عناوین

متن کتاب

انتشارات انصار امام مهدی(ع)/ شمارۀ 222 روز حسین(ع) جلد دوم بررسی و تحلیل مهم‌ترین رویدادهای روز عاشورا و پس از آن به‌ قلم علاء سالم مترجم: گروه مترجمان انتشارات انصار امام مهدی(ع) نام کتاب : روز حسین، جلد دوم نام کتاب اصلی : یوم‌الحسین، الجزء الثاني نویسنده : علاء سالم مترجم : گروه مترجمان انتشارات انصار امام مهدی(ع) نوبت انتشار : اول تاریخ انتشار : 1404 تاریخ انتشار کتاب اصلی : 1446ق/ ژانویه 2025م کد کتاب : 222 ویرایش ترجمه : اول   جهت کسب اطلاعات بیشتر در خصوص دعوت مبارک سید احمد ‌الحسن(ع) به تارنماهای زیر مراجعه کنید: www.almahdyoon.co www.almahdyoon.com فهرست (1) روایت شهادت حسین(ع) 13 شهادت حسین(ع) و یارانش در روز عاشورا 15 کشتار عاشورا 15 چرا «کشتار»؟ 16 عاشورا، درگیری دو سپاه یا نبرد انفرادی؟ 17 آمادگی برای جنگ 21 امام حسین(ع) و یارانش با لشکر اموی صحبت کردند 24 پیوستن حر ریاحی 35 تصویری واقعی‌تر از روز عاشورا 41 مبارزات انفرادی 42 آغاز جنگ و درگیری مقدس 45 درگیری و شدت نبرد 47 نبرد چقدر طول کشید؟ 50 دلاوری یاران حسین(ع) 52 نمونه‌هایی از شجاعت انصار حسین(ع) 53 عشق و فداکاری 57 تلفات سپاه اموی 59 نماز اول وقت، آخرین توشۀ راهیان 63 مقاتل انصار حسین(ع) (اهل‌بیت و یارانش) و سوگواری او برای آنان 65 مقاتل انصار و سوگواری برای آنان 65 امام حسین(ع) و فرزندش «اکبر» 72 زیارت علی‌بن حسین «اکبر» 80 ویژگی‌های عباس(ع) و شهادتش 81 مقتل حسین(ع) 89 لحظۀ وداع 89 آنچه حسین(ع) با نگاه خود در بالاترین درجات بهشت مشاهده کرد 91 حسین(ع) دو کودک خردسالش را به قافلۀ بخشش پیوند می‌زند 97 زین‌العابدین برای یاری حسین(ع) برمی‌خیزد 100 حسین(ع) «وصیت آشکار» را هنگام نزدیک شدن وفات تسلیم می‌کند 101 حسین(ع) آمادﮤ کشته شدن و غارت می‌شود 104 حسین، ذبیح‌الله 107 رویدادهای پس از شهادت حسین(ع) 112 چرخیدن زین بدون حسین! 112 غارت حسین(ع) 113 لگدمال کردن پیکر حسین(ع) با سُم اسب‌ها 115 هتک حرمت خیمه‌گاه حسین(ع) و تلاش برای قتل امام زین‌العابدین(ع) 116 آتش زدن خیمه‌ها 124 خروج زینب(ع) برای حسین(ع) 126 نشانه‌هایی که با قتل حسین(ع) همراه بود 130 بردن سرها به کوفه 136 چه کسی امام حسین(ع) را به قتل رساند؟ 138 (2) کاروان آلِ رسول خدا(ص) در کوفه 147 مسیر کاروان به کوفه 148 عبور کاروان از زمین آوردگاه 149 زینب(س) برادرزاده‌اش سجاد(ع) را با حدیث ام‌ایمن تسلی می‌دهد 150 ورود کاروان به کوفه 156 سر امام حسین(ع) در کوفه 166 سر شریف پیش از کاروان به کوفه وارد می‌شود 166 سر شریف چه گفت؟ 168 اهل‌بیت امام حسین(ع) برای کوفیان خطبه خواندند 174 خطبۀ زینب(س) خطاب به اهل کوفه 176 خطبۀ ام‌کلثوم خطاب به اهل کوفه 178 خطبۀ علی‌بن حسین(ع) خطاب به مردم کوفه 179 خانوادﮤ حسین(ع) در مجلس ابن‌زیاد 182 زینب(س) ابن‌زیاد را خوار کرد و نقشۀ ابلیس را نقش‌برآب نمود 183 ابن‌زیاد و دندان‌های حسین(ع) 184 زینب(س) پاسخی قاطع به ابن‌زیاد داد 187 مواجهۀ علی‌بن حسین(ع) با ابن‌زیاد 192 سیلی دیگری که ابن‌زیاد از ام‌کلثوم(س) دریافت کرد 194 دفن اجساد شهدای کربلا 196 زمین دفن 197 بدن‌های مطهر کِی دفن شدند؟ 197 چرا دفن نیاز به حضور امام معصوم داشت؟ 198 بررسی عقیدﮤ بدعت‌آمیز «درندگان»! 204 وقایع مهم پیش از حرکت کاروان به‌سوی شام 208 آغاز باران با یک قطره است! 208 آیا مختار ثقفی با ابن‌زیاد مواجه شد؟ 211 شهادت دو فرزند مسلم‌بن عقیل 213 مسیر کاروان زینبی از کوفه به شام 214 مدت اقامت اهل‌بیت در کوفه 214 چگونگی بردن اهل‌بیت رسول خدا به شام 217 از رویدادهای مسیر قافله به شام 226 زیارتگاه‌هایی در منزلگاه‌های راه کوفه تا شام 230 کاروان در حرکت به‌سوی شام، کدام مسیر انتخاب کرد؟ 232 (3) کاروان آلِ رسول در شام 237 ورود کاروان به دمشق 237 ورود حاملان سر حسین(ع) نزد یزید 242 سر حسین(ع) در حضور یزید 247 ورود خانوادﮤ حسین(ع) به مجلس یزید 259 گفت‌وگوی علی‌بن حسین(ع) و یزید و تلاش برای قتل امام 264 زینب(س) یزید را مسئول آنچه بر آلِ رسول(ص) گذشت دانست 269 رفتار با اسیران! 270 خطبه‌های آلِ حسین در مجلس یزید 273 خطبۀ عقیله زینب(س) 274 خطبۀ امام علی‌بن حسین(ع) 282 محل اقامت در شام و مدت آن 289 محل اقامت در شام 289 اقدام امویان برای کاهش شدت جنایت 290 مدت اقامت در شام 293 (4) کاروان آلِ رسول از شام به مدینه 297 خروج آلِ رسول از شام به‌سوی کربلا 297 دیدار آلِ رسول خدا(ص) با جابربن عبدالله انصاری 303 زیارت قبر امام حسین(ع) توسط جابر و دیدار او با آلِ رسول خدا(ص) 303 آیا سرها به بدن‌ها بازگردانده شدند؟ 307 زیارت اربعین 310 فضیلت زیارت امام حسین(ع) و تبرک به ضریح ایشان 313 ابن‌حبان ضربه‌ای به عقیدﮤ وهابیت وارد می‌کند! 328 (5) کاروان آلِ رسول در مدینه 331 ام‌سلمه اولین کسی بود که از شهادت امام حسین(ع) آگاه شد 331 عزاداری ام‌سلمه و برخی زنان آلِ ابو‌طالب 336 علی‌بن حسین(ع)، بشیر‌بن حذلم را برای رساندن خبر شهادت اعزام کرد 339 رسیدن کاروان آلِ رسول(ص) به مدینه 342 خدا جز این نمی‌خواهد که نور خود را کامل گردانَد 344 حزنی همیشگی تا زمان مرگ! 346 زینب(ع)؛ غریبی در تبعید تا هنگام وفات! 350 پیوست 1: روایات فضیلت زیارت حسین(ع) 355 پیوست 2: متن کامل زیارت ناحیۀ مقدسه 367 منابع 391

-(1) روایت شهادت حسین(ع)

10 محرم‌الحرام سال 61 هجری دردناک‌ترین و جان‌سوزترین فصل‌های قیام امام حسین(ع)، رخدادهای روز عاشورا و وقایع فاجعه‌باری است که در آن روز به وقوع پیوست؛ فاجعه‌ای عظیم که با شهادت ریحانۀ رسول خدا و سرور جوانان اهل بهشت حسین‌بن علی (صلوات خدا بر او)، و شهادت اهل‌بیت و یاران بزرگوارش رقم خورد. و پس از آن نیز، روزهایی فرارسید که در آن، دختران رسول خدا، زنان داغ‌دیده و کودکان یتیمی که به‌همراه آنان بودند، به اسارت برده شدند. صدوق روایت کرده است: از ریان‌بن شبیب نقل شده است که گفت: در اولین روز محرم، به حضور امام رضا(ع) وارد شدم. امام به من فرمود: «ای پسر شبیب، ... محرم ماهی است که مردم جاهلیت، در گذشته به‌سبب حرمتش، ظلم و جنگ را حرام می‌دانستند؛ اما این امت نه حرمت این ماه را شناختند و نه حرمت پیامبرشان(ص) را. در این ماه، فرزندان او را کشتند، زنانش را به اسارت بردند، و اموالش را غارت کردند؛ خدا هرگز آنان را نیامرزد. ای پسر شبیب، اگر می‌خواهی برای چیزی گریه کنی، برای حسین‌بن علی‌بن ابی‌طالب(ع) گریه کن؛ زیرا او را همچون گوسفند ذبح کردند. هجده نفر از اهل‌بیتش با او به شهادت رسیدند که در روی زمین نظیری برای آنها وجود نداشت. به‌راستی آسمان‌های هفت‌گانه و زمین‌ها برای شهادتش گریستند. چهار هزار فرشته برای یاری او به زمین آمدند، اما او را شهید یافتند؛ پس از آن زمان، با حالتی ژولیده و غبارآلود کنار قبر او هستند تا هنگامی که قائم قیام کند؛ پس در آن هنگام از یاران او خواهند بود و شعارشان این است: «یا لثارات الحسین» (ای خون‌خواهان حسین). ای پسر شبیب، پدرم از پدرش و او از جدش(ع) برایم نقل کرده است که وقتی جدم حسین(ع) به شهادت رسید، آسمان، خون و خاک سرخ بارید. ای پسر شبیب، اگر برای حسین(ع) گریه کنی تا آنجا که اشک‌هایت بر گونه‌هایت جاری شود، خداوند همۀ گناهانت را - چه بزرگ، چه کوچک، چه بسیار، چه اندک- می‌آمرزد. ای پسر شبیب، اگر می‌خواهی خداوند را ملاقات کنی درحالی‌که هیچ گناهی بر تو نباشد، حسین(ع) را زیارت کن. ای پسر شبیب، اگر دوست داری در غرفه‌های ساخته‌شده در بهشت همراه پیامبر(ص) و خاندانش(ع) ساکن شوی، قاتلان حسین(ع) را لعنت کن. ای پسر شبیب، اگر دوست داری از ثوابی همچون ثواب کسانی که همراه حسین(ع) به شهادت رسیدند برخوردار شوی، هرگاه او را یاد کردی بگو: "ای‌کاش با آنان بودم و به رستگاری بزرگی دست می‌یافتم." ای پسر شبیب، اگر می‌خواهی در درجات بالای بهشت با ما باشی، با حزن ما محزون شو و در شادی ما شادمان شو و ولایت ما را بر خود واجب بدان؛ زیرا اگر کسی حتی سنگی را دوست داشته باشد، خداوند او را در روز قیامت با همان سنگ محشور خواهد کرد.»[1]

-شهادت حسین(ع) و یارانش در روز عاشورا

در ضمنِ حوادث روز نهم محرم، گفتیم که سپاه اموی به فرماندهی عمربن سعد (لعنت خدا بر او)، عصر آن روز به‌سوی خیمه‌های حسین(ع) حرکت کرد. و حسین(ع) از آنان خواست تا صبح دهم محرم به او مهلت دهند. همچنین گفتیم محمدبن اشعث کندی (یکی از مشاوران ابن‌سعد) پیش‌بینی کرده بود که حسین(ع) هرگز راه تسلیم و بیعت را انتخاب نخواهد کرد. او به ابن‌سعد گفت: «به جان خودم قسم، فردا صبح درگیر نبرد خواهید شد.»[2] و این نکته‌ای بود که ابن‌سعد آن را به خوبی می‌دانست؛ چگونه چنین نباشد درحالی‌که خودِ او به شمر (لعنت خدا بر او) گفت: «به خدا سوگند، حسین هرگز تسلیم نخواهد شد، زیرا روح پدرش در وجود اوست.»[3]

-کشتار عاشورا

واژه‌هایی که معمولاً برای توصیف میدان‌های نبرد هنگام درگیری ارتش‌های متخاصم به کار می‌روند -‌ مثل «معرکه» یا «واقعه»‌ ‌- به نظر بنده، برای شرح آنچه در روز عاشورا رخ داد، چندان دقیق نیستند؛ زیرا «معرکه» یا «واقعه» معنای رقابت و تناسب مادی، ‌از نظر تجهیزات و تعداد نیروها میان دو طرف را در بطن خود دارد. شاید صحیح‌تر و دقیق‌تر این باشد که آنچه در روز عاشورا اتفاق افتاد، با واژه‌هایی مثل «کشتار» یا «حمام خون» توصیف شود.[4]

-چرا «کشتار»؟

دانستیم تعداد یاران حسین(ع) بین هفتاد تا صد نفر بوده، درحالی‌که تعداد سپاه اموی بین سی هزار تا هفتاد هزار جنگجو ذکر شده است[5] و اگر بخواهیم نسبت درصدی میان دو طرف را محاسبه کنیم، نسبت 70 به 30,000 برابر خواهد شد با: %2333/0=100 × 30000/70 یعنی: یک نفر در برابر 429 نفر. و اگر تعداد یاران حسین(ع) را صد نفر و تعداد سپاه اموی را سی هزار نفر در نظر بگیریم، نسبت درصدی برابر خواهد بود با: %3333/0=100 × 30000/100 یعنی: یک نفر در برابر 300 نفر. به‌عبارت ‌دیگر، هر یک نفر از سپاه حسین(ع) در برابر 300 تا 429 جنگجوی اموی قرار می‌گیرد! حال، اگر ما سپاه اموی را هفتاد هزار نفر در نظر بگیریم، در صورتی که تعداد یاران حسین(ع) را هفتاد نفر فرض کنیم، نسبت به‌صورت «1/0»درصد خواهد شد؛ یعنی یک نفر در برابر هزار نفر. و اگر تعداد یاران حسین(ع) را صد نفر فرض بگیریم، این نسبت «1429/0»درصد خواهد شد؛ یعنی یک نفر در برابر 700 نفر! در هر حال - با در نظر گرفتن کمترین تخمین‌ - وضعیت در روز عاشورا چنین بود: یک نفر در برابر سیصد نفر در کمترین حالت و یک نفر در برابر هزار نفر در بدترین حالت. این یعنی، به ‌معنای واقعی کلمه، «حمام خون» و قتل‌عام و کشتاری تمام‌عیار در کربلا رخ داده است. طبیعتاً چنین مواجهه‌ای باید در مدت‌زمانی کوتاه به پایان می‌رسید؛ زیرا ما دربارﮤ درگیری و تقابل مستقیم شمشیرها صحبت نمی‌کنیم، و دربارﮤ سلاح‌های مدرن امروزی مثل تیربار و موشک - که به‌طور معمول از فاصلۀ دور پرتاب می‌شود و زمان بیشتری نسبت به نبرد تن‌به‌تن می‌برد ‌- نیز صحبت نمی‌کنیم. با این حال، اگر می‌بینیم که این کشتار زمان بیشتری به طول انجامیده، دلایل مختلفی دارد که در ادامه، به آنها خواهیم پرداخت.

-عاشورا، درگیری دو سپاه یا نبرد انفرادی؟

پیش از آن‌که به بررسی برخی از رویدادهای روز عاشورا که به ما رسیده است، بپردازیم، باید به مسئله‌ای اشاره کنیم که می‌تواند تصورات بسیاری از مردم را تغییر دهد و زمینه را برای درک و ارزیابی مجدد وقایع و متون مربوط به روز عاشورا، به‌صورت متفاوتی فراهم آورد؛ این‌که: آیا جنگ روز عاشورا، نبردی فردی بود یا درگیری و برخوردی میان دو سپاه؟ بی‌تردید، هرکس منابع تاریخی و کتاب‌های مقتل را که به حادثۀ کربلا و شهادت امام حسین(ع) پرداخته‌اند مطالعه کند - ‌که البته تعدادشان بسیار است[6]‌ - درمی‌یابد که این منابع، نبرد کربلا را به‌صورت درگیری و نبردهای انفرادی به تصویر کشیده‌اند. در این منابع آمده است که یاران حسین(ع) در آغاز نبرد یکی پس از دیگری به میدان رفتند و مبارزه کردند. و پس از شهادت آنها، اهل‌بیت حسین(ع) به میدان رفتند؛ پیش‌قدم آنها علی‌بن حسین «اکبر»(ع) بود، و سپس دیگر افراد آلِ ‌ابوطالب به‌ترتیب به میدان رفتند. در نهایت، عباس‌بن علی(ع) به میدان رفت که برخی از متون او را آخرین فرد باقی‌مانده در کنار حسین(ع) توصیف کرده‌اند. همچنین این منابع، جنگ آنان را به‌صورت نبردهای فردی یکی پس از دیگری بیان کرده‌اند. این تصویرِ رایج و شناخته‌شده در ذهن مردم است؛ اما صحیح این است که نبرد روز عاشورا نبردی فردی نبود، بلکه درگیری و برخوردی میان دو سپاه بود. بله، پیش از آغاز درگیری، برخی مبارزات انفرادی - همانند دیگر جنگ‌های آن زمان ‌- رخ داد، اما این‌که نبرد از ابتدا تا انتهایش به‌صورت نبردهای فردی بوده باشد، کاملاً نادرست و غیرواقعی است. سید احمد الحسن، در توضیح روش‌های جنگ در آن زمان، می‌فرماید: «سپاه‌ها در نبردهای آن زمان، دو شیوه برای جنگیدن داشتند: یا فرماندهان دو سپاه، پیش از درگیری اصلیِ دو ارتش، با یکدیگر به مبارزﮤ تن‌به‌تن می‌پرداختند؛ و دلیل این کار آن بود که امید داشتند اگر فرمانده یا فرماندهان سپاه مقابل کشته شوند، روحیۀ آن ارتش درهم بشکند و نبرد با کمترین تلفات به پایان برسد. اما این شیوه در کربلا رخ نداد؛ زیرا فرماندهان سپاه یزید ترسو بودند و از چنان سطحی از شجاعت و بزرگ‌منشی برخوردار نبودند. آنها به‌ خوبی می‌دانستند که سپاهشان از نظر تعداد، برتری قاطع دارد و قطعاً می‌توانند جنگ را به سود خود تمام کنند؛ پس چرا باید خود را به خطر بیندازند؟ اما شیوﮤ دوم: این بود که دو سپاه به‌طور مستقیم به یکدیگر حمله کنند و نبرد آغاز شود؛ و آنچه در کربلا رخ داد، همین شیوه بود ... روایات مقتل‌ها، صحنۀ نبرد را به‌گونه‌ای به تصویر می‌کشند که گویا صرفاً نبردهای تن‌به‌تن و مبارزات فردی بوده است، درحالی‌که این درست نیست.»[7] طبیعتاً این به آن معناست که مسئلۀ تقدم و تأخری که برخی از متون مقاتل به تصویر کشیده‌اند - ‌به‌گونه‌ای که فلانی زودتر به میدان رفت و فلانی دیرتر وارد میدان شد و در پیِ آن، تقدم یا تأخر در شهادت را به تصویر کشیده‌اند‌ - چندان دقیق نیست؛ با در نظر داشتن این نکته که برخی از متون تاریخی - ‌هرچند در آغاز نبرد، یا آنچه برخی از آن به‌عنوان حملۀ نخست یاد کرده‌اند - به این نکته اشاره کرده‌اند: ابن‌اعثم گفته است: «پس آنان به یکدیگر حمله کردند و ساعتی از روز را در قالب یک یورش با یکدیگر جنگیدند تا این‌که از یاران حسین پنجاه و اندی نفر به شهادت رسید؛ رحمت خدا بر آنان باد.»[8] تردیدی نیست که عوامل متعددی باعث شده‌اند نبرد عاشورا به شکل مبارزات فردی به تصویر کشیده شود: ازجمله: مورخان به روایت‌هایی تکیه کرده‌اند که از سوی برخی شاهدان عینی نقل شده است؛ شاهدانی که یا با لشکر ابن‌سعد همراه بودند یا در موقعیتی بی‌طرف قرار داشتند؛ و روشن است که هریک از شاهدان عینی تنها آنچه را خودش دیده یا شنیده روایت کرده‌ است. راه دیگر برای شناخت وقایع کربلا، روایت‌هایی است که از آل‌محمد(ع) نقل شده است، اما آنها(ع) -‌ به دلایل مختلف ‌- تنها بخش‌های اندکی از این وقایع را به‌صورت پراکنده بیان کرده‌اند و غالباً ترتیب زمانی وقایع را در بر نمی‌گیرند. به‌طور کلی، تمام این روایت‌ها (چه آنچه شاهدان عینی نقل کرده‌اند و چه آنچه از اهل‌بیت(ع) روایت شده است) بعدها گردآوری شد و از آنها مقتل‌هایی در قالب روایت‌های پیوستۀ تدریجی پشت‌سر یکدیگر تنظیم شد؛ به‌طوری که برای شنونده چنین می‌نماید که گویی یک گزارش تفصیلی واقعی است. یکی دیگر از دلایلی که سبب شد واقعۀ عاشورا به شکل مبارزات فردی به تصویر کشیده شود، اندک بودن یاران حسین(ع) از یک سو، و از سوی دیگر – [آنچه] بعدها رخ داد ‌- درک امت از عظمت جایگاه حسین(ع) و یارانش، پس از خیانتی عمومی که در حق آنان مرتکب شده بودند. و به این ترتیب، خواسته شد نام و موضع‌گیری شرافتمندانۀ هر فردی که در یاری امام حسین(ع) شرکت داشته -‌ به‌ویژه فرزندان ابوطالب ‌- به صورت واضح و روشن برجسته شود. به‌علاوه، واقعۀ کربلا، تقریباً همۀ ویژگی‌های ماندگاری، تأثیرگذاری و جلب حمایت انسانی را از گذشته تا به امروز در خود جمع کرده است و همچنان باقی خواهد ماند؛ نظیرِ «حقانیت اصل و هدف + عظمت شخصیت رهبر + یاران و همراهان او + صداقت و اخلاص در پایبندی به اصول + بُعد انسانی و مصیبت‌بار بودن». و بی‌تردید واقعۀ کربلا این ویژگی‌ها را به‌صورتی آشکار و برجسته در خود داشت و باعث شد تأثیرگذاری آن -‌ چه در گذشته و چه در زمان حال ‌- از مرزهای دینی و نژادی فراتر برود. بنده عرض می‌کنم: رویدادهای واقعه‌ای با این حجم از فداکاری و تأثیرگذاری - بی‌تردید - در معرض تحریف و جعل قرار خواهد گرفت؛ درست مثل هر رویداد بزرگ انسانی دیگر. این تحریف ممکن است از سوی دشمن معاندی صورت گرفته باشد که تلاش می‌کند چهرﮤ قاتلان حسین (ع) را تطهیر کند، یا صحنه‌هایی از اهانت به او و یارانش را جعل کند؛ یا حتی از سوی دوستداران و پیروانی باشد که درصدد بوده‌اند هدفی معیّن را محقق سازند، مثل برانگیختن عواطف و احساسات. شایان توجه است که بخشی از این دلایل به عظمت فداکاری امام حسین(ع) و یاران وفادارش و نیز پایداری شگفت‌انگیز آنان در دفاع از حق بازمی‌گردد؛ فداکاری‌ای که حتی فرماندهان سپاه اموی را نیز بهت‌زده کرد. و شاید همین موضوع، اشتیاق برخی از راویان و تاریخ‌نگاران را برای پرداختن به برخی رویدادها و بیان اعداد و ارقام و آمار به شکل غیرواقعی و بدون دقت کافی برانگیخته باشد. به‌ هر حال، واقعیت و طبیعت حوادث حکم می‌کند که واقعۀ کربلا، درگیری و برخوردی میان دو سپاه بوده باشد، نه مبارزه‌هایی انفرادی؛ و این، حقیقتی است که هنگام پرداختن به برخی از وقایع آن روز اندوه‌بار، همواره باید به یاد داشته باشیم.

-آمادگی برای جنگ

با طلوع فجر عاشورای سال ۶۱ هجری، امام حسین(ع) یارانش (اصحاب و اهل‌بیتش) را با وجود کمیِ تعدادشان[9] سازمان‌دهی کرد. زهیربن قین را به‌همراه گروهی از یارانش در جناح راست، و حبیب‌بن مظاهر و جمعی دیگر از یارانش را در جناح چپ گماشت و خودش به‌همراه برخی از یاران در قلب سپاه ایستاد و پرچم خود را به برادرش عباس‌بن علی(ع) سپرد. آنها خیمه‌ها را پشت‌سر خود قرار دادند، یعنی نبردهایشان در برابر خیمه‌ها انجام می‌گرفت. امام(ع) دستور داد در خندقی که پشت خیمه‌ها حفر شده بود[10] هیزم قرار دهند و آن را به آتش بکشند تا از حملۀ سپاه اموی و عبور اسب‌هایشان از پشت خیمه‌ها جلوگیری شود؛ و این نشان می‌دهد سپاه دشمن، امام حسین(ع) را از هر سو محاصره کرده بود. اما به‌همراه ابن‌سعد، هزاران نفر از اهل شام و کوفه و دیگر مناطق همچون سیلی خروشان حرکت می‌کردند،[11] درحالی‌که به تمامی ابزار و ادوات جنگی شناخته‌شده در آن زمان مجهز شده بودند.[12] او عمروبن حجاج زبیدی را به‌عنوان فرماندﮤ جناح راست، شمربن ذی‌الجوشن را در جناح چپ، عروة یا عزرة‌بن قیس را فرماندﮤ سواره‌نظام و شبث‌بن ربعی را فرماندﮤ پیاده‌نظام تعیین کرد و پرچم سپاه را نیز به غلام خود، دُرید یا ذوید سپرد.[13] سپس به طرف حسین(ع) حرکت کردند. روایت شده است: «هنگامی که عمربن سعد یارانش را برای جنگ با حسین‌بن علی(ع) سامان‌دهی کرد و آنها را در جایگاه‌هایشان قرار داد، پرچم‌ها را در مواضعشان مستقر کرد و نیروهای جناح راست و جناح چپ را سامان داد و به نیروهای قلب سپاه گفت: "شما ثابت بمانید." آنها حسین(ع) را از هر سو محاصره کردند تا آنجا که او را همچون حلقه‌ای در میان گرفتند ... .»[14] از علی‌بن حسین(ع) روایت شده است که فرمود: «هنگامی که سپاه دشمن، صبح‌هنگام، شروع به پیشروی به‌طرف حسین(ع) کرد، امام(ع) دست‌هایش را بلند کرد و فرمود: "بار خدایا، تو تکیه‌گاه من در هر سختی و امید من در هر شدت هستی. و در هر پیشامدی که بر من نازل می‌شود، تو پناه و تکیه‌گاه من هستی. چه بسیار اندوهی که دل در آن ناتوان گردد، چاره‌ها در آن اندک شود، یار از یاری در آن بازماند، و دشمن در آن شادمان شود؛ اما من آن را به تو عرضه کردم و تنها به تو شکایت بردم؛ زیرا تنها به تو روی آوردم و از غیر تو چشم پوشیدم. پس تو آن را برطرف کردی و گشایش دادی؛ و تویی ولیّ هر نعمت، صاحب هر نیکی، و نهایتِ هر خواسته‌ای."»[15] سپس سپاه دشمن شروع به تاخت‌و‌تاز در اطراف لشکر و خیمه‌های حسین کردند و به آتشی که در خندق پشت خیمه‌ها شعله‌ور بود نگاه می‌کردند. شمر (لعنت خدا بر او) با صدای بلند فریاد زد: «ای حسین، آیا عجله داشتی پیش از روز قیامت به آتش وارد شوی؟» حسین(ع) فرمود: «این کیست؟ گویا شمربن ذی‌الجوشن است.» گفتند: «بله.» حسین(ع) به او فرمود: «ای پسر زنِ بُزچران، تو به آتش سزاوارتری.» مسلم‌بن عوسجه خواست با تیری او را بزند، اما حسین مانع او شد و فرمود: «او را نزن، زیرا من دوست ندارم آغازگر جنگ با آنان باشم.»[16]

-امام حسین(ع) و یارانش با لشکر اموی صحبت کردند

«اسب امام حسین(ع) را برایش آوردند. امام بر آن سوار شد و به‌همراه گروهی از یارانش، به‌طرف سپاه دشمن حرکت کرد. پیشاپیش او بریربن خضیر بود. حسین(ع) به او فرمود: «با آنها سخن بگو.» بریر پیش رفت و با آنان صحبت کرد و نصیحتشان نمود، اما آنها پاسخی ندادند و با پرتاب تیرهای خود به‌طرفش او را ساکت کردند.[17] «سپس حسین(ع) پیش رفت تا در برابر آنان ایستاد. با دیدگان خود، صفوف آنان را که گویی همچون سیل بودند، برانداز کرد و به ابن‌سعد نگریست که در میان سران کوفه ایستاده بود. سپس فرمود: «ستایش، خدایی را سزاست که دنیا را آفرید و آن را سرای فنا و زوال قرار داد؛ دگرگون‌شونده برای اهلش، از حالی به حالی دیگر. پس فریب‌خورده کسی است که دنیا فریبش دهد، و نگون‌بخت کسی است که به وسوسه‌اش گرفتار شود. پس مبادا این دنیا شما را بفریبد؛ چراکه رشتۀ امید کسی را که به آن تکیه کند قطع می‌کند و طمعِ کسی را که در آن طمع ورزد ناکام می‌گذارد. شما را می‌بینم که بر کاری گرد آمده‌اید که در آن خشم خدا را علیه خود برانگیخته‌اید، و او روی کریم خود را از شما برگردانده و خشمش را بر شما فرود آورده و شما را از رحمتش دور ساخته است. پس چه نیکو پروردگاری است پروردگار ما، و چه بد بندگانی هستید شما! شما به اطاعت اقرار کردید و به رسول خدا محمد(ص) ایمان آوردید، و سپس به‌سوی فرزندان و خاندان او لشکر کشیدید تا آنان را به قتل برسانید! بی‌گمان شیطان بر شما چیره شده، پس یاد خدای بزرگ را از یادتان برد. پس، وای بر شما و بر آنچه می‌خواهید انجام دهید! بی‌گمان ما از خداییم و به‌سوی او بازمی‌گردیم. اینان، گروهی هستند که پس از ایمان، کافر شدند؛ پس دور باد گروه ستمکار [از رحمت خدا].» عمربن سعد گفت: «وای بر شما، با او سخن بگویید، زیرا او فرزند پدرش است. به خدا سوگند، اگر یک روز تمام در میان شما بایستد، سخنانش تمام نمی‌شود و در پاسخ درمانده نمی‌گردد.» سپس با او سخن گفتند. شمر (لعنت خدا بر او) پیش آمد و گفت: «ای حسین، این چه سخنی است که تو می‌گویی؟ برای ما توضیح بده تا بفهمیم.» حسین(ع) فرمود: «می‌گویم: از خداوند پروردگارتان بترسید و مرا به قتل نرسانید؛ زیرا کشتن و هتک حرمت من برای شما حلال نیست. من فرزند دختر پیامبر شما هستم و مادربزرگم خدیجه همسر پیامبرتان بود. شاید این گفتۀ پیامبرتان(ص) به شما رسیده باشد که فرمود: "حسن و حسین سروران جوانان بهشت هستند" ...»[18] و ادامۀ این روایت، در بخش بعدی، خواهد آمد. روایت شده است که حسین(ع) مرکبش را خواست، بر آن سوار شد و با صدای بلند فریاد زد: «ای مردم، سخنم را بشنوید و شتاب نکنید تا شما را به آنچه حقِّ شما بر من است، پندتان دهم و دلیل و حجتم را برایتان بیان کنم. پس اگر انصاف را دربارﮤ من روا داشتید، به‌واسطۀ آن، خوشبخت‌تر خواهید بود و اگر منصف نبودید، پس رأی خود را یک‌دل و یک‌جهت کنید، و سپس کارتان بر شما پوشیده و پراکنده نباشد؛ سپس آنچه را می‌خواهید دربارﮤ من انجام دهید و مهلتم ندهید. (إِنَّ وَلِيِّيَ اللَّهُ الَّذِي نَزَّلَ الْكِتَابَ وَهُوَ يَتَوَلَّى الصَّالِحِينَ) [سورﮤ اعراف، آیۀ 169] (بی‌گمان سرپرست من خداوندی است که کتاب را نازل کرد، و اوست که سرپرستی شایستگان را بر عهده دارد). سپس خداوند را حمد و ثنا گفت و آنچه شایستۀ او بود یاد کرد و بر پیامبر(ص) و فرشتگان و پیامبران خدا درود فرستاد. هیچ‌گاه - نه پیش از او و نه پس از او ‌- شنیده نشد سخنگویی شیواتر و بلیغ‌تر از او سخن گفته باشد. آنگاه فرمود: «امّا بعد، نسب مرا بررسی کنید و ببینید من کیستم؛ سپس به خود بازگردید و خویشتن را سرزنش کنید و ببینید که آیا کشتن من و هتکِ حرمت من برایتان سزاوار است؟ آیا من، فرزند دختر پیامبرتان نیستم؟ آیا من، فرزند وصی پیامبر و پسرعموی او و نخستین مؤمنِ تصدیق‌کنندﮤ رسول خدا در آنچه از جانبِ پروردگارش آورده بود، نیستم؟ آیا حمزه - سرورِ شهیدان - عموی من نیست؟ آیا جعفرِ طیار که در بهشت با دو بال پرواز می‌کند، عموی من نیست؟ آیا سخن رسول خدا دربارﮤ من و برادرم به شما نرسیده است که فرمود: «این دو، سروران جوانان اهل بهشت‌اند»؟ حال اگر مرا در آنچه می‌گویم، تصدیق کنید - که البته سخنِ حق است - پس بدانید: من هرگز از زمانی که دانستم خداوند دروغ‌گویان را مورد خشم و غضب خود قرار می‌دهد، دروغ نگفته‌ام؛ و اگر مرا تکذیب کنید، در میان شما کسانی هستند که اگر از آنان دربارﮤ این سخن بپرسید، به شما خبر خواهند داد؛ از جابربن عبدالله انصاری، ابوسعید خدری، سهل‌بن سعد ساعدی، زیدبن ارقم و انس‌بن مالک بپرسید؛ آنان به شما خبر خواهند داد که این سخن را از رسول خدا(ص) دربارﮤ من و برادرم شنیده‌اند. آیا در این سخن، مانعی برای شما از ریختنِ خون نیست؟» شمربن ذی‌الجوشن گفت: «او خدا را بر لبۀ شک‌وتردید می‌پرستد، اگر اصلاً بداند چه می‌گوید.» حبیب‌بن مظاهر به او پاسخ داد: «به خدا قسم، تو را می‌بینم که خدا را بر هفتاد لبۀ شک‌وتردید می‌پرستی؛ و من گواهی می‌دهم که تو در این سخنت که نمی‌دانی او چه می‌گوید راست‌گو هستی؛ خدا بر قلب تو مهر زده است.» سپس حسین(ع) به آنان فرمود: «حال اگر در این سخنان تردید دارید، آیا در این شک دارید که من، فرزند دختر پیامبرتان هستم؟ به خدا سوگند، مابینِ مشرق و مغرب، نه در میانِ شما و نه در میانِ دیگران، فرزند دختر پیامبری جز من نیست. وای بر شما! آیا برای کشتن کسی که از شما کشته‌ام، به‌ دنبالم هستید؟ یا برای مالی که از شما تباه کرده باشم؟ یا به ‌قصاص جراحتی؟» آنان هیچ پاسخی ندادند. حسین(ع) فریاد زد: «ای شبث‌بن ربعی، ای حجاربن ابجر، ای قیس‌بن اشعث، ای یزیدبن حارث، آیا شما نبودید که به من نوشتید: "میوه‌ها رسیده است و باغ‌ها سبز شده‌اند. تو به‌طرف سپاهی پیش می‌آیی که برایت آماده است؟"» قیس‌بن اشعث به او گفت: «ما نمی‌دانیم تو چه می‌گویی، اما تسلیم حکم پسرعموهایت شو؛ زیرا آنان هرگز چیزی جز آنچه خود دوست می‌داری برایت نخواهند خواست.» حسین(ع) پاسخ داد: «نه به خدا سوگند، من دست ذلت و خواری به شما نخواهم داد و چونان بردگان نخواهم گریخت.» سپس فریاد زد: «ای بندگان خدا، من به پروردگار خودم و پروردگار شما پناه می‌برم از این‌که مرا سنگ‌باران کنید. به پروردگار خودم و پروردگار شما پناه می‌برم از هر متکبری که به‌ روز حساب ایمان ندارد.» سپس حسین شتر خود را خواباند و به عقبة‌بن سمعان دستور داد آن را ببندد. آنگاه سپاه دشمن شروع به پیشروی به‌سوی آنان کردند.»[19] روایت شده است امام حسین(ع) در خطبه‌ای خطاب به آنان فرمود: «نابودی و هلاکت باد بر شما، ای گروه مردم! آیا هنگامی که درمانده و سرگشته بودید و ما را به یاری خواندید، ما ندای شما را پاسخ ندادیم و با آمادگی به‌سوی‌تان نشتافتیم؟ و آنگاه شمشیرها را علیهِ ما کشیدید و آتش فتنه را علیه ما شعله‌ور ساختید؛ همان آتشی که حاصل دشمن شما و دشمن ما بود؟ پس امروز با دشمنان خود هم‌دست و علیه دوستان خود شدید، و دستِ یاری به‌سوی دشمنانتان دراز کردید؛ نه به‌خاطر عدالتی که در میان شما برقرار کرده باشند، و نه برای امیدی که به آنها بسته باشید، بلکه تنها به‌خاطر بهره‌ای حرام از دنیا که به شما دادند، و زندگی پست و ناچیزی که در آن طمع ورزیدید؛ بدون آن‌که از جانب ما جرمی صورت گرفته باشد یا رأیی نابخردانه از ما سر زده باشد. پس وای بر شما! چرا آنگاه که ما را خوش نداشتید و رها کردید، ما را از پیش آماده نکردید، درحالی‌که هنوز شمشیرها از نیام بیرون کشیده نشده، دل‌ها آرام، و تصمیم‌ها به پختگی نرسیده بود؟ امّا شما با شتاب به‌سوی ما یورش آوردید، چونان پرندگان بر مردار، و همچون پروانه‌هایی که به‌سوی آتش شتاب می‌کنند. ننگ بر شما! که شما ـ به‌راستی ـ طاغوت‌های این امّت هستید؛ آوارگان حزب‌ها، دورافتادگان از کتاب خدا، باقی‌ماندگان شیطان، گروه گنهکاران، تحریف‌کنندگان کتاب خدا، خاموش‌کنندگان سنت‌ها، قاتلان فرزندان پیامبران، نابودکنندگان خاندان اوصیا، ملحق‌کنندگان ناحق به نسب‌ها، آزاردهندگان مؤمنان، و فریادگران پیشوایان استهزا؛ همان افرادی که قرآن را پاره‌پاره کردند. شما به فرزندِ حرب و پیروانش تکیه می‌کنید و ما را خوار و تنها می‌گذارید. آری، به خدا سوگند، خواری در میان شما شناخته‌شده است؛ ریشه‌ها و شاخه‌های آن را شما به ارث برده‌اید، قلب‌هایتان بر آن استوار شده و سینه‌هایتان از آن پُر شده است. پس، شما پلیدترین طینت را برای دشمنی [با اهل‌بیت]، و خبیث‌ترین حرص و آز را برای غصب داشتید. آگاه باشید! لعنت خدا بر پیمان‌شکنانی باد که پس از استوار کردن سوگندها، آنها را می‌شکنند، درحالی‌که خدا را برای آنها ضامن گرفته بودید؛ و به خدا قسم، شما همان افراد هستید. آگاه باشید! این زنازاده فرزند زنازاده، مرا میانِ دو راه قرار داده است: کشته ‌شدن یا خواری و ذلّت؛ و هیهات که ما زیرِبارِ ذلّت برویم! خدا و فرستاده‌اش و مؤمنان و دامن‌های پاک و مطهّر و جان‌های بلندهمّت برنمی‌تابند که ما جایگاهِ کریمان را به‌جای جایگاهِ پست‌فطرتان برگیریم. آگاه باشید! من حجّت را تمام کردم و هشدار دادم. آگاه باشید! من با همین خاندان حرکت خواهم کرد، اگرچه تعدادمان کم و یارانمان اندک باشند.» سپس چنین سرود: اگر پیروز شویم، ما از دیرباز فاتح بوده‌ایم/ و اگر شکست بخوریم، مغلوب نمی‌شویم و این نه از سر ترس و بزدلی است،/ بلکه سرنوشت و دولت پایانی ماست. آگاه باشید! پس از این، چندان نمی‌پایید؛ جز به اندازه‌ای که سوار، اسبش را زین کند، تا آن‌که روزگار، همچون سنگِ آسیاب بر شما بچرخد. این، وعده‌ای است که پدرم از جدم(ص)(ص) به من سپرده است. پس، همۀ کارهای خود را گرد آورید و شریکانتان را نیز؛ سپس بی‌درنگ بر من نیرنگ کنید و مهلتم ندهید. بی‌گمان، من به خداوند - پروردگارِ خودم و پروردگارِ شما - توکل کرده‌ام؛ و هیچ جنبنده‌ای نیست، مگر آن‌که مهارش به‌دست اوست. بی‌گمان، پروردگارِ من بر راهی راست است. بار الها، بارانِ آسمان را از آنان بازدار و سال‌هایی چون سال‌های [قحطیِ] یوسف بر آنان بفرست، و جوانی از قبیلۀ ثقیف را بر ایشان مسلط گردان که جامی پُر از درد و رنج به آنان بنوشاند و کسی از آنان را باقی نگذارد، مگر آن‌که هریک را به قتل در برابر قتل و ضربه در برابر ضربه قصاص کند؛ تا انتقام مرا و دوستانم و خاندانم و شیعیانم را از آنان بگیرد؛ چراکه آنان ما را فریب دادند، تکذیب کردند و یاری‌مان نکردند. و تویی پروردگار ما؛ به تو توکل کردیم، به‌سوی تو بازگشتیم، و فرجام به‌سوی توست.» سپس فرمود: «عمربن سعد کجاست؟ عمر را برایم فراخوانید!» پس او را صدا زدند، و او از آمدن نزد امام(ع) کراهت داشت و خوش نداشت نزد او برود. امام(ع) به او فرمود: «ای عُمر، آیا تو می‌خواهی مرا بکشی؟ گمان می‌کنی آن زنازاده فرزند زنازاده، ولایت ری و گرگان را به تو خواهد داد؟! به خدا سوگند، هرگز از آن بهره‌مند نخواهی شد؛ این، وعده‌ای است قطعی و مسلّم. پس کاری را که می‌خواهی انجام بده که پس از من، نه در دنیا خوشی خواهی دید و نه در آخرت. گویی سرِ تو را بر نی می‌بینم که در کوفه نصب شده است و کودکان، آن را سنگ می‌زنند و آن را هدف بازی خود قرار داده‌اند.»[20] عمر از سخنان حسین(ع) خشمگین شد. سپس روی خود را از او برگرداند و بر سر یارانش فریاد زد: "منتظر چه هستید؟ همه با هم حمله کنید که این لقمه‌ای بیش نیست!"»[21] پس از امام حسین(ع)، زهيربن قین برای آنها سخنرانی کرد و آنها را نصیحت نمود و به آنان یادآور شد؛ اما سخنان او نیز فایده‌ای نداشت.[22] چند نکته: 1- هدف از موعظه و نصیحت مردم که پیش از جنگ از سوی امام حسین(ع) و یارانش انجام شد، تلاش در جهت هدایت مردم و نجات آنها بود و نیز به‌جهت اتمام حجت بر آنها، تا هیچ عذر و بهانه‌ای برای گمراهان یا فریب‌خوردگان باقی نماند. این یک رویکرد عمومی الهی است که حجت‌های خدا (انبیا، رسولان و امامان) ازجمله حسین(ع) براساس آن حرکت می‌کردند. 2- کراهت امام حسین(ع) از آغاز جنگ و نهی ایشان از این‌که یارانش جنگ را آغاز کنند نیز بخشی از همین رویکرد و اخلاق الهی بوده است که حجت‌های خدا براساس آن رفتار می‌کردند؛ و این همان سیرﮤ پدرش امیرالمؤمنین(ع) در جنگ‌های جمل و صفین بوده، و پیش از آن نیز سیرﮤ رسول خدا(ص) در جنگ‌های دفاعی -‌ همچون بدر و احد و دیگر نبردها ‌- بوده است؛ و حسین(ع) نیز بی‌تردید از سیرﮤ جدش و پدرش تجاوز نمی‌کند. 3- امام حسین(ع) حق و نسب خود و جایگاهش نسبت به رسول خدا(ص) را برای مردم تبیین کرد و در ضمن آن احادیث، سخنان رسول خدا(ص) را دربارﮤ خودش برای آنان بازگو کرد. این اقدام، تأکیدی از سوی ایشان بر عقیدﮤ محمدی اصیل بود که به «نص» به‌عنوان راهی برای شناخت حجت‌های خدا تأکید دارد. این نکته را نیز باید در نظر داشت که رفتار امام حسین(ع) درست برعکس آن چیزی است که امروز از برخی افراد شنیده می‌شود و عقایدی بدعت‌آمیز دربارﮤ چگونگی شناخت حجت‌های خدا به مردم ارائه می‌دهند؛ مانند این‌که می‌گویند: حجت خدا باید معجزات بسیاری به مردم نشان دهد یا تمام زبان‌ها را بداند یا امام سایه ندارد، با این توجیه که ابری ویژه با ویژگی‌هایی خاص بالای سرش حرکت می‌کند و او را از نور خورشید محافظت می‌کند، و سخنان دیگری از این دست؛ درحالی‌که هرکسی که میدان کربلا را دیده یا وقایع آن را شنیده باشد، برداشت نکرده که چنین ابری بوده و بر سر امام حسین(ع) تشنه‌لب سایه افکنده باشد. همچنین، نشنیده که امام حسین(ع) با مردم به صدها یا ده‌ها زبان که در زمان خودش رایج بوده است سخن گفته باشد، و حتی نشنیده که امام حسین(ع) تنها با دو زبان سخن گفته باشد، و نیز نشنیده که امام حسین(ع) برای اثبات حقانیت خود معجزاتی در برابر چشم سپاه دشمن -‌ که آمادﮤ به قتل رساندنش بودند‌ - نشان داده باشد؛ بلکه تمام آنچه امام حسین(ع) انجام داد این بود که احادیث جدش رسول خدا(ص) را دربارﮤ خودش به آنان یادآور شد؛ و این همان پایه و اساسی است که امامت امام از آل‌محمد(ع) ثابت می‌شود و مشخص می‌شود که او معصوم است نه دیگران. اما معجزات مادی، در اختیار خداوند است و اگر خدا بخواهد و اتفاق بیفتند، تأییدکنندﮤ این اصل و اساس خواهد بود و اگر خدا بخواهد و رخ ندهد، اساساً هیچ تأثیری بر امامت امام و حقانیتش نخواهد داشت.[23] 4- این‌که امام حسین(ع) برخی از نام‌های کوفی - مثل شبث‌بن ربعی، حجاربن ابجر، یزیدبن حارث و قیس‌بن اشعث ‌- را به‌طور خاص ذکر کرده است، به این دلیل بوده که این افراد از سران و بزرگان قوم و قبایل خود بودند و در زمانی که حسین(ع) در مکه حضور داشت، ازجمله کسانی بودند که به ایشان نامه نوشتند. این افراد به‌طور خاص حسین(ع) را به‌ خوبی می‌شناختند؛ زیرا پیش‌تر از پیروان پدرش امیرالمؤمنین(ع) بودند و در برخی از جنگ‌های او -‌ مثل صفین ‌- شرکت داشتند. البته ذکر این افراد به‌طور خاص، به معنای آن نیست که سپاهی که برای جنگ با حسین(ع) در کربلا حضور داشت فقط از کوفیان تشکیل شده بود. پیش‌تر اشاره شد که کوفیان -‌ در میان هزاران نفری که برای محاصره و جنگ با حسین(ع) در روز عاشورا صف‌آرایی کرده بودند ‌- در اقلیت قرار داشتند. بله، برخی از کوفیان، ازجمله همین افراد ذکرشده ‌- به‌همراه ابن‌سعد در صف مقدم سپاه قرار داشتند، زیرا این واقعه در منطقه‌ای رخ داد که متعلق به شهر آنان بود و آنها با این منطقه و مردمش آشنایی بیشتری داشتند؛ و چنین وضعیتی به‌طور معمول در جنگ‌ها رخ می‌دهد، و حتی در زمان‌های اخیر نیز شاهد آن هستیم.[24] 5- این سخن امام حسین(ع) در یکی از خطبه‌هایش که فرمود: «من به شما دست خواری و ذلت نمی‌دهم»، تأکیدی بر رد گزینۀ تسلیم و بیعت بود که حکومت ستمگر اموی بر آن اصرار داشت. واقعیتِ حال حسین(ع) نشان می‌دهد که آن حضرت(ع)، شهادت را در برابر تسلیم و خواری -‌ که به معنای نابودی کامل دین خدا بود - ترجیح داد. همچنین این فرمایش ایشان: «و همچون بردگان فرار نمی‌کنم»، ادعای برخی مورخان را باطل می‌کند که نقل کرده‌اند حسین(ع) به ابن‌سعد پیشنهاد داده بود حکومت به او اجازه دهد به شام برود یا به همان جایی که از آن آمده بود بازگردد یا ادعاهای دیگر از این دست؛ و پیش‌تر پاسخ به این پندار نادرست تقدیم گردید. در هر صورت، خطبه‌های امام حسین(ع) - ‌با دلایل رسایی که در خود داشتند، به‌طوری که امکان ردشان وجود نداشت ‌- گوش شنوایی در میان این مردم نیافت؛ و همچون تمامی طاغوت‌ها و ستمگران مجرم، پاسخ عملی آنان، اصرار بر جنگ و پیشروی به‌سوی حسین(ع) با سواره‌نظام و پیاده‌نظام بود. 6- این سخن عمربن سعد -‌ در واکنش به کلام امام حسین(ع) و نصیحتش -: «منتظر چه هستید؟ همگی حمله کنید که این لقمه‌ای بیش نیست»، تأییدی است بر درستی گفته‌های ما؛ یعنی این نبرد، درگیری‌ای میان دو سپاه بود، نه مبارزات فردی.

-پیوستن حر ریاحی

ازجمله وقایع روز عاشورا پیش از آغاز جنگ، پیوستن حربن یزید ریاحی به امام حسین(ع) بوده است. داستان پیوستن او به‌طور خلاصه چنین است: زمانی که حُر دید آن جماعت به جنگیدن با حسین(ع) مصمم شده‌اند، به عمربن سعد گفت: «ای عمر، آیا تو واقعاً می‌خواهی با این مرد بجنگی؟» عمر پاسخ داد: «آری، به خدا قسم، جنگی که آسان‌ترین قسمت آن افتادن سرها و جدا شدن دست‌هاست.» حر گفت: «آیا در آنچه او [حسین] به شما پیشنهاد داد رضایت و خشنودی ندارید؟» عمر گفت: «اگر تصمیم با من بود، قطعاً می‌پذیرفتم، اما فرماندﮤ تو [ابن‌زیاد] آن را نپذیرفت.» پس حر پیش آمد تا آن‌که جایی در میان مردم ایستاد، یعنی شروع به عقب‌نشینی از خط مقدم سپاه کرد؛ درحالی‌که با او مردی از قومش بود که قرة‌بن قیس نام داشت. حر به او گفت: «ای قره، آیا امروز اسبت را آب داده‌ای؟» قره پاسخ داد: «نه.» حر گفت: «نمی‌خواهی به آن آب بدهی؟» قره گفت: «فکر کردم او می‌خواهد خودش را کنار بکشد تا در جنگ حاضر نباشد و نمی‌خواهد هنگام این کار من او را ببینم. بنابراین به او گفتم: "نه اسبم را آب نداده‌ام و می‌روم تا آبش بدهم." سپس حر از جایی که ایستاده بود کناره گرفت. قره ادامه داد: «به خدا قسم، اگر آنچه را در نظر داشت به من می‌گفت، من هم با او به‌سوی حسین‌بن علی می‌رفتم.» حر اندک‌اندک به حسین نزدیک شد. مهاجربن اوس به او گفت: «ای پسر یزید، چه در سر داری؟ آیا می‌خواهی حمله کنی؟» حر پاسخش را نداد و حالتی مثل لرزش بر او چیره شد. مهاجر به او گفت: «چه حال عجیبی داری! به خدا سوگند، هرگز تو را در هیچ موقعیتی این‌چنین ندیده بودم. اگر از من می‌پرسیدند شجاع‌ترین فرد کوفه کیست، بی‌درنگ تو را معرفی می‌کردم. پس این حالت تو چیست که می‌بینم؟!» حر پاسخ داد: «به خدا سوگند، خود را میان بهشت و جهنم مخیر می‌بینم. به خدا سوگند، هیچ چیزی را به‌جای بهشت انتخاب نخواهم کرد، حتی اگر مرا تکه‌تکه کنند و بسوزانند.» سپس حر اسب خود را به حرکت درآورد و به حسین(ع) پیوست. به او گفت: «جانم به فدایت، ای پسر رسول خدا(ص)! من همان همراه تو هستم که راه بازگشت را به‌روی تو بستم، تو را در مسیر همراهی کردم و تو را در این مکان متوقف کردم. گمان نمی‌کردم این جماعت پیشنهادت به آنان را رد کنند و کار را به اینجا بکشانند. به خدا سوگند، اگر می‌دانستم کار تو به اینجا می‌رسد، هرگز آنچه را با تو کردم انجام نمی‌دادم. اکنون از کرده‌ام به‌سوی خداوند متعال توبه می‌کنم. آیا به ‌نظر شما، برای من توبه‌ای هست؟» حسین(ع) به او فرمود: «بله، خداوند توبه‌ات را می‌پذیرد.»[25] سپس حر رو به سپاه کرد و آنان را مخاطب قرار داده و نصیحتشان کرد.[26] می‌گویم: پیوستن حر به حسین(ع)، به آن صورتی که به‌طور سنتی عدﮤ بسیاری تصور می‌کنند نبود؛ این‌که ناگهان لرزه‌ای او را فراگرفت و خودش را میان بهشت و جهنم دید و سپس در نهایت، بهشت را انتخاب کرد و به حسین(ع) پیوست. حقیقت آن است که این مسئله باید با توجه به نکات زیر تفسیر شود: 1- بی‌تردید «حر» یکی از فرماندهان سپاه اموی بود، و این یعنی او به‌عنوان یک مأمور در سیستم امنیتی و نظامی حکومت فعالیت می‌کرد؛ و با توجه به ماهیت شغلش به نظر می‌رسد او بیشتر به زندگی دنیوی و آسایش شخصی خود توجه داشت، نه چیز دیگر؛ زیرا او نه به‌عنوان شخصی وفادار به امیرالمؤمنین و فرزندانش(ع) شناخته شده بود، و نه -‌ از نظر عقیدتی ‌- از وابستگان امویان به شمار می‌رفت. پیش‌تر به این نکته اشاره شد. 2- همان‌گونه که در میان ستمگران رایج است، حکومت اموی نیز بی‌تردید فرماندهان نظامی و امنیتی خود را با مفاهیمی تربیت و آموزش می‌داد که با سیاست‌های کلی آنان هم‌خوانی داشته باشد، به‌ویژه در برخورد با مخالفانشان؛ به‌خصوص اگر مخالف، در حد و اندازه‌های حسین(ع) باشد؛ و بی‌تردید دروغ‌پردازی، تخریب شخصیت و دیگر روش‌های شیطانی از رفتارهایی خواهد بود که از آنان انتظار می‌رود. 3- شایانِ توجه است - و این، از رحمتِ خدا بر بندگانش است - که حر، علی‌رغمِ شغلی که در سیستم حکومتی ظالمانه داشت، اما به ‌نظر می‌رسد از درونی پاک برخوردار بوده، به‌طوری ‌که او را شایستۀ شنیدنِ برخی پیام‌های غیبی کرده بود. زیرا - در حینِ خروج برای سد کردنِ راهِ حسین(ع) - صدایی شنید که به او می‌گفت: «ای حُر، بشارت باد بر تو بهشت.» و ازجمله شواهدی که این نکته را تأیید می‌کند - همان‌طور که پیش‌تر گفته شد - اقامۀ نماز به‌عنوانِ مأموم، پشتِ‌سرِ امامتِ حسین(ع) در محلی بود که با آن حضرت(ع) دیدار کرد. 4- حُر، از همان لحظه‌ای که ندایِ غیبی (آن تلنگر غیبی) را شنید، درگیر یک کشمکش و تضاد درونی شد و این حالت، پس از دیدار با حسین(ع) شدت یافت؛ چراکه در برابرِ خود، پاکی و طهارتی آمیخته به والاترین کرامت‌ها را می‌دید که در اوجِ رحمت و فضیلت و فروتنی و اخلاق قرار داشت. در غیرِ این صورت - شما را به پروردگارتان سوگند - چگونه می‌توان شخصیتی را توصیف کرد که با سپاهی روبه‌رو می‌شود که آمده‌اند راه را بر او و کاروانش - که زنان و کودکانش در آن هستند - سد کنند و مانعِ رسیدنِ آنان به مقصد شوند، اما چون آفتابِ سوزانِ ظهر را بر آنان می‌بیند، به جوانان و یارانش فرمان می‌دهد که به استقبالشان بروند و به آنان آب بدهند تا سوزِ عطشِ دل‌هایشان را فرو بنشانند؛ و حتی دستور می‌دهد که اسب‌های تشنۀ آنان را نیز سیراب کنند؟! تردیدی نیست که این - به هیچ‌وجه - رفتار انسانی عادی نیست. این‌گونه بود که تصویرهای پاکی و طهارت حسینی، کم‌کم جای خود را در ذهنِ حُر یافتند و اندک‌اندک در آن پایدار شدند و تصویرهای دروغین و تزویر و پلید امویان، رفته‌رفته محو می‌شدند؛ زیرا پاکی و پلیدی، هرگز نمی‌توانند در دنیای امتحان، در ذهن و دل یک انسان با یکدیگر جمع شوند، به‌ویژه با توجه به این‌که حُر چند روز با حسین(ع) همراه بود، او را می‌دید، سخنانش را می‌شنید و گوشه‌ای از خصلت‌های نیکوی او را با جان و دل، تنفس می‌کرد. و به همین دلیل، در گفت‌وگوی خود با مردم کوفه، او را «بندﮤ صالح» توصیف نمود؛ و به همین خاطر بود که می‌بینیم در آن روز به لرزه می‌افتد. این حالت، فقط هنگامی رخ می‌دهد که انسان گرفتار درگیری و کشمکش درونی شدید، دربارﮤ مسئله‌ای بزرگ و سرنوشت‌ساز شده باشد. چگونه ممکن است حُر در چنین حالتی قرار نگیرد، درحالی‌که خودش را میانِ دو راه مخیر می‌بیند: از یک سو پاکی و قداست حسینی که ـ دریغا ـ واپسین لحظاتش را در سرزمینِ بلا سپری می‌کند و از سوی دیگر، پستی و پلیدیِ یزیدیِ اُموی، که از هر سو او را احاطه کرده بود، با شمشیری آخته و مردان و اسبانی آماده برای کشتن و مُثله‌ کردن. پس، گوارایِ وجودت باد، ای حُر، که حسنِ‌عاقبت نصیبت شد؛ زیرا تو تصمیم خود را قاطعانه گرفتی و در لحظه‌ای بس دشوار و سرنوشت‌ساز جایگاهی را ربودی که دیگران ـ افسوس و دریغ! ـ از آن روی‌گرداندند؛ تا برای خود، مقامی در اوج درجات کمال فراهم آوری. و چگونه چنین نباشد، درحالی‌که تو راهِ پیوستن به حسین(ع) را برگزیدی؛ با وجود آن‌که به‌روشنی می‌دانستی که او بی‌تردید کشته خواهد شد؟ سید احمد الحسن، در توصیف حال حر، فرموده است: «به‌طور خلاصه: پیش از آن‌که حربن یزید ریاحی به امام حسین(ع) هدایت شود، فرماندهی در سپاه اموی بود و حال و وضعش مانند هر فرماندﮤ نظامیِ امروزی بود که در پیِ اجرای دستورات حکومت خویش است. تمام هدف حر در زندگی، صرفاً زندگی کردن و حفظ موقعیت شغلی‌اش بود، نه چیز بیشتری. و در نتیجه، پیرویِ او از فرمان‌های حکومت و حرکت برای سد راه امام حسین(ع) -‌ و سپس در ادامه، پیوستن به سپاهی که برای جنگ با او در کربلا آمده بود - از روی محبت یا اعتقاد به یزید نبود. این واقعیت زندگی او بود تا آن‌که با امام حسین(ع) دیدار کرد؛ و وقتی او را دید، موازین و معیارهای حربن یزید دگرگون شد و تحت‌تأثیر شخصیت امام قرار گرفت و شروع به مقایسۀ بنی‌امیه با حسین(ع) نمود، و این قضیه از همان لحظۀ دیدار تا روز دهم محرم در فکر و مخیلۀ او جولان می‌داد. این انقلاب و دگرگونی حر، به این معناست که حر اساساً از ابتدا پیرو بنی‌امیه نبود، بلکه - همان‌گونه که گفتم - دغدغه‌اش تنها زندگی و حفظ موقعیت شغلی بود. و سرانجام در روز عاشورا تصمیم نهایی خود را گرفت و به حسین(ع) پیوست. پس این موضوع، آن‌گونه که عده‌ای می‌پندارند که گویی دگرگونی و انقلابی باشد که به‌طور ناگهانی و در لحظه اتفاق افتاد نیست.»[27] واقعیت این است که بسیاری از مردم کوفه نیز حالتی مثل حر داشتند پیش از آن‌که هدایت یابد؛ یعنی آنها سردرگم، مُردد و در موضع‌گیری‌هایشان دودل بودند و نمی‌دانستند چه کنند و بیشترشان اهل دنیا بودند و خواهان امنیت و آرامش دنیوی بودند. اما تفاوت حر با آنان در این بود که او شجاع بود و توانست پیش از آن‌که فرصت از دست برود، در لحظات حساس و سرنوشت‌ساز تصمیم خود را بگیرد، اما دیگران - ‌درحالی‌که ریحانۀ محمد(ص) مظلوم و تنها و تشنه در میانشان به شهادت رسید ‌- در پیِ از دست رفتن فرصت، حسرت و اندوه را نصیب خود کردند. همچنین، ماجرای هدایت حر ریاحی، بزرگی رحمت خدا را بر بندگان نشان می‌دهد؛ چراکه دروازﮤ هدایت، حتی تا اندکی پیش از آغاز جنگ برای ریشه‌کنی کامل خاندان رسول خدا(ص) نیز به‌روی خواهانش بسته نشده بود؛ و رحمت خدا حتی شامل کسی شد که - تنها اندکی پیش از آن ‌- در محاصره و آزار آل‌محمد(ع) نقش داشت. این ماجرا، همچنین‌، بزرگی صبر حسین(ع) و گستردگی رحمت او را نشان می‌دهد که در پذیرفتن توبۀ حر در آخرین لحظات نمود یافت؛ و این عجیب نیست، چراکه او مظهر رحمت خدا در این جهان است! نکته: در میان حوادث روز دهم محرم، و به‌طور خاص پس از پیوستن حر ریاحی به حسین(ع)، برخی از مورخان[28] گفته‌اند که سی نفر از سپاه ابن‌سعد به سپاه حسین(ع) گرایش پیدا کردند، به او پیوستند و در کنار او جنگیدند. این مسئله، پیش‌تر در ضمن حوادث شب عاشورا نیز مطرح شد و توضیحی برای آن ارائه گردید و همان توضیح در اینجا نیز صادق است. به هر حال، این قضیه به آن صورتی که این مورخان نقل کرده‌اند صحت ندارد، مگر این‌که مقصود این باشد که مجموع افرادی که از سپاه ابن‌سعد به سپاه حسین(ع) - ‌از لحظۀ ورود امام(ع) به کربلا تا زمان شهادتش - پیوسته‌اند، به سی نفر رسیده باشد، که در این صورت پذیرفتنی خواهد بود.

-تصویری واقعی‌تر از روز عاشورا

این حقیقت که نبرد عاشورا درگیری و برخوردی میان دو سپاه بود، تأثیر بسزایی در اصلاح تصویر کلیشه‌ای و رایج در اذهان از واقعۀ کربلا خواهد داشت، اما این مانع از آن نمی‌شود که این نبرد شامل برخی مبارزات انفرادی نیز بوده باشد، چه در ابتدای نبرد و چه گاهی در طول آن. سید احمد الحسن می‌فرماید: «... اما این‌که این نبرد یک درگیری میان دو سپاه بوده، به این معنا نیست که هیچ‌گونه مبارزﮤ فردی در طول نبرد وجود نداشته است، اما این مبارزات به آن شکلی که در برخی مقاتل به تصویر کشیده شده است نبوده‌اند. توصیفات در مقاتل بسیار اغراق‌آمیز هستند؛ گویی دو سپاه در برابر رینگ مبارزه نشسته‌اند و یاران حسین(ع) به‌صورت انفرادی وارد میدان می‌شوند؛ و این صحیح نیست.»[29]

-مبارزات انفرادی

در جنگ‌های گذشته، رسمی رایج وجود داشته که براساس آن پیش از آغاز نبرد فراگیر، ابتدا مبارزات انفرادی انجام می‌شده است. این سنت دلایلی داشته که برخی از آنها به مسائل شرافتی و نمایشی برای بالا بردن روحیۀ سربازان و مواردی از این دست مرتبط می‌شد. در خصوص واقعۀ کربلا، می‌توانیم این موضوع را از طریق مطالعۀ برخی متون تاریخی[30] مشاهده کنیم که شامل توصیف‌هایی از برخی سربازان سپاه اموی و درخواست آنها برای مبارزه با برخی از یاران حسین(ع) بوده است. نمونه‌هایی از این متون: مورخان روایت کرده‌اند که «یسار» غلام زیادبن ابیه، و «سالم» غلام عبیدالله‌بن زیاد به‌سوی لشکر حسین(ع) آمدند و گفتند: «چه کسی برای مبارزه بیرون می‌آید؟ یکی از شما برای مبارزه با ما به میدان بیاید.» حبیب‌بن مظاهر و بریربن خضیر برای مبارزه با آنها برخاستند، اما امام به آنها اجازه نداد. سپس عبدالله‌بن عمیر کلبی برخاست و گفت: «ای اباعبدالله، خدا تو را رحمت کند، به من اجازه بده برای مبارزه با آنها به میدان بروم.» او مردی بلندقد و قوی‌بازو با شانه‌هایی پهن بود. حسین(ع) فرمود: «گمان می‌کنم این میدانِ مردان کارزار است. اگر می‌خواهی، برو.» عبدالله به‌سوی آنان رفت. آن دو از او پرسیدند: «تو کیستی؟» او نَسَب خود را برای آنها بیان کرد. گفتند: «ما تو را نمی‌شناسیم. زهيربن قین یا حبیب‌بن مظاهر یا بريربن خضیر به میدان بیاید.» عبدالله به آنان گفت: «ای پسر زن زناکار، از نبرد با مردی دیگر روی‌گردان شده‌ای؟» سپس با آنها جنگید و هر دو را به قتل رساند، و رجزخوان بازگشت: «اگر مرا نمی‌شناسید، بدانید من از بنی‌کلبم/ نسب من در خاندان عُلیم برایم کافی است همسرش - ‌ام‌وهب ‌- که او را تماشا می‌کرد ستونی برداشت و به‌سوی او آمد و می‌گفت: «پدر و مادرم به فدایت، برای دفاع از پاکیزگان، فرزندان محمد(ص)، بجنگ.» عبدالله به‌سوی او رفت و او را به‌سوی زنان بازگرداند. ام‌وهب لباس او را می‌کشید و گفت: «هرگز تو را رها نمی‌کنم مگر این‌که با تو بمیرم.» حسین(ع) به او فرمود: «خداوند به شما از اهل‌بیت جزای خیر دهد. خدا تو را رحمت کند، به میان زنان برگرد و با آنها بنشین؛ زیرا جنگ بر زنان واجب نیست.» پس او به‌سوی زنان بازگشت.[31] حادثۀ خروج ام‌وهب - اگر درست باشد‌ - و گفت‌وگوی او با همسرش و سپس دخالت امام حسین(ع) و درخواست آن حضرت(ع) از او برای بازگشت به میان زنان، تأیید می‌کند که جنگ فراگیر هنوز آغاز نشده بود؛ زیرا در غیر این صورت، تصور وجود گفت‌وگویی میان زن و شوهر به‌طوری که امام نیز در آن دخالت کند، در شرایط آغاز نبرد و شدت گرفتن درگیری، دشوار و دور از ذهن است. همچنین، دربارﮤ جلوه‌های مبارزات فردی در روز عاشورا، روایت شده است که یزید‌بن معقل (مردی کوفی) به‌سوی لشکر حسین(ع) آمد و فریاد زد: «ای برير‌بن خضیر، رفتار خدا را با خودت چگونه می‌بینی؟ برير پاسخ داد: "به خدا سوگند، خداوند با من به نیکی رفتار کرده و با تو بد رفتار کرده است." یزید گفت: "دروغ می‌گویی؛ اما تو پیش از امروز دروغ‌گو نبودی" ... برير به او گفت: "آیا می‌خواهی یکدیگر را نفرین کنیم و از خدا بخواهیم دروغ‌گو را لعنت کند و باطل‌پیشه را بکشد؟ و سپس بیرون بیا تا با تو مبارزه کنم." آن دو بیرون آمدند و دست‌های خود را به‌سوی آسمان بلند کردند و از خدا خواستند که دروغ‌گو را لعنت کند و حق را بر باطل پیروز گرداند. سپس به یکدیگر حمله بردند و هرکدام به دیگری ضربه‌ای زد. یزید‌بن معقل ضربه‌ای سطحی بر برير وارد کرد که آسیبی به او نرساند، اما برير ضربه‌ای بر یزید وارد کرد که از کلاه‌خود او گذشت و به مغزش رسید، و او همچون کسی که از بلندی سقوط کرده باشد بر زمین افتاد... رضی‌بن منقذ عبدی به برير حمله کرد و با او درگیر شد. آن دو مدتی با یکدیگر گلاویز شدند تا این‌که برير بر سینۀ رضی نشست. رضی فریاد زد: "کجایند جنگاوران و دفاع‌کنندگان؟" راوی گفت: در این هنگام، کعب‌بن جابربن عمرو ازدی رفت تا به او حمله کند. به او گفتم: "این همان برير‌بن خضیر قاری است که در مسجد به ما قرآن می‌آموخت!" اما کعب با نیزه به او حمله کرد و آن را در پشت برير فروبرد و سپس با شمشیر به او حمله کرد و او (رضوان‌الله‌علیه) را به قتل رساند ... وقتی کعب بازگشت، همسرش یا خواهرش - ‌یعنی نوار دختر جابر - به او گفت: آیا به پسر فاطمه حمله کردی و سید قاریان را کشتی؟ به‌راستی گناه بزرگی انجام دادی. به خدا سوگند، دیگر هرگز با تو سخن نخواهم گفت.»[32] همچنین، ازجمله حوادثی که پیش از آغاز جنگ رخ داد: عبد الله‌بن حوزﮤ تمیمی (مردی کوفی) به‌سوی لشکر حسین(ع) آمد. امام از یارانش پرسید: «این کیست؟» گفتند: «عبدالله‌بن حوزه است.» امام فرمود: «خدایا، او را به آتش جهنم بیفکن.» اسب او در نهر آب رم کرد و او بر زمین افتاد و پایش در رکاب گیر افتاد. مسلم‌بن عوسجه به‌سوی او دوید و ضربه‌ای بر او وارد کرد. سپس اسب او شروع به دویدن کرد و سرش به سنگ‌ها و درخت‌ها برخورد می‌کرد تا این‌که به هلاکت رسید؛ لعنت خدا بر او باد.[33]

-آغاز جنگ و درگیری مقدس

1- عمربن سعد (لعنت خدا بر او) آتش جنگ را برافروخت و تیری به‌طرف لشکر حسین(ع) پرتاب کرد و به اطرافیانش گفت: «شهادت دهید که من نخستین کسی بودم که تیر انداختم»[34] و منظورش این بود که این مسئله را به امیرش ابن‌زیاد (لعنت خدا بر او) گزارش دهند. سپس سپاه او نیز بعد از او تیراندازی کردند.[35] این تیرها پیک‌های آن جماعت به حسین(ع) و یارانش بود. بدون شک، امام حسین(ع) سپاه خود را سامان‌دهی کرده و به‌دلیل کم‌ بودن یارانش و بسیار بودن دشمن، صفوف را به یکدیگر نزدیک کرده بود. آن حضرت(ع) خیمه‌ها را به‌عنوان دژی می‌دید که باید در برابرش بجنگند و از آن دفاع کنند؛ و یارانش (اصحاب و اهل‌بیتش) نیز امامشان را به‌عنوان دژ و محور دفاعی خود می‌دیدند که باید از او محافظت کنند، تیرها و شمشیرها را دفع کنند، و مانع رسیدن اسب‌ها و سواران دشمن به او شوند؛ و بسیاری از آنان به شجاعت و داشتن مهارت‌های جنگی در میان قوم و اهل زمانشان مشهور بودند. 2- در آن لحظات حساس و سرنوشت‌ساز، که اهل آسمان -‌ قبل از اهل زمین‌ ‌- نظاره‌گر آن بودند که هیچ چیزی بالاتر از عطای الهی حسین(ع) نبود، با تمام جلوه‌هایش به‌طوری که توصیف‌ها در آن حیران مانده‌اند؛ و نیز هیچ چیز بالاتر از اخلاص و شجاعتی نبود که در دل‌های یاران حسین(ع) (اهل‌بیت و اصحابش) برای دفاع از او و آنچه در او جلوه‌گر بود موج می‌زد؛ هیچ چیز بالاتر از صبر زینب(س) و کسانی که با او در خیمه‌های خاندان رسول خدا(ص) بودند نبود، درحالی‌که آنان نظاره‌گر چیزی بودند که حسین(ع) و یارانش در روز خدا - که از ازل وعده داده شده و عهدش ستانده شده بود - تقدیم می‌کردند. زمین نفس‌های خود را حبس کرده بود و هدایت الهی (در کامل‌ترین جلوه‌اش) در آستانۀ افول بود. زمینِ کربلا در آستانۀ وداع با پنجمین نفر از اصحاب کسا قرار گرفته بود؛ آن شخصیتی که وجودش تنها نمایندﮤ یک فرد نبود، بلکه حسین(ع) شخصیتی بی‌نظیر و بی‌بدیل بود که به‌هیچ‌وجه قابل جایگزینی نبود؛ زیرا وجود او خلاصه‌ای از وجود محمد(ص) و علی(ع) و فاطمه(س) و حسن(ع) بود؛ و او باقی‌ماندﮤ آنان بود و با بقای او، آنان باقی بودند و رفتن او به معنای رفتن همۀ آنها بود و زمین از حضور تمام آنها خالی می‌شد، مگر آنچه از هدایت الهی باقی می‌ماند که در فرزندان اوصیایش(ع) جلوه‌گر می‌شد؛[36] اما هیهات که کسی بتواند بعد از حسین(ع) جایگزین او باشد یا نبودِ او را به‌طور کامل پر کند. این حقیقتی است که [خواهرش] زینب(س) به‌خوبی آن را می‌دانست و فرزندش علی‌اکبر و برادرش عباس‌بن علی نیز از آن آگاه بودند و حتی برخی از اهل‌بیت و یارانش نیز تا اندازه‌ای و با درجاتی متفاوت از آن آگاهی داشتند، و طبیعتاً شدت ایثار و فداکاری و عملکرد آنان نیز متناسب با میزان آگاهی‌شان متفاوت بود. 3- گفتیم نبرد روز عاشورا درگیری و برخوردی مستقیم میان دو سپاه بود، و بی‌شک این حقیقت، تصور تقدم و تأخر در شهادت یاران و بنی‌هاشم را از بین می‌برد؛ به این معنی که: همۀ انصار حسین(ع) قبل از بنی‌هاشم به شهادت رسیده باشند یا میان انصار یا بنی‌هاشم تقدم و تأخری در مبارزه وجود داشته باشد، به آن صورتی که در شرح وقایع روز عاشورا -‌ چه به‌صورت نوشتاری و چه گفتاری ‌- به تصویر کشده می‌شود و برایمان آشناست؛ و دلیل آن این است که همۀ یاران حسین(ع) (اهل‌بیت و اصحاب) به‌طور هم‌زمان در دفاع از حسین(ع) جنگیدند. بله، این نکته که امام حسین(ع) تا آخرین لحظات نبرد باقی ماند، از نظر تاریخی تأیید شده است، بنا به دلایلی که اندکی بعد روشن خواهد شد. سید احمد الحسن می‌فرماید: «... و دربارﮤ ترتیب یا تقدم و تأخر در خروج برای نبرد، در یک جنگ واقعی، ترتیب یا این‌که چه کسی زودتر رفت یا چه کسی بعدتر رفت معنا ندارد؛ زیرا آن نبرد، درگیری میان دو سپاه بود و مبارزه‌ای فردی نبود، درحالی‌که مقاتل رایج، آن را به‌صورت مبارزات فردی به تصویر می‌کشند؛ و این درست نیست.»[37]

-درگیری و شدت نبرد

درگیری میان دو سپاه در روز عاشورا - مانند اغلب نبردهای میدانی قدیمی - به این معنا نیست که شدت نبرد و درگیری در تمام مدت در یک سطح باقی‌مانده باشد، بلکه ممکن است در لحظاتی تمام جبهه شعله‌ور باشد و در همۀ جهات درگیری رخ دهد و در لحظاتی فروکش کند، و ممکن است در لحظاتی یک طرف آرام شود و طرف دیگر شعله‌ور گردد. به این ترتیب، شدت نبرد به‌طور مداوم در حال افزایش و کاهش می‌شود. این یک تصور بسیار منطقی و بسیار واقع‌گرایانه است. دربارﮤ واقعۀ کربلا نیز، شواهد تاریخی بسیاری برای تأیید آن وجود دارد، و در ادامه خواهیم دید. پس از آن‌که عمربن سعد (لعنت خدا بر او) آتش جنگ را شعله‌ور ساخت، عمرو‌بن حجاج زبیدی به‌همراه یارانش به‌طرف راست لشکر حسین(ع) حمله کرد. یاران حسین(ع) روی زانو نشستند و نیزه‌های خود را به‌سوی اسب‌های آنان گرفتند؛ پس اسب‌های آنان پیشروی نکردند و به عقب بازگشتند. سپس یاران حسین(ع) آنها را با تیر هدف قرار دادند و عده‌ای را کشتند و تعدادی را زخمی کردند.[38] وقتی عمرو‌بن حجاج به یاران حسین نزدیک می‌شد، می‌گفت: «ای اهل کوفه، به اطاعت و جماعت خود پایبند باشید و در کشتن کسی که از دین خارج شده و با امام مخالفت کرده است تردید نکنید.» حسین به او فرمود: «ای عمرو‌بن حجاج، آیا مردم را علیه ما تحریک می‌کنی؟ آیا ما از دین خارج شده‌ایم و شما بر آن ثابت مانده‌اید؟ به خدا قسم، وقتی جان‌هایتان گرفته شود و با اعمالتان بمیرید، خواهید دانست چه کسی از دین خارج شده و چه کسی به جهنم سزاوارتر است.»[39] سپس عمرو‌بن حجاج بازگشت و بار دیگر از سمت فرات حمله کرد: «سپس عمرو‌بن حجاج به میمنۀ حسین -‌ که به‌طرف فرات قرار داشت ‌- حمله کرد. درگیری مدتی ادامه یافت تا این‌که مسلم‌بن عوسجه اسدی، اولین نفر از یاران حسین، بر زمین افتاد. سپس عمرو‌بن حجاج و یارانش عقب‌نشینی کردند و گردوغبار فرونشست، و دیدند مسلم بر زمین افتاده است. حسین به‌سوی او رفت، و مسلم هنوز رمقی داشت. حسین فرمود: «خدا تو را رحمت کند، ای مسلم‌بن عوسجه: (مِنْهُمْ مَنْ قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا) (برخی از آنان به پیمان خود وفا کردند و برخی دیگر در انتظارند، و هیچ‌گونه تغییری [در عهد خود] ندادند).» حبیب‌بن مظاهر به او نزدیک شد و گفت: «ای مسلم، کشته‌ شدنت برای من سخت است. بهشت بر تو بشارت باد!» مسلم با صدایی ضعیف گفت: «خداوند تو را به خیر بشارت دهد.» حبیب به او گفت: «اگر نمی‌دانستم به‌زودی به تو خواهم پیوست، دوست داشتم هرچه برایت مهم است به من وصیت کنی تا آن را با توجه ‌به قرابت و دین در حق تو انجام دهم.» مسلم گفت: «من تو را به این وصیت می‌کنم، خدا تو را رحمت کند» و با دست به حسین اشاره کرد: «که در راه او بمیری.» حبیب گفت: «به خدای کعبه قسم، چنین خواهم کرد.» چندان نگذشت که مسلم در دست‌های آنان جان سپرد. کنیز او که همراهش بود فریاد زد: «ای ابن‌عوسجه، ای سرور من!» یاران عمرو‌بن حجاج فریاد زدند: «ما مسلم‌بن عوسجه اسدی را کشتیم!» شبث به برخی از اطرافیانش گفت: «مادرانتان به عزایتان بنشینند، شما خود را به‌دست خودتان می‌کشید و خودتان را برای دیگران ذلیل می‌کنید. آیا از کشته‌ شدن کسی مثل مسلم‌بن عوسجه خوشحالید؟[40] به پروردگاری که به او ایمان آوردم، مسلم را در میان مسلمانان در جایگاهی والا دیدم. روز نبرد آذربایجان، دیدم که پیش از رسیدن سپاه مسلمانان، شش نفر از مشرکان را کشت. آیا کسی مثل او را می‌کشید و شادی می‌کند؟»[41] می‌گویم: زیارت ناحیۀ مقدسه تأیید می‌کند که مسلم‌بن عوسجه نخستین شهید بوده است.[42] همچنین، شمربن ذی‌الجوشن (لعنت خدا بر او) با گروهی به جناح چپ لشکر حسین(ع) حمله کرد. یاران حسین(ع) در برابر آنها ایستادگی کردند، جنگیدند و آنان را دفع کردند. در این حمله، تعدادی از یاران حسین(ع) به شهادت رسیدند. سپس سپاه دشمن از همۀ جهات به حسین(ع) و یارانش حمله‌ور شدند.[43] شدت گرفتن درگیری در برخی اوقات و فروکش کردن آن در اوقاتی دیگر، برخی از روایت‌های روز عاشورا را در جایگاهی که قابل تأمل و تحقیق و بررسی است قرار می‌دهد، این از یک سو. از سوی دیگر، این نکته با آنچه قبلاً بیان کردیم هم‌خوانی دارد که فرماندهی سپاه اموی در پیِ آن بود که با کشتن تعدادی از یاران حسین(ع) (چه اصحاب و چه اهل‌بیتش) ضربه‌ای به لشکر او وارد کند و امیدوار بود او را به تسلیم وادارند! و از طرف دیگر، می‌توان این فراز و فرود شدت درگیری را یکی از دلایلی دانست که در نهایت، باعث شد مدت نبرد -‌ همان‌طور که در ادامه روشن خواهد شد ‌- طولانی شود.

-نبرد چقدر طول کشید؟

از نظر تاریخی، معروف است که آرایش و سامان‌دهی سپاه‌ها در کربلا، در صبح روز دهم محرم انجام شد و پایان نبرد، بعد از ظهر همان روز بود، و این یعنی نبرد چند ساعت یا به عبارت دیگر نصف روز به طول انجامیده است. شاید برخی تصور کنند که این مدت اغراق‌آمیز و نادقیق است؛ زیرا با توجه به تفاوت بزرگ میان تعداد سپاه اموی (که بیش از سی هزار نفر بود) و تعداد سپاه امام حسین(ع) (که در بهترین حالت به صد نفر هم نمی‌رسید)، این تفاوتِ بسیار زیاد اقتضا می‌کرد درگیری باید در زمانی بسیار کوتاه به پایان می‌رسید! در پاسخ به این پرسش می‌گویم: 1- تمام این زمان به نبرد و درگیری مستقیم اختصاص نداشت، بلکه ما می‌توانیم ترتیب وقایع روز عاشورا را به این صورت تصور کنیم: آماده‌سازی سپاه‌ها، خطبه‌ها و اقامۀ حجت، مبارزات فردی، و سپس درگیری فراگیر؛ و بدیهی است سه مرحلۀ نخست زمان قابل‌توجهی را به خود اختصاص داده است. 2- تعداد سپاه اموی (سی هزار تا هفتاد هزار نفر) که امام حسین(ع) و حتی کل منطقه را محاصره کرده بودند، همه در جنگ و درگیری مستقیم شرکت نکردند. این نکته‌ای است که در تمام جنگ‌ها شناخته‌شده است؛ زیرا سپاه معمولاً به واحدهایی با وظایف مختلف تقسیم می‌شود. بخشی از نیروها درگیری مستقیم را عهده‌دار می‌شوند، بخشی دیگر نیروی پشتیبان هستند که در مواقع نیاز، همه یا قسمتی از آنها به کار گرفته می‌شوند، و بخشی دیگر مسئول حفاظت از ورودی‌ها و خروجی‌های منطقۀ نبرد می‌شوند، به‌ویژه با توجه به این‌که عراق در آن زمان ثبات نداشت و نیروهای شام اساساً برای تحمیل سلطه و سرکوبِ هرگونه شورش یا مخالفت با حکومت اموی به عراق آمده بودند. 3- همان‌طور که در مبحث قبلی اشاره شد، شدت نبرد در تمام مدت یکسان نبود، بلکه گاهی شدت نبرد فروکش می‌کرد، مثل مهلتی که به امام حسین(ع) و یاران باقی‌مانده‌اش برای به جا آوردن نماز ظهر و عصر داده شد. همچنین، در لحظات پایانی نبرد، زمانی که امام حسین(ع) به‌شدت زخمی شده بود و به‌دلیل خون‌ریزی و خستگی قادر به ایستادن و جنگیدن نبود، برای مدتی روی زمین افتاده بود و آن گروه‌های جنایت‌کار (لعنت خدا بر آنان باد) که اطرافش بودند، هرکدام منتظر دیگری بود تا ایشان را به قتل برساند. به‌علاوه، آنها اساساً از کشتن آن حضرت(ع) اجتناب می‌کردند، زیرا - همان‌طور که بارها اشاره کردیم‌ - هدف اصلی آنان به اسارت گرفتن امام و وادار کردنش به بیعت با یزید بود. 4- نکتۀ دیگر - که مهم‌ترین نکته است ‌- شجاعت امام حسین(ع) و یاران ایشان (اهل‌بیت و اصحاب)، و جان‌فشانی بی‌امانشان در دفاع از امام(ع) است، چنان‌که در ادامه روشن خواهد شد؛ و این ایستادگی باعث شد نبرد روز عاشورا طولانی شود و وقتی را که به آن اشاره شد، به خودش اختصاص دهد. از سید احمد الحسن دربارﮤ درستی مدت‌زمان (از صبح تا بعد از نماز ظهر) و همچنین دلایل طولانی‌شدن زمان نبرد با وجود اندک بودن یاران و زیاد بودن دشمن پرسیدم. ایشان پاسخ داد: «هیچ اشکالی در این مدت‌زمان وجود ندارد و نبرد پس از آن‌که حسین(ع) و یارانش نماز ظهر و عصر را خواندند به پایان رسید، بنا به دلایل متعدد: - ازجمله: هدف اولیۀ عمربن سعد و حتی سپاهش، اسارت حسین(ع) و وادار کردنش به بیعت با یزید بود، نه کشتن او، همان‌طور که قبلاً برایت توضیح دادم؛ و به همین دلیل بسیاری از آنها تا پایان نبرد از کشتن او اجتناب کردند. - همچنین: یاران حسین(ع) دارای عقیده بودند و جان‌فشانی می‌کردند. - و نیز: مشیت خداوند سبحان بر این بود که حسین(ع) زندگی خود را به این شکل پایان دهد؛ گرسنه و تشنه، درحالی‌که پروردگارش را یاد می‌کرد و شکرگزارش بود. او زندگی خود را با نماز پیش از شهادتش به پایان رساند.»[44]

-دلاوری یاران حسین(ع)

منظور بنده از یاران حسین(ع)، تمام افرادی است که در روز عاشورا به حسین(ع) پیوستند، او را یاری کردند و از او دفاع نمودند، چه از آلِ ‌ابو‌طالب و چه از عموم افراد غیر از آلِ ابوطالب که در کربلا با او همراه شدند. این گروه کوچکِ برگزیده که برخی منابع تعداد آنها را هفتاد و دو نفر ذکر کرده‌اند (سی و دو سواره و چهل پیاده)، زیباترین جلوه‌های شجاعت و فداکاری را تا آخرین نفس در راه خدا و دفاع از امام حق و هدایت - حسین‌بن علی(ع)‌ - بر پیشانی تاریخ ثبت کردند.

-نمونه‌هایی از شجاعت انصار حسین(ع)

دربارﮤ فرزندان ابوطالب، کافی است بدانیم فرزند امام حسین(ع)، علی‌اکبر(ع)، در صف مقدم لشکر حسین(ع) قرار داشت، همان‌طور که در ادامه روشن خواهد شد. همچنین عباس‌بن علی(ع) حامل پرچم لشکر بود و سایر آلِ ‌ابوطالب درست مثل پلکی که چشم را احاطه می‌کند، گرداگرد سرور و امامشان حسین(ع) حلقه زده بودند. روایت شده است عباس‌بن علی(ع): «به برادرانش عبدالله و جعفر و عثمان، فرزندان علی(ع) که مادرشان ام‌البنین عامری بود، گفت: "پیش بروید، جانم به فدایتان، و از سرورتان محافظت کنید تا در راه او جان دهید." پس همۀ آنان پیش رفتند و در برابر حسین(ع) ایستادند و با صورت‌ها و سینه‌های خود از او محافظت کردند.»[45] طبق مستندات تاریخی، یاران حسین(ع) (اهل‌بیت و اصحابش) هرگاه به یکی از جناح‌های لشکر ابن‌سعد حمله می‌کردند، آن جناح را درهم می‌شکستند، تا آنجا که عروة‌بن قیس - ‌که فرماندهی سواره‌نظام را بر عهده داشت‌ - به عمربن سعد گفت: «آیا نمی‌بینی از صبح امروز سواره‌نظام من از این تعداد اندک چه می‌کشد؟ نیروها و تیراندازها را به‌سوی آنان بفرست.» عمربن سعد قصد داشت شبث‌بن ربعی را بفرستد، اما او از رفتن خودداری کرد.[46] پس از آن، حصین‌بن تمیم را با گروهی فرستادند و آنان شروع به کشتن اسب‌های برخی از یاران حسین(ع) کردند، ازجمله اسب حر‌بن یزید ریاحی. ایوب‌بن مشرح خیوانی گفته است: «به خدا سوگند، من بودم که اسب حر‌بن یزید را هدف قرار دادم و با تیری آن را زخمی کردم؛ پس چندان طول نکشید که اسب به لرزه افتاد و از پا درآمد؛ و حر همچون شیری که شمشیر در دست دارد از اسب پایین پرید ... هیچ‌کس را ندیدم که همچون او دشمنان را از پای درآورد.»[47] برخی از یاران حسین(ع) در دفاع از امام و خیمه‌گاه او چنان اغراق می‌کردند که به دل سپاه عمربن سعد می‌زدند و در آن پیش می‌رفتند: «... اما عمرو‌بن خالد صیداوی، جابربن حارث سلمانی، سعد (مولای عمرو‌بن خالد) و مجمع‌بن عبدالله عائذى، آنان کسانی بودند که در آغاز نبرد جنگیدند. با شمشیرهای خود پیشروی کردند و به مردم یورش بردند. هنگامی که در دل دشمن نفوذ کردند، مردم به آنان تاختند و آنان را در فاصله‌ای نه‌چندان دور از یارانشان جدا کردند و محاصره‌شان کردند. عباس‌بن علی به آنان حمله برد و نجاتشان داد، و آنان درحالی‌که زخمی شده بودند بازگشتند. وقتی دشمن به آنان نزدیک شد بار دیگر با شمشیرهای خود حمله بردند و در همان ابتدای درگیری جنگیدند تا این‌که همه در یک مکان به شهادت رسیدند.»[48] یکی از آنان چنان در سپاه ابن‌سعد کشتار و جراحت وارد کرد که دشمن او را محاصره کرد، دست‌هایش را شکستند و او را به اسارت گرفتند، اما با این حال او همچنان بر همان عزم و شجاعت و پایداری باقی مانده بود: «نافع‌بن هلال جملی، اسم خودش را بر پرهای تیرهایش نوشته بود و آنها را که زهرآگین بودند، پرتاب می‌کرد و می‌گفت: "من جملی هستم. من بر دین علی هستم." او دوازده نفر از یاران عمربن سعد را کشت و عده‌ای را زخمی کرد. او مورد حمله قرار گرفت تا آنجا که بازوانش شکست و او را اسیر کردند. شمر‌بن ذی‌الجوشن به‌همراه گروهی، نافع را کشان‌کشان به نزد عمربن سعد بردند. عمربن سعد به او گفت: "وای بر تو، ای نافع، چه چیزی تو را واداشت با خودت چنین کنی؟" نافع پاسخ داد: "پروردگارم می‌داند چه قصدی داشتم" و درحالی‌که خونش بر محاسنش جاری بود می‌گفت: "به خدا سوگند، از شما دوازده نفر را کشتم و افرادی را زخمی کردم و هیچ‌گاه خودم را برای کاری که کردم سرزنش نمی‌کنم. اگر بازوان و دستانم سالم بود، نمی‌توانستید مرا اسیر کنید." شمر به عمر گفت: "او را بکش، خدا تو را اصلاح کند." عمر پاسخ داد: "تو او را آوردی، اگر می‌خواهی خودت او را بکش." شمر شمشیرش را کشید و نافع به او گفت: "به خدا سوگند، اگر از مسلمانان بودی، برایت سنگین بود که با خون ما به ملاقات خدا بروی. پس سپاس خداوندی را که مرگ ما را به‌دست شرورترین مخلوقاتش رقم زد." و شمر او را کشت.»[49] برخی از شاهدان عینی در روز عاشورا صحنه‌های شجاعانه‌ای از یاران حسین(ع) را نقل کرده‌اند، همچون: مهران غلام بنی‌کاهل، یکی از یاران حسین(ع) را چنین توصیف می‌کند: «در کربلا با حسین(ع) بودم و دیدم مردی به ‌شدت می‌جنگید. به هر گروهی حمله می‌کرد آنها را پراکنده می‌ساخت ... گفتم: "این کیست؟" گفتند: "او ابوعمرو نهشلی است." عامر‌بن نهشل - یکی از بنی‌لات از طایفۀ ثعلبه ‌- با او درگیر شد و او را کشت و سرش را جدا کرد. ابوعمرو از نمازگزاران شب‌زنده‌دار بود.»[50] ربیع‌بن تمیم، عابس شاکری را چنین توصیف می‌کند: «وقتی دیدم به‌سوی ما می‌آید او را شناختم؛ زیرا او را در جنگ‌ها دیده بودم. گویی او شجاع‌ترین مردم بود. به دیگران گفتم: "ای مردم، این شیر سیاه است، این پسر ابو‌شبیب است. هیچ‌یک از شما به مقابله با او نرود." سپس فریاد زد: "آیا مردی هست که به مقابلۀ مردی بیاید؟" عمربن سعد گفت: "او را با سنگ بزنید." از هر طرف به او سنگ می‌زدند. وقتی این وضعیت را دید زره و کلاه‌خود خود را انداخت و سپس به‌سوی دشمن حمله کرد. به خدا سوگند، دیدم بیش از دویست نفر را می‌گریزاند.»[51] از دیگر صحنه‌های دلاوری و شجاعت: کاری بود که یزید‌بن زیاد (ابوالشعثاء کندی) انجام داد. در برابر حسین(ع) زانو زد و صد تیر پرتاب کرد. او تیرانداز ماهری بود و هرگاه تیری پرتاب می‌کرد می‌گفت: «من پسر بهدله، از شجاعان عرجله هستم.» حسین می‌فرمود: «خدایا، تیرهای او را به هدف برسان و پاداشش را بهشت قرار بده.»[52] یاران حسین(ع) هیچ هم‌وغمی جز دفاع از امام مظلوم خود و خیمه‌گاهی که از هر سو از سوی سپاه گمراهی محاصره شده بود نداشتند؛ و در مقابل، لشکر ابن‌سعد چیزی جز فرورفتن در باطل و پستی و ننگی که عرق شرم بر پیشانی می‌نشاند، به‌ همراه نداشت. حمید‌بن مسلم روایت کرده است: «... شمر‌بن ذی‌الجوشن پیش آمد و با نیزﮤ خود به خیمۀ حسین ضربه زد و فریاد کشید: "آتش بیاورید تا این خانه را با اهلش بسوزانم." زنان از خیمه بیرون آمدند و فریاد زدند. حسین به او فرمود: "ای پسر ذی‌الجوشن، تو آتش می‌خواهی تا خانۀ مرا با اهلش بسوزانی؟ خدا تو را به آتش بسوزاند ... " شبث‌بن ربعی نزد او آمد و گفت: "من سخنی زشت‌تر از سخن تو و موقعیتی ناپسندتر از موقعیت تو ندیده‌ام. آیا برای ترساندن زنان آمده‌ای؟" راوی گفت: من دیدم شمر شرمنده شد و قصد رفتن کرد. در این هنگام، زهیر‌بن قین همراه با ده نفر از یاران حسین(ع) به او و همراهانش حمله کردند و آنان را از خیمه‌ها دور کردند.»[53] هرکسی که در میدان نبرد حضور داشته و از آن نقل کرده، گفته است یاران حسین(ع) با شدیدترین شکل ممکن جنگیدند: «یاران حسین(ع) با شدیدترین شکل ممکن با دشمن جنگیدند تا ظهر فرارسید. هنگامی که حصین‌بن نمیر -‌ که فرماندﮤ تیراندازان بود - صبر و استقامت یاران حسین(ع) را دید، به نیروهای خود ـ‌ که پانصد تیرانداز بودند ‌ـ دستور داد تا بر یاران حسین(ع) باران تیر ببارند. آنان تیراندازی کردند و طولی نکشید که اسب‌های یاران حسین(ع) را از پای درآوردند، مردان را زخمی کرده و پیاده نمودند. جنگ برای مدتی میانشان شدت گرفت. سپس شمر‌بن ذی‌الجوشن با نیروهای خود حمله کرد و زهیر‌بن قین( همراه با ده نفر از یاران حسین(ع) به آنان حمله کردند و آنان را از خیمه‌ها دور کردند. شمر دوباره حمله کرد و تعدادی از یاران حسین را کشت و باقی را به جایگاه‌های خود بازگرداند. زهیر‌بن قین، در این هنگام، حسین(ع) را مخاطب قرار داد و چنین سرود: "امروز جدت پیامبر را ملاقات خواهیم کرد / و حسن و مرتضی علی را / و ذوالجناحین، آن جوان شجاع را."»[54]

-عشق و فداکاری

ارواح یاران حسین(ع) گویی با عشق به روح حسین(ع) عجین شده بود و تاب فراق و دوری او را نداشتند، تا آنجا که «سوید‌بن عمرو‌بن ابو‌مطاع» که در دفاع از حسین(ع) جنگید و به‌شدت زخمی شد و بیهوش بر زمین افتاد، در پایان نبرد به هوش آمد و شنید که می‌گویند حسین(ع) کشته شده است، اما با وجود جراحات و دردهایی که داشت، به خودش فشار آورد و خنجری را که به‌ همراه داشت بیرون آورد و به نبرد ادامه داد تا آن‌که به شهادت رسید؛ رضوان خدا بر او باد.[55] برخی از یاران حسین(ع) با بدن‌های خود از حسین(ع) در برابر شمشیرها و تیرها محافظت می‌کردند و پیش از آن‌که به ‌افتخار شهادت به‌همراه او نائل شوند، به‌شدت مجروح می‌شدند، مثل کاری که عمرو‌بن قرظۀ انصاری انجام داد؛ رضوان خدا بر او باد.[56] یاران حسین(ع) برای دفاع و محافظت از امام حسین(ع) و شهادت در برابر او با یکدیگر مسابقه می‌دادند. به‌عنوان مثال، عبدالله و عبدالرحمن - ‌پسران عزرﮤ غفاری ‌- نزد حسین(ع) آمدند و گفتند: «ای اباعبدالله، سلام بر تو! دشمن ما را به‌سوی تو کشانده و ما دوست داریم از تو محافظت کنیم و تو را یاری دهیم و پیشِ روی تو کشته شویم.»[57] برای نمونه، آن دو جابری -‌ سیف‌بن حارث‌بن سریع، و مالک‌بن عبد‌بن سریع‌ - به حسین نگاه کردند و گریستند. حسین فرمود: «ای فرزندان برادرم، چرا گریه می‌کنید؟ به خدا سوگند، امیدوارم تا ساعتی دیگر چشم‌هایتان روشن شود.» آنان گفتند: «خدا ما را فدای تو گرداند! به خدا سوگند، برای خودمان گریه نمی‌کنیم، بلکه برای تو گریه می‌کنیم که می‌بینیم محاصره شده‌ای و نمی‌توانیم از تو دفاع کنیم.» حسین فرمود: «خداوند به شما - ‌ای فرزندان برادرم ‌- به‌خاطر این احساستان و این‌که با جان‌فشانی، مرا همراهی و یاری کردید، بهترین پاداش پرهیزکاران را عطا فرماید.»[58] پیش‌تر دربارﮤ ماجرای شهادت مسلم‌بن عوسجه (رضوان‌الله‌علیه) در یکی از حملات سپاه اموی سخن گفتیم. امام حسین(ع) پس از فروکش کردن حمله، فرصتی یافت تا نزد او برود و او را ببیند. حبیب‌بن مظاهر نیز با امام بود. حبیب به مسلم نزدیک شد، و او آخرین نفس‌های خود را می‌کشید. حبیب آرزو داشت که بتواند وصیت او را در این لحظات بشنود، اما می‌دانست خودش نیز به‌زودی به همان فرجام خواهد رسید. مسلم‌بن عوسجه هیچ وصیتی نداشت جز این‌که با دست به‌سوی حسین(ع) اشاره کرد و به حبیب گفت: «تو را به این سفارش می‌کنم ـ‌ خدا رحمتت کند ‌ـ که در دفاع از او جان دهی!»[59] و چه عشقی و چه شجاعتی! صحنه‌های عشق و شجاعت در کربلا بسیارند.

-تلفات سپاه اموی

یاران حسین(ع) (اهل‌بیت و اصحابش) گروهی ازجان‌گذشته بودند که تلفات سنگینی به صفوف سپاه اموی وارد کردند، چه در سطح کشته‌ها و چه زخمی‌ها؛ و این باعث شد عمربن سعد دستوری نظامی صادر کند که افراد سپاهش را از حملات فردی یا گروه‌های کوچک به سپاه حسین(ع) بازمی‌داشت؛ زیرا هرکسی که چنین می‌کرد، بی‌تردید فرجامش کشته شدن بود. مورخان روایت کرده‌اند: وقتی عمرو‌بن حجاج تعداد زیاد کشته‌های سپاه عمربن سعد را دید، با صدای بلند به سربازان گفت: «ای احمق‌ها، آیا می‌دانید با چه کسانی می‌جنگید؟ شما با دلاورمردان این سرزمین و گروهی ازجان‌گذشته می‌جنگید. هیچ‌کدام از شما نباید به‌سوی آنان برود، زیرا آنان اندک هستند و اندک افرادی باقی مانده‌اند. به خدا سوگند، اگر حتی فقط با سنگ به آنان حمله کنید، آنها را خواهید کشت!» عمربن سعد گفت: «حق با توست. نظر همان است که تو گفتی» و دستوری برای جلوگیری از چنین حملاتی صادر کرد.[60] «به مردی که در روز عاشورا همراه عمربن سعد حضور داشت گفته شد: «وای بر تو! آیا فرزندان رسول خدا(ص) را کشتید؟» او پاسخ داد: "زبان به دندان بگیر؛ اگر تو هم آنچه را ما دیدیم دیده بودی، همان کاری را می‌کردی که ما کردیم. گروهی بر ما شوریدند که دست‌هایشان بر قبضه‌های شمشیرهایشان بود، همچون شیران درنده که دلاورمردان را از راست و چپ در هم می‌کوبیدند و خودشان را به مرگ عرضه می‌کردند؛ نه امان می‌پذیرفتند، و نه به مال تمایل داشتند. هیچ مانعی نمی‌توانست میان آنها و رسیدن به سرچشمه‌های مرگ یا چیره شدن بر حکومت قرار گیرد. اگر اندکی از آنها غفلت می‌کردیم، همۀ سپاه را از درون از هم می‌پاشاندند. با این اوضاع، تو بگو ما چه می‌کردیم، مادرت به عزایت بنشیند!"»[61] متون تاریخی‌ای که به تعداد کشته‌های سپاه ابن‌سعد پرداخته‌اند بسیارند، اما هیچ متنی وجود ندارد که به‌طور قطعی و منطقی و معقول، تعداد کشته‌ها و زخمی‌ها را ذکر کرده باشد،[62] بلکه تنها تعداد افرادی را که برخی از یاران حسین(ع) آنها را به قتل رساندند، ذکر شده است؛[63] و حتی پس از جمع این آمار، بازهم نمی‌توان به عدد دقیق و قطعی دست یافت، و تنها می‌توان به‌صورت تقریبی برآوردی ارائه داد؛ زیرا دربارﮤ برخی از یاران حسین(ع) گزارش شده تعداد زیادی را کشته‌اند، اما تعداد دقیق ذکر نشده است. برای نمونه، دربارﮤ عباس‌بن علی(ع) آمده است که او تعداد زیادی را به قتل رساند. به‌طور کلی، برخی از اعدادی که ذکر شده‌اند عبارت‌اند از: علی‌اکبر(ع): ۲۰۰ نفر.[64] عبدالله‌بن مسلم‌بن عقیل: ۹۸ نفر.[65] حبیب‌بن مظاهر: ۶۲ نفر.[66] زهیر‌بن قین: ۱۲۰ نفر.[67] حر ریاحی: ۴۰ نفر.[68] آمارهای دیگری نیز برای سایر یاران حسین(ع) وجود دارد، و حتی دربارﮤ شخصیت‌های فوق‌الذکر نیز نظرات متفاوتی مطرح شده است. به هر حال، نکته‌ای که قطعی و مسلم است این است که یاران حسین(ع) ـ ‌اعم از اهل‌بیت و اصحابش ‌ـ خسارات و تلفات سنگینی به سپاه ابن‌سعد وارد کردند، صرف‌نظر از تعداد واقعی این تلفات؛ و این نکته، یکی از دلایلی بود که برخی از راویان یا مورخان را به اغراق در ارائۀ اعداد و آمار سوق داده است. از سید احمد الحسن سؤال کردم و پرسیدم: اعداد و ارقامی دربارﮤ کشته‌شدگان به‌دست برخی از یاران امام حسین(ع) -‌ چه اصحاب و چه اهل‌بیت ایشان ‌- ذکر شده است؛ مثل کشته شدن۱۲۰ نفر به‌دست زُهیر، یا ۲۰۰ نفر به‌دست علی‌اکبر(ع)، و نیز اعداد دیگری که دربارﮤ دیگر یاران گفته شده است. آیا این اعداد قابل‌قبول‌اند؟ بی‌تردید، مسئلۀ شمار کشته‌شدگان همواره ازجمله پرسش‌ها و محل اشکال بوده و هست. ایشان پاسخ داد: «به‌طور قطع، اصحاب حسین(ع) مؤمن، دارای اعتقادی راسخ، شجاع و جان‌برکف بودند. آنها می‌دانستند که رویارویی‌شان با سپاهی انبوه و پرشمار به معنای مرگ حتمی است؛ به‌ویژه با توجه به این‌که برخی از افراد این سپاه، از ناصبیان شامی بودند که به علی‌بن ابی‌طالب(ع) ناسزا می‌گفتند و سبّ علی(ع) را، به دستور معاویه و یزید (لعنت خدا بر آنها)، از منبرهایشان می‌شنیدند. بنابراین اشکالی ندارد ـ‌ که البته همین‌طور هم بود‌ ـ هرکدام از آنها در هنگام نبرد، تعداد زیادی از آنان را با شمشیر یا سلاح خود زخمی یا تلف کند، پیش از آن‌که آنها بتوانند او را به قتل برسانند یا مهارش کنند. ازاین‌رو، صحیح آن است که آنها تعداد زیادی از افراد سپاه یزید را مجروح کردند؛ و بی‌تردید برخی از ایشان در میدان جنگ مردند، و برخی دیگر نیز بعداً در اثر جراحات وارده جان سپردند و عده‌ای نیز از جراحات بهبود یافتند. اما اعداد گفته‌‌شده برای کشته‌شدگان و این‌که این تعداد، در [همان] میدان جنگ کشته شدند، دچار اغراق است؛ و شاید دلیل آن، همان نکته‌ای باشد که پیش‌تر ذکر کردم؛ این‌که اصحاب حسین(ع)، واقعاً تعداد زیادی از سپاه یزید را مجروح کردند و به آنها آسیب رساندند.»[69]

-نماز اول وقت، آخرین توشۀ راهیان

پایان هر کار، مهم‌ترین بخش آن است؛ و دربارﮤ دین نیز هیچ چیزی به اندازﮤ پایان و عاقبت‌به‌خیری اهمیت ندارد. نکتۀ قابل‌توجه در کربلا این است که از هر صحنه‌اش می‌توان درسی گرفت و عبرتی آموخت. در سایۀ گردوغبار جنگی نابرابر، و با وجود سنگ‌دلی، خیانت و تنهایی و فقدان عزیزان، و درحالی‌که هزاران فرد رذل و فرومایه، خاندان رسول خدا(ص) را محاصره کرده و آنها را به وحشت انداخته بودند، و از آن گروه کم‌شماری که دفاع از آنها را برگزیده بودند جز حسین(ع) و اندک نفراتی از اصحابش باقی نمانده بودند و بیشتر آنان (از اهل‌بیت و یارانش) - ‌شهید و در خونِ پاکِ خود غلتیده - به سوی پروردگارشان رحلت کرده بودند، ناگاه یکی از یاران حسین(ع) به نام «ابوثمامۀ صائدی» به آسمان نگاه می‌کند و متوجه رسیدن نیمۀ روز (زمان زوال خورشید) می‌شود و نماز را به یاد می‌آورد: «وقتی ابوثمامه عمرو‌بن عبدالله صائدی آن را دید، به حسین(ع) عرضه داشت: "ای اباعبدالله، جانم به فدایت، می‌بینم این دشمنان به تو نزدیک شده‌اند. به خدا سوگند، پیش از آن‌که تو را به شهادت برسانند من کشته خواهم شد، اگر خدا بخواهد. دوست دارم پروردگارم را ملاقات کنم، درحالی‌که نمازم را که زمانش نزدیک شده است به ‌جا آورده باشم." حسین(ع) سرش را بالا گرفت و فرمود: "نماز را یاد کردی، خدا تو را از نمازگزاران و ذاکران قرار دهد. آری، اکنون اول وقت نماز است." سپس فرمود: "به آنها بگویید دست از ما بردارند تا نماز بخوانیم." اما حصین‌بن تمیم به آنها گفت: "نماز شما پذیرفته نمی‌شود." حبیب‌بن مظاهر به او پاسخ داد: "تو ادعا می‌کنی نماز آلِ رسول خدا(ص) پذیرفته نمی‌شود، اما از تو پذیرفته می‌شود، ای الاغ؟!" حصین‌بن تمیم به آنان حمله کرد و حبیب‌بن مظاهر به او یورش برد و با شمشیر به صورت اسبش ضربه وارد کرد. اسب نقش بر زمین شد و حصین از روی آن سقوط کرد. همراهانش او را نجات دادند. حبیب می‌گفت: "من حبیبم و پدرم مظاهر است / جنگجویی در میان آتش جنگ و پیکار" حبیب با شدت جنگید تا آن‌که یکی از بنی‌تمیم با شمشیری بر سرش ضربه وارد کرد و او را به شهادت رساند ... هنگامی که حبیب شهید شد، مصیبت او، حسین(ع) را سخت اندوهگین کرد و فرمود: "در این لحظه، جان خودم و یاران مدافعم را به خدا می‌سپارم" و سپس نمازظهر را به‌همراه یارانش به جا آورد. حسین(ع) نماز خوف را به جماعت خواند و پس از نماز، نبردشان شدت گرفت و به حسین(ع) رسید. یکی از یاران حسین به نام حنفی[70] خود را سپر او کرد و دشمنان از چپ و راست، شروع به تیراندازی به‌سمت او کردند و او همچنان ایستاده بود تا این‌که بر زمین افتاد. زهير‌بن قين نیز با شدت می‌جنگید و می‌گفت: "من زهیرم و پسر قین / آنها را با شمشیر از حسین می‌تارانم" سرانجام زیاد‌بن عبدالله شعبی و مهاجر‌بن اوس به او حمله کردند و او را به شهادت رساندند.»[71] بله، نماز آخرین توشۀ امام حسین(ع) و برخی از یاران گرامی‌اش بود. آنان نماز و شهادت را با یکدیگر جمع کردند و این ویژگی فاتحان است! سید احمد الحسن می‌فرماید: «مشیت خداوند سبحان بر این بود که امام حسین(ع) زندگی خود را به این صورت به پایان برساند: گرسنه، تشنه، ذاکر و شاکر پروردگارش؛ زندگی‌اش را با نماز پیش از شهادتش به پایان رساند.»[72]

-مقاتل انصار حسین(ع) (اهل‌بیت و یارانش) و سوگواری او برای آنان

-مقاتل انصار و سوگواری برای آنان

برخی نکات که به مقاتل انصار حسین(ع) اختصاص دارد: 1- اندکی پیش به برخی از مقاتل انصار (رضوان‌الله‌علیهم) پرداختیم. کتاب‌های تاریخ و مقاتل، آنها را - ‌با جزئیات - به‌صورت نبردهای فردی نقل کرده‌اند، اما -‌ همان‌طور که روشن شد ‌- درست این است که نبرد روز عاشورا رویارویی مستقیم میان دو سپاه بود. در نتیجه، همه در یک زمان مشغول جنگ و دفاع بودند. 2- جایگاه همۀ انصار (چه اهل‌بیت و چه غیر از آنان) نزد امام حسین(ع) بسیار بزرگ و شفاف و مشخص بود و این موضوع از سخنان و مواضع ایشان در حق آنان مشهود است. ازاین‌رو، هنگامی که تعدادی از آنان به شهادت رسیدند و نقصانی در جمعشان نمایان شد، امام حسین(ع) دستش را بر محاسن شریف خود گذاشت و فرمود: «خشم خداوند بر یهود، زمانی شدت گرفت که برای او فرزندی قائل شدند؛ و بر نصارا آنگاه که او را سومینِ از سه‌گانه قرار دادند؛ و بر مجوس زمانی که خورشید و ماه را به‌جای او پرستیدند. اما خشم خداوند بر گروهی که بر قتل فرزند دختر پیامبرشان متفق‌القول شدند، شدیدتر است. به خدا سوگند، هرگز به هیچ‌یک از خواسته‌های آنان پاسخ نخواهم داد، تا آنگاه که خدا را ملاقات کنم؛ درحالی‌که با خون خودم رنگین شده‌ام. سپس فریاد زد: «آیا فریادرسی هست که برای رضای خدا به فریاد ما برسد؟ آیا کسی هست که از حرم رسول خدا دفاع کند؟»[73] 3- در ذهن عدﮤ بسیاری چنین جا افتاده است که امام حسین(ع) در روز عاشورا شمشیر نکشید و به جنگ وارد نشد، مگر پس از شهادت تمام یاران و اهل‌بیتش. همچنین گفته می‌شود ایشان(ع) قبل از آن، در جایی نزدیک خیمه ایستاده بود و مبارزات فردی یارانش (اهل‌بیت و اصحابش) را، که یکی پس از دیگری به میدان می‌رفتند، نظاره می‌کرد. این تصور و فهم رایج است، اما فهمی غیرمنطقی و ناشی از تصویر نادرستی است که -‌ همان‌طور که گفتیم ‌- کتاب‌های مقاتل و تاریخ ارائه کرده‌اند. وقتی دانستیم نبرد عاشورا درگیری و رویارویی مستقیم بین دو سپاه بوده است، این نکته ضرورتاً اقتضا می‌کند که امام حسین(ع) نیز -‌ اگرچه در برخی مواقع ‌- به‌همراه لشکر خود به نبرد پرداخته باشد؛ به‌ویژه با توجه به کمیِ یارانش. و شاید همین نکته تبیین می‌کند که چرا امام(ع) -‌ گاهی‌ - قاتلان برخی از یارانش (اهل‌بیت یا اصحابش) را شخصاً به قتل می‌رساند، مانند قاتل برادرزاده‌اش قاسم‌بن حسن(ع)؛ که به نظر می‌رسد در نزدیکی عمویش می‌جنگید. روایت شده است وقتی ضربه‌ای به سرش وارد شد فریاد زد: «ای عمو جان!» امام حسین(ع) همچون باز شکاری که به‌سوی شکار حمله می‌کند یورش برد، و سپس همچون شیری خشمگین حمله کرد و با شمشیر بر قاتل قاسم ضربه زد. او ضربه را با ساعدش دفع کرد، اما امام(ع) ساعد او را از آرنج قطع کرد. آن مرد چنان فریادی کشید که صدای او در سپاه طنین انداخت. سپس امام حسین(ع) از او کناره گرفت و سپاه کوفه برای نجاتش هجوم آوردند، اما اسبانشان با سُم‌ها او را لگدمال کردند تا به هلاکت رسید؛ خدا لعنتش کند. هنگامی که گردوغبار فرونشست، امام حسین(ع) را دیدند که بر بالین قاسم ایستاده، درحالی‌که قاسم با پاهایش به زمین می‌کوبید. حسین(ع) می‌فرمود: «دور باد از رحمت خدا قومی که تو را کشتند، و روز قیامت دشمن آنان در حق تو، جدّ تو خواهد بود.» سپس فرمود: «به خدا سوگند، برای عمویت سخت است که او را بخوانی و پاسخت را ندهد، یا پاسخ دهد اما سودی برایت نداشته باشد. صدایی که -‌ به خدا سوگند ‌- یاورانش اندک و دشمنانش بسیارند.»[74] و روایت شده است که فرمود: «خدایا، آنان را یک‌به‌یک بشمار و تک‌به‌تک نابودشان کن و هیچ‌یک از آنان را باقی مگذار و هرگز آنان را نیامرز. شکیبایی پیشه کنید، ای پسرعموهایم! صبوری کنید، ای اهل‌بیتم! که پس از این روز، هرگز خواری نخواهید دید.»[75] یورش ناگهانی مستقیم امام حسین(ع) به قاتل برادرزاده‌اش و کشتن او، به‌وضوح نشان می‌دهد که امام(ع) در میدان نبرد حضور داشت؛ زیرا منطقی نیست قاتلِ قاسم او را به شهادت برساند و همچنان در میدان باقی بماند تا صدای قاسم به عمویش برسد، و سپس امام سوار بر اسبش شود و نزد او برود و قاتل را ببیند که منتظر اوست و او را به قتل برساند! این برداشت دور از واقعیت است. 4- از آنجا که نبرد، حالت حمله و عقب‌نشینی داشت و سپاه ابن‌سعد به اردوگاه امام حسین(ع) یورش می‌برد و برخی از یاران ایشان را زخمی یا شهید می‌کرد و سپس به عقب بازمی‌گشت، هرگاه گردوغبار نبرد فرو می‌نشست و شرایط میدان اجازه می‌داد، امام حسین(ع) با برخی از یاران بر زمین‌افتادﮤ خود همراهی و از آنان دلجویی می‌کرد و با سخنانی از آنان یاد می‌نمود که جایگاهشان را نزد خودش و حتی مقامشان را نزد خداوند نشان می‌داد. البته ضرورتاً این‌گونه نبود که امام(ع)، حتماً این سخنان را با حضور بر بالین شهید و ایستادن بر بالای سر او فرموده باشد - ‌به آن صورتی که برخی نقل‌ها گفته‌اند ‌-، بلکه چه‌بسا ممکن بود امام(ع) همان‌جایی که ایستاده بود، این سخنان را بر زبان آورده باشد. برخی از این گفته‌های امام(ع) تقدیم می‌شود: دربارﮤ حر‌بن یزید ریاحی فرمود: «تو آزادی، همان‌گونه که مادرت تو را نامید. تو در دنیا آزاد هستی و در آخرت [هم] آزاد هستی.»[76] دربارﮤ جون، غلام ابوذر فرمود:[77] «خدایا، چهره‌اش را سفید کن، او را خوشبو گردان، با نیکان محشورش فرما، و میان او و محمد و آل‌محمد آشنایی برقرار کن.»[78] دربارﮤ مسلم‌بن عوسجه فرمود: «خداوند تو را رحمت کند، ای مسلم» و [این آیۀ قرآن را] تلاوت فرمود: (فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا) (برخی از آنان به پیمان خود وفا کردند و برخی دیگر در انتظارند، و هیچ‌گونه تغییری در عهد خود ندادند).[79] دربارﮤ حبیب‌بن مظاهر فرمود: «خودم و یاران مدافعم را نزد خدا به حساب می‌آورم.»[80] دربارﮤ زُهَیر‌بن قین فرمود: «خداوند تو را از رحمت خود دور نسازد، ای زُهَیر! خداوند قاتلان تو را لعنت کند، همان‌گونه که لعنت کرد کسانی را که به بوزینه و خوک مسخ شدند.»[81] همچنین، امام حسین(ع) مرثیه‌هایی ویژه برای فرزندش علی‌اکبر و برادرش عباس(ع) داشت که شرح آنها در ادامه خواهد آمد. به‌طور کلی، از سید احمد الحسن دربارﮤ سوگواری امام حسین(ع) برای برخی از یاران و اهل‌بیتش، به شکلی که تاریخ‌نگاران نقل کرده‌اند - ‌یعنی رفتن امام به‌سوی شهید و ایستادن بر بالین او و ... و مانند آن‌ - پرسیدم؛ این‌که آیا می‌توان از نظر عقلانی، تحقق چنین چیزی را در شرایط یک نبرد و درگیری و جنگی جان‌فرسا پذیرفت؟ ایشان(ع) پاسخ داد: «اشکالی در درستی برخی از آنها نیست، حتی اگر به‌صورت جزئی باشد، مثلاً امام حسین(ع) در همان جایگاه خود، برای یکی از شهدا با کلماتی سوگواری می‌کند، و سپس به این واقعه چنین افزوده می‌شود[82] که گویا نزد او رفته است و ... و مسئلۀ درگیری میان دو سپاه، مانع از وجود برخی فرصت‌ها و اوقات برای سوگواری برای شهدا نمی‌شود.»[83] 5- کتاب‌های تاریخی و سیره‌نگاری‌ها و مقاتل، بسیاری از مظاهر وداع یا اجازه گرفتن برای نبرد را، که یاران امام حسین(ع) (اعم از صحابه و اهل‌بیت) با ایشان داشتند، روایت کرده‌اند و در این روایت‌ها آمده است هر شخصی که به میدان نبرد می‌رفت نزد امام می‌آمد، از ایشان اجازه می‌گرفت و با او وداع می‌کرد و سپس به جنگ می‌پرداخت! می‌گویم: براساس درک صحیحی که از نبرد ارائه شد، نمی‌توان زمان‌بندی بسیاری یا اغلب صحنه‌های وداع و اجازه‌گرفتن‌هایی را که نقل شده‌اند پذیرفت؛ چراکه این صحنه‌ها با روایت سنتی از واقعۀ کربلا، به آن صورتی که بیشتر مورخان آن را به‌صورت مبارزاتی فردی به تصویر کشیده‌اند، هم‌خوانی دارد؛ به این شکل که یاران امام حسین(ع) یکی پس از دیگری به میدان رفتند و پس از اتمام آنان، فرزندان ابوطالب نیز به‌صورت فردی و پشت‌سرهم به میدان رفتند تا سرانجام نوبت به امام حسین(ع) رسید؛ درحالی‌که پیش‌تر دانستیم این روایات و ترتیب تاریخی درست نیست. ازاین‌رو، اگر بخواهیم آن روایات - ‌یا دست‌کم برخی از آنها را‌ - توجیه کنیم، باید بگوییم که در صورت صحت، بیشتر آن وداع‌های گفته‌شده می‌بایست پیش از آغاز درگیری و رویارویی رخ داده باشند؛ مثلاً هنگام آماده‌سازی سپاه توسط امام. ۶- کتاب‌های تاریخ و مقاتل، همچنین ذکر کرده‌اند که در خیمه‌گاه امام حسین(ع)، خیمه و محل ویژه‌ای وجود داشته است که شهدای اهل‌بیت امام حسین(ع) در آنجا قرار داده می‌شدند؛ و امام حسین(ع) و دیگر بازماندگان از فرزندان ابوطالب، هرگاه یکی از آنان -‌ مانند علی‌اکبر یا قاسم ‌- به شهادت می‌رسید، او را به آن مکان ویژﮤ شهدا می‌آوردند و در آنجا قرار می‌دادند. از سید احمد الحسن، دربارﮤ صحت این موضوع پرسیدم و ایشان فرمود: «صحیح نیست.»[84] ۷- جمله‌ای معروف از امام حسین(ع) دربارﮤ یاران و اهل‌بیتش نقل شده که ایشان(ع) فرموده است: «اما بعد، من هیچ یارانی باوفاتر و بهتر از یاران خودم نمی‌شناسم، و نیز هیچ اهل‌بیتی نیکوکارتر و باوفاتر از اهل‌بیت خودم [نمی‌شناسم]. پس، خداوند به شما از طرف من، پاداش نیکو عطا فرماید.»[85] آیا می‌توانیم براساس این سخن امام، حکمی کلی صادر کنیم و نتیجه بگیریم که یاران و اهل‌بیت ایشان، بهترین و نیکوترین یاران و اهل‌بیت در تاریخ هستند؟ در این باره، از سید احمد الحسن پرسیدم و پاسخ ایشان چنین بود: «قطعاً مقصود امام حسین(ع) اطلاق و کلی بودن نیست، به این معنا که همۀ افراد در تمام زمان‌های گذشته و حال و آینده را شامل شود؛ زیرا این ادعا با مثال‌های بسیاری نقض می‌شود؛ و دست‌کم در زمان رسول خدا(ص) - برای نمونه - علی و حسن و حسین و فاطمه و سلمان فارسی و عمار‌بن یاسر و ابوذر غفاری، قطعاً از برخی یاران امام حسین(ع) برتر بودند، و ما یقین داریم علی و فاطمه(ع) از اهل‌بیت امام حسین(ع) در زمان ایشان برتر بودند. آنچه امام حسین(ع) قصد داشت بیان کند این است که آنها بهترین‌های زمان خود بودند و قطعاً برخی از آنان از برخی صحابه نیز برتر بودند، و حتی برخی از یاران امام حسین(ع) از صحابۀ رسول خدا(ص) و از یاران امام علی(ع) نیز برتر بودند؛ و این افراد، بدون شک، از کسانی که امام حسین را یاری نکردند برتر هستند.»[86] 8- همان‌گونه که امام صادق(ع) در زیارتی که به هارون‌بن خارجه آموخت، بیان می‌کند که ویژگی یاران امام حسین(ع) چنین بوده است: «... سپس به‌سوی شهدا رو کن و بگو: سلام بر شما، ای اولیای خدا و دوستان او! سلام بر شما، ای برگزیدگان خدا و محبوبان او! سلام بر شما، ای یاران دین خدا! سلام بر شما، ای یاران رسول خدا! سلام بر شما، ای یاران امیرالمؤمنین! سلام بر شما، ای یاران فاطمه، سرور زنان جهانیان! سلام بر شما، ای یاران ابومحمد حسن‌بن علی، آن ولیّ ناصح! سلام بر شما، ای یاران ابا‌عبدالله! پدر و مادرم به فدای شما، که پاک شدید و زمینی که در آن دفن شدید پاکیزه گردید، و به رستگاری بزرگی دست یافتید. ای کاش من نیز با شما بودم و به رستگاری بزرگی نائل می‌شدم.»[87]

-امام حسین(ع) و فرزندش «اکبر»

علی‌بن حسین، معروف به علی‌اکبر، بزرگ‌ترین فرزند امام حسین(ع) بود. سن ایشان بیست و هفت سال بود. از سید احمد الحسن، دربارﮤ ازدواج ایشان و این‌که آیا فرزندی داشتند پرسیدم و ایشان(ع) پاسخ داد: «بله، علی‌اکبر قطعاً ازدواج کرده بود و دارای فرزند نیز بود.»[88] و این موضوع در برخی از روایات نیز ذکر شده است.[89] آن حضرت(ع)، در قلب پدر بزرگوارش، امام حسین(ع)، جایگاه والایی داشت؛ بی‌تردید، نزدیکی به خداوند مهم‌ترین دلیل این جایگاه بود. چراکه امام حسین(ع) هرگونه معیار خویشاوندی نسبی و گرایشات نفسانی را از ساحت مقدس خود دور کرده بود. و این ویژگی به‌روشنی از سخنان آن حضرت در روز عاشورا، هنگامی که فرزندش علی‌اکبر را در پیشاپیش سپاه قرار داد، نمایان است. در پژوهش‌های پیشین بیان شد که امام حسین(ع) در روز عاشورا، فقط نمایندﮤ خودش نبود، بلکه او آخرین میخ استوار و باقی‌مانده از اهل کسا به‌شمار می‌رفت، که به ‌اتفاق‌نظر همۀ مسلمانان، از جایگاهی رفیع نزد خدا و پیامبرش برخوردار بودند. از همین رو، دفاع از امام حسین(ع) در روز عاشورا، مقدس‌ترین معیار برای سنجش قرب الهی بود؛ و براساس آن، برتری و تفاوت در درجات ایمان سنجیده می‌شود که نسبت مستقیم با دفاع از حسین(ع) داشت؛ به این معنا که هرچه درجۀ ایمان مؤمن بالاتر باشد، دفاع او از امام حسین(ع) نیز برتر و والاتر خواهد بود. بر این اساس، برتری میان یاران امام حسین(ع) -‌ چه از اهل‌بیتش و چه اصحابش ‌- در روز عاشورا سنجیده می‌شد، و علی‌اکبر نیز یکی از آنان بود و به‌خوبی از این حقیقت الهی آگاه بود. از همین‌رو، طبیعی است که در منابع تاریخی از پیش‌قدم‌شدن او در نبرد یاد شده باشد؛ اما این متون، تمام حقیقت را بیان نکرده‌اند؛ چراکه چنین نبود که علی‌اکبر، نخستین فرد از آلِ ‌ابوطالب باشد که پس از شهادت همۀ انصار به میدان رفت، به آن صورتی که همواره می‌شنویم. بلکه حقیقت این است که علی‌اکبر در آغاز نبرد و هنگام درگیری و رویارویی، در صف مقدم سپاه امام حسین(ع) قرار داشت؛ برای دفاع از حقی که پدرش (درود خدا بر او) آن را نمایندگی می‌کرد. و چه کسی سزاوارتر از او برای دفاع از پدری است که بازماندﮤ اصحاب «کسا»ست؟! افزون بر این، علی‌اکبر جوانی نیرومند، شجاع و پیش‌قدم بود؛ او فرزند جدّش رسول خدا(ص) و جدّش امیرالمؤمنین(ع) بود، و بدین ترتیب از شایستگی پیش‌قدم‌ شدن برخوردار بود. مفهوم این پیشگامی را می‌توان از زیارتی که امام صادق(ع) به ابوحمزﮤ ثمالی تعلیم داد متوجه شد. امام(ع) به او فرمود: «... سپس به‌سوی علی‌بن حسین(ع) برو. او کنار پای حسین(ع) است؛ و وقتی به او رسیدی، بگو: سلام بر تو، ای فرزند رسول خدا و رحمت و برکات خدا بر تو، ... پدر و مادرم فدای تو باد، ای کسی که در پیشاپیش پدرت به میدان رفتی، درحالی‌که پدرت تو را به حساب خدا می‌گذارد و در سوگت می‌گرید. با دلی سوخته، خونت را به‌سوی آسمان پرتاب می‌کند، بی‌آن‌که قطره‌ای از آن بازگردد، درحالی‌که آه و ناله‌اش در فراق تو آرام نمی‌گیرد. جایگاه تو نزد خداوند، همراه با پدرانت که پیش از تو رفتند و با مادرانت در بهشت، در نعمت و آسایش است. من بیزاری می‌جویم به درگاه خدا از کسی که تو را کشت و سر برید.»[90] «مقدم بین یدی أبيك» «پیشاپیشِ پدرت به میدان رفتی»: واضح است که «تقدّم و پیشگامی» ذکرشده در اینجا، عمومیت دارد و تنها به پیش‌قدم شدن بر انصاری که از آل ‌ابوطالب بودند خلاصه نمی‌شود، تا به این فهم رایج برسیم که «اکبر» نخستین کسی بود که از فرزندان ابوطالب برای جنگ و شهادت پیش‌قدم شد. همچنین «تقدّم و پیش‌قدم شدن» که در متن زیارت آمده به معنای خروج برای جنگ نیست؛ زیرا علی‌اکبر(ع) از این‌ جهت پیشتاز نمی‌شود، بلکه «متقدّم به معنای خارج‌شده» است، و این خصوصیتی است که علی‌اکبر در آن، با تمامی یاران امام(ع) - چه از بنی‌هاشم و چه از غیر آنان ‌- برابر است و ویژگی خاص و متمایزی در موقعیت او به شمار نمی‌آید که شایستۀ توجه و یادآوری از سوی معصوم (امام صادق(ع)) باشد. بنابراین معنای منطقی و معقول از پیشگامی علی‌اکبر، آن است که او در صف مقدم سپاه امام حسین(ع) قرار داشت، و در این صورت - چنان‌که روشن است ‌- این موضع قهرمانانۀ او شایستۀ ستایش و یادآوری از سوی معصوم خواهد بود. از آنجا که فهم رایج از روز عاشورا همان چیزی بود که همانند دیگران در ذهن بنده نیز نقش بسته بود، از سید احمد الحسن پرسیدم: نخستین کسی که از فرزندان ابوطالب برای جنگ پیش‌قدم شد چه کسی بود، و آخرین کسی که با حسین(ع) باقی ماند چه کسی بود؟ آیا برادرش عباس(ع) بود یا پسرش علی‌اکبر(ع)؟[91] ایشان پاسخ داد: «سپاه‌ها در نبردهای آن زمان دو شیوه برای جنگیدن داشتند: یا فرماندهان دو سپاه، پیش از درگیری اصلیِ دو ارتش، با یکدیگر به مبارزﮤ تن‌به‌تن می‌پرداختند؛ و دلیل این کار آن بود که امید داشتند اگر فرمانده یا فرماندهان سپاه مقابل کشته شوند، روحیۀ آن ارتش درهم بشکند و نبرد با کمترین تلفات به پایان برسد. اما این شیوه در کربلا رخ نداد؛ زیرا فرماندهان سپاه یزید ترسو بودند و از چنان سطحی از شجاعت و بزرگ‌منشی برخوردار نبودند. آنها به‌ خوبی می‌دانستند سپاهشان از نظر تعداد، برتری قاطع دارد و قطعاً می‌توانند جنگ را به سود خود تمام کنند؛ پس چرا باید خود را به خطر بیندازند؟ اما شیوﮤ دوم: این بود که دو سپاه به‌طور مستقیم به یکدیگر حمله کنند و نبرد آغاز شود؛ و آنچه در کربلا رخ داد، همین شیوه بود ... اما در خصوص پیشتازی علی‌اکبر در برابر سپاه امام حسین(ع) هنگام نبرد، در این اشکالی نیست، زیرا او جوانی نیرومند و شجاع بود و اجدادش رسول خدا(ص) و علی‌بن ابی‌طالب(ع) بودند. و دربارﮤ ترتیب یا تقدم و تأخر در خروج برای نبرد، در یک جنگ واقعی ترتیب یا این‌که چه کسی زودتر رفت یا چه کسی بعدتر رفت معنا ندارد؛ زیرا آن نبرد، درگیری میان دو سپاه بود و مبارزه‌ای فردی نبود، درحالی‌که مقاتل رایج آن را به‌صورت مبارزات فردی به تصویر می‌کشند؛ و این درست نیست.»[92] پیش‌قدم بودن علی‌اکبر(ع) به این معنا، حقایقی را در پی خواهد داشت، ازجمله: 1- شجاعت خیره‌کنندﮤ علی‌اکبر(ع) و ایمان راسخ او، که ایشان را شایسته کرد در نظرگاه امام حسین(ع) قرار بگیرد و او به این جایگاه رفیع یعنی قرار گرفتن در مقدمۀ سپاه دست یابد. 2- عظمت ایثار حسین(ع) در راه خدا، وقتی که فرزند عزیز و جگرگوشه‌اش را به صف مقدم سپاه می‌فرستد؛ و مقدمه در آن زمان‌ -‌ به‌روشنی ‌- به معنای نزدیک‌تر شدن به «قتلگاه» بود، یعنی جایی که خنجرها و شمشیرها در برابر حق کشیده می‌شدند. بنده خود را در برابر وصف کامل ایثار حسین(ع)، حیرت‌زده و ناتوان می‌یابم! 3- قرار گرفتن علی‌بن حسین «اکبر»(ع) در صف مقدم سپاه هنگام آغاز درگیری با سپاه ابن‌سعد (لعنت خدا بر او)، نشان‌دهندﮤ عدم دقت برخی از متون تاریخی است که از شهادت او و وداع پدرش با او بعد از شهادت تمام یاران حسین(ع)، سخن به میان آورده‌اند. این نکته‌ای است که در مقاتل و کتاب‌های تاریخی که به ماجرای شهادت امام حسین(ع) در روز عاشورا پرداخته‌اند، شناخته‌شده و رایج است؛ درحالی‌که صحیح - که با واقعیت این جنگ مستقیم هم‌خوانی دارد و بودن علی‌اکبر در مقدمۀ سپاه - این است که وداع او با پدرش باید قبل از آغاز برخورد دو سپاه صورت گرفته باشد. در این صورت است که می‌توان سخنان امام را متوجه شد؛ سخنانی که هنگام وداع با پسرش فرموده است، مانند: «به‌سوی آنها پیش‌قدم شد ...»، که به معنای فرستادن او به مقدمۀ سپاه است، و این قطعاً به معنای پیشگام شدن است، نه به معنای فرستادن او برای مبارزﮤ فردی که پس از تمام شدن مبارزات یاران حسین(ع) انجام شده باشد! روایت شده است که: هنگامی که علی‌اکبر(ع) پیش‌قدم شد: «حسین محاسن خود ـ‌ یا انگشت سبابه‌اش ‌ـ را به‌سوی آسمان بلند کرد و فرمود: «خدایا، بر این قوم گواه باش؛ زیرا جوانی به‌سوی آنها پیش‌قدم شد که از نظر چهره، اخلاق و گفتار، شبیه‌ترین فرد به فرستادﮤ تو، محمد(ص)، بود. پس، برکات زمین را از آنان دریغ کن؛ و اگر برای مدتی آنان را بهره‌مند ساختی، میانشان تفرقه انداز، و آنان را دسته‌دسته پراکنده کن و گروه‌های پاره‌پاره قرار بده. هیچ‌گاه حاکمان را از آنها خشنود مگردان؛ چراکه ما را فراخواندند تا یاری‌مان کنند، اما با ما دشمنی کردند و با ما به جنگ برخاستند.» راوی گفت: سپس امام حسین(ع) بر سر عمربن سعد فریاد زد و فرمود: «وای بر تو! خداوند پیوند خویشاوندی‌ات را قطع کند و در کارت برکت نگذارد؛ و پس از من، کسی را بر تو مسلط گرداند که تو را بر بسترت بکشد؛ همان‌گونه که تو پیوند خویشاوندی مرا بریدی و حرمت قرابتم با محمد(ص) را نگاه نداشتی.» سپس امام حسین با صدای بلند [این آیه را] تلاوت فرمود: (إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَى آدَمَ وَنُوحًا وَآلَ إِبْرَاهِيمَ وَآلَ عِمْرَانَ عَلَى الْعَالَمِينَ * ذُرِّيَّةً بَعْضُهَا مِن بَعْضٍ وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ) (بی‌گمان خداوند آدم و نوح و خاندان ابراهیم و خاندان عمران را بر جهانیان برگزید * فرزندانی که برخی از آنان از [نسل] برخی دیگرند؛ و خداوند شنوای داناست).»[93] کسی که این سخن را بخواند به‌راحتی به عظمت جایگاه علی‌اکبر نزد پدرش، امام حسین(ع)، پی می‌برد. همچنین سخنان امام حسین(ع) در حق فرزندش، پس از آن‌که به مقام شهادت رسید، نیز گویای این حقیقت است؛ آنجا که فرمود: «خداوند قومی را که تو را کشتند نابود کند! چه‌قدر بر خداوند رحمان و بر هتک حرمت پیامبر، جسور و بی‌پروا بودند! پس از تو، این دنیا ارزشی ندارد!»[94] 4- همان‌گونه که دربارﮤ هر شخصیت بزرگی، نسل‌های بعدی معمولاً آواز دلاوری‌ها و موضع‌گیری‌های او را سر می‌دهند و به آن افتخار می‌کنند، دربارﮤ علی‌اکبر(ع) نیز برخی امور نادرست از سوی عده‌ای - ‌چه مورخان و چه راویان ‌- نقل شده است که به موضع‌گیری‌های علی‌اکبر(ع) در روز عاشورا مربوط می‌شود؛ اما حقیقت این است که برخی از این مطالب بیش از آن‌که ستایش باشد، نوعی بی‌احترامی به شمار می‌آید و بیشتر دل‌آزار است تا جذاب. ازجملۀ این امور - برای نمونه ‌- ماجرای آمدن علی‌اکبر به نزد پدرش، امام حسین(ع)، و شکایت از تشنگی و سنگینی زره، و نیز درخواست از ایشان(ع) برای گذاشتن زبانشان بر زبان اوست و ... باقی ماجرا.[95] سید احمد الحسن - ‌دربارﮤ این حکایت - می‌فرماید: «ماجرای بازگشتِ علی‌بن‌ حسین، درحالی‌که تشنه بود و نیز از تشنگی به امام حسین(ع) شکایت کرد و امام زبانش را در کامِ او گذاشت و او آن را مکید و ... این‌ها همه دروغ و سخنانی بی‌پایه و اساس است. علی‌بن‌ حسین، بزرگ‌تر و برتر از آن است که از تشنگی شکایت کند؛ چه برسد به سخنانِ سخیف و بی‌ارزشی که پس از آن گفته شده است. عباس‌بن‌ علی(ع) با وجودِ شدتِ عطش و خستگی، وقتی به آب رسید، به‌محض آن‌که تشنگیِ حسین را به یاد آورد، از نوشیدن امتناع می‌کند؛ و علی‌بن‌ حسین(ع) پدرش را می‌آزارد و از تشنگی به او شکایت می‌کند؟! آیا این پذیرفتنی است؟! به‌علاوه، این سخنانِ پوچ و بی‌معنا، مانندِ «زبانش را مکید» و ... سخنانی از این ‌دست، جز یاوه‌گویی‌های افرادِ نادان و تهی‌مغز نیست. آیا علی‌بن‌ حسین همانی نیست که گفت: «باکی نداریم از این‌که مرگ بر ما فرود آید یا ما بر مرگ»، و حالا از تشنگی شکایت می‌کند و پدرش را می‌آزارد؟! آیا علی‌بن‌ حسین از جایگاه خود در دل امام حسین(ع) آگاه نیست؟ و نمی‌داند که اگر از تشنگی به پدرش شکایت کند، چه‌قدر او رنج خواهد کشید؟! چگونه ممکن است چنین کاری را آگاهانه انجام دهد؟! چنین نسبتی از او بسی به ‌دور است! و اصلاً این سخنان، چه فایده‌ای برای او یا برای حسین(ع) یا برای دینِ خدا دارد؟!»[96] ازجملۀ این موارد: ماجرای بازگشت او در میانۀ نبرد برای وداع با مادرش، و این‌که او را بیهوش بر زمین افتاده یافت؛ یا آن روایت که امام(ع) صدای علی‌اکبر را در میدان شنید که از او کمک می‌طلبید و از شدت شوک، به‌سمت دیگری رفت و دخترش سکینه صدا زد: "صدا از این طرف است نه از آن طرف!" و داستان‌های دیگری که برای تحریک احساسات و گریاندن مردم به هم بافته شده‌اند! گویی سازندگان این حکایات تصور می‌کنند کربلا فقط باید با گریه خلاصه شود، حال به هر شکل و با هر وسیله‌ای که ممکن باشد، حتی از طریق داستان‌سرایی‌های ساختگی! درحالی‌که در میدان جنگ و نبردی شعله‌ور، علی‌اکبر در وسط شعله‌های آتش نبرد قرار داشت و حتی در مقدمۀ سپاه و در دفاع از پدرش حسین(ع) (یعنی دین خدا)[97] بود که از هر سو توسط هزاران نفر محاصره شده بود. در چنین شرایطی، چگونه ممکن است سکینه، دختر حسین(ع)، با سفارش‌های پدرش مخالفت کند - ‌و او هرگز چنین نکرد‌ - و بیرون آید و فریاد بزند: «صدا از این ‌طرف است نه از آن طرف»؟! و چگونه کسی که در صف مقدم سپاه است فرصت پیدا می‌کند به خیمۀ مادرش بیاید، او را ببیند و وداع کند و سپس او را بیهوش بیابد؟... تا آخر داستان! واقعیت این است که برخی از این داستان‌ها از عظمت ایثارگری حسین(ع) و اهل‌بیت و یارانش در کربلا می‌کاهد، و به آن صورتی که نویسندگان و مدافعان آنها تصور می‌کنند نیست؛ زیرا کربلا پر است از حقایقی که ظرف تمام تاریخ را پر می‌‌کند و از آن سرریز می‌شود. کربلای حسین نیازی به چنین داستان‌سرایی‌ها ندارد؛ زیرا آنچه در آنجا رخ داد، حقیقتی است که این دنیا با هرآنچه در آن است ظرفیتش را ندارد.

-زیارت علی‌بن حسین «اکبر»

علی‌بن حسین «اکبر»(ع) در زیارت‌های امام حسین(ع) - چه زیارت‌های عمومی و چه زیارت‌های اختصاصی‌ - ذکر شده،[98] و در بسیاری از آنها به‌طور ویژه با سلام یاد شده است، همان‌طور که -‌ برای مثال - در زیارت عاشورا آمده است: «سلام بر حسین و بر علی‌بن حسین و بر اولاد حسین و بر اصحاب حسین»[99] و منظور از علی‌بن حسین در اینجا علی‌اکبر است؛ و این جایگاه عظیم او نزد پدرش حسین(ع) - ‌و به‌طور کلی امامان معصوم ‌- را می‌رساند. یکی از زیارت‌های واردشده از امام معصوم تقدیم می‌شود که در آن گوشه‌ای از جایگاه علی‌بن حسین و مقام بلند او نزد خداوند روشن می‌شود: از صفوان جمال، از امام صادق(ع) نقل شده است که فرمود: «... سپس به قبر علی‌بن حسین(ع) می‌روی، آن را می‌بوسی و می‌گویی: سلام بر تو، ای ولیّ خدا و پسر ولیّ خدا، سلام بر تو، ای حبیب خدا و پسر حبیب خدا، سلام بر تو، ای خلیل خدا و پسر خلیل خدا؛ تو سعادتمندانه زندگی کردی و اندوه‌بار از دنیا رفتی و مظلومانه کشته شدی؛ ای شهید پسر شهید، بر تو از جانب خدا سلام باد.»[100]

-ویژگی‌های عباس(ع) و شهادتش

ابوحمزﮤ ثمالی، از امام صادق(ع)، چگونگی زیارت عباس‌بن علی(ع) را روایت کرده است؛ زیارتی با مضامینی بلند و پرمعنا. ایشان(ع) می‌فرماید: «سپس وارد شو و خویشتن را بر قبر بیفکن و بگو: سلام بر تو ای بندﮤ صالح، ای فرمان‌بُردار خدا و رسولش و امیرالمؤمنین و حسن و حسین(ع)؛ و سلام بر تو، و رحمت خدا و برکات و آمرزش او بر روح و بدنت باد. گواهی می‌دهم -‌ و خدا را نیز گواه می‌گیرم ‌- که تو بر همان راهی رفتی که بدرّیان و مجاهدان در راه خدا رفتند؛ آن خیرخواهان راستین در جهاد با دشمنان خدا، و کوشاترین مدافعان از دوستان او، و پاسداران از دوستدارانش. پس خداوند بهترین و فراوان‌ترین پاداش را به تو ارزانی دارد، پاداش کسی که به بیعتش وفادار ماند، دعوتش را اجابت کرد و فرمان‌بُردار اولیای امرش بود؛ و گواهی می‌دهم که تو نهایت تلاش را در نصیحت به ‌کار بردی و نهایت کوشش را در راه خدا انجام دادی. پس خداوند تو را در زمرﮤ شهیدان برانگیخت، و روحت را با ارواح سعادتمندان قرار داد، و از بهشت‌های خود، گسترده‌ترین منزل‌ها و برترین غرفه‌ها را نصیبت فرمود، و یادت را در بلندمرتبگان بالا برد و تو را با انبیا و شهیدان و صالحان و صدّیقان محشور گرداند؛ و آنان چه نیکو رفیقانی هستند! گواهی می‌دهم که تو سستی نکردی و عقب ننشستی، و گواهی می‌دهم که با بصیرت در کار خود، به راه صالحان رفتی و از انبیا پیروی کردی. خداوند ما و تو و رسولش و اولیایش را در منزلگاه نیکوکاران جمع گرداند؛ که بی‌گمان، او مهربان‌ترین مهربانان است.»[101] امام معصوم(ع) -‌ به‌صراحت ‌- به عباس(ع) توصیفات و درجاتی عطا کرده است، ازجمله: بندﮤ صالح فرمان‌بُردار خدا و فرستاده‌اش و اوصیای فرستاده‌اش. او به همان راهی رفت که بدریّان و مجاهدان در راه خدا رفتند.[102] او فقط یاریگر و خیرخواه امام حسین(ع) نبود، بلکه در نصرت و دفاع از او نهایت تلاش خود را به کار گرفت؛ بدون این‌که سستی کند و عقب بنشیند. صاحب بصیرت و اقتداکننده به صالحان و انبیا. روشن است که این‌ها فقط صفات و کلمات نیستند، بلکه ویژگی‌هایی عظیم و واقعی هستند، به‌گونه‌ای که هیچ‌گونه اغراقی در آنها راه ندارد. همچنین، شیخ صدوق، شهادت و نشانۀ دیگری را روایت کرده که آن را امامی معصوم همچون گردن‌آویزی به گردن عباس(ع) آویخته است: از ثابت‌بن ابی‌صفیه روایت شده است که گفت: سید العابدین علی‌بن حسین(ع) به عبیدالله‌بن عباس‌بن علی‌بن ابو‌طالب(ع) نگاه کرد و گریست. سپس فرمود: «هیچ روزی برای رسول خدا(ص) سخت‌تر از روز اُحُد نبود؛ روزی که عمویش حمزة‌بن عبدالمطلب، آن شیر خدا و شیر رسولش کشته شد؛ و پس از آن، روز موته بود که پسرعمویش جعفر‌بن ابی‌طالب در آن به شهادت رسید.» سپس فرمود: «و هیچ روزی همچون روز حسین(ع) نیست؛ روزی که سی هزار نفر به‌سوی او آمدند؛ کسانی که ادعا می‌کردند از این امت‌اند، درحالی‌که هرکدام از آنان با ریختن خون حسین به‌سوی خداوند متعال تقرّب می‌جستند، و حسین(ع) آنان را به یاد خدا می‌انداخت ولی آنها پند نمی‌گرفتند، تا آن‌که او را از روی ظلم و تجاوز و بیدادگری به قتل رساندند.» سپس فرمود: «خداوند عباس را رحمت کند، که ایثار کرد و [از آزمون الهی] سربلند بیرون آمد و جانش را فدای برادرش نمود تا آنجا که دو دستش قطع شد. پس خداوند عزوجل به‌جای آنها دو بال به او داد تا در بهشت با فرشتگان پرواز کند، چنان‌که برای جعفر‌بن ابی‌طالب چنین کرد؛ و بی‌تردید، عباس نزد خدای تبارک‌وتعالی منزلتی دارد که تمام شهیدان در روز قیامت به حالش غبطه می‌خورند.»[103] روایات و متون مورخان، برخی از موضع‌گیری‌های عباس را در روز عاشورا ذکر کرده‌اند، و این‌ها موضع‌گیری‌هایی است که شدت ایمان، بینش نافذ، یقین و تسلیم او به امامش را آشکار می‌سازند؛ همان‌طور که شجاعت، قوّت، کمال صفات، همراهی و همدردی و ایثار او را نشان می‌دهند. گویی این «عبد صالح»[104] برای کربلا و روز عاشورا خلق شده بود؛ برای دفاع از برادرش حسین (دین خدا) و خانواده‌اش، و فدا کردن خودش در راه آنها آفریده شده بود؛ و او مأموریت خود را به بهترین و زیباترین وجه و کامل‌ترین شکلی که می‌توانست انجام شود به انجام رساند؛ به‌گونه‌ای که زبان‌ها از توصیف آن عاجزند! پیش‌تر شواهدی تقدیم گردید که گوشه‌ای از فداکاری و عطای عباس(ع) را در کربلا نشان می‌دهد، ازجمله: پاسخ او به شمر‌بن ذی‌الجوشن (لعنت خدا بر او) در روز نهم محرم، وقتی برای او و برادرانش (عبدالله و جعفر و عثمان) امان‌نامه آورد و عباس(ع) از پذیرفتن پیشنهاد او خودداری کرد. نمایندگی از طرف حسین(ع) در برخی مذاکرات با فرماندهان سپاه اموی، ازجمله مسئلۀ به تأخیر انداختن حملۀ سپاه در عصر روز نهم محرم تا صبح روز بعد. آوردن آب و رساندن آن به لشکر حسین(ع)، آن‌هم چندین بار، که در یکی از آنها ناگزیر به توسل به زور شد و سی نفر سواره از یاران حسین(ع) را به همراه داشت. تشویق کردن برادرانش و همۀ بنی‌هاشم، برای دفاع از حسین(ع) و فدا کردن جانشان برای او. حمل لوا و پرچم حسین(ع) در روز عاشورا، که این عمل نمادها و معانی زیادی در خود دارد؛ همین کافی است که بدانیم پدرش علی(ع)، پرچم رسول خدا(ص) را در تمام جنگ‌ها برافراشته بود.[105] همچنین، او در لحظات آخر عمرش در کربلا (درود خدا بر او باد)، رفتارهایی از خود نشان داد که عظمت شخصیت و کمال او را نمایان می‌سازد. ماجرای شهادت عباس(ع)، در روز عاشورا، به دو شکل روایت شده است:[106] اول: پس از آغاز نبرد، عباس به‌همراه امام حسین(ع)، به‌طرف فرات رفت تا برای خیمه‌ها آب بیاورد. در این هنگام، دشمن او را محاصره کرد و پیش از امام حسین(ع) به شهادت رسید: «تشنگی بر حسین(ع) شدت گرفت؛ پس سوار بر مرکب شد و به‌سوی فرات رفت، درحالی‌که عباس برادرش به همراهش بود. سپاهیان ابن‌سعد جلوی او را گرفتند. مردی از بنی‌دارِم، حسین(ع) را با تیری هدف قرار داد و تیر به چانۀ شریف ایشان نشست. حسین(ع) تیر را بیرون کشید و دستش را زیر چانه‌اش قرار داد تا دستش پر از خون شد. سپس خون را پرتاب کرد و فرمود: "خدایا، از آنچه به فرزند دختر پیامبرت(ص) روا می‌دارند به تو شکایت می‌کنم." سپس عباس را از حسین(ع) جدا کردند و از هر سو به او حمله‌ور شدند تا این‌که او را به شهادت رساندند. قاتلان او زید‌بن ورقاء حنفی و حکیم‌بن طفیل سنبسی بودند. امام حسین(ع) برای شهادت عباس(ع) به‌شدت گریست.»[107] دوم: پس از گذشتن مدتی از آغاز نبرد و درگیری،[108] امام حسین(ع) از عباس خواست «به‌تنهایی» برود و برای کودکان و اهل‌بیت آب بیاورد: «عباس(ع) به‌سوی فرات حرکت کرد. چهارهزار نفر از افرادی که مسئول نگهبانی از فرات بودند او را محاصره کردند و به‌سویش تیر انداختند. عباس(ع) آنها را پراکنده کرد و ـ‌براساس روایات‌ـ هشتاد نفر از آنها را به قتل رساند تا این‌که وارد آب شد. هنگامی که خواست مشتی از آب بنوشد، تشنگی حسین(ع) و اهل‌بیتش را به یاد آورد؛ پس آب را ریخت، مشک را پر کرد و بر شانۀ راستش گذاشت و به‌سوی خیمه‌ها بازگشت. در این هنگام، راه را بر او بستند و او را از هر سو محاصره کردند. او با آنها جنگید تا این‌که مردی دست راستش را قطع کرد. عباس(ع) مشک را روی شانۀ چپ خود گذاشت. مرد دیگری دست چپش را از مچ قطع کرد. عباس(ع) مشک را با دندان‌های خود گرفت، اما تیری پرتاب شد و به مشک اصابت کرد و آب مشک ریخته شد. سپس تیر دیگری به سینه‌اش اصابت کرد و از اسب بر زمین افتاد ... .»[109] برخی مقتل‌ها جزئیات بیشتری را از آنچه بر عباس(ع) گذشت - ‌ازجمله قطع دست‌های مبارکش تا لحظۀ شهادت و شکافتن سر شریفش با میله‌ای آهنین - ذکر کرده‌اند.[110] می‌گویم: واقعیت این است که بنده کلماتی نمی‌یابم که بتواند جایگاه عباس(ع) و وفاداری و ایثار و فداکاری و محبت او را در حق برادرش، حسین(ع)، توصیف کند؛ آن هنگام که کف دستی آب برداشت، اما آن را ریخت و حتی یک قطره هم ننوشید، درحالی‌که به‌شدت تشنه بود و جگرش از شدت عطش گداخته شده بود! روایت شده است: «هنگامی که عباس(ع) به شهادت رسید، حسین(ع) فرمود: "اکنون کمرم شکست و تدبیرم اندک شد."»[111] با توجه به روایات مقتل عباس‌بن علی (صلوات خدا بر او) روشن است که محل شهادت او نزدیک فرات (یا یکی از شاخه‌های آن) بوده است، آن‌هم پس از رفتن برای آوردن آب برای اهل‌بیت حسین(ع). این حقیقتی است که علاوه‌بر روایات و متون تاریخی، محل قبر عباس(ع) - که اکنون در آن قرار دارد‌ - نیز گواه آن است. اما آیا واقعاً به‌تنهایی به‌سوی فرات رفت؟ و چه کاری از دستش برمی‌آمد، درحالی‌که صدها نفر از سربازان سپاه اموی در کرانۀ فرات حضور داشتند؟ و این افزون بر آن است که مسیر رسیدن به فرات، مستلزم عبور از برخی از خطوط سپاه اموی نیز بود. این سؤال را از سید احمد الحسن پرسیدم و ایشان پاسخ داد: «بله، او را به‌تنهایی فرستاد. عباس بنیه‌ای قوی داشت و از کودکی برای نبرد آموزش دیده بود و ضرباتش همچون علی(ع) چنان قوی بود که دشمن را یا می‌کشت یا به‌گونه‌ای مرگ‌بار زخمی می‌کرد. به همین دلیل، دشمنان از او هراس داشتند و از رویارویی مستقیم با او پرهیز می‌کردند. درست است که شجاعت به‌تنهایی برای اقدام کافی است و شجاعت عباس در بسیاری از موقعیت‌ها آشکار بود و نمود یافت،[112] اما فقط شجاعت به‌تنهایی برای بازداشتن دشمن کافی نیست. قوّت و قدرت عاملی بود که آنها را بازمی‌داشت. عباس از جثه‌ای تنومند برخوردار بود و پهلوانی بود که مدت‌های مدید آموزش دیده بود، و این در میدان نبرد عاشورا در برابر آنان به اثبات رسید. او در درگیری میان دو سپاه - ‌پیش از رفتن به‌سوی فرات - بسیاری از آنها را به قتل رسانده بود؛ و به همین خاطر آنها از رویارویی با او پرهیز کردند.»[113] می‌گویم: امام حسین(ع)، جز آنچه انجام داد، چه کار دیگری می‌توانست انجام دهد که امکان‌پذیر باشد؟ از یک سو، حال کودکان را می‌دید یا می‌شنید که از تشنگی شکایت می‌کردند، و از سوی دیگر یاورانش اندک بودند و برخی از آنها، پس از آغاز نبرد، به شهادت رسیده بودند. علاوه‌بر این، دشمنان او به‌طور کامل از رحم و شفقت عاری بودند و همچون درندگانی وحشی رفتار می‌کردند، و حتی برخی از آنها با صدای بلند فریاد می‌زدند: «هیچ‌یک از اهل این خانه را باقی نگذارید!» بنابراین، امام حسین(ع) - ‌در چنین شرایطی ‌- چاره‌ای جز این نداشت که خودش برود یا کسی را که بتواند برای انجام چنین مأموریت دشواری به او اعتماد کند بفرستد؛ پس برادرش عباس را - در حین نبرد - مأمور کرد که برای آوردن آب برود. عباس(ع) رفت و از میدان نبرد به‌سوی فرات عبور کرد، به شریعه رسید و آب برداشت تا آن را به خیمه‌های حسین(ع) برساند، اما آنها (لعنت خدا بر آنان باد) راه او را بستند و میان او و رساندن آب به کودکان حسین(ع) مانع شدند و آنچه بر او گذشت اتفاق افتاد.

-مقتل حسین(ع)

-لحظۀ وداع

کتاب‌های مقاتل معمولاً چنین روایت می‌کنند که وقتی امام حسین(ع) تنها ماند، خانواده‌اش را فراخواند و با آنان وداع کرد. دخترش سکینه از او خواست آنها را به مدینه بازگرداند، اما امام(ع) پاسخ داد که این کار ممکن نیست؛ و سپس آنان را به صبر دعوت کرد، با آنان وداع کرد، و به‌سوی دشمن حمله‌ور شد.[114] تردیدی نیست که امام حسین(ع) می‌دانست به شهادت خواهد رسید؛ و این از سیره و سخنان او(ع)، از همان لحظۀ اعلام قیامش، کاملاً روشن بود، چه برسد به اکنون که جنگ آغاز شده و یاران و اهل‌بیتش به شهادت رسیده بودند. بنابراین قطعاً او با خانواده‌اش وداع کرده بود و وصایای خود را به آنان رسانده بود؛ به‌ویژه -‌‌ همان‌گونه که پیش‌تر به‌تفصیل بیان شد‌ - آن حضرت(ع) خانواده‌اش را برای مأموریتی که به حفظ دین خدا مربوط می‌شد، همراه خود آورده بود؛ اما دو مسئله وجود دارد: زمان وداع. سخنانی که برخی از زنانش (دخترش سکینه یا دیگران) گفته‌اند. در برخی از روایات مقتل، آمده است سکینه هنگام وداع به پدرش گفت: «ای پدر، ما را به حرم جدمان بازگردان» و امام(ع) پاسخ داد: «هیهات، اگر مرغ قطا را رها می‌کردند، قطعاً می‌خوابید» و سپس زنان فریاد سر دادند و ... آیا واقعاً ماجرا به همان صورتی بوده که برخی مورخان به تصویر کشیده‌اند؟ می‌گویم: وقت وداع به آن صورتی که در کتاب‌های مقتل و تاریخ ذکر شده است - ‌یعنی در اواخر نبرد و به‌طور مشخص زمانی که امام حسین(ع) تنها مانده بود - نبوده است؛ زیرا ماهیت حوادث نبرد و دشمن جنایت‌کار از یک سو، و از سوی دیگر طبیعت شخصیت امام حسین(ع) با شجاعت و قدرت و عزتی که به آن آراسته بود، اجازه نمی‌داد وداع به شکلی که نقل شده است به تصویر کشیده شود. بله، منعی ندارد که وداع امام حسین(ع) با خانواده‌اش پیش از آغاز جنگ و درگیری بوده باشد؛ به‌ویژه با توجه به این‌که پیش‌تر دانستیم شب عاشورا شبی بود برای عبادت و وداع و تقویت دل‌ها از طریق وصیت‌های الهی، که حسین(ع) به یاران و اهل‌بیت و خانواده‌اش رساند. دربارﮤ خانواده‌اش، امام حسین(ع) آنان را در طول مسیر حرکت به‌سوی کربلا، برای چنین روزی آماده کرده بود و از آنچه با آن رویارو خواهند شد، به آنان خبر داده بود. بنابراین زنان کاملاً می‌دانستند چه دردها و مصیبت‌هایی در انتظارشان است، و از لحظۀ تنهایی و غربت حسین(ع) در میان هزاران نفر که او را پس از شهادت یاران و خاندانش (اصحاب و اهل‌بیتش) محاصره کرده بودند شوکه نشدند، هرچند این صحنه برای دل‌های خانوادﮤ رسول خدا بسیار سخت و جان‌فرسا بود، اما پیش‌زمینه‌ای که حسین(ع) برای این لحظات دردناک به آنان داده بود، کافی بود تا هرگونه تصوری از «بازگشت» یا «جزع» و مانند آن از آنها نفی شود. همچنین، امام حسین(ع) سفارش‌هایی به خواهرش زینب کبری(س) داشت؛ چراکه پس از شهادت او، زینب(س) مسئولیت رهبری باقی‌ماندﮤ کاروان محمدی را بر عهده داشت و وظیفۀ بیان اهداف قیام الهی حسین(ع) و توضیح آن برای مردم بر عهدﮤ او بود. به‌علاوه، وظیفۀ محافظت از امام علی‌بن حسین(ع) و بازگرداندن او در صحت و سلامت به مدینه نیز بر عهدﮤ او(س) بود تا زمین از حجت خالی نماند. افزون بر این، وظیفۀ حفاظت از اهل‌بیت (کودکان و زنان) را نیز بر عهده داشت. ازجمله توصیه‌هایی که حسین(ع) در وداعش به ایشان(س) کرد این بود که او را در نمازهای نافلۀ شبش فراموش نکند؛ و این منزلت عظیم زینب(س) را نزد حسین(ع) نشان می‌دهد.[115] به‌طور کلی، دربارﮤ دو مسئلۀ پیش‌گفته، از سید احمد الحسن پرسیدم. ایشان فرمود: «وداع قطعاً انجام شده و حسین(ع) با آنان وداع کرده است، اما نه به همان ترتیبِ زمانی که گفته می‌شود. اما این‌که سکینه یا شخص دیگری از ایشان(ع) بخواهد عقب‌نشینی کند یا آنان را به مدینه بازگرداند یا جزع کند ... این‌ها صحیح نیست؛ زیرا همۀ آنان دقیقاً می‌دانستند چه چیزی در انتظارشان است و حسین(ع) در مسیر کربلا آنان را آگاه کرده بود.»[116] به این ترتیب، ما می‌توانیم برای هر روایت یا متن تاریخی‌ای که - از طریق ساختن داستان‌ها و به‌هم‌بافتن گفته‌ها و حکایاتی که از آنها عقب‌نشینی در موضع یا بی‌تابی در برابر مصیبت برداشت شود - تلاش می‌کند به جایگاه امام حسین یا خانواده‌اش (خواهران یا دخترانش) خدشه وارد کند، بدون تردید، حکم به جعلی، دروغین یا تحریفی بودن بدهیم که عده‌ای عامدانه آن را مرتکب شده‌اند؛ تحریفی که حتی خودِ امام حسین(ع) - با وجود روشن بودن کامل موضعش - از آن در امان نمانده است، چه رسد به زنانش؛ به‌ویژه با در نظر گرفتن این واقعیت که تاریخ را غالباً دست‌های امین ننوشته‌اند، چه رسد به تعصب‌ورزی بسیاری از تاریخ‌نگاران یا راویان نسبت به بنی‌امیۀ جنایت‌کار.

-آنچه حسین(ع) با نگاه خود در بالاترین درجات بهشت مشاهده کرد

سپاه اموی به‌سوی حسین(ع) پیشروی کرد، درحالی‌که او(ع) تنها و بی‌یاور مانده بود. آنان او را محاصره کردند و به او هجوم آوردند. حسین(ع) با آنان می‌جنگید و آنان را از خود و خیمه‌گاهش دور می‌ساخت، و آنان همچون رمه‌ای که شیر به آن حمله‌ور می‌شود از اطرافش پراکنده می‌شدند: عبدالله‌بن عمارة‌بن عبد یغوث می‌گوید: «هرگز کسی را ندیدم که با وجود این‌که همه‌چیزش را از دست ‌داده است، این‌چنین محکم و استوار باشد، به‌جز حسین(ع). با وجود این‌که فرزندان و همۀ یارانش اطرافش کشته شده بودند و سپاهیان او را احاطه کرده بودند - به خدا قسم - او به آنان حمله می‌کرد، و آنان همچون گله‌ای که شیر به آن حمله‌ور شده باشد، از اطرافش پراکنده می‌شدند.» [117] عبدالله‌بن عمار بارقی می‌گوید: «به خدا سوگند، هرگز شکسته‌دلی را ندیدم که فرزندانش و اهل‌بیت و یارانش کشته شده باشند، اما دل‌آرام‌تر، استوارتر و پیشگام‌تر از او باشد؛ به خدا قسم -‌ نه پیش از او و نه پس از او - کسی را همانند او ندیدم. سوگند به خدا، پیاده‌های دشمن از سمت راست و چپ او چنان پراکنده می‌شدند که گویی گلۀ بزی هستند که گرگ به آنها حمله کرده است.»[118] امام علی‌بن حسین(ع) فرمود: «حسین(ع) و برخی از یاران خاصش چهره‌هایشان می‌درخشید، اعضای بدنشان آرام بود، و دل‌هایشان در آسایش و آرامش بود. دشمنانش به یکدیگر می‌گفتند: "ببینید، او باکی از مرگ ندارد."»[119] حسین(ع) هیچ‌گاه از مرگ نمی‌ترسید، با وجود این‌که برخی از آنچه در روز عاشورا بر او نازل شد، اگر بر کوه‌های استوار فرود می‌آمد، از شدت درد و رنج ذوب می‌شدند، اگر کوه‌ها احساس داشتند؛ اما کوه‌ها فرو می‌ریزند، ولی صبر حسین(ع) و ایثار الهی‌اش هرگز زایل نمی‌شود. بلکه شگفتی وقتی افزون می‌شود که بدانیم حسین(ع) آنچه را در برابرش رخ می‌داد -‌‌ از دست دادن فرزندان، برادران، اهل‌بیت و یارانش، و این‌که خانواده‌اش در انتظار اسارت بودند‌ - جز زیبایی نمی‌دید؛ زیرا همۀ این‌ها در محضر خدا و برای حفظ دین خدا و رسالت و حاکمیت او بود؛ و حسین(ع) تنها خواستِ خدا را می‌دید که عملی و محقق می‌شود، و این همان هدف و خواستۀ حسین(ع) بود، و هیچ چیز دیگری جز اجرای ارادﮤ الهی در نظرش نبود! این حقیقت است، علی‌رغم این‌که درک و فهم آن برای عدﮤ بسیاری دشوار است. به همین دلیل است که می‌بینیم عده‌ای به موضع‌گیری حسین(ع) و این‌که چرا خودش و خانواده‌اش را در معرض آزار قرار داد ایراد می‌گیرند و می‌بینیم برخی دیگر هر چیزی را دستاویز قرار می‌دهند تا به این ایرادات پاسخ دهند.[120] حقیقتی که سینۀ حسین(ع) در خود جای داده بود، این بود که او با تمام آنچه خداوند در این دنیا به او بخشیده بود - از جان و بدن و فرزندان و برادران و اهل‌بیت و یاران و خانواده (زنان و کودکان)، چه رسد به مال و جاه و دنیا و ... که ذکرشان در برابر آنچه گفته شد ارزشی ندارد - همۀ این‌ها را مُلک خداوند سبحان می‌دید، و خواست و مشیت خداوند، همواره و تا ابد، به نظر حسین(ع) زیبا به نظر می‌رسید. بزرگ‌ترین دردی که قلب حسین(ع) را در زندگی آزار می‌داد، این بود که خودش را ناتوان از ادای شکر نعمت‌های فراوان خداوند، و حتی شکر فقط یک نعمت از نعمت‌های او می‌دید؛ و اکنون روزی فرارسیده بود که حسین (آن بندﮤ خدا) می‌توانست خواستۀ خداوند ـ‌حبیبش‌ـ را اجرا کند. حال، ایثار و عطای حسین(ع) چگونه خواهد بود! امام حسین(ع) در دعای خود، می‌فرمود: «... وَأَنَا أَشْهَدُ یَا إِلٰهِى بِحَقِیقَةِ إِیمانِى؛ وَعَقْدِ عَزَماتِ یَقِینِى، وَخالِصِ صَرِیحِ تَوْحِیدِى، وَباطِنِ مَکْنُونِ ضَمِیرِى، وَعَلائِقِ مَجارِى نُورِ بَصَرِى، وَأَسارِیرِ صَفْحَةِ جَبِینِى، وَخُرْقِ مَسارِبِ نَفْسِى، وَخَذارِیفِ مارِنِ عِرْنِینِى، وَمَسارِبِ سِماخِ سَمْعِى، وَمَا ضُمَّتْ وَأَطْبَقَتْ عَلَیْهِ شَفَتاىَ، وَحَرَکاتِ لَفْظِ لِسانِى، وَمَغْرَزِ حَنَکِ فَمِى وَفَکِّى وَمَنابِتِ أَضْراسِى؛ وَمَساغِ مَطْعَمِى وَمَشْرَبِى، وَحِمالَةِ أُمِّ رَأْسِى، وَبُلُوعِ فارِغِ حَبائِلِ عُنُقِى، وَمَا اشْتَمَلَ عَلَیْهِ تامُورُ صَدْرِى، وَحَمائِلِ حَبْلِ وَتِینِى، وَ نِیاطِ حِجابِ قَلْبِى، وَأَفْلاذِ حَواشِى کَبِدِى، وَمَا حَوَتْهُ شَراسِیفُ أَضْلاعِى، وَحِقاقُ مَفاصِلِى، وَقَبْضُ عَوامِلِى، وَأَطْرافُ أَنامِلِى، وَلَحْمِى وَدَمِى وَشَعْرِى وَبَشَرِى وَعَصَبِى وَقَصَبِى وَعِظامِى وَمُخِّى وَعُرُوقِى وَجَمِیعُ جَوارِحِى وَمَا انْتَسَجَ عَلَىٰ ذٰلِکَ أَیَّامَ رِضاعِى، وَمَا أَقَلَّتِ الْأَرْضُ مِنِّى وَنَوْمِى وَیَقْظَتِى وَسُکُونِى، وَحَرَکاتِ رُکُوعِى وَسُجُودِى؛ أَنْ لَوْ حاوَلْتُ وَاجْتَهَدْتُ مَدَى الْأَعْصارِ وَالْأَحْقابِ لَوْ عُمِّرْتُها أَنْ أُؤَدِّىَ شُکْرَ واحِدَةٍ مِنْ أَنْعُمِکَ مَا اسْتَطَعْتُ ذٰلِکَ إِلّا بِمَنِّکَ الْمُوجَبِ عَلَىَّ بِهِ شُکْرُکَ أَبَداً جَدِیداً، وَثَناءً طارِفاً عَتِیداً، أَجَلْ وَلَوْ حَرَصْتُ أَنَا وَالْعادُّونَ مِنْ أَنامِکَ أَنْ نُحْصِىَ مَدىٰ إِنْعامِکَ سالِفِهِ وَآنِفِهِ مَا حَصَرْناهُ عَدَداً، وَلَا أَحْصَیْناهُ أَمَداً، هَیْهاتَ أَنَّىٰ ذٰلِکَ وَأَنْتَ الْمُخْبِرُ فِى کِتابِکَ النَّاطِقِ وَالنَّبَاَ الصَّادِقِ ﴿وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللّٰهِ لاٰ تُحْصُوهٰا»[121] «معبودا، من گواهی می‌دهم به حقیقت ایمانم؛ و باور تصمیمات یقینم و یکتاپرستی بی‌شائبۀ روشن و صادقانه‌ام، و اندیشه‌ها و خیالات پنهان درونم، و آویزه‌های راه‌های نور چشمم، و چین‌های صفحۀ پیشانی‌ام، و روزنه‌های راه‌های نَفَسم، و پرّه‌های نرمۀ تیغۀ بینی‌ام، و حفره‌های پردﮤ شنوایی‌ام، و آنچه ضمیمه شده و بر آن دو لبم برهم‌نهاده، و حرکت‌های سخن زبانم، و جای فرورفتگی سقف دهان و آرواره‌ام، و محل روییدن دندان‌هایم؛ و جای گوارایی خوراک و آشامیدنی‌ام، و بارِ بر فرق سرم، و رسایی رگ‌های طولانی گردنم، و آنچه را قفسۀ سینه‌ام در بر گرفته، و پی‌های شاهرگم و آویخته‌های پردﮤ دلم و قطعات کناره‌های جگرم در بر گرفته، و آنچه را غضروف‌های دنده‌هایم و جایگاه‌های مفاصلم و پیوستگی پاهایم و اطراف انگشتانم و گوشتم و خونم و مویم و پوستم و عصبم و نایم و استخوانم و مغزم و رگ‌هایم و تمام اعضایم در بر گرفته، و آنچه در ایام شیرخوارگی بر آنها بافته شد، و آنچه زمین از سنگینی من برداشته، و خوابم و بیداری‌ام و سکونم و حرکات رکوع و سجودم؛ با تمام این‌ها گواهی می‌دهم به این‌که اگر به حرکت می‌آمدم و طول روزگاران و زمان‌های بس دراز تلاش می‌کردم، به فرض که آن‌همه زمان را عمر می‌کردم تا شکر یکی از نعمت‌هایت را به‌ جا آورم، توانایی‌اش را نداشتم، جز با مهرورزی تو که به‌سبب آن، شکرت بر من واجب می‌شود، شکری دائم و نو، و ثنایی تازه و فراهم. آری، اگر من و همۀ شمارشگران از آفریدگانت، حرص بورزیم که نهایتِ نعمت‌هایت، از نعمت‌های سابقه‌دار و بی‌سابقه‌ات را برشماریم، هرگز نمی‌توانیم به شماره آوریم و نمی‌توانیم اندازﮤ آن را به دست آوریم؛ چه دور است چنین چیزی، و چگونه ممکن است؟ و حال آن‌که تو در کتاب گویایت و خبر صادقانه‌ات اعلام کرده‌ای: اگر در مقام شمردن نعمت‌های خدا برآیید، نمی‌توانید آنها را شماره کنید ... .» حسین(ع) در همه چیز متفاوت است، حتی در نوع نگاهش به رابطه‌های نَسَبی که از دیرباز در میان انسان‌ها شناخته شده است. برای نمونه، یک پدر، فرزندانش را به‌صورت غریزی دوست دارد و از آنها محافظت می‌کند؛ زیرا به‌طور طبیعی بر عشق به بقا سرشته شده است؛ و از آنجا که فرزندان ژن‌های او را به ارث می‌برند، او در پی حفظ آنهاست، حتی اگر نیاز باشد جان خودش را فدای آنها کند. بنابراین انگیزﮤ او -‌ همان‌طور که می‌بینیم - غریزی و ژنتیکی است. اما حسین(ع) چنین می‌بیند که اصل و اساس تمام روابط نسبی و سببی نزدیکی به خداوند است؛ پس هرکه به خدا نزدیک باشد به او نیز نزدیک است، حتی اگر پیوند خویشاوندی‌اش دور باشد؛ و هرکس از خدا دور باشد از او نیز دور است، حتی اگر پیوند خویشاوندی‌اش نزدیک باشد. این ویژگی خلفای الهی (آل‌محمد(ع)) است و در رأس آنها حسین‌بن علی(ع) قرار دارد. ازاین‌رو، او را می‌بینیم که با فرزندش و پارﮤ تنش «علی‌اکبر» کریمانه برخورد می‌کند و او را در جهت قربانی و فداکاری در مقدمۀ سپاهش قرار می‌دهد، چراکه این امر به خداوند سبحان تعلق دارد؛ و اگر گاهی می‌بینیم مرثیه‌سرایی یا توصیف امام حسین از شخصی به شخص دیگر متفاوت است، به این دلیل است که آن‌که مدح شده یا کسی که توصیفش کرده از دیگران‌ به خدا نزدیک‌تر بوده است؛ چراکه قطب‌نمای امام حسین(ع) و جهت‌نمای حرکت او، همواره براساس میزان نزدیکی یا دوری از خدا تنظیم می‌شود و هیچ معیار دیگری جز خداوند متعال وجود ندارد. ازاین‌رو، چیزی که ما آن را درد و رنج می‌دانیم و احیاناً فروپاشی خود را هنگام فرود آمدن مصیبت‌های بزرگ با آن توجیه می‌کنیم، حسین(ع) در روز عاشورا آن را زیباترین لحظات عمر شریف خود می‌بیند. به همین خاطر او(ع) علی‌رغم شهادت اهل‌بیت و یارانش، و با وجود تشنگی و آزار و اذیت‌هایی که خانواده‌اش انتظارش را می‌کشیدند و او به‌خوبی از مصیبت‌هایی که بر آنها وارد خواهد شد آگاه بود، هر لحظه بخشندگی و استقامتش بیشتر می‌شد، و حتی نیرومندتر، آرام‌تر، درخشان‌روتر و استوارتر از همیشه بود! سید احمد الحسن می‌فرماید: «آنچه در ماجرای حسین در کربلا یا داستان مصلوب، درد و رنج و مصیبت می‌بینیم، چه‌بسا حسین و آن مصلوب، آن را نهایت لذت و بالاترین قله‌های بهشت بدانند. شاید برایت تصویر روشن‌تر شود اگر بدانی کسانی که هر روز صبح قهوﮤ تلخ می‌نوشند، از تلخی‌اش لذت می‌برند، درحالی‌که دیگران آن را غیرقابل تحمل می‌دانند.»[122]

-حسین(ع) دو کودک خردسالش را به قافلۀ بخشش پیوند می‌زند

هنگامی که حسین(ع) در روز عاشورا داغ اهل‌بیت و فرزندان و یارانش را دید و جز او و خانواده‌اش کسی باقی نماند، فریاد برآورد: «آیا کسی هست که از حرم رسول خدا دفاع کند؟ آیا یکتاپرستی هست که از خدا بترسد و ما را یاری دهد؟ آیا فریادرسی هست که با فریادرسیِ ما امید به پاداش خدا داشته باشد؟» سپس خواهرش زینب را فراخواند تا کودک شیرخوارش عبدالله را نزد او بیاورد، که از شدت عطش بی‌تاب بود. «زینب کودک شیرخوارش را به او داد و حسین او را در آغوش گرفت و به‌سوی آن جماعت برد، درحالی‌که فریاد می‌زد: "ای جماعت، شما یاران و فرزندان مرا کشتید، و جز این کودک چیزی برایم نمانده است. اگر به من رحم نمی‌کنید، به این کودک رحم کنید؛ که شیر در سینۀ مادرش خشکیده است." ناگاه حرمله تیری به‌سوی او پرتاب کرد که به گلوی کودک اصابت کرد و او گوش تا گوش ذبح کرد. حسین دست‌هایش را زیر گلوی کودک گرفت و وقتی از خون پر شد آن را به‌سوی آسمان پرتاب کرد[123] و فرمود: "آنچه بر من نازل شده بر من آسان است، چون در محضر خداست. خدایا، مبادا این فرزندم نزد تو کم‌ارزش‌تر از شتربچۀ ناقۀ صالح باشد."»[124] و روایت شده است حسین(ع) فرمود: «خدایا، این [کودک] نزد تو از بچه‌شتری کمتر نباشد. بار خدایا، اگر ما را از یاری محروم کرده‌ای، آن را برای چیزی قرار بده که برای ما بهتر باشد.»[125] دربارﮤ سن کودک، اختلاف‌نظر وجود دارد؛ برخی او را سه‌ساله می‌دانند، برخی شش‌ماهه، و برخی دیگر معتقدند در روز عاشورا متولد شده است.[126] دربارﮤ مسئلۀ دفن او نیز اختلاف‌نظر وجود دارد.[127] به هر حال، در این باره از سید احمد الحسن پرسیدم و ایشان فرمود: «سن او حدود هشت ماه بود و حسین(ع) او را دفن نکرد.»[128] اما کودک دیگر: عبدالله‌بن حسن‌بن علی(ع) بود و ماجرای شهادتش: هنگامی که حسین(ع) از کنار آب[129] به خیمه‌اش بازگشت، شمر‌بن ذی‌الجوشن به‌همراه گروهی از یارانش به‌سوی او آمدند و آن حضرت را محاصره کردند. یکی از آنها به نام مالک‌بن نسر کندی به‌سوی حسین آمد، به ایشان ناسزا گفت و با شمشیر ضربه‌ای بر سرش وارد کرد. حسین(ع) کلاهی بر سر داشت که شمشیر آن را شکافت و به سرش رسید و آن را مجروح کرد، و کلاه پر از خون شد. حسین(ع) به او فرمود: «با دست راستت نه بتوانی بخوری و نه بیاشامی؛ و خداوند تو را با ستمکاران محشور کند.» سپس کلاه را انداخت، پارچه‌ای خواست و سرش را با آن بست. سپس کلاه دیگری خواست و آن را بر سر گذاشت و عمامه را بر آن بست. شمر‌بن ذی‌الجوشن و یارانش به مواضع خود بازگشتند، و مدت کوتاهی صبر کردند و سپس دوباره به‌سوی حسین(ع) بازگشتند و او را محاصره کردند. در این هنگام، عبدالله‌بن حسن‌بن علی(ع) - که پسربچه‌ای نابالغ بود ‌- از میان زنان به‌سوی آنها دوید و کنار حسین(ع) ایستاد ... ابجر‌بن کعب شمشیر را به‌سوی حسین(ع) بلند کرد. کودک به او گفت: «وای بر تو، ای پسر زن بدکار، آیا عموی مرا می‌کشی؟» ابجر شمشیر را به‌سوی کودک فرود آورد و کودک با دستش آن را دفع کرد، اما شمشیر دست او را قطع کرد و فقط به پوستی آویزان ماند. کودک فریاد زد: «ای مادرم!» حسین(ع) او را در آغوش گرفت و به خودش چسباند و فرمود: «ای پسر برادرم، بر آنچه بر تو فرود آمده است صبر کن و آن را به حساب خیر بگذار؛ زیرا خداوند تو را به پدران صالحت ملحق می‌گرداند.» سپس حسین(ع) دست به دعا برداشت و فرمود: «خدایا، باران آسمان را از آنان دریغ کن و برکات زمین را از آنها بازدار. خدایا، اگر تا زمانی آنها را مهلت می‌دهی، میانشان تفرقه انداز و آنها را گروه‌گروه بگردان، و هرگز حاکمان را از آنان راضی مگردان؛ زیرا آنها ما را دعوت کردند تا یاری‌مان کنند، ولی به ما هجوم آوردند و ما را به قتل رساندند.»[130]

-زین‌العابدین برای یاری حسین(ع) برمی‌خیزد

امام حسین(ع) تنها مانده بود و کسی را نمی‌دید که یاری‌اش کند؛ پس به اهل‌بیت و یارانش نگریست که همچون قربانیان بر زمین افتاده بودند، درحالی‌که صدای شیون زنان و گریۀ کودکان را می‌شنید؛ پس فریاد برآورد: «آیا کسی هست که از حرم رسول خدا دفاع کند؟ آیا یکتاپرستی هست که از خدا بترسد و به ما کمک کند؟ آیا فریادرسی هست که با امید به خدا به فریاد ما برسد؟» در این هنگام، صدای گریۀ زنان بلند شد.[131] در این هنگام: «علی‌بن حسین زین‌العابدین(ع) -‌ که به‌قدری بیمار بود که توانایی حمل شمشیر را نداشت‌‌ - از خیمه بیرون آمد، درحالی‌که ام‌کلثوم پشت‌سرش فریاد می‌زد: «پسرم، بازگرد.» او گفت: «عمه جان، رهایم کن تا در کنار فرزند رسول خدا بجنگم.» حسین(ع) فرمود: «ای ام‌کلثوم، او را بازگردان تا زمین از نسل آل‌محمد(ص) خالی نماند.»[132] دربارﮤ صحت این حادثه، از سید احمد الحسن پرسیدم. ایشان فرمود: «این حادثه به‌طور کلی صحیح است. این درست است که علی‌بن حسین، زین‌العابدین(ع)، هنگامی که آخرین ندای حسین(ع) را شنید و دانست او تنها مانده است برخاست و به شمشیر خود تکیه کرد تا به میدان برود.»[133]

-حسین(ع) «وصیت آشکار» را هنگام نزدیک شدن وفات تسلیم می‌کند

روایت زیر، میزان توجه و اهتمام امام حسین(ع) را به حفظ دین خدا و تکمیل رسالت الهی، حتی در سخت‌ترین لحظات عمرش نشان می‌دهد: از امام باقر(ع) روایت شده است که فرمود: «هنگامی‌که حسین (ع)آنچه را بر وی گذشت، تجربه کرد، دختر بزرگش فاطمه را فراخواند و به او کتابی پیچیده، وصیتی آشکار و وصیتی پنهان سپرد. علی‌بن‌ حسین(ع) از بیماری شدید در ناحیۀ شکم رنج می‌برد، به‌گونه‌ای که گمان نمی‌بردند زنده بماند. فاطمه آن کتاب را به علی‌بن‌ حسین(ع) سپرد و سپس این کتاب به ما رسید.» پرسیدم: در آن چه چیزی است؟ فرمود: به خدا قسم، تمام آنچه فرزندان آدم تا پایان دنیا به آن نیاز دارند در آن هست.»[134] از سید احمد الحسن دربارﮤ معنای این روایت پرسیدم. ایشان فرمود: «در این‌که چند نسخه از وصیت رسول خدا(ص) وجود داشته و این یکی از آنها باشد، اشکالی نیست.»[135] «کتاب» در این روایت، به‌ معنای وصیت پیامبر(ص) در شب وفات است که شامل ذکر اوصیایی است که پس از پیامبر(ص) جانشین او خواهند بود، و آنها دوازده امام و دوازده مهدی هستند. این، همان دینِ حقِ خداوند است که رسول خدا(ص) برای آن مبعوث شد؛ همان دینی که حسین(ع) برای تثبیت ارکان آن قیام کرد، پس از آن‌که امویان، خودشان و پیروانشان را تا پیش از عاشورا به این باور رسانده بودند که موفق به نابودی کامل آن شده‌اند، و برای نابودی کامل این دین، فقط کشتن حسین(ع) باقی مانده بود تا حاکمیت مردم (روش اموی) بدون هیچ رقیبی باقی بماند. اما تصور آنان اشتباه بود. آنان نمی‌دانستند خون حسین(ع) - ‌که به‌عنوان فدیۀ دین خدا و حاکمیت خدا ریخته شد ‌- از سوی خداوند، به‌عنوان عاملی برای ریشه‌کن کردن حکومت اموی از بیخ‌وبن قرار خواهد گرفت؛ و همچنان عاملی برای ریشه‌کن شدن هر شجرﮤ خبیثی خواهد بود که به حاکمیت مردم (دین امویان) فرامی‌خواند. آری، خون حسین(ع) -‌ که برای خدا قیام کرد ‌- همچنان ساقیِ شجرﮤ حاکمیت خدا و بیعت برای خدا (بیعت با امام معصومِ منصوب‌شده از سوی خداوند) خواهد بود، نه حاکمیت مردم (یعنی بیعت با این و آن، که هیچ نصّ الهی برایشان نیست و از گناه مصون نیستند). روایت بالا -‌ همچنین ‌- شاید این نکته را به ما بفهماند که حکمت نهفته در این‌که امام حسین(ع) وصیت را به دخترش فاطمۀ کبری داد نه این‌که به‌طور مستقیم، خودش به فرزند وصی‌اش بدهد، با مسئلۀ حفظ جان وصی و دور نگه داشتن نگاه‌ها از او ارتباط داشت تا رسالت الهی به سرانجام برسد. برخی از امامان نیز به همین دلیل ـ‌ یعنی احتیاط برای حفظ اوصیا ‌ـ به همین صورت عمل کرده‌اند.[136] حتی روایت شده است که حسین(ع) وصیت آشکار خود را به خواهرش زینب(س) سپرد و علمی که از امام زین‌العابدین(ع) خارج می‌شد، به زینب(س) نسبت داده می‌شد تا امام سجاد(ع) را از خطر قتل محافظت کند.[137] -حسین(ع) آمادۀ کشته شدن و غارت می‌شود «پیاده‌نظام از راست و چپ به‌سوی کسانی که به‌همراه حسین(ع) باقی مانده بودند حمله‌ور شدند و آنان را کشتند تا این‌که جز سه یا چهار نفر با او باقی نماندند. هنگامی که حسین(ع) این وضعیت را دید، شلوار یمانی را - ‌که درخشندگی‌اش چشم را خیره می‌کرد -خواست، آن را پاره کرد و سپس پوشید؛ و آن را پاره کرد تا پس از شهادتش کسی آن را از او به غارت نبرد.»[138] روایت شده است حسین(ع) هنگامی که احساس کرد به شهادت خواهد رسید، فرمود: «لباسی برایم بیاورید که کسی به آن رغبت نداشته باشد تا آن را زیر لباس‌هایم بپوشم... .»[139] سپس حسین(ع) برای جنگ به میدان آمد، درحالی‌که عبای رسول خدا(ص) را به تن داشت، شمشیرش را حمایل کرده بود و مصمم بود با وعدﮤ الهی دیدار کند، بدون آن‌که به تعداد زیاد افراد دشمن و سپاهیان هزاران نفره‌شان اعتنایی داشته باشد؛ و به آنان می‌فرمود: «وای بر شما، برای چه با من می‌جنگید؟ آیا حقی را ترک کرده‌ام؟ یا شریعتی را تغییر داده‌ام؟ یا سنتی را دگرگون کرده‌ام؟» آنان پاسخ دادند: «ما از روی کینه به پدرت و آنچه با بزرگان ما، در بدر و حنین کرد، با تو می‌جنگیم!» و روشن است آنان تا مغز استخوان اموی بودند؛ و طبق توصیف راویان، جمعیتشان از صلابت حسین(ع)، همچون گله‌ای در برابر یورش او پراکنده می‌شدند و هیچ‌کس توان ایستادگی در برابر او (صلوات خدا بر او) را نداشت.[140] ابن‌سعد بر سپاهیانش فریاد زد: «وای بر شما، آیا می‌دانید با چه کسی می‌جنگید؟ این فرزند آن بی‌موی شکم‌برآمده[141] [علی‌بن ابی‌طالب] است. این فرزند آن کُشندﮤ عرب است. از همه طرف به او حمله کنید!» و آنان از هر سو به حسین(ع) حمله‌ور شدند.[142] در طول نبرد، حسین(ع) صدای خانواده‌اش را می‌شنید که از تشنگی شکایت می‌کردند و خودش نیز از شدت تشنگی رنج می‌برد. پس به‌سوی فرات رفت، سپاهیان ابن‌سعد او را متوقف کردند. در میان آنان، مردی از بنی‌دارِم بود که به آنها گفت: «وای بر شما، میان او و فرات فاصله بیندازید و نگذارید آب بنوشد.» حسین(ع) فرمود: «خدایا، او را به درد تشنگی دچار کن.» آن مرد دارِمی خشمگین شد و تیری به‌سوی حسین(ع) پرتاب کرد که به چانۀ آن حضرت(ع) اصابت کرد. حسین(ع) تیر را بیرون کشید و دستش را زیر چانه‌اش گرفت تا پر از خون شد. سپس خون را به آسمان پرتاب کرد و فرمود: «خدایا، از آنچه بر فرزند دختر پیامبرت روا می‌دارند، به تو شکایت می‌کنم.»[143] سپس به جایگاه خود بازگشت، درحالی‌که تشنگی به‌شدت او را آزار می‌داد. «از جلودی روایت شده است که حسین به اعور سلمی و عمرو‌بن حجاج زبیدی حمله کرد، درحالی‌که آنها با چهار هزار نفر در شریعۀ فرات مستقر شده بودند. اسبش را به فرات رساند. هنگامی که اسب سر خود را پایین آورد که آب بنوشد، حسین فرمود: «تو تشنه‌ای و من هم تشنه‌ام. به خدا قسم، آب نخواهم نوشید تا تو بنوشی.» وقتی اسب سخن حسین را شنید، سرش را بالا آورد و آب ننوشید، گویی سخن او را فهمیده بود. حسین فرمود: «تو بنوش، من هم می‌نوشم، من هم می‌نوشم.» سپس حسین دست خود را دراز کرد و مشتی آب برداشت. در این هنگام، سواری گفت: «ای اباعبدالله، آیا از نوشیدن آب لذت می‌بری، درحالی‌که حرمتت هتک شده است؟» حسین آب را از دستش ریخت و به سپاه دشمن حمله کرد و آنان را پراکنده ساخت. هنگامی که به خیمه‌ها رسید، دید که خیمه‌ها سالم هستند.»[144] سید احمد الحسن دربارﮤ این حادثه فرمود: «این حادثه به‌طور کلی صحیح است. حسین(ع) آب ننوشید، اما هیچ تعارضی در این نیست که هر دو [او و اسبش] بتوانند آب بنوشند، تا آن‌که حسین(ع) اسبش را مقدم داشت [و خودش ننوشید].»[145] خداوند سبحان خواست ولیّ مظلومش، تشنه‌لب و سر بریده به شهادت برسد؛ و با وجود این‌که حسین(ع) به فرات دست یافت و آب برداشت، حتی قطره‌ای از آن ننوشید! سپس شمر‌بن ذی‌الجوشن (لعنت خدا بر او) با گروهی به اردوگاه حسین - که اهل‌بیت و خانواده‌اش در آن بودند ‌- نزدیک شد. حسین به‌سوی آنان رفت، ولی آنان میان او و خیمه‌ها مانع شدند. حسین(ع) فرمود: «وای بر شما، اگر دینی ندارید، در امر دنیای خود آزاده باشید. اهل‌بیت مرا از افراد پست و نادان خود بازدارید!» شمر پاسخ داد: «این‌گونه خواهد شد، ای پسر فاطمه.» سپس پیاده‌نظام به او حمله کردند، و شمر آنان را علیه حسین تحریک می‌کرد. حسین به آنان حمله می‌برد و آنان را از خود پراکنده می‌ساخت، تا این‌که او را محاصره کردند. حسین با آنان به نبرد پرداخت و آنان را از خود دور کرد.[146] این حادثه به گونۀ دیگری نیز روایت شده است: «آنان میان حسین و خیمه‌هایش مانع شدند. ایشان فریاد زد: "وای بر شما، ای پیروان آلِ ‌ابوسفیان، اگر دینی ندارید و از روز معاد نمی‌هراسید، در دنیای خود آزاده باشید و به گذشتگان خودتان بازگردید، اگر عرب هستید." شمر پاسخ داد: "چه می‌گویی، ای پسر فاطمه؟" حسین فرمود: "من آن کسی هستم که با شما می‌جنگم و شما با من می‌جنگید، و بر زنان حرجی نیست. پس افراد سرکش و نادان خود را از تعرض به حرم من بازدارید، مادام که من زنده‌ام." شمر بر سر یارانش فریاد زد: "از حرم این مرد دور شوید و تنها خود او را هدف قرار دهید. به جان خودم قسم، او نیکو هماوردی برای شماست." پس سپاه عقب‌نشینی کردند.»[147]

-حسین، ذبیح‌الله

سپاهیان از هر سو به حسین(ع) هجوم آوردند، درحالی‌که او تنها با آنان می‌جنگید و تشنگی و خون‌ریزی زخم‌ها و خستگی بر او تأثیر گذاشته بود. ابوالحتوف جعفی تیری به‌سوی او پرتاب کرد که به پیشانی‌اش اصابت نمود. حسین(ع) تیر را بیرون کشید و خون بر صورت و محاسنش جاری شد. سپس فرمود: «خدایا، تو خود شاهدی که من در میان بندگان نافرمان و سرکش تو در چه حالی هستم. خدایا، آنان را شمارش کن و همه‌شان را پراکنده و نابود گردان، و هیچ‌کدام از آنان را روی زمین باقی نگذار و هرگز آنان را نیامرز.» سپس همچون شیری خشمگین به آنان حمله برد و به هرکسی می‌رسید او را با شمشیر از پا درمی‌آورد. او تیرها را با گلو و سینه‌اش دریافت می‌کرد و می‌فرمود: «ای امت بد، چه بد امانت‌دارانی برای محمد(ص) در حق خاندانش بودید. بدانید، پس از من بنده‌ای از بندگان صالح خدا نخواهد بود که او را بکشید، درحالی‌که از کشتنش هراس داشته باشید، بلکه کشتن او در مقایسه با کشتن من برای شما آسان خواهد بود. به خدا قسم، امیدوارم خداوند با خواریِ شما مرا گرامی بدارد، و سپس از جایی که شما نمی‌دانید از شما انتقام بگیرد.» حصین‌بن مالک سکونی فریاد زد: «ای پسر فاطمه، خداوند چگونه از ما انتقام می‌گیرد؟» حسین(ع) پاسخ داد: «میانتان دشمنی می‌اندازد و خون‌هایتان را می‌ریزد، سپس عذابی دردناک بر شما نازل می‌کند.» سپس حسین(ع) همچنان به جنگیدن ادامه داد تا این‌که هفتاد و دو جراحت بر بدنش وارد شد.[148] از حمید‌بن مسلم روایت شده است که گفت: شنیدم او - ‌یعنی حسین ‌- پیش از آن‌که به شهادت برسد، درحالی‌که روی پاهایش همچون یک جنگجوی شجاع می‌جنگید و به‌سوی سواره‌ها حمله می‌برد، می‌گفت: «آیا به کشتن من اصرار دارید؟ به خدا قسم، پس از من هیچ بنده‌ای از بندگان خدا را نخواهید کشت که خشم خدا نسبت به شما بیشتر از کشتن من باشد. به خدا قسم، امیدوارم خداوند با خواریِ شما مرا گرامی بدارد، و سپس از جایی که خودتان نمی‌دانید از شما انتقام بگیرد. به خدا قسم، اگر مرا بکشید، خداوند دشمنی را میان شما خواهد افکند و خون‌های شما را خواهد ریخت و برای شما جز این راضی نخواهد شد که عذاب دردناک را برایتان دوچندان کند.»[149] روایت شده است: شمر‌بن ذی‌الجوشن (لعنت خدا بر او) سواران را فراخواند تا پشت‌سر پیاده‌نظامی که با حسین می‌جنگیدند قرار بگیرند. و به تیراندازان دستور داد حسین را هدف قرار دهند. آنها حسین را با تیرها و پیکان‌ها نشانه گرفتند تا آنجا که بدنش همچون خارپشت شد. حسین - که از خون‌ریزی شدید خسته شده بود - از حمله بازایستاد تا استراحتی کند. در این هنگام، یکی از آنان سنگی به پیشانی آن حضرت زد. حسین خون را از چشمانش پاک کرد. سپس تیری سه‌شعبه و مسموم به‌سوی او پرتاب شد که به سینه‌اش نشست. فرمود: «بسم‌الله و بالله و في سبیل‌الله و علی ملة رسول‌الله.» سپس سرش را به‌سوی آسمان بلند کرد و فرمود: «خدایا، تو می‌دانی آنان مردی را می‌کشند که بر روی زمین غیر از او هیچ فرزند پیامبری وجود ندارد.» سپس تیر را گرفت و از پشتش بیرون کشید و خون همچون ناودان از بدنش جاری شد. دست خود را روی زخم گذاشت و هنگامی که پر از خون شد، آن را به‌سوی آسمان پرتاب کرد. سپس بار دیگر دست خود را روی زخم گذاشت و وقتی پر از خون شد، آن را به سر و محاسنش مالید و فرمود: «من با این حالت خون‌آلود با جدم رسول خدا ملاقات خواهم کرد و خواهم گفت، ای رسول خدا، فلانی و فلانی مرا کشتند.» در این هنگام، صالح‌بن وهب نیزه‌ای به پهلوی او زد و حسین از اسبش به زمین افتاد، درحالی‌که بر گونۀ راست خود بر زمین افتاده بود و می‌فرمود: «بسم‌الله و بالله و في سبیل‌الله و علی ملة رسول‌الله.» سپس با دست خود خاک را همچون بالشی جمع کرد و سرش را بر آن گذاشت و با پروردگارش مناجات کرد: «بر قضا و بلای تو صبر می‌کنم، ای پروردگاری که معبودی جز تو نیست.» سپس خواست برخیزد، اما نتوانست.[150] آخرین دعای امام حسین(ع) در آن لحظات دردناک، چنین بود: «بار خدایا، ای خداوند، ای بلندمرتبه در مقام، عظیم در جبروت، سخت در کیفر، بی‌نیاز از مخلوقات، وسیع در بزرگی، توانمند به هرچه بخواهی، نزدیک در رحمت، صادق در وعده، کامل در نعمت، نیکو در ابتلا، نزدیک هنگام دعا، محیط بر آنچه آفریده‌ای، پذیرای توبه برای آن‌که به‌سوی تو بازگردد، توانمند به آنچه اراده کنی، آگاه از آنچه طلب کنی، شکرگزار وقتی شکرت گزارده شود، یادآور وقتی یادت کنند؛ تو را می‌خوانم درحالی‌که نیازمندم، و به‌سوی تو راغبم درحالی‌که فقیرم، و به تو پناه می‌آورم درحالی‌که بیمناکم، و نزد تو می‌گریم درحالی‌که اندوهگینم، و از تو یاری می‌طلبم درحالی‌که ناتوانم، و به تو توکل می‌کنم که کفایت‌کننده‌ای. میان ما و قوم ما داوری کن، زیرا آنها ما را فریب دادند و به ما خیانت کردند و ما را تنها گذاشتند و به ما ستم کردند و ما را کشتند، درحالی‌که ما خاندان پیامبر تو و فرزندان حبیب تو محمد پسر عبدالله(ص) هستیم؛ همان که او را برای رسالت برگزیدی و بر وحی خود امین قرار دادی. پس برای ما از این وضعیت، گشایش و راه خروجی قرار بده؛ به رحمتت، ای مهربان‌ترین مهربانان.»[151] سپس آنان در برابر حسین(ع) ایستادند. خواهرش زینب(س) از خیمه بیرون آمد و عمربن سعد‌بن ابی‌وقاص را صدا زد: «وای بر تو ای عمر، آیا اباعبدالله کشته می‌شود و تو به او می‌نگری؟» آن لعین گریست و روی خود را از او برگرداند و پاسخی نداد. پس زینب(س) فریاد زد: «وای بر شما، آیا در میان شما مسلمانی نیست؟!» اما هیچ‌کس پاسخش را نداد. هلال‌بن نافع روایت کرده است: «من با همراهان عمربن سعد ایستاده بودم که فریاد زدند: "بشارت باد ای امیر، این شمر است که حسین را کشت." من در میان صفوف بیرون رفتم و نزد حسین رسیدم، درحالی‌که او در حال جان دادن بود. به خدا سوگند، هرگز مقتولی را که به خونش آغشته باشد، زیباتر از او و با چهره‌ای نورانی‌تر از او ندیده بودم. نور چهره و هیبت زیبای او مرا از فکر کردن به قتلش بازداشت. در آن حال، او آب خواست. شنیدم مردی گفت: «تو از آب نمی‌چشی تا به دوزخ برسی و از آب داغ آن بنوشی.» و شنیدم او می‌گفت: «آیا من به دوزخ می‌روم و از آب داغ آن می‌نوشم؟! بلکه من نزد جدم رسول خدا(ص) می‌روم و در خانۀ او در جایگاهی راستین، نزد پادشاهی مقتدر ساکن می‌شوم و از آب زلالی که تغییر نمی‌کند می‌نوشم و از آنچه شما به من روا داشته‌اید، نزد او شکایت می‌کنم.» هلال گفت: پس همۀ آنان خشمگین شدند. گویی خداوند هیچ شفقتی در دل هیچ‌یک از آنان قرار نداده بود ... .»[152] حسین (صلوات خدا بر او) بر زمین افتاده بود و اگر می‌خواستند او را بکشند، قطعاً می‌توانستند؛ اما آنان منتظر بودند تا دیگری این کار را انجام دهد. شمر به سواره‌ها و پیاده‌ها ندا داد و گفت: «وای بر شما، دربارﮤ این مرد منتظر چه هستید؟ مادرانتان به عزایتان بنشینند!» پس، از هر سو به او حمله کردند. زرعة‌بن شریک به دست چپ او ضربه‌ای وارد کرد و آن را قطع کرد. دیگری به شانه‌اش ضربه‌ای زد که او را با‌ صورت بر زمین انداخت. سنان‌بن انس با نیزه به او ضربه وارد کرد و او را به زمین افکند. خولی‌بن یزید اصبحی به‌سوی او شتافت تا سرش را جدا کند، اما لرزید. شمر به او گفت: «خدا بازویت را قطع کند، چرا می‌لرزی؟» سپس شمر ملعون پایین آمد، با پایش به او لگد زد، چندین ضربه به او زد، بر روی سینه‌اش نشست، سپس او را سر برید و سر مبارکش را جدا کرد. - وا اماما، وا حسینا - سپس سر را به خولی‌بن یزید (لعنت خدا بر او) داد و به او گفت: «آن را نزد امیر عمربن سعد ببر.»[153] از امام صادق(ع) روایت شده است: «وقتی حسین(ع) کشته شد، در بدنش سی و سه زخم نیزه و سی و چهار ضربۀ شمشیر یافتند»[154] و بیش از این نیز روایت شده است.[155] در زیارت امام حسین(ع) آمده است: «سلام بر آن‌که حرمتش شکسته شد. سلام بر آن‌که خونش به ستم ریخته شد. سلام بر آن‌که با خون جراحات غسل داده شد. سلام بر آن‌که با جام‌های نیزه سیراب شد. سلام بر آن ستم‌دیده‌ای که خونش مباح شد ... و فرشتگان آسمان‌ها از صبر تو در شگفت شده‌اند. آنها از هر سو تو را احاطه کردند و تو را با جراحات مجروح کردند. میان تو و بازگشت مانع شدند، و برای تو یاوری باقی نماند، درحالی‌که تو صابر بودی و به حساب خدا گذاشتی. از خانواده و فرزندانت دفاع می‌کردی تا این‌که از اسب بر زمین افتادی. اسب‌ها تو را با سُم‌هایشان لگدمال کردند و ستمگران با شمشیرهایشان به تو حمله کردند. عَرَقت برای مرگ بر پیشانی‌ات نشست و دست‌های چپ و راستت پیوسته -‌ در حال باز و بسته شدن ‌- در حرکت بود. چشم‌هایت را به‌سوی خیمه و خانواده‌ات دوخته بودی، و خود را به آنان مشغول کرده بودی. اسب تو به‌سوی خیمه‌ها فرار کرد، درحالی‌که گریه می‌کرد. وقتی زنان اسب تو را دیدند که ناله‌کنان بازمی‌گردد و زینش وارونه است، از خیمه‌ها بیرون آمدند. موهایشان پریشان بود، به صورتشان می‌زدند، نقاب‌ها کنار رفته بود، با ناله گریه می‌کردند. پس از عزت، به ذلت افتاده بودند، و به‌سوی قتلگاه تو شتافتند. و شمر روی سینه‌ات نشسته بود، شمشیرش را بر گلویت فرو برده بود، دستش به محاسنت چنگ زده بود، و با کاردی تو را سر برید. اعضایت ساکت شد، نفَس‌هایت آرام گرفت و سر مقدست بر نیزه بالا رفت ... .»[156]

-رویدادهای پس از شهادت حسین(ع)

-چرخیدن زین بدون حسین!

چه دردناک است که خانوادﮤ حسین(ع) زین اسب حسین(ع) را بی او ببینند؛ و این یعنی حسین(ع) از اسبش فرو افتاده و به شهادت رسیده بود! از امام صادق(ع) روایت شده است که فرمود: «اسب حسین(ع) پیش آمد، یال و پیشانی‌اش را به خون حسین(ع) آغشته کرد و شروع کرد به دویدن و شیهه کشیدن. صدای شیهه‌اش به گوش دختران پیامبر(ص) رسید. آنان بیرون آمدند و دیدند که اسب بدون سوار است، پس دانستند که حسین(ع) به شهادت رسیده است. ام‌کلثوم -‌ خواهر حسین(ع)‌ - دستش را بر سر گذاشت و با ناله گفت: "وا محمدا! این حسین است که بر زمین افتاده و عمامه و ردایش به تاراج رفته است."»[157] «اسب حسین آمد و از میان آنان عبور کرد و آنان نتوانستند او را بگیرند. یالش را به خون حسین آغشته کرد و به‌سوی خیمۀ زنان رفت، درحالی‌که بلند شیهه می‌کشید و سرش را نزدیک خیمه‌گاه به زمین می‌کوبید. وقتی خواهران و دختران حسین و اهل‌بیتش اسب را دیدند که سوار ندارد، صدای گریه و ناله‌شان بلند شد. ام‌کلثوم دستش را بر سر گذاشت و ندا داد: "وا محمدا، وا جدا! وای ای پیامبر خدا! وای ای اباالقاسم! وا علیا! وا جعفرا! وا حمزتا! وا حسنا! این حسین است که بر زمین افتاده، در کربلا به خاک و خون کشیده شده، سرش از پشت بریده شده، و عمامه و ردایش به غارت رفته است." سپس از هوش رفت.»[158] دربارﮤ آغشته شدنِ یالِ اسب به خون حسین(ع) و رفتنش به‌سوی خیمه‌ها، درحالی‌که با صدای بلند شیهه می‌کشید، از سید احمد الحسن دربارﮤ صحت این حادثه سؤال شد. ایشان فرمود: «این حادثه صحیح است.»[159]

-غارت حسین(ع)

گمراهی تا آنجا پیش رفت که به نهایت پستی و فرومایگیِ ممکن در این دنیای فرومایۀ پست و بی‌ارزش رسید. امویان پلید و اوباشِ پست‌فطرتشان نه‌تنها به قتل حسین(ع) و بریدن سر مبارکش بسنده نکردند، بلکه برخی از این موردِ غضب قرارگرفته‌ها به غارت حسینِ شهید نیز دست زدند! طبری نقل کرده است: «آنچه را حسین بر تن داشت به غارت بردند. شلوارش را بحر‌بن کعب برداشت. قطیفه‌ای را که از خز بود و حسین به تن داشت، قیس‌بن اشعث برداشت، و از آن پس قیس را "قیس قطیفه" نامیدند. نعلین او را مردی از بنی‌اود به نام اسود برداشت؛ و شمشیرش را مردی از بنی‌نهشل بن‌دارِم تصاحب کرد.»[160] شیخ مفید: «سپس به غارت حسین(ع) روی آوردند. پیراهن او را اسحاق‌بن حیاة حضرمی برداشت. شلوارش را ابجر‌بن کعب برداشت. عمامه‌اش را اخنس‌بن مرثد گرفت. شمشیرش را مردی از بنی‌دارِم برد. آنها همچنین خیمه‌ها، شترها، وسایل و حتی زنان او را نیز غارت کردند.»[161] ابن‌طاووس: «سپس به غارت حسین(ع) پرداختند. پیراهن او را اسحاق‌بن حویه حضرمی گرفت و آن را پوشید، اما به پیسی مبتلا شد و موی بدنش ریخت. شلوارش را بحر‌بن کعب تَیِمی (لعنت خدا بر او) برداشت و گفته شده است که او فلج شد و از پا افتاد. عمامه‌اش را اخنس‌بن مرثد‌بن علقمۀ حضرمی یا جابربن یزید اودی (لعنت خدا بر آنان) برداشت، اما هر دو دیوانه شدند. نعلین او را اسود‌بن خالد (لعنت خدا بر او) گرفت. انگشتر او را بجدل‌بن سلیم کلبی برداشت و انگشتش را با انگشتر قطع کرد؛ مختار او را گرفت و دست‌ها و پاهایش را برید و او را در خون خود رها کرد تا جان داد. قطیفه‌ای را که از خز بود قیس‌بن اشعث برداشت. زرﮤ او را عمربن سعد برداشت و وقتی عمر کشته شد، مختار آن را به ابوعمره قاتل او بخشید. شمشیر او را جُمیع‌بن خلق اودی یا مردی از بنی‌تمیم به نام اسود‌بن حنظله گرفت.... این شمشیر معروفِ غارت‌شده، همان ذوالفقار نبود، زیرا ذوالفقار و سایر ذخایر نبوت و امامت، محفوظ و نگهداری شده‌اند، و راویان نیز این گفتۀ ما را تأیید کرده‌اند.»[162] دربارﮤ غارت انگشتر حسین(ع) روایت شده است: «محمد‌بن مسلم گفت: از امام صادق، جعفر‌بن محمد(ع)، دربارﮤ انگشتر حسین‌بن علی(ع) سؤال کردم و گفتم، شنیده‌ام انگشترش را از انگشتش درآوردند. امام(ع) فرمود: "به آن صورت که گفته‌اند نیست. حسین(ع) به فرزندش علی‌بن حسین(ع) وصیت کرد و انگشترش را در انگشت او قرار داد و امور خود را به او سپرد، همان‌طور که رسول خدا(ص) این کار را با امیرالمؤمنین انجام داد و امیرالمؤمنین با حسن(ع)، و حسن(ع) با حسین(ع) انجام داده بودند. سپس آن انگشتر به پدرم، و از او به من رسید و اکنون نزد من است. من هر جمعه آن را به انگشت می‌کنم و با آن نماز می‌خوانم." محمد‌بن مسلم گفت: در روز جمعه‌ای به حضور امام وارد شدم و دیدم در حال نماز است. وقتی نمازش را تمام کرد دستش را به‌سوی من دراز کرد و انگشتر را در انگشتش دیدم که بر آن نقش شده بود: لا إله إلا الله، عُدة للقاء الله (معبودی جز خدا نیست، توشه‌ای است برای دیدار با خدا). امام فرمود: "این انگشتر جدم اباعبدالله حسین‌بن علی(ع) است."»[163]

-لگدمال کردن پیکر حسین(ع) با سُم اسب‌ها

«سپس عمربن سعد در میان یاران خود فریاد زد: "چه کسی برای لگدمال کردن حسین با اسب آماده می‌شود؟" ده نفر از آنان، ازجمله اسحاق‌بن حیاة حضرمی -‌ همان کسی که پیراهن حسین را غارت کرد و به پیسی مبتلا شد ‌- و احبش‌بن مرثد‌بن علقمة‌بن سلامۀ حضرمی پیش آمدند و حسین را با اسب‌های خود لگدمال، و پشت و سینه‌اش را خرد کردند.»[164] «سپس عمربن سعد در میان یاران خود ندا داد: "چه کسی برای لگدمال کردن حسین(ع) با اسب آماده می‌شود تا سینه و پشت او را زیر سم‌های اسب له کند؟" ده نفر از آنان داوطلب شدند که عبارت بودند از: اسحاق‌بن حوبه -‌ کسی که پیراهن حسین(ع) را غارت کرد -، اخنس‌بن مرثد، حکیم‌بن طفیل سنبسی، عمر‌بن صبیح صیداوی، رجاءبن منقذ عبدی، سالم‌بن خثیمه جعفی، واحظ‌بن ناعم، صالح‌بن وهب جعفی، هانی‌بن شبث حضرمی، و اسید‌بن مالک (لعنت خدا بر آنان) که با سم‌های اسب‌های خود بدن حسین(ع) را لگدمال کردند تا این‌که پشت و سینه‌اش به‌کلی خرد شد.»[165] ایدﮤ مُثله کردن به‌طور کلی، و لگدمال کردن به‌طور خاص، به دستور ابن‌زیاد (لعنت خدا بر او) انجام شد، همان‌طور که پیش‌تر گفته شد[166] و این دستور را ابن‌سعد (لعنت خدا بر او) با وحشی‌گری تمام اجرا کرد؛ به‌طوری که -‌‌ همان‌طور که در متون تاریخی ذکر شده است‌ - ده نفر را گماشت تا بدن حسین(ع) لگدکوب کنند. «ابن‌زیاد (لعنت و خشم خدا بر او باد) دستور داد سینه و پشت و پهلو و صورت حسین(ع)، زیر سم اسب‌ها لگدمال شود، و اسب‌ها بر بدن ایشان تاختند.»[167]

-هتک حرمت خیمه‌گاه حسین(ع) و تلاش برای قتل امام زین‌العابدین(ع)

) از صحنه‌های دردناک و جان‌سوز روز عاشورا، وقایعی بود که پس از شهادت حسین(ع) بر خانوادﮤ او گذشت؛ و هجوم پست‌ترین آفریدگان خدا به آن خیمه‌گاه مصیبت‌زده[168] برای غارت و چپاول آن، و ترساندن زنان و کودکان بازمانده در آن. امام رضا(ع) فرموده است: «محرم ماهی است که اهل جاهلیت در آن از جنگیدن پرهیز می‌کردند؛ اما در این ماه خون‌های ما حلال شد، حرمت‌های ما هتک گردید، زنان و فرزندان ما اسیر شدند، آتش‌ها در خیمه‌هایمان شعله‌ور شد و اموالمان به غارت برده شد؛ و در قضیۀ ما هیچ حرمت و عزتی برای رسول خدا(ص) رعایت نشد ... .»[169] «و مردم به لباس‌ها و زین‌ها و شترها یورش بردند و آنها را غارت کردند. راوی گفت: و مردم به زنان حسین و اموال و کالاهایش حمله کردند، به‌طوری که برخی از زنان برای نگه داشتن بالاپوش‌های خود تلاش می‌کردند، ولی در نهایت مغلوب می‌شدند و لباس‌ها را از تن آنها می‌ربودند.»[170] اولین کسی که به خیمگاه حمله و به غارت آن اقدام کرد، شمر‌بن ذی‌الجوشن بود (لعنت خدا بر او): «و مردم آمدند و خیمه‌ها را محاصره کردند. شمر‌بن ذی‌الجوشن (لعنت خدا بر او) نزدیک خیمۀ زنان ایستاد و به قومش گفت: وارد شوید و لباس‌های آنها را بردارید! سپس مردم وارد خیمه شدند و هرآنچه را در آنجا بود بردند ... و سپس مردم از خیمه خارج شدند و آن را به آتش کشیدند.»[171] «از عبدالله‌بن حسن المثنی، از مادرش فاطمه دختر حسین(ع) روایت شده است که گفت: "به خیمۀ ما حمله شد، و من دختر کوچکی بودم و در پایم دو خلخال از طلا بود. یکی از مردان درحالی‌که می‌گریست، خلخال‌ها را از پایم کند." من گفتم: "چرا گریه می‌کنی، ای دشمن خدا؟" گفت: "چگونه نگریم، درحالی‌که دختر رسول خدا را غارت می‌کنم!" گفتم: "مرا غارت نکن!" گفت: "می‌ترسم کس دیگری بیاید و آنها را ببرد"؛ و تمام اموال ما را غارت کردند تا آنجا که حتی چادرهایمان را از سرمان می‌کشیدند.»[172] مفید روایت کرده است:[173] «حمید‌بن مسلم گفت: به خدا سوگند، زنان و دختران و خانوادﮤ حسین را می‌دیدیم که چگونه لباس‌هایشان را از پشت‌سرشان می‌کشیدند و با آنان بر سر لباسشان درگیر می‌شدند تا آن را از ایشان بربایند و ببَرَند. سپس به علی‌بن حسین رسیدیم که در بستر افتاده و به‌شدت بیمار بود. شمر به‌همراه گروهی از پیاده‌ها نزد او آمدند و گفتند: "آیا این بیمار را نکشیم؟" گفتم: "سبحان‌الله، آیا کودکان را می‌کشند؟" او کودکی بیش نیست، ضمن این‌که چنین وضعی دارد. پیوسته آنان را از این کار بازداشتم تا از او دست کشیدند. سپس عمربن سعد آمد و زنان در برابر او گریه سر دادند؛ پس به یارانش گفت: "هیچ‌یک از شما وارد خیمه‌های این زنان نشود و به این کودک بیمار تعرض نکنید." زنان از او خواستند تا آنچه از ایشان گرفته شده بازگردانده شود تا خود را با آنها بپوشانند. عمربن سعد گفت: "هرکس از اموال آنان چیزی گرفته، آن را به ایشان بازگرداند." اما به خدا سوگند، هیچ‌یک چیزی بازنگرداند. سپس گروهی را بر خیمه‌ها و خانه‌های زنان و علی‌بن حسین گماشت و گفت: "از آنان حفاظت کنید تا کسی از آنان خارج نشود، و به آنان آسیبی نرسانید."»[174] می‌گویم: آنچه طبری و مفید دربارﮤ دخالت ابن‌سعد برای محافظت از خیمه‌گاه به شیوه‌ای که توصیف شده، و همچنین حفاظت از امام علی‌بن حسین(ع) و نجات ایشان از قتل[175] بیان کرده‌اند، دقیق نیست: 1- ابن‌سعد (لعنت خدا بر او باد) نزدیک اردوگاه بود و آنچه را در آنجا می‌گذشت مشاهده می‌کرد، اما در ابتدا هیچ تلاشی برای جلوگیری از آن انجام نداد. بله، او و برخی از سران کوفه بعداً -‌ پس از آن‌که سربازانشان به‌شدت به آزار اهل‌بیت رسول خدا(ص) و غارت اموال آنها پرداختند - دخالت کردند و آنها را از ادامۀ کار بازداشتند. واقعیت و روایات و متون تاریخی همه به‌طور کلی تأیید می‌کنند که خیمه‌گاه غارت شد و اموال اهل‌بیت رسول خدا(ص) به سرقت برده شد. بله، ممکن است ابن‌سعد زنان و امام زین‌العابدین(ع) را در جایی جمع کرده و برایشان نگهبانانی گمارده باشد، اما - ‌به‌طور کلی - اردوگاه غارت شد و به آتش کشیده شد؛ و روایت فوق احتمالاً به این نکته اشاره دارد، اما آن را به‌طور دقیق نقل نکرده است. نمای تقریبی از واقعۀ کربلا که در آن اردوگاه حسینی دیده می‌شود به‌طور کلی، دربارﮤ غارت اردوگاه حسین(ع)، و به‌ویژه مسئلۀ غارت زنان و آنچه در متون تاریخی آمده که زن‌ها برای حفظ پوشش خود تلاش می‌کردند و در نهایت شکست می‌خوردند، از سید احمد الحسن دربارﮤ صحت این مسئله و غارت پوشش زنان، به‌طور خاص سؤال کردم. ایشان فرمود: «این موضوع تا حدودی صحیح است؛ زیرا عده‌ای بودند که این کار را انجام دادند، به‌ویژه از لشکر شام؛ اما عمربن سعد و برخی از فرماندهان لشکر یزید از کوفیان، جلوی آنها را از ادامۀ این کار گرفتند. اما دربارﮤ غارت پوشش، منظور از پوشش چیست؟ آنان لباس‌های متعددی می‌پوشیدند و زنان می‌دانستند چه اتفاقی برایشان خواهد افتاد، بنابراین برای این مسئله آماده شده بودند. اگر منظور از پوشش، برداشتن روسری برخی از آنان برای مدتی باشد، این اتفاق برای برخی رخ داد؛ و اگر منظور، غارت برخی از لباس‌ها مانند چادر و چیزهای مشابهی باشد که روی لباس پوشیده می‌شد، این هم برای برخی از آنان اتفاق داد؛ اما آنان برای این اتفاق آماده شده بودند و می‌دانستند برایشان چنین اتفاقاتی خواهد افتاد. غارت خیمه‌گاه قطعاً رخ داد، اما هیچ‌کس نتوانست زینب(س) را غارت کند؛ زیرا عمربن سعد او را می‌شناخت و نزدیک او ایستاد و دیگران را از نزدیک شدن به او بازداشت؛ و حتی گفت‌وگویی میان او و زینب(س) نقل شده است.»[176] 2- در خصوص نجات امام زین‌العابدین(ع) از قتل، باید توجه داشت که روایت پیش‌گفته این را به دو نفر نسبت داده است: اول: شخص راوی، حمید‌بن مسلم، از مزدوران و چاپلوسان سپاه ابن‌سعد بود. او پس از پایان نبرد، به فرمان ابن‌سعد از کربلا به کوفه فرستاده شد تا خبر سلامت فرماندﮤ خود و «پیروزی» در کشتار اهل‌بیت رسول خدا(ص) را به مردم اعلام کند.[177] دوم: عمربن سعد، فرماندﮤ لشکر اموی که مجری ارادﮤ یزید و ابن‌زیاد (لعنت خدا بر آنان) در قتل حسین(ع)، لگدکوب کردن بدنش، قتل اهل‌بیت و یارانش و اسارت زنان و کودکان بود! امّا صحیح آن است که کسی که مانع اجرای نیّت این ستمگران (به‌ویژه شمر ـ لعنت خدا بر او ـ) شد، خودِ زینب(س) بود که خودش را روی برادرزاده‌اش (امام زین‌العابدین(ع)) انداخت و او را با جانش محافظت کرد! آنان از کشتن او خودداری کردند؛ زیرا از سرزنش و نکوهش عرب‌ها هراس داشتند؛ وگرنه آنان قومی بودند که نه‌تنها از دین خدا، بلکه حتی به‌طور کامل از دایرﮤ انسانیت خارج شده بودند و تبدیل به موجوداتی وحشی و حیواناتی در ظاهر انسان شده بودند، نه کمتر و نه بیشتر. و پیش از هر چیز، این مشیّت الهی بود که زینب(س) را حفظ کرد؛ زیرا او وسیله‌ای برای حفظ ولیّ خدا و حجّتش بر خلق بود تا زمین از حجّت خالی نماند. باید این نکته را نیز در نظر داشت: ما انکار نمی‌کنیم که شاید حمید‌بن مسلم یا عمربن سعد در رد قتل امام زین‌العابدین(ع) موضع‌گیری داشته‌اند، و شاید این خواستۀ خود را با سخن یا عملی ابراز کرده باشند؛ اما این‌که وضعیت به‌گونه‌ای به تصویر کشیده شود که آنان علت اصلی جلوگیری از قتل امام بوده‌اند و نقش حقیقی و حامی واقعی ـ‌یعنی زینب(س)‌ـ نادیده گرفته شود، این سخنی است که ما قاطعانه رد می‌کنیم؛ به‌ویژه با در نظر داشتن این‌که اقدام زینب(س) در فدا کردن جان خود برای حفظ برادرزاده‌اش (امام) در طول مسیر اسارت بارها تکرار شده است. آنچه را بیان کردیم، متون تاریخی تأیید کرده‌اند و صرفاً حدسی دربارﮤ وقایع نیست: «و شمر ملعون (که سزاوار غضب خداست) قصد کشتن علی‌اصغر فرزند بیمار حسین را داشت که زینب دختر علی به‌سوی او آمد و گفت: "به خدا قسم، تا من کشته نشوم، او کشته نخواهد شد."»[178] حتی برخی مورخان ذکر کرده‌اند که عمربن سعد (لعنت خدا بر او) دستور قتل امام علی‌بن حسین(ع) را صادر کرد: «او دستور داد علی‌بن حسین را بکشند، اما زینب خودش را سپر او کرد و گفت: "به خدا قسم، تا من کشته نشوم، او کشته نخواهد شد." دل عمر برای زینب به رحم آمد و از او [علی‌بن حسین] دست کشید.»[179] 3- برخی منابع ذکر کرده‌اند حملۀ اسب‌های لشکر ابن‌سعد به خیمه‌گاه حسین(ع) منجر به کشته شدن تعدادی از کودکان زیر سم اسب‌ها شد.[180] 4- چرا این همه سنگ‌دلی در وقایع حمله به خیمه‌گاه حسین(ع) دیده می‌شود؟ دلیلش این بود که بیشتر افرادی که در غارت و چپاول و آتش زدن خیمه‌گاه شرکت کردند، از مردم شام بودند که شمر‌بن ذی‌الجوشن (لعنت خدا بر او و آنها باد) فرماندهی‌شان را بر عهده داشت؛[181] و می‌دانیم شامیان، ناصبی بودند و با امیرالمؤمنین(ع) و فرزندانش به‌شدت دشمنی می‌کردند. آنها سال‌ها تحت تربیت معاویه و پسرش یزید (لعنت خدا بر آنان) با سبّ و اهانت به امیرالمؤمنین(ع) و دشمنی با وی پرورش یافته بودند و منتظر چنین فرصتی برای ریشه‌کنی کامل اهل این بیت و انتقام از آنان بودند.

-آتش زدن خیمه‌ها

پیش‌تر دیدم که امام رضا(ع) فرموده است: «... آتش‌ها در خیمه‌هایمان شعله‌ور شد و اموالمان به غارت برده شد، و در قضیۀ ما هیچ حرمتی برای رسول خدا(ص) رعایت نشد.»[182] «راوی گفت: سپس زنان را از خیمه بیرون آوردند و خیمه را آتش زدند. پس زنان درحالی‌که بدون چادر و غارت‌شده و پابرهنه و گریان بودند، خارج شدند و در بندِ خواری به اسیری برده می‌شدند. زنان گفتند: شما را به خدا سوگند می‌دهیم ما را از کنار قتلگاه حسین(ع) عبور دهید. چون زنان پیکرهای شهیدان را دیدند، شیون سر دادند و به صورت‌های خود می‌زدند. به خدا سوگند، هرگز زینب دختر علی(ع) را فراموش نمی‌کنم که برای حسین(ع) نوحه سر می‌داد و با صدایی حزین و قلبی اندوهگین فریاد می‌زد: "یا محمدا، فرشتگان آسمان به تو درود فرستند! این حسین است، آغشته به خون و پاره‌پاره شده اعضایش؛ و این دختران تواند که به اسارت می‌روند. به خدا شکایت می‌بریم و به محمد مصطفی و به علی مرتضی و به فاطمۀ زهرا و به حمزﮤ سیدالشهدا. یا محمدا، این حسین است که در بیابان افتاده و باد بر پیکرش می‌وزد؛ آن کشتۀ فرزندان زنازادگان. وا حزنا، وا کربلا! امروز جدم رسول خدا(ص) از دنیا رفت. وای ای یاران محمد، اینان بازماندگان مصطفی هستند که همچون اسیران رانده می‌شوند." و در روایتی آمده است: "یا محمدا، دخترانت به اسیری رفتند و فرزندانت کشته شدند و باد صبا بر آنان می‌وزد؛ و این حسین است که سرش از پشت بریده شده، و عمامه و ردایش به غارت رفته است. پدرم فدای آن کسی که سپاهش در روز دوشنبه غارت شد. پدرم فدای آن کسی که خیمه‌اش پاره‌پاره و ازهم‌گسسته شد. پدرم فدای آن کسی که نه غایبی دارد که امید بازگشتش باشد و نه مجروحی که امید درمانش باشد. پدرم فدای آن کسی که جانم فدایش باد. پدرم فدای آن غم‌زده‌ای که با اندوه از دنیا رفت. پدرم فدای آن تشنه‌لبی که عطشان از دنیا رفت. پدرم فدای آن‌که محاسنش به خون آغشته شد. پدرم فدای آن‌که جدّش محمد مصطفی است. پدرم فدای آن‌که جدّش رسول خدای آسمان‌هاست. پدرم فدای آن‌که سِبط پیامبر هدایت است ..." .»[183] فقط خداوند سبحان می‌داند چقدر درد و رنج در دل عقيلۀ بنی‌طالب زینب(ع) وجود داشت؛ به‌سبب آنچه بر برادرش حسین(ع) گذشت. و او چنین سخنان پر از حسرت و غصه‌ای را در فقدان او بیان می‌کند؛ و شاید رؤیای دوران کودکی‌اش را به یاد آورده بود؛ رؤیایی که برای جدش رسول خدا(ص) تعریف کرده و اشک چشمانش را جاری کرده بود؛ و امروز می‌بیند که آن رؤیا محقق می‌شود![184]

-خروج زینب(ع) برای حسین(ع)

چه زمانی زینب(ع) در روز عاشورا از خیمه‌گاه خارج شد؟ برخی از منابع تاریخی به خروج ایشان در موقعیت‌های متعدد اشاره کرده‌اند؛ برخی بیان می‌کنند او پیش از شهادت حسین(ع) از خیمه خارج شد[185] و در سوی دیگر برخی منکر خروج او در روز عاشورا هستند - ‌چه قبل از شهادت حسین(ع) و چه بعد از آن‌ - و می‌گویند او در روز یازدهم محرم، هنگامی که قصد حرکت به‌سوی کوفه را داشتند، بر بالای جسد برادرش ایستاد.[186] به هر حال، بنده از سید احمد الحسن دربارﮤ مسئلۀ خروج سیده زینب(ع) در روز عاشورا سؤال کردم و ایشان فرمود: «نخستین و مهم‌ترین وظیفۀ زینب(س) -‌ که بر عهده‌اش گذاشته شده بود ‌- حفاظت از امام علی‌بن حسین زین‌العابدین بود. ازاین‌رو، امام علی‌بن حسین(ع) را تنها نگذاشت تا زمانی که سالم به مدینه بازگشت. زینب(س) از درِ خیمۀ امام علی‌بن حسین(ع) دور نمی‌شد، مگر وقتی که حسین(ع) پس از شهادت اهل‌بیت و یارانش به میدان رفت؛ او همواره سعی می‌کرد از حال حسین(ع) باخبر شود، درحالی‌که چشمش به خیمۀ علی‌بن حسین زین‌العابدین بود؛ و هنگامی که از شهادت حسین(ع) آگاه شد، به درِ خیمۀ او بازگشت تا دشمنان خدا را از آسیب رساندن به او بازدارد. همچنین، رفتن او نزد حسین(ع) و گفتن این جمله: "خداوندا، این قربانی را از ما بپذیر"، پس از آرام شدن معرکه و مطمئن شدنش از وضعیت امام زین‌العابدین(ع) بوده است.»[187] و این یعنی زینب(س) در همان لحظۀ بر زمین افتادن و شهادت برادرش حسین(ع) به‌سوی برادرش نرفت؛ اما دربارﮤ صحبت او با ابن‌سعد پیش از شهادت امام حسین(ع)، می‌توانیم تصور کنیم که این مکالمه در زمانی بوده که امام حسین(ع) بر زمین افتاده و قادر به بلند شدن نبوده است و گروه‌های گمراه او را محاصره کرده بودند، و در آن لحظات ابن‌سعد (لعنت خدا بر او) به خیمه‌گاه نزدیک شد.[188] پس زینب(س) او را دید و با او سخن گفت، با این‌که او در نزدیکی خیمه‌ها بود. سپس وقتی از شهادت برادرش آگاه شد، به درِ ورودی خیمۀ امام زین‌العابدین بازگشت. اما رفتن او به‌طرف جسد برادرش و گفتن جملۀ معروفش، پس از آرام شدن نبرد و اطمینان از سلامتی امام زین‌العابدین بوده است. بله، زینب(س) پس از فروکش کردن نبرد و آرام شدن نیزه‌ها و اسب‌ها، به‌طرف جسد برادرش، که بدون سر بود و با نیزه‌های کفر و گمراهی مجروح شده و با سم اسب‌های دشمنان خدا لگدمال شده بود، رفت و کنار او نشست و گفت: «خدایا، این قربانی را از ما بپذیر»...! به‌راستی چه فنایی در خدا و چه اخلاصی برای او سبحان و چه صبر و استقامتی را این بانو در درون خودش حمل می‌کرد! اگر گوشه‌ای از مصائب روز حسین(ع) بر دوستان خدا نازل می‌شد و آنان بر اثر درد و غم و اندوهی شدید قالب تهی می‌کردند، هیچ‌کس حق نداشت آنها را سرزنش کند؛ حال چه می‌توانیم بگوییم دربارﮤ آنچه زینب(س) شاهدش بود؟ ولی او با این وجود، بر درد جراحات غلبه می‌کند و جمله‌ای پرصلابت می‌فرماید: «خداوندا، این قربانی را از ما بپذیر»! ۱- روشن است که این جملۀ «خدایا از ما بپذیر» به‌صورت جمع بیان شده است؛ زیرا حسین(ع) حسینِ محمد و علی و فاطمه(ع) است. ۲- هیچ تردیدی نیست که مقام حسین(ع) نزد خدا بسیار بالاست و هیچ‌کس به‌جز پدر و مادر و جدش(ع) از نظر نزدیکی به خدا به او نمی‌رسد. ازاین‌رو، هیچ‌کسی نمی‌تواند در کنار جسد حسین(ع) بایستد و چنین جمله‌ای بگوید، مگر آن‌که در جایگاهی هم‌تراز با حسین(ع) قرار داشته باشد یا از طرف مقام بالاتری نسبت به حسین(ع) مأمور به گفتن آن جمله شده باشد، یا این‌که هر دو را توأماً داشته باشد، یعنی هم در جایگاه حسین(ع) قرار داشته باشد و هم از سوی شخصی بالاتر از او مأمور به گفتن آن بوده باشد. ۳- قربانی، چیزی است که برای رضای خدا ذبح می‌شود. ازجمله، این حدیث از رسول خدا(ص) که می‌فرماید: «الصلاة قربان كل تقي» (نماز قربانی هر پرهیزکار است)؛[189] یعنی با آن به خدا نزدیک می‌شود. حسین(ع) برای دفاع از دین خدا ذبح شد و فدای حاکمیت خدا گردید، پس او قربانی خداست، و او ذبیح‌الله است! اگر کلامی بتواند شما را به عوالم قرب الهی و رضامندی و تسلیم در برابر خداوند سبحان ببرد، قطعاً این جملۀ ابدی زینب(س) جایگاه نخست را از آنِ خود می‌کند! حقیقت این است که این کلام از سوی زینب(س) امانتی بود و از طرف مقامی بالاتر از او به ایشان مأموریت داده شده بود تا در آن لحظه، این کلمات را بگوید. سید احمد الحسن می‌فرماید: «این سخن، ابتدا از رسول خدا محمد(ص) صادر شد و ایشان نخستین کسی بود که آن را فرمود؛ سپس علی و فاطمه(ع) آن را گفتند. زینب(س) این جمله را از آنها شنیده و به دستور آنها در آن لحظه بیان کرده بود. رسول خدا محمد(ص) هنگامی که از سوی خدا دانست که حسین(ع) همان قربانی مورد نظری است که از ابتدای دین خدا در روی این زمین مطرح بوده است، فرمود: "خدایا، این قربانی را از ما بپذیر."»[190] زینب(س) این جمله را گفت، با وجود این‌که درد و اندوه او از فقدان برادرش به‌قدری شدید بود که کلمات قادر به توصیفش نیستند: از عبدالله‌بن فضل روایت شده است که گفت: به امام صادق(ع) عرض کردم: "ای فرزند رسول خدا، چگونه است که روز عاشورا روز مصیبت و اندوه و بی‌تابی و گریه شده است، نه روزی که رسول خدا(ص) رحلت کرد؟ و نه روزی که فاطمه(س) از دنیا رفت؟ و نه روزی که امیرالمؤمنین(ع) به شهادت رسید؟ و نه روزی که حسن(ع) با زهر به شهادت رسید؟" ایشان(ع) فرمود: «به‌راستی که روز شهادت حسین(ع) از همۀ روزهای دیگر مصیبت‌بارتر بود؛ زیرا اصحاب کسا -‌ که گرامی‌ترین خلق نزد خدا بودند - پنج نفر بودند. وقتی پیامبر از میان آنان رفت، امیرالمؤمنین و فاطمه و حسن و حسین(ع) باقی ماندند و مردم با وجود آنان تسلی و آرامش داشتند. پس وقتی فاطمه(س) از دنیا رفت، مردم با امیرالمؤمنین و حسن و حسین(ع) آرامش و تسلی می‌یافتند؛ و زمانی که امیرالمؤمنین از دنیا رفت، مردم با حسن و حسین(ع) آرامش و تسلی می‌یافتند؛ و وقتی حسن(ع) از دنیا رفت، مردم با حسین(ع) تسلی و آرامش می‌یافتند. اما زمانی که حسین(ع) به شهادت رسید، دیگر هیچ‌یک از اصحاب کسا برای مردم باقی نماند تا مایۀ آرامش و تسلی آنان باشد. پس شهادت او به‌منزلۀ از دست رفتن همۀ آنان بود؛ همان‌گونه که بودنش به‌منزلۀ بودن همۀ آنان بود. از همین رو، روز شهادتش مصیبت‌بارترین روزها شد.»[191] نکتۀ دیگری که بزرگی و عظمت عقیله، زینب دختر علی (صلوات‌الله‌علیها) را نشان می‌دهد: از ویژگی‌های شناخته‌شدﮤ او کثرت عبادت بود، حتی در شب یازدهم محرم، با وجود تمام مصیبت‌ها و بلاها و دردهایی که دیده و تحمل کرده بود، دعاها و عبادت‌های خود را قطع نکرد، اما به علت ضعف و ناتوانی ناشی از وقایع روز عاشورا، نمازش را نشسته می‌خواند. امام علی‌بن حسین(ع) دربارﮤ عمه‌اش، در شب یازدهم محرم، می‌فرماید: «دیدم نماز را نشسته می‌خواند.»[192]

-نشانه‌هایی که با قتل حسین(ع) همراه بود

در آن هنگام، گردوغبارِ شدیدی، سیاه‌رنگ و تاریک، به آسمان برخاست؛ و همراه با آن، بادی سرخ می‌وزید، به‌گونه‌ای که نه اثری از چشم دیده می‌شد و نه از پا. تا آن‌جا که همه گمان کردند عذاب، بر آنان نازل شده است. آنان مدتی در آن حالت ماندند؛ سپس آن وضعیت برطرف شد.»[193] برخی از نشانه‌هایی که در لحظات قتل و غارت حسین(ع) رخ دادند: گرفتگی خورشید و تاریکی شدید در میانۀ روز؛[194] سیاهی آسمان و وزیدن گردوغبار سرخ‌رنگ؛[195] سرخی آسمان برای چند روز و حتی چند ماه؛[196] باریدن خون و خاکستر از آسمان؛[197] در شام سنگی برداشته نمی‌شد، مگر این‌که زیر آن خون بود، و همین‌طور در بیت‌المقدس؛[198] آنچه از بار و بنۀ امام حسین(ع) غارت شد، به خون و آتش تبدیل شد؛[199] نوحه‌سرایی جنیان؛[200] برخی وقایعی که برای شرکت کنندگان یا رضایت‌دهندگان به قتل او رخ داد.[201] چند نکته: اول: بسیار روایت شده است که هنگام طلوع و غروب خورشید در آسمان سرخی مشاهده نمی‌شد تا هنگامی که امام حسین(ع) کشته شد.[202] از سید احمد الحسن دربارﮤ صحت این موضوع سؤال کردم و ایشان فرمود: «سرخی آسمان قبل از قتل امام حسین(ع) نیز وجود داشت، اما در "متشابهات" آمده که این سرخی به خون علی و حسین(ع) اشاره دارد.»[203] دوم: نقل شده است که آسمان هنگام قتل امام حسین(ع) گریه کرد و معنای گریۀ آسمان، سرخی آن است.[204] سوم: هر چیزی به طریق خاصِ خودش برای قتل امام حسین(ص) سوگوار و گریان بود، به‌جز بنی‌امیه و پیروانشان؛ به یک دلیل روشن: این‌که آنها دشمنان خدا و رسولش(ص) بودند. ابن‌زیاد (لعنت خدا بر او) خطاب به زینب(س) می‌گفت: «خداوند جان مرا از طاغوت تو و گناهکاران اهل‌بیتت شفا داد.»[205] و شادی و تسلی یافتن یزید (لعنت خدا بر او) از ماجرای شهادت امام حسین(ع) در این اشعار او واضح است:[206] هاشم با سلطنت بازی کرد / نه خبری آمد و نه وحیی نازل شد کاش پدرانم در بدر حضور داشتند / تا ناله‌های خزرج از تیرها را ببینند آنان شادمان و خوشحال می‌شدند / و می‌گفتند: ای یزید، دستت ناکام مباد از خندف نباشم، اگر از بنی‌احمد انتقام نگیرم / که در این صورت هیچ نکرده‌ام آنچه او با سر امام حسین(ع) انجام داد، جز از دشمن خدا و ملعون برنمی‌آید: «و سر حسین(ع) را در تشت پیش روی یزید (لعنت خدا بر او) گذاشتند، و او با عصا به دندان‌های پیشین آن سر ضربه می‌زد و می‌گفت: سرهای مردانی را شکافتیم که برتر از ما بودند/ ولی آنها ظلم‌پذیرتر و گمراه‌تر بودند.»[207] جنایت بنی‌امیه در حق امام حسین(ع)، بر رسول خدا(ص) مخفی نبود و نخستین کسی که برایش گریست او(ص) بود. در روایات فصل مقدمه[208] به این نکته اشاره شد، و به همین دلیل بنی‌امیه منفورترین زنده‌ها برای رسول خدا(ص) بودند: از ابوبرزه اسلمی نقل شده است که گفت: «بنی‌امیه منفورترین زنده‌ها برای رسول خدا(ص) بودند، و سپس بنی‌حنیفه و ثقيف قرار داشتند. این حدیث صحیح است، ولی آن دو، آن را روایت نکرده‌اند.»[209] چهارم: برخی از رؤیاهایی که مسلمانان در روز قتل امام حسین(ع) دیدند: رؤیای ام‌سلمه: از زرّ‌بن حبیش نقل شده است که گفت: «به خانۀ ام‌سلمه رفتم، درحالی‌که او گریه می‌کرد. گفتم: چرا گریه می‌کنی؟ گفت: رسول خدا(ص) را در خواب دیدم، و بر سر و ریشش اثر خاک بود. گفتم: ای رسول خدا، چرا خاک‌آلوده‌ای؟ فرمود: همین حالا شهادت حسین را شاهد بودم.»[210] رؤیای ابن‌عباس: ابن‌عباس گفت: «رسول خدا(ص) را در خواب نیم‌روز دیدم، که سر و صورتش آشفته و غبارآلود بود و با خود ظرفی پر از خون داشت که چیزی را در آن جمع می‌کرد یا در آن می‌ریخت. گفتم: ای رسول خدا، این چیست؟ فرمود: خون حسین و یارانش است که از آن روز تا کنون در پیِ آن هستم.» عمار گفت: «ما آن روز را به خاطر سپردیم و متوجه شدیم قتل حسین در همان روز رخ داده است.»[211]

-بردن سرها به کوفه

پس از شهادت امام حسین(ع)، سنان‌بن انس (لعنت خدا بر او) سر مبارک ایشان را حمل کرد. به او گفته شد: «تو خطرناک‌ترین شخصیت عرب را کشتی؛ کسی که آمده بود تا این‌ها را از سلطنتشان برکنار کند. نزد فرماندهانت برو و پاداش خود را طلب کن. اگر تمام خزانه‌هایشان را در برابر کشتن حسین(ع) به تو بدهند، بازهم کم است!» سپس او بر اسب خود سوار شد و در مقابل خیمۀ عمربن سعد ایستاد و فریاد زد: بار شترانم را از نقره و طلا پر کنید / زیرا من پادشاه بزرگی را کشتم بهترین مردم را از نظر مادر و پدر کشتم / و بهترین آنها را از نظر نسب و شرافت و نقل شده است که او سر مبارک را نزد عبیدالله برد و اشعار خود را تکرار کرد. «و عبیدالله او را به‌همراه سر، نزد یزیدبن معاویه فرستاد. سر او را پیشِ روی یزید گذاشتند، درحالی‌که ابوبرزه اسلمی نیز نزد او بود. یزید با عصا به دهان مبارک ضربه می‌زد و می‌گفت: سرهای مردانی را شکافتیم که برتر از ما بودند/ ولی آنها نافرمان‌تر و ستمگرتر بودند ابوبرزه به او گفت: عصایت را بردار؛ به خدا قسم، من دیده‌ام رسول خدا(ص) این دهان را می‌بوسید.»[212] طبق نقل برخی مورخان، عمربن سعد، سر مبارک امام(ع) را عصر روز عاشورا همراه با خولی‌بن یزید اصبحی و حمید‌بن مسلم ازدی به نزد عبیدالله‌بن زیاد فرستاد و دستور داد سرهای دیگر اعضای اهل‌بیت و یاران ایشان را نیز -‌ که هفتاد و دو سر بود[213]‌- با شمر‌بن ذی‌الجوشن، قیس‌بن اشعث، و عمرو‌بن حجاج (لعنت خدا بر آنان باد) حمل کنند. آنها سرها را به عبیدالله رساندند.[214] و عده‌ای معتقدند سایر سرها همراه با کاروان اسرا به کوفه برده شد.[215] به هر حال، مجموعه‌ای از قبایل برای بردن سرهای شهدا با یکدیگر رقابت کردند و هر قبیله تعدادی از سرها را حمل می‌کرد[216] و روشن است که هدف آنان چاپلوسی و تملق عبیدالله‌بن زیاد و یزید (خدا لعنتشان کند) و طمع رسیدن به پاداش آنان بود! چه دنیای پستی که فضیلت در آن کشته می‌شود و انسان‌های فرومایه برای دست آوردن رذیلت و ننگ و عار با یکدیگر رقابت می‌کنند؛ ننگی که در حمل سرهای شریف‌ترین انسان‌ها جلوه‌گر است.

-چه کسی حسین(ع) را به قتل رساند؟

«چه کسی حسین(ع) را به قتل رساند؟»، سؤالی است که برخی از متعصبان به بنی‌امیه با تلاش برای نسبت دادن این جنایت به مردم کوفه و تبرئۀ اهل شام به آن پاسخ داده‌اند؛ و عده‌ای پا را از این فراتر گذاشتند و حتی یزیدبن معاویه (لعنت خدا بر او) را نیز از این جنایت تبرئه کرده‌اند.[217] در مقابل، عده‌ای نیز تلاش کرده‌اند کوفیان را به‌طور کامل تبرئه کنند، حتی به بهای انکار حقایق ثابت‌شده و پاک کردن دامن آنها از هرگونه مشارکت در قتل امام حسین(ع)، و حتی از هرگونه کوتاهی؛ با این استدلال که امام حسین(ع) در روز عاشورا، خطاب به کسانی که با او جنگیدند آنان را «شیعیان آل‌ابو‌سفیان» نامید.[218] بدون تردید، این‌گونه افراط و تفریط‌ها، ویژگی هر دو طرف است. ما از جانب خود این مسئله را بررسی کرده و حقی را که باور داریم روشن کرده‌ایم.[219] در اینجا، این موضوع را از زاویۀ دیگری که متناسب با این مقام است و به اختصار بررسی می‌کنم؛ پس می‌گویم: اول: در جرایم قتل، تمام قوانین موجود به رابطۀ علیت به‌عنوان یکی از ارکان اساسی جرم‌انگاری مادی توجه دارند،[220] و علیت در اینجا به این معناست که فعلِ جنایت‌کار باید عامل گرفته شدن جان قربانی باشد؛ و در صورتی که عوامل متعددی در تحقق نتیجه نقش داشته باشند، حقوق‌دان‌ها با دقت بسیار به بررسی این رابطۀ علّی پرداخته و در برخی حالات، دایرﮤ علت را گسترش داده‌اند. به عبارت دیگر، قانون فقط به اسناد جرم‌انگاری مربوط به جنایت‌کار مستقیم بسنده نمی‌کند، بلکه آن را به تمام عواملی که به‌طور کلی در وقوع جرم دخالت داشته‌اند تسری می‌دهد. همچنین برای مسئلۀ تعدد عوامل، معیارهایی قانونی تعیین کرده‌اند که مشهورترین آنها معیار «موازنۀ اسباب » و معیار «سبب مناسب» است.[221] حال که این نکته روشن شد، اگر ما آن را بر جنایتی که علیه امام حسین(ع) و اهل‌بیت و یارانش در کربلا رخ داد تطبیق دهیم، بی‌شک عامل قتل امام حسین(ع)، همۀ کسانی بودند که در این جنایت نقش داشتند؛ ازجمله: یزیدبن معاویه (خدا لعنتش کند)، به‌عنوان حاکمی که دستور قتل را صادر کرد.[222] عبیدالله‌بن زیاد (خدا لعنتش کند)، به‌عنوان استانداری که دستور حاکم را اجرا کرد. عمربن سعد (لعنت خدا بر او) به‌عنوان فرماندﮤ نظامی مستقیم و مجری دستور استاندار.[223] سپاه اموی به‌همراه فرماندهان و جنگجویانش، به‌عنوان ابزار حکومت و نیروی ضربتی در دست فرماندهی ارتش. تردیدی نیست که اطاعت ابن‌زیاد از دستور یزید یا اطاعت ابن‌سعد از دستورات ابن‌زیاد یا اطاعت سپاه از دستورات ابن‌سعد در چهارچوب حکومتی و نظامیِ متعارف و شناخته‌شده در همۀ کشورهای قدیم و جدید قرار می‌گیرد، و حتی قانون تمام کشورها، تخلف از اجرای دستورات را جرم می‌داند و در مواردی حتی آن را خیانتی بزرگ تلقی کرده و مجازات آن را تا حد اعدام تعیین کرده است. بنابراین مشارکت یزید - چه برسد به ابن‌زیاد[224]‌- و در نظر گرفتن او به‌عنوان یکی از عوامل جنایت قتل، موضوعی حتمی و ثابت‌شده است، چه ما نظریۀ «سبب مناسب» را بپذیریم که تنها با عوامل متعارف سروکار دارد (و بدون شک، اطاعت فرماندهی سیاسی و نظامی از حاکم، یک علت متعارف است) و چه نظریۀ «تعادل اسباب» را بپذیریم که تمام عوامل -‌ چه متعارف و چه غیرمتعارف ‌- را به‌عنوان عوامل جرم در نظر می‌گیرد. دوم: شبیه این ایده را می‌توانیم در متون دینی نیز بیابیم. قرآن کریم در مسئلۀ قبض ارواح، عوامل متعددی را ذکر کرده است؛ گاهی آن را به خداوند نسبت می‌دهد، گاهی به ملک‌الموت و گاهی نیز به فرشتگان. پس نتیجه یکی است، اما عوامل متعدد هستند. خداوند متعال می‌فرماید: (اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنفُسَ حِينَ مَوْتِهَا)[225] (خداوند جان‌ها را هنگام مرگشان به تمامی می‌ستاند). (قُلْ يَتَوَفَّاكُم مَّلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إِلَىٰ رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ)[226] (بگو: فرشتۀ مرگ که بر شما گماشته شده است جانتان را می‌ستاند؛ سپس به‌سوی پروردگارتان بازگردانده می‌شوید). (وَلَوْ تَرَىٰ إِذْ يَتَوَفَّى الَّذِينَ كَفَرُوا الْمَلَائِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَأَدْبَارَهُمْ وَذُوقُوا عَذَابَ الْحَرِيقِ)[227] (و اگر ببینی هنگامی که فرشتگان جان آنانی را که کفر ورزیدند می‌ستانند، بر صورت‌ها و پشت‌هایشان می‌زنند [می‌گویند:] بچشید عذاب آتش را). به‌طور قطع، میان این آیات منافاتی وجود ندارد؛ زیرا منبع و مرجع همۀ آنها خداوند است. ملک‌الموت (عزرائیل) به فرمان خدا عمل می‌کند و فرشتگان نیز به دستور ملک‌الموت عمل می‌کنند. بنابراین ستانندﮤ حقیقی در تمامی این‌ها خداوند است. سید احمد الحسن می‌فرماید: «خداوند متعال جان‌ها را می‌گیرد؛ زیرا او خالق و حاکم بر تمام عوالم و زنده‌کننده و میراننده است. ملک‌الموت (عزرائیل) جان‌ها را می‌گیرد؛ زیرا فرماندﮤ فرشتگان مرگ است. فرشتگان نیز جان‌ها را می‌گیرند، زیرا مجریان دستور ملک‌الموت هستند که به فرمان خدا عمل می‌کند.»[228] همچنین می‌فرماید: «در هر صورت، چه فرشتگان جان‌ها را بگیرند و چه ملک‌الموت، ستانندﮤ حقیقی خداوند است.»[229] و از آنجا که ایدﮤ این مفهومی که قرآن کریم مطرح کرده است در موضوع مورد بحث ما نیز کاربرد دارد، می‌بینیم که روایات، گاهی قتل امام حسین(ع) را به یزید نسبت داده‌اند، گاهی به ابن‌سعد، گاهی به شمر‌بن ذی‌الجوشن، و گاهی به سپاه اموی یا برخی از افراد شرکت‌کننده در آن؛ و - همان‌گونه که توضیح داده شد‌ - همۀ این نسبت‌دادن‌ها درست هستند. سوم: دربارﮤ مشارکت لشکر اموی در این جنایت، پیش‌تر دانستیم سپاهی از اقلیتی کوفی و اکثریتی غیرکوفی (بیشتر از اهل شام) تشکیل شده بود؛ و رفتار بیشتر شامیان به‌وضوح براساس دشمنی با آل‌محمد(ع) بنا شده بود، و به همین دلیل آنها روز عاشورا را فرصتی برای ریشه‌کن کردن آلِ رسول خدا(ص) می‌دانستند؛ و ازاین‌رو وقایع مرتبط با خیمه‌گاه امام حسین(ع) بسیار وحشیانه بود؛ زیرا بیشتر افرادی که در آن وقایع شرکت داشتند، اهل شام بودند؛ و از آنجا که اکثریت سپاه از شامیان بودند و به آلِ ابو‌سفیان تمایل داشتند، امام حسین(ع) در روز عاشورا آنها را «شیعیان آلِ ابو‌سفیان » خطاب کرد.[230] اما دربارﮤ اقلیت کوفی در سپاه، این‌ها شامل افرادی طمع‌کار و هواپرست از میان فرصت‌طلبان و مزدوران و فاسقانی بودند که چاپلوسی حکومت ستمکار را می‌کردند. تمام فرماندهان سپاه کوفیان نیز به تمامی این رذیلت‌ها آراسته بودند، ازجمله: عمربن سعد، شمر‌بن ذی‌الجوشن، عمرو‌بن حجاج، شبث‌بن ربعی، حجار‌بن ابجر، سنان‌بن انس، خولی‌بن یزید، قیس‌بن اشعث، حرملة‌بن کاهل، حکیم‌بن طفیل و بسیاری دیگر. به‌علاوه، این رذیلت‌ها یا بخشی از آنها، ویژگی تمامی جنگجویانی بود که به‌طور فعال در جنگ با امام حسین(ع) شرکت داشتند. برخی از فرماندهان یا جنگجویان نیز علاوه‌بر این رذائل، به ویژگی تمایل به بنی‌امیه نیز آراسته بودند، مثل عمربن سعد و قیس‌بن اشعث. عدﮤ دیگری از آنان، افرادی بودند که به اجبار و از روی ترس از حکومت برای جنگ با امام حسین(ع) آمده بودند، که - ‌‌همان‌گونه که پیش‌تر دانستیم‌ - تعداد کمی از آنها به اردوگاه امام حسین(ع) متمایل شدند و به ایشان پیوستند، اما اغلب این افراد که با کراهت در لشکر شرکت کرده بودند، در سپاه اموی باقی ماندند، و این‌ها - ‌به هر حال ‌- جزو افرادی بودند که شمار جمعیت مقابله‌کننده با امام حسین(ع) را افزایش دادند، حتی اگر بسیاری از آنها به عقب سپاه بازگشته و به‌طور مستقیم در جنگ و پیکار با آن حضرت(ع) شرکت نکرده باشند. به این ترتیب، می‌بینیم که بیشتر افرادی که در جنگ با امام حسین(ع) و قتل ایشان به‌طور مستقیم شرکت داشتند از مردم شام و نیز برخی از کوفیانِ شناخته‌شده بودند؛ و این کوفیان، یا از وفاداران به بنی‌امیه بودند، یا از میان فاسقان و مزدورانی بودند که به‌دلیل طمع‌ورزی و هواپرستی و گمراهی، تملق حکومت را می‌گفتند. البته در میان آنها عده‌ای بودند که به‌ظاهر از محبان آل‌محمد(ع) محسوب می‌شدند، اما این افراد ـ‌همان‌طور که گفتم‌ـ به اجبار آمده بودند و بسیاری از آنها راضی به قتل امام حسین(ع) نبودند و شاید تصور نمی‌کردند کار به قتل ایشان بینجامد، اما پاک کردن دامن این افراد از جنایت صحیح نیست، و فرقی نمی‌کند به‌طور فعال در جنگ شرکت کرده و در برابر امام حسین(ع) شمشیر کشیده باشند، یا نه؛ زیرا در هر حال آنها با افزایش سیاهی سپاهِ مقابله‌کننده با امام حسین(ع) در این جنایت سهیم بوده‌اند.

-(2) کاروان آلِ رسول خدا(ص) در کوفه

زمان: 11 محرم 61 هـ پس از شهادت امام حسین(ع) و خالی شدن کاروان مقدس ایشان از مردها - ‌به‌جز امام علی‌بن حسین(ع) که بیمار بود -، بانو زینب(س) رهبری کاروان را بر عهده گرفت و سه هدف را نصب‌العین خود قرار داد: محافظت از جان امام علی‌بن حسین(ع)؛ گرد هم نگه داشتن زنان و کودکان کاروان حسینی و محافظت از آنان؛ آغاز تبلیغ هدف قیام حسینی و افشای جنایت امویان، لعنت خدا بر آنان باد. حفظ جان امام علی‌بن حسین(ع) ازجمله مهم‌ترین وظایف محول شده به بانو زینب(س) بود؛ زیرا این موضوع به مسئلۀ استمرار امامت و بقای حاکمیت الهی -‌ که پایه و اساس دین الهی است - مربوط می‌شود، و قرآن محکم و سنت نبوی[231] تأکید کرده‌اند که زمین هرگز از هدایتگر و حجت الهی خالی نمی‌ماند؛ حجتی که خداوند به‌وسیلۀ او حجت را بر خلقش تمام می‌کند و با وجود او هیچ‌کس در برابر خداوند عذر و حجتی نخواهد داشت؛ خداوند متعال بسی برتر و بالاتر از چنین نسبت‌هایی است. مشیت الهی اقتضا کرده است حفظ هدایتگر و حجت الهی در این دنیا با اسباب طبیعی انجام شود و این نکته‌ای است که دشواری و سنگینی وظیفۀ حضرت زینب(س) را نشان می‌دهد؛ اما ایشان(س) ـ‌با توفیق الهی‌ـ وظیفۀ خود را به‌طور کامل انجام داد و امام علی‌بن حسین(ع) به‌سلامت به شهر رسول خدا(ص) رسید، و خداوند ایشان(ع) را از کشته‌شدن نجات داد؛ و این یعنی - ‌بی‌هیچ شک‌وتردید - مسیر دین الهی، پس از امام حسین(ع)، مدیون موضع‌گیری‌ها و فداکاری‌های این بانوی بزرگوار است.

-مسیر کاروان به کوفه

ابن‌سعد (لعنت خدا بر او) باقی‌ماندﮤ روز عاشورا را در کربلا گذراند و در روز یازدهم دستور داد کشته‌های لشکرش را تجهیز و دفن کنند، اما بدن سبط رسول خدا(ص) و ریحانۀ او و اجساد اهل‌بیت و یارانش بدون سر و غسل و کفن روی خاک‌های گرم کربلا رها شدند؛ بدن‌هایی که باد و شن بر آنها می‌وزید، و حرارت سوزان آفتاب آنها را می‌گداخت! هنگام ظهر روز یازدهم محرم سال 61 هجری، این ملعون به منادی خود دستور داد که ندا دهد از کربلا به‌طرف کوفه حرکت کنند. «حرمت‌های رسول خدا را از کربلا به‌سان اسیران راندند.»[232] «و خانواده‌اش را اسیر کردند»،[233] یعنی خانوادﮤ امام حسین(ع) را. «و آنان را همچون اسیران روم راندند.»[234] «و خانواده‌ات را همچون بردگان به اسارت بردند؛ آنان را به زنجیر کشیدند و بر پشت شتران با جهاز سخت و خشن سوار کردند. حرارت آفتاب بر چهره‌هایشان می‌تابید، و در بیابان‌ها و صحراها به اسیری برده می‌شدند، درحالی‌که دست‌هایشان به گردن‌هایشان بسته شده بود.»[235] اما برخی از مورخان، ‌به دلایل روشن‌، نقل کرده‌اند که ابن‌سعد خانوادﮤ امام حسین(ع) را در هودج‌های پوشیده سوار کرد یا از آنان محافظت و مراقبت می‌کرد.[236]

-عبور کاروان از زمین آوردگاه

ابن‌سعد (لعنت خدا بر او) به کاروان اجازه داد از میدان نبرد عبور کنند و شهدا را ببینند و با آنان وداع کنند. ابن‌طاووس از برخی راویان نقل کرده است: «به خدا سوگند، هرگز فراموش نمی‌کنم زینب دختر علی(ع) را درحالی‌که برای حسین ندبه می‌کرد و با صدایی اندوهگین و دلی شکسته فریاد می‌زد: "وا محمدا، فرشتگان آسمان بر تو درود فرستند. این حسین است که در میان خون غلتیده و اعضای بدنش قطعه‌قطعه شده است و دخترانت به اسیری رفته‌اند. به خدا شکایت می‌برم و به محمد مصطفی و به علی مرتضی و به حمزﮤ سیدالشهدا. وا محمدا، این حسین است که در بیابان افتاده و باد صبا بر او می‌وزد، کشته‌شده به‌دست فرزندان زنان زناکار. وای بر این مصیبت، وای بر این اندوه، امروز جدم رسول خدا از دنیا رفته است. ای یاران محمد، اینان فرزندان مصطفی هستند که همچون اسیران رانده می‌شوند." و در برخی روایات آمده است: "یا محمدا، دخترانت اسیرند و ذریه‌ات به قتل رسیده‌اند و باد صبا بر آنان می‌وزد، و این حسین است که سرش از قفا بریده شده و عمامه و ردا از او ربوده شده است. پدرم فدای کسی که در روز دوشنبه لشکرش غارت شد، پدرم فدای کسی که خیمه‌اش پاره‌پاره شد، پدرم فدای کسی که نه غایب است که امید بازگشتش باشد و نه مجروحی است که به درمانش پرداخته شود. پدرم فدای کسی که تا واپسین لحظه غمگین بود، پدرم فدای کسی که تشنه‌کام از دنیا رفت، پدرم فدای کسی که محاسنش آغشته به خون شد، پدرم فدای کسی که جدش پیامبر خدای آسمان‌ها بود، پدرم فدای کسی که سبط پیامبر هدایت بود ..." راوی می‌گوید: به خدا سوگند، این سخنان، هر دوست و دشمنی را به گریه انداخت. سپس سکینه خود را بر بدن حسین(ع) انداخت، و گروهی از اعراب آمدند و او را از بدن پدرش جدا کردند.»[237] مسئلۀ عبور کاروان از میدان نبرد و دیدار با حسین(ع) و دیگر شهدا، و همچنین سخنان حضرت زینب(س) که در بالا آمد، از سوی بسیاری از مورخان نقل شده است.[238]

-زینب(س) برادرزاده‌اش سجاد(ع) را با حدیث ام‌ایمن تسلی می‌دهد

«از قدامة‌بن زائده، از پدرش نقل شده است که گفت: امام علی‌بن حسین(ع) فرمود: «به من خبر رسیده است، ای زائده، که تو گاهی به زیارت قبر اباعبدالله(ع) می‌روی؟» گفتم: «آری، چنین است که به شما رسیده است.» امام فرمود: «چرا چنین می‌کنی، درحالی‌که تو نزد حاکم خود جایگاهی داری که نمی‌تواند محبت ما و برتری ما و ذکر فضائل ما و حقوقی از ما را که این امت بر عهده دارد، تحمل کند؟» گفتم: «به خدا سوگند، من این کار را فقط برای خدا و رسولش انجام می‌دهم و به خشم کسانی که خشمگین می‌شوند اهمیت نمی‌دهم، و هیچ دشواری و ناملایمتی که به‌خاطر این کار به من برسد، در نظرم بزرگ نمی‌آید.» امام فرمود: «به خدا سوگند، همین‌گونه است»؛ و این را سه بار فرمود و من نیز سه بار تکرار کردم. سپس امام فرمود: «بشارت باد، بشارت باد، بشارت باد. پس تو را به خبری که در نزد من از گنجینه‌های مخفی است، آگاه می‌کنم. هنگامی که آنچه در طف بر ما گذشت رخ داد و پدرم(ع) و افرادی که با او بودند ـ‌از فرزندان و برادران و سایر اهل‌بیتش‌ـ کشته شدند، و حرم و زنانش بر شتران با جهاز سخت و خشن سوار شدند و ما را به کوفه بردند، من به کشته‌شدگان نگاه می‌کردم که هنوز دفن نشده بودند؛ و این در نظر من سنگین آمد و به‌شدت اندوهگین شدم، به‌گونه‌ای که نزدیک بود جان از بدنم به‌ در شود. عمّه‌ام زینب ـ‌دختر بزرگوار علی‌ـ این حالت من را دید و گفت: "ای باقی‌ماندﮤ جدم و پدر و برادرانم، چرا این‌گونه بی‌تابی می‌کنی؟" گفتم: "چگونه بی‌تاب و پریشان نباشم، درحالی‌که سرورم، برادرانم، عموهایم، پسرعموهایم، و اهل‌بیتم را در خون خود آغشته و بدون کفن و دفن‌نشده می‌بینم، و هیچ‌کس به آنان شفقتی نمی‌کند یا به آنان نزدیک نمی‌شود، گویی خاندانی از دیلم یا خزر هستند." عمّه‌ام گفت: "از آنچه می‌بینی بی‌تابی نکن. به خدا قسم این عهدی از رسول خدا(ص) به جد و پدر و عمویت بوده است؛ و خداوند از مردمی از این امت ـ‌که فرعونیان این زمین آنان را نمی‌شناسند، اما در میان اهل آسمان‌ها شناخته‌شده‌اند‌ـ پیمان گرفته است؛ آنان این اعضای پراکنده را جمع‌آوری و دفن خواهند کرد، و این بدن‌های خون‌آلود را به خاک خواهند سپرد، و برای قبر پدرت سیدالشهدا(ع)، نشانی نصب خواهند کرد که اثرش از بین نمی‌رود و با گذر شب‌ها و روزها نشانه‌اش محو نمی‌شود. پیشوایان کفر و پیروان گمراهی در محو و نابودی آن تلاش خواهند کرد، اما جز این نخواهد بود که اثرش آشکارتر و امرش بلندمرتبه‌تر خواهد شد." گفتم: "این عهد و این خبر چیست؟" عمّه‌ام گفت: "ام‌ایمن برای من نقل کرده است که رسول خدا(ص) روزی به خانۀ فاطمه(س) آمد. فاطمه برای او غذایی آماده کرد و علی(ع) طبقی از خرما آورد. ام‌ایمن گفت: "من نیز ظرفی از شیر و کره آوردم. رسول خدا(ص) و علی و فاطمه و حسن و حسین(ع) از آن غذا خوردند، و از آن شیر نوشیدند. سپس رسول خدا(ص) دست‌های خود را شست درحالی‌که علی(ع) برایش آب می‌ریخت. پس از آن‌که رسول خدا(ص) دست‌های خود را شست، صورتش را مسح کرد و سپس به علی و فاطمه و حسن و حسین(ع) نگاهی کرد، به‌طوری که شادی در چهره‌اش نمایان بود. سپس چشم‌هایش را به آسمان دوخت و مدتی طولانی به آن نگاه کرد. آنگاه روی خود را به‌سوی قبله کرد، دست‌هایش را گشود و دعا کرد، سپس به سجده رفت و درحالی‌که گریه می‌کرد، سجده‌اش را طولانی کرد. صدای گریه‌اش بلند شد و اشک‌هایش جاری گشت. پس از آن، سرش را بلند کرد و نگاهش را به زمین دوخت ضمن این‌که اشک‌هایش همچون باران بر زمین می‌چکید. این حالت رسول خدا(ص)، موجب اندوه فاطمه و علی و حسن و حسین(ع) شد و همۀ آنان با او اندوهگین شدند. ما جرئت نمی‌کردیم از او چیزی بپرسیم تا این‌که این حالت طولانی شد. آنگاه علی(ع) و فاطمه(س) به ایشان گفتند: «ای رسول خدا، چرا گریه می‌کنی؟ خداوند چشمانت را گریان نکند. حالِ تو قلب‌های ما را جریحه‌دار کرده است.» رسول خدا(ص) فرمود: «ای برادر، من از دیدن شما شادمان شدم، مسرّتی که هیچ‌گاه مانند آن را تجربه نکرده‌ام. به شما نگاه کردم و خدا را برای نعمتی که به من دربارﮤ شما عطا کرده است ستودم. در همین حال، جبرئیل بر من نازل شد و گفت: "ای محمد، خداوند متعال به آنچه در دل داری آگاه است و شادی تو را بابت برادرت و دخترت و دو نوه‌ات می‌داند. او نعمت خود را بر تو کامل کرده و این عطا را به تو ارزانی داشته که آنان و فرزندان و دوستداران و شیعیانشان همراه تو در بهشت باشند، و هیچ‌گونه جدایی میان تو و آنان نخواهد بود. آنان همانند تو از محبت برخوردار خواهند بود و همانند تو عطا دریافت خواهند کرد، تا این‌که تو راضی شوی، و حتی بالاتر از رضایت تو. این در حالی است که بلایا و مصیبت‌های فراوانی در دنیا به آنان خواهد رسید، رنج‌هایی از افرادی که ادعای پیروی از آیین تو را دارند، اما از خدا و از تو بیزارند. آنان این امت را در تنگنا قرار می‌دهند و با کشتار و پراکندگی، قبرهایشان را دور از یکدیگر خواهند ساخت. اما این برای آنان و برای تو خیر است. خدا را برای این خیر ستایش کن و به قضای او راضی باش." سپس جبرئیل گفت: «ای محمد، برادرت [علی] پس از تو تحت فشار قرار خواهد گرفت، توسط امت تو مغلوب می‌شود و از سوی دشمنانت رنج خواهد دید و سرانجام پس از تو به قتل خواهد رسید. او را بدترین مخلوق و شقی‌ترین انسان‌ها خواهد کشت. این، در سرزمینی رخ می‌دهد که محل هجرت او و محل اجتماع شیعیان او و فرزندانش است. در آنجا بلاهای بسیاری بر آنان وارد خواهد شد و مصیبت‌هایشان بزرگ خواهد بود. این سبط تو ـ‌و با دستش به حسین(ع) اشاره کرد‌ـ نیز کشته خواهد شد، به‌همراه گروهی از فرزندان تو و اهل‌بیت تو و برگزیدگان امت تو، در کنار فرات، در زمینی که به کربلا معروف است. این نام به‌سبب مصیبت‌ها و بلاهایی که به دشمنان تو و دشمنان فرزندانت وارد می‌شود شناخته شده است. این زمین از پاک‌ترین و مقدس‌ترین نقاط روی زمین است و از بطحای بهشت به شمار می‌رود.» جبرئیل ادامه داد: «در روزی که نوه‌ات و اهل‌بیت او کشته شوند و لشکرهای کفر و لعنت آنان را محاصره می‌کنند، زمین از اطراف خود خواهد لرزید، کوه‌ها به‌شدت متزلزل خواهند شد، دریاها با امواج خود به تلاطم در خواهند آمد و آسمان‌ها با اهل خود به خروش خواهند افتاد. این‌همه در خشم برای تو، ای محمد، و برای فرزندان توست و به‌جهت عظمت مصیبتی است که به‌سبب هتک حرمت تو و خاندان تو به آنان رسیده است. هر چیزی در آن روز از خداوند اجازه خواهد خواست تا به یاری اهل‌بیت مظلوم و مستضعف تو ـ‌که پس از تو حجت خدا بر خلقش هستند‌ـ برخیزد. خداوند به آسمان‌ها، زمین، کوه‌ها، دریاها و اهل آنها وحی می‌کند: "من خدای پادشاه و توانمند هستم که هیچ گریزنده‌ای از دستم نخواهد گریخت و هیچ مقاومی بر من غالب نخواهد شد. من توانایی انتقام‌گیری دارم. به عزت و جلالم سوگند، کسی را که رسول و برگزیده‌ام را کشته، حرمت او را هتک کرده، خاندانش را کشته و پیمان او را نقض کرده و به اهل‌بیتش ستم کرده است، به عذابی دچار خواهم کرد که هیچ‌کس از جهانیان را چنان عذاب نکرده باشم. در آن هنگام، تمام موجودات در آسمان‌ها و زمین ندا سر می‌دهند و آنانی را که بر خاندان تو ستم کردند و حرمت تو را زیر پا گذاشتند لعنت می‌کنند. هنگامی که آن گروه ستمگر به قتلگاه خود می‌رسند، خداوند متعال خودش جان‌هایشان را می‌گیرد. سپس فرشتگانی از آسمان هفتم به زمین فرود می‌آیند، درحالی‌که با خود ظرف‌هایی از یاقوت و زمرد، پر از آب حیات، لباس‌هایی از لباس‌های بهشتی و عطرهایی از عطرهای بهشتی می‌آورند. آنان بدن‌های مطهر را با آن آب شست‌وشو داده، لباس بهشتی بر آنان می‌پوشانند، با آن عطر بهشتی حنوط می‌کنند، و فرشتگان صف‌به‌صف بر آنان نماز می‌گزارند. سپس، خداوند گروهی از امت تو را برمی‌انگیزد که کافران آنان را نمی‌شناسند و در آن خون‌ها به‌هیچ‌وجه ـ‌نه با گفتار، نه با عمل و نه با نیت‌ـ شریک نبوده‌اند. آنان بدن‌های مطهر را به خاک می‌سپارند و نشانی برای قبر سیدالشهدا(ع) در آن سرزمین نصب می‌کنند. این نشان برای اهل حق، علامت و برای مؤمنان وسیله‌ای برای رسیدن به پیروزی خواهد بود. پیرامون آن قبر، در هر روز و شب، صد هزار فرشته از هر آسمان حضور دارند. آنان بر قبر نماز می‌گزارند، خدا را در آنجا تسبیح می‌گویند و برای زائران آن قبر استغفار می‌کنند. فرشتگان نام کسانی را که از امت تو برای تقرب به خدا و تو به زیارت می‌آیند، همراه با نام پدران، عشیره‌ها و شهرهایشان می‌نویسند. در چهرﮤ آنان نشان نوری از عرش خداوند می‌گذارند که بر آن نوشته شده است: «این، زائر قبر بهترین شهیدان و فرزند بهترین پیامبران است.» روز قیامت، این نشان در چهرﮤ آنان می‌درخشد و نوری از آن ساطع می‌شود که چشم‌ها را خیره می‌کند. این نور، آنان را معرفی می‌کند و آنها با آن شناخته می‌شوند. گویی تو، ای محمد، در میان من و میکائیل هستی، و علی(ع) پیشاپیش ما قرار دارد و همراه ما فرشتگانی هستند که قابل شماره نیستند. ما با این نشان، آنان را از میان خلق جدا می‌کنیم و خداوند آنان را از هول و شدت آن روز نجات می‌دهد. این حکم خدا و عطای اوست به کسی که قبر تو، ای محمد، یا قبر برادرت یا قبر دو نوه‌ات را زیارت کند، به‌شرطی که این کار را برای خدا انجام دهد. اما گروهی از مردم ـ‌که لعنت و خشم الهی بر آنان واجب شده است‌ـ تلاش خواهند کرد اثر آن قبر را از بین ببرند و نشانه‌اش را محو کنند. اما خداوند متعال هرگز چنین امکانی به آنان نخواهد داد.» سپس رسول خدا(ص) فرمود: «این خبری است که مرا به گریه و اندوه واداشت.» زینب گفت: «هنگامی که ابن‌ملجم (خدا لعنتش کند) پدرم(ع) را ضربت زد و اثر مرگ را در او دیدم، به او گفتم: "ای پدر، ام‌ایمن چنین‌وچنان به من گفته است و دوست دارم آن را از زبان شما بشنوم." علی(ع) فرمود: «ای دخترم، این حدیث همان‌گونه است که ام‌ایمن به تو گفته است. گویی تو و دختران خانواده‌ات در این شهر به اسارت برده می‌شوید، درحالی‌که خوار و سرکوب‌شده هستید، و از این‌که مردم شما را بربایند در هراسی. پس صبوری کن. به پروردگاری که دانه را شکافت و انسان را آفرید قسم، که خداوند در آن روز بر روی زمین هیچ اولیایی جز شما و دوستداران و شیعیان شما ندارد.» رسول خدا(ص) هنگامی که این خبر را به ما داد، فرمود: «در آن روز، ابلیس از شادی پرواز می‌کند و با شیاطین و عفریت‌های خود در سراسر زمین می‌گردد و می‌گوید: "ای گروه شیاطین، ما از فرزندان آدم به هدف خود رسیدیم و در هلاکت آنان به نهایت رسیدیم. آنان را به بدی رساندیم، مگر کسانی که به این خاندان چنگ زدند. پس تمام تلاش خود را صرف شک انداختن در [دل] مردم نسبت به آنان، دشمنی با آنان، و تحریک مردم علیه آنان و دوستدارانشان کنید، تا گمراهی و کفر در میان خلق مستحکم شود و هیچ‌کس از آنان نجات نیابد.» خداوند در این باره می‌فرماید: (وَلَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ) (و ابلیس گمان خود را بر آنان راست یافت)؛ و او دروغ‌گوست، اما حقیقت این است که هیچ عمل صالحی با وجود دشمنی با شما سودی نمی‌بخشد و هیچ گناهی جز گناهان کبیره، با محبت و ولایت شما ضرر نمی‌رساند.» زائده گفت: امام علی‌بن حسین(ع) پس از بیان این حدیث به من فرمود: «این حدیث را نزد خود نگاه دار؛ اگر برای یافتن آن یک سال سفر کنی، کم است.»[239]

-ورود کاروان به کوفه

در شرایطی که دشمنیِ ظالم و بیدادگر و پُر از کینه نسبت به خاندان رسول خدا(ص) ـ‌ همچون حالتِ امویانِ پلید ـ وجود داشته باشد، طبیعی است که ابن‌سعد ـ و پیش از او ابن‌زیاد ـ زمانِ مناسبی را برای ورودِ سپاهی که اسرای خاندانِ رسول خدا(ص) را همراه داشت، انتخاب کنند؛ و بی‌تردید روزِ روشن، بهترین زمان برای نمایشِ شادی و پیروزیِ (ظاهری) بود که سینۀ این دو جنایت‌کار را پُر کرده بود. از آنجا که ابن‌سعد (لعنت خدا بر او) ظهرِ روز یازدهمِ محرم از کربلا حرکت کرد، ـ به‌احتمال زیاد ـ ورودِ کاروان به کوفه در روز دوازدهم محرم سال ۶۱ هجری رخ داده است. ابن‌زیاد (لعنت خدا بر او) برای پیشگیری از هرگونه واکنش احتمالی، اقداماتی احتیاطی انجام داد.[240] او دستور داد نیروهای نظامی‌ را در خیابان‌ها و ورودی‌های کوفه مستقر کنند. همچنین فرمان داد سرهای شهدا در میان هودج‌ها و در مقابل زنان قرار داده شوند. علاوه‌بر این، دستور داد کاروان اسرا را از میان خیابان‌ها و بازارهای کوفه عبور دهند تا به آزار خاندان رسول(ص) بیفزاید و مردم را نیز با ایجاد رعب و وحشت بترساند؛ به همان صورتی که تمام ستمگران و ظالمان چنین می‌کنند. دربارﮤ سر مبارک امام حسین(ع)، ابن‌زیاد (خدا لعنتش کند) دستور داد آن را بر نیزه‌ای بلند قرار دهند و در کوچه‌ها و قبیله‌های کوفه بگردانند.[241] اما مردم کوفه واکنش‌های متفاوتی نشان دادند؛ برخی از آنان در خفا گریه می‌کردند، که این نشان‌دهندﮤ موقعیت دوستدارانی بود که حسین(ع) را تنها گذاشته بودند؛ برخی دیگر آشکارا شادمانی می‌کردند و این وضعیت دشمنان کینه‌توز بود. گروهی نیز بی‌تفاوت بودند و تنها از روی کنجکاوی به تماشای این واقعه آمدند، درست مثل افرادی که با جمعیتی همراه می‌شوند تا فقط از آنچه رخ می‌دهد آگاه شوند. آنها به‌سوی مسیری که کاروان از آن عبور می‌کرد هجوم آوردند تا چهره‌های اسیرانی را که بر پشت شترها سوار شده و از شدت خستگی و گریه به ستوه آمده بودند و غم و اندوه بر آنان سایه افکنده بود، مشاهده کنند. این اسیران برای فقدان سرور جوانان اهل بهشت و خاندان و یاران او، غرق در حزن و اندوه بودند. از حذلم‌بن بشیر[242] نقل شده است که گفت: «در محرم سال 61 هجری، هنگامی که علی‌بن حسین(ع) به‌همراه زنان از کربلا بازمی‌گشتند و سربازان گرداگردشان حلقه زده بودند، به کوفه وارد شدم. مردم برای دیدن آنها بیرون آمده بودند. هنگامی که آنان را سوار بر شتران بدون پوشش به‌سوی‌شان آوردند، زنان کوفه گریه می‌کردند و ندبه سر می‌دادند. در این حال، از علی‌بن حسین(ع) ـ‌که صدایش ضعیف شده بود و بیماری او را فراگرفته بود و درحالی‌که گردنش در غل‌وزنجیر و دست‌هایش به گردنش بسته شده بود‌ـ شنیدم که با آهستگی فرمود: "ببینید، این زنان گریه می‌کنند، پس چه کسی ما را کشت؟"»[243] این سخن امام علی‌بن حسین(ع): «ببینید، این زنان گریه می‌کنند، پس چه کسی ما را کشت؟» نشان می‌دهد که بسیاری از مردم کوفه در قتل امام حسین(ع) شریک بودند؛ حال یا با مشارکت مستقیم در جنگ علیه ایشان، یا با افزایش جمعیت سپاه اموی. از متون و روایاتِ تاریخی به‌روشنی پیداست که امویان (لعنت خدا بر آنان) در آزار خاندان امام حسین(ع) زیاده‌روی کردند؛ به‌گونه‌ای که شنیدن این وقایع، دل هر شنونده‌ای را به درد می‌آورد، چه برسد به کسانی که خودشان آن را تجربه کردند؛[244] ازجملۀ این آزارها: عرب‌ها معمولاً هنگام سفر نوعی زیرانداز یا جهاز بر پشت شترها قرار می‌دادند، اما خاندان امام حسین(ع) را بدون این پوشش بر شترها سوار کردند. آنان را درحالی‌که از سوی سربازان سپاه اموی محاصره شده بودند، از خیابان‌ها و بازارهای کوفه عبور دادند و در همان حین مردم به تماشا ایستاده بودند. دست‌های امام علی‌بن حسین(ع) را بستند و ـ ‌با وجود این‌که بیمار بود ‌ـ غل‌وزنجیر بر گردنش انداختند. سر مبارک امام حسین(ع) را در کوچه‌ها و قبیله‌های کوفه گرداندند، ضمن این‌که سرهای یارانش (از اهل‌بیت و اصحابش) پیشاپیش کاروان زینبی حمل می‌شد. «... و سر تو بر نیزه‌ها بالا رفت و خانواده‌ات همچون بردگان به اسارت برده شدند. آنان را با زنجیرها بستند و بر پشت شتران با جهاز سخت و خشن سوار کردند. حرارت آفتاب سوزان بر چهره‌هایشان می‌تابید و در بیابان‌ها و دشت‌ها رانده می‌شدند. دستانشان به گردن‌هایشان زنجیر شده بود و آنان را در بازارها می‌گرداندند.»[245] روایت شده است: یکی از زنان کوفه از بالای پشت‌بام خانه‌اش، به کاروان نگاه کرد و پرسید: «شما اسیران از کدام خاندان هستید؟» آنان پاسخ دادند: «ما اسیران خاندان محمد(ص) هستیم!» آن زن از پشت‌بام پایین آمد و برای آنان پارچه و لباس و روسری جمع کرد و به آنان داد تا خودشان را بپوشانند.[246] حقیقتاً بنده از این همه قساوت و سنگ‌دلی در انتقام‌جویی از خاندان رسول خدا(ص) و فقدان کامل شفقت در رفتار با آنان، از سوی این دیوصفتان، شگفت‌زده شده‌ام! کاش آنان با اهل‌بیت همان‌گونه رفتار می‌کردند که رسول خدا(ص) با اسیران بدر رفتار کرده بود، با وجود این‌که آن‌ها به خدا و رسولش کافر بودند و برای کشتن رسول خدا و نابودی دین و رسالتش آمده بودند؛[247] در صورتی که خاندان امام حسین(ع) نه به خدا کفر ورزیده بودند و نه به رسولش، حال دیدگاه کسی که خود را مسلمان می‌پندارد دربارﮤ آنان هرچه باشد! مگر این‌که آنچه بر آنان گذشت، توسط کسانی انجام شده باشد که حتی چشم‌برهم‌زدنی به خدا و رسولش ایمان نیاورده بودند؛ بلکه می‌خواستند از محمد(ص) ـ‌به‌سبب درهم‌شکستن غرور قریش، به خاک مالیدن بینی سرکشان قریش، و کشتن برخی از مستکبران و جبارانش در جنگ‌های دفاعی که به او تحمیل کردند‌ـ انتقام بگیرند؛ و کربلا فرصتی برای این انتقام بود.[248] این یگانه تفسیر منطقی است که می‌تواند رفتار امویان را با امام حسین(ع) و اهل‌بیت و خانواده‌اش توضیح دهد؛ و حقیقتاً بنده نمی‌دانم چگونه یک مسلمان می‌تواند این افراد (امویان و پیروانشان) را مسلمان بنامد یا اساساً به اسلام آنان اعتقاد داشته باشد، چه رسد به این‌که از آنان به نیکی یاد کند، برایشان طلب رحمت کند، یا اعمال زشت آنان را توجیه کند و ـ‌همچون وهابی‌های ناصبی‌ـ از آنان دفاع کند! همچنین نمی‌دانم امویانی که چنین جنایاتی را در حق خاندان رسول اسلام(ص) و فرزندانش (پسران و دخترانش) مرتکب شدند، به کدام اسلام ایمان داشتند؟! سهل‌بن حبیب شهرزوری گفته است: «در همان سال، برای حج خانۀ خدا حرکت کردم و وارد کوفه شدم. دیدم بازارها تعطیل و دکان‌ها بسته است و مردم دسته‌دسته اجتماع کرده‌اند. برخی در خفا گریه می‌کردند و برخی دیگر آشکارا می‌خندیدند. به یکی از پیرمردان نزدیک شدم و پرسیدم: "ای شیخ، چه بر شما نازل شده است؟ شما را در دسته‌های مختلف می‌بینم. آیا عیدی دارید که من از آن بی‌خبرم؟" او دستم را گرفت و مرا از جمعیت دور کرد و گفت: "ای آقا، ما عیدی نداریم." سپس با سوز و گداز ناله‌ای کرد. گفتم: "خدا تو را رحمت کند، به من بگو چه شده است؟" گفت: "به‌خاطر دو سپاه است؛ یکی پیروز و دیگری شکست‌خورده و مقهور." گفتم: "این دو سپاه متعلق به چه کسانی هستند؟" گفت: "سپاه ابن‌زیاد که پیروز و فاتح شد و سپاه حسین‌بن علی( که شکست‌خورده و درهم‌کوبیده شد." سپس گفت: "وای بر ما از این‌که سر حسین وارد این شهر شود." هنوز سخنش تمام نشده بود که صدای شیپورها را شنیدم و پرچم‌ها به اهتزاز درآمدند. سپاه وارد شد و به کوفه رسید ... سهل‌بن حبیب گفت: سپاه برای مدتی در برابر خانۀ بنی‌خزیمه توقف کرد. سر حسین(ع) بر نیزه‌ای بلند بود و سورﮤ کهف را تلاوت کرد. هنگامی که به این آیه رسید: (أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَالرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَبًا) (آیا پنداشته‌ای اصحاب کهف و رقیم از نشانه‌های شگفت‌انگیز ما بودند؟)، سهل گفت: "به خدا سوگند، این قرائت عجیب‌ترین چیزها بود" ... پس از آن‌که سر را بلند کردند و ساکت شد، عبیدالله‌بن زیاد به مجلس خود بازگشت و سر را خواست. سر حسین(ع) را در تشتی از طلا در حضورش قرار دادند و او با چوبی که در دست داشت به دندان‌های پیشینش ضربه می‌زد و می‌گفت: "ای اباعبدالله، پیری چه زود به‌سراغ تو آمده است." مردی از میان قوم گفت: "بس کن! من رسول خدا(ص) را دیده‌ام که همین جایی را که تو با چوب می‌زنی می‌بوسید." عبیدالله پاسخ داد: "روزی در برابر روز بدر" و خواست آن مرد را در کوفه به دار بیاویزد، اما ترسید سخنان دیگری درباره‌اش گفته شود.»[249] همچنین: «از حاجب عبیدالله‌بن زیاد روایت شده است که گفت: هنگامی‌ که سر حسین(ع) را آوردند، دستور داد آن را در تشتی از طلا پیشِ رویش بگذارند. او با چوبی که در دست داشت، به دندان‌های حسین(ع) ضربه می‌زد و می‌گفت: «ای اباعبدالله، پیری چه زود به‌سراغ تو آمده است.» مردی از میان جماعت گفت: «بس کن! من رسول خدا(ص) را دیده‌ام که همین جایی را که تو با چوب می‌زنی می‌بوسید.» عبیدالله پاسخ داد: «روزی در برابر روز بدر.» سپس دستور داد علی‌بن حسین(ع) را به زنجیر بکشند و به‌همراه زنان و اسیران به زندان ببرند. من نیز با آنان بودم. از هر کوچه‌ای که می‌گذشتیم، مملو از مردان و زنانی بود که به صورت‌های خود می‌زدند و گریه می‌کردند. آنان را به زندان بردند و درِ آن را به رویشان بستند.»[250] گفتۀ این ملعون ابن‌زیاد: «روزی در برابر روز بدر» تأیید می‌کند رفتار امویان با امام حسین(ع) و خانواده‌اش انتقامی از رسول خدا(ص) بود. «از مسلم جصاص (گچ‌کار) نقل شده است که گفت: ابن‌زیاد (خدا لعنتش کند) مرا برای تعمیر دارالاماره در کوفه فراخواند. هنگامی که مشغول گچ‌کاری درهای کاخ بودم، ناگهان صدای شیون از گوشه و کنار کوفه بلند شد. به خادمی که با ما بود گفتم: چرا کوفه به هیجان آمده است؟ گفت: همین الآن سر یک خارجی را که علیه یزید قیام کرده بود آوردند. گفتم: این خارجی کیست؟ گفت: حسین‌بن علی(ع). فوراً کار را رها کردم و آن خادم را ترک گفتم. به صورتم سیلی زدم، طوری که ترسیدم چشمانم آسیب ببیند. دست‌هایم را از گچ شستم و از پشت قصر خارج شدم و به‌طرف کناسه رفتم. درحالی‌که من ایستاده بودم و مردم منتظر ورود اسرا و سرها بودند، کاروانی با حدود چهل محمل که بر چهل شتر حمل می‌شد رسید. در آن کاروان، زنان و حرم و فرزندان فاطمه(س) بودند. علی‌بن حسین(ع) را دیدم که بر شتری بدون پوشش سوار بود و خون از رگ‌های گردنش جاری بود ... اهل کوفه به کودکان حاضر در محمل‌ها مقداری خرما و نان و گردو دادند. ام‌کلثوم با دیدن این صحنه فریاد زد: «ای اهل کوفه، صدقه بر ما حرام است» و آنچه را کودکان در دست‌ها یا دهانشان داشتند می‌گرفت و بر زمین می‌انداخت. مردم در همان حال برای آنچه بر سر آنان آمده بود گریه می‌کردند. سپس ام‌کلثوم سرش را از محمل بیرون آورد و خطاب به آنان گفت: «خاموش باشید، ای اهل کوفه! مردانتان ما را می‌کشند و زنانتان برای ما گریه می‌کنند؟ داور میان ما و شما خداست در روز قیامت.» در همین حال که او با مردم سخن می‌گفت، ناگهان صدایی بلند شد. دیدند سرهای شهدا را آورده‌اند و سر حسین(ع) پیشاپیش آنان بود. سر مبارک امام حسین(ع) همچون ستاره‌ای درخشان و همچون ماه کامل بود و بیشترین شباهت را به رسول خدا(ص) داشت. محاسن ایشان به سیاهی سنگ سبج[251] بود و خضاب از آن زدوده شده بود. چهره‌اش همچون ماه درخشان بود، و آن سر بر سرنیزه‌ای بود که به چپ و راست تکانش می‌دادند. زینب(س) سر برادرش را دید و پیشانی خود را به قسمت جلوی محمل زد، به‌طوری که خون از زیر پوشش سرش جاری شد؛ و با پارچه‌ای به سر برادرش اشاره کرد و گفت: "ای هلالی که وقتی به کمال رسیدی / خسوف تو را گرفت و غروب کردی" ... .»[252] جدیله اسدی نیز روایتی مشابه روایت مسلم گچ‌کار نقل کرده است، اما به‌صورت مختصرتر.[253] همچنین روایت شده است کودکان کاروان پس از شنیدن سخنان عمه‌شان ام‌کلثوم، هرچه در دست و دهان داشتند دور انداختند.[254] دو نکته: اول: مسئلۀ منع غذا خوردن کودکان از جانب ام‌کلثوم(س) درحالی‌که بر محمل‌ها بودند، از طریق تعدادی از پژوهشگران مورد بررسی قرار گرفته است. می‌دانیم صدقه به دو نوع تقسیم می‌شود: صدقۀ واجب مثل زکات و صدقۀ مستحب. به گفتۀ این پژوهشگران، آنچه بر اهل‌بیت حرام است صدقۀ واجب است، نه مستحب؛ و به همین دلیل آنها درصدد توجیه رفتار ام‌کلثوم(س) برآمدند. برخی گفته‌اند این منع از روی کراهت بوده است، نه تحریم. برخی دیگر افزوده‌اند او می‌خواست توجه کوفیان را به این نکته جلب کند که اسیران این کاروان افرادی عادی نیستند، بلکه از خاندان رسول خدا(ص) هستند، و به این ترتیب می‌خواست آنان را متوجه بزرگی جنایت امویان نماید.[255] دربارﮤ علت این منع از سید احمد الحسن سؤال کردم. ایشان فرمود: «صدقه دادن به معصوم و خانواده‌اش جایز نیست؛ و اسیران کربلا خانوادﮤ رسول خدا و علی و فاطمه و حسین(ع) بودند، و علی‌بن حسین(ع) نیز در میان آنان بود.» و برای توضیح بیشتر افزود: «صدقه دادن به معصوم از طرف دهنده جایز نیست؛ یعنی نمی‌توان مالی را با نیت صدقه به معصوم داد. آیا در جایی روایت شده که رسول خدا یا یکی از معصومین صدقه‌ای از کسی گرفته باشد؟ حتی صدقۀ واجب مثل زکات نیز از سوی آنان پذیرفته نمی‌شود. بله، خمس در اموال مردم واجب است و در مقام مالیات قرار می‌گیرد، اما دیگر چیزها را می‌توان به‌عنوان هدیه به معصوم تقدیم کرد، نه به‌عنوان صدقه. البته مشخص نیست که آیا مردم واقعاً قصد داشتند به خانوادﮤ حسین(ع) صدقه بدهند یا نه، اما شرایط به‌گونه‌ای بود که شبیه صدقه به نظر می‌رسید و به همین خاطر این اقدام رد شد. ممکن است غذایی به‌عنوان هدیه داده شود و شاید برخی از آنان نیت هدیه یا صله داشته‌اند، و شاید بهترین چیزهایی را که در اختیار داشتند به‌عنوان هدیه آورده بودند، اما شرایط به‌گونه‌ای بود که گویا این اقدام صدقه است؛ زیرا آنان اسیرانی بودند که به‌سوی حاکم برده می‌شدند.»[256] دوم: در روایتِ نقل‌شده از جصاص ـ‌ و نیز در دیگر روایات ‌ـ به دو بانو از آلِ ‌ابوطالب در کاروان اسیران آل‌محمد(ص) اشاره شده است: زینب و ام‌کلثوم. حال، این پرسش مطرح می‌شود که آیا این دو شخصیت یکی هستند، یا دو شخصیت جداگانه‌اند؟ به بیان دیگر، آیا علی و فاطمه(ع) تنها یک دختر به نام زینب داشتند یا دو دختر به نام زینب و ام‌کلثوم؟ پژوهشگران در این مسئله به دو دیدگاه تقسیم شده‌اند: برخی معتقدند این دو، یک شخصیت با نام زینب با کنیۀ ام‌کلثوم بوده است،[257] درحالی‌که برخی دیگر بر این باورند که این دو، شخصیت‌های جداگانه‌ای هستند و این دیدگاه مشهور است.[258] سید احمد الحسن در این باره می‌فرماید: «آنها دو نفر هستند: زینب کبری و زینب صغری؛ و زینب صغری همان کسی است که با کنیۀ ام‌کلثوم شناخته می‌شود.»[259] این نظر، بیشترین روایات را به خود اختصاص داده است.[260]

-سر امام حسین(ع) در کوفه

-سر شریف پیش از کاروان به کوفه وارد می‌شود

پیش‌تر گفتیم عمربن سعد (لعنت خدا بر او) پس از شهادت امام حسین(ع)، سر مقدسش را عصر روز عاشورا به‌همراه خولی‌بن یزید و حمید‌بن مسلم به‌سوی ابن‌زیاد (لعنت خدا بر او) فرستاد. خولی (خدا لعنتش کند) سر را به‌همراه خود برد و هنگامی که به قصر رسید، دروازﮤ قصر را بسته دید. او سر را به خانه‌اش برد و زیر یک «اجانّه» (ظرفی که برای شست‌وشوی لباس استفاده می‌شد) قرار داد. خولی دو همسر داشت: یکی از قبیلۀ اسد، و دیگری از قبیلۀ حضرمی به نام نوار دختر مالک. نوار روایت کرده است: «خولی با سر حسین آمد و آن را زیر اجانه در خانه گذاشت و سپس به خانه آمد و به بستر خود رفت. به او گفتم: "چه خبر؟ چه با خود داری؟" گفت: "برایت ثروتی به اندازﮤ تمام دوران‌ها آورده‌ام؛ این سر حسین(ع) است که در خانه با توست." گفتم: "وای بر تو! مردم طلا و نقره می‌آورند و تو سر فرزند رسول خدا(ص) را آورده‌ای؟ به خدا قسم، سر من و سر تو هرگز در یک خانه جمع نخواهد شد." سپس از بستر خود برخاستم و بیرون رفتم. خولی همسر اسدی‌اش را فراخواند و او را به خانه برد، و من بیرون نشستم و نگاه می‌کردم. به خدا قسم، دیدم نوری همچون ستونی از آسمان به‌سوی اجانه می‌تابد و پرندگانی سفید گرداگردش در پرواز بودند.»[261] خولی صبح روز بعد سر را نزد ابن‌زیاد (لعنت خدا بر او) برد. ابن‌زیاد (لعنت خدا بر او) دستور داد سر شریف امام حسین(ع) را در خیابان‌ها و کوچه‌ها و قبیله‌های کوفه بگردانند. همچنین ـ‌ بنا به گفتۀ مورخان‌ ـ او دستور داد سر را در میدان صرافان کوفه بر نیزه‌ای بلند به نمایش بگذارند؛ متن‌های مورخان در این باره در ادامه خواهد آمد. روایت شده است سر امام حسین(ع) اولین سری بود که در اسلام بر نیزه یا چوبی بلند قرار گرفت.[262] همچنین گفته شده اولین سری که حمل شد، سر عمرو‌بن حمق خزاعی ـ‌‌ از یاران امیرالمؤمنین(ع)‌‌ ـ بود که از موصل به شام فرستاده شد.[263] می‌توان این روایات و نظرات را چنین جمع‌بندی کرد: اولین سری که از شهری به شهر دیگر حمل شد، سر عمرو‌بن حمق (رضوان‌الله‌علیه) بود، اما سر امام حسین(ع) اولین سر در اسلام بود که بر چوب یا نیزه‌ای بلند قرار گرفت.

-سر شریف چه گفت؟

روایات و متون تاریخی نقل کرده‌اند سر امام حسین(ع) درحالی‌که بر نیزه بالا برده شده بود، آیاتی از قرآن کریم را تلاوت می‌کرد. برخی از این نقل‌ها تقدیم می‌شود: «وقتی صبح شد، عبیدالله‌بن زیاد دستور داد سر امام حسین(ع) را در تمام کوچه‌ها و قبیله‌های کوفه بگردانند. روایت شده است که زید‌بن ارقم گفت: "سر که بر نیزه بود از کنار من عبور کرد و من در اتاقی بودم. هنگامی که به من نزدیک شد، شنیدم که می‌خواند: (أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَالرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَبًا) (آیا پنداشتی داستان اصحاب کهف و رقیم از نشانه‌های شگفت‌انگیز ما بود؟). به خدا سوگند، مو بر بدنم سیخ شد و فریاد زدم: به خدا قسم، ای فرزند رسول خدا، سر تو عجیب‌تر و شگفت‌آورتر است."»[264] «ابومخنف از شعبی نقل کرده است: سر حسین(ع) در میدان صرافان کوفه بر نیزه زده شد. در آن هنگام، از سر صدایی شنیده شد و آیات سورﮤ کهف را خواند تا این آیه: (إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ هُدًى) (آنها جوانانی بودند که به پروردگارشان ایمان آوردند و ما بر هدایتشان افزودیم)؛ و این باعث شد مردم بیشتر گمراه شوند. همچنین نقل شده است وقتی سر حسین(ع) را بر درختی آویختند، شنیده شد که می‌خواند: (وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ) (و آنان که ستم کردند به‌زودی خواهند دانست به کدام بازگشتگاه بازخواهند گشت). در دمشق نیز صدایی از سر شنیده شد که می‌گفت: "لا حول ولا قوة إلا بالله" و نیز شنیده شد که می‌خواند: (أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَالرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَبًا) (آیا اصحاب کهف و رقیم از نشانه‌های شگفت‌انگیز ما بود؟). زید‌بن ارقم گفت: "به خدا سوگند، ای فرزند رسول خدا، امر تو عجیب‌تر است."»[265] سؤال: تردیدی نیست که سخن گفتن سر امام حسین(ع) بر نیزه، واقعه‌ای معجزه‌آسا و غیرعادی بوده است. این اتفاق هنگامی برای اولیای خدا رخ می‌دهد که خداوند متعال، به‌جهت حکمت‌ها و اهدافی که او سبحان اراده کرده است، چه ما از آنها آگاه باشیم و چه نباشیم، چنین خواسته باشد. اما مهم‌ترین نکته دربارﮤ این موضوع، پاسخ به این سؤال است: چه رازی میان سر مقدس امام حسین(ع) و سورﮤ کهف یا اصحاب کهف وجود دارد؟ برخی پژوهشگران دلیل این ارتباط را در وجود شباهت‌هایی میان امام حسین(ع) و یارانش با اصحاب کهف دانسته‌اند. از دید آنان، مهم‌ترین شباهت‌ها عبارت‌اند از: جوانمردی و اقدام برای مسئولیت‌های اعتقادی، قیام برای خداوند، رجعت، به این معنا که هر دو گروه در آخرالزمان برای یاری امام مهدی(ع) بازخواهند گشت. علاوه‌بر آن، همان‌گونه که مردم پس از صدها سال به حقانیت اصحاب کهف و صحت اعتقادشان پی بردند، دربارﮤ قیام امام حسین(ع) نیز چنین وضعیتی حاصل خواهد شد.[266] می‌گویم: شکی نیست که تمام انقلاب‌های اهل حق و هدایت الهی نقاط مشترکی دارند و حتی وجود این نقاط مشترک، ضروری است؛ زیرا حق و هدایت حقیقی از جانب خداوند است و او سبحان منبع و سرچشمۀ این هدایت و هدف تمامی انقلابگران الهی است. اما راز ارتباط سخن گفتن سر مقدس امام حسین(ع) با آیۀ اصحاب کهف، به انقلاب امام مهدی(ع) مربوط می‌شود؛ همان شخصیتی که برای ظهور و قیام و رهبری دولت عدل الهی توسط او در آخرالزمان، در متون تمام مسلمانان و حتی غیرمسلمانان به‌عنوان منجی و موعودِ وعده‌داده‌شده، اجماع وجود دارد. براساس باور صحیح «رجعت»، یک مقطع زمانیِ تابع دنیایی که ما در آن زندگی می‌کنیم نیست، بلکه جهانی مستقل است و آزمایشی دیگر، با قوانین خاص خودش که در آن برخی از مخلوقات (ازجمله افرادی که ایمان خالص یا کفر خالص دارند) آزموده می‌شوند. پس عالم رجعت فرصت سوم خواهد بود، پس از آن‌که عالم ذر، اولین فرصت و دنیای فعلی، دومین فرصت بوده‌اند.[267] آنچه در زمان امام مهدی(ع) رخ می‌دهد، بازگشت خودِ اصحاب کهف و خودِ اصحاب امام حسین(ع) نیست،[268] بلکه بازگشت با نظیر و همانند آنها خواهد بود؛ به این معنی که در میان یاران امام مهدی(ع) افرادی وجود دارند که نظیر اصحاب کهف‌اند، و در یاران او کسانی هستند که نظیر برخی از اصحاب پیامبر(ص) یا امیرالمؤمنین(ع) یا امام حسین(ع) هستند. سخن گفتن سر شریف با آیاتی که به انقلاب جهانی امام مهدی(ع) ارتباط دارد، نشان‌دهندﮤ پیوندی عمیق و مستحکم میان این دو انقلاب است و حتی ما می‌توانیم ـ ‌براساس متون دینی موجود ‌ـ این رابطه را به رابطۀ میان «مقدمه» و «نتیجه» تشبیه کنیم. از سید احمد الحسن دربارﮤ ارتباط داستان اصحاب کهف با امام مهدی «قائم»(ع) یا نشانه‌های ظهور یا یاران آن حضرت(ع) سؤال شد، ایشان پاسخ داد: «داستان "اصحاب کهف" معروف است و به اختصار، داستان هفت مرد مؤمن است که به طاغوت زمان خود کافر شدند؛ و از دو جهت نمود دارد: اول: حاکم ظالم ستمگر کافر؛ دوم: علمای گمراه دین که دین خدا و شریعت الهی را تحریف کردند. هرکدام از این دو، طاغوتی است که خودش را در مقام خدایی که به‌جای خداوند عبادت می‌شود قرار داده است. حاکم ستمکار خود را در مقام خداوندی قرار داده که در امور مربوط به دنیا و معیشت بندگان و سیاست و تدبیرشان عبادت می‌شود. علمای بی‌عمل گمراه نیز خود را در مقام خداوندگاری که در امور دین و شریعت پرستش می‌شود منصوب کرده‌اند. به این ترتیب، این جوانان از عبادت طاغوت آزاد شدند و به طاغوت کفر ورزیدند؛ و این کفر به طاغوت، نخستین گام هدایت است؛ و خداوند با شناساندن راه خود به آنها و ایمان ‌آوردن به آن و تلاش برای برافراشتن کلمۀ خداوند سبحان و متعال بر هدایتشان افزود: (إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ هُدًى)[269] (آنها جوانمردانی بودند که به پروردگارشان ايمان آورده بودند و ما نيز بر هدايتشان افزوديم)، (وَإِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَمَا يَعْبُدُونَ إِلَّا اللهَ فَأْوُوا إِلَى الْكَهْفِ يَنشُرْ لَكُمْ رَبُّكُم مِّن رَّحْمَتِهِ وَيُهَيِّئْ لَكُم مِّنْ أَمْرِكُم مِّرْفَقًا)[270] (و هنگامی که از آنان و آنچه غیر از خدا می‌پرستند کناره گرفتید، پس به‌سوی غار پناه ببرید؛ پروردگارتان از رحمت خود برای شما می‌گستراند و در کارتان برای شما گشایشی فراهم می‌کند). اصحاب کهف، در زمان قیام قائم،(ع)گروهی از جوانان در کوفه و گروهی از جوانان در بصره هستند و این مطلب در روایات اهل‌بیت(ع) روایت شده است.[271] سر حسین‌بن علی(ع) چندین بار به سخن درآمد و چند بار شنیده شد که این آیه را تکرار می‌کرده است: (أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَالرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَباً)[272] (آيا پنداشته‌ای اصحاب کهف و رقيم از نشانه‌های شگفت‌انگيز ما بوده‌اند؟) و شنیده شده از این آیه فقط این قسمت را قرائت فرموده است: (أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَالرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَباً) (اصحاب کهف و رقيم از نشانه‌های شگفت‌انگيز ما بوده‌اند؟).[273] چراکه اصحاب کهف ـ ‌که همان یاران قائم(ع) هستند ‌ـ همان کسانی هستند که به خون‌خواهی حسین(ع) برمی‌خیزند، از ستمگران انتقام می‌گیرند و حکومت ستمگران را زیر و زبر می‌کنند و از همین رو، از سر حسین(ع)شنیده شده که این جمله را نیز قرائت فرموده است: (وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ)[274] (و ستمکاران به‌زودی خواهند دانست به کدامین بازگشتگاه بازخواهند گشت). همچنین اصحاب قائم(ع) گروهی عابدِ اخلاص‌پیشه برای خداوند سبحان و متعال هستند که نیرو و قدرتی جز قائم به خدا نمی‌بینند، به خدا ایمان می‌آورند و به او توکل می‌کنند و با بزرگ‌ترین و قدرتمندترین نیروهای ظلم و استکبار روی زمین به مبارزه برمی‌خیزند؛ با همان پادشاهی آهنینی که همان‌‌طور که دانیال خبر داده،[275] تمام پادشاهی‌های روی زمین را خورده و لگدکوب کرده است؛ و این پادشاهی آهنین هم‌اکنون در آمریکا ـ‌دولت شیطان‌ـ متبلور شده است.[276] از همین رو، از سر حسین(ع) شنیده شد که این جمله را نیز خوانده است: (لَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللهِ)[277] (هيچ نيرويی جز به‌واسطۀ خداوند نيست)؛ چراکه تنها کسانی که مصداق این آیۀ کریم باشند، انتقام خون او را خواهند گرفت: (لَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللهِ) (هيچ نيرويی جز به‌واسطۀ خداوند نيست). در روایت آمده است: «هنگامی که سر حسین(ع) را بر درختی آویختند، از او شنیده شد: (وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ) (و ستمکاران به‌زودی خواهند دانست به کدام بازگشتگاه بازخواهند گشت).»[278] همچنین در دمشق از او شنیده شد که می‌خواند: (لَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللهِ) (هيچ نيرويی نیست جز به‌واسطۀ خداوند). همچنین شنیده شد که می‌خواند: (أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَالرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَباً) (آیا اصحاب کهف و رقيم از نشانه‌های شگفت‌انگيز ما بوده‌اند؟). سپس زید‌بن ارقم گفت: "امر تو شگفت‌انگیزتر است، ای فرزند پیامبر خدا!"[279] و شیخ مفید((ره) روایت کرده است که زید‌بن ارقم از سر شریف آن حضرت شنید که آیه‌ای از سورﮤ کهف را می‌خواند.[280] از منهال‌بن عمرو روایت شده از سر حسین( شنیده است که می‌فرمود: «شگفت‌آورتر از اصحاب کهف، کشتن من و بر نیزه‌کردن سرم است.»[281] اما این‌که روایت شده است اصحاب کهف که با قائم(ع) مبعوث می‌شوند برخی از اخلاص‌پیشگانِ اصحاب رسول خدا(ص) و اصحاب امیرالمؤمنین علی(ع) مانند مالک اشتر هستند، منظور خود آنها نیست، بلکه منظور در این روایات، افرادی نظیر آنها از اصحاب قائم(ع) است؛ یعنی در اصحاب قائم(ع) مردی وجود دارد که در شجاعت، زیرکی، فرماندهی، شدت در ذات خدا، طاعت خدا، اخلاق بزرگوارانه و بسیاری از صفات و ویژگی‌هایی که مالک اشتر از آنها برخوردار بود، نظیر اوست؛ از همین رو ائمه(ع) او را به‌عنوان مالک اشتر توصیف می‌کنند.»[282] - اهل‌بیت امام حسین(ع) برای کوفیان خطبه خواندند پیش‌تر توضیح دادیم که قیام امام حسین(ع) از دو فصل تشکیل شده است: فصل اول با شهادت سیدالشهدا(ع) و اهل‌بیت و یارانش به پایان رسید تا فصل دوم قیام (یعنی نقش رسانه‌ای) آغاز شود که مسئولیت انجام آن بر عهدﮤ حضرت زینب(س) به‌‌همراه اهل‌بیتش بود؛ و بی‌تردید، امام علی‌بن حسین(ع) نیز در این امر نقش بسزایی داشت، اما به‌گونه‌ای بود که با هدف حفاظت از ایشان در برابر خطر قتل سازگار باشد. مسئلۀ حفاظت از امام سجاد(ع) ـ‌ همان‌طور که دانستیم ‌ـ یکی از وظایفی بود که به حضرت زینب(س) سپرده شده بود، و این علاوه‌بر مسئولیت حفاظت از سایر بازماندگان کاروان محمدی، ازجمله زنان و کودکان اسیر بود. بیان بزرگیِ جنایتی که امویان (خدا لعنتشان کند) در روز عاشورا مرتکب شدند و افشای باطل و انحراف و جنایت‌های آنان ـ‌‌ بدون تردید‌ ـ از اهمیت بسیار بالایی برخوردار بود و همچون مکملی بود که انقلاب حسینی بدون آن هرگز نمی‌توانست به هدفش برسد؛ تا خون امام حسین(ع) و یارانش هدر نرود و اهداف مقدسی که از قیام او انتظار می‌رفت تباه نشود؛[283] و چه کسی جز زینب دختر علی(ع) ـ ‌و افرادی که با او بودند ‌ـ می‌توانست این نقش قهرمانانه و سرنوشت‌ساز را در شرایطی که ترس و عقب‌نشینی از یاری حق و گرایش به باطل و دنیا بر عموم مسلمانان چیره شده بود، ایفا کند؟ زینب(س) در خطبه‌های خود با مخاطب قرار دادن فرزندان آزادشدگان (یزید و ابن‌زیاد، خدا لعنتشان کند) در کوفه و شام، و رسوا کردنشان در برابر مردم در مجالس و قصرهایشان، و همچنین با نقشی که در سرزنش کوفیان داشت به‌خاطر جنایت و خیانتی که مرتکب شده بودند، این وظیفۀ خطیر را به‌خوبی به انجام رساند.[284] گفتنی است خطبه‌ها و موضع‌گیری‌های زینب(س) تنها به بیان جنایات امویان در روز عاشورا محدود نمی‌شد، بلکه شامل اصلاح اعتقادی برخی مفاهیم باطل نیز می‌شد که امویان عامدانه در اذهان مردم نهادینه کرده بودند تا نقشۀ حکومت شیطانی و پلید خود را پیش ببرند.

-خطبۀ زینب(س) خطاب به اهل کوفه

از حذلم‌بن ستیر روایت شده است که گفت: «... و من زینب دختر علی(ع) را دیدم. هرگز زنی عفیف‌تر[285] و سخنورتر از او ندیده بودم؛ گویی با زبان امیرالمؤمنین(ع) سخن می‌گفت. او به مردم اشاره کرد که سکوت کنند؛ پس نفس‌ها حبس شد و صداها خاموش گردید. سپس فرمود: «سپاس خداوند را و درود بر پدرم رسول خدا(ص). اما بعد، ای مردم کوفه، ای اهل نیرنگ و خیانت، اشک‌هایتان خشک نشود و ناله‌هایتان آرام نگیرد. شما همچون زنی هستید که پس از ریسیدن نخ‌هایش آنها را از هم گسست. قسم‌های خود را وسیلۀ فساد در میان خود می‌گیرید. آیا در میان شما جز تکبر و نفاق و سینه‌هایی پر از کینه وجود دارد؟ در رویارویی با دشمن بزدلید، در برابر دشمنان ناتوانید، پیمان‌شکنانید، و عهد و ذمه را تباه کرده‌اید. چه بد چیزی برای خودتان پیش فرستادید، که خدا بر شما خشمگین شد، و در عذابی جاودانه گرفتار خواهید بود. آیا گریه می‌کنید؟! آری، به خدا سوگند، بسیار بگریید و کم بخندید، زیرا با ننگ و عار آن[286] پیروز شدید و هرگز نمی‌توانید آلودگی آن را از خود پاک کنید. فرزند خاتم پیامبران، سرور جوانان اهل بهشت، پناهگاه برگزیدگانتان، تکیه‌گاه مصیبت‌هایتان، نشانۀ راهتان، و حجت بر خودتان را خوار کردید و او را تنها گذاشتید و به قتل رساندید؟! چه بد باری بر دوش گرفتید! پس نابود و سرنگون شوید؛ چراکه تلاش شما بی‌ثمر شد، دست‌هایتان خاک‌آلود گردید و معاملۀ زیان‌باری کردید، به خشم خدا گرفتار شدید و ذلت و بیچارگی بر شما چیره شد. وای بر شما! آیا می‌دانید چه جگرگوشه‌ای از محمد(ص) را دریدید؟ چه خونی را از او ریختید؟ و به چه شخصیت بزرگواری از او آسیب رساندید؟ (لَقَدْ جِئْتُمْ شَيْئًا إِدًّا * تَكَادُ السَّمَاوَاتُ يَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَتَنْشَقُّ الْأَرْضُ وَتَخِرُّ الْجِبَالُ هَدًّا) (به‌راستی شما کار بسیار زشتی انجام دادید * نزدیک است آسمان‌ها به‌خاطرش از هم بدرد و زمین بشکافد و کوه‌ها فرو ریزند). شما کاری بس زشت و هولناک انجام دادید که زمین و آسمان را در بر گرفت. آیا تعجب کردید از این‌که آسمان خون ببارد؟! اما عذاب آخرت رسواکننده‌تر است؛ پس مهلت خدا شما را فریب ندهد، زیرا خداوند شتاب نمی‌کند و هراسی از فوت شدن انتقام ندارد. هرگز، به‌راستی که پروردگارت در کمین است.» راوی گفت: «سپس زینب(س) سکوت کرد. من دیدم مردم حیران شده‌اند و دست‌هایشان را بر دهان‌های خود گذاشته‌اند. پیرمردی را دیدم که به‌قدری گریسته بود که محاسنش از اشک خیس شده بود و می‌گفت: "پیرانشان بهترین پیران‌اند و نسلشان * وقتی نسلی شمرده شود، نه شکست می‌خورند و نه رسوا خواهند شد."»[287] برخی از نکات این خطبه: 1- زینب(س) خطبۀ خود را با اشاره به این‌که دختر رسول خدا(ص) است آغاز کرد: «سپاس خداوند را و درود بر پدرم رسول خدا» و با این سخن توجه آنان را به این نکته جلب کرد که خانواده‌ای که به‌دست لشکر اموی (از کوفیان و شامیان) به اسارت گرفته شده و برای تماشا گردانده شده‌اند، خانوادﮤ رسول خدا محمد(ص) هستند. زینب(س) با این بیان، همه را (چه لشکر و چه جمعیت) شرمنده ساخت و اسلام و ایمان آنان را به رسول خدا(ص) به چالش کشید. 2- زینب(س) اهل کوفه را سرزنش کرد و آنان را به خیانت و پیمان‌شکنی و بزدلی متهم نمود؛ زیرا هزاران نفر از آنان به امام حسین(ع) نامه نوشته و او را به کوفه دعوت کرده بودند و با فرستاده‌اش مسلم‌بن عقیل بیعت کرده بودند، اما به بیعت خود وفا نکردند. بسیاری از آنان نه‌تنها از یاری امام حسین(ع) خودداری کردند، بلکه به‌دلیل ترس، به لشکر ابن‌سعد پیوستند و جمعیت دشمن را افزایش دادند. حتی برخی از نویسندگانِ نامه‌ها در کشتن امام حسین(ع) نیز شرکت داشتند. ازاین‌روست که می‌بینیم زینب(س) اهل کوفه را همانند سایر لشکریان اموی مسئول قتل امام حسین(ع) می‌داند. 3- زینب(س) امام حسین(ع) را به‌عنوان «جگرگوشۀ رسول خدا» توصیف کرد و فرمود: «وای بر شما، آیا می‌دانید چه جگرگوشه‌ای از محمد(ص) را دریدید؟» این سخن، امویان را در جایگاه دشمنان دین خدا و رسول خدا قرار می‌دهد؛ زیرا تعرض و کشتن امام حسین(ع)، در حقیقت، تعرض و دریدن جگرگوشۀ رسول خداست؛ و این بیانی رسا و قهرمانانه از زینب(س) در افشای حقیقت امویان و آشکار ساختن واقعیت آنان برای عموم مردم بود. 4- سخن ایشان: «آیا تعجب کردید از این‌که آسمان خون ببارد؟»، آنچه را در پژوهش پیشین ذکر کردیم که در روز عاشورا و در پیِ شهادت امام حسین(ع)، آیات و نشانه‌هایی به وقوع پیوست، تأیید می‌کند.

-خطبۀ ام‌کلثوم خطاب به اهل کوفه

«ام‌کلثوم، دختر علی(ع)، در آن روز از پشت پرده، خطبه‌ای ایراد کرد و با صدای بلند و گریه گفت: "ای اهل کوفه، ننگ بر شما! چرا حسین را تنها گذاشتید و او را کشتید؟ اموالش را غارت کردید، ارثش را گرفتید، زنانش را به اسارت بردید و او را مصیبت‌زده ساختید؟ نابود و سرنگون باشید! وای بر شما! آیا می‌دانید چه مصیبتی بر شما فرود آمد؟ چه باری بر دوش خود نهادید؟ چه خونی ریختید؟ به چه بانوی بزرگواری آسیب رساندید؟ چه کودکی را غارت کردید؟ چه اموالی را به یغما بردید؟ شما بهترین مردان پس از رسول خدا را کشتید و رحمت را از دل‌های خود بیرون کردید. آگاه باشید حزب خدا رستگاران‌اند و حزب شیطان زیان‌کاران." سپس شعر زیر را گفت: "برادرم را با صبر و شکیبایی به قتل رساندید، پس وای بر مادرتان به‌زودی به آتشی گرفتار خواهید شد که حرارتش شعله‌ور است. خونی ریختید که خداوند ریختنش را حرام کرده است و قرآن و سپس محمد(ص) آن را حرام کرده‌اند. پس بشارت باد شما را به آتش! که فردا ـ ‌به‌راستی و یقین ‌ـ در جهنم جاودان خواهید ماند. و من در زندگی‌ام برای برادرم می‌گریم بر بهترین کسی که پس از رسول خدا(ص) به دنیا آمد. با اشک‌های فراوان، جاری و پیوسته که بر گونه‌هایم روان است و هرگز نمی‌خشکد." راوی گفت: "صدای مردم با شنیدن این سخنان، به گریه و شیون و نوحه‌سرایی برخاست. زنان موهای خود را پریشان کردند، پوشش‌های خود را کنار زدند، صورت‌هایشان را خراشیدند، به گونه‌هایشان ضربه زدند و فریاد واویلا و بدبختی سر دادند. مردان نیز گریستند، به‌گونه‌ای که در هیچ روزی این‌قدر زنان و مردانِ گریان ندیده بودم."»[288]

-خطبۀ علی‌بن حسین(ع) خطاب به مردم کوفه

«حذیم‌بن شریک اسدی روایت کرده است: "امام زین‌العابدین(ع) به میان مردم آمد و به آنها اشاره کرد که ساکت شوند. همه ساکت شدند، درحالی‌که ایشان ایستاده بود. امام(ع) خدا را حمد و ستایش کرد و بر پیامبرش(ص) درود فرستاد؛ سپس فرمود: «ای مردم، هرکس مرا می‌شناسد که می‌شناسد و هرکس مرا نمی‌شناسد بداند من علی پسر حسین هستم، فرزند کسی که کنار فرات از روی ظلم و ستم و بدون هیچ گناه و ادعای ارثی کشته شد. من پسر کسی هستم که حریمش شکسته شد، اموالش غارت شد، مالش به یغما رفت و خانواده‌اش به اسارت گرفته شد. من فرزند کسی هستم که صبورانه به شهادت رسید؛ و همین برای افتخار کافی است. ای مردم! شما را به خدا سوگند، آیا می‌دانید شما به پدرم نامه نوشتید و او را فریب دادید؟ و از طرف خودتان به او عهد و پیمان و بیعت دادید؟ سپس با او جنگیدید و او را تنها گذاشتید؟ نابود باد آنچه برای خود آماده کردید! و وای بر اندیشۀ شما! با چه چشمی به رسول خدا(ص) نگاه خواهید کرد، آن هنگام که به شما بگوید: "عترت مرا کشتید و حرمت مرا شکستید، پس شما از امت من نیستید؟"» راوی گفت: «صدای گریۀ مردم بلند شد و برخی یکدیگر را سرزنش کردند و گفتند: "هلاک شدید و خود نمی‌دانید!"» امام علی‌بن حسین(ع) فرمود: «خدا رحمت کند کسی را که نصیحت مرا بپذیرد و سفارش مرا دربارﮤ خدا و فرستاده‌اش و و اهل‌بیت فرستاده‌اش به خاطر بسپارد؛ زیرا برای ما در رسول خدا(ص) الگویی نیکوست.» مردم همه گفتند: "ای فرزند رسول خدا، ما همه شنوا و فرمان‌بُرداریم و پیمانت را حفظ خواهیم کرد. به خدا سوگند، ما در حمایت از تو و یاری‌ات کوتاهی نخواهیم کرد. دستور بده هرچه بخواهی انجام خواهیم داد. به خدا سوگند، ما در جنگ با دشمنانت خواهیم جنگید و در صلح با دوستانت همراه خواهیم بود. ما خون‌بهای تو و خون‌بهای خودمان را از کسانی که به تو و ما ظلم کرده‌اند، خواهیم گرفت." امام علی‌بن حسین(ع) فرمود: «هیهات، هیهات! ای خیانت‌کاران و فریب‌کاران! میان شما و خواسته‌های نفسانی‌تان فاصله افتاده است. آیا می‌خواهید به‌سوی من بیایید، همان‌گونه که به‌سوی پدرانم آمدید؟ هرگز، به پروردگار قربانیان مِنا سوگند، جراحت من هنوز التیام نیافته است. پدرم دیروز کشته شد و اهل‌بیتش نیز به‌همراهش به شهادت رسیدند. داغ رسول خدا(ص)، پدرم، عموهایم، و جدم هرگز از خاطرم نخواهد رفت. اندوه آن در قلبم باقی است و تلخی آن در حنجره و گلویم جاری است. خواستۀ من این است که نه با ما باشید و نه علیه ما.» سپس فرمود: "جای تعجب نیست که حسین کشته شد / زیرا جدش بهتر و برتر از او بود. ای کوفیان، شاد نباشید با مصیبتی/ که از دست رفتن حسین مصیبت بزرگ‌تری است. او کنار فرات کشته شد، جانم فدایش/ و جزای آن‌که او را کشت، آتش جهنم است."»[289] خطبۀ امام زین‌العابدین(ع) حاوی نکات زیر است: 1- معرفی خودش به‌عنوان فرزند امام حسین(ع)، نوﮤ رسول خدا(ص) و ریحانه‌اش؛ و امام زین‌العابدین(ع) با این معرفی، جایگاه بی‌نظیر خود را نشان داد. سپس آنچه را بر پدرش گذشته بود ـ ‌از ذبح شدن، هتک حرمت، غارت اموال و اسارت خانواده‌اش ‌ـ یادآوری کرد؛ بدون شک، بیان این مصیبت‌ها توجه شنوندگان را به عظمت مصیبتی که بر اسلام و خاندان رسول خدا(ص) در آن روز وارد شد، جلب می‌کرد؛ و روشن است هدف ایشان(ع) تحریک احساسات مردم و برانگیختن آنان علیه امویان پلید بود. 2- سرزنش اهل کوفه و یادآوری نامه‌هایی که به پدرش حسین(ع) نوشته و پیمانی که با او بسته بودند. سپس اشاره به این‌که آنان به این پیمان خیانت کردند و با خروج علیه او و یاری‌ نکردنش او را به قتل رساندند؛ و امام توضیح داد کسانی که حسین(ع) را کشتند و به حرمتش تعرض کردند از امت محمد(ص) نیستند. 3- توصیف مردم کوفه به خیانت‌کاری و نیرنگ‌بازی، آن‌هنگام که ادعای یاری کردند و گفتند مطیع او هستند و با دوستانش در صلح‌اند و با دشمنانش در جنگ هستند، اما معلوم نیست آنانی که این سخنان را بیان می‌کردند دو روز پیش از این ـ ‌هنگام شهادت حسین(ع)‌ ـ کجا بودند، آن هنگام که با صدای بلند فریاد می‌زد: «آیا یاریگری هست که ما را یاری کند؟» و پاسخی جز نیزه‌ها و شمشیرها نمی‌شنید! اکنون این ادعا چه ارزشی دارد، وقتی کار از کار گذشته است! به‌طور کلی، امام درخواست اهل کوفه را رد کرد و به آنان یادآور شد که به پدرش حسین(ع) خیانت کرده‌اند. ایشان از آنان نخواست او را یاری کنند، بلکه فقط خواست دست‌کم موضعی بی‌طرف داشته باشند؛ نه با او باشند و نه با بنی‌امیه! واقعیت این است که همین درخواست بی‌طرفی از سوی امام، خفت و ننگی بزرگ برای کوفیان بود، اگر درک می‌کردند؛ زیرا کمترین مفهوم این درخواست از آنان این بود که آنان شایستۀ یاری رساندن به آل‌محمد(ع) و دین خدا نیستند و در سطح سخنانی که بر زبان می‌رانند قرار ندارند، بلکه سخنانشان صرفاً فوران احساسات و عواطف غیرصادقانه، اشک‌های دروغین و سخنان پوچ و بی‌معنایی است که در لحظۀ عمل، به‌سرعت رنگ می‌بازد. نکته: برخی تاریخ‌نگاران، خطبه‌ای را به فاطمه دختر امام حسین(ع) نسبت داده‌اند[290] که شامل مطالبی نادرست یا تحریف‌شده است، ازجمله نسبت دادن قتل امیرالمؤمنین(ع) به اهل کوفه و مشابه آن، درحالی‌که قاتل امام علی(ع)، ابن‌ملجم (لعنت خدا بر او) از خوارج بود. -خانوادۀ حسین(ع) در مجلس ابن‌زیاد از پستی و بی‌ارزشی دنیا در نظر خدا، همین بس که خاندان رسول خدا(ص) وارد قصر زنازاده فرزند زنازاده شوند، و او و حاضران در مجلسش شاهد آثار مصیبتی باشند که به آنها وارد شده، و بر چهرﮤ دختران رسول خدا نقش بسته است، درحالی‌که از آنچه برای آل‌محمد(ص) ـ ‌از قتل و غارت و یغما و اسارت ‌ـ اتفاق افتاده سرمست است و لذت می‌برد و با نگاهی آکنده از کینه و خباثت به آنها خیره می‌شود تا نفس پلیدش آرام گیرد و سرشار از سرمستی شود. سپس نفس راحتی می‌کشد، زیرا دیگر حسین(ع) بر زمین راه نمی‌رود تا خوشی‌های حکومت و زندگی‌شان و حتی خواب راحتشان را مختل کند! گفته می‌شود: برای دشمنی نیز شرافتی هست و برای سلحشوری، پیمان‌ها و اخلاقی وجود دارد که تنها پهلوانان واقعی آن را می‌شناسند. ازجملۀ این اخلاقیات ـ‌ به‌عنوان مثال ‌ـ نکوهشِ ضربه زدن از پشت یا ادامۀ جنگ با کسی که شمشیرش از دستش افتاده یا کشتن سواری که از اسب افتاده یا کشتن زنان و کودکان و آزار رساندن به آنان است، و نیز دیگر اخلاقیاتی که عرب آنها را می‌شناخت و پهلوانانشان به آنها آراسته بودند. همچنین، ازجمله اخلاق دشمنی این است که اگر دشمن به مصیبتی گرفتار شد یا حادثه‌ای ناگوار برایش پیش آمد، تحقیر او و شادمانی از مصیبتی که به او وارد شده در کار نباشد؛ چراکه این‌گونه شادمانی همواره صفت انسان پست و کینه‌توز و ترسو بوده است. اما ـ ‌‌همان‌گونه که خواهیم دید ‌ـ ذره‌ای از اخلاق خصومت و جوانمردی را نه در میان فرماندهان سپاه اموی در میدان نبرد روز عاشورا، نه در مجلس کاخ طاغوت پلید ابن‌زیاد، و نه حتی نزد امیرشان یزید (لعنت خدا بر او) نمی‌یابیم.

-زینب(س) ابن‌زیاد را خوار کرد و نقشۀ ابلیس را نقش‌برآب نمود

د آنچه برای خاندان حسین(ع) در مجلس ابن‌زیاد رخ داد، امری دردناک بود؛ و البته اگر این خاندان، خاندان حسین نبود، تعجبی نداشت اگر نشانه‌هایی از جزع و شکستن و ضعف در آنها پدیدار می‌شد، و شاید ـ ‌دست‌کم‌ ـ برخی از افراد آن، حالتی از ندامت و پشیمانی و عذرخواهی در برابر حاکم ـ ‌ولو به‌صورت ظاهری و از روی تقیه‌ ـ برای حفظ جان خود از کشته شدن به‌دست طاغوت فاجر و بی‌پروا نشان می‌دادند؛ و این وضعیتی است که ما همواره، در شرایطی بسیار آسان‌تر از وضعیت خاندان حسین(ع)، از بسیاری از مخالفان طاغوت‌ها شاهد هستیم؛ و همه می‌دانیم یکی از شیوه‌های طغیانگران و دستگاه‌های امنیتی سرکوبگر آن است که قربانیان و مخالفان سیاسی خود را مجبور به ثبت اعترافات و عذرخواهی از مواضع خود و مخالفتشان با حکومت می‌کنند، و سپس آن را برای مردم پخش می‌کنند تا موضع مخالفان خود را تضعیف کنند. ابن‌زیاد (لعنت خدا بر او) نیز به این نکته بی‌توجه نبود. او و سایر سربازان ابلیس (خدا لعنتشان کند) امید داشتند که بر بازماندگان کاروان حسین(ع) پیروز شوند و با استدلال و کلام، یاد آنان را از میان ببرند و آنان را به قتل برسانند؛ همان‌طور که مردانشان را با شمشیر کشته بودند؛ یا از یکی از اعضای این کاروان نشانه‌ای از ضعف و جزع و تسلیم و عذرخواهی یا سازش بروز کند، تا به این ترتیب، کلام ابلیس (لعنت خدا بر او) در برابر همۀ مردم پیروز شود. اما هیهات! ستارگان آسمان به ابن‌زیاد نزدیک‌ترند از آن‌که او به چنین هدفی دست یابد؛ تا زمانی که علی و فاطمه همچنان بازماندگانی در این زمین دارند؛ بازماندگانی که اخلاص، یقین، صبر، شجاعت و فنا در خدا و دین و رسالتش را از آن دو به ارث برده‌اند: زینب، دختری که پدرش جز در برابر خدا به کسی سجده نکرد، و پیشانی و قلبش را با سجده بر هیچ بتی نیالود؛ و مادرش که هرگز در برابر باطل سازش نکرد، یا در برابر بازیگران با دین خدا مداهنه و سازش نشان نداد؛ و برادرش حسین، که هیچ‌گاه ذلیلانه به اهل باطل چیزی نبخشید؛ و «زینب»، تمامی آن سربلندی و عظمت علویِ فاطمیِ حسینی را در وجود خود گرد آورده بود، و با ثبات و قوّت و دلیری وصف‌ناپذیر و بی‌مانند، آن را به نمایش گذاشت؛ تا آنجا که ابلیس و لشکریانش از مواجهۀ او هراسان و وحشت‌زده عقب نشستند و نقشه‌شان ناکام و امیدشان ناامید شد. و هنوز هم ـ‌ پس از سپری شدن نزدیک به هزار و چهارصد سال ‌ـ ما در حال خواندن مواضع زینب هستیم؛ موضع‌گیری‌هایی که تخت‌های طاغوت‌های بنی‌امیه را به لرزه درآورد؛ و هنوز پژواک سخنان او را می‌شنویم که گوش‌های آنان را کر کرد و سیلی محکمی بر چهره‌شان نواخت؛ سخنانی بلند و رسا، که همۀ آزادی‌خواهان و قیام‌کنندگان علیه باطل و ظلم، با آن هم‌سرایی می‌کنند.

-ابن‌زیاد و دندان‌های حسین(ع)

پیش از این‌که خانوادﮤ امام حسین(ع) را نزد ابن‌زیاد (لعنت خدا بر او) ببرند، آن ملعون در قصرش نشست و به عموم مردم اجازه داد وارد شوند و دستور داد سر امام حسین(ع) را حاضر کنند و مقابلش قرار دهند: «وقتی سر امام حسین(ع) رسید و ابن‌سعد (لعنت خدا بر او) نیز فردای آن روز به‌همراه زنان و خانوادﮤ امام حسین(ع) رسید، ابن‌زیاد در قصر امارت نشست و به عموم اجازﮤ حضور داد. سپس دستور داد سر را حاضر کنند و آن را مقابلش قرار دادند. او به سر نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد و با چوب‌دستی در دستش به دندان‌های پیشین آن حضرت ضربه می‌زد. زید‌بن ارقم ـ ‌صحابی رسول خدا(ص)‌ ـ که مردی مسن بود، در کنار او حضور داشت. وقتی دید ابن‌زیاد با چوب‌دستی به دندان‌های امام ضربه می‌زند، گفت: "چوبت را از این لب‌ها بردار! به خداوندی که جز او خدایی نیست، من بارها لب‌های رسول خدا(ص) را دیدم که این لب‌ها را می‌بوسید"؛ و سپس با صدای بلند گریه کرد. ابن‌زیاد گفت: "خدا چشمانت را گریان کند! آیا برای فتح خدا گریه می‌کنی؟ به خدا قسم، اگر پیر نبودی و عقلت زایل نشده بود، گردنت را می‌زدم." زید‌بن ارقم از نزد او برخاست و به خانه‌اش رفت.»[291] بخاری نیز این رفتار ابن‌زیاد را از انس‌بن مالک، روایت کرده است: «از انس‌بن مالک(رض)روایت شده است که عبیدالله‌بن زیاد، سر حسین‌بن علی(ع) را در تشتی قرار داده بود. او با چوب‌دستی شروع به ضربه زدن به آن کرد و دربارﮤ زیبایی سر سخنانی گفت. انس گفت: "او شبیه‌ترین فرد به رسول خدا(ص) بود و محاسنش با وسمه رنگ شده بود."»[292] می‌گویم: آنچه ابن‌زیاد خبیث با سر امام حسین(ع) انجام داد، از فرزندان زنازادگان و هرزگان ـ‌که حتی چشم‌برهم‌زدنی واقعاً به خدا و رسولش(ص) ایمان نداشتند‌ـ دور از انتظار نیست؛ و این عمل او نشان‌دهندﮤ کینه و دشمنی آشکار او نسبت به رسول خدا(ص) است، که همواره در رفتار امیرش یزید و به‌طور کلی امویان دیده می‌شود؛ اما عجیب آن است که برخی از صحابه ـ‌ مثل زید‌بن ارقم و انس‌بن مالک ‌ـ در مجلس این طاغوت پلید حضور داشتند. بنده متوجه نمی‌شوم چه خیری می‌توان از هم‌نشینی با چنین فاجری انتظار داشت؛ اما این همان دنیایی است که رسول خدا(ص) درباره‌اش فرمود: «سرآغاز همۀ خطاهاست.»[293] و جای شگفتی نیست، زیرا این دو نفر، افرادی بودند که شهادت خود را دربارﮤ امیرالمؤمنین(ع) ـ ‌وقتی از آنها خواسته شد و با وجود علم و آگاهی‌شان ‌ـ پنهان کردند![294] همچنین، برخی مورخان از دربان ابن‌زیاد نقل کرده‌اند: «وقتی سر حسین(ع) را آوردند، آن را نزد عبیدالله گذاشتند، دیدم از دیوارهای دارالاماره پیوسته خون جاری می‌شد.»[295]

-زینب(س) پاسخی قاطع به ابن‌زیاد می‌دهد

«وقتی خانوادﮤ امام حسین(ع) را نزد ابن‌زیاد آوردند، زینب(س) نیز در میان آنان بود. ایشان خود را پوشانده بود و کهنه‌ترین لباس‌ها را بر تن داشت. او در گوشه‌ای از قصر نشست و زنان گردش حلقه زدند. ابن‌زیاد پرسید: «این زنی که به کناری رفته و زنان به‌همراهش هستند کیست؟» اما زینب(س) پاسخی نداد. او دوباره و سه‌باره سؤال خود را تکرار کرد. یکی از کنیزان گفت: «این زینب دختر فاطمه، دختر رسول خداست.» ابن‌زیاد به او نزدیک شد و گفت: «سپاس خدا را که شما را رسوا کرد، شما را کشت و دروغتان را آشکار ساخت.» زینب(س) پاسخ داد: «سپاس خداوند را که ما را با پیامبرش محمد(ص) گرامی داشت و ما را از هر ناپاکی پاک گرداند. فقط فاسق رسوا می‌شود؛ و دروغ‌گو کسی است که از حق دور است و او غیر از ماست؛ سپاس خدا را.» ابن‌زیاد گفت: «دیدی خداوند با خانواده‌ات چه کرد؟» زینب(س) فرمود: «خداوند برای آنان شهادت را مقرر فرمود؛ پس آنان به آرامگاه‌های خود شتافتند. خداوند تو را با آنان حاضر خواهد کرد و در حضورش به محاکمه و منازعه خواهید پرداخت.» ابن‌زیاد خشمگین شد و به‌شدت عصبانی گردید. عمرو‌بن حریث گفت: «ای امیر، او فقط یک زن است و زنان برای سخنانشان مؤاخذه نمی‌شوند و برای گفته‌هایش سرزنش نمی‌شوند.» ابن‌زیاد به زینب(س) گفت: «خداوند دلم را از طغیانگر تو و نافرمانان از اهل‌بیتت تسکین داد.» زینب(س) آهی کشید و گریست و به ابن‌زیاد گفت: «به جان خودم سوگند، تو بزرگ خاندانم را کشتی، خانواده‌ام را نابود کردی، شاخه‌ام را بریدی و ریشه‌ام را از ‌بُن کندی. اگر این کار تو را تسکین می‌دهد، پس تو تسکین یافته‌ای.» ابن‌زیاد گفت: «این زن سخنور است؛ و به جان خودم، پدرش نیز سخنور و شاعر بود.» زینب(س) پاسخ داد: «زن را با سخنوری چه کار؟ من از سخنوری بی‌نیازم، اما آنچه گفتم از سینه‌ام برآمد.»[296] در برخی از روایات آمده است: «ابن‌زیاد گفت: "کار خدا را با برادر و اهل‌بیتت چگونه دیدی؟" زینب (رضی‌الله‌عنها) فرمود: «جز زیبایی ندیدم. خداوند این گروه را از کشته‌شدگان مقدر فرمود و آنان به آرامگاه‌های خود شتافتند. خداوند تو و آنان را حاضر خواهد کرد، ای پسر زیاد، و با یکدیگر به محاکمه و منازعه خواهید پرداخت. پس ببین آن روز پیروزی از آنِ کیست! مادرت به عزایت بنشیند، ای پسر مرجانه!"»[297] خوانندﮤ این گفت‌وگو میان دو نماد جبهۀ حق و باطل، به نکات زیر پی می‌برد: 1- کنار رفتن زینب(س) به گوشه‌ای در قصر طاغوت و قرار نگرفتنش در مقابل ابن‌زیاد به نشانۀ خضوع ـ‌ به آن صورتی که اسیران معمولاً چنین می‌کنند ‌ـ و نیز نادیده گرفتن پرسش او دربارﮤ خودش، این اولین سیلی حق بر باطل بود؛ و بدون شک، این رفتار پیام مهمی برای طاغوتی متکبر مانند ابن‌زیاد داشت، که می‌خواست در مجلس قصرش ـ ‌که پر از اطرافیان و چاپلوسان و جمعیتی انبوه بود ‌ـ برتری و تسلط خود را به نمایش بگذارد. 2- [این] سخن ابن‌زیاد ملعون: «سپاس خدایی را که شما را رسوا کرد، شما را کشت و دروغتان را آشکار ساخت»، کفر او را به رسالت محمد(ص) را آشکار می‌سازد؛ چرا که زینب(س) و برادران و اهل‌بیتش هیچ ادعای دروغینی نداشتند، جز این‌که از خاندان رسول خدا(ص) هستند و خداوند محبت و مودت آنها را بر همۀ مسلمانان واجب کرده است. هیچ فرد مؤمنی به رسول خدا(ص) و کتاب خدا جرئت نمی‌کند چنین سخنی بگوید، مگر این‌که به قرآن و رسول خدا کافر باشد و بخواهد با کشتن خاندان او و آزار بازماندگانشان انتقام بگیرد. این حقیقت امویان است که در رأس آنها یزید و ابن‌زیاد (لعنت خدا بر آنان) قرار داشتند. به‌علاوه، پاسخ زینب(س) به این سخن ابن‌زیاد، وضعیت او را آشکار و باطل او را نزد مردم برملا کرد؛ آنجا که فرمود: «سپاس خدایی را که ما را با پیامبرش محمد(ص) گرامی داشت و ما را از هر ناپاکی پاک گرداند.» هیچ‌کس نمی‌تواند انکار کند که او دختر رسول خداست، و خداوند آل‌محمد را از هر ناپاکی پاک کرده است. بنابراین، کسی که به آنها آسیبی برساند یا در حقشان بدی کند، چیزی از اسلامش باقی نخواهد ماند؛ و بدون تردید، چنین پاسخی همچون صاعقه‌ای بر فرق آن خبیث فاجر فرود آمد. 3- چرا ابن‌زیاد ملعون از سخن زینب(س) که فرمود: «خداوند برای آنان شهادت را مقرر فرمود، پس آنان به آرامگاه‌های خود شتافتند. خداوند تو و آنان را حاضر خواهد کرد و شما نزد او به محاکمه و منازعه خواهید پرداخت»، به‌شدت خشمگین شد؟ با این‌که در ظاهر این سخن هیچ اهانتی به ابن‌زیاد نیست و صرفاً ارجاع مسئله به حکم خداوند عادل برای داوری میان دو طرف نزاع است. حقیقت این است که ابن‌زیاد ملعون با گفتنِ «کار خدا را نسبت به خودت چگونه دیدی؟»، عقیدﮤ جبر را که امویان برای توجیه باطل خود در میان مردم ترویج می‌دادند، تأیید کرد.[298] او آنچه را در کربلا رخ داد به خدا نسبت داد و گویی این خداوند متعال بود که امام حسین(ع) و یارانش را کشته است! در صورتی که حقیقت این است که خداوند هرگز خواستار کشته شدن حجت‌ها و اولیای خود نبوده و از این کار نهی کرده و آن را منکری دانسته است که ارتکاب گناهش موجب جاودانگی در جهنم می‌شود.[299] خداوند خواستار اطاعت و ولایت آنان بوده، و به همین دلیل به آن امر کرده است؛ اما اطاعت از دستوراتش را با جبر و اکراه مقیّد نکرده است؛ زیرا دنیا محل آزمایش است. بلکه خداوند خواسته است انسان سرنوشت و عاقبت خود را با انتخاب خودش تعیین کند تا «مطیع» مستحق پاداش، و «عاصی» مستحق عقاب شود. اما امویان عقیدﮤ جبر را ابداع کردند تا حکومت باطل و اعمال زشت و منکر خود را با این ادعا که هرآنچه رخ می‌دهد ـ‌ به‌زعم آنها ‌ـ کار خداست و انسان هیچ دخالتی در آن ندارد توجیه کنند؛ خداوند بسی برتر و بالاتر از چنین نسبت‌هایی است! اما زینب(س) اجازه نداد که باطل ابن‌زیاد بر مردم تحمیل شود. ابن‌زیاد ملعون سخنان او را شنید و به‌خوبی منظورش را درک کرد؛ چراکه او دختر پدری بود که به بلاغت و قدرت بیان مشهور بود؛ و همان‌طور که می‌دانیم، «تقدیر» بالاترین درجۀ وجوب را نشان می‌دهد، و سخن زینب(س) که فرمود: «خداوند قتل را برای برادرم و اهل‌بیت و یارانش مقرر فرمود»، به معنای آن است که خداوند بر حسین(ع) قیامی قاطعانه در برابر امویان واجب کرده بود. و این یعنی امویان ـ‌ ازجمله ابن‌زیاد ملعون ‌ـ به چنان حدی از انحراف و پستی و دوری از دین خدا رسیده بودند که سکوت خاندان رسول خدا(ص) دیگر ممکن نبود، حال هر نتیجه‌ای که به دنبال داشته باشد و هر فداکاری که در این راه لازم باشد؛ و چه کسی شایسته‌تر از حسین(ع) برای اجرای ارادﮤ خداوند، قیام برای یاری دین خدا، و اصلاح انحراف و باطل بود؛ حتی اگر بهای آن شهادت خودش و اهل‌بیتش و اسارت خانواده‌اش باشد؟ ازاین‌رو، زینب(س) آنچه را در روز عاشورا دید «زیبا» توصیف کرد: «جز زیبایی ندیدم»، زیرا این واقعه اجرای ارادﮤ خداوند، نجات دینش و حفظ رسالت و حاکمیت او سبحان بود. ابن‌زیاد (لعنت خدا بر او) شنید زینب(س) این سخن را آشکارا در برابر همه بیان کرد و برخی از حاضران فهمیدند و برخی نفهمیدند، و لزومی ندارد که حاضران در مجلس ابن‌زیاد ـ ‌که حال‌وروزشان همچون چهارپایانی بود که جز شکم‌پروری و هوس‌رانی [چیزی] نمی‌شناختند ـ مخاطب سخنان زینب(س) باشند، بلکه این سخنان برای نسل‌های بعدی و آیندگانی بود که آن را درک می‌کردند، به‌ویژه برای زمانی که خداوند مقدر فرموده است که ثمرﮤ قیام امام حسین(ع) برداشت شود؛ یعنی زمان ظهور امام مهدی(ع) و برپایی دولت عدل الهی. به‌طور کلی، دربارﮤ ابن‌زیاد (لعنت خدا بر او) احتمالاً او به‌ خوبی فهمید که زینب(س) از این سخنانش چه منظوری دارد، لذا خشمگین شد و رگ‌های گردنش متورم گردید. همچنین مانعی ندارد که ـ ‌براساس روایت ابن‌اعثم‌ ـ ذکر نام مادر او «مرجانه» ـ‌ که به فحشا و فسق مشهور بود ‌ـ به افزایش خشم او کمک کرده باشد، چراکه این موضوع برای همه شناخته‌شده بود.[300]

-مواجهۀ علی‌بن حسین(ع) با ابن‌زیاد

«و علی‌بن حسین(ع) را نزد ابن‌زیاد آوردند. ابن‌زیاد از او پرسید: «تو کیستی؟» امام (ع) پاسخ داد: «من علی پسر حسین هستم.» ابن‌زیاد گفت: «مگر خداوند علی‌بن حسین را نکشته است؟» امام سجاد(ع) فرمود: «من برادری به نام علی داشتم که مردم او را کشتند.» ابن‌زیاد گفت: «بلکه خدا او را کشت.» امام(ع) فرمود: «خدا جان‌ها را در زمان مرگشان می‌گیرد.» ابن‌زیاد خشمگین شد و گفت: «و تو جرئت می‌کنی جواب مرا بدهی؟ آیا هنوز در تو رمقی برای پاسخ دادن هست؟» سپس دستور داد: «او را ببرید و گردنش را بزنید.» عمّه‌اش زینب به او چسبید و گفت: «ای پسر زیاد، هرچه از خون ما ریختی برای تو کافی است.» و او را در آغوش کشید و گفت: «به خدا سوگند، از او جدا نمی‌شوم. اگر می‌خواهی او را بکشی، مرا هم با او بکش.» ابن‌زیاد نگاهی به او و امام سجاد(ع) انداخت و سپس گفت: «چه پیوند عجیبی! به خدا قسم، می‌دانم او دوست دارد من او را به همراهش می‌کشتم. او را رها کنید، من او را در همان حالتی که می‌بینمش رها می‌کنم.»[301] در روایت دیگری آمده است: امام(ع) به ابن‌زیاد فرمود: «آن شخص برادر من بود و از من بزرگ‌تر بود و شما او را کشتید و او در روز قیامت از شما شکایت خواهد کرد.»[302] و در روایت دیگری آمده است، ابن‌زیاد عطایی برای کسی که امام سجاد(ع) را بیاورد مقرر کرد و امام سجاد(ع) را در غُل‌وزنجیر نزد او آوردند.[303] در روایتی آمده است: امام(ع) به ابن‌زیاد فرمود: «آیا مرا به قتل تهدید می‌کنی؟ مگر نمی‌دانی قتل برای ما عادت است و کرامت ما شهادت است؟» ابن‌زیاد سکوت کرد.[304] باید توجه داشت که میان این حادثه با واقعۀ عاشورا بیش از دو روز فاصله نبود، و با آن‌که ابن‌زیاد (لعنت خدا بر او) بی‌پروا و مشتاق ریختن خون بود ـ‌ به‌ویژه خون آل‌محمد (ع)‌ـ موضع امام علی‌بن حسین(ع) در این گفت‌وگو بسیار قوی و استوار بود. امام(ع) با ابن‌زیاد در پذیرش عقیدﮤ جبرگرایانه‌ای که او با گفتنِ «بلکه خدا او را ـ ‌و منظورش علی‌اکبر بود ‌ـ کشت» در پی ترویج آن بود، هیچ‌گونه تسامحی نداشت. ایشان با پاسخ خود، باطل او را افشا کرد و فرمود: «خداوند جان‌ها را هنگام مرگشان می‌گیرد»؛ یعنی گرچه خداوند جان انسان‌ها را می‌گیرد، اما این به‌هیچ‌وجه در دنیا مانع از وجود علل و عواملی که در دنیای امتحان موجب مرگ می‌شوند، نخواهد بود؛ ازجمله قتل عمد، که ـ‌ همان‌طور که در دین خدا آمده است ‌ـ فاعل آن باید به‌شدت مجازات شود. بنابراین، در این مسئله نه جبر هست و نه تفویض. بلکه قدرت و صلابت موضع امام در روایت دیگر بیشتر آشکار شد؛ آنجا که امام(ع) به‌صراحت، ابن‌زیاد و سپاهش را متهم به قتل برادرش کرد و تأکید نمود حقی بر گردن آنان دارد و دینی بر عهدﮤ آنان است که در روز قیامت آن را از ایشان خواهد ستاند. موضع قهرمانانۀ دیگر در این حادثه، فداکاری عقیله زینب(س) با فداکاری جان خودش برای حفظ جان برادرزاده‌اش بود؛ و این دومین باری بود که زینب جان خودش را فدای برادرزاده‌اش ـ‌آن امام‌ـ کرده بود. از همین رو پیش‌تر گفتم: خط رسالت الهی که خداوند سبحان تداوم و جاودانگی را برایش پس از شهادت امام حسین مقدر فرموده است، مرهون موضع‌گیری‌های این بانوی پاک و مطهر است؛ صلوات خدا بر او.

-سیلی دیگری که ابن‌زیاد از ام‌کلثوم(س) دریافت کرد

یکی از سیلی‌هایی که باطل ـ که در ابن‌زیاد (لعنت خدا بر او) تجسّم یافته بود ـ از جبهۀ حق، که توسط زینب و کاروان مقدّس اهل‌بیت(ع) نمایندگی می‌شد، دریافت کرد، سخنان اُم‌کلثوم (زینب صغری)، دختر امیرالمؤمنین(ع)، در گفت‌وگویش با ابن‌زیاد بود: «ابن‌زیاد (لعنت خدا بر او) قاصدی به‌سوی ام‌کلثوم[305] خواهر حسین(ع) فرستاد. به او گفت: «خدا را شکر که مردان شما را کشت. حال کار خدا را با خودتان چطور می‌بینی؟» ام‌کلثوم پاسخ داد: «ای ابن‌زیاد، اگر چشم تو از کشته شدن حسین(ع) روشن شده است، بدان چشمان جدّ او(ص) نیز به آن روشن شده بود؛ آن حضرت(ص) او را در آغوش می‌کشید، لب‌هایش را می‌بوسید و بر دوش خودش می‌نشاند. ای ابن‌زیاد، آماده باش که در روز قیامت جواب جدّ او را بدهی، زیرا او فردا دشمن تو خواهد بود.»[306] برای قدرت موضع‌گیری ام‌کلثوم(س) همین کافی است که او رسول خدا محمد(ص) را در روز قیامت، دشمن و خصم ابن‌زیاد قرار داد؛ و این یعنی او به‌طور کامل اسلام را از ابن‌زیاد سلب کرد؛ چراکه اگر رسول راستینِ اسلام، دشمن او باشد، در این صورت دیگر چه اسلامی برای او باقی خواهد ماند؟ پس از آنچه در آن مجلس میان آلِ رسول(ص) و ابن‌زیاد (لعنت خدا بر او) گذشت، ابن‌زیاد با بلندترین صدا فریاد زد: «آنها را از نزد من بیرون کنید!»[307] و به این ترتیب، می‌بینیم که سیلی‌های حیدرگونه‌ای که ابن‌زیاد (خدا لعنتش کند) از عقیله زینب کبری(س) و اهل‌بیتش دریافت کرد، عقل و هوش را از او ربود و همچون صاعقه‌ای بر فرق سرش فرود می‌آمد؛ به‌طوری که جبروتش را در هم می‌شکست و تخت و تاجش را در برابر دیدگان حاشیه‌نشینان و اطرافیان و مشاورانش به لرزه درمی‌آورد، درحالی‌که هدف و غرض او از احضار خاندان رسول خدا(ص) به مجلس خود آن بود که در برابر آنان با چهره‌ای فاتح و مغرور از قدرت و سلطنت خود ظاهر شود، اما برعکس، در نظر آنان بی‌مقدار و ذلیل و سرشار از خواری و رسوایی جلوه کرد. ازاین‌رو، با تمام توان کوشید تا هرچه سریع‌تر از وجود آنان در کوفه خلاص شود. به همین جهت، کاروان اهل‌بیت بیش از چند روز اندک در کوفه توقف نداشت و این مدت را نیز در زندانی که آن ملعون دستور داده بود در آن نگهداری شوند سپری کردند؛[308] و سپس آنان را همراه با سر مطهر امام حسین(ع) و سرهای سایر شهدا به‌سوی شام روانه کرد.

-دفن اجساد شهدای کربلا

زمان: 13 محرم 61 هجری مکان: صحرای سوزان کربلا در زیارت امام حسین(ع) آمده است: «سلام بر آن‌که در میان مردم تنها و بی‌کس ماند. سلام بر آن‌که مردم روستاها عهده‌دار دفن پیکرش شدند. سلام بر آن‌که رگ گلویش بریده شد. سلام بر آن مدافع [دین خدا] که یاوری نداشت. سلام بر آن‌که محاسنش به خون رنگین شد. سلام بر آن‌که بر گونه‌اش بر خاک افتاد. سلام بر آن پیکر برهنه و به‌تاراج‌رفته. سلام بر آن لب و دندان که با چوب خیزران کوبیده شد. سلام بر آن رگ بریده‌شده. سلام بر آن سری که بر فراز نیزه شد. سلام بر بدن‌های عریان افتاده در بیابان‌ها که گرگ‌های درنده پاره‌پاره‌شان می‌کردند و درندگان وحشی بر آنها رفت‌وآمد داشتند.»[309]

-زمین دفن

روایت شده است که امام حسین(ع) زمین‌هایی را که قبرش در آن قرار دارد، از مردم نینوا و غاضریه به قیمت شصت هزار درهم خرید و آن را به آنها صدقه داد و شرط کرد آنها مردم را به قبرش راهنمایی کنند و از افرادی که به زیارتش می‌آیند، سه روز پذیرایی کنند. همچنین از امام صادق(ع) روایت شده است که فرمود: «حرم حسین(ع) که آن را خریداری کرد، چهار میل در چهار میل است؛ و برای فرزندانش و دوستدارانش حلال است، و برای کسانی که مخالف آنان هستند حرام است؛ و در آن برکت قرار دارد.»[310] از سید احمد الحسن دربارﮤ صحت این روایات پرسیدم؛ ایشان فرمود: «روایات مربوط به مالکیت زمین‌های محیط بر قبر حسین(ع) توسط حجت‌های الهی(ع) از لحاظ معنایی صحیح است؛ و نیز روایاتی که دربارﮤ ناپسند بودن سکونت دائم در نزدیکی قبر ایشان نقل شده است.»[311]

-بدن‌های مطهر کِی دفن شدند؟

دربارﮤ زمان دفن، بسیاری از مورخان بر این عقیده‌اند که دفن اجساد، در روز یازدهم محرم، یعنی یک روز پس از واقعۀ شهادت انجام شده است.[312] اما مشهور این است که دفن جسد امام حسین(ع) و سایر شهدا، در روز سیزدهم محرم صورت گرفته است. از سید احمد الحسن دربارﮤ صحت این موضوع پرسیدم و ایشان فرمود: «صحيح است، و دفن روز سیزدهم محرم انجام شد.»[313] به‌علاوه، پس از بررسی تاریخ‌های حوادث هم‌زمان ـ‌ یعنی رویدادهایی که به یکدیگر نزدیک‌اند ‌ـ براساس آنچه در متون و روایات تاریخی آمده است، می‌توان به این «تاریخ» رسید. چنان‌که پیش‌تر گفته شد، کاروان خانوادﮤ امام حسین(ع) روز یازدهم محرم، هنگام ظهر، از کربلا حرکت کرد و در روز دوازدهم محرم وارد کوفه شد، درحالی‌که از سوی سپاه اموی احاطه شده بود؛ و همان‌طور که دانستیم، روز دوازدهم نیز با گرداندن آنان در خیابان‌های کوفه، حضور در مجلس ابن‌زیاد (لعنت خدا بر او)، و در نهایت، زندانی شدنشان گذشت. بنابراین، ممکن نیست دفن شهدا در همان روز انجام شده باشد، چه برسد به روز یازدهم؛ زیرا حضور امام زین‌العابدین(ع) برای دفن در آن زمان ممکن نبوده است.

-چرا دفن نیاز به حضور امام معصوم داشت؟

می‌دانیم که تکلیف‌های الهی، مشروط به توانایی و امکان انجامشان است: (لا یُکَلِّفُ اللّهُ نَفْسًا إِلّا وُسْعَهَا)[314] (خداوند انسان را جز به‌قدر توانایی‌اش تکلیف نمی‌کند) و مسئلۀ تجهیز و آماده‌سازی معصوم برای دفن معصوم نیز از این قانون الهی مستثنا نیست؛ به این معنا که معصوم باید بر جنازﮤ معصوم فوت‌شده حضور یابد و کارهای غسل و کفن‌ودفن او را در صورت امکان حضور عهده‌دار شود. بنابراین تکلیف ـ‌ همان‌طور که گفتم ‌ـ مشروط به توانایی است. امّا دربارﮤ مسئلۀ دفن بدن امام حسین(ع)، حضور معصوم ضروری بود؛ زیرا بدن‌ها ـ ازجمله بدن امام حسین(ع) ـ بدون سر بودند و هتک حرمت شده بود، به‌ویژه بدن امام حسین(ع). و به همین دلیل، تشخیص آنها از یکدیگر برای عموم مردم دشوار بود. مشیّت خداوند سبحان، در ضمن نقشۀ ازپیش‌تعیین‌شده، بر این تعلق گرفت که قبر حسینِ ذبح‌شده(ع) به‌گونه‌ای متمایز و مشخص باشد تا مؤمنان به زیارتش بیایند و زائران، نسل‌اندرنسل تا پایان روزگار قصدش کنند؛ و این، قطعاً نیازمند آن بود که قبر او از دیگران متمایز شود.[315] مسئلۀ دیگر: مشیت الهی اقتضا کرده بود که قبرها به‌گونه‌ای خاص مرتب شوند؛ به‌طوری که نوزاد شهید در آغوش پدر شهیدش قرار گیرد، قبر علی‌اکبر در کنار پای پدرش باشد، و برای حبیب‌بن مظاهر، قبر خاصی در نظر گرفته شود و سایر یاران امام حسین(ع) نیز قبرهای جداگانه‌ای در کنار پای امام حسین(ع) داشته باشند، و عباس‌بن علی(ع) در محل شهادتش دفن شود. و این، دقیقاً ترتیبی است که ما امروز در قبور شهدای عاشورا به‌وضوح مشاهده می‌کنیم و درباره‌اش روایات متعددی از معصومین(ع) وارد شده است. طبیعتاً اگر بنی‌اسد (اهل غاضریه) به حال خودشان رها می‌شدند، آنها به هیچ عنوان قادر به تشخیص و این نوع ترتیب در قبرها نبودند و دفن به‌صورت تصادفی انجام می‌شد. به‌عنوان مثال، برای آنها ساده‌تر بود که عباس و علی‌اکبر و حبیب‌بن مظاهر را با سایر شهدای کربلا دفن کنند، بدون آن‌که قبر خاصی برای آنها در نظر بگیرند، زیرا با توجه به این‌که بدن‌ها بدون سر بودند آنها اساساً هویت بدن‌ها را نمی‌شناختند؛ و حتی تمام قبرها به‌طور کلی، بی‌نام‌ونشان می‌ماندند، چون هیچ‌کس آنها را به‌طور مشخص نمی‌شناخت.[316] بنابراین حضور معصوم (که در آن زمان امام علی‌بن حسین(ع) بود) ضروری و مهم بود؛ زیرا دو امر اساسی را برای آنها روشن می‌کرد: تشخیص اجساد، به‌ویژه شناسایی جسد امام حسین(ع)، همچنین راهنمایی آنها در خصوص ترتیب قبرها، به‌نحوی که مورد رضایت خداوند باشد. طبیعی است که تاریخ‌نگاران اهل‌سنت به حضور امام زین‌العابدین(ع) اشاره نکرده‌اند و دفن را فقط به مردم غاضریه نسبت داده‌اند، و شیخ مفید و دیگران نیز همین نظر را دارند.[317] البته برخی روایات، حضور امام(ع) را تأکید کرده‌اند، ازجمله: ـ از اسماعیل‌بن سهل، از یکی از اصحاب ما نقل شده است که گفت: نزد امام رضا(ع) بودم که علی‌بن ابوحمزه و ابن‌سراج و ابن‌مکاری وارد شدند. علی پس از صحبت‌هایی که میان او و امام(ع) دربارﮤ امامت ردوبدل شد، گفت: "ما از پدران شما روایت کرده‌ایم که امور امام را جز امامی همچون خودش عهده‌دار نمی‌شود." امام رضا(ع) فرمود: "پس به من از حسین‌بن علی(ع) خبر بده؛ آیا او امام بود یا غیر امام؟" گفت: "امام بود." امام رضا(ع) پرسید: "پس چه کسی امورش را عهده‌دار شد؟" گفت: "علی‌بن حسین(ع)." فرمود: "و علی‌بن حسین(ع) کجا بود؟" گفت: "در دست عبیدالله‌بن زیاد حبس بود." امام رضا(ع) فرمود: "پس اگر برای علی‌بن حسین(ع) امکان‌پذیر شد که به کربلا بیاید و امور پدرش را بر عهده بگیرد، برای صاحب این امر نیز امکان‌پذیر است که به بغداد بیاید و امور پدرش را بر عهده بگیرد."»[318] ـ از امام صادق(ع) روایت شده است: «هنگامی که رسول خدا(ص) قبض روح شد، جبرئیل همراه با فرشتگان و روح ـ‌ که در شب قدر نازل می‌شدند ‌ـ فرود آمدند. سپس چشمان امیرالمؤمنین(ع) گشوده شد و آنان را از منتهای آسمان‌ها تا زمین می‌دید که همراه او بدن پیامبر(ص) را غسل می‌دادند و با او بر پیکر حضرت نماز می‌گزاردند و برایش قبر می‌کندند. به خدا سوگند، جز آنان کسی قبرش را حفر نکرد؛ و چون آن حضرت را در قبر گذاشتند، فرشتگان نیز همراه کسی که وارد قبر شد وارد شدند و او را در قبر نهادند. سپس پیامبر سخن گفت و شنوایی امیرالمؤمنین(ع) گشوده شد و شنید که به آنان وصیت می‌کرد. پس گریست و شنید که فرشتگان می‌گفتند: "ما با تلاش فراوان در خدمتش بودیم و بعد از تو، این صاحب ما خواهد بود، اما پس از این دیدار، او با چشم ظاهری‌اش ما را نخواهد دید." هنگامی که امیرالمؤمنین(ع) از دنیا رفت، حسن و حسین(ع) همانی را دیدند که او دیده بود، و نیز رسول خدا(ص) را دیدند که همچون گذشته به فرشتگان در کارشان کمک می‌کرد. چون حسن(ع) از دنیا رفت، حسین(ع) نیز همان را دید و رسول خدا(ص) و علی(ع) را دید که به‌همراه فرشتگان مشغول کار بودند؛ و چون حسین(ع) از دنیا رفت، علی‌بن حسین(ع) نیز همان را دید و رسول خدا(ص) و علی و حسن(ع) را دید که به کمک فرشتگان آمده بودند ... و این‌چنین این جریان تا آخرینِ ما جاری است.»[319] این روایت به‌صراحت نشان می‌دهد که امام علی‌بن حسین(ع) مسئولیت تجهیز و دفن پدرش امام حسین(ع) را بر عهده داشته است. نکته: دربارﮤ حضور امام علی‌بن حسین(ع) در کربلا برای دفن اجساد، این امری غیبی بوده و طبق علل و اسباب طبیعی و عادی که به طور معمول شناخته می‌شود، نبوده است.[320] سید مقرّم در این باره گفته است: «در روز سیزدهم محرم، امام زین‌العابدین(ع) برای دفن پدر شهیدش آمد ... و زمانی که رسید، دید بنی‌اسد در کنار پیکرهای شهدا گرد آمده‌اند، درحالی‌که حیران و سرگردان‌اند و نمی‌دانند چه کنند و نتوانسته‌اند پیکرها را از یکدیگر بازشناسند. امام(ع) آنان را از مقصودی که برایش آمده بود ـ‌ که دفن این بدن‌های پاک و مطهر بود ‌ـ آگاه ساخت و آنان را از اسامی شهدا آگاه کرد، و هاشمیان را نیز از میان اصحاب به آنان شناساند. سپس به‌سوی پیکر پدرش رفت، آن را در آغوش کشید و با صدای بلند گریست. به محل قبر آمد و اندکی خاک را کنار زد؛ قبری حفر شده و لحدی آماده آشکار شد. هر دو کف دست‌هایش را زیر پیکر پدرش قرار داد و فرمود: «به نام خدا و در راه خدا و بر آیین رسول خدا. خدا و رسولش راست گفته‌اند. آنچه خدا خواست، همان شد. هیچ نیرو و توانی نیست جز به‌واسطۀ خداوند بزرگ.» سپس او را به‌تنهایی در لحد نهاد و بنی‌اسد در این کار با او مشارکت نداشتند. به آنان فرمود: «همراهم کسی هست که مرا در این کار یاری می‌دهد.» و چون بدن را در لحدش نهاد، گونه‌اش را بر گلوی بریدﮤ شریف او گذاشت و فرمود: «خوشا به حال آن زمینی که بدن پاک تو را در بر گرفته است؛ زیرا دنیا پس از تو تیره‌وتار است و آخرت به نور تو روشن گردیده؛ اما شب‌ها، بی‌خوابی و اندوه همیشگی‌ام خواهد بود تا زمانی که خدا برای خاندان تو همان سرای تو را که در آن اقامت داری، برگزیند. سلام و رحمت و برکات خدا بر تو، ای فرزند رسول خدا.» سپس روی قبر نوشت: «این قبر حسین‌بن علی‌بن ابی‌طالب است که او را تشنه و غریب به شهادت رساندند.» سپس به‌سوی عمویش عباس(ع) رفت؛ و در حالی او را یافت که فرشتگان را در طبقات آسمان به شگفتی و حورالعین را در غرفه‌های بهشت به گریه واداشته بود. خود را بر بدن او افکند و گلوی بریدﮤ مقدسش را بوسید و فرمود: «بعد از تو، خاک بر سر این دنیا، ای ماه بنی‌هاشم. سلام من بر تو، از سوی شهیدی که این مصیبت را در راه خدا پذیرفته است؛ و رحمت و برکات خدا بر تو باد.» برای او نیز لحدی آماده کرد و او را همانند پدرش به تنهایی در قبر نهاد و به بنی‌اسد فرمود: «کسی را به‌همراه دارم که مرا یاری می‌دهد.» آری، برای دفن سایر شهدا به بنی‌اسد اجازﮤ مشارکت داد. دو مکان را برای آنان تعیین کرد و فرمود دو قبر حفر کنند؛ در یکی شهدای بنی‌هاشم و در دیگری یاران امام را دفن کردند. اما حر ریاحی را بستگانش به محلی دورتر، در همان مکانی که اکنون مرقدش قرار دارد، منتقل کردند. گفته شده است: مادر حر نیز حاضر بود و چون دید با بدن شهدا چگونه رفتار می‌شود، پیکر حر را به آن مکان منتقل کرد. نزدیک‌ترین شهید به امام حسین(ع) فرزندش علی‌اکبر(ع) بود. در این‌ باره امام صادق(ع) به حماد بصری فرمود: «اباعبدالله(ع) غریبانه در سرزمین غربت به شهادت رسید. هرکه به زیارتش برود بر او می‌گرید؛ و آن‌که به زیارتش نرود اندوهگین می‌شود؛ و آن‌که در کربلا حاضر نبود برای او دل می‌سوزاند؛ و هرکه به قبر فرزندش که در پایین پای او مدفون است بنگرد به او رحم می‌آورد ... .»[321] -بررسی عقیدۀ بدعت‌آمیز «درندگان»! در دوران‌های اخیر، عقیده‌ای شایع شده است که برخی به آن متوسل می‌شوند، مبنی بر این‌که «جسد معصوم را درندگان نمی‌خورند.» این افراد این عقیده را نه به‌عنوان یک ویژگی معجزه‌آسا که هر زمان خدا بخواهد حاصل می‌شود، بلکه به‌عنوان یک ویژگی ثابت و غیرقابل‌تغییر برای معصوم می‌دانند؛ به این معنا که (طبق نظر آنها): اگر بخواهی امامی از اهل‌بیت محمد را بشناسی، راه شناسایی او این است که او را جلوی حیوانات درنده بیندازی و منتظر بمانی. اگر از خوردن بدن او امتناع کردند، امامت او ثابت شده است، وگرنه ادعای او باطل است! این عقیده‌ای است که ذوق و قریحۀ عده‌ای در این روزگار تیره‌وتار آن را به هم بافته است![322] شکی نیست که چنین عقایدی بدعت‌هایی هستند که هیچ اثر و نشانی نه در کتاب محکم خداوند و نه در سنت متواتر ندارند، درحالی‌که این دو، منابع قطعی هستند که در اثبات یا نفی هر امر اعتقادی باید هر دو ـ ‌یا دست‌کم یکی از آنها ‌ـ موجود باشد، چنان‌که در میان مسلمانان مقرر و ثابت است؛ زیرا عقیده از نظر آنان فقط با علم و یقین پذیرفته می‌شود، ولاغیر. متون قطعی ـ‌ چه قرآنی و چه روایی ‌ـ تأکید کرده‌اند که معصوم از طریق «نص» شناخته می‌شود و نیز از طریق علم شناخته می‌شود؛ اما معجزات مادی به‌دست خداوند هستند و امری که همواره ثابت و لازم باشند محسوب نمی‌شوند.[323] پس، اگر خدا بخواهد و حاصل شود، نص را تأیید می‌کند؛ در غیر این صورت عدم وقوع آن، هیچ‌گونه آسیبی به امامت امام حق و عصمت او وارد نمی‌کند، چراکه احتجاج او براساس نص و علم است. این موضوع به تفصیل در کتاب «عقاید اسلام»[324] بحث شده است، اما ما در اینجا مسئله را تنها از دیدگاه متون مربوط به نهضت حسینی مطرح می‌کنیم تا مورد ارزیابی قرار گیرد؛ پس می‌گویم: جسد امام حسین(ع) به‌مدت سه روز در بیابان کربلا بر خاک داغ، بدون غسل و کفن‌ودفن باقی ماند، و امکان این‌که حیوانات وحشی به آن دست یابند وجود داشت (این را به‌عنوان یک امکان مطرح می‌کنم، نه این‌که اتفاقی که حتماً باید بیفتد یا افتاده باشد)، و این ناممکن و محال نیست؛ به [این] دلایل: سخن امام حسین(ع) در خطبۀ معروفش در مکه: «گویا اعضای بدنم را درندگان دشت‌ها میان نواويس و کربلا تکه‌تکه می‌کنند، و شکم های خود را از من پُر و انبان‌های خود را از من مملو می‌کنند ... .»[325] سخن زینب(س) در برابر یزید (لعنت خدا بر او): «این دست‌ها به خون ما آغشته می‌شوند و این دهان‌ها از گوشت ما سرشار می‌گردند، و آن پیکرهای پاک و مطهر طعمۀ گرگان بیابان می‌شوند ... .»[326] «این دست‌ها به خون ما آغشته می‌شوند و دهان‌ها از گوشت ما سرشار می‌گردند، و آن پیکرهای پاک و برگزیده را درندگان پی‌درپی می‌دَرند و کفتارها آنها را در خاک می‌غلتان‌اند.»[327] سید احمد الحسن در توضیح متون فوق فرموده است: «و "عَسلان الفلوات" یعنی حیوانات درندﮤ بیابانی، یا به‌طور خاص گرگ‌ها؛ و "أمهات الفراعل" یعنی کفتارها. ظاهر سخن روشن است ... برخی تلاش کرده‌اند این روایات را با تأویلاتی ضعیف ـ‌ که در برابر نقد علمی تاب نمی‌آورند ‌ـ توجیه کنند. حقیقت این است که تنها زمانی باید به تأویل روی آورد که ضرورت وجود داشته باشد و در اینجا ضرورتی برای تأویل وجود ندارد. هیچ دلیل عقلی یا نقلی قطعی‌الصدور و قطعی‌الدلاله وجود ندارد که ما را به این اعتقاد وادارد که بدن خلیفۀ خدا نمی‌تواند مورد تعرض حیوانات غیرعاقل قرار گیرد، درحالی‌که جسارت انسان عاقل بر بدن به‌طور قطعی به اثبات رسیده و حتی آنها تا بریدن انگشت حسین (صلوات خدا بر او) پیش رفته‌اند؛ و ای کاش به جای انگشت او مرا تکه‌تکه می‌کردند، پدرم و مادرم به فدایش ... همچنین در داستان یوسف(ع)، خداوند متعال می‌فرماید: (قَالَ إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَن تَذْهَبُوا بِهِ وَأَخَافُ أَن يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَأَنتُمْ عَنْهُ غَافِلُونَ)[328] (گفت: این‌که شما او را ببرید مرا اندوهگین می‌کند و می‌ترسم گرگ او را بخورد، درحالی‌که شما از او غافل باشید)؛ و یعقوب یکی از خلفای خدا بود و یوسف نیز این‌چنین بود. ظاهر سخن یعقوب در قرآن، حجت و دلیل است؛ بنابراین یعقوب ـ‌ طبق متن قرآن ‌ـ به این اعتقاد فاسد باور نداشت، بلکه اعتقاد داشت ممکن است یوسف را گرگ بخورد، و در نتیجه، از ناحیۀ گرگ‌ها بر او بیمناک بود و فرزندانش را از این‌که گرگ برادرشان یوسف (خلیفۀ خدا در زمینش) را بخورد برحذر داشت؛ و به همین سبب برادران یوسف به پدرشان چنین پاسخ دادند: (قَالُوا لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَنَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّا إِذًا لَخَاسِرُونَ)[329] (گفتند: چگونه گرگ او را بخورد، درحالی‌که ما گروهی نیرومند هستیم؛ در آن صورت، ما قطعاً زیان‌کار خواهیم بود). پس در واقع، یعقوب کسی بود که فرزندانش را به اعتقادی برخلاف باور اهل گمراهی امروز رساند و آشکارا با کلماتی واضح در برابر آنان تصریح کرده بود که بیم آن دارد که گرگ خلیفۀ خدا(ع) بر آنان را بخورد. آیا برای پیامبر خدا یعقوب پوشیده مانده بود که گرگ نمی‌تواند خلیفۀ خدا را بخورد، درحالی‌که بر دارندگان این عقاید باطل پوشیده نمانده است؟! و اما این‌که گفته می‌شود یعقوب در این سخن فقط مقصودی باطنی داشته و منظورش از گرگ، برادران یوسف بوده است، این سخن با ظاهر کلام یعقوب تعارضی ندارد، چراکه ظاهر سخن او - همان‌گونه که شنونده از آن می‌فهمد و فرزندانش نیز چنان‌که از پاسخ آنان پیداست چنین فهمیدند‌‌ - به‌روشنی دلالت دارد بر این‌که گرگ می‌تواند خلیفۀ خدا در زمینش یعنی یوسف(ع) را بخورد، همان‌گونه که می‌تواند انسان‌های دیگر را نیز بخورد.»[330] همچنین، این فرمایش امام صادق(ع) که در آن به‌صراحت بیان فرموده است قاتلان امام حسین (لعنت بر آنان) جسد شریف او را در معرض حملۀ حیوانات درنده قرار دادند، این نکته را تأیید می‌کند: از عبدالله‌بن حماد بصری، از اباعبدالله(ع) نقل شده است که گفت: به من فرمود: «در نزد شما - ‌یا فرمود، در نزدیکی شما ‌- فضیلتی هست که به هیچ‌کس همانندش داده نشده است، و گمان نمی‌کنم شما حقیقت آن را بشناسید یا از آن محافظت کنید، یا به آن قیام کنید؛ و به‌راستی برای این فضیلت، اهل ویژه‌ای هست که به آن نامیده شده‌اند [و برایش برگزیده شده‌اند] و بدون نیرو و توانی از خودشان به آنها اعطا شده است، بلکه به صنع خدا برای آنان و سعادتی که خدا به آنان بخشیده و رحمت و رأفت و تقدمی که به آنان داده است به آن دست یافته‌اند.» گفتم: "فدایت شوم، این‌که وصف کردی و نام نبردی چیست؟" فرمود: «زیارت جدم حسین‌بن علی(ع) که در سرزمین غربت غریب است. هرکه به زیارتش برود بر او می‌گرید؛ و آن‌که به زیارتش نرود اندوهگین می‌شود؛ و آن‌که در کربلا حاضر نبود دلش برای او می‌سوزد؛ و هرکه به قبر فرزندش که پایین پای او دفن شده است بنگرد به او رحم می‌آورد؛ در سرزمینی بی‌آب و علف که نه دوستی نزدیکش است و نه خویشاوندی. سپس حق را از او بازداشتند و اهل ارتداد علیه او هم‌دست شدند تا این‌که او را کشتند، بدنش را رها کردند و در معرض درندگان قرار دادند و او را از نوشیدن آب فرات -که سگ‌ها از آن می‌نوشند- بازداشتند؛ و حق رسول خدا(ص) و وصیتش را دربارﮤ او و اهل‌بیتش تباه کردند. پس در قبر خود بی‌کس و تنها آرمید، به‌گونه‌ای که در میان خویشاوندان و شیعیانش زیر لایه‌های خاک افتاده بود، درحالی‌که قبرش در تنهایی و دور از جدش تنها و غریب مانده است؛ آن منزلگاهی که جز کسی که خداوند قلبش را برای ایمان آزموده و حق ما را شناخته باشد به‌سویش نمی‌رود.»[331]

-وقایع مهم پیش از حرکت کاروان به‌سوی شام

-آغاز باران با یک قطره است!

خون امام حسین(ع) و تلاش‌های زینب(س) و کاروان مقدسش در رسوا کردن باطل ابن‌زیاد و امویان (لعنت خدا بر آنان) به‌سرعت نتیجه داد، در صورتی که کاروان هنوز در کوفه بود و آنجا را ترک نکرده بود؛ زیرا تاریخ‌نگاران نقل کرده‌اند که ابن‌زیاد ملعون مردم را در مسجد اعظم جمع کرد و بر منبر رفت و گفت: «ستایش خداوندی را که حق و اهلش را آشکار ساخت، و امیر مؤمنان (فاسقان) و پیروانش را یاری کرد، و کذاب‌بن‌کذاب را کشت!» این خبیث بیشتر از این چیزی نگفته بود که عبدالله‌بن عفیف ازدی[332] به سخنان او اعتراض کرد و گفت: «ای دشمن خدا، کذاب و پسر کذاب تو و پدرت هستید و نیز کسی که تو و پدرت را به این مقام رساند! ای پسر مرجانه، آیا فرزندان پیامبران را می‌کشید و سخنان صدیقان را به زبان می‌رانید؟!» «ابن‌زیاد گفت: او را نزد من بیاورید. پس جلادان به‌سویش حمله بردند و او را گرفتند. او شعار ازد را سر داد و گفت: "ای مبرور!" عبدالرحمن‌بن مخنف ازدی نشسته بود، گفت: "وای بر تو، خودت را هلاک کردی و قومت را نیز هلاک ساختی." در آن روز، هفتصد جنگجوی ازدی در کوفه حاضر بودند. گروهی از جوانان ازد به‌سوی او هجوم آوردند و او را رهانیدند و نزد خانواده‌اش بردند. سپس افرادی را برای دستگیری او فرستادند و او را گرفتند و کشتند. و دستور داد بدنش را در منطقۀ سبخه به دار آویزند و همان جا به دار کشیده شد.»[333] جندب‌بن عبدالله ازدی[334] که دید چگونه ابن‌عفیف را می‌برند، گفت: «زندگی پس از این ننگ است.» سپس برخاست و برای دفاع از او مبارزه کرد. او را نیز به‌همراه وی دستگیر کردند. در روایت آمده است: «هنگامی که [ابن‌عفیف] را نزد عبیدالله آوردند، به او گفت: "سپاس خدا را که تو را رسوا کرد!" ابن‌عفیف پاسخ داد: "ای دشمن خدا، به چه چیزی مرا رسوا کرد؟" ... ابن‌زیاد به او گفت: "تو دربارﮤ عثمان چه می‌گویی؟" ابن‌عفیف گفت: "ای پسر مرجانه، ای پسر سمیه، ای بندﮤ بنی‌علاج! تو را با عثمان چه کار؟ نیکو عمل کرد یا بد؟ اصلاح کرد یا فساد آورد؟ خداوند پروردگار خلق است و اوست که با عدالت و حق در میان آنان داوری می‌کند؛ اما از من دربارﮤ خودت و پدرت و یزید و پدرش بپرس!" ابن‌زیاد گفت: "از تو دربارﮤ چیزی نمی‌پرسم، مگر این‌که طعم را مرگ بچشی." ابن‌عفیف گفت: "سپاس خداوند پروردگار جهانیان راست؛ من از خدا می‌خواستم پیش از آن‌که مادرت مرجانه تو را بزاید شهادت را نصیبم کند؛ و از او می‌خواستم شهادت را به دست پلیدترین، بدترین و منفورترین خلقش روزی‌ام گرداند، و چون بینایی‌ام را از دست دادم، از شهادت مأیوس شده بودم؛ اما اکنون سپاس خدا را که پس از ناامیدی از آن، آن را به من عطا کرد و اجابت دعای دیرینه‌ام را به من نشان داد." پس ابن‌زیاد گفت: "گردنش را بزنید." گردنش زده شد و به دار آویخته شد. سپس ابن‌زیاد، جندب‌بن عبدالله را فراخواند و به او گفت: "ای دشمن خدا، آیا تو در جنگ صفین از یاران علی‌بن ابی‌طالب نبودی؟" گفت: "آری، و همواره دوستدار او و دشمن شما بوده‌ام، و از این عقیده نه به تو اعلام بیزاری می‌کنم و نه برایش نزد تو عذر می‌آورم و نه در برابر تو از آن کناره می‌گیرم." ابن‌زیاد گفت: "اما من با خون تو به خدا تقرب خواهم جست!" جندب گفت: "به خدا سوگند، خون من تو را به خدا نزدیک نمی‌کند، بلکه تو را از او دور می‌سازد؛ و افزون بر این، از عمرم جز اندکی باقی نمانده است و از آن‌که خداوند با خوار کردن تو مرا گرامی بدارد ناراحت نیستم." ابن‌زیاد گفت: "او را از نزد من بیرون ببرید که او پیرمردی خرفت‌ شده و عقلش زایل گشته است." پس او را بیرون بردند و آزادش کردند.»[335] سفیان‌بن یزید‌بن مغفل نیز ازجمله کسانی بود که به دفاع از ابن‌عفیف جنگید؛ و او را نزد ابن‌زیاد بردند، اما او نیز همانند جندب‌بن عبد الله آزاد شد. شاید به این دلیل بود که ابن‌زیاد نگران واکنش‌های قبیلۀ ازد در کوفه بود، و همچنین به‌سبب شفاعت برخی از ازدی‌ها که از نزدیکان ابن‌زیاد بودند.[336] در هر صورت، تردیدی نیست عاملی که باعث حرکت آب‌های ساکن در کوفه شد، جاری شدن خون حسین(ع) و ایستادگی سایر اهل‌بیتش(ع) در کاروان مقدس بود؛ و منظور بنده زینب و علی‌بن حسین (صلوات خدا بر آنان) و دختران علی و حسین(ع) است که به‌همراه او بودند؛ زیرا سخنان علوی آنان و مواضع شجاعانه‌شان، تخت طاغوت را به لرزه درآورد و آوای آن در گوش کوفیان طنین‌انداز شد؛ به‌گونه‌ای که آنان این سخنان و حجت‌های روشن در آنها را میان خود نقل می‌کردند؛ و در نتیجه، ریشه‌های باقی‌ماندﮤ خیر را در برخی دل‌ها برانگیخت و وجدان‌های ته‌نشین‌شده در اعماق دل‌ها را بیدار ساخت و تحریک نمود. و موضع‌گیری ابن‌عفیف( آخرین موضع نبود، بلکه برعکس، آغازگر مواضع اعتراضی علیه امویان بود؛ زیرا این سلسله موضع‌گیری‌ها ادامه یافت تا آن‌که انقلاب توابین به رهبری سلیمان‌بن صُرد شعله‌ور شد و سپس پس از آن، قیام مختار ثقفی انجام شد که همۀ قاتلان حسین(ع) را از دم شمشیر گذراند؛ و در رأس آنان ابن‌زیاد و ابن‌سعد و شمر و سنان و حرمله و خولی و دیگران بودند؛ خداوند همه‌شان را لعنت کند.

-آیا مختار ثقفی با ابن‌زیاد مواجه شد؟

برخی از مورخان حادثه‌ای را نقل کرده‌اند که یک هفته بعد از قتل عبدالله‌بن عفیف ازدی، میان مختار ثقفی و ابن‌زیاد (لعنت خدا بر او) رخ داده است. مضمون این حادثه به شرح زیر است: «هنگامی که عبیدالله‌بن زیاد، ابن‌عفیف انصاری را به قتل رساند و جمعۀ دوم فرارسید، با میله‌ای آهنین در دست بر منبر رفت و برای مردم خطبه خواند و در پایان خطبه‌اش گفت: "سپاس خدایی را که یزید و سپاهش را با عزت و پیروزی گرامی داشت و حسین و سپاهش را با کشته‌ شدن خوار ساخت." یکی از سران کوفه - ‌که مختار‌بن ابوعبید بود ‌- برخاست و به او گفت: "دروغ گفتی، ای دشمن خدا و دشمن رسولش! بلکه سپاس خدایی را که حسین و سپاهش را با بهشت و آمرزش عزت بخشید و تو و یزید و سپاهش را با آتش و رسوایی خوار ساخت." عبیدالله‌بن زیاد با میلۀ آهنین در دستش به مختار ضربه‌ای زد و پیشانی او را شکست و به مأمورانش گفت: "او را بگیرید". و آنان او را گرفتند. مردم کوفه گفتند: "ای امیر، این مختار است و تو نسب و خاندانش را می‌شناسی؛ یکی از دامادهایش عمربن سعد و داماد دیگرش عبدالله‌بن عمر است!» ابن‌زیاد در دلش ترسی احساس کرد. ازاین‌رو، مختار را زندانی کرد، اما جرئت کشتن او را نداشت. مختار نامه‌ای به عبدالله نوشت و در آن، ماجرا را شرح داد. عبدالله‌بن عمر [نیز] برای یزید نامه‌ای فرستاد که در آن نوشت: "اما بعد، آیا تو را بس نبود که خاندان پیامبرت را کشتی، تا آن‌که کسی را بر مسلمانان گماشتی که اهل‌بیت پیامبر ما را بر منبر دشنام می‌دهد و به آنان جسارت می‌ورزد؟ ابن‌عفیف را کشت. و آنگاه که مختار به او اعتراض کرد، او را زخمی و زندانی کرد و در بند کشید. پس اگر این نامه‌ام را خواندی، به ابن‌زیاد بنویس مختار را آزاد کند، وگرنه به خدا سوگند، لشکری را به‌سوی عبیدالله خواهم فرستاد که تاب مقاومت در برابر آن را نداشته باشد؛ والسلام." هنگامی‌که یزید نامه را خواند، سخت خشمگین شد و در پاسخ به ابن‌زیاد نوشت: «اما بعد، من تو را بر عراق نگماشتم تا اهل‌بیت پیامبر را بر منبرها دشنام دهی و به آنان جسارت روا داری. به‌محض رسیدن این نامه، مختار را از زندان آزاد کن؛ و تو را هشدار می‌دهم که از رفتارت بازگردی. وگرنه، به خدایی که جانم در دست اوست، کسی را به‌سوی تو خواهم فرستاد که روشنی دیدگانت را از تو بگیرد.» به‌محض این‌که نامه به ابن‌زیاد رسید مختار را از زندان آزاد کرد و مشایخ کوفه را فراخواند و مختار را به سلامت به آنان سپرد. مختار نیز از کوفه خارج شد و به‌سوی حجاز رفت... .»[337] می‌گویم: مشاجره‌ای که میان مختار و ابن‌زیاد (لعنت خدا بر او) رخ داد و به مضروب شدن مختار و زخمی شدن صورتش منجر شد درست است، ولی زمان وقوع این حادثه دقیق نیست. درست این است که مختار پیش از قتل حسین(ع) زندانی شد، و به‌طور دقیق‌تر یک روز بعد از شهادت مسلم‌بن عقیل(ع)، پس از آن‌که او و عبدالله‌بن حارث، هرکدام در رأس یک پرچم برای کمک به مسلم‌بن عقیل وارد کوفه شده بودند، اما همان‌طور که قبلاً ذکر کردیم، آن دو دیر رسیدند و به زندان افتادند.[338] اما دربارﮤ دخالت شوهر خواهرش - ‌یعنی عبدالله‌بن عمر[339]‌- در آزاد شدنش از زندان و سپس خروج مختار از کوفه به‌طرف حجاز، این صحیح است و در بسیاری از متون تاریخ‌نگاران ذکر شده است.

-شهادت دو فرزند مسلم‌بن عقیل

شیخ صدوق، در کتاب أمالی، روایتی طولانی نقل کرده است[340] که ماجرای شهادت دو فرزند مسلم‌بن عقیل را توضیح می‌دهد. خلاصۀ داستان آن دو (رضوان‌الله‌علیهما) به شرح زیر است: آنها دو نوجوان کوچک بودند که در روز عاشورا، پس از شهادت حسین(ع) از اردوگاه به اسارت گرفته و نزد عبیدالله‌بن زیاد آورده شدند. او آن دو را به زندانبان سپرد و از او خواست بر آنها سخت بگیرد. پس از مدتی، آن دو، خودشان را به او معرفی کردند و نسبشان را گفتند. زندانبان از آنان عذرخواهی کرد و درِ زندان را برایشان گشود و آن دو خارج شدند، اما راه را نمی‌یافتند، تا آن‌که به درِ خانۀ زنی رسیدند و از او خواستند آنان را میهمان کند. شوهرِ دخترِ آن زن از امویانی بود که همراه سپاه ابن‌زیاد برای جنگ با حسین رفته بود. او آن دو را یافت و غلام خود را فراخواند تا آنها را ببرد و در کنار فرات به قتل برساند و سرهایشان را برایش بیاورد. اما آن دو خود را به غلام معرفی کردند؛ پس غلام آنها را در راه رها کرد و فرمان مولایش را انجام نداد. سپس آن مرد پسرش را فراخواند و به او همان دستور را داد، اما پسرش نیز همان کار را کرد. پس آن مرد ملعون خودش به قتل آن دو اقدام کرد و به طمع جایزه سرهایشان را برای ابن‌زیاد برد. هنگامی که نزد ابن‌زیاد رسید و ماجرای کشتن آن دو را و این‌که چگونه آنها به او التماس کردند تا از کشتنشان صرف‌نظر کند، اما او نپذیرفت را برایش بازگو کرد. ابن‌زیاد ملعون به یکی از مأمورانش فرمان داد او را بکشد و سرش را بر سر نیزه نصب کند. کودکان به‌سوی او تیر و سنگ پرتاب می‌کردند و می‌گفتند: «این قاتلِ فرزندان رسول خدا(ص) است!»

-مسیر کاروان زینبی از کوفه به شام

زمان: 14 محرم 61 هـ مکان: کوفه ـ شام بیان کردیم کاروان خاندان رسول خدا(ع) روز دوازدهم محرم به کوفه رسید و براساس متون تاریخی، به نظر می‌رسد که مدت اقامت آنان در کوفه بسیار کوتاه بوده است.

-مدت اقامت اهل‌بیت در کوفه

کسی که متون تاریخی را بررسی کند در نهایت، به دو دیدگاه می‌رسد: اول: اقامت کاروان در کوفه بیش از دو روز طول نکشید؛ به این معنا که حرکت کاروان از کوفه به‌سمت شام در روز چهاردهم محرم سال ۶۱ هجری انجام شد؛ و حتی برخی گفته‌اند که کاروان در روز بعد از ورودش به کوفه به راه افتاد.[341] دوم: طبق نظر برخی مورخان،[342] مدت اقامت کاروان در کوفه برابر با مدت‌زمانی است که یک پیک دولتی نیاز داشت تا رفت‌وبرگشتی میان کوفه و شام را انجام دهد. در هر صورت، واضح است که مدت اقامت نباید خیلی طولانی باشد؛ زیرا تاریخ ورود کاروان به شام -‌ همان‌طور که در ادامه روشن می‌شود - اولین روز از ماه صفر سال 61 هجری بوده است. روشن است که تحقق نظریۀ دوم دشوار به نظر می‌رسد؛ زیرا در خوش‌بینانه‌ترین حالت، پیک برای رفت‌وبرگشت، دست‌کم، به دو هفته زمان نیاز دارد، آن هم با فرض این‌که پیک، اسب‌های تندرو در اختیار داشته باشد و در مسیر هیچ‌‌گونه توقفی نکند؛ و با این وجود، زمان باقی‌مانده (تا فرارسیدن ماه صفر) تنها یک هفته یا کمتر خواهد بود، که - بدیهی است‌ - برای پیمودن مسیر «کوفه تا شام» آن هم با کاروانی شامل زنان و کودکان، به‌هیچ‌وجه کافی نخواهد بود. بی‌تردید، اختلاف میان تاریخ‌نگاران ناشی از روشن بودن یا نبودن موضع حکومت شام نسبت به خانوادﮤ حسین(ع) نزد ابن‌زیاد (لعنت خدا بر او) بوده است. کسانی که معتقدند حرکت کاروان اسرا از کوفه تا رسیدن پیک از شام به تأخیر افتاده، بر این باورند که ابن‌زیاد موضع روشنی در این‌ باره نداشته و در انتظار بازگشت پیک مانده تا نظر یزید را دربارﮤ آنان بداند. اما با بررسی دقیق حوادث و رویدادهای نهضت حسینی، از همان آغاز حرکت حسین(ع) از مدینه، دریافتیم که حکومت جنایت‌کار اموی به‌خوبی از همراهی خانوادﮤ حسین(ع) و رسیدن آنان به کربلا با او آگاه بوده است. همچنین، میان ابن‌زیاد و یزید (لعنت خدا بر آنان) همواره پیک در رفت‌وآمد بوده است. بنابراین، موضع ابن‌زیاد نسبت به خانوادﮤ حسین(ع) نیز - همچون موضعش دربارﮤ خودِ حسین(ع) - کاملاً مشخص و روشن بوده و بسیار بعید است که او از نظر امیرش بی‌خبر بوده باشد. افزون بر این، ابن‌زیاد (لعنت خدا بر او) از اختیارات گسترده‌ای برخوردار بود و می‌توانست کاروان اسرا را همراه با سرهای شهدا، بدون انتظار رسیدن هرگونه پیکی از شام، به‌سوی یزید بفرستد؛ چنان‌که روش والیان بنی‌امیه در آن زمان چنین بود که سر مخالفان حکومت سیاه خود را که پاکسازی‌شان کامل شده بود، به دارالإمارﮤ شام - مرکز حکومت و تصمیم‌گیری امویان - ارسال می‌کردند.[343] بنابراین ترجیح این است که مدت‌زمان ماندن اهل‌بیت رسول خدا(ع) در کوفه کوتاه بوده، و ابن‌زیاد (لعنت خدا بر او) به‌سرعت دستور فرستادن آنها را به شام همراه با سرهای شهدا صادر کرده است؛ بنا به دلایل مختلف‌ ازجمله: ترس و نگرانی از واکنش و همدردی برخی از مردم کوفه با آنها؛ به‌ویژه پس از سیلی‌هایی که از عقیلۀ آلِ ابوطالب و اهل‌بیتش در سخنرانی‌ها و مواضعشان، چه در میان جمعیت کوفیان و چه در حضور خود ابن‌زیاد، دریافت کرده بودند و این موضوع در میان خاص و عام دست‌به‌دست می‌شد. بیشتر لشکریان حاضر در کربلا برای جنگ با حسین(ع) از اهالی شام بودند و پس از به قتل رساندن امام و سرکوب قیام او، تصمیم گرفته شد که بخشی از این نیروها مستقیماً به شام بازگردند. و - چنان‌که در ادامه خواهیم دید - در همین سفر، سرهای شهدا و کاروان اسیران اهل‌بیت رسول خدا(ص) را نیز با خود همراه بردند. به هر حال، از سید احمد الحسن دربارﮤ مدت‌زمان اقامت اسیران اهل‌بیت رسول خدا(ص) در کوفه سؤال کردم و ایشان فرمود: «مدت اقامت آنها در کوفه، بیش از دو روز نبوده است.»[344]

-چگونگی بردن اهل‌بیت رسول خدا(ص) به شام

اهل‌بیت رسول خدا چگونه به شام منتقل شدند؟ آیا سرهای شهدای کربلا با آنها بودند، یا پیش از آنها به شام ارسال شده بودند؟ برخی از پژوهشگران طرفدار و متعصب بنی‌امیه به‌هیچ‌وجه واژﮤ «سبایا» یا «اسیران» را برای کاروان اهل‌بیت حسین(ع) قبول ندارند و آن را جزئی از تعصبات شیعی می‌دانند که در دوره‌های بعدی برای اهداف خاص مذهبی و فرقه‌ای پدید آمده است. اما متون و روایت‌های تاریخی که نحوﮤ جابه‌جایی و چگونگی رفتار با آنها را نشان می‌دهند، و همچنین روایاتی که از اهل‌بیت، به‌ویژه زینب(س) و علی‌بن حسین(ع) و همراهانشان رسیده است، همه تأیید می‌کنند که با آنها به‌عنوان اسیر رفتار می‌شده است. در نتیجه، هیچ‌گونه ارزشی برای هر سخن بی‌پایه و اساس یا تمایل نفسانی که دلیلی برایش وجود ندارد، نمی‌توان قائل شد. دربارﮤ نحوﮤ حمل اسیران، با توجه به آنچه مورخان نقل کرده‌اند: زنجیرهایی بر گردن امام علی‌بن حسین(ع) بسته شده بود[345] و برخی از مورخان ذکر کرده‌اند که زنان نیز با طناب‌هایی بسته شده بودند.[346] زنان و کودکان بدون هیچ پوشش و جهازی بر شترها حمل می‌شدند و آنها مانند اسیران از شهری به شهری دیگر برده می‌شدند؛[347] زیرا -‌‌ همان‌طور که توضیح داده خواهد شد - مسیری که لشکر به‌همراه آنها طی می‌کرد، از شهرهای مؤمنان تحت‌کنترل بنی‌امیه عبور می‌کرد. علاوه‌بر ترس، گرسنگی نیز آنها را سخت تحت‌فشار قرار داده بود: «از امام زین‌العابدین(ع) نقل شده است: "عمه‌ام زینب در مسیری که این جماعت ما را از کوفه به شام می‌بردند، نمازهای واجب و نافلۀ خود را ایستاده می‌خواند؛ و در برخی توقفگاه‌ها نشسته نماز می‌خواند. از ایشان دلیل آن را پرسیدم و پاسخ داد: "از سه شب پیش به‌دلیل شدت گرسنگی و ضعف، نشسته نماز می‌خوانم"؛ زیرا آن حضرت(س) سهم غذایی را که به او می‌دادند، میان کودکان تقسیم می‌کرد، چون این قوم به هریک از ما در شبانه‌روز فقط یک قرص نان می‌دادند."»[348] برخی از روایت‌ها و متون تاریخ‌نگاران -‌ که چگونگی حمل اسیران را شرح می‌دهند ‌- تقدیم حضور می‌شود: عقیله زينب دختر علی(ع): «خدا می‌داند چه بر سر ما آمد؛ بهترین ما کشته شد و ما را همچون چهارپایان به حرکت درآوردند و بر کجاوه‌های بی‌جهاز سوار کردند.»[349] امام علی‌بن حسین(ع): «مرا بر شتری سوار کردند که پوششی نداشت، درحالی‌که سر حسین(ع) [پیشاپیش ما] بر نیزه بود. و زنان ما پشت‌سر من بر استرهای بی‌جهاز سوار بودند، و گروهی از نیزه‌داران در جلو و اطراف ما حرکت می‌کردند؛ و هرگاه از چشمان یکی از ما اشکی فرومی‌ریخت، با نوک نیزه بر سر او می‌کوبیدند.»[350] ابن‌عباس در نامۀ خود به یزید نوشت: «بدان، و از شگفت‌آورترین شگفتی‌ها - و چه شگفتی‌هایی روزگار در زندگی به تو نشان می‌دهد - این است که دختران عبدالمطلب و کودکان خردسال از فرزندان او را همچون اسیران دربند به شام نزد خودت می‌آوری تا به مردم نشان دهی که ما را مغلوب کرده‌ای و تو بر ما فرمان می‌رانی! ... .»[351] ابن‌اعثم و خوارزمی: «.... این جماعت، حرم رسول خدا(ص) را از کوفه به سرزمین شام بردند، بر کجاوه‌هایی سخت و بدون پوشش، از شهری به شهری و از منزلگاهی به منزلگاهی، همان‌گونه که اسیران ترک و دیلم را با خود می‌کشانند.»[352] ابن‌حبان روایت کرده است: «سپس عبیدالله‌بن زیاد سر حسین‌بن علی را به‌همراه زنان و کودکان اسیر از اهل‌بیت رسول خدا(ص) بر کجاوه‌های سخت و بدون پوشش به شام فرستاد، درحالی‌که صورت‌ها و موهایشان آشکار بود. هرگاه در منزلگاهی فرود می‌آمدند، سر را از صندوق بیرون می‌آوردند و بر سر نیزه می‌نهادند و تا زمان حرکت از آن پاسداری می‌کردند. سپس سر را به آن صندوق بازمی‌گرداندند و به راه می‌افتادند ... سپس زنان و کودکان اسیر از اهل‌بیت رسول خدا(ص) را بر کجاوه‌های سخت و عریان سوار کردند، درحالی‌که موهایشان آشکار بود، و این‌گونه آنان را وارد دمشق کردند.»[353] ابوالفرج اصفهانی: «و خاندانش را به اسیری بردند، درحالی‌که در میان آنان عمر و زید و حسن - پسران حسن‌بن علی‌بن ابی‌طالب - بودند؛ و حسن‌بنِ حسن‌بن علی درحالی‌که زخمی و نیمه‌جان بود، همراه آنان برده شد. همچنین علی‌بن حسین که مادرش کنیزی بود، و زینب عقیله و ام‌کلثوم دختر علی‌بن ابی‌طالب و سکینه دختر حسین نیز در میان آنان بودند... .»[354] ابن‌عبد ربه: «و شامیان دختران رسول خدا را همچون اسیران بر پشت شتران حمل کردند.»[355] الباعونی شافعی: «و شامیان دختران رسول خدا را بر جهازهای سخت و خشن حمل کردند.»[356] ابن‌عماد حنبلی: «و چون کار کشتن او پایان یافت، سر او را به‌همراه خاندانش و زین‌العابدین همچون اسیران به دمشق بردند؛ خداوند قاتل او را بکشد و خوارش سازد؛ و همچنین کسی را که به این کار فرمان داد یا به آن راضی شد.»[357] شبراوی: «و از شگفتی‌های زشت روزگار و حوادث هولناک، آن است که خاندان پیامبر(ص) را بر جهازهای سخت و خشن شترها، درحالی‌که با طناب بسته شده بودند حمل کردند، و زنان را با چهره‌ها و سرهای عریان از عراق آوردند، تا آن‌که وارد دمشق شدند. سپس آنها را بر پلکان ورودی مسجد جامع - ‌همان ‌جایی که اسیران و بردگان را نگه می‌دارند ‌- ایستاده نگاه داشتند؛ و کار جملگی به‌دست خداست؛ و هیچ نیرو و توانی نیست مگر به‌واسطۀ او.»[358] حقیقتاً بنده متوجه نمی‌شوم: آیا این نقل‌های روایی و تاریخی برای آن‌که جنایت امویان (لعنت خدا بر آنان) در حق آل‌محمد(ع) شایستۀ توصیف «اسارت و بردگی» باشد، کافی نیست؟! یا هنوز هم آن متعصبان -‌که دچار انحراف فکری و قساوت قلب هستند- چنین می‌پندارند که بردن آل‌محمد به شام، به‌همراه سر ریحانۀ رسول خدا و سرهای اهل‌بیت و یارانش بر بالای نیزه‌ها، نوعی گردش و تفریح بوده است؟! به‌علاوه، روایات مورخان در بسیاری از مسائل مربوط به مسیر حرکت کاروان به‌سوی شام اختلاف دارند، ازجمله: اول: اسامی فرماندهان کاروانی که به‌همراه اسیران آلِ رسول خدا(ص) ارسال شدند. در برخی نقل‌ها، از محرز‌بن ثعلبه عائذی و به‌همراهش شمر‌بن ذی‌الجوشن یاد شده[359] و در نقل‌های دیگری، از زجر یا زحر‌بن قیس جعفی و به‌همراهش ابوبردة‌بن عوف و طارق‌بن ابو‌ظبیان اَزدی یاد شده است[360] و برخی مورخان همۀ روایت‌ها را در یک روایت جمع کرده‌اند.[361] دوم: روایات نقل‌شده از سوی مورخان، دربارﮤ مسئلۀ ارسال سرهای شهدا به شام نیز اختلاف دارند؛ این‌که آیا سرها به‌همراه اُسرا در یک کاروان فرستاده شدند، یا پیش از کاروان اسرا با کاروان جداگانه‌ای ارسال شدند؛ یا ابتدا سر امام حسین(ع) فرستاده شد و سپس بقیۀ سرها و کاروان آلِ رسول خدا(ص) به آن ملحق شدند؟ برخی متون تاریخی ذکر کرده‌اند که سرهای شهدا به‌همراه کاروان اسرا به شام فرستاده شد،[362] در صورتی که متون تاریخی دیگری اشاره کرده‌اند به این‌که ارسال سرها پیش از آن انجام شده بود[363] و دستۀ سومی از متون نیز هستند که بیان کرده‌اند سرها زودتر از کوفه خارج شدند و سپس در راه به کاروان اسیران ملحق شدند،[364] و برخی نیز روایت کرده‌اند که ابتدا سر امام حسین(ع) به شام رسید.[365] بنابراین می‌بینیم این مسائل در کلمات و متون مورخان به‌صورت قطعی مشخص نشده‌اند و حتی در میان محققانی که اساساً به این متون تکیه کرده‌اند نیز، نظر قطعی و مشخصی وجود ندارد. از سید احمد الحسن پرسیدم: آیا سرهای شهدا به‌تنهایی پیش از کاروان اسرا فرستاده شدند یا با هم در یک مسیر واحد حرکت می‌کردند؟ و با توجه به اختلافات متون تاریخی، کدام صحیح است؟ ایشان پاسخ داد: «برخی از لشکریان شام، که از معرکۀ طف بازمی‌گشتند، سرهای شهدا و اسیران را در همان کاروان به‌همراه خود نزد یزید (لعنت خدا بر او) بردند تا تحقق خواستۀ او را در پایان دادن به قیام حسین(ع) برایش ثابت کنند.»[366] برخی از متون مورخان نیز گفتۀ سید احمد الحسن را تأیید می‌کنند، ازجمله: ابن‌عبد ربه: «و شامیان دختران رسول خدا را همچون اسیران بر پشت شترها حمل کردند.»[367] الباعونی: «و شامیان دختران رسول خدا را همچون اسیران بر جهازهای سخت و عریان حمل کردند.»[368] بی‌تردید، همراهی لشکر شام با سرهای شهدای کربلا و اسیران اهل‌بیت رسول خدا(ص)، مانع از حضور برخی شخصیت‌های کوفی نمی‌شود، ‌که کوفیان را گله‌وار در جنگ با حسین یا به‌منظور ازدیاد سیاهی سپاه علیه او رهبری کرده بودند‌‌؛ زیرا اینان نیز می‌خواستند وفاداری خود را به امویان اعلام کنند و مشارکت خود را در سرکوبی قیام امام حسین(ع) نشان دهند تا سهمی از عطایا و جوایزی که یزید (لعنت خدا بر او) برای شرکت‌کنندگان در قتل ریحانۀ رسول خدا و سرور جوانان اهل بهشت اختصاص داده بود نصیب آنان شود. این تحلیل (یعنی همراهی سپاه شام با سرهای شهدای کربلا و اسیران اهل‌بیت)[369] با داده‌ها و جریان‌های تاریخی تطابق بیشتری دارد؛ زیرا اگر در تعامل با این کاروان -‌که حامل سرها و اسرا بود- هرگونه سهل‌انگاری صورت می‌پذیرفت، ممکن بود واکنش بزرگی را در پی داشته باشد که سراسر حکومت اموی را تهدید کند، و این به‌طور طبیعی اقتضا می‌کرد که نیروی نظامی بزرگی، مسئولیت حفاظت از آنها را در این مسیر طولانی از کوفه تا شام بر عهده بگیرد. گفتنی است ما این احتیاط را حتی در انتخاب مسیری که لشکر شام در پیش گرفته بود نیز مشاهده می‌کنیم. با وجود آن‌که نیروهای آنان زیاد بود، اما - همان‌گونه که خواهیم دانست - آنها مسیر طولانی‌تری را برگزیدند، آن‌‌هم تنها به یک دلیل: این‌که این مسیر از شهرها و مناطق مسکونی و ایمن می‌گذشت که تحت سلطۀ حکومت اموی قرار داشت و از مناطق پرتنش و پُرآشوب دور بود. درحالی‌که آنها می‌توانستند مسیر دیگری را که نزدیک‌تر و کوتاه‌تر بود و به شام منتهی می‌شد انتخاب کنند، اما - چنان‌که پیش‌تر نیز توضیح دادیم - با در نظر گرفتن اوضاع امنیتی که ممکن بود حرکت کاروان را به خطر بیندازد، از رفتن در آن مسیر خودداری کردند. ازجمله شواهد برای حمل اسیران ‌محمد(ع) و سرهای شهدا در یک قافله - ‌علاوه‌بر آنچه پیش‌تر ذکر شد ‌- برخی روایات است، ازجمله: ـ جعفربن محمد(ع) فرمود: «پدرم محمدبن علی به من فرمود: "از پدرم علی‌بن حسین دربارﮤ چگونگی حرکت دادن او به دستور یزید پرسیدم." فرمود: "مرا بر شتری بدون زیرانداز سوار کردند و سر حسین(ع) بر نیزه‌ای بود. و زنان ما پشت‌سر من بر استرهای بدون جهاز سوار بودند و نگهبانان در پیشاپیش ما و اطراف ما با نیزه‌ها حرکت می‌کردند. هرگاه از چشمان یکی از ما اشکی فرومی‌ریخت، با نوک نیزه بر سرش می‌کوبیدند. تا آن‌که وقتی وارد دمشق شدیم، مردی فریاد زد: «ای مردم شام، اینان اسیران اهل‌بیت آن ملعون هستند.»"»[370] ـ از سهل‌بن سعد روایت شده است که گفت: «به‌سوی بیت‌المقدس به راه افتادم تا به مرکز شام رسیدم. ناگاه شهری دیدم که جویبارهای روان و درختان فراوان داشت و پرده‌ها و حجاب‌ها و دیباج‌ها را آویخته بودند و مردم آنجا شاد و خوشحال بودند و در میانشان زنانی دیدم که دف می‌زدند و طبل می‌نواختند. با خود گفتم: شاید اهل شام عیدی دارند که ما از آن بی‌خبریم! عده‌ای را دیدم که با یکدیگر سخن می‌گفتند. به آنان گفتم: "ای جماعت، آیا شما در شام عیدی دارید که ما آن را نمی‌شناسیم؟" گفتند: "ای پیرمرد، گویا تو غریبی!" گفتم: "من سهل‌بن سعد هستم؛ رسول خدا(ص) را دیده‌ام و حدیثش را نقل کرده‌ام." گفتند: "ای سهل، آیا تعجب نمی‌کنی از این‌که آسمان خون نمی‌بارد و زمین اهلش را فرونمی‌برد!" گفتم: "چرا چنین می‌گویید؟" گفتند: "این سر حسین، فرزند رسول خدا(ص) است که از سرزمین عراق به شام آورده می‌شود و هم‌اکنون خواهد رسید." گفتم: "واعجبا! آیا سر حسین را می‌آورند و مردم شادی می‌کنند؟ از کدام دروازه وارد می‌شود؟" به دروازه‌ای که به آن باب الساعات می‌گفتند اشاره کردند. به‌سوی آن دروازه رفتم. ناگاه دیدم پرچم‌ها یکی پس از دیگری وارد می‌شوند و سواری را دیدم که نیزه‌ای بی‌سر در دست داشت و بر سر آن، سری بود که شبیه‌ترین مردم به چهرﮤ رسول خدا را داشت؛ و پشت‌سر او نیز زنانی بودند که بر شترانی بی‌زیرانداز سوار شده بودند. سهل گفت: به یکی از آنان نزدیک شدم و گفتم: "ای دختر، تو کیستی؟" گفت: "من سکینه دختر حسین هستم." گفتم: "آیا کاری از دست من برمی‌آید؟ من سهل‌بن سعد هستم که جدت را دیده و سخنانش را شنیده‌ام." گفت: "ای سهل، به حامل سر بگو، سر را جلوتر از ما ببرد تا مردم سرگرم نگاه کردن به آن شوند و به ما نگاه نکنند؛ زیرا ما حرم رسول خدا هستیم." سهل گفت: به نزد سوار حامل سر رفتم و گفتم: "آیا دوست داری حاجت مرا برآوری و در عوض چهارصد دینار از من بگیری؟" گفت: "حاجت تو چیست؟" گفتم: "این‌که سر را جلوتر از حرم ببری." او چنین کرد و من آنچه را وعده داده بودم به او پرداختم.»[371] آنچه سکینه(س) از سهل خواسته است به‌وضوح تأیید می‌کند که سرهای شهدای کربلا همراه با قافلۀ اسیران اهل‌بیت(ع) بودند.

-از رویدادهای مسیر قافله به شام

برخی از مورخان، وقوع حوادثی را در مسیر حرکت قافله به شام ذکر کرده‌اند، ازجمله: 1- دستی که این شعر را نوشت: «آیا قومی که حسین(ع) را کشته‌اند/ به شفاعت جد او در روز قیامت امید دارند؟» و این حادثه به طرق مختلف، در منابع متعدد، روایت شده است.[372] 2- داستان راهب با سر شریف. ابن‌جوزی گفته است: «عبدالملک‌بن هاشم در کتاب "السیره" نقل کرده است: ... هنگامی که ابن‌زیاد سر حسین(ع) را همراه با اسیران به‌سوی یزیدبن معاویه فرستاد - ‌اسیرانی که با طناب‌ها بسته شده بودند، و در میان آنها زن‌ها و کودکان و دخترانی از دختران رسول خدا(ص) بودند که بر کجاوه‌های سخت و عریان شترها سوار شده و بسته شده بودند، درحالی‌که چهره‌ها و موهایشان آشکار بود[373]‌ - هرگاه در منزلی فرود می‌آمدند، سر را از صندوقی که برای آن آماده کرده بودند بیرون می‌آوردند و بر نیزه می‌نهادند و در طول شب تا هنگام حرکت، از آن نگهبانی می‌کردند. سپس سر را به صندوق بازمی‌گرداندند و حرکت می‌کردند. در یکی از منزلگاه‌ها که صومعه‌ای در آنجا بود، فرود آمدند و طبق عادت سر را بیرون آوردند و بر سرنیزه گذاشتند و نیزه را به صومعه تکیه دادند و نگهبانان نیز طبق معمول از آن پاسداری کردند. وقتی نیمه‌شب شد راهب نورى را دید که از جایگاه سر تا آسمان بالا می‌رفت. به‌سراغ نگهبانان رفت و پرسید: "شما کیستید؟" گفتند: "ما یاران ابن‌زیاد هستیم." گفت: "این سر از آنِ کیست؟" گفتند: "سر حسین‌بن علی‌بن ابی‌طالب، و فرزند فاطمه دختر رسول خدا(ص) است." گفت: "پیامبر خودتان؟!" گفتند: "آری." گفت: "چه بد مردمی هستید شما! اگر مسیح فرزندی داشت، ما او را میان دو چشم خود جای می‌دادیم." سپس گفت: "آیا مایلید با شما معامله‌ای کنم؟" گفتند: "چه معامله‌ای؟" گفت: "من ده هزار دینار دارم، آن را بگیرید و اجازه دهید سر در تمام طول شب نزد من باشد و وقتی راه افتادید، آن را بازپس گیرید." گفتند: "چه زیانی به ما می‌رسد؟" دینارها را گرفتند و سر را به او دادند. راهب سر را گرفت و آن را شست و خوشبو کرد و بر ران خود نهاد و تمام شب را برایش گریست. چون صبح شد، گفت: "ای سر، من مالک چیزی جز جان خود نیستم. گواهی می‌دهم معبودی جز خدا نیست و گواهی می‌دهم جد تو محمد رسول خداست؛ و خدا را گواه می‌گیرم که من دوست و بندﮤ تو هستم." سپس از صومعه و هرآنچه در آن بود بیرون آمد و به خدمت اهل‌بیت درآمد. ابن‌هشام در السیره نقل کرده است: سپس آنان سر را برداشتند و حرکت کردند. چون به دمشق نزدیک شدند، برخی از آنان به برخی دیگر گفتند: "بیایید دینارها را تقسیم کنیم تا یزید آنها را نبیند و از ما نگیرد." کیسه‌ها را گرفتند و گشودند؛ ناگاه دیدند دینارها به [سکه‌هایی] سفالی تبدیل شده‌اند که بر یک روی‌شان نوشته بود: (لا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غافِلاً عَمَّا يَعْمَلُ الظَّالِمُونَ) (گمان مبر خدا از آنچه ستمگران انجام می‌دهند غافل است) تا آخر آیه، و بر روی دیگرشان نوشته بود: (وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ) (و به‌زودی آنان که ستم کردند خواهند دانست به کدام بازگشتگاه بازمی‌گردند). پس آنها را در پارچه‌ای انداختند.»[374] و شبیه به آن، ماجرایی است که از اسلام آوردن راهب به‎‌دست سر حسین(ع) در شهر قنسرین روایت شده است.[375] 3- روایت شده است انبیا و ملائکه، سر مبارک حسین(ع) را زیارت کرده‌اند. ابن‌لهيعه و دیگران حدیثی را نقل کرده‌اند که ما به‌مقدار نیاز از آن را برگرفته‌ایم. او گفته است: «مشغول طواف خانۀ خدا بودم؛ ناگهان مردی را دیدم که می‌گفت: "خدایا مرا بیامرز، اما به نظرم نمی‌رسد چنین کنی." به او گفتم: "ای بندﮤ خدا، از خدا پروا کن و چنین سخنی مگو؛ زیرا اگر گناهانت به اندازﮤ قطرات باران و برگ‌های درختان باشد و از خداوند آمرزش بخواهی، خداوند آنها را برایت می‌آمرزد، زیرا او آمرزنده و مهربان است." او به من گفت: "بیا تا داستانم را برایت بازگو کنم." نزد او رفتم و گفت: "بدان ما پنجاه نفر بودیم که همراه سر حسین(ع)، به‌سوی شام حرکت کردیم. چون شب‌ها فرامی‌رسید، سر را در تابوتی می‌نهادیم و گرد آن تابوت شراب می‌نوشیدیم. شبی یارانم به‌قدری شراب نوشیدند که مست شدند و من با آنان ننوشیدم. وقتی شب سایه گسترد رعدی شنیدم و برقی دیدم، آنگاه دیدم درهای آسمان گشوده شد و آدم(ع) و نوح(ع) و ابراهیم(ع) و اسماعیل(ع) و اسحاق(ع) و پیامبرمان محمد(ص) که به‌همراهشان جبرئیل(ع) و گروهی از فرشتگان بودند، فرود آمدند. جبرئیل(ع) به تابوت نزدیک شد و سر را بیرون آورد و به خودش فشرد و بوسید؛ و سپس تمام پیامبران نیز چنین کردند و پیامبر(ص) برای سر حسین(ع) گریست و پیامبران او را تسلی دادند. جبرئیل(ع) به پیامبر(ص) گفت: "ای محمد، خداوند تبارک‌وتعالی به من فرمان داده است که دربارﮤ امت تو از تو فرمان ببرم؛ پس اگر به من دستور بدهی، زمین را بر آنان بلرزانم و آنان را زیر و زبر کنم، چنان‌که با قوم لوط کردم." پیامبر(ص) فرمود: "ای جبرئیل، آنان با من در روز قیامت در پیشگاه خداوند موقفی دارند." سپس فرشتگان به‌سوی ما آمدند تا ما را بکشند، من فریاد زدم: "امان امان، ای رسول خدا!" فرمود: "برو، خدا تو را نیامرزد."»[376] 4- همچنین، برخی نقل کرده‌اند که بعضی از مناطق واقع‌شده در طول مسیر، با خوشحالی و شادمانی پذیرای کاروان اهل‌بیت رسول خدا(ص) می‌شدند: «وقتی به شهر تکریت رسیدند، پرچم‌ها را برافراشتند و مردم با شادمانی و خوشحالی بیرون آمدند! نصرانیان به سربازان گفتند: "ما از آنچه شما می‌کنید بیزاریم، ای ستمگران! شما پسر دختر پیامبر خود را کشته‌اید و اهل‌بیت او را به اسیری گرفته‌اید!"»[377]

-زیارتگاه‌هایی در منزلگاه‌های راه کوفه تا شام

شیخ عباس قمی( مجموعه‌ای از مزارها و زیارتگاه‌ها را در طول مسیر کاروان زینبی از کوفه تا شام ذکر کرده، و ازجملۀ آن‌ها مشهد «النقطه» در موصل، و مشهدی در نصیبین، و در حماة را برشمرده است؛ اما دربارﮤ وجود مشهدی برای سر مبارک در شهر حمص و همچنین مشهدی در عسقلان تردید داشته است.[378] همچنین: برخی دیگر ذکر کرده‌اند مشهدی نیز در حلب وجود دارد.[379] اما حموی، زیارتگاهی برای نوزاد سقط‌شده‌ای که به امام حسین(ع) تعلق دارد[380] ذکر کرده، و سید مقرّم در کتاب مقتل‌الحسين نیز آن را تأیید کرده است.[381] از سید احمد الحسن دربارﮤ صحت این مشاهد، که در متون برخی مورخان آمده است، سؤال کردم و ایشان فرمود: «مشهدهای صحیحی برای سر سیدالشهداء وجود دارد.»[382]

-کاروان در حرکت به‌سوی شام، کدام مسیر را انتخاب کرد؟

ابتدا باید بدانیم فاصلۀ مستقیم میان کوفه و شام «867 کیلومتر» است؛ و طبق گفتۀ مورخان در آن زمان، سه مسیر اصلی میان کوفه و شام وجود داشته است و هرکدام از این مسیرها شاخه‌های فرعی بسیاری داشته‌اند. این مسیرها عبارت بودند از: • مسیر بادیه (صحرا)، یا عرب عقیل: این مسیر کوتاه‌ترین مسیر میان کوفه و شام است و به 923 کیلومتر می‌رسد. و روشن است این مسیر نزدیک‌ترین راه میان شام و کوفه بوده است؛ اما این مسیر از بیابانی عبور می‌کند که بین عراق و شام گسترده است و به نام «صحرای شام» شناخته می‌شود؛ و قطعاً عبور از این مسیر نیازمند امکانات خاصی است که مهم‌ترینش دسترسی به آب کافی است. برخی مورخان و پژوهشگران بر این باورند که مسافرِ این مسیر به یک هفته زمان نیاز داشته است تا به مقصد برسد. • مسیر فرات: مسیری است که معمولاً لشکرها و کاروان‌ها برای بهره‌مندی از آب و شهرهایی که در کنار فرات قرار دارند از آن عبور می‌کنند. این مسیر همراه با بستر جریان فرات از کوفه به‌طرف شمال غرب ادامه می‌یابد، سپس به جنوب متمایل می‌شود و در دمشق پایان می‌یابد. ازجمله شهرهایی که این مسیر از آنها عبور می‌کند انبار، هیت، قرقیسیا، رقه، صفین و ... هستند. [383] از این مسیر، راه‌های فرعی زیادی منشعب می‌شود و در مجموع، طول آن «1190 تا 1333 کیلومتر» می‌شود. ازاین‌رو، از راه صحرا طولانی‌تر و از راه سلطانی کوتاه‌تر است. • راه ساحل دجله (راه سلطانی): مسیری است که همراه با جریان رود دجله از کوفه به‌طرف شمال امتداد می‌یابد و از تکریت عبور می‌کند و سپس به موصل می‌رسد و از آنجا به‌طرف غرب می‌چرخد و از تلعفر، سنجار، نصیبین و عین‌الورده گذشته و به حلب می‌رسد. سپس، از آنجا به‌طرف جنوب ادامه می‌یابد و از قنسرین، معرة النعمان، حماه، حمص و بعلبک عبور می‌کند و به دمشق می‌رسد. طول این مسیر «۱۵۰۰ کیلومتر» است و همان‌طور که پیداست، طولانی‌ترین مسیر از میان این سه مسیر است و راه‌های فرعی متعددی دارد که برخی از آنها در داخل خاک سوریه با راه ساحل فرات تلاقی می‌کنند. به هر حال، مورخان و همچنین پژوهشگران در مسئلۀ تعیین مسیر حرکت کاروان آلِ رسول خدا از کوفه به شام، به نتیجه‌ای قطعی نرسیده‌اند، بلکه آن را فقط در سطح احتمال و گمانه‌زنی مطرح کرده‌اند، نه بیشتر: برخی پژوهشگران مسیر فرات را به‌دلیل کوتاه‌تر بودنش نسبت به مسیر سلطانی ترجیح داده‌اند؛ زیرا این مسیر برای سفر قافله و کاروانی که زنان و کودکان نیز در آن حضور داشتند، مناسب‌تر به نظر می‌رسید.[384] برخی دیگر اشاره کرده‌اند کاروان از مسیر صحرا عبور کرده است، زیرا این مسیر کوتاه‌تر بود.[385] اما برای عبور از مسیر «صحرا» شواهدی وجود ندارد، بلکه شواهد برخلاف آن وجود دارد؛ مثل این سخن عقیله زینب(س): «آیا این عدالت است که تو، ‌ای فرزند آزادشدگان‌، زنان و کنیزان خود را بپوشانی و دختران رسول خدا(ص) را همچون اسیران به این سو و آن سو بکشانی؟!»[386] و این گفته - ‌طبیعتاً - نشان می‌دهد آنها مسیری را طی کرده‌اند که شهرهای آبادی داشته، و قطعاً این ویژگی در مسیر صحرا وجود نداشته است. علاوه‌بر این، زینب(س) از این مسئله شکایت کرده است، نه از گرمای شدید خورشید و تشنگی و مسائلی که کسی که مسیر صحرا را طی کند به‌طور معمول احساسش می‌کنند! برخی دیگر احتمال داده‌اند کاروان از مسیر سلطانی عبور کرده باشد؛ اما از آنجا که این مسیر طولانی است، این‌که اهل‌بیت(ع) بتوانند در نخستین اربعین کربلا را زیارت کنند بعید به نظر می‌رسد؛ زیرا گفته شده آنها از شام به‌طور مستقیم به مدینه بازگشتند.[387] نکته: با وجود این‌که شواهد تاریخی و صحنه‌هایی که کاروان آلِ رسول خدا(ص) و سرهای شهدا به جا گذاشته‌اند،[388] گذر از مسیر سلطانی را تأیید می‌کند، اما عدﮤ بسیاری آن را ترجیح نداده‌اند؛ با این استدلال که مدت‌زمان کافی وجود نداشته است؛ به‌ویژه با پذیرفتن وقایعی که در منزلگاه‌های طول مسیر برای کاروان اتفاق افتاد که بی‌تردید به زمان زیادی نیاز داشته است. همچنین، به‌ویژه از نگاه کسانی که بر این باورند که اهل‌بیت(ع) از شام برای زیارت امام حسین(ع) به کربلا بازگشته‌اند، چراکه با توجه به زمان باقی‌مانده، این واقعه عبور از نزدیک‌ترین مسیر ممکن را اقتضا می‌کند تا براساس باور آنها، بازگشت به کربلا در بیستم صفر امکان‌پذیر باشد. برای روشن شدن این مسئله، از سید احمد الحسن پرسیدم: کاروان چه مسیری را پیمود؟ ایشان فرمود: «سپاه شام -‌ که با غنائم خود‌،‌ یعنی سرهای آل‌محمد و اسیران خاندان رسول خدا محمد(ص)، به‌سوی یزید (لعنت خدا بر او) بازمی‌گشت ‌- از مسیری عبور کرد که به راه سلطانی یا راه دجله یا راهی که زیارتگاه‌های شناخته‌شده در آن قرار دارد، معروف است. دلیل این انتخاب، امنیت این مسیر بود و از شهرهایی می‌گذشت که تحت‌سلطۀ وفاداران به امویان بودند، و از مناطقی که تحت‌کنترل امویان نبودند یا در آن زمان دچار آشوب بودند - مانند حجاز و بصره و به‌طور کلی مرکز و جنوب عراق ‌- دور بود.»[389] واقعاً دردناک است که با «آلِ رسول» به‌عنوان «غنائم جنگ» و «اسیرانی» رفتار شود که در شهرها گردانده می‌شوند و دور و نزدیک به تماشای آنها می‌نشینند، آن‌هم در سایۀ حکومتی که صاحبانش ادعا می‌کنند به اسم رسول خدا حکومت می‌کنند. معروف است که [حرمت] انسان با فرزندانش حفظ می‌شود؛ و زینب و فرزند برادرش امام علی‌بن حسین، و کسانی که همراه آنان در کاروان اُسرا بودند، فرزندان علی و فاطمه بودند، و فاطمه دختر رسول خدا محمد(ص) است. و در نتیجه، آنان ذریۀ رسول خدا و از همان اهل‌بیتی هستند که خداوند پلیدی را از آنان دور کرده و آنان را به‌طور کامل پاکیزه گردانده است. حال، آیا پاداش آنان، کشتن و به اسارت گرفتن است؟!! بنده در اینجا ـ که این موضوع را مطرح می‌کنم ـ از رفتار امویان تعجب نمی‌کنم؛ چراکه از پلیدی و نجاست آنان آگاهم. عجیب نیست که پلید، پاکی را دشمن بدارد، از آن بگریزد و تمام توان خود را برای نابود ساختنش به کار گیرد. اما عجیب آن است که می‌بینیم برخی از مدعیان اسلام، به‌شدت می‌کوشند چهرﮤ امویان را تطهیر کنند، حکومت آنان را اسلامی جلوه دهند، و حتی به پادشاهان آن حکومت ـ تا همین روزگار ما ـ القاب و امتیازاتی ببخشند! به‌طور کلی، کاروان آلِ رسول، پس از حدود شانزده روز طی مسیر به شام رسید؛ زیرا همان‌طور که پیش‌تر دانستیم، کاروان در چهاردهم محرم از کوفه به راه افتاد و در نخستین روز صفر سال ۶۱ هجری وارد دمشق شد.

-(3) کاروان آلِ رسول در شام

زمان: 1 صفر 61 هـ گفتیم: کاروان خانوادﮤ امام حسین(ع) در روز اول صفر سال 61 هجری وارد شام شد، به‌همراه سر امام حسین(ع)، و سرهای اهل‌بیت و اصحابش.

-ورود کاروان به دمشق

ورود کاروان چه زمانی و چگونه انجام شد؟ به گفتۀ تاریخ‌نگاران، کاروان آلِ رسول به‌همراه سرهای شهدا در روز اول ماه صفر وارد دمشق شد.[390] سید احمد الحسن فرموده است: «1 صفر سال 61 هجری: ورود کاروان اسرای خاندان محمد(ص) رسول اسلام، به شام نزد یزید‌بن معاویة‌بن ابو‌سفیان (خدا همه‌شان را لعنت کند)، آن پیشوای پرستندگان هبل ...»[391] برخی روایات[392] وضعیت شام را هنگام ورود قافلۀ آلِ رسول توصیف کرده‌اند، به‌طوری که جلوه‌های شادی و سرور، خیابان‌های دمشق را پر کرده بود و مردم در شادی و خوشحالی و سرور به سر می‌بردند، و زنان دف می‌زدند و بر طبل شادی می‌کوفتند، تا این‌که کاروان اسرا به ورودی پله‌های درِ مسجد رسید.[393] از امام باقر(ع) روایت شده است: «هنگامی که خاندان حسین نزد یزید آورده شدند، آنها را در روز روشن وارد کردند؛ درحالی‌که چهره‌هایشان آشکار و نمایان بود. مردم سنگ‌دل شام گفتند: "ما اسیرانی زیباتر از این‌ها ندیده‌ایم؛ شما که هستید؟" سکینه، دختر حسین، گفت: "ما اسیران خاندان محمد هستیم."»[394] امام(ع) فرمود: «... آنها را بر پله‌های ورودی مسجد - ‌جایی که معمولاً اسیران را در آنجا نگه می‌دارند - نگه داشتند.»[395] مسئلۀ متوقف کردن آنها بر پلکان مسجد (جایی که معمولاً اسرا و دستگیرشده‌ها در آنجا متوقف می‌شدند) برای نمایش بازداشت‌شده‌ها به مردم بود، به‌گونه‌ای که تماشای آنها برایشان آسان باشد؛ و نگه داشتن آلِ رسول در این مکان، به دستور یزید (لعنت خدا بر او) انجام شده بود. «سپس ابن‌زیاد، سر حسین(ع) را به‌همراه فرزندانش، نزد یزیدبن معاویه فرستاد. یزید به زنان و دختران دستور داد تا بر پله‌های مسجد -‌ جایی که اسیران نگه داشته می‌شدند ‌- بایستند تا مردم آنها را تماشا کنند.»[396] «گفت: و خاندان حرم رسول خدا(ص) را آوردند تا این‌که ایشان را از دروازه‌ای که به آن "باب توماء" گفته می‌شد، وارد شهر دمشق کردند. سپس آنان را آوردند تا بر پله‌های درِ مسجد -که جایگاه اسیران بود- نگاه داشتند. در این هنگام، پیرمردی نزدیک آنان آمد و گفت: سپاس و ستایش خداوندی را که شما را کشت و هلاک کرد، و مردان را از سلطۀ شما آسوده ساخت، و امیرالمؤمنین را بر شما مسلط گرداند. علی‌بن حسین(ع) به او فرمود: "ای شیخ، آیا قرآن خوانده‌ای؟" گفت: "آری، قرآن خوانده‌ام." فرمود: "آیا این آیه را خوانده‌ای: (قُل لا أَسأَلُكُم عَلَيهِ أَجرًا إِلَّا المَوَدَّةَ فِي القُربى) (بگو: من از شما مزدی برای رسالتم نمی‌خواهم، مگر دوستی خویشاوندان). پیرمرد گفت: "آری، این آیه را خوانده‌ام." علی‌بن حسین(ع) فرمود: "ما همان خویشاوندانیم، ای شیخ." سپس فرمود: "آیا در سورﮤ بنی‌اسرائیل این آیه را خوانده‌ای: (وَآتِ ذَا القُربى حَقَّهُ) (و حق خویشاوندان را به او بده)." پیرمرد گفت: "آری، این را هم خوانده‌ام." فرمود: "ما همان خویشاوندانیم، ای شیخ." سپس فرمود: "آیا این آیه را خوانده‌ای: (وَاعلَموا أَنَّما غَنِمتُم مِن شَيءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي القُربى) (و بدانید هر غنیمتی به دست آورید، یک‌پنجم آن از آنِ خدا و رسول و خویشاوندان است)." پیرمرد گفت: "آری، آن را هم خوانده‌ام." علی(ع) فرمود: "ما همان خویشاوندانیم، ای شیخ." سپس فرمود: "آیا این آیه را خوانده‌ای: (إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذهِبَ عَنكُمُ الرِّجسَ أَهلَ البَيتِ وَيُطَهِّرَكُم تَطهِيرًا) (خداوند می‌خواهد پلیدی را از شما اهل‌بیت دور کند، و شما را به‌طور کامل پاکیز و مطهر گرداند)." پیرمرد گفت: "آری، آن را نیز خوانده‌ام." علی(ع) فرمود: "ما همان اهل‌بیتی هستیم که با آیۀ تطهیر اختصاص داده شده‌ایم." گفت، پیرمرد نادم و پشیمان از آنچه گفته بود ساعتی خاموش ماند، و سپس سر به آسمان برداشت و گفت: "خدایا، من به‌سوی تو توبه می‌کنم از سخنی که بر زبان راندم و از دشمنی با این قوم. خدایا، من از دشمن محمد و آل‌محمد(ص) ـ‌از جن و انس‌ـ بیزاری می‌جویم."»[397] گفت‌وگویی که میان امام علی‌بن حسین(ع) و پیرمرد شامی صورت گرفت، رحمت عظیم آل‌محمد(ع) به را مردم نشان می‌دهد، و علی‌رغم درد و رنج امام و شرایط سختی که او و خانوادﮤ پدرش در آن به سر می‌بردند، امام(ع) دین حقیقی خدا را برای کسی که به قصد شماتت آنها آمده بود روشن نمود. و امام(ع) با اخلاق و صبر خود او را تحت‌تأثیر قرار داد و با آرامش، حق را برایش روشن ساخت تا این‌که خداوند دلش را به‌واسطۀ آنچه از امام(ع) شنیده بود، روشن گرداند. همچنین، امام(ع) فرد شامی دیگری را نیز که نزد او آمده و گفته بود، «پدر تو مؤمنان را کشت»، تحت‌تأثیر قرار داد. «از یحیی‌بن مساور روایت شده است که گفت: مردی از اهل شام نزد علی‌بن حسین(ع) آمد و به او گفت: "آیا تو علی‌بن حسین هستی؟" فرمود: "بله." گفت: "پدر تو مؤمنان را کشت! ..." فرمود: "وای بر تو. به چه دلیلی بر پدرم حکم کردی که مؤمنان را کشته است؟" گفت: "به‌خاطر این سخن خودش: "برادران ما به ما ستم کردند، پس به‌خاطر ستمشان با آنان جنگیدیم." فرمود: "آیا تو قرآن می‌خوانی؟" گفت: "می‌خوانم." فرمود: "آیا این آیه را نشنیده‌ای: (وَإِلَى عادٍ أَخاهُم هُودًا ... وَإِلَى مَديَنَ أَخاهُم شُعَيبًا ... وَإِلَى ثَمودَ أَخاهُم صالِحًا) (و به‌سوی قوم عاد برادرشان هود را فرستادیم ... و به‌سوی مدین برادرشان شعیب را ... و به‌سوی ثمود برادرشان صالح را)." گفت: "آری." فرمود: "آیا آنها از نظر عشیره‌ای برادر بودند یا از نظر دینی؟" گفت: "از نظر عشیره‌ای." فرمود: "کار مرا راحت کردی، خدا گره از کارت بگشاید."»[398] این گفت‌وگوها پرده از عمق فریب رسانه‌ای و تحریف حقایقی برمی‌دارد که حکومت جنایت‌کار اموی آن را اجرا می‌کرد، به‌گونه‌ای که توانسته بود برای پیروانش چنین به تصویر بکشد که آلِ رسول(ص) -‌ همان کسانی که خداوند محبت و مودت و ولایتشان را بر همۀ مسلمانان واجب کرده است‌ - از دین خارج شده‌اند. در نتیجه، کشتن آنان و اسیر کردن بازماندگانشان مایۀ آسایش بندگان و سرزمین‌ها شده است. و این درسی بزرگ است که مردم می‌توانند از آن پند بگیرند و شتاب‌زده فریب رسانه‌های حکومت‌های حاکم و شبکه‌های گمراه‌کننده‌ای که در دست بوقچیان و ذی‌نفعان از حکومت ستمگران است نخورند؛ چراکه آنان همواره به هر اصلاحگری که مردم را از فساد موجود آگاه کند و برای اصلاحشان تلاش کند، برچسب‌های اتهامات از پیش آماده‌ای الصاق می‌کنند. بنابر آنچه در تاریخ نقل شده، این حادثه نخستین موقعیتی است که امام علی‌بن حسین(ع) پس از خروج از کوفه سخن گفته است؛ زیرا روایت شده در طول مسیر سکوت کرده و چیزی بر زبان نیاورده بود. از امور شگفت‌انگیز هنگام ورود کاروان آل‌محمد(ص) به شام، سخن گفتن سر شریف حسین(ع) بود، و در مباحث پیشین گفته شد سر شریف برخی آیات را در کوفه تلاوت کرد، و علت خواندن آیاتی از سوره کهف یا این‌که شنیده شد می‌فرمود: (لا حول ولا قوة إلا بالله)[399] برایمان روشن شد، و در دمشق نیز این مسئله تکرار شد. برخی روایات مورخان در این باره تقدیم می‌شود: از منهال‌بن عمرو روایت شده است: «به خدا سوگند، من سر حسین‌بن علی را دیدم هنگامی که حمل می‌شد. و من در دمشق بودم و در برابر سر، مردی سورﮤ کهف را می‌خواند تا به این آیه رسید: (أَم حَسِبتَ أَنَّ أَصحابَ الكَهفِ وَالرَّقيمِ كانوا مِن آياتِنا عَجَبًا) (آیا پنداشتی اصحاب کهف و رقیم از نشانه‌های شگفت ما بودند؟). خداوند سر را به زبانی گویا به سخن آورد و سر فرمود: "شگفت‌تر از اصحاب کهف، کشته شدن من و حمل شدن من است."»[400] و صدای سر شنیده شد که در دمشق می‌فرمود: (لا حول ولا قوة إلا بالله)[401]

-ورود حاملان سر حسین(ع) نزد یزید

تاریخ‌نگاران روایت کرده‌اند: «از عبدالله‌بن ربیعه حِمیَری نقل شده است که گفت: من نزد یزیدبن معاویه در دمشق بودم که زحر‌بن قیس وارد شد و به حضورش رسید. یزید به او گفت: "وای بر تو، چه خبر داری و چه همراه آورده‌ای؟" گفت: "ای امیرالمؤمنین، تو را به فتح الهی و نصرتش بشارت می‌دهم. حسین‌بن علی با هجده نفر از اهل‌بیتش و شصت نفر از شیعیانش به‌سوی ما آمدند. پس ما به‌سوی آنان رفتیم و از آنان خواستیم تسلیم شوند یا به حکم امیر عبیدالله‌بن زیاد گردن نهند یا بجنگند؛ و آنان جنگ را به تسلیم ترجیح دادند. ما با طلوع آفتاب به آنان یورش بردیم و از هر سو ایشان را در محاصره گرفتیم، تا آن‌که شمشیرها بر سرهایشان فرود آمد و کارگر افتاد، و آنان را واداشت به هر سو بگریزند و همچون کبوترانی که از شاهین می‌گریزند، به تپه‌ها و گودال‌ها پناه ببرند. به خدا سوگند، ای امیرالمؤمنین، کار آنها جز همچون قربانی کردن یک شتر یا خوابی نیمروزی نبود، تا آن‌که همه را تا آخرینشان از میان برداشتیم. اینک بدن‌هایشان بی‌جامه افتاده، لباس‌هایشان خاک‌آلود شده، گونه‌هایشان بر زمین ساییده است، آفتاب بر آنان می‌تابد و باد بر ایشان می‌وزد، و عقاب‌ها و کرکس‌ها به‌ سراغشان می‌آیند." یزید لحظه‌ای سر به زیر انداخت. سپس سر بلند کرد و گفت: "من برای طاعت و فرمان‌برداری شما، به کمتر از کشتن حسین راضی بودم. اگر من صاحب او بودم، قطعاً از او درمی‌گذشتم."»[402] و برخی روایت کرده‌اند: «یزید مدتی سر به زیر انداخت. سپس سر بلند کرد و گفت: "ای مرد، من برای طاعت و فرمان‌بُرداری شما، به کمتر از کشتن حسین‌بن علی راضی بودم؛ اما به خدا قسم، اگر کار به من رسیده بود، قطعاً از او درمی‌گذشتم، ولی خداوند ابن‌مرجانه را زشت گرداند." عبدالله‌بن حکم - ‌برادر مروان‌بن حکم‌ - نزد یزیدبن معاویه نشسته بود و شروع به خواندن شعر کرد. یزید گفت: "آری، خداوند ابن‌مرجانه را لعنت کند که به کشتن حسین فرزند فاطمه اقدام کرد. به خدا قسم، اگر من صاحب او بودم، هر حاجتی از من می‌خواست به او می‌دادم و با هرچه در توان داشتم مرگ را از او دور می‌ساختم، حتی اگر به بهای هلاکت بعضی از فرزندانم می‌بود، ولی خداوند اراده‌ای را که مقدر کرده بود، به انجام رساند و گریزی از آن نبود."»[403] همچنین، برخی روایت کرده‌اند: «از قاسم‌بن بخیت روایت شده است که گفت: وقتی هیئت کوفیان با سر حسین آمدند، وارد مسجد دمشق شدند. مروان‌بن حکم به آنان گفت: "چه کردید؟" گفتند: "از ایشان هجده نفر بر ما وارد شدند و به خدا سوگند همه‌شان را کشتیم، و این‌ها سرها و اسیران هستند." مروان برخاست و رفت. سپس برادرش یحیی‌بن حکم نزد آنان آمد و گفت: "چه کردید؟" همان سخن را برای او تکرار کردند. گفت: "شما در روز قیامت از محمد(ص) محروم شده‌اید؛ من هرگز در هیچ امری با شما همراه نخواهم شد." و سپس برخاست و رفت. آنان به حضور یزید وارد شدند و سر را در مقابلش گذاشتند و ماجرا را برایش بازگو کردند. هند دختر عبدالله‌بن عامر‌بن کریز -که همسر یزیدبن معاویه بود- سخنان آنان را شنید، پس لباسش را بر سر کشید و بیرون آمد و گفت: "ای امیرالمؤمنین، آیا این سر حسین پسر فاطمه دختر رسول خداست؟" گفت: "بله؛ پس برای او گریه کن و برای فرزند دختر رسول خدا و گرامی قریش نوحه سر بده. پسر زیاد در کشتن او شتاب کرد، خدا او را بکشد." سپس به مردم اجازه داده شد وارد شوند، درحالی‌که سر در برابر یزید بود و یزید با چوب‌دستی بر دهانش ضربه می‌زد ... .»[404] هرکس این متون تاریخی و مانند آنها را مطالعه کند و در همان حین، وقایع و حوادث پیشین را به یاد آورد، بی‌تردید می‌تواند صدق گفتار زحر‌بن قیس (لعنت خدا بر او) را در متن نخست، در بیان تسلیم نشدن سیدالشهدا(ع) و این‌که او مرگ را به ذلت تسلیم شدن در برابر بنی‌امیه ترجیح داد، مشاهده کند! او همچنین در این گفته‌اش که سپاه اموی از هر سو حسین(ع) را در محاصره قرار داده بودند راست‌گو بود؛ اما در بیان فرار سپاه حسین(ع) از میدان جنگ و این‌که آنان به گودال‌ها و بلندی‌ها پناه می‌بردند - ‌هرگز چنین نبود‌ -، و نیز ادعای این‌که نابودی آنان در زمان کوتاهی انجام شد: «همچون ذبح یک شتر یا خوابی نیمروز» دروغ می‌گفت؛ این‌ها دروغ‌هایی آشکار و اغراقی بی‌هیچ پایه و اساسی‌اند. ما پیش‌تر روایات و متون تاریخی را بررسی کردیم و دانستیم نبرد از صبح روز دهم آغاز شد و تا پس از زوال ادامه یافت. همچنین عوامل منجر به طولانی شدن زمان نبرد را – با وجود تفاوت چشمگیر در تعداد و تجهیزات دو سپاه - مرور کردیم که مهم‌ترین آنها شجاعت و دلاوری حسین(ع) و اهل‌بیت و یارانش بود؛ صلوات خدا بر همه‌شان. مسئلۀ دیگر: این گفتۀ یزید (لعنت خدا بر او): «من برای اطاعت و فرمان‌بُرداری شما به کمتر از کشتن حسین راضی بودم، اما اگر من در کربلا حاضر بودم، قطعاً او را می‌بخشیدم» یا «هر حاجتی از من می‌خواست به او می‌دادم» یا آنچه به همسرش گفت: «ابن‌زیاد در کشتن او شتاب کرد، خدا او را بکشد» و مانند این‌ها، همچنین مطالبی که دربارﮤ گریۀ یزید و لعنت عبیدالله‌بن زیاد یا طلب رحمت برای حسین(ع) و مانند این‌ها نقل شده و هدف از آنها نشان دادن یزید در مقام نارضایتی از قتل حسین(ع) و پاک جلوه دادن ساحت او از ریختن خون حسین(ع) است، می‌گویم: این سخنان یزید (لعنت خدا بر او) تنها به یکی از دو صورت قابل‌تصور است: یا بگوییم این سخنان از جانب راویان یا مورخان تحریف و جعل شده است؛ چنان‌که نمونه‌های بسیاری از این دست وجود دارد و در مباحث پیشین برخی از آنها بیان شد؛ و این -بی‌تردید - تلاش برای تبرئۀ بنی‌امیه، به‌ویژه یزید (لعنت خدا بر او)‌، از جنایت قتل آل‌محمد است که به معنای کفر به اسلام و رسولش(ص) است، و انداختن بار گناه آن به گردن یکی از وابستگان به آنان - ‌یعنی در مسئلۀ موردبحث ما، ابن‌زیاد - بوده است؛ و این همانند روش «قربانی کردن» است که برخی حکومت‌های ظالم گاه برای رهایی از تنگناهای سیاسی انجام می‌دهند؛ چراکه خسارت شخص از طریق انداختن جنایت بر گردن او، آسان‌تر از آسیب دیدن کل نظام یا متهم شدن تمام خاندان سلطنتی است. یا بگوییم چنین سخنانی واقعاً از یزید (لعنت خدا بر او) صادر شده، اما از روی تظاهر و نفاق؛ برای فرونشاندن واکنش برخی از مسلمانان که در مجلس او یا خارج از آن بودند و هنوز اندکی از اسلام واقعی محمد(ص) و محبت اهل‌بیتش(ع) در دلشان باقی‌مانده بود. در نتیجه، یزید - ‌به دروغ، و از روی نفاق و ترس از سلطنتش[405]‌- وانمود می‌کرد که مایل به قتل حسین(ع) نبوده است؛ و اگر در روز عاشورا اختیار کار با او بود، قطعاً او را می‌بخشید! و از این دست سخنان یا مواضع دروغینی که هیچ بهره‌ای از حقیقت ندارد. در غیر این صورت، پس چه کسی فرمان قتل حسین(ع) را صادر کرد؟ و چه کسی حاکم مدینه را تنها به‌سبب تأخیر در کشتن حسین(ع) و عدم برخورد شدید و قاطع با او عزل نمود؟ چه کسی ابن‌زیاد (لعنت خدا بر او) را به حکومت کوفه منصوب کرد و او را بی‌درنگ از بصره به آنجا فرستاد تا هرکس را که با حسین(ع) احساس همدلی می‌کند از میان بردارد؟ چه کسی سپاه شام را به عراق فرستاد تا با برخی از کوفیان همراه شوند و همه به جنگ حسین(ع) در کربلا بروند؟ چه کسی از ابن‌زیاد خواست به حسین پیشنهاد دهد یا تسلیم شود و بیعت کند یا مرگ؟ همۀ این کارها را - ‌بدون کوچک‌ترین تردیدی ‌- یزید (لعنت خدا بر او) انجام داد. در نتیجه، قتل حسین(ع) - قبل از هر شخص دیگری - به خودِ یزید نسبت داده می‌شود؛ لعنت خدا بر او و بر هرکسی که از او دفاع می‌کند یا داستان‌ها و حکایت‌هایی جعل می‌کند تا چهرﮤ زشت او را زیبا جلوه دهد! ازجمله شواهدی که سخن ما را تأیید می‌کند، کاری است که یزید (لعنت خدا بر او) با سر مبارک حسین(ع) انجام داد و حتی طبق نقل طبری (روایت سوم)، او در عین حال که ابن‌زیاد را به‌خاطر کشتن حسین متهم می‌کرد، با چوبی بر دهان مبارک حسین(ع) ضربه می‌زد و می‌گفت: «ابن‌زیاد شتاب کرد و او را کشت؛ خدا او را بکشد». و سپس به مردم اجازﮤ ورود داد، درحالی‌که سر حسین در برابرش بود و با چوبی بر دهان او ضربه می‌زد. و نیز -‌ همان‌طور که در ادامه خواهیم دید - کاری است که یزید (لعنت خدا بر او) اندکی بعد با خانوادﮤ حسین انجام داد. و ازجملۀ شواهد دیگر: یزید، خدا لعنتش کند، هیچ واکنشی در برابر عملکرد ابن‌زیاد نشان نداد؛ زیرا نه‌تنها او را مجازات نکرد، بلکه به‌خاطر کشتن حسین حتی او را سرزنش هم نکرد. حتی در ذهنش نیز خطور نکرد او را از مقامش عزل کند! و اگر واقعاً ابن‌زیاد بدون رضایت و دستور یزید مرتکب این جنایت شده بود، قطعاً این اقدام، ساده‌ترین و کم‌هزینه‌ترین واکنش اداری ممکن بود که یزید می‌توانست انجامش دهد.

-سر حسین(ع) در حضور یزید

سر شریف حسین(ع) به مجلس یزید، خدا لعنتش کند، آورده شد: 1- روایت شده است: «زمانی که سر حسین به مجلس یزید آورده شد، عطری از آن برخاست که از هر عطری خوشبوتر بود.»[406] 2- حامل سر شریف به امید دریافت پاداش از یزید، لعنت خدا بر او، وارد شد، اما چیزی دریافت نکرد. از زید‌بن علی‌بن حسین، از پدرش(ع) روایت شده است که فرمود: «سپس سر حسین(ع) در جعبه‌ای قرار داده و نزد یزید آورده شد. من نیز همراه آنها وارد شدم. یزید بر تخت نشسته بود و تاجی مرصع به مروارید و یاقوت بر سر داشت، و گرداگردش تعداد زیادی از بزرگان قریش حضور داشتند. حامل سر وارد شد، نزدیک آمد و گفت: "بار مرا پر کن از نقره یا طلا / زیرا من آن سرور بزرگوار را کشتم. من پاک‌ترین مردم را از نظر مادر و پدر کشتم/ و برترین آنها، هرگاه نَسَب یاد شود." یزید به او گفت: "اگر می‌دانستی او بهترین مردمان است، پس چرا او را کشتی؟" و او پاسخ داد: "به امید جایزه!" یزید دستور داد گردنش را بزنند ... .»[407] 3- یزید (لعنت خدا بر او) از نوشیدن شراب در حضور سر حسین(ع) در برخی از مجالس خصوصی‌اش ابایی نداشت؛ زیرا از متون تاریخی چنین برمی‌آید که سر شریف، چند مرتبه به نزد یزید آورده شد و در یکی از آنها همراه با خانوادﮤ حسین(ع) بود. از امام علی‌بن حسین(ع) روایت شده است که فرمود: «زمانی که سر حسین(ع) به حضور یزید آورده می‌شد، او مجالس شراب ترتیب می‌داد و سر حسین را در مقابل خود می‌گذاشت و در برابرش شراب می‌نوشید.»[408] 4- یزید (لعنت خدا بر او) سر شریف را در برابر خود قرار داد و زنان حسین(ع) را از نگاه به آن منع کرد: «سپس سر حسین(ع) را در برابر خود گذاشت و زنان را پشت‌سرش نشاند تا نتوانند آن را ببینند. علی‌بن حسین(ع) آن را دید و پس از آن هرگز غذا نخورد.»[409] «سپس زنان حسین(ع) به نزد یزید آورده شدند. فاطمه و سکینه -‌دختران حسین(ع)‌- تلاش می‌کردند سر را ببینند و یزید نیز سعی می‌کرد سر را از دید آنها پنهان کند. آن دو وقتی سر را دیدند، فریاد زدند و زنان یزید نیز گریه کردند و دختران معاویه شیون سر دادند.»[410] 5- یزید (لعنت خدا بر او) دندان‌های پیشین حسین(ع) را با چوب‌دستی می‌زد؛ از آنجا که برخی از متعصبان بنی‌امیه - خداوند خوارشان کند - این ماجرا را انکار می‌کنند، شماری از نقل‌های مورخانی که این حادثه را ذکر کرده‌اند، نقل خواهم کرد: «سپس یزید به مردم اجازﮤ ورود داد. سر در برابر او بود و یزید با چوبی که در دست داشت بر دهان او ضربه می‌زد.»[411] «زمانی که سر حسین‌بن علی(ع) به حضور یزیدبن معاویه آورده شد، او با عصایی که در دست داشت به دندان‌های حسین ضربه می‌زد و می‌گفت: "گمان نمی‌کردم اباعبدالله به این سن رسیده باشد!" و سپس چوب خیزران خود را میان لب‌های حسین گذاشت. مردی از انصار به او گفت: "این عصایت را بردار. من خودم دیده‌ام رسول خدا(ص) همان موضعی را که تو عصایت را بر آن نهاده‌ای، می‌بوسید."»[412] «وقتی سر حسین در برابر یزیدبن معاویه قرار گرفت، او با چوبی که در دست داشت به دندان‌های پیشین او ضربه می‌زد و می‌گفت: "چقدر دندان‌های او زیباست!"»[413] «هنگامی که آنان را در برابرش حاضر کردند، دستور داد سر حسین(ع) را بیاورند؛ پس آن را در تشتی آوردند، و او با چوب‌دستی‌ای که در دست داشت به دندان‌های پیشینش ضربه می‌زد.»[414] «سر حسین(ع) را در تشتی در برابر یزید (لعنت خدا بر او) قرار دادند، و او با چوبی به دندان‌های پیشینش ضربه می‌زد.»[415] «سر حسین(ع) را در برابر یزید قرار دادند و یزید با نی به دندان‌های پیشین او ضربه می‌زد.»[416] «حسن گفت: یزیدبن معاویه با چوب به موضعی از دهان حسین(ع) که رسول خدا(ص) آن را بوسیده بود ضربه می‌زد.»[417] «سر حسین(ع) را نزد یزید آوردند. آن را در تشتی در برابرش گذاشتند و او با چوب‌دستی‌ای که در دست داشت به دندان‌های پیشینش ضربه می‌زد و می‌گفت: به‌راستی که دندان‌هایی زیباست!»[418] «وقتی یزید نشست، سر را در برابر خود گذاشت و شروع کرد با چوبی بر دهان او ضربه زد.»[419] «او را به‌همراه سر به نزد یزید فرستادند، و سر را در برابرش نهادند؛ درحالی‌که ابوبرزﮤ اسلمی نزد او بود. آنگاه یزید با چوب‌دستی بر دهان او ضربه می‌زد.»[420] «زمانی که سر حسین(ع) آورده شد، یزید با چوب‌دستی به آن ضربه می‌زد.»[421] «و سر حسین(ع) را در برابر یزید گذاشتند و او با چوب‌دستی بر صورت حسین(ع) ضربه می‌زد.»[422] «سپس یزید دستور داد چوبی از خیزران بیاورند و با آن بر دندان‌های پیشین حسین(ع) ضربه می‌زد.»[423] «پس زید‌بن ارقم به حضور او وارد شد و سر را در تشت دید، درحالی‌که یزید با چوب‌دستی بر دندان‌های او ضربه می‌زد. زید گفت: از [ضربه زدن بر] دندان‌های او دست بردار؛ چه بسیار دیده‌ام که رسول خدا(ص) آنها را می‌بوسید. یزید گفت: "اگر پیرمردی فرتوت نبودی، تو را می‌کشتم."»[424] 6- یزید (لعنت خدا بر او) وقتی به دندان‌های پیشین حسین(ع) ضربه می‌زد، چه شعری می‌سرود؟ برخی روایت کرده‌اند[425] که او می‌گفت: «سرهای مردانی را می‌شکافند که محبوب ما بودند، درحالی‌که آنان ناسپاس‌تر و ستمکارتر بودند.» همچنین روایت شده است که او ابیاتی از ابن‌زبعری را خوانده است:[426] «سپس یزید با چوب بر دندان‌های حسین(ع) ضربه می‌زد و اشعاری خواند... یکی از حاضران گفت: "چوبت را بردار. به خدا سوگند نمی‌توانم بشمارم چند بار دیده‌ام که لب‌های محمد(ص) همین جایی را که تو با چوب می‌زنی می‌بوسید!" و یزید اشعار زیر را خواند: «ای کلاغ جدایی، هرچه می‌خواهی بگو/تو فقط برای چیزی نوحه سر می‌دهی که واقع شده است. هر سلطنت و نعمتی از بین رفتنی است/و دختران روزگار با هرکسی بازی می‌کنند. ای کاش بزرگانم در بدر می‌دیدند/ نالۀ خزرج را از برخورد نیزه‌ها بی‌تردید شادمان و خوشحال می‌شدند/ و سپس می‌گفتند: "ای یزید، دستت ناکار مباد."» از خندف نباشم، اگر انتقام نگیرم/ از بنی‌احمد برای آنچه کردند هاشم با سلطنت بازی کرد/ نه خبری از غیب آمد و نه وحیی نازل شد. ما انتقام خود را از علی گرفتیم/ و آن شیرمرد دلاور را کشتیم. و سرور بزرگشان را کشتیم/ و این را با بدر برابر ساختیم، پس عدالت برقرار شد.»[427] «طبری و بلاذری و کوفی گفته‌اند: هنگامی که سرها در برابر یزید گذاشته شد، او شروع کرد به ضربه زدن با چوب‌دستی‌اش به دندان‌های حسین(ع). سپس گفت: "روزی در مقابل روز بدر"؛ و می‌خواند: «سر مردانی را می‌شکافیم که نزد ما عزیز بودند،/اما آنان ناسپاس‌تر و ستمگرتر بودند.» یحیی‌بن حکم -‌‌ برادر مروان - گفت: "برای کسی که کنار طف (کربلا) آرمیده است، قرابتی نزدیک‌تر بود/ از ابن‌زیاد بندﮤ فرومایۀ آلوده‌نسب. سمیه، نسلش به شمار ریگ‌ها رسیده،/ اما دختر رسول خدا(ص) بی‌نسل مانده است." یزید به سینۀ یحیی ضربه زد و گفت: " ساکت شو، ای بی‌مادر." ابوبرزه گفت: "چوبت را بردار، ای فاسق. به خدا قسم من لب‌های رسول خدا را دیده‌ام که جای چوبت را می‌بوسید." یزید چوب را برداشت، درحالی‌که از سخنان ابوبرزه عصبانی شده بود. برخی دیگر به روایت اضافه کرده‌اند: یزید شروع کرد به خواندن ابیاتی از ابن‌زبعره که در روز احد گفته بود: "ای کاش بزرگانم در بدر می‌دیدند،/ نالۀ خزرج را از برخورد نیزه‌ها بی‌تردید شادمان و خوشحال می‌شدند/ و سپس می‌گفتند: ای یزید، دستت ناکار مباد. ما یکی از نوادگانشان را کشتیم،/ و این را با بدر برابر ساختیم، پس عدالت برقرار شد. از خندف نباشم، اگر انتقام نگیرم/ از بنی‌احمد برای آنچه کردند هاشم با سلطنت بازی کرد / نه خبری از غیب آمد و نه وحیی نازل شد."»[428] مورخان بسیاری به خواندن ابیات ابن‌زبعره از جانب یزید (لعنت خدا بر او) اشاره کرده‌اند،[429] و برخی این واقعه را تنها با یک بیت ذکر کرده‌اند[430] و برخی دیگر با دو بیت: «از مجاهد نقل شده است: سر حسین‌بن علی آورده و در برابر یزیدبن معاویه قرار داده شد. او این دو بیت را خواند: "ای کاش بزرگانم در بدر می‌دیدند،/ نالۀ خزرج را از برخورد نیزه‌ها بی‌تردید شادمان و خوشحال می‌شدند،/ و سپس می‌گفتند: بمان و بیشتر بخوان. مجاهد گفت:" او در این کارش نفاق ورزید؛ و به خدا سوگند هیچ‌کس از لشکرش باقی نماند و همه او را ترک کردند."»[431] برخی نیز گفته‌اند او اشعار بیشتری به یاد گذشته خواند.[432] همچنین، تردیدی نیست که یزید (لعنت خدا بر او) ابیاتی را از خودش به آنها افزوده است، مثل این گفته: «من از خندف نباشم، اگر...» یا «هاشم با حکومت بازی کرد...» ابن‌اعثم گفته است: «سپس او این بیت را از خودش افزود: "من از عُتبه نیستم، اگر انتقام نگیرم / از بنی‌احمد برای آنچه کردند."»[433] سبط‌بن جوزی گفته است: «شعبی گفت، و یزید به آن ابیات افزود و گفت: "هاشم با حکومت بازی کرد ..." و ادامۀ ابیات.»[434] آنچه شعر سرودن یزید (لعنت خدا بر او) را به‌عنوان نشانه‌ای از کفر پیش‌گفتۀ او تأیید می‌کند، احتجاج عقیله زینب دختر علی(ع) است که فرمود: «... او کفر خود را به رسول خدا آشکار، و آن را با زبانش به‌صراحت بیان می‌کند و با شادی از قتل فرزند او و اسارت خاندانش سخن می‌گوید، بی‌آن‌که بیمی داشته باشد یا آن را گناه بزرگی بداند، و با فریاد به نیاکانش روی می‌آورد: "شادمانه تهلیل و تکبیر می‌گفتند / و می‌گفتند: ای یزید، دستت ناکار مباد ...."» و جزئیات بیشتر تقدیم خواهد شد. همچنین، آنچه یزید (لعنت خدا بر او) گفته، در نامۀ ابن‌عباس به او ذکر شده است؛ آنجا که در آن آمده است: «ای یزید، یکی از بزرگ‌ترین شادی‌های تو [از مصیبت ما] این بود که دختران رسول خدا و کودکان و حرم او را در بند کشیدی و از عراق به شام بردی، درحالی‌که آنان را به مردم نشان می‌دادی تا قدرتت را بر ما به نمایش بگذاری و نشان دهی که ما را شکست داده و بر آلِ رسول خدا چیره شده‌ای، و در گمانت چنین می‌پنداشتی که انتقام خاندان کافر و فاجرت را در روز بدر گرفته‌ای. و انتقامی را که پنهان می‌داشتی آشکار کردی و کینه‌هایی را که همچون آتشی نهفته در آتشدان دلت پنهان بود، ظاهر ساختی. و تو و پدرت خون عثمان را دستاویزی برای اظهار آن قرار دادید؛ پس وای بر تو از داور روز دین.»[435] حتی «رَیّا» -‌ دایۀ یزیدبن معاویه (لعنت خدا بر هر دو)‌ - شهادت داد که او به دندان‌های پیشین حسین(ع) ضربه می‌زد، درحالی‌که ابیاتی از شعر ابن‌زبعره را می‌سرود.[436] 7- برخی از حاضران در مجلس یزید (خدا لعنتش کند) از کاری که او با سر حسین(ع) انجام داد، ابراز انزجار کردند و تاریخ‌نگاران اسم دو نفر از صحابه را ذکر کرده‌اند: اول: ابوبرزه اسلمی، که وقتی دید یزید با چوب بر دندان‌های حسین ضربه می‌زند، به او گفت:« چوب‌دستی‌ات را بردار. به خدا سوگند، چه بسا دیده‌ام رسول خدا دهان خود را بر دهان او قرار می‌داد و می‌بوسید.»[437] دوم: زیدبن ارقم، که وقتی دید یزید به دندان‌های حسین ضربه می‌زند به او گفت: «چوبت را بردار؛ من بارها دیده‌ام که رسول خدا همان موضع را می‌بوسید.» یزید به او گفت: «تو پیرمردی هستی که خرفت شده‌ای ... .»[438] برخی از مورخان، این ابراز انزجار از مردی که نامش را نبرده‌اند نقل کرده‌اند[439] و برخی دیگر ذکر کرده‌اند که حتی بعضی از امویان نیز اعتراض کرده‌اند.[440] حتی ناراحتی سرکردﮤ یهودیان که در مجلس یزید حاضر بود نیز روایت شده است: «و سرکردﮤ یهودیان به حضور او ـ‌یعنی یزید‌ـ وارد شد. گفت: "این سر کیست؟" گفتند: "سر یک خارجی است." گفت: "او کیست؟" گفتند: "حسین." گفت: "پسر چه کسی؟" گفتند: "پسر علی." گفت: "مادرش که بود؟" گفتند: "فاطمه." گفت: "و فاطمه کیست؟" گفتند: "دختر محمد." گفت: "پیامبرتان؟!" گفتند: "بله." گفت: "خدا به شما خیر ندهد؛ دیروز پیامبرتان بود و امروز فرزند دخترش را کشتید؟! وای بر تو، میان من و داوود نبی هفتاد و چند نسل فاصله است و با این حال، هرگاه یهودیان مرا می‌بینند، برایم صدقه می‌دهند و طلب آمرزش می‌کنند." سپس به‌سوی تشت خم شد و سر را بوسید و گفت: "شهادت می‌دهم معبودی جز خدا نیست، و جد تو محمد فرستادﮤ خداست." و خارج شد. پس یزید دستور قتل او را صادر کرد.»[441] روایت مشابهی نیز از فرستادﮤ پادشاه روم که در مجلس یزید حضور داشت، نقل شده است.[442] هنگامی که یزید ملعون متوجه انزجار و ناراحتی برخی از حاضران در مجلسش ـ ‌ازجمله برخی از بستگان خودش‌ ـ از رفتارش شد، سعی کرد توجه آنان را به بیان علت‌های قیام و انقلاب حسین(ع) منحرف کند، و در این کار، روش تحریف و وارونه‌نمایی را به کار برد: «سپس به اهل مجلس خود رو کرد و گفت: "این [حسین] به من فخر می‌فروخت و می‌گفت: "پدر من از پدر یزید بهتر است، مادر من از مادر یزید بهتر است، جد من از جد یزید بهتر است، و من از یزید بهترم"؛ و این باعث قتل او شد" ...!»[443] از نظر یزید، مسئلۀ اختلاف حسین(ع) با او، چیزی جز نزاعی برای دنیا و متاع زودگذرش و سلطنت فانی دنیوی نبود؛ و از نظر بسیاری از متعصبان به بنی‌امیه در گذشته و حال نیز این‌چنین بوده است؛ چراکه دنیا و تفاخر به مقام و نسب و قدرت و مانند آن، نهایت آرزوی آنان بوده و هست؛ و کسی که در سوراخ‌های شهوات خزیده و در دریاهای تاریکی فرو رفته، چگونه می‌تواند اسرار یک انقلاب الهی را درک کند، درحالی‌که فراتر از نوک بینی خودش را نمی‌بیند؟ حقیقت آن است که نزاع و کشمکش میان امام حسین(ع) و یزید ـ پیش از هر چیز دیگرـ نزاع بر سر اصول و ارزش‌ها بود؛ نزاع میان حق و باطل، فضیلت و رذیلت، نور و تاریکی، و هدایت و استقامت در برابر گمراهی و انحراف. اصول قیام، از منظر سیدالشهدا(ع)، به حفظ دین خدا، استمرار رسالت الهی، و احیای اصلِ حق ـ که در حاکمیت الهی جلوه‌گر می‌شود ‌ـ ارتباط پیدا می‌کند؛ همان اصلی که امویان ‌و کسانی که زمینۀ سلطنت را برایشان هموار ساختند، در پی نابودی‌اش بودند و به‌دنبال احیای نشانه‌های باطل بودند که در حاکمیت مردم جلوه‌گر است. ازاین‌رو، دیدیم امام حسین(ع) در روز عاشورا هیچ چیز را فروگذار نکرد و هرچه داشت در راه خدا تقدیم نمود؛ و از همان زمان که مخالفت خود را با بیعت با یزیدِ فاسق اعلام کرد تا روز شهادتش، در سخنرانی‌هایش، علل و اسباب انقلاب و قیام مقدس خود را آشکار ساخت. طبیعتاً دربارﮤ یزید و پدرش معاویه (لعنت خدا بر آنان)، آنها به‌خوبی از این مسئله اطلاع داشتند، اما یزید ـ‌ همانند هر ظالم فاجری‌ ـ بر جهل و گمراه کردن مردم و کوچک شمردن عقل‌هایشان حساب باز می‌کرد تا با استفاده از مال و ثروت و دنیا، آنها را از دین خدا و اولیایش دور سازد. 8- پس از تمامی آنچه یزید (لعنت خدا بر او) با سر حسین(ع) انجام داد، دستور داد آن را در شهرهای شام بگردانند.[444] سپس فرمان داد سر را به‌مدت سه روز در دمشق به دار بیاویزند؛ و گفته شده است آن را بر درِ مسجد دمشق یا بر درِ خانۀ یزید به دار آویختند.[445] - ورود خانوادۀ حسین(ع) به مجلس یزید هنگام ورود خاندان رسول(ص) به حضور یزید (لعنت خدا بر او)، مجلس او آکنده از سران و بزرگان اهل شام بود. در متن‌های پیشین، دیدیم که در میان حاضران، صحابه و تابعینی همچون ابوبرزه اسلمی و زید‌بن ارقم نیز حضور داشتند و برخی از امویان مانند برادران مروان‌بن حکم و بعضی از پیروانشان مانند نعمان‌بن بشیر نیز حاضر بودند. همچنین برخی از زنان بنی‌امیه، مانند «ریّا» دایۀ یزید و همسرش هند، دختر عبدالله‌بن عامر نیز در مجلس بودند. علاوه‌بر این، هیئت اهل کوفه که همراه اسیران خاندان رسول خدا(ص) و سرهای مردانشان آمده بودند، و نیز برخی از بزرگان ادیان و مذاهب غیرمسلمان نیز، در مجلس حاضر بودند. «هنگامی ‌که اسیران را نزد او آوردند، یزید تمام حاضران مجلس خود از اهل شام را گرد آورد، سپس اسیران را وارد کرد؛ و آنان به‌سبب آنچه پیروزی می‌پنداشتند، به او تهنیت گفتند.»[446] «سپس آنها را آوردند تا به حضور یزید وارد شدند، درحالی‌که بزرگان اهل شام نزد او حاضر بودند.»[447] «سپس یزید نشست و بزرگان اهل شام را فراخواند و آنها را اطراف خود نشاند؛ سپس اسیران را نزد او آوردند.»[448] اما دربارﮤ وضعیت خاندان رسول خدا(ص) هنگام ورود به مجلس یزید (لعنت خدا بر او)، در برخی روایات و نقل‌های تاریخی توصیف شده است که آنان در حالی وارد شدند که با طناب‌ها و زنجیرها در بند شده و به یکدیگر بسته شده بودند: «سپس بازماندگان حسین(ع) و زنان و باقی‌ماندگان اهل‌بیتش را درحالی‌که با طناب‌ها به یکدیگر بسته شده بودند، نزد یزید وارد کردند.»[449] «سپس بازماندگان حسین و کسانی را که از اهل‌بیت و زنانش باقی مانده بودند، نزد یزیدبن معاویه آوردند. آنان را درحالی‌که با طناب‌ها به یکدیگر بسته شده بودند وارد کردند و در برابر او ایستادند.»[450] «علی‌بن حسین و زنان با طناب‌ها بسته شده بودند.»[451] «سپس دستور داد علی‌بن حسین(ع) را که در غل‌وزنجیر بود، وارد کنند.»[452] هنگام ورود خانوادﮤ رسول(ص) به حضور یزید (لعنت خدا بر او)، آثار اسارت و در بند بودن و رنج و خستگی به‌وضوح در آنان نمایان بود. ازاین‌رو، در نقل‌های پیشین مورخان آمده است که امام علی‌بن حسین(ع) ـ ‌پس از ورود خانوادﮤ رسول(ص) در آن وضعیت ‌ـ خطاب به یزید فرمود: «گمانت دربارﮤ رسول خدا(ص) چیست، اگر ما را در این حال می‌دید؟» پس آن ملعون دستور داد طناب‌ها و زنجیرها را از آنان باز کنند، چراکه امام(ع) با این سخن خود او را در تنگنا قرار داده بود؛ و این نخستین سیلیِ علوی بود که آن فاجر در مجلسش دریافت کرد.[453] «فاطمه، دختر حسین، گفت: "ای یزید، دختران رسول خدا اسیر شده‌اند!" مردم و اهل خانۀ یزید گریستند و صدای گریه‌ها بلند شد.»[454] همچنین سکینه، ‌دختر حسین(ع)‌، وضعیت یزید (لعنت خدا بر او) را هنگام ورودشان این‌گونه به تصویر کشیده است: «سپس زنان حسین(ع) را نزد یزیدبن معاویه وارد کردند؛ پس زنان آلِ ‌یزید و دختران معاویه و خانواده‌اش فریاد برآوردند و شیون کردند و مجلس عزا بر پا نمودند. سر حسین(ع) را در برابر یزید نهادند. سکینه گفت: "به خدا سوگند دلی سخت‌تر از یزید ندیدم، و کافر و مشرکی بدتر از او و سنگ‌دل‌تر از او ندیدم." یزید درحالی‌که به سر نگاه می‌کرد، می‌گفت: "ای کاش بزرگانم در بدر می‌دیدند/ نالۀ خزرج را از برخورد نیزه‌ها." سپس دستور داد سر حسین(ع) را بر درِ مسجد دمشق نصب کنند ... .»[455] بی‌تردید، جنایتی که یزید (لعنت خدا بر او) و حکومتش در حق حسین(ع) و اهل‌بیتش و اسارت بازماندگان و هتک حرمت آنان مرتکب شدند، با فرمان مستقیم خودِ او انجام می‌شد، و دست‌کم آنچه او با سر حسین(ع) انجام داد و دندان‌های پیشینش را با چوب‌دستی ضربه زد و اشعار ابن‌زبعری را خواند، و همچنین گفت‌وگوهایش با عقیله زینب(س) و امام علی‌بن حسین(ع) ـ‌ که شرح آن خواهد آمد ‌ـ همۀ این‌ها کردارها و سخنانی هستند که از خباثت او و دشمنی‌اش با آلِ رسول خدا حکایت دارد. و شگفت این‌که ما شاهدیم برخی از راویان و مورخان، یزید را چنین به تصویر می‌کشند که گویا هنگام ورود خانوادﮤ رسول(ص) به حضورش و دیدن آنان در آن وضعیت اندوه‌بار، دچار تأسف و اندوه شده و گناه را بر گردن ابن‌زیاد انداخته و علت رفتار خشن خود را با آنان، نبودن قرابت و خویشاوندی میان او و خاندان رسول خدا دانسته است؛ گویی یزید (خدا لعنت و رسوایش گرداند)، همواره حرمت و پیوند خویشاوندی‌ای را که او را به خاندان رسول خدا(ص) پیوند می‌داده، رعایت کرده و پاس داشته است![456] حقیقت این است که بوی دروغ و تحریف اموی در این نقل‌ها آشکار است. همچنین کاهش فشارها و تخفیف اقداماتی که بعداً یزید در حق آلِ رسول خدا انجام داد و مجهز کردن آنان در مسیر بازگشت، انگیزه‌های سیاسی داشت و به کاهش خشم عمومی از او مربوط می‌شد، پس از آن‌که نشانه‌های این خشم نمایان شده بود. پس، او خطیر بودن این امر را احساس کرد و برایش روشن شد که قتل حسین(ع) هزینۀ سنگینی برایش خواهد داشت و سرانجامِ آن، ناکامی و پشیمانی خواهد بود. «و گفته شده است: هنگامی که سر حسین به یزید رسید، منزلت ابن‌زیاد نزد او بالا رفت و او را گرامی داشت و از آنچه کرده بود شادمان شد. اما پس از مدت کوتاهی خبر بیزاری مردم از او و لعن و دشنام‌هایشان به وی به او رسید. پس، از کشتن حسین پشیمان شد.»[457]

-گفت‌وگوی علی‌بن حسین(ع) و یزید و تلاش برای قتل امام

یزید (لعنت خدا بر او) در گفت‌وگو با خانوادﮤ رسول خدا(ص)، تلاش کرد خود را از جنایت ریختن خون سرور جوانان اهل بهشت تبرئه کند و در تلاشی نومیدانه سعی کرد آثار این جنایت را از دامان خویش دور سازد، با وجود این‌که همه می‌دانستند او نخستین و اصلی‌ترین عامل مصیبتی بود که بر حسین(ع) و خانوادﮤ رسول خدا محمد(ص) وارد شده بود: از امام باقر(ع) روایت شده است: «ما را نزد یزیدبن معاویه (لعنت خدا بر او) بردند، پس از آن‌که حسین(ع) کشته شد؛ و ما دوازده کودک بودیم که دستان همه‌مان به گردنمان بسته شده بود و علی‌بن حسین(ع) نیز در میان ما حضور داشت. یزید به ما گفت: "شما خود را اسیر دست عراقی‌ها کردید. من از خروج اباعبدالله آگاه نبودم تا وقتی که خبر قتل او به من رسید" ... .»[458] اما مواضع فراوان دیگر، یزید (لعنت خدا بر او) را رسوا و حقیقت او را افشا کرد و باطن سرشار از کینه و دشمنی و عداوت او را نسبت به رسول خدا(ص) و اهل‌بیت پاکش برملا ساخت: از امام صادق(ع) روایت شده است: «وقتی سر حسین‌بن علی(ع) را نزد یزید (خدا لعنتش کند) آوردند و علی‌بن حسین(ع) و دختران امیرالمؤمنین(ع) را نیز به حضور او آوردند، علی‌بن حسین(ع) با زنجیر بسته و در بند کشیده شده بود. یزید گفت: "ای علی‌بن حسین، خدا را سپاس که پدرت را کشت." علی‌بن حسین(ع) پاسخ داد: "خدا لعنت کند کسی را که پدرم را کشت." یزید خشمگین شد و دستور داد گردن او(ع) را بزنند. علی‌بن حسین(ع) فرمود: "اگر مرا بکشی، چه کسی دختران رسول خدا(ص) را به خانه‌هایشان بازمی‌گرداند، درحالی‌که غیر از من محرم دیگری ندارند؟" یزید گفت: "تو آنها را به خانه‌هایشان بازمی‌گردانی." سپس سوهانی خواست و با دست خودش شروع به ساییدن زنجیر از گردن او کرد ... .»[459] در برخی متون آمده است: یزید به امام علی‌بن حسین(ع) گفت: «ای علی، پدرت حسین پیوند خویشاوندی مرا برید، حق مرا انکار کرد و در برابر حکومت من به نزاع برخاست، و خدا با او همان کرد که دیدی.»[460] سخن یزید (لعنت خدا بر او) که گفت: «سپاس خدا را که پدرت را کشت» و «خدا با او همان کرد که دیدی»، نه‌تنها نشان‌دهندﮤ خباثت و دشمنی او با آلِ رسول خدا(ص) است، بلکه بدعت «عقیدﮤ جبرگرایانۀ اموی» را نیز آشکار می‌کند؛ زیرا او قتل حسین(ع) را به خداوند سبحان نسبت داد، درحالی‌که قاتل، خودش و نظام جنایت‌کارش بودند. پیش‌تر، در مباحث گذشته، چند مرتبه به شبهۀ جبر پاسخ داده شد. به هر حال، گفت‌وگو میان یزید ستمگر و امام(ع) ادامه یافت: «علی‌بن حسین(ع) فرمود: (مَا أَصَابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِي الْأَرْضِ وَلَا فِي أَنْفُسِكُمْ إِلَّا فِي كِتَابٍ مِّن قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَهَا ۚ إِنَّ ذَٰلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ) (هیچ مصیبتی نه در زمین و نه در جان‌های شما نمی‌رسد، مگر آن‌که پیش از آن‌که آن را پدید آوریم در کتابی ثبت شده است؛ به‌درستی این برای خدا آسان است). یزید به پسرش خالد گفت: "پاسخ او را بده." و خالد ندانست چه بگوید. یزید به او گفت: "بگو: (وَمَا أَصَابَكُم مِّن مُّصِيبَةٍ فَبِمَا كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ وَيَعْفُو عَن كَثِيرٍ) (و هر مصیبتی که به شما می‌رسد به‌سبب کارهایی است که دست‌هایتان انجام داده‌اند؛ و خدا از بسیاری درمی‌گذرد)."»[461] «... علی‌بن حسین(ع) فرمود: "هرگز؛ این آیه دربارﮤ ما نازل نشده است؛ [بلکه آنچه] دربارﮤ ما نازل شده است: (مَا أَصَابَ مِن مُّصِيبَةٍ فِي الْأَرْضِ ... وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ) (هیچ مصیبتی در زمین ... بر آنچه به شما داده است شادمان نباشید). ما آن کسانی هستیم که نه برای آنچه از دست می‌رود اندوهگین می‌شویم، و نه برای آنچه به دست می‌آوریم شادمان می‌شویم."»[462] روایت شده است هنگامی که امام علی‌بن حسین(ع) با آیه‌ای از کتاب خدا به یزید پاسخ داد، آن ملعون ـ‌‌ درحالی‌که خشمگین بود‌ ـ مدتی سرش را پایین انداخت، و از اهل شام دربارﮤ آنچه باید با خانوادﮤ رسول خدا(ص) انجام دهد، مشورت خواست.[463] همچنین، برخی از مورخان این حادثه را به شکلی دیگر و شبیه به آنچه در مجلس ابن‌زیاد (لعنت خدا بر او) در کوفه رخ داد، نقل کرده‌اند: «سپس یزید (لعنت خدا بر او) علی‌بن حسین(ع) را فراخواند و گفت: "اسم تو چیست؟" فرمود: "علی‌بن حسین." گفت: "مگر خدا علی‌بن حسین را نکشت؟" فرمود: "برادری بزرگ‌تر از خودم داشتم که اسمش علی بود و شما او را کشتید." یزید گفت: "بلکه خدا او را کشت." علی(ع) فرمود: (اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهَا) (خداوند جان‌ها را هنگام مرگشان می‌گیرد). یزید به او گفت: (وَمَا أَصَابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِمَا كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ) (و هر مصیبتی به شما می‌رسد به سبب کارهایی است که دست‌های شما انجام داده‌اند). علی(ع) فرمود: (مَا أَصَابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِي الْأَرْضِ وَلَا فِي أَنفُسِكُمْ إِلَّا فِي كِتَابٍ مِّن قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَهَا إِنَّ ذَٰلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ * لِكَيْلَا تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَكُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ وَاللَّهُ لَا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ) (هیچ مصیبتی در زمین و نه در جان‌های شما روی نمی‌دهد، مگر آن‌که در کتابی [نوشته‌شده] است پیش از آن‌که آن را پدید آوریم؛ این کار برای خدا آسان است، * تا برای آنچه از دست می‌دهید اندوهگین نشوید و برای آنچه به دست می‌آورید شادمان نشوید؛ و خداوند هیچ متکبر فخرفروشی را دوست نمی‌دارد). در این هنگام، مردی از اهل شام برخاست و گفت: "مرا واگذار تا او را بکشم!" پس زینب(س) خود را بر روی او [علی‌بن حسین(ع)] افکند.»[464] می‌گویم: طبق این روایت، زینب(س) برای سومین مرتبه جان خودش را فدای برادرزاده‌اش امام علی‌بن حسین(ع) کرده است، و پیش از این نیز ـ ‌‌همان‌گونه که پیش‌تر گفته شد ‌ـ در کربلا و کوفه خود را فدای او کرده بود. به‌علاوه، مورخان متون متعددی را نقل کرده‌اند که عزم یزید را برای کشتن امام زین‌العابدین(ع) در شام نشان می‌دهد. چه این تلاش فقط یک بار اتفاق افتاده و در متون مختلف بازگو شده باشد یا چند بار تکرار شده باشد، متن تاریخی فوق نشان می‌دهد زینب(س) برای حفظ جان و سلامتی امام و برادرزاده‌اش، آمادﮤ فدا کردن جان خودش بوده است. همچنین، روایت شده است برخی از حاضران نیز به یزید پیشنهاد دادند امام علی‌بن حسین(ع) را به قتل برساند: «وقتی حسین به شهادت رسید، علی‌بن حسین را همراه با زنان به نزد آن لعین یزید بردند و در آن هنگام، پسرش ابوجعفر دو سال و چند ماه سن داشت و همراه او وارد شد. هنگامی که یزید او را دید گفت: "ای علی‌بن حسین، [کار خدا را] چگونه دیدی؟" گفت: "آنچه را خداوند متعال قبل از آفرینش آسمان‌ها و زمین مقدر کرده بود دیدم." سپس یزید دربارﮤ او با همراهانش مشورت کرد، و آنان پیشنهاد کشتن او را دادند و گفتند: "از سگ بد، توله‌ای برنگیر." در این هنگام، ابومحمد سخن آغاز کرد و حمد و ثنای خدا را به جا آورد و سپس به یزید (لعنت خدا بر او) گفت: "اینان برخلاف آنچه مشاوران فرعون دربارﮤ موسی و هارون به او پیشنهاد دادند به تو پیشنهاد کردند؛ زیرا آنها گفتند: (أَرْجِهْ وَأَخَاهُ) (به او و برادرش مهلت بده)، ولی اینان به کشتن ما رأی دادند و این علتی دارد." یزید پرسید: "علت چیست؟" گفت: "زیرا آنان اهل هدایت بودند، ولی اینان بر هدایت نیستند؛ و انبیا یا فرزندانشان را جز فرزندان حرامزادگان نمی‌کشند." پس یزید سر به زیر انداخت و سپس دستور داد آنها را آزاد کنند، همان‌طور که در داستان آمده است.»[465] بی‌تردید، آنچه امام علی‌بن حسین(ع) بیان کرد به‌مثابۀ سیلی دیگری بود که به کاخ طاغوت اموی در مرکز قدرتش نواخته شد. همچنین، ابن‌عساکر از حمزة‌بن زید حضرمی، از «ریا» ـ ‌دایۀ یزید ‌ـ نقل کرده است که یکی از صحابه به یزید (لعنت خدا بر او) پیشنهاد داد امام علی‌بن حسین(ع) را به قتل برساند: «مردی از اصحاب رسول خدا(ص) نزد یزید آمد و به او گفت: "خداوند تو را بر دشمن خدا و پسر دشمن پدرت مسلط کرده است. این جوان را بکش تا این نسل منقطع شود، زیرا تا آنها زنده باشند تو هرگز آنچه را دوست داری نخواهی دید، و او آخرین کسی است که در این باره با تو نزاع خواهد کرد." و منظورش علی‌بن حسین‌بن علی(ع) بود. گفت: "تو دیده‌‌ای پدرت از پدر او چه کشید و خودت نیز از او چه کشیدی، و دیده‌ای مسلم‌بن عقیل چه کرد. پس ریشۀ این خاندان را قطع کن، زیرا اگر این جوان را بکشی، نسل حسین به‌کلی منقطع می‌شود. در غیر این صورت، تا وقتی کسی از این قوم باقی مانده باشد آنان برای خون‌خواهی بر تو خواهند شورید، و آنان قومی حیله‌گرند و مردم به‌سوی آنان تمایل دارند، به‌ویژه عوام اهل عراق که می‌گویند، پسر رسول خدا(ص). پس، پسر علی و فاطمه را بکش، که او از صاحب این سر شریف‌تر نیست." یزید گفت: "نه برخیزی و نه بنشینی! به‌راستی تو انسان ضعیف و پستی هستی؛ بلکه من آنان را رها می‌کنم، و هرگاه یکی از آنان سر برآورد، شمشیرهای آل‌ابوسفیان او را از میان برمی‌دارند." راوی گفت: من نام آن مردی را که از اصحاب رسول خدا(ص) بود شنیدم، ولی هرگز آن را نمی‌گویم و یادی از او نمی‌کنم.»[466] شگفت آن‌که حمزﮤ حضرمی ـ شاید به‌جهت رعایت هیبت عقیدﮤ عدالت صحابه ـ نام آن صحابی را که یزید را به ریشه‌کن ساختن خاندان رسالت و نابود کردن همۀ آل‌محمد(ع) تشویق کرد، مخفی کرده است؛ زیرا این عقیدﮤ بدعت‌آمیز، همۀ صحابه را عادل می‌داند و آنان را بهترین امتی می‌خواند که برای مردم پدیدار شده‌اند؛ حتی همین ناصبیِ پست و فرومایه!

-زینب(س) یزید را مسئول آنچه بر آلِ رسول(ص) گذشت دانست

گفتیم یزید (لعنت خدا بر او) می‌خواست جنایت قتل حسین(ع) را از ساحت خود دور کند و خودش را به‌عنوان کسی که مسئول آنچه بر سبط رسول خدا و خانواده‌اش گذشته است نشان ندهد. و این از برخی متون و روایات تاریخی به وضوح پیداست. از همین‌رو، عقیله زینب(س)، در مجلس آن طاغوت برای رسوا کردن او و بیان دروغش به پا خاست و بدون هیچ ابهامی مسئولیت او را در آنچه بر خاندان رسول خدا و حسین(ع) و خانواده‌اش گذشته است روشن نمود: «سپس یزید ملعون دستور داد حرم حسین و اهل‌بیتش را نزدش حاضر کنند. زینب گفت: "ای یزید، آیا از خدا و رسولش به‌خاطر قتل حسین نمی‌ترسی؟ و این برایت کافی نبود، تا این‌که دختران رسول خدا را از عراق به شام آوردی؟ و این هم برایت بس نبود، تا این‌که ما را همچون کنیزان بدون پوشش بر مرکب‌ها به‌سوی خودت کشاندی؟ هیچ‌کس دیگری به‌جز خودِ تو برادرم حسین را نکشت، ای یزید. و اگر دستور تو نبود، ابن‌مرجانه نمی‌توانست او را به قتل برساند، زیرا او کم‌شمارتر و خوارتر از آن بود. آیا از خدا نترسیدی و او را به قتل رساندی، درحالی‌که رسول خدا در حق او و برادرش فرموده بود: "حسن و حسین سرور جوانان اهل بهشت از میان همۀ آفریدگان هستند"؟ اگر بگویی نه، دروغ گفته‌ای و اگر بگویی آری، خود را محکوم کرده و به بدیِ کردارت اعتراف کرده‌ای." یزید گفت: "ذُریه‌ای که برخی از آنان پس از برخی دیگر می‌آیند"؛ و شرمنده و خاموش ماند. »[467]

-رفتار با اسیران!

پس از وارد کردن خانوادﮤ حسین(ع) به نزد یزید (لعنت خدا بر او)، مردی از شامیانِ حاضر در مجلس برخاست و گفت: "به اسیری گرفتن آنان یا زنانشان برای ما حلال است." پس امام علی‌بن حسین(ع) در برابر او ایستاد. از امام علی‌بن حسین(ع) روایت شده است که فرمود: «و مرا به‌همراه دیگر حرم حسین(ع) و حرم کسانی که با او به شهادت رسیده بودند، نزد یزید (لعنت خدا بر او) بردند. هنگامی که در برابر یزید لعین قرار گرفتیم، مردی از اهل شام برخاست و گفت: "ای امیرالمؤمنین، زنان آنان برای ما حلال هستند." علی‌بن حسین(ع) فرمود: "دروغ گفتی، مگر آن‌که از آیین اسلام خارج شوی و بدون دین آن را حلال بدانی." پس یزید برای مدتی سر به زیر انداخت ... .»[468] «زمانی که یزیدبن معاویه، حرم حسین و بازماندگان خانوادﮤ او را به مجلس خود آورد، مردی از شامیان برخاست و گفت: "اسیران آنها برای ما حلال هستند." علی‌بن حسین گفت: "دروغ گفتی و بی‌شرمی کردی. این برای تو حلال نیست، مگر آن‌که از دین ما خارج شوی و دینی غیر از دین ما بیاوری." یزید مدتی سر به زیر انداخت و سپس به آن شامی گفت: "بنشین."»[469] مرد دیگری از شام از یزید (لعنت خدا بر او) درخواست کرد یکی از زنان خانوادﮤ نبوی را به او ببخشد. زینب کبری(س) به این درخواست چنین پاسخ داد: «... مردی چشم‌آبی و سرخ‌چهره از میان آنان برخاست و به یکی از دختران آنان نگاه کرد و گفت: "ای امیرالمؤمنین، این کنیز را به من ببخش." زینب گفت: "نه به خدا سوگند، هرگز! نه تو و نه او [یزید] چنین حقی ندارید، مگر آن‌که از دین خدا خارج شوید." آن مرد درخواست خود را تکرار کرد. یزید به او گفت: "از این درگذر."»[470] «فاطمه دختر حسین(ع) گفت: «وقتی در برابر یزید نشستیم، به ما نگاهی از روی ترحم کرد. مردی از اهل شام ـ‌ که سرخ‌چهره بود‌ ـ برخاست و گفت: "ای امیرالمؤمنین، این کنیز را به من ببخش." و منظورش من بودم. من لرزیدم و گمان کردم این کار برای آنها جایز است. به لباس‌های عمّه‌ام زینب(س) چنگ زدم، زیرا می‌دانستم او می‌داند این ممکن نیست. عمّه‌ام به آن مرد شامی گفت: "به خدا سوگند، دروغ گفتی و بی‌حیایی کردی. به خدا سوگند، نه این حقی برای توست و نه برای او." یزید خشمگین شد و گفت: "دروغ گفتی، این حق من است و اگر بخواهم، می‌توانم چنین کنم." عمّه‌ام گفت: "هرگز، به خدا قسم، خدا این حق را برای تو قرار نداده است، مگر آن‌که از دین ما خارج شوی و به دینی دیگر بگروی." یزید از شدت خشم فریاد زد: "آیا با من این‌گونه سخن می‌گویی؟! این پدر و برادر تو بودند که از دین خارج شدند." زینب(س) گفت: "تو و جدت و پدرت به دین خدا و ‌دین پدرم و دین برادرم هدایت شده‌اید، اگر مسلمان باشید." یزید گفت: "دروغ گفتی، ای دشمن خدا!" زینب(س) پاسخ داد: "تو امیر هستی، ظالمانه دشنام می‌دهی و با قدرت خود ستم می‌کنی." گویی یزید شرمنده شد و سکوت کرد. آن مرد شامی دوباره درخواست خود را تکرار کرد و گفت: "این کنیز را به من ببخش." یزید گفت: "دور شو، خدا مرگی زودرس نصیبت کند."»[471] این سخن یزید (لعنت خدا بر او): «اگر بخواهم، می‌توانم چنین کنم»، عداوت او با خدا و فرستاده‌اش و دین اسلام را نشان می‌دهد. در غیر این صورت، آیا اسلامی که رسول خدا محمد(ص) برایش مبعوث شد اجازه می‌دهد فرزندش کشته شود، دخترانش به اسارت گرفته شوند و با آنان همچون کنیزان رفتار شود؟! واضح است رفتار و سخنان یزید در تضاد کامل با دستور خداوند قرار دارد که مودت و محبت آلِ رسول را واجب کرده است.[472] ابن‌جوزی گفته است: «شگفتی، نه از جنگیدن ابن‌زیاد با حسین و گماردن عمربن سعد برای کشتن او، و نه از فرستادن سرهای شهدا نزد خود اوست، بلکه شگفتی از پستی یزید است؛ آنگاه که با چوب بر دندان‌های پیشین حسین ضربه می‌زد و خاندان رسول خدا را همچون اسیران بر کجاوه‌های سخت و عریان شتران حرکت داد و تصمیم داشت فاطمه دختر حسین را به مردی که خواهان او بود واگذار کند ... همچنین سخن یزید که گفت: "من حق دارم شما را به اسارت بگیرم"، آنگاه که آن مرد، فاطمه دختر حسین را از او درخواست کرده بود.»[473]

-خطبه‌های آلِ حسین در مجلس یزید

د در تکمیل مرحلۀ دوم انقلاب حسین ‌- که بر سخن و تأثیر بزرگ رسانه‌ای‌اش استوار بود، و بر ایمان به این‌که بهترین جهاد نزد خداوند، سخن حق در برابر حاکم ستمگر است‌ - زینب(س) و برادرزاده‌اش امام علی‌بن حسین(ع) و همراهانشان، خطبه‌ها و سخنانی رسا و تأثیرگذار در بیان حق و رسوا کردن باطل در مجلس طاغوت یزید (لعنت خدا بر او) ایراد کردند. و این خطبه‌ها همچون صاعقه‌ای بود که تخت او را در دیوان قصرش و به‌ویژه در مجلس عمومی او ـ‌ که برای فخرفروشی به‌خاطر قتل خاندان رسول خدا تشکیل داده بود و ارکان نظام جنایت‌کارش، درباریان و نزدیکانش در آن حاضر بودند ‌ـ به لرزه درآورد.

-خطبۀ عقیله زینب(س)

زینب(س) در خطبۀ خود، یزید (لعنت خدا بر او) را به‌طور کامل مسئول کشتن حسین(ع)، هتک حرمت او، اسارت خاندانش، و تمام آزارها، اذیت‌ها و ظلم‌هایی دانست که بر آنان روا داشته شد. متن سخنرانی زینب(س):[474] «سپاس خداوند را که پروردگار جهانیان است؛ و سلام و صلوات بر سرور فرستادگان. خداوند متعال راست گفت، آنجا که می‌فرماید: (ثُمَّ كَانَ عَاقِبَةَ الَّذِينَ أَسَاءُوا السُّوأَىٰ أَنْ كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ وَكَانُوا بِهَا يَسْتَهْزِئُونَ)[475] (پس سرانجامِ کسانی که بدی کردند بدترین شد؛ زیرا آیات خدا را تکذیب کردند و آن را به سخره می‌گرفتند). ای یزید، آیا گمان کردی چون زمین و آسمان را بر ما تنگ گرفتی و ما را همچون اسیران به این سو و آن سو کشاندی، ما نزد خدا خواریم و تو نزد او گرامی هستی؟ آیا پنداشتی این‌ها به‌سبب بزرگی منزلت تو نزد خداست؟ پس بینی خود را بالا گرفتی، با غرور به اطراف خود نگریستی و شادمان شدی، چون دیدی دنیا برای تو رام گشته و امور برای تو برقرار شده و سلطنت و حکومت ما برای تو خالص گشته است. اما صبر کن؛ آیا فراموش کردی که خداوند متعال می‌فرماید: (وَلَا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّمَا نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ ۚ إِنَّمَا نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدَادُوا إِثْمًا ۚ وَلَهُمْ عَذَابٌ مُهِينٌ)[476] (و آنان که کافر شدند گمان نکنند مهلتی که به آنها می‌دهیم برایشان بهتر است؛ بلکه ما مهلتشان می‌دهیم تا گناهشان بیشتر شود و برای آنها عذابی خوارکننده است). ای پسر آزادشدگان، آیا از عدالت است که تو زنان و کنیزان خود را در پرده نگاه داری، اما دختران رسول خدا(ص) را به اسیری کشانده، پرده‌های حرمتشان را دریده و چهره‌هایشان را نمایان کرده‌ای؟ آنان را از شهری به شهری ببرند و مردم در خانه‌ها و گذرگاه‌ها به آنان چشم بدوزند؛ و دور و نزدیک، و پست و شریف چهره‌های آنان را نظاره کنند، درحالی‌که هیچ مردی به‌عنوان سرپرستی از خانواده‌شان یا حمایتی از جانب نزدیکانشان، همراه آنان نیست. چگونه می‌توان از کسی انتظار دلسوزی داشت که دهانش از جگرهای پاکان پر شده و گوشتش از خون شهیدان روییده است؟ و چگونه کسی که با کینه و دشمنی به ما اهل‌بیت می‌نگرد، از بغض و کینه‌ورزی نسبت به ما بازمی‌ایستد؟! آنگاه بدون هیچ ترس و پروایی می‌گویی: «ای کاش [نیاکانم که در بدر کشته شدند اینجا بودند و] با شادی تهلیل می‌گفتند/ و سپس می‌گفتند: "دستت ناکام مباد، ای یزید."» درحالی‌که بر دندان‌های ابو‌عبدالله(ع) خم شده و با چوب‌دستی بر آنها ضربه می‌زدی. چگونه چنین نگویی، درحالی‌که زخم‌ها را عمیق کردی و ریشۀ خانوادﮤ پیامبر را با ریختن خون ذریۀ محمد(ص) و ستارگان خاندان عبدالمطلب از میان بردی؟ آیا به گذشتگانت می‌نازی و گمان می‌کنی آنها را فرامی‌خوانی؟ به‌زودی تو نیز به جایگاه آنان برده خواهی شد و [در آن لحظه] آرزو خواهی کرد که ای کاش افلیج و گُنگ بودی و چنین سخنانی بر زبان نرانده بودی. خدایا، حق ما را بازستان و از کسانی که بر ما ستم روا داشتند انتقام بگیر؛ و خشم خود را بر کسی که خون ما را ریخت و حامیان ما را کشت، فرو فرست. به خدا سوگند، تو جز پوست خود را ندریدی و جز گوشت خود را نبریدی، و به‌زودی نزد رسول خدا(ص) برده خواهی شد، درحالی‌که مسئولیت خون ذریه‌اش و هتک حرمت خاندانش را بر ذمه‌ات داری؛ و او در پیشگاه خداوند حق ما را از تو خواهد ستاند، در آن روز که خداوند آنان را گرد هم آورد، پراکندگی‌شان را سامان بخشد، و حقشان را بازستاند: (وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا ۚ بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ)[477] (و گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شده‌اند مردگان‌اند؛ بلکه آنان زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزی داده می‌شوند). خدا برای تو کافی است به‌عنوان حاکم، محمد(ص) به‌عنوان شاکی، و جبرئیل به‌عنوان یاور؛ و به‌زودی کسانی که برای تو آراستند و تو را بر مسلمانان مسلط کردند خواهند دانست (بِئْسَ لِلظَّالِمِينَ بَدَلًا)[478] (چه بد جایگاهی برای ستمگران است)، و کدام‌یک از شما (شَرٌّ مَكَانًا وَأَضْعَفُ جُنْدًا)[479] (جایگاهش بدتر و سپاهیانش ناتوان‌تر است). اگرچه مصیبت‌ها مرا به سخن گفتن با تو واداشته است، اما من تو را ناچیز می‌شمارم، و سرزنش تو را بزرگ می‌دانم و ملامتت را عظیم می‌شمارم؛ اما با این حال، چشمان ما گریان است و دل‌های ما پر از غم. شگفتا، و شگفتا از کشته شدن حزب خدا، آن نیکان برگزیده، به‌دست حزب شیطان، آن آزادشدگان از بند. این دست‌ها از خون ما رنگین است و این دهان‌ها از گوشت ما می‌چشد و آن پیکرهای پاک و مطهر را درندگان می‌درند، گرگ‌ها می‌خورند و کرکس‌ها به‌سوی‌شان هجوم می‌برند. پس اگر ما را غنیمت خود می‌پنداری، به‌زودی این غنیمت برایت گران تمام خواهد شد، زیرا جز آنچه دست‌هایت پیش فرستاده است نخواهی یافت؛ و خداوند به بندگان ستم نمی‌کند؛ به خدا شکایت می‌برم و به او توکل می‌کنم. پس هر کار می‌توانی انجام بده، تمام توانت را به کار بگیر و نهایت تلاشت را بکن. به خدا سوگند، هرگز یاد ما را محو نمی‌کنی، وحی ما را نمی‌میرانی، و به سرانجام ما دست نخواهی یافت، و ننگ این جنایت را از خود پاک نخواهی کرد، و عار این ننگ از تو زدوده نخواهد شد. رأی تو جز باطل نخواهد بود و روزهای سلطنت تو شمرده شده‌اند، جمع تو نابود خواهد بود آن روز که ندادهنده فریاد برآورد: (أَلَا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ)[480] (آگاه باشید، لعنت خدا بر ستمگران باد). سپاس خدایی را که پایان کار اولین ما را سعادت و رحمت قرار داد و آخرین ما را با شهادت و مغفرت ختم کرد. از خدا می‌خواهم پاداش را برای آنان را کامل کند و بر ثوابشان بیفزاید، فرجام نیک روزی‌شان گرداند و پایان کار ما را با شرافت رقم بزند، که به‌راستی او بخشایندﮤ مهربان است و (حَسْبُنَا اللَّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ)[481] (خداوند ما را کافی است؛ و چه نیکو وکیلی است) و (نِعْمَ الْمَوْلَىٰ وَنِعْمَ النَّصِيرُ)[482] (چه نیکو سرپرستی است؛ و چه نیکو یاریگری است).»[483] دشوار است که بتوان به‌طور تفصیلی به همۀ آنچه بانوی زنان پس از مادرش، آن عقیلۀ طالبیه، زینب کبری(س) در خطبۀ خود به آن اشاره کرده است، پرداخت؛ زیرا تحقیق و بررسی معارفی که در این سیلان خروشان علوی آمده نیازمند پژوهشی مستقل و ویژه است. با این حال، بنده می‌توانم به‌اختصار به برخی نکات اشاره کنم: 1. عقیله (صلوات خدا بر او) خطبۀ خود را با این آیه آغاز فرمود: (ثُمَّ كَانَ عَاقِبَةَ الَّذِينَ أَسَاءُوا السُّوأَىٰ أَنْ كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ...) (سپس سرانجام کسانی که بدی کردند بدترین شد؛ زیرا آنها آیات خدا را تکذیب کردند و آن را به استهزا گرفتند ...)، و مخاطب ایشان - همان‌گونه که می‌دانیم - یزیدبن معاویه (لعنت خدا بر او) بود. مناسبت این آیه با حال و روز یزید فاسق آشکار است؛ زیرا او - با اقدام به قتل آلِ رسول خدا(ص)، به اسارت بردن بازماندگان ایشان، و آزار و اذیت و هتک حرمت آنان - از آشکارترین مصادیق تکذیب‌کنندگان آیات خداوند و استهزاکنندگان آنها به‌شمار می‌رود؛ چراکه کسی که به خدا و پیامبر و کتاب او ایمان داشته باشد، هرگز جرئت ارتکاب چنین جنایاتی را نخواهد داشت. 2. طاغوت‌ها و فراعنه، دنیا را جایی برای خلود و جاودانگی می‌بینند و چیزی ورای آن نمی‌شناسند؛ پس دنیا نهایت سعی و تلاش‌ آنهاست. در نتیجه، دستیابی به راحتی و سلامتی در آن، هدف نهایی‌شان به شمار می‌رود، تا از حداکثر لذت‌هایش بهره‌مند شوند. در چنین حالی، طبیعی خواهد بود که طاغوت‌ها برای از میان برداشتن رقیبان خود از سلاح کشتار و قتل و نابودی استفاده کنند؛ زیرا از دیدگاه آنان پیروزی و غلبه تنها به از میان بردن جسم رقیب و دفن او در زیر خاک خلاصه می‌شود. از همین‌رو، شعار معاویه در برابر علی(ع) این بود: «دفنش کنید، دفنش کنید!» در برابر منطقِ دنیوی تنگ و بسیار محدود طاغوت‌ها، منطقِ اولیای خدا با آن افق وسیع و گسترده‌اش نمایان می‌شود؛ منطقی که آخرت را سرای ماندگار و جاودان می‌داند و آن را زندگی حقیقی برمی‌شمارد، درحالی‌که دنیا را سرای امتحان، آزمون و سعی و عمل می‌بیند. ازاین‌رو، قوانین و سنت‌هایی که خداوند متعال برای دنیا مقدر فرموده است، کاملاً متناسب با ماهیت آن به‌عنوان سرای ابتلا و آزمون است؛ بلکه بلا و آزار در دنیا به‌طور مستقیم با درجۀ ایمان بنده تناسب دارد. در نتیجه، کاملاً ممکن است اولیای خدا در این دنیا با کشته شدن اجسادشان، از میان بردن شخصیتشان، زندان، شکنجه، تبعید از وطنشان و مانند این‌ها رنج ببرند؛ زیرا آنها اساساً در این دنیا غریب‌اند و دعوت‌کنندگان به آخرت هستند و از فرزندان این دنیا نیستند. همچنین، ممکن است ستمگران با ظلم خود پیشروی کنند و حکومتشان برای مدتی ادامه یابد؛ زیرا آنان دعوت‌کنندگان به دنیا هستند و انتخاب کردند که فرزندانی برای آن باشند. بر این اساس، درد و رنج اولیای خدا در دنیا به این معنا نیست که آنان نزد خدا خوار شده باشند، همان‌طور که اعطای حکومت چند روزه به طاغوت‌ها در این دنیای فانی و زودگذر، نشانه‌ای از بزرگی آنان نزد خداوند نیست؛ بلکه درست برعکس است؛ یعنی هرچه آزار ولیّ خدا در دعوت مردم به‌سوی خدا بیشتر شود، مقام او نزد خدا بالاتر می‌رود و هرچه ستمگر در دنیا بیشتر بهره‌مند شود و بیشتر طغیان کند، عذاب او در آخرت شدیدتر خواهد بود؛ و این معادلۀ خداوند در این عالم است. زینب(س) به‌روشنی بیان کرد آزار و اذیت‌هایی که یزید (لعنت خدا بر او) بر آل‌محمد روا داشت به معنای خواری آنان نزد خدا نیست، همان‌طور که به معنای بزرگی منزلت یزید نزد خدا محسوب نمی‌شود؛ و هرگز چنین نیست؛ و یکی از سنت‌های عالم امتحان همین «مهلت دادن و استدراج» است. خداوند سبحان به ستمگر مهلت می‌دهد تا هرچه بیشتر در سقوط خود پیش برود و مستحق شدیدترین عذاب شود: (إِنَّمَا نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدَادُوا إِثْمًا وَلَهُمْ عَذَابٌ مُّهِينٌ) (ما به آنان فقط به این دلیل مهلت می‌دهیم تا بر گناهانشان بیفزایند؛ و برای آنان عذابی خوارکننده است). 3. زینب(س)، همچنین جایگاه واقعی یزید را در میان عموم مسلمانان تبیین کرد و او را «پسر آزادشدگان» نامید؛ گویی به سخن جدش رسول خدا محمد(ص) اشاره می‌کرد؛ همان سخنی که برادرش امام حسین(ع) در ایام قیامش مکرر بازگو می‌کرد: «شنیدم که رسول خدا(ص) می‌فرمود: "خلافت برای آلِ ‌ابوسفیان و آزادشدگان و فرزندان آزادشدگان حرام است."»[484] «طُلقا» (آزاد شدگان)، مشرکان قریش بودند که رسول خدا(ص) پس از فتح مکه در سال ۸ هجری از آنان درگذشت، و ازجملۀ آنها ابوسفیان و پسرش معاویه بودند. پس اینان از روی رغبت به اسلام و محبت به خدا و رسولش مسلمان نشدند، بلکه تنها از ترس کشته شدن، به‌ظاهر اسلام آوردند و نه بیشتر. از همین‌رو، هرکسی که سیره و اعمال آنان را مطالعه کند جنگی بی‌امان را علیه آلِ رسول خدا مشاهده می‌کند و قطعاً به این یقین می‌رسد که آلِ ابوسفیان هرگز، حتی به اندازﮤ یک چشم‌بر‌هم‌زدن، به خدا و رسولش ایمان نیاورده بودند. اما دربارﮤ یزید، او فقط وارث ابوسفیان دشمن سرسخت رسول خدا(ص)، و فقط وارث معاویه دشمن سرسخت امیرالمؤمنین علی(ع) نبود، بلکه از طرف مادر نیز وارث مادربزرگش «هند» بود، که جگر عموی رسول خدا حمزه را جوید تا انتقام کشته شدن پدر و عمو و برادرش را در روز احد بگیرد؛ و شرح آن پیش‌تر گفته شد؛ و عقیلۀ بنی‌طالب زینب(س)، نیز در خطبه‌اش به آن اشاره کرد؛ آنجا که فرمود: «دهانش از جگر نیکان پر شد و گوشتش از خون شهدا روییده است.» 4. زینب(س) همچنین به موضوع خواندن اشعار ابن‌زبعری از سوی یزید (لعنت خدا بر او)، اشاره کرد؛ آن‌هم درحالی‌که بر دندان‌های پیشین سبط رسول خدا و ریحانه‌اش ضربه می‌زد. انتقام‌جویی برای کشتگان مشرکان در بدر نشان می‌دهد کشتار و اسارتی که بر خاندان رسول خدا وارد آمد، در حقیقت، انتقامی از خودِ رسول خدا(ص) بود و این، به‌روشنی کفر به رسول خدا را آشکار می‌سازد. و همین نکته، شدت آزار و اذیتی را که از سوی یزید فاجر و دار و دسته‌اش بر حسین(ع) و خانواده‌اش وارد شد، تبیین می‌کند؛ چنان‌که پیش‌تر به آن اشاره کردم. از همین رو، زینب(س) بیان کرد که «دشمن او» در حقیقت خود محمد(ص) بوده است: «و به‌زودی نزد رسول خدا بازگردانده خواهی شد، درحالی‌که بارِ خون‌ریزی از ذریۀ او و هتک حرمت خاندانش را بر دوش داری؛ پس خداوند برای تو به‌عنوان داور کافی است و محمد به‌عنوان خصم.» 5. زینب(س) دروغین بودن تظاهر یزید به اسلام را برملا کرد و اسلامِ حاضران را نیز در محک آزمون گذاشت؛ چراکه جدش رسول خدا(ص) را در جایگاه دشمن یزید و افرادی قرار داد که در جنایتش از او حمایت کردند؛ در غیر این صورت، کدام اسلام و کدام ایمان به رسول خداست که اجازه بدهد سبط او را به قتل برسانند و دخترانش را به اسارت ببرند؟! کدام اسلام اجازه می‌دهد دست‌های پلید، به خون آل‌محمد آلوده شوند و برای دریدن گوشت آنان آب از دهان‌های نجسشان جاری شود؟! زینب(س) این موضوع را نیز در خطبه‌اش به‌روشنی بیان فرمود. 6. زینب(س) در خطبه‌اش به اوج عزت و رفعت رسید، آنگاه که اساساً سخن گفتن با یزید (لعنت خدا بر او) و سرزنش و نکوهش او را برای خود بسیار می‌دید. واقعاً از پستی دنیا نزد خداوند است که روزگار بد اجازه می‌دهد نوﮤ رسول خدا، دختر علی و فاطمه(ع)، خواهر دو سرور جوانان اهل بهشت، وارث شرافت و بزرگواری و عفت و نجابت، به‌عنوان «اسیر» در مجلس یک طاغوت زندیق معاند، آن وارث فحشا و فسق و فجور، باده‌نوشی خوش‌گذران و بی‌خرد که تمام همت او بازی با میمون‌ها و سگ‌ها بود، بایستد! 7. «حق» با بقای خدا و سرای آخرت باقی است و باطل با زوال دنیای فانی از میان می‌رود. این حقیقتی است که در جدال همیشگیِ میان حق و باطل از همان سرآغاز طلوع فجر رسالت الهی بر این زمین تا آخرین روز آن بوده است؛ و از آنجا که حسین(ع) برای تثبیت و استقرار معالم دین خدا و حاکمیت خدا قیام کرد، پس با بقای خدا و بقای سرای آخرت باقی خواهد ماند؛ و یزید هر اندازه طغیان کند و فرعونی رفتار کند و تلاش کند که یاد و راه حسین را محو کند هرگز به هدفش نخواهد رسید؛ و هر زمان، حسینی دارد. از همین رو، زینب کبری(س) وعده‌ای قاطع و کوبنده را در گوش یزید (لعنت خدا بر او) طنین‌انداز کرد که هر قدر برای محو یاد و راه آل‌محمد تلاش کند، هرگز به هدفش نخواهد رسید، و هرگز به نهایت شرف و مقام آنان دست نخواهد یافت: «پس هر کار می‌توانی انجام بده، تمام توانت را به کار بگیر و نهایت تلاشت را بکن. به خدا سوگند، هرگز یاد ما را محو نمی‌کنی، وحی ما را نمی‌میرانی، و به سرانجام ما دست نخواهی یافت.» همچنین به او اعلام کرد پس از قتل حسین(ع) از پادشاهی‌اش بهره‌مند نخواهد شد و روزگارش کوتاه خواهد بود؛ و چنین نیز شد؛ زیرا حکومت او پس از شهادت حسین(ع) سه سال بیشتر دوام نیاورد، و او در سال ۶۴ هجری به هلاکت رسید. 8. نکات مهم دیگری نیز در خطبۀ ایشان آمده است، ازجمله: این فرمایش ایشان: «و چون سلطنت و حکومت ما برای تو خالص شد»، نشان می‌دهد «سلطنت آل‌محمد» برابر با «سلطنت خداوند» است و سلطنت خدا به معنای حاکمیت خداست. خداوند سبحان مالک حقیقی تمام عوالم خلقت است با هرآنچه در آنهاست؛ و خداوند کسی است که خلفای خود (انبیا و رسولان و امامان) را برگزید و آنان را به دعوت مردم به‌سوی خود فرمان داد و اطاعت و پیروی از آنان را بر مردم واجب نمود. بنابراین، درخواست خلفای خدا برای فرمانروایی و سلطنت، در حقیقت، اجرای امر و خواست خداوند است. فرمانروایی واقعی از آنِ خداست و از سوی اوست که به امر خدا به خلفای الهی منتقل می‌شود؛ اما دیگران غیر از آنها، اگر به سلطنت برسند، جز ستمگر و غاصب و متجاوز نخواهند بود. این فرمایش ایشان: «و آن پیکرهای پاک و مطهر که گرگ‌ها به آنها هجوم می‌برند، کفتارها آنها را می‌درند و کرکس‌ها به‌سوی‌شان می‌آیند»، بطلان عقیدﮤ شناخت معصومین(ع) از طریق درندگان را نشان می‌دهد، همان‌طور که پیش‌تر به آن اشاره کردیم.

-خطبۀ امام علی‌بن حسین(ع)

موضع دیگری به مواضع خانوادﮤ حسین(ع) افزوده می‌شود؛ خانواده‌ای که عطایاشان پایان‌ناپذیر است و وظیفۀ بیان حق و رسوا کردن باطل را بر عهده گرفته‌اند. این همان دلیلی است که حسین(ع) به‌خاطر آن خانواده‌اش را در حرکت به‌سوی کربلا همراه خود برد؛ و این بار، این موضع‌گیری از سوی فرزندش علی‌بن حسین(ع) صورت می‌گیرد. «روایت شده است یزید دستور داد منبری آماده کنند و خطیبی بر آن برود تا بدی‌های حسین و پدرش علی(ع) را برای مردم بیان کند. خطیب بر منبر رفت، خدا را ستایش کرد و سپس به بدگویی از علی و حسین(ع) پرداخت، و در ستایش معاویه و یزید مبالغه کرد. در این هنگام، علی‌بن حسین(ع) بر او فریاد زد: «وای بر تو ای خطیب، خشنودیِ مخلوق را به بهای خشم خالق خریدی؛ پس جایگاه خود را در آتش بگیر.» سپس فرمود: «ای یزید، به من اجازه بده تا به این منبر بروم و سخنانی بگویم که در آنها رضایت خداوند است، و برای این حضار اجر و پاداشی باشد.» یزید مخالفت کرد. مردم گفتند: «ای امیرالمؤمنین، به او اجازه بده سخن بگوید، شاید چیزی از او بشنویم.» یزید گفت: «اگر بر منبر رود، جز رسوایی من و خاندان ابوسفیان چیزی نخواهد گفت.» مردم گفتند: «این جوان چه چیزی می‌تواند بگوید؟» یزید گفت: «او از خانواده‌ای است که علم به آنان عطا شده است.» مردم پیوسته اصرار کردند تا یزید اجازه داد بر منبر برود.[485] علی‌بن حسین(ع) به منبر رفت، خدا را ستایش کرد و سپس خطبه‌ای خواند که اشک‌ها را جاری کرد و دل‌ها را لرزاند. در بخشی از خطبۀ خود فرمود: «ای مردم، به ما شش ویژگی داده‌اند و با هفت خصلت ما را برتری بخشیده‌اند: به ما علم و حلم و سخاوت و فصاحت و شجاعت و محبت در دل‌های مؤمنان عطا شده است؛ و ما را با این ویژگی برتری دادند که آن پیامبر برگزیده محمد(ص) از ماست، صدیق از ماست، جعفر طیار از ماست، شیر خدا و شیر رسول خدا از ماست، بانوی زنان جهانیان فاطمۀ زهرا(س) از ماست، و دو سبط این امت و سرور جوانان بهشت از ما هستند. هرکس مرا می‌شناسد که می‌شناسد، و هر کس مرا نمی‌شناسد او را از حَسَب و نَسَب خود آگاه می‌کنم. من فرزند مکه و مِنا هستم. من فرزند زمزم و صفا هستم. من فرزند کسی هستم که زکات را با گوشۀ ردایش حمل کرد. من فرزند بهترین کسی هستم که لباس پوشید و جامه بر تن کرد. من فرزند بهترین کسی هستم که گاهی نعلین می‌پوشید و گاه پابرهنه بود. من فرزند بهترین کسی هستم که طواف کرد و سعی نمود. من فرزند بهترین کسی هستم که حج گزارد و لبیک گفت. من فرزند کسی هستم که در هوا بر بُراق حمل شد. من فرزند کسی هستم که از مسجدالحرام به مسجدالاقصی برده شد؛ پس پاک و منزه است خدایی که او را سِیر داد. من فرزند کسی هستم که جبرئیل او را به سدرةالمنتهی رساند. من فرزند کسی هستم که نزدیک شد و نزدیک‌تر شد، تا به اندازﮤ فاصلۀ دو کمان یا نزدیک‌تر به پروردگارش رسید. من فرزند کسی هستم که با فرشتگان آسمان نماز گزارد. من فرزند کسی هستم که خداوند بزرگ آنچه را وحی کرد به او وحی فرستاد. من فرزند محمد مصطفی(ص) هستم. من فرزند علی مرتضی(ع) هستم. من فرزند کسی هستم که بینی گردن‌کشان را به خاک مالید، تا این‌که گفتند: "لاإله‌إلاالله". من فرزند کسی هستم که در برابر رسول خدا(ص) با دو شمشیر جنگید و با دو نیزه حمله کرد. من فرزند کسی هستم که دو هجرت کرد، دو بیعت کرد، به‌سوی دو قبله نماز خواند، در بدر و حنین جنگید، و هرگز به خدا کفر نورزید. من فرزند صالح مؤمنان، وارث انبیا، کوبندﮤ ملحدان، پیشوای مسلمانان، نور مجاهدان، زینت عبادت‌کنندگان، تاج گریه‌کنندگان، صبورترین صابران و برترین قیام‌کنندگان از خاندان یاسین، فرستادﮤ پروردگار جهانیان هستم. من فرزند کسی هستم که جبرئیل او را یاری کرد و میکائیل پشتیبانش بود. من فرزند حامی حرم مسلمانان، قاتل پیمان‌شکنان و ستمگران و خوارج و دشمنان سرسخت دین خدا هستم. من فرزند فاخرترین از تمام قریش هستم، همان نخستین کسی که به خدا ایمان آورد، من فرزند پیشگام‌ترین مؤمنان، درهم‌شکنندﮤ متجاوزان، نابودکنندﮤ مشرکان، تیری از تیرهای خدا بر منافقان، زبان حکمت عبادت‌کنندگان، یاور دین خدا، ولی امر خدا، باغ حکمت خدا، و خزانۀ علم خدا هستم. من فرزند کسی هستم که سخاوتمند، پاک‌سرشت، شجاع، صبور، مخلص، و قاطع در برابر دشمنان بود. من فرزند کسی هستم که در نبردها همچون شیر شجاع بود و دشمنان را همچون آسیاب خرد می‌کرد، و همچون باد خارهای خشکیده را می‌پراکند. من فرزند شیر حجاز، صاحب اعجاز، پیشگام عراق، امام منصوب به نص الهی و شایسته‌ترین پیشوا هستم. من فرزند کسی هستم که مکیِ مدینی، ابطحیِ تهامی، خَیفیِ عقبی، بدریِ احدی، و شجریِ مهاجری است. من فرزند سرور عرب، شیر میدان جنگ، وارث مشعرین و پدر سبطین حسن و حسین، مظهر شگفتی‌ها، پراکنده‌کنندﮤ لشکرها، شهاب درخشان، نور پایدار، شیر غالب خدا، مطلوب همۀ جویندگان، و پیروز همۀ پیروزان هستم؛ و او جد من علی‌بن ابی‌طالب است. من فرزند فاطمۀ زهرا هستم. من فرزند بانوی زنان هستم. من فرزند آن پاکیزﮤ بتول هستم. من فرزند پارﮤ تن رسول خدا هستم.» نقل شده است که امام علی‌بن حسین(ع) پیوسته می‌فرمود: «من هستم، من هستم» تا این‌که مردم به گریه و ناله افتادند، و یزید از این‌که فتنه‌ای بر پا شود ترسید و دستور داد مؤذن اذان بگوید تا سخن امام قطع شود. مؤذن اذان گفت و امام سکوت کرد. هنگامی که مؤذن گفت: «الله اکبر» امام علی‌بن حسین(ع) فرمود: «بزرگی را یاد کردی که هیچ‌چیز به او نرسد و با حواس درک نشود؛ هیچ‌چیز بزرگ‌تر از خداوند نیست.» وقتی مؤذن گفت: «اشهد انْ لا اله الا الله» امام(ع) فرمود: «مو و پوست و گوشت و خون و مغز و استخوان من، همه به یکتایی خدا شهادت می‌دهند.» هنگامی که مؤذن گفت: «اشهد انَّ محمداً رسول الله» امام(ع) از بالای منبر به یزید نگاهی کرد و فرمود: «ای یزید، آیا محمد جد من است یا جد تو؟ اگر بگویی جد توست، دروغ گفته‌ای و اگر بگویی جد من است، پس چرا خاندان او را کشتی؟» راوی گفت: مؤذن اذان و اقامه را به پایان رساند، و یزید پیش رفت و نماز ظهر را اقامه کرد.»[486] روشن است امام علی‌بن حسین(ع) قصد داشت با مخاطب قرار دادن حاضران - با توجه به عمومی بودن مجلس - یزید را در حضور دیگران رسوا کند، و بطلان او و زشتی جنایتش را برملا کند. ازاین‌رو، در خطبه‌اش به معرفی خودش، نسبش و خاندانش بسنده کرد؛ خاندانی که در قله‌های بلند افتخار قرار دارد و در پاکی و شرافت خود نظیر و همانندی ندارد. امام(ع) گوشه‌ای از فضائل جدش رسول خدا و امیرالمؤمنین و مادرش زهرا(ع) را برشمرد و به اندکی از خصلت‌های آل‌محمد(ع) و در رأس آنان دو سبط رسول خدا حسن و حسین(ع) اشاره فرمود. این پنج نفر (اصحاب کسا) دارای چنان فضیلت و مقام عظیمی هستند که هیچ مسلمانی نمی‌تواند فضل و جایگاه بلند آنان را انکار کند، مگر آن‌که از دایرﮤ اسلام خارج شود و به آیین دیگری درآید. امام(ع) با این سخن می‌خواست بزرگیِ جنایتی را که یزید (لعنت خدا بر او) با تعرض به شاخه‌ای از شاخه‌های این درخت مبارک الهی مرتکب شده است، آشکار سازد. یزید نیز از جانب خودش احساس کرد در کاخش و در میان درباریان و ارکان نظام و نزدیکانش، صاعقه‌ای بر فرق سرش فرود آمده است؛ پس برای آن‌که امام نتواند سخنش را به پایان برساند و رسوایی‌اش بیشتر نشود، به تشویش و ایجاد اختلال روی آورد و به بهانۀ فرا رسیدن وقت نماز از مؤذن خواست اذان بگوید، وگرنه یزیدِ فاسقِ فاجرِ باده‌نوش را با نماز چه کار؟ به هر حال، امام(ع) پس از شنیدن اذان ناچار شد خطبه‌اش را قطع کند و هنگام شنیدن شهادت دوم، «اشهد انَّ محمداً رسول‌الله» سخنش را پایان دهد، اما با زیرکی و توانایی استدلالی که در آلِ رسول خدا شناخته شده است، از این فرصت بهره برد و سخنش را با طرح پرسشی مستقیم از خودِ طاغوت به پایان رساند: «ای یزید! این محمد جد توست یا جد من؟» شکی نیست که این نوع پرسش‌ها - که پاسخ را در بطن خود نهفته دارند‌ - موجب تحت فشار قرار گرفتن شدید طرف مقابل می‌شوند و در رسوایی او در برابر مردم نقش بسزایی ایفا می‌کنند. یزید (لعنت خدا بر او) اگر حقیقت خود را برای مردم آشکار می‌کرد و دشمنی‌اش را با محمد(ص) و کفرش را به او علنی می‌ساخت، به مردم بهانه‌ای برای طعنه زدن به خودش می‌داد؛ در نتیجه، حکومت و سلطنتش فرو می‌پاشید؛ زیرا او به اسم رسول خدا(ص) بر امت مسلمانان حکمرانی می‌کرد. از سوی دیگر، او نمی‌توانست نَسَب و انتساب خودش به مثلث باطل و فساد و بی‌عفتی را - ‌که اضلاعش را «ابوسفیان، هند و پسرشان معاویه» تشکیل می‌دادند - انکار کند. همچنین او نمی‌توانست انکار کند که رسول خدا و دخترش فاطمه و وصی‌اش علی(ع)، اجداد علی‌بن حسین هستند؛ درحالی‌که اسیران، خودِ او و خواهران و عمّه‌هایش بودند، آن‌هم پس از قتل پدرش - ‌آن سبط رسول خدا‌ - و اهل‌بیت و یارانش و بریدن سرهای آنان و مثله کردن پیکرهایشان. حتی مردم با چشم خودشان سر ریحانۀ رسول را در مجلس یزید مشاهده می‌کردند و می‌دیدند که در کوچه‌های دمشق گردانده می‌شود و بر درِ کاخ آویخته شده بود؛ و هرکسی که به کاخ وارد و از آن خارج می‌شد به آن می‌نگریست! بی‌تردید، امام علی‌بن حسین(ع) یزید را در تنگنایی بسیار سخت و دشوار گرفتار کرده بود، آن‌هم با کلمات و استدلالی که برای هر شنونده‌ای - فارغ از سطح درک و فرهنگ و دیانتش‌ - به آسانی قابل‌فهم بود. بنابراین، اگر قرار باشد فهرستی از پرسش‌های بسیار شرم‌آور و رسواکننده‌ای تهیه شود که در طول تاریخ، حاکمان ستمگر، متجاوز و گستاخ با آنها مواجه شده‌اند، بی‌تردید نمی‌توان از سؤال امام علی‌بن حسین(ع) چشم‌پوشی کرد؛ سؤالی که غرور طاغوت یزید (لعنت خدا بر او) را در هم شکست، جبروتش را به خاک ذلت کشاند و او را در موقعیتی رها کرد که هیچ‌کس حسرت یا رشک آن را نمی‌برد. در روایتی دیگر آمده است که امام(ع) به یزید فرمود: «ای یزید، این محمد جد من است یا جد تو؟ اگر بگویی جد توست، دروغ گفته‌ای و اگر بگویی جد من است، پس چرا پدرم را کشتی و حرمش را به اسیری گرفتی و مرا نیز اسیر کردی؟» سپس فرمود: «ای مردم، آیا در میان شما کسی هست که پدرش و جدّش رسول خدا باشد؟» پس صدای گریۀ مردم بلند شد. در این هنگام، مردی از شیعیانش که او را منهال‌بن عمرو الطائی می‌نامیدند -‌ و در روایتی: مکحول صحابی رسول خدا‌ - برخاست و به او گفت: "حال شما چطور است، ای فرزند رسول خدا؟" امام فرمود: «وای بر تو، حال من چطور است؟ حالِ من در میان شما، همچون حال بنی‌اسرائیل در میان آلِ ‌فرعون است، که پسرانشان را می‌کشتند و زنانشان را زنده نگه می‌داشتند. عرب به عجم افتخار می‌کرد که محمد از آنهاست، درحالی‌که خاندان محمد مقهور و مغلوب و بی‌یاور مانده‌اند. پس، از فراوانی دشمنان، پراکندگی یاران و هم‌دستی دشمنان بر ضد ما، به خدا شکایت می‌بریم.»[487] برخی از مورخان نوشته‌اند منهال با امام علی‌بن حسین(ع) در بازارهای دمشق دیدار کرده بود، نه پس از پایان خطبه و پایین آمدن امام از منبر.[488] از امام صادق(ع) روایت شده است که فرمود: «منهال‌بن عمرو با علی‌بن حسین‌بن علی(ع) دیدار کرد و به ایشان گفت: "ای پسر رسول خدا، حالتان چگونه است؟" امام فرمود: "وای بر تو، آیا هنوز نمی‌دانی حال ما چگونه است؟ ما در میان قوم خود همچون بنی‌اسرائیل در میان آلِ فرعون شده‌ایم؛ پسرانمان را می‌کشند و زنانمان را زنده نگه می‌دارند، بهترین خلق خدا پس از محمد، بر منبرها لعنت می‌شود، چنین شده که دشمنان ما مال و مقام می‌گیرند و دوستداران ما تحقیر و محروم شده‌اند. حالِ مؤمنان همواره این‌گونه شده است. عجمان به عرب‌ها احترام می‌گذارند؛ زیرا محمد از آنان است، قریش به عرب‌ها تفاخر می‌کنند؛ زیرا محمد از آنان است، و عرب‌ها بر عجمان تفاخر می‌کنند؛ زیرا محمد از آنان است. اما ما اهل‌بیت که محمد از ماست، حقمان ناشناخته و غصب‌شده است. این است حال ما، ای منهال.»[489]

-محل اقامت در شام و مدت آن

-محل اقامت در شام

هرکس روایات و متون مورخان را دربارﮤ محل اقامت کاروان آلِ رسول (خانوادﮤ حسین) هنگام ورودشان به شام بررسی کند، دو نوع از روایات را مشاهده می‌کند: نخست: مکانی را که در آن اقامت داشتند، به‌عنوان زندان یا ویرانه‌ای توصیف می‌کنند که از گرما و سرما محافظت نمی‌کرد: «سپس یزید (لعنت خدا بر او) دستور داد زنان حسین را همراه با علی‌بن حسین(ع) در زندانی نگه دارند که آنها را از گرما و سرما محافظت نمی‌کرد، به‌طوری که صورت‌هایشان پوست‌پوست شد.»[490] «سپس یزید دستور داد آنها را به خانه‌ای ببرند که از گرما و سرما محافظت نمی‌کرد، و آنها را در آنجا اقامت دادند تا جایی که صورت‌هایشان پوست‌پوست شد.»[491] «مدائنی گفت: ... و محل زندان زین‌العابدین اکنون مسجد است.»[492] این موضوع، در روایات نیز ذکر شده است: از امام صادق(ع) روایت شده است: «هنگامی که علی‌بن حسین(ع) و همراهانش را نزد یزیدبن معاویه (لعنت‌ خدا بر آن دو) بردند، آنها را در خانه‌ای قرار دادند. برخی گفتند: "ما را در این خانه گذاشته‌اند تا بر سرمان خراب شود و ما را بکشد." محافظان به زبان راطنی گفتند: "ببینید، این‌ها از ترس فرو ریختن خانه بر سرشان نگران‌اند، درحالی‌که فردا آنها را بیرون می‌برند و می‌کشند." علی‌بن حسین(ع) فرمود: «در میان ما، کسی جز من زبان راطنی نمی‌دانست»؛ و منظور از "رطانه" نزد مردم مدینه، زبان رومی بود.»[493] دوم: متونی هستند که ذکر می‌کنند یزید (لعنت خدا بر او) آنها را در خانه‌ای مستقل یا قسمتی از کاخ خودش جای داد: «سپس دستور داد زنان را به‌همراه برادرشان علی‌بن حسین(ع)، در خانه‌ای جداگانه سکونت دهند، و خانه‌ای برای آنها اختصاص داد که چسبیده به خانۀ یزید بود. و آنان چند روز در آنجا اقامت گزیدند.»[494] «سپس دستور داد زنان وارد حرمسرای او شوند، و به زنان خاندان ابوسفیان نیز دستور داد به‌مدت سه روز برای حسین عزاداری کنند.»[495] می‌توان این روایات را جمع‌بندی کرد و گفت، کاروان آلِ رسول خدا(ص) در ابتدا هنگام ورود به دمشق، در ویرانه یا زندان اقامت داشتند. سپس، بعد از وارد کردن آنان به حضور یزید (لعنت خدا بر او) و آنچه میان آنان و او گذشت، و با توجه به آن‌که یزید خطر ادامۀ آزار و اذیت آلِ رسول خدا را درک کرد، چه‌بسا دستور داده باشد آنان را در منزلی نزدیک کاخ خود جای دهند، همان‌طور که به تجهیز و آماده‌سازی ایشان برای حرکت به‌سوی مدینه دستور داد. با در نظر داشتن این نکته که مدت اقامت آنان در دمشق اندک بود، چنان‌که روشن خواهد شد؛ زیرا طاغوت - ‌‌از بیم واکنش‌ها و پیامدهای احتمالی - به‌سرعت اقدام به تجهیز و آماده‌سازی و خارج کردن آنان از شام نمود.

-اقدام امویان برای کاهش شدت جنایت

بی‌تردید، یزید (لعنت خدا بر او) از خطرات جنایتی که با کشتن سبط رسول خدا و اهل‌بیت ایشان و اسیر کردن خانواده‌اش و آوردن آنان به شام، درحالی‌که در بند کشیده شده بودند، مرتکب شده بود آگاه بود؛ اقدامی که - چنان‌که در برخی حوادث پیشین ذکر شد ‌- منجر به واکنش‌هایی از سوی برخی مسلمانان -‌ و ازجمله خود امویان - در مجلس او شده بود. به‌علاوه، این جنایت باعث بروز تنفر در دل‌های مسلمانان نسبت به بنی‌امیه شده بود و در آینده نیز خواهد شد؛ مسلمانانی که این رویدادها و اعمال را در میان یکدیگر نقل می‌کردند.[496] یزید (لعنت خدا بر او) انسان کم‌هوشی نبود و از این موضوع به‌خوبی آگاه بود؛ به همین دلیل در اواخر حضور خانوادﮤ حسین در شام، سعی کرد اوضاع را مدیریت کند و دستور داد برای بازگشت آنان به مدینه، کاروان را با نیازهای لازم در طول مسیر بازگشت تجهیز کنند. همچنین دستور داد آنچه سپاهش از آنان غارت کرده بودند به آنها بازگردانده شود؛ اما امام علی‌بن حسین(ع) با افزودن بر آن مخالفت کرد.[497] اما متون بسیاری وجود دارند که راویان یا مورخان در آنها از آن وضعیت سوءاستفاده کرده‌اند تا به‌طور اغراق‌آمیز به جزئیات دامن بزنند و حتی در آنها به‌وضوح دروغ و جعل نیز دیده می‌شود؛ مثل: یزید (لعنت خدا بر او) در حق همسرش که برای حسین گریسته بود، گفت: «حق دارد برای بزرگ و سرور قریش عزاداری کند»![498] یا عطایا را برای آنها دو چندان کرد و در آن زیاده‌روی کرد.[499] یا غذایی نمی‌خورد مگر این‌که علی‌بن حسین همراه او باشد.[500] یا به شوخی از پسرش خالد خواسته بود با یکی از فرزندان امام حسن که همراه امام علی‌بن حسین بود، کشتی بگیرد![501] و شبیه این قصه‌ها و حکایات ساختگی یا تحریف‌شده با یک هدف روشن؛ به‌جهت کاستن از شدت جنایتی که به دستور یزید (لعنت خدا بر او) علیه آل‌محمد انجام شده بود و کاهش تأثیرات جانبی آن. آنها برخی داستان‌ها را از خودشان به هم بافتند یا برخی رویدادها را تحریف کردند تا به خواننده این‌گونه القا کنند که آلِ رسول برای تفرج و ملاقات با یزید به سفر شام رفته بودند و در خانه یا نزدیکی کاخ او اقامت داشتند و از سفره‌های او خورده و از او اموالی درخواست کرده بودند، به همان صورتی که بسیاری از مسلمانان آن زمان - ‌ازجمله صحابه و تابعین‌ - چنین می‌کردند، و این رفتاری معروف و شناخته‌شده است. نه این‌که سپاه شام، خانوادﮤ رسول خدا(ص) را همچون اسیرانی به زنجیر کشیده و دست‌بسته آورده باشند، درحالی‌که سرهای مردانشان پیشاپیش آنها بود، و ارتش فاسق و فاجر و منافق، از هر سو آنان را احاطه کرده بود، و البته پس از آن‌که آنها را در شهرها در معرض نمایش قرار داده بودند. این دروغ‌گویان -‌ که مزدورانی اجیرشده‌اند‌ ‌‌- انتظار دارند پول و سفره‌ها و جلسات شوخی و بازی با بچه‌ها، بتواند بار جنایت قتل حسین(ع) و اهل‌بیتش و حمل سر ریحانۀ رسول خدا و اسیر کردن خانواده‌اش را متعادل کند؟! درحالی‌که از یاد برده‌اند دنیا با تمام پادشاهی‌ها و تخت‌ها و اموالی که از آغاز تا پایان در آن است، حتی به اندازﮤ ذره‌ای از خاکی که حسین(ع) با پاهایش بر آن قدم می‌گذارد ارزش ندارد.

-مدت اقامت در شام

روایت یا متن مشخصی وجود ندارد که مدت اقامت آلِ رسول را در شام به‌طور دقیق تعیین کند و برخی مورخان تنها به تعیین مدت‌زمانی اجمالی بسنده کرده‌اند، همچون عبارت‌هایی از این دست: «آنها چند روز اقامت کردند.»[502] به‌طور کلی، مهم‌ترین گفته‌ها در این باره عبارت‌اند از: چند روز، همان‌طور که گفته شد. بیست روز؛ این مدت از گفته‌های کسانی به دست می‌آید که روز بیستم صفر را زمان خروج کاروان از شام دانسته‌اند؛[503] زیرا دانستیم روز اول صفر، وقت ورود کاروان به شام بوده است. یک ماه، یا یک ماه‌ونیم.[504] دسته‌ای دیگر از مورخان به تعیین مدت اقامت کاروان اسیران در شام نپرداخته اند و تنها به ذکر مدت عزایی که در آنجا برای امام حسین(ع) برگزار شد بسنده کرده‌اند. نقل شده که این مدت سه روز بوده است[505] و برخی نیز آن را هفت روز دانسته‌اند. مجلسی گفته است: «و طبق آنچه نقل شده برای او هفت روز سوگواری کردند و هنگامی که روز هشتم فرارسید، یزید آنان را فراخواند و به آنها پیشنهاد اقامت داد، اما آنها نپذیرفتند و خواستار بازگشت به مدینه شدند؛ پس یزید محمل‌ها را آماده کرد ... .»[506] هرچه بوده صحیح این است که مدت اقامت آنها در شام یک ماه یا حتی بیست روز نبوده، بلکه فقط چند روز بوده است؛ زیرا یزید (لعنت خدا بر او) تمایلی به ماندن کاروان آلِ رسول برای مدتی طولانی نداشت و از عواقب و واکنش‌هایی که نشانه‌های آن شروع به ظهور کرده بود می‌ترسید. او می‌خواست هرچه سریع‌تر آنان را از شام خارج کند. و خودِ آنان نیز از یزید خواسته بودند آنها را به مدینه بازگرداند. ازاین‌رو، یزید دستور داد به‌سرعت آنان را آماده کنند، و مایحتاجشان در طول سفرشان تأمین شود و کاروان تحت مراقبت‌های شدید امنیتی به راه بیفتد؛ و هدف آن ملعون از این کار، مدیریت اوضاع و کاهش خشم برخی مسلمانان و اعتراضاتشان به اقداماتی بود که او با فرزندان و دختران رسول خدا(ص) انجام داده بود. بنابراین، هدف از این اقدامات - ‌همان‌طور که مشاهده می‌کنیم‌ - صرفاً سیاسی و در جهت حفظ سلطنت و دنیا بوده است، نه بیشتر. به‌علاوه، برخی مورخان به مسئلۀ گریۀ زنان یزید و اهل‌بیتش برای حسین(ع) اشاره کرده‌ و نقل کرده‌اند که آنها برای او عزاداری کردند؛ به‌ویژه همسرش هند -‌ که به ادعای آنها‌ - یزید را به‌خاطر کشتن حسین سرزنش کرده و نارضایتی خود را از این کار ابراز داشته است.[507] حتی برخی روایت کرده‌اند خودِ یزید (لعنت خدا بر او) دستور برگزاری سه روز عزاداری برای حسین(ع) را صادر کرده است![508] آیا این، واقعاً اتفاق افتاده است؟ صحیح آن است که مراسم عزاداری -‌ به معنای واقعی و شناخته‌شده‌اش برای عزاداری ‌- برگزار نشد؛ و از نظر عقلانی نمی‌توان پذیرفت یزید (لعنت خدا بر او) اجازﮤ چنین کاری را صادر کرده باشد. بنابراین، آنچه در این باره نقل شده، از اغراق‌های برخی تاریخ‌نگاران یا راویان، یا از تحریف‌ها و دروغ‌هایی است که - ‌‌همان‌طور که پیش‌تر اشاره شد - هدفشان زیباسازی چهرﮤ زشت یزید بوده است. بله، آنچه اتفاق افتاد این بود که دختران رسول خدا(ص) یقیناً برای حسین(ع) و اهل‌بیت شهیدش گریه می‌کردند و غم و اندوه شدیدی بر آنان حاکم بود؛ و شاید همسر یزید یا برخی از زنان اموی نیز با آنها همراهی کرده و گریه یا حزن خود را نشان داده‌اند، نه بیشتر.

-(4) کاروان آلِ رسول از شام به مدینه

-خروج آلِ رسول از شام به‌سوی کربلا

پس از آن‌که آلِ رسول خدا(ص) در نخستین روز از ماه صفر سال ۶۱ هجری، به‌صورت اسیرانی دربندکشیده، وارد شام شدند، درحالی‌که از سوی لشکر اموی احاطه شده بودند، کاروان آلِ رسول پس از اقامت چند روز اندک در شام، از آنجا خارج شدند؛ و یزید (لعنت خدا بر او) گروهی[509] را برای تجهیز و آماده‌سازی و رساندن آنان به مدینه موظف کرد. روایت شده است که یزید (لعنت خدا بر او) به آنان اختیار داد در شام بمانند یا به مدینه بازگردند و آنان بازگشت به مدینه را انتخاب کردند.[510] همچنین روایت شده است که یزید (لعنت خدا بر او) پیش از خروجشان با امام علی‌بن حسین(ع) خلوت کرد و گفت: «خدا ابن‌مرجانه را لعنت کند. به خدا قسم، اگر من مسئول پدر تو بودم، حاجتی نبود که پدرت از من بخواهد مگر این‌که آن را برایش برآورده می‌کردم و با تمام توان از او حمایت می‌کردم تا از مرگ نجات یابد؛ اما خداوند قضایی داشت که دیدی. از مدینه برایم نامه بنویس و هر نیازی داشتی بگو.»[511] به نظر می‌رسد هراس خلاص شدن از جنایت قتل امام حسین(ع)، هیچ‌گاه از ذهن یزید (لعنت خدا بر او) رخت برنبسته بود؛ و به همین دلیل است که می‌بینیم او در هر فرصتی که با یکی از اعضای خانوادﮤ حسین(ع) یا حتی با دیگران صحبت می‌کند، سعی دارد این جنایت را از خودش دور کند و آن را به گردن ابن‌زیاد (لعنت خدا بر او) بیندازد. درست نیست که این مسئله، به‌طور خاص‌، صرفاً در چهارچوب فریب‌کاری و شیطنتی که یزید با هدف حفظ سلطنت و قدرت خود به کار می‌برد قرار گیرد، هرچند تا حدودی این نیز صحیح است، اما این تمام ماجرا نیست، بلکه قسمتی از آن به سنگینی تبعات خون‌های ریخته‌شده مربوط می‌شود. خون بی‌گناه اگر ریخته شود، آرامش زندگی کسی را که مرتکب جنایت شده به هم می‌زند و بر رفتار و تفکر او تأثیر می‌گذارد و باعث تلخ شدن زندگی‌اش می‌شود و شب‌هایش را دچار بی‌خوابی و نگرانی می‌کند، و حتی ممکن است او را هراسان و وحشت‌زده کند؛ حال، اگر خون ریخته‌شده متعلق به امام معصومی همچون حسین‌بن علی(ع) باشد، وضعیت چگونه خواهد بود. قطعاً و یقیناً این خون تأثیرات بزرگی بر روح و روان جنایت‌کار خواهد گذاشت، به‌نحوی که تنها خدا و خود فرد جنایت‌کار از آن آگاه‌اند. به‌وضوح به نظر می‌رسد یزید (لعنت خدا بر او) می‌خواهد از این کابوس - ‌که خواب راحتش را به‌ هم زده و سنگینی تبعات ناشی از آن را احساس می‌کند ‌- فرار کند و سعی می‌کند خودش را فریب دهد و به خودش بگوید در ریختن خون حسین(ع) نقشی نداشته است تا شاید برای مدتی آرام شود. به هر حال، برخی گفته‌اند تاریخ خروج آلِ رسول از شام، بیستمین روز از ماه صفر سال ۶۱ هجری بوده است، و این یعنی آنها بیست روز در شام اقامت داشته‌اند؛[512] اما -‌ همان‌طور که بیان کردیم - صحیح این است که آنها مدت کمی در شام ماندند و زودتر از آن زمان خارج شدند. به‌علاوه، مورخان [به‌ویژه تاریخ‌نگاران شیعه] دربارﮤ این‌که کاروان آلِ رسول برای زیارت قبر حسین(ع) از کربلا عبور کردند یا به‌طور مستقیم به مدینه رفتند، اختلاف نظر دارند. بیشتر آنها گفته‌اند کاروان آلِ رسول به مدینه رفتند و عبور آنان از کربلا را بعید دانسته‌اند،[513] به‌ویژه کسانی که گفته‌اند آنان در روز بیستم صفر از شام خارج شدند. بنابراین، آنچه دربارﮤ رفتن آلِ رسول به زیارت قبر حسین(ع) و شهدای کربلا آمده است - ‌از نظر این افراد ‌- نمی‌تواند با نخستین اربعین مرتبط باشد. اما کسانی که معتقدند کاروان از شام به کربلا و سپس به مدینه رفت، برخی از آنها گفته‌اند ورود آنان به کربلا در روز بیستم صفر (نخستین اربعین) بوده است[514] و عده‌ای بر این باورند که -‌ به‌دلیل کافی نبودن زمان ‌- امکان رسیدن آنان در روز بیستم صفر وجود نداشته است. در نتیجه، احتمال داده‌اند ورود کاروان پس از ماه صفر بوده، یا -‌ طبق تعبیر برخی از آنان - در فاصلۀ میان اولین و دومین اربعین بوده است.[515] همچنین، دربارﮤ دیدار آنان با جابربن عبدالله انصاری، گفته شده ممکن است جابر بیش از یک مرتبه به زیارت قبر امام حسین(ع) رفته باشد؛ بار اول در روز اربعین و بار دوم مدتی بعد از آن، و او در این زیارت دوم با کاروان آلِ رسول که از شام می‌آمد، مواجه شده است. این مسئله از نظر آنان - ‌همان‌طور که می‌بینیم - بر پایۀ احتمالات قرار می‌گیرد، چراکه متون قطعی در این باره وجود ندارد. محدث نوری دلایل و نکات بسیاری را -‌ از دیدگاه خودش - ارائه کرده است که بعید بودن رسیدن آلِ رسول به کربلا و حضور آنها در نخستین اربعین (۲۰ صفر سال ۶۱ هجری) و دیدارشان با جابربن عبدالله انصاری را نشان می‌دهد، و مهم‌ترین دلایلی که مطرح می‌کند عامل زمان است که او آن را کاملاً ناکافی می‌داند.[516] در مقابل، کسانی که به کافی بودن زمان معتقد هستند بر این باورند که کاروان آلِ رسول خدا(ص) در روز اربعین به کربلا رسید و با جابر انصاری دیدار کرد؛ و این گروه دیدگاه خود را با ذکر شواهد تاریخی متعدد پشتیبانی کرده‌اند.[517] از سید احمد الحسن پرسیدم: ازجمله مسائل غیرقطعی، موضوع بازگشت کاروان آلِ رسول از شام و تعیین مسیر حرکت آن است؛ این‌که آیا آنها به‌طور مستقیم به مدینه رفتند - به آن صورتی که برخی گفته‌اند ‌- یا به کربلا آمدند و سپس به مدینه رفتند، همان‌طور که میان پیروان اهل‌بیت(ع) مشهور و معروف است؟ ایشان پاسخ داد: «علی‌بن حسین و زینب، دختر علی(ع)، و خانواده و همراهان آنان در ماه صفر به قبر حسین(ع) رسیدند و هیچ اشکالی در مسئلۀ زمان وجود ندارد؛ به‌ویژه با توجه به آن‌که در بازگشت، وسایل حمل‌ونقل کافی برایشان فراهم شده بود و در نتیجه، آنها به‌سرعت حرکت می‌کردند.»[518] واضح است که رسیدن آنها به کربلا بعد از ماه صفر نبوده -‌ به آن صورتی که عده‌ای به اشتباه برداشت کرده‌اند ‌- بلکه آنها به کربلا رسیدند، درحالی‌که ماه صفر تمام نشده بود؛ یعنی ورودشان در پایان ماه صفر (بعد از اربعین) بوده است؛ و تردیدی نیست که این امر ممکن و معقول است؛ زیرا کاروان آلِ رسول در اول صفر به دمشق رسید و - ‌‌همان‌طور که پیش‌تر گفتیم‌ - آنها مدت کمی در شام ماندند. بنابراین، اگر فرض بگیریم به راه افتادن آنها از شام در اواخر دهۀ اول صفر، و ورودشان به کربلا در پایان ماه صفر بوده است، این یعنی آنها تقریباً بیست روز زمان داشتند که برای پیمودن مسیر شام به کربلا کافی است، البته به شرطی که وسایل حمل‌ونقل کافی برایشان مهیا شده و تمام نیازهای سفر سریع برایشان تأمین شده باشد؛ و این -‌ همان‌طور که دانستیم - دقیقاً همان شرایطی است که برایشان حاصل شده بود. به‌علاوه، تردیدی نیست که مسیر شام به مدینه، با مسیر شام به کربلا تفاوت دارد، اما اهل‌بیت(ع) موفق شدند پس از موافقت مسئولان همراه کاروان، به‌طرف کربلا حرکت کنند. برخی مورخان گفته‌اند یزید (لعنت خدا بر او) دستور داد افرادی که مسئول کاروان بودند در طول مسیر بازگشت با آنها مدارا کنند و به‌همراه آنان حرکت کنند و در هر مکان و زمانی که آنها بخواهند توقف کنند.[519] در مجموع، کاروان آلِ رسول در پایان ماه صفر سال ۶۱ هجری به کربلا رسید تا قبر سیدالشهدا حسین‌بن علی(ع) و قبور شهدای اهل‌بیت و یاران او را زیارت کنند؛ و در آنجا با صحابی جابربن عبدالله انصاری دیدار کردند، همان‌طور که در ادامه روشن خواهد شد.

-دیدار آلِ رسول خدا(ص) با جابربن عبدالله انصاری

-زیارت قبر امام حسین(ع) توسط جابر و دیدار او با آلِ رسول خدا(ص)

براساس متون و اسناد تاریخی موجود، اولین کسی که موفق به زیارت قبر امام حسین‌بن علی(ع) شد صحابی جابربن عبدالله انصاری بود. روایت شده است روز چهلم (اربعین): «روزی بود که جابربن عبدالله‌بن حزام انصاری ـ‌ صحابی رسول خدا(ص)‌ـ از مدینه به کربلا آمد تا قبر سرورمان اباعبدالله(ع) را زیارت کند، و او اولین کسی بود که به زیارت ایشان مشرّف شد.»[520] «عطیۀ عوفی روایت کرده است: به‌همراه جابربن عبدالله انصاری( برای زیارت قبر حسین‌بن علی‌بن ابی‌طالب به راه افتادم. هنگامی که به کربلا رسیدیم، جابر به کنارﮤ فرات نزدیک شد و غسل کرد. سپس با یک پارچه خودش را پوشاند و پارچه‌ای دیگر بر دوشش انداخت. سپس کیسه‌ای را که در آن عطر بود باز کرد و آن را به بدن خودش مالید. او قدمی برنمی‌داشت مگر آن‌که خدا را یاد می‌کرد. هنگامی که به قبر نزدیک شد، گفت: "مرا به آن نزدیک کن." او را نزدیک قبر رساندم. سپس بیهوش بر قبر افتاد. مقداری آب بر او پاشیدم. وقتی به هوش آمد سه بار گفت: "یا حسین!" سپس گفت: "حبیب پاسخ حبیبش را نمی‌دهد." سپس گفت: "و تو چگونه پاسخ بدهی، درحالی‌که از قفا ذبح شدی، و بدن و سرت از یکدیگر جدا شده است. گواهی می‌دهم که تو فرزند خاتم پیامبران، فرزند سرور مؤمنان، فرزند هم‌پیمان تقوا، از نسل هدایت، پنجمین از اصحاب کسا، فرزند سرور نُقبا، فرزند فاطمه سرور زنان هستی؛ و چرا تو نباید چنین باشی، درحالی‌که دست‌های سرور پیامبران تو را پرورانده، و در دامن پرهیزکاران رشد کردی و از سینه‌های ایمان شیر نوشیدی و با اسلام از شیر گرفته شدی؟ پس با پاکی زندگی کردی، و با پاکی وفات یافتی؛ اما دل‌های مؤمنان به‌خاطر جدایی از تو راضی نیست و هیچ تردیدی در برتری تو ندارند. پس سلام خدا و رضایتش گوارای تو باد؛ و من گواهی می‌دهم تو همچون برادرت یحیی‌بن زکریا در همان راهی گام نهادی که او رفته بود." سپس جابر نگاه خود را به اطراف قبر گرداند و گفت: "سلام بر شما، ای ارواحی که در حریم حسین فرود آمدید و در اطراف او آرام گرفتید. شهادت می‌دهم شما نماز را بر پا داشتید، زکات را پرداختید، به معروف امر کردید و از منکر بازداشتید، با ملحدان[521] جهاد کردید و خدا را عبادت نمودید تا این‌که یقین شما دررسید. به همان خدایی که محمد را به حق مبعوث گرداند، سوگند که ما در آنچه شما وارد شدید شریک هستیم." عطیه گفت: "به او گفتم: ای جابر، چگونه ما شریک هستیم درحالی‌که نه در دشتی فرود آمدیم، نه از کوهی بالا رفتیم، و نه شمشیری زدیم؟ درحالی‌که این گروه سرهایشان از بدن جدا شده، کودکانشان یتیم شده و زنانشان بیوه گشته‌اند؟" جابر به من گفت: "ای عطیه، شنیدم حبیبم رسول خدا(ص) می‌فرمود: «هرکس قومی را دوست داشته باشد با آنان محشور خواهد شد و هرکس عمل قومی را دوست داشته باشد در عملشان شریک خواهد بود.» به همان خدایی که محمد(ص) را به حق مبعوث کرد سوگند، نیت من و یارانم بر همان چیزی است که حسین(ع) و یارانش بر آن بودند. مرا به‌سوی خانه‌های کوفه ببر." هنگامی که قسمتی از راه را طی کرده بودیم به من گفت: "ای عطیه، آیا به تو سفارشی کنم؟ و گمان نمی‌کنم پس از این سفر دوباره تو را ببینم: محبان آل‌محمد(ع) را به اندازه‌ای که آنان را دوست دارند دوست داشته باش و با دشمنان آل‌محمد(ع) به همان اندازه که با آنان دشمنی می‌کنند دشمن باش، حتی اگر او روزه‌دار و شب‌زنده‌دار باشد. با محب محمد و آل‌محمد مدارا کن؛ زیرا اگر قدمی از او به‌سبب بسیاریِ گناهانش بلغزد، قدم دیگری به‌سبب محبتشان ثابت خواهد ماند؛ چراکه دوستدار آل‌محمد به بهشت بازمی‌گردد و دشمن آل‌محمد به دوزخ رهسپار است."»[522] طبق این روایت، زیارت جابر، نخستین زیارت پس از رسیدن او به کربلا در روز اربعین یا قبل از آن بوده است؛ و روشن است جابر در این زیارت با کاروان آلِ رسول ملاقات نکرده است و دیدار او با آنان در زیارتی دیگر بوده است که ناگزیر باید در ماه صفر نیز رخ داده باشد؛ زیرا پیش‌تر دانستیم که آلِ رسول توانسته بودند پیش از پایان ماه صفر به کربلا برسند، و این یعنی جابر از زمان رسیدن به قبر امام حسین(ع) در روز اربعین یا قبل از آن، تا اواخر ماه صفر در کنار قبر اقامت داشته است. به نظر می‌رسد جابر انصاری بزرگیِ خسارتی را که به‌دلیل نپیوستن به حسین(ع) متحمل شده بود به‌خوبی درک کرده است. او به‌روشنی می‌دانست چه جایگاهی نصیب کسانی شده است که به حسین پیوسته و با او به شهادت رسیده بودند. پس مسئله، در حقیقت‌، به وجود یا نبود عذر شرعی برای نپیوستن به یاری حسین خلاصه نمی‌شود تا بخواهیم این عدم حضور را با دلایلی همچون نابینایی، بیماری، کهولت سن یا زندان توجیه کنیم، بلکه مهم‌تر آن است که بدانیم عدم توفیق برای پیوستن به امام زمان خود ـ‌ حتی اگر با هزار عذر شرعی توجیه شود ‌ـ در نهایت، به یک نتیجه منتهی خواهد شد: نپیوستن و از دست دادن توفیق دستیابی به فتح و شهادتی که از نتایج پیوستن است. از سید احمد الحسن دربارﮤ صحت روایت دیدار جابر انصاری با خاندان پیامبر در کربلا پرسیدم و ایشان پاسخ داد: «دیدار او با آنها صحیح است. جابر مدتی در کنار قبر حسین(ع) اقامت داشت. او پیش از اربعین به کربلا رسید و خیمه‌ای در کنار قبر حسین(ع) بر پا کرد. جابر در پایان ماه صفر با زینب و علی‌بن حسین(ع) دیدار کرد.» وی افزود: «جابر از این‌که به حسین(ع) نپیوسته و با او به شهادت نرسیده بود نادم و پشیمان بود. ازاین‌رو، مدتی در کنار قبر او اقامت کرد، و از آن پس با علی‌بن حسین(ع) همراه شد. پس او اگرچه نابینا بود، اما مسئله این نیست که آیا او معذور بوده است یا خیر، بلکه مسئله خسارت بزرگی است که در هر صورت نصیب او شده است. آیا به‌عنوان مثال بُریر، با وجود کهولت سن و تکیه دادن به عصا معذور نبود؟»[523] به هر حال، کاروان آلِ رسول خدا(ص) چند روزی را برای عزاداری در کربلا اقامت کرد. و برخی این مدت را سه روز ذکر کرده‌اند.[524] همچنین، برخی منابع به زیارت جابر انصاری و عطیۀ عوفی اشاره کرده و دیدار او با کاروان اهل‌بیت(ع) را روایت کرده‌اند: «عطیه گفت: "ما آنجا بودیم که ناگهان سایه‌ای از طرف شام نمایان شد." گفتم: "ای جابر، سایه‌ای از طرف شام پدیدار شده است." جابر به غلامش گفت: "به‌طرف این سایه برو و خبری برای ما بیاور. اگر از یاران عمربن سعد باشند، بازگرد تا شاید پناهگاهی بیابیم، و اگر زین‌العابدین باشد، تو برای رضای خدا آزاد شده‌ای." آن غلام رفت و به‌سرعت بازگشت و گفت: "ای جابر، برخیز و به استقبال حرم رسول خدا برو؛ زین‌العابدین با عمه‌ها و خواهرانش آمده است." جابر بلند شد و پابرهنه و سربرهنه به‌سمت زین‌العابدین حرکت کرد. وقتی به امام نزدیک شد امام(ع) پرسید: "آیا تو جابر هستی؟" گفت: "بله، ای فرزند رسول خدا." امام فرمود: "ای جابر، به خدا قسم همین جا بود که مردان ما را کشتند، کودکان ما را ذبح کردند، زنان ما را اسیر کردند و خیمه‌های ما را سوزاندند." سپس آنها از کربلا جدا شدند و راهی مدینه شدند.»[525] «وقتی زن‌ها و خاندان حسین(ع) از شام بازگشتند و به عراق رسیدند، به راهنما گفتند: "ما را از راه کربلا عبور بده." به محل قتلگاه رسیدند و جابربن عبدالله انصاری( و گروهی از بنی‌هاشم و مردانی از خاندان رسول خدا(ص) را یافتند که برای زیارت قبر حسین(ع) آمده بودند. آنها در یک زمان به یکدیگر رسیدند و با گریه و ماتم درحالی‌که بر سر و سینه می‌زدند با یکدیگر تلاقی نمودند و مراسم عزاداری پر از درد و غمی را برگزار کردند و زنان آن منطقه نیز به آنان پیوستند و این مراسم عزاداری چند روز ادامه یافت.»[526]

-آیا سرها به بدن‌ها بازگردانده شدند؟

مشهور در میان تاریخ‌نگاران ـ ‌به‌ویژه شیعیان ‌ـ این است که یزید (لعنت خدا بر او) وقتی کاروان آلِ رسول خدا را از شام به مدینه روانه کرد، سر امام حسین(ع) را نیز به‌همراه آنان فرستاد و هنگامی که آنها از کربلا عبور کردند، امام علی‌بن حسین(ع) سر را به پیکر مطهر الحاق کرد.[527] برخی تاریخ‌نگاران اهل‌سنت نیز گفتۀ علمای شیعه را نقل کرده‌اند.[528] ابن‌جوزی گفته است: «و دربارﮤ سر نظرات مختلفی وجود دارد که مشهورترین‌ آن، این است که سر همراه با اسیران به مدینه بازگردانده، و سپس در کربلا به پیکر ملحق شد. این را هشام و دیگران گفته‌اند.»[529] او همچنین روایت کرده است: «از فاطمه دختر علی[530] (صلوات بر آنها): سپس یزید (لعنت خدا بر او) دستور داد زنان حسین(ع) را همراه با علی‌بن حسین(ع) در مکانی زندانی کنند که نه از گرما محافظت می‌کرد و نه از سرما، تا آنجا که صورت‌هایشان پوست‌پوست شد ... تا این‌که علی‌بن حسین(ع) همراه با زنان از آنجا به راه افتاد و سر حسین(ع) را به کربلا بازگرداند.»[531] همچنین گفته شده کسی که سر را بازگرداند «عمربن عبدالعزیز» بوده است.[532] و طبق برخی روایات نقل شده که سر شریف حسین(ع) در نجف دفن شده است.[533] همچنین گفته شده است که سر شریف در مدینه دفن شده است.[534] گفته شده که سر امام حسین(ع) در شام دفن شده است.[535] و نیز گفته شده در مصر دفن شده است.[536] بنده ضرورت یا منفعتی در تعیین قطعی این مسئله در حال حاضر نمی‌بینیم؛ زیرا تعدد مشهدها و مقام‌هایی که برای سر امام حسین(ع) وجود دارد، به ترویج انقلاب امام حسین(ع) کمک می‌کند و موجب افزایش تعامل مسلمانان با اهداف الهی آن و یادآوری همیشگی آن می‌شود.

-زیارت اربعین

از زیارت‌های مخصوص امام حسین(ع)، زیارت معروف به «زیارت اربعین» است، و دربارﮤ فضیلت آن آمده است که یکی از نشانه‌های مؤمن است: از امام حسن عسکری(ع) روایت شده است که فرمود: «نشانه‌های مؤمن پنج چیز است: نماز پنجاه‌گانه، زیارت اربعین، انگشتر در دست راست، گذاشتن پیشانی بر خاک [در سجده]، و بلند گفتن بسم الله الرحمن الرحیم.»[537] اما چگونگی زیارت: از صفوان‌بن مهران نقل شده است که گفت: مولایم، امام صادق(ع) به من فرمود: «در زیارت اربعین، هنگام بالا آمدن خورشید زیارت کن و بگو: سلام بر ولیّ خدا و دوست او، سلام بر خلیل خدا و برگزیدﮤ او، سلام بر صفی خدا و فرزند صفی او، سلام بر حسین مظلوم و شهید، سلام بر اسیر اندوه‌ها و کشتۀ اشک‌ها. خدایا، گواهی می‌دهم او ولی تو و فرزند ولی تو، و صفی تو و فرزند صفی تو بود. او به کرامت تو دست یافت؛ تو او را با شهادت گرامی داشتی و با سعادت مخصوص گرداندی و با ولادتی پاک برگزیدی و او را سروری از سروران، پیشوایی از پیشوایان، و پاسداری از پاسداران قرار دادی. تو به او میراث انبیا را عطا کردی و او را حجتی بر خلقت از میان اوصیا قرار دادی. او در دعوت تلاش کرد و در نصیحت کوتاهی نکرد و جان خود را در راه تو فدا کرد تا بندگانت را از نادانی و سرگردانی نجات دهد. اما دنیاپرستان او را مورد هجوم قرار دادند، و کسانی که دنیا فریبشان داد و بهرﮤ خود را به پایین‌ترین و پست‌ترین چیزها فروختند و آخرت خود را با کمترین بها خریدند علیه او یکدیگر را یاری رساندند. آنها دچار تکبر شدند و در پی هوس‌های خود افتادند، تو را خشمگین کردند و پیامبرت را نیز خشمگین ساختند، و از میان بندگانت کسانی را اطاعت کردند که اهل جدایی و نفاق بودند و بار گناهان را بر دوش می‌کشیدند، همان کسانی که سزاوار آتش‌اند. پس، او در راه تو و به حساب تو با آنان با صبر و استقامت جهاد کرد تا این‌که خونش در راه اطاعت تو ریخته شد و حریمش مباح شمرده شد. خدایا، آنان را دچار لعنتی بزرگ بگردان و به عذابی دردناک گرفتارشان کن. سلام بر تو، ای فرزند رسول خدا! سلام بر تو، ای فرزند سید اوصیا! گواهی می‌دهم تو امین خدا و فرزند امین او بودی؛ تو سعادتمندانه زندگی کردی و ستوده از دنیا رفتی؛ مظلومانه و شهید از دنیا رفتی. گواهی می‌دهم که خداوند به وعده‌ای که به تو داده بود عمل می‌کند، و آنان که تو را خوار کردند و آنان که تو را کشتند به هلاکت و عذاب دچار می‌کند. گواهی می‌دهم تو به عهد خدا وفا کردی و در راه او جهاد کردی تا آن‌که یقین به سراغت آمد. پس خدا لعنت کند کسی که تو را کشت و لعنت کند کسی که به تو ستم کرد. خدا لعنت کند مردمی را که این سخن را شنیدند و به آن راضی شدند. خدایا، من تو را گواه می‌گیرم که دوستدار کسی هستم که تو را به سرپرستی می‌گیرد و دشمن کسی هستم که با تو دشمنی می‌کند. پدر و مادرم فدای تو، ای فرزند رسول خدا! گواهی می‌دهم تو نوری بودی در صلب‌های بلندمرتبه و رحم‌های پاکیزه، جاهلیت با پلیدی‌هایش تو را نیالود و از لباس‌های ظلمانی‌اش بر تو نپوشاند؛ و گواهی می‌دهم که تو از ستون‌های دین و ارکان مسلمانان و پناهگاه مؤمنان بودی؛ و گواهی می‌دهم تو امام نیکوکارِ پرهیزکار راضیِ طاهرِ هدایت‌کنندﮤ هدایت‌شده بودی؛ و گواهی می‌دهم امامان از نسل تو، کلمۀ تقوا و نشانه‌های هدایت و آن ریسمان استوار و حجت بر اهل دنیا هستند؛ و گواهی می‌دهم که من به شما ایمان دارم و به بازگشت شما یقین دارم، به شریعت دینم یقین دارم و به فرجام کارهایم. قلبم تسلیم قلب شماست و فرمانم پیرو فرمان شماست و یاری من برای شما آماده است تا زمانی که خداوند برای شما اجازه دهد. پس با شما هستم، با شما هستم نه با دشمنان شما. درود خدا بر شما، بر ارواح و اجساد شما، بر شاهد و غایب شما، بر ظاهر و باطن شما. آمین، ای پروردگار جهانیان. سپس دو رکعت نماز می‌خوانی و هرچه می‌خواهی دعا می‌کنی؛ و بازمی‌گردی.»[538]

-فضیلت زیارت امام حسین(ع) و تبرک به ضریح ایشان

مسئلۀ زیارت قبور اولیا و تبرک جستن به ضریح و آثار آنان، امری است که همۀ مسلمانان از تمامی فرقه‌ها به شرعی بودنش توافق دارند؛ و فقط گروهی از سلفی‌ها (وهابی‌ها) هستند که از اعتقاد به جواز آن جدای از دیگران‌اند و نه‌تنها آن را جایز ندانستند، بلکه پا را فراتر گذاشتند و تمامی کسانی را که به جواز تبرک و انجام آن اعتقاد دارند ـ‌ که اکثریت مسلمانان را شامل می‌شود‌ ـ به شرک نسبت دادند. برخی از نکاتی که دربارﮤ این موضوع سودمند است: اول: قرآن کریم ـ‌ که منبع قطعی و اصلی برای استخراج عقاید صحیح است ‌ـ مسئلۀ تبرک به قبور اولیا را تأیید و به آن ترغیب نموده است. سید احمد الحسن فرموده است: «... اما مسئلۀ تبرک جستن به قبور، به این اعتبار که این‌ها مکان‌هایی هستند که اجساد اولیای خدا را در خود جای داده‌اند و بنابراین پنجره‌ای برای اتصال ارواح مقدس آنها به این جهان هستند، قضیه‌ای است که قرآن آن را تأیید و به آن ترغیب نموده است. حق‌تعالی می‌فرماید: (وَكَذَٰلِكَ أَعْثَرْنَا عَلَيْهِمْ لِيَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَأَنَّ السَّاعَةَ لَا رَيْبَ فِيهَا ۚ إِذْ يَتَنَازَعُونَ بَيْنَهُمْ أَمْرَهُمْ فَقَالُوا ابْنُوا عَلَيْهِمْ بنيَانًا ۖ رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ ۚ قَالَ الَّذِينَ غَلَبُوا عَلَىٰ أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجِدًا)[539] (و این‌چنین آنان را آگاه کردیم تا بدانند وعدﮤ خدا حق است و در ساعت تردیدی نیست؛ آنگاه که میان خود دربارﮤ کار آنان اختلاف کردند. پس گفتند: بر آنان بنایی بسازید. پروردگارشان به آنان داناتر است. کسانی که بر کارشان غلبه یافتند گفتند: بی‌شک، بر آنان مسجدی بنا خواهیم کرد). اگر نظر کسانی که پیشنهاد ساخت مسجد بر قبرهای اصحاب کهف را داده بودند باطل بود، قطعاً خداوند آن را انکار می‌کرد و بطلانش را آشکار می‌ساخت؛ زیرا مهمل گذاشتن و نادیده گرفتن آن به معنای تحریک به باطل بود و از ساحت او سبحان بسی به دور است که بندگانش را به باطل تحریک کند و آنها را بفریبد. بنابراین، روشن می‌شود این فرمایش حق‌تعالی: (الَّذِينَ غَلَبُوا عَلَىٰ أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجِدًا) (کسانی که بر کارشان غلبه یافتند گفتند: بی‌شک، بر آنان مسجدی بنا خواهیم کرد) حقی از سوی خداست، و این‌که تبرک جستن به قبور جزو دین خداست و هیچ‌گونه ارزش یا اعتباری برای حدیث یا روایتی وجود نخواهد داشت اگر با نص قرآنیِ محکم ـ ‌که برای هر صاحب فهم صحیح و قلب سلیم روشن و واضح است ‌ـ مخالفت داشته باشد.»[540] همچنین قرآن کریم بیان کرده است که آثار اولیا به اذن خدا می‌توانند اثری داشته باشد. حق‌تعالی می‌فرماید: (اذْهَبُوا بِقَمِيصِي هَذَا فَأَلْقُوهُ عَلَىٰ وَجْهِ أَبِي يَأْتِ بَصِيرًا وَأْتُونِي بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِينَ)[541] (این پیراهن مرا ببرید و بر صورت پدرم بیفکندید تا بینا شود؛ و همۀ خاندان خود را نزد من بیاورید). آیا خداوند ـ‌ که پاک و منزه است ‌ـ بندگانش را به شرک فرامی‌خواند و آنان را با چیزی مخالف توحید می‌فریبد؟ یا اعتقاد به برکت اولیا و تأثیرگذاری آنان به اذن خدا، جزئی از توحید الهی است و قطعاً حق است؟ دوم: در میان مسلمانان، روایت‌های متواتری وجود دارد که نشان می‌دهد بسیاری از صحابه به رسول خدا(ص) و آثار ایشان تبرک می‌جستند. اگر این عمل مخالف توحید می‌بود ـ همان‌طور که وهابی‌ها ادعا می‌کنند ـ هرگز جایز شمرده نمی‌شد و قطعاً رسول خدا(ص) ایشان را از آن بازمی‌داشت.[542] سکوت در برابر چنین مسئله‌ای و بی‌توجهی به آن و عدم بازداشتن از آن، موجب فریب مسلمانان در افتادن به باطل می‌شد؛ و خداوند بسی برتر و بالاتر از چنین نسبت‌هایی است، به‌ویژه آن‌که شرک ازجمله بزرگ‌ترین باطل‌ها به شمار می‌رود. نمونه‌هایی از این روایات ارائه می‌شود: «حکم به ما گفت: از ابوجحیفه شنیدم که می‌گفت: رسول خدا(ص) هنگام ظهر نزد ما آمد و وضو گرفت. مردم از باقی‌ماندﮤ آب وضوی او می‌گرفتند و خود را با آن مسح می‌کردند. رسول خدا(ص) نماز ظهر را دو رکعت و عصر را دو رکعت خواند و در مقابلش بزغاله‌ای بود. ابوموسی گفت: پیامبر(ص) ظرفی آب خواست و دست و صورتش را در آن شست و مقداری از آب را در دهانش کرد و سپس به آن دو نفر فرمود: «از آن بنوشید و بر صورت‌ها و گردن‌هایتان بریزید.» علی‌بن عبدالله به ما گفت: یعقوب‌بن ابراهیم‌بن سعد برای ما روایت کرد و گفت، پدرم به ما گفت، صالح، از ابن‌شهاب نقل کرده است که گفت: محمودبن ربیع ـ‌ که در زمان کودکی، رسول خدا(ص) به صورتش آبی از چاه پاشیده بود‌ ـ به من خبر داد و گفت: عروه، از مسور و دیگران نقل کرده است که هریک از آن دو دیگری را تصدیق می‌کرد، هنگامی که پیامبر(ص) وضو می‌گرفت، چیزی نمانده بود که مردم بر سر باقی‌ماندﮤ وضوی او با یکدیگر درگیر شوند. باب «عبدالرحمن‌بن یونس به ما گفت»، حاتم‌بن اسماعیل به ما گفت، از جعد نقل کرده است که گفت، از سائب‌بن یزید شنیدم می‌گفت، خاله‌ام مرا نزد پیامبر(ص) برد و گفت: "ای رسول خدا، این پسر خواهر من بیمار است." پس پیامبر(ص) سرم را مسح کرد و با برکت برایم دعا کرد و سپس وضو گرفت و من از آب وضوی او نوشیدم.»[543] «از عون‌بن ابوجحیفه، از پدرش نقل شده است که گفت: "رسول خدا(ص) را در خیمه‌ای سرخ‌رنگ از چرم دیدم. بلال را دیدم که آب وضوی رسول خدا(ص) را می‌آورد. دیدم که مردم برای گرفتن آن آب وضو می‌شتافتند؛ هرکس چیزی از آن به دست می‌آورد خودش را با آن مسح می‌کرد، و هرکس چیزی نمی‌یافت از رطوبت دست همراهش بهره می‌برد."»[544] «از انس‌بن مالک روایت شده است که گفت: پیامبر(ص) به خانۀ ام‌سلیم وارد می‌شد و بر زیرانداز او می‌خوابید، درحالی‌که او [ام‌سلیم] حضور نداشت. روزی پیامبر(ص) آمد و بر زیرانداز او خوابید. ام‌سلیم آمد و به او گفته شد پیامبر(ص) در خانۀ تو بر زیراندازت خوابیده است. راوی گفت: او آمد و دید پیامبر(ص) عرق کرده و عرقش روی قطعه‌ای چرمی روی زیراندازش جمع شده است. او صندوقچه‌اش را باز کرد و شروع به جمع‌آوری آن عرق کرد و آن را در شیشه‌هایش می‌ریخت. پیامبر(ص) بیدار شد و فرمود: "چه می‌کنی، ای ام‌سلیم؟" پاسخ داد: "ای رسول خدا، به برکت آن برای فرزندانمان امید داریم." فرمود: "درست عمل کردی ... ." از انس، از ام‌سلیم نقل شده است که پیامبر(ص) به خانۀ او می‌آمد و در آنجا استراحت می‌کرد. او برای پیامبر(ص) قطعه‌ای چرمی پهن می‌کرد و پیامبر(ص) روی آن می‌خوابید و بسیار عرق می‌کرد. ام‌سلیم عرق او را جمع می‌کرد و آن را در عطردان‌ها و شیشه‌ها می‌ریخت. پیامبر(ص) فرمود: "ای ام‌سلیم، چه می‌کنی؟" او پاسخ داد: "این عرق شماست که با آن عطرم را معطر می‌کنم."»[545] «از عثمان‌بن عبدالله‌بن موهب نقل شده است که گفت: خانواده‌ام مرا با ظرفی آب به نزد ام‌سلمه همسر پیامبر(ص) فرستادند. اسرائیل سه انگشت از نقره گرفته بود که در آن مویی از موهای پیامبر(ص) بود. هرگاه کسی دچار چشم‌درد یا مشکلی می‌شد ظرفی به نزد او می‌فرستاد و او [ام‌سلمه] آن مو را در آب می‌شست؛ و من دیدم آن مو قرمز بود.»[546] ابن‌حجر در شرح این حدیث گفته است: «منظور این است که هرکس دچار بیماری می‌شد ظرفی نزد ام‌سلمه می‌فرستاد و او آن موها را در آن ظرف قرار می‌داد و در آن آب می‌شست و سپس آن را برمی‌گرداند تا صاحب ظرف آن را بنوشد یا با آن غسل کند و از برکت آن بهره‌مند شود ... .»[547] «از انس‌بن مالک روایت شده است که گفت: هنگامی که رسول خدا(ص) جمره را رمی کرد و قربانی خود را نحر نمود و خواست حلق کند، سمت راست سرش را به آرایشگر داد تا بتراشد. سپس ابوطَلحۀ انصاری را فراخواند و آن موها را به او داد. آنگاه سمت چپ سرش را به آرایشگر سپرد و پس از تراشیدن، آن موها را نیز به ابوطَلحه داد و فرمود: "آن را بین مردم تقسیم کن."»[548] چگونه ممکن است رسول خدا(ص) موی خود را به مسلمانان بدهد، اگر تبرک جستن به او و آثارش به معنای شرک به خدا و منافات با توحید باشد؟! آیا وهابی‌ها می‌گویند این موها را به آنان داد تا ـ‌ به‌عنوان مثال ‌ـ بخورند؟! «ابوحاتم(رض)دربارﮤ تقسیم کردن موی پیامبر(ص) در میان اصحابش گفته است: این عمل به‌روشنی نشان می‌دهد که موی انسان پاک است؛ زیرا صحابه، موی رسول خدا(ص) را برای تبرک جستن می‌گرفتند؛ برخی آن را در کمربند خود می‌گذاشتند و برخی در جیبشان و با آن نماز می‌خواندند و به کارهایشان می‌پرداختند، درحالی‌که آن را همراه داشتند. حتی بسیاری از آنان وصیت می‌کردند که آن مو در کفنشان قرار داده شود. اگر مو نجس بود، پیامبر(ص) آن را بین آنان تقسیم نمی‌کرد، درحالی‌که ـ‌‌ همان‌طور که شرح دادیم ‌ـ می‌دانست که از آن برای تبرک استفاده می‌کنند.»[549] سوم: تردیدی نیست که این روایات ـ‌ که بسیار هستند و قطعاً به حد تواتر می‌رسند ‌ـ وهابی‌ها را در تنگنا قرار داده‌اند؛ زیرا به‌طور کامل با عقیدﮤ بدعت‌آمیزشان در تضاد است. ازاین‌رو، برخی علمایشان ناچار شده‌اند بگویند تبرک جستن فقط به آثار رسول خدا جایز است، نه هیچ‌کس دیگر![550] این قطعاً سخن باطلی است؛ زیرا شرک و منافات با توحید همواره باطل است و انجام آن با رسول خدا یا با دیگر اولیای الهی صحیح نیست. جواز تبرک به آثار رسول خدا(ص) نشان می‌دهد تبرک جستن، شرک به خدا نیست و با توحید الهی منافات ندارد و تا زمانی که این عمل با توحید منافات ندارد چه مانعی برای تبرک جستن به دیگر اولیای الهی (خودشان، قبورشان یا آثارشان) وجود دارد؟! با در نظر داشتن این‌که قرآن کریم جواز تبرک را فقط به رسول خدا محمد(ص) اختصاص نداده، بلکه یوسف(ع) و اصحاب کهف را نیز ـ‌ همان‌طور که در آیات قبلی ذکر شد ‌ـ مطرح کرده است. بنابراین روشن می‌شود تخصیص وهابی‌ها در این زمینه، بی‌دلیل است. چهارم: به همین ترتیب، ادعای برخی علمای وهابی مبنی بر جواز تبرک جستن به آثار پیامبر(ص) فقط در دوران حیات ایشان، و عدم جواز پس از وفاتش نیز باطل است؛ چراکه این ادعا نیز تخصیصی بدون دلیل قطعی است. اگر تبرک جستن به اولیای الهی (خودشان، قبرهایشان و آثارشان) با توحید منافات داشته باشد، این منافات، هم در حیات ولی خدا (مانند پیامبر) و هم پس از وفات او برقرار خواهد بود، و اگر منافاتی نداشته باشد، در هر دو حالت (زندگی و پس از وفات) جایز خواهد بود. بنابراین این تفکیک ادعایی هیچ ارزشی ندارد؛ چراکه گفته‌ای بدون دلیل است. در احادیث پیش‌گفته، مشاهده کردیم رسول خدا(ص) موی خود را در میان مسلمانان تقسیم کرده و به آنان عطا کرده بود بدون این‌که برای نگهداری و تبرک جستن به آن، محدودیت زمانی تعیین کند یا از آنان بخواهد پس از وفاتش آن را از بین ببرند؛ زیرا نگه داشتن آن با توحید منافات ندارد. همچنین دربارﮤ برخی از بیماران مسلمان که برای شفا و تبرک جستن به موی پیامبر(ص) نزد ام‌سلمه می‌رفتند، در روایات نیامده که این مراجعه تنها در زمان حیات پیامبر(ص) بوده باشد، بلکه احتمالاً آمدن آنان پس از وفات پیامبر(ص) بوده است؛ زیرا اگر رسول خدا(ص) زنده بود، چرا به موی حضرت(ص) روی می‌آوردند و به خودش مراجعه نمی‌کردند؟ حتی برخی احادیث به‌صراحت بیان می‌کنند که مسلمانان پس از وفات پیامبر(ص) نیز به آثارش تبرک می‌جستند: «از سهل‌بن سعد(رض) نقل شده است که گفت ... روزی پیامبر(ص) آمد و در سقیفۀ بنی‌ساعده به‌همراه اصحابش نشست. سپس فرمود: "ای سهل، به ما آب بده." من با همین کاسه برای آنان آب آوردم و به آنها آب دادم. سهل همان کاسه را برای ما آورد و ما نیز از آن نوشیدیم. سپس عمربن عبدالعزیز آن کاسه را درخواست کرد و سهل آن را به او هدیه داد.»[551] «ابن‌سکّن از طریق صفوان‌بن هبیره از پدرش روایت کرده است که گفت، ثابت بنانی به من گفت، انس‌بن مالک به من گفت: "این یکی از موهای رسول خدا(ص) است؛ آن را زیر زبانم قرار بده." من آن را زیر زبانش گذاشتم و او در حالی دفن شد که آن مو زیر زبانش بود.»[552] ابن‌سیرین ـ‌ که یک تابعی بود ‌ـ آرزو می‌کرد ای کاش یکی از موهای رسول خدا(ص) نزد او باشد: «از ابن‌سیرین نقل شده است که گفت: به عبیده گفتم: "مقداری از موی پیامبر(ص) نزد ماست که از انس یا خانواده‌اش به دست آورده‌ایم." او پاسخ داد: "داشتن یک تار مو از او برای من از دنیا و هرآنچه در آن است محبوب‌تر است."»[553] عمربن عبدالعزیز وصیت کرد مو و ناخن‌های پیامبر(ص) در کفنش قرار داده شود: «از عبدالرحمن‌بن محمدبن عبدالله نقل شده است که گفت: عمربن عبدالعزیز هنگام مرگ وصیت کرد و مویی از موهای پیامبر(ص) و ناخن‌هایی از ناخن‌های او را خواست و گفت: "وقتی مُردم، این موها و ناخن‌ها را در کفنم بگذارید." و آنها چنین کردند.»[554] احمدبن حنبل (از ائمۀ مذاهب چهارگانۀ اهل‌سنت) یکی از موهای سر پیامبر را داشت که آن را می‌بوسید، برای شفا از آن استفاده می‌کرد و به آن تبرک می‌جست. «عبدالله‌بن احمد گفت: پدرم را دیدم که یکی از موهای پیامبر(ص) را برمی‌داشت و آن را بر لبان خود می‌گذاشت و می‌بوسید. گمان می‌کنم دیدم او آن مو را بر چشمانش نیز می‌گذاشت، و آن را در آب فرو می‌برد و می‌نوشید تا شفا یابد. همچنین دیدم او ظرفی متعلق به پیامبر(ص) را شست و آن را در ظرف آبی قرار داد و از آن نوشید. او از آب زمزم می‌نوشید تا شفا یابد و آن را به دست‌ها و صورت خود می‌کشید. گفتم: کجایند کسانی که به احمد اعتراض می‌کنند؟ درحالی‌که ثابت شده است که عبدالله از پدرش دربارﮤ لمس کردن پایۀ منبر پیامبر(ص) و تماس با حجرﮤ نبوی پرسید و او پاسخ داد: "من در این کار ایرادی نمی‌بینم. خداوند ما و شما را از عقاید خوارج و بدعت‌ها در امان بدارد."»[555] از ابراهیم حربی ـ‌ یکی از علمای بزرگ سلف ‌ـ نقل شده است که گفت: «بوسیدن حجرﮤ پیامبر مستحب است.»[556] به این ترتیب، روشن می‌شود سیرﮤ مسلمانان ـ ‌صحابه، تابعین، ائمۀ مذاهب و کسانی که پس از آنان آمدند ‌ـ همواره بر تبرک جستن به رسول خدا(ص) و آثارش ـ‌ چه در زمان حیاتش و چه پس از وفاتش ‌ـ استوار بوده است و هیچ اثری از این تخصیصی که وهابی‌ها ادعا می‌کنند وجود ندارد. خلاصه: قرآن کریم و سنت متواتر و سیرﮤ مسلمانان جملگی تأکید می‌کنند که تبرک جستن به پیامبر(ص) و آثارش جایز است. همچنین دانستیم از نظر مشروعیت تبرک جستن، میان رسول خدا(ص) و سایر اولیای الهی (چه خودشان و چه آثارشان) تفاوتی وجود ندارد. به همین دلیل قرآن کریم، یوسف(ع) و اصحاب کهف را ذکر کرده است. پنجم: با توجه به آنچه گفته شد می‌دانیم مشروعیت زیارت امام حسین(ع) و تبرک جستن به ضریح شریف او نیز در همین مسیر دینی و توحیدی قرار می‌گیرد که قرآن و سنت بر آن تأکید دارند. جایگاه حسین(ع) ـ ‌بدون شک‌ ـ از منزلت اصحاب کهف کمتر نیست، درحالی‌که پیامبر اسلام(ص) دربارﮤ هیچ‌کدام از آنان نفرمود ریحانۀ اوست، میوﮤ دلش است، جانش است، یا فرزندش است، و نیز نفرمود سید جوانان بهشت است، یا او از من است و من از او هستم. همچنین هیچ‌یک از آنان را در کودکی نبوسید، نبویید، بر دوش و پشت خود حمل نکرد، یا آب دهان و انگشت شست خود را به او نداد. افزون بر این، پیامبر(ص) از لحظۀ ولادت امام حسین(ع) با گریه و ناله برایش سوگوار بود ... و مطالب دیگری که در حق حسین(ع) فرموده بود و کارهایی که در حق او انجام داده بود و ما در مقدمه برخی از آنها را آوردیم. در نتیجه، برتری حسین(ع) بر اصحاب کهف، دست‌کم، از این نظر کاملاً آشکار است. ششم: مسیر استدلالی دیگری که می‌توانیم از طریق آن، مشروعیت ـ ‌و حتی استحباب ‌ـ زیارت امام حسین(ع) را اثبات کنیم، با اثبات حقانیت آل‌محمد(ص) برای امامت و وصایت پس از رسول خدا(ص) خلاصه می‌شود؛ و این نکته‌ای است که با متون دینی و علم الهی ثابت شده است؛ یعنی با قانون الهی که همواره حجت‌های الهی را معرفی می‌کند، و ذکر آنها با اسامی و صفاتشان در متون بسیاری آمده است. در خصوص منابع اهل‌سنت، «آل‌محمد» با تواتر یا به‌طور صحیح، به‌صورت زیر توصیف شده‌اند: امانی برای امت از گمراهی، و این‌که هرگز از قرآن جدا نمی‌شوند.[557] پاک و مطهر، به شهادت خدا و رسولش.[558] نفس پیامبر، فرزندان و اهل او.[559] مَثَل کشتی نوح، که هرکسی که بر آن سوار شود نجات می‌یابد، و هرکه از آن تخلف کند غرق می‌شود.[560] و متون بسیار دیگری که برخی از آنها در مقدمه گفته شد،[561] به حقانیت و صداقت آل‌محمد(ص) در ادعاهایشان و وجوب محبت و پیروی و اطاعت از آنان دلالت می‌کند. حال که این را دانستیم، باید بدانیم آل‌محمد(ع) خودشان امام حسین(ع) را زیارت کرده‌اند و در روایات متواتر مردم را به زیارت ایشان تشویق کرده‌اند.[562] هفتم: تردیدی نیست که خیال‌پردازی وهابی‌ها مبنی بر منافات داشتن تبرک به اولیای الهی (خودشان، آثارشان و قبورشان) با توحید، از اعتقاد آنان به نفی واسطه‌های میان خدا و خلق سرچشمه می‌گیرد؛ چراکه آنان اعتقاد به وجود واسطه‌ای ـ‌ که ضرر و نفع می‌رساند ‌ـ را موجب شرک و کفر و یکی از نقض‌کننده‌های اسلام برشمرده‌اند.[563] هرکس به طرز تفکر آنان بیندیشد آن را نسخه‌ای مطابق اصل از موضع‌گیری ابلیس (لعنت خدا بر او) خواهد یافت؛ همان که مشکلی در عبادت خدا نداشت و برای سجده به او نیز مشکلی نداشت، بلکه مشکل او با آدم(ع) بود؛ یعنی همان واسطه‌ای که میان او و خدا قرار داشت! از امام صادق(ع) روایت شده است که فرمود: «خدا به ابلیس فرمان داد به آدم سجده کند. او گفت: "ای پروردگار من، به عزتت قسم، اگر مرا از سجده به آدم معاف کنی، تو را چنان عبادت کنم که هیچ‌کس تا به حال همانندش تو را عبادت نکرده باشد." خداوند متعال فرمود: "من دوست دارم آن‌گونه که خودم می‌خواهم اطاعت شوم."»[564] به‌علاوه، عالم خلقت به‌طور کامل بر نظام واسطه‌ها استوار است؛ و این به‌دلیل نقص و کوتاهی در خود آن است، نه نقص و کوتاهی در قدرت خداوند. خداوند سبحان اراده کرده است دنیایی که ما در آن به سر می‌بریم، دنیای اسباب و مسببات (واسطه‌ها) باشد. بنابراین، هر چیزی که انسان از امور معنوی و مادی به آن نیاز دارد ـ ‌مثل هدایت، ایمان، سلامت، روزی و غیره‌ ـ بر پایۀ واسطه‌ها و اسبابی بنا شده است که انسان باید با سعی و تلاش، آنها را به دست آورد: (وَأَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسَانِ إِلَّا مَا سَعَىٰ)[565] (و این‌که برای انسان جز [حاصل] تلاش او نیست). و از آنجا که ما در دنیای امتحان هستیم، دو روش برای برخورد با این واسطه‌ها و اسباب وجود دارد: این‌که به آنها به‌طور مستقل نگاه شود؛ به این معنا که با آنها به‌گونه‌ای رفتار شود که گویی همه چیز در آنها خلاصه می‌شود و آنها علت تام برای تحقق آن هستند و در ورای آنها هیچ علتی وجود ندارد! این‌که به آنها به‌عنوان اسبابی نگاه شود که خداوند متعال ما را به تلاش برای استفاده از آنها فرمان داده است، درحالی‌که خداوند را پیش از آنها، در حین آنها و پس از آنها حاضر و ناظر بدانیم، و از او سبحان به‌عنوان مسبِّب‌الاسباب غافل نشویم. بدون تردید، دیدگاه دوم با توحید منافاتی ندارد، چراکه خودِ خداوند سبحان به آن امر فرموده است! اما وهابی‌ها ـ همان‌طور که مشاهده می‌کنیم ـ واسطه‌ها را به‌طور کلی انکار می‌کنند؛ درحالی‌که خودِ آنها ـ عملاً ـ به‌دنبال واسطه‌های مفید برای امور دنیوی خود هستند، مثل مراجعه به پزشک برای درمان بیماری، یا اشتغال و کسب مهارت برای تأمین روزی، یا تحصیل در دانشگاه برای آموزش و یادگیری. و به‌نظر آنها، این‌ها بر توحید تأثیر منفی نمی‌گذارند؛ اما اگر کسی به ضریح رسول خدا(ص) یا امام حسین(ع) برود، درحالی‌که به حرمت و فضل صاحب آن مقام، از خداوند اجر و برکت درخواست کند، این عمل از نظر آنها شرک و کفر به خدا تلقی می‌شود! اما حقیقت این است که تبرک جستن به اولیای الهی، درست مانند مراجعۀ بیمار به پزشک است؛ همان‌طور که بیمار برای درمان جسمانی به پزشک مراجعه می‌کند، زیرا خداوند او را به این کار فرمان داده و پزشک به اذن خدا مفید است و خودش درمان را به‌طور مستقل فراهم نمی‌کند. به همین ترتیب، مؤمن برای تبرک جستن با ضریح و آثار اولیای الهی و به‌دست‌آوردن شفای روحانی و روانی به آنان مراجعه می‌کند. مراجعۀ او به این دلیل است که خداوند برای این کار به او فرمان داده است، همان‌طور که مراجعۀ او به اولیای خداوند از آن جهت نیست که آنها واسطه‌ها و موجوداتی هستند که به‌طور مستقل نفع یا ضرر می‌رسانند، بلکه آنها به اذن خدا و به حول و قوﮤ الهی سود می‌رسانند، اگر خدا چنین بخواهد. با در نظر داشتن این‌که مؤمن همواره باید خداوند سبحان را در حین تلاش و تعامل با واسطه‌ها و اسباب - به‌طور کلی - در نظر داشته باشد، چه آنهایی که به بدن در این دنیا سود می‌رسانند، یا آنهایی که به روح در این دنیا و عوالم آخرت فایده می‌بخشند، به پیروی از این فرمایش امیرالمؤمنین(ع): «هیچ چیزی را ندیدم مگر این‌که خدا را قبل از آن، بعد از آن، همراه آن و در آن دیدم.»[566] اما وهابی‌ها از یک مغالطۀ پلید و فریب‌کارانه استفاده می‌کنند، آنگاه که اولیای خدا ـ‌ مثل رسول خدا محمد(ص) یا حسین(ع)‌ـ را با خورشید و ماه و بت‌ها مقایسه می‌کنند، و هدف آنان از این مقایسه روشن است؛ آنها به این وسیله می‌خواهند اعمال مؤمنان را به اعمال بت‌پرستان تشبیه کنند، حال آن‌که این تشبیهی نادرست و قیاسی مع‌الفارق است؛ و هدف نهایی از آن، منزجر کردن مردم از مراجعه به کسانی است که خداوند به مراجعه به آنها فرمان داده است! حق‌تعالی می‌فرماید: (وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّابًا رَحِيمًا)[567] (و اگر آنان هنگامی که به خود ستم کردند نزد تو می‌آمدند و از خدا آمرزش می‌خواستند و رسول خدا نیز برای آنان آمرزش می‌خواست، به‌یقین خدا را توبه‌پذیر و مهربان می‌یافتند). «جاءُوك» یعنی به‌سوی تو می‌آمدند، ای محمد. پس خداوند به مراجعۀ مردم به فرستاده‌اش محمد(ص) ترغیب و تشویق کرده است. و رسول خدا(ص) واسطه‌ای جامد و بی‌روح نیست که نفع یا ضرری نداشته باشد، بلکه او(ص) به اذن خدا سود می‌رساند؛ چراکه رفتن مردم به نزد او عاملی برای پذیرفتن توبه‌شان می‌شود. اگر ارجاع مردم به محمد(ص) با توحید منافات ندارد و حتی از مغز و شالودﮤ توحید است، پس رجوع مردم به سایر اولیای الهی (حجت‌های خدا) نیز نه‌تنها با توحید منافات ندارد، بلکه در مغز و شالودﮤ توحید حقیقی قرار می‌گیرد. به این ترتیب، ما به این نتیجه می‌رسیم که مسئلۀ زیارت قبور اولیای خدا و تبرک جستن به آنها ـ ‌ازجمله ضریح امام حسین(ع)‌ ـ جزو دین خداست و در هستۀ توحید خداوند جای می‌گیرد، و ـ ‌همان طور که گفته شد ‌ـ تمام مسلمانان این را فهمیده و پذیرفته‌اند، و تنها گروهی از وهابی‌ها از این امر منحرف شده‌اند؛ وهابی‌هایی که حتی در تعامل با گرامی‌ترین خلق خدا محمد(ص) افراطی شناخته می‌شوند، چه برسد به فرزند او حسین(ع). بزرگ آنها «محمدبن عبدالوهاب»، صلوات بر رسول خدا محمد(ص) را پس از اذان کفر می‌دانست و از شنیدن آن اذیت می‌شد و کسانی را که صلوات می‌فرستادند مورد آزار و اذیت قرار می‌داد؛ و وقتی یکی از افراد در مکه اعتراض کرد او را به نزدش آوردند و او این فرد را تکفیر کرد، خونش را حلال دانست و دستور داد او را به قتل برسانند. سید احمد زینی دحلان[568] برخی از اعمال محمدبن عبدالوهاب را ذکر کرده است: «و او [محمدبن عبدالوهاب] از صلوات فرستادن بر پیامبر(ص) نهی می‌کرد و از شنیدنش ناراحت می‌شد. همچنین، از صلوات فرستادن در شب جمعه و بلند گفتن آن در مناره‌ها منع می‌کرد و کسانی را که این کار را انجام می‌دادند به‌شدت آزار می‌داد و به‌سختی مجازات می‌کرد. حتی مردی نابینا را که مؤذنی صالح و خوش‌صدا بود، تنها به‌دلیل این‌که از فرمان او سرپیچی کرده و پس از اذان در مناره بر پیامبر(ص) صلوات فرستاده بود دستور داد بکشند. او را کشت و سپس گفت: "زنای علنی در فاحشه‌خانه کمتر از گناه کسی است که بر پیامبر(ص) در مناره‌ها صلوات بفرستد." او این‌گونه پیروانش را فریب می‌داد و وانمود می‌کرد این اقدامات در جهت محافظت از توحید است.»[569] این را ابوحامدبن مرزوق نیز ذکر کرده است.[570] -ابن‌حبان ضربه‌ای به عقیدۀ وهابیت وارد می‌کند! عقیدﮤ باطل وهابیت که با تکفیر تمام مسلمانانی که با زیارت قبور و آستان‌های اولیای خدا به خداوند تقرب می‌جویند، نمود پیدا می کند و به شرک آنها حکم می‌دهد، در واقع عقیدﮤ بزرگان علمای اهل‌سنت و محدثین پیشین مذهب سنی ـ‌ که همۀ اهل‌سنت به علم و فقه و فضیلت آنان اعتراف دارند ‌ـ نبوده است؛ افرادی مثل محدث حافظ محمدبن حبان (متوفی ۳۵۴ هجری) که صاحب کتاب‌های معروفی مثل صحيح ابن‌حبان و کتاب الثقات و غیره بوده است. ذهبی در شرح‌حال او گفته است: «محمدبن حبان، ابوحاتم البُستی، حافظ، و صاحب انواع علوم، و مؤلف دو کتاب الجرح و التعدیل بوده، و آثار دیگری نیز دارد. او از ائمۀ زمان خود بود و در آغاز قرن چهارم به طلب علم پرداخت. او شاگرد ابوخلیفه و ابوعبدالرحمن نسایی بود و در شام و حجاز و مصر و عراق و جزیره و خراسان دانش اندوخت، و مدتی قاضی سمرقند بود. او به پزشکی، نجوم، کلام، فقه، و حدیث احاطه داشت ... .»[571] ابن‌حبان گفته است مدتی از زندگی خود را در شهر طوس خراسان گذرانده است؛ شهری که به‌دلیل وجود قبر یکی از اولیای خدا، یعنی نوۀ رسول خدا محمد(ص)، امام علی‌بن موسی‌الرضا(ع)(ع)شهرت دارد... ابن‌حبان همواره به زیارت ضریح امام رضا(ع) می‌رفت و در سختی‌ها و شداید به او توسل می‌جست: ابن‌حبان می‌گوید: «... علی‌بن موسی‌الرضا در طوس در اثر نوشیدنی‌ای که مأمون به او داد، وفات یافت و در همان ساعات جان سپرد. این اتفاق، در روز شنبه آخرین روز سال ۲۳۳ هجری رخ داد. قبر او در سناباد خارج نوقان در کنار قبر هارون‌الرشید قرار دارد و زیارتگاه مشهوری است. من چندین بار آنجا را زیارت کرده‌ام و هیچ‌گاه در طول اقامتم در طوس، مشکلی برای من پیش نیامده بود، مگر آن‌که وقتی به قبر علی‌بن موسی‌الرضا (صلوات خدا بر او و جدش) رفتم و از خدا خواستم آن مشکل از من برطرف شود. دعایم مستجاب شد و آن مشکل از من برطرف گردید. این تجربه‌ای است که من بارها امتحان کرده‌ام و همیشه چنین نتیجه‌ای داشته است. خداوند ما را بر محبت مصطفی و اهل‌بیتش (صلوات خدا بر او، و سلام خدا بر همۀ آنان) بمیراند.»[572]

-(5) کاروان آلِ رسول در مدینه

-امّ‌سلمه اولین کسی بود که از شهادت امام حسین(ع) آگاه شد اهالی مدینه ـ‌ به‌ویژه بنی‌هاشم‌ ‌ـ چشم‌انتظار رسیدن خبری از امام حسین(ع) بودند؛ زیرا خروج ایشان از مدینه، خلائی ایجاد کرد که قطعاً هیچ‌کس جز خودِ او نمی‌توانست آن را پُر کند. برخی از خواص مؤمنان ـ‌ مثل ام‌سلمه (رضوان‌الله‌علیها)‌ ـ از فرجامی که امام حسین(ع) به آن خواهد رسید آگاه بودند. رسول خدا(ص)، در زمان حیاتش، تربتی را که جبرئیل(ع) برای او آورده بود نزد ام‌سلمه به امانت گذاشته بود: «از ام‌سلمه روایت شده است: حسن و حسین (رضی‌الله‌عنهما) در خانۀ من در حضور پیامبر(ص) بازی می‌کردند. جبرئیل(ع) نازل شد و گفت: «ای محمد، امت تو پس از تو، این فرزندت را خواهند کشت.» و با دستش به حسین اشاره کرد. رسول خدا(ص) گریست و او را به سینه‌اش فشرد. سپس رسول خدا(ص) فرمود: «این تربت امانتی نزد تو باشد.» رسول خدا(ص) آن را بویید و فرمود: «وای از کرب‌وبلا.» ام‌سلمه گفت: پیامبر(ص) فرمود: «ای ام‌سلمه، هرگاه این تربت به خون تبدیل شد، بدان حسین کشته شده است.» ام‌سلمه آن تربت را در شیشه‌ای نگه داشت و هر روز به آن نگاه می‌کرد و می‌گفت: "روزی که تو به خون تبدیل شوی قطعاً روز بزرگی خواهد بود."»[573] در عمل نیز، وقتی امام حسین(ع) در روز عاشورا به شهادت رسید، آن تربت به خون سرخ تبدیل شد و ام‌سلمه پیش از هر شخص دیگری از اهل مدینه، از شهادت او آگاه شد.[574] «از عبدالله‌بن عباس روایت شده است: در خانه‌ام خوابیده بودم که ناگهان صدای فریاد بسیار بلندی از خانۀ ام‌سلمه ـ ‌همسر پیامبر(ص)‌ ـ شنیدم. به‌سوی خانۀ او شتافتم، مردان و زنان مدینه نیز به‌سوی او آمدند. وقتی به آنجا رسیدم، گفتم: «ای مادر مؤمنان، چرا فریاد می‌زنی و کمک می‌خواهی؟» اما پاسخی نداد. او رو به زنان هاشمی کرد و گفت: «ای دختران عبدالمطلب، مرا یاری دهید و با من گریه کنید؛ به خدا سوگند، سرورتان و سرور جوانان بهشت کشته شده است؛ به خدا سوگند، سبط رسول خدا و ریحانه‌اش حسین کشته شده است.» پرسیدند: «ای مادر مؤمنان، از کجا این را دانستی؟» گفت: «همین لحظه رسول خدا(ص) را در خواب دیدم که آشفته و هراسان بود. از او دربارﮤ حالش پرسیدم. فرمود: «پسرم حسین و اهل‌بیتش امروز کشته شدند و من آنها را دفن کردم، و همین لحظه از دفن آنها فارغ شدم.» از خواب برخاستم و به داخل اتاق رفتم، و درحالی‌که به‌سختی می‌توانستم خودم را آرام کنم به تربت حسین که جبرئیل(ع) از کربلا آورده بود نگاه کردم. جبرئیل(ع) گفته بود: «هرگاه این تربت به خون تبدیل شود بدان پسرت کشته شده است؛ و پیامبر(ص) این تربت را به من داد و فرمود: "این تربت را در شیشه‌ای نگه دار، هرگاه به خون تازه تبدیل شد، بدان حسین کشته شده است." من اکنون به شیشه نگاه کردم و به خون تازه‌ای که می‌جوشید تبدیل شده بود.» عبدالله‌بن عباس گفت: «ام‌سلمه مقداری از آن خون را برداشت و بر صورتش کشید و آن روز را به سوگواری و عزاداری برای حسین(ع) اختصاص داد. پس از آن، کاروانیان خبر او را آوردند و این‌که حسین(ع) در همان روز به شهادت رسیده بود.»[575] بی‌تردید، این واقعه هم‌زمان بود با رسیدن فرستادگان حکومت اموی به مدینه که خبر شهادت حسین(ع) را در کربلا با خود آورده بودند؛ زیرا برخی مورخان ذکر کرده‌اند یزید (لعنت خدا بر او) پیکی را به مدینه فرستاد تا والی آن - عمروبن سعیدبن عاص ‌- را از این خبر آگاه کند.[576] همچنین گفته‌اند - و پیش‌تر نیز به آن اشاره شد - یزید سر حسین(ع) را به مدینه فرستاد و سپس از آنجا به شام بازگرداند.[577] و نیز روایت شده است ابن‌زیاد (لعنت خدا بر او) پیک و نامه‌ای به‌سوی والی مدینه فرستاد و او را از شهادت حسین(ع) مطلع کرد.[578] «وقتی ابن‌زیاد سر حسین(ع) را به‌سوی یزید فرستاد، نزد عبدالملک‌بن ابی‌الحَثیث السلمی آمد و گفت: "حرکت کن و نزد عمروبن سعیدبن عاص در مدینه برو و او را به قتل حسین بشارت بده." عبدالملک می‌گوید: "من مرکبم را سوار شدم و به‌سوی مدینه حرکت کردم. مردی از قریش به من رسید و گفت: "چه خبر؟" گفتم: "خبر نزد امیر است، از او خواهی شنید." گفت: "انا لله و انا الیه راجعون، به خدا سوگند حسین کشته شد." وقتی به حضور عمروبن سعید وارد شدم، گفت: "چه خبری داری؟" گفتم: "آنچه موجب سرور امیر است؛ حسین‌بن علی کشته شد." گفت: "بیرون برو و این خبر را به مردم اعلام کن." بیرون رفتم و ندا دادم. به خدا سوگند، هرگز فریادی همانند فریاد خاندان بنی‌هاشم در خانه‌هایشان برای حسین‌بن علی(ع) هنگامی که خبر قتل حسین را شنیدند، نشنیده بودم. سپس نزد عمروبن سعید آمدم. وقتی مرا دید تبسمی تمسخرآمیز کرد و سپس این شعر عمروبن معدی کرب را خواند: «زنان بنی‌زیاد ناله و شیون سر دادند / همانند نالۀ زنان ما در "أرنب".» سپس گفت: "این ناله در برابر نالۀ عثمان است." آنگاه به منبر رفت و خبر قتل حسین‌بن علی(ع) را به مردم اعلام کرد و برای یزیدبن معاویه دعا نمود و از منبر پایین آمد.»[579] دو نکته در اینجا قابل توجه است: اول: جملۀ «همانند نالۀ زنان ما»، به شیون زنان بنی‌عبدشمس برای کشته‌شدگانشان در روز بدر به‌دست مسلمانان اشاره دارد. ازاین‌رو، نقل شده است این حاکم اموی ملقب به «اشدق» (لعنت خدا بر او) وقتی مردم را از کشته شدن حسین آگاه کرد، به قبر پیامبر(ص) اشاره کرد و گفت: «ای محمد، این روز در برابر روز بدر است!» و برخی از انصار او را سرزنش کردند.[580] دوم: جملۀ «ناله‌ای در برابر نالۀ عثمان»، نشان‌دهندۀ خُبث و کینۀ اموی است؛ زیرا شورش‌کنندگان علیه عثمان شناخته‌شده بودند و دلایل اعتراضشان نیز مشخص بود، و پیش‌تر توضیح این قضیه آمد.[581] و دیدیم حسین و پدرش امیرالمؤمنین(ع) هیچ ارتباطی ـ ‌نه دور و نه نزدیک ‌ـ با سرنوشتی که عثمان به آن رسید نداشتند. آری، حسین(ع) در پیشبرد هدایت و دعوت حقّ رسول خدا محمد(ص)نقش داشت؛ دعوتی که به اهل کفر و باطل (به‌ویژه امویان) جام‌های خواری و ذلت را چشاند. حسین باقی‌ماندﮤ محمد(ص) است و یزید و عمروبن سعید و امثال آنان باقی‌ماندگان بنی‌امیۀ پلید (مانند ابوسفیان، شیبه، عتبه، ولید، عاص، حَکَم و دیگران) هستند. از همین رو، تعجبی ندارد که یزید (لعنت خدا بر او) با عصایش بر دندان‌های حسین ضربه بزند و اشعار ابن‌زبعری را بخواند و کفر و شادمانی خود را نیز به آن اضافه کند، همان‌طور که پیش‌تر دیدیم. همچنین، تعجب‌آور نیست از والی مدینه (نوﮤ عاص اموی) سخنانی سرشار از خباثت و کینه نسبت به آل‌محمد بشنویم. حتی او ـ ‌یعنی عمروبن سعید ‌ـ به این دلیل به «اشدق» ملقب شد که «به منبر رفت و در ناسزاگویی به علی (رضی‌الله تعالی عنه) زیاده‌روی کرد، و به سبب آن دچار لَقوه شد.»[582] نقل شده «اشدق» درحالی‌که سر مبارک حسین پیش رویش بود، در خطبه‌اش گفت: «ای مردم، این ضربه‌ای است در برابر ضربه‌ای دیگر و صدمه‌ای در برابر صدمه‌ای دیگر. چه بسیار خطبه‌هایی پس از خطبۀ دیگر، حکمت‌هایی رسا، اما بیم‌ها چه سود دارند؟ به‌‌راستی او ما را دشنام می‌داد و ما ستایشش می‌کردیم، او از ما می‌برید و ما پیوند می‌دادیم، چنان‌که این عادت ما و عادت او بود؛ اما با کسی که شمشیرش به روی ما کشیده و قصد کشتن ما را دارد، چه می‌توانیم بکنیم جز این‌که از خود دفاع کنیم ...» در این هنگام، عبدالله‌بن سائب سخن او را قطع کرد و گفت: «اگر فاطمه زنده بود و سر حسین را می‌دید، برای او گریه می‌کرد.» آن ملعون بر سرش فریاد زد و گفت: «ما به فاطمه از تو سزاوارتریم؛ پدرش عموی ماست، شوهرش برادر ماست، مادرش دختر ماست؛ و اگر فاطمه زنده بود، برای او می‌گریست، اما قاتل او را سرزنش نمی‌کرد.»[583] این سخنان مثل تمام سخنان سیاستمداران ستمگر و فاسق ـ‌ چه در گذشته و چه حال ‌ـ سرشار از دروغ و فریب بود. نمی‌دانم این زندیق از کجا دانسته است که فاطمه، قاتل فرزندش و پارﮤ تنش را که پیش از تولدش از مصیبت او به‌واسطۀ اطلاع‌رسانی پدرش رسول خدا(ص) مطلع شد و برای او می‌گریست و به‌شدت اندوهگین می‌شد سرزنش نمی‌کند؛ بلکه جدش رسول خدا(ص) پیش از شهادت حسین، برای او مرثیه‌خوانی کرده و با صدای بلند گریه کرده بود و قاتلانش را لعنت می‌کرد و از آنان بیزاری می‌جست، چنان‌که در پژوهش‌های پیشین گذشت. همچنین این ملعون «أشدق» خانه‌هایی را در مدینه که به امام حسین(ع) تعلق داشت ویران کرد، و این کار نشان‌دهندﮤ خباثت و کینۀ او نسبت به آل‌محمد(ع) بود. از امام صادق(ع) روایت شده است که فرمود: «یزید به اموال حسین(ع) تعرض نکرد، اما سعیدبن عاص خانۀ علی‌بن ابی‌طالب، خانۀ عقیل و خانۀ رباب دختر امرؤالقیس را که - همسر حسین و مادر سکینه بود - تخریب کرد.»[584] به‌طور کلی، زمانی که اهل مدینه از شهادت امام حسین(ع) آگاه شدند، شیون و ناله‌شان برای او بسیار زیاد شد؛ به‌ویژه در خانه‌های بنی‌هاشم.

-عزاداری ام‌سلمه و برخی زنان آل‌ابو‌طالب

از شهربن حوشب روایت شده است: «نزد ام‌سلمه - ‌همسر پیامبر(ص)‌ - بودم که صدای فریادی شنیدیم. آن زن به‌سوی ام‌سلمه آمد و گفت: "حسین کشته شد." ام‌سلمه گفت: "آنها این کار را کرده‌اند. خداوند خانه‌ها ـ ‌یا قبرهایشان‌ ـ را از آتش پر کند." سپس بیهوش بر زمین افتاد.»[585] همچنین نقل شده است ام‌سلمه «هنگامی که خبر شهادت حسین(ع) به او رسید، در مسجد پیامبر(ص) خیمه‌ای زد و در آن نشست و لباس سیاه پوشید.»[586] تردیدی نیست که این اقدام شجاعانۀ او در افشای جنایت نابخشودنی امویان پلید علیه خاندان رسول خدا(ص) نقش بسزایی داشت. همچنین، از دیگر زنانی که هنگام رسیدن خبر شهادت حسین(ع) به مدینه واکنش نشان دادند، «اسما دختر عقیل‌بن ابی‌طالب» بود. «از ابوهیّاج عبدالله‌بن عامر نقل شده است: هنگامی که خبر شهادت حسین(ع) به مدینه رسید، اسما دختر عقیل‌بن ابی‌طالب (رضی‌الله‌عنهما) همراه با جمعی از زنان به‌سوی قبر رسول خدا(ص) رفت و وقتی رسید به قبر چنگ زد و در کنار آن شیون کرد. سپس به‌سوی مهاجرین و انصار رو کرد و گفت: "چه می‌گویید اگر پیامبر(ص) به شما / در روز حساب بگوید، و سخنی راست و شنیدنی است: آیا خاندان مرا تنها گذاشتید یا شما غایب بودید؟ / درحالی‌که تمام حق نزد ولی امر بود آنها را به دست ظالمان سپردید،/ پس امروز هیچ شفاعتی برای شما نزد خدا نیست در صبح روز طف که آنها حاضر شدند، / آن بلاها بود و هیچ چیزی مانع از آن نشد." راوی می‌گوید: هرگز مردان و زنانی گریان‌تر از آنچه در آن روز دیدیم، ندیده بودیم.»[587] روایت شده است که صحابی ابوالأسود در پاسخ به او - ‌درحالی‌که غرق در گریه بود - گفت: «پروردگارا، ما به خود ستم کردیم، و اگر تو ما را نیامرزی و رحم نکنی، از زیان‌کاران خواهیم بود.» سپس گریه و بی‌تابی او شدت گرفت و چنین گفت: «می‌گویم و خشم و غیظم افزوده شد / خداوند حکومت بنی‌زیاد را نابود کند و آنان را دور سازد، همان‌گونه که دور و هراسان گشتند،/ همچون نابودی قوم ثمود و قوم عاد. و هرگز کاروان‌هایشان به‌سوی آنان بازنگردد،/ آن هنگام که در روز ندا (قیامت) توقف کنند. »[588] برخی مورخان نقل کرده‌اند زنان دیگری از آل‌عقیل نیز به سوگواری پرداختند: «و ام‌لقمان ـ ‌دختر عقیل‌بن ابی‌طالب ‌ـ وقتی خبر شهادت حسین را شنید، سر برهنه به‌همراه خواهرانش ام‌هانی، اسما، رمله و زینب دختران عقیل‌بن ابی‌طالب (رحمت خدا بر آنان) بیرون آمد و برای کشته‌شدگان در کربلا گریست ... .»[589] همچنین، برخی مورخان ذکر کرده‌اند هنگامی که سر حسین(ع) به مدینه رسید، ناله و شیون زنان بنی‌هاشم شدت یافت. و برخی دیگر نیز روایت کرده‌اند هنگامی که سر حسین(ع) آورده شد، زنان ابوطالب فریاد زدند. در این هنگام، مروان‌بن حکم (لعنت خدا بر او) گفت: «زنان بنی‌زیاد ناله و شیون سر دادند / همانند نالۀ زنان ما در "أرنب" (بدر)» سپس آنها دوباره فریاد زدند. مروان گفت: «ضربه‌ای از شر بر آنان فرود آمد،/ که اگر پادشاهی است، آن را ثابت کرد و مستقر شد.»[590] او با عصا بر صورت حسین(ع) ضربه می‌زد، درحالی‌که از این کار لذت می‌برد و می‌گفت: «ای خوشا به سردی دستانت / و سرخی گونه‌های زیبایت گویی با دو پیکر شب را گذرانده‌ای / ای حسین، با دیدن تو جانم آرام گرفت.»[591]

-علی‌بن حسین(ع)، بشیر‌بن حذلم را برای رساندن خبر شهادت اعزام کرد

پیش‌تر دانستیم حکومت اموی در شام - به‌دلایلی که به حفظ قدرت و کنترل واکنش‌های برخی مسلمانان خشمگین از آنچه بر حسین(ع) و اهل‌بیتش گذشته بود مربوط می‌شد - از مسئولان گماشته‌شده برای همراهی کاروان در مسیر بازگشت درخواست کرد که حال آنان را رعایت کرده و با اسیران مدارا کنند. امام علی‌بن حسین(ع) از این فرصت بهره برد و پیش از رسیدن کاروان به مدینه، بشیربن حذلم - که شاعری توانا بود - را به‌سوی آنجا روانه ساخت: «سپس از کربلا به راه افتادند و به‌سوی مدینه حرکت کردند. بشیربن حذلم گفت: «زمانی که به نزدیکی مدینه رسیدیم، علی‌بن حسین(ع) فرود آمد، بارهای خود را پایین آورد، خیمه‌اش را برپا کرد و زنان را نیز فرود آورد. سپس فرمود: "ای بشیر، خدا پدرت را رحمت کند که شاعر بود، آیا تو نیز از شعر چیزی می‌دانی؟" عرض کردم: "آری، ای فرزند رسول خدا، من شاعرم." به او فرمود: "به مدینه برو و خبر شهادت اباعبدالله(ع) را اعلام کن." بشیر گفت: "سوار بر اسبم شدم و تا مدینه تاختم." وقتی به مسجد پیامبر(ص) رسیدم با صدای بلند گریستم و این اشعار را سرودم: "ای اهل یثرب، دیگر برای شما در این شهر جای ماندن نیست، حسین کشته شد و اشک‌های من پیوسته جاری است. پیکر او در کربلا به خون آغشته افتاده، و سر او بر فراز نیزه در گردش است." سپس گفتم: "اینک علی‌بن حسین(ع) با عمه‌ها و خواهرانش به‌سوی شما آمده و آنها در کنار شما فرود آمده‌اند، و من فرستادﮤ او به‌سوی شما هستم تا جای او را به شما اعلام کنم." راوی می‌گوید: «در مدینه هیچ بانویی در حجاب یا در پرده نماند مگر این‌که از سراپرده‌های خود بیرون آمدند، درحالی‌که موهایشان پریشان و چهره‌هایشان خراشیده بود و به صورت‌های خود می‌زدند و شیون و ناله می‌کردند، و واویلا و بدا ‌به‌حال ما سر می‌دادند. هرگز روزی پرگریه‌تر و سخت‌تر از آن روز برای مسلمانان ندیدم.» و بشیر به مردم گفت: «من بشیربن حذلم هستم که مولایم علی‌بن حسین(ع) مرا فرستاده است. او در فلان مکان، همراه با خانوادﮤ اباعبدالله الحسین(ع) و زنانشان مستقر شده است.» بشیر گفت: «مرا رها کردند و به‌سوی مکانی که گفتم شتافتند. من بر اسبم سوار شدم و شتابان تاختم تا به‌سوی آنها بازگشتم. هنگامی که رسیدم، دیدم مردم مسیرها و اطراف آنجا را پر کرده‌اند. از اسب پایین آمدم و از میان جمعیت عبور کردم تا نزدیک خیمه رسیدم. علی‌بن حسین(ع) از خیمه بیرون آمد؛ درحالی‌که پارچه‌ای در دست داشت و اشک‌های خود را پاک می‌کرد. پشت‌سر او خادمی بود که برای او صندلی آورد. امام بر روی آن نشست، درحالی‌که نمی‌توانست جلوی اشک‌هایش را بگیرد. صدای گریۀ مردم و نالۀ زنان و دختران بلند شد، و همه از هر طرف به‌سوی او می‌آمدند و تسلیت می‌گفتند. آن منطقه به‌شدت در هیاهو و سوگواری فرو رفت.»[592] سپس امام زین‌العابدین(ع) با دست به مردم اشاره کرد سکوت کنند؛ پس هیاهوی آنان فرو نشست. امام در میان آنان خطبه‌ای ایراد کرد و فرمود: «سپاس خداوند پروردگار جهانیان، آن بخشایندﮤ مهربان، مالک روز دین، آفرینندﮤ تمام مخلوقات، همان که بلندمرتبه است و در آسمان‌های برتر جای گرفت، و در عین حال نزدیک است و به رازها آگاه است. او را سپاس می‌گوییم برای امور بزرگ، حوادث سخت، مصیبت‌های دردناک، زخم‌های گزنده، مصیبت‌های عظیم و رنج‌های سخت و جان‌کاه. ای مردم، همانا خداوند -‌ که سپاس تنها از آنِ اوست - ما را با مصیبت‌هایی بزرگ آزمود و رخنه‌ای عظیم در اسلام وارد شد. اباعبدالله(ع) و خاندانش کشته شدند، زنان و کودکانش به اسارت برده شدند و سر او بر نیزه‌ها در شهرها گردانده شد؛ و این مصیبتی است که هیچ مصیبتی همانندش نیست. ای مردم، پس کدام‌یک از مردان شما پس از شهادت او خوشحال می‌شوند؟ و کدام چشم از شماست که اشکش را نگاه می‌دارد و از جاری شدن آن خودداری می‌کند؟! به خدا قسم، آسمان‌های هفت‌گانه برای شهادت او گریستند. دریاها با موج‌هایشان، آسمان‌ها با ارکانشان، زمین با گستره‌اش، درختان با شاخه‌هایشان، ماهیان در اعماق دریاها و فرشتگان مقرب و اهل آسمان همه بر او گریستند. ای مردم، کدام قلب برای شهادت او نمی‌شکند؟ یا کدام دل به‌سوی او میل نمی‌کند؟ یا کدام گوش این مصیبت عظیم را که در اسلام رخ داده است می‌شنود و بی‌تفاوت می‌ماند؟ ای مردم، ما آواره و رانده شدیم، از شهرها دور شده‌ایم، گویی فرزندان ترک و کابل هستیم، بدون این‌که جرمی مرتکب شده باشیم یا گناهی انجام داده باشیم یا رخنه‌ای در اسلام وارد کرده باشیم. ما چنین چیزی را در پدران پیشین خود نشنیده‌ایم، این جز افترا نیست. به خدا قسم، اگر پیامبر پیش از این به آنان فرمان جنگ با ما را صادر می‌کرد همچنان‌که آنان را به وصیت دربارﮤ ما توصیه کرده بود، بیشتر از آنچه با ما کردند نمی‌کردند. ما از خداییم و به‌سوی او بازمی‌گردیم با مصیبتی که بزرگ‌تر، دردناک‌تر، جان‌سوزتر، سنگین‌‌تر، وحشتناک‌تر‌، تلخ‌تر‌ و سهمگین‌‌تر از آن نیست؟ پس اجر آنچه را بر ما گذشت و به ما رسید نزد خدا به حساب می‌آوریم، که بی‌تردید او شکست‌ناپذیرِ انتقام‌گیرنده است.»[593] هرکس به سخنان امام زین‌العابدین(ع) که در رثای پدر شهیدش و مصیبت‌هایی که بر او وارد شد و همچنین آزاری که به خانواده و اهل‌بیتش از سوی امویان رسید توجه کند، درمی‌یابد که این سخنان آشکارا در راستای روشن کردن حقیقت و افشای باطل بیان شده‌اند.

-رسیدن کاروان آلِ رسول(ص) به مدینه

بازماندگان آلِ رسول(ص) پس از گذشت بیش از هفت ماه به شهر جدشان بازگشتند؛ چراکه خروج آنها از مدینه در ماه رجب سال 60 هجری رخ داده بود. اما - ‌بدیهی است ‌- وضعیت کاروان هنگام خروج و بازگشت یکسان نبود، زیرا آنها سید و امام خود حسین‌بن علی(ع) و برادران و اهل‌بیت و یارانش را از دست داده بودند. بازماندگان کاروان حسینی پس از طی مسافتی که -‌ در مجموعِ رفت‌وبرگشت ‌- بیش از شش هزار کیلومتر برآورد می‌شود،[594] به شهر جدشان بازگشتند و بیش از نیمی از این مسافت را در حالی طی کردند که داغ‌دیده، مصیبت‌زده و در اسارت بودند. هنگامی که وارد مدینه شدند، نوحه و شیون بنی‌هاشم بلند شد، به‌گونه‌ای که هرگز مانند آن شنیده نشده بود. زنان هاشمی ناله و گریه سر دادند و لباس سیاه پوشیدند تا در سوگ ریحانۀ محمد(ص) عزاداری کنند. مردم مدینه نیز در غم حسین(ع) شیون کردند و برایش مجالس سوگواری و گریه بر پا شد. «هنگامی که حرم حسین(ع) وارد مدینه شد، زنان بنی‌هاشم شیون سر دادند و مدینه یک‌صدا به فریاد و ناله درآمد.»[595] «... و هیچ‌گاه شیونی همچون شیون بنی‌هاشم در خانه‌هایشان برای حسین‌بن علی(ع) شنیده نشده بود.»[596] «... اما زینب(س) دست‌های خود را به دو طرف درِ مسجد گرفت و فریاد زد: «ای جد بزرگوار، خبر شهادت برادرم حسین را به تو اعلام می‌کنم.» درحالی‌که اشک‌هایش خشک نمی‌شد و گریه و ناله‌اش قطع نمی‌گردید؛ و هرگاه به علی‌بن حسین(ع) نگاه می‌کرد، غمش تازه می‌شد و اندوهش شدت می‌یافت.»[597] از امام صادق(ع) روایت شده است که فرمود: «برای حسین‌بن علی(ع) به‌مدت یک سال کامل، هر روز و هر شب نوحه‌سرایی می‌شد، و تا سه سال از روزی که او به شهادت رسید نوحه‌سرایی ادامه یافت. مسوربن مخرمه، ابوهریره و دیگر بزرگان از اصحاب رسول خدا(ص) به‌طور پنهانی و با پوشاندن چهره‌هایشان به آنجا می‌آمدند و می‌شنیدند و گریه می‌کردند.»[598] عمربن علی‌بن حسین گفت: «زمانی که حسین‌بن علی(ع) به شهادت رسید، زنان بنی‌هاشم لباس سیاه و پشمین پوشیدند و از گرما یا سرما شکایت نمی‌کردند؛ و علی‌بن حسین(ع) برای آنها غذای عزاداری آماده می‌کرد.»[599] ام‌البنین (فاطمه دختر حزام، همسر امام علی(ع)) ازجمله افرادی بود که برای حسین(ع) نوحه‌سرایی و عزاداری می‌کرد. او همچنین برای فرزندانش (عباس، عبدالله، جعفر و عثمان) سوگواری می‌کرد. به قبرستان بقیع می‌رفت و برایشان سوگواری می‌کرد.[600] همچنین، از دیگر زنانی که برای امام حسین(ع) عزاداری و نوحه‌سرایی می‌کرد و به‌شدت اندوهگین بود، همسر او رباب دختر امرئ‌القیس (مادر عبدالله و سکینه) بود. او مدت زیادی پس از حسین(ع) زنده نماند. روایت شده است او «یک سال» زیر هیچ سقفی نرفت تا این‌که از شدت اندوه جان سپرد.[601]

-خدا جز این نمی‌خواهد که نور خود را کامل گردانَد

با مطالعۀ پژوهش‌هایی که پیش‌تر تقدیم شد، می‌توانیم بگوییم رسیدن امام علی‌بن حسین(ع) به مدینه در سلامت کامل، مهم‌ترین نکته‌ای بود که ذهن امام حسین(ع) را پیش از شهادتش به خود مشغول کرده بود؛ زیرا حسین(ع) هیچ خواسته‌ای نداشت جز اجرای ارادﮤ خداوند و تحقق وعدﮤ او در کامل کردن رسالتش از طریق استمرار امامت و وصایت در آل‌محمد(ص)، به‌ویژه از طریق نسل حسین(ع)، تا روز قیامت؛ و از آنجا که حسین(ع) هیچ کسی را شایسته‌تر از خواهرش زینب(س) برای انجام این مأموریت خطیر و دشوار نمی‌دید، پس -‌‌ همان‌گونه که دانستیم ‌- این مسئولیت را به او سپرد؛ و زینب(س) این مأموریت را به بهترین نحو انجام داد و برای جان برادرزاده‌اش - ‌آن «وصی»‌ - خودش را در معرض کشته شدن قرار می‌داد. پیش‌تر اشاره کردیم - براساس روایات و متون تاریخی ‌- زینب(س) در سه نوبت جان خود را برای دفاع از جان برادرزاده‌اش در برابر خطراتی که از سوی شمر و ابن‌زیاد و یزید (لعنت خدا بر آنان) متوجه او شده بود، به خطر انداخت. بنابراین، رسیدن امام علی‌بن حسین(ع) در سلامت کامل به مدینه، پس از فاجعۀ کربلا و نجات او از قتل به‌دست امویان (لعنت خدا بر آنان) -‌ که مصمم بودند هیچ بازمانده‌ای از اهل‌بیت رسول خدا(ص) را باقی نگذارند ‌- به این معناست که زینب(س) وظیفه‌اش را به تمامی به انجام رساند و نقشۀ امام حسین(ع) با موفقیت اجرا شد. گویی زبان حال زینب(س) در آن لحظات خطاب به حسین(ع) می‌گفت: «برادرم حسین، این امانت تو - و در حقیقت امانت خدا‌ - به سلامت به مقصد خود رسید. پس آرام باش و چشمانت روشن باد از کامل شدن دین خدا و استمرار رسالت و حاکمیتش»؛ چراکه یاری و نصرت دین خدا -‌ حتی با وجود دردها و مصیبت‌های بزرگی که بر فرزندان علی و فاطمه(ع) وارد شد - مهم‌ترین دغدغۀ آنان بود. در عمل نیز، خداوند وعدﮤ خود را محقق ساخت[602] و امام علی‌بن حسین(ع) کتاب‌ها، امانت‌ها و وصایای مربوط به امامت را که نزد ام‌سلمه (رضوان‌الله‌علیها) سپرده شده بود دریافت کرد؛ زیرا این امانت‌ها را پدرش حسین(ع) پیش از خروج از مدینه به مکه به ام‌سلمه (رضوان‌الله‌علیها) سپرده و از او خواسته بود آنها را پس از بازگشتِ فرزندش، به فرزندش علی(ع) تحویل دهد. از امام صادق(ع) روایت شده است که فرمود: «هنگامی که حسین(ع) به‌سوی عراق حرکت کرد، کتاب‌ها و وصیت را نزد ام‌سلمه (رضی‌الله‌عنها) به امانت گذاشت؛ و پس از بازگشت علی‌بن حسین(ع)، او امانت‌ها را به ایشان تحویل داد.»[603] «هنگامی که حسین(ع) به‌طرف عراق حرکت کرد، وصیت‌نامه و کتاب‌ها و دیگر چیزها را به ام‌سلمه (رضی‌الله‌عنها) -‌ همسر پیامبر(ص)‌ - سپرد و به او فرمود: "زمانی که بزرگ‌ترین فرزند من نزد تو آمد، آنچه را به تو سپرده‌ام به او بده." پس از شهادت حسین(ع)، علی‌بن حسین(ع) نزد ام‌سلمه آمد و او همۀ آنچه را حسین(ع) به او سپرده بود به ایشان تحویل داد.»[604]

-حزنی همیشگی تا زمان مرگ!

هنگامی که علی‌بن حسین(ع) پدر شهیدش حسین(ع) را در کربلا به خاک سپرد، جملۀ معروف خود را بیان کرد: «خوشا به حال زمینی که پیکر پاک تو را در آغوش گرفت؛ زیرا دنیا پس از تو در تاریکی فرو رفت و آخرت با نور تو روشن است. اما شب، [دیگر با] بیداری است و حزن همیشگی، تا این‌که خداوند برای اهل‌بیت تو آن خانه‌ای را که تو در آن مقیم هستی برگزیند.»[605] و در عمل نیز، حزن و اندوه زین‌العابدین(ع) برای پدر ذبیحش همیشگی بود، به‌گونه‌ای که او را یکی از پنج گریه‌کنندﮤ بزرگ در تاریخ رسالت‌های الهی می‌شمارند: امام صادق(ع) فرموده است: «گریه‌کنندگان پنج نفرند: آدم، یعقوب، یوسف، فاطمه دختر محمد(ص)، و علی‌بن حسین(ع). اما آدم برای بهشت گریه کرد تا آنجا که گونه‌هایش همچون دره‌ها شد؛ و اما یعقوب برای یوسف گریه کرد تا نابینا شد و به او گفته شد: (تَاللَّهِ تَفْتَؤأُ تَذْكُرُ يُوسُفَ حَتَّىٰ تَكُونَ حَرَضًا أَوْ تَكُونَ مِنَ ٱلْهَٰلِكِينَ) (به خدا قسم، پیوسته یوسف را یاد می‌کنی تا این‌که از شدت غم بیمار شوی یا از دنیا بروی)؛ و اما یوسف برای یعقوب گریه کرد تا آنجا که زندانیان از او آزرده شدند و گفتند: "یا روز گریه کن و شب آرام باش یا شب گریه کن و روز آرام باش؛" پس برای یکی از این دو زمان با آنها توافق کرد. اما فاطمه دختر محمد(ص)، برای رسول خدا(ص) آن‌قدر گریه کرد که اهل مدینه از گریه‌هایش آزرده شدند و به او گفتند: "ما را با گریه‌های بسیارت اذیت کردی"؛ پس به قبرستان شهدا می‌رفت و گریه می‌کرد تا نیاز خود را رفع کند و سپس باز می‌گشت؛ و اما علی‌بن حسین(ع)، برای حسین(ع) بیست یا چهل سال گریست و هرگاه غذایی پیش رویش گذاشته می‌شد گریه می‌کرد، تا این‌که یکی از خدمتکارانش به او گفت: "جانم به فدایت، ای فرزند رسول خدا! می‌ترسم تَلَف شوی." فرمود: (إِنَّمَا أَشْكُو بَثِّي وَحُزْنِي إِلَى ٱللَّهِ وَأَعْلَمُ مِنَ ٱللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ) (من غم و اندوهم را فقط به خدا شکایت می‌کنم؛ و از خدا چیزهایی می‌دانم که شما نمی‌دانید). هیچ‌گاه نشد قتلگاه فرزندان فاطمه را به یاد آورم مگر آن‌که اشک‌‌های بغضم جاری شد.»[606] و او سزاوار این گریه‌ها بود؛ چراکه امامی معصوم بود و از خداوند حقایقی را می‌دانست که ما بر ما پوشیده است. او به عظمت جایگاه پدرش آگاه بود و همچنین می‌دانست چه مصیبت بزرگی بر او وارد شده است. او می‌دانست که حسین(ع) فریاد دوران گذشته بود و فریاد دوران آینده باقی خواهد ماند. ابوحمزﮤ ثمالی روایت کرده است که گفت: از ایشان(ع) دربارﮤ گریه‌های بسیارش پرسیده شد، فرمود: «یعقوب یکی از فرزندانش را گم کرد و آن‌قدر برای او گریست که چشمانش سفید شد، درحالی‌که پسرش زنده بود و نمی‌دانست مرده است. اما من به پدرم و هفده نفر از اهل‌بیتم نگاه کردم که در یک ساعت کشته شدند. آیا فکر می‌کنید اندوه آنان از دلم بیرون می‌رود؟»[607] و هرگاه غذا و نوشیدنی مقابلش گذاشته می‌شد، به یاد کشته‌هایش می‌افتاد و می‌فرمود: «وای بر من از این مصیبت» و تکرار می‌کرد: «پسر رسول خدا گرسنه کشته شد، پسر رسول خدا تشنه کشته شد.»[608] «از امام صادق(ع) روایت شده است که زین‌العابدین(ع) چهل سال برای پدرش گریست؛ روزها روزه‌دار بود و شب‌ها را با عبادت احیا می‌کرد. هرگاه زمان افطار می‌شد، خدمتکارش غذا و نوشیدنی می‌آورد و آن را مقابلش می‌گذاشت و می‌گفت، میل کنید، سرورم. می‌فرمود: "پسر رسول خدا(ص) گرسنه کشته شد، پسر رسول خدا(ص) تشنه کشته شد." این سخن را پیوسته تکرار می‌کرد و می‌گریست، تا آنجا که اشک‌هایش غذا را خیس می‌کرد و نوشیدنی‌اش با اشک‌هایش در هم می‌آمیخت. او همچنان بر این حال بود تا به خداوند عزوجل پیوست.»[609] «از برخی دوستدارانش نقل شده است: روزی امام(ع) به بیابان رفت و من نیز در پیِ ایشان رفتم. دیدم روی سنگ‌های سخت سجده کرده است. ایستادم و صدای ناله و گریه‌اش را می‌شنیدم. هزار بار شمردم می‌فرمود: "لا إله إلا الله حقاً حقاً، لا إله إلا الله تعبداً ورقاً، لا إله إلا الله إیماناً وصدقاً". سپس سرش را از سجده برداشت و دیدم محاسن و صورتش از اشک‌های چشمانش غرق آب شده است. گفتم: "ای آقای من، آیا وقت آن نرسیده حزنت پایان یابد و گریه‌ات کم شود؟" فرمود: وای بر تو! یعقوب‌بن اسحاق‌بن ابراهیم، پیامبر و فرزند پیامبر بود و دوازده پسر داشت. خداوند یکی از آنها را از او دور کرد و او از شدت حُزن موهایش سفید شد، پشتش خمیده گشت و از شدت گریه نابینا شد، درحالی‌که فرزندش در این دنیا زنده بود؛ اما من دیدم پدر و برادرم و هفده نفر از اهل‌بیتم در یک روز کشته شدند. پس چگونه حزنم پایان یابد و گریه‌ام متوقف شود؟»[610] همچنین، امام علی‌بن حسین(ع) پیوسته قاتلان پدرش امام حسین(ع) را نفرین می‌کرد. ازاین‌رو، هنگامی‌که مختار ثقفی سرِ عمربن سعد و عبیدالله‌بن زیاد (خداوند لعنتشان کند) را برای امام فرستاد، امام سجدﮤ شکر به جا آورد و فرمود: «ستایش خدایی را که دعای مرا اجابت کرد و انتقام خون پدرم را از قاتلانش گرفت.»[611] امام زین‌العابدین(ع) تا آخرین روز از زندگی شریفش در حزن و اندوه برای پدرش به سر می‌برد. ایشان، پس از پدرش، 34 سال زندگی کرد و آن را به عبادت و دعا و بیان دین حق برای افرادی که در جست‌وجوی حقیقت بودند سپری نمود. و از آنجا که وجود و روش او - در حقیقت‌ - امتداد وجود و روش پدران پاکش(ع) بود، امویان پلید درصدد بودند به هر طریق ممکن از او خلاص شوند و به ایشان آزار می‌رساندند. هشام‌بن اسماعیل مخزومی - ‌والی مدینه ‌- او را اذیت می‌کرد، به او دشنام می‌داد و در منبر علیه علی(ع) سخن می‌گفت.[612] همچنین، در واقعۀ حَرّه در مدینه، هنگامی که سپاه اموی به شهر هجوم آورد و آن را به‌مدت سه روز برای سربازانش مباح کرد، بردعه الحمار ملعون (فرماندﮤ یزید ملعون) را مأمور کرد امام علی‌بن حسین(ع) را بکشد یا با سم از بین ببرد.[613] با توجه به این‌که خانۀ امام پناهگاه بسیاری از خانواده‌هایی بود که از ترس ظلم و وحشت سپاه اموی به آنجا پناه آورده بودند، و ازجمله برخی خانواده‌های اموی مانند مروان‌بن حکم و خانواده‌اش نیز با آنها بودند، امام به آنها پناه داد، علی‌رغم این‌که مروان و اقدامات پلیدش علیه امام حسین(ع) و آل‌محمد(ع) به‌خوبی شناخته شده بود. به هر حال، نیکی و احسان امام زین‌العابدین به مروان و خانواده‌اش تأثیری در دل بنی‌مروان و فرزندانش نداشت. پس از مروان و پسرش، ولیدبن عبدالملک‌بن مروان به حکومت رسید. او می‌گفت: «تا زمانی که علی‌بن حسین در دنیا باشد من آرامش ندارم.»[614] سرانجام امام(ع) به‌دست عاملی که حاکم مدینه بود با زهر به شهادت رسید[615] و در سال 95 هجری مسموم و شهید از دنیا رفت.[616]

-زینب(ع)؛ غریبی در تبعید تا هنگام وفات!

پس از آن‌که زینب(س) همراه کاروان اسرا به مدینه بازگشت -‌ درحالی‌که پس از شهادت برادرش، امام حسین(ع)، سرپرستی کاروان را بر عهده داشت - دیگر کسی از فرزندان علی و فاطمه(ع) در مدینه باقی نمانده بود، جز او. بی‌تردید، بسیاری از مسلمانان نمی‌توانستند نسبت به این خاندان پاک و شریف - که هیچ خاندانی در فضیلت با آنان برابری نمی‌کرد ‌- بی‌تفاوت بمانند؛ از همین رو، مردم به دیدار زینب(س) می‌آمدند تا در سوگ برادرش حسین(ع) و اهل‌بیت او از آل ابوطالب، که در مصیبت جان‌گداز کربلا به شهادت رسیده بودند، به او تسلیت بگویند. این وضعیت تا موسم حج سال 61 هجری ادامه یافت. حُجاج از عراق و مصر و یمن و سایر سرزمین‌ها، برای انجام مناسک حج به مکه می‌آمدند و سپس برای زیارت رسول خدا(ص) به مدینه می‌رفتند؛ و در این میان به دیدار بازماندگان خاندان علی و فاطمه(ع) نیز می‌رفتند، به‌ویژه زینب کبری(س)، تا با او در مصیبتش همدردی کنند و عهد و پیمان خود را با خاندان رسالت تجدید کنند. بدون شک، این وضعیت، والیِ خبیث اموی -‌‌ عمروبن سعید اشدق - را آزار می‌داد؛ به‌ویژه با توجه به کینه و دشمنی او نسبت به آل‌محمد(ع)، چنان‌که پیش‌تر اشاره شد. او به یزید (لعنت خدا بر او) نامه نوشت و از وضعیت موجود و تجمع مردم نزد زینب کبری(س) شکایت کرد؛ و این نکته‌ای بود که پیامدهای خطرناکی در پی داشت و ممکن بود بر حکومت امویان تأثیر بگذارد. یزید ملعون نیز با درخواست او موافقت کرد و فرمان تبعید حضرت زینب(س) و دور کردن ایشان از شهر جدش را صادر کرد؛ و تبعید -‌ همان‌طور که معروف است و از نظر تاریخی ثابت شده است - در فرهنگ و سنت امویان پدیده‌ای نوظهور نبود، چنان‌که پیش‌تر نیز با ابوذر غفاری (رضوان‌الله‌علیه)، صحابی بزرگوار پیامبر(ص)، چنین کردند و عثمان او را به ربذه ـ‌ جایی که در غربت چشم از جهان فروبست ‌ـ تبعید کرد. از عبیدالله‌بن ابی‌رافع روایت شده است که گفت: «شنیدم محمد ابوالقاسم‌بن علی می‌گفت: "هنگامی‌که زینب دختر علی به‌همراه زنان و کودکان از شام به مدینه بازگشت، میان او و عمروبن سعید اشدق -‌ والی تعیین‌شده از جانب یزید برای مدینه‌ - فتنه‌ای در گرفت. عمرو به یزید نامه نوشت و پیشنهاد کرد او را از مدینه خارج کنند. یزید با این پیشنهاد موافقت کرد و او را به‌همراه زنانی از بنی‌هاشم که قصد سفر داشتند به مصر فرستاد. این اتفاق در روزهای پایانی ماه رجب رخ داد."»[617] زمانی که تصمیم امویان برای تبعید زینب(س) از مدینه صادر شد، برخی از زنان خاندان ابوطالب به دیدارش آمدند تا او را دلداری دهند: «... زینب دختر عقیل به او گفت: «ای دخترعمو، خداوند وعده‌اش را برای ما راست گرداند و زمین را به ما میراث داد تا در آن هرجا بخواهیم ساکن شویم. پس آرام باش و چشمت روشن باشد. خداوند ستمگران را به سزای اعمالشان خواهد رساند. آیا پس از این، خواری بیشتری می‌خواهی؟ به سرزمینی امن سفر کن.» سپس زنان بنی‌هاشم گرد او جمع شدند، با او به مهربانی سخن گفتند و او را دلداری دادند.»[618] به هر حال، زینب(س) از مدینه خارج شد و فاطمه و سکینه ـ‌ دختران برادرش امام حسین(ع)‌ ـ نیز به‌همراهش بودند، چنان‌که امام صادق(ع) از پدرش از حسن‌بن حسن روایت کرده است: «هنگامی که عمه‌ام زینب از مدینه خارج شد، از زنان بنی‌هاشم، فاطمه دختر عمویم حسین و خواهرش سکینه نیز همراهش بودند.»[619] بی‌تردید، وقایع و مصیبت‌های کربلا و آنچه بر برادر و پناهگاهش امام حسین(ع) و اهل‌بیتش در روز عاشورا گذشته بود، تأثیر بسیاری بر جان و روح حضرت زینب(س) گذاشته بود و او باقی‌ماندﮤ عمر خود را -‌ که پس از شهادت امام حسین(ع) چندان طولانی نبود - بیمار و محزون و گریان گذراند؛ و بیماری به‌شدت بر او تأثیر گذاشت تا این‌که در نیمۀ ماه رجب سال 62 هجری، روح پاکش از دنیا جدا شد؛ و این یعنی ایشان(س) فقط یک سال و چند ماه پس از شهادت برادرش زندگی کرد. هر مؤمن رسالت‌مدار حق دارد در برابر عظمت ایثار این بانوی بزرگ پس از مادرش، سر تعظیم فرود آورد و در برابر صبر و اخلاص این بانوی جلیل‌القدر فروتنی کند؛ بانویی که جدش رسول خدا(ص) هنگام ولادتش برایش گریست، و هنگامی‌که دخترش فاطمه(س) از دلیل گریه‌اش پرسید فرمود: «ای فاطمه، بدان که این دختر پس از من و تو، به مصیبت‌ها و بلاها گرفتار خواهد شد.»[620] نکته: هرکس زندگی زینب دختر علی(ع) را در وقایع قیام امام حسین(ع)، به‌ویژه پس از شهادت امام حسین(ع) بررسی کند، درمی‌یابد که رفتارها و گفتارها و اقدامات او نشان‌دهندﮤ عظمت این شخصیت بزرگ است. ازاین‌رو، از سید احمد الحسن دربارﮤ مقام ایشان پرسیدم و ایشان(ع) فرمود: «زینب(س) در سطح حسن و حسین(ع) قرار دارد.»[621] همچنین از ایشان دربارﮤ عصمت زینب(س) پرسیدم و فرمود: «عصمت، به‌طور کلی، منحصر به امامان(ع) یا حجت‌ها نیست. بله، امامان و حجت‌ها و انبیا به عصمتی که برایشان تصریح شده است اختصاص دارند؛ یعنی آنها از این ویژگی برخوردارند که به‌عنوان معصوم به آنها تصریح شده است؛ فقط همین. اما عصمت به معنای پناه جستن به خدا از محرمات الهی و توفیق الهی برای بنده، در این اشکالی نیست که مکلف به این خصوصیت آراسته شود، اما هیچ تکلیفی برای کسی در برابر او وجود ندارد، درحالی‌که دربارﮤ حجت‌ها، تکلیف پیروی از آنها وجود دارد. پس، عصمت آنها تنها به معنای پناه جستن به خدا از محرمات الهی یا بازداشته شدن آنها به‌وسیلۀ خداوند از محارم نیست، بلکه عصمت حجت‌ها به این معناست که آنها هرگز مردم را به گمراهی نمی‌کشانند و از هدایت خارج نمی‌کنند؛ و به همین دلیل هدایتگران مردم هستند. به‌طور کلی، بنده این موضوعات را به تفصیل در کتاب عقاید بررسی کرده‌ام.»[622] سلام بر زینب کبری روزی که متولد شد، روزی که زندگی کرد و برای سربلندی دین خدا و رسالت و حاکمیتش جهاد کرد، و روزی که به‌سوی پروردگارش کوچ کرد، درحالی‌که از آنچه بر برادرش، آن روشنیِ قلبش حسین(ع) و دیگر برادران و اهل‌بیتش گذشته بود به خدا شکوه می‌کرد؛ و شکایت می‌کرد از آنچه در سفر اسارت و تلخی‌های آن بر خاندان حسین(ع) گذشته بود. سلام بر زینب، روزی که زنده، گواه و شهید برانگیخته شود؛ و رحمت خدا و برکاتش بر او باد.

-پیوست 1: روایات فضیلت زیارت حسین(ع)

روایات متواتری دربارﮤ فضیلت زیارت امام حسین(ع) نقل شده است. و بنده به‌دلیل تعداد بسیار زیاد این روایات، ‌به‌جهت بهره‌مندی‌ و با تبرک جستن به عدد «چهل» -‌ که در سخنان رسول خدا و اهل‌بیتش (صلوات خدا بر همگی آنان) آمده است‌ - چهل روایت از ایشان را ذکر می‌کنم: از رسول خدا(ص) روایت شده است که فرمود: «هرکس چهل حدیث را، که امتم از آن بهره‌مند شوند، حفظ کند خداوند او را روز قیامت فقیه و عالم برمی‌انگیزد.»[623] از امام صادق(ع) روایت شده است که فرمود: «هرکس از احادیث ما چهل حدیث را حفظ کند خداوند او را روز قیامت عالم و فقیه برمی‌انگیزد.»[624] چهل روایت زیر دربارﮤ فضیلت زیارت امام حسین(ع) تقدیم حضور می‌شود: محمدبن مسلم از امام باقر(ع) روایت کرده است که فرمود: «شیعیان ما را به زیارت قبر حسین(ع) سفارش کنید؛ زیرا زیارت او بر هر مؤمنی که به امامت حسین از سوی خداوند عزوجل اقرار دارد، واجب است.»[625] عبدالرحمن‌بن کثیر از امام صادق(ع) روایت کرده است که فرمود: «اگر یکی از شما همۀ عمرش حج به جا آورد ولی حسین(ع) را زیارت نکند، حق رسول خدا(ص) را ترک کرده است؛ زیرا حق رسول خدا(ص) فریضه‌ای است که از سوی خدا بر هر مسلمانی واجب شده است.»[626] محمدبن مسلم از امام صادق(ع) روایت کرده است که در حدیثی فرمود: «هرکس قبر حسین(ع) را زیارت کند درحالی‌که به حق او آگاه باشد، خداوند پاداش هزار حجِ پذیرفته‌شده برای او می‌نویسد و گناهان گذشته و آیندﮤ او را برایش می‌آمرزد.»[627] قدامة‌بن مالک از امام صادق(ع) روایت کرده است که فرمود: «هرکس بخواهد قبر حسین(ع) را زیارت کند - البته نه از روی تکبر و نه از روی خودنمایی و شهرت‌طلبی ‌- گناهانش همچون لباسی که در آب شسته می‌شود پاک می‌شود، به‌طوری ‌که هیچ‌گونه آلودگی باقی نمی‌ماند؛ و خداوند برای هر قدم او پاداش یک حج، و با هر قدمی که بردارد پاداش یک عمره می‌نویسد.»[628] ابوسعید مدائنی از امام صادق(ع) روایت کرده است: به ایشان عرض کردم: «جانم به فدایت، آیا به زیارت قبر حسین(ع) بروم؟» فرمود: «بله، به زیارت قبر فرزند رسول خدا(ص) برو، که پاکیزه‌ترینِ پاکیزگان، پاک‌ترین پاکان و بهترین نیکوکاران است. و چون او را زیارت کنی، خداوند برای تو پاداش بیست‌ و پنج حج می‌نویسد.»[629] صالح نیلی از امام صادق(ع) روایت کرده است که فرمود: «هرکس قبر حسین(ع) را زیارت کند درحالی‌که به حق او آگاه باشد، همچون کسی است که صد حج را با رسول خدا(ص) به جا آورده است.»[630] محمدبن مسلم از امام باقر(ع) روایت کرده است که فرمود: «اگر مردم می‌دانستند چه فضیلتی در زیارت حسین(ع) است، از شوق می‌مردند و جان‌هایشان از حسرت از هم می‌گسست.» گفتم: «چه فضیلتی در آن است؟» فرمود: «هرکس او را با شوق زیارت کند خداوند برای او پاداش هزار حجِ پذیرفته‌شده، هزار عمرﮤ مقبول، پاداش هزار شهید از شهدای بدر، پاداش هزار روزه‌دار، ثواب هزار صدقۀ پذیرفته‌شده و ثواب آزاد کردن هزار بنده برای رضای خدا را می‌نویسد؛ و او همچنان محفوظ می‌ماند ...» و در ادامۀ حدیث، ثواب‌های بزرگی ذکر شده و در پایان روایت آمده است که منادی ندا می‌دهد: «این‌ها زائران حسین هستند که با شوق به زیارت او آمده‌اند.»[631] زُراره از امام باقر(ع) روایت کرده است: به امام باقر(ع) عرض کردم: «دربارﮤ کسی که با ترس به زیارت پدر شما برود، چه می‌فرمایید؟» فرمود: «خداوند او را در روز هراس بزرگ ایمن می‌گرداند، فرشتگان او را با بشارت ملاقات می‌کنند و به او گفته می‌شود: "نترس و غمگین نباش، که این روزِ پیروزی توست."»[632] ابن‌بُکَیر از امام صادق(ع) روایت کرده است: به ایشان عرض کردم: «قلبم مرا به زیارت قبر پدرت فرامی‌خواند، اما زمانی که بیرون می‌روم، قلبم از ترس سلطان و مأموران و صاحبان قدرت، هراسان و مضطرب است تا هنگامی که بازگردم.» امام فرمود: «ای پسر بُکَیر، آیا دوست نداری خداوند تو را در میان ما ترسان ببیند؟ آیا نمی‌دانی کسی که به‌خاطر ما ترسیده باشد خداوند او را زیر سایۀ عرش خود پناه می‌دهد؟ و حسین(ع) در زیر عرش برای او شفاعت می‌کند. خداوند او را از هراس‌های روز قیامت ایمن می‌گرداند؛ به‌طوری که مردم در هراس‌اند، ولی او نمی‌ترسد؛ و اگر بترسد، فرشتگان به او آرامش می‌دهند و با بشارت قلبش را تسکین می‌بخشند.»[633] محمدبن مسلم از امام صادق(ع) در حدیثی طولانی روایت کرده است که ایشان(ع) فرمود: «آیا به زیارت قبر حسین(ع) می‌روی؟» گفتم: «بله، با ترس و دلهره.» امام فرمود: «هرچه این ترس شدیدتر باشد، ثواب آن به همان اندازه بیشتر است. کسی که با ترس به زیارت او برود خداوند او را از ترس در روز قیامت - ‌آن هنگام که مردم در برابر پروردگار عالمیان می‌ایستند ‌- ایمن می‌گرداند. او با آمرزش گناهان بازمی‌گردد، فرشتگان بر او درود می‌فرستند، پیامبر(ص) او را زیارت می‌کند، و با نعمت و فضل الهی بازمی‌گردد، درحالی‌که هیچ بدی به او نرسیده است و رضای خداوند را پیروی کرده است ... .»[634] ابوسعید از امام صادق(ع) روایت کرده است که فرمود: «هرکس با کشتی به زیارت قبر حسین(ع) برود اگر کشتی واژگون شود، منادی از آسمان ندا می‌دهد: "پاک شدید و بهشت گوارای وجودتان باد."»[635] بشیر دَهّان از امام صادق(ع) روایت کرده است که فرمود: «هرکس در روز عرفه به زیارت قبر حسین(ع) برود خداوند او را در روز قیامت با دلی آرام و آسوده محشور می‌کند.»[636] ابوحمزﮤ ثُمالی از امام صادق(ع) روایت کرده است که فرمود: «هرکس روز عرفه در کنار قبر حسین(ع) باشد دست خالی بازنمی‌گردد، بلکه دستانش پر خواهد بود.»[637] ابن‌میثم تمار از امام باقر(ع) روایت کرده است که فرمود: «هرکس حسین(ع) را زیارت کند، یا فرمود: هرکس شب عرفه به زمین کربلا برود و در آنجا تا عید [قربان] اقامت کند و سپس بازگردد، خداوند او را از شرّ آن سال حفظ می‌کند.»[638] بشیر دَهّان از امام صادق(ع) روایت کرده است که فرمود: «هرکس در روز اول ماه رجب به زیارت قبر حسین(ع) برود خداوند او را به‌طور کامل می‌آمرزد.»[639] احمدبن محمدبن ابونصر بزنطی از امام رضا(ع) روایت کرده است: از امام رضا(ع) پرسیدم: «در کدام ماه، حسین(ع) را زیارت کنیم؟» فرمود: «در نیمۀ ماه رجب و نیمۀ ماه شعبان.»[640] ابوبصیر از امام صادق(ع) روایت کرده است که فرمود: «هرکس دوست دارد با دویست‌هزار نبی و بیست‌هزار نبی مصافحه کند قبر حسین‌بن علی(ع) را در نیمۀ ماه شعبان زیارت کند؛ زیرا ارواح پیامبران برای زیارت او از خداوند اجازه می‌خواهند و به آنها اجازه داده می‌شود.»[641] هارون‌بن خارجه از امام صادق(ع) روایت کرده است که فرمود: «هنگامی‌که شب نیمۀ شعبان فرامی‌رسد، منادی از افق اعلی ندا می‌دهد: "ای زائران حسین(ع)، بازگردید که گناهان شما آمرزیده شد، پاداش شما نزد پروردگارتان است؛ و محمد(ص) نبیِّ شماست.»[642] سالم‌بن عبدالرحمن از امام صادق(ع) روایت کرده است که فرمود: «هرکس شب نیمۀ شعبان را در زمین کربلا بگذراند و هزار بار سورﮤ "قل هو الله احد" بخواند، هزار بار استغفار کند، هزار بار خدا را ستایش [الحمدلله] بگوید، و سپس برخیزد و چهار رکعت نماز بگزارد که در هر رکعت هزار بار آیة‌الکرسی بخواند، خداوند دو فرشته مأمور می‌کند او را از هر بدی و هر شیطان و هر ستمگری حفظ کنند. این دو فرشته حسنات او را می‌نویسند، گناهی برای او ثبت نمی‌کنند و تا زمانی‌که در آنجا باشد برایش طلب مغفرت می‌کنند.»[643] ابوصباح کنانی از امام صادق(ع) روایت کرده است که فرمود: «هنگامی‌ که شب قدر - شبی که در آن، هر امر حکیم تقدیر می‌شود‌ - فرارسد، منادی از درون عرش ندا می‌دهد: "به‌راستی خداوند متعال کسانی را که در این شب به زیارت قبر حسین(ع) آمده‌اند آمرزیده است."»[644] علی‌بن محمدبن فیض‌بن مختار، از پدرش، از امام صادق(ع) روایت کرده است: از ایشان(ع) دربارﮤ زیارت حسین(ع) پرسیده شد: «آیا برای آن، زمان خاصی بهتر از زمان‌های دیگر وجود دارد؟» فرمود: «او(ع) را در هر زمان و هر وقت زیارت کنید، زیرا زیارت او بهترین کار است؛ پس هرکس بیشتر به زیارت او برود خیر بیشتری به دست می‌آورد، و هرکس کمتر به زیارت برود خیر کمتری نصیبش می‌شود. در زیارت خود، زمان‌های نیکو را انتخاب کنید؛ زیرا اعمال صالح در این زمان‌ها چند برابر می‌شود. و این زمان‌ها، اوقات فرود آمدن فرشتگان برای زیارت اوست.» گفت: دربارﮤ زیارت حسین(ع) در ماه رمضان پرسیده شد و [ایشان] فرمود: «هرکس با خشوع و اخلاص و امید و استغفار به زیارت او بیاید و قبر حضرتش(ع) را در یکی از سه شب ماه رمضان زیارت کند ـ ‌شب اول ماه، شب نیمۀ ماه، یا شب آخر ماه ‌ـ گناهان و خطاهایش از او ریخته می‌شود ... .»[645] عبدالرحمن‌بن حجاج از امام صادق(ع) روایت کرده است که فرمود: «هرکس قبر حسین(ع) را در یکی از سه شب زیارت کند خداوند گناهان گذشته و آیندﮤ او را می‌آمرزد.» گفتم: «کدام شب‌ها، جانم به فدایت؟» فرمود: «شب عید فطر، شب عید قربان و شب نیمۀ شعبان.»[646] زید شَحّام از امام صادق(ع) روایت کرده است که فرمود: «هرکس قبر اباعبدالله(ع) را در روز عاشورا زیارت کند درحالی‌که به حق او آگاه باشد، همچون کسی است که خداوند تعالی را در عرشِ او زیارت کرده است.»[647] جابر جُعفی از امام صادق(ع) روایت کرده است که فرمود: «هرکس شب عاشورا را نزد قبر حسین(ع) بگذراند روز قیامت درحالی‌که خون‌آلود است با خداوند ملاقات می‌کند، گویی در میدان کربلا همراه حسین(ع) کشته شده است.»[648] داوودبن یزید از امام صادق(ع) روایت کرده است که فرمود: «هرکس قبر حسین(ع) را در هر جمعه زیارت کند خداوند او را به‌طور کامل می‌آمرزد و از دنیا نمی‌رود مگر این‌که هیچ حسرتی در دل نداشته باشد، و جایگاه او با حسین‌بن علی(ع) خواهد بود.» سپس فرمود: «ای داوود، چه کسی دوست ندارد در بهشت همسایۀ حسین‌بن علی(ع) باشد؟» گفتم: "هرکسی که رستگار نشده است."»[649] ابان از امام صادق(ع) روایت کرده است که فرمود: «هرکس به زیارت قبر پدرم برود در حقیقت، پیامبر خدا(ص) و ما را زیارت کرده است. غیبت او حرام می‌شود، گوشت او بر آتش حرام می‌شود، و خداوند به ازای هر درهمی که هزینه کرده است ده هزار شهر به او در کتاب محفوظ می‌بخشد. خداوند برآورندﮤ حاجات او خواهد بود، هرآنچه را باقی گذاشته است حفظ می‌کند، و از خداوند هر چیزی بخواهد به او عطا می‌کند و دعایش را اجابت می‌کند؛ حال یا فوراً اجابت می‌کند یا با تأخیر.»[650] حلبی از امام صادق(ع)، در حدیثی طولانی روایت کرده است: به امام عرض کردم: «دربارﮤ کسی که زیارت حسین(ع) را ترک کند درحالی‌که توانایی آن را داشته باشد، چه می‌فرمایید؟» فرمود: «می‌گویم او به رسول خدا(ص) و به ما بی‌احترامی کرده و امر او را سبک شمرده است. اما هرکس او را زیارت کند خداوند حاجاتش را برآورده می‌کند و نگرانی‌های دنیایش را رفع می‌نماید. زیارت او روزی را برای بنده جلب می‌کند، آنچه را هزینه کرده است جبران می‌کند، گناهان پنجاه سال او را می‌آمرزد، و او بدون خطا و گناهی به خانواده‌اش بازمی‌گردد، چراکه تمام گناهانش از نامۀ اعمالش پاک شده است.» سپس فرمود: «خداوند به ازای هر درهمی که هزینه کرده است، ده هزار درهم برای او می‌نویسد و آن را برای او ذخیره می‌کند. هنگامی‌ که محشور شود به او گفته می‌شود، تو ده هزار درهم داری و خداوند به تو نظر کرده و آن را برای تو نزد خودش ذخیره کرده است.»[651] صفوان جَمّال (شتربان) در حدیثی از امام صادق(ع) روایت کرده است: به ایشان(ع) عرض کردم: «کسی که نزد حسین(ع) دو رکعت نماز بخواند چه پاداشی دارد؟» فرمود: «از خداوند چیزی نمی‌خواهد جز این‌که به او عطا می‌کند.» عرض کردم: «کسی که با آب فرات غسل کند و قصد زیارت او را داشته باشد چه پاداشی دارد؟» فرمود: «گناهان او مانند روزی که از مادر متولد شده است از او پاک می‌شود.» عرض کردم: «کسی که وسایل زیارت او را آماده کند ولی به دلیل بیماری نتواند برود، چه پاداشی دارد؟» فرمود: «خداوند به ازای هر درهمی که هزینه کرده است، به اندازﮤ کوه احد برایش حسنه می‌نویسد و چندین برابر آن را به او بازمی‌گرداند. همچنین، بلای نازل‌شده را از او دفع و مال او را حفظ می‌کند.»[652] بشیر دهّان از امام صادق(ع) روایت کرده است که فرمود: «هرکس به زیارت حسین(ع) برود و وضو بگیرد و با آب فرات غسل کند، خداوند به ازای هر قدمی که بردارد یک حج و یک عمره برای او می‌نویسد.»[653] رُفاعَة النَّخَّاس از امام صادق(ع) روایت کرده است که فرمود: «پدرم به من خبر داد که هرکس به زیارت قبر حسین(ع) برود درحالی‌که به حق او آگاه و به‌دور از تکبر باشد و به فرات برسد و در آب فرو رود و از آن بیرون آید، همچون کسی است که از گناهان پاک شده است. و اگر به‌سوی حسین(ع) قدم بردارد، خداوند به ازای هر قدم، ده حسنه برای او می‌نویسد و ده گناه از او پاک می‌کند.»[654] هُشام‌بن سالم در حدیثی از امام صادق(ع) روایت کرده است: مردی به امام(ع) گفت: «آیا پدر شما زیارت می‌شود؟» امام فرمود: «بله.» مرد گفت: «کسی که با فرات غسل کند و سپس به زیارت او برود چه پاداشی دارد؟» امام فرمود: «اگر با آب فرات غسل کند درحالی‌که قصد زیارت او را داشته باشد، گناهانش همانند روزی که از مادر متولد شده است از او پاک می‌شود.»[655] سدیر از امام صادق(ع) روایت کرده است که فرمود: «ای سدیر، آیا هر روز به زیارت حسین(ع) می‌روی؟» گفتم: «جانم به فدایت، نه.» امام فرمود: «چه‌قدر از حسین(ع) دور هستید! آیا او را هر جمعه زیارت می‌کنید؟» گفتم: «نه.» فرمود: «آیا هر ماه او را زیارت می‌کنید؟» گفتم: «نه.» فرمود: «آیا هر سال او را زیارت می‌کنید؟» گفتم: «شاید چنین باشد.» امام فرمود: «ای سدیر، چه‌قدر از حسین(ع) دور هستید! آیا نمی‌دانی خداوند عزوجل دو هزار هزار فرشتۀ غبارآلود و ژولیده را مأمور کرده است که برای او گریه کنند و زیارت کنند و آنها هرگز از این کار خسته نشوند؟ ای سدیر، چه می‌شود اگر هر جمعه پنج بار یا هر روز یک بار قبر حسین(ع) را زیارت کنی؟» گفتم: «جانم به فدایت، میان ما و او فرسنگ‌های بسیاری فاصله است.» امام فرمود: «بر بام خانه‌ات برو و به‌سمت راست و چپ نگاه کن، سپس سرت را به آسمان بلند کن و به‌سوی قبر او توجه کن و بگو: "السلام علیک یا اباعبدالله، السلام علیک و رحمة الله و برکاته." برای تو پاداش یک زیارت نوشته می‌شود و هر زیارت برابر با پاداش یک حج و یک عمره است.»[656] جویریه از مردی روایت می‌کند که از امام صادق(ع) شنیده است: «در روز قیامت منادی ندا می‌دهد: «کجا هستند زائران حسین(ع)؟» گروهی از مردم برمی‌خیزند. به آنها گفته می‌شود: «چه می‌خواستید از زیارت حسین(ع)؟» گویند: «او را به‌خاطر محبت به رسول خدا(ص) و علی و فاطمه(ع) و از روی شفقت برای مظلومیتش زیارت کردیم.» به آنها گفته می‌شود: «این‌ها محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین هستند؛ به ایشان بپیوندید، و شما در درجۀ آنها خواهید بود. به پرچم رسول خدا(ص) بپیوندید که در دست علی(ع) است.» سپس همه زیر سایۀ آن پرچم وارد بهشت می‌شوند ... .»[657] ابوبصیر از امام صادق(ع) روایت کرده است که فرمود: «هرکس دوست دارد جایگاه و مأوایش در بهشت باشد نباید زیارت مظلوم را ترک کند.» گفتم: «منظورتان چه کسی است؟» فرمود: «حسین(ع). هرکس با شوق به زیارت او برود و به‌خاطر محبت به رسول خدا(ص) و فاطمه و امیرالمؤمنین(ع) او را زیارت کند، خداوند او را بر مائده‌های بهشت می‌نشاند و او با آنها غذا می‌خورد، درحالی‌که مردم در حال حسابرسی‌اند.»[658] امام صادق(ع) فرمود: «هرکس که خدا خیرش را بخواهد محبت حسین(ع) و محبت زیارت او را در قلبش قرار می‌دهد؛ و هر کس که خدا بدش را بخواهد بغض حسین(ع) و بغض زیارت او را در قلبش می‌افکند.»[659] زید شَحّام از امام صادق(ع) روایت کرده است که فرمود: «هرکس با شوق به زیارت قبر حسین(ع) برود خداوند او را جزو ایمن‌شدگان روز قیامت می‌نویسد، کتاب اعمالش را به دست راستش می‌دهد و او را زیر پرچم حسین‌بن علی(ع) نگه می‌دارد تا وارد بهشت شود و در درجۀ او ساکن گردد؛ که به‌راستی خداوند شنوا و داناست.»[660] محمدبن مسلم از امام صادق(ع) روایت کرده است که فرمود: «هرکس با شوق به زیارت قبر حسین(ع) برود از بندگان بزرگوار خدا خواهد بود و زیر پرچم حسین(ع) باقی می‌ماند تا همگی وارد بهشت شوند.»[661] ذَریح از امام صادق(ع) روایت کرده است که فرمود: «به خدا قسم، خداوند به زائر حسین(ع) و کسی که به‌سوی او می‌آید، به فرشتگان مقرب و حاملان عرش خود مباهات می‌کند و می‌گوید: "آیا زائران قبر حسین(ع) را نمی‌بینید که با شوق به‌سوی او و فاطمه آمده‌اند؟! به عزت و جلال و عظمت خودم سوگند، کرامت خود را برای آنها واجب می‌کنم و آنها را به‌خاطر محبتم دوست می‌دارم ..." .»[662] ابن‌مسکان از امام صادق(ع) روایت کرده است که فرمود: «هرکس حسین(ع) را زیارت کند و هدفش رضای خدا باشد خداوند او را از گناهانش پاک می‌کند، درست مثل روزی که از مادر متولد شده است؛ و فرشتگان در مسیر همراه او می‌شوند ... تا آنجا که فرمود: فرشتگان از پروردگارشان برای او طلب آمرزش می‌کنند و به او ندا می‌دهند: «پاک شدی و پاکیزه بود کسی که زیارتش کردی.» خداوند خانواده‌اش را نیز حفظ می‌کند.»[663] ابوخدیجه از امام صادق(ع) روایت کرده است: از ایشان(ع) دربارﮤ زیارت قبر حسین(ع) پرسیدم. فرمود: «بهترین کار از میان کارهاست.»[664]

-پیوست 2: متن کامل زیارت ناحیۀ مقدسه

«وممّا خَرَجَ مِنَ النّاحِيَةِ عليهِ السّلامُ إِلَى أَحَدِ الأَبوابِ، قال: تَقِفُ عَلَيْهِ صلى اللهُ عَلَيْهِ وتَقُولُ: السَّلامُ عَلَى آدَمَ صَفْوَةِ اللهِ مِنْ خَلِيقَتِهِ، السَّلامُ عَلَى شِيثٍ وَلِيِّ اللهِ وَخِيرَتِهِ، السَّلامُ عَلَى إِدْرِيسَ القَائِمِ لِلهِ بِحُجَّتِهِ، السَّلامُ عَلَى نُوحٍ المُجَابِ فِي دَعْوَتِهِ، السَّلامُ عَلَى هُودٍ المَمْدُودِ مِنَ اللهِ بِمَعُونَتِهِ، السَّلامُ عَلَى صَالِحٍ الَّذِي تُوُجِّهَ اللهُ بِكَرَامَتِهِ. السَّلامُ عَلَى إِبْرَاهِيمَ الَّذِي حَبَاهُ اللهُ بِخُلَّتِهِ، السَّلامُ عَلَى إِسْمَاعِيلَ الَّذِي فَدَاهُ اللهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ مِنْ جَنَّتِهِ، السَّلامُ عَلَى إِسْحَاقَ الَّذِي جَعَلَ اللهُ النُّبُوَّةَ فِي ذُرِّيَّتِهِ، السَّلامُ عَلَى يَعْقُوبَ الَّذِي رَدَّ اللهُ عَلَيْهِ بَصَرَهُ بِرَحْمَتِهِ. السَّلامُ عَلَى يُوسُفَ الَّذِي نَجَّاهُ اللهُ مِنَ الجُبِّ بِعَظَمَتِهِ، السَّلامُ عَلَى مُوسَى الَّذِي فَلَقَ اللهُ البَحْرَ لَهُ بِقُدْرَتِهِ، السَّلامُ عَلَى هَارُونَ الَّذِي خَصَّهُ اللهُ بنبُوَّتِهِ، السَّلامُ عَلَى شُعَيْبَ الَّذِي نَصَرَهُ اللهُ عَلَى أُمَّتِهِ، السَّلامُ عَلَى دَاوُودَ الَّذِي تَابَ اللهُ عَلَيْهِ مِنْ خَطِيئَتِهِ. السَّلامُ عَلَى سُلَيْمَانَ الَّذِي ذَلَّتْ لَهُ الجِنُّ بِعِزَّتِهِ، السَّلامُ عَلَى أَيُّوبَ الَّذِي شَفَاهُ اللهُ مِنْ عِلَّتِهِ، السَّلامُ عَلَى يُونُسَ الَّذِي أَنْجَزَ اللهُ لَهُ مَضْمُونَ عِدَتِهِ، السَّلامُ عَلَى عُزَيْرَ الَّذِي أَحْيَاهُ اللهُ بَعْدَ مَيْتَتِهِ، السَّلامُ عَلَى زَكَرِيَّا الصَّابِرِ فِي مِحْنَتِهِ، السَّلامُ عَلَى يَحْيَى الَّذِي أَزْلَفَهُ اللهُ بِشَهَادَتِهِ. السَّلامُ عَلَى عِيسَى رُوحِ اللهِ وَكَلِمَتِهِ، السَّلامُ عَلَى مُحَمَّدٍ حَبِيبِ اللهِ وَصَفْوَتِهِ، السَّلامُ عَلَى أَمِيرِ المُؤْمِنِينَ عَلِيِّ‌بن أَبِي طَالِبٍ المَخْصُوصِ بِأُخُوَّتِهِ، السَّلامُ عَلَى فَاطِمَةَ الزَّهْرَاءِ ابْنَتِهِ، السَّلامُ عَلَى أَبِي مُحَمَّدٍ الحَسَنِ وَصِيِّ أَبِيهِ وَخَلِيفَتِهِ، السَّلامُ عَلَى الحُسَيْنِ الَّذِي سَمَحَتْ نَفْسُهُ بِمُهْجَتِهِ. السَّلامُ عَلَى مَنْ أَطَاعَ اللهَ فِي سِرِّهِ وَعَلاَنِيَتِهِ، السَّلامُ عَلَى مَنْ جَعَلَ الشِّفَاءَ فِي تُرْبَتِهِ، السَّلامُ عَلَى مَنْ الإِجَابَةُ تَحْتَ قُبَّتِهِ، السَّلامُ عَلَى مَنْ الأَئِمَّةُ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ. السَّلامُ عَلَى ابْنِ خَاتِمِ الأَنْبِيَاءِ، السَّلامُ عَلَى ابْنِ سَيِّدِ الأَوْصِيَاءِ، السَّلامُ عَلَى ابْنِ فَاطِمَةَ الزَّهْرَاءِ، السَّلامُ عَلَى ابْنِ خَدِيجَةَ الْكُبْرَى، السَّلامُ عَلَى ابْنِ سِدْرَةِ الْمُنْتَهَى، السَّلامُ عَلَى ابْنِ جَنَّةِ الْمَأْوَى، السَّلامُ عَلَى ابْنِ زَمْزَمَ وَالصَّفَا. السَّلامُ عَلَى الْمُرَمَّلِ بِالدِّمَاءِ، السَّلامُ عَلَى الْمَهْتُوكِ الْخِبَاءِ،[665] السَّلامُ عَلَى خَامِسِ أَصْحَابِ أَهْلِ الْكِسَاءِ، السَّلامُ عَلَى غَرِيبِ الْغُرَبَاءِ، السَّلامُ عَلَى شَهِيدِ الشُّهَدَاءِ، السَّلامُ عَلَى قَتِيلِ الأَدْعِيَاءِ،[666] السَّلامُ عَلَى سَاكِنِ كَرْبَلَاءَ السَّلامُ عَلَى مَنْ بَكَتْهُ مَلَائِكَةُ السَّمَاءِ، السَّلامُ عَلَى مَنْ ذُرِّيَّتُهُ الأَزْكِيَاءُ. السَّلامُ عَلَى يَعْسُوبِ الدِّينِ، السَّلامُ عَلَى مَنَازِلِ الْبَرَاهِينِ، السَّلامُ عَلَى الأَئِمَّةِ السَّادَاتِ، السَّلامُ عَلَى الْجُيُوبِ الْمُضَرَّجَاتِ.[667] السَّلامُ عَلَى الشِّفَاهِ الذَّابِلَاتِ، السَّلامُ عَلَى النُّفُوسِ الْمُصْطَلَمَاتِ،[668] السَّلامُ عَلَى الأَرْوَاحِ الْمُخْتَلَسَاتِ،[669] السَّلامُ عَلَى الأَجْسَادِ الْعَارِيَاتِ، السَّلامُ عَلَى الْجُسُومِ الشَّاحِبَاتِ، السَّلامُ عَلَى الدِّمَاءِ السَّائِلَاتِ، السَّلامُ عَلَى الأَعْضَاءِ الْمُقَطَّعَاتِ، السَّلامُ عَلَى الرُّؤُوسِ الْمُشَالَاتِ، السَّلامُ عَلَى النِّسْوَةِ الْبَارِزَاتِ السَّلامُ عَلَى حُجَّةِ رَبِّ الْعَالَمِينَ، السَّلامُ عَلَيْكَ وَعَلَى آبَائِكَ الطَّاهِرِينَ، السَّلامُ عَلَيْكَ وَعَلَى أَبْنَائِكَ الْمُسْتَشْهَدِينَ، السَّلامُ عَلَيْكَ وَعَلَى ذُرِّيَّتِكَ النَّاصِرِينَ. السَّلامُ عَلَيْكَ وَعَلَى الْمَلَائِكَةِ الْمُضَاجِعِينَ،[670] السَّلامُ عَلَى الْقَتِيلِ الْمَظْلُومِ، السَّلامُ عَلَى أَخِيهِ الْمَسْمُومِ، السَّلامُ عَلَى عَلِيٍّ الْكَبِيرِ، السَّلامُ عَلَى الرَّضِيعِ الصَّغِيرِ السَّلامُ عَلَى الأَبْدَانِ السَّلِيبَةِ، السَّلامُ عَلَى الْعِتْرَةِ الْقَرِيبَةِ، السَّلامُ عَلَى الْمُجَدَّلِينَ[671] فِي الْفَلَوَاتِ، السَّلامُ عَلَى النَّازِحِينَ عَنْ الأَوْطَانِ، السَّلامُ عَلَى الْمَدْفُونِينَ بِلَا أَكْفَانٍ، السَّلامُ عَلَى الرُّؤُوسِ الْمُفَرَّقَةِ عَنِ الأَبْدَانِ. السَّلامُ عَلَى المُحْتَسِبِ الصَّابِرِ، السَّلامُ عَلَى الْمَظْلُومِ بِلَا نَاصِرٍ، السَّلامُ عَلَى سَاكِنِ التُّرْبَةِ الزَّاكِيَةِ، السَّلامُ عَلَى صَاحِبِ الْقُبَّةِ السَّامِيَةِ، السَّلامُ عَلَى مَنْ طَهَّرَهُ الْجَلِيلُ، السَّلامُ عَلَى مَنْ افْتَخَرَ بِهِ جِبْرِيلُ، السَّلامُ عَلَى مَنْ نَاغَاهُ فِي الْمَهْدِ مِيكَائِيلُ. السَّلامُ عَلَى مَنْ نُكِثَتْ ذِمَّتُهُ، السَّلامُ عَلَى مَنْ هُتِكَتْ حُرْمَتُهُ، السَّلامُ عَلَى مَنْ أُرِيقَ بِالظُّلْمِ دَمُهُ، السَّلامُ عَلَى الْمُغَسَّلِ بِدَمِ الْجِرَاحِ، السَّلامُ عَلَى الْمُجَرَّعِ بِكَأْسَاتِ الرِّمَاحِ، السَّلامُ عَلَى الْمُضَامِ[672] الْمُسْتَبَاحِ، السَّلامُ عَلَى الْمَهْجُورِ فِي الْوَرَى، السَّلامُ عَلَى مَنْ تَوَلَّى دَفْنَهُ أَهْلُ الْقُرَى، السَّلامُ عَلَى الْمَقْطُوعِ الْوَتِينَ، السَّلامُ عَلَى الْمُحَامِي بِلَا مُعِينٍ. السَّلامُ عَلَى الشَّيْبِ الْخَضِيبِ، السَّلامُ عَلَى الْخَدِّ التَّرِيبِ،[673] السَّلامُ عَلَى الْبَدَنِ السَّلِيبِ، السَّلامُ عَلَى الثَّغْرِ الْمَقْرُوعِ بِالْقَضِيبِ،[674] السَّلامُ عَلَى الْوَدَجِ الْمَقْطُوعِ، السَّلامُ عَلَى الرَّأْسِ الْمَرْفُوعِ، السَّلامُ عَلَى الْأَجْسَامِ الْعَارِيَةِ فِي الْفَلَوَاتِ، تَنْهَشُهَا الذِّئَابُ الْعَادِيَاتُ، وَتَخْتَلِفُ إِلَيْهَا السِّبَاعُ الضَّارِيَاتُ. السَّلامُ عَلَيْكَ يَا مَوْلَايَ، وَعَلَى الْمَلَائِكَةِ الْمَرْفُوفِينَ[675] حَوْلَ قُبَّتِكَ، الْحَافِّينَ بِتُرْبَتِكَ، الطَّائِفِينَ بِعَرْصَتِكَ، الْوَارِدِينَ لِزِيَارَتِكَ، السَّلامُ عَلَيْكَ فَإِنِّي قَصَدْتُ إِلَيْكَ وَرَجَوْتُ الْفَوْزَ لَدَيْكَ. السَّلامُ عَلَيْكَ، سَلَامَ الْعَارِفِ بِحُرْمَتِكَ، الْمُخْلِصِ فِي وَلَايَتِكَ، الْمُتَقَرِّبِ إِلَى اللهِ بِمَحَبَّتِكَ، الْبَرِيءِ مِنْ أَعْدَائِكَ، سَلَامَ مَنْ قَلْبُهُ بِمُصَابِكَ مَقْرُوحٌ، وَدَمْعُهُ عِنْدَ ذِكْرِكَ مَسْفُوحٌ، سَلَامَ الْمَفْجُوعِ الْمَحْزُونِ، الْوَالِهِ الْمُسْتَكِينِ سَلَامَ مَنْ لَوْ كَانَ مَعَكَ بِالطُّفُوفِ لَوَقَاكَ بنفْسِهِ حَدَّ السُّيُوفِ، وَبَذَلَ حَشَاشَتَهُ[676] دُونَكَ لِلْحُتُوفِ،[677] وَجَاهَدَ بَيْنَ يَدَيْكَ، وَنَصَرَكَ عَلَى مَنْ بَغَى عَلَيْكَ، وَفَدَاكَ بِرُوحِهِ وَجَسَدِهِ، وَمَالِهِ وَوَلَدِهِ، وَرُوحُهُ لِرُوحِكَ فِدَاءٌ، وَأَهْلُهُ لِأَهْلِكَ وِقَاءٌ. فَلَئِنْ أَخَّرَتْنِي الدُّهُورُ، وَعَاقَنِي عَنْ نَصْرِكَ الْمَقْدُورُ، وَلَمْ أَكُنْ لِمَنْ حَارَبَكَ مُحَارِبًا، وَلِمَنْ نَصَبَ لَكَ الْعَدَاوَةَ مُنَاصِبًا، فَلَأَنْدُبَنَّكَ صَبَاحًا وَمَسَاءً، وَلَأَبْكِيَنَّ عَلَيْكَ بَدَلَ الدُّمُوعِ دَمًا، حَسْرَةً عَلَيْكَ وَتَأَسُّفًا عَلَى مَا دَهَاكَ وَتَلَهُّفًا، حَتَّى أَمُوتَ بِلَوْعَةِ الْمُصَابِ وَغُصَّةِ الاكْتِيَابِ.[678] أشهدُ أنَّكَ قدْ أَقَمْتَ الصَّلاةَ، وآتَيْتَ الزَّكاةَ، وأَمَرْتَ بِالمعروفِ، ونَهَيْتَ عَنِ المُنكَرِ والعُدوانِ، وأَطَعْتَ اللهَ وما عَصَيْتَهُ، وتَمَسَّكْتَ بِهِ وبِحَبْلِهِ فأَرْضَيْتَهُ، وخَشِيْتَهُ، وراقَبْتَهُ، واسْتَجَبْتَهُ، وسَنَنْتَ السُّنَنَ، وأَطْفَأْتَ الفِتَنَ، ودَعَوْتَ إلى الرَّشادِ، وأَوْضَحْتَ سُبُلَ السَّدادِ، وجاهَدْتَ في اللهِ حَقَّ الجِهادِ. وَكُنْتَ للهِ طائعاً، ولِجَدِّكَ مُحَمَّدٍ صلّى اللهُ عليهِ وآلِهِ تابعاً، وَلِقَوْلِ أَبِيكَ سامِعاً، وإلى وَصِيَّةِ أَخِيكَ مُسارِعاً، ولِعِمادِ الدِّينِ رافِعاً، ولِلطُّغْيانِ قامِعاً، ولِلطُّغاةِ مُقارِعاً، ولِلْأُمَّةِ ناصِحاً، وفي غَمَراتِ المَوْتِ سابِحاً، ولِلْفُسّاقِ مُكافِحاً، وبِحُجَجِ اللهِ قائِماً، ولِلإِسلامِ والمُسْلِمينَ راحِماً، ولِلْحَقِّ ناصِراً، وعِنْدَ البَلاءِ صابِراً، ولِلدِّينِ كالِئاً،[679] وعَن حَوْزَتِهِ مُرامِياً، وعَن شَريعَتِهِ مُحامِياً. تَحُوطُ الهُدى وتَنْصُرُهُ، وتَبْسُطُ العَدْلَ وتَنْشُرُهُ، وتَنْصُرُ الدِّينَ وتُظْهِرُهُ، وتَكُفُّ العابِثَ وتَزْجُرُهُ، وتَأْخُذُ لِلضَّعِيفِ مِنَ الشَّريفِ، وتُساوِي في الحُكْمِ بَيْنَ القَوِيِّ والضَّعِيفِ. كُنْتَ رَبيعَ الأَيْتامِ، وعِصْمَةَ الأَنامِ، وعِزَّ الإِسلامِ، ومَعْدِنَ الأَحْكامِ، وحَليفَ الإِنْعامِ، سالِكاً طَرائِقَ جَدِّكَ وأَبيكَ، مُشَبَّهاً في الوَصِيَّةِ لِأَخِيكَ، وَفِيَّ الذِّمَمِ، رَضِيَّ الشِّيَمِ،[680] ظاهِرَ الكَرَمِ، مُتَهَجِّداً في الظُّلَمِ، قَوِيمَ الطَّرائِقِ،[681] كَريمَ الخَلائِقِ، عَظيمَ السَّوابِقِ، شَريفَ النَّسَبِ، مُنِيفَ الحَسَبِ، رَفِيعَ الرُّتَبِ، كَثِيرَ المَناقِبِ، مَحْمُودَ الضَّرائِبِ،[682] جَزِيلَ المَواهِبِ، حَلِيمَ رَشِيدَ مُنِيبٍ، جَوادَ عَليمٍ شَدِيدٍ، إِماماً شَهِيداً، أَوَّاهَ مُنِيباً، حَبِيباً مَهِيباً. كُنْتَ لِلرَّسُولِ صلّى اللهُ عليهِ وآلِهِ وَلَداً، ولِلْقُرْآنِ مُنْقِذاً، ولِلْأُمَّةِ عَضُداً، وفي الطَّاعَةِ مُجْتَهِداً، حافِظاً لِلْعَهْدِ والمِيثاقِ، نَاكِباً[683] عَنْ سُبُلِ الفُسّاقِ، باذِلاً لِلْمَجْهودِ، طَوِيلَ الرُّكُوعِ والسُّجُودِ. زاهِداً في الدُّنْيا زُهْدَ الرّاحِلِ عَنْها، ناظِراً إِلَيْها بِعَيْنِ المُسْتَوْحِشِينَ مِنْها، آمالُكَ عَنْها مَكْفُوفَةٌ، وهِمَّتُكَ عَنْ زِينَتِها مَصْروفَةٌ، وأَلْحاظُكَ عَنْ بَهْجَتِها مَطْروفَةٌ، ورَغْبَتُكَ في الآخِرَةِ مَعْرُوفَةٌ. حَتّى إِذا الجَوْرُ مَدَّ باعَهُ،[684] وأَسْفَرَ الظُّلْمُ قِناعَهُ، ودَعا الغَيُّ أَتْباعَهُ، وأَنْتَ في حَرَمِ جَدِّكَ قاطِنٌ، ولِلظّالِمِينَ مُبايِنٌ، جَلِيسُ البَيْتِ والمِحْرابِ، مُعْتَزِلٌ عَنِ اللَّذّاتِ والشَّهَواتِ، تُنْكِرُ المُنْكَرَ بِقَلْبِكَ ولِسانِكَ، عَلى قَدْرِ طاقَتِكَ وإِمكانِكَ. ثُمَّ اقْتَضاكَ العِلْمُ لِلإِنْكارِ، ولَزِمَكَ أَنْ تُجاهِدَ الفُجّارَ، فَسِرْتَ في أَوْلادِكَ وأَهالِيكَ، وشِيعَتِكَ ومَوالِيكَ، وصَدَعْتَ بِالْحَقِّ والبَيِّنَةِ، ودَعَوْتَ إِلى اللهِ بِالحِكْمَةِ والمَوْعِظَةِ الحَسَنَةِ، وأَمَرْتَ بِإِقامَةِ الحُدودِ، والطَّاعَةِ لِلْمَعْبُودِ، ونَهَيْتَ عَنِ الخَبائِثِ والطُّغْيانِ. وَواجَهُوكَ بِالظُّلْمِ والعُدْوانِ، فَجاهَدْتَهُمْ بَعْدَ الإِيعاظِ لَهُمْ، وتَأْكِيدِ الحُجَّةِ عَلَيْهِمْ، فَنَكَثُوا ذِمامَكَ وبَيْعَتَكَ، وأَسْخَطُوا رَبَّكَ وجَدَّكَ، وبَدَؤوكَ بِالْحَرْبِ، فَثَبَتَّ لِلطَّعْنِ والضَّرْبِ، وطَحَنْتَ جُنُودَ الفُجّارِ، واقْتَحَمْتَ قَسْطَلَ[685] الغُبارِ، مُجالِداً بِذِي الفِقارِ، كَأَنَّكَ عَلِيُّ المُخْتارِ. فَلَمَّا رَأَوْكَ ثَابِتَ الجَأْشِ، غَيْرَ خَائِفٍ وَلَا خَاشٍ، نَصَبُوا لَكَ غَوَائِلَ مَكْرِهِمْ، وَقَاتَلُوكَ بِكَيْدِهِمْ وَشَرِّهِمْ، وَأَمَرَ اللَّعِينُ جُنُودَهُ، فَمَنَعُوكَ المَاءَ وَوُرُودَهُ، وَنَاجَزُوكَ[686] القِتَالَ، وَعَاجَلُوكَ النِّزَالَ، وَرَشَقُوكَ بِالسِّهَامِ وَالنِّبَالِ، وَبَسَطُوا إِلَيْكَ أَكُفَّ الِاصْطِلَامِ، وَلَمْ يَرْعَوْا لَكَ ذِمَامًا[687]، وَلَا رَاقَبُوا فِيكَ آثَامًا، فِي قَتْلِهِمْ أَوْلِيَاءَكَ، وَنَهْبِهِمْ رِحَالَكَ، أَنْتَ مُقَدَّمٌ فِي الهَبَوَاتِ،[688] وَمُحْتَمِلٌ لِلْأَذَيَاتِ، وَقَدْ عَجِبَتْ مِنْ صَبْرِكَ مَلَائِكَةُ السَّمَاوَاتِ. وَأَحْدَقُوا بِكَ مِنْ كُلِّ الجِهَاتِ، وَأَثْخَنُوكَ[689] بِالجِرَاحِ، وَحَالُوا بَيْنَكَ وَبَيْنَ الرَّوَاحِ، وَلَمْ يَبْقَ لَكَ نَاصِرٌ، وَأَنْتَ مُحْتَسِبٌ صَابِرٌ، تَذُبُّ عَنْ نِسْوَتِكَ وَأَوْلَادِكَ، حَتَّى نَكَسُوكَ[690] عَنْ جَوَادِكَ، فَهَوَيْتَ إِلَى الْأَرْضِ جَرِيحًا، تَطَؤُوكَ الخُيُولُ بِحَوَافِرِهَا، وَتَعْلُوكَ الطُّغَاةُ بِبَوَاتِرِهَا،[691] قَدْ رَشَحَ[692] لِلْمَوْتِ جَبِينُكَ، وَاخْتَلَفَتْ بِالِانْقِبَاضِ وَالِانْبِسَاطِ شِمَالُكَ وَيَمِينُكَ، تُدِيرُ طَرْفًا خَفِيًّا إِلَى رَحْلِكَ وَبَيْتِكَ، وَقَدْ شُغِلْتَ بنفْسِكَ عَنْ وَلَدِكَ وَأَهْلِكَ، وَأَسْرَعَ فَرَسُكَ شَارِدًا، وَإِلَى خِيَامِكَ قَاصِدًا، مُحَمْحِمًا[693] بَاكِيًا. فَلَمَّا رَأَتِ النِّسَاءُ جَوَادَكَ مُخْزِيًا، وَنَظَرْنَ سَرْجَكَ عَلَيْهِ مَلْوِيًّا، بَرَزْنَ مِنَ الخُدُورِ، نَاشِرَاتِ الشُّعُورِ،[694] عَلَى الخُدُودِ لَاطِمَاتٍ، الوُجُوهِ سَافِرَاتٍ،[695] وَبِالعَوِيلِ دَاعِيَاتٍ، وَبَعْدَ العِزِّ مُذَلَّلَاتٍ، وَإِلَى مَصْرَعِكَ مُبَادِرَاتٍ، وَالشِّمْرُ جَالِسٌ عَلَى صَدْرِكَ، مُولِغٌ سَيْفَهُ عَلَى نَحْرِكَ، قَابِضٌ عَلَى شَيْبَتِكَ بِيَدِهِ، ذَابِحٌ لَكَ بِمُهَنَّدِهِ،[696] قَدْ سَكَنَتْ حَوَاسُّكَ، وَخَفِيَتْ أَنْفَاسُكَ، وَرُفِعَ عَلَى القَنَا[697] رَأْسُكَ، وَسُبِيَ أَهْلُكَ كَالعَبِيدِ، وَصُفِّدُوا[698] فِي الحَدِيدِ، فَوْقَ أَقْتَابِ[699] المَطِيَّاتِ، تَلْفَحُ وُجُوهَهُمْ حَرُّ الهَاجِرَاتِ،[700] يُسَاقُونَ فِي البَرَارِي وَالفَلَوَاتِ، أَيْدِيهِمْ مَغْلُولَةٌ إِلَى الأَعْنَاقِ، يُطَافُ بِهِمْ فِي الأَسْوَاقِ. فَالوَيْلُ لِلْعُصَاةِ الفُسَّاقِ. لَقَدْ قَتَلُوا بِقَتْلِكَ الإِسْلَامَ، وَعَطَّلُوا الصَّلاةَ وَالصِّيَامَ، وَنَقَضُوا السُّنَنَ وَالأَحْكَامَ، وَهَدَمُوا قَوَاعِدَ الإِيمَانِ، وَحَرَّفُوا آيَاتِ القُرْآنِ، وَهَمْلَجُوا[701] فِي البَغْيِ وَالعُدْوَانِ. لَقَدْ أَصْبَحَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ مَوْتُورًا، وَعَادَ كِتَابُ اللهِ عَزَّ وَجَلَّ مَهْجُورًا، وَغُودِرَ الحَقُّ إِذْ قُهِرَتْ مَقْهُورًا، وَفُقِدَ بِفِقْدِكَ التَّكْبِيرُ وَالتَّهْلِيلُ، وَالتَّحْرِيمُ وَالتَّحْلِيلُ، وَالتَّنْزِيلُ وَالتَّأْوِيلُ، وَظَهَرَ بَعْدَكَ التَّغْيِيرُ وَالتَّبْدِيلُ، وَالإِلْحَادُ وَالتَّعْطِيلُ، وَالأَهْوَاءُ وَالأَضَالِيلُ، وَالفِتَنُ وَالأَبَاطِيلُ. فَقَامَ نَاعِيكَ عِنْدَ قَبْرِ جَدِّكَ الرَّسُولِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، فَنَعَاكَ إِلَيْهِ بِالدَّمْعِ الهَطُولِ، قَائِلًا: يَا رَسُولَ اللهِ، قُتِلَ سِبْطُكَ وَفَتَاكَ، وَاسْتُبِيحَ أَهْلُكَ وَحِمَاكَ، وَسُبِيَتْ بَعْدَكَ ذُرَارِيُّكَ، وَوَقَعَ المَحْذُورُ بِعِتْرَتِكَ وَذَوِيكَ. فَانْزَعَجَ الرَّسُولُ، وَبَكَى قَلْبُهُ المَهُولُ، وَعَزَّاهُ بِكَ المَلَائِكَةُ وَالأَنْبِيَاءُ، وَفُجِعَتْ بِكَ أُمُّكَ الزَّهْرَاءُ، وَاخْتَلَفَتْ جُنُودُ المَلَائِكَةِ المُقَرَّبِينَ تُعَزِّي أَبَاكَ أَمِيرَ المُؤْمِنِينَ، وَأُقِيمَتْ لَكَ المَآتِمُ فِي أَعْلَى عِلِّيِّينَ، وَلَطَمَتْ عَلَيْكَ الحُورُ العِينُ، وَبَكَتِ السَّمَاءُ وَسُكَّانُهَا، وَالجِنَانُ وَخَزَّانُهَا، وَالهِضَابُ وَأَقْطَارُهَا، وَالأَرْضُ وَأَقْطَارُهَا، وَالبِحَارُ وَحِيتَانُهَا، وَمَكَّةُ وَبُنْيَانُهَا، وَالجِنَانُ وَوِلْدَانُهَا، وَالبَيْتُ وَالمَقَامُ، وَالمَشْعَرُ الحَرَامُ، وَالحِلُّ وَالإِحْرَامُ. اللَّهُمَّ فَبِحُرْمَةِ هَذَا المَكَانِ المُنِيفِ، صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ، وَاحْشُرْنِي فِي زُمْرَتِهِمْ، وَأَدْخِلْنِي الجَنَّةَ بِشَفَاعَتِهِمْ. اللَّهُمَّ فَإِنِّي أَتَوَسَّلُ إِلَيْكَ يَا أَسْرَعَ الحَاسِبِينَ، وَيَا أَكْرَمَ الأَكْرَمِينَ، وَيَا أَحْكَمَ الحَاكِمِينَ، بِمُحَمَّدٍ خَاتَمِ النَّبِيِّينَ، رَسُولِكَ إِلَى العَالَمِينَ أَجْمَعِينَ، وَبِأَخِيهِ وَابْنِ عَمِّهِ الأَنْزَعِ البَطِينِ، العَالِمِ المَكِينِ،[702] عَلِيٍّ أَمِيرِ المُؤْمِنِينَ، وَبِفَاطِمَةَ سَيِّدَةِ نِسَاءِ العَالَمِينَ. وَبِالحَسَنِ الزَّكِيِّ عِصْمَةِ المُتَّقِينَ، وَبِأَبِي عَبْدِ اللهِ الحُسَيْنِ أَكْرَمِ المُسْتَشْهَدِينَ، وَبِأَوْلَادِهِ المُقْتُولِينَ، وَبِعِتْرَتِهِ المَظْلُومِينَ، وَبِعَلِيِّ‌بن الحُسَيْنِ زَيْنِ العَابِدِينَ، وَبِمُحَمَّدِ‌بن عَلِيٍّ قِبْلَةِ الأَوَّابِينَ، وَجَعْفَرِ‌بن مُحَمَّدٍ أَصْدَقِ الصَّادِقِينَ، وَمُوسَى‌بن جَعْفَرَ مُظْهِرِ البَرَاهِينِ، وَعَلِيِّ‌بن مُوسَى نَاصِرِ الدِّينِ، وَمُحَمَّدِ‌بن عَلِيٍّ قُدْوَةِ المُهْتَدِينَ، وَعَلِيِّ‌بن مُحَمَّدٍ أَزْهَدِ الزَّاهِدِينَ، وَالحَسَنِ‌بن عَلِيٍّ وَارِثِ المُسْتَخْلَفِينَ، وَالحُجَّةِ عَلَى الخَلْقِ أَجْمَعِينَ، أَنْ تُصَلِّيَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ، الصَّادِقِينَ الأَبْرَارِ، آلِ طه وَيس، وَأَنْ تَجْعَلَنِي فِي القِيَامَةِ مِنَ الآمِنِينَ المُطْمَئِنِّينَ، الفَائِزِينَ الفَرِحِينَ المُسْتَبْشِرِينَ. اللَّهُمَّ اكْتُبْنِي فِي المُسْلِمِينَ، وَأَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ، وَاجْعَلْ لِي لِسَانَ صِدْقٍ فِي الآخِرِينَ، وَانْصُرْنِي عَلَى البَاغِينَ، وَاكْفِنِي كَيْدَ الحَاسِدِينَ، وَاصْرِفْ عَنِّي مَكْرَ المَاكِرِينَ، وَاقْبِضْ عَنِّي أَيْدِيَ الظَّالِمِينَ، وَاجْمَعْ بَيْنِي وَبَيْنَ السَّادَةِ المَيَامِينَ فِي أَعْلَى عِلِّيِّينَ، مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَالصِّدِّيقِينَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِينَ، بِرَحْمَتِكَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ. اللَّهُمَّ إِنِّي أُقْسِمُ عَلَيْكَ بنبِيِّكَ المَعْصُومِ، وَبِحُكْمِكَ المَحْتُومِ، وَنَهْيِكَ المَكْتُومِ، وَبِهَذَا القَبْرِ المَلْمُومِ[703]، المَوْسَّدِ فِي كَنَفِهِ الإِمَامِ المَعْصُومِ، المَقْتُولِ المَظْلُومِ، أَنْ تَكْشِفَ مَا بِي مِنَ الغُمُومِ، وَتَصْرِفَ عَنِّي شَرَّ القَدَرِ المَحْتُومِ، وَتُجِيرَنِي مِنَ النَّارِ ذَاتِ السُّمُومِ. اللَّهُمَّ جَلِّلْنِي بنعْمَتِكَ، وَرَضِّنِي بِقَسْمِكَ، وَتَغَمَّدْنِي بِجُودِكَ وَكَرَمِكَ، وَبَاعِدْنِي مِنْ مَكْرِكَ وَنِقْمَتِكَ. اللَّهُمَّ اعْصِمْنِي مِنَ الزَّلَلِ، وَسَدِّدْنِي فِي القَوْلِ وَالعَمَلِ، وَافْسَحْ لِي فِي مُدَّةِ الأَجَلِ، وَاعْفِنِي مِنَ الأَوْجَاعِ وَالعِلَلِ، وَبَلِّغْنِي بِمَوَالِي وَبِفَضْلِكَ أَفْضَلَ الأَمَلِ. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ، وَاقْبَلْ تَوْبَتِي، وَارْحَمْ عَبْرَتِي، وَأَقِلْنِي عَثْرَتِي، وَنَفِّسْ كُرْبَتِي، وَاغْفِرْ لِي خَطِيئَتِي، وَأَصْلِحْ لِي فِي ذُرِّيَّتِي. اللَّهُمَّ لَا تَدَعْ لِي فِي هَذَا المَشْهَدِ المُعَظَّمِ، وَالمَحَلِّ المُكَرَّمِ، ذَنْبًا إِلَّا غَفَرْتَهُ، وَلَا عَيْبًا إِلَّا سَتَرْتَهُ، وَلَا غَمًّا إِلَّا كَشَفْتَهُ، وَلَا رِزْقًا إِلَّا بَسَطْتَهُ، وَلَا جَاهًا إِلَّا عَمَرْتَهُ، وَلَا فَسَادًا إِلَّا أَصْلَحْتَهُ، وَلَا أَمَلًا إِلَّا بَلَّغْتَهُ، وَلَا دُعَاءً إِلَّا أَجَبْتَهُ، وَلَا مُضَيِّقًا إِلَّا فَرَّجْتَهُ، وَلَا شَمْلًا إِلَّا جَمَعْتَهُ، وَلَا أَمْرًا إِلَّا أَتْمَمْتَهُ، وَلَا مَالًا إِلَّا كَثَّرْتَهُ، وَلَا خُلُقًا إِلَّا حَسَّنْتَهُ، وَلَا إِنْفَاقًا إِلَّا أَخْلَفْتَهُ، وَلَا حَالًا إِلَّا عَمَرْتَهُ، وَلَا حَسُودًا إِلَّا قَمَعْتَهُ، وَلَا عَدُوًّا إِلَّا أَرْدَيْتَهُ، وَلَا شَرًّا إِلَّا كَفَيْتَهُ، وَلَا مَرَضًا إِلَّا شَفَيْتَهُ، وَلَا بَعِيدًا إِلَّا أَدْنَيْتَهُ، وَلَا شَعْثًا إِلَّا لَمَمْتَهُ، وَلَا سُؤَالًا إِلَّا أَعْطَيْتَهُ. اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ خَيْرَ العَاجِلَةِ وَثَوَابَ الآجِلَةِ، اللَّهُمَّ أَغْنِنِي بِحَلَالِكَ عَنِ الحَرَامِ، وَبِفَضْلِكَ عَنْ جَمِيعِ الأَنَامِ، اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ عِلْمًا نَافِعًا، وَقَلْبًا خَاشِعًا، وَيَقِينًا شَافِيًا، وَعَمَلًا زَاكِيًا، وَصَبْرًا جَمِيلًا، وَأَجْرًا جَزِيلًا. اللَّهُمَّ ارْزُقْنِي شُكْرَ نِعْمَتِكَ عَلَيَّ، وَزِدْ فِي إِحْسَانِكَ وَكَرَمِكَ إِلَيَّ، وَاجْعَلْ قَوْلِي فِي النَّاسِ مَسْمُوعًا، وَعَمَلِي عِنْدَكَ مَرْفُوعًا، وَأَثَرِي فِي الخَيْرَاتِ مَتْبُوعًا، وَعَدُوِّي مَقْمُوعًا. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ الأَخْيَارِ، فِي آنَاءِ اللَّيْلِ وَأَطْرَافِ النَّهَارِ، وَاكْفِنِي شَرَّ الأَشْرَارِ، وَطَهِّرْنِي مِنَ الذُّنُوبِ وَالأَوْزَارِ، وَأَجِرْنِي مِنَ النَّارِ، وَأَدْخِلْنِي دَارَ القَرَارِ، وَاغْفِرْ لِي وَلِجَمِيعِ إِخْوَانِي فِيكَ، وَأَخَوَاتِي المُؤْمِنِينَ وَالمُؤْمِنَاتِ، بِرَحْمَتِكَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ. ثُمَّ تَوَجَّهْ إِلَى القِبْلَةِ، وَصَلِّ رَكْعَتَيْنِ، وَاقْرَأْ فِي الأُولَى سُورَةَ الأَنْبِيَاءِ، وَفِي الثَّانِيَةِ سُورَةَ الحَشْرِ، وَاقْنُتْ فَتَقُولُ: "لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ الحَلِيمُ الكَرِيمُ، لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ العَلِيُّ العَظِيمُ، لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ رَبُّ السَّمَاوَاتِ السَّبْعِ وَالأَرَضِينَ السَّبْعِ، وَمَا فِيهِنَّ وَمَا بَيْنَهُنَّ، خِلَافًا لِأَعْدَائِهِ، وَتَكْذِيبًا لِمَنْ عَدَلَ بِهِ، وَإِقْرَارًا لِرُبُوبِيَّتِهِ، وَخُشُوعًا لِعِزَّتِهِ، الأَوَّلُ بِغَيْرِ أَوَّلٍ، وَالآخِرُ بِغَيْرِ آخِرٍ، الظَّاهِرُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ بِقُدْرَتِهِ، وَالبَاطِنُ دُونَ كُلِّ شَيْءٍ بِعِلْمِهِ وَلُطْفِهِ. لَا تَقِفُ العُقُولُ عَلَى كُنْهِ عَظَمَتِهِ، وَلَا تُدْرِكُ الأَوْهَامُ حَقِيقَةَ مَاهِيَّتِهِ، وَلَا تَتَصَوَّرُ الأَنْفُسُ مَعَانِي كَيْفِيَّتِهِ، مُطَّلِعًا عَلَى الضَّمَائِرِ، عَارِفًا بِالسَّرَائِرِ، يَعْلَمُ خَائِنَةَ الأَعْيُنِ وَمَا تُخْفِي الصُّدُورُ. اللَّهُمَّ إِنِّي أَشْهَدُكَ عَلَى تَصْدِيقِي رَسُولَكَ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، وَإِيمَانِي بِهِ، وَعِلْمِي بِمَنْزِلَتِهِ، وَإِنِّي أَشْهَدُ أَنَّهُ النَّبِيُّ الَّذِي نَطَقَتِ الحِكْمَةُ بِفَضْلِهِ، وَبَشَّرَتِ الأَنْبِيَاءُ بِهِ، وَدَعَتْ إِلَى الإِقْرَارِ بِمَا جَاءَ بِهِ، وَحَثَّتْ عَلَى تَصْدِيقِهِ بِقَوْلِهِ تَعَالَى: (الَّذِينَ يَجِدُونَهُ مَكْتُوبًا عِنْدَهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَالإِنْجِيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَاهُمْ عَنِ المُنْكَرِ وَيُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّبَاتِ وَيُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الخَبَائِثَ وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالأَغْلَالَ الَّتِي كَانَتْ عَلَيْهِمْ)[704] فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ رَسُولِكَ إِلَى الثَّقَلَيْنِ، وَسَيِّدِ الأَنْبِيَاءِ المُصْطَفَيْنَ، وَعَلَى أَخِيهِ وَابْنِ عَمِّهِ، الَّذَيْنِ لَمْ يُشْرِكَا بِكَ طَرْفَةَ عَيْنٍ أَبَدًا، وَعَلَى فَاطِمَةَ الزَّهْرَاءِ سَيِّدَةِ نِسَاءِ العَالَمِينَ، وَعَلَى سَيِّدَيْ شَبَابِ أَهْلِ الجَنَّةِ الحَسَنِ وَالحُسَيْنِ، صَلَاةً خَالِدَةَ الدَّوَامِ، عَدَدَ قَطْرِ الرِّهَامِ،[705] وَزِنَةَ الجِبَالِ وَالآكَامِ، مَا أَوْرَقَ السَّلَامُ،[706] وَاخْتَلَفَ الضِّيَاءُ وَالظَّلَامُ. وَعَلَى آلِهِمُ الطَّاهِرِينَ، الأَئِمَّةِ المُهْتَدِينَ، الذَّائِدِينَ عَنِ الدِّينِ: عَلِيٍّ وَمُحَمَّدٍ وَجَعْفَرٍ وَمُوسَى وَعَلِيٍّ وَمُحَمَّدٍ وَعَلِيٍّ وَالحَسَنِ وَالحُجَّةِ، القَوَامِ بِالقِسْطِ، وَسَلَالَةِ السِّبْطِ. اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِحَقِّ هَذَا الإِمَامِ فَرَجًا قَرِيبًا، وَصَبْرًا جَمِيلًا، وَنَصْرًا عَزِيزًا، وَغِنًى عَنِ الخَلْقِ، وَثَبَاتًا فِي الهُدَى، وَالتَّوْفِيقَ لِمَا تُحِبُّ وَتَرْضَى، وَرِزْقًا وَاسِعًا حَلَالًا طَيِّبًا، مَرِيئًا دَارًّا، سَائِغًا فَاضِلًا مُفَضَّلًا، صَبًّا صَبًّا، مِنْ غَيْرِ كَدٍّ وَلَا نَكَدٍ، وَلَا مَنَّةٍ مِنْ أَحَدٍ، وَعَافِيَةً مِنْ كُلِّ بَلَاءٍ وَسُقْمٍ وَمَرَضٍ، وَالشُّكْرَ عَلَى العَافِيَةِ وَالنِّعْمَاءِ. وَإِذَا جَاءَ المَوْتُ، فَاقْبِضْنَا عَلَى أَحْسَنِ مَا يَكُونُ لَكَ طَاعَةً، عَلَى مَا أَمَرْتَنَا مُحَافِظِينَ، حَتَّى تُؤَدِّيَنَا إِلَى جَنَّاتِ النَّعِيمِ، بِرَحْمَتِكَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ. و أوحَشني مِنَ الدُّنْيَا، وَآنِسْنِي بِالْآخِرَةِ، فَإِنَّهُ لَا يُوحِشُ مِنَ الدُّنْيَا إِلَّا خَوْفُكَ، وَلَا يُؤْنِسُ بِالْآخِرَةِ إِلَّا رَجَاؤُكَ. اللَّهُمَّ لَكَ الْحُجَّةُ لَا عَلَيْكَ، وَإِلَيْكَ الْمُشْتَكَى لَا مِنْكَ، فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، وَأَعِنِّي عَلَى نَفْسِي الظَّالِمَةِ الْعَاصِيَةِ، وَشَهْوَتِي الْغَالِبَةِ، وَاخْتِمْ لِي بِالْعَفْوِ وَالْعَافِيَةِ. اللَّهُمَّ إِنَّ اسْتِغْفَارِي إِيَّاكَ وَأَنَا مُصِرٌّ عَلَى مَا نَهَيْتَ قِلَّةُ حَيَاءٍ، وَتَرْكِي الِاسْتِغْفَارَ مَعَ عِلْمِي بِسَعَةِ حِلْمِكَ تَضْيِيعٌ لِحَقِّ الرَّجَاءِ. اللَّهُمَّ إِنَّ ذُنُوبِي تُؤْيِسُنِي أَنْ أَرْجُوكَ، وَإِنَّ عِلْمِي بِسَعَةِ رَحْمَتِكَ يَمْنَعُنِي أَنْ أَخْشَاكَ، فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ، وَصَدِّقْ رَجَائِي لَكَ، وَكَذِّبْ خَوْفِي مِنْكَ، وَكُنْ لِي عِنْدَ أَحْسَنِ ظَنِّي بِكَ، يَا أَكْرَمَ الْأَكْرَمِينَ. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ، وَأَيِّدْنِي بِالْعِصْمَةِ، وَأَنْطِقْ لِسَانِي بِالْحِكْمَةِ، وَاجْعَلْنِي مِمَّنْ يَنْدَمُ عَلَى مَا ضَيَّعَهُ فِي أَمْسِهِ، وَلَا يُغْبَنُ حَظُّهُ فِي يَوْمِهِ، وَلَا يَهُمُّ لِرِزْقِ غَدِهِ. اللَّهُمَّ إِنَّ الْغَنِيَّ مَنْ اسْتَغْنَى بِكَ وَافْتَقَرَ إِلَيْكَ، وَالْفَقِيرَ مَنْ اسْتَغْنَى بِخَلْقِكَ عَنْكَ، فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ، وَأَغْنِنِي عَنْ خَلْقِكَ بِكَ، وَاجْعَلْنِي مِمَّنْ لَا يَبْسُطُ كَفًّا إِلَّا إِلَيْكَ. اللَّهُمَّ إِنَّ الشَّقِيَّ مَنْ قَنِطَ وَأَمَامَهُ التَّوْبَةُ وَوَرَاءَهُ الرَّحْمَةُ، وَإِنْ كُنْتُ ضَعِيفَ الْعَمَلِ فَإِنِّي فِي رَحْمَتِكَ قَوِيُّ الْأَمَلِ، فَهَبْ لِي ضَعْفَ عَمَلِي لِقُوَّةِ أَمَلِي. اللَّهُمَّ إِنْ كُنْتَ تَعْلَمُ أَنَّ فِي عِبَادِكَ مَنْ هُوَ أَقْسَى قَلْبًا مِنِّي، وَأَعْظَمُ مِنِّي ذَنْبًا، فَإِنِّي أَعْلَمُ أَنَّهُ لَا مَوْلَى أَعْظَمُ مِنْكَ طَوْلًا، وَأَوْسَعُ رَحْمَةً وَعَفْوًا، فَيَا مَنْ هُوَ أَوْحَدُ فِي رَحْمَتِهِ، اغْفِرْ لِمَنْ لَيْسَ بِأَوْحَدٍ فِي خَطِيئَتِهِ. اللَّهُمَّ إِنَّكَ أَمَرْتَنَا فَعَصَيْنَا، وَنَهَيْتَ فَمَا انْتَهَيْنَا، وَذَكَّرْتَ فَتَنَاسَيْنَا، وَبَصَّرْتَ فَتَعَامَيْنَا، وَحَدَّدْتَ فَتَعَدَّيْنَا، وَمَا كَانَ ذَلِكَ جَزَاءَ إِحْسَانِكَ إِلَيْنَا، وَأَنْتَ أَعْلَمُ بِمَا أَعْلَنَّا وَأَخْفَيْنَا، وَأَخْبَرُ بِمَا نَأْتِي وَمَا أَتَيْنَا، فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ، وَلَا تُؤَاخِذْنَا بِمَا أَخْطَأْنَا وَنَسِينَا، وَهَبْ لَنَا حُقُوقَكَ لَدَيْنَا، وَأَتِمَّ إِحْسَانَكَ إِلَيْنَا، وَأَسْبِلْ رَحْمَتَكَ عَلَيْنَا. اللَّهُمَّ إِنَّا نَتَوَسَّلُ إِلَيْكَ بِهَذَا الصِّدِّيقِ الإِمَامِ، وَنَسْأَلُكَ بِالْحَقِّ الَّذِي جَعَلْتَهُ لَهُ، وَلِجَدِّهِ رَسُولِكَ، وَلِأَبَوَيْهِ عَلِيٍّ وَفَاطِمَةَ، أَهْلِ بَيْتِ الرَّحْمَةِ، إِدْرَارَ الرِّزْقِ الَّذِي بِهِ قَوَامُ حَيَاتِنَا، وَصَلَاحُ أَحْوَالِ عِيَالِنَا، فَأَنْتَ الْكَرِيمُ الَّذِي تُعْطِي مِنْ سَعَةٍ، وَتَمْنَعُ مِنْ قُدْرَةٍ، وَنَحْنُ نَسْأَلُكَ مِنَ الرِّزْقِ مَا يَكُونُ صَلَاحًا لِلدُّنْيَا، وَبَلَاغًا لِلْآخِرَةِ. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ، وَاغْفِرْ لَنَا وَلِوَالِدَيْنَا، وَلِجَمِيعِ المُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ، وَالمُسْلِمِينَ وَالمُسْلِمَاتِ، الأَحْيَاءِ مِنْهُمْ وَالأَمْوَاتِ، وَآتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً، وَفِي الآخِرَةِ حَسَنَةً، وَقِنَا عَذَابَ النَّارِ." ثُمَّ تَرْكَعُ وَتَسْجُدُ وَتَجْلِسُ فَتَتَشَهَّدُ وَتُسَلِّمُ، فَإِذَا سَبَّحْتَ فَاعْفِرْ خَدَّيْكَ وَقُلْ: سُبْحَانَ اللهِ وَالْحَمْدُ لِلهِ وَلَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ وَاللهُ أَكْبَرُ – أَرْبَعِينَ مَرَّةً. وَاسْأَلِ اللهَ الْعِصْمَةَ وَالنَّجَاةَ، وَالْمَغْفِرَةَ وَالتَّوْفِيقَ لِحُسْنِ الْعَمَلِ وَالْقَبُولِ، لِمَا تَتَقَرَّبُ بِهِ إِلَيْهِ وَتَبْتَغِي بِهِ وَجْهَهُ. وَقِفْ عِنْدَ الرَّأْسِ ثُمَّ صَلِّ رَكْعَتَيْنِ عَلَى مَا تَقَدَّمَ، ثُمَّ انْكَبَّ عَلَى الْقَبْرِ وَقَبِّلْهُ وَقُلْ: زَادَ اللهُ فِي شَرَفِكُمْ، وَالسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ اللهِ وَبَرَكَاتُهُ. وَادْعُ لِنَفْسِكَ وَلِوَالِدَيْكَ وَلِمَنْ أَرَدْتَ، وَانْصَرِفْ إِنْ شَاءَ اللهُ تَعَالَى.»[707] «و ازجمله آنچه از ناحیۀ مقدسه [امام مهدی(ع)] به یکی از نوّاب صادر شده است، فرمود: به درگاه او می‌ایستی و می‌گویی: سلام بر آدم، برگزیدﮤ خدا از آفریدگانش. سلام بر شیث، ولیّ خدا و برگزیده‌اش. سلام بر ادریس، که به حجت خدا قیام کرد. سلام بر نوح، که دعایش مستجاب شد. سلام بر هود، که از سوی خدا به یاری‌اش مدد داده شد. سلام بر صالح، که خدا او را با کرامتش گرامی داشت. سلام بر ابراهیم، که خدا او را با مقام دوستی گرامی داشت. سلام بر اسماعیل، که خدا او را با قربانی بزرگی از بهشت رهایی بخشید. سلام بر اسحاق، که خدا نبوت را در ذریه‌اش قرار داد. سلام بر یعقوب، که خدا با رحمتش بینایی‌اش را به او بازگرداند. سلام بر یوسف، که خدا او را با عظمتش از چاه نجات داد. سلام بر موسی، که خدا با قدرتش دریا را برای او شکافت. سلام بر هارون، که خدا او را به نبوت اختصاص داد. سلام بر شعیب، که خدا او را در برابر قومش یاری رساند. سلام بر داوود، که خدا توبه‌اش را پذیرفت. سلام بر سلیمان، که جنیان به عزتش در برابر او سر فرود آوردند. سلام بر ایوب، که خدا او را از بیماری‌اش شفا داد. سلام بر یونس، که خدا وعده‌اش را برای او محقق ساخت. سلام بر عُزیر، که خدا پس از مرگ زنده‌اش گرداند. سلام بر زکریا، که در ابتلاهایش صبر کرد. سلام بر یحیی، که خدا او را با مقام شهادت نزدیک گرداند. سلام بر عیسی، روح خدا و کلمه‌اش. سلام بر محمد، حبیب خدا و برگزیده‌اش. سلام بر امیرالمؤمنین علی‌بن ابی‌طالب، که به مقام برادری اختصاص یافت. سلام بر فاطمۀ زهرا، دخترش. سلام بر ابو‌محمد حسن، وصی و جانشین پدرش. سلام بر حسین، که جان خود را با رضایت تقدیم کرد. سلام بر کسی که خدا را در پنهان و آشکار فرمان برد. سلام بر کسی که خدا شفا را در تربتش قرار داد. سلام بر کسی که اجابت دعا در زیر گنبد اوست. سلام بر کسی که امامان از ذریۀ اویند. سلام بر فرزند خاتم پیامبران. سلام بر فرزند سید اوصیا. سلام بر فرزند فاطمۀ زهرا. سلام بر فرزند خدیجۀ کبری. سلام بر فرزند سدرة‌المنتهی. سلام بر فرزند جنة‌المأوا. سلام بر فرزند زمزم و صفا. سلام بر آن آغشتۀ به خونش. سلام بر آن‌که حریمش شکسته شد. سلام بر پنجمین نفر از اصحاب کسا. سلام بر غریب غریبان. سلام بر سرور شهیدان. سلام بر کشته‌شده به‌دست مدعیان. سلام بر ساکن کربلا. سلام بر کسی که فرشتگان آسمان بر او گریستند. سلام بر کسی که ذریه‌اش پاکیزگان‌اند. سلام بر آن پیشوای دین. سلام بر جایگاه برهان‌ها. سلام بر آن ائمۀ سادات. سلام بر گریبان‌های آغشته‌به‌خون. سلام بر آن لب‌های خشکیده. سلام بر آن جان‌های ستانده‌شده. سلام بر آن ارواح ربوده‌شده. سلام بر آن پیکرهای عریان. سلام بر آن بدن‌های رنج‌دیده. سلام بر خون‌های جاری. سلام بر اعضای جداشده. سلام بر سرهای برافراشته. سلام بر زنان به‌اسارت‌رفته. سلام بر حجت پروردگار جهانیان؛ سلام بر تو و بر پدران پاک و مطهرت. سلام بر تو و بر فرزندان شهیدت. سلام بر تو و بر ذریۀ یاورانت. سلام بر تو و بر فرشتگان همراهت. سلام بر آن کشتۀ مظلوم. سلام بر برادر مسمومش. سلام بر علی‌اکبر. سلام بر علی‌اصغر. سلام بر آن پیکرهای به‌غارت‌رفته. سلام بر خاندان نزدیک پیامبر. سلام بر افتادگان در بیابان‌ها. سلام بر دورافتادگان از وطن. سلام بر آنان که بدون کفن به خاک سپرده شدند. سلام بر سرهایی که از بدن‌ها جدا شدند. سلام بر آن صابری که به حساب خدا گذاشت. سلام بر مظلومی که یاوری نداشت. سلام بر آن کسی که در خاک پاک آرمیده است. سلام بر صاحب گنبد والا. سلام بر کسی که خدای جلیل او را پاک گرداند. سلام بر کسی که جبرئیل به او افتخار کرد. سلام بر کسی که میکائیل در گهواره با او سخن گفت. سلام بر کسی که پیمانش شکسته شد. سلام بر کسی که حرمتش دریده شد. سلام بر کسی که خونش به ناحق ریخته شد. سلام بر کسی که با خونِ جراحات غسل داده شد. سلام بر کسی که از جام نیزه‌ها جرعه‌جرعه نوشید. سلام بر مظلومی که به تصرف دشمن درآمد. سلام بر کسی که در میان مردم مهجور ماند. سلام بر کسی که دفنش را اهل روستاها انجام دادند. سلام بر کسی که رگ حیاتش بریده شد. سلام بر کسی که بدون یاور از دین دفاع کرد. سلام بر آن محاسن خونین. سلام بر آن گونۀ خاک‌آلود. سلام بر آن بدن غارت شده. سلام بر آن دهانی که با چوب خیزران زده شد. سلام بر آن رگ بریدﮤ گردن. سلام بر آن سر برافراشته. سلام بر آن پیکرهای عریان در بیابان‌ها که درندگان وحشی به آن‌ها یورش می‌برند و حیوانات درنده به آنها نزدیک می‌شوند. سلام بر تو ای مولای من، و بر فرشتگان گرد آمده در اطراف گنبدت، آنها که خاک مزارت را احاطه کرده‌اند، در حریم تو طواف می‌کنند و برای زیارتت می‌آیند. سلام بر تو، که به‌سوی تو آمده‌ام و امید رستگاری نزد تو را دارم. سلام بر تو، سلامِ کسی که به حرمت تو آگاه است، در ولایت تو مخلص است، با محبت تو به خدا نزدیک شده است و از دشمنان تو بیزاری می‌جوید. سلام کسی که دلش با مصیبت تو جریحه‌دار است و اشکش هنگام یاد تو جاری است. سلام بر آن داغ‌دیدﮤ اندوهگین، آن واله و سرگشته. سلام کسی که اگر با تو در سرزمین طف بود، جان خود را سپر شمشیرها می‌ساخت، و جانش را برای مرگ در راه تو تقدیم می‌نمود، و در کنارت جهاد می‌کرد، و تو را در برابر دشمنانت یاری می‌داد، و با روح و جسم و مال و فرزندانش تو را حمایت می‌کرد، و روحش فدای روح تو، و خانواده‌اش سپر خانواده تو می‌شد؛ اگرچه روزگار مرا به تأخیر انداخت و از یاری مقدور تو بازماندم، و نتوانستم با دشمنانت بجنگم و در برابر آنان که با تو دشمنی کردند بایستم، اما صبح و شام برای تو نوحه‌سرایی خواهم کرد، و به‌جای اشک برای تو خون گریه خواهم کرد، از روی حسرت برای تو و تأسف برای آنچه بر تو گذشت و اندوه از مصیبت تو، تا آنگاه که با سوز مصیبت و از غصۀ اندوه بمیرم. گواهی می‌دهم تو نماز را به پا داشتی، زکات را پرداختی، به معروف فرمان دادی، از منکر و تجاوز بازداشتی، خدا را اطاعت کردی و نافرمانی نکردی، به او و ریسمانش چنگ زدی و او را خشنود ساختی، از او ترسیدی و او را مراقب خود دانستی، دعوت او را پذیرفتی، سنت‌ها را جاری ساختی، فتنه‌ها را خاموش کردی، به راه راست دعوت کردی، راه‌های هدایت را روشن کردی، و در راه خدا چنان‌که باید جهاد کردی. تو برای خدا فرمان‌بُردار بودی، و پیرو جدت محمد(ص)، شنوا به سخن پدرت، شتابان به وصیت برادرت، برپا دارندﮤ ستون‌های دین، سرکوبگر طغیان، رویاروی طاغوتیان، خیرخواه امت، شناگر در امواج مرگ، مقابله‌کننده با فاسقان، و برپادارندﮤ حجت‌های الهی. تو به اسلام و مسلمانان مهر می‌ورزیدی، از حق حمایت می‌کردی، در بلایا صبور بودی، و از دین محافظت می‌کردی، و حریم آن را پاس می‌داشتی، و از شریعتش دفاع می‌کردی. تو هدایت را حمایت و یاری می‌کردی، عدالت را گسترش می‌دادی، دین را یاری می‌دادی و آشکار می‌ساختی، نابکاران را بازمی‌داشتی، و در برابرشان می‌ایستادی. حق ضعیف را از شریف می‌گرفتی، و در حکم بین قوی و ضعیف مساوات برقرار می‌کردی. تو بهار یتیمان، پناه انسان‌ها، عزت اسلام، معدن احکام، و همراه نعمت‌ها بودی. تو به راه‌های جدت و پدرت قدم می‌گذاشتی، و در وصیت مانند برادرت بودی، وفادار به عهدها، دارای خُلقی پسندیده، آشکار در کَرَم، شب‌زنده‌دار در تاریکی، استوار در روش، بزرگوار در اخلاق، عظیم در پیشینه، شریف در نسب، بلندمرتبه در حسب، والا در مقام، سرشار از فضایل، و ستوده در سیرت بودی. تو بخشنده‌ای بزرگ، بردبار و رشد یافته، بازگشت‌کننده به خدا، محبوب و هیبت‌دار بودی. تو برای رسول خدا(ص) فرزندی شایسته بودی، و قرآن را نجات‌بخش بودی، و برای امت تکیه‌گاهی استوار. در اطاعت خدا کوشاترین بودی، عهد و پیمان را حفظ می‌کردی، از راه‌های فاسقان دوری می‌جستی، تلاش خود را در راه خدا تقدیم می‌کردی، و بسیار در رکوع و سجود بودی. از دنیا به‌مانند مسافری که از آن کوچ کرده باشد زاهد بودی، به آن با دیدگانی که از آن بیمناک‌اند می‌نگریستی، آرزوهایت از دنیا دور بود، همتت از زینت‌های آن منصرف، نگاهت از زیبایی‌های آن روی‌گردان، و میل و علاقه‌ات به آخرت شناخته‌شده بود؛ تا زمانی که ظلم گسترده شد و چهرﮤ خود را آشکار ساخت، و گمراهی پیروان خود را فراخواند، و تو در حرم جدت سکونت داشتی، و از ظالمان دوری می‌کردی، هم‌نشین خانه و محراب بودی، از لذت‌ها و شهوات کناره گرفته بودی، و به میزان توانت با قلب و زبانت منکر را انکار می‌کردی. سپس علم تو را به انکار فراخواند، و بر تو واجب شد با ستمگران جهاد کنی. پس با فرزندانت، اهل‌بیتت و پیروانت حرکت کردی، و حق و حقیقت را آشکار ساختی، و با حکمت و موعظۀ حسنه به‌سوی خدا دعوت کردی، به برپایی حدود الهی و اطاعت معبود فرمان دادی، و از پلیدی‌ها و طغیان بازداشتی. آنها با ظلم و دشمنی به رویارویی با تو برخاستند. پس تو بعد از نصیحت آنان و اقامۀ حجت بر ایشان، با آنها جنگیدی. آنان پیمان تو را شکستند و بیعت تو را نقض کردند، خدا و جدت را به خشم آوردند، و جنگ را با تو آغاز کردند. تو در برابر ضربات شمشیر و نیزه ایستادی، سپاه فاسقان را درهم شکستی، و به گرداب غبار معرکه وارد شدی، و با شمشیر ذوالفقار جنگیدی؛ گویی علیِ برگزیده بودی. وقتی تو را دیدند که دلی استوار داری، نه بیمناکی و نه ترسان، مکرها و حیله‌های خود را برایت گستراندند، و با شرارت‌هایشان به جنگت آمدند. فرماندﮤ ملعون آنها دستور داد آب را از تو منع کنند. تو را به نبردی سخت فراخواندند، تیرها و نیزه‌ها را به‌سوی تو پرتاب کردند، و دست‌های خود را برای نابودی تو گشودند. آنان حرمت تو را نگه نداشتند، و در کشتن دوستانت و غارت خیمه‌هایت از هیچ گناهی پروا نکردند. تو پیشرو در میدان نبرد و تحمل‌کنندﮤ سختی‌ها بودی، تا آنجا که فرشتگان آسمان از صبر و شکیبایی‌ات شگفت‌زده شدند. آنها از هر سو تو را احاطه کردند، زخم‌هایت را سنگین‌تر کردند، و راه رفتنت را سد کردند. یاریگری برای تو باقی نمانده بود و تو با صبر و شکیبایی به دفاع از زنان و فرزندانت ادامه دادی. تا این‌که تو را از اسب به زمین افکندند. تو زخمی بر زمین افتادی، و اسب‌ها با سم‌هایشان از روی تو گذشتند و طاغیان با شمشیرهایشان به تو حمله کردند. عرق مرگ بر پیشانی‌ات نشست و دست‌هایت در انقباض و انبساط در حرکت بود. نگاهت با نگرانی به‌سوی خیمه‌ها و خانه‌ات بود، درحالی‌که به خانواده‌ات و فرزندانت از خودت مشغول‌تر بودی. اسبِ تو از میدان گریخت، به‌سوی خیمه‌ها شتافت، با ناله‌ای غمگین و اشکی جاری. وقتی زنان اسب تو را دیدند که سرش پایین افتاده و زینش خمیده و واژگون شده است، از پرده‌ها بیرون آمدند، موهای خود را پریشان کردند، به صورت‌های خود سیلی زدند، با چهره‌های بی‌پوشش و اشک و زاری فریاد زدند. پس از عزت، به ذلت افتادند و شتابان به‌سوی قتلگاهت آمدند. شمر بر روی سینه‌ات نشسته بود، شمشیرش را بر گلویت فرو می‌برد، ریش سفید تو را با دست گرفته بود و با شمشیر خود تو را سر می‌برید. حواس تو خاموش شده بود، نفس‌هایت قطع شده بود، سرت بر نوک نیزه بالا برده شده بود. خانواده‌ات به اسارت رفتند و همانند بردگان در زنجیر شدند. آنان را بر کجاوه‌های شتران نشاندند و حرارت ظهر چهره‌هایشان را می‌سوزاند. در بیابان‌ها و دشت‌ها با دست‌هایی بسته به گردنشان کشانده می‌شدند و در بازارها به نمایش درآمدند، وای بر گناهکاران و فاسقان. به‌راستی با شهادت تو اسلام به قتل رسید، نماز و روزه تعطیل گشت، سنت‌ها و احکام الهی نقض گردید، پایه‌های ایمان فرو ریخت، آیات قرآن تحریف شد، و آنها در ظلم و تجاوز غوطه‌ور شدند. رسول خدا(ص) با شهادت تو مظلوم و خون‌خواه شد، کتاب خدا مهجور شد، و حق به زانو درآمد. با نبود تو تکبیر و تهلیل از دست رفت، حرام و حلال فراموش شد، و تفسیر و تأویل قرآن کنار گذاشته شد. پس از تو، تغییر و تحریف ظاهر شد، الحاد و تعطیلِ باورها رایج گردید، و هوس‌ها و گمراهی‌ها و فتنه‌ها و باطل‌ها رواج یافت. نوحه‌خوان تو نزد قبر جدت رسول خدا(ص) ایستاد و با اشک‌هایی سیلاب‌گونه، شهادت تو را به او گزارش داد و گفت: "ای رسول خدا، سبط و جوانت به شهادت رسید، خانواده‌ات به غارت رفت، اهل و عترتت به اسارت کشیده شدند، و مصیبت عظیمی بر خاندان و نزدیکانت وارد شد." رسول خدا(ص) از این خبر به‌شدت متأثر و اندوهگین شد و دلش به سوگ نشست. فرشتگان و پیامبران به او تسلیت گفتند، مادرت فاطمۀ زهرا(س) در این مصیبت داغدار شد، و سپاه فرشتگان مقرب به امیرالمؤمنین(ع) تسلیت گفتند. برای تو در عرش اعلی، مجالس عزا برپا شد، حوریان بهشتی بر تو گریستند، آسمان و ساکنانش، باغ‌های بهشتی و نگهبانانش، کوه‌ها و گستره‌های زمین، دریاها و ماهیانشان، مکه و کعبه، بهشت و کودکان بهشتی، مسجدالحرام و مشعرالحرام، حل و اِحرام همه بر تو گریستند. خدایا، به حرمت این مکان بلندمرتبه بر محمد و آل‌محمد درود فرست، و مرا در زمرﮤ آنان قرار بده و با شفاعت آنان مرا وارد بهشت گردان. خدایا، تو را به محمد، خاتم انبیا و فرستادﮤ تو به‌سوی همۀ جهانیان، و به برادر و پسرعمویش علی‌بن ابی‌طالب که برگزیده و دانشمند است، و به فاطمه بانوی زنان جهانیان قسم می‌دهم، و به حسن زکی آن پناهگاه پرهیزگاران، و به ابا‌عبدالله حسین آن بزرگوارترین شهیدان، و به فرزندان کشته‌شده‌اش، و به عترت مظلومش، و به علی‌بن حسین زین‌العابدین، و به محمدبن علی، آن مرجع بازگشت‌کنندگان، و به جعفربن محمد، آن راستگوترین صادقان، و به موسی‌بن جعفر، آن آشکارکنندﮤ برهان‌ها، و به علی‌بن موسی، آن یاری‌دهندﮤ دین، و به محمدبن علی، آن پیشوای هدایت‌یافتگان، و به علی‌بن محمد، آن زاهدترین زاهدان، و به حسن‌بن علی، آن وارث جانشینان، و به حجت بر تمام خلایق، که بر محمد و آل‌محمد، آن صادقان نیکوکار، اهل طه و یس، درود فرستی و مرا در قیامت از ایمن‌شدگان و مطمئنان و کامیابان شاد و مسرور قرار دهی. خدایا، مرا در شمار مسلمانان بنویس و به صالحان ملحق کن و برایم در میان آیندگان نامی نیکو باقی بگذار و مرا بر ستمکاران پیروز گردان و از شر حسودان حفظ کن و مرا از مکر مکاران دور نگه دار و دست‌های ستمگران را از من کوتاه گردان و مرا با سروران کریم در اعلی علیین گردآور، با کسانی که به آنان نعمت بخشیده‌ای از انبیا و صدیقان و شهیدان و صالحان، به رحمت تو ای مهربان‌ترین مهربانان. خدایا، تو را به پیامبر معصومت، به حکم قطعی‌ات، به نهی پنهانت، و به این قبر گرامی که امام معصوم شهید مظلوم در آن آرمیده است قسم می‌دهم، اندوه مرا برطرف کنی و مرا از شر تقدیر حتمی محفوظ بداری و از آتش سوزان نجات بخشی. خدایا، مرا با نعمتت پوشش بده و به قسمتت راضی گردان و مرا با جود و کرمت دربرگیر و از مکر و خشم خود دور گردان. خدایا، مرا از لغزش حفظ کن و در گفتار و کردار هدایت فرما، و عمر مرا طولانی گردان، و از دردها و بیماری‌ها به من عافیت بخش، و به‌واسطۀ سرورانم و به فضل خود مرا به برترین امیدم برسان. خدایا، بر محمد و آل‌محمد درود فرست و توبه‌ام را بپذیر و به اشک‌هایم رحم کن و لغزشم را ببخشای و اندوهم را برطرف کن و گناهم را بیامرز و در نسل و ذریه‌ام اصلاح قرار بده. خدایا، در این مقام بزرگ و مکان شریف، گناهی را بر من مگذار مگر آن‌که بیامرزی، و عیبی را مگذار مگر آن‌که بپوشانی، و غمی را مگذار مگر آن‌که برطرف کنی، و رزقی را مگذار مگر آن‌که گشاده گردانی، و جایگاهی را مگذار مگر آن‌که آباد سازی، و فسادی را مگذار مگر آن‌که اصلاح کنی، و آرزویی را مگذار مگر آن‌که برآورده سازی، و دعایی را مگذار مگر آن‌که اجابت کنی، و مشکلی را مگذار مگر آن‌که برطرف کنی، و پراکندگی را مگذار مگر آن‌که جمع گردانی، و امری را مگذار مگر آن‌که به سرانجام رسانی، و مالی را مگذار مگر آن‌که افزایش دهی، و اخلاقی را مگذار مگر آن‌که زیبا سازی، و انفاقی را مگذار مگر آن‌که جبران کنی، و حالتی را مگذار مگر آن‌که آباد گردانی، و حسودی را مگذار مگر آن‌که سرکوب کنی، و دشمنی را مگذار مگر آن‌که نابود سازی، و شری را مگذار مگر آن‌که دور گردانی، و هیچ بیماری را مگذار مگر آن‌که شفا دهی، و هیچ دوری مگذار مگر آن‌که نزدیک گردانی، و هیچ پریشانی مگذار مگر آن‌که سامان دهی، و حاجتی را مگذار مگر آن‌که عطایش دهی. خدایا، از تو خیر عاجل و ثواب آجل می‌طلبم. خدایا، مرا با حلالت از حرام بی‌نیاز کن و با فضلت از همۀ آفریدگانت بی‌نیاز گردان. خدایا، از تو علمی سودمند، دلی خاشع، یقینی شفابخش، عملی پاکیزه، صبری زیبا، و اجری بزرگ می‌طلبم. خدایا، شکر نعمتت را به من روزی فرما، و در احسان و کرمت بر من بیفزا، و گفتارم را نزد مردم پذیرفته گردان، و عملم را نزد خودت بالا ببر، و اثرم را در خیرات پایدار گردان، و دشمنم را سرکوب کن. خدایا، بر محمد و آل‌محمد درود فرست، در تمام ساعات شب و روز، و مرا از شر اشرار حفظ کن، و مرا از گناهان و بارهای سنگین پاک گردان، و مرا از آتش نجات بده، و مرا به دارالقرار وارد کن، و مرا و همۀ برادران و خواهران مؤمن و مسلمان را ـ ‌زنده و مرده ‌ـ بیامرز، و در دنیا به من نیکی عطا کن، و در آخرت نیکویی عنایت فرما، و مرا از عذاب دوزخ حفظ کن؛ به رحمتت، ای مهربان‌ترین مهربانان. سپس به‌سوی قبله رو کن و دو رکعت نماز بخوان. در رکعت اول، سورﮤ انبیا و در رکعت دوم، سورﮤ حشر را قرائت کن، و در قنوت بگو: «معبودی نیست جز خداوند بردبار کریم، معبودی نیست جز خداوند بلندمرتبۀ بزرگ، معبودی نیست جز خداوند پروردگار آسمان‌های هفت‌گانه و زمین‌های هفت‌گانه و هرآنچه در آنها و در میان آنهاست؛ با مخالفت با دشمنانش، تکذیب کسانی که برایش شریک قرار می‌دهند، و اقرار به ربوبیتش، و خشوع در برابر عظمتش. او اول است بدون آغاز و آخر است بدون پایان، ظاهر بر همه چیز با قدرتش، و باطن است زیر همه چیز با علم و لطفش. عقل‌ها نمی‌توانند به کُنه عظمتش برسند، اوهام حقیقت ذاتش را درک نمی‌کنند و جان‌ها نمی‌توانند چگونگی‌اش را تصور کنند. او بر نیت‌ها آگاه است و سِرّها را می‌داند. او از خیانت چشم‌ها و آنچه در دل‌ها نهان است آگاه است. خدایا، تو را شاهد می‌گیرم بر تصدیق پیامبرت(ص)، ایمانم به او، و آگاهی‌ام به منزلتش. گواهی می‌دهم او پیامبری است که حکمت به فضیلت او شهادت داده است، پیامبران به او بشارت داده‌اند، و به اقرار آنچه او آورده فراخوانده‌اند، و بر تصدیق او تأکید کرده‌اند، با فرمودﮤ حق‌تعالی: (الَّذِينَ يَجِدُونَهُ مَكْتُوبًا عِنْدَهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَالإِنْجِيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَاهُمْ عَنِ المُنْكَرِ وَيُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّبَاتِ وَيُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الخَبَائِثَ وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالأَغْلَالَ الَّتِي كَانَتْ عَلَيْهِمْ) (سورﮤ اعراف، آیۀ 157) (کسانی که او را در تورات و انجیل نوشته یافته‌اند، همان که آنان را به کارهای نیک فرمان می‌دهد و از کارهای زشت بازمی‌دارد، و پاکیزه‌ها را برای آنان حلال می‌گرداند و پلیدی‌ها را بر آنان حرام می‌کند و بارهای سنگین و زنجیرهایی را که بر آنان بود از ایشان برمی‌دارد). پس بر محمد فرستاده‌ات به‌سوی جن و انس، و سرور پیامبران برگزیده، و بر برادر و پسرعمویش که هرگز حتی چشم‌برهم‌زدنی شرک نورزیدند، و بر فاطمۀ زهرا بانوی زنان جهانیان، و بر دو سرور جوانان بهشت حسن و حسین درود فرست، درودی جاودان، به اندازﮤ قطرات باران، و به وزن کوه‌ها و تپه‌ها، تا زمانی که درختان سبز شوند و نور و تاریکی در گردش باشند؛ و بر خاندان مطهرشان، آن امامان هدایت‌یافته که دین را حفاظت کردند: علی، محمد، جعفر، موسی، علی، محمد، علی، حسن و حجت(ع)، آنان که به عدالت قیام کردند و از نسل سبط هستند. خدایا، به حق این امام، گشایشی نزدیک، صبری زیبا، نَصری عزیز، بی‌نیازی از خلق، ثبات در هدایت، توفیق برای آنچه تو دوست داری و می‌پسندی، رزقی گسترده و حلال و پاکیزه و گوارا و سودمند و روان و فراوان و بی‌منّت، عافیتی از هر بلا و بیماری و رنج، و شکر بر عافیت و نعمت‌ها را از تو درخواست می‌کنم؛ و آنگاه که مرگ فرارسید، ما را در بهترین حالت طاعت برای خودت و بر آنچه به ما امر کرده‌ای پایدار نگاه دار، تا ما را به باغ‌های نعمت جاودان خود برسانی؛ به رحمت تو، ای مهربان‌ترین مهربانان. خدایا، بر محمد و آل‌محمد درود فرست، و مرا از دنیا بیگانه و با آخرت آشنا کن؛ چراکه تنها ترس از توست که از دنیا بیگانه می‌کند و تنها امید به توست که با آخرت آرامش می‌دهد. خدایا، حجت از آنِ توست، نه علیه تو، و شکایت تنها به‌سوی توست، نه از تو. پس بر محمد و آل او درود فرست و مرا در برابر نفس ظالم و گنهکارم یاری کن، و در برابر شهوت غالبم کمکم کن، و پایان کارم را با بخشش و عافیت قرار بده. خدایا، این‌که من از تو آمرزش می‌طلبم درحالی‌که به آنچه تو نهی کرده‌ای اصرار دارم، از بی‌حیایی است، و ترک استغفار با آگاهی به گستردگی حلم تو، تباه کردن حق امید است. خدایا، گناهانم مرا از امیدواری به تو مأیوس می‌کنند، و آگاهی من به وسعت رحمتت مرا از ترسیدن از تو بازمی‌دارد. پس بر محمد و آل‌محمد درود فرست، و امیدم را به خودت راست گردان، و ترسم را از خودت دروغین نما، و آن‌گونه که به تو خوش‌بین هستم برایم باش، ای بزرگوارترین بزرگواران. خدایا، بر محمد و آل‌محمد درود فرست و مرا به عصمت یاری کن، و زبانم را به حکمت گویا گردان، و مرا از کسانی قرار بده که برای کوتاهی گذشته‌اش پشیمان شود، و بهرﮤ خود را در روزش از دست ندهد، و برای روزی فردایش نگران نباشد. خدایا، بی‌نیاز آن است که با تو بی‌نیاز شود و به تو نیازمند باشد، و فقیر آن است که با خلق تو از تو بی‌نیاز شود. پس بر محمد و آل‌محمد درود فرست و مرا از خلق خود بی‌نیاز گردان و تنها به خودت نیازمند کن، و ازجمله کسانی قرار بده که دست نیاز جز به‌سوی تو دراز نکنند. خدایا، شقاوتمند آن است که از رحمت تو مأیوس شود، درحالی‌که درِ توبه پیش رویش و رحمت پشت‌سرش است؛ و اگر عملم ضعیف باشد، امیدم به رحمت تو قوی است. پس ضعف عملم را برای قوت امیدم بر من ببخشای. خدایا، اگر تو می‌دانی در میان بندگانت کسی هست که قلبش از من سخت‌تر و گناهش از من بزرگ‌تر است، من می‌دانم هیچ مولایی از تو بزرگوارتر و در رحمت و بخشش گسترده‌تر نیست. پس، ای کسی که در رحمت یگانه‌ای، بر کسی که در گناه یگانه نیست ببخشای. خدایا، تو ما را امر کردی، ولی ما عصیان کردیم، نهی کردی، اما از آن بازنایستادیم، یادآوری کردی، ولی به فراموشی سپردیم، بصیرت بخشیدی، اما غفلت ورزیدیم، حدود معین کردی، ولی از آن تجاوز کردیم، و این شایستۀ احسان تو به ما نبود. تو به آنچه آشکار می‌کنیم و آنچه پنهان می‌داریم آگاه‌تری، و بهتر می‌دانی آنچه را انجام می‌دهیم یا کرده‌ایم. پس بر محمد و آل‌محمد درود فرست، و ما را به‌خاطر خطاها و فراموشی‌هایمان مؤاخذه نکن، حقوقت را بر ما ببخشای، احسانت را بر ما کامل کن، و رحمتت را بر ما بگستران. خدایا، ما به‌واسطۀ این صدیق امام به تو توسل می‌جوییم، و به حقی که برای او و جدش، رسولت و والدینش علی و فاطمه و اهل‌بیت رحمت قرار دادی از تو درخواست می‌کنیم، رزق و روزی فراوانی را که مایۀ دوام زندگی و اصلاح احوال خانوادﮤ ماست بر ما ارزانی داری؛ زیرا تو کریمی هستی که از سر وسعت می‌بخشی و از روی قدرت بازمی‌داری. ما از تو رزقی می‌خواهیم که مایۀ صلاح دنیا و توشه‌ای برای آخرت باشد. خدایا، بر محمد و آل‌محمد درود فرست، و ما را، پدر و مادرمان را، و همۀ مردان و زنان مؤمن را، و همۀ مردان و زنان مسلمان را -‌ چه زنده و چه مرده ‌- بیامرز، و به ما در دنیا نیکی و در آخرت نیکی عطا فرما، و ما را از عذاب آتش محفوظ بدار. سپس رکوع کن و سجده به ‌جا آور و بنشین و تشهد بخوان و سلام بده. پس اگر تسبیح گفتی، گونه‌هایت را بر زمین بگذار و چهل مرتبه بگو: "سبحان‌الله و الحمدلله و لاإله‌إلاالله و الله أكبر". از خداوند عصمت و نجات، و آمرزش و توفیق برای انجام عمل نیک و قبول آن بخواه، تا به‌وسیلۀ آن، به خدا تقرب یابی و رضای او را بجویی. سپس، نزد سر مبارک بایست و دو رکعت نماز به همان ترتیب که ذکر شد به‌ جا آور. سپس روی قبر خم شو و آن را ببوس و بگو: "خداوند بر شرف شما بیفزاید، و سلام و رحمت خداوند و برکاتش بر شما باد." برای خودت و پدر و مادرت و هرکس که خواستی دعا کن و بازگرد؛ ان‌شاءالله تعالی.»

-منابع

- قرآن کریم - کتاب مقدس المتشابهات، السيد أحمد الحسن، إصدارات أنصار الإمام المهدي علیه‌السلام. الجواب المنير عبر الأثير، السيد أحمد الحسن، إصدارات أنصار الإمام المهدي علیه‌السلام. بريد الصفحة، السيد أحمد الحسن، إصدارات أنصار الإمام المهدي علیه‌السلام. الرجعة ثالث أيام الله الكبرى، السيد أحمد الحسن، إصدارات أنصار الإمام المهدي علیه‌السلام. عقائد الإسلام، السيد أحمد الحسن، إصدارات أنصار الإمام المهدي علیه‌السلام. إبصار العين في أنصار الحسين، الشيخ محمدبن طاهر السماوي، تحقیق: الشيخ محمد جعفر الطبسی، مرکز الدراسات الإسلامية لحرس الثورة، چاپ اول، 1419 ه. الإتحاف بحب الأشراف، عبدالله‌بن محمدبن عامر الشبراوی، کتابخانۀ شریف رضی – قم. الآثار الباقية عن القرون الخالية، ابوریحان محمدبن احمد البیرونی، دار الكتب العلمية – بیروت. إثبات الوصية، علی‌بن الحسين‌بن علی المسعودی، منشورات الرضی – قم. الاحتجاج، ابومنصور احمدبن علی الطبرسی، تعليق: السيد محمد باقر الخرسان، دار النعمان للطباعة والنشر - النجف الاشرف، 1966 م. أخبار الدول وآثار الأول، احمدبن يوسف‌بن احمد القرمانی، چاپ سنگی. أخبار الزينبات، السيد يحيى‌بن الحسن العبيدلي العقيقي. الأخبار الطوال، احمدبن داود ابوحنيفة الدينوري، تحقیق: عبدالمنعم عامر، دار إحياء التراث العربي، چاپ اول - قاهره، 1960 م. الأربعون الصغرى، احمدبن الحسين البيهقي، تحقیق: محمد السعيدبن بسيوني، دار الكتب العلمية – بیروت، چاپ اول، 1407 ه – 1997 م. الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد، محمدبن محمدبن النعمان المفيد، تحقیق: مؤسسة آل البيت علیهم‌السلام لإحياء التراث، دار المفيد - بیروت، چاپ دوم، 1993 م. أسد الغابة في معرفة الصحابة، علی‌بن ابی‌الکرام الشیبانی ابن‌الأثير، دار الكتاب العربي، بیروت - لبنان. أسرار الشهادة، الفاضل الدربندی، منشورات الأعلمی – تهران. الإصابة في تمييز الصحابة، احمدبن علی‌بن حجر العسقلانی، تحقیق: عادل احمد عبد الموجود، علی محمد معوض، دار الكتب العلمية – بیروت، چاپ اول، 1995. إعلام الورى بأعلام الهدى، ابوعلی الفضل‌بن الحسن الطبرسی، تحقیق: مؤسسة آل البيت علیهم‌السلام لإحياء التراث – قم، 1417 ه. أعيان الشيعة، السيد محسن الأمين، تحقیق و نشر: حسن الأمين، نشر دار التعارف للمطبوعات - بیروت. الاقتصاد الهادي إلى طريق الرشاد، محمدبن الحسن الطوسی، منشورات جامع جهل ستون - تهران، مطبعة الخيام - قم، 1400 ه. إقبال الأعمال، السيد رضی‌الدين علی‌بن موسى‌بن جعفربن طاووس، تحقیق: جواد القيومی، نشر دفتر الإعلام اسلامی، چاپ اول، 1414 ه. الأمالي، محمدبن علی‌بن الحسين الصدوق، تحقیق: مؤسسة البعثة - قم، چاپ اول، 1417 ه. الأمالي، محمدبن الحسن الطوسی، تحقیق: قسم الدراسات الإسلامية - مؤسسة البعثة، دار الثقافة للطباعة والنشر والتوزیع - قم، چاپ اول، 1414 ه. الأمالي، محمدبن النعمان "المفيد"، دار المفید للطباعة والنشر والتوزیع - بیروت، چاپ دوم، 1993 م. أنساب‌الأشراف، احمدبن یحیی البلاذری، تحقیق: د. محمد حمید الله، دار المعارف بمصر، 1959 م. الأنوار البهية، عباس القمی، تحقیق: مؤسسة النشر اسلامی التابعة لجماعة المدرسين بقم، چاپ اول، 1417 ه. بحار الأنوار، المجلسي، مؤسسة الوفاء، بیروت - لبنان، چاپ دوم، 1983 م. البدء والتاريخ، المطهربن طاهر المقدسی، مكتبة الثقافة الدينية. البداية والنهاية، إسماعيل‌بن كثیر الدمشقی، تحقیق: علی شیری، دار إحياء التراث العربي - بیروت، چاپ اول، 1988 م. بشارة المصطفى، محمدبن ابی‌القاسم الطبری، تحقیق: جواد قیومی اصفهانی، مؤسسة النشر اسلامی التابعة لجماعة المدرسین بقم، چاپ اول، 1420 ه. بصائرالدرجات، محمدبن الحسن الصفار، تحقیق: میرزاحسن کوجه باغی، منشورات الأعلمی - تهران، چاپ چهارم، 1404 ه. بلاغات النساء، ابوالفضل‌بن ابی‌طاهر ابن‌طیفور، کتابخانه بصیرتی – قم. تاریخ الإسلام، الذهبی، تحقیق: د. عمر عبد السلام تدمر، دار کتاب عربی - بیروت، چاپ اول، 1987 م. تاریخ الخلفاء، جلال‌الدین سیوطی، منشورات الشرف الرضی – قم، 1411 ه. تاریخ الخميس في أحوال أنفس نفیس، حسین‌بن محمد دیاربکری، مؤسسة شعبان – بیروت. تاریخ الطبری، محمدبن جریر الطبری، مؤسسة الأعلمی للمطبوعات - بیروت، موافق با نسخۀ چاپ‌شده در مطبعة "بریل" در لندن سال 1879 م. تاریخ المختصر الدول، گریگوریوس الملتی ابن‌عبری، دار المیسرة – بیروت. تاریخ مدينة دمشق، علی‌بن الحسن ابن‌عساکر، تحقیق: علی شیری، دار الفكر للطباعة والنشر والتوزیع - بیروت، 1995 م. تاریخ الیعقوبی، احمدبن ابی‌یعقوب الیعقوبی، دار صادر - بیروت، مؤسسة نشر فرهنگ اهل‌بیت - قم. تبصرة الأنام بشرح نواقض الإسلام، عبدالعزیز الراجحی، مدار الوطن للنشر، چاپ اول، 1429 ه – 2008 م. تذكرة الخواص، سبط ابن‌الجوزی، مؤسسة اهل‌بیت علیهم‌السلام، بیروت. ترجمة الإمام الحسين ومقتله، القسم غیر المطبوع من کتاب الطبقات الكبير لابن‌سعد، تحقیق: سید عبدالعزیز الطباطبایی، نشر مؤسسة آل بیت علیهم‌السلام لإحياء التراث، مطبعه: ستاره - قم، چاپ اول، 1451 ه. الكشف والبیان عن تفسير القرآن "تفسير الثعلبی"، احمدبن محمدبن ابراهیم الثعلبی، تحقیق: ابومحمدبن عاشور، دار إحياء التراث العربي – بیروت، چاپ اول، 1422 ه – 2002 م. تفسیر فرات کوفی، فرات‌بن ابراهیم کوفی، مؤسسة الطبع والنشر التابعة لوزارة الثقافة والإرشاد الإسلامي – تهران، چاپ اول، 1410 ه – 1990 م. تفسیر قمی، علی‌بن ابراهیم قمی، تعلیق سید طیب الموسوی الجزایری، مؤسسة دار الكتاب للطباعة والنشر - قم، چاپ سوم، 1404 ه. تهذیب الأحکام، محمدبن الحسن الطوسی، تعلیق: سید حسن الموسوی الخرسان، دار الكتب الإسلامية - تهران. تهذیب الكمال، ابوالحجاج یوسف المزی، تحقیق: د. بشار عواد معروف، مؤسسة الرسالة – بیروت، چاپ چهارم، 1406 ه – 1985 م. التوسل بالنبی وجهلة الوهابیین، ابوحامدبن مرزوق: 105، کتابخانه ایچیق بشارع دار الشفقة بفاتح 72، استانبول – ترکیه، 1976 م. توضیح المقاصد، بهاءالدین محمدبن الحسن العاملی، مطبوع منع المجموعة النفيسة. الثاقب في المناقب، ابن‌حمزة الطوسی، تحقیق: نبيل رضا علوان، مؤسسة انصاریان - قم، چاپ اول، 1411 ه. الثقات، محمدبن حبان، مجلس دائرة المعارف العثمانية بحيدر آباد – الهند، چاپ اول، 1393 ه. الجامع الصغير، جلال‌الدین سیوطی، دار الفكر للطباعة والنشر والتوزیع – بیروت، چاپ اول، 1401 ه – 1981 م. الجامع لأحکام القرآن "تفسیر القرطبی"، محمدبن احمد القرطبی، دار إحياء التراث العربي - بیروت، چاپ دوم، 1985 م. جواهر المطالب في مناقب الإمام علی‌بن ابی‌طالب، محمدبن احمد الدمشقی الباعونی الشافعی، نشر مجمع إحياء الثقافة الإسلامية – قم، 1415 ه. حياة الإمام الحسين، شیخ باقر شریف القرشی، کتابخانه الداوری، قم. الخرائج والجرائح، قطب‌الدین الراوندی، تحقیق: مؤسسة الإمام المهدي(ع)، إشراف: سید محمد باقر الموحد الأبطحی، چاپ اول، ذی الحجة 1409 ه. الخصال، محمدبن علی‌بن حسین الصدوق، تعلیق علی‌اکبر الغفاری، منشورات جماعة المدرسین في الحوزة العلمية بقم المقدسة، 1403 ه. الدرر السنیة في الرد على الوهابية، احمد زینی دحلان: ص41، کتابخانه ایچیق بشارع دار الشفقة بفاتح 72، استانبول – ترکیه، 1976 م. دعائم الإسلام، النعمان‌بن محمدبن منصور المغربي، تحقیق: آصف‌بن علی اصغر فیضی، دار المعارف - مصر، 1963 م. دلائل الإمامة، محمدبن جريربن رستم الطبری، تحقیق: قسم الدراسات الإسلامية، مؤسسة البعثة - قم، چاپ اول، 1413 ه. الرد على المتعصب العنید، عبدالرحمن‌بن علی‌بن محمد ابن‌الجوزی، دار الكتب العلمية – بیروت، چاپ اول، 1426 ه – 2005 م. رسائل الشريف المرتضی، علی‌بن حسین المرتضی، آماده‌سازی: سید احمد حسینی، منشورات دار القرآن الکریم - قم، 1410 ه. روضة الواعظین، محمدبن الفتال النیسابوری، منشورات المكتبة الحیدریة – نجف، 1386 ه. زینب الكبرى، جعفر النقدی، منشورات مكتبة المفید. سنن الترمذی، محمدبن عیسى الترمذی، تحقیق: عبدالرحمن محمد عثمان، دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع، بیروت - لبنان، چاپ دوم، 1983 م. السیدة زینب رائدة الجهاد في الإسلام، باقر شریف القرشی، مطبعة شریعت، چاپ اول، 1420 ه – 2000 م. سير أعلام النبلاء، الذهبی، تحقیق: شعیب الأرنؤوط، حسین الأسد، مؤسسة الرسالة - بیروت، چاپ نهم، 1993 م. شجرة طوبی، محمد مهدی حائری، منشورات المكتبة الحیدریة – نجف، 1385 ه. شذرات الذهب في أخبار من ذهب، عبدالحی ابن‌العماد الحنبلی، دار الكتب العلمية – بیروت. شرح الأخبار في فضائل الأئمة الأطهار، النعمان‌بن محمد المغربي، مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرسین بقم المشرفة، چاپ دوم، 1414 ه. شرح إحقاق الحق وإزهاق الباطل، نور الله الحسینی المرعشی التستری، تعلیق: شهاب‌الدین النجفی، منشورات مكتبة المرعشی النجفی - قم. شرح نهج‌البلاغه، ابن‌ابی‌الحدید، تحقیق: محمد ابوالفضل ابراهیم، دار إحياء التراث العربي، چاپ اول، 1959 م. شرح نهج‌البلاغه، میثم‌بن علی‌بن میثم البحرانی، نشر مرکز الإعلام الإسلامي - حوزه علمیه، قم - ایران، چاپ اول، 1362 ش. صحیح ابن‌حبان، علاءالدین علی‌بن بلبان الفارسی، تحقیق: شعیب الأرنؤوط، مؤسسة الرسالة، چاپ دوم، 1993 م. صحیح البخاری، محمدبن اسماعیل، دار الفكر للطباعة والنشر والتوزیع، 1981 م. صحیح سنن الترمذی، محمد ناصر الألبانی، تعلیق و اشراف: زُهَیر الشاویش، نشر المكتب الإسلامي - بیروت، چاپ اول، 1991 م. صحیح مسلم، مسلم‌بن الحجاج القشیری، دار الفكر - بیروت. الصواعق المحرقة، احمدبن حجر الهيتمی المکی، دار الكتب العلمية – بیروت. الطبقات الكبرى، محمدبن سعد، دار صادر، بیروت. الطراز المذهب في أحوال أم‌المصائب زينب، الراوندي. العدد القوية لدفع المخاوف اليومية، علي‌بن يوسف‌بن المطهّر الحلي، تحقیق: مهدي الرجائی، مكتبة النجفی المرعشی – قم. العقد الفرید، یوسف‌بن یحیی المقدسی الشافعی السلمی، ق 7 ه، مكتبة عالم الفكر - القاهرة، 1399 ه. علل‌الشرائع، محمدبن علی‌بن حسین، منشورات المكتبة الحیدریة ومطبعتها النجف الأشرف، 1966 م. عمدة القاری شرح صحیح البخاری، محمودبن أحمدبن موسی الحنفی بدر الدین العینی، دار إحياء التراث العربي - بیروت. عوالم العلوم والمعارف والأحوال من الآیات والأخبار والأقوال، المعروف بـ "العوالم - الإمام الحسین"، الشیخ المحدث عبدالله البحرانی، تحقیق و نشر: مدرسة الغمام المهدي(ع) - قم المقدسة، چاپ اول، 1407 ه. الغدیر، عبدالحسین أحمد الأمینی، دار الكتاب العربي، بیروت – لبنان، چاپ سوم، 1387 ه – 1967 م. الغیبة، محمدبن الحسن الطوسی، تحقیق: الشیخ عبادالله الطهرانی، الشیخ علی أحمد ناصح، مؤسسة المعارف الإسلامية - قم، چاپ اول، 1411 ه. فاجعة الطف، محمد کاظم القزوینی، هیئت محمد الأمین، چاپ دوازدهم، 1422 ه – 2001 م. فتح الباری شرح صحیح البخاری، شهاب‌الدین ابن‌حجر العسقلانی، دار المعرفة للطباعة والنشر - بیروت، چاپ دوم. الفتوح، ابومحمد احمدبن اعثم الكوفي، تحقيق: علي شيري، دار الأضواء، چاپ اول، 1991 م. الفصول المهمة في معرفة الأئمة، ابن‌الصباغ المالكي، مطبعة العدل – النجف. فضائل‌الصحابة، احمدبن حنبل، تحقيق: د. وصي‌الله محمد عباس، مؤسسة الرسالة - بيروت، چاپ اول، 1983 م. فيض القدير شرح الجامع الصغير، محمد عبد الرؤوف المناوي، دار الكتب العلمية - بيروت، چاپ اول، 1994 م. قاموس الرجال، محمد تقي التستري، تحقيق: مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرسين بقم المشرفة، چاپ اول، 1422 ه. قرب الإسناد، عبدالله‌بن جعفر الحميري، تحقيق: مؤسسة آل البيت عليهم‌السلام لإحياء التراث – قم. الكافي، محمدبن يعقوب الكليني، تعليق: علي‌أكبر الغفاري، دار الكتب الإسلامية - طهران. كامل‌الزيارات، جعفربن محمد ابن‌قولويه القمي، تحقيق: الشيخ جواد القيومي، نشر الفقاهة، مؤسسة النشر الإسلامي، چاپ اول، 1417 ه. الكامل في التاريخ، علي‌بن أبي‌الكرم ابن‌الأثير، دار صادر - بيروت، 1965 م. كشف الغمة في معرفة الأئمة، علي‌بن عيسى الإربلي، دار الكتاب الإسلامي – بيروت. كشف القناع، منصوربن يونس البهوتي، تحقيق: محمد حسن محمد الشافعي، دار الكتب العلمية – بيروت، چاپ اول، 1418 ه – 1997 م. كمال‌الدين وتمام‌النعمة، محمدبن علي‌بن علي‌بن الحسين الصدوق، تعليق علي‌أكبر الغفاري، مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرسين بقم المشرفة، 1405 ه. الكنى والألقاب، الشيخ عباس القمي، تقديم: محمد هادي الأميني، مكتبة الصدر - طهران. كنز العمال، علاءالدين علي المتقي الهندي، ضبط وتفسير: الشيخ بكري حياني، مؤسسة الرسالة - بيروت، 1989 م. اللهوف في قتلى الطفوف، علي‌بن موسى‌بن جعفربن محمدبن طاووس، ويليه كتاب: حكاية المختار في أخذ الثأر برواية أبي مخنف. الناشر: أنوار الهدى - قم، چاپ اول، 1417 ه. لواعج الأشجان، محسن الأمين، منشورات مكتبة بصيرتي – قم، 1331. اللؤلؤ والمرجان، ميرزا حسين النوري، تحقيق: حسين استاد ولي، دار الكتب الإسلامية – تهران. مثير الأحزان، محمدبن جعفر ابن‌نما الحلي، منشورات المطبعة الحيدرية في النجف، 1950. مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، نورالدين علي‌بن أبي‌بكر الهيثمي، دار الكتب العلمية - بيروت، 1988 م. مجموع الفتاوى، أحمدبن تيمية، چاپ شیخ عبدالرحمن‌بن قاسم. المحاسن، احمدبن محمدبن خالد البرقی، تحقیق: سید جلال‌الدین حسینی، دار الكتب الإسلامية - تهران، چاپ اول، 1370 ه. المحاضرات والمحاورات، جلال‌الدین سیوطی، تحقیق: د. یحیی جبوری، دار الغرب اسلامی، چاپ اول، 1424 ه – 2003 م. مدينة معاجز الأئمة الاثني عشر ودلائل الحجج على البشر، سید هاشم‌بن سليمان البحرانی، تحقیق: عزت‌الله همدانی، مؤسسة المعارف الإسلامية، چاپ اول، 1413 ه. مروج الذهب ومعادن الجواهر، علی‌بن حسین المسعودی، منشورات دار الهجرة - قم، چاپ دوم، 1984 م. المزار، محمدبن جعفر مشهدی، تحقیق: جواد قیومی اصفهانی، مؤسسة النشر اسلامی – قم، چاپ اول، 1419 ه. مسار الشيعة في مختصر تواريخ الشريعة، محمدبن النعمان مفید، المؤتمر العالمي لألفية الشيخ المفید. مستدرك سفينة البحار، علی نمازی، تحقیق: حسن‌بن علی نمازی، مؤسسة النشر اسلامی التابع لجماعة المدرسين بقم، 1418 ه. المستدرك على‌الصحيحين، ابوعبدالله الحاکم النيسابوری، تحقیق: یوسف عبدالرحمن مرعشلی. مستدرك الوسائل، ميرزا حسین نوری، مؤسسة آل‌البیت(ع) لإحياء التراث، چاپ اول، 1987 م. مسند الإمام علی(ع)، حسن قباجی، تحقیق: طاهر سلامی، منشورات مؤسسة الأعلمی – بیروت، چاپ اول، 1421 ه – 2000 م. مسند احمد، احمدبن حنبل، دار صادر - بیروت. مصباح المتهجد، محمدبن حسن الطوسی، مؤسسة فقه الشيعة – بیروت، چاپ اول، 1411 ه – 1991 م. المصباح، ابراهیم کفعمی، مؤسسة الأعلمی للمطبوعات – بیروت، چاپ سوم، 1403 ه – 1983 م. مع الركب الحسینی من المدينة إلى المدينة، محمد جعفر الطبسی، محمد امین امینی، مرکز الدراسات الإسلامية لممثلية الولي الفقیه، 1428 ه ق. معالم التنزيل في تفسير القرآن "تفسير البغوی"، حسین‌بن مسعودبن محمد الفراء البغوی، تحقیق: عبدالرزاق مه‌دی، دار إحياء التراث العربي - بیروت، چاپ اول، 1420 ه. معانی الأخبار، محمدبن علی‌بن حسین صدوق، تعلیق: علی‌اکبر غفاری، مؤسسة النشر الإسلامیه تابعه لجماعة المدرسین بقم مشرفه، 1379 ه. المعجم الکبیر، ابوالقاسم سلیمان‌بن احمد طبرانی، تحقیق: حمدی عبدالمجید السلفی، دار إحياء التراث العربی، چاپ دوم. معجم البلدان، یاقوت حموی، دار إحياء التراث العربی - بیروت، 1979 م. مقاتل الطالبیین، ابوالفرج اصبهانی، تقديم: کاظم المظفر، منشورات المطبعة الحیدریه در نجف، 1965 م. مقتل‌الحسین، لوط‌بن یحیی‌بن سعید ابومخنف الأزدی، تعلیق: حسن غفاری، المطبعة العلمیه - قم. مقتل‌الحسین، خوارزمی، مکتبة المفید - قم. مقتل‌الحسین، سید عبدالرزاق المقرم، دار الكتب الإسلامیه - بیروت. الملحمة‌الحسینیه، مرتضی مطهری، منشورات المركز العالمي للدراسات الإسلامیه - قم، چاپ سوم، 1413 ه – 1992 م. مناقب آل ابی‌طالب، محمدبن علی ابن‌شهرآشوب، تصحیح و شرح و مقابله: کمیته‌ای از اساتید نجف اشرف، المطبعة الحیدریه - نجف اشرف، 1956 م. مناقب امام امیرالمؤمنین، محمدبن سلیمان کوفی، تحقیق: شیخ محمد باقر المحمودی، مجمع إحياء الثقافة الإسلامیه - قم، چاپ اول، 1412 ه. مناقب علی‌بن ابی‌طالب، علی‌بن محمد واسطی شافعی ابن‌المغازلی، المکتبة الإسلامیه - تهران. المنتظم في تاريخ الملوك والأمم، ابوالفرج عبدالرحمن‌بن علی‌بن محمدبن الجوزی، بررسی و تحقیق: محمد عبدالقادر عطا، مصطفی عبدالقادر عطا، دار الكتب العلمية - بیروت، چاپ اول، 1992 م. منتهی الآمال، عباس قمی، دار المصطفی العالمیه - بیروت، چاپ سوم، 1432 ه – 2011 م. موسوعة شهادة المعصومین، کمیته حدیث در مؤسسه باقر العلوم - قم، چاپ اول، 1381 ه.ش. موسوعة کلمات الإمام الحسین، تدوین: بخش حدیث مؤسسه باقر العلوم، سازمان تبلیغات اسلامی، چاپ اول، 1425 ه. میزان الاعتدال في نقد الرجال، محمدبن احمدبن عثمان ذهبی، تحقیق: علی محمد بجاوی، دار المعرفة للطباعة و النشر – بیروت. نظریات الخلیفتین، نجاح الطائي، مؤسسه آل البیت علیهم‌السلام لإحیاء التراث. نفس‌المهموم، عباس قمی، انتشارات کتابخانه بصیرتی – قم، 1405 ه. نهایة الإرب في فنون الأدب، احمدبن عبدالوهاب نويری، وزارت فرهنگ و ارشاد ملی، مؤسسه عمومی مصر برای تألیف، ترجمه و چاپ و نشر. نهر الذهب في تاریخ حلب، کامل البالی الحلبي الغزی، دار القلم العربی - بیروت. نهضة عاشوراء، مؤسسه سیدالشهداء، جمعیت معارف اسلامی فرهنگی - بیروت، چاپ اول، 2012 م. نواقض‌الإسلام، محمدبن عبدالوهاب. نور الأبصار، مؤمن‌بن حسن الشبلنجی، دار الكتب العلمية - بیروت. نور على الدرب، فتاوای ابن‌باز، وب‌سایت رسمی ابن‌باز. الوافي بالوفيات، صفدی، تحقیق: احمد الأرنؤوط و ترکی مصطفی، دار احیاء التراث - بیروت. وسائل‌الشیعة، محمدبن حسن حر عاملی، تحقیق: مؤسسه آل البیت(ع) لإحیاء التراث - قم مقدسه، چاپ دوم، 1414 ه. وفیات الأئمة، گروهی از علما، دار البلاغة - بیروت، چاپ اول، 1991 م. ینابیع المودة لذوی القربى، شیخ سلیمان‌بن ابراهیم قندوزی، تحقیق: سید علی جمال اشرف حسینی، نشر دار الأسوة للطباعة و النشر، چاپ اول، 1416 ه.
پا ورقی ها
[1] . أمالی، صدوق، 192 و 193.
[2] . مقتل‌الحسین، ابومخنف، 106؛ تاريخ طبری، 4/ 316؛ انساب‌الأشراف، بلاذری، 3/ 185.
[3] . تاريخ طبری، 4/ 315؛ انساب‌الاشراف، بلاذری، 3/ 185؛ الإرشاد، مفید، 2/ 89.
[4] . حمام خون: به معنای کشتاری است که یک حاکم ستمگر برای خلاص‌ شدن از برخی مخالفان و تثبیت حکومتش مرتکب می‌شود و به‌دلیل حجم زیاد خون‌هایی که در این کشتارها ریخته می‌شود، «حمام خون» نامیده شده است.
[5] . از امام علی‌بن حسین(ع) روایت شده است: «هیچ روزی مانند روز حسین(ع) نیست؛ روزی که سی هزار نفر به‌سوی او هجوم آوردند، درحالی‌که ادعا می‌کردند از این امت هستند و همه برای تقرب به خداوند متعال خون او را ریختند. او آنان را به خداوند یادآوری می‌کرد، اما آنها پند نمی‌گرفتند، تا این‌که او را از روی سرکشی و ظلم و تجاوز به شهادت رساندند.» (أمالی، شیخ صدوق، 547). بی‌شک، در میان این افراد، کوفیانی نیز حضور داشتند؛ اما -‌ همان‌طور که پیش‌تر اشاره شد ‌- آنان در مقایسه با دیگران در اقلیت بودند. بیشتر این افراد از اهالی شام بودند؛ کسانی که واقعاً با سبّ پدرش، امیرالمؤمنین(ع)، و تحقیر او، و نیز تلاش برای نابودی فرزندان و یاد او، به خدا تقرب می‌جستند. بنابراین، این توصیف امام(ع) که فرموده است: «همه برای تقرب به خدا خون او را ریختند»، به‌طور کامل بر آنان منطبق است، و بر اغلب کوفیان منطبق نمی‌شود؛ زیرا افرادی که از کوفه حضور داشتند، عمدتاً از سرِ اجبار و به‌دلیل ترس از مجازات شرکت کرده بودند. بسیاری از آنان در صف مقدم لشکر حاضر نشدند، بلکه به عقب لشکر بازگشتند؛ و حتی اگر برخی یا بسیاری از آنان ناچار به نزدیک‌ شدن به حسین (ع) شده باشند، بی‌تردید از کسانی نبودند که با ریختن خون و قتل او به خدا تقرب بجویند؛ بلکه برخی از آنان برای پیروزی او دعا می‌کردند. طبری روایت کرده است: سعد‌بن عبیده گفت: «شیوخ کوفه بالای تپه‌ای ایستاده بودند و می‌گریستند و می‌گفتند: "خدایا، نصرتت را بر حسین نازل کن." به آنان گفتم: "ای دشمنان خدا، چرا پایین نمی‌آیید و او را یاری نمی‌کنید؟" ...» (تاریخ طبری، 4/295). در مجموع، توصیف این سی‌هزار نفری که در متن روایت آمده، بیشترِ کوفیان را - ‌که آنان نیز هزاران نفر بودند‌ - شامل نمی‌شود. این نکته نشان می‌دهد چه‌بسا شمار کل افراد حاضر در سپاه از سی ‌هزار نفر بیشتر بوده است. افزون بر این، برخی منابع تاریخی تصریح کرده‌اند که تعداد افراد سپاه بسیار بیشتر از سی ‌هزار نفر بوده، و برخی حتی شمار آنان را هفتاد ‌هزار نفر نیز ذکر کرده‌اند؛ همان‌طور که در پایان مباحث جلد نخست اشاره شد.
[6] . ازجمله، برای مثال: مقتل‌الحسین نوشتۀ ابومخنف، تاریخ طبری، انساب‌الأشراف نوشتۀ بلاذری، الإرشاد نوشتۀ شیخ مفید، الکامل في التاریخ نوشتۀ ابن‌اثیر، مقتل‌الحسین نوشتۀ خوارزمی، مقاتل‌الطالبیین نوشتۀ ابوالفرج اصفهانی، اللهوف في قتلى الطفوف نوشتۀ ابن‌طاووس، بحارالأنوار نوشتۀ علامه مجلسی، العوالم نوشتۀ شیخ عبدالله بحرانی، و دیگران.
[7] . از گفت‌وگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[8] . الفتوح، ابن‌اعثم، 5/ 101.
[9] . برخی مورخان ذکر کرده‌اند که آنها سی‌ و دو نفر سواره و چهل نفر پیاده بودند. مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 4/320؛ الأخبار الطوال، دینوری، 256؛ انساب‌الأشراف، بلاذری، 3/187؛ الإرشاد، شیخ مفید، 2/95.
[10] . خندقی در پشت خیمه‌های حسین(ع) حفر شد تا از عبور مردان و اسب‌ها جلوگیری کند و جنگ فقط از یک طرف انجام شود. مسئلۀ حفر این خندق در ضمن حوادث شب دهم محرم، در اواخر جلد اول مطرح شد.
[11] . اما حضور اهل شام (که اکثریت سپاه را تشکیل می‌دادند) در لشکر عمربن سعد (فرماندﮤ کل سپاه) پیش‌تر ذکر شد. دربارﮤ کوفیان، آنها به چهار دسته تقسیم شده بودند. طبری از ابومخنف روایت کرده است: «عمرو حضرمی گفت: "هنگامی که عمربن سعد سپاه را حرکت داد، فرماندﮤ رُبع اهل شهر در آن روز عبدالله‌بن زهیربن سلیم ازدی بود، فرماندﮤ ربع مذحج و اسد، عبدالرحمن‌بن ابی‌سبره حنفی، فرماندﮤ ربع ربیعه و کنده، قیس‌بن اشعث‌بن قیس، و فرماندﮤ ربع تمیم و همدان، حربن یزید ریاحی بود؛ و تمامی این افراد در قتل حسین حضور داشتند به‌جز حربن یزید که به حسین پیوست و همراه او به شهادت رسید."» (تاریخ طبری، 4/320-321) افزون بر این فرماندهان، اسامی برخی از فرماندهان سپاه اموی از کوفیان طبق گزارشات مورخان به شرح زیر است: شمربن ذی‌الجوشن: جانشین فرماندﮤ کل و فرماندﮤ جناح چپ سپاه. عزرة‌بن قیس احمسی: فرماندﮤ سواره‌نظام. عمروبن حجاج زبیدی: فرماندﮤ جناح راست سپاه. حصین‌بن تمیم: فرماندﮤ چهار هزار نفر. شبث‌بن ربعی: فرماندﮤ هزار سوار. مضایربن رهینه مازنی: فرماندﮤ سه هزار نفر. کعب‌بن طلحه: فرماندﮤ سه هزار نفر. حجاربن ابجر: فرماندﮤ دو هزار نفر. یزیدبن رکاب کلبی: فرماندﮤ دو هزار نفر. یزیدبن حارث‌بن رویم: فرماندﮤ هزار نفر. نصربن حرشه: فرماندﮤ دو هزار نفر. و افراد دیگری نیز بودند.
[12] . شیخ قرشی گفته است: «لشکر ابن‌زیاد به تمام ابزارها و ادوات جنگی رایج در آن زمان مجهز شده و از آمادگی کاملی برای جنگ با امام حسین برخوردار بود. مورخان از عظمت این آمادگی سخن گفته‌اند و آورده‌اند که آهنگران و سازندگان ابزارهای جنگی در کوفه، شبانه‌روز به ساخت تیرها و صیقل‌ دادن شمشیرها مشغول بودند، و این کار بیش از ده روز به طول انجامید ... ابن‌زیاد نیرویی نظامی مجهز به انواع سلاح‌ها را به جنگ حسین فرستاد، به‌طوری که این نیرو می‌توانست کشوری را فتح کند.» (حیات امام حسین‌بن علی، 3/124).
[13] . مراجعه کنید به: الإرشاد، شیخ مفید، 2/95؛ تاریخ طبری، 4/321؛ انساب‌الأشراف، بلاذری، 3/187، و طبق نقل برخی مورخان: «زید»، مراجعه کنید به: الأخبار الطوال، دینوری، 256.
[14] . مقتل‌الحسین، خوارزمی، 2/ 6؛ العوالم - الإمام الحسين، عبدالله بحرانی، 251 و 252.
[15] . الإرشاد، مفید، 2/ 96؛ تاريخ طبری، 4/ 321؛ الكامل في التاريخ، ابن‌اثیر، 4/ 60 و 61.
[16] . مراجعه کنید به: تاريخ طبری، 4/ 321 و322؛ انساب‌الأشراف، بلاذری، 3/ 188؛ الإرشاد، مفید، 95 و 96.
[17] . بریر به آنان گفت: «ای مردم، از خدا بترسید، زیرا ثقل (بازماندﮤ) محمد(ص) در برابر شما قرار گرفته است. اینان فرزندان، خاندان، دختران و زنان او هستند. بگویید چه در سر دارید و می‌خواهید با آنان چه کنید؟» آنان پاسخ دادند: «می‌خواهیم آنها را به امیر ابن‌زیاد بسپاریم تا او درباره‌شان تصمیم بگیرد.» بریر به آنان گفت: «آیا نمی‌پذیرید به همان جایی که از آن آمده‌اند بازگردند؟ وای بر شما، ای اهل کوفه، آیا نامه‌ها و پیمان‌هایتان را که برای آنها فرستادید و خدا را برایشان شاهد گرفتید، فراموش کرده‌اید؟ وای بر شما، آیا خاندان پیامبرتان را دعوت کردید و ادعا کردید جان خود را برایشان فدا خواهید کرد، اما وقتی نزد شما آمدند آنان را به ابن‌زیاد تسلیم کردید و از آب فرات محرومشان ساختید؟ چه بد جانشینی بودید برای پیامبرتان در رفتار با فرزندانش. شما را چه شده است؟! خدا شما را در روز قیات سیراب نگرداند! چه بد قومی هستید شما!» یکی از آنان به او گفت: «ای مرد، ما نمی‌فهمیم تو چه می‌گویی؟» بریر گفت: «سپاس خدایی را که بصیرتم را نسبت به شما افزون کرد. خدایا، من از اعمال این قوم به‌سوی تو بیزاری می‌جویم. خدایا، آنان را به جنگ با یکدیگر بینداز تا زمانی که تو را ملاقات کنند، و تو بر آنان خشمگین باشی.» آنگاه آنان به‌سوی بریر تیر انداختند و او به عقب بازگشت. مراجعه کنید به: بحارالأنوار، علامه مجلسی، 45/5؛ العوالم – الإمام الحسین، 249.
[18] . مراجعه کنید به: بحارالأنوار، مجلسی، 45/ 5 و 6؛ العوالم - الإمام الحسين، عبدالله بحرانی، 249 و250.
[19] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 4/322 و 323؛ الإرشاد، شیخ مفید، 2/97 و 98؛ و در روایت بلاذری آمده است: «قیس‌بن اشعث به او گفت: آیا به حُکم پسرعموهایت تسلیم نمی‌شوی؟ زیرا آنها چیزی جز آنچه دوست داری برایت نخواهند خواست! حسین به او پاسخ داد: تو برادرِ برادرت هستی. آیا می‌خواهی بنی‌هاشم از تو چیزی بیشتر از خون مسلم‌بن عقیل طلب کنند که برادرت او را فریب داد؟! به خدا سوگند، هرگز دست خود را همچون فردی خوار و ذلیل به شما نخواهم داد ... .» (انساب‌الأشراف، 3/188). پیش‌تر در ماجرای شهادت مسلم‌بن عقیل(ع) گفته شد که محمدبن اشعث (برادر قیس) ازجمله کسانی بود که در جنگ با مسلم و اسارت او شرکت داشت و به‌دروغ به او امان داد.
[20] . امام حسین(ع) به عمربن سعد (لعنت خدا بر او) دو وعده داد: اول: امویان ولایت ری را به او نخواهند داد و او از آن بهره‌ای نخواهد برد. دوم: او کشته خواهد شد و کودکان کوفه سرش را هدف تیرهای خود قرار خواهند داد؛ و هر دو وعده - همان‌طور که امام حسین(ع) خبر داده بود - تحقق یافت. قتل او به‌دست مختار ثقفی در سال ۶۶ هجری، یعنی پنج سال پس از شهادت امام حسین(ع) رخ داد. اما دربارﮤ ولایت ری، ابن‌زیاد او را به ولایت آن منصوب نکرد، بلکه پس از قتل حسین(ع)، عمربن سعد به خانۀ خود بازگشت درحالی‌که خوار و ذلیل و طردشده بود. او می‌گفت: «هیچ‌کس، با بدتر از آنچه من بازگشتم، به خانه‌اش بازنگشته است! من از این فاجرِ ستمگر - ابن‌زیاد - اطاعت کردم و حکمِ عادلانه را نادیده گرفتم و پیوند با خویشانِ شریف را قطع کردم.» مراجعه کنید به: انساب‌الأشراف، بلاذری، 3/211؛ سیر أعلام النبلاء، ذهبی، 3/303.
[21] . مراجعه کنید به: بحارالأنوار، علامه مجلسی، 45/8–10.
[22] . طبری از ابومخنف روایت کرده است: «کثیربن عبدالله شعبی گفت: هنگامی که به‌طرف حسین حرکت کردیم، زهیربن قین، مسلح و سوار بر اسبی سیاه به‌سوی ما آمد و گفت: "ای اهل کوفه، شما را از عذاب خدا برحذر می‌دارم، برحذر می‌دارم. بر مسلمان فرض است برادر مسلمانش را نصیحت کند. ما هنوز با شما برادریم و بر دین و مذهب یکسانی هستیم، تا زمانی که میان ما و شما شمشیر کشیده نشود؛ اما اگر شمشیر کشیده شود، پیمان میان ما و شما قطع خواهد شد، که در این صورت ما یک امت خواهیم بود و شما امتی دیگر. خداوند ما و شما را به‌وسیلۀ فرزندان پیامبرش محمد، آزموده است تا ببیند ما و شما چه خواهیم کرد. ما شما را به یاری آنها و دست کشیدن از حمایت طاغوت عبیدالله‌بن زیاد دعوت می‌کنیم. شما از حکومت آن دو (یزید و عبیدالله) جز شر و بدبختی نخواهید دید. دوران حکومت آنها سرشار از ظلم است. آنان چشمان شما را کور می‌کنند، دست‌ها و پاهایتان را قطع می‌کنند، شما را مُثله می‌کنند و بر تنه‌های نخل می‌آویزند. بزرگان و قاریان شما را -‌ همچون حجر‌بن عدی و یارانش، و هانی‌بن عروه و امثال او ‌- به قتل می‌رسانند.» او ادامه داد: «سپاه دشمن به او دشنام دادند، عبیدالله‌بن زیاد را ستایش کردند و برای او دعا کردند. سپس گفتند: «به خدا سوگند، ما اینجا را ترک نخواهیم کرد تا صاحب تو و همراهانش را بکشیم یا آنها را زنده به امیر عبیدالله تحویل دهیم.» زهیر به آنان گفت: «ای بندگان خدا، فرزندان فاطمه (رضوان‌الله‌علیها) از پسر سمیه به محبت و یاری سزاوارترند. اگر آنها را یاری نمی‌کنید، به خدا پناه می‌برم از این‌که آنها را به قتل برسانید.» شمربن ذی‌الجوشن تیری به‌سوی او پرتاب کرد و گفت: «ساکت شو، خدا تو را خاموش کند! ما را با پرحرفی‌هایت خسته کردی.» زهیر به او گفت: «ای پسر کسی که بر پاشنه‌های خود ادرار می‌کند، من با تو سخن نمی‌گویم، تو جز حیوانی بیش نیستی. به خدا سوگند، گمان نمی‌کنم بتوانی حتی دو آیه از کتاب خدا را درست بفهمی. پس بشارت باد تو را به خواری روز قیامت و عذابی دردناک.» شمر گفت: «خدا تو و صاحب تو را به‌زودی خواهد کشت.» زهیر پاسخ داد: «آیا مرا به مرگ تهدید می‌کنی؟ به خدا سوگند، مرگِ با او برای من از جاودانگی با شما دوست‌داشتنی‌تر است.» سپس رو به مردم کرد و با صدای بلند گفت: «ای بندگان خدا، این نادانِ زشت‌خوی بزدل و امثال او شما را از دینتان نفریبند. به خدا سوگند، شفاعت محمد نصیب قومی نمی‌شود که خون فرزندان و خاندانش را بریزند و کسانی را که یاری‌شان می‌کنند و از حریمشان دفاع می‌کنند به قتل برسانند.» در این هنگام، مردی به او گفت: «اباعبدالله [حسین] می‌فرماید: «نزد او بازگرد. به جان خودم سوگند، اگر مؤمن آلِ ‌فرعون قوم خود را نصیحت کرد و در اندرز و دعا کوشید، تو نیز این قوم را نصیحت کردی و در دعوت آنها کوشیدی، اگر نصیحت و پند مؤثر باشد.» (تاریخ طبری، 4/323 و 324)
[23] . شناخت امام از طریق نص ـ ‌که اساس شناخت اوست ‌ـ نه‌تنها به‌صورت روایی و متواتر ثابت شده است، بلکه اعتقاد بزرگان علمای شیعۀ متقدم نیز بوده است، برای کسی که به سخنان آنها توجه داشته باشد. شیخ طوسی گفته است: «واجب است امام با نص منصوب باشد... زیرا امام نمی‌داند امام است مگر آن‌که پیامبری به او تصریح کرده باشد. پس اگر پیامبر به او تصریح کند یا او خودش ادعای امامت کند، جایز است خداوند علم معجزه‌آمیزی به دست او آشکار سازد، همان‌طور که دربارﮤ صاحب‌الزمان (عج) می‌گوییم که وقتی ظهور کند این امر رخ خواهد داد. بنابراین، نص، اساس شناخت امام است.» (الاقتصاد، 194)
[24] . به‌عنوان مثال، صدام برای سرکوب حرکت‌های اعتراضی و شورش‌های مخالف حکومتش در هر منطقه، از اهالی همان منطقه استفاده می‌کرد، همان‌طور که در انتفاضۀ شعبانیه در سال 1991 میلادی اتفاق افتاد.
[25] . دینوری گفته است: «حربن یزید -‌ کسی که راه را بر حسین بسته بود - به‌سوی حسین رفت و به او گفت: "آنچه از من سر زد، سر زده است. اکنون نزد تو آمده‌ام تا جانم را فدای تو کنم. آیا این برای من به‌عنوان توبه‌ای از آنچه کرده‌ام پذیرفته می‌شود؟" حسین فرمود: "بله، این برای تو توبه است. پس بشارت باد بر تو؛ تو در دنیا آزاد هستی و در آخرت نیز آزاد خواهی بود، ان‌شاءالله."» (الأخبار الطوال، 256)
[26] . به آنان گفت: «ای اهل کوفه، مادرانتان داغ‌دار و گریان باشند! آیا این بندﮤ صالح خدا را دعوت کردید و وقتی به‌سوی‌تان آمد او را تسلیم کردید؟ و ادعا کردید جان‌های خود را برای او فدا خواهید کرد، اما سپس علیه او شوریدید تا او را به قتل برسانید؟ او را در بند گرفتید و در تنگنا قرار دادید و از هر سو او را احاطه کردید تا از حرکت در سرزمین وسیع خدا بازماند. اکنون او همچون اسیری در دست شماست که نمی‌تواند نفعی برای خودش داشته باشد یا از خودش در برابر آسیبی دفاع کند. او و زنانش و کودکانش و خاندانش را از آب جاری فرات محروم ساختید؛ همان آبی که یهودیان و مسیحیان و مجوس از آن می‌نوشند، و خوک‌ها و سگ‌های عراق در آن می‌چرخند. حال، آنها را تشنگی از پای درآورده است. چه بد جانشینی برای محمد در رفتار با خاندانش بودید! خداوند در روز عطشِ بزرگ، شما را سیراب نکند.» سپس گروهی از مردان به او حمله کردند و با تیر به‌سوی او نشانه رفتند. او بازگشت و در برابر حسین(ع) ایستاد. مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 4/324–326؛ انساب‌الأشراف، بلاذری، 3/189؛ الإرشاد، شیخ مفید، 2/99–101.
[27] . از گفت‌و‌گویی خصوصی با سید احمد الحسن.
[28] . ازجمله ابن‌عبد ربه اندلسی که گفته است: «به‌همراه عمربن سعد، سی نفر از اهل کوفه بودند که گفتند: "فرزند دختر رسول خدا سه پیشنهاد به شما می‌دهد و هیچ‌یک را نمی‌پذیرید؟" پس به‌سوی حسین رفتند و در کنار او جنگیدند.» (العقد الفرید، 5/128)؛ همچنین مراجعه کنید به: تاریخ مدینة دمشق، ابن‌عساکر، 14/220و221؛ البدایة والنهایة، ابن‌کثیر، 8/184.
[29] . از گفت‌و‌گویی خصوصی با سید احمد الحسن.
[30] . هرکس کتاب‌های تاریخی و مقاتلی را که به واقعۀ کربلا پرداخته‌اند مطالعه کند آشفتگی و ابهام بسیاری را در متون مشاهده می‌کند. گاهی مبارزات فردی پس از آغاز جنگ فراگیر ذکر شده است، که این درست نیست و نمی‌توان تصور کرد که به‌طور دائمی و مداوم رخ داده باشد؛ و دلیل این آشفتگی در نبود تصوری درست و واقعی نزد مورخ یا برخی راویان نهفته است.
[31] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 4/326 و 327؛ همچنین مراجعه کنید به: انساب‌الأشراف، بلاذری، 3/190؛ الإرشاد، شیخ مفید، 2/101.
[32] . تاريخ طبری، 4/ 328 و 329؛ انساب‌الأشراف، بلاذری، 3/ 191.
[33] . طبری از ابومخنف با سند خود روایت کرده است: عطاءبن سائب، از عبدالجبار‌بن وائل حضرمی، از برادرش مسروق‌بن وائل نقل کرده است که گفت: «من در میان اولین سوارانی بودم که به‌سوی حسین حرکت کردند. با خود گفتم: در صف اول باشم تا شاید بتوانم سر حسین را به چنگ بیاورم و نزد عبیدالله‌بن زیاد مقام و منزلتی کسب کنم. وقتی به حسین رسیدیم، مردی از میان سپاه به نام ابن‌حوزه پیش آمد و گفت: "آیا حسین در میان شماست؟" حسین سکوت کرد. بار دوم نیز چنین گفت، اما حسین بازهم سکوت کرد. بار سوم گفت: "به او بگویید: بله، این حسین است. چه می‌خواهی؟" او گفت: "ای حسین، تو را بشارت باد به آتش جهنم." حسین فرمود: "دروغ گفتی، بلکه من به‌سوی پروردگاری آمرزنده و شفیعی مطاع خواهم رفت. تو که هستی؟" او گفت: "من ابن‌حوزه هستم." حسین دست‌هایش را بلند کرد تا آنجا که سفیدی زیر بغلش از روی لباس دیده می‌شد و گفت: "خدایا، او را به آتش جهنم بیفکن." ابن‌حوزه عصبانی شد و خواست با اسبش به حسین حمله کند، اما میان او و حسین نهری بود. پایش در رکاب گیر افتاد و اسبش شروع به دویدن کرد. او از اسب به زیر افتاد، و پایش و ساقش و رانش قطع شد، درحالی‌که طرف دیگر بدنش همچنان به رکاب آویزان بود. مسروق از میدان بازگشت و دیگر سواران را پشت‌سر گذاشت. از او پرسیدند چرا بازگشتی؟ گفت: "من از اهل این خاندان چیزی دیدم که دیگر هرگز با آنها نخواهم جنگید."» تاریخ طبری، 4/327 و 328؛ انساب‌الأشراف، بلاذری، 3/191؛ الإرشاد، شیخ مفید، 2/102.
[34] . تاريخ طبری، 4/ 326؛ الفتوح، ابن‌اعثم، 5/ 100.
[35] . سید محمد‌بن ابوطالب گفته است: «سپاهیان دشمن همۀ تیرهای خود را پرتاب کردند، به‌طوری که هیچ‌یک از یاران حسین(ع) نبود مگر این‌که تیری از تیرهای آنان به او اصابت کرده بود.» منبع: العوالم - الإمام الحسين، عبدالله بحرانی، 255.
[36] . تردیدی نیست -‌ و این امری ثابت‌شده، روشن و قطعی در عقاید است ‌- که حسین(ع) از نظر مقام و منزلت از تمام امامان و اوصیا از فرزندانش(ع) برتر است، از همین رو گفتم که فقدان او هرگز قابل جبران نیست.
[37] . از گفت‌و‌گویی خصوصی با سيد احمد الحسن.
[38] . مراجعه کنید به: تاريخ طبری، 4/ 327؛ انساب‌الأشراف، بلاذری، 3/ 190؛ الإرشاد، مفید، 2/ 102.
[39] . تاريخ طبری، 4/ 331؛ و مراجعه کنید به: مقتل‌الحسين، ابومخنف، 136؛ بحارالأنوار، مجلسی، 45/ 19.
[40] . این گفتۀ شبث: «خود را برای دیگران خوار می‌کنید»، به نظر می‌رسد انگیزه‌ای قومی داشته باشد؛ زیرا از سخنان او می‌توان فهمید کسانی به کشته شدن مسلم‌بن عوسجه افتخار می‌کردند، از کوفیانی بودند که همراه عمرو‌بن حجاج بودند. این رفتار، آنها را در برابر شامیانی که در لشکر عمربن سعد حضور داشتند خوار می‌کرد؛ چراکه به نظر می‌رسید کوفیان، خود علیه یکدیگر شمشیر کشیده‌اند.
[41] . منابع: تاریخ طبری، 4/331 و 332؛ انساب‌الأشراف، بلاذری، 3/193؛ الإرشاد، شیخ مفید، 2/103 و 104.
[42] . چنان‌که امام(ع) می‌فرماید: «سلام بر مسلم‌بن عوسجۀ اسدی ... تو اولین کسی بودی که جان خود را فدا کردی و نخستین شهیدی بودی که برای خدا گواهی داد و به عهد خود وفا کرد. به خدای کعبه سوگند، تو رستگار شدی. خداوند از پیشگامی و همراهی تو با امامَت سپاس‌گزاری کند‌ ... .» مراجعه کنید به: بحارالأنوار، علامه مجلسی، 45/69.
[43] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 4/332؛ انساب‌الأشراف، بلاذری، 3/190.
[44] . از گفت‌و‌گویی خصوصی با سيد احمد الحسن.
[45] . مراجعه کنید به: الأخبار الطوال، دینوری، 257.
[46] . طبری روایت کرده است: «ابوزهیر عبسی گفت: من خود شنیدم که شبث در دوران فرمانداری مصعب می‌گفت: خداوند هرگز به مردم این شهر خیر نمی‌دهد و آنان را به راه درست هدایت نمی‌کند. آیا تعجب نمی‌کنید از این‌که ما پنج سال با علی‌بن ابی‌طالب و پس از او با پسرش علیه خاندان ابوسفیان جنگیدیم، و سپس به پسرش حمله کردیم، درحالی‌که او بهترین مردم روی زمین بود، و در کنار خاندان معاویه و پسر سمیۀ زناکار علیه او جنگیدیم؟ چه گمراهی بزرگی! وای بر این گمراهی!» تاریخ طبری، ۴/۳۳۲.
[47] . تاریخ طبری، ۴/۳۳۳؛ همچنین مراجعه کنید به: الإرشاد، شیخ مفید، ۲/۱۰۴.
[48] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، ۴/۳۴۰.
[49] . تاریخ طبری، ۴/۳۳۶.
[50] . مثیر الأحزان، ابن نما، ۴۲.
[51] . مراجعه کنید به: بحارالأنوار، علامه مجلسی، ۴۵/۲۹؛ العوالم – الإمام الحسین، عبدالله بحرانی، ۲۷۲ و ۲۷۳.
[52] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، ۴/۳۳۹ و۳۴۰.
[53] . تاريخ طبری، 4/ 334؛ الكامل في التاريخ، ابن‌اثیر، 4/ 69 و 70.
[54] . الإرشاد، 2/ 104 و 105.
[55] . مراجعه کنید به: اللهوف في قتلى الطفوف، ابن‌طاووس، 66.
[56] . مراجعه کنید به: منبع قبلی، 64. نکتۀ عجیب این است که برادر او -‌ زبیر‌بن قرظه ‌- در سپاه عمربن سعد بود. او بیرون آمد و فریاد زد: «ای حسین، ای دروغ‌گو پسر دروغ‌گو، تو برادرم را گمراه کردی و فریب دادی تا این‌که او را به کشتن دادی.» حسین(ع) فرمود: «خدا برادرت را گمراه نکرد، بلکه او را هدایت کرد و تو را گمراه ساخت.» زبیر گفت: «خدا مرا بکشد اگر تو را نکشم!» سپس به حسین حمله کرد، اما نافع‌بن هلال مرادی او را متوقف کرد و با نیزه به او زد و او را به زمین انداخت. مراجعه کنید به: انساب‌الأشراف، بلاذری، 3/192؛ و تاریخ طبری، 4/330.
[57] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 4/337.
[58] . تاریخ طبری، 4/337؛ بحارالأنوار، علامه مجلسی، 45/29.
[59] . مراجعه کنید به: تاريخ طبری، 4/ 331 و 332؛ انساب‌الأشراف، بلاذری، 3/ 193؛ الإرشاد، مفید، 2/ 103 و 104.
[60] . مراجعه کنید به: تاريخ طبری، 4/ 331؛ انساب‌الأشراف، بلاذری، 3/ 192؛ الإرشاد، مفید، 2/ 103.
[61] . شرح نهج‌البلاغه، ابن ابی‌الحدید، 3/263. واژﮤ «الجندل» به معنای سنگ سخت و بزرگ است.
[62] . به‌جز برخی آرا و نظرات که تعداد کشته‌ها را به هزاران نفر یا تعداد کسانی را که حسین(ع) به‌تنهایی کشته‌اند، دو هزار نفر و اعدادی مشابه می‌رسانند، این اعداد به‌وضوح اغراق‌آمیز هستند. مراجعه کنید به: نهایة الإرب، نوویری، 423؛ أسرار الشهادة، دربندی، 345.
[63] . تعداد کشته‌ها در برخی منابع به چندصد نفر می‌رسد، مانند آنچه شیخ صدوق در «أمالی» و ابن‌شهرآشوب در «مناقب آل ‌أبی‌طالب» ذکر کرده‌اند. لازم به ذکر است که اعداد ذکرشده از سوی ابن‌شهرآشوب، بیشتر از اعداد ذکرشده از جانب شیخ صدوق است.
[64] . مراجعه کنید به: بحارالأنوار، علامه مجلسی، 45/44.
[65] . مراجعه کنید به: العوالم – الإمام الحسین، عبدالله بحرانی، 270.
[66] . مراجعه کنید به: منبع قبلی، 276.
[67] . مراجعه کنید به: بحارالأنوار، علامه مجلسی، 45/25 و 26.
[68] . مراجعه کنید به: بحارالأنوار، علامه مجلسی، 45/14.
[69] . از گفت‌و‌گویی خصوصی با سيد احمد الحسن.
[70] . او سعید‌بن عبدالله حنفی (رضوان‌الله‌تعالی‌علیه) است.
[71] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، ۴/ ۳۳۴–۳۳۶، به اختصار.
[72] . از گفت‌و‌گویی خصوصی با سيد احمد الحسن.
[73] .مراجعه کنید به: الفتوح، ابن‌اعثم، 5/ 101.
[74] . مراجعه کنید به: الإرشاد، مفید، 2/ 106 – 108.
[75] . مراجعه کنید به: بحارالأنوار، مجلسی، 45/ 36.
[76] . به کتاب بحارالأنوار، مجلسی، 45/14؛ و کتاب الأخبار الطوال، دینوری، 256 مراجعه کنید.
[77] . جون، غلام ابوذر غفاری: «او برده‌ای سیاه‌پوست بود. امام حسین(ع) به او فرمود: «تو از جانب من اجازه داری، زیرا تو همراه ما شدی به امید آسایش؛ پس خود را در مسیر ما گرفتار مکن.» او گفت: «ای پسر رسول خدا، من در آسایش از ظرف‌های شما غذا می‌خوردم و در سختی شما را رها کنم؟ به خدا سوگند، بوی من بد است، حَسب من پست است و رنگ من سیاه است؛ پس با بهشت بر من لطف کن تا بوی من خوشبو شود، حسب من شرافت یابد و رنگ من سفید گردد. نه، به خدا سوگند، از شما جدا نمی‌شوم تا این خون سیاه با خون‌های شما درآمیزد.» مثیر الأحزان، ابن‌نما، 47.
[78] . مراجعه کنید به: بحارالأنوار، مجلسی، 45/23.
[79] . به کتاب مثیر الأحزان، ابن‌نما، 47؛ و کتاب الکامل في التاریخ، ابن‌اثیر، 4/67 و 68 مراجعه کنید.
[80] . به کتاب تاریخ طبری، 4/335 و 336؛ و کتاب بحارالأنوار، مجلسی، 45/27 مراجعه کنید.
[81] . إبصار العین في أنصار الحسین، السماوی، ۲۲۶.
[82] . افزودن مطلب از سوی تاریخ‌نگار یا راوی بوده است.
[83] . از گفت‌و‌گویی خصوصی با سید احمد الحسن.
[84] . از گفت‌و‌گویی خصوصی با سيد احمد الحسن.
[85] . تاريخ طبری، 4/ 317؛ الإرشاد، مفید، 2/ 91؛ مقاتل‌الطالبيين، ابوالفرج اصفهانی، 74.
[86] . از گفت‌و‌گویی خصوصی با سید احمد الحسن.
[87] . مصباح المتهجد، طوسی، 722 و 723.
[88] . از گفت‌و‌گویی خصوصی با سید احمد الحسن.
[89] . به‌عنوان مثال، کلینی نقل کرده است: «از احمد‌بن محمد‌بن ابی‌نصر، از ابوالحسن رضا(ع) روایت شده است که گفت: از ایشان(ع) پرسیدم: «آیا مردی می‌تواند زن بگیرد و در عین حال با "امّ‌ولد" (کنیز) پدرش نیز ازدواج کند؟» فرمود: «اشکالی ندارد.» گفتم: «به ما رسیده از پدرتان نقل شده که علی‌بن حسین(ع) با دختر حسن‌بن علی(ع) و همچنین با ام‌ولد حسن ازدواج کرده است، و یکی از اصحاب ما از من خواسته بود که از شما بپرسم.» ایشان فرمود: «نه، این‌طور نیست، بلکه علی‌بن حسین(ع) با دختر حسن و ام‌ولد علی‌بن حسین (که از نظر شما کشته شده است) ازدواج کرد.» (کافی، 5/ 361). و این‌که علی‌اکبر(ع) کنیزی داشت که او را "ام ولد" توصیف می‌کنند، یعنی او فرزندی از آن کنیز داشت.
[90] . كامل‌الزيارات، ابن‌قولويه، 415 و 416.
[91] . علت این پرسش: برخی از مقاتل ذکر کرده‌اند که عباس‌بن علی(ع) آخرین کسی بود که با حسین (صلوات‌الله‌عليه) باقی ماند، درحالی‌که برخی دیگر از مقتل‌ها ذکر کرده‌اند که علی‌اکبر(ع) آخرین کسی بود که باقی ماند. صاحبان این نظر به تخصیص روز هفتم محرم به عباس(ع) از سوی قدمای شيعه استناد می‌کنند، درحالی‌که برای علی‌اکبر(ع) روز نهم محرم اختصاص داده شده است!
[92] . از گفت‌و‌گویی خصوصی با سید احمد الحسن.
[93] . مراجعه کنید به: الفتوح، ابن‌اعثم، 5/ 114؛ بحارالأنوار، مجلسی، 45/ 42 و 43.
[94] . مراجعه کنید به: مقاتل‌الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، 76؛ بحارالأنوار، مجلسی، 45/ 44.
[95] . متن این حکایت: «او همچنان می‌جنگید تا این‌که اهل کوفه از کثرت کشته‌شدگانشان به فریاد آمدند، و حتی روایت شده است که با وجود تشنگی‌اش، 120 نفر را کشته بود. سپس نزد پدرش بازگشت، درحالی‌که جراحات زیادی برداشته بود. گفت: «ای پدر، تشنگی مرا کشته و سنگینی زره مرا خسته کرده است. آیا راهی برای نوشیدن آب وجود دارد که با آن بتوانم دشمنان را شکست دهم؟» حسین گریه کرد و فرمود: «ای پسرم، برای محمد و علی و پدر تو، سخت است که تو صدا بزنی و کسی جوابت را ندهد، و از آنها یاری بطلبی و کسی به یاری‌ات نیاید. ای پسرم، زبانت را بیاور.» سپس زبانش را گرفت و آن را مکید و انگشترش را به او داد و گفت: «این انگشتر را در دهانت بگذار و به میدان جنگ بازگرد، زیرا من امیدوارم تا زمانی که به میدان نبرد بازمی‌گردی، جدت به تو از جام پربرکتش شربتی بدهد که هیچ‌گاه تشنه نشوی.» مراجعه کنید به: موسوعة كلمات الإمام الحسين، 555؛ و گاهی این حکایت به‌طور خلاصه‌تری نقل می‌شود که فقط شکایت از تشنگی و سنگینی زره را در خود دارد. مراجعه کنید به: الفتوح، ابن‌اعثم، 5/ 115.
[96] . از گفت‌و‌گویی خصوصی با سید احمد الحسن.
[97] . امام صادق(ع) فرمود: «به‌راستی دین و اساس دین یک مرد است؛ و آن مرد یقین است و ایمان است و امام امت خود و اهل زمانش است. پس کسی که او را شناخت خدا را شناخته، و کسی که او را انکار کرد خدا و دینش را انکار کرده، و کسی که او را نادیده بگیرد خدا و دینش را نادیده گرفته است؛ و خدا و دین و شریعت‌های خدا جز از طریق آن امام شناخته نمی‌شود.» بصائر الدرجات، صفار، 549.
[98] . زیارت‌های مطلقه: زیارت‌هایی که برای زیارت امام حسین(ع) در هر زمان خوانده می‌شوند و زیارت‌های خاصه: زیارت‌هایی که در زمان خاصی برای زیارت امام حسین(ع) خوانده می‌شوند، مثل زیارت عاشورا، زیارت اربعین، زیارت شب نیمۀ شعبان، زیارت شب قدر، و امثال این‌ها.
[99] . کامل‌الزیارات، ابن‌قولویه، ۳۳۲.
[100] . المزار، مشهدی، ۴۳۲ و ۴۳۳.
[101] . مصباح‌المتهجد، طوسی، 725 و 726.
[102] . شکی نیست که جنگ بدر یکی از حساس‌ترین جنگ‌های اسلام بود، و به همین دلیل شهدای آن جنگ، ویژگی و منزلت خاصی دارند؛ زیرا رسول خدا و رسالت الهی از سوی طغیانگران قریش و به‌ویژه ابوسفیان تهدید می‌شد. و عباس‌بن علی در روز عاشورا، دقیقاً همانند یاران بدر عمل کرد؛ یعنی دفاع از وارث رسول خدا و نوه‌اش حسین‌بن علی که از سوی وارث ابوسفیان ـ ‌یزید (لعنت خدا بر او) ‌ـ به نابودی تهدید می‌شد.
[103] . أمالی، ۵۴۷.
[104] . دانستیم که این توصیف را امام صادق(ع) در زیارت فوق‌الذکر به ایشان نسبت داده است.
[105] . ابن‌عباس گفته است: «برای علی‌بن ابی‌طالب(ع) چهار ویژگی هست که به هیچ‌کس دیگری تعلق ندارد: او، از میان عرب و عجم، نخستین کسی است که با پیامبر(ص) نماز خواند. حامل پرچم پیامبر در تمام لشکرکشی‌ها بود. کسی بود که در روز مهراس ـ‌ یعنی روز احد ‌ـ وقتی مردم فرار کردند ثابت ماند؛ و کسی بود که پیامبر(ص) را به آرامگاه وارد کرد.» (رجوع شود به: الإرشاد، المفید، 1/ 79 و 80) مالک‌بن دینار گفت: «به سعید‌بن جبیر گفتم: چه کسی پرچم رسول خدا(ص) را حمل می‌کرد؟ او گفت: تو که شیر بی‌یال و دم و اشکمی. مالک گفت: معبد جهینی به من گفت: من به تو خواهم گفت هنگام حرکت، میسرﮤ عبسی یا همان ابن‌میسره پرچم را حمل می‌کرد، و وقتی نبرد شروع می‌شد، علی‌بن ابی‌طالب آن را برمی‌داشت.» (مراجعه کنید به: انساب‌الأشراف، البلاذری، 2/ 106) «تو که شیر بی‌یال و دم و اشکمی»، به معنای بودن در وضعیتی راحت و فارغ از خطر است. دلیل گفتن این عبارت از سوی ابن‌جبیر، ترس و استفاده از تقیه است. به دلیل این‌که او نام علی(ع) را نمی‌برد، زیرا این درخواست در زمان بنی‌امیه و به‌ویژه در دوران حکومت حجاج‌بن یوسف ثقفی بود که هرکسی فضیلت‌های امیرالمؤمنین(ص) را ذکر می‌کرد کشته می‌شد.
[106] . دربارﮤ زمان شهادت عباس(ع)، سخنان زیادی از سوی مورخان و پژوهشگران مطرح شده است؛ ازجمله این‌که آیا او آخرین فردی بود که باقی ماند؟ یا شهادت او پیش از علی‌اکبر(ع) بود؟ و پرسش‌های دیگری از این قبیل که طرح و پاسخ به آنها پس از دانستن این حقیقت که نبرد کربلا یک درگیری و رویارویی فراگیر میان دو سپاه بود و نه مبارزاتی فردی، فاقد فایده و ثمرﮤ واقعی است. بنابراین، تقدم و تأخر به آن معنایی که برخی تصور می‌کنند، در این نبرد وجود نداشته است. همچنین، برخی نقل‌های نادر وجود دارد که شهادت عباس(ع) را در روز هفتم یا نهم محرم به تصویر کشیده‌اند که قطعاً نادرست است.
[107] . مراجعه کنید به: بحارالأنوار، علامه مجلسی، 45/50؛ العوالم – امام حسین، عبدالله بحرانی، 292، به نقل از شیخ مفید و سید‌بن طاووس.
[108] . با توجه به این‌که عباس(ع) در نبرد شرکت داشت و تعداد زیادی از سپاه اموی را به قتل رساند یا مجروح کرد، و همچنین پیش‌تر گفته شد که او هنگام نبرد، محاصرﮤ برخی از یاران را شکسته و آنها را نجات داده است.
[109] . مراجعه کنید به: بحارالأنوار، 45/41 و 42؛ العوالم - امام حسین، عبدالله بحرانی، 284 و 285. با اندکی تصرف.
[110] . «گفته‌اند: عباس، سقای بنی‌هاشم و ماه خاندان هاشم، پرچمدار حسین(ع) و بزرگ‌ترین برادر او بود. او برای آوردن آب رفت. آنها به او حمله کردند و او نیز به آنان حمله کرد، درحالی‌که می‌گفت: «من از مرگ نمی‌هراسم اگر مرگ بالا رود/ تا در میان قهرمانان به خاک سپرده شوم/ جانم فدای جان مصطفای پاک/ منم عباس که برای آب سقایی می‌کنم/ و در روز رویارویی از شر نمی‌ترسم.» او آنها را پراکنده کرد، اما زید‌بن ورقا از پشت درخت خرما به کمین او نشست و حکیم‌بن طفیل سنبسی نیز به او کمک کرد. زید ضربه‌ای به دست راستش زد. عباس(ع) شمشیر را با دست چپ گرفت و حمله کرد، درحالی‌که می‌خواند: «به خدا قسم، اگر دست راستم را بریدید/ من همچنان از دینم دفاع می‌کنم/ از آن امام راستین بر یقین/ فرزند پیامبر پاک و امین.» او جنگید تا ضعیف شد. سپس حکیم‌بن طفیل طایی، از پشت درخت خرما، به کمین او نشست و ضربه‌ای به دست چپش زد. عباس(ع) گفت: «ای نفس، از کافران نهراس/ و تو را به رحمت پروردگار جبار بشارت باد/ با پیامبر، آن آقای برگزیده * آنها با ستمگری دست چپم را بریدند * پس، ای پروردگار، آنان را به آتش دوزخ بسوزان.» در نهایت، مردی ملعون با میله‌ای آهنین بر او ضربه‌ای وارد کرد و او را به شهادت رساند.» العوالم - امام حسین، عبدالله بحرانی، 283 و 284.
[111] . مراجعه کنید به: بحارالأنوار، علامه مجلسی، 45/42؛ العوالم - امام حسین، عبدالله بحرانی، 285.
[112] . می‌توان گفت: همین‌ که عباس(ع) فرمان حسین(ع) را برای رفتن به‌سوی فرات اطاعت کرد، خود دلیل کافی برای شجاعت اوست؛ زیرا -‌ براساس مستندات تاریخی ‌- عمربن سعد، عمرو‌بن حجاج را همراه با چهار هزار جنگجو، مأمور حفاظت از شریعۀ فرات و جلوگیری از دسترسی آب به خیمه‌های حسین(ع) کرده بود. افزون بر این، حرکت به‌سوی فرات مستلزم عبور از برخی خطوط سپاه ابن‌سعد بود؛ زیرا -‌‌ همان‌طور که پیش‌تر بیان شد ‌- سپاه اموی از همه‌طرف اردوگاه حسین(ع) را محاصره کرده بود.
[113] . از گفت‌و‌گویی خصوصی با سید احمد الحسن.
[114] . شیخ عبدالله بحرانی گفته است: «در برخی کتاب‌ها آمده است هنگامی که حسین(ع) به هفتاد و دو نفر از اهل‌بیت خود که کشته شده بودند، نگریست، به‌سوی خیمه رفت و فریاد زد: "ای سکینه، ای فاطمه، ای زینب، ای ام‌کلثوم! سلام من بر شما باد." سکینه او را صدا زد و گفت: "ای پدر، آیا تسلیم مرگ شده‌ای؟" حسین(ع) فرمود: "چگونه تسلیم نشود کسی که نه یاوری دارد و نه کمکی." سکینه گفت: "ای پدر، ما را به حرم جدّمان بازگردان." حسین(ع) فرمود: "هیهات! اگر قطا را رها کنند، آرام می‌گیرد." سپس زنان فریاد زدند و حسین(ع) آنان را آرام کرد و به‌سوی دشمن حمله برد.» العوالم - امام حسین، 289 و 290.
[115] . مراجعه کنید به: زینب کبری، جعفر النقدی، 58.
[116] . از گفت‌و‌گویی خصوصی با سید احمد الحسن.
[117] . شرح‌الأخبار، نعمان مغربی، 3/163 و 164.
[118] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 4/345؛ الإرشاد، شیخ مفید، 2/111، نقل از حمید‌بن مسلم با اختلافی اندک.
[119] . معانی‌الاخبار، شیخ صدوق، 288.
[120] . مهم‌ترین اشکالات و پاسخ‌های آنها را در جلد اول مطرح کردیم؛ می‌توانید مراجعه کنید.
[121] . مقطعی از دعای امام حسین(ع) در روز عرفه. برای فهم بهتر، معانی برخی از واژگان (از نظر لغوی) که در این مقطع آمده‌اند: «عزمات یقینی»: حقوق و واجبات یقین. «علائق مجاری نور بصری»: آنچه به نور چشم وابسته است. «أساریر صفحة جبینی»: خطوطی که روی پیشانی انسان قرار دارند. «خرق مسارب نفسی»: خرق به معنای منفذ، و مسارب به معنای مجاری و گذرگاه‌ها است؛ یعنی منافذ مجاری تنفسی در بدن. «خذاريف مارن عرنینی»: خذاريف به معنای قطعات، و عرنین به معنای بخش نرم بینی است. «مسارب سماخ سمعي»: کانال‌ها و گذرگاه‌هایی که هوا و صدا را به گوش می‌رسانند. «مغرز حنك فمي وفكي»: مغرز حنک محل اتصال آن به بدن است. «حمالة أم رأسي»: حمالة به معنای پیوند یا رابطه، و أم الرأس به معنای مغز است. بنابراین، حمالة أم الرأس یعنی آنچه سر را به بدن متصل می‌کند. «بلوغ فارغ حبائل عنقی»: مجرایی که غذا از طریق آن به درون بدن انسان منتقل می‌شود. «تامور صدری»: تامور به معنای ظرف یا کیسه‌ای نازک است که قلب را احاطه، و از آن محافظت می‌کند. «حمائل حبل وتینی»: وتین رگی در قلب است و حمائل آن محل اتصالش به بدن است. «نیاط حجاب قلبی»: نیاط قلب به معنای رگ ضخیمی است که اگر قطع شود، انسان می‌میرد. «شراسيف أضلاعي»: انتهای دنده‌هایی که به‌طرف شکم کشیده شده‌اند. «حقاق مفاصلي»: فرورفتگی‌هایی در مفاصل که نقش قفل برای بستن و باز کردن دارند. «قبض عواملی»: به معنای جمع شدن پاها به یکدیگر.
[122] . كتاب پیک صفحه، سيد احمد الحسن، جلد دوم.
[123] . از امام باقر(ع) روایت شده است: «هیچ قطره‌ای از آن خون بر زمین نیفتاد.» مراجعه کنید به: اللهوف في قتلى الطفوف، ابن‌طاووس، 69.
[124] . فاجعة الطف، محمد کاظم قزوینی، 65 و 66؛ و دربارﮤ داستان شهادت طفل شیرخوار مراجعه کنید به: تذکرة‌الخواص، ابن‌جوزی، 227؛ ینابیع‌المودة، قندوزی، 415؛ موسوعة کلمات الإمام الحسین، 574-576. طبرسی روایت کرده است: «هنگامی که حسین(ع) تنها مانده بود و جز فرزندش علی‌بن حسین(ع) و فرزند دیگری به نام عبدالله که شیرخوار بود با او نمانده بودند. طفل را برداشت تا با او وداع کند. در این هنگام، تیری آمد و به گلوی کودک اصابت کرد و او را به شهادت رساند. حسین(ع) از اسب پایین آمد، با غلاف شمشیر خود برای کودک گودالی حفر کرد، او را با خون خود آغشته کرد و دفن نمود...» الإحتجاج، 2/25.
[125] . مراجعه کنید به: العوالم - الإمام الحسین، عبدالله بحرانی، 289.
[126] . برخی تصریح کرده‌اند سن او سه سال بوده است: ذهبی در سیر أعلام النبلاء، 3/302. از ابومخنف روایت شده سن او شش ماه بوده است، مراجعه کنید به: موسوعة کلمات الإمام الحسین، 574؛ درحالی‌که یعقوبی در تاریخ خود: 2/177 ذکر کرده سن او یک روز بوده است.
[127] . برخی مورخان معتقدند حسین(ع) او را در میان کشته‌شدگان قرار داد و دفن نکرد، ازجمله: شیخ مفید در الإرشاد، 2/108؛ و ابن‌نما حلی در مثير الأحزان، 53. برخی دیگر بر این باورند که او را با غلاف شمشیرش دفن کرد، ازجمله: ابن‌اعثم کوفی در الفتوح، 5/115؛ و خوارزمی در مقتل‌الحسین، 2/37.
[128] . از گفت‌و‌گویی خصوصی با سید احمد الحسن.
[129] . مسناة
[130] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 4/344؛ الإرشاد، شیخ مفید، 2/110 و 111؛ و در روایت شیخ مفید آمده است: «زینب(س) به دنبال کودک رفت تا او را بازدارد، اما کودک امتناع کرد. حسین(ع) به او گفت: خواهرم، جلوی او را بگیر.»
[131] . مراجعه کنید به: اللهوف في قتلى الطفوف، ابن‌طاووس، 168.
[132] . مراجعه کنید به: بحارالأنوار، علامه مجلسی، 45/46؛ مقتل‌الحسین، خوارزمی، 2/314.
[133] . از گفت‌و‌گویی خصوصی با سید احمد الحسن.
[134] . بصائر الدرجات، صفار، 168.این حدیث را کلینی با جزئیات بیشتری روایت کرده است: «از ابوجارود، از امام باقر(ع) شنیدم که می‌فرمود: "خداوند عزوجل پنج چیز را بر بندگان واجب کرد" ...». و پس از ذکر نماز، زکات، روزه و حج فرمود: «سپس ولایت نازل شد، و این در روز جمعه در عرفه بود که خداوند عزوجل این آیه را نازل فرمود: (ٱلْیَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِینَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْكُمْ نِعْمَتِي) (امروز دین شما را برایتان کامل کردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم) و کمال دین با ولایت علی‌بن ابی‌طالب(ع) محقق شد ... .» امام باقر(ع) فرمود: «به خدا قسم، علی(ع) امین خدا بر خلقش و اسرارش و دینش بود که خداوند آن را برای خودش پسندید. سپس هنگامی که رسول خدا(ص) لحظات پایانی عمر خود را تجربه کرد، علی(ع) را فراخواند و فرمود: "ای علی، می‌خواهم تو را بر آنچه خداوند مرا بر آن امین قرار داد، از اسرار و علم و اخلاق و دینش که برای خودش پسندیده است، امین قرار دهم." به خدا قسم، در این موضوع کسی را شریک نکرد. سپس هنگامی که علی(ع) لحظات پایانی عمر خود را تجربه کرد، فرزندان خود را که دوازده پسر بودند، فراخواند و فرمود: "ای پسرانم، خداوند عزوجل جز این نمی‌خواهد که در میان شما همان سنت یعقوب(ع) را قرار دهد. یعقوب فرزندان خود را که دوازده نفر بودند، فراخواند و صاحبشان را به آنها معرفی کرد. اکنون من نیز صاحب شما را معرفی می‌کنم. بدانید این دو فرزند رسول خدا(ص)، حسن و حسین(ع)، صاحب شما هستند. به آنها گوش دهید، از آنها اطاعت کنید و آنها را یاری کنید. من آنچه را رسول خدا(ص) از جانب خدا به من سپرده بود به آنها سپردم." خداوند برای حسن و حسین(ع) همان جایگاهی را قرار داد که برای علی(ع) نزد رسول خدا(ص) قرار داده بود، بدون هیچ تفاوتی جز در ترتیب سنی. هنگامی که حسن(ع) حاضر می‌شد، حسین(ع) در حضور او سخن نمی‌گفت تا او از مجلس برخیزد. سپس هنگامی که حسن(ع) در لحظات پایانی عمر خود بود، همۀ آن را به حسین(ع) سپرد. سپس هنگامی که حسین(ع) لحظات پایانی عمر خود را تجربه کرد، دختر بزرگ خود فاطمه (دختر حسین) را فراخواند و کتابی پیچیده و وصیتی آشکار به او سپرد. علی‌بن حسین(ع) در آن زمان بیمار بود و گمان نمی‌بردند زنده بماند. فاطمه کتاب را به علی‌بن حسین(ع) سپرد و به خدا قسم، آن کتاب به ما رسید.» کافی، 1/290 و 291.
[135] . از گفت‌و‌گویی خصوصی با سید احمد الحسن.
[136] . به‌عنوان مثال، منصور عباسی مترصّد شناخت امام پس از امام صادق(ع) بود تا او را به شهادت برساند. امام صادق(ع) از این موضوع آگاه بود و به همین دلیل وصیتی آشکار نمود که در آن چند نفر را ذکر کرد، ازجمله ابوجعفر منصور، یکی از پیشکاران خود، و فرزندش موسی(ع) را نیز یکی از افراد مذکور قرار داد. علت این کار حفظ امام موسی(ع) و خنثی کردن نقشۀ ستمگر بود. به همین دلیل، وقتی ابوجعفر منصور از این وصیت مطلع شد گفت: راهی برای کشتن این افراد نیست! «از نضر‌بن سوید نقل شده است ... امام(ع) به ابوجعفر منصور، عبدالله، موسی، محمد‌بن جعفر و مولایی از ابوعبدالله وصیت کرد. ابوجعفر گفت: راهی برای کشتن این افراد نیست.» کافی، 1/310 و 311.
[137] . حکیمه دختر محمد‌بن علی‌الرضا، خواهر امام هادی(ع) نقل کرده است: «حسین‌بن علی(ع) در ظاهر به خواهرش زینب دختر علی‌بن ابی‌طالب(ع) وصیت کرد، و علمی که از علی‌بن حسین(ع) خارج می‌شد، به زینب دختر علی(ع) نسبت داده می‌شد تا علی‌بن حسین(ع) از خطر حفظ شود.» کمال‌الدین و تمام‌النعمة، شیخ صدوق، 501.
[138] . الإرشاد، شیخ مفید، 2/111.
[139] . مراجعه کنید به: المعجم الکبیر، طبرانی، 3/117.
[140] . مورخان اشعار متعددی را ذکر کرده‌اند که حسین(ع) در حین نبرد بیان کرده است.
[141] . الأنزع ابن‌البطین.
[142] . مراجعه کنید به: فاجعة الطف، قزوینی، 68.
[143] . در روایت بلاذری آمده است: «خدایا، از آنچه بر من روا می‌دارند، به تو شکایت می‌کنم.» انساب‌الأشراف، 3/201.
[144] . مناقب آل أبی‌طالب، ابن‌شهرآشوب، 3/215.
[145] . از گفت‌و‌گویی خصوصی با سید احمد الحسن.
[146] . مراجعه کنید به: انساب‌الأشراف، بلاذری، 3/201 و 202؛ تاریخ طبری، 4/344.
[147] . فاجعة الطف، قزوینی، 68 و 69.
[148] . مراجعه کنید به: مقتل‌الحسین، خوارزمی، 2/ 38 و 39.
[149] . تاريخ طبری، 4/ 345 و 346.
[150] .مراجعه کنید به: فاجعة الطف، قزوینی، 74 –76؛ مقتل‌الحسین، خوارزمی، 2/ 42 و43.
[151] . مصباح‌المتهجد، طوسی، 827 و 828.
[152] . بحارالأنوار، مجلسی، 45/ 57.
[153] . مراجعه کنید به: الإرشاد، شیخ مفید، ج 2، ص 110-112؛ بحارالأنوار، علامه مجلسی، ج 45، ص 55 و 56؛ تاریخ طبری، ج 4، ص 346. و در روایتی از بلاذری آمده است ذبح‌کنندﮤ امام حسین(ع) سنان‌بن انس بوده است. مراجعه کنید به: انساب‌الأشراف، ج 3، ص 203؛ و طبری روایت کرده است: «سنان‌بن انس اجازه نمی‌داد کسی به امام حسین(ع) نزدیک شود و به‌سوی او حمله می‌کرد تا مبادا کسی بر سر او غلبه کند، تا این‌که سر حسین(ع) را برداشت و به خولی سپرد.»
[154] . تاریخ طبری، ج 4، ص 346.
[155] . از امام باقر(ع) روایت شده است که تعداد جراحات امام حسین(ع) 320 جراحت بوده است. همچنین روایت شده است 360 جراحت بوده، و گفته شده بیش از این تعداد بوده است. مراجعه کنید به: نفس‌المهموم، عباس قمی، ص 325.
[156] . مقطعی از زیارت ناحیۀ مقدسه. ناشرات الشعور: «شعر» (مو) به‌طور نمادین به افکار اشاره دارد، و معنای عبارت چنین است: سرگشته و حیران، از شدت هول مصیبت و عظمت فاجعه؛ ولا حول ولا قوة إلا بالله العلی العظیم.
[157] . أمالی، شیخ صدوق، ص 226 و 227. برخی از تاریخ‌نگاران نقل کرده‌اند که اسب حسین(ع) تعدادی از افراد سپاه ابن‌سعد را کشت: «از جلودی نقل شده است که وقتی حسین(ع) بر زمین افتاد، اسبش از او دفاع می‌کرد و به سواران حمله می‌کرد و آنان را از زین اسبشان به زمین می‌افکند و لگدمال می‌کرد، تا این‌که اسب چهل نفر را کشت. سپس در خون حسین(ع) غلتی زد و به‌سوی خیمه رفت، درحالی‌که بلند شیهه می‌کشید و با دست‌هایش زمین را می‌کوبید.» مناقب آل ابی‌طالب، ابن‌شهرآشوب، ج 3، ص 215. همچنین مراجعه کنید به: الفتوح، ابن‌اعثم کوفی، ج 5، ص 119 و 120.
[158] . مقتل‌الحسین، خوارزمی، ج 2، ص 37.
[159] . از گفت‌و‌گویی خصوصی با سید احمد الحسن.
[160] . تاريخ طبری، 4/ 346.
[161] . الإرشاد، 2/ 112.
[162] . اللهوف في قتلى الطفوف، 76 و 77.
[163] . أمالی، 208.
[164] . تاريخ طبری، 4/ 347؛ الإرشاد، مفید، 2/ 113.
[165] . اللهوف في قتلى الطفوف: 79 و 80. گفته است: «این ده نفر آمدند و در مقابل ابن‌زیاد قرار گرفتند. سپس اسید‌بن مالک ـ ‌یکی از آن ده نفر ‌ـ (لعنت خدا بر او) گفت: "ما پس از سینه، پشت او را لگدکوب کردیم/ با شدت و خشونت تمام." ابن‌زیاد از آنان پرسید: "شما که هستید؟" آنان پاسخ دادند: "ما کسانی هستیم که با اسب‌های خود بدن حسین(ع) را لگدکوب کردیم تا آنجا که حنجره‌های سینه‌اش را خرد کردیم." ابن‌زیاد برای آنان جوایزی اندک تعیین کرد. ابوعمر زاهد گفته است: ما بررسی کردیم و فهمیدیم همۀ این ده نفر فرزندان نامشروع بودند. مختار این افراد را دستگیر کرد و دست‌ها و پاهایشان را با زنجیرهای آهنی بست و با اسب‌ها پشتشان را لگدمال کرد تا این‌که همه‌شان هلاک شدند.»
[166] . زیرا در آخرین نامۀ ابن‌زیاد که برای ابن‌سعد فرستاده شده آمده است: «اگر حسین(ع) و یارانش به حکم تن دادند و تسلیم من شدند، آنها را به سلامت نزد من بفرستید؛ اما اگر مخالفت کردند، به‌سویشان لشکرکشی کن و همه‌شان را بکش و جسدهایشان را مُثله کن؛ زیرا آنها مستحق چنین عقوبتی هستند. و اگر حسین(ع) کشته شد، دستور بده اسب‌ها سینه و پشت او را لگدمال کنند.» (مراجعه کنید به: الإرشاد، مفید، 88؛ بحارالأنوار، مجلسی، 44/ 390)
[167] . مقاتل‌الطالبيين، ابوالفرج اصفهانی، 79.
[168] . اردوگاه حسینی شامل مجموعه‌ای از خیمه‌های نزدیک به یکدیگر بود که امام حسین(ع) و خانواده و اهل‌بیتش (پسران و برادران و عموزاده‌ها و خانواده‌هایشان) را پناه می‌داد. همچنین برخی از یاران امام حسین(ع) که همراه خانواده‌هایشان بودند، در این خیمه‌ها سکونت داشتند. آمار دقیقی از تعداد خیمه‌های موجود در این اردوگاه وجود ندارد.
[169] . أمالی، صدوق، 190 و 191.
[170] . تاريخ طبری، 4/ 346؛ انساب‌الأشراف، بلاذری، 3/ 204؛ الإرشاد، مفید، 2/ 112؛ الكامل في التاريخ، ابن‌اثیر، 4/ 79. الورس: گیاهی شبیه زعفران است که به‌عنوان بخور و برای رنگ‌آمیزی لباس‌ها استفاده می‌شود. دینوری گفته است: «سپس مردم به‌طرف آن الورس که از شتر گرفته بودند رفتند، و آنچه را در چادرها بود به غارت بردند.» الأخبار الطوال، 258.
[171] . الفتوح، ابن‌اعثم، 5/ 120. البزی: به‌طور کلی، لباس‌ها و لوازم.
[172] . أمالی، صدوق، 229.
[173] . و مشابه آن به‌طور مختصر در تاريخ طبری، 4/ 347 آمده است.
[174] . الإرشاد، مفید، 2/ 112 و 113.
[175] . طبری و مفید تنها کسانی نیستند که این مسئله را مطرح کرده‌اند، بلکه گروه دیگری نیز به آن اشاره کرده‌اند؛ ازجمله: ابن‌سعد در الطبقات (زندگی‌نامۀ امام حسین – بخش غیر چاپی)، ص 78؛ ابن‌جوزی در تذکرة الخواص، ص 232.
[176] . از گفت‌و‌گویی خصوصی با سید احمد الحسن. در سخنان زینب(س) خطاب به ابن‌سعد آمده است: «وای بر تو ای عمر، آیا اباعبدالله را می‌کشند و تو نظاره‌گر هستی؟» اما عمر پاسخی به او نداد. (تاریخ طبری، 4/ 345؛ الإرشاد، مفید، 2/ 112).
[177] . طبری روایت کرده است: «از حمید‌بن مسلم نقل شده است که گفت: "عمربن سعد مرا فراخواند و به‌سوی خانواده‌اش فرستاد تا آنها را به فتح الهی و سلامتی خودش بشارت دهم. من حرکت کردم تا به نزد خانواده‌اش رفتم و آنها را از این موضوع آگاه ساختم. سپس برگشتم و [به قصر حکومتی] وارد شوم، دیدم ابن‌زیاد مجلسی ترتیب داده است و هیئت‌ها به حضورش وارد شده‌اند. او هیئت‌ها را وارد کرد و به مردم اجازﮤ ورود داد. من نیز همراه دیگران وارد شدم و دیدم سر حسین پیشِ روی او قرار داده شده بود و او با چوبی به دندان‌های حسین ضربه وارد می‌کرد ... .» (تاریخ طبری، 4/ 349).
[178] . أخبار الدول وآثار الأول، القرماني، 1/ 323.
[179] . المنتظم في تاريخ الملوك والأمم، ابن‌جوزی، 5/ 341.
[180] . شیخ حسن‌بن سلیمان‌بن محمد‌بن حسن شویکی، در کتاب مقتل خود، به نقل از جلد دهم کتاب المنن نوشتۀ عبدالوهاب شعرانی نوشته است: «عبدالرحمن‌بن عقیل‌بن ابی‌طالب همراه حسین در کربلا به شهادت رسید. دو فرزند او -‌ سعد و عقیل - نیز به‌همراهش بودند و پس از شهادت حسین، وقتی سپاه دشمن برای غارت به خیمه‌گاه حمله کرد، بر اثر شدت تشنگی و وحشت و هراس جان باختند. مادر آنها خدیجه دختر علی‌بن ابی‌طالب در کوفه درگذشت. همچنین در "مقتل شویکی" آمده است: از دختران علی، رقیۀ کبری همسر مسلم‌بن عقیل بود و از او، عبدالله‌بن مسلم و محمد‌بن مسلم را به دنیا آورد که هر دو روز عاشورا همراه حسین به شهادت رسیدند. مسلم نیز در کوفه کشته شد و پیام‌رسان حسین بود. رقیه از مسلم، عاتکه را به دنیا آورد که هفت ساله بود و روز عاشورا پس از شهادت حسین، هنگامی که سپاه دشمن برای غارت به اردوگاه حمله کرد، زیر سم اسب‌ها لگدمال شد. در برخی مقاتل آمده است که احمد‌بن حسن مجتبی با حسین به شهادت رسید. او 16 ساله بود و دو خواهر به نام‌های ام‌الحسن و ام‌الحسین داشت که هر دو پس از شهادت حسین در روز عاشورا، هنگامی که سپاه دشمن به اردوگاه حمله کرد، زیر سم اسب‌ها لگدمال شدند.» (وفیات الأئمه، مجموعه‌ای از علما، ص 159 و 160).
[181] . از امام صادق(ع) در حدیثی طولانی، دربارﮤ ماجرای شهادت حسین(ع) روایت شده است که فرمود: «حسین(ع) به راست و چپ نگاه کرد و کسی را ندید. سرش را به آسمان بلند کرد و فرمود: خدایا، تو می‌بینی با فرزند پیامبرت چه می‌کنند. بنی‌کلاب میان او و آب حائل شدند. تیری به‌سوی او پرتاب شد که به گلویش اصابت کرد و او از اسب به زمین افتاد. تیر را از گلویش بیرون کشید و خون را با کف دستش گرفت. وقتی کف دستش پر از خون شد، آن را به سر و محاسن خود کشید و فرمود: "خداوند را مظلوم و آغشته به خونم ملاقات می‌کنم." سپس بر گونۀ چپش بر زمین افتاد و دشمن خدا سنان‌بن انس ایادی و شمر‌بن ذی‌الجوشن عامری (لعنت خدا بر آنان) به‌همراه گروهی از شامیان آمدند و بر بالین حسین(ع) ایستادند. برخی از آنها به دیگری گفتند: منتظر چه هستید؟ این مرد را راحت کنید ... .» (أمالی، صدوق، ص 226). می‌گویم: همین گروهی که در قتل حسین(ع) شرکت کردند به خیمه‌گاه او نیز حمله و آن را غارت کردند و خانوادﮤ او را از اموالشان محروم ساختند و خیمه‌هایشان را به آتش کشیدند.
[182] . أمالی، صدوق، 190 و 191.
[183] . اللهوف في قتلى الطفوف، ابن‌طاووس، 118 و 119.
[184] . رؤیای زینب(س): «... به پیامبر(ص) گفتم: "ای جدم، دیشب رؤیایی دیدم ... گویی تندباد وزید و در اثر آن، دنیا تاریک و تیره شد. من از شدت طوفان به درختی بزرگ پناه بردم و به آن چسبیدم، اما باد آن درخت را کند و به زمین انداخت. سپس به شاخه‌ای قوی از آن درخت چسبیدم، اما باد آن شاخه را نیز شکست. دوباره به شاخۀ دیگری چنگ زدم، اما باد آن را هم شکست. آنگاه به یکی از دو شاخۀ باقی‌مانده چنگ زدم، اما طوفان آن را نیز شکست. سپس از خواب بیدار شدم." رسول خدا(ص) با شنیدن این رؤیا شروع به گریستن کرد و رؤیای او را این‌گونه تعبیر نمود: «اما آن درخت، جد توست. شاخۀ اول مادرت فاطمه، شاخۀ دوم پدرت علی، و دو شاخۀ دیگر برادرانت حسن و حسین هستند. دنیا با از دست دادن آنها تیره‌وتار خواهد شد و تو برای مصیبت آنان لباس عزا بر تن خواهی کرد.» (منبع: السيدة زینب رائدة الجهاد في الإسلام، القُرشي، ص 68 و 69).
[185] . ازجمله هنگام شهادت برادرزاده‌اش علی‌بن حسین (علی‌اکبر) بود: «زینب خواهر حسین(ع)، شتابان بیرون آمد و فریاد زد: "ای برادرم و ای فرزند برادرم" و آمد تا این‌که خود را بر روی او انداخت. حسین(ع) سر او را گرفت و او را به خیمه بازگرداند و به جوانانش دستور داد: "برادرتان را حمل کنید." آنها او را حمل کردند و در مقابل خیمه‌ای که در برابر آن می‌جنگیدند قرار دادند.» (تاریخ طبری، ج 4، ص 341؛ الإرشاد، مفید، ج 2، ص 107) همچنین، هنگام خروج عبدالله فرزند امام حسن(ع) که همراه عمویش حسین(ع) در آخرین لحظات زندگی به شهادت رسید، پس از آن‌که از خیمه‌گاه گریخت و به عمویش پیوست. داستان شهادت او پیش‌تر گفته شد. و هنگام شهادت حسین(ع) و گفت‌وگویش با ابن‌سعد (لعنت خدا بر او) همان‌طور که در مقتل‌ها بیان شده است. این‌ها مواردی هستند که برخی از مورخان روایت کرده‌اند، اما روایت صحیح را در این باره در ادامه، بررسی خواهیم کرد.
[186] . ازجمله شیخ مهدی حائری، صاحب کتاب «شجرة طوبی».
[187] . از گفت‌و‌گویی خصوصی با سید احمد الحسن .
[188] . اردوگاه حسین(ع) تنها چند ده متر از محل شهادتش (صلوات خدا بر او) فاصله داشت.
[189] . کافی، کلینی، 3/ 265؛ كنز العمال، متقی هندی، 7/ 288.
[190] . از گفت‌و‌گویی خصوصی با سيد احمد الحسن.
[191] . علل‌الشرائع، صدوق، 1/ 225 و 226.
[192] . مراجعه کنید به: شجرة طوبى، الحائري، 2/ 393؛ زينب الكبرى، النقدي، 63.
[193] . الفتوح، ابن‌أعثم کوفی، ۵/ ۱۳۷؛ مقتل‌الحسين، خوارزمی، ۲/ ۴۲.
[194] . «از ابی قُبَیل نقل شده است: وقتی حسین‌بن علی کشته شد خورشید گرفت، به‌حدی که ستارگان در وسط روز نمایان شدند و ما گمان کردیم عذاب آمده است. هیثمی گفته است: این حدیث را طبرانی روایت کرده و اسناد آن صحیح است.» مجمع الزوائد، ۹/ ۱۹۷.
[195] . «خلف‌بن خلیفه از پدرش نقل کرده است که گفت: وقتی حسین کشته شد آسمان سیاه شد و ستارگان در روز نمایان شدند؛ به‌طوری که در عصر، ستارﮤ جوزا را دیدم؛ و خاک سرخ فرو ریخت.» تاریخ مدینة دمشق، ابن‌عساکر، ۱۴/ ۲۲۶.
[196] . «از ام‌حکیم نقل شده است که گفت: وقتی حسین کشته شد، من در آن روز جوان بودم. آسمان به مدت چند روز مثل پاره‌گوشتی شد. هیثمی گفته است: این حدیث را طبرانی روایت کرده و رجال آن صحیح هستند.» مجمع‌الزوائد، ۹/ ۱۹۶ و ۱۹۷. «سعد الاسکاف روایت کرده است: ابوجعفر(ع) فرمود: "قاتل یحیی‌بن زکریا از زنا به دنیا آمده بود، و قاتل حسین‌بن علی(ع) نیز از زنا به دنیا آمده بود، و هیچ‌گاه آسمان خونین نشد جز برای این دو."» الإرشاد، مفید، ۲/ ۱۳۲. «ابن‌سیرین گفته است: آسمان بعد از یحیی‌بن زکریا برای کسی گریه نکرده بود، جز حسین‌بن علی.» تاریخ مدینة دمشق، ابن‌عساکر، ۱۴/ ۲۲۵؛ سیر اعلام النبلاء، ذهبی، ۳/ ۳۱۲. «اسود‌بن قیس گفته است: آسمان بعد از قتل حسین به مدت شش ماه خونین بود، و آفاق آسمان به‌گونه‌ای دیده می‌شد که گویی خون است.» تاریخ مدینة دمشق، ابن‌عساکر، ۱۴/ ۲۲۵.
[197] . «عمار‌بن ابوعمار گفته است: روزی که حسین کشته شد آسمان باران خونین بارید.» أمالی، طوسی، ۳۳۰. «مسلم‌بن ابراهیم گفته است: ام‌سوق العبدیه برای ما نقل کرده که نضره ازدیه به او گفته است: وقتی حسین کشته شد آسمان بارید، و صبح روز بعد تمام چیزهایی که داشتیم پر از خون شده بود. جعفر‌بن سلیمان ضبعی گفته است: خاله‌ام برای من نقل کرد که وقتی حسین کشته شد، باران خون برایمان بارید.» سیر اعلام النبلاء، ذهبی، ۳/۳۱۲. از سالم قاص نقل شده است که گفت: «در ایام قتل حسین بارانِ خون بر ما بارید.» (انساب‌الأشراف، البلاذری، 3/ 209) و نیز با لفظ دیگری نقل شده است: «در روز قتل حسین باران خون بارید.» (تفسير قرطبی، 16/ 141؛ المحاضرات والمحاورات، سیوطی، 79). از حسن‌بن علی(ع) نقل شده است که فرمود: «هیچ روزی مانند روز تو نیست، ای اباعبدالله! سی هزار نفر به‌سوی تو می‌آیند ... و گرد می‌آیند تا تو را بکشند، خونت را بریزند، حرمتت را هتک کنند، زنان و فرزندانت را اسیر کنند، و اثاثیه‌ات را غارت کنند. در آن زمان، لعنت بر بنی‌امیه نازل می‌شود و آسمان خاکستر و خون می‌بارد.» (أمالی، صدوق، 177 و 178). علی‌بن عاصم از حصین نقل کرده است که گفت: «خبر قتل امام حسین به ما رسید و ما سه روز در حال اندوه بودیم، به‌گونه‌ای که گویی صورت‌های ما با خاکستر پوشانده شده بود.» (تهذيب الكمال، مزي، 6/ 523).
[198] . از زهری نقل شده است که گفت: «در روز قتل حسین، سنگی در شام برداشته نشد مگر این‌که زیر آن خون بود.» هیثمی گفته است: «این را طبرانی نقل کرده است و رجال آن رجال صحیح هستند.» (مجمع‌الزوائد، 9/ 196). از زهری نقل شده است که گفت: «عبدالملک به من گفت: تو از کدام طایفه‌ای؟ اگر به من خبر بدهی چه نشانه‌ای در روز کشته شدن حسین ظاهر شد. گفتم: در بیت‌المقدس سنگ‌ریزه‌ای نبود که برداشته شود مگر این‌که زیر آن خون تازه یافت می‌شد.» عبدالملک به من گفت: من و تو در این حدیث شریک و هم‌داستان هستیم.» هیثمی گفته است: «آن را طبرانی روایت کرده و راویانش ثقه هستند.» (مجمع‌الزوائد، 9/ 196).
[199] . از دوید جعفی، از پدرش نقل شده است که گفت: «وقتی حسین کشته شد شتری از لشکرش غارت شد، و وقتی پخته شد دیدند خون شده است.» هیثمی گفته است: «این را طبرانی نقل کرده است و رجالش ثقات هستند.» (مجمع‌الزوائد، 9/ 196). از یزید‌بن ابوزیاد نقل شده است که گفت: «من هنگام قتل حسین چهارده سال داشتم؛ طناب‌ها و ریسمان‌هایی که در لشکر او بود به خاکستر تبدیل شد، آسمان‌ها سرخ شد. شتری را از لشکرش ذبح کردند و مردم در گوشت آن آتش می‌دیدند.» (سیر أعلام النبلاء، الذهبی، 3/ 313).
[200] . از ام‌سلمه نقل شده است که گفت: «من صدای نوحه‌سرایی جنیان را برای امام حسین شنیدم.» هیثمی گفته است: «این حدیث را طبرانی نقل کرده است و رجال آن رجال صحیح هستند.» (مجمع‌الزوائد، 9/ 199). از میمونه نقل شده است که گفت: «من صدای نوحۀ جنیان را برای حسین‌بن علی شنیدم.» هیثمی گفته است: «این را طبرانی نقل کرده است و رجال آن رجال صحیح هستند.» (مجمع‌الزوائد، 9/ 199).
[201] . از ربیع‌بن منذر ثوری، از پدرش نقل شده است که گفت: "مردی آمد و مردم را از قتل حسین آگاه ساخت، او را دیدم که نابینا بود و توسط دیگران هدایت می‌شد.» (تاریخ مدينة دمشق، ابن‌عساکر، 14/ 227). از سدی نقل شده است که گفت: «من به کربلا سفر کرده بودم. پیرمردی از قبیلۀ طی برای ما غذایی آماده کرد و شب را در آنجا ماندیم، و دربارﮤ قتل حسین صحبت کردیم. من گفتم: «هیچ کس در قتل او شریک نشد مگر این‌که به بدترین شکل از دنیا رفت.» او گفت: «شما دروغ می‌گویید، من یکی از کسانی هستم که در این قتل شریک بودم.» ما هنوز آنجا بودیم که او به نزدیکی چراغی که با نفت روشن بود رفت درحالی‌که لباسش آغشته به نفت بود. او سعی کرد فتيلۀ آن را با انگشتانش بیرون بیاورد، ولی آتش به انگشتش رسید و او سعی کرد از دهانش برای خاموش کردن آن استفاده کند، اما آتش در ریش او افتاد. به سرعت دوید و خود را در آب انداخت، و من او را دیدم که همچون زغالی گداخته بود.» (سیر أعلام النبلاء، الذهبی، 3/ 313؛ مقتل‌الحسین، خوارزمی، 111/ 2). از سیار‌بن حکم نقل شده است که گفت: «مردم در روز قتل حسین از لشکر او گوشت‌هایی را برداشتند، و هیچ زنی از آن استفاده نکرد مگر این‌که به برص مبتلا شد.» (الثاقب في المناقب، ابن‌حمزه طوسی، 337).
[202] . ازجمله: از حماد‌بن زید، از هشام، از محمد نقل شده است که گفت: «آیا می‌دانی این رنگ قرمز که در افق دیده می‌شود چیست؟ گفت: "این از روز کشته شدن حسین‌بن علی است.» (تاریخ مدينة دمشق، ابن‌عساکر، 14/ 228؛ مناقب آل أبي‌طالب، ابن‌شهرآشوب، 3/ 212). از محمد‌بن سیرین نقل شده است که گفت: «رنگ قرمز در آسمان دیده نمی‌شد تا وقتی که حسین کشته شد.» (تاریخ مدينة دمشق، ابن‌عساکر، 14/ 228).
[203] . از گفت‌و‌گویی خصوصی با سید احمد الحسن. ایشان در کتاب متشابهات دربارﮤ این فرمایش حق‌تعالی: (ربُّ المشرقين و ربُّ المغربين) (سورﮤ الرحمن، آیۀ 17) بیان کرده است: «منظور از این دو، حُمرﮤ (سُرخی) مشرق و سرخی مغرب است. سرخی مشرق به خون علی(ع) اشاره دارد و سرخی مغرب به خون حسین(ع)؛ و این در خصوص ائمه(ع) است؛ اما دربارﮤ مهدیّون، سرخی مشرق به خون یکی از مهدیّون که نظیر علی(ع) است اشاره دارد، و سرخی مغرب نیز به خون یکی از مهدیّون(ع) که نظیر حسین(ع) است دلالت می‌کند. پس این‌ها، دو مشرق و دو مغرب هستند؛ مشرقی در ائمه و مشرقی در مهدیّون، مغربی در ائمه و مغربی در مهدیّون.» (متشابهات، سید احمد الحسن، جواب سؤال 141). از ابوبصیر نقل شده است که گفت: از امام صادق(ع) دربارۀ فرمایش حق‌تعالی پرسیدم: (ربُّ المشرقين و ربُّ المغربين)، امام فرمود: «مشرقین رسول خدا(ص) و امیرالمؤمنین(ع) هستند، و مغربین حسن(ع) و حسین(ع) هستند؛ و در نظایر آنها نیز جاری است.» (تفسير القمي، 2/ 344).
[204] . از زراره نقل شده است که گفت: امام صادق(ع) فرمود: «ای زراره، آسمان چهل صبح برای حسین(ع) خون گریست، و زمین چهل صبح با سیاهی گریست، و خورشید چهل صبح با گرفتگی و سرخی گریست، و کوه‌ها از هم گسستند و پراکنده شدند، و دریاها شکافته شدند، و فرشتگان چهل صبح برای حسین(ع) گریستند، و هیچ زنی از ما نه خود را آراست و نه به خود روغن کشید و نه سرمه کشید و نه به سفر رفت تا آن‌که سر عبیدالله‌بن زیاد به ما رسید؛ و پس از آن ما همواره در اندوه بودیم، و جدم هرگاه او را یاد می‌کرد می‌گریست تا آنجا که اشک چشمانش محاسنش را پر می‌کرد، و هرکس گریۀ او را می‌دید از سرِ دلسوزی برای او می‌گریست.» (کامل‌الزيارات، ابن‌قولویه، 167 و 168). از عبد الله‌بن هلال نقل شده است که گفت: شنیدم امام صادق(ع) می‌فرمود: «آسمان برای حسین‌بن علی(ع) و یحیی‌بن زکریا(ع) گریست، و برای هیچ‌کس جز آن دو نگریست.» گفتم: گریۀ آسمان چگونه بود؟ فرمود: «چهل روز خورشید با سرخی طلوع، و با سرخی غروب می‌کرد.» گفتم: این دو گریۀ آسمان بود؟ فرمود: «آری.» (کامل‌الزيارات، ابن‌قولویه، 181). از سدی نقل شده است که گفت: «وقتی حسین کشته شد آسمان برای او گریه کرد؛ و گریۀ آسمان سرخی‌اش بود.» (تفسير طبری، 25/ 160؛ تفسير ثعلبی، 8/ 353؛ تفسير بغوی، 4/ 152؛ تفسير قرطبی، 16/ 141).
[205] . تاريخ طبری، 4/ 350؛ الإرشاد، مفید، 2/ 115.
[206] . مراجعه کنید به: الإحتجاج، طبرسی، 2/ 34؛ مقاتل‌الطالبيين، ابوالفرج اصفهانی، 80.
[207] . مقاتل‌الطالبيين، ابوالفرج اصفهانی، 80.
[208] . به سرآغاز جلد اول مراجعه کنید.
[209] . المستدرك علی الصحيحین، الحاکم نیشابوری، 4/ 480 و 481.
[210] . العوالم – امام حسین، عبدالله بحرانی، 507.
[211] . مسند احمد، 1/ 242، هیثمی گفته است: «احمد و طبرانی آن را روایت کرده‌اند، و رجال احمد رجال صحیح هستند» مجمع‌الزوائد، 9/ 194؛ المستدرك، الحاکم نیشابوری، 4/ 398، گفته است: «این حدیث طبق شروط مسلم صحیح است، ولی آن دو، آن را نیاورده‌اند.»
[212] . تاریخ طبری، 4/ 348؛ الإرشاد، شیخ مفید، 2/ 113.
[213] . و برخی بر این باورند که تعداد سرها هفتاد و هشت سر بوده است، در مقابلِ افرادی که آن را هفتاد سر می‌دانند؛ زیرا همان‌گونه که در ادامه روشن خواهد شد، سر برخی از انصار -‌‌ مثل حر ریاحی‌ - بریده نشد.
[214] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 4/ 348؛ الإرشاد، شیخ مفید، 2/ 113.
[215] . مراجعه کنید به: الأخبار الطوال، دینوری، 259، که نوشته است: «عمربن سعد پس از شهادت حسین(ع) دو روز در کربلا ماند، و سپس به مردم دستور کوچ داد؛ و سرها بر نیزه‌ها حمل شد.»
[216] . مورخان دربارﮤ تعداد سرهایی که هر قبیله حمل کرده است اختلاف‌نظر دارند. به‌عنوان مثال: ـ سید محمد‌بن ابوطالب نقل کرده است: «روایت شده سرهای یاران و اهل‌بیت حسین(ع) هفتاد و هشت سر بودند که قبایل آنها را میان خودشان تقسیم کردند تا با این کار به عبیدالله و یزید تقرب بجویند. کنده با سیزده سر و فرمانده‌شان قیس‌بن اشعث بود؛ هوازن دوازده سر آوردند (و به‌نقل ابن‌شهرآشوب بیست سر) و فرمانده‌شان شمر (لعنت خدا بر او) بود؛ تمیم هفده سر (و به‌نقل ابن‌شهرآشوب نوزده سر) آوردند. بنی‌اسد شانزده سر (و به‌نقل ابن‌شهرآشوب نُه سر) آوردند. مذحج هفت سر آوردند. سایر مردم سیزده سر آوردند (و به‌نقل ابن شهرآشوب نُه سر، و مذحج ذکر نشده است). ابن‌شهرآشوب گفته است: سرها در مجموع هفتاد تا بودند.» مراجعه کنید به: بحارالأنوار، علامه مجلسی، 45/ 62. ـ طبری و بلاذری نقل کرده‌اند: «ابومخنف گفته است: وقتی حسین‌بن علی و یارانش از اهل‌بیت و شیعیان و انصارش کشته شدند، سرهای آنان به نزد عبیدالله‌بن زیاد آورده شد. کنده با سیزده سر آمدند و فرمانده‌شان قیس‌بن اشعث بود؛ هوازن با بیست سر آمدند و فرمانده‌شان شمر‌بن ذی الجوشن بود؛ تمیم هفده سر، بنی‌اسد شش سر، مذحج هفت سر، و سایر لشکر هفت سر آوردند. در مجموع، تعداد سرها هفتاد تا بود.» مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 4/ 358؛ انساب‌الأشراف، 3/ 207. ـ دینوری گفته است: «عمربن سعد پس از شهادت حسین(ع) دو روز در کربلا ماند، و به مردم دستور داد راه بیفتند و سرها بر نیزه‌ها حمل شد. سرها هفتاد و دو تا بودند. هوازن بیست و دو سر آوردند. تمیم با هفده سر آمدند و فرمانده‌شان حصین‌بن نمیر بود. کنده سیزده سر به فرماندهی قیس‌بن اشعث آوردند. بنی‌اسد شش سر به فرماندهی هلال اعور آوردند. ازد پنج سر به فرماندهی عیهمة‌بن زهیر آوردند. ثقیف با دوازده سر به فرماندهی ولید‌بن عمر آمدند.» مراجعه کنید به: الأخبار الطوال، 259.
[217] . برخی از مورخان روایاتی ساختگی نقل کرده‌اند که به ادعای راویانشان نشان‌دهندﮤ نارضایتی یزید از قتل امام حسین(ع) و نسبت دادن این ماجرا به اجتهاد ابن‌زیاد است. به عنوان مثال، از قول یزید، خطاب به علی‌بن حسین(ع) نقل شده است که گفت: «خدا ابن‌مرجانه را لعنت کند. به خدا سوگند، اگر من همراه پدرت بودم، حاجتی نبود که از من بخواهد و آن را برآورده نکنم، و تا آنجا که می‌توانستم مرگ را از او دور می‌ساختم، حتی اگر به نابودی برخی از فرزندانم می‌انجامید؛ اما خداوند آنچه را دیدی مقدر کرد ...» مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 4/ 353 و 354؛ الإرشاد، شیخ مفید، 2/ 122. ابن‌کثیر اموی گفته است: «می‌گویم: بیشترین نکوهشی که به کارهای یزیدبن معاویه وارد می‌شد نوشیدن شراب و انجام برخی فواحش بود؛ اما در خصوص کشته شدن حسین، همان‌گونه که جدّش ابوسفیان در روز احد گفته بود، نه به آن دستور داده بود و نه آن را نیکو شمرده بود. پیش از این نیز گفتیم که او گفته بود: اگر من بودم، آنچه ابن‌مرجانه ـ‌یعنی عبیدالله‌بن زیاد‌ـ با حسین کرد من انجام نمی‌دادم؛ و به فرستادگانی که سر او را آوردند گفت: اطاعت شما با کمتر از این هم کافی بود؛ و به آنان چیزی نداد و خاندان حسین را گرامی داشت و دو برابر هرآنچه از ایشان از دست رفته بود به آنان بازگرداند و آنها را با کجاوه‌ها و امکانات فراوان به مدینه بازگردانید؛ و هنگامی که اهل حسین سه روز نزد او بودند، خانواده‌اش در خانۀ او برای حسین نوحه سر دادند؛ و گفته شده است یزید ابتدا از کشته شدن حسین خوشحال شد، ولی سپس برای آن پشیمان گردید.» مراجعه کنید به: البدایة والنهایة، 8/ 254، و ابن‌تیمیه حرانی نیز مشابه آن را گفته است. مراجعه کنید به: مجموع الفتاوی، 3/ 410. تردیدی نیست که ابن‌کثیر و ابن‌تیمیه و افرادی از این دست، و پیش از آنها راویانِ این داستان‌های ساختگی، از ناصبیان دروغ‌گویی هستند که به بنی‌امیه تمایل دارند و با تلاش فراوان در پی تطهیر یزید (لعنت خدا بر او) از جنایت به قتل رساندن سبط رسول خدا(ص) هستند، درحالی‌که واقعیت و متون متواتر روایی و تاریخی، دروغ‌گویی و ناصبی‌گری آنان را برملا می‌کند.
[218] . این توصیف در برخی از خطبه‌های امام حسین(ع) در روز عاشورا آمده است.
[219] . مراجعه کنید به: یوم الحسین ـ جلد اول، مبحث تعداد سپاه و هویت آن.
[220] . براساس قوانین وضعی، هر جرم از دو رکن تشکیل می‌شود: مادی و معنوی. رکن مادی جرم نیز از سه جزء تشکیل می‌شود: فعل جانی، نتیجه‌ای که برای قربانی حاصل شده است، و رابطۀ علیت میان فعل و نتیجه.
[221] . حقوق‌دانان برای حالاتی که عوامل متعددی در وقوع جرم نقش دارند، معیارهای گوناگونی تعیین کرده‌اند که مشهورترین آنها دو معیار است: اول: معیار تعادل اسباب. به این معنا که عوامل مؤثر در وقوع جرم از نظر ارزش یکسان در نظر گرفته می‌شوند، حتی اگر میزان تأثیرگذاری هریک در تحقق نتیجه ـ‌قتل‌ـ متفاوت باشد. بنابراین «نتیجه» به همۀ آن عوامل نسبت داده می‌شود، و این یعنی هریک از آنها مسئول جرم است، به شرطی که عاملی ضروری برای تحقق آن جرم بوده باشد. دوم: معیار سبب مناسب. این معیار میان اسباب تفاوت قائل می‌شود و تنها سبب مناسب را برای تحقق نتیجه ـ‌قتل‌ـ در نظر می‌گیرد. براساس این معیار، عوامل طبیعی و معمولی، رابطۀ سببیت میان فعالیت جانی و نتیجه را قطع نمی‌کنند، و در صورت تعدد عوامل، همۀ آنها مسئول نتیجه هستند. اما عوامل نامتعارف و غیرمعمول این رابطه را قطع می‌کنند و در نتیجه، «سبب غیرمعمول» مسئول نتیجه خواهد بود، نه دیگران. به‌عنوان مثال: اگر شخص «س» به «ص» شلیک کند و او به بیمارستان منتقل شود و اتفاقاً راهرو بیمارستان آتش بگیرد و قربانی در اثر آتش‌سوزی بمیرد، مرگ در اثر آتش‌سوزی یک «عامل غیرمعمول» در فرایند شلیک گلوله است. بنابراین حکم شلیک‌کننده در این حالت، «شروعِ قتل» خواهد بود نه «خودِ قتل»، زیرا آتش‌سوزی به‌عنوان عامل غیرمعمول، رابطۀ «س» را با مرگِ «ص» قطع کرده است؛ اما اگر دلیل مرگ ـ‌به‌عنوان مثال‌ـ اشتباه پزشک باشد، چون این عامل طبیعی و قابل پیش‌بینی است، پس این عامل همراه با شلیک گلوله به‌عنوان دو عامل مسئول مرگ «ص» خواهند بود، اما طبق معیار تعادل اسباب، مرگ به همۀ عوامل نسبت داده می‌شود، خواه این عوامل طبیعی و معمولی باشند، خواه نامتعارف و غیرمعمول.
[222] . در مباحث جلد اول، اسناد رسمی صادرشده از یزید (لعنت خدا بر او) به والیان او در حجاز و عراق را که به چگونگی رفتار با امام حسین(ع) مربوط می‌شود تقدیم کردیم؛ و خلاصۀ آنها: مخیر قرار دادن امام حسین(ع) بین بیعت یا قتل بود. همچنین توضیح دادیم یکی از دلایل برکناری ولید‌بن عتبه از ولایت مدینه، تأخیر او در اقدام به قتل حسین(ع) بود.
[223] . به‌ویژه دستور ابن‌زیاد به عمربن سعد (خدا لعنتشان کند) برای کشتن امام حسین(ع)، که این دستور با نامه‌ای رسمی همراه بود. حتی پس از شهادت امام حسین(ع)، ابن‌زیاد از او خواست نامه را بیاورد، اما ابن‌سعد با گم شدن آن عذر آورد. ابن‌اثیر نقل کرده است: «سپس ابن‌زیاد به عمربن سعد گفت: ای عمر، نامه‌ای را که دربارﮤ کشتن حسین برای تو نوشته بودم بیاور. گفت: من به دستور تو عمل کردم، اما نامه گم شد. ابن‌زیاد گفت: باید آن را بیاوری. عمر گفت: به خدا قسم آن نامه در مدینه برای پیرزنان قریش خوانده می‌شود تا برای آنها عذر آورده شود. اما به خدا قسم دربارۀ حسین به تو نصیحتی کرده بودم که اگر همان نصیحت را به پدرم سعد‌بن ابی وقاص کرده بودم، حق او را ادا کرده بودم.» عثمان‌بن زیاد برادر عبیدالله گفت: «راست گفت، به خدا سوگند دوست داشتم هیچ مردی از بنی‌زیاد باقی نمی‌ماند مگر آن‌که تا روز قیامت حلقه‌ای در بینی‌اش باشد و حسین(ع) کشته نمی‌شد.» و عبیدالله‌بن زیاد این سخن را انکار نکرد. (کامل فی التاریخ، ۹۳٫۴ و ۹۴) سپس ابن‌سعد (لعنت خدا بر او) از مجلس ابن‌زیاد خارج شد، درحالی‌که می‌گفت: «هیچ‌کس بدتر از من به‌سوی خانواده‌اش بازنگشته است. من از فاجر ستمکار ـ‌ابن‌زیاد‌ـ اطاعت کردم و از فرمان حاکم عادل سرپیچی نمودم و پیوند خویشاوندی شریف را بریدم.» (مراجعه کنید به: انساب‌الأشراف، بلاذری، ۲۱۱٫۳؛ سیر أعلام النبلاء، ذهبی، ۳۰۳٫۳) دینوری نیز روایت کرده و گفته است: از حمید‌بن مسلم روایت شده است که گفت: عمربن سعد دوست من بود. هنگام بازگشت او از جنگ با حسین نزدش رفتم و از حالش پرسیدم. گفت: «از حالم مپرس، زیرا هیچ غایبی بدتر از من به‌سوی خانواده‌اش بازنگشت؛ من خویشاوندی نزدیک را قطع کردم، و کار عظیمی مرتکب شدم.» (الأخبار الطوال، 260).
[224] . گفتار را بر یزید (لعنت خدا بر او) متمرکز کردم؛ زیرا ندیدم هیچ‌یک از تاریخ‌نگاران و پژوهشگران عبیدالله‌بن زیاد (لعنت خدا بر او) را از مسئولیت قتل حسین(ع) بری دانسته باشند.
[225] . سورﮤ زمر، آیۀ 42
[226] . سورﮤ سجده، آیۀ 11
[227] . سورﮤ انفال، آیۀ 50
[228] . متشابهات، سيد احمد الحسن، پاسخ پرسش 106.
[229] . متشابهات، سيد احمد الحسن، پاسخ پرسش 181.
[230] . این توصیف حتی دربارﮤ اقلیت کوفی نیز صادق است، به‌ویژه افرادی که در جنگ شرکت کردند؛ زیرا پس از صف‌آرایی‌شان در کنار شامیان برای جنگ با امام حسین(ع)، می‌توان آنها را شیعیان آل‌ ابو‌سفیان نامید، حتی اگر پیش از آن به‌عنوان شیعیان آل‌ ابو‌سفیان شناخته نمی‌شدند.
[231] . حق‌تعالی می‌فرماید: (إِنَّمَا أَنتَ مُنذِرٌ وَلِكُلِّ قَوْمٍ هَادٍ) (سورﮤ رعد، آیۀ 7) (تو فقط هشداردهنده‌ای، و برای هر قومی هدایتگری است). امام صادق(ع) فرمود: «زمین هیچ‌گاه خالی نمی‌ماند، مگر آن‌که خداوند در آن حجتی داشته باشد که حلال و حرام را بشناسد و مردم را به راه خدا دعوت کند.» (کافی، کلینی، 1/ 178).
[232] . الفتوح، ابن‌اعثم، 5/ 120.
[233] . مقاتل الطالبيين، ابوالفرج اصفهانی، 79.
[234] . مراجعه کنید به: اعیان الشیعة، محسن الامین، 1/ 613.
[235] . قسمتی از زیارت ناحیۀ مقدسه.
[236] . مراجعه کنید به: الأخبار الطوال، دینوری، 259؛ البدایة والنهایة، ابن‌کثیر، 8/ 210.
[237] . بحارالأنوار، علامه مجلسی، 45/ 58 و 59؛ المعالم – امام حسین، عبدالله بحرانی، 303.
[238] . ازجملۀ آنان: طبری در تاریخ خود: 4/ 348 و 349؛ بلاذری در انساب‌الأشراف: 3/ 206؛ ابن‌اثیر در الکامل في التاریخ، 4/ 81؛ ابن‌کثیر در البدایة والنهایة، 8/ 210.
[239] . بحارالأنوار، مجلسی، 28/ 56 – 61.
[240] . کسی که با ماهیت وقایع قیام امام حسین(ع) و موضع مردم کوفه نسبت به آن آشنا باشد هرگز انتظار وقوع واکنش‌های فوری به شهادت امام حسین(ع) و اهل‌بیت و یارانش را نخواهد داشت. بنابراین، می‌توانیم اقدامات ابن‌زیاد هنگام ورود کاروان زینبی به کوفه را نتیجۀ ترسی بدانیم که همواره در دل طاغوت‌ها وجود دارد و هیچ‌گاه آنها را رها نمی‌کند.
[241] . مراجعه کنید به: الإرشاد، شیخ مفید، 2/ 117؛ مناقب آل‌ابی‌طالب، ابن‌شهرآشوب، 4/ 61.
[242] . در برخی منابع: ستیر.
[243] . أمالی، شیخ مفید، 321؛ أمالی، شیخ طوسی، 91. مسئلۀ گریۀ برخی از کوفیان را بسیاری از مورخان نقل کرده‌اند، ازجمله: ـ ابن‌اعثم کوفی: «و زنان خاندان رسول خدا را از کربلا همچون اسیران به این سو و آن سو می‌کشاندند! تا این‌که به کوفه رسیدند. مردم به استقبال آنان آمدند و شروع به گریه و نوحه‌سرایی کردند. در این حال، علی‌بن حسین که از بیماری رنج می‌برد، گفت: "ببینید، اینان برای ما گریه می‌کنند و نوحه سر می‌دهند. پس چه کسی ما را کشت؟"» (الفتوح، 5/ 120 و 121). - یعقوبی: «آنان را به کوفه بردند. هنگامی که وارد کوفه شدند، زنان کوفه بیرون آمدند درحالی‌که شیون و زاری می‌کردند! علی‌بن حسین فرمود: "این‌ها گریه می‌کنند! پس چه کسی ما را کشت؟"» (تاریخ یعقوبی، 2/ 245).
[244] . نمی‌گویم «کسی که این وقایع را دید»، زیرا درد و اندوه شاهدان ـ‌ به‌ویژه کوفیان ‌ـ ارزش واقعی ندارد؛ چراکه اهل کوفه ـ‌به‌طور کلی‌ـ امام حسین(ع) را تنها گذاشتند و برخی از آنان در لشکر اموی ـ ‌با قتل امام حسین(ع) یا با افزایش جمعیت مخالفانش ‌ـ در این جنایت شریک بودند.
[245] . مقطعی از زیارت ناحیۀ مقدسه.
[246] . مراجعه کنید به: اللهوف في قتلى الطفوف، ابن‌طاووس، 191.
[247] . از ابوعزیز‌بن عمیر نقل شده است که گفت: «من از اسیران جنگ بدر بودم و شنیدم رسول خدا(ص) می‌فرمود: "با اسیران به نیکی رفتار کنید." آنان حتی به اسیران غذا می‌دادند و هیچ‌کدام از آنان نبود که تکه‌نانی به دست آورد مگر این‌که آن را به اسیرش می‌داد و خودشان خرما می‌خوردند. من خجالت می‌کشیدم، تکه‌نان را برمی‌داشتم و به کسی که آن را به من داده بود بازمی‌گرداندم، و او نیز دوباره آن را به‌سوی من پرتاب می‌کرد.» (تاریخ الإسلام، ذهبی، 2/ 119).
[248] . این مطلب را اشعاری که یزید (خدا لعنتش کند) سروده، درحالی‌که سر امام حسین(ع) در برابرش بود، تأیید می‌کند: کاش پدرانم در بدر حضور داشتند/ جَزَع خزرج را از ضربات نیزه‌ها می‌دیدند شادمان و خوشحال می‌شدند/ و می‌گفتند: ای یزید، دستت فلج مباد پس از کاری که با آنان کردم، برایم مهم نیست/ که بر آنان عذاب نازل شود یا دفع شود از خندف نیستم اگر انتقام نگیرم/ از فرزندان احمد برای آنچه انجام داد ما فرزند بزرگوارشان را کشتیم/ و با بدر برابر ساختیم، پس عدالت برقرار شد هاشم با سلطنت بازی کرد/ پس نه خبری آمد و نه وحیی نازل شد مراجعه کنید به: روضة الواعظین، فتال نیشابوری، 191. توضیح: خندف: نسبت به قبایل خندفیه یا آنچه به «مضر الحمراء» معروف است که به الیاس‌بن مضر‌بن معد‌بن عدنان و همسرش خندف (لیلى دختر حلوان‌بن عمران) نسبت داده می‌شود. ازجمله قبایل خندف، قریش، هذیل و کنانه هستند.
[249] . مدينة المعاجز، هاشم بحرانی، 4/ 124.
[250] . أمالی، صدوق، 229.
[251] . نوعی سنگ آتشفشانی سیاه و براق. (مترجم)
[252] . بحارالأنوار، علامه مجلسی، 45/ 114؛ المعالم – امام حسین، عبدالله بحرانی، 373.
[253] . او گفته است: «من در سال شهادت امام حسین(ع) در کوفه بودم. زنان اهل کوفه را دیدم که گریبان‌های خود را چاک، و موهایشان را پریشان کرده بودند و به گونه‌هایشان می‌زدند. به پیرمردی نزدیک شدم و گفتم: "این گریه و شیون برای چیست؟" گفت: "به‌خاطر سر حسین(ع)." در همین حال، ناگهان لشکر همراه با اسرا وارد شد. مردمِ کوفه شروع به دادن مقداری خرما و گردو به کودکان کردند. ام‌کلثوم فریاد زد: "صدقه بر اهل‌بیت حرام است!" و شروع به گرفتن آنها از دستان کودکان کرد و به زمین انداخت. مردم گریه و شیون سر دادند. ام‌کلثوم گفت: "مردان شما ما را می‌کشند و زنان شما برای ما گریه سر می‌دهند؟ شما با ستمی بزرگ به ما تعدی کردید و ظلم عظیمی به ما روا داشتید. کار زشتی انجام دادید که نزدیک است آسمان‌ها از آن شکافته شوند، زمین از هم گسیخته شود و کوه‌ها فرو ریزند."» (مقتل‌الحسین، ابومخنف، 110).
[254] . مراجعه کنید به: مقتل‌الحسین، ابومخنف، 110؛ نفس‌المهموم، عباس قمی، 213.
[255] . مراجعه کنید به: مع الركب الحسيني من المدينة إلى المدينة، محمد جعفر طبسی، 5/ 97 و 98.
[256] . از گفت‌و‌گویی خصوصی با سید احمد الحسن.
[257] . بر اساس برخی روایات، مانند: از امام صادق(ع) از پدرانشان(ع) نقل شده است که فرموده‌اند: «فاطمه(س) هنگامی که به احتضار رسید، به علی(ع) وصیت کرد و فرمود: "وقتی من از دنیا رفتم، غسل و تجهیز مرا خودت بر عهده بگیر... و من تو را به خدا می‌سپارم و دربارﮤ فرزندانم به تو سفارش می‌کنم." سپس ام‌کلثوم را به خود نزدیک کرد و به علی(ع) گفت: "وقتی او به سن بلوغ رسید آنچه در خانه است برای او باشد؛ و پس از آن خدا حافظ او باشد." هنگامی که فاطمه(س) از دنیا رفت، امیرالمؤمنین(ع) همین کار را انجام داد.» (الأنوار البهیه، عباس قمی، 60)
[258] . شیخ مفید گفته است: «فرزندان امیرالمؤمنین(ع) بیست و هفت پسر و دختر بودند: حسن، حسین، زینب کبری، و زینب صغری (که با کنیۀ ام‌کلثوم شناخته می‌شود)، و مادرشان فاطمۀ بتول، بانوی زنان جهانیان است.» (الإرشاد، 1/ 354)
[259] . از گفت‌و‌گویی خصوصی با سید احمد الحسن.
[260] . نمونه‌ای از روایات: از حماد‌بن عثمان نقل شده است که گفت: به اباعبدالله امام صادق(ع) گفتم: "فدایت شوم، معنای این سخن رسول خدا(ص) چیست که فرموده است: «فاطمه پاکدامنی خود را حفظ کرد، پس خداوند فرزندان او را بر آتش جهنم حرام کرد؟»" امام صادق(ع) فرمود: «رهاشدگان از آتش جهنم، فرزندان بطن او هستند: حسن، حسین، زینب، و ام‌کلثوم.» (معانی الاخبار، شیخ صدوق، 107)
[261] . تاريخ طبری، 4/ 348.
[262] . روایات متعددی دربارﮤ این موضوع نقل شده است، ازجمله: - از زر نقل شده است: «اولین سری که در اسلام بر نیزه حمل شد سر حسین‌بن علی(ع) بود. من هرگز روزی را ندیدم که مردان و زنان گریان، بیش از آن روز باشند.» (کشف الغمه فی معرفه الأئمه، اربلی، 2/ 266) - از زر‌بن حبیش نقل شده است: «اولین سری که بر چوبی بلند حمل شد سر حسین بود. خدا از حسین راضی باشد؛ و درود خدا بر روح او باد.» (تاریخ طبری، 4/ 297) - از ابن‌مسعود روایت شده است: «در مسجد رسول خدا(ص) نشسته بودیم که جوانانی از قریش همراه با عمربن سعد (لعنت خدا بر او) وارد شدند. رنگ چهرﮤ رسول خدا(ص) تغییر کرد. به او گفتیم: "ای رسول خدا، شما را چه شده است؟" فرمود: «ما اهل‌بیت هستیم. خداوند آخرت را برای ما برگزیده است و من به یاد آنچه اهل‌بیت من، پس از من، از سوی امت من خواهند کشید افتادم: قتل، ضرب، ناسزا، لعن، تبعید و آوارگی. اهل‌بیت من آواره و کشته خواهند شد و اولین سری که در اسلام بر نیزه حمل خواهد شد سر فرزندم حسین(ع) است. این خبر را جبرئیل از پروردگار جلیل به من رسانده است.» در آن هنگام، حسین(ع) نزد جدش حضور داشت و فرمود: «ای جدم، چه کسی از امت تو مرا خواهد کشت؟» پیامبر(ص) فرمود: «بدترین مردم تو را خواهند کشت» و پیامبر(ص) به عمربن سعد (لعنت خدا بر او) اشاره کرد. از آن زمان، یاران پیامبر(ص) هرگاه عمربن سعد را می‌دیدند که از در مسجد وارد می‌شود، می‌گفتند: "این قاتل حسین(ع) است."» (مدینة‌المعاجز، هاشم بحرانی، 4/ 61 و 62)
[263] . در جلد اول این کتاب، خبر شهادت عمرو‌بن حمق (رضوان‌الله‌علیه) در اطراف موصل به‌دست عامل معاویه (لعنت خدا بر او) و ارسال سر او به شام ذکر شده است. روایات متعددی در این باره آمده است، ازجمله: «از شعبی نقل شده است اولین سری که در اسلام حمل شد سر عمرو‌بن حمق بود.» (الطبقات‌الکبری، ابن‌سعد، 6/ 25)؛ همچنین مراجعه کنید به: تاریخ مدینة دمشق، ابن‌عساکر، 45/ 503 و 504.
[264] . الإرشاد، شیخ مفید، 2/ 117. «قف» یعنی از وحشت ایستاد.
[265] . مناقب آل أبی‌طالب، ابن‌شهرآشوب، 3/ 218.
[266] . مراجعه کنید به: مع الركب الحسینی من المدینه إلى المدینه، طبسی، 5/ 117 و 118.
[267] . سید احمد الحسن در کتاب «رجعت، سومین روز بزرگ خدا» ـ‌از انتشارات انصار امام مهدی(ع)‌ـ به تفصیل دربارﮤ عالم رجعت سخن گفته و به بسیاری از سؤالات در ارتباط با آن پاسخ داده است.
[268] . اعتقاد به بازگشت آنها به همین دنیا مستلزم اشکال وارد کردن به عدالت الهی است؛ زیرا خداوند سبحان این دنیا را محل آزمون قرار داده و به تمامی مخلوقات فرصت برابر با ابزارها و شرایط یکسان اعطا کرده است، تا هرکس شایسته‌تر باشد پیشی بگیرد و هرکس شایسته‌تر نباشد عقب بماند. بدیهی است در صورت اعتقاد به اعطای فرصت بازگشت و زندگی مجدد در این دنیا و گذراندن آزمون دوباره، دیگر برابری و تساوی در فرصت‌ها وجود نخواهد داشت!
[269] . سورﮤ کهف، آیۀ 13
[270] . سورﮤ کهف، آیۀ 16
[271] . مفضل‌بن عمر از ابوعبدالله(ع) روایت کرده است که فرمود: «قائم(ع) بیست‌ و هفت تن از يارانش را از پشت كوفه بيرون می‌آورد كه پانزده تن از آنها از امّت موسی(ع) هستند که به حق هدایت می‌کنند و عدالت دارند، و هفت تن از آنها اصحاب كهف هستند، به‌همراه يوشع‌بن نون، سلمان، ابودجانۀ انصاری، مقداد و مالک اشتر. اين بیست ‌و هفت تن، ياران قائم(ع) و فرماندهان امّت به فرمان او هستند.»
[272] . سورﮤ کهف، آیۀ 9
[273] . مستدرک سفینة البحار، ج 4، ص 13.
[274] . سورﮤ شعرا، آیۀ 227
[275] . سفر دانیال: اصحاح هفتم.
[276] . برای توضیحات بیشتر، می‌توانید به آنچه سید احمد الحسن(ع) در پاسخ‌های روشنگرانه، ج1، پاسخ سؤال 15 ذکر فرموده است، مراجعه کنید.
[277] . سورﮤ کهف، آیۀ 39
[278] . مستدرک سفینة البحار، ج 4، ص 11.
[279] . مناقب ابن‌شهرآشوب، ج 4، ص 61؛ بحارالأنوار، ج 45، ص 304.
[280] . بحارالأنوار، ج 45، ص 121.
[281] . بحارالأنوار، ج 45، ص 188.
[282] . متشابهات، سید احمد الحسن، پاسخ پرسش 72.
[283] . اگر زینب(س) و کاروان مقدسش برای مقابله با باطل و افشای آن اقدام نمی‌کرد، درحالی‌که سکوت و ترس بر وضعیت عموم مسلمانان از قبل و در جریان شهادت امام حسین(ع) سایه افکنده بود، مسئلۀ هدر رفتن خون امام حسین(ع) قطعی بود.
[284] . عقیله زینب(س) همچون مادرش زهرا(س)، در یاری و دفاع از حق پیشگام بود. دفاع او از حق تنها به کربلا محدود نبود، بلکه در دوران حیات پدرش امیرالمؤمنین(ع) نیز مواضع برجسته‌ای در یاری او داشت. به‌عنوان مثال، هنگامی که آن سه نفر در ماجرای جمل علیه پدرش امیرالمؤمنین(ع) قیام کردند، حفصه همراه با برخی زنان در خیابان‌های مدینه به راه افتاده، در صورتی که دف می‌زدند و در حمایت از عایشه این شعار را تکرار می‌کردند: «چه خبر، چه خبر؟ علی همچون اسب سرکش است؛ اگر پیش برود، از پای درمی‌آید و اگر بازگردد، قربانی می‌شود.» در این هنگام، زینب(س) همراه با ام‌سلمه و ام‌ایمن برای سرزنش آنان بیرون آمد. هنگامی که حفصه حضرت زینب(س) را دید، شرمگین شد و زنان پراکنده شدند. سپس حفصه به زینب(س) گفت: «آنها این کار را از روی نادانی انجام دادند!» زینب(س) به او فرمود: «اگر شما دو نفر علیه پدرم هم‌دست شده‌اید، پیش‌تر علیه رسول خدا(ص) نیز هم‌دست شده بودید.» (منبع: زینب کبری، نقدی، ۲۵)
[285] . خَفِزة: یعنی برخوردار از حیایی ویژه.
[286] . ضمیر به قضیۀ شنیع و زشتی که انجام دادند، یعنی قتل امام حسین(ع) و یارانش بازمی‌گردد.
[287] . أمالی، شیخ مفید، 321 و 322؛ أمالی، شیخ طوسی، 91 و 92.
[288] . اللهوف في قتلى الطفوف، ابن‌طاووس، 91؛ بحارالأنوار، مجلسی، 45/ 112.
[289] . احتجاج، طبرسی، 2/31 و 32.
[290] . مراجعه کنید به: الاحتجاج، طبرسی، 2/ 27 – 29؛ بحارالأنوار، مجلسی، 45/ 110 – 112.
[291] . الإرشاد، شیخ مفید، 2/ 114؛ و مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 4/ 349؛ البدایة والنهایة، ابن‌کثیر، 8/ 192.
[292] . صحیح بخاری، 4/ 216، باب مناقب مهاجرین و فضیلت آنها. وسمة: گیاهی علفی است که برای رنگ‌آمیزی استفاده می‌شود.
[293] . کافی، کلینی، 2/ 131؛ الجامع الصغیر، سیوطی، 1/ 566.
[294] . نمونه‌هایی از روایاتی که به این موضوع اشاره دارند: - از زید‌بن ارقم روایت شده است که گفت: «در مسجد از مردم خواسته شد افرادی که از پیامبر(ص) شنیده‌اند فرموده است: "هرکس من مولای او هستم علی مولای اوست. خداوندا، دوست بدار کسی را که او را دوست دارد و دشمن بدار کسی را که با او دشمنی می‌کند" شهادت دهند. دوازده نفر از کسانی که در جنگ بدر شرکت کرده بودند ـ ‌شش نفر از سمت راست و شش نفر از سمت چپ‌ ـ برخاستند و به این موضوع شهادت دادند. زید‌بن ارقم گفت: "من هم از کسانی بودم که این سخن را شنیدم، اما آن را کتمان کردم. خداوند بینایی‌ام را از من گرفت و من از این‌که شهادت ندادم پشیمان شدم و استغفار می‌کردم."» (الإرشاد، شیخ مفید، 1/ 352؛ مناقب علی‌بن أبی طالب، ابن‌مغازلی، 41؛ مجمع‌الزوائد، هیثمی، 9/ 106). - از ابووائل شقیق‌بن سلمه روایت شده است که گفت: «علی بر منبر گفت: شما را به خدا سوگند می‌دهم، کسی که شنیده باشد رسول خدا(ص) در روز غدیر خم فرمود: "خداوندا، دوست بدار کسی را که او را دوست دارد، و دشمن بدار کسی را که با او دشمنی می‌کند" برخیزد و شهادت دهد. زیر منبر، انس‌بن مالک، براء‌بن عازب و جریر‌بن عبدالله حضور داشتند. علی دوباره درخواست خود را تکرار کرد، اما هیچ‌کدام پاسخ ندادند. پس گفت: «خداوندا، کسی که این شهادت را پنهان کند درحالی‌که از آن آگاه است، از دنیا نرود تا نشانه‌ای را که به‌واسطۀ آن شناخته شود در او ظاهر کنی.» ابووائل گفت: "انس مبتلا به برص شد، براء نابینا شد، و جریر پس از هجرتش، به زندگی عشایری بازگشت."» (انساب‌الأشراف، بلاذری، 2/ 156 و 157).
[295] . مراجعه کنید به: تاريخ مدينة دمشق، ابن‌عساكر، 14/ 229.
[296] . الإرشاد، شیخ مفید، 2/ 115 و 116؛ و مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 4/ 349 و 350؛ الکامل في التاریخ، ابن‌اثیر، 4/ 81؛ البدایة والنهایة، ابن‌کثیر، 8/ 210. سجاعة: از «سجع» گرفته شده، و به معنای سخن موزون و آهنگین است.
[297] . الفتوح، ابن‌اعثم، 5/ 122؛ مثیر الأحزان، ابن‌نما، 71؛ بحارالأنوار، مجلسی، 45/ 115 و 116.
[298] . این موضوع پیش‌تر در جلد اول بیان شد؛ لطفاً مراجعه کنید.
[299] . حق‌تعالی می‌فرماید: (وَمَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِنًا مُتَعَمِّدًا فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِدًا فِيهَا وَغَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَلَعَنَهُ وَأَعَدَّ لَهُ عَذَابًا عَظِيمًا) (سورﮤ نساء، آیۀ 93) (و هرکس مؤمنی را عمداً بکشد، مجازات او جهنم است که در آن جاودانه خواهد بود، و خداوند بر او خشم می‌گیرد و او را از رحمت خود دور می‌سازد و عذابی بزرگ برایش آماده کرده است). این مجازاتِ قتل یک مؤمن به‌طور کلی است، چه برسد به مؤمنی مثل حسین‌بن علی(ع)، و اهل‌بیت و یارانش!
[300] . امام حسین(ع) در یکی از خطبه‌های خود، ابن‌زیاد ملعون را «دعی‌بن دعی» (زنازاده فرزند زنازاده) توصیف کرده است؛ زیرا مادر هر دو ـ ‌یعنی زیاد و عبیدالله (سمیه و مرجانه) ‌ـ به فحشا و زنا شناخته شده بودند. همچنین هر دوی آنها ادعایی بودند؛ به این معنا که پدرانشان به ناحق آنان را پذیرفته بودند. زیاد را معاویه به‌عنوان برادر خودش ادعا کرد و عبیدالله را نیز، زیاد به‌عنوان فرزند خود معرفی کرد. شیخ عباس قمی دربارﮤ ابن‌زیاد نوشته است: «ابن‌زیاد، همان عبیدالله‌بن مرجانۀ زناکار است که امیرالمؤمنین(ع) درباره‌اش به میثم تمار فرمود: "تو را آن خشن و پست‌فطرت، پسر کنیز فاجر، عبیدالله‌بن زیاد خواهد گرفت." دربارﮤ پدرش زیاد، گاهی به او زیاد‌بن امة، گاهی زیاد‌بن سمیه، و گاهی نیز زیاد‌بن ابیه گفته می‌شد. وقتی معاویه او را به خودش ملحق کرد، زیاد‌بن ابو‌سفیان نام گرفت. کنیۀ او ابومغیره بود. او در جنگ‌های امیرالمؤمنین(ع) و همراه امام حسن(ع) تا زمان صلح با معاویه حضور داشت، اما پس از آن، به معاویه پیوست.» (الکنى والألقاب، 1/ 301).
[301] . الإرشاد، مفید، 116 و 117. در روایت طبری آمده است که وقتی ابن‌زیاد دستور قتل امام را صادر کرد: «... علی‌بن حسین گفت: "چه کسی به این زنان تکیه می‌کند"؛ و سپس به زینب عمّه‌اش چسبید. عمه‌اش زینب گفت: "ای ابن‌زیاد، آیا از خون‌های ما سیر نشدی؟ آیا از ما کسی را باقی گذاشته‌ای؟" سپس زینب گفت: «او را در آغوش می‌گیرم و نمی‌گذارم جدا شود. اگر می‌خواهی او را بکشی، مرا هم با او بکش.» سپس علی او را مخاطب قرار داد و گفت: «ای ابن‌زیاد! اگر تو با آن زنان نسبتی داری، پس مردی پرهیزکار با آنان بفرست تا آنها را طبق شرع اسلام همراهی کند.» تاریخ طبری، 4/ 350.
[302] . الفتوح، ابن‌اعثم، 5/ 123. مطل: به معنای حق و دین.
[303] . بلاذری روایت کرده است: «و یکی از آلِ ‌ابوطالب از ابن‌زیاد نقل کرده است که ابن‌زیاد برای آوردن علی‌بن حسین مبلغی تعیین کرده بود. پس او را به بند کشیدند و به حضور ابن‌زیاد آوردند. ابن‌زیاد از او پرسید: «اسم تو چیست؟» گفت: «علی‌بن حسین هستم.» ابن‌زیاد گفت: «مگر خداوند علی‌بن حسین را نکشت؟» پاسخ داد: «من برادری به اسم علی داشتم که مردم او را کشتند.» ابن‌زیاد گفت: «بلکه خدا او را کشت.» سپس ابن‌زیاد دستور داد که علی‌بن حسین را به قتل برسانند. زینب دختر علی فریاد زد و گفت: «ای ابن‌زیاد، ریختن خون‌های ما کافی است؛ اگر او را می‌کشی، مرا هم با او بکش!» سپس ابن‌زیاد دستور داد او را رها کنند.» (انساب‌الأشراف، 3/ 206 و 207). می‌گویم: امام علی‌بن حسین(ع) اسیری در دست طاغوت ابن‌زیاد (لعنت خدا بر او) بود و معنایی ندارد که ابن‌زیاد برای کسی که امام را به نزد او می‌آورد جایزه‌ای تعیین کند، مگر براساس حادثه‌ای که ابن‌سعد در طبقات خود نقل کرده است و سپس آن را دیگر مورخان از او نقل کرده‌اند. مضمون این حادثه چنین است که امام علی‌بن حسین(ع) از قافله جدا شد و فردی کوفی به او احترام گذاشت و پذیرایی کرد، اما پس از آن‌که ابن‌زیاد مبلغی برای کسی که امام سجاد(ع) را بیاورد تعیین کرد، این فرد کوفی ـ‌از ترس‌ـ امام را تسلیم کرد. او را نزد ابن‌زیاد بردند و در ادامه، او تصمیم به قتل امام گرفت. (مراجعه کنید به: الطبقات الكبرى، 5/ 212). این حادثه احتمالاً نادرست یا تحریف‌شده است.
[304] . الفتوح، ابن‌اعثم، 5/ 123.
[305] . در منبع: «دختر»آمده، و آنچه ما آورده‌ایم صحیح است.
[306] . أمالی، صدوق، 227.
[307] . مراجعه کنید به: الفتوح، ابن‌اعثم، 5/ 123.
[308] . از روایت امام صادق(ع) چنین برمی‌آید، زندانی که کاروان اهل‌بیت حسین(ع) در آن حبس شده بودند از قصر امارت دور بوده است: دربان ابن‌زیاد گفته است: «سپس دستور داد علی‌بن حسین(ع) را به بند کشیدند و همراه زنان و اسیران به زندان بردند و من با آنها بودم. و در هیچ کوچه‌ای نگذشتیم مگر آن‌که آن را پر از مردان و زنان می‌دیدیم که به صورت‌های خود می‌زدند و گریه می‌کردند. آنها را در زندانی افکندند و درِ آن را بستند. سپس آنان را به مجلس ابن‌زیاد آوردند و پس از آن‌که صحبت‌ها تمام شد، دستور داد آنان را به زندان بازگردانند: «ابن‌زیاد دستور داد آنها را به زندان برگردانند و جارچی‌‌ها را به اطراف فرستاد تا خبر کشته شدن حسین(ع) را اعلام کنند.» (أمالی، صدوق، 229 و 230) برخی مورخان ذکر کرده‌اند ابن‌زیاد دستور داده بود آنها را در خانه‌ای نزدیک مسجد و در نزدیکی قصر امارت حبس کنند، به‌طوری که در کتاب «اللهوف في قتلی الطفوف» نوشتۀ ابن‌طاووس آمده است: 202؛ و برخی دیگر گفته‌اند زندان در داخل قصر بوده است، به نقل از «الطبقات الكبرى»، ابن‌سعد، بخش غیرچاپی، 81.
[309] . قسمتی از زیارت ناحیۀ مقدسه.
[310] . مراجعه کنید به: مستدرک الوسائل، میرزای نوری، 10/ 321.
[311] . از گفت‌و‌گویی خصوصی با سید احمد الحسن.
[312] . زیرا روایات گفته‌اند: «و از یاران حسین هفتاد و دو نفر کشته شدند، و اهل غاضریه از بنی‌اسد آنها را یک روز پس از کشته شدن دفن کردند»، مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 4/ 348؛ انساب‌الأشراف، بلاذری، 3/ 205؛ البداية والنهاية، ابن‌کثیر، 8/ 205. همچنین این مطلب را مسعودی در مروج الذهب، 3/ 72؛ و مفید در الإرشاد: 2/ 114؛ و ابن‌شهرآشوب در مناقب آل ‌ابی‌طالب، 4/ 112؛ و ابن‌طاووس در اللهوف في قتلى الطفوف، 125 ذکر کرده‌اند.
[313] . از گفت‌و‌گویی خصوصی با سید احمد الحسن. روایاتی دربارﮤ ناپسند بودن سکونت دائم (استقرار) نزدیک قبر امام حسین(ع) وارد شده است، ازجمله: از امام صادق(ع) نقل شده است که فرمود: «اگر خواستی به زیارت امام حسین(ع) بروی، او را درحالی‌که غمگین و پریشان و خاک‌آلود و گرسنه و تشنه هستی زیارت کن و از او خواسته‌هایت را بخواه و سپس از نزد او برو و آنجا را وطنی برای خودت برنگیر.» (کافی، کلینی، 4/ 587).
[314] . سورﮤ بقره، آیۀ 286
[315] . روایات در تشویق به زیارت امام حسین(ع) متواتر و بسیارند؛ نمونه‌ای از این روایات: از امام صادق(ع) نقل شده است که فرمود: «به خدا سوگند، یقیناً خداوند به زائر حسین(ع) مباهات می‌کند و ملائکۀ مقرب و حاملان عرش به دیدار او می‌آیند، و به آنها می‌فرماید: "آیا نمی‌بینید زائران قبر حسین(ع) با شوق به‌سوی او و فاطمه(س) می‌آیند؟ به عزت و جلال و بزرگی خود قسم، برای آنها کرامتم را می‌نویسم و محبت خودم را برای آنان قرار می‌دهم."» (وسائل‌الشیعه، آل‌البیت، حر عاملی، 14/ 497).
[316] . با آن‌که واقعیت نشان می‌دهد قبر امام حسین(ع) و قبور شهدای کربلا از ابتدا برای اولین زائران بعد از دفن آنها مشخص بوده است، و اولین زائر آنها جابربن عبدالله انصاری بود، آنجا که گفته شده است: «او به زیارت حسین(ع)، علی‌بن حسین(ع) و عباس(ع) رفته و به قبورشان سلام کرده و برایشان نماز خوانده است.»، [اما] این شناسایی ـ‌ همان‌طور که گفتم ‌ـ نمی‌توانست به‌طور مستقل توسط بنی‌اسد انجام شود، به دلایلی که ذکر کردیم و حضور امام علی‌بن حسین(ع) در این مسئله به‌طور قطعی تأیید می‌شود.
[317] . شیخ مفید گفته است: «زمانی که ابن‌سعد حرکت کرد، گروهی از بنی‌اسد که در غاضریه ساکن بودند به‌طرف امام حسین(ع) و یارانش آمدند و برای آنها نماز خواندند و امام حسین(ع) را در جایی که اکنون قبرش قرار دارد دفن کردند. همچنین پسرش علی‌بن حسین(ع) را کنار پای او دفن کردند، و برای شهدای اهل‌بیت و یاران امام حسین(ع) که در اطراف ایشان به شهادت رسیده بودند، قبری حفر کردند و آنها را کنار پای امام حسین(ع) دفن کردند. عباس‌بن علی(ع) را نیز در محلی که در نزدیکی غاضریه به شهادت رسید دفن کردند، همان‌طور که اکنون قبرش آنجا قرار دارد» (الإرشاد، مفید، 2/ 114). ابن‌شهرآشوب گفته است: «اجساد شهدای کربلا را اهل غاضریه از بنی‌اسد یک روز بعد از از قتل حسین دفن کردند. آنها برای بیشتر شهدای کربلا قبری یافتند و پرندگان سفید را در اطراف آنها مشاهده کردند.» (مناقب آل ابی‌طالب، 3/ 259). ابن‌طاووس نیز گفته است: «راوی می‌گوید: زمانی که عمربن سعد (لعنت خدا بر او) از کربلا حرکت کرد، گروهی از بنی‌اسد به‌طرف اجساد شهدا آمدند، برای آنها نماز خواندند و آنها را در همان حالی که به خون آغشته بودند، دفن کردند، همان‌طور که اکنون در آنجا دفن هستند.» (اللهوف في قتلى الطفوف، 125).
[318] . بحارالأنوار، مجلسي، 45/ 169.
[319] . بصائر الدرجات، صفار، 245.
[320] . این مطلبی است که از سید احمد الحسن در گفت‌و‌گویی خصوصی با ایشان آموختم.
[321] . مقتل‌الحسين، عبد الرزاق المقرّم، 319 – 321.
[322] . باید توجه داشت معجزات به‌طور تصادفی و طبق درخواست انجام نمی‌شوند، بلکه براساس قانون و حکمت الهی که آن را اقتضا می‌کند صورت می‌پذیرند.
[323] . حق‌تعالی می‌فرماید: (قُلْ إِنَّمَا آيَاتِي عِندَ اللَّهِ) (سورﮤ انعام، آیۀ ۱۰۹) (بگو، قطعاً آیات من فقط نزد خداوند است). (قُلْ إِنَّمَا آيَاتِي عِندَ اللَّهِ وَإِنَّمَا أَنَا نَذِيرٌ مُبِينٌ) (سورﮤ عنكبوت، آیۀ ۵۰) (بگو، قطعاً آیات من فقط نزد خداست؛ و من فقط هشداردهنده‌ای آشکارم).
[324] . کتاب عقائد الإسلام، سید احمد الحسن، از انتشارات انصار امام مهدی(ع).
[325] . اللهوف في قتلی الطفوف، ابن‌طاووس، ۳۸؛ مثير الأحزان، ابن‌نما، ۲۹.
[326] . بلاغات النساء، ابن‌طيفور، ۲۲.
[327] . اللهوف في قتلى الطفوف، ابن‌طاووس، 107؛ بحارالأنوار، مجلسی، 45/ 134.
[328] . سورﮤ یوسف، آیۀ ۱۳
[329] . سورﮤ یوسف، آیۀ ۱۴
[330] . عقائد الإسلام، سید احمد الحسن، مبحث خلیفۀ خدا و صفات معجزه.
[331] . کامل الزیارات، ابن‌قولویه، ۵۳۷ و ۵۳۸؛ بحارالأنوار، مجلسی، ۹۸/ ۷۳.
[332] . او شیعه بود و چشم چپش در روز جنگ جمل از بین رفت و چشم راستش نیز در جنگ صفین، پس از آن‌که به سر و ابرویش ضربه‌ای وارد شد. او هیچ‌گاه مسجد اعظم را ترک نمی‌کرد و تا شب در آنجا نماز می‌خواند. مراجعه کنید به: تاریخ طبری، ۴، ص۳۵۱؛ انساب‌الأشراف، بلاذری، ۳/ ۲۱۰؛ کامل در تاریخ، ابن‌اثیر، ۴، ص۸۳.
[333] . تاریخ طبری، ۴/ ۳۵۰ و ۳۵۱. داستان کشته شدن او با جزئیات بیشتر در منابع متعدد ذکر شده است، ازجمله: انساب‌الأشراف، بلاذری، ۳/ ۲۱۰ و ۲۱۱؛ مقتل‌الحسين، خوارزمی، ۲/ ۵۹ – ۶۲.
[334] . او به جندب الخير معروف بود. صحابی پیامبر اسلام(ص) و امیرالمؤمنین(ع) بود.
[335] .مراجعه کنید به: مقتل‌الحسین، خوارزمی، 2/ 61 و 62.
[336] . بلاذری گفته است: «و جندب‌بن عبدالله را آوردند. ابن‌زیاد به او گفت: «به خدا قسم، من با خون تو به خدا نزدیک می‌شوم!» جندب گفت: «تو فقط با خون من از خدا دور می‌شوی!» و به ابن‌مغفل گفت: "ما تو را به‌خاطر پسرعمویت سفیان‌بن عوف رها کردیم، زیرا او از تو بهتر است."» انساب‌الأشراف، 3/ 211.
[337] . مقتل‌الحسین، خوارزمی، 2/ 205 و 206.
[338] . مراجعه کنید به: جلد اول کتاب، مبحث شهادت مسلم‌بن عقیل و حوادث پس از آن. متنی که بلاذری نقل کرده است: «مختار هنگام خروج مسلم در روستای خود به نام "خطوانیه" بود. او با موالیانش پرچم سبزی حمل می‌کرد و عبدالله‌بن حارث پرچمی قرمز در دست داشت. مختار پرچم خود را بر درِ خانۀ عمروبن حریث نصب کرد و گفت: "من می‌خواستم مانع عمرو شوم." سپس، از قتل مسلم و هانی برایشان گفت و به آنها توصیه کرد تحت پرچم امان عمروبن حریث وارد شوند و آنها نیز چنین کردند. عمروبن حریث شهادت داد آنها از ابن‌عقیل دوری جسته‌اند. بنابراین، ابن‌زیاد دستور داد آنها را زندانی کنند، پس از آن‌که به مختار دشنام داد و بر صورتش با چوب ضربه زد و یکی از چشم‌هایش را ناکار کرد؛ و آنها تا زمان قتل حسین(ع) در زندان ماندند.» انساب‌الأشراف، البلاذری، 5/ 215.
[339] . عبد‌الله‌بن عمر با صفیه دختر ابوعبید ثقفی، خواهر مختار، ازدواج کرده بود. و شوهر خواهر دیگر او عمربن سعدبن ابی‌وقاص بود.
[340] . مراجعه کنید به: أمالی، صدوق، 143 – 148.
[341] . ابن‌جوزی گفته است: «سپس ابن‌زیاد سرها را در روز دوم پایین آورد و آنها را آماده کرد و اسیران را به شام نزد یزیدبن معاویه فرستاد.» تذکرة‌الخواص، 234.
[342] . ابن‌اثیر گفته است: «زمانی که اهل‌بیت حسین به کوفه رسیدند، ابن‌زیاد آنها را حبس کرد و خبر را به یزید فرستاد. درحالی‌که آنها در حبس بودند، سنگی به‌سویشان پرتاب شد که به آن نامه‌ای بسته بود. در آن نوشته شده بود: "پیک برای شما به‌سوی یزید رفته است و در فلان روز آنجا می‌رسد و فلان روز بازمی‌گردد. اگر تکبیر شنیدید، بدانید کشتن شما قطعی است و اگر تکبیر نشنیدید، امان خواهید داشت." چند روز قبل از رسیدن پیک، سنگ دیگری به‌طرف آنها پرتاب شد که در آن نامه‌ای بود و در آن نوشته شده بود: "وصیت کنید و عهد ببندید، زیرا پیک نزدیک شده است."» کامل فی التاريخ، 3/ 298.
[343] . نقل شده است پیکی از طرف یزید (لعنت خدا بر او) به‌سوی ابن‌زیاد (لعنت خدا بر او) آمد و از او خواست اسیران اهل‌بیت رسول الله(ع) را به‌سوی یزید بفرستد: از ابن‌سعد نقل شده است: «و فرستاده‌ای از سمت یزیدبن معاویه به‌سوی ابن‌زیاد آمد و از او خواست باقی‌ماندگان اهل‌بیت حسین(ع) و زنان او را به‌سوی یزید بفرستد. پس، ابوخالد ذكوان، ده هزار درهم به آنها قرض داد و آنان با این پول مهیای سفر شدند.» (شرح‌حال امام حسین، از طبقات ابن‌سعد، بخش غیرچاپی، ابن‌سعد، 81). ابن‌جوزی گفته است: «سپس ابن‌زیاد، زحربن قیس را فراخواند و سر حسین(ع) و یارانش را با او برای یزید فرستاد. سپس فرستاده‌ای از طرف یزید به‌سوی ابن‌زیاد آمد و از او خواست باقی‌مانده و بازماندگان خانوادﮤ حسین(ع) را به‌سوی یزید بفرستد.» (الرد على المتعصب العنيد، 56).
[344] . از گفت‌و‌گویی خصوصی با سید احمد الحسن.
[345] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 4/ 352؛ تاریخ مدینه دمشق، ابن‌عساکر، 57/ 98؛ البدایة والنهایة، ابن‌کثیر، 8/211.
[346] . مراجعه کنید به: تذکرة الخواص، ابن‌جوزی، 236.
[347] . مراجعه کنید به: الفتوح، ابن‌اعثم، 5/ 126 و 127؛ اللهوف في قتلی الطفوف، ابن‌طاووس: 99 و 100.
[348] . زینب کبری، نقدی، 62 و 63.
[349] . قاموس الرجال، تستری، 11/ 41.
[350] . اقبال‌الاعمال، ابن‌طاووس، 3/ 89.
[351] . تاریخ یعقوبی، 2/ 250.
[352] . الفتوح، 5/ 127؛ مقتل‌الحسین، 2/ 55.
[353] . الثقات، ابن‌حبان، 2/ 312 و 313.
[354] . مقاتل‌الطالبيين، 119.
[355] . العقد الفريد، 4/ 358.
[356] . جواهر المطلب في مناقب الإمام علی(ع)، الباعونی شافعی، 2/ 273.
[357] . شذرات الذهب في أخبار من ذهب، 1/ 68.
[358] . الإتحاف بحب الأشراف، 55.
[359] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 4/ 352؛ انساب‌الأشراف، بلاذری، 3/ 416.
[360] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 4/ 351؛ انساب‌الأشراف، بلاذری، 3/ 212؛ الإرشاد، مفید، 2/ 118.
[361] . دینوری گفته است: «گفته‌اند: سپس ابن‌زیاد، علی‌بن حسین و افرادی از اهل حرم را که همراه او بودند آماده کرد و با زحربن قیس و محقن‌بن ثعلبه و شمربن ذی‌الجوشن به‌سوی یزیدبن معاویه فرستاد. آنها حرکت کردند تا به شام رسیدند و وارد دمشق شدند، درحالی‌که سر حسین را همراه داشتند، و آن را در برابر یزید انداختند.» (الأخبار الطوال، 260).
[362] . ابن‌اعثم گفته است: «گفت: سپس ابن‌زیاد، زجربن قیس جعفی را فراخواند و سر حسین‌بن علی (رضی‌الله‌عنها) و سرهای برادرانش و سر علی‌بن حسین و سرهای اهل‌بیت و شیعیانش را به او داد. همچنین علی‌بن حسین را فراخواند و او و خواهرانش و عمه‌هایش و تمام زنانشان را به‌سوی یزیدبن معاویه فرستاد. سپس اهل حرم رسول خدا(ص) از کوفه به‌طرف شام حرکت کردند، و آنها را همچون اسیران ترک و دیلم در محمل‌های بدون پوشش، از شهری به شهر دیگر، و از منزلی به منزلی دیگر می‌بردند.» (الفتوح، 5/126 و 127).
[363] . در روایات آمده است: «سپس عبیدالله بن‌زیاد سر حسین(ع) را در کوفه نصب کرد و آن را در کوفه به گردش درآورد. سپس زحربن قیس را فراخواند، و او همراه با سر حسین و یارانش به‌سوی یزیدبن معاویه رفت. ابوبردة‌بن عوف ازدی و طارق‌بن ابی‌ظبیان ازدی نیز با زحر همراه بودند. آنها حرکت کردند تا به شام رسیدند و سرها را به یزیدبن معاویه رساندند.» (تاریخ طبری، 4/351)، (انساب‌الأشراف، 3/212)، (الإرشاد، 2/118).
[364] . مفید گفته است: «پس از این‌که عبیدالله‌بن‌زیاد سر امام حسین(ع) را ارسال کرد، دستور داد زنان و کودکان را آماده کنند و امر کرد علی‌بن حسین(ع) را تا گردن به زنجیر بکشند. سپس آنها را به‌دنبال سر حسین(ع) به‌همراه مجفربن ثعلبه عائذی و شمربن ذی‌الجوشن فرستاد. آنان حرکت کردند تا به کاروانی که حامل سر بودند ملحق شدند...» (الإرشاد، 2/118)؛ و همچنین (إعلام الورى بأعلام الهدى، طبرسی، 1/473).
[365] . مراجعه کنید به: الفتوح، ابن‌أعثم، 5/127، مقتل‌الحسین، خوارزمی، 2/62.
[366] . از گفت‌و‌گویی خصوصی با سید احمد الحسن.
[367] . العقد الفرید، 4/ 358.
[368] . جواهر المطالب في مناقب الإمام علی‌بن ابی‌طالب، الباعونی شافعی، 2/ 273.
[369] . این تحلیل در متون بیشتر تاریخ‌نگاران دیده نمی‌شود، یا ـ‌ در حقیقت ‌ـ عامدانه غایب شده است، به‌دلیل ارادﮤ سیاسی اموی، که هدفش دور کردن شام از جرم قتل امام حسین(ع) و نسبت دادن آن به سران کوفی بود، همان‌طور که پیش‌تر به آن اشاره کردیم.
[370] . اقبال الاعمال، ابن‌طاووس، 3/ 89. - بغال أكف: آنچه بر پشت استران قرار می‌دهند تا بر آن سوار شوند. - الفارطة: کسی که پیشی می‌گیرد و رقابت می‌کند.
[371] . مقتل‌الحسین، خوارزمی، 2/ 60 و 61.
[372] . به‌عنوان مثال، روایت شده است: «زمانی که حسین(ع) به شهادت رسید سر او را به‌سوی یزید فرستادند. وقتی به اولین توقفگاه رسیدند آنها شروع به نوشیدن کردند، و با سر شادمانی می‌کردند. ناگهان دستی از دیوار بیرون آمد که قلمی آهنین با خود داشت و سطری با خون نوشت: "آیا قومی که حسین را کشته‌اند، به شفاعت جدش در روز قیامت امید دارند ؟" منابع این حادثه بسیارند، و برخی از آنها عبارت‌اند از: مقتل‌الحسین، خوارزمی، 2/ 105 و 106؛ مناقب الإمام أميرالمؤمنين، محمدبن سليمان کوفی، 2/ 583؛ مناقب أميرالمؤمنين، ابن‌مغازلی، 311؛ مناقب آل أبي‌طالب، ابن‌شهرآشوب: 3/ 218؛ مجمع‌الزوائد، هیثمی، 9/ 199؛ المعجم‌الكبير، طبرانی، 3/ 123؛ تاریخ الإسلام، ذهبی، 5/ 107. همچنین روایت شده است: این بیت شعر بر روی صخره‌ای در یک کلیسا نوشته شده بود: «از یک کشیش در آن کلیسا پرسیده شد: "این نوشته از چه وقت اینجا بوده است؟" پاسخ داد: "از سیصد سال پیش از آن‌که پیامبر شما مبعوث شود."» (مقتل‌الحسین، خوارزمی، 2/ 106؛ روضة الواعظين، الفتال النيسابوری، 194؛ البداية والنهاية، ابن‌کثیر، 8/ 218). همچنین، دیار بکری در تاریخ خود نوشته است: «آنها به سفر خود ادامه دادند تا به دیری در مسیر رسیدند. در آنجا توقف کردند تا استراحتی کنند و روی دیوارهای آن دير نوشته‌ای پیدا کردند که حاکی از این بیت شعر بود: "آیا قومی که حسین را کشته‌اند، به شفاعت جد او در روز قیامت امید دارند؟" از کشیش آن دير پرسیدند: "این نوشته از چه وقت اینجاست؟" او گفت: "این نوشته از پانصد سال پیش در اینجا بوده است."» (تاریخ الخميس، 2/ 75؛ همچنین در: تاریخ مدينة دمشق، ابن‌عساكر، 24/ 243؛ أخبار الدول، قرمانی، 108). ابن‌عساكر نیز مجموعه‌ای از روایاتی را ذکر کرده که در آنها گفته‌شده این نوشته شش‌صد سال پیش، بر دیوار بوده است. (تاریخ مدينة دمشق، 14/ 243 و 244).
[373] . در هنگام حرکت کاروان به‌سوی شام، زنان بدون پوشش سر نبوده‌اند. بله، ممکن است این وضعیت برای مدت کوتاهی برای برخی از زنان در روز عاشورا و هنگام غارت خیمه‌ها اتفاق افتاده باشد، همان‌طور که پیش‌تر ذکر شد.
[374] . تذکرة الخواص، 236 و 237. همچنین، این حادثه را به‌طور کامل ابن‌حجر هیتمی در صواعق المحرقه، ص 199 نقل کرده است. خوارزمی نیز این واقعه را با مردی یهودی نقل کرده است؛ مراجعه کنید به: مقتل‌الحسین، 2/115 و 116.
[375] . مراجعه کنید به: مناقب آل ابی‌طالب، ابن‌شهرآشوب، 3/ 217.
[376] . اللهوف في قتلى الطفوف، ابن‌طاووس، 100 و 101؛ بحارالأنوار، مجلسی، 45/ 125 و 126.
[377] . ينابيع المودة، القندوزی، 3/ 89.
[378] . [دربارﮤ] مشهد موصل گفته شده است: «و اما مشهد در موصل، همان‌طور که در "روضة‌الشهداء" آمده است: "زمانی که قصد ورود به موصل را داشتند، برای والی آنجا نوشتند که برایشان خوراک و توشه فراهم کند و شهر را برایشان تزیین کند. مردم موصل توافق کردند که همه‌چیز را برایشان آماده کنند، ولی از آنها خواستند وارد شهر نشوند، بلکه بیرون شهر مستقر شوند و از مسیری عبور کنند که وارد شهر نشود. بنابراین آنها در خارجِ شهر در فاصلۀ یک فرسخی از آنجا فرود آمدند و سر شریف را بر سنگی گذاشتند. سپس یک قطره از خون سر شریف بر آن سنگ لغزید و این قطره هر سال در روز عاشورا از آن سنگ می‌جوشید و می‌درخشید! مردم از اطراف جمع می‌شدند و در هر عاشورا مراسم عزاداری و ماتم برگزار می‌کردند. این وضعیت تا روزگار عبدالملك‌بن مروان ادامه یافت، تا این‌که او دستور داد سنگ را جابه‌جا کنند، و پس از آن دیگر اثری از آن دیده نشد، ولی در همان مکان یک بارگاه ساختند که به آن مشهد النقطة می‌گفتند.» (نفس‌المهموم، 426) و دربارﮤ مشهد نصیبین گفته شده است: «و اما ماجرایی که در نصیبین رخ داد، در الکامل نوشتۀ بهایی آمده است: زمانی که به نصیبین رسیدند، منصوربن یاس، دستور داد شهر را تزیین کنند. شهر را با بیش از هزار آینه آراستند. آن ملعون که سر حسین(ع) را با خود داشت خواست که وارد شهر شود، اما اسبش اطاعت نکرد! پس اسب دیگری آورد، اما بازهم اسب اطاعت نکرد! و ناگهان سر شریف بر زمین افتاد. ابراهیم موصلی آن را برداشت و به آن نگاه کرد و متوجه شد این سر حسین(ع) است. آنها را سرزنش کرد و از آنها انتقاد نمود، پس مردم شام او را کشتند. سپس سر را بیرون از شهر قرار دادند و آن را وارد شهر نکردند. من گمان می‌کنم محل سقوط سر شریف بعدها به مشهد تبدیل شده باشد.» (نفس‌المهموم، 426) و دربارﮤ مشهد حماة گفته شده است: «و اما مشهد حماة: در برخی کتاب‌ها، از برخی ارباب مقاتل نقل شده است که گفته‌اند: وقتی به سفر حج رفتم و به حماة رسیدم، در میان باغ‌های آنجا مسجدی به نام مسجد حسین(ع) دیدم. وارد مسجد شدم و در یکی از بناهای آن، پرده‌ای بر دیوار آویخته بود. پرده را کنار زدم و سنگی را دیدم که در دیوار نصب شده بود. در آن سنگ، اثری از محل گردن سر وجود داشت و خون خشک شده‌ای بر آن بود. از یکی از خادمان مسجد پرسیدم این سنگ و اثر و خون چیست؟ او گفت: این سنگ محلی است که سر حسین(ع) در آنجا قرار داده شده است و مردمی که آن را به دمشق می‌بردند آنجا گذاشته بودند.» (نفس‌المهموم، 426 و 427) و دربارﮤ مشهد حمص گفته شده است: «و اما مشهد سر حسین(ع) در حمص، من موفق به یافتن آن نشدم، همان‌طور که هیچ‌یک از مشهدهای سر از کربلا تا عسقلان را نتواستم پیدا کنم. بله، در کنار درب شمالی صحن مولایمان اباعبدالله حسین(ع) مسجدی به نام مسجد رأس حسین(ع) وجود دارد و در پشت کوفه در نزدیکی قائم الغری مسجدی به نام مسجد حنانه قرار دارد که به زیارت حسین(ع) در آنجا توصیه شده، زیرا سر ایشان در آنجا قرار داده شده است.» (نفس‌المهموم، 427) و دربارﮤ مشهد عسقلان نیز گفته شده است: «و اما مشهد سر شریف در عسقلان، در برخی از کتاب‌ها آمده که این مشهد، مشهور است.» (نفس‌المهموم، 678)
[379] . کامل الغزی می‌گوید: «در سال شصت‌ویکم، حسین(ع) در کربلا کشته شد و شمربن ذی‌الجوشن سر شریف او را برداشته و با افرادی از خانوادﮤ حسین که همراهش بودند به‌سوی یزید در دمشق روانه شد. آنها در مسیر خود از حلب گذشتند و در نزدیکی کوه توقف کردند و سر را روی یکی از سنگ‌های آنجا قرار دادند. از آن سر، قطره‌ای خون چکید که بر اثر آن، مشهدی به نام مشهد النقطة ساخته شد.» نهر الذهب در تاریخ حلب، 3/ 24.
[380] . حموئی گفته است: «در غرب شهر در دامنۀ کوه جوشن، قبر محسن‌بن حسین است، که ادعا می‌شود وقتی اهل‌بیت از عراق به‌سوی دمشق منتقل می‌شدند او سقط شد، یا او کودکی به همراه آنها بوده که در حلب دفن شده است.» معجم‌البلدان، 2/ 284.
[381] . سید مقرّم گفته است: «در نزدیکی حلب، مشهدی به نام "مشهد السقط" وجود دارد، زیرا هنگامی که اهل‌بیت پیامبر(ص) به این مکان رسیدند، همسر حسین نوزادی به نام محسن را سقط کرد، و در آنجا دفن شد.» مقتل‌الحسین، 346 و 347.
[382] . از گفت‌و‌گویی خصوصی با سید احمد الحسن.
[383] . این همان مسیری است که سپاه امیرالمؤمنین(ع) در زمان حرکت خود برای جنگ با معاویه در «صفین» پیمود؛ و نیز همان مسیری است که سپاه معاویه برای جنگ با امام حسن(ع) در منطقۀ «مسکن» طی کرد.
[384] . «این مسیر نه به اندازﮤ مسیر سلطانی طولانی است و نه مانند مسیر بادیۀ شام، دشواری‌های بیابانی و صحرایی در آن وجود دارد؛ بنابراین به نظر می‌رسد احتمال انتخاب این مسیر میانه، قوی‌تر باشد ... چراکه هم مسافت کوتاه‌تر است و هم معروف و مشخص است.» نهضة عاشوراء، معهد سیدالشهداء، 1/ 48 و 49.
[385] . طبسی گفته است: «آنها در سفر خود از کوفه به شام، کوتاه‌ترین مسیر را انتخاب کردند، چه مسیر عرب عقیل و چه مسیرهای دیگر، و احتمال این‌که مسیر سلطانیِ طولانی را انتخاب کرده باشند بعید به نظر می‌رسد.» مع الركب الحسینی من المدینة إلی المدینة، 5/ 185 – 187. محدث نوری نیز احتمال انتخاب این مسیر را مطرح کرده است.
[386] . بحارالأنوار، مجلسی، 45/ 158؛ العوالم – الإمام الحسين، عبدالله بحرانی، 403 و 404.
[387] . ازجملۀ آنها: میرزای نوری، مراجعه کنید به: اللؤلؤ والمرجان، 150.
[388] . مانند مشهدهای سر حسین(ع) در چند مکان؛ و همچنین مشهدهای دیگری ـ‌ که همان‌طور که پیش‌تر گفتیم ‌ـ روایت شده‌اند.
[389] . از گفت‌و‌گویی خصوصی با سید احمد الحسن.
[390] . به‌عنوان مثال: ـ بیرونی: «در روز اول ماه صفر، سر حسین وارد شهر دمشق شد.» (آثار الباقیه عن القرون الخالیه، 331). ـ کفعمی: «و در روز اول ـ‌یعنی ماه صفر‌ـ سر حسین(ع) به دمشق وارد شد؛ و این روز نزد بنی‌امیه عید بود.» (المصباح، 510).
[391] . منبع:پیک صفحه، سید احمد الحسن، جلد اول، از انتشارات انصار امام مهدی(ع).
[392] . به روایت سهل‌بن سعد که پیش‌تر گفته شد، مراجعه کنید.
[393] . مراجعه کنید به: اللهوف في قتلى الطفوف، ابن‌طاووس، 210؛ مثیر الأحزان، ابن‌نما، 97؛ الإتحاف بحب الأشراف، الشبراوی، 55.
[394] . قرب الإسناد، حمیری، 26؛ بحارالأنوار، مجلسی، 45/169.
[395] . أمالی، شیخ صدوق، 230.
[396] . مراجعه کنید به: تاریخ مختصر الدول، ابن العبری، 110 و 111؛ البدء والتاریخ، مقدسی، 6/12.
[397] . الفتوح، ابن‌اعثم، 5/ 129 و 130.
[398] . تفسير فرات کوفی، 192.
[399] . مراجعه کنید به: سر امام حسین، سر شریف چه فرمود!
[400] . تاریخ مدینة دمشق، ابن‌عساکر، 60/370؛ الخرائج والجرائح، راوندی، 2/577.
[401] . مناقب آل ابی‌طالب، ابن‌شهرآشوب، 3/218.
[402] . الإرشاد، شیخ مفید، 2/118 و 119؛ همچنین مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 4/351 و 352؛ تاریخ مدینة دمشق، ابن‌عساکر، 18/445؛ الکامل في التاریخ، ابن‌اثیر، 4/83 و 84. براساس روایت برخی: «چشم‌های یزیدبن معاویه اشک‌بار شد و گفت: "من از اطاعت شما به کمتر از کشتن حسین راضی بودم. خدا پسر سمیه را لعنت کند. به خدا قسم، اگر من مسئول او بودم، از او می‌گذشتم. خدا حسین را رحمت کند. کسی که سر او را آورد چیزی دریافت نکرد." هنگامی که سر حسین نزد یزید گذاشته شد، گفت: "به خدا قسم، اگر من آنجا بودم تو را نمی‌کشتم."» المنتظم فی تاریخ الملوک والأمم، ابن‌جوزی، 5/341 و 342؛ البدایه والنهایه، ابن‌کثیر، 8/208؛ الوافي بالوفیات، صفدی، 14/127.
[403] . الفتوح، ابن‌اعثم، 5/127و 128.
[404] . تاریخ طبری، 4/355 و 356.
[405] . برخی تاریخ‌نگاران ترس و وحشت یزید (خدا لعنتش کند) را روایت کرده‌اند: «از ربیعة‌بن عمرو نقل شده است که گفت: "من نزد یزیدبن معاویه در ایوانی نشسته بودم. گفته شد، زحربن قیس پشت در است. یزید با حالتی وحشت‌زده از جا پرید و فوراً به او اجازﮤ ورود داد ..."» (تذکرة الخواص، ابن‌جوزی، 260).
[406] . مراجعه کنید به: مناقب آل ابی‌طالب، ابن‌شهرآشوب، 3/218.
[407] . مقتل‌الحسین، خوارزمی، 2/61؛ بحارالأنوار، مجلسی، 45/128. در برخی منابع دیگر آمده است که او را بدون پاداش و جایزه از مجلس خود بیرون کرد. مراجعه کنید به: ینابیع المودة، قندوزی، 3/91 و 92.
[408] . مقتل‌الحسین، خوارزمی، 2/72؛ اللهوف في قتلی الطفوف، ابن‌طاووس، 220. ابن‌نما حلی گفته است: «یزید مجالس شُرب، لهو، خوانندگان و طرب برپا می‌کرد و سر حسین را در برابر خود قرار می‌داد.» مثیر الأحزان، 103.
[409] . اللهوف في قتلی الطفوف، ابن‌طاووس، 104؛ بحارالأنوار، مجلسی، 45/132.
[410] . الکامل في التاریخ، ابن‌اثیر، 4/85 و 86.
[411] . تاریخ طبری، 4/356؛ تاریخ مدینة دمشق، ابن‌عساکر، 62/85.
[412] . زندگی‌نامۀ امام حسین (از طبقات ابن‌سعد)، ابن‌سعد، 82؛ تاریخ الإسلام، ذهبی، 5/19.
[413] . الثقات، ابن‌حبان، 2/313.
[414] . بلاغات النساء، ابن طَیفور، 21.
[415] . مقاتل‌الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، 80.
[416] . تاریخ یعقوبی، 2/245.
[417] . انساب‌الأشراف، بلاذری، 3/حاشیه، ص 214.
[418] . الوافي بالوفیات، صفدی، 12/264.
[419] . المنتظم فی تاریخ الملوک والأمم، ابن‌جوزی: 5/342. همچنین گفته است: «جد من گفت: "اگر در قلب او کینه‌های جاهلیت و دشمنی‌های جنگ بدر نبود، سر حسین(ع) را هنگامی که به دستش رسید محترم می‌شمرد، با چوب به آن ضربه نمی‌زد، آن را کفن‌ودفن می‌کرد، و به آلِ رسول خدا احسان می‌کرد.» تذکرة الخواص، 260.
[420] . سیر أعلام النبلاء، ذهبی، 3/309؛ تهذیب الکمال، مزی، 6/428.
[421] . البدایة والنهایة، ابن‌کثیر، 8/210.
[422] . البدء والتاریخ، مقدسی، 6/12.
[423] . بحارالأنوار، مجلسی، 45/133.
[424] . الخرائج والجرائح، راوندی، 2/58.
[425] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 4/356. او گفته است: «سپس به مردم اجازﮤ ورود داد و سر در برابرش بود، درحالی‌که یزید با چوب به دندان‌های حسین(ع) ضربه می‌زد. سپس گفت: "این [حسین] و ما، همچون سخن حصین‌بن حمام مرّی هستیم: سر مردانی را شکافتیم که محبوب ما بودند/ اما آنان ناسپاس‌ترین و ستمکارترین بودند."» حصین‌بن حمام، شاعر جاهلی بود. این موضوع را شماری از مورخان ذکر کرده‌اند؛ مراجعه کنید به: مقاتل‌الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، 119؛ الإرشاد، شیخ مفید، 2/119؛ انساب‌الأشراف، بلاذری، 3/213 و 214؛ تاریخ مدینه دمشق، ابن‌عساکر، 34/315 و 316؛ أسد الغابة، ابن‌اثیر، 5/381؛ و دیگر منابع.
[426] . شاعر قریش در جاهلیت بود و به مسلمانان سخت می‌گرفت.
[427] . مقتل‌الحسین، خوارزمی، 2/ 58 .
[428] . مناقب آل أبي‌طالب، ابن‌شهرآشوب، 3/ 260 و 261.
[429] . ازجمله: ابوالفرج اصفهانی در مقاتل‌الطالبیین، 119؛ ابن‌اعثم کوفی در الفتوح، 129؛ ابن‌جوزی در المنتظم فی تاریخ الملوک والأمم، 5/343؛ ابن‌شهرآشوب در مناقب آل ابی‌طالب، 3/260 و 261؛ و دیگران.
[430] . مراجعه کنید به: أمالی، شیخ صدوق، 231.
[431] . المنتظم فی تاریخ الملوک والأمم، ابن‌جوزی: 5/343؛ و ازجمله افرادی که خواندن این دو بیت از زبان یزید (لعنت خدا بر او) را ذکر کرده‌اند: ابوالفرج اصفهانی در مقاتل‌الطالبیین، 119؛ و شافعی در جواهر المطالب، 2/299.
[432] . برخی این شعرخوانی یزید (لعنت خدا بر او) را با سه بیت ذکر کرده‌اند؛ مراجعه کنید به: مثیر الأحزان، ابن‌نما، 101. برخی با چهار بیت؛ مراجعه کنید به: الخرائج والجرائح، راوندی، 2/58؛ البدایة والنهایة، ابن‌کثیر، 8/194. برخی با پنج بیت؛ همان‌طور که پیش‌تر از ابن‌شهرآشوب ذکر شد؛ همچنین مراجعه کنید به: الفتوح، ابن‌اعثم، 5/129؛ اللهوف، ابن‌طاووس، 214. برخی با شش بیت؛ مراجعه کنید به: بلاغات النساء، ابن‌طَیفور، 21؛ الإحتجاج، طبرسی، 2/122. برخی با هفت بیت؛ مراجعه کنید به: روضه الواعظین، فتال نیشابوری، 1/191. و برخی با هشت بیت؛ همان‌طور که پیش‌تر از خوارزمی نقل شد.
[433] . الفتوح، 5/129.
[434] . تذكرة الخواص، 261.
[435] . تذكرة الخواص، ابن‌جوزی، 276.
[436] . مراجعه کنید به: تاریخ مدینة دمشق، ابن‌عساکر، 19/420؛ البدایة والنهایة، ابن‌کثیر: 8/205؛ سیر أعلام النبلاء، ذهبی، 3/319.
[437] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 4/293؛ مروج الذهب، مسعودی، 3/61؛ المنتظم فی تاریخ الملوک والأمم، ابن‌جوزی، 5/342؛ مناقب آل ابی‌طالب، ابن‌شهرآشوب، 3/261؛ تهذیب الکمال، مزی، 6/429؛ البدایة والنهایة، ابن‌کثیر، 8/209- 215؛ سیر أعلام النبلاء، ذهبی، 3/309.
[438] . مراجعه کنید به: الوافي بالوفیات، صفدی، 12/264؛ إعلام الوری بأعلام الهدی، طبرسی، 1/471؛ کشف‌الغمه، اربلی، 2/275؛ الخرائج والجرائح، راوندی، 2/58؛ مثیر الأحزان، ابن‌نما: 72؛ جواهر المطلب فی مناقب الإمام علی، باعونی شافعی، 2/291؛ ینابیع المودة، قندوزی، 3/26؛ أعیان‌الشیعة، محسن الامین، 1/614.
[439] . «از عبدالواحد قرشی نقل شده است که گفت: وقتی سر حسین‌بن علی(ع) نزد یزیدبن معاویه آورده شد، او با چوب بر دندان‌های او ضربه می‌زد و می‌گفت: "به خدا سوگند دندان‌های او از برف سفیدتر است" و سپس این شعر را خواند: سر مردانی که برایمان عزیزترین بودند را می‌شکافیم/ اما آنها ناسپاس‌ترین و ستمکارترین بودند. یکی از حاضران به او گفت: "چوبت را بردار. به خدا سوگند، من بارها دیده‌ام که رسول خدا لب‌های او را می‌بوسید." یزید با حالت ناراحتی چوب را برداشت و بر او خشمگین شد.» مراجعه کنید به: تاریخ مدینة دمشق، ابن‌عساکر، 68/95؛ أسد الغابه، ابن‌اثیر، 5/381.
[440] . پیش‌تر در سخن ابن‌شهرآشوب آمده بود که یحیی‌بن حکم به کار یزید (لعنت خدا بر او) اعتراض کرد و اشعاری خواند. یزید به سینۀ او ضربه‌ای زد و او را ساکت کرد. مراجعه کنید به: مناقب آل ابی‌طالب، 3/260 و 261.
[441] . الخرائج والجرائح، راوندی، 2/581؛ بحارالأنوار، مجلسی، 45/187. «کَفّرت» به معنای «خم شد» است. مطلبی مشابه در العقد الفرید، ابن‌عبدربه، 5/132 آمده است؛ همچنین در زندگی‌نامۀ امام حسین (از الطبقات الکبری)، ابن‌سعد، 87؛ تذکرة الخواص، ابن‌جوزی، 263؛ مثیر الأحزان، ابن‌نما، 103.
[442] . از عبیدبن عمیر روایت شده است: «فرستادﮤ قیصر در مجلس یزید حاضر بود. او از یزید پرسید: "این سر کیست؟" یزید پاسخ داد: "سر حسین." پرسید: "حسین کیست؟" گفت: "پسر فاطمه." پرسید: "فاطمه کیست؟" گفت: "دختر محمد." پرسید: "محمد پیامبر خودتان؟" گفت: "بله." پرسید: "پدر او کیست؟" گفت: "علی‌بن ابی‌طالب." پرسید: "علی کیست؟" گفت: "پسرعموی پیامبر ما." فرستادﮤ قیصر گفت: "وای بر شما و دینتان. به حق مسیح، شما بر هیچ چیزی نیستید. در میان جزایر ما دیرهایی وجود دارد که در آنها نعل الاغی که عیسای مسیح بر آن سوار بوده است نگهداری می‌شود، و ما هر سال از سراسر جهان برای زیارت آن می‌رویم، نذرها می‌کنیم و آن را همان‌گونه که شما کعبه را تعظیم می‌کنید، بزرگ می‌داریم. من شهادت می‌دهم شما بر باطل هستید." سپس برخاست و دیگر بازنگشت.» مراجعه کنید به: تذکرة‌الخواص، ابن‌جوزی، 263؛ و مطلبی مشابه در مقتل‌الحسین، خوارزمی، 2/72؛ مثیر الأحزان، ابن‌نما، 103؛ بحارالأنوار، مجلسی، 45/189 ذکر شده است.
[443] . الفتوح، ابن‌اعثم، 5/128؛ بحارالأنوار، مجلسی، 45/131.
[444] . مراجعه کنید به: شرح‌الأخبار، قاضی مغربی، 3/159. گفته است: «سپس یزید ملعون دستور داد سر حسین(ع) در شهرهای شام و دیگر جاها گردانده شود.»
[445] . این موضوع را گروهی از مورخان روایت کرده‌اند، ازجمله: ـ ابن‌عساکر و ذهبی: «حمزه گفت: "برخی از بستگان ما به من گفتند سر حسین را سه روز در دمشق به صلیب کشیدند."» تاریخ مدینة دمشق، 69/160؛ سیر أعلام النبلاء، 3/319. ـ صفدی: «شیخ شمس‌الدین گفت: "سپس سر را ـ‌ براساس آنچه گفته شده ‌ـ به‌مدت سه روز در دمشق آویختند."» الوافي بالوفیات، 12/264. ـ ابن‌کثیر: «گفت: "سپس سر را به‌مدت سه روز در دمشق نصب کردند، و سپس در اسلحه‌خانه گذاشتند."» البدایة والنهایة، 8/222. ـ صدوق و فتال: «سپس یزید دستور داد سر حسین(ع) بر درِ مسجد دمشق نصب شود.» أمالی، 231؛ روضة‌الواعظین، 1/191. ـ مجلسی: «صاحب المناقب و ابومخنف و دیگران نقل کرده‌اند یزید (لعنت خدا بر او) دستور داد سر را بر درِ خانه‌اش به نیزه بکشند.» بحارالأنوار، 45/142.
[446] . تاریخ طبری، 4/293.
[447] . الفتوح، ابن‌اعثم، 5/130.
[448] . المنتظم فی تاریخ الملوک والأمم، ابن‌جوزی، 5/342.
[449] . بحارالأنوار، مجلسی، 45/131؛ العوالم – الإمام الحسن، عبدالله بحرانی، 432.
[450] . شرح حال الإمام الحسین (از طبقات ابن‌سعد)، ابن‌سعد، 83.
[451] . شرح إحقاق الحق، مرعشی، 33/689 به نقل از التبر المذاب، علامه احمد حسینی شافعی، نسخۀ خطی.
[452] . الفصول المهمة فی معرفة الأئمة، ابن‌صباغ مالکی، 2/837؛ جواهر المطالب، باعونی شافعی، 2/294.
[453] . ابن‌نما روایت کرده است: «... علی‌بن حسین(ع) که در غل‌وزنجیر بود، گفت: "آیا اجازه می‌دهی سخنی بگویم؟" یزید گفت: "بگو، اما بیهوده مگو!" علی‌بن حسین(ع) گفت: "من در مقامی قرار گرفته‌ام که شایسته نیست همچون منی سخن بیهوده بگوید. گمان تو چیست اگر رسول خدا(ص) مرا در این غل‌وزنجیر ببیند؟" یزید به اطرافیان خود گفت: "او را آزاد کنید."» مثیر الأحزان، 99.
[454] . مثیر الأحزان، ابن‌نما، 99.
[455] . أمالی، شیخ صدوق، 230 و 231.
[456] . ازجملۀ این متون، روایتی است از ابو‌عوانة‌بن حکم کلَبی: «سپس زنان حسین را نزد یزید بردند. زنان آلِ یزید و دختران معاویه و اهل خانه‌اش فریاد زدند و شیون کردند. سپس آنها را نزد یزید بردند. فاطمه، ‌دختر حسین‌، که بزرگ‌تر از سکینه بود، گفت: "ای یزید، آیا دختران رسول خدا باید به اسارت گرفته شوند؟" یزید گفت: "ای دختر برادرم، من از این کار بیزار بودم." فاطمه گفت: "به خدا سوگند، هیچ چیزی برای ما باقی نمانده است." یزید گفت: "ای دختر برادرم، آنچه به تو می‌دهم بیش از آن چیزی است که از تو گرفته شده." سپس آنها را خارج کردند و به خانۀ یزیدبن معاویه بردند. هیچ زنی از آلِ یزید باقی نماند، مگر این‌که نزد آنان آمد و برایشان مراسم عزاداری برپا کرد. یزید به هر زنی که چیزی از او گرفته شده بود پیام فرستاد و گفت: "چه چیزی از تو گرفته شده است؟" و هر چیزی که ادعا کردند هر قدر هم بزرگ بود، بیشتر از آن را به آنان بازگرداند. سکینه گفت: "هرگز مردی کافر به خدا ندیدم که از یزیدبن معاویه بهتر باشد..."» مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 4/355؛ همچنین مراجعه کنید به: الکامل في التاریخ، ابن‌اثیر، 4/86؛ البدایة والنهایة، ابن‌کثیر: 8/197. همچنین گفته شده است: «... سپس یزید زنان و کودکان را فراخواند و در برابر خود نشاند. او آنها را در وضعیتی ناپسند دید و گفت: "خدا ابن‌مرجانه را لعنت کند. اگر میان شما و او قرابتی وجود داشت، با شما چنین رفتار نمی‌کرد و شما را در چنین وضعیتی نمی‌فرستاد."» مراجعه کنید به: الإرشاد، شیخ مفید، 2؛ البدایة والنهایة، ابن‌کثیر، 8/211.
[457] . مراجعه کنید به: الکامل في التاریخ، ابن‌اثیر، 4/87.
[458] . شرح‌الأخبار، قاضی مغربی، 3/268. قاضی در پاسخ به سخن یزید (لعنت خدا بر او) گفت: «دشمن خدا دروغ می‌گوید؛ بلکه او کسی بود که سپاه را برای مقابله با حسین(ع) آماده کرد. من پیش‌تر ماجرای او را ذکر کرده‌ام.»
[459] . تفسیر قمی، علی‌بن ابراهیم، 2/352.
[460] . مراجعه کنید به: الفتوح، ابن‌اعثم، 5/130؛ زندگی‌نامۀ امام حسین (از طبقات ابن‌سعد)، ابن‌سعد، 83، و در آن آمده است: «سپس به علی‌بن حسین رو کرد و گفت: "پدرت پیوند خویشاوندی مرا برید و با سلطنت من به نزاع برخاست. خداوند او را به‌سبب این قطع رحم و گناه مجازات کرد."»
[461] . مراجعه کنید به: الفتوح، ابن‌اعثم، 5/130 و 131؛ الإرشاد، شیخ مفید، 2/120؛ تاریخ طبری، 4/352؛ الکامل في التاریخ، ابن‌اثیر، 4/86.
[462] . تفسیر قمی، علی‌بن ابراهیم، 2/352.
[463] . قاضی نعمان مغربی روایت کرده است: «... علی‌بن حسین(ع) این آیه را تلاوت کرد: (مَآ أَصَابَ مِن مُّصِيبَةٖ فِي ٱلۡأَرۡضِ وَلَا فِيٓ أَنفُسِكُمۡ إِلَّا فِي كِتَٰبٖ مِّن قَبۡلِ أَن نَّبۡرَأَهَا) (هیچ مصیبتی نه در زمین و نه در جان‌های شما رخ نمی‌دهد مگر این‌که پیش از آن‌که آن را پدید آورده باشیم، در کتابی ثبت شده است) ... یزید مدتی سرش را پایین انداخت و با ریش خود بازی کرد، درحالی‌که خشمگین بود. سپس این آیه را خواند: (وَمَآ أَصَابَكُم مِّن مُّصِيبَةٖ فَبِمَا كَسَبَتۡ أَيۡدِيكُمۡ وَيَعۡفُواْ عَن كَثِيرٖ) (هر مصیبتی که به شما می‌رسد به‌سبب دستاوردهای خودتان است؛ و او از بسیاری در می‌گذرد). سپس گفت: "ای اهل شام، دربارۀ این‌ها چه نظری دارید؟" یکی از آنان گفت: "او کشته شده است، پس نباید توله‌ای از سگی بد نگه داری." نعمان‌بن بشیر گفت: "ببین اگر رسول خدا زنده بود، با آنها چه می‌کرد، تو نیز همان را انجام بده." یزید گریه کرد. فاطمه دختر حسین گفت: "ای یزید، دربارﮤ دختران رسول خدا که اسیران تو هستند، چه می‌گویی؟" یزید بیشتر گریه کرد، به‌طوری که صدای گریۀ زنانش بلند شد و هرکه در مجلس بود صدای گریۀ آنها را شنید.» شرح‌الأخبار، 3/268. ابن‌عبد ربه روایت کرده است: «... وقتی سر حسین در برابر یزید قرار گرفت، او این شعر از حصین‌بن حمام مرّی را خواند: "سر مردانی را که عزیزترین برایمان بودند می‌شکافیم/ اما آنها ناسپاس‌ترین و ستمکارترین بودند." علی‌بن حسین(ع) ـ‌ که در میان اسیران بود ‌ـ گفت: "کتاب خدا برای تو سزاوارتر از شعر است. خداوند می‌فرماید: (مَآ أَصَابَ مِن مُّصِيبَةٖ ... مُختالٍ فَخور) (هیچ مصیبتی نه در زمین و نه در جان‌های شما رخ نمی‌دهد مگر این‌که... متکبر خودپسند)." یزید خشمگین شد و با ریش خود بازی کرد. سپس گفت: "سخن دیگری از کتاب خدا برای تو و پدرت سزاوارتر است. می‌فرماید: (وَمَآ أَصَابَكُم مِّن مُّصِيبَةٖ فَبِمَا كَسَبَتۡ أَيۡدِيكُمۡ...) (هر مصیبتی که به شما می‌رسد به سبب دستاوردهای خودتان است...)." سپس گفت: "ای اهل شام، دربارﮤ این‌ها چه نظری دارید؟"...» العقد الفرید، 5/131.
[464] . مقاتل‌الطالبيين، ابوالفرج اصفهانی، 80.
[465] . إثبات الوصية، المسعودي، 145.
[466] . تاريخ مدينة دمشق، ابن‌عساكر، 69/ 160.
[467] . ینابیع المودة، قندوزی، 3/92.
[468] . شرح‌الأخبار، قاضی مغربی، 3/158.
[469] . الطبقات الکبری، ابن‌سعد، 5/212؛ سیر أعلام النبلاء، ذهبی، 3/303.
[470] . تاریخ طبری، 4/293.
[471] . الإرشاد، شیخ مفید، 2/121. همچنین مراجعه کنید به: أمالی، شیخ صدوق، 231؛ مقاتل‌الطالبيين، ابوالفرج اصفهانی، 80؛ روضة‌الواعظين، فتال نیشابوری، 192؛ الإحتجاج، طبرسی، 2/38؛ مثير الأحزان، ابن‌نما، 80.
[472] . بخاری روایت کرده است: «از ابن‌عباس (رضی‌الله‌عنهما) دربارﮤ آیۀ (إلا المودة في القربى) پرسیده شد. سعیدبن جبیر گفت: قربى (خویشاوندان)، آل‌محمد(ص) هستند. » صحیح بخاری، 6/37، باب آیۀ (إلا المودة في القربى). مسلم روایت کرده است: «... سپس پیامبر فرمود: "اما بعد، ای مردم، من بشری هستم که به‌زودی فرستادﮤ پروردگارم نزد من خواهد آمد و من او را اجابت خواهم کرد. من در میان شما دو چیز گران‌بها باقی می‌گذارم؛ نخست، کتاب خدا که در آن هدایت و نور است. پس به کتاب خدا تمسک جویید و آن را بگیرید." سپس مردم را به کتاب خدا تشویق کرد؛ و فرمود: "و اهل‌بیتم! خدا را دربارﮤ اهل‌بیتم به شما یادآوری می‌کنم. خدا را دربارﮤ اهل‌بیتم به شما یادآوری می‌کنم. خدا را دربارﮤ اهل‌بیتم به شما یادآوری می‌کنم." حصین به زید گفت: "اهل‌بیت او چه کسانی هستند؟ آیا زنان او جزو اهل‌بیتش نیستند؟" زید گفت: "زنان او جزو اهل‌بیتش هستند، اما اهل‌بیت او کسانی هستند که پس از او، از گرفتن صدقه محروم شدند." ...» صحیح مسلم، 7/122، باب فضائل علی (رض).
[473] . تذکرة الخواص، 290.
[474] . متن خطبه در منابع متعددی آمده است که برخی از آنها به قرن سوم هجری بازمی‌گردد، ازجمله: بلاغات النساء، ابن‌طَیفور، 21–23؛ الاحتجاج، طبرسی، 2/35 و 36؛ اللهوف في قتلى الطفوف، ابن‌طاووس، 105–108؛ مثیر الأحزان، ابن‌نما، 101؛ بحارالأنوار، مجلسی، 45/133–135.
[475] . سورﮤ روم، آیۀ 10
[476] . سورﮤ آل‌عمران، آیۀ 178
[477] . سورﮤ آل‌عمران، آیۀ 169
[478] . سورﮤ کهف، آیۀ 50
[479] . سورﮤ مریم، آیۀ 75
[480] . سورﮤ هود، آیۀ 18
[481] . سورﮤ آل‌عمران، آیۀ 173
[482] . سورﮤ انفال، آیۀ 40
[483] . مقتل‌الحسین، خوارزمی، 2/63 و 64.
[484] . مراجعه کنید به: الفتوح، ابن‌اعثم، 5/17؛ أمالی، شیخ صدوق، 216؛ مثیر الأحزان، ابن‌نما، 15؛ بحارالأنوار، علامه مجلسی، 44/312.
[485] . روایت شده است خودِ یزید (لعنت خدا بر او) دستور داد امام علی‌بن حسین(ع) به منبر رود و از مردم به‌خاطر آنچه پدرش حسین(ع) انجام داده بود، عذرخواهی کند؛ اما امام(ع) از این فرصت بهره برد و خطبۀ معروف خود را ایراد فرمود: «... سپس به او دستور داد بر منبر برود و خطبه بخواند و از مردم به‌خاطر آنچه پدرش انجام داده بود، عذرخواهی کند. امام بر منبر رفت، خدا را ستایش کرد و فرمود: ای مردم، هرکس مرا می‌شناسد که می‌شناسد، و هرکس مرا نمی‌شناسد خودم را به او معرفی می‌کنم. من علی فرزند حسین هستم، من فرزند بشیر و نذیر هستم ...» مقاتل‌الطالبيين، ابوالفرج اصفهانی، 81.
[486] . مقتل‌الحسین، خوارزمی، 2/ 69–71، و این خطبه در بسیاری از منابع به‌طور کامل یا قسمتی از آن روایت شده است. به‌عنوان مثال، مراجعه کنید به: الفتوح، ابن‌اعثم، 5/ 132 و 133؛ الاحتجاج، طبرسی، 2/ 39؛ مناقب آل أبی‌طالب، ابن‌شهرآشوب، 3/ 305؛ مثیر الأحزان، ابن‌نما، 102؛ بحارالأنوار، مجلسی، 45/ 137–139، و دیگر منابع.
[487] . مناقب آل أبی‌طالب، ابن‌شهرآشوب، 3/ 305 و 306.
[488] . مراجعه کنید به: الفتوح، ابن‌اعثم، 5/ 133.
[489] . تفسیر قمی، علی‌بن ابراهیم قمی، 2/ 134 و 135.
[490] . أمالی، صدوق، 231.
[491] . لهوف فی قتلی الطفوف، ابن‌طاووس، 109.
[492] . مناقب آل ابی‌طالب، ابن‌شهرآشوب، 3/ 309.
[493] . بصائر الدرجات، صفار، 358.
[494] . الإرشاد، شیخ مفید، ج 2، ص 122.
[495] . زندگی‌نامۀ امام حسین (از طبقات ابن‌سعد)، ابن‌سعد، ص 83؛ سیر أعلام النبلاء، ذهبی، ج 3، ص 303 و 304.
[496] . و این واقعه‌ای است که حقیقتاً رخ داد. سیوطی می‌گوید: «وقتی حسین و خاندانش کشته شدند، ابن‌زیاد سرهای آنان را نزد یزید فرستاد و یزید ابتدا از کشتن آنان خوشحال شد، اما پس از آن پشیمان شد؛ زیرا مسلمانان او را برای این جنایت سرزنش کردند و مردم با او دشمنی کردند، و شایسته بود از او بیزار شوند.» تاریخ الخلفاء، ص 227.
[497] . روایت شده است امام علی‌بن حسین(ع) به یزید (لعنت خدا بر او) فرمود: «... اما مال تو را نمی‌خواهیم و آن را برای خودت نگه دار. تنها چیزی که من خواسته‌ام اموالی است که از ما گرفته شده است، زیرا در میان آنها دوک ریسندگی فاطمه دختر محمد، و مقنعه و گردن‌بند و پیراهن او وجود دارد.» یزید دستور داد آنها را بازگردانند و دویست دینار نیز اضافه کرد. امام زین‌العابدین(ع) آن را گرفت و میان فقرا و نیازمندان تقسیم کرد. مراجعه کنید به: مثیر الأحزان، ابن‌نما، ص 106؛ بحارالأنوار، علامه مجلسی، ج 45، ص 143.
[498] . مراجعه کنید به: سیر أعلام النبلاء، ذهبی، ج 3، ص 303 و 304؛ و ترجمۀ زندگی‌نامۀ امام حسین (از طبقات ابن‌سعد)، ص 83.
[499] . «فاطمه دختر حسین ـ‌ که بزرگ‌تر از سکینه بود ‌ـ گفت: "ای یزید، آیا دختران رسول خدا باید به اسارت گرفته شوند؟" یزید گفت: "ای دختر برادرم، من از ابتدا با این کار مخالف بودم." فاطمه گفت: "به خدا قسم، چیزی برای ما باقی نمانده است." یزید گفت: "ای دختر برادرم، آنچه به تو می‌دهم بزرگ‌تر از آن چیزی است که از تو گرفته شده است." سپس آنها را به خانۀ یزیدبن معاویه بردند و هیچ زنی از آلِ یزید باقی نماند مگر این‌که نزد آنها آمد و عزاداری کرد. یزید به زنان خود دستور داد هرچه را از آنها گرفته شده بود بازگردانند و هر ادعایی می‌کردند دو برابرش به آنها داده می‌شد. سکینه می‌گفت: "من مردی کافر به خدا، بهتر از یزیدبن معاویه ندیده‌ام."» تاریخ طبری، ج 4، ص 355. برخی از مورخان روایت را به‌گونه‌ای ویرایش کرده‌اند که یزید (لعنت خدا بر او) در آن شایسته‌تر به‌نظر برسد و بخش پایانی آن را حذف کرده‌اند. مراجعه کنید به: الکامل في التاریخ، ابن‌اثیر، ج 4، ص 86؛ و البدایه و النهایه، ابن‌کثیر، ج 8، ص 213.
[500] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، ج 4، ص 353؛ مقتل‌الحسین، خوارزمی، ج 2، ص 74؛ الکامل في التاریخ، ابن‌اثیر، ج 4، ص 7.
[501] . «روایت شده است ... سپس یزید، علی‌بن حسین و حسن‌بن حسن و عمروبن حسن را دعوت کرد و به عمروبن حسن ـ‌ که در آن زمان یازده‌ساله بود ‌ـ گفت: "آیا با خالدبن یزید کشتی می‌گیری؟" عمرو پاسخ داد: "نه، اما به من یک چاقو بده و به او نیز یک چاقو بده تا با او بجنگم." یزید او را به خود نزدیک کرد و گفت: "این خصوصیت را از اجدادت به ارث برده‌ای؛ آیا از مار جز مار زاده می‌شود؟"» مراجعه کنید به: مقتل‌الحسین، خوارزمی، ج 2، ص 74؛ زندگی‌نامۀ امام حسین (من طبقات ابن‌سعد)، ابن‌سعد، ص 84؛ بحارالأنوار، مجلسی، ج 42، ص 162.
[502] . مراجعه کنید به: الفتوح، ابن‌اعثم، 5/ 133؛ الإرشاد، شیخ مفید، 2/ 122؛ إعلام الورى، طبرسی، 1/ 475.
[503] . مراجعه کنید به: مسار الشیعة، شیخ مفید، 46؛ مصباح المتهجد، شیخ طوسی، 787؛ العدد القویة، علامه حلی، 219.
[504] . گویندﮤ این‌که مدت اقامت یک ماه بوده، سید ابن‌طاووس است. مراجعه کنید به: اقبال الاعمال، 3/ 101. و کسی که گفته مدت اقامت یک ماه‌ونیم بوده، قاضی نعمان مغربی است. مراجعه کنید به: شرح‌الأخبار، 3/ 269.
[505] . مراجعه کنید به: زندگی‌نامۀ امام حسين (از طبقات ابن‌سعد)، ابن‌سعد، 83؛ سير أعلام النبلاء، ذهبی، 3/ 304.
[506] . بحارالأنوار، 45/ 196 و 197.
[507] . برخی از متون تاریخ‌نگاران: ـ طبری: «... زنان بیرون رفتند و وارد خانۀ یزید شدند. هیچ‌کدام از زنان آلِ معاویه نماند مگر این‌که به استقبال آنان آمد، و برای حسین گریه و نوحه‌سرایی کردند.» تاریخ طبری، 4/ 353. ـ بلاذری: «و زنانی از زنان یزیدبن معاویه فریاد کشیدند، و زمانی که زنان حسین بر آنان وارد شدند ناله سر دادند.» انساب‌الأشراف، 3/ 417. ـ فتال: «سپس زنان حسین را به حضور یزیدبن معاویه (لعنهما الله و اخزاهما الله) وارد کردند. زنان اهل یزید و دختران معاویه و خانواده‌اش فریادی کشیدند و ناله سر دادند و عزاداری به پا کردند.» روضة الواعظین، 1/ 191. دربارﮤ هند (همسر یزید)، روایت شده است که وقتی شنید سر حسین نزد یزید رسیده است، با پارچه‌ای چهرﮤ خود را پوشاند. و گفته‌شده بی‌پوشش به حضور یزید وارد شد و او را سرزنش کرد. مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 4/ 355؛ مقتل‌الحسین، خوارزمی، 2/ 73؛ بحارالأنوار، مجلسی، 45/ 142.
[508] . مراجعه کنید به: زندگی‌نامۀ امام حسین (از طبقات ابن‌سعد)، ابن‌سعد، 83. گفته است: «و به زنان آلِ ابو‌سفیان دستور داد برای حسین سه روز عزاداری بر پا کنند.»
[509] . گفته شده است نعمان‌بن بشیر مأمور شد، و گفته شده محرزبن حریث کلبی، و گفته شده گروهی، و گفته شده سی سوار، و نیز گفته شده چند تن از موالیان ابوسفیان یا بنی‌هاشم، و در برخی روایات و متون تاریخی، نقل‌های دیگری نیز آمده است. مراجعه کنید به: الأخبار الطوال، دینوری، 261؛ الإرشاد، شیخ مفید، 2/122؛ نور الأبصار، شبلنجی، 132؛ ترجمة الإمام الحسین (از طبقات ابن‌سعد)، 84؛ مقتل‌الحسین، خوارزمی، 2/75؛ مثیر الأحزان، ابن‌نما، 106.
[510] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 4/353؛ الإرشاد، شیخ مفید، 2/122؛ ترجمة الإمام الحسین (از طبقات ابن‌سعد)، 84؛ مقتل‌الحسین، خوارزمی، 2/74؛ شرح‌الأخبار، قاضی مغربی، 3/159.
[511] . الإرشاد، شیخ مفید، 2/122.
[512] . مراجعه کنید به: مسار الشیعة، شیخ مفید، ۴۶؛ مصباح‌المتهجد، شیخ طوسی، ۷۸۷؛ المصباح، کفعمی، ۴۸۹، ۵۱۰؛ العدد القویة، علامه حلی، ۲۱۹.
[513] . مراجعه کنید به: منابع پیشین، ازجمله کسانی که عبور کاروان آلِ رسول را از کربلا در اربعین اول بعید دانسته‌اند، می‌توان به ابن‌طاووس در کتاب اقبال الاعمال (ج 3، ص 100 و 101)، علامه مجلسی در بحارالأنوار (ج 98، ص 334)، محدث نوری در اللؤلؤ والمرجان (ص 150–154)، محدث عباس قمی در منتهى الآمال (ج 1، ص 622) و شهید مطهری در الملحمة الحسينية (ج 1، ص 22) اشاره کرد. دو نکته: ابن‌طاووس، در کتاب اللهوف، عبور کاروان آلِ رسول از کربلا در مسیر بازگشت به مدینه و دیدار آنان با جابربن عبدالله انصاری را ذکر کرده است. مراجعه کنید به: اللهوف في قتلى الطفوف، ص 114. شهید مطهری معتقد است تنها کسی که عبور کاروان اسرا از کربلا را ذکر کرده، سیدبن طاووس در کتاب اللهوف است، اما این سخن دقیق نیست؛ زیرا این روایت از جانب دیگران نیز نقل شده است، ازجمله البیرونی که در سال 440 هجری قمری درگذشته است، همان‌طور که در ادامه مشخص خواهد شد.
[514] . البیرونی گفته است: «در روز بیستم از صفر، سر حسین به بدن او بازگردانده شد و همراه با بدنش دفن گردید. در این روز، زیارت اربعین خوانده می‌شود و زنان اهل‌بیت پس از بازگشت از شام، به کربلا رسیدند.» الآثار الباقية عن القرون الخالية، ص 321. ـ شیخ بهایی نوشته است: «در روز نوزدهم از صفر، زیارت اربعین برای اباعبدالله(ع) به جا آورده می‌شود که زمان آن هنگام بالا آمدن روز است. در این روز ـ‌ که روز اربعین شهادت اوست ‌ـ جابربن عبدالله انصاری برای زیارت او آمد. و در همان روز، اهل‌بیت حسین(ع) پس از بازگشت از شام به کربلا رسیدند، درحالی‌که قصد بازگشت به مدینه را داشتند.» توضیح المقاصد، ص 6. ـ علامه مجلسی در بیان استحباب زیارت امام حسین(ع) در روز اربعین نوشته است: «مشهور میان اصحاب این است که علت آن، بازگشت اهل‌بیت حسین(ع) در چنین روزی به کربلا پس از بازگشت از شام و الحاق سرها به بدن‌ها توسط علی‌بن حسین(ع) بوده است.» بحارالأنوار، ج 101، ص 334.
[515] . مراجعه کنید به: کتاب مع الركب الحسيني من المدينة إلى المدينة، نوشتۀ محمد امین الامینی، ج 6، ص 318.
[516] . ازجمله دلایلی که محدث نوری نیز ذکر کرده است می‌توان به این شواهد اشاره کرد: شیخ مفید و شیخ طوسی و امثال آنها، به حرکت کاروان از شام به مدینه اشاره کرده‌اند. همچنین، در منابعی که به زیارت جابر انصاری پرداخته‌اند، مانند بشارة المصطفى طبری و مصباح الزائر ابن‌طاووس، به مسئلۀ دیدار او با آلِ رسول در روز اربعین اشاره نشده است. افزون بر این، اگر آلِ رسول در روز اربعین به کربلا رسیده بودند، دیگر نمی‌توانست درست باشد که جابر نخستین زائر قبر حسین(ع) لقب بگیرد؛ و دیگر دلایلی که می‌توان در سخنان او مشاهده کرد. برای مطالعۀ بیشتر، مراجعه کنید به: اللؤلؤ والمرجان، محدث نوری، ص ۱۵۰–۱۵۴.
[517] . ازجمله افرادی که به رسیدن کاروان آلِ رسول به کربلا در روز اربعین معتقد هستند، می‌توان به سید محمدعلی قاضی طباطبایی اشاره کرد. او پس از بررسی شواهد تاریخی بیان کرده است: «خلاصۀ سخن این است که روایت سبط ابن‌جوزی درست است که می‌گوید کاروان در روز پانزدهم محرم، کربلا را به‌سمت شام ترک کرد، سپس در اول صفر به شام رسید و حدود هشت روز آنجا ماندند، سپس طی هشت تا ده روز به کربلا بازگشتند و توانستند در روز بیستم صفر ـ‌اربعین‌ـ وارد کربلا شوند، و این همان مطلوب ماست.» به نقل از: مع الركب الحسيني من المدينة إلى المدينة، محمد امین الامینی، ج ۶، ص ۳۱۳.
[518] . از گفت‌وگویی خصوصی با سید احمد الحسن.
[519] . مراجعه کنید به: زندگی‌نامۀ امام حسین (از طبقات ابن‌سعد)، ۸۴.
[520] . مسار الشیعة، شیخ مفید، 46. همچنین مراجعه کنید به: مصباح المتهجد، شیخ طوسی، 787؛ المصباح، کفعمی، 489؛ اللهوف في قتلی الطفوف، ابن‌طاووس، 114؛ مثیر الأحزان، ابن‌نما، 107؛ بحارالأنوار، علامه مجلسی، 45/ 146؛ مستدرک الوسائل، محدث نوری، 3/ 580 و دیگر منابع.
[521] . ملحدین یعنی منحرفین
[522] . بشارة المصطفى، عمادالدین طبری، 126؛ بحارالأنوار، مجلسی، 65/ 130 و 131.
[523] . از گفت‌و‌گویی خصوصی با سید احمد الحسن.
[524] . قندوزی گفته است: «آنها به مدت سه روز به برپایی مراسم عزاداری پرداختند، سپس به‌سوی مدینه حرکت کردند.» (ینابیع‌المودة، 92).
[525] . لواعج الأشجان، محسن الامین، 241 و 242.
[526] . اللهوف في قتلی الطفوف، ابن‌طاووس، 114.
[527] . مراجعه کنید به: روضة‌الواعظين، نیشابوری، 1/ 192؛ رسائل المرتضى، 3/ 130؛ إعلام الورى بأعلام الهدى، طبرسی، 250؛ مثير الأحزان، ابن‌نما: 106؛ اللهوف، ابن‌طاووس، 114. مجلسی گفته است: «و مشهور میان علمای امامیه این است که سر امام حسین(ع) همراه با بدن ایشان دفن شده، و علی‌بن حسین(ع) آن را بازگردانده است.» بحارالأنوار، مجلسی، 45/ 145و 146.
[528] . برای مثال، مراجعه کنید به: نور الأبصار، شبلنجی، 133؛ فيض القدير، مناوی، 1/ 205.
[529] . تذكرة الخواص، 265.
[530] . در منابع دیگر: فاطمه‌بنت حسین آمده، و این صحیح است. مراجعه کنید به: روضة الواعظين، فتال نیشابوری، 192.
[531] . أمالی، صدوق، 231 و 232.
[532] . خوارزمی گفته است: «سر شریف به‌مدت سه روز در دمشق به‌ نیزه آویخته شد و در خزانۀ بنی‌امیه باقی ماند تا این‌که سلیمان‌بن عبدالملک به حکومت رسید. او سر را طلب کرد و آورده شد؛ درحالی‌که تنها استخوانی سفید و خشکیده بود. او سر را در جعبه‌ای قرار داد، معطر کرد و پارچه‌ای روی آن گذاشت و پس از خواندن نماز برایش در قبرستان مسلمانان دفن کرد. هنگامی که عمربن عبدالعزیز به حکومت رسید، از محل دفن آن پرس‌وجو کرد و خبر آن را شنید. او دربارﮤ مکانی که دفن شده بود تحقیق کرد، آن را از خاک بیرون آورد و برداشت؛ و خداوند بهتر می‌داند چه بر سر آن آورد. ظاهر دینِ او نشان می‌دهد سر را به کربلا فرستاد تا همراه با بدن دفن شود.» مقتل‌الحسين، 2/ 75.
[533] . ازجمله آنچه کلینی نقل کرده است: «از یزیدبن عمربن طلحه روایت شده است که گفت: امام صادق(ع) درحالی‌که در حیره بود به من فرمود: «آیا نمی‌خواهی به وعده‌ای که به تو دادم عمل کنم؟» گفتم: «بله.» (یعنی رفتن به زیارت قبر امیرالمؤمنین(ع)). امام سوار شد و اسماعیل و من نیز همراه ایشان سوار شدیم. تا این‌که از "الثویه" گذشتیم و به نزدیکی نجف رسیدیم. امام در مکانی که "ذکوات بیض" نام داشت از اسب پیاده شد. اسماعیل و من نیز پیاده شدیم. امام نماز خواند و اسماعیل نیز نماز خواند و من هم نماز خواندم. سپس امام به اسماعیل فرمود: «برخیز و به جدت حسین(ع) سلام کن.» گفتم: «فدایت شوم، مگر حسین(ع) در کربلا نیست؟» امام فرمود: "بله، اما زمانی که سر مبارکش به شام برده شد، یکی از موالیان ما آن را دزدید و در کنار امیرالمؤمنین(ع) دفن کرد."» (کافی، 4/ 571) همچنین ابن‌قولویه روایت کرده است: «از علی‌بن أسباط نقل شده است که امام صادق(ع) فرمود: "هنگامی که به غری (نجف) می‌روی، دو قبر می‌بینی؛ یک قبر بزرگ و یک قبر کوچک. قبر بزرگ، قبر امیرالمؤمنین(ع) است و قبر کوچک، سر امام حسین(ع) است."» (کامل‌الزیارات، 84). همچنین: «از یونس‌بن ظبیان نقل شده است: در شبی روشن با آسمانی پرستاره، در حیره نزد امام صادق(ع) بودم. امام به آسمان نگاه کرد و فرمود: "ای یونس، آیا این ستارگان را نمی‌بینی که چقدر زیبا هستند؟ بدان آنها امان اهل آسمان هستند و ما امان اهل زمین." سپس امام از من خواست اسب و الاغ را آماده کنم. پس از آماده‌سازی، امام فرمود: "ای یونس، کدام‌یک را بیشتر دوست داری، اسب یا الاغ؟" من گمان کردم امام اسب را به‌دلیل قدرتش ترجیح می‌دهد. بنابراین گفتم: الاغ. امام فرمود: "دوست دارم آن را به من واگذار کنی." گفتم: "چنین کردم." امام سوار شد و من نیز به‌همراهش رفتم. وقتی از حیره خارج شدیم، امام به من فرمود: "پیش برو، ای یونس." امام مرا راهنمایی می‌کرد تا به مکانی رسیدیم که تپه‌هایی سرخ‌رنگ در آنجا بود. امام فرمود: "اینجا همان جاست." گفتم: "بله." امام وضو گرفت و به‌سوی تپه‌ای نماز خواند و سپس گریست و به تپه‌ای دیگر رفت و همان کار را انجام داد. سپس به من فرمود: "ای یونس، اینجا کجاست؟" گفتم: "نمی‌دانم." امام فرمود: "جایی که ابتدا نماز خواندم، قبر امیرالمؤمنین(ع) است و تپۀ دیگر محل دفن سر امام حسین(ع)."» (کامل‌الزیارات، 86 و 87) و نیز شیخ طوسی نقل کرده است: «مفضل‌بن عمر روایت کرده است که امام جعفر صادق(ع) از مکانی در مسیر غری عبور کرد که در آنجا ستونی مایل قرار داشت. امام در آنجا دو رکعت نماز خواند. از ایشان پرسیده شد: "این نماز برای چه بود؟" امام فرمود: "اینجا مکانی است که سر جدم حسین‌بن علی(ع) قرار داده شد."» (أمالی، 682).
[534] . ابن‌سعد نقل کرده است: «یزید سر حسین را برای عمروبن سعیدبن عاص ـ‌ که در آن زمان حاکم مدینه بود ‌ـ فرستاد. عمرو گفت: "دوست داشتم این سر را برای من نمی‌فرستادند." مروان گفت: "ساکت باش!" سپس سر را گرفت و در دستش نگه داشت و گفت: "خوشا به سردی تو که در دست‌های من است/ و رنگ سرخ‌فام تو بر گونه‌‌هایت/ گویی شب را در دو مسجد به صبح رسانده‌ای"... سپس عمروبن سعید دستور داد سر امام حسین را کفن کنند و در بقیع کنار قبر مادرش دفن کنند.» (زندگی‌نامۀ امام حسین (از طبقات ابن‌سعد)، 84؛ همچنین رجوع کنید به: مقتل‌الحسین، خوارزمی، 2/ 75؛ نور الأبصار، الشبلنجی، 133).
[535] . «کلبی گفته است: یزید سر امام حسین را به مدینه فرستاد و آن را بر چوبی نصب کرد، سپس به دمشق بازگرداند و در آنجا در باغی دفن کردند؛ و گفته شده در دارالاماره یا در قبرستان دفن شده است.» مراجعه کنید به: انساب‌الأشراف، البلاذری، 3/ 419. ابن‌عساکر، از ریّا دایۀ یزید، نقل کرده است: «سر حسین در اسلحه‌خانه باقی ماند تا این‌که سلیمان‌بن عبدالملک به خلافت رسید. او دستور داد سر را بیاورند؛ و وقتی آوردند به استخوان سفیدی تبدیل شده بود. آن را در صندوقی گذاشتند، عطرآگین کردند، پارچه‌ای بر آن نهادند و در قبرستان مسلمانان دفن کردند. وقتی عمربن عبدالعزیز به خلافت رسید، به خزانه‌دار بیت‌المال دستور داد سر حسین را بفرستد. او به عمر نوشت سلیمان آن را دفن کرده است و صحت آن برایش مسجل شد. زمانی که مسوده (عباسیان) به حکومت رسیدند، محل دفن را پرسیدند و آن را نبش قبر کردند و سر را برداشتند، و خدا می‌داند با آن چه کردند.» مراجعه کنید به: تاریخ مدینة دمشق، 7/ 421. ابن‌جوزی گفته است: «ابن‌ابی‌دنیا گفته است سر حسین را در خزانۀ یزید یافتند. آن را کفن کردند و در دمشق نزد باب الفرادیس دفن کردند.» مراجعه کنید به: المنتظم فی تاریخ الملوک والأمم، 5/ 344.
[536] . ابن‌جوزی گفته است: «دربارﮤ سر حسین اختلاف نظر وجود دارد ... پنجمین نظر این است که خلفای فاطمی، آن را از باب الفرادیس به عسقلان و سپس به قاهره منتقل کردند. اکنون مشهد بزرگی در قاهره وجود دارد که زیارت می‌شود.» مراجعه کنید به: تذکرة‌الخواص، 265. و نیز مراجعه کنید به: البداية والنهاية، ابن‌كثير، 8/ 205.
[537] . مراجعه کنید به: تهذیب‌الأحکام، الطوسی، 6/ 52.
[538] . مصباح المتهجد، طوسی، 788.
[539] . سورﮤ کهف، آیۀ ۲۱
[540] . پاسخ‌های روشنگر بر بستر امواج، سيد احمد الحسن، پاسخ سؤال 309.
[541] . سورﮤ یوسف، آیۀ ۹۳
[542] . کسی که روایات را بررسی کند درمی‌یابد رسول خدا(ص) و اهل‌بیتش(ع)، نه‌تنها دربارﮤ تبرک جستن به خودشان و آثارشان سکوت نکرده‌اند، بلکه برخی از مسلمانان را به این کار تشویق می‌کردند. بنابراین، کاملاً روشن است که این مسئله در مسیر توحید حقیقی خداوند متعال قرار دارد، نه آن‌گونه که وهابی‌ها برداشت کرده‌اند.
[543] . صحیح بخاری، 1/ 55 و 56، کتاب وضو.
[544] . صحیح بخاری، ج 1، ص 99، باب نماز در لباس سرخ.
[545] . صحیح مسلم، ج 7، ص 82 ،باب عرق پیامبر(ع) در سرما و هنگام نزول وحی.
[546] . صحیح بخاری، ج 7، ص 57، کتاب لباس‌ها.
[547] . فتح‌الباری، ج 10، ص 298.
[548] . صحیح مسلم، ج 4، ص 82، باب کسی که پیش از قربانی سر تراشیده باشد.
[549] . صحیح ابن‌حبان، ج 4، ص 208 و 209.
[550] . سؤالی است که از ابن‌باز پرسیده شد و پاسخ او: «سؤال: "حکم تبرک جستن به صالحان و آثارشان چیست، ای شیخ بزرگوار؟" پاسخ: "تبرک جستن به صالحان و آثارشان جایز نیست، و این امر فقط به پیامبر(ص) اختصاص دارد. تبرک به آثار و عرق و آب دهان و وضوی پیامبر(ص) جایز است، اما برای غیر او جایز نیست ...» وب‌سایت رسمی بن‌باز، فتاوای نور على الدرب، فتوای 16568.
[551] . صحيح بخاری، 6/ 252، كتاب نوشیدنی‌ها.
[552] . الإصابة، ابن‌حجر، ج 1، ص 276.
[553] . صحیح بخاری، ج 1، ص 50 و 51، کتاب وضو.
[554] . الطبقات‌الكبرى، ابن‌سعد، ج 5، ص 406.
[555] . سير أعلام النبلاء، ذهبی، 11/ 212.
[556] . كشف القناع، بهوتی، 2/ 175.
[557] . از زیدبن ارقم روایت شده است که رسول خدا(ص) فرمود: «من در میان شما چیزی باقی می‌گذارم که اگر به آن تمسک جویید، هرگز گمراه نخواهید شد؛ یکی از آنها بزرگ‌تر از دیگری است: کتاب خدا، که ریسمانی کشیده‌شده از آسمان به زمین است، و عترتم اهل‌بیتم. این دو هرگز از یکدیگر جدا نخواهند شد تا زمانی که کنار حوض بر من وارد شوند. پس ببینید پس از من چگونه با این دو رفتار می‌کنید.» سنن ترمذی، 5/ 329؛ این حدیث، از جانب آلبانی در «صحیح سنن ترمذی» (3788) صحیح دانسته شده است.
[558] . عایشه گفت: «صبح‌گاهی پیامبر(ص) بیرون آمد، درحالی‌که عبایی سیاه از موی زبر بافته‌شده بر تن داشت. حسن‌بن علی آمد و او را وارد کرد [زیر عبا جا داد]. سپس حسین آمد و او را نیز وارد کرد. سپس فاطمه آمد و او را نیز وارد کرد. پس از آن، علی آمد و او را هم وارد کرد. سپس فرمود: (إِنَّمَا يُرِيدُ ٱللَّهُ لِيُذۡهِبَ عَنكُمُ ٱلرِّجۡسَ أَهۡلَ ٱلۡبَيۡتِ وَيُطَهِّرَكُمۡ تَطۡهِيرا) (همانا خداوند می‌خواهد پلیدی را از شما اهل‌بیت دور کند، و شما را به‌طور کامل پاک و مطهر گرداند).» صحیح مسلم، 7/ 130.
[559] . حق‌تعالی می‌فرماید: (فَمَنۡ حَآجَّكَ فِيهِ مِنۢ بَعۡدِ مَا جَآءَكَ مِنَ ٱلۡعِلۡمِ فَقُلۡ تَعَالَوۡاْ نَدۡعُ أَبۡنَآءَنَا وَأَبۡنَآءَكُمۡ وَنِسَآءَنَا وَنِسَآءَكُمۡ وَأَنفُسَنَا وَأَنفُسَكُمۡ ثُمَّ نَبۡتَهِلۡ فَنَجۡعَل لَّعۡنَتَ ٱللَّهِ عَلَى ٱلۡكَٰذِبِينَ) (سورﮤ آل‌عمران، آیۀ 61) (هرگاه کسی بعد از آنچه از دانش برای تو آمده است با تو به مجادله برخیزد، بگو: "بیایید فرزندانمان و فرزندانتان، زنانمان و زنانتان، و خودمان و خودتان را فراخوانیم، سپس مباهله کنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم")، و پیامبر(ص) هیچ‌کس جز اهل‌بیتش را برای مباهله با نصارای نجران به‌ همراه نیاورد. «از عامربن سعد، از پدرش روایت شده است که گفت: "هنگامی که این آیه نازل شد (تَعَالَوۡاْ نَدۡعُ أَبۡنَآءَنَا وَأَبۡنَآءَكُمۡ وَنِسَآءَنَا وَنِسَآءَكُمۡ وَأَنفُسَنَا وَأَنفُسَكُمۡ)، رسول خدا(ص)، علی و فاطمه و حسن و حسین (رض) را فراخواند و فرمود: "خدایا، این‌ها اهل‌بیت من هستند."» المستدرک، حاکم، 3/ 150؛ او گفت: «این حدیث، براساس شروط شیخین صحیح است، اما آن دو، آن را نقل نکرده‌اند.»
[560] . این حدیث، در منابع و با طرق بسیاری آمده است، ازجمله: فضائل‌الصحابه، احمدبن حنبل، 2/ 85، شمارﮤ حدیث 1402؛ المستدرک، حاکم نیشابوری، 3/ 150؛ حاکم گفته است: «این حدیث، براساس شروط مسلم صحیح است، اما آن دو، آن را نقل نکرده‌اند.»
[561] . به جلد اول کتاب «روز حسین» مراجعه کنید.
[562] . به پیوست 1: «فضیلت زیارت امام حسین(ع)» مراجعه کنید.
[563] . محمدبن عبدالوهاب گفته است: «هرکس میان خودش و خدا واسطه‌هایی قرار دهد و آنها را بخواند و از آنها درخواست کند و به آنها توکل کند ـ‌ به اتفاق نظر علما ‌ـ کافر است.» شارح گفته است: «... یعنی کسی که میان خودش و خدا واسطه‌ای قرار دهد و گمان کند او نیازهایش را به خدا منتقل می‌کند؛ مثلاً به صاحب قبر بگوید: "از خدا برایم طلب شفاعت کن؛ یا ای رسول خدا، برایم شفاعت کن"، که در این صورت، رسول خدا را واسطۀ میان خودش و خدا قرار داده است. این شرک است؛ زیرا غیرخدا را خوانده است‌ ...» مراجعه کنید به: تبصرة الانام بشرح نواقص الاسلام، عبدالعزیز الراجحي، 17 و 18.
[564] . بحارالأنوار، مجلسی، 2/263.
[565] . سورﮤ نجم، آیۀ 39
[566] . مسند الإمام علي(ع)، حسن القبانجي، 1/ 150.
[567] . سورﮤ نساء، آیۀ 64
[568] . فقیه و تاریخ‌نگار اهل‌سنت، صاحب کتاب‌ها و تألیفات بسیار، در سال ۱۲۸۸ هجری قمری در اواخر خلافت عثمانی منصب مفتی مکه را به عهده گرفت، و در سال ۱۳۰۴ هجری قمری درگذشت.
[569] . الدرر السنية في الرد على الوهابية، تألیف احمد زینی دحلان، ص ۴۱.
[570] . التوسل بالنبي وجهلة الوهابيين، تألیف ابوحامد‌بن مرزوق، ص ۱۰۵.
[571] . ميزان‌الاعتدال، تألیف ذهبی، ج۳، ص۵۰۶.
[572] . الثقات ابن‌حبان، 8/ 456 و 457.
[573] . المعجم الکبیر، طبرانی، 3/108.
[574] . ابن‌اثیر گفته است: «روایت شده رسول خدا(ص) خاکی از تربت حسین را که جبرئیل(ع) برایش آورده بود به ام‌سلمه داد و فرمود: "ای ام‌سلمه، هرگاه این تربت تبدیل به خون شد، بدان حسین کشته شده است." ام‌سلمه آن تربت را در شیشه‌ای نزد خود نگه داشت. وقتی حسین کشته شد آن تربت به خون تبدیل شد، و او مردم را از شهادت حسین آگاه کرد.» الکامل في التاریخ، 4/ 93.
[575] . أمالی، طوسی، 315.
[576] . مراجعه کنید به: مثیر الأحزان، ابن‌نما، 94.
[577] . مراجعه کنید به: انساب‌الأشراف، بلاذری، 3/ 419؛ ترجمة الإمام الحسین (از طبقات ابن‌سعد)، 84.
[578] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 4/ 356؛ الکامل في التاریخ، ابن‌اثیر: 4/ 88؛ البدایة والنهایة، ابن‌کثیر، 8/ 198؛ مثیر الأحزان، ابن‌نما، 94.
[579] . الإرشاد، شیخ مفید، 2/ 123؛ همچنین مراجعه کنید به: تاریخ طبری، 4/ 357، که گفته است: «الأرنب نبردی بود میان بنی‌زبید و بنی‌زیاد از بنی‌حارث‌بن کعب از طایفۀ عبدالمدان، و این بیت از عمروبن معدی‌کرب است.»
[580] . مراجعه کنید به: الغدیر، علامه امینی، 10/ 264.
[581] . مراجعه کنید به: روز حسین، جلد اول، «مبحث سیاست معاویه در ایام خلافت علی(ع)».
[582] . مراجعه کنید به: عمدةالقاری، عینی، 10/ 187. لقوه: نوعی بیماری که به صورت آسیب می‌رساند.
[583] . مراجعه کنید به: مقتل‌الحسین، مقرم، 417؛ زندگی‌نامۀ امام حسین (از طبقات ابن‌سعد)، 85.
[584] . شرح‌الأخبار، قاضی مغربی، 3/ 269.
[585] . زندگی‌نامۀ امام حسین (از طبقات ابن‌سعد)، 87؛ سیر أعلام النبلاء، ذهبی، 3/ 318.
[586] . مراجعه کنید به: شرح‌الأخبار، قاضی مغربی، 3/ 171.
[587] . أمالی، شیخ مفید، 319؛ أمالی، شیخ طوسی، 89 و 90.
[588] . مراجعه کنید به: مجمع‌الزوائد، هیثمی، 9/ 199؛ المعجم‌الکبیر، طبرانی، 1/ 140.
[589] . الإرشاد، شیخ مفید، 2/ 124. همچنین مراجعه کنید به: انساب‌الأشراف، بلاذری، 3/420؛ تاریخ طبری، 4/357؛ شرح‌الأخبار، نعمان مغربی، 3/ 499.
[590] . مراجعه کنید به: انساب‌الأشراف، بلاذری، 3/ 417 و 418؛ زندگی‌نامۀ امام حسین (از طبقات ابن‌سعد)، 84؛ شرح‌الأخبار، قاضی مغربی، 3/ 159.
[591] . مراجعه کنید به: مثیر الأحزان، ابن‌نما، 95؛ بحارالأنوار، علامه مجلسی، 45/ 124.
[592] . اللهوف في قتلى الطفوف، ابن‌طاووس، 115 و 116.
[593] . منبع قبلی؛ همچنین مراجعه کنید به: مثیر الأحزان، ابن‌نما: 113؛ بحارالأنوار، علامه مجلسی، 45/ 149.
[594] . ابتدا از مدینه به‌سمت مکه حرکت کردند (435 کیلومتر)، سپس از مکه به کربلا (1777 کیلومتر)، بعد از کربلا به کوفه (75 کیلومتر)، سپس از کوفه به دمشق از طریق راه سلطانی (1500 کیلومتر)، سپس از دمشق به کربلا (892 کیلومتر) و در نهایت، از کربلا به مدینه (1345 کیلومتر). البته این مسیر با فرض حرکت مستقیم و استفاده از نزدیک‌ترین راه‌هاست، وگرنه مسافت واقعیِ طی‌شده ممکن است بسیار بیشتر از این باشد.
[595] . مقتل‌الحسین، خوارزمی، 2/ 76.
[596] . روضة‌الواعظین، فتال نیشابوری، 1/ 192.
[597] . مراجعه کنید به: بحارالأنوار، علامه مجلسی، 45/ 198.
[598] . دعائم الإسلام، قاضی مغربی، 1/ 227.
[599] . المحاسن، برقی، 420.
[600] . ابوالفرج اصفهانی گفته است: «ام‌البنین - ‌مادر این چهار برادر شهید ‌- به قبرستان بقیع می‌رفت و با سوزناک‌ترین و جان‌سوزترین ندبه‌ها برای فرزندانش نوحه‌سرایی می‌کرد. مردم گرد او جمع می‌شدند و به او گوش می‌دادند ... .» مقاتل الطالبيين، 56.
[601] . مراجعه کنید به: الكامل في التاريخ، ابن‌أثير، 4/ 88.
[602] . صدوق با سند خود روایت کرده است: «از مفضل‌بن عمر، از امام صادق جعفربن محمد(ع) نقل شده است: ... به ایشان گفتم: «ای فرزند رسول خدا، مرا از معنای این سخن خداوند عزوجل آگاه کنید که می‌فرماید: (وَجَعَلَهَا كَلِمَةَۢ بَاقِيَة فِي عَقِبِهِ) (و آن را کلمه‌ای پایدار در نسل او قرار داد).» فرمود: «منظور از آن امامت است که خداوند آن را تا روز قیامت در نسل حسین(ع) قرار داده است.» الخصال، 305.
[603] . کافی، کلینی، 1/ 304.
[604] . غیبت، طوسی، 195، حديث 109.
[605] . موسوعة شهادة المعصومين، لجنة الحديث في معهد باقر العلوم، 2/ 298 و 299.
[606] . أمالی، شیخ صدوق، ص 204.
[607] . مثیر الأحزان، ابن‌نما، ص 93؛ همچنین مراجعه کنید به: کشف الغمه، اربلی، ج 2، ص 102؛ تاریخ مدینه دمشق، ابن‌عساکر، ج 41، ص 386.
[608] . همچنین مراجعه کنید به: مثیر الأحزان، ابن‌نما، ص 93.
[609] . وسائل‌الشیعه (آل‌البیت)، حر عاملی، ج 3، ص 282.
[610] . منبع قبلی؛ مقتل‌الحسین، خوارزمی، ج 2، ص 124.
[611] . همچنین مراجعه کنید به: شرح‌الأخبار، قاضی مغربی، ج 3، ص 270.
[612] . همچنین مراجعه کنید به: تذکره الخواص، ابن‌جوزی، ص 328.
[613] . همچنین مراجعه کنید به: دلائل الإمامه، طبری، ص 198 و 199.
[614] . نظریات الخلیفتین، نجاح الطائی، ج 2، ص 156؛ به نقل از زندگی‌نامۀ علی‌بن حسین (از تاریخ ابن‌عساکر).
[615] . همچنین مراجعه کنید به: الإتحاف بحب الأشراف، شبراوی، ص 52.
[616] . همچنین مراجعه کنید به: کافی، کلینی، ج 2، ص 519؛ الإرشاد، شیخ مفید، ج 2، ص 137.
[617] . اخبار الزینبات، سید یحیی عبیدلی، ص 117.
[618] . منبع قبلی، ص 115؛ همچنین مراجعه کنید به: قاموس الرجال، تستری، ج 11، ص 40.
[619] . منبع قبلی، ص 118.
[620] . الطراز المذهب في أحوال أم‌المصائب زینب، راوندی، ص 38؛ و به نقل از آن: السیده زینب، رائدة الجهاد فی الإسلام، باقر شریف القرشی، ص 41.
[621] . یعنی: او در مقام و مرتبۀ حسن و حسین(ع) است، و همراهی او با آنها همچون همراهی فاطمه با علی(ع) است.
[622] . در گفت‌وگویی خصوصی با سید احمد الحسن؛ و کتاب «العقائد» به کتاب «عقائد الإسلام» از انتشارات انصار امام مهدی(ع) اشاره دارد.
[623] . الأربعون الصغرى، البيهقي، 13.
[624] . کافی، کلینی، 1/ 49.
[625] . وسائل‌الشيعة (آل‌البيت)، الحر العاملي، 14/ 444.
[626] . وسائل‌الشيعة (آل‌البيت)، الحر العاملي، 14/ 444.
[627] . منبع قبلی، 14/ 445 و 446.
[628] . منبع قبلی، 14/ 446.
[629] . منبع قبلی، 14/448.
[630] . منبع قبلی، 14/449 و 450.
[631] . وسائل‌الشيعة (آل‌البيت)، الحر العاملي، 14/ 453.
[632] . منبع قبلی، 14/ 456.
[633] . منبع قبلی، 14/ 457.
[634] . منبع قبلی، 14/ 457 و 458.
[635] . منبع قبلی، 458.
[636] . وسائل‌الشیعه (آل‌البیت)، حر عاملی، ج 14، ص 463.
[637] . منبع قبلی، ج 14، ص 464.
[638] . منبع قبلی
[639] . منبع قبلی، ج 14، ص 465 – 466.
[640] . منبع قبلی، ج 14، ص 466.
[641] . منبع قبلی، ج 14، ص 467.
[642] . وسائل‌الشیعه (آل‌البیت)، حر عاملی، ج 14، ص 468.
[643] . منبع قبلی، ج 14، ص 472.
[644] . منبع قبلی
[645] . منبع قبلی، ج 14، ص 473.
[646] . وسائل‌الشیعه (آل‌البیت)، حر عاملی، ج 14، ص 475.
[647] . منبع قبلی، ج 14، ص 476.
[648] . منبع قبلی، ج 14، ص 477.
[649] . منبع قبلی، ج 14، ص 479.
[650] . منبع قبلی، ج 14، ص 480 و 481.
[651] . وسائل‌الشیعه (آل‌البیت)، حر عاملی، ج 14، ص 481.
[652] . منبع قبلی، ج 14، ص 482.
[653] . منبع قبلی، ج 14، ص 484.
[654] . منبع قبلی، ج 14، ص 484.
[655] . وسائل‌الشیعه (آل‌البیت)، حر عاملی، ج 14، ص 486.
[656] . منبع قبلی، ج 14، ص 494.
[657] . منبع قبلی، ج 14، ص 495 و 496.
[658] . وسائل‌الشیعه (آل‌البیت)، حر عاملی، ج 14، ص 496.
[659] . منبع قبلی
[660] . منبع قبلی، ج 14، ص 497.
[661] . منبع قبلی
[662] . منبع قبلی
[663] . وسائل‌الشیعه (آل‌البیت)، حر عاملی، ج 14، ص 498.
[664] . منبع قبلی، 14/499.
[665] . الخباء: خانه‌ای که از پشم یا موی حیوانات ساخته شده است.
[666] . الدعی: کسی که در نسبش متهم است.
[667] . الجیوب المضرجات: پیراهن‌های آغشته به خون
[668] . المصطلم: نابودشده، ریشه‌کن‌شده
[669] . المختلسات: ربوده‌شده‌ها
[670] . المضاجع: کسی که همراه و ملازم است و مکان را ترک نمی‌کند.
[671] . المجدل: افتاده، کشته‌شده
[672] . المضام: از ضَیم، به معنای مظلوم
[673] . یعنی: آمیخته به خاک
[674] . الثغر المقروع بالقضیب: به معنای دهانی که با عصا زده شده است؛ اشاره به کاری است که یزید و ابن‌زیاد (لعنت خدا بر آنان) با دهان امام حسین(ع) انجام دادند؛ و پیش‌تر به آن اشاره شد.
[675] . المرفوف: منتشر و پراکنده
[676] . الحشاشة: باقی‌ماندﮤ روح
[677] . الحتوف: مرگ
[678] . الاكتیاب: غم و اندوه
[679] . كالئ: نگهبان و حافظ
[680] . الشيم: خُلق و طبیعت
[681] . الطرائق: جمع طریقه، به معنای سیره و روش
[682] . الضرائب: جمع ضریبه، به معنای سرشت
[683] . ناكب: روی‌گردان و دوری‌کننده
[684] . مد باعه: به اوج خود رسید.
[685] . قسطل: غبار شدیدی که هنگام جنگ و نبرد برمی‌خیزد.
[686] . ناجز: برای جنگ آماده شد.
[687] . ذمام: حق و حرمت
[688] . الهبوة: غباری که باد با خود می‌آورد.
[689] . أثخنه: او را ضعیف و خسته کرد.
[690] . نَكَسَه: او را پایین آورد و به زمین انداخت.
[691] . البواتر: شمشیرهای برنده
[692] . رشح: عرق
[693] . حمحم: صدایش را تکرار کرد.
[694] . الشعور در اینجا به معنای افکار است؛ پس ناشرات الشعور یعنی حیران و سرگردان در فکر.
[695] . سافرات الوجوه: چهره‌های آشکار
[696] . المهنَّد: شمشیر
[697] . القنا: نیزه
[698] . صُفِّدوا: بسته و مقید شدند.
[699] . القَتب: زین شتر
[700] . الهاجر: زمان ظهر در روزهای بسیار گرم
[701] . هملج: به‌سرعت و با راحتی حرکت کرد.
[702] . مکین: دارای جایگاه و منزلت بلند
[703] . الملموم: مکانی مشخص و معین که مردم برای زیارت به آنجا می‌آیند.
[704] . سورﮤ اعراف، آیۀ 155
[705] . الرهام: باران ملایم و پیوسته
[706] . السلام: درخت
[707] . مزار، مشهدی، 496 تا 513.