند؛ درود و رحمت خدا بر همۀ ایشان باد. پس شما را کجا سرگردان میکنند و به کجا میروید؟ همچون چهارپایان از حق روی میگردانید و به باطل ایمان میآورید و نعمت خدا را کفران میکنید؟ یا از کسانی هستید که به بخشی از کتاب ایمان میآورند و به بخشی کفر میورزند؟ پس جزای کسی که چنین کند ـاز شما و از غیر شماـ جز خواری در زندگی دنیا و عذابی پایدار در آخرت نیست؛ و به خدا سوگند، این همان خواری بزرگ است.
همانا خداوند به منّت و رحمت خویش هنگامی که واجبات را بر شما فرض کرد، آنها را نه از روی نیازی که به شما داشته باشد، بلکه از روی رحمت خود ـکه معبودی جز او نیستـ بر شما واجب ساخت، تا ناپاک را از پاکسرشت جدا سازد، و آنچه را در سینههایتان است بیازماید، و آنچه را در دلهایتان است پاک گرداند، تا بهسوی رحمت خدا از یکدیگر پیشی بگیرید و جایگاههایتان در بهشت او متفاوت گردد. پس حج و عمره و برپاداشتن نماز و پرداخت زکات و روزه و ولایت را بر شما واجب کرد، و برای شما دری قرار داد که با آن درهای واجبات گشوده میشود، و کلیدی برای راه خویش؛ و اگر محمد(ص) و اوصیای او از فرزندانش نبودند شما همچون چهارپایان سرگردان میبودید، هیچیک از واجبات را نمیشناختید و نمیدانستید فقط از دروازۀ شهر واردش میشوند؛ و چون خداوند با برپا داشتن اولیای پس از پیامبرتان بر شما منت نهاد در کتاب خود فرمود: (الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ دِينًا) (امروز دین شما را برایتان کامل کردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دین برای شما پسندیدم). پس برای اولیای خود حقوقی بر شما واجب گرداند و شما را به ادای آن فرمان داد، تا آنچه پشتِسر نهادهاید از همسران و اموال و خوراکیها و نوشیدنیهایتان بر شما حلال گردد. خداوند فرموده است: (قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى) (بگو در برابر آن پاداشی از شما نمیخواهم جز دوستی با نزدیکان)؛ و بدانید هرکه بخل ورزد تنها به زیان خود بخل ورزیده است، و خداوند بینیاز است و شما نیازمندید، معبودی جز او نیست. دربارۀ آنچه به سود شماست و آنچه به زیان شماست بسیار سخن گفته شده است؛ و اگر خداوند دوست نمیداشت نعمتش را بر شما کامل کند، پس از درگذشت امام پیشین(ع) نه نوشتهای از من میدیدید و نه سخنی از من میشنیدید، درحالیکه شما از آنچه بازگشتتان بهسوی آن است در غفلت بودید، پس از اینکه ابراهیمبن عبده را برای شما تعیین کردم، و نامهام که محمدبن موسی نیشابوری نزد شما آورد؛ و خدا در هر حال یاور است؛ مبادا در حق خدا کوتاهی بورزید که از زیانکاران میشوید. پس دور باد و نابود باد کسی که از اطاعت خدا روی گرداند و پندهای اولیایش را نپذیرد. خداوند شما را به اطاعت خود و اطاعت رسولش و اطاعت اولیالامر فرمان داده است. خدا بر ناتوانی شما و بر غفلت و بر شکیبایی شما بر امرتان رحمت آورد؛ اما انسان چه بسیار نسبت به پروردگار کریمش مغرور میشود؛ و اگر سنگهای سخت و کر گوشههایی از آنچه را در این نامه است میفهمیدند از بیم و هراسِ خشیت خدا از هم میشکافتند و بهسوی اطاعت خدا بازمیگشتند. هرچه میخواهید انجام دهید: (فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلَى عَالِمِ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ فَيُنَبِّئُكُمْ بِمَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ) (پس خدا و رسول او و مؤمنان اعمال شما را خواهند دید، سپس بهسوی دانای نهان و آشکار بازگردانده میشوید و شما را به آنچه انجام میدادید آگاه میکند). و ستایش از آنِ خداوند پروردگار جهانیان است، و درود خدا بر محمد(ص) و همۀ خاندانش(ع).» (تحف العقول، ابنشعبه حرانی، ص484 تا 486)
[691] . در این نامه آمده است: «ابومحمد(ع) به اهل قم و آبه (اسم یک شهر) نوشت: همانا خداوند متعال به جود و رأفت خویش، با فرستادن پیامبرش محمد(ص) به عنوان بشارتدهنده و بیمدهنده، بر بندگانش منت نهاد، و شما را به پذیرفتن دین او توفیق عطا فرمود و با هدایتش گرامی داشت، و در دلهای نیاکانِ گذشتۀ شما ـرحمت خدا بر آنان بادـ و در نسلهای باقیماندۀ شما محبتِ عترتِ هدایتگر را نهادینه کرد، و خودش کفایت کارشان را بر عهده گرفت، عمرشان را در راه اطاعتش طولانی گرداند. پس آنان که گذشتند بر روش درست و راه راست و مسیر هدایت پایدار ماندند و به جایگاههای رستگاران وارد شدند، میوۀ آنچه را پیش فرستاده بودند چیدند، و نتیجۀ کردار پیشین خویش را یافتند؛ و از آن جمله است: پیوسته نیّتِ ما استوار بوده، و دلهای ما به پاکیِ رأی و نظرِ شما آرام گرفته، و خویشاوندیِ پیوندخوردۀ میان ما و شما نیرومند است؛ این وصیتی است که گذشتگانِ ما و گذشتگانِ شما به آن سفارش کردهاند، و پیمانی است که به جوانانِ ما و سالخوردگانِ شما سپرده شده است؛ پس ما همواره بر مجموعهای کامل از این اعتقاد پایدار بودهایم، بهسبب حالی که خداوند ـاز نزدیکیِ جایگاه و خویشاوندیِ تنگاتنگـ ما را بر آن قرار داده است. چنانکه "عالِم(ع)" ـدرود خدا بر او بادـ میفرماید: مؤمن برادرِ مؤمن ـاز پدر و ماـ است.» (بحارالانوار، مجلسی، ج50، ص317)
[692] . کلینی با سند خود روایت کرده است: از احمدبن اسحاق روایت شده است، گفت: به محضر ابومحمد(ع) وارد شدم و از ایشان خواستم دستخطی بنویسد تا در صورت دریافت نامهای از ایشان آن را شناسایی کنم. حضرت(ع) فرمود: «بله.» سپس فرمود: «ای احمد، دستخط برای تو از قلم درشت تا قلم باریک دگرگون خواهد شد، پس تردید نکن.» آنگاه دوات خواست و نوشتن آغاز کرد و قلم را به مجرای دوات فرو میبرد. من ـدرحالیکه مینوشتـ در دل خود گفتم: قلمی را که با آن مینویسد از ایشان درخواست کنم. چون از نوشتن فارغ شد رو به من کرد و در حالی که قلم را لحظهای با دستمال دوات پاک میکرد با من سخن گفت، سپس فرمود: «بگیر ای احمد»، و آن را به من داد.» (کافی، کلینی، ج1، ص513 و 514)
[693] . النجم الثاقب، میرزای نوری، ج1، ص161.
[694] . غیبت، طوسی، ص354 و 355.
[695] . غیبت، طوسی، ص355 و 356.
[696] . اختیار معرفة الرجال، طوسی، ج2، ص848.
[697] . «یکی از ثقات روایت کرده است که ابومحمد(ع) به ابراهیمبن عبده نوشت: و نامهای که برای ابراهیمبن عبده فرستادم، دربارۀ وکالت دادن به او برای دریافت حقوق من از دوستانمان در آن منطقه؛ آری، آن نامه، نامۀ من و به خط خودم برای ابراهیمبن عبده است، تا حقی واقعی و نه باطل را در شهرشان از آنان بگیرد. پس باید تقوای الهی را آنگونه که شایستهاش است رعایت کنند، و حقوق مرا [از اموال خود] خارج کنند و به او بپردازند؛ زیرا آنچه او در این خصوص انجام میدهد برای او روا دانستهام. خداوند او را توفیق دهد و به رحمت خود از کوتاهی در امانش بدارد.
و قسمتی از نامۀ آن حضرت(ع) به عبداللهبن حمدویه بیهقی: اما بعد، من ابراهیمبن عبده را برای شما گماشتم تا مردم نواحی و اهل ناحیۀ تو حقوق واجب مرا به او بپردازند، و او را مورد اعتماد و امین خود نزد دوستانمان در آنجا قرار دادم. پس باید از خدا پروا کنند، مراقب باشند و حقوق را ادا نمایند؛ زیرا برای آنان هیچ عذری در ترک یا به تأخیر انداختن آن نیست؛ و خدا آنان را بهسبب نافرمانی از اولیای خود نگونبخت نگرداند؛ و خداوند آنان و تو را بههمراهشان با رحمت خود مورد رحمت قرار دهد؛ همانا خداوند گشایشگر کریم است.» (اختیار معرفة الرجال، طوسی، ج2، ص848)
[698] . عمروبن سعید مدائنی ـکه فطحی بودـ گفت: من در بصره نزد ابوالحسن عسکری(ع) بودم که ایوببن نوح وارد شد و در برابر او ایستاد. حضرت او را به کاری فرمان داد، و سپس ایوب بازگشت. آنگاه ابوالحسن(ع) رو به من کرد و فرمود: «ای عمرو، اگر دوست داری به مردی از اهل بهشت نگاه کنی به این شخص نگاه کن.» و از جملۀ آنان «علیبن جعفر همانی» است که مردی فاضل و مورد رضایت بود و از وکلای ابوالحسن و ابومحمد(ع) به شمار میرفت.» (غیبت، طوسی، ص349 و 350)
[699] . ابنطاووس: «این را با سند خود از جدّم ابوجعفر طوسی روایت کردهایم که هنگام یاد ماه شعبان گفت: سومین روزِ آن روزی است که حسینبن علی(ع) در آن متولد شد؛ و نامهای به قاسمبن علاء همدانی ـوکیل ابومحمد(ع)ـ رسید که در آن آمده بود: مولای ما حسین(ع) در روز پنجشنبه، سه روز گذشته از شعبان به دنیا آمد؛ پس در این روز روزه بگیر و در آن با این دعا خدا را بخوان: خدایا، از تو درخواست میکنم به حق این نوزاد در این روز موعود، که پیش از آشکار شدن هلال و پیش از ولادتش به شهادت وعده داده شده بود... .» (اقبال الأعمال، ج3، ص303)
[700] . زیرا از ایشان چنین صادر شد: «و شما دانستید چه بر سر دهقان آمد. لعنت خدا بر او و خدمتگزاری او و طول مدت همراهیاش؛ پس وقتی او آن اقدامات را انجام داد خداوند ایمان او را به کفر بدل گرداند، و خداوند او را به عذاب دچار کرد و مهلتش نداد.» (اختیار معرفة الرجال، طوسی، ج2، ص816 و 817)
کاری که دهقان (لعنت خدا بر او) انجام داده بود: از علیبن سلیمانبن رشید عطار بغدادی نقل است، گفت: عُروةبن یحیی کسی بود که ابومحمد(ع) او را لعنت میکرد؛ و علتش این بود که ابومحمد(ع) خزانهای داشت و سرپرستی آن با ابوعلیبن راشد(رض) بود. سپس خزانه به عُروه سپرده شد، اما او آن را برای خود برداشت، و آنچه را از آن باقی مانده بود سوزاند تا ابومحمد(ع) را به خشم آورد. پس حضرت(ع) او را لعنت کرد، از او بیزاری جست و او را نفرین نمود. عُروه جز همان روز و همان شب مهلت نیافت، تا آنکه خداوند او را گرفت و به آتش افکند. پس حضرت(ع) فرمود: «در این شب چندین بار به درگاه پروردگارم نشستم و چنین و چنان گفتم.» هنوز ستون سپیدهدم سر نزده بود و آن آتش خاموش نشده بود که خداوند عُروه را (لعنت خدا بر او باد) به هلاکت رساند.» (بحارالانوار، مجلسی، ج50، ص301)
[701] . مراجعه کنید به: تحف العقول، ابنشعبه حرانی، ص488 و 489.
[702] . مراجعه کنید به: بحارالانوار، مجلسی، ج75، ص377.
[703] . تهذیب الاحکام، طوسی، ج6، ص52.
[704] . بحارالانوار، مجلسی، ج99، ص238.
[705] . بهعنوان مثال، ابنکثیر در رویدادهای سال 249 هجری گفته است: «خلافت تضعیف شده بود، و آنها به کنیزان و سرگرمیها مشغول شده بودند، و در این هنگام مردم از این وضعیت ناراضی شدند.» (البداية والنهاية، ج11، ص3)
[706] . رهبر قیام زنگیان در شرق آفریقا. (مترجم)
[707] . البداية والنهاية، ابنکثیر، ج11، ص16.
[708] . الكامل في التاريخ، ابناثیر، ج7، ص217.
[709] . برخی ذکر کردهاند او بارها نَسَب خود را تغییر میداد؛ یکبار خود را به ابنعباس نسبت میداد، بار دیگر به یحییبن عمر حسینی که در کوفه کشته شد، و بار سوم به عیسیبن زید، و بار چهارم به یحییبن زید. برای اطلاعات بیشتر مراجعه کنید به: البداية والنهاية، ابنکثیر، ج11، ص18، 19، 29.
[710] . مراجعه کنید به: مروج الذهب، المسعودی، ج4، ص108.
[711] . مراجعه کنید به: البداية والنهاية، ابنکثیر، ج11، ص44.
[712] . مناقب آل ابیطالب، ابنشهرآشوب، ج3، ص529.
[713] . عبداللهبن محمد دربارۀ امام عسکری(ع) نقل کرده است: «استاد من در میان علویان مردی شایسته بود، بهطوری که هرگز همانندش را ندیده بودم. او بر زینی از جنس پوست بُز با رنگ مشکی و مایل به آبی سوار میشد. گفته شده است او هر دوشنبه و پنجشنبه به دارالخلافۀ سامرا میرفت؛ و گفته شده است در روزی که نوبت او بود جمعیت عظیمی از مردم حاضر میشدند و خیابان از چهارپایان و استرها و الاغها و هیاهو لبریز میگردید، بهگونهای که برای هیچکس جای راه رفتن نبود و کسی نمیتوانست در میان آنان وارد شود.» (غیبت، طوسی، ص215 و 216)
[714] . الخرائج والجرائح، راوندی 2، ص783.
[715] . عيون المعجزات، حسينبن عبدالوهاب، ص126.
[716] . کافی، کلینی، ج1، ص512.
[717] . الإرشاد، المفيد، ج2، ص329 و 330.
[718] . کافی، کلینی، ج1، ص513.
[719] . مناقب آل ابیطالب، ابنشهرآشوب، ج3، ص531.
[720] . الخرائج والجرائح، راوندی، ج1، ص451.
[721] . الثاقب في المناقب، ابنحمزه، ص576.
[722] . بهعنوان مثال مراجعه کنید به: الكامل في التاريخ، ابناثیر، ج7، ص233.
[723] . کافی، الكلینی، ج1، ص510.
[724] . الخرائج والجرائح، الراوندی، ج1، ص431.
[725] . بحارالانوار، مجلسی، ج50، ص313 و 314.
[726] . صدوق: احمدبن حسنبن اسحاق قمی گفت: هنگامی که خَلَف صالح(ع) به دنیا آمد از مولای ما ابومحمد حسنبن علی(ع) نامهای به خط خود امام(ع) که از آن برای نوشتن توقیعات استفاده میکرد به جدم احمدبن اسحاق رسید که در آن نوشته شده بود: «برای ما مولودی متولد شده است؛ پس این خبر نزد تو پوشیده بماند و از همۀ مردم پنهان باشد، زیرا ما او را جز برای خویشاوند نزدیک بهسبب نزدیکیاش و ولایتمدار بهسبب ولایتش آشکار نکردهایم. دوست داشتیم تو را از آن آگاه کنیم تا خداوند تو را بهسبب او شاد گرداند، همانگونه که ما را شاد گرداند؛ والسلام.» (کمال الدین و تمام النعمة، ص433 و 434)
از احمدبن اسحاقبن سعد نقل شده است، گفت: از ابومحمد حسنبن علی عسکری(ع) شنیدم میفرمود: «ستایش خدا را که مرا از دنیا خارج نکرد تا جانشین پس از خودم را به من نشان داد؛ کسی که از نظر صورت و سیرت شبیهترینِ مردم به رسول خدا(ص) است؛ و خداوند تبارکوتعالی او را در دوران غیبتش حفظ میکند، سپس او را آشکار میسازد تا زمین را از عدلوداد پر کند، همانگونه که از ستم و بیداد پر شده است.» (منبع پیشین، ص409)
از ابوغانم خادم نقل شده است، گفت: برای ابومحمد(ع) پسری به دنیا آمد و او را محمد نامید. در روز سوم او را به اصحابش نشان داد و فرمود: «این صاحب شما پس از من، و جانشین من بر شماست؛ او همان قائم است که گردنهایتان برای انتظار بهسویش کشیده خواهد بود. وقتی زمین از ظلموستم پر شد او خروج میکند و آن را از عدالت و انصاف پر میکند.» (منبع پیشین، ص431)
[727] . غیبت، طوسی، ص357.
[728] . كمال الدين وتمام النعمة، صدوق، ص435.
[729] . كمال الدين وتمام النعمة، صدوق، ص384.
[730] . كمال الدين وتمام النعمة، صدوق، ص409.
[731] . طوسی، «اگر گفته شود: چگونه ممکن است حسنبن علی(ع) فرزندی داشته باشد، با آنکه در آن بیماری که از دنیا رفت وصیت خود را دربارۀ اوقاف و صدقاتش به مادرش که "حدیث" نام داشت و کنیهاش "امّحسن" بود واگذار کرد و سرپرستی آنها را به او سپرد، و اگر فرزندی داشت باید او را در وصیت یاد میکرد؟
گفته میشود: او(ع) این کار را عامدانه بهجهت کامل کردن همان هدفی انجام داد که در پنهان داشتن ولادت فرزندش و پوشاندن وضعیت او از سلطانِ زمان داشت؛ زیرا اگر فرزندش را یاد میکرد تا وصیتش را به او بسپارد بهویژه با توجه به اینکه ناچار بود برای وصیتش، بزرگان دولت و کارگزاران حکومت و گواهان قضات را شاهد بگیرد تا اوقافش محفوظ بماند و صدقاتش صیانت شود، این کار با هدف او در تعارض بود؛ پس با ترکِ ذکرِ فرزندش، پوشیدگیِ وضعیت او را کامل کرد و با اشاره نکردن به وجودش جان او را محفوظ داشت. هرکس گمان کند این کار دلیلی برای بطلان ادعای امامیه دربارۀ وجود فرزندی برای حسن(ع) است از شناخت عادات و روشها دور افتاده است. نظیر همین کار را جعفربن محمد صادق(ع) انجام داد، آنگاه که وصیت خود را به پنج نفر سپرد که نخستینِ آنان منصور بود، زیرا او سلطانِ زمان بود، و فرزندش موسی(ع) را بهطور مستقل در وصیت نیاورد تا جان او محفوظ بماند، و همراه او ربیع قاضیِ وقت، و کنیزش امّولد حمیده بربریه را گواه گرفت، و در پایان نام فرزندش موسیبن جعفر(ع) را آورد تا امر او پوشیده بماند و جان او محفوظ گردد... .» (غیبت، ص107 و 108)
[732] . كمال الدين وتمام النعمة، صدوق، ص501، 507.
[733] . غیبت، طوسی، ص218 و 219.
[734] . کافی، کلینی، ج1، ص505 و 506.
[735] . نوعی صمغ زردرنگ، کندر رومی. (مترجم)
[736] . غیبت، طوسی، ص272 و 273.
[737] . برخی از علما بر این باور هستند، از جمله:
* صدوق: «و حسنبن علی عسکری(ع) را معتمد با سم به قتل رساند.» (اعتقادات در دین امامیه، ص99)
* كفعمی: «معتمد او را مسموم کرد.» بهنقل از او: بحارالانوار، مجلسی، ج50، ص335.
[738] . مراجعه کنید به: روز حسين، ج2، ص121 تا 126؛ همچنین، ج4، ص35 تا 38.
[739] . الحشاشة: باقیماندﮤ روح .
[740] . الحتوف: مرگ.
[741] . کافی، کلینی، ج1، ص465.
[742] . متشابهات، سيد احمد الحسن، جواب سؤال 115.