عناوین

متن کتاب

انتشارات انصار امام مهدی(ع)/ شمارۀ 230 روز حسین(ع) جلد چهارم ائمه از فرزندان حسین، کامل‌کنندگان روزِ موعودِ حسین (سجاد، باقر، صادق، و کاظم(ع)) به‌قلم علاء سالم مترجم: گروه مترجمان انتشارات انصار امام مهدی(ع) نام کتاب : روز حسین، جلد چهارم نام کتاب اصلی : یوم‌الحسین، الجزء الرابع نویسنده : علاء سالم مترجم : گروه مترجمان انتشارات انصار امام مهدی(ع) نوبت انتشار : اول تاریخ انتشار : 1404 تاریخ انتشار کتاب اصلی : 1446ق/ 2025م کد کتاب : 230 ویرایش ترجمه : اول     جهت کسب اطلاعات بیشتر در خصوص دعوت مبارک سید احمد ‌الحسن(ع)(ع) به تارنماهای زیر مراجعه نمایید. www.almahdyoon.co www.almahdyoon.com فهرست سرآغاز 13 (۱) امامت الهی پس از حسین(ع) 17 خالی نماندن زمین از حجت خدا پس از حسین(ع)؟ 17 حاکمیت خدا، سنت تغییرناپذیر الهی 18 زمین از حجت خالی نمی‌ماند 21 رسول خدا(ص) به اوصیای خود تصریح می‌فرماید 25 حسین(ع) نشانه‌ای شاخص برای امامان پس از خودش 30 حسین(ع) به‌عنوان معرّفی‌کنندۀ امامان 31 حسین(ع) جهت‌دهندۀ رسالت ائمه 38 امامانِ پس از حسین(ع) از سلاح استفاده نکردند 44 دو روی دین و امامت 45 آمدن قائم(ع) هدف نهایی است 49 پیوستن دو روز الهی؛ هدف امامان 54 گردن‌ها برای مقام «قائم» و «صاحب امر» کشیده شده است 64 شتاب‌کنندگان هلاک شدند! 72 خلاصه 75 (2) دو امام شاهد بر طفّ (کربلا) 79 امام علی‌بن حسین(ع) 79 تصریح به امامت و القاب ایشان 79 امام زین‌العابدین(ع) و واقعۀ کربلا 82 امام(ع) کربلا را با دید و با دردی همیشگی در قلبش روایت نمود 82 اندوه رسالتیِ امام(ع) و زنده نگه‌داشتن یاد حسین(ع) 85 موضع ایشان نسبت به قیام‌های خون‌خواهی 90گوشه‌ای از سیرۀ امام زین‌العابدین(ع) 90 رسالت امام زین‌العابدین(ع) 101 هدایت امت مؤمن به‌سوی دین حق خدا 101 دفاع از علی و فاطمه (صلوات‌الله‌علیهما) 104 امام زین‌العابدین(ع) و ابن‌زبیر 106 امام زین‌العابدین(ع) و‌ بنی‌امیه 108 امام(ع) و عبدالملک‌بن مروان 109 ضرب نخستین سکه در اسلام 114 ولید‌بن عبدالملک، قاتل امام(ع) 118 امام(ع) و زُهری 120 امام زین‌العابدین(ع) و اهل‌بیتش 128 عمویش، محمد‌بن حنفیه 129 عمویش، عُمر‌بن علی 130 پسرعمویش، حسن مثنی 131 پسرعمویش زید‌بن حسن، و پسرش حسن‌بن زید 133 شهادت امام زین‌العابدین(ع) 135 امام محمد‌بن علی باقر(ع) 137 نص بر امامت امام باقر(ع) و لقبش 138 نص بر امامت آن حضرت(ع) 138 لقب «باقر» 140 امام باقر(ع) و واقعۀ کربلا 145 امام باقر(ع) حسین(ع) را درک کرد، و برخی از وقایع کربلا را روایت کرد 146 امام باقر(ع) یاد امام حسین(ع) را زنده نگه می‌دارد 148 نهی امام باقر(ع) از بدگویی کسی که برای خون‌خواهی حسین(ع) قیام کرده است 150 رسالت امام باقر(ع) 152 ماهیت رسالت امام باقر(ع) 152 باقر العلوم و سرآغاز نهضت علمی او 154 زمینه‌های گسترش علمی و یاری دین خدا 159 مجلس علمی امام باقر(ع) 166تربیت و پرورش امت مؤمن 171 امام باقر(ع) دربارۀ حکمرانی ‌بنی‌عباس خبر می‌دهد 177 امام باقر و اهل‌بیتش 180 برادران امام(ع) 180 پسرعموهای امام(ع) 182 امام باقر(ع) و‌ بنی‌امیه 183 امام باقر(ع) و عمر‌بن عبدالعزیز 183 امام باقر(ع) و هشام‌بن عبدالملک 189 شهادت امام باقر(ع) 194 (3) امام صادق؛ عطای پایان‌ناپذیر حسینی 199 امامت و لقب صادق(ع) 199 نصّ بر امامت ایشان(ع) 199 لقب «صادق» 202 شهادت برخی از علمای مسلمین دربارۀ آن حضرت(ع) 203 امام صادق(ع) و واقعۀ کربلا 208 صادق(ع) با حسین نفس می‌کشد و وقایع شهادتش را روایت می‌کند 208 روایت برخی حوادث کربلا توسط ایشان(ع) 209 حزن ایشان(ع) در روز عاشورا 210 مصیبت حسین بزرگ‌ترین مصیبت‌هاست 211 زنده نگه‌داشتن یاد حسین(ع) 212 برپایی مراسم عزاداری و سرودن شعر دربارۀ حسین(ع) 213 هرگز آبی ننوشید مگر آن‌که مصیبت حسین را به یاد آورد! 213 تأکید فراوان بر زیارت حسین(ع) 214 رسالت امام صادق(ع) 220 رسالت امام صادق(ع) همان رسالت پدرش با گستردگی و تمرکز بیشتر بود 220 امام صادق(ع) میانگین عطای علمی را به بالاترین حد ممکن می‌رساند 221 امت مؤمن قوی‌تر و استوارتر 223 جلوه‌هایی از عطای علمی امام صادق(ع) 228 تقیه و بداء 239۱. تقیه 240 ۲. بداء 246 توضیح و پاسخ به یک شبهه 249 امام صادق(ع) و مواضع حسنی‌ها 256 تأثیر دنیا و حسادت در مواضع حسنی‌ها 257 زید‌بن حسن و پسرش 260 عبدالله‌بن حسن مثنّى و دو فرزندش 261 حسن‌بن حسن مثنّى 269 موسی‌بن عبدالله، آنچه را با امام صادق(ع) رخ داد روایت می‌کند 270 مهدی حسنی و موضع امام صادق(ع) در برابر او 283 قیام‌های حسنی‌ها و کشته شدنشان 298 گسستن پیمان حسنی‌ـ‌عباسی در زمان منصور 299 قیام محمد‌بن عبدالله و کشته شدنش 304 قیام ابراهیم‌بن عبدالله و کشته ‌شدنش 309 چند نکته 312 امام صادق(ع) و منصور عباسی 320 تلاش منصور برای توطئه‌چینی علیه امام صادق(ع) 321 منصور پس از قتل حسنی‌ها 324 منصور مذاهب فقهی را پایه‌گذاری و حمایت می‌کند 327 منصور تقدیس صحابه و منع انتقاد از آنان را‌ بنیان می‌نهد 339 جنایت منصور در حق علویان، و شهادت امام صادق(ع) 340 جنایت منصور در حق علویان 340 شهادت امام صادق(ع) 342 (4) امام کاظم؛ صبرِ جمیلِ حسینی 355 امامت کاظم(ع)، القاب و اندوه او برای کربلا 356 نص بر امامت ایشان(ع) 356 القاب ایشان(ع) و آنچه درباره‌اش گفته‌اند 358 برخی از القاب ایشان(ع) 358 برخی شهادت‌ها در حق کاظم(ع) 360اندوه امام(ع) برای مصیبت جدش حسین(ع) 364 رسالت امام کاظم(ع) 366 شباهت میان دو امام کاظم و زین‌العابدین(ع) 366 ماهیت رسالت امام کاظم(ع) 368 امام کاظم(ع) و اهل‌بیتش 375 امام کاظم؛ میانۀ فرزندان پدرش از نظر سِنّی 376 برخی از برادران موسی‌بن جعفر(ع) 379 اسماعیل‌بن جعفر 379 عبدالله‌بن جعفر «اَفطح» 384 محمّد‌بن جعفر 393 اسحاق‌بن جعفر و نفیسه دختر حسن 394 علی‌بن جعفر 396 جمع‌بندی 400 امام کاظم(ع) و ‌بنی‌عباس 402 منصور و پسرش مهدی 402 هادی عباسی 406 واقعۀ فخ 407 سرنوشت ادریس و یحیی، دو فرزند عبدالله محض 413 هادی عباسی، امام کاظم(ع) را به قتل تهدید کرد؛ پس خدا هلاکش کرد! 415 امام کاظم(ع) و هارون عباسی 419 هارون که بود؟ 419 دشمنی هارون عباسی با علویان، و به‌ویژه با آل‌محمد(ع) 423 موضع امام کاظم(ع) در برابر حکومت هارون عباسی 430 رویارویی امام کاظم(ع) با هارون عباسی 435 نخستین حبس امام کاظم(ع) 442 دومین حبس امام کاظم(ع) 447 شهادت امام کاظم(ع) 457 آنچه بر سر برمکیان آمد نکبت بود یا نعمت؟ 469 برمکیان چه کسانی بودند؟ 469چرا هارون برمکیان را نابود کرد؟ 472 نوشته‌های تاریخی سایۀ خود را بر این حادثه افکنده‌اند 475 علت واقعی سرکوب برمکیان 481 منابع 499 بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

-سرآغاز

روز حسین با غروب خورشید دهم محرم سال ۶۱ هجری پایان نیافت، بلکه خداوند سبحان خواست پس از آن نیز ادامه یابد. سید احمد الحسن می‌فرماید: «روز حسین با زینب، دختر علی (صلوات‌الله‌علیها)، و سپس با امامان از نسل حسین (صلوات‌الله‌علیهم) ادامه یافت؛ یعنی انقلابی نبود که در چند ساعت اتفاق بیفتد و پایان یابد، بلکه انقلابی بود که خواسته شد تا قیام قائم از آل‌محمد (صلوات‌الله‌علیهم) استمرار داشته باشد و باقی بماند. به همین دلیل است که ملاحظه می‌کنی ــ به‌عنوان مثال ــ ائمه بر زنده نگه‌داشتن روز حسین تأکید بسیار زیادی داشته‌اند، تا آنجا که نظیری برای آن در دینِ خدا نمی‌توان یافت؛ و شاید مهم‌ترین هدف از این عبادت، گرد آوردن مؤمنان و پیوند دادن آنان با یکدیگر و آماده‌سازی‌شان برای روز قائم باشد، که در حقیقت ادامهٔ روز حسین (صلوات خدا بر او) است. روز حسین محدود و منحصر به دهم محرّم سال ۶۱ هجری در کربلا نبوده و نیست، بلکه در طول زمان و مکان، با وارثان این روز و قیام‌کنندگان به آن (صلوات‌الله‌علیهم) ادامه دارد، تا آن‌که به «قائم» برسد؛ فقط آنان، نه دیگرانی که به ناحق و بدون هیچ دانشی خودسرانه پیش‌قدم می‌شوند.»[1] سخن سید احمد الحسن پاسخی روشن به کسانی است که درصدد بی‌ارزش جلوه ‌دادن یا کوچک‌شمردن احیای نهضت حسین هستند و آن را صرفاً اعمالی آیینی و تشریفاتی (و شاید از نظر برخی ناپسند) می‌دانند که هیچ ارتباطی با اهداف اخلاقی دین و غایات متعالی آن ندارد. چه بسیار صداهایی که شب و روز در این خصوص به گوش ما می‌رسد؛ چه آنانی که صراحتاً از «عاشورا» اسم می‌برند و چه آنان که اسمی از آن به میان نمی‌آورند، ولی بی‌تردید، مقصودشان همان است. «روز حسین» در جلد چهارم، مسئلۀ تداوم امامت الهی پس از امام حسین(ع) به‌وسیلۀ ائمه از فرزندانش را مطرح می‌کند؛ و به رسالت‌های چهار تن از امامان معصوم می‌پردازد، به‌همراه تبیین برجسته‌ترین وظایف الهی‌شان که مکلف به انجامشان بودند و تا پایان زندگانی شریفشان به انجام رساندند؛ و این امامان عبارت‌اند از: امام علی‌بن حسین زین‌العابدین(ع)؛ امام محمدبن علی باقر(ع)؛ امام جعفربن محمد صادق(ع)؛ امام موسی‌بن جعفر کاظم(ع). بی‌تردید، احاطۀ کامل بر سیره و دستاوردهای هریک از این امامان ـ‌به‌خودی‌خود‌ ـ نیازمند پژوهشی (یا حتی بیش از یک پژوهش) مستقل است؛ اما ما تا حد امکان تلاش کردیم مختصر بیان کنیم و به کلیات و آنچه به موضوع ما ارتباط مستقیم دارد بسنده نماییم. آنچه این جلد از روزِ حسین را نیز ـ همچون جلدهای پیشین ـ متمایز می‌سازد، شامل بودنِ گفت‌وگوهایی خصوصی و رودررو با سید احمد الحسن است؛ گفت‌وگوهایی که صرفاً به پاسخ‌گویی به پرسش‌ها و نظرات محدود نمانده، بلکه فراتر رفته و به مشارکت در تنظیمِ مسیرِ پژوهش و گشودن گره‌های مبهم دینی و تاریخی در جریان آن نیز کشیده شده است. به‌ویژه با توجه به این‌که می‌دانیم نگارش تاریخ همواره تحت تأثیر عوامل گوناگونی قرار داشته است؛ ازجمله سیاست حاکمان ستمگر، یا ترس از آنان؛ و نیز به همان دلیلِ شناخته‌شدهٔ تأثیرپذیریِ نوشته‌ها از باورها، گرایش‌ها و اندیشه‌های شخصی نویسنده. بنده به سهم خودم تلاش کردم بخشی از پاسخ‌ها و توضیحات سید احمد الحسن را در جریان گفت‌وگو یادداشت و ثبت کنم، البته با در نظر داشتن این نکته که در بسیاری از موارد به‌دلیل رعایت اختصار و تکیه بر بیان و استدلال ایشان ـ ‌که همواره روشن و شفاف بوده است‌ ـ به پرسش‌ها و اظهارنظرهای خودم اشاره نکرده‌ام. این نکته را به این دلیل عرض می‌کنم که ممکن است خواننده در حین مطالعه متوجه شود گاهی یک موضوع بیش از یک بار و از زوایای گوناگون مورد بررسی قرار گرفته است؛ و علت ـ ‌همان‌گونه که پیش‌تر بیان کردم‌ ـ این بوده که گفت‌وگوها به‌صورت حضوری و مستقیم بوده، نه مکتوب؛ ازاین‌رو لازم دیدم این نکته را خاطرنشان کنم. از خداوند می‌خواهم به برکت حسین(ع) بر ما رحم آورد و همواره ما را در پیمودن راه او یاری فرماید، تا همواره و تا ابد بر همان مسیر بمانیم، و با نیکی و فضل خود فرجامی نیک برای ما رقم بزند؛ و ستایش تنها از آنِ خداوند است. علاء سالم 17/0۷/2025 میلادی نجف اشرف

-(۱) امامت الهی پس از حسین(ع)

دین خدا با شهادت حسین(ع) پایان نیافت، همان‌طور که با شهادت رسول خدا(ص) به پایان نرسیده بود؛ چراکه مسیر رسول خدا(ص) پس از رحلتش از طریق کسی که جانشین او شد، یعنی وصی‌اش امیرالمؤمنین علی‌بن ابی‌طالب(ع)، و سپس از سوی دو فرزندش حسن و حسین(ع) و پس از آن از طریق اوصیا از نسل حسین(ع) ادامه یافت. رحمت خدا چنین اقتضا کرد که زمین هیچ‌گاه از حجت خدا خالی نباشد، تا خداوند به‌واسطۀ او بر ‌بندگانش احتجاج کند، آنان را تعلیم دهد، تزکیه‌شان نماید و به راه راست رهنمونشان سازد. همچنین مشیت او سبحان و متعال چنین رقم زد که امامت پس از حسین(ع) منحصراً در نسل او ادامه یابد؛ و این با تعیین الهی و تکلیفی مشخص و برنامه‌ریزی‌شده از سوی خداوند برای هر امام از ایشان صورت پذیرفت. نکتۀ قابل‌توجه ـ چنان‌که خواهیم دید ـ آن است که امام حسین(ع) نشانه‌ای برجسته و شاخص در انتخاب این امامان به‌عنوان پیشوایان و راهنمایان الهی است، و نیز در جهت‌دهی به کلیات حرکت و رسالت الهی ایشان نقش محوری دارد.

-خالی نماندن زمین از حجت خدا پس از حسین(ع)

در خصوص امام حسین(ع)، امامت و عصمت ایشان از نظر مسلمانان شیعه، مسلّم و قطعی است، و حتی شایسته است همۀ مسلمانان به این نتیجه برسند، با توجه به برخی از مطالبی که پیش‌تر از فرمایش‌ها رسول خدا(ص) در حق فرزندش حسین(ع) نقل کردیم؛ چه فرمایش‌های که در حق خود ایشان بیان شده است، چه آن‌هایی که ایشان را همراه با پدر و مادر و برادرش ذکر کرده‌اند، و چه روایاتی که نام آن حضرت(ع) را در میان اهل‌بیت و عترت و آل پاک و مطهر رسول خدا ذکر کرده‌اند؛ و این‌ها مضامینی قطعی و روشن هستند و بی‌تردید، به اثبات امامت و عصمت آن حضرت(ع) منجر می‌شوند. [2] به‌طور کلی، زمین پس از حسین(ع) نمی‌تواند از امامِ حقی که مورد رضای خداوند متعال است خالی بماند؛ چراکه خداوند به‌وسیلۀ او حجت را بر همۀ مردم تمام می‌کند. این حقیقتی است که عقیدۀ صحیح و متون قطعی دین ـ ‌از قرآن و سنت‌ ـ به آن دلالت دارد، و در مباحث پیشِ رو روشن خواهد شد.

-حاکمیت خدا، سنت تغییرناپذیر الهی

پیش‌تر برایمان روشن شد هدفی که حسین(ع) برای آن قیام کرد تثبیت دین خدا بود که در قالب حاکمیت خداوند جلوه‌گر می‌شود، و حاکمیت خدا ـ‌ به اختصار‌ ـ یعنی: خداوند مردی را برمی‌گزیند و او را جانشین خودش در زمینش و حجت خودش بر بندگانش قرار می‌دهد، و فرقی نمی‌کند این شخص نبی باشد یا رسول یا امام. حق‌تعالی می‌فرماید: (وَرَبُّكَ يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ وَيَخْتَارُ ۗ مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ سُبْحَانَ اللَّهِ وَتَعَالَىٰ عَمَّا يُشْرِكُونَ)[3] (و پروردگارت هرچه بخواهد می‌آفریند و برمی‌گزیند، آنان را هیچ اختیاری نیست؛ منزّه است خداوند و برتر است از آنچه شریکش می‌دارند). امام صادق(ع) فرمود: «به‌راستی اصل دین یک مرد است و آن مرد همان یقین است، و همان ایمان است؛ و او امام اهل زمان خودش است. پس هرکه او را بشناسد خدا و دین خدا را شناخته، و هرکه او را انکار کند خدا و دین خدا را انکار کرده، و هرکه او را نشناسد خدا و دین خدا را نشناخته است، و هیچ‌کس خدا و دین و شریعت او را جز از طریق آن امام نمی‌شناسد.»[4] هرکس این حقیقت را عجیب می‌شمارد می‌تواند تصور کند ـ‌ به‌عنوان مثال‌ ـ در زمان نوح(ع) زندگی می‌کند. حال اگر بخواهد دین خدا را که مورد رضای او سبحان است بشناسد، آن را فقط و فقط در اعتقاد به نوح(ع) و اطاعت از او و گرفتن دین از او خواهد یافت؛ و همین وضعیت در زمان‌های قبل و بعد از نوح نیز صادق است؛ و این بدون تردید همان دینِ مورد رضای خداوند در زمان رسول خدا محمد(ص) بوده است. به این ترتیب، متوجه می‌شویم «دین خدا» عبارت است از اعتقاد به مرد منصوب‌شده که از خدا، و برگرفتن تمامی دین ـ ‌اعم از عقیده، شریعت، تعالیم، اخلاق و...‌ ـ از او؛ و این همان معنای حاکمیت خداست که ما از آن سخن می‌گوییم. «دین خدا» برابر است با «حاکمیت خدا»: همان‌طور که می‌دانیم این حقیقت با آدم(ع) آغاز شد و ادامه یافت تا به زمان رسول خدا محمد(ص) رسید. هر دوی این شخصیت‌های الهی را خداوند انتخاب و منصوب کرد تا سرپرست دین او و هدایتگر خلقش باشند. بین رسول خدا محمد و آدم هزاران سال فاصله بود و در این مدت خداوند هزاران نبی و رسول را برانگیخت تا مردم را به‌سوی خودش بخوانند و دینش را برایشان تبیین کنند و تعالیم و خواسته‌هایش را به اقوامشان برسانند، و در انتخاب هیچ‌کدام از آن‌ها بشریت هیچ دخالتی نداشته است؛ نه از پایه و اساس و نه حتی به‌صورت ثانویه و مشورتی. این نشان می‌دهد حاکمیت خدا، سنت و قانون عام الهی است که بر همۀ رسالت‌های خداوند ـ ‌همواره و تا ابد‌ ـ حاکم بوده است. حق‌تعالی می‌فرماید: (إِنَّمَا أَنتَ مُنذِرٌ وَلِكُلِّ قَوْمٍ هَادٍ)[5] (تو فقط بیم‌دهنده‌ای، و هر قومی هدایتگری دارد)؛ یعنی هدایتگری الهی.[6] عبارت «هر قوم» یعنی هیچ برهه‌ای از زمان نیست که از وجود هدایتگر الهیِ تعیین‌شده از طرف خدا برای هدایت خلق خالی باشد.[7]‌بنابراین باید وضعیت مقطع زمانی باقی‌مانده از عمر دنیا ـ ‌به‌عنوان سرایی برای امتحان و آزمایش‌ ـ پس از وفات رسول خدا(ص) نیز همانند گذشته باشد؛ به‌ویژه با توجه به این‌که زمان باقی‌مانده نسبت به آنچه گذشته، بسیار کوتاه بوده است. و چگونه چنین نباشد درحالی‌که رسول خدا(ص) می‌فرماید: «من و قیامت مانند این دو برانگیخته شدیم» و دو انگشت سبابه، یا سبابه و انگشت میانی خود را به هم چسباند.[8] از دید ما: ما به وجود اوصیای رسول خدا، یکی پس از دیگری‌ هرکدام در زمان خودش باور داریم؛ و این‌که هرکدام از آن‌ها برای بر دوش گرفتن امر دین، هدایت خلق، و اقامۀ حجت بر مردم، جانشین رسول خدا بوده‌اند و هرکدام از آنان از همان حجیت و واجب‌الاطاعه بودن رسول خدا(ص) برخوردار بوده‌اند. در نتیجه، اعتقاد ما با سنتِ جاری و نافذ الهی در طول قرن‌های گذشته به‌طور کامل همخوانی دارد، و با محکمات قرآن و سنت قطعی تأیید شده است. اما کسی که معتقد است این سنت الهی تغییریافته و کارایی‌اش پس از رسول خدا(ص) از بین رفته است، در واقع این ادعای بسیاری خطرناکی است؛ زیرا او مدعی است مسیر تعیین «حجت خدا = امام مورد رضای خدا» از انتصاب الهی ـ‌ که همواره جاری بوده‌ ـ به روش‌های دیگر تغییر یافته، مانند تکیه بر مجالس حل و عقد (مجلس خبرگان)، شورا، یا غلبه؛ و این در حقیقت تغییری ‌بنیادین در هویت دین است؛ چراکه پس از آن‌که مردم به اطاعت از مرد الهیِ تعیین‌شده از سوی خدا ـ ‌نبی، رسول، یا امام‌ ـ فراخوانده می‌شدند، اکنون از آنان خواسته می‌شود از کسی اطاعت کنند که مردم او را برگزیده‌اند؟ یا عده‌ای از مردم ـ ‌مانند مجالس حل و عقد (مجالس خبرگان‌) ـ او را انتخاب کرده‌اند؟ یا کسی که با زور و غلبه دیگران را به بیعت با خود وادار کرده است؟! واقعیت این است که کسی که به این عقیدهٔ خطرناک باور دارد باید دلیل قطعی و محکم برای آن اقامه کند؛ نه این‌که ـ ‌باری به هر جهت‌ ـ هر دلیلی که به ذهنش رسید ارائه دهد؛ زیرا ـ ‌همان‌طور که گفته شد‌ ـ «مسئله» بسیار مهم و سرنوشت‌ساز است، و اگر چنین دلیلی نیاورد، پس او بدعت‌گذار امری نوپدید در دین خداست، نه بیشتر و نه کمتر.

-زمین از حجت خالی نمی‌ماند

حجت خدا = هدایتگر الهی که خداوند به‌وسیلهٔ او حجت را بر بندگانش تمام می‌کند. آیهٔ قرآنِ پیش‌گفته (إِنَّمَا أَنتَ مُنذِرٌ وَلِكُلِّ قَوْمٍ هَادٍ) (تو فقط بیم‌دهنده‌ای، و برای هر قومی هدایتگری هست)، به‌تنهایی برای اثبات این حقیقت که زمین هرگز از وجود حجت و هدایتگر الهی خالی نمی‌ماند ـ ‌مادام که مردمانی بر روی آن زندگی می‌کنند و مکلف هستند‌ ـ کافی است؛ و علت این است که وجود مردم بدون حضور حجت و هدایتگر الهی به این معناست که آن‌ها می‌توانند برای گمراهی خود ـ ‌به بهانۀ عدم تعیین و اقامۀ حجت بر خود که آنان را به‌سوی مراد و رضای الهی هدایت کند‌ ـ در برابر خدا عذر و بهانه بیاورند؛ درحالی‌که محال است علیه خداوند متعال ـ ‌و منزه است از چنین نسبتی‌ ـ در برابر بندگانش حجتی وجود داشته باشد. حق‌تعالی می‌فرماید: (رُسُلًا مُبَشِّرِينَ وَمُنذِرِينَ لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ)[9] (فرستادگانی بشارت‌دهنده و بیم‌دهنده، تا بعد از رسولان مردم در برابر خدا عذری نداشته باشند). سید احمد الحسن می‌فرماید: «از آنجا که تعیین خلیفه با هدف اقامهٔ حجت و قطع عذر انجام می‌گیرد و این هدف ـ ‌چه در صورت وجود پذیرنده و چه در صورت نبود آن‌ ـ همچنان پابرجاست؛ و همچنین [تعیین خلیفه] با هدفِ نجات مکلفان از غفلتشان انجام می‌شود، از طریق تذکر و یادآوری به آنان، تا ارادهٔ الهی را که از طریق جانشینش در زمینش به آنان می‌رسد پذیرا شوند...»[10] بر همین اساس، در متون قطعی تأکید شده است که زمین هیچ‌گاه از حجت خدا خالی نیست. نمونه‌هایی از این متون در ادامه ذکر خواهد شد: امام باقر(ع): «به خدا سوگند، خداوند از زمانی که آدم(ع) را قبض روح کرد، هیچ زمینی را بدون امامی که مردم به‌وسیلهٔ او به‌سوی خدا هدایت شوند و او حجت خدا بر بندگانش باشد رها نکرده است و زمین هرگز بدون امام و حجت خدا بر بندگانش باقی نمی‌ماند.»[11] امام صادق(ع): «همانا زمین هرگز خالی نمی‌ماند مگر آن‌که در آن امامی باشد، تا اگر مؤمنان چیزی افزودند، آن را بازگرداند، و اگر در چیزی کوتاهی کردند، آن را برایشان کامل کند.»[12] و نیز فرموده است: «اگر مردم فقط دو نفر بودند، بی‌تردید، یکی از آن دو امام می‌بود.» و فرموده است: «آخرین کسی که از دنیا می‌رود امام است، تا هیچ‌کس نتواند در برابر خداوند عزوجل بهانه بیاورد که او را بدون حجت رها کرده است.»[13] اعتقاد به خالی نماندن زمین از حجت خدا فقط بر روایات قطعی موجود در منابع شیعه استوار نیست، بلکه می‌توان این مضمون را از احادیث قطعی (متواتر) بسیاری که در منابع همهٔ مسلمانان (اعم از شیعه و سنی) وارد شده است نیز برداشت کرد؛ ازجمله: • حدیث ثقلین:[14] رسول خدا(ص) ـ ‌به مقتضای این حدیث‌ ـ دو چیز را پس از خودش برای امت خود باقی گذاشت و به کسانی که به آن دو تمسک جویند وعدۀ هدایت و عدم گمراهی داد؛ و این دو عبارت‌اند از: قرآن و عترت (آل‌محمد)؛ و این یعنی در هر مقطع زمانی پس از رسول خدا، در کنار قرآن ـ ‌که موجود است‌ ـ مردی از آل‌محمد نیز موجود است. و شخصِ هدایت‌یافته از نظر رسول خدا کسی است که به هر دو تمسک بجوید. از آنجا که قرآن تا برپایی قیامت باقی است، پس به‌حکم ضرورتِ تصدیقِ رسول خدا در وصیت و وعده‌اش به امت، باید حجت از آل‌محمد نیز تا برپایی ساعت وجود داشته باشد؛ زیرا در غیر این صورت آن دو ثقل از یکدیگر جدا شده‌اند و وعدۀ رسول خدا(ص) تحقق‌ نیافته است، و این نتیجه ضرورتاً باطل است. ازاین‌روست که می‌بینیم حتی سرسخت‌ترین مخالفان روش آل‌محمد نیز به این نکته اذعان کرده‌اند: «یقیناً زمین هرگز از قیام‌کننده‌ای به حجت خدا خالی نمی‌ماند، تا حجت‌ها و بیّنات خدا باطل نشوند.»[15] اما قطعاً مقصود او از «حجت»، امامان از نسل حسین(ع) نیست، بلکه افرادی است که با مشرب و هوای نفس او مناسبت دارند![16] • حدیثِ «هرکس بدون امامی بمیرد به مرگ جاهلیت مرده است»[17] یا «هرکس بمیرد درحالی‌که بیعتی در گردنش نباشد به مرگ جاهلیت مرده است.»[18] امام = حجت خدا؛ پس «امام» معیار جداکنندۀ هدایت (ایمان) و گمراهی (جاهلیت) است؛ پس شناخت او به معنای ایمان و هدایت است و نشناختن او انسان را جاهلی بدون هدایت و ایمان می‌گرداند؛ و این امام همان کسی است که بیعت و تمسک به او بر هر مسلمانی که به خدا و فرستاده‌اش ایمان دارد واجب است. به‌علاوه، اگر به سبک و شیوۀ بیان این احادیث دقت کنیم، درمی‌یابیم که همۀ مردم را در هر عصر و زمانی مخاطب قرار داده‌اند؛ چراکه می‌فرمایند: «هرکس بمیرد...»؛ یعنی بدون استثنا همه مخاطب‌اند؛ و این یعنی حجت و امام در هر مقطع از زمان پس از رحلت رسول خدا(ص) تا برپایی ساعت موجود است؛ و بدیهی است این نتیجه ـ ‌بی‌تردید،‌ ـ همان مفهوم «خالی نماندن زمین از حجت» است. بنابراین پس از شهادت حسین(ع) نیز حجت‌های الهی وجود دارند و هریک در زمان خودش از جایگاه حسین در هدایت مردم و آموزش و تزکیۀ آن‌ها و... برخوردار است؛ و پیش از تمامی این‌ها، خداوند به‌واسطۀ آنان حجت را بر خلقش تمام می‌کند، تا هیچ‌کس برای انحراف از صراط حق و هدایت و کشیده شدن به‌سوی باطل و گمراهی عذری نداشته باشد.

-رسول خدا(ص) به اوصیای خود تصریح می‌فرماید

محققی که اسناد و روایاتی را که از رسول خدا(ص) دربارۀ تعیین و شناسایی اوصیا و حجّت‌های الهی پس از ایشان نقل شده‌اند مطالعه کند، بی‌تردید، با متون فراوانی مواجه خواهد شد که در منابع مسلمانان پراکنده‌اند. درک همۀ آن‌ها ـ ‌یا حتی بیان متون مهم از میان آن‌ها‌ ـ به مطالعه‌ای مستقل و مفصل نیاز دارد. اما به‌طور کلی می‌توان این روایات را در دو دستۀ اصلی فهرست کرد: دستۀ اول: روایاتی که شامل تشخیص اجمالی هستند؛ به این معنا که رسول خدا به اشخاصی که پس از او خواهند آمد، به‌طور اجمالی با عنوانی کلی اشاره فرموده است؛ به‌عنوان مثال، با «عترتم، اهل‌بیتم» بدون ذکر اسامی. احادیثی مانند: حدیث ثقلین، حدیث سفینه، حدیث نجوم (ستارگان)، حدیث دوازده امیر یا خلیفه، و مانند آن‌ها از این دست هستند.[19] دستۀ دوم: روایاتی که تشخیص تفصیلی را در خود دارند؛ یعنی رسول خدا در آن‌ها به‌صورت مشخص برخی یا تمام اسامی اوصیا را ذکر کرده است. این روایات بسیار زیادند و در منابع مسلمانان آمده‌اند؛ و دست‌کم احادیثی مانند «حدیث منزلت» و «حدیث ولایت» در حق امیرالمؤمنین علی(ع) نزد همۀ مسلمانان پذیرفته‌شده است.[20] به‌طور کلی، وصیت رسول خدا(ص) در شب وفاتش مهم‌ترین سند دینی در این زمینه به شمار می‌آید؛ زیرا همۀ اوصیای رسول خدا پس از آن حضرت را تا برپایی ساعت تعیین کرده است. البته با در نظر داشتن این نکته که رسول خدا(ص) می‌خواست آن را در حضور همگان ‌بنویسد، اگر متهم کردن ایشان از جانب برخی از حاضران به هَذیان‌گویی و نزاعی، که به بیرون راندن آنان در حادثۀ شوم و مصیبت‌بار معروف به «رزیة‌الخمیس» (مصیبت پنج‌شنبه) انجامید، پیش نمی‌آمد.[21] پس از آن، رسول خدا(ص) اسامی اوصیای پس از خود را فقط در جمعی خاص برای افرادی که وصیتش را پذیرفتند بیان فرمود.[22] متن وصیت (البته بخش مربوط به اسامی اوصیا) آن‌گونه که فرزندش جعفربن محمد صادق(ع) نقل کرده است: «از اباعبدالله جعفربن محمد، از پدرش باقر، از پدرش ذی‌الثفنات سید ‌العابدین، از پدرش حسین زکی شهید، از پدرش امیر‌المؤمنین(ع) روایت شده است که فرمود: «رسول خدا(ص) در شبی که از دنیا رفتند به علی(ع) فرمودند: ای اباالحسن، صحیفه و دواتی آماده کن. حضرت(ص) وصیتشان را به امیرالمؤمنین(ع) املا فرمود تا به اینجا رسید: ای علی، پس از من دوازده امام خواهند بود و بعد از آن‌ها دوازده مهدی؛ و تو ای علی، اولین نفر از دوازده امام هستی... زمانی که وفات تو فرارسید، وصایت و جانشینی مرا به پسرم حسن که نیکوکار و رسیده به حق است تسلیم نما. زمان وفات او که فرارسید، آن را به فرزندم حسین پاک و شهید بسپارد؛ وقتی‌ وفات او فرارسید، آن را به فرزندش سرور عبادت‌کنندگان و صاحب ثفنات (دارای پینه‌های عبادت) علی واگذار نماید. هرگاه زمان وفات او رسید، آن را به فرزندش محمد باقر تسلیم کند. زمانی که وفات او رسید، آن را به پسرش جعفر صادق بسپارد. آنگاه که وفات او فرارسید، به فرزندش موسای کاظم واگذار کند. وقتی وفات او فرارسید، به فرزندش علی رضا تسلیم کند. زمانی که وفات او رسید، آن را به فرزندش محمد ثقه تقی بسپارد. زمانی که وفات او فرارسید، آن را به فرزندش علی ناصح واگذار نماید. زمانی که وفات او رسید، آن را به پسرش حسن فاضل بسپارد. زمانی که وفات او فرارسید، آن را به فرزندش محمد، که نگه‌داشته‌شده از آل‌محمد(ع) است، بسپارد. این دوازده امام بود و بعد از آن‌ دوازده مهدی خواهد بود. پس وقتی‌ زمان وفات او رسید، [وصایت و جانشینی مرا] به فرزندش، که اولین مقربان است، تسلیم نماید و او سه نام دارد؛ یک نامش مانند نام من، نام دیگرش مثل نام پدر من است و آن عبدالله و احمد است و سومین نام او مهدی است؛ او اولینِ مؤمنان است.»[23] حق آن است که اعتقاد به امامت آل‌محمد پس از رسول خدا(ص)، باید به نتیجه‌ای ختم شود که هر مسلمانی که به خدا و فرستاده‌اش ایمان دارد، و او را معصومی می‌داند که از سرِ هواوهوس سخن نمی‌گوید، به آن برسد؛ چراکه صحاح و مسانید مسلمانان، احادیث صحیحی از رسول خدا روایت کرده‌اند که در آن‌ها، اهل‌بیت و عترت طاهرش را چنان توصیف کرده‌اند که امامت و وصایت آنان برای رسول خدا و وجوب اطاعت از ایشان بر همگان پس از آن حضرت(ص)، بدون هیچ تردیدی به اثبات می‌رسد. برخی از مضامین این احادیث ـ‌ که پیش‌تر در فصل «مقدمه» به تفصیل بیان شدند‌ ـ عبارت‌اند از: اهل‌بیت: امان امت از گمراهی‌اند؛ هرگز از قرآن جدا نمی‌شوند؛ مَثَل آنان در امت همانند کشتی نوح است که هرکس بر آن سوار شد نجات یافت و هرکه از آن بازماند غرق شد؛ مَثَل آنان همچون ستارگان است و امانی برای اهل زمین از گمراهی هستند، ایشان ـ‌‌ به گواهی خدا و رسولش‌ ـ پاک و مطهر و پاکیزه‌اند؛ رسول خدا(ص) صلوات بر آنان را با صلوات بر خودش قرین کرده است؛ آنان همان «اولی‌القربی» هستند که محبتشان بر همه واجب شده است؛ آنان افراد موردنظر در آیۀ مباهله هستند؛ پس آنان نفْس پیامبر و فرزندان اویند، و پیامبر از ایشان راضی است و رضایت آن حضرت(ص) رضایت خداست؛ پیامبر در صلح است با کسی که با آنان در صلح باشد و در جنگ است با کسی که با آنان در جنگ باشد؛ آن‌ها در روز قیامت با آن حضرت(ص) در یک جایگاه‌اند؛ آنان و دوستدارانشان از اهل بهشت هستند.[24] و اگر این مضامین برای اثبات امامت آنان و وجوب اطاعتشان پس از رسول خدا(ص) کفایت نمی‌کند، پس برای ما یک‌دهم این مقدار منزلت را دربارۀ غیر آنان بیاورید؛ دربارۀ آنانی که به حجیت و وجوب اطاعت و بیعت با آنان پس از رسول خدا(ص) باور دارید.

-حسین(ع) نشانه‌ای شاخص برای امامان پس از خودش

امام حسین(ع) نشانه‌ای شاخص و متمایزکننده برای امامان پس از خود از فرزندانش(ع) است. برای روشن‌تر شدن مطلب می‌گویم: شکی نیست که تمام حجت‌های خدا ـ‌ انبیا، رسولان، و امامان‌ ـ نشانه‌هایی هستند که به خدا و دین و راه و مراد و رضایت او دلالت دارد؛ اما قطعاً همۀ این نشانه‌ها (حجت‌های الهی) در یک سطح قرار ندارند و دلالت آن‌ها به یک اندازه قوی نیست، بلکه میان حجت‌های خدا ـ ‌‌براساس میزان اخلاص و معرفت هرکدام نسبت به دیگری‌ ـ تفاوت وجود دارد. ازاین‌رو دربارۀ برخی حجت‌ها از آل‌محمد(ع) وارد شده است که: «خداوند به‌وسیلۀ او دیگران را هدایت کرده است»؛[25] یعنی خداوند به‌وسیلۀ حجتی از آل‌محمد که از نظر مقام بالاتر است دیگران را هدایت نموده است. در خصوص حسین(ع)، آن حضرت(ع) نشانه‌ای شاخص و برجسته در راه خداست، به‌گونه‌ای که معرّف و شناساننده‌ای برای امامان و حجت‌های خدا پس از خودش شده است،[26] از دو جهت: تعیین هویت و معرفی اشخاص آن‌ها. تعیین نوع رسالت و تکلیف هریک از آنان در زمان و دوران خودش.

-حسین(ع) به‌عنوان معرّفی‌کنندۀ امامان

کسی که به اسامی اوصیای پیامبر پس از امام حسین(ع) توجه کند درمی‌یابد که مشیّت خداوند سبحان بر آن بوده که امامت از زمان حسین(ع) تا برپایی ساعت منحصراً در نسل آن حضرت(ع) قرار گیرد. این حقیقت امری واقعی است که روایت وصیت مقدس ـ ‌که پیش‌تر به آن پرداختیم‌ ـ به آن دلالت می‌کند. همچنین روایات متواتری که اسامی همه یا برخی از امامان را بیان کرده‌اند نیز آن را تأیید می‌کنند؛ زیرا تمامی این روایات روشن ساخته‌اند که امامان پس از حسین(ع) همه از فرزندان ایشان هستند؛ امامی پس از امامی دیگر، تا برپایی ساعت. همچنین روایات خاصی با عنوان «فرزندان حسین» یا «عَقِب حسین» (نسل حسین) و مانند آن به‌عنوان معرفی‌کنندۀ ائمه پس از ایشان(ع) وارد شده‌اند؛ ازجمله: از زراره روایت شده است که می‌گفت: از امام باقر(ع) شنیدم می‌فرمود: «ما دوازده امام هستیم، ازجمله حسن و حسین، سپس امامان از فرزندان حسین(ع).»[27] از امام باقر(ع) دربارۀ فرمایش خداوند عزوجل: (ٱلنَّبِيُّ أَوْلَىٰ بِٱلْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ وَأَزْوَاجُهُۥٓ أُمَّهَٰتُهُمْ ۗ وَأُو۟لُوا۟ ٱلْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَىٰ بِبَعْضٍۢ فِى كِتَبِ ٱللَّهِ) (پیامبر نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است، و همسرانش مادران آنان‌اند، و خویشاوندان در کتاب خدا برخی بر برخی مقدم‌اند)، پرسیده شد که این آیه دربارۀ چه افرادی نازل شده است؟ فرمود: «دربارۀ امارت نازل شده است، و این آیه در فرزندان حسین(ع) پس از او جریان یافت؛ پس ما به امر و رسول خدا(ص)، از مؤمنان و مهاجرین و انصار سزاوارتر هستیم.» گفتم: آیا فرزندان جعفر سهمی در آن دارند؟ فرمود: «نه.» گفتم: آیا فرزندان عباس سهمی دارند؟ فرمود: «نه.» سپس شاخه‌های ‌بنی‌عبدالمطلب را برای ایشان شمردم، و هر بار می‌فرمود: «نه.» راوی می‌گوید: فرزندان حسن(ع) را فراموش کردم. بعداً نزد امام رفتم و پرسیدم: آیا فرزندان حسن(ع) نصیبی در آن دارند؟ فرمود: «نه، به خدا سوگند ای عبدالرحیم، هیچ‌کس از خاندان محمد سهمی در آن ندارد غیر از ما.»[28] از امام صادق(ع) در خطبه‌ای که در آن حالات و صفات امامان(ع) را ذکر می‌کند روایت شده است که فرمود: «همانا خداوند عزوجل به‌وسیلۀ امامان هدایت از خاندان پیامبر ما، دین خود را روشن ساخت و به‌واسطۀ ایشان راه ‌و روش خود را آشکار کرد و با آنان چشمه‌های پنهان دانش خود را گشود. پس هرکس از امت محمد(ص) حق واجب امام خود را بشناسد طعم شیرینی ایمان خود را خواهد یافت و فضیلتِ نیکویی اسلامش را درک خواهد کرد؛ زیرا خداوند تبارک‌وتعالی امام را نشانه‌ای برای خلق خود قرار داد، و او را حجت بر اهل جهان گرداند، و تاج وقار بر سر او نهاد، و او را با نور جبّار پوشاند، و رشته‌ای به آسمان برای او برقرار نمود که از او بریده نمی‌شود، و چیزی از آنچه نزد خداست جز از راه او به دست نمی‌آید، و خداوند اعمال‌بندگان را جز با شناخت او نمی‌پذیرد. او داناست به آنچه از تاریکی‌های شبهات و سنت‌های پوشیده و فتنه‌های شبهه‌ناک به او وارد می‌شود. پس خداوند تبارک‌وتعالی پیوسته آنان را از فرزندان حسین(ع) از نسل هر امام برای خلق خود انتخاب کرد و برای این منظور آنان را برگزید و اختیار نمود و به آنان برای خلقش رضایت داد و از آنان راضی گردید. هرگاه امامی از ایشان از دنیا برود، خداوند از فرزندان او امامی به‌عنوان نشانه‌ای آشکار، هدایتگری نورافشان، پیشوایی استوار و حجتی دانا برای مردم تعیین می‌نماید...»[29] از علی‌بن حسین‌بن‌ علی‌بن ابی‌طالب(ع) نقل است که فرمود: «این آیه دربارۀ ما نازل شد: (وَأُو۟لُوا۟ ٱلْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَىٰ بِبَعْضٍۢ فِى كِتَبِ ٱللَّهِ) (و خویشاوندان در کتاب خدا برخی بر برخی مقدم‌اند) و این آیه [نیز] دربارۀ ما نازل شد: (وَجَعَلَهَا كَلِمَةًۭ بَاقِيَةًۭ فِى عَقِبِهِ) (و آن را سخنی ماندگار در نسل او قرار داد)؛ و امامت تا روز قیامت در نسل حسین‌بن علی‌بن ابی‌طالب(ع) خواهد بود.»[30] از ابوبصیر نقل شده است که گفت: از اباعبدالله امام صادق(ع) دربارۀ فرمایش خداوند عزوجل (وَجَعَلَهَا كَلِمَةًۭ بَاقِيَةًۭ فِى عَقِبِهِ) (و آن را سخنی ماندگار در نسل او قرار داد) پرسیدم. فرمود: «مقصود از آن امامت است، که خداوند عزوجل آن را تا روز قیامت در نسل حسین(ع) پایدار قرار داد.»[31] شکی نیست که روایات دربارۀ واسطه بودن حسین (صلوات خدا بر او) برای شناخت امامان پس از آن حضرت(ع) بسیار زیاد هستند؛ اما سؤال: علت چیست؟ می‌گویم: این مسئله بی‌تردید، با بخشش و ایثار عظیم حسین(ع) در ارتباط است. حسین(ع) همان «ذبیح‌الله» است که از ازل وعده‌اش داده شده بود و نتیجۀ آن عطای عظیم حسینی این شد که با عطای الهی ـ‌ که نظیر و همانندی ندارد‌ ـ پذیرفته گردید؛ یعنی با قرار دادن امامت در او و فرزندانش، به‌طوری که تا برپایی ساعت هرگز از مسیر حسینی‌اش خارج نخواهد شد. از امام صادق(ع) روایت شده است که فرمود: هنگامی که فاطمه(س) حسین(ع) را باردار شد، رسول خدا(ص) به او فرمود: «ای فاطمه، خداوند پسری به تو بخشیده که اسمش حسین است؛ و امت من او را خواهند کشت.» فاطمه گفت: «به او نیاز ندارم.» پیامبر(ص) فرمود: «خداوند عزّوجلّ به من وعده داده امامان را از نسل او قرار دهد.» فاطمه گفت: «راضی شدم، ای رسول خدا.»[32] از عبدالرحمن‌بن کثیر هاشمی روایت شده است که گفت: به امام صادق(ع) عرض کردم: فدایت شوم، برتری فرزندان حسین بر فرزندان حسن از کجا آمده است، با آن‌که هر دو در مجرای یک شریعت جریان دارند؟ فرمود: «به نظر می‌رسد شما این را نمی‌پذیرید. جبرئیل(ع) بر محمد(ص) نازل شد، درحالی‌که حسین هنوز متولد نشده بود، و به او گفت: پسری برایت متولد خواهد شد که امت تو پس از تو او را خواهند کشت. پیامبر(ص) فرمود: ای جبرئیل، نیازی به او ندارم. جبرئیل سه بار با او سخن گفت. سپس علی(ع) را فراخواند و به او گفت: جبرئیل(ع) از طرف خداوند عزّوجلّ به من خبر می‌دهد پسری برایت متولد خواهد شد که امت تو پس از تو او را خواهند کشت. علی(ع) گفت: ای رسول خدا، نیازی به او ندارم. سه بار علی(ع) را با این سخن مخاطب قرار داد و سپس فرمود: امامت و وراثت و خزانه‌داری [علم خدا] در او و در فرزندانش قرار دارد. سپس نزد فاطمه(س) فرستاد و بشارت داد خداوند پسری به تو خواهد داد که امت من پس از من او را خواهند کشت. فاطمه گفت: ای پدر، به او نیاز ندارم. پیامبر(ص) سه بار با او سخن گفت، سپس به او پیام فرستاد: امامت و وراثت و خزانه‌داری [علم] حتماً در اوست. فاطمه فرمود: از خداوند عزوجلّ راضی شدم. پس فاطمه(س) به حسین باردار شد و شش ماه او را حمل کرد، سپس او را به دنیا آورد و هیچ نوزادی با مدت بارداری شش‌ماهه زنده نمانده بود مگر حسین‌بن علی و عیسی‌بن مریم. پس ام‌سلمه نگهداری او را بر عهده گرفت... پس زمانی که خداوند تبارک‌وتعالی دربارۀ او نازل فرمود: (وَحَمْلُهُ وَفِصَالُهُ ثَلَاثُونَ شَهْرًا ۚ حَتَّىٰ إِذَا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَبَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَةً قَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَعَلَىٰ وَالِدَيَّ وَأَنْ أَعْمَلَ صَالِحًا تَرْضَاهُ وَأَصْلِحْ لِي فِي ذُرِّيَّتِي) (و بارداری و از شیر گرفتن او سی ماه است، تا آن‌که به نهایت رشد و به چهل سالگی رسید، گفت: پروردگارا، مرا توفیق ده تا شکر نعمتی را که به من و پدر و مادرم دادی به جا آورم، و کاری شایسته انجام دهم که آن را می‌پسندی، و برای من در نسلم اصلاح قرار بده). اگر می‌گفت: «نسل مرا صالح بگردان» همۀ آنان امام می‌شدند، اما به این صورت خاص بیان کرد.»[33] رسول خدا و علی و فاطمه(ع) همین که دانستند آنچه برای فرزندشان «حسین(ع)» جاری خواهد شد، با دین خدا و استمرار حاکمیت او ـ‌ که با دوام و پایداری امامت الهی جلوه‌گر می‌شود‌ ـ ارتباط دارد، بی‌درنگ رضایت دادند و تسلیم ارادۀ خدا شدند. این خانواده، محل جریان عطای الهی است که هرگز پایان نمی‌یابد؛ پس همچون سایر خانواده‌ها نیستند که (در بهترین حالت) چیزی را می‌دهند و چیزهایی را ذخیره می‌کنند! این خانواده همه‌چیز را به خدا می‌دهند؛ پس همۀ وجودشان از آنِ خداست! روشن است که قرار دادن امامت در نسل حسین(ع) با آنچه برای حسین(ع) اتفاق افتاد ارتباط دارد، و آنچه برای حسین(ع) جاری شد، در مسیر رسالت‌های الهی نظیر ندارد؛ برادرش حسن(ع) به او می‌فرمود: «هیچ روزی همچون روز تو نیست، ای اباعبدالله!»[34] بخشش حسین برای خدا بود و خداوند متعال آن را از او پذیرفت و در برابر آن با بخششی بزرگ و باقی و همیشگی پاسخ داد؛ این‌که امامت را در نسل و فرزندان او قرار داد، به‌طوری که تا روز قیامت از آنان خارج نمی‌شود. از محمدبن مسلم نقل شده است که گفت: شنیدم امام باقر و امام جعفر صادق(ع) می‌فرمودند: «خداوند متعال در عوض کشته ‌شدن حسین(ع) امامت را در نسل او، شفا را در تربت او، و اجابت دعا را نزد قبر او قرار داد، و روزهایی که زائران او در رفت‌وآمد هستند جزو عمرشان محاسبه نمی‌شود.» محمدبن مسلم گفت: به امام صادق(ع) عرض کردم: این بزرگداشت از طریق حسین(ع) [به دیگران] می‌رسد، پس خودِ او چه بهره‌ای دارد؟ فرمود: «به‌راستی خداوند متعال او را به پیامبر(ص) ملحق کرد؛ پس در درجه و منزلت با اوست.» سپس امام صادق(ع) این آیه را تلاوت فرمود: (وَالَّذِينَ آمَنُوا وَاتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّيَّتُهُم بِإِيمَانٍ أَلْحَقْنَا بِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ) (و کسانی که ایمان آوردند و نسلشان نیز با ایمان به آنان پیوستند، نسل آنان را به آن‌ها ملحق خواهیم کرد).[35] مفضل‌بن عمر از امام صادق(ع) پرسید و گفت: به امام عرض کردم: ای فرزند رسول خدا، مرا از سخن خداوند عزّوجلّ آگاه کن که می‌فرماید: (وَجَعَلَهَا كَلِمَةً بَاقِيَةً فِي عَقِبِهِ) (و آن را کلمه‌ای ماندگار در نسل او قرار داد). فرمود: «مقصود از آن امامت است، که خداوند آن را تا روز قیامت در نسل حسین قرار داده است.»[36] آری، امامت الهی پس از حسین(ع)، به‎طور انحصاری فقط در فرزندان اوست (از پدر به پسر)، و این مقام به برادر یا برادرزاده یا عمو یا پسرعمو یا امثال آن منتقل نمی‌شود. از امام صادق(ع) روایت شده است که فرمود: «بعد از حسن و حسین، امامت در دو برادر نخواهد بود، و این امر در نسل‌ها در نسل حسین(ع) جریان دارد.»[37] از ابوبصیر از امام باقر(ع) دربارۀ سخن خداوند متعال: (وَجَعَلَهَا كَلِمَةً بَاقِيَةً فِي عَقِبِهِ) (و آن را کلمه‌ای ماندگار در نسل او قرار داد)، نقل شده است که فرمود: «در نسل حسین(ع)؛‌بنابراین از زمانی که این امر به حسین(ع) واگذار شد، پیوسته از پدر به پسر منتقل می‌شود و به برادر یا عمو بازنمی‌گردد؛ و هیچ‌کدام از آن‌ها نبوده مگر این‌که فرزندی داشته باشد.»[38] از محمدبن اسماعیل‌بن بُزیع روایت شده است که از امام رضا(ع) سؤال شد: آیا امامت در عمو یا دایی قرار می‌گیرد؟ فرمود: «نه.» گفتم: در برادر؟ فرمود: «نه.» گفتم: پس در چه کسی است؟ فرمود: «در فرزند من»؛ و ایشان(ع) در آن هنگام فرزندی نداشت.[39] ماندگار شدن امامت در نسل حسین(ع) موضوعی است که در طول تاریخ مسیر رسالت‌های الهی، از زمان آدم(ع) تا حسین(ع)، تقریباً منحصربه‌فرد بوده است؛ چراکه هرگز پیش نیامده که امامت (یا به‌طور کلی مأموریت الهی) در فرزندان و نسل باقی بماند و از آن‌ها خارج نشود. کسی که دعوت‌های انبیا و رسولان را مرور کند می‌بیند امر الهی گاهی از برادر به برادری دیگر یا به خویشان و حتی غیرخویشان منتقل شده است، به‌جز حسین(ع)؛ زیرا وقتی امر الهی یعنی امامت به او رسید و آن را پذیرفت، از او خارج نشد، بلکه فقط در نسل او (از پدر به پسر) باقی ماند، به‌طوری که تا روز قیامت نه از نسل حسین(ع) منتقل می‌شود و نه خارج می‌گردد، و این نشان‌دهندۀ بزرگی عطای الهی به حسین(ع) است، در برابر بخشش عظیمی که او به پروردگار کریم خود تقدیم کرد! از ابوجعفر محمدبن علی باقر(ع)، از پدرانش(ع) نقل شده است که فرمود: «رسول خدا(ص) به امیرالمؤمنین(ع) فرمود: آنچه را به تو املا می‌کنم‌بنویس. گفت: ای پیامبر خدا، آیا از فراموشی من می‌ترسید؟ ایشان(ص) فرمود: برای تو از فراموشی نمی‌ترسم؛ زیرا برایت به درگاه خدا دعا کرده‌ام که تو را حفظ کند و چیزی را از یاد نبری؛ اما برای شریکانت‌بنویس. گفتم: شریکان من چه کسانی هستند، ای پیامبر خدا؟ فرمود: امامان از نسل تو؛ امت من به‌واسطۀ آنان از باران بهره‌مند می‌شوند، و دعایشان به‌واسطۀ آنان اجابت می‌شود، و به‌واسطۀ آنان خدا بلا را از امت دفع می‌کند، و به‌واسطۀ آنان رحمت از آسمان نازل می‌شود؛ و این نخستین آنان است. سپس با دست خود به حسن‌بن علی(ع) اشاره کرد و بعد با دست خود به حسین(ع) اشاره کرد و فرمود: امامان از نسل او هستند.»[40]

-حسین(ع) جهت‌دهندۀ رسالت ائمه

امام معصوم ابعاد تکلیف و رسالت خود را براساس اجتهاد یا نظر شخصی مشخص نمی‌کند، بلکه این رسالتی الهی است که به آن مکلف شده و به ابلاغ آن از سوی خداوند مأمور گردیده است. از حُرَیز نقل شده است که گفت: به امام صادق(ع) عرض کردم: فدایت شوم، چقدر عمر شما اهل‌بیت کوتاه است و چقدر زمان مرگ شما به یکدیگر نزدیک است، با آن‌که مردم به شما نیازمندند! فرمود: «هریک از ما صحیفه‌ای دارد که آنچه باید در دوران زندگی‌اش انجام دهد در آن نوشته شده است؛ پس هرگاه آنچه به آن مأمور شده و برایش آمده است پایان یابد، می‌داند که اجلش فرارسیده است. در این هنگام است که پیامبر(ص) نزد او می‌آید و خبر مرگش را به او می‌دهد و او را از مقامی که نزد خدا دارد باخبر می‌سازد.»[41] امام معصوم امینی مورداعتماد است که حتی به اندازۀ تار مویی از اجرای ارادۀ خداوند منحرف نمی‌شود. امام باقر(ع) در وصف امامان فرموده است: «هیچ هدایتگری جز به هدایت آنان هدایت نمی‌یابد، و هیچ‌کس از هدایت خارج نمی‌شود مگر به‌سبب کوتاهی در حق آنان. آنان امینان خدا هستند بر آنچه از علم یا عذر یا انذار فرو فرستاده شده است، و آنان حجت قاطع الهی بر اهل زمین هستند. بر آخرینِ آنان از سوی خدا همانی جاری می‌شود که بر نخستین آنان جاری شد، و هیچ‌کس جز به یاری خدا به این مقام نمی‌رسد.»[42] اما بسیاری از مردم متأسفانه صبر ندارند و نمی‌توانند رسالت خدا و اهداف او از تکالیفی را که به امامان(ع) سپرده است تحمل کنند. آنان تصور می‌کنند امام معصوم خودش تکلیفش را تعیین می‌کند و شاید انتخاب بهتری از آنچه او انجام داده است وجود داشته باشد. بله، ممکن است این را به زبان نیاورند، اما ـ ‌در عمل‌ ـ رفتار و تعاملشان با امامان(ع) نشان‌دهندۀ این تصور و برداشت نادرست است. به همین دلیل است که گاهی برخی از آنان به امامان اعتراض می‌کردند، گاهی به آنان پیشنهاد می‌دادند، و شاید برخی از رفتارهای امامان در برابر بعضی موقعیت‌ها به مذاقشان خوش نمی‌آمد و... و تمام این‌ها با وجود باور و ایمانشان به عصمت امامان بوده است. از ضُرَیس کَنّاسی نقل شده است که گفت: از امام باقر(ع) ـ ‌درحالی‌که جمعی از یارانش نزدش بودند‌ ـ شنیدم که می‌فرمود: «شگفتا از جماعتی که ما را دوست دارند و ما را امام می‌دانند و توصیف می‌کنند به این‌که اطاعت ما بر آنان واجب است، همان‌گونه که اطاعت از رسول خدا(ص) واجب بوده است، سپس حجت خود را نقض می‌کنند و با دل‌های ضعیفشان به مجادله با خود می‌پردازند، پس از حق ما فرومی‌کاهند، و به کسانی که خداوند به آنان برهان حق معرفت ما و تسلیم در برابر امر ما را داده است خرده می‌گیرند! آیا گمان می‌کنید خداوند تبارک‌وتعالی اطاعت از اولیای خود را بر بندگانش واجب می‌کند، سپس اخبار آسمان‌ها و زمین را از آنان پنهان می‌سازد و راه‌های علم را از آن‌ها در اموری که دینشان به آن وابسته است منقطع می‌کند؟!» حمران به ایشان گفت: فدایت شوم، نظر شما دربارۀ قیام علی‌بن ابی‌طالب و حسن و حسین(ع) و خروج و قیامشان برای دین خداوند عزّوجل، و آنچه از کشته‌ شدن به‌دست طاغوت‌ها و چیره‌ شدن بر آنان تا زمانی که کشته و مغلوب شدند بر سرشان آمد چیست؟ امام باقر(ع) فرمود: «ای حمران، همانا خداوند تبارک‌وتعالی این امور را بر مجرای اختیار برای آنان مقدر و اراده فرمود و جاری ساخت و حتمی گرداند، و سپس اجرایشان فرمود. پس علی و حسن و حسین(ع) با آگاهی پیشین که از رسول خدا(ص) به آن‌ها رسیده بود قیام کردند، و هرکدام از ما سکوت کرد با آگاهی سکوت کرده است. و ای حمران، اگر آن هنگام که آن بلاها بر آنان نازل شد و آن امر الهی که بر ایشان فرود آمد، از خداوند عزّوجل می‌خواستند آن را از آنان دور کند و برای نابودی پادشاهی طاغوت‌ها و ازبین‌رفتن حکومتشان اصرار می‌ورزیدند، یقیناً خداوند دعای آنان را اجابت می‌کرد و آن بلا را از ایشان دفع می‌نمود؛ و در آن صورت پایان‌یافتن دوران طاغوت‌ها و نابودی سلطنتشان سریع‌تر از رشته‌ای از مهره‌ها که بریده و پراکنده شود، رخ می‌داد. ای حمران، آنچه به آنان رسید، نه به‌خاطر گناهی بود که مرتکب شده باشند، و نه به‌سبب کیفر معصیتی بود که در آن با خدا مخالفت کرده باشند، بلکه برای رسیدن به منزلت‌ها و کرامت‌هایی از سوی خدا بود که می‌خواست آنان به آن دست یابند؛ پس دربارۀ آنان دچار این انحرافات و تردیدها نشو.»[43] ازاین‌رو ـ ‌همان‌طور که پیش‌تر مشاهده کردیم[44]‌ ـ پافشاری حسین (صلوات خدا بر او) بر قیام علیه باطل و انحراف ‌بنی‌امیه (لعنت خدا بر آنان) و تصمیم قاطع او برای ادامۀ راه و رد هرگونه تسلیم و خضوع، تا آنجا که طاغوت‌ها خون پاکش را ریختند، فدیه‌ای برای دین خدا و دفاع از مسیر و حاکمیت خداوند عزّوجل بود؛ زیرا شهادت و کشته‌ شدن در راه خدا، تکلیفی بود که از سوی خداوند متعال بر عهدۀ او نهاده شده بود: «خداوند خواسته است که تو را کشته ببیند.»[45] اما دربارۀ امامان از نسل حسین(ع)، بدون شک هر امام تکلیف و رسالتی دارد که مأمور به انجام آن است، و ـ ‌‌چنان‌که پیش‌تر در سخنان امامان(ع) آمد‌ ـ مأموریت خود را به فرمان خداوند عزّوجل دنبال می‌کند؛ و امام با تمام توان خود تلاش می‌کند تکلیف و مأموریت خود را به‌طور کامل و صادقانه و با امانت‌داری به انجام برساند؛ چراکه ـ ‌همان‌طور که دانستیم‌ ـ او امینی است مورداعتماد. شاید روایت معروف به «وصیت خاتم‌ها» ازجمله روشن‌ترین متونی باشد که به تکلیف سه تن از امامان از نسل حسین(ع) اشاره دارد؛ یعنی علی‌بن حسین، محمدبن علی و جعفربن محمد(ع). متن این روایت: از مُعاذبن کَثیر، از امام صادق(ع) نقل شده است که فرمود: «وصیت به‌صورت نوشتاری از آسمان بر محمد(ص) نازل شد؛ و نوشتاری مُهرشده بر محمد(ص) نازل نشد به‌جز وصیت. جبرئیل(ع) گفت: ای محمد، این وصیت تو برای امت تو در نزد اهل‌بیت توست. رسول خدا(ص) فرمود: کدام‌یک از اهل‌بیتم، ای جبرئیل؟ گفت: برگزیدۀ خدا از میان آنان و فرزندانش، تا علم نبوت را از تو ارث ببرند، همان‌گونه که ابراهیم(ع) آن را به ارث برد، و میراث او از آنِ علی(ع) و فرزندان تو از نسل اوست. فرمود: بر آن وصیت مهرهایی بود. علی(ع) اولین مهر را باز کرد و طبق آن عمل نمود. سپس حسن(ع) مهر دوم را باز کرد و به آنچه در آن آمده بود عمل نمود. هنگامی که حسن(ع) وفات یافت، حسین(ع) مهر سوم را باز کرد و در آن دید: بجنگ و کشته شو، و با گروهی برای شهادت قیام کن که شهادتی برای‌شان نیست مگر با تو؛ پس حسین(ع) چنین کرد. زمانی که وفات حسین(ع) رسید، آن را به علی‌بن حسین(ع) داد و او مهر چهارم را باز کرد و در آن یافت: سکوت کن و خویشتن‌دار باش، که علم در حجاب رفت. هنگامی که علی‌بن حسین(ع) وفاتش رسید، آن را به محمدبن علی(ع) سپرد، و او مهر پنجم را باز کرد و در آن یافت: کتاب خداوند متعال را تفسیر و پدرت را تصدیق کن، و پسرت را وارث قرار بده، و امت را آماده کن، و به حق خداوند عزوجل قیام کن، و در خوف و امنیت حق را بگو، و جز از خدا نترس. او چنین کرد؛ و سپس آن را به کسی که بعد از خودش بود سپرد.» راوی گفت: به امام(ع) عرض کردم: فدایت شوم، آیا شما آن شخص هستید؟ امام فرمود: «هدفی ندارم جز این‌که بروی ـ ‌ای معاذ‌ ـ و آن را از من نقل کنی.» گفتم: از خداوندی که این منزلت را از پدرانت روزی شما گرداند، می‌خواهم که قبل از مرگ مثل همان را روزی‌تان بگرداند. فرمود: «خداوند چنین کرده است، ای معاذ.» گفتم: فدایت شوم آن شخص کیست؟ امام فرمود: «این شخصِ خوابیده، ـ ‌و با دستش به بندۀ صالح اشاره کرد‌ ـ درحالی‌که او خوابیده بود.»[46] «وصیت خاتم‌ها» تأیید کرده است که گسترۀ یاری دین الهی فراتر از قیام مسلحانه است. بُعدی از دین وجود دارد که به انقلاب علیه باطل و دفاع از حاکمیت خداوند با قدرت تعلق دارد و ـ ‌‌چنان‌که دیدیم‌ ـ این تکلیف امام حسین(ع) بود؛ و ملاحظه کردیم بُعد دیگری نیز در دین وجود دارد که به بیان حق و انتشار علم از طریق تفسیر کتاب خدا توسط حجت الهی ـ ‌یعنی امام‌ ـ و تبیین عقاید و احکام و اخلاق و... موجود در آن، برای کسانی است که او را می‌پذیرند و به رسالت و امامتش ایمان می‌آورند، و این پذیرش لزوماً منحصر به اهل زمان خودِ امام نیست، بلکه ممکن است نسل‌های آینده نیز امامت او را بپذیرند و از سخنان او بهره‌مند شوند. بنابراین خیر و منفعت علمی که امام بیان می‌کند، همۀ افرادی را شامل می‌شود که پذیرای آن باشند، چه در زمان خودش و چه در زمان‌های پس از او. در نتیجه، این علم و حقی که امام روشن می‌سازد در ساختن امت هدایت‌شده و مؤمن ـ ‌در امتداد زمان‌ ـ نقش خواهد داشت؛ همان امتی که افرادش دین حق خدا را می‌پذیرند و به امام‌ زمان خود ـ ‌که از سوی خدا منصوب شده است‌ ـ ایمان می‌آورند. این بُعد دوم، دقیقاً همان تکلیف الهی بوده که به امامان از نسل حسین (صلوات‌الله‌علیهم) سپرده شده است. آنان مأمور بودند از جان خود محافظت کنند، تا دین خدا ـ ‌که به آنان قائم است‌ ـ حفظ شود، و حق و هدایت برای هرکه خواهانش باشد بیان شود، و پیش از تمامی این‌ها: اقامۀ حجت بر مردم است، و ـ ‌‌چنان‌که پیش‌تر آمد‌ ـ این هدف نهایی از تعیین «حجت‌های خدا» و بعثت آنان بوده است. خداوند به هیچ‌یک از امامان از نسل حسین(ع) پس از حسین(ع)، اجازۀ قیام مسلحانه نداد. خداوند عزّوجل از «آل‌محمد» به خون حسین، به‌عنوان قربانی برای دینش، بسنده کرد و نقش یاری و فداکاری برای نصرت دین خدا را برای دیگران باقی گذاشت تا اگر خواستند، آن را ادا کنند و اگر نخواستند، ادا نکنند! امور نزد خداوند آن‌گونه نیست که در بسیاری موارد برای ما در دنیای آزمون ـ ‌که آکنده از حجاب‌های غفلت و تاریکی است‌ ـ به نظر می‌رسد! از نظر خداوند سبحان: آل‌محمد با قیام پدرشان حسین(ع) دین را با قوّت یاری کردند! آل‌محمد با انقلاب پدرشان حسین(ع) علیه باطل شوریدند! آل‌محمد با ریخته ‌شدن خونشان، دین را به‌واسطۀ ریخته ‌شدن خون حسین(ع) یاری دادند! آل‌محمد بزرگ‌ترین قربانی و گران‌بهاترین فدیه را برای دین خدا تقدیم کردند، که در حسین(ع) جلوه‌گر شده است! حسین (صلوات خدا بر او) بار سنگینی را از دوش امامان از نسلش برداشت؛ زیرا با آن فداکاری عظیم، یکی از دو بُعد یاری دین را به‌تنهایی بر دوش کشید، و تکلیفی که از امامان نسل او خواسته شد انجام بُعد دوم بود. از همین رو، امامان(ع) از سنگینی دِین حسین بر گردن خود ناله می‌کردند، و به‌جای اشک برای او خون می‌گریستند! و چه‌بسا کسی که با ژرف‌نگری و بصیرت به سطح اندوه آنان برای حسین، یاد مصیبت او، بیان حق او، تشویق به زیارت او و لزوم زنده نگه ‌داشتن یاد او و... نگاه کند، این حقیقت را به‌روشنی لمس و آن را به بزرگ‌ترین شکل درک کند! امام مهدی(ع)، در زیارت پدرش حسین(ع) در روز عاشورا، می‌فرماید: «پس اگرچه روزگار مرا به تأخیر انداخت و از یاری مقدور تو بازماندم، و نتوانستم با دشمنانت بجنگم و در برابر آنان که با تو دشمنی کردند بایستم، اما صبح و شام برای تو نوحه‌سرایی خواهم کرد و به‌جای اشک برای تو خون گریه خواهم کرد، از روی حسرت برای تو و تأسف برای آنچه بر تو گذشت و اندوه از مصیبت تو، تا آنگاه که با سوز مصیبت و غصۀ اندوه جان دهم.»[47] به این ترتیب، روشن می‌شود امام حسین (صلوات خدا بر او) نه‌تنها معرفی‌کننده و شناسانندۀ امامان از نسل خودش بود، بلکه فداکاری و ایثار او عاملی برای «جهت‌دهی» به رسالت و تکلیف الهی آنان نیز گردید. به این صورت که آنان مأمور شدند از به‌کارگیری قدرت صرف‌نظر کنند و به بیان دین و حق با «کلمه» و نشر علوم و معارف الهی، برای افرادی که خواهان هدایت و استقامت هستند بپردازند، و به این ترتیب بدون توجه به تعداد پذیرندگان، امت مؤمن را در تمام طول این مسیر بسازند؛ زیرا هدف ـ ‌‌چنان‌که پیش‌تر روشن شد‌ ـ اقامۀ حجت بر مردم و از بین بردن عذر آنان بوده است. تمامی این‌ها به فرمان خداوند انجام شد، همان‌طور که در «وصیت خاتم‌ها» دیدیم. و این جهت‌گیری ـ ‌یعنی عدم به‌کارگیری قدرت‌ ـ نیز غایت و سرآمدی دارد؛ و این غایت ـ ‌چنان‌که در ادامه روشن خواهد شد‌ ـ عبارت است از آمدن قائم از نسل حسین(ع).

-امامانِ پس از حسین(ع) از سلاح استفاده نکردند

دانستیم به کار نگرفتن قدرت نظامی پس از امام حسین (صلوات خدا بر او) از سوی امامان(ع) به فرمان خداوند بود، و به‌طور اجمالی برخی از دلایل آن را نیز دریافتیم. اکنون به‌دلیل اهمیت این مسئله، به جزئیات بیشتری دربارۀ آن می‌پردازیم.

-دو روی دین و امامت

دین خدا فقط به حکمرانی خلاصه نمی‌شود، و کسی که گمان کند امامت = حکمرانی، و در نتیجه امام یعنی حاکم، دچار تصوری اشتباه و فهمی نادرست شده است. حکومت فقط یکی از ابعاد امامت الهی است، نه همۀ آن. امام صادق(ع) در توصیف وضعیت امامان و ویژگی‌هایشان می‌فرماید: «همانا خداوند عزوجل به‌وسیلۀ امامان هدایت از خاندان پیامبر ما، دین خود را روشن ساخت، و به‌واسطۀ ایشان راه و روش خود را آشکار کرد، و با آنان چشمه‌های پنهان دانش خود را گشود. پس هرکس از امت محمد(ص) حق واجب امام خود را بشناسد، طعم شیرینی ایمان خود را خواهد یافت و فضیلت نیکویی اسلامش را درک خواهد کرد؛ زیرا خداوند تبارک‌وتعالی امام را نشانه‌ای برای خلق خود قرار داد، و او را حجت بر اهل جهان گرداند، و تاج وقار بر سر او نهاد، و او را با نور جبّار پوشاند، و رشته‌ای به آسمان برای او برقرار نمود که از او بریده نمی‌شود، و چیزی از آنچه نزد خداست جز از راه او به دست نمی‌آید، و خداوند اعمال‌بندگان را جز با شناخت او نمی‌پذیرد. او داناست به آنچه از تاریکی‌های شبهات، و سنت‌های پوشیده، و فتنه‌های شبهه‌ناک به او وارد می‌شود. پس خداوند تبارک‌وتعالی پیوسته آنان را از فرزندان حسین(ع) از نسل هر امام برای خلق خود انتخاب کرد، و برای این منظور آنان را برگزید و اختیار نمود، و به آنان برای خلقش رضایت داد و از آنان راضی گردید. هرگاه امامی از ایشان از دنیا برود، خداوند از فرزندان او امامی به‌عنوان نشانه‌ای آشکار، هدایتگری نورافشان، پیشوایی استوار و حجتی دانا برای مردم تعیین می‌نماید. امامانی از سوی خدا که به‌سوی حق هدایت می‌کنند و به آن عدالت می‌ورزند. آنان حجت‌های خدا، دعوت‌کنندگان به او، و نگهبانان او بر بندگانش هستند. مردم با هدایت آن‌ها دین‌داری می‌کنند، سرزمین‌ها با نور آنان روشن می‌شود، و دارایی‌ها با برکت آن‌ها رشد می‌کند. خداوند آنان را زندگی برای جهانیان، چراغ‌هایی برای تاریکی، کلیدهایی برای گفتار، و ستون‌هایی برای اسلام قرار داده است. تقدیرهای الهی بر محتوماتشان در حق آنان چنین جاری شده است. پس امام همان برگزیدۀ پسندیده، هدایتگر انتخاب‌شده، و برپا دارندۀ امید است. خداوند او را به این مقام برگزیده و او را با نظارت خودش پرورانده است. در عالم ذر، آن هنگام که او را آفرید و در بشریت آن هنگام که او را خلق کرد، همچون سایه‌ای پیش از آن‌که انسان را بیافریند، از سمت راست عرش خود، درحالی‌که در علم غیب نزد او به حکمت آراسته بود. خداوند او را با دانش خود برگزید، به‌دلیل پاکی‌اش انتخابش کرد؛ باقی‌مانده‌ای از آدم(ع)، برگزیده‌ای از نسل نوح، برگزیده‌ای از خاندان ابراهیم، نسلی پاک از اسماعیل، و برگزیده و خالص‌شده‌ای از عترت محمد(ص). او پیوسته در برابر دیدگان خدا بود، و خداوند او را محافظت می‌کرد و با پردۀ خود می‌پوشاند. ریسمان‌های ابلیس و لشکریانش از او دور بودند، ورودی‌های تاریکی‌ها و آلودگی‌های فاسق‌ها از او دفع شده بود، انجام هر ناپسندی از او بازداشته شده بود، پاکیزه و دور از هر آفتی، پوشیده‌شده از آفات، معصوم از لغزش‌ها، مصون از تمامی زشتی‌ها، معروف به بردباری و نیکوکاری در جوانی، منسوب به عفاف و علم و فضیلت در کهن‌سالی، درحالی‌که امور پدرش به او سپرده می‌شد، در حیات پدرش سخن نمی‌گفت، و چون مدت پدرش پایان یافت و تقدیرات الهی به مشیّت او رسید و ارادۀ خدا بر محبت او نازل شد و اجل پدرش(ع) پایان یافت، امر خدا بعد از پدرش به او رسید، و دین خدا را به او سپرد، و او را حجت بر بندگانش و قائم در سرزمین‌هایش قرار داد. خداوند او را با روح خود تأیید کرد، و علم خود را به او داد، و بیان روشن خود را به او آموخت، و راز خود را به او سپرد، و او را برای امر عظیمش آماده ساخت، فضیلت بیان دانشش او را آگاه ساخت. خداوند او را نشانه‌ای برای خلق خود قرار داد، و حجتی برای مردمان هم‌عصرش، نوری برای اهل دین، و قیّم بر بندگانش گرداند. خداوند او را به‌عنوان امامی برای آن‌ها پسندید، و سرّ خود را به او سپرد، و دانش خود را در اختیارش گذاشت، و حکمتش را در او پنهان کرد، و او را بر دینش گمارد، و او را برای امر بزرگش آماده ساخت، و به‌وسیلۀ او راه‌های روشن خود و فرائض و حدود خود را احیا کرد. پس او با عدل قیام کرد، هنگامی که جاهلان سرگردان بودند و اهل جدل به حیرت افتاده بودند، با نوری درخشان، و درمانی سودمند، و حقی آشکار، و بیانی روشن، از هر برون‌رفتی، در راهی استوار، همان‌گونه که نیاکان راست‌گویش(ع) عمل کرده بودند. پس حق این عالِم را انکار نمی‌کند جز شقی، و او را منکر نمی‌شود مگر گمراه، و از آن روی‌گردان نیست مگر کسی که در برابر خداوند جلّ و علا سرکشی کرده باشد.»[48] روشن است صفاتی که امام صادق(ع) برای امامان و مفهوم امامت الهی بیان کرده است، هیچ ارتباطی با مسئلۀ حکومت یا این‌که مردم آن‌ها را بر مسند قدرت بگمارند یا نه ندارد؛ بلکه این امر در اصل با نمایندگی خداوند سبحان در میان خلقش، در قالب مخلوقی عالم، حکیم، عادل و... ارتباط دارد که جانشین خداوند می‌شود و با او حجت بر همه تمام می‌شود، و عذر کوتاهی‌کنندگان از رسیدن به کمال یا گمراه‌شدگان از رسیدن به هدایت از بین می‌رود؛ و این نقش در امام (هر امامی) ـ ‌چه حاکم باشد و چه نباشد‌ ـ فراهم است. برای نزدیک‌تر شدن ذهن: تصور کن امامت عبارت است از کتابی که از چند فصل تشکیل شده است. در این صورت، «حکومت» فقط یکی از فصل‌هاست، نه تمام کتاب؛ و این یعنی امام راستین اگر امت شرایط حکمرانی را برای او فراهم نسازند، باز هم امام و نشانه‌ای هدایتگر باقی خواهد ماند. به‌عنوان مثال، خداوند متعال، امیرالمؤمنین(ع) را پس از شهادت فرستاده‌اش به‌عنوان امام مسلمانان منصوب کرد، اما امت برای او امکان راهبری خود را فراهم نکرد و بهرۀ خویش را از دست داد، اما با این وجود این وضعیت هیچ آسیبی به امامت او نزد خدا وارد نکرد، بلکه یکی از نشانه‌های امامت او این بود که او از همه بی‌نیاز بود و همه به او نیازمند بودند، ازجمله حاکم و امام مسلمانان که مردم برگزیده و منصوب کرده بودند. از عمربن خطاب نقل شده که در مناسبت‌های گوناگون گفته است: «خدا مرا در مشکلی که ابوالحسن برایش نباشد، باقی نگذارد»، «از معضلی که علی برایش نباشد به خدا پناه می‌برم»، «اگر علی نبود، قطعاً عمر هلاک می‌شد» و سخنان دیگر از این دست.[49] در حقیقت، آنچه امامان از نسل حسین(ع) انجام دادند، به‌مثابۀ کامل کردن فصل‌های باقی‌مانده از کتاب الهی «دین» بود؛[50] فصل‌هایی که فرصت بیان آن برای حسین (صلوات خدا بر او) فراهم نشد، چون نقش اصلی که به او سپرده شده بود، قیام مسلحانه بود. و همین مسئولیت باعث شد جان پاکش را در راه احیای دین خدا و حاکمیتش تقدیم کند. اکنون می‌توانی تصور کنی که اگر امامان پس از حسین(ع) نیز با قدرت قیام می‌کردند و سرنوشتی همچون حسین می‌یافتند و آنچه اکنون از دین الهی و حق و اخلاق و معارف و علوم و اندرزها در هزاران روایت به ما دست رسیده، از آن‌ها به ما نمی‌رسید، تصور کن اگر می‌خواستی دربارۀ یک مسئلۀ دینی جست‌وجو کنی (مثلاً تفسیر یک آیه، یا یک مسئلۀ اعتقادی، حکم فقهی، یا نصیحتی الهی...) و هیچ روایتی از باقر، صادق، رضا یا دیگر امامان از نسل حسین (صلوات‌الله‌علیهم) نمی‌یافتی، وضعیت شما به‌عنوان جویندۀ حق و هدایت چگونه می‌بود؟ و نتیجه چه می‌شد؟! نتیجه به‌روشنی این است: شما جز «انبوهی» از آرا و نظرات و گمانه‌زنی‌ها و احتمالات و اوهام و استحساناتی که فلانی یا فلانی مطرح می‌کردند نمی‌یافتی؛ و این به معنای از بین رفتن کامل معالم دین خدا بود. در این صورت، حجت خدا بر بندگان در هر زمان با چه چیزی اقامه می‌شد؟ با چه کسی خداوند عذر مردم را منقطع می‌کرد اگر در انحراف، گمراهی، یا حتی کوتاهی‌شان بهانه می‌آوردند که «ای پروردگار، تو میان ما عالمی هدایتگر و امامی روشنگر و فرقانی که حق را از باطل جدا کند، قرار نداده بودی؟» درحالی‌که محال است مردم در برابر خدا حجتی داشته باشند! به همین دلیل از سرِ رحمت او سبحان به خلقش، تکلیف امامان از فرزندان حسین(ع) حفظ جان خودشان بود، به‌جهت محافظت از دین خدا و حق، از نابودی و تباه شدن. قطعاً با توجه ‌به برتر بودن امام حسین بر امامان از نسل خودش، تمام علوم و معارف و اخلاق الهی که امامان پس از او بیان کردند، در وجود حسین(ع) فراهم و در سینۀ پاک و مطهرش نهفته بود، و حتی افزونی نیز داشت که ویژﮤ خود او بود؛ اما اشتغال او به انجام تکلیف الهیِ ‌بنیادینش و شرایط خاص و دشواری که او را در بر گرفته بود، به‌طور طبیعی مانع از بیان آن علوم و معارف می‌شد. در نتیجه، می‌توان گفت هریک از امامان از نسل حسین(ع) ـ ‌متناسب با مأموریت خاصی که داشت‌ ـ به‌سان آینه‌ای بود که تصویر حسین (صلوات خدا بر او) را از زاویه‌ای مشخص بازتاب می‌داد، هریک در زمان خودش.[51]

-آمدن قائم(ع) هدف نهایی است

عدم اقدام امامان به استفادﮤ قدرت نظامی، سرآمدی دارد که با آمدن قائم از نسل حسین(ع) در آخرالزمان به پایان می‌رسد. امامان(ع) یاران پرچم‌هایی را که پیش از ظهور قائم قیام می‌کنند، طاغوت می‌دانستند و جنبش‌های آنان را ازجمله زیان‌بارترین‌ها می‌دانستند، همان‌طور که فرجام کسی که بدون تحقیق قیام کند هیچ فایدۀ قابل ذکری ندارد. برخی روایات در این زمینه تقدیم حضور می‌شود: امام علی‌بن حسین(ع) فرموده است: «به خدا سوگند، هیچ‌کس از ما پیش از قیام قائم(ع) خروج نمی‌کند، مگر آن‌که همچون جوجه‌ای است که پیش از کامل ‌شدن دو بالش از لانه پرواز کند و کودکان او را بگیرند و بازیچۀ خود قرار دهند.»[52] امام باقر(ع): «هر پرچمی که پیش از قیام قائم(ع) برافراشته شود، صاحب آن طاغوت است.»[53] امام باقر(ع): «مَثَل خروج قائم از ما اهل‌بیت همچون خروج رسول خدا(ص) است، و مَثَل کسی که پیش از قیام قائم(ع) از ما اهل‌بیت خروج کند همچون جوجه‌ای است که از آشیانه‌اش بیرون بیفتد و کودکان او را به بازی بگیرند.»[54] از ابوجارود نقل شده است که گفت: از امام باقر(ع) شنیدم می‌فرمود: «هیچ‌کس از ما اهل‌بیت نیست که ظلمی را دفع، یا به‌سوی حقی دعوت کند، مگر آن‌که بلا او را درمی‌رباید، تا آن‌که گروهی که در بدر حضور داشته‌اند برخیزند؛ آنان که کشته‌هایشان دفن نمی‌شود و زخمی‌هایشان درمان نمی‌گردد.» گفتم: منظورتان از این گروه کیست؟ ابوجعفر(ع) فرمود: «ملائکه.»[55] امام صادق(ع): از ابوبصیر از امام صادق(ع) روایت شده است که فرمود: «هر پرچمی که پیش از قیام قائم برافراشته شود صاحب آن طاغوتی است که به جای خداوند عزّوجل پرستیده می‌شود.»[56] امام صادق(ع): «هیچ‌کس از ما اهل‌بیت برای دفع ظلمی یا احیای حقی پیش از قیام قائم ما قیام نکرده و نخواهد کرد، مگر آن‌که بلا او را درهم شکسته است و قیامش جز افزودن به رنج ما و شیعیانمان نبوده است.»[57] امامان(ع) پیروان خود را به سکون و ترک قیام و شرکت نکردن با افرادی که در زمانشان خروج مسلحانه می‌کردند توصیه می‌نمودند، و برای حرکت قائم موعود ـ ‌که یاری‌اش واجب است‌ ـ نشانه‌ها و حدودی قرار داده‌اند تا برای مکلفان تشخیص «صاحب امر» واقعی آسان شود: امام باقر(ع) فرمود: «مادام که آسمان‌ها و زمین ساکن‌اند شما نیز در سکون باشید، یعنی علیه کسی خروج نکنید؛ چراکه امر شما پنهانی نیست. آگاه باشید، آن [قائم] نشانه‌ای است از سوی خداوند عزّوجل، نه از طرف مردم...»[58] از عَیص‌بن قاسم نقل شده است که گفت: شنیدم امام صادق(ع) می‌فرمود: «... به خدا سوگند، اگر برای یکی از شما دو جان بود، با یکی جنگ می‌کرد و می‌آزمود و دیگری را باقی می‌گذاشت تا پس از روشن شدن راه، براساس آن عمل کند؛ ولی انسان فقط یک جان دارد که چون از دست رفت، به خدا سوگند توبه هم از دست می‌رود. پس سزاوار است شما انتخاب کنید. اگر از ما کسی آمد،‌بنگرید برای چه خروج کرده است؛ و نگویید زید خروج کرد؛ زیرا زید عالمی راست‌گو بود و شما را به‌سوی خود دعوت نکرد، بلکه شما را به‌سوی رضا از آل‌محمد(ع) دعوت نمود؛ و اگر پیروز می‌شد، به آنچه شما را به‌سویش فراخوانده بود وفا می‌کرد. او به‌سوی حکومتی منسجم خروج کرد تا آن را در هم بشکند. اما خروج‌کننده از ما، امروز شما را به چه چیز دعوت می‌کند؟ به رضا از آل‌محمد(ع)؟! پس ما شما را گواه می‌گیریم که به او راضی نیستیم، و او امروز ـ ‌‌‌درحالی‌که کسی همراهش نیست‌‌ ـ ما را نافرمانی می‌کند... و سفیانی به‌عنوان نشانه‌ای برای شما کافی است.»[59] از فضل کاتب روایت شده است که گفت: نزد اباعبدالله [امام صادق](ع) بودم که نامۀ ابومسلم به ایشان رسید. حضرت فرمود: «نامۀ تو پاسخی ندارد، از نزد ما بیرون برو.» ما در میان خود آهسته با یکدیگر سخن گفتیم. حضرت فرمود: «ای فضل، دربارﮤ چه چیزی با یکدیگر سخن می‌گویید؟ همانا خداوند عزوجل با شتاب‌بندگان شتاب نمی‌کند، و کندن کوهی از جای خود آسان‌تر از زوال سلطنتی است که هنوز اجلش به سر نیامده است.» سپس فرمود: «فلانی فرزند فلانی، و تا به هفتمین از فرزندان فلانی برسد.» گفتم: «پس علامت میان ما و شما چیست، فدایت شوم؟» فرمود: «ای فضل، از جایت تکان نخور و هیچ حرکتی نکن تا سفیانی خروج کند؛ و وقتی سفیانی خروج کرد، به‌سوی ما روی آورید ـ ‌‌این را سه بار فرمود‌ ـ و او از امور حتمی است.»[60] این فرمایش معصومین(ع) به پیروان خود که فرموده‌اند: «مادام که آسمان‌ها و زمین ساکن‌اند شما نیز ساکن باشید»، برخی اصحابشان آن را به معنای انتظار برای «قائم» برداشت کرده‌اند نه «قیام مسلحانه»، اما امام معصومی که این سخن را فرمود درصدد آن بود که پیروانش را به سکون و آرامش دعوت کند، تا زمانی که ندا (نشانۀ آسمانی) و فرو رفتن سپاه سفیانی (نشانۀ زمینی) رخ نداده باشد؛ چراکه یاران امام در آن دوران مشتاقانه خواهان شرکت در قیام‌هایی بودند که در زمانشان رخ می‌داد، به‌ویژه آن‌هایی که شعار «الرضا من آل‌محمد» را سر می‌دادند، مانند قیام محمدبن عبدالله‌بن حسن مثنى. از حسین‌بن خالد نقل شده است که گفت: به امام رضا(ع) عرض کردم: عبدالله‌بن بُکیر حدیثی را نقل می‌کند و من مایلم آن را به شما عرضه کنم. فرمود: «آن حدیث چیست؟» گفتم: ابن‌بکیر گفته است: عبیدبن زراره برایم روایت کرده است، گفت: در ایامی که محمدبن عبدالله‌بن حسن قیام کرده بود، نزد امام صادق(ع) بودم که یکی از اصحاب ما وارد شد و به امام گفت: فدایت شوم، محمدبن عبدالله قیام کرده است؛ دربارۀ قیام به‌همراه او چه می‌فرمایید؟ امام فرمود: «مادام که آسمان و زمین ساکن‌اند شما نیز در سکون باشید.» عبدالله‌بن بکیر گفت: اگر این‌گونه باشد یا اگر خروجی رخ ندهد، مادام که آسمان و زمین ساکن‌اند، پس نه قیامی خواهد بود و نه خروجی! امام رضا(ع) فرمود: «ابوعبدالله(ع) راست گفته است، اما امر چنان نیست که ابن‌بکیر تأویل کرده است. منظور امام صادق(ع) این بود که ساکن باشید تا زمانی که آسمان از ندا و زمین از فرو رفتن سپاه سفیانی در سکون‌اند.»[61] نشانه‌هایی ـ ‌همچون ندا از آسمان، خسف (فرو رفتن زمین)، سفیانی و...‌ ـ که امامان(ع) تعیین کرده‌اند بدون تردید برای مردمانی که زمان قیام قائم(ع) را درک می‌کنند سودمند است و صرفاً به اهل زمان امامان محدود نمی‌شود؛ و این نکته نشان‌دهندۀ بُعد بزرگی از عطای امامان پس از حسین (صلوات خدا بر او) است؛ زیرا آنان(ع) سهم بزرگی در هدایت مردم به‌سوی پرچم حق و هدایت ـ ‌یعنی یاری قائم موعود از نسل حسین(ع)‌ ـ برخوردارند. همچنین امامان(ع) نشانه‌ای روشن برای معرفی قائم(ع) تعیین کرده‌اند؛ این‌که او «از نسل حسین» است؛ چراکه مسئلۀ «صاحب‌الامر» و «قائم» با قدرت و خون‌خواهی حسین، مورد توجه بسیاری از مدعیان بوده است، ازجمله فرزندان عبد المطلب و هاشمیانی که امامان در زمان‌ خود با آنان درگیر بوده‌اند؛ چنان‌که پیش‌تر در قیام نوۀ حسن مثنّی مشاهده کردیم: از جابر جُعفی، از امام باقر(ع) روایت شده است که فرمود: «ملازم زمین باش، و دست و پایت را هیچ حرکتی نده، تا این‌که نشانه‌هایی را که برایت بیان می‌کنم در یک سال ببینی...». سپس امام حوادث شام را ذکر می‌کند و این‌که کارها به سفیانی منتهی می‌شود و سپس خروج مهدی و یارانش و بیعت او میان رکن و مقام را بیان می‌فرماید، تا آنجا که می‌فرماید: «هرچه برای شما مشتبه شد، عهد پیامبر خدا(ص) و پرچم او و سلاح او و نفس زکیه از نسل حسین برای شما ایجاد شبهه نخواهد کرد؛ و اگر این‌ها هم برای شما مشتبه شد، صدا از آسمان به اسم او و امر او برای شما مشتبه نخواهد شد. برحذر باش از شذّاذ از آل‌محمد(ع)؛ زیرا برای آل‌محمد و علی تنها یک پرچم است و برای دیگران پرچم‌ها. پس بر زمین ثابت بمان و هرگز از آنان پیروی نکن، تا این‌که مردی از نسل حسین را ببینی که همراه او عهد پیامبر خدا، پرچم او و سلاح او باشد؛ زیرا عهد پیامبر خدا به علی‌بن حسین رسید، سپس به محمدبن علی رسید؛ و خدا هرچه بخواهد انجام می‌دهد.»[62]

-پیوستن دو روز الهی؛ هدف امامان

مقصود از این دو روز: «روز حسین» و «روز قائم از نسل او» است، و ارادۀ الهی اقتضا کرده که این دو روز به یکدیگر پیوند بخورند. ما می‌توانیم به دو دلیل مهم برای ضرورت پیوند این دو روز اشاره کنیم: نخست: کامل شدن «کلمۀ خدا» «کلمۀ خدا» ـ ‌با توجه به آنچه در روایات پیشین دانستیم‌ ـ همان «امامت» است و خداوند سبحان وعده داده کلمات خود (یعنی امامان) را کامل می‌کند: «فأتمهن»؛[63]‌بنابراین ناگزیر باید روز حسین به فرزندش قائم پیوند بخورد تا وعدۀ خدا برای کامل کردن کلمه‌اش (امامت) تحقق یابد. از مفضل‌بن عمر، از امام صادق جعفر‌بن محمد (ع) روایت شده است، گفت: از ایشان دربارۀ سخن خداوند عزوجل (وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِکلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ) (و چون ابراهيم را پروردگارش با کلماتى بيازمود، و او آن‌همه را به انجام رسانيد) پرسیدم این کلمات چه بود؟ فرمود: «کلماتی‌ که آدم(ع) از پروردگارش دریافت کرد و خداوند با آن کلمات توبه‌اش را پذیرفت. آن کلمات این دعا بود: خدایا، به حق محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین، از تو مسئلت دارم توبۀ مرا بپذیری؛ و خداوند توبۀ او را پذیرفت که او بسیار توبه‌پذیر و مهربان است.» به ایشان گفتم: ای فرزند رسول خدا، خداوند عزوجل از این گفتۀ خود (فَأَتَمَّهُنَ) (او آن‌همه را به انجام رسانيد) چه منظوری دارد؟ فرمود: «یعنی آنها را تا قائم کامل کرد؛ یعنی دوازده امام که نُه نفرشان فرزندان حسین(ع) هستند.» مفضل گفت: به ایشان عرض کردم: ای فرزند رسول خدا، مرا از معنای سخن خداوند عزّوجل: (وَجَعَلَهَا كَلِمَةً بَاقِيَةً فِي عَقِبِهِ) (و آن را کلمه‌ای ماندگار در نسل او قرار داد) آگاه بفرما. فرمود: «مقصود، امامت است که خداوند آن را تا روز قیامت در نسل حسین قرار داد.»[64] دوم: قطعاً و یقیناً قیام قائم از نسل حسین(ع) نتیجه و ثمرۀ قیام پدرش حسین (صلوات خدا بر او) است؛ به شرح زیر: «روز حسین» در تاریخ مسیر رسالت الهی ـ ‌از آغاز آن با آدم(ع) تا پایانش با آخرین اوصیای رسول خدا محمد(ص)‌ ـ روزی بی‌نظیر و مشهود بوده که از ازل به آن وعده داده شده است. روایات بسیاری وارد شده که خداوند پیامبران و رسولانش را از آنچه بر حسین ـ ‌سبط خاتم مرسلین‌ ـ خواهد گذشت آگاه کرده است،[65] تا این‌که به رسول خدا محمد(ص) رسید؛ یعنی همان کسی که ـ ‌‌چنان‌که پیش‌تر گذشت‌ ـ از نخستین لحظۀ تولد حسین، مصیبت او و آنچه را بر او خواهد گذشت یادآور شد و برایش گریست.[66] و «روز قائم» از فرزندان حسین(ع) نیز روزی الهی است که به آن وعده داده شده است: امام صادق(ع) فرموده است: «روزهای خدا سه تاست: روزی که قائم(ع) قیام می‌کند، روز کرّت، و روز قیامت»؛[67] و «کرّت»: یعنی رجعت؛ و روز «قائم» به‌طور ویژه ذکر شده است؛ زیرا خلاصهٔ جهانی است که ما در آن هستیم، همان‌طور که سید احمد الحسن می‌فرماید.[68] ارتباط میان این دو روز قطعی است، و ائمه(ع) در روایات بسیاری به آن اشاره کرده‌اند. یکی از جنبه‌های این ارتباط عبارت است از این‌که قائم(ع) خون‌خواه حسین است؛ صلوات خدا بر او: از محمدبن حمران نقل شده است، گفت: ابوعبدالله(ع) فرمود: «وقتی آنچه برای حسین(ع) رخ داد، فرشتگان با گریه به درگاه خدا نالیدند و گفتند: با حسین ـ ‌آن برگزیده و فرزند پیامبر تو‌ ـ چنین رفتاری می‌شود؟ خداوند برای آنان سایه‌ای از قائم(ع) برپا کرد و فرمود: به‌وسیلهٔ این انتقام آن را خواهم گرفت.»[69] توضیح: جناحی که حسین (صلوات خدا بر او) را به شهادت رساند صرفاً افرادی نبودند که در زمان او زندگی می‌کردند تا با قصاصشان مسئله فیصله یابد؛ آنچه حقیقتاً حسین را به قتل رساند، یک جریان و رویکرد شیطانی مستمر بوده است و تا زمانی که این جریان در زمین حضور دارد حسین(ع) هر روز کشته می‌شود؛ و آنچه قائم از نسل او انجام خواهد داد، پاک‌سازی زمین از این جریان شیطانی و برافراشتن پرچم حاکمیت خداست، و به این ترتیب خون‌خواهی حسین(ع) تحقق خواهد یافت. همچنین: پیش‌تر در بیان حوادث پس از شهادت حسین (صلوات خدا بر او)[70] گفته شد که سر شریف آن حضرت آیاتی از سورهٔ کهف را تلاوت کرد، و نیز فرمود: «لا قوة إلا بالله»؛ و هر دو این‌ها، با قیام قائم(ع) در ارتباط هستند؛ زیرا در روایات تأکید شده است که در میان یاران قائم(ع) افرادی همانند اصحاب‌کهف حضور خواهند داشت، و آنان با تصدیق و ایمان راستین به «لا حول ولا قوة إلا بالله» کار باطل را یکسره خواهند کرد. سید احمد الحسن می‌فرماید: «اصحاب کهف در زمان قیام قائم(ع) گروهی از جوانان در کوفه و گروهی از جوانان در بصره هستند و این مطلب در روایات اهل‌بیت(ع) روایت شده است.[71] سر حسین‌بن علی(ع) چندین بار به سخن درآمد[72] و چند بار شنیده شد که این آیه را تکرار می‌کرده است: (أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَالرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَباً)[73] (آيا پنداشته‌ای اصحاب کهف و رقيم از نشانه‌های شگفت‌انگيز ما بوده‌اند؟) و شنیده شده از این آیه فقط این قسمت را قرائت فرموده است: (أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَالرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَباً) (اصحاب کهف و رقيم از نشانه‌های شگفت‌انگيز ما بوده‌اند؟)؛[74] چراکه اصحاب کهف ـ که همان یاران قائم(ع) هستند ـ همان کسانی هستند که به خون‌خواهی حسین(ع) برمی‌خیزند، از ستمگران انتقام می‌گیرند و حکومت ستمگران را زیرورو می‌کنند و از همین رو از سر حسین(ع) شنیده شده که این جمله را نیز قرائت فرموده است: (وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ)[75] (و ستمکاران به‌زودی خواهند دانست به کدامین بازگشتگاه بازخواهند گشت). همچنین اصحاب قائم(ع) گروهی عابدِ اخلاص‌پیشه برای خداوند سبحان و متعال هستند که نیرو و قدرتی جز قائم به خداوند نمی‌بینند، به خدا ایمان می‌آورند و به او توکل می‌کنند و با بزرگ‌ترین و قدرتمندترین نیروهای ظلم و استکبار روی زمین به مبارزه برمی‌خیزند... از همین رو از سر حسین(ع)شنیده شد که این جمله را نیز خوانده است: (لَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللهِ)[76] (هيچ نيرويی نیست جز به‌واسطۀ خداوند)؛ چراکه فقط کسانی که مصداق این آیۀ کریم باشند، انتقام خون او را خواهند گرفت: (لَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللهِ) (هيچ نيرويی نیست جز به‌واسطۀ خداوند).»[77] بیان آیاتی که با قیام مهدی و قائم موعود از نسل حسین(ع) ارتباط دارند، به‌وسیلۀ سر شریف، به این معناست که پیوندی عمیق و استوار میان این دو انقلاب برقرار است؛ و حتی ـ ‌براساس متونی که در دسترس ماست‌ ـ می‌توانیم رابطۀ میان این دو قیام را به‌طور کامل، همچون رابطۀ میان «مقدمه» و «نتیجه» تشبیه کنیم؛ زیرا امام حسین(ع) برای حاکمیت خدا قیام کرد و به شهادت رسید؛ و حاکمیت خدا در شکل ایدئالش در دولت عدل الهی به‌دست قائم از نسل حسین(ع) تحقق خواهد یافت، و دین خدا بر تمام دین‌ها چیره خواهد شد. سید احمد الحسن می‌فرماید: «... دین اسلام محمدیِ اصیل به‌وسیلۀ امام مهدی(ع) بر زمین ظاهر می‌شود و امام مهدی(ع) از فرزندان امام حسین(ع) است و پایه و کانون حقیقی انقلاب امام مهدی(ع)، انقلاب امام حسین(ع) است. پس با امام مهدی(ع) آیۀ (لِيُظْهِرَهُۥ عَلَى ٱلدِّينِ كُلِّهِ) تحقّق می‌یابد و اهل زمین، محمد(ص) و شأن عظیم و مقام والای آن حضرت را می‌شناسند و امام مهدی(ع)، خود، نتیجه‌ای از نتایج انقلاب حسین(ع) است و انقلاب اصلاح‌گرایانۀ جهانی امام مهدی(ع)، جز ثمره و نتیجۀ واقعی به‌دست‌آمده از انقلاب امام حسین(ع) نیست.» [78] حال که پیوند میان آن دو روز الهی روشن شد، پس باید بدانیم یکی از وظایف اصلی امامان(ع) ـ ‌که از سوی خدا به آن مأمور شده‌اند‌ ـ پیوند دادن این دو روز به یکدیگر است؛ یعنی «این‌که قائم از نسل حسین باشد»؛ اما این پیوند چگونه برقرار می‌شود؟ خداوند سبحان خواست این دنیا سرایی برای امتحان و آزمایش باشد، و سنت‌ها و قوانینی‌ متناسب با این هدف در آن جاری کرد؛ و به‌طور معمول این قوانین و سنت‌ها جاری‌اند و نقض نمی‌شوند، مگر به‌دلیل حکمتی که مشیّت الهی اقتضا کند، و بدون چنین حکمتی، روند امور طبق اسباب شناخته‌شده‌شان پیش خواهد رفت. بنابراین در خصوص مسئلۀ ما ـ ‌یعنی پیوند روز حسین با روز قائم و این‌که قائم از نسل حسین است‌ ـ امامان باید خود را از کشته‌شدن حفظ می‌کردند تا هر امام در زمان خودش بتواند ازدواج کند و فرزندی را که در علم خدا مقدر شده است به دنیا بیاورد، تا امام و وصی پدرش بشود، و به این ترتیب برای پذیرفتن مسئولیت امامت و خلافت خدا در زمینش آماده گردد. همین روند به‌وسیلۀ وصی پس از وفات پدرش «امام = خلیفۀ خدا» برای امامی که بعد از او می‌آید نیز در پیش گرفته می‌شود، تا این‌که به قائم موعود برسد و پیوند آن دو روز محقق گردد و وعدۀ الهی به سرانجام رسد. سید احمد الحسن می‌فرماید: «چه‌بسا خلیفۀ خدا در بازه‌ای از دورۀ خلافتش مجبور به سکوت شود و علمش را اظهار نکند ـ ‌همچنان‌که در وضعیت فترت این‌گونه است‌ ـ و پیش‌تر موضوع فترت و علت آن را بیان کردم که عبارت بود از عدم وجود پذیرندۀ حق، یا ممکن است خلیفه برای ضرورتی که خداوند اراده کرده است سکوت کند، مثلاً به‌دلیل این‌که وظیفۀ نخستین خود یعنی آماده‌سازی خلیفۀ بعد از خود را به انجام برساند؛ زیرا تسلیم خلافت الهی امانتی است که خداوند خلیفۀ خود را به آن مکلف کرده و او باید هرآنچه برایش مقدور است مهیا سازد تا تسلیم امانت خلافت الهی به بهترین شکل صورت پذیرد، تا حجت بر مردم اقامه شود و برای شخص متخلّف از آن، عذری در اطاعت از گام‌های شیطان و تخلف از دین خدا یا خلیفۀ بعدی خداوند باقی نماند. حق‌تعالی می‌فرماید: (إِنَّ اللهَ یأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمَانَاتِ إِلَی أَهْلِهَا وَإِذَا حَكَمْتُمْ بَینَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ إِنَّ اللهَ نِعِمَّا یعِظُكُمْ بِهِ إِنَّ اللهَ كَانَ سَمِیعًا بَصِیراً)[79] (خداوند به شما فرمان می‌دهد که امانت‌ها را به صاحبانشان بازگردانيد و چون در ميان مردم به داوری نشينيد، به عدل داوری کنيد. این نیکو چیزی است که خدا شما را به آن پند می‌دهد. هرآينه خداوند شنوای بيناست). مراد از این آیه تسلیم خلافت الهی به خلیفۀ بعدی است، و این وظیفه‌ای است که خلیفۀ قبلی باید آن را به کامل‌ترین وجه انجام دهد؛ زیرا این، امانتی الهی است بر گردن او و به همین سبب گاهی مجبور به سکوت می‌شود، چه‌بسا برای این‌که جانش حفظ شود تا زمینه‌سازی برخی از امورِ متعلق به خلیفۀ بعدی یا حتی ولادتش انجام شود. روایات در این خصوص تقدیم می‌گردد:...[80] بنابراین سخن حق‌تعالی (إِنَّ اللهَ یأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلی‏ أَهْلِهَا وَإِذا حَكَمْتُمْ بَینَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ)، یعنی خلیفۀ خدا یا امام باید امانت را به امام بعد از خودش بسپارد و این تکلیف نخستین اوست. چه‌بسا علمش را به همین منظور اظهار نمی‌کند و با مردم سخن نمی‌گوید تا زمانی که تکلیف نخستینش یعنی زمینه‌سازی برای خلیفۀ بعد برای بر دوش کشیدن رسالت الهی را به انجام برساند و این امر دربارۀ امام رضا(ع) اتفاق افتاده است.[81]»[82] روشن است که «امامت و خلافت خدا در زمین» امانتی الهی است، و نقش امام آن است که امین بر این امانت باشد و وظیفه دارد آن را به صاحبش ـ ‌که از سوی خدا تعیین شده است‌ ـ برساند. از همین رو، امام صادق(ع) فرموده است: «آیا گمان می‌کنید وصیت‌کننده از ما به هرکسی که بخواهد وصیت می‌کند؟! نه به خدا سوگند، بلکه این عهدی است از جانب خدا و رسولش(ص) برای مردی پس از مردی تا آن‌که امر به صاحبش برسد.»[83] «امامت عهدی است از جانب خداوند عزوجل، و برای مردانی ستانده شده که نام برده شده‌اند، و امام اختیار ندارد آن را از کسی که پس از اوست منع کند.»[84] مسئلۀ رساندن امانت الهی یعنی «امامت» به صاحبش کار آسانی نیست؛ به‌ویژه در شرایطی که ائمه از نسل حسین(ع) در آن زندگی می‌کردند؛ زیرا همواره زندگی آنان از سوی طاغوت‌های ‌بنی‌امیه و سپس ‌بنی‌عباس (خداوند لعنتشان کند) در خطر جدی قرار داشت. افزون بر آن، وظیفۀ آنان فقط حفظ جان خودشان و زمینه‌سازی برای امام بعدی نبود ـ ‌هرچند این مهم‌ترین وظیفه‌شان بود‌ ـ بلکه ـ ‌‌چنان‌که پیش‌تر روشن شد‌ ـ آن‌ها همچنین وظیفه داشتند که دین خدا را برای کسانی که آن را می‌پذیرفتند بیان کنند، حق را گسترش دهند و امت مؤمن را هدایت نمایند. تردیدی نیست که جمع بین این دو مسئولیت کاری در نهایتِ دشواری و خطرناکی است و کسی جز آل‌محمد (صلوات‌الله‌علیهم) از عهدۀ انجامش برنمی‌آید، اما آنان ـ ‌به فضل خداوند بر ایشان‌ ـ این دو مأموریت اصلی را با حکمت رسا، و صبری تلخ، و یاری و پشتیبانی از سوی خداوند به کامل‌ترین شکل ممکن به انجام رساندند؛ پس منظور الهی تحقق یافت و امر امامت به صاحب موعود رسید. طبیعتاً انجام این مأموریت از سوی ائمه همراه با فداکاری‌های بزرگ و تحمل آزار و اذیت فراوانی بود که به آنان وارد می‌آمد، تا آن‌که مظلومانه و شهید به دیدار پروردگارشان شتافتند و هرگز در دنیا طعم آسایش و راحتی را نچشیدند؛ و این سنت الهی در حق دوستان و اولیایش است؛ چراکه این سرا، جایی برای آسایش، و خانه‌ای برای پاداش نیست.

-گردن‌ها برای مقام «قائم» و «صاحب امر» کشیده شده است

گفتیم «مهدی، قائم، یا صاحب‌الامر» شخصیتی است که انتقام خون حسین(ع) را خواهد گرفت و تنها همین نیست، بلکه او امام از خاندان محمد(ع) است که پس از شهادت امام حسین(ع) اجازه دارد از قوای نظامی استفاده کند. این موضوع نزد امامان، خانواده و بستگانشان و برخی از شیعیانشان شناخته‌شده بود، و حتی ـ‌ ‌‌چنان‌که خواهیم دید‌ ـ به برخی از دشمنان نیز رسوخ کرده بود. ازاین‌رو، می‌بینیم نخستین کسی که پس از شهادت امام حسین(ع) درصدد بهره‌برداری و ادعای مهدویت و امامت برآمد «محمدبن حنفیه» بود؛ اما امام علی‌بن حسین(ع) ـ ‌چنان‌که پیش‌تر دانستیم‌ ـ احوال عموی خود را اصلاح کرد، و محمد از این ادعا دست برداشت و به امامت امام سجاد(ع) ایمان آورد، ولی با این وجود برخی از پیروان او همچنان به امامت و مهدویت او باور داشتند. پس از مرگ محمدبن حنفیه، فرزندش عبدالله معروف به «ابوهاشم»، رهبری فرقه‌ای را که به «کیسانیه» معروف شد بر عهده گرفت. پیروان این فرقه به امامت و مهدویت محمدبن حنفیه معتقد بودند و می‌گفتند او نمرده و در کوه رضوی اقامت دارد و... عقاید و باورهای دیگری که با توجه به نابودی کامل دعوتشان، یادآوری‌شان فایده‌ای است. همچنین پیش‌تر گفتیم همین ابوهاشم، نخستین کسی بود که باب ادعای امامت و مهدویت را برای ‌بنی‌عباس گشود؛ زیرا گفته شده او پس از بازگشت از شام ـ ‌درحالی‌که مسموم شده بود‌ ـ از «حمیمه» در اردن گذشت و با محمدبن علی‌بن عبدالله‌بن عباس (پدر ابوجعفر منصور و ابوالعباس سفاح) که در آنجا ساکن بود دیدار کرد؛ و در آنجا پیش از مرگ به او وصیت کرد و گفت: «ای پسرعمو، من علمی دارم که آن را به تو می‌سپارم؛ مبادا کسی را از آن آگاه کنی. این همان امری است که مردم در انتظارش هستند و در میان شما خواهد بود.» محمد گفت: «دانستم؛ پس مبادا کسی از شما چیزی از این سخن را بشنود.»[85] ابوهاشم ـ ‌به‌طور قطع‌ ـ از غیب خبر نمی‌داد، بلکه قسمتی از آنچه رسول خدا و اهل‌بیت(ع) دربارۀ حکومت ‌بنی‌عباس خبر داده بودند به او رسیده بود؛ و ما پیش‌تر برخی از این اخبار را بیان کردیم.[86] برای آن‌که نقشۀ عباسیان در تثبیت حکومت دنیوی‌شان و فریب مردم و این‌که امر امامت و جانشینی رسول خدا اکنون به آنان رسیده است موفق شود، و از آنجا که آنان ـ ‌مانند بسیاری دیگر‌ ـ می‌دانستند قائم و مهدی، همان کسی است که پس از امام حسین(ع) مأمور به قیام با قوای نظامی است، و همچنین از برخی اسامی و القاب او آگاه بودند، می‌گویم: به همین دلیل، محمدبن علی عباسی پسر بزرگ خود را «منصور» و پسر دیگرش را «سفّاح» و «ابوالعباس» نامید، تا پسرش ابوجعفر منصور و دیگران پس از او، این فریب‌کاری را کامل کنند و فرزندان خود را با نام‌هایی مانند: «مهدی»، «هادی»، «رشید»، «امین»، «مأمون» و... نام‌گذاری کنند؛ اسم‌هایی که همه‌شان ازجمله نام‌های مهدی و قائم از آل‌محمد(ع) هستند، و رسول خدا و علی و امامان معصوم(ع) از آن‌ها خبر داده بودند. برخی از روایات معصومین(ع) در این خصوص تقدیم می‌گردد: از ابن‌عباس نقل شده است، گفت: رسول خدا(ص) فرمود: «سفاح از ماست، منصور از ماست، مهدی از ماست.»[87] فرمایش امیرالمؤمنین(ع) دربارۀ قائم(ع): «... ای ابا العباس، تو امام مردم هستی. منزه است آن کسی که زمین را پس از مرگش زنده می‌کند و ولایت‌ها را به صاحبانش بازمی‌گرداند. ای منصور، برای ساختن دیوار پیش برو؛ این است تقدیر خدای عزتمند دانا.»[88] سید احمد الحسن می‌فرماید: «بنی‌عباس می‌دانستند حکومت در نهایت به آن‌ها خواهد رسید، و از آنجا که از تأیید و یاری امامان(ع) ناامید شدند، چاره‌ای برایشان نماند جز این‌که مردم را فریب دهند و وانمود کنند مهدی و قائم از آن‌هاست. پس بسیاری از فرزندان خود را به اسم‌ها یا القاب قائم(ع) نام‌گذاری کردند، مانند: ابوالعباس، سفاح، منصور، منتصر، مهدی، هادی، رشید، امین، مأمون و...؛ و نقشۀ آن‌ها در این خصوص مبتنی بر این بود که مردم را به‌طور پیوسته فریب دهند و اگر این پسرشان مهدی نشد، آن یکی یا آن دیگری بشود، و به همین ترتیب ادامه دهند؛ و دست‌کم نام‌گذاری یکی از فرزندانشان به «مهدی» کاملاً روشن و غیرقابل‌انکار است. آنان این موضوع را از اخبار امامان دانسته بودند؛ چراکه امامان(ع) همان‌گونه که به دولت ‌بنی‌عباس در آخرالزمان اشاره کرده‌اند، بی‌تردید، به حکومت عباسیان در دورۀ نخستین نیز اشاره کرده بودند.»[89] تنها ‌بنی‌عباس نبودند که به‌سوی مقام «مهدی» و «صاحب امر» گردن دراز کرده بودند، بلکه آل‌حسن نیز چنین کردند. آن‌ها وقتی دریافتند رسول خدا و امامان (صلوات‌الله‌علیهم) خبر داده‌اند «اسم مهدی موافق با اسم رسول خدا، و اسم پدرش اسم پدر رسول خداست»،[90] و از اخبار مربوط به «نفس زکیه» مطلع شدند و این‌که در برخی از این اخبار اسم او «محمد» ذکر شده است،[91] عبدالله‌بن حسن مثنی ادعا کرد که پسرش «محمد» همان مهدی و نفس زکیۀ موعود است، و مردم را به بیعت با پسرش فراخواند، البته ـ ‌‌چنان‌که خواهیم دید‌ ـ ابتدا با تشویق ‌بنی‌عباس، پیش از آن‌که عباسیان علیه حسنی‌ها بشورند و آنان را به قتل برسانند. همچنین چیزی نمانده بود زیدبن علی نیز این مقام را ادعا کند، پیش از آن‌که به امامت جعفربن محمد صادق(ع) ایمان بیاورد؛ اگرچه ـ ‌چنان‌که هنگام بررسی قیام او دیدیم[92]‌ ـ به‌سوی حق بازگشت و بر حق شهید شد، اما برخی از پیروانش همچنان به امامت او و این‌که او صاحب امر و قائم پس از حسین(ع) است باور داشتند؛ و اینان به «زیدیه» شناخته می‌شوند. این عده به‌جای آن‌که نص و وصیت را معیار شناخت صاحب حق قرار دهند، «قیام با شمشیر» را اصل قرار داده‌اند. ازاین‌رو هرکسی از هاشمیان ـ ‌ازجمله فرزندان ابوطالب‌ ـ که شمشیر به دست می‌گرفت از او پیروی می‌کردند؛ چنان‌که در حرکت عبدالله‌بن معاویة‌بن عبدالله‌بن جعفر در کوفه در سال ۱۲۷ هجری چنین شد؛ چراکه او ادعا کرده بود ابوهاشم‌بن محمدبن حنفیه پیش از مرگش به او وصیت کرده است. سپس جنبش محمد و ابراهیم ـ ‌پسران عبدالله‌بن حسن مثنی‌ ـ به وقوع پیوست و ـ ‌‌چنان‌که در تاریخ ثابت شده است‌ ـ زیدیه نیز به این‌ها پیوستند.[93] مسئلۀ محوریت قضیۀ «مهدی» و «قائم» پس از شهادت امام حسین (صلوات خدا بر او) همان‌طور که ـ ‌چنان‌که همان‌گونه که بیان شد‌ ـ از طریق فراوانیِ ادعاها برایش قابل درک است، از راه دیگری نیز می‌تواند دانسته شود؛ یعنی تکرار بسیار زیاد پرسش «آیا شما صاحب این امر هستید؟» از امامان(ع) و حتی از دیگران است. به‌عنوان مثال: عبدالله‌بن علاء از زیدبن علی پرسید و گفت:... آیا شما صاحب امر هستی؟ گفت: «نه، ولی من از عترت هستم.» گفتم: پس ما را به چه کسی سفارش می‌کنی؟ گفت: «بر تو باد به صاحب موهای بلند»؛ و به امام صادق(ع) اشاره کرد.[94] همچنین این پرسش بارها از امامان(ع) پرسیده شده است. برخی روایات در این خصوص تقدیم می‌گردد: از حمران‌بن اعین نقل شده است، گفت: به امام باقر(ع) عرض کردم: فدایتان شوم، هنگام ورودم به مدینه، کیسه‌ای با خود داشتم که در آن هزار دینار بود. با خداوند عهد بستم که آنها را دینار به دینار در آستانۀ خانۀ شما انفاق کنم، تا به سؤالی که از شما دارم پاسخ دهید. حضرت فرمود: «ای حمران، بپرس تا پاسخت را بشنوی، و دینارهایت را خرج نکن.» عرض كردم: شما را به قرابت و خویشاوندی با رسول خدا(ص) ‌قسم میدهم، آیا شما صاحب این امر و قائم به آن هستید؟ فرمود: «خیر.» عرض كردم: پس او کیست؟ پدر و مادرم به فدای شما! فرمود: «او كسى است كه چهره‏اى گلگون و چشمانی فرورفته دارد. ابروانی پرپشت دارد، و شانه‏اش پهن است. در سرش شوره دارد، و بر چهره‌اش اثری است. خدا موسی را رحمت کند.»[95] از علی‌بن جعفر(ع) روایت شده است، گفت: مردی نزد برادرم(ع) آمد[96] و به ایشان عرض کرد: فدایت شوم، صاحب این امر کیست؟ حضرت فرمود: «آن‌ها پس از مرگ من دچار فتنه‌ای خواهند شد و خواهند گفت: "او قائم است"، درحالی‌که قائم جز پس از سالیانی طولانی بعد از من ظهور نخواهد کرد.»[97] از ابو‌حمزه روایت شده است، گفت: نزد امام صادق(ع) رفتم و عرض کردم: آیا شما صاحب این امر هستید؟ فرمود: «نه.» گفتم: آیا فرزندتان است؟ فرمود: «نه.» گفتم: پس فرزندِ فرزندتان است؟ فرمود: «نه.» گفتم: پس فرزندِ فرزندِ فرزندتان است؟ فرمود: «نه.» گفتم: پس چه کسی است؟ فرمود: «کسی که زمین را از عدالت پر می‌کند، همان‌طور که از ظلم و ستم پر شده است، پس از فترتی (فاصله‌ای) از ائمه می‌آید، همان‌گونه که رسول خدا(ص) پس از فترتی از رسولان مبعوث شد.»[98] از ریان‌بن صلت روایت شده است، گفت: به امام رضا(ع) گفتم: آیا شما صاحب این امر هستید؟ فرمود: «من صاحب این امر هستم، ولی آن کسی که زمین را از عدل و داد پر می‌کند، همان‌طور که از ظلم و جور پر شده است، من نیستم...»[99] از عبدالعظیم‌بن عبدالله حسنی روایت شده است، گفت: به امام محمدبن علی‌بن موسی(ع) عرض کردم: امیدوارم شما قائم از اهل‌بیت محمد(ص) باشید؛ همان کسی که زمین را از قسط و عدل پر می‌کند، چنان‌که از ظلم و ستم پر شده است. فرمود: «ای ابوالقاسم، هیچ‌یک از ما نیست مگر آن‌که به امر خداوند عزّوجل، قائم و هدایتگر به دین اوست؛ اما آن قائمی که خداوند عزّوجل به دست او زمین را از اهل کفر و انکار پاک می‌سازد و آن را از عدل و قسط پر می‌کند، کسی است که ولادتش از مردم پنهان می‌ماند، و شخصش از آنان غایب است، و بردن نام او برای مردم حرام است. او هم‌نام و هم‌کنیۀ رسول خداست...»[100] تکرارِ بسیار این پرسش از ائمه(ع) نشان‌دهندۀ اهمیت و محوریت نقش قائم و صاحب امری است که قیام مسلحانه می‌کند و زمین را از قسط و عدل آکنده می‌سازد؛ و نکتۀ جالب‌توجه آن است که این موضوع حتی در زمان حیات امام حسین(ع) نیز مطرح بوده، و این یعنی امر قائم، توسط رسول خدا و اهل‌بیت(ع) از پیش خبر داده شده بود: از عیسی خَشّاب روایت شده است، گفت: به حسین‌بن علی(ع) عرض کردم: آیا شما صاحب این امر هستید؟ فرمود: «نه. اما صاحب این امر، آن رانده‌شدۀ بی‌پناه و سرگردان و خون‌خواه پدرش است که کنیه‌اش به عمویش نسبت داده می‌شود و شمشیرش را هشت ماه بر دوش خود می‌گذارد.»[101] حتی ـ ‌به نقل از برخی تاریخ‌نگاران‌ ـ ‌بنی‌امیه نیز از مسئلۀ قائم و مهدی باخبر شده بودند، حال یا سبب شیوع اخبار میان مردم، یا از طریق جاسوس‌ها و منابع اطلاعاتی‌شان. به‌طور کلی، آن‌ها می‌دانستند صاحب امر و کسی که بعد از امام حسین(ع) قیام مسلحانه خواهد کرد مردی است گمنام که ولادتش پنهان است و خون‌خواه پدرش خواهد بود (و این همان ویژگی‌هایی است که در برخی روایات گذشته به قائم نسبت ‌داده ‌شده است)؛ چنان‌که نقل شده است: مُسلِمة‌بن عبدالملک به یزیدبن مهلب نوشت: «به خدا قسم، تو صاحب این امر نیستی. صاحب این امر، مردی گمنام و خون‌خواه است، درحالی‌که تو مشهوری و خون‌خواه نیستی.»[102] همچنین اشاره به این نکته ضروری است که گفتار ائمه(ع) دربارۀ صاحب امر و قائم از نسل حسین(ع) ـ ‌که در روایات پیش‌گفته آمده‌ ـ حاوی ویژگی‌ها و نشانه‌های دقیقی از اوست؛ ازجمله: ولادت، اسم، کنیه، غیبت و ویژگی‌های جسمانی‌اش و... . همچنین معصومین فرموده‌اند او «در دورۀ فترتی از ائمه» برانگیخته می‌شود. این عبارت چه معنایی دارد؟ پیش‌تر دانستیم اوصیای آل‌محمد(ع) شامل دوازده امام و دوازده مهدی می‌شوند، و این یعنی صاحب امر و قائم از نسل حسین(ع) ـ ‌‌طبق آنچه در وصیت رسول خدا(ص) آمده‌ ـ پس از غیبت امام دوازدهم (امام مهدی(ع)) خواهد آمد؛ زیرا امام صادق(ع) فرموده است: «او در دوران فترتی از ائمه می‌آید»، و «فترت» یعنی دورانی که امام ظاهر و حاضر نیست. چنین فترتی در بازۀ زمانی میان امام سجاد تا امام حسن عسکری(ع) وجود نداشت؛ زیرا همه‌شان ظاهر و آشکار بودند و دوران‌شان دورۀ فترت نبود؛ اما «دوران فترت» پس از غیبت امام مهدی(ع) آغاز می‌شود، و این نشان می‌دهد ائمه(ع) (به تعلیم الهی) می‌دانستند که زمان ظهور قائم و صاحب امر، بسیار دیرتر از زمان خودشان خواهد بود؛ و این حقیقت را ده‌ها روایت از آنان(ع) تأیید می‌کند؛ روایاتی که در آن‌ها به نشانه‌های ظهور، زمان قیام و جزئیات فراوانی دربارۀ مسئلۀ قائم پرداخته شده است؛ تا آنجا که کتاب‌ها و پژوهش‌هایی مستقل به این موضوع اختصاص یافته و در دسترس عموم قرار گرفته است. ائمه(ع) می‌دانستند که این امر به سرانجام خود خواهد رسید، و به همین دلیل شیعیان خود را از قیام پیش از «قائم» نهی می‌کردند، و آن‌ها را به صبر و انتظار فرج سفارش می‌نمودند و از شتاب‌زدگی بازمی‌داشتند؛ «شتاب‌کنندگان هلاک شدند»!

-شتاب‌کنندگان هلاک شدند!

سید احمد الحسن می‌فرماید: «مسئله حول این نکته می‌چرخید که چه کسی پس از حسین (صلوات خدا بر او) قیام مسلحانه خواهد کرد، و به همین دلیل بود که بسیاری از مردم از ائمه(ع) می‌پرسیدند: «آیا شما صاحب این امر هستید؟» چون مردم به‌طور معمول صبر ندارند، و آن‌ها در انتظار کسی بودند که قیام کند و آن‌ها را از ظلمی که احاطه‌شان کرده بود نجات دهد. بعضی از آن‌ها شتابان به یاری هرکسی که قیام می‌کرد می‌شتافتند، با این گمان که او همان قائم موعود است! دین، دین خداست نه دین مردم. هنگامی که خدا خواسته بود مردم با حسین (صلوات خدا بر او) برخیزند و انقلاب کنند، آن‌ها از یاری او کوتاهی کردند و تصمیم گرفتند به‌همراه او قیام نکنند؛ اما در زمانی که خدا می‌خواهد آن‌ها دین حق را از ائمه(ع) بیاموزند و آن را گسترش دهند و از انقلاب و قیام دست بکشند تا وقتش فرابرسد، خودشان می‌خواهند قیام و انقلاب کنند!»[103] رسول خدا(ص) خبر داده بود ‌بنی‌امیه و ‌بنی‌عباس بهره‌ای از دنیا خواهند داشت و ناگزیر سلطنت خواهند یافت. پیش‌تر نیز متونی را مرور کردیم که در آن‌ها آمده بود که مدت حکومت‌ بنی‌امیه هزار ماه است[104] و در عمل نیز همین‌گونه شد؛ زیرا ـ ‌همان‌طور که پیش‌تر اشاره شد‌ ـ از سال ۴۱ هجری تا ۱۳۲ هجری، اگر نُه سال حکومت عبدالله‌بن زبیر (بین سال‌های ۶۴ تا ۷۳ هجری) را کم کنیم، دقیقاً هزار ماه می‌شود.[105] اما در خصوص ‌بنی‌عباس، به حکمرانی آن‌ها تصریح شده است، اما این تصریحات مدّت مشخصی برای آن تعیین نکرده‌اند؛ و شاید به این دلیل باشد که حکومت عباسیان شامل دو مرحله خواهد بود: نخستین حکمرانی عباسیان که با ابوالعباس سفاح، در سال ۱۳۲ هجری، آغاز شد و با آخرین پادشاهشان «المستعصم بالله» در بغداد، در سال ۶۵۶ هجری، پایان یافت. حکومت عباسی در آخرالزمان که هم‌زمان با ظهور «قائم» از نسل حسین (صلوات خدا بر او) خواهد بود؛ و اختلاف آنان، نشانه‌ای برای نزدیک بودن ایام ظهور اوست. ازاین‌رو، امامان(ع) از بیان دقیق و روشنِ زمان حکومت عباسیان خودداری کردند، به‌دلیل محافظت از آن مرد الهی موعود، یعنی «قائم» و «صاحب این امر». و از آنجا که فاصلۀ زمانی میان امامان و قیام قائم از نسل حسین بسیار طولانی است، امامان(ع) شیعیان خود را به شتاب ‌نکردن توصیه کرده و بر صبر و انتظار فرج تأکید می‌نمودند: امیرالمؤمنین(ع) فرموده است: «شتاب‌کنندگان هلاک شدند و مقربان نجات یافتند، و سنگ‌ریزه‌ها بر جای خود استوار ماندند. به خدا سوگند، سوگندی راست و درست، که پس از این اندوه، گشایشی شگفت خواهد بود.»[106] از ابو‌المُرهَف روایت شده است، گفت: امام صادق(ع) فرمود: «پیشی‌گیرندگان هلاک شدند.» گفتم: پیشی‌گیرندگان چه کسانی هستند؟ فرمود: «شتاب‌کنندگان؛ و مقربان نجات یافتند، و سنگرها بر ستون‌هایشان پابرجا ماند. زیرانداز خانه‌هایتان باشید [یعنی هیچ حرکتی نکنید]، زیرا گردوخاک بر سر کسی می‌ریزد که آن را تکان دهد. آنان هیچ بلایی برای شما اراده نمی‌کنند مگر این‌که خداوند برایشان مشغله‌ای پدید می‌آورد، مگر کسی که خودش را در برابر آنان قرار دهد.»[107] از ابراهیم‌بن مُهزِم، از پدرش، از امام صادق(ع) نقل شده است: دربارۀ پادشاهان ‌بنی‌فلان با ایشان سخن گفتیم، فرمود: «مردم به‌دلیل شتاب‌زدگی در این امر هلاک شدند؛ و به‌راستی خداوند با شتاب‌بندگان شتاب نمی‌کند. این امر نهایتی دارد که به آن خواهد رسید و اگر آن را دریابند، نه لحظه‌ای پیش می‌افتد و نه تأخیر می‌کند.»[108] از فضل کاتب روایت شده است، گفت: نزد اباعبدالله [امام صادق](ع) بودم که نامۀ ابومسلم به ایشان رسید. حضرت فرمود: «نامۀ تو پاسخی ندارد، از نزد ما بیرون برو.» ما در میان خود آهسته با یکدیگر سخن گفتیم. حضرت فرمود: «ای فضل، دربارﮤ چه چیزی با یکدیگر سخن می‌گویید؟ همانا خداوند عزوجل با شتاب‌بندگان شتاب نمی‌کند، و کندن کوهی از جای خود آسان‌تر از زوال سلطنتی است که هنوز اجلش به سر نیامده است.» سپس فرمود: «فلانی فرزند فلانی، و تا به هفتمین از فرزندان فلانی برسد.» گفتم: «پس علامت میان ما و شما چیست، فدایت شوم؟» فرمود: «ای فضل، از جایت تکان نخور و هیچ حرکتی نکن تا سفیانی خروج کند؛ و وقتی سفیانی خروج کرد، به‌سوی ما روی آورید ـ ‌این را سه بار فرمود ‌ـ و او از امور حتمی است.»[109] امام جواد(ع) فرموده است: «بهترین اعمال شیعیان ما انتظار فرج است.»[110]

-خلاصه

خداوند از حسین (صلوات خدا بر او) خواست قیام کند و از مردم خواست او را یاری دهند، و آن حضرت(ع) با آن گروه اندک ـ‌ که خداوند برای یاری‌اش توفیقشان داد‌ ـ خواستۀ خدا را محقق ساخت، هرچند عموم امت در یاری او کوتاهی کردند. خداوند خواست امامت در نسل حسین ادامه یابد؛ کلمه‌ای باقی در نسل او؛ تا آن‌که «کلمۀ خدا» با قائم از فرزندان حسین(ع) کامل شود و وعدۀ الهی با تحقق حاکمیت خدا بر زمین و برپایی دولت عدل الهی تحقق یابد. خداوند امامان(ع) را به انجام این مأموریت بزرگ ـ ‌یعنی پیوند دادن روز حسین با روز فرزندش قائم‌ ـ مکلّف نمود؛ با این شرط که هیچ‌گونه قیام یا حرکت مسلحانه‌ای پیش از قائم انجام ندهند، بلکه به احیای معارف دین حق، و تبیین و نشر آن برای امت بپردازند؛ امت مورد رحمت قرار گرفته‌ای که هدایت خدا را می‌پذیرد. خداوند به امامان آموخت که این امر به سرانجام خود خواهد رسید، و این‌که ‌بنی‌امیه و ‌بنی‌عباس بهره‌ای از دنیا خواهند برد و ناگزیر باید حکومت کنند و هریک دوران معیّن خود را به ‌تمامی سپری کند، بی‌آن‌که یک روز کم یا زیاد شود، و نیز جابه‌جایی کوهی استوار آسان‌تر از براندازی حکومتی است که سرآمدش فرا نرسیده باشد. این خواست خداوند سبحان بود، اما مردم (جز آنان که خدا به آنان رحم آورده است) اراده و نظر دیگری داشتند. تردیدی نیست که امامان از نسل حسین(ع) تحقق خواست خدا را بر هر چیز دیگر مقدم خواهند داشت، حتی اگر این کار جانشان را بگیرد و آزارِ نزدیک و دور را به آنان تحمیل کند، اما بدیهی است اجرای خواست الهی با درد و رنج‌هایی همراه خواهد بود که اگر اندکی از آن بر کوهی سخت نازل می‌شد، آن را ذوب می‌کرد: یکی آنان را رها می‌کند و ادعای امامت می‌نماید و مردم را به‌سوی خود می‌خواند! دیگری بدون اجازه‌ای از ایشان قیام می‌کند و موجب آزار و زندانی‌ شدن و تهدید به قتل آنان می‌شود! سومی ایشان را به حسادت متهم می‌کند؛ زیرا پیشنهاد او را برای امامت نپذیرفتند! چهارمی آنان را به ترس متهم می‌سازد، چون مانند او نیندیشیدند! پنجمی می‌گوید آنان از سیرۀ علی منحرف شده‌اند، چون کاری را که او انجام داد تکرار نکردند! و ششمی و هفتمی و... . و این‌ها فقط گوشه‌ای از سختی‌هایی است که از نزدیکان خود دیدند، اما آنچه از ظلم و ستم و آزار و تبعید و فشار و زندان از جانب طاغوت‌های ‌بنی‌امیه و ‌بنی‌عباس بر آنان وارد شد، تا آنجا که سرانجام با زهر کشته شدند، موضوعی واضح و ثبت‌شده در کتاب‌های مسلمانان است. و از همین رو ـ ‌همان‌طور که پیش‌تر گفته شد‌ ـ هریک از امامان ـ ‌از جهتی‌ ـ تصویری از پدرشان حسین(ع) بودند؛ ولاحول و لاقوة إلا بالله.

-(2) دو امام شاهد بر طفّ (کربلا)

در روز عاشورا، امام علی‌بن حسین و فرزندش محمدبن علی باقر(ع) حضور داشتند و شاهد وقایع آن روز دردناک بودند.

-امام علی‌بن حسین(ع)

مکان: مدینۀ منوّره سن: ۵۶ یا ۵۷ سال (۳۸ ـ ۹۴ یا ۹۵ هجری قمری) مدت امامت: ۳۴ سال

-تصریح به امامت و القاب ایشان

اولین امام از «فرزندان حسین» فرزندش «علی» ملقب به «زین‌العابدین» و «سجاد» است. آن حضرت(ع) در پنجم شعبان سال ۳۸ ه ـ متولد شد،[111] یعنی حدود سه سال پیش از شهادت جدش امیرالمؤمنین(ع)، و وصیت مبارک امام علی(ع) در لحظۀ وفاتش، یکی از متونی است که به امامت نوه‌اش دلالت دارد. از سلیم‌بن قیس نقل شده است، گفت: من شاهد وصیت امیرالمؤمنین(ع) بودم، هنگامی که به فرزندش حسن(ع) وصیت کرد و حسین(ع) و محمد و تمامی فرزندانش و بزرگان شیعه و اهل‌بیتش را برای وصیت خود گواه گرفت. سپس کتاب و سلاح را به او داد و به فرزندش حسن(ع) فرمود: «پسرم، رسول خدا(ص) به من امر کرده است به تو وصیت کنم و کتاب‌ها و سلاحم را به تو تحویل دهم، همان‌طور که رسول خدا(ص) به من وصیت کرد و کتاب‌ها و سلاحش را به من سپرد؛ و به من امر کرد به تو فرمان دهم وقتی زمان مرگت رسید، آن‌ها را به برادرت حسین(ع) بدهی.» سپس به فرزندش حسین(ع) رو کرد و فرمود: «و رسول خدا(ص) به تو امر کرده است آن‌ها را به این فرزندت بدهی.» سپس دست علی‌بن حسین(ع) را گرفت و فرمود: «و رسول خدا(ص) به تو امر کرده است که آن‌ها را به فرزندت محمد‌بن علی بسپاری؛ و به او از جانب رسول خدا(ص) و از جانب من سلام برسان.»[112] بدیهی است وصیت امیرالمؤمنین (صلوات خدا بر او)، براساس وصیت رسول خدا(ص) در شب وفاتش بوده است؛ همان وصیتی که در آن اسم اوصیای پس از رسول خدا(ص) تا روز قیامت آمده، و اسم امام علی‌بن حسین(ع) نیز در آن ذکر شده است.[113] همچنین دلیل دیگر برای امامت ایشان، تصریح پدرش حسین (صلوات خدا بر او) بر امامت او پیش از شهادتش بود. برخی روایات در این خصوص پیش‌تر بیان شد،[114] به‌طوری که وقتی عمویش محمدبن حنفیه در امامت با ایشان به نزاع برخاست، علی‌بن حسین(ع) به او فرمود: «ای عمو، تقوای خدا پیشه کن و آنچه را حق تو نیست نخواه! تو را پند می‌دهم مبادا از جاهلان باشی. ای عمو، پدرم (صلوات خدا بر او) پیش از آن‌که به‌سوی عراق رهسپار شود به من وصیت کرد، و ساعتی پیش از آن‌که شهید شود، در‌ این باره از من پیمان گرفت. این سلاح رسول خدا(ص) است که نزد من است. پس متعرض آن نشو؛ زیرا می‌ترسم عمر تو کوتاه و حالت دگرگون شود؛ به‌راستی خداوند عزوجل وصیت و امامت را در نسل حسین(ع) قرار داده است.»[115] «زین‌العابدین» لقبی است که جدش رسول خدا(ص) به ایشان اختصاص داد: از ابن‌عباس نقل شده است که رسول خدا(ص) فرمود: «چون روز قیامت فرارسد، منادی ندا می‌دهد: زین‌العابدین کجاست؟ گویی فرزندم علی‌بن حسین‌بن علی‌بن ابی‌طالب را می‌نگرم که در میان صف‌ها گام برمی‌دارد.»[116] اما علت لقب‌ گرفتن آن حضرت(ع) به «سجاد» آن است که بسیار سجده می‌کرد؛ چنان‌که فرزندش امام باقر(ع) فرموده است: از جابربن یزید جُعفی نقل شده است، گفت: امام محمد باقر(ع) فرمود: «پدرم علی‌بن حسین(ع) هرگاه نعمتی از نعمت‌های الهی را به یاد می‌آورد سجده می‌کرد؛ و هرگاه آیه‌ای از کتاب خدا می‌خواند که در آن سجده‌ای بود سجده می‌کرد؛ و هرگاه خداوند بلایی را از او دفع می‌کرد یا از نیرنگ دشمنی نجاتش می‌داد سجده می‌کرد؛ و هرگاه از نمازی واجب فارغ می‌شد سجده می‌کرد؛ و هرگاه موفق به اصلاح میان دو نفر می‌گردید سجده می‌کرد. جای سجده در همۀ مواضع سجودش آشکار بود، و از همین رو به "سجّاد" معروف شد.»[117]

-امام زین‌العابدین(ع) و واقعۀ کربلا

-امام(ع) کربلا را با دید و با دردی همیشگی در قلبش روایت نمود

امام علی‌بن حسین(ع) ۲۳ سال با پدر بزرگوارش امام حسین (صلوات خدا بر او) زندگی کرد و از نزدیک شاهد نهضت پدرش علیه یزید (لعنت خدا بر او) بود. پدرش ـ ‌آن سبط شهید‌ ـ او را در کاروان مقدسی که با آن به‌سوی عراق رهسپار شد همراه خود برد. آن حضرت(ع) روز عاشورا در خیمه‌گاه امام حسین در بستر بیماری افتاده بود و امام اجازه نداد در نبرد شرکت کند تا ـ ‌همان‌طور که دانستیم‌ ـ زمین از حجت خالی نماند. با این‌ حال، وقتی امام حسین(ع) تنها ماند و زین‌العابدین صدای کمک‌خواهی‌اش را شنید، تصمیم گرفت به میدان برود تا از پدرش دفاع کند، ولی امام حسین(ع) به‌محض دیدن او از خواهرش خواست او را بازگرداند. «سپس حسین(ع) به‌سمت راست خود نگاه کرد، کسی از مردان را ندید؛ به‌سمت چپ خود نگاه کرد، کسی را ندید. پس علی‌بن حسین زین‌العابدین(ع) بیرون آمد، درحالی‌که بیمار بود و توان بلند کردن شمشیر را نداشت، و ام‌کلثوم از پشت‌سرش فریاد زد: پسرم، بازگرد! گفت: ای عمه جان، بگذار در برابر فرزند رسول خدا(ص) بجنگم. حسین(ع) فرمود: ای ام‌کلثوم، او را بگیر، تا زمین از نسل آل‌محمد خالی نماند.»[118] امام زین‌العابدین(ع) وقایع کربلا را شاهد بود و برخی جزئیات آن را روایت کرد: • روایت کرده است عمه‌اش زینب(س) بر پدرش حسین(ع) وارد شد، درحالی‌که آن حضرت با خواندن ابیاتی از شعر «ای روزگار، اف بر تو از دوستی بی‌وفا...» برای خودش مرثیه می‌خواند؛ و گفت‌وگوها و سفارش‌های پدر به خواهرش زینب(س) را نقل کرده است. • دعای پدر مظلومش را در روز دهم، پس از خطابه‌اش برای لشکر اموی و موعظۀ آنان، روایت کرد: «خدایا، تو تکیه‌گاه من در سختی و امید من در هر گرفتاری هستی...» • روایت کرده است که پدر مظلومش او را در آغوش گرفت درحالی‌که خون از بدنش می‌جوشید و دعایی برای حفظ او به او آموخت: فرمود: «پسرم، دعایی را از طرف من حفظ کن که فاطمه(س) به من آموخت، و رسول خدا(ص) به او آموخته، و جبرئیل(ع) آن را در زمان نیاز و گرفتاری و اندوه و مصیبت ناگهانی و امر عظیم به ایشان(ص) آموخته بود. گفت: بخوان: «به حقّ (يس وَالْقُرْآنِ الْحَكِيمِ)، و به حقّ (طه وَالْقُرْآنِ الْعَظِيمِ)، ای آن‌که برآورندۀ نیازهای درخواست‌کنندگانی، ای آن‌که دانای آنچه در درون است هستی، ای گشایندۀ گرفتاری‌ها، ای برطرف‌کنندۀ اندوه‌ها، ای رحم‌کننده به پیر سال‌خورده، ای روزی‌دهندۀ کودک خردسال، ای کسی که نیازی به توضیح نداری، بر محمد و آل‌محمد درود فرست و با من چنین‌وچنان کن.»[119] • روایت کرده است با چشم خود دید که چگونه پدرش، امام حسین، و اهل‌بیت و یارانش به شهادت رسیدند، و نیز تماشا کرد که چگونه اراذل و اوباش به خیمه‌های امام هجوم آوردند، آن‌ها را آتش زدند و اثاثیه‌اش را غارت کردند. سپس زنان اهل‌بیت را بر کجاوه‌های سخت نشاندند تا آنان را به کوفه ببرند، درحالی‌که به پیکر بی‌کفن و دفن‌نشدۀ پدرش که بر خاک کربلا افتاده بود، می‌نگریست. نزدیک بود جان از بدنش به ‌در رود و از شدت اندوه جان دهد، اگر عمه‌اش زینب(س) دخالت نمی‌کرد. فرمود: «... وقتی آنچه در طف بر ما گذشت رخ داد و پدرم(ع) و افرادی که با او بودند ـ ‌از فرزندان و برادران و سایر اهل‌بیتش‌ ـ شهید شدند و حرم و زنانش بر شتران با جهاز سخت و خشن سوار شدند و ما را به کوفه بردند، من به کشته‌شدگان نگاه می‌کردم که هنوز دفن نشده بودند؛ و این در نظرم سنگین آمد و به‌شدت اندوهگین شدم، به‌گونه‌ای که نزدیک بود جان از بدنم به ‌‌در شود. عمّه‌ام زینب ـ ‌دختر بزرگوار علی‌ ـ این حالت مرا دید و گفت: "ای باقی‌ماندﮤ جدم و پدر و برادرانم، چرا این‌گونه بی‌تابی می‌کنی؟" گفتم: "چگونه بی‌تاب و پریشان نباشم، درحالی‌که سرورم، برادرانم، عموهایم، پسرعموهایم، و اهل‌بیتم را در خونشان آغشته و بدون کفن و دفن‌نشده می‌بینم...» سپس داستان ام‌ایمن را برایم بازگو کرد.[120] • آن حضرت(ع) تمام مراحل اسارت و رنج‌هایش را با تمام وجود لمس کرد و با چشمان خود شاهد بود، از لحظۀ شهادت امام حسین(ع) تا بازگشت کاروان به مدینه چه بر سر زنان اهل‌بیت آمد، و در طول این مدت دشوار، چند بار نزدیک بود به قتل برسد، اما هر بار عمه‌اش زینب کبری جان خود را فدای او می‌کرد. • امام(ع) باقی عمر شریف خود را با اندوهی ژرف و گریه بر مصیبت پدر و اهل‌بیتش در عاشورا سپری کرد، تا آنجا که از او به‌عنوان یکی از «بسیار گریه‌کنندگان» یاد شده است. از امام صادق(ع) نقل شده است: «زین‌العابدین(ع) به مدت چهل سال برای پدرش گریه کرد؛ روزهایش را روزه می‌گرفت و شب‌هایش را به نماز می‌ایستاد. هرگاه زمان افطار فرامی‌رسید، خدمتکارش غذا و نوشیدنی برایش می‌آورد و آن را پیش رویش می‌گذاشت و می‌گفت: بفرمایید، ای مولای من. می‌فرمود: فرزند رسول خدا(ص) گرسنه کشته شد، فرزند رسول خدا(ص) تشنه کشته شد؛ و پیوسته این سخن را تکرار می‌کرد و گریه می‌کرد تا آنجا که غذایش با اشک‌هایش تر می‌شد، و نوشیدنی‌اش با اشک‌هایش درمی‌آمیخت؛ و پیوسته بر این حال بود تا به خداوند عزیز و جلیل پیوست.»[121] همچنین از ایشان(ع) نقل شده است: «و اما علی‌بن حسین(ع) بیست یا چهل سال برای حسین(ع) گریه کرد، و هرگاه غذایی پیش رویش گذاشته می‌شد می‌گریست؛ تا آن‌که یکی از خدمتکارانش به ایشان گفت: جانم به فدای شما، ای فرزند رسول خدا، می‌ترسم هلاک‌ شوید! فرمود: من شکایت اندوه و حزن خود را فقط به‌سوی خدا می‌برم، و از خدا چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید. هرگاه به یاد صحنۀ شهادت فرزندان فاطمه می‌افتم، بغض گلویم را می‌فشارد.»[122] جزئیات آن پیش‌تر در جلد دوم از کتاب روز حسین بیان شد، و آنچه اکنون می‌خواهم بگویم این است: اندوه امام، از نوعِ رسالتی بود؛ زیرا هدف ایشان از این اندوه، زنده نگه‌داشتن یاد حسین(ع) و در نتیجه یاری دین خدا بود! -اندوه رسالتی امام(ع) و زنده نگه‌داشتن یاد حسین(ع) امام علی‌بن حسین(ع) باقی عمر شریف خود را در اندوه مصیبت پدر و خاندانش سپری کرد، ولی اندوه آن حضرت(ع) هرگز فقط به اندوهی عاطفی خلاصه نمی‌شد؛ یعنی این‌که فقط اندوه فرزندی برای پدرش باشد، هرچند ایشان حق چنین اندوهی را داشته است؛ زیرا سخن از پدری همچون حسین‌بن علی و مادری همچون فاطمه(ع) در میان است، و امام زین‌العابدین(ع) بیش از هرکسی قدر و منزلت این افراد پاک و مطهر را نزد خدا می‌دانست؛ اما با این ‌حال ایشان(ع) اندوه خود را «رسالتی» قرار داد؛ به این معنا که مصیبت و مظلومیت حسین(ع) را دست‌مایه‌ای برای یاری دین خدا و برافراشتن نام خدا قرار داد؛ چراکه امام(ع) با تمام وجود تا آنجا که شرایط سخت و نظارت‌های حکومت ستمگر اجازه می‌داد تلاش می‌کرد یاد حسین(ع) را زنده نگه دارد. امام زین‌العابدین(ع) هیچ فرصتی را برای زنده نگه داشتن یاد پدرش حسین(ع) از دست نمی‌داد و هرگاه می‌توانست چنین می‌کرد؛ زیرا به‌خوبی می‌دانست زنده نگه ‌داشتن یاد او ـ ‌در حقیقت‌ ـ زنده نگه داشتن دین خدا و حاکمیت اوست؛ یعنی همان هدفی که حسین(ع) برایش قیام کرده بود. ازاین‌رو، امام(ع) ضروری می‌دید هدف نهضت حسین(ع) همواره در دل‌های مؤمنان زنده بماند. ازجمله جلوه‌های زنده نگه‌ داشتن یاد حسین(ع) که امام زین‌العابدین(ع) انجام داد: 1. احیای مجالس عزاداری حسین(ع)؛ چنان‌که خودش شخصاً برای این مجالس عزاداری غذا تهیه می‌کرد: از عَمر‌بن علی‌بن حسین نقل شده است که گفت: «وقتی حسین‌بن علی(ع) به شهادت رسید، زنان ‌بنی‌هاشم لباس سیاه و خشن پوشیدند و از گرما و سرما شکایت نمی‌کردند، و علی‌بن حسین(ع) خودش غذای مراسم عزاداری را برای آنان تهیه می‌کرد.»[123] 2. تشویق به گریه برای حسین(ع): از محمدبن مسلم، از امام باقر(ع) روایت شده است که فرمود: علی‌بن حسین(ع) می‌فرمود: «هر مؤمنی که چشم‌هایش برای شهادت حسین(ع) اشک بریزد تا آنجا که بر گونه‌اش جاری شود، خداوند در بهشت غرفه‌هایی به او عطا می‌کند که هزاران سال در آن‌ها سکونت خواهد داشت؛ و هر مؤمنی که برای آزارهایی که از دشمنانمان در دنیا به ما رسید اشک بریزد تا آنجا که بر گونه‌اش جاری شود، خداوند او را در جایگاه صدق قرار می‌دهد؛ و هر مؤمنی که از رنج یا آزار ما دچار اندوه شود و اشک بریزد تا آنجا که اشک بر گونه‌اش جاری شود، خداوند آزار را از چهره‌اش دور می‌سازد و او را در قیامت از غضب آتش ایمن می‌دارد.»[124] 3. تشویق به زیارت حسین(ع): از ابوبصیر، از امام صادق(ع)، از حسن‌بن محبوب از ابوحمزه، از علی‌بن حسین(ع) نقل شده است که فرمود: «هرکس دوست دارد با صد هزار نبی و بیست و چهار هزار نبی مصافحه کند قبر اباعبدالله حسین‌بن علی(ع) را در نیمۀ شعبان زیارت کند؛ زیرا ارواح انبیا(ع) از خداوند برای زیارت او اجازه می‌گیرند و به آنان اجازه داده می‌شود، ازجمله پنج تن از رسولان اولوالعزم از میان آن‌ها.» گفتیم: آنان چه کسانی هستند؟ فرمود: «نوح، ابراهیم، موسی، عیسی و محمد، صلوات خدا بر همه‌شان.»[125] از قدامة‌بن زائده، از پدرش نقل شده است که گفت: امام علی‌بن حسین(ع) فرمود: «به من خبر رسیده است، ای زائده، که تو گاهی به زیارت قبر اباعبدالله(ع) می‌روی؟» گفتم: «آری، چنین است که به شما رسیده است.» امام فرمود: «چرا چنین می‌کنی، درحالی‌که تو نزد حاکم خود جایگاهی داری که نمی‌تواند محبت ما و برتری ما و ذکر فضائل ما و حقوقی از ما را که این امت بر عهده دارد، تحمل کند؟» گفتم: «به خدا سوگند، من این کار را فقط برای خدا و رسولش انجام می‌دهم و به خشم کسانی که خشمگین می‌شوند اهمیت نمی‌دهم و هیچ دشواری و ناملایمتی که به‌خاطر این کار به من برسد، در نظرم بزرگ نمی‌آید.» امام فرمود: «به خدا سوگند، همین‌گونه است»؛ و این را سه بار فرمود و من نیز سه بار تکرار کردم. سپس امام فرمود: «بشارت باد، بشارت باد، بشارت باد. پس تو را به خبری که در نزد من از گنجینه‌های مخفی است، آگاه می‌کنم...» سپس ماجرای ام‌ایمن را که عمه‌اش زینب(س) به او گفته بود برایش بازگو کرد. [126] 4. امام علی‌بن حسین(ع) پس از شهادت پدرش، خیمه‌ای در بیابانی بیرون از مدینه برپا کرد و مدتی را در آنجا سکونت گزید. در این مدت به زیارت پدرش حسین(ع) می‌رفت و در یکی از این دفعات، فرزندش امام باقر(ع) نیز همراه او بود. از جابربن یزید جعفی، از امام باقر محمدبن علی(ع) نقل شده است که فرمود: «پدرم علی‌بن حسین(ع) پس از شهادت پدرش حسین‌بن علی(ع) خیمه‌ای در بیابان برای خودش برپا کرد و چند سال در آن اقامت گزید؛ زیرا از معاشرت و اختلاط با مردم ناخشنود بود. او از اقامتگاه خود در بیابان برای زیارت پدر و جدّش(ع) به‌سوی عراق حرکت می‌کرد، و هیچ‌کس از این کار او باخبر نمی‌شد.» محمدبن علی(ع) فرمود: «امام(ع) برای زیارت امیرالمؤمنین(ع) به‌سوی عراق به راه افتاد و من نیز به‌همراهش بودم، و هیچ موجود جانداری جز دو شتر به‌همراه ما نبود. هنگامی که به نجف، از نواحی کوفه رسید و به محل موردنظر خود رفت، چنان گریست که محاسنش از اشک تر شد. سپس فرمود: سلام بر تو، ای امیرالمؤمنین و رحمت خدا و برکاتش بر تو باد. سلام بر تو، ای امانت‌دار خدا در زمینش و حجت او. گواهی می‌دهم ای امیرالمؤمنین، تو در راه خدا آن‌گونه که باید جهاد کردی، به کتابش عمل کردی، و از سنت پیامبرش(ص) پیروی کردی، تا آنگاه که خداوند تو را به جوار خودش فراخواند؛ پس تو را به‌سوی خود برد، درحالی‌که به اختیار خویش پاداشی گرامی برایت برگزید، و دشمنانت را با وجود آن‌همه حجت‌های رسا که بر تمام آفریدگانش داری، ملزم به حجت کرد. خدایا، بر محمد و خاندانش درود فرست، و جانم را آرام‌یافته به تقدیرت، خشنود از قضایت، دلبسته به یاد و دعایت، دوستدار برگزیدگان اولیایت، و محبوب در زمین و آسمانت قرار بده؛ شکیبا هنگام فرود آمدن بلایت، سپاس‌گزار برای بخشش‌های فراوان نعمت‌هایت، یادکنندۀ احسان‌های فراگیرت، مشتاق به شادیِ دیدارت، توشه‌گیرِ تقوا برای روز جزایت، پیروِ سنت‌های اولیایت، و سرگرم از دنیا به سپاس و ستایش تو...» جابر گفت: امام باقر(ع) به من فرمود: «هیچ‌کدام از شیعیان ما این دعا را نزد قبر امیرالمؤمنین(ع) یا نزد قبر یکی از امامان(ع) نمی‌خواند، مگر آن‌که دعای او در طوماری از نور بالا برده و با مُهر محمد(ص) مُهر می‌شود، و در همان حالت محفوظ می‌ماند تا به قائم آل‌محمد(ع) تحویل داده شود؛ آنگاه صاحب خود را با بشارت و درود و کرامت دیدار می‌کند، ان‌شاءالله.» جابر گفت: این سخن را برای امام صادق جعفربن محمد(ع) نقل کردم. فرمود: «به آن بیفزا: وقتی با یکی از آنان وداع می‌کنی، بگو: سلام بر تو ای امام، و رحمت خدا و برکاتش بر تو. تو را به خدا می‌سپارم، و بر تو باد سلام و رحمت خدا. ما به رسولان ایمان آوردیم و به آنچه شما آوردید و به آنچه به‌سوی آن دعوت کردید. خدایا، این زیارت را آخرین دیدار من با ولی‌ات قرار مده، خدایا، مرا از ثواب زیارت او که آن را واجب ساخته‌ای محروم مگردان، و بازگشت به‌سوی او را برایم میسر فرما، ان‌شاءالله.»[127] 5. امام زین‌العابدین(ع) برخی از طالبی‌ها (فرزندان ابوطالب) را به‌صورتی خاص مورد توجه و لطف خود قرار داد، به‌دلیل موضع‌گیری مثبت آنان در یاری حسین(ع). بی‌تردید، رفتار امام معصوم(ع) حکمت و هدف و غایتی دارد و این هدف از انگیزه‌های شخصی سرچشمه نمی‌گیرد (چنین نسبتی از ساحت معصوم بسی به ‌دور است)؛ بلکه مبتنی بر دانش امام(ع) بود که یاری حسین(ع) پایه و اساس دین الهی و معیار برتر بودن است که در جایگاه قبول و رضایت خداوند سبحان قرار دارد. علی‌بن حسین(ع) به فرزندان عقیل گرایش و محبت خاصی داشت. به ایشان گفته شد: چرا به این پسرعموهایت گرایش داری، نه به آل‌جعفر؟ فرمود: «من همواره روزِ همراهی آنان با اباعبدالله حسین‌بن علی(ع) را به یاد می‌آورم، پس برایشان بی‌قرار می‌شوم.»[128] و هنگامی که مختار (رضوان خدا بر او باد) خمس و صله‌ای برای امام فرستاد، ایشان(ع) با آن برای فرزندان عقیل خانه‌هایی را که امویان (لعنت خدا بر آنان) پس از شهادت حسین(ع) ویران کرده بودند، بازسازی کرد:[129] از عمربن علی(ع) نقل شده است: «مختار بیست هزار دینار برای علی‌بن حسین(ع) فرستاد، و ایشان آن را پذیرفت و با آن خانۀ عقیل‌بن ابی‌طالب و خانه‌های آنان را که ویران شده بود، بازسازی کرد.»[130]

-موضع ایشان نسبت به قیام‌های خون‌خواهی

در پایان مبحث قیام مختار ثقفی (رضوان خدا بر او باد)،[131] مسئلۀ مشروعیت قیام‌های خون‌خواهی ـ ‌همچون قیام توابین و قیام مختار‌ ـ را که برای خون‌خواهی امام حسین و اهل‌بیت و یارانش شکل گرفتند بررسی کردیم، و به ‌تفصیل دانستیم امام زین‌العابدین(ع) این قیام‌ها را تأیید فرمود و به فرماندهانشان برای گرفتن انتقام خون امام حسین(ع) از قاتلانش اجازۀ شرعی داد. در عمل، قیام مختار نتیجۀ موردنظر را به بار آورد، و او (رحمت خدا بر او) هزاران نفر از مشارکت‌کنندگان در قتل حسین(ع) و اهل‌بیتش را به سزای اعمالشان رساند؛ ازجمله: ابن‌زیاد، ابن‌نمیر، ابن‌سعد، شمر، حرمله، خولی و دیگران. مختار سرهای آنان را برای امام سجاد(ع) می‌فرستاد و ـ ‌‌همان‌گونه که پیش‌تر بیان شد‌ ـ امام برای خداوند سجدۀ شکر به ‌جای می‌آورد و برای مختار دعای خیر می‌کرد.

-گوشه‌ای از سیرۀ امام زین‌العابدین(ع)

از آنجا که لقب ایشان «زین‌العابدین» بود و پیامبر(ص) آن را به ایشان اختصاص داده بود، پس قطعاً امام علی‌بن حسین(ع) با عبادت‌های بسیارش شناخته می‌شد؛ تا آنجا که یکی از عمه‌هایش از جابر‌بن عبدالله انصاری خواست با او صحبت کند تا به خودش رحم آوَرَد: از امام باقر محمدبن علی(ع) نقل شده است، فرمود: «وقتی فاطمه دختر علی‌بن ابی‌طالب(ع) دید که برادرزاده‌اش علی‌بن حسین تا چه اندازه خود را در عبادت به زحمت می‌اندازد، نزد جابربن عبدالله‌بن عمروبن حزام انصاری رفت و به او گفت: ای صحابی رسول خدا، ما به گردن شما حقوقی داریم، و از حقوق ما بر شما این است که اگر دیدید یکی از ما خود را در راه عبادت به هلاکت می‌اندازد، او را به یاد خدا بیندازید و به حفظ جانش دعوت کنید. این علی‌بن حسین، یادگار پدرش حسین(ع) است که بینی‌اش زخم شده، پیشانی‌اش پینه‌بسته، زانوها و کف دست‌هایش سخت شده، از بس‌که در عبادت خود را به رنج انداخته است. جابربن عبدالله به درِ خانۀ علی‌بن حسین(ع) آمد و در آستانۀ در، ابوجعفر محمدبن علی(ع)، در میان گروهی از نوجوانان بنی‌هاشم اجتماع کرده بودند. جابر به ایشان که از دور می‌آمد نگاهی انداخت و گفت: این همان راه‌رفتن و حالت رسول خدا(ص) است. تو کیستی، ای جوان؟ او پاسخ داد: من محمدبن علی‌بن حسین هستم. جابربن عبدالله (خدا از او راضی باشد) گریست و سپس گفت: به خدا سوگند تو حقیقتاً شکافندۀ علم هستی؛ پدر و مادرم به‌فدایت، نزدیک بیا. او نزدیک آمد. جابر دکمه‌های پیراهن او را گشود، دستش را روی سینه‌اش گذاشت، سینۀ او را بوسید، و گونه و صورت خود را بر آن نهاد و گفت: از طرف جدّت رسول خدا(ص) به تو سلام می‌فرستم، و او(ص) به من دستور داد با تو چنین کنم، و به من فرمود: تو زنده خواهی ماند و باقی خواهی بود تا یکی از فرزندانم را ملاقات کنی که اسمش محمد است و علم را به‌خوبی می‌شکافد. همچنین فرمود: تو زنده خواهی ماند تا این‌که کور می‌شوی، و سپس بینایی‌ات بازمی‌گردد. سپس به من گفت: برایم اجازه بگیر با پدرت دیدار کنم. امام باقر(ع) نزد پدرش رفت و جریان را برایش بازگو کرد و فرمود: پیرمردی بر آستانۀ در است که با من چنین‌وچنان کرد. امام فرمود: ای پسرم، او جابربن عبدالله است. سپس پرسید: آیا از میان تمام فرزندان خاندان تو، فقط به تو چنین گفت و چنان کرد؟ گفت: بله. فرمود: ما از خداییم؛ او دربارۀ تو نیت بدی نداشت، اما نزدیک بود باعث هلاکت تو شود. سپس به جابر اجازۀ ورود داده شد. او به حضور امام وارد شد و ایشان را در محراب عبادتش یافت؛ درحالی‌که عبادت جسم او را فرسوده کرده بود. علی(ع) برخاست و با احترام و مهربانی از حال او پرسید، و سپس او را کنار خود نشاند. جابر رو به امام کرد و گفت: ای فرزند رسول خدا، آیا نمی‌دانی خداوند متعال بهشت را فقط برای شما و دوستداران شما آفریده است، و دوزخ را برای دشمنان و بدخواهان شما؟ پس این تلاش و سخت‌کوشی که بر خودت تحمیل کرده‌ای برای چیست؟ علی‌بن حسین(ع) به او فرمود: ای صحابی رسول خدا، آیا نمی‌دانی خداوند برای جدّم رسول خدا(ص)، گناهان گذشته و آینده‌اش را آمرزید، اما او هرگز از تلاش برای خدا و عبادت دست نکشید؟ پدر و مادرم فدای او باد، آن‌قدر عبادت می‌کرد که ساق‌ها و پاهایش ورم می‌کرد. به ایشان(ص) گفته شد: آیا با این‌که خدا شما را آمرزیده است، باز هم چنین می‌کنی؟ فرمود: آیا نباید ‌بنده‌ای شکرگزار باشم؟ چون جابر دید سخنش در علی‌بن حسین(ع) اثری ندارد و نمی‌تواند او را از تلاش و سختی طاقت‌فرسا به میانه‌روی بازگرداند، گفت: ای فرزند رسول خدا، به خودت رحم‌کن، زیرا شما از خاندانی هستی که بلا به‌واسطۀ آنان دفع می‌شود، سختی‌ها به‌واسطۀ آنان از میان می‌رود، و به‌واسطۀ آنان آسمان باران می‌فرستد. امام فرمود: ای جابر، من همچنان بر روش پدرانم خواهم بود و به آنان اقتدا خواهم کرد تا آنگاه که به آنان ملحق شوم. جابر رو به حاضران کرد و گفت: به خدا سوگند، در میان فرزندان انبیا جز یوسف‌بن یعقوب(ع) را همچون علی‌بن حسین(ع) نمی‌بینم؛ و به خدا سوگند، فرزندان علی‌بن حسین(ع) برتر از فرزندان یوسف‌بن یعقوب‌اند. به‌راستی در میان آنان کسی خواهد بود که زمین را از عدل و داد پر می‌کند، همان‌گونه که از ظلم و جور پر شده است.»[132] نارضایتی امام زین‌العابدین(ع) از رفتار علنی جابر انصاری با امام باقر(ع) و این‌که فرمود «نزدیک بود باعث هلاکت تو شود»، بی‌تردید، به‌دلیل نگرانی از حسادت دیگر همسالان فرزندش نسبت به فرزندش بود؛ و مهم‌تر از آن ترس از آسیب ‌رساندن ‌بنی‌امیه به فرزندش بود، در صورتی ‌که خبر مقام والای او به آنان می‌رسید و آن‌ها آگاه می‌شدند که او امام از آل‌محمد(ع) است. سید احمد الحسن دربارۀ این حادثه می‌فرماید: «امام زین‌العابدین(ع) بیم آن داشت که امام باقر(ع) شناخته شود و در میان مردم مشهور شود که او امام از آل‌محمد(ص) است، و در نتیجه خلفای ‌بنی‌امیه و هم‌پیاله‌هایشان او را به قتل برسانند یا آسیبی به او وارد کنند؛ و این همان معنای روایات «پنهان داشتن سرّ امامان» است. همچنین: ترس امام زین‌العابدین از این‌که جابر در میان مردم شأن امامت امام باقر را آشکار کند، نشان‌دهندۀ میزان خطر و تهدیدی است که امام علی‌بن حسین و امام محمدبن علی(ع) در آن دوران با آن روبه‌رو بودند، و این خود توضیح می‌دهد چرا کار به آنجا رسید که حتی زیدبن علی دربارۀ موضوع امامتِ پدر و برادرش با امام صادق(ع) بحث می‌کرد.»[133] دو نکته: توضیح روایات مربوط به کتمان داشتن یا محافظت از سرّ امامان(ع) و نهی از افشای آن، پیش‌تر از جانب سید احمد الحسن ارائه و هدف نهایی از آن بیان گردید، که خلاصۀ آن چنین است: امامان(ع) شیعیان خود را از افشای مصداق امامت برای دشمنان نهی کرده‌اند، تا جان امام معصوم در معرض خطر قرار نگیرد.[134] بحث زید با امام صادق(ع) دربارۀ امامت پدر و برادرش(ع)، در برخی روایات مطرح شده است و قسمت‌هایی از آن پیش‌تر هنگام بررسی قیام زید شهید ذکر گردید.[135] همچنین: توصیف امام زین‌العابدین(ع)، آن‌گونه که فرزندش امام باقر(ع) ایشان(ع) را وصف کرده است: از امام باقر محمدبن علی(ع) نقل شده است که فرمود: «علی‌بن حسین(ع) در شبانه‌روز هزار رکعت نماز می‌خواند، همان‌گونه که امیرالمؤمنین(ع) چنین می‌کرد و پانصد درخت خرما داشت و کنار هر درختی دو رکعت نماز می‌خواند. هرگاه برای نماز می‌ایستاد، رنگ چهره‌اش دگرگون می‌شد، و ایستادنش در نماز همچون ایستادن ‌بنده‌ای ذلیل در برابر پادشاهی باعظمت بود. اعضای بدنش از خشیت خدا می‌لرزید. نماز را همچون نماز وداع به جا می‌آورد، گویی پس از آن نمازی نخواهد خواند. روزی در نماز بود که ردایش از یک طرف شانه‌اش افتاد، اما آن را مرتب نکرد تا این‌که نمازش به پایان رسید. یکی از یارانش علت را جویا شد. فرمود: وای بر تو، آیا می‌دانی در برابر چه کسی ایستاده بودم؟ از بنده از نمازش فقط آن مقداری پذیرفته می‌شود که قلباً به آن توجه کرده باشد. آن مرد گفت: پس ما هلاک شدیم! فرمود: نه، خداوند عزوجل آن را با نافله‌ها کامل می‌گرداند. آن حضرت(ع) در شب‌های تاریک [از خانه] بیرون می‌رفت و کیسه‌ای پر از دینار و درهم بر دوش خود می‌گذاشت و گاهی غذا یا هیزم نیز حمل می‌کرد و درِ خانه‌ها را یک‌به‌یک می‌کوبید و به هرکسی که در را باز می‌کرد کمک می‌کرد. صورت خود را می‌پوشاند تا کسی او را نشناسد و هنگامی که از دنیا رفت، دیگر اثری از آن کمک‌ها ندیدند، پس دانستند آن شخص علی‌بن حسین(ع) بوده است. هنگامی که او را برای غسل دادن برهنه کردند، دیدند پشتش پینه بسته و همچون زانوی شتر شده است، از بس که بارِ غذا و آذوقه برای نیازمندان بر دوش می‌کشید. روزی درحالی‌که جامه‌ای از خز به تن داشت بیرون آمد. سائلی به او برخورد و به آن جامه آویخت. امام(ع) بی‌آن‌که چیزی بگوید ادامۀ مسیر داد و آن لباس را واگذاشت. در زمستان لباس خز می‌خرید و چون تابستان می‌رسید، آن را می‌فروخت و بهایش را صدقه می‌داد. در یکی از روزهای عرفه مردمی را دید که از دیگران درخواست می‌کردند. فرمود: وای بر شما، آیا در چنین روزی از کسی غیر از خدا درخواست می‌کنید؟ در این روز امید آن می‌رود که حتی جنینی که در شکم مادر است سعادتمند شود. ایشان(ع) از هم‌سفره شدن با مادرش خودداری می‌کرد. از او پرسیده شد: ای فرزند رسول خدا، تو نیکوکارترین مردم هستی و از همه بیشتر صله‌رحم می‌کنی؛ پس چرا با مادرت هم‌غذا نمی‌شوی؟ فرمود: خوش ندارم دستم به لقمه‌ای برسد که پیش از آن، چشم مادرم به آن افتاده باشد. مردی به ایشان(ع) گفت: ای فرزند رسول خدا، من تو را در راه خدا بسیار دوست می‌دارم. فرمود: خدایا، پناه می‌برم به تو از این‌که من تو را دوست بدارم، ولی تو از من بیزار باشی. آن حضرت(ع) بیست بار با شتری که داشت حج به جا آورد، بی‌آن‌که تازیانه‌ای به آن بزند؛ و چون آن شتر مُرد، دستور داد آن را دفن کنند تا درندگان آن را نخورند. دربارۀ ایشان(ع) از یکی از خدمتکارانش پرسیدند، گفت: مفصّل بگویم یا خلاصه؟ گفتند: خلاصه بگو. گفت: هرگز در روز برای او غذایی نبردم، و هرگز در شب برایش بستری نگستردم. روزی گذرش به گروهی افتاد که غیبتش را می‌کردند؛ ایستاد و فرمود: اگر راست می‌گویید، خدا مرا بیامرزد و اگر دروغ می‌گویید، خدا شما را بیامرزد. هرگاه جویندۀ علمی نزد او می‌آمد، می‌فرمود: مرحبا به عمل‌کننده به وصیت رسول خدا(ص). سپس می‌فرمود: هنگامی که طالب علم از خانه‌اش بیرون می‌رود، بر هیچ تری یا خشکی از زمین گام نمی‌نهد مگر آن‌که تا زمین هفتم برای او تسبیح می‌گویند. هزینه‌های زندگی صد خانواده از فقیران مدینه را تأمین می‌کرد. دوست داشت یتیمان، نابینایان، زمین‌گیرها و نیازمندانی که چاره‌ای ندارند در سفره‌اش حضور یابند. با دست‌های خود به آن‌ها غذا می‌داد و اگر یکی از آن‌ها خانواده داشت، برایشان غذا می‌برد. هرگز غذایی نمی‌خورد مگر این‌که پیش از آن همان مقدار صدقه می‌داد. در هر سال به‌دلیل نمازهای بسیار، از جاهای سجده‌اش هفت پینه می‌افتاد؛ آن‌ها را جمع می‌کردند و وقتی از دنیا رفت، به‌همراهش دفن شد. بیست سال برای پدرش حسین(ع) گریه کرد، و هرگاه غذایی پیش رویش می‌گذاشتند می‌گریست، تا آنجا که خدمتکارش به ایشان گفت: ای فرزند رسول خدا، آیا وقت آن نرسیده اندوهت پایان یابد؟ فرمود: وای بر تو، یعقوب پیامبر(ع) دوازده پسر داشت و خداوند یکی از آن‌ها را از دید او پنهان کرد؛ پس چشمانش از شدت گریه سفید شد، از غصه موهایش سپید شد، و کمرش خم شد، با وجود این‌که پسرش در دنیا زنده بود؛ اما من با چشم خودم پدرم، برادرم، عمویم و هفده نفر از خاندانم را دیدم که اطرافم شهید شدند؛ پس چگونه اندوهم پایان پذیرد؟»[136] معروف بود وقتی وضو می‌گرفت رنگ چهره‌اش زرد می‌شد، و وقتی برای نماز می‌ایستاد‌بندبند وجودش به لرزه می‌افتاد.[137] می‌توان گوشه‌ای از معرفت آن حضرت(ع) به خدا را در دعاهای شریفش دید که فرزندش آن‌ها را گردآوری کرد و به «صحیفۀ سجادیه» معروف شد. همچنین «رسالۀ حقوق» از ایشان باقی‌مانده که نقشۀ راهی است برای تبیین رابطۀ انسان با پروردگارش و خودش و مردم. روزی امام(ع) از کنار فردی گذشت که بر درِ خانۀ مردی بود. به او فرمود: «چه چیز تو را بر درِ خانۀ این ثروتمند متکبر نشانده است؟» پاسخ داد: نیاز و گرفتاری. فرمود: «برخیز تا تو را راهنمایی کنم به‌سوی دری بهتر از این در، و پروردگاری که برای تو بهتر از این مرد است.» سپس دستش را گرفت تا به مسجد ـ ‌مسجد رسول خدا(ص)‌ ـ رساند. آنگاه فرمود: «رو به قبله بایست و دو رکعت نماز بگزار؛ سپس دست‌هایت را به‌سوی خداوند عزوجل بالا ببر و او را ستایش کن و بر فرستاده‌اش(ص) درود بفرست. سپس با آیات پایانی سورۀ حشر، شش آیۀ اول سورۀ حدید، و دو آیه‌ای که در سورۀ آل‌عمران دربارۀ آل‌محمد(ع) است، خدا را بخوان. سپس هرچه می‌خواهی از خداوند سبحان بخواه؛ زیرا چیزی نیست که بخواهی مگر این‌که به تو عطا خواهد کرد.»[138] مهربانی امام علی‌بن حسین(ع) حتی حیوانات را شامل می‌شد، و ایشان(ع) هیچ آسیبی به آن‌ها نمی‌رساند؛ چنان‌که فرزندش امام باقر(ع) روایت کرده است که ایشان بیست و دو بار با شترش به حج رفت و هرگز با دست خود تازیانه‌ای به آن نزد: از زراره نقل شده است که گفت: از امام باقر(ع) شنیدم می‌فرمود: «علی‌بن حسین(ع) شتری داشت که بیست و دو بار با آن حج گزارده بود و هرگز حتی یک بار به آن تازیانه نزده بود.» زراره گفت: پس از وفات آن حضرت(ع)، یکی از خادمان یا موالیان ما نزد من آمد و گفت: شتر بیرون ‌آمده و بر سر قبر علی‌بن حسین(ع) رفته و همان‌ جا بر زمین نشسته است و گردن خود را به قبر می‌ساید، درحالی‌که آوازی سوزناک سر می‌دهد. گفتم: بروید، بروید، او را بگیرید و نزد من بیاورید، پیش از آن‌که کسی از این موضوع باخبر شود یا او را ببیند.گفت: آن شتر پیش از آن، هرگز قبر امام را ندیده بود.»[139] شهادت‌های برخی از مسلمانان اهل‌سنت دربارۀ امام(ع): مردی به سعیدبن مسیب گفت: «کسی را پارساتر از فلانی ندیده‌ام.» سعید گفت: «آیا علی‌بن حسین را دیده‌ای؟» گفت: «نه.» سعید گفت: «من کسی را پارساتر از او ندیده‌ام.»[140] زهری گفت: «در میان ‌بنی‌هاشم کسی را برتر از علی‌بن حسین ندیده‌ام و هیچ‌کس را فقیه‌تر از او نیافته‌ام.»[141] از سفیان‌بن عیینه نقل شده است که گفت: به زهری گفتم: «آیا با علی‌بن حسین(ع) دیدار داشته‌ای؟» گفت: «آری، او را دیده‌ام و هیچ‌کس را برتر از او ندیده‌ام. به خدا سوگند، نه در نهان دوستی برایش شناختم و نه در آشکار دشمنی.» به او گفته شد: «چگونه چنین چیزی ممکن است؟» گفت: «زیرا هرکسی که او را دوست داشت به‌دلیل شدت شناخت به فضلش به او حسادت می‌ورزید، و هرکه او را دشمن می‌داشت به‌خاطر شدت مدارایش با او، با او مدارا می‌کرد.»[142] فخر رازی نقل کرده است که زین‌العابدین از خدا خواست اسم اعظم را به او بیاموزد. در خواب دید به او گفته شد: «هو الله، الله، الله، الذی لا إله إلا هو رب العرش العظیم.»[143] از امام باقر(ع) نقل شده است که پدرش علی‌بن حسین(ع) دو بار اموالش را در راه خدا تقسیم کرد، و فرمود: «به‌راستی خداوند مؤمنِ گنهکارِ توبه‌کننده را دوست دارد.»[144] سفیان‌بن عُیینه گفت: علی‌بن حسین‌بن علی‌بن ابی‌طالب(ع) به حج رفت. وقتی احرام بست و بر مرکبش نشست، رنگش زرد شد، شروع به لرزش کرد، بدنش به رعشه افتاد و نتوانست لبیک بگوید. از او پرسیدند: «چرا لبیک نمی‌گویی؟» فرمود: «می‌ترسم بگویم "لبیک" و خدا به من بگوید: "کدام لبیک؟".» گفتند: «چاره‌ای از لبیک نیست.» گفت: وقتی لبیک گفت، بی‌هوش شد و از مرکبش افتاد و این حالت تا پایان حج با او بود.[145] هنگامی که علی‌بن حسین(ع) از دنیا رفت و او را غسل دادند، بر پشتش آثاری از تاول و پینه یافتند، از بس‌که شب‌ها برای همسایگان ناتوان آب می‌کشید، و برای خانه‌های مسکینان خوراک می‌برد.[146] زین‌العابدین(ع) بسیار اهل گذشت و عفو و چشم‌پوشی بود؛ تا آنجا که مردی به او دشنام داد و او خود را به بی‌توجهی زد. آن مرد گفت: «با تو هستم!» فرمود: «و من هم از تو روی می‌گردانم.»[147] از ابوحمزۀ ثمالی نقل شده است که علی‌بن حسین(ع) شب‌ها بر پشت خود نان حمل می‌کرد و در تاریکی به‌دنبال مسکینان می‌رفت و می‌فرمود: «صدقه در دل شب، خشم پروردگار را فرومی‌نشاند.»[148] ذهبی می‌گوید: «او شکوه و جلالتی شگفت‌انگیز داشت، و به خدا سوگند شایستۀ آن بود. او به‌سبب شرافت و بزرگواری و دانش و عبادت و کمال عقلش، سزاوار امامت کبرا بود. قصیدۀ فرزدق ـ ‌که آن را شنیده‌ایم‌ ـ مشهور است. ماجرا از این قرار بود که هشام‌بن عبدالملک اندکی پیش از آن‌که به خلافت برسد حج به جا آورد. هرگاه او می‌خواست حجرالأسود را استلام کند، جمعیت او را پس می‌زدند، اما هرگاه علی‌بن حسین(ع) به حجر نزدیک می‌شد ـ ‌‌به‌دلیل بزرگی و جلالت او‌ ـ مردم از اطراف آن کنار می‌رفتند تا راه را برای او باز کنند. هشام از این صحنه بهت‌زده شد و گفت: این کیست؟ من او را نمی‌شناسم. در این هنگام، فرزدق برخاست و چنین سرود: «این همان است کسی که بَطحاء جای پای او را می‌شناسد، و خانۀ خدا، و حلّ و حرم، همه او را می‌شناسند. این همان فرزند بهترین‌بندگان خداست، پرهیزکار، پاک‌دل، پاک‌سرشت، و پرچم هدایت. هرگاه قریش او را می‌بیند، گوینده‌ای از آنان می‌گوید: کرامت در اوج قله‌اش به این مرد ختم می‌شود. آن رکن حَطیم، آنگاه که او برای استلام می‌آید، گویی از شناخت عطر دست او را در آغوش خود می‌گیرد. از شدت حیا، سربه‌زیر می‌اندازد، و از هیبت او، دیگران نیز سر فرو می‌افکنند؛ و کسی با او سخن نمی‌گوید، مگر آنگاه که لب به لبخند بگشاید. این فرزند فاطمه است، اگر او را نمی‌شناسی، بدان که پیامبران خدا با جدّ او پایان یافته‌اند.» و این قصیده‌ای طولانی است. گفته شده: هشام دستور داد فرزدق را زندانی کنند؛ پس او را در عسفان زندانی کردند. علی‌بن حسین(ع) دوازده هزار درهم برای او فرستاد و نوشت: دلجویی از طرف من از ابوفراس. فرزدق آن را بازگرداند و گفت: من این شعر را فقط از روی خشم برای خدا و پیامبرش(ص) سرودم، نه به طمع چیزی. امام(ع) بار دیگر آن را برایش فرستاد و نوشت: به حقی که بر تو دارم آن را بپذیر؛ به‌راستی خداوند نیتت را دانست و منزلت تو را دید. پس فرزدق آن را پذیرفت.»[149] زندانی‌ شدن فرزدق به دستور فردی ستمگر همچون هشام‌بن عبدالملک نشان می‌دهد ‌بنی‌امیه تا چه اندازه نسبت به آل‌محمد(ع) دشمنی داشتند، تا آنجا که حتی تحمل شنیدن مدحی در حق آنان را نداشتند. سید احمد الحسن در توضیح حادثۀ زندانی ‌شدن فرزدق به‌دست هشام می‌فرماید: «بدیهی است که خلفای‌ بنی‌امیه تحمل نمی‌کردند کسی به ستایش امام علی‌بن حسین(ع) بپردازد؛ پس فرزدق را زندانی کردند. حال اگر امامت زین‌العابدین در میان مردم مشهور می‌شد، چه می‌کردند؟! این حادثه همچنین روشن می‌کند چرا امامان(ع) پیوسته مردم را به پنهان داشتن سرّ ایشان توصیه می‌کردند.»[150]

-رسالت امام زین‌العابدین(ع)

درست است که آنچه از امام علی‌بن حسین(ع) خواسته شده بود ـ ‌همان‌طور که در وصیت خاتم‌ها آمده است‌ ـ سکوت و خاموشی و فروتنی بود تا ـ‌‌ همان‌گونه که پیش‌تر نیز بیان شد‌ ـ جان ایشان از خطر محفوظ بماند و رسالت الهی به سرانجام برسد؛ اما این بدان معنا نیست که ایشان از هر فرصت مناسب برای بیان حق و دفاع از دین خدا بهره نبرده باشد.

-هدایت امت مؤمن به‌سوی دین حق خدا

پیش‌تر دربارۀ واپس‌گرایی بزرگی که امت ـ ‌به‌ویژه شیعیان و دوستداران آل‌محمد(ع)‌ ـ در جریان قیام امام حسین(ع) و پس از شهادت ایشان دچارش شدند سخن گفتیم، چنان‌که امام صادق(ع) فرموده است: «مردم پس از حسین(ع) مرتد شدند به‌جز سه نفر: ابوخالد کابلی، یحیی‌بن ام‌الطویل، و جبیربن مطعم. سپس مردم به آنان پیوستند و تعدادشان زیاد شد.»[151] فضل‌بن شاذان گفته است: «در آغاز امامت علی‌بن حسین(ع)، فقط پنج نفر باقی مانده بودند: سعیدبن جبیر، سعیدبن مسیب، محمدبن جبیربن مطعم، یحیی‌بن ام‌الطویل، و ابوخالد کابلی که اسمش وَردان و لقبش کُنکُر بود. سعیدبن مسیب کسی بود که امیرالمؤمنین(ع) او را تربیت ‌کرده بود و جدّ سعید "حَزُن" به امیرالمؤمنین(ع) وصیت کرده بود.»[152] همچنین پیش‌تر بیان کردیم امام علی‌بن حسین(ع) تقریباً از نقطۀ صفر با امت آغاز کرد؛ ابتدا عقیدۀ عمویش محمدبن حنفیه را اصلاح نمود، و سپس عقیدۀ مختار ثقفی را که نقش مؤثری در گسترش دین حق و شناساندن امامت زین‌العابدین(ع) در کوفه و سراسر عراق داشت. ایشان(ع) همچنین به قیام‌های خون‌خواهی به رهبری سلیمان‌بن صرد و مختار ثقفی مشروعیت دینی بخشید، به‌گونه‌ای که کشته‌شدگان در این قیام‌ها به نشان والای شهادت دست یافتند. به برکت تلاش‌های امام سجاد(ع)، تعداد مؤمنان به حق اندک‌اندک رو به فزونی نهاد و ایشان در حد توان خود، نسل جدیدی از مؤمنان را تربیت کرد که دین مورد رضایت خدا را از ایشان نقل می‌کردند؛ ازجمله: حکیم‌بن جبیربن مطعم، یحیی‌بن ام‌الطویل (برادر شیری امام(ع))، سعیدبن مسیب، سعیدبن جبیر، جابربن عبدالله انصاری، ابوخالد کابلی، ابوحمزۀ ثمالی، و دیگران. امام(ع) روایت احادیث دربارۀ امامت امامان از آل‌محمد(ع) را به حواریون خود منتقل کرد، و برایشان روشن ساخت که ائمه ـ ‌به‌طور مشخص‌ ـ از نسل حسین(ع) هستند و امامت تا روز قیامت در فرزندان حسین(ع) ادامه دارد. ایشان همچنین بشارت ظهور مهدی قائم(ع) را به آنان داد و غیبتش را نیز برایشان بیان فرمود: از ثابت ثمالی، از علی‌بن حسین‌بن علی‌بن ابی‌طالب(ع) نقل شده است که فرمود: «این آیه دربارۀ ما نازل شده است: (وَأُوْلُواْ الأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَى بِبَعْضٍ فِي كِتَابِ اللّهِ) (و خویشاوندان در کتاب خدا برخی نسبت به برخی دیگر سزاوارترند)، و این آیه دربارۀ ما نازل شده است: (وَجَعَلَهَا كَلِمَةً بَاقِیَةً فِي عَقِبِهِ)‌ (و آن [امامت] را در نسل او کلمه‌ای باقی و پایدار قرار داد) و امامت تا روز قیامت در نسل حسین‌بن علی‌بن ابی‌طالب(ع) خواهد بود. قائم ما دو غیبت دارد که یکی از آن‌ها طولانی‌تر از دیگری است. اما اولی شش روز یا شش ماه یا شش سال است؛ و اما دومی، سرآمد آن به درازا می‌کشد تا آنجا که بسیاری از کسانی که به این امر معتقدند از آن بازمی‌گردند، و بر آن ثابت نمی‌ماند مگر کسی که یقین قوی و معرفت صحیح داشته باشد و در دل خود از آنچه ما مقرر کرده‌ایم هیچ تنگنایی احساس نکند و تسلیم ما اهل‌بیت باشد.»[153] امام علی‌بن حسین(ع) در برابر برخی افکار و عقاید باطل که در دوران ‌بنی‌امیه رواج یافته بود ـ ‌مثل مسئلۀ رؤیت خدا، و تشبیه و تجسیم و ارجاء‌ ـ ایستادگی کرد. همچنین باطل بودن برخی دیدگاه‌های مادی‌گرایانه را، که از سوی برخی فلاسفه و دَهری‌ها مطرح می‌شد، نیز روشن ساخت. ایشان با همه گفت‌وگو می‌کرد و با حکمت و تدبیر خود به پرسش‌ها پاسخ می‌داد. امام(ع) در مسائل گوناگون دینی با شخصیت‌های برجستۀ اسلامی گفت‌وگوهایی داشت؛ ازجمله با شُبلی، حسن بصری، رابعه عدویه، ابن‌مبارک، مالک‌بن دینار و دیگران؛ و در همۀ این گفت‌وگوها حجت امام(ع) همواره روشن و برتر بود. بسیاری از مورخان این گفت‌وگوها را نقل کرده‌اند.[154]

-دفاع از علی و فاطمه (صلوات‌الله‌علیهما)

کسی که پژوهش‌های پیشین در کتاب «روز حسین» را خوانده باشد به‌خوبی می‌داند توهین به آل‌محمد(ع) یا فروکاستن از جایگاه آنان، از ارکان اصلی سیاست شیطانی ‌بنی‌امیه و به‌طور کلی ستایشگران خلافت قریشی بود؛ زیرا آن‌ها مزدوران رسانه‌ای و گروهی از دروغ‌پردازان را به روایت برخی نسبت‌های ناروا علیه امیرالمؤمنین(ع) و فاطمه(س) و برتری ‌دادن دیگران بر آنان واداشته بودند. امام علی‌بن حسین(ع) در برابر این توهین‌ها موضعی محکم اتخاذ کرده بود. به‌عنوان مثال: عروة‌بن زبیر روایتی را دربارۀ آزار دیدن زینب، دختر خدیجه(س)، به‌سبب نزدیکی‌اش به رسول خدا(ص) از سوی یکی از طغیانگران قریش (هباربن اسود) به عایشه نسبت داد؛ پس هبار او را ترساند، به او آسیب رساند و باعث شد جنینش سقط شود. رسول خدا(ص) زیدبن حارثه را فرستاد تا زینب را از مکه بیاورد، و زید موفق شد با او تماس بگیرد و زینب را به مدینه نزد رسول خدا آورد. عروه در ادامۀ روایت می‌گوید: «هنگامی که زینب آمد، رسول خدا(ص) می‌فرمود: او بهترین دختران من است که در راه من مصیبت دیده است. این سخن به گوش علی‌بن حسین(ع) رسید. نزد عروه رفت و فرمود: این چه حدیثی است که از تو به من رسیده است؟ تو آن را نقل می‌کنی و در آن از شأن فاطمه(س) فرومی‌کاهی! به خدا سوگند، دوست ندارم آنچه میان مشرق و مغرب است از آنِ من باشد و در عوض، چیزی از حق فاطمه کاسته باشم؛ و تو بعد از این هرگز نباید این حدیث را نقل کنی. عروه گفت: و این ماجرا [ماجرای زینب] پیش از نزول آیۀ (ٱدْعُوهُمْ لِآبَآئِهِمْ هُوَ أَقْسَطُ عِندَ ٱللَّهِ) (فرزندخواندگان را به پدرانشان بخوانید که نزد خدا عادلانه‌تر است) اتفاق افتاده بود.» [155] همچنین ابوخالد کابلی موضع امام زین‌العابدین(ع) را دربارۀ مسئله برتری دادن سه خلیفه بر امیرالمؤمنین(ع) ـ ‌که در آن دوران شایع شده بود‌ ـ نقل کرده است: از ابوخالد کابلی نقل شده است که گفت: به سید العابدین علی‌بن حسین(ع) گفته شد: مردم می‌گویند بهترین مردم بعد از رسول خدا(ص) ابوبکر است، سپس عمر، سپس عثمان، و سپس علی(ع). امام فرمود: «پس با خبری که سعیدبن مسیب، از سعدبن ابی‌وقاص، از پیامبر(ص) نقل کرده است چه می‌کنند؟ آنجا که پیامبر(ص) به علی(ع) فرمود: تو نسبت به من همچون هارون نسبت به موسی هستی، جز آن‌که پس از من پیامبری نیست؛ چه کسی در زمان موسی مثل هارون بود؟»[156] همچنین امام در برابر مسئلۀ سبّ امیرالمؤمنین(ع) که ‌بنی‌امیه (لعنت خدا بر آنان) برای سالیان دراز آن را رواج دادند، موضع‌گیری داشت: «از عمربن علی‌بن حسین نقل شده است که گفت: مروان‌بن حکم گفت: در میان آن جمع، کسی نبود که بیش از علی، از عثمان دفاع کند. من گفتم: پس چرا او را بر منبر ناسزا می‌گویید؟ گفت: کارها جز با این روش سامان نمی‌گیرد!»[157]

-امام زین‌العابدین(ع) و ابن‌زبیر

یزید در سال ۶۴ هجری به هلاکت رسید و پس از او اختلاف و درگیری در خاندان اموی بالا گرفت تا این‌که کار به مروان‌بن حکم و پس از او به پسرش عبدالملک رسید؛ اما عبدالله‌بن زبیر همچنان حجاز و عراق را در دست داشت و ادعای خلافت می‌کرد، تا این‌که ـ همان‌گونه که بیان شد‌ ـ در سال ۷۳ هجری توسط حجاج ثقفی کشته و خلافت از او گرفته شد. امام زین‌العابدین(ع) در طول نُه سالی که ابن‌زبیر بر مدینه حکومت داشت با توجه به علم و آگاهی به شدتِ دشمنی و بغض او نسبت به آل‌محمد، از رویارویی با او پرهیز می‌کرد؛ تا آنجا که کار به جایی رسید که ابن‌زبیر در خطبه‌اش حتی از فرستادن صلوات بر رسول خدا(ص) خودداری می‌کرد، به این بهانه که مبادا اهل‌بیت رسول خدا(ص) با شنیدن نام او گردن‌فرازی کنند![158] از همین رو، امام از شرّ او دوری می‌کرد: از ابوحمزه ثمالی نقل شده است که گفت: به درِ خانۀ علی‌بن حسین(ع) رفتم، اما خوش نداشتم صدا بزنم؛ پس نشستم تا آن‌که بیرون آمد. به ایشان سلام کردم و برایش دعا کردم. پاسخ سلام و دعا را داد. سپس به‌سوی دیواری رفت و فرمود: «ای ابوحمزه، این دیوار را می‌بینی؟» گفتم: بله، ای پسر رسول خدا. فرمود: «روزی درحالی‌که اندوهگین بودم به آن تکیه داده بودم، ناگاه مردی خوش‌سیما و خوش‌لباس روبه‌روی من ایستاد و به چهره‌ام نگاه می‌کرد. سپس گفت: ای علی‌بن حسین، چرا تو را اندوهگین و غمگین می‌بینم؟ آیا به دنیا دل‌بسته‌ای؟ درحالی‌که دنیا رزقی آماده است که نیکوکار و بدکار از آن بهره‌مند می‌شوند؟ گفتم: نه. آن‌گونه که تو گفتی به‌خاطر دنیا اندوهگین نیستم. گفت: پس آیا به‌خاطر آخرت است؟ درحالی‌که آخرت وعده‌ای راستین است که در آن پادشاهی قاهر فرمانروایی می‌کند؟ گفتم: نه. این هم به آن صورتی که تو گفتی باعث اندوه من نیست. گفت: پس از چه اندوهناکی، ای علی‌بن حسین؟ گفتم: از فتنۀ ابن‌زبیر بیم دارم. گفت: ای علی، آیا دیده‌ای کسی از خداوند متعال چیزی خواسته باشد و خدا به او نداده باشد؟ گفتم: نه. گفت: آیا دیده‌ای کسی از خدا ترسیده باشد و خدا او را کفایت نکرده باشد؟ گفتم: نه. سپس ناپدید شد و به من می‌گفت: ای علی، او خضر(ع) بود که با تو سخن گفت.»[159] امام(ع) دشنام زبیری‌ها را تحمل می‌کرد: «روزی مردی سخنی بسیار زشت به یکی از خاندان زبیر گفت، ولی آن مرد زبیری پاسخی نداد. سپس در جریان سخنی دیگر، آن مرد زبیری به علی‌بن حسین(ع) دشنام داد، و امام(ع) پاسخی نداد. آن مرد زبیری گفت: چه چیزی مانع تو از پاسخ دادن به من شد؟ امام فرمود: همان چیزی که تو را از پاسخ دادن به آن مرد بازداشت.»[160] امام زین‌العابدین(ع) نه به دنیا و نه به زندگی هیچ‌گونه دلبستگی نداشت، بلکه دوری از این افراد (زبیری‌ها، اموی‌ها، یا دیگر منحرفان و دشمنان) برایش آسایش‌بخش‌تر از زندگی در کنار آن‌ها در دنیایی بود که به آن‌ها داده شده بود! و آنچه حقیقتاً برای امام اهمیت داشت، فقط این نکته بود که او مکلّف به رسالتی الهی شده بود که آن را انجام دهد و به پایان برساند؛ ازجمله زمینه‌سازی برای کسی بود که جانشین حضرت(ع) در امامت می‌شد، تا زمین هرگز از حجت خدا خالی نماند؛ و به همین دلیل بود که نارضایتی ایشان(ع) را از سخن علنی جابر انصاری دربارۀ مقام فرزندش محمد باقر(ع) در برابر مردم مشاهده کردیم. از همین رو، امام در آن دوران، بسیاری از اوقات را در صحرای خارج از مدینه به‌ سر می‌برد.

-امام زین‌العابدین(ع) و‌ بنی‌امیه

پس از هلاکت یزید (لعنت خدا بر او)، امام علی‌بن حسین(ع) با سه تن از حاکمان ‌بنی‌امیه معاصر بود: مروان‌بن حکم (چند ماه حکومت کرد و در سال ۶۵ هجری به هلاکت رسید)؛ عبدالملک‌بن مروان (از سال ۶۵ تا ۸۶ هجری)؛ ولیدبن عبدالملک (از سال ۸۶ تا ۹۶ هجری). امیرالمؤمنین علی‌بن ابی‌طالب(ع) از پیش دربارۀ حکومت مروان و فرزندانش خبر داده و فرموده بود: «بدانید او [مروان] حکومت خواهد یافت، مثل سگی که بینی‌اش را می‌لیسد، و او پدر چهار اکبش (چهار فرمان‌روا که از نسل او بر سر کار خواهند آمد) است، و امت از او و فرزندانش روزی سرخ‌فام را خواهد دید.»[161] برخی تاریخ‌نگاران دربارۀ عبدالملک‌بن مروان و پسرانش (ولید، سلیمان، یزید و هشام) نوشته‌اند که آنان بیشترین مدت را در میان ‌بنی‌امیه حکومت کردند: «گفته شده است: عبدالملک در خواب دید که در محراب پیامبر(ص) چهار مرتبه بول کرد. تعبیرکنندگان خواب گفتند: چهار تن از فرزندان تو خلافت را به‌دست خواهند گرفت؛ و چنین شد.»[162]

-امام(ع) و عبدالملک‌بن مروان

امام زین‌العابدین(ع) از سوی عبدالملک‌بن مروان آزار و اذیت بسیار دید و والی منصوب‌شده از طرف او بر مدینه ـ ‌هشام‌بن اسماعیل‌ ـ در آزار و اذیت امام سنگ تمام گذاشت؛ تا آنجا که وقتی از مقامش عزل شد، از انتقام امام هراس داشت؛ اما امام(ع) با چنان بزرگواری با او رفتار کرد که آن مرد خبیث از عظمت اخلاق امام شگفت‌زده شد و گفت: «خدا بهتر می‌داند رسالتش را در کجا قرار دهد!» از عَمربن علی‌بن ابی‌طالب نقل شده است: «هشام‌بن اسماعیل همسایۀ بدی برای ما بود و ما را آزار می‌داد و علی‌بن حسین(ع) از سوی او سختی‌های بسیاری دید. پس از آن‌که هشام از کار برکنار شد، ولید دستور داد او را در برابر مردم نگه دارند. هشام گفت: من از هیچ‌کسی هراسی نداشتم به‌جز علی‌بن حسین. علی از کنار او عبور کرد، درحالی‌که هشام نزد خانۀ مروان ایستاده بود. امام پیش‌تر به اطرافیان خود دستور داده بود که هیچ‌کس نباید حتی یک کلمه به هشام چیزی بگوید. هنگامی که از کنار او عبور کرد، هشام فریاد زد: خدا بهتر می‌داند رسالتش را کجا قرار دهد.»[163] ابن‌شهاب زهری روایت کرده است: «عبدالملک‌بن مروان فرستادگانی را برای آوردن علی‌بن حسین(ع) گسیل داشت. آن‌ها او را در مکه یافتند و او در غل و زنجیر آوردند و مانع شدند مردم با او دیدار کنند. ابن‌شهاب گفت: برای دیدار با ایشان اجازه خواستم، اما دربانان مرا از نزد عبدالملک بازگرداندند. سپس به من اجازه داده شد. وارد زندان شدم و درحالی‌که از دیدن آن وضعیت بسیار ناراحت بودم، به ایشان گفتم: ای فرزند رسول خدا، دیدن شما در چنین حالتی برای من بسیار سخت است. چون شدت اندوه و گریۀ مرا دید فرمود: ای زهری، اندوهگین مباش؛ این زنجیر مرا اذیت نمی‌کند. سپس آن را از پای خود بیرون آورد و جلوی من گرفت و فرمود: من با این‌ها از "ذات عرق" عبور نخواهم کرد. زهری گفت: آن‌ها امام را کت‌بسته با خود بردند؛ اما چهار روز نگذشته بود که فرستادگان عبدالملک آمدند و دربارۀ علی‌بن حسین پرس‌وجو کردند، زیرا او را گم کرده بودند. پرسیدم: ماجرا چه بود؟ گفتند: وقتی به "ذات عرق" رسیدیم و آن شب را در آنجا ماندیم، صبح که شد، دیدیم زنجیرهای او مانده ولی خودش نیست. ابن‌شهاب گفت: پس از یک هفته وارد شام شدم و نزد عبدالملک رفتم. او از من دربارۀ علی‌بن حسین پرسید. گفتم: تو بهتر از من می‌دانی. گفت: در همان روزی که یارانم در ذات عرق او را گم کردند، به حضور من وارد شد، از همین در وارد شد و گفت: من و تو چه کاری با یکدیگر داریم؟ گفتم: می‌خواهم نزد من بمانی...»[164] ابن‌حَجَر پس از نقل روایت زهری نوشته است: «به همین دلیل، عبدالملک به حجاج نوشت از ریختن خون فرزندان عبدالمطلب خودداری کند و به او فرمان داد این موضوع را مخفی نگه دارد. زین‌العابدین از این موضوع باخبر شد، پس برای عبدالملک نوشت: تو در فلان روز به‌صورت پنهانی دربارۀ ما ـ ‌بنی‌‌عبدالمطلب‌ ـ برای حجاج چنین‌وچنان نوشتی و خداوند این کار تو را سپاس گفت؛ و آن نامه را برای او فرستاد. عبدالملک وقتی نامه را دید، تاریخ آن را مطابق با تاریخ نامۀ خودش به حجاج یافت، و زمان خروج فرستادۀ خودش را نیز مطابق با زمان خروج غلام امام دید؛ پس یقین کرد زین‌العابدین از ماجرا آگاه شده است، و از آن شادمان شد.»[165] آنچه ابن‌حجر دربارۀ نوشتن عبدالملک به حجاج در خصوص پرهیز از ریختن خون ‌بنی‌عبدالمطلب اشاره کرده، درست است؛ زیرا حجاج (لعنت خدا بر او) پیش‌تر به عبدالملک پیشنهاد داده بود اگر می‌خواهی سلطنتت تثبیت شود، علی‌بن حسین را به قتل برسان.[166] اما عبدالملک این پیشنهاد را رد کرد و به او نوشت: «از خون فرزندان ابو‌طالب پرهیز کن؛ زیرا وقتی فرزندان حرب، حسین را کشتند، سلطنت از آنان گرفته شد.»[167] با وجود خباثت و قساوتی که حجاج ثقفی (لعنت خدا بر او) داشت، اما او هرگز نتوانست هیبت امام علی‌بن حسین(ع) را در میان مردم ضعیف جِلوه دهد یا از جایگاه ایشان در دل مسلمانان بکاهد، بلکه حتی خودش در مسئلۀ کعبه، که به‌دلیل درگیری‌اش با ابن‌زبیر ویران شده بود، به امام پناه آورد و از ایشان برای حل این بحران و بازسازی کعبه کمک خواست.[168] به‌علاوه، تعامل عبدالملک با امام زین‌العابدین(ع) بر وفق یک رویۀ ثابت و مشخص نبود. او در بخشی از دوران حکمرانی‌اش فشار را بر امام کاهش داد، و شاید این کار با وساطت زهری انجام شد، که پیش از آن‌که به دربار اموی بپیوندد، با امام دوستی و مصاحبت داشت؛ همان‌گونه که در ادامه خواهیم دید: «از زهری نقل شده است که گفت: با علی‌بن حسین(ع) نزد عبدالملک‌بن مروان وارد شدم. عبدالملک چون اثر سجده را بین دو چشم علی‌بن حسین دید، آن را بزرگ شمرد و گفت: ای ابا محمد، به‌راستی تلاش و عبادت‌های تو عیان شده است، و تو از خداوند وعدۀ نیک دریافت کرده‌ای، و تو پاره‌ای از وجود رسول خدا هستی، از نظر نسبی نزدیک و از نظر پیوند استوار هستی، و تو در میان خاندان و اهل زمانه‌ات اهل فضیلتی. به تو از فضل و علم و دیانت و پرهیزکاری چنان داده شده که هیچ‌کس همانند تو و نه پیش از تو از آن بهره‌مند نشده است، به‌جز گذشتگان صالحت؛ و عبدالملک شروع به مدح و ثنای او کرد. علی‌بن حسین فرمود: "همۀ آنچه از فضل الهی و تأیید و توفیق خداوند برشمردی، شکر این نعمت‌ها کجاست، ای امیرالمؤمنین؟ رسول خدا(ص) در نماز آن‌قدر می‌ایستاد که پاهایش ورم می‌کرد و در روزه آن‌قدر تشنه می‌ماند که دهانش را با پارچه می‌بست. به ایشان گفتند: ای رسول خدا، مگر خداوند گناهان گذشته و آینده‌ات را نیامرزیده است؟ فرمود: آیا ‌بنده‌ای شکرگزار نباشم؟ ستایش خدا را، برای آنچه عطا کرد و برای ابتلاهایش؛ و سپاس و ستایش از آنِ اوست در دنیا و آخرت. به خدا قسم، اگر ‌بندبند وجودم قطعه‌قطعه شوند و اشک چشمانم بر سینه‌ام جاری گردد، باز هم شکر یک‌دهمِ یکی از نعمت‌های بی‌شمار او را به‌ جا نیاورده‌ام؛ و سپاسِ تمام شکرگزاران هرگز به حد فقط یکی از نعمت‌های او نخواهد رسید. به خدا سوگند، اگر خداوند مرا ببیند که چیزی مرا از شکر و ذکر او در شب و روز، و در خلوت و آشکار بازمی‌دارد، از رحمتش دور خواهم شد؛ و اگر نبود که خانواده‌ام حقی بر گردنم دارند، و نیز حقوقی که دیگر مردم ـ ‌چه خاص و چه عام‌ ـ بر گردنم دارند و من چاره‌ای ندارم جز این‌که تا حد وُسع و توانم آنها را ادا کنم، نگاهم را به اطراف آسمان می‌دوختم و دلم را به‌سوی خدا می‌فرستادم و هیچ‌گاه برنمی‌گرداندم تا زمانی که خداوند دربارۀ من داوری کند، که او بهترین داوران است." سپس امام گریست و عبدالملک نیز اشک ریخت و گفت: چقدر فاصله است میان‌بنده‌ای که در پی آخرت است و برای آن تلاش می‌کند، با آن‌که دنیا را می‌خواهد و از هر راهی به آن می‌رسد، بی‌آن‌که در آخرت بهره‌ای داشته باشد. سپس شروع کرد به پرسیدن حاجت‌های امام، و آنچه برایش آمده بود. امام نیز برای عده‌ای شفاعت کرد که پذیرفته شد، و مالی نیز به او بخشیده شد.»[169] با این حال، عبدالملک مأموری را در مدینه گماشت تا رفت‌وآمدها و فعالیت‌های امام زین‌العابدین(ع) را با دقت زیر نظر بگیرد، به‌طوری که آن حضرت(ع) کنیزی را آزاد کرد و سپس با او ازدواج نمود و خبر آن به عبدالملک رسید؛ پس به امام(ع) نامه نوشت: «اما بعد، به من خبر رسیده است تو با کنیزت ازدواج کرده‌ای، درحالی‌که می‌دانستی در میان هم‌قطارانت از قریش کسانی هستند که می‌توانستی افتخار خویشاوندی با آن‌ها را داشته باشی و از آن‌ها فرزندانی شایسته بیاوری؛ اما تو نه شأن خودت را در نظر گرفتی و نه به آیندۀ فرزندانت توجه کردی؛ والسلام.» علی‌بن حسین(ع) در پاسخ نوشت: «اما بعد، نامۀ تو به من رسید که در آن مرا به‌دلیل ازدواجم با کنیزم سرزنش کرده‌ای و پنداشته‌ای در میان زنان قریش کسانی بوده‌اند که با ازدواج با آنان می‌توانستم به افتخار خویشاوندی بیشتر برسم و فرزندانی به دنیا بیاورم؛ درحالی‌که هیچ جایگاهی در مجد و شرافت، برتر از رسول خدا(ص) نیست و هیچ افزایشی در کرامت از او بالاتر نمی‌رود. آن زن فقط کنیزی در اختیار من بود که چون خداوند عزوجل خواست، به فرمان او آزادش کردم تا در جست‌وجوی پاداش او باشم، سپس طبق سنت، او را به همسری خود بازگرداندم؛ و هرکس در دین خدا پاک‌نهاد باشد هیچ‌چیز از کارش کاسته نمی‌شود؛ چراکه خداوند با اسلام پستی را برانداخته و کاستی را به کمال رسانده و نقایص و رذایل را زدوده است، پس هیچ ننگی بر مرد مسلمان نیست؛ بلکه ننگ تنها ننگ جاهلیت است؛ والسلام.» وقتی عبدالملک نامه را خواند، آن را به‌سوی پسرش سلیمان انداخت تا بخواند. سلیمان گفت: «ای امیرالمؤمنین، علی‌بن حسین(ع) چه بسیار بر تو فخر فروخته است!» عبدالملک گفت: «پسرم، چنین مگو، زیرا این گویش بنی‌هاشم است که صخره را می‌شکافد و از دریا سیراب می‌شود. ای پسرم، علی‌بن حسین(ع) از همان جایی سربلند می‌کند که دیگران در آن خوار می‌گردند.»[170]

-ضرب نخستین سکه در اسلام

در روزگار عبدالملک ـ ‌و دقیقاً در سال ۷۶ هجری[171]‌ ـ میان او و پادشاه روم دربارۀ نشان و نقش حک‌شده بر روی کاغذ و سکه و برخی کالاها مانند لباس و ظروف ـ‌که به‌منزلۀ «نشان تجاری» در عرف امروز بود‌ ـ مشکلی پدید آمد؛ زیرا در آن نشان عبارت «به نام پدر، پسر و روح‌القدس» نوشته می‌شد. عبدالملک دستور داد آن را بردارند و به‌جای آن سورۀ توحید‌بنویسند، و به والیان خود در مصر و دیگر سرزمین‌ها فرمان داد چنین کنند، و برای کسانی که تخلف کنند و همچنان نشان رومی را به کار برند، مجازاتی تعیین کرد. چون خبر به پادشاه روم رسید، برای جلب نظر عبدالملک هدیه‌ای گران‌بها فرستاد تا او را به بازگرداندن نشان رومی وادارد، ولی عبدالملک نپذیرفت. بار دوم هدیه را دو برابر کرد، باز هم نپذیرفت. در مرتبۀ سوم، او را تهدید کرد اگر همچنان بر تصمیم خود بماند، بر روی سکه‌های رومی (دینار رومی) عبارتی در دشنام به رسول خدا(ص) حک خواهد کرد. از آنجا که در آن زمان مسلمانان با سکه‌های رومی یا کسروی دادوستد می‌کردند، رواج یافتن سکه‌ای که بر آن اهانتی به پیامبر(ص) باشد و مسلمانان با آن دادوستد کنند، طبیعتاً مایۀ شرمساری بزرگ برای ‌بنی‌امیه می‌شد؛ به‌ویژه با توجه به این‌که عامل این اتفاق، خود عبدالملک بود. به هر حال، وقتی نامۀ تهدیدآمیز پادشاه روم به عبدالملک رسید، زمین بر او تنگ شد و نمی‌دانست چه کند. گفت: «گمان می‌کنم شوم‌ترین مولودی هستم که در اسلام به دنیا آمده؛ زیرا از دشنامی که این کافر به رسول خدا(ص) داده است گناهی بر گردن من می‌ماند که تا پایان روزگار باقی خواهد ماند و نمی‌توان آن را از سراسر سرزمین‌های عرب زدود؛ چراکه دادوستدها میان مردم با دینارها و درهم‌های رومی انجام می‌شود. پس مسلمانان را گرد آورد و با آنان مشورت کرد، اما از هیچ‌کس رأیی نیافت که بتوان بر پایه‌اش کاری انجام داد. روح‌بن زنباع به او گفت: تو راه چارۀ این مشکل را می‌دانی، ولی عمداً آن را کنار می‌گذاری. گفت: وای بر تو، آن چیست؟ گفت: به‌سراغ باقر از اهل‌بیت پیامبر(ص) برو. گفت: راست گفتی...» او شخصی را نزد امام باقر(ع) فرستاد و از او راهنمایی و مشورت خواست. امام(ع) در آغاز به او فرمود پادشاه روم تهدید خود را اجرا نخواهد کرد، و سپس به او پیشنهاد داد دینارها و درهم‌های اسلامی ضرب کند، و روش و چگونگی آن را برایش توضیح داد، وزن هریک را مشخص کرد و آنچه باید بر دو روی سکه نقش شود و دیگر جزئیاتی را که برای ضرب سکۀ رسمی سراسری در سرزمین‌های اسلامی لازم بود بیان نمود. سپس دستور داد به همۀ سرزمین‌های مسلمان‌نشین‌بنویسد که با این سکه‌ها دادوستد کنند و استفاده از غیر آن را باطل سازند. به این ترتیب، امام(ع) توانست مشکلی بزرگ را که به‌طور مستقیم با زندگی و معیشت مسلمانان پیوند داشت، برطرف کند. این خلاصه‌ای است از آنچه هارون‌الرشید گفته و کسایی آن را از او روایت کرده است، و این روایت (به نقل از راوی‌اش) به‌هیچ‌وجه مورد اتهام نیست. سپس هارون روایت خود از ماجرای ضرب نخستین سکه در سرزمین‌های اسلامی را چنین به پایان رساند: «عبدالملک در پاسخ به فرستادۀ پادشاه روم نوشت: همانا خداوند عزّوجل تو را از انجام آنچه اراده کرده بودی بازداشت و من نیز به تمام کارگزارانم در سراسر سرزمین‌ها دستور دادم چنین‌وچنان کنند، و سکه‌ها و نشان‌های رومی را کنار بگذارند. به پادشاه روم گفتند: اکنون آنچه را دربارۀ پادشاه عرب وعده داده بودی انجام بده! او گفت: من فقط می‌خواستم با آنچه برایش نوشتم او را خشمگین کنم، زیرا بر او تسلط داشتم و پول و دیگر امور به رسم و آیین رومیان بود؛ اما اکنون چنین نخواهم کرد، زیرا مسلمانان دیگر با آن دادوستد نمی‌کنند؛ پس از انجام آنچه گفته بود خودداری کرد؛ و راه‌حلی که محمدبن علی‌بن حسین(رض) به آن ارشاد کرده بود تا امروز برقرار مانده است.»[172] مسئلۀ ضرب سکه و جایگزینی پول رایجی که با آن معامله می‌شود با واحدِ پول جدید، قطعاً کار آسانی نیست و به محاسبات اقتصادی بسیار دقیقی نیاز دارد؛ زیرا ارزیابی مالی کالاها، مواد، املاک و چیزهای دیگر همه بر پایۀ همان پولی است که قرار است کنار گذاشته شود و به‌جای آن، پول جدیدی جایگزین گردد. پس این مسئله‌ای درهم‌تنیده و دشوار است، و چه کسی جز آل‌محمد(ع) شایستۀ حل چنین معضلاتی است؟ سن امام باقر(ع) هنگام حلّ این معضل نزدیک به بیست سال بود؛ اما چرا حلّ این مشکل به ایشان نسبت داده می‌شود، درحالی‌که پدرش امام علی‌بن حسین(ع) هنوز زنده بود؟ چراکه شهادت ایشان در سال ۹۴ یا ۹۵ هجری رخ داده است؛ و این یعنی ماجرای ضرب سکه حدود بیست سال پیش از وفات ایشان(ع) اتفاق افتاده است. سید احمد الحسن می‌فرماید: «امام باقر(ع) در زمان حیات پدرش، امام زین‌العابدین(ع)، مجلسی در مسجد نبوی داشت؛‌بنابراین هیچ اشکالی ندارد که از ایشان پرسیده شود و راهنمایی و ارشاد بخواهند، همان‌گونه که عمر و دیگران از علی‌بن ابی‌طالب(ع) درخواست راهنمایی می‌کردند. همچنین هیچ اشکالی ندارد که حل این مسئله با مشورت امام باقر(ع) انجام شده، و او نیز با پدرش امام علی‌بن حسین زین‌العابدین(ع) مشورت کرده باشد. در بسیاری از امور و معضلاتی که حلشان مشکل بود، برخی از خلفای‌ بنی‌امیه و ‌بنی‌عباس در آن‌ مسائل، مستقیماً به امامان(ع) مراجعه می‌کردند یا کسی را می‌فرستادند تا از ایشان بپرسند یا نظر آنان را در این خصوص جویا شوند.»[173] بنابراین روشن می‌شود آنچه برخی مورخان و پژوهشگران به بنی‌مروان نسبت می‌دهند و آن را ازجمله بزرگ‌ترین دستاوردهای ایشان برمی‌شمارند ـ ‌یعنی ضرب نخستین سکه در اسلام‌ ـ در واقع ثمرۀ تلاش و دستاورد اهل‌بیت پیامبر(ع) بوده است. واقعیت همین است، و هرکس بخواهد آن را ببیند حقیقت پیش روی چشمان اوست؛ و هرکس بخواهد چشمان خود را با غربال تعصب و هوای نفس بپوشاند این به خود او مربوط است و او جز خودش را فریب نمی‌دهد! به هر حال، عبدالملک در سال ۸۶ هجری از دنیا رفت و پسر فاسقش، «ولید»، به جای او به خلافت رسید، و او در آزار دادن امام علی‌بن حسین(ع) چندین برابر از پدرش پیشی گرفت. نکته: تنها امام(ع) نبود که از آزار امویان (لعنت خدا بر آنان) آسیب دید، بلکه حتی یاران خاص ایشان نیز گرفتار شدند. در متن زیر، امام جواد، محمدبن علی(ع)، به این موضوع اشاره کرده و فرموده است: «اما یحیی‌بن اُمّ‌الطویل: او اهل فتوت و جوانمردی بود. هنگامی که در راه می‌رفت، بر سر خود خلوق (عطر) می‌مالید، صمغ می‌جوید، و دامن لباسش به زمین می‌کشید. حجاج او را خواست و گفت: «باید ابوتراب را لعنت کنی»، و سپس دستور داد دست‌ها و پاهایش را بریدند و او را کشتند. اما سعیدبن مسیّب نجات یافت، زیرا طبق فتوای عامه فتوا می‌داد و از آخرین اصحاب رسول خدا(ص) بود؛ پس نجات پیدا کرد. ابوخالد کابلی به مکه گریخت و خود را پنهان کرد؛ پس نجات یافت. عامربن واثله نزد عبدالملک‌بن مروان حقی داشت، پس عبدالملک از او چشم‌پوشی کرد. جابربن عبدالله انصاری از اصحاب رسول خدا(ص) بود، پس متعرض او نشدند، زیرا پیر و سالخورده بود. ابوحمزه ثمالی و فرات‌بن احنف تا زمان امام ابو‌عبدالله(ع) زنده ماندند، و ابوحمزه تا زمان امام ابوالحسن موسی‌بن جعفر(ع) در قید حیات بود.»[174]

-ولید‌بن عبدالملک، قاتل امام(ع)

ولیدبن عبدالملک به فسق و بی‌پروایی معروف بود؛[175] فقط تصور کن او در طول ۹ سال حکمرانی‌اش با ۶۳ زن ازدواج کرد (یعنی میانگین 7 زن در هر سال)![176] روایت شده است که پیامبر(ص) از حکمرانی او خبر داده و فرموده بود او از فرعون نیز برای قوم خود بدتر خواهد بود.[177] او ناصبی خبیثی بود که علناً امیرالمؤمنین علی‌بن ابی‌طالب(ع) را دشنام می‌داد.[178] «از زهری نقل شده است: نزد ولیدبن عبدالملک بودم که این آیه را خواند: (وَالَّذِي تَوَلّى كِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذابٌ عَظيمٌ) (و آن کسی از آنان که بار اصلی آن تهمت را بر دوش گرفت، برای او عذابی بزرگ خواهد بود)؛ و سپس گفت: "این آیه دربارۀ علی‌بن ابی‌طالب نازل شده است." زهری گفت: "خداوند امیر را اصلاح کند، چنین نیست." عروه از عایشه به من خبر داده است. ولید پرسید: "و چگونه به تو خبر داده است؟" گفتم: "عروه از عایشه نقل کرده که این آیه دربارۀ عبدالله‌بن اُبیّ‌بن سلول نازل شده است."»[179] آن خبیث، عایشه را مورد طعن قرار می‌داد و در عین حال علی(ع) را به تهمت زدن به او متهم می‌کرد![180] ولید در سال ۹۶ هجری به هلاکت رسید و عمربن عبدالعزیز او را در قبرش قرار داد: «از چند طریق مختلف، روایت شده عمربن عبدالعزیز گفته است: وقتی او ـ ‌یعنی ولید‌ ـ را در لحدش گذاشتم، در کفنش به جنب‌وجوش افتاد و پاهایش به‌طرف گردنش جمع شد.»[181] می‌گویم: این خبیث (لعنت خدا بر او باد) همان کسی است که امام علی‌بن حسین(ع) را با سم به شهادت رساند.

-امام(ع) و زُهری

«محمدبن شهاب زُهری» یکی از پیشوایان اهل‌سنت است، و به باور آنان از نخستین افرادی بود که پس از رفع ممنوعیت نوشتن حدیث در زمان عمربن عبدالعزیز، به نوشتن سنّت پرداخت.[182] او از راویان مورداعتماد در صحاح شش‌گانه است، و بخاری و مسلم در صحیح‌های خود صدها حدیث از او نقل کرده‌اند! زهری همواره می‌گفت: «علی‌بن حسین بیشترین منت را بر من دارد.»[183] «من هاشمیِ برتر از علی‌بن حسین ندیدم، و کسی را داناتر از او ندیدم.»[184] بی‌تردید، این سخنان را در نتیجۀ تأثیری که از امام(ع) از جنبه‌های گوناگون (دانش، فقه، پرهیزکاری، عبادت، اخلاص و اخلاق و دیگر ویژگی‌ها) در مدت همراهی‌اش با ایشان پذیرفته بود، بر زبان آورده است؛ و شاید ارتباط او با امام از آنجا آغاز شد که زهری به‌طور اتفاقی گناهی مرتکب شد و حیران و سرگردان مانده بود؛ و امام او را به درمان راهنمایی کرد.[185] زهری از امام زین‌العابدین(ع) بسیار تأثیر پذیرفت، و از ایشان روایت می‌کرد و دربارۀ فضایل او سخن می‌گفت، تا آنجا که برخی از مروانیان وقتی او را می‌دیدند به او می‌گفتند: «ای زهری، پیامبرت چه کرد؟»[186] زهری از امام سؤال می‌کرد و نزد ایشان فقه می‌آموخت.[187] او همچنین فضایل امیرالمؤمنین(ع) را نیز روایت کرده است؛ به‌عنوان مثال، حدیث غدیر را نقل و اعتراف کرده از فضایل علی(ع) آن‌قدر نزدش وجود دارد که اگر آن‌ها را در شام بیان کند، کشته خواهد شد.[188] به هر حال، عبدالملک‌بن مروان او را به سوی خود جلب کرد و به‌عنوان مشاور در دربار اموی منصوبش نمود؛ و امام(ع) او را به‌سبب پذیرفتن همکاری با ستمگران، با شدّت بسیار ـ ‌که پوست و گوشت بدن را به لرزه می‌آورد‌ ـ توبیخ کرد.[189] در خصوص عقیدۀ زُهری و وضعیت کلی او، سید احمد الحسن می‌فرماید: «"محمدبن مسلم‌بن شهاب زهری" شیعۀ ولایتمدار علی‌بن حسین(ع) نبود، اما فضیلت علی‌بن حسین(ع) را می‌شناخت و می‌دانست او امام است. و در مجلس علی‌بن حسین در مسجد نبوی می‌نشست، حدیث او را می‌شنید و نقل می‌کرد، و هرگاه مسئله‌ای برایش دشوار می‌شد، به علی‌بن حسین(ع) مراجعه می‌کرد، همان‌گونه که عمربن خطاب به علی‌بن ابی‌طالب(ع) مراجعه می‌کرد. همچنین استادِ زُهری، سهل‌بن سعد ساعدی، از اصحاب پیامبر(ص) بود، و سهل شیعۀ ولایتمدار علی(ع) بود. اما نکوهش او از سوی امام(ع) در نامه‌اش به او، این درست است؛ زیرا او شاگرد امام بود، و ائمه(ع) مسجد رسول خدا(ص) را رها نکردند و هرگاه فرصت پیدا می‌کردند، مجلسی ترتیب می‌دادند تا مردم را با معارف دین آشنا کنند. زُهری استادِ بخاری، ابو‌حنیفه، مالک و دیگران بود. او امام زین‌العابدین(ع) را دوست داشت، او را بزرگ می‌شمرد و از او می‌شنید، اما ولایتمدار ایشان نبود، اما با این وجود از نقل فضایل ایشان ابایی نداشت. او لقب "زین‌العابدین" را روایت کرده است؛ از رسول خدا(ص) نقل کرده آن حضرت(ص) علی‌بن حسین را با لقب زین‌العابدین صدا می‌زد.[190]»[191] همچنین زُهری برخی از دشمنی‌ها و بدگویی‌های امویان نسبت به امام علی(ع) را اصلاح می‌کرد: «از شافعی نقل شده است که گفت: عمویم برایم روایت کرد که سلیمان‌بن یسار به حضور هشام‌بن عبدالملک وارد شد. هشام به او گفت: ای سلیمان، (الَّذِي تَوَلّى كِبْرَهُ) (آن کسی که بار اصلی آن تهمت را بر دوش گرفت) چه کسی است؟ گفت: عبدالله‌بن اُبَی. هشام گفت: دروغ گفتی، او علی است. سلیمان گفت: امیر مؤمنان داناتر است به آنچه می‌گوید. سپس زهری وارد شد. هشام به او گفت: ای ابن‌شهاب، (الَّذِي تَوَلّى كِبْرَهُ) (آن کسی که بار اصلی آن تهمت را بر دوش گرفت) چه کسی است؟ زهری گفت: ابن‌اُبَی. هشام گفت: دروغ گفتی، او علی است. زهری گفت: من دروغ می‌گویم؟ پدرت به عزایت ‌بنشیند! سوگند به خدا، اگر منادی از آسمان ندا دهد که خداوند دروغ را حلال کرده است، باز هم دروغ نمی‌گویم.»[192] با این ‌حال، زهری ـ‌ در نهایت‌ ـ گرفتار همان چیزی شد که امام زین‌العابدین(ع) در نامه‌اش او را از آن بر حذر داشته بود؛ او به ستمگران ‌بنی‌امیه یاری رساند و حکومت آنان را برای مردم آراست و محبت آنان را ترویج کرد. سپس وقتی او را موظف به تدوین «سنت» کردند، احادیث بسیاری را مدون کرد که در اغلب آن‌ها از ذکر اهل‌بیت(ع) و فضایلشان پرهیز کرد تا با خواست امویان همسو باشد. زهری که از امام زین‌العابدین(ع) نقل حدیث می‌کرد و به فضل و فقه و منّت آن حضرت بر خودش گواهی می‌داد، کم‌کم روایت از ایشان(ع) را کاهش داد و زمانی که بازخواست شد که چرا از امام علی‌بن حسین(ع) کم حدیث روایت می‌کند، گفت: «او کم‌حدیث بود.»[193] درحالی‌که خود زهری اعتراف کرده بود هیچ‌کسی را فقیه‌تر از او ندیده است! چگونه ممکن است امامی که پاسخ‌گوی پرسش‌ها و استفتائات دینی او بود، «کم‌حدیث» باشد؟! اما دنیا همین است! به‌طور کلی، محمدبن شهاب زهری، بعدها به‌عنوان ‌بنیان‌گذار مکتب اهل‌سنت شناخته شد؛ زیرا او پیش از ائمۀ چهارگانۀ اهل‌سنت (ابوحنیفه، مالک، شافعی و احمدبن حنبل) بوده است.[194] حقیقت این است که اگر شاگردی و تفقه زهری نزد امام علی‌بن حسین(ع) نبود، او از چنین جایگاهی برخوردار نمی‌شد.

-امام زین‌العابدین(ع) و اهل‌بیتش

در دوران امامت امام علی‌بن حسین(ع) (۶۱ تا ۹۴ یا ۹۵ هجری)، حوادث متعددی رخ داد که برخی از اهل‌بیت ایشان یک طرف آن بودند؛ و ازجملۀ مهم‌ترین این وقایع: ۱. اصلاح اعتقاد عمویش محمدبن حنفیه، که در مسئلۀ امامت با ایشان به جدال پرداخت و برخی از پیروانش امامت را برای او ادعا کردند؛ و علی‌رغم این‌که محمدبن حنفیه در نهایت به امامت امام سجاد(ع) ایمان آورد،[195] ولی برخی از پیروان او پس از وفاتش در سال ۸۱ هجری، همچنان امامت او را باور داشتند. به این ترتیب، فرقه‌ای به نام «کیسانیه» شکل گرفت که رهبری آن را فرزندش عبدالله ملقب به «ابوهاشم» برعهده داشت. این فرقه بعد از شهادت امام سجاد(ع) نیز ادامه یافت، و زمانی که عبدالله در سال ۹۸ هجری وفات یافت، به محمدبن علی‌بن عبدالله‌بن عباس ـ‌ که ازجمله افرادی بود که راه را برای بیعت با عباسیان هموار نمود‌ ـ وصیت کرد. عبدالله‌بن معاویة‌بن عبدالله‌بن جعفر نیز ادعا کرد ابوهاشم به او وصیت کرده است و ـ‌‌ چنان‌که پیش‌تر اشاره شد‌ ـ با این ادعا در سال ۱۲۷ هجری، جنبشی در کوفه و ایران راه انداخت. ۲. امیرالمؤمنین(ع) زمینی در «ینبع» نزدیک مدینه داشت که رسول خدا(ص) به ایشان بخشیده بود. امام علی(ع) این زمین را آباد کرده بود و در آن، نخلستان‌ها و چیزهای دیگر ایجاد شده بود. این زمین غیر از فدک بود که پس از شهادت رسول خدا(ص) مصادره شد. امام علی(ع) باغ‌های ینبع را وقف فرزندان فاطمه(س) کرده بود[196] و در مجموع، سرپرستی این زمین در اختیار امام حسن و سپس امام حسین(ع) قرار داشت. بعد از شهادت امام حسین(ع)، یزید (لعنت خدا بر او باد) سرپرستی این زمین را به عمربن علی سپرد؛ احتمالاً به این دلیل که او همراه برادرش حسین(ع) بر ضد ‌بنی‌امیه قیام نکرده بود. سپس، پس از او سرپرستی آن به حسن مثنی رسید، درحالی‌که حق آن بود که این زمین در اختیار امام علی‌بن حسین(ع) قرار گیرد؛ چراکه او امامی معصوم و منصوص از نسل فاطمه (سلام خدا بر او) بود، و برای ادارۀ امور شیعیان، رعیت، خاندان و کسانی که تحت تکفلش بودند باید در اختیار ایشان قرار می‌گرفت؛ زیرا امام(ع) پدر تمامی ایشان است[197] و بی‌تردید، آن حضرت کمک به هیچ‌کدام از اهل‌بیتش را ترک نمی‌کرد، اما برخی از بستگانش بر سر این زمین با او به نزاع برخاستند و آزارش دادند، و حتی برخی از آنان رابطه‌شان را به‌کلی با ایشان قطع کردند. ازجمله افرادی که با ایشان در این خصوص به نزاع پرداخت:

-عمویش، محمد‌بن حنفیه

«از سفیان‌بن عیینه نقل شده است که گفت: به زهری گفته شد: زاهدترین مردم در دنیا چه کسی است؟ گفت: علی‌بن حسین(ع)؛ زیرا در ماجرایی که میان او و محمدبن حنفیه دربارۀ صدقات علی‌بن ابی‌طالب(ع) اختلافی پیش آمده بود، به او گفته شد: اگر به نزد ولیدبن عبدالملک بروی و با او ملاقات کنی، به‌سبب دوستی‌ای که میان او و محمد است، شرّ و تمایل او را از تو برطرف می‌سازد. در آن هنگام، امام(ع) و ولید هر دو در مکه بودند. فرمود: "وای بر تو، آیا در حرم خدا، از غیر خداوند عزوجل درخواست کنم؟ من از آن‌که دنیا را از خالقش بخواهم پرهیز می‌کنم، پس چگونه آن را از مخلوقی همچون خودم درخواست کنم؟" زهری گفت: بی‌تردید، خداوند متعال هیبت او را در دل ولید افکند تا آن‌که در آن اختلاف به سود او و بر ضد محمدبن حنفیه حکم داد.»[198]

-عمویش، عُمر‌بن علی

هارون‌بن موسی روایت کرده است که گفت: عبد‌الملک‌بن عبد‌العزیز گفت: وقتی عبد‌الملک‌بن مروان به خلافت رسید، صدقات رسول خدا و علی‌بن ابی‌طالب(ع) را به علی‌بن حسین(ع) بازگرداند و تا آن زمان هر دو صدقات با یکدیگر ادغام شده بودند. عمربن علی نزد عبد‌الملک رفت تا از علی‌بن حسین شکایت کند... .[199] روایت شده است که عمربن علی با علی‌بن حسین(ع) نزد عبدالملک دربارۀ صدقات پیامبر و امیرالمؤمنین(ع) به نزاع پرداخت. عمر گفت: ای امیرالمؤمنین، من پسر کسی هستم که متولی صدقات بود و این پسرِ پسر اوست، پس من به آن‌ها سزاوارترم. عبدالملک در پاسخ بیت شعری از ابو‌الحُقَیق خواند: «باطل را حق جلوه مده / و حق را با باطل مخدوش مساز.» سپس گفت: برخیز ای علی‌بن حسین، من آن‌ها را به تو واگذار کردم. آن دو از نزدش بیرون رفتند، اما در راه، عمر به علی‌بن حسین تعرض کرد و او را آزرد. امام پاسخی به او نداد. پس از سپری شدن این ماجرا، محمدبن عمر نزد امام علی‌بن حسین رفت و به ایشان سلام کرد و با محبت پیشانی‌اش را بوسید. امام فرمود: ای پسرعمو، قطع رابطۀ پدر تو مانع صلۀ رحم من با تو نمی‌شود؛ من دخترم خدیجه دختر علی را به همسری تو درآوردم.[200]

-پسرعمویش، حسن مثنی

[201] حسن مثنی، بر باغات «ینبع» دست گذاشت، و امام علی‌بن حسین(ع) خواست آن‌ها را از او بازپس گیرد، اما حسن در این باره با ایشان به نزاع برخاست، و امام نیز آن‌ها را رها کرد. برخی از تاریخ‌نگاران ـ ‌متأسفانه‌ ـ قضیه را وارونه جلوه داده‌اند و امام سجاد را به‌عنوان نزاع‌کنندۀ با او به تصویر کشیده‌اند؛ درحالی‌که حقیقت آن است که امام معصوم هرگز به ناحق با کسی منازعه نمی‌کند و از چنین نسبت‌هایی بسی ‌به ‌دور است: «و حسن‌بن حسن سرپرستی صدقات امیرالمؤمنین علی(ع) را بر عهده داشت، و زین‌العابدین علی‌بن حسین(ع) با او در این خصوص منازعه کرد، سپس آن‌ها را به او واگذارد.»[202] یعنی امام(ع) تسلیم شد و آن‌ها را به او واگذار نمود. به هر حال، این زمین در دست حسن مثنی باقی ماند. سپس عمویش عمربن علی در این خصوص با او به نزاع برخاست و از او نزد حجاج (والی عبدالملک در مدینه) شکایت برد. حسن مثنی به شام نزد عبدالملک رفت تا از عمر شکایت کند، و یک ماه در آنجا منتظر ماند تا اجازۀ ورود به دربار را بگیرد، تا این‌که یحیی‌بن ام‌حکم (خواهرزادۀ عبدالملک) او را دید و از دایی‌اش برای او اجازه گرفت و او را نزد عبدالملک برد. ازجمله مطالبی که در گفت‌وگوی میان آنان رد و بدل شد این بود که عبدالملک از حسن مثنی پرسید: «چه زود پیری به سراغت آمده، ای ابامحمد! یحیی گفت: چه چیزی مانع از آن باشد، درحالی‌که آرزوهای مردم عراق او را فراگرفته است؟ هیئتی پس از هیئتی نزد او می‌آیند و او را به خلافت امیدوار می‌کنند. حسن از این سخن خشمگین شد و به او گفت: چه بد تحفه‌ای دادی! چنان نیست که تو پنداشتی؛ بلکه ما مردمی هستیم که زنانمان به ما روی می‌آورند، و به همین سبب زود پیر می‌شویم. عبدالملک به او گفت: ای ابامحمد، چه چیزی تو را نزد من آورد؟ او داستان عمویش عمر را بازگو کرد و این‌که حجاج می‌خواست او را در صدقات جدش با او شریک بگرداند. پس عبدالملک نامه‌ای به حجاج نوشت که در کار صدقات جدش با حسن‌بن حسن معارضه نکن، و کسی را که علی داخل نکرده است با او در آن شریک مساز.»[203] آنچه یحیى‌بن ام‌حکم دربارۀ امیدوار کردن حسن مثنّى به خلافت توسط اهل عراق نقل کرد، با گذر زمان به اثبات رسید؛ چنان‌که روایت شده است: «عبدالملک‌بن مروان به کارگزار خود در مدینه ـ ‌هشام‌بن اسماعیل‌ ـ نوشت: حسن‌بن حسن با اهل عراق مکاتبه کرده است؛ پس زمانی که نامۀ من به تو رسید، شرطه‌ها را به‌سوی او بفرست تا او را نزد تو بیاورند. گفت: او را آوردند؛ اما چیزی او را از هشام بازداشت. علی‌بن حسین نزد او آمد و گفت: ای پسرعمو، کلمات فرج را بگو تا خداوند در کارت گشایش دهد، و این کلمات عبارت‌اند از: "لا إله إلا الله الحلیم الکریم، لا إله إلا الله العلی العظیم، سبحان‌الله رب السماوات السبع ورب العرش العظیم، والحمد لله رب العالمین". گفت: علی‌بن حسین رفت و حسن شروع به تکرار این اذکار نمود. وقتی هشام خواندن نامه را به پایان رساند و پایین آمد، گفت: من چهره‌ای را می‌بینم که به او دروغ بسته شده است؛ پس او را رها کنید، و من در این خصوص با امیرالمؤمنین مکاتبه خواهم کرد. پس او را نگاه داشتند و هشام به عبدالملک نوشت، و او نیز جواب داد و پس از چند روز او را آزاد کرد.»[204] سپس عبدالرحمن‌بن اشعث، در سال 82 هـ در کوفه علیه حکومت حجاج ثقفی قیام کرد. پیش‌تر به این موضوع اشاره شد.[205] او حسن مثنّى را فراخواند و با او بیعت کرد، و هنگامی که قیامش شکست خورد و ابن‌اشعث به ایران گریخت و در سجستان در سال 85 هـ ـ کشته شد، حسن مثنّى از دیدگان حکومت اموی مخفی شد؛ تا این‌که ولیدبن عبدالملک به او دست یافت و با سم او را به قتل رساند.[206] ولادت او حدود سال 37 هـ ـ بود؛ یعنی او یک سال از امام سجاد(ع) بزرگ‌تر بود.

-پسرعمویش زیدبن حسن، و پسرش حسن‌بن زید

زید پسر امام حسن(ع) نیز برای مدتی بر صدقات رسول خدا و امیرالمؤمنین(ع) دست گذاشت. زید از همراهی با عمویش حسین(ع) خودداری کرد و با او به عراق نرفت، و پس از شهادت آن حضرت، با شوهرخواهرش «عبدالله‌بن زبیر» بیعت کرد. و سپس ـ‌ بعد از کشته ‌شدن ابن‌زبیر در مکه‌ ـ به مدینه بازگشت. زید با ‌بنی‌امیه رفتاری مسالمت‌آمیز داشت و در زمان خلافت عبدالملک‌بن مروان برخی از امور را از جانب آن‌ها بر عهده گرفت، و آن‌ها نیز او را بر صدقات رسول خدا و امیرالمؤمنین(ع) گماردند.[207] ابوهاشم، عبدالله‌بن محمدبن حنفیه، در این خصوص با او به نزاع پرداخت؛ پس زید از او نزد ولیدبن عبدالملک شکایت برد و به او خبر داد که او به‌سوی خودش دعوت می‌کند و در عراق پیروانی دارد. ابوهاشم را زندانی کردند و مدتی طولانی در حبس ماند. امام زین‌العابدین(ع) برای وساطت نزد ولید رفت و به او فرمود: «چگونه است که خاندان ابوبکر و خاندان عمر و خاندان عثمان، که به‌وسیلۀ پدرانشان تقرب می‌جویند، گرامی داشته می‌شوند و مورد محبت قرار می‌گیرند، اما خاندان رسول خدا(ص) به‌وسیلۀ ایشان تقرب می‌جویند و این برایشان سودی ندارد؟ چرا پسرعمویم عبدالله‌بن محمد را این مدت طولانی در‌ بند نگه داشته‌ای؟ عبدالملک گفت:‌بنا به گفتۀ پسرعمویتان، زیدبن حسن. علی‌بن حسین(ع) فرمود: آیا ممکن نیست میان دو پسرعمو نزاع و کدورتی پدید آید، چنان‌که میان خویشاوندان رخ می‌دهد، و یکی از آن دو به دیگری دروغ ببندد؟ و این در حالی است که میان این دو نیز چنین‌و‌چنان پیش آمده است. پس عبدالملک او را آزاد کرد.»[208] پس از امام سجاد(ع)، زید با امام باقر(ع) نیز اختلاف پیدا کرد و از ایشان(ع) نزد حکّام ‌بنی‌امیه شکایت می‌برد: ابوبصیر روایت کرده است: از امام صادق(ع) شنیدم که می‌فرمود: «زیدبن حسن با پدرم دربارۀ میراث رسول خدا(ص) نزاع می‌کرد و می‌گفت: من از فرزندان حسن هستم، و از تو به آن سزاوارترم، چون از فرزند بزرگ‌تر هستم؛ پس میراث رسول خدا(ص) را با من تقسیم کن و سهم مرا را بده. پدرم امتناع کرد؛ پس زید شکایت او را به نزد قاضی برد، و پیوسته با او نزد قاضی در رفت‌وآمد بود...»[209] به هر صورت، منازعۀ اهل‌بیت امام علی‌بن حسین(ع) با ایشان دربارۀ زمین یَنبُع و همۀ اموالی که رسول خدا(ص) وقف مادرشان فاطمه(س) کرده بود و فاطمه(س) از ایشان(ص) دریافت کرده بود، یکی از دلایلی بود که باعث شد آن حضرت در تنگ‌دستی قرار بگیرد، تا آنجا که گاه ناچار می‌شد از اموال یتیمانی که در کفالتش بودند قرض بگیرد و بعداً به آن‌ها بازگرداند: «از امام صادق(ع) دربارۀ مردی که سرپرستی مال یتیمی را بر عهده داشت پرسیده شد که آیا می‌تواند از آن قرض بگیرد؟ فرمود: «علی‌بن حسین(ع) از اموال یتیمانی که در کفالتش بودند قرض می‌گرفت؛ پس مانعی ندارد.» ... از امام صادق(ع) روایت شده است: به ایشان گفتم: مردی سرپرستی مال یتیمی را بر عهده دارد؛ آیا می‌تواند از آن قرض بگیرد؟ فرمود: «علی‌بن حسین(ع) از مال یتیمی که در کفالتش بود قرض می‌گرفت.»»[210]

-شهادت امام زین‌العابدین(ع)

امام علی‌بن حسین(ص) با زهری که ولیدبن عبدالملک (لعنت خدا بر او) به آن حضرت خوراند، به شهادت رسید[211] و در روز بیست‌وپنجم محرم سال 94 یا 95 هجری در سن 57 سالگی به‌سوی پروردگارش شتافت. آن حضرت(ع) دوازده فرزند داشت که برترین و والامقام‌ترین فرزندش امام باقر(ع) بود.[212] امام زین‌العابدین(ع) در آن بیماری‌ای که وفات یافت، فرزندانش را گرد خود جمع کرد و در حضور آنان به فرزندش باقر(ع) وصیت کرد؛ پس «نصّ و علم» در باقر(ع) جمع شد، و ـ ‌بدیهی است‌ ـ این همان قانون الهی برای شناخت امام از آل‌محمد(ص) است.[213] امام باقر(ع) هنگام غسل و کفن پدرش، نشانه‌هایی را بر بدن پدر مظلومش(ع) مشاهده کرد: «از جابر جعفی روایت شده است که گفت: هنگامی که مولایم محمد باقر(ع) لباس‌های علی‌بن حسین(ع) را از تنش بیرون آورد و ایشان را بر غسلگاه نهاد ـ‌ درحالی‌که پرده‌ای در برابر او کشیده شده بود‌ ـ شنیدم ناله می‌کرد و گریه سر می‌داد تا این‌که طولانی شد. از پرسیدن خودداری کردم تا هنگامی که از غسل و دفن پدرش فارغ شد. آنگاه نزد ایشان(ع) رفتم و سلام کردم و گفتم: فدایت شوم، گریۀ شما هنگام غسل دادن پدرت از چه بود؟ آیا از اندوه برای ایشان بود؟ فرمود: نه ای جابر، بلکه وقتی لباس‌های پدرم را به ‌در آوردم و ایشان را روی غسلگاه نهادم، آثار غُل و زنجیر را بر گردنش دیدم، و آثار جراحت زنجیر را بر ساق‌ها و ران‌هایش مشاهده کردم؛ و از آن صحنه رقتی مرا فراگرفت و گریستم.»[214] «زهری گفته است: وقتی زین‌العابدین(ع) از دنیا رفت و بدنش را غسل دادند، آثار پینه‌هایی بر پشت او دیدند. به من خبر رسید او شب‌ها برای همسایگان ناتوانش آب می‌کشید.»[215] باقی‌مانده و یادگار حسین(ع) پس از سفری پر از تلخی و درد، شهید و رضامند و امیدوار به‌سوی پروردگارش شتافت؛ سفری که با شهادت جدّش امیرالمؤمنین(ع) ـ‌ درحالی‌که کودکی سه‌ساله بود‌ ـ آغاز شد و با روز عاشورا پایان یافت؛ روزی که در آن [با چشم خود] دید که شمشیرهای امویان ریحانۀ محمد(ص) را پاره‌پاره کردند؛ پس با دستان خودش پیکر چاک‌چاک عزیز فاطمه(س) را جمع کرد و در سرزمین کربلا به خاک سپرد؛ در سرزمینی که برایش اندوه و گریه‌ای را به یادگار گذاشت که باعث شد او در راستای خط کلی رسالت الهی یکی از پنج گریه‌کنندۀ بزرگ شمرده شود؛[216] و به خدا سوگند، شایستۀ آن بود! بعد از روز طف، هیچ فرزندی از حسین(ع) جز او باقی نماند، اما مشیّت خداوند چنین اقتضا کرد که همان‌گونه که جدّش امیرالمؤمنین(ع) فرموده بود: «باقی‌ماندۀ شمشیرها پرشمارتر و فرزندآورتر باشد.»[217] نورِ «نخستین عقبۀ حسین» از دنیا رو به افول نهاد، ولی امامت الهی و خلافت رسول خدا(ص) همچنان در «پشت حسین» نورافشان و مستمر ماند، همان‌طور که خداوند وعده داده بود: (ذُرِّيَّةً بَعْضُهَا مِن بَعْضٍ) (ذریه‌ای که برخی از برخی دیگرند) و آن را فرزندش محمد باقر(ع) به ارث برد؛ و ستایش مخصوص خداست برای صُنع نیکویش در حق سروران اولیای خود.

-امام محمد‌بن علی باقر(ع)

مکان: مدینۀ منوره عمر: 57 سال (57 تا 114 هجری قمری) مدت امامت: 20 سال از ابوحمزه نقل شده است که می‌گفت: امام باقر(ع) فرمود: «هنگامی که وفات پدرم علی‌بن حسین(ع) فرارسید، مرا به سینه‌اش چسباند و فرمود: ای پسرم، تو را به همان چیزی وصیت می‌کنم که پدرم هنگام وفاتش مرا به آن وصیت کرد، و به آنچه پدرم نقل کرد که پدرش او را به آن وصیت کرده بود: ای پسرم، بر حق شکیبایی پیشه کن، اگرچه تلخ باشد.»[218] صبر بر حق تلخ و سنگین؛ امام باقر(ع) این‌گونه رسالت الهی خود را آغاز نمود.

-نص بر امامت امام باقر(ع) و لقبش

-نص بر امامت آن حضرت(ع)

دومین امام از «فرزندان حسین» امام محمدبن علی‌بن حسین(ع) است که ملقّب به «باقر» بوده و کنیه‌اش «ابوجعفر» است. ولادت ایشان در اول رجب سال 57 هجری، چهار سال پیش از شهادت جدش حسین(ع) صورت پذیرفت. بی‌تردید، علم امام ـ ‌که شهرتش شرق و غرب را فراگرفت‌ ـ دلیلی روشن برای امامت آن حضرت(ع) بود، اما پیش از علم، دلالت نص الهی بر امامت و خلافت ایشان از سوی رسول خدا(ص) آشکار و کامل بود. نص بر امامت امام باقر(ع) چند بُعد دارد: وصیت رسول خدا(ص) در شب وفاتش که از ایشان یاد کرده و به آن حضرت تصریح نموده است، و پیش‌تر بیان شد. وصیت امیرالمؤمنین(ع) هنگام وفاتش که به اسم ایشان تصریح کرده است، و آن نیز پیش‌تر آمد. نص پدرش زین‌العابدین(ع) برای امامت او هنگام وفاتش. نکتۀ قابل‌توجه در آنچه در نصّ امام علی‌بن حسین بر فرزندش امام باقر(ع) ـ ‌همان‌گونه که خواهیم دید‌ ـ این است که گاهی این نص به‌صورت عملی بوده نه گفتاری[219] و نیز فقط برای خواص انجام می‌شد؛ و این تنها به‌دلیل فشارهای امنیتی‌ بود که در آن زمان آل‌محمد(ع) را احاطه کرده بود. امام زین‌العابدین(ع) در واپسین لحظات زندگی‌اش، فرزندانش را گرد خود جمع کرد و میراث انبیا و پدران پاکش را در حضور آنان به فرزندش باقر(ع) سپرد: از اسماعیل‌بن محمدبن عبدالله‌بن علی‌بن حسین، از امام باقر(ع) روایت شده است که فرمود: «وقتی وفات علی‌بن حسین فرارسید، پیش از آن، صندوقی را که نزدش بود بیرون آورد و فرمود: ای محمد، این صندوق را ببر. گفت: چهار نفر آن را بلند کردند. پس از وفاتش، برادرانش آمدند و ادعا کردند در آن صندوق سهم دارند و گفتند: سهم ما را از این صندوق بده. فرمود: به خدا سوگند، شما هیچ حقی در آن ندارید، و اگر در آن حقی داشتید، پدرم آن را به من نمی‌سپرد. در آن صندوق، سلاح رسول خدا(ص) بود.»[220] مقصود از «سلاح رسول خدا» سلاح متعارف نیست، بلکه مقصود «علم» است. سید احمد الحسن می‌فرماید: «سلاحِ شناخته‌شده در صندوق حمل نمی‌شود، بلکه در غلاف و نیام قرار می‌گیرد؛ بلکه منظور از آن "علم" است؛ یعنی آنچه علی و فاطمه و حسن و حسین(ع) از رسول خدا(ص) روایت کرده‌اند؛ و بسیاری از آن را باقر و صادق و دیگر امامان(ع) منتشر کردند.»[221] و به همین دلیل در روایت دیگری آمده است که آن صندوق سرشار از علم بود: از عیسی‌بن عبدالله، از پدرش، از جدّش روایت شده است که گفت: علی‌بن حسین(ع) در حال احتضار به فرزندانش ـ ‌که نزد او گرد آمده بودند‌ ـ نگریست؛ سپس به محمدبن علی نگاه کرد و فرمود: «ای محمد، این صندوق را به خانه‌ات ببر.» گفت: در آن نه دیناری بود و نه درهمی، بلکه سرشار از علم بود.»[222] اما آیا این عمل امام زین‌العابدین نصّی بر امامت باقر(ع) نزد برادرانش محسوب می‌شود؟ سید احمد الحسن می‌فرماید: «این عملِ امام علی‌بن حسین را می‌توانیم نصّی بر امامت باقر به شمار آوریم؛ چراکه میراث‌های علم را به ایشان سپرد؛ اما ـ ‌همان‌گونه که پیش‌تر گفتم‌ ـ این موضوع سرّی نبود. آنان و دیگران از امامت سجاد و باقر(ع) آگاه بودند، اما در حدی که آن دو بزرگوار محفوظ بمانند.»[223]

-لقب «باقر»

اطلاق لقب «باقر» به امام موضوعی است که جدش رسول خدا(ص) به ایشان اختصاص داده بود؛ و به همین دلیل در وصیت مقدس آن حضرت در شب وفاتش، ایشان(ع) با این لقب یاد شده، چنان‌که در آن آمده است: «پس هنگامی که وفاتش ـ‌ یعنی علی‌بن حسین(ع)‌ ـ فرارسید، آن را به فرزندش محمد باقر بسپارد.»[224] همچنین رسول خدا(ص) او را با این لقب نامید، آنگاه که او را برای جابربن عبدالله انصاری یاد کرد و به دیدارش بشارت داد و به او وعده داد که به [زمان] او خواهد رسید، و به‌واسطۀ جابر برای آن حضرت(ع) سلام فرستاد: از ابان‌بن تغلب، از امام صادق(ع) نقل شده است که فرمود: «جابربن عبدالله انصاری آخرین بازمانده از اصحاب رسول خدا(ص) بود و مردی بود که پیوندی عمیق با ما اهل‌بیت داشت. او در مسجد رسول خدا(ص) می‌نشست درحالی‌که عمامه‌ای سیاه بر سر بسته بود و فریاد می‌زد: «ای باقر العلم (شکافندۀ علم)، ای باقر العلم!» مردم مدینه می‌گفتند: جابر هذیان می‌گوید. اما او می‌گفت: «نه به خدا قسم، هذیان نمی‌گویم، بلکه از رسول خدا(ص) شنیدم که می‌فرمود: "تو مردی از نسل مرا خواهی دید که اسمش مانند اسم من و ویژگی‌های ظاهری و اخلاقی‌اش همانند ویژگی‌های من است، و او علم را به خوبی می‌شکافد؛ و همین سخن مرا به گفتن این کلمات واداشت"...»[225] این موضوع در کتاب‌های مسلمانان (شیعه) واضح و متواتر است؛ اما در خصوص دیگران ـ ‌اهل‌سنت‌ ـ اگرچه کتاب‌های صحیح و مسندهای اصلی آن‌ها حدیث «جابر» را پنهان کرده‌اند، ولی بسیاری از علمای آن‌ها به مفاد آن تصریح کرده و حتی خود حدیث را نیز نقل کرده‌اند. نمونه‌هایی از گفته‌های آنان که طبیعتاً به عظمت شخصیت امام باقر(ع) و ویژگی‌ها و کمالات فراوان آن حضرت(ع) ـ ‌که بی‌تردید همه را شگفت‌زده ساخته است‌ ـ اعتراف دارند: 1. محمدبن طلحه شافعی: «او شکافندۀ علم و جامع آن، آشکارکنندﮤ دانش و بالابرندۀ آن، سرآمد گوهر آن و پایه‌گذار آن، آراسته‌کنندۀ درّ آن و نوشنده از آن است. دلش پاک بود، عملش تزکیه‌شده، نفْسش طاهر، و اخلاقش شریف بود. زمانش با اطاعت خدا پُر شده، قدمش در جایگاه تقوا استوار گشته، و نشانه‌های نزدیکی به خدا و پاکی برگزیدگان در او آشکار بود. مناقب به‌سوی او سبقت می‌گیرند، و صفات به او شرافت می‌بخشند.»[226] 2. ابونصر بخاری: «علت نام‌گذاری او(ع) این بود که رسول خدا(ص) او را «باقر» نامید و سلام خود را به‌وسیلۀ جابربن عبدالله انصاری(رض) برای او فرستاد. فرمود: «ای جابر، تو آن‌قدر زنده می‌مانی تا مردی از فرزندان مرا ببینی که نامش مانند نام من است و علم را به خوبی می‌شکافد. پس زمانی که او را دیدی، سلام مرا به او برسان.»؛ و جابر چنین کرد. خدا او را رحمت کند.»[227] 3. جلال‌الدین زرندی شافعی: «"باقر" محمدبن علی(ع) در دانش و زهد و زبانِ حکمت در جایگاهی بزرگ قرار داشت، و در معانی زهد و ظرایف علوم توحید، سخنان فراوان و ارزشمندی بیان کرده است.»[228] 4. نووی: «"بَقر" به معنای شکافتن است و تعبیر "بقر بطنه" (شکم او را شکافت)، بر همین معناست؛ و از همین رو محمد «باقر»(رض) نامیده شد، چون او علم را شکافت و در ژرفای آن وارد شد و به نهایت رضایت‌بخشی از آن دست یافت.»[229] 5. ابن‌کثیر: «ابوجعفر باقر: او محمدبن علی‌بن حسین‌بن علی‌بن ابی‌طالب قرشی هاشمی، ابوجعفر باقر است. مادرش ام‌عبدالله، دختر حسن‌بن علی بود. او از تابعین بزرگ، با منزلتی بسیار والا، و از معالم این امت در علم و عمل و سیادت و شرافت بود... و باقر نامیده شد، زیرا علم را می‌شکافت و حکمت‌ها را استخراج می‌کرد. او ذاکر و خاشع و صابر بود. از نسل نبوت، بلندمرتبه در نسب و والا در حَسَب بود. آگاه به خطرات، بسیار گریه‌کننده و اشک‌ریز، و روی‌گردان از جدال و درگیری‌ها بود.»[230] 6. عینی: «محمدبن علی‌بن حسین‌بن علی‌بن ابی‌طالب (خدا از همه‌شان راضی باشد)، هاشمی مدنی، ابوجعفر معروف به باقر. به این نام نامیده شد، زیرا علم را شکافت؛ یعنی آن را به‌گونه‌ای شکافت که به حقایقش دست یافت. او یکی از اَعلام و بزرگان تابعین بود.»[231] 7. ابن‌حجر عسقلانی: «زبیربن بکار گفته است که به محمد، باقر العلم می‌گفتند؛ و محمدبن منکدر گفته است: "کسی را ندیدم که بر علی‌بن حسین برتری یابد، تا این‌که فرزندش محمد را دیدم. روزی قصد داشتم او را پندی دهم، اما او مرا پند داد."»[232] 8. ابن‌حجر هیتمی: «ابوجعفر محمد باقر به این نام نامیده شد، همان‌گونه که گفته می‌شود "بَقَرَ الأرض" یعنی زمین را شکافت و گنج‌ها و ذخایرش را آشکار کرد، او نیز چنین بود و گنجینه‌های نهفتۀ معارف، حقایق احکام، حکمت‌ها و لطایف را آشکار ساخت؛ و این تنها بر کسی پوشیده می‌ماند که دیدگان بصیرتش کور باشد، یا نیت و درونش فاسد شده باشد. از همین رو، دربارۀ او گفته شد: او شکافندۀ علم و جامع آن و آشکارکنندۀ آن است. اوقاتش با طاعت خدا پُر شده بود، و در مقامات عارفان چنان استوار بود که زبان وصف‌کنندگان از بیانش ناتوان است. او کلمات فراوانی در سلوک و معارف دارد، که این مجال گنجایش آن را ندارد؛ و همین بس که ابن‌مدینی از جابر نقل کرده که به او ـ ‌درحالی‌که کودک بود‌ ـ گفت: رسول خدا به تو سلام می‌رساند. به او گفتند: چگونه چنین چیزی ممکن است؟ گفت: نزد رسول خدا نشسته بودم درحالی‌که حسین در دامنش بود، و رسول خدا با او بازی می‌کرد. ایشان فرمود: ای جابر، از او فرزندی به دنیا می‌آید به نام علی، و روز قیامت منادی ندا می‌دهد: سید العابدین برخیزد، و فرزند او برمی‌خیزد. سپس فرزندی از او به دنیا می‌آید به نام محمد، ای جابر، اگر او را دیدی، سلام مرا به او برسان.»[233] 9. ذهبی: «محمدبن علی‌بن حسین، امام ثابت، هاشمی، علوی، مدنی، از بزرگان... و سرور‌ بنی‌هاشم در زمان خود بود. به باقر شهرت یافت از آن جهت که گفته می‌شود: "بَقَرَ العلم" یعنی علم را شکافت؛ پس ریشه و نهان آن را دانست. گفته شده او در شبانه‌روز صد و پنجاه رکعت نماز می‌خواند.»[234] بدون شک، اگر بخواهیم همۀ منابع را گردآوری کنیم، این فهرست بسیار طولانی خواهد شد و آنچه آوردیم کافی است. به‌علاوه، این موضوع فقط به محدثان و شارحان حدیث محدود نمی‌شود، بلکه فراتر از آن، مورخان و زبان‌شناسان را نیز در بر می‌گیرد.[235] و بی‌تردید، هرکس گفته‌های آنان را بخواند درمی‌یابد که حجت بر آن‌ها تمام بوده است، حتی اگر در سطح لزوم مقدم داشتن فرزند رسول خدا «باقر» بر دیگرانی باشد که به خلافت آن‌ها باور دارند؛ به‌دلیل اعترافشان به بسیاری علم، دین‌داری، اخلاق، پرهیزکاری، عبادت و زهد او و... و دیگر ویژگی‌هایش.

-امام باقر(ع) و واقعۀ کربلا

حسین(ع) برای ائمه از فرزندانش، به‌مثابۀ کعبه و محوری است که گرد او طواف می‌کنند، و در خصوص امام باقر(ع)، افزون بر این جایگاه، آن حضرت شاهد زنده‌ای برای وقایع کربلا نیز بود؛ چراکه امام باقر(ع) جدّش حسین(ع) را درک کرد و در برخی از صحنه‌های کربلا حضور داشت.

-امام باقر(ع) حسین(ع) را درک کرد، و برخی از وقایع کربلا را روایت کرد

1. همراهی با جدش حسین(ع) در مسجدالحرام پیش از حرکت به‌سوی عراق: از زراره نقل شده است که گفت: به ابوجعفر(ع) گفتم: «آیا حسین(ع) را درک کرده‌ای؟» فرمود: «بله؛ به یاد دارم با ایشان در مسجدالحرام بودم و سیل وارد مسجد شد...»[236] 2. روایت ماجرای جدش حسین(ع) و آنچه بر او گذشت: «من چهار سال داشتم که جدّم حسین به شهادت رسید، و هنوز شهادت او و آنچه را در آن زمان بر ما گذشت به یاد دارم.»[237] «حسین‌بن علی(ع) به شهادت رسید، و بر پیکرش سیصد و اندی زخم یافتند، از ضربات نیزه و شمشیر یا تیر؛ و نقل شده همۀ آن‌ها در جلوی بدنش بود، زیرا آن حضرت(ع) به دشمن پشت نمی‌کرد.»[238] «و با شمشیر، نیزه، سنگ، چوب و عصا به قتل رسید؛ و پس از آن اسب‌ها بر پیکرش تاختند.»[239] 3. امام باقر(ع) برخی از آنچه را پس از شهادت حسین(ع) بر خانوادۀ رسول خدا(ص) گذشت روایت کرده و فرموده است: «و من شهادت ایشان را به یاد دارم، و آنچه در آن زمان بر ما گذشت.»[240] «ما را نزد یزید بردند، درحالی‌که دوازده کودک بودیم که با زنجیر بسته شده بودیم و پیراهن‌هایی به تن داشتیم...»[241] یعنی امام باقر(ع) آنچه را بر خاندان حسین(ع) پس از شهادتش و در روزهای تلخ اسارت و به ‌اسیری ‌بردن گذشته است به یاد داشته و روایت کرده است. 4. روایت ماجرای شهادت عبدالله شیرخوار(ع): «... حسین(ع) به درِ خیمه آمد و به زینب فرمود: «فرزند کوچک مرا به من بده تا با او وداع کنم.» کودک را گرفت و خم شد تا او را ببوسد. حرملة‌بن کاهل اسدی (لعنت خدا بر او) تیری انداخت که به گلوی کودک خورد و او را ذبح کرد. حسین(ع) به زینب گفت: «او را بگیر.» سپس خون را با کف دست گرفت و وقتی دست‌هایش پر شد، خون را به آسمان پرتاب کرد و فرمود: "آنچه بر من نازل شده برایم آسان است؛ زیرا در برابر دیدۀ خداست."» امام باقر(ع) فرمود: «از آن خون حتی یک قطره هم بر زمین نچکید.»[242] عقبة‌بن بشیر اسدی گفت: امام محمدبن علی‌بن حسین(ع) به من فرمود: «خونی از ما در میان شماست، ای‌ بنی‌اسد.» گفتم: «فدایتان شوم، ای اباجعفر، من چه گناهی در آن دارم؟» فرمود: «حسین(ع) کودکی را در آغوش داشت که یکی از شما، ای‌ بنی‌اسد، او را با تیری زد و ذبحش کرد. حسین(ع) خون او را گرفت و چون کف دست‌هایش پر شد آن را به زمین ریخت و فرمود: پروردگارا، اگر یاری از آسمان را از ما دریغ داشتی، پس آن را برای آنچه بهتر است قرار بده، و از این ستمگران انتقام بگیر.»[243] 5. روایت شده است حسین(ع) وصیت خود را به دخترش فاطمه سپرد: از امام باقر(ع) روایت شده است که فرمود: «وقتی آنچه باید بر حسین‌بن علی(ع) برسد فرارسید، دختر بزرگش فاطمه‌بنت حسین(ع) را فراخواند و به او کتابی پیچیده و وصیتی آشکار سپرد. در آن هنگام، علی‌بن حسین(ع) نیز با آنان بود، اما دیگران گمان می‌کردند او به‌سبب بیماری‌اش هوشیاری ندارد. سپس فاطمه آن کتاب را به علی‌بن حسین(ع) سپرد، و به خدا سوگند، آن کتاب به ما رسید، ای زیاد.» گفتم: «فدایت شوم، در آن کتاب چه چیزی هست؟» فرمود: «به خدا سوگند، در آن هر چیزی که فرزند آدم از زمانی که خدا آدم را آفرید تا روزی که دنیا به پایان می‌رسد به آن نیاز دارد، وجود دارد. به خدا سوگند، در آن حدود هست، حتی دیۀ یک خراش نیز در آن آمده است.»[244] سید احمد الحسن در توضیح معنای «کتاب» می‌فرماید: «اشکالی در این نیست که چند نسخه از وصیت رسول خدا(ص) وجود داشته باشد و این نسخه یکی از آن‌ها باشد.»[245]

-امام باقر(ع) یاد امام حسین(ع) را زنده نگه می‌دارد

1. گریه برای مصیبت حسین(ع) و شنیدن مرثیه در حق او: «کمیت‌بن زید اسدی گفته است: خدمت مولایم ابوجعفر محمدبن علی باقر(ع) وارد شدم و گفتم: «ای پسر رسول خدا، اشعاری در وصف شما سروده‌ام، آیا اجازه می‌دهی آن‌ها را برایت بخوانم؟» فرمود: «اکنون ایام‌البیض است.» گفتم: «این اشعار فقط دربارۀ شماست.» فرمود: «بخوان.» پس آغاز به خواندن کردم: خنده‌ام داد روزگار و به گریه‌ام آورد / و روزگار دگرگونی‌ها و رنگ‌ها دارد نُه نفر در کربلا بر جای ماندند / همه در کفن اسیر مرگ شدند امام(ع) گریست و امام صادق(ع) نیز گریست، و صدای گریۀ کنیزی را نیز از پشت پرده شنیدم. وقتی به این بیت رسیدم: و شش نفر که همانندی برایشان نیست /‌بنی‌عقیل، آن بهترین جوانمردان سپس علی نیکو، آن سرور شما / یادشان غم‌هایم را برانگیخت امام(ع) گریست و سپس فرمود: «مردی نیست که ما را یاد کند یا نزد او از ما یاد شود و از چشمانش اشک بیرون آید ـ ‌حتی به اندازۀ بال پشه‌ای‌ ـ و خداوند برای او خانه‌ای در بهشت نسازد و آن را حجاب میان او و آتش قرار ندهد.»[246] توضیح: آن نُه نفری که کمیت از آن‌ها یاد کرده، فرزندان و نوه‌های امیرالمؤمنین علی‌بن ابی‌طالب(ع) هستند، و شش نفر نیز از آل‌عقیل هستند، پس مجموع کسانی که از آل‌ابو‌طالب در کربلا شهید شدند ـ ‌با احتساب طفل شیرخوار امام حسین(ع)‌ ـ هفده نفر بودند؛ صلوات خدا بر همۀ آنان باد. 2. تشویق امام باقر(ع) بر گریه برای امام حسین(ع): از محمدبن مسلم، از امام باقر(ع) روایت شده است که فرمود: «علی‌بن حسین(ع) می‌فرمود: "هر مؤمنی که چشم‌هایش برای کشته شدن حسین(ع) اشک‌بار شود، به‌طوری که اشک بر گونه‌اش جاری گردد، خداوند تعالی به‌سبب آن، غرفه‌هایی در بهشت به او عطا می‌کند که قرن‌های طولانی در آن سکونت گزیند.»[247] 3. تشویق امام باقر(ع) بر زیارت امام حسین(ع): «از ابوبصیر از امام باقر(ع) روایت شده است که فرمود: «چهارهزار فرشتۀ ژولیده و غبارآلود تا روز قیامت بر امام حسین(ع) گریه می‌کنند؛ و هرکسی به زیارت او برود این فرشتگان به استقبالش می‌آیند، و وقتی بازگردد او را مشایعت می‌کنند، و وقتی بیمار شود به عیادتش می‌روند، و وقتی بمیرد در تشییع او حاضر می‌شوند.» ... از ابوجارود روایت شده است که گفت: امام باقر(ع) به من فرمود: «فاصلۀ شما با حسین(ع) چقدر است؟» گفتم: یک روز برای سواره و یک روز و اندی برای پیاده. فرمود: «آیا هر جمعه به زیارت او می‌روی؟» گفتم: «نه، هر دو جمعه یک ‌بار.» فرمود: «چقدر در حق او جفا کرده‌ای! به خدا سوگند اگر حسین(ع) نزد ما بود، او را محل هجرت خود قرار می‌دادیم.»؛ یعنی به‌سوی او مهاجرت می‌کردیم.[248]

-نهی امام باقر(ع) از بدگویی کسی که برای خون‌خواهی حسین(ع) قیام کرده است

امام باقر(ع) در روزگار قیام‌های خون‌خواهی که برای طلب خون حسین(ع) برپا شد ـ ‌یعنی قیام توّابین و قیام مختار ثقفی‌ ـ هشت تا نه ساله بود؛ و بی‌تردید، ایشان از تأییدی که آن قیام‌ها از سوی پدرش امام علی‌بن حسین(ع) داشتند و از اجازه‌ای که به رهبرانشان برای قیام داده شده بود آگاه بود. دربارۀ مختار(، امام باقر(ع) از فضیلت او یاد می‌کرد و از بدگویی نسبت به او نهی می‌فرمود: از سَدیر، از امام باقر(ع) روایت شده است که فرمود: «به مختار ناسزا نگویید؛ زیرا او کسانی را که ما را کشتند به قتل رساند، برای خون‌خواهی ما قیام کرد، زنان بیوۀ ما را شوهر داد و اموال را میان نیازمندان ما تقسیم کرد.»[249] و وقتی ابوالحکم پسر مختار نزد امام آمد و خودش را معرفی کرد، امام او را نزدیک خود نشاند، گرامی‌اش داشت و دربارۀ فضیلت پدرش با او سخن گفت: از عبدالله‌بن شریک نقل شده است که گفت: در روز عید قربان، به حضور امام باقر(ع) وارد شدیم. ایشان(ع) تکیه داده بود و شخصی را برای اصلاح موهایش فراخوانده بود. من در برابرش نشستم. در این هنگام، پیرمردی از اهالی کوفه خدمت ایشان(ع) وارد شد و دستش را دراز کرد تا امام(ع) را ببوسد، اما امام(ع) مانع شد و فرمود: «تو کیستی؟» عرض کرد: «من ابوالحکم‌بن مختار‌بن ابوعبید ثقفی هستم»؛ و او از امام(ع) فاصله داشت. امام(ع) دست خود را به‌سوی او دراز کرد تا آنجا که نزدیک بود او را در دامن خود ‌بنشاند، پس از آن‌که ابتدا مانع گرفتن دستش شده بود. سپس آن پیرمرد عرض کرد: «اصلحک الله، مردم دربارﮤ پدرم سخنان بسیاری گفته‌اند و می‌گویند؛ و به خدا قسم، سخن نهایی از آنِ شماست.» امام(ع) فرمود: «آن‌ها چه می‌گویند؟» گفت: «می‌گویند او دروغ‌گو بود. شما مرا به هر چیزی امر کنی می‌پذیرم.» امام(ع) فرمود: «سبحان‌الله! به خدا قسم، پدرم به من خبر داد مهریۀ مادرم از همان اموالی بود که مختار فرستاده بود. آیا او نبود که خانه‌های ما را ‌بنا کرد؟ آیا او قاتلان ما را نکشت؟ و آیا خون‌خواه ما نبود؟ خدا رحمت کند او را. و به خدا قسم، پدرم به من خبر داد مختار شب‌ها نزد فاطمه دختر علی می‌نشست، بسترش را برایش می‌گسترد و برایش بالش آماده می‌کرد و از او حدیث می‌آموخت. خدا پدرت را رحمت کند، خدا پدرت را رحمت کند؛ هیچ حقی برای ما نزد کسی باقی نگذاشت جز آن‌که آن را ستاند، قاتلان ما را کشت و خون‌های ما را طلب نمود.»[250]

-رسالت امام باقر(ع)

امامت امام باقر(ع) حدود بیست سال به طول انجامید؛ و با این‌که این مدت در مقیاس عمر دنیا بسیار کوتاه است، اما آن حضرت اثری بزرگ و ماندگار از خود بر جای گذاشت که در علمی که گستراند جلوه‌گر است؛ علمی که دنیا ظرفیتش را ندارد؛ چراکه، بی‌تردید، آن حضرت از مرزهای دنیا فراتر رفت و از جنبه‌های بسیاری از شناخت خدا و عوالم آخرت پرده برداشت.

-ماهیت رسالت امام باقر(ع)

در وصیت «خاتم‌ها»، دیدیم که وظیفۀ امام باقر(ع) عبارت بوده است از: «... مهر پنجم را گشود و در آن یافت: کتاب خداوند متعال را تفسیر کن، پدرت را تصدیق نما، فرزندت را وارث قرار بده، امت را سامان بده، حق خداوند عزوجل را به ‌جا آور، و در ترس و امنیت حق را بگو و جز از خدا نترس؛ پس او چنین کرد. سپس آن را به کسی که پس از خودش بود سپرد.»[251] تفسیر کتاب خدا، به ارث گذاشتن علم برای فرزندش امام صادق(ع) و به‌طور کلی آماده ‌کردن او برای امامت، و نیز گفتن حق در ترس و امنیت، این‌ها امور تقریباً روشنی هستند؛ اما: چگونه پدرش را تصدیق می‌کند؟ همچنین می‌دانیم هر امامی، امت مؤمنی را که به او ایمان می‌آورند تربیت می‌کند. پس چرا این ویژگی، به‌طور خاص، در این وصیت برای امام باقر(ع) ذکر شده است؟ آیا امتی که ایشان تربیت کرده ویژگی خاصی داشته است؟ منظور از حق خدا که باید به پا داشته شود چیست: «و حق خداوند عزوجل را به‌ جا آور»؟ سید احمد الحسن در توضیح این موضوع می‌فرماید: «"و پدرت را تصدیق کن": یعنی پدرت را نزد مردم تصدیق کن؛ یعنی راهی را که او آغاز کرد ادامه بده و گام‌هایش را دنبال کن و آن‌ها را استوار ساز. "و امت را پرورش بده": ویژگی امام باقر(ع) این بود که برای او عرصه‌ای گسترده‌تر فراهم شد و شمار مؤمنان بسیار شد، به‌ویژه یاران آن حضرت(ع) که عهده‌دار نشر علوم ایشان در میان مردم بودند. به همین دلیل، با این تعبیر مورد خطاب قرار گرفت که امت مؤمن را پرورش دهد و سامان بخشد تا هدایت مردم به‌سوی حق تحقق یابد؛ و ایشان نیز چنین کرد و شمار مؤمنان پیوسته رو به افزایش بود تا آن‌که پس از او امام صادق(ع) امامت را به‌دست گرفت. "و حق خداوند عزوجل را به جا آور": حق خدا بر خلیفۀ خدا این است که رسالت را به بهترین وجه و با تمام توان و امکاناتش ابلاغ نماید؛ و حق خدا بر مردم به‌طور کلی ـ ‌ازجمله خلیفۀ خدا‌ ـ بی‌شمار است، اما آنچه ویژۀ خلیفۀ خداست این است که او فرستاده است و رسالتی با خود دارد که باید آن را به مردم برساند.»[252] با این توضیح روشن می‌شود که رسالت امام باقر(ع) شامل موارد زیر بوده است: تفسیر و بیان کتاب خدا. تثبیت و استوار کردن مسیر و گام‌هایی که امام زین‌العابدین(ع) در راه یاری دین خدا برداشته بود: در حوزۀ عقیده، شریعت و اخلاق؛ و تصدیق ایشان نزد مردم از طریقِ ادامۀ همان مسیر و استوارسازی گام‌هایش. پرورش امت مؤمن، و سازمان‌دهی و تربیت دانشمندان ربّانی که شایستۀ نشر حق و هدایت در میان عموم امت مؤمن باشند. رساندن پیام خدا به مردم به کامل‌ترین شکل ممکن. امام باقر(ع) در پیِ آن بود که همۀ‌بندهای رسالت خود را محکم و استوار به انجام برساند، و آن حضرت(ع) به آزار و ستم‌هایی که شیعیانشان از سوی حکومت ‌بنی‌امیه ‌دیده بودند از همه آگاه‌تر بود. ازاین‌رو، بسیار تلاش می‌کرد تا‌بنای حق را به کامل‌ترین وجه بر پا دارد، تا امت مؤمن بتواند در برابر موج‌های ستم و گمراهی که در مسیرش پیش می‌آیند ایستادگی و پایداری کند. امام باقر(ع) می‌فرمود: «... شیعیان ما در هر شهری کشته شدند، و فقط براساس ظن و گمان دست‌ها و پاها بریده می‌شد، و هرکسی که به محبت ما و پیوند با ما شناخته می‌شد زندانی می‌شد یا اموالش به غارت می‌رفت یا خانه‌اش ویران می‌شد.»[253]

-باقر العلوم و سرآغاز نهضت علمی او

بی‌تردید، لقب «باقر» که به‌طور خاص به امام محمدبن علی(ع) نسبت داده شد، بازتابی است از ماهیت مأموریت و رسالت الهی آن حضرت(ع). «بقر» به معنای شکافتن است؛ گویی «معارف و علوم» همچون گنجینه‌هایی محفوظ در خزانه‌هایی بوده‌اند و امام باقر(ع) آن خزائن را شکافت و گنج‌های دانش و معرفت را از آن‌ها بیرون کشید. اگر به علومی که امام(ع) در میان مردم گسترش داد نگاه کنیم، درمی‌یابیم که این علوم دارای دو ویژگی مهم بودند: ویژگی نخست: جامعیت؛ یعنی این علوم تمام دین الهی را در بر می‌گرفتند. می‌دانیم دین از سه شاخۀ اصلی تشکیل شده است: عقیده، شریعت، و اخلاق؛ و علوم امام باقر(ع) به‌گونه‌ای گسترده بر این سه عرصه سایه افکنده بود؛ چراکه ازجمله وظایف آن حضرت ـ ‌چنان‌که پیش‌تر دانستیم‌ ـ تبیین و تفسیر کتاب خدا بود، و کتاب خدا از نظر اصول، بیانگر همه‌چیز است و چیزی در آن فروگذار نشده است، چنانچه حق‌تعالی می‌فرماید: (وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ تِبْيَانًا لِكُلِّ شَيْءٍ وَهُدًى وَرَحْمَةً وَبُشْرَى لِلْمُسْلِمِينَ)[254] (و این کتاب را بر تو نازل کردیم که روشنگر هر چیز است، و هدایت و رحمت و بشارت برای مسلمانان است). (مَا فَرَّطْنَا فِي الْكِتَابِ مِنْ شَيْءٍ ثُمَّ إِلَى رَبِّهِمْ يُحْشَرُونَ)[255] (ما در این کتاب، چیزی را فروگذار نکرده‌ایم؛ سپس همه به‌سوی پروردگارشان محشور می‌شوند). علم امام(ع) به سمت‌وسویی خاص ـ ‌مانند فقه و بیان احکام شرعی به‌عنوان مثال‌ ـ منحصر نشد، و فقط به بیان مسائل عقیدتی نیز محدود نگردید، و جهت‌گیری‌اش به تفسیر کتاب خدا به شیوه‌ای شبیه روش مفسران خودخوانده‌ای که خدا آنان را به بیان کتابش مکلف نکرده است نیز خلاصه نمی‌شد؛ بلکه ایشان(ع) جامع علوم و تمام معارف دین الهی بود؛ و این حقیقتی است که بسیاری از دانشمندان مسلمان به آن اذعان داشته‌اند. پیش‌تر برخی از سخنان آنان تقدیم شد که در آن‌ها اعتراف کرده‌اند امام باقر(ع) لایه‌های درونی علوم و معارف الهی را شکافت و حقایق و گوهرها و نهفته‌های آن را بیرون کشید، پس از آن‌که در آن‌ها به مرتبه‌ای عظیم رسیده بود؛ تا آنجا که او را جامعِ دانش دینی و بالابرندۀ پرچم آن برشمردند. ویژگی دوم: کثرت و گستردگی؛ به‌گونه‌ای که اگر روایاتِ نقل‌شده از آن حضرت(ع) را، به‌عنوان مثال، فقط در کتاب کافی بررسی کنیم، درمی‌یابیم که صدها روایت در موضوعات گوناگون ـ ‌بلکه در تمام ابواب‌ ـ از ایشان وارد شده است. «و گفته می‌شود: از هیچ‌یک از فرزندان حسن و حسین(ع) چنان علومی که از او ظاهر شد ظاهر نشده است؛ از تفسیر، کلام، فتوا، احکام، حلال و حرام. محمدبن مسلم گفته است: از او سی هزار حدیث پرسیدم. معارف دین را باقی‌ماندگان صحابه و بزرگان تابعین و رؤسای فقهای مسلمین از او نقل کرده‌اند؛ از صحابه مثل جابربن عبدالله انصاری، و از تابعین مثل جابربن یزید جعفی و کیسان سختانی (که صوفیه را‌ بنیاد نهاد)، و از فقها افرادی نظیر ابن‌مبارک، زهری، اوزاعی، ابوحنیفه، مالک، شافعی، و زیادبن مُنذر نَهدی. از نویسندگان، افرادی همچون طبری، بلاذری، سلامی، و خطیب بغدادی که در کتاب‌های تاریخی‌شان نقل کرده‌اند. همچنین در کتاب‌هایی چون: مُوَّطأ، شرف‌المصطفی، الإبانة، حلیة‌الأولیاء، سنن ابی‌داود، الألکانی، مسندهای ابوحنیفه و مروزی، ترغیب اصفهانی، بسیط واحدی، تفسیر نقاش، تفسیر زمخشری، معرفة اصول‌الحدیث، و رسالۀ سمعانی آمده است؛ و گفته‌اند: محمدبن علی گفت و گاهی گفته‌اند: محمد باقر گفت؛ و از همین رو بود که رسول خدا لقب «باقر العلم» (شکافندۀ علم) را به او اعطا نمود. حدیث جابر در این خصوص مشهور و شناخته‌شده است و همۀ فقهای مدینه و عراق آن را روایت کرده‌اند.» [256] «و معالم دین را باقی‌ماندگان صحابه، بزرگان تابعین، و رؤسای فقهای مسلمانان از او نقل کرده‌اند، و او با فضل خود به پرچم و نشانه‌ای برای اهل فضل تبدیل شد، به‌گونه‌ای که در وصف او مثل‌ها زده می‌شد و شعرها در فضیلتش می‌سرودند.»[257] جامعیت و گستردگی دانش‌هایی که امام باقر(ع) آن‌ها را منتشر کرد ایشان را به‌حق، به نمونه‌ای کامل از «تجدیدکننده‌ای» مبدل ساخت که رسول خدا(ص) وعده‌اش را به امت داده بود که در آغاز هر قرن، دین امت را برایشان ـ ‌از راه شناسایی انحرافات و بیان حق و هدایت مورد رضایت خداوند‌ ـ تجدید می‌کند. از ابوهریره روایت شده است که گفت: رسول خدا(ص) فرمود: «همانا خداوند در آغاز هر صد سال کسی را برای این امت برمی‌انگیزد که دینشان را برایشان تجدید می‌کند.»[258] شایان ذکر است که امام باقر(ع) در آغاز سال 100 هجری، یعنی در زمان خلافت عمربن عبدالعزیز اموی، طرح علمی و اصلاحی خود را آغاز نمود؛ و این نیز‌بنا بر ملاحظات الهی بود که به حفظ جان امام و تضمین موفقیت مأموریت علمی ایشان(ع) مربوط می‌شد. از قاسم‌بن عوف نقل شده است که گفت: من با علی‌بن حسین(ع) و محمدبن حنفیه رفت‌وآمد داشتم؛ گاه نزد این می‌رفتم و گاه نزد آن. روزی علی‌بن حسین(ع) را دیدم. ایشان به من فرمود: «ای فلانی، مبادا نزد مردم عراق بروی و بگویی ما علمی را به تو سپرده‌ایم، به خدا سوگند، چنین نکرده‌ایم. مبادا به‌وسیلۀ ما ریاست‌طلبی کنی که خداوند تو را خوار خواهد کرد، و مبادا به‌وسیلۀ ما [روزی] بخوری که خداوند فقرت را افزون می‌گرداند. بدان، اگر در خیر تابع باشی، بهتر است از آن‌که در شرّ پیشوا باشی. بدان، هرکس از ما حدیثی روایت کند، اگر روزی از او بپرسیم و راست بگوید، خداوند او را صدیق می‌نویسد و اگر دروغ بگوید، خداوند او را دروغ‌گو می‌نویسد. و مبادا برای طلب علم بار سفر ببندی، زیرا علم همین‌ جاست؛ تا این‌که بعد از من هفت حج بگذرد، آنگاه خداوند پسری از نسل فاطمه(س) برمی‌انگیزد که حکمت را در دل او می‌رویاند، همان‌گونه که شبنم بر گیاه می‌نشیند.» قاسم گفت: وقتی علی‌بن حسین(ع) از دنیا رفت، روزها، جمعه‌ها، ماه‌ها و سال‌ها را شمردیم؛ نه یک روز کم شد و نه یک روز زیاد، تا این‌که محمدبن علی‌بن حسین(ع) ـ ‌باقر العلم‌ ـ زبان به علم گشود.[259] امام سجاد(ع) به قاسم‌بن عوف هشدار می‌دهد که پس از وفات او، برای طلب علم سفر نکند؛ چراکه علم حقیقی نزد غیر آل‌محمد(ع) یافت نمی‌شود؛ و به او توصیه می‌کند بعد از او در انتظار فرزندش باقر(ع) بماند. «هفت حج» یعنی «هفت سال» که شامل مجموع «باقی‌ماندۀ دوران حکومت ولیدبن عبدالملک + دوران حکمرانی سلیمان‌بن عبدالملک + یک سال از خلافت عمربن عبدالعزیز» می‌شود. بنابراین این هفت سال از سال ۹۴ هجری آغاز و در سال ۱۰۰ هجری پایان می‌یابد؛ و به همین دلیل، تاریخِ ترجیحی برای شهادت امام سجاد(ع) سال ۹۴ هجری است.[260] به هر روی،، خلافت به عمربن عبدالعزیز رسید که در سال ۹۹ هجری آغاز شد، و دوران او فرصتی مناسب برای امام باقر(ع) فراهم کرد تا رسالت الهی خود را آغاز و علوم اهل‌بیت را با قوّت و گستردگی و فزونی بیشتری منتشر کند. نکته: منظور از این‌که امام باقر(ع) در سال ۱۰۰ هجری، نهضت علمی خود را آغاز کرد این نیست که در هفت سال نخست امامتش (۹۴ تا ۱۰۰ هجری) کاملاً ساکت بوده یا فعالیت علمی نداشته است؛ بلکه برعکس ـ ‌همان‌طور که بیان شد‌ ـ حتی در زمان حیات پدرش امام سجاد(ع) نیز مجلس علمی داشت و به پرسش‌های مردم پاسخ می‌داد. ائمه(ع) هر زمان فرصت می‌یافتند در مسجد پیامبر(ص) حاضر می‌شدند و به تعلیم و تبیین دین می‌پرداختند. آنچه در سال ۱۰۰ هجری رخ داد، این بود که امام باقر(ع) با قدرت و فراگیری و فراوانی بی‌سابقه‌ای که پیش از آن شناخته شده نبود و پس از آن نیز رخ نداد، طرح و برنامۀ نوسازی و انقلاب بزرگ علمی خود را آغاز کرد، پس از آن‌که خداوند سبحان به فضل خود فرصت مناسبی را برای ولیّ‌اش فراهم ساخته بود. پس رسالت آن حضرت(ع) به‌مثابۀ آغاز عصری نو بود و واقعاً نیز چنین بود. سید احمد الحسن می‌فرماید: «این‌که امام علی‌بن حسین(ع) فرمود: «تا این‌که پس از من هفت حج بگذرد»، به این معنا نیست که امام باقر(ع) در این مدت ساکت بود و دین خدا را ابلاغ نمی‌کرد، یا اصلاً اصحابی نداشت ـ ‌چه اصحاب خودش و چه اصحاب پدرش‌ ـ تا با آن‌ها ملاقات کند یا با آن‌ها سخن بگوید... امام باقر(ع) در مدینه بود و گاهی در مسجد پیامبر(ص) حضور پیدا می‌کرد؛ اما این دوران، دورانی بسیار سخت و پرخطر برای امام بود، به‌طوری که ایشان را مجبور کرده بود حرکت‌هایش را محدود کند و از تصریح به حق برای عموم مردم پرهیز نماید. همان‌طور که می‌دانیم، پس از به قدرت رسیدن عمربن عبدالعزیز فضا باز شد، و این فرصت مناسبی برای امام فراهم کرد تا علوم خود را با گستردگی و فزونی بی‌سابقه‌ای منتشر کند؛ و بدیهی است شکل‌گیری، سامان‌دهی و تثبیت پایه‌های امت مؤمن، مدیون تلاش‌های علمی و عملی دو امام صادق بوده است، و آغاز این حرکت به‌دست امام باقر(ع) صورت پذیرفت.»[261]

-زمینه‌های گسترش علمی و یاری دین خدا

دوران امامت امام باقر(ع) با شروع رفع ممنوعیت نوشتن سنت نبوی به فرمان خلیفۀ اموی عمربن عبدالعزیز هم‌زمان شد[262] و بی‌تردید، گسترش در تدوین سنت و گردآوری بخش‌های پراکندۀ آن، به توسعه و پویایی دو بُعد دیگر انجامید؛ یعنی تفسیر قرآن کریم و استنباط احکام شرعی از ادلّۀ آن. نکته‌ای که ـ ‌‌همان‌گونه که خواهیم دید‌ ـ بعدها در پایه‌گذاری مذاهب فقهی نقش داشت. از سوی دیگر، فرقه‌های منحرف عقیدتی در عرصۀ جامعه اسلامی گسترده شده بودند؛ فرقه‌هایی مثل: خوارج، مرجئه، کیسانیه، و پس از آن‌ها غالیان نیز به جمعشان افزوده شد. ‌بنابراین عطای علمی گسترده‌ای که امام باقر(ع) اقدام به نشر آن نمود، ابعاد گوناگونی داشت و همان‌طور که گفتیم، دانش فراوان و گسترده‌ای را شامل می‌شد. به‌گونه‌ای که اگر همۀ معارف و علومی را که پیش از امام باقر(ع) از سوی امامان به شیعیان و دوستداران آل‌محمد(ع) رسیده بود، گرد آوریم، به اندازۀ یک‌دهم دانشی که امام باقر و فرزندش امام صادق(ع) منتشر کردند نخواهد رسید. «ابوجعفر(ع) اخبار آفرینش و اخبار انبیا را روایت کرد؛ و مردم «مغازی» (روایات جنگ‌ها) را از او نوشتند، سنّت‌ها را از او نقل کردند و در مناسک حج به روایت او از رسول خدا(ص) تکیه کردند. تفسیر قرآن را از او نوشتند، و خواص و عوام از او روایت کردند. ایشان(ع) با افرادی که دیدگاه‌های مختلفی داشتند مناظره می‌کرد، و مردم دانش فراوانی را در علم کلام از او حفظ نمودند.»[263] برخی از ابعاد عطای علمی آن حضرت: ۱. تفسیر کتاب خدا: امام باقر(ع) تفسیر بسیاری از آیات قرآن کریم را آغاز کرد و روشی منحصر‌به‌فرد در تعامل با قرآن ارائه کرد؛ روشی که تفسیر قرآن را در انحصار امامِ حق از آل‌محمد(ع) قرار داده بود؛[264] و به این ترتیب، بابی را که برخی از منحرفان برای گمراه‌ کردن مردم از آن سوءاستفاده کرده بودند بست. ۲. بیان عقیدۀ حق با جزئیاتی عمیق و گستردگی بسیار، در همۀ عرصه‌های مربوط به معرفت خدا، توحید، صفات و اسماء الهی، کتاب‌ها و رسالت‌ها و جانشینان خدا در زمینش (انبیا، رسولان، و امامان)، به‌گونه‌ای که این مجموعه (با اضافه ‌شدن بیانات فرزندش امام صادق(ع)) پایه‌ای استوار را برای منظومۀ اعتقادی دین الهیِ مورد رضای خداوند متعال شکل داد. 3. امام باقر(ع) شریعت حقیقی راستین را تبیین و قواعد کلی آن را مشخص کرد، و احکام حلال و حرامی را که مردم در زمینۀ عبادات و معاملات با آن درگیر بودند روشن ساخت، به‌طوری که هرکسی که به روایات فقه اصیل محمدی ـ ‌که شمارشان به صدها روایت می‌رسد‌ ـ مراجعه کند، درمی‌یابد که بیشتر این روایات به دو امام باقر و صادق(ع) بازمی‌گردند. 4. امام باقر و فرزندش صادق(ع)، منظومه‌ای گسترده از اخلاق را بیان کردند که شامل نصایح و ارشادهای عمومی است و تمامی ابعاد زندگی را شامل می‌شود؛ منظومه‌ای ارزشی که جامعۀ ایمانی و انسانی ـ ‌چه در سطح فردی، چه در سطح خانواده، چه در سطح اجتماع‌ ـ از آن بی‌نیاز نمی‌شود؛ آموزه‌هایی که انسان را در هر دو جنبۀ روحی و مادی غنا می‌بخشد و روابط گوناگون انسان را پوشش می‌دهد: رابطۀ او با خدا، رابطه با خودش و رابطه با دیگران، چه نزدیک و چه دور. با در نظر داشتن این نکته که روایات امام باقر(ع) در این حوزه‌ها (تفسیر، عقاید، احکام و اخلاق) به‌وضوح در منابع حدیثی مسلمانان قابل مشاهده است. 5. امام باقر(ع) شبهاتی را که دربارۀ عقیده حق به خداوند سبحان وارد شده بود پاسخ داد و انحرافاتی را که در این مسیر پدید آمده بود اصلاح فرمود.[265] همچنین شبهاتی را که دربارۀ سیرۀ جدش رسول خدا(ص) و سایر خلفای الهی (انبیا، رسولان و امامان) مطرح شده بود دفع نمود، و سنت نبوی را به‌طور کلی، از دروغ‌هایی که برخی از راویان و قصه‌سرایانی همچون کعب‌الاحبار جعل کرده بودند، پالایش کرد.[266] 6. در خصوص عقیدۀ امامت (امامت آل‌محمد(ع))، امام باقر(ع) امامت اهل‌بیت را روشن ساخت و آن را در دل‌های یارانش تثبیت نمود. ایشان روشن کرد که امامت به‌طور مشخص، در «نسل حسین» قرار دارد، و به استمرار آن و ـ ‌چنان‌که پیش‌تر نیز بیان شد‌ ـ این‌که زمین هرگز از امامی از آنان خالی نمی‌ماند، اشاره نمود. همچنین بر ضرورت ولایت‌پذیری از ولیّ آنان، تسلیم در برابر فرمانشان و بیزاری از دشمنانشان تأکید فرمود.[267] و در مقابل، امام باقر(ع) بطلان روش دیگر در تعیین امام و حاکمی را که در جان و مال مردم صاحب‌اختیار است، نیز روشن نمود؛ یعنی همان رویکردی که در نهایت باعث به ‌قدرت رسیدن ‌بنی‌امیه و تسلط آنان بر مسلمانان شده بود.[268] ۷. امام باقر(ع) در روایات بسیاری به موضوع مهدی و قائم آل‌محمد اشاره کرده است. ایشان(ع) در این روایات به جنبه‌های گوناگونی از مسئلۀ مهدویت پرداخته است، مانند راه رسیدن به شناخت او، ویژگی‌ها و نشانه‌های ظهورش، و دیگر مسائل مربوط به ایشان. و این روایات ـ ‌به شکلی واضح‌ ـ نقش مهمی در پیوند دادن روز قیام مهدی با روز جدّش حسین(ع) داشته‌اند. ۸. امام باقر(ع) با ادعاها و روش‌های نادرست مقابله می‌کرد؛ به‌عنوان مثال: با برخی از علمای اهل کتاب گفت‌وگو کرد و دلایل آن‌ها را باطل و حق را برایشان روشن ساخت.[269] با بزرگان کیسانیه مناظره کرد، استدلال‌های آن‌ها را رد نمود، و برخی از آنان را به‌سوی حق بازگرداند.[270] با بزرگان علمای دین و فرقه‌های مختلف زمان خود مناظره کرد و به پرسش‌های آنان پاسخ گفت.[271] در برابر غلوکنندگان و افراط‌گرایان موضعی قاطع اتخاذ کرد، آنان را لعن نمود، باطل بودن عقایدشان را روشن ساخت و از آنان برائت جست.[272] قیاس و رأی را به‌عنوان اصولی برای استنباط احکام شریعت رد کرد.[273] گفتنی است که امام(ع) موضع روشنی در برابر فقهای درباری داشت: از ابان‌بن تغلب روایت شده است که گفت: از امام باقر(ع) دربارۀ مسئله‌ای سؤال شد و ایشان پاسخ داد. یکی از حاضران گفت: فقها چنین نمی‌گویند! امام فرمود: «وای بر تو، آیا تا به‌ حال فقیه دیده‌ای؟! فقیه حقیقی کسی است که زاهد در دنیا، مشتاق آخرت و پایبند به سنت پیامبر(ص) باشد.»[274]

-مجلس علمی امام باقر(ع)

امام باقر(ع) مجلسی علمی داشت که در آن به بیان معارف دینی، پاسخ‌گویی به پرسش‌ها و گفت‌وگوهای علمی در زمینه‌هایی مانند تفسیر، عقاید، فقه، حدیث و دیگر شاخه‌های دین می‌پرداخت. این مجلس علمی، گاهی که شرایط فراهم می‌شد در مسجد پیامبر(ص) برگزار می‌شد، و در غیر این صورت در منزل خودِ ایشان دایر بود. شاگردان و یاران امام در این جلسات حضور می‌یافتند و حتی شماری از علمای مسلمان با گرایش‌ها و باورهای مختلف نیز در آن شرکت می‌کردند، ازجمله: زهری، عَطاء‌بن أبی‌رَیاح، عمروبن دینار، قُتادة‌بن دُعامه، حَکم‌بن عُتیبه، ابن‌جُریج، اوزاعی، بَسّام صَیرفی، ابوحنیفه و دیگران. از عبدالله‌بن عطاء مکی نقل شده است که گفت: «هیچ‌گاه ندیدم علما نزد کسی چنان خاضع باشند که نزد ابوجعفر محمدبن علی‌بن حسین(ع) بودند. من حکم‌بن عتیبه را ـ ‌با آن جایگاه و بزرگی‌اش در میان مردم‌ ـ در برابر امام دیدم که همچون طفلی در برابر آموزگار خود نشسته بود.»[275] علم امام باقر(ع) تنها در حجاز مشهور نشد، بلکه آوازۀ ایشان به عراق و خراسان نیز رسید، و مردم از آن مناطق برای پرسش دربارۀ مسائل دینی خود نزد ایشان می‌آمدند و گرد ایشان جمع می‌شدند: «از ابوحمزه ثمالی روایت شده است که گفت: در مسجد رسول خدا(ص) نشسته بودم که مردی آمد و سلام کرد. گفت: «تو کیستی، ای‌بندۀ خدا؟» گفتم: «مردی از اهل کوفه‌ام.» گفت: «حاجتت چیست؟» گفتم: «تو چه می‌خواهی؟» گفت: «آیا اباجعفر محمدبن علی(ع) را می‌شناسی؟» گفتم: «آری، با او چه کار داری؟» گفت: «من چهل مسئله آماده کرده‌ام تا از او بپرسم؛ پس هرچه را حق دیدم می‌پذیرم و آنچه را باطل دیدم رها می‌کنم.» ابوحمزه گفت: به او گفتم: «آیا تو فرق میان حق و باطل را می‌دانی؟» گفت: «آری.» گفتم: «پس اگر این را می‌دانی، چه نیازی به او داری؟» گفت: «ای اهل کوفه، شما مردمی کم‌طاقت هستید. پس اگر اباجعفر را دیدی، مرا خبر کن.» هنوز سخنم با او تمام نشده بود که ناگاه ابوجعفر(ع) آمد، درحالی‌که مردم خراسان و دیگران گردش بودند و از او دربارۀ مناسک حج می‌پرسیدند. پس پیش رفت تا در جایگاه خود نشست و آن مرد نیز نزدیک او نشست. ابوحمزه گفت: من نیز جایی نشستم که سخنان را بشنوم، و علمای بسیاری از مردم گرد او حلقه زده بودند. پس چون حوائجشان را برآورد و آنان بازگشتند، رو به آن مرد کرد و فرمود: «تو کیستی؟» گفت: «من قتادة‌بن دعامۀ بصری هستم.» ابوجعفر(ع) به او فرمود: «تو فقیه مردم بصره‌ای؟» گفت: «آری.» فرمود: «وای بر تو، ای قتاده، خداوند جلّ‌و‌عزّ گروهی از آفریدگانش را آفرید و آنان را حجّت بر خلقش قرار داد. اینان میخ‌های استوار در زمین اویند، بر پا دارنده به فرمان اویند، برگزیدگان در دانش اویند، و خداوند آنان را پیش از آفرینش خلقش برگزیده و در سایه‌هایی در سمت راست عرش خود قرار داده است.» راوی گفت: قتاده مدتی طولانی خاموش ماند، سپس گفت: «خداوند تو را اصلاح کند، به خدا سوگند نزد فقها نشسته‌ام و در برابر ابن‌عباس بوده‌ام، اما هیچ‌گاه دلم در برابر هیچ‌کدام از آنان نلرزید، چنان‌که در برابر شما لرزید.» ابوجعفر(ع) فرمود: «وای بر تو، آیا می‌دانی کجا نشسته‌ای؟ در برابرِ (بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيهَا بِالْغُدُوِّ وَالْآصَالِ * رِجَالٌ لَا تُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَلَا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَإِقَامِ الصَّلَاةِ وَإِيتَاءِ الزَّكَاةِ) (خانه‌هایی که خداوند اجازه داده است رفعت یابند و در آن‌ها نام او یاد شود، در آن‌ها بامدادان و شامگاهان او را تسبیح می‌گویند؛ * مردانی که هیچ تجارت و خریدوفروشی آنان را از یاد خدا و بر پا داشتن نماز و دادن زکات بازنمی‌دارد)؛ تو در برابر این خانه‌ها هستی، و ما همان افرادیم.» پس قتاده گفت: «به خدا سوگند راست گفتی، خداوند مرا فدای تو گرداند، به خدا سوگند این خانه‌ها از سنگ و گل نیست.»... سپس چند پرسش فقهی از امام(ع) پرسید و امام نیز به آنها پاسخ داد.»[276] امام(ع) خیر و هدایت خود را حتی از فرزندان خلفای ‌بنی‌امیه، که خواهان هدایت بودند، نیز دریغ نمی‌کرد: از ابوحمزه نقل شده است که گفت: سعدبن عبدالملک ـ ‌که امام باقر(ع) او را «سَعد الخیر» می‌نامید و از فرزندان عبدالعزیزبن مروان بود‌ ـ نزد امام آمد، درحالی‌که همچون زنان زار می‌زد و می‌گریست. ابوجعفر(ع) فرمود: «چه چیز تو را به گریه انداخته است، ای سعد؟» گفت: «چگونه گریه نکنم درحالی‌که من از همان درخت ملعون در قرآن هستم!» امام فرمود: «تو از آنان نیستی، تو اموی نیستی، تو از ما اهل‌بیتی. آیا نشنیده‌ای سخن خداوند را که از زبان ابراهیم حکایت می‌فرماید: (فَمَن تَبِعَنِي فَإِنَّهُۥ مِنِّي) (هرکه از من پیروی کند، از من است).»[277] تعداد شاگردان امام باقر(ع) به صدها نفر رسید، و برخی از آن‌ها نقش مؤثری در حفظ احادیث امام(ع) و میراث علمی ربانی‌اش داشتند، و در نتیجه به یاری ائمه(ع) در هدایت امت مؤمن و تثبیت دین حق برخاستند؛ ازجمله: زرارة‌بن اعین، ابوبصیر، محمدبن مسلم، و بُرَید عِجلی. «از ابراهیم‌بن عبدالحمید و دیگران روایت شده است که گفته‌اند: ابوعبدالله امام صادق(ع) فرمود: «خداوند زرارة‌بن اعین را رحمت کند، اگر زراره و امثال او نبودند، احادیث پدرم از بین می‌رفت.» ... از ابوعبیده حَذّاء روایت شده است که گفت: شنیدم امام صادق(ع) می‌فرمود: «زراره، ابوبصیر، محمدبن مسلم و برید، ازجمله افرادی هستند که خداوند درباره‌شان فرموده است: (وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ * أُو۟لَٰئِكَ ٱلْمُقَرَّبُونَ) (و پیشگامان، آن پیشگامان، * آنان مقربان‌اند).» ... از سلیمان‌بن خالد اقطع نقل شده است که گفت: از امام صادق(ع) شنیدم می‌فرمود: «کسی را نمی‌یابم که یاد ما و احادیث پدرم را زنده نگه داشته باشد مگر زراره، ابوبصیر لیث مرادی، محمدبن مسلم و بریدبن معاویه عجلی. و اگر اینان نبودند، کسی نمی‌توانست این علوم را استنباط کند. اینان حافظان دین و امینان پدرم بر حلال و حرام خدا هستند و در دنیا و آخرت از پیشگامان به‌سوی ما هستند. ... از جمیل‌بن درّاج نقل شده است که گفت: به‌محضر اباعبدالله امام صادق(ع) وارد شدم. در این هنگام، مردی از اهل کوفه که از اصحاب ما بود از نزد امام(ع) خارج شد. وقتی وارد شدم، امام به من فرمود: «آن مردی را که از نزد من خارج شد دیدی؟» گفتم: «آری، او از اصحاب ما و اهل کوفه است.» فرمود: «خدا روحش را پاکیزه گرداند، خدا مثل او را پاکیزه گرداند، زیرا از مردانی یاد کرد که پدرم آنان را بر حلال و حرام خدا امین می‌دانست و ایشان صندوقچه‌های علم او بودند، و اکنون نیز از نظر من همان‌گونه‌اند. آنان محل امانت راز من هستند؛ اصحاب راستین پدرم همین‌ها هستند. وقتی خدا بخواهد آسیبی را از اهل زمین بازدارد، به‌واسطۀ اینان آن را برمی‌گرداند. آنان ستارگان شیعیان من هستند، چه در حیات و چه پس از مرگ. آنان یاد پدرم را زنده نگه می‌دارند. به‌واسطۀ آنان خداوند هر بدعتی را آشکار می‌کند، و دین را از ادعاهای باطل و تأویل‌های غالیان پاک می‌گرداند.» سپس امام گریست. گفتم: «آن‌ها چه کسانی هستند؟» فرمود: «درود و رحمت خدا بر آنان باد، زنده و مرده‌شان؛ برید عجلی، زراره، ابوبصیر و محمدبن مسلم. ای جمیل، به‌زودی وضعیت این مرد برای تو روشن خواهد شد.» جمیل گفت: «به خدا قسم، چندان نگذشت که دیدم آن مرد به اصحاب ابو‌الخطاب نسبت داده می‌شود.» گفتم: «و خدا داناتر است که رسالتش را در کجا قرار دهد»؛ و ما اصحاب ابو‌الخطاب را از بغضشان نسبت به این بزرگواران می‌شناختیم؛ خدا رحمتشان کند.»[278] افراد دیگری نیز بودند، مانند: ابان‌بن تغلب که امام(ع) از او می‌خواست در مسجد رسول خدا ‌بنشیند و براساس آنچه از امام آموخته بود، برای مردم فتوا دهد. امام به او فرمود: «در مسجد مدینه ‌بنشین و برای مردم فتوا بده، زیرا من دوست دارم در میان شیعیانم کسی مانند تو را ببینم.»[279]

-تربیت و پرورش امت مؤمن

برای این‌که امت مؤمن شکل بگیرد، وجود چند مؤلفۀ اساسی ضروری است: وجود سرپرست الهی، یعنی امام معصوم. وجود پذیرندۀ حق؛ یعنی معتقدین به امامت امام معصوم. حلقۀ وصل میان امام معصوم (سرپرست) و افراد امت پذیرای حق. دو عنصر اخیر، در زمان امام باقر(ع) به‌نسبت خوبی فراهم بود، البته در مقایسه با شرایط دیگر امامان(ع)؛ پس امام(ع) برخی از شاگردان و یاران خاص خود را تربیت کرد و آنان را به‌گونه‌ای آماده ساخت که بتوانند حلقۀ اتصال میان او و افرادی از امت باشند که به امامت و خلافت الهی‌اش ایمان داشتند؛ و این افراد در مناطق بسیاری ـ ‌مثل حجاز، عراق و خراسان‌ ـ پراکنده بودند. نقش امام باقر(ع) در ‌بنیان‌گذاری و سامان‌دهی امت مؤمن، مهم و ‌بنیادین بود. ایشان پایه‌های لازم را برای این سازمان‌دهی ایجاد کرد، به‌گونه‌ای که امت در برابر طرح‌ها و نقشه‌های شیطانی، که از سوی علمای گمراهی یا سیاست‌مداران ستم‌پیشه ـ ‌مانند بازماندگان ‌بنی‌امیه و سپس ‌بنی‌عباس‌ ـ طراحی شده بود، مصونیت یابد. سپس فرزندش امام صادق(ع) راه پدر را ادامه داد و آن ‌بنیان‌ها را مستحکم‌تر ساخت، به‌طوری که «ساختار حق» صلابت و استواری بیشتری یافت؛ و این یعنی امت مؤمن به حق، در فرایند ساخته‌ شدن و تحکیم پایه‌های استقامت و پایداری در امت، مدیون این دو امام بزرگوار است؛ درود خدا بر هر دوی آنان باد. پس از آن، تلاش و کوشش‌های گسترده‌ای که امام باقر(ع) انجام داد، مؤمنِ معتقد به حق توانست دین خود را بشناسد، آن را بیاموزد و آموزش دهد، و حتی آن را‌ بنویسد و مدوّن کند؛ و این نتیجۀ بیانات گسترده‌ای بود که امام در روشن ساختن حقایق دین الهی ـ ‌اعم از عقاید و شریعت‌ ـ منتشر کرد. امام صادق(ع) فرموده است: «شیعه پیش از ابوجعفر، مناسک حج خود و حلال و حرامشان را نمی‌شناختند؛ تا آن‌که ابوجعفر آمد و آن‌ها را برایشان شکافت، و مناسک حجشان و حلال و حرامشان را بیان کرد، تا آنجا که مردم نیازمند آنان شدند درحالی‌که پیش از آن شیعیان نیازمند مردم بودند.»[280] کافی است بدانیم محمدبن مسلم و جابر جعفی، هرکدام به‌تنهایی هزاران حدیث در شاخه‌های گوناگون علوم و معارف دینی از امام باقر(ع) نقل کرده‌اند: از محمدبن مسلم نقل شده است که گفت: «هرگز چیزی در نظرم دچار تردید نشد مگر آن‌که درباره‌اش از ابوجعفر(ع) پرسیده‌ام؛ تا آنجا که از ایشان سی هزار حدیث، و از ابوعبدالله(ع) شانزده هزار حدیث پرسیدم.»[281] روایت شده است جابر جعفی هفتاد هزار حدیث از امام باقر(ع) نقل کرده است.[282] اما دربارهٔ جابر جعفی، او در حالی به امام باقر(ع) پیوست که جوان بود: «از جابر نقل شده است که گفت: نزد امام باقر(ع) وارد شدم درحالی‌که جوان بودم. امام فرمود: «تو کیستی؟» گفتم: «از اهل کوفه‌ام.» فرمود: «از کدام طایفه؟» گفتم: «از قبیلۀ جُعف.» فرمود: «چه چیزی تو را به مدینه کشانده است؟» گفتم: «جویای علم هستم.» فرمود: «نزد چه کسی؟» گفتم: «نزد شما.» فرمود: «هرگاه کسی از تو پرسید اهل کجایی، بگو اهل مدینه‌ام.» گفتم: «پیش از هر چیز، از شما می‌پرسم آیا دروغ گفتن برای من جایز است؟» فرمود: «این دروغ نیست؛ هرکس در شهری اقامت داشته باشد از اهالی آن شهر به شمار می‌رود تا وقتی که از آنجا خارج شود...» سپس امام(ع) کتابی را که حاوی احادیثی بود به او داد و فرمود تا زمانی که ‌بنی‌امیه بر سر کار هستند، آن‌ها را نقل نکند، اما پس از نابودی آن‌ها آن احادیث را پنهان نکند.[283] جابر هجده سال ملازم و همراه امام(ع) بود و چون خواست از محضر آن حضرت وداع کند، از ایشان تقاضای نصیحت کرد و امام نیز او را نصیحت فرمود.[284] به‌طور کلی، به برکت تلاش‌های امام باقر(ع)، شیعیان آل‌محمد(ع) توانستند در جلسات علمی حضور یابند، سخن بگویند و دین حقیقیِ مورد رضایت خداوند را بیاموزند. از مَیسِر نقل شده است که گفت: از ابوجعفر(ع) شنیدم می‌فرمود: «آیا خلوت می‌کنید و با یکدیگر سخن می‌گویید و هرچه می‌خواهید می‌گویید؟» گفتم: «آری، به خدا سوگند، ما خلوت می‌کنیم و با هم گفت‌وگو می‌کنیم و هرچه بخواهیم می‌گوییم.» فرمود: «به خدا سوگند، دوست داشتم در برخی از آن مکان‌ها با شما می‌بودم. به خدا سوگند، من بوی شما و ارواح شما را دوست دارم، و شما بر دین خدا و دین فرشتگانش هستید؛ پس با پرهیزکاری و تلاش [ما را] یاری رسانید.»[285] راوی این حدیث «میسربن عبدالعزیز کوفی» است. او از شیعیان امام باقر(ع) و اهل کوفه بود. کوفه شهری بزرگ با باغ‌های فراوان بود و شیعیان امام می‌توانستند در آن گرد هم آیند و با یکدیگر گفت‌وگو کنند. از همین رو، امام از او دربارۀ وضعیت شیعیان و امکان ملاقاتشان با یکدیگر پرسید؛ و این پرسش امام(ع) نشان‌دهندۀ میزان ظلم و ستمی است که بر اهل‌بیت(ع) و شیعیانشان روا داشته شده بود. همچنین تمایل امام به حضور در جمع آن‌ها نشان می‌دهد که اجتماع مؤمنان از نظر اهل‌بیت(ع) مطلوب و مهم است؛ زیرا بدیهی است بخشی از فرایند ساخت و سازمان‌دهی امت مؤمن به شمار می‌آید. همچنین گاهی امام(ع) به‌صورت علنی در مسجد رسول خدا(ص) از شیعیانش تعریف و تمجید می‌کرد: از ابو‌صامت، از امام صادق(ع) نقل شده است که فرمود: «من و پدرم ابوجعفر(ع) به شیعیانی برخوردیم که مابین قبر و منبر نشسته بودند. به ابوجعفر(ع) گفتم: اینان شیعیان و دوستان شما هستند، خدا مرا فدای شما گرداند. فرمود: کجایند؟ گفتم: آنان را میان قبر و منبر می‌بینم. فرمود: مرا نزد آنان ببر. پس نزدشان رفت، به آن‌ها سلام کرد و سپس فرمود: به خدا سوگند، من بوی شما و ارواح شما را دوست دارم. پس با ورع و تلاش، یاری کنید. به‌درستی آنچه نزد خداست جز با پرهیزکاری و تلاش به دست نمی‌آید و اگر به بنده‌ای اقتدا کردید، از او پیروی کنید. به خدا سوگند، شما بر دین من و دین پدرانم، ابراهیم و اسماعیل هستید، و اگر اینان بر دین آنان هستند، پس با ورع و تلاش [ما را] یاری رسانید.» [286] قطعاً امام باقر(ع) اصحاب خود را می‌شناخت و ممکن نیست شیعیانش را که در مسجد رسول خدا حضور داشتند نشناسد. پس معنای سخن فرزندش امام صادق(ع) که فرمود: «این‌ها شیعیان و دوستان شما هستند» و سپس ایشان(ع) را می‌برد تا به آن‌ها سلام کند، و چنان می‌نماید که گویا امام برای اولین ‌بار است که آن‌ها را می‌بیند چیست؟ سید احمد الحسن در توضیح معنای این روایت می‌فرماید: «این روایت ممکن است در نگاه اول عجیب به نظر برسد: «من و پدرم ابوجعفر(ع) به شیعیانی برخوردیم...»؛ زیرا معقول نیست امام باقر(ع) یارانش را که در مسجد نبوی با او نشست‌وبرخاست داشتند نشناسد، اما ـ‌ در حقیقت‌ ـ روایت دربارۀ یاران امام صادق(ع) که جوان بودند، سخن می‌گوید؛ زیرا امام صادق(ع) در زمان حیات پدرش مجلسی داشت، همان‌گونه که امام باقر(ع) در دوران حیات پدرش امام زین‌العابدین(ع) دارای مجلسی بود. امام باقر(ع) فردی کهنسال بود و این جوانان در مجلس آن حضرت(ع) حاضر نمی‌شدند؛ بلکه در مجلس فرزندش امام صادق(ع) حضور پیدا می‌کردند؛ و به همین دلیل امام صادق فرمود: «اینان شیعیان و دوستداران شما هستند، فدایت شوم!» یعنی اینان اصحاب من هستند که دین حق را به آنان می‌آموزم و آنان از شیعیان شما هستند. پس امام باقر خواست او را نزد آنان ببرد؛ و وقتی آن‌ها را دید، به آنان سلام کرد و فرمود: «من بوی شما را دوست دارم...» «و اگر به بنده‌ای اقتدا کردید، پس از او پیروی کنید»: مقصود از «عبد» (بنده) امام صادق(ع) است، یعنی به آنان می‌فرماید: اکنون که شناختید جعفر امام شماست، پس به او اقتدا کنید، مانند او عمل کنید و روش او را در پرهیزکاری و عبادت در پیش بگیرید... و تنها به این بسنده نکنید که بگویید او امام ماست و تمام! «به خدا سوگند، شما بر دین من و دین پدرانم ابراهیم و اسماعیل هستید، و اگر اینان بر دین آنان هستند، پس دین را با پرهیزکاری و تلاش یاری کنید.»  ـ «اینان»: یعنی من و پسرم جعفر.  ـ «آنان»: یعنی ابراهیم و اسماعیل. و مقصود این است: وقتی که شما شناختید من و پسرم جعفر بر دین انبیا ـ‌ ابراهیم و اسماعیل‌ ـ هستیم و ایمان آوردید که ما امامان شما هستیم، پس با ورع و پرهیزکاری و تلاش و کوشش برای طاعت و عبادت، ما را یاری کنید؛ زیرا اینان همان علما و فقهایی هستند که امام صادق در حال تربیتشان است.»[287]

-امام باقر(ع) دربارۀ حکمرانی ‌بنی‌عباس خبر می‌دهد

امام باقر(ع)، درحالی‌که حکومت‌ بنی‌امیه همچنان برقرار بود، از به ‌قدرت ‌رسیدن‌ بنی‌عباس خبر داد و ابوجعفر منصور را «جبّار» توصیف کرد: «از ابوبصیر روایت شده است که گفت: با امام باقر(ع) در مسجد نشسته بودم که داوودبن علی،[288] سلیمان‌بن خالد و ابوجعفر عبدالله‌بن محمد ابوالدوانیق آمدند و در گوشه‌ای از مسجد نشستند. به آنان گفته شد: محمدبن علی نشسته است. داوودبن علی و سلیمان‌بن خالد نزد امام آمدند و سلام کردند، اما ابوالدوانیق همان ‌جا نشست. ابوجعفر(ع) به آنان فرمود: «چه چیزی جبّار شما را از آمدن نزد من بازداشت؟» آنان برایش عذر آوردند. در این هنگام ابوجعفر(ع) فرمود: «به خدا قسم، شب و روز نمی‌گذرد تا این‌که او بر همۀ زمین حکومت خواهد کرد. مردان پیاپی پشت‌سر او خواهند آمد، گردن‌ها برای او خاضع می‌شود و سپس سلطنتی سخت به دست خواهد آورد.» داوودبن علی به ایشان گفت: «آیا ما پیش از شما به حکومت می‌رسیم؟» امام فرمود: «بله، ای داوود، سلطنت شما پیش از سلطنت ما و پادشاهی‌تان پیش از پادشاهی ماست.» داوود پرسید: «آیا آن سلطنت مدتی دارد؟» فرمود: «بله، ای داوود، به خدا قسم، ‌بنی‌امیه یک روز حکومت نمی‌کنند مگر آن‌که شما دو روز حکومت خواهید کرد، و آن‌ها یک سال نخواهند داشت مگر آن‌که شما دو سال داشته باشید، و بی‌خردان شما حکومت را همچون کودکانی که با توپ بازی می‌کنند، به‌دست خواهند گرفت.» داوودبن علی شادمان از نزد امام برخاست تا خبر را به ابوالدوانیق برساند. وقتی او و سلیمان‌بن خالد برخاستند، ابوجعفر(ع) از پشت‌سر، سلیمان را صدا زد و فرمود: «ای سلیمان‌بن خالد، این جماعت همچنان در گشایشی از حکومت خود هستند تا زمانی که از ما خون حرامی بریزند ـ ‌و با دست به سینۀ خودش اشاره کرد ـ؛ پس هنگامی که آن خون ریخته شود، آنگاه زمین برای آنان بهتر از آسمان است، در آن روز نه یاوری در زمین خواهند داشت و نه پناهی در آسمان.» سلیمان‌بن خالد این سخنان را به ابوالدوانیق رساند. ابوالدوانیق نزد امام آمد، سلام کرد و از گفت‌وگوی داوود و سلیمان خبر داد. امام فرمود: «بله، ای ابوجعفر، حکومت شما پیش از حکومت ماست، و پادشاهی‌تان نیز پیش از پادشاهی ماست. حکومت شما سخت و خشن خواهد بود و مدت آن طولانی است. به خدا قسم، ‌بنی‌امیه یک روز حکومت نخواهند کرد مگر آن‌که شما دو روز حکومت خواهید کرد، و آن‌ها یک سال حکومت نخواهند داشت مگر آن‌که شما دو سال حکومت خواهید کرد، و کودکان شما به جای بزرگانتان آن را به‌دست خواهند گرفت، همچون کودکی که توپ را به ‌دست می‌گیرد. آیا متوجه شدی؟» سپس فرمود: «شما همچنان در اوج قدرت خواهید بود و در آن خوش خواهید زیست تا زمانی که خون حرامی از ما بریزید؛ آنگاه خشم خدا بر شما نازل خواهد شد، و سلطنت و قدرتتان را از شما خواهد گرفت، و شما را نابود خواهد کرد، و‌بنده‌ای از بندگان خود را که یک‌چشم است ـ‌ اما همان یک‌چشم از خاندان ابوسفیان نیست‌ ـ بر شما مسلط خواهد کرد که نابودی‌تان به‌دست او و یارانش خواهد بود. سپس سخن خود را قطع کرد.»[289] همچنین: «از اعمَش نقل شده است که گفت: منصور ـ‌ یعنی ابوجعفر دوانیقی‌ ـ به من گفت: من و برادرم ابوالعباس از بنی‌امیه گریخته بودیم. از کنار مسجد مدینه گذشتیم، درحالی‌که محمدبن علی باقر نشسته بود. او به مردی که در کنارش بود، گفت: «گویی این امر به‌دست این دو نفر خواهد افتاد.» آن مرد نزد ما آمد و این سخن را به ما بشارت داد. نزد ایشان رفتیم و گفتیم: «ای فرزند رسول خدا، آنچه گفته‌ای چه بود؟» فرمود: «این امر به‌زودی به شما خواهد رسید، اما شما به ذریه و عترت من بدی خواهید کرد؛ پس وای بر شما از آنچه نزدیک است رخ دهد.» چندی نگذشت که برادرم به سلطنت رسید و من نیز حاکم شدم.»[290] باید توجه داشت امام(ع) این سخن را زمانی به آن دو گفت که آنان فقط از پیروان حسنی‌ها به رهبری عبدالله‌بن حسن مثنی محسوب می‌شدند.[291] منصور عباسی هرگاه سخنی از امام باقر(ع) می‌شنید، می‌دانست تحقق خواهد یافت و هیچ تردیدی در آن نداشت، با آن‌که نسبت به آل‌محمد(ع) دشمنی و کینه در دل داشت: «از سیف‌بن عُمَیره نقل شده است که گفت: نزد ابوالدوانیق (منصور عباسی) بودم. شنیدم شروع به سخن کرد و گفت: ای سیف‌بن عمیره، ناگزیر منادی به نام مردی از فرزندان ابوطالب ندا خواهد داد. گفتم: آیا کسی از مردم این روایت را نقل کرده است؟ گفت: سوگند به آن‌که جانم در دست اوست، خودم با همین گوش‌هایم از او شنیدم که می‌گفت: ناگزیر منادی به نام مردی ندا خواهد داد. گفتم: ای امیرالمؤمنین، هرگز حدیثی مانند این نشنیده بودم. گفت: ای سیف، وقتی آن اتفاق بیفتد، ما نخستین افرادی هستیم که او را اجابت می‌کنیم. آگاه باش او یکی از پسرعموهای ماست. گفتم: کدام‌یک از پسرعموهایتان؟ گفت: مردی از نسل فاطمه(ع). سپس گفت: ای سیف، اگر خودم از محمدبن علی نشنیده بودم، اگر تمام اهل زمین هم آن را برایم نقل می‌کردند، باور نمی‌کردم؛ اما او محمدبن علی است.»[292] حتی هنگامی که شنید محمدبن عبدالله‌بن حسن مثنى به خود می‌بالید و فضایل خودش را (طبیعتاً از نظر خودش) می‌شمرد، منصور عباسی در نامه‌ای به او نوشت: «... و پنداشته‌ای تو میانه‌ترین فرد از بنی‌هاشم از جهت نَسَب، و خالص‌ترینشان از نظر پدر و مادر هستی، و این‌که نه عجم تو را زاده و نه مادران کنیز در تو ریشه دوانده‌اند؛ و تو را دیدم که بر همۀ ‌بنی‌هاشم فخر می‌فروشی! پس ‌بنگر، وای بر تو، فردا نزد خدا کجایی؟ همانا از حدّ خود فراتر رفتی و بر کسی فخرفروشی کردی که از نظر جان و پدر و آغاز و پایان از تو بهتر است؛ یعنی ابراهیم پسر رسول خدا صلوات خدا بر او و بر پدرِ فرزندش؛ و حال آن‌که برگزیدگان خاندان پدرت، خاصۀ نیکانشان، همه از کنیززادگان بودند، و پس از وفات رسول خدا(ص) کسی در میان شما برتر از علی‌بن حسین(ع) نبود، با آن‌که او فرزند کنیزی بود، از جدّت حسن‌بن حسن بهتر است؛ و پس از او کسی همانند فرزندش محمدبن علی(ع) نبود، با آن‌که مادرش کنیز بود، و او از پدر تو بهتر است؛ و نیز کسی مانند فرزندش جعفر(ع) نبود، با آن‌‌که مادرش کنیز بود، و او از تو بهتر است.»[293] ائمه از نسل حسین(ع) مردمانی هستند که هیچ‌یک از مردم با آنان مقایسه نمی‌شود، حتی برادران، خویشان و پسرعموهایشان. این حقیقتی است که همه به آن گواهی داده‌اند، ازجمله منصور عباسی و دیگر ستمگران ‌بنی‌امیه و‌ بنی‌عباس و دیگران.

-امام باقر و اهل‌بیتش

-برادران امام(ع)

امام علی‌بن حسین(ع) ده پسر داشت، که عبارت بودند از: امام محمد باقر(ع)، عبدالله «باهر»، زید شهید، عمر «اشرف»، حسن، حسین، حسین اصغر، عبدالرحمن، سلیمان، و علی.[294] و گفته شده فرزندانش بیش از این تعداد بوده‌اند.[295] محبوب‌ترین برادران امام باقر(ع) نزد ایشان چهار نفر از آن‌ها بودند: عبدالله، عمر، زید و حسین: ابوجارود زیادبن منذر روایت کرده است که به امام باقر(ع) گفته شد: کدام‌یک از برادرانت نزد تو محبوب‌تر و برتر است؟ فرمود: «عبدالله، او دست من است که با آن می‌گیرم ـ ‌و عبدالله برادر پدری و مادری‌اش بود‌ ـ؛ و عمر، او چشم من است که با آن می‌بینم؛ و زید، زبان من است که با آن سخن می‌گویم؛ و اما حسین، بردباری است که روی زمین با آرامش راه می‌رود و هنگامی که جاهلان او را خطاب کنند، می‌گویند: سلام.»[296] چند نکته دربارۀ آن‌ها: 1. عبدالله به «باهر» معروف بود؛ به‌سبب زیبایی چهره‌اش. او و برادرش امام باقر(ع) از یک مادر بودند (ام‌عبدالله، دختر امام حسن سبط). او متولی صدقات پیامبر(ص) و صدقات امیرالمؤمنین(ع) بود و از فرزندش محمد اَرْقَط، نسلی باقی مانده است.[297] و بعداً روشن خواهد شد که این اَرقَط موضع بدی در برابر امام صادق(ع) داشت. 2. عمر اشرف و زید شهید از یک مادر بودند. مادرشان کنیزی بود که مختار ثقفی (رضوان‌الله‌علیه) او را برای امام زین‌العابدین(ع) فرستاد. او متولی صدقات پیامبر(ص) و صدقات امیرالمؤمنین(ع) بود.[298] از او تنها یک فرزند به نام «علی» به‌ جا ماند که اعتقادش نیکو بود، و به عمویش امام باقر و پسرعمویش امام صادق(ع) ایمان داشت. اسحاق‌بن جعفر «مؤتمن» از او حدیثی، از امام صادق دربارۀ امامت فرزندش امام کاظم(ع)، نقل کرده است: اسحاق‌بن جعفر گفت: روزی نزد پدرم بودم، که علی‌بن عمربن علی از او پرسید: فدایت شوم، بعد از شما، ما و مردم به چه کسی پناه ببریم؟ فرمود: «به صاحب دو جامۀ زرد و دو گیسو ـ ‌یعنی دو زلف بلند‌ ـ؛ کسی که همین اکنون از این در بر تو ظاهر می‌شود، و هر دو لنگۀ در را با دست خود می‌گشاید.» چیزی نگذشت که دیدیم دو دست برایمان نمایان شد که لنگه‌های در را گشود، و سپس ابوابراهیم بر ما وارد شد.[299] ابوابراهیم: کنیۀ امام کاظم(ع) است. 3. در خصوص «حسین» فرزند امام زین‌العابدین، او احادیث بسیاری از پدرش علی‌بن حسین و عمه‌اش فاطمه دختر حسین و برادرش ابوجعفر(ع) نقل کرده است.[300] 4. اما «علی» فرزند امام زین‌العابدین، پسری داشت به نام «حسن» که به «افطس» شناخته می‌شد، و ـ ‌‌همان‌طور که روشن خواهد شد‌ ـ موضع بدی در برابر امام صادق(ع) داشت.

-پسرعموهای امام(ع)

ازجمله حسنی‌هایی که بیشترین آزار را به امام باقر(ع) می‌رساندند، زید فرزند امام حسن سبط بود؛ به‌ویژه در مسئلۀ مربوط به صدقات رسول خدا و امیرالمؤمنین(ع). او از امام باقر(ع) نزد قاضی اموی شکایت کرد؛ زیرا زید به داشتن رابطۀ خوب با امویان و والیانشان معروف بود و کارهایی را برایشان انجام می‌داد. امام باقر(ع) گاهی برادرش زید «شهید» را می‌فرستاد تا به نیابت از او در مرافعات حاضر شود، سپس سرانجام او را وادار کردند خودش شخصاً حاضر شود تا او را آزار دهند. همچنین: زید نزد هشام‌بن عبدالملک از امام باقر(ع) بدگویی می‌کرد و او را علیه ایشان تحریک می‌نمود؛ و حتی برخی از تاریخ‌نگاران روایت کرده‌اند او واسطه‌ای بود که طاغوت اموی برای کشتن امام با زهر به کار گرفت.[301] این موضوع هنگام ذکر شهادت آن حضرت(ع) روشن‌تر خواهد شد. همچنین برادرزاده‌اش «عبدالله‌بن حسن مثنی» قضیۀ برتر بودن امام باقر(ع) و اختصاص امامت به ایشان(ع) برایش سنگین بود و می‌گفت: «محمدبن علی با چه چیزی بر من برتری یافته است؟» جابربن یزید جعفی گفته است: از مجلسی که عبدالله‌بن حسن در آن بود، گذر کردم. شنیدم می‌گفت: محمدبن علی با چه چیزی بر من برتری دارد؟ سپس نزد ابوجعفر(ع) رفتم. همین که مرا دید، لبخندی به من زد و فرمود: «ای جابر، ‌بنشین. اولین کسی که از این در بر تو وارد می‌شود عبدالله‌بن حسن است.» نگاهم را به در دوختم و به گفتۀ مولایم اعتماد داشتم که ناگهان او آمد، درحالی‌که دامن لباسش را روی زمین می‌کشید. امام به او فرمود: «ای عبدالله، تو همانی هستی که می‌گویی: محمدبن علی با چه چیزی بر من برتری دارد؟ به‌راستی محمد و علی دو فرزند او هستند، و [در عین حال] آن دو مرا به دنیا آورده‌اند؟...»[302]

-امام باقر(ع) و‌ بنی‌امیه

-امام باقر(ع) و عمر‌بن عبدالعزیز

پیش‌تر گفتیم امام باقر(ع) پس از شهادت پدرش در سال ۹۴ هجری، در اواخر دوران طاغوت ولیدبن عبدالملک به امامت رسید. ولید در سال ۹۶ هجری به هلاکت رسید و برادرش سلیمان جانشین او شد. اما سلطنت سلیمان زیاد دوام نیاورد؛ زیرا پس از مرگ پسرش «ایوب» بر اثر طاعون ـ‌ که او را برای خلافت آینده آماده می‌کرد‌ ـ دچار بیماری شد و چهل روز بعد در سال ۹۹ هجری از دنیا رفت. او پیش از مرگش خلافت را برای پسرعمویش عمربن عبدالعزیز وصیت کرد و برادرش یزیدبن عبدالملک را به‌عنوان ولیعهد معرفی نمود تا برادرهایش را (که از فرزندان عبدالملک باقی‌مانده بودند) ساکت کند.[303] دلیل این اقدام آن بود که سلیمان فرزندی شایسته برای خلافت نداشت، و از سوی دیگر، تمایل و گرایش مردم به عمربن عبدالعزیز را در برابر نفرت فزایندۀ آنان از دیگر امویان ـ‌ به‌سبب ظلم و طغیان و فسادشان‌ ـ مشاهده می‌کرد. پس از هلاکت سلیمان، عمربن عبدالعزیز در سال ۹۹ هجری خلیفه شد. تردیدی نیست که دورۀ حکمرانی عمربن عبدالعزیز که دو سال (۹۹ تا ۱۰۱ هجری) طول کشید کافی بود تا امام باقر(ع) نهضت علمی خود را آغاز کند و علوم ربانی را به‌صورت گسترده منتشر سازد؛ زیرا روش عمربن عبدالعزیز به‌طور کامل با دیگر خلفای ‌بنی‌امیه ـ‌ چه آنان که پیش از او بودند و چه آنان که پس از او آمدند‌ ـ تفاوت داشت. او دست به اقدامات مهمی زد؛ ازجمله بازگرداندن برخی از حقوق غصب‌شدۀ آل‌محمد(ع). پیش‌تر گفتیم او سبّ امیرالمؤمنین(ع) را بر منبرهای امویان ممنوع کرد، و فدک و صدقات رسول خدا را به آل‌محمد بازگرداند.[304] همچنین معروف است که او امام علی‌بن حسین(ع) را دوست می‌داشت: «روزی عمربن عبدالعزیز از امام سجاد(ع) یاد کرد و گفت: «چراغ دنیا، زیبایی اسلام، و زینت عبادت‌کنندگان از دنیا رفت.» به او گفته شد: «فرزندش ابوجعفر محمدبن علی نشانی از او در خود دارد.» عمر برای آزمودن او نامه‌ای برایش نوشت. محمد(ع) در پاسخ، نامه‌ای برای او فرستاد که در آن او را پند داده و از خدا ترسانده بود. عمر گفت: «نامۀ او به سلیمان را بیاورید.» نامه را آوردند و دید او [سلیمان] را ستایش و تمجید کرده است. پس به والی مدینه نوشت و گفت: «محمد را احضار کن و به او بگو: این نامه به سلیمان است که در آن او را مدح کرده‌ای، و این نامه به من است با آن‌همه عدل و احسانی که من نشان داده‌ام!» والی مدینه، محمد(ع) را احضار کرد و آنچه را عمر نوشته بود به او گفت. محمد فرمود: «سلیمان جبّار بود و من با او همان‌گونه سخن گفتم که با جبّاران باید سخن گفت؛ اما صاحب تو رفتار نیکی نشان داده، پس من نیز با او درخورِ آن رفتار کردم.» والی این پاسخ را به عمر نوشت و عمر گفت: «خداوند اهل این خاندان را هرگز از فضل خود محروم نمی‌گرداند.»[305] عمر کارهای اهل‌بیت خود را باطل کرد و آن‌ها را «مظالم» نامید، و به همۀ کارگزارانش نوشت: «اما بعد؛ همانا مردم دچار بلا و سختی و ستم در احکام خدا شده‌اند، و سنت‌های بدی که کارگزاران بد بر آنان جاری ساخته‌اند. و چه اندک‌اند آنان که به‌سوی حق و مدارا و نیکوکاری رفته‌اند. پس هرکس ارادۀ حج دارد، عطای او را پیشاپیش بدهید تا از آن برای تدارک سفر استفاده کند؛ و هیچ حکمی در قطع (دست) و به دار آویختن انجام ندهید مگر آن‌که با من مشورت کنید. او دشنام به علی‌بن ابی‌طالب(ع) را از منبرها برداشت؛ و این دستور را به همۀ شهرها نوشت.»[306] به‌طور کلی، عمربن عبدالعزیز پیوسته با امام باقر(ع) در ارتباط بود و از او درخواست نصیحت می‌کرد. ایشان در شمار فقیهان و عالمانی بود که عمربن عبدالعزیز خواستار حضورشان شد و بر او وارد شدند: «از ابوحمزه نقل شده است که گفت: هنگامی که عمربن عبدالعزیز به خلافت رسید، فُقها را فراخواند و آنان را گرامی داشت و ازجمله نزدیک‌ترین افراد به خودش قرار داد. او برای محمدبن علی‌بن حسین ـ‌‌ ابوجعفر(ع)‌ ـ نیز پیام فرستاد... ابوحمزه گفت: درحالی‌که ایشان در میان مردمی نشسته بود که در انتظار وارد شدن به حضور عمر بودند، ناگاه پسر حاجبِ عمر ـ‌ که پدرش بیمار بود‌ ـ آمد و گفت: ابوجعفر کجاست تا داخل شود؟ محمدبن علی بیم داشت برخیزد و او همان کسی نباشد که خوانده شده است. پس سه بار صدا زد. گفت: «او حاضر نیست، ای امیرالمؤمنین.» عمر گفت: «البته که او حاضر است؛ غلام به من خبر داده است.» گفت: «من سه بار صدا زدم.» گفت: «چگونه گفتی؟» گفت: «گفتم ابوجعفر کجاست.» عمر گفت: «وای بر تو، بیرون برو و بگو: محمدبن علی کجاست.» پس بیرون رفت. آنگاه او برخاست و داخل شد. ساعتی با عمر سخن گفت. سپس فرمود: «ای امیرالمؤمنین، من قصد وداع دارم.» عمر گفت: «ای اباجعفر، به من سفارشی کن.» گفت: «تو را به تقوای خدا سفارش می‌کنم، و بزرگ‌تر را همچون پدر بگیر، کوچک‌تر را همچون فرزند، و مرد را برادر بدان.» عمر گفت: «خدا تو را رحمت کند، به خدا سوگند، برای ما چیزی را گرد آوردی که اگر به آن پایبند باشیم و خدا ما را بر آن بمیراند، خیر ما راست می‌شود، ان شاءالله.» سپس برخاست و بیرون رفت. چون به خانه‌اش بازگشت، عمر برای ایشان پیام فرستاد: می‌خواهم نزد تو بیایم، پس در ازار و رداء توقف کن. او پیام فرستاد: نه، من نزد تو می‌آیم. اما عمر سوگندش داد. پس نزد او آمد، و او را در آغوش گرفت و سینه بر سینه‌‌اش نهاد و شروع به گریستن کرد. سپس در برابرش نشست، آنگاه برخاست، و هیچ حاجتی برای اباجعفر نبود که از او بخواهد مگر آن‌که برآورده‌اش کند. سپس بازگشتند و دیگر یکدیگر را ندیدند تا هر دو از دنیا رفتند؛ رحمت خدا بر آن دو باد.»[307] شایان ذکر است امام(ع) سال‌ها پیش از خلافت عمربن عبدالعزیز، در زمان حضور او در مدینه، از حکومت آینده‌اش خبر داده بود: ابوبصیر گفت: با امام باقر(ع) در مسجد بودم که عمربن عبدالعزیز وارد شد، درحالی‌که دو جامه با رنگ زرد ملایم به تن داشت و به غلامش تکیه داده بود. امام(ع) فرمود: «این جوان به حکومت خواهد رسید، عدالت را آشکار خواهد کرد، چهار سال زندگی خواهد کرد، و سپس خواهد مرد، اهل زمین برایش خواهند گریست، و اهل آسمان او را لعنت خواهند کرد.» گفتیم: «ای فرزند رسول خدا، مگر شما دربارۀ عدالت و انصاف او نفرمودی؟!» فرمود: «او در جایگاهی خواهد نشست که حقی در آن ندارد؛ سپس حکومت خواهد کرد و تا آنجا که توان دارد عدالت را آشکار می‌کند!»[308] اما این به آن معنا نیست که حال او مانند دیگر خلفای‌ بنی‌امیه بوده است، بلکه واقعیت آن است که او با آن‌ها تفاوت داشت، و حتی می‌توان گفت موردی استثنایی و ناهماهنگ در میان آن‌ها بود، و واقعاً نیز چنین بود. از همین رو، از امام باقر(ع) نقل شده است: «او در قیامت به‌تنهایی به‌صورت یک امت محشور می‌شود» و او را «نجیب ‌بنی‌امیه» توصیف کرد؛ زیرا این مرد برخی از حقوق غصب‌شدۀ آل‌محمد(ع) را بازگرداند، و هیچ‌چیزی نزد خداوند سبحان تباه نمی‌شود! از محمدبن علی‌بن حسین دربارۀ عمربن عبدالعزیز پرسیده شد، فرمود: «او نجیب‌ بنی‌امیه است، و در روز قیامت به‌تنهایی همچون یک امت محشور خواهد شد.»[309] دست‌کم، او مردم را علیه ‌بنی‌امیه جری کرد، و فساد و ظلم آنان را برملا ساخت، و هرکه یزید (لعنت خدا بر او) را «امیرالمؤمنین» توصیف می‌کرد مجازات می‌نمود.[310] در مجموع، امویان نسبت به باقی ‌ماندن عمربن عبدالعزیز در منصب خلافت احساس خطر کردند؛ به‌ویژه پس از آن‌که شروع به عزل والیانی کرد که با ظلم و فسادشان به بنی‌امیه وفادار بودند، و شروع به بازگرداندن حقوق غصب‌شده نمود، و به مسلمانان مجالی برای آزادی داد و اقدامات دیگری از این دست که خوشایند امویان نبود، و در نتیجه او را بیش از دو سال تحمل نکردند. گفته شده است او با زهر کشته شد، و دور از ذهن نیست که او را ترور کرده باشند. پس از مرگ عمربن عبدالعزیز در سال ۱۰۱ هجری، عمویش یزیدبن عبدالملک به خلافت رسید و اوضاع را به حالت قبل بازگرداند. او تمامی کارگزارانی را که عمر عزل کرده بود و والیانی را که به بنی‌امیه وفادار بودند دوباره منصوب کرد، و فدک را بار دیگر از آل‌محمد گرفت، و اقدامات ظالمانه و سرکوبگرانۀ دیگری را در پیش گرفت. پس از مرگ او در سال ۱۰۵ هجری، برادرش هشام‌بن عبدالملکِ ستمگر به خلافت رسید. شایان ذکر است اشتغال امویان ـ‌ در این دوره‌ ـ به سر و سامان دادن اوضاع مناطقی که در آن‌ها شورش‌هایی از سوی برخی مخالفان حکومت اموی ـ‌ مانند خوارج و دیگران‌ ـ روی داده بود، به امام باقر(ع) فرصت داد به اجرای طرح و نقشۀ الهی‌اش که به آن مأمور شده بود ادامه دهد؛ پیش از آن‌که طاغوت هشام از خطر این حرکت آگاه شود و تصمیم به قتل امام بگیرد.

-امام باقر(ع) و هشام‌بن عبدالملک

هشام در سال ۱۰۵ هجری به خلافت رسید، و پیش از آن، در زمان حکمرانی پدرش و برادرانش، مسئولیت امور حج را بر عهده داشت. او دشمنی شدیدی با آل‌محمد(ع) داشت، و پیش‌تر نیز اشاره شد حتی طاقت شنیدن مدحی از امام علی‌بن حسین(ع) را نداشت، و هنگامی که فرزدق در حضور او کنار کعبه، گوشه‌ای از فضایل آن حضرت را بیان کرد، دستور داد او را زندانی کنند.[311] این «هُشام احول»[312] امام باقر(ع) را «پیامبر اهل کوفه» می‌نامید. در یکی از سفرهای حج، که سفر حجش مصادف با سفر امام باقر(ع) شده بود، امام را دید که حاجیان از هر سو او را در بر گرفته و گِردش جمع شده بودند و او را بزرگ می‌داشتند و از او سؤال می‌پرسیدند. او با نافع ـ‌ غلام عبدالله‌بن عمر[313] ـ‌ توافق کرد نزد امام برود و پرسش‌های بزرگی از ایشان بپرسد، با هدف آن‌که امام را در برابر مردم شرمسار گرداند؛ اما امیدش ناامید شد؛ زیرا امام باقر(ع) به پرسش‌های نافع چنان پاسخ داد که او را به اعتراف به عظمت علمش واداشت، و نافع حیران و شگفت‌زده نزد هشام بازگشت. هشام از او پرسید: «چه کردی؟» نافع گفت: «مرا از حرف‌زدن معاف کن! به خدا سوگند، او داناترین مردم است، حقیقتاً، حقیقتاً که او فرزند رسول خدا(ص) است، و حقیقتاً سزاوار است یارانش او را نبی بدانند.»[314] در خصوص لقب «باقر»، که جدش رسول خدا(ص) ایشان(ع) را به آن اختصاص داده بود، هشام‌بن عبدالملک آن را به تمسخر گرفت، و میان او و زیدبن علی (پیش از شهادتش) مشاجره‌ای درگرفت: زیدبن علی نزد هشام وارد شد. هشام گفت: «برادرت «بقره» چه کرد؟» زید گفت: «رسول خدا(ص) او را «باقر» نامید، و تو او را «بقره» می‌خوانی؟ به‌راستی شما با یکدیگر فرق دارید!»[315] وقتی زیدبن علی(ع) به حضور هشام‌بن عبدالملک وارد شد، هشام به او گفت: «برادرت «بقره» چه کرد»؛ و مقصودش باقر(ع) بود. زید گفت: «چقدر با رسول خدا(ص) مخالفت می‌کنی! رسول خدا او را «باقر» نامید و تو به قصد مخالفت، او را «بقره» می‌خوانی؟ او در روز قیامت وارد بهشت خواهد شد و تو وارد آتش جهنم!»[316] معروف است زید شهید در برابر طاغوت‌ها با شدت و صراحت برخورد می‌کرد. در یکی از دفعاتی که به دربار هشام رفت، هشام عمداً ورود او را به تأخیر انداخت، و وقتی زید وارد شد او را «احول» (لوچ) خطاب کرد: «وقتی به مردم اجازۀ ورود عمومی داد، زید را نگه داشت و به او اجازه داد بعد از همه وارد شود. زید وارد شد و گفت: «سلام بر تو، ای امیر مؤمنان.» هشام پاسخی نداد. زید گفت: «سلام بر تو، ای احول، چون تو خودت را شایستۀ این لقب (امیرالمؤمنین) ندیدی.» هشام به او گفت: «این تویی که به خلافت طمع داری، درحالی‌که مادرت کنیز بوده است!» زید گفت: «می‌خواهی پاسخت را بدهم؟» هشام گفت: «چه پاسخی داری؟» زید گفت: «اگر در ام‌ولد بودن نقصی بود، خداوند اسماعیل را ـ‌ که مادرش هاجر بود‌ ـ نبی نمی‌گرداند. حالا تو بگو: خلافت برتر است یا نبوت؟» پس هشام خاموش شد.»[317] هشام عمداً به امام باقر(ع) اهانت می‌کرد تا کینه و نفس پلید خود را آرام سازد؛ زیرا با اطرافیانش هم‌داستان شد تا در یکی از دفعاتی که امام را نزد خود می‌آورد، از شأن و جایگاه ایشان بکاهند: «از ابوبکر حضرمی نقل شده است که گفت: زمانی که ابوجعفر(ع) را به شام نزد هشام‌بن عبدالملک بردند و به آستانۀ دربار او رسید، هشام به یارانش و هرکه از بنی‌امیه در محضرش بود، گفت: «وقتی دیدید من محمدبن علی را سرزنش کردم و سپس خاموش شدم، هریک از شما به او رو کنید و او را سرزنش کنید.» سپس فرمان داد به او اجازۀ ورود بدهند. چون ابوجعفر(ع) بر او وارد شد، با دست خود گفت: «سلام علیکم» و به این ترتیب به همه سلام داد، و سپس نشست. این کار خشم هشام را بیشتر کرد، زیرا به او به‌عنوان خلیفه سلام نداد و بدون اجازه نشست. پس هشام شروع به سرزنش او کرد و گفت: ای محمدبن علی، همواره یکی از شما رشتۀ مسلمانان را می‌گسلد و مردم را به‌سوی خود می‌خواند و ـ‌‌ از سرِ سفاهت و کم‌دانشی‌ ـ می‌پندارد امام است! و او را به هرچه می‌خواست سرزنش کرد. وقتی ساکت شد، مردم یک‌به‌یک به او رو کردند و او را سرزنش کردند تا آن‌که آخرینشان خاموش شد. آنگاه امام(ع) برخاست و فرمود: «ای مردم، به کجا می‌روید و به کجا برده می‌شوید؟ به‌وسیلۀ ما خداوند نخستین شما را هدایت کرد و به‌وسیلۀ ماست که پایان شما را ختم خواهد کرد. اگر برای شما پادشاهی شتابان است، همانا برای ما پادشاهی در زمانی معین است، و پس از پادشاهی ما پادشاهی نخواهد بود؛ زیرا ما همان اهل عاقبت هستیم که خداوند عزوجل می‌فرماید: (وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ) (و فرجام از آنِ پرهیزکاران است).» هشام فرمان داد او را به زندان برند. چون به زندان رفت، شروع به سخن گفتن کرد و هیچ مردی در زندان نماند مگر آن‌که شیفتۀ او شد و به او دل بست. پس نگهبان زندان نزد هشام آمد و گفت: «ای امیرالمؤمنین، من برای تو از اهل شام بیمناکم که مبادا میان تو و جایگاهت حائل شوند.» سپس خبر آن را به او رساند. هشام فرمان داد او و یارانش را بر مرکب تندرو ‌بنشانند و به مدینه بازگردانند...»[318] آنچه خشم هشام‌بن عبدالملک را بیشتر کرد، شنیدن خطبه‌ای بود که امام جعفربن محمد صادق(ع) به دستور پدرش امام باقر(ع) در مراسم حج ایراد کرده بود: «از عُمارة‌بن زید واقدی نقل شده است که گفت: هشام‌بن عبدالملک‌بن مروان در یکی از سال‌ها حج به ‌جا آورد و در همان سال محمدبن علی باقر(ع) و فرزندش جعفر(ع) نیز حج گزاردند. جعفر(ع) در بخشی از سخنان خود فرمود: «سپاس خدایی که محمد(ص) را به‌حق به نبوّت برانگیخت، و ما را به‌واسطۀ او گرامی داشت. ما برگزیدگان خدا بر آفریدگانش و برترین‌بندگانش هستیم؛ پس سعادتمند کسی است که از ما پیروی کند، و شقاوتمند آن است که با ما دشمنی کند و با ما مخالفت ورزد. برخی از مردم می‌گویند ما را دوست دارند، درحالی‌که با دشمنان ما و یاران و هم‌نشینان آن‌ها دوستی می‌ورزند؛ چنین شخصی نه سخن پروردگار ما را شنیده، و نه به آن عمل کرده است.» ابوعبدالله جعفر‌بن محمد(ع) فرمود: «مسیلمه آنچه را شنیده بود به برادرش خبر داد؛ اما هشام تا زمانی که به دمشق بازنگشت، به ما تعرضی نکرد و ما نیز به مدینه بازگشتیم. سپس پیکی را به‌سوی حاکم مدینه فرستاد و دستور داد پدرم و مرا همراه او نزدش بفرستد‌...»[319] تردیدی نیست که متن این خطبه به‌طور کامل به ما نرسیده، اما پیداست محتوای آن در تبیین حق اوصیای آل‌محمد(ع) و لزوم پیروی از آنان و بیزاری از دشمنانشان بوده است؛ و بدیهی است این خطبه، ضربه‌ای کوبنده از طرف علویان حسینی به باطل ‌بنی‌امیه بوده است، و نیز پیش از آن از باطل بودن ادعای ناحق امامت پرده برداشته است؛ زیرا برخی از حسنی‌ها ـ ‌و نیز دیگران‌ ـ برای ادعای امامت و مهدویت زمینه‌سازی می‌کردند، چنان‌که در ادامه روشن خواهد شد.

-شهادت امام باقر(ع)

آنچه امام باقر(ع) در طول چهارده سال (۱۰۰ تا ۱۱۴ هجری) به‌عنوان یک «انقلاب علمی» به معنای واقعی کلمه انجام داد، از نظر طاغوت اموی ـ هشام‌بن عبدالملک ـ دلیلی ـ حتی فراتر از کافی ـ برای اندیشیدن جدی به خلاصی از ایشان(ع) بود؛ زیرا وجود آن حضرت(ع)، خواب‌وخوراک را از حکومت شام ربوده بود. آن خبیث چگونه می‌توانست آرام گیرد درحالی‌که می‌دید پیروان محمدبن علی باقر(ع) روزبه‌روز رو به فزونی می‌نهند؟ چگونه می‌توانست آرام و قراری داشته باشد درحالی‌که می‌دید آوازۀ باقر(ع) در میان مردم بالا گرفته و دانش او در بسیاری از سرزمین‌های اسلامی بر زبان مسلمانان شهرت یافته است؟ هیچ‌یک از اقداماتی که طاغوت اموی برای خاموش کردن صدای حقِ باقر آل‌محمد(ع) و یاران اندک او ـ ‌اما پرورش‌یافته و آگاهش‌ ـ انجام داد موفق نبود، و نتوانست آن چشمۀ علم را که حق و هدایت را به جویندگانش تقدیم می‌کرد متوقف کند؛ تا آنجا که ناچار شد چندین مرتبه والی مدینه را تغییر دهد[320] تا اوضاع را تحت کنترل درآورد، اما فایده‌ای نداشت؛ و سرانجام ـ‌ طبق رویۀ معمول و همیشگی طاغوت‌ها‌ ـ تصمیم گرفت از امام خلاص شود و آن حضرت(ع) را با خوراندن «زهر» به قتل برساند. تاریخ‌نگاران دربارۀ این‌که چه کسی به دستور هشام (لعنت خدا بر او باد) مأمور اجرای این توطئۀ پلید شد اختلاف دارند. عده‌ای فقط به اسم «هشام» بسنده کرده‌اند،[321] برخی معتقدند مأمور اجرا «ابراهیم‌بن ولیدبن یزید» به دستور «هشام» بوده است، [322] و گروهی نیز روایت کرده‌اند زیدبن حسن (مثنی) در این کار دست داشته است.[323] به هر صورت، «مسلّم و قطعی» این است که امام باقر(ع) در زمان طاغوت اموی هشام‌بن عبدالملک با سم به شهادت رسید و در روز هفتم ذی‌حجۀ سال ۱۱۴ هجری در سن ۵۷ سالگی مظلومانه به دیدار پروردگارش شتافت و در قبرستان بقیع در کنار پدرش امام سجاد(ع) و عمویش امام حسن مجتبی(ع) به خاک سپرده شد؛ صلوات خدا بر آنان باد. همان‌طور که در ادامه روشن خواهد شد، امام باقر(ع) پیش از وفات، در حضور شاهدان، به فرزندش جعفربن محمد صادق(ع) وصیت کرد، و پیش از آن نیز بارها به فضل و مقام فرزندش جعفر(ع) اشاره کرده بود: از طاهر نقل شده است که گفت: نزد ابوجعفر(ع) بودم که جعفر(ع) وارد شد. ابوجعفر(ع) فرمود: «این است بهترین ـ‌ یا ازجمله بهترین‌ ـ خلایق.»[324] از آخرین وصایای ایشان به فرزندش آن بود که او را به نیکی با شیعیان و یارانش سفارش کرد: از هشام‌بن سالم، از ابوعبدالله(ع) نقل شده است که فرمود: «وقتی وفات پدرم(ع) فرارسید، به من فرمود: ای جعفر، تو را به نیکی با یارانم وصیت می‌کنم. گفتم: فدایت شوم، به خدا سوگند، آن‌ها را وا‌نخواهم گذاشت، تا آنجا که مردی از آنان در شهری زندگی کند و به پرسیدن از هیچ‌کس نیاز نداشته باشد.»[325] یعنی: به پدرش وعده داد که آنان را به‌گونه‌ای عالم و آگاه کند که در میان قوم خود به هیچ شخصی نیاز نداشته باشند. و در عمل، امام صادق(ع) به وعده‌اش وفا کرد. آن حضرت(ع) سینۀ پاک و سرشار از علم الهی حسینی‌اش را گشود و سیل علم الهی از آن سرازیر شد؛ چشمه‌ای خروشان که تشنگی دشت‌ها و دره‌هایی را که از آن می‌گذشت سیراب می‌ساخت. آن حضرت(ع) در همۀ زمینه‌های معارف دینی، علما و مربیانِ ربانیِ شایسته‌ای را پرورش داد و بنای امت مؤمن را بر پایه‌هایی که پدرش امام باقر(ع) نهاده بود کامل کرد. پس این دو بزرگوار، به‌راستی بهترین افرادی بودند که گنجینه‌های علم الهی نهفته در سینۀ جدّشان حسین(ع) را آشکار ساختند؛ علمی که شرایط روزگار به امام حسین(ع) اجازۀ انتشار آن را نداده بود. اما مشیت خداوند سبحان چنین اقتضا کرد که «علم حسین» و «هدایت حسین» با پیکر پاکش زیر سم اسبان طاغوتیان از بین نرود! مشیّت الهی بر آن قرار گرفت که امامت در نسل حسین(ع) ادامه یابد و امامان از فرزندان او(ع) باشند، ازجمله امام باقر و امام صادق(ع) که بخشی از «علم حسین» را ـ‌‌ به‌قدری که برای برپایی‌ بنای امت مؤمن کافی بود‌ ـ در میان مردم منتشر ساختند. پس سلام بر این دو امام صادق(ع)، مادام که گوینده‌ای حق را می‌گوید و به حق اعتقاد دارد، تا ابدالآباد! حکایت زیر یکی از حکمت‌های آن حضرت(ع) را از حکمت‌های بسیار، فراوان و سرشار نقل می‌کند: «جابر جعفی گفت: محمد‌بن علی(ع) به من فرمود: «ای جابر، من اندوهگینم و قلبم به‌شدت درگیر است.» گفتم: «اندوه و درگیری خاطرتان برای چیست؟» فرمود: «ای جابر، کسی که دین پاک خداوند عزّوجل وارد دلش شود، او را از هر چیز دیگر بازمی‌دارد. ای جابر، دنیا چیست؟ و چه می‌تواند باشد؟ آیا جز مرکبی است که بر آن نشسته‌ای؟ یا جز لباسی است که پوشیده‌ای؟ یا جز زنی است که با او هم‌بستر بوده‌ای؟ ای جابر، مؤمنان هرگز به دنیا برای ماندگاری در آن دل نبستند، و از آمدن آخرت بر خودشان ایمن نشدند. شنیدن فتنه‌ها با گوش‌هایشان آن‌ها را از یاد خدا غافل نکرد، و دیدن زینت‌های دنیا با چشمانشان آن‌ها را از نور الهی کور نساخت؛ پس به پاداش نیکان رسیدند. بی‌تردید، اهل تقوا کم‌خرج‌ترین مردم در دنیا و بیشترین یاری‌کنندگان تو هستند. اگر فراموش کردی، به یادت می‌آورند و اگر به یاد آوردی، یاری‌ات می‌کنند. آنان حق خدا را بر زبان دارند، به فرمان خدا قیام می‌کنند، به محبت پروردگارشان دل بسته‌اند، با دل‌هایشان به‌سوی خدا و محبت او می‌نگرند، از دنیا برای طاعت محبوبشان دوری گزیده‌اند، و دانسته‌اند این خواستۀ آفریدگارشان است. پس دنیا را در همان جایگاهی که پروردگارشان آن را نهاده است قرار دادند؛ همچون سرایی که در آن فرود می‌آیی و سپس از آن کوچ می‌کنی و آن را وامی‌نهی؛ و همچون آبی که در خواب به دست آوردی، اما چون بیدار شدی، هیچ‌چیزی از آن در دستت نیست. پس آنچه را خداوند از دین و حکمتش به تو سپرده است پاس بدار.»[326]

-(3) امام صادق؛ عطای پایان‌ناپذیر حسینی

مکان: مدینۀ منوّره سن: ۶۵ سال (۸۳ تا ۱۴۸ هجری قمری) مدت امامت: ۳۴ سال سومین امام از نسل امام حسین(ع)، امام جعفربن محمد، ملقب به «صادق» با کنیۀ «ابوعبدالله» است. امام صادق(ع) در هفدهم ربیع‌الاول سال ۸۳ هجری در مدینۀ منوره به دنیا آمد، و پس از شهادت پدر بزرگوارش، امام باقر(ع)، در سال ۱۱۴ هجری، عهده‌دار امامت شد. مدت امامت آن حضرت(ع) ۳۴ سال بود که تمام آن را در راه یاری دین خدا و انجام رسالتی الهی که بر عهده داشت گذراند.

-امامت و لقب صادق(ع)

-نصّ بر امامت ایشان(ع)

«امام با نص شناخته می‌شود»؛ این یک اصل اعتقادی قطعی و یقینی است که دین حق را از دیگر راه‌ها و مکتب‌های ساختگی متمایز می‌سازد؛‌بنابراین دلیل برای امامت جعفربن محمد صادق(ع)، «نص» است که از دو راه قابل شناسایی است: نص از سوی رسول خدا(ص): زیرا همان‌طور که پیش‌تر گفته شد، اسم امام صادق(ع) در وصیت مقدس رسول خدا(ص) در شب وفاتش، ذکر شده است. نص از سوی پدرش امام باقر(ع): از عبدالاعلی، از امام صادق(ع) روایت شده است که فرمود: «پدرم آنچه را در آنجا بود به من سپرد و چون هنگام وفاتش رسيد، فرمود: چند شاهد براى من طلب كن. من چهار نفر از قريش را براى آن حضرت طلب نمودم؛ و نافع مولاى عبداللّه‌بن عمر در ميان ايشان بود. پدرم فرمود این را‌ بنويس: مطلبی است كه يعقوب پسران خود را به آن وصيت نمود: (يَا‌بنيَّ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَىٰ لَكُمُ الدِّينَ فَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأَنْتُم مُّسْلِمُونَ) (ای پسران من! یقیناً خدا این دین را برای شما برگزیده است؛ پس نباید بمیرید مگر این‌که تسلیم ‌شده باشید)؛ و محمدبن على، جعفربن محمد را وصىّ خود گرداند و به او را امر كرد که او را در بُرد يمانى خودش كه جمعه‏ها با آن نماز مى‏خواند كفن كند، و او را با عمامه‏اش معمم گرداند، و قبر او را چهارگوش نمايد، و آن را به اندازۀ چهار انگشت از زمين بالا بیاورد، و هنگام دفنش بندهای نعلینش را بگشاید. سپس به شهود فرمود: بروید، خدا شما را رحمت كند. به پدرم عرض كردم: اى پدر، برای امثال اين امور، احتياج نبود برایش شاهد گرفته شود. پدرم فرمود: من خوش نداشتم تو مغلوب شوى، و نمى‏خواستم كسى بگويد به تو وصیت نشده است، و خواستم تو دلیل داشته باشی.»[327] بسیاری از یاران امام باقر(ع) از امامت فرزندش، امام صادق(ع)، پس از او اطلاع داشتند؛ زیرا امام باقر(ع) بارها در حضور آن‌ها به فضل و جایگاه فرزندش اشاره فرموده بود: از سدیر صیرفی نقل شده است که گفت: از ابوجعفر(ع) شنیدم که می‌فرمود: «از سعادتمندیِ انسان آن است که فرزندی داشته باشد که در خلق‌وخو و ویژگی‌هایش شباهت‌هایی به او داشته باشد، و من در این پسرم شباهت‌هایی به خلق‌وخو و خصوصیات خودم می‌بینم» و مقصودش ابوعبدالله(ع) بود.[328] جابربن یزید جعفی از ابوجعفر(ع) روایت کرده است که گفت: از ایشان دربارۀ قائم(ع) پرسیده شد. امام(ع) دست خود را به ابوعبدالله(ع) زد و فرمود: «به خدا سوگند، این است قائم آل‌محمد(ص).» عنبسه گفت: وقتی ابوجعفر(ع) از دنیا رفت، نزد ابوعبدالله(ع) رفتم و این را به ایشان گفتم. فرمود: «جابر راست گفته است.» سپس فرمود: «شاید شما چنین می‌پندارید که هر امامی، قائم بعد از امامِ پیش از خود نیست.»[329] از ابوالصباح کنانی نقل شده است که گفت: ابوجعفر(ع) به ابوعبدالله(ع) ـ‌ که راه می‌رفت‌ ـ نگاه کرد و فرمود: «آیا این را می‌بینی؟ این ازجمله کسانی است که خداوند عزوجل درباره‌شان فرموده است: (وَنُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ) (و می‌خواهیم بر کسانی که در زمین ضعیف نگاه داشته شدند منت نهیم، و آنان را پیشوایان قرار دهیم، و آنان را وارثان گردانیم).»[330] می‌گویم: روایت اخیر شاید اشاره‌ای باشد به شدت رنج‌هایی که امام صادق(ع) متحمل خواهد شد، و آزار و اذیتی که با آن مواجه خواهد شد؛ نه‌تنها از سوی ستمگران و طاغوتیان، بلکه حتی ـ‌‌ چنان‌که در ادامه روشن خواهد شد‌ ـ از سوی برخی از افراد خاندان خودش.

-لقب «صادق»

لقب «صادق» لقبی است که رسول خدا محمد(ص) به فرزندش جعفربن محمد(ع) اختصاص داده است، و ما این را در وصیت مقدس آن حضرت در شب وفاتش، مشاهده کردیم: «... پس هنگامی که وفاتش ـ‌ یعنی وفات امام باقر(ع)‌ ـ فرارسید، آن را به پسرش جعفر صادق بسپارد.» «صادق» لقبی است که اهل آسمان، ایشان(ع) را با آن می‌شناسند: از ابوخالد کابلی روایت شده است که گفت: خدمت سرورم علی‌بن حسین زین‌العابدین(ع) وارد شدم و گفتم: ای فرزند رسول خدا، مرا از کسانی که خداوند اطاعت و دوستی‌شان را واجب کرده و اقتدا به آنان را پس از رسول خدا(ص) بر خلقش فرض نموده است، آگاه بفرما. فرمود: «ای اباكنگر، اولی‌الامری که خداوند آنان را امام مردم قرار داد و اطاعت از آنان را واجب نموده است عبارت‌اند از: امیرالمؤمنین علی‌بن ابی‌طالب(ع)، و سپس این امر به ما منتهی شد». سپس سکوت کرد. گفتم: «ای سرورم، برای ما از امیرالمؤمنین(ع) نقل شده که فرموده است: «زمین هیچ‌گاه از حجت خدا بر بندگانش خالی نمی‌ماند»؛ پس حجت و امام بعد از شما کیست؟» فرمود: «فرزندم محمد است، و نام او در تورات «باقر» است که علم را به خوبی می‌شکافد. او حجت و امام بعد از من است؛ و پس از محمد، فرزندش «جعفر» است که اسمش در میان اهل آسمان "صادق" است.»[331] همچنین لقب ‌گرفتن امام جعفربن محمد(ع) به «صادق»، ارتباطی نزدیک و تنگاتنگ با رسالت الهی آن حضرت(ع) و مأموریتی دارد که در دوران امامتش موظف به انجام آن بود. از آن حضرت(ع) خواسته شده بود پدرش را تصدیق کند، با حرکت بر راه‌وروش او، و استوارسازی طرح‌ها و برنامه‌های او، و ـ ‌همان‌طور که بیان شد ـ تحکیم ساختار علمی و تشکیلاتی او؛ و این‌که آن را از نظر وسعت، استحکام، قدرت، استواری و عمق توسعه دهد.

-شهادت برخی از علمای مسلمین دربارۀ آن حضرت(ع)

در ادامه، شهادت برخی از شخصیت‌های برجستۀ اسلامی تقدیم می‌شود؛ شخصیت‌هایی که خود را شیعۀ امام صادق(ع) نمی‌دانستند، اما در عین‌ حال چاره‌ای جز اقرار به عظمت شخصیت، گستردگی علم، کمال فضیلت، و ورع و دیانت آن حضرت(ع) نداشتند. گفتنی است در میان آنان برخی از ائمۀ مذاهب معروف اسلامی نیز دیده می‌شوند، و حتی فراتر از آن، آن‌ها شاگردی در محضر آن حضرت(ع) و روایت از او را مایۀ افتخار و سربلندی می‌دانستند. 1. مالک‌بن انس: «چشم‌های من کسی را در فضیلت و علم و ورع، برتر از جعفربن محمد ندیده است. او از یکی از این سه حالت خالی نبود: یا روزه‌دار بود یا در حال نماز یا در حال ذکر. از بزرگان شهر و سرآمدان زاهدی بود که از پروردگار خود می‌ترسید. بسیار حدیث می‌گفت، و هم‌نشینی با او دل‌نشین و پرفایده بود. وقتی می‌گفت: رسول خدا چنین فرمود، رنگش گاهی سبز می‌شد و گاهی زرد، به‌طوری که کسی که او را نمی‌شناخت تعجب می‌کرد.»[332] همچنین گفته است: «مدتی با جعفربن محمد رفت‌وآمد داشتم، و او را ندیدم مگر بر یکی از این سه حالت: یا در حال نماز بود یا روزه‌دار بود یا در حال تلاوت قرآن؛ و هیچ‌گاه ندیدم حدیثی از پیامبر(ص) بگوید مگر این‌که طهارت داشت. در اموری که به او مربوط نمی‌شد سخن نمی‌گفت، و ازجمله علمای عابد و زاهدی بود که از خدا می‌ترسید. یک سال با او حج به جا آوردم؛ وقتی به شجره رسید و خواست احرام ببندد، هرگاه می‌خواست بگوید "لبیک، اللهم لبیک" نزدیک بود بیهوش شود. به او گفتم: «شما را از این کار گریزی نیست.» او که به من محبت داشت و با من صمیمی بود، گفت: «ای پسر ابوعامر، می‌ترسم بگویم "لبیک، اللهم لبیک" و خدا پاسخ دهد: "لا لبیک و لا سعدیک".» مالک گفت: «جد او، علی‌بن حسین نیز چنین بود، و وقتی خواست بگوید "اللهم لبیک"، بیهوش شد و از ناقه‌اش افتاد و صورتش مجروح زخمی شد؛ خدا از همۀ آنان راضی باشد.»[333] 2. ابوحنیفه: «کسی را فقیه‌تر از جعفربن محمد ندیدم.»[334] «ابونَجیح گفت: شنیدم حسن‌بن زیاد می‌گفت: از ابوحنیفه شنیدم از او پرسیده شد: «فقیه‌ترین شخصی که دیده‌ای چه کسی است؟» گفت: کسی را فقیه‌تر از جعفربن محمد ندیدم. وقتی منصور او را به حیره فراخواند، به من پیغام فرستاد و گفت: ای ابوحنیفه! مردم فریفتۀ جعفربن محمد شده‌اند؛ پس از مسائل دشوارت برای او آماده کن. گفت: چهل مسئله برایش آماده کردم. سپس ابوجعفر مرا فراخواند. پس به‌سوی او در حیره رفتم، و بر او وارد شدم، درحالی‌که جعفر در سمت راست او نشسته بود. وقتی هر دوی آن‌ها را دیدم، از هیبت جعفر حالتی در دلم وارد شد که از ابوجعفر وارد نشده بود. سلام کردم و اجازۀ ورود یافتم و نشستم. سپس ابوجعفر رو به جعفر کرد و گفت: ای اباعبدالله، این را می‌شناسی؟ گفت: آری، این ابوحنیفه است. سپس ادامه داد: نزد ما آمده. آنگاه گفت: ای ابوحنیفه، مسائلت را بیاور تا از اباعبدالله بپرسیم. شروع کردم به پرسش، و او در هر مسئله می‌گفت: شما در این مسئله چنین‌وچنان می‌گویید، و اهل مدینه چنین‌وچنان می‌گویند، و ما چنین‌وچنان می‌گوییم؛ گاهی با ما موافق بود، گاهی با اهل مدینه، و گاهی با هیچ‌کدام موافقت نداشت، تا این‌که هر چهل مسئله را پرسیدم و هیچ مسئله‌ای را فروگذار نکردم. سپس ابوحنیفه گفت: آیا نقل نکرده‌ایم داناترین مردم کسی است که به اختلافات مردم آگاه‌تر باشد؟»[335] 3. ابونعیم اصفهانی: «در کتاب حلیة‌الأولیاء آورده است که جعفر صادق ازجمله افرادی بود که بسیاری از ائمه و بزرگان از او روایت کرده‌اند؛ افرادی نظیر: مالک‌بن انس، شعبة‌بن حجاج، سفیان ثوری، ابن‌جریج، عبدالله‌بن عمرو، روح‌بن قاسم، سفیان‌بن عیینه، سلیمان‌بن بلال، اسماعیل‌بن جعفر، حاتم‌بن اسماعیل، عبدالعزیزبن مختار، وهب‌بن خالد، ابراهیم‌بن طحان و دیگران. گفته است: مسلم در صحیح خود از او روایت کرده و به حدیثش استناد کرده است. و دیگری گفته است: مالک، شافعی، حسن‌بن صالح، ابوایوب سجستانی، عمروبن دینار، احمدبن حنبل نیز از او روایت کرده‌اند. مالک‌بن انس گفته است: هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده، و به دل هیچ بشری خطور نکرده که کسی در فضل و علم و عبادت و ورع، برتر از جعفر صادق باشد. و از قاضی کوفه، سیف‌الدوله عبدالحمید مالکی دربارۀ مالک پرسیده شد، گفت: او پرورش‌یافتۀ جعفر صادق بود. مالک بسیار ادعا می‌کرد که از او شنیده است و گاهی می‌گفت: آن ثقه برایم روایت کرد، و منظورش صادق(ع) بود. ابوحنیفه نزد او آمده بود تا از او حدیث بشنود. ابوعبدالله که به عصایی تکیه داده بود، نزد او آمد. ابوحنیفه گفت: «ای فرزند رسول خدا، شما هنوز به سنی نرسیده‌ای که به عصا نیاز داشته باشی.» امام فرمود: «همین‌طور است، اما این عصای رسول خداست، و می‌خواهم به آن تبرک جویم.» ابوحنیفه برجست و گفت: «ای پسر رسول خدا، اجازه بده آن را ببوسم.» امام آستین خود را بالا زد و فرمود: «به خدا سوگند تو می‌دانی این پوست، پوست رسول خداست و این مو، موی اوست؛ اما آن را نبوسیدی و حال عصا را می‌بوسی؟»[336] 4. ابن‌خَلَّکان: «او یکی از امامان دوازده‌گانه طبق مذهب شیعۀ امامیه، و از بزرگان اهل‌بیت بود. به‌دلیل صدق در سخنانش، به "صادق" ملقب شد؛ و فضل او مشهورتر از آن است که نیاز به ذکر داشته باشد.»[337] 5. ابوالفتح شهرستانی: «جعفربن محمد صادق، مردی بود با دانش فراوان و ادب کامل در حکمت، زاهد در دنیا، و با ورعی کامل از شهوات.»[338] 6. محمدبن طلحه شافعی: «او از بزرگان اهل‌بیت و سروران ایشان بود؛ دارای علوم فراوان، عبادت بسیار، ذکرهای مداوم، زهد آشکار، تلاوت بسیار قرآن، و پیگیری معانی آن، استخراج گوهرهایش، و استنتاج عجایبش. اوقاتش را به انواع طاعت تقسیم می‌کرد و خود را برای انجام آن‌ها بازخواست می‌نمود. دیدنش یادآور آخرت است، شنیدن سخنش دنیا را حقیر جلوه می‌دهد، و اقتدا به راهش بهشت را به ارمغان می‌آورد. نور چهره‌اش گواهی می‌دهد به این‌که از نسل نبوت است، و پاکی کردارهایش گواهی می‌دهد به این‌که از ذریۀ رسالت است. جمعی از بزرگان و ائمه از او روایت نقل کرده‌اند و از او علم آموخته‌اند؛ ازجمله: یحیی‌بن سعید انصاری، ابن‌جُرَیج، مالک‌بن انس، سفیان ثوری، ابن‌عیینه، شعبه، ایوب سجستانی و دیگران؛ و آن را برای خود افتخار و فضیلتی که به دست آورده‌اند برشمرده‌اند.»[339] 7. محیی‌الدین‌بن شرف نووی: «محمدبن اسحاق، یحیی انصاری، مالک، سُفیانیان، ابن‌جریج، شعبه، یحیی قطان و دیگران از او روایت کرده‌اند و همه بر امامت، جلالت و سیادت او اتفاق‌نظر داشته‌اند. عمروبن ابی‌مقدام گفته است: وقتی به جعفربن محمد نگاه کردم، دانستم از برگزیدگان نسل انبیاست.»[340] 8. ابن‌صباغ مالکی: «اما مناقب او آن‌قدر فراوان است که از شمارۀ حسابگر بیرون است و نویسندۀ دقیق را در فهم انواع آن حیران می‌گرداند.»[341] 9. ابن‌حجر هیتمی: «مردم از او علومی را نقل کردند که شهرتش به همه جا رسید و آوازه‌اش در تمام سرزمین‌ها منتشر شد. بزرگان علما همچون یحیی‌بن سعید، ابن‌جریج، مالک، سفیانیان، ابوحنیفه، شعبه، و ایوب سجستانی از او روایت کرده‌اند.»[342] 10. شیخ محمد ابوزهره: «در این مختصر نمی‌توانیم در فقه امام جعفر وارد شویم، زیرا او استاد مالک، ابوحنیفه و سفیان‌بن عیینه بوده است، و فقه چنین شخصیتی را نمی‌توان با این اختصار بررسی کرد.»[343] فزونی علم امام صادق و برجستگی‌اش از آفتاب روشن‌تر است؛ چنان‌که حتی دشمنان سرسخت آن حضرت(ع) ـ‌ ازجمله منصور عباسی‌ ـ نیز به آن اعتراف کرده‌اند. او دربارۀ امام می‌گوید: «جعفر ازجمله افرادی بود که خداوند درباره‌شان فرموده است: (ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتَابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنَا مِنْ عِبَادِنَا) (سپس کتاب را به کسانی از بندگانمان که برگزیدیم به ارث دادیم)؛ و او ازجمله کسانی بود که خداوند برگزید، و از پیشی‌گیرندگان در نیکی‌ها بود.»[344]

-امام صادق(ع) و واقعۀ کربلا

هر خواننده و آشنای با سیرۀ امام صادق(ع) و روایات ایشان، به‌وضوح پیوند عمیق و ناگسستنی آن حضرت(ع) را با پدر بزرگوارش حسین(ع) درمی‌یابد؛ و روایات بسیاری این حقیقت را روشن کرده‌اند. به‌دلیل فراوانی این روایات، ما در این نوشتار نمی‌توانیم به همۀ آن‌ها بپردازیم، و قطعاً این موضوع نیازمند پژوهشی مستقل است؛ ازاین‌رو، فقط به بیان برخی نکات و اشارات بسنده می‌کنیم.

-صادق(ع) با حسین نفس می‌کشد و وقایع شهادتش را روایت می‌کند

بی‌تردید، در میان ائمه(ع) بیشترین روایت‌ها از امام صادق(ع) نقل شده است، و هرکس روایات نقل‌شده از ایشان(ع) را دنبال کند به‌خوبی درمی‌یابد که بخش قابل‌توجهی از این میراث عظیم روایی، به امام حسین(ع) اختصاص دارد؛ و این یعنی حسین(ع) در روح و جان و روان امام صادق زندگی می‌کرد، و حتی همچون هوایی بود که امام(ع) با آن تنفس می‌کرد و رایحۀ خوش آن را استشمام می‌نمود. از ابن‌سنان، از جعفربن محمد(ع) نقل شده است که فرمود: «پیامبر(ص)، به حسین‌بن علی(ع) که به او نزدیک می‌شد، نگاهی کرد و او را در دامان خود نشاند و فرمود: بی‌گمان سوز و گدازی برای کشته ‌شدن حسین در دل‌های مؤمنان هست که هرگز سرد نمی‌شود. سپس فرمود: پدرم فدای کشته‌ای که هر اشکی برای اوست. گفته شد: ای فرزند رسول خدا، کشته‌ای که هر اشکی برای اوست یعنی چه؟ فرمود: مؤمن او را یاد نمی‌کند مگر این‌که می‌گرید.»[345] اگر داغ شهادت حسین(ع) هیچ‌گاه در دل‌های مؤمنان سرد نمی‌شود پس حال دل فرزندش امام صادق(ع) چگونه خواهد بود که به‌طور کامل از حقیقت مقام پدر مظلومش و منزلت او نزد خداوند آگاه است و به‌خوبی به حقیقت ایثار و فداکاری ایشان در روز عاشورا واقف است؟

-روایت برخی حوادث کربلا از زبان ایشان(ع)

امام صادق(ع) برخی وقایع کربلا را روایت کرده است. به‌عنوان مثال، عبدالله‌بن منصور، روایت مقتل جدش حسین(ع) و اهل‌بیت و یارانش در روز عاشورا را از ایشان(ع) نقل کرده است، از ماجرای هلاکت معاویه و به خلافت رسیدن پسرش یزید (لعنت خدا بر او باد) آغاز می‌کند و با سخنان ام‌کلثوم در برابر عبیدالله‌بن زیاد (لعنت خدا بر او باد) به پایان می‌برد. گفت: از جعفربن محمدبن علی‌بن حسین(ع) پرسیدم: از شهادت فرزند رسول خدا(ص) برایم بگو. فرمود: «پدرم از پدرش برایم نقل کرده است که وقتی معاویه در آستانۀ مرگ قرار گرفت... ام‌کلثوم گفت: ای پسر زیاد، اگر کشته ‌شدن حسین(ع) چشمت را روشن کرده، پس باید بدانی چشم جدّ او(ص) بارها به او روشن شده است؛ او را می‌بوسید، لب‌هایش را می‌بویید و بر دوش خود می‌نشاند. ای پسر زیاد، پاسخی برای جدّش آماده کن، چراکه او فردا دشمن تو خواهد بود.»[346]

-حزن ایشان(ع) در روز عاشورا

عبدالله‌بن سنان روایت می‌کند: در روز عاشورا، خدمت آقایم امام جعفربن محمد(ع) وارد شدم. دیدم رنگ چهره‌اش دگرگون شده، و آثار اندوه در صورتش آشکار است، و اشک‌هایش همچون دانه‌های مروارید از چشمانش فرومی‌ریزد. گفتم: «ای فرزند رسول خدا، برای چه گریه می‌کنی؟ خداوند چشم‌هایت را اشک‌بار نکند.» فرمود: «آیا تو در غفلتی؟ مگر نمی‌دانی حسین‌بن علی(ع) در چنین روزی به شهادت رسید؟» گفتم: «ای آقای من، نظرتان دربارۀ روزۀ این روز چیست؟» فرمود: «بدون نیت قبلی آن را روزه بگیر، و بدون اظهار خوشحالی افطار کن، و آن را مانند روزۀ کامل نگیر، و افطار تو یک ساعت بعد از نماز عصر و فقط با جرعه‌ای آب باشد؛ زیرا در چنین وقتی از چنین روزی، آتش نبرد در برابر اهل‌بیت رسول خدا(ص) فرو نشست و کارزار پایان یافت، درحالی‌که سی شهید از دوستداران آن حضرت(ع) بر زمین افتاده بودند، که برای رسول خدا(ص) بسیار سخت و جان‌سوز بود. و اگر آن روز زنده بود، خودش آنان را تسلی می‌داد.» عبدالله‌بن سنان می‌گوید: ابوعبدالله(ع) گریست تا آنجا که محاسنش با اشک‌هایش تر شد. سپس فرمود: «همانا خداوند متعال وقتی نور را آفرید، آن را روز جمعه در آغاز ماه رمضان خلق کرد، و ظلمت را در روز چهارشنبه در روز عاشورا، یعنی در تقدیر خود در دهم ماه محرم آفرید، و برای هریک از این دو، راه و روش و آیینی قرار داد. ای عبدالله‌بن سنان، بهترین کاری که در این روز انجام می‌دهی آن است که لباسی پاک بپوشی و جامۀ عزا بر تن کنی.» گفتم: «چگونه جامۀ عزا بپوشم؟» فرمود: «این‌که دکمه‌های پیراهنت را باز کنی و آستین‌هایت را بالا بزنی، مانند کسانی که مصیبتی دیده‌اند، سپس به مکانی خلوت یا جایی که کسی تو را نبیند، یا خانه‌ای که خلوت باشد برو. وقتی روز بالا آمد و آفتاب برآمد، چهار رکعت نماز بخوان، و رکوع و سجود و خشوع آن را نیکو به ‌جا آور و در هر دو رکعت سلام بده. در رکعت اول، سورۀ حمد و «قل یا ایها الکافرون» و در رکعت دوم سورۀ حمد و «قل هو الله احد» را بخوان. سپس دو رکعت دیگر بخوان؛ در رکعت اول، سورۀ حمد و سورۀ احزاب بخوان و در رکعت دوم حمد و سورۀ منافقون، یا هرآنچه از قرآن برایت میسر شد بخوان. بعد از نماز، رویت را به‌سمت قبر حسین(ع) و جایگاه شهادتش برگردان، خودت را در صحنۀ شهادت او و فرزندان و خانواده‌اش تصور کن، به او سلام بده، بر او صلوات بفرست، قاتلانش را لعنت کن و از کرده‌هایشان بیزاری بجوی. خداوند در برابر این عمل، درجاتی از بهشت را نصیب تو می‌کند و گناهانت را می‌بخشد. سپس از همان جایی که هستی (اگر در صحرا یا فضایی باز هستی) چند قدم راه برو و در حین راه‌ رفتن بگو: «انا لله و انا الیه راجعون، رضاً بقضاء الله و تسلیماً لامره» «ما از خداییم و به‌سوی او بازمی‌گردیم، خشنود به قضای خدا و تسلیم فرمان اوییم» و در آن حال، اندوهگین و غمگین باش، و یاد خدا باش و استرجاع [ذکر: انا لله و انا الیه راجعون] را در آن روز بسیار به جا آور.»[347]

-مصیبت حسین بزرگ‌ترین مصیبت‌هاست

از عبدالله‌بن فضل هاشمی نقل شده است که گفت: به جعفربن محمد صادق(ع) عرض کردم: ای فرزند رسول خدا، چگونه است که روز عاشورا روز مصیبت و اندوه و بی‌تابی و گریه شد، نه روزی که رسول خدا(ص) رحلت کرد؟ و نه روزی که فاطمه(س) از دنیا رفت؟ و نه روزی که امیرالمؤمنین(ع) به شهادت رسید؟ و نه روزی که حسن(ع) با زهر به شهادت رسید؟ ایشان(ع) فرمود: «به‌راستی روز شهادت حسین(ع) از همۀ روزهای دیگر مصیبت‌بارتر بود؛ زیرا اصحاب کساء ـ‌ که گرامی‌ترین خلق نزد خدا بودند‌ ـ پنج نفر بودند. وقتی پیامبر از میان آنان رفت، امیرالمؤمنین و فاطمه و حسن و حسین(ع) باقی ماندند و مردم با وجود آنان تسلی و آرامش داشتند. وقتی فاطمه(س) از دنیا رفت، مردم با امیرالمؤمنین و حسن و حسین(ع) آرامش و تسلی می‌یافتند. زمانی که امیرالمؤمنین از دنیا رفت، مردم با حسن و حسین(ع) آرامش و تسلی می‌یافتند. وقتی حسن(ع) از دنیا رفت، مردم با حسین(ع) تسلی و آرامش می‌یافتند. اما زمانی که حسین(ع) به شهادت رسید، دیگر هیچ‌یک از اصحاب کساء برای مردم باقی نماند تا مایۀ آرامش و تسلی آنان باشد. پس شهادت او به‌منزلۀ از دست رفتن همۀ آنان بود؛ همان‌گونه که بودنش به‌منزلۀ بودن همۀ آنان بود. از همین رو، روز شهادتش مصیبت‌بارترین روزها شد.» عبدالله‌بن فضل هاشمی گفت: به ایشان گفتم: «ای فرزند رسول خدا، پس چرا برای مردم در علی‌بن حسین(ع) عزاداری و تسلایی همچون پدرانش نبود؟» فرمود: «چرا، علی‌بن حسین سید عابدان و امام و حجت خدا بر خلقش پس از پدران پیشین خود بود، ولی او رسول خدا(ص) را ندیده و از او چیزی نشنیده بود، و دانش او از پدرش، از جدش، از پیامبر(ص) به او به‌ارث رسیده بود؛ و حال آن‌که امیرالمؤمنین و فاطمه و حسن و حسین(ع) را مردم همراه رسول خدا(ص) در حالات مختلف دیده بودند، پس هرگاه یکی از آنان را می‌دیدند، جایگاه او را با رسول خدا(ص) و سخن رسول خدا(ص) را برای او و دربارۀ او به یاد می‌آوردند. اما هنگامی که آن‌ها از دنیا رفتند، مردم دیدار گرامی‌ترین‌بندگان نزد خداوند عزوجل را از دست دادند، اما در میان آنان، فقدان همه‌شان جز در فقدان حسین(ع) جمع نشد، زیرا او آخرینِ آنان بود که از دنیا رفت. ازاین‌رو، روز شهادت آن حضرت(ع) مصیبت‌بارترین روز شد.»[348]

-زنده نگه داشتن یاد حسین(ع)

امام صادق(ع) به‌خوبی می‌دانست زنده نگه داشتن یاد جدش حسین(ع) به‌معنای زنده نگه داشتن دین خدا و حاکمیت اوست، و به همین دلیل هیچ راهی را که در رسیدن به این هدف بزرگ مؤثر بود، فروگذار نکرد و امت مؤمن را به آن ترغیب می‌نمود؛ ازجمله:

-برپایی مراسم عزاداری و سرودن شعر دربارۀ حسین(ع)

از زید شحام روایت شده است که گفت: ما گروهی از کوفیان نزد امام صادق(ع) بودیم. جعفربن عفان وارد شد؛ امام او را نزدیک خود نشاند و فرمود: «ای جعفر!» جعفر پاسخ داد: «لبیک، جانم فدای شما.» امام فرمود: «به من خبر رسیده دربارۀ حسین(ع) شعر می‌خوانی و خوب می‌سرایی.» گفت: «بله، جانم فدایتان.» امام فرمود: «بخوان.» پس جعفر شعر خود را در حضور امام و اطرافیانش سرود، تا آنجا که اشک‌ها بر صورت و محاسن امام جاری شد.[349]

-هرگز آبی ننوشید مگر آن‌که مصیبت حسین را به یاد آورد!

از داوودبن کثیر رقی نقل است که گفت: نزد امام صادق(ع) بودم. امام آب خواست. وقتی آب نوشید، دیدم بغض گلویش را فشرد و چشم‌هایش پر از اشک شد. سپس فرمود: «ای داوود، خدا لعنت کند قاتل حسین را! چقدر یاد حسین زندگی را تلخ می‌کند! به خدا قسم، من هیچ‌گاه آب خنکی ننوشیدم جز این‌که حسین را به یاد آوردم؛ و هیچ‌بنده‌ای نیست که آب ‌بنوشد و حسین(ع) را یاد کند و قاتلش را لعنت کند، مگر این‌که خداوند برای او صد هزار حسنه می‌نویسد و صد هزار گناه از او محو می‌کند و او را صد هزار درجه بالا می‌برد، به‌طوری که گویا صد هزار ‌بنده آزاد کرده است، و خداوند روز قیامت او را با صورتی درخشان محشور می‌سازد.»[350] تصور کن حال امام صادق(ع) را وقتی می‌فرماید: «من هیچ‌گاه آب خنکی ننوشیدم جز این‌که حسین را به یاد آوردم»، چگونه مصیبت حسین آرامش و زندگی راحت را از امام(ع) گرفته بود؛ به همین دلیل است که پیش‌تر بیان شد: امام صادق با حسین نفس می‌کشید و یاد او هیچ‌گاه از قلب شریفش جدا نمی‌شد.

-تأکید فراوان بر زیارت حسین(ع)

روایات بسیاری از امام صادق(ع) دربارۀ تأکید بر زیارت امام حسین(ع) وارد شده است. امام در این روایات تنها به تشویق به زیارت بسنده نکرده است، بلکه آثار و برکات زیارت و تداوم بر آن را در دنیا و آخرت برای انسان بیان فرموده است. بی‌تردید، رفتار امام صادق در این خصوص، باعث ترغیب و تشویق بیشتر مؤمنان به زیارت حسین(ع) و استمرار بر آن خواهد شد. چند نمونه از این روایاتِ بسیار را نقل خواهم کرد: در ابتدا امام صادق(ع) بیان می‌کند که زیارت حسین(ع) از لازمه‌های اعتقاد به امامت اوست: ایشان فرمود(ع): «زیارت حسین(ع) بر هرکسی که به امامت حسین از سوی خداوند عزوجل اقرار دارد واجب است.»[351] «وجوب» در اینجا یعنی زیارت حسین(ع) از اجزای کامل شدن ایمان است، به‌گونه‌ای که ترک آن، نقصی در ایمان شخص محسوب می‌شود، حتی اگر بهشتی باشد. فرمود(ع): «کسی که به زیارت قبر حسین(ع) نرود تا بمیرد، ایمان و دینش ناقص است، و اگر وارد بهشت شود، در آنجا پایین‌تر از مؤمنان خواهد بود.»[352] حسین(ع) حقی بزرگ و عظیم بر گردن همۀ مؤمنان دارد؛ چراکه او فدیه‌ای است که از سوی محمد و علی و فاطمه(ع)، برای دین خدا تقدیم شد؛ پس روی‌گردانی از زیارت او، کوتاهی در حق رسول خدا(ص)، و حتی کوتاهی در حق خداوند عزوجل است. فرمود(ع): «اگر یکی از شما تمام عمرش را حج به ‌جا آورد و به زیارت حسین‌بن علی(ع) نرود، حقّی از حقوق رسول خدا(ص) را ترک کرده است؛ چراکه حق حسین(ع)، فریضه‌ای از سوی خداست که بر هر مسلمانی واجب است.»[353] «اگر یکی از شما هزار حج به‌ جا آورد، ولی به زیارت قبر حسین‌بن علی(ع) نرود، حقّی از حقوق خداوند متعال را ترک کرده است.»[354] از دیدگاه امام صادق(ع)، مسئلۀ زیارت فقط به مردان اختصاص ندارد، بلکه زنان را نیز شامل می‌شود: امام صادق(ع) به امّ‌سعید فرمود: «ای امّ‌سعید، حسین(ع) را زیارت کن؛ زیرا زیارت حسین(ع) بر مردان و زنان واجب است.»[355] آن حضرت تشویق می‌کرد که زیارت باید با معرفت همراه باشد: فرمود: «کسی که با شناخت حق حسین(ع) به زیارتش برود خداوند او را در بالاترین درجات علّیّین ثبت می‌کند.»[356] «خداوند چهار هزار فرشتۀ ژولیده و غبارآلود را بر قبر حسین(ع) گماشته که تا روز قیامت برایش می‌گریند. هرکس حسین(ع) را با شناخت حقش زیارت کند این فرشتگان تا رساندن او به مقصد همراهش خواهند بود. و اگر بیمار شود، صبح و شام به عیادتش می‌آیند و اگر بمیرد، در تشییع‌جنازه‌اش حاضر می‌شوند و تا روز قیامت برایش طلب آمرزش می‌کنند.»[357] امام(ع) کسانی را که حسین(ع) را زیارت نمی‌کنند مورد عتاب قرار داده و فرموده است: «شما را چه می‌شود که به زیارت او ـ ‌یعنی قبر حسین(ع)‌ ـ نمی‌روید؟ درحالی‌که چهار هزار فرشته تا روز قیامت بر قبر او گریه می‌کنند.»[358] و نیز تأکید می‌کند که خداوند برای زائران حسین(ع) کرامتی اختصاص داده است: فرمود: «هیچ‌کس در روز قیامت نیست جز این‌که آرزو می‌کند از زائران حسین(ع) باشد، به‌خاطر کرامت و احترامی که برای زائران حسین(ع) نزد خدا می‌بیند.»[359] همچنین به فضیلت و آثار و برکات دنیوی و اخروی زیارت حسین(ع) اشاره فرموده است: از عبدالملک خثعمی از امام صادق(ع) روایت شده است که فرمود: «ای عبدالملک، زیارت حسین‌بن علی(ع) را ترک مکن و به یارانت نیز دستور بده به زیارت او بروند. خداوند عمرت را طولانی می‌کند و روزی‌ات را افزون می‌گرداند و تو را با سعادتمندی زنده نگاه می‌دارد و جز سعادتمند از دنیا نمی‌روی، و تو را در شمار سعادتمندان ثبت خواهد کرد.»[360] فرمود(ع): «کسی که حسین(ع) را زیارت نکند خیر فراوانی را از دست داده و یک سال از عمرش کم شده است.»[361] از عبدالله‌بن هلال، از امام صادق(ع) روایت است که می‌گوید: به ایشان عرض کردم: «فدایت شوم، کمترین پاداش برای زائر حسین(ع) چیست؟» فرمود: «ای عبدالله، کمترین پاداش آن است که خداوند جان و مال او را محافظت می‌کند تا او را به خانواده‌اش بازگرداند، و در روز قیامت خداوند بیش از آن محافظ او خواهد بود.»[362] امام صادق(ع) در مدینه مجلسی داشت که شیعیان و اصحاب بسیاری از مردم عراق به آنجا می‌آمدند؛ و همین که می‌دانست سؤال‌کننده از اهل عراق است، دلش به‌سوی حسین پر می‌کشید و او را به زیارت حسین ترغیب می‌کرد: از معاویة‌بن وهب نقل شده است که گفت: نزد امام صادق(ع) نشسته بودم که پیرمردی ـ‌ که از شدت کهولت خمیده شده بود‌ ـ نزد ایشان آمد... امام(ع) فرمود: «ای پیرمرد، گمان نمی‌کنم از اهالی کوفه باشی.» گفت: «نه.» فرمود: «اهل کجایی؟» گفت: «فدایت شوم، از اطراف کوفه هستم.» فرمود: «فاصلۀ تو تا قبر جدم حسین مظلوم چقدر است؟» گفت: «نزدیک است.» فرمود: «چقدر به زیارت او می‌روی؟» گفت: «زیاد می‌روم.» فرمود: «ای پیرمرد، این خونی است که خداوند انتقامش را خواهد گرفت. هیچ‌یک از فرزندان فاطمه به مصیبتی مانند حسین مبتلا نشده است و نخواهد شد. او همراه هفده تن از اهل‌بیتش که برای خدا خیرخواهی کردند و در راه خدا صبر کردند، شهید شد. خداوند بهترین پاداش صابران را به آنان عطا فرماید. روز قیامت رسول خدا(ص) به‌همراه حسین(ع) خواهد آمد، درحالی‌که دستش را بر سر او نهاده و خون از آن می‌چکد، و می‌گوید: پروردگارا، از امتم بپرس به چه گناهی فرزندم را کشتند.» سپس فرمود: «هر بی‌تابی و گریه‌ای ناپسند است جز بی‌تابی و گریه برای حسین.»[363] امام صادق(ع) برای زائران حسین(ع) دعا می‌فرمود: از معاویة‌بن وهب نقل شده است که گفت: برای دیدار با اباعبدالله امام صادق(ع)، اجازۀ ورود خواستم. به من گفته شد: «داخل شو.» داخل شدم و ایشان را در مصلایش در خانه‌اش دیدم. نشستم تا نمازش تمام شود. شنیدم با پروردگارش مناجات می‌کرد و می‌فرمود: «ای آن‌که ما را به کرامت مخصوص گرداندی، و ما را به وصیت اختصاص دادی، و به ما وعدۀ شفاعت دادی، و علم گذشته و آینده را به ما عطا فرمودی، و دل‌هایی از مردم را به‌سوی ما متمایل ساختی، مرا و برادرانم را و زیارت‌کنندگان قبر پدرم حسین(ع) را بیامرز؛ همان‌هایی که اموال خود را هزینه کردند و بدن‌های خود را به سختی انداختند، به امید نیکی و احسان به ما، و به امید پاداشی که در پیوند با ما نزد توست، و برای خوشحال کردن پیامبرت(ص)، و به‌جهت اجابت فرمان ما، و برای آن‌که دشمنان ما را به خشم آورند. آن‌ها این را برای خشنودی تو انجام دادند. پس از جانب ما پاداشی به آن‌ها بده که رضوان و خشنودی تو باشد، و در شب و روز حافظ و نگهبان آن‌ها باش، و خانواده‌ها و فرزندان آن‌ها را، که به‌ جا گذاشته‌اند، به بهترین شکل سرپرستی کن و همراه آن‌ها باش. آن‌ها را از شر هر زورگوی ستیزه‌جو و هر ضعیف و قوی از مخلوقاتت و از شر شیاطین جن و انس محافظت فرما. به آن‌ها بهتر از آنچه در غربت از وطنشان از تو آرزو داشتند عطا کن، و بهتر از آنچه به‌خاطر ما از فرزندان و خانواده و خویشاوندانشان گذشتند به آن‌ها ببخشای. خدایا، دشمنان ما، آن‌ها را به‌خاطر بیرون آمدنشان سرزنش کردند، ولی این باعث نشد از آمدن نزد ما خودداری کنند، و این به‌سبب مخالفت آن‌ها با دشمنان ما بود. پس آن صورت‌هایی را که خورشید تغییر داده و آن گونه‌هایی را که بر قبر اباعبدالله(ع) قرار گرفته و آن چشم‌هایی را که از سر رحمت برای ما گریسته، و آن قلب‌هایی را که برای ما بی‌تابی کرده و آن فریادی را که به‌خاطر ما بلند شده، مورد رحمت خود قرار بده. خدایا، من آن جان‌ها و بدن‌ها را نزد تو به امانت می‌سپارم تا روزی که در روز تشنگی‌شان، آنان را بر حوض کوثر ملاقات کنیم.» امام پیوسته در سجده همین دعا را می‌خواند. وقتی دعا را تمام کرد، گفتم: «فدایت شوم، اگر این دعایی را که از شما شنیدم برای کسی بوده باشد که خدا را نمی‌شناسد، گمان می‌کنم آتش جهنم هرگز او را لمس نکند. به خدا سوگند، آرزو کردم کاش به زیارت حسین(ع) رفته بودم و حج انجام نداده بودم. امام به من فرمود: «تو چقدر به او نزدیک هستی! پس چه چیزی تو را از رفتن به زیارتش بازمی‌دارد؟» سپس فرمود: «ای معاویه، چرا آن را ترک می‌کنی؟» گفتم: «فدایت شوم، نمی‌دانستم تا این اندازه اهمیت دارد.» امام فرمود: «ای معاویه، افرادی که در آسمان برای زائران حسین دعا می‌کنند بیشتر از کسانی هستند که در زمین برایشان دعا می‌کنند.»[364] امام صادق(ع) هیچ فرصت یا روز مبارکی از روزهای خدا را از دست نمی‌داد، مگر آن‌که امت مؤمن را به زیارت حسین(ع) به‌عنوان یکی از اعمال مستحبی که شایسته است مؤمن آن را در آن روز انجام دهد، یادآوری می‌کرد. و به همین دلیل است که می‌بینیم ایشان ـ ‌و نیز دیگر ائمۀ(ع)‌ ـ مستحب بودن زیارت حسین(ع) را در شب قدر، روز عرفه، عید غدیر، عید فطر و قربان، ایام رجب و شعبان و روز جمعه و مناسبت‌های دیگر یادآور می‌شدند، و نیز به شیعیان خود چگونگی زیارت و آداب آن، و دعاهای بعد از زیارت و جزئیات بسیار دیگری را آموزش می‌دادند. روایات بسیاری درباره‌شان در کتاب‌های حدیث و زیارات آمده است. پیوند دادن امت مؤمن با حسین(ع) هدف و تلاشی آشکار در سیره و عمل امام صادق(ع) بود، به‌عنوان بخشی از فرایند ساخت و تربیت امت؛ و دلیل آن نیز روشن است و بارها به آن اشاره شد؛ این‌که به‌طور خلاصه: دین حق خداوند با امام حسین و فداکاری بزرگش قوام دارد. امام حسین فداییِ حاکمیت خدا، دین او و رسالت اوست، و پیوند با آن حضرت(ع) و زنده نگه داشتن یادش به معنای زنده نگه داشتن دین و حاکمیت خداست. بنابراین برای تضمین هدایت و استواری امت مؤمن، این پیوند مستحکم با امام حسین(ع) لازم و ضروری بود. به همین دلیل در وصف ایشان(ع) آمده «چراغ هدایت و کشتی نجات» است: از اباعبدالله امام حسین(ع) نقل شده است که فرمود: «روزی نزد جدم رسول خدا(ص) رفتم، و دیدم اُبَیّ‌بن کعب نزد ایشان نشسته است. جدم فرمود: خوش آمدی، ای زینت آسمان‌ها و زمین! اُبَیّ عرض کرد: «ای رسول خدا! آیا کسی جز شما زینت آسمان‌ها و زمین است؟» رسول خدا(ص) فرمود: «ای اُبَیّ‌بن کعب، قسم به آن‌که مرا به‌حق به نبوّت برانگیخت، همانا حسین‌بن علی در آسمان‌ها عظیم‌تر است تا در زمین، و اسم او در سمت راست عرش نوشته شده: به‌راستی حسین، چراغ هدایت و کشتی نجات است.»[365]

-رسالت امام صادق(ع)

رسالتی الهی که امام صادق(ع) به آن مکلّف شده بود بدون شک به رسالت پدرش امام باقر(ع) پیوند خورده بود؛ زیرا آنچه از ایشان(ع) خواسته شده بود: تصدیق پدرش، حرکت در مسیر او، و تثبیت گام‌های آن از طریق نشر علم الهی و تقویت ساختار امت مؤمن بود، تا این امت بتواند در برابر نقشه‌های گمراهی در دوران‌های بعدی ایستادگی کند و در نهایت، روز قیام امام حسین(ع) را به روز ظهور فرزندش امام قائم(ع) پیوند بزند و با برپایی حکومت عادلانۀ الهی، کلمۀ خدا کامل شود.

-رسالت امام صادق(ع) همان رسالت پدرش با گستردگی و تمرکز بیشتر بود

آنچه دربارۀ نهضت علمی بزرگ امام باقر(ع) گفتیم، تمام منظومۀ دین الهی را در عرصه‌های اعتقاد، شریعت، تفسیر، اخلاق و... از طریق روایت، مناظره، پاسخ به پرسش‌ها و شبهات، و اصلاح انحرافات فکری پوشش داد؛ و امام صادق(ع) نیز به ادامۀ همین مسیر ربانی پرداخت: از سدیر صیرفی نقل است که می‌گوید: از امام باقر(ع) شنیدم می‌فرمود: «از سعادتمندی مرد این است که فرزندی داشته باشد که در خلق‌وخو و ویژگی‌هایش به او شباهت داشته باشد؛ و من در این پسرم شباهت‌های خلق‌وخو و خصوصیات خودم را می‌بینم.»؛ یعنی در اباعبدالله امام صادق(ع).[366] با در نظر داشتن این نکته که امام صادق(ع) به شکلی واضح و متمایز سطح عطای علمی را به بالاترین حد ممکن رساند.

-امام صادق(ع) میانگین عطای علمی را به بالاترین حد ممکن می‌رساند

پژوهشگر تردید نمی‌کند در این‌که امام صادق(ع) در میان ائمه(ع) بیشترین حجم روایت و آموزش را در تمامی زمینه‌های معرفت دینی به خود اختصاص داده است، به‌طوری که هیچ شاخه‌ای از معرفت دینی نیست مگر این‌که تاثیر امام صادق(ع) در آن مشهود و مشخص است، تا آنجا که پیروان و شاگردانش با عنوان «جعفریه» یا «مذهب جعفری» شناخته شدند. قطعاً دلیل این موضوع به طول دوران امامت امام صادق(ع) بازمی‌گردد، که سی و چهار سال ادامه داشت و آن حضرت در این مدت، مراحل پایانی حکومت ‌بنی‌امیه و مراحل آغازین شکل‌گیری حکومت عباسی را درک کرد؛ و این بازۀ زمانی، دورانی است که حاکم جدید به‌طور معمول به سامان‌دهی امور حکومت خود و از میان برداشتن بقایای حکومت پیشین به‌عنوان یک اولویت فوری مشغول می‌شود؛ و این کار طبیعتاً به زمان نیاز دارد. امام صادق(ع) به‌خوبی آگاه بود که این دورانِ گذار، فرصتی است که خداوند متعال برای تثبیت دین حق خود و تقویت پایه‌ها و ارکان آن در اختیار او قرار داده است، و این در واقع کمک و یاری الهی به ولیّ خود برای انجام رسالت الهی و به ‌ثمر رساندن مأموریت بزرگ او بود. امام صادق(ع) به‌طور کامل آگاه بود که عباسیان در دشمنی با دین حقیقی الهی و کینه‌توزی نسبت به حاملان آن از آل‌محمد(ع)، وضعیت بهتری از امویان ندارند؛ بلکه در نهایت، آزار و ستم آنان به آل‌محمد(ع) چند برابر ظلم ‌بنی‌امیه خواهد بود، تا آنجا که کار به قتل آنان خواهد انجامید. چگونه ممکن است امام از این حقیقت غافل باشد، درحالی‌که خود از آیندۀ سیاه حکومت عباسیان خبر می‌داد و بارها از زبان پدرش، امام باقر(ع)، شنیده بود که منصور عباسی را «جبّار» می‌نامید. ازاین‌رو، امام صادق(ع) این دوران را به بهترین و کامل‌ترین وجه ممکن مغتنم شمرد، به‌ویژه پس از آن‌که نپذیرفت خودش یا پیروان و علاقه‌مندانش را وارد قیام عباسیان علیه حکومت اموی کند. چه تلاش‌های بسیاری که عباسیان و برخی چهره‌های کلیدی آنان ـ‌ مثل ابومسلم خراسانی و ابوسلمه خلال، که پیش‌تر نیز اشاره شد‌[367]‌ ـ برای جلب رضایت امام یا حتی تأیید حداقلی آن حضرت(ع) انجام دادند، اما همۀ این تلاش‌ها به شکست انجامید؛ و تصمیم قطعی(ع) امام آن بود که تمام وقت و نیروی خود را صرف انجام رسالت الهی‌اش کند، حرکت علمی جامعه را شکوفا سازد، نسلی از دانشمندان و پژوهشگران را در عرصه‌های مختلف علمی تربیت کند، تا برسد به ساختن امت مؤمنی که توانایی ایستادگی و مقابله با چالش‌ها را داشته باشد. خداوند پاداشش دهد؛ امام صادق(ع) در انجام مأموریت خود و محقق ساختن هدفش به‌گونه‌ای درخشان موفق شد، و از آن پس «حق» فقط بر زبان پیروان و شیعیان آن حضرت(ع) جاری نبود، بلکه همۀ آنچه را آن حضرت(ع) می‌فرمود تکرار می‌کردند. ایشان علمی را در میان مردم منتشر ساخت که کاروان‌ها آن را با خود حمل می‌کردند. همه به نشستن در محضر ایشان و آموختن از او افتخار می‌کردند، حتی بزرگ‌ترین علمای مسلمین و پیشوایان مذاهبشان؛ و هرکدام از آنان نزد ایشان می‌آمد و می‌گفت: «به من بیاموز، به من حدیثی بگو، ای پسر رسول خدا...»! درحالی‌که خودش نزد هیچ‌کس نرفت و این یکی از نشانه‌های امامت است.[368]

-امت مؤمن قوی‌تر و استوارتر

امام صادق(ع) در گفتارش صادق بود و به عهدی که با پدرش بسته بود وفا کرد؛ آن هنگام که پدر بزرگوارش(ع) به او(ع) دربارۀ اصحاب و شیعیانش سفارش کرده بود: از هشام‌بن سالم، از اباعبدالله امام صادق(ع) نقل شده است که فرمود: «زمانی که مرگ پدرم فرارسید، گفت: ای جعفر، دربارۀ اصحابم تو را به نیکی با آنان سفارش می‌کنم. گفتم: فدایت شوم، به خدا سوگند آن‌ها را چنان تعلیم خواهم داد که مردی از آنان در هر شهری که باشد از کسی چیزی نپرسد.»[369] چرا از دیگران بپرسند درحالی‌که امام صادق(ع) آنان را چنان عالم و دانشمند تربیت کرده بود که مردم به آن‌ها مراجعه می‌کردند و از آنان می‌آموختند؛ و آنان را از نیاز به دیگران بی‌نیاز ساخت. ایشان(ع) به اصحاب پدرش افتخار می‌کرد: ربیعة‌الرأی ـ‌ مفتی مردم مدینه‌ ـ به ابوعبدالله(ع) گفت: «این برادرانی که از عراق نزد تو می‌آیند، من در اصحاب تو کسی را بهتر و آماده‌تر از آنان ندیده‌ام.» فرمود: «آنان اصحاب پدرم هستند، یعنی فرزند أعین.»[370] امام صادق(ع) گام‌های مهمی را در چهارچوب رویکرد خود برای آماده‌سازی امت مؤمن برداشت که نخستین آن‌ها تشویق به طلب علم، و یادگیری و عمل به آن بود: «از حفص‌بن غیاث روایت شده است که گفت: ابوعبدالله(ع) به من فرمود: «هرکس برای خدا علم بیاموزد و برای خدا به آن عمل کند و برای خدا به دیگران بیاموزد، در ملکوت آسمان‌ها بزرگ شمرده می‌شود و گفته خواهد شد: او برای خدا آموخت، برای خدا عمل کرد و برای خدا تعلیم داد. ... از معاویة‌بن وهب نقل شده است که گفت: شنیدم امام صادق(ع) می‌فرمود: «علم را طلب کنید و با بردباری و وقار به آن آراسته شوید، و در برابر کسانی که به آن‌ها علم می‌آموزید فروتنی کنید، و در برابر کسانی که از آنان علم می‌طلبید نیز فروتنی کنید، و از علما و دانشمندانِ ستم‌پیشه نباشید، که در این صورت باطلِ شما، حقِ شما را نیز از بین می‌برد.»[371] امام صادق(ع) افراد امت را تشویق می‌کرد تا به دانشمندانی مراجعه کنند که خودش و پدرش امام باقر(ع) آن‌ها را پرورش داده بودند: از عبدالله‌بن ابی‌یعفور نقل شده است که گفت: به امام صادق(ع) گفتم: «همیشه نمی‌توانم شما را ببینم و امکان آمدن نزد شما نیست، و گاه مردانی از اصحاب ما نزد من می‌آیند و از من می‌پرسند، درحالی‌که پاسخ همۀ سؤالاتشان را نمی‌دانم.» فرمود: «چه چیزی تو را از محمدبن مسلم ثقفی بازمی‌دارد؟ او از پدرم حدیث شنیده است، و نزد ایشان جایگاه ویژه‌ای داشت.»[372] امام صادق(ع) شاگردانش را دوست می‌داشت: از عیص‌بن قاسم نقل شده است که گفت: با دایی‌ام سلیمان‌بن خالد به‌محضر اباعبدالله(ع) وارد شدم. امام(ع) به دایی‌ام فرمود: «این جوان کیست؟» گفت: «این خواهرزاده‌ام است.» فرمود: «آیا امر شما را می‌شناسد؟» گفت: «بله.» فرمود: «سپاس خدایی را که او را شیطان قرار نداد.» سپس فرمود: «ای‌کاش من و شما در طائف بودیم، و من برای شما حدیث می‌گفتم و با شما انس می‌گرفتم، و برای آن‌ها ضمانت می‌کردم که هرگز بر آن‌ها خروج نکنیم.»[373] و برای پیروان و شیعیانش، فضیلت یاران عالمِ خود و جایگاه آنان را نزد خود روشن می‌ساخت: حضرت(ع) فرمود: «عُلمای شیعۀ ما، مرزبانان در مرزی هستند که ابلیس و عفریت‌هایش در سوی دیگر آن قرار دارند. آنان مانع خروج ابلیس و پیروانش علیه شیعیان ناتوان ما می‌شوند و اجازه نمی‌دهند ابلیس و پیروان و ناصبی‌ها بر آنان مسلط شوند. آگاه باشید، هرکدام از شیعیان ما که برای این کار برخیزد برتر است از کسی که با رومیان و ترک‌ها و خزرها هزارهزار بار جهاد کند؛ چراکه او از دین دوستان ما دفاع می‌کند، درحالی‌که آن دیگری از بدن‌هایشان دفاع کرده است.»[374] امام صادق(ع) برای ترغیب شیعیان و پیروانش به فراگیری دانش، معیار برتری میان آنان را به اندازۀ روایتشان از ائمه(ع) معیّن فرمود: «منزلت شیعیان ما را به اندازۀ نیکویی روایت‌هایشان از ما بشناسید؛ زیرا ما هیچ‌کدام از آن‌ها را فقیه نمی‌دانیم مگر آن‌که محدَّث باشد.» گفته شد: «آیا مؤمن می‌تواند محدَّث باشد؟» فرمود: «می‌تواند مفهَّم (فهمیده) بشود، و مفهَّم همان محدَّث است.»[375] «منزلت شیعیان ما را نزد ما، به اندازۀ روایتشان از ما و فهمشان از ما بشناسید.»[376] «منزلت مردان نزد ما را براساس روایتشان از ما بشناسید.»[377] با در نظر داشتن این‌که ائمه(ع) به هیچ‌کس اجازه نمی‌دهند در آنچه ثقاتِ ایشان از آن‌ها روایت می‌کنند، شک و تردید روا دارد: از احمدبن ابراهیم مراغی نقل شده است که گفت: توقیعی شریف از حضرت صادر شد که در آن آمده بود: «هیچ‌کدام از دوستداران ما عذری در تشکیک نسبت به آنچه ثقات ما از ما روایت می‌کنند ندارد؛ زیرا آنان دانسته‌اند ما سرّمان را با ایشان در میان می‌گذاریم، و به آنان سپرده‌ایم.»[378] برخی[379] دوازده نفر از آنان را عالِم برشمرده‌اند (شش نفر از آنان در شمار یاران امام باقر(ع) و شش نفر در شمار یاران امام صادق(ع) شمرده می‌شوند). امام صادق(ع) برخی از این افراد را «میخ‌های زمین و نشانه‌های دین» نامیده است: از جمیل‌بن دراج نقل شده است که گفت: از امام صادق(ع) شنیدم می‌فرمود: «میخ‌های زمین و نشانه‌های دین چهار نفرند: محمدبن مسلم، بُرَیدبن معاویة، لَیث‌بن بختری مرادی، و زرارة‌بن اعین.»[380] همچنین ـ ‌همان‌طور که روشن خواهد شد‌ ـ امام صادق(ع) یاران دانشمند خود را بر پایۀ تخصص‌های علمی و معرفتی مهم و ضروری آن زمان، با توجه به شایستگی هریک دسته‌بندی کرده است؛ و این گامی بسیار بزرگ در مسیر ساختن امتی نیرومندتر و استوارتر بود؛ زیرا موضوع فقط به همین عُلما محدود نمی‌شد، بلکه امام به آنان فرمان می‌داد که مردم را تعلیم دهند و حقایق را برایشان بیان کنند. به این ترتیب، فرهنگ امت و جامعۀ ایمانی ـ‌ که این دانشمندان در آن زندگی می‌کردند‌ ـ به‌تدریج ارتقا می‌یافت، و این یعنی فرصت ایستادگی و پایداری امت مؤمن در برابر چالش‌ها به‌طور قطع، بیشتر خواهد شد. در سیرۀ امام صادق(ع) به روشنی پیداست که ایشان(ع) تنها به علما و دانشمندان از شیعیان خود بسنده نکرد، بلکه همه را با اخلاق و سعۀ صدر خود تحت تأثیر قرار داد، حتی افرادی که پیشینه‌ای در برخی اعمال قبیح داشتند.[381] حقیقتی که همواره باید به خاطر داشت این است که مؤمنان به حق، در طول مسیرِ ادامه‌دارِ بعد از زمان امام صادق(ع)، با گذر از دوران حضور ائمه(ع) و سپس ایام غیبت صغرى و كبرى ـ‌ كه سالیان طولانی را شامل می‌شود‌ ـ تا رسیدن به زمان ظهور قائم(ع) و هدایت یافتن امت مؤمن به ایشان، بدون تردید مدیون تلاش‌ها و فداکاری‌های امام صادق(ع)، و حق و دانشی است که آن حضرت(ع) برای آنان بیان کرده است، به‌ویژه وقتی بدانیم اجرای رسالت الهی آن حضرت ـ‌ در نهایت‌ ـ به قیمت جان شریفش تمام شد.

-جلوه‌هایی از عطای علمی امام صادق(ع)

در این مختصر می‌توانیم به برخی از جلوه‌های دستاورد علمی و معرفتی امام صادق(ع) اشاره‌ای داشته باشیم: ۱. امام صادق(ع) مجلس علمیِ منظمی خاصّ خود تشکیل داده بود که صدها نفر از دانش‌پژوهان در آن شرکت می‌کردند و از علوم ایشان بهره‌ می‌بردند. حسن وشّاء روزی از مسجد کوفه گذشت و گفت: «در این مسجد، نه‌صد شیخ را دیدم که همه می‌گفتند: جعفربن محمد برایم نقل کرد.»[382] با وجود فاصلۀ زیاد میان کوفه و مدینه ـ‌ شهری که امام صادق در آن علوم خود را عرضه می‌کرد‌ ـ دانشجویان علم از شهرهای مختلف به مدینه می‌آمدند و از محضر آن حضرت بهره‌مند می‌شدند؛ و این نشان‌دهندۀ میزان تأثیرگذاری علمی آن حضرت(ع) و گستردگی شهرتش در سراسر سرزمین‌های اسلامی است.[383] همچنین باید توجه داشت که مجالس درس و علم ایشان(ع) را می‌توان بی‌تردید، نخستین هستۀ پیدایش و شکل‌گیری مدارس علمی در دوره‌های بعد دانست. ۲. امام صادق(ع) (بنا بر نیاز) مجالسی علمی برای برگزاری مناظره‌ها، گفت‌وگوها و پاسخ‌گویی به پرسش‌های گوناگون برگزار می‌کرد. در خصوص مناظره‌ها و گفت‌وگوها، باید گفت دیدگاه‌ها و پیشینه‌های دینی و معرفتی طرف‌های گفت‌وگو بسیار متنوع بود؛ برخی مناظره‌ها با پیروان ادیان دیگر انجام می‌شد، برخی با مسلمانانی که رویکرد و تفکرشان با ایشان(ع) اختلاف داشت، مانند مناظره‌هایی که میان آن حضرت(ع) و سران معتزله، یا ابن‌ابی‌العوجاء، یا ابو‌حنیفه، ابن‌ابی‌لیلی، ابن‌جُرَیج و دیگران صورت گرفت؛ و بعضی از مناظره‌ها نیز با ملحدان و زندیقان انجام می‌شد، و همچنین با فلاسفه و طبیبان، مثل مناظره‌ای که میان ایشان و طبیب هندی، یا گفت‌وگویی که با طبیب معروف ابن‌ماسویه صورت پذیرفت. تمام این مناظره‌ها و گفت‌وگوها در متون تاریخی و حدیثی حفظ شده و در منابع مختلف ثبت گردیده است.[384] هرکس به این مناظره‌ها و گفت‌وگوها مراجعه کند درخواهد یافت که صرفاً به یک حوزۀ علمی یا معرفتی محدود نمی‌شود، بلکه مباحث حوزه‌هایی چون تفسیر، عقاید، ادیان، فقه، فلسفه و غیره را در بر می‌گیرد، و حتی برخی مسائل علمی غیردینی همچون گفت‌وگویی که با منجم سعد یمانی انجام شد.[385] پرسش‌هایی که از امام مطرح می‌شد و ایشان به آن‌ها پاسخ می‌داد نیز بسیار زیاد بودند و شمارش دقیق آن‌ها به‌دلیل بسیاری‌شان دشوار است، و بسیاری از آن‌ها در منابع حدیثی و تاریخی که در میان مسلمانان متداول است به ثبت رسیده‌اند. به همین دلیل، ابن‌‌حجر (دانشمند معروف اهل‌سنت) و شیخ مفید (دانشمند معروف شیعه) در توصیف علم امام صادق(ع) گفته‌اند: «مردم از ایشان علومی نقل کردند که بر مرکب‌ها حمل گردید، و آوازه‌اش در همۀ شهرها پراکنده شد»، همان‌گونه که پیش‌تر نیز تقدیم گردید! زراره گفت: به امام صادق(ع) عرض کردم: «فدای شما شوم، چهل سال است از شما دربارۀ مسائل حج می‌پرسم و شما پاسخ می‌دهید.» فرمود: «ای زراره، خانه‌ای که دو هزار سال پیش از آدم به‌سویش حج می‌گزاردند، می‌خواهی مسائلش را در چهل سال به‌طور کامل بدانی؟»[386] محمدبن مسلم گفت: «هیچ مسئله‌ای در دلم پیش نیامد جز آن‌که از ابوجعفر امام باقر(ع) درباره‌اش پرسیدم، تا آن‌که از ایشان سی هزار حدیث پرسیدم و از ابوعبدالله امام صادق(ع) نیز شانزده هزار حدیث پرسیدم.»[387] امام صادق(ع) شاگردانش و به‌طور کلی دانشجویان را به نوشتن و ثبت علم تشویق می‌کرد و می‌فرمود: «بنویسید، زیرا تا ننویسید حفظ نمی‌کنید.»[388] ۳. امام صادق(ع) باب تخصص علمی و معرفتی را نیز گشود. ایشان(ع) برخی از شاگردان خود را در رشته‌های علمی مختلفی که در زمانش رایج بود دسته‌بندی کرد، و بی‌تردید، ملاک این دسته‌بندی، شایستگی و توانمندی علمی آنان بود و به همین دلیل بسیاری از آنان در رشتۀ تخصصی خود درخشیدند و دستاوردهای علمی بزرگی پدید آوردند. به‌عنوان مثال، بسیاری در فقه برجسته شدند، مانند زراره، محمدبن مسلم، فضیل‌بن یسار، ابوبصیر و دیگران، برخی در تفسیر، مثل حمران‌بن اعین و دیگران، درحالی‌که هشام‌بن حکم، هشام‌بن سالم و مؤمن‌الطاق در علم کلام و مناظره و علوم عقلی تخصص یافتند؛ برخی نیز به‌طور خاص در علم توحید تخصص داشتند، مثل مفضل‌بن عمر؛ و برخی دیگر در علوم طبیعی سرآمد بودند، ازجمله جابر‌بن حیان کوفی در علم شیمی، و ابراهیم‌بن حبیب فزاری در علم نجوم؛[389] و به همین ترتیب سایر علوم... روزی امام صادق(ع) اقدام به آموختن برخی اصول توحید و عقاید به هشام‌بن حکم نمود و در پایان جلسۀ خود به او فرمود: «ای هشام، آیا به گونه‌ای فهمیدی که با آن توان پاسخ‌گویی و مقابله با دشمنان ما و افرادی را که برای خدا شریک قائل‌اند، داشته باشی؟» هشام گفت: بله. حضرت فرمود: «خداوند تو را از آن بهره‌مند سازد و بر آن ثابت بدارد!» هشام گفت: «به خدا سوگند، از آن زمان هیچ‌کس نتوانست در علم توحید بر من غلبه کند.»[390] امام صادق(ع) از شاگردان خود می‌خواست دربارۀ علومی که درهایشان را به روی آنان گشوده بود،‌بنویسند و آنان را به نگهداری و حفظ کتاب‌های علمی فرمان می‌داد: «از عبیدبن زراره نقل است که می‌گوید: امام صادق(ع) فرمود: «کتاب‌هایتان را محافظت کنید، زیرا به آن‌ها نیاز پیدا خواهید کرد.» ... از مفضل‌بن عمر نقل است که گفت: امام صادق(ع) به من فرمود: «بنویس و علمت را در میان برادرانت منتشر کن، و اگر از دنیا رفتی، کتاب‌هایت را به فرزندانت به میراث بگذار؛ زیرا زمانی خواهد آمد که مردم در دوران هرج‌ومرج با چیزی جز کتاب‌هایشان انس نخواهند گرفت.»[391] به همین دلیل، بسیاری از شاگردان آن حضرت کتاب‌هایی تألیف کردند؛ ازجمله: هشام‌بن حکم، محمدبن مسلم، مفضل‌بن عمر، ابان‌بن تغلب، اسماعیل‌بن مهران، جمیل‌بن دراج، جابربن یزید جعفی و دیگران.[392] شاگردان دیگر آن حضرت همچون جابربن حیان نیز در علم شیمی و نجوم، کتاب‌ها و پژوهش‌هایی نوشتند. به همین جهت، می‌توان دوران امام صادق(ع) را عصری دانست که در آن نگارش و تألیف به شکلی آشکار رونق گرفت. امام صادق(ع) گاهی از برخی شاگردانش می‌خواست مردم را آموزش دهند. مردی از شام نزد ایشان آمد و خواست بیاموزد. حضرت به هشام‌بن حکم فرمود: «به او آموزش بده، زیرا دوست دارم او شاگرد تو باشد.»[393] همچنین مناظراتی در مجلس امام صادق(ع) میان برخی از یاران ایشان و دیگران برگزار می‌شد، و گاهی چند نفر در آن‌ها شرکت می‌کردند؛ مانند مناظره‌ای که هشام‌بن حکم، هشام‌بن سالم، مؤمن‌الطاق،[394] حمران‌بن اعین و قیس ماصر در آن شرکت داشتند؛ و پس از پایان مناظره، امام صادق(ع) عملکرد هریک از آنان را ارزیابی کرد و نکاتی (مثبت یا منفی) دربارۀ هرکدام بیان فرمود، تا این‌که به هشام‌بن حکم رسید و فرمود: «چون تویی باید با مردم سخن بگوید.»[395] ۴. تعلیمات امام صادق(ع) فقط به مردان محدود نبود، بلکه زنان را نیز شامل می‌شد. شیخ طوسی ازجمله شاگردان آن حضرت، ۳۲۱۱ مرد و ۱۳ زن را نام برده است. [396] ۵. امام صادق(ع) در علوم طبیعی (علوم غیردینی) نیز مشارکت‌ها و تأثیرات روشنی داشت. از نظر اعتقادی، علمی که لازم است امام معصوم به آن آراسته باشد علم دینی است؛ و بیش از این شرطی وجود ندارد، چراکه اساساً او هدایتگر الهی است.[397]‌بنابراین شرط نیست که «امام حق» در علومی مانند فیزیک، شیمی، زیست‌شناسی، پزشکی، نجوم و... متخصص باشد، اما این به آن معنا نیست که امام حتماً باید از این علوم ناآگاه باشد. بر همین اساس، امام صادق(ع) مشارکت‌های علمی فراوانی در علومی که در زمانش رایج بود داشته است.[398] برخی از این مشارکت‌ها عبارت‌اند از: اوّل: نظارت بر فعالیت‌ها و پژوهش‌های برخی از شیعیان خود که در علوم طبیعی ـ‌ مانند شیمی‌ ـ برجسته بودند. در این زمینه، می‌توان به جابربن حیان کوفی اشاره کرد که در آن زمان شهرت بسیاری داشت. او به‌عنوان پدر شیمی نوین شناخته می‌شود و پژوهش‌هایش در دوران‌های بعد تأثیر چشم‌گیری داشته است.[399] آثار جابر به زبان لاتین ترجمه شد و او شخصیتی شناخته‌شده در میان دوستداران اهل‌بیت(ع) بود، و حتی در شمار شاگردان امام صادق(ع) قرار گرفته است.[400] پژوهش‌های جابربن حیان دربارۀ واکنش‌های شیمیایی، معادلات، و آزمایش‌های علمی‌اش در بررسی عناصر ـ‌‌ به‌گفتۀ برخی تاریخ‌نگاران علم‌ ـ در تحریک و شکوفایی نهضت ترجمه در بغداد نقش داشت.[401] دوم: اشاره‌های معرفتی که نظریه‌های علمی آن‌ها را تأیید کرده‌اند. در سخنان امام صادق(ع) که در روایات نقل شده است، اشاره‌های فراوانی به مسائل گوناگون شده که معنایشان در زمان‌های بعد ـ ‌ازجمله در روزگار ما‌ ـ با پیشرفت نظریه‌های علمی روشن‌تر شده است. برخی نمونه‌ها تقدیم حضور می‌شود:[402] اشارۀ ۱: حدیث امام صادق(ع): زراره گفت: به امام صادق(ع) عرض کردم: «فدای شما شوم، چهل سال است از شما دربارۀ مسائل حج می‌پرسم و شما پاسخ می‌دهید.» فرمود: «ای زراره، خانه‌ای که دو هزار سال پیش از آدم به‌سویش حج می‌گزاردند، می‌خواهی مسائلش را در چهل سال به‌طور کامل بدانی؟»[403] این حدیث به نظریهٔ تکامل اشاره دارد؛ زیرا به‌روشنی از وجود زندگی هوشمند بر روی زمین پیش از آدم(ع) سخن می‌گوید؛ و این‌که آن‌ها بشری بوده‌اند که از سطحی معین از ادراک برخوردار بوده‌اند، زیرا آن‌ها حج خانۀ خدا را به جا می‌آوردند، و این اشاره بیش از ۱۱۰۰ سال پیش از نظریهٔ تکاملِ دانشمندِ زیست‌شناس داروین مطرح شده است! اشارۀ ۲: حدیث امام صادق(ع): «خداوند عزّوجل دوازده هزار عالَم دارد؛ که هرکدام از آن عوالم بزرگ‌تر از هفت آسمان و هفت زمین است. هیچ‌کدام از این عوالم نمی‌داند خداوند عزوجل عالمی غیر از عالم خودشان دارد، و من حجت بر آنان هستم.»[404] این حدیث به وجود «عوالم متعدد» اشاره دارد و این فرمایش ایشان بیش از 1200 سال پیش از آن بوده است که فیزیک‌دان معروف «هیو اورت» در اواسط قرن بیستم، نظریۀ «چند جهانی» خود را ثابت کند! اشارۀ ۳: حدیث امام صادق(ع): «به‌راستی پشت چشمۀ خورشیدِ شما، چهل چشمۀ خورشید دیگر است که در هریک مخلوقات بسیاری هستند؛ و نیز پشت ماهِ شما، چهل ماه دیگر است که در هریک مخلوقات بسیاری زندگی می‌کنند که نمی‌دانند خداوند آدم را آفریده است یا نه!»[405] این حدیث اشاره دارد به این‌که وجود زندگی به فراهم بودن انرژی تکیه دارد، نه به‌طور خاص فقط خورشید، و این‌که خورشید تنها منبع انرژی نیست؛ زیرا بسیاری از موجودات زنده که در اعماق اقیانوس‌ها زندگی می‌کنند برای رشد و تکثیر خود به گرمای درون زمین و برخی مواد شیمیایی تکیه دارند. سید احمد الحسن فرموده است: «بنابراین بیش از هزار سال پیش، محمد(ص) و آل‌محمد(ع) بیان داشته‌اند: * پیش از ما زندگی هوشمندانه و آگاهانه‌ای بر این زمین وجود داشته است. سنگواره‌ها و شواهد ژنتیکی، این مدعا را اثبات کرده‌اند و ما این موضوع را در این کتاب بیان داشته‌ایم. * در کیهانی که محل زندگی ماست، زندگی‌های هوشمندانه و آگاهانه‌ای غیر از ما وجود دارد. طبق اطلاعات کیهان‌شناسی نوین، این موضوع بسیار محتمل است، به‌ویژه پس از شناسایی و رصد سیارات مشابه سیارۀ زمین در فضاهای بسیار دور. * نه‌تنها در کیهانی که محل زندگی ماست، بلکه در کیهان‌های دیگری غیر از آن نیز زندگی هوشمندانه و آگاهانه‌ای جریان دارد. و ما این موضوع را پیش‌تر هنگام بررسی مکانیک کوانتوم و فرضیۀ چندجهانی و نظریۀ هیو اِوِرت بیان داشته‌ایم.»[406] این‌ها برخی از ابعاد فعالیت علمی و انقلاب معرفتی بود که امام صادق(ع) آن را راهبری نمود؛ و با توجه به آن به نتایج زیر می‌رسیم: امام صادق(ع) نهضت علمی و معرفتی بزرگی را رهبری کرد که بر سراسر سرزمین‌های اسلامی تأثیر گذاشت و هزاران دانشجو را جذب نمود. بسیاری از آنان برجسته شدند و امام(ع) بابِ تخصص علمی را ـ که ‌زیرنظر و ارزیابی خودش قرار داشت‌ ـ برایشان گشود. جنبش علمی امام تنها به علوم دینی محدود نمی‌شد و فقط از یک اسلوب واحد پیروی نمی‌کرد، بلکه شامل تدریس، تألیف، گفت‌وگو، جلسه‌های علمی، مناظره و... نیز می‌شد. جنبش تألیف ـ‌ هم در سطح علوم دین و هم در سطح علوم طبیعی‌ ـ فعال شد، و به اعتراف برخی از مورخان علم، پژوهش‌های دانشمند علم کیمیا جابربن حیان (شاگرد امام صادق(ع)) در رونق گرفتن روند ترجمه در بغداد نقش داشت. مهم است این نتایج را در حافظۀ نزدیک خود نگه داریم؛ زیرا هنگام بررسی سرآغازهایی که «بیت‌الحکمه» در تأسیس خود بر آن‌ها استوار شد، به یادآوری آن‌ها نیاز خواهیم داشت.[407]

-تقیه و بداء

علمی که امام صادق(ع) منتشر ساخت و سراسر منظومۀ دین الهی را در بر گرفت، به معنای تمام کلمه «عظیم» است؛ اما‌بنده به‌طور ویژه به دو موضوع مهم خواهم پرداخت، که در متونِ دینیِ واردشده از ایشان(ع) آمده است تا مقصود حضرت(ع) از این دو موضوع مشخص و بیان شود. انتخاب این دو موضوعِ به‌خصوص از آن جهت است که معمولاً ـ‌ چه از روی قصد و چه از روی نادانی‌ ـ بد فهمیده می‌شوند، و سپس از آن‌ها برای اشکال وارد کردن به سخن خود امام صادق(ع) یا عقیدۀ شیعیانش، که به دین و سخن ایشان(ع) پایبندند، استفاده می‌شود. این دو موضوع عبارت‌اند از: تقیه و بداء.

-۱. تقیه

«تقیه» عبارت است از حالتی از ترس و بیم که انسان را وادار می‌کند آنچه را در دل دارد، آشکارا بیان نکند یا حتی خلاف آن را نشان دهد. «تقیه» موضوعی مشروع در دین خداست، هم در قرآن و هم در سنت، البته در چهارچوب حدود و ضوابطی مشخص. دلالت آیۀ شریف: (مَنْ كَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إِيمَانِهِ إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمَانِ)[408] (هرکس پس از ایمانش کافر شود، مگر آن‌که تحت اجبار قرار گرفته و دلش به ایمان مطمئن باشد)، و نیز این فرمایش حق‌تعالی: (لَا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكَافِرِينَ أَوْلِيَاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ وَمَنْ يَفْعَلْ ذَلِكَ فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ فِي شَيْءٍ إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقَاةً)[409] (مؤمنان نباید کافران را به‌جای مؤمنان به‌عنوان دوست و یاور بگیرند، و هرکس چنین کند از خدا نیست، مگر آن‌که از آنان تقیه کنید) به تقیه، مسئله‌ای است که همۀ مسلمانان بر آن اتفاق‌نظر دارند. • «بسم الله الرحمن الرحیم، کتاب الاکراه، و فرمایش حق‌تعالی: (مَنْ كَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إِيمَانِهِ إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمَانِ وَلَكِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْرًا فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللَّهِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ)[410] (کسی که بعد از ایمانش به خدا کافر شود، جز آن‌کس که به اجبار وادار گردد درحالی‌که دلش مطمئن به ایمان است؛ ولی کسی که سینه‌اش را برای کفر گشوده، غضب خدا بر اوست، و برای آنان عذابی بزرگ خواهد بود)؛ و نیز فرموده است: (إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا) (مگر این‌که از آنان [برای تقیه] پرهیز کنید)؛ و ازجملۀ آن "تقاة" (تقیه‌کنندگان) است و منظور تقیه است... همچنین می‌فرماید: (إِنَّ الَّذِينَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلَائِكَةُ ظَالِمِي أَنْفُسِهِمْ قَالُوا فِيمَ كُنْتُمْ قَالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الْأَرْضِ) (کسانی که فرشتگان جانشان را می‌گیرند درحالی‌که به خود ستم کرده‌اند، [فرشتگان] می‌گویند: در چه حالی بودید؟ می‌گویند: ما در زمین مستضعف بودیم)، تا آنجا که می‌فرماید: (وَاجْعَلْ لَنَا مِنْ لَدُنْكَ نَصِيرًا) (و برای ما از جانب خود یاوری قرار بده). پس خداوند مستضعفانی را که توانایی خودداری از ترک آنچه خداوند به آن فرمان داده ندارند، معذور داشته است؛ و "ناچارشده" فقط مستضعفی است که نتواند آنچه را مأمور به انجامش است انجام دهد. * و حسن گفته است: تقیه تا روز قیامت برقرار است.»[411] • «از ابن‌عباس دربارۀ فرمایش حق‌تعالی (إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمَانِ) (مگر کسی که مجبور شده، و دلش به ایمان آرام باشد) روایت شده است که می‌گوید: «خداوند سبحان خبر داده است که هرکس بعد از ایمانش کافر شود خشم خدا بر اوست و برای او عذابی بزرگ خواهد بود؛ اما کسی که به‌اجبار با زبان اظهار کفر کند، درحالی‌که دلش بر ایمان استوار است تا از دشمن نجات یابد، بر او گناهی نیست؛ زیرا خداوند‌بندگان را طبق آنچه در دل دارند مؤاخذه می‌کند.» ... دربارۀ آیۀ (إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقَاةً) (مگر آن‌که برای حفظ جان خود از آنان تقیه کنید)، از ابن‌عباس نقل شده است که گفت: «تقیه سخن گفتن با زبان است، درحالی‌که دل به ایمان مطمئن و پایدار است؛ اما اگر کسی دستش به قتل بگشاید، دیگر معذور نیست و گناهکار خواهد بود.»[412] • ابوعَمر (خدا رحمتش کند) گفته است: «عمار و مادرش سُمیّه ازجمله افرادی بودند که در راه خدا شکنجه شدند. عمار برای نجات خود آنچه را آن‌ها خواستند با زبان گفت درحالی‌که دلش به ایمان آرام بود؛ پس (إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمَانِ) (مگر کسی که مجبور شده، و دلش به ایمان آرام باشد) دربارۀ او نازل شد، و همۀ مفسران بر این نظر اجماع دارند.»[413] حال که «تقیه» مشروع، قرآنی و مورد قبول همۀ مسلمانان است و در منابع صحیح اهل‌سنت نیز آمده است، پس چرا فرمایش‌ها ائمه(ع) ـ‌ آن فرزندان رسول خدا(ص)‌ ـ دربارۀ آن انکار شود، درحالی‌که آنان عالمان حقیقی هستند؟ امام باقر(ع) فرموده است: «تقیه از دین من و دین پدران من است، و کسی که تقیه نکند ایمان ندارد.»[414] امام صادق(ع) دربارۀ فرمایش حق‌تعالی (وَلَا تَسْتَوِي الْحَسَنَةُ وَلَا السَّيِّئَةُ) (و نیکی و بدی برابر نیستند) فرمود: «نیکی یعنی تقیه، و بدی یعنی افشاگری» و دربارۀ تفسیر این فرمایش (ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ السَّيِّئَةَ) ([بدی را] با آنچه نیکوتر است دفع کن) فرمود: «آنچه نیکوتر است، تقیه است.»[415] این از نظر تشریع تقیه بود؛ اما از نظر حدود، «تقیه» در صورت وجودِ ضرورت جایز است، تا این‌که به ریختن خون برسد؛ که در این صورت تقیه روا نیست: از امام باقر(ع) روایت شده است که فرمود: «تقیه در هر ضرورتی جایز است و صاحب تقیه هنگامی که شرایطش برایش پیش بیاید، خودش داناتر است.»[416] از امام باقر(ع) روایت شده است که فرمود: «تقیه فقط برای حفظ جان تشریع شده است، پس اگر کار به خون‌ریزی برسد، دیگر تقیه‌ای نیست.»[417] اما عاملی که عمل به تقیه را واجب می‌سازد، ضرورت حفاظت از دین خداست؛ از قبیل: حفظ جان امام معصوم(ع)، یا حفظ جامعۀ مؤمنان از رسیدن آسیبی بزرگ به آن. از همین روست که مشاهده می‌کنیم گاهی امامان(ع) زمانی که جانشان پیش از به انجام رساندن رسالتی که به آن مکلف بوده‌اند تهدید به قتل می‌شد، به تقیه عمل می‌کردند. همان‌گونه که بیان شد، در نامۀ امام باقر(ع) به سلیمان‌بن عبدالملک، ایشان به شیوه‌ای نوشته بود که با نامه‌اش به عمربن عبدالعزیز متفاوت بود؛ و هنگامی که والی عمر در مدینه از ایشان(ع) دربارۀ این تفاوت سؤال کرد، فرمود: «سلیمان جبّار بود، پس به او آن‌گونه نوشتم که به جباران نوشته می‌شود، اما صاحب تو امری را آشکار کرد، پس به او مطابق وضعیت خودش نوشتم».[418] روشن است آنچه امام باقر(ع) را به استفاده از تقیه واداشت، محافظت از جانش از کشته شدن بود؛ به‌ویژه با توجه به این‌که هنوز رسالت خود را آغاز نکرده و ـ‌‌ همان‌طور که دانستیم‌ ـ علم فراوانی را که مأمور به نشر آن بود منتشر نساخته بود. اما پرهیز از آسیب رسیدن به جامعۀ مؤمن، این نکته‌ای بود که امام صادق(ع) در علت فرمان دادن به عمل به تقیه به آن توجه داشت، آنگاه که به شیعیانش فرمود: «شما در میان مردم همچون زنبور عسل در میان پرندگان هستید!» از امام صادق(ع) روایت شده است که فرمود: «بر دین خود تقیه کنید؛ پس آن را با تقیه بپوشانید؛ زیرا کسی که تقیه ندارد ایمان ندارد. شما در میان مردم همچون زنبور عسل در میان پرندگان هستید؛ اگر پرندگان بدانند در درون زنبورها چیست، هیچ زنبوری باقی نمی‌ماند جز آن‌که آن را می‌خوردند؛ و اگر مردم بدانند آنچه در درون شماست این است که ما اهل‌بیت(ع) را دوست دارید، شما را با زبان‌هایشان می‌خورند و در پنهان و آشکار به شما نسبت‌های ناروا می‌دهند. خدا رحمت کند‌بنده‌ای از شما را که بر ولایت ما باشد.»[419] ائمه از نسل حسین(ع)، تا پیش از قیام قائم(ع) در معرض خطرهای بسیاری قرار داشتند و رسالتشان بر پایۀ بیان دین خدا و نشر آن، و استوارسازی ستون‌های امت مؤمن مبتنی بود. ازاین‌رو، شیعیان خود را به تقیه و حفظ اسرارشان توصیه می‌کردند تا جان امام حفظ شود و آسیبی به مؤمنان ـ ‌که شمارشان در مقایسه با سایر مردم اندک بود‌ ـ وارد نشود: از حبیب‌بن بشر روایت شده است که گفت: ابوعبدالله امام صادق(ع) فرمود: «از پدرم شنیدم که می‌فرمود: به خدا سوگند، چیزی در روی زمین برای من دوست‌داشتنی‌تر از تقیه نیست. ای حبیب، هرکس تقیه داشته باشد خدا او را بالا می‌برد، و هرکس تقیه نداشته باشد خدا او را خوار می‌گرداند. ای حبیب، مردم در حال صلح و آشتی‌اند؛ اما زمانی که آن [یعنی ظهور قائم] فرارسد این [حالت تقیه] برداشته می‌شود.»[420] اما وضعیت «زیان شخصی» همچون آسیبی که به امام معصوم یا جامعۀ مؤمن وارد می‌شود نیست و تقیه در این صورت واجب نخواهد بود، بلکه برای او فقط در سطح امری مشروع باقی می‌ماند؛ یعنی اگر بخواهد، می‌تواند تقیه کند و اگر نخواهد، می‌تواند عمل به آن را ترک کند. سید احمد الحسن می‌فرماید: «عمل به تقیه به‌طور کلی مشروع و جایز است، اما واجب نمی‌شود مگر در صورت وجود ضرورت؛ مثل جایی که ترک تقیه موجب وارد شدن آسیبی بزرگ به جامعۀ مؤمن یا دین یا امام(ع) می‌شود. اما "آسیب شخصی" عمل به تقیه را واجب نمی‌گرداند، بلکه "تقیه" مشروع باقی می‌ماند و شخص می‌تواند به آن عمل کند، همان‌گونه که در زمان رسول خدا(ص) اتفاق افتاد؛ این‌که عماربن یاسر تقیه کرد و جانش را نجات داد و عملکردش درست بود، اما پدر و مادرش تقیه نکردند و شهید شدند و عملکرد آنان نیز درست بود.»[421] به این ترتیب، روشن می‌شود «تقیه» موضوعی مشروع در دین خداست، و غایات و اهدافی دارد که دین و عقل هر دو آن را ایجاب می‌کنند، و موضوع به آن صورتی نیست که برخی افراد نادان می‌پندارند و عمل به تقیه را به حالت نفاق شبیه می‌سازند! آنان چنین می‌گویند درحالی‌که ـ‌‌بنا بر فرض‌ ـ قرآن را می‌خوانند و کتاب‌های صحاح خود را که روایاتی در آ‌ن‌ها آمده‌اند که مشروعیت تقیه در دین خدا را بیان می‌کنند و ما نمونه‌هایی از آن‌ها را مرور کردیم‌، مطالعه می‌کنند. همچنین تردیدی نیست که میان «تقیه» و «نفاق» تفاوتی فاحش ـ ‌از قبیل تفاوت میان حق و باطل‌ ـ وجود دارد. منافق در دل خود باطل و کفر را پنهان دارد، اما فردی که تقیه می‌کند در دل خود ایمان و حق را پنهان کرده است. افزون بر این، منافق نفاق می‌ورزد تا شخصیت خبیث خود را حفظ کند یا به هدفی خبیثانه که به دین خدا آسیب می‌رساند دست یابد، اما متقی «در حالت وجوب» برای حفظ دین خدا ـ ‌یعنی حفظ جان امام معصوم یا اجتناب از رسیدن آسیبی بزرگ به جامعۀ مؤمن‌ ـ تقیه می‌کند؛ و «در حالت جواز» برای دفع ضرر از خودش تقیه می‌نماید، و این مجوزی است از سوی خدای رحیم، تا زمانی که قلبش به ایمان آرام و مطمئن باشد. در نتیجه، کسی که به تقیه ـ‌ چه در وجوب و چه در جواز‌ ـ اشکال می‌گیرد، چنین شخصی نه از رسول خدا(ص) داناتر به دین خداست، و نه از عمار یاسر با ایمان‌تر است! سید احمد الحسن دربارۀ افرادی که به تقیه اشکال می‌گیرند می‌فرماید: «آیا آنان از رسول خدا(ص) و از عماربن یاسر داناترند؟! بلکه حتی عقل نیز حکم می‌کند به این‌که تقیه در برخی موقعیت‌ها عملی حکیمانه است.»[422] -۲. بَداء برخی از مسلمانان تصور می‌کنند اعتقاد به «بداء» به معنای نسبت دادن جهل و نادانی به خداوند است، یا «بداء» به معنای تغییر و تبدیل در علم خداست، و این یعنی ذات الهی حادث است نه قدیم؛ چراکه در این صورت محلی برای حوادث ـ ‌یعنی تغییر و تبدیل‌ ـ شده است.[423] از آنجا که اعتقاد به «بَداء» حقیقتی روشن و صریح در روایات امامان(ع) است و شیعیان به آن باور دارند، این باور بابی برای طعنه زدن دیگران به شیعیان گشوده است. اما واقعیت این است که بَدائی که ما به آن اعتقاد داریم، همانی است که در این فرمایش حق‌تعالی آمده است: (يَمْحُو اللَّهُ مَا يَشَاءُ وَيُثْبِتُ وَعِندَهُ أُمُّ الْكِتَابِ)[424] (خدا هرچه را بخواهد محو می‌کند و هرچه را بخواهد تثبیت می‌کند، و امّ‌الکتاب نزد اوست). از هشام‌بن سالم و حفص‌بن بُختُری و دیگران روایت شده است که امام صادق(ع) دربارۀ این فرمایش حق‌تعالی (يَمْحُو اللَّهُ مَا يَشَاءُ وَيُثْبِتُ) (خدا هرچه را بخواهد محو می‌کند و هرچه را بخواهد تثبیت می‌کند)، فرمود: «آیا چیزی جز آنچه ثبت شده است محو می‌شود؟ و آیا چیزی جز آنچه پیش‌تر نبوده است اثبات می‌شود؟»[425] به‌طور خلاصه ما دو مفهوم داریم: «لوح محو و اثبات» و «امّ‌الکتاب». «امّ‌الکتاب» یعنی «لوح محفوظ» یا «کتاب محکمات»؛ و در این لوح هیچ‌گونه بداء یا تبدیلی در آنچه در آن هست ـ ‌از آنچه بوده تا آنچه تا روز قیامت خواهد بود‌ ـ رخ نمی‌دهد، و علم خداوند به آن تعلق یافته است. اما «لوح محو و اثبات» یا «کتاب متشابهات»، این لوح نیز دربردارندۀ دانشی است از آنچه بوده و خواهد بود، ولی بر وجوه و احتمالات متعدد برای یک امر واحد براساس تعدد عوالم خلقت؛ اما در نهایت، فقط یکی از آن احتمالات تحقق خواهد یافت، و آن یکی همانی است که در «امّ‌الکتاب» ثابت و مدوّن شده است. مثالی برای نزدیک‌تر شدن ذهن: فرض کنیم برای فردی به نام «س» در لوح محو و اثبات نوشته شده اگر صدقه ندهد، در پنجاه‌سالگی بر اثر نیش عقرب خواهد مرد، اما اگر به فقیر صدقه دهد، ده سال به عمرش افزوده می‌شود و در شصت‌سالگی می‌میرد؛ و سپس اگر در این ده سال به پدر و مادرش نیکی کند، پنج سال دیگر نیز به عمرش افزوده می‌شود و در شصت‌وپنج‌سالگی می‌میرد. در نتیجه، سه احتمال برای عمر این فرد وجود دارد: ۵۰ سال: اگر صدقه ندهد. ۶۰ سال: اگر صدقه دهد و به پدر و مادرش نیکی نکند. ۶۵ سال: اگر صدقه دهد و به پدر و مادرش نیز نیکی کند. با در نظر داشتن این نکته که این تعدد و کثرت احتمالات و گزینه‌ها تنها در سطح «لوح محو و اثبات» است، یعنی در عوالم خلقت؛ اما در سطح «لوح محفوظ» و «امّ‌الکتاب» آنچه وجود دارد و نوشته شده، فقط یک حالت است و نه بیشتر؛ مثلاً فقط گزینۀ سوم ثبت شده است؛ و این همان چیزی است که در علم خدا ثابت شده و خداوند از آن آگاه است. امام صادق(ع) فرموده است: «خداوند چیزی را از روی نادانی تغییر نمی‌دهد.»[426] و فقط همین نیست، بلکه حتی پیش از آن‌که خلایق را بیافریند به آن علم داشته است: از منصوربن حازم نقل شده است که گفت: از اباعبدالله امام صادق(ع) پرسیدم: آیا ممکن است امروز چیزی رخ دهد که دیروز در علم خدا نبوده است؟ فرمود: «نه، هرکس چنین بگوید خدا رسوایش کند.» گفتم: آیا آنچه بوده است و آنچه تا روز قیامت خواهد بود، در علم خدا نیست؟ فرمود: «بله، پیش از آن‌که خلایق را بیافریند در علم او بوده است.»[427] با توجه به این‌که آنچه در امّ‌الکتاب ثبت شده است، هیچ‌کسی جز خداوند و افرادی از اولیای خاصش که او بخواهد آنها را از آن (یا قسمتی از آن) آگاه کند خبر ندارد. اما چرا امر برای ما به‌صورت متشابه و با چندین گزینه و احتمال ظاهر شده است؟ به‌دلیل عوامل و حکمت‌های بسیار؛ ازجمله: زنده نگه‌داشتن امید در دل‌ها، یا آزمایش و پالایش انسان‌ها؛ و حکمت‌های بسیار دیگر.[428] مسئلۀ تعامل مردم با «بداء» در عالَم امتحان، که ما در آن زندگی می‌کنیم، تقریباً مسئله‌ای بدیهی و فطری است. به‌عنوان مثال: گناهکار از خدا می‌خواهد او را بیامرزد و مسیر نادرستش را تغییر دهد؛ فقیر تلاش می‌کند و از خدا بی‌نیازی می‌طلبد؛ بیمار می‌کوشد و درمان می‌جوید و از خدا می‌خواهد حالش را دگرگون سازد؛ و... به همین شکل بیشتر مردم با عبادت و دعا و انجام کارهای نیک به خدا نزدیک می‌شوند به امید آن‌که حالشان به‌سوی مسیری بهتر تغییر کند؛ و این به آن معناست که‌بنده در درون خود باور دارد که پیشِ رویِ او بیش از یک مسیر و بیش از یک احتمال و گزینه وجود دارد، و به همین دلیل سعی و تلاش می‌کند تا خداوند یاری‌اش کند و بهترین مسیر را برگزیند؛ و این همان «لوح محو و اثبات» است که درباره‌اش سخن می‌گوییم. از همین رو، امام صادق(ع) فرموده است: «خداوند با چیزی همچون بداء بزرگ داشته نشده است.»[429] «اگر مردم می‌دانستند در اعتقاد به بداء چه پاداشی هست، هرگز از سخن‌گفتن دربارۀ آن بازنمی‌ایستادند.»[430] چراکه ایمان به «بداء» امید را در دل‌بندگان زنده نگه می‌دارد، آنان را به‌سوی خدا بازمی‌گرداند، و از یأس و ناامیدی دور می‌سازد؛ و همان‌طور که عرض کردم، این تعدد در احتمالات فقط در عوالم خلقت وجود دارد، نه در علم خدا؛ اما آنچه در علم خدا ـ‌ ‌یعنی در «امّ‌الکتاب»‌ ـ ثابت است، فقط یک گزینه است، و همان فرجامی است که تلاش و سعی و انتخاب‌بنده در نهایت به آن ختم می‌شود.

-توضیح و پاسخ به یک شبهه

در ارتباط با «بداء» شبهه‌ای وجود دارد که مربوط است به آنچه صدوق دربارۀ بداءِ در اسماعیل‌بن جعفر صادق(ع) و بداءِ در اسماعیل‌بن ابراهیم خلیل(ع) روایت کرده است؛ و به نظر می‌رسد فهم این موضوع برای خود صدوق( نیز دشوار بوده است، زیرا پس از ذکر دو روایت گفته است: «و در هر دو وجه این حدیث نزد من جای تأمل وجود دارد.» متنی که او روایت کرده است: «10. و ازجمله، این فرمایش امام صادق(ع) است: «هیچ بدائی برای خداوند پدیدار نشد چنان‌که در اسماعیل فرزندم پدیدار شد؛ یعنی هیچ امری برای خداوند آشکار نشد همان‌گونه که در اسماعیل فرزندم آشکار شد، آنگاه که او را پیش از من از دنیا برد تا دانسته شود او امام پس از من نیست.» ۱۱. و از طریق ابوالحسین اسدی(رض)روایتی غریب به من رسیده که در آن نقل شده است که امام صادق(ع) فرمود: «هیچ بدائی برای خداوند پدیدار نشد چنان‌که در اسماعیل پدرم پدیدار شد، آنگاه که خداوند پدرش ابراهیم(ع) را به ذبح او فرمان داد، سپس ذبحی بزرگ فدیه‌اش گرداند.» و در هر دو وجه این حدیث نزد من جای تأمل وجود دارد، اما آن را فقط برای توضیح واژۀ بداء ذکر کردم؛ و خداوند توفیق‌دهنده به صواب است.»[431] پرسشی که مطرح می‌شود: معنای این سخن امام صادق(ع) چیست که می‌فرماید: «هیچ بدائی برای خداوند پدیدار نشد چنان‌که در اسماعیل فرزندم پدیدار شد»؟ و نیز منظور از این جمله چیست: «هیچ بدائی برای خداوند پدیدار نشد چنان‌که در اسماعیل پدرم پدیدار شد»؟ سید احمد الحسن می‌فرماید: «در خصوص مسئلۀ بداء، در کتاب عقاید به‌تفصیل سخن گفته‌ام. به‌طور خلاصه، برای فهم مفهوم بداء باید دانست ما دو لوح داریم: یکی «لوح محو و اثبات» و دیگری «امّ‌الکتاب». آنچه در امّ‌الکتاب ثبت شده تنها یک گزینه و ثابت است و هیچ تغییری در آن رخ نمی‌دهد، اما در «لوح محو و اثبات» تغییر اتفاق می‌افتد؛ زیرا ما چندین عوالم داریم و در نتیجه چندین گزینه و جهت‌گیری وجود خواهد داشت. ‌بنده این موضوع را در کتاب «توهم بی‌خدایی» شرح داده‌ام[432]و همچنین دلایل و حکمت‌های وجود چندین گزینه و احتمال در لوح محو و اثبات را نیز بیان کرده‌ام.[433] این همان معنای بدائی است که ما به آن اعتقاد داریم. به‌طور کلی، اگر بخواهیم این مفهوم را ـ‌ به‌عنوان مثال‌ ـ بر مسئلۀ ذبیح (قربانی شدن) تطبیق دهیم: در «امّ‌الکتاب» ثبت شده که «ذبیحْ» حسین(ع) است، و این علم خداست که نه تغییر می‌پذیرد و نه دگرگون می‌شود. البته در «لوح محو و اثبات» بیش از یک ذبیح وجود دارد: در اینجا حسین هست، اسماعیل هست، و عبدالله نیز هست؛ پس ما با سه ذبیح روبه‌رو هستیم. اگر آن فرمان الهی به‌واسطۀ غیر از حسین(ع) تحقق می‌یافت، تحققش به شیوه‌ای فروتر انجام می‌شد؛ اما هنگامی که به‌وسیلۀ حسین(ع) تحقق یافت، این یعنی تحقق آن به بهترین شیوه‌ای صورت پذیرفت که خداوند خواستارش بود؛ و همان‌طور که گفتم وجود این تعدد در مصداق و گزینه‌ها تنها در «لوح محو و اثبات» یعنی عوالم آفرینش است، اما در «امّ‌الکتاب» و علم خداوند، آنچه ثبت شده، بیش از یک گزینه نیست؛ این‌که حسین(ع) آن «ذبیح» است. پس این فرمایش امام صادق(ع): «هیچ بدائی برای خداوند پدیدار نشد چنان‌که در اسماعیل پدرم پدیدار شد، آنگاه که خداوند پدرش ابراهیم(ع) را به ذبح او فرمان داد، سپس ذبحی بزرگ فدیه‌اش گرداند»، به آن معناست که: علمی که خداوند در عوالم خلقت (لوح محو و اثبات) نازل کرد، وجود اسماعیل و نیز عبدالله (پدر پیامبر رسول خدا) را به‌عنوان احتمالاتی برای مصداق ذبیح شامل می‌شد؛ اما خداوند به‌جای اسماعیل، حسین را فدیه (قربانی) مقرر فرمود؛ و این به آن معنا نیست که اسماعیل همۀ آن چیزی است که فدیه‌اش داده شد، بلکه واقعیت این است که او فقط یک جزء بود؛ زیرا حسین فدایی عرش خداست، یعنی فدای همۀ عوالم آفرینش به‌طور کامل؛ و این رسول خدا، علی، انبیا (صلوات خدا بر آنان) و همۀ مخلوقات را شامل می‌شود. در مسئلۀ اسماعیل فرزند امام صادق(ع) نیز به همین صورت بوده است. آنچه در «امّ‌الکتاب» ثبت شده یک گزینه بیش نیست؛ یعنی امامت موسی‌بن جعفر کاظم(ع) ثبت شده است؛ اما در «لوح محو و اثبات» یعنی «عوالم آفرینش» برای مردم بیش از یک احتمال ظاهر شد: موسی‌بن جعفر، و اسماعیل‌بن جعفر. ولی در نهایت چیزی تحقق نمی‌یابد جز آنچه خداوند می‌داند و در «امّ‌الکتاب» ثبت شده است؛ یعنی این‌که امام، فقط موسی‌بن جعفر(ع) است، نه هیچ‌کس دیگر. اما این‌که چرا اسماعیل یکی از گزینه‌های احتمالی در لوح محو و اثبات گردید؟ و چرا برای مردم چنین جلوه کرد که او ‌بنده‌ای صالح و پرهیزکار است، تا آنجا که برخی به امامت او گمان بردند؟ بی‌شک، دلایلی وجود دارد؛ و یکی از این دلایل حفظ جان امام معصوم(ع) بود. پس برای حفظ او، خداوند خواست یکی از برادرانش، صالح و پرهیزکار و دارای مقامی بلند باشد تا آنجا که دشمنان خدا بپندارند او امام است، و به‌جای آن‌که زهر را به امام موسی‌بن جعفر(ع) بدهند آن را به اسماعیل دادند؛ پس خداوند او را فدای امام اصلی گرداند.»[434] می‌گویم: شاید به ذهن برخی چنین خطور کند که این کار نوعی گمراه‌کردن مردم دربارۀ امامت اسماعیل و دور‌کردن آنان از اعتقاد به امامت موسی‌بن جعفر بوده است؟ سید احمد الحسن پاسخ داد: «گمراه کردن با چه کسی؟ چه کسی گفته اسماعیل‌بن جعفر امام است؟ آیا امام صادق فرموده بود خداوند اسماعیل را به‌عنوان امام منصوب کرده و سپس او را با موسی جایگزین کرده است؟ چنین نسبتی از ایشان بسی به دور است؛ و قطعاً چنین چیزی اتفاق نیفتاده است. تمام ماجرا از این قرار است که صلاح و تقوای اسماعیل در این جهان برای مردم همانند صلاح یک امام و این‌که او از تقوای امام برخوردار است آشکار شد، اما هیچ روایتی وجود ندارد که بگوید اسماعیل امام است یا احتمال دارد امام باشد، و وصیت رسول خدا(ص) نیز ـ‌ که اوصیای پس از رسول خدا(ص) را مشخص کرده است‌ ـ ذکر نکرده که اسماعیل یکی از گزینه‌ها و احتمالات پس از صادق(ع) است؛ بلکه وصیت پیامبر(ص) و روایات امامان(ع) همه تصریح کرده‌اند به این‌که امامِ پس از صادق(ع)، فرزندش موسی‌بن جعفر(ع) است و بس. پس هیچ گونه فریبی در کار نبوده است؛ اما آشکار شدن صلاح و تقوای اسماعیل به همان صورتی که در این جهان برای مردم ظاهر شد، همان‌گونه که گفتیم، دلایلی داشت که ازجملۀ آن‌ها حفظ جان امام(ع) بود. با تمامی این‌ها، خداوند خواست عمر او در زمان حیات پدرش به پایان برسد؛ پس اسماعیل در زمان حیات صادق(ع) درگذشت تا برای هیچ‌کس عذری باقی نماند. بله، البته برخی گرفتار گره‌ای در مسئلۀ عدم تصریح علنی شده‌اند و می‌گویند: «چرا امام صادق(ع) آشکارا اسم امام پس از خودش را به زبان نیاورد و در برابر همه به او تصریح نفرمود تا جای هیچ تأویل و اشتباهی باقی نماند؟» اما این سخن در شرایطی مشابه شرایط امنیتی که امام صادق(ع) در آن قرار داشت قابل تحقق نبود؛ زیرا اگر چنین می‌کرد ـ‌ بی‌تردید‌ ـ وصیّ‌اش یعنی فرزندش موسی(ع) به قتل می‌رسید؛ بلکه در نقطۀ مقابل، آن حضرت(ع) برای حفظ وصیّ خود ناچار بود به شکلی وصیتی علنی صادر کند که پنج نفر را شامل می‌شد، ازجمله ابوجعفر منصور،[435] خودِ خلیفۀ عباسی. بنابراین اصل ماجرا این بود که شیطان و سپاهیانش می‌خواستند ولیعهد و امامِ پس از امام صادق(ع) را بشناسند تا او(ع) را به قتل برسانند. از همین رو، امام صادق(ع) برای بیان حق و مشخص شدن امامی که پس از او می‌آید، بسیار مراقبت می‌کرد و آن را فقط برای شیعیان خاص خودش مشخص می‌فرمود.»[436] برخی از متونی که امام صادق(ع) در آن‌ها برای شیعیان خاصّ خود، فرزندش موسی(ع) را به‌عنوان وصیّ خود و امام پس از خود معرفی کرده است تقدیم می‌شود. در برخی از این روایات ایشان برخی از شیعیان خود را از همان زمان ولادت او(ع) به‌سویش هدایت کرده است: «از فیض‌بن مختار نقل شده که می‌گوید: به امام صادق(ع) عرض کردم: دستم را از آتش بگیر؛ بعد از شما چه کسی امام ماست؟ در این هنگام، ابوابراهیم (امام کاظم) که در آن زمان کودکی بود وارد شد. امام فرمود: «این صاحب شماست، پس به او تمسک بجوی.» ... از مُعاذبن کثیر نقل است که می‌گوید: به امام صادق(ع) عرض کردم: از خداوند که این منزلت را روزیِ پدر شما گرداند می‌خواهم پیش از وفات، این منزلت را در نسل شما روزی‌تان گرداند. امام فرمود: «خداوند چنین کرده است.» گفتم: «فدایت شوم، او کیست؟» امام به آن عبد صالح که در خواب بود، اشاره کرد و فرمود: «همین که خوابیده است»؛ درحالی‌که آن حضرت(ع) کودکی بود. ... از عبدالرحمن‌بن حجاج نقل شده است که می‌گوید: به‌محضر امام صادق(ع) وارد شدم. ایشان در فلان اتاق از خانه‌اش مشغول دعا بود و در سمت راستش موسی‌بن جعفر(ع) نشسته بود و آمین می‌گفت. عرض کردم: فدایت شوم، شما می‌دانید من خودم را وقف خدمت به شما کرده‌ام؛ بعد از شما ولیّ مردم کیست؟ امام(ع) فرمود: «موسی زره را پوشیده، و کاملاً برازندۀ اوست.» گفتم: «بعد از این دیگر نیازی به پرسش ندارم.» ... از مفضل‌بن عمر نقل شده است که می‌گوید: در حضور امام صادق(ع) بودم که ابوابراهیم (امام کاظم) ـ‌‌ که کودکی بود‌ ـ وارد شد. امام(ع) فرمود: «دربارۀ او سفارش کن، و امر او را به افرادی از اصحابت که مورد اعتماد هستند اطلاع بده.» ... از مفضل‌بن عمر نقل شده است که می‌گوید: امام صادق(ع) دربارۀ ابوالحسن (امام کاظم) ـ‌ که در آن زمان کودکی بود‌ ـ فرمود: «این همان مولودی است که مولودی با برکت‌تر از او در میان ما برای شیعیانمان زاده نشده است.» سپس فرمود: «در حق اسماعیل جفا نکنید.» ... از ابن‌مَسکان، از سلیمان‌بن خالد نقل شده است که گفت: ابوعبدالله امام صادق(ع) روزی ـ‌ که ما نزدش بودیم‌ ـ ابوالحسن (امام کاظم) را فراخواند و به ما فرمود: «بر شما باد به این شخص؛ به خدا قسم او بعد از من صاحب شماست.»[437]

-امام صادق(ع) و مواضع حسنی‌ها

امام صادق(ع) و حسنی‌ها (فرزندان امام حسن(ع)) در یک جد مشترک یعنی امام علی‌بن ابی‌طالب(ع) به یکدیگر می‌رسند، اما ایجاد مزاحمت برخی از آنان برای صاحب حق با ادعای امامت یا رفتارهایی که به او آزار می‌رساند، مسئله‌ای است که همواره در دنیای امتحان تکرار شده و می‌شود؛ حتی اگر در ظاهر به فضیلت و صداقت و شایستگی او اعتراف داشته باشند! دربارۀ مواضع حسنی‌ها در برابر امام صادق و سایر امامان(ع)، سید احمد الحسن می‌فرماید: «نهایت آنچه در بیان وضعیت حسن‌بن حسن، زیدبن حسن و فرزندانشان برای ما اهمیت دارد این است که برخی از آنان لباس انقلاب برای امام حسین را بر تن کردند و تلاش کردند آن را تکرار یا از آن بهره‌برداری کنند، یا حتی برخی از آنان به دارندگان پرچم انقلاب حسینی و مقام‌هایشان تعدی کردند. البته همۀ آنان در یک سطح نبودند و مواضعشان در برخی احوال متفاوت بوده است. به‌طور کلی، جایگاه انسان نزد خداوند با سلامت دین و تقوایش سنجیده می‌شود، نه با نسب و قرابت با پرهیزکاران؛ پس کسی که پیرو امام زمانش باشد، فرمان‌بُردار او باشد و به دستورات او عمل کند، دینش سالم است و ان‌شاءالله عاقبتش به خیر ختم خواهد شد، اما هرکس به هر اندازه‌ای که از امام زمانش نافرمانی کند راه را اشتباه رفته و از مسیر درست منحرف شده است. اما تشخیص این‌که فرجام و آخرت مردم چیست و این‌که اهل بهشت هستند یا نه، این بر عهدۀ خداوند است؛ زیرا آنان‌بندگان اویند و او مهربان‌ترین مهربانان است. وظیفۀ ما این است که به هر کسی، حق و جایگاهی را که سزاوارش است بدهیم، نه ذره‌ای از حقش کم کنیم و نه بدون استحقاق خودسرانه بر آن بیفزاییم.»[438] ارزش این سخنِ سید احمد الحسن را زمانی بیشتر متوجه می‌شویم که موضع‌گیری بسیاری از مردم را دربارۀ ارزیابی رفتارهای ناشایستی که از برخی از «آل‌حسن» در برابر امامان، به‌ویژه امام صادق(ع)، صادر شده است مشاهده می‌کنیم؛ برخی از آنان به هر شکل ممکن تلاش می‌کنند حسنی‌ها را تبرئه کنند، حال یا با تضعیف روایات، یا با تراشیدن توجیهاتی از این‌سو و آن‌سو و رفتارهای دیگر از این دست، برای بهتر نشان دادن چهرۀ آن‌ها؛ و در مقابل برخی دیگر آنان را دشمنان آل‌محمد و ناصبی می‌دانند و به خود اجازه می‌دهند به آنان آشکارا دشنام دهند، ناسزا بگویند و حتی لعنشان کنند! اما ما ـ ‌به‌عنوان امتی میانه‌ ـ نه این رفتار را می‌پذیریم و نه آن را، بلکه فقط حقّ را که برای ما اهمیت دارد، مطرح می‌کنیم، و حقیقت را همان‌گونه که هست تا جایی که به موضوع ما ارتباط دارد بیان می‌نماییم، نه فراتر از آن.

-تأثیر دنیا و حسادت در مواضع حسنی‌ها

نزدیکی نَسَبی به امام معصوم، گاهی نعمت است و گاهی نقمت؛ و تصمیم با خود شخص «نزدیک» است که کدام‌یک از این دو مسیر را برگزیند! از ابوصَباح کِنانی روایت شده است که می‌گوید: ابوعبدالله امام صادق(ع) فرمود: «ما قومی هستیم که خداوند عزوجل اطاعت ما را واجب کرده است، انفال از آنِ ماست، و خالص‌ترین مال از آنِ ماست، و ما راسخان در علم هستیم، و ما همان کسانی هستیم که در فرمایش حق‌تعالی مورد حسادت قرار می‌گیرند: (أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَىٰ مَا آتَاهُمُ ٱللَّهُ مِن فَضْلِهِ) (آیا به مردم حسادت می‌ورزند به‌خاطر آنچه خدا از فضل خود به آنان داده است؟).»[439] کسی تصور نکند آل‌محمد(ع) فقط از سوی بیگانگان مورد حسادت قرار گرفته‌اند، بلکه از سوی اهل‌بیت و نزدیکان خودشان نیز در معرض حسادت واقع شده‌اند. همچنین نزدیکی نَسَبی با امام معصوم به این معنا نیست که شخص جزو «عترت» و «آل‌محمد»(ع) است، یا حتماً به امامت ایمان داشته و آن را تصدیق کرده است؛ بلکه برخی از آن‌ها تصدیق‌کنندۀ او هستند و آنان «مقتصد» شمرده می‌شوند، و برخی دیگر تصدیق‌کننده نیستند، بلکه «ستمگر به خویش‌اند» (ظالم لنفسه): «از سلیمان‌بن خالد، از امام صادق(ع) روایت شده است که گفت: از ایشان دربارۀ فرمایش حق‌تعالی پرسیدم: (ثُمَّ أَوْرَثْنَا ٱلْكِتَٰبَ ٱلَّذِينَ ٱصْطَفَيْنَا مِنْ عِبَادِنَا) (سپس کتاب را به کسانی از بندگانمان که برگزیدیم به میراث دادیم). فرمود: «شما چه می‌گویید؟» گفتم: «می‌گوییم این آیه دربارۀ فاطمیون است.» فرمود: «نه، به آن صورتی که شما تصور می‌کنید نیست. کسی که به شمشیر اشاره کرده و مردم را به خلافت دعوت کرده باشد در این آیه وارد نمی‌شود.» گفتم: «پس مقصود از «ستمگر به خودش» چیست؟» فرمود: «کسی که در خانه‌اش نشسته و امام حق را نمی‌شناسد؛ و "مقتصد" کسی است که حق امام را می‌شناسد؛ و "پیشی‌گیرنده در خیرات" امام است.» ... از احمدبن عمر روایت شده است که گفت: از امام رضا(ع) دربارۀ فرمایش حق‌تعالی پرسیدم: (ثُمَّ أَوْرَثْنَا ٱلْكِتَٰبَ ٱلَّذِينَ ٱصْطَفَيْنَا مِنْ عِبَادِنَا) (سپس کتاب را به کسانی از بندگانمان که برگزیدیم به میراث دادیم). فرمود: «مقصود، فرزندان فاطمه(س) است؛ و "پیشی‌گیرنده در خیرات" امام است؛ و "مقتصد" کسی است که امام را می‌شناسد؛ و "ظالم به خود" کسی است که امام را نمی‌شناسد.»[440] برخی از روایاتی که بیماری نفسانیِ برخی از نزدیکان ائمه(ع) ـ‌ ازجمله برخی از فرزندان حسن(ع)‌ ـ را بیان می‌کند تقدیم می‌شود: امام صادق(ع) فرمود: «هیچ‌کدام از ما نیست مگر این‌که دشمنی از اهل‌بیتش دارد.» به ایشان گفته شد: «آیا فرزندان حسن نمی‌دانند حق با کیست؟» فرمود: «چرا، اما حسادت آن‌ها را وادار می‌کند.»[441] از حسین‌بن ابو‌العُلاء، از امام صادق(ع) روایت شده است که گفت: شنیدم می‌فرمود: «عمربن عبدالعزیز به ابن‌حزم[442] نوشت که صدقات علی و عمر و عثمان را برایش بفرستد. ابن‌حزم شخصی را نزد زیدبن حسن ـ ‌که بزرگ‌تر از همه بود‌ ـ فرستاد و صدقات را از او خواست. زید گفت: والی صدقات پس از علی، حسن بود؛ پس از حسن، حسین؛ پس از حسین، علی‌بن حسین؛ و پس از علی‌بن حسین، محمدبن علی؛ پس برای او پیام بفرست. ابن‌حزم برای پدرم پیام فرستاد و پدرم مرا با نامه‌ای فرستاد و من آن را به ابن‌حزم دادم.» شخصی از میان ما به ایشان گفت: «آیا فرزندان حسن از این ماجرا آگاه‌اند؟» فرمود: «بله، همان‌گونه که می‌دانند الآن شب است؛ اما حسادت آن‌ها را به این کار وامی‌دارد، و اگر حق را با حق می‌خواستند، برایشان بهتر بود، اما آن‌ها دنیا را می‌خواهند.»[443] برخی از رفتارهای بزرگان حسنی‌ها با امام صادق(ع):

-زید‌بن حسن و پسرش

پیش‌تر موضع زید فرزند امام حسن(ع) در برابر امام زین‌العابدین(ع) و فرزندش امام باقر(ع) در رابطه با تصرف صدقات رسول خدا و امیرالمؤمنین(ع) که ویژۀ آل‌محمد(ع) بوده‌اند، و همچنین در مسئلۀ رساندن آزار به امام باقر(ع) بیان شد؛ چراکه او دارای روابط خوبی با امویان بود و برای آن‌ها کار می‌کرد. اما پسرش، حسن‌بن زید، در دورۀ حکومت منصور عباسی، از سوی او به ولایت مدینه گمارده شد[444] و آزار بسیاری به امام صادق(ع) رساند، تا آنجا که دستور منصور را اجرا کرد و خانۀ امام را به آتش کشید: از مفضل‌بن عمر روایت شده است که گفت: ابوجعفر منصور به حسن‌بن زید ـ ‌والی منصوب‌شده از سوی او بر حرمین‌ ـ نوشت که خانۀ جعفربن محمد را به آتش بکش. او نیز در خانۀ اباعبدالله امام صادق(ع) آتش افکند و در و دالان خانه آتش گرفت. ابوعبدالله(ع) از خانه بیرون آمد، درحالی‌که در میان آتش گام برمی‌داشت و در آن راه می‌رفت و می‌فرمود: «من فرزند "أعراق‌الثرى" (ریشه‌داران در زمین) هستم؛ من فرزند ابراهیم خلیل‌الله(ع) هستم.»[445] دربارۀ معنای «أعراق‌الثرى»، سید احمد الحسن می‌فرماید: «"أعراق‌الثرى" یعنی افرادی که در زمین و روی زمین ریشه‌دار هستند؛ به این معنا که: من فرزند صاحبان واقعی زمین هستم؛ و آن‌ها جانشینان و خلفای خداوند، محمد و علی و ائمه و انبیا (صلوات خدا بر آنان) هستند. آن‌ها کسانی هستند که در چشم خداوند جای دارند، و دنیا و زمین برای ایشان آفریده شده است، و دیگر مخلوقات به‌خاطر ایشان خلق شده‌اند؛ و سپس یکی از آنان را نام برده است؛ یعنی جدّش ابراهیم(ع) که در موقعیتی مشابه قرار گرفته بود. مقصود این است که امام می‌خواهد چنین معنایی بفرماید: شما از حضور من در میان خود تعجب می‌کنید، درحالی‌که دنیا و زمین برای پدران من و برای من آفریده شده است، و من وارث حقیقی آن هستم. آیا غصب حقم برایتان کافی نبود تا این‌که کار به آنجا رسید که قصد جانم را کردید؟»[446]

-عبدالله‌بن حسن مثنّى و دو فرزندش

«عبدالله» با عنوان «عبدالله محض» شناخته می‌شود،[447] و از نظر سنی از امام صادق(ع) بزرگ‌تر بود؛ زیرا در سال ۷۰ هجری به دنیا آمد، و منصور عباسی او را در سال ۱۴۵ هجری در زندان به قتل رساند. این «عبدالله» کسی بود که ایدۀ قیام علیه امویان را مطرح کرد؛ به این صورت که او از موج همدردی ایجادشده پس از قیام زیدبن علی(ع) بهره برد و تصمیم گرفت مردم را به‌سوی خودش جذب کند و برای پسرش «محمد» ادعای مهدویت و امامت نمود. او عباسیان را نیز به مهدویت فرزندش قانع کرد و آن‌ها در آغاز با او بیعت کردند، اما بعداً از او روی گرداندند. منصور عباسی، عبدالله و اهل‌بیتش را دستگیر کرد و سال‌ها در زندان نگه داشت، سپس آن‌ها را به قتل رساند. او ـ‌‌ چنان‌که روشن خواهد شد‌ ـ محمدبن عبدالله و برادرش ابراهیم را نیز به قتل رساند. برخی از آنچه به او و پسرش محمد مربوط می‌شود: • از علی‌بن سعید روایت شده است که می‌گوید: نزد اباعبدالله امام صادق(ع) نشسته بودم، و محمدبن عبدالله‌بن علی در کنار ایشان نشسته بود. در مجلس، عبدالملک‌بن أعیَن، محمد طیار، و شهاب‌بن عَبد رَبه نیز حضور داشتند. یکی از یاران ما گفت: «فدایت شوم، عبدالله‌بن حسن می‌گوید: ما در این امر چیزی داریم که دیگران ندارند.» ابوعبدالله(ع) پس از این سخن فرمود: «آیا از عبدالله تعجب نمی‌کنید که ادعا می‌کند پدرش علی کسی است که امام نبود، و می‌گوید ما علم و صداقت نداریم؟ به خدا سوگند او علمی ندارد، ولی به خدا سوگند ـ ‌و با دست به سینۀ خود اشاره کرد‌ ـ نزد ما سلاح رسول خدا(ص)، شمشیر او و زره اوست؛ و به خدا قسم، نزد ما مصحف فاطمه(س) است که حتی یک آیه از قرآن در آن نیست، و این کتاب به املای رسول خدا(ص) و خط علی(ع) است؛ و جَفر هم نزد ماست، و آن‌ها نمی‌دانند جفر چیست؛ پوست گوسفند یا پوست شتری است.» سپس رو به ما کرد و فرمود: «مژده باد بر شما؛ آیا خشنود نیستید از این‌که روز قیامت می‌آیید درحالی‌که به دامن علی چنگ زده‌اید، و علی به دامن رسول خدا(ص) چنگ زده است؟»[448] • از علی‌بن سعید روایت شده است که می‌گوید: نزد اباعبدالله(ع) نشسته بودم و جمعی از یاران ما نیز نزد ایشان بودند. مُعلی‌بن خُنیس گفت: «فدایت شوم، چه‌ها که از حسن‌بن حسن ندیدم!» سپس طیار[449] گفت: «فدایت شوم، در یکی از کوچه‌ها راه می‌رفتم که محمدبن عبدالله‌بن حسن را دیدم، سوار بر الاغی بود و اطرافش جمعی از زیدیان بودند. به من گفت: ای مرد، بیا، بیا، رسول خدا(ص) فرموده است: هرکه مطابق ما نماز بخواند، به قبلۀ ما رو کند و گوشت قربانی ما را بخورد، او مسلمانی است که در پناه خدا و رسولش است؛ هرکه بخواهد بماند و هرکه بخواهد برود.» به او گفتم: «از خدا بترس. و این‌هایی که اطرافت هستند فریفته‌ات نکنند.» امام صادق(ع) به طیار فرمود: «آیا چیز دیگری به او نگفتی؟» گفت: «نه.» فرمود: «چرا به او نگفتی رسول خدا(ص) این سخن را زمانی فرمود که مسلمانان بر اطاعتش هم‌داستان بودند، ولی وقتی رسول خدا(ص) از دنیا رفت و اختلاف پدید آمد، آن حکم منقطع شد؟» محمدبن عبدالله‌بن علی گفت: «شگفتا از عبدالله‌بن حسن که مسخره می‌کند و می‌گوید این چیزها در جفرِ ادعایی شماست!» امام صادق(ع) خشمگین شد و فرمود: «شگفتا از عبدالله‌بن حسن که می‌گوید در میان ما امامی صادق نیست! او نه خودش امام است و نه پدرش امام بود؛ او ادعا می‌کند علی‌بن ابی‌طالب(ع) امام نبوده است، و این سخن را تکرار می‌کند! اما گفتۀ او دربارۀ جفر: "جفر" پوست گاوی ذبح‌شده است، مانند کیسه‌ای که در آن کتاب‌ها و علومی است که مردم از حلال و حرام تا روز قیامت به آن نیاز دارند؛ آن‌ها به املای رسول خدا(ص) و به خط علی(ع) است. در آن، مصحف فاطمه(س) نیز هست که حتی یک آیه از قرآن در آن نیست؛ و خاتم رسول خدا(ص)، و زره و شمشیر و پرچم او نزد من است، و جفر نیز نزد من است، به کوری چشم کسی که ادعا می‌کند.»[450] • از سلیمان‌بن هارون روایت شده است که می‌گوید: به اباعبدالله(ع) عرض کردم: عَجلیه[451] ادعا می‌کنند عبدالله‌بن حسن مدعی است شمشیر رسول خدا(ص) نزد اوست. امام فرمود: «به خدا سوگند، او دروغ می‌گوید. به خدا قسم، نه شمشیر نزد اوست و نه هرگز آن را با یکی از دو چشمش دیده است؛ و نه پدرش آن را دیده، مگر این‌که آن را نزد علی‌بن حسین دیده باشد؛ و بی‌گمان برای صاحبش آن شمشیر به خوبی محفوظ و نگهداری شده است؛ نه به راست می‌رود و نه به چپ؛ زیرا این امر واضح و روشن است. به خدا سوگند، اگر تمام اهل زمین گرد آیند تا این امر را از جایگاهی که خداوند در آن قرارش داده است جابه‌جا کنند نمی‌توانند؛ و اگر تمام مخلوقات خدا کافر شوند به‌طوری که کسی باقی نماند، باز هم خداوند برای این امر اهلش را خواهد آورد که شایستۀ آن‌اند.»[452] • از یونس، از علی صائغ روایت شده است که می‌گوید: محمدبن عبدالله‌بن حسن، اباعبدالله(ع) را دید و او را به خانه‌اش دعوت کرد، اما امام(ع) نپذیرفت با او برود، و اسماعیل را همراه او فرستاد و به او اشاره کرد دست نگه دارد، و دست بر دهان خود گذاشت و فرمان داد سکوت کند و دست نگه دارد. وقتی محمد به خانه‌اش رسید، دوباره پیام فرستاد و از امام خواست بیاید، اما امام صادق(ع) باز هم نپذیرفت. آن فرستاده نزد محمد رفت و از امتناع امام(ع) خبر داد. محمد خندید و گفت: «مانع او از آمدن نزد من این است که مشغول نگاه‌ کردن در صحیفه‌هاست.» اسماعیل نزد امام برگشت و سخن محمد را نقل کرد. امام صادق(ع) فرستاده‌ای از طرف خودش فرستاد و فرمود: «اسماعیل مرا از سخن تو آگاه کرد، و تو درست گفته‌ای. آری، من در صحیفه‌های نخستین ـ‌ صحف ابراهیم و موسی(ع)‌ ـ نظر می‌کنم. از خودت و پدرت بپرس، آیا آن‌ها نزد شما هستند؟» چون فرستاده این سخن را به محمد رساند، محمد ساکت شد و چیزی نگفت. وقتی فرستاده سکوت او را به امام گزارش داد، امام(ع) فرمود: «هر گاه پاسخ به درستی داده شود، سخن کم می‌شود.» [453] • ابن‌عَساکر با سند خود روایت کرده است: «در ابتدای روز، میان جعفربن محمد و عبدالله‌بن حسن گفت‌وگویی درگرفت. عبدالله‌بن حسن در آن گفت‌وگو تندی کرد. سپس از یکدیگر جدا شدند و به‌سوی مسجد رفتند. بر آستانۀ مسجد یکدیگر را دیدند. ابوعبدالله جعفربن محمد(ع) به عبدالله‌بن حسن گفت: «ای ابامحمد، عصرت را چگونه گذراندی؟» گفت: «خوب»، آن‌گونه که انسان خشمگین می‌گوید. امام(ع) فرمود: «ای ابامحمد، مگر نمی‌دانی صله‌رحم، حساب را سبک می‌کند؟» عبدالله پاسخ داد: «او همیشه چیزی می‌گوید که ما آن را نمی‌شناسیم!» امام فرمود: «پس از قرآن برایت تلاوت می‌کنم.» گفت: «این هم در آن هست؟» فرمود: «بله.» گفت: «بخوان!» امام فرمود: «حق‌تعالی می‌فرماید: (ٱلَّذِينَ يَصِلُونَ مَا أَمَرَ ٱللَّهُ بِهِ أَن يُوصَلَ وَيَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَيَخَافُونَ سُوٓءَ ٱلْحِسَابِ) (همان‌ها که آنچه را خداوند به پیوستن آن فرمان داده است پیوند می‌دهند، و از پروردگارشان می‌هراسند، و از سختیِ حساب می‌ترسند).» عبدالله گفت: "پس دیگر مرا نخواهی دید تا رحمی را قطع کرده باشم."»[454] • سَماعَة‌بن مهران گفت: «نَسَب‌شناسی به نام کَلْبی به من گفت: به مدینه وارد شدم درحالی‌که هیچ‌چیزی از این امر نمی‌دانستم. به مسجد رفتم، دیدم جماعتی از قریش نشسته‌اند. به آنان گفتم: «مرا آگاه کنید از این‌که عالم این خاندان چه کسی است؟» گفتند: «عبدالله‌بن حسن.» به خانه‌اش رفتم و اجازۀ ورود خواستم. مردی بیرون آمد که گمان کردم غلام اوست. به او گفتم: «برای من از آقایت اجازه بگیر.» داخل رفت و بیرون آمد و گفت: «وارد شو.» داخل شدم. ناگهان پیرمردی را در اعتکاف دیدم که به‌شدت مشغول عبادت بود. سلام دادم. به من گفت: «تو کیستی؟» گفتم: «من کلْبی، نسب‌شناسم.» گفت: «حاجتت چیست؟» گفتم: «برای پرسیدن آمده‌ام.» گفت: «پسرم محمد را دیده‌ای؟» گفتم: «از تو آغاز کردم.» گفت: «بپرس!» گفتم: «مرا از مردی خبر بده که به همسرش گفته: تو را به تعداد ستارگان آسمان طلاق دادم.» گفت: «از رأس جوزا محقق می‌شود،[455] و بقیه برایش گناه و عقوبت دارد.» در دل خود گفتم: «این یکی.» سپس گفتم: «شیخ دربارۀ مسح بر روی کفش چه می‌گوید؟» گفت: «گروهی صالح آن را انجام دادند، ولی ما اهل‌بیت مسح نمی‌کنیم.» با خود گفتم: «این دو.» گفتم: «دربارۀ خوردن ماهی جِرّی (گربه‌ماهی) چه می‌گویی؟» گفت: «حلال است، اما ما اهل‌بیت آن را نمی‌خوریم.» گفتم: «این سه.» گفتم: «دربارۀ نوشیدن نبیذ چه می‌گویی؟» گفت: «حلال است، اما ما اهل‌بیت آن را نمی‌نوشیم.» از نزد او برخاستم و بیرون آمدم درحالی‌که می‌گفتم: این جماعت دربارۀ اهل این خانه دروغ می‌گویند! وارد مسجد شدم و به جماعتی از قریش و دیگر مردم نگریستم. به آنان سلام کردم، و سپس گفتم: «داناترین فرد این خاندان کیست؟» گفتند: «عبدالله‌بن حسن.» گفتم: «نزد او رفتم، اما چیزی نزد او نیافتم.» مردی از میان جمع سر بلند کرد و گفت: «نزد جعفربن محمد(ع) برو که او داناترین فرد این خاندان است.» برخی از حاضران او را سرزنش کردند. با خود گفتم: اینان را جز حسادت، از راهنمایی من به‌سوی او در ابتدا بازنداشت. به آن مرد گفتم: «وای بر تو، من از ابتدا همو را می‌خواستم.» حرکت کردم تا به منزل او رسیدم. در را کوبیدم. غلامی از خانه بیرون آمد و گفت: «داخل شو، ای برادر کلبی!» به خدا سوگند، سخنش مرا شگفت‌زده کرد. با پریشانی داخل شدم. نگریستم، دیدم پیرمردی روی جانمازی نشسته بدون تکیه‌گاه و بدون زیرانداز. پس از آن‌که سلام کردم، خودِ او سخن آغاز کرد و فرمود: «تو کیستی؟» با خود گفتم: سبحان‌الله! غلامش در آستانۀ در به من گفت: داخل شو ای برادر کلبی، و اکنون خودِ آقا از من می‌پرسد: تو کیستی؟ گفتم: «من کلبی نسب‌شناسم...» پرسید: «از چیزی که برایش آمده‌ای سؤال کن.» گفتم: «به من خبر بده از مردی که به همسرش گفته است: تو را به تعداد ستارگان آسمان طلاق دادم؟» فرمود: «وای بر تو، مگر سورۀ طلاق را نمی‌خوانی؟» گفتم: «چرا.» فرمود: «پس بخوان.» خواندم: (فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ وَأَحْصُوا۟ ٱلْعِدَّةَ) (پس آن‌ها را در زمان عده‌شان طلاق دهید و عده را به درستی بشمارید). فرمود: «آیا اینجا چیزی از ستارگان آسمان می‌بینی؟» گفتم: «نه.» گفتم: «مردی به همسرش گفت: تو سه‌طلاقه‌ای؟» فرمود: «به کتاب خدا و سنت نبی‌اش(ص) بازمی‌گردد.» سپس فرمود: «طلاقی نیست مگر در حال طُهر (پاکی زن از حیض)، بدون نزدیکی، با حضور دو شاهد قابل‌قبول.» با خود گفتم: این یکی. سپس فرمود: «بپرس.» گفتم: «دربارۀ مسح از روی پاپوش چه می‌فرمایی؟» تبسمی کرد و فرمود: «روز قیامت خداوند هر چیزی را به اصلش بازمی‌گرداند، و پوست را به گوسفند بازمی‌گرداند؛ پس ببین وضوی کسانی که از روی کفش مسح می‌کردند به کجا می‌رود؟» با خود گفتم: این دو تا. سپس به من رو کرد و فرمود: «بپرس.» گفتم: «دربارۀ خوردن ماهی جِرّی (گربه‌ماهی) چه می‌گویید؟» فرمود: «خداوند عزوجل گروهی از بنی‌اسرائیل را مسخ کرد؛ پس آنچه از آنان در دریا جرّی، مارماهی، زَمّار و مانند این‌ها شد؛ و آنچه از انان در خشکی گرفت بوزینه، خوک، وبر و ورک[456] و مانند این‌ها شد.» با خود گفتم: این سه تا. سپس به من رو کرد و فرمود: «بپرس و برخیز.» گفتم: «دربارۀ نوشیدن نبیذ چه می‌فرمایید؟» فرمود: «حلال است.» گفتم: «ما آن را قرار می‌دهیم و در آن عِکر (رسوب و ته‌ماندۀ تمام چیزی) و مانند آن را می‌ریزیم و آن را می‌نوشیم.» فرمود: «شه‌شه! (یعنی: چقدر زشت و ناپسند است) این شراب گندیده و بدبو است.» گفتم: «فدایت شوم، پس کدام نبیذ را می‌فرمایی؟» فرمود: «مردم مدینه نزد رسول خدا(ص) از تغییر آب و فساد مزاجشان شکایت کردند. پس رسول دستور داد نبیذ تهیه کنند. مردی به خدمتکارش فرمان می‌داد برایش نبیذ آماده کند؛ او مشتی خرما برمی‌داشت و در مشک (ظرف چرمی دباغی‌شده) می‌گذاشت. سپس از همان نبیذ می‌نوشید و با آن نیز وضو می‌گرفت.» گفتم: «چه تعداد خرما در آن مشک بود؟» فرمود: «هر قدر مشتش جا می‌گرفت.» گفتم: «یکی یا دو تا؟» فرمود: «گاهی یکی بود، گاهی دو تا.» گفتم: «آن مشک چقدر گنجایش داشت؟» فرمود: «بین چهل تا هشتاد تا، یا بیشتر از آن.» گفتم: «به وزن رطل؟» فرمود: «بله، رطل به پیمانۀ عراق.» سماعه گفت: کلبی گفت: «سپس امام(ع) برخاست و من هم برخاستم و بیرون آمدم درحالی‌که یک دستم را به دیگری می‌کوبیدم و می‌گفتم: اگر چیزی باشد، همین است»؛ و آن کلبی تا هنگام مرگ خدا را با محبت به این خاندان دین‌دار بود.»[457] روشن است که رحمت خداوند شامل حال کلبی شد و او را به امام صادق(ع) رساند، و امام حق را برایش روشن ساخت؛ وگرنه با شک‌هایی که در دل داشت گمراه می‌شد؛ شک‌هایی که به‌سبب فتواهای آن مسکین عبدالله‌بن حسن ـ‌ که در کاری وارد شده بود که نه اهلش بود و نه در شأنش بود‌ ـ در دلش وارد شده بود! • ابن‌جمهور قمی در کتاب الواحدة نقل کرده است که محمدبن عبدالله‌بن حسن به ابوعبدالله امام صادق(ع) گفت: «به خدا قسم من از تو داناتر، بخشنده‌تر و شجاع‌ترم.» امام به او فرمود: «اما این‌که گفتی داناترم، جد من و تو هزار‌بنده را با دسترنج خود آزاد کرد؛ آن‌ها را برایم اسم ببر! و اگر بخواهی، من اسم آن‌ها را برایت تا زمان آدم(ع) خواهم گفت. این‌که گفتی بخشنده‌تری، به خدا قسم، هیچ شبی را نگذرانده‌ام که حقی از جانب خدا بر گردنم باقی‌مانده باشد و ادا نکرده باشم؛ اما این‌که گفتی از من شجاع‌تری، گویا سر تو را می‌بینم که آورده‌اند و روی سنگ زَنبورها نهاده‌اند، و خون از آن به فلان جا و فلان جا می‌ریزد.» آنگاه محمد این ماجرا را برای پدرش نقل کرد. پدرش گفت: «پسرم، خدا در مصیبت تو به من پاداش دهد؛ زیرا جعفر به من خبر داده تو همان کسی هستی که سرش را روی سنگ زنبورها خواهند گذاشت.» ابوالفرج اصفهانی در کتاب مَقاتل‌الطالبیین آورده است: زمانی که مردم با محمدبن عبدالله‌بن حسن به‌عنوان مهدی این امت بیعت کردند، پدرش عبدالله نزد ابوعبدالله امام صادق(ع) آمد. ابوعبدالله(ع) او را از این کار نهی می‌کرد و عبدالله گمان می‌کرد امام(ع) به او حسادت می‌ورزد. امام(ع) دست خود را به شانۀ عبدالله زد و فرمود: «آری، به خدا قسم، خلافت نه برای توست و نه برای پسرت، بلکه این خلافت برای این شخص است ـ ‌یعنی سفاح‌ ـ سپس برای این ـ یعنی منصور. او پسرت را روی سنگ‌های «زیت» خواهد کشت، و برادرش را در سرزمین طفوف به قتل خواهد رساند، درحالی‌که پاهای اسبش در آب است.» منصور دنبال امام آمد و گفت: «ای اباعبدالله، چه گفتی؟» امام(ع) فرمود: «همان که شنیدی، و قطعاً این اتفاق خواهد افتاد.» کسی برایم نقل کرده که شنیده منصور گفته است: همان لحظه که سخن جعفر را شنیدم به خانه برگشتم و کارهایم را سامان دادم؛ و همان شد که او گفته بود.»[458]

-حسن‌بن حسن مثنّى

او حسن‌بن حسن‌بن حسن سبط(ع) است که با عنوان «حسن مُثَلَّث» شناخته می‌شود، و عقیدۀ زیدیه را باور داشت.[459] رفتار او با امام صادق(ع) تفاوتی با رفتار برادرش عبدالله نداشت، و شاید حتی بدتر بود! • از ابویعقوب روایت شده است که می‌گوید: من و مُعلی‌بن خُنیس، حسن‌بن حسن‌بن علی‌بن ابی‌طالب(ع) را دیدیم. او گفت: «ای یهودی، به ما خبر بده جعفربن محمد دربارۀ ما چه گفته است؟» گفت: به خدا سوگند، او از شما به یهودیت سزاوارتر است؛ زیرا یهودی کسی است که شراب می‌نوشد!»[460] • از سلیمان‌بن خالد روایت شده است که می‌گوید: حسن‌بن حسن را دیدم. او می‌گفت: «مگر ما حقی نداریم؟ مگر ما حرمت و جایگاهی نداریم؟ آیا همین‌که یک نفر از ما را برگزینید کافی است!» من پاسخی برایش نداشتم. نزد اباعبدالله امام صادق(ع) رفتم و آنچه را او به من گفته بود بازگو کردم. امام فرمود: «نزد او برو و بگو: ما نزد شما آمدیم و گفتیم آیا چیزی نزد شما هست که نزد دیگران نباشد؟ گفتید: نه. ما هم تصدیقتان کردیم و شما صادق بودید. سپس نزد پسرعموهای شما رفتیم و گفتیم: آیا چیزی نزد شما هست که نزد دیگران نیست؟ گفتند: آری. ما آن‌ها را تصدیق کردیم و آن‌ها صادق بودند.» گفت: نزد او رفتم و آنچه را امام فرموده بود به او گفتم. حسن گفت: «به‌راستی نزد ما چیزی هست که نزد مردم نیست»؛ و من باز هم پاسخی نداشتم. نزد امام صادق(ع) برگشتم و خبر دادم. فرمود: «نزد او برو و بگو: خداوند عزوجل در کتابش می‌فرماید: (ءَاتُونِى بِكِتَٰبٍۢ مِّن قَبْلِ هَٰذَآ أَوْ أَثَٰرَةٍۢ مِّنْ عِلْمٍ إِن كُنتُمْ صَٰدِقِينَ) (کتابی پیش از این بیاورید یا بازمانده‌ای از دانشی، اگر راست می‌گویید). پس ‌بنشینید تا از شما بپرسیم.» سپس نزد او رفتم و با همین آیه با او احتجاج کردم. او گفت: «آیا نزد شما چیزی نیست جز این‌که ما را سرزنش کنید؟ اگر فلانی فرصت یافته و ما مشغول شده‌ایم، آیا این باعث می‌شود حق ما از بین برود؟!»[461] فلانی، یعنی امام صادق(ع). با توجه به این روایات، روشن است که حسنی‌ها طمع داشتند سهمی از ولایت و امامت داشته باشند، و این طمع تنها به آنان منحصر نمی‌شد؛ زیرا عدۀ بسیاری در طول تاریخ ـ‌ و تا همین امروز‌ ـ به طمع دنیا ادعای امامت داشته‌اند و دارند؛ و تا زمانی که در دنیای امتحان به‌سر می‌بریم این وضعیت ادامه خواهد داشت!

-موسی‌بن عبدالله، آنچه را با امام صادق(ع) رخ داد روایت می‌کند

موسی‌بن عبدالله‌بن حسن مثنّى، برادر محمد و ابراهیم، به حق هدایت شد و آنچه را میان پدرش و برادرش محمد با امام صادق(ع) گذشت روایت کرده است. این روایت طولانی است و برای بهره‌مند شدن از آن، آن را به‌طور کامل نقل می‌کنم: «از عبدالله‌بن ابراهیم‌بن محمد جعفری روایت شده است که می‌گوید: به دیدار خدیجه دختر عمربن علی‌بن حسین‌بن علی‌بن ابی‌طالب(ع) رفتیم تا درگذشت نوه‌اش را به او تسلیت بگوییم. موسی‌بن عبدالله‌بن حسن نیز نزد او بود و در گوشه‌ای نزدیک زنان نشسته بود. به آنان تسلیت گفتیم، سپس به موسی رو کردیم... تا نزدیکی شب در آنجا ماندیم. سپس خدیجه گفت: از عمویم محمدبن علی (صلوات خدا بر او) شنیدم که می‌فرمود: «زن در سوگواری فقط به این دلیل به نوحه‌سرایی نیاز دارد که اشک‌هایش جاری شود، و نباید سخن ناپسند بگوید؛ و هنگامی که شب فرارسید، نباید فرشتگان را با نوحه آزرده سازد.» صبح روز بعد دوباره به دیدار او رفتیم، و دربارۀ تخلیۀ خانه‌اش از خانۀ ابوعبدالله جعفربن محمد(ع) صحبت کردیم.[462] موسی گفت: «این خانه‌ای است که «خانۀ سرقت» نام دارد.» خدیجه گفت: «این چیزی است که مهدی ما ـ ‌یعنی محمدبن عبدالله‌بن حسن‌ ـ برای ما برگزیده است!» و با این سخن با او مزاح کرد. موسی‌بن عبدالله گفت: «به خدا سوگند، برایتان از چیزی شگفت‌آور خبر می‌دهم. پدرم (رحمت خدا بر او باد) هنگامی که در کار قیام محمدبن عبدالله وارد شد[463] و تصمیم گرفت با یارانش دیدار کند، گفت: به نظر نمی‌رسد این کار سامان گیرد، مگر این‌که اباعبدالله جعفربن محمد را ببینم. پس در حالی که به من تکیه داده بود به راه افتاد. من نیز با او به‌راه افتادم تا به دیدار اباعبدالله(ع) رفتیم. او را دیدیم که در راه مسجد است. پدرم او را متوقف کرد و با او سخن گفت. اباعبدالله(ع) فرمود: «اکنون وقت این گفت‌وگو نیست، ان‌شاءالله دیدار خواهیم کرد»؛ و پدرم با خوشحالی بازگشت.»[464] سپس پدرم تا فردای آن روز یا یک روز بعد از آن صبر کرد، سپس همراه یکدیگر به راه افتادیم تا به نزد امام رسیدیم. پدرم وارد شد و من نیز همراهش بودم. او سخن آغاز کرد و در ضمنِ سخنانش به امام گفت: «فدایت شوم، می‌دانی من از تو بزرگ‌ترم[465] و در میان خاندانت نیز افرادی هستند که از تو بزرگ‌ترند، اما خداوند عزوجل فضیلتی به تو بخشیده که برای هیچ‌یک از خاندانت قرار نداده است. من با اطمینان خاطر به نیکوکاری تو نزدت آمده‌ام، و بدان ـ‌ فدایت شوم‌ ـ اگر دعوت مرا بپذیری، هیچ‌یک از یارانت از من تخلّف نمی‌کند و هیچ دو نفری از قریش و نیز دیگران با من مخالفت نخواهند کرد.»[466] ابوعبدالله(ع) به او فرمود: «تو افرادی غیر از مرا خواهی یافت که از من نسبت به تو فرمان‌بردارترند، و تو را به من نیازی نیست.[467] به خدا قسم، تو خود می‌دانی گاهی می‌خواهم به بیابان بروم یا قصد آن را دارم، ولی برایم دشوار می‌شود؛ و می‌خواهم به حج بروم، ولی آن را جز با رنج و سختی و مشقّت بسیار به دست نمی‌آورم. پس از من دست‌ بردار و به دنبال دیگری برو و از او بخواه، و به آنان مگو نزد من آمده‌ای.» پدرم گفت: «مردم چشم به دهان تو دوخته‌اند و اگر تو درخواست مرا بپذیری، کسی از من تخلّف نخواهد کرد، و لازم نیست تو خود وارد جنگ یا امری ناخوشایند شوی.» در همین حال، ناگهان عده‌ای وارد شدند و سخن ما را قطع کردند. پدرم گفت: «فدایت شوم، چه می‌فرمایی؟» امام فرمود: «ان‌شاءالله بعداً یکدیگر را خواهیم دید.» پدرم گفت: «آیا طبق خواستۀ من خواهد بود؟» امام فرمود: «ان‌شاءالله آن‌گونه که می‌خواهی، در جهت اصلاح حال تو خواهد بود.» سپس پدرم به خانه بازگشت و فرستاده‌ای به‌سوی محمد ـ‌ که در کوهی به نام اَشقر در منطقۀ جُهینه که دو شب از مدینه فاصله داشت‌ ـ فرستاد و به او بشارت و خبر داد که خواسته‌اش برآورده شده و به مقصودش رسیده است.[468] سپس سه روز بعد برگشتیم و در آستانۀ در ایستادیم. هرگاه نزد امام می‌آمدیم، مانعی برای ورود ما نبود، اما این بار فرستادۀ امام(ع) ما را منتظر نگه داشت. سپس به ما اجازه داد. وارد شدیم. من در گوشه‌ای از اتاق نشستم. پدرم نزدیک رفت و سر ایشان را بوسید و گفت: «فدایت شوم، با امید و اطمینان خاطر نزد تو برگشته‌ام. با امید و آرزوی بیشتر، و امیدواری برای برآورده‌شدن حاجتم.» ابوعبدالله(ع) به او فرمود: «ای پسرعمو، تو را به خدا پناه می‌دهم از این امری که در آن وارد شده‌ای دست برداری. من از این می‌ترسم که این کار برای تو شرّ به دنبال داشته باشد.» بین آن دو گفت‌وگو درگرفت تا آنجا که سخن به جایی کشید که پدرم سخنی گفت که نمی‌بایست بگوید؛ ازجمله: «به چه دلیل حسین از حسن به این امر سزاوارتر بود؟» امام صادق(ع) فرمود: «خداوند حسن و حسین را رحمت کند، چگونه این موضوع را مطرح کردی؟» پدرم گفت: «چون حسین(ع) اگر می‌خواست به عدالت رفتار کند، سزاوار بود این امر را به مسن‌ترین فرد از فرزندان حسن منتقل نماید.» ابوعبدالله(ع) فرمود: «خداوند تبارک‌وتعالی هنگامی که به محمد(ص) وحی کرد، آنچه را خواست به او وحی کرد و در این باره با هیچ‌یک از مخلوقاتش مشورت نکرد. محمد(ص) نیز آنچه را خواست به علی(ع) فرمان داد و علی(ع) آنچه را دستور داده شده بود انجام داد. و ما دربارۀ حسین، جز آنچه رسول خدا(ص) از تکریم و تصدیق درباره‌اش گفته است نمی‌گوییم. اگر وظیفۀ حسین(ع) این بود که امر وصایت را به مسن‌ترین فرد یا به یکی از فرزندان این دو منتقل کند،[469] حسین(ع) حتماً این کار را انجام می‌داد. او نزد ما متهم نیست که چیزی را برای خودش ذخیره کرده باشد. او خلافت را بر عهده گرفت، ولی آن را ترک کرد و طبق دستوری که داشت عمل کرد، درحالی‌که حسین جدّ تو و عموی توست.[470] پس اگر سخن خیر بگویی، شایستۀ توست و اگر سخن نادرستی بگویی، خدا تو را بیامرزد. ای پسرعمو، حرفم را بشنو و اطاعتم کن. به خداوندی که معبودی جز او نیست سوگند، من در خیرخواهی و مراقبت از تو کوتاهی نمی‌کنم. اما تو را نمی‌بینم که آنچه را می‌گویم انجام بدهی؛ و بازگرداننده‌ای برای فرمان خدا نیست.» در این هنگام پدرم خوشحال شد. ابوعبدالله(ع) به او فرمود: «به خدا قسم، تو خود می‌دانی که او[471] همان احول (لوچ)، اکشف (پهن‌‌چهره) و اخضر (سیه‌چرده) است که در «سُدّه اشجع» در کف بستر آن کشته خواهد شد.» پدرم گفت: «به خدا سوگند، او چنین نیست؛ قطعاً روزی در برابر روز، ساعتی در برابر ساعت و سالی در برابر سال خواهد جنگید و انتقام خون تمام فرزندان ابو‌طالب را خواهد گرفت.» ابوعبدالله(ع) فرمود: «خدا تو را بیامرزد؛ چقدر می‌ترسم که این خاندان به صاحب ما برسد. "تو در خلوت خود دلت را به آرزوهای باطل خوش کرده‌ای." به خدا قسم، او مالک چیزی بیش از دیوارهای مدینه نخواهد شد، و حتی اگر بسیار تلاش کند، کارش به طائف هم نخواهد رسید؛ و چاره‌ای نیست از این‌که این امر رخ دهد؛ پس تقوای الهی داشته باش و به خودت و فرزندان پدرت رحم کن. به خدا قسم، من او را شوم‌ترین نطفه‌ای می‌بینم که پشت مردان به رحم زنان انتقال داده‌اند. به خدا سوگند، او همان کسی است که در «سُدّه اشجع» بین خانه‌هایش کشته می‌شود، و گویی او را می‌بینم که به زمین افتاده و لباس‌هایش را از تنش درآورده‌اند و میان پاهایش خشتی قرار داده‌اند؛ و این جوان ـ‌‌یعنی من (یعنی موسی‌بن عبدالله)‌‌ـ آنچه می‌شنود برایش سودی نخواهد داشت و همراه او خارج خواهد شد؛ آن‌ها شکست می‌خورند و صاحبش کشته می‌شود. سپس می‌گذرد و پرچم دیگری برایش خارج می‌شود که سردار آن نیز کشته می‌شود و لشکرش پراکنده می‌گردد. پس اگر از من اطاعت کند، در آن هنگام از بنی‌عباس درخواست امان می‌کند، تا این‌که گشایش برایش فرابرسد.[472] تو به خوبی می‌دانی که این امر به سرانجام نخواهد رسید؛ و هم تو می‌دانی و هم ما می‌دانیم که پسرت همان احول (لوچ)، اخضر (سیه‌چرده)، اکشف (پهن‌‌چهره) است که در «سُدّه اشجع» میان خانه‌های آن، در بستر مسیل آن کشته می‌شود.» پدرم برخاست درحالی‌که می‌گفت: «خداوند ما را از تو بی‌نیاز خواهد کرد، و قطعاً تو بازخواهی گشت، یا خداوند تو و غیر تو را بازخواهد گرداند. مقصود من از این، جز بازداشتن از غیر تو نبود، و نمی‌خواستم برای آنان وسیله‌ای در برابر تو باشم.»[473] امام صادق(ع) فرمود: «خدا می‌داند من جز خیرخواهی و ارشاد تو نمی‌خواهم، و جز تلاش بر عهدۀ من نیست.» پدرم غضبناک از جا برخاست درحالی‌که ردای خود را می‌کشید. ابوعبدالله(ع) به دنبال او رفت و فرمود: «به تو خبر می‌دهم که از عمویت ـ‌ و او دایی تو نیز هست[474]‌ ـ شنیدم که می‌فرمود: تو و فرزندان پدرت کشته خواهید شد. پس اگر سخن مرا بپذیری و صلاح را در این بدانی که با ملایمت رفتار کنی، چنین کن. به خدایی که جز او معبودی نیست، آن دانای غیب و شهود، بخشایندۀ مهربان، بزرگ و بلندمرتبه بر بندگانش، سوگند یاد می‌کنم دوست داشتم تو را با فرزندم، با محبوب‌ترینشان نزد من، و با محبوب‌ترین اهل‌بیتم فدیه دهم. تو برای من بی‌همتا هستی. پس مبادا گمان کنی در خیرخواهی‌ات کوتاهی کردم.» پدرم با خشم و اندوه از نزد ایشان بیرون رفت. پس از آن، چندان نگذشت ـ‌ حدود بیست شب یا اندکی بیشتر‌ ـ که فرستادگان ابوجعفر (منصور) وارد شدند و پدرم و عموهایم را دستگیر کردند؛ ازجمله: سلیمان‌بن حسن، حسن‌بن حسن، ابراهیم‌بن حسن، داوودبن حسن، علی‌بن حسن، سلیمان‌بن داوودبن حسن، علی‌بن ابراهیم‌بن حسن، حسن‌بن جعفربن حسن، طباطبا ابراهیم‌بن اسماعیل‌بن حسن، و عبدالله‌بن داوود. آنان را با غُل و زنجیر بستند، و سپس در محمل‌هایی سخت و بدون زیرانداز سوار کردند تا شکنجه شوند. در محل نماز (مصلى)، توقفشان دادند تا مردم آن‌ها را سرزنش کنند و خوارشان سازند. اما مردم دلشان به حال آنان سوخت و از تمسخرشان خودداری کردند. سپس آن‌ها را بردند تا در مقابل درِ مسجد رسول خدا(ص) نگه داشتند. عبدالله‌بن ابراهیم جعفری گفت: «خدیجه، دختر عمربن علی، برای ما نقل کرد که وقتی آن‌ها را مقابل درِ مسجد ـ‌ دری که به آن باب جبرئیل گفته می‌شود‌ ـ نگه داشتند، ابوعبدالله(ع) همان‌طور که ردایش بر زمین کشیده می‌شد، از خانه بیرون آمد. سپس از درِ مسجد سر بیرون آورد و فرمود: «خدا شما را لعنت کند، ای گروه انصار» ـ ‌این جمله را سه بار تکرار کرد‌ ـ «مگر نه این است که با رسول خدا(ص) بر چنین چیزی بیعت نکردید؟ به خدا سوگند، من خواهان این کار نبودم؛ ولی مغلوب شدم، و از قضاوقدر گریزی نیست.» سپس برخاست، یکی از نعلین خود را پوشید و دیگری را به دست گرفت، و ردایش همچنان بر زمین کشیده می‌شد. آنگاه وارد خانه‌اش شد و به مدت بیست شب تب کرد و پیوسته شب و روز گریه می‌کرد، تا آنجا که بر جان او بیمناک شدیم؛ این بود نقل خدیجه.» جعفری گفت: موسی‌بن عبدالله‌بن حسن برای ما نقل کرد که وقتی آن‌ها را بر محمل‌ها سوار کردند و بیرون آوردند، امام صادق(ع) از مسجد بیرون آمد و به‌سوی محملی رفت که عبدالله‌بن حسن در آن بود تا با او سخن بگوید، اما به‌شدت از این کار منع شد. نگهبان به‌سوی او حمله کرد و او را عقب راند و گفت: «از اینجا دور شو، خدا تو را و دیگران را کفایت خواهد کرد.» سپس آن‌ها را به داخل کوچه برد و امام صادق(ع) به خانه‌اش بازگشت. هنوز آن‌ها را به بقیع نرسانده بودند که نگهبان دچار بلای شدیدی شد؛ شترش به او لگد زد و رانش شکست و همان‌جا مُرد. آن‌ها به راه خود ادامه دادند. مدتی از آن واقعه سپری شد، تا این‌که محمدبن عبدالله‌بن حسن آمد و خبردار شد که پدرش و عموهایش به‌دست ابوجعفر (منصور) کشته شده‌اند؛ جز حسن‌بن جعفر، طباطبا، علی‌بن ابراهیم، سلیمان‌بن داوود، داوودبن حسن و عبدالله‌بن داوود که جان سالم به در بردند. گفت: در آن هنگام، محمدبن عبدالله خود را نمایاند و مردم را به بیعت با خود فراخواند. گفت: من سومین نفر از سه نفری بودم که با او بیعت کردند، و مردم برای بیعت با او شتاب می‌کردند، و هیچ‌کس از قریش یا انصار یا اعراب با او مخالفت نکرد. سپس با عیسی‌بن زید[475] ـ ‌که از مورداعتمادترین یارانش و فرماندۀ نیروهای ویژه‌اش بود‌ ـ دربارۀ اعزام فرستاده‌ای به‌سوی سران قومش با او مشورت کرد. عیسی‌بن زید به او گفت: اگر آن‌ها را با نرمی بخوانی، پاسخت را نمی‌دهند؛ و اگر با شدت برخورد کنی، اجازه بده این کار با من باشد. محمد به او گفت: به‌سوی هرکدام از آن‌ها که می‌خواهی برو. عیسی گفت: نزد رئیس و بزرگ قومشان برو ـ‌ مقصودش امام ابوعبدالله جعفربن محمد(ع) بود‌ ـ زیرا اگر با او با شدت رفتار کنی، همه خواهند دانست با آنان همان‌گونه رفتار خواهی کرد که با ابوعبدالله رفتار کرده‌ای. گفت: به خدا سوگند، چیزی نگذشت که ابوعبدالله(ع) را آوردند و در برابر محمد قرار دادند. عیسی‌بن زید به ایشان گفت: تسلیم شو تا در امان باشی. ابوعبدالله(ع) فرمود: «آیا بعد از محمد(ص) نبوّتی پدید آمده است؟» محمد گفت: نه، اما بیعت کن تا جان و مال و فرزندانت در امان بماند، و جنگی بر تو تحمیل نخواهد شد. ابوعبدالله(ع) فرمود: «من نه در جنگم و نه در نبرد. پیش‌تر به پدرت هشدار داده بودم و او را از چیزی که سرانجامش شد ترسانده بودم؛ اما هیچ حذری نمی‌تواند تقدیر را دفع کند. ای پسر برادرم، تو با جوانان باش و پیران را رها کن.»[476] محمد گفت: فاصلۀ سنی من و تو چندان زیاد نیست. ابوعبدالله(ع) فرمود: «من نیامده‌ام تا با تو ستیز کنم یا در کاری که در آن هستی بر تو پیشی گیرم.» محمد گفت: به خدا سوگند، چاره‌ای نیست جز این‌که با من بیعت کنی. ابوعبدالله(ع) فرمود: «ای پسر برادرم، من نه در جست‌وجوی قدرت هستم و نه خواهان جنگ. گاهی می‌خواهم به بیابان بروم، اما وضعیتم مانعم می‌شود و برایم دشوار می‌شود، تا آنجا که خانواده‌ام چند بار دربارۀ آن با من سخن می‌گویند، و تنها چیزی که مانعم می‌شود ناتوانی‌ام است. تو را به خدا سوگند می‌دهم و به حق خویشاوندی، از ما دست‌بردار، و ما را به‌خاطر خودت دچار رنج و تیره‌روزی مکن.»[477] محمد گفت: ای اباعبدالله، به خدا سوگند ابوالدوانیق ـ ‌یعنی ابوجعفر منصور‌ ـ مرده است. ابوعبدالله(ع) فرمود: «اگر او مرده است، پس تو با من چکار داری؟» گفت: به‌وسیلۀ تو خواهان جمال و زیبایی هستم. امام(ع) فرمود: «راهی به‌سوی آنچه می‌خواهی نیست. به خدا سوگند، ابوالدوانیق نمرده مگر این‌که مرگ خواب بوده باشد.» محمد گفت: به خدا قسم ـ‌ چه بخواهی چه نخواهی‌ ـ با من بیعت خواهی کرد، و هرگز در بیعتت ستوده نخواهی بود. امام(ع) به‌شدت از بیعت امتناع کرد؛ پس محمد دستور داد او را به زندان ببرند.[478] عیسی‌بن زید گفت: اگر بخواهیم او را در زندان بیندازیم، اکنون زندان خراب شده و قفل‌وبست ندارد؛ می‌ترسیم فرار کند. ابوعبدالله(ع) خندید و فرمود: «لا حول ولا قوة إلا بالله العلی العظیم. آیا گمان می‌کنی مرا زندانی می‌کنی؟» گفت: آری، به خدایی که محمد(ص) را با نبوّت گرامی داشت، تو را زندانی خواهم کرد و بسیار بر تو سخت خواهم گرفت. پس عیسی‌بن زید گفت: او را در مخبأ زندانی کنید. مخبأ، خانه‌ای بود که امروز به آن «دار رَیطه» گفته می‌شود.[479] ابوعبدالله(ع) به او فرمود: «آگاه باش، به خدا قسم، اگر بخواهم چیزی بگویم، خواهم گفت و راست خواهم گفت.» عیسی‌بن زید به او گفت: «اگر لب به سخن باز کنی، دهانت را خرد خواهم کرد.» ابوعبدالله(ع) فرمود: «ای پهن‌چهره، ای آبی‌چشم،[480] به خدا سوگند، گویا تو را می‌بینم که برای خودت سوراخی می‌جویی تا در آن پنهان شوی، و تو از آن افرادی نخواهی بود که هنگام رویارویی یاد شوند[481] و گمان دارم وقتی پشت‌سرت صدایی بلند شود، همچون شترمرغ از جا می‌پری!» در این هنگام محمد با تندی بر سر ایشان فریاد زد و گفت: زندانی‌اش کنید، به او سخت بگیرید و با او با خشونت رفتار کنید. امام(ع) فرمود: «به خدا سوگند، گویا تو را می‌بینم که از «سُدّه اشجع» به دره می‌روی، و سواری که بر اسب نشسته و نشانی بر خود دارد به تو حمله می‌کند. در دستش نیزه‌ای است که نیمی از آن سفید و نیمی سیاه است، و بر اسبی کهربایی‌رنگ با پیشانی سفید است؛ به تو نیزه می‌زند، ولی در تو اثری نمی‌گذارد. تو پوزۀ اسبش را می‌زنی و او را به زمین می‌اندازی. در این هنگام سوار دیگری از کوچۀ آل‌ابو‌عمار دِئِلی‌ها خارج می‌شود، دو گیسو دارد که بافته شده و از زیر کلاهش بیرون آمده‌اند، و سبیل‌های بسیار پرپشتی دارد. به خدا قسم، او همان کسی است که تو را خواهد زد، خدا او را نیامرزد!» محمد به او گفت: «ای اباعبدالله، حساب‌هایت اشتباه است.» در این هنگام سَرّاقی‌بن سَلخ‌الحُوت برخاست و از پشت به امام فشار آورد و ایشان را به داخل زندان برد. سپس اموال امام و اموال خاندانش را که همراه محمد خروج نکرده بودند، مصادره کرد.[482] گفت: اسماعیل‌بن عبدالله‌بن جعفربن ابو‌طالب را آوردند، درحالی‌که پیرمردی فرتوت بود، یک چشمش را از دست ‌داده بود و پاهایش فلج شده بود، و او را بر محملی حمل می‌کردند. محمد او را به بیعت دعوت کرد. اسماعیل به او گفت: ای پسر برادرم، من پیر و ناتوانم و به نیکی و کمک تو بیشتر نیازمندم. محمد گفت: حتماً باید بیعت کنی. اسماعیل گفت: بیعت من چه سودی برای تو دارد؟ به خدا سوگند، اگر من اسم مردی را‌ بنویسم، جای آن اسم برای تو تنگ خواهد شد [کنایه از شدت کراهت و ناراحتی از شنیدن نام آن شخص]. محمد گفت: باید بیعت کنی؛ و با تندی با او سخن گفت. اسماعیل گفت: جعفربن محمد را برایم بخوان، شاید با هم بیعت کنیم. محمد، جعفر(ع) را فراخواند. اسماعیل به امام(ع) گفت: فدایت شوم، اگر صلاح دیدی، حقیقت را برای او روشن کن، شاید خدا او را از ما بازدارد. امام(ع) فرمود: «من تصمیم گرفته‌ام با او سخنی نگویم؛ پس او خودش دربارۀ من هرچه می‌خواهد بیندیشد.» سپس اسماعیل به امام(ع) گفت: تو را به خدا قسم، آیا به یاد داری روزی نزد پدرت محمدبن علی(ع) آمدی درحالی‌که دو لباس زرد به تن داشتی، و پدرت مدتی طولانی به من نگریست و گریست؟ از او پرسیدم: چه چیزی شما را می‌گریاند؟ فرمود: «این‌که تو در پیری و درحالی‌که ضعیف شده‌ای کشته خواهی شد و خونت هدر خواهد رفت، مرا به گریه می‌اندازد، و هیچ دو بزی برای خون تو با یکدیگر شاخ‌به‌شاخ نمی‌شوند.» پرسیدم: آن چه زمان خواهد بود؟ فرمود:«آنگاه که به باطل دعوت شوی و نپذیری، و آن هنگام که مردی احول از آل‌حسن، شومِ‌ قوم خود، بر منبر رسول خدا(ص) نشسته و مردم را به‌سوی خود فراخوانَد درحالی‌که به نامی غیر از نامش خوانده می‌شود. پس عهدت را بگو و وصیتت را ‌بنویس، که در آن روز یا فردا کشته خواهی شد.» ابوعبدالله(ع) فرمود: «آری، و به پروردگار کعبه سوگند، او از ماه رمضان جز اندکی را روزه نخواهد گرفت. پس تو را به خدا می‌سپارم، ای ابوالحسن! خدا تو را حفظ کند و پاداش ما را در مصیبت تو بزرگ گرداند، و برای بازماندگان تو جانشینی نیک قرار دهد؛ که ما از خداییم و به‌سوی او بازمی‌گردیم.» گفت: سپس اسماعیل را بردند و جعفر را دوباره به زندان بازگرداندند. به خدا سوگند، شب را به پایان نرساندیم که پسران برادرش ـ ‌فرزندان معاویة‌بن عبدالله‌بن جعفر‌ ـ وارد شدند و آن‌قدر او را لگدمال کردند تا کشتند. پس محمدبن عبدالله به‌سوی جعفر(ع) فرستاد و او را آزاد کرد. گفت: بعد از آن، مدتی ماندیم تا ماه رمضان آغاز شد و خبر رسید عیسی‌بن موسی[483] قصد حرکت به‌سوی مدینه را دارد. محمدبن عبدالله، یزیدبن معاویة‌بن عبدالله‌بن جعفر را پیش‌قراول سپاه خود گماشت، و فرزندان حسن‌بن زید‌بن حسن‌بن حسن ـ ‌یعنی حسن، قاسم، محمد، علی و ابراهیم‌بن حسن‌بن زید[484]‌ ـ‌ در سپاه عیسی‌بن موسی در خط مقدم قرار داشتند. یزید‌بن معاویه شکست خورد و عیسی‌بن موسی وارد مدینه شد و جنگ در مدینه درگرفت. او در منطقه‌ای به نام ذُباب مستقر شد. سیاه‌پوشان[485] از پشت شهر وارد مدینه شدند و محمد با یارانش از خانه خارج شد تا به بازار رسید. سپاهش را در آنجا مستقر کرد و پیش رفت تا به مسجد خَوامین رسید. آنجا را خلوت یافت، نه سیاه‌پوشی آنجا بود و نه سفیدپوشی. از آنجا به‌سمت درۀ قبیله فَزارَه رفت، سپس وارد منطقۀ قبیلۀ هُذیل شد و از آنجا به‌سمت منطقۀ اَشجع رفت. در همان جا سواری از پشت‌سر، از کوچۀ‌ بنی‌هُذیل، به‌سمت او آمد؛ و او همان سواری بود که ابوعبدالله(ع) خبرش را داده بود.[486] آن سوار با نیزه به او حمله کرد، اما نیزه‌اش به محمد آسیبی نرساند. محمد به اسبِ سوار حمله کرد و با شمشیر بر بینی اسبش ضربه زد. سپس سوار دوباره نیزه زد و آن را از زرهش گذراند، اما محمد به‌سوی او برگشت و ضربه‌ای سنگین بر او وارد کرد. در همین حال، حمید‌بن قُحطُبَه از کوچۀ ‌بنی‌عَمّاریین به پشت سوار رسید و نیزه‌ای به او زد و سر نیزه را در بدنش فرو برد و شکست. سپس محمد به حمید حمله کرد، اما حمید با ته نیزه به او زد و او را به زمین انداخت. حمید پیاده شد و با شمشیر ضرباتی به او زد تا این‌که محمد را به قتل رساند و سرش را جدا کرد. سربازان از هر سو وارد مدینه شدند، شهر به تصرف درآمد و ما از ترس فرار کردیم و در شهرهای گوناگون پراکنده شدیم. موسی‌بن عبدالله گفت: حرکت کردم تا به ابراهیم‌بن عبدالله رسیدم. دیدم عیسی‌بن زید نزد او کمین کرده است. پس سوء تدبیرش را به او خبر دادم و همراهش بیرون رفتیم تا آن‌که رحمت خدا شامل حالش شد و کشته شد. سپس با پسربرادر اشتر، یعنی عبدالله‌بن محمد‌بن عبدالله‌بن حسن، همراه شدم و او نیز در سرزمین سند کشته شد. پس از آن سرگردان و رانده بازگشتم؛ زمین بر من تنگ شد و ترس شدیدی مرا فراگرفت. آنگاه یاد سخن ابوعبدالله(ع) افتادم.[487] نزد مهدی رفتم[488] که حج گزارده بود و در سایۀ کعبه برای مردم خطبه می‌خواند. ناگهان ـ‌ بدون این‌که متوجه شود‌ ـ از پای منبر برخاستم و گفتم: ای امیرالمؤمنین، آیا به من امان می‌دهی؟ و آیا دوست داری نصیحتی به تو بگویم؟ گفت: بله، آن چیست؟ گفتم: تو را از جای موسی‌بن عبدالله‌بن حسن باخبر می‌کنم. گفت: آری، این برای تو امان است. گفتم: چیزی به من بده که به آن اعتماد کنم. پس از او عهد و پیمان گرفتم و برای خودم اطمینان حاصل کردم. سپس گفتم: من موسی‌بن عبدالله هستم. گفت: پس عزیز می‌شوی و مورد محبت قرار می‌گیری. گفتم: مرا به یکی از اهل‌بیت خود بسپار تا کار من را نزد تو پیگیری کند. گفت: به هرکه می‌خواهی نگاه کن. گفتم: عمویت، عباس‌بن محمد (پسر منصور). عباس گفت: من نیازی به تو ندارم. گفتم: اما من به تو نیاز دارم. تو را به حق امیرالمؤمنین سوگند می‌دهم مرا بپذیری؛ پس او ـ‌ خواسته یا ناخواسته‌ ـ مرا پذیرفت. مهدی گفت: چه کسی تو را می‌شناسد؟ این در حالی بود که یاران ما بیشترشان اطراف او بودند. گفتم: این حسن‌بن زید مرا می‌شناسد، این موسی‌بن جعفر مرا می‌شناسد، و این حسن‌بن عبدالله‌بن عباس نیز مرا می‌شناسد. گفتند: بله، ای امیرالمؤمنین، گویی او اصلاً از ما دور نبوده است. سپس به مهدی گفتم: ای امیرالمؤمنین، پدر این مرد ـ‌ و به موسی‌بن جعفر اشاره کردم‌ ـ از این موقعیت به من خبر داده بود. موسی‌بن عبدالله گفت: به جعفر دروغی بستم و گفتم: او مرا فرستاد تا به تو سلام برسانم و گفت: او امامی عادل و بخشنده است. پس مهدی برای موسی‌بن جعفر پنج هزار دینار مقرر کرد. موسی‌بن جعفر دو هزار دینار از آن را به من داد، او به بیشتر یارانش احسان کرد و به من نیز نیکی نمود. پس هرجا از فرزندان محمد‌بن علی‌بن حسین یاد شد بگویید: صلوات خدا و فرشتگانش و حاملان عرش و نویسندگان مکرّمش بر او باد؛ و به‌طور ویژه برای ابوعبدالله بهترین درود را بفرستید؛ و خداوند موسی‌بن جعفر را از جانب من پاداش نیک دهد که به خدا سوگند ـ ‌پس از خداوند‌ ـ من سرسپردۀ او هستم.»[489] می‌گویم: اگر غیر از این روایت هیچ خبر دیگری دربارۀ آنچه امام صادق(ع) از سوی خویشاوندان خود متحمل شد به ما نمی‌رسید، همین یک خبر برای اثبات مظلومیت آن حضرت کفایت می‌کرد؛ ولا حول ولا قوة إلا بالله العلی العظیم.

-مهدی حسنی و موضع امام صادق(ع) در برابر او

پیش‌تر اشاره کردیم رسول خدا و اهل‌بیت(ع) ظهور مهدی و صاحب امر را که پس از شهادت امام حسین(ع) با شمشیر قیام خواهد کرد بشارت داده‌اند، و به همین دلیل موضوع مهدویت به مسئله‌ای محوری تبدیل شد که دل‌ها و نگاه‌های بسیاری را به خود معطوف نمود، و عدۀ بسیاری ـ ‌از جمله‌ بنی‌حسن و ‌بنی‌عباس‌ ـ خود را شایستۀ این مقام دانستند و به آن چشم طمع داشتند. دانستیم «مهدی» و «صاحب امر» از نظر حسنی‌ها، محمد‌بن عبدالله‌بن حسن مثنی بود؛ و به‌طور مشخص این آرزوی بزرگ آنان عبدالله پدر محمد بود. موضوع مهدویت در ابتدا در ذهن خودِ عبدالله‌بن حسن جولان می‌داد: «از ابن‌دأب نقل شده است که گفت: محمد‌بن عبدالله‌بن حسن، از کودکی خود را مخفی می‌کرد و برای مردم نامه‌هایی با مضمون دعوت به‌سوی خودش می‌فرستاد و خود را مهدی می‌نامید.»[490] روایت شده است کسی که نخستین ‌بار این فکر را در ذهن او انداخت، عمۀ پدرش «فاطمه دختر علی(ع)» بود؛ البته با نیت خیرخواهانه و نیک؛ اما این ایده مورد سوءاستفاده قرار گرفت و بعداً فعّال شد: «سلم عامری به من خبر داد: محمد‌بن عبدالله را فاطمه دختر علی(ع) مشهور کرد. هنگامی‌ که محمد‌بن عبدالله به دنیا آمد، فاطمه آمد و به او نگریست و انگشتش را در دهانش گذاشت، و دید در زبان او گرهی وجود دارد. او محمد را پرورش می‌داد، و محمد بیش از آن‌که نزد مادرش باشد نزد او می‌ماند، تا این‌که بزرگ شد و از [حکم] کتاب خارج شد. فاطمه غذایی تهیه کرد و برای عده‌ای از اهل‌بیت خود فرستاد تا نزد او ناهار بخورند. سپس گفت: «به خدا سوگند، برادرم حسین "سفطی"[491] را با انگشترش به من سپرده است. به خدا سوگند نمی‌دانم در آن چیست، ولی فکر کردم اگر این کودک را ببینم، آن را به او بدهم.» سپس "سفط" را خواست و آن را در حضور حاضران به محمد‌بن عبدالله داد و او آن سفط را به خانه‌اش برد بی‌آن‌که بداند در آن چیست. پس این فاطمه بود که او را مشهور کرد و مردم درباره‌اش سخن گفتند... عبدالله‌بن حسن گفت: عمّه‌ام فاطمه، دختر علی، مرا فراخواند و گفت: «پسرم! پدرم، علی‌بن ابی‌طالب، می‌فرمود کوچک‌ترین فرزند او مهدی را درک خواهد کرد، و من کوچک‌ترین فرزند او هستم. او(ع) دربارۀ نشانه‌هایی سخن می‌گفت که من آن را در هیچ‌کس نمی‌بینم جز در تو. اگر تو همان شخصی هستی که او می‌گفت، پس راه میانه را برگزین، تا تندرو به‌سوی تو بازگردد و کندرو به تو ملحق شود؛ و آنگاه مرا از بنی‌امیه تسلّی بده.»[492] عبدالله معتقد بود برتری ویژه‌ای نسبت به دیگر علویان دارد؛ زیرا پدرش (پسر امام حسن) و مادرش (دختر امام حسین) بود؛ و به همین دلیل می‌گفت: «من نزدیک‌ترینِ مردم به رسول خدا هستم؛ رسول خدا مرا دو بار به دنیا آورده است.»[493] به هر حال، او این مقام را برای پسرش «محمد» ادعا کرد، و شرایط خاصی برای او فراهم نمود و برخی چیزها را دربارۀ او شایع کرد: «از برادرزاده‌ام زهری نقل شده است: من و عبدالله‌بن حسن در مدینه نشسته بودیم و از مهدی سخن گفتیم. عبدالله‌بن حسن گفت: "مهدی از فرزندان حسن‌بن علی است." گفتم: "علمای اهل‌بیت تو این را نمی‌پذیرند." گفت: "به خدا قسم، مهدی از فرزندان حسن‌بن علی است؛ و به‌طور خاص از فرزندان من است."»[494] پیش‌تر بیان شد پس از شهادت زید‌بن علی در سال 120 هجری، موج همدردی با آل‌محمد(ع) افزایش یافت، و مردم ـ ‌به‌دلیل سطحی بودنشان‌ ـ مفهوم عترت و آل‌محمد را توسعه دادند و هر علوی را از عترت برشمردند. برخی از‌ بنی‌حسن از این وضعیت سوءاستفاده کردند و عبدالله‌بن حسن مثنّی ایدۀ معرفی پسرش را به‌عنوان «مهدی» و «صاحب‌الامر» موعود در سر پروراند؛ یعنی به‌عنوان همان شخصی که مسلمانان باید با او بیعت کنند؛ و یاران عباسی خود را نیز قانع کرد این تفکر را بپذیرند. عباسیان در آن زمان صرفاً تابع و پیرو حسنی‌ها بودند، تا آنجا که منصور عباسی برای محمد‌بن عبدالله احترام زیادی قائل بود، لباس‌های او را هنگام سوار شدن مرتب می‌کرد و او را «مهدی ما اهل‌بیت» می‌نامید! «عمیر‌بن فضل خثعمی برایم روایت کرد و گفت: روزی دیدم ابوجعفر منصور ایستاده بود و محمد‌بن عبدالله‌بن حسن از خانۀ پسرش بیرون آمد، و جلوی در اسبی با غلامی سیه‌چرده ایستاده بود. ابوجعفر منتظر او بود. وقتی محمد بیرون آمد ابوجعفر شتابان برخاست و ردای او را گرفت تا سوار شود، و سپس لباس‌های او را روی زین مرتب کرد. محمد رفت. من که در آن زمان ابوجعفر را می‌شناختم ـ ‌ولی محمد را نمی‌شناختم‌ ـ پرسیدم: این شخص که تا این حد بزرگش می‌داری و رکابش را می‌گیری و لباسش را مرتب می‌کنی، چه کسی است؟ گفت: "مگر او را نمی‌شناسی؟" گفتم: "نه." گفت: "این محمد‌بن عبدالله‌بن حسن‌بن حسن، مهدی ما اهل‌بیت است."» [495] همچنین تاریخ‌نگاران گفته‌اند منصور دو بار با محمد بیعت کرد،[496] اما روزگار نشان داد بیعت او با ایمان واقعی صورت نپذیرفته بود، بلکه فقط وسیله‌ای برای رسیدن به قدرت بود، نه بیشتر. از همین رو، به‌محض رسیدن به تخت خلافت، خاندان حسن را زندانی کرد و به قتل رساند، سپس با «مهدیِ» خود محمد ـ‌ طبق ادعای قبلی‌اش‌ ـ جنگید و او را به قتل رساند. پس از آن پسر خودش را «مهدی» نامید تا پیشگویی را بر او تطبیق دهد![497] به‌طور کلی، سرآغاز طرح حسنی‌ها به صورت صریح و آشکار، در «اجتماع أبوا»[498] ـ‌ که عبدالله‌بن حسن مثنى آن را با حضور چهره‌هایی از بنی‌هاشم برگزار کرد‌ ـ شکل گرفت. این نشست که پس از کشته ‌شدن خلیفهٔ اموی، ولید‌بن یزید معروف به «ناقص» در سال ۱۲۶ هجری منعقد شد، عبدالله‌بن حسن در آن، حاضران را به بیعت با فرزندش محمد به‌عنوان «مهدی» فراخواند: • «جماعتی از بنی‌هاشم در «أبواء» گرد آمدند، و ابراهیم‌بن محمد‌بن علی‌بن عبدالله‌بن عباس، ابوجعفر منصور، صالح‌بن علی، عبدالله‌بن حسن‌بن حسن و دو پسرش محمد و ابراهیم، و محمد‌بن عبدالله‌بن عمر و ابن‌عثمان در میانشان حضور داشتند. صالح‌بن علی گفت: «می‌دانید شما افرادی هستید که مردم به شما چشم دوخته‌اند، و اکنون خداوند شما را در این مکان گردآورده است؛ پس بیعت را با یکی از خودتان منعقد کنید و خود را به او بسپارید و با او پیمان ببندید، تا آنگاه که خداوند گشایشی حاصل کند، که او بهترین گشایشگران است.» عبدالله‌بن حسن، خدا را ستایش کرد و او را ستود و سپس گفت: «می‌دانید که این پسرم همان مهدی است؛ پس بیایید با او بیعت کنیم.» ابوجعفر گفت: «چرا خودتان را فریب می‌دهید؟ به خدا سوگند، می‌دانید که مردم به هیچ‌کسی بیشتر از این جوان گرایش ندارند و او را سریع‌تر از هر شخص دیگری اجابت می‌کنند»؛ و منظورش محمد‌بن عبدالله بود. همه گفتند: «به خدا سوگند راست گفتی، ما نیز چنین می‌دانیم.» سپس همه با محمد بیعت کردند و دست او را مسح کردند... گفتند: جعفر‌بن محمد [امام صادق(ع)] وارد شد. عبدالله‌بن حسن برای او جا باز کرد تا کنارش بنشیند. امام نیز سخنانی همانند او گفت، و سپس فرمود: «این کار را نکنید، زیرا هنوز زمان این امر نرسیده است. اگر ـ ‌ای عبدالله‌ ـ گمان می‌کنی پسر تو همان مهدی موعود است، بدان او چنین نیست و هنوز وقت آن فرا نرسیده است؛ ولی اگر هدفت قیام برای خشم در راه خدا و امر به ‌معروف و نهی ‌از منکر است، به خدا سوگند ما تو را ـ‌ که بزرگ‌تر ما هستی‌ ـ وانمی‌گذاریم و با پسرت بیعت می‌کنیم.» عبدالله خشمگین شد و گفت: «ما خلاف آنچه را تو می‌گویی می‌دانیم. به خدا سوگند، خدا تو را از غیبش آگاه نکرده است، بلکه حسادت تو نسبت به پسرانم تو را به این سخنان واداشته است.» امام فرمود: «نه به خدا سوگند، حسادت نیست، بلکه از آنِ این مرد و برادرش و فرزندانشان خواهد شد نه شما»؛ و با دست به پشت ابوالعباس زد، و سپس به شانۀ عبدالله‌بن حسن زد و فرمود: «به خدا سوگند، این امر نه از آنِ توست و نه از آنِ دو پسرت، بلکه از آنِ اینان است، و دو پسرت کشته خواهند شد.» سپس برخاست و به دست عبدالعزیز‌بن عمران زُهری تکیه داد و گفت: «آیا صاحب رداى زرد را دیدی؟» ـ ‌یعنی ابوجعفر منصور‌ ـ گفت: «آری.» فرمود: «به خدا سوگند، اوست که محمد را خواهد کشت.» عبدالعزیز گفت: «او محمد را می‌کشد؟» فرمود: «بله.» با خود گفتم: به پروردگار کعبه قسم، به او حسادت می‌ورزد. سپس به خدا سوگند، از دنیا نرفتم تا این‌که دیدم او هر دو را کشت. گفت: وقتی جعفر آن سخنان را گفت، مردم پراکنده شدند و دیگر گرد هم نیامدند. عبدالصمد و ابوجعفر نیز به دنبال او رفتند و گفتند: «ای اباعبدالله، آیا واقعاً چنین گفتی؟» فرمود: "بله، چنین گفتم، و به خدا سوگند آن را می‌دانم."»[499] • «از ابن‌داحه نقل است که می‌گوید: جعفر‌بن محمد(ع) به عبدالله‌بن حسن فرمود: «به خدا سوگند، این امر نه به تو تعلق دارد و نه به دو پسرت، بلکه از آنِ این مرد است ـ ‌یعنی سفاح‌ ـ سپس از آنِ این ـ‌ یعنی منصور‌ ـ و سپس به فرزندان او می‌رسد. این امر در میان آنان باقی خواهد ماند تا آنجا که کودکان فرمان دهند و زنان مشورت کنند.» عبدالله گفت: «ای جعفر، به خدا سوگند، خدا تو را از غیبش آگاه نکرده، و آنچه گفتی از روی حسادت به پسرانم بود.» امام فرمود: «نه به خدا سوگند، من به فرزند تو حسادت نمی‌کنم؛ و این مرد ـ ‌ابوجعفر‌ ـ پسر تو را روی سنگ‌های «زیت» خواهد کشت، سپس برادرش را در «طف» می‌کشد، درحالی‌که دست‌وپای اسبش در آب است.» سپس خشمگین برخاست و ردایش را کشید و رفت. ابوجعفر به دنبال او رفت و گفت: «آیا می‌دانی چه گفتی، ای اباعبدالله؟» فرمود: «آری، به خدا سوگند می‌دانم، و قطعاً رخ خواهد داد.» راوی می‌گوید: از کسی شنیدم ابوجعفر می‌گفت: همان دم بازگشتم و کارگزاران خود را سامان دادم و امورم را مرتب نمودم، به‌گونه‌ای که مالک آن بودم.»[500] ابوجعفر منصور همین که سخن امام صادق(ع) را شنید، فوراً خود را برای خلافت آماده کرد؛ زیرا می‌دانست آنچه امام(ع) بگوید بدون تردید محقق خواهد شد. همان‌گونه که بیان شد، او با سخنان امام باقر(ع) نیز همین‌گونه برخورد می‌کرد. همچنین صحیح نبودن ادعای مهدویت محمد‌بن عبدالله تنها برای آل‌محمد(ع) روشن نبود، بلکه دیگران نیز از آن آگاه بودند؛ و بدون شک این آگاهی از طریق احادیث اهل‌بیت(ع) و اخبارشان دربارۀ مهدی حاصل شده بود. چنان‌که مروان‌بن محمد اموی (آخرین خلیفۀ اموی) وقتی از دعوت و قیام محمد‌بن عبدالله مطلع شد، ادعای مهدویت او را انکار کرد: «از ابوالعباس فلسطی روایت شده است که گفت: به مروان‌بن محمد گفتم: «محمد‌بن عبدالله‌بن حسن قیام کرده و این امر را برای خودش ادعا می‌کند و خود را "مهدی" می‌نامد.» مروان گفت: «مرا با او چه‌کار؟ او شایستۀ این مقام نیست و از آنِ فرزندان پدرش هم نیست، او یک کنیززاده است.» مروان دیگر چیزی نگفت تا این‌که کشته شد.»[501] گفتنی است «مروان‌بن محمد» با عبدالله‌بن حسن (پدر محمد) پیوندی داشت: «زمانی که مروان، عبدالملک‌بن عطیه سعدی را برای جنگ با خوارج فرستاد، همۀ مردم مدینه با او دیدار کردند جز عبدالله‌بن حسن و دو پسرش محمد و ابراهیم. عبدالملک موضوع را به مروان نوشت و افزود تصمیم گرفته گردن آن دو را بزند. مروان در پاسخ نوشت: به عبدالله و پسرانش کاری نداشته باش، اینان ازجمله افراد در مقابل ما نیستند که با ما بجنگند یا علیه ما قیام کنند... مروان‌بن محمد ده هزار دینار برای عبدالله‌بن حسن فرستاد و به او گفت: «پسرانت را از قیام بازدار.» همچنین به فرماندار خود در مدینه نوشت: "اگر عبدالله‌بن حسن را دیدی که لباسی روی خود افکنده، آن را برندار و اگر بر دیواری نشسته، به‌سویش سرک مکش."»[502] در مجموع، حسنی‌ها به نصیحت امام صادق(ع) گوش ندادند و عبدالله‌بن حسن تلاش کرد برای نقشۀ خودش پایگاهی مردمی فراهم کند. او نزد فقهای مدینه و بصره رفت تا آنان را برای بیعت با پسرش «مهدی» قانع کند. این تلاش‌ها موفقیت‌آمیز بود و گروهی از فقهای معتزله و دیگران همچون عمرو‌بن عبید، واصل‌بن عطاء، حفص‌بن سالم، ابن‌عجلان، مالک‌بن انس، ابوحنیفه و... با محمد بیعت کردند. حتی برخی از آنان فتوا دادند که بیعت و قیام با محمد واجب است و بیعت با منصور باطل است؛ زیرا با اکراه صورت پذیرفته است.[503] «ابن‌فضالۀ نحوی خبر داده است: واصل‌بن عطاء و عمرو‌بن عبید در خانۀ عثمان‌بن عبدالرحمن مخزومی از مردم بصره گرد آمدند و دربارۀ ظلم و ستم سخن گفتند. عمرو‌بن عبید گفت: «چه کسی صلاحیت دارد و شایستۀ این امر است؟» واصل گفت: «به خدا سوگند، بهترین فرد امت امروز، محمد‌بن عبدالله‌بن حسن است.» عمرو گفت: «به نظر من ما نباید با کسی بیعت کنیم یا همراه شویم مگر آن‌که ابتدا او را بیازماییم و از سیرتش آگاه شویم.» واصل پاسخ داد: "به خدا سوگند، اگر در محمد‌بن عبدالله هیچ دلیلی برای برتری‌اش نبود، جز این‌که پدرش عبدالله‌بن حسن ـ ‌با آن سن‌وسال و فضل و جایگاهش‌ ـ او را شایستۀ این امر دانسته و در این امر بر خودش مقدم داشته است، همین برای شایستگی او در آنچه ما در او می‌بینیم کافی بود؛ چه برسد به وضعیت خودِ محمد، با آن فضیلت و برتری‌اش؟"» سپس تصمیم گرفتند به مدینه بروند و با عبدالله‌بن حسن دیدار کنند، پسرش محمد را ببینند و با او بیعت کنند؛ اما نکتۀ جالب توجه این است که عبدالله به‌جای محمد، پسر دیگرش ابراهیم را به آنان نشان داد: «یحیی گفت: از ابوعبیدالله‌بن حمزه شنیدم که می‌گفت: جماعتی از اهل بصره از معتزله ـ ‌ازجمله واصل‌بن عطا و عمرو‌بن عبید و دیگران‌ ـ به سویقه آمدند و از عبدالله‌بن حسن خواستند پسرش محمد را نزد آنان بیاورد تا با او صحبت کنند. عبدالله برایشان خیمه‌ای برپا کرد و با برخی از معتمدانش مشورت کرد تا ابراهیم‌بن عبدالله را به‌جای محمد نزد آنان بفرستد. ابراهیم را ـ درحالی‌که دو جامۀ ساده بر تن و عصایی در دست داشت ـ نزدشان آوردند و او را در برابر آنان ایستاندند. ابراهیم خدا را سپاس و ستایش گفت و از محمد‌بن عبدالله و موقعیتش سخن گفت و آنان را به بیعت با او دعوت کرد. همچنین دربارۀ تأخیرشان در بیعت عذر خواست و به آنان گفت: «ما به فرستادۀ چنین مردی رضایت داریم، پس با او بیعت کنید.» آنان نیز بیعت کردند و به بصره بازگشتند.»[504] سپس برخی از این فُقها برای قانع کردن امام صادق(ع) برای بیعت با محمد‌بن عبدالله ـ که به آن رسیده بودند ـ با حضرت دیدار کردند؛ اما امام(ع) بطلان روش آنان را در انتخاب امام برایشان روشن ساخت: «از عبدالکریم‌بن عتبه هاشمی نقل است که می‌گوید: نزد ابوعبدالله امام صادق(ع) در مکه نشسته بودم که ناگهان گروهی از معتزله وارد شدند که در میانشان عمرو‌بن عبید، واصل‌بن عطاء، حفص‌بن سالم (آزادشدۀ ابن‌هبیره) و جمعی از سرانشان بودند. این ماجرا در اوایل کشته شدن ولید و اختلاف اهل شام روی داد. آن‌ها شروع به سخن گفتن کردند، بسیار گفتند و خطبه‌ها خواندند و سخن‌سرایی کردند. ابوعبدالله(ع) به آنان فرمود: «شما برای من بسیار سخن‌سرایی کردید، حال کارتان را به یکی از خودتان بسپارید تا حجت‌هایتان را بگوید و کوتاه سخن بگوید.» آنان کار خود را به عمرو‌بن عبید سپردند. پس او سخن گفت و نیکو سخن گفت و سخنانی بسیار گفت. ازجملۀ سخنانش این بود که گفت: «شامیان خلیفۀ خود را کشته‌اند، و خداوند عزوجل آنان را به یکدیگر مشغول ساخته و کارشان را پراکنده کرده است. پس ما نگریستیم و مردی را یافتیم با دیانت و عقل و مروّت و جایگاه و خاستگاهی برای خلافت؛ و او محمد‌بن عبدالله‌بن حسن است. پس بر آن شدیم گرد او آییم و با او بیعت کنیم، و سپس همراه او قیام کنیم. هرکه با ما بیعت کند از ماست و ما از اوییم، و هرکه از ما کناره گیرد او را وامی‌نهیم، و هرکه با ما دشمنی کند با او جهاد می‌کنیم و در برابر ظلمش می‌ایستیم، و او را به حق و اهل حق بازمی‌گردانیم. مایلیم این موضوع را با شما در میان بگذاریم تا با ما همراه شوید؛ زیرا ما از فردی چون شما ـ ‌‌به‌دلیل جایگاهتان و بسیاریِ پیروانتان‌ ـ بی‌نیاز نیستیم.» پس از آن‌که عمرو‌بن عبید سخنش را به پایان رساند، ابوعبدالله امام صادق(ع) فرمود: «آیا همۀ شما بر نظر عمرو هستید؟» گفتند: «بله.» امام(ع) خدا را سپاس گفت و ستایش کرد و بر پیامبر(ص) درود فرستاد و سپس فرمود: «ما وقتی خشمگین می‌شویم که خدا نافرمانی شود؛ اما اگر خدا اطاعت شود، خشنود می‌شویم. ای عمرو، به من بگو: اگر امت، کار خود را به تو می‌سپرد و بدون جنگ و زحمت تو را به حکومت می‌گمارد و به تو می‌گفتند هرکه را می‌خواهی خلیفه قرار بده، چه می‌کردی؟» گفت: «آن را به شورایی در میان مسلمانان می‌سپردم.» فرمود: «در میان همۀ مسلمانان؟» گفت: «بله.» فرمود: «در میان فُقها و نیکانشان؟» گفت: «بله.» فرمود: «از قریش و غیر قریش؟» گفت: «بله.» فرمود: «از عرب و عجم؟» گفت: «بله.» فرمود: «به من بگو ای عمرو، آیا ابوبکر و عمر را قبول داری یا از آنان بیزاری می‌جویی؟» گفت: «آنان را قبول دارم.» فرمود: «پس تو با آنان مخالفت کرده‌ای. شما چه می‌گویید؟ آیا آنان را قبول دارید یا بیزاری می‌جویید؟» گفتند: «آنان را قبول داریم.» فرمود: «ای عمرو، اگر تو کسی بودی که از آن دو بیزار بودی، می‌توانستی با آنان مخالفت کنی، ولی اگر آنان را قبول داری، پس با آنان مخالفت کرده‌ای. عمر با ابوبکر عهد خلافت بست و با او بیعت کرد و با هیچ‌کس مشورت نکرد؛ سپس ابوبکر خلافت را به او سپرد و با هیچ‌کس مشورت نکرد. سپس عمر آن را شورایی میان شش نفر قرار داد و همۀ مهاجرین و انصار را جز آن شش نفر از قریش کنار گذاشت، و دربارۀ آنان وصیتی کرد که نمی‌بینم تو و یارانت به آن راضی باشید؛ چون تو می‌گویی خلافت باید در شورایی میان همۀ مسلمانان باشد.» گفت: او چه کرد؟ فرمود: «به صُهیب دستور داد سه روز نماز جماعت را اقامه کند و آن شش نفر در این سه روز مشورت کنند بدون این‌که کسی جز آنان در آن دخالتی داشته باشد، حتی ابن‌عمر را هم که با آنان بود فقط برای مشاوره در نظر گرفت و از خلافت سهمی برایش قرار نداد. سپس به مهاجرین و انصارِ حاضر وصیت کرد اگر آن شش نفر تا سه روز به توافق نرسیدند یا با کسی بیعت نکردند، گردن همه‌شان را بزنند و اگر پیش از سه روز چهار نفر از آنان توافق کردند و دو نفر مخالفت کردند، گردن آن دو را بزنند. آیا شما به چنین شیوه‌ای در شورایی که در میان گروهی از مسلمانان تشکیل می‌دهید راضی هستید؟» گفتند: «نه.» سپس امام فرمود: «ای عمرو، این سخنان را رها کن. به من بگو، اگر با صاحبت که مرا به بیعت با او فرامی‌خوانی بیعت کردی و امت گرد شما جمع شدند و حتی دو نفر هم با شما اختلاف نکردند و شما به مشرکان برخوردید ـ‌ آنانی که نه مسلمان‌اند و نه جزیه می‌دهند‌ ـ، آیا تو و صاحب تو دانشی در اختیار دارید که براساس آن با آنان به سیرۀ رسول خدا(ص) در جنگ با مشرکان رفتار کنید؟» گفت: «بله.» فرمود: «چه خواهید کرد؟» گفت: «آنان را به اسلام دعوت می‌کنیم، اگر نپذیرفتند، آنان را به پرداخت جزیه دعوت می‌کنیم.» فرمود: «حتی اگر مجوس باشند و اهل کتاب نباشند؟» گفت: «فرقی نمی‌کند.» فرمود: «حتی اگر از مشرکان عرب و بت‌پرستان باشند؟» گفت: «فرقی نمی‌کند.» فرمود: «به من بگو، آیا قرآن می‌خوانی؟» گفت: «بله.» فرمود: «بخوان: (قَاتِلُوا الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَلَا بِالْيَوْمِ الْآخِرِ وَلَا يُحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَلَا يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ حَتَّىٰ يُعْطُوا الْجِزْيَةَ عَنْ يَدٍ وَهُمْ صَاغِرُونَ) (با کسانی از اهل کتاب که به خدا و روز واپسین ایمان نمی‌آورند و آنچه را خدا و رسولش حرام کرده‌اند حرام نمی‌دانند و دین حق را نمی‌پذیرند، پیکار کنید تا زمانی که با دست خود جزیه دهند درحالی‌که خوار و تسلیم باشند)؛ خداوند در این آیه برای کسانی که کتاب به آن‌ها داده شده است استثنا قائل شده و آن‌ها را مشروط قرار داده است؛ آیا اهل کتاب و افرادی که اهل کتاب نیستند، از نظر تو یکسان‌اند؟» گفت: «بله.» فرمود: «این را از که آموختی؟» گفت: «از مردم شنیدم چنین می‌گویند.» فرمود: «این سخن را رها کن؛ اگر آنان از پرداخت جزیه سرباز زدند و تو با آنان جنگیدی و پیروز شدی، با غنیمت‌ها چه می‌کنی؟» گفت: «خمس را جدا می‌کنم و چهارپنجم را میان افرادی که در جنگ شرکت داشتند تقسیم می‌کنم.» فرمود: «به من بگو، خمس را به چه کسی می‌دهی؟» گفت: به همانجا که خدا نام برده است. فرمود: «بخوان: (وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُم مِّن شَيْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَىٰ وَالْيَتَامَىٰ وَالْمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ) (و بدانید هر چیزی که به غنیمت گرفتید، بی‌تردید، یک‌پنجم آن برای خدا و رسولش و خویشاوندان نزدیک و یتیمان و مستمندان و در راه‌ماندگان است). سهم خدا و رسولش را به چه کسی می‌دهی؟ و ذوی‌القربى (خویشاوندان نزدیک) چه کسانی‌ هستند؟» گفت: «فقها در این ‌باره اختلاف کرده‌اند؛ برخی گفته‌اند: ذوی‌القربى، خویشان پیامبر و اهل‌بیتش هستند؛ برخی گفته‌اند: خلیفه است؛ برخی دیگر گفته‌اند: خویشان کسانی هستند که در جنگ شرکت کرده‌اند.» فرمود: «تو نظر کدام‌یک را می‌پذیری؟» گفت: «نمی‌دانم.» فرمود: «می‌بینم نمی‌دانی؛ پس این را نیز رها کن.» سپس امام(ع) فرمود: «به من بگو، آن چهارپنجم غنیمت را میان همۀ افرادی که در جنگ شرکت کرده‌اند تقسیم می‌کنی؟» گفت: «بله.» امام(ع) فرمود: «پس در این صورت در این کار نیز با رسول خدا(ص) مخالفت کرده‌ای؛ و بین من و تو، فقهای اهل مدینه و مشایخ آنان داور باشند. از آنان بپرس ـ‌ که هیچ اختلافی ندارند و نزاع نمی‌کنند‌ ـ که رسول خدا(ص) با اعراب مصالحه کرد بر این‌که در سرزمین خودشان باقی بمانند و هجرت نکنند، و اگر دشمنی به او هجوم آورد، از آنان کمک بطلبد و با آنان بجنگد، ولی سهمی در غنیمت برای ایشان قرار نداد؛ اما تو می‌گویی همه باید سهم ببرند؛ پس در همۀ آنچه گفتی با سیرۀ رسول خدا(ص) دربارۀ مشرکین مخالفت کرده‌ای.» سپس فرمود: «دربارۀ صدقات چه می‌گویی؟» او این آیه را برایش خواند: (إِنَّمَا الصَّدَقَاتُ لِلْفُقَرَاءِ وَالْمَسَاكِينِ وَالْعَامِلِينَ عَلَيْهَا...) (صدقات فقط برای فقرا و مساکین و کارگزاران آن است...) تا آخر آیه. فرمود : «بله، چگونه آن را تقسیم می‌کنی؟» گفت: به هشت جزء تقسیم می‌کنم و به هر دسته از این هشت جزء، یک قسمت می‌دهم. امام فرمود: «اگر یک صنف ده‌هزار نفر باشند و صنفی دیگر فقط یک یا دو یا سه نفر، آیا برای آن یک نفر همان اندازه سهم قرار می‌دهی که برای آن ده‌هزار نفر؟» گفت: «بله.» امام فرمود: «و آیا صدقات شهرنشینان و بادیه‌نشینان را یک‌ جا جمع می‌کنی و بینشان به تساوی تقسیم می‌کنی؟» گفت: «بله». امام فرمود: «پس در این نیز با رسول خدا(ص) مخالفت کرده‌ای. رسول خدا صدقات بادیه‌نشینان را میان بادیه‌نشینان، و صدقات شهرنشینان را میان شهرنشینان تقسیم کرد، و آن را به‌صورت مساوی تقسیم نمی‌کرد، بلکه براساس افرادی که نزدش حاضر بودند و به اندازۀ نیازشان تقسیم می‌کرد؛ و در این خصوص بر رسول خدا(ص) واجبی ثابت یا سهمی مشخص نبود، بلکه مطابق با آنچه صلاح می‌دید عمل می‌کرد و به تناسب نیاز افراد حاضر آن را توزیع می‌کرد. اگر در دلت دربارۀ این حرف‌ها تردیدی هست، از فُقهای اهل مدینه بپرس که آنان هیچ اختلافی ندارند در این‌که رسول خدا(ص) چنین می‌کرد.» سپس به عمرو‌بن عبید رو کرد و فرمود: «از خدا بترس؛ و شما ای جماعت، از خدا بترسید. پدرم که بهترینِ اهل زمین و داناترینِ مردم به کتاب خدا و سنت رسول خدا بود، برایم نقل کرد که رسول خدا(ص) فرموده است: کسی که به‌روی مردم شمشیر بکشد و آنان را به‌سوی خود فرابخواند، درحالی‌که در میان مسلمانان شخصی داناتر از او باشد، او گمراه و ناحق است.»[505] امام صادق(ع) به فقها نصیحت کرد و به آنان هشدار داد، همان‌گونه که به حسنی‌ها «اصحاب طرح خلافت» هشدار داد و جزئیات کشته شدنشان و وقایعی را که برایشان پیش می‌آید بیان نمود. همچنین به‌صراحت دربارۀ حکومت عباسیان خبر داد و این‌که این امر ناگزیر به آنان خواهد رسید، تا آنجا که کودکان منصور با آن بازی خواهند کرد، گویی این قضیه برای ایشان(ع) همچون کتابی گشوده بود؛ و در نهایت، روزگار چرخید و همۀ آنچه آن حضرت بیان کرده بود دقیقاً و موبه‌مو اتفاق افتاد.[506] «امامت» به انتخاب و اختیار مردم نیست، بلکه با تنصیب و وحی از جانب خداست، و با نصّی مشخص می‌شود که حجت الهی جانشین پس از خود را با آن معرفی می‌کند. این همان دین خداست که محمد و آل‌محمد ـ‌ ازجمله امام صادق(ع)‌ ـ بیانش کرده‌اند. امامت و خلافت الهی امانتی عظیم است و کسی که به ناحق به آن طمع ورزد آخرت و دنیای خود را از دست می‌دهد. به همین دلیل است که مشاهده می‌کنیم امام معصوم بسیار مشتاق است تا مردم را ـ ‌به‌ویژه اهل‌بیت خود را‌ ـ نصیحت کند، اما بسیاری از آنان این نصیحت را به حسادت و رقابت تعبیر می‌کنند، همان‌گونه که در سخنان پیش‌گفتۀ آنان دیدیم؛ و از ساحت معصوم بسی به دور است که وجود پاکش به این بیماری شیطانی و خبیث ـ ‌یعنی حسادت‌ ـ آلوده شود. • «از فضیل‌بن یَسار و برید‌بن معاویه و زراره روایت شده است که عبدالملک‌بن اعین به اباعبدالله امام صادق(ع) گفت: «زیدیه و معتزله دربارۀ محمد‌بن عبدالله بسیار بازارگرمی کرده‌اند؛ آیا او دلیلی دارد؟» امام(ع) فرمود: «به خدا سوگند، من دو کتاب دارم که در آن نام هر پیامبر و پادشاهی که بر زمین حکومت کرده نوشته شده است؛ و به خدا قسم اسم محمد‌بن عبدالله در هیچ‌یک از آن‌ها نیست.» ... از فضیل‌بن سُکره روایت شده است که می‌گوید: نزد اباعبدالله(ع) رفتم. امام(ع) فرمود: «ای فضیل، آیا می‌دانی اندکی پیش در چه چیزی نگاه می‌کردم؟» گفتم: «نه.» فرمود: «در کتاب فاطمه(س)، نگاه می‌کردم که هر پادشاهی که بر زمین حکومت کند اسم خودش و اسم پدرش در آن نوشته شده است، و اسمی از فرزندان حسن نیافتم.»[507] • از معلی‌بن خنیس روایت شده است که می‌گوید: امام صادق(ع) فرمود: «هیچ پیامبر یا وصی یا پادشاهی نیست مگر این‌که اسمش در کتابی نزد من است؛ و به خدا سوگند اسم محمد‌بن عبدالله‌بن حسن در آن نیست.»[508]

-قیام‌های حسنی‌ها و کشته شدنشان

نه عبدالله‌بن حسن مثنی و نه پسرش محمد و نه سایر اعضای خاندانشان به هیچ‌کدام از نصایح امام صادق(ع) توجه نکردند و تصمیم گرفتند نقشۀ خود را اجرایی کنند، علی‌رغم این‌که امام(ع) چندین مرتبه دربارۀ کشته‌ شدن محمد‌بن عبدالله و برادرش ابراهیم خبر داده بود. و همچنین به عبدالله‌بن حسن بارها اطلاع داده بود اگر بر موضعشان پافشاری کنند، چه بر سر خودش و خاندانش خواهد آمد! امام(ع) به عبدالله فرمود ـ‌ همان‌طور که پسرش موسی در روایت طولانی خود نقل کرده است‌ ـ: «... تو و فرزندان پدرت کشته خواهید شد. پس اگر سخن مرا بپذیری و صلاح را در این بدانی که با ملایمت رفتار کنی، چنین کن. به خدایی که جز او معبودی نیست، آن دانای غیب و شهود، بخشایندۀ مهربان، بزرگ و بلندمرتبه بر بندگانش، سوگند یاد می‌کنم دوست داشتم تو را با فرزندم، با محبوب‌ترینشان نزد من، و با محبوب‌ترین اهل‌بیتم فدیه دهم. هیچ‌چیزی برای من هم‌سنگ تو نیست...»! امام چه‌کاری بیش از این می‌توانست برای آنان انجام دهد؟ ایشان(ع) گاهی که محمد را می‌دید اشک در چشم‌هایش حلقه می‌زد: از عَنبَسة‌بن نَجاد عابد روایت است که می‌گوید: جعفر‌بن محمد هنگامی که محمد‌بن عبدالله‌بن حسن را می‌دید، چشمانش پر از اشک می‌شد و می‌گفت: «به جان خودم سوگند، مردم دربارۀ او می‌گویند او مهدی است، و او کشته خواهد شد. اما این‌که او از خلفای این امت باشد، چنین چیزی در کتاب پدرش علی نیست.»[509] از معلی‌بن خنیس روایت است که می‌گوید: نزد امام صادق(ع) بودم که محمد‌بن عبدالله وارد شد. سلام کرد و رفت. امام(ع) برای او گریست. به امام(ع) عرض کردم: «دیدم شما با او رفتاری کردی که قبلاً نکرده بودی؟» فرمود: «دلم برایش سوخت؛ زیرا خود را به امری نسبت می‌دهد که از آنِ او نیست؛ من چنین چیزی را در کتاب علی(ع) نه دربارۀ خلفای این امت یافتم و نه در میان پادشاهان آن.»[510]

-گسستن پیمان حسنی‌ـ‌عباسی در زمان منصور

تاریخ‌نگاران اتفاق‌نظر دارند بر این‌که منصور عباسی نخستین کسی بود که بذر عداوت را میان علویان (حسنی‌ها) و عباسیان پراکند، درحالی‌که پیش از آن، دو گروه هم‌پیمان بودند و یکی به شمار می‌آمدند.[511] رابطه‌ای که حسنی‌ها را به عباسیان پیوند می‌داد ـ‌ و نمونۀ نزدیکی از آن را در اجتماع اَبْواء دیدیم‌ ـ به‌محض رسیدن‌ بنی‌عباس به کرسی حکومت و خلافت، بر اثر لذت‌های قدرت و شهوت سلطه و مال‌دوستی بر باد رفت؛ و پیری و سالخوردگی عبدالله‌بن حسن و رفتن او به کوفه به‌همراه برخی از برادرانش برای تبریک گفتن به ابوالعباس سفاح به‌مناسبت خلافت در سال ۱۳۲ هجری و اعلام بیعت با او نیز برایش سودی نداشت؛ زیرا نخستین پرسشی که خلیفۀ جدید عباسی از او پرسید دربارۀ خبرهایی بود که از فرزندش محمد به او می‌رسید. عبدالله و برادرش حسن او را آرام کردند و به او اطمینان دادند، و او نیز تعهد آن دو را پذیرفت.[512] اما هلاکت سفاح و به ‌قدرت‌ رسیدن برادرش، ابوجعفر منصور، در سال 136 هجری، اوضاع را میان عباسیان و حسنی‌ها وخیم‌تر کرد؛ زیرا منصور اصلی‌ترین دغدعۀ خود را یکسره کردن کار دعوت مهدی حسنی‌ها و دستگیری او قرار داد، و به عبدالله مدت زمان مشخصی مهلت داد تا پسرش محمد، خود را تسلیم مأموران کند! «عبدالله‌بن ابوعبیدة‌بن محمد‌بن عمار‌بن یاسر گفت: زمانی که ابوجعفر به خلافت رسید، دغدغه‌ای جز جست‌وجوی محمد و پرس‌وجو دربارۀ او و خواسته‌اش نداشت. پس ‌بنی‌هاشم را یک‌به‌یک فراخواند و در خلوت از آنان پرسید. همه گفتند: «ای امیرالمؤمنین، تو خودت او را می‌شناسی؛ او پیش از این روز نیز در پیِ این جایگاه بود، و اکنون از تو بر جان خود بیم دارد. او نه قصد مخالفت با تو را دارد و نه خواهان نافرمانی توست»؛ به‌جز حسن‌بن زید که حقیقت را به او خبر داد و گفت: «به خدا سوگند، تا زمانی که سایۀ او بر سر توست تو در امان نیستی، و به خدا سوگند، او از تو غافل نخواهد ماند؛ پس رأی تو چیست؟» ابن ابو‌عبیده گفت: "آن‌که نمی‌خوابد بیدار می‌شود [کنایه از هوشیار شدن خودش]."»[513] منصور عباسی بسیار نگران تحرّکات محمد‌بن عبدالله و برادرش ابراهیم بود، و مردان و اموال زیادی را برای تعقیب و جست‌جوی آن‌ها اختصاص داد. او والی خود در مدینه ـ‌ محمد‌بن خالد‌بن زیاد‌ ـ را به‌طور خاص برای یافتن محمد مأمور کرد.[514] گاهی از او می‌خواست علویان را بازداشت و به قتل تهدید کند تا بتواند از این طریق به محمد دست یابد؛ و طبیعی بود امام صادق(ع) نیز در میان بازداشت‌شدگان حضور داشت،[515] هرچند منصور به خوبی می‌دانست که امام(ع) دعوت حسنی‌ها و حرکتشان را رد می‌کرد؛ اما این موقعیت را فرصتی برای آسیب ‌رساندن به امام(ع) می‌دید؛ چراکه از فضل و جایگاه امام(ع) در میان مردم به ‌خوبی آگاه بود. وقتی منصور عباسی نتوانست محمد و ابراهیم را دستگیر کند، در سال 140 هجری به حج رفت و در آنجا با عبدالله‌بن حسن دیدار کرد و از او دربارۀ فرزندش محمد پرسید. عبدالله اطلاع از محل اقامت محمد را انکار کرد، اما منصور اصرار ورزید که باید او را تحویل دهد. عبدالله در پاسخ گفت: «اگر محمد زیر پای من بود، او را به تو تحویل نمی‌دادم». پس منصور دستور داد عبدالله و خانواده‌اش را زندانی کنند.[516] آنان چهار سال در زندان ربذه ماندند تا این‌که منصور در سال 144 هجری به حج رفت و از کارگزار خود در مدینه ـ ‌ریاح‌بن عثمان‌ ـ خواست که آن‌ها را به عراق منتقل کند و در زندان هاشمیه زندانی‌شان کرد:[517] • «ابوجعفر منصور به دنبال ‌محمد و ابراهیم گشته بود، اما نتوانسته بود به آن‌ها دست یابد؛ پس عبدالله‌بن حسن و برادرانش و عده‌ای از خانواده‌اش را در مدینه زندانی کرد. سپس آنان را به کوفه آورد و در آنجا زندانی نمود. وقتی محمد خودش را نمایاند، چند نفر از آنان را در زندان به قتل رساند...»[518] • «سپس منصور آنان را گرفت و از ربذه حرکت داد و از منطقه‌ای به نام "بلغة شقراء" عبور داد. عبدالله‌بن حسن فریاد زد: ای اباجعفر، ما در بدر این‌گونه با اسیران شما رفتار نکردیم. ابوجعفر پاسخی زشت به او داد و به او آب دهان انداخت و به راه خود ادامه داد. وقتی به کوفه رسیدند، عبدالله به‌همراهانش گفت: «آیا در این شهر کسی نیست که ما را از شرّ این طاغوت حفظ کند؟» سپس دو برادرزاده‌اش حسن و علی، درحالی‌که شمشیر زیر عبای خود داشتند، نزد او آمدند و گفتند: «ای فرزند رسول خدا، ما نزد تو آمدیم، هرچه می‌خواهی فرمان بده.» گفت: «شما وظیفه‌تان را انجام داده‌اید، اما در برابر این‌ها کاری از دستتان برنمی‌آید؛ پس برگردید.» سپس منصور آن‌ها را در قصر ابن‌هُبیره در شرق کوفه زندانی کرد و محمد‌بن ابراهیم‌بن حسن را ـ‌ که زیباترین مردم بود‌ ـ احضار کرد و به او گفت: «آیا تو دیباج اصغر هستی؟» گفت: «آری.» گفت: «تو را طوری می‌کشم که هیچ‌کس را این‌گونه نکشته‌ام.» فرمان داد او را زنده در ستون ‌بنهند، و در همان جا مرد. نخستین فردی از آن‌ها که درگذشت ابراهیم‌بن حسن بود، و سپس عبدالله‌بن حسن که در نزدیکی همان جا دفن شد؛ و اگر در قبری که مردم آن را قبر او می‌دانند نباشد، بی‌تردید، نزدیک آنجاست. پس از آن علی‌بن حسن درگذشت. گفته شده دستور قتل آن‌ها را منصور صادر کرد، و نیز گفته شده به آن‌ها زهر دادند، یا خبری دروغین دربارۀ خروج محمد به عبدالله دادند که از شدت تأثر قلبش ایستاد و مرد؛ و خدا داناتر است.»[519] • «سپس (منصور عباسی) به حِیره رفت و عبدالله‌بن حسن‌بن حسن و خانواده‌اش را زندانی کرد. آنان همچنان در زندان ماندند تا این‌که مردند؛ و گفته شده: آنان را میخ‌کوب‌شده به دیوار یافتند.»[520] • «بنی‌حسن را به کوفه برد و در قصر ابن‌هبیره زندانی کرد. سپس محمد‌بن ابراهیم‌بن حسن را آورد و او را درحالی‌که زنده بود درون ستونی گذاشت تا از گرسنگی و تشنگی جان داد. پس از آن، بیشترِ همراهان او از بنی‌حسن را کشت.»[521] اما حال امام صادق(ع) هنگام دستگیری عموزادگانش از آل‌حسن ـ‌ چنان‌که در روایت پیش‌گفته از موسی‌بن عبدالله آمده بود‌ ـ بسیار دگرگون شد. آن حضرت وقتی به آنان نگاه می‌کرد می‌گریست، و هنگامی‌ که برای دیدارشان بیرون آمد، عبایش از دوشش افتاد و متوجه نشد، و به‌قدری بیمار شد که از شدت بیماری بر جان مبارکش بیمناک شدند. • «سپس آل حسن در غُل و زنجیر به عراق فرستاده شدند، و وقتی جعفر صادق(ع) آن‌ها را دید که از خانۀ مروان بیرون آورده می‌شوند اشک از گونه‌هایش سرازیر شد، و فرمود: به خدا قسم، پس از اینان دیگر حرمتی برای خدا حفظ نخواهد شد.»[522] • حسین‌بن زید گفت: من میان قبر و منبر ایستاده بودم که ناگاه دیدم ‌بنی‌حسن را با ابوالازهر از خانۀ مروان بیرون می‌برند و قصد دارند آنان را به ربذه ببرند. جعفر‌بن محمد(ع) مرا فراخواند و فرمود: «چه خبر شده؟» گفتم: «دیدم‌ بنی‌حسن را بر محمل‌ها سوار کرده‌اند.» فرمود: «بنشین.» من نیز نشستم. سپس غلامش را فراخواند و به درگاه پروردگارش بسیار دعا کرد؛ آنگاه به غلامش فرمود: «برو، هرگاه آنان را حرکت دادند بیا و مرا آگاه کن.» گفت: فرستاده آمد و گفت: «آنان را آوردند.» جعفر(ع) برخاست و پشت پرده‌ای از موی سفید ایستاد. ناگاه عبدالله‌بن حسن و ابراهیم‌بن حسن و همۀ خاندانشان پدیدار شدند، و هریک جامه‌ای سیاه بر تن داشت. وقتی جعفر‌بن محمد(ع) به آنان نگریست، چشمانش پر از اشک شد تا آن‌که اشک‌هایش بر محاسنش جاری گردید. سپس رو به من کرد و فرمود: «ای اباعبدالله، به خدا سوگند، پس از این حرمت خداوند نگاه داشته نخواهد شد. به خدا سوگند، نه انصار و نه فرزندان انصار، حرمت رسول خدا(ص) را پاس نداشتند با وجود آن‌که در عقبه با ایشان(ص) پیمان بسته بودند...»[523] • عبدالله‌بن ابراهیم جعفری گفت: خدیجه دختر عمر‌بن علی برایمان نقل کرد که وقتی ‌بنی‌حسن را نزد درِ مسجد ـ‌ که به «باب جبرئیل» معروف است‌ ـ نگه داشتند، ابوعبدالله(ع) ـ ‌‌درحالی‌که بیشتر عبایش بر زمین کشیده می‌شد‌ ـ به آنان نگاه کرد، سپس از درِ مسجد به سویشان نگریست و فرمود: «خدا شما را لعنت کند، ای گروه انصار ـ ‌سه بار تکرار کرد‌ ـ شما برای این کار با رسول خدا پیمان نبسته و بیعت نکرده بودید! به خدا قسم، من مشتاق بودم؛ ولی مغلوب شدم، و گریزی از قضاوقدر نیست.» سپس برخاست، یکی از نعلینش را پوشید و دیگری را به دست گرفت، و عبایش همچنان بر زمین کشیده می‌شد. سپس وارد خانه شد و بیست روز تب کرد. شب‌وروز گریه می‌کرد، به‌طوری که ترسیدیم جان به جان‌آفرین تسلیم کند.[524]

-قیام محمد‌بن عبدالله و کشته شدنش

پس از آن‌که منصور، پدر محمد و اهل‌بیتش را زندانی کرد، محمد‌بن عبدالله در ماه رجب سال ۱۴۵ هجری در مدینه قیام کرد و نفوذ خود را بر شهر گستراند، والی تعیین‌شده از سوی منصور را در خانۀ مروان زندانی کرد، و سپس گروهی را به مکه فرستاد و کنترل آنجا را نیز به دست گرفت. برادرش ابراهیم را نیز به بصره فرستاد و آنجا را تصرف کرد و از کنترل عباسیان بیرون آورد.[525] هنگامی که خبر قیام به منصور عباسی رسید، سپاهی متشکل از چهارهزار سرباز به فرماندهی پسرعمویش عیسی‌بن موسای عباسی ـ‌ که سفاح او را ولیعهد منصور قرار داده بود‌ ـ روانه کرد. منصور در فکر کنار زدن او از ولایتعهدی و انتقال آن به پسرش «مهدی» بود. ‌بنابراین او را برای فرماندهی این جنگ انتخاب کرد؛ زیرا برایش فرقی نمی‌کرد عیسی محمد را بکشد یا محمد عیسی را؛ و هر دو حالت به سودش بود! «منصور، پسرعموی خود عیسی‌بن موسی را برای جنگ با محمد برگزید و در دل گفت: برایم مهم نیست کدام‌یک دیگری را بکشد. پس چهارهزار سوار را با عیسی تجهیز کرد...»[526] در مجموع، در مدینه عدۀ زیادی گرد محمد جمع شده بودند و او مطلع شد که منصور نامه‌هایی به برخی از شخصیت‌های مدینه نوشته تا آن‌ها را به خود متمایل کند؛ اما نامه‌ها پیش از رسیدن به گیرندگان به‌دست محمد رسید. او دستور داد نویسندگان آن نامه‌ها بازداشت و در غل و زنجیر شوند.[527] محمد، عیسی‌بن زید شهید را فرماندۀ سپاه خود قرار داد. عیسی به محمد می‌گفت: «هرکدام از آل‌ابو‌طالب که با تو مخالفت کرد یا از بیعت با تو سر باز زد، مرا بر او مسلط کن تا گردنش را بزنم.»[528] در عمل نیز محمد و عیسی امام صادق(ع) را ـ‌ که در آن زمان بیش از شصت سال سن داشت‌ ـ احضار کردند و او را به بیعت فراخواندند؛ و وقتی امام(ع) بیعت نکرد، آن دو به ایشان بی‌احترامی کردند و سپس ـ‌‌ همان‌طور که در روایت موسی‌بن عبدالله که پیش‌تر ذکر شد مشاهده کردیم‌ ـ محمد دستور داد امام(ع) را زندانی و اموالش را مصادره کنند.[529] امام صادق(ع) در جریان گفت‌وگوی خود با پسرعموهایش «محمد و عیسی»، وضعیتی را که هریک از آن دو به آن دچار خواهند شد توصیف کرد، و در عمل نیز همان‌گونه شد. ایشان(ع) دربارۀ عیسی فرمود او «هنگام رویارویی جزو نفرات نیست» و در عمل نیز همین‌طور شد؛ زیرا او هنگام شدت‌ گرفتن نبرد میان سپاه محمد و سپاه عیسی‌بن موسای عباسی، پس از رسیدن به مدینه، یار خود را رها کرد و گریخت! گفتنی است که این نبرد فقط یک روز ادامه داشت، زیرا مردم مدینه محمد را رها کردند و بیعت خود را شکستند؛ و نبرد با کشته ‌شدن محمد در «زقاق أشجع» پایان یافت:[530] «ازهر‌بن سعید گفت: هنگامی که یاران محمد پرچم سیاه را بر فراز منارۀ مسجد دیدند، این صحنه عزم آنان را در هم شکست، و حمید‌بن قحطبه از کوچۀ أشجع بر محمد وارد شد و او را ناغافل کشت و سرش را جدا کرد و نزد عیسی آورد؛ و عدۀ بسیاری نیز با او کشته شدند.»[531] محمد پس از قیام خود بیش از دو ماه‌ونیم در مدینه نماند؛ زیرا او در ماه رجب قیام کرد و در ماه رمضان سال ۱۴۵ هجری کشته شد؛ و سر او را برای منصور عباسی به کوفه فرستادند. «هنگامی که سر محمد‌بن عبدالله‌بن حسن را برای منصور آوردند و جلوی او گذاشتند، دستور داد آن را در سینی سفیدی در کوفه بگردانند؛ و سپس آن را به سایر نواحی فرستادند. سپس منصور، اشراف اهل مدینه را که با محمد همراهی کرده بودند احضار کرد؛ برخی از آنان را کشت، برخی را به‌شدت تازیانه زد، و از برخی نیز درگذشت.»[532] محمد پیش از کشته‌شدن به برادرش ابراهیم وصیت کرد، و این‌که بعد از ابراهیم نیز عیسی‌بن زید فرمانده باشد: «وقتی محمد‌بن عبدالله‌بن حسن قیام کرد و عیسی‌بن موسی برای مقابله با او آمد، محمد سران زیدیه و تمام اهل علم را که در جمعش حاضر بودند گرد آورد و به آنان وصیت کرد که اگر در این نبرد کشته شد، مسئولیت با برادرش ابراهیم باشد، و اگر ابراهیم کشته شد، به عیسی‌بن زید واگذار شود.»[533] عیسی تنها کسی از فرزندان زید شهید نبود که در کنار فرزندان عبدالله‌بن حسن در قیامشان حضور داشت، بلکه برادرش حسین نیز در این مسیر همراه او بود: «عیسی و حسین فرزندان زید‌بن علی، با محمد و ابراهیم فرزندان عبدالله‌بن حسن، در جنگ‌هایشان از سرسخت‌ترین جنگجویان و بصیرترین افراد بودند. وقتی این موضوع به گوش ابوجعفر (منصور عباسی) رسید، می‌گفت: «مرا با فرزندان زید چکار، و آن‌ها چه بدی از ما سراغ دارند؟ آیا ما قاتلان پدرشان را نکشتیم و برای خون‌خواهی‌شان برنخاستیم و سینه‌هایشان را از دشمنشان تسلی ندادیم؟"»[534] شایان ذکر است عیسی منتظر کشته‌شدن ابراهیم نماند تا مردم را به‌سوی خودش دعوت کند، بلکه بلافاصله پس از کشته ‌شدن محمد دعوت خود را آغاز کرد: «از حمزۀ تُرکی نقل است که می‌گوید: عیسی‌بن زید پس از کشته ‌شدن محمد پیش‌قدم شد. گفته شد محمد امر خلافت را به او واگذار کرده است. عیسی زیدیه را به‌سوی خود فراخواند و آنان نیز اجابتش کردند، اما بصری‌ها نپذیرفتند و به ابراهیم گفتند: «اگر بخواهی این‌ها را از سرزمینمان بیرون کنیم، اختیار با توست و ما جز تو را شایستۀ این امر نمی‌دانیم». و چیزی نمانده بود که میانشان تفرقه بیفتد؛ پس بینشان میانجی‌گری کردند و گفتند: «اگر ما با یکدیگر دچار اختلاف شویم، ابوجعفر بر ما چیره خواهد شد، پس همراه یکدیگر علیه او می‌جنگیم و پس از پیروزی دربارۀ امر خلافت تصمیم می‌گیریم.» و آنان بر این موضوع به توافق رسیدند.»[535] اما در خصوص حسین‌بن زید، او پس از شهادت پدرش تحت سرپرستی امام صادق(ع) رشد کرد و در خانۀ آن حضرت اقامت داشت: «مُحوَل‌بن ابراهیم گفت: حسین‌بن زید در جنگ محمد و ابراهیم ـ ‌پسران عبدالله‌بن حسن‌ ـ حضور داشت، و سپس متواری و ساکن منزل جعفر‌بن محمد شد. امام او را تربیت‌کرده بود و او از هنگام کشته ‌شدن پدرش در دامن ایشان(ع) پرورش یافته و از ایشان دانش فراوانی آموخته بود؛ و وقتی در میان افراد تحت تعقیب اسمی از او برده نشد، خودش را به افرادی از خانواده و دوستانش که با او انسی داشتند نمایاند.»[536] -قیام ابراهیم‌بن عبدالله و کشته‌ شدنش خبر کشته شدن محمد به برادرش ابراهیم ـ‌ که در بصره بود‌ ـ رسید و او را بسیار اندوهگین کرد. زمانی که ابراهیم به بصره رسیده بود، جمع زیادی از مردم به دور او گرد آمده و با او بیعت کرده بودند. شاید علت این استقبال به دلایل زیر بازگردد: بیعت فُقهای بصره با برادرش محمد و تعامل مثبت آنان با نقشۀ پدرشان عبدالله‌بن حسن؛ چنان‌که پیش‌تر بیان شد. فتوای برخی از فقهای بزرگ مسلمین ـ ‌‌مانند ابوحنیفه، سفیان ثوری و دیگران‌ ـ مبنی بر وجوب بیعت با ابراهیم و یاری‌اش و قیام در رکاب او، و حتی برخی از آنان به باطل بودن بیعت منصور نیز فتوا دادند، و برخی نیز در خطبه‌های خود آشکارا به او طعنه می‌زدند.[537] سرکشی و ظلم و فساد منصور (عباسی). در نتیجه، «ابراهیم» حمایت مردمیِ گسترده‌ای در بصره و اطرافش به دست آورد. برخی از تاریخ‌نگاران فصلی با عنوان «اسم افرادی که با ابراهیم خروج کردند» آورده، و در آن بسیاری از شخصیت‌هایی را که هنگام قیام به ابراهیم پیوستند ذکر کرده‌اند.[538] همچنین ابوحنیفه ازجمله حامیان قیام ابراهیم بود. او به ابراهیم نوشت و به او توصیه کرد که مخفیانه به کوفه بیاید: «ابوحنیفه به ابراهیم نامه نوشت و به او توصیه کرد به کوفه برود تا زیدیه او را یاری دهند، و به او گفت: مخفیانه به آنجا برو؛ زیرا افرادی از شیعیانت که اینجا هستند شبانه به‌سراغ ابوجعفر خواهند رفت و او را خواهند کشت یا دست‌بسته نزد تو خواهند آورد.»[539] همچنین او (ابوحنیفه) به ابراهیم‌بن عبدالله توصیه کرد که اگر بر منصور و همراهانش پیروز شد، با آنان به شیوۀ علی(ع) در روز صفین رفتار کند، نه به شیوۀ او در روز جمل: «ابوحنیفه به ابراهیم‌بن عبدالله ـ‌ زمانی که به‌سوی عیسی‌بن موسی حرکت کرد‌ ـ نوشت: «اگر خداوند تو را بر عیسی و یارانش پیروز گرداند، با آنان به شیوۀ پدرت در جنگ جمل رفتار نکن؛ در آن جنگ شکست‌خوردگان کشته نشدند، اموال مصادره نشد، فراریان تعقیب نشدند، و مجروحان کشته نشدند، زیرا آن قوم پناهی نداشتند؛ بلکه با آنان به شیوۀ علی(ع) در صفین رفتار کن، که فرزندان به اسارت گرفته شدند، مجروحان از پای درآمدند و غنایم تقسیم شد؛ زیرا اهل شام عِده و عُده‌ای داشتند و در سرزمین خودشان بودند.» ابوجعفر (منصور) از محتوای نامه آگاه شد و دستور داد او را بازداشت کنند و به او سَم خوراندند که بر اثر آن درگذشت و در بغداد دفن شد.»[540] به هر حال، سپاه ابراهیم در بصره به هزاران نفر رسید و او تصمیم گرفت با آنان به‌سوی کوفه حرکت کند: «ابراهیم با عدۀ بسیاری از مردم که شمارشان بیش از سپاهیان عیسی‌بن موسی بود، حرکت کرد. آنان در باخمرى ـ‌ که در شانزده‌فرسنگی از کوفه قرار دارد‌ ـ با یکدیگر درگیر شدند. جنگ سختی در گرفت و حمید‌بن قحطبه ـ ‌که فرماندۀ مقدمۀ سپاه عیسی بود‌ ـ شکست خورد و نیروهایش با او گریختند. عیسی‌بن موسی به آنان رسید و آنان را به خدا و اطاعت یادآوری کرد؛ اما به او اعتنا نکردند و متواری شدند...»[541] «زمانی که نخستین گروه از فراریان سپاه منصور به کوفه رسیدند، منصور آمادۀ فرار شد و شتران مخصوص سفر را برای رفتن به ری آماده کرد. گفته شده نوبخت منجم نزد او آمد و گفت: «پیروزی با توست و ابراهیم کشته خواهد شد.» اما منصور سخن او را باور نکرد. نوبخت گفت: «مرا نزد خود نگاه دار، اگر ابراهیم کشته نشد مرا بکش.» منصور آن شب را با نگرانی به صبح رساند و صبحگاه سربریدۀ ابراهیم را برایش آوردند...»[542] «و هنگامی که خبر شکست سپاه منصور به او ـ‌ که در کوفه بود ـ‌ رسید، دچار اضطراب شدیدی شد و مرتب تکرار می‌کرد: «پس کجاست گفتۀ صادق آنان؟ کجاست بازیِ کودکان و پسران؟» سپس پس از آن خبر پیروزی به او رسید و سر ابراهیم را در تشتی در برابر او نهادند، و حسن‌بن زید‌بن حسن‌بن علی(ع) درحالی‌که لباس سیاهی بر تن داشت، بالای سر او ایستاده بود. بغض گلویش را فشرد. منصور به او نگاه کرد و گفت: «می‌دانی سرِ کیست؟» گفت: بله، جوانمردی که نفسش او را از ستم بازمی‌داشت و دوری‌گزیدنش از سرایِ خواری، او را نجات می‌داد. منصور گفت: «راست گفتی، اما او سر مرا می‌خواست، پس سر خودش برای من بی‌ارزش‌تر شد، و دوست داشتم به فرمانم بازمی‌گشت.» ابراهیم ـ‌ بنا به گفتۀ ابونصر بخاری‌ ـ در پنج روز مانده به ذی‌قعدۀ سال صد و چهل و پنج هجری کشته شد، و او در آن هنگام چهل و هشت سال داشت.»[543] گفتۀ منصور: «پس کجاست گفتۀ صادق آنان...»، نشان می‌دهد آن ستمگر از آنچه بر سر سپاهش آمده مات‌ومبهوت مانده بود؛ زیرا نمی‌توانست باور کند سپاهش بگریزد و سلطنت را از دست بدهد، درحالی‌که «امام صادق» ـ ‌پیش از آن‌ ـ از حکومت او و نسل او خبر داده بود! و منصور در اعماق وجودش یقین داشت که پیش‌گویی صادق(ع) هرگز به خطا نمی‌رود. به ‌هر حال، با کشته‌ شدن ابراهیم‌بن عبدالله‌بن حسن مثنّى در سال ۱۴۵ هجری، رؤیای حسنی‌ها برای خلافت و آرزوی ولایت به پایان رسید؛ و ای‌کاش به نصیحت پسرعموی مهربان و دلسوز خود امام صادق(ع) گوش سپرده بودند، ولی همان‌گونه که خودِ آن حضرت(ع) فرمود: «هیچ حذری نمی‌تواند تقدیر را دفع کند.»

-چند نکته

نکتۀ اول: به‌هیچ‌وجه، نمی‌توان نزدیکی نَسَبی با امام معصوم را حجّت و دلیلی برای وجوب اطاعت و پیروی دانست. به بیان دیگر، نمی‌توان دین خود را صرفاً براساس قرابت خویشاوندی با امام معصوم(ع)، به کسی سپرد. اگر به مباحث گذشته دقت کنیم، می‌بینیم که بیشتر یاران نزدیک امام صادق و دیگر امامان(ع) که در تبیین و نشر دین یاری رساندند، قرابت نَسَبی با ایشان(ع) نداشتند؛ افرادی مثل: زراره، محمد‌بن مسلم، هشام‌بن حکم، مؤمن‌الطاق، فضیل‌بن یسار، ابوبصیر، برید عجلی، ابان‌بن تَغلب و دیگران. ما در دنیای امتحان به سر می‌بریم و همه در این دنیا با امام معصوم(ع) امتحان می‌شوند؛ و فرقی نمی‌کند فرد از نظر نَسَبی به او نزدیک باشد یا دور؛ همان‌طور که در اصول ثابت دین خدا مشخص است که معیار در وجوب پیروی از امام(ع) فقط «نصّ» است، نه چیز دیگر؛ اما معیار برتری میان امتحان‌شوندگان، تقوای الهی و اطاعت و تسلیم در برابر امام معصوم(ع) است، نه نزدیکی نسبی! همچنین تا زمانی که ما در دنیای امتحان به سر می‌بریم، بر مؤمن لازم است که در هیچ‌چیز از امام زمانش پیشی نگیرد، و باید بسیار مراقب باشد فقط به آنچه به‌صراحت بیان شده است عمل کند، نه چیز دیگر. اما بخشیدن القاب، مناصب، امتیازات و واژه‌های ستایشی و بزرگداشت و مانند آن به مردم (ازجمله به مؤمنان) براساس آنچه شخص به نظرش مناسب می‌رسد و گمان می‌کند، کاری نادرست است و ممکن است به پیامدهایی ناخوشایند بینجامد و در روز قیامت مورد حساب قرار گیرد، اگر باعث زیانی به دین خدا شود؛ زیرا گاه همین ستایش و بزرگداشت، با اندیشۀ فتنه‌انگیزِ خاموشِ نهفته در ذهن کسی ـ‌ حتی اگر مؤمن باشد‌ ـ هم‌زمان می‌شود، و شما با این سخنان «غیرمسئولانه‌‌ات» آن اندیشۀ شیطانی را که در ذهن او بوده است بیدار و تحریک می‌کنی. پس نه کوچک ‌شمردن مؤمنان درست است، و نه ستایش و تعظیم و دادن امتیاز بی‌جا به هر شخصی؛ بهترین کار، میانه‌روی است؛ و میانه‌روی در اینجا یعنی: ملازمت و همراهی کامل با معصوم(ع) در هرآنچه از او صادر شده، و ترک هرآنچه از او صادر نشده است؛ و هیچ پناه و نگاه‌دارنده‌ای جز خدا نیست! نکتۀ دوم: همان‌طور که امام صادق(ع) به شیعیان و اصحابش اجازه نداد از عباسیان در قیامشان علیه حکومت اموی حمایت کنند، به همین ترتیب، برای یاری حسنی‌ها نیز اجازه نداد، و حتی شاهد بودیم چگونه در نهایت دلسوزی، عبدالله‌بن حسن و فرزندش محمد را نصیحت کرد و از اقدام نظامی و قیام بازداشت؛ زیرا آن حضرت(ع) یقین داشت حکومت در نهایت به عباسیان خواهد رسید و قیام مسلحانه پس از شهادت امام حسین(ع)، فقط به قائم آل‌محمد(ع) اختصاص دارد؛ پس هرکسی که قبل از آن قیام کند، ناخواسته موجب آسیب رساندن به دین و اولیای خدا خواهد شد؛ و بیان جزئیات این حقایق پیش‌تر تقدیم گردید. • از حسین‌بن خالد کوفی، از امام رضا(ع) نقل است که می‌گوید: گفتم: «فدایت شوم، حدیثی است که عبدالله‌بن بُکیر از عبید‌بن زراره روایت می‌کرد.» فرمود: «آن چیست؟» گفتم: از عبید‌بن زراره روایت شده است او در همان سالی که ابراهیم‌بن عبدالله‌بن حسن خروج کرد، با امام صادق(ع) دیدار داشت؛ به ایشان(ع) گفت: «فدایت شوم، این [ابراهیم] خوب سخن می‌گوید و مردم شتابان به‌سوی او می‌روند؛ شما چه فرمان می‌دهید؟» فرمود: «از خدا بترسید و تا زمانی که آسمان و زمین آرام‌اند آرام بمانید.» عبدالله‌بن بکیر می‌گفت: «اگر عبید‌بن زراره راست گفته باشد، پس نه قیامی هست و نه قائمی!» امام رضا(ع) فرمود: «حدیث همان است که عبید نقل کرده، اما نه آن‌گونه که عبدالله‌بن بکیر تفسیر کرده است؛ و مقصود امام صادق(ع) از "آرام بودن آسمان" ندا به اسم صاحب‌الامر، و مقصود از "آرام بودن زمین" فرو رفتن سپاه در زمین است.»[544] • از ابوغَیلان نقل است که می‌گوید: نزد فضیل‌بن یسار رفتم و به او خبر دادم محمد و ابراهیم ـ ‌پسران عبدالله‌بن حسن‌ ـ خروج کرده‌اند. گفت: «آن دو به جایی نمی‌رسد.» گفتم: «چند بار این خبر را برایت آورده‌ام و تو همین پاسخ را می‌دهی. آیا این نظر شخصی توست؟» گفت: «نه، به خدا سوگند، بلکه از امام صادق(ع) شنیدم که می‌فرمود: "اگر خروج کنند، هر دو کشته می‌شوند."»[545] • عیسی‌بن عبدالله گفت: مادرم ام‌الحسین، دختر عبدالله‌بن محمد‌بن علی‌بن حسین، برایم روایت کرد و گفت: به عمویم جعفر‌بن محمد گفتم: «فدایت شوم، این کار محمد چگونه است؟» فرمود: «فتنه‌ای است که در آن محمد نزد خانه‌ای رومی کشته می‌شود، و برادرش ـ‌ که با او از یک پدر و مادر است‌ ـ در عراق کشته می‌شود، درحالی‌که سُم‌های اسبش در آب است.»[546] نکتۀ سوم: میان ابوجعفر منصور، و محمد‌بن عبدالله‌بن حسن مثنی ـ ‌قبل از کشته ‌شدنش‌ ـ نامه‌هایی ردوبدل شد[547] و هرکدم از آن دو در نامه‌های خود دلایلی را که صحت موضع‌گیری و شرعی بودن ولایت و بیعتش را ثابت می‌کرد، یادآور می‌شد. هرکسی که آن نامه‌ها را بررسی کند درمی‌یابد که هر دو طرف برای خودش به نزدیکی نَسَبی به رسول خدا(ص) استدلال می‌کرده است؛ محمد از جهت نزدیکی زنان (به اعتبار جدّه‌اش فاطمۀ زهرا(س)) خودش را به رسول خدا(ص) نزدیک می‌داند، و منصور از جهت عموها، به این اعتبار که جدّش عباس عموی رسول خدا(ص) بوده، و این‌که قرابتی که از طریق عمو حاصل می‌شود از قرابتی که از سوی زنان به دست می‌آید، قوی‌تر است؛ زیرا عمو از تیره و طایفۀ مرد است نه زن... و دیگر سخنان سست و بی‌اساسِ از این دست که نه گرسنه‌ای را سیر می‌کند و نه سودی می‌رساند؛ چراکه مستند بر هیچ پشتوانۀ حقیقی در دین مورد رضای خدا نیست. حق و دین خدا از اهل آن معصومین(ع) برگرفته می‌شود، که رسول خدا(ص) به آنان تصریح فرموده است، اما دیگران ـ‌ هرکه باشند‌ ـ نه به گفتارشان اعتنا می‌شود و نه به حجت‌های مورد ادعایشان، که قطعاً موهوم است. نکتۀ چهارم: امام صادق(ع) باغ‌هایی به نام «عَینِ ابی‌زیاد» داشت که در نزدیکی مدینه احداث کرده بود و از محصول آن برای ادارۀ امور زندگی خودش و خانواده‌اش و نیازمندان استفاده می‌کرد. در دوران قیام محمد‌بن عبدالله، این باغ‌ها جزو اموال امام بود که توسط محمد ـ ‌به‌دلیل عدم بیعت امام(ع) با او‌ ـ مصادره شد. پس از کشته‌ شدن محمد، «عیسی‌بن موسی» (کارگزار منصور در مدینه) به فرمان منصور عباسی، این باغ‌ها را به بهانۀ این‌که جزو اموال محمد بوده‌اند، به تصاحب خود درآورد. «سعید رومی غلام جعفر‌بن محمد گفت: جعفر‌بن محمد(ع) مرا فرستاد تا ببینم چه می‌کنند. بازگشتم و به ایشان خبر دادم محمد کشته شده و عیسی "عینِ ابی‌زیاد" را تصرف کرده است. امام مدتی سربه‌زیر انداخت، و سپس فرمود: "چه چیزی عیسی را واداشته تا با ما بدرفتاری کند و رحم را قطع نماید؟ به خدا قسم، نه او و نه فرزندانش، هرگز از آن [باغ‌ها] چیزی نخواهند چشید."»[548] پس از مدتی، منصور عباسی برای زیارت مدینه آمد و امام صادق(ع) با او دیدار کرد و از او خواست «عین ابی‌زیاد» را که از او گرفته بودند به او بازگرداند: «گفت: ابوجعفر (منصور) به عیسی‌بن موسی نوشت: هرکدام از آل‌ابی‌طالب را که دیدی اسمش را برای من‌بنویس، و هرکه را ندیدی اموالش را مصادره کن. پس او "عین ابی‌زیاد" را تصرف کرد، و جعفر‌بن محمد(ع) در آن زمان پنهان شده بود. وقتی ابوجعفر وارد مدینه شد، جعفر(ع) با او سخن گفت و از او خواست مالش را بازگرداند، و فرمود: "مهدیِ شما آن را گرفته است!"»[549] این گفتۀ امام: «مهدیِ شما آن را گرفته است» به این دلیل بود که منصور دربارۀ محمد‌بن عبدالله می‌گفت: «مهدی ما از اهل‌بیت»، و پیش‌تر ـ‌‌ چنان‌که شرحش گذشت‌ ـ در ماجرای بیعت در «اجتماع ابوا» نیز با او بیعت کرده بود. در هر حال، منصور در آن زمان پاسخی به امام صادق(ع) نداد، اما فرزندش مهدی بعدها این مال را به فرزند امام بازگرداند: «پس از کشته‌شدن محمد، عیسی تمام اموال‌ بنی‌حسن و اموال جعفر را تصرف کرد. جعفر(ع) با منصور دیدار کرد و به او گفت: «باغ من از زمین ابی‌زیاد را به من بازگردان.» منصور پاسخ داد: «با من در این باره سخن می‌گویی؟! به خدا سوگند، جانت را خواهم گرفت!» امام فرمود: «بر من شتاب مکن، زیرا من به سن ۶۳ سالگی رسیده‌ام؛ و این همان سنی است که پدرم و جدم و علی‌بن ابی‌طالب(ع) در آن از دنیا رفتند. اگر چیزی را از من دریغ داشتی، امید دارم کسی که بعد از تو می‌آید آن را به من بازگرداند.» منصور متأثر شد و چیزی نگفت، اما فرزندش مهدی آن زمین را به فرزند امام بازگرداند.»[550] نکتۀ پنجم: در خصوص آزارهایی که امام صادق(ع) از سوی خویشان خود دید، این آزارها از ناحیۀ برادرانش نبود، بلکه از طرف عموهایش و فرزندانشان بود؛ به‌ویژه از طرف حسنی‌ها و برخی حسینی‌ها: در خصوص برادران امام(ع)، باید بدانیم امام باقر(ع) چهار فرزند پسر داشت: جعفر صادق(ع)، عبدالله، ابراهیم، و عبیدالله. ابراهیم و عبیدالله در کودکی درگذشتند و نسلی از آن‌ها باقی نماند، و عبدالله نیز با این‌که مردی اهل فضل و صلاح بود، از سوی ‌بنی‌امیه مسموم و کشته شد: «در میان فرزندان ابوجعفر(ع)، ابوعبدالله جعفر‌بن محمد صادق(ع) به‌عنوان امام شناخته شد؛ و برادرش عبدالله(رض)به فضل و صلاح شناخته شده بود. روایت شده روزی نزد یکی از بنی‌امیه رفت و آن مرد خواست او را بکشد. عبدالله(رض)به او گفت: «مرا نکش تا خدا یاورت باشد، و مرا زنده بگذار تا یاور تو نزد خدا باشم»؛ یعنی می‌خواست بگوید او ازجمله افرادی است که نزد خدا شفاعت می‌کند و شفاعتش پذیرفته می‌شود. اموی به او گفت: "تو در آن جایگاه نیستی." و سپس به او سَم نوشاند و او را کشت.»[551] در خصوص عموزادگان حسنی امام(ع)، حال‌وروز و برخی از رفتارهایشان با امام صادق(ع) پیش‌تر گفته شد، اما دربارۀ برخی از حسینی‌ها، چند نمونه تقدیم می‌شود: ۱. آنچه حسن‌بن علی‌بن امام علی‌بن حسین ـ‌ معروف به «أفطس»‌ ـ انجام داد: «افطس» تلاش کرد امام صادق(ع) را با خنجری زخمی کند: «از ابن‌ابی‌عمیر، از ابراهیم‌بن عبدالحمید، هر دو از سالِمه، خدمتکارِ اباعبدالله امام صادق(ع)، نقل است که می‌گوید: نزد اباعبدالله(ع) بودم هنگامى که مرگش فرارسید. بیهوش شد و چون به هوش آمد فرمود: «به حسن‌بن علی‌بن حسین ـ‌ که همان افطس است‌ ـ هفتاد دینار بدهید، و به فلانی این‌قدر و به فلانی آن‌قدر بدهید.» گفتم: «به کسی عطا می‌کنی که به طرفتان خنجر کشید؟» فرمود: «وای بر تو، مگر قرآن نمی‌خوانی؟» گفتم: «چرا.» فرمود: «این آیه فرمایش خداوند عزوجل را نشنیده‌ای؟ (الَّذِینَ یَصِلُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَن یُوصَلَ وَیَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَیَخَافُونَ سُوءَ الْحِسَابِ) (کسانی که پیوندهایی را که خدا به پیوستنشان فرمان داده است برقرار می‌دارند، و از پروردگارشان می‌ترسند و از سختی حساب بیم دارند).» ابن‌محبوب در روایت خود می‌گوید: منظور از «به طرفتان خنجر کشید» این است که می‌خواست شما را به قتل برساند. پس امام(ع) فرمود: «آیا تو می‌خواهی من از کسانی نباشم که خدا درباره‌شان فرموده است: (الَّذِینَ یَصِلُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَن یُوصَلَ وَیَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَیَخَافُونَ سُوءَ الْحِسَابِ) (کسانی که پیوندهایی را که خدا به پیوستنشان فرمان داده است برقرار می‌دارند، و از پروردگارشان می‌ترسند و از سختی حساب بیم دارند). بله، ای سالِمه، خداوند بهشت را آفرید و آن را پاک و خوشبو قرار داد، و بوی خوش آن از فاصلۀ دو هزار سال استشمام می‌شود، اما هیچ گناهکار و قطع‌کنندۀ رحمی بوی آن را نخواهد یافت.»[552] ۲. آنچه محمد ارقط‌بن عبدالله‌‌بن امام زین‌العابدین انجام داد: پیش‌تر بیان شد که عبدالله «باهر» پسری به نام «محمد» داشت که به‌خاطر وجود کک‌ومک و عارضه‌ای در چهره‌اش به «ارقط» معروف بود. برخی از مورخان گفته‌اند دلیل این عارضه در اثر نفرین امام صادق(ع) در حق او بوده است، به‌دلیل اسائۀ ادبی که به امام(ع) رواداشته بود[553] و شاید به همین دلیل امام کاظم(ع) سوگند یاد کرده بود که هرگز با او سخن نگوید.[554] 3. آنچه عیسی‌بن زید‌بن امام زین‌العابدین انجام داد: پیش‌تر بیان شد که او در قیام محمد‌بن عبدالله‌بن حسن مثنی در سال ۱۴۵ هجری در مدینه، فرماندهی گارد و نیروهای محافظ را بر عهده داشت. او و محمد، امام صادق(ع) را به بیعت واداشتند؛ و وقتی امام(ع) امتناع کرد، هم به‌صورت گفتاری و هم عملی به آن حضرت(ع) اهانت کردند و سپس زندانی‌اش کردند و اموالش را نیز مصادره کردند. رویدادهایی که امام صادق(ع) با آن‌ها مواجه شد فراوان است و قصد‌ بنده در اینجا ورود به تمام جزئیات نیست، بلکه هدف از بیان این شواهد، اشاره به دو نکته است: نخست: ما در دنیای امتحان زندگی می‌کنیم و هیچ‌کس از این امتحان مستثنا نیست، فرقی نمی‌کند از نظر نسبی به معصوم نزدیک باشد یا دور؛ همه در استحقاق آزمون برابرند و همه ـ‌ جز معصومین‌ ـ از نظر امکان موفقیت یا شکست در این امتحان یکسان‌اند. دوم: تا زمانی که ما در این دنیا هستیم «حسادت» پایان نمی‌پذیرد و نخواهد پذیرفت، بلکه حقیقت دردناک آن است که بیشترین افرادی که در معرض صدمات ناشی از این بیماری پلید شیطانی قرار دارند، آل‌محمد (ائمه و مهدیون)(ع) هستند؛ و هیچ تغییر و نیرویی نیست مگر به‌واسطۀ خداوند بلندمرتبۀ عظیم.

-امام صادق(ع) و منصور عباسی

پیش‌تر گفتیم که شهادت امام حسین(ع) و رویدادهای پس از آن تا شهادت زید‌بن علی، موجی بزرگ از همدردی با خاندان پیامبر(ص) پدید آورد؛ و افرادی که بیشترین بهره را از این موج بردند ‌بنی‌عباس بودند؛ زیرا با آن‌که در آغاز حرکت خود شعار «الرضا من آل‌محمد» را سر دادند، اما در حقیقت از همان ابتدا در آرزوی حکومت بودند، و آن شعار تنها وسیله‌ای برای جلب حمایت مسلمانان بود، نه بیشتر؛ زیرا آنان در اصل گمنام بودند و از عقدۀ حقارت رنج می‌بردند، به‌ویژه «مقلاص» و «دوانیقی».[555] امام صادق(ع) از نیت‌های ‌بنی‌عباس و آنچه در دل می‌پروراندند کاملاً آگاه بود؛ از همین رو از مشارکت در قیام یا تأیید حرکت آنان خودداری کرد.

-تلاش منصور برای توطئه‌چینی علیه امام صادق(ع)

منصور عباسی ـ‌ همچون هر طاغوتی که به‌دنبال به ارث گذاشتن قدرت برای فرزندان خود است‌ ـ می‌دانست که استمرار حکومت خودش و فرزندانش در گرو کنار زدن امام صادق(ع) از سرِ راه است. ازاین‌رو، با تمام توان تلاش می‌کرد تا به هر طریق ممکن به امام(ع) آزار برساند؛ به‌ویژه سیره‌اش نشان می‌داد که او طاغوتی ستمگر و متکبر بوده است؛[556] اما بدون شک برای انجام چنین کاری به بهانه و دستاویزی نیاز داشت تا آزار امام را با آن توجیه کند و بهانه‌ای در دست داشته باشد. منصور عباسی ابتدا تلاش کرد به امام صادق(ع) اظهار محبت و دوستی کند؛ زیرا می‌دانست تأثیرگذاری بر او به معنای به ‌دست ‌آوردن پایگاه وسیعی است که در شاگردان و شیعیان امام(ع) جلوه‌گر بود! منصور به جعفر‌بن محمد(ع) نوشت: «چرا همانند دیگر مردم به دیدار ما نمی‌آیی؟» امام پاسخ داد: «ما چیزی نداریم که از سوی تو برای آن بیم داشته باشیم، و تو نیز در آخرت چیزی نداری که امید آن را داشته باشیم؛ نه تو در نعمتی هستی که به تو تبریک بگوییم، و نه در بلایی که با تو همدردی کنیم؛ پس نزد تو چکار داریم؟» منصور نوشت: «با ما همراه شو تا ما را نصیحت کنی.» امام پاسخ داد: «کسی که دنیا را بخواهد تو را نصیحت نمی‌کند، و کسی که آخرت را بخواهد با تو همراه نمی‌شود.» منصور گفت: «به خدا سوگند، جایگاه مردم نزد من روشن شده است که چه کسی دنیا را می‌خواهد و چه کسی آخرت را؛ و او از کسانی است که آخرت را می‌خواهند نه دنیا را.»[557] تمام تلاش‌های منصور برای بازداشتن امام صادق(ع) از پیگیری برنامه و رسالت الهی‌اش ـ‌ که خدا او را به انجام آن مأمور کرده بود‌ ـ بی‌نتیجه ماند؛ زیرا دلبستگی‌های دنیوی و شهوتِ نشستن بر سر سفره‌های حاکمان، که بسیاری را فریب داده بود، در برابر مردی که خدا او را عصمت بخشیده، برای رسالتش برگزیده و از پلیدی و ناپاکی‌ها به‌طور کامل پاک گردانده است، اثری نداشت! منصور عباسی به تلاش‌های خود برای یافتن بهانه‌ای جهت آزار رساندن به امام(ع) ادامه داد، اما ایشان(ع) همواره حکیمانه رفتار کرده و هدف این لعین را نقش‌برآب می‌نمود و رسالت خود را به‌طور کامل ادامه داد. ازجمله توطئه‌چینی‌های منصور: «از صفوان‌بن یحیی، از جعفر‌بن محمد‌بن اشعث روایت است که می‌گوید: به من گفت: «آیا می‌دانی چه چیزی باعث شد که ما وارد این امر شویم و آن را بشناسیم؟ با این‌که نزد ما هیچ یادی از آن نبود و هیچ شناختی از آنچه مردم می‌دانند نداشتیم.» گفتم: «چه بود؟» گفت: «ابوجعفر ـ ‌یعنی ابوالدوانیق‌ ـ به پدرم محمد‌بن اشعث گفت: ای محمد، برای من مردی عاقل پیدا کن که از طرف من مأموریتی انجام دهد. پدرم گفت: او را برایت پیدا کرده‌ام، فلانی فرزند مهاجر، که دایی من است. گفت: او را نزد من بیاور. من دایی‌ام را نزد او بردم. ابوجعفر به او گفت: ای پسر مهاجر، این پول را بگیر و به مدینه برو و نزد عبدالله‌بن حسن‌بن حسن و چند نفر از خاندان او، که در میانشان جعفر‌بن محمد(ع) نیز هست، برو و به آنان بگو: من مردی غریب از اهل خراسان هستم و در آنجا گروهی از شیعیان شما زندگی می‌کنند که این پول را برای شما فرستاده‌اند، و به هریک از آنان براساس شرطی معین مقداری از این مال را بده، و هنگامی که مال را گرفتند بگو: من فرستاده هستم و دوست دارم از شما رسیدی داشته باشم که تأیید کند شما پول را دریافت کرده‌اید. او آن مال را برداشت و به مدینه رفت. سپس نزد ابوالدوانیق بازگشت، درحالی‌که محمد‌بن اشعث هم آنجا بود. ابوجعفر به او گفت: چه خبر آوردی؟ گفت: نزد آن گروه رفتم و این رسیدهایشان است که مال را دریافت کرده‌اند، جز جعفر‌بن محمد. وقتی نزد او رفتم، دیدم در مسجد رسول خدا(ص) نماز می‌خواند. پس پشت‌سرش نشستم و گفتم صبر می‌کنم تا نمازش تمام شود، تا پس از آن آنچه را به دیگران گفتم به او نیز بگویم. او زودتر از آنچه انتظار داشتم نماز را تمام کرد. سپس به من نگاهی کرد و گفت: «ای مرد، از خدا بترس و اهل‌بیت محمد را فریب نده که آنان به تازگی از سلطۀ ‌بنی‌مروان نجات یافته‌اند و همه‌شان نیازمندند.» گفتم: «منظورتان چیست، خدا شما را اصلاح کند؟» او سرش را به من نزدیک کرد و تمام آنچه را میان من و تو گذشته بود برایم بازگو کرد، گویی او نفر سوم از ما بود!» ابوجعفر گفت: «ای پسر مهاجر، بدان اهل‌بیت نبوت نیست، مگر این‌که در میان آنان شخصی "محدَّث" وجود دارد، و جعفر‌بن محمد(ع) محدَّثِ روزگار ماست»؛ و این واقعه گواهی بود برای این گفتۀ ما.»[558] «این واقعه گواهی بود برای این گفتۀ ما»: یعنی تشیع آل‌محمد(ع). این روایت به‌روشنی نشان می‌دهد که نیرنگ منصور برای گرفتار کردن امام(ع) بی‌ثمر ماند. او امید داشت رسیدی امضاشده با دستخط امام(ع) مبنی بر دریافت پول از شیعیان به‌دست آورد تا آن را علیه او به‌کار گیرد و بهانه‌ای برای آزارش دست‌وپا کند، اما خدا خواست تلاش خبیثش باطل شود؛ پس او در برابر حکمت امام(ع) شکست‌ خورد و ناکام ماند!

-منصور پس از قتل حسنی‌ها

منصور تمام قدرت و جبروت خود را برای انتقام گرفتن از افرادی که در قیام‌های حسنی‌ها شرکت کرده بودند به کار گرفت؛ به‌ویژه مردم بصره که با ابراهیم همراه شده بودند. او به والی‌اش در بصره «سلم‌بن قتیبه» نوشت که خانه‌های آنان را ویران و نخل‌هایشان را ریشه‌کن کند.[559] مردم از ترس انتقام فرار کردند و پنهان شدند، البته پس از آن‌که بسیاری از آنان به قتل رسیدند.[560] اما دربارۀ امام صادق(ع)، منصور به ‌خوبی می‌دانست که امام(ع) در قیام‌های حسنی‌ها شرکت نکرده بود، و کاملاً آگاه بود که امام(ع) آنان را از این کار بازمی‌داشت و نصیحتشان می‌کرد که از دعوت به‌سوی خود دست بردارند، و این‌که این امر به عباسیان خواهد رسید؛ و خودِ منصور بارها سخنان امام(ع) را با آنان شنیده بود! همچنین قطعاً منصور شنیده بود که امام صادق(ع) اصحاب و شیعیان خود را از شرکت در قیام‌های حسنی‌ها نهی کرده بود،[561] یا دست‌کم واقعیت این را نشان می‌دهد؛ یعنی واقعیت گواهی می‌دهد که هیچ‌یک از اصحاب شناخته‌شدۀ امام(ع) ـ ‌که تعدادشان زیاد بود و در عراق و حجاز پراکنده بودند‌ ـ در قیام محمد و ابراهیم در مدینه یا بصره شرکت نکردند! همچنین منصور پیش‌تر می‌دانست که امام صادق(ع) پیشنهادهایی را که ابوسلمه خَلال و ابومسلم خراسانی در آغاز حرکت علیه امویان ـ‌ و پیش از آن‌که با برادرش سفاح بیعت شود‌ ـ ارائه داده بودند، رد کرده بود. و این به‌روشنی نشان می‌دهد که امام صادق(ع) به‌هیچ‌وجه به‌دنبال حکومت نبود و به‌طور کامل از این موضوع به‌ دور بود، و ـ ‌‌همان‌گونه که پیش‌تر بیان شد ـ تمام تلاش و وقت خود را به امر دیگری که رسالت الهی‌اش اقتضا می‌کرد اختصاص داده بود! می‌گویم: با وجود این‌که منصور از این حقایق آگاه بود، اما برای ارضای پستی و حقارت نفس و خباثت درونش، در عملیاتی گسترده امام صادق(ع) را به‌همراه تمام علویان از مدینه احضار کرد، به‌طوری که جز زنان و کودکان، هیچ‌کسی از علویان در خانه‌هایشان باقی نماند: «یونس‌بن ابو‌یعقوب گفت: جعفر‌بن محمد(ع) با دهان خودش در گوشم گفت: زمانی که ابراهیم فرزند عبدالله‌بن حسن در باخَمْری کشته شد، ما را از مدینه بیرون راندند، و هیچ فردِ بالغی از ما را در مدینه باقی نگذاشتند، تا این‌که وارد کوفه شدیم و یک ماه در آنجا ماندیم، و هر لحظه در انتظار کشته ‌شدن بودیم. سپس ربیع حاجب[562] نزد ما آمد و گفت: «علویان کجا هستند؟ دو نفر از خردمندانتان را نزد امیرالمؤمنین بفرستید.» گفت: من و حسن‌بن زید نزد او رفتیم. وقتی در حضورش قرار گرفتم، به من گفت: «تو کسی هستی که علم غیب داری؟» گفتم: «کسی جز خدا علم غیب ندارد.» گفت: «تو کسی هستی که خراج برایت جمع می‌شود؟» گفتم: «خراج برای تو جمع می‌شود، ای امیرالمؤمنین.» گفت: «می‌دانی چرا شما را فراخوانده‌ام؟» گفتم: «نه.» گفت: «می‌خواستم خانه‌هایتان را ویران کنم، دل‌هایتان را مملو از وحشت کنم، نخل‌هایتان را ریشه‌کن کنم و شما را به "سَراة" تبعید کنم، تا هیچ‌کس از اهل حجاز و اهل عراق به شما نزدیک نشود؛ زیرا آن‌ها برای شما مایۀ فسادند.» گفتم: «ای امیرالمؤمنین، سلیمان عطا یافت و شکر گزارد، ایوب آزموده شد و صبر کرد، به یوسف ستم شد و درگذشت، و تو از همان نسلی.» گفت: لبخند زد و گفت: «دوباره بگو.» من تکرار کردم. گفت: «شایسته است چون تویی سرور قوم باشد؛ من از شما درگذشتم و گناه اهل بصره را نیز بر شما بخشیدم. آن حدیثی را که از پدرت، از پدرانش، از رسول خدا(ص) نقل کردی برایم بازگو کن.» گفتم: «پدرم از پدرانش، از علی(ع)، از رسول خدا(ص) برایم نقل کرد و گفت: "صله‌رحم خانه‌ها را آباد، و عمرها را طولانی می‌کند، حتی اگر با کافر باشد."» گفت: «این نه.» گفتم: «پدرم از پدرانش، از علی(ع)، از رسول خدا(ص) نقل کرده است: "ارحام به عرش آویزان‌اند و فریاد می‌زنند: خدایا، هرکه با من پیوند برقرار کند با او پیوند برقرار کن، و هرکه مرا قطع کند او را قطع کن."» گفت: «این هم نیست.» گفتم: «پدرم از پدرانش، از علی(ع)، از رسول خدا(ص) نقل کرده است: "خداوند عزوجل می‌فرماید: منم رحمان؛ رحم را آفریدم و برای آن از اسم خودم اسمی مشتق کردم؛ هرکس با آن پیوند برقرار کند من نیز با او پیوند برقرار می‌کنم، و هرکس آن را قطع کند من او را قطع می‌کنم."» گفت: «این هم آن حدیث نیست.» گفتم: «پدرم از پدرانش، از علی(ع)، از رسول خدا(ص) نقل کرده است: "پادشاهی در زمین بود که سه سال از عمرش باقی‌مانده بود، پس با خویشان خود صله‌رحم کرد و خداوند آن را به سی‌سال تبدیل کرد."» گفت: «این همان حدیثی است که می‌خواستم. کدام سرزمین را بیشتر دوست داری؟ به خدا سوگند، صله‌رحم را نسبت به شما به‌ جا خواهم آورد.» گفتیم: «مدینه.» پس ما را به مدینه بازگرداند، و خدا ما را از شرّ او کفایت کرد.»[563] منصور مذاهب فقهی را پایه‌گذاری و از آنان حمایت می‌کند از مهم‌ترین تصمیم‌های منصور برای تضعیف مرجعیت دینی امام صادق(ع)، در میان مسلمانان و تأثیرگذاری بر حمایت گسترده‌ای که اکثر آنان از امام(ع) داشتند، تصمیم‌ او برای تأسیس و حمایت از مذاهب دینی بود که در رأس آن‌ها فقهایی قرار داشتند که در اصل، شاگردان خود امام(ع) بودند! منصور، مالک‌بن انس را فراخواند و با زیرکی به او گفت: «روی زمین کسی داناتر از من و تو باقی نمانده است! و من به‌سبب خلافت گرفتار شده‌ام، پس تو برای مردم کتابی ‌بنویس که از آن بهره‌مند شوند؛ و در آن از رخصت‌های ابن‌عباس و سخت‌گیری‌های ابن‌عمر دوری کن، و برای مردم راهی هموار فراهم کن.» مالک گفت: "به خدا سوگند، او در آن روز نوشتن و تألیف را به من آموخت."»[564] مالک گفت: «... سپس به من گفت: ای اباعبدالله، این علم را ‌بنویس و مدوّن کن، و از آن کتاب‌هایی فراهم آور. از سخت‌گیری‌های عبدالله‌بن عمر، و رخصت‌های عبدالله‌بن عباس، و سخنان شاذ و نادر ابن‌مسعود دوری کن، و به میانه‌روی در امور بپرداز، و به آنچه علما و صحابه بر آن اتفاق داشته‌اند تکیه کن؛ تا مردم را ـ‌ اگر خدا بخواهد‌ ـ به علم و کتاب‌های تو وادار کنیم، آن را در شهرها منتشر کنیم، و از آنان عهد بستانیم که از آن تخلف نکنند و به چیزی غیر از آن حکم ندهند.» به او گفتم: «خداوند امیر را اصلاح کند، مردم عراق علم ما را نمی‌پذیرند و رأی ما را در عمل خود به کار نمی‌بندند.» ابوجعفر گفت: "آنان را به آن وادار خواهیم کرد، بر سرهایشان با شمشیر خواهیم کوبید و بر پشت‌هایشان تازیانه خواهیم زد! پس در تدوین آن تعجیل کن"...»[565] منصور (و همین‌طور افرادی که پس از او آمدند) در نظر داشتند که «مالک» تنها مفتی رسمی دولت باشد، و مردم را بر نظرات و فتواهای او گرد آورند، حتی به اجبار: «خالد‌بن نزار أیلی گفت: منصور هنگامی که وارد مدینه شد، برای مالک پیغام فرستاد و گفت: "مردم در عراق دچار اختلاف شده‌اند، پس کتابی بنویس که همه را بر آن گرد آوریم"؛ و او "موطأ" را نوشت.»[566] «از عبدالله‌بن وهب نقل شده است: در سال ۱۴۸ هجری، حج به ‌جا آوردم، و جارچی ـ‌ سخنگوی رسمی دولت‌ ـ فریاد می‌زد: "مردم حق ندارند از کسی جز مالک‌بن انس و عبدالعزیز‌بن ابو‌سلمه فتوا بگیرند."»[567] «... و آنچه روایت شده که وقتی هارون‌الرشید خواست مالک را با خود به عراق ببرد تا مردم را به "موطأ" وادار کند، همان‌گونه که عثمان مردم را بر یک قرائت قرآن وادار کرد.»[568] همچنین منصور به او وعده داد اگر آنچه را برنامه‌ریزی کرده است به انجام برساند، سخن او را همچون قرآن قرار دهد: «ابومصعب گفت: از مالک شنیدم می‌گفت: «نزد ابوجعفر امیرالمؤمنین رفتم. او در قصری بود که فرشی مخصوص برایش گسترده بودند، و بر بساطش دو حیوان بودند که نه ‌مدفوع می‌کردند و نه ادرار. کودکی آمد و سپس بازگشت. به من گفت: "می‌دانی این کیست؟" گفتم: "نه." گفت: "این پسر من است، و فقط از هیبت تو ترسیده است." سپس از من دربارۀ مسائلی سؤال کرد، برخی از آن‌ها حلال و برخی حرام بودند. سپس گفت: "به خدا سوگند، تو داناترین و عاقل‌ترین مردم هستی." گفتم: "نه به خدا، ای امیرالمؤمنین." گفت: "البته که هستی، ولی علمت را پنهان می‌کنی." سپس گفت: "به خدا سوگند، اگر زنده بمانم، سخنان تو را همان‌گونه که مصحف‌ها نوشته می‌شوند خواهم نوشت و آن را به آفاق خواهم فرستاد، تا مردم را به آن وادار کنم."»[569] و به این ترتیب، اندک‌اندک مذهب مالک‌بن انس پایه‌گذاری شد، با وجود این‌که خودِ مالک دربارۀ استادش امام صادق(ع) گفته است: «چشم‌هایم در فضیلت و علم و پرهیزکاری، کسی را برتر از جعفر‌بن محمد ندیده است...»[570] گفتنی است که مالک در کتاب «مُوَطأ» هیچ نظر مستقلی را از امام علی(ع) روایت نکرده، با این‌که از بسیاری از صحابه نقل کرده است. همچنین او با دقت تمام تلاش کرده است تا از استادش امام صادق(ع) روایتی نقل نکند، تا زمانی که قدرت عباسیان آشکار شد و حکومتشان تثبیت گردید.[571] روشن است که این رفتار و تصمیم مالک، با هماهنگی و شرط‌ خود منصور انجام شده بود! بسیاری از پژوهشگران این اقدام منصور (یعنی تشویق مالک‌بن انس به نوشتن موطأ) را نشانه‌ای از علاقۀ او به علم می‌دانند؛ و حتی برخی از آن‌ها از این موضوع برای اثبات این نکته استفاده می‌کنند که پایه‌های اولیۀ تأسیس «بیت‌الحکمت»[572] به‌دست منصور ‌بنا شده است، با این ادعا که او علاقۀ بسیاری به علم داشته است! درحالی‌که حقیقت جز نیرنگ و مکری آشکار نیست؛ و هدف او فقط دور ساختن دانشمند واقعی (امام صادق(ع)) از صحنه و باز کردن راه برای دیدگاه‌های مبتنی بر ظنیات و گمان‌ها بود تا پایه‌های سلطنت دوانیقی و حکومتش را تثبیت کند، نه بیشتر و نه کمتر. به همین دلیل، تلاش علمی بزرگی که به‌عنوان مثال، «ابن‌جُریج» انجام داد، کوچک‌ترین توجه و تکریمی از جانب منصور دریافت نکرد، حتی در حد ذکری جزئی، با این‌که آنچه عرضه می‌کرد، بر پایۀ جمع‌آوری میراث جدّ او عبدالله‌بن عباس ‌بنا شده بود.[573] دلیل این بی‌توجهی نیز آن بود که جدّ او ـ‌ همان‌طور که برای همه روشن است‌ ـ شاگردی بود که از علوم امام علی‌بن ابی‌طالب(ع) و دو فرزندش حسن و حسین(ع) بهره می‌گرفت، و بی‌تردید، روایات ابن‌عباس بر علوم آنان نور می‌افکند و جایگاه ایشان را برجسته می‌ساخت، و این چیزی نبود که دوانیقی هرگز خواستارش باشد؛ زیرا به سود رقیبش ـ ‌یعنی امام صادق(ع)‌ ـ تمام می‌شد. در مجموع، به نظر می‌رسد منصور نتوانست به خواسته‌اش ـ ‌یعنی گردآوردن مردم بر یک مفتی واحد‌ ـ دست یابد؛ پس عرصه را برای دیگرانی غیر از مالک نیز باز گذاشت تا در دولت او برای خود منصبی دست‌وپا کنند؛ افرادی همچون ابوحنیفه، ابن‌شُبرُمه، ابن‌ابی‌لیلی، و برخی از شاگردان آنان، مانند ابویوسف قاضی (شاگرد ابوحنیفه) که او را به‌عنوان مفتی و قاضی منصوب کرد! اما دربارۀ ابوحنیفه، داستان او با منصور از آنجا آغاز شد که منصور سعی کرد او را به بیعت وادار کند، پس از آن‌که ابتدا ابوحنیفه از بیعت با او سر باز زده بود: «حمزة‌بن عبدالله خزاعی گفته است: ابوحنیفه و گروهی از فقها از بیعت با منصور شانه خالی کردند. ابوحنیفه گفت: «در این فقها برای من اسوه‌ای است.» پس با آن گروه از فقها خارج شد. وقتی آنان نزد منصور رفتند، او از میانشان فقط به ابوحنیفه توجه نشان داد و به او گفت: «تو بسیار حیله‌گری! آیا خداوند بر تو گواه است که تو از جان و دل با من بیعت کرده‌ای؟» گفت: «خداوند تا برپایی ساعت بر من گواه است.» منصور گفت: «همین برایت کافی است.» وقتی ابوحنیفه بیرون آمد، یارانش به او گفتند: «تو خودت را تا برپایی ساعت به بیعت با او ملزم کردی!» گفت: "منظور من این بود که تا برپایی ساعت، هرگاه از جای خود برای بول یا غائط یا کاری برخیزد، تا زمانی که از همان مجلس برخیزد."»[574] سپس منصور او را بیشتر فریب داد و از او خواست مسائلی دشوار آماده کند تا امام صادق(ع) را بیازماید، با این هدف که او(ع) را در برابر مردم در تنگنا قرار دهد و از جایگاهش بکاهد: «حسن‌بن زیاد گفت: شنیدم از ابوحنیفه پرسیدند: «داناترین شخص از نظر تو کیست؟» گفت: «جعفر‌بن محمد.» وقتی منصور او را به حضور آورد، به من پیام فرستاد و گفت: «ای ابوحنیفه، مردم با جعفر‌بن محمد دچار فتنه شده‌اند، پس از مسائلِ سخت خودت برای او آماده کن. من چهل مسئلۀ دشوار آماده کردم.» سپس ابوجعفر که در حیره بود، برایم پیام فرستاد. نزد او رفتم. وارد شدم و دیدم جعفر(ع) در سمت راستش نشسته است. وقتی او را دیدم، هیبتی از جعفر در دلم افتاد که از ابوجعفر نیفتاده بود. سلام کردم. به من اشاره کرد ‌بنشینم. سپس به او رو کرد و گفت: «ای اباعبدالله، این ابوحنیفه است.» گفت: «بله، او را می‌شناسم.» سپس به من رو کرد و گفت: «ای ابوحنیفه، از مسائلت به اباعبدالله عرضه کن.» شروع به پرسیدن کردم، و او پاسخ می‌داد و می‌فرمود: «شما چنین می‌گویید، اهل مدینه چنان می‌گویند، و ما چنین می‌گوییم. گاهی ما با شما موافق بودیم، گاهی با آنان، و گاهی با هر دو مخالف بودیم.» تا این‌که چهل مسئله را تمام کردم و هیچ‌یک را بی‌پاسخ نگذاشت. سپس ابوحنیفه گفت: "آیا داناترین مردم کسی نیست که به اختلافات مردم آگاه‌ترین باشد؟"»[575] سپس ابوحنیفه در هماهنگی با روش منصور، در جهت خدشه‌دار کردن فضائل علی(ع) گام برداشت: «شریک‌بن عبدالله قاضی گفت: در آن بیماری که اعمش [ابومحمد سلیمان‌بن مهران] در آن از دنیا رفت، نزد او بودم. ناگهان ابن‌شُبرُمه، ابن‌ابی‌لیلی، و ابوحنیفه وارد شدند. از حال او پرسیدند، و او از ضعف شدید خود سخن گفت و از گناهانش ترس داشت. سپس به گریه افتاد. ابوحنیفه به او رو کرد و گفت: «ای ابامحمد، از خدا بترس و برای خودت چاره‌ای بیندیش. تو در آخرین روز دنیای خود و نخستین روز آخرت هستی، و پیش ‌از این دربارۀ علی‌بن ابی‌طالب احادیثی نقل می‌کردی که اگر از آن‌ها برگردی، برایت بهتر است.» اعمش گفت: «مثل چه چیزی، ای نعمان؟» گفت: «مثل حدیث عبایه: "من تقسیم‌کنندۀ آتشم."» اعمش گفت: «ای یهودی، آیا به من چنین می‌گویی؟ ‌بنشانیدم، تکیه‌ام دهید، ‌بنشانیدم. به خدایی که بازگشتم به‌سوی اوست، موسى‌بن طریف برایم نقل کرد ـ‌ و هیچ‌کدام از اسدیان را بهتر از او ندیدم‌ ـ و گفت: از عبایة‌بن رِبعی ـ ‌امام قوم‌ ـ شنیدم که می‌گفت: از علی امیرالمؤمنین(ع) شنیدم که می‌فرمود: "من تقسیم‌کنندۀ آتش هستم؛ می‌گویم: این دوست من است رهایش کن، و این دشمن من است بگیرش." و ابوالمتوکل ناجی در زمان حکومت حجاج برایم نقل کرد ـ‌ همان حجاج که علی(ع) را به بدترین شکل دشنام می‌داد؛ لعنت خدا بر او‌ ـ از ابوسعید خُدری نقل است که گفت: رسول خدا(ص) فرمود: «در روز قیامت، خداوند عزوجل فرمان می‌دهد، و من و علی را بر صراط می‌نشانند و به ما گفته می‌شود: داخل بهشت کنید کسی را که به من ایمان آورد و شما دو نفر را دوست داشت، و داخل آتش کنید کسی را که به من کافر شد و با شما دشمنی کرد.» ابوسعید گفت: رسول خدا(ص) فرمود: «به خدا ایمان نیاورده است کسی که به من ایمان نیاورد، و به من ایمان نیاورده است کسی که ولایت ـ ‌یا فرمود: محبت‌ ـ علی را نداشته باشد.» سپس این آیه را تلاوت فرمود: (أَلْقِيَا فِي جَهَنَّمَ كُلَّ كَفَّارٍ عَنِيدٍ) (در جهنم افکنید هر کفرپیشۀ سرکشی را). ابوحنیفه گوشۀ ردایش را بر سرش کشید و گفت: «برخیزید از اینجا، مبادا ابومحمد سنگین‌تر از این برایمان بیاورد.» حسن‌بن سعید گفت: شریک‌بن عبدالله به من گفت: اعمش آن شب را به صبح نرساند و از دنیا رفت؛ خدا رحمتش کند.»[576] با این وجود، رابطۀ منصور با ابوحنیفه همیشه به خوبی پیش نمی‌رفت؛ زیرا ابوحنیفه اساساً خلافت او را مشروع نمی‌دانست،[577] و به تصرفات منصور در اموال مسلمانان اعتراض داشت، تا آنجا که گاهی هدایای او را نمی‌پذیرفت. روزی منصور از او پرسید: «چرا صلۀ مرا قبول نمی‌کنی؟» پاسخ داد: «هیچ‌گاه امیرالمؤمنین چیزی از مال خودش برای من نفرستاده که رد کرده باشم؛ اگر از مال خودش می‌فرستاد، قبول می‌کردم، اما این‌ها را از بیت‌المال مسلمانان برایم فرستاده است، و من در بیت‌المال آن‌ها حقی ندارم.»[578] همچنین منصور منصب قضاوت را به ابوحنیفه پیشنهاد داد، اما او نپذیرفت؛ پس دستور داد سی تازیانه به او بزنند، تا آنجا که بدنش غرق در خون شد. عمویش عبدالصمد‌بن علی‌بن عباس، منصور را سرزنش کرد و گفت: «ای امیرالمؤمنین، چه کردی! صدهزار شمشیر بر ضد خودت کشیدی؛ این فقیه اهل عراق است، این فقیه اهل شرق است!» منصور پشیمان شد و دستور داد در برابر هر تازیانه، هزار درهم به او بدهند، یعنی سی هزار درهم، اما ابوحنیفه قبول نکرد. به او گفتند: «بگیر و صدقه بده.» گفت: «آیا نزد آن‌ها حلالی وجود دارد؟ آیا نزد آن‌ها حلالی هست؟» و از پذیرفتن آن سر باز زد![579] شایان ذکر است زمانی که ابوحنیفه نپذیرفت که قاضی شود منصور عمداً او را تحقیر کرد و به کاری گماشت که شبیه شغل «پیمانکاران ساخت‌وساز» بود و طبیعتاً در حیطۀ تخصصی او نبود: «از سلیمان‌بن مُجالد نقل شده است که منصور می‌خواست ابوحنیفه نعمان‌بن ثابت را به‌عنوان قاضی منصوب کند، اما او از پذیرفتن آن امتناع کرد. منصور او را قسم داد که این کار را بپذیرد و ابوحنیفه هم سوگند خورد نمی‌پذیرد. پس منصور او را موظف به ساختن دیوار شهر و ساخت آجر و شمارش آن و جذب نیرو برای کار کرد. گفته شده منصور این کار را فقط برای خارج شدن از سوگندش انجام داد. ابوحنیفه سرپرست این کار بود تا وقتی که ساخت دیوار شهر از طرف خندق را به پایان رساند، و این کار در سال ۱۴۹ به پایان رسید.»[580] منصور عباسی مردی کینه‌توز و خبیث بود و با وجود تمام کارهایی که ابوحنیفه برای او انجام داده بود، باز هم دشمنی او را در حمایت از قیام حسنی‌ها (به‌ویژه قیام ابراهیم) فراموش نمی‌کرد. به همین دلیل، به‌محض این‌که از او بی‌نیاز شد، در سال 150 هجری تصمیم گرفت او را حذف کند و به قتل برساند: «او همان کسی است که ابوحنیفه را به‌خاطر نپذیرفتن قضاوت تازیانه زد و سپس او را زندانی کرد و ابوحنیفه پس از چند روز از دنیا رفت. گفته شده به این دلیل او را کشت که به قیام بر ضد او فتوا داده بود.»[581] «ابوجعفر، ابوحنیفه را به غذا دعوت کرد، او از آن غذا خورد، سپس آب خواست. برایش شربت عسلی آوردند که مسموم بود. فردای آن روز درگذشت و در بغداد در قبرستان معروف به گورستان خیزران دفن شد.»[582] تردیدی نیست که مذهب حنفی ریشه‌هایی دارد که به اواخر دوران اموی بازمی‌گردد، اما قطعاً در زمان عباسیان ـ ‌و به‌ویژه در عصر منصور‌ ـ رشد و توسعۀ بیشتری یافت؛ دقیقاً به همان صورتی که منصور از پروژۀ مالک‌بن انس در تألیف «موطأ» حمایت کرد؛ و اندک‌اندک هم برای مالک و هم ابوحنیفه، مذهبی فقهی با فتاوا و آرای مخصوص به خودش پدید آمد؛ و هدف از تأسیس و حمایت از آن ـ‌ همان‌گونه که پیش‌تر بیان شد‌ ـ رقابت با امام صادق(ع) و گرفتن جایگاه برتر از ایشان و به حاشیه بردن علم او با مذاهب و دیدگاه‌هایی بود که توسط سلطۀ حاکم حمایت می‌شد؛ سلطه‌ای که تمام تلاش خود را به کار می‌برد تا به‌طور کامل از صاحب دین واقعی بی‌نیاز گردد! و این در حالی بود که همه به حضور در مجلس ایشان(ع) افتخار می‌کردند و از او دانش می‌آموختند. پیش‌تر سخنان مالک و ابوحنیفه و دیگران دربارۀ امام صادق(ع) نقل شد. حتی برخی گفته‌اند فقیه ابویزید بسطامی در خانۀ امام(ع) سقّا بوده است.[583] همچنین ابراهیم‌بن ادهم و مالک‌بن دینار نیز از خدمتکاران ایشان بودند.[584] «از نوح‌بن دراج نقل شده است که گفت: به ابن ابی‌لیلی گفتم: «آیا حاضر بودی به‌خاطر سخن کسی، حکمی را که صادر کرده‌ای یا سخنی را که گفته‌ای را رها کنی؟» گفت: «نه، مگر فقط به‌خاطر یک نفر.» گفتم: او کیست؟ گفت: "جعفر‌بن محمد(ع)."»[585] اما در خصوص دو مذهب دیگر ـ‌ یعنی شافعی و ابن‌حنبل‌ ـ این دو از شاگردانِ شاگرد ابوحنیفه بوده‌اند. در نتیجه، همه در نهایت مدیون امام جعفر صادق(ع) و جد بزرگوارش امیرالمؤمنین(ع) هستند. ابن‌ابی‌الحدید گفته است: «ازجملۀ علوم، علم فقه است، و امام علی(ع) اصل و اساس آن شمرده می‌شود، و هر فقیهی در اسلام نیازمند اوست و از فقه او بهره‌مند شده است. اصحاب ابوحنیفه مانند ابویوسف و محمد و دیگران، از ابوحنیفه آموخته‌اند؛ و شافعی، از محمد‌بن حسن (شاگرد ابوحنیفه) فراگرفته است؛ پس فقه او نیز به ابوحنیفه برمی‌گردد. احمد‌بن حنبل از شافعی آموخته و به این ترتیب فقه او نیز به ابوحنیفه بازمی‌گردد. ابوحنیفه از جعفر‌بن محمد(ع) فراگرفته و جعفر‌بن محمد از پدرش(ع)، و در نهایت به علی(ع) می‌رسد. مالک‌بن انس فقه را از ربیعة الرأی فراگرفته، و ربیعه از عکرمه، و عکرمه از عبدالله‌بن عباس، و عبدالله‌بن عباس از علی‌بن ابی‌طالب(ع)؛ و اگر بخواهی می‌توانی فقه شافعی را هم به‌واسطۀ آموختنش از مالک، به علی(ع) بازگردانی؛ و این‌ها همان فقهای چهارگانه هستند.»[586] نکته: وقتی که از تأسیس مذاهب به‌دست منصور عباسی سخن می‌گوییم، این به آن معنا نیست که اثر تخریبی او بر دین خدا فقط به حوزۀ فقهی محدود بوده است، بلکه او تلاش‌های بسیاری در زمینۀ عقاید دینی نیز انجام داده است. منصور شخصاً بر پروژه‌ای شیطانی و فاسد نظارت داشت که بر پایۀ اصولی تحریف‌شده و باطل ‌بنا شده بود، ازجمله: بالا بردن جایگاه عباس‌بن عبدالمطلب و این ادعا که او برای وراثت رسول خدا(ص) از فرزندان دخترش شایسته‌تر بوده است.[587] او همچون کسی که نمی‌داند شبانه تبرش را به کجا می‌زند، هر فضیلتی را از اینجا و آنجا گرد می‌آورد تا برای عباس و نسلش فضایل ساختگی دست‌وپا کند، و می‌پنداشت همین برای اثبات مشروعیت خلافت جدش عباس و فرزندانش کافی است؛ از قبیلِ مشارکت عباس با مشرکان بدر، و این برای او مایۀ افتخار بود (و البته‌ بنده متوجه نمی‌شوم چگونه!)، یا این‌که او عقیل‌بن ابی‌طالب را از اسارت آزاد کرد و به این ترتیب از آل‌ابو‌طالب برای حق خلافت شایسته‌تر بوده است. و این‌که پیامبر(ص) هنگام وفاتش از بنی‌عبدالمطلب جز عباس عمویش کس دیگری در محضرش نبود، پس او برای خلافت شایسته‌تر بوده است! و سخنان باطل و تحریف‌شدۀ دیگر از این دست.[588] درحالی‌که ما وقتی به امامت امامان از نسل حسین(ع) باور داریم، به این دلیل نیست که ایشان(ع) از آل‌ابو‌طالب هستند که منصور ادعا کند آل‌عباس در این حق با آنان برابر یا حتی شایسته‌ترند، بلکه به‌دلیل نصّ و تصریح رسول خدا(ص) به اسامی ایشان است؛ همان رسول خدا(ص) که منصور باید به او ایمان داشته باشد و خلافت خودش را هم از جانب او می‌داند! و این ویژگی ـ ‌یعنی نصّ‌ ـ نه برای عباس، نه برای فرزندانش و نه برای هیچ‌کس دیگر، حتی دیگران از بنی‌طالب به‌جز امامان تعیین‌شده از نسل حسین(ع) وجود ندارد. در هر حال، منصور قطعاً افرادی را می‌یافت که در طرح و نقشۀ تحریفی‌اش به او خدمت کنند؛ همان‌هایی که سر سفره‌ها می‌نشستند و از باقی‌ماندۀ غذای او بهره‌ می‌بردند؛ پس برای او دربارۀ عباس و فرزندانش احادیثی ساختگی جعل کردند. به‌عنوان مثال، برخی نقل کردند که رسول خدا(ص) ـ ‌و هرگز چنین نبوده است‌ ـ فرموده است: «عباس از من است و من از او هستم» به شیوۀ «حسین از من است و من از حسینم». درحالی‌که این حدیث دربارۀ حسین(ع) به‌درستی از رسول خدا(ص) نقل شده است؛ تا آنجا که ذهبی گفته: «حافظان حدیث ـ‌‌ به‌خاطر رعایت حال خلفا‌ ـ به گردآوری فضایل عباس اهتمام ورزیدند.»[589] از سوی دیگر، منصور تلاش‌های زیادی برای کم‌ارزش جلوه‌دادن امیرالمؤمنین(ع)[590] و پنهان ساختن فضائل ایشان و به‌طور کلی اهل‌بیت(ع) به خرج داد، و به همین دلیل است که می‌بینیم مالک در «موطأ» از روایت کردن از امیرالمؤمنین(ع) خودداری می‌کند!

-منصور تقدیس صحابه و منع انتقاد از آنان را‌ بنیان می‌نهد

منصور به دنبال کینه و دشمنی با آل‌محمد(ع)، در اواخر دوران خلافتش حکمی صادر کرد که براساس آن باید در خطبه‌های جمعه، «شیخین» (ابوبکر و عمر) یاد شوند و به آنان درود فرستاده شود؛ چنان‌که از او نقل شده است: «به خدا سوگند، بینی خودم و آنان را به خاک می‌مالم، و ‌بنی‌تیم و عَدی را بر آنان برتری می‌دهم.»[591] سپس رفته‌رفته اوضاع به ممنوعیت انتقاد یا بدگویی از آن دو دگرگون شد، تا آنجا که مالک‌بن انس فتوای معروف خود را ـ‌ که به نظر می‌رسد با هدایت منصور بوده است، زیرا در غیر این صورت اساساً اجازۀ نشر نمی‌یافت‌ ـ صادر کرد که براساس آن هرکس به شیخین ناسزا بگوید باید تازیانه بخورد، و هرکس به عایشه ناسزا بگوید باید کشته شود: «هشام‌بن عمار گفته است: از مالک‌بن انس شنیدم که می‌گفت: هرکس به ابوبکر و عمر ناسزا بگوید تازیانه زده می‌شود، و هرکس به عایشه ناسزا بگوید کشته می‌شود. به او گفته شد: «چرا دربارۀ عایشه حکم قتل می‌دهی؟» گفت: «زیرا خداوند متعال دربارۀ عایشه (رضی‌الله‌عنها) فرموده است: (يَعِظُكُمُ اللَّهُ أَنْ تَعُودُوا لِمِثْلِهِ أَبَدًا إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ) (خداوند شما را اندرز می‌دهد که اگر ایمان دارید، هرگز به مانند آن [تهمت] بازنگردید).» مالک گفت: "پس هرکه به او نسبت ناروا دهد با قرآن مخالفت کرده است، و هرکس با قرآن مخالفت کند کشته می‌شود."»[592] سپس با گذشت زمان، عده‌ای توپی را که منصور عباسی در زمین انداخته بود، به این سو و آن سو انداختند و دایرۀ حکم را گسترش دادند به‌طوری که همۀ صحابه را در بر گرفت؛ نظیر فتوای قاضی ابویَعلُی حنبلی (۳۸۰ تا ۴۵۸ ق) که سبکی در «فتاوا» نقل کرده و گفته است: «و از مالک روایت شده هرکه به ابوبکر ناسزا بگوید تازیانه می‌خورد و هرکه به عایشه ناسزا بگوید کشته می‌شود. احمد‌بن حنبل نیز دربارۀ کسی که به صحابه ناسزا بگوید گفته است: «او را نکشید، ولی او را تنبیه و مجازات کنید.» ابویعلی حنبلی گفته است: «نظر فقها دربارۀ کسی که به صحابه ناسزا بگوید این است که اگر این کار را حلال بداند، کافر است و اگر حلال نداند، فاسق است و کافر نیست.» گفته است: عده‌ای از فقهای کوفه و غیر از آنان به قتل کسی که به صحابه ناسزا بگوید و به کفر رافضی‌ها فتوا داده‌اند.»[593] امروز این بدعت منصور عباسی به «دین» بسیاری از مردم، به‌ویژه متعصبانی همچون سلفی‌ها و امثال آنان تبدیل شده است.

-جنایت منصور در حق علویان، و شهادت امام صادق(ع)

-جنایت منصور در حق علویان

پیش‌تر بخشی از جنایت‌های منصور عباسی در حق علویان بیان شد. در اینجا نمونه‌ای از جنایت او تقدیم می‌شود: «زمانی که منصور‌ بناهایی را در بغداد ساخت، به‌شدت به دنبال علویان می‌گشت و هرکدام از آنان را که می‌یافت درون ستون‌های توخالیِ ساخته‌شده از گچ و آجر قرار می‌داد. روزی به پسری زیبارو و متهم از نسل حسن‌بن علی‌بن ابی‌طالب(ع) با موهای سیاه دست یافت. او را به بنایی که برایش کار می‌کرد سپرد و دستور داد او را درون یکی از ستون‌ها بگذارد و ستون را روی او ‌بنا کند، و یکی از معتمدانش را گماشت تا مراقب انجام کار باشد و آن پسر را در حضور او داخل ستون قرار دهند. ‌بنا پسر را درون ستون گذاشت، اما دلش به حال او سوخت و به او رحم کرد، پس در ستون شکافی باقی گذاشت تا هوا وارد شود و به پسر گفت: نگران نباش و صبر کن، من امشب تو را از این ستون بیرون می‌آورم. وقتی شب شد، ‌بنا در تاریکی آمد و آن علوی را از درون ستون بیرون آورد و به او گفت: «دربارۀ خون من و کارگرانی که با من هستند از خدا بترس و خودت را پنهان کن؛ من تو را امشب در تاریکی از درون ستون بیرون آوردم، چون ترسیدم اگر تو را در آن رها کنم، جدت رسول خدا(ص) روز قیامت در پیشگاه خداوند عزوجل دشمنم شود.» سپس با ابزار ‌بنایی تا آنجا که ممکن بود موهای آن پسر را کوتاه کرد و گفت: «خودت را پنهان کن و جانت را نجات بده و نزد مادرت برنگرد.» پسر گفت: «حال که چنین است پس به مادرم خبر بده من نجات یافته و گریخته‌ام تا دلش آرام شود و گریه و بی‌تابی‌اش کمتر شود، و هیچ دلیلی برای بازگشت من به سوی او وجود نداشته باشد.» آن پسر گریخت و کسی ندانست به کجا رفت و به کدام سرزمین پناه برد! ‌بنا گفت: پسر جای مادرش را به من نشان داد و نشانه‌ای به من داد. من هم به همان جایی که راهنمایی کرده بود رفتم و صدای گریه‌ای همچون وزوز زنبورها شنیدم و فهمیدم او مادرش است. نزدیک شدم و خبر پسرش را برایش گفتم و موی او را به مادرش دادم و بازگشتم.»[594] وقتی منصور قصد حج داشت، به پسرش «مهدی» سفارش کرد با علویان به شیوه‌ای که خودش در پیش گرفته بود رفتار کند: «وقتی منصور تصمیم گرفت حج بگزارد، ریطه، دختر ابوالعباس، همسر مهدی را ـ که مهدی پیش از حرکت ابوجعفر در ری بود ـ فراخواند و هرچه می‌خواست به او سفارش و وصیت کرد. کلیدهای خزانه‌ها را به او سپرد و تأکید کرد و او را سوگند داد که هیچ‌یک از آن خزانه‌ها را باز نکند و برای کسی آشکار نسازد، نه برای خاندان مهدی و نه برای خودش، مگر این‌که خبر مرگ او به‌درستی ثابت شود. وقتی مرگ منصور برای او محقق شد و مهدی به خلافت رسید، در حضور ریطه درِ خزانه را گشودند و دیدند در آنجا اتاق بزرگی هست که در آن، عده‌ای از کشته‌شدگان طالبی قرار دارند، و بر گوش‌هایشان برگه‌هایی با اسم و نسبشان قرار دارد، و در میان آن‌ها کودکان و جوانان و پیران زیادی دیده می‌شد. وقتی مهدی آن صحنه را دید، وحشت کرد و دستور داد گودالی برایشان حفر و همه را دفن کردند، و بر روی آن محل‌ بنایی ساختند.»[595] همچنین منصور (لعنت خدا بر او) خودش به کشتن هزار نفر از علویان اعتراف می‌کند و آرزو دارد به هر طریق ممکن امام صادق(ع) را نیز از میان بردارد: «محمد‌بن سِقنَطَری گفته است: من از خواص منصور ابوجعفر دوانیقی بودم و به امامت ابوعبدالله جعفر‌بن محمد صادق(ع) اعتقاد داشتم. روزی نزد ابوجعفر دوانیقی رفتم، دیدم دست‌هایش را به هم می‌ساید و به سردی آه می‌کشد. گفتم: «ای امیرالمؤمنین، این پریشانی از چیست؟» گفت: «ای محمد، من از فرزندان فاطمه دختر رسول خدا(ص) هزار نفر یا بیشتر را کشته‌ام، اما سرور ایشان را که همه به او اشاره دارند، رها کرده‌ام!» گفتم: «او کیست، ای امیرالمؤمنین؟» گفت: «او جعفر‌بن محمد است.» گفتم: «جعفر‌بن محمد(ع) مردی است که عبادت او را نحیف ساخته و آن‌قدر به خدا مشغول است که به هیچ‌چیز دیگر و آنچه در اختیار پادشاهان است اعتنا ندارد.» گفت: "ای محمد، می‌دانم تو به امامت او معتقدی. به خدا سوگند، او امام همۀ این مردم است، اما حکومت نازاست، و من سوگند خورده‌ام شب را به صبح نرسانم، یا کار او را تمام کنم..." .»[596]

-شهادت امام صادق(ع)

منصور عباسی از همان لحظه‌ای که پس از مرگ برادرش سفاح در سال ۱۳۶ هجری خلافت را به دست گرفت، اندیشۀ خلاص شدن از امام صادق(ع) از ذهنش بیرون نرفت، و برای مراقبت از حرکات و رفتارهای امام(ع) جاسوسان و مأموران بسیاری گماشته بود: «از ابوالقاسم اصفهانی نقل شده است که سفیان ثوری نزد امام(ع) آمد. امام(ع) فرمود: "تو مردی شناخته‌شده هستی؛ و حکومت، جاسوسانی بر ما گمارده است؛ پس از نزد ما بیرون برو، اما رانده‌شده نیستی."»[597] همچنین پیش‌تر بیان شد که چگونه منصور به والی مدینه دستور داد خانۀ امام صادق(ع) را به آتش بکشد، و خداوند ایشان(ع) را از آن توطئه و نقشۀ قتل نجات داد. واقعیت این است که آنچه برای امام صادق(ع) اهمیت داشت انجام ارادۀ خداوند و به سرانجام رساندن رسالتش بود. این امر طبیعتاً ایجاب می‌کرد که هیچ بهانه‌ای برای تعجیل در قتل خود به طاغوت زمانش ندهد؛ و اگر حکمت امام نبود، منصور از همان لحظۀ به خلافت رسیدن، کار امام(ع) را یکسره می‌کرد. با این وجود، منصور چندین بار برای کشتن امام(ع) تلاش کرد؛ ازجمله: • «از ربیع ـ‌ حاجبِ منصور‌ ـ نقل است که می‌گوید: وقتی خلافت برای ابوجعفر منصور استقرار یافت، به من گفت: «ای ربیع!» گفتم: «بله، ای امیرالمؤمنین.» گفت: «کسی را نزد جعفر‌بن محمد بفرست تا او را نزد من بیاورد.» ظاهراً خودم را موافق با او نشان دادم و با خود گفتم: «نمی‌دانم چه بلایی می‌خواهد سرش بیاورد!» به او وانمود کردم که می‌خواهم دستورش را اجرا کنم، اما پس از ساعتی نزدش بازگشتم. گفت: «مگر به تو نگفتم کسی را نزد جعفر‌بن محمد بفرست تا او را بیاورد؟ به خدا قسم او را خواهم کشت! و من چاره‌ای جز این ندارم.» نزد امام رفتم و گفتم: «ای اباعبدالله، امیرالمؤمنین تو را فراخوانده است.» پس با من شتابان آمد. وقتی نزدیک در رسیدیم، لب‌هایش را به حرکت درآورد (ذکر و دعایی خواند) و سپس وارد شد و سلام کرد، اما منصور جواب سلامش را نداد و او را به نشستن دعوت نکرد. سپس سرش را بلند کرد و گفت: «ای اباجعفر، تو بر ما چیره شده‌ای، شمار یارانت بسیار شده است و... پدرم از پدرش، از جدش روایت کرده است که پیامبر(ص) فرمود: "برای هر خائنی در قیامت پرچمی برافراشته می‌شود که با آن شناخته می‌شود."» جعفر‌بن محمد(ع) فرمود: «پدرم از پدرش، از جدش، از پیامبر(ص) نقل کرده است که در قیامت از عرش ندا می‌رسد: «برخیزد آن‌که پاداشش بر عهدۀ خداست» و برنمی‌خیزد مگر کسی که از برادرش گذشت کرده باشد.» (ربیع گفت): و آن‌قدر آن را تکرار کرد تا خشم منصور فرونشست و نرم شد. گفت:‌ «بنشین ای اباعبدالله، برخیز ای اباعبدالله!» سپس عطردانی آورد که در آن عطری گران‌بها بود و آن را روی دست امام آویخت، و عطر از میان انگشتان امیرالمؤمنین منصور می‌چکید. سپس گفت: «برو ای اباعبدالله، در پناه خدا باش!» و به من گفت: "ای ربیع، هدیه‌ای برای اباعبدالله بفرست"... .»[598] • «از ربیع ـ حاجبِ منصور‌ ـ نقل است که می‌گوید: منصور برای صادق جعفر‌بن محمد(ع) پیام فرستاد تا او را به‌خاطر چیزی که درباره‌اش شنیده بود فرابخواند. وقتی ایشان(ع) به درِ خانۀ منصور رسید، حاجب به استقبالش آمد و گفت: «تو را به خدا پناه می‌دهم از خشم این جبار، زیرا غضب او نسبت به تو بسیار شدید است.» صادق(ع) فرمود: «من از جانب خداوند سپری نگهدارنده دارم که به خواست خدا یاری‌ام می‌کند؛ برایم اجازۀ ورود بگیر.» حاجب اجازه گرفت و امام وارد شد. وقتی وارد شد، سلام کرد و منصور جواب سلام او را داد. سپس منصور گفت: «ای جعفر، می‌دانی که رسول خدا(ص) به پدرت علی‌بن ابی‌طالب فرمود: "اگر نبود که گروهی از امت من دربارۀ تو همانی را بگویند که نصارا دربارۀ مسیح گفته‌اند، دربارۀ تو سخنی می‌گفتم که اگر مردمی از کنار خاک پای تو عبور کنند از آن خاک برای تبرک بردارند و با آن شفا بجویند." علی(ع) فرمود: "دو نفر دربارۀ من هلاک می‌شوند و من در آن‌ها گناهی ندارم: دوستدار غلوکننده و دشمن افراطی." و این را به‌عنوان عذری بیان کرد که به آنچه غالی و افراطی دربارۀ او می‌گویند راضی نیست. به جان خودم سوگند، اگر عیسی‌بن مریم(ع) در برابر آنچه نصارا درباره‌اش گفتند سکوت می‌کرد، خداوند او را عذاب می‌کرد. تو نیز می‌دانی که درباره‌ات چه دروغ و بهتانی گفته می‌شود و سکوت و رضایت تو نسبت به آن، خشم خدا را در پی دارد. بعضی از فرومایگان حجاز و افراد نادان مردم، تو را عالِم روزگار و رازدار آن، حجت خدا و مترجم او، خزانه‌دار علم او و معیار عدلش، چراغی که جوینده به‌وسیلۀ آن تاریکی را به‌سوی روشنایی می‌شکافد می‌دانند؛ و می‌پندارند خدا هیچ عملی را از کسی که حد تو را در دنیا نشناسد نمی‌پذیرد و در قیامت وزنی برایش قائل نیست. پس آن‌ها تو را به غیر از جایگاه حقیقی‌ات نسبت داده‌اند و درباره‌ات چیزی گفته‌اند که در تو نیست. پس سخنی بگو، چراکه اولین کسی که حق را گفت جد تو بود و اولین کسی که آن را تصدیق کرد پدر تو بود، و تو شایسته‌ای که راه آنان را ادامه دهی و به مسیر آنان بروی.» صادق(ع) فرمود: «من شاخه‌ای از شاخه‌های درخت زیتونم، و چراغی از چراغ‌های خانۀ نبوت، ادب‌آموز فرشتگان، پرورش‌یافتۀ بزرگواران نیکوکار، و چراغی از چراغ‌های چراغدانی هستم که در آن نورِ نور است، و برگزیدۀ کلمۀ باقی در نسل برگزیدگان تا روز رستاخیز هستم.» منصور به اطرافیانش رو کرد و گفت: «این مرد مرا به دریای مواجی حواله داد که نه کرانه‌اش پیداست و نه به عمقش می‌توان رسید؛ علما در آن حیران می‌مانند و شناگران در آن غرق می‌شوند، و حتی برای شناگران، پهنای آن عرصه تنگ است. این همان خار در گلوی مدعیان خلافت است که نه تبعیدش ممکن است و نه کشتنش جایز؛ و اگر نسبتی که ما را به هم پیوند می‌دهد ـ ‌نسبی که ریشه‌اش پاک، شاخه‌اش بلند، میوه‌اش شیرین، و نسلش مبارک و در کتاب‌ها مقدس است‌ ـ نبود، در حق او همان کاری را می‌کردم که عاقبتش ستودنی نبود، به‌دلیل آنچه از شدت بدگویی و نکوهش او دربارۀ ما شنیده‌ام.» صادق(ع) فرمود: «دربارۀ خویشاوندان و خاندانت، سخن کسی را که خدا بهشت را بر او حرام کرده و جایگاهش را دوزخ قرار داده است نپذیر؛ زیرا سخن‌چین، شاهد دروغ و شریک شیطان در اختلاف‌افکنی میان مردم است. حق‌تعالی فرموده است: (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ‌بنبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْمًا بِجَهَالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلَى مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِينَ) (ای کسانی که ایمان آورده‌اید، اگر فاسقی برای شما خبری آورد، تحقیق کنید. مبادا از سرِ نادانی به گروهی آسیب برسانید و بعد از آنچه کردید پشیمان شوید)؛ و ما یاران و یاوران توایم، و برای سلطنت تو ستون‌ها و پایه‌ها، تا زمانی که به نیکی فرمان دهی و احکام قرآن را در میان مردم اجرا کنی و با فرمان‌بُرداری‌ات از خدا، بینی شیطان را به خاک بمالی؛ و سزاوار است با وسعت فهم و دانش فراوانت و آگاهی‌ات به آداب خدا، با کسی که با تو قطع‌رابطه کرده است پیوند برقرار کنی، بر کسی که محرومت کرده ببخشایی، و از کسی که به تو ستم کرده است درگذری؛ زیرا کسی که به تلافی احسان کند، صلۀ‌رحم‌کننده نیست؛ صلۀرحم‌کننده آن است که اگر خویشانش با او قطع‌رابطه کنند، او پیوند برقرار کند. پس صلۀ‌رحم کن تا خداوند عمرت را زیاد کند و حساب قیامت را بر تو آسان گرداند.» منصور گفت: "به‌خاطر منزلتت از تو درگذشتم و به‌خاطر راستگویی‌ات از تو چشم‌پوشی کردم..." .»[599] • «از ربیع، خدمتگزار منصور، نقل است که می‌گوید: «با ابوجعفر منصور به حج رفتم. در بین راه منصور به من گفت: "ای ربیع، وقتی وارد مدینه شدی، جعفر‌بن محمد‌بن علی‌بن حسین‌بن علی را به من یادآوری کن. به خداوند بزرگ سوگند، کسی جز من او را نخواهد کشت. مبادا فراموش کنی از این‌که به یادم بیاوری!" ربیع می‌گوید: وقتی به مدینه رسیدیم، خداوند یاد او را از خاطرم برد. وقتی به مکه رسیدیم، منصور به من گفت: "ای ربیع، مگر به تو نگفتم وقتی وارد مدینه شدیم، جعفر‌بن محمد را به من یادآوری کن؟" گفتم: "ای سرورم، ای امیرالمؤمنین، فراموش کردم." گفت: «وقتی به مدینه برگشتیم، حتماً به ‌یادم بیاور، چاره‌ای نیست جز این‌که او را بکشم. اگر این کار را نکنی گردنت را می‌زنم.» گفتم: «چشم، ای امیرالمؤمنین.» سپس به غلامان و یارانم گفتم: «وقتی به مدینه رسیدیم، حتماً جعفر‌بن محمد را به من یادآوری کنید.» آن‌ها در هر وقت و مکانی که وارد می‌شدیم این موضوع را یادآوری می‌کردند تا این‌که وارد مدینه شدیم. وقتی وارد مدینه شدیم، نزد منصور رفتم و در مقابلش ایستادم و گفتم: «ای امیرالمؤمنین، جعفر‌بن محمد!» منصور خندید و به من گفت: «بله، برو ای ربیع و او را نزد من بیاور، و او را کشان‌کشان نزد من بیاور.» گفتم: «چشم، ای مولای من، ای امیرالمؤمنین، با کمال میل و در اطاعت از دستور تو این کار را انجام می‌دهم.» سپس برخاستم، درحالی‌که در درونم اضطراب و ترس شدیدی داشتم. نزد صادق جعفر‌بن محمد(ع) رفتم که در وسط خانه‌اش نشسته بود. به او گفتم: «فدایت شوم، امیرالمؤمنین تو را فراخوانده است.» فرمود: «شنیدم و اطاعت کردم.» سپس برخاست و با من به راه افتاد. به او گفتم: «ای فرزند رسول خدا، او به من دستور داده شما را کشان‌کشان نزدش نبرم.» صادق(ع) فرمود: «ای ربیع، همان‌طور که دستور داده است عمل کن.» ربیع می‌گوید: من گوشۀ آستینش را گرفتم و او را کشان‌کشان نزد منصور بردم. وقتی او را نزد منصور بردم، دیدم منصور روی تختش نشسته و در دستش میله‌ای آهنین دارد و قصد دارد با آن او را بکشد؛ و دیدم جعفر(ع) لب‌هایش را حرکت می‌دهد و یقین کردم منصور او را خواهد کشت، اما سخنی را که امام(ع) با لب‌هایش می‌گفت نفهمیدم. درحالی‌که به آن دو نگاه می‌کردم ایستادم. ربیع گفت: هنگامی که جعفر‌بن محمد(ع) به او نزدیک شد، منصور به او گفت: «نزدیک بیا، ای پسرعمو!» و چهره‌اش شکفته شد و او را نزدیک خودش آورد تا آنجا که کنار خودش روی تخت نشاند. سپس گفت: «ای غلام، جعبه را بیاور.» غلام جعبه‌ای آورد که در آن قدحی از عطری گران‌بها بود. منصور با دست خود مقداری از آن عطر را بر تن امام زد، سپس او را بر استری سوار کرد و برایش یک کیسۀ زر و یک لباس فاخر دستور داد و فرمان داد بازگردد. ربیع گفت: وقتی از نزد او برخاست، من پیشاپیش او راه افتادم تا به منزلش رسید. به ایشان گفتم: «پدر و مادرم به ‌فدایت، ای فرزند رسول خدا! من تردید نداشتم وقتی وارد می‌شوی، او تو را خواهد کشت، و دیدم هنگام ورود لب‌هایت تکان می‌خورد؛ چه می‌فرمودی؟» امام(ع) فرمود: "همین‌طور است، ای ربیع. بدان که گفتم: «حَسْبِیَ الرَّبُّ مِنَ الْمَرْبُوبِینَ» (پروردگار برای من در برابر پرورش‌یافتگان کافی است.)"»[600] تعداد دفعاتی که منصور دستور داد امام صادق(ع) را از مدینه نزد خود به عراق بیاورند بسیار بود، و صفوان جمّال (شتربان) یکی از افرادی بود که در یکی از این دفعات ایشان را حمل کرد: • «از صفوان جمّال نقل است که می‌گوید: اباعبدالله صادق(ع) را برای بار دوم به کوفه بردم. ابوجعفر منصور نیز در آنجا بود. وقتی به هاشمیه ـ‌ شهر ابوجعفر‌ ـ رسیدیم، امام پای خود را از رکاب بیرون آورد، سپس پیاده شد و استری خاکستری‌رنگ خواست، و لباس‌های سفید و دستاری ‌سفید پوشید. وقتی به حضور منصور وارد شد، منصور به او گفت: «شبیه انبیا شده‌ای!» ابوعبدالله(ع) فرمود: «و چطور مرا از فرزندان انبیا دور می‌دانی؟» منصور گفت: «قصد داشتم کسی را به مدینه بفرستم تا نخل‌هایش را ریشه‌کن کند و فرزندانش را به اسارت بگیرد.» امام(ع) فرمود: «چرا چنین می‌کنی، ای امیرالمؤمنین؟» گفت: «به من خبر رسیده دوستدار تو، معلى‌بن خنیس، مردم را به‌سوی تو دعوت می‌کند و برایت اموال جمع می‌کند.» امام فرمود: «به خدا سوگند، چنین نبوده است.» منصور گفت: «جز با سوگند طلاق و آزاد کردن برده و قربانی و پیاده رفتن، از تو راضی نمی‌شوم.» امام فرمود: «آیا مرا وادار می‌کنی به غیر خدا سوگند بخورم؟ کسی که به غیر خدا راضی نباشد از خدا بهره‌ای ندارد!» منصور گفت: «می‌خواهی فقه را به رخ من بکشی؟» امام(ع) فرمود: «چطور مرا از فقه دور می‌دانی، درحالی‌که من فرزند رسول خدا(ص) هستم؟» منصور گفت: «پس تو را با کسی که بدگوییِ تو را کرده است روبه‌رو می‌کنم.» امام فرمود: «چنین کن.» آن مرد را آوردند. امام صادق(ع) به او فرمود: «ای مرد!» او گفت: «بله، به همان خدایی که جز او خدایی نیست و دانای نهان و آشکار و بخشندۀ مهربان است، تو چنین کرده‌ای.» امام(ع) فرمود: «وای بر تو، خدا را بزرگ می‌شماری و از عذاب او شرم داری! اما بگو: از حول و قوۀ خدا بیزارم و به حول و قوۀ خودم پناه می‌برم.» مرد به این صورت قسم خورد، اما هنوز قسمش تمام نشده بود که افتاد و مُرد. منصور به امام(ع) گفت: «بعد از این دیگر هیچ‌گاه حرف کسی را علیه تو باور نخواهم کرد.» و به ایشان(ع) هدیه‌ای داد و او را بازگرداند.»[601] نقل شده است که در نُهمین احضار، قصد کشتن او و فرزندش موسی‌بن جعفر(ع) را داشت: • «ازجمله آن‌که صادق جعفر‌بن محمد(ع) ـ‌ هنگامی که منصور برای نهمین بار او را به مدینه فراخواند تا او را به قتل برساند‌ ـ خودش را پنهان کرد. این روایت را از کتاب "الخصائص" حافظ ابوالفتح محمد‌بن احمد‌بن علی نطنزی نقل کرده‌اند... از قیس‌بن ربیع نقل است که گفت: «پدرم، ربیع، برایم نقل کرده است که: روزی منصور مرا خواست و گفت: "آیا این اخباری را که پیوسته دربارۀ این حبشی به من می‌رسد، نمی‌شنوی؟" گفتم: "او کیست، ای آقای من؟" گفت: "جعفر‌بن محمد؛ به خدا سوگند ریشۀ او را می‌کَنم." سپس یکی از فرماندهان خود را فراخواند و گفت: "با هزار نفر به مدینه برو و ناگهان بر جعفر‌بن محمد هجوم ببر و سر او و سر پسرش موسی‌بن جعفر را نزد من بیاور." فرمانده بی‌درنگ حرکت کرد تا به مدینه رسید و جعفر‌بن محمد را باخبر ساختند. امام(ع) دستور داد دو شتر آوردند و آن‌ها را به درِ خانه بستند. سپس فرزندانش موسی و اسماعیل و محمد و عبدالله را جمع کرد و در محراب نشست و به دعا مشغول شد. ابونصر گفت: سرورم موسی‌بن جعفر برایم نقل کرد که آن فرمانده به خانه هجوم آورد و دیدم پدرم در حال دعاست، فرمانده آمد و با همراهانش گفت: "سر این دو ایستاده را ببرید!" پس سر آن دو را بریدند و با خود نزد منصور بردند. وقتی نزد منصور رفتند، او به درون کیسه‌ای که در آن دو سر بود نگاه کرد و دید دو سر شتر است! منصور گفت: "این چیست؟" فرمانده گفت: "ای آقای من، همین که وارد خانه شدم، سرم گیج رفت و نفهمیدم چه شد؛ گمان کردم آن دو شخصِ ایستاده، جعفر و موسی پسرش هستند، پس سرشان را بریدم!" منصور گفت: "این ماجرا را پنهان کن!" و او تا زمان مرگش این ماجرا را به هیچ‌کسی نگفت...»[602] به‌مناسبت نقل دعاهایی که امام صادق(ع) هنگام رفتن نزد منصور عباسی می‌خواند، برخی از محدثان و مورخان، بیشتر آن احضارهایی را که منصور در پی قتل امام بود، نقل کرده‌اند، اما خداوند هر بار او(ع) را نجات می‌داد؛ و آنچه تا اینجا نقل شد کافی است. برخی ـ‌ مانند ابن‌طاووس‌ ـ این احضارها را به ترتیب شماره‌گذاری کرده‌اند؛ بار دوم، سوم و تا دهم، و شاید بیشتر هم باشد؛ و این نشان‌دهندۀ شدت ظلم و ستمی است که امام صادق(ع) از سوی آن طاغوت جنایت‌کار دیده بود. در یکی از این دفعات، امام صادق(ع) از فرصت فراخوانده شدن به عراق استفاده کرد و به زیارت جدش امیرالمؤمنین(ع) در نجف رفت و محل قبرش را که تا آن زمان ناشناخته بود، به برخی خواص نشان داد: «از صفوان جمّال نقل است که می‌گوید: جعفر‌بن محمد(ع) را حمل کردم. وقتی به نجف رسیدیم، فرمود: «ای صفوان، کمی به چپ برو تا از حیره عبور کنیم و به "القائم" برسیم.»[603] گفت: به همان جایی که برایم توصیف کرده بود رسیدم. پس پیاده شد و وضو گرفت. سپس او و عبدالله‌بن حسن جلو رفتند و کنار قبری نماز گزاردند. وقتی نماز تمام شد، گفتم: «فدایت شوم، این قبر کیست؟» فرمود: "این قبر علی‌بن ابی‌طالب(ع) است، و همان قبری است که برای زیارتش به اینجا می‌آیند."»[604] قبر آن حضرت(ع) همواره مخفی بود تا این‌که صادق، جعفر‌بن محمد(ع)، در دوران حکومت عباسیان جای آن را نشان داد و هنگام ورودش نزد ابوجعفر ـ‌ که در حیره بود‌ ـ به زیارتش رفت. پس از آن، شیعیان محل قبر را شناختند و از آن زمان زیارت او را از سر گرفتند.[605] از آنجا که ما در دنیای آزمایش به سر می‌بریم، سنت خداوند بر این قرار گرفت که مرگ پایان حتمی هر انسان باشد؛ پس خداوند مقدر فرمود زندگی ولیّ خود، صادق آل‌محمد(ع)، با شهادت و به‌وسیلۀ زهرِ طاغوتی جنایت‌کار خاتمه یابد، و آن حضرت در ۲۵ شوال سال ۱۴۸ هجری در سن ۶۵ سالگی، پس از آن‌که رسالتش را به کامل‌ترین شکل انجام داد، مظلومانه به شهادت رسید. امام(ع) پیش از وفاتش به پنج نفر وصیت کرد که یکی از آن‌ها خودِ منصور عباسی بود، و به این وسیله امام(ع) هدف خبیث طاغوت را ناکام گذاشت؛ و این حکمت آل‌محمد(ع) است که خداوند خواست به‌دست آنان اراده‌اش را به انجام برساند و دینش را کامل گرداند؛ و خداوند داناتر است که رسالتش را کجا قرار دهد! «از ابوایوب نحوی نقل است که می‌گوید: ابوجعفر منصور در نیمه‌شب مرا فراخواند. نزد او رفتم و دیدم روی صندلی نشسته و شمعی در برابرش روشن است و نوشته‌ای در دست دارد. گفت: وقتی به او سلام کردم، آن نوشته را به‌سوی من انداخت و درحالی‌که گریه می‌کرد، گفت: «این نامۀ محمد‌بن سلیمان است که به ما خبر داده جعفر‌بن محمد از دنیا رفته است.» پس گفت: «انا لله و انا الیه راجعون ـ‌ سه بار‌ ـ؛ و همچون جعفر کجاست؟» سپس به من گفت: «‌بنویس.» من آغاز نامه را نوشتم. سپس گفت:‌ «بنویس اگر او به یک نفرِ مشخص وصیت کرده است، او را حاضر کن و گردنش را بزن!» پاسخ آمد او به پنج نفر وصیت کرده و یکی از آن‌ها ابوجعفر منصور است، و همچنین محمد‌بن سلیمان و عبدالله و موسی و حمیده. ... از نضر‌بن سوید همین ماجرا نقل شده، جز این‌که او ذکر کرده است امام به ابوجعفر منصور، عبدالله، موسی، محمد‌بن جعفر و یکی از غلامان ابوعبدالله(ع) وصیت کرد. ابوجعفر گفت: "راهی برای کشتن این افراد ندارم."»[606] روشن است که علت این کار امام، فریب ‌دادن طاغوت زمان یعنی «منصور» و احتیاط برای حفظ جان وصی‌اش بعد از خود بود تا زمین از حجت خالی نماند. این موضوع شدت شرایط امنیتی و ظلم و ستمی را که امام(ع) در اواخر عمر شریفش با آن روبه‌رو بود نشان می‌دهد؛ به‌خصوص پس از آن‌که منصور کنترل اوضاع را به دست گرفت، رقبایش را نابود کرد و تمام حرکت‌های اعتراضی را سرکوب کرد، و اوضاع بار دیگر شبیه روزگار استبداد و قساوت حکومت اموی گردید؛ و خداوند به فرزندش موسی‌بن جعفر(ع) برای انجام رسالتش در شرایطی مشابه شرایط جدش زین‌العابدین(ع) کمک کرد! امام صادق(ع) از دنیا رفت درحالی‌که داغ مصیبت جدش حسین(ع) از قلبش بیرون نمی‌رفت: از عبدالله‌بن حَمّاد بصری نقل است که می‌گوید: از امام صادق(ع) شنیدم می‌فرمود: «نزد شما ـ ‌یا فرمود: در نزدیکی شما‌ ـ فضیلتی است که هیچ‌کس مانند آن را نیافته است، و گمان نمی‌کنم شما آن را به ‌درستی بشناسید و حق آن را ادا کنید و برایش قیام نمایید؛ زیرا برای مردمی خاص است که به آن نامیده شده‌اند، و بدون هیچ قدرت و نیرویی از جانب خود، فقط به‌سبب ارادۀ خدا و سعادتی که خداوند به آنان بخشیده و مهربانی و رأفت و تقدّم به آن دست یافته‌اند.» گفتم: «فدایت شوم، آنچه وصف کردی و نام نبردی چیست؟» فرمود: «زیارت جدم حسین‌بن علی(ع)؛ زیرا او غریبی است در سرزمینی بیگانه. هرکه به زیارتش برود برای او گریه می‌کند، و کسی که به زیارتش نرود برای او اندوهگین می‌شود، و هرکه او را زیارت نکرده باشد دلش برای او می‌سوزد، و هرکه به قبر فرزندش که کنار پایش است ‌بنگرد، دلش برای حالش رقیق می‌شود؛ در سرزمینی بی‌یار و یاور، بی‌دوست نزدیک و بی‌خویشاوند نزدیک. پس حق او را تباه کردند، و اهل ارتداد به او هجوم آوردند تا او را کشتند و حرمتش را شکستند و او را در برابر درندگان قرار دادند و از نوشیدن آب فرات ـ‌ که حتی سگ‌ها از آن می‌نوشند‌ ـ محرومش ساختند، و حق رسول خدا(ص) و وصیت او را دربارۀ خودش و اهل‌بیتش تباه کردند. پس امام حسین(ع) غریب و تنها در قبرش مانده، کشته در میان خویشانش، و شیعیانش زیر خاک دفن هستند، نزدیکی‌اش در تنهایی و دوری‌اش از جدش او را دچار وحشت و اندوه کرده بود، و خانه‌اش که جز کسی که خدا دلش را به ایمان آزموده و او را به حق ما شناسانده است، به آنجا وارد نمی‌شود.» گفتم: «فدایت شوم، من تا پیش از آن‌که گرفتار حکومت شوم و نگهبان اموال آن‌ها باشم به زیارتش می‌رفتم، اما چون نزد آن‌ها شناخته شدم، برای تقیه زیارت را ترک کردم، با این‌که از فضیلت زیارت آگاه بودم.» فرمود: «آیا می‌دانی کسی که به زیارت او برود چه فضیلتی دارد، و نزد ما چه پاداشی دارد؟» گفتم: «نه.» فرمود: «اما فضیلتش آن است که فرشتگان آسمان به او مباهات می‌کنند، و اما پاداش او نزد ما آن است که هر صبح و شام به او رحمت می‌فرستیم، و پدرم برایم نقل کرد از زمانی که امام حسین(ع) کشته شد، جایگاه او هرگز از نمازگزار خالی نمانده است؛ یا فرشتگان یا جنیان یا انسان‌ها یا حیوانات؛ و هیچ‌چیز نیست مگر این‌که بر زائر او غبطه می‌خورد و به او تبرک می‌جوید و با نگاه به قبر او، امید خیر دارد.» سپس فرمود: «به من خبر رسیده گروهی از اطراف کوفه و دیگر جاها، و زنانی به زیارت او می‌آیند و برای او نوحه‌سرایی و گریه می‌کنند، این در نیمۀ شعبان انجام می‌شود؛ برخی قرآن می‌خوانند، برخی ماجرا حکایت می‌کنند، برخی نوحه‌سرایی می‌کنند و مرثیه می‌خوانند.» گفتم: «بله، فدایت شوم، من برخی از آنچه را توصیف فرمودی دیده‌ام.» فرمود: «سپاس خداوند را که در میان مردم، افرادی را قرار داد که به‌سوی ما می‌آیند و ما را ستایش می‌کنند و برای ما مرثیه می‌خوانند، و دشمنان ما از خویشاوندان و دیگران، همان کسانی‌ هستند که به آنان طعنه می‌زنند و کارشان را زشت می‌شمارند.»[607]

-(4) امام کاظم؛ صبرِ جمیلِ حسینی

مکان: مدینۀ منوره سن: 55 سال (128 تا 183 هجری) مدت امامت: 35 سال چهارمین امام از نسل حسین(ع)، امام موسی‌بن جعفر(ع) است که ـ‌‌ به‌دلیل شدت فروبردن خشم خود‌ ـ به «کاظم» لقب گرفت، و همان‌طور که توضیح داده خواهد شد القاب دیگری نیز دارد. ایشان(ع) چندین کنیه داشت که معروف‌ترین آن‌ها: ابوالحسن،[608] ابوابراهیم و ابوعلی است. امام کاظم(ع) در هفتم صفر سال 128 هجری در «ابوا» (نزدیک مدینه) به دنیا آمد؛ بعد از آن‌که امام صادق(ع) از حج بازگشت درحالی‌که همسرش «حمیده» مادر امام کاظم(ع) نیز همراهش بود، و مقرّب ایشان(ع) بود. امام(ع) از تولد فرزندش بسیار خوشحال شد و به اصحابش فرمود: «خداوند پسری به من بخشیده که بهترین ‌بندگان خدا در میان مخلوقاتش است... پس او را گرامی بدارید. به خدا سوگند، او صاحبِ شما بعد از من است.»[609] امام صادق(ع) فرزندش «موسی» را بسیار دوست می‌داشت: به ایشان گفته شد: «محبت شما به موسی چقدر است؟» فرمود: «دوست داشتم هیچ فرزندی جز او نداشتم تا هیچ‌کس در محبت من به او شریکش نباشد.»[610]

-امامت کاظم(ع)، القاب و اندوه او برای کربلا

-نص بر امامت ایشان(ع)

نص بر امامت امام موسی‌بن جعفر(ع) را می‌توان به دو صورت مشاهده کرد: 1. نص رسول خدا(ص) به ایشان(ع)، که در وصیت آن حضرت ـ‌ که پیش‌تر ذکر شد‌ ـ روشن است؛ آنجا که آمده است: «پس وقتی وفات او (یعنی امام صادق) فرارسید، آن را به فرزندش موسای کاظم بسپارد.»[611] 2. نص امام صادق(ع) بر امامت ایشان(ع)، که روایات بسیاری در این زمینه وجود دارد و برخی از آن‌ها پیش‌تر ذکر شد[612] و برخی دیگر نیز تقدیم می‌گردد: از فیض‌بن مختار نقل است که می‌گوید: «به ابوعبدالله(ع) گفتم: «دستم را از آتش بگیر (مرا از آتش بِرَهان)! بعد از شما چه کسی برای ما خواهد بود؟» در این هنگام، ابوابراهیم(ع) ـ ‌که در آن زمان پسری نوجوان بود‌ ـ وارد شد. ایشان(ع) فرمود: "این صاحب شماست، پس به او تمسک بجویید."»[613] از مفضل‌بن عمر نقل است که می‌گوید: «نزد اباعبدالله امام صادق(ع) بودم که ابوابراهیم(ع) ـ‌ که کودکی بود‌ ـ وارد شد. امام(ع) فرمود: "دربارۀ او سفارش کن و امر او را به فردی از یارانت که به او اطمینان داری، منتقل کن."»[614] از ابن‌مسکان، از سلیمان‌بن خالد نقل است که گفت: «امام صادق(ع) روزی ابوالحسن(ع) [کاظم] را فراخواند و ما نزد ایشان بودیم. فرمود: "بر شما باد به این شخص؛ به خدا قسم او صاحب شما بعد از من است."»[615] از فیض‌بن مختار نقل است که می‌گوید: «نزد اباعبدالله(ع) بودم که ناگهان ابوالحسن موسی(ع) ـ‌ که کودکی بود‌ ـ وارد شد. ایشان(ع) را در آغوش گرفتم و بوسیدم. امام صادق(ع) فرمود: «شما کشتی هستید و این ناخدای آن است.» سال بعد به حج رفتم و با خودم دو هزار دینار آوردم. هزار دینار را برای امام صادق(ع) فرستادم و هزار دینار را برای موسی(ع). وقتی به حضور امام صادق(ع) وارد شدم، فرمود: «ای فیض، مرا با او یکسان در نظر گرفتی؟» گفتم: «به‌خاطر فرمایش خودتان چنین کردم.» فرمود: "به خدا سوگند، من چنین نکردم، بلکه خداوند عزوجل این مقام را به او داده است."»[616] از عیسی‌بن عبدالله‌بن محمد‌بن عمر‌بن علی‌بن ابی‌طالب نقل شده است که می‌گوید: از اباعبدالله(ع) پرسیدم: «اگر اتفاقی افتاد ـ‌ خدا آن روز را به من نشان ندهد‌ ـ به چه کسی اقتدا کنم؟» امام به فرزندش موسی(ع) اشاره کرد. گفتم: «اگر برای موسی اتفاقی افتاد، به چه کسی اقتدا کنم؟» فرمود: «به فرزندش.» گفتم: «اگر برای فرزندش اتفاقی افتاد و او برادری بزرگ‌تر و پسری کوچک‌تر به جا گذاشت، به چه کسی اقتدا کنم؟» فرمود: «به فرزندش.» سپس فرمود: «و همواره همین‌گونه خواهد بود.» گفتم: «اگر او را نشناسم و جایگاهش را ندانم؟» فرمود: "بگو: خدایا، من ولایت کسی از حجت‌هایت را که از فرزندان امام گذشته باقی‌مانده است می‌پذیرم؛ و همین برای تو کافی خواهد بود؛ ان‌شاءالله."»[617] نکته: این روایت تأیید می‌کند که امامت بعد از حسین(ع) تا روز قیامت در «دو برادر» منتقل نمی‌شود، بلکه همواره در نسل (فرزندان) است؛ یعنی از پدر به پسر... و همین‌طور تا آخرین وصی از اوصیای رسول خدا(ص). حق‌تعالی فرموده است: (ذُرِّيَّةً بَعْضُهَا مِنْ بَعْضٍ وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ)[618] (فرزندانی برخی از برخی دیگر؛ و خدا شنوای داناست).

-القاب ایشان(ع) و آنچه درباره‌اش گفته‌اند

-برخی از القاب ایشان(ع)

برای امام کاظم(ع)، القاب بسیاری ذکر شده که بارزترین و مشهورترین آن «کاظم» است؛ زیرا این لقب را جدش رسول خدا(ص) ـ‌ همان‌گونه که در وصیت شب وفاتش دیدیم‌ ـ به ایشان(ع) اختصاص داده است. ابن‌اثیر گفته است: «او به کاظم ملقب شد؛ زیرا به کسی که به او بدی می‌کرد نیکی می‌کرد، و این روش همیشگی‌اش بود.»[619] همچنین از دیگر القاب ایشان «صابر» است که به‌خاطر شدت صبرش به او داده شد، و «زاهر» به‌دلیل والایی اخلاقش، و «عبد صالح» به‌دلیل کثرت عبادتش، و این لقب در روایات نیز آمده است، چنان‌که در وصیت «خاتم‌ها»، ـ‌ که پیش‌تر ذکر شد‌ ـ معاذ‌بن کثیر به امام صادق(ع) گفت:... پس گفتم: «از خداوندی که این جایگاه را از پدران شما به شما ارزانی داشته است می‌خواهم از نسل شما نیز پیش از مرگتان مثل این مقام را عطا کند.» فرمود: «ای معاذ، خداوند این کار را انجام داده است.» گفتم: «او کیست؟ فدایت شوم.» فرمود: «همین که خوابیده است» و با دستش به عبد صالح اشاره کرد که خوابیده بود.[620] از القاب دیگر ایشان(ع)، «باب‌الحوائج» است: شهرت این لقب، تنها به شیعیان آل‌محمد(ع) محدود نمی‌شود، بلکه معنای آن نزد دیگر مسلمانان نیز مشهور و شناخته‌شده است، و برخی از علمای اهل‌سنت نیز به این موضوع اشاره کرده‌اند: شیخ حنبلی‌ها؛ حسن‌بن ابراهیم خلال گفته است: «هرگاه چیزی مرا به خود مشغول می‌کرد، به قبر موسی‌بن جعفر پناه می‌بردم و به او متوسل می‌شدم؛ پس خداوند آنچه را می‌خواستم برایم آسان می‌گرداند.»[621] شافعی: «قبر موسای کاظم، تریاق مجرّب است.»[622] تریاق مجرّب، یعنی درمان مؤثر برای شفا از بیماری‌ها و سموم؛ و معنایش این است که قبر امام کاظم(ع) جایی است که خداوند در آنجا دعا را اجابت، و نیازهای درخواست‌کنندگان را برآورده می‌کند. آنچه شافعی و شیخ حنبلی‌ها (ابوعلی خَلال) گفته‌اند، مشروعیت زیارت قبور اولیا را تأیید می‌کند و نشان می‌دهد سیرۀ عمومی مسلمانان بر این امر استوار بوده است؛ و این سیلی روشنی به عقیدۀ وهابیت و بدعت آن‌ها در تکفیر افرادی است که با زیارت قبور اولیای الهی به خدا تقرب می‌جویند.

-برخی شهادت‌ها در حق کاظم(ع)

بهترین کسی که فرزند را می‌شناسد پدر است، به‌ویژه اگر پدر امامی معصوم باشد! امام صادق(ع) در وصف فرزندش کاظم(ع) فرموده است: «بهترین کسی است که خداوند در میان خلقش آفریده است.»[623] «او به فهم و سخاوت و شناختِ آنچه مردم به آن نیاز دارند و در امور دین و دنیایشان در آن دچار اختلاف شده‌اند آگاه است؛ و در او خوش‌خویی است، و نیکو پاسخ می‌دهد؛ و او دری از درهای خداوند عزوجل است؛ و در او فضیلت دیگری است که از همۀ این‌ها برتر است...»[624] فضیلت امام کاظم(ع) نزد شیعیان و محبانش بدیهی است و نیازی به توضیح ندارد؛ چراکه آن‌ها او(ع) را امامی معصوم و یکی از اوصیای رسول خدا(ص) می‌دانند؛‌ بنابراین به نقل برخی از شهادت‌های علمای اهل‌سنت، که شخصیت امام را معرفی می‌کنند و به عظمت شأن و برخی خصوصیات و القاب و ویژگی‌هایش اشاره می‌کنند، بسنده می‌کنم: محمد‌بن طلحه شافعی: «او امامی بلند‌مرتبه، عظیم‌الشأن، مجتهدی بزرگ و کوشا در تلاش بود. در عبادت شهره بود، و بر طاعات مداومت داشت، به کراماتش گواهی داده شده است. شب‌ها را به سجده و قیام می‌گذراند، و روزها را با صدقه و روزه سپری می‌کرد. به‌دلیل بردباری بسیار و گذشتش از کسانی که به او تعدی می‌کردند، «کاظم» نامیده شد؛ بدی‌کننده را با نیکی پاسخ می‌داد و خطاکار را می‌بخشید. به‌دلیل عبادت فراوانش «عبد صالح» نامیده می‌شد، و در عراق به «باب الحوائج الی الله» شناخته می‌شد؛ زیرا خواسته‌های متوسلین به خدا به‌واسطۀ او برآورده می‌شد. کرامت‌هایش عقل‌ها را متحیر می‌کند و گواه آن است که نزد خداوند جایگاه بزرگی دارد، به‌طوری که از بین نمی‌رود و باقی می‌ماند.»[625] خطیب بغدادی: «موسی‌بن جعفر به‌دلیل عبادت و تلاش‌هایش به «عبد صالح» شناخته می‌شد. اصحاب ما نقل کرده‌اند که او وارد مسجد رسول خدا(ص) شد و در آغاز شب سجده‌ای به جا آورد، درحالی‌که شنیده شد در سجده‌اش می‌گفت: «گناهم بزرگ است، پس چه نیکوست عفو تو، ای اهل تقوا و ای اهل مغفرت.» و این را تا صبح تکرار می‌کرد. او بسیار سخاوتمند و کریم بود. اگر می‌شنید کسی به او آزار رسانده است، برایش کیسه‌ای با هزار دینار می‌فرستاد. کیسه‌هایی با سیصد، چهارصد یا دویست دینار آماده می‌کرد و در مدینه تقسیم می‌نمود؛ و وقتی کیسۀ موسی‌بن جعفر به کسی می‌رسید، بی‌نیاز می‌گردید.»[626] ابن‌جوزی: «موسی‌بن جعفر‌بن محمد‌بن علی‌بن حسین‌بن علی‌بن ابی‌طالب(ع) ملقّب به «کاظم»، «مأمون»، «طیب» و «سید»، و کنیه‌اش ابوالحسن است. به‌خاطر عبادت و تلاش و شب‌زنده‌داری‌هایش «عبد صالح» نامیده می‌شد.»[627] ابن‌صباغ مالکی: «اما مناقب و کرامات آشکار و فضایل و صفات درخشان او گواهی می‌دهد به این‌که شرافت از او آغاز شد و به اوج رسید و بر بلندای افتخارها جای گرفت. گردن‌های بزرگی برای او رام شد؛ پس بر آن‌ها سوار شد و بر غنایم مجد و بزرگی فرمان راند و بهترین‌های آن را برگزید و انتخاب نمود.»[628] قرمانی: «او امام بلندمرتبه، یگانه، حجت خدا، شب‌زنده‌دار در عبادت و روزه‌دار در روز بود، و به‌خاطر حلم فراوان و گذشتش از متجاوزان «کاظم» نامیده شده است. او نزد مردم عراق به «باب الحوائج» شناخته می‌شود، زیرا هر کس برای حاجتی به او توسل جست ناامید نشد... او کرامات آشکار و مناقب درخشانی داشت، و قله‌های شرافت را درنوردید و به اوج فضایل رسید.»[629] ذهبی: «موسی از بزرگان حکمت و از عابدان با تقوا بود. آرامگاه او در بغداد معروف است.»[630] یافعی: «سید ابوالحسن موسای کاظم، فرزند جعفر صادق، مردی صالح، عابد، بخشنده، بردبار و بزرگ‌مرتبه بود. او یکی از دوازده امام معصوم در اعتقاد امامیه است. به‌خاطر عبادت و تلاشش به «عبد صالح» معروف شد، و بسیار سخاوتمند و کریم بود. اگر می‌شنید کسی به او آزار رسانده، برایش کیسه‌ای با هزار دینار می‌فرستاد.»[631] هیتمی: «موسای کاظم وارث علم و معرفت و کمال و فضل پدرش بود. به‌خاطر حلم و گذشت فراوانش «کاظم» نامیده شد، و نزد مردم عراق به «باب قضاء الحوائج عند الله» معروف بود. او عابدترین و دانشمندترین و سخاوتمندترین اهل زمانش بود.»[632] زرکُلی: «موسی‌بن جعفر صادق‌بن محمد باقر، ابوالحسن، هفتمین امام از دوازده امام نزد امامیه بود. او از بزرگان ‌بنی‌هاشم و از عابدترین مردمان زمانش و از علمای بزرگ و بخشندگان بزرگ بود.»[633] کیسه‌هایی که امام کاظم که برای فقرا و نیازمندان می‌فرستاد ضرب‌المثل شده بود، تا آنجا که گفته می‌شد: «شگفتا از کسی که کیسۀ موسی به او رسیده است و از تنگ‌دستی شکایت می‌کند.»[634] «کیسه‌های موسی ضرب‌المثلی شده بود.»[635] و چگونه چنین نباشد، درحالی‌که او فرزند کسی است که با فقرا و نیازمندان می‌نشست، با آنان غذا می‌خورد و آن‌ها را به خانه‌اش دعوت می‌کرد تا به آنان غذا بدهد: از مَسعَدة‌بن صَدقه نقل است که می‌گوید: حسین‌بن علی(ع) بر گروهی از مسکینان گذشت که روی حصیری نشسته بودند و تکه نانی بر آن انداخته بودند. گفتند: «بفرما، ای پسر رسول خدا!» ایشان نشست و با آنان غذا خورد. سپس این آیه را تلاوت نمود: (إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْمُسْتَكْبِرِينَ) (خداوند متکبران را دوست ندارد). سپس فرمود: «من دعوت شما را اجابت کردم، حالا شما هم دعوت مرا اجابت کنید؟» گفتند: «بله، ای پسر رسول خدا! و چه نیکوست.» پس با ایشان تا خانه‌اش آمدند، و به رباب فرمود: «آنچه را ذخیره کرده‌ای بیرون بیاور.»[636]

-اندوه امام(ع) برای مصیبت جدش حسین(ع)

امام رضا(ع) اندوه پدرش، امام کاظم(ع)، و گریۀ او برای جدش حسین(ع) را چنین توصیف می‌کند: «پدرم (صلوات خدا بر او) هرگاه ماه محرم فرامی‌رسید، خندان دیده نمی‌شد و اندوه بر او چیره می‌گشت تا ده روز از آن بگذرد؛ و چون روز دهم فرامی‌رسید، آن روز، روز مصیبت و اندوه و گریۀ او بود، و می‌فرمود: "این همان روزی است که حسین(ع) در آن به شهادت رسید."»[637] امام کاظم(ع) همواره به زیارت امام حسین(ع) تشویق می‌کرد و فضیلت و زمان آن را بیان می‌فرمود: • «از مُثنى حَناط نقل است که می‌گفت: از امام کاظم(ع) شنیدم که فرمود: "هرکس امام حسین(ع) را درحالی‌که به حق او آگاه است زیارت کند خداوند گناهان گذشته و آینده‌اش را می‌بخشاید."» ... از حسین‌بن محمد نقل است که می‌گفت: امام ابوالحسن موسی(ع) فرمود: «کمترین پاداشی که به زائر امام حسین(ع) در کنار شط فرات داده می‌شود ـ ‌اگر به حق و حرمت او معرفت داشته باشد و ولایت او را بپذیرد‌ ـ این است که گناهان گذشته و آینده‌اش آمرزیده می‌شود.»[638] • از امام کاظم(ع) روایت شده است که فرمود: «سه شب است که هرکس در آن‌ها امام حسین(ع) را زیارت کند گناهان گذشته و آینده‌اش بخشیده می‌شود: شب نیمۀ شعبان، شب بیست‌وسوم رمضان و شب عید.»[639] همچنین وجود مقامی برای امام کاظم(ع) در کربلا در منطقۀ «باب بغداد» نزدیک حرم امام حسین و برادرش عباس(ع)، نشان می‌دهد که آن حضرت به کربلا آمده و جدش حسین(ع) را زیارت کرده است، و شاید این سفر پس از آزادی از یکی از زندان‌هایش بوده باشد؛ زیرا از نظر تاریخی می‌دانیم که امام(ع) چندین بار زندانی و آزاد شد، به‌جز آخرین مرتبه که مدت زندانی ‌شدنش طولانی شد و سرانجام با مسمومیت و شهادت از زندان بیرون آمد؛ اما این ادعا که امام کاظم(ع) دو سال در کربلا اقامت داشته و مجلسی علمی میان دو حرم برپا کرده و برخی شیعیانش در آن شرکت می‌کرده‌اند هیچ دلیلی ندارد. سید احمد الحسن می‌فرماید: «هیچ دلیلی وجود ندارد که بتوان براساس آن به اقامت طولانی‌مدت امام کاظم(ع) در کربلا استناد کرد، اما وجود مقامی برای ایشان(ع) در کربلا ممکن است، به این دلیل که آن حضرت یک یا چند روز در آنجا توقف و زیارت کرده است، و این موضوع ربطی به طولانی یا کوتاه بودن مدت اقامت ندارد.»[640] و از آنجا که امام کاظم(ع) پاره‌ای از وجود جدش حسین(ع) بوده و او حسینِ زمان خودش بوده است، پس پاداش زیارت او(ع) همان پاداش زیارت امام حسین(ع) است![641]

-رسالت امام کاظم(ع)

-شباهت میان دو امام کاظم و زین‌العابدین(ع)

با توجه به تحقیقاتی که تا اینجا داشتیم می‌توانیم بگوییم: ماهیت رسالت هر امام معصوم از فرزندان حسین(ع) با شرایط و اوضاعی که در آن قرار دارد متناسب بوده است. وقتی امام کاظم(ع) در سال ۱۴۸ هجری پس از شهادت پدرش امام صادق(ع) به امامت رسید، این یعنی ایشان(ع) ده سالِ پایانی حکومت منصور عباسی را، که در سال ۱۵۸ هجری از دنیا رفت، درک کرده است، و بی‌تردید، این سال‌ها برای آل‌محمد(ع) و شیعیانشان سال‌های سخت و دشواری بود؛ زیرا منصور عباسی به سرکشی و تکبر و ستمگری مشهور بود. پیش‌تر نمونه‌هایی از رفتارهای ناپسند او با علویان و دیگران بیان شد، تا آنجا که کار به شهادت امام صادق(ع) با زهر انجامید. چنین شرایطی قطعاً بر سیرۀ امام کاظم(ع) در پیشبرد رسالت الهی‌اش تأثیر خواهد گذاشت، و اگر به چگونگی عملکرد و رفتار ایشان(ع) نگاه کنیم، شباهت زیادی با جدش امام علی‌بن حسین(ع) مشاهده خواهیم کرد. سید احمد الحسن می‌فرماید: «پس از امام صادق(ع)، اوضاع همانند زمان زین‌العابدین(ع) شد؛ یعنی محدودیت و فشار بر امامان(ع)، زندانی کردن آنان، یا قرار دادنشان در اقامت اجباری (حصر خانگی)، یا حتی ترور و شهادتشان. پیش از امام باقر(ع)، اوضاع بسیار سخت و دشوار بود، و در اواخر روزگار امام صادق(ع) نیز ـ ‌هنگامی که دولت عباسیان استقرار یافت‌ ـ وضعیت به همان شکل پیشین بازگشت. پس آن‌ها شروع کردند به زندانی کردن امام صادق(ع) و آزار رساندن به او. بی‌تردید، امام صادق(ع) ظهور و نمود بیشتری نسبت به امام موسی‌بن جعفر(ع) داشت، زیرا شرایط زمان به ایشان(ع) اجازه داده بود که سخن بگوید و علوم خود را منتشر کند؛ و علت این بود که عباسیان در آن دوران ضعیف بودند و حکومتشان هنوز استقرار نیافته بود؛ اما در زمان امام موسی‌بن جعفر(ع)، دولت عباسیان استقرار یافت و پس از پیروزی در بیشتر نبردها نیرومند شد. پس آن‌ها شمشیرهای خود را می‌کشیدند، مردم را می‌کشتند و در دل‌ها ترس می‌افکندند. ازاین‌رو، امام کاظم(ع) مظلوم بود و نمی‌توانست سخن بگوید؛ آنان او(ع) را چندین بار زندانی کردند، و اوضاع دوباره به همان وضعیت پیش از روزگار امام باقر(ع) بازگشت. شباهت زیادی میان امام موسی‌بن جعفر(ع) و امام علی‌بن حسین(ع) وجود دارد که به‌روشنی می‌توان آن را مشاهده کرد. می‌بینیم که امام موسی‌بن جعفر(ع) در زمینۀ عبادت‌ها همان چیزی را مطرح می‌کرد که تقریباً امام علی‌بن حسین(ع) در قضایای دعا و سایر امور عبادی بیان می‌فرمود؛ و همچنین در زمینۀ هدایت و راهنمایی شیعیان و دیگر مسائل، شباهت فراوانی میان آن دو امام(ع) دیده می‌شود.»[642] از آنجا که امامت امام کاظم(ع) از زمان منصور آغاز شد ـ ‌چنان‌که پیش‌تر بیان شد‌ ـ ما دقت شدید امام صادق(ع) را بر عدم تصریح به اسم وصی‌اش برای عموم به روشنی مشاهده می‌کنیم، تا از ایشان(ع) محافظت کند، و فقط خواص شیعه را آگاه می‌ساخت؛ مثل اطلاع‌رسانی به فیض‌بن مختار و یونس‌بن ظَبیان، که هر دو از خواص شیعیانش بودند: از فیض‌بن مختار در روایتی طولانی دربارۀ موضوع ابوالحسن(ع) نقل شده است که امام صادق(ع) به او فرمود: «او همان صاحب توست که درباره‌اش پرسیدی؛ برخیز و به حق او اعتراف کن.» من برخاستم و سر و دستش را بوسیدم و برایش دعا کردم. ابوعبدالله امام صادق(ع) فرمود: «به ما پیش از این اجازه داده نشده بود، و تو اولین نفر هستی.» گفتم: «فدایت شوم، آیا کسی را از این موضوع باخبر کنم؟» فرمود: «بله، خانواده و فرزندانت را خبردار کن.» خانواده و فرزندان و دوستانم با من بودند و یونس‌بن ظبیان نیز از دوستانم بود. وقتی به آن‌ها خبر دادم، خدا را شکر کردند. یونس گفت: «به خدا قسم، تا خودم این را از زبان امام(ع) نشنوم قبول نمی‌کنم»؛ و عجله داشت. پس به راه افتاد و من هم به دنبالش رفتم. وقتی به در رسیدم، شنیدم اباعبدالله(ع) به او می‌فرمود: «ای یونس، همان‌طور است که فیض به تو گفت.» یونس گفت: «شنیدم و اطاعت کردم.» ابوعبدالله امام صادق(ع) به من فرمود: «ای فیض، او را همراه خود ببر.»[643] «به ما پیش از این اجازه داده نشده بود، و تو اولین نفر هستی»: یعنی پیش از تو به ما اجازه داده نشده بود که هیچ‌کسی را از امامت فرزندم کاظم باخبر کنیم؛ پس تو نخستین کسی هستی که این موضوع را به او خبر داده‌ایم.

-ماهیت رسالت امام کاظم(ع)

دشواری وضعیتی که امام کاظم(ع) در آن زندگی می‌کرد و تهدید همیشگی به حذف فیزیکی از سوی طاغوت‌ بنی‌عباس «منصور» و کسی که بعد از او آمد، به این معنا نبود که امام هیچ‌گاه مجال انجام مأموریت رسالتی خود را پیدا نکرد، بلکه آن حضرت در هر فرصتی به پا خواست و مأموریت ربانی‌اش را که بر عهده‌اش قرار گرفته بود به انجام رساند. برخی از تلاش‌های ایشان(ع) را می‌توان این‌گونه خلاصه کرد: 1. امام(ع) به بیان و تصحیح اعتقادات پرداخت. به‌عنوان مثال: نامۀ ایشان(ع) به فتح‌بن عبدالله «مولای ‌بنی‌هاشم» که در آن حدود توحید حقیقی را برای او مشخص کرده است.[644] 2. محافظت از هویت جامعۀ مؤمنی که پدرانش «ائمه(ع)» آن را ساخته بودند؛ و برای تقویت اعتقادی آن، امام کاظم(ع) به فراگیری دین حقیقی و راستین تأکید فراوان داشت؛[645] به‌ویژه خود ایشان(ع) علم مطلوب را تعریف و از غیر آن متمایز نمود.[646] همچنین امام کاظم(ع) به هم‌نشینی با علما از شیعیانش تأکید می‌کرد و آنان را «امانت‌داران رسولان» نامید.[647] همان‌گونه که دو امام صادق(ع) [امامان باقر و صادق(ع)] در تربیت و پرورش علما و فقها و راویان اهتمام ورزیدند، امام کاظم(ع) نیز در دوره‌هایی که شرایط به ایشان(ع) اجازه می‌داد و پیش از آن‌که اوضاع در زمان هارون عباسی سخت‌تر شود، همین راه را ادامه می‌داد. در محفل علمی ایشان، صدها نفر شرکت می‌کردند و بسیاری از فقیهان و راویان از محضر ایشان بهره می‌بردند؛ و شش نفر از ایشان به‌طور ویژه درخشیدند و متمایز گشتند: یونس‌بن عبدالرحمن، صفوان‌بن یحیی (بیاع سابری)، محمد‌بن ابوعمیر، عبدالله‌بن مغیره، حسن‌بن محبوب، احمد‌بن محمد‌بن ابونصر بَزَنطی؛ و این شش نفر، یک‌سوم افرادی هستند که به‌عنوان «اصحاب اجماع» شناخته می‌شوند.[648] 3. امام(ع) همچنین بر مکارم اخلاق و آداب عمومی که باید به آن‌ها آراسته بود و نهی از رذایل اخلاقی تأکید می‌کرد تا سلامت اخلاقی افراد جامعۀ مؤمن تضمین شود. بی‌تردید، اخلاق، عنصر اساسی در حیات و بقای هر امتی است. روایات بسیاری از ایشان در این زمینه وارد شده است که در کتاب‌های حدیث و سیره پراکنده هستند. به‌عنوان مثال، توصیه‌های ایشان به هشام‌بن حکم در حدیثی طولانی که اصول فضایل و اخلاق و آدابی را بیان می‌کند، که رعایت و عمل به آن‌ها زمینه‌ساز ساختن فرد و جامعه‌ای سالم و صالح است.[649] 4. امام کاظم(ع) مناظرات و احتجاجات و گفت‌وگوهای علمی متعددی با شخصیت‌های مختلف مسلمان و غیرمسلمان داشت؛ البته تا جایی که شرایط به ایشان(ع) اجازه می‌داد؛ و بسیاری از این مناظرات در زمان حیات پدرش امام صادق(ع) رخ داده بود، مانند مناظره با علمای یهود[650] یا با «بریهه» بزرگ علمای مسیحیان بغداد،[651] و همچنین با ابوحنیفه که چندین مرتبه صورت پذیرفت.[652] امام صادق(ع) برخی از اصحابش را در زمان حیات خود به‌سوی امام کاظم(ع) راهنمایی می‌کرد؛ مثل این فرمایش ایشان(ع) به عیسى شلقان: «ای عیسى، چه چیزی تو را بازداشت از این‌که با پسرم موسی ملاقات کنی و هرچه می‌خواهی از او بپرسی؟!»[653] در زمان مهدی عباسی، او و ابویوسف قاضی (شاگرد ابوحنیفه) تصمیم گرفتند امام کاظم(ع) را با سؤالی به چالش بکشند، اما برهان امام(ع) ـ‌ به اعتراف خودش‌ ـ او را مغلوب ساخت![654] همچنین امام کاظم(ع) برخورد مشابهی در استدلال و برتری علمی با فضل‌بن ربیع (وزیر و حاجب هارون عباسی) داشت.[655] همچنین روشنی و برتری حجت امام(ع) را می‌توان در مناظره‌اش با هارون عباسی دید که در گفت‌وگویی طولانی به همۀ پرسش‌های هارون پاسخ داد، حتی به سؤالش دربارۀ فضیلت آل‌محمد بر‌ بنی‌عباس: «چرا شما بر ما برتری داده شدید؟»[656] به‌علاوه، برخی از اصحاب امام کاظم(ع) مانند هشام‌بن حکم و مؤمن‌الطاق (که ـ‌‌ همان‌طور که پیش‌تر دانستیم‌ ـ هر دو از برترین یاران پدرش بودند)، گفت‌وگوها و مناظراتی با مخالفان مسلمان و غیرمسلمان انجام دادند؛ اما گاهی امام ناچار می‌شد به دلایل امنیتی از آن‌ها بخواهد فعالیت علمی خود را متوقف کنند، چنان‌که این اتفاق در زمان مهدی عباسی (پدر هارون) رخ داد.[657] برخی از مناظرات هشام در مجلس یحیى‌بن خالد برمکی برگزار می‌شد و هارون از پشت پرده به عقیدۀ هشام گوش می‌داد، به‌ویژه مناظراتی که دربارۀ موضوع امامت بود، و یحیى نیز هارون را تحریک می‌کرد که هشام را به قتل برساند به این بهانه که او امامی دارد (یعنی موسی‌بن جعفر) که اگر به او دستور خروج علیه تو بدهد، این کار را خواهد کرد![658] ۵. امام کاظم(ع) با بسیاری از دعوت‌های باطل و عقاید منحرف هم‌عصر بود که باعث پیدایش فرقه‌های گمراه شدند؛ برخی از آن‌ها بلافاصله نابود شدند، برخی با گذر زمان از میان رفتند، و برخی نیز تا امروز باقی مانده‌اند. ازجمله مهم‌ترین آن‌ها: ناووسیه، اسماعیلیه و فطحیه[659] بودند، به‌علاوۀ غلات خطّابیه؛ پیروان ابوالخطاب محمد‌بن مقلاص که امام صادق(ع) با آنان روبه‌رو شد و از آنان برائت جست. همچنین امام کاظم(ع) مناظرات و گفت‌وگوهایی با ملحدان موجود در عصر خودش داشت؛ با در نظر داشتن این نکته که پاسخ‌های ایشان(ع) همواره با وضوح دلیل و گفت‌وگوهای علمی همراه بود. امام(ع) همراه با برخی از یارانش به این دعوت‌ها و فرقه‌های منحرف پاسخ داد، دلایل آن‌ها را باطل کرد، عقیدۀ بسیاری از پیروانشان را تصحیح نمود، و آنان را به حقی که خدا می‌پسندد بازگرداند. کتاب‌های حدیث و سیره، روایات و احتجاجات امام(ع) و برخی اصحابش را در این زمینه نقل کرده‌اند. ۶. دعوت به خدا با حکمت و موعظۀ نیکو و رحمت؛ و نمونۀ آن: کاری است که امام(ع) با بشر حافی انجام داد؛ که پس از توبه، از بزرگان زهد و تصوفِ مشهور نزد همۀ مسلمانان شمرده شد.[660]

-امام کاظم(ع) و اهل‌بیتش

مسئلۀ ابتلا و سختی‌هایی که حجت‌های خدا از سوی برخی از خانواده و خویشاوندان خود متحمل می‌شدند تقریباً سنتی است که همواره تکرار می‌شود، و آل‌محمد(ع) نیز از این سنت الهی مستثنا نبوده‌اند. در مباحث گذشته، دیدیم چه آسیب‌هایی به امامان زین‌العابدین، باقر و صادق(ع)‌ از سوی برخی از اعضای خانواده‌شان وارد شد؛ حال بیایید ببینیم امام کاظم(ع) چه سهمی از این محنت‌ها داشته است!

-امام کاظم؛ میانۀ فرزندان پدرش از نظر سِنّی

امام صادق(ع) از هفت پسر خود یاد کرده است: امام موسى، اسماعیل، عبدالله، اسحاق، محمد، عباس، علی. «اسماعیل» در سال ۱۰۳ هجری متولد شد و از نظر سنی، بزرگ‌ترین فرزند امام صادق(ع) بود.[661] سپس «عبدالله» متولد شد؛ و کوچک‌ترین آنان «علی» بود که به «علی العریضی» معروف شد، زیرا در «العریض» به دنیا آمده است.[662] امام موسى‌بن جعفر(ع) ـ‌ طبق آنچه پیش‌تر بیان شد‌ ـ در سال ۱۲۸ هجری متولد شد و این نشان می‌دهد که ایشان(ع) نخستین فرزند نبود، بلکه در میانۀ فرزندان امام صادق(ع) قرار دارد. سن امام کاظم(ع) در زمان شهادت پدرش تقریباً بیست سال یا کمی کمتر بود، درحالی‌که سن برادرش عبدالله به حدود چهل سال می‌رسید؛ این یک نکته. نکتۀ دیگر این‌که مادر عبدالله، از طالبی‌ها و حسینی بود و مادر اسماعیل نیز همین‌طور، اما مادر امام موسى(ع) سیده حمیده، یک کنیز بود و مادر اسحاق «مؤتمن» نیز بود.[663] روشن است که فضای عمومی آن زمان به‌طور کلی میان کنیز و زن آزاد تفاوت قائل می‌شد؛ چه برسد به این‌که زن آزاد، از فرزندان ابوطالب و از نسل حسین‌بن علی(ع) باشد! به‌علاوه، تثبیت اوضاع سیاسی به نفع حکومت منصور عباسی باعث شد رنج و سختی‌های امام کاظم(ع) دوچندان شود؛ زیرا منصور در سال ۱۴۵ هجری قیام‌های حسنی‌ها را سرکوب و آنان را قتل‌عام کرد. به همین دلیل، امام صادق(ع) نیز در سه سال پایانی عمر خود رنج‌های بسیاری کشید که سرانجام در سال ۱۴۸ هجری به شهید شدنش با سَم انجامید. در چنین شرایط خطرناک و دشواری بود که امام موسی‌بن جعفر(ع) عهده‌دار مسئولیت امامت شد! بدیهی است که چنین وضعیتی، رعایت احتیاط شدیدی را برای حفظ جان امام جدید ایجاب می‌کرد؛ و به همین دلیل وصیت امام صادق(ع) به فرزندش موسی مثل وصیت در شرایط و اوضاع عادی و طبیعی انجام شد؛ بلکه باید مسئلۀ حفظ جان امام موسی(ع) و جلوگیری از برملا شدن جایگاه و رسیدن خبر او به طاغوت و عواملش در نظر گرفته می‌شد. و وضعیت زمانی دشوارتر می‌شود که علاوه بر اوضاع سیاسی، دو موضوع دیگر نیز افزوده شود: سنّ امام موسی(ع) هنگام شهادت پدرش(ع)، که هنوز به بیست سال هم نرسیده بود و در مقایسه با بعضی از برادرانش بسیار جوان به شمار می‌رفت؛ و دوم مادر امام موسی(ع) که یک کنیز بود، درحالی‌که مادر برخی دیگر همچون عبدالله «حسینی» (از نسل امام حسین(ع)) بود. بدون تردید، این عوامل وظیفۀ امام کاظم(ع) را دشوارتر کرده بود و مسئلۀ پذیرفتن وصایت او از سوی برخی برادرانش را پیچیده‌تر ساخته بود. و پیش از تمامی این‌ها، بیماری «حسادت» است که دامن‌گیر بسیاری از فرزندان و نزدیکان انبیا و اوصیا بوده است. این قرآن کریم است که ماجرای حسادت برادران یوسف را روایت می‌کند، به‌طوری که به ضرب‌المثلی برای همه تبدیل شده است. یزید‌بن اسباط گفت: در آن بیماری که منجر به وفات امام صادق(ع) شد، خدمت ایشان(ع) وارد شدم. فرمود: «ای یزید، این کودک را می‌بینی؟ هرگاه دیدی مردم دربارۀ او دچار اختلاف شده‌اند، شاهد باش که من به تو خبر دادم گناه یوسف نزد برادرانش فقط حسادت بود، آن هنگام که خبر رؤیای خود را به آنان گفت که یازده ستاره و خورشید و ماه را دیده است که برایش سجده می‌کنند. این پسر نیز ناگزیر در معرض حسادت قرار خواهد گرفت.» سپس موسی و عبدالله و اسحاق و محمد و عباس را فراخواند و به آنان فرمود: «این وصیّ اوصیا و عالمِ علم عُلما و گواه بر زندگان و مردگان است.» سپس فرمود: «ای یزید (سَتُكْتَبُ شَهَادَتُهُمْ وَيُسْأَلُونَ) (گواهی ایشان نوشته خواهد شد؛ و بازخواست می‌شوند).»[664] امام صادق(ع) در سن شصت‌وپنج‌سالگی بود که فرزند خود موسی را به‌عنوان «کودک و جوان» توصیف کرده است تا به کم بودن سن او اشاره کند. همچنین ایشان(ع) همۀ فرزندانش را که در این روایت پنج نفر بودند فراخواند؛ اما «اسماعیل» در میانشان نبود؛ چون پیش از پدرش از دنیا رفته بود؛ و عدم حضور فرزندش «علی» نیز شاید به‌دلیل خردسالی او هنگام وفات پدرش بوده باشد. آنچه «ابن‌اسباط» روایت کرده، تصریحی است از سوی امام صادق(ع) به امامت فرزندش موسی(ع) در بیماری‌اش که منجر به وفاتش شد، درحالی‌که امام پیش از آن نیز به دفعات ولی با شیوه‌ای که جان او(ع) را به خطر نیندازد، به امامت موسی(ع) تصریح کرده بود، و ـ‌ همان‌طور که پیش‌تر بیان شد ـ این مسئله را فقط برای خواص شیعیان بیان داشته بود.

-برخی از برادران موسی‌بن جعفر(ع)

-اسماعیل‌بن جعفر

اسماعیل در زمان پدرش امام صادق(ع) از دنیا رفت، و بنا بر برخی از نقل‌ها،[665] وفات او در سال 143 هجری بوده است، یعنی پنج سال پیش از وفات پدرش. در بحث «بداء» ـ‌ که پیش‌تر تقدیم شد‌ ـ با درستی و استقامت اسماعیل آشنا شدیم و این‌که به‌دلیل شدت شایستگی و تقوایش، برخی از شیعیان امام صادق(ع) گمان می‌کردند که او وصی و امام بعد از پدرش خواهد بود؛ به همین دلیل امام صادق(ع) نسبت به رفع این شبهه حساسیت ویژه‌ای داشت و بسیاری از اصحاب و افراد مورد اعتماد خود را شاهد بر مرگ فرزندش اسماعیل گرفت: از زرارة‌بن اعین نقل است که می‌گوید: خدمت اباعبدالله(ع) وارد شدم، درحالی‌که سیدِ فرزندانش موسی(ع) در سمت راستش نشسته بود و روبه‌رویش جنازه‌ای پوشیده قرار داشت. امام(ع) به من فرمود: «ای زراره، داوود‌بن کثیر رِقی و حمران و ابوبصیر را برایم حاضر کن.» در همین حین، مفضل‌بن عمر وارد شد. بیرون رفتم و هرکسی را که دستور داده بود حاضر کردم. مردم یکی پس از دیگری وارد می‌شدند تا این‌که در اتاق سی نفر شدیم. وقتی مجلس پر شد، امام(ع) فرمود: «ای داوود، صورت اسماعیل را برایم آشکار کن.» من روی صورتش را کنار زدم. امام صادق(ع) پرسید: «ای داوود، او زنده است یا مرده؟» داوود گفت: «مولای من، او مرده است.» امام این سؤال را از تک‌تک افراد حاضر پرسید تا به آخرین نفر رسید و همه گفتند: «مرده است، ای مولای ما.» امام فرمود: «خدایا، شاهد باش.» سپس دستور داد او را غسل دهند و حنوطش کنند و در کفن بگذارند. زمانی که کارش تمام شد، به مفضل فرمود: «ای مفضل، دوباره روی صورتش را باز کن.» مفضل چنین کرد. باز امام(ع) پرسید: «آیا زنده است یا مرده؟» گفت: «مرده است.» امام(ع) فرمود: «خدایا، بر آنان شاهد باش.» بعد او را به‌سوی قبرش بردند. وقتی در لحد گذاشته شد، امام(ع) دوباره به مفضل فرمود: «روی صورتش را کنار بزن» و به جماعت فرمود: «او زنده است یا مرده؟» گفتیم: «مرده است.» امام(ع) فرمود: «خدایا، شاهد باش و شما هم شاهد باشید؛ زیرا به‌زودی باطل‌پیشگان دچار تردید خواهند شد. آن‌ها می‌خواهند نور خدا را با دهانشان خاموش کنند ـ ‌سپس به موسی(ع) اشاره کرد‌ ـ و خداوند نورش را کامل می‌کند، هرچند مشرکان را خوش نیاید.» بعد روی اسماعیل خاک ریختیم. سپس امام(ع) دوباره فرمود: «این مرده‌ای که کفن و حنوط شد و در این قبر دفن شد چه کسی است؟» گفتیم: «اسماعیل.» امام(ع) فرمود: «خدایا، شاهد باش.» سپس دست موسی(ع) را گرفت و فرمود: «او حق است؛ و پس از او تا زمانی که خدا زمین و آنچه را بر آن است به ارث می‌برد، حق از آنِ او خواهد بود.»[666] بی‌تردید، کاری که امام صادق(ع) انجام داد، فقط برای مسدود کردن راه فتنه‌ای بود که می‌دانست در آینده رخ خواهد داد؛ زیرا پس از وفات ایشان(ع) فرقۀ اسماعیلیه پدید آمد؛ فرقه‌ای که پیروانش معتقد بودند اسماعیل‌بن جعفر، امام است و نمرده است. جالب اینجاست که این فرقه با وجود مرگ اسماعیل همچنان باقی ماندند و برخی شاخه‌های آن هنوز هم وجود دارند. به ‌هر حال، امام صادق(ع) از وفات فرزندش اسماعیل بسیار اندوهگین شد، زیرا او را بسیار دوست می‌داشت: عنبسه‌بن بجاد عابد نقل کرده است که می‌گوید: وقتی اسماعیل‌بن جعفر‌بن محمد وفات یافت و ما از کفن‌و‌دفن او فارغ شدیم، امام صادق، جعفر‌بن محمد(ع)، نشست و ما دورش نشستیم. ایشان(ع) سربه‌زیر انداخته بود. سپس سر بلند کرد و فرمود: «ای مردم، این دنیا سرای جدایی و دگرگونی است نه سرای آرامش، و جدایی از عزیزان سوزی است که فرونمی‌نشیند و اندوهی است که جبران نمی‌شود. به‌راستی برتری انسان‌ها در شکیبایی و نیکوییِ اندیشه است. هرکس داغ از دست دادن برادرش را نچشد برادرش داغ‌دار او خواهد شد؛ و هرکه فرزندی از پیش نفرستاده باشد خودش پیش‌فرستاده خواهد شد، نه فرزندش.» سپس آن حضرت(ع) بیت زیر را از ابوخراش هذلی ـ‌ که در رثای برادرش سروده بود‌ ـ خواند: «مپندار پیمانش را از یاد برده‌ام / بلکه ای مادر عزیزم، صبر من نیکوست.»[667] روایت شده است که امام صادق(ع) پابرهنه در تشییع‌جنازۀ اسماعیل شرکت کرد، و عده‌ای را برای حج نیابتی از طرف او مأمور ساخت.[668] اسماعیل بیست و پنج سال از برادرش موسی بزرگ‌تر بود، و با این وجود به برتری و پیشی‌ گرفتن او در خیر اذعان داشت. «از منصور‌بن حازم نقل شده است که می‌گوید: من همراه ابوعبدالله(ع) و اسماعیل در آستانۀ در نشسته بودم که ناگهان موسی(ع) ـ‌ که کودکی بود‌ ـ از کنار ما گذشت. اسماعیل گفت: "این کنیززاده در خیر پیشی گرفته است."»[669] باید این نکته را در نظر داشت که شایستگی اسماعیل به معنای عصمت او نیست، و این‌طور نیست که هیچ اشتباهی از او سر نزند. در روایتی امام صادق(ع)، در ضمن تصریح به امامت فرزندش موسی(ع)، ذهنیت برخی از شیعیان را از این‌که احتمال امامت اسماعیل بعد از ایشان(ع) به ذهنشان خطور کند، تصحیح می‌فرماید: «از فیض‌بن مختار نقل شده است که گفت: به ابوعبدالله(ع) عرض کردم: «فدایت شوم، دربارۀ زمینی که از سلطان می‌گیرم و سپس چاه آن را به کارگران اجاره می‌دهم، با این شرط که آنچه خداوند از آن بیرون می‌آورد، نصف یا ثلث یا کمتر یا بیشترش سهم من باشد، چه می‌فرمایید؟» فرمود: «اشکال ندارد.» اسماعیل، پسرش، به ایشان(ع) گفت: «پدرجان، شما درست به یاد نداری.» فرمود: «مگر من با کارگران خودم این‌گونه رفتار نمی‌کنم؟ پسرم، آیا به همین دلیل نیست که بارها به تو می‌گویم با من باش، اما تو انجام نمی‌دهی؟» پس اسماعیل برخاست و بیرون رفت. گفتم: «فدایت شوم، چرا اسماعیل نزد شما نمی‌ماند، با آن‌که اگر شما از دنیا بروی، امور به او واگذار خواهد شد، همان‌گونه که پدرتان امور را به شما واگذار کرد؟» فرمود: «ای فیض، اسماعیل از من نیست، آنگونه که من از پدرم هستم.» گفتم: «فدایت شوم، من هیچ شکی نداشتم که پس از شما، امور به او سپرده خواهد شد؛ پس اگر آنچه از آن بیم داریم رخ دهد ـ ‌هرچند از خدا از چنین رخدادی عافیت می‌طلبیم‌ ـ امر به چه کسی خواهد رسید؟» امام(ع) پاسخم را نداد. پس زانویش را بوسیدم و گفتم: «به پیری‌ام رحم کن، که جز آتش نیست؛ به خدا سوگند، اگر امید داشتم پیش از شما بمیرم باکی نداشتم، ولی می‌ترسم پس از شما زنده بمانم.» به من فرمود: «در جای خود بمان.» سپس به‌سوی پرده‌ای در خانه رفت، آن را بالا زد و وارد شد، اندکی درنگ کرد، و سپس مرا صدا زد: «ای فیض، داخل شو.» داخل شدم؛ دیدم در سجده‌گاهش نشسته و نماز گزارده و روی خود را از قبله گردانده است. در برابرش نشستم. در این هنگام، ابوالحسن موسی(ع) ـ‌ که در آن زمان کودکی بیش نبود‌ ـ وارد شد، درحالی‌که ترکه‌ای در دستش بود. امام(ع) او را بر ران خود نشاند و فرمود: «پدر و مادرم فدایت، این تَرکه که در دست داری چیست؟» عرض کرد: «از کنار برادرم علی گذشتم، این در دستش بود و با آن حیوانی را می‌زد، من آن را از دستش گرفتم.» ابوعبدالله(ع) به من فرمود: «ای فیض، صحیفه‌های ابراهیم و موسی به رسول خدا(ص) داده شد، پس ایشان(ع) آن‌ها را به علی(ع) سپرد، سپس علی(ع) آن را به حسن(ع) سپرد، و حسن(ع) آن را به حسین(ع) برادرش واگذار کرد، و حسین(ع) آن را به علی‌بن حسین(ع) سپرد، و علی‌بن حسین(ع) آن را به محمد‌بن علی(ع) واگذار کرد، و پدرم آن را به من سپرد، و اکنون من آن را به این پسرم ـ ‌علی‌رغم خردسالی‌اش‌ ـ واگذار کرده‌ام، و آن صحیفه‌ها نزد اوست.» و من دانستم مقصود ایشان(ع) چیست. گفتم: «فدایتان شوم، بر من بیفزا.» فرمود: «ای فیض، پدرم هرگاه می‌خواست دعایش رد نشود، مرا در سمت راست خود می‌نشاند و دعا می‌کرد، و من آمین می‌گفتم، پس دعایش رد نمی‌شد؛ و من نیز با این پسرم همین‌گونه رفتار می‌کنم، و دیروز در موقف (عرفات) به یاد تو افتادم و برایت دعای خیر کردم.» فیض گفت: از خوشحالی گریه‌ام گرفت؛ سپس گفتم: «سرورم، بر من بیفزا.» فرمود: «پدرم هرگاه قصد سفر داشت و من همراهش بودم و او بر مرکبش خوابش می‌برد، من مرکبم را به مرکب او(ع) نزدیک می‌کردم و بازوی خود را ـ ‌‌به اندازۀ مسافت یک یا دو میل‌ ـ بالش او می‌ساختم تا خوابش به پایان می‌رسید؛ و این پسرم همان رفتار را با من می‌کند.» گفتم: «فدایت شوم، بر من بیفزا.» فرمود: «ای فیض، من در پسرم همانی را می‌یابم که یعقوب در یوسف می‌یافت.» گفتم: «سرورم، بر من بیفزا.» فرمود: «او همان صاحب توست که درباره‌اش پرسیدی؛ برخیز و به حق او اقرار کن.» من برخاستم، دست و سر ایشان(ع) را بوسیدم و برایش دعا کردم. آنگاه ابوعبدالله(ع) فرمود: «در نخستین مرتبه، دربارۀ تو به من اجازه داده نشده بود.» گفتم: «فدایت شوم، آیا اجازه دارم این خبر را از جانب شما به دیگران برسانم؟» فرمود: «آری، به خانواده‌ات، فرزندانت و همراهانت بگو.» فیض گفت: خانواده و فرزندانم با من بودند، و یونس‌بن ظُبیان نیز از همراهانم بود. چون آنان را آگاه کردم، خدا را برای این نعمت سپاس گفتند. یونس گفت: «نه، به خدا سوگند، تا خودم از زبان ایشان(ع) نشنوم باور نمی‌کنم»؛ و برای این کار عجله داشت، پس بیرون رفت و من نیز به دنبالش رفتم. چون به در رسیدم ـ ‌و یونس پیش از ما رسیده بود‌ ـ، شنیدم ابوعبدالله(ع) می‌فرماید: «ای یونس، امر همان است که فیض به تو گفت؛ پس ساکت باش و بازگرد.» یونس گفت: «شنیدم و فرمان بردم.» سپس داخل شدم. امام صادق(ع) چون مرا دید، ‌به زبان نبطی فرمود: «ای فیض، او را بگیر، او را بگیر، و نگه دار.» گفتم: "بله، چنین کردم."»[670]

-عبدالله‌بن جعفر «اَفطح»

معروف به «عبدالله افطح»، به‌دلیل پهن بودن سر یا پاهایش؛ «افطح» به معنای «پهن و عریض‌» است.[671] او پس از وفات پدرش، امام صادق(ع)، ادعای امامت کرد، درحالی‌که در دوران حیات پدرش با او مخالف بود،[672] و حتی ـ ‌براساس برخی روایات‌ ـ امام صادق(ع) به سوءحال او گواهی داده است؛ ازجمله: از طاهر، از ابو‌عبدالله نقل شده است که می‌گوید: امام ابوعبدالله(ع) به عبدالله اعتراض می‌کرد، او را سرزنش و نصیحت می‌کرد و می‌فرمود: «چه چیزی مانع از آن می‌شود که مثل برادرت باشی؟ به خدا قسم، من نور را در چهرۀ او می‌بینم؟» عبدالله پاسخ داد: «چرا، مگر پدرِ من و پدر او یکی نیست، و مادرِ من و مادر او یکی نیست؟» ابوعبدالله(ع) به او فرمود: «او از نفْس من است، و تو فرزند من.»[673] از ابوبصیر نقل شده است که می‌گوید: نزد ابوعبدالله(ع) در مِنیٰ نشسته بودم و از ایشان سؤالی کردم و عبدالله نیز نزد ایشان نشسته بود. ابوعبدالله(ع) به من فرمود: «ای ابوبصیر، آیا این سؤال را اکنون می‌پرسی؟» وقتی عبدالله برخاست، ابوعبدالله(ع) فرمود: «از من سؤال می‌پرسی و عبدالله اینجا نشسته است؟» ابوبصیر پرسید: «عبدالله چه مشکلی دارد؟» امام پاسخ داد: «او یک مُرجِئی حقیر است.»[674] از سلیمان‌بن خالد نقل شده است که می‌گوید: ما در محضر ابوعبدالله(ع) بودیم. ایشان(ع) فرمود: «از آنچه می‌پرسیدید دست بردارید.» سپس دستور داد سکوت کنیم، تا این‌که عبدالله برخاست و از محضرشان خارج شد. ابوعبدالله(ع) به ما فرمود: «او هیچ ارتباطی با آنچه شما بر آن هستید ندارد، و من از او بیزارم، و خدا از او بیزار است.»[675] در برخی روایات آمده است که امام صادق و امام کاظم(ع) او را لعنت کرده‌اند![676] بی‌تردید، عبدالله از وصایت برادرش موسى، از سوی پدرش امام صادق(ع)، آگاه بود: از صفوان جمّال، از ابا‌عبدالله(ع) روایت شده است که منصور‌بن حازم به آن حضرت گفت: «پدر و مادرم فدایت، جان‌ها هر صبح و شام در رفت‌وآمدند؛ پس چون آن زمان فرارسد، جانشین شما چه کسی خواهد بود؟» ابوعبدالله(ع) فرمود: «چون آن زمان فرارسد، او صاحب شماست» و ـ‌ تا آنجا که من می‌دانم‌ ـ دستش را بر شانۀ راست ابوالحسن(ع) نهاد، و آن حضرت در آن هنگام پنج‌ساله بود، و عبدالله‌بن جعفر نیز با ما نشسته بود.[677] اما مسئلۀ وصیت آشکار و علنی امام صادق(ع) به اسم او ـ ‌همان‌طور که قبلاً بیان شد ـ برای فریب دشمنان و حفظ جان موسى‌بن جعفر(ع) بود، و این موضوع را برخی از خواص شیعه به ‌خوبی درک می‌کردند: «داوود‌بن كثیر رِقی گفت: مردی اعرابی نزد ابوحمزه ثمالی آمد و از او خبری پرسید. ابوحمزه گفت: «جعفر صادق(ع) درگذشت.» آن اعرابی پس از شنیدن خبر ناله‌ای کرد و بیهوش شد. وقتی به هوش آمد، پرسید: «آیا به کسی وصیت کرده است؟» گفت: «بله، به پسرش عبدالله، موسى، و ابوجعفر منصور وصیت کرده است.» ابوحمزه خندید و گفت: «سپاس خدایی را که ما را به مهدی هدایت نمود، و بزرگ را بر ما آشکار کرد و کوچک را به ما شناساند، و امر بزرگ را پنهان داشت.» از او دربارۀ سخنش پرسیدند؛ گفت: "بزرگ را رسوا ساخت و عیب‌هایش را آشکار کرد، و به کوچک دلالت نمود به‌سبب آن‌که او را به خودش منسوب داشت، و وصیت را با منصور پنهان ساخت؛ زیرا اگر منصور از وصی می‌پرسید به او گفته می‌شد: خودِ تو هستی."»[678] در هر حال، عبدالله پس از پدرش امام صادق(ع)، ادعای امامت کرد: • «از هشام‌بن سالم نقل شده است که می‌گوید: بعد از درگذشت ابوعبدالله(ع)، به مدینه رفتم، و مردم به خانۀ عبدالله‌بن جعفر رفت‌وآمد می‌کردند. من به دیدار او رفتم و گفتم: «آیا شما پس از پدرت، امام هستی؟» گفت: «بله.» گفتم: «مردم از پدرت احادیث بسیاری نقل کرده‌اند، و از تو نیز می‌پرسند؟» گفت: «بپرس.» گفتم: «به من بگو دویست درهم چقدر زکات دارد؟» گفت: «پنج درهم.» گفتم: «صد درهم چقدر؟» گفت: «دو درهم و نیم.» وقتی از نزد او بیرون آمدم، به مسجد رسول خدا(ص) رفتم و ابوالحسن موسى‌بن جعفر(ع) در آنجا نشسته بود. روبه‌روی ایشان نشستم و در دل خود می‌گفتم: به کجا می‌روم؟ به مرجئه؟ به قدریه؟ به حروریه؟ ابوالحسن(ع) فرمود: «به‌سوی من، نه به‌سوی مرجئه، نه قدریه، نه حروریه.» پس برخاستم و پیشانی او را بوسیدم. ... از محمد‌بن ابی‌عمیر نقل است که می‌گوید: از یکی از اصحابمان شنیدم که می‌گفت: «به عبدالله‌بن جعفر گفتم: "آیا تو امام هستی؟" گفت: "بله." گفتم: "شیعیان روایت می‌کنند صاحب این امر باید سلاح رسول خدا(ص) را داشته باشد. چه چیزی از آن سلاح‌ها را داری؟" گفت: "نیزه‌اش را دارم." درحالی‌که رسول خدا(ص) نیزه‌ای نداشت.»[679] • «داوود‌بن كثیر رقی گفت: گروهی از خراسان آمدند که یکی از آن‌ها با کنیۀ ابوجعفر شناخته می‌شد و جمعی از اهل خراسان نزد او جمع شده بودند و از او می‌خواستند اموال و متاع و مسائلشان را دربارۀ فتاوی و مشاوره برایشان بیاورد. او وارد کوفه شد، و به زیارت امیرالمؤمنین(ع) رفت و در گوشه‌ای مردی را دید که جمعی دور او نشسته بودند. وقتی از زیارت فارغ شد، به‌سویشان رفت و متوجه شد که آنان شیعیانی فقیه هستند که از شیخ می‌شنوند. از آن‌ها دربارۀ او پرسید. گفتند: «او ابوحمزه ثمالی است.» گفت: در همین حال یک اعرابی آمد و گفت: «من از مدینه آمده‌ام و جعفر‌بن محمد(ع) وفات کرده است.» ابوحمزه ناله‌ای جان‌سوز سر داد و با دست به زمین کوبید. سپس از آن اعرابی پرسید: «آیا از او وصیتی شنیدی؟» گفت: «بله، او به پسرش عبدالله، پسرش موسى، و منصور وصیت کرده است.» ابوحمزه گفت: «سپاس خدایی را که ما را گمراه نساخت، به کوچک دلالت فرمود، از بزرگ منت برداشت، و امر بزرگ را پوشیده داشت.» سپس به‌سوی قبر امیرالمؤمنین(ع) رفت و نماز گزارد و ما نیز با او نماز گزاردیم. آنگاه به او روی آوردم و گفتم: «آنچه را گفتی برایم توضیح بده.» گفت: «[برایمان] روشن ساخت که بزرگ [عبدالله] دارای عیب است، و به کوچک [موسی] دلالت کرد؛ ازآن‌رو که دست او را در دست بزرگ قرار داد، و این امر را با منصور پوشیده داشت تا هرگاه منصور بپرسد: وصی کیست؟ گفته شود: خودِ تو هستی.» خراسانی گفت: من پاسخ او را نفهمیدم و وارد مدینه شدم، و همراه خود پول و لباس و مسائلی داشتم. در میان آن‌ها درهمی بود که زنی به اسم «شُطیطه» به من داده بود و دستمالی نیز بود. به او گفتم: "من از طرف تو صد درهم می‌دهم." گفت: "خدا برای حق شرمگین نمی‌شود." سپس آن درهم را تا کردم و در یکی از کیسه‌ها انداختم. وقتی به مدینه رسیدم، از وصی پرسیدم و به من گفته شد: "عبدالله، فرزندش." به‌سوی او رفتم. به دری رسیدم که آب و جارو شده، و دربانى بر آن گماشته شده بود؛ در دل خود آن را ناپسند شمردم. اجازه خواستم و پس از دریافت اجازه وارد شدم. دیدم او بر جایگاه خود نشسته است، و این نیز در نظرم ناپسند آمد. گفتم: "آیا شما وصی صادق(ع) و امامی هستی که اطاعتش واجب است؟" گفت: "بله." گفتم: "زکات دویست درهم چقدر است؟" گفت: "پنج درهم." گفتم: "پس زکات صد درهم چقدر است؟" گفت: "دو درهم و نیم." گفتم: "مردی به همسرش گفت: تو را به عدد ستارگان آسمان طلاق دادم؛ آیا بدون شاهد طلاق واقع می‌شود؟" گفت: "بله، و از ستارگان، «رأس‌ جوزا» کافی است،[680] سه تا." از پاسخ‌ها و مجلس او در شگفت ماندم. سپس گفت: "آنچه را با خود داری بیاور!" گفتم: "چیزی همراه من نیست." به‌سوی قبر پیامبر(ص) رفتم. چون به خانه‌ام بازگشتم، ناگاه غلامی سیه‌چرده را دیدم که ایستاده بود. گفت: "سلام بر تو." پاسخ سلامش را دادم. گفت: "برخیز، کسی که خواستارش هستی تو را می‌طلبد." پس با او برخاستم. مرا به درِ خانه‌ای متروک آورد. داخل شد و مرا نیز وارد کرد. دیدم موسی‌بن جعفر(ع) برای نماز روی حصیری نشسته است. فرمود: «ای اباجعفر، ‌بنشین» و مرا نزدیک خود نشاند. نشانه‌های امامت را در او دیدم؛ در ادب، دانش و گفتارش. به من فرمود: «آنچه را همراه داری بیاور.» آن را به حضورش آوردم. با دست به کیسه‌ای که در آن درهمِ آن زن بود اشاره کرد و فرمود: «آن را بگشا.» گشودم. گفت: «برگردانش.» برگرداندم و درهمِ کج‌شکلِ شُطیطه پدیدار شد. آن را با دست گرفت و فرمود: «آن بسته را باز کن.» آن را گشودم، و دستمال را از آن برداشت و ـ‌ درحالی‌که رو به من داشت‌ ـ فرمود: «به‌راستی خداوند برای حق شرمگین نمی‌شود. ای اباجعفر، سلام مرا به شطیطه برسان و این کیسه را به او بده.» سپس فرمود: «آنچه را با خود داری به افرادی که تو را فرستاده‌اند بازگردان و آن‌ها را به اهلش بده، و بگو: او آن را پذیرفت و شما را به او پیوند داد.» نزد ایشان ماندم و با من سخن گفت و مرا آموزش داد. آنگاه به من فرمود: «آیا ابوحمزه ثمالی در پشت کوفه، آنگاه که شما زائران امیرالمؤمنین(ع) بودید، به تو چنین و چنان نگفت؟» گفتم: "بله." فرمود: «مؤمن همین‌گونه است، وقتی خدا دلش را روشن سازد، شناختش با بصیرت خواهد بود.» سپس به من فرمود: «برخیز و نزد افراد مورداعتماد از یاران امام پیشین برو[681] و از آنان دربارۀ نصّ او بپرس.» ابوجعفر خراسانی گفت: من با جماعت بسیاری از آن‌ها ملاقات کردم که به نص بر موسى(ع) شهادت دادند. سپس ابوجعفر به خراسان رفت. داوود رقی گفت: او از خراسان برایم نوشت گروهی از افرادی را که مال را حمل کرده بودند، فطحی‌مذهب شده‌اند، و شطیطه را بر همان حال خود دیده که در انتظار بازگشت اوست. گفت: چون او را دیدم، سلام مولایمان را به او رساندم و این‌که فقط مال او را قبول کرده و از دیگران نپذیرفته است، آن کیسه را به او دادم. او شادمان شد و به من گفت: «این درهم‌ها را نزد خودت نگاه دار، که کفن من خواهد بود.» او سه روز زنده بود، و سپس درگذشت.»[682] توضیح: * این گفتۀ ثمالی: «بزرگ را رسوا ساخت و عیب‌هایش را آشکار کرد، و به کوچک دلالت نمود؛ ازآن‌رو که دست او را در دست بزرگ گذاشت، و این امر را با منصور پنهان ساخت؛ به‌گونه‌ای که اگر منصور می‌پرسید وصی چه کسی است؟ به او گفته می‌شد: خودِ تو هستی.» پنهان‌کردن مسئلۀ امامت موسى(ع) با ذکر [نام] منصور ـ ‌و حتی عبدالله‌ ـ واضح است، اما ثمالی چگونه متوجه شد که امام(ع) به امامتِ کوچک، «موسى» اشاره کرده است؟ پاسخ: ثمالی قطعاً این سخن امام صادق(ع) را شنیده بود: «امامت در بزرگ‌تر است مگر این‌که عیبی داشته باشد»، و اگر عبدالله همان شخص موردنظر بود، کافی بود امام(ع) فقط او را ذکر کند و منصور و شاید دیگران را به‌دلیل مخفی‌کاری و حفظ جان او نام ببرد، اما وقتی امام از «بزرگ» یعنی عبدالله نام برد و سپس برادر کوچک‌ترش «موسى» را نیز به آن ضمیمه کرد، این نشان می‌دهد «بزرگ» یعنی عبدالله به عیبی مبتلاست که او را از منصب الهی امامت محروم می‌کند، و ذکر او تنها به‌عنوان پوششی برای حفظ امام و وصیِ موردنظر بوده است، درست مثل ذکر منصور عباسی؛ و نیز این فقط لطف و عنایتی از جانب امام صادق(ع) بود. خلاصه آن‌که ثُمالی دانست که امام صادق(ع) جز به امام کاظم(ع) وصیت نکرده است؛ زیرا او «موسی» را به‌درستی میان دو عیب‌دار ـ ‌یعنی «عبدالله» و «منصور»‌ ـ قرار داده بود. * فرمایش امام کاظم(ع): «... شناختش با بصیرت خواهد بود»: یعنی علم و شناخت او به‌صورت درست و به هدف صحیحی که امام معصوم قصد داشت رسید؛ و این نیازمند توفیق و تسدید الهی است که با اخلاص انسان تناسب دارد؛ زیرا بسیاری از مردم به‌دلیل تأویل نادرست و سوءفهم از برخی سخنان یا اعمال ائمه(ع) به مقاصد شخصی خودشان می‌رسند. * فرمایش امام کاظم(ع): «آنچه را با خود داری ببر»: امام(ع) اموال برخی از خراسانیان را نپذیرفت و اموالشان را به آنان بازگرداند، و تنها درهم و دستمالِ شطیطه را پذیرفت. شاید این رفتار امام، اباجعفر خراسانی (حامل مال) را شگفت‌زده کرده بود، اما فقط سپری شدن چند روز کافی بود تا علت این رفتار روشن شود؛ زیرا مشخص شد افرادی که آن اموال را فرستاده بودند گمراه و «فطحی» شده‌‌اند؛ یعنی به امامت عبدالله افطح باور پیدا کرده‌اند، و شطیطه تنها کسی بود که به امامت امام موسی‌بن جعفر(ع) ایمان داشت. از همین رو امام(ع) هدیۀ او را پذیرفت و از دیگران نپذیرفت؛ و در حقیقت این فضیلتی بزرگ است که امام معصوم(ع) از کسی مالی را ـ‌ خواه حق شرعی باشد یا هدیه یا صله یا هر عنوان دیگر‌ ـ بپذیرد. حق‌تعالی می‌فرماید: (خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَكِّيهِمْ بِهَا وَصَلِّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صَلَاتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ)[683] (از اموالشان صدقه‌ای بگیر تا آنان را به‌وسیلۀ آن پاک گردانی و تزکیه‌شان نمایی، و برای آنان دعا کن، که دعای تو برای آنان مایۀ آرامش است؛ و خداوند شنوای داناست). به‌طور کلی، «فطحیه» که به عبدالله‌بن جعفر معروف به «افطح» منسوب‌اند، فرقه‌ای بودند که به امامت او معتقد شدند، و پس از مرگ او از بین رفتند؛ زیرا او بیش از هفتاد یا نود روز پس از پدرش زنده نماند و درگذشت؛ و بسیاری از آنان به اعتقاد به امامت موسی‌بن جعفر(ع) بازگشتند.[684] تذکر: تأویل روایت به‌صورت نادرست یکی از دلایل گمراهی «فطحیه» بود، و این خطرناک بودن اظهارنظر در مسائل اعتقادی براساس رأی و گمان را نشان می دهد! روایت زیر از امام صادق(ع) است و معانی مشابه آن از دیگر ائمه نیز آمده است: امام صادق(ع): «امامت در بزرگ‌تر است مگر این‌که در او عیبی باشد.»[685] امام رضا(ع): «امام نشانه‌هایی دارد، ازجمله این‌که بزرگ‌ترین فرزند پدرش باشد...»[686] فطحی‌ها (و برخی دیگر که در زمان ما نیز وجود دارند) معتقد بودند که «بزرگی» یا «بزرگ‌ترین فرزند پدر» در روایات به معنای بزرگ‌تر بودن از نظر سن است، درحالی‌که این تفسیر با واقعیت قطعی در رسالت‌های الهی مغایرت دارد. قرآن کریم به خلافت یوسف از سوی پدرش تصریح می‌کند، درحالی‌که او از برادرانش کوچک‌تر بود. امیرالمؤمنین(ع) نیز کوچک‌ترین فرزند پدرش بود (طالب، عقیل، جعفر و علی)؛ و امام زین‌العابدین(ع) بزرگ‌ترین فرزند پدرش نبود، بلکه علی‌اکبر(ع) بزرگ‌تر از او بود. امام عسکری(ع) نیز بزرگ‌ترین فرزند پدرش نبود، بلکه برادرش محمد (سبع‌الدجیل) از او بزرگ‌تر بود! ‌بنابراین افرادی که همچنان به تأویل این حدیث بر «بزرگی سن» پافشاری می‌کنند، با این حقایق روشن مواجه خواهند شد؛ و وقتی این تأویل باطل شود، تنها تفسیر ممکنی که باقی می‌ماند «بزرگی» یا «بزرگ‌ترین فرزند پدر» به معنای بزرگی از نظر شأن و مقام و منزلت خواهد بود.

-محمّد‌بن جعفر

«اسحاق‌بن موسی گفت: وقتی عمویم محمد‌بن جعفر در مکه قیام کرد و به‌سوی خودش دعوت کرد و به‌عنوان امیرالمؤمنین بیعت گرفت و برای خلافت با او بیعت شد، امام رضا(ع) به‌همراه من به دیدارش رفت. امام(ع) به او فرمود: «ای عمو جان، پدر و برادرت را تکذیب نکن؛ زیرا این امر به سرانجام نمی‌رسد.» سپس امام(ع) از آنجا خارج شد و من نیز با ایشان به مدینه رفتم. چندان طول نکشید که «جَلودی» آمد و او را شکست داد. سپس محمد‌بن جعفر از او امان خواست و لباس سیاه پوشید و بر منبر رفت و خود را از خلافت برکنار کرد و گفت: «این امر از آنِ مأمون است و من در آن هیچ حقی ندارم.» سپس او را به خراسان فرستادند و در جرجان درگذشت.»[687] «پدر و برادرت را تکذیب نکن»: یعنی امام صادق و امام کاظم(ع) را که دربارۀ خلافت عباسیان خبر داده و از قیام مسلحانه نهی کرده‌اند، تکذیب نکن. همچنین این‌که امر آل‌محمد(ع) جز به‌دست قائم(ع) در آخرالزمان محقق نخواهد شد. براساس برخی روایات، محمد‌بن جعفر یکی از اسم‌هایی بود که امام صادق(ع) در وصیت خود به آن اشاره کرده بود، در کنار عبدالله افطح و منصور،[688] و ـ‌ همان‌طور که پیش‌تر اشاره کردیم‌ ـ به‌جهت حفظ جان امام کاظم(ع).

-اسحاق‌بن جعفر و نفیسه دختر حسن

«اسحاق‌بن جعفر اهل فضیلت و صلاح و ورع و تلاش بود، و مردم از او احادیث و آثار را نقل کرده‌اند. ابن‌کاسب وقتی از او حدیثی روایت می‌کرد، می‌گفت: ثقۀ خوش‌نام و پسندیده، اسحاق‌بن جعفر به من گفت. اسحاق به امامت برادرش موسى‌بن جعفر(ع)، اعتقاد داشت، و نص بر امامت برادرش موسى(ع) را از پدرش نقل کرده بود.»[689] همچنین: سفیان‌بن عُیینه دربارۀ او می‌گفت: «ثقۀ خوش‌نام به من گفت!»[690] اسحاق عالمی پارسا و مورداعتماد بود. از القاب او: «مؤتمن» و «حزین» است. اما چرا به او «حزین» می‌گفتند؟ چون او هرگز خندان دیده نشد.[691] اما «مؤتمن»: به‌دلیل امانت‌داری‌اش نزد معصومین(ع)، و امانت‌داری نصوص و وصایای آنان. سید احمد الحسن فرموده است: «امام صادق(ع) لقب "مؤتمن" را به اسحاق‌بن جعفر داد، و سپس این لقب میان مردم مشهور شد. علت نامیدن او به‌عنوان "مؤتمن" از سوی امام(ع) این بود که او امین بر وصیت امام صادق(ع) برای امام کاظم(ع) بود، و پس از آن امین بر وصیت امام کاظم(ع) برای امام رضا(ع) شد، و برادر و برادرزاده‌اش را یاری کرد و بهترین یاور برای آنان بود.»[692] اسحاق به امامت برادرش موسی(ع) معتقد بود و نص پدرش امام صادق(ع) را دربارۀ او روایت کرده است: اسحاق‌بن جعفر گفت: روزی نزد پدرم بودم، که علی‌بن عمر‌بن علی از ایشان پرسید: «فدایت شوم، پس از شما به چه کسی پناه ببریم و مردم به چه کسی پناه ببرند؟» فرمود: «به صاحب دو لباس زرد و دو گیسو ـ‌ منظورش دو زلف بود‌ ـ و او کسی است که هم‌اکنون از این در بر تو وارد می‌شود، و هر دو لنگۀ در را با دست‌هایش باز می‌کند.» چیزی نگذشت که دیدیم دو دست که هر دو لنگۀ در را گرفته بودند، درها را باز کردند. سپس ابوابراهیم بر ما وارد شد.[693] همچنین او به امامت برادرزاده‌اش علی‌بن موسی(ع) معتقد بود و از شاهدانِ وصیتِ برادرش کاظم(ع) به فرزندش علی رضا(ع)[694] و از مدافعان سرسخت آن حضرت(ع) بود؛ به‌ویژه در گرفتاری ایشان(ع) با برادرانش و شکایت آنان از او نزد قاضی عباسی در مدینه؛ زیرا امام کاظم(ع) او را به‌عنوان شاهدی برای وصیت عمومی و خصوصی خود برگزید، و موضع او در دفاع از حق برادرزاده‌اش امام رضا(ع) ستودنی است. اسحاق با سیده نفیسه، دختر حسن‌بن زید‌بن امام حسن(ع)، ازدواج کرد.[695] پدر سیده نفیسه «حسن» ـ‌ همان‌طور که پیش‌تر دانستیم‌ ـ والی مدینه از طرف منصور عباسی بود. او بانویی جلیل‌القدر، عالِم، فقیه، فاضل، زاهد و بسیار اهل عبادت بود و از زنان با ایمانی بود که به امامت کاظم(ع) و سپس فرزندش امام رضا(ع) ایمان آورد، و مانند همسرش اسحاق مؤتمن، آن حضرت(ع) را یاری نمود. نکته: گاهی او و عمه‌اش «نفیسه دختر زید‌بن حسن سبط(ع)» که خلیفۀ اموی ولید‌بن عبدالملک با او ازدواج کرد، اشتباه گرفته می‌شود؛ زیرا زید ـ‌ همان‌طور که پیش‌تر بیان شد‌ ـ با امویان رابطۀ خوبی داشت و چون هر دو نفیسه (دخترش و نوه‌اش) از زید هستند، برخی مورخان دچار اشتباه شده‌ و قبری را که در مصر وجود دارد به دختر زید نسبت داده‌اند.[696] اما صحیح این است که آن بانوی جلیل‌القدری که در مصر دفن شده و زیارت می‌شود و به‌واسطۀ او تبرک جسته می‌شود، نوۀ زید ـ‌ یعنی نفیسه دختر حسن‌بن زید، همسر اسحاق مؤتمن‌ ـ است، و روشن خواهد شد که امام رضا(ع) آن دو را به مصر فرستاد و تا پایان عمرشان در آنجا اقامت داشتند؛ رضوان خدا بر هر دو. اما ماجرای ازدواج نفیسه با اسحاق مؤتمن: روایت شده است که پدرش حسن‌بن زید، ابتدا با ازدواج دخترش نفیسه با اسحاق ـ‌ وقتی برای خواستگاری آمد‌ ـ موافقت نکرد، اما سرانجام پس از رؤیایی که از رسول خدا(ص) دید و او را به تزویج نفیسه با اسحاق فرمان داد، موافقت کرد. این ازدواج در سال 161 هجری انجام شد.[697] در ادامه، توضیحات بیشتری دربارۀ سیرۀ اسحاق و همسرش نفیسه و یاری امام رضا(ع) و تأثیر بزرگی که در مصر از خود بر جای گذاشتند، خواهد آمد.

-علی‌بن جعفر

او از نظر سِنّی کوچک‌ترین فرزند امام صادق(ع) بود، و کودک بود که پدرش از دنیا رفت،[698] و تا زمان امام علی‌بن محمدهادی(ع)، که در سال 220 هجری به امامت رسید، زنده بود، و این همان سالی است که گفته شده علی‌بن جعفر در آن درگذشت.[699] به‌طور کلی، او فقیهی عالم با اعتقادی نیکو بود و طبق روایات، علاوه‌بر پدرش، سه نفر از امامان را نیز درک کرد: موسی‌بن جعفر، علی‌بن موسی‌الرضا و محمد‌بن علی جواد(ع)؛ و چگونگی تعامل او با آنان(ع) به ورع و استقامت و اعتقاد راسخ او به امامت ائمه(ع) گواهی می‌دهد. «علی‌بن جعفر به‌شدت ملتزم برادرش موسی(ع) بود؛ از همۀ مردم بریده و با او پیوند استوار برقرار کرده بود، و همّت خود را بر فراگیری معارف دین از او نهاده بود. او مسائل معروفی از امام موسی(ع) دارد و پاسخ‌هایی را که از آن حضرت شنیده، روایت کرده است.»[700] این مسائل در کتاب مشهوری با نام مسائل علی‌بن جعفر گردآوری شده است. او تصریح پدرش امام صادق(ع) به امامت برادرش موسی(ع) را روایت کرده است: محمد‌بن ولید روایت کرده است: «از علی‌بن جعفر‌بن محمد صادق(ع) شنیدم که می‌گفت: از پدرم جعفر‌بن محمد شنیدم که به جمعی از خواص و اصحابش فرمود: "دربارۀ پسرم موسی، به‌خوبی سفارش کنید، زیرا او بهترین فرزندان من است و جانشین من پس از من خواهد بود، و او قائم‌مقام من و حجت خدا بر همۀ خلق پس از من است."»[701] همچنین او ماجرای سعایتِ محمد‌بن اسماعیل‌بن جعفر نزد هارون عباسی را دربارهٔ امام کاظم(ع) نقل کرده است؛ ماجرایی که ـ همان‌طور که روشن خواهد شد ـ موجب زندانی‌ شدن و شهادت آن حضرت(ع) گردید. محمد‌بن اسماعیل، برادری به نام «علی» داشت که مثل خودش رفتار می‌کرد، و روایت زیر را علی‌بن جعفر دربارۀ وضعیت دو پسر اسماعیل یعنی «محمد و علی» نقل کرده است: از علی‌بن جعفر نقل است که می‌گوید: «از برادرم موسی(ع) شنیدم که می‌فرمود: «پدرم به برادرم عبدالله فرمود: این دو برادرزاده‌ات را از من دور کن، که سبک‌سری‌هایشان مرا آزرده است؛ زیرا آن دو شریک شیطان هستند». یعنی محمد‌بن اسماعیل‌بن جعفر، و علی‌بن اسماعیل؛ و عبدالله، برادر پدری و مادری او بود.»[702] همچنین علی‌بن جعفر، نص برادرش موسی(ع) را دربارۀ فرزندش علی رضا(ع) نقل کرده است، و این سه روز پیش از آن بود که هارون عباسی ایشان(ع) را برای آخرین مرتبه به عراق بکشاند: از حسن‌بن علی‌بن فَضال نقل است که می‌گوید: «شنیدم علی‌بن جعفر می‌گفت: نزد برادرم موسی‌بن جعفر(ع) بودم ـ ‌و به خدا قسم، او پس از پدرم، حجت خدا در زمین بود (صلوات خدا بر او)‌ ـ که ناگهان پسرش علی وارد شد. برادرم به من فرمود: «ای علی، این صاحب توست و او نزد من جایگاهی مانند جایگاه من نزد پدرم دارد. خداوند تو را بر دین خود ثابت بدارد.» من گریه کردم و با خود گفتم: به خدا قسم، او از رفتنش خبر می‌دهد. فرمود: «ای علی، تقدیر خدا ناگزیر دربارۀ من تحقق می‌یابد، و من به رسول خدا(ص) و به امیرالمؤمنین و فاطمه و حسن و حسین(ع) اقتدا می‌کنم» و این ماجرا سه روز پیش از آن بود که هارون‌الرشید برای دومین بار ایشان(ع) را ببرد. پایان خبر.»[703] همچنین هشدار امام کاظم(ع) دربارۀ فتنه واقفیۀ پس از خودش، از سوی او نقل شده است: از علی‌بن جعفر(ع) نقل است که می‌گوید: «مردی نزد برادرم(ع) آمد و به ایشان گفت: «فدایت شوم، صاحب این امر کیست؟» فرمود: "بدانید پس از مرگ من، آن‌ها گرفتار فتنه می‌شوند و خواهند گفت او قائم است، حال ‌آن‌که قائم تا سال‌ها پس از من نخواهد آمد."»[704] علی‌بن جعفر به امامت برادرزاده‌اش امام رضا(ع) ایمان آورد، و رنج و محنتی را که از ناحیۀ برادرها و عموهایش به ایشان(ع) وارد شد ذکر کرده است. همچنین به امامت فرزندش محمد‌بن علی جواد(ع) نیز ایمان آورد، و نص پدرش را دربارۀ او نقل کرده است: «از زکریا‌بن یحیی‌بن نعمان نقل است که می‌گوید: شنیدم علی‌بن جعفر‌بن محمد برای حسن‌بن حسین‌بن علی‌بن حسین حدیثی نقل می‌کرد و می‌گفت: «خداوند ابوالحسن رضا(ع) را یاری کرد، آنگاه که برادرها و عموهایش به او تعدی کردند.» و حدیثی طولانی نقل کرد تا آنجا که گفت: پس برخاستم و دست ابوجعفر محمد‌بن علی رضا(ع) را گرفتم و به ایشان گفتم: «گواهی می‌دهم که تو نزد خدا امام هستی.» رضا(ع) گریه کرد و سپس فرمود: «ای عمو، مگر نشنیدی که پدرم می‌فرمود رسول خدا(ص) فرموده است: پدرم به فدای فرزند بهترین کنیزان، آن نَوبیۀ طیبه! آن راندۀ آواره از نسل او خواهد بود، و به پدر و جدش ستم خواهد شد؛ او صاحب غیبت است و درباره‌اش گفته می‌شود: مرد یا هلاک شد؟ به کدام وادی رفته است؟» گفتم: "راست گفتی، فدایت شوم."»[705] همچنین روایاتی نقل شده‌اند که اعتقاد او به امام جواد(ع) را بیان می‌کنند؛ نمونه‌ای از این روایات: «از علی‌بن جعفر‌بن محمد نقل است که می‌گوید: مردی که گمان می‌کنم از واقفیه بود، به من گفت: «برادرت ابوالحسن چه شد؟» گفتم: «از دنیا رفت.» گفت: «از کجا این را می‌دانی؟» گفتم: «اموالش تقسیم شد و همسرانش ازدواج کردند و بعد از او جانشینش سخن می‌گوید.» گفت: «جانشین بعد از او کیست؟» گفتم: «پسرش علی.» گفت: «او چه شد؟» گفتم: «او هم از دنیا رفت.» گفت: «از کجا دانستی او مرده است؟» گفتم: «اموالش تقسیم شد و همسرانش ازدواج کردند و جانشینش سخن می‌گوید.» گفت: «آن جانشین کیست؟» گفتم: «ابوجعفر پسرش.» مرد به او گفت: «تو با این سن و جایگاهی که داری و پدرت جعفر‌بن محمد است، دربارۀ این نوجوان چنین سخنی می‌گویی؟» گفتم: «تو را جز شیطان نمی‌بینم.» سپس محاسنش را گرفت و به‌سوی آسمان بالا برد و گفت: "چه می‌توان کرد اگر خدا او را شایستۀ این کار دیده، و این محاسن سفید را شایستۀ آن ندانسته است؟"»[706] بزرگی قدر و منزلت «علی‌بن جعفر» روشن است، به‌ویژه اگر بدانیم عمر او بیش از هفتاد سال بود، درحالی‌که امام جواد(ع) کودک بود!

-جمع‌بندی

دربارۀ «حسادت» سخن گفتیم ـ‌ خداوند ما را از آن در امان بدارد‌ ـ که بلایی است که برخی از نزدیکان ائمۀ معصوم(ع) به آن مبتلا شدند. اما حقیقتی که باید به آن توجه داشت این است که «حسد» بیماری خطرناکی است که هر مکلفی ممکن است گرفتارش شود و فقط به عدۀ خاصی محدود نمی‌شود. ‌بنابراین هنگامی که دربارۀ حسدورزیِ نزدیکان ائمه به آنان(ع) سخن می‌گوییم ـ‌ که نمونه‌های بسیار آن را در مباحث گذشته دیدیم‌ ـ این به آن معنا نیست که فقط ایشان(ع) از آن رنج می‌بردند، هرچند ـ ‌بی‌تردید، سهم‌ ـ آنان از این بلا بیشتر بوده است؛ بلکه بسیاری از یاران خاص ائمه نیز از این بیماری رنج فراوانی کشیده‌اند؛ به این معنی که آنان نیز مورد حسادت یاران و هم‌رتبه‌های خود قرار می‌گرفتند! این نکته روشن می‌سازد که مسئلۀ «حسادت» هیچ ارتباطی به نَسَب ندارد، بلکه به «من و منّیت» مربوط می‌شود؛ چراکه برخی نفْس‌ها (حتی در میان مؤمنان به حق) دیدن کسی بهتر از خودش را تحمل نمی‌کند، و چه‌بسا این نفس‌های بیمار برای آرام‌ کردن آتش درونشان فقط به آزار و اذیت برخی از برادران «حواری» خود با دست و زبان بسنده نکنند و به آزار رساندن با حسادت هم روی ‌آورند! ازجمله یاران ائمه که از «حسد» رنج بردند، «هشام‌بن حکم» بوده است. سخن امام رضا(ع) دربارۀ رنج و سختی‌های او: از سلیمان‌بن جعفر جعفری نقل است که می‌گوید: «از ابوالحسن رضا(ع) دربارۀ هشام‌بن حکم پرسیدم. فرمود: "خدا او را رحمت کند. ‌بنده‌ای خیرخواه بود که از سوی یارانش به‌خاطر حسدشان نسبت به او، اذیت شد."»[707]و منظور از یارانش، مؤمنان به حق است. طبیعتاً این نتیجهٔ جایگاهِ خاصِ هشام نزد امامِ معصوم، و نزدیک‌ کردنِ او توسط ایشان(ع) به خود، به‌دلیل شایستگی‌هایش بوده است. می‌دانیم شدتِ همراهیِ هشام‌بن‌حکم با امام صادق و امام کاظم(ع) و اعتمادِ آن دو بزرگوار به او تا آنجا بود که کاظم(ع) در برآوردنِ سایر نیازهایش به علی‌بن یقطین بسنده می‌کرد؛ اما اگر نیاز خاصی داشت، هشام را نیز وارد می‌کرد و از ابن‌یقطین می‌خواست با او ارتباط برقرار کند. «حسن‌بن علی‌بن یقطین می‌گوید: ابوالحسن(ع) هرگاه کاری شخصی یا مربوط به امور خودش داشت، به پدرم ـ ‌یعنی علی‌ ـ نامه می‌نوشت و می‌فرمود: «فلان چیز را برای من بخر و فلان کار را برایم انجام بده»، و هشام‌بن حکم را مسئول آن می‌کرد؛ اما اگر کار مربوط به امور دیگرش بود، فقط می‌نوشت: «فلان چیز را برای من بخر»، و اسمی از هشام نمی‌برد مگر دربارۀ چیزی که مربوط به خودش می‌شد. همچنین نقل شده است که میزان توجه و جایگاه هشام نزد ایشان به آنجا رسید که پانزده هزار درهم به او داد و گفت: «با این پول کار کن و هر سودی که به دست آمد، برای خودت باشد و اصل سرمایه را به ما برگردان.» هشام ـ ‌خدا رحمتش کند‌ ـ همین کار را کرد و بر ابوالحسن(ع) درود فرستاد.»[708] بی‌تردید، دیدگاه اصلی آل‌محمد(ع) بر ساختن امت مؤمن و استوار کردن پایه‌های آن متمرکز است، و بخش مهمی از این ‌بنا بر وجود ابزارهایی در دست معصوم(ع) تکیه دارد که آن‌ها را برای انجام رسالت خویش به کار می‌گیرد؛ و این ابزارها در گروهی از مؤمنان شایسته نمود پیدا می‌کند که به‌مثابۀ «دست معصوم» عمل می‌کنند، تا آنچه را می‌خواهد به‌واسطۀ آن‌ها به بندگان مؤمن در سراسر زمین برساند. این امر ـ ‌به‌طور طبیعی‌ ـ نیازمند آن است که نزدیکی آنان به امام و فراگیری مستقیم از او تثبیت شود، و حتی وثاقت و امانت‌داری آنان برای همۀ امت تأیید شود تا مردم از آنان بپذیرند و هدف موردنظر محقق شود. اما ـ ‌متأسفانه‌ ـ این مقصود معصوم(ع) غالباً با مانع «حسد» روبه‌رو می‌شود؛ و این «حسد» گاه به‌صورت تمرّد و سرکشی در برابر آنان یا بدگمانی به ایشان خودش را نمایان می‌کند. در نتیجه، مردم از آنان ـ ‌افراد نزدیک به معصومین(ع)‌ ـ نمی‌پذیرند؛ و اگر این بیماری ـ ‌خدای ‌ناخواسته‌ ـ در درون امت مؤمن گسترش یابد، خطرات و پیامدهای بسیار سنگینی به دنبال خواهد داشت. اگر نخواهیم دربارۀ نتایج و پیامدهای این امر چندان دور برویم، کمترین آثار آن به معنای آزار رساندن به معصوم(ع) و به تأخیر افتادن طرح الهی اوست؛ البته این در صورتی است که کار به جایی نرسد که جان امام به خطر افتد، تا در این صورت ناچار شود برخی کارها و مأموریت‌ها را پس از کنار رفتن یا محدود شدن یا کاسته شدن از تأثیر ابزارهایش، خودش به انجام برساند. و همۀ این‌ها تنها یک علت دارد: «من و منیّت»! لازم به ذکر است که «منیّت» در هیچ میدان و صحنه‌ای همچون روز عاشورا به چالش کشیده نشد؛ زیرا حسین(ع) و اهل‌بیت و یارانش زیباترین جلوه‌های مبارزه با نفس و لگدکوب کردن آن و انتخاب خدا را به‌جای نفْس به نمایش گذاشتند؛ هرکدام به اندازۀ قدر و منزلت خودش. بی‌تردید، سهم حسین(ع) از این فنا بیش از همه بود و حتی در میان تمامی مبارزان نظیر نداشت!‌ بنابراین هرکس خواهان نجات است، بی‌نیاز از ادراک و معرفت «روز حسین» نخواهد بود!

-امام کاظم(ع) و ‌بنی‌عباس

-منصور و پسرش مهدی

امام کاظم(ع) با ده سال از حکومت منصور عباسی معاصر بود؛ سال‌هایی سخت به‌طوری که برای امام(ع) این فرصت فراهم نشد که همان مسیر پدرش «صادق» و جدش «باقر» (صلوات خدا بر آن‌ها) را ادامه دهد؛ چراکه منصور به ستمگری و سرکشی شهره بود. خداوند خواست که منصور در سال ۱۵۸ هجری به هلاکت برسد و پسرش محمدِ مهدی ـ‌‌ که از سال ۱۴۷ هجری به ولیعهدی منصوب شده بود‌ ـ به حکومت برسد. مهدی پس از به دست ‌گرفتن قدرت، دو پسرش «هادی و هارون» را به‌ترتیب ولیعهد خود قرار داد؛ یعنی اول «هادی» و سپس «هارون». مهدی عباسی (متولد ۱۲۶ هجری) به خوش‌گذرانی و لهوولعب و علاقۀ بسیار به شراب‌خواری معروف بود و مطربانی همچون ابراهیم موصلی را به خود نزدیک می‌کرد و جایگاهشان را بالا برد. به همین دلیل پسرش «ابراهیم» سرآمد خوانندگان، و دخترش «عَلیه» نیز جلودار زنان خواننده و نوازنده و نمایش‌دهنده‌ها (شبیه فشن‌کارها) در بغداد شدند! در دورۀ مهدی عباسی، نفوذ زنان در تصمیم‌گیری‌های دولتی آغاز شد؛ درست همان‌طور که امام باقر و امام صادق(ع) پیش‌تر خبر داده بودند؛ و زنان در سیاست‌گذاری و تصمیم‌گیری‌های کلان حتی در عزل و نصب‌ها دخالت می‌کردند. همسر مهدی عباسی، «خیزران»، در امور حکومت دخالت می‌کرد و بر کارگزاران کاخ در زوراء تسلط داشت، به‌طوری‌که هرکه را می‌خواست نزدیک می‌کرد و هرکه را می‌خواست دور می‌کرد! در دورۀ او، همچنین رشوه و ظلم و فساد مالی و اداری به‌صورت آشکار و بدون هیچ ‌پرده‌پوشی رواج یافت و اموال بیت‌المال به تاراج رفت، و مانند همۀ ستمگران، سرنوشت معترضان اعدام یا زندان بود! مهدی، فقهای درباری و جعل‌کنندگان حدیث را ـ که دین مردم را طبق میل حکومت تغییر می‌دادند ـ به خودش نزدیک کرد و به کسی که روایاتی برای تحقیر آل‌محمد(ع) جعل می‌کرد، اموال هنگفتی هدیه می‌داد! دربارۀ دشمنی‌اش با علویان، آن را از پدرش به ارث برده بود؛ اما با این حال در ابتدا، در رابطه با امام کاظم(ع) کاری بیش از مراقبت سخت و شدید انجام نداد، ولی با گذشت زمان آوازۀ امام بالا گرفت و گسترده شد. پس دستور داد که ایشان(ع) را بازداشت کنند و از مدینه به بغداد بیاورند؛ اما پس از دیدن رؤیایی آن حضرت(ع) را آزاد کرد: «فضل‌بن ربیع، از پدرش نقل کرده است که می‌گفت: هنگامی که مهدی، موسی‌بن جعفر را زندانی کرد، در خواب دید که علی(ع) به او می‌فرماید: (فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ وَتُقَطِّعُوا أَرْحَامَكُمْ)[709] (آیا اگر روی برتافتید [و به قدرت رسیدید]، در زمین فساد می‌کنید و پیوندهای خویشاوندی را می‌بُرید؟) ربیع گفت: او شبانه مرا خواست. من هراسان شدم و نزدش رفتم. و دیدم با صدایی بسیار خوش این آیه را می‌خواند. گفت: «موسی‌بن جعفر را نزد من بیاور.» او را آوردم. ایشان را در آغوش کشید و کنار خود نشاند و گفت: «ای ابوالحسن، امیرالمؤمنین را در خواب دیدم که این آیه را برایم خواند. آیا به من اطمینان می‌دهی که در برابر من یا یکی از فرزندانم شورش نکنی؟» فرمود: «به خدا سوگند، هرگز چنین نمی‌کنم و این کار در شأن من نیست.» گفت: «راست گفتی. ای ربیع، سه هزار دینار به او بده و او را به خانواده‌اش در مدینه بازگردان.» من از ترس موانع، همۀ کارهایش را شبانه سامان دادم و ایشان صبح نشده در راه مدینه بود.»[710] نخستین زندانی ‌شدن امام(ع) در زمان مهدی عباسی مدت کوتاهی بود و طولانی نشد: «از ابوخالد زُبالی نقل است که می‌گوید: ابوالحسن موسای کاظم(ع) به زُباله[711] آمد و به‌همراهش عده‌ای از یاران مهدی بودند که [مهدی] آنان را فرستاده بود تا ایشان را از مدینه به عراق بیاورند؛ و این نخستین دستگیری او بود. نزد ایشان رفتم و سلام کردم. از دیدنم خوشحال شد و به من سفارش‌هایی کرد و فرمود برخی از چیزهایی را که نیاز داشت بخرم و نزد خودم نگه دارم. به من نگاهی انداخت، و مرا گرفته و غمگین دید. فرمود: «چرا غمگینی؟» گفتم: «چگونه غمگین نباشم، درحالی‌که شما را در راهی می‌بینم که به‌سوی این طاغوت می‌روی و از او ایمن نیستی!» فرمود: «ای ابوخالد، از او آسیبی به من نمی‌رسد. در سال فلان، ماه فلان، روز فلان، آخر روز و اوایل شب منتظرم باش که نزد تو می‌آیم، ان‌شاءالله.» ابوخالد گفت: تمام فکر و ذهن من شمردن روزها و ماه‌ها تا فرارسیدن آن روز موعود بود. روز موعود، به استقبالش رفتم و تا غروب انتظارش را کشیدم، ولی کسی را ندیدم، و شک و تردید در دلم افتاد. چون شب فرا رسید، در همان حال بودم که ناگهان سایه‌ای از طرف عراق پیدا شد. دیدم ایشان(ع) بر قاطری سوار است و در پیشاپیش کاروان حرکت می‌کند. به ایشان سلام کردم و از آمدنش و نجات یافتنش شاد شدم. به من فرمود: «ای اباخالد، آیا در دلت شک افتاده بود؟» گفتم: «سپاس خدا را که شما را از چنگ این ستمگر رهایی بخشید.» فرمود: "ای اباخالد، من بازگشتی به سوی آنان دارم که از آن گریزی نخواهم داشت."»[712] مهدی عباسی در دورۀ حکمرانی‌اش دستور توسعۀ مسجدالحرام را صادر کرد، اما با مشکلی مواجه شد؛ خانه‌ای در محدودۀ توسعه وجود داشت که صاحبانش به فروش آن راضی نشده بودند. او از فقهای زمان خود فتوا خواست و همۀ آن‌ها بر این نظر بودند که وارد کردن مال غصبی به مسجد جایز نیست! علی‌بن یقطین از او خواست که از امام کاظم(ع) سؤال کند، و پاسخ آن حضرت راه‌حل قطعی و نهایی برای مشکل مهدی بود: «از حسن‌بن علی‌بن نعمان نقل است که می‌گفت: هنگامی که "مهدی" مسجدالحرام را توسعه داد، خانه‌ای در محدودۀ توسعۀ مسجد باقی مانده بود. آن را از صاحبانش خواست، اما آن‌ها امتناع کردند. از فقها دربارۀ این کار پرسید و همه گفتند: «نباید چیزی را به‌صورت غصبی وارد مسجدالحرام کرد.» علی‌بن یقطین به او گفت: «ای امیرالمؤمنین، اگر به موسی‌بن جعفر(ع) نامه‌بنویسی، راه‌حل این مسئله را برایت بیان می‌کند.» پس به والی مدینه نوشت: «از موسی‌بن جعفر دربارۀ خانه‌ای که می‌خواستیم وارد مسجدالحرام کنیم اما صاحبش نپذیرفت، سؤال کن که راه‌حل چیست؟» والی مدینه این موضوع را به ابوالحسن(ع) گفت. امام(ع) فرمود: «آیا باید پاسخ بدهم؟» گفت: «بله، لازم است.» امام(ع) فرمود: «بنویس: بسم الله الرحمن الرحیم. اگر این کعبه باشد که بر مردم فرود آمده است، پس مردم به نابودی‌ آن سزاوارترند؛ و اگر این مردم‌اند که برای نابودی کعبه فرود آمده‌اند، پس کعبه به نابودی آن‌ها سزاوارتر است.» وقتی نامه به دست مهدی رسید، آن را گرفت و بوسید. سپس فرمان داد آن خانه را ویران کنند. اهل خانه نزد ابوالحسن(ع) آمدند و از او خواستند که دربارۀ بهای خانه‌شان نامه‌ای برای مهدی‌ بنویسد. ایشان(ع) نیز برای مهدی نوشت: «چیزی به آنان ببخش». پس او نیز آنان را راضی کرد.»[713]

-هادی عباسی

موسی ملقب به هادی عباسی، در سال ۱۴۵ هجری به دنیا آمد و پس از مرگ پدرش در سال ۱۶۹ هجری، در سن ۲۵ سالگی به خلافت رسید. او به غرور و سبک‌سری و خوش‌گذرانی و بی‌قیدی ـ‌ درست مثل پدرش و حتی بیشتر از او‌ ـ شهرت داشت. او بی‌مبالات بود و پول‌های فراوانی از خزانۀ دولت را صرف لهوولعب و خوش‌گذرانی و شراب‌خواری می‌کرد؛ و این عادت شراب‌خواری فقط به مردان محدود نشد، بلکه گسترش یافت و دربار خلیفه ـ‌ چه آشکار و چه پنهان‌ ـ را نیز شامل شد و حتی به خانواده‌اش نیز سرایت کرد، به‌طوری که حتی دختران و خواهران و همسران و کنیزان خلفا هم شراب می‌نوشیدند. به‌عنوان مثال، شراب‌خواری «عَلیه» ـ ‌دختر مهدی‌ ـ معروف شده بود. پس از آن، شراب‌خواری به عادت و سنت همۀ خلفای بعدی ‌بنی‌عباس تبدیل شد و کتاب‌هایی مانند «الأغانی» و دیوان‌های شاعرانی همچون ابونواس، بشار، مسلم‌بن ولید و دیگران، مملو از توصیف مجالس لهو و فساد عباسیان است! «بیشتر خلفای ‌بنی‌عباس ترجیح می‌دادند روزها بخوابند و شب‌ها را به بیداری و شب‌نشینی با دوستان و شراب‌خواری بگذرانند.»[714] و پیش از لهوولعب و خوش‌گذرانی و شراب‌خواری، هادی عباسی در دشمنی و آزار علویان، به‌ویژه بزرگ آل‌ابو‌طالب امام موسی‌بن جعفر(ع)، بسیار تندخو و خشن بود.

-واقعۀ فخ

فخ: دره‌ای است که در نزدیکی مکۀ مکرمه واقع شده است. امام جواد(ع) فرمود: «برای ما پس از کربلا، مصیبتی بزرگ‌تر از فخ نبود.»[715] قیام‌کننده در این واقعه، حسین‌بن علی‌بن حسنِ «مثلث»، پسر حسنِ «مثنی»، پسر امام حسن‌بن علی(ع)، ملقّب به «عابد» بود. مادرش زینب، دختر عبدالله «محض» پسر حسن مثنی بود. منصور عباسی پدرش و برادرها و عموهای او و فرزندانشان را به قتل رساند، و شوهرش «علی» پسر حسن مثلث (برادر عبدالله محض و پدر حسین صاحب فخ) را نیز به قتل رساند. این زن جامۀ خشن می‌پوشید و میان بدن خود و آن لباس چیزی قرار نمی‌داد تا این‌که به‌سوی خداوند عزوجل رحلت کرد. روایت شده است: «حسین از افرادی بود که همراه محمد‌بن عبدالله‌بن حسن مثنی در قیامش در مدینه شرکت کرد، اما شاید به‌دلیل کم‌سن‌وسالی یا به‌دلیل آگاهی از قیامش پس از او، او را بازگرداند.»[716] خبردهی رسول خدا و اهل‌بیتش(ص) از کشته شدن او: «از زید‌بن علی نقل شده است که می‌گفت: رسول خدا(ص) به محل فخ رسید و با یارانش نماز میت خواند و سپس فرمود: «در اینجا مردی از اهل‌بیت من، در میان جمعی از مؤمنان کشته خواهد شد؛ برای آنان کفن و حَنوطی از بهشت فرود می‌آید و ارواحشان پیش از اجسادشان به بهشت می‌رود.» ... از ابوجعفر محمد‌بن علی نقل شده است که فرمود: «رسول خدا(ص) از فخ گذشت و در آنجا پیاده شد و یک رکعت نماز خواند؛ وقتی رکعت دوم را خواند، درحالی‌که در نماز بود به گریه افتاد و چون مردم دیدند که رسول خدا(ص) گریه می‌کند، همه گریه کردند. وقتی نمازش تمام شد، فرمود: "چرا گریه می‌کنید؟" گفتند: "چون دیدیم شما گریه کردید ما هم به گریه افتادیم، ای رسول خدا." فرمود: "وقتی رکعت اول را خواندم، جبرئیل بر من نازل شد و گفت: ای محمد، مردی از فرزندان تو در این مکان کشته می‌شود و پاداش شهیدِ همراه او، پاداش دو شهید است.» ... نَضر‌بن قرواش گفت: «جعفر‌بن محمد را از مدینه به مکه همراهی کردم. وقتی از "بطن مر" حرکت کردیم، به من گفت: «ای نضر، زمانی که به فخ رسیدی مرا خبر کن.» گفتم: «مگر شما خودت آنجا را نمی‌شناسی؟» فرمود: «چرا، اما می‌ترسم خوابم ببرد.» وقتی به فخ رسیدیم، نزدیک محمل شدم و دیدم خوابیده است. سرفه کردم، بیدار نشد. محمل را تکان دادم؛ نشست و گفتم: «رسیدیم.» فرمود: «محملم را باز کن.» آن را باز کردم. سپس فرمود: «طناب ناقه را ببند.» آن را بستم. او را از جاده کنار بردم، و شترش را خواباندم. فرمود: «ظرف آب و مشک را به من بده.» وضو گرفت و نماز خواند؛ و سپس سوار شد. گفتم: «فدایت شوم، دیدم کاری کردی؛ آیا این از مناسک حج بود؟» فرمود: "نه، بلکه در اینجا مردی از اهل‌بیت من در جمعی کشته خواهد شد که ارواحشان پیش از اجسادشان به بهشت می‌رود."»[717] اما علت قیام او ظلم و ستمی بود که بر علویان وارد شد. موسای هادی، عمر‌بن عبدالعزیز (نوۀ عمر‌بن خطاب) را به فرمانداری مدینه گماشت؛ فردی خشن که به دشمنی با آل‌محمد(ع) و علویان مشهور بود و در تحقیر آن‌ها افراط می‌کرد. به‌عنوان مثال، آن‌ها را مجبور کرده بود روزانه خودشان را به مراکز حکومتی معرفی کنند[718] و برخی را ضامن برخی دیگر قرار داده بود! این عُمَری، مردی به نام «ابوبکر‌بن عیسی حائک» را مأمور نظارت بر حضور طالبی‌ها کرد. یک بار که روز جمعه آن‌ها را فراخوانده بود تا وقت نماز ظهر به آن‌ها اجازۀ رفتن نداد. آن‌ها با اصرار زیاد از او اجازه خواستند نماز بخوانند. او هم پس از چون‌وچراهای بسیار اجازه داد و بعد از نماز، آن‌ها را تا عصر دربازداشتگاه زندانی کرد. یک بار دیگر که برای حضور فراخوانده بود حسن‌بن محمد را ندید و به یحیی و حسین‌بن علی‌بن حسن مثلث گفت: «یا او را بیاورید یا شما را زندانی می‌کنم؛ چون سه روز است برای معرفیِ خودش نیامده است!» سپس درگیری و مشاجره‌ای میان عمری، و حسین‌بن علی و یحیی روی داد، و آن دو سخنانی به او گفتند که حائک آن را به عمری رساند. عمری آن دو را فراخواند و آنان را تهدید کرد و با ‌شدت از ایشان خواست که حسن‌بن محمد را نزد او بیاورند. در این هنگام یحیی‌بن عبدالله به او گفت: «ما نمی‌توانیم بر او غلبه کنیم، او در حالتی است که گاهی مردم در آن هستند. پس آل‌عمر‌بن خطاب را خبر کن و آن‌ها را گرد آور، همان‌گونه که ما را گرد آوردید، و سپس یک‌به‌یک آن‌ها را بررسی کن. اگر در میان آن‌ها کسی را نیافتی که بیش از غیبت حسن از تو غایب شده باشد، دربارۀ ما انصاف روا داشته‌ای. آن عُمَری، حسین را سوگند داد که اگر همسرش را طلاق ندهد و غلامانش را آزاد نکند، رهایش نمی‌کند؛ یا این‌که حسن را در باقی‌ماندۀ روز و شب برایش بیاورد. و اگر او را نیاورد، به سُویقه می‌رود و آنجا را ویران می‌کند و به آتش می‌کشد و حسین را هزار تازیانه می‌زند؛ و سوگند یاد کرد اگر چشمش به حسن‌بن‌محمد بیفتد، بی‌درنگ او را خواهد کشت. یحیی خشمگین از جا پرید و گفت: «من با خدا عهد می‌بندم و همۀ غلامانم آزاد خواهند بود اگر امشب خواب به چشمم برود و حسن‌بن‌محمد را برایت نیاورم یا پیدایش نکنم، تا آن‌که درِ خانه‌ات را چنان بکوبم که بدانی آمده‌ام.» آن دو غضبناک از نزد او خارج شدند و او نیز خشمگین بود. حسین به یحیی‌بن عبدالله گفت: «به خدا سوگند، کار خوبی نکردی که سوگند خوردی او را بیاوری؛ کجا حسن را پیدا می‌کنی؟» یحیی گفت: «به خدا قسم، من نخواستم حسن را نزد او بیاورم ـ وگرنه من رانده‌شدهٔ درگاه رسول خدا(ص) و علی(ع) باشم ـ بلکه قصدم این بود که اگر خواب به چشم‌هایم آمد، با شمشیر به خانه‌اش بروم و درِ خانه‌اش را بکوبم و اگر بر او مسلط شدم، او را بکشم.» حسین گفت: «چه کار بدی می‌کنی؛ تو کار ما را خراب می‌کنی.» یحیی گفت: «چطور کار تو را خراب کنم؟ میان من و این کار ده روز فاصله است تا تو راهیِ مکه شوی.» پس حسین برای حسن‌بن محمد پیغام فرستاد و گفت: «ای پسرعمو، خبر آنچه میان من و این فاسق گذشته به تو رسیده است؛ پس هرجا خواستی برو.» حسن گفت: «نه، به خدا سوگند، پسرعمو، همین حالا با تو می‌آیم تا دستم را در دست او بگذارم.» حسین گفت: «خدا آن روز را نیاورد که نزد محمد(ص) بیایم درحالی‌که او دشمن من و گواه خون تو علیه من باشد؛ اما من خودم را فدای تو می‌کنم، باشد که خداوند مرا از آتش حفظ کند.» سپس به‌سوی او رو کردند؛ یحیی، سلیمان، ادریس، پسران عبدالله‌بن حسن و عبدالله‌بن حسن افطس و ابراهیم‌بن اسماعیل طباطبا و عمر‌بن حسن‌بن علی‌بن حسن‌بن حسین‌بن حسن و عبدالله‌بن اسحاق‌بن ابراهیم‌بن حسن‌بن حسن‌بن علی و عبدالله‌بن جعفر‌بن محمد‌بن علی‌بن حسین‌بن علی‌بن ابی‌طالب، همگی به‌سوی او آمدند، و شماری از جوانانشان و موالی‌ آنان را فراخواندند. پس در مجموع، بیست‌ و شش نفر از فرزندان علی، ده نفر از حاجیان و گروهی از غلامان گرد آمدند. چون مؤذن برای نماز صبح اذان گفت، وارد مسجد شدند و فریاد زدند: «احد، احد». عبدالله‌بن حسن افطس بر مناره‌ای که کنار سر پیامبر(ص) در محل جنازه‌ها قرار داشت بالا رفت و به مؤذن گفت: «در اذان حی علی خیر العمل بگو». وقتی مؤذن شمشیر را در دست او دید، آن را در اذان گفت. عمری آن را شنید و از ترس دچار ترس و اضطراب شد و فریاد زد: «درِ کوچک را ببندید و اندکی آب به من بدهید.» گفته‌اند: سپس به خانۀ عمر‌بن خطاب هجوم آوردند، و او در کوچه‌ای معروف به کوچۀ عاصم‌بن عمر بیرون آمد، سپس شروع به فرار کرد و نفس‌نفس‌زنان گریخت تا این‌که نجات یافت. حسین نماز صبح را با مردم خواند و شاهدان عادلی را که عمری هنگام سوگند دادن آورده بود فراخواند و حسن را نیز طلبید و به شاهدان گفت: «این حسن است، او را آورده‌ام؛ پس عمری را بیاورید، در غیر این صورت از سوگند و آنچه بر عهده‌ام بود خارج شده‌ام.» هیچ‌یک از طالبی‌ها غایب نبود جز حسن‌بن جعفر‌بن حسن‌بن حسن (که اجازه خواست و حسین او را مجبور نکرد) و موسی‌بن جعفر‌بن محمد.»[719] روایت شده است حسین‌بن علی «صاحب فخ» پیش از قیامش از امام موسی‌بن جعفر(ع) اجازه گرفته بود: «گفت: حسین دربارۀ قیام با موسی‌بن جعفر(ع) صحبت کرد. ایشان(ع) به او فرمود: «تو کشته خواهی شد، پس شمشیرت را آماده کن؛ زیرا این مردم، فاسقانی هستند که ایمان را اظهار می‌کنند، ولی در دل نفاق و شرک دارند. انا لله و انا الیه راجعون. و نزد خداوند عزوجل، شما را ازجمله یاران خودم به‌حساب می‌آورم.»[720] یکی از اهداف قیام حسین ـ ‌صاحب فخ‌ ـ «رضای آل‌محمد» بود: «محمد‌بن مروان از ارطاة نقل کرده است: هنگامی که بیعت با حسین‌بن علی صاحب فخ انجام شد، گفت: «با شما براساس کتاب خدا و سنت رسول خدا بیعت می‌کنم، و بر این‌که خداوند اطاعت شود و معصیت نشود، و شما را به رضای آل‌محمد دعوت می‌کنم؛ و این‌که در میان شما براساس کتاب خدا و سنت پیامبرش(ص) و عدالت در میان مردم و مساوات عمل کنیم؛ و این‌که همراه ما بمانید و با دشمنمان بجنگید. پس اگر ما به عهد خود با شما وفا کردیم، شما نیز وفا کنید، و اگر ما وفا نکردیم، بیعت ما بر ذمۀ شما نخواهد بود.»[721] سپس سپاهیان سیاه‌جامه (عباسیان) به فرماندهی سران عباسی ـ‌ یعنی: عباس‌بن محمد (پسر منصور)، موسی‌بن عیسی، جعفر و محمد پسران سلیمان‌ ـ برای جنگ با حسین و یارانش در «فخ» در روز ترویه (هشتم ذی‌حجه) سال ۱۶۹ هجری آمدند و آنان را قتل‌عام کردند و حسین و همراهان علوی‌اش را کشتند. فرماندهان عباسی فقط به این کشتار بسنده نکردند، بلکه دستور دادند همۀ فرزندان حسن و حسین(ع) ازجمله امام موسی‌بن جعفر(ع) را نزد خود جمع کنند، و سر حسین و یارانش را آوردند. در چنین شرایط دشوار و بحرانی، امام(ع) از حسین دفاع کرد: «گفتند: سربازان سرها را نزد موسی و عباس آوردند، و عده‌ای از فرزندان حسن و حسین نیز نزدشان بودند. هیچ‌یک از آن‌ها سخنی نگفت جز موسی‌بن جعفر؛ به او گفتند: «این سر حسین است.» فرمود: «بله.» فرمود: «انا لله و انا الیه راجعون. به خدا قسم، او ‌بنده‌ای مسلمان و صالح و بسیار نمازگزار و روزه‌دار، و امرکننده به معروف و نهی‌کننده از منکر بود، و در میان اهل‌بیتش نظیر نداشت.» آنان پاسخی به او ندادند.»[722] پس از سرکوب قیام حسین «صاحب فخ»، موسی‌بن عیسای عباسی در مدینه نشست و مردم را به بدگویی و اتهام‌زنی به آل‌ابو‌طالب واداشت. والی عمری نیز به خانۀ حسین و خانه‌های خاندانش حمله کرد و آن‌ها را سوزاند و اموال و نخل‌هایشان را ضبط کرد و در اموال مصادره شده قرار داد![723] این کار در سیرۀ حکام عباسی و اموی عجیب نیست؛ زیرا ـ ‌همان‌طور که پیش‌تر دانستیم‌ ـ پیش از آن نیز حکام ‌بنی‌امیه خانۀ امام حسین و خانه‌های اهل‌بیتش (آل‌عقیل) را که ‌همراه او به کربلا رفته بودند، ویران کردند.

-سرنوشت ادریس و یحیی، دو فرزند عبدالله محض

ادریس و یحیی ـ‌ فرزندان عبدالله‌بن حسن مثنی‌ ـ ازجمله افرادی بودند که در قیام حسین‌بن علی صاحبِ فخ شرکت کرده بودند؛ و می‌دانیم آن دو عموهای پدریِ «علی» بودند، اما کشته نشدند و توانستند فرار کنند. ادریس به مصر و از آنجا به مغرب گریخت؛ زیرا آنجا از نفوذ عباسیان دور بود و توانست با همکاری برخی قبایل آن منطقه، دولت ادریسیان را پایه‌گذاری کند و در سال ۱۷۲ هجری به سلطنت رسید. او در سال ۱۷۷ هجری[724] در سن پنجاه‌سالگی مسموم و کشته شد. اما یحیی به دیلم رفت و به‌عنوان «یحیی‌بن عبدالله کامل» شناخته می‌شد. او مردم را به‌سوی خود فراخواند و پیروان بسیاری یافت و بسیاری از شیعیان از شهرها به او پیوستند؛ اما قیام او خونین نبود. هارون عباسی سپاه بزرگی به فرماندهی فضل‌بن یحیای برمکی برای مقابله با او فرستاد. فضل با او مذاکره کرد و به او امان داد و او را به بغداد آورد. یحیی با رشید بیعت کرد و بسیار مورد احترام قرار گرفت، اما پس از آن‌که روشن شد که دعوت خود را ادامه می‌دهد، دستور داد او را زندانی کنند تا این‌که در زندان سندی در سال ۱۷۵ یا ۱۸۰ هجری[725] در سن ۶۵ تا ۷۰ سالگی از دنیا رفت؛ او متولد سال ۱۱۰ هجری بود. روشن است یحیی خود را برای امر امامت شایسته‌تر می‌دانست، به‌ویژه با توجه به این‌که او هجده سال بزرگ‌تر از امام کاظم(ع) بود. به همین دلیل به امام(ع) نامه نوشت و او را به بیعت و یاری خود فراخواند: «از عبدالله‌بن ابراهیم جعفری نقل شده است: یحیی‌بن عبدالله‌بن حسن به موسی‌بن جعفر(ع) نوشت: "اما بعد، من خودم را و نیز تو را به تقوای الهی سفارش می‌کنم، که این سفارش خداوند به پیشینیان و آیندگان است. افرادی از یاران خدا برای یاری دینش و گسترش طاعتش که به نزد من آمده‌اند، به من از مهربانی تو ـ ‌با وجود یاری نکردنت‌ ـ خبر دادند. من دربارۀ دعوت به رضای آل‌محمد(ص) با جمعی مشورت کردم و این دعوت را پنهان داشتم، همان‌گونه که پدرت پیش از تو آن را پنهان داشت. شما از گذشته ادعای چیزی را داشته‌اید که حقتان نبوده و آمال و آرزوهای خود را به چیزی گره زدید که خدا به شما نداده است. پس مردم را گمراه کردید و خود نیز گمراه شدید. من تو را از همان چیزی برحذر می‌دارم که خداوند از جانب خودش تو را از آن بیم داده است." ابوالحسن موسی‌بن جعفر(ع) به او نوشت: «از موسی، ابو‌عبدالله جعفر و علی، که در برابر خدا فروتن و فرمان‌بُردارند، به یحیی‌بن عبدالله‌بن حسن. اما بعد، من تو را و خودم را به تقوای الهی هشدار می‌دهم، و عذاب دردناک و عقاب سخت و انتقام کامل خدا را به تو یادآور می‌شوم. خودم و تو را به تقوای خدا سفارش می‌کنم، که زینت کلام است و مایۀ استواری نعمت‌ها. نامۀ تو به من رسید که در آن نوشته بودی: من مدعی هستم و پدرم نیز پیش از من بود. چنین چیزی از من شنیده نشده است، و گواهی آنان نوشته خواهد شد و درباره‌اش پرسیده خواهند شد. حرص دنیا و خواسته‌هایش، آخرت اهل دنیا را از کفشان بیرون می‌برد، تا آنجا که آخرت خود را نیز در دنیایشان تباه می‌سازند. گفتی من به‌سبب تمایلم به آنچه در دست توست، مردم را از یاری تو بازداشته‌ام؛ و مرا نه ضعف از سنت و نه کمبود بصیرت در حجّت، از ورود به موقعیتی که تو در آن هستی ـ اگر خواستارش بودم ـ بازنداشته است؛ بلکه خداوند تبارک‌وتعالی مردم را بر سرشت‌ها و شگفتی‌های غرایز گوناگون آفریده است. اکنون دربارۀ دو چیز از تو می‌پرسم: یکی آن‌که در وجودت آشکار است و دیگری آن‌که بر زبانت جاری شده؛ از آن به من خبر بده و برایم‌ بنویس، و من به سوی تو می‌آیم. تو را از نافرمانی خلیفه برحذر می‌دارم و به نیکی و اطاعت او توصیه می‌کنم، و از تو می‌خواهم برای خود امانی بگیری پیش از آن‌که چنگال‌ها تو را فرابگیرد و از هر سو در تنگنا قرار بگیری و به‌دنبال راه نجات باشی، اما آن را نیابی؛ تا این‌که خداوند به‌سبب فضل و لطفش و رأفت خلیفه (خدا او را محفوظ دارد) به تو امنیت دهد و تو را رحمت کند، و حرمت پیوندهای رسول خدا(ص) را در حق تو حفظ کند. و سلام بر کسی که از پیِ هدایت گام نهد؛ به‌راستی که به ما وحی شده است که عذاب بر کسی است که تکذیب کرد و روی گرداند.» جعفری گفت: به من خبر رسید که نامۀ موسی‌بن جعفر(ع) به دست هارون رسید. وقتی آن را خواند، گفت: "مردم مرا به دشمنی با موسی‌بن جعفر وامی‌دارند، درحالی‌که او از اتهاماتی که به او نسبت داده می‌شود مبرّاست."»[726] «... و رأفت خلیفه، خدا او را محفوظ دارد»: امام کاظم(ع) این جمله را به کار برد، زیرا می‌دانست نامه‌اش به‌دست هارون عباسی خواهد افتاد، و همین‌طور هم شد. پس علی‌رغم آزار و اذیت و تهمت‌های ناروایی که از سوی یحیی به امام کاظم(ع) و پدرش امام صادق(ع) نسبت داده شده بود، آنچه امام نوشت وسیله‌ای شد برای به ‌دست ‌آوردن امان برای پسرعمویش یحیی و جلوگیری از کشته‌شدن او! آل‌محمد(ع) ـ‌ همان‌طور که گفته شد‌ ـ جز به فرمان خدا به چیزی وارد یا از چیزی خارج نمی‌شوند، و در اجرای خواست خدا از سرزنش هیچ سرزنشگری ـ ‌‌هرکه باشد‌ ـ نمی‌هراسند؛ و وظیفۀ دینی آن‌ها (همان‌گونه که روشن شد) پس از روز حسین، دوری از قیام مسلحانه بوده است؛ اما بسیاری از مردم دین را مطابق میل و نظر خود می‌خواهند! و می‌خواهند طبق رأی و هوای نفسانی خویش پیش بروند! حال آن‌که معصوم و غیرمعصوم در هر چیز تفاوت دارند!

-هادی عباسی، امام کاظم(ع) را به قتل تهدید کرد؛ پس خدا هلاکش کرد!

بعد از کشته شدن صاحب فخ، هادی عباسی شروع به تهدید و ترساندن امام کاظم(ع) کرد و تصمیم گرفت ایشان(ع) را به قتل برساند؛ زیرا گمان می‌کرد صاحب فخ به دستور امام قیام کرده است؛ اما خداوند سبحان آن طاغوت را از جایی که گمان نمی‌کرد گرفت و به هلاکت رساند: «ابوالوضّاح گفته است: پدرم به من خبر داد و گفت: «وقتی حسین‌بن علی صاحبِ فخ (حسین‌بن علی‌بن حسن‌بن حسن) در فخ کشته شد و یارانش از اطرافش پراکنده شدند، سر او و اسیران از یارانش را نزد موسی‌بن مهدی آوردند. وقتی چشمش به آن‌ها افتاد، شروع به سرودن شعر زیر نمود: «ای پسرعموهای ما، دیگر شعر مَسرایید، پس از آن‌که قافیه‌ها را در صحرای غمیم دفن کردید. ما مانند آن کسانی نبودیم که روزی‌شان از شما باشد، تا ظلمی را بپذیریم یا کار را به داوری بسپاریم. بلکه حکمِ شمشیر در ما حاکم شد، و اگر شمشیر راضی شود، ما نیز راضی می‌شویم. مرا آنچه جنگ میانمان آورد، اندوهگین ساخت، ای پسرعموهای ما، ای کاش این قضیه پایان می‌یافت. اگر بگویید «ما مظلوم شدیم»، ما ستمی نکردیم، بلکه در داوری بد عمل کرده‌ای.» سپس دستور داد یکی از اسیران را آوردند، او را سرزنش کرد و سپس به قتل رساند؛ و همین کار را با گروهی از فرزندان امیرالمؤمنین علی‌بن ابی‌طالب(ع) انجام داد. برخی از طالبی‌ها را گرفت و شروع به پرسیدن از آن‌ها می‌کرد تا آن‌که موسی‌بن جعفر(ع) را ذکر کرد؛ پس دربارۀ او پرسید. سپس گفت: «به خدا سوگند، حسین جز به دستور او خروج نکرد و جز به محبت او پیروی ننمود؛ زیرا او در میان اهل این خانه صاحب وصیت است. خدا مرا بکشد اگر او را زنده بگذارم!» ابویوسف یعقوب‌بن ابراهیم قاضی ـ‌ که نزد او بی‌پرده سخن می‌گفت‌ ـ گفت: «ای امیرالمؤمنین، بگویم یا خاموش باشم؟» گفت: «خدا مرا بکشد اگر از موسی‌بن جعفر(ع) درگذرم. و اگر نه آنچه از مهدی شنیدم دربارۀ برتری بارز جعفر نسبت به اهلش در دین و عمل و فضیلتش که به منصور خبر داده بود، و اشارات و جزئیاتی دربارۀ او که از سفاح به من رسیده است نبود، قطعاً قبر او را نبش می‌کردم و او را با آتش می‌سوزاندم.» ابویوسف گفت: «زنانم طلاق داده شوند و همۀ بردگانم آزاد باشند و همۀ اموالم صدقه داده شوند و چهارپایانم محبوس باشند و پای پیاده به حج بیت الله الحرام بروم، اگر مذهب موسی‌بن جعفر(ع) خروج باشد، یا کسی به این قصد به‌سوی او برود، یا روش یکی از فرزندانش چنین بوده باشد؛ و شایسته نیست این یکی از آنان باشد!» سپس زیدیه و ادعایشان را ذکر کرد و گفت: «از زیدیه جز همین عده‌ای که با حسین شورش کردند چیزی باقی نمانده است؛ و امیرالمؤمنین بر ایشان پیروز شده است.» و پیوسته با نرم‌خویی با او سخن گفت تا آن‌که خشمش فروکش کرد. راوی گفت: علی‌بن یقطین شرح ماجرا را برای ابوالحسن موسی‌بن جعفر(ع) نوشت و وقتی نامه رسید، صبح‌هنگام خانواده و شیعیانش را گرد آورد و ابوالحسن(ع) آن‌ها را از خبر آگاه ساخت و فرمود: «شما در این باره چه نظری دارید؟» گفتند: «به نظر ما، صلاح ما و شما در این است که خودت را از این جبار دور کنی و از نظر او پنهان بمانی؛ زیرا از شرارت و دشمنی و کینه‌توزی او ایمنی نیست، به‌ویژه آن‌که شما و ما را نیز به‌همراه شما تهدید کرده است.» موسی(ع) تبسمی کرد و سپس بیت زیر را از کعب‌بن مالک ـ‌ برادر‌ بنی‌سلمه‌ ـ خواند: «سُخَینه گمان کرده بر پروردگارش غالب گشته است، و حال‌ آن‌که آن غلبه‌کنندۀ بر غالب‌شوندگان، همواره غالب است!» سپس به موالی و خدمتگزاران و اهل‌بیتش که نزدش حاضر بودند رو کرد و فرمود: «دل‌‌شاد باشد، زیرا نخستین نامه‌ای که از عراق می‌رسد جز خبر مرگ موسی‌بن مهدی و هلاکت او را در خود نخواهد داشت.» گفتند: «از چه رو چنین می‌فرمایی، خدا تو را حفظ کند؟» فرمود: «به حق و حرمت این قبر، او امروز از دنیا رفت؛ و به خدا سوگند، این سخن همان‌قدر حق است که شما اکنون سخن می‌گویید؛ و خبر آن را به شما خواهم داد: در محل نمازم نشسته و از ذکر دعا فارغ شده بودم که چشمانم را خواب ربود، و در رؤیا جدم رسول خدا(ص) را دیدم. به ایشان(ص) از موسی‌بن مهدی و آنچه با اهل‌بیتش کرده است شکایت کردم و از عاقبت کار او بیمناک بودم. رسول خدا(ص) به من فرمود: ای موسی، دل آرام بدار، که خداوند برای موسی راهی بر تو قرار نداده است. در همین حال که با من سخن می‌گفت، دستم را گرفت و فرمود: هم‌اکنون خداوند دشمنت را هلاک کرده است؛ پس خدا را به شکرانۀ این نعمت نیکو شکر بگو.» سپس ابوالحسن(ع) روبه‌قبله ایستاد، دست‌هایش را به‌سوی آسمان بالا برد و دعا کرد...»[727] و دعای معروف به «جوشن صغیر» را خواند. دربارۀ قتل او گفته‌اند: مادرش «خیزران» (همسر مهدی) از جانب او بر جان پسرش «هارون» بیمناک بود؛ زیرا هادی قصد داشت او را از ولیعهدی عزل کند و پسرش «جعفر» را به‌جای او منصوب کند. خیزران در ادارۀ امور حکومت دخالت می‌کرد و به رأی خود عمل می‌نمود، به‌طوری که وزرا شب و روز به خانه‌اش رفت‌وآمد داشتند. روزی دربارۀ «عبدالله‌بن مالک» از او چیزی خواست و جبران آن را نیز ضمانت کرد، اما پسرش هادی از انجام آن سر باز زد و مادرش را متهم کرد. پس خیزران بر او خشم گرفت و به برخی از کنیزان خود دستور داد او را خفه کنند؛ و او در خواب از دنیا رفت.[728] این واقعه در سال 170 هجری رخ داد، و خلافت او بیش از یک سال و چند ماه دوام نداشت.

-امام کاظم(ع) و هارون عباسی

-هارون که بود؟

او دومین پسر محمدِ مهدی عباسی بود که در سال 149 هجری متولد شد و پس از مرگ برادرش موسای هادی در سال 170 هجری، با توطئه‌ای که مادرش «خیزران» با تدبیر وزیر «یحیی برمکی» طراحی کرده بود به خلافت رسید. به همین دلیل هارون، به یحیی به چشم پدری که او را بر تخت نشانده بود می‌نگریست و در مقابل، همۀ اختیارات حکومت را به او واگذار کرد: «رشید، یحیی‌بن خالد را به وزارت منصوب کرد و به او گفت: کارِ رعیت را به تو سپردم و آن را از گردنِ خود به گردنِ تو انداختم؛ پس آن‌گونه که درست می‌دانی حکم کن. هرکه را خواستی به کار بگمار و هرکه را خواستی عزل کن، و امور را هر طور که صلاح می‌دانی پیش ببر؛ و انگشترِ خود را به او داد... خیزران نیز ناظر بر امور بود و یحیی در کارها با او مشورت می‌کرد و نظرش را می‌پذیرفت.»[729] یحیی به ادارۀ دولت مشغول شد و هارون نیز سرگرم برآوردن خواسته‌ها و لذت‌های خود شد و زندگی سراسر رفاه و تجمل و شراب‌خواری و خوش‌گذرانی با کنیزان و خوانندگان و نوازندگان از هر دو جنس را در پیش گرفت. او پول‌های کلانی را برای جشن‌های آواز و موسیقی و رقص در کاخ‌ها و تالارهای زوراء هزینه کرد و هدایای فراوانی به خوانندگان زن و مرد بخشید. البته جای تعجب ندارد؛ زیرا «خلیفۀ جوان» در دامن زن‌های خواننده و نوازنده پرورش یافته بود! تاریخ‌نگاران برخی از عطایا و بخشش‌های او به نوازندگان و خوانندگان مشهور آن زمان همچون اسحاق موصلی، ابراهیم موصلی و یحیی مکی را نقل کرده‌اند، زیرا آن‌ها او را به‌شدت به وجد می‌آوردند.[730] او حتی برخی از آنان را در دربار خود با حقوق ماهانه و مزایای کلان به‌عنوان «خواننده» به کار گماشت![731] و همانند روشی که برخی دولت‌های فاسدِ روزگار ما در پیش می‌گیرند، هارون در یک مهمانی، همۀ دارایی‌های خزانۀ دولت (بیت‌المال) را توزیع کرد؛ مبلغی که شاید برای رفع نیازِ صدها خانوادۀ فقیر کافی بود! و علت این بود که همسرش « زبیده» به‌خاطر خوش‌گذرانی او با یکی از کنیزان زیبارو حسادت کرد و نقشه‌ای با همکاری خواهرش ـ‌ نوازنده و خوانندۀ مشهور «عَلیه»‌ ـ کشید تا هارون را دوباره به خودش متمایل کند![732] همان‌طور که هارون به خوانندگان بذل و بخشش می‌کرد، برای شاعران و مدیحه‌سرایانی که به مدح دروغین او می‌پرداختند نیز دست‌ودل‌بازی می‌کرد؛ و بسیاری از اینان ـ ‌همان‌طور که می‌دانیم‌ ـ از یک آدم بی‌ارزش و ترسو، نمادی از شرافت و دلاوری می‌ساختند! این دست‌ودل‌بازی تا آنجا رسید که به شاعری که او را ستوده بود، برای هر بیت هزار دینار داد و گفت: «اگر بیشتر می‌سرودی، به تو بیشتر می‌دادیم»![733] بی‌تردید، هارونِ خوش‌گذران و بی‌بندوبار، صدها کنیز در کاخش داشت، اما با این حال همچنان کنیزهایی با قیمت‌های بسیار بالا می‌خرید. این فقط به هارون محدود نمی‌شد؛ بلکه همۀ خلفای‌ بنی‌عباس این‌گونه بودند! همچنین او به دلباختگی‌اش نسبت به سه کنیز مطرب ـ ‌یعنی «سحر، ضیاء و خنث»[734]‌ ـ معروف بود، علاوه بر «غادر» که کنیز برادرش هادی بود، و علی‌رغم این‌که برای برادرش سوگندهای محکم یاد کرده بود که به او نزدیک نشود![735] از مظاهر اسراف و هدر دادن اموال مسلمین، ولخرجی هارون در سفره‌های غذاهایش بود. برخی مورخان ذکر کرده‌اند که او روزانه ده‌هزار درهم فقط خرج سفرۀ غذایی می‌کرد که غذاهایی رنگارنگ در خود داشت.[736] اما بذل و بخشش‌های هارون به همسرش «زبیده» داستان دیگری است که کتابی جداگانه می‌طلبد! به‌عنوان مثال، به‌دلیل علاقه‌اش به موسیقی و طرب، برده‌ای را که مهارت عودنوازی داشت به قیمت سیصد هزار درهم خرید![737] همچنین ابن‌جامعِ مطرب برای او و شوهرش خواند و زبیده بابت هر بیت، صدهزار درهم به او داد. وقتی هارون از این موضوع آگاه شد، به تعداد درهم‌هایی که زبیده داده بود، به او دینار داد؛ یعنی صد هزار دینار![738] بیشتر وزیران، فرماندهان، مشاوران و کارگزاران دربار او نیز طبق همین روش فاسد هارون رفتار می‌کردند؛ و بیشترشان اهل بزم و شب‌نشینی و شرکت در مجالس خوش‌گذرانی بودند! طبیعی است کسی که این‌گونه بی‌بندوبار زندگی می‌کند، دین و ترس از خدا نداشته باشد، به‌خصوص با در نظر داشتن این‌که او فقهایی را در دربارش منصوب کرده بود تا هرچه بخواهد برایش حلال کنند، حتی اگر نزد خدا حرام باشد؛ چنان‌که ابویوسف قاضی در قضیۀ کنیز عیسی‌بن جعفر چنین کرد.[739] و نیز آنچه دربارۀ کنیز پدرش اتفاق افتاد؛ ماجرایی که فقیه سُنّی «ابن‌مبارک»، از رفتار هارون و نیز از عملکرد فقیه عباسی بسیار ابراز شگفتی کرده است! [740]

-دشمنی هارون عباسی با علویان، و به‌ویژه با آل‌محمد(ع)

از نظر تاریخی، هارون به دشمنی با آل‌ابو‌طالب (علویان) و آزار و اذیت آنان مشهور است. او جمعی از زندگان آن‌ها را به قتل رساند، بسیاری را به زندان افکند، و برخی دیگر را از بغداد تبعید کرد. یک روز که بسیار خشمگین شده بود و چشمانش سرخ و رگ‌های گردنش برآمده بود، دربارهٔ طالبی‌ها (فرزندان ابوطالب) گفت: «تا کی باید در برابر این آلِ‌ بنی‌ابو‌طالب صبر کنم! به خدا قسم آنان را خواهم کشت و شیعیانشان را نیز خواهم کشت، و چنین‌وچنان خواهم کرد...»![741] دستور او به «حمید‌بن قحطبه» برای کشتن شصت نفر از علویان در یک مجلس کافی است تا به میزان خباثت و کینۀ او نسبت به آنان پی ببریم![742] هارون جمع زیادی از علویان را زندانی کرد و برخی از آنان از زندان گریختند، مانند احمد‌بن عیسی‌بن زید‌بن امام زین‌العابدین(ع)؛ او به بصره رفت و مردم را به‌سوی خود دعوت می‌کرد و به شیعیان نامه می‌نوشت: «رشید، احمد‌بن عیسی‌بن یزید علوی را دستگیر کرد و در سال ۱۸۸ هجری در رافقه به زندان افکند. احمد‌بن عیسی از زندان گریخت و به بصره رفت و به شیعیان نامه می‌نوشت و آن‌ها را به‌سوی خود دعوت می‌کرد. رشید جاسوسانی برای او گماشت و برای کسی که او را تحویل دهد پاداشی تعیین کرد؛ اما موفق نشد او را دستگیر کند. پس دوست نزدیک او و مسئول امورش را دستگیر کردند و نزد رشید بردند. وقتی به بغداد و به دروازۀ کرخ رسید، گفت: «ای مردم، من دوست احمد‌بن عیسی‌بن یزید علوی هستم و سلطان مرا دستگیر کرده است». مأموران مانع سخن گفتنش شدند. وقتی او را نزد رشید بردند، رشید از او دربارۀ احمد پرسید و تهدیدش کرد. او گفت: «به خدا قسم اگر احمد زیر پایم باشد، پا را از روی او برنمی‌دارم»؛ و پاسخ تندی داد و گفت: «من پیرمردی هستم که بیش از نود سال دارم، آیا کارم را با راهنمایی شما به‌سوی فرزند رسول خدا(ص) به پایان برسانم تا کشته شود؟» رشید دستور داد او را زدند تا مُرد، و سپس در بغداد به دار آویخته شد. احمد‌بن عیسی نیز متواری شد و دیگر از او خبری نشد.»[743] دربارۀ دشمنی هارون با آل‌محمد(ع): هارون عباسی همان راه پلید امویان را در پیش گرفت؛ یعنی تلاش برای بالا بردن افرادی که خدا آن‌ها را پایین آورده بود (بنی‌امیه و‌ بنی‌عباس) و فروکاستن از کسانی که خداوند مقامشان را بالا برده است (آل‌محمد). او به افرادی که این اعتقاد شیطانی را تأیید می‌کردند پول‌های کلان می‌بخشید، تا آنجا که برخی از شاعرانشان سرودند که عباس و فرزندانش از امیرالمؤمنین علی و فرزندانش به رسول خدا نزدیک‌ترند؛[744] و در مقابل، شیعیان و دوستداران آل‌محمد(ع) از ترس ظلم و ستم و درنده‌خویی او نمی‌توانستند فضائل اهل‌بیت را نقل کنند! از سوی دیگر، امام کاظم(ع) این عقیدۀ عباسیان را باطل کرد و حق را به زیباترین شکل ممکن آشکار ساخت. ایشان هرگاه فرصت می‌یافت، حتی با خودِ هارون نیز مناظره می‌کرد و برایش احتجاج می‌نمود.[745] در یکی از موقعیت‌ها، امام کاظم(ع) هارون را به‌شدت در تنگنا قرار داد. وقتی هارون مقابل قبر رسول خدا(ص) با صدای بلند و با افتخار گفت: «سلام بر تو، ای پسرعمو»، و امام(ع) نیز حاضر بود. امام(ع) پیش آمد و به قبر رسول خدا(ص) سلام داد و فرمود: «سلام بر تو، ای پدر» و مردم نیز نظاره‌گر بودند؛ و روشن است که پسر، نزدیک‌تر و خاص‌تر از عمو و فرزندان عموست! چهرۀ هارون تغییر کرد و آثار خشم در آن نمایان شد.[746] همچنین ازجمله جنایات هارون که به دشمنی او با آل‌محمد(ع) دلالت دارد، اقداماتی است که در خصوص ضریح امام حسین(ع) انجام داد: 1. تصمیم او برای مجازات خادمان قبر حسین(ع): قاسم‌بن یحیى گفت: رشید به دنبال ابن‌ابوداوود و افرادی که خادم قبر حسین‌بن علی(ع) در «حائر» بودند فرستاد. آن‌ها را نزد او آوردند. حسن‌بن راشد به او نگاه کرد و گفت: «چه شده؟» گفت: «این مرد ـ‌ یعنی رشید‌ ـ مرا خواسته و من بر جان خود ایمن نیستم.» [حسن‌بن راشد] گفت: «اگر نزد او رفتی و از تو پرسید، بگو: حسن‌بن راشد مرا در آنجا قرار داد.» وقتی نزد رشید آمد و همین را گفت، رشید گفت: «بعید نیست این سخن بیشتر از آشفتگی‌ها و اشتباهات حسن باشد؛ او را بیاورید.» وقتی حسن حاضر شد، پرسید: «چه چیزی باعث شد این مرد را در «حائر» قرار دهی؟» گفت: «خدا رحمت کند کسی را که او را در «حائر» قرار داد؛ ام‌موسی به من دستور داد او را آنجا بگمارم، و هر ماه سی درهم برایش مقرری تعیین کنم.» رشید گفت: «او را به «حائر» بازگردانید و همان مقرری را که ام‌موسی مشخص کرده بود برایش برقرار کنید.»[747] توضیح: «ام‌موسی» همان «خیزران» است که مادر هارون نیز بود. حسن‌بن راشد در وزارت هارون کار می‌کرد و معاون علی‌بن یقطین بود و به تشیّع شناخته می‌شد.[748] خیزران این اقدام را بعد از آن انجام داد که دید شیعیان، علی‌رغم سخت‌گیری‌ها و سیاست منع زیارت که منصور عباسی دنبال می‌کرد، همچنان به زیارت امام حسین(ع) پایبند هستند، به‌ویژه پس از شورش‌های حسنی‌ها. او به والی خود در کوفه عیسی‌بن موسی دستور داد قبر را ویران کنند و زمین حائر را شخم بزند و زراعت کند. پس آنان «قبر و همۀ زمین حائر را شخم زدند و در آن زراعت کردند.»[749] در مجموع، نمی‌توان این اقدام خیزران را به‌گونه‌ای تفسیر کرد که نشان‌دهندۀ نبودِ دشمنی او ـ‌ برخلاف پسرش هارون‌ ـ با امام حسین(ع) و آل‌محمد(ع) باشد. 2. ویران کردن گنبد قبر امام حسین(ع): مدتی پس از شهادت امام حسین(ع)، بر روی قبر شریفش مسجدی ساخته شد که شامل سقفی با گنبدی بر فراز آن بود، و در برخی از روایاتِ ائمه(ع) از آن یاد شده است: «شیخ مفید در مزار خود هنگام نقل روایت صفوان‌بن مهران می‌گوید: اگر به درِ حائر رسیدی بایست، سپس به درِ قبه برو و در جایی که به سر نزدیک است توقف کن، بعد از درِ کنار پای علی‌بن حسین(ع) خارج شو و به‌سوی شهدا برو. سپس برو تا به مشهد عباس‌بن علی(ع) برسی، پس بر درِ سقف بایست و بگو... و ابن‌قولویه نیز، با سند خود از ابوحمزۀ ثمالی، از امام صادق(ع) نقل کرده است: "اگر خواستی عباس(ع) را زیارت کنی، بر درِ سقف بایست و بگو؛ سپس وارد شو."» تخریب قبر امام حسین(ع) به‌دست هارون‌الرشید: این گنبد تا زمان هارون‌الرشید باقی ماند، تا این‌که او آن را خراب کرد و محل قبر را شخم زد، و تنها درخت سدری که در آنجا بود نیز قطع شد. سید محمد‌بن ابو‌طالب حسینی حائری در کتاب تسلیة‌المجالس نقل کرده است: «روی قبر، مسجدی ساخته شده بود که همواره بعد از بنی‌امیه و در دوران ‌بنی‌عباس تا زمان هارون‌الرشید باقی بود. سپس او آن را ویران کرد و درخت سدری را که در آن نزدیکی بود قطع کرد و محل قبر را شخم زد و تا امروز دری از درهای صحن شریف به نام باب‌السدره وجود دارد و شاید سدر همانجا یا نزدیک آن قرار داشته است.»[750]

-موضع امام کاظم(ع) در برابر حکومت هارون عباسی

موضع عمومی امام کاظم(ع) در برابر حکومت هارون عباسی، در اجازه ندادن به اصحاب و شیعیان خود به شرکت در حکومت خلاصه می‌شود، و نیز عدم یاری ظالم به هر شکلی، حتی در حد اجاره ‌دادن وسیلۀ نقلیه و مانند آن. • «از صفوان جمّال (شتربان) نقل شده است که ابوالحسن موسی(ع) به او فرمود: «همۀ کارهای تو خوب و نیکوست جز یک چیز.» گفتم: «کدام چیز؟» فرمود: «کرایه ‌دادن شترهایت به این مرد» یعنی هارون؛ تا آنجا که فرمود: «ای صفوان، آن‌ها باید بهای کرایۀ شترهایت را بپردازند؟» گفتم: «بله.» فرمود: «آیا دوست داری آن‌ها باقی بمانند تا کرایه‌ات را بگیری؟» گفتم: «بله.» فرمود: «هرکس بقای آن‌ها را دوست داشته باشد از ایشان است و هرکس از آن‌ها باشد وارد آتش می‌شود.» صفوان گفت: من نیز رفتم و همۀ شترهایم را فروختم...»[751] • از زیاد‌بن ابوسلمه نقل است که می‌گوید: خدمت ابوالحسن موسی(ع) وارد شدم. به من فرمود: «ای زیاد، آیا تو برای حکومت کار می‌کنی؟» گفتم: «بله.» فرمود: «چرا؟» گفتم: «من مردی آبرومند هستم و عیال‌وارم و چیزی در بساط ندارم.» فرمود: «ای زیاد، اگر از بالای کوه پرت شوم و تکه‌تکه شوم، برای من بهتر است از این‌که برای یکی از آن‌ها کاری انجام دهم یا روی فرش یکی از آن‌ها قدم بگذارم؛ مگر این‌که؟» گفتم: «نمی‌دانم، فدایت شوم.» فرمود: «مگر برای برطرف ‌کردن گرفتاری مؤمنی یا آزاد کردن اسیری یا پرداخت قرض او. ای زیاد، کمترین کاری که خداوند برای کسی که برای آنان کاری انجام می‌دهد، این است که تا زمانی که حسابِ مردم به پایان برسد، برای او خیمه‌ای از آتش برپا کند. ای زیاد، اگر ناچار شدی کاری برای آن‌ها انجام دهی، به برادرانت نیکی کن، یکی در برابر یکی؛ و خداوند به هر چیز آگاه است. ای زیاد، هرکس از شما برای یکی از آن‌ها کاری انجام دهد و میان شما و ایشان مساوات قائل شود، به او بگویید: تو فقط یک مدعی دروغ‌گو هستی. ای زیاد، اگر سلطه‌ات بر مردم به خاطرت خطور کرد، هیمنۀ خداوند را بر خودت در روز قیامت به یاد آور؛ و بدان آنچه برای آن‌ها انجام دهی از بین می‌رود و آنچه برای خدا انجام دهی باقی می‌ماند.»[752] «یکی در برابر یکی»: یعنی اجر نیکی به مؤمنان در مقابل گناه شرکت در کار ستمگران قرار می‌گیرد؛ و البته این همکاری فقط در ضرورت جایز است، همان‌گونه که در این روایت آمده: «من مردی آبرومندم و عیال‌وارم و چیزی در بساط ندارم». بنابراین مشارکت در کار آن‌ها حالتی طبیعی محسوب نمی‌شود که کسی به بهانۀ نیکی به مؤمنان، خود را مجاز به همکاری با ظالمان بداند! بله، شرکت در حکومت با اجازۀ امام معصوم امکان‌پذیر است، بلکه برای کسی که امام معصوم او را به این کار امر کند، واجب نیز می‌شود؛ همان‌گونه که دربارۀ علی‌بن یقطین چنین بود.[753] او وضعیت خود را به امام(ع) عرضه کرد و آرزو داشت امام(ع) به او اجازه دهد کارش را با عباسیان پایان دهد، اما امام(ع) از او خواست بماند: هنگامی که ابوابراهیم موسی‌بن جعفر(ع) وارد عراق شد، علی‌بن یقطین گفت: «آیا از حال من و آنچه در آن هستم، اطلاع دارید؟» امام فرمود: «ای علی، همانا خداوند متعال دوستانی در کنار دوستان ستمگران دارد تا به‌واسطۀ آن‌ها بلا را از دوستان خودش دفع کند؛ و تو ازجملۀ آن‌هایی، ای علی.»[754] امام کاظم(ع) او را دوست داشت و فضیلت او را یادآور می‌شد و شهادت داد که او از اهل بهشت است، همان‌گونه که امام رضا(ع) به رضایت پدرش از او گواهی داده است.[755] بی‌تردید، علی‌بن‌ یقطین از بدگویی و سعایت نسبت به خود نزد هارون در امان نمانْد؛ تا آنجا که هارون او را زیر نظر گرفت تا از دین و مذهبش آگاه شود؛ از طریق شیوهٔ وضو گرفتن او، و نیز از طریق «درّاعة» یا «جُبّه»‌ گران‌بهایی که به او هدیه داده بود. علی آن جبّه را به امام کاظم(ع) رساند، اما امام آن را به او بازگرداند و خبر داد که روزی به آن نیاز پیدا خواهد کرد؛ و چنین نیز شد و همان لباس، عاملی برای نجات او گردید. شایان ذکر است که فرد سخن‌چین از او نزد طاغوت هارون، پسرعموی خودش بود![756] به‌طور کلی، معروف است که آل‌محمد (امامان از فرزندان حسین(ع)) هرگز به مجالس خلفای ‌بنی‌امیه و‌ بنی‌عباس رفت‌وآمد نداشتند، مگر در مواقع ضروری برای حفظ جان خود، که در جهت تکمیل رسالت الهی‌شان مأمور به حفظ آن بودند. دربارۀ امام کاظم(ع)، ایشان گاهی گفت‌وگوهای تندی با هارون داشت؛ به‌عنوان مثال: از محمد‌بن سابق‌بن طلحه انصاری نقل است که می‌گوید: ازجمله سخنان هارون به ابوالحسن(ع) ـ‌ وقتی بر او وارد شد‌ ـ این بود که پرسید: «این خانه چیست؟» فرمود: «این خانۀ فاسقان است.» هارون گفت: (سَأَصْرِفُ عَنْ آيَاتِيَ الَّذِينَ يَتَكَبَّرُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَإِن يَرَوْا كُلَّ آيَةٍ لَّا يُؤْمِنُوا بِهَا وَإِن يَرَوْا سَبِيلَ الرُّشْدِ لَا يَتَّخِذُوهُ سَبِيلًا وَإِن يَرَوْا سَبِيلَ الْغَيِّ يَتَّخِذُوهُ سَبِيلًا) (به‌زودی کسانی را که در زمین به ناحق تکبر می‌ورزند از آیات خود منصرف می‌کنم، و اگر هر نشانه‌ای را ببینند، به آن ایمان نمی‌آورند و اگر راه هدایت ببینند، آن را راه خود نمی‌گیرند و اگر راه گمراهی ببینند، آن را راه خود قرار می‌دهند). هارون گفت: «این خانۀ چه کسی است؟» امام(ع) به او فرمود: «این خانه برای شیعیان ما دوران آسایش است و برای دیگران فتنه.» گفت: «چرا صاحب خانه آن را نمی‌گیرد؟» امام(ع) فرمود: «آن را آباد از او گرفتند، و او آن را جز آباد پس نمی‌گیرد.» هارون پرسید: «پس شیعیان تو کجا هستند؟» امام(ع) این آیه را خواند: (لَمْ يَكُنِ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ وَالْمُشْرِكِينَ مُنفَكِّينَ حَتَّى تَأْتِيَهُمُ الْبَيِّنَةُ) (کافران از اهل کتاب و مشرکان از کار خود بازنمی‌ایستادند تا این‌که دلیل روشنی برای آنان بیاید). هارون گفت: «پس ما کافریم؟» امام(ع) فرمود: «نه، اما آن‌گونه‌اید که خداوند فرموده است: (الَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ كُفْرًا وَأَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دَارَ الْبَوَارِ) (آنان که نعمت خدا را به کفر تبدیل کردند و قوم خود را به سرای نابودی وارد ساختند).» پس هارون خشمگین شد و با ایشان تندی کرد.»[757]

-رویارویی امام کاظم(ع) با هارون عباسی

در ابتدا باید دانست «هارون» از فضیلت و برتری امام موسی‌بن جعفر(ع) و جایگاه رفیع ایشان به‌خوبی آگاه بود؛ و این خودِ اوست که برای فرزندش «مأمون» شهادت می‌دهد که موسی‌بن جعفر «امام مردم و حجت خدا بر خلقش» است. این زمانی بود که مأمون از او دربارۀ علت بزرگداشت و احترام فوق‌العاده‌اش به امام، و برخاستن از جای خود برای استقبال از ایشان، و نشاندن او در صدر مجلس و نشستن خودش [در جایگاهی] پایین‌تر پرسید: «"ای امیرالمؤمنین، این مرد کیست که او را چنین بزرگ داشتی و محترم شمردی، از جایگاهت برایش برخاستی و او را در صدر مجلس نشاندی و خودت پایین‌تر نشستی و به ما فرمان دادی رکاب او را بگیریم؟" گفت: "این امام مردم است، حجت خدا بر خلقش، و خلیفۀ او بر بندگانش." گفتم: "ای امیرالمؤمنین، آیا همۀ این صفات در تو نیست؟" گفت: "من در ظاهر با غلبه و قدرت امامِ جماعت هستم، اما موسی‌بن جعفر امامِ حق است. به خدا سوگند ای پسرم، او برای نشستن در جایگاه رسول خدا(ص) از من و از همۀ مردم سزاوارتر است؛ و به خدا سوگند اگر تو در این کار با من نزاع کنی، چشم‌هایت را از سرت درمی‌آورم؛ زیرا سلطنت عقیم است."»[758] هارون (همچون پدرانش) هر چیزی را که امام کاظم(ع) می‌فرمود باور می‌کرد، تا آنجا که به اصمعی (معلم فرزندانش) دربارۀ نزاع و دشمنی آیندۀ میان دو فرزندش محمد امین و عبدالله مأمون خبر داد، چون آن را از زبان امام موسی‌بن جعفر(ع) شنیده بود![759] اما به قول او: «سلطنت عقیم است»! همچنین معروف است که هارون و دیگر عباسیان هرگز اجازه نمی‌دادند رقیبی ـ‌ اگر کاملاً به سلطنتشان وفادار نبود‌ ـ زنده بماند؛ همان‌گونه که ماجرای تصفیه و کشتار برمکیان به‌دست هارون، که در تاریخ با عنوان «نکبت برمکیان» شناخته می‌شود، شاهد بر این موضوع است.[760] حال دربارۀ وضعیت امام کاظم(ع) چه می‌توان تصور کرد با وجود علم و آگاهی هارون از فضیلت و منزلت امام(ع) و دیدگاهی که مردم به ایشان داشتند! عامل دیگری که آتش کینه و خباثت هارون را شعله‌ور کرد، سعایت و بدگویی دربارۀ امام(ع) در خصوص مسئلۀ ادعای خلافت و گرفتن اموال و حقوق شرعی از مردم بود؛ و یحیای برمکی در رأس این بدگویان قرار داشت: «علی‌بن محمد نوفلی گفت: پدرم برایم نقل کرد که علت بدگویی یحیى‌بن خالد دربارۀ موسی‌بن جعفر(ع) این بود که هارون، فرزندش محمد‌بن زبیده را به دامن جعفر‌بن محمد‌بن اشعث[761] سپرد. این موضوع یحیى را ناراحت کرد و با خود گفت: اگر هارون بمیرد و کار به‌دست محمد بیفتد، دولت من و فرزندانم به پایان خواهد رسید و امور به جعفر‌بن محمد‌بن اشعث و فرزندش منتقل خواهد شد. و چون از مذهب تشیع جعفر آگاه بود، خود را موافق او نشان داد تا جعفر به او اعتماد کند. جعفر نیز با اطمینان، همۀ امور و اعتقادش را دربارۀ موسی‌بن جعفر(ع) به یحیى گفت. وقتی یحیى از مذهب جعفر باخبر شد، نزد هارون از او بدگویی کرد. با وجود این‌که هارون به‌خاطر موقعیت جعفر و پدرش، حرمتش را نگه می‌داشت، اما یحیى در هر فرصتی تلاش می‌کرد علیه او بدگویی کند؛ تا این‌که روزی نزد هارون آمد و هارون او را بسیار اکرام کرد و سخن از جایگاه جعفر و حرمت او و پدرش به میان آمد. هارون در آن روز بیست هزار دینار به او داد. یحیى از سعایت خودداری کرد تا شب شد. سپس به هارون گفت: «ای امیرالمؤمنین، من پیش‌تر دربارۀ جعفر و مذهبش به شما گفته بودم، اما شما باور نکردی؛ و حالا مسئله‌ای پیش‌آمده که این قضیه را فیصله می‌دهد.» گفت: «آن چیست؟» گفت: « مالی نیست که از ناحیه‌ای به او برسد مگر آن‌که خمس آن را جدا می‌کند و برای موسی‌بن جعفر می‌فرستد؛ و من تردیدی ندارم که همین کار را با بیست‌هزار دیناری که شما دستور دادید به او بدهند نیز انجام داده است!» هارون گفت: «این موضوع قضیه را روشن می‌کند.» پس شبانه کسی را نزد جعفر فرستاد، و چون جعفر از سخن‌چینی یحیى باخبر شده بود، میان آن دو اختلاف و دشمنی آشکار شد و هریک دشمنی خود را با دیگری آشکار کرد. وقتی قاصد هارون شبانه نزد جعفر آمد، جعفر ترسید که مبادا به‌خاطر سخن یحیى، هارون او را احضار کرده باشد تا او را به قتل برساند. پس غسل کرد و با مشک و کافور خود را حنوط نمود و عبایی بر روی لباسش پوشید و نزد هارون آمد. وقتی هارون او را دید و بوی کافور را استشمام کرد و عبا را بر دوشش دید، گفت: «ای جعفر، این‌ها چیست؟» جعفر گفت: «ای امیرالمؤمنین، می‌دانم دربارۀ من نزد شما بدگویی شده، و وقتی در این وقت شب قاصد شما آمد، ترسیدم حرف‌های بدی دربارۀ من در دل شما خطور کرده باشد و مرا احضار کرده باشی تا به قتل برسانی!» هارون گفت: «نه، بلکه به من خبر رسیده هر مالی که به‌دست تو می‌رسد خمس آن را جدا می‌کنی و به موسی‌بن جعفر می‌دهی، و با همان بیست هزار دیناری که برایت فرستاده‌ام نیز چنین کرده‌ای. خواستم از این موضوع مطلع شوم.» جعفر گفت: «الله‌اکبر، ای امیرالمؤمنین، به یکی از خادمانت دستور بده برود و آن مال را با مُهرهایش برایت بیاورد.» هارون به یکی از خادمانش گفت: «مُهرِ جعفر را بگیر و برو آن مالی را که نزد کنیزِ جعفر است ـ و او نامش را برده ـ بیاور.» کنیز کیسه‌های دربسته را به او داد و او آن‌ها را نزد هارون آورد. جعفر گفت: «این نخستین دلیل بر دروغ‌گوییِ کسی است که نزد تو از من بدگویی کرده است!» هارون گفت: «راست گفتی، ای جعفر. برو که در امان هستی، و من دربارۀ تو سخن هیچ‌کس را نخواهم پذیرفت.» و [با این حال] یحیى همچنان می‌کوشید جعفر را از چشم هارون بیندازد.»[762] اما آنچه ـ‌ به قول معروف‌ ـ «اوضاع را خراب‌تر کرد»، بدگویی بعضی از نزدیکان امام(ع) بود، به‌ویژه برادرزاده‌اش محمد‌بن اسماعیل؛ که همین امر موجب شد امام(ع) به زندان برود، و جز با شهادت از آن خارج نشد. «از علی‌بن جعفر‌بن محمد(ع) روایت شده است که گفت: محمد‌بن اسماعیل‌بن جعفر نزد من آمد و از من خواست از ابوالحسن موسی(ع) بخواهم اجازه دهد که او به عراق برود و از او راضی باشد و به او سفارشی کند. من منتظر شدم تا وقتی امام(ع) برای وضو آمد و بیرون آمد، و این زمانی بود که من می‌توانستم با ایشان خلوت کنم و صحبت کنم. وقتی بیرون آمد، به ایشان(ع) عرض کردم: «پسربرادرت ـ‌ محمد‌بن اسماعیل‌ ـ از شما درخواست می‌کند به او اجازه بدهی به عراق برود و به او سفارشی کنی.» امام(ع) اجازه داد. وقتی امام به محل جلوسش برگشت، محمد‌بن اسماعیل برخاست و گفت: «عموجان، دوست دارم به من سفارشی کنید.» امام فرمود: «تو را سفارش می‌کنم به این‌که تقوای خدا را دربارۀ خون من رعایت کنی.» او گفت: «خدا لعنت کند کسی را که در ریختن خون شما تلاشی کند.» دوباره گفت: «عموجان، به من سفارشی کن.» امام(ع) فرمود: «سفارش می‌کنم به این‌که تقوای خدا را دربارۀ خون من رعایت کنی.» سپس ابوالحسن(ع) کیسه‌ای به او داد که در آن صد و پنجاه دینار بود، و محمد آن را گرفت. سپس کیسۀ دیگری به او داد که در آن هم صد و پنجاه دینار بود، و او گرفت. سپس کیسۀ سومی با همین مقدار داد، و او گرفت. سپس دربارۀ هزار و پانصد درهم که نزدش بود به او فرمانی داد. من این مقدار را زیاد دانستم و در این باره به امام(ع) گفتم. فرمود: «این برای آن بود که حجت من بر او محکم‌تر باشد؛ تا هنگامی که او با من قطعِ رابطه کند، من [پیش از آن] به او نیکی کرده باشم.» محمد‌بن اسماعیل به عراق رفت. وقتی وارد شد، پیش از آن‌که در جایی منزل گزیند با همان لباس سفر به دربار هارون رفت و به حاجب گفت: «به امیرالمؤمنین بگو محمد‌بن اسماعیل‌بن جعفر‌بن محمد در آستانه است.» حاجب گفت: «اول پایین بیا و لباست را عوض کن و بعد برگرد تا تو را بدون اجازه داخل نبرم، چون اکنون امیرالمؤمنین خوابیده است.» محمد گفت: «به امیرالمؤمنین اطلاع بده من آمده‌ام و دربارۀ من از او اجازه نگیر.» حاجب داخل شد و سخن محمد را به هارون رساند. هارون دستور داد او را وارد کنند. وقتی وارد شد، گفت: «ای امیرالمؤمنین، دو خلیفه در زمین هستند: موسی‌بن جعفر در مدینه که برای او خراج جمع می‌شود، و تو در عراق که برای تو خراج جمع می‌شود.» و گفت: «به خدا قسم چنین است.» آنگاه هارون صدهزار درهم برای او مقرر کرد. وقتی محمد پول را گرفت و به خانه‌اش رفت، همان شب دچار خفگی شد و درگذشت؛ و فردای آن روز مالی که به او داده بودند پس گرفته شد.»[763] روایت شده است: کسی که دربارۀ امام کاظم(ع) بدگویی کرد علی‌بن اسماعیل (برادر محمد) بود: «نوفلی گفته است: علی‌بن حسن‌بن علی‌بن عمر‌بن علی از برخی مشایخش برای من نقل کرد، و این مربوط به حج هارون پیش از همین حج [اخیر] بود. گفت: علی‌بن اسماعیل‌بن جعفر‌بن محمد را دیدم؛ به من گفت: «چرا خودت را به فراموشی سپرده‌ای؟ چرا دنبال کارهای وزیر نمی‌روی؟ وزیر برایم پیام فرستاد، با او دیدار کردم و نیازهایم را از او خواستم.» علت این ماجرا آن بود که یحیی‌بن خالد به یحیی‌بن ابی‌مریم گفته بود: «آیا کسی را از آل‌ابو‌طالب می‌شناسی که به دنیا تمایل داشته باشد تا دنیایش را برایش فراهم کنم؟» گفت: «بله، تو را به کسی با چنین خصوصیاتی راهنمایی می‌کنم، و او علی‌بن اسماعیل‌بن جعفر است.» یحیی برایش پیام فرستاد و از او دربارۀ عمویش و شیعیانش و مالی که به او می‌رسد پرسید. او نیز گفت: «خبرش نزد من است.» و دربارۀ عمویش بدگویی کرد. ازجمله بدگویی‌های او این بود که گفت: «از فراوانی مالی که نزدش است مزرعه‌ای به نام البشریه را به مبلغ سی هزار دینار خریده است. وقتی پول آماده شد، فروشنده گفت: من این نوع پول را نمی‌خواهم، فلان نوع پول می‌خواهم. پس دستور داد آن را به خزانه‌اش بازگردانند و از همان خزانه سی هزار دینار پول موردنظر برداشت و برای خرید مزرعه پرداخت کرد.» نوفلی گفت: پدرم گفت: موسی‌بن جعفر(ع) به علی‌بن اسماعیل کمک می‌کرد و به او اعتماد داشت؛ تا آنجا که گاهی نامه‌ای از سوی امام به برخی شیعیان با دستخط علی‌بن اسماعیل نوشته می‌شد، اما بعداً از او کناره گرفت. هنگامی که هارون تصمیم گرفت به عراق برود، موسی‌بن جعفر شنید که علی‌بن اسماعیل قصد دارد با سلطان به عراق برود، پس برایش پیام فرستاد: «تو را با رفتن نزد سلطان چکار؟» گفت: «به‌خاطر دِینی که دارم.» امام(ع) فرمود: «بدهی‌ات را من می‌پردازم.» گفت: «تأمین زندگی خانواده‌ام چه می‌شود؟» امام فرمود: «من عهده‌دار آن‌ها می‌شوم.» اما او باز هم نپذیرفت و خواست برود. امام به‌واسطۀ برادرش محمد‌بن اسماعیل‌بن جعفر، سیصد دینار و چهار هزار درهم برایش فرستاد و فرمود: "این را خرج سفرت کن و فرزندان مرا یتیم نکن."»[764] به هر روی، همین بدگویی‌ها و سعایت‌ها دربارۀ امام موسی‌بن جعفر(ع) بود که هارون عباسی را واداشت ایشان(ع) را بازداشت و طی دو مرحله سال‌ها زندانی کند؛ که بار اول آزاد شد، اما بار دوم با شهادت حضرت به پایان رسید.

-نخستین حبس امام کاظم(ع)

هارون عباسی پس از آن‌که در سال ۱۷۰ هجری خلافت را به دست گرفت، امام کاظم(ع) را زندانی کرد: «در ماه ربیع‌الاول همان سال ـ‌ یعنی سال یکصد و هفتاد‌ ـ برای هارون‌الرشید بیعت گرفته شد، و آن هنگام بیست ‌و دو سال از امامت ابوالحسن گذشته بود. او افرادی را برای بردن ابوالحسن(ع) گسیل داشت. وقتی فرستادگان رسیدند، آن حضرت(ع) ابوالحسن رضا(ع) را که بزرگ‌ترین فرزندش بود فراخواند و در حضور جمعی از خواص خود به او وصیت کرد، و آنچه را لازم داشت به او سپرد، و کنیه‌اش را به او بخشید؛ و [از آن پس] او با کنیۀ ابوابراهیم خوانده شد...»[765] این یعنی امام کاظم(ع) از سیزده سال پیش از شهادتش ـ‌ و حتی پیش‌تر‌ ـ توجه خواص و شیعیانش را به امامت و وصایت فرزندش امام رضا(ع) جلب می‌کرد. در این ‌باره روایات بسیاری وارد شده که در ادامه روشن خواهد شد. امام کاظم(ع) مدت طولانی در زندان‌های بغداد به سر برد و در آن مدت آزارهای بسیاری دید: «ثوبانی گفت: ابوالحسن موسی‌بن جعفر(ع) برای چندین سال هر روز از طلوع خورشید تا زوال در سجده بود. گاهی هارون به بام کاخی می‌رفت که مشرف به زندانی بود که امام کاظم(ع) در آن محبوس بود و ایشان را در حال سجده می‌دید. پس به ربیع گفت: «ای ربیع، آن پارچه‌ای که هر روز در آن نقطه می‌بینم چیست؟!» گفت: «ای امیرالمؤمنین، آن پارچه نیست، بلکه موسی‌بن جعفر(ع) است که هر روز از طلوع خورشید تا زوال در سجده است.» ربیع گفت: هارون به من گفت: «این شخص از راهبان ‌بنی‌هاشم است.» گفتم: «پس چرا با زندان بر او سخت گرفته‌ای؟» گفت: "هیهات، چاره‌ای از این کار نیست."»[766] نخستین حبس امام کاظم(ع) طولانی شد، تا آن‌که حضرت از خدا خواست که او را از زندان هارون نجات دهد؛ و خداوند نیز دعایش را اجابت کرد و هارون به‌سبب رؤیایی که دیده بود امام(ع) را آزاد کرد. «هنگامی که هارون‌الرشید، موسی‌بن جعفر(ع) را زندانی کرد و شب فرارسید، اطرافیان هارون بیم آن داشتند که او امام(ع) را به قتل برساند. موسی(ع) وضوی خود را تجدید کرد، روبه‌قبله ایستاد و برای خداوند عزوجل چهار رکعت نماز خواند، و سپس این دعاها را زمزمه کرد و فرمود: «ای آقای من، مرا از زندان هارون نجات بده و از دست او رهایی‌ام بخش. ای رهایی‌دهندۀ درخت از میان شن و گل و آب، ای رهایی‌دهندۀ شیر از میان سرگین و خون، ای رهایی‌دهندۀ نوزاد از میان جفت و رحم، ای رهایی‌دهندۀ آتش از میان آهن و سنگ، ای رهایی‌دهندۀ روح از میان اعضا و احشاء، مرا از دست هارون رهایی ببخش.» راوی گفت: وقتی موسی(ع) این دعا را خواند، هارون در خواب مرد سیاه‌چهره‌ای را دید که شمشیری کشیده در دست داشت و بالای سرش ایستاده بود و می‌گفت: «ای هارون، موسی‌بن جعفر را آزاد کن، وگرنه با این شمشیر فرق سرت را می‌شکافم!» هارون از هیبت آن مرد ترسید. سپس حاجب خود را صدا زد. حاجب آمد. هارون به او گفت: «به زندان برو و موسی‌بن جعفر را آزاد کن»... و هر پنج‌شنبه نزد او می‌آمد.»[767] «و هر پنج‌شنبه نزد او می‌آمد»: یعنی امام را در بغداد نگه داشت تا هر هفته یک ‌بار نزد او بیاید؛ اما برخی مورخان گفته‌اند هارون امام(ع) را آزاد کرد و به ایشان اجازه داد فوراً به مدینه نزد خانواده‌اش بازگردد. «عبدالله‌بن مالک خُزاعی ـ‌ که مسئول دارالخلافه و شهربانان هارون بود‌ ـ نقل کرده است: فرستادۀ رشید در زمانی که هرگز پیش از آن در آن وقت نیامده بود نزد من آمد. فوراً مرا از جایم بلند کرد و حتی اجازۀ تعویض لباس‌هایم را هم نداد. این موضوع مرا نگران و مضطرب ساخت. وقتی به دارالخلافه رسیدم، خادم از من پیشی گرفت و خبر حضورم را به هارون داد. پس اجازۀ ورود گرفتم و داخل شدم. دیدم هارون بر بسترش نشسته است. سلام کردم. مدتی سکوت کرد. ترسم بیشتر شد و اضطرابم شدت گرفت. سپس گفت: «ای عبدالله، می‌دانی چرا در این وقت تو را خواسته‌ام؟» گفتم: «نه، به خدا قسم ای امیرالمؤمنین، نمی‌دانم.» گفت: «هم‌اکنون در خواب دیدم که گویی سربازی نزد من آمد که نیزه‌ای به دست داشت و به من گفت: اگر همین الآن موسی‌بن جعفر را آزاد نکنی با همین نیزه تو را می‌کشم. برو و او را آزاد کن.» گفتم: «ای امیرالمؤمنین، موسی‌بن جعفر را آزاد کنم؟» سه بار پرسیدم. گفت: «بله، همین الآن برو و او را آزاد کن، و به او سی هزار درهم بده و بگو: اگر دوست داری همین‌جا پیش ما بمان، هرچه بخواهی در اختیار توست؛ و اگر دوست داری به مدینه بازگردی، اختیار با توست.» گفت: به زندان رفتم تا او را آزاد کنم. وقتی مرا دید از جای خود بلند شد و گمان کرد برای قصد بدی آمده‌ام. گفتم: «نترس. امیرالمؤمنین دستور داده تو را آزاد کنم و سی هزار درهم به تو بدهم و می‌گوید: اگر دوست داری نزد ما بمان، هرچه می‌خواهی از آنِ تو خواهد بود؛ و اگر دوست داری به مدینه بازگردی اختیار با توست.» سی هزار درهم را به او دادم و او را آزاد کردم. سپس گفتم: «من واقعاً از کار شما در شگفتم!» گفت: "به تو خبر می‌دهم؛ وقتی مشغول نیایش بودم، پیامبر(ص) نزد من آمد و فرمود: ای موسی، تو مظلومانه زندانی شده‌ای. این جملات را بگو که امشب دیگر در زندان نخواهی ماند. گفتم: پدر و مادرم فدایت، چه بگویم؟ فرمود: بگو: ای شنوندۀ هر صدا، ای پیشی‌گیرنده از فوت‌شدگان، ای کسی که استخوان‌ها را با گوشت می‌پوشانی و دوباره پس از مرگ برمی‌انگیزی، از تو می‌خواهم به اسماء‌الحسنی و اسم اعظم نگه‌داشتۀ پنهانت که هیچ‌یک از مخلوقات از آن آگاه نیست، ای بردبارِ شکیبایی که هیچ‌کس به بردباری‌ات نمی‌رسد، ای صاحب معروفی که هرگز قطع نمی‌شود و به شماره نمی‌آید، گشایش را نصیبم فرمایی؛ و همان شد که دیدی."»[768] اما هارونِ خبیث، با وجودِ همۀ این نشانه‌ها عبرت نگرفت؛ بلکه بیش از پیش سرکشی کرد و آزار خود را نسبت به امام کاظم(ع) در مدت باقی‌مانده تا شهادت آن حضرت(ع) شدت بخشید: «از ابوعبدالله‌بن فضل، از پدرش فضل نقل است که می‌گوید: من حاجب (دربان) هارون بودم. روزی با حالی خشمگین و شمشیری در دستش که آن را بالا و پایین می‌آورد، نزد من آمد و گفت: «ای فضل، به قرابتی که با رسول خدا(ص) دارم سوگند، اگر همین الآن پسرعمویم را نزد من نیاوری، چشم‌هایت را از حدقه درمی‌آورم!» گفتم: «کدام پسرعمو را بیاورم؟» گفت: «همین حجازی!» گفتم: «کدام حجازی؟» گفت: «موسی‌بن جعفر‌بن محمد‌بن علی‌بن حسین‌بن علی‌بن ابی‌طالب(ع).» فضل گفت: «ترسیدم اگر او را نزد هارون ببرم، خداوند از من انتقام بگیرد، ولی بعد به عاقبت کار فکر کردم و گفتم: انجام می‌دهم.» گفت: «دو تازیانه، دو زنجیر، و دو جلاد برایم بیاور.» من نیز این‌ها را برایش بردم، و به خانۀ ابوابراهیم موسی‌بن جعفر(ع) رفتم. به خرابه‌ای رسیدم که در آن سایبانی از شاخه‌های نخل ساخته شده بود. غلامی سیه‌چرده آنجا بود. به او گفتم: «برای من اجازه بگیر که به حضور مولایت برسم، خدا تو را رحمت کند.» گفت: «وارد شو، اینجا نه حاجبی دارد و نه دربانی!» وارد شدم و غلام سیاه‌ دیگری دیدم که در دستش قیچی داشت و با آن پینه‌های پیشانی و بینی امام را که از شدت سجده پینه بسته بود، می‌برید. گفتم: «السلام علیک، ای فرزند رسول خدا، هارون شما را احضار کرده است.» فرمود: «مرا با هارون چکار؟ آیا خشم و انتقامش او را از من بازنمی‌دارد؟!» سپس به‌سرعت برخاست درحالی‌که می‌فرمود: «اگر از جدم رسول خدا(ص) روایت نشنیده بودم که اطاعت از سلطان به‌دلیل تقیه واجب است، هرگز نزدش نمی‌رفتم.» گفتم: «خودت را آمادۀ مجازات کن، خدا تو را رحمت کند.» فرمود: «آیا کسی که مالک دنیا و آخرت است همراه من نیست؟! و به خواست خدا او امروز هرگز نمی‌تواند گزندی به من برساند.» فضل‌بن ربیع گفت: دیدم سه بار دستش را بر سر خود چرخاند. وقتی به حضور هارون وارد شدم، دیدم مثل زنِ فرزندمرده گیج و حیران است. وقتی مرا دید گفت: «ای فضل!» گفتم: «لبیک.» گفت: «پسرعمویم را آوردی؟» گفتم: «بله.» گفت: «مبادا او را آزرده باشی.» گفتم: «نه.» گفت: «مبادا به او گفته باشی که من از او خشمگینم، چون چیزی به درونم خطور کرده بود که خواستارش نبودم؛ به او اجازه بده وارد شود.» اجازه دادم. وقتی ایشان را دید، از جای خود برخاست، او را در آغوش کشید و گفت: «خوش آمدی ای پسرعمو، ای برادر، ای وارث نعمت من!» سپس او را نشاند و گفت: «چرا از دیدار ما خودداری کردی؟» فرمود: «[به‌خاطر] گستردگی حکومت‌ شما و دل‌بستگی‌تان به دنیا.» گفت: «جعبه‌های گران‌بهایم را بیاورید.» آوردند، امام با دست خود آن را گرفت. سپس دستور داد جامه و دو کیسه دینار برایش بیاورند. امام فرمود: «به خدا سوگند، اگر نمی‌خواستم با آن مجردهای ‌بنی‌ابو‌طالب را داماد کنم تا نسل او منقطع نشود، آن را نمی‌پذیرفتم.» سپس برخاست و می‌فرمود: «الحمدلله رب العالمین»؛ و رفت. فضل می‌گوید: «ای امیرالمؤمنین، تو می‌خواستی او را تنبیه کنی، اما به او جامه‌ای دادی و اکرامش کردی!» گفت: «ای فضل، وقتی تو رفتی تا او را نزد من بیاوری، مردانی را دیدم که خانه‌ام را محاصره کرده و نیزه‌هایی را در زمین فرو کرده بودند و می‌گفتند: اگر به پسر رسول خدا آسیبی برسانی، خانه‌ات را با خاک یکسان می‌کنیم؛ و اگر به او نیکی کنی، از اینجا می‌رویم.» به‌دنبال امام(ع) رفتم و گفتم: «شما چه فرمودی که باعث شد هارون از تو دست بردارد؟» فرمود: «دعای جدم علی‌بن ابی‌طالب را خواندم؛ دعایی که هرگاه با این دعا به جایی می‌رفت، کسی بر او غالب نمی‌شد، و اگر به میدان می‌رفت پیروز می‌شد. و این دعا، دعای دفع بلاست.» گفتم: «چگونه است؟» فرمود: "گفتم: با تو پیکار می‌کنم، و با تو تلاش می‌کنم، و با تو همسایگی می‌جویم، و با تو حمله می‌برم، و با تو پیروز می‌شوم، و با تو می‌میرم، و با تو زنده می‌شوم. جانم را به تو سپردم و کارم را به تو واگذاردم؛ و هیچ نیرو و توانی نیست مگر به‌واسطۀ خداوند بلندمرتبۀ بزرگ. خدایا، تو مرا آفریدی و روزی‌ام دادی، و به لطف آنچه به من بخشیدی مرا از چشم ‌بندگانت پوشاندی و بی‌نیازم کردی. هرگاه لغزیدم مرا بازگرداندی، و هرگاه افتادم مرا بلند کردی، و هرگاه بیمار شدم شفایم دادی، و هرگاه دعا کردم اجابتم کردی. ای آقای من، از من راضی باش که من نیز از تو راضی‌ام."»[769]

-دومین حبس امام کاظم(ع)

مثل دیگر طاغوت‌ها، هارون عباسی پس از آن‌که وجود امام کاظم(ع) برایش سنگین شد و نتوانست وجود مبارک ایشان را تحمل کند، تصمیم گرفت از ایشان خلاص شود. ‌بنابراین بعد از انجام حج در سال 179 هجری و بازگشت به مدینه، برای بار دوم دستور حبس ایشان را صادر کرد. بهانۀ او برای این کار این بود که اگر امام را آزاد بگذارد، فتنه‌ای رخ خواهد داد! به هر حال، مأموران هارون، امام کاظم(ع) را ـ‌ که در حال به جا آوردن نماز کنار قبر جدش بود‌ ـ بازداشت کردند: «ابراهیم‌بن ابو‌البلاد گفت: یعقوب‌بن داوود ـ‌ که به امامت اعتقاد داشت‌ ـ به من گفت: همان شبی که موسی‌بن جعفر(ع) را دستگیر کردند من نزد وزیر (یعنی یحیی‌بن خالد) بودم. به من گفت: «شنیده‌ام رشید کنار قبر رسول خدا(ص)، درست مثل کسی که با پیامبر سخن می‌گوید، گفته است: "پدر و مادرم به فدایت، ای رسول خدا! من از تو بابت کاری که تصمیم به انجامش دارم عذرخواهی می‌کنم. می‌خواهم موسی‌بن جعفر را دستگیر و زندانی کنم؛ زیرا می‌ترسم فتنه‌ای در میان امت تو بیفتد و خونشان ریخته شود." به نظرم فردا او را دستگیر خواهد کرد.» فردا صبح، فضل‌بن ربیع را فرستاد و امام را که در مقام رسول خدا(ص) در حال نماز بود بازداشت کرد و به زندان افکند.»[770] دژخیمان طاغوت، امامِ مظلوم موسی‌بن جعفر را دستگیر کردند و در ‌بند کشیدند. هارون برای جلوگیری از هرگونه واکنش‌های احتمالی، دستور داده بود دو کاروان آماده کنند و کاروان‌ها را به دو مسیر متفاوت بفرستند: یکی به‌سوی کوفه و دیگری به‌طرف بصره. امام(ع) را در کاروان بصره قرار دادند و مأموریت حفاظت از ایشان را به حَسّان سروی سپردند تا ایشان را به عیسی‌بن جعفر‌بن منصور تحویل دهد و در زندان او نگه دارند. پس از گذشت یک سال، عیسی نامه‌ای به هارون نوشت و درخواست کرد که امام(ع) را تحویل بگیرد وگرنه او را آزاد می‌کند؛ و هارون نیز دستور داد امام را از بصره به بغداد منتقل کنند: «از محمد‌بن علی نوفلی نقل است که می‌گوید: علت دستگیری و زندانی‌شدن موسی‌بن جعفر به‌دست هارون‌الرشید این بود که گروهی نزد او بدگویی کردند و گفتند: اموال زیادی از همۀ نواحی برای او آورده می‌شود، زکات‌ها و خمس‌ها به دستش می‌رسد، و او مِلکی به نام «یَسیریه» را به مبلغ سی هزار دینار خریده است. رشید همان سال عازم حج شد و نخست وارد مدینه گردید. وقتی وارد مدینه شد، موسی‌بن جعفر(ع) با جمعی از بزرگان به استقبالش رفتند. پس از این‌که هرکسی به‌دنبال کار خود رفت، موسی طبق معمول به مسجد رفت و مشغول عبادت شد. هارون تا شب در مدینه ماند و پس از آن به نزد قبر رسول خدا(ص) رفت و گفت: «ای رسول خدا، من از کاری که می‌خواهم انجام دهم عذرخواهی می‌کنم؛ این‌که می‌خواهم موسی‌بن جعفر را زندانی کنم؛ زیرا او می‌خواهد میان امت تو اختلاف و خون‌ریزی به راه اندازد، و من قصد دارم خون‌ها را حفظ کنم.» سپس بیرون آمد و دستور داد امام را از مسجد بیاورند و نزد او حاضر کنند. در همان ساعت، امام را در ‌بند کردند و دو کجاوه خواست، و هرکدام را بر یک قاطر قرار داد. امام را در یکی از این کجاوه‌ها گذاشتند و آن را با پارچه‌های رومی پوشاندند. برای هرکدام گروهی سواره مأمور کرد و یکی را به‌سوی بصره و دیگری را به‌طرف کوفه فرستاد تا مردم متوجه نشوند امام(ع) در کدام کاروان است. موسای کاظم(ع) در کجاوه‌ای بود که به‌سوی بصره رفت. هارون به مأموران توصیه کرد که امام(ع) را به عیسی‌بن جعفر‌بن منصور که در آن زمان والی بصره بود تحویل دهند. آن‌ها نیز چنین کردند و عیسی، امام را نزد خود نگه داشت و او را یک سال زندانی کرد. پس از یک سال، هارون به عیسی نامه نوشت که خونش را بریزد و از او راحت شود. عیسی برخی از خواص و نزدیکان مورداعتمادش را جمع کرد و نامۀ هارون را به آن‌ها نشان داد و با آن‌ها مشورت کرد. آن‌ها گفتند: «ما به تو پیشنهاد می‌کنیم که خودت را از این کار کنار بکشی و در آن وارد نشوی.» پس عیسی به هارون نوشت: "ای امیرالمؤمنین، دربارۀ این مرد به من نامه نوشته‌ای، و من در مدت اقامت طولانی او در زندانم، افرادی خبره و آگاه را که همچون خون در رگ از احوال مردم مطلع می‌شوند، برای مراقبت و زیرنظر داشتن او به‌همراهش گماردم، ولی هیچ‌گونه بدی از او ندیدم. او هرگز اسم امیرالمؤمنین را جز به نیکی نبرده، و به هیچ مقامی در دنیا علاقه‌ای نداشته، و حتی جز برای مغفرت و رحمت برای تو و همۀ مسلمانان دعا نکرده، و مدام مشغول روزه و نماز و عبادت بوده است. اگر امیرالمؤمنین صلاح می‌داند، مرا از این مأموریت معاف کند و کسی را بفرستد تا او را از من تحویل بگیرد، در غیر این صورت من او را آزاد کنم؛ زیرا از او بسیار در تنگنا و عذاب‌وجدان قرار دارم."»[771] عیسی‌بن جعفر [کیست؟]: او عیسی‌بن جعفر‌بن ابوجعفر منصور، پسرعموی هارون و برادر همسرش «زبیده» بود؛ و به همین دلیل هارون هیچ‌گاه به فکر مجازات او بابت سرپیچی از دستور قتل امام نیفتاد. جالب اینجاست که این عیسی که می‌بینیم از کشتن امام کاظم(ع) خودداری می‌کند، از تحریک هارون برای قتل امام رضا(ع) ابایی ندارد! «از موسی‌بن مهران نقل است که می‌گوید: شنیدم جعفر‌بن یحیی می‌گفت: شنیدم عیسی‌بن جعفر به هارون ـ‌ وقتی از رِقه به مکه می‌رفت‌ ـ می‌گفت: «سوگندی را که دربارۀ آل‌ابو‌طالب یاد کرده‌ای به یاد داشته باش، زیرا سوگند یاد کرده بودی که اگر بعد از موسی کسی ادعای امامت کند، گردنش را بزنی، و حالا این علی پسر اوست که چنین ادعایی می‌کند و درباره‌اش همان سخنان گفته می‌شود که دربارۀ پدرش گفته می‌شد!» هارون با عصبانیت به او نگاه کرد و گفت: «تو چه فکر می‌کنی؟ می‌خواهی من همۀ آن‌ها را بکشم؟!» موسی‌بن مهران گفت: وقتی این را شنیدم، نزد ایشان ـ‌ یعنی رضا(ع)‌ ـ رفتم و جریان را گفتم. ایشان(ع) فرمود: "من با آن‌ها چکار دارم؟ آن‌ها نمی‌توانند به من آسیبی برسانند."»[772] برخی از وقایعِ پیش از انتقال امام به بغداد: 1. در راهِ بصره، امام کاظم(ع) با عبدالله‌بن مرحوم دیدار کرد. به نظر می‌رسد او توانست به‌صورت خصوصی با امام گفت‌وگو کند. او از نظر امام(ع) و پدرش، فردی مورداعتماد و امین بود.[773] امام نامه‌هایی به او داد و دستور داد آن‌ها را به فرزندش امام رضا(ع) برساند و او را به‌عنوان امامِ پس از خود معرفی کرد: «از عبدالله‌بن مرحوم نقل شده است که گفت: از بصره به‌قصد مدینه به راه افتادم. در میانۀ راه ابوابراهیم [امام کاظم](ع) را دیدم که او را به‌سوی بصره می‌بردند. برایم پیام فرستاد و من نزدش رفتم. او نامه‌هایی به من داد و دستور داد آن‌ها را به مدینه برسانم. گفتم: «به چه کسی برسانم، فدایت شوم؟» فرمود: "به پسرم علی؛ او وصی من است، قائم به امر من است، و بهترین فرزندان من است."»[774] 2. به‌محض رسیدن به بصره، «حسان سروی» امام کاظم(ع) را به عیسی‌بن جعفر تحویل داد و او امام را زندانی کرد و درهای زندان را بست. این درها فقط در دو حالت باز می‌شد: هنگام بیرون رفتن برای وضو، و هنگام وارد کردن غذا. سپس خبر زندانی شدن امام در بصره شایع شد. پس هارون به عیسی دستور داد که امام(ع) را به قتل برساند، اما از هارون خواست که او را از این کار معاف کند. هارون کسی را فرستاد تا امام را از او تحویل بگیرد و به بغداد منتقل کند.[775] امام(ع) وقت خود را در زندان بصره با عبادت و دعا سپری می‌کرد و در یکی از دعاهایی که از ایشان نقل شده آمده است: «خدایا، تو می‌دانی که از تو می‌خواستم مرا برای عبادتت فارغ کنی؛ خدایا، و اکنون این کار را کردی، پس تو را سپاس.»[776] 3. با وجود این‌که امام کاظم(ع) پیش از دستگیری، به جانشینی فرزندش علی رضا(ع) تصریح کرده و اهل‌بیت خود ـ ‌به‌ویژه اصحاب و شیعیانش‌ ـ را از این موضوع آگاه ساخته بود؛[777] تا آنجا که نقل شده شصت نفر از ایشان را در یک مجلس آگاه کرده بود،[778] اما برای اتمام حجت و رفع هرگونه عذر در زندان بصره نیز بر وصایت فرزندش «علی» و امامت او بعد از خود تأکید کرد: «از حسین‌بن مختار نقل است که می‌گوید: از طرف ابوابراهیم موسی(ع) ـ ‌زمانی که در زندان بود‌ ـ برای ما الواحی رسید که در آن‌ها نوشته شده بود: «عهد من به بزرگ‌ترین فرزندم.» ... از حسین‌بن مختار نقل است که می‌گوید: وقتی ابوالحسن(ع) از بصره عبور کرد، الواحی از ایشان به ما رسید که به‌صورت افقی نوشته شده بود: «عهد من به بزرگ‌ترین فرزندم.»[779] سپس هارون عباسی دستور داد امام کاظم(ع) را از بصره به بغداد منتقل کنند و به فضل‌بن ربیع بسپارند؛ پس امام(ع) مدت زیادی نزد او ماند. هارون به او دستور داد که امام(ع) را به قتل برساند، اما او امتناع کرد.[780] پس برای او نوشت که امام(ع) را به فضل‌بن یحیی تحویل دهد. فضل‌بن یحیی امام را در خانۀ خود نگه داشت و اکرامش کرد. سپس به او دستور داد امام(ع) را به قتل برساند، اما او انجام نداد. پس او را مجازات کرد و ـ‌ در واقعه‌ای مبهم و عجیب که شرح و تفصیل آن خواهد آمد‌ ـ دستور داد امام(ع) را به سِندی‌بن شاهَک (لعنت خدا بر او) بسپارند.[781] به‌طور کلی، در دوران زندانی بودن امام کاظم(ع) در خانۀ فضل‌بن ربیع، امام روزهای خود را به عبادت سپری می‌کرد؛ به‌طوری که ابن‌ربیع از شدت عبادت ایشان(ع) شگفت‌زده شده بود: «از احمد‌بن عبدالله، از پدرش نقل است که می‌گوید: نزد فضل‌بن ربیع وارد شدم و او بر بام خانه نشسته بود. به من گفت: «نزدیک بیا.» نزدیک شدم تا کنار او رسیدم. گفت: «به آن اتاق در خانه نگاه کن.» نگاه کردم. گفت: «در اتاق چه می‌بینی؟» گفتم: «لباسی که افتاده است.» گفت: «خوب نگاه کن.» با دقت نگاه کردم و مطمئن شدم و گفتم: «مردی در حال سجده است.» گفت: «او را می‌شناسی؟» گفتم: «نه.» گفت: «این مولای توست.» گفتم: «مولای من کیست؟» گفت: «خودت را به نادانی می‌زنی؟» گفتم: «نه، ولی من برای خودم مولایی نمی‌شناسم.» گفت: «ابوالحسن موسی‌بن جعفر(ع).» به من گفت: «شب و روز او را زیرنظر داشتم و در هیچ زمانی جز این حالت که به تو گفتم او را ندیده‌ام؛ او نماز صبح را می‌خواند، سپس مدتی بعد از نمازش دعا می‌خواند تا خورشید طلوع کند، سپس به سجده‌ای طولانی می‌رود و پیوسته در سجده می‌ماند تا زوال خورشید برسد،... این روش او از زمانی بوده که نزد من آمده است.» به او گفتم: «از خدا بترس و دربارۀ او کاری نکن که باعث تباه شدن نعمت شود، چون می‌دانی هرکس با آنان چنین کرد نعمتش زایل شد.» گفت: "بارها از من خواسته‌اند او را بکشم، اما من نپذیرفته‌ام و به آنان اعلام کرده‌ام که چنین کاری نخواهم کرد، حتی اگر مرا بکشند، باز هم به خواسته‌شان پاسخ مثبت نمی‌دهم"...»[782] سپس گفته شده امام(ع) در خانۀ فضل‌بن یحیای برمکی با سم به شهادت رسید! موضوع خوراندن سم به امام(ع) در خانۀ فضل‌بن یحیای برمکی هم نادرست است؛ زیرا چگونه ممکن است امام را با سم به شهادت برسانند درحالی‌که فضل‌بن یحیی به امام(ع) احترام می‌گذاشت و در خانه‌اش به ایشان آسان می‌گرفت و از اجرای دستور هارون عباسی برای قتل امام امتناع می‌کرد و به همین دلیل مورد ضرب‌وشتم و اهانت و لعن خلیفه قرار گرفت![783] درست این است که امام(ع) در زندان سندی‌بن شاهک (لعنت خدا بر او) و به‌دست او با سم به شهادت رسید؛ زندانی که به «زندان مُسَیّب» معروف بود؛ به‌دلیل این‌که مسیب‌بن زهیر پیش از سندی، والی شهربانان هارون بود و زندان به نام او شناخته می‌شد. گفتنی است که «مسیب» به‌دست امام کاظم(ع) در نخستین زندانی شدنش، به‌سوی حق هدایت شد و به همین دلیل در دومین زندانی شدن امام(ع) به دیدار ایشان می‌رفت و با او ارتباط داشت و ـ‌‌ همان‌طور که خواهیم دید‌ ـ ازجمله افرادی بود که امام(ع) چند روز پیش از شهادت، خبر وفات خود را به آنان داد. علی‌رغم وجود سال‌هایی که امام موسی‌بن جعفر(ع) در زندان‌های هارون عباسی سپری کرد (ایشان(ع) در دومین مرتبه تا پیش از شهادت حدود چهار سال در زندان بود، و در نخستین مرتبه نیز سال‌هایی را در زندان گذراند)، هرگز از آن ستمگر تقاضای آزادی نکرد و با این کار انتخاب کرد که آینه‌ای صاف باشد که صبر جدش حسین(ع) را بازتاب می‌دهد: به موسی‌بن جعفر ـ‌‌ که در زندان بود‌ ـ گفته شد: «اگر به فلانی نامه ‌بنویسی، نزد رشید برای تو شفاعت می‌کند؟» فرمود: «پدرم از پدرانش نقل کرده است که خداوند عزوجل به داوود وحی کرد: ای داوود، هیچ ‌بنده‌ای از بندگانم نبود که به‌جای من به یکی از مخلوقاتم پناه ببرد و من این را از او دانسته باشم، مگر آن‌که اسباب آسمان را از او منقطع کرده و زمین را زیر پایش ناخشنود ساخته‌ام.»[784] ایشان(ع) در تاریکی‌های زندانی که در آن به سر می‌برد به هارون پیامی فرستاد که در آن نوشته بود: «روزی از بلا نیست که بر من بگذرد مگر این‌که در کنارش روزی از خوشی بر تو می‌گذرد، تا این‌که هر دو به روزی برسیم که پایانی ندارد؛ روزی که باطل‌گرایان در آن زیان می‌بینند.»[785] همچنین: یکی از روش‌های پلید هارون ـ ‌روشی که طاغوت‌ها تا امروز دنبال می‌کنند‌ ـ این بود که دستور داد کنیزی زیباروی را در زندان سندی‌بن شاهک (لعنت خدا بر او) نزد امام(ع) بفرستند؛ اما آن کنیز تحت‌تأثیر امام قرار گرفت و از دنیا دل برید و چند روز پیش از شهادت امام(ع) از دنیا رفت.[786] دوران زندان امام کاظم(ع) نزد سندی‌بن شاهک به درازا کشید. در یکی از این روزها، معلمِ پسر سندی (موسی‌بن ابراهیم مروزی) توانست با امام ارتباط برقرار کند و سؤالاتی از ایشان بپرسد، سپس کتابی نوشت که آنچه را از امام شنیده بود در آن جمع‌آوری کرده بود.[787] همچنین امام(ع) در زندان توانست گروهی از شاگردان و اصحابش را مشخص کند. آنان را در برخی مناطق به‌عنوان وکیل قرار داد و شیعیان را در مسائل دینی و دریافت حقوق به آنان ارجاع داد. به‌عنوان مثال، مفضل‌بن عمر را برای دریافت حقوق تعیین کرد و به او اجازه داد حقوق را به مستحقان برساند. همچنین حیان سراج، زیاد‌بن مروان قندی و علی‌بن ابوحمزه را نیز به‌عنوان وکیل خود قرار داد؛ اما اینان به خدا و ولی او خیانت کردند و نفْسشان در برابر مالی که نزدشان جمع شده بود سست گردید و با آن زمین و کاخ خریدند، و با «وقف» (توقف به امامت امام کاظم(ع)) خیانت ورزیدند و ـ همان‌گونه که روشن خواهد شد‌ ـ امامت امام رضا(ع) را انکار کردند.

-شهادت امام کاظم(ع)

هارون عباسیِ ستمگر بیش از یک ‌بار تلاش کرد امام کاظم(ع) را در زندان سندی‌بن شاهک در بغداد به قتل برساند؛ و یکی از این تلاش‌ها، اقدام به قتل امام(ع) با خرمای زهرآلود بود.[788] بعد از آن، امام شروع به نوحه‌سرایی برای خود و دادن خبر شهادت خویش به برخی از اصحاب و یارانش ـ‌ مانند علی‌بن سوید‌ ـ نمود: «از علی‌بن سوید نقل است که می‌گوید: زمانی که ابوالحسن موسی(ع) در زندان بود، نامه‌ای به ایشان(ع) نوشتم و از وضعیت ایشان و مسائل بسیاری پرسیدم. پاسخ دیر رسید و چند ماهی طول کشید تا ایشان(ع) پاسخ داد. سپس این‌گونه به من پاسخ داد: "بسم‌الله الرحمن الرحیم. سپاس خداوند بلندمرتبۀ بزرگی که با عظمت و نورش دل‌های مؤمنان بینا شد، و با عظمت و نورش جاهلان با او دشمنی ورزیدند، و با عظمت و نورش آنان که در آسمان‌ها و زمین‌اند ـ ‌با اعمال گوناگون و ادیان متضاد‌ ـ وسیلۀ نزدیکی به او را جستند. پس برخی به حق رسیدند و برخی به خطا رفتند، برخی گمراه شدند و برخی هدایت ‌یافتند، برخی شنیدند و برخی هیچ نشنیدند، برخی بینا شدند و برخی نابینا و سرگردان. پس سپاس خدایی را که محمد(ص) دینش را شناساند و توصیفش کرد؛ اما بعد: به‌درستی که تو مردی هستی که خداوند تو را به‌واسطۀ آل‌محمد(ص) در جایگاهی ویژه قرار داده است، و تو محبت و دوستی آنان را ـ ‌که از دین خود به تو سپرده است‌ ـ پاس داشته‌ای، و از آنچه از هدایت به تو الهام کرده و بینشی که در دینت عطا فرموده، با برتری دادن ایشان و بازگرداندن امور به ایشان، پاسداری کرده‌ای. نامه‌ای نوشتی و از من دربارۀ چیزهایی پرسیدی که من از آن‌ها در تقیه بودم و در کتمانشان در گشایش قرار داشتم؛ اما ـ‌ با جدایی از دنیای نکوهیده به‌سوی اهلش، آن سرکشان در برابر خالق خویش‌ ـ چون سلطنت جباران پایان یافت و سلطنت صاحب قدرت بزرگ فرارسید، دیدم شایسته است که آنچه را از من پرسیدی برایت توضیح دهم؛ از بیم آن‌که نادانیِ شیعیانِ ضعیف ما موجب حیرت آنان گردد. پس از خداوند ـ ‌که یادش عزیز است‌ ـ بترس و آن امر را ویژۀ اهلش قرار بده، و برحذر باش از این‌که عامل بلایی برای اوصیا باشی، یا آنان را به خطر بیندازی (یعنی با فاش کردن آنچه به تو سپرده‌ام و آشکار ساختن آنچه پنهان داشته‌ام آنان را در معرض خطر قرار ندهی)، و البته به خواست خدا هرگز چنین نخواهی کرد. نخستین مطلبی که به تو می‌رسانم این است که در این شب‌های پیش ‌رو با شما وداع می‌کنم، نه بیمناک و نه پشیمان، و نه شکّاک در آنچه واقع خواهد شد و آنچه خداوند عزّوجل مقدر کرده و حتمی نموده است. پس به ریسمان دین آل‌محمد(ص) چنگ بزن، آن ریسمان محکم (عروة الوثقى) که همان وصی پس از وصی است، و با آنان در صلح باش و به گفته‌هایشان راضی باش؛ و دین کسی را که از شیعیانت نیست مجوی، و دین آنان را دوست مدار؛ زیرا آنان خیانت‌پیشگانی هستند که به خدا و رسولش خیانت کردند و در امانت‌هایشان خیانت نمودند؛ و تو می‌دانی در چه چیزی به امانتشان خیانت کردند: برای کتاب خدا امین شمرده شدند، اما آن را تحریف و دگرگون کردند و از پیروی اولیای امر از خودشان روی گرداندند، پس خداوند آنان را به‌سبب کرده‌هایشان با لباس گرسنگی و ترس گرفتار ساخت. از من دربارۀ دو مرد پرسیدی که مالی را از مردی به اجبار گرفتند؛ مالی که او آن را در راه خدا برای فقیران و بینوایان و درراه‌ماندگان خرج می‌کرد. و هنگامی که آن مال را غصب کردند، به همین بسنده نکردند تا آن‌که او را واداشتند که آن مال را با اکراه بر دوش خود بگذارد و به خانه‌های آن دو ببرد. پس چون آن مال را در اختیار گرفتند، خودشان دست به خرج کردنش زدند. آیا این دو نفر با این کار به کفر رسیده‌اند؟ به جانم سوگند، این دو نفر پیش از این نیز نفاق ورزیده و سخن خداوند عزوجل را رد کرده و فرستاده‌اش(ص) را به تمسخر گرفته بودند؛ آن دو کافرند، لعنت خدا و فرشتگان و همۀ مردم بر آنان باد. به خدا سوگند، از آن هنگام که از حالت‌هایشان بیرون آمدند، ذره‌ای ایمان در دل هیچ‌یک از آن دو داخل نشد و جز بر شکشان افزوده نگردید. آنان فریب‌کار و مردد بودند، منافقانی که فرشتگان عذاب جانشان را گرفتند و در سرای ماندگار به جایگاه خواری بردند. همچنین از کسانی پرسیدی که هنگامی که مال آن مرد غصب شد و بر دوش او نهاده شد حاضر بودند؛ برخی از آنان آگاه به حق بودند و برخی نا آگاه؛ آنان همان اهل ارتداد نخستین از این امت‌اند، لعنت خدا و فرشتگان و همۀ مردم بر آنان باد. دربارۀ گسترۀ علم ما پرسیدی. علم ما بر سه قسم است: گذشته، آینده و حادث. علم گذشته، روشن و تفسیر شده است؛ و علم آینده، نوشته و محفوظ است؛ و علم حادث، آن است که در دل‌ها افکنده می‌شود و در گوش‌ها نواخته می‌گردد، و آن برترینِ علم ماست؛ و پس از نبیّ ما محمد(ص) نبیّ دیگری نیست. دربارۀ مادران فرزندان آنان، و دربارۀ ازدواج و طلاق آنان پرسیدی. مادران فرزندان آنان تا روز قیامت زنانی بی‌قید و زناکارند؛ زیرا ازدواجشان بدون ولی انجام شده و طلاقشان بدون رعایت عده بوده است. و هرکس به دعوت ما وارد شد، ایمانش گمراهی‌اش را در هم شکست و یقینش شکش را از بین برد. از زکات در میان آنان پرسیدی؛ هرآنچه از زکات باشد، شما به آن سزاوارترید؛ زیرا ما آن را برای شما حلال کردیم، هرکه از شما باشد و در هر کجا باشد. و از ضُعفا پرسیدی؛ ضعیف آن است که حجت به او عرضه نشده و اختلاف را نشناخته باشد؛ اما اگر اختلاف را شناخت، دیگر ضعیف (ناتوان) نیست. دربارۀ شهادت دادن برای آنان پرسیدی؛ پس در آنچه میان تو و ایشان است شهادت را برای خداوند عزوجل برپا دار، اگرچه بر ضد خودت، یا پدر و مادرت و خویشانت باشد؛ اما اگر بر برادرت بیم ستم داری، پس [در این صورت] نه. هرکسی را که امید اجابتش را داری، با شناخت ما به سوی پیمان‌های خداوند ـ‌ که یادش عزیز است ‌ـ دعوت کن، و در حصار ریا پناه مگیر، و با آل‌محمد(ع) دوستی بورز. و دربارۀ آنچه از ما به تو رسیده و به ما نسبت داده شده است، مگو: «این باطل است»، هرچند خلاف آن را از ما بدانی؛ زیرا تو نمی‌دانی چرا آن را گفتیم و بر چه وجهی بیان کردیم. به آنچه به تو خبر دادم ایمان داشته باش، حقّ واجبِ برادرت بر تو این است که چیزی را که سود دنیایش یا آخرتش در آن است از او پنهان نسازی؛ و اگر بدی کرد، کینه‌اش را به دل مگیر، و چون تو را دعوت کرد، دعوتش را اجابت کن، و میان او و دشمنش از مردم ـ ‌اگرچه دشمن به تو نزدیک‌تر باشد ‌ـ جدایی میفکن. در بیماری‌اش به عیادت او برو. فریب‌کاری، آزار، خیانت، تکبّر، زشتی گفتار و امر به آن از اخلاق مؤمنان نیست. پس، آنگاه که مردِ اعرابیِ زشت‌منظر را در سپاهی انبوه دیدی، در آن هنگام، چشم به راه فرج خود و مؤمنانِ شیعه‌ات باش؛ و چون خورشید گرفت، دیدگانت را به آسمان برآر و بنگر که خداوند عزّوجل با مجرمان چه می‌کند. به‌راستی برایت سخنانی کلی را به‌روشنی تفسیر کردم؛ و درود خدا بر محمد و خاندان برگزیده‌اش."»[789] پاسخ امام(ع) در زندان به پرسش‌های «علی‌بن سوید» بیانگر این حقیقت است که بسیاری از زندانبانان تحت‌تأثیر اخلاق و پارسایی و عبادت امام(ع) قرار می‌گرفتند و به‌دور از چشم مقامات هارون ستمکار با امام(ع) همدلی می‌کردند. به همین دلیل مقامات گاهی زندانبانان را تعویض می‌کردند. پیش‌تر دانستیم که امام(ع) برخی از وکلا را برای انجام کارهایی از طریق «نوشته‌هایی» که در زندان به ایشان می‌رسید و از ایشان صادر می‌شد تعیین کرد. خواهرِ سندی‌بن شاهک ازجمله افرادی بود که تحت‌تأثیر امام کاظم(ع) قرار گرفت و می‌گفت: «زیان‌کارند مردمی که متعرّض این مرد شده‌اند»![790] ازجمله نکات جالب‌توجه این است که امام کاظم(ع) یک هفته پیش از وفاتش، یحیی‌بن خالد برمکی را از شهادتش آگاه کرد و از او خواست که بر جنازه‌اش نماز بخواند و این خبر را به هارون برساند: «محمد‌بن عباد گفت: موسی‌بن یحیی‌بن خالد به من خبر داد که ابوابراهیم(ع) به یحیی فرمود: «ای ابوعلی، مرا درگذشته بدان؛ و تنها یک هفته از عمرم باقی مانده است. مرگم را پنهان کن و روز جمعه هنگام زوال نزد من بیا، و تو و اولیایم هریک جداگانه بر من نماز بخوانید. دقت کن وقتی این طاغوت به طرف رقه رفت و دوباره به عراق بازگشت، نه تو او را ببینی و نه او تو را ببیند؛ زیرا در ستارۀ تو و پسرت، و ستارۀ او دیدم که او بر شما وارد می‌شود، پس مراقب باشید.» سپس فرمود: «ای ابوعلی، این پیام مرا به او برسان: موسی‌بن جعفر به تو می‌گوید: فرستاده‌ام روز جمعه نزد تو می‌آید و تو را از آنچه خواهی دید آگاه می‌کند؛ و فردا خواهی دانست وقتی در پیشگاه خدا روبه‌رویت نشستم، چه کسی ستمکارتر است و چه کسی به یارش تجاوز کرده است؛ والسلام.» یحیی از نزد ایشان بیرون رفت درحالی‌که چشم‌هایش از شدت گریه سرخ شده بود، تا این‌که بر هارون وارد شد و ماجرا و آنچه را امام به او پاسخ داده بود برایش بازگو کرد. هارون به او گفت: اگر او پس از چند روز ادعای نبوت نکند، چقدر حال ما بهتر می‌شود!"»[791] سخن هارون: «اگر ادعای نبوت نکند...»، منظورش این است که چگونه ممکن است کسی از غیب آگاه باشد، مگر این‌که بخواهد ادعای نبوت کند! می‌گویم: این ماجرا جای تأمل دارد؛ زیرا آنچه به‌طور تاریخی (طبق نظر مورخان و محدثان و حتی پژوهشگران) دربارۀ برمکیان معروف است، دشمنی آنان با امام کاظم(ع) است. ‌بنابراین: چگونه امام(ع) از یحیی برمکی خواست که با برخی یارانش (شیعیانش) برایش نماز بخواند؟ چرا امام(ع) ـ‌‌ با وجود خطرناک بودن اوضاع‌ ـ هویت بعضی از شیعیانش را برای یحیی (که رئیس‌الوزرای هارون بود) فاش کرد؟! چرا امام خواست بر جنازه‌اش به‌طور «فُرادا» نماز خوانده شود؟ چرا امام یحیی و دو پسرش را از هارون برحذر داشت: «زیرا من دیدم... او بر شما وارد می‌شود، پس مراقب باشید»؟! و نیز: چرا چشمان یحیی از شدت گریه بر امام(ع) سرخ شده بود؟! پاسخ این پرسش‌ها در ادامه روشن خواهد شد. همچنین امام کاظم(ع) خبر شهادت خود را به مُسیب‌بن زهیر[792] داد: از عُمر‌بن و‌اقِد نقل است که می‌گوید: «... سپس سرور ما موسی(ع) مسیب‌بن زهیر را ـ‌ که سه روز پیش از وفاتش مأمور مراقبت از او بود‌ ـ فراخواند و به او فرمود: «... سرت را بالا بگیر، ای مسیب. و بدان من در روز سوم از امروز به‌سوی خداوند عزوجل رحلت خواهم کرد.» مسیب می‌گوید: من گریه کردم. امام(ع) فرمود: «گریه نکن، ای مسیب؛ زیرا علی پسرم امام و مولای تو بعد از من است، پس به ولایت او تمسک بجوی؛ زیرا تا زمانی که همراه او باشی هرگز گمراه نخواهی شد.» گفتم: «خدا را سپاس.» سپس سرورم(ع) شب روز سوم مرا فراخواند و فرمود: «همان‌گونه که قبلاً به تو گفتم، آمادۀ رفتن به‌سوی خداوند عزوجل هستم. پس اگر خواستم از آب‌بنوشم و آن را خوردم و دیدی شکمم ورم کرد و رنگم زرد و سرخ و سبز شد و تغییر کرد، خبر وفاتم را به طاغوت برسان. اگر این حالت را در من دیدی، آن را به کسی اعلام نکن و از حاضران نیز مخفی نگه‌ دار، مگر بعد از وفاتم.» مسیب‌بن زهیر می‌گوید: من پیوسته مراقب وعدۀ ایشان بودم تا این‌که امام نوشیدنی خواست و از آن نوشید. سپس مرا فراخواند و فرمود: «ای مسیب، این ملعون سندی‌بن شاهک خواهد پنداشت که غسل و دفن مرا او بر عهده می‌گیرد؛ هیهات، هیهات که چنین باشد! وقتی مرا به قبرستان معروف به گورستان قریش بردید، در همان جا مرا دفنم کنید و قبرم را بیش از چهار انگشت باز بالا نبرید و از تربتم برای تبرک چیزی برندارید؛ چراکه هر تربتی برای ما حرام است جز تربت جدم حسین‌بن علی(ع)، که خداوند آن را برای شیعیان و دوستان ما شفا قرار داده است.» گفت: سپس شخصی را دیدم که بیش از همه به ایشان شباهت داشت و کنارش نشسته بود. آخرین باری که سرورم رضا(ع) را دیده بودم، نوجوان بود. خواستم سؤال کنم که سرورم موسی(ع) با فریاد به من گفت: «مگر تو را نهی نکردم، ای مسیب؟!» پس همچنان صبر کردم تا آن شخص رفت و غایب شد. بعد از آن، خبر را به هارون رساندم. سندی‌بن شاهک هم آمد. به خدا سوگند با چشمان خودم دیدم که آنان فکر می‌کردند ایشان را غسل می‌دهند و گمان می‌بردند او را حنوط و کفن می‌کنند، ولی دست‌هایشان به او نمی‌رسید و کاری نمی‌توانستند انجام دهند، و آن شخص کار غسل و حنوط و کفن را انجام می‌داد و وانمود می‌کرد با آنان همکاری می‌کند؛ اما او را نمی‌شناختند. وقتی کارش تمام شد، آن شخص به من گفت: «ای مسیب! در هیچ‌چیزی دربارۀ من شک نکن، من امام و مولای تو و حجت خدا بر تو پس از پدرم(ع) هستم. ای مسیب، مَثَل من مانند یوسف صدیق(ع) و مَثَل آنان مانند برادرانش است که وقتی نزدش آمدند، او آنان را شناخت، اما آنان او را نشناختند.» سپس امام(ع) را تا قبرستان قریش بردند و به همان مقدار که فرموده بود قبرش را بالا آوردند؛ و بعداً قبر را بیشتر بالا بردند و بنایی بر آن ساختند.»[793] از حسن‌بن محمد‌بن بشار، از یکی از مشایخ عامه نقل شده است که می‌گفت: «در دورۀ سندی‌بن شاهک، هشتاد نفر از چهره‌های سرشناس و شناخته‌شده به خیر را جمع کردند و ما را نزد موسی‌بن جعفر(ع) بردند. سندی به ما گفت: «ای جماعت، به این مرد نگاه کنید، آیا حادثه‌ای برای او رخ داده است؟ مردم گمان می‌کنند اتفاقی برایش افتاده است و در این باره بسیار حرف می‌زنند. این خانه و بستر اوست که گسترده است و تنگ نیست، و امیرالمؤمنین سوءنیتی نسبت به او ندارد؛ فقط منتظر است تا او بیاید و با امیرالمؤمنین مناظره کند. او صحیح ‌و سالم است و در تمام امورش در رفاه و آسایش است؛ می‌توانید از خودش بپرسید. اما ما جز این نمی‌خواستیم که فقط به این مرد و فضیلت و وقارش نگاه کنیم.» موسی‌بن جعفر(ع) فرمود: «آنچه دربارۀ رفاه و امثال آن گفتید درست است؛ اما ای جماعت، بدانید من با هفت دانۀ خرما مسموم شده‌ام، و فردا رنگ [چهره‌ام] به سبز دگرگون خواهد شد و پس‌فردا خواهم مرد.» دیدم سندی‌بن شاهک پریشان شد و مثل شاخۀ خرما می‌لرزید.»[794] دربارۀ این‌که چه کسی به امام(ع) سم داده است چند روایت وجود دارد،[795] اما ـ‌ بنا بر آنچه از سید احمد الحسن دانسته‌ام‌ ـ صحیح این است که سندی‌بن شاهک (لعنت خدا بر او) به دستور هارون عباسی، امام کاظم را مسموم کرده است: «از علی‌بن محمد‌بن سلیمان نوفلی نقل است که می‌گوید: شنیدم پدرم می‌گفت:... مدت زیادی نگذشت تا این‌که موسی‌بن جعفر(ع) را مخفیانه به بغداد بردند و زندانی کردند و بعد آزاد شد. سپس دوباره زندانی شد و به سندی‌بن شاهک سپرده شد. او امام را زندانی کرد و بر او سخت گرفت. سپس رشید زهر را در خرما فرستاد و به سندی دستور داد آن را به امام بدهد و او را مجبور به خوردن آن کند. او نیز چنین کرد و امام(ع) به شهادت رسید.»[796] «روایت شده است: وقتی وفات امام(ع) فرارسید، از سندی‌بن شاهک خواست تا یکی از موالیانش از اهل مدینه را که در خانۀ عباس‌بن محمد در مَشرعة‌القَصَب اقامت داشت حاضر کند تا غسل و کفن او را بر عهده بگیرد. سندی نیز چنین کرد. سندی‌بن شاهک گفت: از امام اجازه خواستم که خودم ایشان را کفن کنم، اما نپذیرفت و فرمود: "ما اهل‌بیتی هستیم که مهریۀ زنانمان، حج واجبمان و کفن مردگانمان از اموال پاک خودمان است. و من کفنی دارم و می‌خواهم غسل و تجهیز مرا همان مولا انجام دهد." پس او نیز چنین کرد.»[797] و برای تبرئه کردن طاغوت ملعون، سندی‌بن شاهک، عده‌ای از افرادی را که امام موسی‌بن جعفر(ع) را می‌شناختند جمع کرد و آنان را برای مرگ حضرت(ع) و این‌که بدنش سالم است و اثری از جراحت و مانند آن ندارد، گواه گرفت. آنان نیز شهادت دادند، و شهادت و اسامی‌شان نوشته شد.[798] پس از شهادت امام کاظم(ع)، سندی‌بن شاهک جنازۀ ایشان را بیرون آورد و روی پل رُصافۀ بغداد قرار داد تا رهگذران به او نگاه کنند. و جارچی‌اش فریاد می‌زد: «این امام رافضیان است!» همهمه‌ها بلند شد و سلیمان‌بن ابوجعفر منصور، عموی هارون[799] که در قصر خود مشرف بر رود دجله بود، این خبر را شنید. به او خبر دادند و او به فرزندان و غلامانش دستور داد جنازۀ امام(ع) را از دست مأموران سندی بگیرند و خودش به تجهیز و دفن امام(ع) در قبرستان قریش بغداد ـ‌ که اکنون مرقد شریف ایشان است‌ ـ اقدام کرد.[800] طبق گفتۀ برخی: پیکر امام سه روز روی زمین ماند و به خاک سپرده نشد؛[801] و چنین رفتاری از قساوت دنیا و دنیاپرستان با سروران اولیای خدا عجیب نیست؛ زیرا پیش از او(ع) نیز جدش حسین(ع) سه روز بر روی خاک سوزان کربلا ماند و بادهای بیابان بر او می‌وزید، بدون غسل و بدون کفن. ولا حول ولا قوة الا بالله العلی العظیم. امام موسی‌بن جعفر(ع) پس از آن‌که ـ‌ بنا بر برخی روایات‌[802] ـ ‌در مجموع‌ پانزده سال از عمر شریفش را در زندان‌های هارون گذراند، در روز جمعه 25 رجب سال 183 هجری در سن 54 یا 55 سالگی به‌سوی خدا رحلت کرد. به‌دلیل طولانی شدن مدت زندان و غربت و دوری از خانواده و یارانش، و شدت آزاری که از هارون عباسی دید، شهادتش را «فرج» (گشایش) توصیف کرده است![803] اما چرا شهادت خود را «فرج» نامید؟ سید احمد الحسن می‌فرماید: «قطعاً امام کاظم (صلوات خدا بر او) خروجش از دنیا را فرج و آسایش می‌دانست. اگر فرمان خدا و حکمتش نبود، و اگر یاری خداوند سبحان و متعال نبود ـ‌ که به فضل او‌ ـ ما در شمار یارانش به حساب آمده و برای یاری دینش توفیق یافته‌ایم، اگر چنین نبود، دنیا و اهل آن شایستۀ زندگی و ماندن در آن را نداشت. حُکما به دنیا دل‌بسته و مشغول نمی‌شوند. و انسان چه می‌تواند از آن به دست آورد، درحالی‌که زباله‌دان و نجاستی مطرود است؟ هم‌نشینی‌شان با اهل دنیا رنج است؛ زیرا نه فهمی دارند، نه دانشی، نه پرهیزی، و با این حال، آنان را می‌بینی که همچون میمون‌ها بر سر اولیای خدا و صالحان می‌جهند. این است قدر و ارزش زندگی دنیا! انبیای خدا که برای قوم‌های خود ـ ‌ازجمله سومری‌ها‌ ـ مصیبت امام حسین(ع) را روایت کردند و آن را در قالب سروده‌ها در لوح‌هایشان به ثبت رساندند ـ‌ زیرا در آن زمان این ماجرا هنوز رخ نداده بود‌ ـ حال ‌و روز مردمِ «اهل دنیا» را روشن کردند، که چگونه بر سر حسین(ع) می‌جهند و نیزه‌ها و چوب‌هایشان را در سینۀ پاکش فرو می‌بردند. این است حال ‌و روز مردم و سپاهی که با امام حسین(ع) جنگیدند! و دردناک‌تر آن‌که نزدیکانش او را یاری نکردند، با آن‌که به خوبی می‌دانستند حسین(ع) چه شخصیتی است؛ افرادی همچون عبدالله‌بن جعفر، عبدالله‌بن عباس، محمد‌بن حنفیه و عمر‌بن علی؛ و این حال و روز نزدیکان او(ع) بود، چه برسد به دورترها. و مصیبت بزرگ‌تر این‌که همین افراد، پس از شهادت او(ع)، در زمانی کوتاه به‌سراغ عبدالله‌بن زبیر رفتند تا با او بیعت کنند، یا به‌سوی امویان رفتند و با آنان بیعت نمودند! پس آن‌ها نه حسین(ع) را یاری کردند و نه از ستمگران کناره گرفتند. آنان که با حسین(ع) جنگیدند گروهی از شیاطین بودند؛ سرخوش بودند، بر طبل شادی کوفتند، و بر قتلگاه او رقص و پایکوبی کردند. و آنان که در قتلش شرکت نکردند، نشستند و به تماشا پرداختند! حسین(ع) برترینِ آفریدگانِ خداست، و این بود اوضاعش در این دنیا. حسین(ع) ستون اصلی خیمۀ آفرینش است؛ او ستون عرش خدا در میان خلق است؛ او همان فداییِ عرش است که انبیا ـ ‌یکی پس از دیگری‌ ـ به آن وصیت کردند؛ و با همۀ این‌ها، آنچه بر او گذشت همان بود که شد؛ پس چگونه موسی‌بن جعفر(ع) رهایی از این دنیا را راحتی و آسایش نبیند؟!»[804]

-آنچه بر سر برمکیان آمد نکبت بود یا نعمت؟

-برمکیان چه کسانی بودند؟

«برمکیان» خاندانی ایرانی‌تبار بودند که اصالتشان از «بلخ» در شمال افغانستان نزدیک شهر «مزار شریف» امروزی بود. نام آنان در روزگار دولت عباسی شهرت یافت و آوازه‌شان گسترده شد. از مشهورترین شخصیت‌های این خاندان، «خالد‌بن برمک» است که در سال 90 هجری متولد شد. او نخستین فرد از این خانواده بود که اسلام آورد و به جنبش موالیانی که از قیام عباسیان علیه حکومت اموی حمایت می‌کردند پیوست. به مرور زمان، خالد از رجال شاخص نهضت و از دعوت‌کنندگان برجستۀ آن شد، و از نزدیکان ابومسلم خراسانی و ابوسلمه خلال گردید. ستارۀ بخت او هنگامی پرفروغ‌تر شد که نخستین خلیفۀ عباسی ـ‌ ابوالعباس سفّاح ـ به‌دلیل توان مدیریتی، شجاعت و کاردانی‌اش در امور جنگ، دیوان خراج و جُند (معادل وزارت دارایی و دفاع امروزی) را به او سپرد. سپس او را بلافاصله پس از ابوسلمه خَلال به‌عنوان وزیر خود انتخاب کرد.[805] در روزگار خلافت منصور، او را برای مدتی بر وزارت ابقا کرد. خالد‌بن برمک کسی بود که نقشۀ ساخت بغداد را به‌عنوان پایتخت دولت خلافت طراحی نمود.[806] سپس منصور برای آرام کردن سرزمین‌های شرقی و تثبیت آن‌ها به نفع عباسیان، از او کمک گرفت و ولایت فارس و مشرق را به او سپرد. همچنین برای آرام کردن اوضاع در موصل و جزیره ـ ‌پس از آن‌که آن مناطق بیعت عباسیان را شکستند‌ ـ از او کمک گرفت و ادارۀ آن نواحی را به او سپرد. همچنین خالد‌بن برمک نقش مهمی در کنار زدن عیسی‌بن موسی (پسرعموی منصور) از ولایتعهدی و قانع‌ کردن او به بیعت با محمد مهدی (پسر منصور و پدر هارون) به‌عنوان ولیعهد منصور در سال 147 هجری داشت؛ زیرا پس از آن‌که منصور نتوانست پسرعموی خود را قانع کند، از خالد کمک خواست و خالد موفق شد او را راضی کند. منصور از او قدردانی کرد، و مهدی عباسی همواره این کار او را یادآور می‌شد و به درستیِ نظر او اعتراف می‌کرد.[807] خالد به زیرکی و تیزهوشی و تجربه در سیاست و مدیریت معروف بود. او در سال 165 هجری درگذشت.[808] پس از خالد، پسرش یحیی جایگاه و اعتبار او را نزد عباسیان به ارث برد. یحیی در سال 120 هجری به دنیا آمد و وقایع قیام عباسیان را تجربه کرد و در زمان وزارت پدرش برای سفاح و منصور، با او همکاری داشت. او زیرکی را از پدر به ارث برد و از تجربه و تدبیر او بهره‌مند شد. به همین دلیل منصور در سال 158 هجری او را به ولایت آذربایجان منصوب کرد و این مسئولیت مهمی به شمار می‌آمد؛ زیرا آذربایجان مرز سرزمین‌های مسلمانان به شمار می‌رفت. سپس «مهدی عباسی» در دوران خلافت خود، یحیی را به‌عنوان کاتب، وزیر و مربی دو پسرش، «موسای هادی» و «هارون‌الرشید»، برگزید. به‌سبب نزدیکی فراوان او به خلیفه «مهدی»، همسر خلیفه، «خیزران»، فضل‌بن یحیی را با پسرش هارون‌الرشید شیر داد و آن دو برادر رضاعی شدند؛ و پسر دیگر یحیی ـ‌ جعفر ـ نزدیک‌ترین دوست هارون بود. هارون نیز یحیی را «پدر» صدا می‌زد![809] وقتی «موسای هادی» در دوران خلافتش تصمیم گرفت برادرش هارون را از ولایتعهدی عزل و پسرش جعفر را به‌جای او منصوب کند، یحیی با این تصمیم مخالفت کرد و هارون را به نپذیرفتن تصمیم برادرش تشویق نمود. موسای هادی او را زندانی و از همۀ مسئولیت‌ها عزل کرد و اگر خودش زنده می‌ماند، چیزی نمانده بود که او را به قتل برساند! اما به‌محض بیعت مردم با هارون برای خلافت، او یحیی را به وزارت منصوب کرد و اختیارات کامل حکومت را به او سپرد تا هرطور می‌خواهد آن را اداره کند، ازجمله عزل و نصب و تحرکات سپاه و غیره.[810] و ـ‌‌ همان‌طور که قبلاً گفته شد‌ ـ هیچ‌کسی جز مادر هارون، خیزران، در ادارۀ حکومت با او مشارکت نداشت. یحیی چهار پسر داشت: فضل، جعفر، محمد و موسی. او در کارها و وزارتش برای رشید از آن‌ها کمک می‌گرفت، به‌ویژه فضل و جعفر که سهم عمده‌ای در حکومت در زمان خلافت هارون داشتند. او فضل را حاکم تمام مشرق (از نهروان تا دورترین نقاط ترک) و جعفر را حاکم تمام مغرب (از الانبار تا آفریقا) کرد. علاوه‌ بر این‌که آن‌ها از اختیارات پدرشان به‌عنوان «وزیر» برخوردار بودند. هارون تربیت فرزندش امین را به فضل و تربیت فرزند دیگرش مأمون را به جعفر سپرد.[811] «در آغاز خلافت هارون، یحیی‌بن خالد‌بن برمک و دو پسرش، جعفر و فضل، بر امور تسلط داشتند؛ تا آنجا که هارون در حضور آن‌ها هیچ نهی و دستوری صادر نمی‌کرد! آنان هفده سال بدین‌صورت ادارۀ کامل امور مملکت را در دست داشتند؛ تا این‌که پس از آن، فضل بر او غالب شد.»[812]

-چرا هارون برمکیان را نابود کرد؟

چهار سال پس از شهادت امام کاظم(ع)، در رویدادی که مورخان آن را مبهم دانسته‌اند،[813] هارون ناگهان به‌گونه‌ای شگفت‌انگیز علیه برمکیان شورید! او در آغاز سال 187 هجری به انتقام از برمکیان برخاست؛ رویدادی که بعدها به‌عنوان «نکبت برمکیان» در تاریخ معروف شد و محل بحث و پرسش‌های بسیاری قرار گرفت که چه شد هارون به چنین انتقام سخت و فجیعی از آن‌ها دست زد؟ برخی تاریخ‌نگاران و پژوهشگران،[814] انگیزۀ این انتقام‌جویی را سیاسی و شخصی دانسته‌اند؛ به این معنا که (به باور این گروه) هارون از قدرت ‌گرفتن و تسلط برمکیان و گسترش اختیارات آنان که عملاً زمام دولت را در دست گرفته و او را به حاشیه رانده بودند، برای پادشاهی‌ خود بیمناک شد. اما این توجیه واقع‌بینانه نیست و در بوتۀ نقد علمی و واقع‌گرایانه تاب نمی‌آورد؛ زیرا برمکیان نفوذ و قدرت را با زور یا حیله‌ای که هارون تازه کشف کرده باشد به دست نیاورده بودند و اختیاراتی هم که داشتند، نتیجۀ سوءاستفاده از مقام نبود! نفوذ یحیی برمکی و نزدیکی او با خلفای ‌بنی‌عباس موضوعی بود که همه در طول دهه‌ها از آن آگاه بودند و این وضعیت فقط در دوران هارون شروع نشد، بلکه در زمان جدش «منصور» و سپس پدرش «مهدی عباسی» هم برقرار بود. «مهدی عباسی» یحیی را چنان به خود نزدیک کرد که اجازه داد همسرش، «خیزران»، فضل‌بن یحیی را با پسرش هارون شیر دهد. یحیی شریک خیزران در تثبیت خلافت هارون بود و هارون او را صاحب فضل بر خود می‌دانست و تمام اختیارات ادارۀ مملکت را به او سپرد و بعداً دو پسرش، جعفر و فضل، را هم به او ملحق کرد! بنابراین حتی اگر فرض بگیریم که هارون واقعاً به‌خاطر سلطنت خود از یحیی و پسرانش می‌ترسید، او می‌توانست تنها با یک فرمان آن اختیارات و نفوذ را متوقف کند، یا به شیوه‌های گوناگون مانند زندانی کردن آنان یا حتی در بالاترین حد مجازات، حذف تدریجی فیزیکی، آن‌ها را محدود کند؛ نه این‌که همه را یک‌باره به چنین بلایی دچار سازد؛ درحالی‌که این انتقام و نابودی شامل خانواده‌ها، فرزندان، موالی و حتی کسانی که به آنان پناه آورده بودند شد، و اموالشان نیز مصادره شد! عده‌ای دیگر از پژوهشگران، علت را تحریک و دسیسه‌چینیِ فضل‌بن ربیع دانسته‌اند؛ زیرا او به دستیابی انحصار وزارت و نزدیکی به هارون ـ ‌پس از آن‌که برمکیان این جایگاه را به دست آورده بودند‌ ـ چشم طمع دوخته بود، و شاید «زبیده» نیز که در پیِ از بین رفتن قدرت برمکیان بود، او را پشتیبانی کرده باشد![815] این توجیه نیز برای تبیین آنچه بر سر برمکیان آمد کافی نیست؛ زیرا منزلت آنان نزد هارون گذرا و موقتی نبود که با تحریک شخصیتی در حد «ابن‌ربیع» حاجب یا حتی «زبیده» از بین برود، و نیز رابطۀ خاندان عباسی و برمکیان قضیۀ نوظهوری نبود که توجه «ابن‌ربیع» یا «زبیده» را جلب کند، درحالی‌که ـ‌‌ همان‌گونه که بیان شد ـ این پیوند پیش از تولد آن‌ها و به زمان خالد‌بن برمک برمی‌گردد. «ابن‌ربیع» در برابر «یحیی برمکی» که هارون او را «پدرم» صدا می‌زد و تمام امور را به او سپرده بود، از چه جایگاهی برخوردار بود؟ یا در مقابلِ فضل و جعفر ـ ‌پسران یحیی‌ ـ که با هارون بزرگ شده بودند، به‌طوری‌که هارون لباس ویژۀ خلافتش را به جعفر می‌پوشاند؟! لباسی که هیچ‌ شخص دیگری اجازۀ پوشیدنش را نداشت![816] اما در خصوص تحریک «زبیده»، حتی اگر فرض کنیم تا حدی مؤثر بوده باشد، باز هم هرگز شدت نابودی و انتقامی را که هارون نسبت به برمکیان رواداشت ـ ‌به‌گونه‌ای که حتی کودکان و زنان و موالیان آن‌ها نیز از آن در امان نماندند‌ ـ توضیح نمی‌دهد! همچنین نمی‌توان پذیرفت جرم برمکیان، وجود رابطه‌ای میان جعفر برمکی و عباسه ـ‌ خواهر هارون‌ ـ بوده است![817] این ساده‌انگاری و سطحی کردن ماجرا تا سطحی بی‌ارزش است که شاید اصلاً شایستۀ پاسخ‌ دادن نباشد، و بسیاری تصریح کرده‌اند که این تنها یک داستان ساختگی و بی‌اساس است.[818] البته فقط در یک صورت می‌شود تصور کرد که رابطۀ میان این دو خاندان به‌گونه‌ای دچار تزلزل شود که به انتقام و نابودی دسته‌جمعی، به شیوه‌ای که هارون انجام داد، منجر شود؛ این‌که هارون بفهمد برمکیان مرتکب جرمی بسیار بزرگ شده‌اند که از نظر او در حد خیانت و کودتا علیه خودش بوده است! در هر حال، هارون عامدانه علت تصمیم خود را برای نابودی برمکیان پنهان کرد: «رشید بازگشت و به حیره رفت و چند روزی در آنجا ماند. سپس از راه بیابان راهی شد و در مکانی از الانبار ـ ‌که به آن حَرَف می‌گفتند و دیر عمر نام داشت‌ ـ اقامت کرد و جعفر‌بن یحیی‌بن خالد وزیر خود را بدون هیچ زمینه و فرمان قبلی در همان شب به قتل رساند، و صبح جسدش را به بغداد برد، سه تکه کرد و بر پل‌های بغداد آویخت؛ آن زمان بغداد سه پل داشت. یحیی‌بن خالد‌بن برمک و فرزندان و خانواده‌اش را زندانی کرد، اموالشان را مصادره و املاکشان را ضبط کرد و گفت: "اگر دست راستم دلیل کارم را می‌دانست، آن را قطع می‌کردم."»[819]

-نوشته‌های تاریخی سایۀ خود را بر این حادثه افکنده‌اند

متن اول: برخی مورخان نقل کرده‌اند؛ نقل‌هایی که به مسئلۀ آخرین زندانی شدن امام کاظم و شهادت ایشان(ع) مربوط می‌شود: مفید روایت کرده است: «رشید شخصی را فرستاد تا امام(ع) را از عیسی‌بن جعفر تحویل بگیرد، او را به بغداد بیاورد و به فضل‌بن ربیع تحویل دهد. امام(ع) مدت زیادی نزد او بود. رشید دربارۀ امام(ع) از او چیزی خواست و او نپذیرفت. پس رشید نوشت امام را به فضل‌بن یحیی بسپارد. فضل، امام(ع) را تحویل گرفت و در یکی از اتاق‌های خانه‌اش جای داد و مراقبی بر او گماشت. امام(ع) پیوسته مشغول عبادت بود، شب را تا صبح به نماز و تلاوت قرآن و دعا و تلاش می‌گذراند، و در بیشتر روزها روزه می‌گرفت و روی خود را از محراب برنمی‌گرداند. فضل‌بن یحیی برای امام(ع) آسایش و راحتی فراهم کرد و او را گرامی داشت. این خبر به رشید در رقه رسید. به او نامه‌ای نوشت و بر او خشم گرفت که چرا برای امام آسایش فراهم کرده است، و فرمان قتل ایشان(ع) را صادر کرد، اما فضل از این کار خودداری کرد و اقدامی نکرد. رشید خشمگین شد و «مسرور» خادم را فراخواند و به او گفت: "هم‌اکنون با پیکی به بغداد برو و بی‌درنگ نزد موسی‌بن جعفر برو. اگر دیدی در آسایش و رفاه است، این نامه را به عباس‌بن محمد بده و به او دستور بده آنچه را در نامه است اجرا کند." و نامۀ دیگری هم به سندی‌بن شاهک داد که در آن او را به اطاعت از عباس‌بن محمد دستور داده بود. مسرور وارد بغداد شد و به خانۀ فضل‌بن یحیی رفت، بی‌آن‌که کسی از نیتش آگاه باشد. سپس نزد موسی‌بن جعفر(ع) رفت و او را همان‌گونه یافت که به رشید خبر داده بودند. فوراً نزد عباس‌بن محمد و سندی‌بن شاهک رفت و نامه‌ها را به آنان رساند. دیری نگذشت که فرستاده‌ای شتابان نزد فضل‌بن یحیی آمد. او همراه آن فرستاده سراسیمه و مضطرب به نزد عباس‌بن محمد رفت. عباس دستور داد تازیانه و عقابین[820] آوردند، و سپس دستور داد سندی در حضور خودش صد تازیانه به او بزند. فضل با حالی دگرگون و برخلاف حالت اولیه بیرون آمد و شروع به سلام دادن به مردم از این سو و آن سو کرد. مسرور خبر را به رشید نوشت. رشید دستور داد موسی(ع) را به سندی‌بن شاهک بسپارند و مجلسی باشکوه ترتیب داد و گفت: "ای مردم، فضل‌بن یحیی از فرمان من سرپیچی کرد و با من مخالفت نمود. و صلاح دیدم او را لعنت کنم، پس او را لعنت کنید، خدا لعنتش کند. مردم از هر سو او را لعنت کردند، تا آنجا که خانه و مجلس از شدت لعنت به لرزه درآمد. خبر به یحیی‌بن خالد رسید؛[821] پس بر مَرکب نشست و نزد رشید رفت و از دری غیر از دری که مردم وارد می‌شدند وارد شد، و درحالی‌که رشید متوجه نبود از پشت سرش به او رسید. گفت: "ای امیرالمؤمنین! به من توجه کن." رشید با ترس به او گوش داد. یحیی گفت: فضل جوان است، من آنچه را تو می‌خواهی انجام می‌دهم. چهرۀ رشید باز شد و خوشحال رو به مردم کرد و گفت: فضل در چیزی با من مخالفت کرد پس او را لعنت کردم، ولی توبه کرد و به اطاعت من بازگشت، پس با او دوستی کنید. مردم گفتند: ما دوست هر کسی هستیم که تو دوست داری و دشمن هر کسی هستیم که تو دشمن بداری هستیم، و با او دوستی کردیم. سپس یحیی‌بن خالد با پیک راهی بغداد شد. مردم شروع به پچ‌پچ کردند و دربارۀ همه‌چیز شایعه پراکندند. او وانمود کرد برای اصلاح اوضاع و رسیدگی به کارگزاران آمده است و چند روزی خود را با این کارها مشغول کرد؛ سپس سندی را فراخواند و دربارۀ او دستوری به او داد و او نیز اطاعت کرد؛ و سندی کسی بود که امام(ع) را با زهری که در غذایی قرار داده بود به شهادت رساند. گفته شده است زهر را در خرمایی گذاشت و امام(ع) از آن خورد و تأثیر زهر را احساس کرد و سه روز پس از آن در تب ماند و در روز سوم از دنیا رفت.»[822] در ابتدا باید دانست آنچه در پایان روایت آمده: «سپس سندی را فراخواند و دربارۀ او دستوری داد و او هم اطاعت کرد»، ممکن است این‌گونه فهمیده شود که یحیی برمکی دستور مسموم‌کردن امام را صادر کرده باشد، و شاید برخی مورخان همین نظر را پذیرفته باشند، اما این برداشت نادرست است؛ و ابتدای همین روایت نیز ثابت می‌کند سندی نامۀ ویژه‌ای از هارون دریافت کرد، و او فقط از عباس‌بن محمد دستور می‌گرفت، نه از آل‌برمک: «... این نامه را به عباس‌بن محمد بده و به او دستور بده آنچه را در نامه است اجرا کند، و نامۀ دیگری هم به سندی‌بن شاهک داد که در آن او را به اطاعت از عباس‌بن محمد دستور داده بود»! عباس‌بن محمد: محمد همان «منصور عباسی» است؛ پس این عباس عموی هارون است. و باید توجه داشت که هارون تا پیش از این حادثه به هیچ یک از عموهایش تکیه نکرده بود؛ زیرا همۀ اختیارات حکومت را به یحیی برمکی و دو پسرش، فضل و جعفر، سپرده بود. البته برادرش موسای هادی در برخی امور به بعضی از عموهایش مانند عباس و سلیمان تکیه می‌کرد، و همان‌طور که پیش‌تر گفتیم آن‌ها را برای جنگ با حسین‌بن علی «صاحب فخ» به مکه فرستاده بود. اما گناه فضل‌بن یحیی چه بود که مستحق چنین مجازاتی شد؟ ظاهر متن این‌گونه نشان می‌دهد که علت، فراهم کردن رفاه و آسایش برای امام کاظم(ع) و گرامی داشتن ایشان و عدم اجرای فرمان قتل امام(ع) بوده است: «... فضل‌بن یحیی برای امام(ع) آسایش و راحتی فراهم کرد و او را گرامی داشت. این خبر به رشید در رقه رسید. به او نامه‌ای نوشت و بر او خشم گرفت که چرا برای امام آسایش فراهم کرده است، و فرمان قتل ایشان(ع) را صادر کرد، اما فضل از این کار خودداری کرد و اقدامی نکرد. رشید خشمگین شد...» اما همین روایت ذکر می‌کند که فضل‌بن ربیع نیز از اجرای دستور هارون برای قتل امام(ع) خودداری کرد: «... پس (امام) به فضل‌بن ربیع سپرده شد، و او مدت زیادی امام را نگه داشت و رشید چیزی از او خواست که او نپذیرفت.» اما سرنوشت او مثل فضل‌بن یحیی برمکی نشد! همچنین: عیسی‌بن جعفر (والی هارون در بصره) نیز دستور قتل امام(ع) را رد کرد و ـ‌‌‌‌‌‌ همان‌طور که دیدیم‌ ـ از هارون خواست شخصی بیاید و امام را تحویل بگیرد، اما با این وجود هارون دستور مجازات هیچ‌کدام از این دو نفر (یعنی عیسی و ابن‌ربیع) را صادر نکرد و برای زندانی کردن یا مجازات آن‌ها به عموهایش یا دیگران نامه ننوشت، اما دربارۀ فضل‌بن یحیی برمکی چنین کرد! اگر بخواهیم بگوییم که عیسی‌بن جعفر به‌خاطر این‌که پسرعموی هارون و شوهرخواهر زبیده بود بخشیده شد، در این صورت فضل‌بن ربیع چه امتیاز خاصی نزد هارون داشت، درحالی‌که فضل‌بن یحیی از هر دوی آن‌ها به هارون نزدیک‌تر بود؟! متن دوم: نقل‌هایی دربارۀ آغاز فرایند انتقام و سرکوب برمکیان. بیشتر تاریخ‌نگاران به مسئلۀ انتقام و سرکوب برمکیان اشاره کرده‌اند. به‌عنوان مثال: آنچه طبری در تاریخ خود دربارۀ حوادث سال 187 هجری ذکر کرده است: «از علی‌بن ابوسعید نقل شده است که مسرور خادم به او خبر داد: رشید مرا فرستاده است تا جعفر‌بن یحیی را نزد او بیاورم، و این زمانی بود که خواست او را به قتل برساند. نزد جعفر رفتم... به او گفتم: «ای اباالفضل، آنچه برایش آمده‌ام به‌راستی به تو رسیده است؛ پس امیرالمؤمنین را اجابت کن.» گفت: او دست‌هایش را بالا برد و خودش را بر پایم انداخت و آن‌ها را بوسید و گفت: «اجازه بده داخل شوم و وصیت کنم.» گفتم: «رفتن به خانه ممکن نیست، اما هر وصیتی داری بگو.» پیش آمد و وصایایی را که می‌خواست انجام داد و برده‌هایش را آزاد کرد. سپس فرستادگان امیرالمؤمنین آمدند و با شتاب خواستند که او را نزدش ببرم. من هم او را نزد امیرالمؤمنین بردم و خبرش را به او دادم. او در بستر بود و گفت: «سرش را برایم بیاور.» نزد جعفر رفتم و خبر را به او دادم. گفت: «ای اباهاشم، خدا را به یاد داشته باش. به خدا قسم رشید آنچه را به تو دستور داده، جز در حال مستی فرمان نداده است. کار را به فردا بینداز.» من دوباره نزد امیرالمؤمنین رفتم و خواستۀ او را مطرح کردم. وقتی صدایم را شنید، گفت: «سر جعفر را برایم بیاور.» برگشتم و خبر را به جعفر دادم. گفت: «دوباره تلاش کن.» بار سوم که رفتم او با عصا به من حمله کرد و گفت: «سوگند می‌‌خورم اگر فردا بدون سر او نزد من بیایی، کسی را می‌فرستم که سر تو و بعد سر او را بیاورد.» سرانجام بیرون رفتم و سر او را برایش آوردم. رشید در همان شب دستور داد افرادی را بفرستند و یحیی‌بن خالد و همۀ فرزندان و موالیان و نزدیکانش را محاصره کنند، به‌طوری که هیچ‌کسی از آنان که حاضر باشد نجات نیابد. فضل‌بن یحیی را شبانه منتقل کردند و در یکی از خانه‌های رشید زندانی کردند. یحیی‌بن خالد را نیز در خانه‌اش زندانی کردند و هرچه اموال و زمین و دارایی و دیگر متعلقات داشتند مصادره شد. به لشکریان نیز اجازه نداد به مدینة‌السلام یا به‌ جای دیگری خارج شوند. همان شب رجاء خادم را برای ضبط اموال و دارایی‌های برمکیان به رقه فرستادند و هرچه غلام و موالی و خدمتکار و کارگزار داشتند گرفتند. در همان شب نامه‌هایی به همۀ فرمانداران شهرها و مناطق فرستاده شد تا اموالشان را مصادره و وکلایشان را دستگیر کنند. صبح روز بعد پیکر جعفر‌بن یحیی را با شُعبه خَفتانی و هَرثمة‌بن اعین و ابراهیم‌بن حمید مرورودی و همراهان دیگر از خادمانش ـ‌ ازجمله مسرور خادم‌ ـ به خانۀ جعفر‌بن یحیی بردند. ابراهیم‌بن حمید و حسین خادم به خانۀ فضل‌بن یحیی و یحیی‌بن عبدالرحمن، و رشید خادم به خانۀ یحیی و محمد‌بن یحیی رفتند و هرثمة‌بن اعین نیز همراهش بود. او دستور داد تمام اموالشان را ضبط کنند و به سِندی حَرشی نوشت پیکر جعفر را به شهر بغداد بیاورد و سرش را بر پل میانی نصب کند و بدنش را تکه‌تکه کند و هر تکه را بر یکی از پل‌های بالا و پایین آویزان کند. سندی چنین کرد و خادمان نیز کارها را انجام دادند. چند نفر از فرزندان کوچک فضل، جعفر و محمد را نزد رشید بردند و او دستور داد آزادشان کنند و در میان تمامی برمکیان اعلام شد که هیچ‌کسی جز محمد‌بن خالد و فرزندان و خانواده و خدمه‌اش امان ندارد؛ زیرا خیرخواهی و بی‌گناهی محمد محرز شده، و بی‌گناهی او نسبت به کاری که دیگر برمکیان کرده بودند دانسته شده بود...»[823] در خصوص یحیی و پسرش فضل، آن دو تا زمان مرگ در زندان کوفه ماندند: «یحیی‌بن خالد در کوفه زندانی بود و همچنان در زندان ماند تا سال نود و نه هجری که وفات یافت، و پس از او پسرش فضل در سال نود و سه هجری درگذشت.»[824] وضعیت امّ‌جعفر ـ‌ همسر یحیی برمکی‌ ـ به آنجا رسید که پس از رهایی از زندان‌های هارون پس از مرگش، جامه‌های کهنه می‌پوشید![825] در نقل دیگری: طبری روایت کرده است که هارون، سندی‌بن شاهک را به‌سرعت به «العُمَر» در الانبار فراخواند تا با او نقشۀ از میان برداشتن برمکیان در بغداد را هماهنگ کند و به او هشدار داد باید این کار را سرّی و در خفای شدید انجام دهد و هیچ‌کس حتی مورداعتمادترین فرماندهان و خدمتگزاران ـ‌ همچون هرثمه و مسرور، چه برسد به دیگران‌ ـ نباید مطلع شوند تا این‌که زمان اجرای نقشه در بغداد فرابرسد![826]

-علت واقعی سرکوب برمکیان

از سید احمد الحسن(ع) دربارۀ علت واقعی رفتار تند هارون عباسی با برمکیان، پس از آن‌همه نزدیکی و اعتمادی که به آنان داشت، پرسیدم: گفتم: آنچه به‌عنوان «نکبت برمکیان» و نابودی آنان به‌دست هارون با آن روش فجیع رخ داد، آیا فقط به‌خاطر ترس و نگرانی سیاسی او از نفوذ آنان بود؟ یا ریشه در کشف موضوع دیگری از سوی او داشت، مثل گرایش آنان به آل‌محمد. و در این صورت آیا فرجام آنان مانند سرنوشت عمویش سفاح و کاری که با ابوسلمه خلال انجام داد خواهد بود؟[827] ایشان فرمود: «نفوذ آنان پدیدۀ نوظهوری نبود و آن‌ها عملاً حکومت را در دست داشتند. منطقی نیست که هارون نفوذ آنان را علت انتقام و سرکوبشان از سوی خودش بداند؛ زیرا آن‌ها عملاً اختیارات و تسلط بسیاری بر دولت اسلامی داشتند و البته این با اجازۀ خلفای ‌بنی‌عباس بوده است. خودِ خلفا به آن‌ها قدرت و نفوذ داده بودند، پس چرا باید بابت آن مجازات شوند؟! راه‌حل بسیار ساده بود؛ می‌توانستند این قدرت را از آن‌ها بگیرند یا آن را کاهش دهند. دلیل منطقی برای آنچه با آن‌ها کردند این بود که فهمیدند ولایتمداری آن‌ها ـ ‌یا ولایتمداری برخی از آنان ـ تغییر کرده است، به‌ویژه اگر این تغییرِ جهت به‌سمت آل‌محمد بوده باشد؛ یعنی همان جهتی که آن را برای حکومت عباسی خطرناک‌تر از هر چیز دیگری می‌دانستند.»[828] آنچه ولایتمداری یحیی برمکی و گرایش او به امام کاظم(ع) را تأیید می‌کند: • «از محمد‌بن عباد مُهَلّبی نقل است که می‌گوید: وقتی هارون‌الرشید، ابوابراهیم موسی(ع) را زندانی کرد ـ و درحالی‌که ایشان در زندان بود ـ نشانه‌ها و معجزاتی آشکار کرد، هارون متحیر ماند. پس یحیی‌بن خالد برمکی را فراخواند و به او گفت: «ای ابوعلی، ما در برابر این شگفتی‌ها چه کنیم؟ آیا تدبیری برای این مرد داری تا ما را از این غم آسوده کند؟» یحیی‌بن خالد برمکی گفت: «آنچه من به تو پیشنهاد می‌دهم ـ ‌ای امیرالمؤمنین‌ ـ این است که به او لطف کنی و صله‌رحم نمایی؛ به خدا سوگند او دل پیروان ما را از ما برگردانده است.» یحیی او را دوست می‌داشت و هارون از این موضوع آگاه نبود. هارون گفت: "نزد او برو و زنجیرش را باز کن و از طرف من به او سلام برسان و بگو: پسرعمویت می‌گوید: من پیش‌تر درباره‌ات سوگند خورده بودم تا به بدی‌ات اعتراف نکنی و از من طلب بخشش نکنی، آزادت نمی‌کنم و در این اعتراف ننگی بر تو نیست و در طلب بخشش نیز نقصی نیست. این یحیی‌بن خالد، معتمد و وزیر من و صاحب‌اختیار من است، پس هرچه می‌خواهی از او بخواه تا از سوگندم خارج شوم، و در سلامت راهی شو."»[829] «و یحیی او را دوست می‌داشت...»: این عبارت به‌صراحت محبت و ولای یحیی برمکی نسبت به امام کاظم(ع) را بیان می‌کند، بدون این‌که هارون از این موضوع مطلع بوده باشد. «او دل پیروان ما را از ما برگردانده است»: یعنی دل افرادی را که پیرو عباسیان بودند از ما برگردانده است، و قطعاً یحیی این را از روی تقیه و برای رفع هر گونه تردید هارون نسبت به علاقه‌اش به امام(ع)، و همچنین برای ترغیب هارون به آزادی امام(ع) گفته است. • «محمد‌بن عباد گفت: موسی‌بن یحیی‌بن خالد به من خبر داد که ابوابراهیم(ع) به یحیی فرمود: «ای ابوعلی، مرا درگذشته بدان و فقط یک هفته از عمرم باقی مانده است. مرگم را پنهان کن و روز جمعه هنگام زوال نزد من بیا، و تو و اولیایم بر من نماز بخوانید، هرکدام به صورت فُرادا (فردی). مراقب باش وقتی این طاغوت به طرف رقه رفت و دوباره به عراق بازگشت، نه تو او را ببینی و نه او تو را ببیند؛ زیرا من در ستارۀ تو و پسرت و ستارۀ او دیدم که او بر شما وارد می‌شود، پس از او برحذر باشید.» سپس فرمود: «ای ابوعلی، این پیام مرا به او برسان: موسی‌بن جعفر به تو می‌گوید: فرستاده‌ام روز جمعه نزد تو می‌آید و تو را از آنچه خواهی دید آگاه می‌کند، و فردا خواهی دانست وقتی در پیشگاه خدا روبه‌رویت نشستم، چه کسی ستمکارتر است و چه کسی به یارش تجاوز کرده است؛ والسلام.» یحیی از نزد ایشان بیرون رفت درحالی‌که چشمانش از شدت گریه سرخ شده بود، تا این‌که بر هارون وارد شد و ماجرا و آنچه را امام به او پاسخ داده بود برایش بازگو کرد. هارون به او گفت: "اگر او پس از چند روز ادعای نبوت نکند، چقدر حال ما بهتر می‌شود!"»[830] این گفتۀ هارون: «اگر ادعای نبوت نکند...»، یعنی چطور ممکن است او غیب بداند، مگر این‌که بخواهد ادعای نبوت کند! در هر حال، هر دو روایت به‌روشنی دلالت دارند بر این‌که یحیی برمکی و فرزندانش به ولایت امام کاظم(ع) هدایت‌ یافته و شیعۀ‌ او(ع) شده بودند؛ و به همین دلیل امام از یحیی خواست با برخی از دوستداران و اولیایش برایش نماز بخواند و این نماز را به‌صورت فُرادا بخوانند تا طاغوت و مأمورانش از قضیه خبردار نشوند. همچنین امام یحیی و فرزندانش را از هارون برحذر داشت. و آنچه امام خبر داده بود عملاً برایشان اتفاق افتاد! حال که این موضوع را دانستیم و نیز وقتی بدانیم برمکیان در ماه‌های پایانی عمر امام پیوسته با ایشان(ع) در ارتباط بودند، خواهیم دانست که چرا فضل‌بن یحیی امام(ع) را گرامی می‌داشت و در خانۀ خود جای می‌داد؛ زیرا سابقه نداشته است که در عصر طاغوت‌های ‌بنی‌عباس، زندانی را در خانۀ «وزیر» یا «رئیس‌الوزرا» حبس کنند، اما برمکیان می‌توانستند این کار را برای امام(ع) به‌راحتی انجام دهند؛ چون اساساً ادارۀ دولت در اختیار خودشان بود و هیچ‌کس نمی‌توانست از علت کارشان پرس‌وجو کند، و حتی اگر کسی هم مطلع می‌شد می‌توانستند بهانه بیاورند که می‌خواستیم از او بازجویی کنیم یا امثال آن! همچنین درمی‌یابیم که امام کاظم(ع) وقتی خبر شهادت قریب‌الوقوع خود را به آن‌ها می‌داد و می‌دانست روزهایش به پایان رسیده و راه نجاتی از این آخرین زندان هارون ندارد مگر با شهادت، قطعاً موضوع ولایت و امامت پسرش علی‌بن موسی‌الرضا(ع) بعد از خودش را نیز به آن‌ها رسانده است! در این خصوص باید بگویم: از رفتار هارون به‌روشنی پیداست که او در پسرش مأمون شایستگی خلافت را بیش از پسرش امین می‌دید، اما با این‌ حال به خواست همسرش «زبیده» و عموم خاندان عباسی که در فرزندش محمد امین، هم از طرف مادر و هم از طرف پدر اصالت هاشمی می‌دیدند ـ‌ درحالی‌که مادر عبدالله مأمون، «مراجل»، کنیزی ایرانی بود‌ ـ تن داد و در سال 175 هجری ولایتعهدی را برای امین ستاند.[831] اما دربارۀ برمکیان، باید گفت که آنان در آغاز از ولایتعهدی امین حمایت کردند، اما بعد از هشت سال ـ‌ یعنی در سال 182 هجری‌ ـ نظرشان را تغییر دادند و از وارد کردن مأمون به مسئلۀ ولایتعهدی و رقابت با برادرش حمایت کردند![832] برخی پژوهشگران این رفتار برمکیان را به ترجیح شایستگی‌های خلافت و ادارۀ حکومت در مأمون، یا صرفاً به‌دلیل ایرانی بودن مادر او نسبت داده‌اند، اما با توجه به مطالبی که ذکر کردیم، آنچه صحیح‌تر به نظر می‌رسد این است که اصرار برمکیان بر وارد کردن مأمون در معادلۀ ولایتعهدی هارون، بی‌ارتباط با برنامه‌ریزی دقیق و هوشمندانه‌ای که یحیی و پسرانش برای آیندۀ امامت امام رضا(ع) تدارک دیده بودند نبود؛ اگر نگوییم هدفشان اساساً کنار زدن عباسیان بوده است! و حتی با توجه به ارتباط ویژۀ امام کاظم(ع) با آن‌ها، بسیار محتمل است که این کار با هماهنگی و مشورت امام(ع) انجام گرفته باشد تا مسیر رسالت پسرش امام رضا(ع) که از طرف خدا بر عهده‌اش گذاشته شده بود، هموار شود؛ به‌ویژه با توجه به این‌که امام کاظم(ع) می‌دانست که سرانجام خلافت به مأمون خواهد رسید و حتی یک ‌بار به او سفارش کرد اگر به حکومت دست ‌یافت، به فرزندش رضا(ع) نیکی کند؛ چنان‌که خود مأمون این مطلب را نقل کرده است.[833] به‌طور کلی، هرچند هارون تربیت فرزندانش را به برمکیان سپرده بود، اما آن‌ها به‌دلیل تجربۀ عملی طولانی خود ـ ‌به‌ویژه یحیی برمکی‌ ـ به‌ خوبی دریافته بودند که گرایش به آل‌محمد(ع) در شخصیت مأمون به‌طور خاص دیده می‌شود و تأثیری که جعفر‌بن یحیی بر او گذاشته بود برای تحقق هدف کافی بود.[834] از همین رو هرکس تاریخ را دنبال کند متوجه می‌شود که برمکیان در سال 182 هجری، یعنی چند ماه پیش از شهادت امام(ع) و پیش از آن‌که هارون به‌طور قطعی از ولایتمداری آن‌ها و تشیعشان باخبر شود، به هارون فشار وارد کردند تا مأمون را نیز وارد مسئلۀ ولایتعهدی کند![835] درک این حقایق در اینجا به ما کمک می‌کند تا راز مجازات فضل‌بن یحیی برمکی را به آن صورتی که در متن تاریخی اول (نقل مفید) آمده است متوجه شویم؛ آنجا که هارون امور بغداد را (موقتاً) به عمویش عباس‌بن محمد و سندی‌بن شاهک سپرد و سندی را مأمور کرد از عباس اطاعت کند. همچنین در متن دیدیم که یحیی برمکی سعی کرد با زیرکی همیشگی خود اوضاع را مدیریت کند. پس آهسته در گوش هارون زمزمه کرد و با گفتن این‌که پسرش فضل جوان است و خودش کارها را انجام خواهد داد، خشم هارون را فرونشاند و سریع به بغداد برگشت تا اوضاع را کنترل کند! بی‌تردید، آنچه آن زمان دربارۀ برمکیان به گوش هارون رسیده بود، در سطحی از خطیر بودن قرار داشت که مردم بغداد را ـ‌ چنان‌که در روایت آمده است‌ ـ به جنب‌وجوش انداخت: «... سپس یحیی‌بن خالد با پیک راهی بغداد شد. مردم شروع به پچ‌پچ کردند و دربارۀ همه‌چیز شایعه پراکندند. او وانمود کرد برای اصلاح اوضاع و رسیدگی به کارگزاران آمده است و چند روزی خود را با این کارها مشغول کرد.» زیرا اگر «ولایتمداری آل‌محمد» برای یحیی و پسرانش اثبات می‌شد، این در نگاه هارون کودتایی در رأس هرم قدرت به‌حساب می‌آمد! و به همین دلیل یحیی برمکی به‌سرعت سعی کرد اوضاع را کنترل کند و شبهۀ تشیع را که در ذهن هارون نسبت به خودش و پسرانش ایجاد شده بود برطرف کند، تا از طرح و نقشه‌ای که در سر داشتند محافظت کرده باشند. گفتنی است آنچه برای برمکیان اتفاق افتاد همانی بود که امام کاظم(ع) پیش‌تر درباره‌اش به آن‌ها هشدار داده بود: «مراقب باش وقتی این طاغوت به‌طرف رقه رفت و دوباره به عراق بازگشت، نه تو او را ببینی و نه او تو را ببیند؛ زیرا من در ستارۀ تو و پسرت و ستارۀ او دیدم که او بر شما وارد می‌شود، پس از او برحذر باشید.» و به نظر می‌رسد تدبیر یحیی برمکی (به‌طور موقت) در دور کردن مجازات از آن‌ها ـ‌ پس از شهادت امام کاظم(ع)‌ ـ تا مدتی موفق بود تا این‌که هارون به‌یقین رسید که آنان به آل‌محمد(ع) گرایش دارند. و به این ترتیب، در سال 187 هجری ـ‌ طبق نقل مورخان‌ ـ به شدیدترین وجه با آنان برخورد کرد. سید احمد الحسن می‌فرماید: «در خصوص برمکیان، همکاری آنان با عباسیان به جدشان، فرمانده خالد‌بن برمک بازمی‌گردد، که به‌همراه ابومسلم خراسانی آمد و در میان رجال دعوت عباسی ـ‌که شعار «الرضا من آل‌محمد(ع)» را سر داده بودند‌ ـ رأس پیکان و پیشتاز به شمار می‌رفت. خالد برمکی بر همین اساس با آنان همراه شد. او از فرماندهان بزرگ انقلاب بود. سپس در دوران خلافت سفاح جایگاه ویژه‌ای یافت؛ زیرا سفاح بلافاصله پس از ابوسلمه خلال او را به وزارت برگزید. او دوست نزدیک ابوسلمه بود، و گرایش و وفاداری ابوسلمه به آل‌محمد(ع) موضوعی شناخته‌شده بود و همان باعث کشته شدنش گردید.[836]و به‌سبب دوستی و همکاری مشترکشان، شاید گفت‌وگوها و بحث‌هایی میان آن دو درگرفته بود که نهایتاً به نوعی همدلی و تمایل در خالد نسبت به آل‌محمد(ع) منجر شد.[837] عباسیان از همان ابتدا به برمکیان تکیه کردند؛ خالد‌بن برمک پایه‌های دولت عباسی را برایشان‌ بنا نهاد و او بود که شهر بغداد را برای منصور [به‌عنوان پایتخت] طراحی و‌ بنیان‌گذاری کرد. و علت این انتخاب آن بود که «مدائن» (بغداد قدیم) پایتخت اقلیم امپراتوری ایرانی آنان بود. پس از او، پسرانش یحیی، و سپس فضل و جعفر بر سر کار آمدند؛ و اینان حاکمان واقعی در دولت عباسی بودند؛ و دلیلش نیز این بود که آنان هوشمندانه و مخلصانه عمل می‌کردند. آن‌ها بودند که طرح‌ها و برنامه‌ها را می‌ریختند و تصمیم‌ها را اتخاذ می‌کردند و راهبردها و سیاست‌ها را ترسیم می‌کردند و کلیۀ امور را اداره می‌نمودند. در دیوان عباسی، افراد بسیاری حضور داشتند که علی‌القاعده آنان باید از پیروان عباسیان به شمار می‌آمدند؛ اما آنچه از طریق روایات برای ما آشکار شده این است که برخی از آنان در حقیقت از دوستداران آل‌محمد(ع) بوده‌اند، مثل علی‌بن یقطین که نمونه‌ای روشن است. حال فرض کنید اگر هیچ روایتی دربارۀ علی‌بن یقطین به ما نرسیده بود و تنها گزارش‌های سیاسی دربارۀ او در دست بود، تصور عمومی از او چگونه می‌بود؟ بی‌تردید، او به‌عنوان یک وزیر در دولت عباسی شناخته می‌شد و بیشتر شیعیان شاید با دیدۀ تحقیر و سرزنش به او می‌نگریستند، و حتی ممکن بود برخی به او دشنام دهند یا درباره‌اش داستان‌هایی ‌بنویسند و امثال این‌ها. البته باید توجه داشت که ‌بنده در اینجا نمی‌خواهم برمکیان را از هرگونه بدی و خطا تبرئه کنم، اما می‌گویم هیچ اشکالی ندارد که انسان عقیده‌اش را اصلاح کند؛ ممکن است در آغاز راهی نادرست در پیش گیرد و سپس در لحظات پایانی باور خود را اصلاح نماید؛ و این دقیقاً همان وضعیتی بود که برای یحیی برمکی رخ داد، به‌ویژه با توجه به این‌که برمکیان از همان ابتدا، دعوت‌کنندگان به «الرضا من آل‌محمد(ع)» بودند و همواره به نرم‌خویی و مدارا با حسنی‌ها و حسینی‌ها و آل‌محمد(ع) متهم می‌شدند. واقعیت این است که بسیاری از افرادی که با خلفای‌ بنی‌عباس همکاری می‌کردند، ـ‌ در واقع‌ ـ می‌خواستند از مسئلۀ رویارویی با ائمه(ع) دوری کنند؛ ازجمله عیسی‌بن جعفر عباسی، والی بصره، که نامه‌ای به هارون‌الرشید نوشت و در آن یادآور شد که می‌خواهد موسی‌بن جعفر(ع) را از زندان آزاد کند، یا کسی را نزد او بفرستد تا تحویلش بگیرد؛ و این شیوۀ سخن گفتن یکی از والیان عباسی و فرزند خلفای عباسی بوده است! به‌طور خلاصه: همۀ افرادی که در دستگاه خلافت عباسی بودند، در نهایتِ گنهکاری قرار نداشتند؛ زیرا برخی از آنان رویارویی با امامان(ع) را «دردسری بزرگ» می‌دانستند و تا حد امکان تلاش می‌کردند از آن دوری کنند، به‌ویژه افرادی که می‌دیدند دنیایشان گذرا و محدود است. ازاین‌رو، اگر یاری‌رسانِ امام(ع) نبودند، دست‌کم دشمنی نمی‌کردند و نمی‌خواستند ـ ‌به قول معروف‌ ـ خودشان را «در دهانۀ توپ» و در معرض خطر مستقیم قرار دهند. در خصوص برمکیان: بیایید فرض بگیریم که آن‌ها به امام کاظم(ع) ایمان نداشتند، اما در درون خود نسبت به امامت ایشان(ع) دچار شک و تردید بودند؛ همان‌طور که ممکن است انسانی مؤمن باشد، ولی در دلش شک و تردید وجود داشته باشد؛ و این یعنی آنان مردد و بیمناک بودند از این‌که مبادا کاظم(ع) واقعاً امام باشد. در نتیجه، آنان نمی‌خواستند در روز قیامت در حالی در پیشگاه خدا حاضر شوند که در برابر خلیفه‌ای از خلفای الهی ایستاده و با او دشمنی کرده‌اند، و در عین حال تعامل و رفتارشان با خلیفۀ خدا همانند تعامل و رفتار مؤمنانِ کاملاً تصدیق‌کنندۀ او نبود، بلکه آن‌ها در وضعیتی بینابینی قرار داشتند! به‌ هر حال، در دنیای آزمون الهی چنین انسان‌هایی وجود دارند، و درست نیست که با آنان به همان صورتی رفتار شود که با منکران و دشمنان رفتار می‌شود. برمکیان هرچند از نزدیکان حاکم و از افراد با نفوذ دولت بودند و اختیارات فراوانی داشتند ـ‌ به‌ویژه جعفر‌بن یحیی برمکی‌ ـ اما مصلحت و منفعتشان به‌طور کامل در حکومت و خلافت خلاصه نمی‌شد. فضل‌بن یحیی ـ ‌به‌عنوان مثال‌ ـ در چگونگی رفتار و تعاملش با امام کاظم(ع) تا آنجا پیش رفت که هارون او را لعنت کرد! ما این را چه می‌توانیم ‌بنامیم؟ این وضعیت در کمترین سطح نشان می‌دهد که او دربارۀ امامت امام(ع) در تردید یا سرگردانی به سر می‌برده است. یحیی برمکی و دو پسرش، جعفر و فضل، در تعامل با امام کاظم(ع) سخت بیمناک بودند؛ زیرا این شخص، موسی‌بن جعفر(ع) بود، نه هر انسانی. برمکیان در جامعه‌ای مسلمان زندگی می‌کردند و بی‌تردید می‌دانستند که آل‌محمد(ع) در چه جایگاهی قرار دارند. ازاین‌رو، در میان خودشان با خود می‌گفتند مبادا به ظلم و آزار موسی‌بن جعفر(ع) دست بزنند و خود را گرفتار گناه بزرگش کنند. در روایتی آمده است که هارون دربارۀ موسی‌بن جعفر(ع) به یحیی برمکی گفت: «اگر او ادعای نبوت نکند، ما در خیر و خوبی به سر می‌بریم»[838]و با این سخن، امام(ع) را به تمسخر می‌گیرد! اما یحیی با نیت تأثیرگذاری و تلاش در جهت آزادی امام با هارون صحبت می‌کرد، چنان‌که در روایتی آمده است که یحیی به‌صراحت از هارون خواستار آزادی امام شد! در این روایت راوی می‌گوید: «و یحیی او را دوست می‌داشت و هارون از این موضوع اطلاع نداشت»![839] یحیی در نهایت به موسی‌بن جعفر(ع) ایمان آورد، و راویِ این گفته همان کسی است که با یحیی در ارتباط بود و از او روایت می‌کرد. آری، ممکن است یحیی پیش از آن نسبت به امام کاظم(ع) کافر بوده باشد، درست مثل دیگرانی همچون مسیب‌بن زُهَیر، یا همچون حُرّ ریاحی؛ اگر حر در صف امام حسین(ع) شهید نمی‌شد، چه‌بسا گفته می‌شد او به حسین(ع) کافر بود. فرض کن حر اسب خود را تاخته و به‌سوی امام حسین(ع) رفته بود، اما اسبش لغزید و او به زمین افتاد و سرش به سنگی خورد و مرد؛ در این صورت چه کسی می‌دانست که او قصد یاری حسین(ع) را داشت نه جنگ با او؟ هیچ‌کس جز خداوند؛ و اگر داوری به‌دست مردم می‌ماند، گفته می‌شد: «این نشانۀ حسین بود که او را هلاک کرد»، درحالی‌که در نزد خدا، او برای یاری حسین(ع) رفت و اسمش در سِجلّ یاران ایشان ثبت شد. یحیی برمکی در واپسین لحظات عمرِ امام کاظم (صلوات خدا بر او) از هارون می‌خواست که آن حضرت را آزاد کند، با این استدلال که امام(ع) شیعیان عباسی (یعنی پیروان آنان) را چه در درون زندان و چه بیرون از آن دگرگون و تباه کرده است؛ زیرا کسی نبود که با امام(ع) مواجه شود مگر آن‌که او را دوست می‌داشت و از او تأثیر می‌پذیرفت. هدف یحیی از این سخن آن بود که هارون را به‌سوی آزادی امام(ع) و جلوگیری از ادامۀ حبس ایشان در زندان سوق دهد. به این ترتیب، متوجه می‌شویم زهری که با دسیسه‌چینی به امام(ع) داده شد، عملی بود که به‌دست سِندی‌بن شاهِک و به فرمان هارون انجام گرفت، نه ـ‌‌ چنان‌که برخی می‌پندارند‌ ـ به‌دست یحیی، و نه به‌دست پسرش فضل. خلاصه این‌که: درست است که برمکیان، فرمانروایان و اداره‌کنندگان دولت‌ بنی‌عباس بودند و در دوران حکمرانی‌شان رفتارهایی داشته‌اند که شاید درست نبوده باشد، اما در نهایت پیش از شهادت امام کاظم(ع) به ایشان ایمان آوردند، و روایاتی در این خصوص وجود دارد که شیخ طایفه، شیخ طوسی، نقل کرده است. و این روایات دست‌کم باعث احتیاط و درنگ در داوری دربارۀ آنان می‌شود و مانع از آن خواهد شد که به‌طور قطعی دربارۀ گمراهی یا بدیِ آنان قضاوت کنیم یا بدگویی نسبت به آنان را روا بدانیم.‌ بنابراین تصویری که از برمکیان ارائه شده و کارزارهای تخریب و بدگویی‌های عامدانه که آنان ـ‌ چه در گذشته و چه امروز‌ ـ دچارش شده‌اند، نادرست است؛ به‌طوری که گاه برخی آنان را حتی بدتر از یزید (لعنت خدا بر او) جلوه داده‌اند.»[840] سید احمد الحسن همچنین می‌فرماید: «اگر از نقطه‌نظر تاریخی به برمکیان نگاه کنیم، می‌بینیم که عباسیان به آنان قدرتی بی‌حدومرز داده بودند؛ تا آنجا که خلیفۀ عباسی یحیی را برادر خود می‌دانست و هارون‌الرشید دربارۀ یحیی می‌گفت: «پدرم»! حتی مادران خلفا، مادران فرزندان برمکیان بودند و زنان برمکیان هم مادران خلفای ‌بنی‌عباس به شمار می‌رفتند! به‌عنوان مثال: هارون دو پسر به نام‌های امین و مأمون داشت؛ مأمون را به جعفر‌بن یحیی و امین را به فضل‌بن یحیی سپرد تا تربیتشان کنند. فضل و همسرش، امین را از ابتدا تا انتها در خانۀ خود پرورش دادند، و جعفر و همسرش نیز همین کار را با مأمون انجام دادند. در نتیجه، مأمون شیعه شد و امام رضا(ع) را به‌عنوان ولیعهد خود در زمان خلافتش برگزید. چه عاملی بود که باعث شد مأمون امام رضا(ع) را بیاورد و ولایتعهدی را به ایشان بسپارد؟ دلیل آن تربیت جعفر‌بن یحیی‌بن خالد برمکی بود؛ پس او کسی بود که این مسیر را برایش ترسیم کرد و آن را در وجودش نهادینه نمود. قضیۀ آوردن امام رضا(ع) به رأس هرم قدرت، کار ساده‌ای نبود؛ همان‌طور که این تصمیمی که مأمون گرفت، تصمیمی ناگهانی و خلق‌الساعه نبود، بلکه نتیجۀ تلاش‌هایی بود که این باور را در او ایجاد کرده بود، به‌خصوص با توجه به این‌که امام رضا(ع) شخصیتی سیاسی نبود و هیچ‌گاه به هیچ شکلی وزیر یا شریکی در حکومت و کار سیاسی نبود؛ بلکه او مردی بود که به دین خدا دعوت می‌کرد و در مدینه اقامت داشت. ‌بنابراین مطرح‌ کردن اسم ایشان برای بالاترین منصب سیاسی کشور بعد از خلیفه به‌عنوان ولیعهد، به کار و تلاش و زمینه‌سازی نیاز داشت؛ و چه کسی این کار را کرد و مأمون را برای اتخاذ چنین تصمیم سرنوشت‌ساز و خطیری قانع ساخت؟ بی‌تردید، کسی که این باور را در روح و روان مأمون ایجاد کرد همان کسی بود که او را تربیت‌کرده بود؛ زیرا مأمون با محبت امام رضا و تشیع ایشان بزرگ شد و حتی وقتی آن حضرت(ع) را آورد، در ابتدا همین شیوه را در پیش گرفت، اما با گذر زمان دید مردم به‌سوی امام رضا(ع) گرایش پیدا می‌کنند، چنان‌که گویی آن حضرت(ع) حاکم واقعی است، و مسلماً در چنین شرایطی منیّت و ظلمت و حب دنیا تأثیر خود را می‌گذارد و در نتیجه موضع‌گیری او نسبت به امام(ع) تغییر کرد. به ‌هر حال، آنچه در اینجا می‌خواهم بگویم این است که جعفر‌بن یحیی کسی بود که بر مأمون تأثیر گذاشت و او به منزلۀ پدرش بود؛ از این جهت که "پدر" کسی است که تربیت می‌کند، و کسی که مأمون را تربیت کرد جعفر‌بن یحیی بود. پیش‌تر گفتم: خالد برمکی پیشگام و سردمدار در سپاه عباسی بود؛ فرمانده‌ای کارکشته و زبردست در هر دو عرصۀ نظامی و سیاسی. او یک شخصیت عادی نبود؛ و به برکت نقشه‌ها و تدبیرهای او بود که دولت عباسی تأسیس شد و برقرار ماند، و در واقع او ‌بنیان‌گذار واقعی بغداد، پایتخت دولت [عباسی] بود. او از همان ابتدا به اهل‌بیت(ع) گرایش داشت و این تمایل را به پسرش یحیی منتقل کرد و یحیی هم این تمایل را برای برجسته‌ترین پسرانش، فضل و جعفر، به میراث گذاشت. البته ممکن است برای مدتی کوتاه یا طولانی گرایش یا ولای آل‌محمد با مشغول شدن به دنیا و فریفته شدن به دنیا همراه باشد، اما این به معنای آن نیست که انسانِ فریب‌خورده قطعاً زندگی خود را با ضلالت و گمراهی به پایان می‌رساند؛ بلکه چه‌بسا رحمت خداوند انسان را در یک‌لحظه شامل شود، همان‌گونه که ـ‌ به‌عنوان مثال‌ ـ برای حر ریاحی اتفاق افتاد.»[841] اما دربارۀ سرکوب برمکیان به‌دست هارون، سید احمد الحسن می‌فرماید: « آنچه در ماجرای برمکیان رخ داد، در حقیقت نوعی انقلاب بود؛ زیرا افرادی که عملاً حکومت می‌کردند برمکیان بودند و آن‌ها اگر می‌خواستند، می‌توانستند در یک لحظه دولت را سرنگون کنند. هرگاه نامه‌ای از سوی آنان به جایی فرستاده می‌شد، با آن همانند نامۀ خلیفه رفتار می‌کردند، زیرا خود خلیفه می‌گفت: "نامۀ او، نامۀ من است!" در عمل برمکیان حاکمان واقعی بودند و خلفای عباسی سرگرم دنیا و لذت‌هایش بودند. اما دلایل و علت‌هایی که دربارۀ قضیۀ برمکیان گفته شده است، بیشترشان غیرواقعی و نادرست است؛ زیرا برمکیان ایرانی بودند و برخی از روی دشمنی و تعصب با آنان بدرفتاری می‌کردند، از این جهت که یکی عرب بوده و دیگری فارس ایرانی بوده است، و به دلایل دیگری که هیچ ارزشی ندارند. و این‌ها تحقیق و جست‌وجوی حقیقت محسوب نمی‌شوند و بیشتر ناشی از بیماریِ تعصب نژادی و قومی یا مذهبی بوده است. به‌عنوان مثال، برخی علت ماجرای پیش‌آمده برای برمکیان را به تحریک و دسیسه‌چینیِ برخی افراد علیه آنان نسبت می‌دهند، که هارون‌الرشید را به انتقام از آنان واداشت؛ درحالی‌که از نظر تاریخی ثابت شده است هارون، فرزندانش را به آنان می‌سپرد تا تربیتشان کنند، و در برابر مردم، یحیی را «پدرم» می‌خواند! او جامۀ مخصوص خلافت خود را در مجلس خلافت بر تن جعفر‌بن یحیی می‌پوشاند و او را در کنار خود بر کرسی خلافت می‌نشاند تا نزد مردم نزدیکی و احترامش را به او آشکار سازد. حال با این جایگاه و منزلتی که آنان نزد هارون داشتند، چه کسی می‌توانست هارون را در قضیۀ برمکیان تحت تأثیر قرار دهد؟! اما آنچه رخ داد ـ ‌در حقیقت‌ ـ یک انقلاب کامل بود؛ زیرا برمکیان می‌دانستند که پس از شهادت امام کاظم(ع)، امام معصوم دیگری وجود دارد و او امام رضا(ع) است، و این‌که او به این مقام سزاوارتر بود؛ و پس از آن‌که هارون امام موسی‌بن جعفر(ع) را به قتل رساند، آنان دیگر تابِ ادامۀ حکومت عباسیان را نداشتند و تصمیم گرفتند در برابر او موضعی قاطع اتخاذ کنند؛ اما هارون در آخرین لحظات از ماجرا آگاه شد و آن‌ها را به‌سختی مجازات کرد. بی‌تردید، خبر آنچه یحیی و دو پسرش، فضل و جعفر، پیش از شهادت امام کاظم(ع) انجام داده بودند ـ ‌ازجمله بیرون آوردن امام از زندان سندی‌بن شاهک و بردن او به خانه‌هایشان‌ ـ به هارون رسیده بود؛ و به همین دلیل است که روایت‌ها دربارۀ محل زندان امام(ع) گوناگون نقل شده‌اند؛ گاه گفته شده در خانۀ فضل‌بن یحیی بود، گاه در خانۀ یحیی، و گاه در زندان سندی‌بن شاهک. مقصود برمکیان از این کار، آسان گرفتن بر امام و کاستن از آزار ایشان(ع) بود، و آنان از رنج و سختی‌هایی که به ایشان(ع) وارد می‌شد اندوهگین بودند. یحیی یا پسرش فضل در جایگاه نخست‌وزیر دولت اسلامی قرار داشتند، و هرگاه می‌خواستند امام را از زندان بیرون آورند و به خانۀ خود ببرند، می‌توانستند این کار را انجام دهند، و نه سِندی و نه هیچ‌کس دیگر توان ایستادگی در برابرشان را نداشت. در نتیجه، سندی و دیگران، همۀ این رخدادها را به هارون گزارش دادند، و به این ترتیب اندک‌اندک دلایل و نشانه‌های ولایتمداری و وابستگی برمکیان به آل‌محمد(ع) در نزد هارون گرد آمد. اما کسانی که اصرار دارند بر این‌که برمکیان به امام موسی‌بن جعفر(ع) بدی کردند یا از ایشان(ع) نزد هارون سعایت نمودند و در نتیجه آنان بدکار و گمراه هستند و... سخنانی از این دست، چنین برداشتی نادرست و به‌دور از انصاف است. بیایید فرض کنیم چنین کاری در دوره‌ای پیش‌تر از آنان سر زده باشد، اما این مانع از آن نمی‌شود که بگوییم آنان در نهایت هدایت یافته‌اند. بسیاری از مردم در طول تاریخ به انبیا یا اوصیا(ع) بدی کردند و آزار رساندند، آنان را رنجاندند و حتی دشنامشان دادند، اما فرجام کارشان به خیر و نیکی ختم شد. پس هیچ اشکالی نخواهد داشت اگر بگوییم یحیی‌بن خالد زمانی از امام موسی‌بن جعفر(ع) نزد هارون بدگویی کرده یا او را به بازداشت یا قتل تحریک کرده باشد، البته با در نظر داشتن این‌که او توبه کرده و به حق بازگشته است؛ در غیر این صورت حر‌بن یزید ریاحی چه کرد؟ مگر نه این‌که راه را بر کاروان حسین(ع) و خاندانش بست و آنان را به کربلا آورد و در محاصره قرار داد؟ پس چرا توبه و یاری حر را نسبت به امام حسین(ع) می‌پذیری و توبه و یاری یحیی‌بن خالد برمکی و دو پسرش را نسبت به موسی‌بن جعفر(ع) نمی‌پذیری؟! آیا امروز کسی هست که توهین و بی‌احترامی به حر را روا بداند؟ پس چرا توجیه اهانت و بی‌احترامی به یحیی‌بن خالد و پسرانش پذیرفته می‌شود؟! به‌علاوه، آنچه برای یحیی و پسرانش و خانواده‌هایشان رخ داد ـ ‌در واقع‌ ـ نعمت بود، نه نکبت و مصیبت، چنان‌که بسیاری از اهل دنیا توصیفش می‌کنند. ارزش یاریِ موسی‌بن جعفر(ع) بسیار بزرگ است، و کشته شدن یا زندانی شدن در راه یاری او چه ارزشی دارد؟! انسان در نهایت ـ ‌خواهی نخواهی‌ ـ می‌میرد؛ اما مرگی که در راه یاری امام باشد با مرگ در بستر قابل قیاس نیست!»[842] با بیان این حقایق نمی‌خواهیم اخلاص برمکیان را در خدمت به نقشۀ عباسیان و به‌ویژه هارون، پیش از هدایتشان به حق انکار کنیم، و همۀ کارهایی را که پیش از هدایتشان انجام داده‌اند صحیح نمی‌شماریم، بلکه می‌گوییم: امور نزد خداوند به فرجامشان بستگی دارد و برمکیان سرانجامِ کار خود را با خیر به پایان رساندند، پس از آن‌که به امامت موسی‌بن جعفر و فرزندش علی رضا(ع) ایمان آوردند، و این ایمانشان بود که باعث شد آزار و اذیت‌هایی را که از سوی طاغوت عباسی دیدند متحمل شوند. و سپاس و ستایش از آنِ خداوند، پروردگار جهانیان است.

-منابع

قرآن کریم اثبات الوصیة، علی‌بن حسین‌بن علی مسعودی، انتشارات رضی ـ قم. الاحتجاج، ابومنصور احمد‌بن علی طبرسی، تعلیق: سید محمد باقر الخرسان، دار النعمان للطباعة والنشر ـ نجف اشرف، 1966 میلادی. الاختصاص، ابوعبدالله محمد‌بن نعمان، تحقیق: علی اکبر غفاری، دار المفید للطباعة والنشر والتوزیع ـ بیروت، چاپ دوم، 1993 میلادی. اختیار معرفة الرجال، محمد‌بن حسن طوسی، تصحیح و تعلیق: میرداماد استرآبادی، تحقیق: سید مهدی رجایی، انتشارات مؤسسه آل‌البیت لإحیاء التراث ـ قم، 1404 هجری. أخبار الدول وآثار الأول، احمد‌بن یوسف‌بن احمد قرمانی، چاپ سنگی. الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد، محمد‌بن محمد‌بن نعمان مفید، تحقیق: مؤسسة آل‌البیت علیهم‌السلام لإحیاء التراث، دار المفید ـ بیروت، چاپ دوم، 1993 میلادی. الاستیعاب في معرفة الأصحاب، یوسف‌بن عبدالله‌بن محمد‌بن عبدالبر، تحقیق: علی محمد بجاوی، دار الجیل ـ بیروت، چاپ اول، 1992 میلادی. أسد الغابة في معرفة الصحابة، علی‌بن ابی‌الکرم شیبانی ابن اثیر، دار الكتاب العربی، بیروت ـ لبنان. إسهام المسلمین في الحضارة الإنسانیة، حیدر بامات، ترجمه: ماهر عبدالقادر و دیگران، دار المعرفة الجامعیة ـ اسکندریه. الاعتقادات في دین الإمامیة، صدوق، تحقیق: عصام عبدالسید، دار المفید للطباعة والنشر والتوزیع ـ بیروت، چاپ دوم، 1993 میلادی. الأعلام، خیرالدین زرکلی، دار العلم للملايين ـ بیروت، چاپ پنجم، 1980 میلادی. أعیان‌الشیعه، سید محسن امین، تصحیح و تدوین: حسن امین، انتشارات دار التعارف للمطبوعات ـ بیروت. الأغانی، ابوالفرج اصفهانی، دار احیاء التراث العربی. اقبال‌الأعمال، سید رضی‌الدین علی‌بن موسی‌بن جعفر‌بن طاووس، تحقیق: جواد قیومی، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، چاپ اول، 1414 هجری قمری. الأمالی، محمد‌بن حسن طوسی، تحقیق: بخش مطالعات اسلامی ـ مؤسسة البعثه، دار الثقافة للطباعة والنشر والتوزیع ـ قم، چاپ اول، 1414 هجری قمری. الأمالی، محمد‌بن علی‌بن حسین صدوق، تحقیق: مؤسسة البعثه ـ قم، چاپ اول، 1417 هجری قمری. الأمالی، محمد‌بن نعمان «مفید»، دار المفید للطباعة والنشر و التوزیع ـ بیروت، چاپ دوم، 1993 میلادی. الأمالی، مرتضی، تحقیق: سید محمد بدرالدین نعسانی حلبی، انتشارات المرعشی نجفی، چاپ اول، 1907 میلادی. الامام الصادق؛ حیات، عصر، آراء و فقه او، شیخ محمد ابوزهرة، چاپخانه احمد علی مخیمر. الامام الصادق و مذاهب اربعه، اسد حیدر، مؤسسة دار الکتاب الاسلامی، چاپ اول، 2004 میلادی. الامام الصادق، محمد حسین مظفر، دار الزهراء للطباعة و النشر و التوزیع ـ بیروت، چاپ سوم، 1978 میلادی. الامام الصادق كما عرفه علماء الغرب، دکتر نورالدین آل‌علی، دار الذخائر للمطبوعات ـ قم، چاپ اول، 1988 میلادی. الامامة و التبصرة من الحيرة، علی‌بن حسین‌بن بابویه قمی، تحقیق و نشر: مدرسة الامام المهدی(ع) ـ قم، چاپ اول، 1404 هجری قمری. الامامة و السیاسة، عبدالله‌بن مسلم ابن‌قتیبة دینوری، تحقیق: علی شیری، انتشارات شریف رضی، چاپ اول، 1413 هجری قمری. الامامة و السیاسة، عبدالله‌بن مسلم ابن‌قتیبة دینوری، تحقیق: دکتر طه محمد الزینی، مؤسسة الحلبي و شرکاه للنشر و التوزیع. الاستیعاب في فضائل الثلاثة الأئمة الفقهاء، یوسف‌بن عبدالبر النمری (ابن‌عبدالبر)، دار الكتب العلمیة ـ بیروت. انساب الأشراف، احمد‌بن یحیی بلاذری، تحقیق: دکتر محمد حمیدالله، دار المعارف بمصر، 1959 میلادی. ایضاح الاشتباه، حسن‌بن یوسف‌بن مطهر (علامه حلی)، تحقیق: مؤسسة النشر الاسلامی التابعة لجماعة المدرسین قم، چاپ اول، 1411 هجری قمری. بحارالأنوار، محمد باقر مجلسی، مؤسسة الوفاء، بیروت ـ لبنان، چاپ دوم، 1983 میلادی. البدایة و النهایة، اسماعیل‌بن کثیر دمشقی، تحقیق: علی شیری، دار احیاء التراث العربی ـ بیروت، چاپ اول، 1988 میلادی. البدء و التاریخ، مطهر‌بن طاهر مقدسی، مکتبة الثقافة الدینیة. بصائر الدرجات، محمد‌بن حسن صفار، تحقیق: میرزا حسن کوجه‌باغی، انتشارات الأعلمی ـ تهران، چاپ چهارم، 1404 هجری قمری. بیت الحکمة في عصر العباسیین، خضر احمد عطاالله، دار الفكر العربی ـ قاهره، چاپ اول. التاج في أخلاق الملوك، جاحظ، تحقیق: دار الفكر، دار البحار ـ بیروت، 1955 میلادی. تاج العروس من جواهر القاموس، ابوفیض محمد مرتضی حسینی واسطی زبیدی، تحقیق: علی شیری، دار الفكر للطباعة و النشر و توزیع ـ بیروت، 1994 میلادی. تاریخ ابن‌خلدون، عبدالرحمن‌بن محمد‌بن خلدون حضرمی مغربی (ابن‌خلدون)، دار احیاء التراث العربی ـ بیروت. تاریخ‌الاسلام، ذهبی، تحقیق: دکتر عمر عبدالسلام تدمری، دار الكتاب العربی ـ بیروت، چاپ اول، 1987 میلادی. تاریخ بغداد، ابوبکر احمد‌بن علی خطیب بغدادی، تحقیق: مصطفی عبدالقادر عطا، دار الكتب العلمیة ـ بیروت، چاپ اول، 1997 میلادی. تاریخ الخلفاء، جلال‌الدین سیوطی، انتشارات الشرف رضی ـ قم، 1411 هجری قمری. تاریخ طبری، محمد‌بن جریر طبری، مؤسسة الأعلمی للمطبوعات ـ بیروت، مقابله با نسخۀ چاپ مطبعة «بریل» در شهر لندن سال 1879 میلادی. تاریخ علم و نقش دانشمندان عرب در پیشرفت آن، عبدالحلیم منتصر، دار المعارف ـ مصر، چاپ چهارم، 1971 میلادی. تاریخ مختصر الدول، غریغوریوس ملطی معروف به ابن‌العبری، دار المیسرة ـ بیروت. تاریخ مدینة دمشق، علی‌بن حسن ابن‌عساکر، تحقیق: علی شیری، دار الفكر للطباعة و النشر و التوزیع ـ بیروت، 1995 میلادی. تاریخ یعقوبی، احمد‌بن ابی‌یعقوب یعقوبی، دار صادر ـ بیروت، مؤسسه نشر فرهنگ اهل‌بیت ـ قم. تحف‌العقول، حسن‌بن علی‌بن حسین‌بن شعبه حرانی، تعلیق: علی‌اکبر غفاری، مؤسسه النشر الاسلامی وابسته به جامعۀ مدرسین قم، چاپ دوم، 1404 هجری. تذکرة الحفاظ، ابوعبدالله شمس‌الدین محمد ذهبی، احیاء التراث العربی ـ بیروت. تذکرة الخواص، سبط ابن‌جوزی، مؤسسه اهل‌بیت علیهم‌السلام، بیروت. تفسیر عیاشی، محمد‌بن مسعود عیاشی، تحقیق: سید هاشم رسولی محلاتی، مکتبة العلمیه الاسلامیه ـ تهران. تفسیر الکبیر (تفسیر رازی)، فخر رازی، چاپ سوم. التمهید، ابوعمر یوسف‌بن عبدالبر النمری، معروف به ابن‌عبدالبر، تحقیق: مصطفی‌بن احمد علوی، محمد عبدالكبیر بكری/ وزارت اوقاف و امور اسلامی، 1387 هجری قمری. تهذیب‌الاحکام، محمد‌بن حسن طوسی، تعلیق: سید حسن موسوی خرسان، دار الكتب الاسلامیه ـ تهران. تهذیب الاسماء و اللغات، محیی‌الدین‌بن شرف نووی، دار الكتب العلمی ـ بیروت. تهذیب التهذیب، شهاب‌الدین احمد‌بن علی‌بن حجر عسقلانی، دار الفكر للطباعة و النشر و التوزیع ـ بیروت، چاپ اول، 1984 میلادی. تهذیب الكمال، ابوالحجاج یوسف مزّی، تحقیق: دکتر بشار عواد معروف، مؤسسه الرسالة ـ بیروت، چاپ چهارم، 1406 هجری قمری ـ 1985 میلادی. التوحید، محمد‌بن علی‌بن حسین‌بن بابویه قمی (صدوق)، تحقیق: هاشم حسینی تهرانی، منشورات جماعة المدرسین در حوزۀ علمیه قم. ثواب الاعمال و عقاب الاعمال، محمد‌بن علی‌بن حسین صدوق، منشورات رضی ـ قم، چاپ دوم، 1368 شمسی. جامع بیان العلم و فضله، ابوعمر یوسف‌بن عبدالبر النمری، معروف به ابن‌عبدالبر، دار الكتب العلمیه ـ بیروت، 1398 هجری قمری. حیاة الحیوان الكبری، كمال‌الدین دميری، دار الكتب العلمیه ـ بیروت، چاپ دوم، 1424 هجری قمری. خاتمة‌المستدرك، میرزا حسین نوری طبرسی، تحقیق: مؤسسه آل‌البیت (علیهم‌السلام) لإحیاء التراث ـ قم، چاپ اول، 1415 هجری قمری. الخرائج و الجرائح، قطب‌الدین راوندی، تحقیق: مؤسسه امام مهدی(ع)، نظارت: سید محمد باقر موحد ابطحی، چاپ اول، ذی‌الحجه 1409 هجری قمری. الخصال، محمد‌بن علی‌بن حسین صدوق، تعلیق: علی‌اکبر غفاری، منشورات جماعة المدرسین در حوزۀ علمیه قم مقدس، 1403 هجری قمری. الخمر و النبیذ في الاسلام، علی المقری، مکتبة الفکر الجدید، ریاض الریس للکتب و النشر. الدعوات، سعید‌بن هبة‌الله، مشهور به قطب‌الدین راوندی، تحقیق: مدرسة الامام المهدی(ع) ـ قم، چاپ اول، 1407 هجری قمری. دلائل الامامة، محمد‌بن جریر‌بن رستم طبری، تحقیق: بخش مطالعات اسلامی، مؤسسه البعثة ـ قم، چاپ اول، 1413 هجری قمری. ذوب‌النضار، جعفر‌بن محمد‌بن جعفر ابن‌نما حلی، تحقیق: فارس حسون کریم، مؤسسه النشر الاسلامی وابسته به جماعة المدرسین قم مقدسه، چاپ اول، 1416 هجری قمری. ذیل تاریخ بغداد، محمد‌بن محمود‌بن هبة‌الله‌بن محاسن، معروف به ابن‌النجار بغدادی، تحقیق: مصطفی عبدالقادر یحیی، دار الكتب العلمیه ـ بیروت، چاپ اول، 1997 میلادی. ربیع‌الأبرار و نصوص‌الأخبار، محمود‌بن عمر زمخشری، تحقیق: عبدالأمیر مهنا، منشورات مؤسسه الأعلمی للمطبوعات ـ بیروت، چاپ اول، 1992 میلادی. رجال الطوسی، محمد‌بن حسن طوسی، تحقیق: جواد قیومی اصفهانی، مؤسسه النشر الاسلامی وابسته به جماعة المدرسین قم، چاپ اول، 1415 هجری قمری. رجعت سومین روز بزرگ خدا، سید احمد الحسن، انتشارات انصار امام مهدی(ع). روضة‌الواعظین، محمد‌بن الفتال نیشابوری، مقدمه: سید محمد مهدی حسن خراسان، منشورات رضی ـ قم. زهر الأداب و ثمر الألباب، ابراهیم‌بن علی حصری قیروانی، تحقیق: محمد محیی‌الدین عبدالحمید، دار الجیل ـ بیروت، چاپ چهارم. سر السلسلة العلویة، ابونصر سهل‌بن عبدالله بخاری، تعلیق: محمد صادق بحرالعلوم، انتشارات الشریف الرضی ـ قم، چاپ اول، 1962 میلادی. السنة، ابوبکر عمرو‌بن ابی‌عاصم الضحاک‌بن مخلد شیبانی، همراه با "ظلال الجنة في تخریج السنة"، محمد ناصر الألبانی، المكتب الاسلامی ـ بیروت، چاپ سوم، 1993 میلادی. سنن ابی‌داود، ابوداود سلیمان‌بن الأشعث سجستانی، تحقیق: سعید محمد اللحام، دار الفكر للطباعة و النشر و التوزیع ـ بیروت، چاپ اول، 1990 میلادی. سنن الترمذی، محمد‌بن عیسی الترمذی، تحقیق: عبدالرحمن محمد عثمان، دار الفكر للطباعة و النشر و التوزیع، بیروت ـ لبنان، چاپ دوم، 1983 میلادی. السنن الكبرى، احمد‌بن حسین بیهقی، دار الفكر. السیدة نفیسة كریمة الدارین، النبوی جبر سراج، المكتبة التوفیقیة ـ قاهره. سیر اعلام النبلاء، ذهبی، تحقیق: شعیب الأرنؤوط، حسین الاسد، مؤسسه الرساله ـ بیروت، چاپ نهم، 1993 میلادی. الشجرة المباركة في انساب الطالبیه، فخر رازی. شرح‌الأخبار في فضائل الأئمة‌الأطهار، نعمان‌بن محمد مغربی، مؤسسه النشر الاسلامی وابسته به جماعة المدرسین قم مشرفه، چاپ دوم، 1414 هجری قمری. شرح نهج‌البلاغه، ابن‌ابی‌الحدید، تحقیق: محمد ابوالفضل ابراهیم، دار احیاء التراث العربی، چاپ اول، 1959 میلادی. صحیح بخاری، محمد‌بن اسماعیل، دار الفكر للطباعة و النشر و التوزیع، 1981 م. صحیح مسلم، مسلم‌بن الحجاج القشیری، دار الفكر ـ بیروت صحیح مسلم بشرح النووی، النووی، دار الكتاب العربی، بیروت ـ لبنان،1987 م. صحیفۀ سجادیه، ادعیۀ امام زین‌العابدین(ع)، دفتر نشر الهادی ـ قم، چاپ اول، 1418 هجری قمری. الصراط المستقیم الی مستحقی التقدیم، علی‌بن یونس العاملی البیاضی، تحقیق: محمد باقر البهبودی، المكتبه الرضویه لإحیاء الآثار الجعفریه، چاپ اول، 1384 هجری قمری. الصواعق المحرقه، احمد‌بن حجر الهیتمی المکی، دار الكتب العلمیه ـ بیروت. الطبقات الكبرى، محمد‌بن سعد، دار صادر، بیروت. العالم العربی، د. نجلاء عزالدین، ترجمه: محمد عوض ابراهیم، د. محمد یوسف نجم و دیگران، دار احیاء التراث العربی، عیسی البابی الجلبی و شركاه. عقائد الإسلام، سید احمد الحسن، انتشارات انصار امام مهدی(ع). العلل، احمد‌بن حنبل، تحقیق: د. وصی‌الله‌بن محمود عباس، المكتب الاسلامی ـ بیروت، چاپ اول، 1408 هجری قمری. علل‌الشرائع، محمد‌بن علی‌بن حسین، منشورات المكتبة الحیدریه و مطبعتها ـ نجف اشرف، 1966 میلادی. عمدة الطالب في انساب آل‌ابی‌طالب، احمد‌بن علی حسینی «ابن‌عنبه»، تحقیق: محمد حسن طالقانی، منشورات مطبعة الحیدریه ـ نجف اشرف، چاپ دوم، 1961 میلادی. عمدة‌القاری شرح صحیح البخاری، محمود‌بن احمد‌بن موسی الحنفی بدرالدین عینی، دار احیاء التراث العربی ـ بیروت. عوالم العلوم و المعارف و الاحوال من الآیات و الاخبار و الاقوال، معروف به «عوالم-امام حسین»، شیخ محدث عبدالله بحرانی، تحقیق و نشر: مدرسة الامام المهدی(ع) ـ قم مقدسه، چاپ اول، 1407 هجری قمری. عیون اخبارالرضا(ع)، محمد‌بن علی‌بن حسین «صدوق»، تعلیق: شیخ حسین الاعلمی، موسسه الاعلمی للمطبوعات ـ بیروت، 1984 میلادی. عیون‌الاخبار، ابومحمد عبدالله‌بن مسلم‌بن قتیبه دینوری، تعلیق و مقدمه: د. یوسف علی طویل، منشورات دار الكتب العلمیه ـ بیروت، چاپ سوم، 2003 م. عیون الحكم و المواعظ، علی‌بن محمد اللیثی الواسطی، تحقیق: شیخ حسین الحسینی بیرجندی، دار الحدیث، چاپ اول. الغارات، ابراهیم‌بن محمد ثقفی كوفی، تحقیق: سید جلال‌الدین حسینی، چاپ به روش افست در چاپخانۀ بهمن. الغیبة، محمد‌بن ابراهیم نعمانی، تحقیق: فارس حسون كریم، منشورات انوار الهدی ـ قم، چاپ اول، 1422 هجری قمری. الغیبة، محمد‌بن حسن طوسی، تحقیق: شیخ عبادالله طهرانی، شیخ علی احمد ناصح، مؤسسه المعارف الاسلامیه ـ قم، چاپ اول، 1411 هجری قمری. الفائق في رواة و اصحاب الامام الصادق، عبدالحسین شبستری، مؤسسة النشر الاسلامی وابسته به جماعة المدرسین قم، چاپ اول، 1418 هجری قمری. فتاوی السبكی، تقی‌الدین علی‌بن عبدالكافی السبكی، دار المعرفه ـ بیروت. فتح الابواب بین ذوی الالباب و بین رب الارباب، علی‌بن موسی‌بن طاووس حسنی، تحقیق: حامد الخفاف، مؤسسه آل‌البیت (علیهم‌السلام) لاحیاء التراث ـ بیروت، چاپ اول، 1989 میلادی. فتح‌الباری شرح صحیح البخاری، شهاب‌الدین ابن‌حجر عسقلانی، دار المعرفه للطباعة و النشر ـ بیروت، چاپ دوم. الفرج بعد الشدة، قاضی حسن‌بن ابی‌القاسم تنوخی، منشورات الشریف الرضی ـ قم، چاپ دوم، 1364 هجری شمسی. الفصول المهمة في معرفة الائمة، ابن‌صباغ مالكی، مطبعة العدل ـ نجف. فضائل‌الصحابه، احمد‌بن حنبل، تحقیق: د. وصی‌الله محمد عباس، مؤسسة الرسالة ـ بیروت، چاپ اول، 1983 میلادی. فلاسفة الشیعه، عبدالله نعمه، دار الفكر اللبنانی ـ بیروت، چاپ اول، 1987م. فهرست ابن‌الندیم، محمد‌بن ابی‌یعقوب اسحاق الندیم، تحقیق: رضا تجدد. فهرست مصنفي شیعه (رجال النجاشی)، ابوالعباس احمد‌بن علی‌بن احمد‌بن العباس النجاشی، تحقیق: موسی الشبیری الزنجانی، مؤسسه النشر الاسلامی وابسته به جماعة المدرسین قم، 1416 ه. فیض القدیر شرح الجامع الصغیر، محمد عبدالرؤوف المناوی، دار الكتب العلمیه ـ بیروت، چاپ اول، 1994 م. الکافی، محمد‌بن یعقوب الکلینی، تعلیق: علی‌اکبر الغفاری، دار الكتب الاسلامیه تهران. کامل‌الزيارات، جعفر‌بن محمد ابن‌قولویه القمی، تحقیق: شیخ جواد قیومی، نشر الفقاهه، مؤسسه النشر الاسلامی، چاپ اول، 1417 ه. الكامل في التاریخ، علی‌بن ابی‌الکرام ابن‌الاثیر، دار صادر ـ بیروت، 1965 م. کتاب التوابین، عبدالله‌بن قدامه، تحقیق: عبدالقادر الارناووط، مكتبه الشرق الجديد ـ بغداد. کتاب سلیم‌بن قیس الهلالی، تحقیق: محمد باقر الانصاری، چاپخانۀ نگارش ـ قم، چاپ اول، 1422 ه. کشف‌الظنون عن اسماء الكتب والفنون، مصطفی‌بن عبدالله، معروف به حاجی خلیفه، دار احیاء التراث العربی ـ بیروت. کشف‌الغمه في معرفة الأئمه، علی‌بن عیسی اربلی، دار الكتاب الاسلامی ـ بیروت. کفایة‌الاثر، علی‌بن محمد‌بن علی الخزاز القمی، تحقیق: عبد اللطیف الحسینی، مطبعة الخیام ـ قم، 1401 ه. کمال‌الدین وتمام‌النعمة، محمد‌بن علی‌بن علی‌بن حسین الصدوق، تعلیق علی‌اکبر الغفاری، مؤسسة النشر الاسلامی وابسته به جماعة المدرسین قم، 1405 ه. الکنى والالقاب، شیخ عباس القمی، تقديم: محمد هادی لمینی، مكتبة الصدر ـ تهران. كنز العمال، علاءالدین علی المتقی هندی، ضبط و تفسیر: شیخ بکری حیانی، مؤسسه الرساله ـ بیروت، 1989 م. الكيمياء حتى عصر دالتون، هولیارد، پاریس، 1928 م. اللهوف في قتلى الطفوف، علی‌بن موسی‌بن جعفر‌بن محمد‌بن طاووس، و پس از آن کتاب حکایت المختار في أخذ الثأر برواية أبی مخنف، ناشر: انوار الهدى ـ قم، چاپ اول، 1417 ه. متشابهات، سید احمد الحسن، انتشارات انصار امام مهدی(ع)، شرکت نجمة الصباح للطباعة والنشر والتوزیع. مجمع‌البحرین، فخرالدین الطریحی، تحقیق: احمد الحسینی، المكتبة المرتضویه لإحياء الثار الجعفریه، چاپ محقق اول، 1386 ه. مجموع‌الفتاوی، احمد‌بن تیمیه، چاپ شیخ عبدالرحمن‌بن قاسم. المحاسن، احمد‌بن محمد‌بن خالد البرقی، تحقیق: سید جلال‌الدین الحسینی، دار الكتب الاسلامیه ـ تهران، چاپ اول، 1370 ه. المحاضرات والمحاورات، جلال‌الدین السیوطی، تحقیق: د. یحیی الجبوری، دار الغرب الاسلامی، چاپ اول، 1424 ه ـ 2003 م. المحلى، علی‌بن احمد‌بن سعید‌بن حزم، دار الفكر. مختصر بصائر الدرجات، حسن‌بن سلیمان الحلی، منشورات المطبعة الحیدریه في النجف، چاپ اول، 1950 م. مدینة معاجز الأئمة الاثنی عشر و دلائل الحجج على البشر، سید هاشم‌بن سلیمان البحرانی، تحقیق عزّه الله الهمدانی، مؤسسه المعارف الاسلامیه، چاپ اول، 1413 ه. مرآة الجنّان و عبرة الیقظان، عبدالله‌بن اسعد‌بن علی‌بن سلیمان الیافعی الیمنی، منشورات محمد علی بیضون، دار الكتب العلمیه ـ بیروت، چاپ اول، 1997 م. مروج الذهب و معادن الجواهر، علی‌بن الحسین المسعودی، منشورات دار الهجرة ـ قم، الطبعة الثانية، 1984 م. المزار، محمد‌بن جعفر المشهدی، تحقیق: جواد القیومی‌لصفهانی، مؤسسه النشر الاسلامی ـ قم، چاپ اول، 1419 ه. مسائل علي‌بن جعفر و مستدركاتها، علی ابن الامام جعفر الصادق، تحقیق و جمع: مؤسسه آل‌البیت علیهم‌السلام لإحیاء التراث ـ قم، چاپ اول، 1409 ه. مستدرك‌الوسائل، میرزا حسین نوری، تحقیق: مؤسسه آل‌البیت علیهم‌السلام لإحیاء التراث، ط1، 1987 م. مستدرك سفینة البحار، علی نمازی، تحقیق: حسن‌بن علی نمازی، مؤسسه النشر الاسلامی التابع لجماعة المدرسین بقم، 1418 ه. المستدرك على الصحیحین، ابوعبدالله الحاکم النیسابوری، تحقیق: یوسف عبدالرحمن المرعشلی. مستدركات علم رجال الحديث، شیخ علی نمازی شاهرودی، چاپ: شفق ـ تهران، ناشر: ابن‌المؤلف، چاپ اول، 1412 ه. المستطرف في کل فن مستظرف، شهاب‌الدین محمد‌بن احمد الابشیهی، تقديم: د. صلاح الدین الهواری، دار و مكتبه الهلال ـ بیروت، چاپ اول، 2000 م. مسند احمد، احمد‌بن حنبل، دار صادر ـ بیروت. المصباح، ابراهیم الکفعمی، مؤسسة الأعلمی للمطبوعات ـ بیروت، الطبعة الثالثة، 1403 ه ـ 1983 م. مصباح‌المتهجد، محمد‌بن حسن الطوسی، مؤسسه فقه الشیعة ـ بیروت، چاپ اول، 1411 ه ـ 1991 م. المصنف، عبدالرزاق الصنعانی، تحقیق: حبیب الرحمن الأعظمی، منشورات المجلس العلمي. مطالب السؤول في مناقب آل‌الرسول، محمد‌بن طلحة الشافعی، تحقیق: ماجد‌بن احمد العطیة. مطالع البدور في منازل السرور، علاءالدین علی‌بن عبدالله البهائی الغزولی، مطبعة إدارة الوطن، چاپ اول، 1299 ه. معارج الوصول إلى معرفة فضل آل‌الرسول، محمد‌بن یوسف الزرندی الشافعی، تحقیق: ماجد‌بن احمد العطیة. معانی‌الأخبار، محمد‌بن علی‌بن حسین الصدوق، تعلیق: علی‌اکبر الغفاری، مؤسسه النشر الاسلامی التابعة لجماعة المدرسین بقم المشرفة، 1379 ه. معجم‌البلدان، یاقوت‌بن عبدالله الحموی، دار إحياء التراث العربي ـ بیروت، 1979. مقاتل‌الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، تقديم: کاظم المظفر، منشورات المطبعة الحیدریه في النجف، 1965 م. مقدمه في تاریخ الطب العربي، د. التيجانی الماحی، مطبعة مصر ـ الخرطوم، 1959 م. المقنعة، محمد‌بن محمد‌بن النعمان العکبری البغدادی، الملقب بالمفید، مؤسسة النشر الاسلامی التابعة لجماعة المدرسین بقم، الطبعة الثانية، 1410 ه. الملل و النحل، ابوالفتح محمد‌بن عبدالکریم الشهرستانی، تحقیق: محمد سید گیلانی، دار المعرفة ـ بیروت. مناقب الإمام الأعظم، محمد‌بن محمد‌بن شهاب، المعروف بابن البزاز الکردری، مطبعة مجلس دائرة المعارف النظامیه، هند ـ حیدر آباد، چاپ اول، 1332 ه. مناقب آل‌أبی‌طالب، محمد‌بن علی ابن‌شهرآشوب، تصحیح و شرح و مقابله: لجنه من اساتذه النجف الأشرف، المطبعة الحیدریه ـ النجف الأشرف، 1956 م. من لا یحضره الفقیه، محمد‌بن علی‌بن حسین الصدوق، تصحیح و تعلیق: علی‌اکبر غفاری، مؤسسه النشر الاسلامی التابعة لجماعة المدرسین بقم المشرفة، چاپ دوم، 1404 ه. المنتظم في تاریخ الملوک و الامم، ابوالفرج عبدالرحمن‌بن علی‌بن محمد ابن‌الجوزی، دراسة و تحقیق: محمد عبدالقادر عطا، مصطفى عبد القادر عطا، دار الكتب العلمیه ـ بیروت، چاپ اول، 1992 م. منهاج الکرامة في معرفة الإمامة، الحسن‌بن یوسف‌بن المطهر، المعروف بالعلامه الحلی، تحقیق: عبدالرحیم مبارک، مؤسسه عاشوراء للتحقیقات و البحوث الاسلامیه ـ مشهد، 1379. مهج الدعوات ومنهج العبادات، علی‌بن موسی ابن‌طاووس الحسنی، نشر: کتابخانه سنایی. المواقف، الأیجی، تحقیق: عبدالرحمن عمیره، دار الجیل، لبنان ـ بیروت، چاپ اول، 1997 م. موسوعة شهادة المعصومین، لجنه الحديث في معهد باقر العلوم، قم، چاپ اول، 1381 ه. ش. میزان الاعتدال في نقد الرجال، محمد‌بن احمد‌بن عثمان الذهبی، تحقیق: علی محمد البجاوی، دار المعرفة للطباعة و النشر ـ بیروت. الناصریات، علی‌بن حسین‌بن موسی الشریف المرتضی، تحقیق: مرکز البحوث والدراسات العلمیه، مطبعة مؤسسه الهدی ـ تهران. النجوم الزاهرة في ملوک مصر و القاهره، ابوالمحاسن یوسف‌بن تغری بردی التابکی، وزارة الثقافة و الإرشاد القومی ـ المؤسسة المصریه العامة للتألیف والترجمة والطباعة والنشر، مطابع کستاتسوماس و شرکا. النزاع و التخاصم بین‌بنی أمیه و‌بنی‌هاشم، تقی‌الدین احمد‌بن علی المقریزی، تحقیق: علی عاشور. نشوار المحاضره و أخبار المذاکره، القاضی ابوعلی المحسن‌بن علی التنوخی، تحقیق: عبود الشالجی الماحمی، 1973 م. نهج‌البلاغه، خطب امام علی(ع)، تحقیق: د. صبحي الصالح، چاپ اول، 1967م. هارون‌الرشید دراسة تاریخیة اجتماعیة سیاسیة، عبدالجبار الجومرد، المكتبة العمومیة ـ بیروت، 1956 م. الوافی بالوفیات، الصفدی، تحقیق: احمد الأرنوط و ترکی مصطفى، دار إحياء التراث ـ بیروت. وسائل‌الشیعة، محمد‌بن حسن الحر العاملی، تحقیق: مؤسسه آل‌البیت (علیهم‌السلام) لإحیاء التراث ـ قم المقدسه، ط2، 1414 ه. وفیات الأعیان وأنباء أبناء الزمان، ابن‌خلدون، تحقیق: احسان عباس، دار الثقافة ـ لبنان. وهم الإلحاد (توهم بی‌خدایی)، سید احمد الحسن، شرکت نجمة الصباح للطباعة و النشر و التوزیع ـ بغداد. ینابیع المودة لذوی القربی، شیخ سلیمان‌بن ابراهیم القندوزی، تحقیق: سید علی جمال اشرف الحسینی، نشر دار الأسوه للطباعة و النشر، چاپ اول، 1416 ه. یوم‌الحسین (روز حسین)، د. علاء السالم، إصدارات أنصار الإمام المهدی(ع)، شرکت نجمة الصباح للطباعة و النشر و التوزیع، چاپ اول، 2025 م.
پا ورقی ها
[1] . گفت‌وگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[2] . مراجعه کنید به: روز حسین، جلد اول، بخش «مقدمه: وصایای پیامبر دربارۀ اهل‌بیت و بیان فضائلشان» و نیز بخش «منزلت حسین نزد رسول خدا و خبردهی از مصیبت او».
[3] . سورﮤ قصص، آیۀ 68.
[4] . مختصر بصائر الدرجات، ابن‌سلیمان حلی، ص ۸۲.
[5] . سورۀ رعد، آیۀ 7.
[6] . به همین دلیل این آیه به امام علی(ع) تفسیر شده است: «حاکم نیشابوری با سند خود نقل کرده است: «از علی(ع) نقل شده است: (إِنَّمَا أَنتَ مُنذِرٌ وَلِكُلِّ قَوْمٍ هَادٍ) (تو فقط بیم‌دهنده‌ای، و برای هر قومی هدایتگری هست): رسول خدا(ص) بیم‌دهنده است و من هدایتگر هستم.» سند این حدیث سند است، و بخاری و مسلم آن را نقل نکرده‌اند.» المستدرک على الصحیحین، ۳ / 129 و ۱۳۰.
[7] . توجه داشته باشید که ما در اینجا دربارۀ هدایتگران الهی و معلمان ربانی سخن می‌گوییم، نه صرفاً هدایت‌یافتگان و دانش‌آموختگانی که در بهترین حالت در مسیر نجات‌ قرار دارند. بنابراین نباید این آیات و روایات را بر علمای مذاهب و شخصیت‌هایی که نصی برای امامت و عصمت‌شان وارد نشده است تطبیق داد.
[8] . مراجعه کنید به: أمالی، شیخ مفید، ص 1۸۸؛ أمالی، شیخ طوسی، ص۳۳۷؛ صحیح بخاری، ۶ / ۱۷۷.
[9] . سورﮤ نساء، آیۀ ۱۶۵.
[10] . عقائد الاسلام، ص 36، پانوشت 4.
[11] . کافی، کلینی، ج ۱، ص 1۷۹.
[12] . کافی، کلینی، ج ۱، ص 1۷۸.
[13] . منبع قبلی.
[14] . برخی از نسخه‌های حدیث ثقلین در صحاح اهل‌سنت وارد شده است: * از ابو‌سعید نقل شده است که گفت: رسول خدا(ص) فرمود: «من در میان شما دو چیز گران‌بها باقی می‌گذارم، که یکی از آن دو بزرگ‌تر از دیگری است: کتاب خدا که ریسمانی کشیده‌شده از آسمان تا زمین است، و عترتم اهل‌بیتم؛ و این دو هرگز از یکدیگر جدا نمی‌شوند تا در کنار حوض نزد من بازگردند.» مسند احمد، ج 3، ص 1۴. * از جابربن عبدالله نقل شده است که گفت: رسول خدا(ص) را در حجة‌الوداع در روز عرفه دیدم که بر شترش قصواء نشسته بود و خطبه می‌خواند. شنیدم می‌فرمود: «ای مردم، من در میان شما چیزی باقی می‌گذارم که اگر به آن تمسک جویید، هرگز گمراه نمی‌شوید: کتاب خدا و عترتم اهل‌بیتم.» سنن ترمذی، ج۵، ص 327 و ۳۲۸.
[15] . مجموع الفتاوی، ابن‌تیمیه، ۲۵ / ۱۳۱.
[16] . برخی از پیروان ابن‌تیمیه معنای «حجت» را در سخن او «اهل علم» تفسیر کرده‌اند، همچون: ابن‌باز و ابن‌عثیمین و امثال آن‌ها.
[17] . مسند احمد، ۴ / ۹۶.
[18] . صحیح بخاری، ۶ / ۲۲.
[19] . حدیث ثقلین مشهور است و پیش‌تر به آن اشاره شد. اما حدیث سفینه چنین است: رسول خدا(ص) فرمود: «مَثَل اهل‌بیت من مَثَل کشتی نوح است؛ هرکس بر آن سوار شود نجات می‌یابد و هرکس از آن بازماند غرق می‌شود.» این حدیث در منابع و طرق زیادی آمده است، ازجمله: فضائل‌الصحابة، احمدبن حنبل، ج 2، ص 8۵، شمارﮤ حدیث ۱۴۰۲؛ المستدرک، حاکم نیشابوری، ج 3، ص 1۵۰. و گفته است: «این حدیث براساس شرط مسلم صحیح است، ولی آن دو آن را نیاورده‌اند.» اما حدیث نجوم (ستارگان)، متن آن: «از جابر(رض) روایت شده که رسول خدا(ص) فرمود: «همانا او نشانه‌ای برای ساعت است. سپس فرمود: ستارگان امان آسمان‌اند؛ هر گاه ستارگان از بین بروند، آنچه به آن وعده داده شده‌اند به آنان خواهد رسید. من امان اصحابم هستم مادام که در میان آنان هستم و اگر بروم، آنچه به آنان وعده داده شده است به آنان خواهد رسید؛ و اهل‌بیتم امان امت من هستند و اگر اهل‌بیتم بروند، آنچه به آنان وعده داده شده است به آنان خواهد رسید.» المستدرک، حاکم نیشابوری، ج 2، ص 4۴۸. سند حدیث صحیح است، ولی بخاری و مسلم آن را نیاورده‌اند. اما حدیث دوازده امیر یا خلیفه، احادیث بسیاری در این خصوص آمده‌اند، به‌عنوان مثال: پیامبر(ص) فرمود: «دوازده امیر خواهند بود... همه از قریش‌اند.» صحیح بخاری، حدیث ۱۲۷٫۸. و نیز فرمود: «این امر پایان نمی‌پذیرد تا آن‌که دوازده خلیفه در میان آنان حکومت کنند... همه از قریش‌اند.» و نیز فرمود: «کار مردم همیشه برپا خواهد بود تا آن‌که دوازده مرد آنان را رهبری کنند.» صحیح مسلم، ج 3، ص 4-6.
[20] . حدیث منزلت: رسول خدا(ص) به علی(ع) فرمود: «آیا راضی نیستی که نسبت به من در جایگاه هارون نسبت به موسی باشی؟» صحیح بخاری، ج۴، ص۲۰۸. و نیز فرمود: «آیا راضی نیستی که نسبت به من همچون هارون نسبت به موسی باشی، جز آن‌که پس از من پیامبری نیست؟» صحیح بخاری، ج۵، ص 1۲۹. و نیز فرمود: «تو نسبت به من همانند هارون نسبت به موسی هستی، جز آن‌که پس از من پیامبری نیست.» صحیح مسلم، ج۷، ص 1۲۰. حدیث ولایت: رسول خدا(ص) دربارۀ علی(ع) فرمود: «هرکس من مولای او هستم علی مولای اوست...» این حدیث در منابع بسیاری نقل شده است، ازجمله: مسند احمد، ج ۱، ص 8۴؛ المستدرک على الصحیحین حاکم نیشابوری، ج 3، ص 1۰۹. محمد ناصرالدین آلبانی می‌گوید: «حدیث "هرکس من مولای او هستم علی مولای اوست، خدایا دوست بدار آن‌که او را دوست دارد و دشمن بدار آن‌که با او دشمنی کند"، حدیثی در نهایت صحت است که از طرق متعدد از گروهی از صحابه نقل شده است». (کتاب السنة اثر ابن‌أبی‌عاصم با تحقیق و تعلیق محمد ناصرالدین آلبانی، همراه با کتاب ظلال الجنة، ص ۵۵۲).
[21] . بخاری با سند خود از ابن‌عباس روایت کرده است که گفت: «روز پنج‌شنبه و چه روز پنج‌شنبه‌ای». سپس گریه کرد تا آنجا که اشک‌هایش سنگ‌ریزه‌ها را خیس کرد و ادامه داد: روز پنج‌شنبه درد بر رسول خدا(ص) شدت گرفت. فرمود: «برایم کتابی بیاورید تا برایتان نوشتاری‌بنویسم که بعد از آن هرگز گمراه نشوید.» آن‌ها به نزاع برخاستند درحالی‌که نزاع در حضور پیامبر شایسته نیست. گفتند: رسول خدا(ص) هذیان می‌گوید. فرمود: «مرا رها کنید، حالتی که در آن هستم بهتر است از آنچه مرا به آن توصیف می‌کنید» و هنگام وفاتش آنان را به سه چیز وصیت کرد: مشرکان را از جزیرة‌‌العرب بیرون کنید،‌ از هیئت‌ها پذیرایی کنید آن‌گونه که من پذیرایی می‌کردم‌...؛ و سومی را فراموش کردم.» صحیح بخاری، 4/31؛ صحیح مسلم، 5/۷۵.
[22] . نعمانی با سند خود روایت کرده است: از سلیم‌بن قیس نقل شده است که گفت: «علی(ع) به طلحه فرمود ـ‌‌ در حدیثی طولانی، هنگام ذکر افتخار مهاجران و انصار به مناقب و فضائلشان‌ ـ: «ای طلحه، آیا تو شاهد نبودی هنگامی که رسول خدا(ص) ما را فراخواند تا بر کتف چیزی‌بنویسد که پس از آن امت گمراه نشوند و دچار اختلاف نگردند، اما همراه تو گفت: رسول خدا هذیان می‌گوید. پس رسول خدا(ص) خشمگین شد و آن را رها کرد؟» گفت: «بله، شاهد بودم.» فرمود: «هنگامی که شما بیرون رفتید، رسول خدا(ص) آنچه را می‌خواست در آن‌بنویسد به من خبر داد و برایش گواه گرفت، و جبرئیل به او خبر داد خداوند دانسته است که امت دچار اختلاف و پراکندگی می‌شود. سپس صحیفه‌ای خواست و آنچه می‌خواست در کتف‌بنویسد، به من املا کرد و سه نفر را بر آن گواه گرفت: سلمان فارسی، ابوذر و مقداد؛ و نام امامان هدایت را که مؤمنان تا روز قیامت به اطاعتشان مأمور شده‌اند ذکر فرمود و من را به‌عنوان اولین آنان نام برد...» غیبت، 84.
[23] . متن روایت وصیت مقدس؛ غیبت، شیخ طوسی، ص ۱۵۰ و ۱۵۱.
[24] . مراجعه کنید به: روز حسین، جلد اول، مقدمه: وصایای رسول خدا دربارﮤ اهل‌بیتش و بیان فضیلت آنان.
[25] . رسول خدا(ص) دست خود را بر حسین(ع) گذاشت و فرمود: «ای سلمان، مهدی امت من که زمین را پس از آن‌که پر از ظلم و جور شده است از عدل و داد پر می‌کند، از فرزندان این است؛ امامی از نسل امام، عالمی از نسل عالم، وصی از نسل وصی. پدرش که پس از او خواهد آمد امام و وصی و عالم است.» سلمان گفت: «ای پیامبر خدا، آیا مهدی برتر است یا پدرش؟» فرمود: «پدرش برتر است، زیرا همانندِ ثواب همۀ آن‌ها از آنِ نخستین خواهد بود، چون خداوند به‌وسیلۀ او هدایتشان کرده است.» سلیم‌بن قیس، ۴۲۹.
[26] . حجت‌های الهی پس از حسین(ع) بیست و یک نفرند؛ زیرا آل‌محمد ـ‌‌طبق وصیت رسول خدا در شب وفاتش‌‌ـ بیست و چهار حجت‌اند: ۱۲ امام و ۱۲ مهدی؛ و پس از حسین(ع)، ۹ امام و ۱۲ مهدی باقی می‌مانند.
[27] . کافی، کلینی، 1/ 533.
[28] . کافی، کلینی، ۱ / 288.
[29] . کافی، کلینی، ۲۰۳/۱.
[30] . کمال‌الدین و تمام‌النعمة، صدوق، ۳۲۳.
[31] . معانی‌الاخبار، صدوق، ۱۳۲.
[32] . علل‌الشرائع، صدوق، ١ ٫ ٢٠٥.
[33] . علل‌الشرائع، صدوق، ٢٠٦٫١.
[34] . أمالی، شیخ صدوق، ص ۱۷۷.
[35] . أمالی، شیخ طوسی، ص ۳۱۷.
[36] . الخصال، شیخ صدوق، ص ۳۰۵.
[37] . علل‌الشرائع، شیخ صدوق، ج ۱، ص ۲۰۸.
[38] . الإمامة و التبصرة، علی‌بن بابویه، ص ۴۹.
[39] . کافی، شیخ کلینی، ج ۱، ص ۲۸۶.
[40] . أمالی، شیخ صدوق، ص ۴۸۵.
[41] . کافی، کلینی، ج ۱، ص ۲۸۳.
[42] . کافی، کلینی، ج ۱، ص ۱۹۸.
[43] . کافی، کلینی، 1/261 و 262.
[44] . مراجعه کنید به: روز حسین، جلد اول، بخش مقدمه.
[45] . این سخنی است که رسول خدا(ص) به فرزندش حسین(ع) فرمود. مراجعه کنید به: ینابیع المودة، قندوزی، ج ۳، ص۶۰؛ اللهوف فی قتلى الطفوف، ابن‌طاووس، ص ۴۰؛ العوالم ـ امام حسین، عبدالله بحرانی، ص ۲۱۴.
[46] . کافی، کلینی، ج ۱، ص 279 و ۲۸۰. «عبد صالح» یعنی: امام موسی‌بن جعفر(ع).
[47] . المزار، مشهدی، ص ۵۰۱.
[48] . کافی، کلینی، ج ۱، ص ۲۰۳ تا ۲۰۵.
[49] . مراجعه کنید به: انساب‌الاشراف، بلاذری، ج ۲، ص ۱۰۰؛ الطبقات الكبرى، ابن‌سعد، ج ۲، ص ۲۳۹؛ الاستیعاب، ابن‌عبدالبر، ج ۳، ص ۱۱۰۳؛ المواقف، ایجی، ج ۳، ص ۶۲۷؛ تفسیر فخر رازی، ج ۲۱، ص ۲۲.
[50] . آنچه در آن زمان اجازۀ بیانش داده شده بود، اما پوشش کامل همۀ صفحات دین و بیان کامل «کتاب» محقق نخواهد شد، مگر با برپایی دولت عدالت الهی به رهبری اوصیای مهدی (صلوات‌الله‌علیهم).
[51] . این مطلب را از سید احمد الحسن در گفت‌وگوی خصوصی با ایشان دانستم.
[52] . کافی، کلینی، ج ۸، ص ۲۶۴.
[53] . غیبت، نعمانی، ص ۱۱۵.
[54] . مستدرک الوسائل، نوری، ج ۱۱، ص ۳۷.
[55] . مستدرک الوسائل، نوری، ج ۱۱، ص ۳۶.
[56] . کافی، کلینی، ج ۸، ص ۲۹۵.
[57] . صحیفۀ سجادیه، ص ۲۰.
[58] . غیبت، نعمانی، ص ۲۰۷.
[59] . کافی، کلینی، ج ۱، ص ۲۶۴.
[60] . کافی، کلینی، ج ۸، ص ۲۷۴.
[61] . وسائل الشیعة (آل‌البیت)، حر عاملی، ج ۱۵، ص ۵۵.
[62] . بحارالأنوار، مجلسی، ج ۵۲، ص 222- ۲۲۴.
[63] . حق‌تعالی می‌فرماید: (وَإِذِ ابْتَلَىٰ إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ) (بقره، ۱۲۴) (و هنگامی را که پروردگار ابراهیم، او را با کلماتی آزمود، پس آن‌ها را کامل کرد). از صفوان جمال نقل شده است، گفت: در مکه بودیم که سخن از آیۀ (وَإِذِ ابْتَلَىٰ إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ) به میان آمد. امام(ع) فرمود: «آن کلمات را با محمد و علی و امامان از نسل علی(ع) کامل کرد، در این فرمایش حق‌تعالی: (ذُرِّیةً بَعْضُهَا مِنْ بَعْضٍ وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ) (آل‌عمران، ۳۴) (فرزندانى برخى از برخى دیگر؛ و خدا شنوای داناست).» تفسیر عیاشی، ج ۱، ص ۵۷. حق‌تعالی می‌فرماید: (وَلَوْ أَنَّمَا فِی الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلَامٌ وَالْبَحْرُ یمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مَا نَفِدَتْ كَلِمَاتُ اللَّهِ ۗ إِنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ حَكِیمٌ) (لقمان، ۲۷) (و اگر درختان در زمین قلم شوند و دریا یاری دهد، و پس از آن هفت دریای دیگر نیز آن را مدد رسانند، کلمات خدا پایان نمی‌پذیرد؛ به‌راستی خداوند توانای حکیم است). امام هادی(ع) فرمود: «ما آن کلمات خداییم که پایان نمی‌پذیرند، و فضایل ما درک نمی‌شود.» تحف‌العقول، ابن‌شعبة حرّانی، ص ۴۷۹.
[64] . معانی‌الاخبار، شیخ صدوق، ص ۱۲۶.
[65] . شیخ عبدالله بحرانی در کتاب «العوالم» مجموعه‌ای از این روایات را ذکر کرده است: «۱۰. باب‌های مربوط به آنچه خداوند متعال به پیامبران و پیامبر ما (صلوات‌الله‌علیهم) دربارۀ شهادت حسین(ع) خبر داده است: ۱. باب کلیاتی از آنچه انبیا(ع) از شهادت ایشان(ع) خبر داده‌اند، و لعن قاتلانش (علیهم اللعنة) توسط آنان‌... اخبار: ۱. در برخی از تألیفات اصحاب ما آمده است: به‌صورت مرسل روایت شده وقتی آدم(ع) به زمین فرود آمد، حوا را ندید، پس در جست‌وجوی او به دور زمین می‌گشت، تا این‌که از سرزمین کربلا گذر کرد. ناگهان اندوهگین شد و سینه‌اش بی‌دلیل تنگ شد، و در همان جایی که حسین(ع) کشته شد لغزید، به‌طوری که خون از پاهایش جاری شد. سر به آسمان بلند کرد و گفت: پروردگارا، آیا گناه دیگری از من سر زده که به این صورت مرا مجازات کردی؟ زیرا من تمام زمین را گشتم، اما هیچ جا به اندازۀ این سرزمین دچار این بلا نشدم. خداوند به او وحی فرستاد: ای آدم، گناهی از تو سر نزده، بلکه در این زمین فرزندت حسین(ع) به ناحق کشته خواهد شد، و خون تو به نشانۀ موافقت با خون او جاری شد. آدم گفت: پروردگارا، آیا حسین(ع) نبی است؟ فرمود: نه، بلکه او سبط محمد نبی(ص) است... ۲. و روایت شده است هنگامی که نوح(ع) بر کشتی سوار شد، کشتی تمام دنیا را گردید. هنگامی که از کربلا گذشت، زمین کشتی را گرفت و نوح ترسید غرق شود. پس پروردگارش را خواند و گفت: پروردگارا، من همۀ دنیا را گشتم، اما هیچ ترسی مانند آنچه در این سرزمین بر من وارد شد ندیدم. جبرئیل(ع) نازل شد و گفت: ای نوح، در این سرزمین، حسین(ع)، سبط محمد، خاتم پیامبران، و پسر خاتم اوصیا کشته خواهد شد. نوح گفت: ای جبرئیل، قاتل او کیست؟ گفت: کسی که از سوی اهل هفت آسمان و هفت زمین لعن می‌شود. نوح چهار بار او را لعنت کرد، و کشتی به حرکت درآمد تا به کوه جودی رسید و بر آن آرام گرفت. ۳. روایت شده است ابراهیم(ع) سوار بر اسب از سرزمین کربلا گذر می‌کرد. اسبش لغزید و ابراهیم به زمین افتاد و سرش شکست و خون جاری شد. شروع به استغفار کرد و گفت: پروردگارا، چه چیزی از من سر زده؟ جبرئیل(ع) نازل شد و گفت: ای ابراهیم، گناهی از تو سر نزده، بلکه در اینجا سبط خاتم انبیا و فرزند خاتم اوصیا کشته خواهد شد، و خون تو در موافقت با خون او جاری شد. ابراهیم گفت: ای جبرئیل، قاتل او کیست؟ گفت: کسی که مورد لعن اهل آسمان‌ها و زمین‌هاست؛ و قلم بی‌اذن پروردگار به لعنت او بر لوح جاری شد. پس خدا به قلم وحی کرد: تو به‌سبب این لعنت، شایستۀ ستایش شدی. ابراهیم(ع) دست‌های خود را بالا برد و یزید را بسیار لعنت کرد...» العوالم - الامام حسین، ص ۱۰۱ و ۱۰۲.
[66] . مراجعه کنید به: روز حسین، ج 1، بخش مقدمه.
[67] . مختصر بصائر الدرجات، ابن‌سلیمان حلی، ص ۱۸.
[68] . دربارۀ روایت امام صادق(ع) که روزهای سه‌گانۀ خدا را ذکر می‌کند، پرسیده شد: آیا این روایت در جدا کردن عالم رجعت به‌عنوان عالمی مستقل سودمند است؟ ایشان [سید احمد الحسن] فرمود: «بله، موضوع واضح و مشخص است؛ این‌که هر حادثه در روز خاص خود یعنی در وقت و عالم متفاوتی به وقوع می‌پیوندد: در خصوص روز قائم(ع)، واضح و شناخته‌شده است که در همین زندگی جسمانی که در آن زندگی می‌کنیم، قرار دارد و خلاصه و ماحَصَلِ آن است؛ و می‌دانیم روز قیامت در آخرت و عالمی دیگر غیر از این عالم جسمانی است. می‌ماند روز رجعت، و تأکید می‌کنم آن، عالَمی دیگر است وگرنه به آن «روز» یعنی «وقت» و «آنِ مستقل» در برابر زندگی جسمانی و قیامت اختصاص داده نمی‌شد؛ پس ازجملۀ این دو نیست.» رجعت، سومین روز بزرگ خدا، مبحث: رجعت، روزی از روزهای خدا.
[69] . کافی، کلینی، ج ۱، ص ۴۶۵.
[70] . مراجعه کنید به: کتاب روز حسین، ج 2، بخش: سر شریف چه فرمود!
[71] . مفضل‌بن عمر از ابوعبدالله(ع) روایت کرده است، فرمود: «قائم(ع) بیست ‌و هفت تن را از پشت كوفه بیرون می‌آورد كه پانزده تن از آن‌ها از امّت موسی(ع) هستند؛ آنان به حق هدایت می‌کنند و عدالت دارند، و هفت تن از آن‌ها اصحاب كهف هستند، به‌همراه یوشع‌بن نون، سلمان، ابودجانه انصاری، مقداد و مالک اشتر. این بیست‌ و هفت تن، یاران قائم(ع) و فرماندهان امّت به امر او هستند.»
[72] . مراجعه کنید به: مستدرک سفینة البحار، ج 4، ص 11.
[73] . سورﮤ کهف، آیۀ 9.
[74] . مستدرک سفینة البحار، ج 4، ص 13.
[75] . سورۀ شعرا، آیۀ 227.
[76] . سورﮤ کهف، آیۀ 39.
[77] . متشابهات، سید احمد الحسن، پاسخ پرسش شمارۀ ۷۲.
[78] . متشابهات، سید احمد الحسن، پاسخ پرسش شمارۀ 115.
[79] . سورﮤ نساء، آیۀ 58.
[80] . سید احمد الحسن مجموعه‌ای از روایات را از امام باقر و امام صادق و امام رضا (صلوات‌الله‌علیهم) در تفسیر آیۀ شریف (إِنَّ اللّهَ یأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمَانَاتِ إِلَى أَهْلِهَا) ذکر کرده است، که مقصود از این آیه را «امامت» دانسته‌اند؛ یعنی امام باید امانت (یعنی امامت) را به امام بعد از خود بسپارد و آن را به دیگری واگذار نکند و از جانشین حقیقی خودش پنهان ننماید. مراجعه کنید به: کافی، کلینی، ۱ / ۲۷۶ و ۲۷۷؛ من لا یحضره الفقیه، صدوق، ۳ / ۳؛ تهذیب‌الأحکام، طوسی، ۶ / ۲۲۳.
[81] . مراجعه کنید به: کافی، کلینی، ۱ / ۳۱۴ و ۳۱۵. این روایت طولانی است و خلاصه‌اش چنین است: یزیدبن سلیط با امام موسی‌بن جعفر(ع) دیدار کرد و از ایشان دربارۀ امام پس از آن حضرت(ع) پرسید. امام(ع) به او فرمود: «امام بعد از من، فرزندم علی‌بن موسی‌الرضا(ع) است، و از او خواست این مطلب را جز برای اهلش فاش نکند. سپس فرمود: «من امسال دستگیر می‌شوم و امر امامت به پسرم علی واگذار می‌شود؛ او هم‌نام علی و علی است: اما علی اول، علی‌بن ابی‌طالب است، و علی دوم، علی‌بن حسین(ع). به او فهم علی اول و حلم و یاری و محبت و دین و آزمون‌هایش داده شده، و آزمون و صبر علی دوم بر آنچه ناخوشایند است نیز از آنِ اوست، ولی او اجازۀ سخن گفتن ندارد مگر چهار سال پس از مرگ هارون.»
[82] . عقائد الإسلام، سید احمد الحسن، ص ۹۰، مبحث قانون شناخت حجت ـ علم.
[83] . کافی، کلینی، ۱ / ۲۷۸.
[84] . منبع قبلی
[85] . تاریخ طبری، 6 / 78؛ الکامل فی التاریخ، ابن‌اثیر، 5 / 408.
[86] . مراجعه کنید به: روز حسین، ج 3، تذکرات مهم: ۲. عباسیان می‌دانستند در نهایت حکومت به آن‌ها خواهد رسید.
[87] . کنز العمال، متقی هندی، 13 / 513.
[88] . ینابیع المودة، قندوزی، 3 / 209.
[89] . گفت‌وگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[90] . حاکم نیشابوری با سند خود روایت کرده است: از عبدالله‌بن مسعود (رضی‌الله‌عنه) از پیامبر(ص) نقل شده است، فرمود: «روزها و شب‌ها نخواهد گذشت تا مردی از اهل‌بیت من به حکومت برسد که نامش با نام من و نام پدرش با نام پدر من موافق است. او زمین را پر از قسط و عدل خواهد کرد، همان‌گونه که پر از ظلم و جور شده است.» المستدرک علی الصحیحین، 4 / 442.
[91] . ازجمله روایاتی که نامی از او نبرده، روایتی است که ابن‌حنظله از امام صادق(ع) نقل کرده و فرموده است: «پنج نشانه پیش از قیام قائم است: صیحۀ آسمانی، خروج سفیانی، خسف، کشته ‌شدن نفس زکیه، و خروج یمانی.» کافی، 8 / 310. و ازجمله روایاتی که نام او را ذکر کرده‌اند: محمدبن مسلم از امام باقر(ع) نقل کرده است: گفتم: ای پسر رسول خدا، قائم شما چه زمانی خروج می‌کند؟ فرمود: «آنگاه که مردان شبیه زنان شوند، و زنان شبیه مردان، و مردان به مردان بسنده کنند و زنان به زنان... و نوجوانی از آل‌محمد(ص) میان رکن و مقام کشته شود، اسمش محمدبن حسن است، او نفس زکیه است.» کمال‌الدین و تمام‌النعمة، صدوق، 331.
[92] . مراجعه کنید به: روز حسین، ج 3، قیام زیدبن علی. شیخ صدوق با سند خود روایت کرده است: عمرو‌بن خالد گفت: زیدبن علی‌بن حسین‌بن علی‌بن ابی‌طالب(ع) گفت: «در هر زمان، مردی از ما اهل‌بیت هست که خداوند با او بر مردم احتجاج می‌کند، و حجت زمان ما، پسر برادرم جعفربن محمد است. هرکس از او پیروی کند گمراه نمی‌شود، و هرکس از او روی‌گردان شود هدایت نمی‌یابد.» أمالی، 637.
[93] . در خصوص قیام ابن‌معاویه، پیش‌تر در جلد سوم «روز حسین» هنگام بررسی وقایع پس از قیام زید شهید، به آن اشاره شد، و در خصوص قیام محمد و ابراهیم پسران عبدالله‌بن حسن نیز در ادامه خواهد آمد.
[94] . كفایة‌الأثر، خزاز قمی، ۳۱۱.
[95] . غیبت، نعمانی، ۲۲۳ و ۲۲۴.
[96] . منظور امام موسی‌بن جعفر(ع) است.
[97] . مسائل علی‌بن جعفر، 21.
[98] . کافی، کلینی، 1 / 341.
[99] . کمال‌الدین و تمام‌النعمة، صدوق، 376.
[100] . الاحتجاج، طبرسی، 2 / 249 و 250؛ بحارالأنوار، مجلسی، 51 / 157.
[101] . کمال‌الدین و تمام‌النعمة، شیخ صدوق، ص ۳۱۸.
[102] . عیون‌الأخبار، ابن‌قتیبة، ج ۲، ص ۵۳.
[103] . گفت‌وگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[104] . ازجمله: آنچه از امام صادق(ع) روایت شده است که فرمود: «رسول خدا(ص) در خواب دید که ‌بنی‌امیه پس از او بر منبرش بالا می‌روند و مردم را از راه راست به عقب بازمی‌گردانند. پس درحالی‌که اندوهگین و غمگین بود، شب را به صبح رساند. جبرئیل(ع) بر او نازل شد و گفت: "ای رسول خدا! چه شده که تو را اندوهگین می‌بینم؟" فرمود: "ای جبرئیل! امشب دیدم که‌ بنی‌امیه پس از من، بر منبرم بالا می‌روند و مردم را از راه راست به عقب بازمی‌گردانند." جبرئیل گفت: "سوگند به آن‌که تو را به حق به نبوّت برانگیخت، این امری است که من از آن آگاه نبودم. سپس به آسمان صعود کرد و طولی نکشید که آیاتی از قرآن بر او نازل شد تا او را تسلی بخشد: (أَفَرَأَیتَ إِن مَتَّعْنَاهُمْ سِنِینَ * ثُمَّ جَاءَهُم مَّا كَانُوا یوعَدُونَ * مَا أَغْنَىٰ عَنْهُم مَّا كَانُوا یمَتَّعُونَ) (آیا دیدی اگر آنان را چند سال بهره‌مند سازیم، * سپس آنچه را به آن وعده داده می‌شدند به سراغشان آید، * آن بهره‌مندی‌شان سودی به حالشان نخواهد داشت) و نیز این آیه بر او نازل شد: (إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِی لَیلَةِ الْقَدْرِ * وَمَا أَدْرَاكَ مَا لَیلَةُ الْقَدْرِ * لَیلَةُ الْقَدْرِ خَیرٌ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍ) (ما آن را در شب قدر نازل کردیم * و چه می‌دانی شب قدر چیست * شب قدر بهتر از هزار ماه است). خداوند عزوجل شب قدر را برای پیامبرش(ص) بهتر از هزار ماه حکومت ‌بنی‌امیه قرار داد.» کافی، کلینی، 4/159.
[105] . مراجعه کنید به: روز حسین، ج 3، مبحث کشته شدن یحیی‌بن زید.
[106] . کافی، کلینی، ۸ / ۲۹۴. «و ثابت ماندن سنگ‌ریزه‌ها بر جای خود»: گویا کنایه از شدت استواری و ثبات آن‌هاست.
[107] . غیبت، نعمانی، ۲۰۳.
[108] . کافی، کلینی، ۱ / ۳۶۹.
[109] . کافی، کلینی، ۸ / ۲۷۴.
[110] . كمال‌الدین و تمام‌النعمة، صدوق، ۳۷۷.
[111] . مراجعه کنید به: المقنعة، شیخ مفید، ص ۴۷۲.
[112] . کافی، کلینی، ج 1، ص 297 و 298.
[113] . روایت وصیت مقدس پیش‌تر ارائه شد. مراجعه کنید به: غیبت، طوسی: ص 150 و 151.
[114] . برخی از روایاتی که این موضوع را تأیید می‌کند: * از فضیل‌بن یسار نقل شده است که می‌گفت: امام باقر(ع) به من فرمود: «هنگامی که حسین(ع) به‌سوی عراق روانه شد، وصیت و کتاب‌ها و دیگر چیزها را به ام‌سلمه، همسر پیامبر(ص)، سپرد و به او فرمود: وقتی بزرگ‌ترین فرزندم نزد تو آمد، آنچه را به تو سپرده‌ام به او تحویل بده. پس از آن‌که حسین(ع) به شهادت رسید، علی‌بن حسین(ع) نزد ام‌سلمه آمد و او نیز تمام آنچه را حسین(ع) به او داده بود به علی‌بن حسین سپرد.» غیبت، طوسی، ص 195. * از ابوجارود نقل شده است که می‌گفت: از امام باقر(ع) شنیدم که می‌فرمود:... «سپس وقتی وفات حسین(ع) فرارسید، دختر بزرگش فاطمه‌بنت حسین را فراخواند و کتابی پیچیده و وصیتی آشکار به او سپرد. در آن زمان، علی‌بن حسین(ع) بیمار بود و مردم جز بیماری در او نمی‌دیدند. فاطمه آن کتاب را به علی‌بن حسین داد؛ و به خدا سوگند آن کتاب اکنون نزد ماست.» کافی، کلینی، ج 1، ص 290 و 291.
[115] . کافی، کلینی، ج 1، ص 348.
[116] . علل‌الشرائع، صدوق، 1 / 230.
[117] . علل‌الشرائع، صدوق، 1 / 232 و 233.
[118] . العوالم ـ الامام الحسین، عبدالله بحرانی، ۲۸۸ و ۲۸۹.
[119] . الدعوات، راوندی، ۵۴ و ۵۵.
[120] . مراجعه کنید به: بحارالأنوار، علامه مجلسی، ج 28، ص 55 - 61. این حدیث طولانی است و پیش‌تر در کتاب «روز حسین / جلد دوم» تحت عنوانِ «تسلی زینب(س) به برادرزاده‌اش سجاد با حدیث ام‌ایمن» آمده است.
[121] . وسائل‌الشیعة (آل‌البیت)، حر عاملی، 3 / 282.
[122] . أمالی، صدوق، 204.
[123] . المحاسن، برقی، 2 / 420؛ وسائل‌الشیعة (آل‌البیت)، حر عاملی، 3 / 238.
[124] . ثواب‌الاعمال، صدوق، 83.
[125] . كامل‌الزیارات، ابن‌قولویه، 333 و 334.
[126] . مراجعه کنید به: العوالم - الامام الحسین، عبدالله بحرانی، ص 361 - 366.
[127] . اقبال‌الاعمال، ابن‌طاووس، 3 / 273 - 275.
[128] . کامل‌الزیارات، ابن‌قولویه، ص 214.
[129] . ابوالفرج اصفهانی گفته است: «وقتی مروان‌بن حکم والی مدینه شد، مصعب‌بن عبدالرحمن‌بن عوف را به‌عنوان رئیس شرطه‌ها گماشت... حسین (رضی‌الله‌تعالی‌عنه) و عبدالله‌بن زبیر از شهر خارج شدند. عمرو به او گفت: خانه‌های‌بنی‌هاشم و آل‌زبیر را ویران کن. او پاسخ داد: این کار را نمی‌کنم. عمرو گفت: ای پسر امّ‌حریث، گویا باد به دماغت افتاده! شمشیر ما را بینداز! او شمشیر را انداخت و به ابن‌زبیر پیوست. سپس عمروبن سعید، عمروبن زبیر‌بن عوام را به‌عنوان مسئول شرطه‌ها گماشت و به او فرمان داد خانه‌های‌بنی‌هاشم و آل‌زبیر را ویران کند، و او نیز چنین کرد و آن‌ها را به‌شدت آزار داد.» الاغانی، ج 5، ص 52؛ الأعلام، زرکلی، ج 7، ص 248.
[130] . اختیار معرفة الرجال، طوسی، ج 1، ص 342؛ ذوب‌النضار، ابن‌نما، ص 66.
[131] . مراجعه کنید به: روز حسین، ج 3، قیام مختار ثقفی، «مشروعیت قیام‌های خون‌خواهی».
[132] . أمالی، شیخ طوسی، ص ۶۳۶ و ۶۳۷.
[133] . گفت‌وگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[134] . مراجعه کنید به: روز حسین، جلد سوم، مبحثِ «مشروعیت قیام‌های خون‌خواهی».
[135] . مراجعه کنید به: روز حسین، جلد سوم، قیام زید شهید. یکی از روایاتی که به گفت‌وگوی زید با مؤمن‌الطاق را که در حضور و با تأیید امام صادق(ع) انجام شد، بیان می‌کند: از ابومالک احمسی نقل شده است که می‌گفت: مؤمن‌الطاق ـ ‌که نامش محمد‌بن علی‌بن نعمان، و کنیه‌اش ابوجعفر احول بود‌ ـ برایم نقل کرد: نزد امام صادق(ع) بودم که زید‌بن علی وارد شد و به من گفت: «ای محمد، تو کسی هستی که ادعا می‌کنی در آل‌محمد(ع) امامی شناخته‌شده و واجب‌الاطاعه وجود دارد؟» گفت: «بله؛ و پدرت یکی از آنها بود.» گفت: «وای بر تو، پس چه چیزی مانع از این شد که او به من اطلاع دهد؟ به خدا قسم وقتی غذای داغی برای من می‌آوردند، مرا روی ران خود می‌نشاند و غذا را می‌جوید و سرد می‌کرد و به من می‌خوراند. آیا به نظر تو او که نگران داغی غذای من بود، نگران آتش جهنم بر من نبود؟ اگر چنین چیزی بود، حتماً به من می‌گفت که بعد از مرگ من از برادرت باقر اطاعت کن که او حجت بر توست و اجازه نمی‌داد من به مرگ جاهلیت بمیرم.» گفت: «او نگران بود که بگوید و تو نافرمانی کنی و در نتیجه عذاب خدا بر تو واجب شود و آن‌ها نتوانند تو را شفاعت کنند. پس تو را به امید خدا رها کرد تا مشیت خدا و شفاعتش در حقت جاری شود.» اختیار معرفة الرجال، طوسی، ج ۲، ص ۴۲۵ و ۴۲۶.
[136] . الخصال، صدوق، 517 - 519.
[137] . مراجعه کنید به: سیر أعلام النبلاء، ذهبی، 4 / 392.
[138] . الدعوات، راوندی، ص ۵۵.
[139] . کافی، کلینی، ج ۱، ص ۴۶۷.
[140] . تاریخ مدینة دمشق، ابن‌عساکر، ج ۴۱، ص ۳۷۶.
[141] . مطالب السؤول فی مناقب آل‌الرسول، محمدبن طلحه شافعی، ص ۴۲۰.
[142] . علل‌الشرائع، شیخ صدوق، ج ۱، ص ۲۳۰ و ۲۳۱.
[143] . فتح‌الباری، ابن‌حجر، ج ۱۱، ص ۱۹۱.
[144] . تاریخ مدینة دمشق، ابن‌عساکر، ج ۴۱، ص ۳۸۳.
[145] . تاریخ مدینة دمشق، ابن‌عساکر، ج ۴۱، ص ۳۷۸.
[146] . ربیع‌الأبرار، زمخشری، ج ۲، ص ۱۴۹؛ باب «کار و تلاش».
[147] . الصواعق‌المحرقة، ابن‌حجر، ص ۲۰۱.
[148] . سیر أعلام النبلاء، ذهبی، ج ۴، ص ۳۹۳.
[149] . سیر أعلام النبلاء، ذهبی، 4/ 398 و 399.
[150] . گفت‌وگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[151] . الاختصاص، شیخ مفید، ص ۶۴.
[152] . اختیار معرفة الرجال، طوسی، ج ۱، ص ۳۳۳.
[153] . كمال‌الدین و تمام‌النعمة، صدوق، 323 و 324.
[154] . ازجمله رخدادهایی که میان امام علی‌بن‌حسین(ع) و حسن بصری اتفاق افتاد، ماجرایی است که در آن حسن بصری ـ که از سوی حکومت‌های اموی و بر پایهٔ شیوهٔ آنان به‌عنوان واعظ و قصه‌گو در مسجدالحرام منصوب شده بود ـ در موسم حج مورد خطاب امام(ع) قرار گرفت؛ آنگاه که امام او را دید مردم را از طواف بازمی‌دارد: روزی امام(ع) نزد حسن بصری آمد، درحالی‌که او کنار حجر اسماعیل نشسته و مردم را سرگرم موعظه و داستان‌سرایی کرده بود. امام(ع) به او فرمود: «ای حسن، آیا خود را برای مرگ آماده کرده‌ای؟» گفت: «نه.» فرمود: «آیا کارت را برای حسابرسی آماده کرده‌ای؟» گفت: «نه.» فرمود: «آیا جز این دنیا، جای دیگری برای عمل هست؟» گفت: «نه.» فرمود: «آیا خدا در زمین خود پناهگاهی جز این خانه دارد؟» گفت: «نه.» فرمود: «پس چرا مردم را از طواف بازمی‌داری؟» سپس امام(ع) رفت. حسن بصری گفت: «هرگز چنین سخنانی را از کسی نشنیده بودم. آیا این مرد را می‌شناسید؟» گفتند: «او زین‌العابدین است.» حسن گفت: (ذُرِّیةً بَعْضُهَا مِنْ بَعْضٍ) (فرزندانی که برخی از برخی دیگرند).» أمالی، شریف مرتضی، ج ۱، ص ۱۱۳.
[155] . المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، ج ۲، ص ۲۰۰ و ۲۰۱؛ حاکم گفته است: «این حدیث، براساس معیار شیخین صحیح است، ولی آن دو آن را نقل نکرده‌اند.»
[156] . معانی‌الاخبار، شیخ صدوق، ص ۷۴.
[157] . تاریخ مدینة دمشق، ابن‌عساکر، ج ۴۲، ص ۴۳۸.
[158] . یعقوبی گفته است: «عبدالله‌بن زبیر نسبت به بنی‌هاشم دشمنی شدیدی نشان داد و دشمنی و کینۀ خود را به آنان آشکار ساخت، تا آنجا که حتی در خطبه‌اش از فرستادن صلوات بر محمد خودداری کرد. به او گفته شد: چرا بر پیامبر صلوات نفرستادی؟ گفت: او خویشان بدی دارد که وقتی نامش برده می‌شود گردن می‌کشند و سر بلند می‌کنند.» تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۲۶۱. ابن ابی‌الحدید گفته است: «ازجمله افرادی که از علی(ع) روی‌گردان و دشمن او شد، عبدالله‌بن زبیر است. پیش‌تر نیز از او یاد کردیم. علی(ع) می‌فرمود: زبیر همواره از ما اهل‌بیت بود تا آن‌که پسرش عبدالله بزرگ شد و او را فاسد کرد. عبدالله کسی بود که زبیر را به جنگ تحریک کرد، و او بود که برای عایشه سفر به بصره را آراست. او دشنام‌گو بود و زبانی زشت داشت، با‌بنی‌هاشم دشمنی می‌ورزید، و علی‌بن ابی‌طالب(ع) را لعن می‌کرد و ناسزا می‌گفت.» شرح نهج البلاغه، ابن ابی‌الحدید، ج ۴، ص ۷۹.
[159] . تاریخ مدینة دمشق، ابن‌عساکر، ج ۴۱، ص ۳۸۲ و ۳۸۳؛ کشف الغمه فی معرفة الأئمه، اربلی، ج ۲، ص ۲۸۹.
[160] . بحارالأنوار، علامه مجلسی، ج ۴۶، ص ۱۰۱.
[161] . نهج‌البلاغه، خطبه‌های امام علی(ع)، خطبۀ ۷۳، تحقیقِ صبحی صالح.
[162] . النجوم الزاهرة فی ملوك مصر و القاهرة، ابی‌المحاسن اتابکی، ج ۶، ص ۲۰. ذهبی نیز این موضوع را ذکر کرده است: «مصعب زبیری گفت: گفته‌اند عبدالملک در خواب دید در محراب چهار بار در محراب بول کرده است. کسی را فرستاد تا تعبیر آن را از ابن‌مسیب بپرسد. ابن‌مسیب گفت: چهار تن از فرزندانش خلافت را به دست خواهند گرفت.» سیر أعلام النبلاء، ج ۵، ص ۳۵۱ و ۳۵۲. نکتۀ قابل توجه این است که ذهبی ـ ‌مطابق عادت همیشگی‌اش‌ ـ واژۀ «محراب» را به‌صورت مبهم آورده و تصریح نکرده منظور، محراب پیامبر(ص) بوده است؛ زیرا به‌دلیل تعصب شناخته‌شده‌اش کوشیده است که مسئله را سبک جلوه دهد.
[163] . تاریخ طبری، ج ۵، ص ۲۱۷.
[164] . در اینجا آنچه ابن‌جوزی از روایت زهری نقل کرده به پایان می‌رسد، و او پایان روایت را حذف کرده است. مراجعه کنید به: المنتظم فی أخبار الملوك والأمم، ج ۶، ص ۳۳۰ و ۳۳۱. باقی‌ماندۀ روایت زهری چنین است: «گفت: من و تو چه کار داریم؟ گفتم: نزد من بمان. گفت: تمایل ندارم. سپس خارج شد. به خدا سوگند، دلم از هیبت او لبریز از ترس شد.» الصواعق المحرقة، ابن‌حجر، ص ۲۰۰.
[165] . الصواعق المحرقة، ابن‌حجر، ص ۲۰۱.
[166] . الخرائج والجرائح، راوندی، ج ۱، ص ۲۵۶.
[167] . انساب الاشراف، بلاذری، ج ۷ ص ۲۳۳؛ تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۳۰۴؛ مروج الذهب، مسعودی، ج ۳، ص ۱۷۰.
[168] . کلینی با سند خود روایت کرده است: «از ابان‌بن تغلب نقل شده است که می‌گفت: وقتی حجاج کعبه را ویران کرد، مردم خاک آن را میان خود تقسیم کردند. هنگامی که خواستند آن را بازسازی کنند ماری بیرون آمد و مردم را از ساختن آن بازداشت، به‌طوری که همه گریختند. آن‌ها نزد حجاج آمدند و ماجرا را به او خبر دادند. حجاج ترسید که این مانعی از سوی خدا برای ادامۀ ساخت باشد، پس بر منبر رفت و از مردم خواست هرکس در این باره دانشی دارد به او خبر دهد. پیرمردی برخاست و گفت: «اگر دانشی دربارۀ این کار نزد کسی باشد، نزد مردی است که دیدم به‌سوی کعبه آمد و اندازۀ آن را گرفت، و سپس رفت.» حجاج گفت: «او کیست؟» پاسخ داد: «علی‌بن حسین(ع).» حجاج گفت: «معدن علم همان‌جاست.» پس کسی را نزد علی‌بن حسین(ع) فرستاد و ایشان آمد. حجاج ماجرا را برایش بازگو کرد. امام(ع) فرمود: «ای حجاج، تو به بنای ابراهیم و اسماعیل دست‌درازی کردی و آن را در راه افکندی و و غارتش کردی، گویا آن را میراث خود پنداشتی! اکنون بر منبر برو و از مردم بخواه اگر چیزی از خاک آن را برده‌اند، بازگردانند.» حجاج چنین کرد و مردم هرچه برده بودند بازگرداندند. وقتی خاک جمع شد، علی‌بن حسین(ع) آمد، پِیِ‌ بنا را مشخص کرد و به آنان دستور داد حفر کنند. آن مار ناپدید شد و آن‌ها شروع به کندن کردند تا به محل اصلی ستون‌ها رسیدند. امام(ع) فرمود: «کنار بروید.» کنار رفتند. سپس نزدیک شد و آن موضع را با عبایش پوشاند و گریست. سپس آن را با دست خود با خاک پوشاند و کارگران را فراخواند و فرمود:‌ «بنای خود را بسازید.» آنان ساختند. وقتی دیوارها بالا رفت، امام(ع) دستور داد خاک را درون خانه بریزند. پس از آن، کف خانه بالا رفت و برای رفتن به درون آن به پله نیاز شد.» کافی، کلینی، ج ۴، ص ۲۲۲.
[169] . فتح‌الأبواب، ابن‌طاووس، 170 و 171.
[170] . کافی، کلینی، ج ۵، ص ۳۴۴ و ۳۴۵.
[171] . مراجعه کنید به: التمهید، ابن‌عبدالبر، ج ۲۲، ص ۱۷۰.
[172] . حیاة الحیوان الکبرى، دمیری، ج ۱، ص ۹۵ - ۹۷.
[173] . گفت‌وگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[174] . اختیار معرفة الرجال، طوسی، ج ۱، ص ۳۳۸ و ۳۳۹.
[175] . ابن‌کثیر: «از فرّاء نقل شده است که روزی حجاج با ولید‌بن عبدالملک ناهار خورد. پس از پایان غذا، ولید او را به نوشیدن نبیذ دعوت کرد. حجاج گفت: "ای امیرالمؤمنین، حلال همان است که تو حلال بدانی، اما من مردم خودم را از آن نهی کرده‌ام و خوش ندارم با سخن ‌بندۀ صالح مخالفت کنم که گفته است: (وَمَا أُرِیدُ أَنْ أُخَالِفَكُمْ إِلَىٰ مَا أَنْهَاكُمْ عَنْهُ) (و نمی‌خواهم در آنچه شما را از آن بازمی‌دارم، خود به سویش بروم)."» تاریخ مدینة دمشق، ابن‌عساکر، ۱۲ / ۱۵۵؛ البدایة و النهایة، ۹ / ۱۴۷.
[176] . بلاذری: «مدائنی گفته است: ولید در دوران خلافت خود با شصت ‌و سه زن ازدواج کرد، و پیوسته سه تا، دو تا یا یکی از آن‌ها را طلاق می‌داد.» انساب‌الاشراف، ۸ / ۶۶.
[177] . حاکم با سند خود روایت کرده است: «از ابن‌مسیب از ابوهریره روایت شده است که می‌گفت: برای برادر ام‌سلمه پسری به دنیا آمد و او را «ولید» نامیدند. این موضوع را به رسول خدا(ص) خبر دادند. فرمود: «او را به نام فرعونیانتان نام نهادید؟! در این امت مردی به نام ولید خواهد بود که برای این امت از فرعون برای قومش بدتر است.» زهری گفت: اگر ولید‌بن یزید خلافت را به دست بگیرد، مقصود اوست وگرنه ولید‌بن عبدالملک است. این حدیث با شرط شیخین صحیح است، ولی آن دو آن را نقل نکرده‌اند.» المستدرک علی الصحیحین، ۴ / ۴۹۴.
[178] . ابن‌ابی‌الحدید: «سیره‌شناسان روایت کرده‌اند که ولید‌بن عبدالملک در دوران خلافتش از علی(ع) یاد کرد و گفت: "لعنت خدا بر او (به‌صورت مجرور گفت)؛ او دزد پسر دزد بود!" مردم از دو چیز در گفته‌اش در شگفت ماندند: یکی اشتباه نحوی‌اش در جایی که کسی اشتباه اعرابی ندارد، و دیگری نسبت دادن دزدی به علی(ع). گفتند: نمی‌دانیم کدام شگفت‌انگیزتر است! ولید در سخنانش اشتباهات لحنی زیادی داشت.» شرح نهج‌البلاغه، ۴ / ۵۸.
[179] . فتح‌الباری، ابن‌حجر، ۷ / ۳۳۶.
[180] . اما طعنه به عایشه: «از زهری نقل شده است که می‌گفت: من نزد ولید‌بن عبدالملک بودم؛ گویی به عایشه طعنه‌ای زد. به او گفتم: "ای امیرالمؤمنین، آیا برایت از مردی از اهل شام که به حکمت آراسته بود سخن نگویم؟" گفت: "کیست؟" گفتم: "او ابومسلم خولانی است. اهل شام شنیدند گویی دربارﮤ عایشه سخن ناروا می‌گویید." گفت: "مَثَل شما و مادر شما، مَثَل این دو چشم در سر است که صاحبش را آزار می‌دهند، ولی نمی‌تواند با آن‌ها برخورد کند، و آنچه را برایشان بهتر است انجام نمی‌دهند." گفت: پس او سکوت کرد.» المصنف، صنعانی، ج ۱۱، ص ۴۳۳. اما دربارۀ متهم کردن علی(ع) یا کنایه به ایشان(ع): «از زهری نقل شده است که می‌گفت: ولید‌بن عبدالملک به من گفت: "آیا به تو رسیده است که علی از کسانی بود که به عایشه تهمت زده بود؟" گفتم: "نه، ولی دو نفر از قوم تو، ابوسلمة‌بن عبدالرحمن و ابوبکر‌بن عبدالرحمن‌بن حارث به من خبر دادند که عایشه گفته بود: علی در ماجرای او بی‌گناه و پاک بود، ولی آنان نزدش رفتند و از او خواستند نظرش را بازگرداند، اما او بازنگشت."» صحیح بخاری، ج ۵، ص ۶۰.
[181] . البدایة والنهایة، ابن‌کثیر، ج ۹، ص ۱۸۷؛ تاریخ مدینة دمشق، ابن‌عساکر، ج ۶۳، ص ۱۸۱.
[182] . ابن‌عبدالبر با سند خود روایت کرده است: «سعید‌بن زیاد، مولای زبیر گفت: از ابن‌شهاب شنیدم که به سعد‌بن ابراهیم می‌گفت: عمر‌بن عبدالعزیز ما را به جمع‌آوری سنت‌ها فرمان داد؛ پس ما آن‌ها را دفتر به دفتر نوشتیم، و او به هر سرزمینی که او بر آن تسلط داشت دفتری فرستاد.» جامع بیان العلم و فضله، ج ۱، ص ۷۶.
[183] . تاریخ مدینة دمشق: ج ۴۱، ص ۳۹۸؛ الطبقات‌الكبرى، ابن‌سعد، ج ۵، ص ۲۱۴؛ البدایة والنهایة، ابن‌کثیر، ج ۹، ص ۱۲۶.
[184] . مطالب السؤول فی مناقب آل‌الرسول، محمد‌بن طلحة الشافعی، ص ۴۲۰.
[185] . «مدائنی گفته است: زهری گناهی مرتکب شد؛ پس دچار وحشت گردید و سرگردان شد و خانواده و اموالش را ترک کرد. روزی با علی‌بن حسین ملاقات کرد. به او فرمود: «ای زهری، ناامیدی تو از رحمت خدا ـ‌ که همه‌چیز را فراگرفته‌ ـ بزرگ‌تر از گناه توست.» زهری گفت: (اللَّهُ أَعْلَمُ حَیثُ یجْعَلُ رِسَالَتَهُ) (خدا داناتر است که رسالت خود را در کجا قرار دهد). در روایتی آمده است که او به خطا خون حرامی ریخته بود؛ پس علی(ع) به او دستور داد که توبه و استغفار کند و به خانوادۀ مقتول بپردازد. او نیز چنین کرد؛ و زهری می‌گفت: "علی‌بن حسین بیشترین منت را بر من دارد."» البدایة والنهایة، ابن‌کثیر، ۹ / ۱۲۵ و ۱۲۶؛ همچنین مراجعه کنید به: ینابیع المودة، قندوزی، ۲ / ۴۶۸؛ الصواعق المحرقة، ابن‌حجر، ۱۸۰. همین مضمون را کلینی با سندش چنین روایت کرده است: «زهری گفت: من کارگزار‌ بنی‌امیه بودم و مردی را کشتم. سپس از علی‌بن حسین(ع) دربارۀ کار خود پرسیدم که چه کنم؟ فرمود: "دیه‌اش را به خانواده‌اش بده." پس به آن‌ها عرضه کردم، اما نپذیرفتند، دوباره تلاش کردم، ولی باز هم نپذیرفتند. ماجرا را به علی‌بن حسین(ع) اطلاع دادم، فرمود: "با جماعتی از قومت نزد آنان برو و از آنان برایش گواهی بگیر که چنین کردم." آن‌ها باز هم نپذیرفتند، اما آن جماعت برای آن‌ها گواهی دادند. نزد امام بازگشتم و خبر دادم. فرمود: "دیه را بردار، آن در چند کیسه بگذار، و در وقت ظهر یا فجر به درِ خانه‌شان ببر و در خانه بینداز؛ هرکس چیزی برداشت برای تو در حساب دیه به شمار می‌آید، زیرا هنگام ظهر و فجر زمان خروج اهل خانه است." زهری گفت: من نیز چنین کردم و اگر علی‌بن حسین(ع) نبود، هلاک می‌شدم. یکی از اصحاب ما نقل کرده است که زهری، به مردی زخم‌هایی زده بود و آن مرد از شدت ضربات جان باخت.» کافی، ۷ / 295 و ۲۹۶. همچنین آمده است: «هشام‌بن سالم، ابن‌بکیر و جمعی دیگر گفتند: علی‌بن حسین(ع) در حال طواف بود که ناگاه در گوشه‌ای از مسجد جماعتی را دید. فرمود: "این جماعت چه کسانی‌اند؟" گفتند: "این محمد‌بن شهاب زهری است که عقلش پریشان شده و دیگر سخن نمی‌گوید. خانواده‌اش او را بیرون آورده‌اند شاید با دیدن مردم به سخن آید." وقتی علی‌بن حسین طوافش را به پایان رساند، نزد او رفت و چون زهری او را دید شناخت. امام فرمود: "چه شده است؟" گفت: "مسئولیتی یافتم و خون کسی را ریختم و دچار این وضعیتی که می‌بینی شده‌ام." امام فرمود: "من بیشتر از آن‌که از آنچه انجام دادی بترسم، از یأس و ناامیدی تو از رحمت خدا بیمناکم." سپس فرمود: "دیه بده." گفت: "دادم، اما نپذیرفتند." فرمود: "آن را به چند کیسه تقسیم کن و در وقت نماز در خانه‌شان بینداز."» کافی، ۷ / ۲۹۶.
[186] . شرح‌الاخبار، قاضی نعمان، ج ۳، ص ۲۵۸؛ مناقب آل‌ابی‌طالب، ابن‌شهرآشوب، ج ۳، ص ۲۹۸.
[187] . «از زهری، از علی‌بن حسین(ع) روایت شده است که می‌گفت: روزی به من فرمود: "ای زهری، از کجا می‌آیی؟" گفتم: "از مسجد." فرمود: "دربارۀ چه گفت‌وگو می‌کردید؟" گفتم: "دربارۀ روزه بحث می‌کردیم و من و یارانم به این نتیجه رسیدیم که از روزه چیزی واجب نیست جز روزۀ ماه رمضان." فرمود: "ای زهری، چنین که گفتید نیست. روزه بر چهل گونه است: ده گونه از آن‌ها واجب است مانند وجوب روزۀ رمضان. ده گونۀ روزه حرام است؛ در چهارده نوع آن صاحبش مختار است که اگر بخواهد، روزه می‌گیرد و اگر نخواست، افطار می‌کند. و روزۀ سوگند بر سه نوع است، و نیز روزۀ تأدیب، و روزۀ اباحه، و روزۀ سفر و بیماری." گفتم: "فدایت شوم، آن‌ها را برایم شرح بده." فرمود:...» سپس امام(ع) همۀ انواع آن را برای او توضیح داد و در پایان فرمود: "این تفسیر روزه بود."» کافی، کلینی، ج ۴، ص ۸۳ تا ۸۷.
[188] . ابن‌اثیر با سند خود روایت کرده است: «از زهری نقل شده است که می‌گفت: شنیدم سعید‌بن جناب از ابوعنفوانه مازنی نقل می‌کرد که گفت: از ابوجُنَیْدة جُندَع‌بن عمرو‌بن مازن شنیدم که می‌گفت: از رسول خدا(ص) شنیدم می‌فرمود: «هرکس عمداً به من دروغ ببندد باید جایگاهش را از آتش برگیرد.» از واصمه شنیدم می‌گفت، و آن هنگام بود که از حجة‌الوداع بازمی‌گشت، چون به غدیر خم فرود آمد، در میان مردم خطبه‌ای ایراد کرد و دست علی را گرفت و فرمود: «هرکس من مولای او هستم این علی مولای اوست، خدایا دوست بدار هرکه او را دوست دارد و دشمن بدار هرکه با او دشمنی ورزد.» عبیدالله گفت: به زهری گفتم: "این حدیث را در شام ـ‌ که با گوش‌هایت می‌شنوی علی را دشنام می‌دهند‌ ـ بازگو نکن." گفت: "به خدا سوگند، فضایل علی نزد من آن‌قدر زیاد است که اگر همه را بازگو کنم، کشته خواهم شد." این روایت را سه نفر [از بزرگان حدیث] نقل کرده‌اند.» اسد الغابه، ج ۱، ص ۳۰۸.
[189] . متن نامۀ امام علی‌بن حسین(ع) به زهری: «خداوند ما و تو را از فتنه‌ها کفایت کند و از آتش بر تو رحم آورد. به وضعی دچار شده‌ای که هرکس تو را بشناسد سزاوار است به حال تو ترحم کند. نعمت‌های خدا بدنت را سالم نگاه داشته و عمرت را طولانی کرده است، و با آنچه از کتابش بر دوش تو نهاده و در دینش تو را آگاه ساخته و از سنت پیامبرش محمد(ص) به تو شناسانده، حجت را بر تو تمام کرده است. پس خداوند در هر نعمتی که به تو داده و در هر حجتی که بر تو اقامه کرده، برایت حقی قرار داده است. هرچه را مقدر کرده، با آن تو را آزموده تا شکر تو را بسنجد و فضل خود را بر تو آشکار سازد. فرموده است: (وَإِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّكُمْ ۖ وَإِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِی لَشَدِیدٌ) (اگر شکر کنید، حتماً بر شما افزون می‌کنم، و اگر ناسپاسی کنید، به‌راستی عذاب من شدید است). پس ‌بنگر فردا هنگامی که در پیشگاه خداوند می‌ایستی، چه انسانی خواهی بود؛ و وقتی از تو دربارۀ نعمت‌هایش می‌پرسد که چگونه نگهداری کردی و از حجت‌هایش که چگونه ادا کردی. گمان مبر خداوند از تو عذری را بپذیرد یا به کوتاهی تو راضی شود. هیهات، هیهات، که چنین باشد. خداوند از علما در کتابش پیمان گرفته است: (لَتُبَینُنَّهُ لِلنَّاسِ وَلَا تَكْتُمُونَهُ) (حتماً آن را برای مردم بیان کنید و آن را پنهان نکنید). بدان کمترین چیزی که پنهان کردی و سبک‌ترین باری که بر دوش گرفتی این بود که با نزدیکی به ستمگر، تنهایی و وحشت او را از میان بردی و با اجابت دعوتش، راه گمراهی را برایش هموار ساختی. چقدر بیمناکم که فردا به‌همراه خائنان، بار گناهت را برداری و برای یاری رساندنت به ظلم ظالمان بازخواست شوی. آنچه را به تو داده‌اند از آنِ تو نبوده و از کسی گرفته‌اند که نه حقی را به کسی بازگردانده و نه باطلی را رد کرده است، آنگاه که تو را نزدیک کردند، و تو به کسی محبت ورزیدی که با خدا ستیز دارد. آیا دعوتش از تو و اجابت تو از او، تو را به محوری برای چرخاندن سنگ آسیای ظلمشان تبدیل نکرد؟ و پلی که بر آن گذر کردند تا به گرفتاری‌های خود برسند؟ و نردبانی به‌سوی گمراهی‌شان؟ و دعوت‌کننده‌ای به‌سوی انحرافشان؟ و رونده‌ای در مسیرشان؟ با تو در دل عُلما تردید ایجاد کردند و دل نادانان را به‌سوی خود کشاندند. حتی نزدیک‌ترین وزرایشان و قوی‌ترین یارانشان به اندازۀ تو در اصلاح فسادشان و برانگیختن خاص و عام به‌سوی آنان نرسیده‌اند. چه کم است آنچه به تو دادند در برابر آنچه از تو گرفتند! و چقدر کم‌ارزش است آنچه برایت آباد کردند در برابر آنچه ویرانش ساختند! پس به فکر خودت باش، که کسی جز خودت برای تو نمی‌اندیشد. و حساب نفس خود را چون مردی که بازخواست می‌شود بررسی کن. ببین سپاس‌گزاری تو از کسی که تو را در کودکی و بزرگی با نعمت‌هایش پروراند چگونه بوده است، و چقدر بیم آن دارم تو همانی باشی که خداوند در کتابش فرموده است: (فَخَلَفَ مِن بَعْدِهِمْ خَلْفٌ وَرِثُوا الْكِتَابَ یأْخُذُونَ عَرَضَ هَذَا الْأَدْنَى وَیقُولُونَ سَیغْفَرُ لَنَا) (پس بعد از آنان فرزندان ناشایسته‌ای جایگزین شدند که کتاب را به ارث بردند و متاع ناچیز این دنیا را می‌گیرند و می‌گویند: آمرزیده خواهیم شد). تو در سرای ماندگار نیستی، بلکه در خانه‌ای هستی که کوچ را اعلام کرده است. پس باقی‌ ماندن انسان بعد از هم‌نسلانش چه ارزشی دارد؟ خوشا به حال کسی که در دنیا بیمناک باشد، و بدا به حال کسی که بمیرد و گناهانش پس از او باقی بماند. بترس که هشدار داده شدی و بشتاب که فرصت داده شدی. تو با کسی معامله می‌کنی که نادان نیست، و آن‌که بر تو نگهبان است هرگز غافل نیست. خود را آماده کن که سفر دور به تو نزدیک شده، و گناهت را درمان کن که دچار بیماری سختی شده است. مپندار که من خواستم تو را سرزنش، توبیخ یا ملامت کنم؛ بلکه خواستم خداوند آنچه را از رأی و درایتت از دست رفته است زنده گرداند، و آنچه از دینت کاسته شده است به تو بازگرداند، و فرمایش خداوند متعال را در کتابش به تو یادآور شدم: (وَذَكِّرْ فَإِنَّ الذِّكْرَى تَنْفَعُ الْمُؤْمِنِینَ) (یادآوری کن که پند برای مؤمنان سودمند است). غافل شدی از یاد کسانی که پیش از تو از هم‌سالان و هم‌روزگاران تو بودند و پس از آنان ـ‌‌ همچون شاخه‌ای شکسته از درخت‌ ـ تنها ماندی.‌ بنگر آیا آنان به بلایی چون بلای تو گرفتار شدند؟ یا در لغزشی چون لغزش تو افتادند؟ آیا می‌پنداری خیری را یاد کردی که آنان از آن غافل بودند یا چیزی را دانستی که آنان ندانستند؟ بلکه بهرۀ تو از این حال، آن بود که در دل‌های مردم جایگاهی یافتی و آنان به‌سبب میل به تو و پیروی از تو، تو را پیشوای خود گرفتند؛ به رأی تو اقتدا کردند و به فرمان تو عمل نمودند؛ اگر چیزی را حلال شمردی، آنان نیز حلال دانستند و اگر حرام کردی، آنان نیز حرام شمردند؛ درحالی‌که در نزد تو آن علم و حجت نبود، ولی میل مردم به آنچه نزد تو بود از رفتن عالمانشان و غلبۀ نادانی بر تو و بر ایشان، و نیز حُبّ ریاست و طلب دنیا از سوی تو و آنان پدید آمد. آیا نمی‌بینی در چه جهل و غروری افتاده‌ای و مردم در چه بلا و فتنه‌ای غوطه‌ورند؟ آنان را به گرفتاری و آزمایشی انداختی که به‌واسطۀ آنچه از تو دیدند از کار و کسب خود بازماندند. پس دل‌هایشان خواست تا به مرتبۀ علم تو برسند یا به آنچه تو دریافته‌ای دست یابند. و در نتیجه، به‌واسطۀ تو در دریایی فرو رفتند که عمقش دانسته نیست و در بلایی افتادند که اندازه‌اش شناخته نمی‌شود. پس خداوند یار ما و توست، و اوست که باید از او یاری جست. پس از تمام آنچه در آن هستی روی بگردان تا به شایستگان ملحق شوی؛ هم‌آنان‌ که در جامه‌های کهنه‌شان دفن شدند، شکم‌هایشان به پشتشان چسبیده بود، میانشان و خدا هیچ پرده‌ای نبود، دنیا فریبشان نداد و آنان نیز فریب دنیا را نخوردند. مشتاق شدند، پس طلب کردند؛ پس دیری نپایید که به حق ملحق شدند. پس اگر دنیا از کسی مثل تو، با این سن بالا و دانش ریشه‌دار و نزدیکی مرگ، چنین بهره‌ای می‌گیرد، پس چگونه جوانی که تازه‌سال است و نادانی که دانش ندارد و فریفته‌ای که سست‌رأی است و عقل ناقصی دارد نجات خواهد یافت؟ انا لله و انا الیه راجعون؛ به که باید تکیه کرد؟ و نزد که باید دادخواهی نمود؟ به درگاه خدا شکایت می‌کنیم از اندوهی که داریم و آنچه از تو می‌بینیم، و مصیبتی را که به‌سبب تو بر ما وارد شده به خدا واگذار می‌کنیم. پس ‌بنگر چگونه است سپاس‌گزاری تو از کسی که تو را در کودکی و بزرگی با نعمتش پرورش داد، و چگونه است تعظیم و بزرگداشت تو نسبت به کسی که تو را با دینش در میان مردم ارجمند گرداند، و چگونه است نگهداری تو از جامۀ کسی که با جامه‌اش در میان مردم تو را پوشاند، و چگونه است نزدیکی یا دوری تو از کسی که تو را فرمان داد در برابر خودش نزدیک و خاضع باشی. تو را چه شده که از خواب خود بیدار نمی‌شوی و از لغزشت بازنمی‌گردی، تا بگویی: «به خدا سوگند هرگز برای خدا جایگاهی برپا نداشتم که با آن دینی را زنده کنم یا باطلی را نابود سازم»؟ این است سپاس‌گزاری تو از کسی که تو را به دوش کشید. چقدر بیم آن دارم که تو همانی باشی که خداوند متعال در کتاب خود درباره‌اش فرموده است: (أَضَاعُوا الصَّلَاةَ وَاتَّبَعُوا الشَّهَوَاتِ فَسَوْفَ یلْقَوْنَ غَیا) (نماز را تباه کردند و از شهوات پیروی کردند، پس به‌زودی در گمراهی خواهند افتاد). کتاب خود را بر دوش تو نهاد و علمش را نزد تو به امانت گذاشت، اما تو آن‌ها را تباه ساختی. سپاس خدایی را که ما را از آنچه تو به آن گرفتار شده‌ای در امان داشت؛ والسلام.» تحف‌العقول، ابن‌شعبه حرانی، 274 تا 277.
[190] . صدوق با سند خود روایت کرده است: «عِمران‌بن سُلیم به ما گفت: زُهری هرگاه از علی‌بن حسین(ع) حدیث نقل می‌کرد می‌گفت: زین‌العابدین علی‌بن حسین به من گفت. سفیان‌بن عُیَینه به او گفت: «چرا او را «زین‌العابدین» می‌نامی؟» زُهری پاسخ داد: «چون از سعید‌بن مسیب شنیدم که از ابن‌عباس نقل می‌کرد که رسول خدا(ص) فرمود: "چون روز قیامت شود، منادی ندا می‌دهد: کجاست زین‌العابدین؟ گویی به فرزندم علی‌بن حسین‌بن علی‌بن ابی‌طالب می‌نگرم که در میان صفوف گام برمی‌دارد."» علل‌الشرائع، ج ۱، ص ۲۳۰.
[191] . گفت‌وگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[192] . فتح‌الباری، ابن‌حجر، ۷ / ۳۳۷.
[193] . ابن‌عساکر با سند خود روایت کرده است: «معمر گفت: به زهری گفتم: "چرا از علی‌بن حسین زیاد روایت نمی‌کنی؟" گفت: "با او بسیار هم‌نشینی می‌کردم، ولی او کم‌سخن بود."» تاریخ مدینة دمشق، ۴۱ / ۳۷۶.
[194] . زهری در سال ۱۲۴ هجری درگذشت. ابوحنیفه در سال ۱۵۰ هجری، مالک در سال ۱۷۹ هجری، شافعی در سال ۲۰۴ هجری، و احمد‌بن حنبل در سال ۲۴۱ هجری درگذشتند.
[195] . صدوق روایت کرده است: امام صادق(ع) فرمود: «محمدبن حنفیه از دنیا نرفت تا آن‌که به امامت علی‌بن حسین(ع) اقرار کرد.» کمال‌الدین و تمام‌النعمة، ص 36.
[196] . ابن‌عنبه گفته است: «و امیرالمؤمنین(ع) شرط کرده بود تولیت صدقاتش را فقط فرزندانش از فاطمه (سلام‌الله‌علیها) بر عهده بگیرند، نه دیگر فرزندانش.» عمدة‌الطالب فی أنساب آل‌أبی‌طالب، ص 99.
[197] . رسول خدا(ص) فرمود: «من و علی پدران این امت هستیم.» أمالی، صدوق، ج 1، ص 127. و امام رضا(ع) در وصف امام فرموده است: «امام، مونس و رفیق، پدر دلسوز، برادر هم‌خون، و همچون مادری مهربان برای کودک، و پناه مردم در مصیبت‌های سهمگین است.» کافی، کلینی، ج 1، ص 200.
[198] . علل‌الشرائع، صدوق، 1 / 230.
[199] . الإرشاد، مفید، 2/ 149 و 150.
[200] . مناقب آل‌أبی‌طالب، ابن‌شهرآشوب، ج ۳، ص ۳۰۸.
[201] . در کربلا همراه امام حسین(ع) حاضر بود و در نبرد شرکت کرد. در جنگ مجروح شد، اما به شهادت نرسید. او را اسماء‌بن خارجه فزاری ـ‌‌ که یکی از دایی‌هایش بود، زیرا مادرش از قبیلۀ فزاره بود‌ ـ با خود برد. اسماء ـ‌ که با لشکر اموی همراه بود‌ ـ او را در کوفه درمان کرد و پس از بهبودی به مدینه فرستاد.
[202] . عمدة‌الطالب فی أنساب آل‌أبی‌طالب، ابن‌عنبه، ص ۹۹.
[203] . عمدة‌الطالب فی أنساب آل‌أبی‌طالب، ابن‌عنبه، ص 99 و 100.
[204] . الفرج بعد الشدة، القاضی التنوخی، ج 1، ص 49. همچنین مراجعه کنید به: البدایة والنهایة، ابن‌كثیر، ج 9، ص 193 و 194، اما او این عمل را به ولید‌بن عبدالملک نسبت داده است.
[205] . مراجعه کنید به: روز حسین، جلد سوم، در میان وقایعی که پس از شهادت مختار و ولایت حجاج بر عراق رخ داد.
[206] . مراجعه کنید به: عمدة‌الطالب فی أنساب آل‌أبی‌طالب، ابن‌عنبة، ص 100.
[207] . مراجعه کنید به: عمدة‌الطالب، ابن‌عنبه، ص 69؛ الإرشاد، شیخ مفید، ج 2، ص 21.
[208] . مراجعه کنید به: الوافی بالوفیات، صفدی، ج 15، ص 19.
[209] . الخرائج والجرائح، راوندی، ج 2، ص 600.
[210] . کافی، کلینی، ج 5، ص 131 و 132.
[211] . مراجعه کنید به: الاعتقادات فی دین الإمامیة، صدوق، ص 98؛ الصواعق المحرقة، ابن‌حجر، ص 201.
[212] . فرزندان امام سجاد(ع) عبارت‌اند از: «محمد باقر و عبدالله باهر، که مادرشان ام‌عبدالله، دختر حسن‌بن علی بود؛ ابوالحسین زید شهید در کوفه و عمر که دوقلو بودند، حسین اصغر و عبدالرحمن و سلیمان که دوقلو بودند؛ حسن و حسین و عبیدالله که دوقلو بودند؛ و محمد اصغر که تنها بود، و علی.» مناقب آل‌أبی‌طالب، ابن‌شهرآشوب، ج ،ص311.
[213] . روایات متواتری به این موضوع اشاره کرده‌اند، ازجمله: * از عبد‌الاعلی نقل شده است که می‌گفت: به ابو‌عبدالله(ع) عرض کردم: «کسی که این امر را از آنِ خود کرده است و آن را ادعا می‌کند، چه دلیلی علیه اوست؟» فرمود: «از او دربارۀ حلال و حرام پرسیده می‌شود.» گفت: سپس به من رو کرد و فرمود: «سه دلیل است که در هیچ‌‌کسی جمع نمی‌شود مگر این‌که صاحب‌الامر باشد؛ این‌که شایسته‌ترین فرد به [امام] پیش از خود باشد، سلاح نزدش باشد، و صاحب وصیت آشکار باشد؛ به‌طوری که اگر وارد شهر شوند و از مردم و کودکان پرسیده شود فلانی به چه کسی وصیت کرد، بگویند به فلانی فرزند فلانی...» کافی، ج 1، ص 284. * از حارث‌بن مغیره نقل است که می‌گفت: به امام صادق(ع) عرض کردم: «صاحب این امر با چه چیزی شناخته می‌شود؟» فرمود: «با آرامش و وقار، و علم و وصیت.» الخصال، صدوق، ج 1، ص 200؛ بصائرالدرجات، صفار، ص 489. * از حارث‌بن مغیره روایت شده است که می‌گفت: به امام صادق(ع) عرض کردم: «امام با چه چیزی شناخته می‌شود؟» فرمود: «با سکینه و وقار.» گفتم: «با چه چیز دیگر؟» فرمود: «او را با علم به حلال و حرام می‌شناسی، و این‌که مردم به او نیازمندند، ولی او به کسی نیاز ندارد؛ و سلاح رسول خدا(ص) نزد اوست.» گفتم: «آیا حتماً باید وصی و فرزند وصی باشد؟» فرمود: «او جز وصی و فرزند وصی نیست.» غیبت، نعمانی، ص 242.
[214] . موسوعة شهادة المعصومین، لجنة الحدیث فی معهد باقر العلوم(ع) ،ج 3، ص 60.
[215] . مناقب آل‌أبی‌طالب، ابن‌شهرآشوب، ج 3، ص 294.
[216] . امام صادق(ع) فرمود: «گریه‌کنندگان پنج نفرند: آدم، یعقوب، یوسف، فاطمه دختر محمد(ص)، و علی‌بن حسین(ع).» أمالی، صدوق، ص 204.
[217] . مراجعه کنید به: عیون الحکم و المواعظ، لیثی واسطی، ص 196.
[218] . کافی، کلینی، 2 / 91.
[219] . روایت شده است که امام(ع) هنگام وفاتش در حضور برادرانش به او وصیت کرد: «عثمان‌بن عثمان‌بن خالد، از پدرش برایم نقل کرد: علی‌بن حسین(ع) به بیماری‌ای که در آن از دنیا رفت دچار شد. پس فرزندانش محمد و حسن و عبدالله و عمر و زید و حسین را گرد آورد، و به فرزندش محمد وصیت کرد، او را با لقب باقر خطاب کرد و امر آنان را به او سپرد...» کفایة‌الأثر، خزاز قمی، ص 239.
[220] . کافی، کلینی، ج 1، ص 305.
[221] . گفت‌وگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[222] . کافی، کلینی، ج 1، ص 305.
[223] . گفت‌وگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[224] . روایت وصیت رسول خدا(ص) در شب وفات پیش‌تر ذکر شد؛ مراجعه کنید به: غیبت، طوسی، ص 150 و 151.
[225] . کافی، کلینی، ج 1، ص 469.
[226] . مطالب السؤول فی مناقب آل‌الرسول، ص 425.
[227] . سرّ السلسلة العلویة، ص 32.
[228] . معارج الوصول إلى معرفة فضل آل‌الرسول، ص 121.
[229] . شرح صحیح مسلم، ج 6، ص 137.
[230] . البدایة والنهایة، ج 9، ص 338 و 339.
[231] . عمدة‌القاری، ج 3، ص 52.
[232] . تهذیب التهذیب، ج 9، ص 313. داستان موعظۀ امام(ع) به او چنین است: از امام جعفر صادق(ع) نقل شده است که فرمود: «محمد‌بن منکدر می‌گفت: گمان نمی‌کردم شخصیتی مانند علی‌بن حسین، جانشینی داشته باشد ـ‌ به‌دلیل فضیلت و جایگاه علی‌بن حسین‌ ـ تا این‌که فرزندش محمد‌بن علی را دیدم. خواستم به او پند دهم، ولی او مرا پند داد. یارانش از او پرسیدند: «تو را به چه پند داد؟» گفت: «در ساعتی گرم از روز به ناحیه‌ای از اطراف مدینه رفتم. محمد‌بن علی را دیدم. او مردی تنومند بود‌ که به دو غلام سیاه‌پوست ـ ‌یا دو خدمتگزار خود‌ ـ تکیه داده بود. در دلم گفتم: شیخی از شیوخ قریش در چنین ساعتی، با این حال، در پی دنیا! به خدا قسم، او را پندی خواهم داد. نزدیکش رفتم، سلام کردم، و او با نفسی بریده و درحالی‌که عرق از او می‌ریخت، پاسخ سلامم را داد. گفتم: "خدا اصلاحت کند، شیخی از قریش در چنین ساعتی با این وضع به دنبال دنیاست؟ اگر مرگ تو را در این حالت درمی‌یافت، چه می‌کردی؟" گفت: دستش را از غلامان رها کرد، تکیه داد و فرمود: «به خدا قسم، اگر مرگ در همین حال به سراغم بیاید، در حالی به سراغم آمده که من در طاعتی از طاعات خدا هستم و با آن نفْسم را از تو و مردم بازمی‌دارم. من تنها زمانی از مرگ می‌ترسم که در حالی از نافرمانی‌های خدا به سراغم بیاید.» گفتم: "خدا رحمتت کند، می‌خواستم تو را پند دهم، اما تو مرا پند دادی."» الإرشاد، شیخ مفید، ج 2، ص 161 و 162.
[233] . الصواعق المحرقة، ص 201.
[234] . تذکرة‌الحفاظ، ج 1، ص 124 و 125.
[235] . به‌عنوان مثال، از مورخان، ابن‌قتیبه دینوری نقل کرده است: «جابر‌بن عبدالله به ما خبر داد که رسول خدا(ص) فرمود: «ای جابر، تو پس از من عمر خواهی کرد، تا فرزندی برای من به دنیا بیاید که نامش مانند نام من است و علم را به خوبی می‌شکافد. پس اگر او را دیدی، سلام مرا به او برسان.» جابر پس از نابینا شدن، در کوچه‌های مدینه رفت‌وآمد می‌کرد و فریاد می‌زد: «ای باقر!» تا این‌که مردم گفتند: جابر دیوانه شده است. روزی در میدان کاخ بود که چشمش به کنیزی افتاد که پسری بر پشتش سوار بود. به او گفت: «ای کنیز، این پسر کیست؟» گفت: «این محمد‌بن علی‌بن حسین‌بن علی‌بن ابی‌طالب است.» گفت: «او را نزدیک من بیاور.» کنیز او را نزدیک برد. جابر میان دو چشمانش را بوسید و گفت: «ای محبوب من، رسول خدا(ص) به تو سلام می‌رساند.» سپس گفت: «به خدای کعبه سوگند، مرگم را به من خبر دادند.» آنگاه به خانه‌اش بازگشت، وصیت کرد و همان شب از دنیا رفت.» عیون‌الأخبار، ج 1، ص 312. و از زبان‌شناسان، زبیدی گفته است: «باقر، لقب امام ابوعبدالله ابوجعفر محمد‌بن امام علی زین‌العابدین‌بن حسین‌بن علی (رضی‌الله‌عنهم) است. او در مدینه در سال 57 هجری به دنیا آمد... این لقب را به‌خاطر ژرف‌نگری‌اش در علم و گستردگی آن به او دادند. در زبان گفته می‌شود: چون علم را شکافت، اصل آن را شناخت و شاخه‌های آن را استخراج کرد. می‌گویم: در برخی از آثار از جابر‌بن عبدالله انصاری روایت شده است که رسول خدا(ص) به او فرمود: «تو زنده می‌مانی تا فرزندی از من از نسل حسین را ببینی که محمد نام دارد، و علم را به خوبی می‌شکافد. پس اگر او را دیدی، سلام مرا به او برسان.» این روایت را پیشوایان علم نسب‌شناسی نیز نقل کرده‌اند.» تاج العروس، ج 6، ص 105.
[236] . کافی، کلینی، ج 4، ص 223.
[237] . تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 320.
[238] . روضة الواعظین، فتال نیشابوری، ص 189.
[239] . بحارالأنوار، مجلسی، ج 45، ص 91.
[240] . تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 320.
[241] . الإمامة و السیاسة، ابن‌قتیبه، ج 2، ص 12، تصحیحِ علی شیری.
[242] . اللهوف فی قتلى الطفوف، ابن‌طاووس، ص 69.
[243] . تاریخ طبری، ج 4، ص 342.
[244] . کافی، کلینی، ج 1، ص 303 و 304.
[245] . گفت‌وگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[246] . کفایة‌الأثر، خزاز قمی، ص 248 و 249.
[247] . ثواب‌الاعمال، صدوق، ص 83.
[248] . ثواب‌الاعمال، صدوق، ص 88.
[249] . اختیار معرفة الرجال، طوسی، ج 1، ص 340.
[250] . اختیار معرفة‌الرجال، طوسی، ج 1، ص 340.
[251] . کافی، کلینی، ج 1، ص 280.
[252] . گفت‌وگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[253] . شرح نهج‌البلاغة، ابن‌أبی‌الحدید، 11 / 43؛ بحارالأنوار، مجلسی، 44 / 69.
[254] . سورۀ نحل، آیۀ 89.
[255] . سورۀ انعام، آیۀ 38.
[256] . مناقب آل‌ابی‌طالب، ابن‌شهرآشوب، ج ۳، ص ۳۲۷ و ۳۲۸.
[257] . الإرشاد، شیخ مفید، ج ۲، ص ۱۵۷.
[258] . سنن ابی‌داود، ابوداود سجستانی، ۲ / ۳۱۱.
[259] . اختیار معرفة‌الرجال، طوسی، ۱ / ۳۳۹ و ۳۴۰.
[260] . نزد مورخان دربارۀ تعیین تاریخ شهادت امام(ع) دو دیدگاه وجود دارد: سال ۹۴ هجری و سال ۹۵ هجری؛ و پیش‌تر به این موضوع اشاره کردیم.
[261] . گفت‌وگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[262] . پیش‌تر گفتیم عمر‌بن عبدالعزیز این مأموریت را به ابن‌شهاب زهری سپرد؛ کسی که با امام زین‌العابدین(ع) رابطه‌ای دوستانه داشت و مدتی نیز شاگرد ایشان بود، پیش از آن‌که در دوران عبدالملک‌بن مروان، خدمت در دربار اموی را بپذیرد. او تا زمان مرگش در سال ۱۲۴ هجری با خلفای ‌بنی‌امیه همکاری داشت.
[263] . الإرشاد، شیخ مفید، ج 2، ص 163.
[264] . برقی با سند خود روایت کرده است: جابر‌بن یزید جعفی گفت: از امام باقر(ع) دربارۀ تفسیر چیزی پرسیدم و آن حضرت پاسخ داد. سپس دوباره همان را پرسیدم و پاسخ دیگری شنیدم. عرض کردم: «فدایت شوم، پیش از این دربارۀ همین مسئله پاسخی غیر از این داده بودید.» فرمود: «ای جابر، قرآن باطنی دارد و آن باطن نیز باطنی دیگر. و قرآن دارای ظاهری است و آن ظاهر نیز ظاهری دیگر دارد. ای جابر، هیچ‌چیزی از تفسیر قرآن دورتر از عقل‌های مردم نیست. گاه آیه‌ای در آغاز دربارۀ چیزی است و در پایان دربارۀ چیزی دیگر، درحالی‌که کلامی پیوسته است که بر وجوه مختلف حمل می‌شود.» المحاسن، ج 2، ص 300.
[265] . به‌عنوان مثال: برخی از مسلمانان به تعدد معانی صفات خداوند که به‌طور حقیقی بر ذات او صدق می‌کنند باور داشتند. امام باقر(ع) این عقیدۀ باطل را اصلاح کرد و یگانگی ذات الهی را اثبات نمود. از محمد‌بن مسلم روایت شده است که از امام باقر(ع) دربارۀ صفت قدیم پرسید. امام فرمود: «او یکتاست، بی‌نیاز است، یگانه در معناست، نه این‌که معانی متعدد داشته باشد.» عرض شد: «فدایت شوم، برخی از مردم عراق می‌پندارند خداوند با چیزی غیر از آنچه می‌بیند می‌شنود و با چیزی غیر از آنچه می‌شنود می‌بیند.» امام(ع) فرمود: «دروغ گفتند و به کفر و تشبیه روی آوردند. خداوند برتر است از آنچه می‌گویند. او شنوای بینایی است که با همان چیزی می‌شنود که می‌بیند و با همان چیزی که می‌بیند می‌شنود.» گفتم: «آنان گمان می‌کنند خداوند همان‌گونه بیناست که ما درک می‌کنیم.» امام(ع) فرمود: «خداوند برتر است؛ زیرا آنچه درک می‌شود دارای صفات مخلوق است، و خداوند چنین نیست.» کافی، کلینی، ج ۱، ص ۱۰۸. همچنین امام باقر(ع) دروغ بزرگی را که اهل شام دربارۀ خداوند باور داشتند و قائل به تشبیه و تجسیم بودند رد کرده است: از جابر‌بن یزید جعفی روایت شده است که می‌گفت: امام باقر(ع) فرمود: «ای جابر، چه بزرگ است افترا و دروغ اهل شام بر خداوند عزوجل! آنان می‌پندارند وقتی خدا به آسمان بالا رفت، پای خود را بر صخرۀ بیت‌المقدس نهاد! درحالی‌که ‌بنده‌ای از بندگان خدا پای خود را بر آن صخره نهاد و خداوند ما را امر کرد آن را قبله و محل نماز قرار دهیم. ای جابر، خداوند متعال نه شبیهی دارد و نه مانندی؛ برتر است از آن‌که وصف‌کنندگان وصفش کنند، و بالاتر است از آن‌که در خیال خیال‌بافان درآید، و از چشم بینندگان پنهان است، نه با زوال‌پذیران زائل می‌شود و نه مانند غروب‌کنندگان غروب می‌کند. (لَیسَ كَمِثْلِهِ شَیءٌ وَهُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ) (هیچ‌چیزی همانند او نیست، و او شنوای بیناست).» التوحید، شیخ صدوق، ص ۱۷۹.
[266] . کلینی با سند خود روایت کرده است: از زراره نقل شده است که می‌گفت: کنار امام باقر(ع) نشسته بودم، درحالی‌که آن حضرت تکیه داده و رو به قبله نشسته بود. فرمود: «نگاه کردن به کعبه عبادت است.» در این هنگام مردی از قبیلۀ بجیله به نام عاصم‌بن عمر نزد امام آمد و به حضرت گفت: کعب‌الأحبار می‌گفت: کعبه هر صبح در برابر بیت‌المقدس سجده می‌کند. امام باقر(ع) به او فرمود: «تو دربارۀ گفته کعب چه می‌گویی؟» گفت: «راست گفته است؛ سخن همان است که کعب گفته است.» امام(ع) فرمود: «دروغ گفتی، و کعب‌الأحبار نیز با تو دروغ گفته است.» زراره گفت: «ندیدم امام(ع) به هیچ‌کسی جز او به صراحت بگوید "دروغ گفتی".» سپس فرمود: «خداوند تبارک‌وتعالی هیچ نقطه‌ای را در زمین خلق نکرد که نزد او محبوب‌تر و گرامی‌تر از این مکان باشد» و به سمت کعبه اشاره کرد و فرمود: «خداوند به‌خاطر حرمت این خانه، ماه‌های حرام را در کتاب خود از روزی که آسمان‌ها و زمین را آفرید حرام قرار داد؛ سه ماه پیاپی برای حج: شوال، ذی‌قعده و ذی‌حجه، و یک ماه منفرد برای عمره که رجب است.» کافی، کلینی، ج ۴، ص ۲۳۹ و ۲۴۰.
[267] . کلینی با سند خود روایت کرده است: ابوجارود گفت: به امام باقر(ع) عرض کردم: «ای فرزند رسول خدا، آیا از دوستی من نسبت به شما و دل‌بستگی‌ام به شما و پیروی‌ام از شما آگاه هستید؟» فرمود: «بله.» گفتم: «از شما پرسشی دارم، به من پاسخ دهید؛ زیرا نابینا هستم، توان رفت‌وآمد ندارم و نمی‌توانم هر زمان به زیارت شما بیایم.» فرمود: «خواسته‌ات را بگو.» گفتم: «مرا از دینی که شما و اهل‌بیتتان با آن دین‌دار هستید آگاه کنید، تا من نیز همان دین را پیشه کنم.» امام فرمود: «اگرچه سخنت کوتاه بود، اما پرسشی بزرگ بود. به خدا سوگند دین خودم و دین پدرانم را که با آن خدا را می‌پرستیم، به تو خواهم گفت: شهادت به این‌که معبودی جز خدا نیست و محمد(ص) فرستادۀ خداست؛ و اعتراف به آنچه او از جانب خدا آورده است؛ و ولایت برای ولیّ ما؛ و بیزاری از دشمن ما؛ و تسلیم در برابر فرمان ما؛ و انتظار برای قیام‌کنندۀ ما؛ و تلاش در راه دین؛ و پرهیزکاری.» کافی، کلینی، ۲ / ۲۱ و ۲۲.
[268] . امام باقر(ع) قریش را در برخوردشان با آل‌محمد(ع) رسوا ساخت: روایت شده است که امام باقر محمد‌بن علی(ع) به یکی از یاران خود فرمود: «ای فلانی، چه بسیار رنج و سختی که ما از ظلم قریش و هم‌دستی آنان بر ضدمان دیدیم، و چه سختی‌هایی که شیعیان و دوستداران ما از مردم کشیدند! رسول خدا(ص) در حالی از دنیا رفت که پیش‌تر خبر داده بود ما نزدیک‌ترین و شایسته‌ترین مردم به امر خلافت هستیم، اما قریش علیه ما تبانی کردند تا این امر را از جایگاه اصلی‌اش خارج کردند و برای تصاحب آن در برابر انصار، به حق خودِ ما و استدلال ما استناد کردند؛ سپس قریش یکی پس از دیگری آن را در دست گرفتند تا آن‌که به ما بازگردانده شد، اما پیمان ما را شکستند و با ما اعلان جنگ کردند. صاحب امر [علی(ع)] پیوسته در سخت‌ترین وضعیت‌ها قرار گرفت تا آن‌که به شهادت رسید. سپس فرزندش حسن(ع) بیعت ستاند و با او پیمان بستند، اما به او خیانت شد و یارانش او را تنها گذاشتند. مردم عراق علیه او شوریدند، به پهلویش خنجر زدند، سپاهش را غارت کردند، و زنانش را بی‌حرمت ساختند. پس حسن(ع) برای حفظ جان خود و خانواده‌اش ـ‌ که اندک بودند‌ ـ با معاویه صلح کرد. آنگاه بیست هزار نفر از اهل عراق با حسین(ع) بیعت کردند، اما به او نیز خیانت کردند، بر او شوریدند درحالی‌که بیعتش بر گردنشان بود، و او را به شهادت رساندند. از آن پس ما اهل‌بیت پیوسته در حرمان و ستم و تحقیر و محرومیت و قتل و ترس به‌ سر بردیم. ما نه امنیتی برای خون خودمان داشتیم و نه برای خون دوستدارانمان. در این میان، دروغ‌گویان و منکران راهی یافتند تا با دروغ‌پردازی‌هایشان به حاکمان و قاضیان فاسد نزدیک شوند. آنان احادیث ساختگی به ما نسبت دادند، چیزهایی را روایت کردند که نه ما گفته‌ایم و نه انجام داده‌ایم، تا مردم را از ما بیزار کنند. اوج این فتنه در زمان معاویه ـ ‌پس از شهادت حسن(ع)‌ ـ اتفاق افتاد. شیعیان ما در هر شهری کشته شدند، دست و پاها براساس سوءظن بریده شد، هرکس به دوستی ما شناخته می‌شد زندانی می‌شد یا اموالش به غارت می‌رفت یا خانه‌اش ویران می‌شد. این بلا ادامه یافت و شدیدتر شد تا به زمان عبیدالله‌بن زیاد، قاتل حسین(ع) رسید. سپس حجاج آمد و شیعیان ما را با بدترین شیوه به قتل رساند، و هرکسی را که اندکی موردظن یا اتهام قرار می‌گرفت به قتل می‌رساند، تا آنجا که اگر به کسی گفته می‌شد، زناکار یا کافر است برایش بهتر بود تا این‌که بگویند او از شیعیان علی است؛ تا آنجا که وضعیت به جایی رسید که مردانی که به نیکی شناخته می‌شدند ـ‌ چه‌بسا با ورع و راست‌گو هم بودند‌ ـ احادیث بزرگ و شگفت‌انگیزی دربارۀ فضیلت برخی خلفای پیشین نقل می‌کردند، درحالی‌که خدا هیچ‌یک از آن‌ها را نیافریده بود و نه اتفاق افتاده بود، و او گمان می‌کرد آن‌ها حق‌اند به‌خاطر این‌که راویان بسیار ـ‌ که به دروغ‌گویی مشهور نبودند یا تقوایی نداشتند‌ ـ آن‌ها را نقل کرده بودند.» شرح نهج‌البلاغه، ابن‌ابی‌الحدید، 11 / 43 و 44.
[269] . امام صادق(ع) گفت‌وگویی را روایت کرده که میان پدرش امام باقر(ع) و بزرگ‌ترین عالم نصاری در شام رخ داده است. پس از آن‌که امام باقر(ع) به تمام پرسش‌های عالم مسیحی پاسخ داد و حجت او را باطل ساخت: «عالم نصارا از جا برخاست و نصارا نیز به احترام او ایستادند. او گفت: مرا نزد کسی آوردید که از من داناتر است و او را با من هم‌نشین کردید تا رسوایم کند و مرا نزد مردم بی‌آبرو سازد. اکنون مسلمانان فهمیدند شخصی در میانشان هست که بر دانش ما احاطه دارد و دانشی در اختیار دارد که نزد ما نیست. سوگند به خدا، از این پس حتی یک کلمه نیز با شما سخن نمی‌گویم، و اگر زنده بمانم، دیگر با شما نمی‌نشینم.» جمعیت پراکنده شدند و پدرم همچنان نشسته بود و من نیز نزد او بودم. این ماجرا به هشام‌بن عبدالملک گزارش شد و هنگامی که مردم پراکنده شدند، پدرم برخاست و به اقامتگاهمان بازگشت. در همان زمان فرستادۀ هشام با هدیه‌ای نزد ما آمد و به ما دستور داد فوراً به مدینه بازگردیم و در شام نمانیم؛ زیرا مردم به‌شدت دربارۀ مناظرۀ پدرم با آن عالم نصارا سخن می‌گفتند.» دلائل‌الإمامة، طبری، ۲۳۹.
[270] . یکی از احتجاج‌های امام باقر(ع) با بزرگان کیسانیه: یکی از رؤسای کیسانیه با امام(ع) دربارۀ حیات محمد‌بن حنفیه گفت‌وگو کرد و گفت: «وای بر تو، این چه حماقتی است؟ ما بهتر می‌دانیم یا شما؟ پدرم علی‌بن حسین خود شاهد وفات محمد‌بن حنفیه و غسل و کفن و نماز و دفن او بوده است!» سپس فرمود: «برای پدر تو اشتباه پیش آمده، همان‌گونه که دربارۀ عیسی‌بن مریم برای یهودیان اشتباه شد.» آن مرد گفت: «آیا این استدلال را حجت میان خود قرار دهیم؟» امام فرمود: «بله، بگو ببینم آیا یهودیانی که دربارۀ عیسی دچار اشتباه شدند دوستداران او بودند یا دشمنانش؟» گفت: «بلکه دشمنانش بودند.» امام فرمود: «پس آیا پدر من دشمن محمد‌بن حنفیه بود که برایش اشتباه پیش آمد؟» گفت: «نه» و از عقیدۀ خود بازگشت. مناقب آل‌أبی‌طالب، ابن‌شهرآشوب، ۳ / ۳۳۳.
[271] . امام باقر(ع) مناظراتی با جمعی از علمای بزرگ دین در زمان خود داشت، ازجمله با حسن بصری، قتادة‌بن دعامه، محمد‌بن منکدر، عبدالله‌بن معمر لیثی و دیگران. به‌عنوان مثال، گفت‌وگوی زیر میان ایشان و عمرو‌بن عبید ـ ‌از بزرگان معتزله‌ ـ نقل شده است: «علما نقل کرده‌اند عمرو‌بن عبید برای آزمایش امام باقر(ع) با پرسش‌هایی نزد ایشان آمد. گفت: «فدایت شوم، معنای این سخن حق‌تعالی چیست: (أَوَلَمْ یرَ الَّذِینَ كَفَرُوا أَنَّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ كَانَتَا رَتْقًا فَفَتَقْنَاهُمَا) (آیا کافران ندیدند آسمان‌ها و زمین به‌هم پیوسته بودند و ما آن‌ها را از هم جدا کردیم؟). این بسته بودن به چه معناست؟» امام باقر(ع) فرمود: «آسمان بسته بود یعنی باران نمی‌بارید، و زمین بسته بود یعنی گیاه نمی‌رویاند.» عمرو پاسخی نداشت و ساکت شد. رفت و بازگشت و پرسید: «فدایت شوم، معنای این آیه چیست: (وَمَنْ یحْلِلْ عَلَیهِ غَضَبِی فَقَدْ هَوَىٰ) (و هرکه مورد غضب من قرار گیرد حتماً سقوط کرده است)؟ غضب خدا چیست؟» امام فرمود: «غضب خدا همان عذاب اوست، ای عمرو؛ و هرکس گمان کند خداوند تغییری می‌کند به خداوند کفر ورزیده است.» الإرشاد، شیخ مفید، ۲ / ۱۶۵ و ۱۶۶.
[272] . جابر گفت: «حدود پنجاه نفر در محضر امام باقر(ع) بودیم که ناگاه کثیر النواء ـ ‌از پیروان مغیرة‌بن سعید‌ ـ وارد شد، سلام کرد و نشست. سپس گفت: «مغیرة‌بن عمران در کوفه مدعی است که نزد شما فرشته‌ای هست که کافر را از مؤمن و شیعه را از دشمن بازمی‌شناسد.» امام فرمود: «شغل تو چیست؟» گفت: «گندم می‌فروشم.» فرمود: «دروغ گفتی.» گفت: «گاهی جو هم می‌فروشم.» فرمود: «این‌گونه هم نیست، بلکه تو هستۀ خرما می‌فروشی.» گفت: «چه کسی این را به شما گفته است؟» امام فرمود: «همان فرشته‌ای که شیعه را از دشمنم بازمی‌شناسد؛ و تو در گمراهی می‌میری.» جابر جعفی گفت: وقتی به کوفه برگشتیم، همراه چند نفر به دنبال کثیر گشتیم تا این‌که ما را به پیرزنی رساندند. او گفت: سه روز است که گمراه از دنیا رفته است.» الخرائج والجرائح، راوندی، ۱ / ۲۷۵ و ۲۷۶. کثیر النواء گفت:شنیدم ابوجعفر(ع) می‌فرمود: «خدا و رسولش از مغیرة‌بن سعید و بنان‌بن سِمّان بیزارند، زیرا آن‌ها به ما اهل‌بیت دروغ بستند.» میزان الاعتدال، ذهبی، ۴ / ۱۶۱.
[273] . از فضیل‌بن یسار نقل شده است که امام باقر(ع) فرمود: «سنت را نمی‌توان با قیاس سنجید؛ چگونه می‌توان آن را قیاس کرد درحالی‌که زن حائض قضای روزه دارد، ولی قضای نماز ندارد؟» همچنین از ابوبصیر روایت شده است که می‌گفت: «به امام باقر(ع) عرض کردم: «مسائلی برای ما پیش می‌آید که آن‌ها را در کتاب یا سنت نمی‌یابیم، پس با رأی خود نظر می‌دهیم.» فرمود: «بدان اگر درست بگویی، پاداشی نداری و اگر خطا کنی، به خداوند دروغ بسته‌ای.» المحاسن، برقی، ۱ / ۲۱۴ و ۲۱۵.
[274] . کافی، کلینی، ۱ / ۷۰.
[275] . الإرشاد، مفید، 2/160.
[276] . کافی، کلینی، 6 / 256 و 257.
[277] . الإختصاص، مفید، 85.
[278] . اختیار معرفة الرجال، طوسی، ج 1، ص 347 - 349.
[279] . وسائل‌الشیعة (آل‌البیت)، حر عاملی، 30 / 291.
[280] . کافی، کلینی، ج ۲، ص ۲۰.
[281] . اختیار معرفة الرجال، طوسی، ج ۱، ص ۳۸۶.
[282] . وسائل‌الشیعة (آل‌البیت)، حرّ عاملی، ج ۳۰، ص ۳۲۹. نکته: مسئلۀ روایت هزاران حدیث از امام باقر(ع)، از سوی جابر جعفی در صحیح مسلم نیز آمده است. مسلم می‌نویسد: «سلمة‌بن شبیب برای من روایت کرد: حمیدی برای ما نقل کرد: سفیان گفت: مردم پیش از آن‌که جابر آنچه را اظهار کرد آشکار کند، از او روایت می‌گرفتند، اما وقتی آنچه را اظهار کرد آشکار ساخت، مردم به حدیث او بدبین شدند و برخی او را ترک کردند. به سفیان گفته شد: او چه چیزی را اظهار کرد؟ گفت: ایمان به رجعت. حسن حلوانی برای ما نقل کرد: ابویحیی حمانی برای ما روایت کرد: قبیصه و برادرش از جراح‌بن ملیح شنیدند که گفت: از جابر شنیدم می‌گفت: هفتاد هزار حدیث از ابوجعفر از پیامبر(ص) نزد من است، همه‌شان... حجاج‌بن شاعر برای ما روایت کرد: احمد‌بن یونس برای ما نقل کرد: از زهیر شنیدم می‌گفت: جابر می‌گفت ـ ‌یا از جابر شنیدم می‌گفت‌ ـ: پنجاه هزار حدیث نزد من هست که هیچ‌کدام را نقل نکرده‌ام. روزی حدیثی را نقل کرد و گفت: این یکی از آن پنجاه هزار حدیث است. ابراهیم‌بن خالد یشکری برای من نقل کرد: از ابوالولید شنیدم که گفت: از سلام‌بن ابی‌مطیع شنیدم می‌گفت: از جابر جعفی شنیدم می‌گفت: پنجاه هزار حدیث از پیامبر(ص) نزد من است...» صحیح مسلم، ج ۱، ص ۱۵ و ۱۶.
[283] . اعیان‌الشیعة، محسن الأمین، ۴ / ۵۲ و ۵۳.
[284] . طوسی: از جابر‌بن یزید جعفی نقل شده است که می‌گفت: هجده سال مولایمان، امام ابوجعفر محمد‌بن علی(ع) را خدمت کردم. وقتی خواستم از محضرش مرخص شوم، با ایشان خداحافظی کردم و گفتم: «مرا بهره‌مند گردان.» فرمود: «بعد از هجده سال، ای جابر؟» گفتم: «بله، شما دریایی هستید که خشک نمی‌شوید و ژرفایتان دست‌یافتنی نیست.» فرمود: «ای جابر، به شیعیانم از طرف من سلام برسان و به آن‌ها خبر بده که هیچ رابطۀ خویشاوندی میان ما و خداوند عزوجل نیست، و تنها راه نزدیکی به او، اطاعت از اوست. ای جابر، کسی که از خدا اطاعت کند و ما را دوست بدارد او دوستدار [واقعی] ماست، و کسی که از خدا نافرمانی کند محبت ما برایش سودی نخواهد داشت. ای جابر، چه کسی است که از خدا چیزی بخواهد و خدا به او ندهد؟ یا به او توکل کند و خدا کفایتش نکند؟ یا به او اعتماد کند و خدا نجاتش ندهد؟ ای جابر، دنیا را نزد خود همچون منزلگاهی قرار بده که قصد کوچ از آن را داری. آیا دنیا جز مرکبی است که در خواب بر آن سوار شدی و چون بیدار شدی، دیدی نه سوارش هستی و نه مهارش در دست توست؟ یا همانند لباسی است که پوشیده‌ای؟ یا همچون کنیزی است که با او هم‌بستر شده‌ای؟ ای جابر، دنیا نزد خردمندان همچون سایه‌ای ناپایدار است. "لا إله إلا الله" عزّت اهل دعوت است، نماز تثبیت اخلاص و پاکی از تکبّر است، زکات باعث افزایش روزی است، روزه و حج آرامش‌دهندۀ دل‌ها هستند، قصاص و حدود نگه‌دارندۀ خون‌ها هستند، و محبت ما اهل‌بیت نظام دین است. خداوند ما و شما را از کسانی قرار دهد که در نهان از پروردگارشان می‌ترسند و از ساعت بیمناک‌اند.» أمالی، ۲۹۶.
[285] . کافی، کلینی، 2 / 187.
[286] . کافی، کلینی، 8 / 240.
[287] . گفت‌وگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[288] . او داوود‌بن علی‌بن عبدالله‌بن عباس، عموی سفاح و منصور عباسی است.
[289] . کافی، کلینی، 8 / 210 - 212.
[290] . دلائل الإمامة، طبری، ص ۲۱۹.
[291] . ابوالفرج اصفهانی با سند خود نقل کرده است: «عمیر‌بن فضل خثعمی گفت: روزی دیدم ابوجعفر منصور ایستاده است و محمد‌بن عبدالله‌بن حسن از خانۀ پسرش بیرون آمده بود. اسبی جلوی در بود و غلامی سیاه‌پوست همراهش بود، و ابوجعفر (یعنی منصور عباسی) منتظر او بود. وقتی محمد بیرون آمد، ابوجعفر به سویش شتافت و ردای او را گرفت تا سوار شود، سپس لباس‌هایش را روی زین مرتب کرد و محمد به راه افتاد. من که آن زمان منصور را می‌شناختم، ولی محمد را نمی‌شناختم، پرسیدم: این شخصی که چنین گرامی‌اش داشتی و رکابش را گرفتی و لباسش را مرتب کردی کیست؟ گفت: مگر او را نمی‌شناسی؟ گفتم: نه. گفت: این محمد‌بن عبدالله‌بن حسن‌بن حسن، مهدی ما اهل‌بیت است.» مقاتل‌الطالبیین، ص ۱۶۱ و ۱۶۲.
[292] . کافی، کلینی، ج 8، ص 209 و 210.
[293] . تاریخ طبری، ج 6، ص 197و 198.
[294] . مراجعه کنید به: الإرشاد، شیخ مفید، ج ۲، ص ۱۵۵.
[295] . گفته شده است: دوازده نفر. مراجعه کنید به: مناقب آل‌ابی‌طالب، ابن‌شهرآشوب، ج ۳، ص ۳۱۱. و نیز گفته شده: پانزده نفر. مراجعه کنید به: الشجرة المباركة فی أنساب الطالبیة، فخر رازی، ج ۱، ص ۸۷ و ۸۸.
[296] . الناصریات، سید مرتضی، ص ۶۴.
[297] . مراجعه کنید به: الإرشاد، شیخ مفید، ج ۲، ص ۱۶۹؛ عمدة الطالب فی أنساب آل ابی‌طالب، ابن‌عنبه، ص ۲۵۲.
[298] . مراجعه کنید به: الإرشاد، شیخ مفید، 2 / 170.
[299] . کافی، کلینی، 1 / 308.
[300] . مراجعه کنید به: الإرشاد، شیخ مفید، 2 / 174.
[301] . مراجعه کنید به: الخرائج والجرائح، راوندی، 2 / 600 - 604.
[302] . مناقب آل‌ابی‌طالب، ابن‌شهرآشوب، 3 / 318 و 319.
[303] . در وصیت او آمده است: «اما بعد، من برای شما پس از خود، عمربن عبدالعزیز را به خلافت گماشتم و پس از او یزیدبن عبدالملک؛ پس به سخن آن دو گوش دهید و از آنان اطاعت کنید...» تاریخ مدینة دمشق، ابن‌عساکر، 21 / 338؛ الطبقات الكبرى، ابن‌سعد، 5 / 336.
[304] . مراجعه کنید به: روز حسین، جلد سوم، پس از قیام مختار: «عمر‌بن عبدالعزیز سبّ علی(ع) را متوقف می‌کند و فدک را به صاحبانش بازمی‌گرداند.»
[305] . خلاصۀ این ماجرا: عمر‌بن عبدالعزیز از نامه‌ای که امام(ع) برای او نوشته بود ناراحت شد؛ زیرا در آن پند و بیم آمده بود. او این نامه را با نامۀ قبلی امام(ع) به عمویش، سلیمان، مقایسه کرد که در آن ستایش و مدح دیده بود. پس عمر به والی خود در مدینه نوشت که دلیل این تفاوت را از امام باقر(ع) جویا شود. امام(ع) برای او توضیح داد چون عمر‌بن عبدالعزیز خواهان عدالت و انصاف و بازگرداندن حقوق بود، پس مناسب‌ترین برخورد با او پند دادن و یادآوری بود، برخلاف سلیمان که طاغوتی جبّار بود.
[306] . تاریخ یعقوبی، 2 / 305.
[307] . تاریخ مدینة دمشق، ابن‌عساکر، 54 / 270.
[308] . الخرائج والجرائح، راوندی، 1 / 276.
[309] . تاریخ الخلفاء، سیوطی، ص 250؛ تذکرة الحفاظ، ذهبی، 1 / 119.
[310] . «از نوفل‌بن ابوفرات نقل شده است که می‌گفت: نزد عمر‌بن عبدالعزیز بودم که مردی گفت: امیرالمؤمنین یزید گفت...؛ عمر دستور داد او را بیست تازیانه بزنند.» سیر أعلام النبلاء، ذهبی، 4 / 40؛ تهذیب التهذیب، ابن‌حجر، 11/ 317.
[311] . مراجعه کنید به: سیر أعلام النبلاء، ذهبی، 4 / 398 و 399.
[312] . منابع تاریخی ذکر کرده‌اند که طاغوت «هشام‌بن عبدالملک» لوچ (احول‌العین) بوده است. مراجعه کنید به: البدایة و النهایة، ابن‌کثیر، 9 / 383.
[313] . نافع یکی از فقهای برجستۀ دولت اموی بود، نه صرفاً هم‌نشینی عادی برای هشام‌بن عبدالملک؛ و این از پرسش‌هایی که برای امام باقر(ع) مطرح کرده است، واضح و مشخص است.
[314] . جهت بهره‌مندی بیشتر، روایتِ کامل تقدیم می‌شود: از ابوربیع نقل شده است که می‌گفت: در سالی که هشام‌بن عبدالملک به حج آمده بود، ما نیز همراه ابوجعفر(ع) حج به‌ جا آوردیم. نافع ـ‌ غلام عبدالله‌بن عمر‌بن خطاب‌ ـ نیز همراه هشام بود. نافع، ابوجعفر(ع) را کنار رکن خانۀ کعبه دید که مردم از هر طرف گرد او آمده بودند. نافع گفت: «ای امیرالمؤمنین، این کیست که مردم چنین اطرافش را گرفته‌اند؟» هشام گفت: «این نبیّ اهل کوفه است؛ این محمد‌بن علی است.» نافع گفت: «گواهی می‌دهم نزد او خواهم رفت و از او مسائلی خواهم پرسید که جز نبی یا فرزند نبی یا وصی نبی، هیچ‌کس دیگری توان پاسخ‌گویی به آن‌ها را ندارد.» هشام گفت: «نزد او برو و از او بپرس، شاید بتوانی او را شرمنده کنی.» نافع رفت و از میان مردم راه باز کرد تا به ابوجعفر(ع) رسید و گفت: «ای محمد‌بن علی، من تورات و انجیل و زبور و قرآن را خوانده‌ام و حلال و حرامشان را شناخته‌ام. اکنون آمده‌ام از تو مسائلی بپرسم که جز نبی یا وصی نبی یا فرزند نبی، کسی نمی‌تواند پاسخ دهد.» ابوجعفر امام باقر(ع) سر بلند کرد و فرمود: «هرچه می‌خواهی بپرس.» نافع گفت: «به من بگو فاصلۀ زمانی میان عیسی و محمد(ص) چند سال بوده است؟» امام فرمود: «می‌خواهی براساس نظر خودم بگویم یا طبق نظر تو؟» نافع گفت: «هر دو را بگو.» امام(ع) فرمود: «براساس نظر، من پانصد سال و طبق گفتۀ تو ششصد سال.» نافع گفت: «پس مرا از این فرمایش حق‌تعالی آگاه کن: (وَسْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنَا أَجَعَلْنَا مِنْ دُونِ الرَّحْمَٰنِ آلِهَةً یعْبَدُونَ) (و از رسولانی که پیش از تو فرستاده‌ایم بپرس: آیا غیر از "خدای رحمان" معبودانی قرار داده‌ایم که پرستیده شوند؟) درحالی‌که میان محمد(ص) و عیسی پانصد سال فاصله بود، ایشان(ص) از چه کسی پرسید؟» امام باقر(ع) این آیه را تلاوت فرمود: (سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ لَیلًا مِّنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِی بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِیهُ مِنْ آیاتِنَا ۚ إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ) (پاک و منزه است آن‌که ‌بنده‌اش را شبانه از مسجدالحرام به مسجدالاقصی که پیرامونش را برکت دادیم سِیر داد، تا از نشانه‌های خود به او نشان دهیم. بی‌گمان او شنوای بیناست). سپس فرمود: «ازجمله آیاتی که خداوند تبارک‌وتعالی در شب معراج به محمد(ص) نشان داد، این بود که همۀ انبیا و رسولان نخستین و آخرین را گرد آورد. سپس به جبرئیل(ع) فرمان داد اذان و اقامه بگوید و در اذان گفت: "حیّ علی خیر العمل." سپس محمد(ص) پیش ایستاد و برای آنان نماز گزارد. وقتی نماز به پایان رسید، به آنان فرمود: "به چه چیزی گواهی می‌دهید و چه چیزی را می‌پرستیدید؟" گفتند: "گواهی می‌دهیم معبودی جز خدای یکتا نیست، که شریکی ندارد، و این‌که تو فرستادۀ خدایی؛ و خداوند بر این اساس از ما پیمان و عهد گرفته است".» نافع گفت: «راست گفتی، ای ابوجعفر. اکنون مرا از این فرمایش خداوند عزوجل آگاه کن: (أَوَلَمْ یرَ الَّذِینَ كَفَرُوا أَنَّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ كَانَتَا رَتْقًا فَفَتَقْنَاهُمَا ۖ وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ كُلَّ شَیءٍ حَی ۖ أَفَلَا یؤْمِنُونَ) (آیا کسانی که کفر ورزیدند ندانستند که آسمان‌ها و زمین به‌هم پیوسته بودند، پس آن دو را شکافتیم، و هر چیز زنده را از آب پدید آوردیم؟ آیا ایمان نمی‌آورند؟).» امام(ع) فرمود: «وقتی خداوند تبارک‌وتعالی آدم(ع) را به زمین فروفرستاد، آسمان بسته بود و باران نمی‌بارید، و زمین نیز بسته بود و چیزی نمی‌رویاند. چون خداوند توبۀ آدم(ع) را پذیرفت، به آسمان فرمان داد و ابرها فروباریدند؛ سپس به آن دستور داد و مهار بارانش را رها کرد، و به زمین فرمان داد پس درختان روییدند، میوه‌ها به بار آمدند، و نهرها جاری شدند. پس آن «بسته بودن» بود، و این گشودن.» نافع گفت: «راست گفتی، ای فرزند رسول خدا. اکنون مرا از این آیه آگاه کن: (یوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیرَ الْأَرْضِ وَالسَّمَاوَاتُ وَبَرَزُوا لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ) (روزی که زمین به زمینی دیگر و آسمان‌ها نیز [به آسمان‌هایی دیگر] دگرگون شود، و همه در برابر خدای یکتا و قهار ظاهر شوند). کدام زمین در آن روز دگرگون می‌شود؟» امام باقر(ع) فرمود: «زمینی است که مانند نان است و مردم از آن می‌خورند تا آن‌که خداوند از حسابرسی فارغ شود.» نافع گفت: «مگر مردم در آن روز چنان گرفتار نیستند که نمی‌توانند چیزی بخورند؟» امام(ع) فرمود: «آیا در آن روز گرفتارترند یا آن زمان که در آتش‌اند؟» نافع گفت: «بلکه زمانی که در آتش‌اند.» امام(ع) فرمود: «اما به خدا سوگند، آن هنگام که به غذا دعوت شدند، زقوم خوردند و زمانی که به نوشیدنی دعوت شدند، آب جوشان نوشیدند.» نافع گفت: «راست گفتی، ای فرزند رسول خدا. تنها یک پرسش باقی مانده است.» امام(ع) فرمود: «آن چیست؟» نافع گفت: «به من بگو خداوند تبارک‌وتعالی از چه زمانی بوده است؟» امام(ع) فرمود: «وای بر تو، بگو از چه زمانی نبوده تا من به تو بگویم از چه زمانی بوده است؟ پاک و منزه است آن‌که همیشه بوده و همیشه خواهد بود؛ یگانه و بی‌نیاز است؛ نه همسری دارد و نه فرزندی.» سپس فرمود: «ای نافع، اکنون من از تو چیزی می‌پرسم.» نافع گفت: «چه چیزی؟» امام(ع) فرمود: «دربارۀ اصحاب نهروان چه می‌گویی؟ اگر بگویی امیرالمؤمنین آنان را به‌حق کشت، پس مرتد شده‌ای و اگر بگویی ناحق کشت، کافر شده‌ای.» نافع از نزد ایشان برگشت درحالی‌که می‌گفت: «به خدا سوگند تو داناترین مردم هستی، به‌حق، به‌حق. او نزد هشام آمد.» هشام پرسید: «چه کردی؟» گفت: «از این موضوع درگذر. به خدا سوگند، او داناترین مردم است، به‌حق، به‌حق، و او به‌حق فرزند رسول خدا(ص) است، و به‌حق سزاوار است که یارانش او را نبی‌بنامند.» کافی، کلینی، ۸ / ۱۲۰ – ۱۲۲. یادآور می‌شوم که پرسش امام باقر(ع) از نافع دربارۀ اصحاب نهروان (خوارج) به این دلیل بود که نافع به آن‌ها گرایش داشت، و عقیدۀ باطل آن‌ها را باور داشت.
[315] . عیون‌الأخبار، ابن‌قتیبه دینوری، 1 / 312.
[316] . سرّ السلسلة العلویة، ابونصر بخاری، ص 33.
[317] . تاریخ مدینة دمشق، ابن‌عساکر، 19 / 470 و 471.
[318] . کافی، کلینی، 1 / 471.
[319] . دلائل‌الإمامة، طبری، ص 233.
[320] . هشام در سال ۱۰۶ هجری، عبدالواحد‌بن عبدالله النَّصَری دمشقی را پس از یک سال و هشت ماه از ولایت مدینه عزل کرد (مراجعه کنید به: تهذیب التهذیب، ابن‌حجر: 6 / 387 و 388)، و دایی‌اش ابراهیم‌بن هشام مخزومی را به‌جای او منصوب نمود. اما به‌ نظر می‌رسد از روش او نیز راضی نبود؛ پس او را نیز برکنار کرد و ناصبیِ اموی، خالد‌بن عبدالملک‌بن حارث را به‌جای او منصوب کرد؛ و او کسی بود که در خطبه‌هایش آشکارا به امیرالمؤمنین(ع) اهانت می‌کرد: «خالد‌بن قاسم گفت: هشام‌بن عبدالملک، خالد‌بن عبدالملک‌بن حارث‌بن حکم را به ولایت مدینه گماشت، و او بر منبر به علی‌بن ابی‌طالب(ع) اهانت می‌کرد...» تاریخ مدینة دمشق، ابن‌عساکر، 16 / 172؛ المحاضرات والمحاورات، سیوطی، ص 86.
[321] . مثال: کفعمی در کتاب المصباح؛ و از او: مجلسی در بحارالأنوار، 46/ 217.
[322] . مراجعه کنید به: مناقب آل‌ابی‌طالب، ابن‌شهرآشوب، 3 / 340؛ دلائل‌الإمامة، طبری، ص 216.
[323] . مراجعه کنید به: الخرائج والجرائح، راوندی، 2 / 602 - 604. در این روایت آمده است که میان زید‌بن حسن و عبدالملک‌بن مروان هماهنگی صورت گرفت، اما صحیح آن است که حاکم اموی در آن زمان هشام‌بن عبدالملک بود. خلاصۀ روایت چنین است که زید، زین مرکبی را مسموم کرد و آن را نزد امام آورد و با اصرار از ایشان خواست بر آن سوار شود. امام پذیرفت و بدنش مسموم شد و سه روز پس از آن به شهادت رسید. زید‌بن حسن نیز چند روز پس از امام از دنیا رفت.
[324] . کافی، کلینی، 1 / 306.
[325] . کافی، کلینی، 1 / 306.
[326] . البدایة والنهایة، ابن‌كثیر، 9 / 339.
[327] . کافی، کلینی، 1 / 307.
[328] . کافی، کلینی، 1 / 306.
[329] . کافی، کلینی، 1 / 307.
[330] . کافی، کلینی، 1 / 306.
[331] . الاحتجاج، طبرسی، 2 / 48 و 49.
[332] . مناقب آل‌ابی‌طالب، ابن‌شهرآشوب، 3 / 396.
[333] . التمهید، ابن‌عبدالبر، 2 / 67.
[334] . تذکرة الحفاظ، ذهبی، 1 / 166.
[335] . تهذیب الكمال، المزی، 5 / 79 و 80.
[336] . از او: مناقب آل‌ابی‌طالب، ابن‌شهرآشوب، ج 3، ص 372.
[337] . وفیات الأعیان، ج 1، ص 327.
[338] . الملل و النحل، ج 1، ص 166.
[339] . مطالب السؤول فی مناقب آل‌الرسول، ص 436.
[340] . تهذیب الأسماء و اللغات، 1 / 149 و 150.
[341] . الفصول المهمة فی معرفة الأئمة، 2 / 913.
[342] . الصواعق المحرقة، 201.
[343] . الإمام الصادق، شیخ محمد أبوزهرة.
[344] . تاریخ یعقوبی، 2 / 383.
[345] . مستدرک الوسائل، طبرسی، 10 / 318.
[346] . أمالی، شیخ صدوق، ص ۲۱۵ - ۲۲۷.
[347] . مصباح المتهجد، شیخ طوسی، ص 782 و 783.
[348] . علل‌الشرائع، شیخ صدوق، ج ۲، ص ۲۲۵ و ۲۲۶.
[349] . اختیار معرفة الرجال، شیخ طوسی، ج ۲، ص ۵۷۴.
[350] . أمالی، شیخ صدوق، ص ۲۰۵.
[351] . وسائل‌الشیعه (آل‌البیت)، حر عاملی، ج ۱۴، ص ۴۴۵.
[352] . کامل‌الزیارات، ابن‌قولویه، ص ۳۵۵.
[353] . کامل‌الزیارات، ابن‌قولویه، ص ۲۳۸.
[354] . کامل‌الزیارات، ابن‌قولویه، ص ۳۵۷.
[355] . کامل‌الزیارات، ابن‌قولویه، ص ۲۳۷.
[356] . کامل‌الزیارات، ابن‌قولویه، ۲۷۹.
[357] . کافی، کلینی، ۴ / ۵۸۱.
[358] . کامل‌الزیارات، ابن‌قولویه، ۱۷۱.
[359] . کامل‌الزیارات، ابن‌قولویه، ۲۵۸.
[360] . وسائل‌الشیعه (آل‌البیت)، حر عاملی، ۱۴ / ۴۳۱.
[361] . کامل‌الزیارات، ابن‌قولویه، ۲۸۵.
[362] . ثواب‌الاعمال، صدوق، ۹۰.
[363] . أمالی، طوسی، ۱۶۱ و ۱۶۲.
[364] . کافی، کلینی، ۴ / ۵۸۲ و ۵۸۳.
[365] . مدینة‌المعاجز، بحرانی، ۴ / ۵۱ و ۵۲.
[366] . کافی، کلینی، ج 1، ص 306.
[367] . مراجعه کنید به: روز حسین، جلد سوم، مبحث: قیام عباسیان و آغاز حکومت آنان.
[368] . کلینی با سند خود روایت کرده است: بَکربن کَرب صیرفی گفت: از اباعبدالله امام صادق(ع) شنیدم که می‌فرمود: «به‌راستی نزد ما دانشی هست که با وجود آن به مردم نیاز نداریم، درحالی‌که مردم به ما نیاز دارند؛ و نزد ما کتابی هست که رسول خدا(ص) املا کرده و علی(ع) به خط خود نوشته است، در آن صحیفه همۀ حلال و حرام هست. شما مسئله‌ای نزد ما می‌آورید و ما می‌دانیم آیا آن را به‌کار گرفته‌اید یا آن را ترک کرده‌اید.» کافی، ۱ / ۲۴۱ و ۲۴۲.
[369] . کافی، کلینی، ۱ / ۳۰۶.
[370] . اختیار معرفة الرجال، طوسی، ۱ / ۳۸۳.
[371] . کافی، کلینی، ۱ / ۳۵ و ۳۶.
[372] . اختیار معرفة الرجال، طوسی، ۱ / ۳۸۳.
[373] . اختیار معرفة الرجال، طوسی، ۲ / ۶۵۲ و ۶۵۳؛ بحارالأنوار، مجلسی، ۴۷ / ۱۸۵.
[374] . الإحتجاج، طبرسی: ج 1، ص 8.
[375] . وسائل‌الشیعة (آل‌البیت)، حر عاملی، ج 27، ص 149.
[376] . غیبت، نعمانی، ص 29.
[377] . وسائل‌الشیعة (آل‌البیت)، حر عاملی، ج 27، ص 150.
[378] . وسائل‌الشیعة (آل‌البیت)، حر عاملی، ج 27، ص 150.
[379] . کشی گفته است: «۴۳۱- جماعت شیعه بر تصدیق این شش نفر از اصحاب امام باقر(ع) و امام صادق(ع) اتفاق‌نظر دارند و آنان را در فقه مقدّم دانسته‌اند؛ پس گفتند: «فقیه‌ترین افراد در میان اصحاب نخستین، شش نفرند: زراره، معروف‌بن خربوذ، برید، ابوبصیر اسدی، فضیل‌بن یسار و محمدبن مسلم طائفی». و گفته‌اند: «فقیه‌ترینِ این شش نفر زراره است»؛ برخی نیز به‌جای ابوبصیر اسدی، ابوبصیر مرادی یعنی لیث‌بن بُختری را ذکر کرده‌اند. ۷۰۵- جماعت شیعه بر درستی روایاتی که از این افراد نقل می‌شود و تصدیق گفتارشان و نیز بر فقیه بودن آنان اجماع دارند، و این‌ها غیر از آن شش نفر است که قبلاً برشمردیم. این شش نفر عبارت‌اند از: جمیل‌بن درّاج، عبدالله‌بن مسکان، عبدالله‌بن بکیر، حمادبن عیسی، حمادبن عثمان، و ابان‌بن عثمان. گفته‌اند: و ابواسحاق فقیه ـ ‌یعنی ثعلبة‌بن میمون‌ ـ گفته است فقیه‌ترین این‌ها جمیل‌بن دراج است. اینان از اصحاب جوان امام صادق(ع) بودند.» اختیار معرفة الرجال، طوسی، ۲ / ۵۰۷، ۶۷۳.
[380] . اختیار معرفة الرجال، طوسی، ۲ / ۵۰۷.
[381] . کلینی با سند خود روایت کرده است: از ابوبصیر نقل شده است که می‌گفت: همسایه‌ای داشتم که از پیروان سلطان بود و مال‌ومنالی به دست آورده بود. کنیزانی برای لهوولعب و سرگرمی فراهم کرده بود و همه را نزد خود گرد می‌آورد و شراب می‌نوشید و مرا آزار می‌داد. بارها شکایتم را از او را به نزد خودش بردم، اما دست برنداشت. وقتی زیاد پافشاری کردم، به من گفت: «ای مرد، من گرفتارم و تو در عافیتی؛ اگر مرا به صاحب خودت عرضه کنی، امیدوارم خداوند به‌واسطۀ تو مرا نجات دهد.» این سخن در دلم نشست. وقتی به خدمت امام جعفر صادق(ع) رسیدم، داستان او را نقل کردم. امام(ع) به من فرمود: «زمانی که به کوفه بازگشتی، نزد تو خواهد آمد. به او بگو: جعفر‌بن محمد به تو می‌گوید: آنچه را بر آن هستی رها کن، و من از طرف خدا بهشت را برایت تضمین می‌کنم.» وقتی به کوفه بازگشتم، او نیز در میان افرادی که به دیدنم آمدند نزد من آمد. او را نزد خود نگاه داشتم تا خانه خلوت شد. آنگاه به او گفتم: «ای مرد، من تو را نزد امام جعفر‌بن محمد(ع) یاد کردم.» امام(ع) به من فرمود: «زمانی که به کوفه بازگشتی، او نزد تو خواهد آمد. به او بگو: جعفر‌بن محمد می‌گوید: آنچه را بر آن هستی رها کن، و من بهشت را از طرف خدا برایت تضمین می‌کنم.» او گریست و گفت: «تو را به خدا سوگند، آیا این سخن را ابوعبدالله به تو گفته است؟» سوگند خوردم که آنچه گفتم راست است. گفت: «کافی است»؛ و رفت. پس از چند روز شخصی را نزد من فرستاد و مرا دعوت کرد. وقتی رفتم او برهنه پشت خانه‌اش بود. گفت: «ای ابوبصیر، به خدا سوگند، هیچ‌چیز از خانه‌ام باقی نمانده و من همه‌چیز را خارج کرده‌ام، و در چنین وضعیتی هستم که می‌بینی.» نزد برادرانم رفتم و برایش لباس تهیه کردم. هنوز چند روزی نگذشته بود که پیغام داد بیمار است و خواست نزدش بروم. مرتب نزد او می‌رفتم و از او پرستاری می‌کردم تا این‌که مرگ به سراغش آمد. در حال احتضار، من کنارش بودم. غش کرد، سپس به هوش آمد و گفت: «ای ابوبصیر، صاحب تو به وعده‌اش وفا کرد.» سپس از دنیا رفت؛ رحمت خدا بر او باد. وقتی حج به جا آوردم و خدمت امام صادق(ع) رسیدم، اجازۀ ورود خواستم. وقتی وارد شدم، امام(ع) از درون خانه، پیش از آن‌که به‌طور کامل وارد شوم و درحالی‌که یک پایم در حیاط و پای دیگرم در دهلیز بود، فرمود: «ای ابوبصیر، ما به وعده‌مان دربارۀ صاحب تو وفا کردیم.» کافی، کلینی، 1 / 474 و 475.
[382] . رجال نجاشی، ص ۴۰.
[383] . برخی از گفته‌های علمای مسلمین دربارۀ امام صادق(ع): * شیخ مفید: «مردم از او چنان علومی نقل کردند که بر مرکب‌ها حمل شد و آوازه‌اش در همۀ شهرها پراکند شد، و از هیچ‌یک از خاندان دانشمندش همچون او نقل نشده بود، و کسی از اهل آثار و ناقلان اخبار با آنان تماس نداشته و از آنان آن‌چنان نقل نکرده است که از ابو‌عبدالله(ع) نقل کرده‌اند. راویان حدیث، اسامی ناقلان حدیث از ایشان(ع) را ـ ‌با وجود اختلافشان در رأی و عقیده‌ ـ گرد آورده‌اند، و شمار آنان به چهار هزار نفر رسیده است.» الإرشاد، ۲ / ۱۷۹. * محمد ابوزهرة: «امام صادق دارای برتری ویژه‌ای است و نزد بزرگان فضیلت خاصی دارد. ابوحنیفه از او روایت کرده و او را داناترین مردم به اختلاف اقوال دانسته است و او را شخصیتی که بیشترین احاطه را به فقه دارد می‌دانست. امامِ مالک نزد او به‌عنوان دانشجو و راوی رفت‌وآمد داشت، و استادی بر ابوحنیفه برای او افتخاری بزرگ بود و همین برای بزرگی او بس است. افزون بر این، او نوۀ علی‌بن حسین بود که در زمان خود از نظر فضیلت و شرافت و دیانت و دانش سرور اهل مدینه بود، و ابن‌شهاب زهری و بسیاری از تابعین نزد او شاگردی کرده‌اند. او فرزند محمد باقر بود که علم را شکافت و به ژرفایش رسید. ‌بنابراین خداوند برای او هم شرافت ذاتی قرار داده و هم شرافت نسبی از طریق خاندان هاشمی و عترت محمدی.» الإمام الصادق، ص ۳۰. * اسد حیدر: «مدرسۀ او محل مراجعۀ دانشجویان علم و راویان حدیث از سرزمین‌های دور بود. به‌دلیل نبودن فشار و سخت‌گیری، کوفه و بصره و واسط و حجاز، جگرگوشه‌های خود را به‌سوی جعفر‌بن محمد فرستادند؛ از هر قبیله‌ای از بنی‌اسد، مخارق، طی، سُلیم، غطفان، غفار، ازْد، خزاعه، خَثعَم، مخزوم، ‌بنی‌ضبه، و از قریش، به‌ویژه ‌بنی‌ حارث‌بن عبدالمطلب و‌ بنی ‌حسن‌بن حسن‌بن علی(ع) نزد او آمدند.» الإمام الصادق، ۱ / ۴۱ و ۴۲.
[384] . به‌عنوان مثال مراجعه کنید به: کافی، کلینی، ج ۱، ص۷۶ - ۷۸، ۸۰ و 81؛ توحید، صدوق، ص۲۹۶؛ الخصال، صدوق، ص۵۱۱؛ مناقب آل‌أبی‌طالب، ابن‌شهرآشوب، ج 3، ص ۳۸۵. همچنین طبرسی مجموعه‌ای از مناظرات امام صادق(ع) و برخی شاگردان ایشان را در کتاب الإحتجاج، ج 2، ص۶۹ - 153 نقل کرده است.
[385] . مراجعه کنید به: بحارالأنوار، مجلسی، ج ۴۷، ص ۳۱۸.
[386] . وسائل‌الشیعة (آل‌البیت)، حر عاملی، ج ۱۱، ص 1۲.
[387] . مستدرک‌الوسائل، طبرسی، ج ۱۷، ص ۳۱۵؛ بحارالأنوار، مجلسی، ج ۴۶، ص ۳۲۸.
[388] . کافی، کلینی، ۱ / ۵۲.
[389] . ابواسحاق ابراهیم‌بن حبیب فزاری نخستین کسی بود که در میان مسلمانان اسطرلاب را ساخت. مراجعه کنید به: فلاسفه‌الشیعة، عبدالله نعمه، ۷۴.
[390] . کافی، کلینی، ۱ / ۸۷.
[391] . کافی، کلینی، ج 1، ص 52.
[392] . به‌عنوان مثال مراجعه کنید به: رجال نجاشی، ص 10، شمارۀ 7 (ابان‌بن تغلب)؛ ص 26 و 27، شمارۀ 49 (اسماعیل‌بن مهران)؛ ص 127، شمارۀ 328 (جمیل‌بن دراج)؛ ص 128، شمارۀ 332 (جابر‌بن یزید)؛ ص 416، شمارۀ 1112 (مفضل‌بن عمر)؛ ص 324، شمارۀ 882 (محمد‌بن مسلم)؛ ص 433، شمارۀ 1162 (هشام‌بن حکم)؛ ص 434، شمارۀ 1163 (هشام‌بن سالم). به‌عنوان مثال: ابان‌بن تغلب چندین کتاب تألیف کرده است، ازجمله: کتاب القراءات، کتاب الفضائل، و کتاب الغریب فی القرآن (مراجعه کنید به: الفهرست، ابن‌ندیم، ص 308؛ الفهرست، طوسی، ص 57 و 59). مؤمن‌الطاق نیز چند کتاب نوشته است، ازجمله: کتاب الإمامة، کتاب المعرفة، کتاب إثبات الوصیة و... (مراجعه کنید به: الفهرست، ابن‌ندیم، ص 250). مفضل‌بن عمر کتاب توحید را تألیف کرده و هشام‌بن حکم چندین کتاب نوشته که ابن‌ندیم در فهرست خود، 17 اثر از او را برشمرده است (مراجعه کنید به: الفهرست، ص 223 و 224). دیگر شاگردان نیز آثاری تألیف کرده‌اند.
[393] . مراجعه کنید به: الکنى و الألقاب، عباس قمی، ج 2، ص 453.
[394] . دربارۀ مؤمن‌الطاق ـ ‌معروف به «ابوجعفر احول»‌ ـ گفته شده دارای توانایی استدلال و سرعت در پاسخ‌گویی بود. ازجمله مناظرات او با ابوحنیفه نقل شده است که ابوحنیفه به مؤمن‌الطاق گفت: «امام تو جعفر‌بن محمد(ع) مرده است.» مؤمن‌الطاق پاسخ داد: «اما امام تو از مهلت‌یافتگان تا روز وقت معلوم است.» اختیار معرفة الرجال، طوسی، ۲/ ۴۲۶.
[395] . مراجعه کنید به: اعیان‌الشیعة، محسن الامین، ۱۰ / ۲۶۵. نقل زیر یکی از مناظرات هشام‌بن حکم است که شاید علت فرمایش امام صادق(ع) را روشن کند که فرموده است: «همچون تویی باید با مردم سخن بگوید.» از یونس‌بن یعقوب روایت شده است که می‌گفت: نزد امام صادق(ع) گروهی از اصحابش گرد آمده بودند و در میان آنان حمران‌بن اعین، مؤمن الطاق، هشام‌بن سالم، الطیار و دیگران حضور داشتند، و نیز هشام‌بن حکم که جوان بود. امام صادق(ع) فرمود: «ای هشام!» عرض کرد: «لبیک، ای پسر رسول خدا!» امام(ع) فرمود: «برایم بگو با عمرو‌بن عبید چه کردی و چگونه از او پرسیدی؟» هشام گفت: من شما را بزرگ می‌شمارم و از شما شرم دارم، زبانم در برابر شما نمی‌چرخد. امام(ع) فرمود: «هرگاه به شما چیزی گفتم انجامش دهید.» هشام گفت: به من خبر رسید که عمرو‌بن عبید در مسجد بصره مجلسی دارد و این موضوع مرا ناراحت کرد. روز جمعه وارد بصره شدم و به مسجد رفتم. دیدم حلقه‌ای بزرگ از مردم گرد آمده‌اند و عمرو‌بن عبید در میان آن‌هاست... گفتم: «ای دانشمند، من مردی غریبم، آیا اجازه می‌دهی مسئله‌ای از تو بپرسم؟» گفت: «بله.» گفتم: «آیا تو چشم داری؟» گفت: «پسرم، این چه سؤالی است؟» گفتم: «سؤال من همین است.» گفت: «بپرس؛ اگرچه سؤالت سفیهانه است.» گفتم: «آیا چشم داری؟» گفت: «بله.» گفتم: «با آن چه می‌بینی؟» گفت: «رنگ‌ها و اشیاء را.» گفتم: «آیا بینی داری؟» گفت: «بله.» گفتم: «با آن چه می‌کنی؟» گفت: «بو را حس می‌کنم.» گفتم: «آیا دهان داری؟» گفت: «بله.» گفتم: «با آن چه می‌کنی؟» گفت: «مزه را می‌چشم.» گفتم: «آیا قلب داری؟» گفت: «بله.» گفتم: «با آن چه می‌کنی؟» گفت: «آنچه را بر این اعضا وارد می‌شود با آن تمییز می‌دهم.» گفتم: «آیا این اعضا بی‌نیاز از قلب نیستند؟» گفت: «نه.» گفتم: «چرا؟ درحالی‌که همه‌شان سالم‌اند.» گفت: «پسرم، اعضا اگر در چیزی دچار شک شوند، آن را به قلب ارجاع می‌دهند تا یقین حاصل کنند.» گفتم: «پس خداوند قلب را برای برطرف کردن شک اعضا قرار داده؟» گفت: «بله.» گفتم: «ای ابامروان، پس خداوند اعضا و جوارح تو را بدون راهنما رها نکرده و برایشان امامی قرار داده که شک خود را به او ارجاع دهند؛ حال آیا ممکن است خلایق را در سرگردانی و اختلاف واگذارد و برای آنان امامی قرار ندهد تا شکشان را به او بازگردانند، درحالی‌که برای اعضا و جوارح تو امامی گذاشته باشد که هنگام تردید و سرگردانی به او مراجعه کنند؟» عمرو‌بن عبید ساکت شد و چیزی نگفت. سپس رو به من کرد و گفت: «تو هشام هستی؟»... آنگاه مرا در آغوش گرفت و کنار خود نشاند و تا من برخاستم، سخنی نگفت. امام صادق(ع) خندید و فرمود: «ای هشام، چه کسی این سخن را به تو آموخت؟» گفتم: «ای فرزند رسول خدا، این سخن بر زبانم جاری شد.» فرمود: «ای هشام، به خدا قسم این سخن در صُحُف ابراهیم و موسی نوشته شده است.» اختیار معرفة الرجال، طوسی، ۲ / ۵۴۹ - ۵۵۱.
[396] . مراجعه کنید به: رجال طوسی، فصل اصحاب ابوعبدالله جعفر‌بن محمد الصادق(ع).
[397] . سید احمد الحسن فرموده است: «دوم: علم. خلیفۀ خدا عالمی است که می‌تواند از دیگران بی‌نیاز باشد و مردم از او و از علم او بی‌نیاز نباشند؛ زیرا خداوند همۀ آنچه در دینش نو می‌شود و آنچه را مردم زمانش در دین نیاز دارند به او وحی می‌کند. علمی که در اینجا واجب است، علم دینی است که خلیفۀ خدا مأمور به تبلیغ آن به مردم است.» عقائد الإسلام، از انتشارات انصار الإمام المهدی.
[398] . به‌عنوان مثال، در زمان امام صادق(ع)، آرا و نظرات اخترشناس معروف، بطلمیوس رواج داشت و کتاب «المجسطی» که در قرن دوم میلادی نوشته بود شایع بود. در این کتاب، بطلمیوس باور داشت که زمین مرکز جهان است و خورشید به دور زمین می‌چرخد، و در طول یک ماه از برجی فلکی به برج دیگر حرکت می‌کند تا در یک سال یک دور کامل گرد زمین بچرخد. همچنین برای خورشید حرکتی دیگر قائل بود که در آن طی شبانه‌روز، یک دور کامل به دور زمین می‌چرخید. از زمان تألیف کتاب او تا روزگار امام صادق(ع) ۵۶۰ سال گذشته بود و هیچ‌کس جرئت نقد یا رد او را نداشت تا این‌که امام صادق(ع) در سنین جوانی به یک مدل فیزیکی از زمین و ستارگانی که خورشید نیز در میان آن‌ها بود و به دور زمین گردش می‌کردند، نگاهی انداخت. این مدل مطابق نظریۀ بطلمیوس ساخته شده و در سال ۹۱ هجری توسط یکی از شاگردان امام باقر(ع) از مصر به مدینه آورده شده بود. امام صادق(ع) فرمود: «اگر خورشید به دور زمین می‌چرخد و هر ماه از برجی به برج دیگر می‌رود تا در یک سال یک دور کامل بزند، پس چه سرّی در ناپدید شدن خورشید در هر شب وجود دارد و چرا دوباره در صبح ظاهر می‌شود؟ و اگر خورشید در هر برج یک ماه توقف دارد، پس باید آن را به‌طور پیوسته ببینیم و نباید هر شب غروب کند!» (مراجعه کنید به: الإمام الصادق كما عرفه علماء الغرب، دکتر نورالدین آل‌علی، ص ۹۴). بدیهی است نقد علمی واردشده از سوی امام صادق(ع) به نظریۀ بطلمیوس، که باب اثبات عکس آن را گشود (یعنی این‌که زمین به دور خورشید می‌چرخد، نه برعکس)، در جامعۀ مدینه در آن زمان تأثیر چندانی نداشت؛ چون آن‌ها اساساً به این علوم علاقه‌مند یا با آن‌ها آشنا نبودند؛ تا این‌که بعدها دانشمند لهستانی «کوپرنیک» آمد و نظریۀ گردش زمین به دور خورشید را اثبات کرد، و در نتیجه مرکز بودن زمین برای جهان باطل شد؛ و این همان دیدگاهی بود که امام صادق(ع) ـ ‌تقریباً ۹۰۰ سال پیش از کوپرنیک‌ ـ به‌روشنی به نقد آن پرداخته بود.
[399] . مراجعه کنید به: مقدمه‌ای بر تاریخ پزشکی عربی، دکتر تیجانی الماحی، ص ۳۰؛ العالم العربی، نجلاء عزالدین، ص ۱۲؛ سهم مسلمانان در تمدن انسانی، حیدر بامات، ص ۱۰۸.
[400] . برخی از تصریحات تاریخ‌نگاران و پژوهشگران دربارۀ این موضوع:  ـ ابن‌خَلِّکان: «ابوعبدالله جعفر صادق... یکی از امامان دوازده‌گانه براساس مذهب امامیه، و از بزرگان اهل‌بیت شمرده می‌شد. او را به‌خاطر راست‌گویی‌اش «صادق» نامیدند و فضل و برتری‌اش مشهورتر از آن است که ذکر شود. او در صنعت کیمیا، زَجر (پیش‌بینی از طریق رفتار پرندگان) و فَأل (پیشگویی از نشانه‌ها) سخن‌هایی دارد. شاگرد او "ابوموسی جابر‌بن حیان صوفی طَرسوسی" کتابی تألیف کرده که شامل هزار برگه است و نامه‌های جعفر صادق را که بالغ بر پانصد نامه است در خود جای داده است.» (وفیات الأعیان، ۱ / ۳۲۷)  ـ حاجی خلیفه: «... آثار جابر، شاگرد جعفر صادق... و او عمرش را صرف طلب علم کیمیا کرد.» (کشف الظنون، ۲ / ۱۵۲۹)  ـ دکتر خضر احمد عطاءالله: «اما جعفر صادق که نام او در نوشته‌های جابر اغلب با تعبیر "سیدی (سرویم)" ذکر شده است، برخی گمان کرده‌اند منظورش جعفر‌بن یحیی برمکی است، اما شیعه‌ها می‌گویند ـ‌ و این قول، راجح و درست است‌ ـ منظور او جعفر صادق است؛ و ما نیز می‌گوییم این قول، راجح و صادق است؛ زیرا جابر، شیعه بود و عجیب نیست اگر برای امام شیعی خود عنوان سیادت قائل شود.» (بیت‌الحکمة در عصر عباسیان، ص ۳۱۴ و ۳۱۵)  ـ دکتر عبدالحلیم منتصر: «جابر‌بن حیان نخستین کیمیاگر عرب، بلکه بدون هیچ منازعی شیخ کیمیاگران است؛... او دانش و کیمیا را از استادش جعفر صادق آموخت.» (تاریخ علم و نقش دانشمندان عرب در پیشرفت آن، ص ۱۰۵)
[401] . هولیارد می‌گوید: «به‌واسطۀ جابر کتاب‌های متعددی برای ترجمه از قسطنطنیه به بغداد منتقل شد...» (شیمی تا عصر دالتون، هولیارد، ص ۱۵)
[402] . برای مثال‌های بیشتر در این زمینه، می‌توانید به کتاب «وهم الإلحاد» (توهم بی‌خدایی) تألیف سید احمد الحسن، صفحات ۵۶۵ تا ۵۶۸ مراجعه کنید.
[403] . وسائل‌الشیعة (آل‌البیت)، حرّ عاملی، ج ۱۱، ص ۱۲.
[404] . الخصال، شیخ صدوق، ص ۶۳۹.
[405] . بصائر الدرجات، صفّار، ص ۵۱۰.
[406] . توهّم بی‌خدایی، احمد الحسن، ص 567 و ۵۶۸.
[407] . بیت‌الحکمت، مرکز تخصصی علمی و پژوهشی در شاخه‌های گوناگون علوم بود که آوازه‌اش در دوران مأمون عباسی شهرت یافت و پژوهشگران و دانشمندان بزرگی همچون خوارزمی را به خود جذب کرد. این مرکز، دستاوردهای علمی مهم و تأثیرگذاری برای جامعۀ انسانی ارائه کرد که آثار آن تا امروز ادامه دارد.
[408] . سورۀ نحل، آیۀ ۱۰۶.
[409] . سورۀ آل‌عمران، آیۀ ۲۸.
[410] . سورۀ نحل، آیۀ 106.
[411] . صحیح بخاری، ۸ / ۵۵.
[412] . السنن‌الكبرى، بیهقی، ۸ / ۲۰۹.
[413] . الاستیعاب، ابن‌عبدالبر، ۳ / ۱۱۳۶.
[414] . کافی، کلینی، ۲ / ۲۱۹.
[415] . کافی، کلینی، ۲ / ۲۱۸.
[416] . کافی، کلینی، ۲ / ۲۱۹.
[417] . کافی، کلینی، ۲ / ۲۲۰.
[418] . تاریخ یعقوبی، ۲ / ۳۰۵. منظور امام(ع) این بود که عمربن عبدالعزیز چون می‌خواست به عدالت رفتار کند و مظالم را برگرداند، نصیحت و اندرزی که برای او مناسب بود یادآوری و ترساندن از قیامت بود، برخلاف سلیمان که سرکش و جبّار بود.
[419] . کافی، کلینی، ۲ / ۲۱۸.
[420] . کافی، کلینی، ج ۲، ص ۲۱۷.
[421] . گفت‌وگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[422] . گفت‌وگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[423] . به‌طور خلاصه: اگر چیزی مسبوق به عدم باشد «حادث» است، در غیر این صورت «قدیم» خواهد بود. ذات الهی یعنی «الله» نمی‌تواند دارای صفت حدوث باشد؛ زیرا هر حادثی به پدیدآورنده و علتی نیاز دارد که آن را ایجاد کند؛ خداوند بسی برتر و بالاتر از چنین نسبت‌هایی است.
[424] . سورۀ رعد، آیۀ ۳۹.
[425] . کافی، کلینی، ۱ / ۱۴۶ و ۱۴۷.
[426] . کافی، کلینی، ۱ / ۱۴۸.
[427] . منبع قبلی
[428] . برای توضیح بیشتر دربارۀ «بداء»، مراجعه کنید به: متشابهات، سید احمد الحسن، پاسخ به سؤال ۱۹.
[429] . کافی، کلینی، ج ۱، ص ۱۴۶.
[430] . کافی، کلینی، ج ۱، ص ۱۴۸.
[431] . توحید، شیخ صدوق، ص ۳۳۶.
[432] . سید احمد الحسن دربارۀ تعدد مسیرها و احتمالات آینده براساس نظریۀ «چندجهانی» و یافته‌های مکانیک کوانتوم می‌فرماید: «طبق تفسیر چندجهانی، شناخت آینده غیرممکن است؛ زیرا آینده به مسیرهای متعددی تقسیم می‌شود و ما در هر لحظۀ معین، در یکی از این آینده‌ها به سر خواهیم برد. این موضوع، ما را به یاد کلماتی که بیش از هزار و چهار صد سال پیش نازل شده است، می‌اندازد: (یمْحُو اللَّهُ مَا یشَاءُ وَیثْبِتُ وَعِنْدَهُ أُمُّ الْكِتَابِ) (خدا هرچه را بخواهد، محو یا اثبات می‌کند و امّ الکتاب نزد اوست). فیزیک امروز بر درستی قرآن و بر اسلوب آل‌محمد(ع) صحّه می‌گذارد؛ چراکه غیر از آن‌ها هیچ شخص دیگری آیۀ مزبور را به «بداء» تفسیر نکرده است. بلکه مخالفان اهل‌بیت، به‌دلیل عقیدۀ بداء به آن‌ها خرده گرفته‌اند. اکنون ما باگذشت بیش از هزار سال می‌بینیم که مکانیک کوانتوم درستی کلام آل‌محمد(ع) را در خصوص بداء اثبات نموده است.» (توهم بی‌خدایی، فصل ششم، مبحث «جهان‌های چندگانه»، ص ۵۳۲).
[433] . متشابهات، سید احمد الحسن، ج 1، پاسخ سؤال ۱۹.
[434] . گفت‌وگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[435] . کلینی با سندش روایت کرده است: «از ابوایوب نحوی نقل شده است که می‌گفت: در دل شب، ابوجعفر منصور مرا فراخواند. نزدش رفتم. وارد شدم و دیدم بر کرسی نشسته و شمعی پیش رویش روشن است و در دستش نامه‌ای بود. وقتی سلام کردم، آن نامه را به‌سویم پرتاب کرد و با گریه گفت: «این نامۀ محمد‌بن سلیمان است که خبر داده جعفر‌بن محمد از دنیا رفته است.» گفت: «إنا لله و إنا إلیه راجعون» ـ ‌سه بار‌ ـ و گفت: «کجا مثل جعفر یافت می‌شود؟!» سپس گفت: «‌بنویس.» من نیز سرآغاز نامه را نوشتم. آنگاه گفت: «‌بنویس اگر او به یک نفر مشخص وصیت کرده است، او را بیاور و گردنش را بزن.» پاسخ نامه برگشت: «او به پنج نفر وصیت کرده است: یکی‌شان ابوجعفر منصور است، و دیگران محمد‌بن سلیمان، عبدالله، موسی، و حمیده.» ... و از نضر‌بن سوید نیز به همین مضمون نقل شده است که گفت: او به ابوجعفر منصور، عبدالله، موسی، محمد‌بن جعفر، و یکی از غلامان ابوعبدالله(ع) وصیت کرده بود. ابوجعفر گفت: "راهی برای کشتن این‌ها نیست."» کافی، ج ۱، ص ۳۱۰ و ۳۱۱.
[436] . گفت‌وگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[437] . کافی، کلینی، 1 /307 - 310.
[438] . گفت‌وگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[439] . کافی، کلینی، 1/186.
[440] . کافی، کلینی، ۱ / ۲۱۴ و ۲۱۵.
[441] . الاحتجاج، طبرسی، ۲ / ۱۳۷ و ۱۳۸.
[442] . ابن‌حزم: والی عمر‌بن عبدالعزیز در مدینه.
[443] . کافی، کلینی، ۱ / ۳۰۵ و ۳۰۶.
[444] . ابن‌عَنبه گفته است: «او امیر مدینه از سوی منصور دوانیقی بود و برای او در مناطقی غیر از مدینه نیز کار می‌کرد. و از حامیان ‌بنی‌عباس در برابر پسرعموی خود حسن مثنی به شمار می‌رفت. او نخستین فرد از میان علویان بود که لباس سیاه پوشید.» عمدة‌الطالب، ص ۷۰. ذهبی گفته است: «او به مدت پنج سال از سوی منصور والی مدینه بود؛ سپس منصور او را عزل و اموالش را مصادره نمود و او را به زندان انداخت؛ اما وقتی مهدی به خلافت رسید، او را آزاد کرد، به او احترام گذاشت و او را به خودش نزدیک کرد.» میزان الاعتدال، ۱ / ۴۹۲.
[445] . کافی، کلینی، ۱ / ۴۷۳.
[446] . گفت‌وگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[447] . «محض» یعنی خالص، به‌طوری که هیچ‌چیز دیگری با آن آمیخته نشده است؛ زیرا پدر او حسن مثنّى، فرزند امام حسن(ع) و مادرش فاطمه دختر امام حسین(ع) بود.
[448] . بصائر الدرجات، صفّار، ص ۱۷۳؛ بحارالأنوار، مجلسی، ۲۶ / ۴۰ و ۴۱.
[449] . طیار: لقب محمد‌بن عبدالله‌بن علی کوفی، غلام قبیلۀ فزاره، از اصحاب دو امام باقر و صادق(ع) بود.
[450] . بصائر الدرجات، صفّار، ص ۱۷۶؛ خاتمة المستدرک، میرزای نوری، ۵ / ۳۱۴ و ۳۱۵.
[451] . منظور از آن‌ها: «بنی‌عَجل» است، که یکی از شاخه‌های قبیلۀ بکر‌بن وائل هستند؛ یا مقصود یکی از فرقه‌های غلوکننده از پیروان عمر‌بن بیّان عجلی کوفی است، که به «عمیریه» نیز شناخته می‌شوند.
[452] . بصائر الدرجات، صفّار، ص ۱۹۴؛ بحارالأنوار، مجلسی، ۲۶ / ۲۰۴.
[453] . بصائر الدرجات، صفّار، ص ۱۵۸؛ بحارالأنوار، مجلسی، ۲۶ / ۱۸۶.
[454] . تاریخ مدینة دمشق، ابن‌عساکر، ۲۷ / ۳۷۷ و ۳۷۸.
[455] . در پانوشت کتاب کافی، ۱/ ۳۴۹، پانوشت شمارۀ ۳: «یعنی به تعداد آن [ستارگان]. مقصود او این است که سه طلاق واقع می‌شود؛ زیرا در هر رأس از دو سر جوزا سه ستاره وجود دارد.»
[456] . وبر : پستاندار کوچکی که در صخره‌ها زندگی می‌کند؛ ورک: پرنده‌ای کوچک خشکی‌زی. (مترجم)
[457] . کافی، کلینی، 1 / 349 - 351.
[458] . مناقب آل‌أبی‌طالب، ابن‌شهرآشوب، ۳ / ۳۵۵.
[459] . مراجعه کنید به: مقاتل‌الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، ص ۱۲۶.
[460] . الاحتجاج، طبرسی، ۲ / ۱۳۸.
[461] . اختیار معرفة الرجال، طوسی، ۲ / ۶۵۰ و ۶۵۱.
[462] . یعنی: خانۀ او از خانۀ پسرعمویش، امام صادق(ع)، گرفته و جدا شده بود؛ و روشن است ـ ‌به نقل از خدیجه‌ ـ کسی که این خانه را برای او جدا کرده، محمد‌بن عبدالله‌بن حسن بوده است. این خانه به «دار سرقت» معروف شد؛ چون محمد وقتی در مدینه قیام کرد و از مردم بیعت گرفت، دستور داد امام صادق(ع) را حاضر کنند و از او بیعت بخواهند. امام از بیعت با او خودداری کرد؛ و ـ‌‌ چنان‌که بعداً روشن خواهد شد‌ ـ محمد دستور داد ایشان(ع) را زندانی و اموالش را مصادره کنند.
[463] . یعنی: برای او ادعای مهدویت شد و گفته شد او همان صاحب امری است که بیعت با او واجب است.
[464] . دلیل خوشحالی او این بود که گمان کرد امام با درخواستش موافقت خواهد کرد؛ زیرا امام(ع) وعده داد بعداً با او سخن خواهد گفت.
[465] . یعنی: من از نظر سنی از تو بزرگ‌تر هستم.
[466] . این سخن، عظمت و جایگاه والای امام صادق(ع) را در میان عموم مسلمانان تأیید می‌کند.
[467] . روشن است که امام(ع) قصد داشت عبدالله را از خود دور کند؛ چراکه امام(ع) هرگز به باطل یاری نمی‌رساند؛ و چنین نسبتی از ایشان(ع) بسی به دور است.
[468] . یعنی: عبدالله به فرزندش محمد خبر داد که حمایت امام صادق(ع) را برای حرکت او جلب کرده است؛ و این به معنای آن بود که کار او بالا می‌گیرد و امت گرد او خواهند آمد و با او بیعت خواهند کرد؛ و این نتیجۀ نفوذ عظیمی بود که کلام امام صادق(ع) داشت!
[469] . مقصود، فرزندان امام حسن و امام حسین(ع) است.
[470] . «جدّ تو»: یعنی جدّ او از طرف مادرش؛ زیرا مادر عبدالله، فاطمه، دختر امام حسین(ع) است. «عموی تو»: چون امام حسن(ع) جدّ عبدالله است و جدّ به منزلۀ پدر است. ‌بنابراین امام حسین(ع) عموی او محسوب می‌شود.
[471] . یعنی: محمد، همان کسی که پدرش، عبدالله، برای او ادعای مهدویت و ولایت امر کرده است. سخن امام(ع): «به خدا قسم تو خوب می‌دانی»، یعنی عبدالله ـ ‌به‌سبب خبرهایی که از ائمه(ع) به او رسیده بود‌ ـ به‌خوبی می‌دانست که فرزندش کشته خواهد شد و به آنچه می‌خواهد نخواهد رسید، اما او خودش را با «شاید» و «امید است» فریب می‌داد. توصیف امام دربارۀ او به «احول»، «اکشف» و «اخضر»: «احول» به معنای لوچ ‌بودن چشم، «اکشف» کسی است که جلوی سرش مو ندارد (پیشانی بلندی دارد)، و «اخضر» کسی است که رنگ چهره‌اش به‌شدت تیره است و چه‌بسا به سیاهی نزدیک باشد.
[472] . امام صادق(ع) در این روایت خبر داد که موسی‌بن عبدالله ـ ‌راوی این روایت‌ ـ به‌همراه برادرش، محمد‌بن عبدالله، در قیام مدینه شرکت خواهد کرد؛ و خبر داد که محمد کشته می‌شود و موسی شکست می‌خورد و فرار می‌کند. سپس موسی به پرچم دیگری ـ ‌یعنی قیام برادر دیگرش، ابراهیم در بصره‌ ـ می‌پیوندد که او نیز کشته می‌شود و لشکرش پراکنده می‌شود؛ همان‌گونه که امام خبر داده بود. موسی باز هم فرار کرد و مدتی خود را از دید عباسیان پنهان نمود. سپس به نصیحت امام عمل کرد و در روزگار مهدی عباسی (فرزند منصور) از بنی‌عباس درخواست امان کرد، و مهدی به او امان داد. به همین دلیل موسی معتقد بود که امام(ع) حقّ بزرگی بر گردن او دارد؛ زیرا ـ‌‌ همان‌طور که در پایان این روایت خواهد آمد‌ ـ نصیحت امام(ع) باعث نجات او شده بود.
[473] . سخن عبدالله «ولتعودن أو لیفیء الله بک وبغیرک» یعنی: تو و دیگران به‌سوی ما بازخواهید گشت، هنگامی که پیروزی ما و بلندی شأن ما را ببینید. و سخنش «وما أردتُ بهذا الامتناع غیرک وأن تکون ذریعتهم إلى ذلک» یعنی: هدف من از درخواست موافقت و حمایت تو این نبود که بهانه و حجت یارانت را از بین ببرم؛ زیرا یاران تو با استناد به تو از پیوستن به ما و بیعت با ما خودداری می‌کنند.
[474] . یعنی امام زین‌العابدین(ع).
[475] . او عیسی‌بن زید‌بن علی‌بن حسین‌بن علی‌بن ابی‌طالب است.
[476] . امام(ع) در اینجا به کهولت سنّ خود اشاره می‌فرماید؛ زیرا ایشان ۶۲ ساله بود؛ با توجه به این‌که در سال ۸۳ هجری به دنیا آمد و قیام محمد در سال ۱۴۵ هجری رخ داد.
[477] . یعنی: امام، او را به خدا و به حق خویشاوندی میانشان قسم داد که باعث رنج و مشقت برای او نشود.
[478] . یعنی: محمد دستور زندانی کردن امام صادق(ع) را ـ‌ به‌دلیل امتناع ایشان از بیعت‌ ـ صادر کرد.
[479] . دار ریطه: ریطه دختر عبدالله‌بن محمد‌بن حنفیه بود.
[480] . مقصود از آن، عیسی‌بن زید است.
[481] . یعنی: ترسو.
[482] . یعنی محمد تنها به زندانی‌کردن امام بسنده نکرد، بلکه اموال ایشان(ع) را نیز گرفت و مصادره کرد؛ و با هرکسی از قوم خود که با او بیعت نکرده بود نیز چنین رفتاری کرد.
[483] . عیسی‌بن موسی عباسی، پسرعموی ابوجعفر منصور بود. او با سپاهی از عراق به‌سوی مدینه فرستاده شد تا شورش محمد‌بن عبدالله‌بن حسن را سرکوب کند.
[484] . پیش‌تر گفته شد حسن‌بن زید، پسر امام حسن(ع)، در حمایت از بنی‌عباس علیه پسرعموهای حسنی خود فعالیت می‌کرد و منصور عباسی او را به‌عنوان والی مدینه منصوب کرد و او پنج سال در آنجا حکومت کرد. فرزندان و نوادگان او نیز مانند خودش بودند.
[485] . «سیاه‌پوشان یا مسوّده» به معنای سپاه عباسی است؛ زیرا ـ ‌‌معروف است‌ ـ نماد عباسیان «رنگ سیاه» بود، و در مقابل، یاران محمد به «سفیدپوشان یا مبیّضه» معروف بودند، چون پرچم‌هایشان سفید بود.
[486] . یعنی امام صادق(ع) در سخنان پیشین خود به آمدن آن سوار وعده داده و او را توصیف کرده بود.
[487] . آنجا که امام(ع) به پدرش عبدالله فرمود، و ـ‌ همان‌طور که پیش‌تر گذشت‌ ـ موسی نیز می‌شنید: «... پس اگر از من اطاعت کند، باید در آن هنگام از بنی‌عباس درخواست امان کند تا خداوند برایش گشایشی فراهم سازد.»
[488] . یعنی مهدی عباسی که پدرش منصور پیش از مرگ، او را به جانشینی خود برگزید.
[489] . کافی، کلینی، 1/358 - 366.
[490] . مقاتل‌الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، ص 162.
[491] سفط: ظرفی که با برگ نخل می‌بافند و مانند جعبۀ جواهر استفاده می‌شود. (مترجم)
[492] . مقاتل‌الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، ص 163.
[493] . مقاتل‌الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، ص 123.
[494] . تهذیب الکمال، مُزی، ج 25، ص 468.
[495] . مقاتل‌الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، ص ۱۶۱ و ۱۶۲.
[496] . ابوالفرج اصفهانی با سند خود روایت کرده است: از عیسی‌بن عبدالله، از پدرش، نقل است که: ابوجعفر منصور با محمد‌بن عبدالله دو بار بیعت کرد؛ یکی در مدینه و دیگری ـ‌ که من در آن حاضر بودم‌ ـ در مکه و در مسجدالحرام. پس از آن‌که با او بیعت کرد با او همراه شد تا از مسجدالحرام بیرون رفت و سوار شد. سپس ابوجعفر رکاب مرکب او را گرفت و گفت: ای اباعبدالله، اگر این امر (خلافت) به تو برسد، تو این موقعیت را فراموش می‌کنی و مرا در آن به یاد نمی‌آوری.» مقاتل‌الطالبیین، ۱۹۷.
[497] . ابوالفرج اصفهانی با سند خود نقل کرده است: «از ابو‌سلمه مصبحی روایت شده است که می‌گفت: «مولایی از موالی ابوجعفر منصور به من گفت: ابوجعفر مرا فرستاد و گفت: نزد منبر ‌بنشین و ببین محمد‌بن عبدالله‌بن حسن چه می‌گوید. شنیدم که می‌گفت: شما تردیدی ندارید که من همان مهدی‌ام؛ و من خودِ او هستم. این را به ابوجعفر گزارش دادم، گفت: دشمن خدا دروغ می‌گوید، بلکه او پسر من است.» مقاتل‌الطالبیین، ۱۶۲.
[498] . منطقه‌ای در نزدیکی مدینۀ منوّره.
[499] . مقاتل‌الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، ص 140 - 142.
[500] . مقاتل‌الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، ص 172 و 173.
[501] . مقاتل‌الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، ص 174.
[502] . مقاتل‌الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، ص 174 و 175.
[503] . ابوالفرج اصفهانی روایت کرده است: «با مالک‌بن انس دربارۀ خروج به‌همراه محمد‌بن عبدالله مشورت شد و به او گفته شد: ما با ابوجعفر (منصور عباسی) بیعت کرده‌ایم. او گفت: «شما با اکراه بیعت کرده‌اید؛ و سوگند برای انسانی که مجبور باشد الزام‌آور نیست.» پس مردم شتابان به‌سوی محمد‌بن عبدالله رفتند.» مقاتل‌الطالبیین، ص 190.
[504] . مقاتل‌الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، ص 196.
[505] . کافی، کلینی، 5/23 - 27.
[506] . شیخ مظفر گفته است: «چقدر امام صادق(ع) دربارۀ حادثه‌ای که پس از مدتی رخ داد خبر داده بود، همان‌گونه که بارها پیش از وقوع، دربارۀ حکومت بنی‌عباس خبر داده بود. ابومسلم خراسانی نزد ایشان(ع) آمد و به‌صورت محرمانه از او دعوت کرد و به ایشان(ع) اطلاع داد که عدۀ بسیاری او را اجابت کرده‌اند. امام صادق(ع) به او فرمود: «آنچه امید داری تحقق نخواهد یافت تا این‌که کودکان‌ بنی‌عباس با آن بازی کنند.» سپس به‌سوی عبدالله‌بن حسن رفت و او را دعوت کرد. عبدالله خواست به این کار اقدام کند و خانواده‌اش را برای مشورت گرد آورد. سپس از ابوعبدالله(ع) برای مشورت دعوت کرد. هنگامی که ابو عبدالله(ع) حضور یافت، میان سفاح و منصور نشست. وقتی به مشورت پرداختند، امام(ع) دست خود را به شانۀ سفاح زد و فرمود: «نه به خدا سوگند، ابتدا این شخص بر آن حکم خواهد راند»؛ و سپس دست دیگر خود را به شانۀ منصور زد و فرمود: «و کودکان این شخص با آن بازی خواهند کرد.» سپس برخاست و مجلس را ترک کرد. عبدالله‌بن حسن بار دیگر او(ع) را برای بیعت با پسرش محمد دعوت کرد، اما امام صادق(ع) به او فرمود: «این امر، به خدا قسم، نه از آنِ توست و نه از آنِ پسرانت، بلکه برای این مرد است»، ‌یعنی سفاح‌. و سپس برای این فرد ـ ‌یعنی منصور‌ ـ و پس از آن برای فرزندان او. وقتی ابوجعفر به دنبال او رفت، گفت: «می‌دانی چه گفتی، ای اباعبدالله؟» امام فرمود: «ای عبدالله، می‌دانم و یقین دارم چنین خواهد شد، و بارها دربارۀ حکومت‌بنی‌عباس خبر داده‌ام.» امام(ع) در موقعیت‌های متعدد، دربارۀ کشته شدن محمد و ابراهیم ـ ‌پسران عبدالله‌بن حسن‌ ـ خبر داده بود. یک روز فرمود: «مروان آخرین فرد از بنی امیه است و اگر محمد‌بن عبدالله قیام کند، کشته خواهد شد.» روزی به محمد، که به خودش افتخار می‌کرد‌، فرمود: «گویی سر تو را آورده‌اند و روی سنگ زنبورها گذاشته‌اند و خون از آن می‌چکد.» محمد نزد پدرش آمد و سخنان امام صادق(ع) را نقل کرد. پدرش گفت: «خدا تو را حفظ کند، جعفر به من خبر داده بود که تو صاحب زنبورها هستی.» امام(ع) روزی این موضوع را به ام‌الحسین، دختر عبدالله‌بن محمد‌بن علی‌بن حسین(ع)، خبر داد. او از امام(ع) دربارۀ وضعیت محمد پرسید و حضرت فرمود: «فتنه‌ای خواهد بود که محمد در آن در بیت رومی کشته می‌شود و برادرش ـ‌ که از یک پدر و مادر هستند‌ ـ نیز در عراق کشته خواهند شد، درحالی‌که پای اسبش در آب است.» به عبدالله‌بن جعفر‌بن مسور فرمود: «آیا صاحب ردای زرد ـ ‌یعنی ابوجعفر‌ ـ را دیده‌ای؟» گفتم: «آری.» فرمود: «به خدا سوگند می‌بینیم که او محمد را خواهد کشت.» پرسیدم: «آیا واقعاً محمد را می‌کشد؟» فرمود: «بله.» با خود گفتم: به خدا سوگند به او حسادت می‌ورزد، به خداوند کعبه قسم. سپس از دنیا نرفتم تا دیدم او محمد را کشته است. امام صادق(ع) این مطلب را به پدر آن دو ـ‌ عبدالله‌بن حسن‌ ـ نیز خبر داد و فرمود: «این فرد ـ ‌یعنی منصور‌ ـ محمد را روی سنگ‌های زیت می‌کشد و سپس برادرش را در طف می‌کشد درحالی‌که پاهای اسبش در آب است.» همۀ آنچه ایشان(ع) دربارۀ امر عباسیان و محمد و ابراهیم خبر داده بود، اتفاق افتاد و هیچ‌چیزی از آن فرونماند.» امام صادق، شیخ محمد حسین مظفر، ج ۱، ص ۲۶۰ - ۲۶۲.
[507] . کافی، کلینی، 1 / 242.
[508] . بصائر الدرجات، الصفار، 189.
[509] . مقاتل‌الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، ص 142.
[510] . کافی، کلینی، 8 / 395.
[511] . سیوطی گفته است: «منصور اولین کسی بود که میان عباسیان و علویان فتنه‌انگیزی‌ کرد، و قبل از آن همه‌شان با هم متحد بودند.» تاریخ الخلفاء، سیوطی، 208.
[512] . مراجعه کنید به: تاریخ یعقوبی، 2 / 360.
[513] . مقاتل‌الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، 143؛ تاریخ طبری، 6 / 156.
[514] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 6 / 156 و 157، 166.
[515] . مقاتل‌الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، 176 و 177؛ تاریخ طبری، 6 / 184 و 185.
[516] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 6 / 161.
[517] . مقاتل‌الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، 148؛ تاریخ طبری، 6 / 173 و 174. و هاشمیات یا هاشمیه: شهری است که سفاح آن را نزدیک کوفه ساخت و پیش از رفتن به الانبار، آن را مقر خلافت خود قرار داد. مراجعه کنید به: معجم‌البلدان، 5 / 389.
[518] . مقاتل‌الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، 121.
[519] . الکامل فی التاریخ، ابن‌اثیر، ج ۵، ص ۵۲۶ و ۵۲۷.
[520] . تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۳۷۰.
[521] . النزاع و التخاصم، مقریزی، ص ۱۴۳.
[522] . تاریخ الإسلام، ذهبی، ج ۹، ص ۱۸.
[523] . مقاتل‌الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، ص ۱۴۸ و ۱۴۹.
[524] . کافی، کلینی، ج ۱، ص ۳۶۱.
[525] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، ج ۶، ص ۲۰۴.
[526] . تاریخ الإسلام، ذهبی، ج ۹، ص ۲۶.
[527] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، ج ۶، ص ۲۰۶ و ۲۰۷.
[528] . مقاتل‌الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، ص ۱۸۹ و ۱۹۰.
[529] . در این روایت آمده است: «راوی گفت: در آن زمان، محمد‌بن عبدالله قیام کرد و مردم را به بیعت با خود دعوت نمود. من سومین نفری بودم که با او بیعت کردم. مردم با اشتیاق با او بیعت کردند؛ و نه قریشی‌ها و نه انصاری‌ها و نه اعراب با او مخالفت نکردند. سپس محمد با عیسی‌بن زید ـ‌ که از افراد مورداعتماد او و مسئول شرطه‌هایش بود‌ ـ مشورت کرد و دربارۀ فرستادن نماینده‌ای به سران قومش از او نظر خواست. عیسی‌بن زید گفت: «اگر آن‌ها را با نرمی دعوت کنی، اجابت نمی‌کنند و اگر با شدت بخواهی، بگذار من با آنان برخورد کنم.» محمد گفت: «به سراغ هرکسی که خواستی برو.» عیسی گفت: «باید از بزرگ آن‌ها شروع کنیم ـ‌ منظورش جعفر‌بن محمد(ع) بود‌ ـ زیرا اگر با او با تندی رفتار کنی، بقیه نیز خواهند فهمید که چه در انتظارشان است.» به خدا قسم، چیزی نگذشت که ابوعبدالله (امام صادق(ع)) را آوردند و در برابر محمد ایستاد. عیسی‌بن زید به او گفت: «اسلام بیاور تا سالم بمانی.» امام(ع) فرمود: «آیا بعد از محمد(ص) نبوتی آمده است؟» محمد گفت: «نه، اما بیعت کن تا در امان بمانی و گرفتار جنگ نشوی.» امام(ع) فرمود: «نه جنگی در کار است و نه نزاعی. من قبلاً هم به پدرت هشدار داده بودم و او را از آنچه بر سرش خواهد آمد ترسانده بودم، ولی هشدار در برابر تقدیر سودی نمی‌دهد. ای پسر برادرم، به جوانان بپرداز و پیران را رها کن.» محمد گفت: «فاصلۀ سنی زیادی میان من و تو نیست.» امام(ع) فرمود: «من با تو دشمنی نمی‌کنم و برای پیش‌افتادن بر تو نیامده‌ام.» محمد گفت: «به خدا قسم، باید با من بیعت کنی.» امام فرمود: «من خواهان قدرت یا جنگ نیستم. می‌خواهم به صحرا بروم، ولی ضعف جسمانی مانع می‌شود، و خانواده‌ام چند بار مرا به این کار تشویق کرده‌اند. به خدا و به خویشاوندی میانمان سوگند، تو ما را گرفتار خواهی کرد و ما به‌واسطۀ تو شقاوت خواهیم دید.» محمد گفت: «ای اباعبدالله، به خدا قسم، ابوالدوانیق (منصور عباسی) مرده است.» امام(ع) فرمود: «اگر او مرده است، پس با من چه کار داری؟» محمد گفت: «می‌خواهم با تو به شکوه و زیبایی برسم.» امام(ع) فرمود: «به آنچه تو در پیش گرفته‌ای راهی نیست. به خدا سوگند، ابوالدوانیق نمرده مگر این‌که مرگش همانند خوابیدن بوده است.» محمد گفت: «به خدا قسم، خواهی نخواهی بیعت می‌کنی، و هرگز برای بیعتت تحسین نخواهی شد.» امام(ع) از بیعت به‌شدت امتناع کرد. محمد دستور زندانی شدن ایشان را صادر کرد. عیسی‌بن زید گفت: «اگر او را به زندانی که خراب است و در ندارد بیندازیم، می‌ترسیم فرار کند.» امام(ع) خندید و گفت: «لا حول ولا قوة الا بالله العلی العظیم. آیا فکر می‌کنی می‌توانی مرا زندانی کنی؟» عیسی گفت: «بله، به خدایی که محمد را با نبوت گرامی داشت تو را زندانی می‌کنم و بر تو سخت می‌گیرم.» عیسی گفت: «او را در مخبأ (خانه‌ای که امروز به خانۀ ریطه معروف است) زندانی کنید.» امام فرمود: «به خدا قسم، سخنی خواهم گفت و راست خواهم گفت.» عیسی گفت: «اگر حرف بزنی، دهانت را خرد می‌کنم.» امام فرمود: «به خدا قسم، ای چشم‌کبود، ای آبی‌چشم، گویی تو را می‌بینم که به‌دنبال سوراخی برای فرار می‌گردی، ولی هنگام درگیری اسمی از تو در میان نیست؛ و چون صدای پا از پشت سرت بیاید، همچون آهویی رم‌کرده خواهی گریخت.» محمد با عصبانیت گفت: «به زندانش بیندازید، و به او سخت بگیرید.» امام فرمود: «به خدا سوگند، گویی تو را می‌بینم که از دروازۀ اشجع وارد دشت می‌شوی و سواری نشان‌دار با نیزه‌ای که نیمی سفید و نیمی سیاه است به‌سویت حمله‌ور می‌شود. بر اسب کهری که لکه‌ای سفید دارد تو را می‌زند، ولی کارگر نمی‌شود. تو بینی اسبش را می‌زنی و او را به زمین می‌افکنی. سپس سوار دیگری با دو گیسوی بافته بیرون می‌آید، از کوچۀ آل‌ابی‌عمار، و گیسوانش از زیر خودش بیرون زده‌اند، سبیل‌های پرپشتی دارد؛ و سوگند به خدا او قاتل توست. خدایا، تیرش را بی‌اثر کن.» محمد گفت: «ای اباعبدالله، حسابت اشتباه است.» سپس فردی به نام سُراقی‌بن سَلخ‌الحوت به پشت امام زد و او را به زندان انداخت و اموال امام(ع) و یارانش را که با محمد همراه نشده بودند، مصادره کردند.» کافی، ج ۱، ص ۳۶۲ و ۳۶۳.
[530] . این همان جایی است که امام صادق(ع) پیش‌تر خبر داده بود که محمد در آنجا کشته خواهد شد.
[531] . تاریخ طبری، ج ۶، ص ۲۱۸.
[532] . البدایة والنهایة، ابن‌کثیر، ج ۱۰، ص ۹۶.
[533] . مقاتل‌الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، ص ۲۷۰.
[534] . مقاتل‌الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، ص ۲۶۹.
[535] . مقاتل‌الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، ص ۲۴۵.
[536] . منبع قبلی، ص ۲۵۷.
[537] . ازجملۀ آنان بشیر رَحال «زاهد معروف» بود: «بشیر معمولاً با کنایه به ابوجعفر می‌گفت: «ای کسی که دیروز می‌گفتی اگر ولیّ ما به حکومت برسد، عدالت خواهیم آورد و چنین‌وچنان خواهیم کرد؛ حالا که به حکومت رسیده‌ای، کدام عدالت را آشکار کردی؟ کدام ستم را برطرف ساختی؟ کدام مظلوم را یاری کردی؟ آه، چه شباهتی دارد امشب با دیشب! در سینه‌ام حرارتی هست که نه سرمای عدالت خاموشش می‌کند و نه گرمای نیزه!» مقاتل‌الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، 227.
[538] . مراجعه کنید به: مقاتل‌الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، 235 ـ «اسم افرادی که با ابراهیم‌بن عبدالله خروج کردند.»
[539] . مقاتل‌الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، 243.
[540] . مقاتل‌الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، ص ۲۴۳ و ۲۴۴.
[541] . تاریخ طبری، ج ۶، ص ۲۶۰.
[542] . تاریخ الإسلام، ذهبی، ج ۹، ص ۴۲.
[543] . عمدة الطالب فی أنساب آل‌أبی‌طالب، ابن‌عنبه، ص ۱۱۰.
[544] . عیون أخبار الرضا، شیخ صدوق، ج ۱، ص ۲۷۷.
[545] . اختیار معرفة الرجال، شیخ طوسی، ج ۲، ص ۴۷۳ و ۴۷۴.
[546] . مقاتل‌الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، ص ۱۶۸.
[547] . به‌عنوان مثال مراجعه کنید به: تاریخ طبری، ج ۶، ص ۱۹۵ – ۱۹۹.
[548] . بحارالأنوار، علامه مجلسی، ج ۴۷، ص ۳۰۵.
[549] . تاریخ طبری، ج ۶، ص ۲۰۵.
[550] . الکامل فی التاریخ، ابن‌اثیر، ج ۵، ص ۵۵۳ و ۵۵۴.
[551] . الإرشاد، شیخ مفید، ج ۲، ص ۱۷۶.
[552] . کافی، کلینی، 7/55.
[553] . ابن‌عنبة گفته است: «ابونصر بخاری گفته است: هرکس به ارقط ایرادی وارد کند از نظر نسب و دودمان نمی‌تواند به او خرده‌ای گیرد؛ بلکه طعن آنان به‌سبب ماجرایی است که میان او و جعفر‌بن محمد صادق(ع) روی داد. گفته‌اند او به صورت امام صادق(ع) آب دهان انداخت؛ پس امام او را نفرین کرد و چهره‌اش دچار پیسی و لکه‌هایی زشت شد. اما از نظر نسب، هیچ عیبی بر او نیست. این سخنِ اوست.» عمدة الطالب فی أنساب آل‌أبی‌طالب، ص ۲۵۲.
[554] . نمازی گفته است: «حضرت کاظم(ع) سوگند یاد کرد که با محمد [أرقط] سخن نگوید.» مستدركات علم رجال الحدیث، ج ۱، ص ۵۳۵.
[555] . دربارۀ عقدهٔ حقارتی که منصور از آن رنج می‌برد: عبدالصمد‌بن علی (عموی منصور) روایت کرده است: «به منصور گفته شد: «به‌قدری در مجازات شتاب می‌کنی که گویا هرگز چیزی به نام بخشش به گوشَت نخورده است!» گفت:"... ما در میان قومی هستیم که دیروز ما را مردمانی عادی می‌دیدند و امروز ما را خلفا می‌بینند. بنابراین هیبت ما در دل‌هایشان جز با فراموشی بخشش و به‌کارگیری مجازات استوار نمی‌شود."» تاریخ الخلفاء، سیوطی، ص ۲۱۲. اما «مِقلاص» لقبی بود که در کودکی به او داده شده بود: «مقلاص: اسم دزدی بود که در ضرب‌المثل‌ها آورده می‌شد. ابوجعفر منصور در کودکی، دوک ریسندگی پیرزنی را که خدمتکارش بود دزدید و آن را فروخت تا برای دوستانش خرج کند. وقتی آن زن از این کار او آگاه شد، او را "مقلاص" نامید و این لقب برای او در کودکی شایع شد. سپس به مرور از او دور شد.» البدایة والنهایة، ابن‌کثیر، ۱۰ / ۱۰۸، پاورقی ۲. اما «دَوانیقی» به‌سبب افراطش در بخل به او گفته می‌شد؛ چراکه او برای خُردترین مبالغ مالی هم بسیار سخت‌گیر و دقیق بود. «دَوانیق» جمع «دانق» است و دانق یعنی یک‌ششم درهم؛ یعنی بی‌ارزش و ناچیز. تاریخ الإسلام، ذهبی، ۱۰ / ۴۳۸.
[556] . پیش‌تر نقل شد که امام باقر(ع)، منصور را با صفت «جبّار» توصیف کرده بود؛ یعنی دیکتاتور. آن حضرت در خطاب به عمویش داوود فرمود: «چه چیز جبّار شما را از آمدن نزد من بازداشت؟!» همچنین: «از ربیع ـ‌ خدمتکار منصور‌ ـ نقل شده است که می‌گفت: روزی مگسی روی منصور نشست، او آن را راند. سپس دوباره رویش نشست، باز آن را راند. بار دیگر نشست، و او باز آن را راند. سپس به ابو عبدالله(ع) گفت: «ای اباعبدالله، خداوند متعال مگس را برای چه آفریده است؟» امام(ع) فرمود: "تا به‌وسیلۀ آن جباران را خوار گرداند."» علل‌الشرائع، صدوق، 2 / 496. مقریزی گفته است: «اما ابوجعفر عبدالله‌بن محمد منصور، او خود را به شکل پادشاهان ساسانی درآورد و فرزندان فارس ـ ‌‌مانند خاندان برمک و خاندان نوبخت‌ ـ را ستون دولت خود قرار داد، و رسم بوسیدن زمین را در برابر خودش بدعت نهاد و خودش را از مردم دور کرد و بر آنان برتری جُست.» النزاع والتخاصم، 141.
[557] . مستدرک الوسائل، میرزا نوری، 12 / 307.
[558] . کافی، کلینی، 1 / 475.
[559] . مراجعه کنید به: شرح نهج‌البلاغه، ابن‌ابی‌الحدید، 13 / 16.
[560] . مراجعه کنید به: تاریخ الإسلام، ذهبی، 9 / 42.
[561] . پیش‌تر برخی از روایاتی که این موضوع را تأیید می‌کنند ارائه شد.
[562] . ربیع‌بن یونس: حاجبِ ابوجعفر منصور بود. او غلامی بود که منصور به پیشنهاد عیسی‌بن ابان ـ‌ وقتی از ناتوانیِ حاجبانش نزد او شکایت کرد‌ ـ خریداری‌اش کرد. عیسی به او گفت: «افرادی وقیح را به کار بگیر!» منصور گفت: «چه کسانی را؟» گفت: «گروهی از مردم یمامه را بخر؛ زیرا آن‌ها حرام‌زادگان را تربیت می‌کنند.» پس منصور آن‌ها را خرید و وظیفۀ حاجب بودن را به آنان سپرد، و ازجملۀ آن‌ها ربیع حاجب بود. (مراجعه کنید به: الفهرست، ابن‌ندیم، 285). این ربیع پسری به نام «فضل» داشت که هارون او را به‌عنوان وزیر خود منصوب کرد، و ـ‌‌ چنان‌که خواهد آمد‌ ـ او همان کسی است که امام کاظم(ع) را در مدینه به دستور هارون بازداشت کرد.
[563] . مقاتل‌الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، 233 و 234.
[564] . تاریخ ابن‌خلدون، 1/17 و 18.
[565] . الإمامة و السیاسة، ابن‌قتیبه دینوری، 2 / 150، تحقیق: د. طه محمد الزینی.
[566] . سیر أعلام النبلاء، ذهبی، 8 / 111.
[567] . تهذیب الکمال، مزی، 18 / 156 و 157.
[568] . فیض القدیر، مناوی، 1 / 271.
[569] . سیر أعلام النبلاء، ذهبی، 8 / 61 و 62.
[570] . مناقب آل‌ابی‌طالب، ابن‌شهرآشوب، 3 / 396.
[571] . مراجعه کنید به: میزان‌الاعتدال، ذهبی، 1 / 414.
[572] . بیت‌الحکمت: کتابخانه‌ای بود که در زمان هارون عباسی تأسیس شد و در دوران مأمون گسترش یافت تا این‌که به یک مرکز علمی و پژوهشی تبدیل شد که بیشتر علوم رایج آن زمان را در بر می‌گرفت. این مرکز دستاوردهای علمی مهمی داشت که آثار آن تا امروز نیز مشهود است؛ و دربارۀ این موضوع و دلیل واقعی نهفته در پشت این تحول به تفصیل صحبت خواهد شد.
[573] . احمد‌بن حنبل گفته است: «از پدرم شنیدم که می‌گفت: ابن‌جریج نزد ابوجعفر آمد و به او گفت: «من احادیث جدت عبدالله‌بن عباس را گردآوری کرده‌ام؛ و هیچ‌کس همچون من آن‌ها را گردآوری نکرده است»؛ یا چیزی شبیه به این. گفت: اما ابوجعفر چیزی به او نداد...» العلل، احمد‌بن حنبل، 2 / 312.
[574] . الانتقاء فی فضائل الثلاثة الأئمة الفقهاء، ابن‌عبدالبر، 159.
[575] . تهذیب الکمال، مزی، 5 / 79؛ سیر أعلام النبلاء، ذهبی، 6 / 257 و 258.
[576] . أمالی، طوسی، 628 و 629.
[577] . ربیع‌بن یونس ـ‌ حاجبِ خلیفه منصور‌ ـ روایت کرده است که منصور، مالک و ابن‌ابی‌ذئب و ابوحنیفه را فراخواند و به آنان گفت: «دربارۀ این امر که خداوند متعال مرا به آن ولایت داده ـ ‌یعنی سرپرستی این امت‌ ـ چه نظری دارید؟ آیا من شایستۀ این کار هستم؟» مالک گفت: «اگر شایسته نبود، خداوند متعال آن را به شما نمی‌داد.» ابن‌ابی‌ذئب گفت: «پادشاهی دنیا را خداوند به هرکه بخواهد می‌دهد و پادشاهی آخرت را به کسی می‌دهد که آن را طلب کند و خداوند او را توفیق دهد؛ و این توفیق به تو نزدیک است اگر خدا را اطاعت کنی، و اگر نافرمانی کنی دور است. خلافت به اجماع اهل تقوا تعلق می‌گیرد، و تو و یارانت از توفیق دور و از حق منحرف هستید. اگر از خداوند عافیت بخواهی و با اعمال پاک به او تقربب جویی، این شایستۀ توست، در غیر این صورت بازخواست خواهی شد.» ابوحنیفه گفت: «من و مالک از ترس این‌که خون او به ما پاشیده نشود لباس‌هایمان را جمع می‌کردیم!» سپس منصور به ابوحنیفه گفت: «تو چه می‌گویی؟» او گفت: «کسی که به دین خود راهنمایی می‌جوید اهل غضب نیست. اگر خیرخواه خودت باشی، درمی‌یابی که هدف تو از جمع کردن ما، طلب رضای خدا نبود، بلکه می‌خواستی مردم بدانند که ما از ترس تو دربارۀ تو همانی را می‌گوییم که خودت دوست داری! تو به خلافت رسیدی، درحالی‌که دو نفر از اهل فتوا هم بر تو اجتماع نکردند؛ و خلافت با اجماع مؤمنان و مشورت آنان به‌دست می‌آید. ابوبکر صدیق (رض) شش ماه از حکومت خودداری کرد تا بیعت اهل یمن نزدش آمد.» سپس منصور دستور داد بروند و برای هریک سه کیسه پول فرستاد. به حاجب خود گفت: «اگر همه را مالک برداشت، به او بده، و اگر ابن‌ابی‌ذئب یا ابوحنیفه برداشتند، سرشان را برایم بیاور!» ابن‌ابی‌ذئب گفت: «من برای او این مال را نمی‌پسندم، چگونه برای خودم بپسندم؟» ابوحنیفه گفت: «به خدا سوگند، اگر گردنم را بزنند تا فقط یک درهم از آن بردارم، این کار را نخواهم کرد.» مالک همه را برداشت و به او داده شد. وقتی منصور این را فهمید، گفت: "به‌واسطۀ همین پرهیزکاری است که خونشان محفوظ ماند."» مناقب الإمام الأعظم، ابن‌بزاز کردری، 2 / 15 و 16.
[578] . منبع قبلی، 1 / 215.
[579] . منبع قبلی، 1 / 215 و 216.
[580] . تاریخ طبری، 6 / 238.
[581] . تاریخ الخلفاء، سیوطی، 207.
[582] . مراجعه کنید به: مقاتل‌الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، 244.
[583] . ایجی گفته است: «... تا آنجا که ابویزید بسطامی در خانۀ جعفر صادق (رض) سقّا بود؛ و "معروف کرخی" دربان خانۀ علی‌بن موسی‌الرضا(ع) بود.» المواقف، 3 / 628.
[584] . مراجعه کنید به: بحارالأنوار، مجلسی، 47 / 29.
[585] . تهذیب الأحکام، طوسی، 6 / 292.
[586] . شرح نهج‌البلاغه، ابن‌ابی‌الحدید، 1 / 18.
[587] . منصور در یکی از نامه‌هایش به محمد‌بن عبدالله‌بن حسن نوشته است: «اما بعد؛ سخنان تو به من رسید و نامه‌ات را خواندم. بیشترِ فخرت به خویشاوندی از طریق زنان است تا به این وسیله افرادی بی‌خبر و ساده‌لوح را گمراه کنی، درحالی‌که خداوند زنان را مانند عموها یا پدران قرار نداده و مانند خویشان یا اولیا نیز قرار نداده است؛ زیرا خداوند، عمو را در جایگاه پدر قرار داده و از او آغاز کرده است.» تاریخ طبری، 6 / 197؛ انساب الاشراف، بلاذری، 3 / 98.
[588] . برای اطلاع از استدلال‌ها و ادعاهای منصور عباسی در این زمینه و موارد دیگر، می‌توانید به برخی از نامه‌ها و نوشته‌های او مراجعه کنید. مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 6 / 194 - 199.
[589] . سیر أعلام النبلاء، ذهبی، 2 / 99.
[590] . به‌عنوان مثال: روزی منصور برای مردم خراسان خطبه‌ای خواند و علی(ع) را یاد کرد و گفت: «... در این جمع، علی‌بن ابی‌طالب قیام کرد، دست‌هایش به خون آلوده شد و حکم را به دست دو نفر سپرد. پس امت از گرد او پراکنده شدند و وحدتشان به اختلاف بدل شد؛ سپس شیعیان و یاران و اصحاب و اطرافیان و معتمدانش بر او شوریدند و او را به قتل رساندند...» تاریخ طبری، 6 / 334. دروغ و خباثت منصور در این سخن آشکار است؛ زیرا علی(ع) هیچ‌گاه دست‌هایش به خون مسلمانان آلوده نشد، بلکه هرکس علیه او قیام کرد، بر امام معصوم منصوص خروج کرد، و آلودگی و بدی به کسی بازمی‌گردد که علیه او شورید! افزون بر این، رسول خدا(ص) از جنگیدن او با ناکثین و قاسطین و مارقین خبر داده بود، چنان‌که در کتاب‌های مسلمانان ثبت شده است. اما در خصوص قاتلان حضرت، کسی که علی(ع) را کشت ابن‌ملجم (لعنت خدا بر او) بود که از خوارج بود (لعنت خدا بر آنان)، نه از شیعیان و معتمدان او.
[591] . الصراط المستقیم، عاملی، 3 / 204.
[592] . المُحَلّى، ابن‌حزم، 11 / 415.
[593] . فتاوی السبکی، تقی‌الدین سبکی، 2 / 580.
[594] . عیون أخبار الرضا، صدوق، 1 / 102.
[595] . تاریخ طبری، 6 / 343 و 344.
[596] . مدینة المعاجز، هاشم بحرانی، 5 / 241.
[597] . مناقب آل‌ابی‌طالب، ابن‌شهرآشوب، 3 / 373.
[598] . تاریخ مدینة دمشق، ابن‌عساكر، 18 / 88.
[599] . أمالی، صدوق، 709 - 711.
[600] . بحارالأنوار، مجلسی، 47 / 190 و 191.
[601] . کافی، کلینی، 6 / 445 - 446.
[602] . مهج الدعوات و منهج العبادات، ابن‌طاووس: ۲۱۴ و ۲۱۵.
[603] . شاید ساختمانی یا ستونی بوده که در آن زمان وجود داشته است.
[604] . الغارات، ثقفی، 2 / 850 و 851.
[605] . الإرشاد، مفید، 1 / 10.
[606] . کافی، کلینی، 1/310 و 311.
[607] . كامل‌الزیارات، ابن‌قولویه، 537 - 539.
[608] . گاهی امام کاظم(ع) در روایات با عنوان «ابوالحسن اول» یا «ابوالحسن ماضی» یاد می‌شود تا میان ایشان(ع) و فرزندش امام رضا(ع) ـ‌ که او نیز به ابوالحسن ملقب است و گاهی با عنوان «ابوالحسن دوم» معرفی می‌شود‌ ـ تفاوت گذاشته شود. امام علی‌بن محمد هادی(ع) نیز به ابوالحسن معروف است و به همین جهت گاهی از ایشان(ع) با عنوان «ابوالحسن سوم» یاد می‌شود.
[609] . کافی، کلینی، 1 / 385 و 386.
[610] . بحارالأنوار، مجلسی، 75 / 209.
[611] . غیبت، طوسی، 150 و 151.
[612] . مراجعه کنید به: بحث «بداء، توضیح و پاسخ شبهه».
[613] . کافی، کلینی، 1 / 307.
[614] . کافی، کلینی، 1 / 308.
[615] . کافی، کلینی، 1 / 310.
[616] . کافی، کلینی، 1/311.
[617] . کافی، کلینی، 1 / 309.
[618] . سورۀ آل‌عمران، آیۀ 34.
[619] . الكامل فی التاریخ، 6 / 164.
[620] . کافی، کلینی، 1 / 279 و 280. عبد صالح: یعنی امام موسی‌بن جعفر(ع).
[621] . المنتظم فی تاریخ الملوك والأمم، ابن‌جوزی، 9 / 89.
[622] . حیاة الحیوان الکبری، دمیری، 1 / 189؛ بحارالأنوار، مجلسی، 48 / 318.
[623] . کافی، کلینی، 1 / 385 و 386.
[624] . کافی، 1 / 314. منظور امام از خصوصیت واردشده در این جمله «و در او فضیلتی هست که از همۀ این‌ها برتر است» این است که ایشان(ع) پدر امام رضا(ع) است.
[625] . مطالب السؤول فی مناقب آل‌الرسول، 447.
[626] . تاریخ بغداد، 13 / 29.
[627] . تذکرة الخواص، 348.
[628] . الفصول المهمة فی معرفة الأئمة، 2 / 937.
[629] . أخبار الدول وآثار الأول، 112.
[630] . میزان الاعتدال، 4 / 202.
[631] . مرآة الجنان وعبرة الیقظان، 305.
[632] . الصواعق المحرقة، 203.
[633] . الأعلام، 7 / 321.
[634] . عمدة الطالب فی أنساب آل‌أبی‌طالب، ابن‌عنبه، 196.
[635] . مقاتل‌الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، 332.
[636] . تفسیر عیاشی، 2 / 257.
[637] . أمالی، صدوق، 191.
[638] . کافی، کلینی، 4 / 582.
[639] . بحارالأنوار، مجلسی، 98 / 101.
[640] . گفت‌وگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[641] . ابن قولویه با سند خود: از حسن‌بن علی وشاء نقل شده است که می‌گفت: به امام رضا(ع) گفتم: «پاداش کسی که قبر پدرت، ابو‌الحسن(ع)، را زیارت کند چیست؟» فرمود: «او را زیارت کن.» گفتم: «چه فضیلتی در آن است؟» فرمود: «همانند کسی است که قبر حسین(ع) را زیارت کند.» کامل‌الزیارات، 497 و 498.
[642] . گفت‌وگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[643] . کافی، کلینی، 1 / 309 و 310.
[644] . کلینی با سند خود نقل کرده است: از فتح‌بن عبدالله ـ ‌مولای‌ بنی‌هاشم‌ ـ نقل شده است که می‌گفت: به امام کاظم(ع) نامه‌ای نوشتم و از ایشان(ع) دربارۀ مسئله‌ای از توحید سؤال کردم. پس با دستخط خود برایم چنین نوشت: «ستایش خدایی را که الهام‌بخش بندگانش در ستایش و یاد اوست... [و مانند آنچه سهل‌بن زیاد نقل کرده، تا آنجا که فرمود:] و وجود او سرچشمۀ همه اوهام را سرکوب کرد.» سپس در ادامه افزود: «آغاز دین، معرفت اوست، و کمال معرفت، توحید اوست، و کمال توحید، نفی صفات از اوست؛ زیرا هر صفت گواهی می‌دهد که از موصوف جداست، و هر موصوف نیز جدا از صفت است، و این دو شهادت به دوگانگی می‌دهند که در ازل ممتنع است. پس هرکس خدا را توصیف کند او را محدود کرده، و هرکس او را محدود کند او را به شمارش درآورده، و هرکه او را بشمارد ازلیت او را باطل کرده است. هرکس بگوید: چگونه؟ او را توصیف کرده؛ و هرکس بگوید: در چه چیز است؟ او را در بر گرفته؛ و هرکس بگوید: بر چه چیز؟ او را نادیده گرفته؛ و هرکس بگوید: کجاست؟ جایی را از او خالی دانسته؛ و هرکس بگوید: چیست؟ او را توصیف کرده؛ و هرکس بگوید: تا چه زمانی؟ برایش غایتی قائل است. او عالم بود آن هنگام که معلومی نبود و خالق بود آن زمان که مخلوقی نبود و رب بود آنگاه که مربوبی نبود؛ پروردگار ما این‌گونه توصیف می‌شود؛ و بالاتر است از آنچه وصف‌کنندگان توصیفش می‌کنند.» کافی، 1 / 140 و 141.
[645] . امام کاظم(ع) فرمود: «در دین خدا تفقه کنید (به خوبی بیندیشید) که فقه، کلید بینایی و کمال عبادت و عامل رسیدن به درجات عالی و مراتب بزرگ در دین و دنیاست. فضیلت فقیه بر عابد مانند فضیلت خورشید بر ستارگان است؛ و هرکس در دینش تفقه نداشته باشد خداوند هیچ عملی را از او نمی‌پذیرد.» بحارالأنوار، مجلسی، 10 / 247.
[646] . کلینی با سند خود نقل کرده است: از امام موسی کاظم(ع) روایت شده است که فرمود: «رسول خدا(ص) وارد مسجد شد. دید گروهی گرد مردی حلقه زده‌اند. پرسید: این کیست؟ گفتند: علامه است. پرسید: علامه کیست؟ گفتند: داناترین مردم به نسب‌های عرب و وقایع و روزگار جاهلیت و شعرهای عربی. پیامبر(ص) فرمود: این دانشی است که ندانستن آن زیانی ندارد و دانستنش نیز سودی ندارد. سپس فرمود: دانش فقط سه چیز است: آیه‌ای محکم یا فریضه‌ای عادلانه یا سنتی پابرجا؛ و غیر این سه، فضیلت است.» کافی، 1 / 32. و نیز فرمود: «دانش مردم را در چهار چیز یافتم: نخست این‌که پروردگارت را بشناسی، دوم این‌که بدانی با تو چه کرده است، سوم این‌که بدانی از تو چه می‌خواهد، چهارم این‌که بدانی چه چیزی تو را از دینت بیرون می‌برد.» بحارالأنوار، مجلسی، 75 / 328.
[647] . امام کاظم(ع) فرمود: «فقها امینان پیامبران‌اند.» مستدرک الوسائل، میرزای نوری، 17 / 320. و نیز فرمود: «هم‌نشینی با عالِم بر زباله‌ها، بهتر است از هم‌نشینی با نادان بر فرش‌های فاخر.» کافی، کلینی، 1/39.
[648] . هریک از این سه امام (امام باقر و صادق و کاظم(ع)) شش نفر اصحاب برجسته داشتند که مجموعاً هجده نفر می‌شوند و این‌ها همان افرادی‌اند که در سخنان علما به‌عنوان «اصحاب اجماع» شناخته می‌شوند؛ یعنی همه بر صحت آنچه از آنان نقل می‌شود ـ ‌به‌دلیل وثاقت و بلندای مرتبه‌شان‌ ـ اجماع دارند. در سیرۀ امام صادق(ع) نام دوازده نفر از ایشان ذکر شد؛ مراجعه کنید.
[649] . ابتدای حدیث: «ای هشام، خداوند متعال در کتاب خود به صاحبان عقل و فهم بشارت داده است...» و پایانش: «ای هشام، انسان عاقل با کسی که از تکذیبش می‌ترسد سخن نمی‌گوید، و از کسی که از منع او بیم دارد درخواست نمی‌کند، و چیزی را وعده نمی‌دهد که توان انجامش را ندارد، و به چیزی امید نمی‌بندد که امید بستن به آن مایۀ سرزنش است، و به آنچه از عهده‌اش خارج است اقدام نمی‌کند.» متن کامل حدیث در: کافی، کلینی، 1 / 13 - 20.
[650] . مراجعه کنید به: الخرائج والجرائح، راوندی، 1 / 111.
[651] . بریهه، مناظره و گفت‌وگوی طولانیِ عقل‌گرایانه‌ای با هشام‌بن حکم دربارۀ عقیده به پدر و پسر داشت و هشام در آن مناظره او را تا مرز پذیرفتن حق پیش برد؛ و این گفت‌وگو در زمان حیات امام صادق(ع) صورت پذیرفت. سپس بریهه از هشام پرسید: «ای هشام، آیا کسی هست که طبق رأی او عمل کنی و به گفتۀ او مراجعه کنی و اطاعت از او را بر خودت واجب بدانی؟» هشام پاسخ داد و امام صادق(ع) را از نظر نسب و پاکی و علم توصیف کرد... و در نتیجه بریهه تصمیم گرفت به‌همراه همسرش (که او نیز در جست‌وجوی حقیقت بود) با هشام‌بن حکم به مدینه بروند: «پس آن دو راهی شدند تا به مدینه رسیدند و زن هم با آن‌ها بود، و آن‌ها قصد ملاقات با اباعبدالله(ع) را داشتند. به دیدار موسی‌بن جعفر(ع) رفتند و هشام ماجرا را برای ایشان(ع) بازگو کرد. وقتی سخنش به پایان رسید، موسی‌بن جعفر(ع) به بریهه فرمود: «ای بریهه، دانش تو دربارۀ کتابت چگونه است؟» گفت: «من به آن آگاه هستم.» پرسید: «چقدر به تفسیرش اعتماد داری؟» گفت: «به دانش خودم بسیار اعتماد دارم.» موسی‌بن جعفر(ع) شروع به خواندن انجیل کرد. بریهه گفت: «به مسیح سوگند، او نیز همین‌گونه می‌خواند و این نوع خواندن را جز از مسیح سراغ ندارم!» سپس بریهه گفت: «من پنجاه سال است به‌دنبال شما یا کسی همچون شما می‌گردم!» پس ایمان آورد و ایمانش نیکو شد و همسرش نیز ایمان آورد و ایمانش نیکو شد...» متن کامل روایت در: التوحید، صدوق، 270 - 275.
[652] . کلینی با سند خود نقل کرده است: «از محمد‌بن مسلم نقل شده است که می‌گفت: ابوحنیفه نزد امام صادق(ع) آمد و به ایشان(ع) گفت: «فرزندت موسی(ع) را دیدم که نماز می‌خواند و مردم از مقابلش عبور می‌کردند، اما او آن‌ها را منع نمی‌کرد؛ و این کار اشکال دارد.» امام صادق(ع) فرمود: «موسی را نزد من بخوانید.» پس او را آوردند. امام(ع) به او فرمود: «پسرم، ابوحنیفه می‌گوید تو نماز می‌خواندی و مردم از مقابلت عبور می‌کردند، اما آن‌ها را بازنداشتی.» امام موسی(ع) فرمود: «بله پدر جان، آن کسی که من برایش نماز می‌خواندم از آن‌ها به من نزدیک‌تر بود. خداوند عزوجل می‌فرماید: (وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ) (و ما از رگ گردن به او نزدیک‌تریم).» پس امام صادق(ع) او را در آغوش گرفت و فرمود: "پسرم، پدر و مادرم به فدایت، ای امانت‌دار اسرار!"» کافی، 3 / 297. از امام رضا(ع) نقل شده است که می‌فرمود: «ابوحنیفه روزی از نزد امام صادق(ع) بیرون آمد. موسی‌بن جعفر(ع) با او روبه‌رو شد. به ایشان گفت: «ای پسر، گناه از کیست؟» گفت: «گناه از سه حال خارج نیست: یا از خداوند عزوجل است، که این‌طور نیست؛ زیرا سزاوار نیست که آقا،‌ بنده‌اش را برای چیزی که او انجام نداده است عذاب کند؛ یا از خداوند عزوجل و ‌بنده هر دوست، ‌و این هم درست نیست؛ زیرا سزاوار نیست شریک قوی به شریک ضعیف ستم کند؛ یا از بنده است که همین‌طور است؛ پس اگر خدا او را عذاب کند، به‌سبب گناه اوست، و اگر ببخشاید، به بزرگواری و جود خودش است.» التوحید، صدوق، 96.
[653] . راوندی نقل کرده است: «ازجمله: عیسی شلقان گفت: به حضور امام صادق(ع) وارد شدم درحالی‌که می‌خواستم دربارۀ ابوالخطاب از ایشان بپرسم. پیش از آن‌که ‌بنشینم به من فرمود: «ای عیسی، چه چیزی تو را بازداشت از این‌که پسرم موسی را ملاقات کنی و آنچه می‌خواهی از او بپرسی؟» عیسی گفت: «نزد عبد صالح (امام کاظم) رفتم درحالی‌که در مکتب نشسته بود و آثار مرکب بر لبانش بود. پیش از آن‌که چیزی بپرسم، فرمود: "ای عیسی، خداوند از انبیا پیمان نبوت گرفت و آنان از آن دست نکشیدند، و از اوصیا پیمان وصایت گرفت و آنان هرگز از آن روی نگرداندند؛ و برخی از مردم ایمانشان عاریتی است؛ ابوالخطاب نیز از کسانی بود که ایمان به او عاریت داده شد، سپس از او گرفته شد." پس ایشان را در آغوش گرفتم و میان دو چشمانش را بوسیدم و گفتم: «ذریه‌ای که برخی از برخی دیگرند.» سپس نزد امام صادق(ع) بازگشتم و عرض کردم: نزد ایشان رفتم و پیش از آن‌که سؤالی بپرسم هرچه می‌خواستم پرسیدم و جواب شنیدم و دانستم که او صاحب این امر است. امام صادق(ع) فرمود: «ای عیسی، پسرم ـ‌ همان که دیدی‌ ـ اگر از او دربارۀ آنچه میان دو جلد مُصحف است بپرسی، با علم به تو پاسخ خواهد داد.» سپس آن روز او را از مکتب بیرون آورد.» الخرائج والجرائح، 2 / 653.
[654] . نقل شده است: «ابویوسف به دستور هارون‌الرشید از امام موسی‌بن جعفر(ع) پرسید: «نظر شما دربارۀ قرار گرفتن مُحرِم در سایه چیست؟» فرمود: «جایز نیست.» پرسید: «آیا می‌تواند خیمه‌ای ‌بنا کند و داخل آن شود یا وارد خانه‌ای شود؟» فرمود: «بله.» گفت: «چه فرقی میان این دو هست؟» امام کاظم(ع) فرمود: «نظر تو دربارۀ زن حائض چیست؟ آیا باید نمازهایش را قضا کند؟» گفت: «نه.» فرمود: «آیا باید روزه‌هایش را قضا کند؟» گفت: «بله.» فرمود: «چرا؟» گفت: «چنین رسیده است (یعنی این‌گونه روایت شده است).» امام کاظم(ع) فرمود: «این هم چنین رسیده است.» پس مهدی به ابویوسف گفت: «می‌بینم تو کار خاصی نکردی!» ابویوسف گفت: "او با سنگی سخت و محکم به من کوبید!"» مناقب آل‌ابی‌طالب، ابن‌شهرآشوب، 3 / 429.
[655] . قیروانی گفته است: «موسی‌بن جعفر(ع) درحالی‌که سوار بر قاطری بود، محمد‌بن رشید امین را در مدینه ملاقات کرد. محمد به فضل‌بن ربیع گفت: «این شخص را نکوهشی کن.» فضل به امام عرض کرد: «چطور امیرالمؤمنین را با این مرکبی ملاقات کردی که اگر فرار کنی، به جایی نمی‌رسی و اگر تعقیب شوی، به راحتی دستگیر می‌شوی؟» امام فرمود: "نه نیاز دارم فرار کنم و نه کسی به دنبالم است؛ اما این مرکب از تکبر اسب پایین‌تر است و از خواری الاغ بالاتر، و بهترین کارها میانه‌ترین آن‌هاست."» زَهر الدُاب وثمر الألباب، 1 / 133.
[656] . متن کامل احتجاج را در: عیون اخبار الرضا، صدوق، 1 / 78 ـ 82 ببینید.
[657] . طوسی نقل کرده است: «یونس گفت: به هشام گفتم: «می‌گویند امام کاظم(ع)، عبدالرحمن‌بن حجاج را فرستاد و به تو دستور داد سکوت کنی و سخن نگویی، اما تو پیام او را نپذیرفتی. برایم توضیح بده ماجرا چه بود؟ آیا ایشان به تو فرمان داد سخن نگویی، یا چیز دیگری است؟ و آیا پس از نهی او باز هم سخن گفتی؟» هشام گفت: «زمانی که در روزگار مهدی عباسی اوضاع سخت شد و به اصحاب عقاید مختلف فشار آورد، ابن‌مفضل فرقه‌ها را یکی‌یکی برای او نوشت، سپس نامه را برای مردم خواند...» یونس گفت: در آن روز اسمی از هشام‌بن حکم و یارانش نبرد. هشام به یونس گفت: امام کاظم(ع) کسی را نزد من فرستاد و گفت: «در این روزها، از سخن گفتن خودداری کن، چون اوضاع سخت است.» هشام گفت: من هم تا زمان مرگ مهدی و آرام شدن اوضاع سکوت کردم. این بود ماجرا و من طبق فرمان ایشان عمل کردم.» اختیار معرفة الرجال، 2 / 542.
[658] . مراجعه کنید به: اختیار معرفة الرجال، طوسی، 2 / 530 - 540.
[659] . اسماعیلیه: کسانی هستند که به امامت اسماعیل، فرزند امام صادق(ع)، معتقدند. و فطحیه: کسانی هستند که به امامتِ عبدالله افطح، فرزند امام صادق(ع)، باور دارند. توضیح بیشتر دربارۀ آن‌ها خواهد آمد. اما دربارۀ ناووسیه، شیخ غفاری محقق کتاب «من لا یحضره الفقیه» آورده است: «ناووسیه: فرقه‌ای از شیعیان است که امامت را بر امام جعفر صادق(ع) متوقف کردند و پیرو مردی به نام ناووس بودند. گفته شده است که اسم آن‌ها به روستای ناووسه از روستاهای هیت بازمی‌گردد. گفته‌اند اینان عقیده داشتند امام صادق(ع) نمرده و هرگز نخواهد مرد تا زمانی که ظهور کند و امرش ظاهر شود، و او قائم مهدی است. ابن‌اثیر در کتاب «اللباب» دربارۀ "ناووسی" آورده است: این نسبت به فرقه‌ای از غُلات شیعه است که به آن‌ها ناووسیه گفته می‌شود، و دربارۀ مرگ محمد‌بن علی‌بن حسین‌بن علی‌بن ابی‌طالب(ع) (یعنی امام باقر) شک کرده و منتظر او بودند، و منتظر جعفر‌بن محمد نیز هستند.» من لا یحضره الفقیه، صدوق، 4 / 542 و 543.
[660] . او بشر‌بن حارث مروزی است که در سال ۱۵۰ هجری در بغداد متولد شد (مراجعه کنید به: البدایة و النهایة، ابن‌کثیر). علامه حلی دربارۀ ماجرای هدایت شدن او به‌دست امام کاظم(ع) نوشته است: «بشر حافی به‌دست امام کاظم(ع) توبه کرد. امام(ع) در بغداد از کنار خانۀ او عبور می‌کرد. صدای ساز و آواز و قمار از آن خانه بیرون می‌آمد. کنیزی با دستی پر از زباله‌های سبزی بیرون آمد و آن‌ها را در کوچه انداخت. امام به او فرمود: «ای کنیز، صاحب این خانه آزاد است یا ‌بنده؟» گفت: «بلکه آزاد است.» فرمود: «راست گفتی، اگر‌ بنده بود، از مولای خود می‌ترسید!» وقتی کنیز به خانه بازگشت، صاحب‌خانه که ـ‌ در حال مستی بود‌ ـ پرسید: «چرا دیر کردی؟» کنیز ماجرا را گفت. بشر پابرهنه بیرون آمد تا به امام کاظم(ع) رسید و به دست ایشان توبه کرد.» منهاج الکرامة، ۵۹. عبدالله‌بن قدامه نیز ماجرای توبۀ او را در کتابش ذکر کرده، ولی اسم امام کاظم(ع) را نبرده و گفته است: «نقل شده که بشر در دوران لهو و شادی خود در خانه‌اش بود و همراهانش با او می‌نوشیدند و خوش می‌گذراندند. مردی از صالحان از کنار خانه‌اش عبور کرد و در را کوبید. کنیزی بیرون آمد. مرد پرسید: «صاحب این خانه آزاد است یا ‌بنده؟» گفت: «بلکه آزاد است!» گفت: «راست گفتی، اگر‌ بنده بود، ادب‌ بندگی را رعایت می‌کرد و لهو و طرب را رها می‌ساخت.» بشر این گفت‌وگو را شنید... پس گونه‌هایش را بر خاک مالید و گفت: «بلکه من ‌بنده‌ام، ‌بنده!» از آن به بعد پابرهنه و سربرهنه راه می‌رفت، و به «بشر حافی» معروف شد. از او پرسیدند: "چرا کفش نمی‌پوشی؟" گفت: "چون وقتی با مولایم آشتی کردم، پابرهنه بودم؛ دیگر از این حالت بیرون نمی‌آیم تا هنگام مرگ."» کتاب التوابین، ۲۱۱.
[661] . مراجعه کنید به: الإرشاد، مفید، 2 / 209.
[662] . العریض: دشت یا روستایی است که نزدیک شهر مدینۀ منوره واقع شده است.
[663] . مراجعه کنید به: الإرشاد، المفید، 2 / 209. مادر اسماعیل و عبدالله، سیده فاطمه، دختر حسین‌بن علی‌بن حسین‌بن علی‌بن ابی‌طالب است. اما بانو حمیده بربریه یا اندلسیه: او کنیزی بود که امام باقر(ع) او را خرید و به ازدواج فرزندش امام صادق(ع) درآورد. مراجعه کنید به: بحارالأنوار، مجلسی، 48 / 7؛ مقاتل‌الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، 413. امام باقر(ع) دربارۀ فضیلت او فرموده است: «حمیده در دنیا ستوده است و در آخرت نیز ستوده است.» کافی، کلینی، 1 / 477.
[664] . مناقب آل‌ابی‌طالب، ابن‌شهرآشوب: ج ۳ ص ۴۳۵؛ بحارالأنوار، علامه مجلسی، ج ۴۸، ص ۲۰ و ۲۱.
[665] . مراجعه کنید به: الأعلام، زرکلی، 1 / 311.
[666] . غیبت، نعمانی، ۳۴۷ و ۳۴۸.
[667] . أمالی، صدوق، ۳۰۹.
[668] . مراجعه کنید به: بحارالأنوار، مجلسی، ۴۷ / ۲۵۴ و ۲۵۵.
[669] . مناقب آل‌ابی‌طالب، ابن شهرآشوب، ۱ / ۲۲۹.
[670] . غیبت، نعمانی، 343 - 345؛ بحارالأنوار، مجلسی، 47 / 259 - 261.
[671] . مجمع‌البحرین، الطریحی، 2 / 400.
[672] . مراجعه کنید به: الإرشاد، مفید، 2 / 210 و 211.
[673] . کافی، کلینی، 1 / 310.
[674] . شیخ غفاری، محقق کتابِ من لایحضره الفقیه گفته است: «مرجئة: آن‌ها فرقه‌ای از مسلمانان بودند که عقیده داشتند معصیت در کنار ایمان آسیبی نمی‌رساند، همان‌طور که طاعت در کنار کفر سودی ندارد. این‌ها به این نام شناخته می‌شوند؛ زیرا اعتقاد داشتند خداوند عذاب آن‌ها را به تعویق می‌اندازد؛ و گفته شده است آن‌ها همان فرقۀ جبریه هستند که می‌گویند انسان هیچ‌گونه فعل و اراده‌ای ندارد و اضافه کردن فعل به او تنها به‌صورت مجازی است؛ مانند جریان آب در رودخانه یا چرخش آسیا. این گروه به‌دلیل این‌که امر خداوند را به تعویق می‌اندازند و گناهان کبیره را مرتکب می‌شوند، "مجبرۀ مرجئه" نامیده شدند.» من لایحضره الفقیه، صدوق، 4 / 546.
[675] . الإمامة والتبصرة، ابن‌بابویه قمی، 74.
[676] . علی‌بن بابویه قمی با سند خود نقل کرده است: «از سلیمان‌بن خالد نقل شده است که می‌گفت: روزی امام ابوعبدالله(ع) به عبدالله فرمودند: «برو فلان کار را انجام بده.» عبدالله پاسخ داد: «فلانی را بفرست، چون من نمی‌توانم این کار را انجام دهم»؛ و سخنانی از این دست گفت. خشم را در چهرۀ ابوعبدالله(ع) دیدم. پس فرمود: «خدایا، آنان را لعنت کن، خداوند جز این نمی‌خواهد که عبادت شود، حتی اگر بینی تو به خاک مالیده شود، ای فاجر.» سپس امام موسى‌بن جعفر(ع) را فراخواند و به ما فرمود: «بعد از من، از او اطاعت کنید، که او ـ ‌به خدا سوگند‌ ـ صاحب شماست.» ... از ابراهیم‌بن ابی‌البلاد نقل شده است که می‌گفت: از امام موسى‌بن جعفر(ع) شنیدم که می‌فرمود: «لعنت خدا بر عبدالله، زیرا او به پدرم(ع) دروغ نسبت داد و چیزی را ادعا کرد که موجب غضب خداوند در آسمان‌ها شد.» الإمامة والتبصرة، 70.
[677] . کافی، الكلینی، 1 / 309.
[678] . مناقب آل‌أبی‌طالب، ابن‌شهرآشوب، 3 / 434.
[679] . الإمامة والتبصرة، ابن‌بابویه قمی، 72 و 73.
[680] . یعنی به تعداد رأس‌الجوزاء، که سه ستاره است؛ یا به تعداد حرف جیم که ـ ‌‌براساس حساب اعداد‌ ـ سه تاست.
[681] . یعنی: امام صادق(ع).
[682] . الخرائج والجرائح، راوندی، 1 / 328 - 331.
[683] . سورۀ توبه، آیۀ 103.
[684] . شیخ غفاری، محقق کتاب «من لایحضره الفقیه» گفته است:«فطحیه: فرقه‌ای از شیعه بودند که به امامت علی امیرالمؤمنین(ع) و ائمۀ بعد از ایشان(ع) تا جعفر‌بن محمد(ع) اعتقاد داشتند، سپس به امامت عبدالله‌بن جعفر(ع) ایمان آوردند با این توجیه که او بزرگ‌ترین فرزند پدرش بود و پدرش فرموده بود: "امامت تنها در بزرگ‌ترین فرزند امام خواهد بود." این فرقه به "فطحیه" معروف شدند، چون عبدالله‌بن جعفر عریض‌ترین بدن را داشت، یا سرش بزرگ‌تر بود؛ و گفته شده رئیس آن‌ها نیز افطح بوده است. با تمام این‌ها، عبدالله‌بن جعفر(ع) پس از پدرش تنها هفتاد یا نود روز زندگی کرد. روایتی از امام صادق(ع) آمده است که به پسرش موسى(ع) فرمود: "ای پسرم، برادرت در جایگاه من می‌نشیند و پس از من ادعای امامت می‌کند، اما با او مخالفت نکن، زیرا او اولین کسی است که پس از من به من ملحق می‌شود." گروهی از این افراد در نقل حدیث ثقه بودند، مانند ‌بنی‌فضال. وقتی فطحیه از بنی‌فضال پدیدار شدند، از امام ابومحمد عسکری(ع) پرسیدند: با کتاب‌ها و احادیث آن‌ها چه کنیم؟ امام فرمود: "آنچه از معصومین روایت کرده‌اند بپذیرید، اما آنچه را خودشان گفته‌اند رها کنید." بنابراین طایفه [شیعه] آنچه را‌ بنی‌فضال روایت کرده بودند پذیرفتند.» من لایحضره الفقیه، صدوق، 4 / 542.
[685] . کافی، کلینی، 1 / 285.
[686] . کافی، کلینی، 1 / 284.
[687] . عیون اخبار الرضا، صدوق، 2 / 224.
[688] . کلینی با سند خود نقل کرده است: «از نضر‌بن سوید همان مضمون نقل شده با این تفاوت که گفته است او به ابوجعفر منصور و عبدالله و موسى و محمد‌بن جعفر و مولای ابوعبدالله(ع) وصیت کرده است. سپس ابوجعفر گفت: راهی برای کشتن این افراد نیست.» کافی، 1 / 310 و 311.
[689] . الإرشاد، مفید، 2 / 211.
[690] . الصواعق المحرقه، ابن‌حجر، 169.
[691] . مراجعه کنید به: مستدرکات علم رجال الحدیث، نمازی، 1 / 557.
[692] . گفت‌وگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[693] . کافی، کلینی، 1 / 308.
[694] . مراجعه کنید به: کافی، کلینی، 1 / 316 - 319. و این روایت مهمی است و هنگام بیان نص بر امامت علی‌بن موسی‌الرضا(ع) به آن پرداخته خواهد شد.
[695] . زرکلی گفته است: «نفیسه دختر حسن‌بن زید‌بن حسن‌بن علی‌بن ابی‌طالب، صاحب مشهد معروف در مصر است. او بانویی پرهیزکار، صالح و دانا به تفسیر و حدیث بود. در مکه به دنیا آمد و در مدینه رشد کرد و با اسحاق مؤتمن‌بن جعفر صادق ازدواج نمود. به قاهره منتقل شد و همان‌جا از دنیا رفت. سی بار حج گزارد و حافظ قرآن بود و امام شافعی نزد او قرآن خواند، و زمانی که امام شافعی درگذشت، جنازه‌اش را به خانۀ او آوردند و برای او نماز خواند. علما به دیدارش می‌آمدند و از او بهره می‌بردند.» الاعلام، 8 / 44.
[696] . به‌عنوان مثال مراجعه کنید به: عمدة الطالب فی انساب آل‌ابی‌طالب، ابن‌عنبه، 70.
[697] . مراجعه کنید به: السیده نفیسه کریمه الدارین، نبوی جبر سراج، 14.
[698] . مراجعه کنید به: عمدة الطالب فی انساب آل‌ابی‌طالب، ابن‌عنبه، 241.
[699] . مراجعه کنید به: عمدة الطالب فی انساب آل‌ابی‌طالب، ابن‌عنبه، 231.
[700] . مراجعه کنید به: الإرشاد، مفید، 2 / 220.
[701] . الإرشاد، مفید، 2 / 220.
[702] . اختیار معرفة الرجال، طوسی، 2 / 542.
[703] . غیبت، طوسی، 42.
[704] . اختیار معرفة الرجال، طوسی، 2/ 760.
[705] . الإرشاد، مفید، 2/ 275 و 276.
[706] . اختیار معرفة الرجال، طوسی، 2 / 728.
[707] . اختیار معرفة الرجال، طوسی، 2/547.
[708] . اختیار معرفة الرجال، طوسی، 2/546 و 547.
[709] . سورۀ محمد، آیۀ 22.
[710] . سیر اعلام النبلاء، ذهبی، 6 / 272.
[711] . یکی از توقفگاه‌های راه میان حجاز و عراق.
[712] . الفصول المهمه فی معرفه الائمه، ابن‌صباغ مالکی، 2 / 942 و 943.
[713] . وسائل‌الشیعه (آل‌البیت)، حر عاملی، 13 / 217 و 218.
[714] . مراجعه کنید به: الخمر و النبیذ فی الاسلام، علی المقری، 107 و 108.
[715] . عمدة الطالب، ابن‌عنبه، 183؛ بحارالأنوار، مجلسی، 48 / 165.
[716] . مراجعه کنید به: مقاتل‌الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، 187.
[717] . مقاتل‌الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، 289 و 290.
[718] . این روشی است که طاغوت‌ها تا امروز در برابر مخالفان خود به کار می‌برند؛ یعنی آن‌ها را مجبور می‌کنند به‌طور منظم و مستمر (مثلاً هر روز، هر هفته یا هر ماه) به مراکز امنیتی مراجعه کنند تا اسمشان ثبت شود، یا مورد بازجویی و امثال آن قرار گیرند.
[719] . مقاتل‌الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، 295 - 297.
[720] . مقاتل‌الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، 298.
[721] . منبع قبلی، 299.
[722] . منبع قبلی، 302.
[723] . مقاتل‌الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، 302 و 303.
[724] . مراجعه کنید به: الفائق فی رواة و اصحاب الامام الصادق، شبستری، 1 / 126 و 127.
[725] . مراجعه کنید به: تاریخ الاسلام، ذهبی، 11 / 12؛ الفائق فی رواة و اصحاب الامام الصادق، شبستری، 3 / 434- 435.
[726] . کافی، کلینی، 1 / 366 و 367.
[727] . مهج الدعوات و منهج العبادات، ابن‌طاووس، 219.
[728] . مراجعه کنید به: الکامل فی التاریخ، ابن‌اثیر: 6 / 99 و 100؛ تاریخ الاسلام، ذهبی، 10 / 40.
[729] . تاریخ طبری، 6 / 444.
[730] . به‌عنوان مثال: اسحاق موصلی برای هارون آواز خواند و هارون در برابر آن، باغی به ارزش چهارده هزار دینار برایش خرید (مراجعه کنید به: الأغانی، ابوالفرج اصفهانی، 5 / 174). یحیی مکی برایش آواز خواند، پس هارون به او یک خانه و کیسه‌هایی با پنجاه هزار درهم هدیه داد. (مراجعه کنید به: الأغانی، 6 / 187). همچنین به ابراهیم موصلی دویست هزار درهم بخشید؛ زیرا برایش خواند و او را بسیار به وجد آورد (مراجعه کنید به: التاج فی اخلاق الملوک، جاحظ، 90) و بسیاری موارد دیگر.
[731] . قاضی تنوخی: «شغل ابراهیم موصلی به‌عنوان خواننده این بود که برای خوردوخوراک و وسایلش، هر ماه سی هزار درهم دریافت می‌کرد.» نشوار المحاضرة و اخبار المذاكرة، 6 / 326.
[732] . ابوالفرج اصفهانی گفته است: «کنیزی بسیار زیبا و کامل به رشید هدیه شد. روزی با او خلوت کرد و همۀ کنیزان آوازه‌خوانش را فراخواند و به باده‌نوشی پرداخت. شمارِ کنیزان آوازخوان و خدمتکارانی که در آن مجلس حضور داشتند نزدیک به دو هزار تن بود؛ در زیباترین جامه‌ها و آراسته به گوهرهای گوناگون. خبر این بزم به امّ‌جعفر (همسر هارون) رسید و او را سخت آزرد. پس پیامی به «عَلِیَّه» (خواهر هارون) فرستاد و از او شکایت کرد. علِیّه در پاسخ نوشت: "از این ماجرا نگران مشو. به خدا سوگند او را به تو بازمی‌گردانم. تصمیم دارم شعری بسرایم و برایش آهنگی بسازم و آن را به کنیزانم بیاموزم. تو نیز هر کنیزی داری نزد من بفرست و آنان را به زیورهای گوناگون بیارای تا با کنیزان من هم‌صدا شوند." ام‌جعفر همان‌گونه عمل کرد که علِیّه گفته بود. هنگامی که وقت نماز عصر رسید، هارون ناگهان دید علِیّه از حجره‌اش بیرون آمد و امّ‌جعفر نیز از سوی دیگر، همراه نزدیک به دو هزار کنیز از کنیزان خود و دیگر کنیزان کاخ، که همه لباس‌های شگفت‌انگیز و رنگارنگ به تن داشتند و همه با یک‌صدا می‌خواندند، آهنگی از نوع «هَزَج» که علِیّه آن را ساخته بود: «آواز: او از من بریده، ولی قلب من از او جدا نشده/ ای که امروز از من بریده‌ای و می‌خواهی بعد از من با دیگری بپیوندی» رشید شاد شد و از جا برخاست و رو به ام‌جعفر و علّیه ایستاد و در نهایت خوشحالی گفت: «هرگز روزی مانند امروز ندیده بودم. ای مسرور، هیچ درهمی در بیت‌المال نگذار جز آن‌که آن را پخش کنی.» مبلغی که آن روز پخش شد شش میلیون درهم بود و روزی همچون آن روز هرگز شنیده نشد.» الأغانی، 10 / 360.
[733] . مراجعه کنید به: مروج الذهب، مسعودی، 3 / 382.
[734] . مراجعه کنید به: الوافی بالوفیات، صفدی، 13 / 265.
[735] . مراجعه کنید به: البدایه و النهایه، ابن‌کثیر، 10 / 175.
[736] . مراجعه کنید به: مروج الذهب، مسعودی، 4 / 103؛ المستطرف فی کل فن مستظرف، ابشیهی، 1 / 297.
[737] . مراجعه کنید به: مطالع البدور فی منازل السرور، غزولی، 2 / 138.
[738] . مراجعه کنید به: الأغانی، ابوالفرج اصفهانی، 6 / 50.
[739] . از ابویوسف قاضی نقل شده است: «گفت: شبی در بستر خوابیده بودم که ناگهان فرستادۀ خلیفه در را کوبید. سراسیمه بیرون رفتم. گفت: «امیرالمؤمنین تو را می‌خواهد.» رفتم و دیدم نشسته و عیسی‌بن جعفر نیز نزد اوست. رشید به من گفت: «این مرد کنیزی دارد که از او خواستم به من ببخشد یا بفروشد، اما قبول نکرد. تو را شاهد می‌گیرم که اگر خواستۀ مرا اجابت نکند، او را خواهم کشت.» به عیسی گفتم: «چرا این کار را نکردی؟» گفت: «قسم خورده‌ام بردگانم را طلاق دهم یا آزاد کنم و همۀ اموالم را صدقه بدهم، نه این‌که او را بفروشم یا ببخشم.» رشید به من گفت: «آیا راه چاره‌ای هست؟» گفتم: «بله، نیمی را به تو بفروشد و نیمی را به تو ببخشد.» او نیز نیمی را بخشید و نیمی را به قیمت صد هزار دینار فروخت. رشید پذیرفت و کنیز را آوردند. همین که رشید او را دید گفت: «امشب می‌توانم با او باشم؟» گفتم: «او هنوز کنیز است و باید استبراء کند، مگر این‌که او را آزاد کنی و با او ازدواج کنی، زیرا زن آزاد به استبراء نیاز ندارد.» پس او را آزاد کرد و با مهریۀ بیست هزار دینار با او ازدواج نمود و به من دستور داد دویست هزار درهم و بیست صندوق لباس بپردازم. آن کنیز هم ده هزار دینار برای من فرستاد.» البدایة و النهایة، ابن‌کثیر،10/195.
[740] . سیوطی نقل کرده است: «از ابن‌مبارک نقل شده است که می‌گفت: وقتی خلافت به رشید رسید، به یکی از کنیزان مهدی علاقه پیدا کرد و خواست با او هم‌بستر شود. کنیز گفت: "این شایستۀ تو نیست، زیرا من با پدرت هم‌بستر بوده‌ام." پس رشید شخصی را نزد ابویوسف فرستاد و از او پرسید: "آیا در این باره راهی هست؟" ابویوسف گفت: "ای امیرالمؤمنین، آیا هرگاه کنیزی ادعایی کرد باید حرفش را پذیرفت؟ نه، حرف او را نپذیر؛ زیرا او امین نیست." ابن‌مبارک گفت: "نمی‌دانم از کدام‌یک بیشتر شگفت‌زده شوم: از این کسی که دستش به خون و مال مسلمانان آلوده است و دربارۀ حرمت پدرش وسواس به خرج می‌دهد؟ یا از این کنیز که خود را از امیرالمؤمنین برتر می‌داند؟ یا از این فقیه که گفت حرمت پدرت را بشکن و خواهش خود را برآور و همه‌چیز را گردن من بینداز!"» تاریخ الخلفاء، 316.
[741] . الأغانی، ابوالفرج اصفهانی، 5 / 150.
[742] . صدوق با سند خود از عبیدالله بزاز نیشابوری نقل کرده است که می‌گفت: «میان من و حمید‌بن قحطبه طائی طوسی معامله‌ای انجام شده بود. روزی به سراغش رفتم. چون خبر آمدنم به او رسید، همان لحظه مرا خواست. لباس سفر به تن داشتم و عوض نکرده بودم؛ و آن روز در ماه رمضان و هنگام نماز ظهر بود. وقتی وارد شدم، او را در اتاقی دیدم که در آن آب جاری بود. سلام کردم و نشستم. تشت و اِبریقی [کوزه‌ای] آوردند و او دست‌هایش را شست. سپس به من دستور داد که دست‌هایم را بشویم. سفره آوردند و من فراموش کردم روزه دارم و در ماه رمضان هستم. سپس به ‌یادم آمد و دست کشیدم. حمید گفت: «چرا نمی‌خوری؟» گفتم: «ای امیر، ماه رمضان است و من نه مریضم و نه علتی دارم که افطار کنم. شاید شما عذری داشته باشید یا علتی برای افطار دارید.» گفت: «من هم علتی ندارم، بدنم سالم است.» سپس چشم‌هایش پر از اشک شد و گریست. پس از آن‌که غذایش را خورد، گفتم: «ای امیر، چرا گریه کردی؟» گفت: زمانی که هارون‌الرشید در طوس بود، شبی دستور داد که من را احضار کنند. وقتی وارد شدم، او را دیدم که شمعی افروخته بود. شمشیر سبز بدون غلافی در کنارش بود و خدمتکاری نزدش ایستاده بود. چون به نزدش رفتم، سرش را بالا آورد و گفت: «چقدر به امیرالمؤمنین وفاداری؟» گفتم: «با جان و مال.» ساکت شد و مرا مرخص کرد. به خانه‌ام رفتم. دوباره فرستاده آمد و گفت: «امیرالمؤمنین تو را می‌خواهد.» گفتم: «ما از خداییم»؛ و ترسیدم که قصد کشتنم را داشته و وقتی مرا دیده از کشتنم صرف‌نظر کرده است. نزدش نشستم. سرش را بالا آورد و گفت: «چقدر به امیرالمؤمنین وفاداری؟» گفتم: «با جان، مال، خانواده و فرزند.» لبخندی زد و مرخصم کرد. به خانه برگشتم. باز آن فرستاده آمد و گفت: «امیرالمؤمنین تو را می‌خواهد.» نزدش رفتم. سرش را بالا آورد و گفت: «چقدر به امیرالمؤمنین وفاداری؟» گفتم: «با جان، مال، خانواده، فرزند و دین.» خندید و گفت: «این شمشیر را بگیر و آنچه خدمتکار به تو می‌گوید انجام بده.» شمشیر را گرفتم و خدمتکار مرا به اتاقی برد که در وسطش چاهی بود و سه اتاق دیگر با درهای بسته داشت. درِ یکی را باز کرد. در آن بیست نفر از علویان پیر و جوان از فرزندان علی و فاطمه(ع) در ‌بند بودند. گفت: «امیرالمؤمنین فرمان داده که این‌ها را بکشی.» او یکی‌یکی آن‌ها را بیرون می‌آورد و من گردنشان را می‌زدم تا همه را کشتم و اجساد و سرهایشان را در آن چاه انداخت. سپس درِ اتاق دوم را باز کرد. در آن نیز بیست نفر از علویان در ‌بند بودند. گفت: «این‌ها را هم بکش.» او یکی‌یکی بیرون می‌آورد و من می‌کشتم و در چاه می‌انداختم تا این‌که همه را کشتم. سپس اتاق سوم را باز کرد. در آن هم بیست نفر مانند قبلی‌ها بودند. گفت: «این‌ها را هم بکش.» یکی‌یکی آن‌ها را بیرون می‌آورد و من گردن می‌زدم تا به نوزدهمین نفر رسیدم و یکی مانده بود؛ او پیرمردی با موهای بلند بود. به من گفت: «وای بر تو ای بدبخت، چه عذری خواهی داشت روز قیامت، هنگامی که جد ما رسول خدا(ص) را ببینی و تو شصت نفر از فرزندان او را که از فرزندان علی و فاطمه(ع) بوده‌اند، کشته‌ای؟ دستم لرزید و بدنم به رعشه افتاد. خدمتکار با خشم نگاهم کرد و مرا تهدید کرد؛ پس آن پیرمرد را نیز کشتم و او را هم به چاه انداختم؛ و این‌گونه بود که من شصت نفر از فرزندان رسول خدا را کشتم؛ پس نماز و روزه‌ام چه فایده‌ای دارد؟! و شک ندارم در آتش جهنم ماندگارم.» عیون اخبار الرضا، 1 / 100 - 102.
[743] . تاریخ یعقوبی، 2 / 423.
[744] . به‌عنوان مثال: ابان‌بن عبدالحمید شعر زیر را سروده است: «عموی رسول خدا به او نزدیک‌تر است / یا پسرعمو از نظر نسب و رتبه؟ کدام‌یک به او و پیمانش سزاوارترند؟ / و چه کسی به حق، وارث حقیقی اوست؟ اگر عباس به او سزاوارتر باشد / و علی پس از او به‌سبب نسبش پس فرزندان عباس‌اند که آن را به ارث می‌برند / همان‌گونه که عمو، پسرعمو را در ارث محروم می‌کند» مراجعه کنید به: الأغانی، ابوالفرج اصفهانی، 23 / 120.
[745] . طبرسی: «... موسی‌بن جعفر(ع) فرمود: «وقتی مرا نزد هارون‌الرشید بردند، به او سلام کردم. او جوابم را داد و سپس گفت: «ای موسی‌بن جعفر، مگر می‌شود دو خلیفه باشند و برای هر دو خراج آورده شود؟» گفتم: «ای امیرالمؤمنین، تو را به خدا پناه می‌دهم از این‌که بار گناه خود و مرا بر گردن نگیری، و سخن باطلِ دشمنان ما را دربارۀ ما نپذیری؛ تو می‌دانی از وقتی رسول خدا(ص) از دنیا رفته است همیشه به ما دروغ بسته‌اند...» تا آنجا که هارون گفت: «می‌خواهم از تو دربارۀ چیزهایی بپرسم که مدتی است در دلم هست و از کسی نپرسیده‌ام. اگر به آن‌ها پاسخ دهی، تو را آزاد می‌کنم و دیگر سخن کسی را دربارۀ تو نمی‌پذیرم. به من خبر رسیده تو هرگز دروغ نگفته‌ای، پس راستش را بگو.» گفتم: «اگر چیزی بدانم می‌گویم، به‌شرط آن‌که به من امان بدهی.» گفت: «اگر راست بگویی و تقیه را کنار بگذاری ـ‌ که شما فرزندان فاطمه(س) به آن شهره هستید‌ ـ در امان هستی.» گفتم: «امیرالمؤمنین هرچه می‌خواهد بپرسد.» گفت: «به من بگو چرا شما خود را از ما برتر می‌دانید، درحالی‌که ما و شما از یک ریشه هستیم و هر دو از فرزندان عبدالمطلب هستیم؛ ما فرزندان عباسیم و شما فرزندان ابوطالب و هر دو، عموهای رسول خدا(ص) و خویشان او هستند؟» گفتم: «ما نزدیک‌تریم.» گفت: «چگونه؟» گفتم: «عبدالله و ابوطالب هر دو از یک پدر و مادرند، ولی پدر شما عباس، نه از مادر عبدالله است و نه از مادر ابوطالب.» گفت: «پس چرا ادعا می‌کنید شما وارث پیامبر(ص) هستید، درحالی‌که عمو، پسرعمو را از ارث محروم می‌کند و رسول خدا(ص) درگذشت درحالی‌که ابوطالب پیش از او وفات یافته بود و عباس، عمویش، زنده بود؟» گفتم: «اگر امیرالمؤمنین صلاح می‌داند، مرا از پاسخ به این سؤال معاف کند و هر سؤال دیگری می‌خواهد بپرسد.» گفت: «نه، باید جواب بدهی.» گفتم: «مرا امان بده.» گفت: «پیش از سخن امانت دادم.» گفتم: «براساس گفتۀ علی‌بن ابی‌طالب(ع): هیچ‌کس با وجود فرزند صلبی ـ‌ چه پسر، چه دختر‌ ـ سهمی از ارث ندارد، مگر پدر و مادر و همسر؛ و برای عمو با وجود فرزند صلبی ارثی نیست. نه قرآن و نه سنت چنین چیزی نگفته‌اند، جز این‌که تیم و عدی و‌ بنی‌امیه چنین گفته‌اند که «عمو پدر است»، این رأی شخصی آن‌هاست و حقیقت ندارد و از رسول خدا(ص) چنین سخنی نقل نشده است؛ و علمایی که طبق گفتۀ علی(ع) فتوا داده‌اند حکمشان با اینان متفاوت است. نوح‌بن دراج نیز دربارۀ این مسئله طبق گفتۀ علی(ع) فتوا داده و به همین حکم کرده است، و امیرالمؤمنین او را والی کوفه و بصره کرد و او به همین حکم عمل می‌کرد...» گفت: «بیشتر بگو، ای موسی!» گفتم: «مجلس امانت‌هاست، به تو اختصاص دارد.» گفت: «مشکلی نیست.» گفتم: «پیامبر(ص) کسی را که هجرت نکرده باشد وارث خود قرار نداد و ولایت هم برایش اثبات نکرد تا هجرت کند.» گفت: «دلیل تو چیست؟» گفتم: «فرمایش خداوند تبارک‌وتعالی: (وَالَّذِینَ آمَنُوا وَلَمْ یهَاجِرُوا مَا لَكُمْ مِنْ وَلَایتِهِمْ مِنْ شَیءٍ حَتَّى یهَاجِرُوا) (و کسانی که ایمان آوردند و هجرت نکردند، شما هیچ‌گونه ولایتی با آن‌ها ندارید تا زمانی که هجرت کنند)؛ و عموی من عباس هجرت نکرد. گفت: «ای موسی، آیا این را برای کسی از دشمنانمان فتوا داده‌ای یا به یکی از فقها دربارۀ این مسئله چیزی گفته‌ای؟» گفتم: «به خدا قسم نه، و تا به حال کسی جز امیرالمؤمنین از من نپرسیده است.» سپس گفت: «چگونه به مردم اجازه داده‌اید شما را به رسول خدا(ص) نسبت دهند و به شما بگویند: ای فرزندان رسول خدا، درحالی‌که شما فرزندان علی هستید و هرکسی به پدرش نسبت داده می‌شود، و فاطمه(س) فقط مادر شماست و پیامبر، جدِ شما از طرف مادری است؟» گفتم: «ای امیرالمؤمنین، اگر پیامبر(ص) زنده می‌شد و از تو دخترت را خواستگاری می‌کرد، آیا قبول می‌کردی؟» گفت: «سبحان‌الله! چرا قبول نکنم، بلکه با آن بر عرب و عجم و قریش افتخار می‌کردم!» گفتم: «اما من هیچ‌وقت دخترم را به او نمی‌دادم.» گفت: «چرا؟» گفتم: «چون او مرا زاییده است، ولی تو را نه.» گفت: «نیکو گفتی، ای موسی.» سپس گفت: «چگونه می‌گویید که شما ذریۀ پیامبر هستید، درحالی‌که پیامبر(ص) فرزندی نداشت و نسل فقط از طریق پسر باقی می‌ماند نه دختر، و شما فرزندان دختر هستید و فرزندِ دختر، نسل او به حساب نمی‌آید؟» گفتم: «تو را به حق خویشاوندی و قبر و کسی که در آن است از این سؤال معافم کن.» گفت: «نه، باید دلیلتان را بگویی، ای فرزند علی! و تو ای موسی، سرور ایشانی و امام زمانشان، این‌گونه به من گفته‌اند و تو را از هیچ سؤالی معاف نمی‌کنم تا با حجت از کتاب خدا پاسخ بدهی؛ زیرا شما فرزندان علی ادعا می‌کنید که هیچ‌چیزی از قرآن بر شما پوشیده نیست حتی الف و واو؛ و تأویل همه نزد شماست و به این فرمایش خداوند استدلال می‌کنید: (مَا فَرَّطْنَا فِی الْكِتَابِ مِنْ شَیءٍ) (ما هیچ‌چیزی را در این کتاب فروگذار نکردیم) و از رأی علما و قیاس آن‌ها بی‌نیازید.» گفتم: «اجازه می‌دهی جواب بدهم؟» گفت: «بگو.» گفتم: «پناه می‌برم به خدا از شیطان رانده‌شده. بسم الله الرحمن الرحیم: (وَمِنْ ذُرِّیتِهِ دَاوُودَ وَسُلَیمَانَ وَأَیوبَ وَیوسُفَ وَمُوسَى وَهَارُونَ وَكَذَلِكَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ * وَزَكَرِیا وَیحْیى وَعِیسَى وَإِلْیاسَ كُلٌّ مِنَ الصَّالِحِینَ) (و از نسل او، داوود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسی و هارون را قرار دادیم و این‌گونه نیکوکاران را پاداش می‌دهیم. * و زکریا و یحیی و عیسی و الیاس، هرکدام از شایستگان بودند). ای امیرالمؤمنین، پدر عیسی چه کسی است؟» گفت: «عیسی پدر نداشت.» گفتم: «خدا او را از طریق مریم(س) جزو نسل انبیا قرار داد، همان‌گونه که ما را از طریق مادرمان فاطمه(س) جزو نسل پیامبر(ص) قرار داده است. آیا باز هم بگویم، ای امیرالمؤمنین؟» گفت: «بگو.» گفتم: «فرمایش خداوند عزوجل: (فَمَنْ حَاجَّكَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللَّهِ عَلَى الْكَاذِبِینَ) (پس هرکه بعد از دانشی که به تو آمد دربارۀ آن با تو مجادله کند، بگو بیایید ما فرزندانمان و شما فرزندانتان، و زنانمان و شما زنانتان، و خودمان و شما خودتان را فراخوانیم، سپس دعا کنیم تا لعنت خدا بر دروغ‌گویان باشد). هیچ‌کس ادعایی جز این نکرده است که پیامبر(ص) در مباهلۀ نصارا، کسی جز علی‌بن ابی‌طالب(ع)، فاطمه(س)، حسن و حسین(ع) را زیر ردایش برده باشد؛ پس فرزندان ما: حسن و حسین(ع)، زنان ما: فاطمه(س)، و جان‌های ما: علی‌بن ابی‌طالب(ع) است. همچنین همۀ علما اجماع دارند بر این‌که جبرئیل در روز احد گفت: ای محمد، این مواسات از علی است. پیامبر فرمود: او از من است و من از اویم. جبرئیل گفت: من هم از شما دو نفرم، ای رسول خدا! سپس گفت: شمشیری نیست جز ذوالفقار، و جوانمردی نیست جز علی، همان‌گونه که خدا دربارۀ خلیلش (ابراهیم) فرمود: (قَالُوا سَمِعْنَا فَتًى یذْكُرُهُمْ یقَالُ لَهُ إِبْرَاهِیمُ) (گفتند: شنیدیم از جوانی یاد می‌کنند، که به او ابراهیم گفته می‌شود). ما به سخن جبرئیل که گفت او از ماست، افتخار می‌کنیم.» گفت: «نیکو گفتی، ای موسی! حاجت‌هایت را بگو.» گفتم: «نخستین حاجتم این است که اجازه دهی پسرعمویت به حرم جدش و نزد خانواده‌اش برگردد.» گفت: "ان‌شاءالله بررسی می‌کنیم."» الاحتجاج، ۲ / ۱۶۱ - ۱۶۵.
[746] . طبرسی: «وقتی هارون‌الرشید وارد مدینه شد، برای زیارت پیامبر(ص) رفت و جماعتی نیز همراهش بودند. نزدیک قبر پیامبر(ص) آمد و گفت: «سلام بر تو ای رسول خدا، سلام بر تو ای پسرعمو»؛ و با این سخن بر دیگران مباهات می‌کرد. ابوالحسن موسی‌بن جعفر(ع) جلو آمد و به قبر پیامبر(ص) سلام داد و فرمود: «سلام بر تو ای رسول خدا، سلام بر تو ای پدر.» چهرۀ هارون تغییر کرد و آثار خشم در او پدیدار شد.» الاحتجاج، 2 / 167.
[747] . تاریخ طبری، 6 / 536 و 537. «حائر»: یعنی حائر حسینی در کربلا. «حسن‌بن راشد»: مولای ‌بنی‌عباس، قاضی و فقیه مشهور در زمان هارون عباسی بود. «ام‌موسی همان مادر مهدی است»: یعنی مادربزرگ هارون از طرف پدر. «یزید‌بن منصور»: از پادشاهان یمن بود.
[748] . مراجعه کنید به: تاریخ یعقوبی، 2 / 401.
[749] . صدوق حدیثی طولانی با سند خود تا ابوبکر‌بن عیاش نقل کرده، دربارۀ رفتن او نزد عیسی‌بن موسی هاشمی (والی منصور در کوفه) برای سرزنش او به‌دلیل آنچه با قبر امام حسین(ع) انجام داده بود؛ تا آنجا که ابوبکر به او گفت: «... گفت: تو را و آنچه را با این قبر کردی دیدم. گفت: کدام قبر؟ گفتم: قبر حسین فرزند علی و فاطمه دختر رسول خدا(ص). موسی به او دستور داده بود قبر را شخم بزند، و او همۀ زمین حائر را شخم شد و در آن زراعت کرد. موسی تا حد انفجار خشمگین شد، و سپس گفت: تو را با این قضیه چه کار؟ گفتم: گوش کن تا به تو خبرت بدهم، بدان من در خواب دیدم...» أمالی، صدوق، 321 - 325.
[750] . اعیان‌الشیعه، محسن الامین، ۱ / ۶۲۷ و ۶۲۸.
[751] . وسائل‌الشیعه (آل‌البیت)، حر عاملی، 16 / 259.
[752] . وسائل‌الشیعه (آل‌البیت)، حر عاملی، 17 / 194.
[753] . بغدادی گفته است: «علی‌بن یقطین‌بن موسی، ابوالحسن، مولای ‌بنی‌اسد: در سال ۱۲۴ هجری در کوفه متولد شد. پدرش از بزرگان دعوت‌کننده به امامت بود؛ پس مروان‌بن محمد او را تحت تعقیب قرار داد. او پنهان شد و مادرش، او و برادرش عبید‌بن یقطین را ـ ‌که دو سال بعد از علی به دنیا آمد‌ ـ به مدینه فراری داد. او با خانوادۀ جعفر‌بن محمد صادق(ع) ارتباط داشت؛ پس مادرش با دو پسرش به خانۀ امام رفت. امام جعفر صادق(ع) علی را نزدیک خود نشاند. او را روی زانویش نشاند و به سرش دست کشید. وقتی ‌بنی‌عباس به قدرت رسیدند، یقطین خودش را نمایاند، و مادر علی نیز با علی و عبید بازگشت. یقطین همواره در خدمت ابوالعباس و ابوجعفر بود و با این حال به مذهب ابن‌ابی‌طالب معتقد بود و به امامت ایشان اعتقاد داشت؛ و پسرش نیز همین‌گونه بود و اموال و هدایا را به جعفر صادق(ع) می‌رساند. سپس خبر آن به منصور و مهدی رسید، ولی به او آسیبی نرساندند. هنگامی که مهدی به رصافه منتقل شد، در خانۀ یقطین اقامت داشت؛ و مهدی و علی‌بن یقطین با یکدیگر همچون دو برادر بودند. زمانی که خلافت به مهدی رسید، علی‌بن یقطین را به وزارت برگزید و او را بر دیوان الزِّمام و دیوان البسر و الخاتم (مُهر) منصوب کرد. او تا زمان وفات مهدی، منصبش را حفظ کرد. وقتی کار به هادی رسید، او را در وزارت ابقا کرد و هیچ‌کس را با او شریک نکرد تا این‌که هادی از دنیا رفت. آنگاه کار به رشید رسید و او نیز یک ماه او را ابقا کرد، و سپس یحیی‌بن خالد برمکی را به‌جای او نشاند.» ذیل تاریخ بغداد، ابن‌النجار بغدادی، ۴ / ۲۰۲. (توضیح مترجم: «دیوان الزِّمام» اداره‌ای بود برای نظارت بر اموال و هزینه‌ها، «دیوان البُسر» مربوط به مالیات و درآمدهای نخل و خرما، و «الخاتم» ادارۀ مُهر و تأیید اسناد رسمی). کشی گفته است: «علی‌بن یقطین مولای ‌بنی‌اسد بود؛ و پیش از آن ادویه‌جات می‌فروخت، و در زمان ابوالحسن موسی(ع) از دنیا رفت، و ابوالحسن در سال ۱۸۰ هجری زندانی بود.» اختیار معرفة الرجال، طوسی، ۲ / ۷۲۹.
[754] . اختیار معرفة الرجال، طوسی، ۲ / ۷۳۱.
[755] . «۸۰۶. ... از زیاد قندی، از علی‌بن یقطین نقل شده است که ابوالحسن(ع) به او وعدۀ بهشت داد. ۸۰۸. ... از عبدالرحمن‌بن حجاج نقل شده است که می‌گفت: در یکی از سال‌ها اموال بسیاری متعلق به ابو‌ابراهیم(ع) نزد من بود. علی‌بن یقطین نامه‌ای به من سپرد و درخواست دعا کرده بود. پس از انجام کارهایم و رساندن اموال به امام(ع) گفتم: «فدایت شوم، علی‌بن یقطین از من خواسته شما برایش دعا کنی.» فرمود: «برای آخرت؟» گفتم: «بله.» دستش را بر سینه‌اش گذاشت و فرمود: «ضمانت می‌کنم که آتش به علی‌بن یقطین نخواهد رسید.» ۸۰۹. ... یعقوب‌بن یقطین گفت: از ابوالحسن خراسانی(ع) شنیدم که می‌فرمود: «بدان که علی‌بن یقطین از دنیا رفت درحالی‌که صاحبش ـ ‌‌یعنی ابوالحسن(ع)‌ ـ از او راضی بود.» ۸۱۰. ... از عبدالله‌بن یحیى کاهلی نقل شده است که می‌گفت: نزد ابو‌ابراهیم(ع) بودم که علی‌بن یقطین وارد شد. ابوالحسن(ع) رو به اصحابش کرد و فرمود: «هرکس دوست دارد مردی از اصحاب رسول خدا(ص) را ببیند به این فردی ‌که وارد شده است نگاه کند.» یکی از حاضران گفت: «او از اهل بهشت است؟» ابوالحسن(ع) فرمود: «من شهادت می‌دهم که او از اهل بهشت است.» ۸۱۳. ... داوود رقی گفت: در روز عید قربان، بر ابوالحسن(ع) وارد شدم. ایشان فرمود: «وقتی بر موقف بودم، هیچ‌کسی جز علی‌بن یقطین به دلم خطور نکرد. او همواره همراه من بود و از من جدا نشد تا اعمال را به پایان رساندم.» ۸۱۸. ... از حسین‌بن عبدالرحیم نقل شده است که ابوالحسن(ع) به علی‌بن یقطین فرمود: «تو فقط یک خصلت را برای من ضمانت کن تا من سه چیز را برای تو ضمانت کنم.» علی گفت: «فدایت شوم، آن خصلت چیست، و آن سه چیز که شما ضمانت می‌کنی کدام هستند؟» امام فرمود: «سه چیزی که من ضمانت می‌کنم این است که هیچ‌گاه داغ آهن (قتل با شمشیر) به تو نخواهد رسید، فقر به سراغت نمی‌آید، و در زندان زندانی نمی‌شوی.» علی گفت: «آن خصلتی که من باید ضمانت کنم چیست؟» امام فرمود: «تضمین کن که هیچ یک از دوستان من نزد تو نیاید مگر این‌که او را اکرام کنی.» علی آن خصلت را ضمانت کرد، و ابوالحسن(ع) هم آن سه چیز را برایش تضمین کرد. ۸۱۹. ... بکر‌بن محمد اشعری روایت کرده است که ابوالحسن اول(ع) فرمود: «دیشب از پروردگارم برای علی‌بن یقطین طلب آمرزش کردم، و خدا او را به من بخشید. علی‌بن یقطین مال و محبتش را در راه ما بخشش کرد و به همین سبب شایستۀ لطف ما گردید.» اختیار معرفة الرجال، طوسی، ۲ / ۷۲۹ - ۷۳۲.
[756] . راوندی گفته است: «علی‌بن یقطین گفت: هارون‌الرشید یک دُرّاعه از خز سیاه (جبّه یا ردای رسمی بلند) از لباس‌های شاهان را که با طلا آراسته شده بود، به من بخشید و من آن را به‌همراه اموال زیادی نزد موسی‌بن جعفر(ع) فرستادم. امام(ع) جبّه را به علی‌بن یقطین بازگرداند و فرمود: «آن را نزد خود نگه دار که به آن نیاز خواهی داشت.» پس از چند روز علی‌بن یقطین یکی از خدمتگزارانش را از خدمت برکنار کرد. آن خادم که گرایش علی را به موسی(ع) می‌دانست، نزد هارون سعایت کرد و گفت: «او به امامت موسی‌بن جعفر(ع) معتقد است و آن جبّه را نیز برای او فرستاده است.» هارون از این سخن خشمگین شد و گفت: «قطعاً این را بررسی خواهم کرد.» پس علی‌بن یقطین را احضار کرد و پرسید: «با آن جُبّه‌ای که به تو دادم چه کردی؟» گفت: «در صندوقچه‌ای نزد خودم است.» هارون گفت: «آن را بیاور.» علی به غلامش گفت: «به خانه‌ام برو و آن صندوقچه‌ای را که در اتاق فلان با مُهر من است بیاور.» غلام رفت و صندوقچه را آورد. هارون صندوق را باز کرد و جبّه را دید؛ پس خشمش فرو نشست و پیشکش دیگری به علی داد و آن سخن‌چین را چنان زد که جان باخت.» الخرائج والجرائح، ۱ / ۳۳۴.
[757] . الاختصاص، مفید، ۲۶۲.
[758] . الاحتجاج، طبرسی، ۲ / ۱۶۶.
[759] . دمیری نقل کرده است: «از اصمعی نقل شده است که گفت: به حضور هارون وارد شدم، و یک سال بود که در بصره از او دور بودم. به او، به‌عنوان خلیفه، سلام کردم. اشاره کرد نزدیکش بنشینم. نشستم و کمی بعد برخاستم. باز اشاره کرد: بنشین. نشستم تا آنجا که از مردم خلوت شد. سپس به من گفت: ای اصمعی، دوست نداری محمد و عبدالله، پسرانم، را ببینی؟ گفتم: بله، ای امیرالمؤمنین، دوست دارم، و فقط برای همین آمده‌ام که به آن دو سلام کنم. گفت: همین کافی است. سپس گفت: محمد و عبدالله را نزد من بیاورید. فرستاده به سراغشان رفت و گفت: امیرالمؤمنین شما را می‌خواند. آن دو آمدند، مانند دو ماهِ شبِ چهارده. قدم‌هایشان را هماهنگ برمی‌داشتند و نگاهشان به زمین بود، تا نزد پدرشان ایستادند و به‌عنوان خلیفه به او سلام کردند. اشاره کرد: بنشینند. محمد سمت راست، و عبدالله سمت چپش نشست. سپس به من دستور داد با آن دو دربارۀ ادب به گفت‌وگو بپردازم. هر چه از فنون ادب گفتم، پاسخ دادند و درست پاسخ دادند. هارون گفت: ادبشان را چگونه دیدی؟ گفتم: ای امیرالمؤمنین، از نظر هوش و فهم و ذهن، هرگز همانند این دو را ندیده‌ام. خدا عمرشان را طولانی کند و امت را از رأفت و مهربانی‌شان بهره‌مند گرداند. هارون آن دو را به سینۀ خود چسباند و گریه‌اش گرفت، تا این‌که اشک‌هایش بر ریش‌هایش جاری شد. سپس به آن دو اجازۀ رفتن داد، و آن‌ها رفتند. هنگامی که خارج شدند، به من گفت: ای اصمعی، چه می‌گویی دربارۀ وقتی که دشمنی و کینه میان آن‌ها آشکار شود و جنگ و خون‌ریزی میانشان بیفتد، تا آنجا که بسیاری از زنده‌ها آرزو کنند مرده باشند؟ گفتم: ای امیرالمؤمنین، این مطلبی است که منجمان هنگام تولدشان پیش‌بینی کرده‌اند، یا خبری است که علما دربارۀ ایشان روایت کرده‌اند؟ گفت: نه، بلکه خبری است که علما از اوصیا و انبیا درباره‌شان نقل کرده‌اند. مأمون نیز در دوران خلافتش می‌گفت: هارون تمام آنچه را میان ما خواهد گذشت، از موسی‌بن جعفر شنیده بود، و این مطالب را به همین دلیل گفته بود.» حیاة الحیوان الکبری، ۱ / ۱۱۵.
[760] . در تاریخ، ماجرای معروف به «نکبت برمکیان» به ثبت رسیده است؛ به‌طوری که هارون عباسی سخت‌ترین عذاب‌ها را بر برمکیان جاری سخت، آن‌ها را به قتل رساند و اموالشان را مصادره کرد؛ ابتدا جعفر‌بن یحیی برمکی را کشت، سپس پدرش و برادران و فرزندان و تمام افرادی را که به آن‌ها وابسته بودند، حتی خدمتگزارانشان را دستگیر کرد و بسیاری از آنان را به قتل رساند!
[761] . پدر جعفر، محمد‌بن اشعث خزاعی است که از فرماندهان دعوت عباسی بود، نه محمد‌بن اشعث کندی خبیث که در کشتن حسین(ع) شرکت داشت و نیز در قتل مسلم‌بن عقیل و غارت زرۀ او در کوفه نقش داشت.
[762] . عیون أخبار الرضا، صدوق، ۱ / ۷۰ و ۷۱.
[763] . اختیار معرفة الرجال، طوسی، ج ۲، ص ۵۴۰ و ۵۴۱.
[764] . عیون أخبار الرضا، شیخ صدوق، ج 1، ص 71 و 72.
[765] . اثبات الوصیه، مسعودی، ص ۱۹۳.
[766] . عیون اخبار الرضا، شیخ صدوق، ج ۱، ص ۸۸ و ۸۹.
[767] . أمالی، صدوق، 460 و 461.
[768] . مروج الذهب، مسعودی، 3/346 و 347.
[769] . عیون اخبار الرضا، صدوق، 1/75 و 76.
[770] . عیون اخبار الرضا، صدوق، 1/73.
[771] . الفصول المهمة فی معرفة الأئمة، ابن‌صباغ مالکی، ج 2، ص 951 - 954.
[772] . عیون اخبار الرضا، صدوق، 2 / 246.
[773] . عبدالله‌بن مرحوم ازدی: از اصحاب امام صادق و کاظم(ع). مراجعه کنید به: مستدرکات علم رجال الحدیث، 5/106.
[774] . عیون اخبار الرضا، صدوق، 1 / 36.
[775] . مراجعه کنید به: عیون اخبار الرضا، صدوق، 1 / 82 و 83.
[776] . الإرشاد، مفید، 2 / 240.
[777] . متون در این خصوص متواتر است و برخی از آن‌ها در پژوهش‌های آینده ذکر خواهد شد، ان‌شاءالله؛ فقط به‌عنوان یک نمونه: «از سلیمان‌بن حفص مروزی نقل شده است که می‌گفت: نزد ابوالحسن موسی‌بن جعفر(ع) رفتم و می‌خواستم دربارۀ حجت بعد از ایشان بر مردم سؤال کنم. وقتی به من نگاه کرد، پیش‌دستی کرد و فرمود: «ای سلیمان، علی، پسرم، وصیِ من و بعد از من حجت بر مردم است، و او بهترین فرزندان من است. پس اگر بعد از من زنده ماندی، نزد شیعیان و دوستدارانم که دربارۀ جانشین من بعد از من پرس‌وجو می‌کنند، برای او شهادت بده.» ... از عبدالله‌بن حرث و مادرش که از فرزندان جعفر‌بن ابو‌طالب بودند، نقل شده است که می‌گفت: ابوابراهیم(ع) برای ما پیغام فرستاد و ما را گرد آورد؛ سپس فرمود: «می‌دانید چرا شما را جمع کرده‌ام؟» گفتیم: «نه.» فرمود: «گواه باشید که علی، پسرم، وصیِ من، قیام‌کننده به امر من و جانشین من بعد از من است. هرکس نزد من دِینی دارد از این پسرم بگیرد و هرکس وعده‌ای نزد من دارد از او مطالبه کند؛ و هرکس ناچار است مرا ببیند جز با نامۀ او نزد من نیاید.» عیون اخبار الرضا، صدوق، 1 / 35 و 36.
[778] . صدوق با سند خود نقل کرده است: «از علی‌بن عبدالله هاشمی نقل شده است که می‌گفت: ما با حدود شصت نفر از خودمان و موالیانمان نزد قبر بودیم که ابوابراهیم موسای جعفر(ع) آمد و دستِ علی پسرش(ع) را در دست داشت، و فرمود: «می‌دانید من که هستم؟» گفتیم: «شما آقا و بزرگ ما هستی.» فرمود: «نام و نسب مرا بگویید.» گفتیم: «شما موسی‌بن جعفر‌بن محمد هستی.» فرمود: «و این کسی که با من است کیست؟» گفتیم: «او علی‌بن موسی‌بن جعفر است.» فرمود: "گواه باشید او وکیل من در زمان حیاتم و وصی من بعد از مرگم است."» عیون اخبار الرضا، 1/ 39.
[779] . عیون اخبار الرضا، صدوق، 1 / 39.
[780] . این موضوع شاید در سیرۀ هارون عباسی عجیب به نظر برسد؛ چگونه ممکن است وزیری درخواست او را رد کند! اما شگفتی برطرف می‌شود اگر بدانیم ربیع برای جدش منصور ابتدا حاجب بود و سپس وزیر شد و سپس وزیر پدرش «محمد مهدی» بود و در تثبیت خلافت «مهدی و پدر هارون» و کنار زدن پسرعمویش، عیسی‌بن موسی عباسی، نقش داشت. بنابراین ربیع بر هارون و پدر و جدش حقی دارد و به همین دلیل «فضل‌بن ربیع» را وزیر خود قرار داد و او را یکی از عباسیان می‌دانست و از عطوفتی که گاهی با امام کاظم(ع) نشان می‌داد هراسی نداشت. متن تاریخی زیر میزان نفوذ فضل نزد هارون را نشان می‌دهد: «در آغاز خلافت هارون، یحیی‌بن خالد برمکی و پسرانش جعفر و فضل، بر امور غالب بودند تا آنجا که هارون هیچ امر و نهیی به آن‌ها نداشت! آن‌ها هفده سال به همین صورت و با ادارۀ کامل امور مملکت باقی ماندند، و سپس فضل بر او غلبه یافت.» تاریخ یعقوبی، 2 / 429.
[781] . مراجعه کنید به: الإرشاد، مفید، 2 / 240 - 243.
[782] . روضة الواعظین، فتال نیشابوری، 216 و 217.
[783] . مراجعه کنید به: الإرشاد، مفید، 2 / 240 - 243.
[784] . تاریخ یعقوبی، 2 / 414.
[785] . تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، 13 / 33.
[786] . ابن‌شهرآشوب روایت کرده است: «هارون‌الرشید کنیزی زیبا و خوش‌سیما را برای موسی‌بن جعفر فرستاد تا در زندان به او خدمت کند. امام فرمود: به او بگو: «بلکه این شما هستید که به هدیه‌تان شاد می‌شوید. من نیازی به این و امثال آن ندارم.» هارون از این سخن خشمگین شد و گفت: برگرد و به او بگو: «ما تو را به رضایت خودت زندانی نکرده‌ایم و به رضایت تو هم خدمت نکرده‌ایم؛ کنیز را نزدش بگذار و بازگرد.» خادم رفت و برگشت. سپس هارون از مجلس برخاست و خادم را فرستاد تا اوضاع را بررسی کند؛ دید آن کنیز در حال سجده برای پروردگارش است و سر بر نمی‌دارد و می‌گوید: «قدوس، سبحانک سبحانک». هارون گفت: «به خدا قسم، موسی‌بن جعفر او را با جادویش سِحر کرده است»،... آن کنیز پیوسته بر این حال بود تا از دنیا رفت؛ و این چند روز پیش از وفات موسی بود.» مناقب آل‌ابی‌طالب، 3 / 415 و 416.
[787] . مراجعه کنید به: ایضاح الاشتباه، علامه حلی، 296.
[788] . مراجعه کنید به: عیون اخبار الرضا، صدوق، 1 / 94 و 95.
[789] . کافی، کلینی، 8 / 124 - 126.
[790] . خطیب بغدادی با سند خود نقل کرده است: «عمار‌بن ابان گفت: ابوالحسن موسی‌بن جعفر نزد سندی‌بن شاهک زندانی بود. خواهرش از او خواست که سرپرستی زندان امام را به عهده بگیرد؛ او زنی دین‌دار بود؛ او نیز پذیرفت، و آن زن خدمت امام را بر عهده گرفت. برای ما نقل کرده است که آن زن می‌گفت: وقتی امام نماز عشاء را می‌خواند، خدا را حمد و ستایش می‌کرد و دعا می‌نمود و همین‌طور ادامه می‌داد تا شب به پایان می‌رسید. وقتی شب می‌گذشت، برای نماز صبح برمی‌خاست، سپس مدتی ذکر می‌گفت تا آفتاب طلوع کند، سپس تا بالا آمدن روز می‌نشست. سپس خود را آماده می‌کرد و مسواک می‌زد و غذا می‌خورد، سپس تا نزدیک ظهر می‌خوابید، بعد وضو می‌گرفت و نماز می‌خواند تا نماز عصر را به جا آورد. سپس رو به قبله ذکر می‌گفت تا نماز مغرب، سپس میان مغرب و عشا نماز می‌خواند؛ و این روش همیشگی او بود. خواهر سندی هرگاه به او نگاه می‌کرد می‌گفت: "بدبخت شدند مردمی که به این مرد آسیب رساندند؛ او ‌بنده‌ای صالح بود."» تاریخ بغداد، 13 / 32. همچنین مراجعه کنید به: الکامل فی التاریخ، ابن‌اثیر، 6 / 164.
[791] . غیبت، طوسی، ص 25.
[792] . یکی از رجال دولت عباسی و دوست یحیی‌بن خالد برمکی، که در زمان منصور و مهدی و رشید، سرپرست شرطه‌های بغداد بود. مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 6 / 302؛ تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، 13 / 138. او مسئول نخستین زندان امام کاظم(ع) بود و خداوند او را به‌دست امام(ع) هدایت کرد. و در زندان دوم، امام(ع) با ایشان ارتباط داشت؛ و به‌دلیل فعالیتش در دستگاه دولت، می‌توانست امام(ع) را در زندان ملاقات کند.
[793] . عیون اخبار الرضا، صدوق، 1 / 94 - 96.
[794] . کافی، کلینی، 1 / 258 و 259.
[795] . ازجمله: این‌که آن شخص یحیی برمکی بوده است؛ مراجعه کنید به: اختیار معرفة الرجال، طوسی، 2 / 863 و 864. و همچنین: فضل‌بن یحیی؛ مراجعه کنید به: أمالی، صدوق، 211 و 212. اما صحیح همان است که بیان داشتیم.
[796] . عیون اخبار الرضا، صدوق، 1/82 تا 84.
[797] . الإرشاد، مفید، 2 / 243؛ مقاتل‌الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، 336.
[798] . صدوق با سند خود نقل کرده است: از عمر‌بن و‌اقِد نقل شده است که می‌گفت: «سندی‌بن شاهک شبی که من در بغداد بودم، کسی را فرستاد تا مرا احضار کند. ترسیدم قصد بدی نسبت به من داشته باشد. به خانواده‌ام سفارش‌های لازم را کردم و گفتم: «انا لله و انا الیه راجعون.» سپس سوار شدم و نزد او رفتم. وقتی مرا دید گفت: «ای اباحفص، شاید تو را ترسانده و نگران کرده باشیم؟» گفتم: «همین‌طور است.» گفت: «جز خیر نیست.» گفتم: «پس فرستاده‌ای به خانه‌ام بفرست تا آنان را از حال من باخبر کند.» گفت: «چشم.» سپس گفت: «ای اباحفص، می‌دانی چرا تو را فراخوانده‌ام؟» گفتم: «نه.» گفت: «آیا موسی‌بن جعفر(ع) را می‌شناسی؟» گفتم: «بله، به خدا قسم او را می‌شناسم و مدت زیادی است با او دوستی دارم.» گفت: «چه کسانی در بغداد هستند که او را می‌شناسند و گفته‌شان پذیرفته می‌شود؟» من افرادی را نام بردم، و در دلم خطور کرد که امام(ع) از دنیا رفته است. پس شخصی را فرستاد و همان‌طور که مرا آورده بود آنان را نیز آورد. گفت: «آیا کسانی را می‌شناسید که موسی‌بن جعفر را بشناسند؟» گروهی را نام بردند و آنان را آوردند. صبح شد و ما در خانه بیش از پنجاه نفر از افرادی بودیم که موسی‌بن جعفر(ع) را می‌شناختیم و با او مصاحبت داشتیم. سپس سندی‌بن شاهک برخاست و داخل شد و ما نماز خواندیم. بعد کاتب او بیرون آمد و طوماری با خود داشت و اسامی، منزل، شغل و نشانه‌های ما را نوشت. سپس نزد سندی رفت. بعد سندی بیرون آمد و دستی زد و گفت: «برخیز، ای اباحفص!» من و یارانم برخاستیم و داخل شدیم. به من گفت: «ای اباحفص، پارچه را از روی صورت موسی‌بن جعفر کنار بزن.» کنار زدم و او را دیدم که از دنیا رفته است. گریه کردم و گفتم: «انا لله و انا الیه راجعون.» سپس به جمع گفت: «نگاه کنید.» همه جلو رفتند و نگاه کردند. سپس گفت: «همۀ شما شهادت می‌دهید که این موسی‌بن جعفر‌بن محمد(ع) است؟» گفتیم: «آری، شهادت می‌دهیم که او موسی‌بن جعفر‌بن محمد(ع) است.» سپس گفت: «آیا اثری ناخوشایند در او می‌بینید؟» گفتیم: «نه، چیزی نمی‌بینیم، فقط او را می‌بینیم که وفات کرده است.» گفت: «اینجا بمانید تا او را غسل دهید و کفن کنید.» ما همان‌جا ماندیم تا او غسل و کفن شد. او را به مصلا بردند و سندی‌بن شاهک برای او نماز خواند، و دفنش کردیم و بازگشتیم. عمر‌بن و‌اقِد می‌گفت: هیچ‌کس از من به موسی‌بن جعفر(ع) آگاه‌تر نیست. چگونه می‌گویند او زنده است درحالی‌که من خودم دفنش کردم؟!» عیون اخبار الرضا، 1 / 91 و 92.
[799] . «سلیمان‌بن منصور» یکی از فرماندهانی بود که خلیفۀ عباسی، موسای هادی ـ‌ همان‌طور که پیش‌تر گفتیم‌ ـ او را برای سرکوب قیام حسین‌بن علی «صاحب فخ» به مکه فرستاد.
[800] . صدوق با سند خود روایت کرده است: «از حسن‌بن عبدالله صیرفی، از پدرش نقل شده است که می‌گفت: موسی‌بن جعفر(ع) در اختیار سندی‌بن شاهک بود که از دنیا رفت؛ و او را بر تابوتی حمل کردند و جارچی فریاد می‌زد: «این امام رافضه است، او را بشناسید.» وقتی به محل استقرار شرطه‌ها آوردند، چهار نفر را گماشتند و ندا دادند: «هرکس می‌خواهد این خبیث پسر خبیث را ببیند بیرون بیاید.» سلیمان‌بن ابوجعفر جعفری از قصر خود به کنار رود آمد و صدای فریاد و هیاهو را شنید. به غلامان و فرزندانش گفت: «چه خبر است؟» گفتند: «سندی‌بن شاهک کنار تابوت موسی‌بن جعفر(ع) فریاد می‌زند.» به فرزندان و غلامانش گفت: «ممکن است همین کار را در سمت غربی هم با او انجام دهند. پس وقتی از پل گذشتند، شما با غلامانتان پایین بروید و تابوت را از دست آنان بگیرید. اگر جلویتان را گرفتند، با آنان بجنگید و لباس سیاهشان را پاره کنید.» وقتی او را عبور دادند، آن‌ها پایین آمدند و تابوت را از دستشان گرفتند و آنان را زدند و لباس‌های سیاهشان را پاره کردند و جنازه را در میان چهارراه قرار دادند و منادی ندا داد: «هرکس می‌خواهد این پاکیزه پسر پاکیزه، موسی‌بن جعفر(ع)، را ببیند بیرون بیاید.» مردم جمع شدند. او را غسل دادند و با حنوط بسیارِ خوب حنوط کردند و با کفنی که در آن حبره‌ای بود که با دو هزار و پانصد دینار تهیه شده و سراسر آن قرآن نوشته شده بود، کفن کردند. پابرهنه و با گریبان چاک در تشییع او شرکت کردند و تا قبرستان قریش بردند و او را دفن کردند و خبر را برای رشید نوشتند. رشید به سلیمان‌بن ابوجعفر نوشت: "ای عمو، صله‌رحم کردی، خدا خیرت دهد. به خدا سوگند، سندی‌بن شاهک ـ ‌لعنت خدا بر او‌ ـ این کار را به دستور ما انجام نداد."» عیون اخبار الرضا، 1 / 93.
[801] . مراجعه کنید به: عمدة الطالب فی أنساب آل‌ابی‌طالب، ابن‌عنبه، 185.
[802] . مراجعه کنید به: عیون اخبار الرضا، صدوق، 1 / 92.
[803] . این موضوع در دعاها و سخنان حضرت(ع) به افرادی که خبر شهادت خود را به آنان داده بود، روشن است.
[804] . گفت‌وگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[805] . مراجعه کنید به: البدء و التاریخ، مقدسی، 479؛ وفیات الأعیان، ابن‌خلکان، 6 / 219.
[806] . مراجعه کنید به: البدایة و النهایة، ابن‌کثیر، 13 / 389.
[807] . تاریخ طبری، 6 / 279 و 280.
[808] . مراجعه کنید به: تاریخ مدینة دمشق، ابن‌عساکر، 16 / 7 و 8؛ سیر اعلام النبلاء، ذهبی، 7 / 229.
[809] . مراجعه کنید به: تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، 12 / 332؛ مروج‌الذهب، مسعودی، 3 / 337.
[810] . مراجعه کنید به: الکامل فی التاریخ، ابن‌اثیر، 6 / 106، 145.
[811] . مراجعه کنید به: سیر اعلام النبلاء، ذهبی، 9 / 92.
[812] . تاریخ یعقوبی، 2 / 429.
[813] . یعقوبی گفته است:« مردم در خصوص دلایل خشم گرفتن بر آن‌ها اختلافات بسیاری دارند.» تاریخ یعقوبی،2/422.
[814] . مراجعه کنید به: برای نمونه، تاریخ ابن‌خلدون، 1 / 15؛ هارون‌الرشید، دکتر عبدالجبار الجومرد، 2 / 460.
[815] . مراجعه کنید به: مأساة البرامكة، مؤسسۀ هَندوی. موجود در: h​t​t​p​s​:​/​/​w​w​w​.​h​i​n​d​a​w​i​.​o​r​(​ع​)​/​b​o​o​k​s​/​9​/​5​1​7​1​9​6​0​8
[816] . دمیری: «و رشید، جعفر را برادر خود می‌نامید و لباس مخصوص خودش را به او می‌پوشاند.» حیاة الحیوان الکبرى، 2 / 177. «لباس مخصوص خودش را به او می‌پوشاند»: هارون‌الرشید دستور داده بود جامه‌ای مخصوص خلافت بدوزند که خودش و جعفر‌بن یحیی آن را می‌پوشیدند تا نزدیکی او را به خود نشان دهد.
[817] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 6 / 489.
[818] . مراجعه کنید به: البدایة و النهایة، ابن‌کثیر، 10 / 204؛ سیر اعلام النبلاء، ذهبی، 9 / 66.
[819] . تاریخ یعقوبی، 2 / 421 و 422.
[820] . دو وسیله که برای اجرای مجازات استفاده می‌شدند.
[821] . یحیی‌بن خالد، پدر «فضل‌بن یحیی برمکی» و وزیر هارون بود.
[822] . الإرشاد، مفید، 2/240 -243.
[823] . تاریخ طبری، 6 / 490 - 492.
[824] . تاریخ ابن‌خلدون: 3 / 224؛ و همچنین مراجعه کنید به: تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، 12 / 332.
[825] . خطیب بغدادی: «از محمد‌بن عبدالرحمن هاشمی ـ‌ پیش‌نماز کوفه‌ ـ نقل شده است که می‌گفت: در روز عید قربان، بر مادرم وارد شدم و نزد او زنی محترم بود که لباس‌هایی کهنه و فرسوده به تن داشت. مادرم به من گفت: «این زن را می‌شناسی؟» گفتم: «نه.» گفت: «این عباده، مادر جعفر‌بن یحیی‌بن خالد است.» به او سلام کردم و خوشامد گفتم، و گفتم: «ای فلان، کمی از احوال خودتان برایم بگو.» گفت: "سخنی برایت می‌گویم که برای عبرت‌گیرندگان کافی است و برای اندیشه‌کنندگان پندآموز. روزی مثل امروز (عید قربان) بر من وارد شد، درحالی‌که بر بالای سر من چهارصد کنیز ایستاده بودند و من می‌پنداشتم جعفر، پسرم، به من بدی کرده است؛ و امروز در میان شما آمده‌ام و همین که پوست دو گوسفند نصیبم شود، که یکی را جامۀ زیرین و دیگری را جامۀ رویین کنم، مرا بس است."» تاریخ بغداد، 7/ 168.
[826] . هارون به سندی گفت: «نزدیک من بیا. من نزدیکش شدم. گفت: «می‌دانی چرا تو را فراخواندم؟» گفتم: «نه، به خدا، ای امیرالمؤمنین.» گفت: «تو را برای کاری فراخواندم که اگر حتی یقۀ پیراهنم از آن باخبر شود، آن را در فرات می‌اندازم. ای سندی، چه کسی مورداعتمادترین فرماندۀ من است؟» گفتم: «هرثمه.» گفت: «درست گفتی. و چه کسی مورداعتمادترین خدمۀ من است؟» گفتم: «مسرور کبیر.» گفت: «درست گفتی. همین الآن حرکت کن و به‌سرعت به بغداد برو و یاران مورداعتمادت و رؤسای محله‌ها را جمع کن و به آنان دستور بده که خودشان و یارانشان آماده باشند. وقتی همۀ راه‌ها بسته شد، به خانه‌های برمکیان برو و بر در هریک از خانه‌هایشان یک نفر از رؤسای محله را بگمار و به او بگو اجازه نده کسی وارد یا خارج شود، جز خانۀ محمد‌بن خالد، تا دستور من برسد...» تاریخ طبری، 6 / 493.
[827] . مراجعه کنید به: روز حسین، جلد سوم، مبحث سفاح مهم‌ترین یارانش را می‌کشد.
[828] . گفت‌وگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[829] . غیبت، طوسی، 24 و 25.
[830] . غیبت، طوسی، ص 25.
[831] . مراجعه کنید به: تاریخ الإسلام، ذهبی، 11 / 11.
[832] . مراجعه کنید به: دروس من التاریخ - نکبة البرامکة، محمد فاروق الإمام.
[833] . مأمون دربارۀ یکی از دیدارهای امام کاظم(ع) با پدرش هارون می‌گوید: «... سپس او (کاظم(ع)) برخاست و رشید نیز به احترام او برخاست و میان دو چشم و صورتش را بوسید. سپس رو به من و امین و مؤتمن کرد و گفت: «ای عبدالله، ای محمد، و ای ابراهیم، پیشاپیش پسرعمو و سرورتان بروید، رکاب او را بگیرید، لباس‌هایش را مرتب کنید و او را تا منزلش بدرقه نمایید.» ابوالحسن موسی‌بن جعفر(ع) به صورت محرمانه نزدیک من آمد و بشارت خلافت را به من داد و فرمود: "وقتی این مقام را به دست آوردی، به فرزندم نیکی کن"...» الاحتجاج، طبرسی، 2 / 165 - 167.
[834] . مأمون به‌شدت تحت تأثیر برمکیان بود، چنان‌که از قاضی یحیی‌بن اکثم نقل شده است: «در کفایت و فصاحت و سخاوت و شجاعت، هیچ‌کسی همانند یحیی‌بن خالد و پسرانش نبود.» وفیات الأعیان، ابن‌خلكان، 6 / 221.
[835] . ابن‌العِبری: «پس از امین، در سال 182 هجری، رشید برای عبدالله مأمون بیعت ولایتعهدی گرفت، و خراسان و آنچه را مربوط به آن تا همدان بود به او سپرد و لقب مأمون را به او داد و او را به جعفر‌بن یحیی برمکی سپرد.» تاریخ مختصر الدول، 129. سیوطی: «رشید در سال 175 هجری برای پسرش، محمد، بیعت ولایتعهدی را ستاند و لقب امین را به او داد. در آن زمان او پنج سال داشت و این کار به‌خاطر تلاش مادرش زبیده بود. ذهبی می‌گوید: این آغاز ضعف و سستی در دولت عباسیان از جهت امامت بود. سپس در سال 182 هجری، پس از امین برای پسرش، عبدالله، بیعت گرفت و لقب مأمون را به او داد و همۀ سرزمین‌های خراسان را به او واگذار کرد. سپس در سال 186 هجری، پس از آن دو برای پسرش قاسم بیعت گرفت و لقب مؤتمن را به او داد و جزیره و ثغور را به او واگذار کرد، درحالی‌که هنوز کودکی بیش نبود. وقتی دنیا را بین این سه نفر تقسیم کرد، برخی از خردمندان گفتند: با این کار میان آن‌ها دشمنی انداخت، و فرجام آن به زیان رعیت خواهد بود.» تاریخ‌الخلفاء، 314 و 315.
[836] . مراجعه کنید به: روز حسین، جلد سوم، مبحث رهبران انقلاب عباسی، که در آن آمده ابوسلمه باور خود را اصلاح کرد و شیعۀ آل‌محمد(ع) شد و همین باعث کشته شدنش گردید. سید احمد الحسن می‌فرماید: «جنبش عباسیان در آغاز خود به "الرضا من آل‌محمد" دعوت می‌کرد. در نتیجه، هرکسی که این حرکت را بر پا داشت یا دوستدار آل‌محمد بود، یا خواهان آن بود که حکومت به دست آنان سپرده شود؛ اما اشکال در تشخیص آل‌محمد(ع) بود. عده‌ای ‌بنی‌عباس را نیز شامل این عنوان می‌دانستند، برخی آن را فقط به فرزندان فاطمه محدود می‌کردند و عده‌ای هم فقط ائمه(ع) را مصداق می‌دانستند و این‌ها اندک بودند. در نهایت، کار به بنی‌عباس رسید. در جریان قیام و پس از پایان آن، بسیاری از انقلابیون و رهبرانشان سرانجام به گرایش به ائمه(ع) یا تشیع آل‌محمد(ع) رسیدند و خلال نیز از همین گروه بود؛ او شیعۀ دوستدار [آل‌محمد] از دنیا رفت یا کشته شد.»
[837] . مسئلۀ گرایش خالد‌بن برمک به آل‌محمد(ع) روشن است. به‌عنوان مثال: زمانی که منصور تصمیم گرفت قصر سفید را از مدائن منتقل کند، خالد مخالفت کرد با این‌که خود او مبتکر ساخت بغداد بود؛ و علت مخالفتش وجود مصلای امیرالمؤمنین علی‌بن ابی‌طالب(ع) در آنجا بود! * ابن‌کثیر گفته است: «نقل شده است که خالد‌بن برمک کسی بود که به منصور پیشنهاد ساخت بغداد را داد و در این کار بسیار تلاش کرد. و وقتی منصور نظر امرا را دربارۀ انتقال قصر سفید از مدائن به بغداد به‌عنوان قصر حکومت جویا شد، خالد گفت: «این کار را نکن، زیرا این قصر نشانه‌ای در جهان است و مصلای امیرالمؤمنین علی‌بن ابی‌طالب(ع) در آن قرار دارد.» اما منصور خلاف رأی او عمل کرد و بخش زیادی از قصر را منتقل نمود...» البدایة و النهایة، 13 / 389. * ابن‌خلدون گفته است: «منصور دربارۀ خراب کردن مدائن و ایوان با خالد‌بن برمک مشورت کرد. خالد گفت: «من این کار را درست نمی‌دانم؛ زیرا این‌ بنا از آثار اسلام و فتوحات عرب است و مصلای علی‌بن ابی‌طالب(ع) در آن است.» منصور او را به محبت عجم‌ها متهم کرد و دستور داد قصر سفید را خراب کنند، اما هزینۀ تخریب آن بیش از ساخت ‌بنای جدید بود، پس از این کار منصرف شد. خالد گفت: «من موافق توقف تو در این کار نیستم، تا نگویند نتوانستند آنچه را دیگران ساخته‌اند خراب کنند»؛ اما منصور اعتنا نکرد.» تاریخ ابن‌خلدون، 3 / 197.
[838] . غیبت، طوسی، 25. روایت پیش‌تر ذکر شد.
[839] . روایت پیش‌تر آمده بود؛ قسمتی از این روایت: «از محمد‌بن عباد مُهَلّبی نقل شده است که می‌گفت: وقتی هارون‌الرشید، ابوابراهیم موسی(ع) را زندانی کرد و درحالی‌که زندانی بود، نشانه‌ها و معجزاتی آشکار کرد، هارون متحیر ماند. پس یحیی‌بن خالد برمکی را فراخواند و به او گفت: «ای ابوعلی، ما در برابر این شگفتی‌ها چه کنیم؟ آیا تدبیری برای این مرد داری تا ما را از این غم آسوده کند؟» یحیی‌بن خالد برمکی گفت: «آنچه من به تو پیشنهاد می‌کنم، ای امیرالمؤمنین، این است که به او لطف کنی و صله‌رحم نمایی؛ به خدا سوگند او دل پیروان ما را از ما برگردانده است.» و یحیی او را دوست می‌داشت و هارون از این موضوع اطلاع نداشت...» غیبت، طوسی، 24 و 25.
[840] . گفت‌وگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[841] . گفت‌وگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[842] . گفت‌وگوی خصوصی با سید احمد الحسن.