عناوین
متن کتاب
انتشارات انصار امام مهدی(ع)/ شمارۀ 227
روز حسین(ع)
جلد سوم
بررسی و تحلیل مهمترین رویدادهای روز عاشورا و پس از آن
به قلم
علاء سالم
مترجم:
گروه مترجمان انتشارات انصار امام مهدی(ع)
نام کتاب : روز حسین، جلد سوم
نام کتاب اصلی : یوم الحسین، الجزء الثالث
نویسنده : علاء سالم
مترجم : گروه مترجمان انتشارات انصار امام مهدی(ع)
نوبت انتشار : اول
تاریخ انتشار : 1404
تاریخ انتشار کتاب اصلی : 1446ق/ می 2025م
کد کتاب : 227
ویرایش ترجمه : اول
جهت کسب اطلاعات بیشتر در خصوص دعوت مبارک سید احمد الحسن(ع)
به تارنماهای زیر مراجعه نمایید.
www.almahdyoon.co
www.almahdyoon.com
فهرست
فهرست 5
سرآغاز 11
دربارﮤ رویدادهای پس از شهادت حسین(ع) 15
(1) امویان پس از شهادت امام حسین(ع) 17
واقعۀ حرّه 17
موضع بازماندﮤ حسین در رخدادهای حرّه 36
محاصرۀ مکه و تخریب کعبه 40
هلاکت یزید و هرجومرج پس از او 44
هلاکت یزید و آنچه دربارهاش گفته شده است 44
اعتراف معاویةبن یزید به حق 51
سیطرﮤ مروانیان بر حکومت 55
هرجومرج و جنگ برای دنیا و حکومت! 57
درخت لعنتشده و جستوخیز میمونها 60
(2) قیام توّابین 69
آمادگی برای قیام و عزیمت به جنگ 69
انگیزههای قیام 69
نگاهی کلی به کوفه 74
اختلاف دیدگاهها در میان محبان 76
خروج برای جنگ و تخلف بیشتر محبان 80
چرا شام؟ 82
والی کوفه در تلاش برای بهرهبرداری از قیام به نفع آل زبیر 87
زیارت قبر حسین(ع) و حرکت بهسوی شام 88
نبرد عینالورده 92
آمادهسازی سلیمان و سفارشهای او به یارانش 92
رویارویی دو طرف در عینالورده و شهادت فرماندهان قیام 93
قیام توّابین: نتایج و درسها 97
نتایج قیام 97
ازجمله درسهای قیام 100
(3) قیام مختار ثقفی 103
مختار پیش از قیام 104
نخستین دستگیری مختار 104
خونخواهی حسین(ع)، نخستین دغدغۀ مختار 105
پیوستن مختار به ابنزبیر 111
زمینهسازی برای قیام 116
دستگیری دوم مختار 118
مختار قیامکنندهای برای خونخواهی حسین(ع)(ع) 120
مختار حرکتش را از زندان آغاز میکند 120
عبداللهبن مطیع، والی جدید کوفه 121
تردید برخی از بیعتکنندگان در مشروعیت قیام مختار 124
پیوستن ابراهیمبن مالک اشتر به مختار 127
ابنمطیع تدابیری میاندیشد، و ابناشتر در قیام شتاب میکند 129
قیام مختار در کوفه 131
مختار امیر کوفه شد 137
بیعت مردم کوفه با مختار 137
ورود ابنزیاد به موصل 139
انقلابی نافرجام که قاتلان حسین رهبریاش کردند 141
مختار از قاتلان حسین انتقام میگیرد 144
ابنزبیر به مختار و ابنحنفیه خیانت میکند 160
نبرد خازر و کشته شدن ابنزیاد (لعنةاللهعلیه) 164
نبرد مَذار 169
کشته شدن مختار 171
نکات مهم 176
نکتۀ اول: تأیید عملکرد مختار بهعنوان یک قیامکننده 176
نکتۀ دوم: آیا مختار امانی را که به ابنسعد (لعنةاللهعلیه) داده بود نقض کرد؟ 177
نکتۀ سوم: سرنوشت ابراهیمبن اشتر 180
نکتۀ چهارم: آیا آل زبیر خونخواه حسین(ع) بود؟ 181
نکتۀ پنجم: درسهایی از قیام مختار 185
اعتقاد مختار و مشروعیت قیامش 188
سخن نهایی دربارﮤ مختار 188
آیا مختار کیسانی بود و بر این عقیده زندگیاش را به پایان رساند؟ 201
مشروعیت قیامهای خونخواهی 213
آیا امامت علیبن حسین(ع) از خواص شیعه پنهان مانده بود؟ 231
پس از قیام مختار 243
برکناری مصعب از عراق و سپس بازگرداندن او 244
کشته شدن مصعببن زبیر 245
کشته شدن عبداللهبن زبیر و ویران کردن کعبه با منجنیق 246
حکمرانی حجاجبن یوسف (لعنةاللهعلیه) 248
کشته شدن کمیلبن زیاد 253
کشته شدن سعیدبن جبیر 255
عمربن عبدالعزیز سبّ علی(ع) را متوقف میکند و فدک را به اهلش بازمیگرداند! 258
سرآغاز دعوت بنیعباس 264
(4) قیام زیدبن علیبن حسین(ع) 267
سیره و فضیلت زید 267
تولد زید و زندگی با پدرش(ع) 267
زید و دو امام باقر(ع) 271
سیرﮤ زید در میان مسلمانان 273
زید، انقلابی شهید 275
خبررسانی از آنچه بر زید خواهد گذشت 275
انگیزههای قیام زید و مشروعیت آن 278
قیام زید در کوفه و شهادتش 292
اعتقاد زید به امامت امام صادق(ع) 297
سقوط حکومت بنیامیه پس از شهادت زید 305
روایت شهادت یحییبن زید 306
شهادت یحیی 306
اعتقاد يحيىبن زيد 308
حوادث پراکندﮤ پس از قیام زید 322
زمامداری ولیدبن یزید «ناقص» و کشته شدن او 322
آشوبهایی که در اواخر حکمرانی بنیامیه آنان را فرا گرفت 324
قیام عبداللهبن معاویةبن عبداللهبن جعفر در کوفه 327
قیام عباسیان و آغاز حکمرانیشان 330
رهبران قیام و انتخاب خراسان 331
آغاز قیام ابومسلم در خراسان 334
بیعت ابوالعباس سفاح 339
سقوط دمشق و کشته شدن آخرین حاکم بنیامیه 345
کشتار امویان توسط عباسیان 347
سفاح مهمترین یاران خود را میکشد 349
مرگ سفاح و خلافت منصور 350
منصور، ابومسلم و عموهای عباسی خود را از بین میبرد 352
نکات مهم 355
منابع 377
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
-سرآغاز
ازجمله وقایع مهم در دوران حسین (صلوات خدا بر او) قیامهایی است که پس از شهادت آن حضرت(ع) شکل گرفت و با عنوان «قیامهای خونخواهی» شناخته میشود؛ زیرا با هدف انتقامجویی برای حسین و خونِ بهناحق ریختهشدﮤ او در کربلا آغاز شدند و تا نابودی کامل حکومت بنیامیه آرام نگرفتند. قیام توّابین در سال ۶۵ هجری به رهبری سلیمانبن صُرد خزاعی (رضوان خدا بر او باد) و با همراهی برگزیدگان شیعۀ آلمحمد(ع)، آغازگر این قیامها بود. اگرچه این قیام به هدف نهایی خود نرسید و قاتلان حسین را از میان نبرد، اما به حکومت اموی آسیب رساند و مرکز قدرت امویان را دچار آشفتگی کرد، و نیز نقش مؤثری در برانگیختن روحیۀ مسلمانان - بهویژه شیعیان آلمحمد - برای ایستادگی در برابر ظلم و طغیان اموی داشت. سپس قیام مختار ثقفی (رضوان خدا بر او باد) در سال ۶۶ هجری در کوفه، با همراهی شیعیان آلمحمد(ع) به وقوع پیوست؛ قیامی که دلهای مؤمنان را تسکین داد و هزاران نفر از قاتلان حسین را از میان برداشت، بهویژه افرادی که نقش برجستهای در قتل حسین (صلوات خدا بر او) داشتند؛ افرادی همچون ابنزیاد، ابننمیر، ابنسعد، ابنذیالجوشن، خولی، حرمله و دیگران که خداوند همگیشان را لعنت کند. سپس قیام زید شهید در کوفه در سالهای ۱۲۰ تا ۱۲۲ هجری شکل گرفت؛ و اگر فداکاری نوادﮤ رسول خدا(ص) و ایثار جان او و خاندان و یارانش در روز عاشورا در راه دین خدا و تثبیت پایههای حاکمیت الهی نبود، این قیام نیز پدید نمیآمد. این قیام نیز نقش بزرگی در تضعیف حکومت اموی داشت، تا آنجا که برخی مورخان بر این باورند که حکومت بنیامیه عملاً پس از وقایع قیام زید(ع) و مرگ هشامبن عبدالملک در سال ۱۲۵ هجری، به پایان رسید. بنیعباس نیز از ضعف و ناتوانی حکومت اموی بهره بردند و جنبش خود را گسترش دادند، که سرانجام با سلطۀ ابومسلم خراسانی بر شرق و سپس عراق و در ادامه، شام به سقوط حکومت بنیامیه انجامید. خون بهناحق ریختهشدﮤ حسین بر خاک سوزان طف، روح انقلاب علیه ظلم و باطل و انحراف اموی را در جانهای مؤمنان و صالحان بیدار کرد و پس از خواب و سکوتی طولانی، در آنان روحیۀ زندگی و نهضت را دمید؛ و طنین روز حسین(ع) پس از شهادتش پیوسته در گوش زمان میپیچد و به پایان حکومت بنیامیه محدود نمیشود، بلکه فراتر از آن خواب هر طاغوت و ظالمی را تا واپسین روز بشریت بر این زمین آشفته خواهد کرد. ما در این جلد از کتاب «روز حسین»، به بررسی این قیامها میپردازیم؛ و طبیعتاً هدف ما صرفاً روایت تاریخی و نقل حوادث نیست، بلکه مهمتر از آن: بیان حقایق به همان صورتی که هست، و اصلاح آنچه بر اثر جهل یا عامدانه تحریف شده است. استخراج پندها و اندرزها؛ زیرا بسیاری از امور و وقایعی که در آن دوره رخ دادهاند، سنتهایی هستند که در دنیای امتحان تکرار میشوند. این کتاب دربرگیرندﮤ پژوهشهای اعتقادی مهمی است که با جریان وقایع و رخدادها تناسب دارد. «روز حسین» در جلد سوم خود، شامل گفتوگوهای متعددی با سید احمد الحسن دربارﮤ مسائل و موضوعات حساس و مبهمی است که همواره برای بسیاری از مورخان و پژوهشگران در دورﮤ پس از شهادت حسین(ع) مطرح بوده است؛ دورهای که سرشار از رویدادها و دگرگونیهای بزرگ و سرنوشتساز بوده است؛ و پاسخها و تحلیلهای روشن و مستدل ایشان همچون یافتن حلقۀ گمشدهای است که کامل شدن تصویر به آن وابسته بوده است، و صحنۀ ایمانی و اسلامی را بهصورتی درست و منطقی و منصفانه برایمان بازترسیم میکند. برای کامل شدن بهرهمندی - پیش از پرداختن به قیامها - خلاصهای از وقایع و رویدادهای مهمی که در فاصلۀ میان شهادت امام حسین(ع) در سال ۶۱ هجری و قیام توابین در سال ۶۵ هجری روی داده، ارائه شده است تا تصویر کاملی از جریان و تسلسل حوادث در ذهن خوانندﮤ گرامی شکل گیرد. از خداوند سبحان خواستارم ما را در زمرﮤ شیعیان حسین (صلوات خدا بر او) و پیروان راه او قرار دهد و روزی که به لقای او نائل میشویم فرجاممان را به نیکی رقم بزند؛ و سپاس و ستایش از آنِ خداوند یگانه است. ۲۵/ ۵/ ۲۰۲۵م [4 خرداد 1404 ش] -دربارۀ رویدادهای پس از شهادت حسین(ع) سید احمد الحسن میفرماید: «اهمیت فهم این حوادث تنها در درک درست گذشته و آنچه واقعاً رخ داده، خلاصه نمیشود، بلکه [ابزاری است] برای فهم حال و آینده و اتخاذ موضعی درست مبتنی بر بصیرت و آگاهی کاملی از آنچه امروز در جریان است، از رهگذر درک آنچه در گذشته اتفاق افتاده است. گذشته یا تاریخ - برخلاف آنچه برخی ترویج میکنند - بیارزش نیست؛ همانگونه که گاهی با تکرار این جمله که «امروز ما چه ارتباطی با وقایع هزار سال پیش دارد؟» [میکوشند اهمیت آن را کمرنگ جلوه دهند.] البته، این سخن را معمولاً زمانی بر زبان میآورند که به سودشان باشد و در موقعیتی که منفعتی برای خود میبینند! اگر رویدادهای گذشته و تاریخ ارزشی نداشت، پس چرا قرآن آنها را بازگو کرده است؟ کسی که به قرآن ایمان دارد نباید بگوید «ما چه ارتباطی با وقایع گذشته داریم»، بهویژه وقتی که آنچه رخ داده است به مسئلۀ مهمی در دین مربوط میشود، یعنی امامت عام، صرفنظر از جزئیات فهم آن در میان اهلسنت، شیعیان یا دیگران. ازاینرو، بسیار مهم است که تاریخ و آنچه به وقوع پیوسته را به خوبی درک کنیم و تا حد ممکن از آن بهره گیریم؛ همچنین بسیار اهمیت دارد که خودبزرگبینی و غروری را که برخی به بهانۀ پیشرفتهای امروزی گرفتارش شدهاند کنار بگذاریم؛ درحالیکه گذشتگان نیز مراحلی مشابه ما را - با توجه به زمان و شرایط خود - پشتِسر گذاشتهاند.»[1]-(1) امویان پس از شهادت امام حسین(ع)
حکومت یزیدبن معاویه (لعنةاللهعلیه) چندان طول نکشید؛ زیرا مدت خلافت او سه سال و چند ماه، در سالهای ۶۰ تا ۶۴ هجری، و سرشار از وقایع زشت و شنیع بود. او حکومت خود را با کشتن نوادﮤ رسول اکرم و میوﮤ دلش، امام حسینبن علی (صلوات خدا بر او) به همراه اهلبیت و یارانش در کربلا آغاز کرد. سپس در واقعۀ مصیبتبار «حرّه»، شهر پیامبر(ص) را برای سپاهیانش مباح ساخت، و سرانجام حکومت خود را با هدف قرار دادن کعبه بهوسیلۀ منجنیق در نبردی که میان سپاه او و سپاه ابنزبیر درگرفت، به پایان رساند.-واقعۀ حرّه
* مکان: حجاز ، شهر پیامبر (مدینه) * زمان: ذیحجه سال ۶۳ هجری پس از شهادت امام حسین(ع)، دیگر مانعی در برابر تحقق آرزوی عبداللهبن زبیر برای به دست گرفتن سلطنت و حکومت باقی نمانده بود، و همانطور که پیشتر دانستیم، او پس از خودداری از بیعت با یزید به مکه پناه برده بود. او از واقعۀ شهادت امام حسین(ع) سوءاستفاده کرد و مردم را به بیعت با خودش فراخواند، درحالیکه پیشتر آنان را به شورا دعوت کرده بود. خبر اقدامات او به گوش یزید رسید. یزید تصمیم گرفت او را دستگیر کند و در غُلوزنجیر به نزد خودش بیاورد.[2] یزید والی خود را در مدینه واداشت[3] تا لشکری فراهم کند و فرماندهی آن را به «عمروبن زبیر»[4] - برادر عبدالله - بسپارد تا بهسوی مکه حرکت کند و جنبش عبداللهبن زبیر را در آنجا سرکوب کند، اما این تلاش به نتیجه نرسید؛ زیرا سپاه عمروبن زبیر پس از رسیدن به مکه از هم گسست و یارانش پراکنده شدند؛ چون مردم مکه و اطراف آن با عبدالله - که به بهانۀ دفاع از بیتالله و حرمش همدردی آنان را با خود جلب کرده بود - همراهی کردند. در نهایت، مأموریت عمروبن زبیر شکست خورد، دستگیر شد و نزد برادرش عبدالله آورده شد. عبدالله دستور داد او را زندانی کنند، سپس اعلام کرد هرکس از عمرو مظلمهای دارد یا از او آسیبی دیده است میتواند انتقام بگیرد. مردم بهسوی او هجوم آوردند و از او انتقام گرفتند تا آنکه سرانجام بر اثر ضربهای که یکی از قصاصکنندگان بر او وارد کرد، جان باخت.[5] پس از آنکه عبداللهبن زبیر برادرش را به قتل رساند، مردم مکه و مدینه را به بیعت با خود و ترک بیعت با یزید و جهاد با او فراخواند. عبداللهبن مطیع عدوی (پسرعموی عمربن خطاب) در مدینه مسئول گرفتن بیعت از مردم برای او شد. در مکه نیز، ابنزبیر به اخراج امویان و پیروانشان از شهر پرداخت؛ گروهی از فراریان را تعقیب کرد، و عدهای از آنها را درون حرم به قتل رساند.[6] در مدینه نیز، مردم بیعت یزید را باطل کردند و علیه امویان و نزدیکانشان - که حدود هزار نفر بودند - شورش کردند و آنها را در خانۀ مروانبن حکم محاصره کردند و شعارهایی علیهشان سر دادند. سپس با شنیدن خبر حرکت سپاه شام بهسوی مدینه، حلقۀ محاصره را تنگتر کردند و آنان را از مدینه بیرون راندند.[7] طبق متون تاریخی، یکی از دلایل شورش مردم مدینه و اقدام به خلع بیعت با یزید و اخراج والی او از شهر، اعتقادشان به فسق و فجور یزید بود،[8] بهویژه با توجه به اینکه او علناً به فسق و فجور میپرداخت و بیشتر مسلمانان از وضعیت او آگاه بودند. عبداللهبن حنظله - پس از بازگشت از شام - این دلیل را برای مردم مدینه چنین بیان کرده و گفته است: «به خدا قسم، ما علیه یزید خروج نکردیم مگر آنگاه که ترسیدیم از آسمان بر سرمان سنگ ببارد؛ مردی که با مادران و دختران و خواهران زنا میکند، شراب مینوشد و نماز را ترک میکند. به خدا سوگند، اگر هیچکس از مردم با من نبود، یقیناً در راه خدا در برابر او ایستادگی میکردم. پس در همان روز، مردم از هر سو برای بیعت با عبداللهبن زبیر هجوم آوردند.»[9] جنبش ابنزبیر در مکه و ارتباط او با مردم مدینه، از طریق برخی از یارانش نیز، از دیگر عواملی بود که مردم مدینه را به خلع یزید و اخراج والی او واداشت.[10] از سوی دیگر، یزید نامهای به مردم مدینه نوشت و از والیاش (عثمانبن محمد) خواست آن را برایشان بخواند. در این نامه آمده بود: «اما بعد، من به شما آنقدر بها دادم که عهد خود را شکستید و آنقدر شما را رفعت بخشیدم که از حد گذشتید، شما را بر سر خود نشاندم و سپس پایین آوردم؛ و به خدا سوگند، اگر بخواهم شما را زیر پایم بگذارم، آنچنان شما را لگدمال کنم که فقط شمار اندکی از شما باقی بماند و شما را همچون افسانههایی میگردانم که از عاد و ثمود نقل میشود. سوگند به خدا، جز عقوبت از من به شما نخواهد رسید، و کسی که پشیمان شود هرگز رستگار نخواهد شد.»[11] سپس یزید سپاهی متشکل از دوازده هزار نفر به فرماندهی مسلمبن عقبۀ مری برای حمله به مدینه و مجازات مردم آن بهخاطر تمردشان تجهیز کرد. شایان ذکر است انتخاب این جلاد خونریز - مسلم - برای انجام چنین مأموریتی، به توصیۀ پیشینِ پدرش معاویه صورت گرفته بود.[12] بهعلاوه، هدف یزید (لعنةاللهعلیه) از اعزام سپاه، سرکوب شورش عبداللهبن زبیر در مکه بود. او هنگام بدرقۀ مسلمبن عقبه به او گفت: «تو فرماندﮤ سپاه هستی. اگر برایت اتفاقی افتاد، فرماندهی با حصینبن نمیر سُکونی باشد. وقتی به مدینه رسیدی سه بار مردم را به اطاعت دعوت کن؛ اگر پذیرفتند که هیچ، وگرنه با آنان بجنگ. اگر بر آنان پیروز شدی، شهر را بهمدت سه روز مباح کن و هرآنچه از مال و ارث و سلاح یا خوراکی در آن یافت شد، از آنِ سپاه باشد.»[13] «بدان تو بهسوی قومی نادان و متجاوز میروی که بُردباری امیرالمؤمنین معاویه آنها را فاسد کرده است و گمان کردهاند کسی به آنان آسیب نمیرساند؛ پس اهل شام را از آنچه در مقابله با آنان اراده کردند، باز مدار.»[14] «... و وقتی به مدینه رسیدی اگر کسی مانعت شد یا در برابر تو ایستاد و جنگ کرد، پس شمشیر، شمشیر؛ کار زخمیهایشان را یکسره کن، فراریهایشان را تعقیب کن، و مبادا کسی از آنان را زنده بگذاری.»[15] مسلم (خدا او را خوار کند) طبیعتاً از این مأموریت خوشحال شد و با وجود آنکه بیمار بود آن را (پناه بر خدا) رزقی دانست که خدا برایش فرستاده است[16] و وقتی یزید این مأموریت را به او سپرد، گفت: ««مرا بهسوی آنان بفرست.؛ به خدا قسم، شهر را زیر و زبر خواهم کرد!»[17] و مقصودش «شهر رسول خدا» بود، با وجود آنکه خداوند آن را حرمی امن قرار داده است؛ و نیز با وجود حرمتش به سبب اینکه محل هجرت رسول خدا، محل رسالت، و محل نزول وحی الهی بوده است.[18] سپاه اموی به راه افتاد و به مدینه رسید و در اطراف آن در منطقهای به نام «حرّه» در شرق مدینه[19] اردو زد. مسلمبن عقبه به مردم مدینه سه روز مهلت داد تا حکم یزید را بپذیرند و با او بیعت کنند، در غیر این صورت جنگ درخواهد گرفت. پس از آنکه مردم این خواسته را رد کردند، مسلم با سپاهش بهسوی آنان یورش برد. مردم مدینه فرماندهی خود را به عبداللهبن حنظله[20] سپردند و گرد او جمع شدند. آنان خندقی اطراف شهر حفر کرده بودند تا مانع پیشروی سپاه اموی به درون شهر شوند. میان دو طرف نبرد سختی درگرفت که در آن عبداللهبن حنظله و سپاهش نهایتِ پایداری و استقامت را از خود نشان دادند، اما تفاوت چشمگیر در تعداد و تجهیزات دو سپاه نقش تعیینکنندهای در سرنوشت نبرد داشت. در نتیجه، سپاه اموی پیروز شد و سپاه ابنحنظله شکست خورد و او به همراه پسرش و بسیاری از نیروهایش کشته شدند. همچنین نباید از خیانت برخی از مردم مدینه (از قبیلۀ بنی عبدالأشهل) غافل ماند؛ زیرا آنان به طمع مال و وعدههایی که مروانبن حکم به آنان داده بود اجازه دادند سپاه اموی از طرف محلۀ آنها وارد شوند و از خندق عبور کند؛ و در نتیجه، سپاه اموی توانست از آن مسیر عبور کند، وارد مدینه شود و شهر را با هرچه در آن بود در اختیار سپاهیان شامی قرار دهد. واقعۀ حرّه در اواخر ماه ذیحجۀ سال ۶۳ هجری رخ داد.[21] آن جلاد خونریز، مسلمبن عقبه، دستورات امیر فاسقش را موبهمو اجرا کرد، تا آنجا که پس از پایان واقعه، نامهای به یزید نوشت و در آن شرحی از رویدادها ارائه کرد. ازجمله در آن نامه آمده بود: «... هنگام بالا آمدن خورشید از جانب عبدالأشهل، از راهی که یکی از مردانشان برای ما گشوده بود – به سبب وعدههایی که مروانبن حکم از جانب امیرالمؤمنین به او داده بود، ازجمله نزدیکی مقام، پاداش فراوان، ادای حق و رعایت عهدها - اسبهایمان را بر آنان تازاندیم. من او را نزد امیرالمؤمنین فرستادهام ... خداوند مردان امیرالمؤمنین را سلامت داشت، هیچکس از آنان آسیبی ندید، و دشمنشان بیش از چهار ساعت از روز در برابرشان تاب نیاورد، و ما نماز ظهر را - خدا امیرالمؤمنین را اصلاح کند - در مسجد آنان خواندیم، پس از کشتاری گسترده و غارتی بزرگ. شمشیرهایمان را بر آنان فرود آوردیم، هرکس را که در برابر ما ظاهر شد کشتیم، فراریها را دنبال کردیم، کار زخمیها را تمام کردیم، و آنها را سه روز - چنانکه امیرالمؤمنین فرمان داده بود - غارت کردیم.»[22] نکاتی در ارتباط با واقعۀ حرّه: 1. انتخاب مجرم سفاک مسلمبن عقبه از سوی یزید (لعنةاللهعلیه)، پس از آن صورت گرفت که عبیداللهبن زیاد از پذیرفتن این مأموریت خودداری کرد و جملۀ مشهور خود را به زبان راند: «به خدا سوگند، این دو کار را برای فاسق جمع نمیکنم»، و منظورش از آن دو، قتل حسین(ع) و حمله به مدینه و مکه بود.[23] تصریح ابنزیاد بهروشنی نشان میدهد که یزید، فرماندهندﮤ اصلی قتل امام حسین(ع) بود و این اقدام تصمیم شخصیِ ابنزیاد نبوده است، برخلاف آنچه برخی طرفداران متعصب بنیامیه ادعا میکنند؛ و ما پیشتر این موضوع را بررسی کردیم.[24] همچنین این گفته گواه آن است که فسق یزید امری پنهانی نبود و حتی فاسقانی مانند خود او و نزدیکانش هم آن را کتمان نمیکردند، علاوهبر اینکه او از نظر عموم مسلمانان به فسق شهره بود؛ تا آنجا که عبداللهبن زبیر، یزید را بهدلیل افراط در نوشیدن شراب «مستِ دائمُالخمر» مینامید.[25] 2. متون تاریخی - که بخشی از آنها پیشتر نقل شد - بهروشنی و صراحت بیان میدارند که فجایع، نسلکشی و نقض حرمت خون و مال و ناموس مسلمانان که در شهر پیامبر بهدست سپاه اموی صورت پذیرفت، به فرمان یزید لعین انجام شده بود؛ زیرا او دست جنایتکار مسلمبن عقبه را باز گذاشت و مدینه را بهمدت سه روز برای او و سپاهش مباح ساخت تا هرچه میخواهند انجام دهند؛ و یزید با این کار خود، راه پدرش معاویه و سیاست ستمکارانۀ او را ادامه داد؛ همان سیاستی که سربازانش - به دستور مستقیم خودِ او - در برابر مسلمانان بیدفاع در شهرها و مناطق تحت حکمرانی امام علیبن ابیطالب(ع) به کار میگرفتند. ما در جلد نخست کتاب «روز حسین»، فجایع و جنایاتی را که بُسربن ارطاة و سپاهش در یورش به یمن مرتکب شدند، و نیز یورشهای متعدد امویان به شهرهایی از عراق - مثل یورش سفیانبن عوف غامدی به هیت و انبار - را بررسی کردیم؛ یورشهایی که معاویه در آنها دستور داده بود روستاها را ویران کنند، و هرکسی را که با آنها همعقیده نبود بکشند و اموالش را به غارت برند.[26] دربارﮤ واقعۀ حرّه، همانطور که از متون تاریخی پیشتر دانستیم، مأموریت حمله به مدینه توسط یزید به جنایتکار معروف، مسلمبن عُقبه، در واقع بر اساس توصیهای بود که پیشتر معاویه داده بود. در نتیجه، جنایتها و تجاوزهایی که در شهر پیامبر رخ داد، بیارتباط با معاویه نبود و نمیتوان بار گناه آن را فقط بر دوش یزید و سپاهیان او انداخت. ۳. واقعۀ حرّه کشتههای بسیاری از مردم مدینه به جا گذاشت، چه از قریش، چه از مهاجران و انصار، و چه سایر مسلمانان؛ ازجمله صحابه و تابعین و فرزندان آنان و حافظان قرآن. آنها هیچ حرمتی را فروگذار نکردند و مردم را با لفظ «ای یهودیها» مخاطب قرار میدادند![27] «وقتی ابنحنظله کشته شد مردم مدینه همچون گوسفندانی بیچوپان شدند؛ رمههایی که شامیان از هر سو آنها را سلاخی میکردند ... سپاه وارد مدینه شد؛ اسبهایشان در شهر جولان میدادند و میکشتند و غارت میکردند.»[28] «تعداد کشتههای واقعۀ حرّه از قریش و انصار و مهاجران و بزرگان مردم در آن روز به هزار و هفتصد نفر رسید، و شمار باقی مردم - غیر از زنان و کودکان - نیز به ده هزار تن میرسید.»[29] «مدائنی از یکی از بزرگان مدینه نقل کرده است که گفت: از زهری پرسیدم: «تعداد کشتهشدگان روز حرّه چقدر بود؟» گفت: "هفتصد نفر از بزرگان مهاجر و انصار و سرشناسان موالی و دیگرانی - از آزاد و بنده - که نمیشناختم به ده هزار نفر میرسید.»[30] «از امام مالک نقل شده است که گفت: در روز حرّه، هفتصد نفر از حافظان قرآن کشته شدند.»[31] در نتیجه و با کمترین برآورد، در روز واقعۀ حرّه هزاران نفر از مسلمانان کشته شدند، تا آنجا که حتی مروانبن حکم نیز بهخاطر کشتار گستردهای که مسلم در میان قریش انجام داده بود، به او اعتراض کرد، هرچند با کشتار انصار مخالفتی نداشت. او به مسلم گفت: «به خدا قسم، خون این قوم را به من نوشاندی، اما جز قریش؛ زیرا تو آنها را نابود کردی و از میان بردی.» مسلم پاسخ داد: «به خدا قسم، نزد هیچکس خیانتی به امیرالمؤمنین نبود که ببینم، مگر آنکه از خدا میخواستم خونش را به من بنوشاند.»[32] ۴. سپاه اموی شهر مدینه را مباح دانستند و بهشکلی فجیع خانههای اهالیاش را غارت کردند. عَوانةبن حکم گفت: «آنها از طرف بنیحارثه وارد مدینه شدند و هیچ خانهای باقی نماند مگر اینکه غارت شد، جز خانۀ اسامةبن زیدبن حارثه، فرزندخواندﮤ رسول خدا(ص) که سگی از آن محافظت میکرد، و خانۀ زنی از حِمیَر که قبیلهاش از آن حفاظت میکردند. شامیها در حین جنگ با مردم مدینه آنان را "ای یهودیها" خطاب میکردند.»[33] «مسلم، مدینه را بهمدت سه روز برای سپاه مباح کرد، تا آنجا که حتی پشم بالشها را میتکاندند و با خود میبردند.»[34] «اولین خانههایی که در جریان جنگ غارت شد خانههای بنی عبدالأشهل بود. آنها هیچ اثاثیه و زیور و فرشی در خانهها باقی نمیگذاردند، و حتی پشم بالشها را بیرون کشیدند، و حتی کبوترها و مرغها را نیز میکشتند و میبردند ...»[35] ۵- صحابه و تابعین بسیاری را کشتند و مورد اهانت قرار دادند: برخی تاریخنگاران شمار صحابهای را که در روز واقعۀ حرّه کشته شدند تا هشتاد نفر ذکر کرده و گفتهاند هیچکدام از صحابۀ حاضر در جنگ بدر زنده نماند. از قریش و انصار نیز هفتصد نفر، و از سایر مردم - از موالیان، اعراب و تابعین - دههزار نفر کشته شدند.[36] برخی از صحابه نیز با شکنجه و اسارت کشته شدند، مانند آنچه برای مَعقلبن سنان اشجعی روی داد.[37] صحنههایی از شهادت برخی صحابه: عبداللهبن زیدبن عاصم، از اصحاب رسول خدا(ص) در آن روز خارج شد، درحالیکه سوارهها از هر سو برای کشتار و غارت میتاختند. به او گفتند: «اگر این جماعت بدانند تو صحابی پیامبر هستی، به تو آزار نمیرسانند؛ آیا اجازه میدهی جایگاه تو را به آنها بگوییم؟» او پاسخ داد: «به خدا قسم، امان آنها را نمیپذیرم و از اینجا نمیروم تا کشته شوم. کسی که پشیمان شود رستگار نخواهد شد.» او مردی سفیدرو، بلندبالا و بدون مو بود. مردی از اهل شام که کلاه از سر برداشته بود بهسوی او آمد و گفت: «به خدا قسم، از اینجا نمیروم تا به طاسی سر او ضربهای بزنم.» عبدالله گفت: «این برای تو شرّ و برای من خیر است.» آن مرد با تبر بر سرش کوبید و نوری درخشان در آسمان پدیدار گردید و عبدالله شهید شد. او آن روز، روزهدار بود. خدا رحمتش کند.»[38] «سپس معقلبن سنان را نزد او - یعنی مسلمبن عقبه - آوردند. معقل حملکنندﮤ پرچم قوم خودش به همراه رسول خدا در روز فتح بود. وقتی نزد مسلم آمد، مسلم از او پرسید: «تشنهای، ای معقل؟» گفت: «آری، خدا امیر را اصلاح کند.» مسلم گفت: «برایش شربتی از سویق بادام - که امیرالمؤمنین به ما داده بود - آماده کنید.» وقتی نوشید، گفت: «سیراب شدی؟» گفت: «بله.» مسلم گفت: «به خدا سوگند، هرگز ادرار این نوشیدنی را نخواهی دید.» سپس فرمان داد گردنش را زدند. آنگاه گفت: «نمیتوانستم بعد از سخنانی که از تو شنیدم - که در آنها به امام خود طعنه زده بودی - تو را زنده بگذارم.» معقل پیشتر در گفتوگوی میان خودش و مسلم، دربارﮤ یزید، زبان به طعنه گشوده بود.»[39] ماجرای زیر توهینی را که به ابوسعید خدری روا داشته شد نشان میدهد: «ابوسعید خُدری در خانهاش ماند. عدهای از شامیان بر او وارد شدند و گفتند: «ای پیرمرد، تو کیستی؟» گفت: «من ابوسعید خدری، صحابی رسول خدا(ص) هستم.» گفتند: «ما همیشه دربارﮤ تو شنیده بودیم؛ شانس با تو یار بود که با ما نجنگیدی، به ما آسیب نرساندی و در خانهات ماندی، اما حالا هرچه داری بیرون بیاور.» گفت: «به خدا قسم، من چیزی ندارم.» پس ریش او را کندند و به او چند ضربه زدند. سپس هرچه در خانهاش یافتند بردند، حتی کاسهها و حتی یک جفت کبوتری را که در خانه داشت.»[40] روشن است ابوسعید خدری نیز از جنایات سپاه اموی در امان نماند، و بزرگی سن و کنارهگیریاش از جنگ نیز مانع آسیب رساندن و اهانت به او نشد؛ زیرا او را زدند، ریشش را کندند و خانهاش را غارت کردند.[41] همچنین چیزی نمانده بود که جابربن عبدالله انصاری را نیز بکشند، وقتی شنیدند او میگوید: «از رسول خدا(ص) شنیدم میفرمود: «هرکس مردم مدینه را بترساند مرا در میان دو پهلویم ترسانده است.» مردی با شمشیر به قصد کشتن او حملهور شد، اما مروان خود را روی جابر انداخت و نجاتش داد.»[42] ۶. جنایاتی در حق زنان و کودکان: صحنههایی از جنایت و فساد امویان در حق کودکان و زنان: مردی از اهالی شام وارد خانۀ زنی از انصار شد که تازه زایمان کرده و کودکش در آغوشش بود. به او گفت: «آیا مالی داری؟» گفت: «نه، به خدا سوگند چیزی برایم باقی نگذاشتند.» گفت: «به خدا قسم یا چیزی برایم میآوری یا تو و فرزندت را میکشم.» زن گفت: «وای بر تو، این کودک فرزند ابنابیکبشه انصاری، از یاران رسول خدا(ص) است. من در روز بیعت شجره با رسول خدا(ص) بیعت کردم که زنا نکنم، دزدی نکنم، فرزندم را نکشم، و بهتان نزنم؛ و هیچکدام از این کارها را نکردهام؛ پس از خدا بترس.» سپس به پسرش گفت: «ای فرزندم، به خدا قسم اگر چیزی داشتم، برای نجات تو فدیه میدادم.» آن مرد پای کودک را گرفت، درحالیکه سینه در دهانش بود، او را از آغوش مادرش بیرون کشید و به دیوار کوبید، طوری که مغزش به زمین پاشیده شد.»[43] «مدائنی گفته است: مسلمبن عُقبه مدینه را بهمدت سه روز مباح ساخت. آنها مردم را میکشتند و اموالشان را میبردند. سعدیه دختر عوف مُرّیه، پیامی برای مسلم فرستاد و گفت: «من دخترعموی تو هستم؛ پس به یارانت دستور بده به شترهای ما در فلان جا و فلان جا تعرض نکنند.» مسلم گفت: «نخست از شترهای او شروع کنید.» زنی نزد او آمد و گفت: «من کنیز تو در میان اسیران هستم.» مسلم گفت: «کار او او را فوری برایش انجام دهید.» پس گردن پسرش را زدند، و مسلم به او گفت: «سرش را به او بدهید. آیا همین برایت کافی نیست تا زمانی که دربارﮤ پسرت حرفی نزدهای کشته نمیشود؟» در آن روزها، آنقدر به زنان تجاوز شد که گفته شد هزار زن بدون شوهر باردار شدند، و خدا بهتر میداند.»[44] «مسلم حرم رسول خدا را مباح ساخت، تا آنجا که دختران باکره باردار شدند و کسی نمیدانست چه کسی آنان را باردار کرده است.»[45] «از ابوقُره نقل شده است که هشامبن حسان گفت: پس از واقعۀ حرّه، هزار زن بدون شوهر باردار شدند.»[46] «سربازان او وارد مدینه شدند، اموال را غارت کردند، فرزندان را به اسارت بردند و به زنان تجاوز کردند. از این تجاوزها هشتصد زن آزاد باردار شدند و فرزند آوردند، و به آن فرزندان "فرزندان حرّه" (اولاد الحرة) میگفتند.»[47] ۷- وقتی آن جلاد خونریز - مسلمبن عقبه - به همراه سپاهش وارد شهر رسول خدا شد، مردم را به بیعت با یزید فراخواند، آنهم براساس اصل «بردگی»؛ یعنی مردم بردگان یزید باشند و او میتواند هرطور که خواست با جان و مال و خانوادههایشان رفتار کند: «مسلم وارد مدینه شد و مردم را به بیعت فراخواند، با این شرط که آنها بندگان یزید هستند و یزید در جان و مال و خانوادههایشان هرگونه بخواهد حکم براند؛ تا اینکه بهسراغ ابنزُمعه آمدند که از دوستان یزید بود. گفت: «من بیعت میکنم، با این شرط که من پسرعموی امیرالمؤمنین هستم و او در جان و مالم اختیار دارد.» اما مسلم دستور داد او را پیش آوردند و گردنش را زدند.»[48] «سپس مردم را وادار میکردند با این شرط بیعت کنند که بندگان یزیدبن معاویه باشند. مردانی از قریش را میآوردند و میگفتند: «بیعت کن و بگو برده و بندﮤ یزید هستم»؛ و اگر نمیپذیرفت، گردنش را میزدند.»[49] «سپس مسلم مردم را به بیعت با یزید فراخواند و گفت: «بیعت کنید با این شرط که شما بندگان او هستید و اموالتان از آنِ اوست.» یزیدبن عبداللهبن ربیعه گفت: «بیعت میکنیم براساس کتاب خدا.» مسلم دستور داد او را کشتند و گردنش را زدند.»[50] ۸- طبق معمول، نسلکشی و جنگی که مسلمانان در مدینه از جانب امویان با آن روبهرو شدند، از رنگ و بوی عقیدتی منحرف خالی نبود؛ و پیشتر نیز دیدیم که تحریف و ساختن عقاید باطل، یکی از ستونهای اصلی سیاست امویان به شمار میرفت. در غیر این صورت، چه معنایی دارد که جلاد بر بالای پیکر قربانیان خود بایستد و بهشت و عبادت و حُسن سیرت را برایشان گواهی بدهد، درحالیکه خودش و امیر جنایتکارش را صالح میداند؟! حال آنکه حقتعالی میفرماید: (وَمَن يَقْتُلْ مُؤْمِنًا مُّتَعَمِّدًا فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِدًا فِيهَا وَغَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَلَعَنَهُ وَأَعَدَّ لَهُ عَذَابًا عَظِيمًا)[51] (و هرکس مؤمنی را به عمد بکشد جزای او دوزخ است و جاودانه در آن خواهد ماند، و خدا بر او خشم میگیرد و لعنتش میکند، و عذابی بزرگ برایش مهیا کرده است). «گفت: مسلمبن عقبه سوار بر اسب خود بر پیکرهای کشتهها عبور میکرد و مروانبن حکم نیز به همراهش بود. چون از کنار عبداللهبن حنظله گذشتند، دیدند او انگشت سبّابهاش را بلند کرده بود. مروان گفت: «به خدا سوگند، اگر تو در مرگ آن را برافراشتهای، اما چه بسیار که در زندگی نیز آن را بلند میکردی، درحالیکه بهسوی خدا دعوت مینمودی.» سپس از کنار ابراهیمبن نعیم گذشتند و دیدند دستش را بر عورت خود نهاده بود. مروان گفت: «به خدا سوگند، همانگونه که در مرگ آن را پوشاندهای، در زندگی نیز آن را حفظ کردهای.» از کنار محمدبن عمروبن حزم گذشتند که روی در خاک نهاده و پیشانیاش بر زمین بود. مروان گفت: «به خدا سوگند، همانطور که در مرگ روی به زمین نهادهای، در زندگی نیز پیشانیات را برای سجده در برابر خدا به خاک میساییدی.» مسلم گفت: «به خدا سوگند، من اینان را جز از اهل بهشت نمیدانم.» چون از کنار عبداللهبن زید گذشتند که میان دو چشمش اثر سجده نمایان بود، مروان او را شناخت، اما خوش نداشت مسلم نیز او را بشناسد و سرش را جدا کند. مسلم پرسید: «این کیست؟» یکی از خدمتکاران گفت: «یکی از موالی است»؛ و از کنارش گذشت. مسلم گفت: «نه، به خانۀ خدا سوگند، تو به دلیلی از او روی گرداندی.» مروان گفت: «این عبداللهبن زید، از اصحاب رسول خدا(ص) است.» مسلم گفت: "پس، او کسی است که با خیانت بیعت خود را شکسته است؛ سرش را جدا کنید."»[52] حقیقت این است که براساس آنچه از اصول ثابت اسلام (قرآن و سنت) در اختیار داریم، بنده هیچ راه خروج عقیدتیِ سالم و درستی برای رفتار مسلمبن عقبه و مروانبن حکم نمییابم؛ اینکه آنان برای برخی از کشتهشدگان اهل مدینه گواهی بهشتی بودن، عبادت و پرهیزکاری بدهند و در عین حال برای امیر فاسق خود خلافت شرعی قائل باشند و کسانی را که آن را رد کنند سزاوار قتل و غارت و چپاول بدانند؛ مگر براساس بدعتی مثل: «سرور آنان معاویه قاتل سرور ما علی است» یا «سیدشان یزید قاتل سید ما حسین است»! و این قطعاً و یقیناً منطقی تحریفشده و باطل است. به این ترتیب، درمییابیم افرادی که چنین سخنانی را - چه در گذشته و چه امروز - تکرار میکنند، در واقع، اصالتاً بر طبل اموی و سفیانی میکوبند و اساساً هیچ بهرهای از اسلام محمد(ص) نبردهاند. در هر صورت، سپاه اموی تا نیمۀ ماه محرم سال ۶۴ هجری در مدینه ماند و سپس بهسوی مکه حرکت کرد تا جنبش عبداللهبن زبیر را سرکوب کند. در راه، مسلمبن عقبه بر اثر بیماریای که به آن دچار شده بود هلاک شد و فرماندهیِ سپاه را به حصینبن نمیر واگذار کرد.[53] او را در همانجا دفن کردند، ولی بعدها گروهی از زنان - بهدلیل کشتار شوهرانشان بهدست او - قبرش را نبش کردند و جنازهاش را بر دار کشیدند و سوزاندند.[54] جنایتهایی که سپاه یزید در واقعۀ حرّه مرتکب شد، از سوی برخی مورخان بهعنوان «فاجعهای دهشتناک» توصیف شده است[55] و بیتردید چنین بود؛ بهگونهای که حتی متعصبترین طرفداران بنیامیه هم نتوانستند آن را توجیه کنند یا برایش عذری بیابند، مگر با خروج کامل از اسلام یا دایرﮤ انسانیت و فطرت سالم.[56] شایان توجه است که یزید (لعنةاللهعلیه) با این تصمیم جنایتکارانه - که به مباح کردن شهری مسلماننشین برای قتل و غارت منجر شد - در میان حاکمان بنیامیه یگانه نبود؛ زیرا مروانبن حکم نیز در زمان حکمرانی خود چنین سیاستی را در پیش گرفت. او عبیداللهبن زیاد را مأمور حرکت بهسوی عراق کرد و در برابرش آنچه را در عراق به دست آورد، ملک شخصی او قرار داد و به او دستور داد اگر بر کوفه غلبه یافت، آن را سه روز غارت کند.[57] اما مروان پیش از تحقق این خواسته هلاک شد، و عبیداللهبن زیاد نیز بهدلیل گرفتاریاش در حوادث شام، از حرکت بهسوی عراق بازماند. همچنین حرکت او برای مقابله با «توابین» پس از خروجشان از کوفه و حرکت بهسوی شام؛ که در ادامه خواهیم دید. -موضع بازماندۀ حسین در رخدادهای حرّه بیشتر مردم مدینه به امامت علیبن حسین(ع) و عصمتش و اینکه او از اوصیای رسول خدا(ص) است، باور نداشتند؛ بلکه در واقع - همانطور که پیشتر دانستیم - آنان حتی برای پدرش امام حسین(ع) نیز چنین مقامی قائل نبودند، و رفتارشان با آلمحمد در حد احترام و بزرگداشت خلاصه میشد، آنهم به سبب جایگاه و نزدیکی آنان به رسول خدا(ص) و ویژگیهایی چون علم و دینداری و اخلاقِ محمدی و بزرگی و فضایل آشکاری که همه به آن اذعان داشتند. و چقدر - برای آخرت و دنیا[58] - مؤثر و سودمند میبود، اگر مردم مدینه همانگونه که اکنون در برابر امویان ایستاده و بیعت با یزید را به سبب فسق و فجورش فسخ کردند، این موضع را دو سال پیش از آن اتخاذ میکردند؛ آنگاه که امام حسین (صلوات خدا بر او) آنان را به یاری و قیام با خود فراخواند و بیعت با یزید را رد کرد و قیام الهیاش را آغاز نمود؛ همان قیامی که پایههای حکومت یزید را لرزاند. اما آنان نوادﮤ پیامبرشان و ریحانۀ او را یاری نکردند و دنیا یا ترس از پیامدهای همراهی با او را برگزیدند و او را تنها گذاشتند تا با جمعی اندک - که جز مشارکت با او در سرنوشت مقدّرشده چیزی نمیخواستند - به استقبال شهادت برود. به هر حال، مردم مدینه اکنون تصمیم گرفته بودند در برابر یزید قیام کنند، و مقایسۀ این موضعگیری - در هر حال - با تسلیم شدن و خضوع در برابر باطل صحیح نیست؛ اما این حرکت نیز با مشورت امام علیبن حسین(ع) صورت نگرفت؛ درحالیکه آن حضرت مأمور به حفظ جان خود پس از شهادت پدرش حسین(ع) بود تا زمین از حجت الهی خالی نماند و دین خدا باطل نشود. تمام تلاش امام(ع) به پایان رساندن رسالت الهی با اقامۀ حجت بر مردم و هدایت افرادی از امت بود که حقیقت و هدایت الهی را میطلبیدند؛[59] و در عمل نیز عدهای از امت همراهش شدند و با هدایت و علمش راه یافتند؛ افرادی مثل سعیدبن مسیب، ابوحمزﮤ ثمالی، ابوخالد کابلی، سعیدبن جبیر، جابربن عبدالله انصاری، ابانبن تغلب و دیگران. دین حق خدا همواره دارای «قیّم» (سرپرست) و حجتی است که آن را در مسیر حوادث و دگرگونیها و پیشامدهایی که پدید میآیند به پیش میبرد، بهصورتی که مطابق با اراده و رضای خدا باشد که از طریق حکمت و فضل الهی بر حجتش مکشوف میشود، و حجت الهی در هدایت مردم و مواجهه با رویدادهای دنیای امتحان، هرگز گامی را براساس خواستهها و امیال مردم برنمیدارد. ازاینرو، امام علیبن حسین(ع) در ماجرای واقعۀ حرّه شرکت نکرد و از مردم کناره گرفت. بنابر برخی نقلها، آن حضرت در ملک شخصی خود در نزدیکی مدینه اقامت داشت،[60] و برخی دیگر گفتهاند امام(ع) در مدینه باقی ماند و به قبر جدش رسول خدا(ص) پناه برد، و حتی وقتی ایشان(ع) را نزد آن جنایتکار مسلمبن عقبه آوردند، از کشتار برخی مسلمانان جلوگیری کرد. راوی گفت: «مردم دیدند علیبن حسین سجاد به قبر پناه برده است و دعا میکند. او را نزد آن مُسرف [مسلمبن عقبه] آوردند، درحالیکه نسبت به او خشمگین بود و از او و پدرانش بیزاری میجست. اما هنگامی که چشمش به او افتاد و نزدیکش شد، به لرزه افتاد و برایش برخاست و او را کنار خود نشاند و گفت: "حاجتهایت را از من بخواه." هیچکس از کسانی که برای کشته شدن نزد او - مسلمبن عقبه - آورده میشدند نبود که علی(ع) دربارهاش از او درخواست نکند و برایش شفاعت نشود. سپس از نزد او خارج شد. به علی گفته شد: "دیدیم لبهایت را حرکت میدادی، چه میگفتی؟" فرمود: "میگفتم: «اللهم ربّ السماوات السبع وما أظللن، والأرضین السبع وما أقللن، ربّ العرش العظيم، ربّ محمد وآله الطاهرین، أعوذ بك من شرّه، وأدرأ بك في نحره، أسألك أن تؤتيني خيره، وتكفيني شرّه» «خدایا، ای پروردگار آسمانهای هفتگانه و آنچه بر آنها سایه افکنده، و زمینهای هفتگانه و آنچه بر دوش کشیدهاند؛ ای پروردگار عرش عظیم؛ پروردگار محمد و خاندان پاک او، به تو پناه میبرم از شرّ او، و شرّ او را به واسطۀ تو دفع میکنم. از تو میخواهم خیرش را به من عطا کنی و مرا از شرّ او کفایت نمایی.» به مسلم گفته شد: «دیدیم این جوان و نیاکانش را دشنام میدادی، اما وقتی نزدت آورده شد، او را گرامی داشتی!» گفت: "این از روی اراده و نظر خودم نبود؛ دل من از ترس او لبریز شده بود."»[61] آنچه در وقایع مدینه جلب توجه میکند این است که امام علیبن حسین(ع) به خانوادﮤ مروانبن حکم پناه داده بود، اما عبداللهبن عمر و دیگران از پناه دادن به آنان خودداری کرده بودند، و این در حالی بود که همسر مروان عایشه، دختر عثمانبن عفان بود. مسئلۀ پناه دادن امام به زنان و کودکان مروان نشانگر عظمت رحمت و اخلاق ربانی خاندان محمد(ع) است؛ زیرا آن حضرت(ع) از موضع خصمانه و خبیث مروان نسبت به پدرش حسین(ع)[62] به خوبی آگاه بود، اما آن نفس بزرگوار و کریم، جز پناه دادن به کسانی که به او پناه آورده بودند نپذیرفت؛ پناه دادن به زن و کودکان بیپناهی که جانشان در خطر بود. «هنگامی که اهالی مدینه، عثمانبن محمد را از مدینه بیرون کردند، مروانبن حکم نزد عبداللهبن عمر رفت و از او خواست تا خانوادهاش را نزد خودش پنهان کند، اما ابنعمر نپذیرفت. سپس نزد علیبن حسین رفت و گفت: "ای اباالحسن، من با تو خویشاوندی دارم و میخواهم خانوادهام همراه خانوادﮤ تو باشند." فرمود: "چنین میکنم." پس او خانوادهاش را نزد علیبن حسین فرستاد، و او نیز خانوادﮤ خودش و خانوادﮤ مروان را به ينبع فرستاد.»[63] «وقتی بنیامیه دیدند مردم مدینه آنان را از شهر بیرون راندهاند، نزد مروان جمع شدند و گفتند: «ای اباعبدالملک، چه باید کرد؟» گفت: «هرکدام از شما میتواند خانوادهاش را پنهان کند چنین کند، زیرا از بابت خانوادههایمان نگرانم.» پس آنها خانوادههای خود را پنهان کردند. مروان نزد عبداللهبن عمر رفت و گفت: «ای اباعبدالرحمن، شنیدهام میخواهی به مکه بروی و از این ماجرا کناره بگیری؛ مایلم خانوادهام را به همراه تو بفرستم.» ابنعمر گفت: «من توان همراهی با زنان را ندارم.» گفت: «پس آنها را در خانهات در کنار خانوادﮤ خودت قرار بده.» ابنعمر گفت: «از اینکه بهخاطر جا دادن به شما، خطری متوجه خانوادهام شود، آسودهخاطر نیستم.» سپس مروان با علیبن حسین سخن گفت و او پذیرفت و آنان را همراه خانوادﮤ خودش فرستاد.»[64] «مروان نزد عبداللهبن عمر آمد و گفت: «ای اباعبدالرحمن، این مردم با ما چنانکه میبینی رفتار کردهاند؛ پس خانوادﮤ ما را پناه بده.» ابنعمر گفت: «من در کار شما و این مردم دخالت نمیکنم.» مروان برخاست درحالیکه میگفت: «خدا چنین دینی و چنین کاری را زشت گرداند.» سپس نزد علیبن حسین(ع) رفت و از او خواست خانواده و داراییاش را پناه دهد؛ و ایشان نیز پذیرفت.»[65]-محاصرۀ مکه و تخریب کعبه
حقیقت این است که انگیزﮤ جنگی که میان یزید و ابنزبیر در مکه روی داد، اساساً دینی نبود، بلکه صرفاً نزاع و کشمکشی بر سر سلطنت و حکومت دنیوی بود، نه بیشتر. بنابراین هدف سپاه اموی، سرکوب سرپیچی ابنزبیر و انجام مأموریتی بود که یزید (لعنةاللهعلیه) به آنها سپرده بود، همانطور که هدف ابنزبیر نیز اساساً دفاع از خانۀ خدا نبود، بلکه صرفاً حفاظت از جان خودش در برابر کشته شدن بود؛ پس خانۀ خدا را بهعنوان سپر و دستاویزی برای گرد آوردن پیروان و حامیانش قرار داد؛ زیرا وقتی سپاه اموی مکه را محاصره کرد، او بهصراحت به برادرش منذر گفته بود: «خواستۀ اینها - یعنی شامیان - جز من و تو نیست.»[66] پس از پایان واقعۀ حرّه و حرکت سپاه اموی از مدینه بهسوی مکه، حصینبن نمیر - پس از مرگ مسلمبن عقبه - فرماندهی سپاه را بر عهده گرفت و با لشکر خود در پایان ماه محرم سال ۶۴ هجری به مکه رسید. او مکه را بهطور کامل محاصره کرد و نزدیک به دو ماه به طول انجامید. مسلم پیش از مرگش به حصین وصیت کرده و گفته بود: «و بدان تو بهسوی قومی حرکت میکنی که نه نیرو و نفرات دارند، نه سلاح، و نه تجهیزات جنگی، و کوههایی بر آنها مشرف است. پس منجنیقها را در برابر آنان به کار بگیر، و اگر به خانۀ خدا پناه بردند، آن را نیز هدف قرار بده، که تو برای ویران کردن آن تواناتری.»[67] از سوی دیگر، ابنزبیر در مکه برای مردم خطبه خواند و آنان را به بیعت با خود و جنگ در کنار او - به ادعای خودش - برای دفاع از «بیت الله الحرام» فراخواند. در نتیجه، عدﮤ بسیاری از مردم مکه و اطراف آن دور او جمع شدند. در عمل نیز، در نیمۀ ماه صفر سال 64 هجری، نبردی میان دو طرف درگرفت و چند روز ادامه یافت. در این مدت، حصینبن نمیر، وصیت مسلمبن عقبه را اجرا کرد و منجنیقها را روی کوههایی که بر کعبه و مسجدالحرام مشرف بودند نصب کرد، و در ابتدای ماه ربیعالاول[68] دستور داد کعبه را با آنها هدف قرار دهند؛ و این نبرد تا نیمۀ همان ماه ادامه یافت؛ یعنی وقتی که خبر مرگ یزید (لعنةاللهعلیه) رسید. وقتی خبر مرگ یزید (لعنةاللهعلیه) به حصینبن نمیر رسید، جنگ را متوقف کرد و از قریش و مردم مکه امان خواست و گفت: «ای جماعت قریش، شما صاحبان امر هستید، ما فقط به اطاعت از مردی از خودتان با شما جنگیدیم؛ و حالا که او مرده است اجازه دهید طواف کنیم ...»[69] ابنزبیر به آنان اجازه داد و جنگ پایان یافت. حصین به ابنزبیر پیشنهاد داد خلافت را پس از یزید بپذیرد و با او به شام برود، اما او نپذیرفت. برخی از نتایجی که پس از بازگشت سپاه اموی به شام حاصل شد: 1- در رابطه با کعبه، دیوارهای کعبه بر اثر اصابتهای منجنیق ترک برداشت و پایههایش لرزید. یکی از یاران ابنزبیر نیز باعث آتشسوزی آن شد؛ شعلهای که بر سرنیزهاش داشت با وزش باد به پردههای کعبه رسید و خانۀ خدا و خانههای نزدیک را به آتش کشید. این واقعه باعث شد ابنزبیر در سال 65 هجری تصمیم به تخریب کامل و بازسازی کعبه بگیرد.[70] شایان ذکر است ابنزبیر در ساختار کعبه تغییراتی ایجاد کرد،[71] اما بنای او چندان دوام نیاورد؛ چراکه بار دیگر در نبردی میان سپاه اموی به فرماندهی حجاجبن یوسف ثقفی و ابنزبیر در مکه در سال 73 هجری آسیب دید و تخریب شد؛ و ابنزبیر کشته و به دار آویخته شد و کارش پایان یافت. سپس حجاج دستور داد بنای ابنزبیر را تخریب کنند و به فرمان عبدالملکبن مروان، کعبه را به همان شکل قبلی بازسازی کردند.[72] ۲- مختار ثقفی در نبرد علیه سپاه اموی در کنار ابنزبیر مشارکت داشت، اما پس از پایان نبرد به عراق بازگشت.[73] در ادامه، به دلیل بازگشت او و کنارهگیریاش از ابنزبیر خواهیم پرداخت. ۳- ابنزبیر مردم را به بیعت با خودش فراخواند، و ازجمله افرادی که در مکه بهسرعت با او بیعت کردند، عبیدالله فرزند امام علیبن ابیطالب و عبداللهبن جعفر بودند؛ اما محمدبن حنفیه، عبداللهبن عمر و ابنعباس از بیعت با او خودداری کردند.[74] سپس بیعت مردم از سرزمینهای دوردست مانند عراق، بخشهایی از شام، یمن و خراسان نیز به او رسید و او به تنصیب والیان در آن مناطق پرداخت[75] و به همین دلیل برخی او را «خلیفه» مینامند.[76] به این ترتیب، عبداللهبن زبیر در سال ۶۴ هجری خود را خلیفۀ مسلمانان اعلام کرد و مکه را بهعنوان پایتخت حکومتش برگزید؛ بهویژه پس از مرگ معاویةبن یزید، که پس از هلاکت پدرش از پذیرفتن خلافت سر باز زده بود. نکته: حکومت ابنزبیر مدت زیادی دوام نداشت، به دلایل مختلف؛ ازجمله شورشهای داخلی، که برجستهترین آنها قیام مختار ثقفی در عراق بود. افزون بر این، امویان - بهویژه عبدالملکبن مروان که پس از پدرش مروان به خلافت رسید - توانستند دوباره کنترل مناطق باقیماندﮤ شام را بهدست گیرند و سلطۀ خود را بر آن نواحی و نیز بر مصر، و سپس عراق و حجاز گسترش دهند، تا آنکه سرانجام با محاصرﮤ مکه بهدست سپاه اموی به فرماندهی حجاجبن یوسف ثقفی و کشته شدن ابنزبیر در سال ۷۳ هجری، کار عبد اللهبن زبیر به پایان رسید.[77]-هلاکت یزید و هرجومرج پس از او
-هلاکت یزید و آنچه دربارهاش گفته شده است
یزید (لعنةاللهعلیه) در نیمۀ ماه ربیعالاول سال ۶۴ هجری در سن ۳۸ سالگی به هلاکت رسید؛ زیرا ولادت او در سال ۲۶ هجری بود.[78] علت هلاکت او مستی، عربدهکشی و بازی با میمونها ذکر شده است.[79] اما نظر علمای مسلمان دربارﮤ او، برخی از گفتههای آنان - ازجمله افرادی که به کفر و بیایمانی و دشمنی با اهلبیت و جواز لعن و نکوهش او تصریح کردهاند - تقدیم میشود: احمدبن حنبل: به کفر یزید تصریح کرده است.[80] ابنقفطی: بهصراحت یزید را کافر دانسته است.[81] الکیا هراسی: بهصراحت یزید را کافر دانسته، و لعن او را جایز شمرده است.[82] ابنعقیل: بهصراحت یزید را کافر دانسته است.[83] ابنجوزی: در کتاب خود با عنوان «الرد على المتعصب العنید المانع من ذم یزید» دلایل استحقاق لعن یزید را بیان کرده است.[84] قاضی ابویَعلُی و نیز ابنجوزی: هر دو بهصراحت کفر یزید را بیان کردهاند.[85] تفتازانی: بهصراحت یزید را کافر دانسته، و لعن او را جایز شمرده است.[86] سُیوطی به جواز لعن یزید تصریح کرده است.[87] اسفراینی نیز به جواز لعن یزید تصریح کرده است.[88] آلوسی به جواز لعن یزید و بیایمانی او تصریح کرده است.[89] سمهودی نقل کرده است که علمای اسلام به جواز لعن قاتلان امام حسین(ع) - بدون تعیین نامی خاص - اتفاقنظر دارند.[90] ذهبی: به فسق و دشمنی آشکار یزید تصریح کرده است.[91] ابنحجر هیتمی: کفر یزید را از گروهی از علما نقل کرده است.[92] حافظ بدخشانی: به کفر یزید تصریح و او را لعن کرده است.[93] محمد رشید رضا: تصریح کرده که یزید، امامی ظالم و ستمگر بود که خدا خوارش گرداند.[94] ابنحجر نقل کرده است که عمربن عبدالعزیز هرکسی را که لقب «أمیرالمؤمنین» را به یزید اطلاق میکرد، با بیست تازیانه مجازات مینمود.[95] دو نکته: نخست: در اینجا، فقط به نقل دیدگاه برخی از علمای اهلسنت بسنده کردم؛ زیرا موضوع برای شیعیان روشن است و نیازی به آوردن گفتههای علمای شیعه نیست. برای مثال، شیخ صدوق گفته است: «اعتقاد ما دربارﮤ قاتلان پیامبران و امامان این است که آنان کافر و مشرکاند و در پستترین درکات دوزخ جاودانهاند.»[96] دوم: براساس اعتقاد صحیح، امام حسین(ع) امامی معصوم است که از سوی خداوند متعال تعیین شده و از سوی رسول خدا(ص) به او تصریح شده است. بنابراین ذرهای از اسلام - چه برسد به ایمان - برای کسی که به او تعدی کرده و در قتلش مشارکت داشته باشد باقی نمیماند؛ و این به آن معناست که یزیدبن معاویه (لعنةاللهعلیه) نه مسلمان واقعی و نه مؤمن به خدا و نه به رسول خدا(ص) بوده، و بیتردید سزاوار لعن است؛ و قاعدتاً باید همۀ مسلمانان براساس روایات متواتر نبوی دربارﮤ حسین (صلوات خدا بر او) به این نتیجه برسند؛ چه روایاتی که رسول خدا(ص) در آنها نام او را بهتنهایی ذکر کرده، و چه آنهایی که از او به همراه پدر و مادر و برادرش بهعنوان «عترت»، «آل»، یا «اهلبیت» یاد کرده است. برخی از این احادیث، پیشتر در بخش «سرآغاز» ذکر شد؛[97] و در آنها رسول خدا(ص)، امام حسین را مایۀ امان امت از گمراهی، کسی که هرگز از قرآن جدا نمیشود، پاک و مطهرشده از سوی خداوند، از خویشاوندانی که دوستی و مودتشان واجب است و برایشان صلوات فرستاده میشود توصیف کرده است. همچنین او را کشتی نجات، سرور جوانان بهشت، حبیب خدا و رسولش، میوﮤ دل، پارﮤ تن، سبط و ریحانۀ خود دانسته و فرموده است: حسین از اوست و او از حسین است؛ و اینکه رسول خدا از او راضی است، و در صلح است با کسی که با او در صلح باشد و در جنگ است با کسی که با او در جنگ باشد. رسول خدا(ص) برای مصیبتی که بر حسین وارد میشود، بسیار میگریست و از لحظۀ تولدش دربارﮤ آن خبر داده بود و ... شواهد بسیار دیگر. متون دینی بهروشنی بیان میکنند ایمان به خدا و رسولش و رضایت آنان - در پایینترین حد - بر مدار محبت به حسین(ع) میچرخد و کسی که با او بجنگد - در واقع - با خدا و رسولش جنگیده است. دستکم آنچه بر حسین و خانوادهاش از سوی یزید و بنیامیه و پیروانشان گذشته - شامل قتل و ظلم و ستم و اسارت - بیتردید موجب آزار و اذیت رسول خداست؛ و حکم کسی که پیامبر را بیازارد در قرآن روشن است، همانطور که حکم کسی که بهعمد مؤمنی را به قتل برساند مشخص است؛ حال دربارﮤ کسی که سبط رسول خدا و سرور جوانان اهل بهشت را به قتل رسانده باشد، چه میتوان گفت؟ حقتعالی میفرماید: (وَالَّذِينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ)[98] (و کسانی که رسول خدا را آزار دهند برایشان عذابی دردناک است). (إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ وَأَعَدَّ لَهُمْ عَذَابًا مُّهِينًا)[99] (بیگمان، کسانی که خدا و رسولش را میآزارند خدا آنان را در دنیا و آخرت لعنت کرده و برایشان عذابی خوارکننده مهیا کرده است). (وَمَن يَقْتُلْ مُؤْمِنًا مُّتَعَمِّدًا فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِدًا فِيهَا وَغَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَلَعَنَهُ وَأَعَدَّ لَهُ عَذَابًا عَظِيمًا)[100] (و هرکس مؤمنی را بهعمد بکشد جزای او دوزخ است که جاودانه در آن خواهد ماند، و خدا بر او خشم میگیرد و لعنتش میکند و عذابی بزرگ برایش مهیا کرده است). اینها علاوهبر روایاتی است که در آنها رسول خدا(ص)، یزید را با اسم یا با توصیفش لعن کرده است. برخی از آنها پیشتر ذکر شد.[101]-اعتراف معاویةبن یزید به حق
معاویةبن یزید دوستدار امیرالمؤمنین علیبن ابیطالب و فاطمۀ زهرا و فرزندان آنها(ع) بود و به شایستگیِ آنان برای خلافت اعتراف داشت؛ و این همان دلیل حقیقیای بود که او را واداشت تا پس از مرگ پدرش، خلافت را نپذیرد.[102] برخی از تاریخنگاران خطبهای از معاویةبن یزید نقل کردهاند که در آن بهصراحت به حقانیت اهلبیت و ظلمهایی که پدربزرگش معاویه نسبت به امام علی(ع)، و پدرش یزید نسبت به امام حسین(ع) روا داشتهاند اعتراف میکند و این اعمال را گناه و جرم میداند. همچنین برخی گفتهاند مروانبن حکم به او پیشنهاد داد خلافت را پس از خودش به شورایی بسپارد؛ همانگونه که عمربن خطاب چنین کرد، ولی او این پیشنهاد را نپذیرفت و گفت پدرش یزید همچون عمر نیست و مردمِ زمان او نیز همانند مردانی که عمر برای شورا گماشت نیستند. «سپس معاویةبن یزیدبن معاویه - که مادرش اُمّهاشم دختر ابوهاشمبن عتبةبن ربیعه بود - به حکومت رسید. برخی گفتهاند او چهل روز حکومت کرد و برخی دیگر گفتهاند چهار ماه. او دارای اندیشهای نیکو بود. خطبهای میان مردم ایراد کرد و گفت: «اما بعد، پس از حمد و ثنای خداوند، ای مردم! ما دچار شما شدیم و شما نیز دچار ما شدید. ما از ناخشنودی شما از خودمان و طعنههایتان به ما بیخبر نیستیم. بدانید جدم معاویةبن ابوسفیان با کسی بر سر خلافت به منازعه برخاست که از او به رسول خدا نزدیکتر، و در اسلام سزاوارتر بود؛ او پیشیگیرنده در اسلام و نخستین مؤمن بود؛ او پسرعموی فرستادﮤ پروردگار جهانیان، و پدر بازماندگان رسول خدا بود. پس او مرتکب آنچه شد که شما خود میدانید، و آنچه شما کردید نیز پنهان نیست؛ تا اینکه مرگ او را دریافت و او در گرو اعمال خودش گرفتار شد. سپس خلافت را به پدرم واگذار کرد، درحالیکه او شایستۀ خیری نبود. از هوای نفس خود پیروی کرد، اشتباهاتش را نیک پنداشت، و آرزوهایی بزرگ در دل داشت، ولی اجل مهلتش نداد و آرزوهایش را ناکام گذاشت. حمایتکنندگانش اندک شدند و زمانش به پایان رسید و در قبرش در گروِ گناهانش و اسیر جرائمش گردید.» سپس گریست و گفت: «بزرگترین گرفتاری ما این است که میدانیم سرانجام او بد بود و فرجامش زشت. او عترت رسول خدا را کشت، حریمش را هتک کرد و کعبه را به آتش کشید. من مسئولیت امور شما را بر عهده نمیگیرم و بار گناهان شما را به دوش نمیکشم. کارتان را خودتان سامان دهید. به خدا قسم، اگر دنیا نعمتی است، ما از آن نصیبی بردهایم، و اگر شرّی است، پس آل ابوسفیان را آنچه بهرهشان شد کافی است.» مروانبن حکم به او گفت: «سنّت عمر را در میان ما جاری کن!» او پاسخ داد: "نه در زندگی و نه پس از مرگ، مسئولیت شما را بر عهده نمیگیرم. آیا یزیدبن معاویه مانند عمر است؟ و کجا هستند مردانی مانند مردان شورا در زمان عمر؟"»[103] از همین رو برخی از شیعیان اهلبیت(ع) «معاویةبن یزید» را مانند مؤمن آل فرعون در خاندان بنیامیه به شمار آوردهاند.[104] به هر حال، معاویةبن یزید چهل روز یا سه ماه پس از پدرش از دنیا رفت؛ همانگونه که در منابع تاریخی نقل شده است. علت مرگ او را بیماری دانستهاند، اما گفته شده که وی مسموم شد یا با خنجر به قتل رسید؛[105] که با توجه به موضعگیریاش علیه خلافت جد و پدرش و اعترافش به حق اهلبیت(ع) چنین احتمالی بعید نیست. پس از او، مروان به خلافت چنگ انداخت.-سیطرۀ مروانیان بر حکومت
«حکومت از آنِ کسی است که غالب شود»؛ این شعار مروانبن حکم پس از مرگ معاویةبن یزید بود.[106] او به خودش دعوت کرد، درحالیکه در ابتدا قصد داشت با عبداللهبن زبیر در مکه بیعت کند و از او برای بنیامیه امان بگیرد. اما عبیداللهبن زیاد - که از بصره گریخته و به شام رسیده بود - به او توصیه کرده بود که خودِ او بزرگ قریش و رئیس آن است و باید به خود دعوت کند؛ بهویژه با توجه به اینکه فرزندان دیگر یزید (خالد و عبدالله) هنوز کودک بودند. ابنزیاد همچنین به او پیشنهاد داد با مادر خالد (همسر یزید) ازدواج کند تا خالد تحت سرپرستی او باشد. از سوی دیگر، شام از نظر ولایت و وفاداری دچار تفرقه و پراکندگی بود؛ برخی از کارگزاران معاویه و پسرش یزید مردم را به بیعت با عبداللهبن زبیر دعوت میکردند، مثل ضحاکبن قیس و نعمانبن بشیر؛ و در مقابل، افرادی مثل حسانبن مالک - والی اردن - مردم را به باقی ماندن بر بیعت بنیامیه فرامیخواندند، که به درگیری میان ضحاکبن قیس و همراهانش از یک سو، و مروانبن حکم و ابنزیاد و پیروانشان از سوی دیگر انجامید؛ و به این ترتیب، واقعۀ «مرج راهط» در سال ۶۵ هجری رخ داد که در آن ضحاک کشته شد و کشتار عظیمی به جا ماند و پیروزی در این نبرد نصیب مروان و سپاهش شد.[107] به این ترتیب، حکومت شام به دست مروان افتاد و نعمانبن بشیر در حمص دستگیر شد و به همراه همسرش به قتل رسید. سایر کارگزارانی که از ابنزبیر حمایت کرده بودند، از شام گریختند. سپس مروان سپاهی بهسوی مصر فرستاد؛ سرزمینی که مردمش با ابنزبیر بیعت کرده بودند، و آنان را به اطاعت خود درآورد. همچنین میان مروان و ابنزبیر بر سر فلسطین نزاعی درگرفت و در نهایت این سرزمین نیز به تصرف مروان درآمد.[108] اما مردم خراسان، زمانی که خبر مرگ یزید و پسرش معاویه به آنان رسید، سلمبن زیاد را بهعنوان حاکم خود برگزیدند و با او بیعت کردند، ولی پس از مدتی بیعت خود را شکستند. سلم نیز از حکومت کناره گرفت و گریخت. سپس عبداللهبن خازم بر خراسان چیره شد، پس از آنکه نبردهایی میان او و برخی از کارگزاران بنیامیه درگرفت که حدود یک سال ادامه یافت، و طبق گفتۀ عبداللهبن خازم: «حکومت از آنِ کسی است که غالب شود.»[109] نکته: حاکمان بنیامیه پس از یزید (لعنةاللهعلیه) و مرگ پسرش معاویه - بهترتیب - عبارت بودند از: مروانبن حکم، عبدالملکبن مروان، ولیدبن عبدالملک، سلیمانبن عبدالملک، عمربن عبدالعزیزبن مروان، یزیدبن عبدالملکبن مروان، هشامبن عبدالملکبن مروان، ولیدبن یزیدبن عبدالملک، یزیدبن ولیدبن عبدالملک، ابراهیمبن ولیدبن عبدالملک، و نهایتاً مروانبن محمدبن مروانبن حکم معروف به «مروان حمار» که آخرین خلیفۀ بنیامیه بود و در سال ۱۳۲ هجری بهدست عباسیان کشته شد. امیرالمؤمنین علیبن ابیطالب (صلوات خدا بر او) در روز جنگ جمل در بصره، از حکومت مروان و فرزندانش خبر داده و آنچه امت از سوی آنان خواهد دید، بیان فرموده بود: «مروانبن حکم در روز جمل اسیر شد. حسن و حسین نزد امیرالمؤمنین(ع) برای او شفاعت خواستند و دربارهاش سخن گفتند؛ پس حضرت او را آزاد کرد. آن دو به حضرت گفتند: «ای امیرالمؤمنین، او با شما بیعت میکند.» امام(ع) فرمود: "آیا او پیشتر، پس از قتل عثمان، با من بیعت نکرده بود؟ من نیازی به بیعت او ندارم. آن دست، دست یهودی است؛ اگر با دستش با من بیعت کند، با انگشتش به من نیرنگ خواهد زد. آگاه باشید! برای او حکومتی خواهد بود همانند لیسیدن بینی سگ توسط سگ، و او پدر چهار اکبش [فرمانروا یا حاکم شر] است، و امت از او و فرزندانش روزی سرخ [آکنده از خون و فتنه] خواهد دید."»[110]-هرجومرج و جنگ برای دنیا و حکومت!
برخی از متنهایی که هرجومرج و حرص به حکومت را بهطور خلاصه بیان میکنند: ۱. یعقوب گفت: یحییبن عبداللهبن بُکَیر از لیث برای ما روایت کرد که گفت: «واقعۀ حرّه در روز چهارشنبه، سه روز مانده به پایان ذیحجۀ سال شصتوسوم هجری رخ داد. سپس مسرفبن عقبه بهسوی مکه رهسپار شد تا عبداللهبن زبیر را به قتل برساند؛ زیرا او از بیعت با یزید سر باز زده بود. در این میان، یزیدبن معاویه از دنیا رفت و امرِ خلافت برای عبداللهبن زبیر در حجاز قوت گرفت، و پس از آن عراق و مصر را نیز تحت تسلط خود درآورد. پس از یزید، مردم با پسرش معاویةبن یزید بیعت کردند که مردی صالح بود، اما مدت خلافتش طول نکشید؛ او چهل روز و گفته شده بیست روز ماند، و سپس درگذشت؛ خدا رحمتش کند. پس از آن، مروانبن حکم بر شام چیره شد و آن را در اختیار گرفت و نه ماه حکومت کرد، سپس درگذشت. پس از او، پسرش عبدالملک زمام امور را به دست گرفت. عمروبن سعیدبن اَشْدَق با او به نزاع برخاست. عمرو از زمان معاویه و یزید و مروان، والی مدینه بود. هنگامیکه مروان درگذشت، ادعا کرد که مروان برای خلافت بعد از پسرش عبدالملک، به او وصیت کرده است. عبدالملک از این موضوع به ستوه آمد و تا آنجا پیش رفت که پس از آنکه عمرو در دمشق قدرت یافته بود او را گرفت و در سال 69 - و گفته شده در سال 70 هجری - به قتل رساند. دوران عبدالملک ادامه یافت تا آنکه در سال 73 هجری بر عبداللهبن زبیر چیره شد؛ و ابنزبیر را حجاجبن یوسف ثقفی به فرمان عبدالملک در مکه به قتل رساند، پس از محاصرهای طولانی که به در هم کوبیده شدن کعبه با منجنیق منجر شد؛ زیرا ابنزبیر به حرم پناه برده بود؛ و آنها آنقدر بر او فشار آوردند تا سرانجام کشته شد. سپس عبدالملک امر خلافت را پس از خودش به چهار پسرش سپرد: ولید، سپس سلیمان، سپس یزید و سپس هشامبن عبدالملک.»[111] ۲- از ابومعشر روایت شده است که گفت: «وقتی معاویةبن یزید از دنیا رفت، تمام مردم شام با ابنزبیر بیعت کردند، بهجز مردم اُردن. پس هنگامیکه سران بنیامیه و برخی از اشراف شام - که در میان آنان رَوحبن زنباع جُذامی نیز بود - این وضعیت را دیدند، برخی از آنان به برخی دیگر گفتند: "حکومت در دست ما اهل شام بود، حال آیا باید به حجاز منتقل شود؟ ما هرگز به چنین وضعیتی راضی نخواهیم شد."»[112] ۳- «مروانبن حکم بر برخی از اهل شام مسلط گردید و برای او بیعت ستانده شد، درحالیکه ضحاکبن قیس، بیعت بیشتر اهالی شام را برای ابنزبیر ستانده و به او بازگردانده بود؛ اما جنگی میان آنها درگرفت و ضحاکبن قیس در نبرد مرج راهط در نیمۀ ذیحجۀ سال ۶۴ هجری کشته شد.»[113] ۴- در سال ۶۵ هجری - پس از مرگ یزید و اختلاف اهل شام دربارﮤ خلافت - عبیداللهبن زیاد مردم بصره را به بیعت با خود فراخواند، اما مردم علیه او شوریدند. او به قبیلۀ ازد پناه برد و سپس به شام گریخت.[114] مردم کوفه والی خود عمروبن حریث را بیرون کردند و عامربن مسعود را بهجای او گماشتند و ابنزبیر نیز آن را برایشان تأیید کرد.[115] ۵- هرجومرج و نبردهای خونینی در خراسان رخ داد و در نهایت، قدرت بهدست هرکسی که پیروز شد افتاد؛ همانگونه که ابنخازم گفته است: «حکومت از آنِ کسی است که غلبه یابد.» او با لشکر خود با عاملان بنیامیه در خراسان جنگید.[116] گزارشها و وقایع ثبتشدﮤ تاریخی بهروشنی تمام نشان میدهند اصل در «حُکمرانی از آنِ کسی است که غالب شود» بوده؛ نه اینکه «کارشان بر پایۀ مشورت میانشان است» و نه «بیعت اهل حل و عقد»، و نه هیچ چیز دیگر! حاکمیت مردم به زشتترین شکل خود در سالهای اندکی پس از شهادت امام حسین(ع) تجلی یافت؛ مروانبن حکم در شام به حکومت چنگاندازی میکند و برای بیعت با خودش دعوت میکند و بهصراحت میگوید: «حکومت بعد از ابولیلی از آنِ کسی است که غالب شود».[117] و ابنزبیر در حجاز به خود دعوت میکند، و ابنزیاد در بصره بهدنبال بیعت گرفتن برای خود است، اما مردم بصره علیه او شورش میکنند و او را وادار به فرار به شام میکنند. شامیان نمیخواهند حکومت از دستشان خارج شود، اهل حجاز خواهان بازگشت حکومت به خود هستند، عراق در جوشوخروش است و مردم در رأی و ولایت متشتّتاند؛ و در نتیجۀ این سردرگمیها و هجوم بر سر دنیا و حکومت، نبردهای خونینی درمیگیرد (میان آل مروان و آل زبیر، میان خودِ امویان، و نیز میان آل زبیر و دیگران) که به قربانی شدن هزاران مسلمان در راه نشاندن این گروه یا آن جماعت بر مسند حکومت و ولایت بر مردم منجر میشود! حقیقتاً کسی که از رویدادهای آن دورﮤ تاریک پس از شهادت ریحانۀ رسول خدا(ص) آگاهی یابد و سپس سخنان کسانی را بخواند که با افتخار از این افراد بهعنوان خلفای شرعی و حاکمان مسلمانان یاد میکنند و برای آنان دستاوردهایی میتراشند ... و حتی برخی از آنان (دستکم برخی از جناحهایشان) را بخشی از «بهترین امتی که برای مردم پدید آمده» برمیشمارند، میگویم: کسی که از تمامی این رخدادها اطلاع حاصل کند اگر - از شدت زشتی این یاوهسراییها - دچار تهوع و سرگیجه شود، ملامتی بر او نخواهد بود!-درخت لعنتشده و جستوخیز میمونها
وقایعی که پس از شهادت امام حسین(ع) رخ داد و - پس از طُلقا (آزادشدگان از فتح مکه) یعنی معاویه و یزید - به تکیه زدن مروانبن حکم بر مسند حکمرانی مسلمانان منتهی شد، نتیجهای طبیعی برای امتی بود که از مسیر هدایت گمراه شده و از راهی که رسول خدا(ص) برایشان ترسیم کرده بود منحرف گردیده بودند؛ یعنی راه خدا که در حاکمیت الهی جلوهگر میشود؛ یعنی تصدیق و پذیرفتن مردی که از سوی خدا منصوب، و از سوی رسول خدا(ص) به او تصریح شده بود، و دادن قدرت به او تا بتواند مردم را بهگونهای شایسته که موجب رضایت الهی باشد هدایت و رهبری کند. در غیر این صورت، چه گمگشتگی و چه مصیبتی بزرگتر از آنکه مردی که رسول خدا(ص) او را «وزغ پسر وزغ» نامیده بود،[118] بر امت حکم براند؟! همان کسی که با پدرش در طائف زندگی میکرد، پس از آنکه پیامبر آنها را از مدینه تبعید کرده بود، و تا زمانی که عثمانبن عفان به خلافت رسید در آنجا ماندند؛ و عثمان آنها را به مدینه بازگرداند؛ چون حَکَم (پدر مروان) عموی عثمان بود و مروان پسر عموی او به حساب میآمد![119] • ابنکثیر گفته است: «و پدرش حَکَم، از بزرگترین دشمنان رسول خدا(ص) بود و در روز فتح اسلام آورد. حکم وارد مدینه شد، سپس رسول خدا(ص) او را به طائف تبعید کرد و او در همانجا از دنیا رفت. مروان اصلیترین عامل محاصرﮤ عثمان بود، زیرا نامهای جعلی از طرف عثمان به مصر نوشت که دستور قتل آن هیئت را در خود داشت. او زمانی که از طرف معاویه والی مدینه بود، هر جمعه علی(ع) را بر منبر دشنام میداد. حسنبن علی(ع) به او گفت: «خدا پدرت حَکَم را - درحالیکه تو در صلب او بودی - با زبان پیامبرش لعنت کرده است.» مروان گفت: "خدا لعنت کند حَکَم و هرکسی را که از او زاده شده است"؛ واللهاعلم."»[120] • ذهبی گفته است: «و او - یعنی مروان - کاتب پسرعمویش عثمان بود و مُهر او نزدش بود؛ اما به او خیانت کرد و مردم را علیه عثمان شوراند. سپس خودش نجات یافت و همراه طلحه و زبیر برای خونخواهی عثمان به راه افتاد. طلحه در روز جمل کشته شد و او نجات یافت، گرچه سزاوارش نبود. سپس چند بار از سوی معاویه به فرمانداری مدینه رسید. پدرش را پیامبر(ص) به طائف تبعید کرده بود، و عثمان - چون عموی او بود - او را به مدینه بازگرداند. وقتی فرزند یزید به هلاکت رسید مروان وارد میدان شد؛ بنیامیه و دیگران به او پیوستند. او با ضحاک فهری جنگید و او را کشت، و دمشق و سپس مصر را تصرف کرد و خودش را خلیفه خواند.»[121] براساس این دو نقل - که وضعیت مروان را توصیف کردهاند - میتوان نتیجه گرفت: 1. دلیلی که باعث شد رسول خدا(ص) حکمبن ابیالعاص اموی و پسرش مروان را از مدینه تبعید کند - طبق گزارشهای تاریخی - این بود که او اسرار رسول خدا را فاش میکرد و اخبارش را به کفار قریش در مکه گزارش میداد (یعنی جاسوس قریش بود)، افزون بر اینکه او به رسول خدا توهین میکرد و ایشان را مسخره مینمود.[122] 2. موضوع لعنت حکم و پسرش مروان از جانب رسول خدا(ص) را ذهبی - به دلایلی که طبیعتاً مشخص است - نادیده گرفته، اما این موضوع با روایتهای صحیح ثابت شده است؛ و نه ذهبی و نه دیگران نمیتوانند خورشید حقیقت را با غربال تعصب بپوشانند. نمونههایی از این روایتها: احمد با سند صحیح روایت کرده است: از عبداللهبن عمرو نقل شده است که گفت: «ما نزد پیامبر(ص) نشسته بودیم و عمروبن عاص رفته بود تا لباسهایش را بپوشد و به ما بپیوندد. در همین حال که نزد پیامبر بودیم، ایشان فرمود: «بهزودی مردی لعنتشده بر شما وارد میشود.» به خدا سوگند، از آن لحظه نگران شدم و پیوسته به در نگاه میکردم که چه کسی داخل میشود تا اینکه فلانی - یعنی حَکَم - وارد شد.»[123] ابویعلى با سند صحیح روایت کرده است: «از ابویحیی نقل شده است که گفت: «من میان حسین و حسن(ع) و مروان نشسته بودم که آن دو به یکدیگر ناسزا میگفتند. حسن سعی میکرد حسین را آرام کند. مروان گفت: «شما اهلبیتی ملعونید.» حسن خشمگین شد و گفت: "گفتی اهلبیتی ملعون؟! به خدا قسم، خداوند تو را درحالیکه در صلب پدرت بودی، با زبان پیامبرش لعنت کرده است."»[124] میگویم: سخن مروان به دو سبط رسول خدا که گفت: «اهلبیتی ملعونید» خود گواهی است بر ایمان نداشتن او به خدا و رسولش حتی به اندازﮤ یک چشمبرهمزدنی؛ و این جمله از عناد آشکار با خدا و پیامبر نشان دارد، بهطوری که بر هیچ صاحب فطرت سالمی پوشیده نیست. همچنین، طبق نقل ابنکثیر در متن پیشگفته: «خداوند حَکَم و هرکه را از او زاده شود لعنت کرده است»، روشن است لعنت نهتنها شامل حکم و فرزندش مروان میشود، بلکه در همۀ نسل «حکم» جاری است؛ یعنی در فرزندش مروان و عبدالملکبن مروان و دیگر فرزندان این دودمان. ۳. خیانت مروان به پسرعموی خود عثمان، بهطور خلاصه: عدهای از مسلمانان معترض به عثمان از مصر آمده بودند. آنها در مدینه مستقر شدند و از عثمان خواستند والی فاسدش «عبداللهبن ابیسرح» را عزل کند تا اوضاع آرام شود، و عثمان با آنها توافق کرد که محمدبن ابوبکر را بهجای او منصوب کند. اما در مسیر بازگشت آن هیئت به مصر، مروان نامهای با مُهر عثمان به ابنابیسرح فرستاد که در آن نوشته شده بود: «زمانی که محمدبن ابوبکر و فلانی و فلانی به نزد تو آمدند، آنها را بکش، نامهشان را باطل کن و در مقام خود باقی بمان تا رأی من برسد»! بهطور اتفاقی آن هیئت در مسیر بازگشت به پیک حامل نامه برخوردند و از نامهای که با خود داشت مطلع شدند و پس از اطلاع از محتوای نامه، به مدینه بازگشتند و نامه را به عثمان نشان دادند. عثمان آن را انکار کرد، اما چون مُهرش بر آن بود، گفت مهرش نزد مروان بوده است. این ماجرا خشم آنان را بیشتر کرد و از عثمان خواستند به سبب ضعف و فساد اطرافیانش، خود را از خلافت خلع کند، اما او نپذیرفت و جملۀ معروفی را که بعدها به مرگش انجامید بر زبان راند: «پیراهنی را که خدا بر تنم کرده است از تن بیرون نمیکنم.» به این ترتیب، اوضاع متشنج شد و خانۀ عثمان را محاصره کردند و مانع خروج او برای نماز شدند تا آنکه در نهایت عثمان کشته شد، و - همانگونه که روشن است - علت کشته شدن او خیانت پسرعمویش مروانبن حکم بود.[125] ۴. یکی از عوامل نارضایتی بسیاری از مسلمانان از عثمان، فساد مالی و اداری کارگزارانش بود؛ ازجمله پسرعمویش - آن خائن - مروانبن حکم، که فساد و خیانتش - بهویژه در ماجرای اخیر - نقش اساسی در بحرانی شدن اوضاع داشت. این حقیقت حتی در اعتراف ابنکثیر نیز مشهود است: «مروان مهمترین عامل در محاصرﮤ عثمان بود»، و همچنین در سخن ذهبی که گفته است: «بهخاطر او بود که علیه عثمان شوریدند»؛ با وجود تمایل هر دو به بنیامیه، که مشخص و شناختهشده است. اما ادعای خونخواهی عثمان از سوی او پس از کشته شدن عثمان، و همپیمانی با ناکثین برای جنگ با وصی رسول خدا(ص)، امام علیبن ابیطالب(ع) (که از خون عثمان مبرا بود)، جز نیرنگ و نفاق و وسیلهای برای رسیدن به سلطنت و دنیا نبود؛ و نیز نشانهای از خباثت و دشمنی با دین خدا و اولیایش بود؛ بهویژه با توجه به اینکه مروان حرص و ولع عجیبی به سبّ علی(ع) داشت! ۵. از پستی و رذالت روزگار این است که امویان - آن طُلَقای لعنتشده - پس از کشتن عترت پاک پیامبر، بر منبر رسول خدا(ص) بالا رفتند! و این واقعهای بود که رسول خدا(ص) از طریق وحی الهی از آن باخبر شده و به عترت و اوصیای خود اطلاع داده بود: * یوسفبن مازن راسبی نقل کرده است: مردی نزد حسنبن علی برخاست و گفت: «ای سیاهکنندﮤ روی مؤمنان!» حسن فرمود: «مرا سرزنش مکن، خدا تو را بیامرزد؛ زیرا رسول خدا(ص) بنیامیه را دیده است که یکی پس از دیگری بر منبرش خطبه میخوانند و از این بابت آزردهخاطر شد؛ پس این آیه نازل شد: (إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ) (بهراستی ما به تو کوثر را عطا کردیم)، یعنی نهری در بهشت؛ و نیز آیۀ (إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ * وَمَا أَدْرَاكَ مَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ * لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍ) (ما آن را در شب قدر نازل کردیم * و تو چه میدانی شب قدر چیست * شب قدر برتر از هزار ماه است)، و منظور از «هزار ماه» سلطنت بنیامیه است.» ما آن را شمردیم، نه کمتر شد و نه بیشتر. این حدیث با سند صحیح نقل شده است.[126] * از ابوهریره نقل شده است که رسول خدا(ص) در خواب دید بنیحَکَم (فرزندان حکمبن ابیالعاص) بر منبرش بالا و پایین میپرند. چون بیدار شد، بسیار ناراحت و خشمگین به نظر میرسید و فرمود: «چه شده که در خواب دیدم بنیحکم همچون میمونها بر منبرم جستوخیز میکنند؟» پس از آن، رسول خدا(ص) هرگز با تمام وجود نخندید تا وقتی که از دنیا رفت. این روایت را ابویعلى نقل کرده و راویانش همه رجال صحیح هستند، جز مصعببن عبداللهبن زبیر که او نیز ثقه است.[127] * «ابنجریر از سهلبن سعد نقل کرده است که گفت: رسول خدا(ص) بنی فلان را دید که مثل میمونها بر منبرش بالا و پایین میجهند. این موضوع ایشان را اندوهگین ساخت و دیگر هرگز با لبخندی کامل دیده نشد تا آنکه از دنیا رفت. و خداوند این آیه را نازل فرمود: (وَمَا جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْنَاكَ إِلَّا فِتْنَةً لِلنَّاسِ) (و ما رؤیایی را که به تو نشان دادیم جز برای آزمون مردم قرار ندادیم). ابنابی حاتم از ابنعمر (رضیاللهعنهما) نقل کرده است که پیامبر(ص) فرمود: «فرزندان حکمبن ابیالعاص را بر منبرها دیدم که گویی میمون هستند» و خداوند در این خصوص نازل کرد:(وَمَا جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْنَاكَ إِلَّا فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَالشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ) (و ما رؤیایی را که به تو نشان دادیم، جز برای آزمون مردم قرار ندادیم، و آن درخت لعنتشده را در قرآن). ابنابی حاتم از یعلىبن مُرّة (رضیاللهعنه) نقل کرده است که گفت: رسول خدا(ص) فرمود: «در خواب دیدم بنیامیه بر منبرهای زمین برآمدهاند و فرمانروایی میکنند، و شما آنان را اربابانی پلید خواهید یافت.» رسول خدا(ص) از این موضوع اندوهگین شد و خداوند این آیه را نازل فرمود: (وَمَا جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْنَاكَ إِلَّا فِتْنَةً لِلنَّاسِ) (و ما رؤیایی را که به تو نشان دادیم، جز برای آزمون مردم قرار ندادیم). ابنمردویه از حسینبن علی (رضیاللهعنهما) نقل کرده است که رسول خدا(ص) صبحهنگام اندوهگین برخاست. از ایشان پرسیده شد: شما را چه شده، ای رسول خدا؟ فرمود: «در خواب دیدم بنیامیه منبر مرا دستبهدست میکنند.» گفته شد: «ای رسول خدا، اندوه مدار، این دنیایی است که به آنان خواهد رسید.» پس خداوند این آیه را نازل فرمود: (وَمَا جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْنَاكَ إِلَّا فِتْنَةً لِلنَّاسِ) (و ما رؤیایی را که به تو نشان دادیم، جز برای آزمون مردم قرار ندادیم). ابنابیحاتم و ابنمردویه و بیهقی در الدلائل، و ابنعساکر از سعیدبن مسیب (رضیاللهعنه) نقل کرده است که گفت: رسول خدا(ص) بنیامیه را بر منبرها دید، و این امر او را رنجاند، پس خداوند به ایشان وحی کرد: «این فقط دنیایی است که به آنان داده شده است»؛ پس چشمانش آرام گرفت؛ و این همان فرمودﮤ حقتعالی است: (وَمَا جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْنَاكَ إِلَّا فِتْنَةً لِلنَّاسِ) (و ما رؤیایی را که به تو نشان دادیم، جز برای آزمون مردم قرار ندادیم)؛ یعنی آزمونی برای مردم. ابنمردویه از عایشه (رضیاللهعنها) نقل کرده است که به مروانبن حکم گفت: از رسول خدا(ص) شنیدم به پدر و جدّت فرمود: شما همان درخت لعنتشده در قرآن هستید.»[128] و به همین دلیل بنیامیه منفورترین قبیلهها نزد رسول خدا(ص) بودند: از ابوبرزه اسلمی نقل شده است که گفت: «منفورترین قبیلهها نزد رسول خدا(ص) بنیامیه، بنیحنیفه و ثقیف بودند.»[129]-(2) قیام توّابین
توّابین: گروهی از شیعیان بودند که در سال ۶۵ هجری برای خونخواهی امام حسینبن علی(ع) و انتقام از قاتلانش، علیه حکومت اموی قیام کردند. و این «اسم» - چنانکه از ظاهرش پیداست - بیانگر سرزنش وجدان، ملامت نفس و اعتراف به بزرگی گناهی است که در حق امام حسین (صلوات خدا بر او) مرتکب شده بودند.-آمادگی برای قیام و عزیمت به جنگ
-انگیزههای قیام
انگیزﮤ اصلی قیام توّابین که بهدست شیعیان کوفه صورت گرفت از «اسمی» که برای خودشان برگزیدند پیداست؛ یعنی پشیمانی و تلاش برای کفّارﮤ کوتاهی و خذلانی که در حق امام حسین(ع) از آنان سر زده بود؛ زیرا آنها امام را به همراه خاندان و یارانش تنها گذاشته بودند تا در همسایگیشان، در روز دهم محرم سال ۶۱ هجری به شهادت برسند، بدون آنکه قدمی در یاری او بردارند؛ آنهم پس از آنکه برایش نامه نوشته و به او وعدﮤ یاری داده بودند. پس دیدند این «ننگ» و «گناه» جز با کشتن قاتلان امام یا کشته شدن در این راه برطرف نمیشود. سرزنش شیعیان عراق (بهویژه کوفه) از سوی خودشان، پشیمانی از تقصیر و کوتاهیشان، و تصمیم برای قیام، بلافاصله پس از شهادت امام حسین آغاز شد. اما سیاست ستمگرانۀ یزید و بیخردی کودکانهاش در رویارویی با حوادث، و نیز قساوت و سنگدلی عاملانش بهویژه در کوفه - که تحت فرمانروایی طاغوت زمان، ابنزیاد، بود - آنان را به صبر و انتظار برای ظهور سستی در میان امویها و رسیدن لحظهای مناسب جهت قیام واداشت؛ و این فرصت، پس از هلاکت یزید (لعنةاللهعلیه) و کنارهگیری پسرش معاویه از خلافت و مرگ زودهنگام او پس از پدر، حاصل شد که - همانگونه که پیشتر به گوشهای از آن پرداختیم - باعث بروز درگیری و اختلاف در میان خاندان اموی و اطرافیانشان از قبیلهها و شخصیتهای نزدیک به آنان شد. در نتیجه، زمان مناسب برای آغاز آمادگی جهت قیام علیه حکومت اموی و خونخواهی مظلوم کربلا و پرداخت کفّارﮤ گناه بزرگ آنان، فرارسید.[130] این طرز تفکر برخی شخصیتهای شیعه در کوفه بود، که در رأس آنها صحابی بزرگوار سلیمانبن صُرَد خُزاعی قرار داشت، و در کنار او گروهی بودند که از سران شیعه و برگزیدگان اصحاب امیرالمؤمنین علی(ع) به شمار میرفتند؛ افرادی مثل: مسیببن نَجَبة فَزاری، عبداللهبن سعدبن نُفَیل اَزدی، عبداللهبن وال تیمی، و رِفاعةبن شداد بجلی. این افراد با جمعی دیگر از چهرههای سرشناس شیعه در خانۀ سلیمان گرد آمدند و دربارﮤ امور قیام به گفتوگو پرداختند و فرماندهی را به سلیمان سپردند. سلیمان در میانشان برخاست و خطبهای ایراد کرد و گفت: «... اما بعد، به خدا سوگند بیم آن دارم که تأخیر ما تا این روزگارِ سیاهی که زندگی در آن سخت گشته و مصیبت در آن بزرگ شده و فضیلتداران شیعه را ظلم و ستم فراگرفته، جز بهخاطر آنچه خیر است نباشد. ما گردنهای خود را بهسوی آمدن خاندان پیامبرمان دراز کرده بودیم، به آنان وعدﮤ یاری دادیم و آنان را به آمدن تشویق کردیم؛ اما وقتی آمدند سستی ورزیدیم، ناتوانی کردیم، سهلانگاری نمودیم و درنگ کردیم و همچنان منتظر ماندیم تا آنکه فرزند پیامبرمان، نوهاش، عصارﮤ وجودش، و پارﮤ تنش در میان ما و پیش روی ما فریاد یاریخواهی سر داد و انصاف خواست، اما پاسخی نگرفت. فاسقان او را آماج تیرها قرار دادند، او را با نیزهها دریدند تا آنکه از پا انداختند، و بر او تاختند و غارتش کردند. هان! برخیزید که پروردگارتان بر شما خشم گرفته است؛ و بهسوی خانه و فرزندان خود بازنگردید تا آنکه خداوند راضی شود؛ و به خدا سوگند گمان نمیکنم خدا راضی شود مگر اینکه با قاتلان حسین روبهرو شوید و بجنگید یا خود کشته شوید. آگاه باشید، و از مرگ نهراسید! به خدا سوگند، کسی نبوده که از مرگ بترسد جز اینکه خوار شده باشد؛ همچون بنیاسرائیل باشید، آن زمان که پیامبرشان به آنان گفت: (إِنَّكُمْ ظَلَمْتُمْ أَنفُسَكُم بِاتِّخَاذِكُمُ الْعِجْلَ فَتُوبُوا إِلَىٰ بَارِئِكُمْ فَاقْتُلُوا أَنفُسَكُمْ) (بیگمان شما با برگرفتن گوساله به خودتان ستم کردید. پس بهسوی آفرینندهتان بازگردید و یکدیگر را بکشید). پس آن جماعت از جا برخواستند، زانو زدند، گردنها را پیش آوردند و به حکم الهی راضی شدند، زیرا دانستند جز صبر و شکیبایی بر کشتهشدن آنان را از بار گناه عظیم رهایی نمیبخشد. حال شما چگونه خواهد بود اگر به همان چیز دعوت شده باشید که آنها به آن دعوت شدند؟ شمشیرها را صیقل دادند، نیزهها را آماده ساختند، و هرآنچه در توان داشتند از نیرو و اسبهای تیزرو آماده کردند، تا چون فراخوانده شدند مهیا باشند.»[131] پس از این نشست، سلیمانبن صُرَد کار جمعآوری کمکهای مالی را - بهصورت پنهانی - برای تجهیز لشکر آغاز کرد و این مسئولیت را به عبداللهبن وال سپرد. همچنین به گروهی از سران شیعه در مناطق دیگر همچون سعدبن حذیفةبن یمان در مدائن و مثنىبن خزیمۀ عبدی در بصره نامه نوشت و از آنان درخواست کمک کرد. هر دو به نامۀ او پاسخ مثبت دادند و وعده دادند در زمان مقرر به او بپیوندند.[132] سلیمان اول ماه ربیعالاول سال 65 هجری را زمان گرد آمدن یارانش در «نُخیله» و حرکت بهسوی شام تعیین کرده بود.[133] در نامۀ سلیمان به شیعیان مدائن و بصره آمده بود: «... بیگمان دوستداران شما - از برادرانتان و شیعیان آل پیامبرتان - دربارﮤ آنچه از امر فرزند دختر پیامبرشان دچارش شدند تأمل کردند. پس او دعوت شد و اجابت کرد، اما آنگاه که خودش دعوت کرد پاسخی نگرفت؛ خواست بازگردد اما بازداشته شد؛ امان خواست اما به او امان داده نشد؛ مردم را رها کرد اما آنان او را رها نکردند، بر او تاختند و او را کشتند. سپس با ظلم و ستم او را غارت کردند و لباسهایش را از تنش بیرون آوردند، درحالیکه به مکر خدا غرّه شده بودند و از عبرتهای خدا پند نگرفته بودند و خود نمیدانستند چه میکنند؛ و بهسوی خدا بازگردانده میشوند، و آنان که ستم کردند بهزودی خواهند دانست به کدامین بازگشتگاه بازگردانده میشوند. پس چون برادران شما نگریستند و در پیامدهای آنچه انجام داده بودند تأمل کردند، دریافتند که در یاری نکردن آن پاکیزﮤ نیکو و بیدفاع و تنها گذاشتنش دچار خطایی بزرگ شدهاند؛ خطایی که راه گریزی از آن نیست و توبهای برایش نیست، جز با کشتن قاتلانش یا کشته شدن خودشان، تا آنکه جانهایشان در این راه فدا شود. پس برادران شما عزم خود را جزم کردند، شما نیز عزم خود را جزم کنید و آماده و مهیّا گردید. ما برای برادرانمان زمانی مقرر کردهایم که در آن با ما دیدار کنند، و مکانی که در آن با ما ملاقات نمایند. اما زمان، آغاز ماه ربیعالآخر سال 65، و مکان، نخیله است ... .»[134] بیتردید انگیزﮤ هر قیامی را میتوان از سخنان رهبر و پیروانش شناخت. علیرغم آنکه «دعوت بهسوی اهلبیت(ع) و بازگرداندن حق به آنان» در سخنان برخی از یاران سلیمان در گفتوگو با او یا هنگام تشویق مردم به پیوستن به قیام آمده است[135] و ازاینرو، میتوان آن را یکی از انگیزههای قیام دانست، اما سخنان رهبر قیام - سلیمان - و نیز رجال صف مقدم آن، آشکارا بر «قتل» بهعنوان هدف و راه توبه، و جبران کوتاهی و کفارﮤ گناه تأکید دارد؛ و بیتردید، این انگیزهای است که بیشترین تأکید بر آن شده است. جان کلام در تشبیهی که سلیمان در سخنان پیشگفتهاش به ماجرای بنیاسرائیل با پیامبرشان اشاره کرده، کاملاً روشن است؛ اما با این حال بسنده کردن یا تأکید بر این انگیزه - چنانکه در ادامه روشن خواهد شد - از سوی برخی از شخصیتهای برجستۀ شیعه مانند مختار ثقفی مورد پذیرش قرار نگرفت.-نگاهی کلی به کوفه
پیشتر گفتیم[136] کوفه شهری بزرگ و مهم در جهان اسلام بود. این شهر، در اصل بهعنوان یک اردوگاه نظامی بنیانگذاری شد تا نیروهای سپاه اسلامی در نخستین دورههای اسلام در آن جمع شوند؛ زیرا شرایط اقلیمی و موقعیت خاص آن برای چنین هدف مهمی مناسب بود. پس از آن، قبایل عرب به آنجا مهاجرت کردند و در آن ساکن شدند؛ زیرا پیوستن به سپاه اسلامی در آن زمان، امری ضروری بهشمار میرفت و تقریباً خانهای نبود که فردی از آن به سپاه نپیوسته باشد؛ حال یا بهدلیل فشار حاکمان و والیان یا برای تأمین معاش و زندگی. به مرور زمان، جمعیت کوفه به صدها هزار نفر رسید و بیتردید غیرعربها نیز حضور چشمگیری در آن داشتند. از نظر دینی و سیاسی، مردم کوفه - همانند هر جامعۀ بزرگ انسانی دیگر - به دستهها و گروههای گوناگون و رویکردهای فکری متنوع و حتی متضاد تقسیم میشدند، درست به همان صورتی که امروز در بیشتر جوامع شاهد هستیم: بخشی از مردم طرفدار احزاب با گرایشهای دینی یا سیاسی راستگرا هستند، بخشی دیگر گرایش به احزاب چپگرا دارند، و گروه سوم نیز بهطورکلی با این مسائل کاری ندارند و تنها به وضعیت شخصی و معیشتی خود میاندیشند. مشابه این تقسیمبندی در کوفه نیز وجود داشت. اگرچه فضای غالب آن اسلامی بود، اما در میان مردم آن شهر، هم فرد متدیّن یافت میشد و هم فرد بیتفاوت، هم دوستدار اهلبیت(ع) وجود داشت و هم دشمن آنان، هم دوستدار بنیامیه وجود داشت و هم مخالف آنان، و نیز کسانی که اصولاً این موضوعات برایشان اهمیتی نداشت و فقط بهدنبال گذران زندگی بودند. بهطور کلی، کوفه صحنهای بود برای حضور فرهنگها و جریانهای گوناگون که میتوانستند خواستههای بیشتر سیاستها را تأمین کنند. در چنین شرایطی، طبیعی است هر حاکمی با هر گرایشی بتواند در کوفه حکومت کند؛ چراکه بهطور قطع، گروهی را خواهد یافت که از او حمایت کنند و حکومتش با آنها پایدار بماند. همان کوفهای که امام علی(ع) بیش از چهار سال در آن حکومت کرد، سالیان درازی نیز در اختیار مغیرةبن شعبه، ولیدبن عقبه، زیادبن ابیه و پسرش عبیداللهبن زیاد (لعنت خدا بر آنان) بود. پس از امویان، خاندان زبیر بر آن حکومت کردند، و سپس مختار حدود یک سالونیم بر آن حاکم شد تا آنکه مصعببن زبیر (قاتل مختار) آن را از او بازپس گرفت؛ و پس از کشته شدن مصعب، حجاجبن یوسف ثقفی به فرمان عبدالملکبن مروان بر کوفه مسلط شد، و اوضاع به همین صورت ادامه یافت؛ و این نشان میدهد کوفه یک شهر شیعی یکدست و خالص نبوده است. دربارﮤ وضعیت عمومی کوفه در ایام قیام توابین، اهل کوفه علیه عمروبن حریث - که از سوی ابنزیاد برای ادارﮤ امور شهر در هنگام غیبتش گمارده شده بود - شوریدند و او را از قصر بیرون راندند و بهطور موقت، بر عامربن مسعود جمحی - که با عبداللهبن زبیر بیعت کرده بود - توافق کردند. پس از آن، والی تعیینشده از سوی ابنزبیر - یعنی عبداللهبن یزید خطمی - وارد کوفه شد. او از حرکت توابین آگاه شد، و برخی از نزدیکانش او را تشویق کردند که با توابین بجنگد؛ از بیم آنکه مبادا حکومت کوفه از دست آل زبیر خارج شود؛ اما او تصمیم گرفت تا زمانی که هدف توابین خونخواهی امام حسین(ع) و حرکت بهسوی شام برای جنگ با قاتلان آن حضرت باشد، با آنان برخورد نکند و وارد جنگ نشود.[137]-اختلاف دیدگاهها در میان محبان
با بازگشت به موضوع اصلیمان - یعنی آمادگی توابین برای قیام - روشن است مردم کوفه اخبار مربوط به توابین و عزم آنان برای قیام و جنگ با قاتلان امام حسین(ع) را میان خود نقل میکردند، بهویژه در میان محبان آلمحمد(ع) که مسئلۀ امام حسین(ع) و خونخواهی او برایشان بیش از دیگران اهمیت داشت؛ و طبیعی است موضعگیری جامعۀ کوفه در برابر حرکت توابین به چند دسته تقسیم میشد: گروهی که بهراستی موافق بودند و عملاً به قیام پیوستند و اینان اندک بودند؛ گروهی دیگر با دل یا زبان موافق بودند، اما در عمل به قیام نپیوستند، به دلایلی چون ترس، گرفتاریهای خانوادگی، تنگدستی و مانند آن؛ گروهی نیز اساساً با این ایده مخالف بودند و آن را عامل فتنهانگیزی بیشتر و خونریزی میدانستند، بهویژه با توجه به اینکه این قیام همزمان شده بود با تحولات سیاسی کوفه که به کنار رفتن عمروبن حریث و آمدن والی جدید از سوی زبیریان انجامیده بود؛ و سرانجام گروهی که اصولاً این مسئله برایشان اهمیتی نداشت، که معمولاً این دسته در هر جامعه بیشترین تعداد را دارند، و در جامعۀ کوفه نیز چنین بود. در چنین فضایی، سلیمانبن صُرَد و یارانش، حدود یک سال بهطور مداوم در جهت آمادگی و تدارک برای قیام تلاش کردند[138] و پیوسته شیعیان و دوستداران آلمحمد(ع) را به پیوستن به خود فرامیخواندند، تا آنکه شمار زیادی از آنان نزد او جمع شدند. در مقابل، گروهی دیگر به مختار متمایل بودند، که در نیمۀ سال ۶۴ هجری - پس از جدایی از ابنزبیر - بهطور ناگهانی از حجاز وارد کوفه شد، و این اقدامی غافلگیرانه بود، بهطوری که بسیاری از پژوهشگران نتوانستهاند علت دقیق آن را بهدرستی شناسایی کنند و تنها حدسهایی مطرح شده که در برابر نقد جدی تاب نمیآورد. بررسی این موضوع در ادامه خواهد آمد: «شش ماه از هلاکت یزیدبن معاویه گذشته بود که مختاربن ابوعبید وارد کوفه شد. او در روز جمعه نیمۀ ماه رمضان وارد شد ... مختار وارد کوفه شد، درحالیکه سران و بزرگان شیعه با سلیمانبن صُرَد گرد آمده بودند و هیچکس را بر او مقدم نمیداشتند. هرگاه مختار آنان را بهسوی خود و برای خونخواهی حسین دعوت میکرد، شیعیان به او میگفتند: "این سلیمانبن صرد شیخ شیعیان است و مردم با او بیعت کرده و گرد آمدهاند." مختار میگفت: "من از جانب مهدی - محمدبن علیبن حنفیه - نزد شما آمدهام؛ بهعنوان شخص مورد اعتماد، امین، برگزیده و وزیر او." به خدا قسم، او پیوسته با شیعیان در تماس بود تا آنکه گروهی به او گرویدند، او را بزرگ شمردند، دعوتش را پذیرفتند و منتظر فرمانش ماندند؛ هرچند بیشتر شیعیان با سلیمانبن صرد باقی ماندند. سلیمان سنگینترین فرد از میان خلق خدا برای مختار بود، و مختار به یارانش میگفت: "میدانید این فرد (یعنی سلیمان) چه میخواهد؟ او فقط میخواهد قیام کند تا خودش کشته شود و شما را نیز به کشتن دهد، زیرا نه بینشی نسبت به جنگ دارد، و نه دانشی دربارۀ آن" ...»[139] میگویم: فارغ از دقت تاریخی این روایت، بهیقین میتوان گفت مختار و سلیمانبن صرد دو چهرﮤ اصلی شیعه در کوفه به شمار میرفتند؛ سلیمان بهعنوان یک صحابی فقیه، و مختار بهعنوان یک فرماندﮤ سیاسی و نظامی؛ و همانگونه که در برخی مسائل میان آنها توافق وجود داشت، در برخی مسائل نیز با یکدیگر اختلاف داشتند. بهعنوان مثال، هر دو در تصمیم خود برای خونخواهی امام حسین(ع) و قصاص از قاتلانش ثابتقدم بودند، اما دربارﮤ زمانبندی، آمادگی و نحوﮤ اقدام، دیدگاههای یکسانی نداشتند. همچنین، اینکه مختار پس از رهایی از زندان ابنزیاد در کوفه، مدتی را در حجاز سپری کرده، قطعی و ثابتشده است، اما منابع تاریخی تمام حقیقت را بازگو نکردهاند، بلکه فقط بر برخی رویدادهای خاص تمرکز کردهاند؛ مثل موضوع بیعت او با ابنزبیر با شروطی خاص، و جداییاش از او به سبب عدم پایبندی ابنزبیر به آن شروط (به نقل از منابع تاریخی طبیعتاً)؛ درحالیکه صحیح این است که مختار به حجاز رفت تا به خواستۀ خود برسد و پس از آنکه به آن دست یافت به کوفه بازگشت، و ما در فصلهای آینده، مقصود او را بهتر خواهیم شناخت. بهطور کلی، مختار در قیام و حرکت توابین شرکت نکرد؛ و ارزیابی او از حرکت سلیمان بر دو نکته استوار بود: نخست: از نظر مختار، قیام توابین با شرایط و امکاناتی که در اختیار داشتند، نوعی اقدام انتحاری بود و به پیروزی نمیانجامید. به باور او، گویا هدف بسیاری از آنان کشته شدن و رهایی از عذابوجدان ناشی از خذلان امام حسین(ع) بود، و مختار این دیدگاه خود را دربارﮤ سلیمان اینچنین توضیح داده است: «او فقط میخواهد قیام کند تا خودش کشته شود و شما را نیز به کشتن دهد!» دوم: بیتردید، جنگ نیازمند زیرکی و تدبیر و ویژگیهای خاصی است که باید در شخصیت فرمانده فراهم باشد، چه او بهطور ذاتی آنها را دارا بوده باشد و چه بهصورت اکتسابی به دست آورده باشد؛ تا بتواند جنگ را مدیریت، و امورش را با حکمت اداره کند و به اهداف مورد نظر دست یابد. اما سلیمان - از دید مختار - فاقد چنین آگاهی و بینشی بود، چنانکه گفته است: «او نه بینشی دربارﮤ جنگ دارد و نه دانشی دربارﮤ آن!» اکنون این پرسش مطرح میشود: آیا اقدام سلیمان به خروج با شیوهای که در پیش گرفته بود، تصمیم درستتری بود یا دیدگاه مختار که معتقد بود باید کمی درنگ کرد تا شرایط و امکانات مناسبتر فراهم شود و اوضاع به بلوغ بیشتری برسد؟ بیتردید، تنها نکتۀ قطعی که ما میتوانیم در ارزیابی میان این دو موضعگیری (سلیمان و مختار) بیان کنیم این است که اگر میان صفوف شیعه اتحاد و انسجام وجود داشت، قطعاً نتایجِ بهمراتب بزرگتری به دست میآمد. همچنین، براساس نتایجی که در میدان عمل حاصل شد، قیام مختار - بیتردید - به هدف خود با موفقیت دست یافت؛ زیرا او توانست قاتلان امام حسین(ع) را به سزای اعمالشان برساند، و این نتیجهای بود که قیام توابین نتوانست آن را محقق کند. در نتیجۀ آنچه گذشت، روشن میشود که موضع شیعیان و دوستداران آلمحمد(ع) در آن دوره یکسان نبود، و مختار تنها کسی نبود که تصمیم گرفت با سلیمان همراه نشود و با او خروج نکند، بلکه شیعیان مدائن و بصره نیز در قیام توابین شرکت نکردند و در موعد مقرر در اردوگاه سلیمان در نخیله حضور نیافتند، با وجود آنکه - چنانکه پیشتر دیدیم - بزرگانشان با او مکاتبه کرده و وعدﮤ یاری داده بودند؛ و تردیدی نیست که هرکدام از شخصیتهایی که در قیام حضور نیافتند هواداران و پیروانی داشتند؛ بهویژه با توجه به اینکه بیشتر مردم آن زمان - همچون عموم جوامع - تحتتأثیر ساختارهای قبیلهای و سنتها و عرفهایی بودند که آنها را به اطاعت از زعیم و بزرگ قبیلهشان وامیداشت، فارغ از آنکه آن زعیم چه موضعی اتخاذ کرده باشد. مجموعۀ این شرایط - در نهایت - منجر به تفرقه و پراکندگی کلمه در جریان قیام توابین شد.-خروج برای جنگ و تخلف بیشتر محبان
در ابتدای ربیعالاول سال ۶۵ هجری، سلیمانبن صُرَد به همراه یارانش از کوفه بهسوی «نخیله» خارج شد؛ یعنی جایی که برای تجمع یاران و پیروانش تعیین کرده بود؛ اما وقتی به لشکر خود نگریست، آن را اندک یافت و از شمار افراد ناراضی بود. ازاینرو، برخی از یاران خود را همراه با سوارانی به کوفه فرستاد تا بهمنظور بسیج و گردآوری بیشترین تعداد ممکن از یاران در کوچهها و نیز در مسجدجامع فریاد بزنند: «یالثارات الحسین». در عمل، این اقدام - که تا شب ادامه داشت - نتیجه داد و شمار افراد حاضر در لشکر سلیمان دو برابر شد و به چهار هزار جنگجو رسید. با این حال، این تعداد، بیتردید، نسبتِ بسیار اندکی از مجموع جمعیت کوفه در آن زمان به شمار میرفت و حتی در میان دوستداران آلمحمد(ع) نیز عدد قابلتوجهی نبود. از همین رو، هنگامی که سلیمان فهرست سپاهیانش را خواست و دید که در آن نام شانزده هزار نفر ثبت شده است گفت: «سبحان الله، از میان شانزده هزار نفر فقط چهار هزار نفر با ما آمدند!»[140] برخی از مورخان علت این کاهش و کم بودن افراد را به کنارهگیری مختار از مشارکت در قیام و دلسرد کردن مردم از همراهی با سلیمان نسبت دادهاند. بنده عرض میکنم: بیتردید، موضعگیری و سخن شخصیتی با جایگاه مختار در جامعۀ شیعی کوفه - فارغ از میزان تأثیرگذاریاش - تأثیر خود را به جا خواهد گذاشت، اما اینکه همۀ مسئولیت را تنها بر گردن مختار بیندازیم، نادرست است. در سطح فردی، «مختار» تنها چهرﮤ برجستهای نبود که در قیام توابین شرکت نکرد، بلکه شخصیتهای سرشناس دیگری نیز بودند که در این قیام حضور نداشتند، مثل: کمیلبن زیاد، صعصعةبن صوحان، سلیمبن قیس، ابراهیمبن مالک اشتر و دیگران؛ و در سطح جمعی نیز، شیعیان بصره و مدائن - که شمار آنان زیاد بود و سلیمان به آنان امید بسیاری داشت - در موعد مقرر در صحنه حاضر نشدند. برخی از یاران سلیمان آنها را ملامت کردند، اما سلیمان برایشان عذر آورد و گفت: «من چیزی جز این نمیبینم که اگر خبر حرکت شما به آنان برسد، بهسرعت بهسوی شما خواهند آمد؛ و جز این نمیبینم که تأخیر و عدم همراهی آنان جز بهدلیل کمبود هزینه و ضعف تجهیزات بوده باشد.»[141] اما پیشبینی سلیمان مبنیبر اینکه آنان در مسیر به او خواهند پیوست، محقق نشد؛ زیرا نبرد پایان یافته بود که آنها به راه افتادند و هنگامی که خبر شکست سپاه توابین را شنیدند، به شهرهای خود بازگشتند. علت واقعی کم بودن شمار سپاه توابین - در حقیقت - به ضعف تلاش و کوشش رهبران قیام در جذب بیشترین تعداد ممکن از شیعیان و دوستداران اهلبیت بازمیگردد. دلیل دیگر: عموم مردم به آسایش و راحتی و سلامت در دنیا تمایل دارند، و ایستادن در برابر باطل و قیام در برابر ظالم - معمولاً - هزینهای دارد که گاه تا مرز فدا کردن جان و مال پیش میرود، و این چیزی نیست که بیشتر مردم - حتی بسیاری از مدعیان محبت آلمحمد و بهطور کلی، اولیای الهی شامل پیامبران و فرستادگان - تمایلی به آن داشته باشند؛ بهویژه با توجه به اینکه ما از مسلمانانی صحبت میکنیم که بیشترشان از نسل دوم پس از صحابهاند، و ایمانشان هنوز به آن درجه از استواری و ثبات نرسیده بود که آنان را برای اقدام و فداکاری در راه حق آماده سازد؛ و معصومین - هر معصومی در زمان خودش - از چنین افرادی بسیار رنج بردهاند. حتی خودِ توابین نیز همه در یک سطح ایمانی قرار نداشتند؛ برخی از آنان در نهایت شجاعت بودند، درحالیکه برخی درگیر شکوتردید بودند و یک گام پیش مینهادند و گامی دیگر پس میکشیدند؛ و بیتردید، گروهی نیز میان این دو طیف قرار داشتند. بهزودی خواهیم دید که بخشی از آنان در مسیر حرکت بهسوی کربلا و حتی در جریان نبرد، از صحنه کنار میکشیدند. بهطور کلی، این وضعیت عمومی بیشتر مردم در دنیای آزمون و امتحان است، آنگاه که با حوادث و دگرگونیها روبهرو میشوند. در هر حال، سلیمان سه روز در «نخیله» منتظر ماند، به امید آنکه شمار لشکرش افزایش یابد. سپس مسیببن نجبه برخاست و گفت: «خدا تو را رحمت کند؛ کسی که بهاجبار بیاید سودی برایت ندارد و همراه تو نخواهد جنگید، مگر آنکه با نیت خالص و در راه رضای خدا بیرون آمده باشد؛ و نیز کسی که از گناه خود بهسوی پروردگارش گریخته باشد.» سلیمان گفت: «ای مردم، به خدا سوگند، ما از این کار جز رضای خدا نمیخواهیم. نه با ما طلا و نقرهای هست، نه خزی و نه حریری. ما هیچ نداریم جز شمشیرهایمان بر دوشهایمان، و نیزههایمان در دستهایمان، و زاد و توشهای به اندازﮤ رسیدن به دشمنمان. پس هرکس به این راضی نیست، با ما نیاید.» مردم از هر سو فریاد برآوردند: «ما دنیا را نمیخواهیم، و برای دنیا از خانه بیرون نیامدهایم.»[142] و حرکت آنان آغاز شد و بهسوی شام به راه افتادند.-چرا شام؟
دربارﮤ مقصدی که رهبریِ قیام تعیین کرده و تصمیم به حرکت بهسوی آن گرفته بود، باید گفت که آن مقصد «شام» بود؛ و دلیل این تصمیم آن بود که مروانبن حکم (لعنةاللهعلیه)، پس از آنکه در شام اوضاع را تحت کنترل خود درآورد، در دوران کوتاه حکمرانیاش تصمیم گرفت دو سپاه اعزام کند: نخست بهسوی حجاز برای سرکوب حرکت ابنزبیر؛ و دوم بهسوی عراق به فرماندهی عبیداللهبن زیاد، برای تسلط بر اوضاع و بازپسگیری کوفه از دست زبیریان، که بر آن تسلط یافته بودند.[143] سلیمان و یارانش از این موضوع آگاه بودند، و بیشک والی ابنزبیر در کوفه نیز میدانست و حتی عموم مردم نیز از آن خبر داشتند؛ چراکه چنین مسائلی را نمیتوان پنهان کرد و میان مردم دهانبهدهان میچرخد. شاید همین موضوع یکی از دلایل ضعف استقبال مردم و پیوستن اندکشان به جبهۀ توابین بوده باشد، بهویژه با در نظر گرفتن خاطرات تلخ و پررنجی که مردم از ظلم و قساوت عبیداللهبن زیاد در ذهن داشتند. اما آنچه در نگاه نخست از متون تاریخی به نظر میرسد، این است که در اردوگاه «نخیله» میان فرماندهان قیام دربارﮤ آغاز حرکت از کوفه و جنگ با قاتلان حسین(ع) در آنجا، یا حرکت بهسوی شام و نبرد با سپاه ابنزیاد - که در آن زمان عملاً حرکتش بهسوی عراق آغاز شده بود - گفتوگویی در جریان بوده است. پس مسئله، در حقیقت، تردید در تعیین مسیر حرکت نبود، بلکه بیشتر به این دلیل بود که قاتلان حسین(ع) اساساً به دو جبهه تقسیم میشدند: جبههای اصلی و محوری که سپاه شام و عبیداللهبن زیاد بود، و جبههای فرعی و تابع که اقلیتی از مردم کوفه بودند که به پشتیبانی از سپاه اموی در قتل حسین(ع) برخاسته بودند؛ و این همان واقعیت درستی است که پیشتر نیز به آن رسیدیم.[144] سید احمد الحسن نیز به همین نکته اشاره کرده و فرموده است: «سپاهی که با حسین(ع) جنگید بسیار پرشمار بود و بیشترشان از خارج از کوفه آمده بودند و شمار زیادی از آنان نیز از شام بودند. بله، چند هزار نفر نیز از اهالی کوفه بودند. کوفه در آن زمان، اردوگاهی برای گردآوری و آموزش نیروهای نظامی بود، و سپاهی از خارج از کوفه نیز در آن حضور داشت و شمار زیادی از شامیان نیز به آنان پیوسته بودند. تردیدی نیست یزید که از نهضت حسین باخبر شده و ابنزیاد را به کوفه فرستاده بود، حتماً او را با سپاهی وفادار به معاویه و یزید پشتیبانی کرده بود تا بتواند بر کوفه و بهطور کلی، بر عراق مسلط شود. یکی از اقداماتی که - بنابر شواهد تاریخی - برای پراکنده ساختن مردم از گرد مسلمبن عقیل بهکار گرفته شد، تهدید عشایر و مردم کوفه به سپاهی بود که از شام میآمد. چرا آنها را تهدید میکردند؟ چون واقعاً سپاهی بزرگ از شام در راه بود، و مردمی که از مسیر شام عبور میکردند نیز خبر ورود این لشکر را برای کوفیان نقل میکردند؛ اما هزاران نفری که ابنزیاد به همراه ابنسعد و حصین و شبث و دیگران به کربلا فرستاد تا با حسین(ع) بجنگند، همهشان از اهالی کوفه نبودند؛ و البته، مردم کوفه نیز جزو این سپاه بودند.»[145] و نیز فرموده است: «سپاهی از شام و سرزمینهای دیگر وجود داشت که آنها اکثریت لشکر را تشکیل میدادند، و اما کوفیان در اقلیت بودند. بله، اشکالی در این نیست که برخی از کوفیان در صفوف مقدم لشکر حضور داشته باشند و به همین دلیل، حسین(ع) و یارانش آنها را مخاطب قرار میدادند و اسمهایشان را میبردند، اما اشکال آنجاست که برخی ادعا میکنند تمام لشکر یا اکثریت آن از کوفه بوده، درحالیکه حقیقت این است که بیشتر لشکر از خارج از کوفه بودند ... .»[146] بهعنوان نمونهای از متون تاریخی که در آنها فرماندهان قیام دربارﮤ مسیر حرکت خود گفتوگو کردهاند، میتوان به سخن عبداللهبن سعدبن نفیل اشاره کرد که پیشنهاد حرکت بهسوی شام و جنگ با عبیداللهبن زیاد را مطرح کرد، و سلیمان و همراهانش در پاسخ گفتند: «رأی همان است که عبداللهبن سعدبن نفیل گفت؛ اینکه بهسوی عبیداللهبن زیاد - قاتل یارمان - برویم، و او همان کسی است که از ابتدا هم قصد رفتن بهسویش را داشتیم!» سپس ابننفیل پیشنهاد دیگری را نیز اضافه کرد و گفت: «من نظر دیگری نیز دارم، که اگر درست باشد، خدا آن را موفق بدارد و اگر درست نباشد، از سوی من بوده است؛ زیرا من در خیرخواهی برای شما و خودم کوتاهی نمیکنم، چه درست باشد و چه نادرست. ما قیام کردیم تا خونخواه حسین باشیم، و حال آنکه همۀ قاتلان حسین در کوفهاند؛ ازجمله عمربن سعدبن ابیوقاص، رؤسای ارباع و بزرگان قبایل. پس چگونه ما به آن سو برویم و این خونخواهیها و این قاتلان را رها کنیم؟» سلیمانبن صرد گفت: «شما چه میگویید؟» گفتند: «به خدا سوگند، او نظر درستی داده است، و آنچه گفت همانی است که قبلاً نیز گفته بود. به خدا سوگند، اگر به شام برویم، جز عبیداللهبن زیاد، کسی از قاتلان حسین را آنجا نخواهیم یافت؛ درحالیکه افرادی که ما خونهایمان را از آنها میطلبیم، در همین سرزمین هستند» یعنی کوفه! سلیمان گفت: «اما من چنین نظری برای شما ندارم؛ کسی که یار شما را به قتل رساند و سپاه را برایش گرد آورد و گفت تا تسلیم نشود در امان نخواهد بود، و او را به حکم خود سپرد، این فاسق پسر فاسق، پسر مرجانه عبیداللهبن زیاد بود. پس، به نام خدا بهسوی دشمنتان رهسپار شوید. اگر خدا شما را بر او پیروز گرداند، امید آن میرود که دشمنان دیگر آسانتر شکست بخورند، و نیز امید آن داریم که مردم سرزمینتان پس از آن به اطاعت شما درآیند، و سپس میتوانید بهسراغ هرکسی که در خون حسین شریک بوده است بروید و با او بجنگید، بیآنکه ستمی کرده باشید. و اگر شهید شدید، شما با کسانی جنگیدید که نفس حلالی را به قتل رساندهاند؛ و آنچه نزد خداست برای نیکوکاران و راستگویان بهتر است. من دوست دارم نیروی اصلی و حملۀ نخستتان را متوجه اولین حرامکاران و ستمپیشگان کنید. به خدا سوگند، اگر فردا با مردم سرزمینتان بجنگید، هیچ کس نخواهد بود مگر آنکه ببیند کسی پدر یا برادر یا خویشاوندش را کشته، یا کسی را کشته که نمیخواسته است او را بکشد. پس از خدا خیر بخواهید و حرکت کنید!» و مردم آمادﮤ رفتن شدند.[147] پیشنهاد دوم ابننفیل در واقع، اشارهای بود به جبهۀ دومی که در قتل امام حسین(ع) نقش داشت، اما مسئلۀ حرکت بهسوی شام و آغاز نبرد با عبیداللهبن زیاد و سپاهش، برای آنها امری قطعی و تصمیمی حتمی بود. بنابراین از این جهت سرزنشی به رهبری قیام وارد نمیشود. از سوی دیگر، سید احمد الحسن، نامشخص بودن جهت و مسیر حرکت در نظر رهبری قیام توابین را نفی کرده، و حتی تأکید کرده رهبری قیام - بهروشنی - به رفتن بهسوی شام برای جنگ با عبیداللهبن زیاد و سپاهش مصمم بود؛ زیرا آنان طرف اصلی در قتل امام حسین(ع) بودند. ایشان فرموده است: «مردم عراق از حرکت سپاه اموی برای حمله به کوفه آگاه بودند، و به همین دلیل خروج سلیمان و سپاهش برای مقابله با سپاه اموی - که عبیداللهبن زیاد آن را رهبری میکرد - انجام شد. خروج شیعیان کوفه به رهبری سلیمانبن صُرَد تصادفی نبود. آنها - یعنی توابین - سپاه اموی را متهم اصلی در قتل حسین(ع) میدانستند، و متهم دوم را ابنسعد و برخی از قبایل کوفه برمیشمردند که با او همکاری کرده بودند؛ و این حقیقتِ ماجراست. به همین دلیل بود که میان آغاز جنگ با قاتلان حسین در کوفه - که تعدادشان اندک بود - یا حرکت برای جنگ با قاتلان حسین از سپاه شام - که محور و اکثریت بودند و دشمنی با آلمحمد و ناسزاگویی به ایشان را دین خود میدانستند - مردد بودند.»[148]-والی کوفه در تلاش برای بهرهبرداری از قیام به نفع آل زبیر
میدانیم دشمنیِ میان بنیامیه و آل زبیر بهخاطر تسلط بر حکمرانی و دنیا بود، و این مسئلهای است که از نظر تاریخی واضح است و پیشتر نیز به برخی از حوادث تأییدکنندﮤ آن اشاره شد. ازجمله وقایعی که این نکته را تأیید میکند این است که عبداللهبن یزید خطمی - والی منصوبشده از سوی ابنزبیر در کوفه - وقتی از حرکت ابنزیاد با سپاهش بهسوی عراق آگاه شد، تلاش کرد شور و اشتیاق توابین را بهنفع خودش مصادره، و از تجمع آنها بهرهبرداری کند و آنان را به صف خود برای جنگ با بنیامیه ملحق کند؛ و هدف او - همانگونه که روشن است - تقویت سلطۀ ابنزبیر بود، نه دوستی با حسین و نه انتقام از قاتلان او؛ چراکه او - یعنی والی زبیری - کسی بود که برخی از قاتلان حسین را در قصر خود پناه داده بود، و در رأس آنان ملعون عمربن سعد قرار داشت که خانهاش را رها کرده و در طول مدت آمادهباش توابین در نخیله، در قصر حکومت اقامت گزیده بود تا از یورش احتمالی آنها به خانهاش و کشته شدن در امان بماند![149] به هر حال، عبداللهبن یزید تصمیم گرفت به همراه یارش ابراهیمبن محمدبن طلحه - مسئول خراج - و گروهی از مأموران انتظامی و بزرگان کوفه به «نخیله» برود. او بسیار دقت میکرد که هیچکدام از افرادی که به مشارکت در قتل امام حسین(ع) شناخته شده بودند، همراهش نباشد تا مبادا خشم توابین را برانگیزد. آنان به اردوگاه توابین رسیدند و با سلیمان و یارانش دیدار کردند و پیشنهاد دادند که سلیمان و همراهانش با والی دست اتحاد دهند و به سپاه او بپیوندند و با سپاهی یکپارچه و بزرگتر با امویان بجنگند. همچنین، بهعنوان تلاشی برای جلب رضایت آنان پیشنهاد کردند خراج برخی مناطق به سلیمان و همراهانش اختصاص یابد و از بقیۀ مردم جدا شود. گفتنی است این اقدام والی و همراهش بهخاطر رسیدن خبر حرکت عبیداللهبن زیاد (لعنةاللهعلیه) با سپاهی بهسوی عراق صورت پذیرفت، همانطور که پیشتر گفتیم؛ اما سلیمان و یارانش این پیشنهاد والی زبیری را نپذیرفتند و به حرکت بهسوی شام و رویارویی با ابنزیاد پافشاری کردند؛ زیرا آنها اساساً جنگ تحت پرچم ابنزبیر را گمراهی و انحراف از حق میدانستند.[150] شایان ذکر است که این تلاش والی، تنها تلاش او نبود. پس از حرکت توابین بهسوی شام و رسیدن آنان به «انبار»، نامهای برایشان فرستاد و آنان را به بازگشت فراخواند؛ با این استدلال که تعداد آنان اندک است؛ و از سبک و سیاق نامه روشن است که او بیم آن داشت که کوفه از سیطرﮤ آلزبیر خارج شود؛ زیرا صراحتاً به آنان گفته بود شما از بزرگان این شهر هستید و کشته شدن شما باعث میشود شامیان بر دیگران جسور شوند، و یک بار دیگر از آنان خواست که برای جنگ با امویان با او متحد شوند؛ اما سلیمان و همراهانش به همان دلیل این پیشنهاد را نیز نپذیرفتند، و این موضوع در سخنان سلیمان به یارانش نیز آمده است، آنجا که گفته است: «ما و اینان با یکدیگر اختلاف داریم. اینان اگر پیروز شوند، ما را به جهاد در کنار ابنزبیر فراخواهند خواند، و من جهاد در کنار ابنزبیر را جز گمراهی نمیبینم؛ و اگر ما پیروز شویم، این امر [رهبری امت] را به صاحبانش بازمیگردانیم، و اگر کشته شویم، بر نیت خود گام نهادهایم و از گناهانمان توبه کردهایم. ما نیتی داریم و ابنزبیر نیتی دیگر.»[151]-زیارت قبر حسین(ع) و حرکت بهسوی شام
سلیمان با سپاه خود، در روز پنجم ربیعالاول سال ۶۵ هجری، از «نخیله» حرکت کرد، و نخستین اقدام آنها در مسیر، عبور از کربلا برای زیارت قبر امام حسین(ع) و تجدید عهد با او بود. در طول مسیر حرکت بهسوی کربلا، جمع زیادی از سپاه سلیمان (که به هزار نفر میرسیدند) عقبنشینی کردند، و بیتردید، یکی از دلایل این کار ترس ناشی از کم بودن تعداد نیروها بود؛ بهویژه پس از آنکه شیعیان بصره و مدائن نیز به آنها نپیوستند. وقتی سلیمان از این خبر مطلع شد، گفت: «دوست ندارم کسانی که از شما بازماندند همراهتان باشند؛ زیرا اگر همراهتان میآمدند جز آشفتگی به شما نمیافزودند. خداوند عزوجل از برخاستن آنها ناخشنود بود؛ پس آنان را سست کرد و شما را به این فضل متمایز گرداند؛ پس پروردگارتان را شکرگزار باشید.»[152] زمانی که به قبر حسین(ع) رسیدند، همه یکصدا ناله سر دادند و بهشدت گریستند و آرزو کردند ای کاش همراه او کشته شده بودند. آن روز و شب را به نماز و استغفار گذراندند؛ و ازجمله سخنانشان این بود:[153] «خدایا، حسین شهید پسر شهید، هدایتشده پسر هدایتشده، راستگو پسر راستگو را رحمت فرما. خدایا، گواه باش که ما بر دین و راه آنان هستیم؛ دشمنِ دشمنان قاتلانشان و دوستِ یاران و دوستدارانشان.» «پروردگارا، ما فرزند دختر پیامبرمان را یاری نکردیم، پس گناهان گذشتهمان را بیامرز و توبهمان را بپذیر، بهراستی که تو توبهپذیرِ مهربانی؛ و حسین و یاران شهید و راستگویش را رحمت کن؛ و ما را گواه بگیر، ای پروردگار ما، که [ما نیز] بر همان راهی هستیم که آنان کشته شدند، پس اگر ما را نیامرزی و به ما رحم نکنی، بیتردید از زیانکاران خواهیم بود.» و در همان حال، «عبداللهبن زمعه» ابیاتی از عبیداللهبن حر را خواند: «شبنشینان بنیامیه در آسایشاند و در طف کشتههاییاند که دوستدارانشان خواب به چشم ندارند اسلام را تباه نکرد جز قبیلهای که نادانانش بر مردم حکم راندند و نعمتشان دوام یافت و نیزﮤ دین در دست ستمگری است که اگر یکی از طرفهایش کج شود، او توان راست کردنش را ندارد سوگند خوردهام که جانم پیوسته اندوهگین بماند و چشمانم گریان باشد و ریزش اشکهایش هرگز نَایستد تا وقتی زندهام یا به بنیامیه خواری برسد بهطوری که بزرگترین مردانشان تا مرگ از آن خوار گردند.»[154] سپس سلیمان با قبر امام حسین(ع) وداع کرد و گفت: «سپاس خداوندی را که اگر میخواست ما را با حسین به شهادت میرساند. خدایا، اگر ما را از شهادت در کنار او محروم کردی، ما را از شهادت در راه او پس از او محروم مگردان.»[155] میگویم: درست است که پیوستن به حسین (صلوات خدا بر او) و شهادت در رکابش توفیقی بزرگ و الهی میطلبد، اما خداوند متعال - به مقتضای رحمت و حکمت و عدالتش - درگاه این مقام والا را بهروی همه گشوده است؛ مقامی که طبیعتاً نیازمند درجۀ بالایی از اخلاص و شجاعت است تا صاحبش را شایستۀ رسیدن به آن بگرداند. پس خداوند سبحان به اندازﮤ اخلاصی که از بندهاش بهسوی او بالا میرود توفیق نازل میکند. او هیچگاه بیحساب به کسی توفیق نمیدهد و دیگری را محروم نمیسازد، بلکه توفیق (و نیز محرومیت از آن) براساس استحقاق است. بنابراین مقصر در نرسیدن به کاروان حسین، خود انسان است؛ بهدلیل کوتاهیاش و نداشتن سطح کافی از اخلاص و شجاعت. و در نتیجه، این انسان است که خود را از همراهی با حسین محروم کرده است، نه خداوند متعال. به هر حال، توّابین مسیر خود را ادامه دادند تا به نزدیکیهای قرقیسیا رسیدند. در آنجا زفربن حارث کلابی و قومش، تحصن کرده بودند؛ زیرا او منتظر حملۀ احتمالی سپاه اموی به شهر بود، بهخاطر موضعگیریاش علیه بنیامیه و بیعتش با ابنزبیر پس از مرگ یزیدبن معاویه. زفر به سلیمان و همراهانش پیشنهاد داد که دروازههای شهر را بهروی آنها بگشاید تا به همراه آنها درون شهر پناه بگیرند یا در بیرون شهر اردو بزنند و خودش و قومش نیز در کنار آنها اردو بزنند و هنگام آمدن دشمن، همپیمان و همدست باشند؛ اما سلیمان این پیشنهاد را رد کرد، با این استدلال که قوم او پیشتر چنین پیشنهادی به او و همراهانش داده و آن را نپذیرفته بودند. وقتی زفر دید آنها عزم رفتن دارند آنان را با آذوقه و آب و علوفه تجهیز کرد و با ایشان خداحافظی نمود. همچنین آنان را از حرکت سپاه اموی از طرف رَقّه و فراوانی تجهیزات و نفراتشان آگاه ساخت و توصیه کرد شتاب کنند و پیش از رسیدن آن سپاه، خود را به «عینالورده» برسانند؛ و بهدلیل آگاهیاش از شیوههای جنگ در آن روزگار، به آنان نکاتی را برای ایستادگی و مقابله با دشمن آموزش داد و نیز راهکارهایی برای پوشاندن ضعفها و نواقصشان ارائه کرد.[156] در عمل نیز، توّابین با جدیت راه پیمودند و منزلبهمنزل با شتاب پیش رفتند تا اینکه به «عینالورده» رسیدند و پنج روز پیش از رسیدن سپاه شام در مکانی در آنجا اردو زدند.-نبرد عینالورده
-آمادهسازی سلیمان و سفارشهای او به یارانش
* مکان: شام / عینالورده * زمان: جمادیالاولی سال ۶۵ هجری قمری هنگامی که سلیمان از نزدیک شدن سپاه اموی به «عینالورده» باخبر شد، در میان یارانش به خطابه ایستاد و پس از حمد و ثنای الهی و ذکر نعمتهایش چنین گفت: «اما بعد، خداوند دشمنی را که شب و روز در طلبش تلاش میکردید و در پی توبۀ نصوح و دیدار خدا با عذر روشن بودید، بهسوی شما آورد؛ بلکه شما بهسوی آنان در سرزمینشان آمدید. پس اگر با آنها روبهرو شدید، صادق باشید و صبر پیشه کنید که خداوند با صابران است؛ و مبادا کسی پشت به آنان کند مگر آنکه قصد بازگشت به نبرد داشته باشد یا به گروهی دیگر بپیوندد. فراری را نکشید، کار مجروح را تمام نکنید، و اسیری از اهل دعوت خودتان را نکشید،[157] مگر آنکه پس از اسارت با شما بجنگد یا از قاتلان برادرانمان در کربلا باشد، خداوند بر آنان رحمت آورد؛ و این سیرﮤ امیرالمؤمنین علیبن ابیطالب(ع) بود در برابر اهل این دعوت.» سپس سلیمان گفت: «اگر کشته شدم، فرماندﮤ شما مسیببن نجبه است و اگر او کشته شد، فرماندﮤ شما عبداللهبن سعدبن نفیل است و اگر عبدالله نیز کشته شد، فرماندهی با عبداللهبن وال است و اگر او نیز کشته شد، فرماندﮤ شما رفاعةبن شداد خواهد بود. خدا رحمت کند کسی را که بر عهدی که با خدا بسته است صادقانه پایبند باشد.»[158] سپس سلیمان، مسیببن نجبه را با چهارصد جنگجو فرستاد و به او دستور داد با پیشقراولان سپاه شام روبهرو شود و اگر فرصتی یافت، بر آنان یورش بَرَد. آنان رفتند و توانستند نخستین دستۀ پیشتاز سپاه ابنذیکلاع را غافلگیر و به آنان حمله کنند؛ پس جمعی از آنان را کشتند و برخی را مجروح ساختند و گروهی نیز از اردوگاه گریختند. یاران مسیب بر آنها پیروز شدند، از آنان غنیمت گرفتند و نزد سلیمان بازگشتند.[159]-رویارویی دو طرف در عینالورده و شهادت فرماندهان قیام
عبیداللهبن زیاد از یورش واردشده به سپاه ابنذیکلاع آگاه شد؛ پس دوازده هزار نفر از سپاهیان خودش - و گفته شده بیست هزار نفر - را به فرماندهی حصینبن نمیر فرستاد تا با سپاه توابین روبهرو شوند؛ و آن دو سپاه در «عینالورده» به یکدیگر رسیدند. سلیمانبن صرد سپاه خود را که سههزار و صد جنگجو بودند،[160] آرایش داد. او عبداللهبن سعدبن نفیل را به فرماندهی جناح راست، و مسیببن نجبه را بر جناح چپ گماشت، و خودش در قلب سپاه ایستاد. حصینبن نمیر (لعنةاللهعلیه) با لشکری بزرگ بهسوی توابین یورش آورد. شامیان به توابین پیشنهاد دادند به اطاعت از امیر فاسقشان عبدالملکبن مروان درآیند؛[161] و توابین نیز از آنان خواستند عبیداللهبن زیاد را تحویل دهند و از بیعت با عبدالملک دست بردارند، و در مقابل، آل زبیر را از عراق برانند و خلافت را به آلمحمد(ع) بازگردانند.[162] هریک از دو طرف پیشنهاد دیگری را نپذیرفت و نبرد میانشان تا شب ادامه یافت. در روز نخست جنگ، پیروزی از آنِ سلیمان و سپاهش شد؛ بهگونهای که توانستند خطوط مقدم شامیان را تا اردوگاهشان عقب برانند! نبرد دو روز دیگر ادامه یافت و کشتهها و زخمیهای دو طرف افزایش یافت. در جبهۀ توابین - بهدلیل اندک بودن تعداد - نقصان آشکار بود. ظهر روز جمعه (سومین روز نبرد)، شامیان از هر سو توابین را محاصره کرد. در این هنگام، سلیمانبن صرد، هنگامی که وضعیت دشوار یارانش را دید، از اسب پیاده شد و به باقیماندگان ندا داد: «"ای بندگان خدا! هرکه میخواهد بهسوی پروردگارش بشتابد، از گناهش توبه کند و به عهدش وفا نماید، بهسوی من بیاید." سپس نیام شمشیر خود را شکست، و بسیاری از یارانش نیز به پیروی از او نیام شمشیرهای خود را شکستند و همراهش بهسوی دشمن حرکت کردند. اسبهایشان را کنار گذاشتند و در صف پیادگان قرار گرفتند. مردان، با شمشیرهای برهنه در دست، بهسوی دشمن شتافتند. سواران شام حمله کردند، اما تاب مقاومت نیاوردند. توابین جنگیدند و کشتار سختی در میان شامیان بهپا کردند و بسیاری از آنان را زخمی ساختند. چون حصینبن نمیر پایداری و شجاعت توابین را دید، گروهی تیرانداز را فرستاد تا آنان را هدف قرار دهند، و سپاه پیاده و سواره شام از دو سو آنها را در محاصره گرفت. سلیمانبن صرد (رحمةاللهعلیه) در همین نبرد کشته شد؛ یزیدبن حصین تیری بهسوی او پرتاب کرد، سلیمان نخست برخاست، سپس افتاد. پس از شهادت سلیمان، مسیببن نجبه پرچم را برداشت و گفت: «خدا تو را بیامرزد ای برادرم، که راست گفتی و به عهدت وفا کردی؛ اکنون باقی وظیفه بر ذمۀ ماست.» سپس پرچم را برداشت و جنگید. مدتی پیکار کرد و بازگشت، سپس دوباره حمله کرد و بازگشت؛ و این کار را چند بار تکرار نمود، تا آنکه سرانجام به شهادت رسید. رحمت خدا بر او باد.»[163] پس از شهادت مسیب، پرچم بهدست عبداللهبن سعدبن نفیل افتاد و او گفت: «خداوند دو برادرم را رحمت کند؛ آنان که به عهدشان وفا کردند و آنان که هنوز منتظرند و در عهد خود تغییر ندادهاند»؛ و منظورش سلیمان و مسیب بود. در این هنگام، چند تن از سواران - که سعدبن حذیفةبن یمان آنها را فرستاده بود - به آنان رسیدند و گفتند: «بشارت باد شما را! برادرانتان از اهل مدائن و بصره به شما رسیدند.» عبداللهبن سعد پاسخ داد: «این فایدهای میداشت اگر زمانی میرسیدند که ما زنده بودیم!» راوی گفت: آنها به ما نگریستند و وقتی پیکرهای برادران کشتهشده و زخمیشان را دیدند، گریستند و گفتند: "ما دیدیم چه بر شما رفته است؛ همه از خداییم و بهسوی او بازمیگردیم." گفت: به خدا سوگند، آنچه دیدگانشان دید سبب ناراحتیشان شد. عبداللهبن نفیل به آنها گفت: «ما برای همین خروج کردیم.»[164] سپس عبداللهبن سعدبن نفیل به همراه یاران خود مدتی با شامیان نبرد سختی کرد تا آنکه به شهادت رسید (رحمت خدا بر او). پس از او عبداللهبن وال پرچم را به دست گرفت و به بازماندگان گفت: «هرکس خواهان حیاتی است که پس از آن مرگی نیست و آسایشی که بعد از آن رنجی نیست و مسرّتی که پس از آن اندوهی نیست، پس باید با جهاد با این جنگاوران و حرکت بهسوی بهشت به پروردگارش نزدیک شود، خداوند شما را رحمت کند»[165] و او نیز جنگید تا به شهادت رسید (رحمت خدا بر او). سپس اندک باقیماندﮤ سپاه توّابین به دو دسته تقسیم شدند: گروهی بر ادامۀ نبرد پافشاری کردند تا به یاران شهیدشان ملحق شوند و عقبنشینی را بازگشت به دنیا و گناهانش میدانستند، و این گروه جنگیدند تا همه کشته شدند؛ گروه دیگر - با توجه به اندک بودن نفرات باقیمانده و کثرت دشمن - ادامۀ جنگ را بیفایده دیدند و به عقبنشینی نظر دادند. در آن هنگام، از فرماندهان ردﮤ اول فقط «رفاعةبن شداد» باقی مانده بود. او به یاران مجروح خود نگریست و تصمیم گرفت شبانه آنان را از میدان جنگ خارج کند.[166] صبح روز بعد، حصینبن نمیر کسی را برای بررسی وضعیت میدان نبرد فرستاد، ولی هیچیک از سپاه توّابین در اردوگاه باقی نمانده بود. به این ترتیب نبرد «عینالورده» با شهادت سلیمانبن صرد و یارانش (رحمت خدا بر آنان باد) پایان یافت و از فرماندهان سطح اول فقط رفاعةبن شداد نجات یافت و بازماندگان را به کوفه بازگرداند. در راه بازگشت، سعدبن حذیفةبن یمان، مثنّىبن خُزَیمه عبدی، و شیعیان مدائن و بصره که در مسیر یاری ایشان تا «هِیت» پیش آمده بودند - با گریه و زاری - به استقبال رفاعه و همراهانش آمدند و آنان را در سوگ شهدا تسلی دادند، سپس هر گروه به شهر خود بازگشت. رفاعةبن شداد و همراهانش به کوفه بازگشتند و دیدند مختار ثقفی در زندان والی آل زبیر محبوس بود. مختار از داخل زندان نامهای نوشت و آن را برای رفاعه فرستاد که در آن آمده بود: «اما بعد؛ خوشامد به گروهی که خداوند اجرشان را بزرگ داشت آنگاه که بازگشتند، و از بازگشتشان خشنود شد. به پروردگار آن بنایی که بر آن بنا شده سوگند، هیچیک از شما گامی برنداشت یا قدمی ننهاد مگر آنکه پاداش خداوند برای او برتر از پادشاهی دنیا بود. بهدرستی که سلیمان وظیفهاش را به جا آورد و خداوند او را بهسوی خودش فراخواند و روحش را در کنار ارواح انبیا و صدیقان و شُهدا و صالحان قرار داد. او کسی نبود که به همراهش پیروز شوید؛ اما منم آن امیر مأمور، امین مورداعتماد، فرماندﮤ سپاه، شکنندﮤ گردن گردنکشان، انتقامگیرنده از دشمنان دین، و بازستانندﮤ خونهای بر زمینریخته. پس آماده شوید و خود را مهیا کنید و شما را بشارت باد و دلشاد باشید. شما را به کتاب خدا و سنت پیامبرش(ص) دعوت میکنم، و به خونخواهی خاندان پیامبر و دفاع از ضعیفان و جهاد با فاسقان؛ والسلام.»[167]-قیام توّابین: نتایج و درسها
-نتایج قیام
این درست است که قیام توابین با مصیبتی بزرگ به پایان رسید، بهگونهای که طی آن رهبران قیام و شمار زیادی از یارانشان (رحمت خدا بر آنان) به شهادت رسیدند و آنها نتوانستند از قاتلان امام حسین(ع) انتقام بگیرند، اما بهعنوان یک عکسالعمل مستقیم به فاجعۀ کربلا، این قیام توانست مجموعهای از اهداف مهم را محقق کند: شکستن حالت جمود و تسلیم در برابر باطل و حکومت فاسد اموی و ستمگر؛ و این بهخودیخود ازجمله اهدافی بود که امام حسین (صلوات خدا بر او) در پی آن بود و میخواست آن را در جانهایی که از نظر دینی و انسانی در خواب مرگ و تسلیم در برابر واقعیتی منحرف و تأسفبار به سر میبردند زنده کند، همانگونه که پیشتر در توصیف وضعیت مسلمانان پیش از قیام امام حسین به آن اشاره شد. از آن پس، حالت غالب در جامعۀ اسلامی دیگر حالت خضوع و کرنش در برابر باطل نبود. درود خدا بر تو، ای حسین! برای خون پاک و مظلوم حسین(ع) مقدر شده بود که مشعلی فروزان برای روشن ساختن راه تمامی کسانی که در طول تاریخ علیه باطل به پا میخیزند شود؛ علیه آنانی که در پیِ اجرای نقشۀ ابلیس یعنی «حاکمیت مردم» هستند - که در مقابل حاکمیت خداوند، یعنی مسیر انبیا و رسولان قرار دارد - و اینها بنیامیه در زمان خودشان بودند که در آرزوی رسیدن به سلطنتی دائم، پایدار و مستقر به سر میبردند، آنهم پس از آنکه حسین(ع) را از نظر جسمانی در خاک کربلا پنهان کرده بودند؛ اما غافل ماندند از اینکه ستارگان آسمانِ ظهر به آنان نزدیکترند از اینکه به چنین آرزوی شیطانی دست یابند! بعد از روز حسین(ع)، برای طرح و نقشۀ ابلیس و بنیامیه دیگر نه قراری باقی ماند و نه ثباتی![168] از امام صادق(ع) نقل شده است که فرمود: «آل ابوسفیان، حسینبن علی(ع) را به قتل رساندند، پس خداوند سلطنتشان را از آنان گرفت ... .»[169] قیام توابین اگرچه نتوانست قاتلان حسین(ع) را نابود کند، اما همین بس که نخستین قیام پس از شهادت حسین(ع) بود که نام و مظلومیت او را بهعنوان اصل، شعار و خونخواهی برافراشت، و این اقدامی بود که بدون تردید در تداوم یاد حسین نقش داشت، و تداوم یاد حسین در متن و هستۀ دین خدا قرار دارد؛ زیرا زنده نگه داشتن یاد حسین به معنای استمرار و تداوم حاکمیت خداوند در زندگی و آگاهی است؛ و از همین روست که همۀ طاغوتها - بدون استثنا - از نام حسین میهراسند؛ پدر و مادرم فدای او باد! بیتردید، توبهکنندگان (تَوّابین) در حق امام مظلوم خود کوتاهی کرده و او را یاری نکرده بودند، و خسارتِ نپیوستن به او و یاریاش با هیچچیز جبران نمیشود؛ اما اینکه فردی مقصّر به خطای خود اعتراف کند، برای جبرانش تلاش کند و با قیام علیه قاتلان امام شهید در زندهنگه داشتن یاد او سهیم باشد، قطعاً بهتر از آن است که تنها به سرزنش خود و تأسف خوردن بسنده کند، و بدون حرکت یا اقدام مثبتی در گوشهای بنشیند. او هرچه کند باز هم نمیتواند زمان را به عقب بازگرداند و اشتباه گذشته را جبران کند، بنابراین باید هر مقدار که میتواند آن را جبران نماید؛ زیرا اندکی عمل نیکو - هر قدر کوچک و اندک -بهتر از هیچ کاری است؛ بهویژه با توجه به اینکه امام معصوم آن زمان - امام زینالعابدین(ع) - داغدار پدر و چشمانتظار انتقام از قاتلانش بود.[170] در هر صورت، خون حسین(ع) هرگز هدر نخواهد رفت و آتش ستم بزرگی که بر او روا داشته شد خاموش نخواهد شد و به سردی نخواهد گرایید؛ و هرکس در زندهنگهداشتن یاد و مظلومیت حسین(ع) تلاش کند ضربهای مرگبار به باطل وارد کرده، و این قطعاً کاری بزرگ و ستایششده است؛ و این همان کاری است که انقلاب تَوّابین انجام داد. هرچند پایان قیام آنان به کشتاری منتهی شد که بیشتر شرکتکنندگان در آن به شهادت رسیدند، خدا رحمتشان کند، اما آرمان و شعار آنها از بین نرفت و نالههایشان برای حسین شهید خاموش نشد. ما بخشی از سخنان و خطبههای آنان را پیشتر آوردیم. چگونه میتواند چنین نباشد، حال آنکه که یکی از این انقلابیها - مالامال از اندوه برای مصیبت واردشده به حسین - درحالیکه جمعی را به قیام فرامیخواند، چنین میگوید: «... مگر ندیدید و نشنیدید چه ستمی بر فرزند دختر پیامبرتان رفت؟ مگر ندیدید چگونه حرمتش را شکستند، تنها و بییاورش گذاشتند، خونش را ریختند، و او را به خاک کشیدند؛ بیآنکه حرمت خداوند یا خویشاوندیاش را با رسول خدا(ص) نگاه دارند؟ او را هدفی برای تیرها قرار دادند و در برابر درندگان رها ساختند. به خدا سوگند، چشمان هرکسی که این صحنه را دیده است باید گریان باشند! وای از حسینبن علی، که چه مظلومانه کشته شد! او که اهل صداقت، صبر، امانت، دلاوری و درایت بود. فرزند نخستین مسلمان، فرزند دختر رسول پروردگار جهانیان. یارانش اندک، دشمنانش پرشمار، و اطرافش پر از خصم بود. دشمن او را کشت و دوستش یاریاش نکرد. پس وای بر قاتل و سرزنش بر آنکه یاریاش نکرد! خداوند برای قاتلش هیچ حجتی قرار نداده است، و برای کسانی که او را تنها گذاشتند، هیچ عذری نیست؛ مگر آنکه صادقانه بهسوی خدا توبه کند، با قاتلان بجنگد و با ستمکاران به ستیز برخیزد؛ امید است که در این صورت خدا توبهاش را بپذیرد و از لغزشش درگذرد. ما شما را به کتاب خدا، سنت پیامبر، خونخواهی اهلبیت و جهاد با ظالمان و طغیانگران فرامیخوانیم. اگر کشته شویم، آنچه نزد خداست برای نیکوکاران بهتر است و اگر پیروز شویم، این امر را به اهلبیت پیامبرمان بازمیگردانیم.»[171]-ازجمله درسهای قیام
بیتردید، قیام توابین برای ما آموزهها و عبرتهای فراوانی به جا گذاشته است. در اینجا - به جهت بهرهمندی از فایدههایش - به برخی از آنها اشاره میکنم؛ زیرا این پندها و عبرتها برای مردم هر زمان سودمند است: پراکندگی و اختلاف نظر و موضعگیری در میان پیروان حق منجر به ضعف و فروپاشی میشود و در نتیجه، مانع از بهثمر رسیدن جنبشها و جهادشان میگردد؛ زیرا این ثمرات - بهطور معمول - از اتحاد کلمه و پاکی دلها حاصل میشود؛ و فقط همین نیست، بلکه گاه اختلافات منجر به شکست و از بین رفتن زحمات نیز میشود، و قیام علیه باطل صرفاً به تلاشی برای جبران کوتاهی و ثبت موضعگیری تبدیل میشود، بدون آنکه دستاوردی واقعی بهدنبال داشته باشد، با آنکه اصل و هدف، برحق بوده است! در مسیر یاری اصل حق (یعنی دین خدا)، در نظر داشتن شهادت بهعنوان تنها هدف، همیشه بهترین انتخاب نیست؛ و بهتر آن است که اولویت با پیروزی باشد، یعنی ترتیب اهداف چنین باشد: پیروزی یا شهادت؛[172] و از آن بهتر این است که مؤمن با تمام وجود و اخلاص و فداکاری تلاش کند، بدون آنکه چیزی از پیش برای خودش بخواهد و انتخاب را به خدا واگذار کند؛ چراکه خیر در آن است که او برگزیند. همچنین، در مسیر یاری دین حق و برای تضمین موفقیت مأموریت، وجودِ دو عنصر اساسی لازم است: حُسن تدبیر رهبری، و اطاعت پایگاه مردمی از رهبری الهی؛ و بدون شک، عنصر اول همیشه در صورت حضور امام معصوم و نظارت او بر مأموریت - چه بهصورت مستقیم و چه از طریق نمایندﮤ منصوبشده از طرف او - فراهم میشود. بر امّت مؤمن واجب است این حقیقت را به خوبی درک کند: اگر خواهان نجات و عزّت و سربلندی در دنیا و آخرت است، هیچ راهی جز پیوستن به امامِ حق، اطاعت از او، یاریاش، و تسلیم در برابر فرمانش ندارد؛ و در غیر این صورت امتی ضعیف و پراکنده و مایۀ ترحم خواهد بود؛ و نیز - طبیعتاً - طعمۀ گرگها خواهد شد. ما وضعیت «توابین» را دیدیم که چگونه والی زبیری میخواست آنان را به سوختی برای نیل به اهداف خود تبدیل کند، یا چگونه زفر کلابی (والی قرقیسیا) به آنان - به سبب نداشتن تجربه در برخی امور - ترحم آورد؛ و حتی وضعیت آنها هنگام نبرد نیز بسیار فاجعهبار بود تا آنجا که یکی از آنان، فرزندش را که با او به میدان آمده بود، پس از کشتهشدن خودش، بهدست یکی از شامیان (از لشکر دشمن) سپرد تا او را سالم به کوفه بازگرداند![173] تردیدی نیست که چنین وضعیتی در زمان همراهی آنها با امام علیبن ابیطالب(ع) پیش نمیآمد، و اگر دور امام حسین(ع) جمع میشدند نیز پیش نمیآمد؛ و قطعاً در صورتی که امّت در هر زمان پیرامون امام حق زمان خود گرد آیند، هرگز چنین وضعیتی برایشان رخ نخواهد داد.-(3) قیام مختار ثقفی
«مختاربن ابوعبیدبن مسعود ثقفی» ازجمله چهرههای برجستۀ شیعیان و دوستداران آلمحمد در کوفه بود، و حتی میتوان او را به همراه سلیمانبن صرد، شاخصترین شخصیتهای شیعه در سراسر عراق در آن زمان دانست. او در ابتدای هجرت پیامبر(ص) در طائف متولد شد و در دامان خانوادهای پرورش یافت که به شرافت و بزرگی در میان عربها مشهور بود.[174] پدرش (فرمانده ابوعبیدبن مسعود) در نبرد جسر - که میان مسلمانان به فرماندهی ابوعبید و سپاه ایران به فرماندهی رستم در سال ۱۳ هجری رخ داد - کشته شد. عمویش (عروةبن مسعود) نیز در همان نبرد کشته شد، و در آن هنگام مختار سیزده سال داشت. عموی دیگرش (سعدبن مسعود) از یاران برجستۀ امیرالمؤمنین علی(ع) و والی او در مدائن بود. بنابراین - همانطور که میبینیم - خاندان مختار به شرافت، دینداری و ولایتمداری آلمحمد (صلوات خدا بر او) شهره بودند. برخی از مورخان روایت کردهاند: «زمانیکه عمر بن خطاب مردم را بهسوی سرزمین عراق فراخواند، ابوعبید به آنجا رفت و در همانجا کشته شد. پسرش مختار در مدینه باقی ماند، درحالیکه نوجوانی بیش نبود، و از همان زمان به تمایل و نزدیکیاش به بنیهاشم شناخته میشد.»[175] ازجمله شواهدی که به ولایت و محبت مختار و خانوادهاش دلالت دارد این است که امیرالمؤمنین (صلوات خدا بر او) روزی در دوران کودکیِ مختار با او برخورد کرد، او را زانوی خود نشاند، بر سرش دست کشید و فرمود: «ای کیّس» «ای زیرک»، و این را دو بار تکرار کرد. از اصبغ روایت شده است که گفت: «دیدم مختار را که بر ران امیرالمؤمنین(ع) نشسته بود و آن حضرت بر سر او دست میکشید و میفرمود: «"ای زیرک، ای زیرک."»[176] چهبسا به دلیل همین واقعه بوده که مختار - همانطور که معروف است - به لقب «کیسان» ملقّب شد.-مختار پیش از قیام
-نخستین دستگیری مختار
پیشتر گفتیم امام حسین(ع) در ایامی که در مکه حضور داشت، مسلمبن عقیل را بهسوی مردم کوفه گسیل داشت. مسلم ابتدا در خانۀ مختار ثقفی اقامت گزید و شیعیان و دوستداران آلمحمد(ع) برای بیعت به دیدار او میآمدند. سپس با ورود ابنزیاد (لعنةاللهعلیه) به کوفه، مسلم به خانۀ هانیبن عروه منتقل شد؛ و پس از آنکه سلطۀ اموی، هانیبن عروﮤ مرادی را بازداشت کرد، مسلمبن عقیل و همراهانش در کوفه قیام کردند و قصر دارالاماره را به محاصره درآوردند، درحالیکه مختار و گروهی از بیعتکنندگان خارج از کوفه بودند و از قیام مسلم خبر نداشتند. سپس مختار و همراهانش - پس از شهادت مسلم - وارد کوفه شدند و ناگزیر تحت لوای اماننامهای که ابنزیاد برای عمروبن حریث منعقد کرده بود قرار گرفتند. عمروبن حریث نیز نزد ابنزیاد برای مختار شفاعت کرد و به این ترتیب، ابنزیاد او را نکشت، اما دستور داد او را زندانی کنند و با عصایی که در دست داشت بر چشم او ضربه زد و به آن آسیب رساند؛ و مختار تا مدتی پس از شهادت امام حسین (صلوات خدا بر او) در زندان باقی ماند. او در زندان از پسرعمویش زائدةبن قدامه خواست نزد عبداللهبن عمر (همسر صفیه، خواهر مختار) در مدینه برود تا نزد یزید (لعنةاللهعلیه) برای آزادی او وساطت کند، و در عمل نیز نامۀ عبداللهبن عمر به یزید رسید. یزید به ابنزیاد نوشت: «اما بعد، هنگامی که نامهام را دیدی، مختاربن ابوعبید را آزاد کن؛ و سلام بر تو باد.»[177] ابنزیاد (لعنةاللهعلیه) مختار را آزاد کرد و به او سه روز مهلت داد تا کوفه را ترک کند؛ پس مختار بهسوی حجاز رفت.-خونخواهی حسین(ع)، نخستین دغدغۀ مختار
«از ابنالعَرق - غلامی از طایفۀ ثقیف - نقل شده است: از حجاز میآمدم تا اینکه در منطقۀ «البسیطة» پشت «واقصة» با مختاربن ابوعبید روبهرو شدم که - پس از آنکه ابنزیاد او را از بند آزاد کرده بود - از کوفه خارج شده بود و قصد رفتن به حجاز را داشت. وقتی به او رسیدم به او خوشامد گفتم و نزدش رفتم. چون دیدم چشمش مجروح شده، برایش متأسف شدم و گفتم: «چشمت چه شده است؟ خدا شر را از تو دور کند.» گفت: «پسر زن زناکار [ابنزیاد] با عصا به چشمم ضربه زد و به این حال افتاده که میبینی.» گفتم: «خدا انگشتانش را قطع کند!» گفت: «خدا مرا بکشد اگر انگشتان و ساق پا و اعضای بدنش را تکهتکه نکنم!» ابنالعرق گفت، از حرفش شگفتزده شدم و گفتم: «از کجا چنین اطمینانی داری؟ خدا تو را رحمت کند.» گفت: «چیزی را که میگویم بهخاطر بسپار تا صحتش را ببینی... ای ابنالعرق، فتنه غرش کرده و برق زده، و گویی برافروخته شده است و من مهار آن را به دست گرفتهام. اگر دیدی و شنیدی مختار در میان گروهی از مسلمانان به خونخواهی مظلوم شهیدِ کشتهشده در طف، آن سرور مسلمانان و پسر سرورشان، حسینبن علی قیام کرده است، به پروردگارت سوگند که به خونخواهی قتل او [حسین] همانند شمار کسانی که برای خون یحییبن زکریا کشته شدند، خواهم کشت.» ابنالعرق گفت، گفتم: «سبحان الله! این سخن نیز به آن سخن شگفتانگیز اولش افزوده شد.» گفت: «این مطلبی را که گفتم بهخاطر بسپار تا مصداقش را ببینی.» سپس شترش را حرکت داد و من نیز ساعتی همراهش رفتم و برای سلامتی و موفقیتش دعا کردم. سپس ایستاد و وقتی میخواست از من جدا شود، مرا سوگند داد. من به او دست دادم و با او وداع کردم و به او سلام فرستادم و از او جدا شدم. با خود گفتم: این حرفهایی که این مرد - یعنی مختار - میگوید چیزی است که در دلش میگذرد و خیال میکند محقق خواهد شد، حال آنکه خدا کسی را از غیبش آگاه نکرده است؛ و این فقط آرزوی اوست. اما به خدا قسم، نمردم و دیدم همۀ آنچه گفته بود تحقق یافت. اگر از علمی بود که به او الهام شده بود، پس او اهل آن بود، و اگر تنها یک بینش و آرزویی بود که در دل داشت، بازهم شگفتانگیز بود.»[178] همچنین، از مختار نقل شده که به صقعببن زُهیر ازدی هنگام خروجش از کوفه بهسوی حجاز و در پاسخ به پرسشی که دربارﮤ زخم چشمش پرسیده بود، گفت: «این کار عبیداللهبن زیاد بود. خدا مرا بکشد، اگر او را نکشم و اعضای بدنش را قطعهقطعه نکنم. به خدا سوگند، برای خون حسین(ع)، همانقدر خواهم کشت که برای یحییبن زکریا کشته شدند، یعنی هفتاد هزار نفر. سپس گفت: " به آن کسی که قرآن را نازل کرد و فرقان را آشکار ساخت، و ادیان را تشریع نمود، و نافرمانی را ناپسند داشت، سوگند میخورم که حتماً گناهکاران از قبیلۀ «ازد عَمان» و «مَذحج» و «هَمدان» و «فَهد» و «خَولان» و «بَکر» و «هَزان» و «ثَعل» و «نَبهان» و «عَبس» و «ذُبیان» و قبایل «قَیس عَیلان» را بهخاطر خشم برای فرزند دختر پیامبر رحمت خواهم کشت. آری، ای صُقعَب! و به آن شنوای دانا، بلندمرتبه و بزرگ، دادگر دختر پیامبر، آری ای صقعب! و به آن شنوای دانا، بلندمرتبه و بزرگ، دادگر کریم، عزیز و حکیم، آن رحمان و رحیم سوگند که قبیلههای «کِنده»، «سُلیم» و اشراف «تمیم» را همچون چرم خواهم کوبید. سپس بهسوی مکه حرکت کرد.»[179] اینها نمونههایی از سخنان او پس از آزادی از نخستین زندانی شدنش در کوفه بود؛ و اعتماد به اینکه خونخواه حسین(ع) است پیوسته افزایش مییافت؛ همانطور که ما بهطور کلی، در سخنان او و وعدههایی که با قطعیت به شیعیان و محبان اهلبیت میداد مشاهده میکنیم؛ او آنان را به یاری خودش فرامیخواند و به آنان قیام پس از بازگشتش از حجاز به کوفه را وعده میداد. در اینجا پرسشی مطرح میشود: مختار این میزان از اطمینان به خود را از کجا به دست آورده بود؟ بهگونهای که خوانندﮤ سخنان او به روشنی درمییابد این مرد بهطور کامل میدانست که خونخواه حسین(ع) است و قاتلان حسین(ع) را خواهد کشت و حتی در انجام این مأموریت مهم و بزرگ پیروز خواهد شد؟ تردیدی نیست که دلیل این میزان اطمینان و اعتمادبهنفس مختار، خبری بوده است که از امیرالمؤمنین علیبن ابیطالب(ع) به او رسیده بود. پیشتر دیدیم که میثم تمار، در همان زمانی که هر دو در زندان عبیداللهبن زیاد (لعنةاللهعلیه) بودند، این اخبار را به مختار رسانده بود. ابنحجر در نقل داستان شهادت میثم تمار، در بخشی از روایت چنین مینویسد: «8493- میثم تمار اسدی: ... در همان سال شهادتش، به حج رفت. وقتی به کوفه بازگشت، عبیداللهبن زیاد او را دستگیر کرد. میثم را نزد عبیدالله آوردند. عبیدالله گفت: «این همان کسی است که نزد علی، محبوبترین فرد بود؟» پاسخ دادند: «بله.» عبیدالله به او گفت: «خدای تو کجاست؟» میثم پاسخ داد: «در کمین ظالمان است، و تو از آنان هستی.» عبیدالله گفت: «با اینکه عجمی، به خواستهات رسیدهای!» سپس به او گفت: «بگو ببینم، صاحب تو به تو گفته است من با تو چه خواهم کرد؟» میثم گفت: «او به من خبر داده است تو مرا به دار خواهی آویخت؛ و من دهمین نفر خواهم بود، و کوتاهترین چوب را در میان آنها خواهم داشت.» عبیدالله گفت: «ما این را نقض میکنیم.» میثم گفت: «چگونه آن را نقض میکنی؟ به خدا قسم، صاحب من این خبر را از رسول خدا(ص) و او از جبرئیل و او از خداوند شنیده است، و من جای خودم را در دار میدانم و اولین کسی هستم که در اسلام لگام زده خواهد شد.» عبیدالله او را زندانی کرد و مختاربن ابوعبید نیز با او زندانی شد. میثم به مختار گفت: «تو خواهی گریخت و برای خونخواهی حسین قیام خواهی کرد و کسی را که میخواهد تو را بکشد، خواهی کشت.» هنگامی که عبیدالله قصد کشتن مختار را داشت، نامهای از یزید رسید که به او دستور داد مختار را آزاد کند. او را آزاد کردند و دستور داد میثم را به دار بیاویزند ... و این حادثه ده روز پیش از رسیدن حسین به عراق به وقوع پیوست.»[180] میدانیم میثم تمار (رحمت خدا بر او) ازجمله برگزیدگان ملازم امیرالمؤمنین(ع) و همراهان نزدیک او بود، و از سوی امام(ع) از حال و آیندهاش، چگونگی شهادتش، و اینکه چه کسی او را خواهد کشت، باخبر شده بود. حتی معروف است که میثم ازجمله کسانی بود که امام علی(ع) او را از علم منایا و بلایا [دانش مرگها و بلاها] بهرهمند ساخته بود. بیتردید، ازجمله اخباری که امام علی(ع) به او اطلاع داده بود، کاری بود که مختار در آینده موفق به انجام آن خواهد شد؛ و میثم نیز همین خبر را هنگامی که با مختار در زندان بود، به او منتقل کرد. «امیرالمؤمنین(ع) فرمود: «همانگونه که برخی از بنیاسرائیل اطاعت کردند و گرامی داشته شدند و برخی دیگر نافرمانی کردند و عذاب شدند، شما نیز چنین خواهید بود.» گفتند: «ای امیرالمؤمنین، نافرمانان چه کسانیاند؟» فرمود: «آنانی که به بزرگداشت ما اهلبیت و رعایت حقوق ما امر شدهاند، ولی با آن مخالفت کردند، نافرمانی کردند، حقوق ما را انکار کردند و آن را کوچک شمردند، و فرزندان رسول خدا(ص) را که به گرامیداشت و محبت آنان امر شده بودند، به قتل رساندند.» گفتند: «ای امیرالمؤمنین، آیا چنین چیزی واقع خواهد شد؟» فرمودند: «آری، این خبری راست و واقعهای حتمی است. این دو فرزندم - حسن و حسین(ع) - کشته خواهند شد.» سپس امیرالمؤمنین(ع) فرمود: «و [بیشتر] کسانی که ظلم کردند در دنیا دچار عذابی خواهند شد بهدست شمشیر [برخی] افرادی که خداوند آنان را برای انتقام از آنها مسلط میگرداند، به سبب فسقی که انجام دادهاند، همانگونه که بنیاسرائیل دچار عذاب شدند.» گفته شد: «آن شخص کیست؟» فرمودند: "نوجوانی از طایفۀ ثقیف، که او را "مختاربن ابوعبید" مینامند."»[181] امام(ع) در این روایت «مختار» را به اسم نام میبرد و عمل او را امری حتمی و قطعی برمیشمارد، و آن را «انتقام» الهی از قاتلان امام حسین(ع) و «رِجز» یعنی عذاب الهی توصیف میفرماید. همچنین، اینکه مختار همان مرد موعود برای کشتن قاتلان حسین(ع) است، در خطبۀ امام حسین(ع) در روز عاشورا نیز قابل مشاهده است. ایشان(ع) فرمود: «آگاه باشید این زنازاده، فرزند زنازاده مرا میان دو راه قرار داده است: کشته شدن یا خواری و ذلت؛ و هیهات که ما زیر بار ذلت برویم. خدا و فرستادهاش و مؤمنان و دامنهای پاک و مطهر و جانهای بلندهمت برنمیتابند که ما جایگاه کریمان را بهجای جایگاه پستفطرتان برگیریم. آگاه باشید من حجت را تمام کردم و هشدار دادم. آگاه باشید من با همین خاندان حرکت خواهم کرد، اگرچه تعدادمان کم و یارانمان اندک باشد. سپس چنین سرود: اگر پیروز شویم، ما از دیرباز فاتح بودهایم/ و اگر شکست بخوریم، مغلوب نمیشویم. و این نه از سر ترس و بزدلی است، / بلکه سرنوشت و دولت پایانی ماست آگاه باشید! پس از این چندان نمیپاید، جز به اندازهای که سوار، اسبش را زین کند؛ تا آنکه روزگار همچون سنگ آسیاب بر شما بچرخد. این وعدهای است که پدرم از جدم(ص) به من سپرده است. پس همۀ کارهای خود را گرد آورید و شریکانتان را نیز؛ سپس بیدرنگ بر من نیرنگ کنید و مهلتم ندهید. بیگمان من به خداوند - پروردگار خودم و پروردگار شما - توکل کردهام؛ و هیچ جنبندهای نیست، مگر آنکه مهارش به دست اوست. بیگمان پروردگار من بر راهی راست است. بارالها، باران آسمان را از آنان بازدار و سالهایی چون سالهای [قحطیِ] یوسف بر آنان بفرست، و جوانی از قبیلۀ ثقیف را بر ایشان مسلط گردان که جامی پر از درد و رنج به آنان بنوشاند، و کسی از آنان را باقی نگذارد، مگر آنکه هریک را بهقتل در برابر قتل، و ضربه در برابر ضربه قصاص کند؛ تا انتقام مرا و دوستانم و خاندانم و شیعیانم را از آنان بگیرد؛ چراکه آنان ما را فریب دادند، تکذیب کردند و یاریمان نکردند. و تویی پروردگار ما، به تو توکل کردیم، بهسوی تو بازگشتیم، و فرجام بهسوی توست.»[182] اینها سخنان امام حسین(ع) در واپسین لحظات زندگیاش بود؛ و روشن است که آن حضرت(ع) قاتلانش را با «غلام ثقيف» تهدید میکند؛ یعنی کسی که آنان را به سزای اعمالشان میرساند، ضربه در برابر ضربه، قصاص در برابر قصاص؛ و این همان کاری بود که مختار با قاتلان سیدالشهدا انجام داد. بدیهی است این اخبار به گوش مختار رسیده و تأثیر عمیقی بر جان او گذاشته بود، بهگونهای که خونخواهی حسین(ع) او را بهشدت مشغول کرده و دغدغۀ نخست او شده بود.-پیوستن مختار به ابنزبیر
طبق متنهای تاریخی، «مختار» پس از آزادی از زندان وارد مکه شد و دیداری کوتاه با عبداللهبن زبیر داشت. سپس به طائف رفت و یک سال آنجا پنهان شد. پس از آن دوباره به مکه بازگشت و این بار گفتوگویی میان او و ابنزبیر صورت پذیرفت که در نهایت به بیعت مختار با ابنزبیر منجر شد؛ بیعتی که با شرایطی همراه بود و ابنزبیر آن را پذیرفت.[183] مختار در نخستین محاصرﮤ مکه - که توسط سپاه اموی به فرماندهی حصینبن نمیر صورت گرفت - در کنار ابنزبیر حضور داشت و ازجمله افرادی بود که دلاورانه با سپاه شام جنگید؛ بهویژه پس از آنکه کعبه مورد هدف منجنیقهای دشمن قرار گرفت و به آتش کشیده شد. مختار یکی از سرسختترین مبارزان علیه شامیان بود و بسیاری از آنان آرزوی کشتن او را داشتند، اما موفق به این کار نشدند.[184] پس از هلاکت یزید و بازگشت سپاه اموی به شام، مختار مدت کوتاهی با ابنزبیر ماند، و سپس تصمیم گرفت به کوفه بازگردد؛ زیرا به خواستهاش نزد ابنزبیر نرسیده بود،[185] بهویژه پس از آنکه آگاه شده بود عدهای از مردم (دوستداران امیرالمؤمنین و فرزندانش(ع)) در کوفه به ابنزبیر تمایل ندارند و نیاز به پیشوایی دارند که آنان را گرد هم آورد. از همین رو میگفت: «من ابواسحاق هستم و به خدا قسم، من به آنان تعلق دارم. من آنان را بر محور حق جمع میکنم و با آنان سواران باطل را میرانم و با ایشان هر گردنکش سرکشی را خواهم کشت.»[186] همچنین از سلمةبن مرثد دربارﮤ مردم کوفه پرسید و سلمه به او پاسخ داد: «آنان همچون گوسفندانیاند که شبانشان گم شده است.» مختار در پاسخ گفت: «من کسی هستم که به خوبی از آنان نگهبانی میکنم و آنان را به مقصد نهایی میرسانم.»[187] این خلاصهای از مطالبی بود که مورخان دربارﮤ مختار در آن دوره - از زمان خروج او از کوفه تا بازگشتش به آنجا در نیمۀ رمضان سال ۶۴ هجری - نقل کردهاند. میگویم: تردیدی نیست کسی که دربارۀ شخصیت مختار تحقیق میکند درمییابد او یکی از سران شیعه در عراق بوده است، و این جایگاه در طول یک شبانهروز بهدست نمیآید. این مرد سالها به ولایتمداری امیرالمؤمنین(ع) و سپس امام حسن و امام حسین(ع) شناخته شده بود. سپس تصمیم گرفت با مسلم (فرستادﮤ امام حسین) قیام کند و خانهاش را در اختیار او نهاد؛ کاری که، دستکم، میتوان گفت چالشی آشکار در برابر حکومت اموی بود، و بیتردید کیفرش اعدام بود؛ و پس از شهادت امام حسین(ع)، دیدیم نخستین دغدغۀ مختار از همان لحظۀ خروجش از کوفه، انتقام خون امام حسین و اهلبیتش از قاتلانشان بود؛ و این مسئله را در مسیر رفتن به حجاز بیان کرده بود. بنابراین، معقول نیست کسی با چنین جایگاه و پیشینهای، ناگهان دگرگون شود و به مردی دنیاطلب تبدیل شود که فقط برای رسیدن به مقام منصب با ابنزبیر بیعت کند و وقتی به آن نرسید، او را رها کند! بیتردید، تاریخی که در اختیار ماست، افزون بر تحریفها و جعلهایی که در آن رخ داده، تمام حقیقت را بازگو نکرده است؛ به دلایل فراوانی که اکنون مجال پرداختن به آنها نیست، اما این یک واقعیت ثابتشده است. با این حال، آنچه در ادامه میآورم، شواهدی روشن برای اثبات درستی این موضوع است: 1- مختار مردی شیعی بود و شیعه به خوبی میداند باید در هر زمان امامی بالای سر خود داشته باشد، و زمان نمیتواند از امام خالی باشد. او در ابتدا به امامت امیرالمؤمنین(ع) اعتقاد داشت، سپس به فرزندش امام حسن، و بعد از آن به امام حسین(ع). پس از شهادت امام حسین(ع) در کربلا، و با توجه به این نکته که شیعیان در آن زمان حضور نداشتند تا از زبان آن حضرت(ع) از جانشین بعدی مطلع شوند، امر امامت به فرزندش امام سجاد(ع) رسید، و این در حالی بود که به سبب شرایط سخت آن زمان - بهویژه برای حفظ جان امام - مسئلۀ وصایت پنهان باقی مانده بود؛ و ما پیشتر دیدیم امام حسین(ع) خواهرش زینب(س) را از این موضوع آگاه کرده بود و حتی بهظاهر به دخترش فاطمه نیز وصیت کرده بود تا دشمنان را گمراه کند. 2- همانگونه که محمدبن حنفیه ابتدا در مصداق امامت دچار اشتباه شد و بعداً بازگشت و اعتقادش را تصحیح کرد، ممکن است مختار نیز دچار اشتباه شده و گمان کرده باشد ابنزبیر مصداق امامت بوده و شایستۀ بیعت است؛ بهویژه با در نظر گرفتن اینکه او قریشی بود و حضرت خدیجه نیز عمۀ پدرش زبیر بود، و رسول خدا و امیرالمؤمنین(ع)، هر دو، فرزندان دایی پدر او بودند، و فاطمۀ زهرا(س) نیز دخترعمۀ پدر او بود. پس از نظر نَسَبی، ابنزبیر مردی عادی محسوب نمیشد. افزون بر این، ابنزبیر در آن زمان (پیش از مرگ یزید) مردم را به خونخواهی امام حسین(ع) دعوت میکرد و مردم را علیه یزید تحریک مینمود؛[188] اگرچه بعداً معلوم شد نیتش صادقانه نبود، اما مختار سوءظنی نسبت به او نداشت. در نتیجه، از این جهت مختار به اشتباه گمان کرده بود گمشدﮤ خود را نزد ابنزبیر یافته است، اما خیلی زود او را رها کرد، چون به هدف خود نزد او نرسید: «مدائنی از راویانش نقل کرده است که مختار وقتی نزد عبداللهبن زبیر آمد، آنچه را میخواست نزد او نیافت. پس مختار از مکه خارج، و بهسوی کوفه روانه شد.»[189] خواستۀ مختار شناختن امام حق بود؛ یعنی کسی که پس از امام حسین(ع) در دین و تمام امورش به او رجوع کند؛ و اولین موضوع برای رجوع نیز گرفتن اجازه برای قیام و انقلاب جهت خونخواهی امام حسین (صلوات خدا بر او) از قاتلانش بود، نه اینکه مختار فقط بهدنبال منصب یا مقام خاصی باشد که چیزی بر شأن او بیفزاید؛ چراکه او خود مردی شناختهشده و سرشناس بود و به چنین موقعیتهایی نیاز نداشت. مختار از عبداللهبن زبیر جدا شد و بیعتش را با او شکست؛ زیرا ابنزبیر پس از مرگ یزید بهدنبال پادشاهی برای خودش بود و موضوع امام حسین(ع) اساساً برایش اهمیت نداشت: «و عبداللهبن زبیر پیش از مرگ یزید مردم را به خونخواهی حسین(ع) و یارانش دعوت میکرد و آنان را بر ضد یزید میشوراند و تحریک میکرد؛ اما پس از مرگ یزید (لعنةاللهعلیه) از آن سخنان بازگشت و روشن شد او در واقع پادشاهی را برای خودش میخواست، نه بهقصد خونخواهی.»[190] اما مهمتر از این، مختار ابنزبیر را رها کرد، چون امام حق را یافته بود؛ اما چگونه؟ بهاختصار عرض میکنم (و توضیح مفصل آن در ادامه خواهد آمد): در دورهای که مختار در حجاز بود، محمدبن حنفیه نیز گاهی در مکه حضور داشت و مختار با او دیدار میکرد. او دید محمدبن حنفیه برای خودش طمع خلافت دارد و برخی از اطرافیانش نیز این را به او نسبت میدادند. ازاینرو، مختار او را به بر عهده گرفتن امر و خونخواهی امام حسین تشویق میکرد، تا آنکه امام علیبن حسین(ع) وارد ماجرا شد و عمویش را نصیحت کرد و حق را برایش روشن ساخت. در آن هنگام، محمدبن حنفیه به حق اذعان کرد و به امامت امام سجاد(ع) ایمان آورد.[191] بیتردید، مختار نیز از این حقیقت باخبر شد و امامی را که در پیِ یافتنش بود شناخت و برای قیام در برابر قاتلان حسین(ع) و خونخواهی او شرعاً از ایشان(ص) اجازه گرفت؛ و این همان چیزی بود که مختار در پیِ آن بود؛ اما برای حفظ جان امام، ظاهر ارتباط مختار با محمدبن حنفیه همچنان حفظ شد. این موضوع را در بسیاری از متون تاریخیِ پیش رو مشاهده خواهیم کرد.-زمینهسازی برای قیام
مختار پس از رسیدن به هدف خود و تأیید قیامش از جانب امام معصوم، با همتی بلند وارد کوفه شد و به برخی از محلههای آن که به محبت و ولایت به امیرالمؤمنین علی(ع) شناخته میشدند، سر میزد. هرگاه از مجلسی میگذشت به آنان سلام میداد و میگفت: «مژده باد بر شما به گشایش که با آنچه دوستش دارید نزد شما آمدهام؛ من مسلط بر فاسقان و خونخواه فرزند دختر پیامبرِ پروردگار جهانیان هستم.»[192] «مژده باد بر شما به پیروزی و رهایی؛ آنچه دوست دارید بهسراغ شما آمده است.»[193] «... سپس حرکت کرد تا به بنیبداء رسید و عبیدةبن عمرو بدی از قبیلۀ کنده را دید. به او سلام کرد و گفت: "مژده باد بر تو به پیروزی و گشایش و رستگاری. ای اباعمرو، تو بر رأی نیکویی هستی؛ خداوند هیچ گناهی را برایت باقی نمیگذارد، مگر آنکه آن را بیامرزد و هیچ گناهی را مگر آنکه آن را بپوشاند." عبیده که از دلیرترین مردم و شاعران و از شیفتگان علی(ع) بود و نمیتوانست از شرابخواری دست بردارد، وقتی این سخن را از مختار شنید گفت: «خداوند تو را به خیر بشارت دهد؛ تو ما را بشارت دادی، آن را برای ما تفسیر میکنی؟» گفت: "آری ..." سپس گفت: "مرا در رحل ملاقات کن و به اهل مسجد خود این را برسان که آنها قومیاند که خداوند از ایشان پیمان طاعت گرفته است، که قاتلان اهل حرم را میکشند و به خونخواهی فرزندان پیامبران برمیخیزند و خداوند آنها را بهسوی نور آشکار هدایت میکند." سپس به راه خود ادامه داد.»[194] به محض رسیدن مختار به خانهاش، شیعیان و دوستداران آلمحمد(ع) به دیدارش میآمدند. بیشتر مورخان نقل کردهاند مختار خود را به شیعیان و دوستداران آلمحمد(ع) معرفی میکرد و میگفت از سوی محمدبن حنفیه برای خونخواهی امام حسین(ع) فرستاده شده است.[195] با این حال، جزئیات توافق میان مختار و ابنحنفیه - که براساس آن مختار بهسوی شیعیان عراق فرستاده شد - ذکر نشده است. تنها به نقل نامهها و ارتباطات بین آن دو بعد از ورود مختار به کوفه و حوادث پس از آن تا زمان شهادتش بسنده کردهاند و حتی برخی مختار را به دروغ متهم کردهاند؛ با این اتهام که چنین مأموریتی از سوی ابنحنفیه به او داده نشده و این ادعا را به دروغ مطرح کرده است؛ و هرگز چنین نبود! همچنین، طبق برخی نقلهای تاریخی مختار زمانی به بیعت با خودش دعوت کرد که سلیمان و یارانش در حال آماده شدن برای قیام خود بودند و بیشتر شیعیان با سلیمان همراه شده بودند، اما مختار بهطور رسمی نهضتش را آغاز نکرده بود و منتظر نتیجۀ حرکت توابین بود؛ چون آنها بهصورت پنهانی و محتاطانه در حال فعالیت بودند، تا از واکنشهای احتمالی دستگاههای اموی و زبیری در امان باشند.[196] پیشتر گفتیم که هدایت ابنحنفیه به امام زمانش و شناخت او از امام، باعث شد مختار نیز امام زمانش - یعنی امام علیبن حسین(ع) - را بشناسد. این نکتهای است که مورخان، چه از روی عمد و چه از روی غفلت، در منابع خود پنهان کردهاند. ازاینرو، میبینیم که مختار بعدها سرهای کشتهشدگان از قاتلان امام حسین(ع) را بهسوی امام(ع) میفرستاد و اموال خمس را به ایشان میرساند. حتی از او نقل شده هرگاه میدید عملش مطابق خواست امام واقع شده است، سجدﮤ شکر به جا میآورد. موضوع مهم دیگر: مختار حقیقتی را که شناخت، به دیگر سران شیعه در کوفه نیز منتقل کرد، که در رأس آنها سلیمانبن صرد و سایر شخصیتهای بزرگ بودند؛ و حتی در ادامه روشن خواهد شد که «مختار» - به تصریح حدیث امام معصوم - عامل آشنا شدن شیعیان عراق با امامت علیبن حسین(ع) بوده است.-دستگیری دوم مختار
پس از خروج توّابین (سلیمانبن صرد و یارانش) از کوفه بهسوی شام، عمربن سعد و شبثبن ربعی و دیگران نزد والی کوفه (عبداللهبن یزید خطمی) منصوبِ ابنزبیر رفتند. در رأس همراهان او، ابراهیمبن محمدبن طلحه (مسئول خراج)[197] قرار داشت. آنان به والی خبر دادند که باقی ماندن مختار در کوفه و آزادی او برایشان خطرناک است، و حتی خطر او از سلیمانبن صرد هم بیشتر است؛ زیرا سلیمان با یارانش به جنگ امویان رفته و مختار همچنان در کوفه آزاد است و قصد شورش علیه شما را دارد! والی سخن ابنسعد و شبث و همراهانشان (لعنت خدا بر آنها) را پذیرفت. مختار ناگهان دید نیروهای حکومتی خانهاش را محاصره کردهاند. ابراهیم (نوﮤ طلحه) از والی خواست که مختار را در غلوزنجیر ببندد و پابرهنه به زندان ببرد، اما والی نپذیرفت. سپس ابراهیم به مختار گفت: «این آشیانۀ تو نیست که در آن لانه کنی! تو که هستی و این خبرهایی که دربارﮤ تو به ما میرسد چیست، ای پسر ابوعبید!» مختار پاسخ داد: «جز دروغ چه چیزی دربارﮤ من به تو رسیده است؟ به خدا پناه میبرم از خیانتی مانند خیانت پدر تو و جدّ تو.» سپس او را به زندان بردند.[198] گفتۀ مختار به ابراهیم که گفت: «همانند خیانت پدر و جدّ تو» کنایهای به پدرش محمد و جدّش طلحةبن عبیدالله بود که بیعت با امام علی(ع) را شکستند و در بصره علیه او خروج کردند. پسرش محمد نیز که آن زمان جوانی بیش نبود، اصرار داشت همراه او باشد و هر دو در روز جنگ جمل کشته شدند.[199] به هر حال، وقتی مختار را به زندان انداختند برخی از یارانش به دیدار او میآمدند و او را درحالیکه در زنجیر بود میدیدند. او به آنان میگفت: «اما به خدای دریاها و نخلها و درختها و بیابانها و دشتها و فرشتگان نیکوکار و برگزیدگان پاک قسم، که هر ستمگری را با شمشیری تیز و برنده و شمشیری آخته به همراه گروهی از یاران یاریگر - که نه ناتواناند و خاماند و نه افرادی پست و شرور - به هلاکت خواهم رساند؛ تا آنگاه که ستون دین را برپا دارم و پراکندگی مسلمانان را سامان دهم و آتش دل مؤمنان را فرونشانم و انتقام خون انبیا را بگیرم؛ آنگاه اگر حتی دنیا از میان برود، برایم اهمیت ندارد و از مرگ باکی نخواهم داشت آنگاه که فرارسد.»[200] مختار چنین سخنانی را مکرراً برای برخی از یارانش که به دیدارش میآمدند، بیان میکرد تا آنان را تشویق کند. معروف است مختار در سخنانش به سجع تمایل داشت، و نکتۀ قابل توجه این است که او با اطمینان کامل میگفت به خواستهاش خواهد رسید؛ و چگونه چنین نباشد درحالیکه امام معصوم این وعده را به او داده بود!-مختار قیامکنندهای برای خونخواهی حسین(ع)
-مختار حرکتش را از زندان آغاز میکند
پس از بازگشت رفاعةبن شداد و بازماندگان توابین به کوفه، مختار از درون زندان مکاتبه با آنها را آغاز کرد و وعده داد پس از آزادی از زندان، انتقام دشمنشان را خواهد گرفت. نامۀ او به رفاعه، مثنىبن خزیمۀ عبدی، سعدبن حذیفه، یزیدبن انس، احمربن شُمیط، عبداللهبن کامل، عبداللهبن شداد و دیگر بزرگان شیعه و دوستداران آلمحمد در آن زمان رسید. آنها نیز «بنکامل» را نزد او فرستادند تا اجتماع و آمادگی خود را برای امر او به اطلاع مختار برساند. مختار از این موضوع بسیار خوشحال شد.[201] بیتردید، مختار در آستانۀ کاری بسیار خطیر قرار داشت؛ زیرا شیعیان عراق در دورههای گذشته بهشدت از حکومتهای اموی آسیب دیده بودند. حتی در همان مدت کوتاه حکومت زبیریان بر کوفه و بصره نیز تحت فشار بودند. حرکت توابین به کشتار و شهادت رهبران و اکثریت قیامکنندگان انجامیده بود و اکنون امیدها به مختار معطوف شده بود. این امید نهتنها بهخاطر خونخواهی امام حسین(ع) - که آرزو و هدف همۀ مؤمنان بود - بلکه چون سرنوشت باقیماندﮤ شیعیان و دوستداران آلمحمد نیز در خطر بود. وضعیتی که دیگر تحمل شکستی دوباره را نداشت و تکرار آن بهمنزلۀ نابودی تشیع در عراق یا دستکم ناامیدی کامل بازماندگان بود. بدون شک، این مسئله - افزون بر سنگینی وظیفۀ خونخواهی حسین(ع) - باری مضاعف بر دوش مختار مینهاد. به هر حال، نخستین گامهای مختار این بود که به دامادش «عبداللهبن عمر» نامهای نوشت و از او خواست نزد والی کوفه، عبداللهبن یزید خطمی، و عامل خراجش ابراهیمبن محمدبن طلحه برای آزادیاش شفاعت کند. پس از رسیدن نامۀ عمر، آن دو از مختار خواستند کفیلانی بیاورد تا آزادی او را تضمین کنند. گروه زیادی برای ضمانت او آمدند و از میان آنها ده نفر از اشراف شناختهشده انتخاب شدند. از مختار سوگند گرفتند تا زمانی که آنان بر کوفه حاکماند، علیه آنان اقدامی نکند و خروج نکند. علاوهبر این، شرط گذاشتند که در صورت نقض عهد، هزار شتر بپردازد و همۀ بردگانش را آزاد کند. مختار این شروط را پذیرفت و به خانهاش بازگشت.[202] «وقتی مختار پس از آزادی از زندان خارج شد و به خانهاش آمد، شیعیان بهسوی او روی آوردند و نزد او جمع شدند و همگی بر رضایت بر او همنظر شدند. درحالیکه او در زندان بود، پنج نفر با او بیعت کردند: سائببن مالک اشعری، یزیدبن انس، احمربن شمیط، رفاعةبن شداد فتیانی، و عبداللهبن شداد جشمی. راوی گفت: یارانش بهتدریج بیشتر میشدند و کار او قویتر و نیرومندتر میگردید تا آنکه ابنزبیر، عبداللهبن یزید و ابراهیمبن محمدبن طلحه را برکنار کرد و عبداللهبن مطیع را بهجای آن دو به عنوان والی کوفه منصوب نمود.»[203]-عبداللهبن مطیع، والی جدید کوفه
پس از آنکه عبداللهبن مطیع عدوی (پسرعموی عمربن خطاب) وارد کوفه شد، بر منبر رفت و برای مردم سخنرانی کرد و توضیح داد قصد دارد در ادارﮤ امور مردم و اموال عمومی به شیوﮤ عمربن خطاب و عثمانبن عفان رفتار کند. در این هنگام، سائببن مالک (یکی از یاران مختار) به او اعتراض کرد و از او خواست فقط طبق شیوﮤ امام علیبن ابیطالب(ع) رفتار کند، و برخی از حاضران نیز او را تأیید کردند. ابنمطیع بُهتزده شد و گفت: «ما با شما به هر روشی که دوست دارید و میپسندید رفتار میکنیم.» و از منبر پایین آمد.[204] برخی از چاپلوسان بهطور خصوصی نزد والی رفتند و به او خبر دادند که سائببن مالک از سران یاران مختار ثقفی است و وضع مختار مشکوک است و او در کوفه برای کاری برنامهریزی میکند؛ پس بد نیست او را احضار و زندانی کنی تا اوضاع برایت آرام شود! ابنمطیع نیز زائدةبن قدامه را به همراه مردی دیگر از همدان فرستاد تا مختار را برای حضور نزد خود فرا بخوانند. مختار نزدیک بود با آنان برود، اما پسرعمویش قدامه این آیۀ را قرائت کرد: (وَإِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ وَيَمْكُرُونَ وَيَمْكُرُ اللَّهُ وَاللَّهُ خَيْرُ الْمَاكِرِينَ) (و هنگامی که کافران برای فریفتن تو نقشه میکشیدند تا تو را زندانی کنند یا بکشند یا از شهر بیرون برانند؛ و آنان مکر میکردند و خدا مکر میکند، و خداوند بهترین مکرکنندگان است). مختار معنای آیه را فهمید و به بهانۀ بیماری از رفتن با آنان عذر خواست و از آن دو خواست بیماری او را به والی اطلاع دهند. آن دو چنین کردند و والی هم سخنشان را باور کرد و از مختار صرفنظر کرد.[205] از سوی دیگر، مختار به آرامی به حرکت و آمادهسازی برای قیام خود ادامه داد. او یارانش را در خانههایی پیرامون خود گرد میآورد تا برای قیامی که سخت میکوشید آن را در آغاز محرمالحرام سال 66 هجری آغاز کند آماده شوند. اما تردیدی که در میان برخی از بیعتکنندگانش پدید آمد و شبههای که به ذهن آنان راه یافت، مانع از اجرای آن شد. این شبهه مربوط به مشروعیت مشارکت با مختار در قیام و حرکتش بود و شگفت آنکه این تردید به بسیاری سرایت کرد! اگر در این وضعیت تأمل کنیم، ماجرا چنین است: مختار از امام معصوم مظلومی که جانش در خطر بود اجازه داشت. او نمیتوانست این اجازه را بهطور مستقیم و آشکار برای همه بیان کند. به همین دلیل، تنها به ارجاع مردم به ابنحنفیه بسنده میکرد تا جان امام معصوم محفوظ بماند. او با سختی درصدد جمعآوری شیعیان و محبان برای انجام این مأموریت تلاش میکرد، آنهم در شرایط امنیتی و سیاسی پیچیدهای که کوفه با آن روبهرو بود؛ شهری که هنوز قاتلان حسین(ع) در آن زندگی میکردند و از نزدیکان والی زبیری بودند و والی به آنان اعتماد داشت و به آنان تکیه میکرد! از سوی دیگر، بسیاری از شیعیان در «عینالورده» - که بیش از یک سال از آن نمیگذشت - قلعوقمع شده بودند، و خود مختار نیز پس از فراز و نشیبهای بسیار بهتازگی از دومین زندانی شدنش آزاد شده بود؛ و به محض آنکه اوضاع برایش مهیا شد و خواست قیام را آغاز و زمان شروعش را معین کند، فتنه و شبههای در میان برخی از یارانش پدید آمد که باعث شد قیام در کوفه حدود یک ماهونیم به تعویق بیفتد! و این واقعاً محنت بزرگی بود.-تردید برخی از بیعتکنندگان در مشروعیت قیام مختار
برخی از افرادی که با مختار بیعت کرده بودند به سرپرستی «عبدالرحمنبن شریح» (از بزرگان کوفه در زمان خود) در «خانۀ سعر حنفی» گرد آمدند. عبدالرحمن پیشنهاد داد نزد محمدبن حنفیه بروند و از او دربارﮤ کار مختار بپرسند که آیا واقعاً مختار از طرف او فرستاده شده است و آیا اجازﮤ همراهی با او را صادر میکند یا از این کار نهی میکند، و به این نکته استدلال کرد که سلامت دین مهمتر از دنیاست. آنها با نظر او موافقت کردند و تصمیم گرفتند به حجاز بروند و با ابنحنفیه دیدار کنند. بسیاری از شیعیان و محبان نیز از این موضوع باخبر شدند و منتظر بازگشت آنان و آگاهی از نتیجه شدند. پس از رفتن هیئت به نزد ابنحنفیه و دیدار با او، عبدالرحمنبن شریح سخن آغاز کرد و گفت: «اما بعد، شما اهلبیتی هستید که خداوند شما را به فضیلت اختصاص داده و به نبوت شرافت بخشیده است و شما حق بزرگی بر این امت دارید که جز افراد بیخرد و بیبهره از آن، کسی حق شما را نادیده نمیگیرد. شما در حسین (رحمت خدا بر او باد) به مصیبتی گرفتار شدید که مصیبت بزرگی بود و خداوند شما را بهطور خاص و مسلمانان را بهطور عام به آن مبتلا ساخت. مختاربن ابوعبید نزد ما آمد و ادعا کرد از جانب شما آمده و ما را بهسوی کتاب خدا و سنت پیامبرش(ص) و خونخواهی اهلبیت و دفاع از ضعیفان دعوت کرده است؛ و ما نیز بر این اساس با او بیعت کردیم. سپس صلاح دیدیم نزد شما بیاییم و آنچه او ما را به آن فراخوانده و تشویق کرده است به شما عرضه کنیم؛ اگر به ما دستور بدهید از او پیروی کنیم، چنین خواهیم کرد، و اگر ما را از آن نهی کنید، از او دوری خواهیم گزید.» سپس باقی اعضای هیئت نیز سخن گفتند و او گوش میداد. پس از پایان سخنان آنان، ابنحنفیه لب به سخن گشود و گفت: «اما بعد، آنچه دربارﮤ فضیلتی که خداوند به ما بخشیده است گفتید، پس خداوند آن را به هرکه بخواهد عطا میکند و خداوند صاحب فضل عظیم است؛ پس سپاس و ستایش مخصوص خداوند است؛ و اما آنچه از مصیبت ما در حسین گفتید، این در کتاب حکیم آمده و سرنوشتی بود که برای او نوشته شده بود و کرامتی بود که خداوند به او عطا فرمود و با آن درجات عدهای را نزد خود بالا برد و دیگران را پایین آورد، و فرمان خدا انجامشدنی است، و تقدیر الهی تحققیافته بود؛ و اما آنچه از دعوتکننده به خونخواهی ما گفتید، به خدا سوگند دوست داشتم خداوند بهوسیلۀ هرکدام از مخلوقاتش که بخواهد از دشمن ما انتقام گیرد. این سخن را میگویم و برای خودم و شما از خداوند طلب آمرزش میکنم.»[206] اما «ابننما» (رحمت خدا بر او باد) نقل کرده است که ابنحنفیه به آن هیئت گفت: «برخیزید تا نزد امام من و امام شما علیبن حسین برویم. پس هنگامی که وارد شدند و نزد ایشان رفتند، جریان خود را که - برایش آمده بودند - برای ایشان بازگو کردند. علیبن حسین(ع) فرمود: "ای عمو، اگر حتی بردهای زنگی برای اهلبیت ما قیام کند، بر مردم واجب است او را یاری کنند، و من تو را بر این کار گماردهام؛ پس هرچه میخواهی انجام بده." آنان پس از شنیدن این سخن بیرون رفتند و درحالیکه سخنش را شنیده بودند، میگفتند: "زین العابدین(ع) و محمدبن حنفیه به ما اجازه دادند."»[207] مشروعیتی که مختار با زیرکی و بهصورتی حسابشده برای کار خود به آن استناد میکرد تا هم هدف را برآورده کند و هم امام معصوم را از خطر دور نگه دارد، به سبب تردید و شبههای که - طبیعتاً بهناحق - در دل برخی از مؤمنان رخنه کرده بود، امام معصوم را ناچار کرد خودش با هیئت کوفیان دیدار کند تا آتش این شبهه را خاموش کند و آن را از میان بردارد؛ زیرا باقی ماندن و گسترش آن بیشک به شکست مأموریت مختار میانجامید! در مجموع، آن هیئت از سخنان امام فهمیدند که اجازﮤ قیام به همراه مختار را دارند. پس به کوفه بازگشتند و یاران خود را آگاه کردند. آنها قبل از رفتن به خانههای خود به خانۀ مختار میرفتند و او را از نتیجۀ دیدارشان آگاه میکردند. مختار از آنان خواست شیعیان را برایش جمع کنند؛ زیرا پیشتر خودِ آنان موجب تردید و دودلی در دل شیعیان شده بودند. پس آنانی را که نزدیک خانهاش بودند جمع کردند و مختار در میان آنان به سخنرانی پرداخت و آنان را به جنگ با سرکشان و خونخواهی اهلبیت پیامبرشان(ص) فراخواند. سپس عبدالرحمنبن شریح برخاست و گفت: «اما بعد، ای جماعت شیعه، ما خواستیم برای خودمان بهطور خاص و برای همۀ برادرانمان بهطور عام، تحقیق کنیم. پس نزد محمدبن علی رفتیم و دربارﮤ این جنگ و آنچه مختار ما را به آن دعوت کرده بود از ایشان پرسیدیم، و ایشان نیز ما را به یاری و پشتیبانی مختار و اجابت دعوتش فرمان داد. پس ما با دلهایی آرام و سینههایی گشاده - که خداوند شک و کینه و تردید را از آن زدوده و بینش ما را در جنگ با دشمنمان استوار کرده بود - بازگشتیم. هرکدام از شما که این را شنید به غایبان برساند؛ و آماده و مهیا شوید.»[208] سپس دیگر اعضای آن هیئت نیز پس از او برخاستند و سخنانی مشابهِ او گفتند و به این ترتیب، کار شیعیان و محبان بر مختار متفق شد. تذکر: هنگامی که دربارﮤ وضعیت شیعیان و محبان آلمحمد(ع) در کوفه و نحوۀ تعامل آنان با جنبش مختار در زمان آمادهسازی برای قیامش سخن میگوییم، نباید از نظر دور بداریم که این محبان، گروه محدودی از مردم کوفه بودند در مقایسه با سایر ساکنان و قبایل کوفه که جمعیتشان به صدها هزار نفر میرسید؛ چراکه کوفه یک مرکز بزرگ اسلامی با گرایشها و جریانهای گوناگون بود. حتی در میان محبان نیز انتظار نمیرود همۀ آنان با مختار به پا خیزند، بلکه تنها گروه اندکی از آنان همراه مختار بسیج شدند، و این شرایط حتی برای امام معصوم نیز فراهم نشد، چه برسد به غیر او! پس میتوان چنین وضعیتی را تصور کرد: مختار و شماری از محبان سرگرم آمادهسازی برای قیام و خونخواهی حسین(ع) بودند، درحالیکه سایر مردم - که اکثریت شهر را تشکیل میدادند - مشغول زندگی روزمره، کسب روزی، ساماندهی امور و کارهای شخصی خود بودند، و برخی از آنان نیز قطعاً در دستگاههای حکومتی فعالیت میکردند. به همین دلیل - همانطور که بعداً روشن خواهد شد - ابنمطیع توانست هزاران نفر از آنان را برای جنگ با مختار و یارانش هنگام اعلام قیام و انقلابش جمع کند.-پیوستن ابراهیمبن مالک اشتر به مختار
طبق متون تاریخی، برخی از یاران مختار با او سخن گفتند و به او هشدار دادند که بزرگان کوفه، در زمان قیام در کوفه، در کنار ابنمطیع (والی زبیری) خواهند ایستاد و همراه او خواهند جنگید. آنان به مختار توصیه کردند برای تقویت جایگاه خود، ابراهیمبن مالک اشتر را - بهخاطر جایگاه و نیروی قبیلهاش - جذب و بهسوی خودش متمایل کند؛ این موضوع قطعاً برای مختار نیز پوشیده نبود؛ پس، از آنان درخواست کرد که نزد ابراهیم بروند و او را از عزم شیعیان برای قیام و خونخواهی حسین(ع) آگاه سازند. آنان نیز به نزد او رفتند، و «احمربن شمیط» با او سخن گفت و جایگاه پدرش مالک (رضوان خدا بر او باد) و وفاداری او را یادآور شد. وقتی ابراهیم سخنان او را شنید، گفت: «من دعوت شما را برای خونخواهی حسین و اهلبیتش اجابت میکنم، به شرط آنکه مرا فرماندﮤ این کار قرار دهید.» آنان گفتند: «تو شایستۀ این مقام هستی، ولی چنین امری در اختیار ما نیست؛ این مختار است که از جانب مهدی[209] نزد ما آمده، و او فرستاده و مأمور به جنگ است و ما به اطاعت از او مأموریم.» ابناشتر در برابر آنان سکوت کرد و پاسخی نداد. آنان نزد مختار بازگشتند و ماجرا را به او گزارش دادند. پس از سه روز، مختار با گروهی از یارانش به خانۀ ابراهیمبن مالک اشتر رفت و هنگامی که وارد شدند، مختار با او سخن گفت و نامهای را که محمدبن حنفیه برای ابراهیم فرستاده بود به او نشان داد، که در آن او را به یاری مختار دعوت کرده بود. وقتی ابراهیم نامه را خواند و حاضران گواهی دادند این نامه از جانب ابنحنفیه به او فرستاده شده است، او با مختار بیعت کرد، ولی - علیرغم بیعتش - همچنان در دلش نسبت به آن شهادت تردیدی باقی مانده بود.[210] به هر حال، ابراهیمبن اشتر در امر آمادهسازی برای قیام، مختار را یاری کرد و قبیلۀ خودش و کسانی که سخن او را میپذیرفتند به بیعت با مختار فراخواند و هر شب به دیدار مختار میآمد تا دربارﮤ کارها تدبیر کنند و برای قیام آماده شوند. مختار نیز نیمۀ ماه ربیعالاول سال 66 هجری را بهعنوان زمان آغاز قیام خود در کوفه تعیین کرده بود.-ابنمطیع تدابیری میاندیشد، و ابناشتر در قیام شتاب میکند
پس از آنکه خبر عزم مختار برای قیام در کوفه به گوش ابنمطیع رسید، برخی از یاران و بزرگان نزدیک خود در کوفه را فراخواند و آنان را همراه با دستههای شُرطهها در سراسر کوفه و اماکن مهمش مستقر کرد و از هرکدام از آنان خواست قوم خود و منطقۀ تحت مسئولیتش را کنترل کند. نکتۀ قابلتوجه این بود که برخی از این افراد به مشارکت در قتل امام حسین(ع) معروف بودند، مانند شمربن ذیالجوشن، زحربن قیس، شبثبن ربعی و عمروبن حجاج زبیدی؛ خدا لعنتشان کند.[211] کوفه از لشکریان ابنمطیع پر شد، و ابراهیمبن اشتر تصمیم گرفت شب قبل از موعد قیام به خانۀ مختار برود و به همراهش عدهای بودند که زرههای خود را پنهان کرده بودند. اما در راه دستههای والی و لشکریانش را دیدند که در کوچهها مستقر شده بودند. همراهانش از او خواستند از راههای فرعیِ میان خانهها عبور کنند تا لشکر به آنان مشکوک نشود، اما او این پیشنهاد را نپذیرفت. «از حمیدبن مسلم روایت شده است که گفت: ... و ابراهیم جوانی نوپا و بیباک بود و از رویارویی با آنان ابایی نداشت. پس گفت: "به خدا قسم، از کنار خانۀ عمروبن حریث که در کنار قصر و وسط بازار است عبور میکنم تا دشمنان را به هراس اندازم و خواریشان را در برابر خودم به آنان نشان دهم." پس ما از دروازﮤ فیل (بابالفیل) بهسوی خانۀ هبار رفتیم و سپس به سمت راست بهسوی خانۀ عمروبن حریث پیچیدیم. وقتی از آنجا گذشتیم به ایاسبن مضارب برخوردیم که همراه شرطهها، آشکارا با سلاح، ایستاده بودند. او به ما گفت: "شما که هستید و چه میخواهید؟" ابراهیم پاسخ داد: "من ابراهیمبن اشتر هستم." ابنمضارب گفت: "این گروه که همراه تو هستند کیستند و چه میخواهند؟ به خدا سوگند، کار تو مشکوک است و به من خبر رسیده هر شب از اینجا گذر میکنی، و من تو را رها نمیکنم تا تو را نزد امیر ببرم و او دربارﮤ تو تصمیم بگیرد." ابراهیم گفت: "با کسی جز تو کاری ندارم، راه را برای ما باز کن." ابنمضارب گفت: "نه به خدا سوگند چنین نمیکنم." مردی از همدان به نام ابوقطن به همراه ایاسبن مضارب بود. در دستگاه شرطهها نفوذ داشت و به او احترام میگذاشتند و با ابناشتر دوست بود. ابراهیم به او گفت: "ای ابوقطن، نزدیک من بیا." ابوقطن با نیزﮤ بلندی که همراه داشت نزد او آمد درحالیکه گمان میکرد ابناشتر از او میخواهد برایش نزد ابنمضارب شفاعت کند تا راه را برایش باز کند. اما ابراهیم نیزه را از دست او گرفت و گفت: "نیزهات چقدر بلند است!" سپس با نیزه بهسوی ابنمضارب حمله کرد و او را از گودی گلویش زد و بر زمین انداخت و به یکی از همراهانش دستور داد: "پایین بیا و سر از تنش جدا کن." آن مرد پایین آمد و سر او را برید و یاران ابنمضارب پراکنده شدند و نزد ابنمطیع بازگشتند ... .»[212] به محض رسیدن ابراهیمبن اشتر به خانۀ مختار، ماجرا را برای او بازگو کرد و از او خواست همین امشب قیام را آغاز کند و تا فردا منتظر نماند. مختار از کشته شدن ایاسبن مضارب خوشحال شد و با نظر ابراهیمبن اشتر موافقت کرد. و قیام خونخواهی حسین مظلوم، با شعار «یا لثارات الحسین!» آغاز شد. و چه لحظات باشکوهی بود!-قیام مختار در کوفه
* مکان: عراق / کوفه * زمان: ربیعالاول سال 66 هجری مختار فرمان داد بهعنوان نشانهای برای دعوت شورشیان بهسوی او در محلهها آتش افروخته شود و از برخی از یارانش خواست فریاد بزنند: «یا منصور اَمِت» و «یا لثارات الحسین». سپس، زره و سلاح خود را به تن کرد و برای خونخواهی حسین از قاتلانش به نام خدا قیام کرد. مختار با یارانش به پا خاست و ابراهیمبن اشتر به او پیشنهاد کرد اجازه دهد تا بهسوی سران دستههایی که در کوفه مستقر بودند برود؛ زیرا آنان قطعاً مانع رسیدن یاران مختار به او خواهند شد، و مختار در آنجا منتظر رسیدن یارانش بماند. مختار با این پیشنهاد موافقت کرد و از او خواست جنگ را آغاز نکند، مگر آنکه به او حمله کنند. ابراهیم وارد کوفه شد و در کوچههایش شروع به گشتزنی کرد. سوارهنظام، زحربن قیس جعفی، مانع او شد. پس، به آنان حمله برد و آنان را پراکنده کرد و درحالیکه میگفت: «خدایا، تو میدانی ما برای اهلبیت پیامبرت به خشم آمده و برای آنان قیام کردهایم؛ پس ما را علیه دشمنانمان یاری کن و دعوت ما را به سرانجام برسان»، آنان را شکست داد. سپس، سویدبن عبدالرحمن منقری به رویارویی با او آمد و امید داشت بتواند او را از میان بردارد و از «ابنمطیع» جایزهای بگیرد. ابراهیم به یارانش گفت: «ای سربازان خدا، به میدان بیایید که شما به یاری خداوند از این فاسقانی که در خون اهلبیت رسول خدا غرق شدهاند، شایستهترید.» پس یارانش فرود آمدند و به آنان حمله بردند و ضرباتی وارد کردند و آنان را شکست دادند و پراکنده کردند. به این ترتیب، ابراهیم و یارانش موفق به پاکسازی کوچههای کوفه شدند و به یارانش گفت: «بیایید نزد صاحبمان [مختار] برویم تا خداوند بهواسطۀ ما دل او را آرامش بخشد، و از اوضاع او آگاه شویم ... .» ابراهیم و همراهانش به خانۀ مختار رفتند و دیدند صداها بلند شده و نبردی در جریان است؛ زیرا شبثبن ربعی و حجاربن ابجر عجلی با همراهانشان به جنگ با آنها آمده بودند. درحالیکه آنها با یکدیگر میجنگیدند، ابراهیمبن اشتر از طرف قصر رسید؛ آنها فریاد زدند ابراهیم از پشتسر آمده است؛ پس سپاه دشمن شکست خورد و در کوچهها و بازارها پراکنده شدند. شبث (لعنةاللهعلیه) ناکام و شکستخورده نزد امیر خود بازگشت و از او خواست تا امرا و فرماندهان را برای جنگ با مختار گسیل دارد تا وضعیت کوفه را کنترل کند. زمانی که خبر مشورت شبثبن ربعی به گوش مختار رسید، با گروهی از یارانش بیرون آمد و در منطقۀ «دیر هند» در پشت کوفه مستقر شد، و از یکی از یارانش خواست در برخی از محلههایی که با او خارج نشده بودند، ندا سر دهد: * «یا لثارات الحسین» * «یا منصور امت» مردم از خانهها بیرون آمدند و شعار «یا لثارات الحسین» سر دادند و به سپاه ابنمطیع حمله کردند تا راه را باز کنند و به مختار ملحق شوند و در کنار او در اردوگاهش قرار گرفتند. گروههای دیگری نیز به آنان پیوستند و به این ترتیب، شمار یاران مختار رفتهرفته افزون شد. تا پیش از طلوع فجر شمار آنان از سه هزار جنگجو فراتر رفت، این در حالی بود که در مجموع، دوازده هزار نفر با او بیعت کرده بودند.[213] صبح روز بعد، «ابنمطیع» سپاه خود را سازمان داد و شبثبن ربعی را با سه هزار جنگجو و راشدبن ایاسبن مضارب را با چهار هزار جنگجو بهسوی اردوگاه مختار روانه کرد. وقتی خبر حرکت آنان به مختار رسید، ابراهیمبن مالک اشتر را با حدود هزار جنگجو برای مقابله با راشدبن ایاس فرستاد، و نعیمبن هبیره را با سیصد جنگجو برای رویارویی با شبثبن ربعی گسیل داشت. شبث (لعنةاللهعلیه) توانست نعیمبن هبیره را به قتل رسانده و همراهانش را به سبب برتری در تعداد شکست دهد و بهسوی مختار پیشروی کند تا آنکه اردوگاه او را محاصره کرد. ابنمطیع نیز دو هزار نفر دیگر را به فرماندهی یزیدبن حارثبن رؤیم به او اضافه کرد. در این هنگام، مختار فقط یزیدبن انس را همراه خود داشت. پس، مختار همراه پیادهها از اردوگاه بیرون آمد و فرماندهی سواران را به یزیدبن انس سپرد و شروع به تهییج یارانش کرد و به آنان گفت: «ای جماعت شیعه، شما - بهخاطر محبت به اهلبیت پیامبرتان - کشته میشدید، دستان و پاهایتان را میبریدند، چشمانتان را از حدقه بیرون میآوردند و بر تنههای نخل به دار کشیده میشدید، درحالیکه در خانههای خود بودید و دشمنان را اطاعت میکردید. حال گمان میکنید اگر امروز این گروه بر شما چیره شوند، با شما چه خواهند کرد؟ به خدا سوگند، هرگز چشمی برای شما باقی نخواهند گذاشت، و شما را به تلخی خواهند کشت، و با فرزندان و زنان و اموالتان چنان خواهند کرد که مرگ برایتان سهلتر از آن باشد. به خدا قسم، جز راستی و صبر و فرو بردن نیزه در چشمان آنان و ضربات کوبنده بر سرهایشان شما را نجات نخواهد داد؛ پس برای سختی آماده شوید و خود را برای حمله مهیا کنید، و وقتی دو بار پرچم را حرکت دادم، حمله کنید.» ابراهیمبن اشتر با یارانش برای رویارویی با راشدبن ایاس که چهار هزار نفر همراه داشت، پیش رفت؛ درحالیکه به یارانش ندا میداد: «از کثرت دشمن هراسی به دل راه ندهید؛ به خدا قسم، چهبسا یک مرد بهتر از ده نفر باشد، و چهبسا گروهی اندک به اذن خدا بر گروهی بسیار چیره شدهاند؛ و خداوند با صابران است.» سپس از پرچمدارش خواست پیش برود. نبرد شدت گرفت. یکی از سربازان ابراهیم، راشدبن ایاس را دید و به او حمله برد و او را کشت و سپاه راشد شکست خورد و آنها گریختند. ابراهیم کسی را فرستاد تا مختار را از کشته شدن راشد و شکست دشمن آگاه کند و مژدﮤ پیروزی را برساند. سپاه مختار تکبیر گفتند و روحیهشان قویتر شد، و سپاه ابنمطیع دچار ضعف و سستی گردید. ابراهیم و یارانش شتابان بهسوی مختار حرکت کردند و در راه هر دستهای از سپاه ابنمطیع را که بر سر راهشان قرار میگرفت، شکست میدادند تا به شبث و همراهانش رسیدند و به آنان حمله بردند. یزیدبن انس - که از یاران مختار بود - به سپاهیانش دستور حمله به شبث را نیز داده بود. سپاه شبث شکست خورد و آنها گریختند و در کوچهها پراکنده شدند. وقتی خبر کشته شدن راشدبن ایاس و شکست شبث و یارانش به ابنمطیع رسید، در هم شکست. عمروبن حجاج زبیدی (لعنةاللهعلیه)، او را به جمع کردن مردم و حرکت بهسوی جنگ با مختار تشویق کرد و گفت: «من اولین داوطلب هستم؛ تو عدهای را به همراه من بفرست و عدهای را نیز با فردی دیگر.» ابنمطیع برخاست و در میان مردم خطبه خواند و گفت: «ای مردم، از شگفتترین امور، ناتوانی شما در برابر گروهی اندک از خودِ شماست که دینشان گمراهی و گمراهکننده است. پس، بیرون بیایید و از حریم خود دفاع کنید و برای حفظ شهر و اموالتان با آنان بجنگید؛ در غیر این صورت، به خدا قسم، کسانی که حقی در فیء شما ندارند شریک اموال شما خواهند شد. به خدا سوگند، به من خبر رسیده است که پانصد نفر از بردگانِ آزادشدﮤ شما در میان آنان هستند که برای خود امیری دارند. عزت و سلطنت شما نابود خواهد شد و دین شما تغییر خواهد یافت، آن هنگام که آنان بسیار شوند» و سپس از منبر پایین آمد. مختار و یارانش توانستند از یکی از محلههای کوفه به آن وارد شوند. اهل آن محله به آنان آب دادند و آنها نوشیدند، جز مختار که روزهدار بود. مختار قصد داشت اردوگاه خود را در همان جا برپا کند، اما ابراهیمبن اشتر پیشنهاد داد بهسوی قصر حرکت کنند و گفت: «خداوند آنان را تارومار کرده و در دلشان ترس افکنده است، و هیچ مانعی بر سر راه ما نیست. پس پیران و بیماران را اینجا بگذارید، و بارها و اموال خود را نیز در اینجا رها کنید تا سبکبار بهسوی دشمن بروید» و آنها چنین کردند. مختار درحالیکه ابراهیم پیشاپیش او بود، بهسوی قصر حرکت کرد. ابنمُطیع، عمروبن حجاج را با دو هزار نفر برای مقابله با آنان فرستاد. مختار، یزیدبن انس را برای مقابله با آنان اعزام کرد و از ابراهیم خواست به حرکت خود ادامه دهد و درگیر نشود. سپس شمربن ذیالجوشن (لعنةاللهعلیه) با دو هزار نفر رسید. مختار «سعیدبن منقذ همدانی» و گروهی را برای مقابله با او فرستاد و باز از ابراهیم خواست به مسیر خود ادامه دهد. ابراهیم همچنان پیش میرفت تا به نوفلبن عبداللهبن مخرمه که پنج هزار نفر همراه داشت، رسید. حصیرةبن عبدالله روایت کرده است: «من میدیدم که ابراهیم با همراهانش نزدیک شد و چون به آنان رسید، گفت: "فرود آیید." آنان پیاده شدند؛ و گفت: "اسبهایتان را به یکدیگر نزدیک کنید و سپس با شمشیرهای آخته بهسوی آنان حرکت کنید، و از شنیدن نام شبثبن ربعی و خاندان عتیبةبن نهاس و آل اشعث و آل فلان و آل یزیدبن حارث هراسی به دل راه ندهید." و خانههای اهل کوفه را نام برد. سپس افزود: "اگر اینان گرمای شمشیرها را ببینند، همچون گوسفندانی که از گرگ ترسیده باشند از ابنمطیع دور میشوند." حصیره گفت: «دیدم ابراهیم و یارانش از اسبهایشان پایین آمدند، و ابراهیم پایین قبایش را گرفت و آن را در کمربند سرخرنگی که از جنس برد بود، محکم بست و قبایش را روی زرهاش قرار داد. سپس به یارانش گفت: "حمله کنید، عمو و داییام به فدایتان!" به خدا سوگند، طولی نکشید که آنان را شکست دادند و آنها را در هم پیچیدند و در دهانۀ کوچهای ازدحام کردند. ابراهیم به ابنمساحق رسید و لگام مرکبش را گرفت و شمشیر را بالا برد. ابنمساحق گفت: "ای ابناشتر، تو را به خدا قسم میدهم، آیا برای خونخواهی مرا میکشی؟ آیا میان من و تو کینهای هست؟" ابراهیم راه را برایش گشود و گفت: "پس به یاد داشته باش." پس از آن، ابنمساحق این بخشش ابراهیم را به یاد میآورد. آنان همچنان پیش رفتند تا وارد کناسه شدند، و پس از آن وارد بازار و مسجد شدند، و ابنمطیع را سه روز در قصر محاصره کردند.» محاصرﮤ ابنمطیع و همراهانش در قصر را سه نفر از یاران مختار بر عهده داشتند: ابراهیمبن اشتر، یزیدبن انس، و احمربن شمیط؛ و مختار همچنان در کنار بازار اردو زده بود. در روز سوم محاصره، شبثبن ربعی که در قصر به همراه ابنمطیع بود، به او پیشنهاد کرد که برای خودش و همراهانش از مختار امان بگیرد، اما ابنمطیع نپذیرفت. سپس به او توصیه کردند که شبانه با لباس زنانه فرار کند و در خانهای در کوفه مخفی شود و از آنجا نزد ابنزبیر برود. ابنمطیع چنین کرد و شبانه گریخت و قصر را خالی کرد. یارانش دروازﮤ قصر را گشودند و از ابناشتر امان خواستند. او نیز امانشان داد و آنان بیرون آمدند و با مختار بیعت کردند.[214]-مختار امیر کوفه شد
-بیعت مردم کوفه با مختار
روز بعد، مختار برخاست و در میان مردم خطبه خواند و آنان را به بیعت با خود دعوت کرد و یادآور شد او خونخواه فرزند رسول خداست، و خونخواهی حسین(ع) را شرط بیعت خود قرار داد.[215] «مدائنی از رجال خود برای ما نقل کرده است: مختاربن ابوعبید ثقفی (رحمت خدا بر او باد) در شب چهارشنبه، چهارده شب مانده به پایان ماه ربیعالآخر سال 66 هجری در کوفه جلوهگر شد؛ و مردم با او براساس کتاب خدا، سنت رسول خدا(ص)، خونخواهی حسینبن علی(ع) و اهلبیتش(ع)، و دفاع از ضعیفان بیعت کردند.»[216] «و با او براساس کتاب خدا، سنت رسول خدا(ص)، خونخواهی اهلبیت، جنگ با سرکشان، دفاع از ضعیفان، و جنگ با کسی که با آنان بجنگد و صلح با کسی که با آنان صلح کند بیعت کردند.»[217] به هر صورت، مردم با مختار بیعت کردند و او تا حد توان با آنان به نیکی رفتار کرد. آنچه را در بیتالمال یافت، میان جنگجویانی که در قیام همراهیاش کرده بودند تقسیم کرد. عبداللهبن کامل شاکری را بهعنوان رئیس شرطهها منصوب نمود، و کیسان ابوعمره را مسئول محافظانش کرد. شریح را برای مدتی کوتاه به قضاوت گماشت، و سپس عبداللهبن عتبةبن مسعود را جایگزین او کرد. همچنین، مختار اقدام به اعزام کارگزارانش به مناطق مختلف کرد. عبداللهبن حارث (برادر مادری ابراهیمبن اشتر) را به ارمنیه، محمدبن عمیربن عطارد را به آذربایجان، عبدالرحمنبن سعیدبن قیس را به موصل، اسحاقبن مسعود را به مدائن، سعدبن حذیفةبن یمان را به حلوان، و افراد دیگری را نیز به مناطق دیگر فرستاد. دربارﮤ موصل، ابنزبیر «محمدبن اشعثبن قیس کندی» را به امارت آن گماشته بود. زمانی که عبدالرحمنبن سعید از طرف مختار به آنجا رسید، محمدبن اشعث بدون درگیری از موصل کنارهگیری کرد و آن را به او واگذار نمود و مدتی در تکریت اقامت کرد، و سپس به کوفه آمد و با مختار بیعت کرد.[218] در بصره، مثنیبن خزیمه عبدی تلاش کرد از مردم آنجا برای مختار بیعت بگیرد، ولی موفق نشد.[219] والی بصره در آن زمان، حارثبن ابوربیعه «قباع» بود که از طرف ابنزبیر منصوب شده بود، و سپس او را عزل کرد و برادرش مصعب را والی بصره نمود. مصعب پناهگاه قاتلان حسین(ع) و کسانی بود که در جنگ با حسین(ع) شرکت کرده و در کشتن او کمک کرده بودند؛ افرادی از کوفیان که به انحرافشان از علی و فرزندانش(ع) معروف بودند.-ورود ابنزیاد به موصل
در اواخر سال 66 هجری، عبیداللهبن زیاد به دستور عبدالملکبن مروان بهسوی موصل حرکت کرد. حاکم مختار در موصل (عبدالرحمنبن سعید) نامهای به مختار نوشت و او را آگاه ساخت که ابنزیاد با سپاه و سوارانش بهطرف موصل آمده و او ناچار شده شهر را ترک و به تکریت عقبنشینی کند. مختار یزیدبن انس را برای مأموریت موصل و جنگ با ابنزیاد ملعون برگزید. یزید گفت: «سه هزار سوار برایم فراهم کن و به ما اجازه بده تا به مقصد برسیم، و اگر به نیروی بیشتری نیاز داشتم، برایت نامه خواهم نوشت.» آنان از کوفه خارج شدند و مختار نیز برای بدرقهشان همراه شد. یزید به یارانش گفت: «از خدا برای من شهادت بخواهید. به خدا قسم، اگر به آنان رسیدم و پیروزی نصیبم نشد، شهادت را از دست نخواهم داد؛ انشاءالله.» یزیدبن انس با سپاه خود به موصل نزدیک شد. این خبر به ابنزیاد رسید و مطلع شد که شمار سپاه آنان سه هزار نفر است. پس گفت: «من در مقابل هر هزار نفر، دو هزار نفر میفرستم.» و حرکت کرد تا با سپاه مختار روبهرو شود. در آن هنگام، یزیدبن انس بیمار بود و به یکی از همراهانش تکیه میداد. به یارانش گفت: «ای سربازان خدا، صبر کنید تا پاداش بگیرید؛ در برابر دشمن خود پایداری کنید تا پیروز شوید؛ و با یاران شیطان بجنگید که نیرنگ شیطان ضعیف است. اگر کشته شدم، فرماندﮤ شما ورقاءبن عازب اسدی است، و اگر او کشته شد، فرماندﮤ شما عبداللهبن ضمرﮤ عضری است، و اگر او کشته شد، فرماندﮤ شما سعربن ابوسعر حنفی خواهد بود.» نبرد میان دو سپاه شدت گرفت و یزیدبن انس بهدلیل شدت بیماری روی تختی حمل میشد و با وجود درد گاهی به پا میخاست و سپاه خود را رهبری میکرد. پیروزی نصیب سپاه مختار شد؛ و آنان پس از شکست دادن سپاه ربیعةبن مخارق (فرمانده سپاه ابنزیاد) موفق به کشتن او شدند. سپس عبداللهبن حمله (فرماندﮤ شامی) تلاش کرد بار دیگر یورش ببرد و نیروهای متواریشده را جمعآوری و سازماندهی کند، اما سپاه مختار دوباره آنان را شکست داد و صدها تن از آنان را کشتند و اسیر گرفتند و بازماندگان شکستخورده بهسوی ابنزیاد بازگشتند. پس از پایان نبرد، بیماری یزیدبن انس شدت گرفت و او درگذشت (رحمت خدا بر او باد). او پیش از مرگ فرماندهی سپاه را به ورقاءبن عازب اسدی واگذار کرده بود. مرگ او قلب یارانش را شکست و گروهی از آنان عقبنشینی کردند. ورقاء گفت: «ای جماعت، نظر شما چیست؟ به من خبر رسیده عبیداللهبن زیاد با هشتاد هزار نفر از شامیان بهسوی ما میآید.» او مرگ فرماندﮤ سپاه را بهانهای برای عقبنشینی میدید تا با جنگی نابرابر روبهرو نشوند. یارانش با او موافقت کردند و عقبنشینی کردند. مردم در کوفه این حادثۀ مهم را در میان خود بازگو میکردند. اگرچه جزئیات برای مردم روشن نبود، اما دانستند فرماندﮤ سپاه درگذشته، و حتی شایع شد (که البته - چنانکه روشن خواهد شد - هدفمند بود) او کشته شده و سپاه عقبنشینی کرده و عبیداللهبن زیاد نیز کشته نشده است. این خبر، موجب اضطراب مردم و گسترش شایعات در میان آنان شد. پس مختار، ابراهیمبن اشتر را برای حرکت بهسوی ابنزیاد مأمور کرد و هفت هزار جنگجو - و بهقولی دوازده هزار نفر - برایش فراهم ساخت تا در صورت رسیدن به سپاه یزیدبن انس، آنان را نیز به خودش ملحق کند.[220] مختار به همراه ابراهیم از کوفه خارج شد و پیاده در کنار او میرفت، درحالیکه ابراهیم سوار بود و سپاه را فرماندهی میکرد. ابراهیم از او خواست سوار شود چون او امیر بود، اما مختار پاسخ داد که پاداش خود را در این گامها نزد خداوند میجوید، و دوست دارد پاهایش بهخاطر یاری آلمحمد(ص) و خونخواهی حسین(ع) خاکآلود شود. «و مختار، ابراهیمبن مالک را پیاده بدرقه کرد. ابراهیم گفت: «سوار شو، خداوند تو را رحمت کند.» مختار گفت: «من در گامبرداشتنم به همراه تو پاداش میطلبم و دوست دارم پاهایم در یاری آلمحمد(ص) و خونخواهی حسین(ع) خاکآلود شود.» سپس او را بدرود گفت و بازگشت. ابراهیم همان شب را در محلی به نام حمام أعین گذراند، و سپس حرکت کرد تا به ساباط مدائن رسید.»[221] انصافاً میگویم: اگر فقط همین دیدگاه از مختار نقل میشد، برای پاسخ به همۀ کسانی که در عقیدﮤ این مرد شریف طعنه میزنند کافی بود.-انقلابی نافرجام که قاتلان حسین رهبریاش کردند
پس از خروج ابراهیمبن اشتر با سپاهش از کوفه، کمبود نفرات و ضعف در جبهۀ مختار آشکار شد. پس «موشها» (یعنی قاتلان حسین) از فرصت استفاده کردند و از مخفیگاهها و سوراخهایی که از ترس خشم مختار و انتقامش در آنها پنهان شده بودند، بیرون آمدند. تمام افرادی که در قتل حسین(ع) شرکت داشتند، همه آشکارا دشمنی خود را با مختار نشان دادند، بیعت خود را شکستند و مردم را به بهانههای مختلف علیه او تحریک کردند؛ پس از آنکه شایعه کردند سپاه مختار در موصل شکست خورده و فرماندﮤ سپاه (یزیدبن انس) کشته شده و نمرده است! ازجمله بهانههای آنان این بود که مختار بدون رضایت آنان قدرت را بهدست گرفته است و به دروغ مدعی حمایت ابنحنفیه از خود شده، درحالیکه چنین نبوده است؛ و او کارهایی انجام داده که بندگان را در برابر اربابانشان یاغی کرده و اموال مردم را از آنان محروم ساخته، و موالی را به خود نزدیک کرده و برای آنان سهمی از فیء قرار داده است؛ و این مسئله برای آنان از همه مهمتر بود. این سخنان در میان بسیاری از مردم کوفه شایع شد و عدهای از آنان در خانۀ شبثبن ربعی دور هم جمع میشدند. وقتی این سخنان به گوش مختار رسید، فرستادهای را نزد شبث فرستاد و به او گفت: «اگر من غلامان شما را به شما بازگردانم و فیء را در میان شما تقسیم کنم، آیا به همراه من در برابر بنیامیه و ابنزبیر خواهید جنگید، و برای انجامش براساس عهد و میثاق خدا با من وفادار میمانید و سوگند میخورید که به این بیعت وفادار باشید؟» شبث پاسخ داد: «نمیدانم؛ باید نزد یارانم بروم و با آنان مشورت کنم.» پس، از خانۀ مختار بیرون رفت و دیگر بازنگشت. آنان در نهایت، به اتفاق آرا تصمیم گرفتند با مختار بجنگند.[222] موضوع برای آنان صرفاً مسئلۀ «مطالبۀ حقوق» نبود، بلکه بیشتر حرکتی پیشگیرانه برای انجام یک کودتای نظامی علیه مختار بهمنظور سرنگونی حکومتش و خلاص شدن از او بود؛ و علت آن نیز روشن است؛ زیرا مختار همواره تصریح میکرد برای خونخواهی حسین(ع) و قصاص قاتلانش قیام کرده است، و حتی در گفتوگوی اخیر خود با شبث نیز بر این نکته تأکید کرده بود. به همین دلیل قاتلان حسین گرد هم آمدند و برای کودتا برنامهریزی کردند؛ زیرا میدانستند که مختار در نهایت، از آنان انتقام خواهد گرفت. «قدامةبن حوشب گفته است: شبثبن ربعی، شمربن ذیالجوشن، محمدبن اشعث و عبدالرحمنبن سعیدبن قیس، نزد کعببن ابی کعب خثعمی رفتند. شبث سخن آغاز کرد، خدا را ستود و سپس خبر داد که تصمیم آنان جنگ با مختار است، و از او خواست در این کار به آنان بپیوندد. او در عیبجویی از مختار چنین گفت: «او بدون رضایت ما بر ما حکومت میکند و ادعا کرده ابنحنفیه او را بهسوی ما فرستاده، درحالیکه میدانیم ابنحنفیه چنین نکرده است. او موالی ما را از فیء بهرهمند ساخته و بردگان ما را گرفته و با آنان علیه یتیمان و بیوهزنان ما جنگیده است، و خودش و پیروانش از گذشتگان صالح ما برائت جستند.» کعببن ابیکعب از آمدن آنان استقبال کرد و دعوتشان را پذیرفت.»[223] اما او - یعنی کعب خثعمی - به آنان پیشنهاد داد تا خروج ابراهیمبن مالک اشتر بهطرف موصل صبر کنند، که در این صورت وقت مناسبی خواهد بود. در عمل نیز، پس از آنکه ابراهیم با سپاهش از کوفه خارج شد، شمربن ذیالجوشن، شبثبن ربعی، حجاربن ابجر، عمروبن حجاج، زحربن قیس، یزیدبن حارثبن رؤیم، عبدالرحمنبن سعید، کعببن ابیکعب خثعمی، عبدالرحمنبن مخنف، حسانبن فائد و دیگران (خدا همهشان را لعنت کند)، هرکدام به همراه گروههایی از قبایل کوفه در مناطق مختلف شهر شورش کردند، در کوفه پراکنده شدند، راهها را بستند و با یاران مختار درگیر نبرد شدیدی شدند تا اینکه کار به محاصرﮤ مختار و همراهانش کشید و آنان را از رسیدن غذا و آب - مگر مقداری اندک - محروم کردند. مختار ناچار شد تعیین تکلیف نبرد با ابنزیاد را به تأخیر اندازد و فوراً به ابراهیمبن اشتر پیغام فرستاد تا با سپاهش بهسرعت به کوفه بازگردد. همچنین فرستادگانی نزد برخی از کودتاچیان فرستاد تا به آنان بگویند اگر به عدم تأیید ابنحنفیه از مختار استناد میکنند، میتوانند هیئتی را از جانب خودشان بهسوی او بفرستند تا از او بپرسند. همچنین به آنان وعده داد برخی از خواستههایشان را محقق میکند یا دربارهاش گفتوگو میکند. هدف مختار از این پیشنهادها فقط خریدن وقت بود تا ابراهیمبن اشتر و سپاهش به کوفه برسند. ابراهیم نیز بهطرف کوفه راه افتاد و صبح روز سوم با سپاهش وارد کوفه شد.[224] و این همان لحظهای بود که مختار انتظارش را میکشید!-مختار از قاتلان حسین انتقام میگیرد
به محض رسیدن ابراهیمبن اشتر با سپاهش به کوفه، مختار یارانش را فراخواند. کودتاچیان دو جبهۀ بزرگ تشکیل داده بودند: جبهۀ مضر به فرماندهی شبثبن ربعی، و جبههای دیگر از اهل یمن که شمربن ذیالجوشن در آن حضور داشت. ابراهیم و همراهانش بهسوی جبهۀ شبث حرکت کردند و مختار بهسوی جبهۀ دوم رفت و گروهی از یارانش را پیشاپیش خود فرستاد. نبرد در هر دو جبهه در خیابانها و کوچهها و محلههایی که سپاه کودتاچیان در آنها پراکنده شده بودند، بهشدت درگرفت. سپس ابراهیم مژدﮤ شکست جبهۀ شبث را برای مختار فرستاد، و یاران مختار نیز در جبهۀ دیگر توانستند برخی از فرماندهان کودتاچیان را به قتل برسانند و برخی دیگر را مجروح کنند و صدها نفر از آنان را به اسارت بگیرند. وقتی اسیران را نزد مختار آوردند، گفت: «ببینید هرکدام از آنان را که در قتل حسین حضور داشته است به من خبر دهید.» آنها هرکسی را که از شاهدان قتل حسین(ع) بود معرفی میکردند؛ پس او را پیش میآورد و گردنش را میزد تا اینکه پیش از خروج از آنجا 248 نفر از آنان را به قتل رساند! سپس به منادی دستور داد ندا دهد: «هرکس درِ خانهاش را ببندد در امان است، مگر کسی که در خون آلمحمد شریک بوده باشد.»[225] مختار به یارانش میگفت: «برای من قاتلان حسین را جستوجو کنید؛ زیرا تا زمین را از وجود آنان پاک نکنم و شهر را از وجودشان خالی نسازم، غذا و نوشیدنی از گلویم پایین نمیرود.»[226] نضربن صالح گفته است: «بزرگان مردم به بصره گریختند. مختار خودش را بهطور کامل وقف انتقام از قاتلان حسین کرد و گفت: "رها کردن افرادی که حسین را کشتهاند تا در این دنیا به زندگی ادامه دهند از دین ما نیست. چه بد یاوری برای آلمحمد هستم، اگر چنین کنم؛ در این صورت من - همانطور که آنها مرا مینامند - کذاب خواهم بود. در برابر آنها از خداوند یاری میطلبم. سپاس خدایی را که مرا چون شمشیری برای کوبیدن آنان، نیزهای برای فرو رفتن در پیکرشان، خونخواه ایشان، و قیامکننده به حقشان قرار داد. این حقی برای خدا بود که قاتلان آنان را به قتل رساند، و آنانی را که حق ایشان را نادیده گرفتند خوار ساخت. پس نام آنان را به من بگویید و سپس تعقیبشان کنید تا همه را نابود کنید."»[227] او (رضواناللهعلیه) غضب و انتقامی بود که خداوند بر قاتلان حسین(ع) مسلط گرداند، دقیقاً به همان صورتی که امیرالمؤمنین(ع) توصیفش کرده بود و همانطور که - پیشتر گفتیم - حسین مظلوم(ع) در روز عاشورا به قاتلانش وعده داده بود.[228] دربارﮤ تعداد افرادی از قاتلان حسین(ع) که مختار آنان را به قتل رساند، دیدیم او فقط در یک واقعه، دویست و چهل و هشت نفر از جنایتکاران کوفه را به قتل رساند، اما تعداد واقعی بسیار بیشتر از این است؛ زیرا مختار در کوفه به تعقیب تکتک آنان پرداخت و هرکدام از آنان را مییافت میکشت، و هرکسی را نمییافت دستور میداد خانهاش را ویران کنند؛ و کشتار و ویرانی در میان آنان بهحدی گسترش یافت که ضربالمثل شد![229] قطعاً منابع تاریخی کشته شدن تکبهتک آنان را ذکر نکردهاند؛ زیرا - همانطور که گفتم - تعدادشان زیاد بود، و برخی از رخدادها منجر به کشته شدن هزاران نفر از آنان بهطور یکجا شد؛ چنانکه در نبرد خازر با سپاه شام اتفاق افتاد و بعد به آن خواهیم پرداخت؛ زیرا - همانطور که دانستیم - «سپاه شام» محور اصلی در کشتن حسین(ع) بود و اهل کوفه فقط اقلیتی تابع آنان در این مأموریت به شمار میآمدند. پیشتر دربارﮤ بررسی علت حرکت توابین بهسوی شام گفتیم که این حقیقت برای سلیمان و یارانش نیز روشن بود[230] و برای مختار نیز حقیقتی روشن شمره میشد؛ و به همین دلیل جنگ با سپاه شام را محور اساسی قیام خود میدانست. از همین رو، همۀ توان خود را در سپاه ابراهیمبن اشتر متمرکز کرد، زمانی که خواست او را به مقابله با ابنزیاد بفرستد. در عمل نیز، سپاه مختار به فرماندهی ابراهیمبن مالک اشتر توانست بزرگترین شکست را به امویان در تاریخشان وارد کند، در نبردی که بیشتر فرماندهان سپاه اموی ازجمله طاغوت جنایتکار ابنزیاد، حصینبن نمیر و شرحبیلبن ذیکلاع کشته شدند، و افزون بر آن، هزاران نفر از سپاه شام در نبرد خازر کشته یا غرق شدند و به هلاکت رسیدند. به این ترتیب، متوجه میشویم که مختار و یارانش موفق به کشتن «هزاران» نفر از قاتلان حسین و اهلبیتش(ع) شدند.[231] اما دربارﮤ متون تاریخی که بهطور مشخص اسمهایی را ذکر کردهاند، مجموعهای از این اسامی ارائه میشود: 1. عبیداللهبن زیاد، حصینبن نمیر، شرحبیلبن ذیکلاع (لعنت خدا بر آنان): شرح جزئیات کشته شدن آنان در نبرد خازر خواهد آمد. 2. عمربن سعد (لعنةاللهعلیه): «مختار روزی به یارانش گفت: "فردا مردی را خواهم کشت که پاهایش بزرگ، چشمانش گود و ابروهایش پرپشت است، و کشتن او مؤمنان و فرشتگان مقرب را شاد میکند." هیثمبن اسود نخعی نزد او حاضر بود و متوجه شد منظور مختار عمربن سعد است. به خانه بازگشت و پسرش "العریان" را نزد عمر فرستاد تا این خبر را به او برساند. وقتی العریان به او خبر داد، عمربن سعد در پاسخ گفت: "خدا پدرت را جزای خیر دهد؛ چگونه پس از عهد و پیمانی که بستهایم مرا میکشد." عبداللهبن جعدهبن هَبیره - که به سبب خویشاوندی با علی(ع) نزد مختار بسیار عزیز بود - وساطت کرده بود تا برای عمربن سعد از مختار امان بگیرد. مختار نیز امانی برای او نوشت و در آن شرط کرده بود چیزی از او سر نزند؛ و مقصود از چیزی، حتی رفتن به خلا (مستراح) بود. عمربن سعد پس از بازگشت العریان از خانه خارج شد و به حمام رفت. در آنجا به غلامش جریان را گفت و از امان مختار برایش سخن گفت. غلامش گفت: "چه کاری بزرگتر از این کاری که تو کردی؟ تو خانواده و زندگیات را ترک کردی و به اینجا آمدی! برگرد و کاری نکن که برایت راه خلاصی نماند." او نیز بازگشت و نزد مختار رفت و آزادی خودش را به او یادآور شد. مختار گفت: "هرگز؛ زنجیری بر گردن تو هست که تو را بازخواهد گرداند." صبح روز بعد، مختار ابوعمره را بهسراغ او فرستاد. ابوعمره نزد او رفت و گفت: "امیر تو را فراخوانده است." عمر برخاست اما خواست پنهانی کاری کند و عبایش تکانی خورد؛ و ابوعمره با شمشیر ضربتی بر او وارد ساخت و او را کشت. سپس سرش را برداشت و نزد مختار آورد. مختار به حفصبن عمر - پسر عمربن سعد - که در مجلس حاضر بود، گفت: "آیا میدانی این سر کیست؟" گفت: "بله؛ و دیگر پس از او خیری در زندگی نیست." پس مختار دستور داد او را نیز بکشند. سپس گفت: «آن یکی بهخاطر حسین، و این یکی بهخاطر علیبن حسین بود؛ و به خدا سوگند، اگر سهچهارم قریش را به قتل برسانم، به اندازﮤ حق یک بند انگشت از انگشتهای حسین را ادا نکردهام."»[232] «از مختار (رحمت خدا بر او) خواسته شد به عمربن سعدبن ابی وقاص امان بدهد. پس به او امان داد به شرط آنکه از کوفه خارج نشود؛ و اگر از آن خارج شود، خونش هدر خواهد بود. سپس مردی نزد عمربن سعد آمد و گفت: "من شنیدم مختار قسم میخورد مردی را خواهد کشت و به خدا قسم، گمان نمیکنم او کسی جز تو باشد." پس عمر بیرون رفت تا به حمام رسید. به او گفته شد: "آیا گمان میکنی این کار از مختار مخفی خواهد ماند؟" پس او بازگشت و شبانه به خانهاش رفت. فردای آن روز من نزد مختار رفتم. هیثمبن اسود آمد و نشست، و سپس حفصبن عمربن سعد وارد شد و به مختار گفت: "پدرم به تو میگوید، عهدی که میان ما و تو بود چه شد؟" مختار گفت: "بنشین." سپس ابوعمره را فراخواند؛ و مردی کوتاهقامت که زره به تن داشت وارد شد، و مختار با او چیزی نجوا کرد. آنگاه دو مرد را فراخواند و گفت: "با او بروید." آنها رفتند و به خدا سوگند، من هنوز گمان نمیکردم آنها به خانۀ عمربن سعد رسیده باشند که با سر او بازگشتند. مختار به حفص گفت: "این را میشناسی؟" گفت: "انا لله و انا الیه راجعون." مختار گفت: "ای ابوعمره، او را به پدرش ملحق کن." پس او را نیز کشت. سپس مختار (رحمت خدا بر او) گفت: "عمر بهخاطر حسین و حفص بهخاطر علیبن حسین [کشته شد]؛ ولی به خدا سوگند، اینها با یکدیگر برابر نیستند.»[233] با کشته شدن عمربن سعد (لعنةاللهعلیه)، وعدهای که امام حسین(ع) به او داده بود، تحقق یافت. اینکه پس از مشارکت در قتل حسین(ع)، او نه به حکومت ری خواهد رسید و نه از برکات عراق بهرهای خواهد برد، جز اندکی. همچنین در کوفه کشته خواهد شد.[234] «پس از آنکه مختار عمربن سعد و پسرش را به قتل رساند، سرهای آن دو را از طریق مسافربن سعیدبن نمران ناعطی و ظبیانبن عمارﮤ تمیمی بهسوی محمدبن حنفیه فرستاد و همراهش نامهای برای ابنحنفیه نوشت.»[235] در این نامه، مختار به ابنحنفیه اطلاع داد: «هرکسی را که توانسته بود به او دست یابد کشته است، و بهدنبال سایر افرادی است که در قتل حسین(ع) حضور داشتهاند.»[236] 3. شمربن ذیالجوشن (لعنةاللهعلیه): شمر از کوفه گریخت و مختار غلام خود به نام «زربی» را برای تعقیب او فرستاد، اما نتوانست به او دست یابد. وقتی شمر در روستایی خارج از کوفه مستقر شد، به مصعببن زبیر در بصره نامه نوشت تا او را پناه دهد. در همین زمان مختار یار خود ابوعمره را به منطقهای نزدیک همان روستا فرستاده بود. برخی از یاران مختار موفق شدند حامل نامۀ شمر به مصعب را دستگیر کنند و پس از بازجویی، او محل اختفای شمر را به آنان گفت. پس ابوعمره به همراه یارانش بهسوی او رفتند و شمر را محاصره کردند. یاران شمر گریختند و آنان موفق شدند شمر را به قتل برسانند.[237] وقتی سر شمر (لعنةاللهعلیه) را نزد مختار آوردند، به سجده افتاد و شکر خدا را به جا آورد. سپس دستور داد سر او، همراه با دیگر سرهایی که همراهش بودند، در «رحبة الحذائین» نزدیک مسجد جامع نصب کنند.[238] روایت شده است ابوعمره شمر را که مجروح شده بود و دیگر توان مقاومت نداشت اسیر کرد و نزد مختار آورد؛ و مختار فرمان داد گردنش را بزنند و جسدش را در روغن جوشان بیندازند. «مختار، شمربن ذیالجوشن را طلب کرد، اما او به بیابان گریخت. خبر او به ابوعمره رسید. ابوعمره با گروهی از یارانش به تعقیب او پرداخت، و جنگ سختی با او کرد. شمر در این نبرد بهشدت زخمی شد. ابوعمره او را اسیر کرد و نزد مختار فرستاد. مختار گردنش را زد و دیگی پر از روغن جوشان برایش فراهم کرد و او را در آن افکند تا بدنش از هم متلاشی شد. سپس یکی از غلامان خاندان حارثةبن مضروب سر و صورت او را لگدمال کرد.»[239] 4. خولیبن یزید (لعنةاللهعلیه): «سپس مختار بهدنبال خولیبن یزید اصبحی فرستاد که سر حسین(ع) را آورده بود. او در مخفیگاه خود پنهان شده بود. یاران مختار برای جستوجوی او وارد خانهاش شدند. همسر او به نام العَیوفبنت مالک - که از زمانی که خولی سر حسین(ع) را آورده بود با او دشمن شده بود - بیرون آمد و به آنان گفت: "چه میخواهید؟" گفتند: "شوهرت کجاست؟" گفت: "نمیدانم"؛ ولی با دستش به مخفیگاه اشاره کرد. آنها وارد شدند و او را یافتند که سبدی را بر سر گذاشته بود. او را بیرون آوردند و در کنار خانوادهاش کشتند و سپس جسدش را با آتش سوزاندند.»[240] 4. سنانبن انس (لعنةاللهعلیه): «مختار، سنانبن انس را - که ادعا میکرد حسین را به قتل رسانده است - طلب کرد. متوجه شد که او به بصره گریخته است؛ پس خانهاش را ویران کرد.»[241] 5. حرملةبن کاهل اسدی (لعنةاللهعلیه): «از منهالبن عمرو روایت شده که گفت: پس از بازگشتم از مکه، به حضور علیبن حسین(ع) وارد شدم. به من فرمود: "ای منهال، حرملةبن کاهل اسدی چه شد؟" عرض کردم: "وقتی از کوفه خارج شدم، هنوز زنده بود." امام(ع) هر دو دست خود را بالا برد و فرمود: "خدایا، به او حرارت آهن را بچشان؛ خدایا، به او حرارت آهن را بچشان؛ خدایا، به او حرارت آتش را بچشان." منهال گفت: به کوفه بازگشتم درحالیکه مختاربن ابوعبیدﮤ ثقفی قیام کرده بود و او دوست من بود. چند روزی در خانهام ماندم تا دیدوبازدیدهای مردم تمام شود. سپس، بر مرکبم سوار شدم و به دیدار مختار رفتم. او را دیدم که از خانهاش بیرون آمده بود. گفت: "ای منهال، چرا در این دوران ولایت ما نزد ما نیامدی و به ما تبریک نگفتی و در حکومت ما شریک نشدی؟" به او گفتم: "من در مکه بودم و تازه آمدهام." با هم حرکت و گفتوگو میکردیم تا اینکه به کناسه رسیدیم. در آنجا ایستاد؛ گویی منتظر چیزی بود. او پیشتر از محل اختفای حرملةبن کاهل باخبر شده و افرادی را برای دستگیریاش فرستاده بود. چندان نگذشت که عدهای دواندوان آمدند و گفتند: "ای امیر، مژده بده که حرملةبن کاهل را گرفتیم." چندی نگذشت که او را آوردند. مختار به او نگاه کرد و گفت: "سپاس خدای را که مرا بر تو پیروز گردانید." سپس گفت: "قصاب، قصاب!" قصابی حاضر شد. به او گفت: "دستهایش را قطع کن"؛ و او دستهایش را برید. سپس گفت: "پاهایش را قطع کن"؛ و او پاهایش را نیز برید. آنگاه گفت: "آتش، آتش!" آتشی آوردند و او را در آتش سوزاندند. گفتم: "سبحانالله!" مختار به من گفت: "تسبیح گفتن کار خوبی است، اما برای چه تسبیح گفتی؟" گفتم: «ای امیر، در همین سفری که از مکه بازمیگشتم خدمت علیبن حسین(ع) وارد شدم و ایشان از من پرسید: "حرملةبن کاهل اسدی چه شد؟" گفتم: "وقتی از کوفه خارج میشدم زنده بود." پس هر دو دستش را بالا برد و فرمود: "خدایا، به او حرارت آهن را بچشان؛ خدایا، به او حرارت آهن را بچشان؛ خدایا، به او حرارت آتش را بچشان."» مختار به من گفت: "این سخنان را از علیبن حسین(ع) شنیدی؟" گفتم: "به خدا سوگند شنیدم." از مرکبش پیاده شد و دو رکعت نماز گزارد و سجدهای طولانی به جا آورد. سپس برخاست و سوار شد، درحالیکه حرمله سوخته بود. من نیز با او سوار شدم و حرکت کردیم. چون به نزدیکی خانهام رسیدیم، گفتم: "ای امیر، اگر صلاح بدانی بر من منت بنه و میهمان من باش و از غذای من تناول کن." مختار گفت: "ای منهال، تو میدانی علیبن حسین(ع) دعا کرد و خداوند، دعای او را بهدست من اجابت کرد. اکنون مرا به غذا خوردن دعوت میکنی؟" امروز، روز روزﮤ من است برای شکرگزاری از خداوند بهخاطر آنچه به توفیق او انجام دادم.» و حرمله همان کسی بود که سر حسین(ع) را حمل کرده بود.»[242] 6. محمدبن اشعث (لعنةاللهعلیه): «محمدبن اشعثبن قیس در روستای اشعث در نزدیکی قادسیه بود. مختار، حوشب خادم کرسی را، با صد نفر بهسوی او فرستاد و گفت: "بهسوی او برو که او را یا در حال شکار مییابی یا ساکن و پنهانشده یا بیمناک و مضطرب یا در کمین و اختفا. اگر او را به چنگ آوردی، سرش را برای من بیاور." حوشب به راه افتاد و به قصر او رسید و آنجا را محاصره کرد. محمدبن اشعث از قصر گریخت و به مصعب پیوست، درحالیکه یاران مختار همچنان گمان میکردند او در قصر است. چون وارد قصر شدند، متوجه شدند که او گریخته است، و بازگشتند. مختار دستور داد خانهاش را خراب کنند و از خشت و گل آن، خانۀ حجربن عدی کندی را بازسازی کردند؛ خانهای که پیشتر زیادبن سمیه آن را ویران کرده بود.»[243] توضیح: محمدبن اشعث بعدها بهدست سپاه مختار در نبرد المذار کشته شد. 7. مرّةبن منقذ عبدی (لعنةاللهعلیه): «مختار، عبداللهبن کامل را برای دستگیری قاتل علیبن حسین فرستاد؛ مردی از قبیلۀ عبدالقیس به نام مرّةبن منقذبن نعمان عبدی که مردی شجاع بود. بنکامل بهسراغ او رفت و خانهاش را محاصره کرد. مرّة درحالیکه نیزه در دست داشت و بر اسبی چابک سوار بود بیرون آمد، و عبیداللهبن ناجیۀ شبامی را با نیزه زد و او را به زمین افکند، اما او آسیبی ندید. سپس، بنکامل با شمشیر به او حمله کرد و او با دست چپ خود ضربه را دفع کرد، ولی شمشیر دستش را برید. اسبش جستی زد و او توانست بگریزد. به مصعب پیوست و پس از آن دستش فلج شد.»[244] 8. حکیمبن طفیل (لعنةاللهعلیه): «سپس مختار عدهای را برای دستگیری حکیمبن طفیل طائی فرستاد. او همان کسی بود که لباس عباسبن علی(ع) را غارت کرده و به حسین(ع) تیر پرتاب کرده بود و میگفت: "تیر من به لباسش اصابت کرد، اما به او آسیبی نرساند." یاران مختار او را گرفتند. خانوادهاش نزد عدیبن حاتم شفاعتخواهی کردند. عدی نیز برای شفاعت نزد مختار رفت؛ زیرا مختار پیشتر در ماجرای جبانة السبیع چند نفر از قوم او را به شفاعت عدی بخشیده بود. شیعیان گفتند میترسیم مختار این بار نیز شفاعت او را بپذیرد؛ پس پیشدستی کردند و او را - همانطور که خودش به حسین تیر زده بود - با تیرهایی هدف قرار دادند تا آنکه بدنش همچون خارپشت شد ... .»[245] 9. زیدبن رقاد (لعنةاللهعلیه): «مختار کسی را بهدنبال زیدبن رقاد جَنبی فرستاد. زید میگفت: «من یکی از جوانان آنان را - که دستش را برای دفع تیرها روی پیشانیاش گذاشته بود - با تیری زدم؛ آن تیر دستش را به پیشانیاش دوخت و دیگر نتوانست دستش را بردارد، و آن جوان عبداللهبن مسلمبن عقیل بود، و هنگامی که تیر خورد گفت: «خدایا، آنان ما را خوار شمردند و ذلیل کردند؛ پس آنان را همانگونه بکش که ما را کشتند.» سپس تیر دیگری به سمت او پرتاب کردم. بهسویش رفتم. او مرده بود. تیر را از شکمش بیرون کشیدم، و تیر دیگر را نیز تکان دادم و از پیشانیاش بیرون کشیدم ولی سر تیر باقی ماند.» وقتی یاران مختار به سراغش آمدند او با شمشیر به استقبالشان آمد. بنکامل به آنان گفت: «با نیزه و شمشیر به او حمله نکنید، بلکه با تیر و سنگ او را هدف بگیرید.» آنان چنین کردند تا به زمین افتاد. سپس او را زنده در آتش سوزاندند.»[246] 10. عبداللهبن اسید، مالکبن هیثم، حملبن مالک (لعنت خدا بر آنان): «مرزبانی گفته است: عبداللهبن اسید جهنی، مالکبن هیثم بدائی، و حملبن مالک محاربی را از قادسیه نزد مختار آوردند. مختار به آنان گفت: "ای دشمنان خدا، حسینبن علی چه شد؟" گفتند: "ما را به زور به میدان آورده بودند." مختار گفت: "حداقل، میتوانستید به او آب بدهید؟!" سپس به بدائی گفت: "آیا تو عبای او را برداشتی؟" گفت: "نه." مختار گفت: "البته که تو برداشتی"؛ و دستور داد دستها و پاهایش را قطع کنند، و آن دو را نیز گردن زد.»[247] 11. بجدلبن سلیم کلبی (لعنةاللهعلیه): «بجدلبن سلیم کلبي را نزد مختار آوردند و گفتند او انگشتر حسین(ع) را برداشته و انگشتش را بریده است. مختار دستور داد دستها و پاهایش را قطع کنند، و او پیوسته خونریزی کرد تا از دنیا رفت.»[248] 12. رقادبن مالک، عمرانبن خالد، عبدالرحمان بجلی، عبداللهبن قیس (لعنت خدا بر آنان): «رقادبن مالک، عمرانبن خالد، عبدالرحمان بجلی و عبداللهبن قیس خولانی را نزد مختار آوردند. مختار به آنان گفت: "ای قاتلان نیکمردان، شما در آن روز شوم "ورس"[249] را برداشتهاید." در اثاثیۀ حسین(ع)، مقداری ورس بود که شما هنگام غارت آن را میان خودتان تقسیم کردید. سپس آنان را به بازار آورد و گردن زد.»[250] 13. عبدالله و عبدالرحمن پسران صلخب، عبداللهبن وهب (لعنت خدا بر آنان): «از حمیدبن مسلم روایت شده است که گفت: سائِببن مالک اشعری در میان سواران مختار بهسراغ ما آمد. من بهسوی عبدالقیس گریختم، و عبدالله و عبدالرحمن پسران صلخب بهدنبال من آمدند. آنها به دستگیر کردن آن دو مشغول شدند و من نجات یافتم و آن دو نفر را دستگیر کردند. سپس آن دو را بردند تا به منزل مردی به نام عبداللهبن وهببن عمروبن عم پسر اعشی همدان، از بنیعبد رسیدند و او را نیز گرفتند. سپس همۀ آنان را نزد مختار بردند و مختار دستور داد و هر سه نفر را در بازار کشتند.»[251] 14. عثمانبن خالد، بشربن شمیط (خدا لعنتشان کند): «عثمانبن خالدبن اسید جهنی و ابواسماء بشربن شمیط را نزد مختار آوردند. آن دو در قتل عبدالرحمنبن عقیل و غارت اموالش شرکت داشتند. مختار دستور داد گردنشان را زدند و سپس اجسادشان را در آتش سوزاندند.»[252] 15. عمروبن صبیح (لعنةاللهعلیه): «مختار مردی از قبیلۀ صداء به نام عمروبن صبیح را تحت تعقیب قرار داد. او میگفت: من برخی از آنان را با نیزه زدم و در میانشان ضرباتی وارد کردم، اما کسی را نکشتم ... او را نزد مختار آوردند و در قصر زندانی شد. وقتی صبح شد مختار به یارانش اجازه داد وارد شوند. گفته شد، هرکسی که مایل است وارد شود و مردم وارد شدند و عمرو را دستبسته آوردند. مختار گفت: "نیزهها را بیاورید." آوردند. گفت: "او را آنقدر با نیزه بزنید تا بمیرد"؛ پس آنقدر به او نیزه زدند تا مرد.»[253] 16. عبداللهبن عقبۀ غنوی (لعنةاللهعلیه): «مختار بهدنبال عبداللهبن عقبۀ غنوی فرستاد، ولی او گریخته و به جزیره[254] پناه برده بود. مختار خانهاش را ویران کرد. این غنوی یکی از کودکان آنان را کشته بود.»[255] 17. عبداللهبن عروﮤ خثعمی (لعنةاللهعلیه): «مختار بهدنبال مردی از قبیلۀ خثعم به نام عبداللهبن عروﮤ خثعمی فرستاد. او میگفت: "من در میان آنان دوازده تیر انداختم که هیچکدام اصابت نکرد." او از دست مختار گریخت و به مصعب پناه برد؛ و مختار نیز خانهاش را ویران کرد.»[256] 18. اسماءبن خارجه فزاری (لعنةاللهعلیه): «اسماءبن خارجه فزاری از کسانی بود که در کشتن مسلمبن عقیل (رحمت خدا بر او باد) نقش داشت. مختار گفت: "قسم به پروردگار آسمان، و پروردگار روشنایی و تاریکی، آتشی از آسمان - سیاه و سرخ و سوزان - بر خانۀ اسماء نازل خواهد شد و آن را خواهد سوزاند." چون سخن مختار به گوش اسماء رسید، گفت: "ابواسحاق شعر گفته است! اینجا دیگر جای ماندن نیست." پس، از خانهاش گریخت و به بیابان پناه برد. مختار خانۀ او و خانههای عموزادههایش را ویران کرد.»[257] انتقام مختار از قاتلان حسین(ع) بسیار شدید بود؛ زیرا خون بهناحق ریختهشدﮤ حسین(ع)، زندگی و روزگار پس از قتل او را برایشان تیره و تلخ کرده بود. پس از قتل عبیداللهبن زیاد (لعنةاللهعلیه)، آتش انتقام و خونخواهی ریحانۀ رسول خدا(ص) در وجود مختار شدیدتر و شعلهورتر شد. پس تمام کسانی را که در قتل حسین(ع) نقش مستقیم یا غیرمستقیم داشتند تعقیب کرد؛ حتی کسانی را که تنها اندکی از گوشت شترهای غارتشدﮤ کاروان حسین(ع) را خورده بودند شناسایی کرد و دستور قتلشان را صادر کرد. هر آنکس را که نمییافت، فرمان میداد خانهاش را ویران کنند. «پس از کشته شدن ابنزیاد، کار مختار شدت گرفت و بزرگان را به وحشت انداخت. او گفت: "غذا و نوشیدنی گوارای من نباشد تا وقتی که همۀ قاتلان حسینبن علی(ع) و اهلبیتش را نکشتهام، و از آیین من نیست که یکی از آنان را زنده باقی گذارم." او میگفت: "هرکسی را که در خون حسین و اهلبیتش شراکت داشته است به من اطلاع دهید"؛ پس هر کسی را که نزدش میآوردند و میگفتند از قاتلان حسین است یا در قتل او یاری رسانده است، او را میکشت. به او خبر رسید شمربن ذیالجوشن (لعنةاللهعلیه) از قافلۀ حسین شتری را غارت کرده و پس از بازگشت به کوفه آن را نحر کرده و گوشتش را تقسیم نموده است. مختار دستور داد تمام خانههایی که چیزی از آن گوشت برایشان برده شده بود شمارش شوند، و هرکسی را که از آن گوشت برداشته بود کشت و خانههایی را در کوفه ویران کرد.»[258] انتقام مختار از قاتلان حسین(ع) و تنگ شدن زمین با همۀ وسعتش بر آنان، سبب شد که بردگان در کوفه به طمع افتند و علیه اربابان و سروران خود شورش کنند و آنان را بکشند و خوارشان سازند؛ همانهایی که در قتل حسین(ع) شرکت کرده یا به آن یاری رسانده بودند. سپس، وقتی نزد مختار میآمدند، مختار آنان را آزاد میکرد و آن بردگان، آزاد میشدند! «مختار پیوسته به تعقیب قاتلان حسین(ع) و اهلبیتش ادامه داد تا اینکه بسیاری از آنان را کشت، و بازماندگان گریختند و خانههایشان ویران شد. بردهها نیز اربابان خود را که با حسین(ع) جنگیده بودند کشتند و نزد مختار آمدند، و مختار آنان را آزاد کرد.»[259] «و بردگان اربابان خود را کشتند و نزد مختار آمدند، و او آنان را آزاد کرد. هر بردهای علیه اربابش نزد مختار بدگویی میکرد و مختار نیز ارباب او را میکشت؛ چنانکه بردهای به اربابش میگفت: «مرا بر دوش خود سوار کن!» و او را بر دوش میگرفت، و برده برای تحقیر اربابش پاهایش را روی سینۀ او میآویخت، به سبب ترس ارباب از اینکه مبادا بردهاش نزد مختار از او بدگویی کند.»[260] دست مریزاد، ای ابواسحاق! تو دلهای مؤمنان را شفا دادی؛ با پاک کردن زمین از لوث ستمگران و جبارانی که در کشتن خاندان رسول خدا کوشیدند، و بینیهای آنان را به زیر پای بردههایشان به خاک مالیدی! برخی از قاتلان حسین(ع) که شمشیر مختار به آنها نرسید رویشان سیاه و قبل از آخرت در دنیا رسوا شدند. در این باره روایات بسیاری آمده است که نمونههایی از آنها در ادامه ذکر میشود. از قاسمبن اصبغبن نباته نقل شده است که گفت: مردی از بنیابانبن دارم را دیدم که رویش سیاه شده بود، درحالیکه او را پیشتر زیبا و بسیار سفیدرو میشناختم. به او گفتم: "چیزی نمانده بود که تو را نشناسم!" گفت: "من جوانی را که با حسین بود و هنوز محاسنش درنیامده و در میان دو چشمانش اثر سجده بود کشتم." از آن شب تا کنون هر شب میخوابم او به خوابم میآید و گریبانم را میگیرد و مرا به جهنم میبرد و در آن میافکند؛ و من فریاد میزنم بهگونهای که کسی در محله نمیماند که صدای فریادم را نشنیده باشد." آن مقتول عباسبن علی(ع) بود.»[261] محمدبن سلیمان گفت: عمویم برایم روایت کرد و گفت: در دوران خوف و وحشتِ زمان حجاج، گروهی از ما بهصورت پنهانی از کوفه خارج شدیم و من هم همراهشان بودم تا به کربلا رسیدیم. آنجا جایی برای اقامت نبود؛ پس در کرانۀ فرات کلبهای ساختیم و در آن ساکن شدیم. همان شب مردی غریبه بهسراغ ما آمد و گفت: "من مسافری رهگذرم؛ میتوانم امشب را با شما در این کلبه بمانم؟" ما پذیرفتیم و با خود گفتیم غریبهای بیکسوکار است. چون خورشید غروب کرد و شب تاریک شد، چراغ نفتیمان را روشن کردیم و نشستیم و دربارﮤ مصیبت و شهادت حسینبن علی(ع) و قاتلانش صحبت کردیم و گفتیم: "هیچیک از قاتلان حسین باقی نماند مگر آنکه خداوند او را به بلایی در بدنش مبتلا کرد." آن مرد گفت: "من از افرادی بودم که در کشتن او شرکت داشتم، و به خدا سوگند هیچ آسیبی از این بابت ندیدهام! شما جماعت دروغ میگویید!" ما چیزی به او نگفتیم. اندکی بعد نور چراغ نفتی کم شد، و آن مرد برخاست تا فتیله را با انگشتش درست کند، که ناگهان آتش به کف دستش گرفت. او بیرون دوید و فریاد میزد تا آنکه خود را در رود فرات افکند و در آن فرو رفت. به خدا سوگند، میدیدیم که او سرش را در آب فرو میبرد، اما آتش همچنان روی آب بود؛ و هر بار که سرش را از آب بیرون میآورد آتش دوباره به او میرسید و او را مجبور میکرد دوباره فرو رود. این حالت پیوسته ادامه داشت تا آنکه هلاک شد.»[262] از یعقوببن سلیمان روایت است که گفت: شبی من و جمعی از مردم نشسته بودیم و دربارﮤ قتل حسین(ع) صحبت میکردیم. یکی از حاضران گفت: "هرکس در قتل حسین دخالت داشته، دچار بلایی در مال یا جان یا خانوادهاش شده است." پیرمردی از میان جمع گفت: "به خدا قسم، من نیز از کسانی بودم که در قتل او حاضر بودم و در این مدت هیچ بلایی به من نرسیده است!" مردم از سخن او ناخشنود شدند. چراغی که با نفت میسوخت کمنور شد. او برای درست کردن آن بلند شد. شعله را با انگشتش گرفت تا خاموش کند، اما آتش به محاسنش افتاد. بهسوی آب دوید و خود را در نهر افکند، درحالیکه آتش همچنان بالای سرش میچرخید و هر بار که سرش را از آب بیرون میآورد دوباره آتش به او بازمیگشت تا اینکه سوخت و مرد؛ لعنت خدا بر او باد.[263]-ابنزبیر به مختار و ابنحنفیه خیانت میکند
پیشتر گفتیم مروانبن حکم پس از گسترش نفوذ خود در شام، تصمیم گرفت دو لشکر بفرستد: یکی بهسوی عراق و دیگری بهسوی حجاز؛ اما پیش از آنکه به نتیجۀ مورد نظرش برسد، از دنیا رفت. پس از او، عبدالملک فرزندش به قدرت رسید. او پس از چند ماه تصمیم گرفت کاری را که پدرش آغاز کرده بود، تکمیل کند؛ پس در سال 66 هجری، لشکری برای سرکوب ابنزبیر به حجاز فرستاد. مختار برای جلوگیری از شرارت و خیانت ابنزبیر تصمیم گرفت با او مدارا کند؛ بهویژه با توجه به اینکه بخش بزرگی از قاتلان حسین ازجمله ابنزیاد و سپاه شام هنوز بهدست او نیفتاده بودند. افزون بر این، مختار آگاه شده بود که ابنزیاد قصد دارد با سپاهی انبوه بهسوی کوفه حرکت کند. از سوی دیگر، مختار بیم آن داشت که مصعببن زبیر نیز - پس از جمع شدن فراریان کوفه نزد او - با سپاهی از بصره بهسوی او لشکرکشی کند. او توان مقابله با هر دو دشمن را بهصورت همزمان نداشت. به همین خاطر، تصمیم گرفت با ابنزبیر از درِ آشتی درآید و از راه اعزام سپاهی به حجاز، دل او را به دست آورد و با او مدارا کند. مختار سه هزار جنگجو آماده کرد و فرماندهی آنها را به شرحبیلبن وُرس همدانی سپرد. آنان حرکت کردند و در وادیالقری (درهای تجاری و مهم که نزدیک خیبر قرار داشت) اردو زدند. هدف آنها کمک به ابنزبیر نبود، بلکه مختار به شرحبیلبن وُرس دستور داده بود وارد مدینه شود و والی منصوبشدﮤ ابنزبیر را بیرون کند تا خودش والی جدیدی به مدینه بفرستد و به او فرمان داده بود، اگر توانست از آنجا به مکه برود و با ابنزبیر بجنگد. ابنزبیر نیز از جانب خود بیم آن داشت که فرستادن سپاه، نیرنگی از سوی مختار باشد؛ پس احتیاط کرد و عباسبن سهلبن سعد را با دو هزار نفر فرستاد و به او دستور داد تا هر قدر میتواند اعراب را با خود همراه سازد؛ و به او گفت: «اگر دیدی آنان قومِ در اطاعت من هستند، از ایشان بپذیر؛ وگرنه با نیرنگ با آنان رفتار کن تا نابودشان سازی.» لشکر عباس در منطقۀ رقیم (نزدیک مدینه) با لشکر شرحبیلبن وُرس روبهرو شد. عباس گفت: «آیا شما در اطاعت ابنزبیر هستید؟» ابنوُرس پاسخ داد: «بله.» عباس گفت: «پس با ما بهسوی دشمن او که در وادیالقراست حرکت کنید؛ زیرا ابنزبیر به من گفته مختار شما را برای مقابله با آنها فرستاده است.» ابنوُرس گفت: «من به اطاعت تو مأمور نشدهام؛ من دستور دارم به مدینه بروم و پس از اینکه به آنجا رسیدم نظر مرا خواهی دید.» عباسبن سهل به او گفت: «اگر تو در اطاعت ابنزبیر باشی، او به من دستور داده تا تو و یارانت را بهسوی دشمن هر دویمان که در وادیالقری هستند ببرم.» ابنورس به او گفت: «من به اطاعت از تو فرمان داده نشدهام، و قبل از اینکه وارد مدینه شوم و سپس به صاحبم بنویسم و او به من امر کند چه کنم، با تو همراه نمیشوم.» عباس که به لجاجت او پی برد وانمود کرد که موافق نظر اوست و گفت: «نظر تو بهتر است، هرطور صلاح میدانی عمل کن، اما من بهسوی وادیالقری میروم.» عباس برای فریب آنان برایشان غذا و گوشت و گندم فرستاد، و چون آنها از گرسنگی رنج میبردند، فریب خوردند و سرگرم تهیه غذا شدند و پراکنده شدند. عباس از فرصت استفاده کرد و به آنان خیانت کرد و با هزار مرد بر آنان تاخت. وقتی ابنوُرس و یارانش با شمشیرهای کشیده مواجه شدند، توانست فقط شمار اندکی از یارانش را گرد آورد. ابنوُرس کشته شد، سپاهش شکست خورد و عدهای از آنان اسیر شدند و سپس آنان را کشتند، و گروه اندکی از بازماندگان به کوفه بازگشتند. وقتی خبر به مختار رسید، بر منبر رفت و گفت: «آگاه باشید! بدانید فاجران بدکاران، نیکان برگزیده را کشتند. آگاه باشید! این واقعه تقدیر خداوند و قضای الهی بود.» سپس به ابنحنفیه نامهای نوشت و ماجرا را گزارش کرد و به او پیشنهاد کرد اگر مایل است سپاهی بزرگ برایش بفرستد. ابنحنفیه در پاسخ نوشت: «اما بعد، چون نامهات به من رسید، آن را خواندم. بزرگداشت تو نسبت به حقم و آنچه را برای خشنودی من در نظر داری دریافتم. بدان دوستداشتنیترین کارها نزد من، آن چیزی است که در آن فرمان خدا اطاعت شود. پس تا آنجا که میتوانی - در آشکار و نهان - از خدا اطاعت کن؛ و آگاه باش اگر من قصد جنگ داشتم، مردم با شتاب بهسویم میآمدند و یاوران بسیاری داشتم. اما من از آنان کناره گرفتهام و صبر میکنم تا خداوند برایم حکم کند؛ که او بهترین حکمکنندگان است.»[264] طبق نوشتههای برخی از مورخان، پس از این حادثه، ابنزبیر محمدبن حنفیه و خانوادهاش را به همراه جمعی از بزرگان کوفه به مکه فراخواند و از آنان بیعت خواست، اما آنها با استدلال عدم اتفاق امت بر او، امتناع کردند. ابنزبیر خشمگین شد و بهشدت از آنان بدگویی کرد و دستور داد آنان را در چاه زمزم زندانی کنند و تهدید کرد اگر بیعت نکنند، آنان را با آتش خواهد سوزاند، و برای اجرای آن زمانی تعیین کرد. برخی از یاران ابنحنفیه به او پیشنهاد دادند که برای مختار نامهای بنویسد و از او کمک بخواهد. ابنحنفیه نامهای به مختار نوشت و درخواست یاری کرد. چون نامه بهدست مختار رسید، برخاست و گفت: «من ابواسحاق نیستم اگر آنان را یاری نکنم؛ و اگر لشکر پشت لشکر همچون سیل پشت سیل به حرکت درنیاورم تا کار را بر ابنکاهلیه - یعنی ابنزبیر - سخت کنم!» و مقصود او از ابنکاهلیه اشاره به مادر خویلد ابوالعوام، زهره دختر عمرو از بنی کاهلبن اسدبن خزیمه بود. سپس مختار نفراتی را فرستاد. آنها دو روز پیش از پایان مهلت تعیینشده توانستند به مکه برسند. پرچمبهدست وارد مسجدالحرام شدند درحالیکه فریاد میزدند: «یا لثارات الحسین»، تا اینکه به زمزم رسیدند و ابنحنفیه و همراهانش را بیرون آوردند. ابنزبیر آنان را «الخشبیه» (چماقدارها) مینامید؛ زیرا آنان برای رعایت حرمت حرم، با چوب و چماق وارد مکه شده بودند و شمشیرهای خود را آشکار نکرده بودند. به هر حال، ابنحنفیه و همراهانش از زندان خارج شدند و به «شعب علی» رفتند و تا زمانی که خبر کشته شدن مختار در کوفه به آنان رسید در آنجا ماندند. پس از آن، اوضاع بیشتر بهسود ابنزبیر تثبیت شد؛ پس دوباره از ابنحنفیه خواست تا با او بیعت کند. ابنحنفیه به یارانش پیشنهاد داد مکه را ترک کنند و از ابنزبیر فاصله بگیرند، ولی آنان نپذیرفتند. خبر این ماجرا به عبدالملکبن مروان رسید؛ پس ابنحنفیه را به شام دعوت کرد. ابنحنفیه همراه یارانش بهسوی شام حرکت کرد، اما هنگامی که به «مدین» رسید، خبر خیانت عبدالملک به عمروبن سعید و قتل او را شنید و از اینکه عبدالملک به او نیز خیانت کند ترسید و از سفر خود پشیمان شد و در «ایله» اقامت گزید.[265] سخن دربارﮤ او نقل محافل مردم شد و عبدالملک از اینکه او را دعوت کرده بود، ناراحت شد و به او گفت اگر میخواهد در قلمرو حکمرانی او بماند باید بیعت کند و افزود: «در حکومت من، کسی که با من بیعت نکرده باشد نمیماند.» پس ابنحنفیه از ایله بازگشت و به مکه رفت و همراه یارانش در «شعب ابیطالب» اقامت گزید. ابنزبیر اصرار ورزید اگر بیعت نمیکند، باید مکه را ترک کند. سپس از برادرش مصعب خواست برخی از زنان یاران ابنحنفیه را نزد او بفرستد؛ و او نیز گروهی از آنان را فرستاد. برای جلوگیری از درگیری، ابنحنفیه از مکه به طائف کوچ کرد. ابنعباس نیز به طائف رفت و در همانجا از دنیا رفت. ابنحنفیه بر جنازﮤ ابنعباس نماز خواند. سپس به مکه بازگشت و در ایام محاصرﮤ ابنزبیر بهدست حجاجبن یوسف، در «شعب ابیطالب» اقامت داشت. پس از کشته شدن ابنزبیر، حجاج از او خواست تا برای بیعت با عبدالملک حاضر شود. ابنحنفیه در ابتدا از بیعت امتناع کرد؛ سپس از طریق عبدالله جدلی نامهای برای عبدالملک فرستاد و در آن خواستههایی را مطرح کرد. پس از آنکه عبدالملک در پاسخ، اماننامهای برای او فرستاد، ابنحنفیه به شام رفت و نزد عبدالملکبن مروان بیعت کرد.[266]-نبرد خازر و کشته شدن ابنزیاد (لعنةاللهعلیه)
به محض آنکه مختار سرکوب شورشی را که به رهبری قاتلان حسین(ع) در کوفه بر پا شده بود به پایان رساند و کوفه را از لوث وجود آنان پاک کرد، به ابراهیمبن مالک اشتر دستور داد با سپاهش بهسوی عبیداللهبن زیاد حرکت کند. مختار - بهدلیل اهمیت بسیار زیاد این موضوع - تمام نیرو و دلاورمردان و امکانات خود را همراه او فرستاد. مختار ابراهیم را بدرقه کرد و به او گفت: «سه توصیه را از من به یاد داشته باش: در نهان و آشکارت از خدا بترس، در حرکت شتاب کن، و هرگاه با دشمنت روبهرو شدی، همان ساعت با آنان بجنگ. اگر شب با آنان رویارو شدی، سعی کن تا صبح با آنان بجنگی، و اگر روز با آنان دیدار کردی، منتظر شب نشو و همان روز آنان را به داوری خدا واگذار.» سپس گفت: «آیا سفارشهایی را که به تو کردم به خاطر سپردی؟» گفت: «آری.» مختار گفت: «خدا نگهدارت باشد»؛ و بازگشت.»[267] ابراهیم با سپاهیانش - که گفته شده شمارشان ده هزار نفر بود[268] - با شتاب حرکت کرد. آنها میخواستند پیش از عبیدالله به منطقۀ «خازر» در سرحدات سرزمین عراق برسند و در آنجا با او بجنگند. دو سپاه در خازر به یکدیگر رسیدند؛ درحالیکه سپاه شام چندین برابر سپاه ابراهیم بود. ابراهیم سپاهش را سامان داد و به آنان فرمان داد بهسوی شامیان پیشروی کنند و به آنان نزدیک شدند. سپس یارانش را ندا داد و آنان را برای نبرد تشویق کرد و روحیهشان را بالا برد: «ای یاران دین و شیعیان حق و سربازان خدا! این عبیدالله، پسر مرجانه است؛ قاتل حسینبن علی، فرزند فاطمه دختر رسول خدا. او میان حسین و دختران و زنان و شیعیانش، و آب فرات مانع شد؛ درحالیکه آنان آب را میدیدند، اما نمیتوانستند از آن بنوشند ... تا آنکه او و اهلبیتش را به قتل رساند. به خدا سوگند، فرعون با نجبای بنیاسرائیل نکرد آنچه ابنمرجانه با اهلبیت رسول خدا انجام داد؛ کسانی که خداوند هرگونه پلیدی را از وجودشان زدوده و آنان را پاک و مطهر ساخته است. اینک خدا شما را بهسوی او، و او را بهسوی شما آورده است. به خدا سوگند، امید دارم خداوند شما را در این مکان با او روبهرو نکرده باشد، مگر برای آنکه با ریختن خونش بهدست شما دلهایتان را التیام بخشد؛ زیرا خدا میداند شما از سر خشم برای اهلبیت پیامبرتان پا به میدان گذاشتهاید.»[269] شامیان با سپاهی بیش از هشتاد هزار نفر به میدان آمدند.[270] آن ملعون، ابنزیاد، حصینبن نمیر را فرماندﮤ جناح راست، عمیربن حباب را فرماندﮤ جناح چپ و شرحبیلبن ذیکلاع را فرماندﮤ سوارهنظام گماشت و خودش با پیادهها حرکت کرد. حصین به جناح چپ سپاه ابراهیم حمله کرد و نبرد سختی میان دو سپاه درگرفت. ابراهیم که سر برهنه بود، به نبرد پرداخت درحالیکه به یارانش ندا میداد: «ای سربازان خدا، بهسوی من بیایید، که من پسر اشتر هستم.» ابراهیم از پرچمدارش خواست در میان دشمن نفوذ کند و خودش با شمشیر در میان آنان میتاخت و هرکه را میزد به خاک میافکند، و آنان همچون گوسفند از برابرش میگریختند! یارانش بهصورت یکدست و هماهنگ حمله کردند، و با وجود اختلاف زیاد میان شمار دو سپاه، سپاه شام پس از نبردی سخت شکست خورد و ابراهیم توانست خود را به ابنزیاد برساند و او را دو نیم کند. در این نبرد، حصینبن نمیر و شرحبیلبن ذیکلاع نیز کشته شدند. «ابناشتر گفت: "مردی را کشتم که از او بوی مُشک به مشام میرسید، در حالی که - زیر پرچمی تنها، بر ساحل رود خازر - دستهایش بهسوی مغرب و پاهایش بهسوی مشرق کشیده شده بود." دربارهاش تحقیق کردند و ناگاه متوجه شدند او عبیداللهبن زیاد است که کشته شده، با ضربهای که بدنش را به دو نیم کرده بود، بهطوریکه پاهایش بهسوی مشرق و دستهایش بهسوی مغرب افتاده بود. شریکبن جدیر تغلبی به حُصَینبن نُمَیر سکونی حمله برد، درحالیکه میپنداشت او عبیداللهبن زیاد است. آن دو یکدیگر را در آغوش گرفتند و تغلبی فریاد زد: "مرا بکشید و این فرزند زن زناکار را!" پس ابننمیر کشته شد ... راوی گفت: شرحبیلبن ذیکِلاع کشته شد و سه نفر مدعی قتل او شدند: سفیانبن یزیدبن مغفّل اَزدی، ورقاءبن عازب اَسَدی، و عبیداللهبن زُهَیر سُلمی.»[271] عدﮤ بسیاری از سپاه شام و اشرافشان کشته شدند و بسیاری نیز هنگام فرار و بهدنبال تعقیبِ سپاه مختار در رود خازر غرق شدند. مختار نیز مردم کوفه را بسیج کرد تا اگر از ابراهیم خبری برسد، آماده باشند. او سائِببن مالک را بهعنوان جانشین خود در کوفه گماشت و خود در ساباط (نزدیک مدائن) اردو زد؛ و هنگامی که خبر پیروزی ابراهیمبن اشتر و کشته شدن ابنمرجانه (لعنةاللهعلیه) به او رسید به کوفه بازگشت. ابراهیمبن اشتر و سپاهش بهطرف موصل حرکت کردند و او کارگزاران خود را به آنجا فرستاد و بر سنجار و مناطق اطراف آن تا نصیبین چیره شد.[272] سپس ابراهیمبن اشتر، ابنزیاد را وارونه به دار آویخت[273] و خبر پیروزی و کشته شدن ابنزیاد را برای مختار فرستاد.[274] «ابناشتر سر ابنزیاد را به همراه سر دیگر بزرگان برای مختار فرستاد. وقتی سرها را آوردند، مختار مشغول غذا خوردن بود. سرها را پیش رویش انداختند. مختار گفت: "سپاس خداوند پروردگار جهانیان را؛ سر حسینبن علی(ع) پیش روی ابنزیاد (لعنةاللهعلیه) گذاشته شد، درحالیکه او غذا میخورد، و اکنون سر ابنزیاد را درحالیکه من غذا میخورم نزد من آوردند." در این هنگام، ماری سفید از میان سرها خزید، وارد بینی ابنزیاد (لعنةاللهعلیه) شد و از گوشش بیرون آمد، و دوباره وارد گوش او شد و از بینیاش خارج گردید.[275] هنگامی که مختار از غذایش فارغ شد، برخاست و صورت ابنزیاد را با کفش خود لگدمال کرد و کفشش را به غلامش داد و گفت: "آن را بشوی، چون روی صورت کافری نجس پا نهادم." مختار به کوفه بازگشت و سر ابنزیاد، حصینبن نمیر و شرحبیلبن ذیکلاع را به همراه عبدالرحمانبن ابوعمیر ثقفی و عبداللهبن شداد جشمی و سائِببن مالک اشعری به نزد محمدبن حنفیه در مکه فرستاد. در آن هنگام، علیبن حسین(ع) نیز در مکه بود. مختار نامهای نیز همراه آنان به محمدبن حنفیه نوشت... هنگامی که با نامه و سرها به حضور علیبن حسین(ع) رسیدند، سر ابنزیاد (لعنةاللهعلیه) را نزد امام(ع) آوردند، درحالیکه حضرت(ع) مشغول غذا خوردن بود. امام فرمود: «من وقتی به حضور ابنزیاد (لعنةاللهعلیه) وارد شدم، او مشغول غذا خوردن بود و سر پدرم نیز در برابرش بود. آن روز دعا کردم که خدایا، مرا نمیران تا آنکه سر ابنزیاد را درحالیکه غذا میخورم ببینم. پس، سپاس خدایی را که دعایم را اجابت فرمود.» سپس دستور داد آن را دور بیندازند ... .»[276] «سپس سر عبیداللهبن زیاد را به نزد علیبن حسین(ع) فرستاد. سر را به حضور ایشان وارد کردند درحالیکه حضرت(ع) غذا میخورد. امام سجدﮤ شکر به جا آورد و فرمود: «سپاس خدایی را که انتقام خون مرا از دشمنم گرفت. خداوند به مختار پاداش خیر دهد.» سپس فرمود: "وقتی به حضور ابنزیاد غذا وارد شدم، او در حال غذا خوردن بود و سر پدرم نیز پیش رویش بود. آن روز گفتم، خدایا مرا نمیران تا سر ابنزیاد را ببینم"...» مرزبانی با سند خودش از جعفربن محمد صادق(ع) روایت کرده است که فرمود: «هیچ زن هاشمی سرمه نکشید و خضاب نکرد و در خانۀ هیچ فرد هاشمی تا پنج سال دودی برای پختن غذا بلند نشد؛ تا آنکه عبیداللهبن زیاد (لعنةاللهعلیه) کشته شد.» از عبداللهبن محمدبن ابوسعید، از ابوالعیناء، از یحیىبن راشد روایت شده است که گفت: «فاطمه دختر علی(ع) گفت: «هیچ زنی از ما نه حنا بست، نه سرمه به چشم کشید، و نه شانه به موهایش زد تا وقتی مختار سر عبیداللهبن زیاد را فرستاد.»[277] ابراهیمبن اشتر پس از کشتن عبیداللهبن زیاد (لعنةاللهعلیه) در موصل اقامت گزید و بخشی از سپاهش به کوفه بازگشتند؛ زیرا دیدند او تمایلی به بازگشت به کوفه نداشت.[278]-نبرد مَذار
مذار: منطقهای است میان بصره و واسط که امروز در شهر میسان قرار دارد؛ و همان جایی است که در سال 67 هجری، جنگ میان سپاه مختار و سپاه مصعببن زبیر در آن روی داد. کوفیانی که در شورشی علیه مختار - به رهبری همان قاتلان حسین(ع) - شرکت کرده بودند، پس از شکست، به مصعببن زبیر در بصره پناه بردند. ازجملۀ آنان: شبثبن ربعی، محمدبن اشعث، عبدالرحمنبن مخنف و دیگران بودند. آنها پس از گرد آمدن نزد مصعب از او خواستند به یاریشان برخیزد و با سپاهش بهسوی مختار حرکت کند؛ پیشنهادی که خاندان زبیر طبیعتاً آرزویش را داشتند، بهویژه با توجه به اینکه مختار اموال و خراج کوفه را از چنگ آنها خارج کرده و والیشان (ابنمطیع) را از آنجا بیرون کرده بود. مصعببن زبیر از این پیشنهاد استقبال کرد و به حاکمش در فارس«مُهَلَّببن ابوصفره» نامه نوشت تا نزد او بیاید. سپس محمدبن اشعث را نزد مهلب فرستاد تا او را - که با بهانهجویی و تعلل از آمدن سر باز میزد - به نزدش بیاورد. سرانجام، مهلب با سپاهی بزرگ و اموال فراوان به نزد مصعب آمد و مصعب به آمادهسازی سپاه پرداخت و سپاه را بهسوی کوفه حرکت داد.[279] زمانی که خبر حرکت مصعب به گوش مختار رسید، در میان یارانش برخاست و گفت: «ای مردم کوفه، ای اهل دین و یاوران حق و مددکاران ستمدیدگان و شیعیان رسول و آل رسول! آن کسانی که از شما گریختند و علیه شما طغیان کردند، به همپیمانان فاسق خود پیوستند تا شما را فریب دهند و حق را در بوتۀ آزمایش قرار دهند و باطل را زنده کنند و اولیای خدا را به قتل برسانند. به خدا سوگند اگر شما نابود شوید، دیگر خدا در زمین عبادت نمیشود، مگر با دروغ بستن به خدا و لعن اهلبیت پیامبرش. با احمربن شمیط همراه شوید که اگر با آنها روبهرو شوید، آنان را همانند قوم عاد و ارم نابود خواهید کرد؛ إن شاءالله.» احمربن شمیط به راه افتاد و در حمام أعین اردو زد. مختار چهار فرماندهی را که پیشتر همراه ابناشتر بودند فراخواند و آنها را همراه احمربن شمیط روانه کرد. این افراد از ابناشتر جدا شده بودند، زیرا گمان برده بودند او در امر مختار کوتاهی میکند. آنها از ابناشتر جدا شدند، و مختار آنان را به همراه احمربن شمیط فرستاد و سپاه بزرگی را با وی همراه کرد. احمربن شمیط،بنکامل شاکری را در مقدمۀ سپاه قرار داد و او حرکت کرد تا به مَذار رسید. در همین حین، مصعب نیز آمد و در فاصلهای نزدیک به او اردو زد.»[280] مصعب سپاهش را آرایش داد و ابنشمیط نیز سپاه خود را سامان داد؛ به این ترتیب که عبداللهبن کامل را فرماندﮤ جناح راست، عبداللهبن وهب را فرماندﮤ جناح چپ، رُزین سلولی را فرماندﮤ سوارهنظام، کثیربن اسماعیل را فرماندﮤ پیادگان، و کیسان ابوعمره را فرماندﮤ موالیان گمارد. هنگام آرایش سپاه، عبداللهبن وهب به ابنشمیط پیشنهاد داد موالیان را همراه خودش در صف پیادهها قرار دهد تا آنان نیز پیاده بجنگند و بر اسب سوار نباشند؛ به این بهانه که جنگیدن بهصورت پیاده، موجب اطمینان به شرکت در نبرد میشود، درحالیکه سواره میتواند هنگام تعقیب دشمن بگریزد. برخی از مورخان، این ماجرا را چنین نقل کردهاند که پیشنهاد ابنوهب، در حقیقت، نیرنگی علیه موالیان بود؛ زیرا اهل کوفه از جانب آنان سختیهایی دیده بودند و او به قصد نابودیشان این حیله را به کار بست و ابنشمیط نیز متوجه این حیله نشد.[281] به هر حال، نتیجۀ نبرد، شکست سپاه مختار و کشته شدن فرماندهان و بیشتر جنگجویانش بود، به جز شمار اندکی از سوارهنظام.-کشته شدن مختار
وقتی خبر شکست سپاه و کشته شدن یارانش در نبرد مَذار به مختار رسید، گفت: «گریزی از مرگ نیست و هیچ مرگی نزد من دوستداشتنیتر از مرگی همچون مرگ ابنشمیط نیست؛ چه نیکوست کشتهشدن در صف بزرگمردان!»[282] مختار مأموریت خود را به کاملترین وجهی که برایش میسر بود به انجام رساند. آنچه از ائمۀ طاهر (صلوات الله علیهم) به او رسیده بود - مبنی بر اینکه انتقامگیرندﮤ خون سبط رسول خداست - محقق گردید و توانست به لطف خدا از هزاران نفری که در قتل حسین و اهلبیتش مشارکت داشتند یا به آن کمک کرده بودند، انتقام بگیرد. مختار از همان آغاز قیامش آمادﮤ کشته شدن بود، اما از مرگ میخواست به او مهلت دهد تا مأموریتش را به پایان برساند. او میگفت: «به پروردگار دریاها و نخلها و درختها و بیابانها و کوهها و فرشتگان نیکوکار و برگزیدگان نیککردار سوگند، هر جبار و سرکشی را با شمشیری بُرّان و سپاهی از انصار به قتل خواهم رساند ... تا آن هنگام که ستون دین را بر پا کنم و شکاف امت مسلمان را ترمیم نمایم و دلهای مؤمنان را التیام بخشم و انتقام انبیا را بگیرم؛ آنگاه است که از زوال دنیا نهراسم و از مرگ رویگردان نباشم.»[283] به هر حال، مصعب با سپاهش بهسوی کوفه حرکت کرد و بخشی از سپاه را با کشتی از طریق رودخانه انتقال داد. مختار نیز با همراهانش به استقبال آنان رفت و در «حروراء» اردو زد و میان مصعب و کوفه فاصله انداخت. پیش از خروج از کوفه، عبداللهبن شداد را بهعنوان مسئول شهر گماشت و قصر و مسجد را مستحکم کرد و تجهیزات لازم برای محاصره شدن را در آن مستقر کرد؛ زیرا پس از واقعۀ مَذار در سپاهش ضعف و شکست میدید و انتظار نداشت ابراهیمبن اشتر با سپاهش به کمک او بیاید. این دوره با ابهاماتی همراه است و متون تاریخی بهجز اندکی به این مرحله نپرداختهاند.[284] ابراهیمبن اشتر در بسیاری از حوادث مهم - که پیشتر بیان شد - از یاریدهندگان اصلی مختار بود و مختار اعتماد ویژهای به او داشت. برخی نقل کردهاند مختار کسی را نیافت تا نامهای به ابراهیمبن اشتر برساند.[285] به هر صورت، مختار و مصعب سپاه خود را آرایش دادند؛ سپس دو سپاه به یکدیگر نزدیک شدند و جنگ آغاز شد. درگیری شدیدی روی داد و در هر دو سو، کشتار بسیاری صورت گرفت. برخی از یگانهای سپاه مختار تا نزدیکی مصعب پیش رفتند و نزدیک بود او را به قتل برسانند، ولی مصعب با همراهانش مقاومت کرد و مُهلببن ابوصفره به یاری او آمد و با حمله به سپاه مختار، صفوف آنان را در هم شکست. در جریان این نبرد، دو خبیث محمدبن اشعث و شبثبن ربعی (خدا لعنتشان کند) کشته شدند. مختار تمام روز با همراهانش جنگید، اما به سبب کمبود نیرو و کثرت دشمن، مواضعش ضعیف شد و ناچار به عقبنشینی و تحصن در قصر کوفه گردید. مصعب با سپاهیانش بهطرف کوفه پیشروی کرد و وارد شهر شد و سپاهش در سراسر کوفه پراکنده شدند؛ بهویژه با توجه به اینکه سپاه او شامل گروهی از کوفیانی بود که به او کمک کرده بودند و نیز شامل فرماندهانی همچون عبیداللهبن حر،[286] عبدالرحمنبن محمدبن اشعث، عبدالرحمنبن مخنف و دیگران بود. دیگر برای مختار سپاهی نمانده بود تا بتواند در برابر آنان بجنگد. آنها بهسوی قصری که مختار و همراهانش در آن پناه گرفته بودند، پیشروی کردند و راه کمکرسانی و غذا و آب را بر آنان بستند. مختار گاهی فرصت را غنیمت میشمرد و با همراهانش بیرون میآمد و با افرادی که در نزدیکی قصر بودند میجنگید و سپس بازمیگشت. محاصرﮤ او و یارانش سخت شد و بیشتر همراهانش از جنگیدن سستی ورزیدند؛ پس به آنان گفت: «وای بر شما! محاصره جز ناتوانی بر شما نمیافزاید. با ما بیایید تا بجنگیم تا اگر کشته شدیم، بزرگوارانه کشته شویم. به خدا سوگند، من ناامید نیستم، اگر راست بدانید که خداوند شما را کمک میکند.» اما آنان سستی ورزیدند و ناتوان شدند. پس مختار به آنان گفت: «اما من - به خدا سوگند - هرگز بهدست خودم تسلیم نمیشوم و آنان را بر جان خودم حاکم نخواهم کرد!» چون مختار تصمیم به خروج گرفت، غسل و حنوط کرد و خود را معطر ساخت و به سر و ریش خود عطر پاشید. سپس درحالیکه نوزده نفر همراهش بودند - که در میان آنان سائِببن مالک اشعری نیز بود - بهسوی دشمن بیرون رفت و به سپاهیان مصعب ندا داد: «آیا به من امان میدهید تا بهسوی شما بیایم؟» گفتند: «نه، مگر اینکه به حکم ما درآیی.» گفت: «هرگز جانم را در اختیار شما نمیگذارم.» سپس با شمشیر جنگید تا به شهادت رسید؛[287] رضوان خدا بر او باد. مصعب (خدا خوارش کند) سر مختار را جدا کرد و به همراه عبیداللهبن عبدالرحمن، بهسوی برادرش عبداللهبن زبیر در مکه فرستاد.[288] اما آن عده از یاران مختار که از جنگ خودداری کردند - و عدﮤ بسیاری از عرب و موالی بودند - سپاهیان مصعب آنان را تعقیب کردند و کشتند. مصعب دستور داد دست مختار را قطع کنند و با میخ به کنارﮤ مسجد بکوبند و آن دست آویزان ماند تا زمانی که حجاجبن یوسف در سال 75 هجری به کوفه آمد و دستور داد آن را بردارند.[289] همچنین، مصعب همسران مختار را احضار کرد و از آن دو دربارۀ مختار پرسید. امّثابت دختر سمرةبن جندب گفت: «ما چه میتوانیم بگوییم؟ جز همانی که شما دربارﮤ او میگویید.» پس مصعب او را آزاد کرد. اما عمره دختر نعمانبن بشیر گفت: «رحمت خدا بر او باد، او بندهای از بندگان صالح خدا بود.» مصعب دستور داد او را زندانی کنند و به برادرش عبداللهبن زبیر نوشت این زن ادعا میکند مختار پیامبر بوده است. عبداللهبن زبیر دستور کشتن او را صادر کرد؛ پس او را میان حیره و کوفه بردند و به قتل رساندند.[290] مصعب - خداوند خوارش کند - به کشتار گستردهای در میان مسلمانان اهل کوفه - که یاران مختار بودند و هزاران نفر را شامل میشد - دست زد و آنان را دستهدسته به قتل رساند تا آنجا که عبداللهبن عمر یک روز او را به سبب این جنایات سرزنش کرد: «محمدبن یوسف به من گفته است، مصعب به دیدار عبداللهبن عمر رفت و به او سلام کرد و گفت: "من برادرزادﮤ تو مصعب هستم." عبداللهبن عمر گفت: "بله، تو کسی هستی که در یک صبحگاه هفت هزار نفر از اهل قبله را کشتی؛ پس هر قدر میتوانی زنده بمان!" مصعب گفت: "آنان کافر و ساحر بودند." عبداللهبن عمر پاسخ داد: "به خدا قسم، اگر همین تعداد گوسفند از ارث پدرت را کشته بودی، اسراف به حساب میآمد!"»[291] شهادت مختار (رحمت خدا بر او) در نیمۀ ماه رمضان سال ۶۷ هجری رخ داد و مصعب پس از کشتن او مدتی در کوفه اقامت کرد.[292] نکته: مدت اقامت این جنایتکار، مصعببن زبیر، در کوفه طولانی نشد؛ زیرا عبدالملکبن مروان در سال ۷۱ هجری، از شام بهسوی کوفه حرکت کرد. مصعب با سپاهی بزرگ به مقابله با او رفت و دو سپاه در «مَسکن» به هم رسیدند و با یکدیگر جنگیدند. مردم عراق مصعب را تنها گذاشتند و او در جنگ کشته شد، و ابراهیمبن اشتر نیز همراه او کشته شد.[293]-نکات مهم
-نکتۀ اول: تأیید عملکرد مختار بهعنوان یک قیامکننده
قیام در برابر ظالم و جنایتکار (به قصد خونخواهی امام معصوم مظلوم) موضوعی است و ادارﮤ حکومت و کشور موضوعی دیگر. حقیقت آن است که تا زمانی که «حاکم» معصوم نباشد یا تحت نظارت مستقیمِ امام معصوم عمل نکند، هرگز نمیتواند بهگونهای که همیشه مورد رضای الهی است حکومت یا هدایت کند، هرکه میخواهد باشد. با بررسی حوادث کوفه در دوران حکومت مختار، برخی رفتارها و تصمیمها از سوی او دیده میشود که از نگاه خودش، اقدامی ضروری یا مقطعی برای حفظ نظام و مصالح عمومی بوده است. اما بسیاری از مردم - حتی برخی از پیروانش - این اقدامات را به گونهای دیگر تفسیر میکردند. حتی برخی از آنها این اقدامات را در تعارض با اصولی میدیدند که مختار بهخاطرشان قیام کرده بود؛ مانند نزدیک شدن به برخی شخصیتها و اشراف منحرفشده از حق به باطل، تأخیر چندماهه در قصاص قاتلان حسین(ع) پس از پیروزی قیامش، چگونگی تقسیم بیتالمال، یا برخی تصمیمات مربوط به برخورد با رعیت بهطور کلی، یا برخی سیاستهای کلی او در داخل و خارج از کوفه، و نظایر اینها. اما تا آنجا که به موضوع مورد بحث ما یعنی «روز حسین» مربوط میشود، آنچه برای ما اهمیت دارد، بررسی شخصیت مختار بهعنوان یک قیامکننده و خونخواه حسین(ع) و مجازاتکنندﮤ قاتلان اوست، نه بهعنوان یک حاکم یا شخصیت دولتی. در نتیجه، آنچه برای ما اهمیت دارد، تأیید موضعگیری او از جهت خونخواهی حسین(ع) و قصاص مجرمان ملعونی است که در شهادت ایشان(ع) دست داشتهاند؛ چراکه این کار او مورد رضایت امام معصوم بود، و همچنین رفتارهای دیگری که مورد تأیید و رضایت معصوم بودند؛ اما سایر اقدامات او که به ادارﮤ حکومت در دورهای حدود یک سال و نیم مربوط میشود، اینها خارج از چهارچوب بحث ماست، و قطعاً در برخی از آنها خطاهایی نیز رخ داده است؛ چراکه این اقدامات تحت نظارت مستقیم امام معصوم انجام نمیشدند.-نکتۀ دوم: آیا مختار امانی را که به ابنسعد (لعنةاللهعلیه) داده بود نقض کرد؟
برخی مورخان نقل کردهاند مختار پیش از کشتن عمربن سعد، به او امانی با مضمون زیر داده بود: «بسم الله الرحمن الرحیم. این امان مختاربن ابوعبیده ثقفی برای عمربن سعدبن ابی وقاص است: جان و خانواده و مال و فرزندان تو با امان خداوند متعال در امان است، به شرط آنکه اقداماتی که پیش از این دربارﮤ تو شنیده شده است، از تو سر نزند، مطیع باشی و در خانهات بمانی و هیچ حادثهای از تو سر نزند. پس هرکدام از سربازان خدا و شیعیان آلمحمد(ص)، عمربن سعد را ملاقات کرد با او جز خیر رفتار نکند؛ والسلام.» سپس جمعی به آن گواهی دادند.[294] ازاینرو، ممکن است گفته شود: چگونه مختار این اماننامهای را که به ابنسعد داده بود، نقض کرد و او را کشت؟ و حتی عدهای ممکن است این نقض را طعنهای در دیانت و اخلاق مختار بدانند! میگویم: مختار هیچ عهد یا امانی را با انسانی که حرمت داشته باشد نقض نکرد؛ زیرا عمربن سعد (لعنةاللهعلیه) پس از اقدام به قتل حسین(ع)، حکم دشمنی و عداوت با خدا و رسول و آل رسول(ع) را بر خودش جاری ساخت؛ و میدانیم «ناصبی» نجس و پلید، و حتی از سگ نیز نجستر است و جان یا مالش حرمتی ندارد. بنابراین، عمربن سعد اساساً شایستۀ آن نبود که احکام مربوط به عهد و پیمان (ازجمله اماننامه) که در آن زمان در سطح دینی و اخلاقی مرسوم بود، برایش جاری شود. بله، میتوان اساساً دربارﮤ اصل اعطای اماننامه به بحث پرداخت، نه نقض اماننامه؛ و مسلماً مختار توجیحاتی داشته که این کار را مناسب میدیده، بهویژه با توجه به اینکه هدف قیام او، نابودی شخصیتهای بزرگی بود که در آن زمان از جایگاه اجتماعی و قبیلهای و سیاسی برخوردار بودند. ازاینرو، شاید او سیاست تدرّج و تفکیک قوا را در پیش گرفته بود تا انجام کار برایش آسان شود و بتواند بر قاتلان حسین (بهخصوص سران و شخصیتهای برجسته) غلبه کند، بهجای اینکه همۀ آنان را در یک زمان هدف قرار دهد، که در این صورت کار برایش قطعاً بسیار دشوار میشد. در اینجا، بنده قصد ندارم به درستی یا نادرستی مسئلۀ اعطای اماننامه به ابنسعد از سوی مختار بپردازم، بلکه بیشتر هدف بنده این است که روشن کنم مختار (رضواناللهعلیه) نه پیمانی را شکسته و نه امانی را از کسی که دارای حرمتی بوده نقض کرده است. در نتیجه، هیچ طعنهای به دین یا اخلاق مختار وارد نیست؛ این نکتۀ اول. نکتۀ دوم: طبق متن اماننامۀ یاد شده، مختار اماننامهاش را بهطور مطلق صادر نکرده بود، بلکه آن را به دو شرط مقید کرد: «شنیدن و اطاعت کردن و ماندن در خانه» و «اینکه هیچ حادثهای ایجاد نکند»؛ و این یعنی اگر عمربن سعد مرتکب حادثهای میشد یا از شنیدن و اطاعت سر باز میزد و در خانه نمیماند، «امان» از او برداشته میشد! روشن است عمربن سعد به این شروط پایبند نماند؛ زیرا در شب پیش از کشته شدنش از خانه خارج شد و به حمام خارج از کوفه رفت، و سپس به توصیۀ برخی از همراهانش یا بهدلیل به خواب رفتن روی مرکبش قبل از سپیدهدم بازگشت؛ پس کشته شدن او پس از نقض شروط اماننامه صورت پذیرفته است: «و [عمر] از سخن مختار دربارﮤ خودش آگاه شد؛ پس تصمیم گرفت از کوفه خارج شود. مردی از بنیتیم لات به نام "مالکبن دومه" را که مردی شجاع بود احضار کرد و چهارصد دینار به او داد و گفت: "این پول را برای نیازهای ما نزد خودت نگاه دار." آنگاه خارج شدند و چون به نزدیکی حمام عمر یا نهر عبدالرحمن رسیدند، ایستاد و گفت: "آیا میدانی برای چه خارج شدم؟" گفت: "نه." گفت: "از مختار ترسیدم." ابندومه گفت: "... اگر فرار کنی، خانهات ویران میشود و خانواده و مال و مزرعهات را غارت میکنند، درحالیکه تو از عزیزترین اعراب هستی." عمر با سخن او فریب خورد و آنها بازگشتند و سپیدهدم وارد کوفه شدند. این روایت مرزبانی است. در روایتی دیگر آمده: چون مختار از خروج او از کوفه باخبر شد، گفت: "اللهاکبر! ما حیلهای برای او تدارک دیدهایم و بر گردن او زنجیری است که اگر بخواهد بگریزد، نمیتواند." عمربن سعد روی ناقه به خواب رفت و مرکبش او را به کوفه بازگرداند، درحالیکه خودش آگاه نبود. عمر، پسرش را نزد مختار فرستاد. مختار از او پرسید: "پدرت کجاست؟" گفت: "در منزل است." آن دو هرگز به همراه مختار در یک مکان جمع نمیشدند و اگر یکی حاضر میشد، دیگری غایب میشد، از ترس اینکه اگر یک جا جمع شوند، مختار آن دو را به قتل برساند. حفض پسر عمر گفت: "پدرم میپرسد: آیا تو به اماننامه پایبند هستی؟" مختار گفت: "بنشین." مختار، ابوعمره (کِیسان تمار) را فراخواند و با او نجوا کرد: "عمربن سعد را بکش؛ و وقتی وارد خانهاش شدی و شنیدی گفت: "ای غلام، عبایم را بیاور"، بدان که میخواهد شمشیر بگیرد؛ پس پیشدستی کن و او را بکش." دیری نگذشت که ابوعمره بازگشت و سر عمربن سعد را آورد. حفص گفت: "انا لله و انا الیه راجعون." مختار به حفص - پسر عمربن سعد - گفت: "آیا این سر را میشناسی؟" گفت: "آری، و پس از او در زندگی خیری نیست." مختار گفت: "تو بعد از او زنده نخواهی بود." سپس فرمان داد او را کشتند و گفت: "عمر در برابر خون حسین(ع)، و حفص در برابر خون علیبن حسین(ع)؛ ولی این دو برابر نیستند. به خدا قسم، اگر سهچهارم قریش را میکشتم، حتی خونبهای یکی از انگشتان حسین(ع) هم نمیشد." محمدبن حنفیه بهخاطر مجالست مختار با عمربن سعد و تأخیر در کشتنش به مختار خرده میگرفت. مختار سر هر دو را به همراه مسافربن سعد همدانی و ظبیانبن عماره تمیمی، برای او به مکه فرستاد.»[295] همچنین، دربارﮤ قیدِ «هیچ حَدَثی - چیزی - از تو سر نزند»، از امام باقر(ع) نقل شده که منظور مختار از این «حدث»، رفتن به «بیتالخلا» (توالت) بوده است.[296]-نکتۀ سوم: سرنوشت ابراهیمبن اشتر
پس از کشته شدن مختار، مصعببن زبیر، کارگزارانش را به شهرهای عراق فرستاد و به ابراهیمبن اشتر نامه نوشت و او را به اطاعت خودش دعوت کرد و وعده داد که اگر اطاعت کند، شام و هرآنچه از سرزمین مغرب را به دست آورد، به او واگذار میکند. در همان زمان، عبدالملکبن مروان نیز به او نامه نوشت و او را به اطاعت خودش دعوت کرد و وعده داد اگر اجابت کند، عراق را به او خواهد داد. ابراهیم با یارانش مشورت کرد. برخی او را به اطاعت از ابنزبیر و برخی به اطاعت از عبدالملک توصیه کردند. ابراهیم گفت: «اگر عبیداللهبن زیاد و سران شام را نکشته بودم، از عبدالملک پیروی میکردم، اما دوست ندارم هیچ شهری را بر مردم شهر خودم و هیچ عشیرهای را بر عشیرﮤ خودم ترجیح دهم»؛ پس به مصعب نامه نوشت و مصعب نیز پاسخ داد "نزد من بیا". او نیز اطاعت کرد و نزد مصعب رفت.»[297] صرفنظر از دقت روایت در مخیر بودن ابراهیمبن اشتر میان اطاعت عبدالملک اموی و مصعببن زبیر، آنچه از نظر تاریخی مسلّم است این است که ابراهیم به مصعببن زبیر پیوست. مدتی در کوفه همراه او ماند و سپس بهعنوان والی موصل از طرف او منصوب شد. در هر حال، بعد از حرکت عبدالملکبن مروان با سپاهش بهسوی عراق در سال ۷۱ هجری، مصعب برای ابراهیم پیغام فرستاد نزد او بیاید؛ ابراهیم نزد او آمد و در مقدمۀ سپاه او - که از کوفه حرکت کرد - قرار گرفت و در «مسکن» اردو زد. عبدالملک نیز با بسیاری از بزرگان و اشراف کوفه و مناطق دیگر - ازجمله ابراهیم - نامهنگاری کرد و آنها را در برابر دریافت عطایا و وعدههایی به ترک جنگ به همراه مصعب دعوت کرده بود. اما دربارﮤ ابراهیم، او نامۀ عبدالملک را برای مصعب آورد و وقتی از او دربارﮤ دلیل رد این پیشنهاد پرسید، گفت: «هرگز خود را به خیانت و نیرنگ نمیآلایم!» به هر حال، جنگ میان دو طرف درگرفت و سپاه مصعب بهدلیل خیانت عدهای شکست خورد و ابراهیمبن اشتر در این نبرد کشته شد، و در نهایت مصعب نیز به قتل رسید.-نکتۀ چهارم: آیا آل زبیر خونخواه حسین(ع) بود؟
با وجود نسبت خانوادگی میان آل زبیر و بنیهاشم و بهویژه آل علیبن ابیطالب(ع)، که از هر دو طرف، یعنی پدر و مادر، با یکدیگر نسبت داشتند،[298] اما واقعیت این است که کشته شدن حسین(ع) برای آل زبیر هیچ اهمیتی نداشت؛ بلکه ابنزبیر ازجمله افرادی بود که بیشترین بهره را از شهادت حسین(ع) برد؛ زیرا پس از آن، حجاز و صحنۀ سیاسی برای او خالی شد، درحالیکه پیش از آن در سایۀ شخصیت حسین(ع) - فرزند رسول خدا(ص) - کسی به او اهمیت نمیداد و هیمنۀ شخصیت حسین(ع) بر همه سایه افکنده بود. آنچه در تاریخ آمده دربارﮤ دعوت ابنزبیر به خونخواهی حسین(ع) یا یاد کردن او(ع) در خطبههایش در مکه، در مقطع خاصی از دوران نهضتش (پیش از مرگ یزید)، تنها یک شعار بود؛ شعاری که برای مشروعیتبخشی به قیام خود و جذب بیشترین تعداد ممکن از مردم سر میداد تا پس از آن به هدف واقعی خود - یعنی دستیابی به حکومت و دنیا - برسد؛ و گذشت زمان نیز دروغ بودن آن شعارها و حقیقت اهداف و خواستههای او را آشکار کرد. حقیقت این است که - همانطور که پیشتر نیز بیان کردم - خواستۀ عبداللهبن زبیر و برادرانش - مثل مصعب - فقط حکومت و اموال و دنیا بود و بس؛ و کشته شدن حسین(ع) برایشان کوچکترین اهمیتی نداشت؛ و ما این را بهروشنی در سیرﮤ والیان او میبینیم؛ مثل والی او در کوفه (ابنمطیع)، که قاتلان حسین(ع) را به خود نزدیک کرده بود و بعضی از آنان را - بهویژه عمربن سعد (لعنةاللهعلیه) - از ترس گرفتار شدن بهدست انقلابیها، در قصر خود جای داده بود؛ و حتی فرماندهان سپاه ابنمطیع - که با قیام مختار روبهرو شدند - خودشان از قاتلان حسین(ع) بودند؛ مثل شمربن ذیالجوشن، شبثبن ربعی، حجاربن ابجر، عمروبن حجاج، محمدبن اشعث و دیگر ملعونها؛ همانگونه که در حوادث قیام مشاهده کردیم. همچنین، دیدیم که مصعببن زبیر، افرادی را که از انتقام مختار جان سالم بهدر برده بودند، پناه داد و با آنان همپیمان شد و به همراه آنان به جنگ با کسی که برای خونخواهی حسین(ع) قیام کرده بود - یعنی مختار - رفت و در نهایت، او را محاصره کرد و به شهادت رساند و - همانطور که گذشت - هزاران نفر از یاران او را نیز به قتل رساند. طبری گفتوگویی را میان مصعب و مُهلب هنگام ورود به کوفه نقل میکند: «مهلب به او گفت: "ای امیر، چه فتح خوبی بود، اگر محمدبن اشعث کشته نمیشد." مصعب گفت: "راست گفتی" ... سپس ادامه داد: "ای مهلب!" مهلب گفت: "لبیک، ای امیر." مصعب گفت: "آیا میدانی عبیداللهبن علیبن ابیطالب کشته شده است؟" مهلب گفت: "انا لله وانا إلیه راجعون." مصعب گفت: "او از کسانی بود که دوست داشت این فتح را ببیند." سپس ادامه داد: "آیا میدانی چه کسی او را کشته است؟" مهلب گفت: "نه." مصعب گفت: "همانهایی که خودشان را شیعۀ پدرش میدانند؛ او را کشتند درحالیکه او را به خوبی میشناختند."»[299] مصعب تأسف خود را از کشته شدن محمدبن اشعث (لعنةاللهعلیه) ابراز میدارد، درحالیکه میداند او از افرادی بود که در قتل حسین(ع) مشارکت داشت، و پیش از آن نیز در قتل مسلمبن عقیل(ع) شرکت کرده و زره و شمشیر او را پس از شهادتش به غنیمت گرفته بود؛ همانطور که پیشتر در ماجرای شهادت مسلم(ع) بیان شد. همچنین، مصعب در ادعای خود که «اگر عبیداللهبن علیبن ابوطالب زنده میماند، شایستهتر از خودش برای تولی امر بود» صادق نبود؛ زیرا اگر چنین اعتقادی داشت، از همان ابتدا قاتلان حسین را یاری نمیداد. عبیدالله فقط از نظر نسبی به علی(ع) منتسب بود، اما حسین(ع) علاوهبر انتساب به رسول خدا(ص) و علی و فاطمه (صلوات خدا بر او) - در روایاتی که زنان و مردان مسلمان از آنها آگاه بودهاند - از طرف جدش و پدرش به او تصریح شده بود. حال، کسی که برای حسین حرمتی قائل نشد، قاتلانش را یاری کرد و یارانش را کشت، چگونه میتواند برای دیگری حرمت قائل شود؟! بهعلاوه مصعب - مطابق نقل پیشگفته - قتل عبیدالله را به یاران مختار - که آنان را «شیعیان پدرش» مینامد - نسبت میدهد. و در روایات دیگری آمده او را در خیمهاش یافتند که کشته شده بود، همانگونه که امیرالمؤمنین(ع) خبر داده بود و معلوم نشد چه کسی او را کشته است: از امام باقر(ع) نقل شده است که فرمود: «امیرالمؤمنین(ع) فرزندانش را، که دوازده پسر بودند، گرد آورد و فرمود: "خداوند خواست در سنت یعقوب چنین قرار دهد که فرزندانش را -که دوازده پسر بودند - گرد آورد و به آنان گفت: من به یوسف وصیت میکنم، پس به او گوش دهید و از او فرمان برید؛ و من به حسن و حسین وصیت میکنم، پس به آن دو گوش دهید و از آنها فرمان برید. عبیدالله - پسرش - به ایشان(ع) گفت: "ای پدر، یعنی محمدبن علی نیست؟" و منظورش محمدبن حنفیه بود. به او فرمود: "در زمان حیات من چنین جرئتی در برابر من داری؟! گویی تو را میبینم که در خیمهات کشته شدی و هیچکس نمیداند چه کسی تو را کشته است." در دوران مختار، نزد او رفت. مختار گفت: "من آنجا نبودم."[300] پس عبیدالله خشمگین شد و به مصعببن زبیر که در بصره بود، پیوست و گفت: "مرا فرماندﮤ جنگ با کوفیان بگردان." او در مقدمۀ لشکر مصعب گمارده شد. آنها در حروراء با یکدیگر روبهرو شدند. شب شد و میان آنان فاصله افتاد؛ و صبحگاهان او را در حالی یافتند که در خیمهاش کشته شده بود و هیچکس نمیدانست چه کسی او را کشته است.»[301] بله، در سراسر زندگی آل زبیر، تنها یک موضع دیده میشود که در آن تلاش کردند به امام حسین(ع) و آنچه بر او گذشت اقتدا کنند؛ و آن رفتاری بود که بهطور خاص از مصعب در واپسین لحظات نبردی که میان او و عبدالملکبن مروان در منطقۀ «مَسکَن» روی داد، سر زده است. در آن هنگام که هزاران تن او را محاصره کرده بودند و راهی برای گریز باقی نمانده بود، و پس از آنکه فرماندهان سپاهش او را تنها گذاشته بودند و عرصه بر او تنگ شده بود، در آن شرایط عروةبن مغیرةبن شعبه را دید و به نظر میرسد او با جزئیات واقعۀ کربلا آشنا بوده است؛ پس او را به خودش نزدیک کرد و از او پرسید: "حسین چگونه توانست در برابر هزاران نفر ایستادگی کند و در برابرشان کُرنش نکند و تسلیم نشود؟ و چگونه در برابر مرگ صبر کرد؟" عروه پاسخ او را داد و مصعب پایداری ورزید و همچنان جنگید تا اینکه کشته شد: «و چون یاران مصعب، کثرت سپاه عبدالملک را دیدند سستی ورزیدند و ترس سراسر وجودشان را فراگرفت. مصعب به عروةبن مغیره - درحالیکه همراهش حرکت میکرد - گفت: "نزدیک بیا ای عروه، که با تو سخنی دارم." پس او نزدیک آمد. مصعب گفت: "از حسین برایم بگو که وقتی عرصه بر او تنگ شد، چه کرد؟" عروه گفت: "ماجرای حسین و پیشنهاد ابنزیاد را برایش بازگو کردم؛ اینکه خواست حکم او را بپذیرد، اما حسین نپذیرفت و بر مرگ صبر کرد." مصعب با تازیانه بر زین مرکبش زد و گفت: "آنان که در کربلا از خاندان هاشم بودند / الگو گرفتند و راه اقتدا را برای بزرگمردان سنّت نهادند."»[302] اقتدای مصعب به موضعگیری حسین(ع) و صبر و پایداریاش در برابر مرگ تعجبی ندارد؛ زیرا حسین(ع) تا همین امروز ما برای همۀ مردم الگوی تمام قیامکنندگان است و تا ابد نیز خواهد ماند، چه قیامکننده بر حق باشد و چه بر حق نباشد. حسین(ع) نماد جاوید انسانی است که همه به او اقتدا میکنند و درخشش او - بدون هیچ افولی - تا ابد باقی است.-نکتۀ پنجم: درسهایی از قیام مختار
اول: تخلف از جبهۀ حق در دنیای امتحان بسیار رخ میدهد. با وجود آنکه در آن زمان، پایگاه بزرگی از مردمی که به ولایت علی و حسین(ع) معتقد بودند در کوفه و بهطور کلی در عراق وجود داشت، اما بسیاری از افرادی که حق را باور داشتند از یاری مختار - که برای خونخواهی حسین(ع) از قاتلان جنایتکارش قیام کرده بود - بازماندند. چنین وضعی - یعنی کوتاهی و ترک یاری - همواره با امامان معصوم نیز رخ داده است و میدهد؛ و مصیبت امام حسین(ع) در کربلا، بزرگترین گواه برای این حقیقت تلخ است. دوم: دو خصوصیت وجود دارد که ممکن است متضاد به نظر برسند، اما در عالم امتحان میتوانند در وجود انسان جمع شوند؛ و این دو عبارتاند از: اعتقاد به حق، و فریب خوردن با دنیا؛ یعنی ایمان میتواند در کنار کوتاهی، دلبستگی به دنیا، مقام، مال و امثال آن جمع شود. پس ممکن است شما شخص مؤمنی را ببینی که به عقیدﮤ حق اعتقاد دارد، اما چهبسا مقام و جاه و مال و دنیا بهطور کلی، تأثیر بسیاری در نفس و وجود او بگذارد. نمونهای از این حالت را ما به نوعی در رفتار ابراهیمبن اشتر پس از نبرد خازر مشاهده کردیم؛ زیرا او در موصل بهعنوان امیر باقی ماند و از بازگشت به کوفه خودداری کرد، که منجر به ضعف جبهۀ مختار و در نهایت، کشته شدنش به دست جنایتکار مصعببن زبیر شد؛ و تنها همین نبود، بلکه ابراهیم با مصعب بیعت کرد و در نبردی که میان او و عبدالملکبن مروان در مسکن (نزدیک دجیل) رخ داد، زیر پرچم مصعب کشته شد. سوم: باید از فتنههایی که ممکن است جامعۀ مؤمنان را گرفتار کند و آن را از درون دچار سستی و ضعف کند پرهیز کرد. و ازجمله فتنههای بسیار خطرناک، شکوتردید در مشروعیت رهبریِ مورد رضایت امام معصوم و تردید در اطاعت از آن به بهانههایی همچون دلسوزی برای دین و امثال آن است. ما این وضعیت را پیش از آغاز قیام مختار مشاهده کردیم که باعث شد آغاز قیام از ابتدای محرمالحرام تا نیمۀ ماه ربیعالاول به تأخیر بیفتد. چهارم: بدگمانی به مؤمنان صاحبش را به هلاکت میکشاند؛ و اگر شخص تردیدکننده در جایگاه رهبری قرار داشته باشد، قطعاً بر مأموریتش تأثیر میگذارد و حتی ممکن است منجر به شکست آن شود. ما این وضعیت را در پیشنهادی که عبداللهبن وهب به فرماندﮤ سپاه مختار (احمربن شمیط) و درخواست از موالیان سوارهنظام برای پیاده شدن از اسبهایشان - به دلیل شکوتردید در وفاداری و پایداری آنان در جنگ - ارائه کرد، مشاهده کردیم که یکی از دلایل شکست در نبرد «مذار» بود؛ نبردی که کمر جبهۀ مختار را شکست و به نابودی کشاند. پنجم: در میان کشتهشدگان نبرد «مذار» از سپاه جنایتکار مصعببن زبیر، عبیداللهبن علیبن ابیطالب(ع) نیز حضور داشت؛ و این تأیید میکند «نَسَب» بهتنهایی برای اثبات حقانیت شخص و سپس تبعیت و اطاعت از او کافی نیست. مصعب تلاش کرد از کشته شدن او در میان صفوف خود بهعنوان دلیلی برای حقانیت جبهۀ خودش در برابر جبهۀ مختار بهرهبرداری کند، اما این قطعاً معیاری باطل است؛ زیرا نَسَب بهتنهایی - حتی تا برپایی ساعت - هرگز نشانهای برای حقانیت و درستی موضع نخواهد بود. آری، وجود معصوم یا کسی که معصوم به اسم به او تصریح کرده[303] در یکی از دو جبهۀ درگیر، نشانۀ حقانیت جبههای است که او در آن حضور دارد؛ و این یعنی میان حسن و حسین(ع) از یک سو و دیگر فرزندان امیرالمؤمنین(ع) - همچون ابنحنفیه، عبیدالله و عمر - از سوی دیگر تفاوت وجود دارد و این تفاوت در وجود نصی است که عصمت حسنین را آشکار میکند و به همین سبب، حقانیت، وجوب اطاعت و پیروی و ایمان به امامتِ فقط آن دو را در هر زمان اثبات میکند. ششم: که قطعاً مهمترین درس است، حفظ جان امام معصوم از هر چیز دیگری مهمتر است؛ زیرا زندگی او به معنای حیات دین حق است و مرگ او پیش از اتمام رسالتش به معنای نابودی کامل حق خواهد بود. از همین رو، لعنت شامل حال کسی میشود که باعث شود جان معصوم به خطر بیفتد. طبیعتاً گاهی لازم میشود نام معصوم بهطور صریح مطرح نشود، و موضوع از طریق برخی از مؤمنان(ع) با راهنمایی و هدایت او(ع) پیگیری شود. اصرار بر فرهنگ «از ناحیۀ توست یا معصوم» به بهانۀ احتیاط برای دین، بیماری خطرناکی است که به جبهۀ حق آسیب فراوانی میرساند؛ زیرا این کار در نهایت، به زیان خود معصوم و به خطر افتادن جان او میانجامد؛ چنانکه مشاهده کردیم امام زینالعابدین(ع) مجبور شد با هیئت کوفیان دیدار کند و مشروعیت قیام مختار را برای خاموش کردن فتنه و از بین بردن شکوتردید آنان روشن نمایند.-اعتقاد مختار و مشروعیت قیامش
-سخن نهایی دربارۀ مختار 1. هرکس اقدامات مختار ثقفی در قیامش و ضربههای او به قاتلان امام حسین و شخصیتهای بزرگ حامی حکومت اموی و قریش را ببیند – که به خونخواهی از ریحانه و سبط بهخونغلتیدﮤ رسول خدا(ص) به شکست بزرگ و ذلتباری در کربلا برای آنان انجامید - علت تخریبها و حملات علیه او برای بدنامیاش را درک میکند.[304] اتهاماتی مانند نسبت دادن او به دروغگویی، سحر، ادعای نبوت، زندیق بودن و سوء عقیده؛ و اینها اتهاماتی است که پژوهشگر دربارﮤ شخصیت مختار در منابع تاریخی مشاهده میکند، بهویژه با توجه به اینکه اتهامزنندگان عموماً به تعصب اموی و قریشی معروف هستند.[305] مختار با کشتن بسیاری از سران و بزرگان این گروهها، آنان را عزادار کرد. بنابراین از چنین افرادی چه انتظاری میتوان داشت، آنگاه که میشنیدند که میگفت: «اگر سهچهارم قریش را بکشم، بازهم به اندازﮤ فقط یکی از انگشتان حسین جبران نکردهام!» این اتهامات واهی علیه مختار، بیتردید از ساحت میدانداران حکومتهای ستمگر و بوقچیان و قلمهای مزدور در شکلگیری آنها بری نبوده است. بنیامیه و آلزبیر متحد بودند تا با تخریب مختار، جنایتهای خود را نسبت به مسلمانان پیرو او توجیه کنند. همان کسانی که در قیامشان جز خونخواهی حسین و اهلبیتش(ع) هدفی نداشتند. تا آنجا که عبداللهبن عمر، وقتی به مصعببن زبیر بهخاطر جنایتهایش و ریختن خون هزاران مسلمانِ پیرو مختار در مدتی کوتاه اعتراض کرد، آن ملعون با یک جمله قتل آنان را توجیه کرد و گفت: «آنها کافر و جادوگر بودند!»[306] حتی شخصیتهایی بالاتر از مختار - که یقیناً مختار با آنها قابلقیاس نیست - نیز مورد تخریب و بدگویی قرار گرفتند؛ همانند آنچه در حق امیرالمؤمنین علیبن ابیطالب و فرزندانش(ع) صورت گرفت، با اینکه رسول خدا(ص) در حق آنان شهادت داده بود و حتی خداوند نیز به پاکی آنان گواهی داده بود. با اینهمه، این بدگوییها ساختهوپرداخته شد و انتشار یافت و دستبهدست گردید،[307] و حتی تا به امروز نیز برخی از معاندان و ناصبیان، این افتراها و بدگوییهای باطل را تکرار میکنند. حال، چه انتظاری میتوان دربارﮤ دیگر افرادی داشت که همچون اهلبیت(ع) از آن عظمت و پاکی و نص و نزدیکی به رسول خدا(ص) برخوردار نبودهاند؛ افرادی مثل مختار ثقفی (رضواناللهعلیه)! اما آنچه حقیقتاً درکش دشوار است، این است که برخی از افرادی که خود را از دوستداران آلمحمد و شیعیانشان میدانند، به مختار ایراد میگیرند و به بهانههای واهی (که وضعیتشان روشن خواهد شد) او را نکوهش میکنند، درحالیکه اکثریت او را پذیرفته و ستایش کردهاند. گروهی هم دربارﮤ او سکوت کرده و علم به حال او را به خدا سپردهاند.[308] 2. اختلاف دربارﮤ شخصیت مختار پدیدﮤ نوظهوری نیست، بلکه حتی در زمان ائمه از آلمحمد(ع) نیز وجود داشته است. روایت زیر، اختلاف مردم را دربارﮤ مختار در زمان امام باقر(ع) روشن میکند، و همچنین سخن امام(ع) را دربارﮤ مختار که قطعاً فصلالخطاب است. از عبداللهبن شریک نقل شده است که گفت: در روز عید قربان به حضور امام باقر(ع) وارد شدیم. ایشان(ع) تکیه داده بود و شخصی را برای اصلاح موهایش فراخوانده بود. من در برابرش نشستم. در این هنگام، پیرمردی از اهالی کوفه خدمت ایشان(ع) وارد شد و دستش را دراز کرد تا امام(ع) را ببوسد، اما امام(ع) مانع شد و فرمود: «تو کیستی؟» عرض کرد: «من ابوالحکمبن مختاربن ابوعبید ثقفی هستم»؛ و او از امام(ع) فاصله داشت. امام(ع) دستش را بهسوی او دراز کرد تا آنجا که نزدیک بود او را در دامن خود بنشاند، پس از آنکه ابتدا مانع از گرفتن دستش شده بود. سپس آن پیرمرد عرض کرد: «اصلحک الله، مردم دربارﮤ پدرم سخنان بسیاری گفتهاند و میگویند، و به خدا قسم سخن نهایی از آنِ توست.» امام(ع) فرمود: «آنها چه میگویند؟» گفت: «میگویند او دروغگو بود. شما مرا به هر چیزی امر کنی میپذیرم.» امام(ع) فرمود: «سبحانالله. به خدا قسم، پدرم به من خبر داد مهریۀ مادرم از همان اموالی بود که مختار فرستاده بود. آیا او نبود که خانههای ما را بنا کرد؟ آیا او قاتلان ما را نکشت؟ و آیا خونخواه ما نبود؟ خدا رحمت کند او را؛ و به خدا قسم، پدرم به من خبر داد مختار شبها نزد فاطمه دختر علی مینشست، بسترش را برایش میگسترد و برایش بالش آماده میکرد و از او حدیث میآموخت. خدا پدرت را رحمت کند، خدا پدرت را رحمت کند؛ هیچ حقی برای ما نزد کسی باقی نگذاشت جز آنکه آن را ستاند، قاتلان ما را کشت و خونهای ما را طلب نمود.»[309] همچنین مادر زیدِ شهید، کنیزی بود که مختار او را برای امام علیبن حسین(ع) فرستاد، و امام(ع) او را از مختار پذیرفت و با او ازدواج کرد و زید را از او به دنیا آورد؛ همانطور که در روایت زیر آمده است: از ابوحمزﮤ ثمالی نقل شده است که گفت: «هر سال یک بار در موسم حج به دیدار علیبن حسین(ع) میرفتم. در یکی از سالها به خدمتش رسیدم و کودکی بر ران ایشان(ع) نشسته بود. آن کودک برخاست و راه رفت تا اینکه در آستانۀ در به زمین افتاد و سرش شکست. امام(ع) شتابان بهسوی او رفت و خونش را پاک کرد و فرمود: «تو را به خدا میسپارم از اینکه آن مصلوب در کناسه باشی.» گفتم: «پدر و مادرم فدای تو، کدام کناسه؟» فرمود: «کناسۀ کوفه.» گفتم: «آیا چنین خواهد شد؟» فرمود: «بله، به خدایی که محمد را بهحق به پیامبری برانگیخت، سوگند اگر بعد از من زنده بمانی، این کودک را خواهی دید که در یکی از محلههای کوفه کشته و مدفون میشود، سپس بیرون کشیده و در کناسه به دار آویخته میشود؛ سپس پایین آورده و سوزانده میشود، و خاکسترش به باد داده میشود.» گفتم: «فدایت شوم، اسم این کودک چیست؟» فرمود: «پسرم زید.» سپس اشک در چشمانش جمع شد و فرمود: «سخنی دربارﮤ این پسرم برایت میگویم. شبی در حال سجده و رکوع خوابم برد و دیدم در بهشت هستم و رسول خدا(ص) و علی و فاطمه و حسن و حسین(ع) مرا به ازدواج حورالعینی درآوردند. با او همبستر شدم و در کنار سدرةالمنتهی غسل کردم و بازگشتم. ندایی برخاست: "زید گوارای تو باد." بیدار شدم، وضو گرفتم و نماز صبح را خواندم. در این هنگام درِ [خانه را] زدند. بیرون رفتم؛ مردی را دیدم که کنیزی به همراه داشت که آستینش به بازویش پیچیده و با روسری پوشیده بود. گفتم: "چه کار داری؟" گفت: "میخواهم علیبن حسین(ع) را ببینم." گفتم: "من هستم." گفت: "من فرستادﮤ مختاربن ابوعبیدﮤ ثقفی بهسوی شما هستم. او به شما سلام میرساند و میگوید: "این کنیز در محلۀ ما بوده است. من او را به ششصد دینار خریدم و این هم ششصد دینار دیگر تا در زندگی به شما کمک کند." سپس نامهای داد و من پاسخ آن را نوشتم. گفتم: "اسم تو چیست؟" گفت: "حوراء." او را برایم آماده کردند و شب را با او به سر بردم و او این کودک را باردار شد و او را زید نامیدم؛ و آنچه را به تو گفتم خواهی دید.» ابوحمزﮤ ثمالی میگوید: به خدا سوگند، هر آنچه را امام(ع) دربارﮤ زید فرموده بود دیدم.»[310] این روایت بهروشنی بیان میکند مختار با امام علیبن حسین(ع) ارتباط داشت. امام(ع) هدیۀ مختار، یعنی همان کنیز وعدهدادهشده، و همچنین مالی که بهعنوان صله برای او فرستاده بود را پذیرفت. مختار مرتب به ارسال صله و خمس برای امام ادامه میداد تا آنجا که امام(ع) از آن برای بازسازی خانههای آلمحمد و آلِ ابوطالب - که امویان پس از شهادت حسین (صلواتاللهعلیه) در مدینه ویران کرده بودند - استفاده کرد: «از عمربن علی(ع) نقل شده است که گفت: مختار بیست هزار دینار برای علیبن حسین(ع) فرستاد. او آن را پذیرفت و از آن برای بازسازی خانۀ عقیلبن ابوطالب و خانههای خودشان که خراب شده بود استفاده کرد.»[311] 3. دربارﮤ قصاص قاتلان حسین (صلواتاللهعلیه) بهدست مختار، این عملی است که قطعاً مورد رضایت خداوند سبحان است و باعث شادی قلب امام علیبن حسین(ع) و امامان پس از او شد، و باعث دعای خیر و رضایت آنان از او و نهی از بدگویی دربارﮤ مختار گردید. برخی از روایاتی که این موضوع را تأیید میکند: از عمروبن علیبن حسین نقل شده است که گفت: وقتی سر عبیداللهبن زیاد و سر عمربن سعد نزد علیبن حسین(ع) آورده شد، به سجده افتاد و فرمود: «سپاس و ستایش خدایی را که خونخواهی مرا از دشمنانم گرفت؛ و خداوند به مختار جزای خیر دهد.»[312] از امام صادق(ع) نقل شده است که فرمود: «هیچ زنی از بنیهاشم نه موی خود را شانه زد و نه خضاب کرد تا وقتی که مختار سرهای افرادی را که حسین(ع) را کشته بودند برای ما فرستاد.»[313] از امام باقر(ع) نقل شده است که فرمود: «به مختار دشنام ندهید؛ زیرا او قاتلان ما را کشت، خونخواه ما شد، زنان بیوﮤ ما را به ازدواج درآورد، و اموال را در تنگدستی میان ما تقسیم کرد.»[314] 4. هیچ انسان منصفی نمیتواند در ولایتمداری مختار به آلمحمد(ع) تردید کند؛ نه فقط به این دلیل که او این ولایت را آشکارا اعلام میکرد، و نه به دلیل اینکه اصالتاً از خانوادهای بود که به ولایت آلمحمد(ع) شناخته میشد، و نه فقط به این دلیل که خانۀ او نخستین خانهای بود که مسلمبن عقیل (فرستادﮤ امام حسین(ع)) هنگام ورود به کوفه به آن وارد شد - و البته این کار معنای روشنی دارد، زیرا بهسادگی نشان میدهد مختار یکی از برجستهترین چهرههای مؤمنان کوفه در ولایت و ایمان به حق بوده است - و نیز با توجه به اینکه امام حسین(ع)، مسلم را در شرایطی سخت و حساس و خطرناک فرستاده بود و از او خواسته بود پنهانکاری کند و با دقت و احتیاط عمل کند؛ فقط به این دلایل نبود، بلکه آنچه از روایات پیشین و سیرﮤ کلی مختار - که تقدیم گردید - مشاهده کردیم، او را بهعنوان کسی که به خونخواهی حسین(ع) و اهلبیت مظلومش قیام کرده بود میشناسیم. او در حالی قیام کرد که روزهدار بود و از خدا میخواست او را برای خونخواهی امام مظلومش و انتقام از قاتلان جنایتکارش توفیق عطا فرماید؛ و هرگاه از کشته شدن یکی از آن جنایتکاران باخبر میشد، برای خدا سجدﮤ شکر به جا میآورد! حسین و اهلبیتش(ع) حتی در سختترین شرایط از مخیلۀ مختار خارج نمیشدند. او آرزو میکرد به مقصودش برسد، و پس از آن از مرگ - از هر سو که بیاید - هراسی نداشت! تمام سخنان او آکنده از ولایت و محبت به حسین، و درد از مصیبتی بود که بر او(ع) وارد شده بود؛ و او خونخواه امام(ع) و اهلبیت مظلومش بود و باور داشت اگر تمام طغیانگران قریش را نابود کند، بازهم به اندازﮤ انگشتی از انگشتان حسین(ع) جبران نخواهد شد! زمانی که سر ابنسعد و پسرش را آوردند و پیش روی او نهادند، گفت: «این در برابر سر حسین و این در برابر سر علیاکبر.» سپس با تأسف گفت: «و این دو برابر نیستند.» آخر مگر کسی همپایۀ حسین و پسرش میشود؟! برخی از قاتلان حسین - که نزد او میآوردند - به بهانۀ ترس و اجبار در جنگیدن عذر میآوردند؛ اما او به آنان میگفت: «پس چرا دل شما برایش به رحم نیامد و پیش از کشتنش به او آب ندادید؟!» فقط خدا میداند چقدر داغ مصیبت حسین(ع) در دل مختار در جوشوخروش بود و در سخنانش جلوهگر میشد! و بیتردید این داغ، در دلهای آلمحمد(ع) بزرگتر و عظیمتر بود؛ از همین رو، امام سجاد(ع) بعد از روز عاشورا، هرگز دیده نشد تبسمی بر لب داشته باشد، و هر بار که طعام یا نوشیدنی برایش میآوردند، آن را با اشک چشمهایش در هم میآمیخت! این درست است که داغ مصیبت حسین(ع) هرگز تسکین نمییابد، و هیهات که تسکین بیابد، اما کار مختار تا حدودی این درد را التیام داد؛ و دستکم - پس از آنکه مختار سرهای قاتلان حسین را برای امام سجاد(ع) فرستاد - «شانه زدن» و «خضاب کردن»، بار دیگر راهی بهسوی زنان آلِ ابوطالب و بنیهاشم پیدا کرد.[315] اینکه ابنزیاد و ابننمیر و ابنسعد و شمر و حرمله و خولی و دیگر قاتلان حسین (لعنت خدا بر آنان) بر زمین در امنیت زندگی کنند و حسین(ع) زیر خاک مدفون باشد، بسیار دردناک بود؛ و ما میتوانیم این درد را در دل امام معصوم لمس کنیم، آن هنگام که از منهال دربارﮤ حرمله پرسید، و وقتی دانست او هنوز زنده و در امنیت در کوفه زندگی میکند، او را نفرین کرد که خداوند حرارت آهن را دو بار به او بچشاند و در سومین بار آتش را برایش مقدر گرداند؛ و خداوند دعای امام را بهدست مختار (رضواناللهعلیه) مستجاب کرد؛ زیرا حرمله را نزد او آوردند و دستور داد دستها و پاهایش را قطع کنند؛ سپس دستور داد او را بسوزانند بیآنکه از دعای امام آگاه بوده باشد؛ و پس از آنکه منهال او را از دعای امام آگاه کرد مختار برای موافقت عملش با مراد امامش سجدﮤ شکر به جا آورد و آن روز را روزه گرفت.[316] بهعلاوه، چرا مختار سرهای قاتلان حسین(ع) را - همچون ابنزیاد، ابنسعد، ابننمیر، شمر و دیگران (لعنت خدا بر آنان) - به نزد امام علیبن حسین(ع) میفرستاد؟ چرا اموال جمعآوریشده (خمس) را به امام میرساند، و حال آنکه امام عملاً در آن هنگامۀ عسرت و تنگدستی از آنچه به دستش میرسید، بهره برد (چنانکه فرزندش امام باقر(ع) فرموده است)، و آن را برای تأمین معاش نیازمندان هزینه کرد، و خانههای آلِ ابوطالب و خانۀ خودش را - که پس از شهادت حسین (صلواتاللهعلیه) بهدست امویان ویران شده بود - با آن اموال بازسازی کرد؟ آیا به این دلیل نیست که او معتقد بود امام سجاد(ع) امامی است که اطاعتش واجب، و وصی پدرش حسین است! و حتی روشن خواهد شد مختار عامل و سببی برای ایمان آوردن شیعیان عراق به امامت امام علیبن حسین(ع) بوده است؛ و همین برای او فضیلت و منقبتی است بس بزرگ! و چگونه مختار چنین نباشد درحالیکه دوست داشت پاهایش در راه یاری آلمحمد و خونخواهی حسین(ع) غبارآلود شود![317] اگر تمامی اینها، ولایتمداری این شخص و ایمانش به آلمحمد(ع) را ثابت نکند، پس چه چیزی آن را اثبات میکند؟! بهراستی بنده در شگفتم از کسی که با وجود تمامی سخنان و اعمال مختار در دفاع از حق، بازهم به ولایتمداری او اشکال وارد میکند، و در عین حال هر بهانهای را برای توجیه کوتاهی برخی از هاشمیان - حتی بعضی از فرزندان ابوطالب - در یاری حسین در زمان حیاتش یا خونخواهی او پس از شهادتش دستاویز قرار میدهد؛ و شما میبینی برای خدشه واردن نشدن به ولایتمداری آنان به آلمحمد(ع) از کوچکترین بهانهای فروگزار نمیکند، اما در مقابل، بزرگترین کارهایی را که مختار انجام داده است نمیبیند و همچنان در نظر او ولایت مختار مشکوک جلوه میکند! 5. اما دربارﮤ دلایلی که بدگویان مختار به آنها استناد کردهاند، به یکی از دو موضوع زیر بازمیگردد: اول: این ادعا که مختار عقیدهای صحیح نداشته است؛ زیرا (بهزعم آنان) او به امامت محمدبن حنفیه دعوت میکرد، و او (یعنی مختار) بنیانگذار فرقۀ کیسانیه بوده است! و این موضوعی است که در مبحث بعدی مورد بررسی قرار خواهد گرفت. دوم: ادعای وجود روایاتی که مختار را مذمت کردهاند، با این مضمون که: او به امام سجاد(ع) دروغ میبست و ادعا میکرد به او وحی میشود (نبی است)، یا اینکه امام سجاد(ع) هدایای او را به این دلیل که دروغگوست نمیپذیرفت، یا اینکه بهخاطر نادرستی عقیدهاش سرانجامش آتش است.[318] میگویم: اول: صرفنظر از صحت صدور این روایات از معصوم، اینها روایاتی است که نمیتوان مضمونشان را پذیرفت؛ زیرا ثابت شده است امام علیبن حسین(ع) صلۀ مختار و اموال خمس (حق امام معصوم) را که برایش میفرستاد میپذیرفت، و برای رفع برخی نیازهایش از آنها بهره میبرد. همچنین ثابت شده است ائمه(ع) او را ستوده و برایش دعا کرده، و از بدگویی و دشنام به او نهی فرمودهاند. همچنین: ثابت نشده است مختار ادعای نبوت کرده باشد. آری، این تهمتی است که دشمنان آلمحمد(ع) - از امویان و زبیریان - به او نسبت دادهاند. سراسر سیرﮤ مختار گواهی میدهد او فقط به ولایت علی و فرزندانش (صلواتاللهعلیهم) پایبنده بود، و در ایام قیامش - چنانکه مشاهده کردیم - از انجام هر عملی که میدانست موافق خواستِ امام علیبن حسین(ع) است شادمان میشد. اما مسئلۀ آتش، ما را به یاد حدیث «ضحضاح النار» میاندازد که مخالفان علی(ع) آن را در حق پدرش ابوطالب نقل کردهاند (و چنین نسبتی از ساحت مقدس او بسی به دور است)، و این امتیازی بود که در نتیجۀ یاریرسانی رسول خدا(ص) به او اختصاص یافت.[319] دوم: اگر بپذیریم دو دسته روایت دربارﮤ مختار وجود دارد - دستهای که او را ستودهاند، و دستهای که او را مذمت کردهاند - پس این افراد (بدگویان مختار) را چه میشود که دستۀ «مذمت» را ترجیح دادهاند و دستۀ «مدح» را کنار گذاشتهاند؟ درحالیکه دستکم آنها باید در مسئله توقف میکردند! علیرغم اینکه اساساً هیچ مجالی برای ترجیح دستۀ «روایات مذمت» وجود ندارد، بلکه تنها راه، ترجیح دستۀ «مدح» است؛ نه فقط به دلیل تعداد بیشتر آنها، بلکه به این دلیل که یکی از ملاکهای ترجیحی را که از سوی امام معصوم وارد شده است داراست، و آن معیار «الرشد فی خلافهم» است (هدایت در مخالفت با آنهاست)؛[320] زیرا روشن است مضمون دستۀ روایاتِ شامل مذمت، با احادیث مخالفان و معاندان که از مختار بدگویی کرده و همان تهمتها را به او نسبت دادهاند همسوست. بنابراین اگر فرض کنیم این روایات از معصومین صادر شدهاند، باید آنها را حمل بر تقیه کنیم؛ همانگونه که با روایات مذمت زراره و دیگر بزرگان اصحاب ائمه(ع) رفتار میشود. نتیجه: عمل براساس معیار آلمحمد(ع) هنگام بروز تعارض روایات - یعنی فرمایش ایشان که «الرشد فی خلافهم» - اقتضا میکند روایات مدح را بر روایات مذمت ترجیح دهیم؛ و این یعنی باید به روایات مدح مختار عمل کنیم و روایات ذمّ را کنار بگذاریم، نه برعکس. خلاصۀ آنچه تقدیم شد: باور به امامت آلمحمد(ع) و وصایت آنان از سوی رسول خدا(ص)، ایجاب میکند که در ارزیابی هر شخصیتی - از نظر رضایت یا نارضایتی خداوند نسبت به او - به نظر و سخن ایشان(ع) رجوع شود؛ ازجمله در مورد شخصیت مختار ثقفی. زیرا ارزیابی افراد تنها براساس ظاهرشان کافی نیست، بلکه در بسیاری موارد، مسائلی پنهانی را در خود دارد و به نیتها و درون انسان مربوط میشود؛ و بیتردید اینها اموری است که علم به آنان فقط به خداوند یا اولیای الهی که خداوند آنان را آگاه کرده است منحصر میگردد و این شناخت در دسترس همگان نیست. هرکسی که در سخنان آلمحمد(ع) تأمل کند بهروشنی مدح و رضایت ایشان را از مختار در روایات متعدد خواهد یافت - همانگونه که پیشتر اشاره شد - افزون بر گفتار و کردار خودِ مختار که نشانگر حسن اعتقاد اوست؛ رضوان خدا بر او باد. «جعفربن نما - نویسندﮤ کتاب "الثأر" - گفته است: بدان علمای بسیاری هستند که توفیق درک معانی الفاظ را ندارند و از دیدگاهی که آنان را از خواب غفلت بیدار کند، بیبهرهاند. اگر در فرمایشات ائمه(ع) دربارﮤ مدح مختار تأمل میکردند، میدانستند او ازجمله پیشگامان مجاهدی است که خداوند جلجلاه در کتاب مبین خود آنان را ستوده است. دعای زینالعابدین(ع) در حق مختار (رحمت خدا بر او باد) دلیلی روشن و برهانی رساست که او از نظر امام(ع) از برگزیدگان پاک بود، و اگر مختار بر طریقت درست نبود و امام میدانست اعتقادات او مخالف است با دعایی که مستجاب نمیشود، برایش دعا نمیکرد و سخنی که وجهی نداشته باشد دربارﮤ او نمیفرمود، و در این صورت دعای امام(ع) برای او بیهوده میشد، درحالیکه ساحت مقدس امام(ع) منزه از بیهودهگویی است. ما در صفحات پیشین این کتاب، بارها از فرمایشات ائمه در مدح او و نهی از مذمتش نقل کردیم که برای اهل بصیرت کفایت میکند و برای اهل تأمل مطلوب است. دشمنان او برای دور کردنش از دلهای شیعیان معایبی برایش تراشیدهاند، همانگونه که دشمنان امیرالمؤمنین(ع) بدیهایی برای او ساختند و با آن عدﮤ بسیاری را - که از محبت او روی گرداندند و از اطاعتش بازماندند - به هلاکت افکندند.»[321]-آیا مختار کیسانی بود و بر این عقیده زندگیاش را به پایان رساند؟
تردیدی نیست که مختار ملقّب به «کِیسان» بود، و شاید علت آن به واقعهای در کودکی او بازمیگردد؛ آن هنگام که امیرالمؤمنین(ع) او را بر زانوی خود نشاند و دو بار به او فرمود: «ای کیّس»[322] «ای تیزهوش». برخی از افرادی که به اعتقادات مختار اشکال وارد کردهاند گفتهاند فرقۀ «کیسانیه»[323] - که پیروانش به امامت محمدبن حنفیه اعتقاد دارند - به همین مناسبت به مختار منسوب شدهاند، و او را بنیانگذار این فرقه میدانند. مستندات آنان دربارﮤ این ادعا سخن کشّی است که گفته است: «... و مختار کسی بود که مردم را بهسوی محمدبن علیبن ابیطالب (ابنحنفیه) دعوت کرد؛ و آنان را کیسانیه نامیدند، و آنها مختاری بودند، و لقب او کیسان بود.»[324] میگویم: در خصوص ابنحنفیه، درست است که او در مسئلۀ درخواست امامت برای خودش دچار توهم شد و او مریدانی داشت و برخی به امامت او اعتقاد یافتند و بعد از وفاتش همچنان بر این عقیده باقی ماندند، ازجمله پسرش عبدالله «ابوهاشم»، اما ابنحنفیه از این توهم بازگشت و مسیر خود را اصلاح کرد و به امامت امام علیبن حسین(ع) - پس از مناظرهای که میان آن دو در مکه و در نزدیکی کعبه رخ داد و با گواهی حجرالاسود به حقیقت پایان یافت - معتقد شد.[325] اما مختار، اگرچه در ابتدا وقتی ابنحنفیه را طالب امامت دید، او را تشویق کرد، ولی بعد از آن حقیقت برایش روشن شد و به امامت علیبن حسین(ع) ایمان آورد. تردیدکنندگان در عقیدﮤ مختار هیچ دلیلی در دست ندارند که ثابت کند او زندگیاش را با اعتقاد به امامت محمدبن حنفیه به پایان رسانده، بلکه شواهد و دلایل نشان میدهند او زندگیاش را با ایمان به امامت علیبن حسین(ع) پایان داده است؛ چنانکه پیشتر در سیرﮤ او دیدیم، و در ادامه نیز روشنتر خواهد شد. اما مسئلۀ ارتباطات بسیار مختار با ابنحنفیه در دوران قیامش - همانگونه که در مباحث پیشین دیدیم - این کاملاً طبیعی بود، به سبب شرایط خاصی که پس از شهادت امام حسین(ع) و اهلبیتش در کربلا، امام علیبن حسین(ع) را احاطه کرده بود؛ بهطوری که ارتباط با امام را تقریباً ناممکن کرده یا در نهایت دشواری قرار داده بود، و حالت امام(ع) بیشتر شبیه زندانی یا کسی بود که در حصر به سر میبرد؛ اما دربارﮤ ابنحنفیه چنین نبود و در نتیجه، ارتباط مختار با ابنحنفیه به سبب اعتقاد او به آلمحمد (امامت علیبن حسین(ع)) و تلاش برای جلب رضایت ایشان بود، نه بهدلیل اعتقاد به امامت ابنحنفیه؛ بهویژه با توجه به اینکه امام علیبن حسین(ع) عموی خود (ابنحنفیه) را مسئول ارتباط با قیامکنندگان قرار داده بود؛ همانطور در حضور هیئت کوفیان - زمانی که دربارﮤ مشروعیت یاری مختار تردید داشتند - به او فرمود: «ای عمو، اگر حتی یک بندﮤ حبشی برای ما اهلبیت تعصب ورزد، بر مردم لازم است او را یاری دهند، و من این امر را به شما واگذار کردم؛ پس هرچه میخواهی انجام بده.»[326] پس طبیعی است در چنین حالی نامهنگاری میان مختار و ابنحنفیه بسیار بوده باشد. این خلاصۀ ماجرا بود، و اکنون تفصیل این مسئله: 1. اعتقاد اصلی مختار: پیشتر روشن شد که اعتقاد مختار بر پایۀ ایمان به امامت پس از رسول خدا(ص)، و مصداق حقیقی آن پس از رسول خدا(ص) امیرالمؤمنین علیبن ابیطالب(ع) بوده است؛ سپس فرزندش حسن(ع)، و پس از او فرزندش حسین(ع)؛ و نیز او میدانست پس از حسین(ع) امامت ادامه دارد و به ایشان(ع) ختم نمیشود. همچنین، تصمیم برای قیام و انقلاب علیه قاتلان حسین(ع) نیازمند اجازه از امام زمان است؛ بهویژه که این مسئلهای خطیر و همراه با جنگ و خونریزی است، و طبیعتاً به اجازﮤ شرعی نیاز دارد. اینها مسائلی است که حتی سادهترین شیعیان هم از آن آگاهاند، چه برسد به مختار که از سران و بزرگان شیعه در کوفه بود! 2. وصی پس از حسین(ع): از نظر تعیین وصی، وضعیت روزگار حسین(ع) مانند قبل از آن نبود. بهعنوان مثال، رسول خدا(ص) هنگام وفات خود به علی(ع) وصیت کرد، درحالیکه جمعی از اصحاب در وصیتش حاضر بودند و آنها امام خود بعد از رسول خدا(ص) را شناختند.[327] علی(ع) نیز هنگام وفاتش در حضور فرزندانش و برخی از شیعیانش به فرزندش حسن وصیت کرد و آنان امام خود را پس از امیرالمؤمنین شناختند.[328] به همین ترتیب، حسن(ع) نیز هنگام وفاتش به حسین(ع) وصیت کرده بود؛ اما در روزگار حسین(ع) وضعیت اینچنین نبود؛ نه فقط به دلیل نبودن شیعیانِ مورد اطمینان در کنار حسین(ع) هنگام شهادتش تا نام وصی را به آنان اعلام کند، بلکه همچنین بهدلیل تصمیم امویان که بنا داشتند - به معنای واقعی کلمه - هیچ بازماندهای از آلمحمد(ع) باقی نگذارند. حسین(ع) که میدانست خودش، فرزندانش، برادرانش، اهلبیتش و یارانش کشته خواهند شد و خانوادهاش به اسارت خواهند رفت و خانههایشان در مدینه ویران خواهد شد ... و نیز میدانست اطلاع دشمن از نام وصی پس از او - بیتردید - باعث کشته شدن او پیش از به پایان رساندن مأموریتش خواهد شد - و این وضعیتی است که نباید رخ دهد تا دین و رسالت خدا از بین نرود - از همین رو، حسین(ع) با تمام توانش جوانب احتیاطی را برای این موضوع در نظر گرفت و هرچه در توان داشت به کار گرفت و هر چیز گرانبها و ارزشمندی را برای برآورده شدن این هدف تقدیم نمود. حسین(ع) هیچ راهی را که برای حفظ جان وصی پس از خودش لازم بود، فروگذار نکرد؛ زیرا برای حسین(ع) چیزی عزیزتر و ارزشمندتر از به پایان رساندن رسالت الهی نبود! ازجمله راههای احتیاطی که حسین(ع) به کار برد این بود که عقیلۀ بنیهاشم و فخر زنان جهان (پس از مادرش)، خواهرش زینب(س) را به همراه خودش برد. او را به همراه خودش آورد، درحالیکه میدانست در معرض اسارت قرار خواهد گرفت، اما حضور آن بانوی بزرگوار - به جهت حفظ جان امام و حجت خدا بر مردم پس از خودش - مهم و ضروری بود! همچنین از راههای دیگری که حسین(ع) به کار برد این بود که وصیتی آشکار به فاطمه[329] داد تا دشمنان را فریب دهد و نظر آنان را از فرزند وصیاش منحرف کند؛ و بیتردید این کار میتوانست جان دخترش فاطمه را نیز به خطر بیندازد؛ اما مادام که این کار در راستای تحقق هدف حسین(ع) در حفظ رسالت الهی مؤثر باشد حسین (صلواتاللهعلیه) از آن دریغ نمیورزد. آری، دربارﮤ زینب(س) باید گفت او موضوع را بهطور کامل میدانست و ازاینرو، به محض آنکه احساس میکرد جان وصیِ حسین در معرض خطر قرار گرفته است بارها جان خود را به خطر انداخت! در چنین شرایطی طبیعی بود دربارﮤ زندگی وصی، علیبن حسین(ع)، پنهانکاری صورت گیرد و قضیۀ او از عموم مردم و حتی شیعیان و محبان پوشیده بماند، بهگونهای که هیچکس بهطور مشخص نمیدانست امامِ پس از حسین(ع) چه کسی است؛ جز اندکی از خواص، که آنان نیز برای حفظ جان امام از اظهار آن خودداری میکردند. 3. مختار در اضطراب و پریشانی در جستوجوی امامش: پیش از این، خلاصهای از آشفتگیهایی را که پس از هلاکت یزید در سال ۶۴ هجری در شام و حجاز و عراق، سراسر سرزمینهای اسلامی را فراگرفت بیان کردیم؛ عدهای بهسوی مروانبن حکم دعوت میکردند، و گروهی به ابنزبیر گرایش داشتند، و برخی نیز بهدنبال حکومت برای خودشان بودند. در چنین وضعیتی رفتن مختار به حجاز و مکه پس از خروج از عراق، صرفاً به قصد حفظ جان یا جستوجوی مقامی نزد ابنزبیر یا دیگران نبود، به آن صورتی که بسیاری از مورخان به تصویر کشیدهاند. مختار از سران و بزرگان شیعه در عراق بود، و فقط به این دلیل بهسوی حجاز رفت تا امام حقی را که به او اقتدا کند بیابد، و برای زمینهسازی قیام و خونخواهی حسین(ع) از او اجازه بگیرد، و - چنانکه پیشتر دانستیم - این دغدغۀ اصلی او بود. او در طول جستوجو و تحقیقش به اشتباه گمان کرد شاید ابنزبیر مصداق امامت باشد، به جهت نَسَبش و ادعای خونخواهی حسین، اما خیلی زود وضعیت او برایش روشن شد و او را بهسرعت ترک کرد؛ بهویژه بعد از آنکه ابنزبیر پس از مرگ یزید سخنانش را تغییر داد و سلطنت را برای خودش خواست. او همچنین در مکه با ابنحنفیه - که به همراه برخی از پیروانش بود - دیدار کرد. مختار به اشتباه گمان کرد شاید گمشدهاش را نزد او بیابد، زیرا او فرزند امیرالمؤمنین و برادر حسنین(ع) بود. پس او را به در دست گرفتن امور و پیشگامی در خونخواهی حسین و جلوگیری از تسلط بنیامیه (دشمنان حسین) و آلِ زبیر - که مسئلۀ حسین برایشان کوچکترین اهمیتی نداشت - تشویق میکرد. بهویژه با توجه به اینکه ابنحنفیه اساساً خواهان این مقام بود و برخی از پیروانش این مقام را برای او ادعا میکردند؛ و نهتنها او، بلکه آلِ حسن نیز چنین طمعی داشتند، و پس از آن بنیعباس نیز بهعنوان هاشمیان مدعی شدند! سید احمد الحسن فرموده است: «مختار همچنان در جستوجوی مصداق امامت بود. او، پس از سال ۶۱ هجری، چند بار زندانی شد و تحت اقامت اجباری و آزار حکومت قرار گرفت. پس از خروج از کوفه، به مکه رفت تا امامش را بشناسد؛ و جستوجو برای حقیقت امری مطلوب، و حتی عبادت است؛ چنانکه ابراهیم(ع) نیز دربارﮤ دین تحقیق کرد و خداوند در قرآن او را مثالی قرار داد.[330] آری، مختار در ابتدای جستوجویش سرگردان بود؛ پس نزد ابنزبیر رفت. سپس گمان کرد ابنحنفیه، مهدی و امام است. اما سرانجام به حق هدایت شد و امام خود را شناخت، و سایر شیعیان نیز بهواسطۀ او امام را شناختند و اگر او نبود، در گمراهیِ خود باقی میماندند.»[331] 4. ابنحنفیه امامت را برای خودش طلب میکند و سپس بازمیگردد: کلینی روایت کرده است: از ابوعبیده و زراره، هر دو از امام باقر(ع) روایت کردهاند که فرمود: «وقتی حسینبن علی(ع) کشته شد، محمدبن حنفیه کسی را بهسوی علیبن حسین(ع) فرستاد و با او خلوت کرد و به ایشان گفت: «ای پسر برادرم، دانستهام رسول خدا(ص) وصیت و امامت را پس از خود برای علیبن ابیطالب(ص) باقی گذاشت، و بعد از او برای حسن(ع) و بعد از او برای حسین(ع). پدرت کشته شد درحالیکه وصیت نکرد؛ و من، عموی تو و برادر پدرت و از فرزندان علی(ع) هستم، و از نظر سنوسال و سابقه از تو که جوان هستی برای این کار شایستهترم؛ پس دربارﮤ وصیت و امامت با من نزاع نکن و با من به مخالفت برنخیز.» علیبن حسین(ع) به ایشان فرمود: «ای عمو، تقوای خدا پیشه کن و آنچه را حق تو نیست نخواه! تو را پند میدهم مبادا از جاهلان باشی. ای عمو، پدرم (صلواتاللهعلیه) پیش از آنکه بهسوی عراق رهسپار شود به من وصیت کرد، و در این باره ساعتی پیش از آنکه شهید شود از من پیمان گرفت. این سلاح رسول خدا(ص) است که نزد من است. پس متعرض آن نشو؛ زیرا میترسم عمر تو کوتاه و حالت دگرگون شود؛ بهراستی خداوند عزوجل وصیت و امامت را در نسل حسین(ع) قرار داده است. پس بیا تا حجرالاسود بین ما قضاوت کند و دربارﮤ آن از او بپرسیم.» ابوجعفر(ع) فرمود: «گفتوگوی آنان در مکه انجام شد؛ پس رفتند تا به حجرالاسود رسیدند. علی به محمد فرمود: «شما شروع کن و به درگاه خدا دعا کن و از او بخواه برای شما چیزی بگوید.» محمد از خدا خواست و با جدیت دعا کرد و از خدا تقاضا کرد و سپس سنگ را ندا داد، ولی پاسخی نیامد. علیبن حسین(ع) به او فرمود: «ای عمو، اگر شما وصی و امام بودی، تو را اجابت میکرد.» محمد به ایشان گفت: «پس شما دعا کن، ای پسر برادرم، و از او بخواه.» پس به خواست او، علیبن حسین(ع) دعا کرد و فرمود: «از تو میخواهم به حق آن کسی که میثاق انبیا و اوصیا و میثاق همۀ مردم را در تو نهاد، ما را از وصی و امامِ پس از حسینبن علی(ع) مطلع سازی.» سنگ حرکت کرد تا آنجا که نزدیک بود از جای خود کنده شود. سپس به زبان عربی واضح صحبت کرد و گفت: «قطعاً وصیت و امامت بعد از حسینبن علی(ع)، به علیبن حسینبن علی(ع)، فرزند فاطمه(س) دختر رسول خدا(ص) رسید.» ازاینرو، محمد حنفیه منصرف شد و ولایت علیبن حسین(ع) را پذیرفت.»[332] روشن است ابنحنفیه - در نهایت - به حق گردن نهاد و از ادعای امامت دست برداشت، پس از آنکه امام علیبن حسین(ع) برایش روشن کرد که امامت با نص مشخص میشود و در نسل حسین(ع) منحصر است، و خودِ او در این زمان مصداق آن است؛ پس ابنحنفیه به حق اذعان کرد و به امامت برادرزادهاش ایمان آورد؛ و حتی برخی پیروانش را نیز از امامت علیبن حسین(ع) آگاه ساخت، ازجمله ابوخالد کابلی، که به ابنحنفیه خدمت میکرد و به امامت او معتقد بود. ابوخالد به ابنحنفیه گفت: «فدایت شوم، من برای شما احترام قائلم و به شما محبت دارم و بهخاطر شما از همه بریدهام. شما را به حق رسول خدا و امیرالمؤمنین سوگند میدهم، آیا شما همان امامی هستی که خداوند اطاعتش را بر مردم واجب کرده؟» او در پاسخ گفت: «ای ابوخالد، تو مرا سوگند عظیمی دادی؛ امام، علیبن حسین(ع) است؛ هم بر من، هم بر تو و هم بر هر مسلمانی.»[333] پس از آن، ابوخالد به دیدار علیبن حسین(ع) میرفت و از ایشان(ع) روایت میکرد و علم میآموخت. بیتردید، مختار نیز به سبب نزدیکی به ابنحنفیه و جایگاهش بهعنوان یکی از سران شیعه در عراق، از این حقیقت آگاه شد، چنانکه احوال او - که پیشتر دانستیم - به این موضوع گواهی میدهد. سید احمد الحسن میفرماید: «دربارﮤ مختار، او در جستوجوی امام خود بود؛ پس بهسراغ ابنزبیر رفت. ابنزبیر شخصیتی عادی نبود؛ زیرا مادرش عمۀ رسول خدا و امیرالمؤمنین (صلواتاللهعلیهما) بود، و فاطمه نیز دخترعمهاش خدیجه بود. همچنین، ابنزبیر شعار "یا لثارات الحسین" را سر میداد و برای خونخواهی حسین قیام کرده بود. به همین دلیل، مختار با او بیعت کرد و همراه او با بنیامیه جنگید؛ اما وقتی حقیقت ابنزبیر برایش آشکار شد و به مراد خود نزد او نرسید، از او جدا شد. مختار به جستوجوی خود برای یافتن امامش ادامه داد؛ پس بهسراغ ابنحنفیه رفت و دید او نیز همچون خودش سرگردان است و در دل آرزوی امامت دارد؛ پس او را برای این ایده که خودِ او مهدی (یعنی امام) است تشویق کرد؛ تا آنکه امام علیبن حسین(ع) نزد او آمد و حال عمویش را اصلاح نمود. آن دو در مکه با یکدیگر دیدار و مناظره کردند و امام نزد حجرالاسود، عقیدﮤ حق را برای او روشن ساخت. پس از آنکه ابنحنفیه به حق گردن نهاد، امام او را فرستاد تا موضوع را برای مختار - که در مکه حضور داشت - بیان کند؛ زیرا مختار سرآمد شیعیان در آنجا بود. هرچند امام در مدینه بود، اما بیشتر شیعیان در کوفه و بصره یعنی در عراق بودند، و مختار رئیس شیعیان آنجا بود. پس مختار بهسوی شیعیان رفت و امامت امام علیبن حسین(ع) را منتشر نمود.»[334] بهعلاوه، عقیدﮤ محمدبن حنفیه به امامت علیبن حسین(ع) ثابت میکند فرقۀ «کیسانیه» بهعنوان فرقهای با عقاید و رجال و دیدگاههای خاص خود، بهطور علنی پس از وفات ابنحنفیه پدیدار شد. عبدالله، پسر او و معروف به «ابوهاشم» یکی از پیشوایان کیسانیه پس از وفات پدرش بود و زمینۀ انتقال بیعت به بنیعباس را فراهم کرد؛[335] نکتهای که در ادامه روشنتر میشود. بهطور کلی، از باورهای مهم کیسانیه این بود که ابنحنفیه را امام میدانستند و معتقد بودند او نمرده بلکه همان مهدی موعود است. امام باقر(ع) در مناظراتی با برخی از سران آنان این عقاید را باطل کرد.[336] 5. مختار عاقبتبهخیر شد: اینکه انسان (غیرمعصوم) دچار اشتباه شود و مدتی از عمر خود را - کوتاه یا بلند - با عقیدهای نادرست بگذراند، در دنیای امتحان طبیعی است و چنین وضعیتی برای بسیاری از افراد رخ داده و میدهد. آنچه مهم است، آگاهی یافتن از خطا، اصلاح مسیر و اعتقاد، و پایان یافتن زندگی با عاقبتبهخیری است. بیایید فرض کنیم مختار در برههای از عمرش به اشتباه به امامت ابنحنفیه اعتقاد پیدا کرده، سپس بازگشته و عقیدهاش را اصلاح نموده و بر باطل پافشاری نکرده است؛ همانگونه که در بیعتش با ابنزبیر چنین شد و پس از چند ماه از آن بازگشت و راه درست را در پیش گرفت. آیا این خطا و بازگشت از آن، ایمان او به حق و ولایت آلمحمد را بهکلی نابود میکند و میتواند دلیلی برای تردید در اعتقادش یا صدور حکم به سوءعاقبت او باشد؟! تردیدی نیست این پایان امور است که اهمیت دارد، و فرجام مختار در اعتقاد به امامت امام علیبن حسین(ع) رقم خورد؛ در غیر این صورت، او با چه عنوانی در دوران قیامش با امام ارتباط برقرار میکرد، سرهای قاتلان حسین و اموال خمس را برای امام میفرستاد، و در روزهایی که عملش مطابق خواست امام بود روزﮤ شکر به جا میآورد؟! آیا اینطور نبود که ایشان(ع) را امامی میدانست که اطاعتش واجب است؟! و با در نظر داشتن این نکته که مختار بر این ولایت حق باقی ماند تا اینکه در نهایت، در راه خونخواهی حسین (صلواتاللهعلیه) و جهاد با قاتلانش به شهادت رسید؛ و به همین جهت بود که به رضایت و ستایش و دعای آلمحمد (صلواتاللهعلیهم) دست یافت. آیا پس از رضایت و ستایش آنان، دیگر جایی برای شکوتردید دربارﮤ عقیدﮤ مختار باقی میماند؟! سید احمد الحسن میفرماید: «دعای امام معصوم برای یک شخص - قطعاً - نشاندهندﮤ رضایت او از آن فرد است.»[337] و نیز فرموده است: «بهعلاوه، مختار در دوران قیامش، سرها و اموال خمس را برای علیبن حسین میفرستاد؛ چرا؟ چون او معتقد بود ایشان(ع) جانشین رسول خدا(ص) است.»[338] بهعلاوه، چرا اصلاح اشتباه در اعتقاد از سوی - بهعنوان مثال - ابنحنفیه و ابوخالد کابلی (و بسیاری دیگر) پذیرفته میشود، اما از مختار پذیرفته نمیشود؟! آیا غیرمعصومی وجود دارد که از اشتباه مصون باشد؟! و اگر معصوم او را پذیرفته و پس از مرگش او را ستایش کرده و برایش دعای خیر کرده است، پس چرا اینان همچنان بر طبل اشکال وارد کردن در اعتقاد او و توصیف سوءعاقبت برای او میکوبند؟ آیا خدا آنان را از سرنوشت مختار آگاه کرده است؟ یا به آنان اجازه داده تا رحمت خدا را هرگونه بخواهند تقسیم کنند؟! سید احمد الحسن میفرماید: «مختار حقیقتاً مظلوم است و ظلم بزرگی در حق او میشود، آن هنگام که ایمانش در معرض تردید قرار میگیرد؛ درحالیکه برخی از تردیدکنندگان برای عبداللهبن جعفر و عبداللهبن حسن و فرزندانشان و دیگران، بهدنبال کوچکترین دستاویزی میگردند تا عذری برایشان بیاورند، اما میبینیم همین افراد چشمان خود را در برابر نشانههای آشکاری - که به نجات مختار اشاره میکنند - فرومیبندند.»[339] آیا این بدگویانِ مختار میدانند که اگر مختار نبود، بیشتر شیعیان، امامت علیبن حسین(ع) را نمیشناختند؟ و همین افتخار برای او بس است؛ نکتهای که در ادامه روشن خواهد شد.-مشروعیت قیامهای خونخواهی
مراد من از قیامهای خونخواهی، قیام توابین و قیام مختار ثقفی است؛ زیرا هر دو قیام برای خونخواهی امام حسین(ع) شکل گرفتند. روشن است که فرماندﮤ قیام توابین، «سلیمانبن صرد»، از فقهای شیعیان عراق بود و قیام دوم را «مختار ثقفی»، زعیم و فرماندﮤ نظامی و سیاسی شیعیان، رهبری کرد. این دو، سالیانی طولانی از شیعیان امام علی و حسنین(ع) محسوب میشدند. بنابراین، معقول نیست چنین مردانی دست به قیامی بزرگ بزنند که در آن خونها ریخته میشود، بدون آنکه پیش از آن امام زمان خود را پس از حسین(ع) نشناخته و از او برای قیام، اذن شرعی نگرفته باشند! پیش از آنکه به حقیقت برسیم، لازم است به نکات زیر توجه داشته باشیم: 1. امامت بهعنوان یک مفهوم، عقیدهای روشن و آشکار برای همۀ مسلمانان است و رسول خدا(ص) آن را در دوران حیات شریف خود بهوضوح بیان کرده و تکلیف آن را روشن ساخته است. 2. اما وضعیت مصادیق امامت (یعنی اشخاص ائمه) همیشه به این صورت نیست؛ گاهی - مثل وضعیت امیرالمؤمنین و حسنین(ع) - مصداق امامت روشن و واضح است و در این حالت، امامت - هم بهعنوان مفهوم و هم بهعنوان مصداق - برای همه روشن و مشخص است؛ اما گاهی به دلایلی که به حفظ جان امام مربوط میشود، مصداق امامت برای همه آشکار نمیشود. 3. در حالت دوم - یعنی وقتی خطری جان امام را تهدید میکند و شرایط اجازه نمیدهد مصداق امامت برای همه آشکار شود - این به معنای مخفی ماندن کامل مصداق امامت، حتی از پیروان و نیازمندان به امام و قبولکنندگان امامت او نیست؛ بلکه این افراد - بهصورتی که جان امام به خطر نیفتد - از وجود او آگاه میشوند. به همین دلیل است که نهی از افشای اسرار اهلبیت(ع) از آنان(ع) روایت شده است. 4. روشن است مشخص شدن سرّ آلمحمد (نام امام= مصداق امامت) برای جویندگان حق و شناساندن او به آنان واجبی مؤکد است؛ زیرا شناخت امام واجب است و حتی تمام دین است؛[340] و در عین حال، افشای نام و معرفی او در زمانی که جانش در خطر است، برای غیراهلش حرام مؤکد است. پس تکلیف چیست؟ حقیقت آن است که میان این دو تعارضی نیست؛ وظیفه این است که امام به اهلش (جویندگان حق و پیروان امام) شناسانده شود، و حرام آن است که هویت امام(ع) برای غیراهلش و دشمنانش فاش گردد؛ زیرا این کار جان امام(ع) را در معرض خطر قتل قرار میدهد. 5. بعد از شهادت حسین(ع)، امامت بهعنوان یک مفهوم و عقیدﮤ عمومی همچنان برای همه روشن بود، اما مصداق امامت برای همه ازجمله بسیاری از شیعیان، آشکار و روشن نبود؛ بهدلیل شرایطی که زندگی امام علیبن حسین(ع) را احاطه کرده بود، که پیشتر در مبحث «وصی بعد از حسین» به آن اشاره شد؛ و این یعنی بسیاری از شیعیان - از زمان شهادت حسین(ع) تا بازگشت مختار به کوفه از مکه در نیمۀ ماه رمضان سال ۶۴ هجری - امام خود را پس از حسین(ع) نمیشناختند. شاید به همین دلیل از امام صادق(ع) روایت شده است که: «پس از شهادت حسین(ع) مردم مرتد شدند، مگر سه نفر: ابوخالد کابلی، یحییبن امالطویل و جبیربن مطعم؛ سپس مردم بازگشتند و تعدادشان بسیار شد» و یونس از حمزةبن محمد طیار نیز مانند این را روایت کرده و افزوده است: «و جابربن عبدالله انصاری.»[341] علت این بود که بیشتر آنان امامت امام علیبن حسین(ع) را نمیشناختند و کسانی هم که آن را میشناختند در حقش کوتاهی میکردند؛ پس حال مردم (شیعیان) پس از حسین(ع) بسیار شبیه حال مسلمانان پس از شهادت رسول خدا(ص) بود. این فرمایش امام: «سپس مردم بازگشتند و تعدادشان بسیار شد»، اشاره دارد به اینکه اتفاقی رخ داد که باعث افزایش شمار ایمانآورندگان به امامت علیبن حسین و پیوستن آنان به ایشان(ع) گردید. واقعیت آن است که آنچه رخ داد، ورود «مختار» به این مسیر و یافتن گمشدهای بود که مدتها در جستوجویش بود؛ یعنی «شناخت امام بعد از حسین». وقتی او در مکه امامت علیبن حسین(ع) را شناخت، با این گنج گرانبها و معرفت راستین، بهسرعت بهسوی اهل سواد «عراق» بازگشت تا شیعیان آلمحمد را - که از زمان شهادت حسین تا آن هنگام سرگردان بودند - آگاه سازد! از همین رو، امام صادق(ع) فرمود: «راز ما همچنان پنهان بود تا آنکه بهدست فرزندان کیسان افتاد و در راهها و روستاهای سواد منتشر شد.»[342] منظور از «کیسان» مختار است و فرزندانش پیروان او هستند. این روایت به حقیقتی اشاره دارد که جز اهلش بهدرستی آن را نفهمیدند. بسیاری آن را به اشتباه بهعنوان نکوهش و افشای سرّی میپندارند که نباید آشکار میشد،[343] و حتی برخی نیز مصداق این روایت را گاه بر مختار و پیروانش، و گاه بر خائنان و حیلهگرانی که خود را به شیعه منتسب میکردند تطبیق میدهند،[344] و روشن است همین تردید - بهخودیخود - توهینی بزرگ به شمار میرود؛ گویی هر دو گروه را در یک جایگاه قرار دادهاند؛ و برخی نیز به نظر میرسد مقصود روایت برایشان روشن نشده است؛ چراکه تنها به این بسنده کردهاند که بگویند کیسان لقب مختار بوده است، بدون افزودن هیچ توضیح دیگری.[345] ولی سید احمد الحسن توضیحی دربارﮤ این روایت ارائه کرده و برداشت «اهانت» را از آن رد نموده و فرموده است: «مختار با لقب کیسان شناخته میشد. موضوع امامت بهعنوان یک مفهوم و عقیدﮤ کلی، شناختهشده و مشهور و روشن است و رسول خدا(ص) آن را برای امت بیان کرده و آن را روشن ساخته است و قضیهای سرّی نیست. اما دربارﮤ مصداق امامت و تعیین امام بهصورت مشخص و عینی، ائمه(ع) سعی میکردند آن را فقط به افرادی که شایستگیاش را دارند و به آن نیازمند هستند ارائه دهند؛ اما مخفی نگه داشتن مصداق و عدم بیان آن برای افرادی که امامت را بهعنوان یک عقیده نمیپذیرند، باعث گمراهی آنان نمیشود؛ چراکه اساساً آنان به این مصداق اعتقادی ندارند. مختار از شیعیان علی(ع)، سپس از شیعیان حسن(ع)، و سپس از شیعیان حسین(ع) بود؛ و تا اینجا مختار امام خود را میشناخت؛ اما پس از شهادت امام حسین(ع)، شرایط تغییر کرد و جان امام علیبن حسین(ع) در معرض خطر قرار گرفت. ازاینرو، امام حسین(ع) اسم وصی خود را بهطور عمومی اعلام نکرد. بله، به زینب(س) تصریح فرمود و او از امام علیبن حسین مراقبت میکرد. به این ترتیب، امامت علیبن حسین(ع) برای عموم مردم ازجمله شیعیان ناشناخته ماند. ناشناخته بودن امام برای مردم یقیناً به معنای سرگردانی و گمراهی است. افزون بر این، اوضاع سرزمینهای مسلماننشین در آن زمان بسیار ناپایدار و آشفته بود؛ بهگونهای که افراد متعددی دارای لشکر و سپاه بودند و بر بخشی از سرزمینهای اسلامی سیطره داشتند. این جدای از گروههای راهزن و غارتگری بود که در نقاط مختلف پراکنده بودند. پس نه امنیتی وجود داشت، نه آرامشی، و نه حتی نظمی در سرزمینها برقرار بود. در این شرایط بحرانی، مختار از کوفه بهسوی حجاز خارج شد تا امام خود را بیابد؛ چراکه مسئله بسیار حساس و خطیر بود. از یک سو ماجرا بهگونهای جلوه میکرد که گویی پس از شهادت امام حسین(ع) گسستی در مصداق امامت پدید آمده، بهطوریکه سرکردﮤ شیعیان - یعنی مختار - سرگردان است و امام خود را نمیشناسد؛ و نهتنها او، بلکه سلیمانبن صرد - فقیه برجستۀ شیعه - و دیگر شیعیان عراق نیز نمیدانستند پس از حسین (صلوات خدا بر او) امام چه کسی است. مختار در سفر تحقیقاتی خود برای یافتن امامش نزد ابنزبیر رفت. ابنزبیر یک شخصیت عادی نبود؛ زیرا مادر او «صفیه» عمۀ رسول خدا و امیرالمؤمنین (صلوات خدا بر آنان)، و فاطمه نیز دخترِ عمهاش خدیجه بهشمار میرفت. [346] افزون بر این، او شعار "یا لثارات الحسین" سر میداد و خواهان خونخواهی امام حسین بود. ازاینرو، مختار با او بیعت کرد و به همراه او با بنیامیه جنگید؛ اما زمانی که حقیقت او برای مختار آشکار شد و دید که نزد او به مقصود خود نخواهد رسید، او را رها کرد. مختار به جستوجوی خود برای یافتن امامش ادامه داد؛ پس بهسراغ ابنحنفیه رفت و دید او نیز همچون خودش سرگردان است و در دل آرزوی امامت دارد؛ پس او را برای این ایده که خودِ او مهدی (یعنی امام) است تشویق کرد؛ تا آنکه امام علیبن حسین(ع) نزد او آمد و حال عمویش را اصلاح کرد. آن دو در مکه با یکدیگر دیدار و مناظره کردند و امام نزد حجرالاسود عقیدﮤ حق را برای او روشن نمود.[347] پس از آنکه ابنحنفیه به حق گردن نهاد، امام او را فرستاد تا موضوع را برای مختار - که در مکه حضور داشت - بیان کند؛ زیرا مختار سرآمد شیعیان در آنجا بود. هرچند امام در مدینه بود، اما بیشتر شیعیان در کوفه و بصره یعنی در عراق بودند، و مختار رئیس شیعیان آنجا بود. پس مختار بهسوی شیعیان رفت و امامت امام علیبن حسین (سلاماللهعلیه) را منتشر نمود. «سرّ ما همچنان پنهان بود»: یعنی بعد از حسین(ع)؛ و «پنهان» یعنی مشخص نبود که امامِ پس از حسین(ع) چه کسی است. «سرّ ما»: یعنی مصداق امامت، یعنی: علیبن حسین(ع). و روایت میفرماید: این مختار بود که آن را منتشر کرد. آنها میگویند چرا آن را منتشر کرد؟ واقعیت این است که مختار در آن زمان، این موضوع را برای سران شیعه همچون سلیمانبن صرد و امثال او منتشر کرد، اما بیش از این، مسئولیتی متوجه او نبود.»[348] شاید شخصی اعتراض کند و بگوید، انتشار امری پنهانی از جانب مختار کار درستی نبود و این کار شامل روایاتی میشود که از افشای اسرار آلمحمد(ع) نهی میکنند. سید احمد الحسن در پاسخ به این اعتراض میفرماید: «اما مسئلۀ روایاتی که به حفظ سرّ آلمحمد(ع) امر کرده و از افشای آن نهی میکنند - که روایات بسیاری هستند[349]-، باید دانست مقصود از «سرّ اهلبیت» بیان مصداق امامت است، نه امامت بهعنوان یک مفهوم و عقیدﮤ کلی؛ در غیر این صورت، این خود طعنهای به مذهب اهلبیت(ع) خواهد بود؛ چراکه اعتقاد به امامتِ مخفی و پنهان اساساً معنا ندارد! بلکه باید قضیه را به این صورت فهمید: ائمه(ع) میفرمایند زندگی ما پس از حسین(ع) در معرض خطر قرار گرفته است؛ و آنان(ع) برای حفظ زندگیشان - بهخودیخود - اهمیتی قائل نمیشوند، اما از آنجا که آنها مسئولیت دین خدا را بر عهده دارند و دین الهی به وجود آنان قائم است، پس به خطر افتادن جانشان به معنای به خطر افتادن دین الهی خواهد بود؛ و از همین رو، شیعیان خود را برحذر داشتند و از آنان خواستند دست به چنین اعمالی نزنند. طبیعتاً این به آن معنا نیست که آنها(ع) شیعیان را از آگاه کردن مردمِ «شایسته» از امامتشان نهی کرده باشند، بلکه آنان را فقط از بیان امر امامت برای دشمنانشان - که باعث به خطر افتادن جان امام معصوم میشد - بازداشتند. پس «لا تذيعوا سرّنا» «سرّ ما را فاش نکنید»، به این معنا نیست که در خانههای خود بنشینید و هیچ کسی از شما نگوید که علیبن حسین(ع) امام است، یا جعفربن محمد صادق(ع) امام است؛ چون در این حالت، مردم چگونه امام را خواهند شناخت و به او هدایت خواهند شد؟ چنین برداشتی اگر به ذهن کسی خطور کند، برداشتی اشتباه و منحرف است؛ بلکه مقصود آن است که نزد ابوجعفر منصور نروید و به او خبر ندهید جعفربن محمد امام است و مردم را بهسوی خودش فرامیخواند و آنان را گرد خودش جمع میکند، و در نتیجه، جان امام را به خطر بیندازید و گردن او را زیر تیغ ستمکار قرار دهید! حال که این موضوع روشن شد، باید همۀ روایات نهیکننده از افشای سرّ و برملا کردنش را با همین معنا فهمید. بهطور کلی، فهم صحیح روایات مربوط به حفظ «سرّ اهلبیت(ع)» بسیار اهمیت دارد، و مقصود از آنها همانطور که توضیح داده شد: شخص امام و محافظت او از خطر کشته شدن است. برای نمونه، دربارﮤ موضوع نمازجمعه[350] چندین روایت داریم که اصحاب به امام باقر و امام صادق(ع) مراجعه میکردند و آنان را به برپایی نمازجمعه تشویق میکردند، و برخی از آنان اینگونه فهمیده بودند که نمازجمعه نزد امام اقامه میشود؛ اما امام پاسخ میداد مقصود این است که نماز را نزد خودشان بخوانند. چرا امام به یارانش فرمود نمازجمعه را نزد خودشان اقامه کنند نه نزد او؟ زیرا اگر آنان بهسوی امام میآمدند و نزد ایشان تجمع میکردند و به همراهش نماز میخواندند، بهطور قطع، حکومت ستمگر از این موضوع باخبر میشد و جان امام در معرض خطر قرار میگرفت؛ به بهانۀ اینکه مردم را به دور خودش جمع میکند و ... پس این حالت نیز مشمول روایات «افشای سرّ ما» میشود. عجیب آن است که شخصیتهایی که گمان کردند امام میخواهد نمازجمعه را در حضور خودش اقامه کنند ازجمله شخصیتهای بزرگ بودند؛[351] درحالیکه تجمع و نماز خواندن نزد امام، جان ایشان را در معرض خطر قرار میداد و چهبسا ممکن بود پیش از انجام مأموریت و رسالتش باعث کشته شدن او شود! موضوع این است که تو امامی داری و بهترین کارها «النصح» (نصیحت و خیرخواهی) برای امام مسلمانان است؛ و منظور از «النصح» در اینجا ارائۀ نصیحت به معنای متعارف آن نیست؛ زیرا در حقیقت امام به آن نیازی ندارد؛ چراکه خداوند متعال خودش او را نصیحت میکند و راهش را به او نشان میدهد؛ بلکه منظور از نصیحت در اینجا اخلاص عملی برای اوست؛ چراکه او دین خدا و امام مسلمانان است و در نتیجه، باید از جان او محافظت کرد. همانندِ مسئلۀ نمازجمعه، موضوع تأیید قیامها و مشروعیت بخشیدن به آنها نیز به همین صورت بوده است.»[352] یعنی: همانگونه که امام دستور داد نمازجمعه بهصورتی اقامه شود که جان او را به خطر نیندازد و از پیروانش درخواست کرد نماز را نزد خودشان اقامه کنند، در مسئلۀ تأیید قیامها (قیام توابین و قیام مختار) نیز به همین صورت بوده است؛ امام علیبن حسین(ع) در این باره راهنماییها و اجازﮤ لازم را به فرماندهی این دو قیام داد، اما بهگونهای که جانش در معرض خطر و کشته شدن قرار نگیرد؛ یعنی قیامها را انجام دهند، اما از نام او یادی نکنند تا جانش از خطر قتل محفوظ بماند. واقعیت آن است که روایت پیشگفته از امام صادق(ع)، فضیلتی بزرگ را برای مختار نسبت به شیعیان عراق روشن میکند؛ زیرا شناخت امام حق از مهمترین مسائل دین خداست، و چنانکه دانستیم مختار این موضوع را برای دشمنان آلمحمد افشا نکرد تا مشمول نهی «افشای سرّ» شود، بلکه آن را فقط برای اهلش و بهطور مشخص، برای برخی از سران شیعه همچون سلیمان آشکار ساخت؛ و شناساندن امام به افرادی که حق را میپذیرند واجب است، به دلیل آیۀ نفر و روایاتی که از آلمحمد در تفسیر آن وارد شده است. نمونههایی از این روایات: • از یعقوببن شعیب روایت شده است که گفت: به اباعبدالله امام صادق(ع) عرض کردم: "اگر برای امام حادثهای پیش آمد، مردم چه باید بکنند؟ فرمود: «پس این سخن خداوند عزوجل چه میشود که میفرماید: (فَلَوْلَا نَفَرَ مِن كُلِّ فِرْقَةٍ مِّنْهُمْ طَائِفَةٌ لِّيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَلِيُنذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ) (پس چرا از هر گروهی از آنان، دستهای کوچ نمیکنند تا در دین آگاهی یابند؛ و هنگامی که بهسوی قومشان بازگشتند آنان را بیم دهند تا شاید بترسند).» فرمود: «آنها تا زمانی که در جستوجو هستند معذورند، و اینان که منتظر بازگشتشان هستند نیز معذورند تا زمانی که یارانشان به نزدشان بازگردند.»[353] • از محمدبن مسلم روایت شده است که گفت: به امام صادق(ع) عرض کردم: "اصلحک الله؛ به ما خبر رسیده است شما بیمار هستی و ما نگران شدیم؛ پس ای کاش ما را آگاه میکردی بعد از شما چه کسی خواهد بود؟" فرمود: «علی(ع) عالم بود و علم به ارث میرسد؛ هیچ عالمی از دنیا نمیرود مگر اینکه بعد از او کسی باقی بماند که همانندِ علم او را داشته باشد، یا هرچه خدا بخواهد بداند.» گفتم: "آیا بر مردم رواست بعد از وفات عالم، جانشین او را نشناسند؟" فرمود: «اهل این شهر - یعنی مدینه - نه، اما مردم شهرهای دیگر به اندازﮤ راهی که باید طی کنند معذورند؛ زیرا خداوند میفرماید: (وَمَا كَانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنفِرُوا كَافَّةً فَلَوْلَا نَفَرَ مِن كُلِّ فِرْقَةٍ مِّنْهُمْ طَائِفَةٌ لِّيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَلِيُنذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ) (و مؤمنان را نشاید همگی کوچ کنند؛ پس چرا از هر گروهی از آنان دستهای کوچ نمیکنند تا در دین آگاهی یابند و چون بهسوی قوم خود بازگردند، آنان را بیم دهند تا شاید بترسند).» گفتم: "اگر کسی در این حال بمیرد، چه حکمی دارد؟" فرمود: «همچون کسی است که از خانهاش برای هجرت بهسوی خدا و رسولش بیرون رفته و مرگ او را دریابد؛ پس اجرش بر عهدﮤ خداست.» گفتم: "وقتی برگشتند چگونه صاحبشان را خواهند شناخت؟" فرمود: «خداوند به او آرامش و وقار و هیبت میبخشد.»[354] مختار (رضوان خدا بر او) مصداقی روشن برای عمل به این آیه بود. سید احمد الحسن میفرماید: «مختار - خداوند به او پاداش خیر دهد - فضیلت بزرگی بر تمام مردم عراق دارد؛ زیرا او بود که این حقیقت را منتشر و بیان کرد که علیبن حسین - آن باقیماندﮤ از آلِ حسین - امام است، نه محمدبن حنفیه و نه عمربن علی و نه فرزندان حسن و نه دیگران؛ زیرا بدیهی است عدﮤ بسیاری به امامت طمع داشتند و گردنهای بسیاری برای آن کشیده شده بود. پس روایت امام صادق(ع) فقط مدح مختار را در خود ندارد، بلکه فضیلت و بزرگداشت مقام او نیز در آن وجود دارد. آری، وقتی مختار این خبر را به سران شیعه مثل سلیمان و دیگران رساند و حق به اصحاب مختار رسید، این موضوع در میان آنان دستبهدست شد و اندکاندک در تمام روستاهای سواد (عراق) منتشر شد. پس اگر خطایی بوده باشد، به انتشار در همۀ سواد مربوط میشود، ولی مختار چنین نکرد؛ زیرا او به تمام روستاها و مناطق عراق نرفت و خبر را در آنها منتشر نکرد، و دشمنان آلمحمد(ع) را از اینکه علیبن حسین امام بعد از پدرش است آگاه نساخت، بلکه مصداق را فقط به کسانی که اهل آن بودند افشا کرد و فقط به آنها خبر داد؛ یعنی به سلیمانبن صرد و گروهی از افراد مورداعتماد برای حق؛ و شناساندن مصداق امامت به افرادی که شایستهاش هستند و به او نیاز دارند واجب است. بنابراین مختار جز وظیفهاش را انجام نداد و در این کار خطایی مرتکب نشد. نهی از افشای سرّ اهلبیت(ع) فقط شامل افشای آن برای افراد ناشایست میشود تا جان امام به خطر نیفتد. حتی کسی که آن را برای غیراهلش افشا کند از ملت و دین خارج نمیشود و تکفیر نمیشود، بلکه مرتکب خطا و گناه شده است، مگر آنکه نیت و قصدش کشتن امام و به خطر انداختن جان او باشد؛ و قطعاً مختار چنین نبود. مختار همچنان در جستوجوی مصداق امامت بود. او، پس از سال ۶۱ هجری، چند بار زندانی شد و تحت اقامت اجباری و آزار حکومت قرار گرفت. پس از خروج از کوفه، به مکه رفت تا امامش را بشناسد؛ و جستوجو برای حقیقت امری مطلوب و حتی عبادت است؛ چنانکه ابراهیم(ع) نیز دربارﮤ دین تحقیق کرد و خداوند در قرآن او را مثالی قرار داد.[355] آری، مختار در ابتدای جستوجویش سرگردان بود؛ پس نزد ابنزبیر رفت. سپس گمان کرد ابنحنفیه، مهدی و امام است. اما سرانجام به حق هدایت شد و امام خود را شناخت، و سایر شیعیان نیز بهواسطۀ او امام را شناختند، و اگر او نبود در گمراهیِ خود باقی میماندند. زمانی که مختار به حقیقت رسید، به آن مسرور شد و ابنزبیر را ترک کرد و به کوفه بازگشت و شیعیان سرگردان را از حقی که شناخته بود آگاه ساخت. امامت علیبن حسین(ع) را به اهل سواد شناساند و مصداق امامت را در میان آنان منتشر کرد؛ بنابراین اهل سواد - یعنی بهطور کلی شیعیان - مدیون مختار و فرزندان و پیروان او «فرزندان کیسان» هستند؛ زیرا بهواسطۀ اینکه مختار روزی ظهور پیدا کرد اهل عراق به تشیع راستین دست یافتند و توانستند مصادیق امامان پس از حسین را بشناسند. وگرنه امامت نزد آنان عنوانی بدون مصداق باقی میماند؛[356] چراکه شناخت آنان از مصادیق، تا امام حسین(ع) محدود میشد. پس این روایت، مختار را در جایگاه رفیعی قرار میدهد.»[357] بیتردید، این حقایق - با وجود چنین وضوحی - در تاریخ پنهان ماندهاند، و در عین حال این برداشت از وقایع، پاسخهایی منطقی و واقعی به بسیاری از ابهامات و سردرگمیهای تاریخی ارائه میدهد. بهعنوان مثال، همۀ ما در کتابهای تاریخ خواندهایم که مختار از کوفه به حجاز رفت و با ابنزبیر دیدار کرد و سپس او را ترک نمود؛ و مورخان دلیل این جدایی را نرسیدن مختار به خواستهاش دانستهاند؛ و بسیاری از آنان این «خواسته» را دنیاپرستی (درخواست مقام، جاه و ...) تفسیر کردهاند! با وجود اینکه در همان حال نقل میکنند مختار هنگام خروج از کوفه هدفی جز خونخواهی حسین(ع) نداشت! اما چگونه میتوان خونخواهی حسین را با دنیاطلبی در آنِ واحد جمع کرد؟ هیچکس نمیداند. همچنین، ما از رویدادهای بازگشتِ شادمانۀ مختار به کوفه آگاه شدیم؛ و اینکه به شیعیان خبر میداد که با اجازه برای قیام بازگشته است. بیشترِ آنان - تاریخنگاران - این اجازه را از سوی ابنحنفیه بهعنوان «اصلی» تلقی کردند که پس از آن، هیچ مرجع دیگری برای مشروعیت باقی نمیماند؛ و مقصود بنده «امام معصوم» است؛ درحالیکه ابنحنفیه، امام معصوم نبود تا اجازهاش مشروعیت دینی برای کسی ایجاد کند، چه برسد به اینکه آن شخص یکی از بزرگان و پیشوایان برجستۀ شیعه در عراق باشد. بهعلاوه: چرا مختار سرهای کشتهشدگان را برای علیبن حسین(ع) میفرستاد؟ چرا خمس (مالی که خداوند آن را برای امام معصوم مقرر کرده است) را به ایشان میرساند؟[358] تا آنجا که امام به کمک این اموال خانۀ خودش و خانههای آل ابوطالب را که ستمگران ویران کرده بودند، بازسازی کرد؟ چرا زمانی که مختار متوجه میشد کارش موافق با خواست علیبن حسین است برای شکرگزاری به درگاه خدا سجده به جا میآورد؟ اکنون با توجه به روایت پیشگفتۀ امام صادق(ع) و شرحی که سید احمد الحسن برای آن ارائه داد میتوانیم به این پرسشها و دیگر مسائل متعلق به موضوعمان پاسخ دهیم. سید احمد الحسن میفرماید: «الزاماً اینگونه نیست که تاریخ همهچیز را ذکر کرده باشد، اما ما موضوع را بهصورت پرسشهایی مطرح میکنیم: چه چیزی باعث شد مختار بهطور مشخص به مکه برود؟ چرا با ابنزبیر دیدار کرد و در کنار او جنگید و سپس او را ترک کرد؟ و پس از آن چرا بهسراغ ابنحنفیه رفت؟ چرا با علیبن حسین در ارتباط بود و سرهای دشمنان و اموال خمس را برای او میفرستاد و ...؟ حقیقت این است که مختار به امامت "علی، سپس حسن، و سپس حسین"(ع) ایمان داشت، و پس از حسین، در پیِ امام خود میگشت و مدتی در جستوجو بود. او در این مدت با ابنزبیر و ابنحنفیه دیدار کرد تا آنکه سرانجام امام خود یعنی "علیبن حسین(ع)" را یافت و به او ایمان آورد، همانگونه که پیشتر توضیح دادم. و در طول قیامش، سرهای قاتلان حسین و اموال خمس را برای ایشان میفرستاد. چرا بهسوی او(ع) میفرستاد؟ چون معتقد بود او جانشین رسول خدا(ص) است. در حقیقت، بدگویی از مختار بهنوعی عدم توفیق است؛ مختار قاتلان حسین(ع) را به هلاکت رساند، و اگر فقط همین یک کار بود برایش کافی بود؛ با این حال، روایت امام صادق(ع) - که پیشتر گفته شد - دلیلی است برای اینکه بسیاری از مردم عراق، امام علیبن حسین و ائمه از فرزندانش(ع) را نمیشناختند، اگر مختار و خانواده و یارانش «فرزندان کیسان» نبودند. این یعنی مختار بود که تشیع و شناخت امامان از نسل حسین(ع) را به عراق رساند و اگر او نبود، مردم پس از حسین(ع) امام را نمیشناختند.»[359] اکنون روشن است که مختار عامل معرفی امامت علیبن حسین(ع) به سلیمانبن صرد بود. در نتیجه، سلیمان توانست اجازﮤ شرعی قیام خود را از امام معصوم به دست آورد. بدیهی است که این اجازه را به شیوهای به دست میآورد که خطری برای جان امام ایجاد نکند؛ زیرا سخن ما دربارﮤ دو تن از رؤسای شیعه در عراق است، نه دو فرد عادی. بنابراین انتظار نمیرود آنان این اجازه را برای عموم مردم منتشر کنند؛ زیرا میدانستند افشای این موضوع و به خطر انداختن جان امام، عملی است که از آن نهی شده و گناهی عظیم به شمار میرود. سید احمد الحسن در پاسخ به تردیدکنندگان دربارﮤ مشروعیت دو قیام - بهویژه قیام توابین (با توجه به اینکه مشروعیت قیام مختار بهطور مفصل پیشتر بیان شد) - میفرماید: «اگر به ماجرای توابین و مختار بپردازیم: از کجا معلوم تمام آنچه میان رؤسای شیعه - یعنی سلیمانبن صرد و مختار - با علیبن حسین(ع) گذشته است به مردم رسیده باشد؟ آیا یقین دارند که همۀ وقایع - مثل نامهنگاریها و غیره - به آنان رسیده است؟ درحالیکه امام میفرماید: "سرّ ما" و "حفظ سرّ"! پس چگونه از آن آگاه شدهاند؟ بهعنوان مثال، چگونه آنها میتوانند نفی کنند که "سلیمان به امام علیبن حسین(ع) نامه نوشته که میخواهد قیام کند و امام اجازه داده باشد، ولی از او خواسته باشد که نام امام را ذکر نکند"؟ آیا از سوی ائمه، مذمت یا لعنتی در حق سلیمان و یارانش وارد شده است؟ قطعاً نه. پس آنان چه میخواهند؟ آیا خود را مسئول بهشت و دوزخ میدانند؟ اما افرادی که درخواست سند کتبی و امضاشده از امام برای مشروعیت قیام دارند، مانعی ندارد که چنین سندی وجود داشته باشد اما به دست مردم نرسیده باشد؛ به این دلیل که امام از سلیمان خواسته باشد آن را علنی نکند. سلیمان و مختار از سران شیعه در کوفه و عراق بودند؛ پس آنها از بزرگان شیعه بودند و جایگاه بزرگی داشتند؛ پس کسی که دربارﮤ آنان سخن میگوید و دربارﮤ مشروعیت اعمالشان تردید میکند باید حد خودش را بشناسد و از آن تجاوز نکند.»[360] نتیجۀ آنچه ارائه شد: قیام توابین و قیام مختار، مشروع و مطابق با عقیدﮤ صحیح بوده است؛ چراکه با اجازه و رضایت امام معصوم (علیبن حسین(ع)) انجام شدند، و هرکس در این دو قیام به شهادت رسید «شهید» است، و دیگر هیچ ارزشی برای طعن و تشکیک باقی نمیماند. سید احمد الحسن میفرماید: «مختار بدون تردید شهید است و سلیمانبن صرد نیز همینگونه، و هرکس همراه آنان کشته شد نیز شهید است.»[361] سپاس خداوندی را که برای بندگانش و آنان که برای مظلومیت ریحانۀ محمد(ص) قیام کردند، عدالت را جاری ساخت؛ اگرچه در دوران حیات او کوتاهی کرده بودند، اما پس از آن نادم شدند و گریستند و اندوهگین شدند و جانشان را برای خونخواهی او تقدیم کردند و ماندن در دنیا را ننگ شمردند؛ پس با اجازﮤ وصی حسین قیام کردند و به شهادت رسیدند؛ و رحمت خداوند و اولیایش، جز به انصاف دربارﮤ خون و جانهای پاک آنان راضی نشد؛ و آنان شُهدایی ستوده شدند؛ رضوان خدا بر آنان باد. چقدر تو نزد خداوند عزیز هستی، ای حسین!-آیا امامت علیبن حسین(ع) از خواص شیعه پنهان مانده بود؟
در کتاب کافی آمده است که سلیمبن قیس روایت کرده: من شاهد وصیت امیرالمؤمنین(ع) بودم، هنگامی که به فرزندش حسن(ع) وصیت کرد و حسین(ع) و محمد و تمامی فرزندانش و بزرگان شیعه و اهلبیتش را برای وصیت خود گواه گرفت. سپس کتاب و سلاح را به او داد و به فرزندش حسن(ع) فرمود: «پسرم، رسول خدا(ص) به من امر کرده است به تو وصیت کنم و کتابها و سلاحم را به تو تحویل دهم، همانطور که رسول خدا(ص) به من وصیت کرد و کتابها و سلاحش را به من سپرد؛ و به من امر کرد به تو فرمان دهم وقتی زمان مرگت رسید، آنها را به برادرت حسین(ع) بدهی.» سپس به فرزندش حسین(ع) رو کرد و فرمود: «و رسول خدا(ص) به تو امر کرده است که آنها را به این فرزندت بدهی.» سپس دست علیبن حسین(ع) را گرفت و فرمود: «و رسول خدا(ص) به تو امر کرده است که آنها را به فرزندت محمدبن علی بسپاری؛ و به او از جانب رسول خدا(ص) و از جانب من سلام برسان.»[362] روشن است مضمون این روایت به بخشی از وصیت رسول خدا(ص) اشاره دارد که در آن، اوصیای رسول خدا و خلفای شرعیاش تا روز قیامت ذکر شدهاند.[363] اکنون، اگر آنچه را تا اینجا به آن رسیدهایم در نظر بگیریم و این روایت را نیز در نظر داشته باشیم، ممکن است یک پرسش بسیار مهم به ذهن خطور کند: در این روایت ذکر شده که محمدبن حنفیه از شاهدان وصیت امیرالمؤمنین(ع) بوده است؛ بنابراین قطعاً شنیده بود که امام بعد از حسین(ع)، فرزندش علی است. پس چگونه شد که پس از آن بر سر امامت با او به نزاع برخاست و در این باره با او مجادله کرد تا اینکه در نهایت، به حق بازگشت؟ همچنین: طبق این روایت، رؤسای شیعه نیز ازجملۀ شاهدان بودند؛ پس چگونه امامت علیبن حسین(ع) از آنان پنهان ماند و بیشترشان پس از شهادت حسین(ع) سرگردان شدند تا اینکه مختار حق را شناخت و امامت او را برای آنان آشکار ساخت؟ سید احمد الحسن در پاسخ به این پرسش، میفرماید: «آگاهی برخی از بزرگان شیعه در زمان امام علی(ع) از مضمون وصیت پیامبر(ص) یا شنیدن اینکه نام امامان(ع) در آن آمده، مسئلهای قطعی است. محمدبن حنفیه نیز یقیناً شنیده بود که امامان از نسل حسین(ع) خواهند بود. اما برخی از شیعیان، مهدویت را برای محمدبن حنفیه ادعا کردند و او را با این ادعا فریفتند و او نیز با مردم همگام شد؛ و زمانی که امام علیبن حسین(ع) این ادعا را انکار کرد، محمدبن حنفیه با او به مجادله برخاست، اما در نهایت، این ادعا را رها کرد و به حق بازگشت. اما چگونه و چرا؟ این ماهیت دنیا و فریبندگیهایش است؛ این هوای نفس و منیت است؛ و این انسان است که ممکن است بلغزد و منحرف شود، مگر آنانی که خداوند مصونشان داشته و با فرشتگانی که شب و روز در خواب و بیداری با آنان سخن میگویند، تأییدشان کرده باشد. اما مختار، زمانی که به حق بازگشت و به کوفه آمد، تشیع به علیبن حسین(ع) را پس از هلاکت یزید (لعنةاللهعلیه)، بهصورت علنی در میان مردم کوفه و عراق منتشر کرد؛ زیرا باور داشت دیگر کسی جرئت نخواهد داشت پس از هلاکت یزید (لعنةاللهعلیه) به قتل علیبن حسین(ع) اقدام کند، حتی اگر امامت او در میان مردم منتشر شود؛ و طبیعتاً برخی از بزرگان شیعه و بعضی از شیعیان کوفه، امامت علیبن حسین(ع) را میدانستند، اما به جهت حفظ جان امام(ع) آن را برای همه آشکار نمیکردند و به آن تصریح نمیکردند؛ بهویژه در دورﮤ حکومت یزید و آن شرایط نابسامان و آشفته؛ و با توجه به اینکه امام(ع) در آن زمان جوان بود. حال با توجه به اینکه برخی بهخاطر سن کم علیبن ابیطالب(ع) و جوانیاش بهانه آورده بودند و میگفتند او شایستۀ رهبری نیست،[364] پس دربارﮤ علیبن حسین(ع) چه میگفتند! همچنین: وقتی اوضاع برای مختار آرام و مستقر شد، تشیع به علیبن حسین(ع) را بهصورتی آشکار و علنی منتشر کرد، چنانکه سرهای برخی از جنایتکاران کربلا را برای او فرستاد و خمس را نیز آشکارا برای او ارسال نمود؛ و این اعلامی برای امامت علیبن حسین(ع) از سوی مختار به دور و نزدیک بود.»[365] میگویم: آنچه حقیقتاً هراسانگیز است، مقایسۀ میان امام علی بن ابیطالب(ع) و نوهاش امام علی بن حسین(ع) از جهت «کمیِ سن امام» است؛ زیرا برخی از کسانی که در زمان خودشان به امامت هریک از آن دو مبتلا شده بودند - و آنها مشخصاً از بزرگان سالخورده بودند - به همین بهانه متوسل میشدند! در خصوص امام علیبن حسین(ع)، سن ایشان هنگام شهادت پدرش ۲۲ سال بود؛ زیرا در سال ۳۸ هجری متولد شده بود؛ و این یعنی - براساس روایت پیشگفته - وقتی امام علی(ع) در حضور محمدبن حنفیه و سایر بزرگان شیعه دست فرزندش علیبن حسین را بالا برد، سن آن حضرت حدود سه سال بوده است. قطعاً برخی از خواص شیعه از امامت علیبن حسین(ع) پس از شهادت پدرش آگاه بودند، و دستکم میدانستند امامت در فرزندان حسین(ع) است؛ و منطقی نیست افرادی همچون کمیلبن زیاد، صعصعةبن صوحان، سلیمبن قیس و حبۀ عرنی - که از خواص علی(ع) بودند - از علی(ع) دربارﮤ امامت علیبن حسین(ع) - یا حداقل دربارﮤ اینکه امامت در فرزندان حسین(ع) است - چیزی نشنیده باشند، یا مضمون وصیت رسول خدا(ص) - ولو بهطور اجمالی - به ایشان نرسیده باشد؛ بهویژه با توجه به اینکه «سلیم» بخشی از مضامین آن را در کتاب خود نقل میکند! حتی روایت کافی را - که پیش از این نقل شد - سلیمبن قیس روایت کرده و در آن تصریح کرده به همراه برخی از رؤسای شیعه ازجمله شاهدان بوده و همراه آنها وصیت امیرالمؤمنین(ع) را که در آن به امامت علیبن حسین(ع) تصریح کرده است، شنیدهاند. اما دربارﮤ صعصعه، کمیل و حبۀ عرنی حتی اگر در آن مجلس حضور نداشتند، قطعاً مضمون وصیت امیرالمؤمنین(ع) به آنان رسیده بود و بهطور حتم از مضمون وصیت رسول خدا(ص) - ولو بهصورت اجمالی - آگاه بودند. عجیب اینجاست که آنان - با وجود چنین آگاهیای - پس از شهادت حسین(ع) هیچ موضع و اقدامی از خود نشان ندادند. نه در زمان حیات حسین(ع) به یاری او شتافتند، و نه پس از شهادتش در صف قیامکنندگان برای خونخواهی او - نه در قیام توابین و نه در قیام مختار - شرکت کردند. حتی در شناساندن امام علیبن حسین(ع) به شیعیان نیز اقدامی نکردند، تا آنکه مختار این وظیفه را به عهده گرفت و موضوع را برای عموم شیعیان آشکار ساخت! سید احمد الحسن میفرماید: «عدهای وصیت را - ولو بهطور اجمالی - میشناختند و دستکم آگاه بودند امامت در فرزندان حسین(ع) قرار دارد و میتوانستند پس از شهادت حسین(ع) موضعی اتخاذ کنند. آنها بیتردید علیبن حسین را میشناختند و بر امامت او از دنیا رفتند، اما خود را به زحمت نینداختند تا مثلاً به کوفه یا بصره - که مراکز اصلی تجمع شیعیان و دین حق محمد(ص) بودند - بروند تا شیعیان را از امامت او آگاه سازند؛ افرادی مثل صعصعةبن صوحان، سلیمبن قیس هلالی و کمیلبن زیاد که پس از نهضت حسین(ع) مدتی زنده ماندند و در میان مردم زندگی میکردند. حقیقت این است که همۀ مردم در همۀ زمانها، شجاعت کافی و رسوخ معرفتی برای فداکاری در راه دین خدا را ندارند. ما نمیخواهیم بیش از این وارد جزئیات شویم، ولی این واقعیتی است که نمیتوان آن را انکار کرد یا از آن چشم پوشید. این در حالی است که مختار کاری را انجام داد که دیگران انجام ندادند، و او مصداق روشنی برای آیۀ «نفر» بود که خروج برای شناخت مصداق امام را واجب میداند؛ و بدیهی است این وجوب، کفایی است، و تاکنون گزارش نشده شخص دیگری غیر از مختار برای شناخت امام پس از حسین(ع) از عراق به حجاز هجرت کرده باشد؛ یا دستکم میتوان گفت او یکی از افرادی بود که به این آیه عمل کرد و در طلب حق و رضای خداوند در زمین به راه افتاد و مهاجرت نمود؛ و تاریخ این حرکت مختار را به ثبت رسانده است. پس چرا از مختار بهخاطر حرکتش خرده گرفته میشود، اما دربارﮤ دیگرانی که مصداق امامت پس از حسین(ع) را میدانستند و هیچ حرکتی از خود نشان ندادند، سکوت میکنند؟ آنها نه در زمان حیات حسین(ع) با او همراه شدند، نه پس از شهادتش برای خونخواهیاش قیام کردند، و نه برای معرفی امام علیبن حسین(ع) به مردم تلاشی از خود نشان دادند! و این کوتاهی آشکاری از جانب آنهاست؛ زیرا: * اگر آنان امامت علیبن حسین(ع) را میشناختند، پس بر آنان واجب بود بهسوی او بروند و از ایشان(ع) برای قیام و خونخواهی امام حسین(ع) و رهبری نهضت اجاره بگیرند. آنها قطعاً میدانستند حسین(ع) ذبیحالله و حبیب رسول خداست. کدامیک از آنان نمیدانست حسین ریحانۀ رسول خداست. زمانی که کودک بود، هنگام سجدﮤ جدش بر پشت او میرفت و پیامبر(ص) سجدهاش را طولانی میکرد و اجازه نمیداد کسی مانع او شود، و به آنان میفرمود: «رهایش کنید»، درحالیکه در نماز بود و نماز، بهترین عمل از بهترین فرد بشر بود! بنابراین بر آنان واجب بود برای خونخواهی امام حسین(ع) حرکتی از خود نشان دهند. * و اگر شخصیت علیبن حسین(ع) را بهعنوان امام نمیشناختند و فقط میدانستند امامت در فرزندان حسین است، پس بر آنان واجب بود جستوجو کنند و به مدینه بروند تا امام پس از حسین(ع) را بشناسند؛ دستکم آنها قرآن میخواندند و آیۀ وجوب «نفر» برای شناخت امام را قرائت کرده بودند. اما آنان چنین نکردند و مختار این کار را انجام داد؛ زیرا مصداق امامت را شناخت، و پس از آنکه شناختش اجمالی بود، به امامت علیبن حسین(ع) معرفت یافت و آن را منتشر کرد. البته بنده نمیگویم او امامت علیبن حسین را برای همۀ شیعیان کوفه و عراق تبیین کرد و هیچکدام از آنان از امامت علیبن حسین اطلاع نداشت؛ قطعاً عدهای میدانستند، ولی هیچ حرکتی از خود نشان ندادند؛ درحالیکه مختار، افرادی را که نشنیده بودند آگاه کرد، و شناخت افرادی را که شنیده بودند بیشتر و راسختر ساخت. در نتیجه، مختار در زمان حادثه و ابتلا عذر را از همه قطع کرد؛ یعنی کسی که در زمان علی و حسن و حسین(ع) میدانست امامت در فرزندان حسین است، اکنون او در دوران فرزند حسین قرار گرفته، و این همان امام از نسل حسین است که باید به امامتش اعتقاد پیدا کند. پس مختار حرکت کرد و آنچه را شناخته بود، در وقت ابتلا و نیاز، به شیعیان منتقل نمود. این شخصیتِ مختار است و این فضیلت و جایگاه اوست.»[366] افرادی که در حق علیبن حسین(ع) کوتاهی کردند به این معنا نیست که به امامتش ایمان نداشتند؛ بلکه برعکس، آنان به حق ایمان داشتند و بر حق از دنیا رفتند، اما در عین حال کوتاهی کردند؛ و بارها گفته شد ایمان و کوتاهی میتواند در دنیای امتحان در وجود یک فرد جمع گردد. بهعنوان مثال: از نشانههای کوتاهی این بود که دستکم باید علیبن حسین(ع) را بهعنوان امام معرفی میکردند و به امامتش شهادت میدادند؛ چراکه آنان از خواص جدش امیرالمؤمنین(ع) و از معتمدین او بودند و در میان مردم جایگاهی داشتند و سخنشان نافذ بود؛ نه اینکه امام مظلوم مجبور شود در آن شرایط سخت و پرخطر، از مدینه به مکه سفر کند تا امامت خود را برای عمویش محمدبن حنفیه ثابت کند که اگر امام به فریادش نمیرسید و حق را برایش روشن نمیساخت، چیزی نمانده بود خودش و همراهانش را به هلاکت بیفکند. سید احمد الحسن میفرماید: «بر آنان واجب بود اجازه ندهند علیبن حسین(ع) خودش شخصاً برود تا امامتش را برای محمدبن حنفیه اثبات کند؛ و ثابت نشده که آنان در کنار علیبن حسین(ع) ایستاده باشند؛ و این کوتاهی آشکاری در یاری اوست. بلکه آیا آنها اساساً چیزی از علیبن حسین(ع) روایت کردهاند؟»[367] روشن است اگر این شخصیتها شایستۀ سرزنش نبودند، هرگز موردعتاب قرار نمیگرفتند؛ زیرا نزدیکیشان به علی(ع) اقتضا میکرد رفتار و عملکردشان در زمان حسین(ع) و پس از نهضت ایشان(ع) بهصورت دیگری بوده باشد؛ چراکه بدون تردید آنان پس از نهضت حسین(ع) زنده بودند. «صعصعه» در سال ۷۰ هجری[368] درحالیکه بیش از هفتاد سال داشت از دنیا رفت؛ و قطعاً چنین است، زیرا او در زمان حیات پیامبر(ص) مسلمان شد و از نزدیکان علی(ع) بود، تا آنجا که علی(ع) او را بر وصیت مالیِ خود گواه گرفت.[369] سلیمبن قیس در زمان حجاج - که در تعقیب یاران امیرالمؤمنین(ع) بود - از کوفه گریخت و در «نوبندگان» از بلاد فارس، در خانۀ دوستش ابانبن ابیعیاش اقامت گزید و در سال ۷۶ هجری در سن ۷۸ سالگی درگذشت.[370] حَبّۀ عُرَنی نیز در زمان حکومت عبدالملکبن مروان در سال ۷۶ هجری وفات یافت[371] و سن او قطعاً بالای هفتاد سال بود؛ زیرا او ازجمله افرادی بود که پیامبر(ص) را دیده بود و از صحابهای به شمار میرفت که حدیث غدیر را روایت کردهاند.[372] اما کمیلبن زیاد را حجاج (لعنةاللهعلیه) در سال ۸۲ هجری، درحالیکه سن او بین ۷۰ تا ۹۰ سال بود، به شهادت رساند، چنانکه بعداً روشن خواهد شد.[373] همچنان این پرسش مهم و سرنوشتساز باقی میماند: علت این همه کوتاهی چه بود؟ سید احمد الحسن میفرماید: «علت مسئله ظاهراً اینگونه است که برخی از افرادی که در یاری زینالعابدین(ع) موضعگیری قویای نداشتند، سنشان بین هفتاد تا هشتاد سال بود، و علیبن حسین(ع) جوانی حدوداً بیستساله یا اندکی بیشتر بود، و در نتیجه به سن نوههای آنان میرسید. نکتۀ دیگر: آنان سالها با علیبن ابیطالب(ع) همراه، و رفتار و مواضع و سیرﮤ او را دیده بودند و انتظار داشتند امام بعد از علی(ع) همانند او باشد؛ یعنی میخواستند علیبن حسین(ع) دقیقاً نسخهای مطابق با علی(ع) باشد؛ و این درست نیست. علی(ع) بیتردید شخصیتی است که هیچکدام از فرزندانش با او قابلقیاس نیستند؛ چنانکه خود او(ع) فرموده است: «هرکسی که پس از من بیاید به زحمت خواهد افتاد.» همچنین، تکلیفی که خداوند بر عهدﮤ علی(ع) گذاشته بود، همان مسئولیتی نیست که بر عهدﮤ فرزندانش همچون علیبن حسین(ع) و دیگر ائمه از نسل او نهاده بود. در غیر این صورت، ما برای شما چه کنیم؟ و از کجا برایتان یک علیبن ابیطالب(ع) دیگر بیاوریم؟ علی(ع) یگانه و بیهمتاست و تکرار نمیشود. علی(ع) نسخۀ دومی ندارد که دقیقاً همانندِ او باشد. امر در دست خداوند سبحان است، و آنچه پس از علی(ع) موجود است، ائمۀ طاهری از نسل او(ع) هستند؛ آن بندگان صالح در سطحی عالی نزد پروردگار متعال؛ آن معصومانی که مردم را به باطل وارد نمیکنند و از هدایت خارج نمیسازند. پس دیگر بیش از این چه میخواهید؟ اما اصرار بر اینکه امام بعد از علی(ع) دقیقاً مطابق سیره و روش او عمل کند، اشتباه است؛ زیرا روشن است که علی(ع) حکومت کوفه و دنیا را در اختیار داشت، و به همین جهت وظایف خاصی بر عهدهاش گذاشته شده بود که بر عهدﮤ ائمۀ پس از او نهاده نشده بود؛ زیرا اساساً آنان به آنچه بر علی(ع) واجب شده بود، مکلف نبودند. ازاینرو، روایت شده است: مُعَلّیبن خنیس گفت: روزی به ابوعبدالله(ع) گفتم: فدایت شوم، از آل فلان و نعمتهایی که در آن به سر میبرند یاد کردم. پس گفتم: "اگر اینها در اختیار شما بود، ما نیز با شما در نعمت زندگی میکردیم." امام(ع) فرمود: "هیهات ای معلی، به خدا سوگند، اگر چنین بود جز سیاست شب و سیاحت روز و پوشیدن لباس خشن و خوردن غذای ناگوار نبود. پس این نعمت از ما دور شده است؛ و آیا هرگز ستمی را دیدهای که خدا آن را برای ما نعمت قرار داده باشد، بهجز این؟"[374]»[375] توضیح تکمیلی: آنچه دربارﮤ تقصیر و کوتاهی برخی خواص شیعه - مثل صعصعةبن صوحان، حبۀ عرنی، سلیمبن قیس و کمیلبن زیاد - در حق امام علیبن حسین(ع) و یاری او و دعوت به امامتش و کنارهگیریشان از شرکت در قیامهای مورد رضایت امام بیان داشتیم، موضوعی است که امام صادق(ع) به آن اشاره کرده و فرموده است: «پس از شهادت امام حسین(ع) مردم مرتد شدند مگر سه نفر: ابوخالد کابلی، یحییبن امطویل و جبیربن مطعم؛ و سپس مردم به آنان ملحق شدند و تعدادشان بسیار شد.»[376] مقصود از «ارتداد» در این روایت، به معنای خروج کامل از دین خدا نیست، بهگونهای که گویی غیر از این سه نفر شیعۀ دیگری وجود نداشته است؛ بلکه قطعاً افرادی بودهاند که به امامت امام علیبن حسین(ع) ایمان داشتند، مثل برخی از بزرگان شیعه که پیشتر ذکر شد؛ و نیز مختار که به حجاز هجرت کرد تا مصداق امام پس از امام حسین(ع) را بشناسد. پس این روایت، تشیع آنان را نفی نمیکند، بلکه «ارتداد» در اینجا به معنای کوتاهی و قصور در حق امام زینالعابدین(ع) است؛[377] زیرا - میدانیم - در «کوتاهی» مفهوم بازگشت و رفتن به عقب نهفته است. عدﮤ بسیاری از این «تقصیر» عبور کردند و مسیر خود را اصلاح نمودند؛ افرادی مثل مختار و یارانش، و سلیمان و یارانش که کاری را انجام دادند که موجب رضایت امام زینالعابدین(ع) شد و به جهاد پرداختند و درحالیکه برای خونخواهی امام حسین(ع) به جنگ قاتلان او برخاسته بودند به شهادت رسیدند؛ اما برخی بر کوتاهی خود باقی ماندند و برای اصلاح و جبران آن گامی برنداشتند. شاید برخی برای این افراد عذر و بهانه بتراشند و بگویند: زمانی که حجاج ثقفی به حکومت کوفه رسید، اصحاب علی(ع) را تحت تعقیب و پیگرد قرار داد؛ پس آنان مجبور شدند خود را پنهان کنند؟ میگویم: حجاج (لعنةاللهعلیه) در سال ۷۵ هجری بر کوفه مسلط شد، درحالیکه امامت امام سجاد(ع) از سال ۶۱ هجری، پس از شهادت پدر بزرگوارش، آغاز شده بود؛ و سپس کوفه از سال ۶۴ هجری - وقتی مختار به کوفه بازگشت و امامت امام سجاد(ع) را آشکار ساخت - محل ابتلا و آزمون گردید. سپس، بعد از آن، در سال ۶۵ هجری قیام توابین و پس از آن، در سال ۶۶ هجری قیام مختار روی داد؛ و برای آنها، در طول این سالهایی که سرشار از این حوادث عظیم بود، هیچ حضوری و مشارکتی به ثبت نرسیده است! همچنین، اگر تعقیب و پیگرد از سوی ظالم عذر قابلقبولی باشد، آیا مختار و سلیمان و دیگر بزرگان شیعه که جان خود را در راه خونخواهی امام حسین(ع) فدا کردند تحت تعقیب نبودند؟! سید احمد الحسن میفرماید: «عدهای برای کُمیل و سُلیم و دیگران بهانه میآورند که تحت تعقیب و پیگرد حکومتها بودهاند! پس وضعیت مختار چگونه بود؟ دربارﮤ سلیمانبن صُرد چه میتوان گفت؟ و وضعیت سران برتر شیعه که به همراه آنان به شهادت رسیدند، چگونه بود؟ بسیاری از سران شیعه، جهاد و فداکاری کردند و هیچکس یادی از آنان نکرد؛ و اگر هم یادی از آنها شده باشد، در حاشیه بوده است؛ درحالیکه شایستۀ یاد شدن بودند، بلکه حتی از کسانی که مورد تمجید قرار گرفتند و بزرگ داشته شدند، برتر بودند.»[378] از اینجا میتوانیم به حقیقت زیر بهعنوان یک قاعدﮤ کلی، دست یابیم: «کسی که امام حسین(ع) را یاری کرد و به او پیوست و به همراهش به شهادت رسید، از نظر خداوند از کسی که او را یاری نکرد و به او نپیوست برتر است. کسی که در قیامهای خونخواهی برای خونخواهی حسین(ع) شرکت کرد، از کسی که در آن شرکت نکرد نزد خدا برتر است.» البته این سخن دربارﮤ مؤمنانی است که به ولایت آلمحمد(ع) ایمان دارند و با ایمان به این ولایت از دنیا رفتهاند و عاقبتشان ختمبهخیر شده است. بله، ممکن است این قاعدﮤ کلی استثناهایی هم داشته باشد، که طبیعتاً طبق حکمتی که خداوند اراده میفرماید امکانپذیر است؛ اما این استثناها حتماً باید با نص صریح و محکم از امام معصوم بیان شود، نه براساس برداشتها، خواستهها و گمانهزنیهای شخصی که قطعاً و یقیناً هیچ ارزشی در دین خدا ندارد. به این معنا که: اگر کسی دربارﮤ مؤمنی که در کربلا حضور نداشته و امام حسین(ع) را یاری نکرده بگوید او برتر یا همرتبه با کسی است که در کربلا حضور داشته و او را یاری کرده است، یا دربارﮤ مؤمنی که در قیامهای خونخواهی شرکت نکرده [نیز] همین مطلب را بگوید، نیازمند نص محکم و قطعی از معصوم است؛ و بدون چنین نصی، قاعدﮤ کلی فوق بهعنوان معیار نافذ و معتبر باقی خواهد ماند.[379]-پس از قیام مختار
در ادامه، به برخی از وقایعی پرداخته میشود که پس از شهادت مختار (رضواناللهعلیه) در کوفه، در سال ۶۷ هجری تا قیام زید شهید در سالهای ۱۲۰ تا ۱۲۲ هجری با هدف خونخواهی حسین(ع) و تلاش برای سرنگونی حکومت اموی رخ داد:-برکناری مصعب از عراق و بازگرداندن دوبارﮤ او
پس از آنکه مصعب، برادر ابنزبیر، مختار و یارانش را به قتل رساند، عبداللهبن زبیر او را از حکومت عراق عزل کرد؛ شاید بهمنظور نشان دادن نارضایتی خود از جنایات برادرش. زیرا بسیاری از مسلمانان، ازجمله شخصیتهای بزرگی مانند ابنعمر و ابنعباس، با اقدامات مصعب (خدا او را خوار کند) مخالف بودند. پیشتر گفتوگوی ابنعمر با مصعب را نقل کردیم که به او گفته بود: «اگر به تعداد آنها گوسفندانی از میراث پدرت را میکشتی، این کار قطعاً اسراف به شمار میآمد.»[380] همچنین نقل شده است زمانی که ابنزبیر خبر کشته شدن مختار را به ابنعباس داد، چنین گفت: «آیا خبر کشته شدن آن کذّاب به تو نرسیده است؟» ابنعباس گفت: «آن کذّاب کیست؟» گفت: «پسر ابوعبید.» ابنعباس گفت: «آری، خبر کشته شدن مختار به من رسیده است.» ابنزبیر گفت: «گویا در نامیدن او به کذّاب (دروغگو) تردید داری و برایش اندوهگین هستی؟» ابنعباس پاسخ داد: «او مردی بود که قاتلان ما را به قتل رساند و انتقام خون ما را گرفت و دلهای ما را تسکین داد؛ پس سزاوار نیست ما به او دشنام دهیم و او را شماتت کنیم.»[381] به هر حال، عبداللهبن زبیر پس از عزل مصعب، پسرش «حمزه» را بهعنوان والی عراق گماشت؛ اما حمزه به سبکسری و حماقت شهرت داشت و اموال بصره را به حجاز نزد پدر و خاندان زبیر میفرستاد. این کار خشم مردم را برانگیخت. ازاینرو، ابنزبیر او را عزل کرد و در سال ۶۸ یا ۶۹ هجری بار دیگر برادرش مصعب را به حکومت عراق منصوب کرد. [382] این ماجرا نشان میدهد که عزل قبلی مصعب بهخاطر جنایاتش نبود، بلکه صرفاً برای آرام کردن و رضایت مردم انجام شده بود.-کشته شدن مصعببن زبیر
پس از آنکه آل زبیر نفوذ خود را در کوفه و بصره گسترش دادند، عبدالله از برادرش مصعب خواست به جنگ عبدالملکبن مروان در سرزمین شام برود. او به مصعب میگفت: «تو در کانون ثروت و مردان قرار داری.»[383] و منظور او فراوانی اموال و نیروی انسانی در عراق بود. مصعب برای جنگ با عبدالملک آماده شد و عبدالملک نیز با سپاهش از شام حرکت کرد تا به «مسکن» رسید. در سال ۷۱ یا ۷۲ هجری، نبردی رخ داد که در آن فرماندهان سپاه مصعب او را تنها گذاشتند و سپاهیانش نیز او را رها کردند و این جنگ به کشته شدن او و فرزندش عیسی انجامید. نکتۀ جالب آنکه مصعب در آن لحظات به مظلومیت امام حسین(ع) و پایداری او در رویارویی با مرگ اقتدا کرد و - چنانکه پیشتر نقل شد - به تنهایی جنگید تا کشته شد. ابراهیمبن اشتر نیز به همراه او بود و پیش از او به قتل رسید. سپس عبدالملکبن مروان به کوفه رفت و چند روزی در آنجا اقامت گزید و برای مردم خطبه خواند و آنان را به عذاب و مجازات تهدید کرد. سپس از آنان بیعت گرفت و برادرش بشربن مروان را به حکومت کوفه و عبداللهبن خالد را بر بصره گماشت و خودش به شام بازگشت.[384]-کشته شدن عبداللهبن زبیر و ویران کردن کعبه با منجنیق
زمانی که عبدالملکبن مروان، مصعببن زبیر را کشت و به کوفه رسید، از آنجا حجاجبن یوسف ثقفی را با هزاران نفر از سپاهیان شام برای جنگ با عبداللهبن زبیر به مکه فرستاد. علت انتخاب حجاج - چنانکه برخی مورخان نقل کردهاند - رؤیایی بود که او دیده و برای عبدالملک بازگو کرده بود.[385] حَجّاج به مکه رسید و چندین ماه ابنزبیر را در محاصره نگه داشت، تا آنکه محاصره اهل مکه را به سختی انداخت. در همین اثنا، موسم حج فرارسید، ولی ابنزبیر و یارانش نتوانستند حج به جا آورند، زیرا قادر به رفتن به عرفات و منا نبودند؛ اما حَجّاج حج را به جا آورد، ولی بهدلیل حضور ابنزبیر و یارانش در مسجدالحرام نتوانست طواف و سعی کند. شوکت ابنزبیر رو به افول نهاد و بسیاری از یارانش ازجمله برادرش «عروه» از گرد او پراکنده شدند. سپس حجاج دستور داد منجنیقی بر فراز کوه ابوقبیس نصب کنند و خودش با آن کعبه را هدف قرار داد. به این ترتیب، روشن میشود کعبه در دوران حکومت بنیامیه دو بار با منجنیق هدف قرار گرفت: نخست در زمان یزید (لعنةاللهعلیه) بهدست حصینبن نمیر در سال ۶۴ هجری، چنانکه پیشتر گفته شد؛ و مرتبۀ دوم در زمان عبدالملکبن مروان بهدست حجاجبن یوسف ثقفی در سال ۷۳ هجری، و پس از آن در سال ۷۴ هجری بازسازی شد. به هر حال، سپاه شام پیشروی کرد تا به دروازههای مسجدالحرام رسید، درحالیکه ابنزبیر با تعداد کمی از یارانش درون مسجدالحرام تحصن کرده بودند. جنگ میان دو طرف بهصورت حمله و عقبنشینی ادامه یافت. عبداللهبن مطیع عدوی (والی پیشین او در کوفه) کشته شد و پس از او ابنزبیر به قتل رسید. سرش را جدا کردند و حجاج آن را برای عبدالملکبن مروان فرستاد. بدنش را در «حجون» در نزدیکی مسجدالحرام به دار آویختند. و پس از آنکه مادرش (اسما دختر ابوبکر) از عبدالملک اجازه گرفت، بدنش را پایین آوردند و در قبرستان دفن کردند.[386] نکته: ابنزبیر و برادرانش - چنانکه در مباحث گذشته دیدیم - هیچ اهمیتی برای آلمحمد(ع) قائل نبودند و نهتنها اندیشۀ یاری امام حسین(ع) را در سر نداشتند، بلکه مظلومیت او(ع) را بهعنوان دستاویزی برای رسیدن به حکومت و دنیا قرار دادند. حتی خود آنان و کارگزارانشان، قاتلان حسین را به دستگاه حکومت خود نزدیک کردند و بسیاری از افرادی را که برای خونخواهی حسین و قصاص قاتلانش قیام کرده بودند سرکوب کردند. آلمحمد(ع) نیز در روایات بسیاری به انحراف عقیدﮤ خاندان زبیر اشاره کردهاند که در ادامه، برخی از آنها ذکر میشود. از امیرالمؤمنین(ع) نقل شده است: «زبیر پیوسته از ما اهلبیت بود تا زمانی که فرزندانش بزرگ شدند و او را از ما بازگرداندند.»[387] «زبیر پیوسته از ما اهلبیت بود تا زمانی که پسرش عبدالله بزرگ شد و او را تباه کرد.»[388] «زبیر پیوسته از ما اهلبیت بود تا زمانی که پسرش عبدالله بزرگ شد و او را دگرگون کرد.»[389] از امام صادق(ع) نقل شده است که فرمود: «زبیر همواره از ما اهلبیت بود تا آنکه جوجهاش - یعنی فرزندش عبدالله - بزرگ شد، و او را از رأی درستش بازداشت.»[390]-حکمرانی حجاجبن یوسف (لعنةاللهعلیه)
پس از کشته شدن ابنزبیر، عبدالملکبن مروان، حجاجبن یوسف ثقفی را به حکومت مکه و مدینه گماشت. حجاج مدت کوتاهی در مدینه اقامت کرد و با مردم آن رفتار بدی داشت، بهطوری که گویی آنان مسلمانان نبودند. برای مثال، روی دستهای برخی از صحابۀ رسول خدا(ص) - مثل جابر انصاری، انسبن مالک و سهلبن سعد - سرب گداخته ریخت تا آنان را تحقیر کند. هنگامی که میخواست به مکه بازگردد، بر فراز منبر رفت و گفت: «سپاس خدایی را که مرا از امتی بیرون آورد که مردمش پلیدترین و پستترین مردماند، و نسبت به امیرالمؤمنین (منظورش عثمان بود) خیانتکارترین و حسودترین مردم بودند. به خدا سوگند، اگر نامههای امیرالمؤمنین (منظورش عبدالملک) در حق آنان به من نمیرسید، آنان را همچون علفهای خشکیده در شکم الاغ میگرداندم. آنان میگویند: این منبر رسول خدا و این قبر رسول خداست!»[391] و این سخنان حجاج (لعنةاللهعلیه) که میگوید اگر توصیههای امیرش عبدالملکبن مروان نبود، شهر پیامبر را به ویرانهای همانند وادی بیآبوعلف تبدیل میکرد، یعنی او آرزو داشت آن را بهطور کامل نابود کند! از نظر او، در آنجا هیچ حرمتی برای هیچ چیزی وجود نداشت و مسلمانانی که قبر و منبر رسول خدا را زیارت میکنند گویی - پناه بر خدا - چیزی پوسیده و بیارزش را زیارت میکنند! میگویم: اگر تاریخ از این خبیثِ پلید فقط همین یک سخن را برای ما حفظ کرده بود، برای اثبات خروج او از دین کافی بود؛ البته اگر او اساساً به خدا و رسولش ایمان داشته باشد! همچنین، برخی تاریخنگاران در ضمن حوادث سال ۷۳ هجری، نقل کردهاند حجاج به برخی از همراهانش دستور داد با نیزهای زهرآلود به پشت پای عبداللهبن عمر بزنند که در نتیجۀ این ضربه، او در مکه از دنیا رفت. ممکن است دلیل این کار آن باشد که ابنعمر مخالفت و انتقاد خود را از رفتارهای حجاج در مکه - بهویژه اقدامش به ویران کردن کعبه با منجنیق - اظهار میکرد؛ و حجاج با این روش غیرمستقیم از او خلاص شد و او را به قتل رساند.[392] سپس، عبدالملکبن مروان دست حجاجبن یوسف را بیش از پیش باز گذاشت و او را در سال ۷۵ هجری به حکومت عراق (کوفه و بصره) منصوب کرد و بعداً در سال ۷۸ هجری خراسان و تمام شرق را نیز به قلمرو حکمرانی او افزود. مدت حکومت حجاج بر عراق بیست سال - از سال ۷۵ تا ۹۵ هجری - بود و او در این مدت مردم را به انواع عذابها گرفتار ساخت و هیچکدام از حرمتهای الهی را فروگذار نکرد، مگر آنکه آن را هتک کرد؛ درست به همان صورتی که امیرالمؤمنین علیبن ابیطالب(ع) برای مردم کوفه - که در پایان حکومتش او را آزرده بودند - توصیف کرده بود.[393] به هر حال، حجاج سوار بر شترهایی که او را حمل میکردند وارد کوفه شد. سپس بر منبر رفت تا خطبه بخواند و صبر کرد تا مردم جمع شوند. آنگاه پس از آنکه چهرهاش را - که با نقاب پوشانده بود - آشکار ساخت، گفت: «من فرزند جلا و بالارونده بر قلههایم/ هرگاه عمامه را بردارم مرا خواهید شناخت. به خدا سوگند، شر را به جایگاهش میبرم و آن را به کار میبندم و همانندش کیفر میدهم. بهراستی سرهایی را میبینم که رسیدهاند و وقت چیدنشان فرارسیده است. من به خونهایی مینگرم که میان عمامهها و ریشها جاری است و ساقهای خود را برای ریختن برهنه کرده است ... بهراستی که امیرالمؤمنین عبدالملک ترکِش خود را گشود و تیرهایش را آزمود و مرا استوارترین و سختترین تیر یافت؛ پس مرا بهسوی شما گسیل داشت و بهطرف شما پرتابم کرد؛ زیرا شما اهل ستمگری، اختلاف، دودستگی و نفاق هستید. شما همواره در مسیر شرّ شتاب کردهاید و راه گمراهی را برگزیدهاید. پس، به بندگی گردن نهید و راه راست را در پیش گیرید که به خدا سوگند، ذلت را به شما میچشانم و به فرمانبُرداری وادارتان میکنم تا رام شوید ...» و خطبهاش را با تهدید و وعید ادامه داد.[394] سپس به بصره رفت و همان خطبه را برای مردم بصره نیز ایراد کرد. پس از مدتی، عطایای مردم را کاهش داد، و در نتیجه، مردم علیه او شورش کردند و او را محاصره کردند و نزدیک بود او را به قتل برسانند؛ اما با آمدن قتیبةبن مسلم و عدهای دیگر از مرگ نجات یافت. سپس همراه جمعیتی چند هزار نفری برای جنگ با شورشیان خارج شد و کشتارهای فراوانی صورت پذیرفت. حجاج، انسبن مالک (یکی از صحابۀ پیامبر) را بهشدت مورد اهانت قرار داد، بهگونهای که خودِ عبدالملک نیز از این کار او ناراحت شد.[395] در دوران حکمرانی حجاج بر عراق (و بهطور مشخص در سالهای ۷۶ و ۷۷ هجری)، جنگهای بسیاری میان حجاج و شبیببن یزید شیبانی - که علیه حکومت اموی شورش کرده بود - درگرفت. شبیب مردم را به بیعت با خودش دعوت میکرد و لشکریانی را که حجاج برای جنگ با او میفرستاد، شکست میداد. حتی وارد کوفه شد و نزدیک بود به کاخ حجاج یورش ببرد. نبرد میان آن دو ادامه داشت تا آنکه شبیب در آب غرق شد و از دنیا رفت.[396] همچنین: ازجمله حوادث مهم در دوران حکومت حجاج بر عراق، اختلافی بود که میان او و عبدالرحمنبن محمدبن اشعث (معروف به ابناشعث، بهدلیل انتساب به جدّش اشعثبن قیس کندی) رخ داد. مردم بصره و بسیاری از مردم کوفه به ابناشعث پیوستند. در ماه محرم سال ۸۲ هجری، جنگ «زاویه» در نزدیکی بصره رخ داد که به بازپسگیری بصره توسط حجاج انجامید. حجاج دستور قتل یازده هزار نفر از مسلمانان را صادر کرد، پس از آنکه آنان را با وعدﮤ امان فریب داده بود. برخی از آنها را بهصورت تدریجی و در اسارت کشتند. سپس ابناشعث به کوفه رفت و آن را از امویان بازپس گرفت و مردم کوفه با او بیعت کردند و گروه بسیاری از اهالی بصره نیز به او پیوستند.[397] پس از آن، حجاج با پشتیبانی سپاه بزرگی که عبدالملک برایش فرستاده بود، بهسوی کوفه حرکت کرد. ابناشعث نیز با هزاران نفر ازجمله قاریان کوفه - که کمیلبن زیاد و سعیدبن جبیر نیز از آنها بودند، و در همین نبرد کشته نشدند، ولی بعداً به شهادت رسیدند - در برابرش صفآرایی کرد. دو سپاه به محلی میان کوفه و بصره به نام «دیر الجماجم» به یکدیگر رسیدند. عبدالملک هیئتی به ریاست پسرش عبدالله فرستاد تا به مردم عراق پیشنهاد دهد در برابر بازگرداندن حجاج به حکومت، دست از شورش بردارند و به اطاعت بازگردند. ابناشعث مایل به پذیرفتن این پیشنهاد بود، اما بیشتر فرماندهان سپاهش بر رد آن اصرار داشتند. سرانجام دو سپاه آمادﮤ جنگ شدند و نبرد سختی میان آنها درگرفت که بیش از صد روز ادامه داشت و کشتار بسیاری از هر دو طرف را در پی داشت و در نهایت، با شکست سپاه کوفه به پایان رسید. حجاج وارد کوفه شد و به دستور عبدالملک مأمور شد تا دوباره از مردم بیعت بگیرد؛ به این صورت که هر فرد باید نخست به کفر خود اعتراف میکرد و سپس بیعتش پذیرفته میشد، وگرنه به قتل میرسید.[398] همچنین، سپاهیان شام را در خانههای مردم کوفه اسکان داد، درحالیکه صاحبان خانهها نیز در همانجا بودند، و او نخستین کسی بود که سپاه را در خانههای مردم اسکان داد.[399] در خصوص ابناشعث، او به بصره گریخت و بار دیگر مردم را گرد آورد. یارانش بسیار شدند و با او بیعت کردند و محمدبن عمربن سعدبن ابیوقاص نیز به او پیوست. سپس بهسوی حَجّاج حرکت کرد و دو سپاه در «مسکن» با یکدیگر درگیر شدند. در این نبرد سخت، سپاه ابناشعث شکست خورد. حجاج پنج هزار نفر از اسیران آنان را کشت و ابناشعث به سیستان گریخت و در آنجا ماند تا آنکه در نهایت، در سال ۸۵ هجری درگذشت.[400]-کشته شدن کمیلبن زیاد
اما دربارﮤ کشته شدن کمیلبن زیاد: او ازجمله افرادی بود که در شورش ابناشعث علیه حجاج شرکت داشت و در جنگ «دیر الجماجم» همراه سپاه کوفیان علیه حجاج جنگید. پس از آنکه کار برای حجاج در کوفه استوار شد، او بهدنبال کمیل گشت و چون کمیل از دیدهها پنهان شد، حجاج برای فشار آوردن به او، ارزاق طایفهاش را قطع کرد. پس کمیل ناچار شد خود را تسلیم حجاج کند و حجاج در سال ۸۲ هجری او را به قتل رساند. شایان ذکر است حجاج (لعنةاللهعلیه) به سبب تشیع و محبت کمیل به علی و فرزندانش(ع)، مدتها مترصد به قتل رساندن او بود؛ اما کشتن او بدون بهانهای آشکار کار سادهای نبود؛ زیرا او بزرگ قوم نخع در کوفه به شمار میرفت. ازاینرو، حجاج در پی بهانهای برای کشتن او میگشت؛ و وقتی او را دستگیر کرد به او گفت: «مدتها آرزو داشتم به بهانهای به کشتن تو دست یابم»؛ و شرکت کمیل در جنگ دیر الجماجم را بهانهای برای قتل او قرار داد. «از مغیره روایت شده است که گفت: زمانی که حجاج به حکومت رسید بهدنبال کمیلبن زیاد گشت. کمیل از او گریخت و حجاج ارزاق قوم او را قطع کرد. چون کمیل این را دید، گفت: «من پیرمردی هستم که عمرم به پایان رسیده است؛ سزاوار نیست قومم بهخاطر من از عطایای خود محروم شوند.» و پس از این سخن، خودش را به حجاج تسلیم کرد. وقتی حجاج او را دید گفت: «مدتها آرزو داشتم برای کشتن تو به بهانهای دست یابم.»[401] کمیل گفت: «دندانهایت را برای من تیز مکن و بر سر من آوار مشو. به خدا سوگند، چیزی از عمر من نمانده مگر به اندازﮤ غباری در هوا؛ پس هرچه میخواهی انجام بده، که وعدهگاه ما نزد خداست و پس از کشته شدن، حساب و داوری است.» امیرالمؤمنین علیبن ابیطالب(ع) به من خبر داده بود که تو قاتل من خواهی بود. حجاج گفت: «پس دلیل قتل تو همین است.» کمیل گفت: «اگر حکم به دست تو باشد، آری.» حجاج گفت: «البته که اینطور است؛ زیرا تو از افرادی بودی که عثمانبن عفان را کشتی. گردنش را بزنید!» پس گردنش را زدند.»[402] «حجاج بهشدت بهدنبال کمیلبن زیاد نخعی گشت، ولی نتوانست او را پیدا کند. به او گفته شد، اگر میخواهی او را دستگیر کنی، ارزاق قومش را قطع کن. پس حجاج ارزاق طایفۀ نخع را قطع کرد و گفت: «به شما عطایی نمیدهم تا او را نزد من بیاورید.» این خبر به کمیلبن زیاد که در مخفیگاه خود بود، رسید؛ پس به قومش پیام داد: «من خودم را تسلیم میکنم تا شما از عطایتان محروم نشوید.» پس بیرون آمد و خودش را تسلیم کرد. وقتی حجاج او را دید، گفت: «تو همان کسی هستی که از امیرالمؤمنین عثمان قصاص خواستی؟» کمیل پاسخ داد: «تو از کدام کار تعجب کردی؟ از اینکه او به من سیلی زد، یا از اینکه من قصاص خواستم؟ از او که مرا از حقم محروم ساخت، یا از من که از حقم گذشتم؟» حجاج گفت: «به خدا سوگند، تو را رها نمیکنم تا دیگر هیچگاه از هیچ خلیفهای قصاص نخواهی.» سپس دستور داد و ابوالجهمبن کنانه گردن او را زد.»[403] تاریخنگاران دربارﮤ سن کمیلبن زیاد هنگام شهادتش، اختلاف دارند؛ ولی - در مجموع - روایات سن او را ۷۰ تا ۹۰ سال ذکر کردهاند.[404]-کشته شدن سعیدبن جبیر
سعیدبن جبیر در قیام ابناشعث علیه حجاج شرکت کرد و در سپاه کوفیان در نبرد «دیر الجماجم» حضور داشت. پس از آنکه حجاج (لعنةاللهعلیه) بر کوفه مسلط شد، سعید از کوفه گریخت و نزدیک به دوازده سال میان اصفهان و قم مخفیانه زندگی میکرد و هر سال برای حج و عمره به مکه رفتوآمد مینمود. سرانجام به خالدبن عبدالله قسری (یکی از والیان اموی) خبر دادند و او را دستگیر کرد و نزد حجاج فرستاد و حجاج او را در واسط در سال ۹۴ یا ۹۵ هجری، به شهادت رساند. «... سعیدبن جبیر را نزد حجاج آوردند. حجاج از او پرسید: «اسم تو چیست؟» گفت: «سعیدبن جبیر.» حجاج گفت: «تو شقیبن کسیر هستی.» سعید پاسخ داد: «بلکه مادرم بهتر از تو نام مرا میدانست.» حجاج گفت: «تو و مادرت هر دو شقی هستید.» سعید گفت: «علم غیب را جز خدا نمیداند.» حجاج گفت: «تو را در دنیا با آتشی شعلهور خواهم سوزاند.» سعید گفت: «اگر میدانستم این در اختیار توست، تو را بهعنوان خدا میپذیرفتم.» حجاج گفت: «دربارﮤ محمد چه میگویی؟» سعید گفت: «او پیامبر رحمت و پیشوای هدایت است.» پرسید: «دربارﮤ علی چه میگویی، در بهشت است یا در آتش؟» سعید گفت: «اگر وارد بهشت شوم و اهلش را ببینم، میدانم چه کسانی در آن هستند.» حجاج گفت: «دربارﮤ خلفا چه میگویی؟» سعید گفت: «من وکیل آنان نیستم.» پرسید: «کدامیک نزد تو محبوبتر است؟» سعید گفت: «آنکه نزد پروردگارم پسندیدهتر است.» حجاج گفت: «کدامیک نزد خدا پسندیدهتر است؟» سعید گفت: «علم آن نزد کسی است که اسرار آنان را میداند.» حجاج گفت: «از پاسخ طفره رفتی و نمیخواهی تصدیقم کنی.» سعید گفت: «نمیخواستم به تو دروغ بگویم.» حجاج گفت: «چرا نمیخندی؟» سعید گفت: «چگونه بخندد مخلوقی که از گل آفریده شده و آتش او را میسوزاند؟» حجاج گفت: «پس چرا ما میخندیم؟» سعید گفت: «چون دلهایتان سخت شده است.» حجاج گفت: «وای بر تو، ای سعید.» سعید گفت: «وای بر کسی که از بهشت دور و به آتش افکنده شود.» حجاج گفت: «نوع کشته شدنت را خودت انتخاب کن.» سعید گفت: «تو خودت انتخاب کن؛ به خدا سوگند هرطور مرا بکشی، همانگونه در آخرت کشته خواهی شد.» حجاج گفت: «میخواهی از تو درگذرم؟» سعید گفت: «اگر عفو باشد، از جانب خداست؛ اما از جانب تو، نه برائتی از تو هست و نه عذری.» حجاج گفت: «او را ببرید و بکشید.» وقتی او را از در بیرون میبردند خندید. حجاج آگاه شد و دستور داد او را بازگردانند و پرسید: «چرا خندیدی؟» سعید گفت: «از گستاخی تو در برابر خدا و بردباری خداوند دربارﮤ تو تعجب کردم.» حجاج دستور داد پوستینی پهن کردند و گفت: «او را بکشید.» سعید گفت: (وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِيفًا وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ) (روی خود را حقگرایانه بهسوی آنکه آسمانها و زمین را آفریده است گرداندم؛ و من از مشرکان نیستم). حجاج گفت: «او را از قبله برگردانید.» سعید گفت: (فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ) (پس به هر سو رو کنید آنجا روی خداست). حجاج گفت: «او را به روی بر زمین اندازید.» سعید گفت: (مِنْهَا خَلَقْنَاكُمْ وَفِيهَا نُعِيدُكُمْ وَمِنْهَا نُخْرِجُكُمْ تَارَةً أُخْرَى) (شما را از خاک آفریدیم و در آن شما را بازمیگردانیم و بار دیگر از آن بیرونتان میآوریم). حجاج گفت: «سرش را از تن جدا کنید.» سعید گفت: «شهادت میدهم و احتجاج میکنم به اینکه معبودی جز خدای یکتا نیست و محمد بنده و فرستادﮤ اوست؛ این را از من بگیر تا وقتی که مرا در روز قیامت ملاقات کنی.» سپس دعا کرد و گفت: «خدایا، او را پس از من بر کسی مسلط مکن.» و او را روی پوستین سربریدند (رحمت خدا بر او باد). نقل شده است که حجاج پس از آن فقط پانزده شب زنده ماند و بیماری سختی در شکمش پدید آمد. طبیبی آوردند تا معاینهاش کند. طبیب او را معاینه کرد. سپس تکهگوشتی گندیده خواست و آن را با ریسمانی در گلویش فرو برد و مدتی باقی گذاشت و سپس بیرون کشید، درحالیکه خون رویش چسبیده بود و دانستند درد او درمانپذیر نیست. همچنین نقل شده است که او تا پایان عمرش مرتب فریاد میزد: "مرا با سعیدبن جبیر چه کار بود؟ هر بار که میخواهم بخوابم، پایم را میگیرد!"»[405] از امام صادق(ع) نقل شده است که فرمود: «سعیدبن جبیر به علیبن حسین(ع) اقتدا میکرد و آن حضرت از او به نیکی یاد میفرمود؛ و دلیل قتل او بهدست حجاج، جز همین موضوع نبود؛ زیرا او بر راه حق بود.»[406] کشی نقل کرده است: «فضلبن شاذان گفت: در آغاز دوران علیبن حسین(ع)، جز پنج نفر همراه او نبودند: سعیدبن جبیر، سعیدبن مسیب، محمدبن جبیربن مطعم، یحییبن امالطویل، و ابوخالد کابلی که اسمش وردان و لقبش کنکر بود.»[407] حجاج (لعنةاللهعلیه) پس از کشتن سعیدبن جبیر مدت بسیار کمی زنده ماند: «و حجاج پس از سعیدبن جبیر به عذاب گرفتار شد، و عقوبت بهسرعت بهسراغش آمد. پس از سعید، دیری نگذشت که خداوند او را با قدرت و عزت خود گرفت ... گفته شده او بعد از سعید پانزده روز زنده بود، و نیز گفتهاند چهل روز، و بعضی گفتهاند شش ماه؛ و خدا داناتر است. همچنین در سنّ سعیدبن جبیر هنگام شهادتش اختلاف است؛ برخی گفتهاند ۴۹ سال و برخی ۵۷ سال؛ و خدا بهتر میداند.»[408] حجاج در سال ۹۵ هجری از دنیا رفت. او در دوران عبدالملکبن مروان - که در سال ۸۶ هجری درگذشت - و پس از آن در زمان خلافت فرزندش ولیدبن عبدالملک - که در سال ۹۶ هجری درگذشت - زندگی میکرد.[409]-عمربن عبدالعزیز سبّ علی(ع) را متوقف میکند و فدک را به اهلش بازمیگرداند!
پس از مرگ ولیدبن عبدالملکبن مروان، با برادر او سلیمانبن عبدالملک بیعت شد و خیلی زود نیز درگذشت. در سال ۹۹ هجری، با عمربن عبدالعزیزبن مروان بیعت شد. حکومت او نیز چندان طولی نکشید و در سال ۱۰۱ هجری درگذشت. اما در همین دو سال، دو اقدام مهم را انجام داد: نخست: بیدرنگ قانون ظالمانۀ دیوانی را که تمامی حاکمان و والیان بنیامیه از زمان معاویةبن ابوسفیان (لعنةاللهعلیه) به آن پایبند بودند و براساس آن، امیرالمؤمنین علی(ع) را دشنام میدادند، لغو کرد. ابناثیر گفته است: «دربارﮤ ترک دشنام به امیرالمؤمنین علی(ع) آمده است که بنیامیه تا زمان خلافت عمربن عبدالعزیز پیوسته علیبن ابیطالب(ع) را دشنام میدادند، اما عمربن عبدالعزیز این کار را متوقف کرد و به تمام کارگزاران در سراسر سرزمینهای اسلامی نوشت که این کار را ترک کنند. دلیل محبت عمربن عبدالعزیز به علی(ع): او گفت زمانی که در مدینه مشغول فراگیری علم بودم، ملازم عبیداللهبن عبداللهبن عتبةبن مسعود بودم. خبری از من به او رسیده بود. بهخاطر آن، روزی به دیدارش رفتم، درحالیکه مشغول نماز بود و نمازش را طولانی کند. نشستم تا نمازش به پایان رسید. پس از نماز، رو به من کرد و گفت: "تو کِی دانستی که خداوند بر اهل بدر و بیعت رضوان، پس از آنکه از آنان راضی شده بود خشم گرفته است؟" گفتم: "من چنین چیزی نشنیدهام." گفت: "پس این سخنی که دربارﮤ علی از تو شنیدهام، چیست؟" گفتم: «به خدا و تو پناه میبرم، و از باوری که بر آن بودم بازگشتم. پدرم هرگاه خطبه میخواند و به علی (رضیاللهعنه) میرسید، در زبانش گره میافتاد. به او گفتم: "ای پدر، تو در خطبهات روان سخن میگویی، اما هنگامی که به اسم علی میرسی، در کلامت درنگ میکنی." گفت: "تو هم متوجه این مسئله شدهای؟" گفتم: "آری." گفت: "ای فرزندم، اگر این افرادی که در اطراف ما هستند بدانند که ما دربارﮤ علی چه میدانیم، همه از ما رویگردان میشوند و بهسوی فرزندان علی خواهند رفت." هنگامی که عمربن عبدالعزیز به خلافت رسید، در او آن رغبت و علاقه به دنیا نبود که بهخاطرش چنین گناه بزرگی را مرتکب شود؛ پس آن را رها کرد و فرمان به ترک آن داد و او بهجای دشنام دادن به علی(ع) این آیه را تلاوت میکرد: (إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالإِحْسَانِ وَإِيتَاءِ ذِي الْقُرْبَى) (همانا خداوند به عدالت و نیکی و بخشش به خویشاوندان فرمان میدهد) تا آخر آیه. این کار او در میان مردم با استقبال روبهرو شد و به سبب آن، او را بسیار ستودند.»[410] تا جایی که ما میدانیم، حکومت بنیامیه از سال ۴۱ هجری (پس از شهادت امام علی(ع)) آغاز شد، و این یعنی دشنام دادن به وصیّ رسول خدا(ص) در منبرهای بنیامیه بهمدت ۵۸ سال ادامه داشته است! البته این مربوط به سراسر سرزمینهای اسلامی است، وگرنه در شام از زمانی که معاویه آنجا را به دست گرفت دشنام دادن به علی(ع) ادامه داشت و مردم شام حتی پیش از سال ۴۰ هجری نیز به آن عادت کرده بودند، و دشنام به او را دینی برای خودشان میدانستند! دوم: بازگرداندن فدک به فرزندان فاطمه(س): ابناثیر گفته است: «زمانی که عمربن عبدالعزیز به خلافت رسید، قریش و بزرگان مردم را فراخواند و به آنان گفت: "فدک در اختیار رسول خدا(ص) بود و آن را هرگونه که خدا به او نشان میداد هزینه میکرد. سپس ابوبکر و عمر نیز همانگونه آن را اداره کردند. آنگاه مروان آن را به خودش اختصاص داد تا اینکه به من رسید و هیچ مالی از آن بر من افزوده نشد. من گواهی میدهم که آن را به همان حالی که در عهد رسول خدا(ص) بود بازگرداندم." نقل شده است که مردم از شدت شگفتی، مبهوت و بیحرکت ماندند.»[411] منظور از این سخن که: «آن را به همان حالی که در عهد رسول خدا بود بازگرداندم»، این است که آن را به فرزندان فاطمه(س) بازگرداند؛ زیرا در زمان رسول خدا(ص)، فدک در اختیار دخترش فاطمه(س) بود. اما پس از شهادت پیامبر، آن را از او گرفتند و فاطمه(س) از این رفتار خشمگین و آزرده شد، بهگونهای که با ابوبکر قهر کرد و - همانگونه که در منابع مسلمانان نقل شده و معروف است - تا هنگام وفاتش با او سخن نگفت.[412] به هر حال، کارگزار عمربن عبدالعزیز در مدینه، ابوبکربن حزم بود. عمربن عبدالعزیز برای او نوشت که فدک را به فرزندان فاطمه(س) بازگرداند. عامل او در پاسخ نوشت: «فرزندان فاطمه بسیارند و در خاندان فلان و فلان پراکنده شدهاند؛ به کدامیک بازگردانم؟» عمربن عبدالعزیز در پاسخ نوشت: «اما بعد؛ اگر من برای تو مینوشتم گوسفندی را ذبح کن، برایم مینوشتی: گوشتی یا شاخدار؟ و اگر مینوشتم گاوی را ذبح کن، میپرسیدی: رنگش چیست؟ پس چون این نامه به دستت رسید، فدک را در میان فرزندان فاطمه از علی تقسیم کن؛ والسلام.»[413] شایان ذکر است - طبق برخی روایات - عمربن عبدالعزیز فقط درآمد فدک را بازگرداند و اصل زمین را بازنگرداند؛ و این کار به توصیۀ برخی از امویان بود؛ زیرا او را برای تصمیمش سرزنش کردند و گفتند این کار تو موجب نکوهش شیخین (ابوبکر و عمر) خواهد شد؛ اما عمربن عبدالعزیز به سخنان آنان گوش نداد؛ و چون دیدند او بر تصمیمش مصمم است، گفتند: «اگر چارهای جز این نداری، دستکم، اصل ملک را نگاهدار و فقط عواید آن را تقسیم کن.» و او نیز چنین کرد.[414] همچنین روایت شده است که امام باقر(ع)، عمربن عبدالعزیز را به تقوای الهی و پرهیز از دستدرازی به اموالی که از آنِ او نیست نصیحت کرده بود و عمربن عبدالعزیز فدک را در پاسخ به این نصیحت بازگرداند: از هشامبن معاذ روایت شده است که گفت: «همنشین عمربن عبدالعزیز بودم، آن هنگام که وارد مدینه شد. به منادیاش فرمان داد که ندا دهد: "هرکس از ما مظلمهای بر گردن دارد، به درگاه بیاید." پس محمدبن علی - یعنی باقر(ع) - آمد. غلام او - مزاحم - نزد عمر رفت و گفت: «محمدبن علی پشت در است.» عمر گفت: «او را وارد کن، ای مزاحم.» مزاحم گفت: « او وارد شد، و در آن هنگام عمر داشت اشکهایش را از چشمانش پاک میکرد.» محمدبن علی به او فرمود: «ای عمر، چه چیزی تو را گریانده است؟» هشام گفت: «فلان موضوع، ای پسر رسول خدا!» امام فرمود: «ای عمر، دنیا بازاری از بازارهاست؛ گروهی از آن بیرون میروند با چیزی که برایشان سودمند است، و گروهی نیز با چیزی که برایشان زیانبار است. چه بسیار مردمانی که دچار وضعیتی مانند حال امروز ما شدند و آن وضعیت برایشان زیانآور بود، تا آنکه مرگ به سراغشان آمد و همهچیز را از ایشان گرفت. پس آنها نکوهیده از دنیا رفتند، زیرا برای آنچه از آخرت دوست داشتند توشهای برنداشتند، و برای آنچه ناخوش میداشتند پناهگاهی فراهم نکردند. آنچه جمع کردند بهدست کسانی افتاد که آنان را نمیستودند؛ و بهسوی کسانی رفتند که عذرشان را نپذیرفتند. پس ما - به خدا سوگند - سزاوار آنیم که به آن کارهایی بنگریم که پیشتر با آنها مخالفت میکردیم، ولی اکنون با آنها همداستان شدهایم؛ و به آن کارهایی نگاه کنیم که از انجامشان نگران بودیم و اکنون خود از آن پرهیز میکنیم. پس، از خدا پروا کن و دو چیز را در قلب خود نگه دار: ببین چه چیزی را دوست داری که همراهت باشد آن زمان که به درگاه پروردگارت وارد میشوی، پس آن را پیشاپیش بفرست؛ و دیگر اینکه ببین چه چیزی را خوش نداری آن هنگام که به درگاه پروردگارت وارد میشوی همراهت باشد، پس اکنون آن را کنار بگذار؛ و بهدنبال کالایی نرو که پیشینیان تو آن را بیارزش یافتند، ولی تو امید داری از تو پذیرفته شود؛ و از خدای عزوجل بترس، ای عمر! درها را بگشا، پردهها را کنار بزن، ستمدیده را یاری کن، و حق را به صاحبش بازگردان و از ستمگر بازدار.» سپس فرمود: «سه خصلت است که هرکس در او باشد ایمانش به خدا کامل است.» عمر بهسرعت روی زانوهایش نشست و گفت: «بگو، ای اهلبیت نبوت!» امام فرمود: «آری، ای عمر! کسی که اگر خشنود شود، رضایتش او را به باطل نکشاند؛ و اگر خشمگین شود، خشمش او را از حق بیرون نبرد؛ و اگر قدرت یابد، چیزی را که حق او نیست برندارد.» پس عمر دوات و کاغذی خواست و نوشت: «بسم الله الرحمن الرحیم. این است آنچه عمربن عبدالعزیز از ستمِ واردشده به محمدبن علی بازگرداند؛ و آن فدک است.»[415] مانعی ندارد که عمربن عبدالعزیز در شام تصمیم به بازگرداندن مظالم (ازجمله فدک) گرفته باشد و سپس زمانی که به مدینه آمد و با امام باقر(ع) دیدار کرد و نصیحت ایشان را شنید، تصمیم خود را اجرا کرده باشد. ماجرای نصیحت امام به او دربارﮤ تقوای الهی و مسائل دیگر، در منابع مسلمانان روایت شده است.[416] شاید سؤال شود: امیرالمؤمنین(ع) با وجود آنکه شرایط بهسودش تغییر کرده بود، فدک را بازنگرداند؛ و روایت شده است آن حضرت در ترک فدک به رسول خدا(ص) اقتدا کرد؛ زیرا وقتی رسول خدا از مکه خارج شد، عقیل خانهاش را فروخت. پس از فتح مکه، به او گفته شد: «ای رسول خدا، آیا نمیخواهی به خانهات بازگردی؟» فرمود: «عقیل مگر خانهای برای ما باقی گذاشته است؟» و نپذیرفت که به آنجا بازگردد. و فرمود: «ما خاندانی هستیم که آنچه را در راه خدا از ما گرفتهاند، بازپس نمیگیریم.» [417] پس چگونه است که امام باقر(ع) فدک را بازپس گرفت؟ در پاسخ میگویم: هنگامی که برای امام معصوم از سوی مردم، امکان هدایت و حکمرانی فراهم میشود، وظایفی بر عهدﮤ او قرار میگیرد که در غیر این حالت بر او واجب نیست. امام علی(ع) رهبر و حکمرانی بود که مسلمانان او را بر کرسی حکمرانی نشانده بودند و به شیوﮤ رسول خدا(ص) در روز فتح مکه (بهعنوان پیشوایی که تمکین داده شده بود) اقتدا نمود. در نتیجه، در جهت بازگرداندن حق غصبشدهاش اقدامی نکرد؛ اما امام باقر(ع) هنگامی پس گرفتنِ فدک را پذیرفت (تا از آن برای تأمین هزینههای زندگی افرادی که تحت تکفلش بودند استفاده کند) که مردم امکان راهبری و حکمرانی را برای او(ع) فراهم نکرده بودند تا بر او واجب باشد که همانند جدش رسول خدا و پدرش علی(ع) عمل کند. به هر حال، پس از عمربن عبدالعزیز، یزیدبن عبدالملکبن مروان به حکومت رسید و آنها دوباره فدک را از آل محمد(ع) غصب کردند و این زمین تا پایان حکومت شیطانی بنیمروان در سال ۱۳۲ هجری، همچنان در دست آنان باقی ماند. در دوران عباسیان، ابوالعباس سفاح، فدک را به عبداللهبن حسن مثنیبن حسنبن علیبن ابوطالب واگذار کرد. سپس منصور عباسی در دوران حکومتش دوباره آن را بازپس گرفت. پس از او فرزندش مهدی، آن را به فاطمیون بازگرداند و فرزند دیگرش موسی مجدداً آن را از آنان بازستاند و فدک در دست عباسیان باقی ماند تا زمانی که مأمون به خلافت رسید و در سال ۲۱۰ هجری، آن را به فاطمیون بازگرداند؛ و پس از آن متوکل عباسی دوباره آن را از آنان گرفت.[418]-سرآغاز دعوت بنیعباس
پیشتر گفتیم که محمدبن حنفیه بهسوی حق بازگشت و به امامت علیبن حسین(ع) ایمان آورد، اما برخی از پیروان او همچنان بر اعتقاد گمراه خود باقی ماندند. پس از درگذشت محمدبن حنفیه، پسرش عبدالله (ابوهاشم) زعیم فرقۀ کیسانیه شد و امور آنان را به دست گرفت؛ و او پیروان و هوادارانی داشت. او رابطۀ نزدیکی با محمدبن علیبن عبداللهبن عباس داشت، که از سوی حاکم اموی - ولیدبن عبدالملک - از مدینه تبعید و به «حمیمه» در منطقۀ «الشراة» در شام فرستاده شده بود. در زمان سلیمانبن عبدالملک (96 تا 99 ق)، سلیمان «ابوهاشم» (عبداللهبن محمدبن حنفیه) را فراخواند تا نزد او در شام حاضر شود. ابوهاشم حرکت کرد و در مسیر خود به دیدار دوستش محمدبن علیبن عبداللهبن عباس رفت، و سپس برای دیدار با سلیمان به راه خود ادامه داد. سلیمان علیه او دسیسه کرد و شیری زهرآلود به او خوراند و ابوهاشم در مسیر بازگشت متوجه مسمومیت خود شد. پس بهسوی «حمیمه» رفت و با محمدبن علی عباسی ملاقات کرد و به او خبر داد که این امر به فرزند او خواهد رسید. ابوهاشم همچنین پیروان و شاگردانش و کسانی را که به او مراجعه میکردند از این موضوع آگاه کرده و به آنان دستور داده بود که پس از او بهسوی محمدبن علی عباسی روی آورند. به این ترتیب، محمدبن علی، در سال 100 هجری برای دعوت مخفیانۀ مردم بهسوی خود و اهلبیتش شروع به اعزام یاران خود به سرزمینها کرد. اندکاندک شمار هوادارانش رو به فزونی نهاد.[419] در سال 104 هجری، ابوالعباس سفاح متولد شد. در این هنگام، برخی از یاران محمدبن علی عباسی، از خراسان به نزد او رسیدند و ابومحمد صادق نیز در میان آنان حضور داشت. محمدبن علی عباسی، فرزندش ابوالعباس را درحالیکه در پارچهای پیچیده شده بود، برای آنان آورد و گفت: «این صاحب شماست که کار بهدست او تمام میشود.» پس دستهای او را بوسیدند. و به آنان گفت: «به خدا سوگند، خداوند این امر را به سرانجام خواهد رساند تا انتقام خونتان را از دشمنانتان بگیرید.»[420] توضیح: «انتقام خونتان را بگیرید»، در حقیقت، بنیعباس انتقامی جز انتقام حسین(ع) از امویان نداشتند. آنان (یعنی عباسیان) مردم را به اسم حسین و آلمحمد(ع) بهسوی خود جذب میکردند. به همین جهت، آرزو داشتند امامی از نسل حسین (بهطور مشخص جعفربن محمد صادق(ع)) با آنان همپیمان شود، اما او به خوبی از نیات آنان آگاه بود و از همکاری با آنان خودداری نمود. بنابراین، آنها در پیِ مردی از نسل حسن(ع) گشتند تا کار برایشان آسان شود و وقتی او را یافتند، نقشۀ خود را با او به پایان رساندند و او را به سرنوشتش واگذاشتند؛ شرح آن به تفصیل خواهد آمد. به هر حال، پیروان محمدبن علیبن عبداللهبن عباس، در زمان حکومت یزیدبن عبدالملک (101 تا 105 ق) و سپس برادرش هشامبن عبدالملک (105 تا 125 ق)، بهطور مخفیانه مردم را بهسوی او و اهلبیتش دعوت میکردند و پس از مرگ هشامبن عبدالملک، این دعوت بهصورت چشمگیری گسترش یافت؛ بهویژه در خراسان به یُمن تلاشهای بکیربن ماهان و دامادش ابوسلمۀ خلال، چنانکه در ادامه روشن خواهد شد. نکته: کسی که به سخنان محمدبن علی عباسی توجه کند درمییابد که او به خوبی میدانست که این امر، در نهایت، به فرزندش خواهد رسید؛ مثل سخن او به یارانش هنگامی که به فرزندش ابوالعباس اشاره کرد و گفت: «این صاحب شماست که کار بهدست او تمام میشود!» سؤال اینجاست: او از کجا این را دانسته بود؟ سید احمد الحسن میفرماید: «ائمه(ع) این نکته را بهصراحت بیان کرده بودند. بهعنوان مثال، تصریح امام صادق(ع) زمانی که عبداللهبن حسن او را فراخواند، و آن حضرت(ع) به او گفت "این امر به فرزندان عباس خواهد رسید"[421] و قطعاً این نخستین تصریح نبوده است. همچنین فرزندان ابنحنفیه این مطلب را از پسرعموهای خود، علیبن حسین و فرزندش(ع)، شنیده بودند.»[422] در ادامه، به مسئلۀ رسیدن حکومت به عباسیان پس از بنیامیه و چگونگی بهرهبرداری آنان از آل حسن به جهت پیشبرد نقشهشان و رسیدن به هدف خود (یعنی حکومت و دنیا) پرداخته خواهد شد؛ و همچنین موضعگیری امام صادق(ع) در برابر حوادث آن دوره در مباحث بعدی روشن خواهد شد؛ انشاءالله تعالی.-(4) قیام زیدبن علیبن حسین(ع)
ازجمله قیامهایی که از قیام حسین(ع) تأثیر پذیرفت، قیام زید شهید در کوفه در دوران هشامبن عبدالملکبن مروان در سالهای 120 تا 122 ق بود. او شعار «الرضا من آلمحمد» را برافراشت و تلاش کرد حکومت جنایتکار بنیامیه را سرنگون کند و حق را به اهلش بازگرداند. زید فرزند امام علیبن حسینبن علیبن ابیطالب(ع) بود و به سبب شدت تأثرش از جدش حسین(ع) ملقّب به «ابوالحسین» شده بود. او همعصر سه تن از امامان معصوم بود: پدرش زینالعابدین(ع)، برادرش محمد باقر(ع)، و فرزند برادرش جعفر صادق(ع).-سیره و فضیلت زید
-تولد زید و زندگی با پدرش(ع)
تاریخ تولد زید بهطور دقیق مشخص نشده است،[423] اما برخی منابع بیان کردهاند سن او هنگام شهادت 42 سال بوده[424] است و این یعنی تولدش حدود سالهای 78 تا 80 ق بوده است؛ با توجه به اینکه تاریخ شهادت او بین 120 تا 122 ق ذکر شده است.[425] اما این مسئله ممکن است دقیق نباشد؛ زیرا مختار در سال 67 ق به شهادت رسید و روایت زیر ذکر میکند که مادر زید کنیزی بود که مختار او را خریده و برای امام زینالعابدین(ع) فرستاده بود[426] و امام به سبب رؤیایی که دیده بود، فوراً با او ازدواج کرد. روایت بهشرح زیر است: «از ابوحمزﮤ ثمالی نقل شده است که گفت: هر سال یک بار در موسم حج، به دیدار علیبن حسین(ع) میرفتم. در یکی از سالها، به خدمت ایشان رسیدم. کودکی بر ران ایشان(ع) نشسته بود. آن کودک برخاست و راه رفت تا اینکه در آستانۀ در به زمین افتاد و سرش شکست. امام(ع) شتابان بهسوی او رفت و خونش را پاک کرد و فرمود: «تو را به خدا میسپارم از اینکه مصلوب در کناسه باشی.» گفتم: «پدر و مادرم فدای تو، کدام کناسه؟» فرمود: «کناسۀ کوفه.» گفتم: «آیا چنین خواهد شد؟» فرمود: «بله، به خدایی که محمد را بهحق به پیامبری برانگیخت سوگند، اگر بعد از من زنده بمانی، این کودک را خواهی دید که در یکی از محلههای کوفه کشته و مدفون میشود، سپس بیرون کشیده میشود و در کناسه به دار آویخته میشود؛ سپس پایین آورده و سوزانده میشود و خاکسترش به باد داده میشود.» گفتم: «فدایت شوم، اسم این کودک چیست؟» فرمود: «پسرم زید.» سپس اشک در چشمانش جمع شد و فرمود: «سخنی دربارﮤ این پسرم برایت میگویم. شبی در حال سجده و رکوع خوابم برد و دیدم در بهشت هستم و رسول خدا(ص) و علی و فاطمه و حسن و حسین(ع) مرا به ازدواج حورالعینی درآوردند. با او همبستر شدم و در کنار سدرةالمنتهی غسل کردم و بازگشتم. ندایی برخاست: "زید گوارای تو باد." بیدار شدم، وضو گرفتم و نماز صبح را خواندم. در این هنگام، در زدند. بیرون رفتم؛ مردی را دیدم که کنیزی را که آستینش به بازویش پیچیده و با روسری پوشیده بود، همراه داشت. گفتم: "چه کار داری؟" گفت: "میخواهم علیبن حسین(ع) را ببینم." گفتم: "من هستم." گفت: من فرستادﮤ مختاربن ابوعبیدﮤ ثقفی بهسوی شما هستم. او به شما سلام میرساند و میگوید: این کنیز در محلۀ ما بوده است. من او را به ششصد دینار خریدم و این هم ششصد دینار دیگر تا در زندگی به شما کمک کند. سپس نامهای به من داد و من پاسخ آن را نوشتم. گفتم: "اسم تو چیست؟" گفت: "حوراء." او را برایم آماده کردند و شب را با او به سر بردم و او این کودک را باردار شد و او را زید نامیدم؛ و آنچه را به تو گفتم خواهی دید.» ابوحمزﮤ ثمالی میگوید: "به خدا سوگند هرآنچه را امام(ع) دربارﮤ زید فرموده بود دیدم."»[427] روشن است که امام(ع) نطفۀ زید را در همان روز (یا روزهایی) که با مادر زید ازدواج کرده بود بسته است. بنابراین، اگر زید در سال شهادت مختار (سال 67 ق) متولد نشده باشد، پس در سال بعد از آن به دنیا آمده است؛ یعنی تولد زید در هر حال، از سال 68 یا 69 ق فراتر نمیرود. همچنین، ابوحمزﮤ ثمالی روایت کرده و گفته است: «حج به جا آوردم و نزد علیبن حسین(ع) رفتم. به من فرمود: «ای ابوحمزه، آیا نمیخواهی رؤیایی را که دیدهام برایت نقل کنم؟ دیدم گویا وارد بهشت شدم و حورالعینی به من دادند که زیباتر از او ندیده بودم. درحالیکه بر تخت خود تکیه زده بودم، ناگاه شنیدم هاتفی میگفت: "ای علیبن حسین، گوارا باد بر تو زید؛ ای علیبن حسین، گوارا باد بر تو زید، گوارا باد بر تو زید." ابوحمزه گفت: «سال بعد، دوباره حج به جا آوردم و نزد علیبن حسین(ع) رفتم. در زدم و در را برایم گشود. وارد شدم و دیدم امام(ع) زید - یا فرمود کودکی - را بغل گرفته بود. به من فرمود: «"ای ابوحمزه، این تأویل همان رؤیای پیشین من است که پروردگارم آن را محقق گرداند."»[428] همچنین روایت شده است که: زمانی که به پدرش امام زینالعابدین(ع) بشارت تولد او داده شد، قرآن را برداشت و برای تفأل گشود. این آیۀ مبارک آمد: (إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ)[429] (بهراستی خداوند از مؤمنان جانها و مالهایشان را به بهای بهشت خریده است). سپس بار دیگر قرآن را گشود و این آیه آمد: (وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ)[430] (و گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شدهاند مردهاند، بلکه زندهاند و نزد پروردگارشان روزی میخورند). سپس قرآن را بست و دوباره گشود و این آیه آمد: (وَفَضَّلَ اللَّهُ الْمُجَاهِدِينَ عَلَى الْقَاعِدِينَ)[431] (و خداوند، مجاهدان را بر نشستگان برتری داده است). امام(ع) با دیدن این آیات گریست و فرمود: «برای این نوزاد عزادار شدم. و او از شمار شهیدان خواهد بود.»[432] زید بیش از 25 سال با پدرش زندگی کرد؛ زیرا امام زینالعابدین در سال 95 ق به شهادت رسید. با وجود اینکه امام(ع) فرزندان زیادی داشت، اگر فرزندش محمد باقر را به سبب منزلت و مقام خاصش نزد پدرش مستثنی کنیم، میبینیم زید جایگاه و احترام ویژهای نزد پدرش داشت؛ همانگونه که در دو روایت ابوحمزه که پیشتر آمد، مشاهده کردیم. زید در آسمان نامیده شده بود و پدرش پیش از تولدش وعدﮤ او را داده بود و از سرنوشتی که در انتظارش بود آگاه بود، و برای مصیبت او چشمهایش اشکبار شده بود. زید نزد پدرش(ع) علم آموخت؛ ازاینرو، بیشتر روایات او از پدرش نقل شده است. این روایات در مجموعهای به نام مسند زیدبن علی گردآوری شده که شامل فصلهای مختلف فقه است. این مجموعه را ابوخالد واسطی از او روایت کرده است.[433]-زید و دو امام باقر(ع)
منظور بنده، امام محمدبن علی باقر و فرزندش امام جعفربن محمد صادق(ع) است. امام باقر در سال 57 ق متولد شد و در زمان شهادت جدش حسین(ع) در کربلا حضور داشت و تقریباً چهار سال داشت. آن حضرت(ع) میفرمود: «جدّم حسین شهید شد، درحالیکه من چهار سال داشتم. و شهادت او و حوادثی را که در آن زمان بر ما گذشت، به یاد دارم.»[434] این در حالی است که زیدبن علی - چنانکه دانستیم - در اواخر دهۀ شصت هجری به دنیا آمده است. بنابراین، امام باقر ده سال یا کمی بیشتر، از برادرش زید بزرگتر بود. همچنین، امام باقر(ع) در سال 114 ق به شهادت رسید و مدت امامتش 19 سال، از سال 95 تا 114 ق بود؛ و در این مدت با پنج حاکم اموی همزمان بود.[435] اما امام صادق(ع)، ایشان(ع) در سال 83 ق به دنیا آمد. در نتیجه، از عمویش زید کوچکتر بود. با توجه به اینکه امام صادق(ع) در سال 148 ق به شهادت رسید (پس از معاصرت با پنج حاکم اموی)،[436] نتیجه میگیریم که امامت ایشان 34 سال بود، که بین سالهای 114 تا 148 ق قرار داشت. زید 6 تا 8 سال از دوران امامت برادرزادهاش امام صادق(ع) را درک کرد، قبل از اینکه در سالهای 120 تا 122 ق در زمان هشامبن عبدالملک، به شهادت برسد. بهعلاوه، در مباحث بعدی مشاهده خواهیم کرد که این دو امام - باقر و صادق(ع) - کلاسها و جلسات علمی و شاگردان بسیاری داشتند که از علوم و معارف ربانی آنان بهره میبردند. برخی از این شاگردان به سبب ملازمت فراوان با ایشان و نقل احادیث بسیار از آنان شناخته شدهاند؛ اما نکتۀ قابل توجه این است که زید با وجود آنکه گاه از آن دو روایت میکرد، در شمار این ملازمان دائمی نبود؛ و علت این موضوع در ادامه روشن خواهد شد، انشاءالله. بهطور کلی، زید از جایگاه والایی نزد برادرش امام باقر(ع) برخوردار بود: امام باقر(ع) به زید نگریست، درحالیکه بهسوی او میآمد. فرمود: «این سیدی از اهلبیتش و خونخواه آنان است. چه نیکو فرزندی مادرت به دنیا آورد، ای زید.»[437] زمانی که جابر دربارﮤ برادرش زید از امام باقر(ع) پرسید، ایشان فرمود: «از من دربارﮤ مردی پرسیدی که از فرق سر تا نوک پایش سرشار از ایمان و علم است.»[438] همچنین فرمود: «به زید گسترشی از علم اعطا شده است.»[439] و نیز فرموده است: «چه نیکو فرزندی مادرت زاییده است، ای زید. خدایا، پشتم را به زید محکم گردان.»[440] اما دربارﮤ امام صادق(ع)، ایشان برای عمویش زید احترام قائل بود و او را گرامی میداشت و محبت ویژهای به او داشت. برخی از رفتارها و سخنان ایشان(ع) دربارﮤ زید: از عبداللهبن جریر روایت شده است که گفت: «دیدم که جعفربن محمد، رکاب را برای زیدبن علی نگاه میداشت و لباسش را روی زین مرتب میکرد.»[441] وقتی خبر شهادت زید به امام صادق(ع) رسید، گریست و فرمود: «(إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ) عمویم را به حساب خدا میگذارم. او چه نیکو عمویی بود. عمویم مردی برای دنیای ما و آخرت ما بود. به خدا سوگند، عمویم شهید شد همانند شهیدانی که همراه رسول خدا(ص) و علی و حسن و حسین(ع) به شهادت رسیدند.»[442] همچنین امام(ع) به شیعیان خود در وصف زید فرموده است: «... پس زید عالم و راستگو بود. شما را بهسوی خودش دعوت نکرد، بلکه شما را بهسوی رضا از آلمحمد(ع) دعوت نمود؛ و اگر پیروز میشد، به آنچه شما را بهسویش فراخوانده بود وفا میکرد. او علیه یک حکمرانی منسجم قیام کرد تا آن را درهم بشکند.»[443] -سیرۀ زید در میان مسلمانان عموم مردم مدینه در آن زمان، به ورع، تقوا، عبادت و انقطاع او بهسوی خداوند آگاه بودند، بهگونهای که هنگامی که خدا را یاد میکرد، بیهوش میشد تا آنجا که گفته میشد دیگر به دنیا بازنمیگردد![444] به قرآن کریم بسیار تعلق داشت تا آنجا که برخی از مسلمانان او را «حلیفالقرآن» نامیده بودند: از ابوجارود نقل شده است که گفت: «به مدینه آمدم. هرگاه دربارﮤ زیدبن علی میپرسیدم، به من گفته میشد: او حلیفالقرآن است.»[445] زید هیچ حرمتی از حرمتهای خدا را هتک نکرد. متن زیر توصیف زید از خودش است: «ابوقره به من نقل کرده است: به همراه زیدبن علی برای گردش به "جبان" (بیابان) بیرون رفتم؛ درحالیکه دستش خالی بود و چیزی به همراه نداشت. به من فرمود: «ای ابوقره، آیا گرسنهای؟» گفتم: «بله.» مشتی گلابی به من داد که نمیدانستم بوی آن خوشتر است یا طعمش. سپس به من فرمود: «ای ابوقره، میدانی ما کجاییم؟ ما در باغی از باغهای بهشت هستیم؛ ما نزد قبر امیرالمؤمنین علی(ع) هستیم.» سپس فرمود: "ای ابوقره، به خدایی که به آنچه در درون زیدبن علی است آگاه است سوگند، زیدبن علی، از زمانی که خوب و بد را شناخت، هیچ حرمتی الهی را هتک نکرده است. ای ابوقره، هرکه خدا را اطاعت کند مخلوقات نیز او را اطاعت خواهند کرد."»[446] همچنین، یحییبن زید برخی از ویژگیهای پدر شهیدش را برای متوکل فرزند هارون بازگو کرد، هنگامی که پس از شهادت پدرش با او دیدار کرد. گفت: «... سپس گفت: «ای اباعبدالله، من از پدرم(ع) و زهد و عبادتش برایت میگویم. او در روز تا آنجا که خدا میخواست نماز میخواند و چون شب فرامیرسید، اندکی میخوابید؛ سپس برمیخاست و در دل شب تا آنجا که خدا میخواست نماز میگزارد. آنگاه بر پا میایستاد و خداوند تبارکوتعالی را میخواند و به درگاهش تضرع میکرد و با اشکهای روان تا سپیدهدم میگریست. چون صبح میشد، به سجده میرفت؛ سپس چون فجر آشکار میشد، نماز صبح را اقامه میکرد و پس از نماز، به ذکر و تعقیبات نماز میپرداخت تا روز بالا میآمد. سپس ساعتی به کارهایش میپرداخت، و چون وقت زوال نزدیک میشد، در مصلا مینشست و تا وقت نماز خدا را تسبیح میگفت و ستایش میکرد. چون وقت نماز میشد، نماز ظهر را اقامه میکرد و اندکی مینشست، و سپس نماز عصر را میخواند و پس از آن ساعتی به تعقیب میپرداخت. آنگاه سجدهای به جا میآورد؛ و چون آفتاب غروب میکرد، نماز مغرب و عشاء را میخواند.» گفتم: «آیا همیشه روزهدار بود؟» گفت: «نه، ولی در سال سه ماه و در هر ماه سه روز روزه میگرفت.» گفتم: «آیا برای مردم در مسائل دینی فتوا میداد؟» گفت: «چنین چیزی از او به یاد ندارم.» سپس صحیفۀ کاملی را که در آن دعاهای علیبن حسین(ع) آمده بود، برایم بیرون آورد.»[447] اما دربارﮤ علم زید، این موضوعی است که همه به آن اذعان دارند.-زید، انقلابی شهید
-خبررسانی از آنچه بر زید خواهد گذشت
برخی از روایاتی که از امام زینالعابدین(ع) نقل شده است: * روایت ابوحمزﮤ ثمالی که پیشتر گفته شد. او گفته است: «هر سال یک بار در موسم حج به دیدار علیبن حسین(ع) میرفتم. در یکی از سالها، به خدمتش رسیدم. کودکی روی ران ایشان(ع) نشسته بود. آن کودک برخاست و راه رفت تا اینکه در آستانۀ در به زمین افتاد و سرش شکست. امام(ع) شتابان بهسوی او رفت و خونش را پاک کرد و فرمود: «تو را به خدا میسپارم از اینکه مصلوب در کناسه باشی.» گفتم: «پدر و مادرم فدای تو، کدام کناسه؟» فرمود: «کناسۀ کوفه.» گفتم: «آیا چنین خواهد شد؟» فرمود: «بله، به خدایی که محمد را بهحق به پیامبری برانگیخت سوگند، اگر بعد از من زنده بمانی، این کودک را خواهی دید که در یکی از محلههای کوفه کشته و مدفون میشود، سپس بیرون کشیده میشود و در کناسه به دار آویخته میشود؛ سپس پایین آورده و سوزانده میشود و خاکسترش به باد داده میشود.» گفتم: «فدایت شوم، اسم این کودک چیست؟» فرمود: «پسرم زید.» سپس اشک در چشمانش جمع شد ... .»[448] * از علیبن حسین، از پدرش، از علی(ع) نقل شده است که فرمود: «در پشت کوفه، مردی خروج میکند که به او زید گفته میشود، در جلال و شکوه (و شکوه یعنی سلطنت). نه پیشینیان از او پیشی میگیرند و نه آیندگان به او میرسند، مگر کسانی که همانند او عمل میکنند. او و یارانش در روز قیامت در حالی محشور میشوند که صحیفههایی یا همانند صحیفههایی همراهشان است، تا اینکه از روی گردنهای مردم عبور میکنند. فرشتگان به استقبالشان میآیند و میگویند: "اینان برگزیدگان خَلَف و دعوتکنندگان به حقاند". و رسول خدا(ص) به استقبالشان میآید و میفرماید: "ای فرزندانم، آنچه به شما دستور داده شده بود انجام دادید؛ پس بدون حساب وارد بهشت شوید."»[449] * خالد - غلام آل زبیر - گفته است: «نزد علیبن حسین بودیم. یکی از فرزندانش را که زید نام داشت، فراخواند. کودک با صورت به زمین افتاد. امام خون صورتش را پاک میکرد و میفرمود: «به خدا پناه میبرم از اینکه تو همان زید مصلوب در کناسه باشی. هرکس عامدانه به عورت او بنگرد خداوند صورتش را با آتش خواهد سوزاند.»[450] برخی از روایاتی که از امام باقر(ع) نقل شده است: * امام(ع) به زید فرمود: «... تو را به خداوند میسپارم از اینکه کشتۀ عراق باشی.»[451] * از یونسبن جناب نقل شده است که گفت: «به همراه ابوجعفر به کتابت رفتم. زید را فراخواند و او را در آغوش گرفت و شکمش را به شکم او چسباند و فرمود: «تو را به خدا میسپارم از اینکه مصلوب کناسه باشی.»[452] * جابر از امام باقر(ع) روایت کرده است که فرمود: «رسول خدا(ص) به حسین فرمود: "از صلب تو مردی به نام زید خارج میشود. او و یارانش در روز قیامت از فراز گردنهای مردم عبور میکنند؛ درحالیکه چهرههایشان نورانی است و وضو دارند. آنان بدون حساب وارد بهشت میشوند."»[453] طبیعتاً آنچه امام علیبن حسین و فرزندش باقر(ع) خبر دادهاند، رسول خدا(ص) پیشتر از آن اطلاع داده بود: * از حذیفةبن یمان روایت شده است که پیامبر(ص) روزی به زیدبن حارثه نگاه کرد و گریست و فرمود: «مظلوم از اهلبیتم که همنام این است؛ آن کشتۀ در راه خدا، و به دار آویخته از امتم که همنام این است.» و سپس به زیدبن حارثه اشاره کرد و فرمود: «نزدیک من بیا ای زید، خدا محبت تو را در دل من زیاد کند، که به نام محبوبی از فرزندان من - زید - نامیده شدی.»[454] * از عبدالملکبن ابوسلیمان نقل شده است که گفت: رسول خدا(ص) فرمود: «مردی از اهلبیتم کشته و به دار آویخته خواهد شد؛ چشمی که به عورت او نگاه کند بهشت را نخواهد دید.»[455] آلمحمد(ع) تنها افرادی نبودند که از سرنوشت زید و آنچه بر او خواهد گذشت آگاهی داشتند، بلکه برخی از برادران و عموهای آنان نیز از این موضوع آگاه بودند؛ البته این آگاهی با تعلیم از طرف آنان(ع) حاصل شده بود. بهعنوان مثال، محمدبن حنفیه از این موضوع آگاه بود: * روایت شده است: «حسینبن زیدبن علی، از ریطه دختر عبداللهبن محمدبن حنفیه، از پدرش نقل کرده است که گفت: زیدبن علیبن حسین از کنار محمدبن حنفیه عبور کرد. محمد دلش به حال او سوخت و او را نشاند و گفت: "تو را به خدا پناه میدهم، ای فرزند برادرم که همان زید مصلوب در عراق باشی. هرکس به عورت او نگاه کند در پایینترین درجۀ جهنم خواهد بود."»[456] * از عونبن عبیدالله روایت شده است که گفت: «با محمدبن علیبن حنفیه در حیاط خانهاش بودم. زیدبن حسین از آنجا عبور کرد. محمد به او نگاه کرد و سپس گفت: "مردی از فرزندان حسین که زیدبن علی نام دارد کشته میشود و در عراق به دار آویخته خواهد شد. هرکس به عورت او نگاه کند و او را یاری نکند، خداوند او را با صورت در آتش خواهد افکند."»[457] بهعلاوه، اطلاعرسانی رسول خدا و اهلبیتش(ع) از آنچه بر زید خواهد گذشت و ستایش آنان از او - بیتردید - نشانگر رضایتشان از زید و قیام اوست.-انگیزههای قیام زید و مشروعیت آن
برخی از تاریخنگاران اعتراف کردهاند که دربارﮤ دلیل اقدام زید به قیامش اختلاف وجود دارد. طبری گفته است: «اخباری دربارﮤ کشته شدن او و احوال او و دلیل خروج او نقل شده است: دربارﮤ علت خروج او اختلاف وجود دارد ... .»[458] با این وجود، طبری (و دیگران) ابتدا به ذکر علت «اختلاف مالی» - که به گفتۀ او - منجر به قیام زیدبن علی علیه بنیامیه در کوفه شد پرداخته است، که خلاصۀ آن چنین است: میان زید و خالدبن عبدالله قَسری اختلاف مالی رخ داد، بهطوری که خالد علیه زید و محمدبن عمربن علیبن ابیطالب و داوودبن علیبن عبداللهبن عباس، و چند تن دیگر ادعای مالی مطرح کرد. یوسفبن عمر ثقفی - والی عراق از سوی هشامبن عبدالملک - از این موضوع آگاه شد و به هشام نامه نوشت و او را در جریان گذاشت. هشام آن افراد را فراخواند. و چون نزد او حاضر شدند، دربارﮤ ماجرا از آنان پرسید، اما همه انکار کردند. پس تصمیم گرفت آنان را نزد یوسف بفرستد تا در برابر خالد قرار گیرند. هشام در نامهای به یوسف چنین نوشت: «اما بعد؛ چون زید و فلانی و فلانی نزد تو آمدند، آنان را با خالد روبهرو کن. اگر به آنچه خالد علیه آنان ادعا کرده است اقرار کردند، آنان را نزد من بفرست؛ و اگر انکار کردند، از خالد شاهد بخواه. اگر شاهدی نیاورد، پس از نماز عصر، آنان را به خداوندی که معبودی جز او نیست سوگند بده که هیچ امانتی نزدشان نگذاشته است، و آنها هیچ حقی از او بر عهده ندارند؛ و سپس رهایشان کن.» پس از آنکه آنان نزد یوسف رسیدند، دربارﮤ مال از ایشان پرسوجو کرد، ولی همه انکار کردند. سپس خالد قَسری را نزدشان آورد و به او گفت: «این دو نفر زیدبن علی و محمدبن عمربن علی هستند، همانهایی که تو ادعایی علیهشان داشتی.» خالد پاسخ داد: «من هیچ حق مالی - چه کم و چه زیاد - نزد این دو ندارم.» یوسف به او گفت: «آیا با من و با امیرالمؤمنین (منظور هشامبن عبدالملک است) مزاح میکنی؟» سپس آنقدر او را سخت شکنجه کرد که گمان برد جانش را گرفته است. آنگاه زید و همراهانش را به مسجد برد و آنان را سوگند داد. آنان سوگند خوردند و یوسف آنها را آزاد کرد و موضوع را به هشام گزارش داد. پس از پایان این ماجرا، زید از کوفه بیرون نرفت. گروهی از شیعیان در کوفه نزد او گرد آمدند و از او خواستند بیعت آنان را بپذیرد تا با همراهی آنان علیه بنیامیه قیام کند؛ و به این ترتیب قیام رخ داد. این خلاصۀ ماجرایی است که برخی تاریخنگاران در بیان انگیزﮤ قیام زید ذکر کردهاند.[459] با وجود آنکه بیگناهی زید از این اتهام - به اعتراف خود خالد و آزاد شدن زید - بهوضوح آشکار شد، اما بدون شک، این مسئله ابعاد دیگری نیز داشته است؛ چراکه بدیهی است وجود یک اختلاف مالی میان دو طرف - بهطور طبیعی - نیازی به دخالت شخص حاکم شام ندارد! اکنون خلاصهای از این ماجرا را از ابتدا، بهصورت فشرده بیان میکنیم تا به حقیقت آن پی ببریم: خالدبن عبدالله قسری از سوی هشامبن عبدالملک بهعنوان والی عراق گماشته شده بود؛ و خالد به تعصبورزی به بنیامیه و انحراف از امام علی و فرزندانش(ع) شُهره بود، و به لعن علی و فرزندانش بر منبر عادت داشت؛ لعنت خدا بر او باد. او همچنین به قساوت و جنایت و فساد اخلاقی و مالی شهرت داشت تا آنجا که به اختلاس از بیتالمال و تعدی به اموال و املاک امیر خود هشامبن عبدالملک نیز دست زده بود. زمانی که بوی تعفن فساد او آشکار شد و به گوش طاغوت شام رسید، هشام تصمیم گرفت او را به آرامی برکنار کند و بهجای او یوسفبن عمر ثقفی را منصوب کرد. روشن است که ماجرای اختلاس او بسیار بزرگ و گسترده بود، بهطوری که شخص هشام را به دخالت مستقیم واداشت. بهطور قطع، این ماجرا مستلزم نامهنگاریهایی میان هشام و حاکم جدیدش - یوسفبن عمر ثقفی - بود؛ نامههایی که سِیر تحقیق دربارﮤ فساد خالد را - که یوسف او را دستگیر و شکنجه کرده بود - شامل میشد. در یکی از نامههای یوسف به هشام آمده بود که خالد ادعا میکند ششصد هزار درهم (از اموالی که اختلاس کرده بود) را نزد زیدبن علی و دیگران به امانت گذاشته است. پس از آن هشام، زید را به شام فراخواند و میان آن دو گفتوگوی تندی درگرفت: «و هشام، زیدبن علیبن حسین را فراخواند و به او گفت: «یوسفبن عمر ثقفی در نامهای نوشته است که خالدبن عبدالله قسری به او گفته نزد تو ششصد هزار درهم به امانت گذاشته است.» زید گفت: «خالد نزد من چیزی ندارد!» هشام گفت: «پس باید نزد یوسفبن عمر بروی تا تو و خالد را با یکدیگر روبهرو کند.» زید گفت: «مرا نزد بردهای از بنیثَقیف نفرست که با من بازی کند.» هشام گفت: «تو حتماً باید نزد او بروی.» زید سخنان بسیاری به هشام گفت. هشام به او گفت: «به من خبر رسیده که خود را شایستۀ خلافت میدانی، درحالیکه یک کنیززادهای!» زید گفت: «وای بر تو، آیا جایگاه مادرم مرا پایین میآورد؟ به خدا قسم، اسحاق فرزند یک زن آزاد بود و اسماعیل فرزند یک کنیز، اما خداوند عزوجل فرزندان اسماعیل را برگزید و اعراب را از آنان را پدید آورد تا آنکه در نهایت، از میانشان رسول خدا(ص) را مبعوث داشت.» سپس گفت: «از خدا بترس، ای هشام!» هشام گفت: «آیا همچون تویی مرا به تقوای الهی دعوت میکند؟» زید گفت: «آری! هیچ کسی پایینتر از آن نیست که به تقوا دعوت نکند و هیچ کسی بالاتر از آن نیست که آن را نشنود.» هشام او را با فرستادگانی از سوی خود خارج کرد. هنگامی که خارج شد، گفت: «به خدا سوگند، میدانم هرکس زندگی را دوست داشته باشد خوار میشود.» هشام به یوسفبن عمر نوشت: «چون زیدبن علی به نزد تو آمد، او و خالد را با یکدیگر روبهرو کن، و او را حتی یک ساعت هم نزد خود نگه مدار؛ زیرا من او را مردی خوشسخن و بسیار بلیغ دیدم، که شایستۀ آراستن و رنگولعاب دادن به سخن است؛ و مردم عراق از همه بیشتر مجذوب چنین اشخاصی میشوند.» وقتی زید وارد کوفه شد، نزد یوسف رفت و گفت: «برای چه مرا از نزد امیرالمؤمنین فراخواندی؟» یوسف گفت: «خالدبن عبدالله ادعا کرده که ششصد هزار درهم نزد تو دارد.» زید گفت: «خالد را حاضر کن!» او را درحالیکه با زنجیرهای سنگینی بسته شده بود، حاضر کردند. یوسف به خالد گفت: «این زیدبن علی است، آنچه نزد او داری بگو!» خالد گفت: «به خداوندی که معبودی جز او نیست، من چیزی - نه اندک و نه بسیار - نزد او ندارم، و شما از احضار او قصدی جز ظلم و ستم به او نداشتید.» آنگاه یوسف به زید رو کرد و گفت: «امیرالمؤمنین دستور داده به محض ورودت به کوفه، تو را خارج کنم.» زید گفت: «سه روز استراحت میکنم و سپس خارج میشوم.» یوسف گفت: «این امکان ندارد.» زید گفت: «بگذار امروز را بمانم.» یوسف گفت: «حتی یک ساعت هم نمیتوانی بمانی.» پس او را با فرستادگانی از جانب خود خارج کرد ... چون فرستادگان یوسف به عُذَیب رسیدند، بازگشتند و زید نیز بهسوی کوفه برگشت و شیعیان کوفه نزد او گرد آمدند ... .»[460] کاملاً روشن است که اختلاف میان حاکم اموی و کارگزارانش، بر سر سرقت اموال کلان و دنیای پست و حقیر بود؛ اما آوردن نام «زید» در این ماجرا، هدفی دیگر را دنبال میکرد که هشام آن را در گفتوگویش با زید آشکار ساخت؛ آنجا که به او گفت: «به من خبر رسیده که خود را شایستۀ خلافت میدانی!» برای توضیح بیشتر عرض میکنم: بیتردید، سیاست بنیامیه و حاکمانشان (ازجمله هشامبن عبدالملک و کارگزارانش) بهطور کلی، بر دشمنی با آلمحمد(ع) استوار بود؛ دشمنیای که در قالب دشنام دادن، اهانت، تنگکردن عرصه، محاصره و حتی به قتل رساندن آنان جلوه میکرد. این سیاست، تنها به امام حسین(ع) محدود نماند، بلکه در مورد امامان معصوم از نسل او - یعنی سجاد و باقر(ع) - نیز ادامه یافت؛ چنانکه هر دو بهدست طاغوتهای بنیامیه مسموم شدند. اما ماجرا از این هم فراتر رفت و فرزندان و برادران آن بزرگواران را نیز که بهخاطر وجاهت، قدرت، شجاعت و پایداری در مسیر حق شناخته میشدند و همچون عموم مردم تسلیم و تابع حکومت اموی نبودند نیز در بر میگرفت؛ چهرههایی همچون زید شهید نمونهای روشن از این دسته بودند. زید به ایستادگی در راه حق و دشمنی با بنیامیه و مخالفت با رویکرد مخالف آلمحمد(ع) معروف بود. روایت زیر گویای استواری او بر حق است: از سدیر نقل شده است که گفت: «به همراه سلمةبن کهیل، ابومقدام ثابت حداد، سالمبن ابوحفصه، کثیر النواء و گروهی از همراهان، به دیدار ابوجعفر(ع) رفتم. برادرش زیدبن علی(ع) نیز نزد ایشان(ع) بود. به ابوجعفر(ع) گفتند: «ما ولایت علی و حسن و حسین(ع) را میپذیریم و از دشمنانشان بیزاری میجوییم.» امام فرمود: «آری.» گفتند: «ما ولایت ابوبکر و عمر را نیز میپذیریم و از دشمنان آنان بیزاری میجوییم!» زیدبن علی به آنان رو کرد و گفت: «آیا از فاطمه بیزاری میجویید؟ شما امر ما را بریدید، پس خدا ریشهتان را قطع کند.» از آن روز، آنان "بَتریّه" نامیده شدند.»[461] همچنین، زید در میان عموم مردم از جایگاهی والا برخوردار بود؛ چنانکه پیشتر، شهرت او در میان اهل مدینه به سبب تقوا، ورع، عبادت و علمی که داشت، بیان شد.. زید نزد اهل عراق (بهخصوص شیعیان) نیز از جایگاه ویژهای برخوردار بود؛ و همین جایگاه سبب شد که هشامبن عبدالملک به حاکم خود، یوسفبن عمر، دستور دهد که حتی یک ساعت هم زید را در کوفه نگه ندارد و فوراً او را از آنجا اخراج کند! بیتردید، گرایش و جذب مردم بهسوی زید، مسئلهای بود که طاغوت اموی هشامبن عبدالملک و والیاش یوسفبن عمر را نگران میکرد؛ از همین رو، به روشهای خبیثانهای متوسل شدند که هدف از آن کاستنِ جایگاه زید در نگاه مردم بود. ازجمله وارد کردن نام او در ماجرای اختلافات مالی یاد شده، درحالیکه هیچ ارتباطی به او نداشت. و حتی خالد قسری - یعنی شخص دزد - خودش اعتراف کرد که هیچ ادعایی علیه زید ندارد و دخالت دادن او در این ماجرا و فراخواندنش، ظلمی در حق او بوده است؛ چنانکه خودش گفته: «به خداوندی که معبودی جز او نیست، من چیزی - نه اندک و نه بسیار - نزد او ندارم، و شما از احضار او قصدی جز ظلم و ستم به او نداشتید.» تلاشهای هشام (لعنةاللهعلیه) برای اهانت به زید، به همین جا محدود نشد؛ بلکه پیش از آن نیز، حاکم هشام در مدینه (خالدبن عبدالملکبن حارثبن حکم) تلاش بسیاری به خرج داد تا میان زید (نمایندﮤ فرزندان حسین) و برخی از فرزندان حسن، بهویژه جعفربن حسن مثنی شکاف و اختلافی ایجاد کند. پس از درگذشت جعفر، برادرش عبداللهبن حسن مثنی، دربارﮤ برخی از اموال وقفی که به امام علی(ع) تعلق داشت، با زید درگیر شد. گفتوگوی میان زید و عبداللهبن حسن مثنی در حضور حاکم مدینه، خالدبن عبدالملکبن حارث، تقدیم میشود: «وقتی جعفر از دنیا رفت، عبداللهبن حسنبن حسن با زید درگیر شد و روزی نزد خالدبن عبدالملکبن حارث در مدینه به نزاع پرداختند. عبدالله با تندی به زید گفت: «ای پسر سندیه!» زید خندید و گفت: «اسماعیل هم کنیززاده بود. با این حال، پس از وفات صاحبش صبر کرد، درحالیکه آن دیگری صبر نکرد.» منظورش فاطمه دختر حسین و مادر عبدالله بود؛ زیرا او پس از درگذشت همسرش حسنبن حسن ازدواج کرده بود. سپس زید پشیمان شد و از فاطمه (عمهاش) حیا کرد و مدتی به دیدارش نرفت. فاطمه پیغام فرستاد: «ای پسر برادر، میدانم مادرت نزد تو همان منزلتی را دارد که مادر عبدالله نزد او دارد» و به عبدالله گفت: «دربارﮤ مادر زید حرف بدی زدی. به خدا سوگند، او زن شایستهای در این خاندان بود.» راوی گفت: خالد به آن دو گفت: «فردا نزد من بیایید؛ اگر میان شما داوری نکردم، دیگر شایستۀ حکومت برای عبدالملک نخواهم بود.» آن شب، مدینه همچون دیگی جوشان در غلیان بود؛ عدهای میگفتند زید چنین گفت و عدهای دیگر میگفتند عبدالله چنان گفت. فردای آن روز، خالد در مسجد نشست و مردم گرد آمدند؛ برخی شاد و برخی اندوهگین. خالد آن دو را فراخواند، درحالیکه آرزو میکرد کارشان به مشاجره بکشد. عبدالله خواست سخن آغاز کند. زید گفت: «شتاب مکن، ای ابامحمد، زید آنچه داشت در راه خدا آزاد کرد و هرگز برای مخاصمه با تو نزد خالد نخواهد آمد.» سپس رو به خالد کرد و گفت: «آیا فرزندان رسول خدا(ص) را برای کاری گرد آوردی که نه ابوبکر و نه عمر، برای آن [کسی را] گرد نیاورده بودند؟!» خالد گفت: «کسی پاسخ این سفیه را نمیدهد!» مردی از انصار از آل عمروبن حزم گفت: «ای پسر ابوتراب و پسر حسین سفیه، آیا برای والی خود حقی و اطاعتی نمیبینی؟» زید گفت: «ساکت باش ای قحطانی، ما پاسخ امثال تو را نمیدهیم.» آن مرد گفت: «چرا از من رویگردانی؟ به خدا سوگند، من از تو بهترم؛ پدرم از پدر تو و مادرم از مادر تو بهتر است.» زید خندید و گفت: «ای جماعت قریش، این دین از میان رفته است؛ پس حَسَب و نَسَب هم رفته است! به خدا سوگند، دین این مردم میرود، ولی حَسَبشان از میان نرفته است.» آنگاه عبداللهبن واثقبن عبداللهبن عمربن خطاب گفت: «دروغ گفتی ای قحطانی، به خدا سوگند او از نظر جان و مادر و پدر و حَسَب از تو برتر است.» و با سخنان تندی او را سرزنش کرد و مشتی ریگ برداشت و بر زمین کوبید و گفت: «به خدا سوگند، ما را بر این حال صبری نمانده است.»[462] توجه داشته باشید که حاکم مدینه «دوست داشت آن دو به جدال و مشاجره بپردازند»، و این نشاندهندﮤ هدف امویان است که پیشتر به آن اشاره کردم؛ یعنی شعلهور کردن فتنه میان فرزندان حسین و فرزندان حسن(ع)؛ و روشن است هدف از این اهانتها به آلمحمد و ذریۀ رسول خدا(ص) بهطور کلی، کاستنِ شأن و منزلت آنان در میان مردم بود تا میدان برای بنیامیه خالی بماند. ائمۀ اهلبیت(ع) از نسل حسین(ع) کاملاً به این نقشۀ شیطانی واقف بودند و تصمیم داشتند آن را، هرچند به بهای درد و رنج فراوان، ناکام بگذارند. ازاینرو، همواره نصیحت میکردند، بسیار صبر میکردند و تمامی آزارهایی را که از سوی پسرعموهایشان از فرزندان حسن(ع) به آنان میرسید تحمل میکردند؛ چنانکه این موضوع در ادامه، به تفصیل روشن خواهد شد. زید شهید نیز از این نقشۀ امویان کاملاً آگاه و بیدار بود. به همین دلیل دخالت «حاکم مدینه» را در نزاع خانوادگی سرزنش کرد و به پسرعمویش عبدالله وعده داد هرگز با او خصومت نخواهد کرد! به تعیین انگیزﮤ واقعی قیام زید شهید بازمیگردم و میگویم: تحلیل منطقی حوادث نمیپذیرد که انگیزﮤ قیام، اختلاف مالی میان زید و خاندان اموی یا میان زید و برخی پسرعموهایش بوده باشد؛ زیرا معقول نیست که یک اختلاف مالی که حلوفصل شده است، به قیامی علیه بنیامیه در کوفه منجر شود که در نتیجهاش رهبر قیام و بهترین یارانش کشته شوند؛ سپس بدن شریفش به دار آویخته و سوزانده شود! دلیل واقعی قیام زید شهید، اعتقاد او به انحراف و ظلم امویان و ضرورت جهاد با آنان و سرنگونی حکومت ستمگرشان و بازگرداندن حق به آلمحمد(ع) بهعنوان اوصیای پیامبر و جانشینان شرعی و مورد رضایت خدا بود. از همین رو، شعار او «الرضا من آلمحمد» بود و مردم را به آن دعوت میکرد. امام صادق(ع) فرمود: «... پس زید عالم و راستگو بود. او شما را بهسوی خود دعوت نکرد، بلکه شما را بهسوی رضا از آلمحمد(ع) دعوت کرد؛ و اگر پیروز میشد، به آنچه شما را بهسویش فراخوانده بود وفا میکرد. او علیه یک حکمرانی منسجم قیام کرد تا آن را در هم بشکند ... .»[463] بنیامیه که حسین(ع) را به شهادت رسانده بودند، همچنان بر مسند قدرت تکیه زده بودند و خون حسین نیز همچنان بر گردنشان بود. قاتل حسین فقط شخص یزید (لعنةاللهعلیه) نبود، بلکه این یک روش شیطانی ادامهدار بود؛ و حتی علی و فرزندانش از اوصیا، همچنان دشنام داده میشدند و به آنان اهانت میشد؛ چنانکه کمی پیشتر توهین یکی از آنان به حسین(ع) در حضور والی هشام را در مدینه خواندیم. بنابراین، همۀ عوامل و زمینههای قیام علیه بنیامیه همچنان پابرجا بود. آری، خداوند سبحان به آلمحمد، اوصیای بعد از حسین، اجازﮤ قیام نداده بود تا دین محفوظ بماند؛ زیرا با رفتن آنان دین نیز میرفت، چنانکه پیشتر بیان شد و در ادامه نیز شرح بیشتری خواهد آمد؛ اما این، به آن معنا نیست که توجیهاتی برای قیام علیه بنیامیه وجود نداشت و همۀ مردم اجازﮤ قیام نداشتند؛ بلکه اگر از امام معصوم اذن میگرفتند و او اجازه میداد، میتوانستند قیام کنند؛ چنانکه در گذشته برای مختار و سلیمانبن صرد پیش آمده بود. از همین رو، دربارﮤ زید از امام باقر(ع) نقل شده است که فرمود: «الطالب بأوتارهم» یعنی خونخواه کشتهها و مظلومان آنان؛ و مقصودش حسین و اهلبیتش در کربلا بود! از ابوجارود زیادبن منذر روایت شده است که گفت: «نزد ابوجعفر محمدبن علی باقر(ع) نشسته بودم که زیدبن علی(ع) آمد. وقتی ابوجعفر(ع) او را دید که میآید، فرمود: «این سرور اهلبیتش و خونخواه آنان است؛ چه نیکو فرزندی مادرت زایید، ای زید.»[464] همچنین، امام صادق(ع) بیان فرمود که زید برای دعوت مردم به «رضا از آلمحمد» خروج کرد و آنان را بهسوی خودش یا به طمع منصب و جاه دنیوی دعوت نکرد. همچنین، امام(ع) شیعیانش را پس از شهادت زید از حرکت نهی فرمود و به آنان اعلام کرد به این امر راضی نیست؛ و شاید با علم و حکمت خویش - که البته امام معصوم بود - دانسته بود که این خروج ثمری ندارد؛ زیرا اجتماع حاصل نمیشود و نتیجهای به بار نمیآید و کار به سرانجامی که خودش میداند خواهد انجامید و در نتیجه، خونها به هدر میرود: از عیصبن قاسم نقل شده است که گفت: شنیدم ابوعبدالله(ع) میفرمود: «بر شما باد تقوای خداوند یکتایی که شریکی ندارد، و مراقب خود باشید. به خدا سوگند، مردی را میبینی که گلهای دارد و چوپانی بر آن گماشته است، چون کسی را بیابد که از آن چوپان آگاهتر به گله باشد، او را کنار میزند و آن آگاهتر را به جایش مینشاند. به خدا سوگند، اگر برای یکی از شما دو جان بود، با یکی جنگ میکرد و میآزمود و دیگری را باقی میگذاشت تا پس از روشن شدن راه، براساس آن عمل کند؛ ولی او تنها یک جان دارد که چون از دست رفت، به خدا سوگند توبه هم از دست میرود. پس سزاوار است که شما انتخاب کنید. اگر از ما کسی آمد، بنگرید برای چه خروج کرده است؛ و نگویید زید خروج کرد؛ زیرا زید عالمی راستگو بود و شما را بهسوی خود دعوت نکرد، بلکه شما را بهسوی رضا از آلمحمد(ع) دعوت نمود؛ و اگر پیروز میشد، به آنچه شما را بهسویش فراخوانده بود وفا میکرد. او بهسوی حکومتی منسجم خروج کرد تا آن را در هم بشکند. اما خروجکننده از ما، امروز شما را به چه چیز دعوت میکند؟ به رضا از آلمحمد(ع)؟! پس ما شما را گواه میگیریم که به او راضی نیستیم، و او امروز - درحالیکه کسی همراهش نیست - ما را نافرمانی میکند ... .»[465] همچنین امام رضا(ع) نیز دلایل قیام زید شهید را در برابر بنیامیه بیان کرده و فرموده قیام او به جهت خشم برای خدا و جهاد با دشمنان خدا بوده است، و نیز او مردم را به رضا از آلمحمد دعوت نمود: ابن اباعبدون، از پدرش نقل کرده است که گفت: «وقتی زیدبن موسیبن جعفر را بهسوی مأمون آوردند - بعد از اینکه در بصره خروج کرده و خانههای فرزندان عباس را به آتش کشیده بود - مأمون جرم او را بهخاطر برادرش علیبن موسیالرضا(ع) بخشید و به ایشان گفت: «ای اباالحسن، اگرچه برادرت خروج کرد و آن کارها را انجام داد، ولی پیش از او زیدبن علی نیز خروج کرده و کشته شده بود؛ و اگر جایگاه تو نزد من نبود، او را مجازات میکردم؛ زیرا آنچه انجام داد کار کوچکی نیست.» امام رضا(ع) فرمود: «ای امیرالمؤمنین، برادرم زید را با زیدبن علی قیاس مکن؛ زیرا او از علمای آلمحمد بود که برای خداوند عزوجل به خشم آمد و با دشمنانش جهاد کرد تا در راه خدا کشته شد. پدرم موسیبن جعفر(ع) به من خبر داده است که از پدرش جعفربن محمدبن علی(ع) شنیده است که میفرمود: «رحمت خدا بر عمویم زید باد؛ او مردم را به رضا از آلمحمد دعوت کرد. و اگر پیروز میشد، به آنچه وعده داده بود وفا میکرد. او در خروجش با من مشورت کرد و من به او گفتم: ای عمو، اگر رضایت میدهی که تو آن کُشته و مصلوب در کناسه باشی، پس هرطور میخواهی عمل کن.» وقتی رفت، جعفربن محمد فرمود: "وای بر کسی که فریاد او را بشنود و پاسخ ندهد."» مأمون گفت: «ای اباالحسن، مگر سخنانی در حق کسی که بدون هیچ حقی ادعای امامت میکند، نیامده است؟» امام رضا(ع) فرمود: «زیدبن علی ادعایی نکرد که حقش نبود و او پرهیزکارتر از آن بود. او گفت: شما را به رضا از آلمحمد(ع) دعوت میکنم؛ و آنچه در مذمت آمده مربوط به کسی است که ادعا میکند خداوند به او نص تصریح کرده است، و سپس به غیر دین خدا دعوت میکند و بدون علم از راه خدا گمراه میشود. به خدا قسم، زید از کسانی بود که این آیه در حقشان نازل شده است: (وَجَاهِدُوا فِي اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ هُوَ اجْتَبَاكُمْ) (و در راه خدا، چنانکه حق جهاد اوست جهاد کنید؛ او شما را برگزیده است).»[466] سخن امام رضا(ع) در حق عمویش زید بسیار حائز اهمیت است؛ زیرا نهتنها علت قیام او را مشخص میکند، بلکه مشروعیت قیامش را نیز بیان میفرماید؛ چراکه بیان میفرماید «زید» برای قیامش با امام معصوم - یعنی امام صادق(ع) - مشورت کرده و امام به او اجازه داده و فرموده است: «وای بر کسی که فریاد او را بشنود و پاسخ ندهد»! و این، همان معنایی است که پدرش امام باقر(ع) نیز در وجوب یاری زید فرمود است: سدیر صیرفی گفت: «نزد ابوجعفر باقر(ع) بودم که زیدبن علی وارد شد. ابوجعفر بر شانۀ او زد و فرمود: «این سرور بنیهاشم است، پس هرگاه شما را فراخواند اجابتش کنید؛ و هرگاه از شما یاری خواست یاریاش کنید.»[467] همچنین، زید شهید خود علت قیام و نهضتش را برای ابوحمزﮤ ثمالی توضیح داده است؛ آنگاه که در کوفه در خانۀ معاویةبن اسحاق با او ملاقات کرد و ابوحمزه از او دربارﮤ دلیل آمدنش به کوفه پرسید، و زید پاسخ داد: «امر به معروف و نهی از منکر» و قطعاً باطل و انحراف و ظلم امویان، رأس منکر است، همانگونه که بازگرداندن حق به اهل آن (آلمحمد) در رأس معروف قرار دارد. قسمتی از روایت ابوحمزه که در آن امام علیبن حسین(ع) او را از سرنوشت فرزندش زید آگاه کرده بود، تقدیم میشود؛ تا آنجا که به ابوحمزه فرمود: «... و آنچه را به تو گفتم خواهی دید.» ابوحمزه گفت: «چندان نگذشت که زید را در کوفه در خانۀ معاویةبن اسحاق دیدم. به او سلام کردم و گفتم: «فدایت شوم، چه چیزی تو را به این شهر آورده است؟» گفت: «امر به معروف و نهی از منکر.» پس پیوسته نزد او رفتوآمد میکردم تا اینکه شب نیمۀ شعبان نزد او آمدم. به او سلام کردم و نشستم. گفت: «ای ابوحمزه، برمیخیزی تا قبر امیرالمؤمنین علی(ع) را زیارت کنیم؟» گفتم: «بله، فدایت شوم.» سپس ابوحمزه ادامۀ روایت را چنین نقل کرد تا آنجا که گفت: «به ذکوات بیض رسیدیم. گفت: «این قبر علیبن ابیطالب(ع) است.» سپس بازگشتیم و آنچه مقرر شده بود رخ داد. به خدا سوگند، دیدم او را کشتند، دفن کردند، از قبر بیرون آوردند، برهنه کردند، به زمین کشیدند، در کناسه به دار آویختند، سپس سوزاندند و خاکسترش را در هوا پراکنده کردند.»[468] خلاصۀ آنچه تقدیم شد: انگیزﮤ واقعی زید(ع) برای قیامش علیه طاغوتهای بنیامیه، طلب رضایت برای آلمحمد، بازگرداندن حق به آنان و دعوت مردم بهسوی آنان بود؛ و قیام مبارکش مشروع و مورد تأیید بود؛ زیرا پیش از خروج با امام صادق(ع) مشورت کرده بود و از ایشان اجازه گرفته بود. بنابراین، قیام او شامل نهیِ واردشده از سوی آلمحمد دربارﮤ خروج پیش از قیام قائم(ع) نمیشود؛ و در زمرﮤ آن پرچمهایی که در روایات، برای حرکتهای پیش از قیام آن حضرت توصیف و نکوهش شدهاند، قرار نمیگیرد: - امام صادق(ع) فرمود: «پنج نشانه پیش از قیام قائم است: صیحه، سفیانی، خسف، قتل نفس زکیه و خروج یمانی.» گفتم: «فدایت شوم، اگر کسی از اهلبیت شما پیش از این نشانهها خروج کند، آیا با او خروج کنیم؟» فرمود: «نه.»[469] - امام صادق(ع) فرمود: «هر پرچمی پیش از قیام قائم برافراشته شود صاحب آن طاغوتی است که بهجای خداوند عزوجل پرستیده میشود.»[470] قیام زید شهید مشمول این نهی و توصیف نمیشود؛ زیرا - همانطور که گفتم - با اجازﮤ امام معصوم انجام شده بود. توضیح: ما در اینجا دربارﮤ «انگیزﮤ واقعی» که زید از قیام و نهضتش قصد کرده بود سخن میگوییم. بیتردید، ظلم و جور گستردهای که مسلمانان در آن دوره از سوی حکام و والیان بنیامیه متحمل میشدند، بهتنهایی نیز میتوانست دلیلی کافی برای مشروعیت قیام مسلمانان علیه طاغوتهای منحرف بنیامیه باشد. از همین رو - به نقل از برخی منابع - ابوحنیفه (نعمانبن ثابت) از قیام زید حمایت کرده بود. زید از او دعوت به یاری کرد، ولی ابوحنیفه به فرستادﮤ زید گفت: «عذر مرا به او برسان» و فقط به تشویق مردم برای یاری رساندن به زید و کمک مالی به او بسنده کرد:[471] «روایت شده است: وقتی خبر خروج زید به ابوحنیفه رسید، گفت: «قیام او همانند قیام رسول خدا(ص) در بدر است.» به او گفته شد: «چرا خودت همراه او نرفتی؟» گفت: "امانتهای مردم مرا بازداشت؛ آنها را به ابنابی لیلی عرضه کردم، ولی قبول نکرد. ترسیدم بمیرم، درحالیکه حق مردم بر ذمهام باقی باشد."»[472] «ابوحنیفه( در خفا به وجوب یاری زیدبن علی (رضواناللهعلیهما) و ارسال کمکهای مالی برای او و خروج همراه او، علیه دزد غاصبی که خودش را امام و خلیفه مینامید، فتوا میداد»؛[473] و مقصودش هشامبن عبدالملک بود.-قیام زید در کوفه و شهادتش
* مکان: عراق / کوفه * زمان: صفر سال 120 تا 122 ق پیشتر گفته شد هشامبن عبدالملک از والی خود در کوفه، یوسفبن عمر، خواسته بود اجازه ندهد که زید در کوفه بماند؛ و او نیز از زید خواست فوراً از کوفه خارج شود. وقتی به او اصرار کرد، زید بهسوی قادسیه (در حومۀ کوفه) رفت. در آنجا شیعیان به دیدارش آمدند و از او خواستند با آنان علیه بنیامیه قیام کند و به او وعده دادند که در کوفه و بصره و خراسان از او حمایت خواهند کرد. زید ابتدا نپذیرفت. آنان پیوسته به اصرار خود ادامه دادند و با او عهد و پیمان بستند. در این هنگام، محمدبن عمر که همراه زید بود، به او گفت: «ای اباالحسین، تو را به خدا سوگند میدهم به خانوادهات ملحق شوی و سخن اینان را نپذیری؛ زیرا آنان به عهد خود وفا نمیکنند. مگر اینان همان کسانی نبودند که جدّت حسینبن علی را یاری نکردند؟» اما زید از بازگشت خودداری کرد و آنان به بیعت با او ادامه دادند تا آنکه شمار ثبتشدگان در دیوان او به فقط پانزده هزار نفر از مردم کوفه رسید؛ و این جدای از مردمی از بصره، مدائن، واسط، موصل، خراسان، ری و گرگان بود. زید بیش از ده ماه[474] در کوفه اقامت کرد و دعوتکنندگان خود را به مناطق مختلف فرستاد تا مردم را به بیعت با او فرابخوانند. زمانی که موعد قیام نزدیک شد، به یاران خود فرمان آمادهباش داد و زمانی را برای آغاز قیام در ابتدای ماه صفر تعیین کرد. اما خبر آماده شدن او در میان مردم منتشر شد و به اطلاع یوسفبن عمر، که در حیره اقامت داشت، رسید. یوسف، حَکَمبن صلت را فرستاد تا مردم کوفه را در مسجد اعظم گرد آورد و برای سرکوب حرکت زید آماده شوند. از سوی دیگر، زید ناچار شد قیامش را زودتر - حدود یک هفته پیش از فرارسیدن ماه صفر - آغاز کند. پس به یارانش دستور داد آتشها را برافروزند و شعار «یا منصور أمت» سر دهند. صبحگاهان، زید، قاسمبن عمر تبعی و مرد دیگری را فرستاد تا مردم را به این شعار فراخوانند، اما افراد یوسفبن عمر راه آنان را سد کردند و جنگ درگرفت. در این درگیری، قاسم کشته شد و او نخستین کشته از یاران زید بود. سپس یوسفبن عمر بهسوی تلی نزدیک حیره رفت، درحالیکه مردانی از قریش، اشراف مردم و امیر شهربانان عباسبن سعید مُرّی با او بودند. او ریّانبن سلمه را با بیش از دو هزار سوار برای مقابله با زید و یارانش فرستاد. در شب نخست قیام زید، تنها دویست و اندی نفر با او همراه شدند. زید میگفت: «سبحانالله! پس مردم کجا هستند؟» به او گفتند: «آنان در مسجد محبوس شدهاند.» گفت: «به خدا سوگند، این برای کسی که با ما بیعت کرده است، عذر نیست!» و به یارش نصربن خزیمه میگفت: «ای نصربن خزیمه، آیا میترسی مردم کوفه همان کاری را که با حسین کردند، انجام دهند؟» یعنی همان خیانتی که در حق حسین(ع) روا داشتند. نصر پاسخ داد: «خدا مرا فدای تو گرداند؛ به خدا سوگند، با این شمشیرم در کنار تو میجنگم تا بمیرم.» زید بهسوی «قبرستان صیادان» در کوفه رفت. پانصد نفر از سپاه امویان در آنجا بودند. با یارانش به آنان حمله برد و شکستشان داد تا به کناسۀ کوفه رسید. گروهی دیگر از آنان در آنجا بودند و آنان را نیز شکست داد. او پیوسته در حال پیروزی بود تا آنکه بهسوی مسجد حرکت کرد. در آنجا عبیداللهبن عباس کندی با همراهانش به مقابله آمدند و در نزدیکی درِ خانۀ عمربن سعد به یکدیگر رسیدند. عبیدالله و یارانش شکست خوردند و تا خانۀ عمروبن حریث گریختند. زید آنان را تعقیب کرد، و نصربن خزیمه آنان را مخاطب قرار داد و فریاد زد: «ای مردم کوفه، از ذلت به عزت و بهسوی دین و دنیا خارج شوید!» مردم از بالای مسجد بر سرشان سنگ پرتاب کردند. در آن روز، پیروزی از آنِ زید و یارانش بود. یوسفبن عمر فردای آن روز - برای جبران شکست - ریانبن سلمه را با سوارهنظام فرستاد و عباسبن سعد مُری را نیز با جمعی روانه کرد. زید و یارانش - ازجمله نصربن خزیمه و معاویةبن اسحاق - به مقابله آمدند و نبرد سختی درگرفت. زید آنان را شکست داد، ولی در آن روز یارش نصر به شهادت رسید. سپس یوسفبن عمر بار دیگر سپاهش را سامان داد و به همراه کمانداران بهسوی زید فرستاد. کمانداران، زید و یارانش را تیرباران کردند، اما آنان ایستادگی کردند و نبرد سختی درگرفت. تیری به سمت چپ پیشانی زید اصابت کرد و نتوانست آن را بیرون آورد. به او گفتند: «اگر تیر را بیرون بیاوری خواهی مرد؛ زیرا تیر به مغز رسیده است.» زید خودش آن را از پیشانیاش بیرون کشید و در همان لحظه به شهادت رسید؛ رضوان خدا بر او باد. یارانش دربارﮤ چگونگی دفن او اختلاف کردند: برخی گفتند بدن او را سنگین کنید و به آب بیندازند؛ و برخی گفتند سرش را جدا کنید و بدنش را در میان کشتهها رها کنید تا شناسایی نشود. اما یحییبن زید گفت: «به خدا سوگند، درندگان گوشت پدرم را نخواهند خورد.» سرانجام تصمیم گرفتند او را در «عباسیه» نزدیک کوفه دفن کنند. هنگام دفن، کشاورزی نبطی که در آن نزدیکی زمین خود را آبیاری میکرد آنان را دید و نزد حکمبن صلت (یکی از رجال بنیامیه) رفت و او را از محل قبر آگاه ساخت. یوسفبن عمر (لعنةاللهعلیه) رئیس شرطهها، عباسبن سعید، را فرستاد تا قبر را نبش کند. او جسد زید را خارج کرد و بر شتری حمل کرد و جلوی در قصر به پایین انداخت. آن ملعون دستور داد جسد زید را در کناسه به دار بیاویزند، و همراه با او معاویةبن اسحاق، زیاد نهدی و نصربن خزیمه را نیز به دار آویختند. سر شریف زید را نیز نزد هشامبن عبدالملک (لعنةاللهعلیه) فرستادند. ابومخنف روایت کرده است که موسیبن ابوحبیب به من گفت: «جسد زید تا زمان ولیدبن یزید بر دار بود. چون یحییبن زید قیام کرد، ولید به یوسف نوشت: «اما بعد؛ چون نامۀ من به تو رسید، جسد آن شتابکنندﮤ عراقی را بردار و بسوزان و خاکسترش را در دریا پراکنده کن؛ والسلام.» یوسف (لعنةاللهعلیه) خراشبن حوشب را مأمور این کار کرد. او جسد را از چوبۀ دار پایین آورد، آن را آتش زد، سپس خاکسترش را در چندین سبد ریخت و با قایق به میانۀ فرات برد و آن را در آب پراکنده ساخت.»[475] روایت شده است: «وقتی زید به دار آویخته شد، چهرهاش را به سمت فرات میگرداندند، ولی هر صبح میدیدند چوبۀ دارش بهسوی قبله چرخیده است. این مسئله چندین بار تکرار شد. همچنین عنکبوت بر عورتش تار تنیده بود.»[476] زید (رضواناللهعلیه) در روز جمعه از ماه صفر به شهادت رسید. دربارﮤ سال شهادت او اختلاف است: برخی گفتهاند در سال 120 ق بوده است، برخی 121 ق و عدهای دیگر 122 ق را گفتهاند.[477] اما دربارﮤ امام صادق(ع)، آن حضرت در مدینه پیوسته در انتظار خبر عمویش زید شهید بود و هرگاه کسی از کوفه نزدش میآمد از او دربارﮤ زید پرسوجو میکرد؛ تا آنکه خبر شهادت او به امام رسید؛ پس برایش اندوهگین شد، گریست و با کلماتی از نور برایش مرثیه خواند: عبداللهبن سیابه گفت: «ما هفت نفر بودیم که از مدینه خارج شدیم و به آنجا آمدیم و به محضر ابوعبدالله صادق(ع) وارد شدیم. ایشان به ما فرمود: «آیا از عمویم زید خبری دارید؟» گفتیم: «او خروج کرده، یا در آستانۀ خروج است.» فرمود: «هرگاه خبری رسید مرا آگاه کنید.» چند روز گذشت تا اینکه فرستادﮤ بسام صیرفی با نامهای رسید که در آن نوشته شده بود: «اما بعد؛ زیدبن علی(ع) روز چهارشنبه اول صفر خروج کرد. چهارشنبه و پنجشنبه ماند و روز جمعه کشته شد، و فلانی و فلانی نیز همراه او کشته شدند.» پس خدمت امام صادق(ع) وارد شدیم و نامه را به او دادیم. آن را خواند و گریست و فرمود: «(إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ)؛ عمویم را نزد خدا به حساب میآورم؛ او چه نیکو عمویی بود. عمویم مردی برای دنیای ما و آخرت ما بود. به خدا سوگند عمویم شهید شد، همانند شهیدانی که همراه رسول خدا(ص) و علی و حسن و حسین(ع) به شهادت رسیدند.»[478] همچنین امام صادق (صلواتاللهعلیه) از اموال شخصی خودش به خانوادههای شهیدان همراه عمویش زید کمک مالی میکرد: از عبدالرحمنبن سیابه روایت شده است که گفت: «ابوعبدالله صادق جعفربن محمد(ع) به من هزار دینار داد و به من دستور داد آن را در میان خانوادههای افرادی که همراه زیدبن علی(ع) کشته شده بودند تقسیم کنم. پس آن را تقسیم کردم و سهم عبداللهبن زبیر، برادر فضیل رَسان، چهار دینار شد.»[479] روزی مردی به امام خبر داد که شاعر حاکم اموی (حکیمبن عباس کلبی) دربارﮤ شما هجو میگوید. امام به او فرمود: «آیا چیزی از هجو او را حفظ کردهای؟» گفت: بله؛ و شعر زیر را خواند: «برای شما زید را بر تنۀ درخت خرما به دار کشیدیم و هرگز هدایتشدهای را ندیدهایم که بر چوبۀ دار آویخته شود چه سفیهانه عثمان را با علی مقایسه کردهاید درحالیکه عثمان بهتر و پاکیزهتر از علی است» ابوعبدالله(ع) دستهایش را بهسوی آسمان بلند کرد، درحالیکه از شدت خشم میلرزید، و فرمود: «بار خدایا، اگر دروغ میگوید، یکی از سگهایت را بر او مسلط کن!» راوی گفت: حکیم از کوفه بیرون رفت و شبهنگام راه پیمود تا اینکه با شیری روبهرو شد و شیر او را درید! خبر این ماجرا را به ابوعبدالله(ع) که در مسجد رسول خدا(ص) بود رساندند. آن حضرت(ع) به سجده افتاد و فرمود: «سپاس خدایی را که وعدهاش را دربارﮤ ما راست گرداند.»[480]-اعتقاد زید به امامت امام صادق(ع)
اینکه فرقۀ «زیدیه» خود را به زید شهید نسبت میدهند و به امامت او معتقدند به این معنا نیست که زید به دروغ ادعای امامت کرده باشد؛ و هرگز چنین نبوده است؛ و پیشتر دیدیم که امام رضا(ع) این ادعا را از عموی شهیدش نفی فرمود و او را از آن مبرّا دانسته است. آری، امام علیبن حسین(ع) - و همچنین فرزندش امام باقر(ع) - به جهت حکمتی که در نظر داشتند، امامت خود را به فرزندشان زید اعلام نکردند؛ و امام باقر(ع) نیز با برادرش چنین رفتار کرد. هر دوی آنان زید را از اینکه آنان(ع) امامان واجبالطاعه هستند آگاه نکردند. دلیل این کار را یکی از اصحاب امام صادق(ع) در گفتوگویی که با زید و در حضور امام صادق(ع) داشت بیان کرد و امام نیز آن سخن را تأیید فرمود. خلاصۀ ماجرا: امام زینالعابدین (و همچنین امام باقر) زید را به امر خدا واگذار کرد و دربارﮤ او حق شفاعت را برای خودش باقی گذاشت؛ زیرا اگر امامت امام حق را به شخصی عرضه کنند و او آن را رد کند، عذاب برای او حتمی خواهد بود؛ اما کسی که امامت به او عرضه نشده و از آن اطلاع نیافته باشد، در حق او مشیت خداوند جاری است، و امام نیز از حق شفاعت برای او برخوردار خواهد بود. سید احمد الحسن میفرماید: «و مسئلۀ واگذاردن مردم به امر خدا، تنها در زمان فترت، که شخصِ فرستاده، رسالتش را برای مردم آشکار نمیکند، محدود نمیشود؛ بلکه حتی در زمانهایی که شخص فرستاده، رسالتش را برای برخی اعلام میکند، ولی برای برخی دیگر - به جهت مصلحتی یا منفعتی بزرگتر، مثل تقیه، حفظ جان آنان، یا به سبب حکمت الهی - اعلام نمیکند، نیز اتفاق میافتد؛ و این، حتی برای برخی از فرزندان ائمه(ع) نیز جاری شده است.[481] روایت زیر،[482] عبارت است از مناظره و گفتوگویی میان زیدبن علی و مؤمن الطاق که امام صادق(ع) نیز سخن مؤمن الطاق را تأیید میکند؛ اینکه امام علیبن حسین(ع) فرزندش زید را به امر خدا واگذار کرده و حق شفاعت دربارﮤ او را برای خودش نگه داشته بود: از مؤمن الطاق، که اسمش محمدبن علیبن نعمان و کنیهاش ابوجعفر احول است، روایت شده است که گفت: نزد ابو عبدالله(ع) بودم که زیدبن علی وارد شد و به من گفت: «ای محمدبن علی، آیا تو کسی هستی که ادعا میکنی در میان آلمحمد امامی هست که اطاعتش واجب است و به نام مشخص شده است؟» گفتم: «بله، و پدرت یکی از آنان بود.» گفت: «وای بر تو، پس چه چیز او را بازمیداشت از اینکه آن را به من بگوید؟ به خدا سوگند، غذا را گرم میآوردند و مرا بر زانوی خود مینشاند و لقمهای برمیداشت، آن را سرد میکرد و در دهانم میگذاشت؛ آیا گمان میکنی او بهخاطر داغی غذا به من ترحم میکرد، ولی برای سوزش آتش جهنم بر من شفقت نداشت؟» گفتم: «از این میترسید که اگر این را به تو بگوید و تو انکار کنی، عذاب بر تو واجب شود و دیگر برای او شفاعتی در حق تو باقی نماند؛ پس تو را با امید به جاری شدن مشیت خدا برایت وانهاد و برای خودش حق شفاعت تو را باقی گذاشت.»[483] اما این به آن معنا نیست که زید بر همین حال از دنیا رفت، بلکه او به امامت برادرزادهاش جعفر صادق(ع) ایمان آورد. از همین رو، پیش از قیام خود با امام مشورت کرد و از او اجازه گرفت و امام نیز فرمود: «وای بر کسی که فریاد او را بشنود و پاسخ ندهد!» سید احمد الحسن میفرماید: «روایتی که به آن استناد کردیم بیان میکند که زینالعابدین و باقر(ع) زید را به امر خدا وانهادند و برای خودشان شفاعت در حق او را باقی گذاشتند؛ اما این به آن معنا نیست که زید بر این حال از دنیا رفت؛ زیرا زید در زمان حیات پدرش یا در زمان حیات برادرش باقر(ع) از دنیا نرفت، بلکه حق را شناخت، به آن اعتراف کرد، برایش جنگید و در راه آن به شهادت رسید. روایت زیر، بهروشنی بیان میکند که زید(ع) در زمان برادرزادهاش امام صادق(ع) حق را شناخت و به آن اقرار کرد: از مِعتب روایت شده است که گفت: «درِ خانۀ مولایم امام صادق(ع) کوبیده شد. بیرون رفتم؛ ناگاه دیدم زیدبن علی(ع) است. امام صادق(ع) به همراهانش فرمود: «به این اتاق بروید، در را ببندید و هیچکس سخنی نگوید.» هنگامی که زید وارد شد، امام به استقبالش رفت و یکدیگر را در آغوش گرفتند و مدتی طولانی نشستند و به مشورت پرداختند. سپس گفتوگو میان آنان بالا گرفت. زید گفت: «ای جعفر؛ این سخنان را رها کن. به خدا سوگند، اگر تو دستت را دراز نکنی تا با تو بیعت کنم، اینک این دست من، با من بیعت کن تا تو را به سختی اندازم و تکلیفی فراتر از توانت به تو بسپارم. تو جهاد را رها کردهای و به آسایش رو آوردهای و پرده را فروافکندهای و بر مال مشرق و مغرب چیره شدهای.» امام صادق(ع) فرمود: «خداوند تو را بیامرزد ای عمو، خداوند تو را بیامرزد.» زید این سخنان را میشنید و میگفت: «وعدﮤ ما صبح است؛ آیا صبح نزدیک نیست؟» سپس رفت و مردم در این باره سخن گفتند. امام صادق(ع) فرمود: «بس کنید؛ دربارﮤ عمویم زید جز خیر نگویید. خداوند عمویم زید را رحمت کند؛ اگر پیروز میشد، به وعدهاش وفا میکرد.» سحرگاه درِ خانه را زدند. در را گشودم. زید وارد شد، درحالیکه ناله میداد و میگریست و میگفت: «به من رحم کن، ای جعفر، خداوند به تو رحم کند. از من راضی باش، ای جعفر، خدا از تو راضی باشد. مرا ببخش، ای جعفر، خدا تو را ببخشد.» امام صادق(ع) فرمود: «خداوند تو را ببخشد و بیامرزد و از تو راضی باشد. چه خبر، ای عمو؟» زید گفت: «خواب دیدم که رسول خدا(ص) بر من وارد شد؛ درحالیکه حسن از سمت راست او و حسین(ع) از سمت چپش، و فاطمه(س) پشتسرش و علی(ع) در مقابلش بود، و در دستش نیزهای شعلهور همچون آتش داشت و میفرمود: "ای زید، تو رسول خدا را در حق جعفر آزردی. به خدا سوگند، اگر خداوند به تو رحم نکند و تو را نیامرزد و از تو راضی نشود، با این نیزه تو را خواهم زد و آن را میان دو کتف تو فرو خواهم برد و از سینهات بیرون خواهم آورد." پس هراسان و وحشتزده از خواب بیدار شدم و بهسوی تو آمدم. به من رحم کن، خدا به تو رحم کند.» امام صادق(ع) فرمود: «خداوند از تو راضی باشد و تو را بیامرزد. به من وصیت کن؛ زیرا تو کشته، مصلوب و سوزانده خواهی شد.» زید دربارﮤ خانواده و فرزندانش و ادای بدهیهایش وصیت کرد.»[484] زیدبن علی عالمی بود که مخالف و موافق به علم او اقرار دارند. او در امتحان سختی بهواسطۀ برادرزادهاش آزموده شد و به امامت او اقرار کرد و از این آزمون سخت عبور نمود و با امام صادق(ع) مخالفت نکرد؛ با وجود اینکه این امتحان برایش آسان نبود؛ و این فضیلتی بزرگ برای زید(ع) است. اگر امتحان زید تنها به برادرش باقر(ع) محدود میشد، آسانتر بود و اگر با پدرش بود، بازهم آسانتر بود؛ اما او به امتحانی بزرگتر مبتلا گردید و از آن سربلند بیرون آمد. به همین دلیل بود که رسول خدا و علی(ع) از او یاد کردند و برایش گریستند؛ و این است آن فضیلت عظیم.»[485] شناخت امامت امام صادق(ع) از سوی زید و اعتقاد به او باعث شد تمام خانوادهاش - ازجمله فرزندش یحیی که پس از پدرش به شهادت رسید - به امامت امام صادق(ع) ایمان بیاورند، چنانکه در ادامه روشن خواهد شد. سید احمد الحسن میفرماید: «دربارﮤ یحییبن زید، او به امام صادق(ع) ایمان داشت؛ پس از گفتوگویی که میان زیدبن علی و امام صادق صورت پذیرفت و بعد از رؤیایی که زید دید، زید و تمام اهلبیتش ازجمله یحیی ایمان آوردند.»[486] و تنها همین نیست؛ بلکه زید(ع) پیش از شهادتش افرادی را که از او دربارﮤ امر امامت سؤال میکردند، به امام صادق(ع) ارجاع میداد: عبدالاعلی گفته است: «به زیدبن علی(ع) گفتم: «... آیا تو صاحب امر هستی؟» گفت: «نه، ولی من از عترتم.» گفتم: «پس ما را به چه کسی امر میکنی؟» گفت: «به آن گیسو بلند»؛ و به صادق(ع) اشاره کرد.»[487] بهعلاوه، واگذاشتن زید به امر خدا در زمان حیات پدر و برادرش(ع)، به این معنا نیست که او بهطور کامل از امر امامت آلمحمد(ع) بیخبر بوده است؛ بلکه درست آن است که او بهصورت اجمالی آگاهی داشت، و امام سجاد و امام باقر(ع) - بنا به دلایلی که پیشتر گفته شد - او را بهصورت تفصیلی آگاه نکرده بودند. سید احمد الحسن میفرماید: «واگذاری زید به امر خدا از جانب امام زینالعابدین و امام باقر(ع)، به این معنا نیست که آگاهی زید از امر امامت صفر مطلق بوده است؛ زیرا زید از اهلبیت امام بود، و چنین تصوری در حق او منطقی نیست. قطعاً او بهصورت اجمالی از وصیت رسول خدا(ص) اطلاع داشت، چنانکه وضعیت ابنحنفیه نیز اینچنین بود؛ و واگذاشتن او توسط آن دو امام به امر خدا به این معنی است که امام پیشقدم نشد و آنچه را خداوند بر او واجب کرده بود، بهروشنی برایش توضیح نداد و او را به ایمان آوردن به خودش یا برادرش فرانخواند.»[488] روایت زیر نشان میدهد که زید بهطور اجمالی از امامت آلمحمد (صلواتاللهعلیهم) اطلاع داشت: از محمدبن بَکیر روایت شده است که به زید گفت: «ای فرزند رسول خدا، آیا تو صاحب این امر نیستی؟» زید فرمود: «من از عترت هستم.» بار دیگر پرسیدم و او همان پاسخ را داد. گفتم: «این سخنی که میگویی از خودت است یا از رسول خدا؟» فرمود: «(وَلو کُنتُ أعلَمُ الغَیبَ لَاستَکثَرتُ مِنَ الخَیرِ) (و اگر من غیب را میدانستم، قطعاً خیر فراوانی برای خود فراهم میکردم)؛ نه، بلکه عهدی است که رسول خدا(ص) به ما سپرده است.»[489] حال، که این نکته را دانستیم، پس آنچه در برخی از روایات از گفتوگو میان زید و برخی از یاران امام صادق(ع) - مانند مؤمن الطاق (ابوجعفر احول) - نقل شده و دعوت زید از او برای یاری و اجابت نکردن وی،[490] بههیچوجه به معنای عدم مشروعیت قیام زید نیست؛ زیرا اینگونه گفتوگوها مربوط به زمانی است که زید هنوز به امامت امام صادق(ع) ایمان نیاورده بود، و پیش از مشورت و گرفتن اجازه از امام برای قیام بوده است؛ درحالیکه زید پس از ایمان آوردن به امام و کسب اجازه از امام قیام کرد. از همین رو، او شهیدی مورد رضایت خدا و رسول خدا و آل رسول خدا (صلواتاللهعلیهم) شد؛ همان کسانی که وعدﮤ شهادتش را داده بودند و برایش مرثیه سرودند و گریستند. اما با این وجود هرکس وقایع قیام زید را مطالعه کند و نام یاران اصلی و برجستۀ او را که در قیام همراهیاش کردند مرور کند، درمییابد که هیچیک از چهرههای برجستۀ اصحاب امام صادق (صلواتاللهعلیه) - مثل زرارةبن اعین، محمدبن مسلم، مؤمن الطاق، هشامبن حکم، هشامبن سالم و امثال آنان - در قیام زید حضور نداشتند. اکنون این پرسش پیش میآید: علت آن چه بوده است؟ سید احمد الحسن میفرماید: «قطعاً اصحاب امام صادق(ع) میدانستند که یاری امام صادق(ع) واجبتر از یاری هر شخص دیگری است. اصحاب امام(ع) علم و معرفت عمیقی داشتند، و پیوندی قوی با خداوند متعال برقرار کرده بودند، و رؤیاها و مکاشفاتی داشتند. افزون بر این، شناخت آنان از دین، شناختی دقیق و عالمانه بود؛ پس آنان علما و فقهایی بودند که میدانستند باقی ماندن در کنار امام و همراهی با او، بر هر امر دیگری برتری دارد، مگر آنکه خودِ امام آنان را برای رفتن و مشارکت در کاری مأمور کند. درست است که یاری زید اشکالی نداشت، اما همانطور که گفتم یاری امام صادق اولویت و وجوب بیشتری داشت و باقی ماندن در کنار امام صادق - بهویژه برای افرادی که مانند اصحاب یادشده صاحب علم بودند - اهمیت و فضیلت بیشتری داشت؛ زیرا این یاری، نصرت دین خدا بود.»[491]-سقوط حکومت بنیامیه پس از شهادت زید
امام صادق(ع) فرمود: «آل ابوسفیان حسینبن علی(ع) را به قتل رساندند؛ پس خداوند حکومتشان را از آنان گرفت. هشام، زیدبن علی را کشت، پس خداوند حکومت را از او گرفت. ولید، یحییبن زید را کشت، پس خداوند به سبب قتل ذریۀ رسول خدا(ص) حکومت را از او گرفت.»[492] به محض آنکه یزید (لعنةاللهعلیه) امام حسین (صلواتاللهعلیه) را به شهادت رساند، سه سال بیشتر دوام نیاورد، و حکومت آل ابوسفیان به پایان رسید و حکومت به بنیمروان منتقل شد. عمر حکومت هشامبن عبدالملک نیز با کشتن زید شهید به پایان رسید، و او پس از سه سال در سال 125 ق به هلاکت رسید؛ و بعد از مرگ او حکومت بنیامیه دچار پراکندگی و ضعف و تشتت گردید. «وقتی هشامبن عبدالملک مُرد، سلطنت بنیامیه نیز رو به نابودی نهاد ... و اوضاعشان بهشدت آشفته گردید؛ اگرچه دوران حکومت آنان پس از مرگ او حدود هفت سال ادامه یافت، اما در میان اختلاف و آشوب سپری شد؛ و پیوسته در این وضعیت بودند تا آنکه بنیعباس علیه آنان قیام کردند و نعمت و سلطنتشان را از چنگشان بیرون آوردند، بسیاری از آنان را کشتند و خلافت را از آنان ستاندند.»[493] خداوند متعال خواست پس از شهادت و مُثله کردن و به دار آویختن زید(ع)، کار بنیامیه بهسرعت پراکنده شود و آنها رو به زوال روند و دوران سیاهشان به پایان برسد؛ و چنانکه در ادامه روشن خواهد شد، نابودی آنان با به شهادت رساندن فرزند زید، یعنی یحییبن زید در سال 125 ق به فرمان ولیدبن یزید (لعنةاللهعلیه) شتاب گرفت.-روایت شهادت یحییبن زید
پس از قیام زید شهید، جا دارد به سرگذشت فرزندش یحیی نیز پرداخته شود.-شهادت یحیی
* مکان: ایران / خراسان * زمان: شعبان سال 125 ق یحیی در قیام پدرش زید در کوفه شرکت داشت. او پس از شهادت و پراکنده شدن بازماندگان یاران پدرش، مدتی در کوفه بهصورت مخفیانه زندگی کرد. سپس از آنجا به مدائن رفت و از مدائن به ری و پس از آن به خراسان عزیمت نمود و در «سرخس» اقامت گزید. عدهای از خوارج نزد او آمدند و از او خواستند همراه آنان علیه بنیامیه قیام کند، اما یحیی این درخواست را به سبب موضع آنان در برابر علی و فرزندانش(ع) رد کرد. یحیی از «سرخس» به راه افتاد و به «بلخ» رسید، و نزد حُریشبن عمرو اقامت گزید تا زمانی که هشامبن عبدالملک هلاک شد و پس از او برادرزادهاش ولیدبن یزیدبن عبدالملک به خلافت رسید. کارگزار عراق یعنی یوسفبن عمر به والی خراسان نصربن سیار نامه نوشت و خبر حرکت یحییبن زید به بلخ و اقامتش نزد حریش را گزارش داد و دستور داد حریش را مجازات کند. نصر، حریش را دستگیر و از او دربارﮤ محل یحیی بازجویی کرد. حریش منکر اطلاع خود شد. پس دستور دادند او را شلاق بزنند؛ و ششصد تازیانه بر او زدند. حریش گفت: «به خدا سوگند، اگر یحیی زیر پاهایم بود، پایم را از رویش برنمیداشتم!» حریش پسری به نام قریش داشت. وقتی شکنجههای پدرش را دید به آنان گفت: «پدرم را نکشید؛ من شما را به محل یحیی راهنمایی میکنم.» او آنها را به یحیی رساند، و یحیی و یارانش دستگیر و به زنجیر کشیده شدند. نصربن سیار به ولید خبر داد و ولید دستور داد او و یارانش را آزاد کنند و او را از فتنه برحذر دارند. نصربن سیار به عامل سرخس عبداللهبن قیسبن عبادِ بکری دستور داد یحیی را از سرخس دور کند و به عامل طوس نیز نوشت اگر به طوس رسید، حتی ساعتی آنجا نماند. به هر حال، یحیی با هفتاد نفر از یارانش حرکت کرد تا به «بیهق» رسید و چون ترسید یوسفبن عمر در کمینش باشد، به نیشابور بازگشت. کارگزار نیشابور در آن زمان عمروبن زراره بود و به نصر خبر داد. نصر دستور جنگ با یحیی را صادر کرد، و عاملان خود را در سرخس و طوس به همراه سپاهیانشان بهسوی او فرستاد. سپاه بزرگی گرد آمد و با یحیی و یارانش درگیر شدند. یحیی آنان را شکست داد و عمروبن زراره را کشت و اموال لشکر را به غنیمت گرفت. سپس به همراه یارانش از نیشابور خارج شد. نصربن سیار چون این خبر را شنید، سالمبن احوز را با هشت هزار نفر به تعقیب او فرستاد. آنها در جوزجان به یحیی رسیدند و بهمدت سه شبانهروز جنگی سخت میان آنان درگرفت تا آنکه همۀ یاران یحیی کشته شدند. مردی از قبیلۀ عنزه تیری به پیشانی یحیی زد و او را به شهادت رساند؛ رضوان خدا بر او باد. سپس سرش را از بدن جدا کردند و پیراهنش را از تنش بیرون آوردند.[494] «چون خبر شهادت یحیی به ولید رسید، به یوسفبن عمر نوشت: آن شتابکنندﮤ اهل عراق - یعنی زید - را از چوبۀ دار پایین بیاور و او را بسوزان و خاکسترش را در آب پراکنده ساز. یوسف نیز چنین کرد؛ جسد زید را سوزاند، آن را پودر کرد، در قایق گذاشت و خاکسترش را در فرات پراکند. اما جسد یحیی پس از شهادتش در جوزجان به دار آویخته شد و همچنان بر دار بود تا آنکه ابومسلم خراسانی ظهور کرد و بر خراسان چیره شد. او جسد را پایین آورد، بر آن نماز گزارد و به خاک سپرد و دستور داد در خراسان برایش نوحهسرایی کنند. سپس دفتر بنیامیه را گرفت و نام قاتلان را استخراج کرد؛ هرکه را زنده بود به قتل رساند و هرکه را مرده بود به خانوادهاش آزار رساند. مادر یحیی، ریطه، دختر ابوهاشم عبداللهبن محمدبن حنفیه بود.»[495] - اعتقاد يحيىبن زيد پیشتر بیان شد که هدایت زید به حق و اعتقادش به امامت برادرزادهاش جعفربن محمد صادق (صلواتاللهعلیه)، باعث شد تمام اهلبیت او نیز هدایت شوند؛ ازجمله فرزندش یحیی که به امامت امام صادق(ع) معتقد بود. به همین دلیل، او شهیدی مورد رضایت امام و آلمحمد(ع) بود. روایت زیر معرفت یحیی به حق را تأیید میکند؛ و نیز گریۀ امام صادق(ع) برای عموزادﮤ خود یحیی پس از شهادتش، و دعای خیرش برای او را بیان میکند: «متوکلبن هارون گفت: بعد از شهادت پدرش، یحییبن زید را - که به سمت خراسان میرفت - ملاقات کردم. هیچ کسی را به عقل و فضیلت او ندیدم. از او دربارﮤ پدرش(ع) پرسیدم. گفت: «او کشته و در کناسه به دار آویخته شد.» سپس گریست و من نیز گریستم تا آنجا که از حال رفت. پس از آنکه آرام شد، به او گفتم: «ای فرزند رسول خدا! چه چیزی باعث شد پدرت به جنگ با این طغیانگر برخیزد، درحالیکه مردم کوفه را به خوبی میشناخت و از حال آنان آگاه بود؟» گفت: «آری، من نیز همین را از او پرسیدم.» ادامه داد: «من از پدرم سؤال کردم، و او از پدرش حسینبن علی(ع) نقل میکرد: "رسول خدا(ص) دستش را بر پشت من نهاد و فرمود: "ای حسین، از صُلب تو مردی به دنیا میآید که زید نام دارد، و با شهادت کشته میشود. در روز قیامت او و یارانش از روی گردنهای مردم عبور میکنند و وارد بهشت میشوند." پس دوست داشتم همانگونه باشم که رسول خدا(ص) مرا توصیف کرده است." سپس گفت: «خداوند پدرم زید را رحمت کند؛ به خدا سوگند، او از عبادتکنندگان، شبزندهداران، روزهداران و مجاهدان در راه خداوند عزوجل بود و حق جهاد را به جا آورد.» گفتم: «ای فرزند رسول خدا، امام باید چنین باشد.» گفت: «ای اباعبدالله، پدرم امام نبود، ولی از بزرگان و زاهدان و مجاهدان در راه خدا بود. از رسول خدا(ص) دربارﮤ کسی که به دروغ ادعای امامت کند احادیثی روایت شده است.» سپس گفت: «کافی است ای اباعبدالله؛ پدرم عاقلتر از آن بود که چیزی را که حقش نبود ادعا کند. او فقط میگفت: "شما را بهسوی رضا از آلمحمد دعوت میکنم"؛ و مقصودش از آن برادرزادهاش جعفر بود.» گفتم: «پس امروز صاحب این امر اوست؟» گفت: "بله، او فقیهترین بنیهاشم است."»[496] همچنین، عمیر از پدرش، متوکلبن هارون، روایتی طولانی نقل کرده است که در آن دیدارش با یحیی را پس از شهادت پدرش زید، و سپس دیدارش با امام صادق(ع) را بازگو میکند. این روایت مهم است و متن آن تقدیم میشود: متوکلبن هارون گفت: «یحییبن زیدبن علی(ع) را ملاقات کردم، که پس از شهادت پدرش به سمت خراسان میرفت. به او سلام کردم. به من گفت: «از کجا میآیی؟» گفتم: «از حج.» از من دربارﮤ خانواده و بستگانش در مدینه پرسید، و بهویژه دربارﮤ جعفربن محمد(ع) بسیار پرسوجو کرد. من نیز اخبار او و دیگران و اندوهشان را برای پدرش زیدبن علی به او گفتم. گفت: «عمویم، محمدبن علی(ع)، پدرم را به ترک قیام توصیه میکرد و به او هشدار میداد اگر خروج کند و از مدینه خارج شود، فرجام کارش چه خواهد شد. آیا پسرعمویم جعفربن محمد را ملاقات کردی؟» گفتم: «بله.» گفت: «آیا چیزی از او دربارﮤ من شنیدی؟» گفتم: «بله.» گفت: «بگو چه شنیدی؟!» گفتم: «فدایت شوم، دوست ندارم آنچه را از او شنیدم به شما بگویم!» گفت: «مرا از مرگ میترسانی؟ آنچه را شنیدی بگو!» گفتم: «شنیدم میفرمود: تو کشته و مصلوب خواهی شد، همانگونه که پدرت کشته و به دار آویخته شد.» رنگ چهرهاش تغییر کرد و گفت: « (يَمْحُو اللّهُ مَا يَشَاءُ وَيُثْبِتُ وَعِندَهُ أُمُّ الْكِتَابِ) (خداوند هرچه را بخواهد محو میکند و هرچه را بخواهد ثابت میگرداند؛ و امّالکتاب نزد اوست). ای متوکل، خداوند عزوجل این امر (امامت) را با ما یاری کرد، و علم و شمشیر را برای ما گرد آورد، اما عموزادههای ما را فقط به علم اختصاص داد!» گفتم: «فدایت شوم، من دیدم مردم به پسرعمویت جعفر(ع) بیشتر تمایل دارند تا بهسوی تو و پدرت.» گفت: «عمویم، محمدبن علی و پسرش، جعفر مردم را به زندگی دعوت کردند، اما ما مردم را به مرگ فراخواندیم!» گفتم: «ای فرزند رسول خدا، آیا آنان داناترند یا شما؟» مدتی سر به زیر افکند، سپس سرش را بلند کرد و گفت: «ما همه علمی داریم، ولی آنها همۀ آنچه ما میدانیم را میدانند، و ما تمام آنچه آنها میدانند را نمیدانیم!» سپس به من گفت: «آیا چیزی از پسرعمویم (جعفر) نوشتهای؟» گفتم: «آری.» گفت: «آن را به من نشان بده.» من برگههایی از علم را برایش بیرون آوردم و به او نشان دادم و نیز دعایی را که ابوعبدالله صادق(ع) به من املا کرده بود و به من گفته بود پدرش، محمدبن علی(ع)، آن را به او املا کرده و خبر داده بود که این دعا از دعاهای پدرش علیبن حسین(ع) از دعاهای صحیفۀ کامل است. یحیی به آن نگاه کرد تا به آخرش رسید، سپس به من گفت: «اجازه میدهی از آن نسخه بردارم؟» گفتم: «ای فرزند رسول خدا، آیا برای آنچه از خود شماست اجازه میخواهی؟!» گفت: «من نیز صحیفهای از دعاهای کامل به تو نشان میدهم؛ از آنچه پدرم از پدرش حفظ کرده است، و پدرم به من وصیت کرده آن را جز به اهلش ندهم.» عمیر گفت، پدرم (متوکل) گفت: «نزد او برخاستم، سرش را بوسیدم و گفتم: به خدا سوگند، ای فرزند رسول خدا! من به دوستی و اطاعت شما دین دارم، و امید دارم خداوند مرا در زندگی و مرگ با ولایت شما سعادتمند گرداند.» صحیفهای را که به او داده بودم به غلامی که همراهش بود داد و گفت: «این دعا را با خطی خوش و واضح بنویس و به من عرضه کن تا شاید آن را حفظ کنم؛ زیرا همواره آن را از جعفر(ع) میخواستم و او مرا از آن بازمیداشت.» متوکل گفت: «از آنچه انجام دادم پشیمان شدم و نمیدانستم چه کنم؛ و ابوعبدالله صادق(ع) نیز قبلاً به من دستور نداده بود که آن را به کسی ندهم!» سپس جعبهای آورد و صحیفهای مُهرشده از آن بیرون آورد. به مُهر آن نگاه کرد؛ آن را بوسید و گریست. آنگاه مهر را باز کرد و قفلش را گشود و صحیفه را باز کرد و به چشمها و صورتش کشید و گفت: «به خدا سوگند، ای متوکل، اگر سخن پسرعمویم را که گفته است کشته و به دار آویخته میشوم نمیشنیدم، هرگز این صحیفه را به تو نمیدادم و در محافظت از آن سختگیر بودم؛ اما به خوبی میدانم سخن او حق است و آن را از پدرانش گرفته و واقع خواهد شد؛ پس ترسیدم این دانش به دست بنیامیه افتد و آن را پنهان کنند و در خزانههایشان برای خودشان نگه دارند. پس آن را بگیر و نزد خود نگاه دار و تا وقتی که خدا دربارﮤ من و این مردم آنچه را مقدر کرده است جاری کند، صبر کن. آنگاه این امانت را به دو پسرعمویم محمد و ابراهیم، دو پسر عبداللهبن حسنبن حسنبن علی(ع) برسان؛ زیرا بعد از من آن دو قائم به این امر خواهند بود.» متوکل گفت: «آن صحیفه را گرفتم و پس از آنکه یحییبن زید کشته شد، به مدینه رفتم و به حضور ابوعبدالله صادق(ع) وارد شدم و ماجرای یحیی را برایش نقل کردم. امام گریه کرد و اندوه فراوانی بر او عارض شد و فرمود: «خداوند پسرعمویم را رحمت کند و او را به پدران و نیاکانش ملحق گرداند. ای متوکل، به خدا سوگند آنچه مانع شد دعای پدرش را به او بدهم، همان دلیلی بود که خود او از آن برای صحیفۀ پدرش ترسیده بود. آن صحیفه کجاست؟» گفتم: «اینجاست.» آن را گشود و فرمود: «به خدا سوگند، این خط عمویم زید و دعای جدم علیبن حسین(ع) است.» سپس به پسرش فرمود: «ای اسماعیل، برخیز و آن دعایی را که به حفظ و نگهداری آن امر شدهایم برایم بیاور.» اسماعیل برخاست و صحیفهای را آورد که گویی همان صحیفهای بود که به یحییبن زید داده شده بود. ابوعبدالله صحیفه را بوسید و بر چشم نهاد و فرمود: «این خط پدرم و املای جدم(ص) در حضور من است.» گفتم: «ای فرزند رسول خدا، اگر اجازه بدهید این صحیفه را با صحیفۀ زید و یحیی مقابله کنم.» فرمود: «تو را برای این کار شایسته میدانم.» پس نگاه کردم و دیدم هر دو یکی است و حتی یک حرف اختلاف در آنها نیافتم. سپس از ابوعبدالله(ع) اجازه خواستم که صحیفه را به دو فرزند عبداللهبن حسن بدهم. فرمود: (إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمَانَاتِ إِلَى أَهْلِهَا) (همانا خداوند به شما فرمان میدهد که امانتها را به صاحبانشان بازگردانید)؛ آری، آن را به ایشان برسان.» چون برخاستم تا نزد آن دو بروم امام فرمود: «بمان!» سپس به محمد و ابراهیم پیغام داد و آن دو آمدند. امام فرمود: «این میراث پسرعمویتان یحیی از پدرش است که بهطور خاص به شما دو نفر داده شده، و به سایر برادران داده نشده است. ما شرطی با شما داریم.» گفتند: «خداوند تو را رحمت کند؛ بفرمایید که سخن شما پذیرفته است.» فرمود: «این صحیفه را از مدینه خارج نکنید.» گفتند: «به چه علت؟» فرمود: «پسرعمویتان زمانی که دانست کشته خواهد شد از آن بیم داشت؛ من نیز همان بیم را برای شما دارم.» گفتند: «او از آن بیم داشت زمانی که میدانست کشته خواهد شد.» ابوعبدالله(ع) فرمود: «و شما نیز ایمن نباشید؛ به خدا سوگند، من میدانم شما نیز همانند او خروج میکنید و مثل او کشته میشوید!» پس برخاستند درحالیکه میگفتند: «لا حول و لا قوة إلا بالله العلی العظیم!» چون آن دو بیرون رفتند، ابوعبدالله(ع) به من فرمود: «ای متوکل، یحیی به تو گفت: "عمویم محمدبن علی و پسرش جعفر مردم را به زندگی دعوت کردند و ما مردم را به مرگ دعوت نمودیم"؟» گفتم: آری، خدا شما را اصلاح کند، پسرعمویت یحیی چنین به من گفت.» فرمود: «خداوند یحیی را رحمت کند. پدرم، از پدرش، از جدش، از علی(ع)، برایم نقل کرد که رسول خدا(ص) بر منبر بود که خوابی بر او مستولی شد. در خواب دید مردانی چون میمونها بر منبر او بالا میروند و مردم را به قهقرا بازمیگردانند. پس رسول خدا(ص) نشست و آثار اندوه در چهرهاش نمایان شد. در این هنگام، جبرئیل(ع) نزد او آمد و این آیه را آورد: (وَإِذْ قُلْنَا لَكَ إِنَّ رَبَّكَ أَحَاطَ بِالنَّاسِ وَمَا جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْنَاكَ إِلَّا فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَالشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ وَنُخَوِّفُهُمْ فَمَا يَزِيدُهُمْ إِلَّا طُغْيَانًا كَبِيرًا) (و آنگاه که به تو گفتیم: پروردگارت بر مردم احاطه دارد، و آن رؤیایی را که به تو نشان دادیم، جز آزمایشی برای مردم قرار ندادیم و نیز آن درخت لعنتشده را در قرآن، و ما آنان را بیم میدهیم، ولی جز طغیانی شدید در آنان نیفزاید). رسول خدا فرمود: ای جبرئیل، آیا در دوران من خواهند بود و در زمان من حکومت میکنند؟ گفت: نه، ولی آسیاب اسلام از مهاجرت تو به گردش درمیآید و ده سال بر این وضع خواهد بود؛ سپس دوباره در سی و پنج سال از مهاجرت تو به گردش درخواهد آمد و پنج سال چنین خواهد بود؛ سپس ناگزیر دوران گمراهی بر محور خود خواهد ایستاد و آنگاه سلطنت فراعنه میآید. خداوند دربارﮤ آن نازل کرده است: (إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ * وَمَا أَدْرَاكَ مَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ * لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍ) (ما آن را در شب قدر نازل کردیم * و چه میدانی شب قدر چیست؟ * شب قدر بهتر از هزار ماه است)؛ و بنیامیه سلطنت این هزار ماه را به دست میآورند و در آن شب قدر وجود ندارد.» فرمود: «خداوند عزوجل پیامبرش را از سلطنت طولانی بنیامیه بر این امت آگاه کرد، و اگر کوهها با آنان رقابت میکردند بر آنان چیره میشدند، تا آنکه خداوند به زوال سلطنتشان فرمان دهد. در این مدت، آنان کینۀ ما اهلبیت را در دل دارند و خداوند به پیامبرش خبر داد که خاندان محمد و دوستداران و شیعیانشان در ایام سلطنت آنان چه خواهند کشید. پس خداوند دربارﮤ آنان نازل فرمود: (أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ كُفْرًا وَأَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دَارَ الْبَوَارِ * جَهَنَّمَ يَصْلَوْنَهَا وَبِئْسَ الْقَرَار) (آیا ندیدی کسانی را که نعمت خدا را به کفر تبدیل کردند و قوم خود را به سرای هلاکت کشاندند * جهنمی که در آن وارد میشوند؛ و چه بد جایگاهی است)؛ و نعمت خدا، محمد(ص) و اهلبیت او(ع) هستند. محبت آنان ایمانی است که به بهشت میبرد و دشمنی با آنان کفر و نفاقی است که به آتش میبرد. پس رسول خدا(ص) این را به علی و اهلبیتش سپرد.» سپس ابوعبدالله(ع) فرمود: «هیچکس از ما اهلبیت پیش از قیام قائممان برای رفع ظلم یا احیای حقی خروج نکرده است و نخواهد کرد، مگر اینکه بلا او را از بین میبرد و قیام او جز بر مصیبت ما و شیعیانمان نمیافزاید!» متوکلبن هارون گفت: سپس ابوعبدالله(ع) آن ادعیه را به من املا نمود که شامل هفتاد و پنج باب بود ... .»[497] میگویم: در این روایت نکات بسیاری وجود دارد، ازجمله: 1. پیشتر برخی از اخبار معصومین(ع) را دربارﮤ شهادت زید و وقایعی که برایش اتفاق خواهد افتاد ذکر کردیم، و در این روایت، یحییبن زید سخن عمویش امام باقر(ع) را بهعنوان نمونهای از آن بیان کرده است؛ آنجا که به متوکلبن هارون گفت: «عمویم، محمدبن علی(ع)، پدرم را به ترک قیام توصیه میکرد و به او هشدار میداد اگر خروج کند و از مدینه خارج شود، فرجام کارش چه خواهد شد.» 2. روایت بیانگر اعتقاد یحیی به امام صادق و پدرش امام باقر(ع) است؛ هنگامی که متوکلبن هارون از او پرسید: «آنان داناترند یا شما؟» (آنان: یعنی باقر و صادق(ع)، و شما: یعنی یحیی و پدرش زید). یحیی پاسخ داد: «ما همه علمی داریم، ولی آنها همۀ آنچه ما میدانیم را میدانند، و ما تمام آنچه آنها میدانند را نمیدانیم!» و در این سخن، اعتراف ضمنی به امامت عمویش و فرزند عمویش(ع) وجود دارد. و نیز سخن یحیی به متوکل: «به خدا سوگند ای متوکل، اگر سخن پسرعمویم را که گفته است کشته و به دار آویخته میشوم نمیشنیدم، هرگز این صحیفه را به تو نمیدادم و در محافظت از آن سختگیر بودم؛ اما به خوبی میدانم سخن او حق است و آن را از پدرانش گرفته و واقع خواهد شد.» در این سخن نیز، اعتراف ضمنی روشنی به امامت امام صادق(ع) وجود دارد. 3. درخواست یحیی از متوکلبن هارون برای تحویل دادن صحیفۀ پدرش زید به دو پسرعمویش محمد و ابراهیم، فرزندان حسن مثنی پسر امام حسن(ع)، و سخن او که گفت: «زیرا آنان پس از من قیامکنندگانِ این امر خواهند بود»، به معنای عدم اعتراف او به امامت امام صادق(ع) نیست، بلکه نهایت معنایی که سخن او در خود دارد این است که او میدانست کار آن دو نیز به قیام با شمشیر خواهد انجامید، و این موضوعی است که ائمه(ع) خبر دادهاند و قطعاً به یحیی نیز رسیده بود؛ و حتی در همین روایت دیدیم که امام صادق(ع) به آن دو خبر داد قیام خواهند کرد و کشته خواهند شد، هنگامی که متوکلبن هارون آن صحیفه را در حضور امام صادق(ع) به آن دو داد، و امام برای آن دو شرط کرد که صحیفه را از مدینه خارج نکنند و فرمود: «و شما نیز ایمن نباشید؛ به خدا سوگند، من میدانم شما نیز همانند او خروج میکنید و مثل او کشته میشوید!» اما خودِ تحویل دادن صحیفه به آن دو، فقط یک عمل است و به انحراف اعتقاد یحیی دلالت ندارد، و هرگز چنین نبود؛ بلکه برعکس چهبسا در این کار درخواست هدایت برای برخی از فرزندان حسن(ع) باشد؛ بهخصوص با توجه به اینکه یحیی صحیفه را از طریق یکی از اصحاب امام صادق(ع) - که از افراد مورد اعتماد و نزدیک به ایشان بود - برای آنان ارسال کرد. سید احمد الحسن میفرماید: «یحیی به خوبی میدانست صحیفۀ سجادیه نزد امام صادق(ع) است، و به همین دلیل به متوکل گفت: هرچه نزد ماست نزد آنان نیز هست، ولی هرچه نزد آنان است نزد ما نیست؛ و این یعنی صادق و پدرش(ع) داناترند. همچنین او آن صحیفه را به یکی از اصحاب امام صادق(ع) سپرد و میدانست امام از آن آگاه خواهد شد، و ابراهیم و محمد نیز در مدینه حضور داشتند. آنچه یحیی با پسرعموهایش انجام داد و درخواست کرد صحیفۀ جدش زینالعابدین(ع) به آن دو برسد - در حقیقت - راهی برای هدایت آنان و مردمی بود که به فرزندان حسن و دیگران گرایش یافته بودند. یحیی راهی برای شناخت حق پیش روی آنان قرار داد و آنان را به امام صادق(ص) بازگرداند.»[498] 4. اما اینکه از سخن یحییبن زید چنین برمیآید که گویی در دل خود چیزی از طلب امامت دارد، مثل این سخن او به متوکلبن هارون: «عمویم محمدبن علی و پسرش جعفر مردم را به زندگی دعوت کردند و ما آنان را به مرگ دعوت کردیم!» یا اینکه گفت: «ما همه علمی داریم ...» در پاسخ به سؤال متوکلبن هارون: «آنان داناترند یا شما؟»، این سخنان به معنای انحراف عقیدتی او نیست؛ بلکه بیشتر به حقیقتی اشاره دارد که در دل همۀ انسانها نهفته است و فقط به یحیی اختصاص ندارد، مگر افرادی که خداوند سبحان آنان را معصوم قرار داده است! کدامیک از مردم است که برای خودش فضیلت یا شأن یا نوعی ارزشی معین - به هر نسبتی که باشد - نمیبیند؟ و چه کسی است که به منصب امامت یا رهبری یا دستکم به جاه و مقام و مانند آن طمع نداشته باشد؟ و چه کسی هست که در وجودش «من» و ظلمتی نباشد؟ سید احمد الحسن میفرماید: «حقیقت این است که ما از یحیی و افراد دیگر غیر از او انتظار نداریم که همانندِ امام معصوم رفتار کند؛ زیرا هیچ انسانی وجود ندارد که در نفس خود چیزی از حُبّ امامت یا خلافت خدا در زمین یا رسیدن به منصب متعالی یا مانند آن نداشته باشد، بهجز خودِ امام معصوم؛ از همین رو، خداوند او را برگزیده است؛ زیرا نه پیش از منصوب شدنش و نه پس از آن، در دلش هیچگونه تمایلی به این امور وجود نداشته است؛ اما در خصوص دیگران - هرکه باشد - نفس در برابر وسوسهها و شهوات ضعیف میشود. حتی اگر فرض کنیم کسی در نفس خود هیچ چشمداشتی به امامت نداشته باشد، آیا دوست ندارد منصبی داشته باشد یا برای خودش فضیلتی یا شأن و جایگاهی ببیند، یا مانند اینها؟ «"در نفسش" یعنی "من"». و هرکس بگوید در نفسش هیچ چیزی از این امور وجود ندارد دروغگوست! فقط خلیفۀ خداست که در نفسش هیچ چیزی از این امور وجود ندارد، و از آنجا که خداوند میداند در نفس او چیزی نیست، پس او را به خلافت انتخاب کرده است. در وجود خلفای خداوند این باور رسوخ کرده که همواره در برابر خدا کوتاهی میکنند؛ پس «ظلمت» آفرینش که از اندیشهشان جدا نمیشود، حُزن و اندوه و شرمساری در برابر خدا و یقینی در درونشان به میراث گذاشته است که آنها مستحق هیچ چیزی نیستند. خلیفۀ خدا این ظلمت را گناه و شری میداند و بابت آن طلب آمرزش میکند، اما دیگران وجود خود را اینگونه نمینگرند و در نتیجه، خود را شایستۀ بسیاری از امور میدانند؛ و اگر غیر از ائمه به این مسئله همانگونه که ائمه(ع) نگریستهاند نگاه میکردند، قطعاً امام میشدند! البته، برخی از اصحاب ائمه - ازجمله حواریون - به این حقیقت نزدیک شدند، اما نه به واسطۀ خودشان، بلکه پس از آنکه ائمه توجهشان را به این نکته جلب کردند و از آن بهره بردند؛ ولی با این وجود گاهی دچار غفلت میشدند؛ و آنان افراد بسیار اندکی هستند.»[499] 5. این روایت به خبری که پیامبر(ص) دربارﮤ حوادث و وقایعی که پس از او رخ خواهد داد اشاره کرده است؛ ازجمله آنچه بر عترت و اهلبیتش(ع) خواهد گذشت، و بازگشت مردم به عقب بعد از آن حضرت، و جستوخیز میمونها (امویان) بر منبرش، و اینکه اسلام حقیقی بهمدت ده سال پس از هجرتش در مدینه بهدست پیامبر(ص) حکومت خواهد کرد، و نیز پنج سال بهدست وصیاش امیرالمؤمنین(ع) در کوفه بین سالهای 35 هجری تا 40 هجری: «ولی آسیاب اسلام از مهاجرت تو به گردش درمیآید و ده سال بر این وضع خواهد بود؛ سپس دوباره در سی و پنج سال از مهاجرت تو به گردش درخواهد آمد و پنج سال چنین خواهد بود.» سپس، بعد از شهادت امیرالمؤمنین(ع)، حکمرانی بنیامیه آغاز میشود (فرعونیان چنانکه در روایت توصیف شدهاند)، و مدت حکومت آنان هزار ماه[500] یعنی هشتاد و سه سال سال و سه ماه است؛ و اگر بدانیم حکومت بنیامیه در ربیعالاول سال 41 هجری آغاز شد، یعنی وقتی که امام حسن(ع) مجبور به صلح با معاویه شد، و با کشته شدن مروانبن محمد در ذیحجۀ سال 132 هجری پایان یافت، درمییابیم که مدت میان این دو تاریخ تقریباً نود و دو سال است،[501] و این مدت نه سال بیشتر از آنچه است که در روایات ذکر شده. پس راهحل چیست؟ شاید عدهای به آنچه برخی از مورخان گفتهاند روی بیاورند - و بنده پیش از این، گفتۀ یکی از آنان را نقل کردم - که حکومت واقعی بنیامیه با مرگ هشامبن عبدالملک در سال 125 هجری پایان یافته است. در نتیجه، مدت حکومت واقعی آنان 84 سال میشود؛ و این برآوردی نزدیک به مدتی است که در روایات تعیین شده است! این توجیه را به سید احمد الحسن عرضه کردم. فرمود: «صحیحتر این است که مدت حکومت عبداللهبن زبیر را از مدت حکومت آنان کم کنیم.»[502] مدت حکومت ابنزبیر دقیقاً 9 سال بود که با هلاکت یزید در سال 64 هجری آغاز شد و با کشته شدن ابنزبیر در سال 73 هجری پایان یافت. روشن است اگر 9 سال را از 92 سال کم کنیم، 83 سال باقی میماند که معادل هزار ماه است، و این همان مدتی است که در روایات آلمحمد(ع) بهطور کامل برای حکومت بنیامیه تعیین شده است. 6. شایان ذکر است که این روایت تأکید کرده بنیامیه حتماً باید در حکومتشان این مدت را کامل کنند؛ یعنی امکان زوال حکومتشان پیش از پایان مدت تعیینشده وجود ندارد. ازاینرو، امام صادق(ع) فرمود: «و اگر کوهها با آنان رقابت میکردند، بر آنان چیره میشدند، تا آنکه خداوند به زوال سلطنتشان فرمان دهد» و مسئلۀ عدم امکان زوال حکومت پیش از به پایان رسیدن اجلش را روایات بسیاری تأیید کردهاند؛ ازجمله این فرمایش امام صادق(ع): «بهراستی خداوند با شتاب بندگان شتاب نمیکند، و کندن کوهی از جای خود آسانتر است از ساقط کردن حکومتی که اجلش به پایان نرسیده است.»[503] این نکته برای آلمحمد، آن اوصیای معصوم(ع) روشن بود؛ و به همین دلیل، بعد از شهادت حسین(ع) با شمشیر قیام نکردند و به حفظ جان خود، نگهداری دین، تربیت امت مورد رحمت قرارگرفته، و نشر حق و دین و علم در میان آنان مأمور بودند؛ اما دیگران - حتی برخی از اهلبیتشان شامل برادران و پسرعموهایشان - این حقیقت را درک نکردند یا فقط بهصورت نظری آن را فهمیدند، ولی به دلایل متعدد نمیخواستند عملاً به آن پایبند شوند. به همین دلیل، امام صادق(ع) در روایت پیشگفته فرموده است: «هیچکس از ما اهلبیت پیش از قیام قائممان برای رفع ظلم یا احیای حقی خروج نکرده است و نخواهد کرد، مگر اینکه بلا او را از بین میبرد و قیام او جز بر مصیبت ما و شیعیانمان نمیافزاید!» حقیقت این است که اگر امر بهدست آلمحمد (ائمه از فرزندان حسین) و به اختیار آنان بود، برایشان آسانتر بود که به خونخواهی جدشان حسین(ع) با قدرت قیام کنند و ظلم و جور امویان را از خود دفع کنند. نه فقط چون خودشان صاحبان خون حقیقی پدرشان حسین(ع) بودند، و نهتنها چون خودشان بیش از دیگران گرفتار ظلم و ستم امویان شده بودند، و نه فقط چون مردم آن زمان به قیام با شمشیر تمایل داشتند و این ویژگی طبیعتاً کار قیام را آسانتر میکرد؛ زیرا اوضاع مانند روزگار قیام حسین(ع) نبود. من میگویم اگر قیام آلمحمد(ع) با شمشیر (به اختیار خودشان بود) برایشان راحتتر بود، نه فقط به دلایل بالا، بلکه چون از ملامتها و سرزنشهایی که هر روز از طرف برخی نزدیکان و یاران خود میشنیدند، رهایی مییافتند؛ شرایطی که طبیعتاً بسیار دردناک بود و ظلم و ستمی دیگر بر مظلومیت ائمه میافزود. برخی امام را به دنیاطلبی متهم میکردند، برخی به راحتطلبی، بعضی او را مخالف راه حسین(ع) میدانستند و دیگرانی هم او را ترسو میخواندند ... همانطور که پیشتر در ماجرای برخورد عتابگونۀ زید با امام صادق(ع) دیدیم که در نهایت به هدایت زید انجامید؛ نمونههای بسیاری از اینگونه برخوردها چه از سوی نزدیکان و چه از یاران ائمه رخ داده است. با این حال، آنان (صلوات خدا بر آنان) با وجود تمامی این سختیها، صبر و تحمل میکردند و با سعۀ صدر همۀ این بدرفتاریها را در راه اجرای خواست خدا، تکمیل دین و رسالتش، و برپایی حجت و هدایت بندگانش پذیرا میشدند؛ بندگانی که خواهان هدایت بودند. بهعنوان نمونهای از درد و رنجهای امام صادق(ع)، روایت زیر را نقل میکنم: احمدبن رشید، از عمویش ابومعمر سعیدبن خثیم، از برادرش معمر نقل کرده است که گفت: نزد امام صادق جعفربن محمد(ع) نشسته بودم که زیدبن علیبن حسین(ع) آمد و دستش را بر دو ستون در گذاشت. امام صادق(ع) به او فرمود: «ای عمو، تو را به خدا پناه میدهم از اینکه همان شخصی باشی که در کناسه به دار آویخته شود.» مادر زید به ایشان(ع) گفت: «به خدا سوگند غیر از حسد به پسرم، چیز دیگری تو را به گفتن این سخن وادار نکرده است.» امام(ع) فرمود: «ای کاش حسادت بود؛ ای کاش حسادت بود» و سه بار این سخن را تکرار کرد. سپس فرمود: «پدرم از جدم(ع) برایم نقل کرده است که از فرزندانش مردی بیرون میآید که او را زید مینامند؛ او در کوفه کشته میشود و در کناسه به دار آویخته میشود؛ قبرش را نبش میکنند، روحش به آسمان بالا برده میشود، اهل آسمانها به او شادمان میشوند، و روحش در شکم پرندهای سبز قرار میگیرد و در بهشت هرجا بخواهد آزادانه پرواز میکند.»[504] همچنین، هنگامی که عباسیان، عبداللهبن حسن مثنی را فریب دادند و او را قانع کردند که پسرش محمد، همان مهدی است و از او برای فرزندش در اجتماع آل حسن بیعت خواستند، و چون امام صادق(ع) به نزد آنان آمد و عبداللهبن حسن مثنی را نصیحت کرد و به او فرمود که این امر برای آنان نیست و در نهایت، دو پسرش (محمد و ابراهیم) کشته میشوند و کار به بنیعباس میرسد، عبدالله خشمگین شد و به امام گفت: «من دانستهام [واقعیت] خلاف گفتۀ توست. به خدا قسم، خدا تو را از غیبش آگاه نکرده است، بلکه حسادت به پسرم تو را به گفتن این سخنان واداشته است.» امام(ع) فرمود: «به خدا سوگند، حسادت مرا وانداشته است، ولی این شخص و برادرانش و فرزندان آنان از شما پیشی خواهند گرفت.» سپس با دست بر پشت ابوالعباس زد و آنگاه بر شانۀ عبداللهبن حسن زد و فرمود: «به خدا قسم، این امر نه از آنِ تو خواهد شد و نه از آنِ دو پسرت، بلکه به آنان خواهد رسید؛ و یقیناً هر دو پسر تو کشته خواهند شد.» سپس برخاست ...[505] هر بار امام صادق(ع)، محمدبن عبداللهبن حسن را میدید، چشمانش پر از اشک میشد و میفرمود: «جانم به فدای او؛ مردم دربارهاش میگویند او همان "مهدی" است، درحالیکه او کشته خواهد شد ... .»[506] ای فرزند رسول خدا، خدا بر صبرت بیفزاید! امام صادق(ع) میدانست که این کار به نهایت خود خواهد رسید و بنیامیه باید مدت خود را کامل کنند، و پس از آنان کار به بنیعباس خواهد رسید، و فرجام هر قیامی بعد از حسین(ع) و پیش از قیام قائم از آلمحمد(ع) شکست خواهد بود و صاحبش کشته خواهد شد. امام صادق(ع) تمامی اینها را میدانست و دلش به حال عمویش زید و پسرعمویش محمدبن عبداللهبن حسن میسوخت و میخواست از سرِ رأفت از آنان محافظت کند، اما طرف مقابل دلسوزی امام و تلاشهایش را برای حفظ جان خودشان «حسادت» میپنداشت! و کدام مصیبتی بالاتر از این است! در نهایت، آنچه امام به عبداللهبن حسن مثنی خبر داده بود، دقیقاً حاصل شد؛ چنانکه پیشتر نیز عمویش زید را از سرنوشتش آگاه کرده بود؛ و هنگامی که خبر کشته شدن زید در کوفه و فرار پسرش یحیی به خراسان و گرد آمدن مردم به دور او به امام رسید فرمود: «همانگونه که پدرش کشته شد، او نیز کشته خواهد شد و همانند پدرش به دار آویخته خواهد شد»[507] و او در عمل، در جوزجان کشته و به دار آویخته شد. این موارد، بهطور خلاصه بود. توضیحات بیشتری دربارﮤ این حقایق در مباحث پیش رو از کتاب «روز حسین» خواهد آمد؛ انشاءالله. -حوادث پراکندۀ پس از قیام زید برخی از رویدادهای مهمی که در اواخر حکومت بنیامیه (لعنتاللهعلیهم) رخ داد:-زمامداری ولیدبن یزید «ناقص» و کشته شدن او
پس از هلاکت هشامبن عبدالملک، در ربیعالثانی سال 125 هجری، با برادرزادۀ او ولیدبن یزیدبن عبدالملک - که به «ناقص» ملقب بود - بیعت شد؛ زیرا یزید، بهخاطر فشار برخی از امویان، وصیت کرده بود پس از برادرش هشام، ولایتعهدی به پسرش ولید برسد. به پسرش میگفت: «خدا میان من و کسی که هشام را بین من و تو قرار داد داوری کند!» یزید هنگامی که پسرش ولید یازده ساله بود، برای او عقد ولایتعهدی را منعقد کرد. ولید پانزده ساله بود که پدرش از دنیا رفت؛ پس ولید در ناز و نعمت و بیبندوباری بزرگ شد تا آنجا که فساد و شرابخواری و مجالس فسق و فجور او آشکار گردید. عمویش هشام خواست او را از این کارها بازدارد؛ ازاینرو، در سال 116 هجری او را به حج فرستاد، ولی ولید صندوقهایی که سگها و انواع شرابها را در خود جای داده بود به همراه خودش به مکه برد، و چادر بزرگی به اندازﮤ کعبه آماده کرد تا آن را بر بالای کعبه نصب کند و به عربدهکشی و شرابخواری بپردازد، اما برخی از یارانش او را از واکنش مردم ترساندند و او از این کار منصرف شد.[508] آشکار شدن فسق و فساد ولید در میان مردم، هشام را به فکر مخالفت با وصیت برادرش یزید واداشت و او درصدد برآمد که برای پسرش «مسلمه» بیعت بگیرد و برادرزادهاش ولید را از ولایتعهدی خلع کند، اما ولید این را نپذیرفت؛ پس هشام بهصورت پنهانی به زمینهسازی برای ولایتعهدی پسرش اقدام کرد، و برخی از نزدیکان و خواصش با او همراه شدند. از سوی دیگر، ولید در شرابخواری و لذتطلبی آنقدر افراط کرد که هشام به او گفت: «وای بر تو ای ولید، به خدا سوگند نمیدانم تو بر اسلام هستی یا نه! هیچ منکری را فروگذار نمیکنی، مگر آنکه آن را آشکارا و گستاخانه مرتکب میشوی.» ولید در پاسخ به او نوشت: «ای کسی که از دین ما میپرسی / ما بر دین ابوشاکر هستیم آن را خالص مینوشیم و گاهی آمیخته / گاه با گرمی و گاه با سردی» هشام بر پسرش مسلمه - که کنیهاش ابوشاکر بود - خشم گرفت و به او گفت: «ولید با این شعر به من طعنه میزند، درحالیکه من تو را برای خلافت آماده میکنم!»[509] به هر حال، ولید مدتی از دمشق فاصله گرفت و در «اَزرَق» در اردن اقامت گزید، تا زمانی که هشام به هلاکت رسید. سپس، پس از رسیدن حکومت به او، به دمشق بازگشت و در سال ۱۲۵ هجری برایش بیعت گرفته شد. او برای دو پسرش، حَکَم و عثمان - یکی پس از دیگری - پیمان ولایتعهدی را ستاند و حَکَم را مقدّم کرد، و این موضوع را به همۀ بلاد نوشت؛ امّا در عین حال، او به فسق و فجور و هتک حرمتهای الهی ادامه داد، تا آنجا که به زنا با مادرانِ فرزندانِ پدرش معروف شده بود. برخی از اهلبیتش و نزدیکان بنیامیّه، به همراه برخی از رعایا و سپاهیانش، تصمیم گرفتند با اعمال او مخالفت کنند و به او حمله کنند؛ بهخصوص پس از آنکه پسرعموهایش، هشام و ولید - پسران عبدالملک - را زندانی کرد، برخی را شلاق زد و برخی از کنیزان آنان را گرفت. او شدیدترین دشمنی را از میان پسرعموهایش، از سوی یزیدبن ولیدبن عبدالملک میدید؛ بعضی از مردم نیز به او گرایش داشتند. بهطور کلی، در زمان ولید ناقص، مردم به دو دسته تقسیم شدند: حامیان او، که از مضریه بودند و مخالفان او، که از اهلبیتش و یمانیه بودند. درگیریهایی میان دو طرف روی داد و یمانیه برتری یافتند. آنها دمشق را تصرف کردند و نزدیکان ولید را بیرون راندند و او در قصرش متحصن شد. سپس برای پسرعمویش، یزید، درحالیکه او در قصر محصور بود، بیعت گرفته شد. سرانجام وارد قصر شدند و در سال 126 هجری او را کشتند؛ و حکومت «ناقص» بیش از یک سال و دو ماه به طول نینجامید.[510]-آشوبهایی که در اواخر حکمرانی بنیامیه آنان را فرا گرفت
آشوبها کمکم مرکز حکومتِ بنیامیّه در شام را در برگرفت، و بهدلیل قتل ولید، فتنهای میان خودِ امویان بر پا شد. در عمان، سلیمانبن هشامبن عبدالملک شورش کرد و اموالی را که در آنجا بود، به تصاحب خود درآورد؛ زیرا پیشتر، ولید او را در آنجا حبس کرده بود. در حمص، مردم برای ولیدِ ناقص عزاداری کردند و درهای شهر را به روی یزیدبن ولیدبن عبدالملک بستند و با او بیعت نکردند. آنها به خانۀ برادرش، عباس، حمله کردند، خانهاش را ویران کردند، و حرم او را به تاراج بردند؛ زیرا عباس در کشتن خلیفۀ مقتول به قاتلان کمک کرده بود. سپس، بهدنبال عباس رفتند، امّا او از حمص به نزد برادرش، یزید، در دمشق گریخت. سپس، آنها سپاه خود را برای حرکت بهسوی دمشق آماده کردند و برخی از امویان - مانند مروانبن عبداللهبن عبدالملک - نیز با آنان همراه شدند؛ ولی پس از آنکه گرایشِ او به یزیدبن ولید برایشان آشکار شد، او را به همراه پسرش به قتل رساندند. هنگامی که یزیدبن ولید از حرکتِ آنان آگاه شد، سپاهی برای مقابله با آنان فرستاد و جنگ سختی میان دو سپاه درگرفت. سپاهِ حمص شکست خورد و باقیماندگانش با یزیدبن ولید بیعت کردند. همچنین، مردم فلسطین علیه امیر خود سعیدبن عبدالملک شوریدند و او را بیرون کردند، و یزیدبن سلیمانبن عبدالملک را بهجای او والی خود قرار دادند. چون یزیدبن ولید (حاکم جدید دمشق) از کار آنان باخبر شد، سپاهی بزرگ بهسوی آنان فرستاد تا اوضاع فلسطین و اردن را تحت کنترل خود درآورد. در عراق نیز، یزیدبن ولید، یوسفبن عمر ثقفی (کارگزار ولید) را از کار برکنار کرد و بهجای او منصوربن جمهور را گماشت (و بعدها او را با عبداللهبن عمربن عبدالعزیز جایگزین کرد). یوسف جایی برای پناه بردن نیافت. پس تصمیم گرفت بهسوی یزیدبن ولید در شام برود تا از او عفو بخواهد و اظهار اطاعت کند؛ اما در راه دستگیر شد و پس از آن فرار کرد و در میان زنان پنهان شد. زنان او را گرفتند و نزد یزیدبن ولید آوردند. یزید ریش او را کند و دستور داد او را به همراه دو پسر ولید ناقص زندانی کنند، و سپس همهشان را کشتند.[511] سپس یزیدبن ولید در همان سال بیمار شد و فرمان داد برای برادرش، ابراهیم و پس از او، برای عبدالعزیزبن حجاجبن عبدالملک بیعت گرفته شود. از سوی دیگر، «عبدالملکبن مروانبن محمد» در حران و جزیره شورش کرد، و پس از قتل ولید بر آن مناطق سیطره یافت و به پدرش که در ارمنیه بود نامه نوشت و او را از این ماجرا آگاه ساخت. پدرش با سپاه خود بهسوی او حرکت کرد و خواستار خونخواهی ولید شد و با برخی از اهالی شام برای پیوستن آنان به خود مکاتبه کرد. در ذیحجّۀ سال ۱۲۶ هجری، یزیدبن ولید از دنیا رفت و حکومتش فقط شش ماه طول کشید. پس از او، برادرش ابراهیم به خلافت رسید، امّا کار برایش استوار نشد؛ زیرا مروانبن محمد با سپاهِ جزیره بهسوی او حرکت کرد. ابراهیم از دمشق گریخت و مروانبن محمد با سپاهش وارد دمشق شد. در دمشق، برخی از طرفداران ولیدِ ناقص شورش کردند، و به خانۀ عبدالعزیزبن حجاجبن عبدالملک حمله کردند و او را کشتند، و قبر یزیدبن ولید را نبش کردند، جسدش را بیرون آورده و بر دروازﮤ جابیه به دار آویختند. به این ترتیب، بیعت برای مروانبن محمد در سال ۱۲۷ هجری کامل شد، و او سه ماه پس از بیعت، دمشق را ترک کرد و در حَرّان اقامت گزید. پس از مدت کوتاهی، مردم حمص علیه مروان شوریدند و بیعت خود را شکستند. مروان سپاهی برای جنگ با آنان فرستاد، عدهای را اسیر کرد و برخی را به دار آویخت. سپس مردم غوطه علیه مروان شوریدند و کارگزار او را بیرون کردند و یزیدبن خالد قسری را بهجای او منصوب کردند و برای محاصره بهسوی دمشق حرکت کردند. مروان سپاه بزرگی برای مقابله با آنان فرستاد و آنها را شکست داد و یزید قسری را به قتل رساند. سپس بعد از آنان مردم فلسطین شورش کردند، و اوضاع به همین صورت میان کشمکش و آرامش در نوسان بود؛ هرگاه در جایی فتنهای خاموش میشد، فتنهای دیگر در جای دیگر شعلهور میگردید. سلیمانبن هشامبن عبدالملک علیه مروانبن محمد شورید و با او جنگید؛ او با برادرانش و سپاهیانِ گردآمده از شام حرکت کرد. شمار آنان به هفتاد هزار رسید. مروان نیز با سپاهی بزرگ به جنگ آنان شتافت و نبرد سختی میان دو طرف درگرفت که به کشتار بزرگی منجر شد و هزاران نفر در آن جنگ که به «واقعۀ خساف» معروف شد، کشته شدند. بیشک، این اختلافات و آشوبهای پیدرپی در درون خاندان اموی، حکومتشان را بهشدت تضعیف کرد؛ و مروانبن محمد آخرین حاکم بنیامیه بود.-قیام عبداللهبن معاویةبن عبداللهبن جعفر در کوفه
آشوبهای درون خاندان اموی در شام و جنگ شدید میان طرفهای درگیر بر سر حکومت، سایۀ خود را بر دیگر سرزمینهای اسلام، بهویژه کوفه، افکند. در سال 127 هجری، عبداللهبن معاویةبن عبداللهبن جعفر، همراه با برادرانش وارد کوفه شد. در آن زمان، والی کوفه، عبداللهبن عمربن عبدالعزیز بود. او عطایای فراوانی برای عبداللهبن معاویه و برادرانش تعیین کرد. سپس، پس از مرگ یزیدبن ولید و وقوع درگیری میان برادرش، ابراهیم و مروانبن محمد - تا اینکه در نهایت امور به مروان منتهی شد - عبداللهبن عمر تصمیم گرفت عطایای عبداللهبن معاویه را افزایش دهد تا او را بهسوی خودش متمایل کند و در برابر مروانبن محمد قرار دهد و با او بجنگد. از سوی دیگر، سیاست مالی عبداللهبن عمر، برای بسیاری از مردم کوفه رضایتبخش نبود. عبداللهبن معاویه از این فرصت بهره برد و به دعوت مردم بهسوی خود پرداخت و بیعت طلبید. شماری از مردم کوفه - بهویژه شیعیان - با او بیعت کردند. سپس برخی از مردم مدائن نیز با او بیعت کردند. عبداللهبن معاویه با سپاهش بهسوی عبداللهبن عمربن عبدالعزیز که در آن هنگام در حیره بود حرکت کرد. عبداللهبن عمر اموال فراوانی آورد و خواست آن را میان فرماندهان سپاه ابنمعاویه تقسیم کند، ولی آنان او را تنها گذاشتند. پس او به همراه بازماندگانش به کوفه گریخت. «سپس [قبیلۀ] ربیعه برای عبداللهبن معاویه و نیز برای خودشان و زیدیه امان گرفتند تا بتوانند هرجا که بخواهند بروند. ابنمعاویه از کوفه خارج شد و در مدائن اقامت گزید. گروهی از مردم کوفه نزد او رفتند و او نیز همراه آنان خارج شد، و بر حلوان و جبال و همدان و اصفهان و ری چیره شد.»[512] «زیدیه» گروهی از اصحاب زیدبن علی شهید بودند. زید اگرچه به شهادت رسید و ادعای امامت نکرد، و همانگونه که پیشتر دانستیم به امامت برادرزادهاش، امام صادق(ع)، اعتقاد داشت، اما برخی از اصحابش پس از او باقی ماندند و خود را با انتساب به او «زیدیه» نامیدند. آنها همواره در کنار هرکسی که با شمشیر قیام میکرد صف میبستند؛ چنانکه در آینده خواهیم دید، در نبرد آل حسن علیه عباسیان در مدینه و بصره همراه شدند. و اکنون نیز با ابنمعاویه همراه شده بودند، چون با شمشیر قیام کرده بود. برخی مورخان ذکر کردهاند رویکرد ابنمعاویه بسیار بد بود و به خشونت و ظلم و همراهی با اطرافیان بدنام شُهره بود. هنگامی که خشمگین میشد، دستور میداد یک نفر را تازیانه بزنند و آنقدر ادامه میداد تا بمیرد.[513] برخی نیز او را همنشین ولیدبن یزید دانستهاند.[514] میگویم: روشن است افرادی که با ابنمعاویه بیعت کردند یا با او ابراز همدلی نمودند، نه بهخاطر دوستی با شخصیتِ فردیِ او، بلکه به سبب محبت به آلمحمد(ع) بود. اما تعیینِ مصادیقِ «آل» - آنگونه که مورد رضایت خداوند سبحان است - برای همۀ مسلمانان روشن نبود. به هر حال، قاضی ذکر کرده است: «او ادّعای امامت کرد، و گفته شده ابوهاشم به او وصیت کرده بود ... و این در سال ۱۲۷ هجری بود.»[515] نقل شده است که او در ایام خلافت یزیدبنولید، در کوفه قیام کرد و مردم را با شعارِ «الرضا من آلمحمد» به بیعت با خود فراخواند. لباس پشمین پوشید و ظاهر صالحان به خود گرفت. گروهی از مردم کوفه گرد او آمدند و با او بیعت کردند، امّا همۀ مردم کوفه با او بیعت نکردند و به او گفتند: «از ما کسی باقی نمانده است؛ بیشترِ ما همراه اهلِ این بیت کشته شدهایم.» و او را به رفتن بهسوی فارس و نواحی مشرق توصیه کردند. پس او به پشتِ کوفه رفت و با ابنعمر جنگِ سختی کرد. سپس شکست خورد و گریخت، و به گردآوری هوادار از مناطق مختلف پرداخت، تا آنکه شمار یارانش بسیار شد و بر آبهای کوفه و بصره، و بر همدان و قم و ری و اصفهان و فارس چیره گشت، و خود در اصفهان اقامت گزید. وقتی از مردم بیعت میخواست و آنان میپرسیدند: «براساس چه چیزی با تو بیعت کنیم؟» میگفت: «براساس هرچه دوست دارید و براساس هرچه کراهت دارید.» پس مردم نیز با او بر همین اساس بیعت میکردند.[516] همچنین نقل شده است که او مردم را بهسوی خودش دعوت میکرد، نه بهسوی «الرضا من آلمحمد». «عبداللهبن معاویه به شهرها نامه نوشت ... و او مردم را بهسوی خودش دعوت میکرد، نه بهسوی «الرضا من آل محمد.» او برادرش حسن را بر اصطخر، برادرش یزید را بر شیراز، برادرش علی را بر کرمان و برادرش صالح را بر قم و نواحی آن گماشت. همۀ بنیهاشم بهسوی او آمدند، ازجمله سفاح، منصور، و عیسیبن علی. ابنابی خیثمه از مصعب نقل کرده است که بزرگان قریش از بنیامیه و غیر آنان نیز بهسوی او رفتند.[517] از جمله بنیامیه که نزد او آمدند سلیمانبن هشامبن عبدالملک و عمربن سهیلبن عبدالعزیزبن مروان بودند. هر کدام از آنها که چیزی میخواست به او میداد، و هر که صله میخواست به او میبخشید. او همچنان در این مناطقی که چیره شده بود اقامت داشت تا آنکه مروانبن محمد که به «مروان حمار» شهرت داشت به خلافت رسید. مروان، عامربن ضباره را با سپاهی بزرگ بهسوی او فرستاد. هنگامی که سپاه به اصفهان نزدیک شد، ابنمعاویه یارانش را به خروج و جنگ با دشمن دعوت کرد، ولی آنان اجابت نکردند و از او حمایت ننمودند. پس او با شتاب به همراه برادرانش بهسوی خراسان حرکت کرد؛ درحالیکه در آن زمان ابومسلم بر خراسان غلبه کرده و نصربن سیار را از آنجا رانده بود. او در طول مسیر خود به مردی از بزرگان و دارای مروت و نعمت وارد شد و از او کمک خواست. آن مرد از او پرسید: آیا تو از فرزندان رسول خدا(ص) هستی؟ پاسخ داد: نه. پرسید: آیا تو همان ابراهیم امام هستی که در خراسان به نام او دعوت میشود؟ پاسخ داد: نه. گفت: پس نیازی به یاری تو ندارم. سپس با امید به یاری ابومسلم نزد او رفت. ابومسلم او را گرفت و نزد خود زندانی کرد و دربارۀ سرنوشت او پس از حبس شدن اختلاف است.» برخی گفتهاند دستور قتلش را صادر کرد.[518] اما اینکه چرا ابومسلم او را کشت؟ روشن است؛ زیرا ابنمعاویه برای دعوت عباسیان یک خطر محسوب میشد، بهویژه با توجه به اینکه او ادعا میکرد ابوهاشم (عبداللهبن محمدبن حنفیه) به او وصیت کرده است.-قیام عباسیان و آغاز حکمرانیشان
بنیعباس در یاری رساندن به حسین(ع) هیچ موضع قابلذکری نداشتند و افرادی از بنیعباس که در زمان قیام حسین(ع) حضور داشتند - مانند عبداللهبن عباس و برادرانش - همه او را تنها گذاشتند و هیچکدام از آنان، هنگامی که امویان زینب دختر علی(س) را پس از بازگشت کاروان اسرا به مدینه، از مدینه تبعید کردند - چنانکه در انتهای جلد دوم کتاب «روز حسین» گفته شد - موضعی نگرفتند. بنیعباس در قیامهای خونخواهی که پس از شهادت حسین(ع) برای گرفتن انتقام خون آن حضرت(ع) برپا شد نیز هیچ نقشی نداشتند؛ آنها نه با توابین همراه شدند و نه با مختار ثقفی در قیامش مشارکت کردند. حتی در برابر زید شهید که در کوفه علیه امویان قیام کرد، نیز موضع روشنی نداشتند؛ بلکه در واقع، برعکس - چنانکه خواهیم دید - پیروان خود را از شرکت در قیام زید بازداشتند. با این وجود، آنان از تغییرات و ضعفهایی که قیام زید در پیکر حکومت اموی ایجاد کرده بود، بهره بردند. بهطور کلی، قیام عباسیان از مشرق آغاز شد؛ و این قیام - بیهیچ تردیدی - بهرهبرداری آشکاری از خون حسین شهید(ع)، تعدی آشکار به مقام ائمه از فرزندان او (آلمحمد حقیقی)، سوءاستفادﮤ شرمآور از جایگاه آنان، و ربودن بیمحابای شیعیان و محبان آنان بود.-رهبران قیام و انتخاب خراسان
عباسیان پس از شهادت زید(ع) از ضعف بنیامیه استفاده کردند و شرایط را برای گسترش دعوت خود در خراسان و دعوت مردم (بهویژه دوستداران آلمحمد) بهسوی خود مناسب دیدند. هرکس صفحات تاریخ قیام عباسیان را مطالعه کند درمییابد که سه شخصیت، این قیام را راهبری و جهتدهی کردند: بکیربن ماهان، ابوسلمه خلال و عبدالرحمنبن مسلم (ابومسلم خراسانی) که در مدت دو سال توانست سراسر سرزمینهای مشرق و سپس عراق را به زیر سلطۀ عباسیان درآورد و در نهایت، به بیعت با نخستین پادشاه آنان - ابوالعباس سفاح - انجامید؛ اما تلاشهای سفاح و ولیعهدش منصور به انتقال خانوادههایشان بهصورت مخفیانه از «حمیمه» به کوفه خلاصه میشد و آنها تا سقوط حکومت اموی در کوفه - که با طراحی ابوسلمه و ابومسلم صورت گرفت - در خفا به سر میبردند. عباسیان - در حقیقت - برای قیام علیه حکومت اموی، خودشان را چندان به زحمت نینداختند. نخستین کسی که این ایده را به ذهن آنان متبادر کرد، ابوهاشم (عبداللهبن محمدبن حنفیه) بود که هنگام وفاتش در سال ۹۸ هجری، چنانکه پیشتر دانستیم، به شیوهای که گویی از کیسۀ دیگری میبخشد، به محمدبن علیبن عبداللهبن عباس وصیت کرد. پس از مرگ او، پسرش ابراهیم این کار را به عهده گرفت و با توجه به چگونگی عملکرد این شخص، او صرفاً به برقراری ارتباطهای محدود و محرمانه با رهبران جنبش بسنده کرد و بیش از این پیش نرفت؛ اما ماجرای دستگیری او بهدست مروان حمار زمانی رخ داد که وقایع در مشرق به آستانۀ پیروزی بود و شهرت آن به حدی رسیده بود که همه از آن آگاه شده بودند. اما انتخاب «خراسان» بهعنوان مرکز حرکت عباسیان تصادفی نبود؛ بلکه از ابتدا مورد توجه پدرش «محمدبن علی» قرار داشت، چنانکه او در سخنی وضعیت سرزمینهای مسلمانان را اینگونه توصیف کرده بود: «اما کوفه و نواحی آن، در آنجا شیعیان علیبن ابیطالب هستند؛ و اما بصره، عثمانیانی در آن سکونت دارند که به کفر میگروند و میگویند: بندﮤ خدای مقتول باش و بندﮤ خدای قاتل مباش. در جزیره، حروریان مارق و اعرابی همچون اجانب و مسلمانانی با خلقوخوی نصاری هستند. اهل شام، جز آلابوسفیان و اطاعت بنیمروان چیزی نمیشناسند؛ دشمنی آنان با ما ریشهدار و جهلشان شدید است. اهل مکه و مدینه، ابوبکر و عمر بر آنان غالب شدهاند. اما شما باید به خراسان توجه کنید؛ زیرا در آنجا شمار بسیار، صلابت آشکار، سینههایی پاک و دلهایی خالی از هواوهوس یافت میشوند که به فرقهها آلوده نشدهاند، مذاهب گوناگون آنان را به خود مشغول نکرده است، فساد در آنها رسوخ نکرده، غیرتهای عربی امروز در آنان نیست، و حزبگراییهای پیروان سادات یا پیوندهای قبیلهای یا تعصبات عشیرهای در آنها دیده نمیشود.»[519] تردیدی نیست که انتخاب خراسان بهعنوان نقطۀ شروع حرکت عباسیان، انتخابی هوشمندانه و کاری زیرکانه بود؛ به دو دلیل: اول: شهادت حسین(ع) بهمرور زمان باعث شد عنوان «آلمحمد» در میان مردم جایگاه و محبوبیت والایی پیدا کند؛ و به همین دلیل بیشتر قیامها شعار «الرضا من آلمحمد» را سر میدادند، بدون آنکه مصداق آن را معین کنند. در خصوص خراسان نیز، مدتی این شعار بدون تعیین مصداق خاصی مطرح بود و عباسیان از این فرصت سوءاستفاده کردند و ابراهیمبن محمد «امام» خودش را بهعنوان مصداق آن معرفی کرد، به این بهانه که جدش «عباس» عموی پیامبر بوده، و در نتیجه، او هاشمی و از آلمحمد است! به همین سبب، در روایت پیشین دیدیم ابومسلم خراسانی به ابنمعاویه گفت: «آیا تو ابراهیم همان امامی هستی که در خراسان برایش دعوت میشود؟ گفت: نه. گفت: پس نیازی به یاری تو ندارم!» این کاری که «ابراهیم امام» توانست بهآسانی در خراسان پیش ببرد، برای او در کوفه به این سادگی مقدور نبود؛ زیرا بسیاری از شخصیتهای بزرگ در کوفه مصداق حقیقی آلمحمد را به خوبی میشناختند و میدانستند آنان فقط امامانی از نسل حسین(ع) هستند که به اسمشان تصریح شده است. محمدبن علی (پدر ابراهیم) نیز این نکته را به خوبی میدانست و در سخن پیشین خود دربارﮤ توصیف کوفه به آن اشاره کرده و گفته بود: «اما کوفه و نواحی آن، در آنجا شیعیان علیبن ابیطالب هستند.» دلیل دوم: سرزمینهای مشرق از ظلم و ستم امویان بسیار رنج برده بودند؛ زیرا دوران حکومت آنان با تبعیض نژادی زنندهای همراه بود و این ویژگی مردم را به قیام علیه بنیامیه سوق میداد. افزون بر آن، در این مناطق پایگاهی گسترده از مردانی وجود داشت که میتوانستند از آنان برای تشکیل سپاه مورد نظر بهره ببرند، بهویژه با توجه به اینکه این مردم همانند مردم عراق گرفتار جنگها و درگیریها و اختلافات چندینساله نشده بودند.-آغاز قیام ابومسلم در خراسان
در هنگامهای که جنگهای داخلی، حکومت بنیامیه را فرسوده و بسیار تضعیف کرده بود، پیروان بنیعباس در حال قوت گرفتن و رو به فزونی بودند. در سال ۱۲۷ هجری، هیئتهایی از خراسان با ابراهیمبن محمدبن علی عباسی معروف به «ابراهیم امام» در حمیمه دیدار کردند. او ابوسلمه را برای ادارۀ دعوت عباسیان در خراسان بهسوی آنان فرستاد و مردم خراسان گرد او آمدند و شیعیان خراسان صدقات و خمسهای خود را به او تحویل میدادند.[520] در سال ۱۲۸ هجری، ابومسلم خراسانی رفتوآمد میان مردم خراسان را آغاز کرد: «ابومسلم پیوسته به خراسان رفتوآمد میکرد تا اینکه تعصبات قبیلهای در آنجا شدت گرفت و اوضاع ناآرام شد. پس سلیمانبن کثیر به ابوسلمۀ خلال نوشت و از او خواست تا به ابراهیم نامه بنویسد و از او بخواهد مردی از خاندانش را بهسوی آنان گسیل دارد. ابوسلمه نیز به ابراهیم نوشت و او ابومسلم را فرستاد ...»[521] شدت ابومسلم خراسانی در اطاعت از عباسیان شناختهشده بود و ابراهیم نیز برای مردم خراسان نامهای نوشت و به آنان دستور داد از او پیروی کنند. سلیمانبن کثیر و همراهانش در ابتدا به دلیل سنوسال کمش او را نپذیرفتند، اما سرانجام به او رضایت دادند و کار خود را به او سپردند. ازجمله سفارشهای ابراهیم به ابومسلم این بود که گفت: «هرکسی را که در کارش تردید داشتی، و هرکسی را که در کارش شبههای داشتی، و هرکسی را که نسبت به او در دلت چیزی خطور کرد، به قتل برسان! و اگر توانستی کاری کنی که در خراسان عربزبانی باقی نماند، چنین کن! هر کودکی که قدش به پنج وجب رسیده و به او بدگمان شده باشی، بکش! با این پیرمرد - یعنی سلیمانبن کثیر - مخالفت مکن و فرمانش را نافرمانی مکن، و اگر در کاری برایت ابهامی پیش آمد، از من کسب تکلیف کن.»[522] به هر حال، دعوت بهسوی بنیعباس در خراسان شدت گرفت و جنبش ابومسلم در شهرهای مختلف گسترش یافت و مردم فوجفوج به دعوت او میپیوستند. کمکم کار او از تبلیغ و دعوت، به جنگ و برداشتن سلاح علیه والی اموی، نصربن سیار و عاملانش کشیده شد. ابراهیم امام برای ابومسلم خراسانی پرچمی به نام «ظل» و رایتی به نام «سحاب» فرستاد. او این پرچمها را پیش از پایان ماه رمضان سال ۱۲۹ هجری برافراشت و این آیه را تلاوت کرد: (أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَإِنَّ اللَّهَ عَلَى نَصْرِهِمْ لَقَدِير) (به کسانی که جنگ بر آنان تحمیل شده اجازه [جهاد] داده شده است؛ زیرا مورد ستم قرار گرفتهاند و خداوند برای یاری آنان تواناست). او و سلیمانبن کثیر و همراهانشان لباس سیاه پوشیدند، برای پیروان و شیعیانشان آتش افروختند، و دربارﮤ تأویل «ظل» و «سحاب» چنین گفتند: «سحاب سراسر زمین را میپوشاند و همانگونه که زمین از سایه خالی نمیشود، خلافت عباسیان نیز تا پایان روزگار باقی خواهد بود»؛ و پیروان او از مناطق مختلف بهسویش آمدند.[523] واقعیت این است که استقبال مردم مشرق از دعوت عباسیان و همراهیشان با جنبش ابومسلم، نه از سر علاقه به خودِ عباسیان، بلکه به این سبب بود که آنان عباسیان را جزو «آلمحمد» میدانستند. عباسیان و طالبیها (فرزندان ابوطالب) هر دو در جدی به نام «عبدالمطلب» به یکدیگر میرسند، و علویان و عباسیان هر دو از بنیهاشماند. بسیاری از مردم – به سبب جهل و نادانی و عوامل دیگر – دایرﮤ «آلمحمد» را گسترش میدادند، بهطوری که تمام بنیهاشم را در بر میگرفت. برخی نیز آن را فقط به فرزندان فاطمه محدود میدانستند و تمام فرزندان حسن و حسین(ع) را شامل میکردند. درحالیکه عدﮤ اندکی بودند که جایگاه صحیح آن را میشناختند و میدانستند که آن «آلمحمد» که اطاعت و ولایتشان واجب است، فقط امامان معصومی هستند که به آنان تصریح شده است و پس از حسین(ع) فقط در نسل حسین(ع) منحصر میشوند. به هر حال، پس از یک سال و نیم از آغاز حرکت ابومسلم در خراسان، نصربن سیار سپاهی برای جنگ با ابومسلم - که او و یارانش مردم را به «الرضا من آل رسولالله» دعوت میکردند - تدارک دید. یکی از فرماندهان نصربن سیار در توصیف حال آنان به امیر خود گفت: «به خدا سوگند، آنان نماز را به وقت خود با اذان و اقامه میخوانند، قرآن تلاوت میکنند، بسیار به یاد خدا هستند و به ولایت رسول خدا دعوت میکنند و گمان نمیکنم کارشان جز این باشد که به پیروزی خواهد انجامید.»[524] در این بین، فتنۀ بزرگی در خراسان میان نصربن سیار و حرثبن سُریح درگرفت. عدﮤ بسیاری از مردم گرد حرث جمع شده بودند و او مدعی بود صاحب پرچمهای سیاه مشرقی است. علاوهبر او، شخص سومی به نام «کرمانی» نیز به میدان آمد. هریک از این سه نفر میخواستند بر مرو مسلط شوند و در میان آنان جنگهایی درگرفت که آنان را بهشدت فرسوده کرد. ابومسلم در نزدیکی این وقایع بود و میتوانست از فرصت استفاده کند و اوضاع را در مرو به سود عباسیان و خودش خاتمه دهد، اما چنین نکرد و همین امر خشم شدید ابراهیم امام را برانگیخت. وقتی فرستادﮤ ابومسلم خبر را به او رساند، نامهای به ابومسلم فرستاد و در آن به او دشنام داد و او را لعنت کرد و دستور داد در خراسان حتی یک عربزبان را باقی نگذارد و همهشان را بکشد! این نامۀ ابراهیم به ابومسلم درز پیدا کرد و به مروانبن محمد (مروان حمار) رسید. او به عامل خود در بلقاء نوشت به حمیمه برود و ابراهیم را دستگیر کند و نزد او بفرستد. او نیز به حمیمه رفت، ابراهیم را دستگیر کرد و کتبسته به مروان تحویل داد. مروان او را زندانی کرد و سپس به قتل رساند. از سوی دیگر، نصربن سیار از مروان حمار درخواستِ نیرو کرد تا دوباره بر اوضاع مسلط شود، اما مروان که خودش گرفتار ضعف بود، عذر آورد. با این حال، نصر دست از تلاش برنداشت؛ زیرا مدتی طولانی بر خراسان حکومت کرده بود و با سران قبایل عرب ساکن آنجا روابط گستردهای داشت؛ پس با آنها تماس گرفت و به جنگ با ابومسلم اتفاق نظر پیدا کردند. خبر آنان به ابومسلم رسید؛ پس از پسر کرمانی به نام «علی» که کینۀ نصر را به سبب کشتهشدن پدرش در وقایع مرو در دل داشت، کمک گرفت. هر دو طرف آمادﮤ نبرد شدند؛ اما بعد از پیوستن ابنکرمانی و یارانش به ابومسلم و بهویژه پس از همراهی قبایل یمن و بیشتر شیعیان با جبهۀ او، کفه به نفع ابومسلم سنگینتر شد. به این ترتیب، ابومسلم توانست وارد «مرو» شود. او به قصر حکومتی آنجا رفت و شروع به بیعتگرفتن از سپاهیان و مردم کرد. بیعت او چنین بود: «با شما بیعت میکنم براساس کتاب خدا و سنت فرستادهاش محمد(ص) و اطاعت از "الرضا من اهلبیت رسولالله(ص)" (کسی که مورد رضایت اهلبیت رسول خداست)، و عهد خدا و پیمان او و طلاق و آزاد کردن بردگان و رفتن بهسوی خانۀ خدا (کعبه) را بر عهدﮤ شما قرار میدهم؛ و نیز اینکه تا وقتی حاکم به شما رزق و غذا ندهد، خودتان از او چیزی طلب نکنید.» سپس بیشتر رجال نصربن سیار را دستگیر و زندانی کرد و دستور کشتن آنان را صادر نمود؛ اما نصر از مرو به سرخس گریخت و از آنجا به نیشابور رفت.[525] همچنین ابومسلم به قتل و حذف تمام رقیبان و افرادی که برای خود پیروانی داشتند پرداخت. او ابنکرمانی، شیبان خارجی و دیگران را کشت و به این ترتیب، در سال ۱۳۰ هجری عرصۀ خراسان بهطور کامل به نفع ابومسلم و عباسیان پاکسازی شد. «و در این سال، قحطبةبن شبیب از سوی ابراهیم امام با پرچمی که ابراهیم برای او بسته بود، نزد ابومسلم آمد. ابومسلم او را در رأس سپاه خود قرار داد و فرماندهی عزلونصبها را به او سپرد و به سپاه نوشت که از او فرمانبری و اطاعت کنند.»[526] سپاه ابومسلم به فرماندهی قحطبه بهسوی نیشابور حرکت کرد و پسر نصربن سیار و دیگران را به قتل رساند. نصر از آنجا به «قومس» گریخت، پس از آنکه یارانش از گرد او پراکنده شدند، و سپس از قومس به «ساوه» در نزدیکی ری فرار کرد و در آنجا بیمار شد و در سال ۱۳۱ هجری از دنیا رفت. قحطبه همچنان به پیشروی ادامه داد تا وارد ری شد و از آنجا به ابومسلم نامه نوشت؛ سپس به همدان، نهاوند، حلوان و دیگر شهرهایی که یکی پس از دیگری به عباسیان میپیوستند، رفت. در خصوص عراق، والی کوفه در زمان مروانبن محمد، یزیدبن عمربن هبیره بود. قحطبةبن شبیب با سپاه بزرگی که شمارش آن ممکن نبود، بهسوی عراق حرکت کرد. بخشی از سپاه خود را بهسوی انبار فرستاد و بخشی را بهسوی کوفه روانه کرد. سپاه خراسان در ماه محرم سال ۱۳۲ هجری، پس از آنکه قحطبه در نزدیکی فلوجه اردو زده بود، از فرات عبور کرد. در این میان، قحطبه از دنیا رفت و پیش از مرگ به پسرش حسن وصیت کرد که فرماندهی سپاه را به عهده بگیرد و گفت: «هنگامیکه به کوفه رسیدید، وزیر آلمحمد ابوسلمۀ خلال را بیابید و این امر را به او واگذار کنید.»[527] حسنبن قحطبه با سپاه خود بهسوی کوفه حرکت کرد. در این هنگام، محمدبن خالدبن عبدالله قسری در کوفه قیام کرده بود؛ زیرا ابنهبیره به واسط گریخته بود. محمدبن خالد به حسنبن قحطبه نامه نوشت و او را از این موضوع آگاه کرد. ابنقحطبه با سپاه خود وارد کوفه شد و همراه با یارانش نزد ابوسلمه رفت و زمام امور را به او سپردند و در نُخَیله اردو زد. سپس، ابوسلمه، ابنقحطبه را برای جنگ با ابنهبیره بهسوی واسط و مدائن فرستاد و مسیببن زُهیر و خالدبن برمک و بسامبن ابراهیم را بهسوی اهواز و دیگر مناطق اعزام کرد. همچنین محمدبن خالد قسری را بهعنوان والی کوفه گماشت. مردم با ابوسلمۀ خلال که نامش حفصبن سلیمان بود و به او «وزیر آلمحمد» گفته میشد، بیعت کردند تا زمانیکه ابوالعباس سفاح ظهور کرد.[528]-بیعت ابوالعباس سفاح
* مکان: عراق / کوفه * زمان: ربیعالاول سال 132 هجری در ربیعالاول سال ۱۳۲ هجری، در کوفه برای ابوالعباس سفاح بیعت گرفته شد؛ پس از آنکه برادرش ابراهیم امام به او وصیت کرده بود. زیرا همانطور که پیشتر گفته شد، مروان حمار گروهی را به «حمیمه» فرستاد تا ابراهیم را نزد او آورند. ابراهیم خود را برای مرگ آماده ساخت و به خانوادهاش دستور داد به همراه برادرش ابوالعباس سفاح به کوفه بروند و پس از او از برادرش اطاعت کنند. پس ابوالعباس همراه خانواده و برادرانش - که برادر بزرگترش ابوجعفر منصور نیز با او بود - و عموهایش از فرزندان علیبن عبداللهبن عباس، بهسوی کوفه حرکت کردند و در ماه صفر سال ۱۳۲ هجری وارد کوفه شدند. ابوسلمۀ خلال[529] در حمام أعین (در اطراف کوفه) به استقبال آنان رفت و ایشان را در خانۀ ولیدبن سعد - مولای بنیهاشم -اسکان داد و موضوع ورود آنان را بهمدت چهل روز از همه پنهان کرد و حتی کرایۀ شترهایی را که بار آنان را حمل کرده بودند نیز به صاحبانشان نپرداخت. این رفتار او عجیب بهنظر میرسد و شگفتی بسیاری از تاریخنگاران را برانگیخته است. آنچه ابوسلمه در برخورد با عباسیانی که بهسویش آمده بودند انجام داد، دستکم اعترافی به این بود که آنان را صاحب ولایت بر خودش نمیدانست. همچنین روند وقایع بعدی نشان داد پنهان نگه داشتن آنان از سوی او برای حفظ جانشان نبود - هرچند در ابتدا چنین وانمود میشد - بلکه نوعی عزل و در حکم زندانی کردن بود. از همین رو، سفاح بعدها این کار را خیانتی از سوی ابوسلمه دانست، و این دلیلی برای کشته شدن ابوسلمه با دستور سفاح شد! برخی تاریخنگاران[530] ذکر کردهاند که دلیل این پنهانکاری آن بود که ابوسلمه از قتل ابراهیم امام و وصیت او به برادرش ابوالعباس آگاه شده بود و قصد داشت امر خلافت را از بنیعباس به آل ابوطالب منتقل کند. وقتی از او دربارﮤ امام پرسیده میشد، پاسخ میداد: «شتاب نکنید!» و این وضعیت ادامه داشت تا اینکه ابراهیم حمیری «ابوحمید» خادمی از ابراهیم امام به نام «سابق» را در کوفه دید و او را شناخت و از او دربارﮤ ابراهیم و برادرانش پرسید. سابق خبر مرگ ابراهیم و وصیت او به برادرش سفاح را به او داد و به او اطلاع داد که هماکنون سفاح با همۀ خاندانش در کوفه حضور دارد و به او وعده داد که در صورت موافقت عباسیان، اجازﮤ دیدار را برایش خواهد گرفت. فردای آن روز او را نزد عباسیان برد و با آنان ملاقات کرد. از آنان دربارﮤ خلیفه پرسید. داوودبن علی به او گفت: «این امام و خلیفۀ شماست» و به ابوالعباس اشاره کرد. پس او با ابوالعباس بیعت کرد و دستش را بوسید و بهخاطر برادرش ابراهیم به او تسلیت گفت. به این ترتیب، برخی از سران کوفه از ماجرا آگاه شدند و با ابوالعباس ملاقات و با او بیعت کردند و بر ابوسلمه خرده گرفتند که چرا موضوع را از آنان مخفی کرده بود. توضیحات بیشتر دربارﮤ دلیل رفتار ابوسلمه با عباسیان را در ادامه، خواهیم آورد. به هر صورت، در ماه ربیعالاول سال ۱۳۲ هجری، ابوالعباس همراه با خانواده و یارانش وارد دارالامارﮤ کوفه شد و برایش بیعت گرفته شد. ازجمله سخنان او در خطبهاش برای مردم چنین بود: «... و شامیان گمراه پنداشتند که از ما به ریاست و سیاست و خلافت سزاوارترند. پس زشت باد چهرههایشان! چرا و به چه دلیل، ای مردم؟ بهواسطۀ ما بود که خداوند مردم را پس از گمراهیشان هدایت کرد، پس از نادانیشان بینا نمود، پس از هلاکت نجاتشان داد؛ بهواسطۀ ما بود که حق را آشکار و باطل را نابود کرد، فساد را اصلاح نمود، پستی را برطرف ساخت، نقص را کامل گردانید و پراکندگی را جمع کرد، تا آنکه مردم پس از دشمنی، اهل مهربانی و نیکی و مواسات در دنیا و برادرانی بر تختهایی روبهروی هم در آخرت شدند. خداوند این را بهعنوان منتی برای محمد(ص) گشود و مایۀ سرور او قرار داد. پس چون خداوند او را بهسوی خود برد، اصحابش بعد از او به امر خلافت قیام کردند و امرشان به مشورت میان خودشان واگذار شد. میراث ملتها را بازنگری کردند و به عدالت در میانشان تقسیم کردند و هر چیزی را در جای خود قرار دادند و به اهلش سپردند و از آن چیزی برای خود برنداشتند. سپس بنیحرب و بنیمروان به آن چنگ انداختند، آن را غصب کردند و در میان خود دستبهدست کردند. در آن ستم ورزیدند، آن را به خود اختصاص دادند و به اهلش ستم کردند تا آنکه خداوند به سبب پر شدن پیمانۀ ظلم و ستمشان به خشم آمد. پس هنگامیکه خشمگین شد، بهدست ما از آنان انتقام گرفت و حق ما را به ما بازگرداند، بهوسیلۀ ما امت را بازسازی کرد، یاری ما را به عهده گرفت و کار ما را به ما سپرد، تا با ما بر مستضعفان زمین منت نهد و همانگونه که آغاز کرد، با ما ختم نماید؛ و من امید دارم از همان جایی که خیر آمد، جور و ستم نیاید، و از همان جایی که صلاح آمد، فساد نیاید؛ و توفیق ما اهلبیت جز بهدست خداوند نیست. ای مردم کوفه، شما جایگاه محبت ما و منزل دوستی و مودت ما هستید. شما همان کسانی هستید که از آن دست برنداشتید و ظلمِ ستمپیشگان شما را از آن بازنداشت تا به دوران ما رسیدید و خداوند دولت ما را به شما ارزانی فرمود. پس شما سعادتمندترین مردم با ما و گرامیترین آنان نزد ما هستید. من عطایای شما را صد درهم افزایش دادم. آماده باشید، منم سفاح آن مباحکننده و انقلابی نابودگر. او بیمار بود و بیماریاش شدت یافته بود؛ پس بر منبر نشست و عمویش داوود بر پلههای منبر ایستاد و گفت: «ستایش خداوند را که دشمن ما را نابود کرد و میراث پیامبرمان محمد(ص) را به ما رساند... بدانید، پس از رسول خدا(ص)، خلیفهای بر فراز این منبر شما برنیامد مگر امیرالمؤمنین علیبن ابیطالب و امیرالمؤمنین عبداللهبن محمد»؛ و با دست به ابوالعباس سفاح اشاره کرد؛ «و بدانید این امر در ماست و از ما خارج نمیشود تا آن را به عیسیبن مریم(ع) واگذار کنیم؛ و سپاس و ستایش خداوند را برای آنچه به ما عطا فرموده و به ما ارزانی داشته است.»[531] میگویم: چیزی که سفاح در خطبهاش به آن مباهات کرد و میراثی که عمویش داوود ادعایش را داشت، دست همۀ عباسیان از آن بهطور کامل خالی بود. هدایت مردم و نجات آنان از گمراهی و ... همه و همه به فضل رسول خدا(ص) و وصیاش امیرالمؤمنین و اهلبیت پاک و مطهر آن دو(ع) بازمیگردد؛ وگرنه ابوالعباس و برادران و عموهایش هیچکدامشان کوچکترین فضیلتی بر هیچ مسلمانی نداشتهاند و تاریخ برای هیچکدام از آنان هیچ موضعی ثبت نکرده که بهعنوان مثال، برای اسلام سنگری برپا کرده باشند، یا میخی برای دین خدا کوبیده باشند، یا اسم خدا را به بلندای آسمانها رسانده باشند، یا در راه رسول خدا(ص) سختی و مشقتی را از او دفع کرده باشند، یا هر چیز دیگری از این دست که شایستۀ یادآوری باشد؛ هیچکدام از اینها برای آنان حاصل نشده است. البته تنها سرمایۀ آنان همان نسبت خویشاوندی نَسَبی با رسول خدا(ص) است، نه بیشتر و نه کمتر. بهعنوان مثال، در همان زمانیکه امیرالمؤمنین علیبن ابیطالب(ع) در بدر و احد و احزاب و دیگر جنگها کمر قریش و شرک را شکست، عباس - جد عباسیان - برای جنگ با رسول خدا(ص) به همراه قریش در بدر حضور پیدا کرد و در آن جنگ اسیر شد، و میدانیم که رسول خدا(ص) به سبب مهربانیاش با قوم خود، او و دیگر اسیران قریش را آزاد کرد! اما پسرش «عبدالله» اگر دانشی داشته باشد، همان قطرهای است که از دریای علوم امیرالمؤمنین علیبن ابیطالب(ع) برگرفته بود، آن هنگام که همراه او شد و پس از آن با دو فرزندش حسن و حسین(ع) همراهی کرد. حقیقت این است که نمیدانم داوود عباسی از کدام میراث سخن میگوید؛ و گمان نمیکنم او حتی تفسیر یک آیه از کتاب خدا را بفهمد! بهراستی آنچه ما از سفاح و عمویش داوود شنیدیم، بسیار بزرگتر از حد و اندازﮤ آنهاست؛ درحالیکه سیرﮤ عباسیان - همچون امویان - گواهِ آن است که آنان نه به دین خدا، نه به اسلام و نه به مسلمانان اهمیتی نمیدادند؛ و تنها چیزی که برایشان اهمیت داشت، دنیا و حکومت و سلطه بر مردم بود. از همین رو آن فخرفروشیهایی که اندکی پیش سفاح در خطبهاش دربارهشان دادِ سخن سر داد، او و برادرش منصور (خداوند هر دو را رسوا کند) به محض آنکه شیرینی حکومت را چشیدند و بر کرسی خلافت نشستند، بهسرعت از آن دست کشیدند؛ و آن مجرم خبیث، همچون کفتاری حریص که تشنۀ خون علویان بود، بر آنان تاخت؛ و کار به جایی رسید که اجساد علویان و شیعیان آلمحمد برای استحکام پایههای کاخهای خود (که حتی لحظهای از لهو و فساد جدا نبود) بهکار گرفته میشد! و جنایات عباسیان که به اهلبیت محمد - یعنی امامان(ع) - رسید، کمتر از جنایات امویان نبود، اگر نگوییم که از چندینبرابر آن هم فراتر رفت! به هر حال - همانگونه که محمد و آلمحمد(ع) وعده داده بودند و امام صادق(ع) بارها و بارها یادآور شده بود - کار برای بنیعباس به سرانجام رسید. هیئتهایی از مسلمانان برای بیعت نزد او آمدند و ازجمله افرادی که برای بیعت به نزد او آمد، «عبداللهبن حسن مثنی» بود: «عبداللهبن حسنبن حسن به همراه برادرش حسنبن حسنبن حسن نزد ابوالعباس آمد. ابوالعباس با او به نیکی رفتار کرد و او را بزرگ داشت و عطایای فراوانی به او بخشید. سپس خبری دربارﮤ محمدبن عبدالله به ابوالعباس رسید که او را ناراحت کرد. این مطلب را با عبداللهبن حسن در میان گذاشت. عبدالله گفت: "ای امیرالمؤمنین، از جانب محمد علیه تو چیزی نیست که آن را ناخوش بداری." برادرش حسنبن حسن به ابوالعباس گفت: "ای امیرالمؤمنین، آیا از روی اطمینان و خویشاوندی سخن میگویی یا از روی ترس از سلطنت و هیبت خلافت؟" گفت: "بلکه با زبان خویشاوندی سخن میگویم." گفت: "ای امیرالمؤمنین، اگر خداوند برای محمد این امر را مقدر کرده باشد، آنگاه اگر تو و اهل آسمانها و زمین با هم گرد آیید، آیا میتوانی آن را از او منع کنی؟" گفت: "نه!" گفت: "و اگر خداوند آن را برای محمد مقدر نکرده باشد، و سپس محمد و اهل آسمانها و زمین همراه او شوند، آیا محمد به تو زیانی میرساند؟" گفت: "نه، به خدا قسم؛ و سخنی جز آنچه گفتی نیست!" گفت: "پس چرا نعمت و احسان خود را بر این پیرمرد تباه میکنی؟" گفت: "بعد از امروز دیگر دربارﮤ او چیزی نخواهم گفت." وقتی به ابوالعباس خبر رسید که محمدبن عبدالله در مدینه به حرکت افتاده، به عبداللهبن حسن دربارﮤ آن نامهای نوشت و در نامه چنین سرود: من میخواهم او زنده بماند و او میخواهد مرا بکشد. وای بر تو از دوستت که از قبیلۀ مراد است. عبداللهبن حسن در پاسخ نوشت: چگونه میخواهد چنین کند، درحالیکه تو برای او در جایگاه پیوند رگ قلب با دل هستی و چگونه میخواهد چنین کند، درحالیکه تو برای هاشم همچون زعیم و بزرگ قبیله هستی در زمان خلافت ابوالعباس، کار محمد بالا نگرفت و چیزی از او ظاهر نشد. هرگاه خبری دربارﮤ او به ابوالعباس میرسید، آن را با عبدالله در میان میگذاشت و عبدالله میگفت: "ای امیرالمؤمنین، ما از آن محافظت میکنیم و هر گردی را که به چشم تو برسد میزداییم." پس ابوالعباس میگفت: "به تو اعتماد دارم و به خدا توکل میکنم.»[532] پس از آنکه بیعت با سفاح کامل شد، بهسوی اردوگاه ابوسلمۀ خلال در حمام أعین در اطراف کوفه رهسپار شد، درحالیکه در دلش نسبت به ابوسلمه کینهای داشت که هنوز آن را آشکار نکرده بود. سپس عمویش داوودبن علی را بر مسند ولایت کوفه گماشت.-سقوط دمشق و کشته شدن آخرین حاکم بنیامیه
ابوالعباس سفاح سپاه خود را به فرماندهی عمویش «عبداللهبن علی» برای رویارویی با سپاه مروانبن محمد به زاب فرستاد. میان دو سپاه نبردهایی درگرفت و ضعف و سستی در جبهۀ مروان آشکار شد. او برای تشویق سپاهیانش اموالی را برای آنان کنار گذاشته بود تا اگر جنگیدند و پیروز شدند، به آنها دهد؛ اما سپاهیان به اموال هجوم بردند و آن را غارت کردند و در نهایت، نبرد با شکست سپاه مروانبن محمد پایان یافت.[533] مروان به موصل گریخت و سپس از آنجا به حران رفت. سپاه عبداللهبن علی به تعقیب او پرداخت و مروان همراه خانوادهاش از حران گریخت و برادرزادهاش ابانبن یزید را در آنجا باقی گذاشت. وقتی سپاه عباسی وارد حران شد، مردم با آنان بیعت کردند و در امان ماندند. مروان به حمص رفت، ولی نزدیک بود مردم آنجا او را بکشند؛ پس از آنجا نیز گریخت تا به دمشق رسید. در آنجا ولیدبن معاویةبن مروان حضور داشت. مروان او را ترک کرد و به فلسطین رفت. سفاح در همین زمان به عبداللهبن علی نوشت که به تعقیب مروان برود و او را به قتل برساند. سپاه عباسی در پی او به راه افتاد و از هر شهری که میگذشتند، مردمش با عباسیان بیعت میکردند و به این ترتیب، شهرهای شام یکی پس از دیگری بهدست عباسیان افتاد تا به دمشق رسیدند: «سپس عبدالله بهسوی باب شرقی دمشق حرکت کرد و در آنجا مستقر شد. صالح بر دروازﮤ جابیه فرود آمد. ابوعون بر باب کیسان مستقر شد. بسامبن ابراهیم بر باب صغیر مستقر گردید. حمیدبن قحطبه بر باب توما ایستاد و عبدالصمد و یحییبن صفوان و عباسبن یزید در فرادیس جای گرفتند. در آن هنگام، ولیدبن معاویه در دمشق بود. او را محاصره کردند و روز چهارشنبه، پنج روز گذشته از ماه رمضان سال ۱۳۲ هجری، شهر را با جنگ تصرف کردند.»[534] سپس وارد دمشق شدند و والی اموی آن، «ولیدبن معاویه»، را در میان جمعیتی به قتل رساندند. آنگاه به تعقیب مروان تا فلسطین رفتند، ولی او از آنجا به مصر گریخت و مردم اردن و فلسطین نیز بیعت خود را با بنیعباس اعلام کردند. سپاه عباسی او را تا مصر دنبال کردند و پس از آنکه او را در کلیسایی در «بوصیر» یافتند - که همراه خانوادهاش در آن پنهان شده بود - او را به قتل رساندند. قتل او در اواخر ذیقعده سال ۱۳۲ هجری رخ داد.[535] «و وقتی مروان کشته شد، عامر به کلیسایی که خانوادﮤ مروان در آن بودند رفت. مروان پیش از آن، خادمی را بر آنان گمارده بود و به او دستور داده بود که پس از مرگش آنان را بکشد. عامر آن خادم را گرفت و زنان و دختران مروان را به نزد صالحبن علیبن عبداللهبن عباس فرستاد. وقتی نزد صالح رسیدند، دختر بزرگ مروان لب به سخن گشود و گفت: "ای عموی امیرالمؤمنین، خداوند از امور تو آنچه را دوست داری برایت حفظ کند؛ ما دختران تو و دختران برادرت و پسرعمویت هستیم؛ پس از عفوتان همان بهرهای را ببریم که شما از ظلم ما بهره بردید." صالح گفت: "به خدا سوگند، هیچیک از شما را زنده نمیگذارم! آیا پدرت نبود که پسر برادرم ابراهیم امام را کشت؟ آیا ولیدبن یزید نبود که یحییبن زید را کشت و در خراسان به دار آویخت؟ آیا ابنزیاد حرامزاده، مسلمبن عقیل را نکشت؟ آیا یزیدبن معاویه نبود که حسینبن علی و اهلبیتش را کشت؟ آیا زنان حرم رسول خدا را به اسارت نبرد و آنان را همچون اسیران در برابر مردم قرار نداد؟ آیا سر حسین را برنداشتند و با چوب بر سرش نزدند؟ پس چه چیزی مرا به زنده نگهداشتن شما وامیدارد؟" دختر گفت: "پس ما را از عفو خود بهرهمند ساز." گفت: "آری، این را میپذیرم و اگر بخواهی تو را به همسری پسرم فضل درمیآورم." گفت: "و کدام عزتی بهتر از این؟ بلکه ما را به حران بازگردان." پس آنان را به حران بردند و چون وارد آنجا شدند و کاخهای مروان را دیدند، صدای گریهشان بلند شد.»[536]-کشتار امویان توسط عباسیان
به نقل از برخی تاریخنگاران، شبل، شاعر و مولای بنیهاشم، به دیدار عبداللهبن علی عباسی در دمشق رفت. در آنجا نود نفر از امویان بر سر سفرهای نشسته بودند. شبل این اشعار را سرود: «پادشاهی استوار گردید برای بزرگان بنیعباس خونخواهی هاشم را طلبیدند و آن را ستاندند پس از زمانی طولانی و سختیها» تا آنجا که گفت: «و مرا و دیگران را به خشم آورد نزدیکیشان به بالشها و تختها آنان را در جایی نشاندند که خداوند آن را خانۀ خواری و اندوه قرار داد به یاد آورید صحرای کربلا و زید را و آنکه در کنار سنگ آسیاب کشته شد.» وقتی عبدالله این شعر را شنید، دستور داد آن نود نفر را با گرز آهنین در هم بکوبند تا همه کشته شدند؛ درحالیکه هنوز نالههای برخی از آنان شنیده میشد و او همچنان به غذا خوردن ادامه میداد. سپس فرمان داد قبرهای بنیامیه را در دمشق بشکافند. قبر معاویةبن ابوسفیان را گشودند، اما جز رشتهای چیزی نیافتند. قبر یزیدبن معاویه را گشودند و تلی از خاکستر یافتند. سپس دستور داد قبر عبدالملکبن مروان را بشکافند و جمجمۀ او را یافتند. قبر هشامبن عبدالملک را نیز گشودند و جسد او را سالم یافتند؛ پس فرمان داد او را تازیانه بزنند، به دار آویزند، جسدش را بسوزانند و خاکسترش را در باد پراکنده سازند.[537] «فرزندان خلفای بنیامیه و دیگران را تعقیب کردند و گرفتند؛ جز کودکی شیرخواره یا کسی که به اندلس گریخت، هیچکس نجات نیافت. آنان را کنار رودخانۀ «ابوفطرس» کشتند ... و در بصره، سلیمانبن علیبن عبداللهبن عباس، گروهی از بنیامیه را که لباسهای فاخر و نقشدار به تن داشتند به قتل رساند و دستور داد آنان را کشانکشان ببرند و رها کنند تا سگها اجسادشان را بخورند. وقتی بنیامیه این صحنهها را دیدند، ترس و وحشت بر آنها چیره شد و پراکنده شدند و هرکس توانست، خود را پنهان کرد.»[538]-سفاح مهمترین یاران خود را میکشد
به محض اینکه در سال ۱۳۲ هجری برای سفاح بیعت گرفته شد، او به فکر خلاصی از مهمترین رقیبان خود در کوفه و خراسان افتاد؛ یعنی ابوسلمۀ خلال و ابومسلم خراسانی. در خصوص ابوسلمۀ خلال: علت کنار زدن او این بود که سفاح از تمایلش به آل ابوطالب آگاه شده بود. هنگام ورود عباسیان به کوفه، او قضیۀ آنها را چهل روز از شیعیان پنهان کرده بود؛ و این از نظر سفاح خیانت به او و عباسیان بود. ازاینرو، سفاح به او بدگمان شد و از او کناره گرفت و به «هاشمیه» و سپس به «حیره» رفت. موضوع را با ابومسلم خراسانی در میان گذاشت و ابومسلم نیز کشتن ابوسلمه را پیشنهاد کرد. اما داوودبن علی (عموی سفاح) به او توصیه کرد خودش دست به این کار نزند تا بهانهای بهدست ابومسلم و اهل خراسان نیفتد؛ بلکه نامهای به ابومسلم بنویسد و از او بخواهد کسی را برای کشتن ابوسلمه بفرستد. پس سفاح برای ابومسلم نامه نوشت و ابومسلم نیز مراربن انس ضبی را به کوفه فرستاد. مرار پس از ورود به کوفه، موضوع را به اطلاع سفاح رساند و مأموریت را انجام داد و ابوسلمه را کشت. گفتهاند ماجرا را به گردن خوارج انداختند. سپس یحییبن محمدبن علی عباسی (برادر سفاح) برای جنازهاش نماز خواند و او را در هاشمیه، نزدیک کوفه، دفن کردند.[539] پس از کشته شدن ابوسلمه، سفاح برادرش ابوجعفر منصور را بهسوی ابومسلم خراسانی فرستاد. هنگامیکه منصور به خراسان رسید، در مسیر با سلیمانبن کثیر و عبیداللهبن حسین اصغربن علی (زینالعابدین(ع)) معروف به «عبیدالله اعرج» همراه شد. سلیمان به عبیدالله گفت: «امید داشتیم کار شما به سامان برسد؛ پس هروقت خواستید، ما را بهسوی آنچه میخواهید دعوت کنید.» عبیدالله گمان برد این سخن نقشهای از سوی ابومسلم است؛ پس موضوع را به اطلاع ابومسلم رساند. ابومسلم نیز این را خیانت به امامش سفاح دانست و سلیمانبن کثیر را فراخواند و فرمان داد گردنش را بزنند. هنگامیکه ابوجعفر نزد سفاح بازگشت، به او توصیه کرد هرچه زودتر از شر ابومسلم خراسانی خلاص شود؛ زیرا (به گفتۀ او) ابومسلم جز به خواست خود عمل نمیکند. سفاح از برادرش خواست این موضوع را پنهان نگه دارد.[540]-مرگ سفاح و خلافت منصور
در سال ۱۳۶ هجری، ابومسلم خراسانی از امیر خود سفاح اجازه خواست به حج برود. سفاح به او اجازه داد و او با شکوه، سپاه و اموال بسیار بهسوی عراق حرکت کرد. سفاح از او استقبال کرد و او را تکریم نمود؛ ولی برادرش ابوجعفر منصور - چنانکه پیشتر گذشت - همچنان نسبت به ابومسلم نظر خوشی نداشت. او بار دیگر به برادرش سفاح یادآور شد که باید از ابومسلم خلاص شود؛ زیرا بهزعم او، ابومسلم اهل خیانت بود! افزونبر این، ابومسلم تمایل داشت سفاح او را در همان سال (۱۳۶ ق) بهعنوان امیر حج منصوب کند؛ اما ابوجعفر تصمیم گرفت همان سال به حج برود. سفاح، برادرش را مسئول حج کرد و ابومسلم از این موضوع رنجید و گفت: «آیا ابوجعفر سال دیگری جز همین سال برای حج رفتن نیافت؟»[541] به هر حال، آن دو (ابوجعفر و ابومسلم) همزمان به حج رفتند. پس از رسیدنشان به مکه، سفاح در همان سال در ماه ذیحجه در الانبار، به سبب بیماری آبله، درگذشت؛ و در آن هنگام ۳۶ سال داشت. برخی گفتهاند اندکی بیشتر بود. مدت خلافت او حدود چهار سال و هشت ماه بود. با مرگ سفاح، ولیعهدش «ابوجعفر» در مکه بود. پسرعمویش، عیسیبن موسیبن داوود عباسی، به او نامه نوشت و او را از مرگ سفاح و بیعت گرفتن مردم برایش آگاه ساخت. وقتی خبر به ابوجعفر رسید، گفت: «برای ما خالص شد، اگر خدا بخواهد!» سپس ابومسلم را فراخواند. وقتی ابومسلم نزد او آمد، دید سخت گریه میکند و بسیار آشفته و نگران است. از او دربارﮤ نگرانیاش پرسید، علیرغم اینکه خلافت به او رسیده بود. ابوجعفر گفت: «از شرّ عمویم عبداللهبن علی و از شیعیان علی بیم دارم!» ابومسلم پاسخ داد: «از او مترس؛ من او را کفایت میکنم، اگر خدا بخواهد؛ زیرا بیشتر سپاهش از خراساناند و آنان مرا نافرمانی نمیکنند.» سپس ابوجعفر به کوفه حرکت کرد و ابومسلم زودتر از او به راه افتاد. این امر ابوجعفر را سخت آزردهخاطر ساخت. از سوی دیگر، عیسیبن موسای عباسی برای عمویش عبداللهبن علی در شام نامهای فرستاد و او را از مرگ سفاح و خلافت منصور آگاه کرد و به او دستور داد از مردم برای منصور بیعت بگیرد؛ اما عبداللهبن علی، مردم را جمع کرد و آنان را از مرگ سفاح آگاه ساخت و به بیعت با خودش فراخواند. او شروع به ضمیمه کردن برخی شهرهای شام به قلمرو و بیعت خودش کرد. وقتی خبر او به منصور رسید، ابومسلم خراسانی نزدش بود. منصور از ابومسلم خواست بهسوی عبدالله حرکت کند یا اجازه یابد به خراسان بازگردد و سپاه مورد نیازش را برای جنگ آماده کند. منصور به او دستور داد بهسوی عبداللهبن علی برود، و برادرش عبدالصمدبن علی نیز در این کار او را یاری میکرد. آن دو در «نصیبین» از سرزمین شام با سپاه خود موضع گرفتند. ابومسلم با سپاهی عظیم بهسوی آنان رفت. دو سپاه با یکدیگر روبهرو شدند و جنگهای پیدرپی میانشان درگرفت که پنج ماه ادامه یافت و شمار زیادی در این نبردها کشته شدند. در نهایت، سپاه عبداللهبن علی شکست خورد و او همراه برادرش عبدالصمد گریخت. عبدالصمدبن علی به کوفه بازگشت و از برادرزادهاش منصور امان خواست. منصور نیز به او امان داد. اما عبدالله به برادرش سلیمانبن علی (والی بصره) پناه برد و مدتی در آنجا مخفیانه اقامت گزید.[542]-منصور، ابومسلم و عموهای عباسی خود را از بین میبرد
پس از پایان نبرد با عبداللهبن علی، اختلاف میان منصور و ابومسلم خراسانی شدت یافت. علت اختلاف آن بود که منصور شخصی را فرستاد تا اموال غنیمتگرفتهشده از سوی سپاه ابومسلم را فهرست کند. این کار، ابومسلم را سخت خشمگین کرد و آن را توهینی به خود دانست، تا آنجا که قصد داشت فرستادﮤ منصور را بکشد و گفت: «آیا من در خونها امین هستم و در اموال خیانتکار؟!» او حتی در حضور برخی افراد به منصور دشنام داد. این افراد وقتی به نزد منصور بازگشتند، او را از رفتار ابومسلم آگاه کردند. منصور تصمیم گرفت ابومسلم را از خراسان - که قدرتش در آنجا افزایش یافته بود - دور کند. به همین دلیل برایش نوشت: «تو را به حکومت مصر و شام گماردم که برای تو بهتر از خراسان است.» ابومسلم که از این نیرنگ آگاه شده بود، سخت خشمگین شد و تصمیم گرفت با همراهانش به خراسان بازگردد. در همین میان، منصور از الانبار به مدائن رفت و برای ابومسلم نوشت که نزد او بیاید. پس از رسیدن نامه، برخی نزدیکان ابومسلم او را از رفتن بازداشتند و توصیه کردند در ری بماند؛ چراکه منصور «ابوداوود» (یکی از نزدیکان ابومسلم) را بهعنوان والی خراسان گمارده بود. پس از گفتوگوها و وعدههای فراوان، ابومسلم پذیرفت که با گروهی از یارانش نزد منصور برود. هر دو طرف از مکر و حیله یکدیگر بیم داشتند. اما منصور نقشهای طراحی کرده بود و چهار نفر از محافظان ویژهاش را مأمور کرد که اگر با کف زدن علامت داد، او را به قتل برسانند. هنگامیکه ابومسلم رسید، منصور با احترام از او استقبال کرد و دستور داد محافظانش نیز از او استقبال کنند. روز بعد، او را به خلوت فراخواند و در حضور همان محافظان، شروع به سرزنش او کرد. ازجمله مواردی که منصور ابومسلم را بهخاطر آن ملامت کرد، این بود که پس از مرگ سفاح، تنها به تعزیت بسنده کرده و خلافت او را تبریک نگفته بود؛ همچنین در بازگشت از حج بر او پیشی گرفته بود و دیگر رفتارهایی که پس از پایان جنگ با عبداللهبن علی از او سر زده بود. سپس منصور فریاد زد و با دست کف زد. محافظانش وارد شدند و او را با شمشیرهای خود قطعهقطعه کردند. این واقعه در پایان شعبان سال ۱۳۷ هجری رخ داد.[543] سپس منصور بهسراغ عموهای خود رفت که در خلافت با او به رقابت برخاسته بودند و یکییکی آنها را از میان برداشت. کار را با عزل عمویش سلیمان از ولایت بصره در سال ۱۳۹ هجری آغاز کرد: «هنگامیکه سلیمان از ولایت بصره عزل شد، برادرش عبداللهبن علی و همراهانش از ترس منصور پنهان شدند. وقتی خبر به منصور رسید، به سلیمان و عیسی - فرزندان علیبن عبداللهبن عباس - دستور داد عبدالله را نزد او بیاورند و به او امان دهند. سلیمان و عیسی، عبدالله را با خانواده و موالیاش آوردند و به حضور منصور رساندند. آنها در ماه ذیحجه وارد شدند. هنگامیکه به حضور منصور رسیدند، منصور به سلیمان و عیسی اجازﮤ ورود داد. آنان وارد شدند و او را از حضور عبدالله آگاه کردند و برای ورودش اجازه خواستند. منصور نیز اجازه داد و با آن دو به گفتوگو پرداخت. در این میان، منصور پیشتر مکانی را در قصرش برای عبدالله آماده کرده بود؛ پس دستور داد بعد از ورود سلیمان و عیسی، عبدالله را به آنجا ببرند؛ و چنین کردند. سپس منصور برخاست و به سلیمان و عیسی گفت: «عبدالله را همراه خود ببرید.» اما وقتی بیرون رفتند، اثری از عبدالله نیافتند و فهمیدند که زندانی شده است. پس بازگشتند تا نزد منصور بروند، اما از دیدار او منع شدند و شمشیرهایشان گرفته شد و آنها را زندانی کردند. پیش از آن، خفافبن منصور آنها را از این نیرنگ برحذر داشته و خود نیز از آمدن پشیمان شده بود. او گفته بود: «اگر از من اطاعت کنید، ناگهان به ابوجعفر حمله میکنیم. به خدا سوگند، هیچ مانعی میان ما و او نخواهد بود تا کارش را یکسره کنیم و اگر کسی در میان باشد، او را هم میکشیم و خود را نجات میدهیم.» اما آنها به حرفش گوش ندادند. پس زمانیکه شمشیرهایشان گرفته شد و بازداشت شدند، خفاف شروع کرد به انداختن باد شکم در ریش خودش و آب دهان به صورت یارانش. سپس منصور دستور داد برخی از آنها را در حضور خودش به قتل برسانند و باقیمانده را نزد ابوداوود خالدبن ابراهیم در خراسان فرستاد و او نیز آنها را در آنجا کشت.»[544] لازم به یادآوری است که منصور در سال ۱۴۴ هجری، والی خود در مدینه - محمدبن عبدالله قسری - را عزل کرد و بهجای او ریاحبن عثمان را گماشت. این فرد خبیث - به همراه عیسیبن موسی عباسی - از مهمترین عاملان جنایاتی بود که «ابوجعفر منصور» در حق علویان مرتکب شد، چنانکه در مباحث بعدی خواهیم دید.-نکات مهم
1. بهرهبرداری عباسیان از قیام زید شهید به نفع خودشان: بنیعباس، در حقیقت، همان کاری را انجام دادند که ابنزبیر انجام داده بود. چنانکه پیشتر دیدیم، ابنزبیر برای رسیدن به مقصود خود (حکومت و دنیا) از شهادت امام حسین(ع) سوءاستفاده کرد. او پیش از مرگ یزید، مردم را به خونخواهی حسین(ع) دعوت میکرد تا مردم را بهطرف خودش جذب کند، اما همینکه به هدفش نزدیک شد - پس از مرگ یزید - مردم را به خودش دعوت کرد و حتی قاتلان حسین(ع) را پناه داد و کسانی را که برای خونخواهی حسین قیام کرده بودند به قتل رساند. عباسیان نیز دقیقاً همین روش را در پیش گرفتند. آنان از شهادت زیدبن علی(ع) و تأثیری که قیام او در عراق و سایر سرزمینهای اسلامی به جا گذاشته بود و موجب تضعیف و فروپاشی حکومت امویان شده بود، به نفع خود بهره بردند و دعوتگران خود را به خراسان اعزام کردند تا برایشان دعوت کنند. همچنین شعار «الرضا من آلمحمد» را دستاویز و وسیلهای برای جذب شیعیان آلمحمد و دوستداران اهلبیت قرار دادند، درحالیکه در این ادعا صادق نبودند و همچون امویان و زبیریان در پیِ دنیا و حکومت بودند. از همین رو، امام صادق(ع) هرگز دستِ دوستی بهسوی آنان دراز نکرد و - نه دور و نه نزدیک - با آنان همکاری نکرد؛ زیرا از نیات و اهداف و سرنوشت آنان بهطور کامل آگاه بود. برای اینکه بهتر متوجه شویم عباسیان تا چه اندازه از قیام زید شهید برای نقشۀ خود بهره بردند، به این سخن یکی از بزرگترین طراحان نهضت عباسی «بُکَیربن ماهان» توجه کنیم، زمانی که محمدبن علی عباسی از او پرسید: «یارانتان در کوفه چند نفرند؟» گفتم: «به سی نفر هم نمیرسند.» گفت: «خواهند شد و بسیار خواهند گردید.»[545] در نظر داشتن پاسخ بکیر از یک سو و آگاهی از اینکه زمان این پرسش، سال ۱۲۵ هجری (سال وفات محمد عباسی) بوده است، از سوی دیگر نشان میدهد دعوت عباسیان پس از حدود سی سال از آغازش، بیش از سی نفر را به خود جذب نکرده بود! اما به سبب قیام زید(ع) و تأثیراتی که از خشم و نفرت شدید مردم نسبت به حاکمان اموی به جا گذاشته بود، و نیز بهدلیل شکلگیری موج بزرگی از همدردی با «آلمحمد» و درخواست خلافت برای آنان - که این موضوع بهتدریج پس از شهادت امام حسین(ع) آغاز شد و پس از شهادت زید شهید به اوج رسید؛ زیرا چهرﮤ سیاه حکومت امویان بهطور کامل برای همۀ مسلمانان آشکار شده بود - تمامی این عوامل بهصورت اساسی و گسترده، به توسعۀ نقشۀ عباسیان و افزایش استقبال مردم از جنبش آنان کمک کرد، تا سرانجام به سقوط حکومت بنیامیه انجامید. سید احمد الحسن میفرماید: «قیامهای خونخواهی که پس از شهادت حسین(ع) رخ دادند، بهتدریج پایههای حکومت امویان را فرسوده کردند تا اینکه به قیام زید رسید. در حقیقت، قیام عباسیان چیزی جز امتداد قیام زید نبود؛ زیرا عباسیان از اوضاع و واکنشهایی که پس از قیام زید بهوجود آمد، بهرهبرداری کردند و از خشم مسلمانان - بهویژه شیعیان آلمحمد - بهره جستند و علیه بنیامیه قیام کردند و حکومت آنان را سرنگون کردند. بنابراین، فضل و شایستگی - در واقع - به قیامهایی بازمیگردد که شیعیان آلمحمد(ع) به جهت خونخواهی حسین و اهلبیت و یارانش(ع) به راه انداخته بودند.»[546] برخی مورخان نیز به این حقیقت اشاره کردهاند. یعقوبی گفته است: «وقتی زید کشته شد و کار به فرجامش رسید، شیعیان در خراسان به حرکت درآمدند و کارشان بالا گرفت. افراد زیادی به آنان پیوستند و با آنان همدلی کردند و به بیان اعمال بنیامیه و ستمهایی که نسبت به آل رسول خدا روا داشتند اقدام کردند، تا آنکه شهری باقی نماند مگر آنکه این خبر در آن منتشر شد و دعوتگران پا به عرصه نهادند و خوابها و رؤیاها بسیار شدند و کتابهای ملاحم خوانده میشدند ...»[547] 2. عباسیان میدانستند که «حکمرانی» سرانجام به آنها خواهد رسید: سید احمد الحسن میفرماید: «اگر رسول خدا(ص) حکومت بنیامیه را - با وجود اینکه محدود به چند دهه (دقیقاً ۸۳ سال) بود - ذکر کرده است، پس دربارﮤ حکومت بنیعباس که صدها سال به طول انجامید، چه میتوان گفت؟!! معقول نیست رسول خدا یا امیرالمؤمنین یا ائمه(ع) دربارﮤ حکومت عباسیان سخنی نگفته باشند.»[548] آگاهی عباسیان از اینکه حکومت پس از امویان سرانجام به آنان خواهد رسید، به دو علت بازمیگردد: اول: آگاهیشان از آنچه رسول خدا(ص) و اهلبیت رسول خدا(ع) خبر داده بودند. برخی از این اخبار تقدیم میشود: • از ابومیسره، خدمتکار عباس، روایت شده است که گفت: از عباس شنیدم میگفت: شبی نزد رسول خدا(ص) بودم. به من فرمود: «ببین آیا چیزی از آسمان را میبینی؟» گفتم: آری. فرمود: «چه میبینی؟» گفتم: ستارﮤ ثریا را میبینم. فرمود: «به تعداد این ستارهها، از نسل تو بر این امت حکومت خواهد کرد.»[549] • از ابانبن عثمان روایت شده است که گفت: امام جعفربن محمد(ع) فرمود: «روزی رسول خدا(ص) در بقیع بود... سپس به عباس نگاه کرد و فرمود: «ای عموی پیامبر، آیا چیزی را که جبرئیل به من خبر داده است به تو نگویم؟» گفت: «بفرمایید، ای رسول خدا.» فرمود: «جبرئیل به من گفت، "وای بر ذریۀ تو از نسل عباس." عباس گفت: «ای رسول خدا، آیا از زنان کناره بگیرم؟» فرمود: "خداوند آنچه را باید رخ دهد مقدر کرده است."»[550] • از محمدبن معاویه با سند خود بهصورت مرفوع روایت شده است که گفت: جبرئیل(ع) بر رسول خدا(ص) فرود آمد درحالیکه قبایی سیاه بر تن داشت و کمربندی بسته بود که خنجری در آن قرار داشت. رسول خدا(ص) به او فرمود: «ای جبرئیل، این لباس چیست؟» گفت: «این لباس فرزندان عمویت عباس است، ای محمد، وای بر فرزندان تو از فرزندان عباس!» رسول خدا(ص) نزد عباس رفت و فرمود: «ای عمو، وای بر فرزندان من از فرزندان تو.» عباس گفت: «ای رسول خدا، آیا خودم را اخته کنم؟» فرمود: «مرکب نوشتههای قلم خشک شده است (قطعی است).»[551] این موضوع برای ابنعباس نیز روشن بود، بهخاطر اطلاعرسانی رسول خدا و امیرالمؤمنین(ع) به او: • از ابانبن ولیدبن عقبةبن ابیمعیط روایت شده است که گفت: عبداللهبن عباس نزد معاویه آمد و من حضور داشتم. معاویه به او صلهای نیکو داد. سپس گفت: «ای اباالعباس، آیا برای شما دولتی خواهد بود؟» گفت: «ای امیرالمؤمنین، مرا معاف دار.» گفت: «باید مرا آگاه کنی.» گفت: «آری.» گفت: «یاوران شما چه کسانی خواهند بود؟» گفت: «اهل خراسان؛ و بنیامیه از بنیهاشم بهرﮤ اندکی خواهند داشت.»[552] همچنین: پسرش علیبن عبداللهبن عباس نیز از این موضوع آگاه بود؛ چنانکه به ولیدبن عبدالملک - هنگامى که او را مضروب ساخته بود- گفت: «این امر در فرزندان من خواهد بود... به خدا قسم، در میان آنان چنان گسترش خواهد یافت که بندگانشان بر آنان حکم خواهند راند.»[553] امام صادق(ع) نیز این موضوع را با جزئیات بیان فرموده بود؛ و به همین دلیل، هنگامی که عبداللهبنحسن مثنّی از او خواست با فرزندش محمد (بهعنوان مهدی) بیعت کند، و ابوالعباس سفّاح و برادرش ابوجعفر منصور نیز در میان جمع بودند، به او فرمود: «به خدا سوگند، این امر نه به تو میرسد، و نه به دو فرزندت؛ بلکه از آنِ این شخص است - و به سفاح اشاره کرد - سپس به این شخص خواهد رسید - و به منصور اشاره کرد - و بعد از آن به فرزند او خواهد رسید. این حکومت در میان آنها باقی میماند تا آنجا که کودکان به امارت میرسند و با زنان مشورت میشود.» عبدالله گفت: «به خدا سوگند، ای جعفر، خدا تو را از غیبش آگاه نکرده است و تو این سخن را فقط از روی حسادت به فرزندم گفتی.» امام فرمود: «نه، به خدا سوگند من به فرزند تو حسادت نکردم. بهدرستی که این مرد - و منظورش ابوجعفر بود - او (یعنی محمد) را در کنار سنگهای زیتون خواهد کشت؛ سپس برادرش (یعنی ابراهیم) را پس از او در طفوف خواهد کشت، درحالیکه دست و پای اسبش در آب است.» سپس درحالیکه خشمگین بود و ردایش را جمع میکرد، برخاست. ابوجعفر بهدنبال او آمد و گفت: «ای اباعبدالله، آیا متوجه هستی چه گفتی؟» فرمود: «بله؛ به خدا سوگند میدانم و حتماً چنین خواهد شد.» راوی میگوید: از شخصی شنیدم که از ابوجعفر نقل میکرد: همان لحظه که سخن امام صادق را شنیدم برگشتم و کارگزاران خود را سازماندهی کردم و امورم را بهطور کامل سامان بخشیدم.»[554] هنگامی که امام صادق(ع) از جمع آنان برخاست، بهدست عبدالعزیزبن عمران زهری تکیه کرد و به او فرمود: «آیا آن مرد صاحب ردای زرد را دیدی؟» و منظورش ابوجعفر بود. عبدالعزیز گفت: بله. امام فرمود: «به خدا سوگند، ما او را چنین یافتهایم که او را خواهد کشت.» عبدالعزیز پرسید: آیا محمد را میکشد؟ فرمود: «بله.» راوی میگوید: در دل گفتم: به پروردگار کعبه سوگند به او حسادت میکند. سپس - به خدا سوگند - از دنیا نرفتم تا اینکه دیدم آن دو را به قتل رساند.[555] و نتیجه اینکه همۀ آنچه امام صادق(ع) خبر داده بود، محقق شد. همچنین، پیشگوییهای رسول خدا و ائمه(ع) دربارﮤ حکومت بنیعباس، علمی را برای اهلبیت و برادران و پسرعموهای آنها ایجاد کرده بود. در غیر این صورت، ابوهاشم (عبداللهبن محمدبن حنفیه) چگونه از این موضوع آگاه شده بود؟ از نظر تاریخی، معروف است که ابوهاشم با محمدبن علیبن عبداللهبن عباس (پدر سفاح و منصور) ارتباط نزدیکی داشت. وقتی حاکم اموی در شام او را فراخواند و به او زهر خوراند و پس از آن به او اجازﮤ بازگشت داد، ابوهاشم به ماجرا پی برد و در راهِ بازگشت، مسیر خود را بهسوی «حمیمه» در اردن تغییر داد و با محمد عباسی (پدر سفاح) دیدار کرد و به او گفت: «ای پسرعمو، من دانشی دارم که آن را به تو میسپارم، پس آن را برای کسی فاش مکن. این امری که مردم در انتظار آناند در خاندان شما خواهد بود.» محمد گفت: «آگاه شدم؛ اما اجازه نده کسی آن را از شما بشنود.»[556] حتی برخی از امویان نیز از این حقیقت آگاه شده بودند و میدانستند پرچمهای سیاه مشرقی از خراسان سر برمیآورند و حکومت بنیامیه را سرنگون میکنند. به همین جهت، هنگامی که در زمان عبدالملکبن مروان، شورشی در شرق (بهطور مشخص در سجستان) به پا خواست، خالدبن یزیدبن معاویه به او گفت: «اگر فتنه از سجستان برخاسته باشد، جای نگرانی نیست؛ ما فقط از خراسان بیم داشتیم.»[557] خلاصۀ کلام: با وجود وضوح و روشنی ماجرا برای امام معصوم (یعنی امام صادق(ع)) با تعلیمات الهی و اخبار اولیای پیشین، طبیعی است که ایشان هیچگونه حمایتی از عباسیان نکرده باشد و در دنیایی که همانند بنیامیه به عباسیان داده شده بود، با آنان همراهی نکرده باشد. 3. همکاری نکردن امام صادق(ع) با عباسیان: امام صادق(ع) بههیچوجه از جنبش عباسیان حمایت نکرد؛ زیرا به نیات آنان و فرجام کارشان آگاه بود و میدانست که سرنوشتشان در ظلم و فساد و انحراف از حق، تفاوتی با امویان نخواهد داشت. با این حال با آنان وارد جنگ نیز نشد؛ نه به دلیل آنکه ظلم و فساد و انحرافشان برایش روشن نبود، بلکه به سبب امتثال امر خداوند متعال، چنانکه پیشتر به آن اشاره شد و بعداً نیز به تفصیل روشن خواهد شد. بهعنوان نمونه، امام صادق(ع) از پاسخ دادن به نامهای که ابوسلمۀ خلال پس از کشته شدن ابراهیم امام برای او فرستاده بود، خودداری کرد. در آن نامه، ابوسلمه او را به پذیرفتن خلافت دعوت کرده بود. آن نامه خطاب به امام صادق(ع) و عبداللهبن حسن مثنی نوشته شده بود: «راوی گفت: و هنگامی که ابراهیم امام(ع) کشته شد، ابوسلمه ترسید امور از هم گسسته و تباه شود. پس محمدبن عبدالرحمنبن اسلم را با دو نسخه از یک نامه فرستاد؛ یکی خطاب به ابوعبدالله جعفر صادق، و دیگری خطاب به عبداللهبن حسنبن حسنبن علی(ع)؛ و هرکدام را به آمدن نزد خود فراخواند. اما دربارﮤ صادق(ع): فرستادﮤ ابوسلمه شبانه به ملاقات ایشان آمد و گفت که فرستادﮤ ابوسلمه است و نامهاش را تقدیم کرد. ابوعبدالله [امام صادق] به او فرمود: «من و ابوسلمه چه نسبتی با هم داریم؟ او از شیعیان من نیست.» فرستاده گفت: من فقط یک فرستادهام؛ نامۀ او را بخوان و پاسخی را که صلاح میدانی بده. امام نامۀ ابوسلمه را روی چراغ گذاشت و سوزاند و فرمود: «هرچه دیدی به صاحبت بگو.» سپس این بیت از کمیت را خواند: ای کسی که شعلۀ آتش را برای دیگری افروختی و ای کسی که هیزم در ریسمان دیگری میریزی. فرستاده از نزد ایشان خارج شد و نزد عبداللهبن حسن رفت. عبدالله نامه را خواند و شادمان شد. فردای آن روز به خانۀ ابوعبدالله جعفربن محمد صادق آمد. ابوعبدالله صادق از نظر سنی از عبدالله بزرگتر بود، پس به او فرمود: «ای ابامحمد، چیزی پیش آمده که به اینجا آمدی؟» عبدالله گفت: آری، امری بزرگتر از آنکه توصیف شود. این نامۀ ابوسلمه است که مرا بهسوی خود فراخوانده، و شیعیان ما از خراسان نزد او آمدهاند. فرمود: «از کِی اهل خراسان شیعۀ تو بودهاند؟ آیا تو ابومسلم را به خراسان فرستادی؟ آیا تو دستور دادی او سیاهپوش شود؟ اینانی که به عراق آمدهاند به دستور تو آمدهاند؟ اصلاً کسی از آنان را میشناسی؟» عبدالله با ایشان به منازعۀ لفظی پرداخت تا آنکه گفت: آنان فقط پسرم محمد را میخواهند؛ زیرا او مهدی این امت است. ابوعبدالله به او فرمود: «به خدا سوگند، او مهدی این امت نیست و اگر خودش را آشکار کند، کشته خواهد شد.» عبدالله گفت: به خدا سوگند، جز حسادت تو را از او بازنمیدارد. ابوعبدالله فرمود: «به خدا سوگند، این جز خیرخواهی من برای تو نیست. ابوسلمه همان نامهای را که به تو نوشت برای من هم نوشته است و من نامهاش را پیش از خواندنش سوزاندم.» عبدالله خشمگین بازگشت و فرستادﮤ ابوسلمه به او نرسیده بود که مردم با سفاح بیعت کردند.»[558] در روایتی دیگر آمده است که ابوسلمه نامه را به سه نفر از آل ابوطالب فرستاد؛ یعنی به عمربن علیبن حسین معروف به «عمر اشرف» نیز نامه نوشته بود: «و هنگامی که ابوالعباس سفاح و خانوادهاش بهطور پنهانی نزد ابوسلمۀ خلال به کوفه آمدند، ابوسلمه امر را مخفی نگه داشت و تصمیم داشت خلافت را بهصورت شورا میان فرزندان علی و عباس واگذارد تا خودشان هرکه را بخواهند برگزینند. سپس گفت: بیمِ آن دارم توافق نکنند. ازاینرو تصمیم گرفت خلافت را به فرزندان علی از نسل حسن و حسین واگذارد. پس برای سه تن از آنان - یعنی جعفربن محمدبن علیبن حسین(ع)، عمربن علیبن حسین و عبداللهبن حسن- نامههایی فرستاد و نامهها را بهدست یکی از موالیان ایشان که در کوفه ساکن بود، سپرد. آن فرستاده نخست نزد جعفربن محمد(ع) آمد و شبانه او را دید و اطلاع داد که فرستادﮤ ابوسلمه است و نامهای برای ایشان دارد. امام(ع) فرمود: «مرا با ابوسلمه چه کار؟ او از شیعیان غیر من است.» فرستاده گفت: «نامه را بخوانید و هر پاسخی که صلاح دیدید بدهید.» امام(ع) به خدمتکارش فرمود: «چراغ را جلو بیاور.» چراغ را آورد و امام نامۀ ابوسلمه را روی آن گذاشت و سوزاند. فرستاده گفت: «آیا پاسخی نمیدهید؟» امام فرمود: «پاسخ را دیدی.» فرستاده از نزد او بیرون رفت و به نزد عبداللهبن حسنبن حسن آمد. عبدالله نامه را گرفت و بوسید و نزد جعفربن محمد(ع) آمد. جعفر فرمود: «ای ابامحمد، برای چه آمدی؟ اگر به من خبر میدادی، خودم به دیدنت میآمدم.» عبدالله گفت: «برای امری که بزرگتر از آن است که توصیف شود.» امام فرمود: «چه امری است، ای ابامحمد؟» گفت: «این نامۀ ابوسلمه است که مرا بهسوی خلافت دعوت کرده و مرا سزاوارترین مردم به آن دانسته است، و شیعیان ما از خراسان نزد او آمدهاند.» جعفر صادق(ع) فرمود: «از کِی آنها شیعیان تو شدهاند؟ آیا تو ابوسلمه را به خراسان فرستادی؟ آیا تو به او دستور دادی سیاهپوش شود؟ آیا اینانی که به عراق آمدهاند، به دستور تو آمدهاند؟ آیا حتی نام یکی از آنها را میدانی؟ چگونه ایشان از شیعیان تو باشند، درحالیکه نه تو آنان را میشناسی و نه آنان تو را میشناسند؟» عبدالله گفت: «این سخن را تو به منظوری میگویی.» امام صادق(ع) فرمود: «خدا میداند که من بر خود واجب کردهام که خیرخواه همۀ مسلمانان باشم. پس چگونه خیرخواهی را از تو دریغ کنم؟ به آرزوهای باطل دل مبند. این حکومت برای این قوم (عباسیان) تمام میشود و برای هیچیک از آل ابوطالب به نتیجه نمیرسد. همان نامهای که به تو رسیده، به من هم رسیده است.» سپس عبدالله با ناراحتی بازگشت. اما عمربن علیبن حسین، نامه را بازگرداند و گفت: نویسنده را نمیشناسم تا پاسخی به او بدهم.»[559] در روایت سوم آمده است که ابوسلمه از فرستادﮤ خود خواسته بود اگر امام صادق(ع) دعوت را بپذیرد، دو نامۀ دیگر را نابود کند: «وقتی ابوسلمه احوال بنیعباس را آزمود، تصمیم گرفت از آنها صرفنظر کند و بهسوی فرزندان علی برود؛ پس برای سه نفر از بزرگان آنان نامه نوشت: جعفربن محمد صادق، عبدالله محضبن حسنبن حسنبن علیبن ابیطالب و عمر اشرفبن زینالعابدین؛ و نامهها را با یکی از موالیان آنان فرستاد و به او گفت: نخست نزد جعفربن محمد صادق برو؛ اگر او پذیرفت، دو نامۀ دیگر را نابود کن و اگر نپذیرفت، نزد عبدالله محض برو؛ اگر او پذیرفت، نامۀ عمر را باطل کن و اگر او هم نپذیرفت، نامه را به عمر بده.»[560] و این یعنی ابوسلمۀ خلال عملاً شروع به تصحیح اعتقاد خود کرده بود. همچنین، برخی - به نقل از مسعودی - دربارﮤ امام صادق(ع) نقل کردهاند: «ابومسلم خراسانی نزد او آمد و در نهان دعوت خود را به ایشان عرضه داشت و به او خبر داد که خلق بسیاری دعوتش را پذیرفتهاند. صادق(ع) به او فرمود: «آنچه بهسویش اشاره میکنی برای ما تحقق نمییابد، تا آنکه کودکان از فرزندان عباس با آن بازی کنند.» پس ابومسلم نزد عبداللهبن حسن رفت و او را دعوت کرد. عبدالله اهلبیت خود را جمع کرد و تصمیم به این کار گرفت. و ابوعبدالله(ع) را برای مشورت فراخواند. چون حضرت حاضر شد، میان سفاح و منصور نشست و هنگام مشورت دست به شانۀ سفاح زد و فرمود: «نه به خدا سوگند، ابتدا این (سفاح) بر آن سلطه خواهد یافت.» سپس با دست دیگر خود به شانۀ منصور زد و فرمود: «و کودکان از فرزندان این شخص با آن بازی خواهند کرد.» سپس برخاست و از مجلس بیرون رفت.»[561] به هر حال، امام(ع)، شیعیان و افرادی را که به سخنش گوش میدادند از همکاری با عباسیان نهی فرمود، هنگامی که دربارﮤ قیام عباسیان از ایشان سؤال میکردند. اینک برخی از روایاتی که این مطلب را تأیید میکنند تقدیم میشود: از معلیبن خنیس نقل شده است که گفت: «نامۀ عبدالسلامبن نعیم و سدیر و نامههای دیگران را به همراه خود نزد اباعبدالله(ع) بردم. آن روزها پرچمهای سیاه پدیدار شده بودند و قبل از آن بود که فرزندان عباس آشکار شوند. در نامهها نوشته بودند ما گمان میکنیم این امر بهسوی شما بازخواهد گشت؛ شما چه میفرمایید؟ حضرت نامهها را به زمین انداخت و فرمود: "اف اف! من امام اینان نیستم. آیا نمیدانند فقط اوست که سفیانی را خواهد کشت."»[562] «پرچم سیاه»: یعنی حرکت عباسیان که «سیاه» را شعار خود قرار داده بودند. «آیا نمیدانند فقط اوست که سفیانی را خواهد کشت»: یعنی نشانۀ پرچمهای سیاه حقیقی - که مهدی و قائم از آلمحمد(ع) آن را رهبری میکنند - این است که سفیانی همزمان با حرکت او ظهور میکند و قائم(ع) او را به قتل میرساند. و این وضعیت هنگام خروج پرچمهای سیاه عباسیان تحقق نیافته بود. از ابوبکر حضرمی روایت شده است که گفت: «من و ابان به حضور اباعبدالله(ع) وارد شدیم، و این زمانی بود که پرچمهای سیاه در خراسان ظاهر شده بودند. گفتیم: چه میفرمایید؟ فرمود: "در خانههای خود بنشینید؛ و هرگاه دیدید ما بر مردی اجتماع کردهایم، با سلاح بهسوی ما بشتابید."»[563] ۴- رهبران انقلاب عباسی: ما میتوانیم بگوییم - همانطور که پیشتر اشاره شد - خودِ عباسیان نقش تعیینکنندهای در تحقق نقشۀ حکومت دنیویشان نداشتند، و نهایت آنچه آنها در اختیار داشتند آگاهی از اخباری بود که رسول خدا(ص) و اهلبیت طاهرش(ع) دربارﮤ سلطنت آنان خبر داده بودند؛ به همراه جنبشی ابتدایی و محدود که محمدبن علی عباسی در سال ۹۷ هجری انجام داد؛ آنگاه که دو تاجر (ابوعکرمه و حیان عطّار) را بهصورت پنهانی برای دعوت بهسوی خودش به خراسان فرستاد؛ و سپس آنان پس از چند سال بازگشتند و به او خبر دادند که بذر را کاشتهاند و امید دارند در زمان مناسب به ثمر بنشیند. در آن زمان، فرزندش عبدالله «سفاح» متولد شده بود؛ پس او را نزد آن دو آورد و گفت: «این صاحب شماست»![564] حتی آن گروهی که به نام «نُقبا» معروف شدند و محمدبن علی عباسی بعدها آنان را برای دعوت بهسوی خود به خراسان فرستاد (و ازجملۀ آنان سلیمانبن کثیر بود که پیشتر از او یاد شد) آنها نیز به انتخاب خودش نبودند، بلکه عکرمۀ سراج (ابومحمد صادق) آنان را برای او برگزیده بود.[565] اما بهعنوان یک کار مستمر و پیگیر و حرکتی عملی و برنامهریزیشده، چنین حرکتی از سوی عباسیان انجام نگرفت؛ بلکه این کار را بُکیربن ماهان به انجام رساند. او مردی ایرانیتبار از «مرو» بود که در کوفه اقامت داشت و در فتوحاتی که والیان و امرای بنیامیه در فارس انجام میدادند مشارکت میکرد. والی خراسان - جنیدبن عبدالرحمن - او را بهعنوان کاتب انتخاب کرد و بکیر توانست ثروت خوبی به دست آورد. پس از برکناری جنید، بکیر با ثروتش به کوفه بازگشت: «پس چون جُنید برکنار شد، بکیر به کوفه آمد درحالیکه چهار خشت نقره و یک خشت طلا همراه داشت، و با آن به کوفه بازگشت... سپس خبر دعوت بنیهاشم به او رسید. او این دعوت را پذیرفت و مورد پسندش قرار گرفت و آنچه را همراه داشت، در راه آنان هزینه کرد.»[566] سپس والی کوفه «جنید و کارگزارانش» را زندانی کرد. بکیر نیز به زندان افتاد و در زندان با بنیمعقل - که به اتهام فساد مالی مربوط به اموال خراج زندانی بودند - همبند شد. در میان آنان غلامی بود که به او لقب «ابومسلم» داده بودند. بکیر در سال ۱۲۴ هجری او را به بهای چهارصد درهم از آنان خرید.[567] از آنجا که بکیر اموال خود را برای تقویت دعوت عباسیان و پیروانشان هزینه کرده بود، کمکم بر دلهای آنان مسلط شد و اعتماد محمدبن علی عباسی را به دست آورد. پس محمد ادارﮤ امور دعوت در کوفه را به او واگذار کرد، و حتی بکیر واسطۀ میان محمد و پیروانش شد. او بهعنوان تاجر عطر به نزد محمد میرفت و اموال و هدایایی را به او میرساند و با او بسیار خلوت میکرد، تا آنجا که برادرش عبداللهبن علی میگفت: «این عطار بر اباعبدالله چیره شده است!» متن زیر، سرآغاز فعالیت جدی دعوت بنیعباس بهدست بکیربن ماهان را پس از گرفتنِ اختیار از محمدبن علی شرح میدهد: «پس هنگامی که بکیر آمادﮤ رفتن به عراق شد، محمدبن علی گفت: «من شهرها را پیمودم و به خراسان وارد شدم و در فتح گرگان به همراه یزیدبن مهلب حضور داشتم؛ هیچ قومی را مهربانتر و نرمدلتر از مردم مشرق در یاد آل رسول نیافتم...» محمد گفت: «ای اباهاشم، دعوت ما مشرقی است و یاران ما اهل مشرقاند و پرچمهای ما سیاه است... من به تو اجازه دادم که دعوت را در خراسان منتشر کنی، اما آن را آشکار نگردان تا به گرگان بازگردی، و امر خود را جز به افراد مورد اعتماد اهل آنجا عرضه مکن؛ زیرا تو آغازگر این امر هستی و بهدست تو گشوده خواهد شد... و دعوت شما و آنچه به مردم میگویید این باشد که آنان را بهسوی الرضا از آلمحمد دعوت کنید، و از ستم بنیامیه سخن بگویید و اینکه آلمحمد به امر خلافت سزاوارتر از آنان هستند... و آنچه را به تو سپردم، به یارانت برسان و به آنان فرمان بده جز در مواردی همانند آنچه گفتم حرکتی نکنند تا نظر من به ایشان برسد؛ و شیعیان ما را از هر حرکتی که پسرعموهای ما از آل ابوطالب در آن وارد میشوند منع کن؛ زیرا خروجکنندﮤ آنان کشته میشود و قیامکنندهشان ناکام میگردد، و آنان را در این امر نصیبی نیست؛ ما خونخواهی آنان را خواهیم کرد و از رنج تلاش آنان به امتحان میافتیم، و زیان آن جز به خود آنان بازنمیگردد! از جماعت اهل کوفه برحذر باش و از آنان کسی را نپذیر مگر اهل بصیرت را؛ زیرا اگر یاری کنند، موجب عزت نمیشوند و اگر دست از یاری بردارند، موجب ضعف نمیشوند! ای اباهاشم، شما خواص و رازداران و مورد اعتماد و امینان من هستید و قائم به امر ما از میان شما خواهد بود.»[568] این گفتۀ او: «تو آغازگر این امر هستی و بهدست تو گشوده خواهد شد»، آنچه را پیشتر گفتیم تأیید میکند؛ اینکه فعالیت عباسیان پیش از ابنماهان ارزش قابل توجهی نداشته است. شایان ذکر است حرکت عملی در دو مرحله آغاز شد: نخست حرکت مسالمتآمیز که پس از قیام زید شهید[569] و با آشفتگی حکومت اموی پس از مرگ هشامبن عبدالملک در سال ۱۲۵ هجری آغاز شد؛ و دوم حرکت مسلحانه به رهبری ابومسلم خراسانی (غلام بکیر) که - همانطور که دانستیم - در اواخر سال ۱۲۹ هجری صورت پذیرفت. زندگی بکیر بن ماهان چندان به درازا نکشید؛ زیرا او در سال ۱۲۶ هجری، در زمان کشته شدن ولید بنیزید اموی، درگذشت و امر دعوت را پس از خود به دامادش ابوسلمۀ خلال واگذار کرد. ابراهیم امام به ابوسلمه نامه نوشت و او را به ادارﮤ امور یارانش فرمان داد و به اهل خراسان نیز نوشت که امورشان را به ابوسلمه سپرده است. ابوسلمه به خراسان رفت؛ ایشان او را تصدیق کردند، امرش را پذیرفتند و اموال گردآمده از نفقات شیعه و خمس اموالشان را به او سپردند.[570] متن یکی از مورخان که شرححال ابوسلمه را بیان میکند، چنین است: «او مردی باوقار، سیاستمدار، شجاع، توانگر، خوشمشرب و باادب و آگاه به امور بود. او صراف بود و اموال فراوانی را در راه برپایی دولت عباسی هزینه کرد و به خراسان رفت و ابومسلم در دعوت تابع او بود. سپس پس از کشته شدن مروان و ابراهیم امام، گمان برده شد که او بهسوی آل علی متمایل شده است. چون سفاح قیام کرد، او را وزیر خود قرار داد، ولی از بابت او در دل خود نگرانی داشت. ابومسلم به سفاح نوشت و او را به کشتنش ترغیب کرد، ولی سفاح نپذیرفت و گفت «این مرد جان و مالش را در راه ما بذل کرده است!» سپس ابومسلم شبانه شخصی را پنهانی بهسوی او فرستاد و او را در انبار ترور کرد. وی پس از شبنشینی نزد خلیفه خارج شد؛ گروهی به او هجوم بردند و جانش را گرفتند. این واقعه پس از چهار ماه از قیام سفاح در ماه رجب سال ۱۳۲ هجری روی داد. عوام گفتند خوارج او را کشتهاند. خداوند او را بیامرزد. به او «وزیر آلمحمد» گفته میشد.»[571] مسئلۀ گرایش خلال به آل علی را بسیاری از مورخان نقل کردهاند و این امر صحیح است؛ زیرا او اساساً در کوفه، میان همدانیان اقامت داشت و همدان به محبت مردانش نسبت به امیرالمؤمنین(ع) و فرزندانش و تشیع آنان معروف است. پیشتر نقل کردیم که علت پنهان نگه داشتن امر عباسیان از جانب او در کوفه این بود که با امام صادق(ع)، عبداللهبن حسن مثنی و عمر اشرف - فرزند امام سجاد(ع) - مکاتبه داشت و ابتدا با امام صادق(ع) آغاز کرده بود. سپس خلال اعتقاد خود را تصحیح کرد و از همین رو سفاح دستور کشتن او را صادر نمود. سید احمد الحسن میفرماید: «حرکت عباسیان در آغاز خود به «رضایت از آلمحمد» دعوت میکرد. در نتیجه، هرکسی که این حرکت را به پا داشت، یا دوستدار آلمحمد بود یا خواهانِ به دست گرفتن حکومت به دست آنان؛ اما اشکال در تشخیص آلمحمد(ع) بود. عدهای بنیعباس را نیز شامل این عنوان میدانستند، برخی آن را فقط به فرزندان فاطمه محدود میکردند و عدهای هم فقط ائمه(ع) را مصداق میدانستند و اینها اندک بودند. در نهایت، کار به بنیعباس رسید. در جریان قیام و پس از پایان آن، بسیاری از انقلابیون و رهبرانشان سرانجام به گرایش به ائمه(ع) یا تشیع آلمحمد(ع) رسیدند و خلال نیز از همین گروه بود؛ او شیعۀ دوستدار [آلمحمد] از دنیا رفت یا کشته شد.»[572] وضعیت سلیمانبن کثیر (یکی از رهبران دعوت عباسی در خراسان) نیز به احتمال زیاد چنین نبود؛ زیرا علت کشته شدن او گفتگویش با یکی از علویان (عبیدالله اعرج، فرزند حسینبن امام سجاد(ع)) بود. او جانش را به خطر انداخت و موضوع را به مردی علوی عرضه کرد و بنیعباس را رها نمود؛ زیرا در واقع دوستدار آلمحمد بود، اما در تشخیص مصداق اشتباه کرد و عنوان «آلمحمد» را شامل همۀ فرزندان فاطمه میدانست. احتمال دارد او نیز مانند خلال بعدها اعتقادش را تصحیح کرده باشد؛ از همین رو ابومسلم خراسانی - چنانکه پیشتر بیان شد - دستور قتل او را داد. دربارﮤ ابومسلم خراسانی، پیشتر اجتهاد او در اطاعت از عباسیان گفته شد و بهعنوان «صاحب الدوله» ملقب گردید؛ زیرا او نخستین فرماندﮤ نظامی این دولت بود. برخی بر این باورند که او در ابتدا کیسانی بود و سپس از کیسانیه به عباسیان گرایش یافت: «ابومسلم "صاحب دولت" در ابتدا بر مذهب کیسانیه بود و از دعوتکنندگان آنان علوم ویژهای را آموخته بود و در میان آنان احساس کرده بود که این علوم نزد آنان به امانت سپرده شده است. پس در جستوجوی صاحب واقعی این علوم برآمد، و به همین دلیل به جعفربن محمد صادق (خدا از او راضی باشد) نامه نوشت: «من دعوت به کلمۀ حق را ظاهر ساخته و مردم را از ولایت بنیامیه به ولایت اهلبیت دعوت کردهام؛ اگر شما آن را بپذیری، چیزی بیش از این نمیخواهم.» صادق (خدا از او راضی باشد) در پاسخ نوشت: «تو از رجال من نیستی و این زمان، زمان من نیست.» پس ابومسلم به ابوالعباس عبداللهبن محمد سفاح روی آورد و خلافت را به او سپرد.»[573] «ابومسلم مروزی صاحب دولت به جعفر صادق (خدا از او راضی باشد) نامه نوشت و گفت: «من مردم را به ولایت اهلبیت دعوت کردهام؛ اگر شما بخواهی، من با شما بیعت میکنم.» صادق به او پاسخ داد: «تو از رجال من نیستی و این زمان نیز زمان من نیست.» سپس ابومسلم به کوفه آمد و با سفاح بیعت کرد و خلافت را به او سپرد.»[574] در این دو متن مشاهده میکنیم که امام صادق(ع) به ابومسلم فرمود: «تو از رجال من نیستی و این زمان نیز زمان من نیست»؛ و نیز روایت شده است که نامۀ او را بدون پاسخ رها کرد، و شاید این نامۀ دیگری بوده باشد: «از فضل کاتب روایت شده است که گفت: نزد اباعبدالله [امام صادق](ع) بودم که نامۀ ابومسلم به ایشان رسید. حضرت فرمود: «نامهات پاسخی ندارد، از نزد ما بیرون برو.» ما در میان خود آهسته با یکدیگر سخن گفتیم. حضرت فرمود: «ای فضل، دربارﮤ چه چیزی با یکدیگر سخن میگویید؟ همانا خداوند عزوجل با شتاب بندگان شتاب نمیکند، و کندن کوهی از جای خود آسانتر از زوال سلطنتی است که هنوز اجلش به سر نیامده است.» سپس فرمود: «فلانی فرزند فلانی، و تا به هفتمین از فرزندان فلانی برسد.» گفتم: «پس علامت میان ما و شما چیست، فدایت شوم؟» فرمود: «ای فضل، از جایت تکان نخور و هیچ حرکتی نکن تا سفیانی خروج کند؛ و وقتی سفیانی خروج کرد بهسوی ما روی آورید - این را سه بار فرمود - و او از امور حتمی است.»[575] خلاصه: بنیعباس از هیچ پشتوانۀ حقیقی برخوردار نبودند تا بهواسطهاش مستحق سلطنت بشوند؛ نه پشتوانۀ اخروی و نه دنیوی. از نظر اخروی: روشن است که دین مورد رضایت خداوند سبحان، اعتقاد به حاکمیت اوست؛ مقتضای آن این است که مردی که برایش بیعت گرفته میشود حتماً باید از سوی خداوند منصوب و تعیینشده باشد، با نص صریح از سوی رسول او(ص) که از سرِ هواوهوس سخن نمیگوید (و هرگز چنین نبود)؛ و خلافت بنیعباس قطعاً و یقیناً فاقد چنین خصوصیتی بود. از نظر دنیوی: عباسیان اساساً هیچ تلاشی که آنان را شایستۀ تکیه زدن بر مسند رهبری مسلمانان و حکومت و تدبیر امور کند، انجام ندادند. بلکه کسانی کوشش نمودند که محبت به آلمحمد و درک مظلومیت ایشان و تلاش برای رفع ظلم و ستم پس از شهادت حسین(ع) به حرکت وادارشان کرده بود. این افراد میخواستند حق را به آلمحمد بازگردانند و رضایت ایشان را جلب کنند، اما در تشخیص مصداق «آل» دچار اشتباه شدند. بنیعباس از این ضعف سوءاستفاده کردند و چون فرصتطلبانی فرومایه، از این راه به مسند قدرت نفوذ کردند. در اینجا، بنده نمیخواهم پروندﮤ علل و عوامل به اشتباه افتادن دوستداران آلمحمد را در تعیین مصداق «آل» باز کنم، و چهبسا شخص تیزهوش بتواند از طریق مباحث گذشته به برخی از این علل پی ببرد، اما قطعاً این مسائل در مباحث آتی کتاب «یوم الحسین» روشنتر خواهد شد؛ انشاءالله. نگاهی اجمالی به علل اصلی: روشن خواهد شد که - علاوهبر جهل و سیاست ستمکاران حاکم و واعظان درباری - یکی از علل و اسباب این بود که عدﮤ بسیاری به «امامت» طمع داشتند و گردنهای خود را بهسوی آن دراز میکردند، ازجمله هاشمیان و طالبیان، و چه برسد به دیگرانی غیر آنان؛ و در نتیجه، با صاحب حق الهی که فقط به «ائمه از فرزندان حسین (صلوات الله علیه و علیهم)» اختصاص یافته بود تلاقیهایی ایجاد میشد. طبیعتاً این وضعیت در طول دوران ائمه(ع) باعث بروز ادعاها و سردرگمی و هرجومرج بسیاری شده بود؛ بهویژه با توجه به اینکه: * کسی که با صاحب حق به نزاع برمیخاست گاهی به رسول خدا و علی و فاطمه (صلواتاللهعلیهم) منتسب بود، و چون جامعه دارای ساختار و ماهیت قبیلهای بود، این به آن معنا بود که قضیۀ نَسَب برایشان در اولویت قرار میگرفت، و عدﮤ بسیاری حتی آن را بر نص و علم - که صفت ویژﮤ امام حق است و بهوسیلۀ آن حق و فضیلت او شناخته میشود - مقدم میداشتند! * ائمه(ع) مکلّف به اجرای ارادﮤ خداوند بودند و هیچچیز دیگری غیر از خدا را در محاسبات خود دخیل نمیکردند؛ و مأموریت مشترک آنان در رسالت الهیشان پس از پدرشان حسین(ع) - که خون پاک و مطهرش ظالمانه ریخته شد - این بود که خود را حفظ کنند تا دین خدا نابود نشود و حجت را بر خلق تمام کنند و هدایت را به هرکه جویای هدایت باشد عرضه کنند، و خداوند بعد از «روز حسین» اساساً به هیچکدام از آنان اجازﮤ استفاده از نیروی نظامی را نداده بود؛ و این امر - بهطور طبیعی - برای بسیاری از افرادی که خواهان رهایی فوری و آنی از ظلم و ستم بودند قابل هضم نبود؛ ولی خداوند با شتاب بندگان شتاب نمیکند؛ همانگونه که ائمه میفرمودند: «تعجیلکنندگان هلاک شدند»؛ زیرا مردم، در بیشتر مواقع، از درک و احاطه بر مقاصد الهی که اولیای خدا برای بیان و شرح آن بهویژه برای گروههای بسیاری تلاش کرده بودند، عاجز بودند و در نهایت، تنها شیعیان خاصّ ایشان این حقیقت را پذیرفتند. شایان ذکر است که یکی از اهداف «تأخیر» این است که طرح الهیِ مقدّر برای «روز حسین» چنین بود که آن روز امتداد یابد و به «روز فرزندش، قائم» در آخرالزمان متصل گردد. و در فاصلۀ میان این دو روز (روز حسین و روز قائم)، امامان(ع) تکلیف و رسالت الهی را بر دوش گرفتند و برای پیوند دادن این دو روز به کاملترین شکل ممکن، زمینهسازی کردند تا «کلمۀ خدا» بهراستی و عدالت تحقق یابد و - همانگونه که خدا خواسته است - هدف قیام حسین شهید(ع) بهدست قائم از نسل حسین(ع) محقق شود. اما این دنیا «دنیای امتحان» است، و اهداف و مقاصد الهی طبیعتاً به آسانی حاصل نمیشوند، و قطعاً ابلیس و هواوهوس و حسادت و امیال سرکشِ باطل اجازه نمیدهند امور در دنیای امتحان و آزمون و فتنهها طبق مسیر صحیح و تعیینشدﮤ الهی پیش رود. و در میانۀ این کشاکش ارادهها، گسترده کردن مفهوم «آلمحمد» بهگونهای که دیگر علویان یا حتی عموم بنیهاشم را نیز شامل شود، بهعنوان راهحلی برای برآورده کردن طمع بسیاری از افراد شتابزده و جاهطلب پدید آمد؛ و به همین دلیل بود که بنیعباس در آغاز زمان - و همچنین در آخرالزمان - افرادی را یافتند تا به بهانۀ اینکه آنان از اهلبیت رسول خدا هستند یا به ایشان منسوباند از آنان پیروی کنند! و تا همین امروز نیز مردم در برابر ائمه از فرزندان حسین (صلواتاللهعلیهم) به دو دسته تقسیم شدهاند: گروهی که به حق هدایت یافته و به امامت آنان ایمان آوردهاند و گروهی که از آنان رویگردان شدهاند. و این هدایتیافتگان نیز به دستههایی تقسیم شدند: عدهای که برای تحقق امر خدا شتاب کردهاند و چه بسیار این سؤال را از چندین امام حق پرسیدهاند: «آیا تو صاحب این امر هستی؟» و حتی از غیر امام حق نیز چنین سؤالی پرسیدهاند؛ اما خدا با شتاب بندگان شتاب نمیکند! عدهای که طمع و شهوت، آنان را به آنچه مستحقش نیستند وسوسه میکند و خودشان و دیگران را گرفتار میسازند. چنین شخصی همچنان مدتی گرفتار هواوهوس و خودخواهی میماند؛ سپس گاهی به رحمت الهی حال خود را سامان میدهد، و گاهی دیگر - پناه بر خدا - فرصت جبران را از دست میدهد. عدهای مؤمن که جز نجات چیزی نمیجویند؛ که گاه دچار کوتاهی و بیاعتنایی میشوند و عمل صالح را با غیر آن در هم میآمیزند، ولی به هر حال نقصان برخی اعمالشان آنان را از دایرﮤ ایمان خارج نمیکند؛ و این گروه غالباً بیشترین شمار را دارند، هرچند درجات کوتاهی در میان آنان متفاوت است. و عدهای که تسلیماند و در سکوت کار میکنند؛ اینان یاور امامشان هستند، به او ملحق میشوند و در هرجا او بخواهد حاضر میشوند؛ البته با درجات مختلفی از همراهی؛ و قطعاً این دسته (تسلیمشدگان با تمامی مراتبی که دارند) کمیابتر از گوگرد سرخاند! و «حسین» در آن روز الهیِ وعدهدادهشده، همچنان شاهد بر همگان باقی خواهد ماند. ازاینرو، اوضاع و شرایط پس از «روز حسین» همانند پیش از آن در مسیر رسالتهای الهی نیست؛ چه در سطح رسالت امامان از نسل او (صلوات خدا بر آنان)، چه در سطح تکلیف مؤمنان به امامت و ولایت آنان، و چه حتی در سطح عموم دوستداران ایشان. و قبل و بعد از هر چیز، امر فقط از آنِ خداست.-منابع
قرآن کریم. الإتحاف بحب الأشراف، عبداللهبن محمدبن عامر الشبراوی، مکتبة الشریف الرضی – قم. الاحتجاج، ابومنصور احمدبن علی الطبرسی، تعلیق: سید محمد باقر الخرسان، دار النعمان للطباعة والنشر - نجف اشرف، ۱۹۶۶ میلادی. أخبار الدولة العباسية، تصحیح: عبدالعزیز الدوری، دار الطلیعة للطباعة والنشر – بیروت، ۱۹۷۱ میلادی. الأخبار الطوال، احمدبن داود ابوحنیفه دینوری، تصحیح: عبدالمنعم عامر، دار احیاء التراث العربی، چاپ اول - قاهره، ۱۹۶۰ میلادی. الاختصاص، ابوعبدالله محمدبن نعمان، تصحیح: علیاکبر غفاری، دار المفید للطباعة والنشر والتوزیع – بیروت، چاپ دوم، ۱۹۹۳ میلادی. اختیار معرفة الرجال، محمدبن الحسن طوسی، تصحیح و تعلیق: میرداماد استرآبادی، تصحیح: سید مهدی رجائی، نشر مؤسسه آلالبیت لإحیاء التراث - قم، ۱۴۰۴ هجری. الفخری فی الآداب السلطانية والدول الإسلامية، محمدبن علیبن طباطبا "ابن الطقطقا"، دار صادر – بیروت. الإرشاد فی معرفة حجج الله على العباد، محمدبن محمدبن نعمان مفید، تصحیح: مؤسسه آلالبیت علیهمالسلام لإحیاء التراث، دار المفید - بیروت، چاپ دوم، ۱۹۹۳ میلادی. الاستیعاب فی معرفة الأصحاب، یوسفبن عبداللهبن محمد ابنعبدالبر، تصحیح: علی محمد بجاوی، دار الجیل - بیروت، چاپ اول، ۱۹۹۲ میلادی. أسد الغابة فی معرفة الصحابة، علیبن ابیالکرم الشیبانی ابنالأثیر، دار الکتاب العربی، بیروت - لبنان. الإصابة فی تمییز الصحابة، احمدبن علیبن حجر عسقلانی، تصحیح: عادل احمد عبدالموجود، علی محمد معوض، دار الکتب العلمیة - بیروت، چاپ اول، ۱۹۹۵ میلادی. الاعتقادات فی دین الامامیة، صدوق، تصحیح: عصام عبدالسید، دار المفید للطباعة والنشر والتوزیع – بیروت، چاپ دوم، ۱۹۹۳ میلادی. الأعلام، خیرالدین زرکلی، دار العلم للملايين - بیروت، چاپ پنجم، ۱۹۸۰ میلادی. أعیان الشیعة، سید محسن امین، تحقیق و تصحیح: حسن امین، نشر دار التعارف للمطبوعات - بیروت. الأغاني، ابوالفرج اصفهانی، دار احیاء التراث العربی. الأمالي، محمدبن علیبن حسین صدوق، تصحیح: مؤسسه البعثة - قم، چاپ اول، ۱۴۱۷ هجری. الأمالي، محمدبن الحسن طوسی، تصحیح: قسم الدراسات الإسلامية - مؤسسه البعثة، دار الثقافة للطباعة والنشر والتوزیع - قم، چاپ اول، ۱۴۱۴ هجری. الإمام الصادق، محمد حسن مظفر، دار الزهراء للطباعة والنشر والتوزیع – بیروت، چاپ سوم، ۱۹۷۸ میلادی. الإمامة وأهل البیت، محمد بیومی مهران، مرکز الغدیر للدراسات الإسلامية، چاپ دوم، ۱۹۹۵ میلادی. الإمامة والسیاسة، ابنقتیبة دینوری، تصحیح: علی شیری، انتشارات الشریف الرضی، چاپ اول، ۱۴۱۳ هجری. أنسابالأشراف، احمدبن یحیی بلاذری، تصحیح: د. محمد حمیدالله، دار المعارف بمصر، ۱۹۵۹ میلادی. بحارالأنوار، محمد باقر مجلسی، مؤسسه الوفاء، بیروت - لبنان، چاپ دوم، ۱۹۸۳ میلادی. البدایة والنهایة، اسماعیلبن کثیر دمشقی، تصحیح: علی شیری، دار إحیاء التراث العربی - بیروت، چاپ اول، ۱۹۸۸ میلادی. بصائرالدرجات، محمدبن الحسن صفار، تصحیح: میرزا حسن کوجهباغی، منشورات الأعلمی - تهران، چاپ چهارم، ۱۴۰۴ هجری. تاریخ الإسلام، ذهبی، تصحیح: د. عمر عبدالسلام تدمری، دار الکتاب العربی - بیروت، چاپ اول، ۱۹۸۷ میلادی. تاریخ خلیفهبن خیاط، خلیفهبن خیاط عصفری، تصحیح: د. سهیل زکار، دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع – بیروت، ۱۹۹۳ میلادی. تاریخ الطبری، محمدبن جریر طبری، مؤسسه الأعلمی للمطبوعات - بیروت، مقابله شده با نسخه چاپ مطبعة "بریل" در شهر لندن سال ۱۸۷۹ میلادی. تاریخ مدینة دمشق، علیبن حسن ابنعساکر، تصحیح: علی شیری، دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع - بیروت، ۱۹۹۵ میلادی. تاریخ المدینة المنورة، عمربن شبة نمیری، تصحیح: فهیم محمد شلتوت، دار الفکر – قم، ۱۴۱۰ هجری. تاریخ الیعقوبی، احمدبن ابییعقوب یعقوبی، دار صادر - بیروت، مؤسسه نشر فرهنگ اهلبیت - قم. تجارب الأمم، احمدبن محمد مسکویه رازی، تصحیح: د. ابوالقاسم امامی، دار سروش للطباعة والنشر، چاپ دوم، ۲۰۰۱ میلادی. تذکرة الخواص، سبط ابنالجوزی، مؤسسه اهل البیت علیهمالسلام، بیروت. تفسیر الإمام العسکری(ع)، تصحیح: مدرسه الإمام المهدی(ع)، نشر مدرسه الإمام المهدی(ع) – قم، چاپ اول، ۱۴۰۹ هجری. تفسیر القرآن الحکیم "تفسیر المنار"، محمد رشیدبن علی رضا، الهیئة المصریة العامة للکتاب، ۱۹۹۰ میلادی. التنبیه و الإشراف، مسعودی، دار صعب – بیروت. تهذیب الکمال، ابوالحجاج یوسف مزی، تصحیح: د. بشار عواد معروف، مؤسسه الرسالة – بیروت، چاپ چهارم، ۱۴۰۶ هجری – ۱۹۸۵ میلادی. الثقات، محمدبن حبان، مجلس دائرة المعارف العثمانیة بحیدر آباد – هند، چاپ اول، ۱۳۹۳ هجری. ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، محمدبن علیبن حسین صدوق، منشورات الرضی - قم، چاپ دوم، ۱۳۶۸ شمسی. جواهر المطالب فی مناقب الإمام علیبن ابیطالب، محمدبن احمد دمشقی الباعونی الشافعی، نشر مجمع إحیاء الثقافة الإسلامیة – قم، ۱۴۱۵ هجری. حلیة الأبرار، هاشم بحرانی، مؤسسه المعارف الإسلامیة – قم، چاپ اول، ۱۴۱۴ هجری. الخرائج والجرائح، قطبالدین راوندی، تصحیح: مؤسسه الإمام المهدی(ع)، اشراف: سید محمد باقر موحد ابطحی، چاپ اول، ذیالحجه ۱۴۰۹ هجری. الخصال، محمدبن علیبن حسین صدوق، تعلیق: علیاکبر غفاری، منشورات جماعة المدرسین در حوزه علمیه قم مقدسه، ۱۴۰۳ هجری. خلاصة الأقوال، علامه حلی، حسنبن یوسفبن مطهر، تصحیح: شیخ جواد قیومی، مؤسسه النشر الإسلامی، چاپ اول، ۱۴۱۷ هجری. الدر المنثور فی التفسیر بالمأثور، جلالالدین عبدالرحمنبن ابیبکر سیوطی، دارالفکر بیروت – لبنان. دلائل الإمامة، محمدبن جریربن رستم طبری، تصحیح: قسم الدراسات الإسلامیة، مؤسسه البعثة - قم، چاپ اول، ۱۴۱۳ هجری. دلائل النبوة، ابونعیم احمدبن عبداللهبن احمد اصفهانی، تصحیح: د. محمد رواش قلعهجی، دار النفائس - بیروت، چاپ دوم، ۱۹۸۶ میلادی. ذوبالنضار، جعفربن محمدبن جعفر ابننما حلی، تصحیح: فارس حسون کریم، مؤسسه النشر الاسلامی وابسته به جماعة المدرسین در قم مقدسه، چاپ اول، ۱۴۱۶ هجری. الرد على المتعصب العنید المانع من ذم یزید، عبدالرحمنبن علیبن محمد ابنجوزی، تصحیح: د. هیثم عبدالسلام محمد، دار الکتب العلمیة - بیروت، چاپ اول، ۲۰۰۵ میلادی. روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم والسبع المثانی، شهابالدین محمود آلوسی بغدادی، چاپ دار احیاء التراث العربی – بیروت. سر السلسلة العلویة، ابونصر سهلبن عبدالله بخاری، تعلیق: محمد صادق بحرالعلوم، انتشارات الشریف الرضی – قم، چاپ اول، ۱۹۶۲ میلادی. سلسلة الأحاديث الصحیحة، محمد ناصرالدین آلبانی، مکتبة المعارف للنشر و التوزیع – ریاض، چاپ اول، ۲۰۰۲ میلادی. سیر أعلام النبلاء، ذهبی، تصحیح: شعیب الأرنووط، حسین الأسد، مؤسسه الرسالة - بیروت، چاپ نهم، ۱۹۹۳ میلادی. شرح الأخبار فی فضائل الأئمة الأطهار، نعمانبن محمد مغربی، مؤسسه النشر الاسلامی وابسته به جماعة المدرسین در قم مشرفه، چاپ دوم، ۱۴۱۴ هجری. شرح أصول الكافی، محمد صالح مازندرانی، تصحیح: ابوالحسن شعرانی، دار احیاء التراث العربی – بیروت، چاپ اول، ۲۰۰۰ میلادی. شرح المقاصد فی علم الكلام، تفتازانی، دار المعارف النعمانیه – پاکستان، چاپ اول، ۱۹۸۱ میلادی. شرح نهجالبلاغة، ابنابیالحدید، تصحیح: محمد ابوالفضل ابراهیم، دار احیاء التراث العربی، چاپ اول، ۱۹۵۹ میلادی. صحیح البخاری، محمدبن اسماعیل، دار الفكر للطباعة والنشر والتوزیع، ۱۹۸۱ میلادی. صحیح مسلم، مسلمبن حجاج قشیری، دار الفكر - بیروت. الصحیفة السجادیة، ادعیه امام زینالعابدین(ع)، دفتر نشر الهادی – قم، چاپ اول، ۱۴۱۸ هجری. الصواعق المحرقة، احمدبن حجر هیتمی مکی، دار الکتب العلمیة – بیروت. الطبقات الكبرى، محمدبن سعد، دار صادر، بیروت. طرائف المقال فی معرفة طبقات الرجال، علیاصغربن محمد بروجردی، تصحیح: مهدی رجائی، مکتبة المرعشی النجفی – قم، چاپ اول، ۱۴۱۰ هجری. عقائد الاسلام، سید احمد الحسن، انتشارات أنصار الإمام المهدی(ع). علل الشرائع، محمدبن علیبن حسین، منشورات المکتبة الحیدریة و مطبعتها - نجف اشرف، ۱۹۶۶ میلادی. عمدة الطالب فی أنساب آل ابیطالب، احمدبن علی حسینی "ابن عنبة"، تصحیح: محمد حسن طالقانی، منشورات المطبعة الحیدریة – نجف اشرف، چاپ دوم، ۱۹۶۱ میلادی. عمدة القاري شرح صحیح البخاری، محمودبن احمدبن موسی حنفی بدرالدین عینی، دار احیاء التراث العربی - بیروت. عوالم العلوم و المعارف و الأحوال من الآیات و الأخبار و الأقوال، معروف به «عوالم - الامام الحسین»، شیخ محدث عبدالله بحرانی، تصحیح و نشر: مدرسه الامام المهدی(ع) - قم مقدسه، چاپ اول، ۱۴۰۷ هجری. عیون أخبار الرضا(ع)، محمدبن علیبن حسین «صدوق»، تعلیق: شیخ حسین الاعلمی، مؤسسه الاعلمی للمطبوعات – بیروت، ۱۹۸۴ میلادی. عیون الأخبار، ابو محمد عبداللهبن مسلمبن قتیبه دینوری، تعلیق و مقدمه: د. یوسف علی طویل، منشورات دار الکتب العلمیة - بیروت، چاپ سوم، ۲۰۰۳ میلادی. الغارات، ابراهیمبن محمد ثقفی کوفی، تصحیح: سید جلالالدین حسینی، چاپ به شیوه افست در مطابع بهمن. الغیبة، محمدبن الحسن طوسی، تصحیح: شیخ عبادالله طهرانی، شیخ علی احمد ناصح، مؤسسه المعارف الاسلامیة - قم، چاپ اول، ۱۴۱۱ هجری. الغیبة، محمدبن ابراهیم نعمانی، تصحیح: فارس حسون کریم، منشورات انوار الهدی – قم، چاپ اول، ۱۴۲۲ هجری. فتح الباری شرح صحیح البخاری، شهابالدین ابنحجر عسقلانی، دار المعرفة للطباعة والنشر - بیروت، چاپ دوم. الفتوح، ابو محمد احمدبن اعثم کوفی، تصحیح: علی شیری، دار الأضواء، چاپ اول، ۱۹۹۱ میلادی. فرحة الغری فی تعیین قبر امیرالمؤمنین(ع)، عبدالكریم ابنطاووس حسنی، تصحیح: تحسین آل سبیب موسوی، مرکز الغدیر للدراسات الاسلامیة، چاپ اول، ۱۹۹۸ میلادی. الفصول المهمة فی معرفة الأئمة، ابنصباغ مالكی، مطبعة العدل – نجف. قاموس الرجال، محمد تقی تستری، تصحیح: مؤسسه النشر الاسلامی وابسته به جماعة المدرسین در قم مشرفه، چاپ اول، ۱۴۲۲ هجری. الكافی، محمدبن یعقوب كلینی، تعلیق: علی اكبر غفاری، دار الكتب الاسلامیة - تهران. الكامل في التاريخ، علیبن ابی الكرم ابناثیر، دار صادر - بیروت، ۱۹۶۵ میلادی. كتاب الأربعين، محمد طاهر قمی شیرازی، تصحیح: مهدی رجائی، مطبعة الامیر – قم، چاپ اول، ۱۴۱۸ هجری. كتاب سلیمبن قیس الهلالی، تصحیح: محمد باقر انصاری، مطبعة نكارش - قم، چاپ اول، ۱۴۲۲ هجری. الكشاف عن حقائق غوامض التنزیل، جارالله محمودبن عمر زمخشری، شركه مكتبة و مطبعة البابی الحلبي، ۱۹۶۶ میلادی. كشف الغمة في معرفة الأئمة، علیبن عیسی اربلی، دار الكتاب الاسلامی – بیروت. كفاية الأثر، علیبن محمدبن علی خزاز قمی، تصحیح: عبداللطیف حسینی، مطبعة الخیام – قم، ۱۴۰۱ هجری. الكنى والألقاب، شیخ عباس قمی، مقدمه: محمد هادی الامینی، مكتبة الصدر - تهران. مجمع الزوائد و منبع الفوائد، نورالدین علیبن ابیبکر هیثمی، دار الکتب العلمیة - بیروت، ۱۹۸۸ میلادی. مدينة معاجز الأئمة الاثني عشر و دلائل الحجج على البشر، سید هاشمبن سلیمان بحرانی، تصحیح: عزتالله همدانی، مؤسسه المعارف الاسلامیة، چاپ اول، ۱۴۱۳ هجری. مروج الذهب و معادن الجواهر، علیبن حسین مسعودی، منشورات دار الهجرة - قم، چاپ دوم، ۱۹۸۴ میلادی. المستدرك على الصحيحين، ابوعبدالله حاکم نیشابوری، تصحیح: یوسف عبدالرحمن مرعشلی. مستدركات علم رجال الحديث، شیخ علی نمازی شاهرودی، چاپخانه شفق - تهران، ناشر: ابنالمؤلف، چاپ اول، ۱۴۱۲ هجری. المسترشد في إمامة أمير المؤمنين عليبن أبيطالب (عليهالسلام)، محمدبن جریربن رستم طبری، تصحیح: احمد المحمودی، مؤسسه الثقافة الاسلامیة لكوشانبور، چاپ اول، ۱۴۱۵ هجری. مسند أبييعلى، احمدبن علیبن مثنی تمیمی، تصحیح: حسین سلیم اسد، دار المأمون للتراث – بیروت. مسند أحمد، احمدبن حنبل، دار صادر - بیروت. مسند احمدبن حنبل، تصحیح علامه شعیب ارنؤوط، مؤسسه الرسالة للطباعة و النشر و التوزیع – بیروت. مسند زيدبن علي، منشورات دار مكتبة الحیاة، بیروت - لبنان. المطالب العالية بزوائد المسانيد الثمانية، ابنحجر عسقلانی، تصحیح: عبدالقادربن عبدالكریمبن عبدالعزیز. معالم المدرستين، مرتضی عسکری، مؤسسه النعمان للطباعة و النشر و التوزیع – بیروت، ۱۹۹۰ میلادی. معجم البلدان، یاقوتبن عبدالله حموی، دار إحیاء التراث العربی - بیروت، ۱۹۷۹ میلادی. معجم رجال الحديث، ابوالقاسم خوئی، چاپ منقح و افزوده، چاپ پنجم، ۱۹۹۲ میلادی. المعجم الكبير، ابو القاسم سلیمانبن احمد طبرانی، تصحیح: حمدی عبدالمجید السلفی، دار إحیاء التراث العربی، چاپ دوم. مقاتلالطالبيين، ابوالفرج اصفهانی، مقدمه: کاظم مظفر، منشورات المطبعة الحیدریة در نجف، ۱۹۶۵ میلادی. الملل والنحل، ابوالفتح محمدبن عبدالكریم شهرستانی، تصحیح: محمد سید كیلانی، دار المعرفة – بیروت. مناقب آل أبيطالب، محمدبن علی ابنشهراشوب، تصحیح و شرح و مقابله: کمیتهای از اساتید نجف اشرف، المطبعة الحیدریة - نجف اشرف، ۱۹۵۶ میلادی. المنتظم في تاريخ الملوك والأمم، ابوالفرج عبدالرحمنبن علیبن محمد ابنالجوزی، تحقیق و بررسی: محمد عبدالقادر عطا، مصطفی عبدالقادر عطا، دار الکتب العلمیة - بیروت، چاپ اول، ۱۹۹۲ میلادی. من لا يحضره الفقيه، محمدبن علیبن حسین صدوق، تصحیح و تعلیق: علیاکبر غفاری، مؤسسه النشر الاسلامی وابسته به جماعة المدرسین در قم مشرفه، چاپ دوم، ۱۴۰۴ هجری. المنح المكية في شرح الهمزية، شهابالدین احمدبن محمدبن علیبن حجر هیتمی، تصحیح: احمد جسام المحمد، دار المنهاج – بیروت، چاپ دوم، ۲۰۰۵ میلادی. موسوعة المصطفى والعترة، حسین شاکری، نشر الهادی – قم، چاپ اول، ۱۴۱۷ هجری. نزل الأبرار بما صح من مناقب أهل البيت الأطهار، محمدبن معتمدخان بدخشانی، تصحیح: د. محمد هادی امینی، مطابع نقش جهان – تهران، چاپ اول، ۱۴۰۳ هجری. نهاية الإرب في فنون الأدب، احمدبن عبدالوهّاب نُویری، وزارت فرهنگ و ارشاد قومی، مؤسسه المصریة العامة للتألیف و الترجمة و الطباعة و النشر. نهج البلاغة، خطب امام علی(ع)، تصحیح: د. صبحی صالح، چاپ اول، ۱۹۶۷ میلادی. الوافي، محمد محسن "فیض کاشانی"، تصحیح: ضیاءالدین حسینی، منشورات کتابخانه امام امیرالمؤمنین(ع) العامة – اصفهان، چاپ اول، ۱۴۰۶ هجری. الوافي بالوفيات، صفدی، تصحیح: احمد ارنؤوط و ترکی مصطفى، دار إحیاء التراث - بیروت. وسائل الشيعة، محمدبن الحسن حر عاملی، تصحیح: مؤسسه آلالبیت علیهمالسلام لإحیاء التراث - قم مقدسه، چاپ دوم، ۱۴۱۴ هجری. ينابيع المودة لذوي القربى، شیخ سلیمانبن ابراهیم قندوزی، تصحیح: سید علی جمال اشرف حسینی، نشر دار الأسوة للطباعة و النشر، چاپ اول، ۱۴۱۶ هجری.پا ورقی ها
[1] . از گفتوگویی خصوصی با سید احمد الحسن.
[2] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، ج ۴، ص ۳۶۴ و ۳۶۵.
[3] . والی در آن زمان عثمانبن محمدبن ابوسفیان بود، که پس از عزل «اشدق» در سال ۶۱ هجری و سپس عزل «ولیدبن عتبه» به این سمت گماشته شد. علت عزل «اشدق» سستی او در مقابله با حرکت ابنزبیر در مکه بود. مراجعه کنید به: تاریخ طبری، ج ۴، ص ۳۶۳ - ۳۶۶.
[4] . عمرو برادر عبداللهبن زبیر بود، اما با او اختلاف داشت و نسبت به عبدالله و طرفدارانش بسیار سختگیر بود.
[5] . مراجعه کنید به: انسابالأشراف، بلاذری، ج ۵، ص ۳۰۴ - ۳۱۳.
[6] . بلاذری نوشته است: «هیثم گفت: سعد - غلام عتبةبن ابوسفیان - با پنجاه تن از یارانش در طائف پناه گرفت. ابنزبیر آنها را از پناهگاه بیرون کشید و داخل حرم گردن زد. ابنعمر گفت: «سبحانالله، چقدر این مرد نادان است! بدانید هرکس در حرم کسی را بکشد، خودش نیز باید در حرم کشته شود.» و ابنعباس گفت: «اگر قاتل پدرم را هم در حرم میدیدم او را نمیکشتم.» انسابالأشراف، ج ۵، ص ۳۱۹.
[7] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، ج ۴، ص ۳۷۰، ۳۷۲؛ مروج الذهب، مسعودی، ج ۳، ص ۲۶۷.
[8] . طبری دربارﮤ انتصاب عثمانبن محمدبن ابوسفیان بهعنوان والی مدینه - پس از عزل ولیدبن عتبه بهدلیل خشونتهایش - مینویسد: عثمان به جوانی، لهو و لعب، و ناآشنایی با امور حکومت شهره بود. او هیئتی از اشراف مدینه - از جمله عبداللهبن حنظله، عبداللهبن ابوعمروبن مغیرﮤ مخزومی، منذربن زبیر و دیگران - را نزد یزید فرستاد. وقتی آنها از شام بازگشتند، در میان مردم مدینه گفتند: «ما از نزد مردی آمدیم که دینی ندارد؛ شراب مینوشد، با نغمهزنان مینشیند، کنیزکان در حضورش مینوازند، با سگها بازی میکند، و با جوانان ناباب همنشین است. ما برای شما گواهی میدهیم که بیعت او را خلع کردهایم.» پس مردم نیز با آنان همراه شدند. مراجعه کنید به: تاریخ طبری، ج ۴، ص ۳۶۸.
[9] . تاریخ مدینة دمشق، ابنعساکر، ج ۲۷، ص ۴۲۹؛ المنتظم فی تاریخ الملوک و الأمم، ابنجوزی، ج ۶، ص ۱۹.
[10] . برخی مورخان گفتهاند عبداللهبن زبیر، عبداللهبن حنظله را بهعنوان والی مدینه منصوب کرده بود. مراجعه کنید به: الفتوح، ابناعثم کوفی، ج ۵، ص ۱۵۷.
[11] . الامامة و السیاسة، ابنقتیبه، ج ۱، ص ۲۲۹، به تحقیق علی شیری.
[12] . حافظبن حجر گفته است: «ابوبکربن ابوخَیثَمه با سند صحیح از جویریةبن أسماء نقل کرده است که گفت: از بزرگان مدینه شنیدم میگفتند: «زمانی که معاویه در حال احتضار بود، یزید را فراخواند و به او گفت: "تو با مردم مدینه روزی خواهی داشت؛ اگر چنین کردند، مسلمبن عقبه را بر آنان بتازان، که من از خیرخواهی او آگاه شدهام." پس از آنکه یزید به خلافت رسید، عبداللهبن حنظله با گروهی نزد او رفتند. یزید با آنان به نیکی رفتار کرد و به آنان پاداش داد. اما وقتی آنها بازگشتند مردم را علیه یزید تحریک کردند، او را نکوهش کردند و مردم را به خلع او فراخواندند و آنان نیز این دعوت را پذیرفتند. خبر این ماجرا به یزید رسید و او مسلمبن عقبه را بهسوی مدینه فرستاد. مردم مدینه با لشکری بزرگ به استقبال سپاه شام رفتند. شامیان از رویارویی با آنها بیم داشتند و از جنگ با آنان ناخشنود بودند. اما هنگامی که نبرد درگرفت، صدای تکبیر از درون مدینه شنیده شد؛ زیرا بنیحارثه، گروهی از شامیان را از طرف خندق وارد مدینه کرده بودند. مردم مدینه برای دفاع از خانوادههایشان جنگ را رها کردند و به شهر بازگشتند. آنها شکست خوردند و بسیاری کشته شدند. مسلم مردم را وادار کرد با یزید بیعت کنند، بهگونهای که گویی آنان بندگان یزیدند و او در جان و مال و خانوادههایشان اختیار تام دارد.»
طبرانی از محمدبن سعیدبن رمانه روایت کرده است: معاویه هنگام مرگ به یزید گفت: «من سرزمینها را برایت مهیا و مردم را آماده کردهام، و جز از اهل حجاز نگرانی ندارم. اگر از جانب آنان نگران شدی، مسلمبن عقبه را بهسویشان روانه کن، که من او را آزمودهام و خیرخواهیاش را دیدهام. سپس یزید - پس از مخالفت مردم با او - مسلم را فراخواند و او مدینه را سه روز برای سپاهیانش مباح ساخت؛ آنگاه مردم را به بیعت با یزید واداشت؛ بهگونهای که گفتند، ما بندگان یزید هستیم، چه در طاعت خدا و چه در نافرمانیاش.» فتحالباری، ج ۱۳، ص ۶۰ و ۶۱.
روایت جویریةبن أسماء را شماری از مورخان نقل کردهاند، ازجمله: تاریخ مدینة دمشق، ابنعساکر، ج ۵۸، ص ۱۰۴ و ۱۰۵؛ تاریخ طبری، ج ۴، ص ۳۸۰؛ انسابالأشراف، بلاذری، ج ۵، ص ۳۳۴؛ تاریخ خلیفةبن خیاط، ص ۱۸۲؛ البدایة و النهایة، ابنکثیر، ج ۸، ص ۲۴۲؛ و دیگران.
همچنین مراجعه کنید به: الامامة و السیاسة، ابنقتیبه، که گفته است: «معاویه به یزید وصیت کرد و گفت: "اگر از سوی مردم مدینه بیم داشتی یا کسی از آنان علیه تو شورید، بهسراغ اعور بنیمره، مسلمبن عقبه برو." پس یزید او را فراخواند و گفت: «با این سپاه بهسوی مدینه حرکت کن ...» الکامل في التاریخ، ابناثیر، ج ۴، ص ۱۱۲ نیز همانند آن را آورده است.
[13] . انسابالأشراف، بلاذری، ج ۵، ص ۳۲۲ و ۳۲۳؛ تاریخ طبری، ج ۴، ص ۳۷۲.
[14] . انسابالأشراف، بلاذری، ج ۵، ص ۳۲۳.
[15] . الامامة و السیاسة، ابنقتیبه، ج ۱، ص ۲۳۲.
[16] . ابنقتیبه نقل کرده است که یزید (لعنةاللهعلیه) مسلمبن عقبه را فراخواند و به او گفت: «با این سپاه بهسوی مدینه برو، و اگر خواستی تو را معاف میکنم، زیرا تو را بیمار و ناتوان میبینم.» مسلم گفت: «تو را به خدا سوگند میدهم مرا از اجری که خدا برایم فرستاده است محروم نگردان!» الامامة و السیاسة، ج ۱، ص ۲۳۱.
[17] . تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۲۵۰.
[18] . احادیث دربارﮤ حرمت مدینه بسیارند؛ دو نمونه از این احادیث:
* رسول خدا(ص) فرمود: «خدایا، ابراهیم مکه را حرم قرار داد و آن را منطقهای امن ساخت و من نیز مدینه را حرم قرار دادم؛ در میان دو کوه آن خونی نباید ریخته شود، سلاح برای جنگ در آن حمل نشود، و درختی در آن قطع نگردد مگر برای خوراک دام.» صحیح مسلم، ج ۴، ص ۱۱۷.
* رسول خدا(ص) فرمود: «هرکس قصد بدی به مردم این شهر (یعنی مدینه) داشته باشد خداوند او را مانند نمک در آب ذوب خواهد کرد.» صحیح مسلم، ج ۴، ص ۱۲۱؛ مسند احمد، ج ۱، ص ۱۸۰.
[19] . استقرار سپاه اموی در منطقۀ «حرّه» و ورود به مدینه از سمت شرق، با مشورتی انجام شد که عبدالملکبن مروان به مسلمبن عقبه داده بود، و این زمانی بود که سپاه شام با امویانِ راندهشده از مدینه در منطقۀ «وادیالقرى» دیدار کردند. مراجعه کنید به: تاریخ طبری، ج ۴، ص ۳۷۳. بسیاری از مورخان بازگشت مروان و پسرش عبدالملک را به همراه سپاه اموی ذکر کردهاند، با این هدف که به گفتۀ خودشان انتقامشان را از مردم مدینه بگیرند. برای نمونه، مراجعه کنید به: الامامة و السیاسة، ابنقتیبه، ج ۱، ص ۲۳۲.
[20] . حنظله، همان حنظلةبن ابوعامر از انصار (قبیلۀ اوس) است که در سال ۳ هجری در نبرد اُحد شهید شد. او در حالی در جنگ شرکت کرد که غسل جنابت نکرده بود، و پیامبر(ص) خبر داد فرشتگان او را غسل دادهاند. ازاینرو به «غسیلالملائکه» معروف شد. این موضوع در منابع اسلامی شناختهشده و مشهور است. شیخ صدوق گفته است: «حنظلةبن ابوعامر راهب در احد شهید شد و پیامبر(ص) دستور نداد او را غسل دهند، بلکه فرمود: "دیدم فرشتگان میان آسمان و زمین، حنظله را با آب موجود در ابرها در ظرفهایی از نقره غسل میدادند." ازاینرو به او لقب غسیلالملائکه داده شد.» من لا یحضره الفقیه، ج ۱، ص ۹۷.
[21] . منابع تاریخی جزئیات فراوانی را از رخدادهای این واقعه روایت کردهاند. برای نمونه، مراجعه کنید به: تاریخ طبری، ج ۴، ص ۳۷۳ - ۳۸۰؛ الامامة و السیاسة، ابنقتیبه، ج ۱، ص ۲۳۳ - ۲۴۲؛ مروجالذهب، مسعودی، ج ۳، ص ۶۹ - ۷۱؛ البدایة و النهایة، ابنکثیر، ج ۸، ص ۲۳۸ - ۲۴۴.
[22] . الامامة و السیاسة، ابنقتیبه، ج ۱، ص ۲۴۰.
[23] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، ج ۴، ص ۳۷۱.
ابناثیر گفته است: «یزید شخصی را نزد عبیداللهبن زیاد فرستاد و به او فرمان داد بهسوی مدینه حرکت کند و عبداللهبن زبیر را در مکه محاصره کند. اما عبیدالله گفت: «به خدا سوگند، من این دو کار را برای فاسق جمع نمیکنم؛ کشتن فرزند رسول خدا و حمله به کعبه.» سپس نامهای برای یزید فرستاد و عذر خواست. پس یزید، مسلمبن عقبه مری را فرستاد، و او کسی بود که به سبب شدت جنایتهایش به «مُسرف» (اسرافکار) شهرت یافت... . الکامل في التاریخ، ج ۴، ص ۱۱۱ و ۱۱۲.
[24] . مراجعه کنید به: روز حسین، جلد دوم، مبحث «چه کسی حسین(ع) را کشت؟»
[25] . مراجعه کنید به: مروجالذهب، مسعودی، ج ۳، ص ۶۹؛ التنبیه و الاشراف، مسعودی، ص ۳۰۴.
[26] . طبری در ضمن حوادث سال ۳۹ هجری نقل کرده است: «در این سال، معاویه، سفیانبن عوف را با شش هزار نفر فرستاد و به او دستور داد به هیت برود، آنجا را غارت کند و به آن یورش برد. سپس بهسوی انبار و مدائن برود و به مردم آنجا حملهور شود؛ و او نیز حرکت کرد ... .» تاریخ طبری، ج ۴، ص ۱۰۳.
ازجمله توصیههای معاویه به او چنین بود: «ای سفیان، این غارتهای اهل عراق، دلهایشان را مرعوب میسازد و هرکدام از آنان را که به ما تمایل دارد جسورتر و از یارانشان جدا میسازد، و هرکسی را که از آینده میترسد بهسوی ما دعوت میکند؛ هر روستایی را که از آن عبور میکنی ویران کن، و هرکس را که با تو همعقیده نیست به قتل برسان، و اموال را غارت کن؛ زیرا غارت - مثل کشتار - است و دلها را بیشتر به درد میآورد.» الغارات، ثقفی، ج ۲، ص ۴۶۶ و ۴۶۷.
[27] . مراجعه کنید به: انسابالأشراف، بلاذری، ج ۵، ص ۳۲۷.
[28] . الامامة و السیاسة، ابنقتیبه، ج ۱، ص ۲۳۴.
[29] . منبع قبلی، ج ۱، ص ۲۳۷ و ۲۳۸.
[30] . البدایة و النهایة، ابنکثیر، ج ۸، ص ۲۴۲.
[31] . منبع قبلی، ج ۶، ص ۲۶۲.
[32] . الامامة و السیاسة، ابنقتیبه، ج ۱، ص ۲۳۴.
[33] . انسابالأشراف، بلاذری، ج ۵، ص ۳۲۷.
[34] . منبع قبلی، ج ۵، ص ۳۳۴.
[35] . الامامة و السیاسة، ابنقتیبه، ج ۱، ص ۲۳۵.
[36] . مراجعه کنید به: الامامة و السیاسة، ابنقتیبه، ج ۱، ص ۲۳۵.
[37] . مراجعه کنید به: البدایة و النهایة، ابنکثیر، ج ۸، ص ۲۴۱.
[38] . الامامة و السیاسة، ابنقتیبه، ج ۱، ص ۲۳۴ و ۲۳۵.
[39] . منبع قبلی، ج ۱، ص ۲۳۷.
[40] . منبع قبلی، ج ۱، ص ۲۳۶. صواع: ظرفی است که با آن آب مینوشند.
[41] . تردیدی نیست که دلیل این رفتار، وفاداری او به آلمحمد و موضع مخالفش با انحراف و ظلم و ستم امویان بود؛ زیرا محبت و گرایش ابوسعید به امیرالمؤمنین علی و فرزندانش (صلوات خدا بر او) شناختهشده است.
[42] . الامامة و السیاسة، ابنقتیبه، ج ۱، ص ۲۳۶.
[43] . منبع قبلی، ج ۱، ص ۲۳۸.
[44] . البدایة و النهایة، ابنکثیر، ج ۸، ص ۲۴۱.
[45] . تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۲۵۰.
[46] . المنتظم فی تاریخ الملوک و الأمم، ابنجوزی، ج ۶، ص ۱۵.
[47] . معجمالبلدان، یاقوت حموی، ج ۲، ص ۲۴۹.
[48] . انسابالأشراف، بلاذری، ج ۵، ص ۳۳۵؛ تاریخ طبری، ج ۴، ص ۳۸۱.
[49] . تاریخ یعقوبی، ج ۲، ص ۲۵۰ و ۲۵۱.
[50] . المنتظم فی تاریخ الملوک و الأمم، ابنجوزی، ج ۶، ص ۱۵.
[51] . سورﮤ نساء، آیۀ ۹۳.
[52] . الامامة و السیاسة، ابنقتیبه، ج ۱، ص ۲۳۵.
[53] . مراجعه کنید به: انسابالأشراف، بلاذری، ج ۵، ص ۲۳۴. آمده است: «مسلم درحالیکه به بیماری سل مبتلا بود از مدینه خارج شد. او درگذشت و در مشلَّل دفن شد، و فرماندهی سپاهش را به حصین بن نمیر سپرد.»
[54] . مراجعه کنید به: منبع قبلی، ج ۵، ص ۳۳۱ و ۳۳۲.
[55] . مراجعه کنید به: التنبیه و الإشراف، مسعودی، ص ۳۰۶. گفته است: «این واقعه از بزرگترین حوادث اسلام و از سنگینترین مصیبتها پس از کشته شدن حسینبن علیبن ابیطالب بود.»
[56] . ابنکثیر - که به تعصب به بنیامیه و دفاع از آنان مشهور است - مینویسد: «سپس مسلمبن عقبه - که سلف او را مسرفبن عقبه مینامند - مدینه را بهمدت سه روز مباح کرد، همانطور که یزید به او دستور داده بود. خداوند به او خیر ندهد. او جمع زیادی از اشراف و قاریان مدینه را کشت، اموال زیادی را غارت کرد، و - طبق گفتۀ بسیاری از تاریخنگاران - فساد و شرّی بزرگ در مدینه پدید آمد.» البدایة و النهایة، ج ۸، ص ۲۴۱.
[57] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، ج ۴، ص ۵۱۳.
[58] . مؤثر در دنیا: زیرا اگر آنان - که هزاران نفر بودند - حسین را یاری میکردند، روند حوادث تغییر میکرد و وقایع به آن صورت پیش نمیرفت. در نتیجه، آن واقعه اساساً در سرزمینشان روی نمیداد و آن بلاها بر سرشان نمیآمد.
و مؤثر در آخرت: زیرا اسامی آنان در فهرست یاران حسین ثبت میشد، و این چه شرافت بزرگی است؛ و فرقی نمیکرد به پیروزی میانجامید یا به شهادت؛ زیرا در هر دو صورت فتحی الهی خواهد بود که تنها نصیب افرادی میشود که از توفیق عظیم الهی برخوردار باشند.
[59] . هدف از تعیین حجت و خلیفۀ الهی (امام، رسول یا نبی) اقامۀ حجت بر خلق است. حقتعالی میفرماید: (لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ) (سورﮤ نساء، آیۀ ۱۶۵) (تا مردم پس از آمدن فرستادگان، علیه خدا حجتی نداشته باشند).
امام علی(ع): «خدایا زمین را از حجتی از جانب خودت بر خلق خالی مگذار، چه آشکار باشد و چه پنهان و دور از انظار؛ تا حجتها و دلایل روشن تو باطل نشود.» عللالشرائع، شیخ صدوق، ج 1، ص 195.
امام صادق(ع): «اگر مردم فقط دو نفر باشند، یکی از آن دو امام است» و فرمود: «آخرین کسی که میمیرد امام است تا هیچکس در برابر خداوند عزوجل عذری نداشته باشد که او را بدون حجت رها کرده است.» عللالشرائع، شیخ صدوق، ج 1، ص 196.
احمد الحسن میفرماید: «زیرا تنصیب خلیفه با هدف اقامۀ حجت و رفع عذر صورت میگیرد و این هدف در هر حال جاری است، چه پذیرندهای وجود داشته باشد و چه نباشد. همچنین برای نجات مکلفان از غفلت است، با یادآوری و دعوت به پذیرفتن ارادﮤ خداوند که از طریق خلیفهاش در زمین به آنان میرسد ... .» عقائد الإسلام، ص ۳۶، پاورقی ۴.
[60] . برای مثال، مراجعه کنید به: تاریخ الطبری، ۴ / ۳۷۲.
[61] . مروجالذهب، مسعودی، ج ۳، ص ۷۰ و ۷۱.
[62] . مروانبن حکم نقش بزرگی در تحریک علیه امام حسین(ع) داشت، و والی وقت مدینه - ولیدبن عتبه - را به کشتن امام در صورت پافشاری بر نپذیرفتن بیعت ترغیب میکرد. برای اطلاع بیشتر، مراجعه کنید به: روز حسین، جلد اول، وقایع بیعت یزید در مدینه.
[63] . تاریخ الطبری، ج ۴، ص ۳۷۲.
[64] . الامامة و السیاسة، ابنقتیبه، ج ۱، ص ۲۳۰ و ۲۳۱.
[65] . الأغاني، ابوالفرج اصفهانی، ج ۱، ص ۵۳.
[66] . انسابالأشراف، بلاذری، ج ۵، ص ۳۳۸.
[67] . منبع قبلی.
[68] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، ۴ / ۳۸۳.
[69] . انسابالأشراف، بلاذری، ۵ / ۳۴۴.
[70] . مراجعه کنید به: انسابالأشراف، بلاذری، ۵ / ۳۴۹؛ تاریخ طبری، ۴ / ۳۸۳.
[71] . او حجر اسماعیل را داخل بنای کعبه قرار داد، به دلیل حدیثی از عایشه که گفته است: «رسول خدا به من فرمود: اگر قوم تو تازهمسلمان نبودند، من کعبه را خراب میکردم و آن را براساس بنای ابراهیم میساختم؛ زیرا قریش هنگام بنای کعبه، آن را کوچکتر ساختند، و برای آن پشتی (دیواری) قرار دادند.» صحیح مسلم، ۴ / ۹۷. همچنین برای کعبه دو در قرار داد: یکی برای ورود و دیگری برای خروج؛ و حجرالاسود را با دست خودش در جایش نهاد و آن را با نقره محکم کرد، زیرا ترک برداشته بود. ارتفاع کعبه را از ۱۷ ذراع به ۲۷ ذراع افزایش داد و وسعت آن را ۱۰ ذراع بیشتر کرد. دیوارهایش را با مُشک خوشبو ساخت و آن را با دیبا پوشاند. مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 4/ ۴۸۳؛ انسابالأشراف، بلاذری، 5 / ۳۴۹؛ البدایة و النهایة، ابنکثیر، ۸ / ۲۷۵.
[72] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، ۵ / ۳۵؛ مروج الذهب، مسعودی، ۳ / ۸۳؛ البدایة و النهایة، ابنکثیر، ۶ / ۲۶۵.
[73] . ابنکثیر گفته است: «وقتی ماجرای مسلمبن عقیل و کشته شدن او بهدست ابنزیاد پیش آمد، مختار در همان زمان در کوفه بود. ابنزیاد شنید که مختار میگوید: «به یاری مسلم برخواهم خاست و خونخواه او خواهم شد.» پس او را احضار کرد و با چوبی که در دست داشت به چشمش زد و آن را کور کرد. سپس فرمان زندانی شدنش را صادر کرد. هنگامی که خواهر مختار از زندانی شدنش باخبر شد، به شدت گریست و ناراحت شد. او همسر عبداللهبن عمربن خطاب بود؛ پس عبدالله نامهای به یزیدبن معاویه نوشت و از او خواست در آزادی مختار شفاعت کند. یزید به ابنزیاد نامهای فرستاد به این مضمون: «همین که این نامه به دستت رسید مختاربن عبید را از زندان آزاد کن.» و ابنزیاد ناگزیر شد مختار را آزاد کند و به او گفت: «اگر تا سه روز دیگر تو را در کوفه ببینم، گردنت را خواهم زد.» مختار به حجاز رفت درحالیکه میگفت: «به خدا قسم، بندبندِ انگشتان عبیداللهبن زیاد را قطع خواهم کرد و به خونخواهی حسینبن علی همانگونه کشتار خواهم کرد که برای [ریختن] خون یحییبن زکریا کشته شدند.»
پس از آنکه قدرت عبداللهبن زبیر بالا گرفت، مختاربن عبید با او بیعت کرد و یکی از فرماندهان بزرگ او شد. زمانی که حصینبن نمیر با شامیان ابنزبیر را محاصره کرد، مختار در راه دفاع از ابنزبیر به شدت جنگید. اما وقتی از مرگ یزیدبن معاویه و آشفتگی اوضاع عراق باخبر شد، نسبت به ابنزبیر دلزده شد و از حجاز خارج شد و بهسوی کوفه حرکت کرد. او روز جمعه درحالیکه مردم آمادﮤ نماز بودند وارد کوفه شد. هرجا میگذشت سلام میداد و میگفت: «بشارت باد بر شما به پیروزی ...» البداية والنهاية، ۲۷۳ و ۲۷۴.
[74] . محمدبن حنفیه بیعت با ابنزبیر را نمیپذیرفت، مگر آنکه همۀ مردم با او بیعت کنند. به همین خاطر، ابنزبیر پیوسته از او بدگویی میکرد و به او طعنه میزد. مراجعه کنید به: الكامل في التاريخ، ابنالأثير، ۴ / ۲۴۹.
[75] . مراجعه کنید به: انسابالأشراف، البلاذري، ۵ / ۳۵۲ و ۳۵۳.
[76] . مراجعه کنید به: الاستيعاب، ابنعبد البر، ۳ / ۹۰۶؛ و الذهبي، سير أعلام النبلاء، ۲ / ۲۸۸ و ۷ / ۲۹. این افراد او را خلیفه نامیدهاند بر پایۀ این باور که خلافت براساس «انتخاب مردم» یا «غلبه» تحقق مییابد، نه براساس تنصیب الهی.
[77] . مراجعه کنید به: تاریخ الطبری، ۵ / ۲۹ – ۳۴.
[78] . مراجعه کنید به: تاریخ الطبری، ۴ / ۳۸۳.
[79] . گفتههای برخی از مورخان و محدثان دربارﮤ علت هلاکت یزید بن معاویه:
* بلاذری: «از ابنعیاش روایت شده است که گفت: یزید درحالیکه مست بود برای شکار به حوالی حوّارین رفت. سوار شد و در پیشاپیش او الاغی وحشی بود که میمونی بر آن سوار کرده بود، و آن الاغ را میتاخت ... که ناگاه افتاد و گردنش شکست.» انسابالأشراف، ۵ / ۲۸۷.
* ابنحُبان: «یزیدبن معاویه در روستای حوّارین از روستاهای دمشق در چهاردهم ربیعالاول سال ۶۴ هجری درحالیکه ۳۸ ساله بود درگذشت. گفته شده است یزید در یکی از شبها مست شد و به رقص پرداخت؛ پس با سر افتاد و مغزش متلاشی شد و مرد.» الثقات، ۲ / ۳۱۴.
* ابنکثیر: «روایت شده است یزید به آوازهخوانی، شرب خمر، موسیقی، شکار، نگهداری از پسران و کنیزان آوازخوان، سگها، نبرد قوچها، خرسها و میمونها معروف بود و روزی نبود که مست از خواب بیدار نشود. میمون را بر اسب زینشده میبست و آن را با طناب میکشید، و بر سر میمون و غلامانش کلاههایی از طلا مینهاد. در میان اسبها مسابقه میگذاشت، و اگر میمونش میمرد، برایش اندوهگین میشد. گفته شده است سبب مرگش آن بود که میمونی را حمل کرد و او را تحریک میکرد؛ و آن میمون او را گاز گرفت. مطالب دیگری نیز دربارﮤ او نقل شده؛ و خدا به درستی آنها داناتر است.» البداية والنهاية، ۸ / ۲۵۸.
[80] . ابنحجر و الشبراوی از احمدبن حنبل نقل کردهاند. مراجعه کنید به: المنح المكية في شرح الهمزية، ابنحجر، ۵۱۹؛ الإتحاف بحب الأشراف، الشبراوي، ۶۸. ابنحجر گفته است: «یزید به چنان درجهای از فسق و بیتقوایی رسیده بود که وقوع چنین زشتیهایی از او بعید نبود، بلکه امام احمدبن حنبل به کفر او تصریح کرده، و همین کافی است که از عالمی پرهیزکار چون او این سخن برآمده، و او چنین سخنی را جز براساس وقایع صریح و روشن بیان نمیکند.»
[81] . الباعونی الشافعی از او نقل کرده و گفته است: «ابنقُفطی در تاریخ خود گفته است: هنگامی که اسیران اهلبیت به شام رسیدند، یزید برای استقبال آنان بیرون رفت. کودکان و زنان از نسل علی و حسن و حسین را دید که به شام وارد میشدند؛ درحالیکه سرهای شهدا بر نوک نیزهها بود و کاروان بر فراز تپه «ثنیة العقاب» آشکار شده بود. چون یزید آنان را دید، شعر زیر را خواند:
وقتی آن کاروانها پدیدار شدند / و آن سرها بر فراز بلندیهای جیرون درخشیدند
کلاغ بانگ زد، و گفتم: بگویی یا مگویی / من دیون خود را از رسول بازستاندم
یعنی من با کشتن حسین انتقام افرادی را گرفتم که رسول خدا در جنگ بدر از خویشان من کشته بود، مانند عتبه و دیگر نیاکانم! و هرکسی که چنین سخنی بگوید از اسلام نصیبی ندارد و در کفر او هیچ تردیدی نیست.» جواهر المطالب، ۲ / ۳۰۰ و ۳۰۱.
[82] . از الباعونی الشافعی نقل کرده است: «از الکیاهراسی - که از پیشوایان بزرگ بود - دربارﮤ لعن یزیدبن معاویه پرسیده شد. گفت: «یزید از صحابه نبود، در زمان عمربن خطاب متولد شد و مرتکب گناهان کبیرﮤ شناختهشدهای شد.» سپس گفت: «دربارﮤ لعن او، احمدبن حنبل دو قول دارد: یکی با اشاره و یکی بهصراحت؛ و مالک نیز دو قول دارد. اما ما فقط یک قول داریم و آنهم صراحت در لعن است. چگونه لعن جایز نباشد درحالیکه او اهل نردبازی، شکار با یوز، تارک نماز، دائمالخمر، قاتل اهلبیت پیامبر(ص) و کسی است که در اشعارش بهصراحت کفر خود را ابراز کرده است؟» همان، ۳۰۱ و ۳۰۲.
[83] . سبطبن جوزی از او نقل کرده است: «و ابنعقیل گفته است: آنچه به کفر و زندیق بودن یزید دلالت دارد - علاوه بر سبّ و لعن او - اشعار اوست که صریحاً بیانگر الحاد و خباثت باطنی و فساد عقیدﮤ اوست... و سبطبن جوزی اشعار دیگری نیز به آن افزوده و گفته است: اگر این اشعار درست باشد، او بدون تردید کافر است.» تذکرة الخواص، ص۲۹۰.
[84] . ابنجوزی در کتاب «الرد على المتعصب العنید المانع من ذم یزید» دلایلی چون: کشتن امام حسین(ع)، بیاحترامی به سر مبارک آن حضرت، هتک حرمت خانوادهاش و به اسارت گرفتن آنان، و نیز هتک حرمت مدینه و کشتار اهل آن در واقعۀ حرّه را برای استحقاق لعن یزید برشمرده است. مراجعه کنید به نسخۀ تحقیقشده توسط د. هيثم عبدالسلام محمد.
[85] . قاضی ابویعلی و ابنجوزی - به نقل از آلوسی در تفسیر «روح المعانی» - بهصراحت یزید را کافر دانسته و لعن او را جایز شمردهاند. روح المعانی، ۲۶ / ۷۲.
[86] . علامه تفتازانی - به نقل از آلوسی - گفته است: «ما در خصوص یزید نهتنها تردیدی در لعن نداریم، بلکه در عدم ایمان او هم تردیدی نداریم. لعنت خدا بر او و بر یاران و پیروانش باد.» روحالمعانی، ۲۶ / ۷۲.
و نیز تفتازانی گفته است: «و اما ظلم و ستمهایی که بعد از آنان بر اهلبیت پیامبر(ص) جاری شد، به اندازهای آشکار است که هیچ جایی برای پنهان کردنش وجود ندارد، و بهقدری زشت و شنیع است که هیچ عقلی در آن دچار تردید نمیشود؛ چنانکه نزدیک است جمادات و حیوانات به آن گواهی دهند، و هرکه در زمین و آسمان است برایش بگرید، و کوهها در اثر آن فرو ریزند و صخرهها بشکافند؛ و زشتیِ این کردار در گردش ماهها و گذر دوران باقی میماند. پس لعنت خدا بر هرکه آن را انجام داد یا به آن خشنود شد یا برایش تلاش کرد؛ و عذاب آخرت سختتر و پایندهتر است.» شرح المقاصد فی علم الکلام، ۲ / ۳۰۷.
[87] . آلوسی در تفسیر خود گفته است: «و از مله کسانی که بهصراحت یزید را لعن کردهاند جلالالدین سیوطی (علیهالرحمه) است.» روحالمعانی، ۷۲/۲۶.
[88] . او همچنین گفته است: «دیدگاه برگزیده همانی است که ابنجوزی و ابوالحسین قاضی و موافقان آن دو اتخاذ کردهاند.» روحالمعانی، ۷۳/۲۶، به نقل از آلوسی.
[89] . مراجعه کنید به روحالمعانی، آلوسی، 26/72 و 73. در ذیل تفسیر آیۀ (فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ وَتُقَطِّعُوا أَرْحَامَكُمْ * أُولَٰئِكَ الَّذِينَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ) (سورﮤ محمد، آیۀ ۲۲ و ۲۳) (آیا اگر روی برتافتید، انتظار میرود جز این باشد که در زمین فساد کنید و پیوندهای خویشاوندی را بگسلید؟* آناناند که خدا لعنتشان کرده است)، گفته است:
«براساس این نظر، هیچ تردیدی در لعن یزید نیست، چراکه صفات پلید و ارتکاب گناهان کبیرهاش در تمام عمرش بسیار زیاد بوده، و فقط آنچه در مدینه و مکه انجام داد کافی است. طبرانی با سند حسن نقل کرده است: "خدایا، هرکسی که به اهل مدینه ستم کرد و آنان را ترساند تو نیز او را بترسان، و لعنت خدا و فرشتگان و همۀ مردم بر او باد؛ و هیچ فدیه و عوضی از او پذیرفته نخواهد شد." و فاجعۀ بزرگتر آن است که او با اهلبیت چنین کرد، از قتل حسین (بر جدش و بر او درود و سلام) خوشحال شد و اهلبیت او را تحقیر کرد؛ و اینها از نظر معنایی متواترند، حتی اگر جزئیاتشان بهصورت آحاد نقل شده باشد.»
و نیز گفته است: «آنچه به ظن من غالب است این است که این پلید (یزید) رسالت نبی(ص) را باور نداشت. مجموع جنایاتی که در حق اهل حرم خدا و اهل حرم پیامبر(ص) و عترت پاکش در زمان حیات و پس از شهادتشان انجام داد، و نیز رسواییهایی که مرتکب شد، دلالت این کارها بر بیایمانیِ او کمتر از انداختن برگی از قرآن در نجاست نیست. گمان ندارم امر او بر بزرگان مسلمانانِ آن زمان پوشیده بوده باشد، اما آنان مغلوب و مقهور بودند و جز صبر برایشان راهی نبود تا آنچه خدا مقدر کرده بود تحقق یابد؛ و اگر حتی بپذیریم او مسلمان بوده، مسلماً گناهان کبیرهای مرتکب شده که در توصیف نمیگنجد. من بر این باورم که لعن او مشخصاً جایز است؛ حتی اگر گمان شود نظیری در فسق نداشته باشد؛ و بعید است توبه کرده باشد، بلکه احتمال توبهاش از احتمال ایمانش هم ضعیفتر است. ابنزیاد و ابنسعد و جمعی دیگر نیز به او ملحق میشوند؛ پس لعنت خدا بر همهشان، و بر یاران و حامیان و پیروانشان تا روز قیامت، مادام که دیدهای برای اباعبدالله الحسین اشک میریزد.»
[90] . شبْراوی گفته است: «سید سمهودی در کتاب "جواهر العقدین" گفته است: علمای اسلام اتفاق نظر دارند بر جواز لعن کسی که حسین (رضیاللهعنه) را کشته یا دستور به قتل او داده یا آن را جایز دانسته یا از آن راضی بوده است، البته بدون تعیین شخصی خاص.» الإتحاف بحب الأشراف، ص ۶۳.
[91] . مراجعه کنید به: سیر أعلام النبلاء، ۴ / ۳۷ و ۳۸. گفته است: «یزید ناصبی، خشن، سنگدل و بیادب بود. شراب مینوشید و کارهای منکر انجام میداد. حکومتش را با کشتن شهید حسین آغاز کرد و با واقعۀ حرّه به پایان رساند. مردم از او بیزار شدند، عمرش برکتی نداشت، و پس از شهادت حسین، گروهی علیه او قیام کردند؛ مثل مردم مدینه که برای خدا قیام نمودند کردند ... .»
[92] . گفته است: «بدان که اهلسنت در تکفیر یزیدبن معاویه و ولیعهد پس از او اختلاف کردند. گروهی گفتهاند او کافر است؛ به گفتۀ سبطبن جوزی و دیگران که مشهور است وقتی سر حسین نزد یزید آمد، اهل شام را جمع کرد و با چوبدستی به دندانهای او زد و اشعار ابنزبعری را خواند: "ای کاش بزرگانم در بدر شاهد بودند ..." که ابیاتی است معروف، و دو بیت نیز به آن افزود که صراحت در کفر دارد. ابنجوزی - که سبطش از او حکایت کرده - گفته است: «جای تعجب نیست که ابنزیاد با حسین بجنگد، بلکه تعجب از خذلان یزید و زدن چوب به دندانهای حسین و بردن اهلبیت پیامبر بهصورت اسیران بر پشت شترهاست؛ و او کارهای زشتی را که یزید مرتکب شده و مشهور شده است ذکر کرده است.» الصواعق المحرقة، ۲۲۰.
قندوزی نیز در ینابیع المودة ۳ / ۳۱ ادامۀ اشعار را آورده و گفته است: «صاحب کتاب صواعق تنها اول اشعار را نقل کرده و بقیهاش را نیاورده است، ولی من تمام آن را یافتم؛ دو بیت در آن هست که به کفر یزید صراحت دارد، و اشعار چنین است:
ای کاش پیران من در بدر میدیدند/ زدن نیزهها را در نبرد خزرج
پس با شادی بانگ سر میدادند و خوشحال میشدند/ و سپس میگفتند: ای یزید، دستت فلج مباد
ما آن بزرگمرد از ساداتشان را کشتیم / و این را بهجای بدر قرار دادیم، پس تلافی شد
من از خندف نیستم، اگر انتقام نگیرم/ از فرزندان احمد برای آنچه او کرد.»
[93] . گفته است: «یزید با چوب خیزران به سر امام حسین ضربه زد و اشعار ابنزبعری را خواند: "ای کاش پیران من در بدر میدیدند" تا آخر. این اشعار مشهورند و او دو بیت به آنها افزود که حاوی کفر صریح است ... و جای تعجب است از جماعتی که در شأن او تردید میکنند و از لعن او پرهیز دارند، درحالیکه گروه زیادی از بزرگان از جمله ابنجوزی - که مقام علمی و بزرگیاش معلوم است - لعن او را جایز دانستهاند.» نزلالأبرار، 159 و ۱۶۰.
[94] . گفته است: «از همین باب است خروج امام حسین سبط رسول خدا(ص) در برابر امام جور و ستم، که با فریبکاری و نیرنگ، ولایت مسلمین را بهدست گرفته بود؛ یعنی یزیدبن معاویه، که خدا او را خوار گرداند؛ و نیز خذلان کسانی که از او دفاع کردند؛ مانند کرامیه و نواصب، که همواره عبادت شاهان ستمگر را بر جهاد برای برپایی عدل و دین ترجیح میدهند.» تفسیر المنار، ۶ / ۳۰۴.
[95] . گفته است: «نوفلبن ابوفرات گفت: من نزد عمربن عبدالعزیز بودم. مردی از یزید یاد کرد و گفت: «امیرالمؤمنین یزیدبن معاویه.» عمر به او گفت: «تو میگویی امیرالمؤمنین؟» پس دستور داد او را بیست تازیانه زدند.» الصواعق المحرقة، ۲۲۱.
[96] . الاعتقادات في دين الإمامية، ۱۰۶.
[97] . مراجعه کنید به: روز حسین، جلد اول، مقدمه: وصیتهای پیامبر دربارﮤ اهلبیتش + منزلت امام حسین نزد پیامبر.
[98] . سورﮤ توبه، آیۀ ۶۱.
[99] . سورﮤ احزاب، آیۀ ۵۷.
[100] . سورﮤ نساء، آیۀ ۹۳.
[101] . مراجعه کنید به: روز حسین، جلد اول، مقدمه.
[102] . برخی از مورخان علت کنارهگیری او از خلافت را صرفاً بیماری دانستهاند. برای نمونه، مراجعه کنید به: تاریخ خلیفة ابنخیاط، ص ۱۹۶؛ تاریخ مدینة دمشق، اثر ابنعساکر، ج ۵۷، ص ۲۵۹؛ و انسابالأشراف نوشتۀ بلاذری، ج ۵، ص ۳۵۶.
برخی دیگر در کنار بیماری، بُعد دینی را نیز مطرح کردهاند؛ مراجعه کنید به: انسابالأشراف، ج ۴، ص ۱۳۹.
[103] . مراجعه کنید به: تاریخ یعقوبی، ۲ / ۲۵۴؛ مروجالذهب، مسعودی، ۳ / ۷۳.
این حادثه بهطور مفصلتری نیز نقل شده است: ابوالبقاء شافعی در کتاب «حیاة الحیوان» آورده است: «با معاویةبن یزید پس از مرگ پدرش بیعت شد. او چهل روز در خلافت ماند، و برخی گفتهاند پنج ماه و چند روز ماند، و سپس خود را از خلافت خلع کرد. برخی نیز گفتهاند هنگامی که معاویةبن یزید خود را خلع کرد، به منبر رفت، مدتی طولانی نشست، سپس خدا را با بهترین شیوه ستود و پیامبر(ص) را به نیکوترین شکل یاد کرد.
سپس گفت: «ای مردم، من نه برای فرمانروایی بر شما اشتیاق دارم، و نه از شما کراهت دارم، و میدانم شما هم از ما ناخشنودید، زیرا ما گرفتار شما شدیم و شما گرفتار ما. بدانید جدم معاویه این حکومت را از کسی گرفت که بهخاطر قرابت با پیامبر(ص)، و بزرگی فضیلت و پیشگامیاش در اسلام و جایگاه و منزلت والا و شجاعت و علم بسیارش، شایستهتر از دیگران بود؛ نخستین مسلمان، پسرعموی پیامبر، داماد و برادر او، همو که رسول خدا دخترش را به او داد و فاطمه(س) نیز با رغبت همسرش شد؛ پدر دو سرور جوانان اهل بهشت، و برترین فرد این امت پس از رسول خدا؛ و دو فرزند فاطمه، آن بانوی پاک و طاهره، از درخت پاک و زکیه.
اما جدم آنگونه که میدانید رفتار کرد، و شما نیز آنگونه که نباید عمل کردید، تا آنکه اوضاع برایش سامان گرفت. آنگاه که مرگ مقدرش فرارسید و در چنگال اجل گرفتار شد، با اعمال خویش تنها در قبر خود ماند، و آنچه را پیشتر فرستاده بود یافت، و آنچه را مرتکب شده بود مشاهده کرد.
سپس خلافت به پدرم یزید رسید؛ کسی که به سبب کارهای زشت و افراط در گناه، شایستۀ خلافت نبود. از هوای نفس پیروی کرد، اشتباهاتش را پسندید، و به جسارت به خدا و ستم به اهلبیت پیامبر(ص) اقدام کرد. مدت سلطنتش کوتاه شد و آثارش از میان رفت و با اعمالش در قبر تنها ماند، و بهخاطر خطاهایش گرفتار شد و بار گناهان و تبعات آن بر دوشش ماند؛ و آنچه را پیش فرستاده بود دریافت کرد، و در جایی گرفتار شد که پشیمانی سودی ندارد. ما نیز بهجای اندوه بر او، از اعمالش اندوهگین شدیم. وای بر او، چه گفت و چه پاسخ شنید؟ آیا بهخاطر بدیهایش کیفر شد؟ و آیا با اعمالش مجازات شد؟ گمان من چنین است.»
سپس بغض گلویش را گرفت، بهگریه افتاد و بسیار گریست. گفت: «من سومین نفر از این خاندان هستم که بر شما حکومت میکند، درحالیکه نارضایتی از من بیش از رضایت است. من بار گناهان شما را به دوش نمیکشم، و خدا مرا نبیند که مسئول اعمال شما شوم، یا با تبعات آن روبهرو شوم. کار خود را خودتان سامان دهید، هرکه را خواستید به حکومت بگمارید. من بیعت شما را از گردن خود برداشتم. والسلام.»
در این هنگام، مروانبن حکم که زیر منبر نشسته بود گفت: «این کار را به شورا واگذار، ای ابا لیلى!» معاویةبن یزید پاسخ داد: «از من دور شو! آیا میخواهی با دینم مرا فریب دهی؟ به خدا قسم، من طعم شیرین خلافت شما را نچشیدم که اکنون تلخیاش را تحمل کنم. برایم مردانی همچون مردان عمر بیاور! بر فرض که عمر خلافت را به شورا سپرد، آیا خودش آن را از کسانی که در عدالتشان تردیدی نبود، باز نداشت؟ به خدا سوگند، اگر خلافت نعمتی باشد، پدرم از آن بهرهاش را برد، و اگر شرّی است، همان اندازه که به او رسید برایش کافی بود.»
سپس از منبر پایین آمد. بستگان و مادرش نزد او آمدند، دیدند گریه میکند. مادرش گفت: «کاش بهجای تو خون میزاییدم و از تو خبری نمیشنیدم!» گفت: «به خدا سوگند، من هم آرزو میکردم چنین میشد.» سپس گفت: «وای بر من، اگر پروردگارم بر من رحم نکند.»
پس از این ماجرا، بنیامیه به آموزگار او - عمر القصوص - اعتراض کردند و گفتند: «تو او را چنین تعلیم دادی و از خلافت بازداشتی و محبت علی و فرزندانش را در دلش انداختی، و ما را به ظلم نشان کردی و بدعتها را برایش نیکو جلوه دادی تا چنین سخنانی بگوید.» او پاسخ داد: «به خدا سوگند، من چنین نکردم، بلکه او فطرت و سرشتی بر محبت علی (رضیاللهعنه) داشت.» ولی بنیامیه این را نپذیرفتند و او را زندهبهگور کردند تا مرد.
معاویةبن یزید چهل روز پس از خلع خودش از خلافت وفات یافت، و [در برخی نقلها] گفته شده نود روز بعد در گذشت. و در هنگام وفات بیستوسه ساله بود، و گفته شده بیستویک ساله، و نیز گفته شده هجده ساله، و فرزندی از او باقی نماند. رحمت و رضوان خدا بر او باد.» الأربعین، قمی شیرازی، ص ۵۰۲ و ۵۰۳؛ بحارالأنوار، مجلسی، ۴۶ / ۱۱۸ و ۱۱۹.
[104] . برای مثال، مراجعه کنید به: قاموسالرجال، تستری، ج ۱۰، ص ۱۴۵.
[105] . مراجعه کنید به: مُروجالذهب، مسعودی، ج ۳، ص ۷۳.
[106] . ابنعساکر روایت کرده است: «وقتی معاویةبن یزید در آستانۀ مرگ قرار گرفت، به او گفتند: "[برای جانشینی] به کسی وصیت کن." گفت: "من چرا تلخی آن را تحمل کنم و شیرینیاش را برای بنیامیه بگذارم؟" پس از مرگ او، بنیامیه از عثمانبن عنبسه خواستند بیعت خلافت را بپذیرد، اما او امتناع کرد و گفت: "من به داییام (یعنی عبداللهبن زبیر) پیوستهام." مروانبن حکم به او گفت: "اکنون زمان دایی تو نیست؛ نه داییات و نه عمویت." و چون معاویةبن یزید به خاک سپرده شد و کار دفن او تمام شد، مروانبن حکم بر سر قبرش ایستاد و با تمثیل گفت:"من فتنهای را میبینم که دیگهایش در خروش است * و پادشاهی پس از ابولیلی از آنِ کسی است که غالب شود.» تاریخ مدینة دمشق، ابنعساکر، ج ۴۰، ص ۱۵.
ابنعبدالبر گفته است: «معاویةبن یزید - ابولیلی - در سال ۶۴ هجری به حکومت رسید. پس از پدرش، چهل شبانهروز زنده بود و در ۲۱ سالگی از دنیا رفت. مرگش به دلیل مرضی بود که آن را "سَکْته" مینامند. مادرش امّخالد، دختر هاشمبن عتبةبن ربیعه بود. به او گفت: "خلافت را بعد از خودت به برادرت واگذار کن." او گفت: "نه، تلخیاش برای من باشد و شیرینیاش برای شما؟!" در این هنگام، مروان خلافت را در دست گرفت و گفت: "من فتنهای را میبینم که دیگهایش در خروش است * و پادشاهی پس از ابولیلی از آنِ کسی است که غالب شود."» الاستیعاب، ابنعبدالبر، ج ۳، ص ۱۳۸۹.
ابنحجر گفته است: «وقتی معاویةبن یزیدبن معاویه از دنیا رفت، مروان برای خودش ادعای خلافت کرد و مردم فلسطین و حمص با او بیعت کردند. سپس ضحاکبن قیس در مرج راهط با او جنگید و کشته شد. آنگاه مروان مُرد و عبدالملک به خلافت رسید ...» فتحالباری، ابنحجر، ج ۱۳، ص ۵۹.
[107] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، ج ۴، ص ۴۱۲، ۴۱۵ و ۴۱۸؛ تاریخ مدینة دمشق، ابنعساکر، ج ۲۴، ص ۲۹۳ - ۲۹۷؛ اسد الغابة، ابناثیر، ج ۴، ص ۳۴۹.
[108] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، ج ۴، ص ۴۱۷.
[109] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، ج ۴، ص ۴۲۰ - ۴۲۵.
[110] . نهجالبلاغه، خطبههای امام علی(ع)، خطبۀ ۷۳، تحقیق صبحی صالح.
[111] . البدایة والنهایة، ابنکثیر، ج ۶، ص ۲۶۲.
[112] . المعجم الکبیر، طبرانی، ۵ / ۸۰.
[113] . عمدة القاری، عینی، ۲۰ / ۳۰۷.
[114] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، ۴ / ۳۸۷.
[115] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، ج 4، ص ۴۰۳ و ۴۰۴.
[116] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، ج ۴، ص ۴۲۰ - ۴۲۵.
[117] . ابولیلى، کنیۀ معاویةبن یزید است؛ و تصریح او پیشتر گفته شد.
[118] . رسول خدا(ص) مروان را هنگام تولدش «وزغ پسر وزغ» توصیف کرد. نمونههایی از روایاتی که این موضوع را بیان کردهاند:
* حاکم نیشابوری با سند خود روایت کرده است: «از عبدالرحمنبن عوف روایت شده است که گفت: «هرگاه برای کسی نوزادی متولد میشد، او را نزد پیامبر(ص) میبردند تا برایش دعا کند. مروانبن حکم را نیز نزد پیامبر آوردند. فرمود: «او وزغ پسر وزغ است؛ ملعون پسر ملعون است.» این حدیث دارای سند صحیح است، ولی بخاری و مسلم آن را نقل نکردهاند.» المستدرک على الصحیحین، ۴ / ۴۷۹.
* کلینی با سند خود روایت کرده است: زراره گفت: از امام باقر(ع) شنیدم که میفرمود: «هنگامی که مروان متولد شد، او را نزد رسول خدا(ص) آوردند تا برایش دعا کند. پس او را به نزد عایشه فرستادند تا پیامبر برایش دعا کند. وقتی او را به پیامبر نزدیک کردند، فرمود: «این وزغ پسر وزغ را از نزد من دور کنید.» زراره گفت: "و آنگونه که میدانم او را لعنت کرد."» کافی، ۸ / ۲۳۸.
[119] . امیةبن عبد شمس چند فرزند داشت، ازجمله: حرب (که پدر ابوسفیان و سپس معاویه و بعد از او یزید بود)، ابوالعاص (که پدر عفان و سپس عثمان، و نیز پدر حکم و سپس مروان بود)، و ابومعیط (که پدر عقبه و سپس ولید بود). با این توضیح روشن میشود مروانبن حکم پسرعموی عثمانبن عفان است.
[120] . البداية والنهاية، 8 / 284 و 285.
[121] . سير أعلام النبلاء، 3 / 477.
[122] . ذهبی گفته است: «او [حکمبن ابیالعاص] در روز فتح اسلام آورد و وارد مدینه شد، اما گفته شده اسرار پیامبر(ص) را فاش میکرد. پیامبر او را تبعید و لعنت کرد و او را به ناحیۀ "بطن وُجّ" - یعنی طائف - فرستاد. او در تبعید بود تا اینکه عثمان به خلافت رسید و او را وارد مدینه کرد، صلۀ رحم به جا آورد و صد هزار درهم به او داد، چون او عموی عثمانبن عفان بود. همچنین گفته شده پیامبر او را به طائف تبعید کرد، چون حرکات پیامبر را تقلید میکرد، ازجمله راه رفتن ایشان و برخی حرکات دیگر.» تاریخ الإسلام، ج 3، ص 366.
[123] . مسند احمدبن حنبل، ج 2، ص 163. ازجمله افرادی که به صحت این حدیث تصریح کردهاند علامه شعیب الأرنؤوط است که گفته: «اسناد آن براساس شرط مسلم صحیح است.» مسند احمدبن حنبل، تحقیق شعیب الأرنؤوط، ج 11، ص 71 و 72؛ همچنین شیخ آلبانی گفته است: «میگویم: اسناد آن براساس شرط مسلم صحیح است.» سلسلة الأحاديث الصحيحة، ج 7، ص 720.
[124] . مسند ابویعلى، ج 12، ص 135. برای آگاهی از صحت سند این حدیث، مراجعه کنید به: المطالب العالية بزوائد المسانید الثمانية، ابنحجر عسقلانی، ج 18، ص 265، به تحقیق عبدالقادربن عبدالكريمبن عبدالعزيز. او گفته است: «درجۀ آن با این سند صحیح است؛ زیرا همۀ راویانش ثقه هستند»؛ همچنین این حدیث را هیثمی، بوصیری، ابویعلى و طبرانی نقل کردهاند، و ابنعساكر نیز آن را روایت کرده است.
[125] . ابنشبۀ نُمَیری با سند خود روایت کرده است: «از مُغیره نقل شده است که گفت: وقتی اهل مصر از نزد عثمان (خدا از او راضی باشد) بازگشتند، سواری را دیدند که در مسیر حرکت میکرد و به او مشکوک شدند؛ پس او را گرفتند و تفتیش کردند، ولی چیزی نیافتند. یکی از آنان گفت: شاید چیزی که دنبالش هستید در مَشک باشد. وقتی نگاه کردند، دیدند نامهای است خطاب به ابنابیسرح که در آن نوشته بود: وقتی فلانی و فلانی نزد تو آمدند، گردنشان را بزن. آنان بازگشتند و گفتند: این مُهر توست که بر این نامه است؛ آیا رسم توبه، اینگونه است؟! عثمان گفت: نه من آن را نوشتهام و نه به آن دستور دادهام؛ و قسم خورد. گفتند: ولی مُهر تو بر آن است! گفت: مُهر من نزد فلانی است - مروان یا حِمران. گفتند: ما به تو بدگمان هستیم؛ پس از ولایت کنارهگیری کن تا دیگری را بهجای تو بگماریم. عثمان گفت: اما دربارﮤ بیتالمال، هرکه را میخواهید به آن بگمارید؛ ولی در خصوص نماز، من جامهای را که خدا بر تنم کرده است، از تن بیرون نمیکنم. گفتند: نمیشود یک شخص بر نماز حکومت کند و دیگری بر مال! پس او را محاصره کردند تا اینکه او را کشتند.» تاریخ المدینة المنورة، ج ۴، ص ۱۱۶۱.
[126] . المستدرک على الصحیحین، حاکم نیشابوری، ج 3، ص 170 و 171.
[127] . مجمع الزوائد، هیثمی، ج 5، ص 243 و 244؛ مسند ابویعلى، ج 11، ص 348.
[128] . الدر المنثور، سیوطی، ج ۴، ص ۱۹۱.
[129] . المستدرک علی الصحیحین، ج ۴، ص ۴۸۰ و ۴۸۱. حاکم نیشابوری گفته است: «این حدیث براساس معیار شیخین صحیح است، ولی آن دو [بخاری و مسلم] آن را نقل نکردهاند.» و ارزش علمی نخواهد داشت که شخصی چند قرن پس از حاکم نیشابوری بیاید و فقط بهدلیل آنکه مضمون حدیث با ذوق و تعصبش نسبت به بنیامیه سازگار نیست، به آن اشکال وارد کند و آن را تضعیف نماید. کمترین سخنی که در پاسخ به چنین طعنۀ نابخردانهای میتوان گفت، آن است که: شایسته است چنین سخنی را بهصورت گویندهاش کوبید!
[130] . طبری از ابومِخنف در آغاز حرکت توّابین چنین نقل کرده است: «آغاز کار ایشان در سال ۶۱ هجری بود؛ همان سالی که حسین (خدا از او راضی باشد) کشته شد. این گروه همچنان به گردآوری ابزار و ادوات جنگ و آمادگی برای نبرد و دعوت پنهانی مردم - از شیعیان و دیگران - به جهت خونخواهی حسین ادامه دادند. مردم گروهگروه و نفربهنفر دعوت آنها را اجابت میکردند. به همین منوال ادامه دادند تا اینکه یزیدبن معاویه در سال ۶۴ هجری مرد... یزید هلاک شد درحالیکه عبیداللهبن زیاد - امیر عراق - در بصره بود و عمرو بن حریث مخزومی بهجای او در کوفه حکومت میکرد. گروهی از شیعیان نزد سلیمان آمدند و گفتند: «این طاغوت مرده و حکومت اکنون ضعیف شده است؛ اگر صلاح بدانی، علیه عمروبن حریث شورش کنیم و او را از قصر بیرون کنیم، و سپس برای خونخواهی حسین قیام کنیم و به تعقیب قاتلانش بپردازیم و مردم را بهسوی اهل این بیت - که حقشان غصب شده و از خلافت دور نگاه داشته شدهاند - دعوت کنیم.»
آنها در این باره سخن بسیار گفتند. سلیمانبن صُرَد به آنان گفت: «آرام بگیرید و شتاب نکنید. من در آنچه میگویید تأمل کردهام و دیدهام قاتلان حسین از اشراف کوفه و شجاعان عرباند؛ و اینها همانهاییاند که باید از آنان خونخواهی نمود؛ و اگر بفهمند مقصود شما چیست و بدانند که هدف شما هستند، آنگاه سختترین دشمنان شما خواهند بود. همچنین در احوال افرادی که از من پیروی کردهاند نگریستم و دریافتم اگر آنان قیام کنند، نه انتقام خواهند گرفت، نه دلشان آرام میگیرد، و نه ضربهای کاری به دشمن وارد میکنند؛ بلکه خودشان طُعمۀ دشمن خواهند شد. شما دعوتکنندههایتان را در سراسر شهر بفرستید، و شیعیان و دیگران را به این دعوت فرابخوانید. امیدوارم اکنون - پس از مرگ این ستمگر - مردم برای اجابت دعوت شما آمادهتر باشند تا پیش از مرگ او.»
پس آنها چنین کردند و گروهی از آنان بهعنوان دعوتکنندگان رفتند و مردم را دعوت کردند. پس از هلاکت یزیدبن معاویه، شمار بسیار بیشتری از مردم دعوت آنان را پذیرفتند؛ چندین برابر کسانی که پیش از آن اجابت کرده بودند.» تاریخ طبری، ۴ / ۴۳۲.
[131] . تاریخ طبری، 4 / 428؛ الکامل في التاریخ، ابناثیر، 4 / 160 و 161؛ و خطبۀ سلیمان بهصورت مختصر روایت شده است. گفت: «اما بعد، ما گرفتار عمر طولانی شدیم و در معرض فتنهها قرار گرفتهایم، و از پروردگارمان میخواهیم ما را از کسانی قرار ندهد که به آنان گفته میشود: (أَوَلَمْ نُعَمِّرْكُم مَّا يَتَذَكَّرُ فِيهِ مَن تَذَكَّرَ وَجَاءَكُمُ النَّذِيرُ ۖ فَذُوقُوا ۖ فَمَا لِلظَّالِمِينَ مِن نَّصِيرٍ) (آیا شما را به اندازهای عمر ندادیم که هرکه اهل یادآوری باشد، در آن یادآوری شود؟ و هشداردهندهای برایتان نیامد؟ پس بچشید؛ و برای ستمکاران یاوری نیست)؛ و علی(ع) فرموده است: «عمری که در آن فرزند آدم انذاره میشود شصت سال است»، و در میان ما کسی نیست مگر اینکه آن را پشتسر گذاشته است. ما در گذشته شیفتۀ ستایش خود و مدح شیعیانمان بودیم، تا اینکه خداوند برگزیدگان ما را آزمود، و ما را دروغگویان در یاری نوﮤ رسول خدا(ص) یافت، و دیگر عذری نداریم مگر اینکه قاتلانش را بکشیم؛ تا شاید پروردگارمان از ما درگذرد.» ذوبالنضار، ابننما، 75.
[132] . اما شیعیان مدائن، پس از اینکه سعدبن حذیفه نامۀ سلیمان را برایشان خواند، همه گفتند: «اجابت میکنیم و با آنان خواهیم جنگید، و نظر ما نیز همانند نظر آنهاست.» پس سعد نامهای به سلیمان نوشت و چنین گفت: «اما بعد، نامۀ تو را خواندیم و آنچه ما را بهسویش فراخواندی و رأی برگزیدگان یارانت را در آن فهمیدیم. پس تو به آنچه سزاوار توست هدایت یافتهای، و رشدت میسّر گشته است، و ما همه جدّی و کوشا و آماده هستیم، با اسبهای زینکرده و لگامزده، منتظر دستور و گوشبهفرمان بانگ دعوت. پس هرگاه ندای یاری بلند شود، خواهیم آمد و درنگ نخواهیم کرد، انشاءالله؛ والسلام.»
شیعیان بصره، پس از اینکه مثنّىبن خزیمه نامۀ سلیمان را بر ایشان خواند خوشحال شدند؛ پس در پاسخ به سلیمان نوشت: «اما بعد، نامهات را خواندم و آن را به گوش برادرانت رساندم؛ پس رأی تو را ستودند و دعوتت را پذیرفتند. پس انشاءالله در زمانی که تعیین کردهای و در مکانی که گفتهای به تو ملحق خواهیم شد؛ والسلام علیک.»
[133] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 4 / 429 – 431؛ انسابالأشراف، بلاذری، 6 / 368.
[134] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، ج ۴، ص ۴۲۹.
[135] . مراجعه کنید به: روایت پیشگفته در تاریخ طبری، آنجا که آمده است: «اگر بخواهی، به عمروبن حریث یورش میبریم و او را از قصر بیرون میکنیم؛ سپس خونخواهی حسین را علنی کنیم، قاتلانش را تعقیب کنیم، و مردم را بهسوی اهل این خاندان - که حقشان پایمال شده و از آنها سلب شده است - دعوت کنیم.» تاریخ طبری، ۴ / ۴۳۲.
همچنین در سخن یکی از یاران او «عبیدالله مری» - که گروهی از مردم را به پیوستن به قیام تشویق میکرد - آمده است: «... اگر کشته شویم، آنچه نزد خداست برای نیکان بهتر است و اگر پیروز شویم، این امر را به اهلبیت پیامبرمان بازمیگردانیم.» تاریخ طبری، ۴ / ۴۳۳.
[136] . مراجعه کنید به: روز حسین، جلد اول، مبحث: «وضعیت کوفه پیش از قیام امام حسین(ع).»
[137] . چنانکه گفت: «اگر با من بجنگند، با آنان میجنگم و اگر رهایم کنند، آنان را دنبال نمیکنم. چرا باید با من بجنگند؟ به خدا سوگند، من نه حسین را کشتهام و نه از کسانی هستم که با او جنگیدند. من از شهادت او آسیب دیدم؛ رحمت خدا بر او باد. این گروه در اماناند، پس بگذارید بیرون روند و آشکارا پراکنده شوند تا بهسوی کسانی بروند که با حسین جنگیدند.» مراجعه کنید به: تاریخ طبری، ۴ / ۴۳۵؛ الکامل في التاریخ، ابناثیر، ۴ / ۱۶۳.
[138] . آنان آمادگی عملی برای قیام را پس از هلاکت یزید و مرگ پسرش معاویه، در ماههای ربیعالاول و ربیعالثانی سال ۶۴ هجری آغاز کردند، و این روند تا آغاز ربیعالاول سال ۶۵ هجری ادامه داشت، و همانطور که پیشتر دانستیم این زمانی بود که سلیمانبن صُرَد آن را موعد گردهمایی سپاه خود در نُخیله تعیین کرده بود.
[139] . تاریخ طبری، ۴ / ۴۳۳ و ۴۳۴؛ المنتظم فی تاریخ الملوک والأمم، ابنجوزی، ۶ / ۲۹.
[140] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، ۴ / ۴۵۱ و ۴۵۲؛ ذوبالنضار، ابننما، ۸۲ – ۸۴.
[141] . تاریخ طبری، 4/ 455.
[142] . انسابالأشراف، بلاذری، ۶ / ۳۶۹؛ تاریخ طبری، ۴ / ۴۵۳.
[143] . مراجعه کنید به: الکامل في التاریخ، ابناثیر، ۴ / ۱۹۰.
[144] . مراجعه کنید به: روز حسین، جلد اول، مبحث: «تعداد سپاه و هویت آن.»
[145] . از گفتوگویی خصوصی با سید احمد الحسن.
[146] . از گفتوگویی خصوصی با سید احمد الحسن.
[147] . تاریخ طبری، 4/453 و 454؛ ذوبالنضار، ابننما، 84.
[148] . از گفتوگویی خصوصی با سید احمد الحسن.
[149] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، ۴ / ۴۵۴.
[150] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، ۴ / ۴۵۵؛ انسابالأشراف، بلاذری، ۶ / ۳۶۹.
[151] . تاریخ طبری، ۴ / ۴۵۹.
[152] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، ۴ / ۴۵۶؛ انسابالأشراف، بلاذری، ۶ / ۳۶۹.
[153] . تاریخ طبری، ۴ / ۴۵۶؛ انسابالأشراف، بلاذری، ۶ / ۳۷۰.
[154] . مراجعه کنید به: ذوبالنضار، ابننما، ص ۸۴ و ۸۵.
[155] . تاریخ طبری، ج ۴، ص ۴۵۶.
[156] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، ج ۴، ص ۴۵۹–۴۶۲؛ انسابالأشراف، بلاذری، ج ۶، ص ۳۷۰.
[157] . یعنی از مسلمانان.
[158] . مراجعه کنید به: ذوبالنضار، ابننما، ص ۸۶.
[159] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، ج ۴، ص ۲۶۳ و ۲۶۴؛ ذوبالنضار، ابننما، ص 86 و ۸۷، که در آن آمده است تعداد یاران شرکتکننده در یورش ابننجبه چهار هزار نفر بوده، اما بهگمانم روایت طبری (چهارصد جنگجو) دقیقتر است؛ زیرا کل سپاه توابین کمتر از چهار هزار نفر بود، و خود ابننما نیز تصریح کرده تعداد آنها فقط سههزار و صد نفر بوده است.
[160] . مراجعه کنید به: ذوبالنضار، ابننما، ص ۸۷.
[161] . عبدالملکبن مروان پس از مرگ پدرش مروان - که خلافتش فقط نه ماه دوام داشت - به خلافت رسید.
[162] . مراجعه کنید به: ذوبالنضار، ابننما، ص ۸۸.
[163] . تاریخ طبری، ج ۴، ص ۴۶۵؛ الكامل في التاريخ، ابناثیر، ج ۴، ص ۱۸۲ و ۱۸۳.
[164] . تاریخ طبری، ج ۴، ص ۴۶۶؛ و طبق روایت ابننما حلی: «نیروهای یاریرسان» کمکی بودند که از بصره و مدائن به آنها رسیدند، و به این وسیله ارادهشان تقویت شد و شمارشان فزونی یافت؛ پس نبرد ادامه پیدا کرد و شدت گرفت. مراجعه کنید به: ذوبالنضار، ص ۹۰.
[165] . تاریخ طبری، ج ۴، ص ۴۶۷.
[166] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، ۴ / ۴۶۷؛ الکامل في التاریخ، ابناثیر، ۴ / ۱۸۵؛ ذوبالنضار، ابننما، ۹۱.
[167] . تاریخ طبری، ۴ / ۴۷۱؛ الکامل في التاریخ، ابناثیر، ۴ / ۱۸۵ و ۱۸۶؛ و ابننما این روایت را با اختصار بیشتر نقل کرده است، مراجعه کنید به: ذوبالنضار، ص ۹۲.
[168] . بعد از روز حسین، دیگر هیچ قراری برای طرح و نقشۀ ابلیس و بنیامیه باقی نماند، حتی اگر برای برخی از پادشاهانشان اندکروزهایی «حکومت» در دنیای امتحان مقدر شده بود، اما همچنان حسین(ع) باقی بود و در بیداری و خوابشان آنها را تعقیب میکرد تا سرانجام به مرگ حتمی که در انتظارشان بود رسیدند؛ زوال در دنیا، و عذاب آخرت؛ زیرا قیامهایی که پس از شهادت حسین به پا خاست، آرام نگرفت مگر با ریشهکن شدن مروان حمار آخرین پادشاه امویان و نابودی کامل حکومت بنیامیه.
و هیچ آرام و قراری برای نقشۀ ابلیس و بنیامیه و کسانی که همانند آنان بودند پس از روز حسین باقی نماند؛ چراکه حاکمیت خدا بهدست اوصیا از نسل حسین(ع) همیشگی است، و دوام حاکمیت خدا بهدست آنان به معنای آن است که حاکمیت مردم هیچ ثبات و قراری ندارد و سرانجامش بیتردید برکنده شدن از ریشه است، و این همان وعدهای است که خداوند وعدۀ تحققش را بهدست قائم از نسل حسین(ع) داده است.
[169] . ثواب الأعمال، شیخ صدوق، ص ۲۲۰.
[170] . به همین دلیل هنگامی که به امام(ع) خبر رسید که مختار ثقفی قاتلان امام حسین(ع) را به سزای اعمالشان رسانده است، در پیشگاه خدا سجدﮤ شکر به جا آورد و - همانگونه که روشن خواهد شد - برای مختار دعای خیر کرد.
[171] . تاریخ طبری، ج ۴، ص ۴۳۲ و ۴۳۳.
[172] . زیرا پیروزی (یعنی پیروزی اصل حق) ضرورتاً موجب سربلندی دین خدا میشود، اما شهادت بیشتر موجب سربلندی شخص شهید است و لزوماً ملازم با سربلندی اصل حق نیست.
[173] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، ج ۴، ص ۴۶۸ و ۴۶۹.
[174] . ابنابیالحدید در تفسیر آیۀ (وَقالوا لولا نُزِّلَ هذا القرآنُ على رَجُلٍ منَ القَریَتَینِ عَظیمٍ) (و گفتند: چرا این قرآن بر بزرگمردی از این دو شهر نازل نشده است؟) گفته است: «یکی از آن دو مرد بزرگ، بدون تردید ولیدبن مغیره بوده، و دربارﮤ دیگری اختلاف است که آیا عروةبن مسعود بوده است یا جدّ مختاربن ابوعبید.» شرح نهجالبلاغة، ۱۸ / ۲۹۶)؛ و این یعنی مختار از خانوادهای عالیقدر در میان اعراب بوده است.
[175] . تاریخ مدینة دمشق، ابنعساکر، ۵۸ / ۲۳۵.
[176] . اختیار معرفة الرجال، طوسی، 1 / 341.
[177] . تاریخ طبری، ۴ / ۴۴۲؛ تاریخ مدینة دمشق، ابنعساکر، ۱۸ / ۲۹۷.
[178] . تاریخ طبری، ۴ / ۴۴۲ و ۴۴۳؛ قاموس الرجال، تستری، ۱۰ / ۱۲.
[179] . ذوبالنضار، ابننما، ۶۹ و 70؛ الفتوح، ابناعثم، ۵ / ۱۴۶ و ۱۴۷؛ العوالم، عبدالله بحرانی، ۶۷۲ و ۶۷۳.
[180] . الإصابة، 6 / 249 و 250.
[181] . تفسیر الإمام العسکری، ص ۵۴۷؛ بحارالأنوار، علامه مجلسی، ج ۴۵، ص ۳۳۹ و ۳۴۰.
[182] . بحارالأنوار، علامه مجلسی، ج ۴۵، ص 8 -10.
[183] . مختار به ابنزبیر گفت: «من نزد تو آمدهام که با تو بیعت کنم با این شرط که بدون مشورت من در هیچیک از امور تصمیمی نگیری و من نخستین کسی باشم که به او اجازۀ ورود میدهی، و وقتی پیروز شدی، در بهترین و مهمترین کارهایت از من کمک بگیری…» ابنزبیر به او پاسخ داد: «آنچه خواستی از آنِ توست.» پس دستش را دراز کرد و مختار با او بیعت کرد. تاریخ طبری، ج۴، ص۴۴۵؛ کامل ابناثیر، ج۴، ص۱۷۰.
[184] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، ج۴، ص۴۴۴ – ۴۴۶؛ کامل ابناثیر، ج۴، ص۱۷۱؛ تاریخ الإسلام، ذهبی، ج ۵، ص۶۱.
[185] . ابننما نقل کرده است: «و مدائنی از راویانش نقل کرده: وقتی مختار نزد عبداللهبن زبیر آمد، آنچه را خواهانش بود نزد او نیافت... پس مختار از مکه خارج و بهسوی کوفه روانه شد.» ذوبالنضار، ۷۸.
[186] . این سخن را مختار به هانیبن ابوحیه گفته بود، هنگامی که هانی از او دربارﮤ کوفیان پرسید. چون هانی سخن مختار را شنید، به او گفت: «وای بر تو، ای پسر ابوعبید. آیا در سایه نمینشینی تا صاحب آنان غیر از تو باشد؟ زیرا صاحب فتنه نزدیکترین مردم به مرگ و بدترین آنان در کردار است.» مختار در پاسخ گفت: «من به فتنه دعوت نمیکنم، بلکه به هدایت و جماعت دعوت میکنم.» سپس برخاست، از نزد او خارج شد و بر مرکب خود سوار شد و بهسوی کوفه به راه افتاد. تاریخ طبری، ۴ / ۴۴۷؛ الکامل في التاریخ، ابناثیر، ۴ / ۱۷۱.
[187] . تاریخ طبری، ۴ / ۴۴۸؛ الفتوح، ابناعثم، ۶ / ۲۰۷.
[188] . مراجعه کنید به: ذوبالنضار، ابننما، ص ۷۷.
[189] . ذوبالنضار، ابننما، ص ۷۸.
[190] . ذوبالنضار، ابننما، ۷۷.
[191] . کلینی با سند خود روایت کرده است: از امام باقر(ع) نقل شده است که فرمود: «هنگامی که حسین(ع) به شهادت رسید، محمدبن حنفیه پیامی برای علیبن حسین(ع) فرستاد و با او در خلوت به صحبت نشست. به او گفت: "ای پسر برادر، میدانی رسول خدا(ص) وصایت و امامت را پس از خودش به امیرالمؤمنین(ع) سپرد. سپس به حسن(ع) و پس از آن به حسین(ع). و اکنون پدرت (رضوان خدا بر او) شهید و بر روحش صلوت فرستاده شد، و او وصیتی نکرده است. من عموی تو هستم و در جایگاه و هممنزلتِ پدرت، و فرزند علی(ع) هستم، و از نظر سن و پیشینه، از تو که جوانی سزاوارترم؛ پس با من بر سر وصایت و امامت ستیزه مکن و با من مجادله نکن." علیبن حسین(ع) به او فرمود: "ای عمو! از خدا بترس و ادعای چیزی را نکن که حق تو نیست. تو را پند میدهم که از جاهلان نباشی. ای عمو، پدرم (صلوات خدا بر او) پیش از آنکه بهسوی عراق حرکت کند به من وصیت کرد، و ساعتی پیش از شهادتش آن را به من سپرد. این سلاح رسول خدا(ص) است که نزد من است. پس با این امر کاری نداشته باش، زیرا میترسم عمرت کوتاه شود و حالت پریشان گردد. همانا خداوند متعال وصایت و امامت را در نسل حسین(ع) قرار داده است. اگر میخواهی این را بدانی، بیا تا نزد حجرالاسود برویم و نزدش داوری کنیم و از آن دربارۀ این مسئله بپرسیم."» امام باقر(ع) فرمود: «گفتوگوی میان آن دو در مکه انجام شد. پس بهسوی حجرالاسود رفتند. علی بن حسین(ع) به محمدبن حنفیه فرمود: «شما آغاز کن. به درگاه خداوند نیایش کن و از او بخواه تا حجرالاسود با شما سخن بگوید، و سپس سؤال کن." محمد دعا کرد و از خدا خواست، سپس حجر را صدا زد، اما جوابی نیامد. پس علیبن حسین(ع)به او فرمود: «ای عمو، اگر شما وصی و امام بودی، حجر به تو پاسخ میداد.» محمد گفت: "حالا شما دعا کن، ای پسر برادر، و از خدا بخواه." علیبن حسین(ع) آنگونه که خواست دعا کرد و فرمود: «تو را به آن کسی که پیمان انبیا و اوصیا و همۀ مردم را در تو قرار داد سوگند میدهم به ما بگو وصی و امام پس از حسینبن علی(ع) چه کسی است؟» در این هنگام، حجرالاسود به حرکت درآمد تا آنجا که نزدیک بود از جایش کنده شود، و سپس خداوند متعال آن را به زبان عربی فصیح گویا ساخت و گفت: «بارخدایا، وصایت و امامت پس از حسینبن علی(ع) از آنِ علیبن حسینبن علیبن ابیطالب و پسر فاطمه دختر رسول خدا(ص) است.» پس از این ماجرا، محمدبن علی (ابنحنفیه) بازگشت، درحالیکه ولایت علیبن حسین(ع)را پذیرفته بود.» کافی، ج ۱، ص ۳۴۸.
[192] . الفتوح، ابنأعثم، ۶ / ۲۰۷؛ ذوبالنضار، ابننما، ۷۸ و ۷۹.
[193] . تاریخ طبری، ۴ / ۴۴۸؛ الکامل في التاریخ، ابناثیر، ۴ / ۱۷۱.
[194] . تاریخ طبری، ۴ / ۴۴۸.
[195] . مراجعه کنید به: ذوبالنضار، ابننما، ۷۹؛ تاریخ طبری، ۴ / ۴۴۹؛ الكامل في التاريخ، ابناثیر، ۴ / ۱۷۲.
[196] . مراجعه کنید به: ذوبالنضار، ابننما، ۷۹؛ تاریخ طبری، ۴ / ۴۴۹ و ۴۵۰.
[197] . ابراهیمبن محمدبن طلحةبن عبیدالله؛ و طلحه همان کسی است که همراه زبیر در نقض بیعت با امیرالمؤمنین(ع) و خروج علیه او به همراه عایشه در واقعۀ جمل در بصره شرکت داشت. ابراهیم - نوۀ طلحه - را عبداللهبن زبیر بهعنوان مسئول خراج کوفه منصوب کرده بود و او کینۀ شدیدی نسبت به مختار و شیعیان امیرالمؤمنین و بهطور کلی، دوستداران علی(ع) داشت.
[198] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، ۴/۴۵۰؛ کامل ابناثیر، ۴/۱۷۲ و ۱۷۳؛ ذوبالنضار، ابننما، ص ۸۰.
[199] . مراجعه کنید به: سیر أعلام النبلاء، ذهبی، ۴ / ۳۶۸.
[200] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، ۴ / ۴۵۰ و ۴۵۱؛ الكامل في التاريخ، ابنالأثير، ۴ / ۱۷۳؛ ذوبالنضار، ابننما، ۸۰ و ۸۱.
[201] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، ۴ / ۴۸۷؛ ذوبالنضار، ابننما، ۹۲ و ۹۳.
[202] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، ۴ / ۴۸۸؛ ذوبالنضار، ابننما، ۹۳.
[203] . تاریخ طبری، 4 / 488 و 489؛ الكامل في التاريخ، ابناثیر، 4 / 212؛ المنتظم في تاريخ الملوك والأمم، ابنجوزی، 6 / 52.
[204] . طبری از حصیرةبن عبدالله ازدی روایت کرده است که گفت: «من در مسجد حاضر بودم وقتی عبداللهبن مطیع وارد شد و بر منبر رفت و پس از حمد و ثنای خداوند گفت: "اما بعد، امیرالمؤمنین عبداللهبن زبیر، مرا بهعنوان والی شهر و مرزهای شما گماشته و به من دستور داده است که فیء شما را جمعآوری کنم و مازاد فیء شما را بدون رضایتتان از شما نگیرم، و من طبق وصیت عمربن خطاب که هنگام وفاتش وصیت کرد و به شیوﮤ عثمانبن عفان که در میان مسلمانان رفتار کرد عمل کنم؛ پس از خدا بترسید و استوار باشید و اختلاف نکنید و دست سفیهان خود را بگیرید، و اگر چنین نکنید، خود را ملامت کنید و مرا ملامت نکنید. به خدا قسم، با نافرمانِ بیمار برخورد خواهم کرد و پردﮤ تردیدکننده را کنار خواهم زد." در این هنگام، سائببن مالک اشعری برخاست و گفت: "اما دربارﮤ فرمان ابنزبیر که گفته است مازاد فیء ما را جز با رضایت ما نگیرد، ما تو را گواه میگیریم که ما راضی نیستیم مازاد فیء ما از ما گرفته شود، و جز در میان ما تقسیم نشود و در میان ما جز به سیرﮤ امام علیبن ابیطالب(ع)که در این سرزمین به آن عمل کرد تا از دنیا رفت (رحمت خدا بر او باد) رفتار نشود و ما به سیرﮤ عثمان در فیء و در جان خود نیازی نداریم؛ زیرا آن روش براساس برتریجویی و هواپرستی بود؛ و نیز به سیرﮤ عمربن خطاب در فیء نیازی نداریم، گرچه نسبت به روش عثمان برای ما کمزیانتر بود، با این حال او خیر مردم را میخواست." یزیدبن انس گفت: "سائببن مالک راست گفت؛ رأی ما نیز همانند رأی اوست و سخن ما همانند سخن اوست." ابنمطیع گفت: "با شما به هر روشی که دوست دارید و میپسندید رفتار میکنیم." سپس از منبر پایین آمد.» تاریخ طبری، 4 / 489 و 490.
[205] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 4 / 490 و 491؛ الکامل في التاریخ، ابناثیر، 4 / 213.
[206] . تاریخ طبری، 4 / 491 و 492؛ الکامل في التاریخ، ابناثیر، 4 / 214.
[207] . ذوبالنضار، ابننما، 97.
[208] . تاریخ طبری، 4 / 493؛ الکامل في التاریخ، ابناثیر، 4 / 214 و 215؛ نهایة الأرب فی فنون الأدب، نُویری، 21/16.
[209] . یعنی امام.
[210] . عامر شعبی ماجرای رفتن مختار نزد ابراهیم را روایت کرده و گفته است: «... مختار گفت: "... اما بعد، این نامهای است از طرف مهدی محمد بن امیرالمؤمنین وصی، که بهترین مردم امروز زمین و فرزند بهترین مردم زمین در گذشته پس از پیامبران و رسولان خداست، و او از تو میخواهد ما را یاری دهی و پشتیبانی کنی؛ اگر چنین کنی، بهرهمند خواهی شد و اگر نپذیری، این نامه حجتی علیه تو خواهد بود و خداوند محمد مهدی و دوستانش را از تو بینیاز خواهد کرد." شعبی میگوید: مختار آن نامه را به من داده بود. وقتی از خانه خارج شدیم و پس از پایان سخنانش به من گفت: "نامه را به او بده." من نامه را به او دادم. ابراهیم چراغ خواست، مُهر نامه را گشود و آن را خواند که نوشته بود: "بسم الله الرحمن الرحیم؛ از محمد مهدی به ابراهیمبن مالک اشتر؛ سلام بر تو. خداوندی را که معبودی جز او نیست میستایم. اما بعد، همانا من بهسوی شما وزیر و امین و برگزیدﮤ خود را که او را برای خود پسندیدهام، فرستادهام و به او فرمان دادهام با دشمنم بجنگد و خونهای اهلبیتم را مطالبه کند. پس خودت و قبیلهات و هرکه را از تو پیروی کند، با او همراه کن. اگر مرا یاری کنی و دعوت مرا بپذیری و وزیرم را یاری کنی، برای تو در نزد من فضیلتی خواهد بود و لگام اسبان و تمام سپاههای جنگی و هر سرزمینی که بر آن غالب شوی و هر منبر و مرزی از کوفه تا دورترین سرزمین شام به تو واگذار میشود، به شرط آنکه به عهد خدا وفادار باشی. اگر چنین کنی، نزد خداوند به بهترین کرامت دست خواهی یافت و اگر سر باز زنی، هلاکتت هلاکتی خواهد بود که هرگز راه بازگشتی از آن نخواهی داشت؛ و السلام علیک."
پس از آنکه ابراهیم خواندن نامه را به پایان رساند، گفت: "ابنحنفیه به من نامه نوشته است، و من نیز پیش از این به او نامه نوشته بودم، ولی همیشه با نام خودش و نام پدرش برایم مینوشت." مختار گفت: "آن زمان چنین بود و اکنون زمان دیگری است." ابراهیم گفت: "چه کسی گواهی میدهد این نامه از جانب ابنحنفیه به من نوشته شده است؟" یزیدبن انس، احمربن شمیط، عبداللهبن کامل و همراهانشان (شعبی میگوید: به جز من و پدرم) گفتند: "گواهی میدهیم این نامه از محمدبن علی به تو نوشته شده است." آنگاه ابراهیم از محل جلوس خود کنار رفت و مختار را بر آن نشاند و گفت: "دستت را دراز کن تا با تو بیعت کنم." مختار دستش را دراز کرد و ابراهیم با او بیعت کرد ...
ابناشتر همراه ما خارج شد و با مختار تا خانهاش رفت. هنگامی که ابراهیم بازمیگشت دست مرا گرفت و گفت: "بیا بازگردیم، ای شعبی." من نیز همراهش بازگشتم تا به خانهاش رسیدیم. سپس گفت: "ای شعبی، من به یاد میآورم تو و پدرت گواهی ندادید. آیا گمان میکنی اینان به حق گواهی دادند؟" گفتم: "آنان به چیزی که دیدند گواهی دادند و آنان بزرگان قاریان، بزرگان شهر و دلاوران عرباند و من گمان نمیکنم همچون آنان، جز حق بگویند." به خدا سوگند، درحالیکه در گواهی آنان تردید داشتم به او چنین گفتم، ولی قیام را دوست داشتم و نظر آنان را میپسندیدم و آرزوی تحققش را داشتم، اما آنچه را در دل داشتم به او نگفتم. ابناشتر به من گفت: "نام آنان را برایم بنویس، زیرا من همه را نمیشناسم." پس کاغذ و دواتی خواست و نوشت: بسم الله الرحمن الرحیم؛ این است آنچه بر آن گواهی دادند: سائببن مالک اشعری، یزیدبن انس اسدی، احمربن شمیط احمسی، مالکبن عمرو نهدی، تا اینکه نام همۀ آنان را آورد. سپس نوشت: گواهی دادند محمدبن علی، به ابراهیمبن اشتر نامه نوشت و او را به یاری مختار و پشتیبانی از او در جنگ با سرکشان و خونخواهی اهلبیت فراخواند؛ و بر گروهی که به این نامه گواهی دادند، این افراد شاهد بودند: شراحیلبن عبد که همان ابوعامر شعبی فقیه است، و عبدالرحمنبن عبدالله نخعی و عامربن شراحیل شعبی.
گفتم: "برای چه این را مینویسی؟ خداوند تو را رحمت کند." گفت: "بماند." سپس ابراهیم قبیله و برادرانش و هرکه را از او اطاعت میکرد فراخواند و رفتوآمد او به نزد مختار آغاز گردید.» تاریخ طبری، 4 / 495 و 496.
همچنین مراجعه کنید به: الکامل في التاریخ، ابناثیر، 4 / 215 و 216؛ ذوبالنضار، ابننما، 98 – 100.
[211] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 4 / 496 و 497، 504؛ الکامل في التاریخ، ابناثیر، 4 / 217.
[212] . تاریخ طبری، 4 / 497 و 498.
مراجعه کنید به: الکامل في التاریخ، ابناثیر، 4 / 217؛ ذوبالنضار، ابننما، 101 و 102.
[213] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 4 / 498 – 500؛ الکامل في التاریخ، ابناثیر، 4 / 218 – 220.
[214] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 4 / 500 – 506؛ الکامل في التاریخ، ابناثیر، 4 / 220 – 225؛ ذوبالنضار، ابننما، 103 – 107.
[215] . طبری خطبۀ او را نقل کرده و گفته است: «سپاس خدایی را که به ولیّ خود وعدﮤ نصرت داد و دشمنش را به زیانکاری وعده داد و این وعده را تا پایان روزگار برقرار نمود، وعدهای انجامشدنی و قضایی حتمی. نابود باد هرکه دروغ بست! ای مردم، پرچمی برای ما برافراشته شد و هدفی برای ما نهاده شد. دربارﮤ پرچم گفته شد آن را برافرازید و فرو نگذارید، و دربارﮤ هدف گفته شد بهسوی آن بشتابید و از آن تجاوز نکنید. ما دعوتِ دعوتکننده و سخن آگاهکننده را شنیدیم. چه بسیارند مرثیهخوانان برای کشتگان در این مصیبت؛ و نابود باد کسی که سرکشی کرد، پشت کرد، نافرمانی کرد، دروغ گفت و روی گرداند. ای مردم، وارد شوید و با هدایت بیعت کنید. سوگند به آنکه آسمان را سقفی محفوظ و زمین را گسترده ساخت، بعد از بیعت با علیبن ابیطالب و آلعلی(ع)، بیعتی هدایتبخشتر از این بیعت نکردهاید ... و میگفت: "با من بیعت کنید براساس کتاب خدا، سنت پیامبرش، خونخواهی اهلبیت(ع)، جنگ با سرکشان، حمایت از ضعیفان، جنگ با کسی که با ما بجنگد، صلح با کسی که با ما صلح کند و وفاداری به بیعت ما، که نه ما شما را از بیعت فسخ میکنیم و نه میپذیریم شما بیعت را فسخ کنید."» تاریخ طبری، 4 / 507 و 508.
ابننما نیز خطبۀ او را نزدیک به روایت طبری، اما با اندکی تفاوت ذکر کرده و گفته است: «... ای بندگان خدا، بهسوی بیعت هدایت و جهاد با دشمنان و حمایت از ضعیفان آلمحمد مصطفی(ص) بشتابید. من همان کسی هستم که بر سرکشان مسلط شده و خونخواه فرزند دختر رسول پروردگار جهانیانم ...» ذوبالنضار، 107 و 108.
[216] . الإمالی، طوسی، 240.
[217] . الکامل في التاریخ، ابناثیر، 4 / 226.
[218] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 4 / 509 و 510؛ ذوبالنضار، ابننما، 109 و 110.
[219] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 4 / 536؛ الکامل في التاریخ، ابناثیر، 4 / 244.
[220] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 4 / 514 – 517؛ الکامل في التاریخ، ابناثیر، 4 / 228 – 231؛ ذوبالنضار، ابننما، 110 – 113.
[221] . ذوبالنضار، ابننما، 113.
[222] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 4 / 518؛ الکامل في التاریخ، ابناثیر، 4 / 231.
[223] . تاریخ طبری، 4 / 518.
[224] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 518 و 519؛ الکامل في التاریخ، ابناثیر، 4 / 231 و 232.
[225] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 4 / 520 – 524؛ الکامل في التاریخ، ابناثیر، 4 / 233 – 236؛ ذوبالنضار، ابننما، 114 – 116.
[226] . تاریخ طبری، 4 / 529؛ الکامل في التاریخ، ابناثیر، 4 / 239.
[227] . تاریخ طبری، 4 / 529؛ الکامل في التاریخ، ابناثیر، 4 / 239.
[228] . به مبحث قبلی مراجعه کنید: «خونخواهی حسین، مهمترین هدف مختار.»
[229] . مختار یارانش ازجمله ابوعمره را موظف به تعقیب قاتلان حسین(ع) میکرد، بهطوری که هرگاه به ابوعمره خبر میرسید یکی از دشمنان حسین(ع) در خانه یا مکانی حضور دارد، به سراغش میرفت، آن خانه را بهطور کامل ویران میکرد و هرکسی را که در آنجا جان داشت به قتل میرساند. هر خانهای که در کوفه ویران شد ازجمله خانههایی بود که او تخریب کرد و اهل کوفه این کار را ضربالمثل قرار دادهاند، چنانکه هرگاه کسی فقیر میشود میگویند: «ابوعمره به خانهاش وارد شد.» اختیار معرفة الرجال، طوسی، 1 / 342.
[230] . مراجعه کنید به: قیام توابین، مبحث: چرا شام؟
[231] . برخی از مورخان تصریح کردهاند که تعداد آنان به هجده هزار نفر رسید. ابننما گفته است: «روایت شده است که مختار در مدت ولایت خود، که هجده ماه بود، هجده هزار نفر از افرادی را که در قتل حسین(ع) مشارکت داشتند به قتل رساند.» ذوبالنضار، 145.
[232] . تاریخ طبری، 4 / 531.
[233] . العوالم، عبدالله بحرانی، 662.
[234] . در گفتوگویی که میان امام حسین(ع) و عمربن سعد (لعنةاللهعلیه) پیش از آغاز جنگ در عاشورا صورت گرفت: «... حسین(ع) به او فرمود: "وای بر تو ای پسر سعد، آیا از خدایی که بازگشتت بهسوی اوست نمیترسی؟ آیا با من میجنگی درحالیکه میدانی من چه کسی هستم؟ این مردم را رها کن و با من باش که این کار تو را به خداوند متعال نزدیکتر میکند." عمربن سعد گفت: "میترسم خانهام ویران شود." حسین(ع) فرمود: "من خانهات را برایت میسازم." گفت: "میترسم املاکم را از من بگیرند." حسین(ع) فرمود: "من در حجاز از اموالم بهتر از آن را برایت جبران میکنم." گفت: "خانوادهای دارم و بر آنان بیمناکم." سپس خاموش شد و پاسخی نداد. پس حسین(ع) از نزد او بازگشت درحالیکه میفرمود: "تو را چه میشود! خداوند تو را بهزودی بر بسترت ذبح کند و روز قیامت تو را نیامرزد، و به خدا سوگند، امیدوارم جز اندکی از گندم عراق نخوری." عمربن سعد در پاسخ با استهزا گفت: "جو برای من بهجای گندم کفایت میکند."» العوالم، عبدالله بحرانی، 239.
[235] . تاریخ طبری، 4 / 532.
[236] . الکامل في التاریخ، ابناثیر، 4 / 242.
[237] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 4 / 524 – 526؛ الکامل في التاریخ، ابناثیر، 4 / 236 و 237.
[238] . مراجعه کنید به: ذوبالنضار، ابننما، 117 و 118.
[239] . العوالم، عبدالله بحرانی، 663.
[240] . الکامل في التاریخ، ابناثیر، 4 / 240؛ تاریخ طبری، 4 / 531.
[241] . تاریخ طبری، 4 / 535؛ الکامل في التاریخ، ابناثیر، 4 / 243.
[242] . العوالم، عبدالله بحرانی، 664 و 665.
[243] . تاریخ طبری، 4 / 536؛ الکامل في التاریخ، ابناثیر، 244.
[244] . تاریخ طبری، 4 / 534؛ الکامل في التاریخ، ابناثیر، 4 / 242.
[245] . الکامل في التاریخ، ابناثیر، 4 / 242؛ تاریخ طبری، 533 و 534.
[246] . الکامل في التاریخ، ابناثیر، 4 / 243؛ تاریخ طبری، 4 / 534 و 535.
[247] . ذوبالنضار، ابننما، 123؛ و مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 4 / 529؛ الکامل في التاریخ، ابناثیر، 4/239 و 240.
[248] . ذوبالنضار، ابننما، 123.
[249] . «وَرْس» گیاهی شبیه زعفران است که برای رنگرزی به کار میرود.
[250] . ذوبالنضار، ابننما، 123 و 124؛ و مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 4 / 529 و 530؛ الکامل في التاریخ، ابناثیر، 4 / 240. در این دو منبع، بهجای رقادبن مالک، زیادبن مالک آمده است.
[251] . تاریخ طبری، 4 / 530؛ الکامل في التاریخ، ابناثیر، 4 / 240.
[252] . الکامل في التاریخ، ابناثیر، 4 / 240؛ تاریخ طبری، 4 / 530، و در آن بشربن سوط بهجای بشربن شمیط آمده است.
[253] . تاریخ طبری، 4 / 535؛ الکامل في التاریخ، ابناثیر، 4 / 244. و «طعنت بعضهم» یعنی برخی از یاران حسین(ع) را با نیزه زده است.
[254] . منطقۀ جزیره بین دجله و فرات. (مترجم)
[255] . تاریخ طبری، 4 / 535؛ الکامل في التاریخ، ابناثیر، 4 / 243. «کشتن از آنان»، یعنی از سپاه حسین(ع).
[256] . تاریخ طبری، 4 / 535؛ الکامل في التاریخ، ابناثیر، 4 / 244. و مقصود از جملۀ «در میان آنان دوازده تیر انداختم» یعنی بهسوی سپاه حسین(ع) تیر پرتاب کرده است.
[257] . ذوبالنضار، ابننما، 124.
[258] . العوالم، عبدالله بحرانی، 662.
[259] . العوالم، عبدالله بحرانی، 663.
[260] . ذوبالنضار، ابننما، 124 و 125.
[261] مقاتلالطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، 78 و 79.
[262] . الأمالی، طوسی، 162 و 163.
[263] . ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، صدوق، 218.
[264] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 4 / 540 – 544؛ الکامل في التاریخ، ابناثیر، 4 / 247 – 249.
[265] . روستایی در اردن که امروزه جزو شهر عقبه محسوب میشود.
[266] . مراجعه کنید به: الکامل في التاریخ، ابناثیر، 4 / 250 – 253؛ انسابالأشراف، بلاذری، 3 / 280 – 292.
[267] . تاریخ طبری، 4 / 549؛ الکامل في التاریخ، ابناثیر، 4 / 258.
[268] . مراجعه کنید به: ذوبالنضار، ابننما، 130.
[269] . تاریخ طبری، 4 / 554.
[270] . مراجعه کنید به: ذوبالنضار، ابننما، 132.
[271] . تاریخ طبری، 4 / 555 و 556.
[272] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 4 / 548 – 557؛ الکامل في التاریخ، ابناثیر، 4 / 261 – 265.
[273] . مراجعه کنید به: ذوبالنضار، ابننما، 142.
[274] . مراجعه کنید به: الکامل في التاریخ، ابناثیر، 4 / 265.
[275] . این حادثه در روایات و منابع بسیاری نقل شده است. نمونههایی از آنها:
* از عماربن عمیر تیمی روایت شده است که گفت: «وقتی سر عبیداللهبن زیاد (لعنةاللهعلیه) و سرهای یارانش - غضب خدا بر آنان - آورده شد، به آنان رسیدم. مردم میگفتند: "سرها رسید." در این هنگام، ماری آمد و در میان سرها خزید تا وارد سوراخ بینی عبیداللهبن زیاد (لعنةاللهعلیه) شد و سپس از آن خارج شد و به سوراخ دیگر رفت.» ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، صدوق، 219.
* ابناثیر گفته است: «سر عبیداللهبن زیاد همراه با سرهای فرماندهانش به نزد مختار فرستاده شد. این سرها در قصر نهاده شدند. ماری باریک آمد و در میان سرها خزید تا وارد دهان عبیداللهبن زیاد شد و سپس از بینی او خارج شد و دوباره به بینی او وارد شد و از دهانش بیرون آمد و این کار را چندین بار انجام داد. این را ترمذی در جامع خود روایت کرده است.» الكامل في التاريخ، 4 / 265.
[276] . العوالم، عبدالله بحرانی، 661 و 662.
[277] . ذوبالنضار، ابننما، 144 و 145.
[278] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 4 / 560؛ ذوبالنضار، ابننما، 149، ذیل کتاب به قلم شیخ لطفاللهبن محمد.
[279] . مراجعه کنید به: الکامل في التاریخ، ابناثیر، 4 / 267 و 268. برخی از مورخان تعداد سپاه مصعب را سی هزار نفر ذکر کردهاند. مراجعه کنید به: ذوبالنضار، ابننما، 149، ذیل کتاب به قلم شیخ لطفاللهبن محمد.
[280] . تاریخ طبری، 4 / 559 و 560.
[281] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 4 / 560؛ الکامل في التاریخ، ابناثیر، 4 / 268 و 269.
[282] . تاریخ طبری، 4 / 562؛ انسابالأشراف، بلاذری، 6 / 436.
[283] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 4 / 450 و 451؛ الکامل في التاریخ، ابناثیر، 4/173؛ ذوبالنضار، ابننما،80 و 81.
[284] . برخی نقل کردهاند وقتی ابراهیم از حرکت مصعب به کوفه آگاه شد و خبری از مختار به او نرسید، از موصل به قصد کوفه حرکت کرد. مصعب از این حرکت آگاه شد و ترس بر او چیره گشت؛ پس مردان و نامههایی همراه با عهد و امان برای ابراهیم فرستاد و به او وعده داد که او را همچنان بر همان مقام و ولایتش ابقا میکند. ابراهیم نیز اطمینان یافت و بعداً با ابنزبیر بیعت کرد. مراجعه کنید به: ذوبالنضار، ابننما، 149، ذیل کتاب به قلم شیخ لطفاللهبن محمد.
[285] . مراجعه کنید به: ذوبالنضار، ابننما، 149، ذیل کتاب به قلم شیخ لطفاللهبن محمد.
[286] . ابننما گفته است: «او (عبیداللهبن حر) علیه مختار قیام کرد و پیمانش را شکست و به روستاهای سواد کوفه حمله برد و روستاها را غارت کرد، کارگزاران را کشت، اموال را گرفت و بهسوی بصره نزد مصعببن زبیر رفت. هنگامی که مختار از این موضوع آگاه شد، عبداللهبن کامل را به خانهاش فرستاد و خانهاش را ویران کرد.» ذوبالنضار، 131.
[287] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 4 / 558 – 570؛ الکامل في التاریخ، ابناثیر، 4 / 270 – 273.
[288] . مراجعه کنید به: ذوبالنضار، ابننما، 149 و 150، ذیل کتاب به قلم شیخ لطفاللهبن محمد.
[289] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 4 / 572 و 573، 577؛ الکامل في التاریخ، ابناثیر، 4 / 273 – 275.
[290] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 4 / 573 و 574؛ الکامل في التاریخ، ابناثیر، 4 / 275.
[291] . تاریخ طبری، 4 / 574.
ابناثیر گفته است: «ابنزبیر به عبداللهبن عباس گفت: "آیا خبر کشته شدن آن کذّاب به تو نرسیده است؟" عبدالله پرسید: "چه کسی را میگویی؟" گفت: "ابنابوعبید." عبدالله پاسخ داد: "خبر کشته شدن مختار به من رسیده است." ابنزبیر گفت: "گویا از اینکه او را کذاب نامیدم ناراحت شدی و برایش دلسوزی کردی؟" عبدالله گفت: "او مردی بود که قاتلان ما را کشت و خونخواهی ما را کرد و دلهای ما را التیام بخشید؛ پس سزاوار نیست ما او را دشنام دهیم و شماتت کنیم."» الكامل في التاريخ، 4 / 278.
[292] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 4 / 577؛ الکامل في التاریخ، ابناثیر، 4 / 278.
[293] . مراجعه کنید به: ذوبالنضار، ابننما، 150، ذیل کتاب به قلم شیخ لطفاللهبن محمد. «مسکن» منطقهای است است در نزدیکی «قضاء الدجیل» در شهر صلاحالدین عراق.
[294] . مراجعه کنید به: ذوبالنضار، ابننما، 127.
[295] . ذوبالنضار، ابننما، ۱۲۷ – ۱۲۹.
[296] . مراجعه کنید به: ذوبالنضار، ابننما، ۱۲۷.
[297] . تاریخ الطبری، ۴ / ۵۷۳؛ الكامل في التاريخ، ابناثیر، ۴ / ۲۷۵.
[298] . از طرف مادر، زیرا مادر زبیر، صفیه دختر عبدالمطلب، عمۀ رسول خدا و امام علی(ع) بود؛ پس زبیر پسرعمۀ آن دو به شمار میآمد. و از طرف پدر، زیرا پدر زبیر، عوامبن خویلد، برادر خدیجه بود؛ پس خدیجه عمۀ زبیر و فاطمه(س) دخترعمۀ او محسوب میشد.
[299] . تاریخ طبری، ۴ / ۵۷۲.
[300] . یعنی از مختار درخواست کرد او را به کاری بگمارد، اما مختار نپذیرفت.
[301] . الخَرائج و الجَرائح، راوندی، ج ۱، ص۱۸۳ و ۱۸۴؛ مدينة المعاجز، بحرانی، ج ۲، ص ۱۷۷.
[302] . اخبار الطوال، دینوری، ص ۳۱۱؛ تاریخ طبری، ج ۵، ص ۶؛ الکامل في التاریخ، ابناثیر، ج ۴، ص ۳۲۶ و ۳۲۷.
[303] . چنانکه رسول خدا(ص) به عماربن یاسر فرمود: «ای عمار، گروهی سرکش تو را خواهند کشت.»
[304] . چه منبع این بدگویی، بعضی از طاغوتهایی باشند که مختار آنان را بهسختی کیفر داد - چراکه بدگوییهایی از سوی دشمنانش، اموی یا زبیری، مانند تهمت دروغگویی و سحر وارد شده است - و چه منبع بدگویی، راویان مزدبگیری باشند که عمداً دروغپردازی کردهاند، یا برخی تاریخنگارانی باشند که این بدگوییها را در کتابهای خود نقل کردهاند، و فرقی نمیکند این نسبتها را پذیرفته باشند یا صرفاً آنچه را به آنان رسیده بوده بدون پذیرش نقل کرده باشند، به آن صورتی که عادت برخی مورخان چنین بوده است.
[305] . بهعنوان نمونهای از بدگوییهایی که به مختار نسبت داده شده، چیزی که ابنکثیر در شرححال او آورده قابل ذکر است؛ آنجا که به او نسبت داده است که به علی(ع) کینۀ شدیدی داشت، و او به عمویش پیشنهاد داد امام حسن(ع) را به معاویه بفروشد، و شیعیان تا زمان ورود مسلمبن عقیل به کوفه از او نفرت داشتند، و مسلمانان از پایان حکومت او بهخاطر دروغگوییاش و ادعایش مبنی بر اینکه از طریق جبرئیل بر او وحی نازل میشود و مانند این خرافات خوشحال شدند. مراجعه کنید به: البداية والنهاية، 8 / 319 و 320.
ذهبی در شرححال او گفته است: «و مختار پرورش یافت و از بزرگان ثقیف و اهل رأی و فصاحت و شجاعت و زیرکی و ضعف در دین بود. پیامبر(ص) فرموده است: «در میان ثقیف، دروغگو و نابودکنندهای خواهد بود.» پس دروغگو همین شخص بود که ادعا میکرد وحی بر او نازل میشود و غیب میداند، و نابودکننده حجاج بود؛ خدا هر دو را زشت گرداند.» سير أعلام النبلاء، 3 / 539.
ازجمله بدگوییهایی که ذهبی و دیگران به هم بافته و به مختار نسبت دادهاند این است که گفته شده او یک «صندلی» داشت که با آن یارانش را فریب میداد. او گفته است: «... ابناشتر را در پایان سال 66 برای جنگ با عبیداللهبن زیاد تجهیز کرد. او یک صندلی داشت که با خودش بر استری خاکستریرنگ حمل میکرد. مختار میگفت: «در این سرّی نهفته است و این برای شما نشانهای است همانگونه که تابوت برای بنیاسرائیل بود.» پس گرد آن طواف میکردند و دعا میخواندند. ابناشتر ناراحت شد و گفت: "خدایا ما را به سبب آنچه سفیهان ما همانند بنیاسرائیل هنگام پرستش گوساله انجام دادند، مؤاخذه نفرما."» سير أعلام النبلاء، 3 / 541.
[306] . گفتوگوی میان عبداللهبن عمر و مصعببن زبیر پیشتر گفته شد. مراجعه کنید به: تاریخ الطبری، 4 / 574.
[307] . به دلایل فراوان، ازجمله: دشمنی و بغض، همچنین حسد، و نیز برای نیکو جلوه دادن چهرﮤ سران و بزرگان خود؛ چراکه روشن است کاستن از مقام علی(ع) (یا ساختن فضایل برای دیگران) مقایسۀ دیگران را با او ممکن میساخت.
[308] . ازجملۀ این افراد، بهعنوان مثال: سید محسن امین است که میگوید: «و اخباری در مذمت مختار وارد شده و خداوند به حقیقت حال او داناتر است؛ و در هر صورت او دلها را شفا داد و خونخواهی را به انجام رساند و خداوند بهوسیلۀ او از طغیانگران فاجر انتقام گرفت.» أصدق الأخبار، 91.
[309] . اختیار معرفة الرجال، طوسی، 1/340.
[310] . ذوبالنضار، ابننما: 63 – 65.
[311] . اختیار معرفة الرجال، طوسی، 1 / 342؛ ذوبالنضار، ابننما، 66.
[312] . اختیار معرفة الرجال، طوسی، 1/341.
[313] . اختیار معرفة الرجال، طوسی، 1 / 341. سید خوئی گفته است: «و این روایت صحیح است.» معجم رجال الحدیث: 102 / 19.
[314] . اختیار معرفة الرجال، طوسی، 1 / 340؛ ذوبالنضار، ابننما، 62.
[315] . همانگونه که پیشتر در روایت امام صادق(ع) گفته شد.
[316] . روایت منهال دربارﮤ کشته شدن حرملةبن کاهل (لعنةاللهعلیه) پیشتر ذکر شد.
[317] . مختار هنگامی که برای بدرقۀ ابراهیمبن اشتر با سپاهی که برای جنگ با ابنزیاد حرکت میکردند با او بیرون آمده بود - درحالیکه آنان سواره بودند و مختار پیاده راه میرفت - گفت: «من برای هر گامی که با تو برمیدارم امید پاداش دارم، و دوست دارم پاهایم در راه یاری آلمحمد(ص) و خونخواهی حسین(ع) غبارآلود شود.» ذوبالنضار، ابننما، 113.
[318] . خلاصۀ روایاتی که مختار را مذمت کردهاند:
* از حبیب خثعمی از امام صادق(ع) روایت شده است که فرمود: «مختار به علیبن حسین(ع) دروغ میبست.»
* از یونسبن یعقوب از امام باقر(ع) روایت شده است که فرمود: «مختاربن ابوعبیده نامهای برای علیبن حسین(ع) نوشت و همراه آن هدایایی از عراق برایش فرستاد. وقتی به در خانۀ علیبن حسین رسیدند، دربان برای گرفتن اجازه وارد شد. سپس فرستادﮤ امام بیرون آمد و گفت: "این هدایا را از خانهام دور کنید، من هدایای دروغگویان را نمیپذیرم و نامههای آنان را نمیخوانم".»
* از عمربن علی روایت شده است: «مختار بیست هزار دینار برای علیبن حسین(ع) فرستاد و امام آن را پذیرفت و با آن خانۀ عقیلبن ابیطالب و خانۀ خودشان را که ویران شده بود بازسازی کرد. سپس بعد از آنکه مختار سخنانی بیان کرد، چهل هزار دینار دیگر برای امام فرستاد، اما امام آن را بازگرداند و نپذیرفت.»
سید خوئی پس از ذکر این روایات گفته است: «این روایات از نظر سند بسیار ضعیف هستند، علاوهبر آنکه روایت دوم دچار تعارض و تناقض است؛ و اگر هم صحیح باشند، از روایات مذمتآمیزی که دربارﮤ زراره، محمدبن مسلم، برید و امثال آنان وارد شدهاند شدیدتر نیستند.» معجم رجال الحدیث، 19 / 105.
همچنین سید خوئی روایتی را نقل کرده که دلالت دارد به اینکه مختار به عموی خود پیشنهاد داد امام حسن(ع) را به معاویه تسلیم کند. او گفته است: «این روایت بهدلیل مرسل بودن قابل اعتماد نیست. علاوهبر این، اگر صحیح هم باشد، میتوان گفت پیشنهاد مختار جدی نبوده، بلکه قصد داشته نظر عمویش را کشف کند؛ و اگر میفهمید عمویش چنین قصدی دارد، برای نجات حسن(ع) اقدام میکرد. پس سخن او از سرِ دلسوزی برای حسن(ع) بوده است. برخی از بزرگان نیز گفتهاند روایتی از معصوم(ع) در تأیید این معنا وجود دارد.
آری، در شرح محمدبن ابیزینت، روایتی صحیح نقل شده که در آن آمده است امام حسینبن علی(ع) به مختار مبتلا شده بود. در آن روایت، رسول خدا(ص) و امامان طاهر(ع) یاد شدهاند و آمده که هرکدام از آنها به یک دروغگو که به او دروغ میبست مبتلا بود؛ اما احتمال دارد در این روایت تحریفی صورت گرفته باشد؛ زیرا مختاربن ابوعبیده در کوفه بود و حسینبن علی(ع) در مدینه؛ و حتی بهصورت ضعیف نیز دروغی از مختار نسبت به حسین(ع) نقل نشده است. بعید نیست فردی که بر حسین(ع) دروغ میبسته، شخص دیگری غیر از مختاربن ابوعبیده بوده باشد.» معجم رجال الحديث، 19/105.
سپس سید خوئی گفته است: «برخی از علما بر این باورند که مختاربن ابوعبیده دارای عقیدﮤ صحیحی نبوده و مستحق ورود به آتش جهنم است، اما به شفاعت حسین(ع) از آن خارج میشود. شیخ ما مجلسی (قدساللهنفسه) نیز به این قول تمایل پیدا کرده و آن را وجه جمع میان اخبار مختلف واردشده در این باب دانسته است.»
دو روایت با این مضمون نقل شده است:
- از برخی راویان از امام صادق(ع) نقل شده است که فرمود: «پیامبر(ص) از روی صراط عبور میکند، پس از او علی، پس از علی حسن و پس از حسن حسین(ع) عبور میکنند. وقتی به وسط صراط میرسند مختار از میان آتش به حسین(ع) ندا میدهد: "ای اباعبدالله، من به خونخواهی تو قیام کردم." پس پیامبر(ص) به حسین(ع) میفرماید: "پاسخ او را بده." حسین(ع) همچون عقاب شکاری بهسوی آتش فرود میآید و مختار را چون قطعهای از زغال خارج میسازد. و اگر قلب او را میشکافتی، محبت آن دو (پیامبر و اهلبیت) را در قلبش مییافتی.»
- از سماعةبن مهران نقل شده است که گفت: از امام صادق(ع) شنیدم میفرمود: «هنگامی که روز قیامت فرارسد، رسول خدا(ص) بر لبۀ آتش میایستد و امیرالمؤمنین و حسن و حسین(ع) نیز همراهش هستند. در این هنگام، فریادکنندهای از درون آتش ندا میدهد: "ای رسول خدا! ای رسول خدا! ای رسول خدا! به فریادم برس." پس پاسخی نمیشنود. سپس سه بار ندا میدهد: "ای امیرالمؤمنین! ای امیرالمؤمنین! ای امیرالمؤمنین! به فریادم برس"، اما پاسخی نمیآید. سپس سه بار ندا میدهد: "ای حسن! ای حسن! ای حسن! به فریادم برس"، بازهم پاسخی نمیآید. سپس ندا میدهد: "ای حسین! ای حسین! ای حسین! به فریادم برس، من قاتل دشمنان تو هستم." رسول خدا(ص) به او میفرماید: "حجت بر تو تمام شد." پس حسین(ع) همچون عقاب شکاری بهسوی او فرود میآید و او را از آتش خارج میکند. گفتم: "فدایت شوم، این شخص کیست؟" فرمود: "مختار است." گفتم: "چرا با آنهمه کارهایی که انجام داده بازهم در آتش عذاب میشود؟" فرمود: زیرا در دلش نسبت به آن دو (پیامبر و اهلبیت) چیزی بود. سوگند به آنکه محمد(ص) را به حق برانگیخت، اگر جبرئیل و میکائیل نیز در دلشان چیزی میبود، خداوند آن دو را نیز به روی در آتش میافکند."»
سید خوئی بهدنبال آن گفته است: میگویم: «این دو روایت از نظر سند ضعیفاند.» معجم رجالالحدیث، 19/106–108.
[319] . مسلم و بخاری در صحیحهای خود با سندشان روایت کردهاند: از عباسبن عبدالمطلب نقل شده است که گفت: «ای رسول خدا! آیا به ابوطالب سودی رساندی؟ زیرا او از تو حمایت میکرد و برای تو به خشم میآمد.» فرمود: «بله، او در طبقهای کمعمق از آتش است، و اگر من نبودم، در پایینترین درکات آتش بود.» صحیح بخاری، 4 / 247؛ صحیح مسلم، 1 / 134 و 135.
این در حالی است که فرزند رسول خدا، جعفربن محمد صادق(ع) دربارﮤ جدش ابوطالب(ع) میفرماید: «مَثَل ابوطالب همچون اصحاب کهف است؛ ایمان خود را پنهان و شرک را آشکار ساختند، و خداوند پاداش آنان را دو بار عطا فرمود.» کافی، کلینی، 1 / 448.
[320] . امام(ع) فرمود: «آنچه را موافق با این مردم است رها کنید، زیرا رشد در مخالفت با آنان است.» کافی، کلینی،1/8.
[321] . ذوبالنضار، 145 و 146.
[322] . روایت پیشتر تقدیم گردید؛ و متن آن: از اصبغ نقل شده است که گفت: «مختار را بر ران امیرالمؤمنین(ع) دیدم، درحالیکه امام سر او را نوازش میکرد و میفرمود: «ای کیّس، ای کیّس.» اختیار معرفة الرجال، طوسی، 1 / 341.
[323] . کیسانیه: فرقهای گمراه و منقرضشدهاند که پیروانش پس از شهادت امام حسین به امامت محمدبن حنفیه معتقد شدند و بر این باور بودند که محمد زنده است و نمرده و او همان مهدی موعود است. برای علت نامگذاری آنان به کیسانیه چند وجه ذکر شده است؛ ازجمله: انتساب به کیسان، غلام امام علی(ع)، که بعدها با ابنحنفیه همراه شد و برخی از تأویلها و اسرار باطن را از ایشان فراگرفت. ازجمله پیشوایان آنان ابوهاشم عبداللهبن محمدبن حنفیه بوده، که نمازی دربارهاش گفته است: «او امام کیسانیه بود. پس از او بیعت به بنیعباس منتقل شد. همچنین در عمدةالطالب آمده است ... در سال 98 یا 99 درگذشت.» مستدركات علم رجال الحديث، 5 / 87 و 88.
[324] . اختیار معرفة الرجال، 1 / 342.
[325] . مراجعه کنید به: کافی، کلینی، 1 / 248.
[326] . ذوبالنضار، ابننما، 97.
[327] . نعمانی با سند خود روایت کرده است: از سلیمبن قیس نقل شده است که گفت: «علی(ع) به طلحه فرمود - در حدیثی طولانی، هنگام ذکر افتخار مهاجران و انصار به مناقب و فضائلشان -: «ای طلحه، آیا تو شاهد نبودی هنگامی که رسول خدا(ص) ما را فراخواند تا بر کتف چیزی بنویسد که پس از آن امت گمراه نشوند و دچار اختلاف نگردند، اما صاحب تو گفت: رسول خدا هذیان میگوید. پس رسول خدا(ص) خشمگین شد و آن را رها کرد؟» گفت: «بله، شاهد بودم.» فرمود: «هنگامی که شما بیرون رفتید، رسول خدا(ص) آنچه را میخواست در آن بنویسد، به من خبر داد و برایش گواه گرفت و جبرئیل به او خبر داد خداوند دانسته است امت دچار اختلاف و پراکندگی میشود. سپس صحیفهای خواست و آنچه میخواست در کتف بنویسد، به من املا کرد و سه نفر را بر آن گواه گرفت: سلمان فارسی، ابوذر و مقداد؛ و نام امامان هدایت را که مؤمنان تا روز قیامت به اطاعتشان مأمور شدهاند، ذکر فرمود و من را بهعنوان اولین آنان نام برد ... .» غیبت، 84.
[328] . کلینی با سند خود روایت کرده است: «از سلیمبن قیس نقل شده است که گفت: من هنگام وصیت امیرالمؤمنین(ع) حاضر بودم؛ آن هنگام که به فرزندش حسن(ع) وصیت کرد و برای وصیتش حسین و محمد و تمامی فرزندانش و رؤسای شیعیان و اهلبیتش را گواه گرفت؛ سپس کتاب و سلاح را به او سپرد ... .» کافی، 1/297.
[329] . امام باقر(ع) در روایتی طولانی فرمود: «... زمانی که اجل حسین(ع) فرارسید، دختر بزرگش فاطمه - دختر حسین(ع) - را فراخواند و کتابی پیچیده و وصیتی آشکار به او سپرد. در آن هنگام، علیبن حسین(ع) دچار بیماری شکم بود و مردم گمان میکردند به سبب بیماری وفات خواهد کرد. سپس فاطمه آن کتاب را به علیبن حسین سپرد؛ و به خدا سوگند آن کتاب پس از آن به ما رسید.» کافی، 1/ 290 و 291.
[330] . حقتعالی میفرماید: (وَكَذَلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ * فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأَى كَوْكَبًا قَالَ هَذَا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَا أُحِبُّ الْآفِلِينَ * فَلَمَّا رَأَى الْقَمَرَ بَازِغًا قَالَ هَذَا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَئِن لَّمْ يَهْدِنِي رَبِّي لَأَكُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّينَ * فَلَمَّا رَأَى الشَّمْسَ بَازِغَةً قَالَ هَذَا رَبِّي هَذَا أَكْبَرُ فَلَمَّا أَفَلَتْ قَالَ يَا قَوْمِ إِنِّي بَرِيءٌ مِّمَّا تُشْرِكُونَ * إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِيفًا وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ) (سورﮤ انعام، آیۀ 75 – 79) (و بدینسان به ابراهیم ملکوت آسمانها و زمین را نشان دادیم تا از اهل یقین باشد * پس زمانی که شب بر او فرارسید، ستارهای را دید. گفت: این پروردگار من است. اما وقتی افول کرد، گفت: من افولکنندگان را دوست ندارم * و چون ماه را تابان دید، گفت: این پروردگار من است. ولی هنگامی که غروب کرد، گفت: اگر پروردگارم مرا هدایت نکند قطعاً از گمراهان خواهم بود * و چون خورشید را در حال طلوع دید، گفت: این پروردگار من است، این بزرگتر است. اما وقتی غروب کرد، گفت: ای قوم من! من از آنچه شما شریک میگیرید بیزارم * من روی خود را بهسوی کسی که آسمانها و زمین را آفریده است با گرایش کامل بهسوی حق گرداندم و من از مشرکان نیستم).
[331] . از گفتوگویی خصوصی با سید احمد الحسن.
[332] . کافی، کلینی، 1/ 348.
[333] . اختیار معرفة الرجال، طوسی، 1/ 336 و 337.
[334] . از گفتوگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[335] . مراجعه کنید به: مستدرکات علم رجال الحدیث، نمازی، 5 / 87 و 88.
[336] . برخی از احتجاجات امام باقر(ع) با بزرگان کیسانیه:
* یکی از سران کیسانیه با امام باقر دربارﮤ زنده بودن محمدبن حنفیه سخن گفت. امام به او فرمود: «وای بر تو، این چه حماقتی است! شما به حال او داناترید یا ما؟ پدرم علیبن حسین(ع) برایم نقل کرده که خود شاهد مرگ، غسل، کفن، نماز و دفن او بوده است.» آن مرد گفت: "برای پدرت شبهه پیش آمد، همانگونه که دربارﮤ عیسیبن مریم برای یهود شبهه پیش آمده بود." امام باقر فرمود: «آیا این را حجت میان ما و خودتان میپنداری؟» گفت: "آری." فرمود: «آن یهودیانی که دربارﮤ عیسی دچار شبهه شدند دوستان او بودند یا دشمنانش؟» گفت: "بلکه دشمنانش بودند." امام فرمود: «پس آیا پدرم دشمن محمدبن حنفیه بود که برایش شبهه پدید آمد؟» گفت: "نه" و او از عقیدﮤ خود بازگشت. مناقب آل أبیطالب، 3/ 333.
* از حمران از امام باقر(ع) روایت شده است: دربارﮤ کیسانیه و آنچه دربارﮤ محمدبن علی میگویند سخن به میان آمد. امام فرمود: «سلاح رسول خدا(ص) و نشانهای که در دو سوی شمشیرش بود، نزد چه کسی است؟ اگر میدانند بگویند.» سپس فرمود: «محمدبن علی گاهی به بخشی از وصیت یا چیزی از آن نیاز پیدا میکرد، پس به علیبن حسین(ع) پیام میفرستاد تا برایش بنویسد.» بصائر الدرجات، صفار، 198؛ بحارالأنوار، مجلسی، 26/ 207.
[337] . از گفتوگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[338] . از گفتوگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[339] . از گفتوگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[340] . کلینی با سند خود روایت کرده است: از یکی از آن دو (امام باقر یا امام صادق(ع)) نقل شده است، فرمود: «بنده مؤمن نمیشود تا زمانی که خدا و رسولش و همۀ امامان و امام زمانش را بشناسد و بهسوی او بازگردد و تسلیم او باشد.» سپس فرمود: «چگونه میتواند دیگری را بشناسد درحالیکه اولی را نمیشناسد؟»
... از زراره روایت شده است، گفت: به امام باقر(ع) عرض کردم: آیا شناخت امامِ از شما بر همۀ مردم واجب است؟ فرمود: «خداوند عزوجل محمد(ص) را بهسوی همۀ مردم فرستاد بهعنوان رسول و حجت خدا بر تمامی خلقش در زمین. پس هرکس به خدا و به محمد - رسول خدا - ایمان آورد و او را پیروی و تصدیق کند، شناخت امام از ما بر او واجب میشود...» کافی، 1 / 180 و 181.
[341] . اختیار معرفة الرجال، طوسی، 1/ 338.
[342] . کافی، کلینی، 2/ 223.
[343] . مراجعه کنید به: شرح أصول کافی، مازندرانی، 9/ 130.
[344] . مراجعه کنید به: بحارالأنوار، مجلسی، 72/ 76؛ الکنى والألقاب، عباس قمی، 1/ 396.
[345] . مراجعه کنید به: الوافی، فیض کاشانی، 5/ 699.
[346] . با توجه به اینکه خدیجه خواهر عوامبن خویلد، پدر زبیر بود، پس خدیجه(س) عمۀ زبیر محسوب میشود.
[347] . به این روایت قبلاً اشاره شد، مراجعه کنید به: کافی، کلینی، 1/ 248.
[348] . از گفتوگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[349] . ازجملۀ این روایات:
از امام صادق(ع) روایت شده است که فرمود: «خداوند میان ما و کسی که پردﮤ ما را درید و حق ما را انکار کرد و سرّ ما را فاش ساخت و ما را به غیر جدّمان نسبت داد و دربارﮤ ما چیزی گفت که ما دربارﮤ خودمان نگفتهایم، داوری کند.» (کافی، کلینی، 1/ 357 و 358)
«هرکسی که سرّ ما اهلبیت را فاش کند خداوند به او حرارت آهن را خواهد چشاند.» (بحارالأنوار، مجلسی، 72 / 412)
«امر ما را فاش نکنید و دربارهاش با کسی جز اهلش سخن نگویید؛ زیرا کسی که امر ما را افشا کند بار سنگینتری از دشمن ما را بر ما تحمیل میکند. بازگردید، خداوند شما را رحمت کند، و سرّ ما را فاش نکنید.» (وسائلالشیعة (آلالبیت)، حر عاملی، 16 / 252)
«نَفَس کسی که برای ما اندوهگین و در غم مظلومیت ما گرفتار است تسبیح است؛ اندیشۀ او دربارﮤ امر ما عبادت است؛ و پنهان داشتن سرّ ما جهاد در راه خداست.» (وسائلالشیعة (آلالبیت)، حر عاملی، 16 / 249 و250)
«کسی از ما که به سبب افشای حدیثمان کشته میشود به خطا کشته نشده، بلکه عمداً کشته شده است.» (وسائلالشیعة (آلالبیت)، حر عاملی، 16 / 250)
در تفسیر فرمایش خداوند عزوجل: (وَیَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ حَقٍّ) فرمود: «به خدا سوگند، آنان پیامبران را با شمشیرهایشان نکشتند، بلکه علیهشان افشاگری کردند و سرّشان را فاش ساختند، پس کشته شدند.» (وسائلالشیعة (آلالبیت)، حر عاملی، 16 / 249)
[350] . برخی از روایات مورد نظر:
... از زراره روایت شده است که گفت: «امام صادق(ع) ما را به نمازجمعه تشویق میکرد تا آنجا که گمان کردم میخواهد نزد ایشان برویم. عرض کردم: "آیا بهسوی شما بیاییم؟" فرمود: "نه، مقصود من این است که نماز را نزد خودتان اقامه کنید."»
و شیخ مفید نیز در «المقنعة» از هشامبن سالم، همین مضمون را روایت کرده است.
... از زراره، از عبدالملک، از امام باقر(ع) روایت شده است که فرمود: «همچون تو هلاک میشود، درحالیکه فریضهای را که خداوند واجب کرده به جا نیاورده است؟» عرض کردم: "چه کنم؟" فرمود: «نمازجمعه را به جماعت بخوانید.» وسائلالشیعة (آلالبیت)، حر عاملی، 7 / 309 و 310.
[351] . طبق روایات در پاورقی قبلی، این شخصیتها عبارتاند از: زراره، هشامبن سالم و عبدالملک.
[352] . از گفتوگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[353] . کافی، کلینی، 1/ 378.
[354] . کافی، کلینی، 1/ 379 و 380.
[355] . حقتعالی میفرماید: (وَكَذَلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ * فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأَى كَوْكَبًا قَالَ هَذَا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَا أُحِبُّ الْآفِلِينَ * فَلَمَّا رَأَى الْقَمَرَ بَازِغًا قَالَ هَذَا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَئِن لَّمْ يَهْدِنِي رَبِّي لَأَكُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّينَ * فَلَمَّا رَأَى الشَّمْسَ بَازِغَةً قَالَ هَذَا رَبِّي هَذَا أَكْبَرُ فَلَمَّا أَفَلَتْ قَالَ يَا قَوْمِ إِنِّي بَرِيءٌ مِّمَّا تُشْرِكُونَ * إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِيفًا وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ) (سورﮤ انعام، آیۀ 75 – 79) (و بدینسان به ابراهیم ملکوت آسمانها و زمین را نشان دادیم تا از اهل یقین باشد * پس زمانی که شب بر او فرارسید، ستارهای را دید، گفت: این پروردگار من است. اما وقتی افول کرد، گفت: من افولکنندگان را دوست ندارم * و چون ماه را تابان دید، گفت: این پروردگار من است. ولی هنگامی که غروب کرد، گفت: اگر پروردگارم مرا هدایت نکند، قطعاً از گمراهان خواهم بود * و چون خورشید را در حال طلوع دید، گفت: این پروردگار من است، این بزرگتر است. اما وقتی غروب کرد، گفت: ای قوم من! من از آنچه شما شریک میگیرید بیزارم * من روی خود را بهسوی کسی که آسمانها و زمین را آفریده است با گرایش کامل بهسوی حق گرداندم و من از مشرکان نیستم).
[356] . یعنی میدانستند امامت بعد از رسول خدا(ص) حق است، یا میدانستند امامت در آلمحمد(ع) است و حتی شاید میدانستند امامان در نسل حسین هستند؛ اما آنان چه کسانی هستند؟ نامهایشان چیست؟ هیچکس از آنان این را نمیدانست، چون نمیدانستند امام پس از حسین چه کسی است.
[357] . از گفتوگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[358] . روایات در این خصوص بسیارند؛ نمونهای از آنها:
... از امام باقر(ع) - در حدیثی - روایت شده است که فرمود: «برای هیچکس جایز نیست از مالی که خمس به آن تعلّق گرفته چیزی بخرد، مگر اینکه حق ما را به ما برساند.»
... از عمرانبن موسی، از موسیبن جعفر روایت شده است که گفت: «آیۀ خمس را برای ایشان قرائت کردم.» فرمود: «آنچه برای خداست برای رسول اوست، و آنچه برای رسول اوست برای ماست.» وسائلالشیعة (آلالبیت)، حر عاملی، ج 9، ص 484.
[359] . از گفتوگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[360] . از گفتوگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[361] . از گفتوگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[362] . کافی، کلینی، 1/ 297 و 298.
[363] . برای اطلاع از وصیت رسول خدا(ص)، که شامل ذکر اوصیا و خلفای شرعی پیامبر است، مراجعه کنید به: غیبت، طوسی، 150 و 151، تحقیق: عبدالله طهرانی.
[364] . از جریربن عبدالله روایت شده است که گفت: با عمر در مسجد رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) نماز گزاردم. وقتی نماز به پایان رسید، دستم را گرفت و برای کاری که قصد انجامش را داشت بهطرف خانهاش رفتیم. در مسیر از کنار علی(ع) عبور کردیم که در آستانۀ خانهاش ایستاده بود و در برابرش دو شتر نشسته بودند و غلامی به نام نباح همراه او بود و آمادﮤ سفر میشد. امیرالمؤمنین(ع) به او میفرمود: «ای نباح، به برکت و توفیق نیکوی خدا حرکت کن؛ خداوند تقوا را زاد و توشهات گرداند و خیر دنیا و آخرت را روزیات نماید. دربارﮤ این دو شتر به تو سفارش میکنم: آنان را در دشتها بنشان و از رفتن به مناطق سنگلاخ پرهیز کن؛ هرگاه به آب رسیدی، آنان را سیراب کن؛ در مقصدها از آنان پیاده شو؛ پشت آنان را جایگاهی برای نشستن و سخن گفتن قرار مده؛ به آنان آسیبی نرسان درحالیکه میتوانی به آرامی با آنان رفتار کنی.»
جریر گفت: به عمر گفتم: «آیا سفارش علی(ع) به غلامش و سیرﮤ نیکویش با آفریدگان را میشنوی؟» عمر گفت: «وای بر تو، ای جریر! مگر این علیبن ابیطالب(ع) نیست که معدن حکمت و سرچشمۀ کرم و مرکز ایمان است؟ به خدا سوگند، اگر جوانیاش و برخی ویژگیهایی که در او جمع شده و باعث شگفتی شدهاند نبود، جز او شایستۀ خلافت نبود.»
گفتم: «ای عمر، جوانیاش را دانستم؛ اما آن ویژگیهایی را که در او جمع شده و موجب شگفتی شدهاند نمیدانم.» گفت: «شجاعتی که هیچکس به آن نمیرسد، نیرویی که کاستی به آن راه ندارد، شمشیری در اسلام، بخششی توصیفشدنی، عقلی سنگینتر از کوهها، رأیی برتر از افقها، دلی استوارتر از اُحد؛ و او همسر بانوی زنان جهانیان و پدر سروران جوانان بهشت است، و اگر فقط همین یکی بود، برای افتخار کفایت میکرد.»
جریر گفت: پس از آن بازگشتم و خدمت امیرالمؤمنین(ع) رسیدم و ماجرا را بازگو کردم. حضرت فرمود: «ای جریر، چرا به او نگفتی که وقتی رسول خدا(ص) علی را در بدر و احد و حنین و خندق به پیش فرستاد، آیا آن موقع جوانتر بود یا اکنون؟» جریر گفت: «میترسیدم با تازیانهاش مرا بزند.» (حلیةالأبرار، هاشم بحرانی، 2/ 168)
[365] . از گفتوگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[366] . از گفتوگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[367] . از گفتوگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[368] . مراجعه کنید به: الأعلام، الزركلی، ۳ / ۲۰۵.
[369] . پس از آنکه امیرالمؤمنین(ع) نحوﮤ تصرف در اموالش را برای حسن و حسین(ع) بیان کرد، فرمود: «این چیزی است که علی دربارﮤ مال خود در فردای روزی که به مسکن آمد، مقرر کرد. در دهم جمادیالاولی سال سیوهفتم، ابوسمربن برهة، صعصعةبن صوحان، یزیدبن قیس و هیّاجبن أبیهیّاج گواهی دادند، و علیبن ابیطالب با خط خودش نوشت.» کافی، کلینی، 7/ ۵۱. و امام صادق(ع) میفرمود: «کسی از اصحاب امیرالمؤمنین(ع) حق او را نشناخت مگر صعصعه و اصحابش.» الغارات، ثقفی، ۲/ ۸۸۸؛ خلاصة الأقوال، حلی، ۱۷۱.
[370] . مراجعه کنید به: کتاب سلیمبن قیس، ۷۳، مقدمۀ تحقیق.
[371] . مراجعه کنید به: طبقاتالکبری، ابنسعد، 6/177؛ طرائفالمقال، بروجردی، 2/79.
[372] . مراجعه کنید به: أسد الغابة، ابنالأثیر، ۱/ ۳۶۷.
[373] . مراجعه کنید به: تاریخ مدینة دمشق، ابنعساکر، ۵۰/ ۲۵۷.
[374] . کافی، کلینی، 1/ ۴۱۰.
[375] . از گفتوگویی خصوصی با سید احمد الحسن.
[376] . الاختصاص، مفید، ۶۴.
[377] . از گفتوگویی خصوصی با سید احمد الحسن.
[378] . از گفتوگویی خصوصی با سید احمد الحسن.
[379] . از گفتوگویی خصوصی با سید احمد الحسن.
[380] . تاریخ طبری، ج ۴، ص ۵۷۴. و ابنعساکر روایت کرده شمار افرادی از یاران مختار که مصعب به قتل آنان فرمان داد، پنج هزار نفر بوده است. مراجعه کنید به: تاریخ مدینة دمشق، ج ۵۸، ص ۲۲۹.
[381] . الکامل في التاریخ، ابناثیر، ج ۴، ص ۲۷۸.
[382] . مراجعه کنید به: تاریخ مدینة دمشق، ابنعساکر، ج ۵۸، ص ۲۲۰ و ۲۳۹؛ الکامل في التاریخ، ابناثیر، ج ۴، ص ۲۸۱.
[383] . تاریخ مدینة دمشق، ابنعساکر، ج ۵۸، ص ۲۴۰.
میگویم: از آن زمان معروف بوده است که عراق سرشار از نعمتها، فراوانی اموال و نیروی انسانی کارآمد است.
[384] . مراجعه کنید به: تاریخ مدینة دمشق، ابنعساکر، ج ۵۸، ص ۲۳۲، ۲۴۱، ۲۴۹؛ الکامل في التاریخ، ابناثیر، ج ۴، ص ۳۲۳ - ۳۲۹، ۳۴۲.
[385] . مراجعه کنید به: الکامل في التاریخ، ابناثیر، ج ۴، ص ۳۴۹؛ گفته شده: «حجاج به عبدالملک گفت: در خواب دیدم که عبداللهبن زبیر را گرفتم و پوستش را کندم؛ پس مرا بهسوی او بفرست و مأمور جنگ با او بگردان؛ و عبدالملک او را فرستاد ...»
[386] . مراجعه کنید به: الکامل في التاریخ، ابناثیر، ج ۴، ص ۳۴۹ - ۳۵۷.
[387] . کتاب الأربعین، محمد طاهر شیرازی، ص ۱۵۳.
[388] . اسد الغابة، ابناثیر: ج ۳، ص ۱۶۲ و ۱۶۳؛ بحارالأنوار، مجلسی، ج ۳۴، ص ۲۸۹.
[389] . تاریخ مدینة دمشق، ابنعساکر، ج ۱۸، ص ۴۰۴.
[390] . الخصال، صدوق، ص ۱۵۷.
[391] . الکامل في التاریخ، ابناثیر، ج ۴، ص ۳۵۹.
[392] . مراجعه کنید به: الکامل في التاریخ، ابناثیر، ج ۴، ص ۳۵۰، ۳۶۳.
[393] . ابوالفرج اصفهانی نقل کرده است: اشعثبن قیس نزد علی آمد تا اجازﮤ ورود بگیرد، اما قنبر او را بازداشت و بینی اشعث را خونین کرد. علی بیرون آمد و فرمود: «ای اشعث، مرا با تو چه کار؟ به خدا سوگند، اگر به غلام ثقیف برخورد کنی، تمام موهای بدنت از ترس راست خواهد شد.» گفته شد: ای امیرالمؤمنین، غلام ثقیف کیست؟ فرمود: «غلامی که بر آنان حکومت خواهد کرد و هیچ خانهای از عرب باقی نمیگذارد مگر آنکه ذلت را در آن وارد میکند.» گفته شد: «ای امیرالمؤمنین، چند سال حکومت میکند و چه مدت میماند؟» فرمود: «بیست، اگر به آن برسد.» مقاتلالطالبیین، ص ۲۰.
طبرسی نقل کرده است: امیرالمؤمنین(ع) هنگام تقسیم اموال جنگ جمل، به تقسیم اموال محاربان رضایت نداد. مردی به نام «عباد» به او اعتراض کرد و گفت: «برای گرفتن غنایم آمدیم، اما با سخنانی بیاساس روبهرو شدیم.» امیرالمؤمنین(ع) فرمود: «اگر دروغ گفته باشی، خداوند مرگت ندهد تا اینکه غلام ثقیف به تو برسد.» گفته شد: «غلام ثقیف کیست؟» فرمود: «مردی که هیچ حرمتی از حرمتهای الهی را وانمیگذارد مگر آنکه آن را میشکند.» پرسیدند: «میمیرد یا کشته میشود؟» فرمود: «خداوندِ قاصمالجبارین (درهمشکنندﮤ مستکبران) او را به مرگی هلاک میکند که از شدت اسهال، پشتش از آتش میسوزد.» در نهایت، آن مرد بهدست حجاج کشته شد و مرگ حجاج نیز همانگونه بود که امیرالمؤمنین(ع) توصیف کرده بود. الاحتجاج، ج ۱، ص ۲۴۶؛ المسترشد، طبری، ص ۶۷۲ و ۶۷۳.
ابناثیر نقل کرده است: اوزاعی گفته که عمربن عبدالعزیز میگفت: «اگر هر امتی بدترین فرد خود را بیاورد و ما حجاج را بیاوریم، از همۀ آنها پیشی میگیریم.»
شافعی گفته است: به من رسیده است عبدالملکبن مروان به حجاج گفت: «هیچکس نیست مگر آنکه به عیبهای خودش آگاه است؛ پس عیبهای خود را برشمار و چیزی را پنهان نکن.» حجاج گفت: «ای امیرالمؤمنین، من لجوج و کینهتوز هستم.» عبدالملک گفت: «پس میان تو و شیطان نسبتی هست.» حجاج گفت: «شیطان وقتی مرا میبیند، با من مصالحه میکند!»
حسن بصری گفته است، از علی شنیدم که بر منبر میگفت: «بار خدایا! من آنان را امین دانستم اما به من خیانت کردند، آنان را نصیحت کردم اما مرا فریب دادند؛ پس خدایا غلام ثقیف را بر آنان مسلط کن تا در جان و مالشان همچون دوران جاهلیت حکم کند.» حسن گفته است: به خدا سوگند، این توصیف حجاج است. الکامل في التاریخ، ابناثیر، ج ۴، ص ۵۸۶ و ۵۸۷.
[394] . مراجعه کنید به: الکامل في التاریخ، ابناثیر، ج ۴، ص ۳۷۴ - ۳۷۶.
[395] . مراجعه کنید به: الکامل في التاریخ، ابناثیر، ج ۴، ص ۳۸۵ - ۳۸۷.
[396] . مراجعه کنید به: الکامل في التاریخ، ابناثیر، ج ۴، ص ۳۹۶ - ۴۱۳، ۴۲۵ - ۴۳۱.
[397] . مراجعه کنید به: تاریخ خلیفةبن خیاط، ص ۲۱۶؛ الکامل في التاریخ، ابناثیر، ج ۴، ص ۴۶۷ - ۴۶۹.
[398] . مراجعه کنید به: تاریخ خلیفةبن خیاط، ص ۲۱۷.
[399] . الکامل في التاریخ، ابناثیر، ج ۴، ص ۳۷۸ - ۳۸۲.
[400] . مراجعه کنید به: تاریخ خلیفةبن خیاط، ص ۲۲۲؛ الکامل في التاریخ، ابناثیر، ج ۴، ص ۳۸۲ و ۳۸۳.
[401] . منظورش خروج او همراه با کوفیان برای جنگ با حجاج (لعنةاللهعلیه) در نبرد «دیر الجماجم» است.
[402] . الارشاد، شیخ مفید، ج ۱، ص ۳۲۷؛ الکامل في التاریخ، ابناثیر، ج ۴، ص ۴۸۱ و ۴۸۲.
[403] . تاریخ مدینة دمشق، ابنعساکر، ج ۵۰، ص ۲۵۶ - ۲۵۷.
[404] . تاریخ مدینة دمشق، ابنعساکر، ج ۵۰، ص ۲۵۷.
[405] . تهذیب الکمال، مزّی، ج ۱۰، ص ۳۷۳ - ۳۷۵.
[406] . الاختصاص، مفید، ص ۲۰۵.
[407] . اختیار معرفة الرجال، طوسی، ج ۱، ص ۲۳۲.
[408] . البدایة و النهایة، ابنکثیر، ج ۹، ص ۱۱۷.
[409] . الکامل في التاریخ، ابناثیر، ج ۴، ص ۵۲۲.
[410] . الكامل في التاريخ، 5 / 42.
[411] . الكامل في التاريخ، ج ۵، ص ۶۳.
[412] . بخاری روایت کرده است: «از عروه از عایشه: فاطمه دختر پیامبر(ص) شخصی را نزد ابوبکر فرستاد تا میراث خودش از رسول خدا(ص) را درخواست کند؛ از آنچه خدا در مدینه و فدک و آنچه از خمس خیبر به پیامبر داده و باقی مانده بود. ابوبکر گفت: «رسول خدا(ص) فرموده است: ما چیزی به ارث نمیگذاریم، آنچه از ما باقی میماند صدقه است و اهلبیت محمد از این مال ارتزاق میکنند؛ و به خدا سوگند، من چیزی از صدقات رسول خدا را تغییر نمیدهم و همانگونه که در زمان رسول خدا بوده است عمل میکنم.» پس، ابوبکر از دادن چیزی به فاطمه خودداری کرد و فاطمه از او ناراحت شد و از او روی گرداند و تا زمان وفاتش با او سخن نگفت.» صحیح بخاری، ج ۵، ص ۸۲.
و در روایتی دیگر آمده است: «فاطمه دختر رسول خدا(ص) خشمگین شد و از ابوبکر روی گرداند و تا هنگام وفاتش از او روی برمیگرداند.» صحیح بخاری، ج ۴، ص ۴۲.
[413] . شرح نهجالبلاغة، ابنابیالحدید، ج ۱۶، ص ۲۷۸.
[414] . منبع قبلی.
[415] . الخصال، صدوق، ص ۱۰۴ و ۱۰۵.
[416] . ابنعساکر روایت کرده است: «... عمر گفت: "ای اباجعفر، مرا سفارشی کن." امام فرمود: «تو را به تقوای الهی سفارش میکنم و اینکه بزرگتر را چون پدر، کوچکتر را چون فرزند، و مرد را چون برادر بدانی.» عمر گفت: "خدا تو را رحمت کند! به خدا سوگند، اگر به آنچه گفتی عمل کنیم و خدا ما را بر آن بمیراند، خیر و صلاح برای ما برقرار خواهد بود، انشاءالله."» تاریخ مدینة دمشق، ج ۵۴، ص ۲۷۰.
[417] . مراجعه کنید به: کشف الغمة فی معرفة الأئمة، اربلی، ج ۲، ص ۱۱۶.
[418] . مراجعه کنید به: معالم المدرستین، مرتضی عسکری، ج ۲، ص ۱۶۴ و ۱۶۵.
شایان ذکر است که مهدی و مأمون، فدک را به آلمحمد (یعنی امامان از فرزندان علی و فاطمه(ع) که در زمان آنها حضور داشتند) بازنگرداندند. بهعنوان مثال، مأمون به والی خود نوشت فدک را به «محمدبن یحیىبن حسینبن زیدبن علیبن حسینبن علیبن ابیطالب» و «محمدبن عبداللهبن حسنبن علیبن حسینبن علیبن ابیطالب» تحویل دهد و ادارﮤ امور آن را به آنان واگذارد.
[419] . مراجعه کنید به: الکامل في التاریخ، ابناثیر، 5 / 53 و 54.
[420] . الکامل في التاریخ، ابناثیر، 5 / 114 و 115.
[421] . مراجعه کنید به: مقاتلالطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، 141 و 142؛ الارشاد، مفید، 2 / 192 و 193.
[422] . از گفتوگویی خصوصی با سید احمد الحسن.
[423] . برخی بر این باورند که تولد او در سال 76 ق بوده است. مراجعه کنید به: مسند زیدبن علی، ص 10، مقدمه.
[424] . مراجعه کنید به: الارشاد، مفید، 2 / 174؛ مقاتلالطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، 88.
[425] . مراجعه کنید به: الکامل في التاریخ، ابناثیر، 5 / 229؛ الارشاد، مفید، 2 / 174.
[426] . ابوالفرج اصفهانی با سند خود روایت کرده است که گفت: «زیادبن منذر به ما گفت: مختاربن ابوعبیده، کنیزی را به سی هزار درهم خرید و به او گفت: برگرد، پس او پشت کرد. سپس گفت: بازگرد، و او روی آورد. سپس گفت: "کسی را سزاوارتر از علیبن حسین(ع) برای او نمیشناسم." پس او را نزد علیبن حسین(ع) فرستاد؛ و او مادر زیدبن علی(ع) شد.» مقاتلالطالبیین، 86.
[427] . ذوبالنضار، ابننما، 63 – 65.
[428] . الامالی، صدوق، 415 و 416.
[429] . سورﮤ توبه، آیۀ 111.
[430] . سورﮤ آلعمران، آیۀ 169.
[431] . سورﮤ نساء، آیۀ 95.
[432] . مراجعه کنید به: الفصول المهمة فی معرفة الأئمة، ابنصباغ مالکی، 2 / حاشیۀ صفحۀ 898.
[433] . مراجعه کنید به: مسند زیدبن علی، منشورات دار مکتبة الحیاة، بیروت - لبنان.
[434] . تاریخ یعقوبی، 2 / 320.
[435] . آنها عبارتاند از: اواخر دوران ولیدبن عبدالملک: (86 – 96 ق)، دوران سلیمانبن عبدالملک: (96 – 99 ق)، دوران عمربن عبدالعزیز: (99 – 101 ق)، دوران یزیدبن عبدالملک: (101 – 105 ق)، و نیمی از دوران هشامبن عبدالملک: (105 – 125 ق).
[436] . آنها عبارتاند از: نیمی از دوران هشامبن عبدالملک: (105 – 125 ق)، دوران ولیدبن یزید بن عبدالملک: (125 – 126 ق)، دوران یزیدبن ولید: (126 ق)، دوران ابراهیمبن ولیدبن عبدالملک: (127 – 128 ق)، و دوران مروانبن محمدبن مروان: (127 – 132 ق). [در ادامه،] روشن خواهد شد که حکومت بنیامیه پس از هلاکت هشامبن عبدالملک بسیار ضعیف و پراکنده شد.
[437] . الأمالی، صدوق، 415.
[438] . مسند زیدبن علی، ص 8، مقدمه.
[439] . مسند زیدبن علی، ص 7، مقدمه.
[440] . الاغانی، ابوالفرج اصفهانی، 24 / 258.
[441] . مقاتلالطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، 87.
[442] . عیون اخبار الرضا(ع)، صدوق، 1 / 228.
[443] . کافی، کلینی، 8 / 264.
[444] . مراجعه کنید به: مقاتلالطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، 87.
[445] . مقاتلالطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، 88.
[446] . مقاتلالطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، 86.
[447] . کفایة الأثر، خزاز قمی، 309.
[448] . ذوبالنضار، ابننما، 63 – 65.
[449] . مقاتلالطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، 88.
[450] . مقاتلالطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، 89.
[451] . موسوعة المصطفى و العترة، شاکری، 8 / 66.
[452] . مقاتلالطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، 89.
[453] . مقاتلالطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، 88.
[454] . تاریخ مدینة دمشق، ابنعساکر، 19 / 458.
[455] . مقاتلالطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، 88.
[456] . مقاتلالطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، 88 و 89.
[457] . الأمالی، صدوق، 415.
[458] . تاریخ طبری، 5 / 482.
[459] . بهعنوان مثال، مراجعه کنید به: مقاتلالطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، 90 و 91؛ تاریخ طبری، 5 / 482 و 483؛ الکامل في التاریخ، ابناثیر، 5 / 229 به بعد.
[460] . تاریخ یعقوبی، 2 / 325 و 326. همچنین مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 5 / 486.
[461] . اختیار معرفة الرجال، طوسی، 2 / 505.
[462] . الکامل في التاریخ، ابناثیر، 5 / 231 و 232؛ تاریخ طبری، 5 / 485 و 486.
[463] . کافی، کلینی، 8 / 264.
[464] . الأمالی، صدوق، 415.
[465] . کافی، کلینی، 8 / 264.
[466] . عیون اخبار الرضا(ع)، صدوق، 1 / 225.
[467] . سر السلسلة العلوية، ابونصر بخاری، 57.
[468] . الغارات، ثقفی کوفی، 2 / 861؛ فرحة الغری، ابنطاووس، 140، با اندکی تفاوت.
[469] . کافی، کلینی، 8 / 310.
[470] . کافی، کلینی، 8 / 295.
[471] . الامامة و اهل البیت، محمد بیومی مهران، 1 / 214.
[472] . منبع قبلی.
[473] . کشاف، زمخشری، 1 / شرح صفحۀ 309.
[474] . دوازده تا نوزده ماه. (مترجم)
[475] . مقاتلالطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، 98.
[476] . تاریخ مدینة دمشق، ابنعساکر، 19 / 479.
[477] . مراجعه کنید به: الارشاد، مفید، 2 / 174؛ مقاتلالطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، 98؛ الکامل في التاریخ، ابناثیر، 5/242.
[478] . عیون اخبار الرضا(ع)، صدوق، 1 / 228.
[479] . الأمالی، صدوق، 416؛ الإرشاد، مفید، 2 / 173.
[480] . دلائل الامامة، طبری، 253.
[481] . مانعی ندارد که امام، برخی از فرزندان خود را از امامتش آگاه نسازد، اگر مصلحت چنین اقتضا کند. و هیچکس نمیتواند ادعا کند از امام به مصلحت آگاهتر است؛ زیرا امام با خداوند در ارتباط است و از سوی خدا به او وحی میشود. (پاورقی از سید احمد الحسن)
[482] . مراجعه کنید به: پیوست 1. (پاورقی از سید احمد الحسن است، و بهزودی سخن ایشان که در پیوست شمارﮤ 1 آمده است، نقل خواهد شد).
[483] . عقائد الإسلام، سید احمد الحسن، مبحث زمانهای فترت.
[484] . مناقب آل ابیطالب، ابنشهرآشوب، 3 / 352؛ مدینة المعاجز، هاشم بحرانی، 6 / 103 – 105؛ بحارالأنوار، مجلسی، 47 / 28.
[485] . عقائد الإسلام، سید احمد الحسن: پیوست شمارﮤ 1.
[486] . از گفتوگویی خصوصی با سید احمد الحسن.
[487] . كفایة الأثر، خزاز قمی، 300.
[488] . از گفتوگویی خصوصی با سید احمد الحسن.
[489] . کفایة الأثر، خزاز قمی، 300.
[490] . متن روایت: از ابان روایت شده است که گفت: «ابوجعفر احول به من خبر داد که زیدبن علیبن حسین(ع) - که در اختفا بود - بهدنبال من فرستاد. نزد او رفتم و گفت: «ای ابا جعفر، اگر کسی از ما به سراغت بیاید و از تو برای خروج دعوت کند، آیا با او خروج میکنی؟» گفتم: «اگر پدرت یا برادرت باشد، با او خروج میکنم.» گفت: «من میخواهم برای جهاد با این قوم خروج کنم؛ پس با من قیام کن.» گفتم: «نه، چنین نمیکنم، فدایت شوم.» گفت: «آیا جانت را از من دریغ میکنی؟» گفتم: «این فقط یک جان است؛ اگر حجتی از سوی خداوند در زمین باشد، کسی که از خروج با تو خودداری کند نجاتیافته است، و کسی که همراه تو خارج شود، هلاک خواهد شد؛ و اگر حجتی از سوی خدا در زمین نباشد، چه خارج شود و چه خودداری کند هر دو یکسان خواهند بود.» گفت: «ای اباجعفر! من با پدرم بر سر یک سفره مینشستم و او لقمۀ چرب را به من میداد و لقمۀ داغ را برایم سرد میکرد تا ضرری برایم نداشته باشد؛ آیا بهخاطر گرمای طعام با من مهربانی میکرد، ولی بهخاطر آتش دوزخ برایم من مهربانی نکرده و مرا از دین آگاه نساخته است؟» گفتم: «فدایت شوم! از شدت مهربانیاش بر تو بود، از بیم آنکه نپذیری و در نتیجه، وارد آتش شوی به تو نگفت»؛ اما به من گفت: «اگر بپذیرم، نجات مییابم و اگر نپذیرم، خودش باکی ندارد که من داخل آتش شوم.» سپس گفتم: «فدایت شوم! شما برتر هستید یا پیامبران؟» گفت: «بلکه پیامبران.» گفتم: «یعقوب به یوسف گفت: (یا بُنَیَّ لا تَقصُص رُؤیاکَ عَلى إخوَتِکَ فَیَکیدُوا لَکَ کَیداً) چرا به آنان خبر نداد تا دیگر او را نیازارند؟ بلکه آن را از آنان پنهان کرد، چون از آسیبشان میترسید؛ پس پدرت نیز به همین دلیل از ترس، آن را از تو پنهان ساخت.» گفت: «به خدا سوگند! حال که این را گفتی، صاحب تو در مدینه به من خبر داد که من کشته و در کناسه به دار آویخته میشوم و نزد او صحیفهای است که در آن، خبر قتل و به دار آویختن من آمده است.» پس به حج رفتم و این سخن زید و پاسخ خود را به ابوعبدالله(ع) گزارش دادم. فرمود: «تو از پیش رو و پشت سر و از راست و چپ و از بالای سر و از زیر پای او آمدی و راهی برایش باقی نگذاشتی تا از آن عبور کند.» کافی، کلینی، 1 / 174.
[491] . از گفتوگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[492] . ثواب الأعمال، صدوق، 220.
[493] . البدایة و النهایة، ابنکثیر، 9 / 387.
[494] . مراجعه کنید به: مقاتلالطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، 104 - 107؛ الكامل في التاريخ، ابناثیر، 5 / 271 و 272.
[495] . الكامل في التاريخ، ابناثیر، 5 / 271 و 272.
[496] . کفایة الأثر، خزاز قمی، 309.
[497] . الصحیفة السجادیة، 12 – 20.
[498] . از گفتوگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[499] . از گفتوگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[500] . روایت امام صادق(ع) که پیش از این آمد، تنها روایتی نیست که حکومت بنیامیه را هزار ماه تعیین کرده باشد، بلکه روایات متعددی در این خصوص وجود دارد؛ بهعنوان مثال:
از امام صادق(ع) نقل شده است که فرمود: «رسول خدا(ص) در خواب دید بنیامیه پس از او بر منبرش بالا میروند و مردم را از راه راست به عقب بازمیگردانند. پس، درحالیکه اندوهگین و غمگین بود صبح کرد. جبرئیل(ع) بر او نازل شد و گفت: "ای رسول خدا! چه شده که تو را اندوهگین و غمگین میبینم؟" فرمود: "ای جبرئیل! امشب دیدم که بنیامیه پس از من بر منبرم بالا میروند و مردم را از راه راست به عقب بازمیگردانند." جبرئیل گفت: "سوگند به آنکه تو را به حق به نبوّت برانگیخت، این امری است که من از آن آگاه نبودم. سپس به آسمان صعود کرد و طولی نکشید که آیاتی از قرآن بر او نازل شد تا او را تسلی بخشد: (أَفَرَأَيْتَ إِن مَتَّعْنَاهُمْ سِنِينَ * ثُمَّ جَاءَهُم مَّا كَانُوا يُوعَدُونَ * مَا أَغْنَىٰ عَنْهُم مَّا كَانُوا يُمَتَّعُونَ) (آیا دیدی اگر آنان را چند سال بهرهمند سازیم، * سپس آنچه را به آن وعده داده میشدند به سراغشان آید، * آن بهرهمندیشان سودی به حالشان نخواهد داشت) و نیز این آیه بر او نازل شد: (إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ * وَمَا أَدْرَاكَ مَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ * لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍ) (ما آن را در شب قدر نازل کردیم * و چه میدانی شب قدر چیست * شب قدر بهتر از هزار ماه است). خداوند عزوجل شب قدر را برای پیامبرش(ص) بهتر از هزار ماه حکومت بنیامیه قرار داد.» کافی، کلینی، 4/159.
[501] . با توجه به اینکه صلح در آغاز سال 41 هجری رخ داد، و مروانبن محمد در پایان سال 132 هجری هلاک شد، بنابراین مدت میان این دو تاریخ تقریباً 92 سال است.
[502] . از گفتوگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[503] . وسائلالشیعة (آلالبیت)، حر عاملی، 15/ 52.
[504] . الأمالی، صدوق، 94.
[505] . مقاتلالطالبيین، ابوالفرج اصفهانی، 141 و 142؛ الإرشاد، مفید، 2 / 192 و 193.
[506] . مراجعه کنید به: مقاتلالطالبيین، ابوالفرج اصفهانی، 142.
[507] . ينابيع المودة، قندوزی، 3 / 161.
[508] . مراجعه کنید به: الکامل في التاریخ، ابنکثیر، 5 / 264.
[509] . الکامل في التاریخ، ابناثیر، 5 / 265.
[510] . الکامل في التاریخ، ابناثیر، 5 / 280 - 283.
[511] . الکامل في التاریخ، ابناثیر، 5 / 292 – 297.
[512] . مراجعه کنید به: الکامل في التاریخ، ابناثیر، 5 / 327.
[513] . مقاتلالطالبيین، ابوالفرج اصفهانی، 112.
[514] . مراجعه کنید به: تاریخ مدینة دمشق، ابنعساکر، 33 / 212.
[515] . شرحالأخبار، قاضی نعمان، 3 / 321.
[516] . مراجعه کنید به: مقاتلالطالبيین، ابوالفرج اصفهانی، 114.
[517] . از جملۀ آنان ابوجعفر منصور عباسی بود؛ زیرا به همراه افرادی از بنیهاشم که بهسوی ابنمعاویه رفتند نزد او رفت. ابنمعاویه او را بر ایذه از نواحی اهواز گماشت و او خراج آنجا را جمعآوری میکرد. هنگامی که کار ابنمعاویه تضعیف شد منصور به بصره گریخت. سلیمان بن حبیب بن مهلب - والی اهواز- او را دستگیر کرد، آن اموال را از او گرفت، او را مجروح ساخت و زندانیاش کرد و قصد کشتن او را داشت، ولی سفیان بن معاویة بن یزید بن مهلب او را از این کار بازداشت. مراجعه کنید به: انسابالأشراف، بلاذری: 2 / 63 – 64. از این رو هنگامی که منصور به خلافت رسید ابنمهلب را کشت با آنکه برادرش سفاح از او گذشته و او را والی اهواز کرده بود. مراجعه کنید به: سیر أعلام النبلاء، ذهبی: 7 / 23.
[518] . مقاتلالطالبيین، ابوالفرج اصفهانی، 114 – 116.
[519] . عیون الأخبار، ابنقتیبه دینوری، 1 / 303.
[520] . مراجعه کنید به: الکامل في التاریخ، ابناثیر، 5 / 356 - 358.
[521] . تاریخ طبری، 6 / 22 و 23.
[522] . تاریخ طبری، 6 / 14 و 15؛ الکامل في التاریخ، ابناثیر، 5 / 348.
[523] . مراجعه کنید به: الکامل في التاریخ، ابناثیر، 5 / 356 - 358.
[524] . مراجعه کنید به: الکامل في التاریخ، ابناثیر، 5 / 360 و 361.
[525] . مراجعه کنید به: الکامل في التاریخ، ابناثیر، 5 / 378 – 382.
[526] . الکامل في التاریخ، ابناثیر، 5 / 385.
[527] . الکامل في التاریخ، ابناثیر، 5 / 404.
[528] . مراجعه کنید به: الکامل في التاریخ، ابناثیر، 5 / 404 – 406.
[529] . او حفصبن سلیمان همدانی کوفی بود. ابوالعباس سفاح در آغاز حکومتش او را به وزارت برگزید و او را «وزیر آلمحمد» مینامیدند. سپس، پس از آنکه خیانت او برای سفاح (به ظن خودش) آشکار شد، او را به قتل رساند.
[530] . مراجعه کنید به: الکامل في التاریخ، ابناثیر، 5 / 409.
[531] . الکامل في التاریخ، ابناثیر، 5 / 413 – 415.
[532] . تاریخ یعقوبی، 2 / 359.
[533] . مراجعه کنید به: الکامل في التاریخ، ابناثیر، 5 / 417 – 420.
[534] . الکامل في التاریخ، ابناثیر، 5 / 425.
[535] . مراجعه کنید به: الکامل في التاریخ، ابناثیر، 5 / 426.
[536] . الکامل في التاریخ، ابناثیر، 5 / 427 – 428.
[537] . مراجعه کنید به: الکامل في التاریخ، ابناثیر، 5 / 430.
[538] . الکامل في التاریخ، ابناثیر، 5 / 430 و 431.
[539] . مراجعه کنید به: الکامل في التاریخ، ابناثیر، 5 / 436.
[540] . مراجعه کنید به: الکامل في التاریخ، ابناثیر، 5 / 437.
[541] . تاریخ طبری، 2 / 128.
[542] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 6 / 121 – 127؛ الکامل في التاریخ، ابناثیر، 5 / 461 – 468.
[543] . مراجعه کنید به: الکامل في التاریخ، ابناثیر، 5 / 468 – 476.
[544] . الکامل في التاریخ، ابناثیر، 5 / 496 و 497.
[545] . اخبار الدولة العباسية، تحقیق: عبدالعزیز الدوری، 196.
[546] . از گفتوگویی خصوصی با سید احمد الحسن.
[547] . تاریخ یعقوبی، 2 / 326.
[548] . از گفتوگویی خصوصی با سید احمد الحسن.
[549] . دلائل النبوة، بیهقی، 6 / 518.
[550] . غیبت، نعمانی: 255 و 256.
[551] . عللالشرائع، صدوق، 2 / 348.
[552] . دلائل النبوة، بیهقی، 6 / 513.
[553] . الوافي بالوفیات، صفدی، 21 / 132.
[554] . مقاتلالطالبيین، ابوالفرج اصفهانی، 172 و 173.
[555] . مقاتلالطالبيین، ابوالفرج اصفهانی، 142.
[556] . تاریخ طبری، 6 / 78؛ الکامل في التاریخ، ابناثیر، 408.
[557] . منبع قبلی.
[558] . اعیان الشیعة، محسن الامین، 6 / 202 و 203.
[559] . عمدةالطالب، ابنعنبه: 101 و 102.
[560] . الفخری في الآداب السلطانیة و الدول الإسلامیة، ابنطقطقا، 154.
[561] . الامام الصادق، محمد حسن المظفر، ۱ / ۲۶۰ و ۲۶۱.
[562] . کافی، کلینی، ۸ / ۳۳۱.
[563] . غیبت، نعمانی، ۲۰۳.
[564] . مراجعه کنید به: الأخبار الطوال، دینوری، ۳۳۲.
[565] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، ۵ / ۳۱۶؛ تجارب الأمم، رازی، ۲ / ۴۶۸.
[566] . تاریخ طبری، ۵ / ۳۷۶؛ الكامل في التاريخ، ابناثیر، ۵ / ۱۲۵.
[567] . مراجعه کنید به: أخبار الدولة العباسية، تصحیح: عبدالعزیز الدوری، ۲۵۴.
[568] . أخبار الدولة العباسية، تصحیح: عبدالعزیز الدوری، ۱۹۶.
[569] . بکیر - پیرو سفارشهای محمدبن علی عباسی به او - یارانش را از شرکت در قیام یحییبن زید بازمیداشت: «چون بکیر به خراسان بازگشت، به آنان گفت: "یحییبن زید در برابر دیدگان شما پنهان شده است و گویا او بر این قوم خروج خواهد کرد؛ پس هیچکس از شما با او خروج نکند و در کار او اقدامی ننماید؛ زیرا او کشته خواهد شد و امام خبر مرگ او را به اهلبیت خود داده است."» أخبار الدولة العباسية، تصحیح: عبدالعزیز الدوری، ۲۴۲.
[570] . تاریخ الطبری، ۵ / ۶۲۲.
[571] . سير أعلام النبلاء، ذهبی، ۶ / ۷ و ۸.
[572] . از گفتوگویی خصوصی با سید احمد الحسن.
[573] . الملل و النحل، شهرستانی، ۱ / ۱۵۴.
[574] . ینابیع المودة، قندوزی، ۳ / ۱۶۱.
[575] . کافی، کلینی، ۸ / ۲۷۴.