عناوین
متن کتاب
انتشارات انصار امام مهدی(ع)/ شمارۀ 220
روز حسین(ع)
بررسی و تحلیل مهمترین رویدادهای قیام حسین(ع)
از زمان آغاز آن تا صبح عاشورا
جلد اول
بهقلم
علاء سالم
مترجم
گروه مترجمان انتشارات انصار امام مهدی(ع)
نام کتاب : روز حسین، جلد اول
نام کتاب اصلی : یوم الحسین، الجزء الأول
نویسنده : دکتر علاء سالم
مترجم : گروه مترجمان انتشارات انصار امام مهدی(ع)
نوبت انتشار : اول
تاریخ انتشار : 1404
تاریخ انتشار کتاب اصلی : 1446ق/2024م
کد کتاب : 220
ویرایش ترجمه : اول
جهت کسب اطلاعات بیشتر در خصوص دعوت مبارک سید احمد الحسن (ع)
به تارنماهای زیر مراجعه نمایید.
www.almahdyoon.co
www.almahdyoon.com
فهرست
بشریت همواره میان دو مسیر 11
مقدمه 15
سفارشهای رسول خدا(ص) دربارۀ اهلبیتش و بیان فضیلت آنها 15
جایگاه حسین(ع) نزد رسول خدا(ص) و خبردادن از مصیبت او 21
علی(ع) نیز از آنچه بر حسین(ع) خواهد گذشت خبر میداد 24
حسین(ع)، انقلابی مصمم برای مواجهه با وعدۀ الهی 31
(1) سلطنت آل ابوسفیان 43
سیاست معاویه در روزگار خلافت علی(ع) 55
سیاست معاویه بعد از شهادت علی(ع) 77
سبّ علی(ع) سنتی اموی 81
انتصاب والیان معروف به دشمنی با علی(ع) 86
حجربن عَدی هزینۀ وفاداری را پرداخت میکند 102
وضعیت شهرهای بزرگ اسلامی اندکی پیش از قیام 107
اول: شام 108
دوم: حجاز 109
سوم: عراق 113
چگونگی برخورد مردم با امام حق 129
خلاصه 139
(2) قبل از عاشورای حسین(ع) 141
بیعت یزید پس از مرگ معاویه و موضعگیری حسین(ع) 151
حسین(ع) انقلابی فاتح 159
امام حسین(ع) با تعدادی از آل ابوطالب شهر جدش را ترک میکند 171
حسین(ع) ودیعههای امامت را نزد امسلمه به امانت گذاشت 195هرکس به حسین(ع) نپیوست به فتح نرسید 209
چرا حسین(ع) مکه را بهعنوان نخستین توقفگاه انتخاب کرد؟ 214
اهل عراق به حسین(ع) نامه نوشتند 218
ارسال مسلمبن عقیل به کوفه 224
یک توهم و پاسخ به آن 230
خیانت در بصره و کوفه 232
بصره 232
کوفه 234
داستان شهادت مسلمبن عقیل 240
کشف محل مسلم 240
دستگیری هانی و خیانت مذحجیان به زعیمشان 241
قیام مسلمبن عقیل و خیانت لشکرش به او 242
وحشتآفرینی، قطع حقوق و دستگیریها و برافراشتن پرچم امان 244
ابنزیاد برای دستگیری مسلم جایزهای تعیین میکند 245
ماجرای شهادت مسلمبن عقیل و هانیبن عروه 245
کوتاهی آشکار در موضعگیری بزرگان کوفه 254
حسین(ع) مکه را به قصد عراق ترک میکند 259
حسین(ع) تصمیم به ترک مکه میگیرد، و تلاشهای ناموفق برای بازداشتن او از تصمیمش 260
چرا عراق؟ 272
حسین(ع) با مردم مطابق وضعیتشان سخن میگوید 277
گفتههای دروغین یا تحریفشده 280
اقدامات امویان پس از حرکت امام حسین(ع) بهطرف کوفه 287
مسیر کاروان حسینی از مکه تا کربلا 291
گروههایی که امام حسین(ع) در مسیر با آنها روبهرو شد 292
گروه دوستدارانی که یاری نکردند 293
گروه دنیاطلبهایی که از امام حسین(ع) جدا شدند 302
پیوستگان به حسین(ع) (انصار حسین) 305
افرادی از اهلبیت که به امام حسین(ع) پیوستند 306کسانی که در مدینه به حسین(ع) پیوستند 309
کسانی که در مکه به حسین(ع) پیوستند 311
کسانی که در طول مسیر حرکت امام حسین(ع) به کربلا به او پیوستند 315
افرادی که پس از رسیدن امام حسین(ع) به کربلا به او پیوستند 317
افرادی که روز دهم محرم به امام حسین(ع) پیوستند 324
تعداد یاران حسین(ع) 326
آیا زُهیربن قین عثمانی بود؟ 333
حسین(ع) از شهادت فرستادگانش آگاه شد 337
مسلمبن عقیل 337
آیا فرزندان عقیل باعث ادامۀ حرکت حسین(ع) به عراق شدند؟ 338
آیا عبداللهبن یقطر برادر رضاعی امام حسین(ع) بود؟ 345
قيسبن مسهّر صيداوی 347
رؤیاهای حسین(ع) 350
اعتراض حر ریاحی به حسین(ع) 355
حسین(ع) یارانش را غربال میکند و پیشنهاد طرماح را نمیپذیرد 362
آیا حسین(ع) پیشنهاد بازگشت یا حرکت بهطرف شام را مطرح کرد؟ 369
توقف حسین(ع) در کربلا 372
آمادگی برای جنگ با حسین(ع) 376
آمادهسازی سپاه برای جنگ 377
فراخوان عمومی و نظامی 377
رسیدن ابنسعد با سپاهش به کربلا 386
چرا ابنسعد برای فرماندهیِ سپاه انتخاب شد؟ 390
آیا حسین(ع) به عمربن سعد پیشنهاد بازگشت داد؟ 394
تعداد سپاه و ترکیب آن 399
چند نفر در سپاه بودند؟ 399
آیا لشکر فقط از کوفه بود؟ 403
اتفاقات دیگر قبل از جنگ 413
تلاشی کمفروغ برای یاری 413منع آب از اردوگاه حسین(ع) 414
امانی که شمر به عباس و برادرانش پیشنهاد میدهد 418
سرنوشت کسی که ندای حسین را شنید و به آن پاسخ نداد! 419
روز نهم و شب دهم محرم 420
حسین(ع) تا صبح دهم مهلت میخواهد 420
حسین(ع) به یاران و اهلبیتش اجازۀ رفتن میدهد و آنها نمیپذیرند 425
موضع بشربن عمرو حضرمی 431
ضحاک مشرقی به نحو خاصی برای یاری شرط میگذارد 432
مکالمۀ بُرير با ابنسعد 434
مکالمۀ بُرير با شمر 435
آیا گروهی به لشکر حسین(ع) پیوستند؟ 436
حسین(ع) خود را به شهادت نزدیک میبیند 437
وارسی درهها و تپهها و نیّتهای انصار 439
حفر خندق اطراف اردوگاه 442
رؤیای حسین(ع) در وقت سحر 442
سرزنش بزرگان 443
برجستهترین غایبان در واقعۀ طف (کربلا) 446
منابع 463
بسم الله الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
-بشریت همواره میان دو مسیر
از نخستین روز رسالت الهی بر روی این زمین، خداوند سبحان آدم(ع) را برگزید و او را بهعنوان نشانه و هدایتگری برای بندگانش و حجت خود بر آنها منصوب کرد؛ سپس از خلایق خواست از او اطاعت کنند و تسلیم او و دستوراتش شوند. حقتعالی میفرماید: (وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً قَالُوا أَتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ * وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلَائِكَةِ فَقَالَ أَنبِئُونِي بِأَسْمَاءِ هَؤُلَاءِ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ * قَالُوا سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ * قَالَ يَا آدَمُ أَنبِئْهُم بِأَسْمَائِهِمْ فَلَمَّا أَنبَأَهُم بِأَسْمَائِهِمْ قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَأَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا كُنتُمْ تَكْتُمُونَ * وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ أَبَى وَاسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ)[1] (و هنگامی که پروردگارت به فرشتگان گفت: من در زمین جانشینی قرار میدهم، فرشتگان گفتند آیا کسی را در آن قرار میدهی که فساد کند و خونها بریزد، درحالیکه ما تو را با ستایشت تسبیح میگوییم و تو را تقدیس میکنیم؟ خداوند فرمود: من چیزی میدانم که شما نمیدانید. * و خداوند همۀ نامها را به آدم آموخت؛ سپس آنها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: مرا از نامهای اینها خبر دهید، اگر راست میگویید * فرشتگان گفتند: منزهی تو، ما را دانشی نیست جز آنچه تو به ما آموختهای؛ بهراستی تویی دانای حکیم. * خداوند فرمود: ای آدم، آنان را از نامهای ایشان آگاه کن. هنگامی که آنان را از نامهای ایشان آگاه کرد، خداوند فرمود: آیا به شما نگفتم من غیب آسمانها و زمین را میدانم، و میدانم آنچه را آشکار میکنید و آنچه را پنهان میداشتید؟ * و هنگامی که به فرشتگان گفتیم برای آدم سجده کنید، همه سجده کردند جز ابلیس که سر باز زد و تکبر ورزید، و او از کافران بود). سجده کنید، یعنی اطاعت کنید و تسلیم شوید. و بهدلیل شدت رحمت خداوند سبحان ـو نیز از آنجا که سرای امتحان با مرگ آدم پایان نمیپذیردـ خداوند متعال خواست حجت و خلیفۀ الهی، همواره و تا روز آخر در این زمین با خلایق استمرار یابد، تا عذر و بهانهای برایشان نمانَد و مردم در روز قیامت و حساب، حجت و دلیلی در برابر خداوند نداشته باشند تا [بخواهند] گمراهی خود را به بهانهٔ نبودِ هدایتگر و فرستادهٔ الهی توجیه کنند و اینکه اگر [هدایتگر و فرستادهای از سوی خدا] بود هدایت میشدند و گمراه نمیشدند. حقتعالی میفرماید: (رُّسُلًا مُّبَشِّرِينَ وَمُنذِرِينَ لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ ۚ وَكَانَ اللَّهُ عَزِيزًا حَكِيمًا)[2] (فرستادگانی مژدهدهنده و بیمدهنده، تا پس از این فرستادگان، مردم در برابر خداوند [عذر و] حجتی نداشته باشند؛ و خداوند عزتمند و حکیم است). و امام صادق(ع) فرموده است: «"حجت" پیش از مخلوقات، بههمراه مخلوقات، و پس از مخلوقات بوده و هست و خواهد بود.»[3] نخستین (و مهمترین) فرمان الهی که به تعیین آدم(ع) بهعنوان حجت بر خلایق حکم میداد منجر به دستهبندی مخلوقات به دو صف متقابل و ناسازگار در طول مسیر تاریخ شد: اطاعتکنندگانی که تسلیم امر خدا شدند، و اعتراضکنندگانی که در برابر آن تکبر ورزیدند؛ به عبارت دیگر: «صف سجدهکنندگان» و «صف متکبران». صف سجدهکنندگان الهی: این صف، صف فرستادگان خدا و پیروان آنهاست. در رأس این صف همواره یک خلیفه و حجت الهی (نبی، رسول یا امام) قرار دارد که از سوی خدا منصوب شده است، و ـچنانکه دانستیمـ با آدم(ع) و افرادی که از او(ع) پیروی و اطاعت کردند آغاز شد، و سپس فرستادگانِ از نسل او یکی پس از دیگری به همراه پیروانشان ـهرکدام در زمان خودشان، مثل ادریس، نوح، ابراهیم، موسی و عیسیـ تا آنکه به آخرین و برترینِ آنان محمد(ص) رسید، و سپس اوصیای پس از او(ص) و کسانی که از آنها پیروی و اطاعت کردند. صف معترضان شیطانی: این صف با ابلیس (خدا لعنتش کند) ـیعنی اولین معترض به استخلاف و انتصاب آدم(ع)ـ آغاز شد؛ و پس از او نیز در هر زمان این صف در شیطانی نمایان میشد که موضعگیری ابلیس را متبلور میساخت و دقیقاً آن را تکرار میکرد؛ همچون قابیل، نمرود، فرعون و ستمگران سرکش و عُلمای دینی بیعمل که در مقابل دعوتهای انبیا و فرستادگان ایستادند (و همواره میایستند)؛ و ـمتأسفانهـ اکثریتِ مردم به دلایل مختلف ـکه اکنون درصدد پرداختن به آن نیستمـ از این جریان پیروی میکنند. از همین رو هرکس اتفاقات بعثت پیامبران و فرستادگان را دنبال کند به روشنی تمام به این حقیقت پی میبرد که هیچ فرستاده و اصلاحگر الهی نبوده است مگر آنکه شیطانی از انسانها در برابر او ایستاده و با او مقابله کرده و مردم را به تکذیب او و جنگ با او واداشته است، و در رابطه با مسلمانان ـدستِکمـ بسیاری از آنها با حوادث بعثت رسول خدا(ص) و انواع آزارها و اذیتهایی که از سوی سرکشان قریش ـو در رأس آنها ابوسفیانبن حربـ به آن حضرت(ص) میرسید آشنا هستند. این وضعیت برای وارثان صف رسول خدا(ص) و اوصیای شرعیاش نیز ادامه یافت؛ امیرالمؤمنین(ع) با دشمنی و آزار معاویةبن ابوسفیان مواجه شد، و آزار و اذیتهایی که از سوی یزید به حسین(ع) وارد شد برای همه عیان است؛ همچنین دشمنی و آزارهایی که مهدی موعود(ع) از سوی سفیانی و سفیانیان با آن روبهرو خواهد شد، موضوعی است روشن که وعدهاش از پیش داده شده است؛ اما روز حسین(ع) همچنان نظیر و همانندی ندارد و هیچ روزی همچون روز او نیست.-مقدمه
در این مقدمه به چهار موضوع میپردازیم: سفارشهای رسول خدا(ص) دربارۀ اهلبیتش و بیان فضیلت و برتری آنها. جایگاه امام حسین(ع) نزد رسول خدا(ص) و خبر دادن از مصیبت او. خبر دادن امیرالمؤمنین(ع) از آنچه بر حسین(ع) خواهد گذشت. حسین(ع) انقلابگری که برای روبهرو شدن با وعدۀ الهی مصمم بود.-سفارشهای رسول خدا(ص) دربارۀ اهلبیتش و بیان فضیلت آنها
اینکه علی و فاطمه و فرزندانشان در دایرۀ اصطلاح «آلمحمد» یا «اهلبیت» قرار میگیرند موضوعی قطعی است؛ بهطوری که هیچ مسلمانی ـباوجود تفاوت مذاهب و دیدگاههایشانـ در آن تردید ندارد، و اختلافی که برخی مطرح کردهاند دربارۀ افراد افزون بر آنان ـمثل همسران پیامبر(ص)ـ بوده است. در اینجا بنده قصد ندارم وارد این مناقشات شوم، بلکه هدف بنده بیشتر این است که خاطرنشان کنم تمام وصیتها و سفارشهای رسول خدا(ص) دربارۀ اهلبیتش و آلمحمد و بیان فضیلت و برتری آنها و قدر و منزلت حقیقیشان ـدر درجۀ اول و بهطور خاصـ علی، فاطمه، حسن و حسین(ع) را شامل میشود، و حتی بسیاری از روایات آنها را با ذکر نام مشخص و معین نمودهاند، گاه بهطور جمعی و گاه بهصورت جداگانه، و هیچ مسلمانی نمیتواند از این واقعیت شانه خالی کند و حجم عظیمی از این احادیث را انکار نماید، مگر اینکه به دینی غیر از دین محمد(ص) اعتقاد داشته باشد. از آنجا که این موضوع در کتابهای مسلمانانِ «شیعه» بهروشنی خورشید است، بنده فقط به ذکر چند روایت از کتابهای مسلمانانِ «اهلسنت» بسنده میکنم: اهلبیت امان امت از گمراهی هستند؛ آنان هرگز از قرآن جدا نمیشوند. • یزیدبن حیان نقل کرده است: من به همراه حصینبن سبره و عمربن مسلم نزد زیدبن ارقم رفتیم... روزی رسول خدا(ص) در [برکهٔ] آبی ـکه خُم نامیده میشودـ بین مکه و مدینه در میان ما به خطابه ایستاد. خدا را ستایش کرد و او را حمد و ثنا گفت و موعظه کرد، و سپس فرمود: «اما بعد... ای مردم، من [نیز] یک بشر هستم که نزدیک است فرستادۀ پروردگارم بیاید و من اجابت کنم. من در میان شما دو چیز گرانبها بهجا میگذارم: اولینِ آن دو کتاب خداست که در آن هدایت و نور است، پس کتاب خدا را بگیرید و به آن پایبند باشید.» پس به کتاب خدا تشویق و ترغیب کرد و سپس فرمود: «و اهلبیتم؛ دربارهٔ اهلبیتم خدا را به شما یادآور میشوم، دربارهٔ اهلبیتم خدا را به شما یادآور میشوم، دربارهٔ اهلبیتم خدا را به شما یادآور میشوم.» حصین به او گفت: «ای زید، آیا همسران ایشان جزوِ اهلبیتش نیستند؟» زید پاسخ داد: «همسرانش جزو اهلبیتش (خانوادهاش) هستند، اما اهلبیت او کسانی هستند که پس از او صدقه به آنها حرام شده است.»[4] • زیدبن ارقم روایت کرده است که رسول خدا(ص) فرمود: «من در میان شما چیزی بهجا میگذارم که اگر به آن تمسک جویید هرگز پس از من گمراه نخواهید شد؛ یکی از آنها بزرگتر از دیگری است: کتاب خدا که ریسمانی است کشیده از آسمان به زمین، و عترتم اهلبیتم. این دو هرگز از یکدیگر جدا نمیشوند تا در حوض بر من وارد شوند. پس بنگرید پس از من چگونه با آن دو رفتار میکنید.»[5] • از جابربن عبدالله نقل شده است، گفت: رسول خدا(ص) را در حج در روز عرفه دیدم درحالیکه بر شتر خود ـقصواءـ سوار بود و خطبه میخواند. از ایشان شنیدم میفرمود: «ای مردم! من در میان شما چیزی به جا میگذارم که اگر آن را برگیرید هرگز گمراه نخواهید شد؛ کتاب خدا و عترتم اهلبیتم.»[6] • از زیدبن ثابت نقل شده است، گفت: رسول خدا(ص) فرمود: «من در میان شما دو جانشین به جا میگذارم: کتاب خداوند عزوجل که ریسمانی است کشیدهشده میان آسمان و زمین ـیا از آسمان تا زمینـ، و عترتم اهلبیتم. این دو هرگز از یکدیگر جدا نمیشوند تا در حوض بر من وارد شوند.»[7] رسول خدا(ص) برای امت خود روشن ساخت: هدایتگر پس از خودش علی(ع) است و این آیه را در شأن او تفسیر کرد: (إِنَّمَا أَنتَ مُنذِرٌ وَلِكُلِّ قَوْمٍ هَادٍ) (تو هشداردهنده هستی، و هر قومی هدایتگری دارد).[8] همچنین در حق آن حضرت(ع) فرمود: «هرکس من مولای او هستم علی مولای اوست. خدایا دوست بدار هرکس که او را دوست میدارد، و دشمنی کن با کسی که با او دشمنی میکند.»[9] و نیز به ایشان فرمود: «تو نسبت به من همانند هارون نسبت به موسی هستی.»[10] و دربارهٔ اهلبیتش، برای امت خود توضیح داد آنان: «همانندِ کشتی نوح هستند، که هرکس سوارش شود نجات مییابد و هرکس از آن بازمانَد غرق خواهد شد.»[11] به شهادت و گواهیِ خدا و رسولش، پاک و پاکیزه هستند.[12] صلوات فرستادن بر آنها را با صلوات فرستادن بر خودش همراه نمود.[13] «اولیالقربی» (نزدیکان پیامبر) که محبتشان بر همه واجب است.[14] همان افراد مدّنظر آیهٔ مباهله هستند؛ یعنی آنان نفس [و جان] پیامبر، و فرزندانش هستند.[15] از آنها راضی است و رضایت او همان رضایت خداست.[16] در صلح است با هرکس با آنها در صلح باشد، و در جنگ است با کسی که با آنها بجنگد.[17] در روز قیامت با او(ص) در یک جایگاه خواهند بود.[18] آنها و دوستدارانشان از اهل بهشت هستند.[19]-جایگاه حسین(ع) نزد رسول خدا(ص) و خبردادن از مصیبت او
در خصوص امام حسین(ع)، او نصیب فراوانی از توجهات نبوی را به خود اختصاص داده بود. هنگامی که در آغاز ماه شعبان سال سوم هجری متولد شد، پس از اینکه پیامبر(ص) او را نام نهاد و سنتهای مربوط به نوزاد را بر او جاری ساخت[20] به امت خود اعلام کرد: حسین را دوست دارد و هرکس حسین را دوست داشته باشد خدا و رسولش را دوست داشته است؛[21] حسین را از افتخاراتی برمیشمارد که خداوند به او اختصاص داده است؛[22] میفرمود: «حسین از من است و من از حسین هستم. خداوند هرکسی را که حسین را دوست داشته باشد دوست میدارد.»[23] شهادت داد حسین از اهل بهشت و حتی سرور جوانانش است؛[24] دربارۀ او و برادرش حسن (ع) میفرمود: «آنها دو گل و ریحانهٔ من از دنیا هستند.»[25] پارهای از وجودش است که از زمان ولادتش برایش گریه میکرد و از آنچه بر او خواهد گذشت خبر میداد.[26] میوۀ دل اوست؛[27] فرشتگان اهل آسمان به او از شهادت حسین خبر میدادند، و تربتش را به او نشان میدادند؛[28] صدای گریۀ رسول خدا برای مصیبت او بلند میشد و قاتلش را لعنت میکرد.[29]-علی(ع) نیز از آنچه بر حسین(ع) خواهد گذشت خبر میداد
روایات بسیاری در این خصوص وجود دارد که بنده به نمونههایی بسنده میکنم: از «نَجی حضرمی» روایت شده است که با علی(ع) همراه بود و مسئول [ظرفِ آبِ] وضوی او بود. هنگامی که به نینوا رسید، درحالیکه به طرف صفین میرفت، علی(ع) فریاد زد: «صبر کن ای اباعبدالله، صبر کن ای اباعبدالله، در کنار فرات.» گفتم: این چه بود؟ فرمود: «روزی نزد پیامبر(ص) رفتم و ناگاه دیدم اشک از چشمانش جاری است. عرض کردم: ای پیامبر خدا، آیا کسی شما را ناراحت کرده است؟ چه شده چشمانتان چنین گریان است؟ فرمود: جبرئیل(ع) از نزد من برخاست و به من خبر داد حسین در کنار فرات کشته خواهد شد. سپس فرمود: آیا میخواهی از تربت او به تو نشان دهم؟ گفتم: بله. پس دستش را دراز کرد و مشتی از خاک برگرفت و به من داد و من نتوانستم جلوی اشکهایم را بگیرم.»[30] از ابنعباس روایت شده است، گفت: با امیرالمؤمنین(ع) در راه جنگ صفین بودم. هنگامی که در نینوا در کنار فرات فرود آمد با صدای بلند گفت: «ای ابنعباس، آیا این مکان را میشناسی؟» گفتم: نه، ای امیرالمؤمنین، آن را نمیشناسم. ایشان فرمود: «اگر تو نیز مثل من این مکان را میشناختی، از آن عبور نمیکردی مگر اینکه همچون من گریه میکردی.» ابنعباس گفت: سپس حضرت بهشدت گریه کرد تا حدی که محاسنش خیس شد و اشکهایش روی سینهاش جاری گردید. ما نیز همراه او گریه کردیم درحالیکه میفرمود: «آه! آه! مرا با آل ابوسفیان چه کار؟ مرا با حزب شیطان و دوستان کفر (و سرکشی) چه کار؟ ای اباعبدالله، صبر پیشه کن که پدرت نیز از اینان همان رنجی را دید که تو خواهی دید.» سپس آب خواست و برای نماز وضو گرفت و آنقدر که خدا خواست نماز خواند، و پس از نماز سخنانی شبیه سخنان قبلیاش گفت، اما بعد از نماز و سخنانش چرتی زد و سپس بیدار شد و فرمود: «ای ابنعباس!» گفتم: در خدمتم، ای امیرالمؤمنین. فرمود: «آیا میخواهی آنچه را همین لحظه در خواب دیدم برایت بازگو کنم؟» گفتم: خوابی که دیدید خیر باشد، ای امیرالمؤمنین. سپس فرمود: «دیدم گویی مردانی با پرچمهای سفید از آسمان فرود آمدهاند درحالیکه شمشیرهایی سفید و درخشان بر گردنشان آویخته بود. آنان گِرد این [منطقه از] زمین خطی کشیده بودند، و سپس دیدم گویی این نخلها شاخههایشان را به زمین میکوبند و خون تازه از آنها جاری میشود، و گویی دیدم حسین(ع) ـپارۀ تنم و جگرگوشهامـ در آن غرق شده است، درحالیکه کمک میطلبد ولی فریادرسی ندارد. گویی آن مردان سفیدپوش که از آسمان فرود آمده بودند به او ندا میدادند و میگفتند: صبر کنید ای آل رسول(ص)، شما به دست شرورترین مردم کشته خواهید شد و این بهشت است ـای اباعبداللهـ که مشتاق توست. سپس [دیدم] آنان مرا تسلی میدادند و میگفتند: ای اباالحسن، بر تو مژده باد که خداوند (در روز قیامت) چشم تو را با او روشن کرده است؛ روزی که مردم در برابر پروردگار جهانیان میایستند. سپس اینچنین بیدار شدم. قَسم به خدایی که جانم به دست اوست، آن پیامبرِ راستگوی تصدیقشده، ابوالقاسم، به من خبر داده بود که من این را هنگامی که برای مقابله با سرکشان (معاویه و لشکریانش) خارج میشوم خواهم دید. این زمین، سرزمین کرب و بلاست؛ جایی که حسین(ع) و هفده تن از فرزندان من و فرزندان فاطمه(ع) در آن دفن خواهند شد. این زمین در آسمانها شناختهشده است، و از آن بهعنوان سرزمین کرب و بلا یاد میشود، همانگونه که از حرمین [مکه و مدینه] و بقعۀ بیتالمقدس یاد میشود.»[31] از عبداللهبن یحیی روایت شده است، گفت: ما با علی(ع) بهسوی صفین رفتیم. هنگامی که به نینوا رسیدیم علی(ع) فریاد زد: «صبر کن، ای اباعبدالله!» سپس گفت: «نزد رسول خدا(ص) رفتم درحالیکه اشک از چشمانش جاری بود. گفتم: "پدر و مادرم به فدایت ای رسول خدا، چرا چشمهایت گریان است؟ آیا کسی شما را ناراحت کرده است؟" پیامبر پاسخ داد: "نه، بلکه جبرئیل نزد من بود و به من خبر داد حسین(ع) در کنار فرات کشته خواهد شد." سپس فرمود: "آیا میخواهی از تربت او به تو نشان دهم؟" گفتم: بله؛ و سپس پیامبر دستش را دراز کرد و مشتی از خاک را به من داد، و من نتوانستم جلوی جاری شدن اشکهایم را بگیرم؛ و اسم این زمین کربلاست. وقتی حسین دو ساله شد پیامبر(ص) به سفری رفت و در میانهٔ راه ایستاد و فرمود: "إنا لله و إنا إلیه راجعون" و چشمهایش پر از اشک شد. از ایشان پرسیدند چه شده است، پیامبر(ص) فرمود: "این جبرئیل است که به من خبر میدهد از زمینی در کنار فرات به نام کربلا که حسین(ع)، فرزندم در آن کشته خواهد شد." گویی اکنون به او و به محل کشتهشدن و دفن او در این سرزمین مینگرم، و گویی به اسیرانی که بر پشت مرکبها نشستهاند نگاه میکنم، درحالیکه سر فرزندم حسین(ع) برای یزید (لعنهالله) هدیه فرستاده میشود. به خدا قسم کسی نیست که به سر حسین(ع) نگاه کند و خوشحال شود مگر آنکه خداوند بین قلب و زبانش اختلاف اندازد و او را به عذاب دردناک دچار کند. سپس پیامبر(ص) از سفر بازگشت، درحالیکه غمگین و ناراحت و اندوهناک و محزون بود. بر فراز منبر رفت، و حسن و حسین (ع) را نیز با خودش بالا برد. خطبهای خواند و مردم را موعظه کرد. وقتی خطبۀ خود را تمام کرد دست راستش را بر سر حسن(ع) و دست چپش را بر سر حسین(ع) گذاشت و فرمود: "خداوندا، بهدرستی که محمد بندۀ تو و فرستادۀ توست، و این دو پاکان عترت من و برگزیدگان خاندان من و برترین فرزندان من و جانشینان من در میان امتم هستند. جبرئیل به من خبر داده است این فرزندم [حسن] با زهر کشته خواهد شد و آن فرزندم [حسین] آغشته به خون به شهادت خواهد رسید. خدایا، در شهادت او برکت قرار بده، و او را از سروران شهیدان قرار بده. خداوندا، در قاتل او و کسی که او را یاری نکند برکت قرار نده و او را با حرارت آتشت بسوزان و در پایینترین طبقات دوزخ محشورش بگردان.» گفت: «در این زمان صدای ضجه و گریهٔ مردم بلند شد؛ آنگاه پیامبر(ص) به آنها فرمود: ای مردم، آیا برای او گریه میکنید، ولی یاریاش نمیدهید؟ خداوندا، تو خود برای او ولیّ و یاور باش. سپس فرمود: ای مردم، من در میان شما دو چیز گرانبها باقی میگذارم: کتاب خدا و عترت من و ریشۀ خاندان من و ممزوج با سرشت من و میوۀ دل من هستند. این دو هرگز از یکدیگر جدا نمیشوند تا وقتی که نزد حوض کوثر بهسوی من بازگردند. بدانید و متوجه باشید من از شما در اینخصوص چیزی نمیخواهم مگر آنچه پروردگارم به من امر فرموده است که از شما دربارهاش بخواهم. من از شما مودت و دوستی خویشان خودم را میخواهم؛ و برحذر باشید از اینکه فردا کنار حوض کوثر به ملاقات من بیایید درحالیکه عترت مرا آزار داده و اهلبیتم را کشته باشید و به ایشان ستم کرده باشید... .»[32] حسن(ع) نیز از شهادت حسین(ع) خبر داده است: از صادق(ع)، از پدرش، از جدش روایت شده است روزی حسینبن علی(ع) نزد حسن(ع) آمد. وقتی حسین(ع) به او نگاه کرد گریه کرد. حسن(ع) از او پرسید: «چهچیزی تو را به گریه میاندازد، ای اباعبدالله؟» حسین(ع) پاسخ داد: «برای آنچه بر تو خواهد گذشت گریه میکنم.» حسن(ع) فرمود: «آنچه بر من خواهد گذشت زهری است که به من داده میشود و من با آن کشته میشوم، اما هیچ روزی مانند روز تو نیست ای اباعبدالله. سی هزار نفر بهسوی تو میآیند درحالیکه ادعا میکنند از امت جد ما محمد(ص) هستند و به اسلام منتسباند، اما برای کشتن تو، ریختن خون تو، هتک حرمت تو، اسارت خاندان و زنان تو، و غارت اموال تو اجتماع میکنند. در آن هنگام است که لعنت بر بنیامیه نازل میشود، و آسمان خاکستر و خون خواهد بارید، و همهچیز برای تو گریه خواهد کرد، حتی وحوش در صحراها و ماهیها در دریاها.»[33] مسئلۀ وقوع آیات و نشانهها هنگام شهادت حسین(ع) در میان مسلمانان (اهلسنت) بهطور گسترده نقل شده است.[34] همچنین امام علی(ع) خبر میداد عمربن سعد قاتل فرزندش حسین(ع) خواهد بود: از اصبغبن نباته روایت شده است، گفت: روزی امیرالمؤمنین(ع) برای مردم خطبه میخواند و میفرمود: «از من بپرسید قبل از آنکه مرا از دست دهید. به خدا سوگند، چیزی از گذشته یا چیزی از آینده نیست که از من بپرسید مگر اینکه من شما را از آن آگاه کنم.» سعدبن ابیوقاص برخاست و گفت: «ای امیرالمؤمنین، به من بگو چند تار مو در سر و ریش من هست؟» امام علی(ع) فرمود: «به خدا سوگند، از من دربارهٔ چیزی پرسیدی که حبیبم رسول خدا(ص) به من خبر داده بود که تو این را از من خواهی پرسید. در سر و ریش تو مویی نیست مگر اینکه در ریشهاش شیطانی نشسته است، و در خانۀ تو فرومایهای هست که پسر من حسین را خواهد کشت» و در آن هنگام عمربن سعد [کودکی بود که] پیشِروی او راه میفت.[35] مسلمانان روایت کردهاند یاران امیرالمؤمنین(ع) میدانستند ابنسعد قاتل حسین(ع) است، و مسلماً این آگاهی، بهواسطۀ خبردادن و اطلاعرسانی علی(ع) دربارۀ او بود.[36] همچنین علی(ع) از حامل پرچم ضلالتی که برای جنگ با حسین(ع) به راه خواهد افتاد خبر داده بود،[37] و برخی از شیعیانش را نیز آگاه کرده بود که آنها فرزندش حسین(ع) را یاری نخواهند داد.[38] وقتی در این روایات بیندیشیم و آنها را در کنار روایات متواتری که از رسول خدا(ص) دربارۀ خبردادن از شهادت فرزندش حسین(ع) و گریهاش برای او و بیان فضیلت و منزلت او نزد خدا نقل شده است قرار دهیم، به حقیقتی دست مییابیم که مفادش چنین است: ماجرای حسین(ع) طرح و برنامهریزی الهی برای او بود، و قیام او علیه انحراف امویان و نپذیرفتن بیعت با یزید فقط بهمنظور اجرای ارادۀ الهی بود؛ و رسول خدا(ص) ارادهٔ پروردگارش را آشکار کرده بود و امام حسین(ع) نیز بهخوبی از این اراده آگاه بود و با تمام وجودش آن را درک کرد و تصمیم گرفت آن را با تمام قوایی که به او ارزانی شده بود به انجام برساند.-حسین(ع)، انقلابی مصمم برای مواجهه با وعدۀ الهی
ابتدا باید به یک مسئلۀ مهم اشارهای داشته باشیم: ما میتوانیم عموم مسلمانان را در چگونگی برخورد با شخصیت حسین(ع) به دو دسته تقسیم کنیم؛ دستۀ اول، کسانی که با ایشان(ع) بهعنوان امامی معصوم و سومین وصی پیامبر(ص) پس از پدرش امیرالمؤمنین(ع) و برادرش حسن(ع) برخورد میکنند؛ و عصمت ـبهطور خلاصهـ یعنی چنگ زدن به خدا و دوری جستن از تمامی محارم الهی بهواسطۀ خدا؛ و بهاینترتیب معصوم همواره و تا ابد مردم را از هدایت خارج نمیکند و آنها را وارد باطل نمیسازد.[39] دستۀ دوم از مسلمانان با امام حسین(ع) در سطح احترام و بزرگداشت و محبت برخورد میکنند (اما بدون اعتقاد به عصمت و وصایت)، البته با استناد به سیرۀ رسول خدا(ص) ـچه در گفتار و چه در رفتارـ که فضیلت و برتری حسین(ع) را بهگونهای آشکار کرده است که جز پدرش و مادرش و برادرش هیچکس همانند او نیست، و این مسئله فقط به نسب شریف ایشان(ع) تعلق ندارد؛ بهعنوان مثال یک مسلمان چه میتواند بگوید درحالیکه پیامبرش(ص) که به او اعتقاد دارد میفرماید: «حسین از من است و من از حسین هستم. خداوند دوست دارد هرکسی را که حسین را دوست میدارد» و «حسین میوۀ دل من و ریحانهٔ من از دنیاست» و «حسین سرور جوانان بهشت است» و توصیفات دیگری که پیشتر ذکر شد و متواتر یا صحیح است. بهطور کلی اگر ما برخی از مضامینِ احادیث نبوی را که پیشتر ذکر شد در نظر بگیریم ـچه آنهایی که رسول خدا(ص) در آنها امام حسین(ع) را با پدر و مادر و برادرش بهعنوان «اهلبیت، آل و عترتش» یاد کرده، و چه آنهایی که ایشان(ع) را بهتنهایی ذکر کرده استـ ناگزیر به نتیجۀ زیر خواهیم رسید: «حسین، امانی برای امت از گمراهی است + حسین، هرگز از قرآن جدا نخواهد شد + حسین، پاک و پاکیزه از سوی خداست، و از اولیالقربی است که محبتشان و درود فرستادن بر آنها واجب است + حسین، کشتی نجات است + حسین، سرور جوانان اهل بهشت است + حسین، عزیز خدا و عزیز رسول خداست، و میوۀ دل و پارۀ تن و نوه و ریحانهٔ پیامبر است + حسین از رسول خداست و رسول خدا از حسین است + رسول خدا از حسین راضی است و در صلح است با هرکسی که با او در صلح باشد، و در جنگ است با هرکسی که با او در جنگ باشد + رسول خدا برای آنچه بر حسین خواهد گذشت بسیار گریه کرده و از همان لحظۀ ولادتش از آن خبر داده است... .» و حال نتیجه چه خواهد بود؟ نتیجه، اینکه حسین(ع) ـدر هر کاری که انجام دهدـ از حقی که خداوند سبحان خواستارش است و به آن راضی است تجاوز نمیکند، و اینکه باطل ـهرقدر هم کم و ناچیز باشدـ هیچگاه به ساحت مقدس او راه نخواهد یافت؛ و این ـبدون تردیدـ همان معنای عصمت است. واقعیت این است که فقط برخی از این ویژگیهای نبوی که رسول خدا(ص) به حسین(ع) اختصاص داده، کافی است تا ساحت او را از هرگونه باطلی که خداوند نمیپسندد منزّه گرداند، چه برسد به اینکه مجموعِ این ویژگیها در نظر گرفته شوند؛ بهعنوان مثال، آیا کسی که خداوند او را بهطور کامل پاک و مطهر گردانده است کار باطلی انجام میدهد؟ یا آیا کسی که «امان امت از گمراهی است» و «هرگز از قرآن جدا نمیشود» کار باطلی انجام میدهد، درحالیکه ـنه از پیشِرو و نه پشتِسرـ هیچ باطلی به قرآن نمیرسد و قرآن همواره تا ابد به حق و راه راست دعوت میکند؟ و آیا امکان دارد سرور جوانان اهل بهشت از بیعت با کسی که خداوند به بیعت با او رضایت دارد خودداری کند؟! به باور بنده پاسخ این پرسش برای هرکسی که به رسول خدا(ص) ایمان دارد و سخنانش را انکار یا تکذیب یا رد نمیکند روشن است؛ زیرا در غیر این صورت دیگر چیزی از اسلام او باقی نمیماند! این نتیجه ـکه هر مسلمانی باید به آن برسدـ برای پاسخ به تمام اشکالاتی که برخی از متعصبین به بنیامیه ـدر گذشته و حالـ مطرح کردهاند حتی فراتر از حد کافی است؛ اشکالاتی از قبیل اینکه، حسین(ع) با خروج غیرشرعی خود باعث تفرقه در میان مسلمانان شد، یا او به دنبال دنیا (پادشاهی دنیوی) بود و بهاینترتیب با دنیاطلبانِ بنیامیه تفاوتی نداشت، یا اینکه او با خروج خود بههمراه اهلبیتش، اقدام به خودکشی کرد و خودش را به هلاکت انداخت، و یاوهسراییهایی از این دست. حسین(ع) هرگز از اجرای ارادۀ خدا و آنچه مورد رضای اوست و نپذیرفتن هرآنچه خداوند نمیخواهد یا نمیپسندد دست برنمیدارد، حتی اگر نتیجهاش کشته شدن و تکهتکه شدن بدن شریفش و بر نیزه رفتنِ سر خودش و فرزندان و یارانش باشد؛ و حتی اگر نتیجهاش هلاکت اهلبیتش و به اسارت گرفته شدن خانواده و اهل و عیالش در شهرها باشد، بهطوری که تماشاگران از دور و نزدیک به نظارهشان بپردازند (و آیا کسی که بهدنبال دنیاست چنین میکند؟ به خدا سوگند هرگز)؛ و از آنجا که حسین(ع) با تمام وجودش از آنِ خدا بود، رسول خدا(ص) فرموده بود: «خدا دوست دارد هرکسی را که حسین را دوست بدارد» و «حسین از من است و من از حسین هستم» و رسول خدا(ص) از او «راضی بود» و حتی فرموده بود: «در صلحم با هرکس که با او در صلح باشد، و در جنگم با هرکس که با او در جنگ باشد.» و همواره برای مصیبت حسین(ع) غمگین و گریان بود؛ مصیبتی که اهل آسمان و فرشتگان امین وحی خداوند در لحظۀ تولد او به رسول خدا(ص) خبر داده بودند؛ و رسول خدا(ص) در طول زندگی خود که با حسین(ع) گذراند، همواره فضایل و مقام و منزلت والای او را بیان کرده و آن را برای تمام امتش اعلام نموده بود، و هیچچیزی از رسول خدا(ص) صادر نشد که نشان دهد آنچه دربارۀ حسین(ع) فرموده یا انجام داده بود منسوخ شده باشد. واقعیت این است که هرکسی حسین(ع) را به خروج از شریعت جدش و دنیاطلبی متهم میکند ـو چنین نسبتی از ساحت مقدس او بسی بهدور استـ در واقع پیش از او رسول خدا(ص) را متهم میکند؛ زیرا کلام او ـبهعبارت سادهترـ به این معناست که رسول خدا(ص) (در تمام سخنانی که در حق حسین(ع) فرموده است) با بزرگداشتِ فردی که فرجامش دنیاطلبی و مخالفت با دین خدا خواهد بود امتش را فریب داده است (و چنین نسبتی از ساحت مقدس او بسی بهدور است)؛ یا این اتهام به معنای آن است که آنچه رسول خدا(ص) در حق حسین(ع) بیان کرده، صرفاً یک عاطفهٔ پدرانه بوده و در نزد خداوند هیچگونه پشتوانه و اعتباری نداشته است (پناه بر خدا)؛ و این چه نتیجهٔ زشت و ناپسندی است که فقط کسی که خدا قلبش را سیاه کرده و با خدا و رسول و آل رسول اعلامِ دشمنی کرده، به چنین نتیجهای خواهد رسید. خاطرنشان میکنم اولین کسی که تعبیر «شکستن وحدت مسلمانان» را دربارۀ حسین(ع) و برنامۀ الهیاش به کار برد یزیدبن معاویه بود و سپس شریح قاضی در فتوایی که مردم را به جنگ با حسین(ع) تشویق میکرد از او پیروی کرد، و ناصبیان نیز در هر زمان پا در جای پای آنان میگذارند. گفتم: حسین(ع) تمام وجودش به خدا تعلق داشت و در تمام گفتار و کردارش چیزی جز اجرای ارادۀ پروردگارش را ـکه رسول خدا(ص) و پدرش علی(ع) از آن خبر داده بودندـ نمیخواست؛ و به همین دلیل او در طول مسیر خود ـتا روز شهادتشـ همواره این حقیقت را در ذهن خود حاضر نگه میداشت.[40] حسین(ع) میدانست بیتردید به شهادت خواهد رسید، و این نکتهای است که سخنان و خطبههای او تأییدش میکند. هنگامی که تصمیم به حرکت از مکه به عراق گرفت خطبهای ایراد کرد و پس از حمد و ثنای خداوند فرمود: «مرگ ـ همچون گردنبندی بر گردن دخترانـ برای فرزندان آدم مقرر شده است، و من چقدر مشتاق ملاقات نیاکانم هستم، همانگونه که یعقوب مشتاق دیدار یوسف بود. برای من جایگاهی از شهادت انتخاب شده که بهزودی با آن مواجه خواهم شد. گویا میبینم گرگان صحرا، اعضای بدنم را در میان نواویس و کربلا تکهتکه میکنند، و شکمهای تهی و انبانهای گرسنه را از من پر میکنند. از روزی که با قلم تقدیر نوشته شده است گریزی نیست. رضای خدا، رضای ما اهلبیت است. ما بر بلای او صبر پیشه میکنیم و او پاداش صابران را به ما خواهد داد. رگ پیوندی و خویشاندی رسول خدا هرگز از او جدا نخواهد شد، و آنان در حریم قدسی [بهشت] گرد آمدهاند و چشم او بهسبب آنان روشن است، و وعدۀ او برای آنان به انجام خواهد رسید. هرکسی آماده است که جانش را برای ما فدا کند و آمادۀ ملاقات با خداست با ما حرکت کند؛ زیرا یقیناً من فردا صبح حرکت خواهم کرد، اگر خداوند متعال بخواهد.»[41] آن حضرت(ع) قاتل خودش یا برخی از کسانی را که در قتل او مشارکت خواهند کرد میشناخت.[42] حسین(ع) میدانست بیتردید به شهادت خواهد رسید. از امام صادق(ع) روایت شده است، فرمود: «جبرئیل(ع) نزد رسول خدا(ص) آمد و به ایشان(ص) گفت: "سلام بر تو ای محمد؛ آیا تو را به فرزندی بشارت بدهم که امت، بعد از تو او را خواهند کشت؟" پیامبر(ص) پاسخ داد: "نیازی به آن ندارم." جبرئیل به آسمان بازگشت و سپس دوباره نزد پیامبر آمد و همان گفته را تکرار کرد. رسول خدا(ص) دوباره فرمود: "نیازی به آن ندارم." جبرئیل به آسمان عروج کرد و سپس برای سومین بار بازگشت و همان سخن را گفت. پیامبر باز هم فرمود: "نیازی به آن ندارم." سپس جبرئیل گفت: "پروردگارت وصیت را در نسل او قرار داده است." پیامبر فرمود: "بله [در این صورت او را میپذیرم]." سپس رسول خدا(ص) نزد فاطمه(س) رفت و به ایشان فرمود: "جبرئیل(ع) نزد من آمد و مرا به پسری بشارت داد که امت من بعد از من او را خواهند کشت." فاطمه(س) گفت: "نیازی به آن ندارم." پیامبر(ص) فرمود: "پروردگارم وصیت را در نسل او قرار داده است." فاطمه(س) پاسخ داد: "در این صورت بله [او را میپذیرم]." در این هنگام خداوند متعال این آیه را نازل فرمود: (حَمَلَتْهُ أُمُّهُ كُرْهًا وَوَضَعَتْهُ كُرْهًا) (مادرش او را با سختی باردار شد و با سختی او را به دنیا آورد)؛ زیرا جبرئیل(ع) او را از کشته شدن فرزندش آگاه کرده بود؛ پس فاطمه(س) او را با ناراحتی به دنیا آورد، زیرا میدانست او به شهادت خواهد رسید.»[43] در این روایت اشارهای به این نکته شده که عطای الهی و فداکاری در راه خداوند خیر عظیمی است که خداوند آن را به صاحبش عنایت میکند، و صاحبش به آن بشارت داده میشود، حتی اگر بهای این عطا مصیبتی باشد که قلبها را خونین میکند و کوههای استوار را به لرزه درمیآورد؛ همچنین، زمانی که خداوند در قلب بنده بزرگ شود، هرچیز دیگری غیر از او کوچک و حقیر میگردد. رسول خدا(ص) و دخترش فاطمه (سلام الله علیها) بهمحض اینکه مطلع شدند این مولودِ وعده دادهشده مثل هر فرزند دیگری که والدین بهطور معمول منتظرش هستند نیست، بلکه او فرزندی است که با دین خدا و حاکمیت و خلافت خدا در زمینش ارتباط دارد، آن را بلافاصله پذیرفتند، حتی اگر سرنوشت محتوم این فرزندِ بشارت دادهشده، شهادت باشد؛ و روشن است شهادت امام حسین(ع) با دین خدا و استمرار امامت و خلافت الهی در ارتباط بوده است: «خداوند وصیت را در نسل او قرار داده است.» فقط امام حسین(ع) نبود که از سرنوشت محتوم خودش آگاه بود، بلکه بسیاری از مسلمانان در زمان او نیز از این موضوع اطلاع داشتند.[44] «ابننما» گفته است: «مردم از شهادت حسین(ع) سخن میگفتند و آن را بسیار بزرگ میشمردند و منتظر وقوع آن بودند.»[45] و چه بسیار برخی از مسلمانان ـمثل برادرش ابنحنفیه و امسلمه و ابنعباس و ابنعمر و دیگرانـ تلاش کردند تا او را از حرکت بهسوی عراق بازدارند یا دستِکم مسیر حرکتش را تغییر دهند، اما او هر بار از پذیرش این پیشنهاد سر باز میزد. از امام صادق(ع) روایت شده است، فرمود: «محمدبن حنفیه در شبی که حسین(ع) قصد داشت در صبح آن از مکه خارج شود به سراغ ایشان(ع) رفت و گفت: «ای برادرم، خیانت اهل کوفه را نسبت به پدر و برادرت میدانی، و من بیم آن دارم سرنوشت تو نیز همانند آنانی که پیش از تو رفتهاند شود. پس اگر مایل به اقامت هستی، تو در حرم از همه عزیزتر و محفوظتری.» حسین(ع) پاسخ داد: «ای برادرم، من میترسم یزیدبن معاویه در حرم مرا به قتل برساند و من کسی باشم که بهخاطرش حرمت این خانه شکسته شود.» ابنحنفیه به او گفت: «اگر از این بیمناکی، به یمن یا برخی از نواحی دیگر پناه ببر، تو در آنجا ایمنترینِ مردم هستی و کسی قادر نخواهد بود به تو آسیب برساند.» حسین فرمود: «در آنچه گفتی فکر میکنم.» ولی وقتی سپیدهدم شد حسین(ع) شروع به حرکت کرد و این خبر به ابنحنفیه رسید. او نزد حسین آمد و زمام شتری را که سوارش بود گرفت و به او گفت: «ای برادرم، آیا به من قول ندادی دربارۀ آنچه از تو خواستم فکر کنی؟» حسین فرمود: «بله، ولی پس از آنکه از تو جدا شدم رسول خدا(ص) بهسویم آمد[46] و فرمود: ای حسین، بیرون برو، زیرا خدا خواسته است تو را کشته ببیند.» ابنحنفیه گفت: «ما از خداییم و بهسوی او بازمیگردیم؛ حال که تو با این وضعیت میروی بردن این زنان با خودت چه معنایی دارد؟» حسین پاسخ داد: «به من گفته شد خدا خواسته است آنها را اسیر ببیند.» و به او سلام داد و به راه افتاد.»[47] همچنین، شاید یکی از دلایل تغییر موضع زهیربن قین در مسیر حرکت از مکه به عراق و اینکه در نهایت تصمیم گرفت به حسین(ع) ملحق شود و به کاروان او بپیوندد ـهمانطور که در ادامه توضیح داده خواهد شدـ مطلبی بود که از سلمان فارسی (رضوان الله علیه) شنیده بود.[48] بنده معتقدم اکنون روشن شده است چرا حسین(ع) خودش را بهسوی کشته شدن و شهادت در راه خدا و رسیدن به سرنوشت وعده دادهشده از سوی خدا و رسولش سوق داد و این جز برای اجرای ارادۀ خدا، بالا بردن ذکر و حاکمیت او، و اتمام دین و حجت خدا بر بندگانش نبود. حسین(ع) با عزمی راسخ و تصمیمی شکستناپذیر خود را برای مواجهه با مرگ آماده کرده بود، حتی اگر یکه و تنها باشد؛ گویی او تجسم این گفته بود: «اگر دین محمد(ص) جز با کشته شدن من برپا نمیماند، پس ای شمشیرها مرا دریابید.» قطعاً امت نیز در به سرانجام رسیدن این طرح و نقشۀ الهی برای هدایت بندگانش تا حد فدا کردن محبوبترین خلق نزد خدا بهجهت اتمامحجت بر آنها و نجاتشان از گمراهی و انحراف نقش داشته است؛ اما دلیل بههمراه بردن اهلبیت و بیان وجه ارادۀ الهی «خدا خواسته است آنان را اسیر ببیند» ـکه حسین(ع) از آن خبر داده استـ در مباحث آتی روشن خواهد شد.-(1) سلطنت آل ابوسفیان
پس از وفات رسول خدا(ص) در سال ۱۱ هجری و وقوع «واپسگرایی انحرافی» که خداوند در کتابش از آن یاد کرده است: (وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ وَمَنْ يَنْقَلِبْ عَلَى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَیْئًا وَسَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ)[49] (و محمد جز یک فرستاده نیست که پیش از او فرستادگانی بودند. آیا اگر او بمیرد یا کشته شود به پیشینیان خود بازمیگردید؟ و هرکس به پیشینیانش بازگردد هیچ زیانی به خدا نمیرساند؛ و خداوند شکرگزاران را پاداش خواهد داد)، خلافت (حکمرانی) به ابوبکر (۱۱ تا ۱۳ هجری)، سپس به عمر (۱۳ تا ۲۳ هجری) و سپس به عثمان (۲۳ تا ۳۵ هجری) منتقل شد، و پس از 25 سال بعد از قتل عثمان در پایان سال ۳۵ هجری، با علی(ع) ـکه خلیفۀ شرعی رسول خدا و تعیینشده از سوی رسول خدا بودـ بیعت شد.[50] در طول ۲۵ سالی که پیش از خلافت امیرالمؤمنین(ع) سپری شد، پایه و اساسی که حرکت حاکم (خلیفه) را تنظیم میکرد «کتاب و عترت» نبود، و حتی «کتاب و سنت» (یعنی گفتار و کردار رسول خدا) نیز نبود؛ بلکه پس از رسول خدا(ص) چیزی به نام «سیره/سنت شیخین» ـبهعنوان معیاری برای ارزیابی و برتری و یکی از معیارهای کارکرد اجرایی برای کسی که حکومت و خلافت را به دست میگرفت پدید آمد، و این همان چیزی بود که امیرالمؤمنین(ع) وقتی عمر به او پیشنهاد داد پس از او حکومت را براساس آن به دست بگیرد نپذیرفت؛[51] زیرا دین خدا ـکه علی(ع) آن را میشناختـ چیزی جز عمل به کتاب خدا و سنت فرستادۀ او نبود. بهطور کلی یکی از نتایج سیرۀ شیخین ـبهویژه عمرـ فراهمکردن زمینه برای تأسیس دولت اموی سفیانی بود، و این کار از طریق انتصاب معاویه بهعنوان والی شام توسط عمر در سال ۲۱ هجری، پس از مرگ برادرش یزیدبن ابوسفیان صورت پذیرفت. در دوران عثمان، این وضعیت بیش از پیش تثبیت شد؛ بهطوریکه عثمان نهتنها معاویه را در همان مقامی که در زمان عمر از آن برخوردار بود ابقا کرد، بلکه قلمرو حکمرانی او را گسترش داد و سرزمینهای دیگری را نیز به قلمرو او افزود و بهاینترتیب معاویه توانست سیطره و نفوذ خود را بر تمامی شام بگستراند. میدانیم معاویه ـو نیز پدر و مادرشـ جزو «طُلَقا» (آزادشدگانی) بودند که در سال ۸ هجری در فتح مکه، بهظاهر اسلام آوردند تا جان خود را حفظ کنند، و این بعد از آن بود که رسول خدا(ص) پیش از آن، آزار و اذیتهای بسیاری را از سوی آنان متحمل شد که هیچ پیامبر یا رسولی پیش از آن حضرت(ص) متحمل نشده بود. تمام زندگی رسول خدا(ص) در اسلام ـپس از بعثتشـ ۲۳ سال بود که ۲۱ سال آن را در رنج و آزارهایی سپری کرد که ابوسفیان و خانواده و حزبش برای او به ارمغان آوردند؛ ازجمله اتهاماتی مثل ساحر، دروغگو، دیوانه، تعلیمدیده توسط بشر و ...، و نیز تلاشهای متعدد برای ترور رسول خدا در مکه و مدینه، شکنجۀ مسلمانان نخستین و مصادرۀ اموال و خانههایشان، حمله به پیروان رسول خدا(ص) درحالیکه بی هیچ خطری در شهرها و روستاهایشان بودند، و کشتن آنها و غارت اموالشان، فرماندهی سپاهیان در جنگهایی که هدفشان یکسره کردن کار اسلام و رسول خدا(ص) بود، کشتن مسلمانانی که از دین خدا و فرستادهاش دفاع میکردند، بسیج کردن اعراب و یهودیان در جزیرةالعرب و حرکت دادنشان بهسوی مدینه و محاصرۀ آن بهقصد نابودی رسول خدا و پیروانش، و آزار و اذیتهای بسیار دیگری که رسول خدا(ص) و دعوت نوپایش متحمل شدند، همه و همه به رهبری ابوسفیانبن حرب انجام شده بود.[52] این میراث معاویه از طرف پدری بود؛ اما از طرف مادر، فقط کافی است بدانیم لقب «پسر جگرخوار» که به او داده میشود، بهخاطر کاری است که مادرش «هند دختر عُتبه» پس از واقعۀ بدر با «جگر» حمزةبن عبدالمطلب (عموی پیامبر) انجام داد؛ برای انتقام از رسول خدا(ص) بهخاطر کشته شدن پدر و برادر و عمویش (عتبه و شیبه پسران ربیعه، و ولیدبن عتبه) در جنگ بدر.[53] زمینهسازی برای سلطه و حکمرانی امویان[54] بهصورت اتفاقی صورت نپذیرفت، بلکه کاری منظم و حسابشده در جریان بود که بهصورت تدریجی پیش میرفت تا رسیدن آنان را به حکومت تضمین کند و آنها را بهعنوان واقعیتی انجامشده بر مسلمانان تحمیل کنند، بدون اینکه سر و صدای بسیار یا واکنش شدیدی در میان مسلمانان ایجاد کند که منجر به شکست این نقشه از بنیان شود؛ زیرا بههیچوجه آسان نبود امتی که رسول خدا محمد(ص) با آن اخلاق و دین و عدالت و رحمت و حکمت رهبریاش کرده بود بپذیرد فردی کاملاً مخالف با آن حضرت و به اسم او بر آن حکومت کند؛ آن هم دشمنی سرسخت و آزادشده که هیچ فضیلت و سابقهای در دین نداشت جز اینکه مدعی بود او و والدینش دو سال قبل از وفات رسول خدا(ص) اسلام آوردهاند، البته آن هم به اجبار، نه با اختیار و میل و رغبت! یا آنچه از از ابنعباس روایت شده است که رسول خدا(ص) او را در نوجوانی فرستاد تا معاویه را به حضورش فراخواند اما [ابنعباس] او را در حال خوردن یافت. این اتفاق دو بار تکرار شد و رسول خدا(ص) فرمود: «خدا شکم او را سیر نکند.» [55] یا گفتههای عمربن خطاب هنگامی که به معاویه نگاه میکرد میگفت: «این کسرایِ عرب است!»[56] «شما کسری و قیصر و زیرکی و مکر آنها را یاد میکنید، درحالیکه معاویه را نزد خود دارید!»[57] و «نسائی» ـکه کتابهایی در فضایل امیرالمؤمنین(ع) و صحابه نوشته استـ چه زیبا گفت آن هنگام که به او گفته شد: «چرا فضایل معاویه را بیان نمیکنی؟» پاسخ داد: «چهچیزی بگویم؟ خدایا، شکمش را سیر نکن!» و سکوت کرد، و پرسشگر نیز سکوت کرد.[58] گفتم: برای رسیدن امویان به لحظۀ اعلام پادشاهی کسرویشان زمینهسازیهایی صورت پذیرفت. عثمانبن عفان ـدر طول سیزده سال خلافتشـ امویان را بهعنوان والیان خود در مهمترین شهرهای مسلمانان منصوب کرد و زمام امور را به آنها سپرد.[59] اسامی برخی از والیان عثمان تا سال ۳۴ هجری ـیعنی یک سال پیش از کشته شدنشـ عبارتاند از: معاویةبن ابوسفیان، والی او در شام. سعیدبن عاصبن امیه، والی او در کوفه.[60] عبداللهبن عامر، والی او در بصره.[61] عمروبن عاص، والی او در مصر.[62] عبداللهبن ابیسرح، والی او در مغرب.[63] متن زیر را مورخان در ضمن وقایع سال ۳۴ هجری روایت کردهاند و نشان میدهد این والیان چگونه در برابر مطالباتِ بهحق و عادلانۀ مردم در مخالفت با ظلم و فساد مالی و اداری که در میان والیان رواج داشت رفتار میکردند:[64] «ابومعشر گفت: ... در همین سال [۳۴ هجری] بود که کسانی که از اطاعت عثمان منحرف شده بودند با یکدیگر مکاتبه کردند و بیشتر آنها از اهالی کوفه بودند، اما در آن زمان از کوفه تبعید شده و در حمص تحت حاکمیت عبدالرحمنبن خالدبن ولید اقامت داشتند. آنها علیه سعیدبن عاص ـامیر کوفهـ شورش و علیه او توطئه کردند، و به او و عثمان ناسزا گفتند، و نمایندگانی به نزد عثمان فرستادند تا با او دربارۀ اقداماتش، ازجمله عزل بسیاری از صحابه و انتصاب عدهای از بنیامیه از خویشاوندانش در مناصب حکومتی گفتوگو کنند. نمایندگان با لحنی تند با او سخن گفتند و از او خواستند کارگزارانش را عزل کند و بهجای آنها افرادی از سابقون (پیشیگیرندگان در اسلام) و صحابه را منصوب کند. این خواستهها برای عثمان بسیار سنگین بود، و او فرماندهان نظامی را فراخواند تا با آنها مشورت کند. معاویةبن ابوسفیان (امیر شام)، عمروبن عاص (امیر مصر)، عبداللهبن سعدبن ابیسرح (امیر مغرب)، سعیدبن عاص (امیر کوفه)، و عبداللهبن عامر (امیر بصره) همه نزد او جمع شدند تا او دربارۀ آنچه پیش آمده و تفرقه در میان مسلمانان با آنان مشورت کند. عبداللهبن عامر پیشنهاد کرد مردم را به جهاد و جنگ مشغول کند تا از فتنه دور شوند و بهاینترتیب هرکسی فقط به خودش و امور شخصیاش مشغول میشود. او گفت وقتی مردم بیکار میشوند به کارهایی که فایدهای ندارند مشغول میشوند و سخنانی میگویند که پسندیده نیست، اما اگر پراکنده شوند برای خودشان و دیگران مفید خواهند بود. سعیدبن عاص پیشنهاد داد ریشۀ فسادگران را قطع، و آنها نابود شوند. معاویه پیشنهاد داد عثمان والیانش را به مناطقشان بازگرداند و به این فتنهجویان اعتنا نکند، زیرا آنها گروهی اندک و ضعیف هستند. عبداللهبن سعدبن ابیسرح پیشنهاد داد با دادن مال و ثروت، دلهای آنان را نرم، و شرّشان را دفع کند. عمروبن عاص برخاست و گفت: "اما بعد، ای عثمان! تو مردم را به کارهایی واداشتهای که خوشایندشان نیست؛ پس یا از آنچه نارضایتی مردم را بهدنبال داشته است دست بردار، یا خودت پیش بیا و کارگزارانت را با خواستۀ مردم هماهنگ کن." سپس با لحنی تند با عثمان سخن گفت، اما در خفا از او عذرخواهی کرد و گفت این حرفها را فقط به این دلیل زده که حاضران به گوش مردم برسانند و آنها از عثمان راضی شوند. عثمان پس از آن والیانش را در مناصبشان ابقا کرد، دلهای ناراضیان را با اموال نرم کرد و دستور داد مردم برای جهاد به مرزها بروند، و اینگونه مصلحتاندیشیِ والیانش را با هم جمع نمود؛ اما وقتی والیان به مناطق خود بازگشتند مردم کوفه اجازه ندادند سعیدبن عاص وارد شهر شود و سلاح به دست گرفتند و قسم خوردند تا عثمان او را برکنار نکند و ابوموسی اشعری را بهجای او منصوب نکند به او اجازۀ ورود نخواهند داد...»[65] در مجموع معاویه حدود چهل سال بر شام حکومت کرد که از این مدت، پانزده سال با انتصاب از سوی عمر و عثمان (۲۱ تا ۳۵ هجری) بود، سپس پنج سال دیگر را خودسرانه و با تعیین خودش در دوران خلافت امیرالمؤمنین علی(ع) (۳۶ تا ۴۰ هجری) حکومت کرد و به اجرای حکم عزل خود ـکه امیرالمؤمنین(ع) صادر و سهلبن حنیف را بهجای او منصوب کرده بودـ گردن ننهاد،[66] و پس از شهادت امیرالمؤمنین(ع) و وادار کردن فرزندش حسن(ع) به امضای صلح با معاویه ـو البته به دنبال یارینشدن حسن(ع) از سوی مردمـ حکومت معاویه در فاصلۀ سالهای ۴۱ تا ۶۰ هجری در تمام سرزمینهای اسلامی گسترش یافت؛ و بهاینترتیب «زمینهسازیها» پس از سالها انتظار به نتیجه رسید و پادشاهی امویان ـکه تا سال ۱۳۲ هجری ادامه داشتـ بنیان نهاده شد؛ اولین پادشاه آن معاویه و آخرینشان مروانبن محمدبن مروان بود، و این سلسله بعد از معاویه با یزید، سپس مروانبن حکم[67] و فرزندش عبدالملک ادامه یافت، و اینگونه حکومت بهصورت موروثی دست به دست میشد.[68] معروف بوده است معاویه ـاز نخستین روزهای امارتش بر شامـ به دنیا و لذتهایش بهشدت دلبسته بود، تا آنجا که حتی عمربن خطاب وقتی او را در شام دید و مشاهده کرد دو هیئت برای استقبال ترتیب داده است به او گفت: «ای معاویه، تو صبح با یک کاروان میروی و عصر با کاروانی دیگر بازمیگردی، و این درحالی است که به من خبر رسیده تو در خانهات هستی و نیازمندان پشت درِ خانۀ تو هستند!» معاویه پاسخ داد: «ای امیر مؤمنان، دشمن نزدیک ماست و آنها جاسوسها و دیدبانهایی دارند؛ من خواستم عزت اسلام را به آنها نشان دهم.» عمر به او گفت: «بیتردید این نیرنگ مردی زیرک است، یا فریبی از سوی مردی تیزهوش.»[69] واقعیت این است که دلبستگی امویان ـبهویژه معاویهـ به دنیا هیچ ارتباطی ـنه دور و نه نزدیکـ به مصالح اسلام نداشت؛ و اگر ترفند معاویه بر خلیفه تأثیر گذاشت ـیا شاید خلیفه از دروغ او آگاه بود، اما به دلایلی چشمپوشی کردـ اما این حیله بر عمروبن عاص ـرفیق گرمابه و گلستان معاویه و آشنا به روشهای اوـ هیچ تأثیری نداشت. وقتی «عمرو» پس از قتل عثمان به شام آمد و از معاویه سهمی از دنیا طلب کرد تا در صف او علیه علی(ع) بایستد، معاویه مصر را به او پیشکش کرد؛[70] و در عمل نیز عمروبن عاص به آنچه میخواست رسید و پس از حمله به مصر و کشتن محمدبن ابوبکر (والی منصوب از سوی امیرالمؤمنین در مصر) والی آنجا شد، و وقتی معاویه از عمروبن عاص خواست تا مقداری از خراج مصر و اموال آن را به او بدهد، عمرو نپذیرفت و توافقی را که میانشان حاصل شده بود به یاد او آورد.[71] معاویه بهخوبی میدانست تا زمانی که امیرالمؤمنین(ع) در میان مردم حضور دارد ـچه خودش حضور داشته باشد و چه روش و یادشـ حکومت و دنیای او بر جا نخواهد ماند، و به همین دلیل نخستین هدف این شد که ـبه هر شیوۀ ممکنـ علی(ع) و یادش را بهطور کامل محو و نابود کند. ما میتوانیم اقدامات معاویه را برای رسیدن به این هدف خبیث در دو مرحله خلاصه کنیم:-سیاست معاویه در روزگار خلافت علی(ع)
(۳۶ تا ۴۰ هجری) تمام رویدادهایی که در آنها معاویه دشمنی خود را با جانشین رسول خدا(ص) ـعلی(ع)ـ نشان داد ـو بنده فقط به ذکر مهمترین آنها بسنده خواهم کردـ همه زیر لوای «خونخواهی عثمان» انجام شد. دلایل خشم و نارضایتی مردم از عثمان هرچه بود، علی(ع) نه در آن دخالتی داشت و نه در کشته شدن عثمان، چه از دور و چه از نزدیک، و افرادی که در مدینه و عراق و مصر علیه عثمان شورش کردند شناختهشده بودند؛ البته شیوۀ رفتار امیرالمؤمنین(ع) با عثمان همانند رفتارش با خلفای پیشین بود که وقتی یکی از آنها از ایشان(ع) مشورت میخواست در نصیحت و بیان حق خلاصه میشد. از سوی دیگر کارنامۀ معاویه پاک و خالی از گناه نبود، و حتی سلامتی عثمان اساساً هیچ اهمیتی برای او نداشت، و این موضوع با توجه به نکات زیر روشن میشود: اول: معاویه از آنچه در شهرهای مسلمانان میگذشت و نشانههای نارضایتی آنها از عثمان ـبهدلیل سیاست مالی او با والیان و نزدیکانش که آنها را در تقسیم اموال بر دیگر مسلمانان ترجیح میدادـ آگاه بود. بسیاری از مسلمانان از فقر و محرومیت شکایت میکردند ولی با این وجود معاویه از عثمان درخواست میکرد سهم او را افزایش دهد و زمینهایی را بهمنظور سرمایهگذاری و بهرهبرداری به او اختصاص دهد؛ و وقتی عثمان به او اجازه داد تا در زمینها کشت و زراعت کند و از ثمرهاش بهرهمند شود، معاویه بهجای آنکه درآمد آن زمینها را به بیتالمال مسلمانان بفرستد تا در مصالح عمومی مردم هزینه شود و بهاینترتیب فشار بر عثمان کاهش یابد (البته اگر واقعاً سلامتی عثمان برای او مهم بود) آن درآمد را برای خودش و خانواده و اطرافیانش نگه داشت؛ و هرکسی به سیاست مالی او اعتراض میکرد به خارج از شام تبعید میشد.[72] دوم: عثمان تلاش کرد اوضاع بحرانی برخی از ولایتها ـمثل کوفهـ را کنترل کند. در سال ۳۳ هجری او تعدادی از معترضان برجسته ـمانند صعصعه و همراهانشـ را به شام فرستاد تا تحتنظر معاویه باشند و برای معاویه نوشت: «گروهی برای فتنهانگیزی خلق شدهاند؛ بر آنها نظارت کن و آنها را از این کار بازدار. اگر از آنها تغییر مثبت و درستی مشاهده کردی آنها را بپذیر، و اگر باعث دردسرت شدند آنها را به من بازگردان.» معاویه پس از رسیدنشان با آنها دیدار و گفتوگو کرد و نصیحتشان کرد که به جماعت مسلمانان بپیوندند. او به همراه آنها ناهار و شام میخورد، و سپس به آنها اجازه داد تا به هر مقصدی که میخواهند از شام خارج شوند.[73] واضح است این رفتار معاویه و بیرونکردن سریع این افراد از شام، فقط با هدف دور نگهداشتن منطقۀ تحت حکمرانی خودش از فضای فتنه و حفظ آرامش آن انجام شده بود، بدون اینکه به دیگر مسائل اهمیت بدهد، حتی اگر دنیا در آتش فتنه بسوزد و نارضایتی گسترش یابد و در نهایت به قتل عثمان منجر شود! همین رفتار با عایشه و طلحه و زبیر نیز انجام شد. وقتی آنها در سال ۳۶ هجری بیعتشان را با علی(ع) شکستند و در جریان «جمل» علیه او قیام کردند، پیش از حرکت بهسوی بصره، در مکه تجمع کرده بودند و قصد داشتند به شام بروند؛ اما عبداللهبن عامر (والی عثمان در بصره که از نزدیکان معاویه و داماد او یعنی همسر دخترش «هند» بود) در مکه به آنها پیوست و به آنها توصیه کرد به بصره بروند، با این بهانه که در آنجا اموال بسیاری هست و او در میان مردم بصره نفوذ و هوادارانی دارد![74] درحالیکه این توجیهی بسیار سست و ضعیف بود؛ زیرا هرقدر هم مخالفان علی(ع) در بصره زیاد باشند باز هم نمیتوان آنها را با تعدادشان در شام مقایسه کرد، چنانکه اموال موجود در شام نیز ـکه آنها میتوانستند برای جنگ علیه علی(ع) از آن استفاده کنندـ بههیچوجه با اموال عبداللهبن عامر در بصره قابلمقایسه نبود؛ بنابراین بعید نیست هدف از منصرفکردن آنها از رفتن به شام، حفظ شام از هرگونه درگیری بوده، و حتی بعید نیست این تصمیم با هماهنگی معاویه انجام شده باشد؛ بهویژه با توجه به اینکه عبداللهبن عامر پیش از قتل عثمان و با بد شدن اوضاع او، اموال بیتالمال را برداشته و بصره را ترک کرده و جایگاه خود را در بصره خالی گذاشته بود؛[75] و ممکن است در فاصلۀ زمانی میان ترک بصره و ملاقات با آن سه نفر در مکه، با معاویه ملاقات کرده و با او هماهنگی کرده باشد؛ زیرا معاویه به سلامت یا خونخواهی هیچکسی اهمیت نمیداد، بلکه تنها چیزی که برایش مهم بود سلطنت و حکومت دنیوی بود، و مصلحت او اقتضا میکرد درگیری دو طرف خارج از مرزهای حکومتش اتفاق بیفتد و نتیجهٔ جنگ بین آنان هرچه بشود در نهایت به سود حکومت او تمام میشد. سوم: نصیحتی که معاویه به عثمان ارائه داد گفتههای قبلی ما را تأیید میکند، و این وقتی بود که عثمان از او دربارهٔ خروج از بحران و اختلافات میان مردم ـازجمله مهاجران و انصارـ مشورت خواست. در آنجا معاویه به او نصایح و توصیههایی کرد که همه به نفع خودش بود و این نشان میدهد او قصد داشت عثمان را درگیر کند و به دام بیندازد؛ چراکه به عثمان گفت: «نظر من این است که به من اجازه بدهی گردن این افراد را بزنم.» عثمان پرسید: «چه کسانی؟» معاویه پاسخ داد: «علی و طلحه و زبیر.» عثمان گفت: «سبحانالله! آیا یاران پیامبر را بدون اینکه گناهی مرتکب شده باشند یا جرمی انجام داده باشند به قتل برسانم؟!»[76] معاویه در ظاهر میخواست عثمان را از بحران نجات دهد، اما در واقع پیشنهاد میکرد علی(ع) را بکشد؛ بهرغم اینکه ـبه گواهی خود عثمانـ علی(ع) هیچ دخالتی در وضعیتی که عثمان به آن دچار شده بود نداشت، و تنها کسی که از این پیشنهاد سود میبرد خودِ معاویه بود؛ زیرا او قصد داشت علی(ع) (و هرکس دیگری را که رقیب خودش میدانست) هرچه سریعتر از صحنۀ سیاسی حذف کند تا بتواند حکومت خود را گسترش دهد و آن را اعلام کند. بعد از اینکه عثمان این پیشنهاد را رد کرد، معاویه سه پیشنهاد دیگر به او ارائه داد: اینکه چهارهزار نفر از سواران شام را نزد او بیاورد تا از او محافظت کنند، که عثمان این پیشنهاد را بهدلیل نبود بودجۀ کافی برای تأمین هزینههای آنها رد کرد؛ دور کردن علی(ع) و بزرگان صحابه از مدینه و تبعید آنها به شهرهای مختلف و جدا کردنشان از خانوادههایشان. عثمان این پیشنهاد را نیز رد کرد؛ معاویه به عثمان گفت: «اگر کشته شدی، اجازه بده من خونخواه تو باشم!» عثمان پاسخ داد: «بله، این حق توست؛ تا اگر کشته شدم خونم هدر نرود.»[77] یعنی بیهوده ریخته نشود. واضح است تمام این پیشنهادها به نفع معاویه بود و این پیشنهادها نشان نمیدهد سلامتی عثمان اساساً برای او اهمیتی داشته باشد؛ زیرا اولین پیشنهاد، زمینهساز سیطرۀ معاویه بر حجاز و تسلط بر آن بود، درحالیکه عثمان هنوز زنده بود. اگر سلامتی عثمان واقعاً برای معاویه اهمیت داشت او باید بهسرعت گروهی از سپاهیانش را برای حفاظت از عثمان اعزام میکرد، و قطعاً هزینۀ چنین گروهی بهمراتب کمتر از هزینه چهارهزار سربازی بود که باید بهطور دائمی در مدینه مستقر میشدند؛ اما معاویه چنین نکرد، با وجود اینکه او تنها کسی بود که حکمرانیاش باثبات به شمار میآمد و در مقایسه با سایر مناطق تابع خلافت عثمان پیروان بسیاری داشت. حتی زمانی که عثمان از والیان خود درخواست کمک کرد، معاویه در این کار تأخیر کرد و سپس یزیدبن اسید را با چهارهزار نفر فرستاد، اما وقتی آنها در راه بودند خبر قتل عثمان به آنها رسید. این خبر را نعمانبن بشیر ـکه همسر عثمان او را با پیراهن خونین عثمان بهسوی معاویه فرستاده بودـ به آنها رساند. او نیز پیراهن را به آنها تحویل داد و آنان با پیراهن بهسوی معاویه بازگشتند.[78] حقیقت این است که تنها چیزی که برای معاویه اهمیت داشت همین درخواست آخر بود: اینکه پس از قتل عثمان ولیِدم او باشد و خونخواهی عثمان به او سپرده شود؛ زیرا این به او اجازه میداد تا با خون عثمان تجارت کند و در نبرد خود برای گسترش حکمرانیاش به خارج از سرحدات شام و حذف تمامی رقبایش و در رأس آنها امام علیبن ابیطالب(ع)، از پیراهن خونین عثمان سوءاستفاده کند.[79] ابوطفیل پس از قتل عثمان از معاویه پرسید: «ای امیرالمؤمنین، چهچیزی تو را از یاری عثمان بازداشت درحالیکه شامیان با تو بودند؟» معاویه گفت: «آیا خونخواهی توسط من، یاری او نیست؟» ابوطفیل خندید و سپس گفت: «تو و عثمان مانند این سخن شاعر هستید که میگوید: بعد از مرگم زاری مکن، درحالیکه در زندگیام به من زاد و توشهای نرساندی.»[80] باید توجه داشت یکی از مهمترین دلایل نارضایتی مسلمانان از عثمان، عملکرد والیان اموی او بود که بر مردم مسلط شده بودند، و در رأس آنها معاویه، مروانبن حکم، ولیدبن عقبه و امثال آنها قرار داشتند. عثمان اموال فراوانی را به این افراد و خانواده و اطرافیان خود بخشیده بود بدون اینکه به دیگر مسلمانان توجهی داشته باشد و به همین دلیل بدون تردید، معاویه، مروانبن حکم و به طور کلی امویان، در نارضایتی مردم از عثمان و رسیدن او به عاقبتی که دچارش شد نقش داشتند[81] و دستِکم بخشی از مسئولیت آن بر عهدۀ آنان بود. با وجود تمامی اینها معاویه همواره به مردم القا میکرد علی(ع) عامل اصلی قتل عثمان بوده است و خودش را نیز وارث مشروع خون عثمان معرفی میکرد، و در نتیجه حق خودش میدانست علیه علی(ع) اعلان جنگ کند و امنیت و ثبات تمام مناطق اسلامی را ـکه اهالیشان پس از مرگ عثمان با علی(ع) بیعت کرده بودندـ به خطر اندازد و هر کاری بخواهد انجام بدهد. امویان و افرادی مانند آنها نیز به برنامه و نقشۀ معاویه ـکه ضد امیرالمؤمنین (خلیفۀ مشروع رسول خدا(ص)) بودـ پیوستند و در بیعتنکردن با علی همصدا شدند، و تنها بهانۀ معاویه برای این کار، شعار خونخواهی عثمان بود! واقعاً جای شگفتی است که طلحه و زبیر ازجمله کسانی بودند که از عثمان ناراضی بودند و پس از قتل و دفن او تصریح کردند از خلافت او ناراضی بودهاند، زیرا او سنتها را تغییر داده و دگرگون کرده بود و کارِ او را به خدا واگذار کردند، و از علی(ع) خواستند دست خود را برای بیعت دراز کند، اما علی(ع) نپذیرفت؛ با این وجود وقتی مهاجران و انصار ـدر ماه ذیحجۀ سال ۳۵ هجریـ با علی(ع) بیعت کردند، آن دو نیز همراهشان بودند و هر دو از علی(ع) خواستند آنها را در امر خلافت شریک کند و آن دو را والی عراق و یمن قرار دهد، با این گمان که سیره و رویکرد او نیز مانند خلفای پیشین است، اما علی(ع) نپذیرفت. حتی برخی از مسلمانان به او پیشنهاد کردند برای جلب رضایت آنها، طلحه و زبیر را والی بصره و کوفه کند، اما علی(ع) این پیشنهاد را نیز قبول نکرد؛[82] و وقتی طلحه و زبیر از علی(ع) ناامید شدند به بهانهٔ انجام عمره، مدینه را ترک کردند و به عایشه ـکه در مکه مشغول انجام عمره بودـ پیوستند. عایشه پس از شنیدن خبر قتل عثمان و بیعت مردم با علی(ع) برای خونخواهی عثمان فراخوان اعلام کرد. این سه نفر در مطالبهٔ خونخواهی عثمان با یکدیگر متحد شدند و به ناحق علی(ع) را مسئول دانستند؛ و سایر بنیامیه ـمانند عبداللهبن عامر، سعیدبن عاص، ولیدبن عقبه و مروانبن حکم که از مدینه به مکه فرار کرده و با علی(ع) بیعت نکرده بودندـ نیز به آنها پیوستند.[83] علی(ع) ـهمچون عادت همیشگیاش در جنگهاـ بارها تلاش کرد آنها را از تصمیمشان منصرف کند و به آنها فرصتهای متعددی میداد به امید اینکه به راه راست بازگردند و از قیام علیه او دست بردارند پیش از آنکه خونها ریخته شود، اما فایده نداشت. حتی ابنعباس را فرستاد و از او خواست نزد زبیر برود و پیامش را به او برساند: «پسرخالهات به تو میگوید: مرا در حجاز شناختی و در عراق به جاى نياوردى [دیروز آشنا بودم و امروز برایت غریبه شدم]؛ چهچیزی تغییر کرده است؟» [84] همچنین به طلحه نامه نوشت، و به عایشه نیز نامهای نوشت و در آن فرمود: «خداوند به تو امر کرده است در خانهات بنشینی؛ پس از خدا بترس و بازگرد.»[85] اما هیچ نتیجهای نداشت، تا اینکه آخرین نامههای آنها به او رسید؛ و طلحه در پایانِ نامهاش نوشته بود: «از این امر کناره بگیر، و آن را به شورایی میان مسلمانان واگذار.»[86] و عایشه نیز نوشته بود: «کار از عِتاب و نکوهش گذشته است؛ والسلام.»[87] وقتی علی(ع) از آنها ناامید شد دستهای خود را برای نفرین طلحه و زبیر بالا برد و فرمود: «خدایا، این دو نفر با من قطع رحم کردند و به من ظلم کردند، بیعتم را شکستند و مردم را علیه من شوراندند، پس آنچه را گِره زدند بگشا و آنچه را برقرار کردند برایشان پایدار نکن، و بدی را در آنچه آرزو کردند و انجام دادند به آنها نشان بده. من پیش از جنگ، آنها را به حق فراخواندم و به آنها مهلت دادم، اما آنها کفران نعمت کردند و عافیت را نپذیرفتند.»[88] هر دو طرف سه روز در بصره برای جنگ صفآرایی کرده بودند، و علی(ع) به یارانش اجازه نداد جنگ را آغاز کنند، بهرغم اینکه مخالفان هنگام ورودشان به بصره فتنهای برپا کرده و با عامل علی(ع) در آنجا ـیعنی عثمانبن حنیفـ جنگیده بودند، و پس از اینکه او را کتک زدند و موی سر و صورتش را کندند از بصره بیرون کردند. آنها همچنین به قبایل بصره نامه نوشتند و آنها را علیه علی(ع) تحریک کردند و بیعتشان را با او شکستند؛[89] و با وجود تمامی اینها امیرالمؤمنین(ع) جنگ را آغاز نکرد تا اینکه یکی از یاران او که میان صفهای دو طرف ایستاده بود و مصحفی در دست داشت، با تیر مورد اصابت قرار گرفت و کشته شد. در این هنگام بود که علی(ع) به لشکرش اجازه داد وارد نبرد شوند و جنگ جمل در جمادیالثانی سال ۳۶ هجری به وقوع پیوست. این نبرد هزاران کشته از هر دو طرف بهجا گذاشت، و طلحه و زبیر نیز از جملۀ کشتهشدگان بودند. بهاینترتیب خیال معاویه از نیمی از افرادی که وجودشان او را نگران کرده بود آسوده شد. این مروانبن حکم بود که طلحه را کشت؛ زیرا او را ازجمله تحریککنندگان علیه عثمان میدانست و وقتی او را کشت جملۀ مشهور خود را به ابانبن عثمان که همراهش بود بر زبان راند: «یکی از شُرکای قاتلان پدرت را برایت کم کردم.»[90] علی(ع) در طول حرکتش از مدینه به بصره، به ابوموسی نامهای نوشت[91] و از او خواست مردم کوفه را برای پیوستن به او تشویق کند، اما ابوموسی این کار را انجام نداد. همچنین نامهای از برادرش عقیل دریافت کرد که در آن او را از خروج آن سه نفر برای جنگ با علی(ع) آگاه کرده، و نیز به او اطلاع داده بود ابنابیسرح بههمراه عدهای به ترویج گمراهی به نفع معاویه مشغولاند. علی(ع) در پاسخ به او نوشت: «ابن ابیسرح و قریش و تلاش آنان را در گمراهی رها کن؛ زیرا قریش برای جنگ با برادرت به همان صورتی متحد شده است که پیش از این علیه رسول خدا متحد شده بود.»[92] به هر حال خداوند سبحان علی(ع) را از جنگ جمل ـکه به او تحمیل شده بودـ نجات داد و او پیروزمندانه از این جنگ خارج شد؛[93] اما معاویه که در جنگ جمل به تمام خواستهها و آرزوهایش نرسیده بود آرام نگرفت و بار دیگر شروع به زمینهسازی برای آزار و اذیت علی(ع) و متزلزل کردن دولت مشروعش کرد؛ و بهاینترتیب جنگ صفین در سال ۳۶ و ۳۷ هجری رخ داد، و این بار نیز تحت شعار «خونخواهی عثمان»! خلاصۀ رویدادها آن:[94] امیرالمؤمنین(ع) پس از بازگشت از جنگ جمل، جریر بجلی را به شام فرستاد تا معاویه را نصیحت کند و ـهمانطور که مهاجران و انصار بیعت کرده بودندـ او را به پیوستن به بیعت خود دعوت کند، تا اوضاع مسلمانان بهبود یابد؛ اما معاویه طفره رفت و با عمروبن عاص مشورت کرد. عمرو به او پیشنهاد داد: «اهل شام را جمع کن و علی(ع) را به ریختن خون عثمان متهم کن و با آنها علیه او بجنگ.» معاویه چنین کرد و پیراهن خونین عثمان را بیرون آورد و آن را بر منبر گذاشت، و سپاهیانش را گرد آورد تا به آن پیراهن نگاه کنند و گریه کنند. آنها قسم خوردند تا علی(ع) را نکشند در بستر خود آرام نخواهند گرفت![95] امیرالمؤمنین(ع) با لشکر خود برای مقابله با سپاه شام حرکت کرد و پیش از خودش مالک اشتر را فرستاد و به او سفارش کرد تا زمانی که طرف مقابل شروع نکرده است جنگ را آغاز نکند. در عمل نیز شامیان جنگ را آغاز کردند و ساحل را به تصرف خود درآوردند و لشکر علی(ع) را از دسترسی به آب محروم کردند. بهاینترتیب سپاه علی(ع) مجبور شد به نهر حمله و آنها را از آن دور کند. وقتی سپاه علی(ع) قصد داشت مانع دسترسی شامیان به آب شود امام(ع) نپذیرفت و به سپاهیانش گفت: «نیازتان را از آب بردارید و به اردوگاه خود بازگردید و از آنها فاصله بگیرید؛ زیرا خداوند عزوجل بهخاطر ظلم و سرکشی آنان شما را بر آنها پیروز کرده است.»[96] در جنگ صفین وقفههایی به وجود میآمد و سپس در محرم سال ۳۷ هجری نوعی آتشبس برقرار شد. امیرالمؤمنین(ع) از این فرصت استفاده کرد و فرستادگانی بهسوی معاویه فرستاد تا او را به اطاعت و پیوستن به جماعت مسلمانان دعوت کند، اما فایده نداشت و معاویه همچنان اصرار داشت علی(ع) در قتل عثمان دست داشته و به قاتلان او پناه داده است، و میان علی(ع) و آنها جز شمشیر حکم نمیکند،[97] و در مقابل، علی(ع) پیامرسانهای معاویه را نصیحت میکرد و حق خودش را به آنها یادآور میشد.[98] سپس بعد از محرم، جنگ دوباره از سر گرفته شد و امیرالمؤمنین(ع) همچنان به سپاهیانش توصیه میکرد جنگ را آغاز نکنند، فراریان را نکشند، به زخمیها آسیبی نرسانند، مُثله نکنند، عورتها را آشکار نکنند، وارد خانهها نشوند و اموال آنها را نگیرند و به زنان تعرض نکنند. جنگ برای چندین روز شدت گرفت و عماربن یاسر (رضوان الله علیه) به شهادت رسید. در این هنگام علی(ع) خودش وارد میدان جنگ شد و با لشکرش حملۀ فراگیری انجام داد و معاویه را به مبارزه طلبید، اما معاویه از این مبارزه خودداری کرد.[99] مالک اشتر از سمت راست لشکر به پیشروی ادامه داد تا به قلب اردوگاه شامیان رسید و چهار صف از پنج صف اطراف خیمۀ معاویه را شکافت، و ـبه قول معروفـ پیروزی از «یک نفس اسب» نزدیکتر بود، اما وقتی عمروبن عاص به شکست و هلاکت یقین پیدا کرد به معاویه پیشنهاد داد حیلهای به کار گیرد و مُصحفها را بر سر نیزهها کنند و معاویه نیز این نظر را پسندید. بهمحض اینکه مصحفها را بالا بردند در سپاه علی(ع) اختلاف افتاد و بسیاری از آنها گفتند: «آنها را بپذیرید.» علی(ع) به آنها گفت این نقشهای فریبکارانه است،[100] اما آنها او را تهدید کردند یا بپذیرد یا کشته خواهد شد، و اصرار داشتند به مالک اشتر فرمان بازگشت دهد. علی(ع) یزیدبن هانی را فرستاد درحالیکه اشتر میگفت: «تا پیروزی ساعتی بیش نمانده است.» ابنهانی به او گفت: «آیا دوست داری پیروز شوی، و امیرالمؤمنین تسلیم دشمن یا کشته شود؟» اشتر پاسخ داد: «نه به خدا سوگند.» و بازگشت. وقتی پیکار متوقف شد و کار به حکمیت رسید، شامیان عمروبن عاص را بهعنوان نمایندۀ خود برگزیدند. از طرف علی(ع) نیز نمایندهای انتخاب شد، اما احنفبن قیس و گروهی که بعدها خوارج شدند اصرار داشتند ابوموسی اشعری نماینده باشد. علی(ع) این را نپذیرفت؛ زیرا به او اعتماد نداشت و میدانست او مردم را از حمایت علی(ع) بازداشته است و در جنگ صفین همراه او نیامده بود. علی(ع) به آنها نصیحت کرد و برای بار دوم او را نافرمانی نکنند، همانطور که برای اولینبار با ترفند بلندکردن مُصحفها فریب خورده بودند؛ اما نصیحت او به حالشان فایده نداشت. وقتی علی(ع) اصرار آنها را دید گفت: «هر کاری میخواهید انجام دهید.»[101] در نهایت ابوموسی حاضر شد و در صفر سال ۳۷ هجری دو طرف توافق کردند دو حَکَم مسئله را بررسی و داوری کنند. دو حکم موقتاً پذیرفتند علی(ع) در عراق باقی بماند و معاویه در شام، تا ـبهزعم خودشان و طبق توافقی که میانشان شده بودـ در آینده بر اساس کتاب و سنت تصمیمگیری کنند و در ماه رمضان تصمیم نهایی را اتخاذ کنند؛ و این ماجرا در «دومةالجندل» با نیرنگ معروفِ عمروبن عاص به پایان رسید. ابوموسی ابتدا صحبت کرد و هر دو طرف را از خلافت خلع کرد. سپس عمروبن عاص صحبت کرد و با خلع علی(ع) موافقت کرد، اما خلافت معاویه را تثبیت کرد؛ و این درحالی بود که آنها در نهان توافق کرده بودند هر دو طرف را خلع کنند و امور را به شورا بسپارند. در نهایت اهل شام درحالی بازگشتند که با معاویه بهعنوان خلیفه بیعت کرده بودند.[102] آنچه دل را به درد میآورد این است که کسانی که بین علی(ع) و پیروزی بر معاویه مانع شدند و به پذیرش حکمیت و انتخاب ابوموسی اشعری اصرار ورزیدند و بر آن پافشاری کردند، اولین کسانی بودند که به مفاد توافقنامۀ میان اشعری و عمروبن عاص اعتراض کردند، و علی(ع) را به حَکَم کردن انسانها در دین خدا متهم کردند، و شعار «لا حکم الا لله: هیچ حکمی جز حکم خدا نیست» را در برابر علی(ع) برافراشتند و سپس در سال ۳۸ هجری در نهروان علیه او شوریدند؛ ای علی خدا صبرت دهد! سپس معاویه از فرصت جنگ صفین که از ذیحجۀ سال ۳۶ هجری تا صفر سال ۳۷ هجری به طول انجامید بود استفاده کرد و نامههایی به شخصیتهایی که هنوز با علی(ع) بیعت نکرده بودند فرستاد و آنها را علیه علی(ع) تحریک کرد؛ ازجمله عبداللهبن عمر و سعدبن ابیوقاص.[103] هنوز گردوغبار جنگ صفین از چهرۀ علی(ع) (آن مظلومی که به حقش تعدی شده بود) فروننشسته بود که خبر وخامت اوضاع در مصر در سال ۳۸ هجری به او رسید. این وضعیت به دستور معاویه و با تحریک سران فتنه در آنجا[104] ـکه از پذیرفتن استاندار علی(ع) در مصر، یعنی محمدبن ابوبکر سر باز زده بودندـ انجام شد؛ بهویژه پس از اینکه اختلاف در لشکر علی(ع) شدت گرفت و نشانههایی از خیانت در صفوف آنها پدیدار شد. علی(ع) تصمیم گرفت محمدبن ابوبکر را عزل، و مالک اشتر را بهعنوان والی مصر منصوب کند تا اوضاع را تحت کنترل درآورد؛ اما وقتی معاویه از این تصمیم باخبر شد از ترس اینکه مبادا مصر را از دست بدهد با یکی از خراجدهندگان تواق کرد تا او مالک را در مسیرش به مصر مسموم کند و در ازای این کار وعده داد خراج را از او بردارد. آن مرد نیز این کار را کرد و مالک را مسموم کرد و او را به قتل رساند. وقتی خبر مرگ مالک به معاویه رسید خوشحال شد و به منبر رفت و گفت: «اما بعد، علیبن ابیطالب دو دست راست داشت، که یکی از آنها در صفین قطع شد، یعنی عماربن یاسر، و دیگری امروز قطع شد، یعنی اشتر.»[105] قتل مالک ضربۀ بزرگی برای امیرالمؤمنین(ع) بود؛ زیرا او از مطیعترین و شجاعترین افراد در دفاع از حق علی(ع) به شمار میرفت.[106] در همین اثنا معاویه بهسرعت با فرماندهان خود جلسهای تشکیل داد و با آنها در خصوص حمله به مصر و گرفتن آن از دست علی(ع) مشورت کرد. آنها موافقت کردند و او سپاهی به فرماندهی عمروبن عاص تجهیز کرد. بهمحض ورود آنها به مصر، عثمانیهای مصر به آنها پیوستند و تعدادشان به هزاران نفر رسید. محمدبن ابوبکر نیز وضعیت را به علی(ع) اطلاع داد و درخواست کمک کرد. علی(ع) مردم را به صبر و حرکت برای دفع دشمن فراخواند و از آنها خواست او را در منطقۀ جرعه ملاقات کنند،[107] اما هیچکس به او پاسخ مثبت نداد. سپس اشراف را فراخواند و آنها را سرزنش کرد.[108] مالکبن کعب با دو هزار جنگجو داوطلب شد و علی(ع) او را به طرف مصر فرستاد؛ اما پس از چند روز وقتی خبر قتل محمدبن ابوبکر و منصوب شدن عمروبن عاص بهعنوان والی مصر توسط معاویه به او رسید دستور داد مالکبن کعب بازگردد.[109] در همان سال ـیعنی سال ۳۸ هجریـ معاویه شروع به فتنهانگیزی در بصره کرد، همانگونه که در مصر انجام داده بود. او عبدالله حضرمی را فرستاد تا مردم را بهسوی معاویه دعوت کند. بهمحض ورود حضرمی، فتنهای به پا شد و گروهی با او همراه شدند، اما پس از اینکه فرماندهای را که امیرالمؤمنین(ع) به بصره فرستاده بود به قتل رساندند اوضاع آرام شد. در آن زمان عبداللهبن عباس ـاستاندار بصرهـ در شهر نبود؛ زیرا برای تسلیدادن امیرالمؤمنین(ع) بهخاطر شهادت محمدبن ابوبکر به کوفه رفته بود.[110] سپس معاویه پس از وقایع صفین و مصر، تاختوتازهای خود را به شهرهای تحت حکمرانی علی(ع) در عراق و حجاز و یمن در سالهای ۳۸ تا ۴۰ هجری افزایش داد. او لشکرهایی با بیش از هزار جنگجو میفرستاد تا هرکدام از پیروان علی(ع) را که میدیدند بکشند و اموال آنها را غارت کنند؛ و روشن است هدف از این حملات، ایجاد بیثباتی و ترساندن مردم برای دورکردن آنها از علی(ع) بود. برخی از این حملههای ناگهانی او عبارتاند از: حمله به ضحاکبن قیس در اطراف کوفه (سماوه و ثعلبیه).[111] حمله به نعمانبن بشیر در عینالتمر.[112] حمله به عبداللهبن مسعده در اطراف مکه و مدینه.[113] حمله به سفیانبن عوف در الانبار.[114] حمله به بسربن ارطاة در مدینه و مکه و یمن.[115] نکتۀ قابلتوجه در این رویدادها و حملات ظالمانۀ اموی، نحوۀ برخورد یاران علی(ع) با آنها و میزان ضعف و ناکامی و سستی آنها در اجابت سریع دستورات امیرالمؤمنین(ع) برای دفع مهاجم و رفع ظلم و دفاع از حق است. هرکس به خطبههای آن حضرت دقت کند درد و رنجی را که از جانب آنها میکشید بهوضوح مشاهده میکند؛[116] تا اینکه کار به آنجا رسید که آن حضرت(ع) آرزو میکرد ای کاش صد نفر از آنها را با یک نفر از مخالفان معاوضه کند، و وضعیت آنها را به لباسی کهنه تشبیه میکرد که هرگاه یک طرف آن را وصله میکرد از طرف دیگر پاره میشد؛ و حتی آرزوی مرگ میکرد تا از دست آنها خلاص شود؛ بهویژه بعد از فقدان و از دست رفتن بهترین یارانش، همچون عماربن یاسر و مالک اشتر (رضوان الله علیهم). و در نهایت نیز همانطور که آرزو کرده بود به شهادت رسید و از دنیا رفت. علی(ع) در سال 40 هجری در مسجد کوفه به خون خودش آغشته شد، و بزرگترین شخصیتی که تاریخ بشری پس از رسول خدا(ص) به خود دیده بود از این جهان رخت بربست؛ درحالیکه دو فرزندش حسنین(ع) را در میان امتی به جا گذاشت که حال اغلب افرادش به یکی از این سه دسته محدود میشد: یا محبانی بودند که کوتاهی میکردند، یا دشمنانی کینهتوز بودند، یا گروهی که تنها به زندگی دنیوی خود اهمیت میدادند و هیچچیز دیگری برایشان مهم نبود، و طبیعتاً این گروه بیشترین تعداد را داشت؛ اما محبانی که بهطور کامل ـیا دستِکم قابلقبولـ به حق و صاحب حق پایبند بودند کمیابتر از کبریت سرخ بودند.-سیاست معاویه بعد از شهادت علی(ع)
(۴۱ تا ۶۰ هجری) با شهادت امیرالمؤمنین علی(ع)، معاویةبن ابوسفیان بیش از هر زمان دیگری به تحقق رؤیایش نزدیک شد. دیگر هیچچیزی میان او و اعلام سلطنتش بر تمامی مسلمانان باقی نمانده بود جز کنار زدن امام حسنبن علی(ع) (که پس از پدرش با او بیعت شده بود)، و با توجه به شناخت وضعیت اهل کوفه در اواخر زندگی امیرالمؤمنین ـکه از یاری حق و مقابله با باطل کوتاهی کرده و سست شده بودندـ این ممکن به نظر میرسید، و در عمل نیز این اتفاق رخ داد؛ زیرا بهمحض اینکه معاویه از بیعت مردم کوفه با امام حسن(ع) مطلع شد جاسوسهایی به کوفه و بصره فرستاد تا مردم را علیه امام(ع) تحریک کند و اوضاع را به هم بریزند، اما جاسوسهای او دستگیر شدند و نقشهشان برملا شد. سپس معاویه خودش بهطرف عراق حرکت کرد. امام حسن(ع) مردم را برای جهاد علیه دشمنی که از شام میآمد فراخواند، و همانطور که از آنها انتظار میرفت آنها ابتدا با سختی و تعلل پاسخ دادند و پس از کشمکشهای فراوان، سرانجام به میدان آمدند؛ اما در میان آنها گروههای مختلفی بودند؛ یعنی اینگونه نبود که تمام آنها از محبین امام حسن(ع) باشند، بلکه برخی از آنها شکاک یا طالب دنیا بودند، و برخی نیز ـمثل بعضی از خوارجـ فقط بهدلیل دشمنی با معاویه همراه شده بودند؛ و امام حسن(ع) با این گروهها حرکت کرد تا به ساباط رسید. در طول مسیر همراهی با آنان، امام حسن(ع) خواست وفاداری و اطاعت آنها را بیازماید؛ پس در خطبهای چنین فرمود: «اما بعد، به خدا سوگند من امید دارم امروز ـبه لطف و عنایت خداوندـ درحالی روز را آغاز کرده باشم که خیرخواهترینِ خلق خدا برای بندگانش باشم؛ و من برای هیچ مسلمانی، نه کینهای در دل دارم و نه قصد بدی یا توطئهای علیه او. بدانید آنچه شما در جماعت، ناخوشایند میپندارید، برایتان بهتر است از آنچه در تفرقه، خوشایند میدانید؛ و من برای شما دلسوزتر و خیرخواهترم از آنچه شما برای خود میبینید. پس با دستور من مخالفت نکنید و رأی مرا رد نکنید. خداوند مرا و شما را بیامرزد، و ما را به آنچه محبت و خشنودیاش در آن است هدایت فرماید.» هنوز سخنان امام(ع) به پایان نرسیده بود که مردم به یکدیگر نگاه کردند و میگفتند به نظر شما او چه میخواهد؟ برخی گفتند به نظر میرسد میخواهد با معاویه صلح کند و خلافت را به او واگذار کند. گفتند به خدا قسم او کافر شده است! و سپس به خیمۀ او هجوم بردند و آن را غارت کردند، تا آنجا که جانمازش را از زیرش کشیدند درحالیکه امام(ع) رویش نشسته و شمشیرش بر گردنش آویخته بود. فردی به امام حمله کرد و عبای او را از دوشش کشید. بستگان امام وارد شدند و مانع از آسیب بیشتر شدند. در طول مسیر، فردی از لشکر امام(ع) به امام حسن(ع) حمله کرد و لگام اسب او را گرفت و گفت: «ای حسن، تو نیز مانند پدرت مشرک شدی.» و سپس با نیزه به ران ایشان(ع) ضربهای زد، بهطوری که زخم تا استخوان پیش رفت. امام حسن(ع) را به مدائن بردند تا مداوا شود. در این اثنا گروهی از سران قبایل کوفه در خفا به معاویه نامه نوشتند و بیعت خود را با او اعلام کردند و از او خواستند بهطرف کوفه حرکت کند. آنها به معاویه تضمین دادند یا امام حسن(ع) را خواهند کشت، یا وقتی معاویه به اردوگاه او نزدیک شود او را تسلیم خواهند کرد؛ و این نقشۀ آنان نیز برای امام حسن(ع) فاش شد. همچنین امام حسن(ع) از کوفه عبیداللهبن عباس را با لشکری بههمراه قیسبن سعد برای مقابله با معاویه فرستاد و فرماندهی را به عبیدالله سپرد، و درصورتیکه عبیدالله کشته میشد، قیسبن سعد فرماندهی را به عهده میگرفت؛ اما قیس به امام حسن(ع) خبر داد معاویه به عبیدالله پیام فرستاده و او را با وعدۀ یک میلیون درهم فریب داده، و نیمی از آن را بلافاصله پرداخت کرده است، و نیمی دیگر را پس از ورود معاویه به کوفه به او پرداخت خواهد کرد؛ و عبیدالله و یارانش نیز شبانه به معاویه پیوستند و لشکر را بدون فرمانده رها کردند؛[117] و بیتردید این خیانتی بزرگ بود. این وقایع و رخدادهای دیگر نشان داد جبهۀ امام حسن(ع) بهحدی از یأس رسیده بود که او را از برپایی حق و از بین بردن باطل ناامید کرده بود؛[118] و این ناامیدی بهدلیل عدم وجود یاران واقعی و کافی بود تا بتواند با کمک آنها در برابر هزاران نفری که معاویه از شام آورده بود مقابله کند. امام حسن(ع) بهخوبی میدانست از نظر نظامی، پیروزی با معاویه خواهد بود و اگر امام حسن(ع) به جنگ اصرار بورزد او کسی است که در نابودی آلمحمد(ع) و فرزندان و شیعیانشان تا آخرین نفر هیچ تردیدی نخواهد داشت، و بهدنبال آن با نابودی پیروان حقیقی اسلام، دین محمد(ص) نیز از بین خواهد رفت. به همین دلیل امام حسن(ع) ناچار به پذیرش صلح با معاویه شد[119] و شروطی برای این صلح تعیین کرد[120] تا حجتی بر معاویه و مردم باشد، نه چیزی بیشتر؛ زیرا امام حسن(ع) بهخوبی از پیش میدانست معاویهٔ فریبکار به هیچیک از این شروط پایبند نخواهد بود.[121] امام حسن(ع) بهخوبی میدانست ـدر نهایتـ اوضاع به همان سمتوسویی خواهد رفت که جد بزرگوارش رسول خدا(ص) دربارۀ او و برادرش حسین(ع)، خبر داده بود و هرکدام از آنها بر اساس تکلیف الهی که رسول خدا(ص) به آنها سپرده بود وظیفۀ خود را به انجام رساندند.-سبّ علی(ع) سنتی اموی
پیش از پرداختن به سایر اقدامات معاویه بین سالهای 41 تا 60 هجری که زمینهساز انتقال حکومت به یزید بود، به یکی از بندهای صلح میان امام حسن(ع) و معاویه میپردازم که در آن آمده است: «دست برداشتن از دشنام و سبّ علی(ع)، و یاد کردن او به نیکی.» حال این سؤال مطرح میشود که معاویه و پیروانش در این خصوص چه میکردند که امام حسن(ع) مجبور شد ترک سبّ و ناسزاگویی به پدرش را بهعنوان یکی از شروط صلح قرار دهد؟ حقیقت این است که معاویه سبّ و تحقیر علی(ع) را بهعنوان یک روش اساسی و الزامی به پیروانش تحمیل میکرد و هیچکس حق نداشت از آن سرپیچی کند. او این روش زشت خودش را به سعدبن ابیوقاص پیشنهاد داد که آن را نپذیرفت یا از آن خشمگین شد.[122] معاویه بهخوبی میدانست انتشار چهرۀ علی(ع) در میان مسلمانان به آن شکلی که خدا و رسولش میخواستند، هرگونه حقی را برای تسلط و فرمانروایی بر شام از او سلب میکند، چه برسد به جاهطلبیهایش برای گسترش حکمرانیاش در سراسر سرزمینهای اسلامی؛ و از آنجا که علی(ع) بزرگترین مانع میان او و مرادش بود، تلاش کرد تا با هر وسیلۀ پلید و ناپاکی که در اختیار داشت شخصیت علی(ع) را ترور کند؛ از طریق تحقیر و بدگویی و توهین، و سب و دشنام، و به کار گماشتن حاکمان و واعظان و سخنرانان فاسد که بر فراز منبرها علیه علی(ع) سخن بگویند.[123] همچنین او به جعل احادیثی پرداخت که از علی(ع) بدگویی میکردند یا جایگاه بنیامیه را بالا میبردند[124] و کار تا آنجا پیش رفت که باورهایی ساختگی پایهگذاری کرد تا بهتدریج دلهای مسلمانان را به پذیرش سلطنت بنیامیه بهعنوان یک امر پذیرفتنی و شرعی عادت دهد، با این دید که این حکومت طبق قضاوقدر الهی حاصل شده است.[125] ثقفی گفته است: «معاویه (لعنه الله) علی(ع) را دشنام میداد و پیروان او ـمثل میثم تمار، عمروبن حمق، جویریةبن مسهر، قیسبن سعد، و رشید هجریـ را تحت پیگرد قرار میداد، و در قنوت نماز نیز علی(ع) را سب میکرد. او ابنعباس و قیسبن سعد و حسن و حسین (ع) را نیز سب میکرد و هیچکس به او اعتراض نمیکرد.»[126] جاحظ روایت کرده است: «گروهی از بنیامیه به معاویه گفتند: ای امیر مؤمنین، تو به آرزویت رسیدهای، پس میتوانی از لعن این مرد [یعنی علی] دست برداری! معاویه پاسخ داد: نه، به خدا سوگند تا وقتی که کوچک بر این کار بزرگ شود و بزرگسال سالخورده گردد و هیچکسی از فضیلت او یاد نکند دست از لعن او برنمیدارم.»[127] و در عمل هم خلفای بنیامیه (خدا رسوایشان کند) بعد از معاویه از سب و لعن علی(ع) دست برنداشتند.[128] بنده گمان نمیکنم هیچ مسلمانی تردید داشته باشد که بدگویی از علی(ع) و توهین به او، رسول خدا(ص) را بهشدت آزار میدهد، و سزای کسی که رسول خدا را آزار دهد در قرآن بهروشنی بیان شده است. حقتعالی میفرماید: (إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ وَأَعَدَّ لَهُمْ عَذَابًا مُهِينًا)[129] (کسانی که خدا و پیامبرش را آزار میدهند خداوند در دنیا و آخرت آنها را لعنت کرده، و برای آنها عذابی خوارکننده مهیا کرده است). بهعلاوه لعن علی(ع) در حقیقت لعن رسول خدا(ص) است؛ زیرا طبق نص آیۀ مباهله در قرآن، علی(ع) جان پیامبر است. از همین رو از ابنعباس روایت شده است، گفت: «خدا را گواه میگیریم که از رسول خدا(ص) شنیدم میفرمود: هرکس علی را دشنام دهد مرا دشنام داده، و هرکس مرا دشنام دهد خدا را دشنام داده است، و هرکس خدا را دشنام دهد خدا او را با صورت به زمین میافکند.»[130] همچنین سبّ و دشنامدادن به علی(ع) از بارزترین مصادیق بغض اوست که موجب نفاق دشنامدهنده میشود. مسلم با سند خود روایت کرده است: «زر گفت: علی(ع) فرمود: سوگند به کسی که دانه را شکافت و جان را آفرید، این عهد پیامبر اُمی(ص) به من است که مرا جز مؤمن دوست نمیدارد، و جز منافق به من بغض نمیورزد.»[131] و جزای منافق در قرآن کریم بهروشنی بیان شده است. حقتعالی میفرماید: (بَشِّرِ الْمُنَافِقِينَ بِأَنَّ لَهُمْ عَذَابًا أَلِيمًا)[132] (منافقان را بشارت بده که برای آنان عذابی دردناک است)، (إِنَّ اللَّهَ جَامِعُ الْمُنَافِقِينَ وَالْكَافِرِينَ فِي جَهَنَّمَ جَمِيعًا)[133] (خداوند قطعاً منافقان و کافران را جملگی در جهنم گرد خواهد آورد) و (إِنَّ الْمُنَافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَلَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصِيرًا)[134] (یقیناً منافقین در پایینترین درجۀ آتش قرار دارند، و هیچ یاوری برای آنها نخواهی یافت).-انتصاب والیان معروف به دشمنی با علی(ع)
یکی از نخستین اقدامات معاویه ـپس از اعلام پادشاهی خود بر تمامی مسلمانان در سال 41 هجریـ این بود که فرمانداران و کارگزاران خود را برای شهرها و مراکز اسلامی تعیین و منصوب کرد؛ و طبیعتاً دانستن فهرست اسامی این فرمانداران و عملکرد آنان میتواند دیدگاه خوبی دربارۀ فرهنگ کلی که در جوامع آن شهرها حاکم خواهد شد ارائه دهد؛ چراکه حاکم در شکلدادن به آگاهی عمومی هر ملتی نقش بسیار مهمی ایفا میکند، و به قول معروف «مردم ـغالباًـ بر دین پادشاهان خود هستند» هرچند این تأثیرگذاری در سطوح و نسبتهای مختلفی جلوهگر میشود؛ و این تا حد زیادی به ما کمک خواهد کرد تا [بتوانیم] عدم استقبال گستردۀ مسلمانان از دعوت امام حسین(ع) ـهمان صدای الهی که دشمنان فراوان و یاوران اندکی داشتـ را توضیح دهیم، چنانکه در پژوهشهای آینده روشن خواهد شد. بهعلاوه در حالتی مثل حکمرانی معاویه ـبیتردیدـ ما انتظار نداریم در میان فهرست فرمانداران او فردی باشد که به دینداری یا اخلاق اصیل محمدی شهره باشد، یا صلاحیت و شایستگیهای لازم (حتی در پایینترین سطوح آن) در چنین منصب حساسی به چشم بخورد؛ چراکه در دورۀ معاویه، حکومت بر اساس تعلقاتِ فامیلی و گروهی و جناحی اداره میشد، و شخصیتها و جناحهایی را گرد هم میآورْد که صرفاً وفاداری مشترک (یعنی دشمنی با حق) و تلاش برای کسب منافع ناچیز دنیوی آنها را کنار هم قرار داده بود؛ لذا عنصر «توافق» و «توزیع منافع» باید بهگونهای فراهم میشد که تمامی طرفهای حکومت به منافع و امتیازات خود دست یابند. در چنین شرایطی طبیعی است شخصیتهایی همچون عمروبن عاص را ببینیم که بر سر ولایت مصر با معاویه در اِزای ایستادن بههمراه او در مقابل علی معامله میکند، یا عمربن سعد را مشاهده کنیم که بر سر ولایت ری با عبیداللهبن زیاد در اِزای ایستادن به همراه او در مقابل حسین(ع) معامله میکند، و به همین ترتیب افراد دیگر. فهرست زیر شامل نامهای والیان و فرمانداران معاویه تا زمان مرگش در سال 60ق است، بهخصوص در شهرهای مهمی که به موضوع بحث ما مربوط میشود؛ و در این فهرست به وضعیت برخی والیانی که پیشتر وضعیت آنها روشن نشده بود نیز اشاره شده است. ابتدا با کوفه شروع میکنیم؛ زیرا اولین فرمانداری که معاویه (پس از صلح) ـوقتی معاویه در سال 41ق خواست از کوفه خارج شود و به شام بازگرددـ منصوبش کرد «مغیرةبن شعبه» بود[135] و پیش از او فقط عمروبن عاص بود که معاویه او را در زمان حیات امیرالمؤمنین و پس از قتل فرماندار مصر ـمحمدبن ابوبکر در سال 38قـ به عنوان فرماندار مصر تعیین کرده بود. فرمانداران معاویه در کوفه عبارت بودند از: مغیرةبن شعبه، سالهای 41 تا 50 هجری؛[136] زیادبن ابیه، سالهای 50 تا 53 هجری.[137] عبداللهبن خالدبن اُسید، سالهای ۵۳ تا ۵۵ هجری؛[138] ضحاکبن قیس فهری، سالهای ۵۵ تا ۵۸ هجری؛[139] عبدالرحمنبن عبدالله ثقفی، سال ۵۹ هجری؛[140] نعمانبن بشیر، سالهای ۵۹ و ۶۰ هجری،[141] و سپس یزید او را ابتدا در کوفه ابقا کرد، اما پس از رسیدن مسلمبن عقیل به کوفه، او را عزل کرد و عبیداللهبن زیاد را جایگزینش نمود. فرمانداران کوفه در زمان عمربن خطاب: سعدبن ابیوقاص، سالهای 17 تا 21 هجری؛ مغیرةبن شعبه، سالهای 21 تا 23 هجری. فرمانداران کوفه در زمان عثمانبن عفان: سعدبن ابیوقاص، سالهای 23 تا 26 هجری؛ ولیدبن عقبه، سالهای 26 تا 30 هجری؛[142] سعیدبن عاص، سالهای 30 تا 34 هجری؛ ابوموسی اشعری، سالهای 34 تا 36 هجری.[143] فرمانداران معاویه در بصره: بسربن ارطاة، سال 41 هجری؛[144] عبداللهبن عامر، سالهای ۴۱ تا ۴۴ هجری؛ زیادبن ابیه، سالهای ۴۵ تا ۵۳ هجری؛ سمرةبن جُندب، سال ۵۴ هجری؛[145] عبداللهبن عمروبن غیلان ثقفی، سال ۵۵ هجری؛[146] عبیداللهبن زیاد، سال ۵۵ هجری،[147] و تا زمان مرگ معاویه در سال ۶۰ هجری ادامه یافت؛ سپس یزید او را در این سمت ابقا کرد و ولایت کوفه را نیز به آن افزود. والیان بصره در دوران خلافت عمربن خطاب و عثمانبن عفان عبارت بودند از: مغیرةبن شعبه، در سال 17 هجری منصوب شد، اما عمر در همان سال او را به اتهام زنا عزل کرد؛ ابوموسی اشعری، سالهای 17 تا 29 هجری؛ او تا زمان مرگ عمر در سال 23 هجری بر بصره حکمرانی کرد و سپس عثمان او را ابقا کرد، اما در سال 29 هجری او را عزل نمود؛ عبداللهبن عامر، سال 29 هجری؛ او تا زمانی که علی(ع) در سال 36 هجری او را عزل، و عثمانبن حنیف را به جایش منصوب نمود بر بصره حکمرانی میکرد. فرمانداران معاویه در مدینه عبارت بودند از: مروانبن حکم، سالهای 42 تا 49 هجری؛ اولین دورۀ فرمانداری؛ سعیدبن عاص، سالهای 49 تا 54 هجری؛ مروانبن حکم، سالهای 54 تا 57 هجری؛ دومین دورۀ فرمانداری؛ ولیدبن عتبةبن ابوسفیان، سال 57 هجری؛ و او تا زمان مرگ معاویه در این سمت باقی ماند و یزید نیز او را ابقا کرد. او همان کسی است که از امام حسین(ع) برای یزید بیعت خواست، که در ادامه توضیح داده خواهد شد. مکه در ابتدا از توابع مدینه و تحت عنوان «فرمانداری حجاز» اداره میشد، اما پس از آن وضعیت تغییر کرد. در زمان مرگ معاویه در سال 60 هجری، ولیدبن عتبه فرماندار مدینه، و یحییبن حکیمبن صفوانبن امیه فرماندار مکه بود.[148] بهطور کلی اگر فهرست اسامی فرماندارانی را که معاویه برای ادارۀ شهرهای مهم مسلمانان تعیین کرده بود بررسی کنیم میبینیم همۀ آنها تا مغز استخوان اموی بودند؛ حال یا از نظر نَسَب و وفاداری، یا از نظر ولایتمداری و تبعیت؛ و از آنجا که فرماندار، ابزاری برای اجرای سیاستها و راهبردهای پادشاه یا رئیس خود است، میبینیم تمام فرمانداران در پلیدی و دشمنی با علی(ع) و تلاش برای از بین بردن یاد و فضایل آن حضرت(ع) در میان مسلمانان یکسان عمل کردهاند، و طبیعتاً این سیاست، سرکوب پیروان و محبان علی(ع) را نیز شامل میشد؛ البته از نظر شدت ظلم و بیدادگری و جنایت میان فرمانداران تفاوتهایی وجود داشت که به دلایل شخصیتی و صفات فردی هر فرماندار بازمیگردد. متنی که «مدائنی» ذکر کرده است سیاست معاویه را پس از استقرار قدرت و حاکمیتش بر تمامی بلاد مسلمین توضیح میدهد: «گفت: معاویه پس از سال جماعت[149]، نامهای یکسان به تمام کارگزارانش نوشت مبنی بر اینکه: "ذمه از هرکسی که چیزی از فضایل ابوتراب و اهلبیت او را نقل کند برداشته شده است." پس خُطبا در هر منطقه و بر هر منبر، علی(ع) را لعن میکردند و از او بیزاری میجستند و به او و اهلبیتش ناسزا میگفتند. شدیدترین بلاها در آن زمان بر مردم کوفه نازل میشد، زیرا در کوفه تعداد زیادی از شیعیان علی(ع) حضور داشتند. معاویه، زیادبن سمیه (زیادبن ابیه) را بر آنها گماشت و بصره را نیز به او سپرد. او شیعیان را تحت تعقیب قرار میداد و آنها را بهخوبی میشناخت، زیرا خودش در زمان علی(ع) جزو آنها بود. او شیعیان را در هر کوی و برزن به قتل میرساند، دستها و پاهایشان را قطع میکرد، چشمانشان را کور میکرد و آنها را بر تنۀ درختان نخل به دار میکشید. او شیعیان را از عراق طرد و تبعید میکرد، تا آنجا که هیچیک از شیعیان شناختهشده در عراق باقی نماند. معاویه به کارگزارانش در تمامی مناطق نامه نوشت هیچیک از شیعیان علی و اهلبیت او را نباید بهعنوان شاهد پذیرفت؛ همچنین به آنها نوشت: "به شیعیان عثمان و کسانی که به او محبت دارند و فضائل و مناقب او را روایت میکنند احترام بگذارید، آنها را به خود نزدیک کنید و بزرگشان بدارید و نام هرکسی را که فضیلت عثمان را روایت میکند و نام پدر و قبیلۀ او را برای من بنویسید." آنها نیز چنین کردند و در فضایل عثمان روایات بسیاری نقل کردند، زیرا معاویه به آنها صلهها، لباس، هدایا و املاک میبخشید، و آنها را میان عربها و موالی [غیر اعراب] تقسیم میکرد. این کار در تمامی شهرها رواج یافت و مردم برای رسیدن به جایگاههای دنیوی با یکدیگر رقابت میکردند. هیچکسی نبود که روایتی از فضیلت یا منقبت عثمان را نقل کرده و از نزد عُمّال و کارگزاران معاویه بازگشته باشد مگر آنکه نامش ثبت میشد و مقرب و نزدیک میگردید و مورد شفاعت قرار میگرفت... . سپس معاویه در نامهای یکسان به تمامی شهرها چنین نوشت: "دقت کنید هرکسی ثابت شود دوستدار علی و اهلبیتش است او را از دیوان حذف و حقوق و مستمری او را قطع کنید." و در نامهای دیگر نوشت: "هرکس را که متهم به دوستی با این گروه شد، او را مجازات کنید و خانهاش را ویران کنید." بیشترین بلاها و مصیبتها در عراق، بهویژه در کوفه بود، تا آنجا که مردی از شیعیان علی(ع) کسی را که به او اعتماد داشت نزد خود میآورد و در خانهاش پناه میداد و راز خود را به او میسپرد، اما از خدمتکار و بردهاش میترسید و با او سخن نمیگفت، مگر آنکه از او سوگندهای سخت میگرفت تا راز او را پنهان نگه دارد. پس احادیث بسیاری ساخته شد و تهمتها فراگیر گردید، و فقیهان و قاضیان و والیان بر همین منوال ادامه دادند. بیشترین گرفتاری در این میان، نصیب قاریان ریاکار و مستضعفانی شد که ظاهرشان نشان میداد اهل خشوع و عبادتاند، اما احادیثی را جعل میکردند تا بهواسطۀ آن نزد والیانشان جایگاهی بیابند، به مجالس آنها نزدیک شوند و از این راه به اموال و زمینها و منزلتها دست یابند. این اخبار و احادیث سپس به دست دیندارانی افتاد که دروغ و تهمت را حرام میدانستند، اما آنها این احادیث را پذیرفتند و نقل کردند، درحالیکه گمان میکردند راست و درست است؛ و اگر میدانستند باطل است هرگز آن را روایت نمیکردند و به آن پایبند نمیشدند. این وضعیت ادامه داشت تا اینکه حسنبن علی(ع) درگذشت، و گرفتاری و فتنه شدیدتر شد؛ بهطوریکه از این گروه کسی نماند مگر آنکه بر جان خود بیمناک بود یا در زمین آواره شده بود... .»[150] روزی سوده دختر عمارۀ همدانی به دیدار معاویه آمد و از ظلم و ستم فرماندارانش ـازجمله بسربن ارطاةـ شکایت کرد. معاویه او را تهدید کرد به «بسر» بازمیگرداند و حُکمش را برای او اجرا میکند، و سپس گفت: «هیهات، پسر ابوطالب شما را در برابر سلطان جسور کرده است.»[151] بهطور کلی میتوان سیاست معاویه را پس از اعلام پادشاهیاش در سه رکن اساسی خلاصه کرد: دشمنی با علی(ع) و کاستن از شأن و جایگاه او با دشنام و لعن و امثال آن، و نیز ارعاب و آزار پیروانش از طریق قتل و زندان و شکنجه و تبعید و قطع کمکهای مالی؛ همچنین استفاده از روشهای تفرقهافکنی و جذب برخی افراد با پول و امثال آن. ایجاد یک نظام دینی و اخلاقی که با گرایشهای اموی سازگار باشد و به آنها امکان بدهد تا با پوشش دینیِ بدعتگذار، حکومت کنند و بهتدریج دین محمد(ص) را از دل و جان مسلمانان حذف کنند؛ و یکی از روشهای تحقق این هدف، انتشار احادیث جعلی و ساختگی بود که افرادی مانند سمرةبن جندب و امثال او ساختند و با گذشت زمان، این آموزهها به دینی موازی تبدیل شد که میتوانیم آن را «اسلام امَوی» بنامیم. سرگرم کردن مردم با جنگها یا ـبهاصطلاحِ بعضیهاـ «فتوحات» در شرق و غرب، و دریا و خشکی، به فرماندهی افرادی مانند بسربن ارطاة، عبدالرحمنبن خالدبن ولید، عبداللهبن عامر، ابنامحکم، عقبةبن نافع و دیگران. یکی از این جنگها حمله به قسطنطنیه بود که به رهبری یزیدبن معاویه صورت گرفت و برخی از صحابه مانند ابنعباس، ابنعمر و ابنزبیر نیز در آن حضور داشتند.[152] هدف بیشتر شرکتکنندگان در این جنگها جمعآوری ثروت و غنایم بود، وگرنه از طریق افرادی مثل یزید، بسر، مروان، عبدالرحمنبن خالد و عبداللهبن عامر و امثال اینها انتظار میرود کدام دین و هدایت الهی به مردم رسانده شود؟![153] در خصوص مسئلۀ کاستن از جایگاه علی(ع) و بدگویی از او، فرمانداران به کاملترین شکل فرمان پادشاهشان معاویه را اجرا میکردند؛ بهعنوان مثال: در کوفه: مغیرةبن شعبة به علی(ع) ناسزا میگفت و دشنامش میداد[154]، و او و شیعیانش را نکوهش میکرد و بر فراز منبر از آنها بد میگفت، و قاتلان عثمان را لعن و او را تطهیر میکرد. روزی حجربنعدی به او پاسخ داد و گفت: «من شهادت میدهم کسی که تو از او بد میگویی، به فضلیت و برتری شایستهتر است از کسی که تو او را ستایش میکنی؛ و کسی که تو او را تطهیر میکنی، به نکوهش سزاوارتر است از کسی که تو از او عیبجویی میکنی.» مغیره به او پاسخ داد: «ای حجر وای بر تو، از این دست بردار و از خشم سلطان و قهر او بترس که بسیاری از امثال تو را به کشتن داده است.»[155] در کوفه و بصره: زیاد [بن ابیه] تلاش میکرد تا شیعیان علی(ع) را تعقیب کند و آنها را به طرز فجیعی به قتل برساند؛ زیرا او آنها را بهخوبی میشناخت، چراکه در ابتدا خودش جزو آنها بود. او مردم را به لعن و بیزاری جستن از علی(ع) دعوت میکرد.[156] او از صعصعةبن صوحان خواست علناً در برابر مردم علی(ع) را لعن کند، اما صعصعه این را نپذیرفت؛ پس «زیاد» حقوق او را قطع، و خانهاش را ویران کرد، و وقتی نتوانست او را به قتل برساند، او را به جزیرۀ بحرین تبعید کرد و صعصعه در آنجا درگذشت؛ رحمت خدا بر او باد.[157] در مدینه: سب و دشنام علی(ع) تا آنجا گسترش یافت که امّسلمه آن را با گوشهای خودش میشنید و به کسانی که نزد او میآمدند میگفت: «آیا رسول خدا در میان شما دشنام داده میشود؟» گفتم: «پناه بر خدا!» یا «سبحانالله!» یا عبارتی مشابه آن. او گفت: «از رسول خدا شنیدم میفرمود: هرکس علی را دشنام دهد مرا دشنام داده است.»[158] چنین اتفاقی در شهر رسول خدا نمیافتاد مگر بهخاطر عملکرد فرمانداران معاویه و دستورات او که برایشان صادر میشد؛ بهویژه با توجه به اینکه معاویه سلطنتش را با انتصاب مروانبن حکم در مدینه آغاز کرد و مکه و طائف را هم به آن افزود، و مروان چه بغض و کینههایی نسبت به امیرالمؤمنین(ع) و شیعیانش در دل داشت![159] عملکرد فرمانداران معاویه در همۀ شهرها و مراکز اسلامی ـبدون هیچ استثناییـ بر این منوال بود و این رویۀ پلید تا سال ۹۹ هجری و دوران حکومت عمربن عبدالعزیز ادامه داشت.[160]-حجربن عَدی هزینۀ وفاداری را پرداخت میکند
«حجربن عَدی کندی» از بزرگان و زاهدان صحابه بود.[161] او همراه با برادرش ـهانیبن عدیـ نزد رسول خدا(ص) آمد و در فتح شام و مرج عذراء ـو عذراء جایی بود که درنهایت در آن به شهادت رسیدـ شرکت داشت، و او نخستین مسلمانی بود که در آنجا تکبیر گفت.[162] حجر به امیرالمؤمنین علی(ع) وفادار بود و بهشدت به او علاقه داشت و در جنگهای جمل و صفین و نهروان به همراهش حضور داشت. پس از شهادت امیرالمؤمنین(ع) و تسلط معاویه بر کوفه، معاویه از حجربن عدی و چند نفر دیگر نگران بود؛ به همین دلیل به فرماندارش «مغیرةبن شعبه» نوشت: «زیاد، سلیمانبن صرد، حجربن عدی، شبثبن ربعی، ابنکواء و عمروبن حمق را وادار به شرکت در نماز جماعت کن؛ و بهاینترتیب شد که آنان در نماز جماعت با او حاضر میشدند.»[163] در زمان حاکمیت مغیره، حجربن عدی بهشدت به سیاستهای ظالمانۀ امویان، بهویژه نکوهش علی(ع) و پایین آوردن جایگاه او اعتراض کرد.[164] مغیره او را تهدید کرد اگر همچنان از علی(ع) دفاع کند او را به قتل میرساند. در اواخر دوران مغیره، حجر وقتی مغیره را دید که در منبر کوفه از علی(ع) بدگویی میکند و او و شیعیانش را لعن میکند با صدای بلند ـبهطوری که همۀ مسجد و بیرون آن شنیدندـ در برابر او اعتراض کرد و از او خواست دست از این کار بردارد، و برخی از حضار نیز که خواستار دریافت حقوق خود از او شده بودند او را تأیید کردند. صداها بلند شد و مغیره ساکت شد و به قصر خود بازگشت.[165] پس از مرگ مغیره در سال ۵۰ هجری و آمدن زیادبن ابیه، او حجر را ـکه پیشتر، پیش از پیوستنش به معاویه دوستش بودـ فراخواند. زیاد به او گفت: «به من خبر رسیده است تو در برابر مغیره چه میکردی و اینکه او تو را تحمل میکرد؛ اما به خدا قسم من هرگز چنین وضعیتی را از سوی تو تحمل نخواهم کرد. آنچه پیشتر از دوستی و محبت من به علی میدانستی، خداوند آن را از قلبم بیرون کرده و به دشمنی و کینه تبدیل کرده، و آنچه از دشمنی من با معاویه میدانستی، خداوند آن را به محبت و دوستی تبدیل کرده است.» سپس او را تهدید کرد تا دست از دفاع از علی(ع) بردارد و هشدار داد نباید در کوفه اقدامی انجام دهد، زیرا «حجر» محل توجه پیروان علی(ع) بود و آنها گرد او جمع میشدند و به سخنانش گوش میدادند.[166] سپس اوضاع بدتر شد و «حجر» همچنان به دفاع از علی(ع) ادامه میداد و جماعتی همراه او بودند. «زیاد» به بزرگان و اشراف کوفه دستور داد تا فرزندان و برادران و خویشاوندان خود را از حجر دور کنند تا او تنها بماند و بتواند بهراحتی بر او غلبه کند. بهتدریج جز تعداد اندکی ـکه آواره و تحت تعقیب بودندـ با حجر باقی نماندند، و «زیاد» در هرجا و با هر وسیلهای بهدنبال آنها بود، بهویژه حجر؛ و سرانجام موفق به دستگیری دوازده نفر از آنها شد و همه را به زندان انداخت. در نهایت ـبا مشارکت محمدبن اشعثـ حجر نیز دستگیر شد.[167] سپس «زیاد» پروندهای برای حجر آماده کرد و شهادتهایی علیه او از مردم کوفه جمعآوری کرد، و جرم او عبارت بود از: دفاع از علی(ع)، رحمت فرستادن بر او، برائت و بیزاری از دشمنانش، و توهین به خلیفه و کارگزارش، و اینکه همراهان او نیز بر همین باور بودند. سپس «زیاد» آنها را نزد معاویه فرستاد که از کارگزار خود ـزیادـ خواسته بود او را به زنجیر بکشد و نزد خودش بفرستد.[168] «هنگامی که حجر به "عذراء" رسید پرسید: "اینجا چه روستایی است؟" پاسخ دادند: عذراء. گفت: "الحمد لله؛ به خدا قسم من اولین مسلمانی هستم که در اینجا خدا را یاد کردم و سجده به جا آوردم، و اولین مسلمانی هستم که سگهایش بهسوی او در راه خدا پارس کردند؛ اما امروز مرا درحالیکه با زنجیر بسته شدهام به اینجا آوردهاند." سپس حجر به کسی که دستور داشت آنها را به قتل برساند گفت: "اجازه بده دو رکعت نماز سبک بخوانم" و پس از سلام نماز، به مردم گفت: "اگر نمیگفتید از مرگ میترسد دوست داشتم نمازم طولانیتر باشد. به خدا قسم اگر نمازهایم در گذشته برایم سودی نداشته باشد این دو رکعت هم فایدهای نخواهد داشت." سپس لباسش را جمع کرد و به دوستانش گفت: "زنجیرهایم را باز نکنید، که من با معاویه با همین وضعیت ملاقات خواهم کرد." سپس "هُدبة الاعور" با شمشیر به او نزدیک شد ... و به او گفت: "از علی بیزاری بجو؛ و اگر چنین کنی معاویه تمام خواستههایت را برآورده خواهد کرد." حجر پاسخ داد: "آیا من نگفتم چیزی نمیگویم که خدا را ناراضی کند؟ به خدا قسم حبیبم رسول خدا به من دربارۀ امروزم خبر داده است." سپس گفت: "اگر به قتل فرزندم هم مأمور شدهای، [مرگ] او را [بر مرگ من] مقدم کن." او را پیش آوردند و گردنش را زدند. به حجر گفته شد: "عجله کردی تا داغ فرزند ببینی." پاسخ داد: "ترسیدم وحشت از شمشیر بر گردنم او را بترساند و او از ولایت علی(ع) برگردد و در بهشتی که خدا به صابران وعدهاش را داده است با من همراه نباشد." سپس به بقیۀ یارانش نگاهی کرد و دید برخی از آنها نگران هستند. گفت: حبیبم رسول خدا به من فرموده است: ای حجر، تو در محبت علی صبورانه کشته خواهی شد...»[169] سپس گفت: «خدایا، ما از امت خود به تو شکایت میکنیم، زیرا اهل کوفه علیه ما شهادت دادهاند و اهل شام ما را میکشند.»[170] او را بههمراه شش نفر دیگر ـکه پسرش «همام» نیز یکی از آنها بودـ کشتند؛ رحمت خدا بر آنها باد. این واقعه در سال ۵۱ هجری رخ داد. ماجرای شهادت حجر (رضوان الله علیه) و یارانش، امام حسین(ع) را آزردهخاطر ساخت، و هنگامی که امام حسین(ع) اعمال معاویه را محکوم کرد جنایت قتل حجر در صدر فهرست اعتراضاتش بود؛ آنجا که فرمود: «آیا تو همان کسی نیستی که حجربن عدی از قبیله کِنده و نمازگزاران و عابدان را کشتی؟ کسانی که ظلم را نکوهش میکردند و بدعتها را بزرگ میدیدند و در راه خدا از ملامت هیچ ملامتگری نمیترسیدند. سپس آنان را ستمکارانه و از روی دشمنی کشتی، بعد از آنکه به آنان سوگندهای شدید و پیمانهای استوار داده بودی، درحالیکه نباید آنان را بهسبب حادثهای که میان تو و آنان روی داده بود یا بهخاطر کینهای که در دل داشتی مؤاخذه میکردی. آیا تو همان کسی نیستی که عمروبن حمق خزاعی،[171] صحابی رسول خدا(ص)، آن بندۀ صالحی را ـکه عبادتها او را تحلیل برده، و جسمش را نحیف و رنگش را زرد کرده بودـ به قتل رساندی؟ پس از آنکه به او امان داده بودی و به او عهدهای الهی و پیمانهایی داده بودی که اگر به یک پرنده داده بودی، از قلۀ کوه پایین میآمد، ولی او را از روی جسارت به پروردگارت و بیاعتنایی به آن عهدها کُشتی... .» [172] کشته شدن حجر به دست معاویه، بسیاری از مسلمانان آن زمان را ناراحت کرد، اما آنها جرئت اعتراض یا مخالفت یا حتی دستِکم ابراز انزجار و محکوم کردن را هم نداشتند.[173] ابنکثیر نقل کرده است: «هنگامی که معاویه در حال جان دادن بود گفت: ای حجربن عدی، روز من با تو بسیار طولانی است؛ و این را سه بار گفت.»[174] نکته: حجربن عدی و یارانش و عمروبن حمق تنها کسانی نبودند که بهدلیل پیروی و محبت به امیرالمؤمنین(ع) توسط معاویه و زیادبن ابیه کشته شدند، بلکه بسیار به همین دلیل به قتل رسیدند؛ ازجمله جویریه عبدی[175] که به همین دلیل توسط زیاد در کوفه به دار آویخته شد.-وضعیت شهرهای بزرگ اسلامی اندکی پیش از قیام
اگر آنچه را پیشتر گفته شد بهخوبی در نظر بگیریم و بخواهیم با وضعیت عمومی که اندکی پیش از قیام امام حسین(ع) در مراکز مهم مسلمانان حکمفرما بود آشنا شویم، و سپس این پرسش مهم را مطرح کنیم: جامعۀ مسلمان در مراکز و شهرهای بزرگ خود در حجاز و عراق تا چه اندازه برای پاسخگویی به ندایی که حسین(ع) پس از مرگ یزید بن معاویه سر خواهد داد آمادگی خواهد داشت؟ بنده معتقدم پیش از آنکه به این سؤال پاسخ دهیم باید تصویری واضح و روشن ـهرچند بهصورت اجمالیـ از وضعیت مسلمانان در جوامع آن شهرها و شرایطی که آنها پس از بیست سال حاکمیت یک نفر (معاویه) بر گُردهشان به آن دستیافته بودند داشته باشیم. بدون شک سیاستهایی که در دوران او به کار گرفته شد تأثیر زیادی بر مردم داشته و آثار خود را در زندگی و عملکرد آنها به جا گذاشته بود، و ما این موضوع را در ادامه بررسی خواهیم کرد؛ با در نظر داشتن این نکته که در پژوهشهای اجتماعیِ اینچنین، معمولاً وضعیت عمومی جامعه و اکثریت افراد آن مورد توجه قرار میگیرد، یعنی وضعیت کلی جامعه، و نتیجهای که به دست میآید لزوماً بر تکتک افراد جامعه صدق نخواهد کرد.-اول: شام
ما اساساً شام را از معادلات کنار گذاشتیم؛ زیرا در آن زمان این منطقه بهشدت تحتتأثیر هواداری از بنیامیه بود. معاویه ـکه در سال 60 هجری از دنیا رفتـ از سال 21 هجری، بعد از برادرش یزیدبن ابوسفیان ـکه به دستور عمربن خطاب از سال 17 هجری فرماندار شام بودـ بر این منطقه مسلط شد؛ و این یعنی دوران حکومت آلابوسفیان در شام تا زمان مرگ معاویه تقریباً به 43 سال میرسید. در طول این مدت معاویه از هر روشی برای گمراهسازی و دور کردن مردم از دین حق الهی، یعنی دینی که رسول خدا محمد(ص) و اهلبیت(ع) بر آن بودند استفاده کرد.[176] به همین دلیل واداشتنِ مردم شام به جنگ با علی(ع) در صفین و آزردن او با حمله به شهرهای تحت حکومت او و کشتن پیروانش و غارت اموال آنان برای معاویه آسان بود. همچنین برای او آسان بود مردم را به بدگویی و توهین به علی(ع) وادارد. به همین ترتیب برای پسرش یزید نیز آسان بود که مردم را به جنگ با بازماندۀ علی ـیعنی پسرش حسین(ع)ـ در زمانی که او در برابر ظلم یزید قیام کرد وادار کند؛ و این دقیقاً همان چیزی است که معاویه در زمان مرگش به فرزندش یزید توصیه کرد؛ آنجا که به یزید گفت: «... و مواظب مردم شام باش؛ بگذار آنها نزدیک تو، و جزو یاران و مشاورانت باشند. اگر چیزی از دشمنانت پیش آمد با کمک آنها دشمنان را شکست بده و پس از پیروزی، آنها را به سرزمین خودشان بازگردان؛ زیرا اگر در جای دیگری بمانند اخلاقشان تغییر خواهد کرد.»[177] لازم به ذکر است مسئلۀ دشمنی اهل شام با علی(ع) و هرآنچه به او مرتبط میشد تا مدتها پس از مرگ معاویه ادامه داشت، تا آنجا که محدث بزرگ ـنساییـ در سال 302 هجری وارد دمشق شد و با مشاهدۀ شدت انحراف و دشمنی مردم آنجا نسبت به علی(ع) شروع به نقل فضایل او کرد، و وقتی از او خواستند دربارۀ فضایل معاویه سخن بگوید او سکوت کرد؛ پس مردم او را گرفتند و در مسجد جامع دمشق بهشدت کتک زدند. نسایی به مکه رفت و در اثر همین ضربات و جراحات در سال 303 هجری درگذشت.[178]-دوم: حجاز
وضعیت عموم مسلمانان در مدینه ـو نیز مکهـ قطعاً مثل شام نبود. در آن زمان مردم حجاز ـبهطور کلیـ نسبت به اهل شام وضعیت بهتری داشتند. بسیاری از آنها ـبهویژه در مدینهـ بهنوعی آلمحمد را محترم میشمردند، بهاستثنای کسانی که از قبایل قریش بودند، بهخصوص در مکه، که اغلبشان نتوانسته بودند از میراث قبیلهای خود رها شوند، و همچون گذشته حس بغض و کینه نسبت به علی(ع) در آنها جریان داشت؛ یعنی همان کسی که در نبردهای دفاعی ـکه در دفاع از دین خدا و رسولش انجام دادـ پدران و اجداد بسیاری از آنها را کشته بود.[179] این گروه و کسانی که در صف آنها بودند از نظر فکری و سیاسی پیروان بنیامیه بودند؛ این نکتۀ اول. و نکتهٔ دوم: بیشتر مردم حجاز به امامت اهلبیت رسول خدا(ص) و حقانیت آنها برای خلافت و جانشینیِ پیامبر(ص) اعتقاد نداشتند؛ بنابراین از این دیدگاه، آنها در سطح شرعی و اعتقادی که به آن پایبند بودند به وجوب یاری اهلبیت توجه نداشتند؛ و این موضوع قطعاً به نحوۀ حکومت پس از وفات پیامبر مربوط میشود؛ چرا که پس از وفات رسول خدا(ص) حکومت به دست ابوبکر و عمر و عثمان افتاد که دورۀ خلافتشان 25 سال به طول انجامید، و طبیعی است مردم در این مدت به شیوهای از حکومت عادت کردند که با طرح و برنامۀ الهی اهلبیت(ع) همسو نبود، و در نتیجه زمینۀ مناسبی برای فراهم آمدن شمار کافی از یاران مهیا نشد؛ یارانی که بتوان از آنان برای انجام وظایف سنگینی که حکومت نیازمند آن است (مانند وضعیت علی(ع))، یا برای یاری رساندن به یک انقلاب در برابر ظلم و انحراف (مانند وضعیت حسین(ع)) یاری جست. به همین دلیل بود که وقتی حکومت به امام علی(ع) رسید ایشان بلافاصله به کوفه رفت و در ایام فتنهٔ جمل آنجا را پایتخت دولت خود قرار داد، چراکه در کوفه تعداد قابل توجهی از یارانش حضور داشتند که برای ادای رسالتش میتوانست از آنها کمک بگیرد. همچنین نباید تأثیری را که معاویه و کارگزارانش در طول 20 سال حکومت معاویه (41 تا 60 هجری) و حتی پیش از آن بر مردم مدینه گذاشتند فراموش کنیم؛ زیرا در دوران حکومت 13سالۀ عثمان (23 تا 35 هجری) نیز امویان در مدینه نقش مهمی داشتند. به همین دلیل میتوان گفت مردم مدینه در طول 33 سال دوران خلافت عثمان و معاویه، تحت تربیت رویکرد و سیاستهای اموی قرار گرفتند. حتی اگر فرض کنیم ـکه طبیعتاً فرضی غیرواقعی استـ دین مردم در این مدت تأثیر چندانی نپذیرفته و به مراحل خطرناکی نرسیده باشد، بیتردید سایر جنبههای زندگی آنها تحت تأثیر قرار گرفته بود. بهعنوان مثال سطح ترس از حاکمان منحرف و ظالم به حدی رسیده بود که مردم حتی در مقابل بزرگترین انحرافات و فسادها، حاضر به مخالفت و اعتراض ـچه زبانی و چه عملی ـ نبودند. همچنین گرایش مردم به دنیا و دوری از آخرت افزایش یافت و مردم بیشتر بهدنبال زندگی راحت بودند، حتی اگر به قیمت کنار گذاشتن حق و اهلش باشد. این تغییرات در جامعه با مشاهدۀ تجمل و رفاه و ثروت حاکمان و نزدیکانشان و نیز سرگرم کردن مردم با فتوحات شرق و غرب ـکه پیش از هرچیز با هدف کسب غنائم بودـ بیشتر به چشم میآمد. در چنین شرایطی چه انتظاری میتوان از مردمی داشت که مروانبن حکم برای دو دورۀ درمجموع 12 سال در دوران 20سالۀ حکومت معاویه بر آنها حکم رانده بود؟ باقیِ مدت هم از آنِ سعیدبن عاص و ولیدبن عتبةبن ابوسفیان شد که امام حسین(ع) در دوران حکمرانی او مدینه را ترک کرد و راهی عراق شد! باید گفت، به طور طبیعی کسانی که بیشترین دغدغهشان حفظ امنیت و آرامش در زندگی دنیاست تمایل دارند بهجای مقابله با ظالم و فاسق، با او مدارا و سازش کنند و چه بسا او را تأیید کنند یا در بهترین حالت در برابر کارهای او سکوت کنند، حتی اگر ظلم و فساد او به اوج برسد. به همین دلیل در طول 20 سال حکومت معاویه، واکنش چشمگیری از سوی مردم مدینه در برابر ظلم و فساد حکمرانان مشاهده نمیشود. حتی پیش از این دوره، وقتی معاویه بسربن ارطاة را در سال 39 هجری برای حمله به حجاز و یمن و ارعاب مسلمانان فرستاد، ابوهریره در ظلم به مردم مدینه به او کمک کرد و بسر از طرف معاویه او را بهعنوان فرماندار آنان منصوب کرد، و این پس از آن بود که ابوایوب انصاری ـفرماندار مدینه که توسط علی(ع) منصوب شده بودـ از ترس فرار کرد؛ و هنگامی که امام علی(ع) «جاریةبن قدامه» را برای تعقیب بسر و سپاهش به مکه فرستاد بسر و لشکرش گریختند. «جاریه» به مدینه رفت و ابوهریره نیز بهدلیل خیانتی که کرده بود و همکاری با بسر از مدینه فرار کرد. در این بین خبر شهادت امام علی(ع) به جاریه رسید و او از مردم مدینه برای امام حسن(ع) بیعت گرفت و به کوفه بازگشت. بهمحض خروج او از مدینه، ابوهریره بازگشت و بهعنوان امام جماعت نماز میخواند و مردم نیز پشت سر او نماز میخواندند![180] در نتیجه ـبا توجه به شرایط مذکورـ انتظار نمیرفت ندای امام حسین(ع) با استقبال گسترده ـیا حتی در سطحی قابلقبولـ از سوی مردم مدینه مواجه شود. به همین دلیل بود که وقتی امام حسین تصمیم گرفت بیعت یزید را نپذیرد و علیه او قیام کند بهسرعت مدینه را ترک کرد؛ زیرا بیم آن داشت امویان به او خیانت کنند و او را به قتل برسانند؛ چراکه تعداد کافی از یاران وفادار که بتوانند از او در برابر ستمگران محافظت کنند در مدینه وجود نداشت. به این نکته باید توجه داشت که امام حسین(ع) در اینجا صرفاً برای نجات جان خودش تلاش نمیکرد، بلکه مهمتر از آن در نگاه آن حضرت(ع) این بود که نمیخواست انقلابش در همان ابتدا و پیش از آنکه صدایش در میان مسلمانان منتشر شود خاموش گردد. آن حضرت(ع) مکه را نیز به همین دلیل ترک کرد و از آن خارج شد؛ و این موضوع در ادامه بیشتر روشن خواهد شد.-سوم: عراق
با توجه به جستوجوهایی که برای پاسخ به سؤال قبلی داشتیم و قبل از بررسی نتایج بهدستآمده، به احتمال زیاد انتظار داریم ندای امام حسین(ع) علیه یزید در عراق با استقبال گستردهای مواجه شود و مردم آنجا به آن حضرت(ع) لبیک بگویند و به یاریاش بشتابند؛ زیرا عراق بیشترین سهم از محبان و پیروان پدرش امام علی(ع) (شیعیان امام علی(ع)) را در خود جای داده بود؛[181] بهویژه با توجه به اینکه مردم عراق بهشدت از ظلم و ستم امویان ـیعنی معاویه و کارگزارانشـ رنج برده بودند؛ و در نتیجه بهشدت مشتاق رهایی از وضعیتی بودند که در آن گرفتار شده بودند. اما از آنجا که ما در حال بررسی وضعیت یک جامعۀ انسانی مسلمان هستیم نباید این واقعیت را فراموش کنیم که در پیشبینی حرکت هر جامعۀ انسانی هیچچیز قطعی وجود ندارد تا وقتی که نتایج آن در عمل مشخص شود؛ بهویژه دربارۀ موضوع مورد بحث ما که دنیا را بهعنوان محلی برای امتحان و آزمایش میدانیم؛ یعنی جایی که تنها کسانی که برای خدا خالص شده باشند و از توانایی و شجاعت لازم برخوردار باشند میتوانند بر حق بمانند و آن را یاری کنند. اما چرا در پیشبینی حرکت مردم عراق با تردید مواجه هستیم و دربارۀ اجابتِ ندای امام حسین(ع) توسط آنان یقین نداریم درحالیکه آنها به وفاداری و اشتیاق برای رهایی مشهور بودند؟ علت به چند عامل بازمیگردد: اول: اهل عراق ـبهویژه کوفهـ در اواخر دوران امیرالمؤمنین(ع) به وضعیتی از اختلاف و ناتوانی و سستی در اطاعت و نصرت امام رسیده بودند. قبلاً برخی از سخنان امام علی(ع) را نقل کردیم که درد و اندوه ایشان را از رفتار مردم با خودش آشکار میساخت. همین وضعیت با فرزندش حسن(ع) نیز تکرار شد و ـهمانطور که دانستیمـ ایشان(ع) را بهدلیل خیانت پیروانش مجبور به صلح با معاویه کرد؛ بنابراین تاریخِ نزدیک به دوران امام حسین(ع) شاهد خیانت و بیثباتی پیروان اهلبیت(ع) بوده است، و احتمال تکرار همان اتفاقات با امام حسین(ع) نیز وجود داشت. دوم: میزان ظلم و جنایاتی که امویان (معاویه و کارگزارانش) در حق مردم عراق بهویژه کوفه اعمال کردند بسیار زیاد بود. معاویه بیست سال حکومت کرد و سهم کوفه از این مدت: در طول سیزده سال دو تن از سرسختترین دشمنان علی(ع) ـیعنی مغیرةبن شعبه و زیادبن ابیه (بین سالهای 41 تا 53 هجری)ـ بر کوفه حکومت کردند؛ پس از آن ضحاکبن قیس بهمدت چهار سال (بین سالهای 55 تا 58 هجری) حکومت کرد که او نیز از نظر جنایت و خباثت کمتر از دو حاکم قبلی نبود. وضعیت بصره نیز بهتر از کوفه نبود؛ آنجا بهمدت سیزده سال (بین سالهای 41 تا 53 هجری) تحت حکمرانی عبداللهبن عامر و زیادبن ابیه بود، و پس از آن بهمدت شش سال (بین سالهای 55 تا 60 هجری) عبیداللهبن زیاد بر آن حکومت کرد. روشهایی که بهویژه در دوران زیاد علیه شیعیان علی(ع) در این دو شهر به کار گرفته شد شامل قتل، زندان، تبعید، قطع دست و پا، کور کردن، به صلیب کشیدن، و... بود؛ بهعلاوه قطع عطاهای حکومتی (مقرریها و دریافتیهای ماهانه)، تخریب منازل، جاسوسی، و ایجاد ترس و وحشت را نیز شامل میشد؛ تا آنجا که همسایه از همسایۀ خود میترسید و به او اعتماد نداشت. اینها همه از روشهای استبدادی و ظالمانهای است که تا امروز نیز توسط حاکمان ستمگر برای خاموش کردن هرگونه حرکت مردمی که باب میل حاکم ظالم نباشد به کار گرفته میشود. بیتردید این جنایات و چنین شدتی از خشونت، ترس را در دل مردم میکاشت و باعث تردید در اقدام برای پاسخ به ندای قیام در برابر طاغوت میشد، حتی اگر این ندا از طرف امام حسین(ع) باشد. همچنین، حکومت اموی در عراق از طریق تزریق پولهای فراوان و رشوه به تلاش برای خرید وجدانها و جلب وفاداری یا حداقل تضمین بیطرفی مردم اقدام کرد. اگرچه تلاش مغیرةبن شعبه برای تغییر عقیدۀ حجربن عدی و منحرف کردنش از خط علی(ع) ناکام ماند[182] اما بدون شک این تلاشها در برابر بسیاری دیگر موفقیتآمیز بود؛ بهویژه با توجه به اینکه جامعۀ کوفه و بصره ـمانند بیشتر جوامع عربی آن زمانـ بهشدت قبیلهای بود. کافی بود حاکم یا رئیس قبیله یا یکی از بزرگان تأثیرگذارِ آن را بهسوی خودش جلب کند یا دستِکم او را به بیطرفی بکشاند تا بسیاری از افراد قبیله نیز با او همراه شوند یا بیطرفی پیشه کنند. حتی کافی بود بزرگ یا رئیس قبیله در مواجهه با یک واقعه تردید داشته باشد (بدون اقدام مستقیم حاکم برای جلبنظر وی) تا بسیاری از افراد قبیله نیز همین موضع را اتخاذ کنند. و اینها علاوه بر استفاده از رسانههای حکومتی با تمام امکانات موجود در آن زمان بود، ازجمله خطبهها در نمازهای جمعه و اعیاد، نمازهای روزانه، مراسم حج، منابر و مجالس عمومی که در آنها فرمانداران و خطیبان و فقها و قضات صحبت میکردند. تمام اینها در جهت مخالف و علیه راه و روش علویـحسینی فرهنگسازی میکردند، و بیتردید تعداد زیادی از مردم تحتتأثیر این حجم از تبلیغ باطل قرار میگرفتند؛ بهویژه اگر تهدید به قطع گردن یا ارزاق و روزی را هم به آن اضافه کنیم. میدانیم بُعد مالی برای اغلب مردم بسیار مهم است و بسیاری از آنها نمیتوانند تحمل کنند از این منابع محروم شوند، حتی اگر به قیمت چشمپوشی از حقیقت باشد. در مقابل این چالشهای بزرگ که پیروان علی(ع) در عراق از آنها رنج میبردند، اگر فرض کنیم فردی ابتدا با قلب و زبان خود از تسلیمشدن در برابر این فشارها امتناع میکرد، اما ممکن بود بهتدریج ـبهدلیل ترس و دیگر عذرهاـ تنها در قلب خود این امتناع را حفظ، و از بیان آن با زبان خود صرفنظر کند؛ و بهاینترتیب بهتدریج شروع به توجیه کارهای خود میکرد و برای خود عذر و بهانه میتراشید و در نهایت خود را در حال حرکت با جریان عمومی جامعه مییافت، و حتی ممکن بود وضعیت به جایی برسد که مصداق این گفته شود: «دلهایشان با توست، اما شمشیرهایشان علیه تو!»[183] بهعنوان مثالی برای نزدیک کردن ذهن میدانیم یکی از اقدامات حکومت اموی، قطع مقرریها و حقوق مالی پیروان علی(ع) بود، و بدیهی است بازگشت این حقوق در گروِ دستکشیدن آنها از وفاداریشان، و مشارکتشان در انجام وظایف و مسئولیتها بود؛ چه وظایف عمومی که حکومت از همۀ مردم مطالبه میکرد و آنها نیز بخشی از مردم بودند، و چه وظایفی خاص نظیر مسئولیتهایی که حکومت برای نیروهای وابسته به دستگاههای امنیتی همچون شرطهها[184] تعیین میکرد، یا وظایف اقتصادیِ مربوط به امور مالیات و خراج و آذوقه و امثال آن؛ و اگر دوستدار علی(ع) مسیر کسب و کار شخصی و شغلی آزاد را انتخاب میکرد، یعنی تکیه بر مهارت شخصی یا پیشهای مشخص همچون کشاورزی یا تجارت، حتی این روش زندگی نیز مورد تأیید امویان نبود مگر اینکه فرد از وفاداری خود دست بکشد یا در بهترین حالت، موضع بیطرفی نسبت به رویکرد علی(ع) اتخاذ کند، آن هم اگر چنین و چنان میشد و علناً به فرد چنین اجازهای داده میشد! بنابراین جای تعجب نیست زبان حال اکثریت چنین باشد: «بهتر است با آنها همکاری کنیم یا با تقیه رفتار کنیم تا فعلاً امنیت و روزی خانوادههایمان تضمین شود، تا اینکه خداوند در ادامه فرجی حاصل کند!» و سؤالی که پیش میآید: چه تعداد از افراد آماده خواهند بود کارهای خود را ترک کنند و با از دست دادن رزقشان ـچه برسد با به خطر افتادن جان و خانوادهشانـ مواجه شوند وقتی که مدتی بعد، ندای حق از سوی حسین(ع) به گوششان برسد؟ سوم: هر دو شهر «کوفه و بصره» ـاز نظر دینی و قومیـ جامعهای ترکیبی و غیرهمگن داشتند؛ زیرا در این دو شهر مسلمان و غیرمسلمان، عرب و فارس، و نبطی و موالی در کنار یکدیگر زندگی میکردند. درست است که اکثر ساکنان این دو شهر عرب مسلمان بودند، اما آنها از نظر گرایشها و همدلی در یک مسیر واحد نبودند و همبستگی کامل نداشتند. این موضوع را با توجه به نکات مهم زیر میتوان بهتر متوجه شد: در خصوص کوفه:[185] 1. تاریخ جدید کوفه نشان میدهد این شهر در اصل به عنوان یک «اردوگاه» توسط سعدبن ابی وقاص برای استقرار ارتش مسلمانان انتخاب شد؛ و دلیل این انتخاب عدم سازگاری آب و هوای منطقۀ مدائن برای نیروهایی بود که در زمان خلافت عمربن خطاب در سال 17 هجری آمده از حجاز به عراق آمده بودند.[186] وقتی سعد به کوفه رسید کاخ فرمانروایی و منزلگاهای قبایل را در آنجا طراحی کرد و مسجد جامع را بهعنوان مرکز این شهر قرار داد؛[187] و از آنجا که کوفه به عنوان مکانی ایدئال برای آموزش و سازماندهی ارتش اسلامی شناخته میشد و از سال ۴۱ تا ۶۰ هجری تحت سلطه معاویه بود بدون شک در آنجا نیروهای امنیتی (ارتش و شرطه) تحت فرمان او وجود داشتند، و طبیعتاً بخشی از این نیروها از اهالی کوفه، و بخشی دیگر از شام و حجاز و سایر مناطق بودند؛ زیرا مهاجران از مکانهای مختلف به آنجا سرازیر شده بودند، بهطوری که تعداد جنگجویان به دوازده هزار رسیده بود.[188] ساکنان اولیه این شهر شامل هفتاد نفر از جنگجویان بدر و سیصد نفر از افرادی بودند که در بیعت رضوان شرکت داشتند.[189] 2. در خصوص قبایل یمنی که در کوفه ساکن شدند، طبق گزارش مورخان این قبایل عبارت بودند از: قضاعه، غسان، بجیله، خثعم، کِنده، حضرموت، ازد، مذحج، حمیر، همدان و نخع. تعداد افراد این قبایل به دوازده هزار نفر میرسید،[190] و قبایل مذحج و همدان و کنده بر دیگران سیطره داشتند. از میان قبایل عدنانی که در کوفه ساکن بودند مشهورترین آنها قبیلۀ تمیم بود. همچنین قبایل بنیبکر شامل بنیاسد، غطفان، محارب و نمیر نیز در کوفه ساکن بودند. قبایل دیگری نظیر کنانه، عبدالقیس، تغلب، طی، ثقیف و عامر نیز در کوفه حضور داشتند. نکتۀ قابل توجه این است که روح قبیلهای در جامعۀ کوفه حکمفرما بود؛ بهطوری که این شهر به مناطقی تقسیم شده بود و هر قبیله منطقۀ مخصوص به خودش را داشت و تنها کسانی که با آنها همپیمان بودند میتوانستند در آن مناطق زندگی کنند.[191] پیشتر دیدیم زیادبن ابیه از این روحیه قبیلهای سوءاستفاده کرد و در ماجرای دستگیری حجربن عدی برخی قبایل را بر ضد برخی دیگر تحریک کرد. همچنین پسرش عبیداللهبن زیاد نیز ـهمانطور که در ادامه خواهیم دیدـ با استفاده از همین شیوه توانست بر قیام مسلمبن عقیل در کوفه غلبه کند. 3. از آنجا که کوفه در اصل یک اردوگاه نظامی بود طبیعتاً فرمانداران در آن به ساماندهی ارتش بر اساس نظام قومیـقبیلهای اهمیت میدادند. در ابتدا از نظام «الأسباع» (هفتگانه) استفاده میشد، یعنی قبایل به هفت بخش یا سپاه تقسیم میشدند: سپاه اول شامل قبیلۀ کنانه و همپیمانانش بود (که به حمایت از والیان قریشی و اموی معروف بودند)، سپاه دوم شامل قبیله کنده، خثعم، ازد و دیگران بود، سپاه سوم شامل قبایل مذحج، حِمیَر، همدان و همپیمانان آنها بود (که به حمایت از امیرالمؤمنین علی(ع) معروف بودند)، و سپاه چهارم شامل قبیلۀ تمیم و همپیمانانش بود، و بههمین شکل. پس از جنگ جمل، امیرالمؤمنین این نظام هفتگانه را با ترتیب دیگری بازسازی کرد. در سال 50 هجری زیادبن ابیه این نظام را به «نظام رباعی» (چهارگانه) تبدیل کرد؛ به این صورت که ربع اول شامل اهل «العالیه» (مدینه) بود که عمروبن حریث مسئول آن شد، ربع دوم شامل قبایل تمیم و همدان بود که خالدبن عرفطه را بر آنها گماشت، ربع سوم شامل قبایل ربیعه بکر و کنده بود که قیسبن ولید فرماندۀ آن بود، و ربع چهارم شامل قبایل مذحج و اسد بود که ابوبردةبن ابوموسی بر آنها فرماندهی میکرد، و هدف از این تغییرات کنترل آسانتر کوفه از طریق تعیین فرماندهانی بود که مطیع امویان بودند. این نظام تا زمان کاهش اهمیت کوفه در اوایل قرن چهارم هجری پابرجا بود.[192] این نظام اموی نقش مهمی در سرکوب قیام مسلمبن عقیل در کوفه و بسیج سپاه کوفه از اهالی کوفه برای جنگ با حسین(ع) ایفا کرد، بهطوری که عمروبن حریث و خالدبن عرفطه از فرماندهان آن سپاه بودند. ۴. در کوفه: گروهی از خوارج و محکّمه حضور داشتند که ابتدا از پیروان علی(ع) بودند و در جنگ صفین همراه او جنگیدند، اما پس از واقعه حکمیت، او را تکفیر کردند و در نهایت در نهروان بر ضد او قیام کردند؛ و بهرغم اینکه امیرالمؤمنین(ع) آنان را در نبرد شکست داد به طور کامل از بین نرفتند. ما تأثیر عملکرد آنها را در رفتارشان با امام حسن(ع) دیدیم، آنجا که پس از شهادت پدرش(ع) برخی از آنها در خروج ایشان برای نبرد با معاویه به ارتش او پیوستند. حضور این گروه در کوفه در زمان حکومت معاویه و کنترل او بر این شهر همچنان ادامه داشت. ۵. در کوفه نیز تعداد زیادی از منافقان حضور داشتند که بهدروغ و در ظاهر از محبت علی(ع) دم میزدند. این افراد در زمان حیات امام علی(ع) مشکلات زیادی برایش ایجاد کردند و پس از شهادتش نیز به رفتار منافقانۀ خود ادامه دادند؛ بهعنوان نمونهای از این گروه منحرف، میتوان به خانوادۀ اشعثبن قیس اشاره کرد. اشعث از نخستین افرادی بود که مدتها پیش از آمدن امیرالمؤمنین(ع) به کوفه در آنجا ساکن شده بود. با اینکه او در جنگ صفین همراه علی(ع) بود[193] و بهعنوان یکی از فرماندهان لشکر آن حضرت(ع) عمل میکرد (بهدلیل جایگاهش در قبیلهاش) اما این او بود که بر توقف جنگ و پذیرفتن حکمیت اصرار ورزید. همچنین پس از نبرد نهروان، زمانی که علی(ع) تصمیم به بازگشت به نبرد با معاویه داشت، اشعث با بهانههای مختلف ـازجمله خستگی و ضعف روحیۀ سربازانـ از حمایت او خودداری کرد، و حتی در شهادت علی(ع) نیز نقش داشت.[194] فرزندان اشعث نیز به همین راه رفتند: دخترش «جعده» امام حسن(ع) را با سم به شهادت رساند[195] و پسرش «محمد» از کارگزاران زیاد و فرزندش عبیداللهبن زیاد در کوفه بود و در بازداشت حجربن عدی نقش داشت، و در قتل مسلمبن عقیل و هانیبن عروه مشارکت داشت.[196] پسر دیگرش «قیس» نیز یکی از افرادی بود که به امام حسین(ع) نامه نوشت و او را به کوفه دعوت کرد، اما سپس به سپاه عمربن سعد پیوست و انکار کرد به امام نامهای نوشته است؛ و حتی او کسی بود که بعد از شهادت امام حسین(ع) عبایش را به غارت برد.[197] در اینجا وقتی بنده دربارۀ «اشعث» بهعنوان یک نمونه تأثیرگذار در جامعۀ کوفه صحبت میکنم، دربارۀ یکی از رهبران قبیلهٔ کنده صحبت میکنم که در میان بسیاری از اعضای قبیلهاش و شاید حتی دیگران فردی شناختهشده بود و از او اطاعت میشد؛ بهحدی که وقتی علی(ع) در روز صفین او را از فرماندهی قبایل کنده و ربیعه در لشکرش عزل کرد و بهجایش حسانبن مخدوج را منصوب کرد بسیاری از اعضای این قبایل به این تصمیم اعتراض کردند و اختلافات گستردهای در میانشان پدید آمد که صدایش حتی به گوش معاویه نیز رسید و او تلاش کرد اشعث را بهسوی خودش جذب کند. در آن هنگام امام(ع) با تدبیر خود توانست این فتنه را فروبنشاند، و اشعث را همچنان بهعنوان فرماندۀ جناح راست لشکر خود نگه داشت. هرچند اشعث در سال ۴۰ هجری پس از شهادت امیرالمؤمنین(ع) از دنیا رفت، ولی طبیعتاً فرزندان و راه پلید او همچنان در کوفه باقی ماند. از امام صادق(ع) نقل شده است، فرمود: «اشعثبن قیس در شهادت امیرالمؤمنین(ع) مشارکت داشت. دخترش جعده، امام حسن(ع) را مسموم کرد، و پسرش محمد در قتل امام حسین(ع) شریک بود.» [198] علاوه بر منافقان، کوفه محل تجمع بسیاری از شخصیتهای پیرو مکتب اموی نیز بود؛ ازجملۀ این افراد میتوان به عمروبن حجاج زبیدی، یزیدبن حرث، شبثبن ربعی، عمروبن حریث، عمربن سعد و دیگران اشاره کرد. این افراد از چهرههای بسیار تأثیرگذار کوفه بودند و نقش بزرگی در به ناکامی کشاندن قیام مسلمبن عقیل و رهبری مردم برای جنگ علیه امام حسین(ع) ایفا کردند. 6. همچنین در کوفه، ما اختلافات دینی و عقیدتی آشکاری را ـحتی در درون یک قبیله یا یک خانوادهـ مشاهده میکنیم، چه برسد به اختلافات میان قبایل مختلف؛ بهعنوان مثال محمدبن اشعث ـکه پیشتر دربارهاش صحبت کردیمـ از قبیلۀ کنده و فردی با گرایشات اموی، و یکی از کارگزاران زیاد و پسرش عبیدالله بود. در مقابل، حجربن عدی ـکه او هم کوفی و از همان قبیلۀ کنده بودـ عشق به علی(ع) در قلبش جای داشت و حتی پسرعمویش محمد در دستگیری او به دستور زیاد نقش داشت. همچنین حبیببن مظاهر از قبیلۀ بنیاسد در راه امام حسین(ع) جان خود را فدا کرد، درحالیکه حرملةبن کاهل ـکه با تیر خود بدن امام حسین(ع) را مجروح کرد و فرزند کوچک آن حضرت(ع) را پیشِروی امام(ع) به قتل رساندـ نیز از همان قبیله بود؛ و همینطور دیگر افراد. این شکاف و چند دستگی نهتنها در زمان امام حسین(ع) وجود داشت، بلکه همیشه و در هر زمان این مردم اینگونه بودهاند. متنی تقدیم میشود که وضعیت جامعۀ کوفه را در زمان امام علی(ع) پس از بازگشت او از صفین و رسیدنش به کوفه روایت میکند: «از کنار مردی بیمار گذشت؛ به او گفت: به من بگو مردم دربارۀ آنچه میان ما و شامیان گذشته است چه میگویند؟ آن بیمار گفت: در میان آنها افرادی خوشحال هستند که نادانترین مردماند، و نیز کسانی هستند که بهدلیل آنچه میان تو و آنها رخ داده است ناراحتاند، و این افراد خیرخواهترین مردم برای تو هستند. امام فرمود: راست گفتی... سپس چند قدمی جلوتر رفت و عبداللهبن ودیعۀ انصاری به ایشان نزدیک شد، به ایشان سلام کرد و با امام همراه شد. امام به او گفت: مردم راجع به کار ما چه میگویند؟ عبدالله گفت: برخی خوشحالاند و برخی ناراحت. امام پرسید: نظر عاقلان چیست؟ گفت: آنها میگویند علی لشکر بزرگی داشت که آن را پراکنده کرد و دژی مستحکم داشت که آن را ویران کرد؛ پس کِی آنچه را ویران کرده است بازسازی میکند و آنچه را پراکنده کرده است جمع میکند؟ اگر وقتی از او سرپیچی کردند او با کسانی که از او پیروی کردند به جنگ ادامه میداد تا پیروز شود یا کشته شود، این کار خردمندانه بود. علی فرمود: من ویران کردم یا آنها؟ من پراکنده کردم یا آنها؟ اما دربارۀ اینکه میگویند باید با کسانی که پیرو من بودند ادامه میدادم و میجنگیدم تا پیروز شوم یا کشته شوم، به خدا قسم این از من پنهان نبود و من برای فدا کردن جان خود و مرگ سخاوتمندانه آماده بودم. قصد داشتم به آنها یورش ببرم، اما وقتی به این دو نفر نگاه کردم ـاشاره به حسن و حسینـ و دیدم این دو از من پیشی گرفتند، و نیز به این دو نفر نگاه کردم ـاشاره به عبداللهبن جعفر و محمدبن علیـ و دیدم مرا فرامیخوانند، دانستم اگر این دو نفر کشته شوند نسل پیامبر خدا(ص) در این امت قطع خواهد شد و این را نمیخواستم و بر جان آنها بیمناک شدم. به خدا قسم، اگر بار دیگر با آنها روبهرو شوم با آنها خواهم جنگید و این بار هیچیک از آنها در لشکر من نخواهند بود.»[199] 7. اینها نمونههای واقعی از ماهیت جامعۀ کوفی است که دارای ویژگیهای بسیاری هستند، که بارزترین آنها عبارتاند از: اول: دوگانگی در مواضع و تغییرات مکرر در آنها؛ بهعنوان مثال دیدیم مردم کوفه با تنها گذاشتن امام حسن(ع)، ایشان را مجبور به صلح با معاویه کردند، اما بهمحض اینکه امام حسن(ع) شهر آنها را ترک کرد و به مدینه بازگشت شروع به ناله و گریه برای آن حضرت(ع) نمودند! آنها همین رفتار را با پدرش امیرالمؤمنین(ع) نیز انجام دادند و همین کار را با امام حسین(ع) نیز تکرار کردند؛ بعد از اینکه در قتل آن حضرت(ع) شرکت کردند، برایش گریه و نوحهسرایی کردند، تا آنجا که امام سجاد(ع) وقتی کاروان اسرای اهلبیت به کوفه رسید و دید مردم در حال گریهکردن هستند با تعجب فرمود: «اینها برای ما گریه میکنند و نوحه سر میدهند؛ پس چه کسی کُشت؟!»[200] دوم: خیانت و تنها گذاشتن؛ بهعنوان مثال، بعد از اینکه تعداد بیعتکنندگان با مسلمبن عقیل به ۱۸ هزار نفر رسید و پس از اینکه مسلم با ۴ هزار نفر از آنان علیه عبیداللهبن زیاد قیام کرد و او را در قصرش محاصره کرد ـهمانطور که بعداً مشخص خواهد شدـ مسلم در عرض چند ساعت، تنها و بیکس ماند، بهطوریکه هیچکسی را پیدا نکرد تا به او پناه دهد یا راه را نشانش دهد! و خواهیم دید نامههایی که مردم کوفه برای امام حسین(ع) فرستاده و آن حضرت(ع) را به آمدن دعوت کرده بودند در مدتزمان کوتاهی بیاثر و محو شدند! و از آنجا که این خیانتورزی از سوی مردم کوفه مشهور و در عملکرد آنها شایع بود، داوودبن علی به زید شهید گفت: «ای نوهٔ عمو، اینها تو را فریب میدهند. آیا آنها کسی را که نزدشان از تو عزیزتر بود، یعنی جدت علیبن ابیطالب را یکه و تنها نگذاشتند تا اینکه کشته شد؟ و بعد از او با حسن بیعت کردند و سپس از او رویگردان شدند، و ردایش را از تنش درآوردند و خیمهاش را غارت کردند و او را زخمی کردند! آیا آنها جدت حسین را به قیام دعوت نکردند و با شدیدترین سوگندها به او قول وفاداری ندادند؟ اما پس از آن او را تنها گذاشتند و تسلیم دشمن کردند و سپس به این هم راضی نشدند و او را کشتند!»[201] سوم: دلبستگی شدید به دنیا و ثروت، که امویان و کارگزارانشان روی این نقطۀ ضعف بسیار حساب باز کرده بودند، و نقش بزرگی در خیانت مردم به امیرالمؤمنین و امام حسن و امام حسین (ع) داشت. خواهیم دید پولهایی که عبیداللهبن زیاد به اشراف کوفه و سران قبایل و چهرههای برجستۀ شهر بخشید تأثیر بسیاری در سرکوب قیام مسلمبن عقیل داشت و حتی مردم را واداشت علیه امام حسین(ع) ـهمان امامشان که هزاران نفر از آنها به او نامه نوشته بودندـ به جنگ برخیزند، و پس از اینکه ابنزیاد به آنها وعدۀ افزایش حقوق داد برای جنگ با امام خود بسیج شدند.[202] شاید یکی از دلایل این حرص و طمع به مال، فقر و تنگدستی بسیاری از مردم کوفه بوده باشد. این در حالی است که گروه کوچکی از افراد مرفه مانند اشعثبن قیس، عمروبن حریث، شبثبن ربعی و افرادی از این دست ـکه به حکومت و دربارش نزدیک بودندـ از وضعیت اقتصادی خوبی برخوردار بودند. چهارم: تأثیرپذیری شدید از تبلیغات و رسانهها؛ بهعنوان مثال وقتی امام حسن(ع) بعد از شهادت امیرالمؤمنین(ع) مردم کوفه را برای جنگ با معاویه به حرکت درآورد بهمحض اینکه شایعهای (دروغین) در میانشان پخش شد ـاینکه ممکن است امام با معاویه صلح کندـ فتنهای میانشان به پا شد. برخی از آنها به چادر امام حمله کردند، اموالش را غارت کردند و حتی به ایشان حمله کردند و رانش را مجروح ساختند. همین وضعیت وقتی رخ داد که ابنزیاد در کوفه خبر آمدن سپاه شام را منتشر کرد؛ مردم بهسرعت مسلمبن عقیل را تنها گذاشتند تا او یکه و تنها با سرنوشت خود روبهرو شود، درحالیکه لشکر مسلم از چهارهزار نفر تشکیل شده بود، در مقابلِ ابنزیاد که ـهمانطور که در ادامه خواهد آمدـ فقط چند ده نفر از همراهان و نیروهای امنیتی خود را داشت که در قصر پناه گرفته بودند. در خصوص بصره: وضعیت بصره بهتر از کوفه نبود. از یک سو مردم بصره بهاندازۀ مردم کوفه به امیرالمؤمنین(ع) نزدیک نبودند، چراکه امام علی(ع) بیش از چهار سال در کوفه اقامت داشت و آنجا پایتخت دولتش بود، و از سوی دیگر اگرچه در بصره تأثیر خوارج و حروریه کمتر بود، اما این شهر دچار نوع دیگری از دشمنی شده بود که ناشی از قبایل و مردمانی بود که در جنگ جمل شرکت کرده بودند. در آن زمان میان موضعگیری قبایل بصره اختلاف و شکاف شدیدی به وجود آمد؛ برخی از آنها از علی(ع) حمایت میکردند و برخی دیگر از عایشه و طلحه و زبیر؛ و قبایلی هم بودند که از درون بین حمایت از علی(ع) و طرف مقابل و نبر بیطرفی چند دسته شده بودند.[203] از پیامدهای این جنگ ظالمانه، بهجاماندن هزاران کشته بود[204] و بیشتر از نیمی از آنها در جبهۀ طلحه و زبیر قرار داشتند. معاویه این افراد را «صاحبان خون»[205] نامید، و در گفتوگویش با عبدالله حضرمی ـهنگام فرستادن او به بصره در سال 38 هجری برای تحریک مردم علیه علی(ع)ـ گفت: «به بصره برو، زیرا بیشتر مردم آنجا دربارۀ عثمان با ما همنظر هستند و کشتن او را بزرگ میشمارند. آنها در خونخواهی عثمان کشته دادهاند، و پر از خشم و کینه و انتقامجویی هستند؛ و دوست دارند کسی باشد که آنها را فرابخواند و جمع کند و در طلب خون عثمان حرکت دهد.» [206] جنگ جمل تأثیر عمیقی بر بسیاری از مردم بصره بر جا گذاشت و سیاستهای حاکمان اموی ـهمانطور که در کوفه اثرات خود را نشان داده بودـ در بصره نیز اثرگذار بود، بهویژه با توجه به اینکه والی بصره برای سالیان طولانی، زیادبن ابیه و سپس پسرش عبیداللهبن زیاد بودند، و به همین دلیل اقدامات ظالمانهای که «زیاد» علیه پیروان علی(ع) در کوفه انجام داد به همان شکل در بصره نیز اجرا میشد. بدون شک «زیاد» با قبایل، خانهها و چهرههای برجستۀ شیعه در بصره بهخوبی آشنا بود، زیرا ـچنانکه دانستیمـ او ابتدا خودش یکی از آنان بود، اما پس از آن به فردی پلید و جنایتکار و خونریز تبدیل شد، بهطوری که حتی با حجاجبن یوسف ثقفی قابلمقایسه نبود. پسرش عبیدالله نیز دقیقاً راه پدرش را دنبال کرد و به همین دلیل بود که یزید وقتی خبر رسیدن مسلمبن عقیل به کوفه و شروع فعالیتهایش در آنجا را شنید بهسرعت عبیدالله را علاوه بر بصره، بهعنوان والی کوفه نیز تعیین کرد. نکتۀ جالبتوجه این است که وقتی ابنزیاد به کوفه رفت، یکی از بزرگترین چهرههای شیعه در بصره یعنی «شریکبن اعور همدانی» را با خود برد. این اقدام دلایل مختلفی میتواند داشته باشد: شاید «شریک» از ولایتمداریاش دست کشیده بود، اما این بعید به نظر میرسد؛ زیرا خواهیم دید او هنگام بیماریاش در کوفه و بستری بودن در خانۀ هانیبن عروه، وقتی مطلع شد ابنزیاد به عیادت او میآید به مسلم پیشنهاد داد ابنزیاد را به قتل برساند و از شر او خلاص شود، و نیز به مسلم گفت اگر بهبود یابد مسئولیت بصره را خودش بر عهده خواهد گرفت؛ و این نشان میدهد «شریک» همچنان به ولایتمداریاش پایبند بود. یا ابنزیاد بهدلیل ارتباط نزدیکش با شریک او را به کوفه آورده بود تا از نفوذ او در میان چهرههای شاخص شیعه بهره ببرد و شورشهای احتمالی مردم آنجا را سرکوب کند. یا ابنزیاد شریک را بههمراه خود برده بود تا از هرگونه تحرک او در بصره در زمان نبود و دوریاش از آنجا در امان بماند. با توجه به بعید بودن احتمال اول، هر دو احتمال دیگر بههیچوجه دربارهٔ آنچه ما از پیروان و دوستداران امام حسین(ع) انتظار داریم نوید خوبی نمیدهد؛ بهعلاوه احتمال سوم تأیید میکند شریک همدانی بدون تمایل خود و تحت اجبار، دستور فرماندار ظالم را اجابت کرده است؛ و اگر وضعیت شریک چنین بوده است، بنابراین از سایر دوستداران علی(ع) ـچه در بصره و چه در کوفهـ در برخورد با دستورات فرمانداران بنیامیه چه انتظاری میتوان داشت؟ و حتی چرا نباید انتظار داشته باشیم بسیاری از آنان در پاسخ به دعوت امام حسین(ع) ـبهدلیل ترس از ستمگران و ناتوانی در تحمل آزار و اذیتی که به تمام داراییها و عزیزانشان میرسیدـ عذر و بهانه بیاورند؟ بیعتها و نامههایی که به امام حسین(ع) فرستاده شد ـعمدتاًـ شاید تنها فورانی از اشتیاق و تمایل به رهایی بوده باشد. اگرچه این نامهها میتواند حاوی محبت، آرزوها و امیدهای صادقانه برای پیروزی امام حسین باشد، اما صاحبان این نامهها برای فداکاری و اقدام و دفاع از دین خدا به همراه امامشان از آمادگی واقعی برخوردار نبودند، و در نتیجه آنان موفق به ایستادن در کنار امام نشدند، زیرا از دو عنصر اساسی برخوردار نبودند: اول، اخلاص برای خدا، و کوچکشمردن فداکاری در راه او؛ و دوم، توانایی و شجاعتی که برای یک قضیۀ الهی بزرگ در حد و اندازهٔ قیام امام حسین(ع) لازم است. و بنده دلیل دیگری نیز اضافه خواهم کرد که نقش بسزایی در ارزیابی حرکت و واکنش پیروان و یاران امامان بهطور کلی، و بهویژه امام حسین(ع) داشته است؛ و این دلیل بسیاری از اتفاقاتی را که در طول قیام امام حسین(ع) در واقعیت رخ داد و بهوضوح کمبود پاسخ مثبت و یاری در آن نمایان بود توضیح میدهد.-چگونگی برخورد مردم با امام حق
مردم: منظور از «مردم» افرادی است که از یک رهبر الهی پیروی میکنند، و فرق نمیکند نبی باشد یا وصی. امام حق: توصیفی جامعتر از «امام معصوم» است؛ زیرا بسیاری از مردم بهعنوان مثال از علی(ع) پیروی میکردند، زیرا آن حضرت(ع) را بهعنوان شایستهترین و سزاوارترین فرد برای خلافت میدیدند بدون آنکه به امامت و عصمت او ـبه معنای دینی شناختهشدهـ اعتقاد داشته باشند. حال که این را دانستیم، اهمیت پرداختن به این نکته در اینجا بهمنزلۀ تکمیل شناخت رفتار مسلمانان ـبهویژه پیروان اهلبیت(ع)ـ در شهرهای مختلف و روشن شدن علت ضعف پاسخ آنها به ندای امام حسین(ع) خواهد بود. پیش از هرچیز خاطرنشان میکنم ما اعتقاد داریم دنیا محلی برای آزمایش و امتحان است، نه سرایی برای جزا و پاداش، و یکی از مهمترین آزمایشهایی که خداوند برای بندگانش مقرر فرموده، پیروی از رهبر الهی (نبی، رسول، یا امام) است که از سوی خدا منصوب شده است. در وصف آلمحمد(ع) آمده است: «شما... همان دروازهای هستید که مردم با آن آزموده میشوند.»[207] و این معنا در روایات اهلسنت نیز ذکر شده است.[208] البته رهبران الهی نیز ـبهنوبۀ خودـ بهواسطهٔ مردم مورد آزمایش قرار میگیرند؛ زیرا یکی از وظایف و دغدغههای آنها هدایت مردم و رحمت به آنهاست؛ و این طبیعتاً نیازمند تعلیم و آموزش مردم، صبر بر آزار و اذیتهایشان، و مدارا با آنهاست تا از آنها فاصله نگیرند و از راه هدایت خارج نشوند و به هلاکت نیفتند. بهعلاوه مردم در چگونگی تعامل با این رهبر الهی یکسان عمل نمیکنند؛ زیرا درجات ایمان، سطح اخلاق، پیشینه و خلقوخوی آنها متفاوت است؛ بهعنوان مثال هیچکدام از مسلمانان در نبوت رسول خدا محمد(ص) و عصمتش تردید ندارد، اما با این حال شواهد بسیاری وجود دارد که نشان میدهد بسیاری از مسلمانان به شیوهای آزاردهنده با پیامبر رفتار میکردهاند، و کتابهای مسلمانان نیز بسیاری از این رفتارها را به ثبت رسانده، و حتی در قرآن نیز به این موضوع اشاره شده است؛ چنانکه حقتعالی میفرماید: (وَإِذَا رَأَوْا تِجَارَةً أَوْ لَهْوًا انْفَضُّوا إِلَيْهَا وَتَرَكُوكَ قَائِمًا قُلْ مَا عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَمِنَ التِّجَارَةِ وَاللَّهُ خَيْرُ الرَّازِقِينَ)[209] (و چون تجارت یا لهوی ببینند بهسوی آن پراکنده میشوند و تو را ایستاده رها میکنند. بگو آنچه نزد خداست بهتر از لهو و تجارت است؛ و خدا بهترین روزیدهندگان است). «جابربن عبدالله به ما گفت: درحالیکه ما با پیامبر(ص) نماز میخواندیم کاروانی با بار غذا رسید. مردم بهسوی آن برگشتند و فقط دوازده نفر با پیامبر باقی ماندند. سپس این آیه نازل شد: (وَإِذَا رَأَوْا تِجَارَةً أَوْ لَهْوًا انْفَضُّوا إِلَيْهَا وَتَرَكُوكَ قَائِمًا) (و چون تجارت یا لهوی ببینند بهسوی آن پراکنده میشوند و تو را ایستاده رها میکنند).»[210] طبیعتاً هرکس پیامبر را رها کرده و از او روی گردانده است منافق نیست، و اینطور نبود که مسلمانان فقط همان دوازده نفری باشند که با ایشان باقی ماندند، بلکه این واقعیت نشاندهندۀ حال عمومی مسلمانان و سطح درک آنها نسبت به برترین مخلوقات و عصمت او و ارزش نماز پشتِسر آن حضرت(ص) بود؛ ولی با این وجود رسول خدا(ص) از سرِ رحمتی که به آنان داشت، با صبر و مدارا با آنها رفتار میکرد و به تعلیم آنها میپرداخت. ما همین وضعیت را بهروشنی در برخوردی که با امیرالمؤمنین(ع) از سوی اهل کوفه صورت گرفت مشاهده میکنیم، و اگر فقط به اعتراضات پیروان آن حضرت(ع) در صفین مراجعه کنیم برای ما کافی خواهد بود، و اگر کسی شدت و تندی در سخنان امام(ع) به آنها را مشاهده میکند دلیلش این بود که آن موقعیت ـبهدلیل خطر بزرگی که ناشی از یاری نرساندن آنها میبودـ چنین میطلبید. هدفی که معاویه چشم طمع به آن داشت و علی(ع) بهخوبی از آن آگاه بود از بین بردن کامل دین محمد(ص) بود، اما بهرغم همۀ رفتارهایی که از آنها سر زد، تا زمانی که کسی با سلاح علیه امام(ع) خروج نکرد ایشان(ع) نه کسی را مجازات کرد و نه کسی را از خود راند، و نه از نصیحت و ارشاد آنها دریغ ورزید، و نه حق کسی را از بیتالمال قطع کرد. ما همین رفتار را از مردم در برابر امام حسن(ع) نیز مشاهده میکنیم، تا آنجا که برخی از پیروانش آن حضرت(ع) را «خوارکنندۀ مؤمنان» توصیف کردند، و بعضی نیز از حسین(ع) خواستند برای پذیرفتن بیعت مردم وارد عمل شود، زیرا از صلح امام حسن(ع) با معاویه ناراضی بودند، هرچند به امامت و عصمت آن حضرت(ع) اعتقاد داشتند![211] ولی با این وجود، امام حسن(ع) با آنها همانند جدش و پدرش (صلوات الله علیهما) رفتار کرد؛ با وجود اینکه اگر نگاهی واقعگرایانه به رویدادها داشته باشیم ـکه پیشتر بهاختصار به آن اشاره شدـ درمییابیم این یاری نرساندنِ پیروانش به آن حضرت(ع) بود که باعث صلحش شد و نه هیچچیز دیگر، و اگر کسی سزاوار سرزنش باشد پیروان باید سرزنش شوند نه امام. بهعلاوه اگر آنها کمی صبر و تأمل داشتند میفهمیدند امام از نزد خودش کاری انجام نمیدهد و همۀ آنچه از ایشان(ع) صادر میشود مبتنی بر عهد و پیمانی الهی بوده است.[212] این همان وضعیتی است که همواره با ائمه(ع) از سوی پیروان و دوستدارانشان تکرار میشود و فقط کسانی که خدا به آنها رحم آورده باشد از آن نجات مییابند، و این وضعیت در زمان حسین(ع) و حتی در هر زمانی که بعد از ایشان(ع) میآید تفاوت چندانی نمیکند، مادام که ما در این دنیای امتحان قرار گرفتهایم. نباید کسی خیال کند دلیل اعتراض و یاری نرساندن به امام، فقط عدم اعتقاد به عصمت امام بوده است؛ زیرا در غیر این صورت آنها به ایشان(ع) اعتراض نمیکردند و او را یاری میدادند. حقیقت این است که چنین توهمی نادرست است؛ به چند دلیل: 1. باید دانست دایرۀ «یاری نکردن» گستردهتر از «اعتراض» است. «یاری نکردن» ممکن است با اعتراض رخ دهد، و ممکن است با شکست در همراهی و روی آوردن به دنیا حاصل شود، و میتواند با خوف و ترس و علتهای دیگر اتفاق بیفتد؛ و نتیجۀ همۀ اینها یکی خواهد بود، یعنی تضعیف جبهۀ امام حق؛ و ـهمانطور که در ماجرای امام حسن(ع) دیدیمـ تمام مصادیق پیشگفته برای یاری نکردن میتواند از کسی صادر شود که به عصمت امامی که از او پیروی میکند اعتقاد دارد. 2. پیشتر گفتم نحوهٔ برخورد پیروان و دوستداران ائمه(ع) با موضوع عصمت ائمه متفاوت و مختلف بوده است؛ به دلایلی که برخی از آنها شخصی است و به سطح فهم و ادراک و دیانت شخص بازمیگردد. همانطور که امروز برخی از پیروان ائمه طبق تفسیرها و فهم خود عقایدی را مطرح میکنند، در آن زمان نیز بسیاری بودند که چنین رفتارهایی از خود نشان میدادند. 3. مسئلۀ در نظر داشتن عصمت ـبه معنای دینیاشـ هنگام تعامل با امام، همیشه کار سادهای نیست و نیاز به توفیق الهی عظیمی دارد. بیشتر مردم (مؤمنان) در طول دورۀ همراهی با امام، موفق به انجام آن نمیشوند، و این بهدلیل شدت نوسانات و فراز و فرودهای دنیا برای افراد و اختلاف حالات آنها در برابر دنیا، و نیز بهدلیل تفاوت در سطح آگاهی و شناخت، و میزان صبر و استقامت و همراهی با امام، و نیز بهدلیل پنهان بودن حکمت رفتارهای امام در مواجهه با حوادث معین است، بهویژه در وقایعی که نیاز به کتمان و پنهانکاری و عدم افشاگری وجود دارد. 4. روایت زیر وضعیت پیروان امام صادق(ع) را توضیح میدهد، و قاعدتاً آنها نزد ایشان(ع) تعلیم و پرورش یافته و معنای عصمتی را که امامشان از آن برخوردار است بهخوبی فهمیدهاند: از فضیلبن یسار نقل شده است، گفت: من و محمدبن مسلم نزد امام صادق(ع) رفتیم و گفتیم: با وجود شما، ما را با مردم چهکار؟ به خدا سوگند، ما به شما اقتدا میکنیم و از شما برمیگیریم؛ و به خدا سوگند ما تسلیم شما هستیم. هرکسی را شما ولایت دهید ولایتش را میپذیریم و از هرکه شما بیزاری بجویید ما نیز از او بیزاری میجوییم، و از هرکه شما درگذرید ما هم از او درمیگذریم. امام صادق(ع) دست خود را بهسوی آسمان بلند کرد و فرمود: «به خدا قسم، این همان حق آشکار است.» [213] روشن است این روایت تصریح دو شخصیت بزرگ از اصحاب مورد اعتماد امام صادق(ع) به اعتقادشان در برابر امام را شامل میشود؛ اما چه بسا این عجیب به نظر برسد؛ زیرا چرا آنها باید نزد امام(ع) بروند و با چنین همّت و عزمی که در روایت دیده میشود به اعتقادشان در مقابل آن حضرت تصریح کنند؟ بهگونهای که هر دو با هم نزد ایشان رفتند و یکصدا در برابرش سخن گفتند! آیا برای امام این موضوع پنهان بوده است؟ آیا ایشان(ع) دربارۀ اعتقاد و حال آنان شک داشت، درحالیکه بهخوبی میدانست آنها از بهترین اصحابش، و حاصل تلاش و تربیت خودش در طول سالها هستند؟ چگونه ممکن است آن حضرت(ع) این را نداند، درحالیکه خودش فضیل را توصیف میکرد به اینکه او یکی از ما اهلبیت است،[214] و محمدبن مسلم را یکی از ستونها و پرچمهای دین برمیشمرد؟[215] آری، این روایت معنا و مفهومی معقول پیدا میکند و میتواند بهعنوان شاهدی برای موضوع ما تلقی شود[216] اگر به محیط و شرایطی که روایت در آن بیان شده است توجه داشته باشیم. این روایت در دوران سقوط دولت اموی و آغاز تشکیل دولت عباسی بوده است، و امام صادق(ع) در آن زمان فضایی پیدا کرده بود که سایر ائمۀ اهلبیت(ع) در دوران حکومت مستقر طاغوتیان پیدا نکرده بودند؛ ازاینرو مجلس ایشان(ع) گسترش یافت و تعداد حاضران در آن زیاد شد و شیعیان و پیروانش بهطور مستمر به مجلس حضرتش رفتوآمد میکردند؛ و قطعاً آنها اخبار اوضاع سیاسی کشور و آنچه را اتفاق میافتاد در میان خود مطرح میکردند؛ بهویژه اینکه عباسیان طرح و برنامهٔ خود را با شعار «شخصیت شایسته و مورد رضایت از آلمحمد» (الرضا من آل محمد) آغاز کرده بودند، و بزرگانشان نامههایی به امام صادق(ع) میفرستادند و از ایشان(ع) درخواست برکت و مشارکت میکردند. امام(ع) میدانست آنها دروغ میگویند و حالِ آنها در نهایت تفاوتی با امویان ندارد و هدفشان این است که از آلمحمد بهعنوان پلی استفاده کنند تا از رهگذر آن به خواستهها و جاهطلبیهایشان در تسلط بر مردم دست یابند، و اساساً در صدد بازگرداندن حق به اهلش نیستند. اما در مقابل، این تصویر برای اصحاب و شیعیان امام بهخوبی روشن نبود، یا شاید به سطح مطلوبی از وضوح نرسیده بود. به همین دلیل آنها از امام میخواستند به نامههای عباسیان پاسخ دهد، یا بهنوعی به آنها نزدیک شود، یا بهشکلی با آنها همکاری کند، چه بهطور مستقیم و چه از طریق افراد مورد اعتماد که نمایندۀ آن حضرت(ع) بودند؛ و این نظرات و پیشنهادها را همواره در مجلس ایشان(ع) تکرار میکردند و چه بسا بیشتر آنها یا تعداد زیادی از آنها این پیشنهادها را با نیت خیرخواهانه و برای کاهش آسیب و رنج امام و اصحابش مطرح میکردند و قصدشان اعتراض به امام یا آزردنش نبود. اما در هر حال رفتار آنها امام را آزار میداد؛ زیرا سخنان و پیشنهادهایشان در اصل نزد خدا هیچ ارزشی نداشت. فضیلبن یسار و محمدبن مسلم این موضوع را بهخوبی میدانستند و به همین دلیل بود که آنها با جدیت وارد مجلس امام شدند و یکصدا عقیدۀ حق را در مقابل حضرتش(ع) اعلام کردند، بهطوری که همۀ حاضران بشنوند و از تکرار این پیشنهادها و نظرات دست بردارند؛ همچنین همه بدانند وظیفۀ پیروان فقط این است که بهطور کامل به امام اقتدا کنند، و پیرو و تسلیم او باشند، نه اینکه به ایشان(ع) بیاموزند چگونه تکلیف خود را انجام دهد! حقیقت این است که این روایت سهم بسزایی در توضیح وضعیت پیروان ائمه(ع) در هر زمان ـازجمله در زمان امام حسین(ع)ـ دارد، و این روایت دلیل دیگری ـبه دلایلی که پیشتر گفته شدـ اضافه میکند و اجابت ضعیف پیروان و دوستداران را در برابر ندای حسین(ع) توضیح میدهد، حتی موضعگیریهایی که از سوی شخصیتهای بزرگی همچون ابنعباس، میثم تمار، سلیمانبن صرد و امثال آنها صادر شده است؛ زیرا آنها در اصل نمیخواستند امام(ع) به راهی برود که سرانجامش مرگ حتمی است، و به همین دلیل در مواضع و رفتارهایشان بهوضوح تردید دیده میشود؛ و برخی از آنها ـبرای حفظ جان امام و جلوگیری از کشتهشدنشـ در عمل پیشنهادهای دیگری غیر از رفتن به عراق را مطرح کردند.[217] شایان ذکر است رهبران الهی ـازجمله حسین(ع)ـ هیچ سطح ایمانی را که مردم از آن برخوردار باشند رد نمیکنند؛ زیرا ـهمانطور که پیشتر اشاره کردمـ این قسمتی از امتحان آنها در این دنیاست، و نیز به این دلیل که آنها درب رحمت الهی هستند. آنها پیروان خود را تربیت میکنند و دست آنان را میگیرند تا به بالاترین درجات برسند، و اگر پیروان انتخاب کنند به آن درجات نرسند ائمه(ع) تا حد امکان سعی میکنند زیان مؤمنان را به حداقل برسانند، و بر کسانی که ـولو پس از مدتیـ جبرانِ تقصیر کنند ترحم میکنند و برایشان مغفرت و رضای الهی را درخواست میکنند و آنها را میستایند؛ باوجود آنکه کوتاهیکننده، خیر عظیمی را ـکه میتوانست در زمان مناسب به آن دست یابدـ از کف داده است، و این از شدت رحمت ائمه است و اینکه آنها تجلی رحمت خدا هستند.-خلاصه
اگر بخواهیم به سؤالی که در ابتدای این مبحث مطرح کردیم پاسخ دهیم میتوانیم بگوییم: پاسخ به ندای حسین(ع) در شام ناممکن بود، و در حجاز نیز تقریباً غیرممکن بود. اما در عراق، اگرچه بهدلیل وجود پیروان بسیار امکانپذیر و حتی ـدر سطح نظریـ محتملتر به نظر میرسید، اما نگرانی از آن جهت بود که بهدلیل جنایات امویان، ترس بر اکثریت آنها غلبه کرده، و تردید در اقدام، برخی از بزرگان و چهرههای برجستهٔ آنها را فراگرفته بود؛ و این همان وضعیتی بود که در عمل رخ داد.-(2) قبل از عاشورای حسین(ع)
از ماه رجب 60 هجری تا آغاز محرم سال 61 هجری دورۀ زمانی میان ماه رجب سال 60 هجری تا آغاز محرمالحرام سال 61 هجری بیش از شش ماه نبود، و این زمان بسیار کوتاهی است؛ اما این مدت سرشار از تغییرات و رویدادهای بزرگ و سرنوشتسازی بود که اثر خود را بر مسیر رسالتهای الهی و ـبهطور کلیـ تاریخ بشری به جا گذاشت. ما فقط به ارائۀ رویدادها بهصورت یک گزارش متعارف تاریخی بسنده نمیکنیم، بلکه به رویداد، زمینهها و مسائل پیرامونش اشاره خواهیم کرد تا حقایق روشن شود و گوشهای از موضعگیری امام حسین(ع) ـکه برای دین خدا و حاکمیتش قیام کرده بودـ آشکار گردد. بیعت با یزید و موضعگیری امام حسین(ع) در برابر آن معاویه در رجب سال 60 هجری از دنیا رفت و در شام بهجای او با یزید بیعت شد. با وجود اینکه هیچکدام از مسلمانان دربارۀ نالایق بودن یزید برای رهبری و حکومت تردید نداشت اما عجیب این است که اگر فریاد بلند مخالفتی را که حسینبن علی(ع) سر داد کنار بگذاریم، ما هیچگونه مخالفت یا اعتراض گستردهای را از سوی مسلمانان که متناسب با خطر این رویداد باشد شاهد نیستیم؛ گویی مردم تحت تأثیر مخدّر، در برابر عمل انجامشده سر تسلیم فرود آورده بودند. زمینهسازی برای بیعت با یزید بههرحال بیعت با یزید برای به دست گرفتن حکومت، امری غافلگیرکننده و ناگهانی برای مسلمانان نبود؛ زیرا معاویه از سال 41 هجری، پس از آنکه اوضاع برایش تثبیت شد، زمینهسازی برای خلافت پسرش یزید را آغاز کرده بود. به گفتۀ برخی منابع[218] «مغیرةبن شعبه» کسی بود که این فکر را به ذهن معاویه انداخت، اما واقعیت این است که معاویه نیاز نداشت کسی او را به فکر جانشینی پسرش بیندازد. البته شاید تلاش مغیره ـکه قصد داشت با این پیشنهاد به معاویه نزدیک شود و خود را بهعنوان مشاوری وفادار نشان دهدـ شروعی برای این پروژه بوده باشد. در هر صورت معاویه ـدر عملـ شروع به زمینهسازی و سنجیدن واکنش مسلمانان و کسانی که به کاخ او در شام رفتوآمد میکردند نمود. در یکی از این آمدوشدها، هیئتی بزرگ به رهبری «احنفبن قیس» (یکی از زُعمای بصره) حضور یافتند. معاویه با ضحاکبن قیس هماهنگ کرد تا پس از او بر منبر سخنرانی کند و در حضور این هیئت به «مرگ» ـکه همه، حتی انبیا و خلفا نیز از آن جان به در نمیبرندـ اشاره کند، و از هماکنون یزید را بهعنوان ولیعهد و جانشین معاویه پیشنهاد دهد. او از دیگر اعضای دربار خود نیز خواست پس از ضحاک سخن بگویند و نظر او را تمجید کنند، ازجمله عبدالرحمنبن عثمان ثقفی (پسر امحکم، خواهر معاویه)، عبداللهبن مسعده و دیگرانی که همه خواستۀ او را اجرا کردند. پس از این سخنرانیها، معاویه به احنف رو کرد و نظر او را دربارۀ این موضوع پرسید. احنف ابتدا گفت خلیفه بهتر از هرکس دیگری صلاح کار رعیت خود را میداند، اما افزود مردم عراق و مدینه تا زمانی که حسنبن علی زنده است با این موضوع موافقت نخواهند کرد. او همچنین معاویه را به یاد عهدهایی که به حسن داده بود انداخت و او را از خیانت برحذر داشت.[219] بنابراین معاویه برنامۀ خود را مدتی به تعویق انداخت تا شرایط بیشتر فراهم شود. در سال 50 هجری معاویه دوباره تلاشهای خود را برای جانشینی یزید از سر گرفت، و بهدلیل اهمیتی که این موضوع برایش داشت تصمیم گرفت شخصاً به مدینه برود؛ زیرا میدانست در مدینه شخصیتهای اسلامی مهمی حضور دارند که با طرح او موافقت نخواهند کرد. بهمحض رسیدن به مدینه، جلسهای با حضور عبداللهها (عبداللهبن عباس، عبداللهبن عمر، عبداللهبن زبیر و عبداللهبن جعفر) تشکیل داد و پیشنهاد جانشینی یزید را مطرح کرد. عبداللهبن جعفر خاطرنشان کرد اولویت با خاندان رسول خداست. ابنعباس فقط گفت باید در برابر خدا و پیامبر تسلیم بود. ابنزبیر گفت این امر باید در اختیار قریش باشد و در میان حاضران کسانی هستند که بهدلیل نزدیکی به رسول خدا(ص) از دیگران شایستهترند،[220] و خود را نیز در میان آنها قرار داد، و حسن و حسین را در پایان فهرست کسانی که برای خلافت اولویت دارند ذکر کرد. اما ابنعمر گفت: «... این خلافت همچون پادشاهیهای قیصر و کسری نیست که فرزندان از پدران به ارث ببرند، و اگر چنین بود من پس از پدرم خلیفه میشدم. خلافت در قریش است و باید به کسی برسد که مسلمانان او را شایسته بدانند.» معاویه پس از سخنان آنها گفت: «شما گفتید و من هم گفتم. پدران رفتند و فرزندانشان باقی ماندند. پسر من برای من از فرزندان دیگران عزیزتر است، و نیز اگر با پسر من مخالفت کنید او پاسخی برایتان خواهد داشت. این امر متعلق به بنی عبد مناف بود؛ زیرا آنها خانوادۀ رسول خدا بودند. پس از وفات رسول خدا(ص)، مردم ابوبکر و عمر را که اهل حکومت و خلافت نبودند به جانشینی برگزیدند...» سپس معاویه به شام بازگشت و عملاً از مردم مدینه برای یزید بیعت نگرفت.[221] روشن است معاویه فهمیده بود دلیل معترضان به جانشینی پسرش در این نکته خلاصه میشد که او از خویشاوندان نزدیک پیامبر(ص) نیست و یکی از اهلبیت آن حضرت محسوب نمیشود (یعنی از بنیهاشمبن عبد مناف که بالاترین جایگاه را در میان قریش دارند). پاسخ معاویه به آنها این بود که خلافت در زمان ابوبکر و عمر از این خاندان خارج شد؛ زیرا آنها از تیرۀ تیم و عدی بودند که در مقایسه با بنیهاشم از خاندانهای کمارزشتری در قریش به شمار میرفتند؛ پس چه مانعی دارد که پسرش یزید پس از او به خلافت برسد، درحالیکه او قرشی و از خاندان عبد شمسبن عبد مناف (برادر هاشم) است؟! یعنی خاندانی که یزید به آن منتسب است بالاتر از تیرۀ تیم و عدی است، و این یعنی آنچه طُلقا (آزادشدگان) و مدعیان را به تصاحب منصب خلافت مسلمانان تشویق کرد نتایج تصمیمات سقیفۀ بنیساعده و حوادث پس از آن بود. و این دقیقاً همان استدلالی بود که پسرش یزید پس از کشتن حسین(ع) پیش کشید. وقتی عبداللهبن عمر او را سرزنش کرد و گفت «اما بعد، بهراستی فاجعهای بزرگ و مصیبتی عظیم و رخدادی بسیار بزرگ در اسلام رخ داده است و هیچ روزی مثل روز حسین نیست»، یزید در پاسخ به او نوشت: «اما بعد، ای احمق! ما به خانههایی آمدیم آراسته، با بسترهایی گسترده و بالشهایی چیدهشده؛ پس برای آنها جنگیدیم. اگر حق از آنِ ما بود پس برای حق خود جنگیدیم، و اگر حق از آنِ دیگری بود پس پدرت نخستین کسی بود که این کار را بنا نهاد، تجاوز کرد و حق را از اهلش بازداشت.»[222] بهطور کلی هرچند معاویه در این سفر عملاً موفق نشد برای ولیعهدی یزید از مردم بیعت بگیرد، اما تلاش او بههرحال در مسیر زمینهسازی و سنجش واکنش مردم و شناخت دلایل معترضان و حجتهای آنان قرار میگرفت، و وقتی متوجه شد اشارههای آنها بهوضوح به حسنبن علی(ع) برمیگردد، و از یاد نبرده بود که سخنان احنفبن قیس ـکه پیشتر به آن اشاره شدـ نیز در همین راستا قرار داشت، تصمیم گرفت هرچه سریعتر از امام حسن(ع) خلاص شود؛ بنابراین سمی برای همسر امام(ع) ـجعده دختر اشعثـ فرستاد و او امام را با آن سم مسموم کرد و همانطور که پیشتر گفته شد امام حسن(ع) در سال 50 هجری به شهادت رسید. از سوی دیگر معاویه پیش از مرگش با برخی از امویان ـازجمله زیادبن ابیهـ دربارۀ طرح جانشینی یزید مشورت کرده، و «زیاد» به او توصیه کرده بود احتیاط کند و بهدلیل واکنشهای احتمالی مردم ـبهدلیل شهرت یزید به فساد و بیبندوباری[223] و نیز وجود افراد شایستهتر و محترمترـ درنگ کند. حتی در میان خاندان اموی نیز افرادی بودند که خود را شایستهتر از یزید میدانستند؛ از جملۀ این افراد، سعیدبن عثمانبن عفان بود که از معاویه خواسته بود او را بهجای یزید منصوب کند. سعید به معاویه گفت: «پدرم همیشه به تو توجه داشت تا زمانی که تو به اوج شکوه و شرف رسیدی، و حالا تو فرزندت را بر من مقدم کردهای درحالیکه من هم از نظر پدری و هم از نظر مادری و هم از نظر شخصیتی از او برتر هستم.» معاویه به او پاسخ داد: «آنچه دربارۀ نیکیهای پدرت به من گفتی، انکارناپذیر است. پدرت از پدر او برتر بود و مادرت که قریشی است نیز از مادر او که کلبی است برتر است؛ اما اینکه تو از او برتر باشی، به خدا قسم، اگر حتی دمشق پر از مردانی مثل تو باشد باز هم یزید برای من از همۀ شما عزیزتر است.» [224] او در روزهای پایانی عمرش میگفت: «اگر علاقۀ من به یزید نبود قطعاً راه درست را میدیدم.»[225] واضح است معاویه به مسئلۀ خلافت از این زاویه که ملکی شخصی است نگاه میکرد، و اینکه مالک آن حق دارد آن را به هرکسی که دوستش دارد یا به او متمایل است واگذار کند. در فرهنگ معاویه، خدا و فرستادهاش و دینش هیچ بهرهای در این امر ندارند تا نگاه او به آنچه مورد رضایت خدا و رسول خداست معطوف شود! این همان «حاکمیت مردم» به زشتترین شکل آن است؛ روشی که بهطور کامل در تضاد با «حاکمیت خدا» ـیعنی روش انبیا و رسولان الهیـ قرار دارد. سرانجام در سال 56 هجری، معاویه در شام برای گرفتن بیعت برای پسرش یزید بهعنوان ولیعهد اقدام کرد و سپس از والیان خود در سرزمینهای مختلف خواست از مردم برای یزید بیعت بگیرند. او از مروانبن حکم ـوالی خود در مدینهـ خواست تمام تلاش خود را در این خصوص به کار ببندد؛ اما وقتی مروان در این کار کوتاهی کرد او را عزل کرد و بهجای او سعیدبن عاص را منصوب نمود. مروان از این تصمیم خشمگین شد و با خانواده و قوم خود نزد معاویه رفت و در حضور او سخنانی گفت و از عزل خود و انتصاب یک پسر جوان ـیعنی یزید فرزند معاویهـ بدون مشورت با دیگران بهشدت انتقاد کرد.[226] معاویه با آرامش خشم او و همراهانش را فرو نشاند و اموال زیادی به آنها داد که سهم عمدهاش به مروان تعلق گرفت.[227] اما سعیدبن عاص پس از آغاز کار خود از مردم مدینه خواست بیعت خود را با یزید اعلام کنند. آنها در این کار تأخیر کردند، زیرا تمایلی به این بیعت نداشتند، بهویژه بنیهاشم. سعید وضعیت را به معاویه گزارش داد و به او اطلاع داد برخی از مردم عراق با حسین(ع) در ارتباط هستند و میان آنها مکاتباتی ردوبدل میشود. معاویه نیز با عدهای از آنها ـازجمله ابنعباس، عبداللهبن جعفر، ابنزبیر و ابنعمرـ مکاتباتی داشت[228] و آنها را بهخاطر تأخیر در بیعت با یزید تهدید مینمود. در یکی از نامههایش به والی خود ـسعیدـ دربارۀ حسین(ع) نوشت: «و بهویژه مراقب حسین باش و مبادا از سوی تو آزاری به او برسد، زیرا او از قرابت و حق عظیمی برخوردار است که هیچ مسلمانی نمیتواند آن را انکار کند. او همچون شیری در بیشه است و من از آن بیم دارم اگر با او مشورت کنی، نتوانیم بر او چیره شویم.» و در خصوص حسین(ع)، در نامۀ معاویه به آن حضرت(ع) آمده بود: «اما بعد، خبرهایی از جانب تو به من رسیده که گمان نمیبردم به آنها تمایلی داشته باشی، و بیگمان شایستهترین مردم به وفای به بیعت کسی است چون تو که از جایگاه و شرافت و منزلتی برخورداری که خداوند تو را به آن رسانده است؛ پس مبادا مبادا به قطع رابطه با من شتاب کنی. از خدا پروا کن، و این امت را دوباره در فتنه نیفکن. به حال خودت و دینت و امت محمد بیندیش، و مبادا کسانی که یقین ندارند تو را سبکسر و بیثبات گردانند.» حسین(ع) در پاسخ نوشت: «اما بعد، نامۀ تو به من رسید و در آن ذکر کردهای اخباری از من به تو رسیده است که گمان نمیکردی من به آنها تمایلی داشته باشم؛ و تنها خداوند متعال است که به نیکیها هدایت، و بهسوی آنها راهنمایی میکند. اما اخباری که ذکر کردهای به تو رسیده است، فقط توسط افرادی به تو گزارش شده که میان مردم فتنه میاندازند و سخنچینی میکنند و در جمعها تفرقه میاندازند؛ و دروغگوهای سرکش دروغ گفتهاند. من نه قصد جنگ دارم و نه مخالفت، و از خدا میترسم با ترک این کار در برابر تو و حزب ستمگر و حامیان شیطان راندهشده، مقصر باشم. آیا تو همان کسی نیستی که حجر و یاران پارسای او را ـکه بدعتها را زشت میدانستند و امر به معروف و نهی از منکر میکردندـ به ناحق و با ستمگری کُشتی، درحالیکه به آنها پیمانهای محکم و عهدهای استوار داده بودی؟ آیا تو همان کسی نیستی که عمروبن حمق را ـکه صورتش از شدت عبادت پژمرده شده بودـ به ناحق کُشتی، درحالیکه به او عهدهایی داده بودی که اگر کوهها آن را میفهمیدند از بلندای خود فرومیافتادند؟ آیا تو همان کسی نیستی که "زیاد" را در اسلام به پدرت نسبت دادی و ادعا کردی او پسر ابوسفیان است، درحالیکه رسول خدا(ص) حکم داده بود فرزند از آنِ صاحب بستر است، و مجازات زناکار سنگسار است؟ سپس او را بر اهل اسلام مسلط کردی تا آنها را بکشد، دست و پایشان را قطع کند و آنها را به دار بیاویزد؟ سبحانالله ای معاویه! گویی تو از این امت نیستی و آنها نیز از تو نیستند. آیا تو همان کسی نیستی که حَضرَمی را که به تو نوشته بود او بر دین علی (کرّم الله وجهه) است کُشتی؟ و دین علی همان دین پسر عمویش رسول خدا(ص) است، همان که تو را در این مقام قرار داده است؛ و اگر نبود، بزرگترین افتخار تو و پدرانت تحمل سفرهای زمستان و تابستان بود که خدا آنها را از شما برداشت و این منّت خدا بر شما بهواسطۀ ما بود. تو در نامهات گفتهای این امت را به فتنه مینداز؛ و من فتنهای بزرگتر از حکومت تو برای این امت نمیشناسم؛ و گفتهای به فکر خودت و دینت و امت محمد باش. به خدا سوگند، هیچ چیزی برای من بهتر از جهاد با تو نیست. اگر این کار را انجام دهم نزد خدا قُربی خواهم داشت، و اگر آن را انجام ندهم از خدا برای دینم طلب آمرزش میکنم و از او میخواهم مرا به آنچه دوست دارد و از آن راضی است توفیق عطا فرماید؛ و تو گفتهای اگر مرا برنجانی، تو را میرنجانم. پس هرچه میخواهی انجام بده، ای معاویه، زیرا به جان خودم سوگند، از دیرباز صالحان در معرض آزار و اذیت قرار گرفتهاند و من امیدوارم این کار تنها به زیان خودت باشد و عمل تو را نابود کند. پس هرچه میخواهی انجام بده و از خدا بترس ای معاویه، و بدان خداوند کتابی دارد که هیچ کوچک و بزرگی را فروگذار نکرده و همه را ثبت کرده است؛ و بدان خداوند هرگز کشتن براساس گمان و بازداشتن براساس تهمت را از سوی تو فراموش نخواهد کرد، و نیز گماشتن پسربچهای را به حکومت که شراب مینوشد و با سگها بازی میکند. گمان نمیکنم جز این باشد که تو خودت را به نابودی کشاندی، دینت را تباه کردی و مردم را به حال خود وانهادی و تباهشان کردی؛ والسلام.»[229] سپس معاویه از سعیدبن عاص خواست همۀ مهاجرین و انصار و فرزندانشان را در مدینه فرابخواند و با شدت و سختی از آنها برای یزید بیعت بگیرد؛ اما وقتی آنها در انجام بیعت تأخیر کردند خودش شخصاً به مدینه آمد و با مردم ملاقات کرد و با بخشیدن اموال و دیگر روشها آنها را ترغیب کرد تا نقشهاش را به سرانجام برساند. ازجمله کسانی که با آنها ملاقات کرد عایشه بود که در خانهاش با او دربارۀ یزید صحبت کرد و در گفتوگویش به او گفت: «موضوع یزید قضایی الهی است و بندگان اختیاری در آن ندارند، و مردم بیعت خود را بستهاند و پیمانهایشان را دادهاند. آیا فکر میکنی آنها عهد و پیمانهای خود را نقض میکنند؟ وقتی عایشه این سخنان را شنید، فهمید او عزمش را جزم کرده است.»[230] امر یزید قضایی از سوی خداست و مردم هیچ اختیاری در آن ندارند؟! این دقیقاً تحریف عمدی دین خدا و نمونهای از عقاید دینی جبرگرایانه و بدعتآمیز اموی است. پیشتر نیز بیان کردیم تحریف دینی یکی از ستونهای اساسی سیاست معاویه برای پیشبرد اهداف نادرستش بود. بهاینترتیب بیعت مردم مدینه با یزید بهعنوان ولیعهد در سال 56 هجری انجام شد، و تنها تعداد اندکی که شمارشان از انگشتان یک دست تجاوز نمیکرد بیعت نکردند، اما آنها نیز اعتراضی نکردند. در خصوص حسین(ع)، موضع ایشان از ابتدا تا انتها بهوضوح مخالفت بود؛ و حتی در یکی از نامههایش به معاویه، او را بهخاطرِ سپردن خلافت به یزید نکوهش کرده و یزید را بهدلیل لهوولعب و نوشیدن شراب ـکه موجب فسق استـ سرزنش نموده بود. حسین(ع) در نامهای به معاویه نوشت: «سپس پسرت را منصوب کردی، درحالیکه او جوانی است که شراب مینوشد و با سگها سرگرم میشود. تو در امانت خود خیانت کردی و رعیت خود را تباه ساختی و سفارشهای پروردگارت را به انجام نرساندی. چگونه کسی را بر امت محمد(ص) میگماری که شراب مینوشد؟ و شرابنوش از فاسقان است، و شرابنوش از بدکاران است. شرابنوش بر یک درهم امین نیست، پس چگونه میتواند بر امتی امین باشد؟ بهزودی بهخاطر عملت پاسخگو خواهی بود، زمانی که صفحات استغفار بسته شوند.»[231] باید در نظر داشت فسق یزید در میان همۀ مسلمانان مشهور بود و حتی برخی از مورخان متعصب به بنیامیه نتوانستند این حقیقت را پنهان کنند. ابنکثیر میگوید: «روایت شده یزید به موسیقی، نوشیدن شراب، آوازخوانی، شکار، داشتن غلامان و کنیزان، سگها، مسابقات قوچها و میمونها مشهور بود، و هر روز صبح با حال مستی از خواب بیدار میشد. او میمونی را بر اسبی زینشده سوار میکرد و آن را با طناب هدایت میکرد و میمون را با کلاههای طلایی تزیین میکرد، همین کار را با غلامان نیز انجام میداد. او بین اسبها مسابقه میگذاشت و وقتی میمونش مُرد برایش عزاداری کرد. گفته شده است دلیل مرگ او این بود که یک میمون را بغل کرده بود، و میمون او را گاز گرفت.»[232]-بیعت یزید پس از مرگ معاویه و موضعگیری حسین(ع)
وقتی سال 60 هجری فرا رسید معاویه به بیماری دچار شد و در همان بیماری درگذشت. او یزید را که در آن زمان مشغول شکار در خارج از دمشق بود فراخواند، اما چون یزید دیر کرد معاویه، ضحاکبن قیس و مسلمبن عقبه را فراخواند و وصیت خود را به یزید از طریق آنها ابلاغ کرد. در وصیتش آمده بود: «به او بگویید من از هیچکسی نگرانی ندارم بهجز چهار نفر: حسینبن علی، عبداللهبن عمر، عبدالرحمنبن ابوبکر، و عبداللهبن زبیر»[233] و معاویه پس از یک زندگی پر از دشمنی با اسلام و اهل حقیقیاش درگذشت.[234] پس از مرگ معاویه، یزید مردم شام را به بیعت فراخواند. آنها در مسجد حاضر شدند و با او بیعت کردند؛ و بعد از آن یزید دغدغهای بزرگتر از گرفتن بیعت از آن چهار نفرِ بهخصوص نداشت، و بههیچوجه به دیگر مردم و واکنشهای احتمالی آنها اهمیت نمیداد، و اساساً واکنش خاصی هم از طرف مردم وجود نداشت. به نظر میرسد یکی از مهمترین دلایل اطمینان یزید از وضعیت مردم این بود که سیاستی که معاویه و کارگزارانش در طول سالهای 41 تا 60 هجری در مراکز مسلمانان اتخاذ کرده بودند، تا حد زیادی به تثبیت شرایط و زمینهسازی برای سلطنت یزید کمک کرده بود. والیان معاویه هنگام مرگ او عبارت بودند از: ولیدبن عتبةبن ابوسفیان در مدینه، یحییبن حکیمبن صفوانبن امیه در مکه، نعمانبن بشیر در کوفه، و عبیداللهبن زیاد در بصره؛ و یزید نیز پس از مرگ پدرش این والیان را ابقا کرد. از آنجا که آن چهار نفر ـکه معاویه بهطور خاص به آنها اشاره کرده بودـ در مدینه حضور داشتند یزید بلافاصله به والی خود در مدینه ـولیدبن عتبهـ نامهای نوشت و از او خواست بهشدت و بدون هیچگونه تسامهی از آنها بیعت بگیرد و هرکدام از آنها امتناع ورزد کشته شود.[235] وقتی این نامه به ولید رسید ابتدا در انجام مفاد آن مردد شد و مروانبن حکم را برای مشورت فراخواند. مروان به او گفت: «از ناحیۀ عبداللهبن عمر و عبدالرحمنبن ابوبکر نگران نباش؛ آنها به دنبال چیزی از این امر نیستند؛ اما باید توجه خود را به حسینبن علی و عبداللهبن زبیر معطوف کنی. فوراً آنها را احضار کن؛ اگر بیعت کردند که هیچ، وگرنه گردنشان را بزن قبل از آنکه خبر منتشر شود و هریک از آنها در جایی قیام کند و اختلافات پدید آید.»[236] به نظر میرسد نقشۀ یزید[237] مبتنی بر این بود که قبل از انتشار خبر مرگ معاویه، از حسین(ع) و ابنزبیر بیعت بگیرد، و زمان احضار حسین(ع) توسط والی مدینه نیز این موضوع را بهوضوح نشان میدهد؛ زیرا او حسین(ع) را شبانه احضار کرد. او ابنزبیر را نیز احضار کرد، بهطوری که ابنزبیر از امام حسین پرسید: «ای اباعبدالله، این ساعتی نیست که معمولاً ولیدبن عتبه در آن با مردم مینشیند، و من از این زمان احضار تعجب کردهام. دعوت ما توسط او در چنین زمانی چه معنایی دارد؟ به نظر تو او برای چهچیزی ما را احضار کرده است؟» حسین(ع) به او فرمود: «ای ابوبکر، به تو میگویم. گمان میکنم معاویه مرده است؛ زیرا دیشب در خواب دیدم منبر معاویه واژگون شده است و خانهاش در آتش میسوزد؛ پس چنین تعبیر کردم که او مرده است.»[238] به طور کلی، وقتی امام حسین(ع) نزد ولیدبن عتبه آمد، تعدادی از بنیهاشم به همراهش بودند؛ زیرا او به خیانت نکردن امویان اطمینان نداشت.[239] ولید نامۀ یزید و درخواست او را به امام حسین(ع) نشان داد، اما امام(ع) از بیعت خودداری کرد و پیشنهاد داد موضوع به فردا و در حضور مردم موکول شود. امام حسین(ع) فرمود: «کسی همچون من بیعتش را در خفا انجام نمیدهد؛ اما اگر فردا شد و مردم را به بیعت دعوت کردی، ما را هم با آنها دعوت کن تا کار ما یکسان باشد.»[240] ولید پذیرفت، اما در این هنگام مروان ناگهان جلو پرید و گفت: «به خدا قسم، اگر حسین اکنون از نزد تو برود و بیعت نکند هرگز دیگر نمیتوانی مثل این فرصت را به دست آوری، مگر اینکه کشتههای میان شما و او بسیار شود. او را نگه دار و نگذار از اینجا بیرون رود مگر اینکه بیعت کند، یا گردنش را بزنی.»[241] در این لحظه امام حسین برخاست و فرمود: «تو ای پسر زرقاء،[242] آیا تو میخواهی مرا بکشی یا او؟ به خدا قسم، دروغ گفتی و گناه کردی.» سپس به ولید رو کرد و گفت: «ما اهلبیت نبوت، معدن رسالت و محل رفتوآمد فرشتگان هستیم. خداوند با ما آغاز کرد و با ما ختم میکند. یزید مردی فاسق، شرابخوار، قاتلِ نفس حرام است و آشکارا گناه میکند، و کسی مثل من نمیتواند با کسی مثل او دست بیعت دهد؛ اما فردا صبح هم برای ما میآید و هم برای شما، و ما و شما خواهیم دید چه کسی برای بیعت و خلافت سزاوارتر است.»[243] تردیدی نیست امام حسین(ع) برای بیعت نکردن با یزید تصمیم قطعی گرفته بود، و این نهتنها پس از مرگ معاویه بلکه در دوران حیات او نیز از سخنان و رفتار امام(ع) بهوضوح مشخص بود؛ اما به تأخیر انداختن آن تا صبح روز بعد و حضور مردم در سخنش به والی مدینه که فرمود «اگر فردا شد و مردم را به بیعت دعوت کردی، ما را هم با آنها دعوت کن» به معنای تلاش برای دفع حرج و سختی از خودش یا تغییر موضع و بیعت نبود؛ بلکه چه بسا به این معناست که امام(ع) قصد داشت موضعگیری خود را در برابر بیعت بهصورت علنی اعلام کند، و انحراف و فسق و فجور یزید را در برابر مردم آشکار سازد که ممکن بود به حمایت گسترده مردمی از موضعش منجر شود، و این نکتهای بود که حکومت از آن بسیار هراس داشت. شاید به همین دلیل حکومت از دعوت عمومی مردم برای بیعت تا زمانی که امام حسین(ع) در مدینه حضور داشت خودداری کرد، و این کار را به بعد از خروج ایشان(ع) از مدینه به تأخیر انداخت. به هر صورتی که بود روز بعد مروان تلاش کرد خود را بهعنوان یک نصیحتگر دلسوز جلوه دهد. او در دیداری با امام حسین(ع) مجدداً پیشنهاد بیعت با یزید را مطرح کرد و گفت این کار در جهت سلامتی و هدایت و خیر دین و دنیای امام خواهد بود. امام حسین(ع) در پاسخ فرمود: «انا لله و انا الیه راجعون، و باید فاتحۀ اسلام را خواند وقتی امت به حاکمی همچون یزید مبتلا شده است. من از جدم رسول خدا(ص) شنیدم میفرمود: خلافت بر آلابوسفیان حرام است.» پس از آن مروان خشمگین از نزد امام خارج شد.[244] روشن است امام حسین(ع) با موضعگیری صریح و قاطع خود در عدم بیعت با یزید، فریادی بلند و انقلابی علیه طغیانگران بنیامیه و خلیفۀ فاسق جدیدشان ـیزیدبن معاویهـ اعلام کرد؛ و این موضعی است که پیش از آن هیچیک از مسلمانان اتخاذ نکرده بودند. از سوی دیگر «ولید» وضعیت امام حسین(ع) را به یزید گزارش داد و به او نوشت: «او بیعت نمیکند و اطاعت از ما را قبول ندارد.»[245] یزید در پاسخ به او نوشت: «وقتی نامۀ من به دستت رسید دوباره با تأکید بیشتری از اهل مدینه بیعت بگیر و عبداللهبن زبیر را رها کن، او از ما فرار نخواهد کرد و تا زنده است از دست ما نجات نخواهد یافت. اما همراه با پاسخ تو باید سر حسینبن علی نیز نزد من باشد. اگر این کار را انجام دهی، اختیار سپاهیان را به تو میسپارم و پاداش و عطایای فراوانی نزد من خواهی داشت؛ والسلام.»[246] گفتۀ «دوباره بیعت بگیر» اشاره دارد به اینکه ـهمانطور که پیشتر بیان شدـ بیعت اول برای یزید به عنوان ولیعهد در زمان حیات معاویه انجام شده بود، و اینکه گفته «ابنزبیر را رها کن» اشاره دارد به اینکه یزید به اندازهای که از موضعگیری امام حسین(ع) نگران بود از ابنزبیر نگرانی نداشت. همچنین جملۀ «همراه با پاسخ تو باید سر حسینبن علی نیز نزد من باشد» صدور یک دستور حکومتی اموی صریح برای کشتن امام حسین(ع) است.[247] موضعگیری سه نفر در برابر بیعت با یزید منظور بنده از این سه نفر، عبدالرحمنبن ابوبکر، عبداللهبن عمر و عبداللهبن زبیر است. عبدالرحمنبن ابوبکر، در زمان حیات معاویه مخالف بیعت با یزید به عنوان ولیعهد بود، تا آنجا که به مروان گفت: «به خدا سوگند، این را همانند حکومتهای هرقل و کسری کردید ـیعنی سلطنت را پس از او برای فرزندانشان قرار دادید.» مروان به او گفت: «ساکت باش، تو همان کسی هستی که خدا دربارهات نازل فرمود: (وَالَّذِي قَالَ لِوَالِدَيْهِ أُفٍّ لَّكُمَا أَتَعِدَانِنِي أَنْ أُخْرَجَ) (و کسی که به پدر و مادر خود گفت اف بر شما! آیا مرا وعده میدهید که [زنده] بیرون آورده خواهم شد).» و نزاعی بین آنها رخ داد که به عایشه کشیده شد.[248] مسلماً عبدالرحمن کمی پیش از مرگ معاویه در شرایطی مبهم درگذشت؛ البته پس از آنکه بیعت با یزید را نپذیرفت و تلاشهای معاویه برای خریدن موضعگیری او با پول ناکام ماند. حاکم در سند خود روایت کرده است: «معاویه برای عبدالرحمنبن ابوبکر صدیق رضیالله (عنهما) ـپس از آنکه او از بیعت با یزید خودداری کردـ صد هزار درهم فرستاد. عبدالرحمن این مبلغ را رد کرد و نپذیرفت و گفت: آیا دینم را به دنیایم بفروشم؟ و به مکه رفت تا اینکه در آنجا درگذشت.»[249] حتی خواهرش عایشه گمان میکرد مرگ او یک اقدام به ترور بوده است،[250] و این موضوع با توجه به سابقۀ معاویه چندان دور از ذهن نیست؛ زیرا معاویه پیشتر برادر کوچکتر عبدالرحمن، محمدبن ابوبکر را در مصر در سال 38 هجری به قتل رسانده بود. اما عبداللهبن عمر: او ابتدا از بیعت با یزید بهعنوان ولیعهد خودداری کرد، ولی درنهایت پس از آنکه معاویه مبلغی پول برایش فرستاد با یزید بیعت کرد. «از نافع نقل شده که معاویه از ابنعمر خواست تا با یزید بیعت کند، اما او امتناع ورزید و گفت: من با دو نفر بهعنوان امیر بیعت نمیکنم. پس معاویه صد هزار درهم برای او فرستاد و او آن را گرفت... و وقتی معاویه درگذشت، ابنعمر به یزید نامه نوشت و بیعت خود را اعلام کرد.»[251] ابنعمر پس از مرگ معاویه بیعت خود را با یزید تکرار کرد[252] و تنها به همین بسنده نکرد. او پیش از واقعۀ حره در سال 63 هجری وقتی اهل مدینه تصمیم گرفتند یزید را خلع کنند و بیعتشان را بشکنند با آنها مخالفت کرد و به آنها اعتراض کرد که شما با یزید بر اساس بیعت خدا و رسولش بیعت کردهاید و خلع او و ترک بیعت صحیح نیست و این کار را خیانت دانست. در صحیح بخاری آمده است: «از نافع نقل شده است وقتی اهل مدینه یزیدبن معاویه را خلع کردند، ابنعمر خدمه و فرزندان خود را جمع کرد و گفت: من از پیامبر(ص) شنیدم میفرمود: هر خیانتکاری روز قیامت پرچمی برپا خواهد داشت، و ما با این مرد (یزید) براساس بیعت خدا و رسولش بیعت کردهایم، و من هیچ خیانتی را بزرگتر از این نمیدانم که کسی با مردی براساس بیعت خدا و رسولش بیعت کند و سپس با او بجنگد. من هیچیک از شما را نمیبخشم اگر او را خلع کند و در این امر بیعت بشکند، و اگر کسی از شما چنین کرد بین من و او فاصله خواهد افتاد.»[253] ابنعمر حتی این حدیث رسول خدا(ص) را نیز که میفرمود «هرکس بمیرد و در گردنش بیعتی نباشد به مرگ جاهلیت مرده است» بر بیعت با یزید تطبیق داد: «از نافع نقل شده است، گفت: عبداللهبن عمر نزد عبداللهبن مطیع رفت، زمانی که واقعه حره در زمان یزیدبن معاویه رخ داده بود. ابنمطیع گفت: برای ابوعبدالرحمن (ابنعمر) بالشی بگذارید. او گفت: من نیامدهام بنشینم، بلکه آمدهام تا حدیثی را که از رسول خدا(ص) شنیدهام به تو بگویم. از رسول خدا(ص) شنیدم میفرمود: هرکس دست از اطاعت بردارد روز قیامت بدون حجت نزد خدا خواهد آمد؛ و هرکس بمیرد و در گردنش بیعتی نباشد به مرگ جاهلیت مرده است.»[254] حقیقت ابنعمر برای معاویه بهخوبی روشن شده بود، و به همین دلیل در وصیت خود به پسرش یزید گفته بود «اما ابنعمر با توست، پس او را نگهدار و رهایش نکن».[255] شاید ملاقاتهای مکرر او با حسین در مدینه و مکه[256] و درخواستهایش از امام برای بیعت با یزید و پیوستن به جمع مسلمانان و ترک حرکت بهسوی عراق، به نوعی با هماهنگی حکومت اموی بوده باشد؛ علاوهبر این هدف اصلی ابنعمر از ملاقات با حسین جلوگیری از ادامۀ حرکت انقلابی امام و شدت بخشیدن به اقدامات بود؛ زیرا این امر، او و دیگر مسلمانان را در وضعیتی دشوار و شرمآور قرار میداد که رشک کسی را برنمیانگیخت و نیازمند موضعگیری و حمایت از کسی میشد که از نظر نسب و دین و روش، نمایندۀ رسول خدا(ص) بود. اما ابنعمر ـمانند بیشتر مسلمانانـ حاضر به همراهی و نصرت حسین(ع) نبود، زیرا ـهمانطور که از رفتار او پیداستـ او خواهان عافیت و آسودگی بود. اما عبداللهبن زبیر: پس از آنکه ولیدبن عتبه ـوالی مدینهـ او را فراخواند تا پس از مرگ معاویه از او برای یزید بیعت بگیرد ابنزبیر از بیعت خودداری کرد و در اواخر ماه رجب سال 60 هجری بهصورت مخفیانه به مکه رفت. ولید افرادی را برای دستگیری او فرستاد، اما نتوانستند او را پیدا کنند. او در مکه باقی ماند و خود را «پناهنده به خدا» نامید[257] تا اینکه امام حسین(ع) در کربلا در آغاز سال 61 هجری به شهادت رسید. ابنزبیر از حالت همدردی و حزنِ آمیخته با خشم که بسیاری از مسلمانان در حجاز و خارج از آن نسبت به شهادت ریحانۀ رسول خدا(ص) داشتند بهره جست و مردم را به بیعت با خود فراخواند؛ و این همان وضعیتی بود که از ابتدا به آن امید داشت. در ادامه به برخی از وقایعی که میان او و یزید در مکه روی داد اشاره خواهد شد؛ از جمله درگیریهایی که در ضمن حوادثی که پس از شهادت حسین(ع) و بهطور مشخص در وقایع سالهای ۶۳ تا ۶۴ هجری رخ داد و منجر به ویرانی و سوزاندن کعبه گردید.-حسین(ع) انقلابی فاتح
چرا حسین(ع) قیام کرد؟ بیست و پنج سالی که قبل از امامت امیرالمؤمنین(ع) سپری شد (11 تا 35 هجری) و بیست سال پس از شهادتش (41 تا 60 هجری) کافی بود تا مسیر دین منحرف شود و دیگر بر همان شفافیت و خلوص اولیهای که رسول خدا(ص) آورده بود باقی نمانَد. امیرالمؤمنین(ع) در دوران خلافتش دربارۀ دورۀ اول صحبت کرد و فرمود: «حاکمان پیش از من اعمالی را انجام دادند که عامدانه بر خلاف دستور رسول خدا(ص) بود. آنها عهد او را نقض کردند و سنتش را تغییر دادند. اگر من مردم را به ترک آن عادتها و بازگرداندن امور به جایگاهشان و به آنچه در زمان رسول خدا(ص) بود وادار کنم یارانم از گِردم پراکنده میشوند تا آنجا که تنها یا با تعداد کمی از شیعیانم ـکه به فضیلت و امامت من از کتاب خدا و سنت رسول خدا(ص) آگاهی دارندـ باقی میمانم... .»[258] امیرالمؤمنین(ع) زمان کافی و شرایط مناسب برای اصلاح انحرافات و بازگرداندن امور به مسیر درست در اختیار نداشت؛ زیرا دوران حکومت ایشان(ع) کمتر از پنج سال بود که در آن ناکثین و مارقین و قاسطین سه جنگ بزرگ (جمل و صفین و نهروان) را به راه انداختند که حکومت او را تضعیف نمود، و او درحالیکه با خون شهادت در محراب کوفه رنگین شده بود نتوانست بهطور کامل به اصلاح امور بپردازد. پس از شهادتش، معاویه اسلام را بهشکلی شدیدتر و گستردهتر از مسیر خود منحرف کرد، تا آنجا که در اواخر دوران حکومت معاویه انحراف بهحدی رسید که دیگر سکوت در برابر آن ممکن نبود. کافی است بدانیم چگونه معاویه به خلافت مسلمانان بهعنوان یک پادشاهی و ارث شخصی نگاه میکرد، درحالیکه این منصب بهخاطر اهمیت و حساسیتی که داشت باید براساس اصولی درست اداره شود. او با استفاده از دلایل باطل ـکه ریشه در قبیلهگرایی و تحریفات دینی داشتـ به خلافت بهعنوان یک میراث نگاه میکرد و هرطور خودش میخواست در آن تصرف میکرد و بهاینترتیب عقیدۀ حقی را که دین خدا بر آن بنا شده بود و تمام انبیا و رسولان الهی اساساً بهخاطر آن مبعوث شده بودند به نابودی کشاند؛ و منظور بنده، عقیدۀ «حاکمیت خدا» بود[259] که به این معناست که خداوند سبحان یکی از بندگانش (نبی، رسول، یا امام) را بهعنوان رهبر و راهنما برای خلقش برگزیده، و مردم را به اطاعت از او امر کرده است؛ و قطعاً و یقیناً آن فرد باید داناترین، عادلترین، شریفترین، پاکترین، صادقترین و مهربانترین انسانها بوده، و به دیگر صفات متعالی انسانی و دینی آراسته باشد. اصل حاکمیت خدا و حسین(ع) یک حقیقت واحد هستند، و به همین دلیل امام(ع) از همان لحظهای که «نه» مبارک خود را در برابر طاغوت فاسق آغاز کرد تا لحظۀ شهادتش، هرگز از بیان حق خود برای مردم دست برنداشت. ایشان(ع) تنها فرد از اهل زمان خودش بود که توسط جدش محمد(ص) به امامت منصوب شده بود، و رضای خدا را با رضای خودش و اهلبیت یکی میدانست: «رضایت خدا در رضایت ما اهلبیت است.»[260] امام حسین(ع) در هر فرصتی مردم را به نصوص رسول خدا(ص) دربارۀ خودش و پدر و مادر و برادرش یادآوری میکرد و میفرمود اهلبیت، امان امت از گمراهی هستند، و آنان ترجمان قرآن و عِدل و همسنگ آن هستند و هرگز از قرآن جدا نخواهند شد. اهلبیت تنها کسانی هستند که به تفسیر و تأویل قرآن عالماند، و این حقایق را حتی در زمان حیات معاویه نیز بیان میکرد. در روایتی از موسىبن عقبه نقل شده است، گفت: به معاویه گفته شد مردم به حسین(ع) چشم دوختهاند؛ پس اگر او را به منبر بفرستی تا سخنرانی کند شاید در او نقصانی و در کلام او ضعفی باشد. معاویه گفت: این را دربارۀ حسن(ع) هم فکر میکردیم، اما او چنان در چشم مردم بزرگ شد که ما را رسوا کرد. آنقدر به او اصرار کردند تا به حسین(ع) گفت: ای اباعبدالله، ای کاش به منبر بروی و خطبهای بخوانی. حسین(ع) به منبر رفت، خدا را حمد و ثنا گفت و بر پیامبر(ص) درود فرستاد. مردی پرسید: این شخصی که بر منبر سخن میگوید کیست؟ حسین(ع) فرمود: «ما حزب پیروزمند خدا و عترت نزدیک رسول خدا(ص) و اهلبیت پاک او هستیم. ما یکی از دو وزنهای هستیم که رسول خدا ما را بهعنوان دومین ثقل در کنار کتاب خداوند تبارکوتعالی قرار داد؛ همان کتاب خدا که در آن توضیح هرچیز آمده است، باطل به آن راه ندارد و تفسیر آن بر عهدۀ ماست. ما در تأویل آن سستی به خرج نمیدهیم، بلکه حقایق آن را دنبال میکنیم. پس، از ما اطاعت کنید، زیرا اطاعت ما واجب است، چراکه اطاعت از ما با اطاعت از خدا و رسولش همراه شده است. خداوند عزوجل میفرماید: (أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ)[261] (از خدا اطاعت کنید، و از رسول خدا و اولیالامرتان اطاعت کنید) و نیز میفرماید: (وَلَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَإِلَى أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ وَلَوْلَا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَتُهُ لَاتَّبَعْتُمُ الشَّيْطَانَ إِلَّا قَلِيلًا)[262] (و اگر آن را به رسول خدا و اولیالامر از آنان بازگردانند قطعاً کسانی از آنان که استنباطش میکنند آن را درمییابند؛ و اگر فضل و رحمت خدا نبود ـجز اندکی از شماـ از شیطان پیروی میکردید). من شما را از گوش سپردن به وسوسههای شیطان ـکه دشمن آشکار شماستـ برحذر میدارم؛ مبادا شما نیز همچون یاران شیطان شوید که به آنها گفت: (لَا غَالِبَ لَكُمُ الْيَوْمَ مِنَ النَّاسِ وَإِنِّي جَارٌ لَكُم)[263] (امروز هیچکس بر شما غالب نخواهد شد و من حامی شما هستم)، اما هنگامی که دو گروه در مقابل یکدیگر قرار گرفتند شیطان به عقب برگشت و گفت: (إِنِّي بَرِيءٌ مِنكُمْ) (من از شما بیزارم)؛ پس شما گرفتار ضربات شمشیرها میشوید و در معرض نیزهها قرار میگیرید و با ضربات گرزهای سخت و سنگین خرد میشوید و آماج تیرها قرار میگیرید، و در آن هنگام ایمان کسانی که پیش از این ایمان نیاورده باشند یا در ایمان خود خیری به دست نیاورده باشند پذیرفته نخواهد شد.» معاویه گفت: «ای اباعبدالله، کافی است؛ پیام خود را رساندی.»[264] روشن است حسین(ع) مردم را بهسوی خودش دعوت میکند، آن هم بهعنوان امام و خلیفۀ حقیقی که اطاعت و بیعت با او بر مردم واجب است، و این بیعتی است که مورد رضای خدا و رسولش است، نه [اطاعت و بیعت با] آزادشدگان و مدعیان و فرزندان آنها! و بدون تردید دعوت مردم بهسوی خدا و دین و شریعت خدا ـکه جوهر حاکمیت الهی استـ همان اصل و مبدأ حقی است که همۀ انبیا و رسولان خداوند بر مسیرش حرکت کردهاند، و دقیقاً همان چیزی است که امام حسین(ع) انجام داد. بهعلاوه اگر به سخنان امام حسین(ع) ـکه پس از امتناع از بیعت با یزید بیان کردـ بازگردیم، بهوضوح میبینیم این سخنان دلیل قیام الهی او را در خود دارد؛ ازجمله: اینکه فرمود: «من برای سرکشی و تکبر و فساد و ظلم قیام نکردم، بلکه فقط برای اصلاح در امت جدم قیام کردم. قصد دارم به معروف امر کنم و از منکر نهی کنم، و به سیرۀ جدم و پدرم علیبن ابیطالب(ع) عمل کنم. پس هرکس مرا به راستی بپذیرد، خداوند به حق و راستی سزاوارتر است، و هرکه این را نپذیرد من صبر میکنم تا خدا میان من و این قوم به حق داوری کند، و او بهترین حکمکنندگان است.»[265] اینکه امام حسین(ع) فرمود «و به سیرۀ پدرم و جدم عمل کنم» بهروشنی اشاره دارد به اینکه دین حقیقی خداوند همان سیرۀ رسول خدا(ص) و سیرۀ وصی شرعی او ـکه به او تصریح شدهـ یعنی امیرالمؤمنین علیبن ابیطالب(ع) است، نه هیچ چیز دیگر.[266] فسادی که در زمان حسین(ع) بر سر امت سایه افکنده بود، اگرچه همهچیز را در بر گرفته و به اصلاحات گسترده در زمینههای مختلف نیاز داشت، اما اصلاح عقیدتی قطعاً در اولویت قرار میگرفت، همانگونه که سنت اولیای خدا و خلفای او در زمینش در دعوتهای الهیشان چنین بوده است. به همین دلیل امام حسین(ع) در درجۀ نخست بر مسئلۀ اصلاح حکومت و حاکمی که بر جان و مال مردم مسلط شده، و تصمیمگیرندۀ جنگ و صلح و مسائل بزرگ دیگر است تأکید داشت؛ زیرا این مسئله به اصل «حاکمیت خدا» ـکه پیشتر به آن اشاره کردمـ مربوط میشود. به همین دلیل آن حضرت(ع) میفرمود: «باید فاتحۀ اسلام را خواند وقتی امت به حاکمی مثل یزید مبتلا شده است؛ و از جدم رسول خدا(ص) شنیدم که میفرمود خلافت بر آلابوسفیان حرام است.»[267] «ما اهلبیت نبوت، معدن رسالت و محل رفتوآمد فرشتگان هستیم. خداوند با ما آغاز کرد و با ما ختم میکند. یزید مردی فاسق، شرابخوار، قاتل نفس حرام است و آشکارا گناه میکند، و کسی مثل من نمیتواند با کسی مثل او بیعت دهد؛ اما فردا صبح هم برای ما میآید و هم شما، و ما و شما خواهیم دید چه کسی برای بیعت و خلافت سزاوارتر است.»[268] امام حسین(ع) قاطعانه حاکمیت مردم را ـکه امویان و پیشینیانشان بر مسیرش حرکت کرده بودندـ رد میکرد، و به حاکمیت خدا ـکه در وجود شریف خودش تجلی یافته بودـ دعوت مینمود؛ و اگر مسلمانان یا بخشی از آنها نمیتوانستند امامت آن حضرت(ع) و اصل حاکمیت خدا را بهطور کلی درک کنند، بهرغم وضوح و شفافیت این اصل ـزیرا فرض بر این است که آنها مؤمن به رسول خدا و پیرو او هستندـ دستِکم درک فساد و فسق یزید ـبا توجه به انجام آشکار فسق و فجور توسط او، و شهرت او به انجام جنایات و گناهان بزرگـ برایشان نباید دشوار بوده باشد. چگونه ممکن است کسی که آشکارا در فساد و فحشا و ظلم و جنایت خود شهره است بر جان و مال و ناموس مسلمانان تسلط یابد و والی خونها و آبروها و اموال و تصمیمات جنگ و صلح آنان باشد؟! و این علاوهبر فساد مالی و اداری و اخلاقی و جنایی است که حکام و امرا و والیان بنیامیه و افرادی که خود را به آنها نسبت میدهند در آن غوطهور بودند، بهگونهای که شهرت و نام آنها در شرق و غرب جهان اسلام پیچیده بود بدون اینکه آنها هیچگونه شرم یا حیایی از کسی داشته باشند! بهعلاوه آنها نسبت به این حدیث رسول خدا(ص) که امام حسین(ع) در طول قیامش و در گفتوگو با مردم بارها تکرار میکرد در چه جایگاهی قرار میگرفتند: «هرکس سلطان ستمگری را ببیند که حرام خدا را حلال کرده، عهد خدا را شکسته، با سنت رسول خدا(ص) مخالفت کرده و در میان بندگان خدا به گناه و تجاوز عمل کرده است، و با گفتار یا عملش تغییری ایجاد نکند، این حقی برای خداست که او را به همان سرنوشت حاکم ستمگر گرفتار کند. آگاه باشید اینان به طاعت شیطان پایبند شده، و از طاعت خدای رحمان دست کشیدهاند، فساد را آشکار کردهاند، حدود الهی را تعطیل کردهاند، فیء (اموال عمومی) را به خود اختصاص دادهاند، حرام خدا را حلال و حلالش را حرام کردهاند؛ و من سزاوارترین شخص برای انجام تغییرات هستم.»[269] و به فرزدق فرمود: «ای فرزدق، اینان گروهی هستند که به طاعت شیطان پایبند شده و از طاعت خدای رحمان دست کشیدهاند، فساد را در زمین آشکار کردهاند، حدود الهی را باطل کردهاند، شراب مینوشند و اموال فقرا و مستمندان را به خود اختصاص دادهاند، و من سزاواترین فردی هستم که برای یاری دین خدا قیام کرده و شریعت او را عزت بخشیده و در راه او جهاد کرده است، تا کلمۀ خدا، کلام برتر باشد.»[270] همچنین در نامۀ خود به مردم بصره فرمود: «من شما را به کتاب خدا و سنت پیامبرش(ص) دعوت میکنم؛ زیرا سنت از بین رفته، و بدعت زنده شده است. اگر سخن مرا بشنوید و از فرمان من اطاعت کنید شما را به راه راست و استوار هدایت خواهم کرد.»[271] حقیقت این است که وضعیت مسلمانان ـدر نتیجۀ سیاستهای معاویه و کارگزارانش، که ما فقط گوشهای از آن را در مطالب قبلی بیان کردیمـ به آنجا رسید که آنها را به معنای واقعی کلمه در حالت «مرگ بالینی»[272] قرار داد. کافی است بدانیم واعظان حکومت اموی، اذهان مردم را با گفتههای دروغینی از رسول خدا(ص) پر کرده بودند که مضمونشان چنین بود: از حاکمی که خدا برایش سلطنت مقدر کرده است اطاعت کنید، حتی اگر آشکارا فاسق و فاجر و ظالم باشد؛ و حتی قیام علیه او را خروج از دین محمد(ص) و شکستن وحدت اسلام و مسلمانان و ارتداد از ملت و جماعت برمیشمردند، و اینکه کسی که در این راه بمیرد به مرگ جاهلیت مرده است. این تبلیغات مسموم ذهن پیر و جوان، زن و مرد، کوچک و بزرگ را پر کرده بود، و این شستشوی مغزی در میان عموم مسلمانان پذیرفته شده بود؛ بنابراین وضعیت بهسوی فرورفتن هرچه بیشتر در تاریکی پیش میرفت و امیدی به باقیماندن حداقلهای اسلامِ حقیقی ـکه رسول خدا(ص) آن را آورده بودـ وجود نداشت؛ و در نتیجه مسلمانان به یکی از سه دستۀ زیر تبدیل شده بودند: افرادی که آگاهانه و عامدانه بر طبل باطل و گمراهی میکوبیدند و آماده بودند حقایق را بهطور کامل واژگونه جلوه دهند؛ و اینها همان افرادی هستند که در هر زمانی از اوضاع منتفع میشوند، و در میانشان افرادی با جایگاه دینی یا اجتماعی نیز وجود دارد؛ فریبخوردگان؛ و آنان قربانیان موج عظیم گمراهسازی و تحریفی بودند که در حقشان اعمال شده بود؛ افرادی که ترسیده و ناتوان و بیتفاوت شده بودند و از انجام هرگونه اقدام یا واکنش در برابر باطل خودداری میکردند، چه بهصورت گفتاری و چه بهصورت عملی. این وضعیت عمومی اکثریت مسلمانان بود؛ و هرکدام از آنها که سخن حقی میگفت ـمثل حجربن عدی، عمروبن حمق، جویرية عبدی و دیگرانـ به قتل میرسید؛ و پیش از آنها نیز ابوذر غفاری ـکه از یاران نزدیک رسول خدا(ص) بودـ حق را گفته بود، به ربذه تبعید شد و در آنجا غریب و تنها درگذشت. شاید کسی بپرسد: چرا امیرالمؤمنین(ع) و امام حسن(ع) مانند امام حسین(ع) حاکمیت خدا را مطالبه نکردند؟ در پاسخ باید گفت: امیرالمؤمنین(ع) پس از وفات رسول خدا(ص) حق خود را طلب کرد و به همراه فاطمه (س) به خانۀ مهاجرین و انصار رفتند و آنان را به متون صریح رسول خدا(ص) دربارۀ حقانیت علی(ع) و تعیین او بهعنوان وصی و خلیفۀ بعد از پیامبر یادآوری کردند؛ وقایعی مثل ماجرای غدیر خم که هنوز از یاد آنها نرفته بود؛ و با وجود اینکه آنها به اینها اعتراف کردند باز هم علی(ع) را یاری نکردند. برخی نیز عذر آوردند که با فرد دیگری بیعت کردهاند و نمیتوانند از بیعت خود بازگردند. جز تعداد اندکی، هیچکس به بیعت خود با علی(ع) وفا نکرد و با آن تعداد کم نیز امکان بازگرداندن حق غصبشده وجود نداشت. این ماجرا بسیار معروف است و مسلمانان از همۀ مذاهب آن را نقل کردهاند.[273] از آنجا که امیرالمؤمنین(ع) از سوی رسول خدا(ص) مأمور به صبر و پرهیز از استفاده از زور برای گرفتن حق خود شده بود ـبهدلیل اینکه یاوران اندکی داشتـ برای حفظ بنیان و اساس اسلام ـکه هنوز دعوتش نوپا بودـ صبر پیشه کرد و مسلمانان را به حال خود گذاشت تا با آنچه را خود انتخاب کرده بودند روبهرو شوند، و ـهمانطور که در سیرهاش ثبت شده استـ مدت 25 سال را در خانۀ خود به سر برد. اما در خصوص امام حسن(ع)، ایشان نیز به حاکمیت خدا دعوت کرد و حق خود را مطالبه نمود؛ اما خیانت و نافرمانی یارانش ـهمانطور که قبلاً اشاره کردیمـ او(ع) را مجبور به صلح و آتشبس با معاویه کرد و اقدام آن حضرت(ع) نیز براساس عهدی بود که از رسول خدا(ص) دریافت کرده بود. اما مطالبهگری امام حسین(ع) برای حاکمیت خدا بهشکلی که قیام و انقلاب را لازم میگرداند، به این دلیل بود عهد آن از سوی جدش ـهمان پیامبری که از روی هوای نفس سخن نمیگویدـ از او ستانده شده بود. این درست است که امام حسین(ع) میدانست در نهایت بیشتر مردم ـازجمله بسیاری از پیروان و مؤمنان به اوـ او را یاری نخواهند کرد، و بهخوبی آگاه بود فقط تعداد اندکی با او خواهند ماند، اما خداوند از او خواسته بود قیام کند، حال هر هزینهای که داشته باشد؛ و این همان فرمایش رسول خدا(ص) است که فرمود: «خدا خواسته است تو را کشته ببیند»؛[274] تا باطل به هدفش نرسد و حق ـیعنی دین محمد که همان حاکمیت خداستـ بهطور کامل نابود نشود؛ چراکه باطل و انحراف به چنان حدی رسیده بود که بیم نابودی کامل اسلام انتظار میرفت: «باید فاتحۀ اسلام را خواند.»[275] به همین دلیل جدش میفرمود «من از حسین هستم»[276] و به همین دلیل ـهمانطور که قبلاً گفتمـ امام حسین(ع) مصمم بود قیام کند حتی اگر تنها بماند، درحالیکه بهطور کامل از سرنوشت خودش آگاه بود؛ سرنوشتی که خداوند او را از آن باخبر کرده و جدش رسول خدا(ص) عهدش را از او ستانده بود. به همین دلیل وقتی فرشتگان هنگام خروج او از مدینه به آن حضرت(ع) پیشنهاد یاری دادند فرمود: «وعدهگاه من قبرم و مکانی است که در آن شهید میشوم، که همان [سرزمین] کربلاست.»[277] قسمتی از سخنان امام حسین(ع) زمانی که قصد حرکت بهسوی عراق داشت: «گریزی نیست از روزی که با قلم رقم خورده است. ما بر بلای او صبر پیشه میکنیم و او پاداش صابران را به ما خواهد داد. رگ پیوندی و خویشاندی رسول خدا هرگز از او جدا نخواهد شد، و آنان در حریم قدسی [بهشت] گرد آمدهاند و چشم او بهسبب آنان روشن است، و وعدۀ او برای آنان به انجام خواهد رسید.»[278] بنابراین «روز حسین(ع)» روزی بود که با قلم الهی رقم خورده بود: (ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ)[279] (سوگند به قلم و آنچه مینویسند). اینچنین مشیت و وعدۀ خدا برای حفظ دینش و ادامۀ رسالتهای آسمانی و رسیدن آن به روز آخر بشریت بر این زمین محقق شد، تا حجت خدا بر خلق تمام شود و هیچ عذری برایشان باقی نماند: (لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ)[280] (تا مردم پس از فرستادگان هیچ حجتی در برابر خدا نداشته باشند)؛ و رسول خدا(ص) این وعدۀ الهی را به اهلبیت و امت خود خبر داده بود، و حسین(ع) نیز بهطور کامل و دقیق از این سرنوشت آگاه بود؛ و حسین(ع) هرگز از رسول خدا(ص) جدا نخواهد شد و در جهت اجرای خواست خدا و تحقق وعدهاش به بهترین شکل ممکن گام برخواهد داشت، بهگونهای که کلمات از توصیف آن عاجز است! اما چرا حسین(ع) زمان هلاکت معاویه و آغاز حکومت یزید را برای آغاز قیام خود انتخاب کرد؟ همانطور که توضیح دادیم این موضوع به ارادۀ خداوند متعال تعلق دارد؛ همچنین، اولین بند صلحنامهای که میان امام حسن(ع) و معاویه مندرج بود ـهمانطور که پیشتر بیان شدـ این بود که پس از معاویه، خلافت به امام حسن(ع) برسد و اگر امام حسن حضور نداشت به حسین(ع) برسد، و بهاینترتیب معاویه حق نداشت به هیچکسی پس از خودش برای خلافت وصیت کند؛ بنابراین حتی در این سطح نیز معاویه و یزید هیچ دلیلی برای توجیه باطل و گمراهی خود نزد مردم نداشتند. بهعلاوه تفاوت بزرگی میان شخصیت معاویه و پسرش یزید در مسئلۀ فریبکاری و نفاق و تظاهر به دین وجود داشت.[281] شاید توضیح باطل و گمراهی معاویه برای بسیاری از مردم فریبخورده سخت بود، اما برای شخصی همچون یزید ـکه آشکارا فاسق و فاجر و شرابخوار و جنایتکار و اهل خوشگذرانی و لهو و لعب بودـ تشخیص و درک آن بسیار آسانتر بود. بنابراین فهمیدن موضعگیری امام حسین(ع) در برابر یزید و رد بیعت با او برای امت آسانتر میشد. نتیجه اینکه، این زمانبندی برای قیام، فرصت بزرگی برای مردم بود تا حسین(ع) را در قیامش علیه باطل یاری کنند، اما متأسفانه مردم از این فرصت استفاده نکردند و بهشکلی که پشیمانی دیگر سودی نداشت بهرۀ خود خود را از دست دادند.-امام حسین(ع) با تعدادی از آل ابوطالب شهر جدش را ترک میکند
پس از آنکه حسین(ع) بیعت با یزید را رد کرد و در حضور والی مدینه آنچه را اندکی پیشتر شنیدیم بیان کرد، ولیدبن عتبه نامهای به یزید فرستاد و به او اطلاع داد حسین(ع) نه خلافت یزید را قبول دارد و نه بیعت با او را. یزید در پاسخ نوشت: «اما بعد، وقتی این نامه به دستت رسید فوراً جواب آن را برایم بفرست، و در نامهات وضعیت کسانی را که در طاعت من هستند یا از آن خارج شدهاند مشخص کن؛ و بههمراه جواب، سر حسینبن علی را نیز بفرست. هنگامی که این موضوع به حسین(ع) رسید تصمیم گرفت از سرزمین حجاز خارج، و بهسوی عراق حرکت کند.»[282] امام حسین(ع) در اواخر ماه رجب سال 60 هجری تصمیم گرفت شهر جدش را ترک کند؛ و دلیل این کار ـهمانطور که مشخص استـ نبود یار و یاوری بود که بتواند او را در برابر توطئهها و خطرات امویان حفظ، و از کشته شدنش جلوگیری کند؛ و این موضوع از یک سو به معنای نقض حرمت حرم پیامبر(ص) بود،[283] و از سوی دیگر پایان دادن به قیام او در همان ابتدای راه محسوب میشد؛ و هر دوی اینها نتایجی نبود که امام حسین(ع) خواهانش باشد. شاید همین مسئله دلیل انتخاب امام(ع) را برای خروج از مدینه در ساعات پایانی شب توضیح دهد. این درست است که حسین(ع) بهخوبی میدانست در نهایت به شهادت خواهد رسید، اما با این وجود تمام تلاش خود را به کار میبرد تا از نظر زمانی و مکانی و تبلیغاتی شرایط لازم را برای قیامش فراهم کند؛ قیامی که قسمتی از تکلیف الهیاش بود که به او خبر داده شده بود و او برای انجام آن بهسرعت قدم برمیداشت، تا قیامش ـهمانطور که پیشتر ذکر کردیمـ تا حد امکان به حداکثر اهدافش برسد. بههرحال نخستین کاری که امام حسین(ع) پس از تصمیم به ترک مدینه انجام داد زیارت و وداع با قبر جدش رسول خدا(ص) بود. آن حضرت(ع) بر سر قبر پیامبر(ص) رفت و فرمود: «سلام بر تو ای رسول خدا؛ من حسین، فرزند فاطمهام. من پارۀ تن تو و فرزندِ پارۀ تن تو در میان امتی هستم که تو آنها را به من سپردهای. پس بر آنها گواه باش ای پیامبر خدا که آنها مرا خوار کردند، مرا ضایع نمودند و حمایتم نکردند. این شکایت من بهسوی توست تا اینکه تو را ملاقات کنم.» سپس ایستاد و قدمهایش را مرتب کرد و پیوسته به رکوع و سجده میپرداخت ... شب دوم نیز به زیارت قبر رفت و دو رکعت نماز خواند و پس از نماز فرمود: «خدایا، این قبر پیامبر تو محمد است، و من فرزند دختر محمد هستم، و آنچه را بر من گذشته است تو دانستهای. خدایا، من نیکی را دوست دارم و از بدی بیزارم. از تو ای صاحب جلال و کرامت، به حق این قبر و آنچه در آن است درخواست میکنم آنچه را برای من برگزیدهای، همانی باشد که رضایت تو در آن است.» گفت: سپس حسین(ع) شروع به گریه کرد، تا آنکه هنگام سپیدهدم سرش را روی قبر گذاشت و لحظهای به خواب رفت. در رؤیا پیامبر(ص) را دید که همراه با گروهی از فرشتگان از سمت راست و چپ و جلو و پشتِسرش بهسوی او آمد، تا اینکه حسین(ع) را به سینۀ خود فشرد و میان دو چشمش را بوسید و فرمود: «پسرم، ای حسین! گویا بهزودی تو را میبینم که در سرزمین کرب و بلا به دست گروهی از امت من کشته و ذبح شدهای، درحالیکه تشنه هستی و به تو آب نمیدهند و با وجود تشنگی، تو را سیراب نمیکنند. آنها با این حال امید به شفاعت من دارند، اما آنها چه نصیبی میبرند. خداوند شفاعت مرا در روز قیامت نصیبشان نکند! آنها در پیشگاه خدا بهرهای نخواهند داشت. حبیبم ای حسین، پدرت و مادرت و برادرت نزد من آمدند و مشتاق دیدار تو هستند، و تو در بهشت درجاتی داری که تنها با شهادت به آن دست خواهی یافت... .»[284] حسین(ع) در رؤیا، از خیانت و کوتاهی مردم در حق خودش به جدش رسول خدا(ص) شکایت کرد، و رسول خدا(ص) بار دیگر وعدۀ خدا را به او یادآور شد؛ اینکه او بهعنوان قربانی دین خدا و حاکمیت الهی کشته خواهد شد و تشنهکام به شهادت خواهد رسید، و این باعث میشود درجات ویژهای را در بهشت کسب کند که تنها با شهادت در راه خدا به آنها میرسد. سپس امام حسین(ع) به زیارت قبر مادرش و برادرش امام حسن(ع) رفت و آنچه را در خواب دیده بود برای اهلبیتش بازگو کرد، و آن روز از غمبارترین و حزنآورترین روزها برای آنها بود. قطعاً ترک مدینه توسط شخصیتی به عظمت حسینبن علی(ع) آسان نبود، نه برای اهلبیتش، نه برای بستگانش و نه برای دوستدارانش یا کسانی که به نوعی به او اهمیت میدادند.[285] به همین دلیل برخی از آنها تلاش کردند او را از تصمیمش منصرف کنند، یا با او وداع کنند. از جملۀ این افراد «امّسلمه» همسر رسول خدا(ص) بود که حسین(ع) را بسیار دوست میداشت. او به حسین(ع) گفت: «پسرم، مرا با خروجت به عراق غمگین مکن، زیرا شنیدم جدت میفرمود: فرزندم حسین(ع) در سرزمین عراق، در جایی به نام کربلا کشته خواهد شد.» امام حسین(ع) پاسخ داد: «مادرم، به خدا سوگند من این را بهخوبی میدانم و یقین دارم کشته خواهم شد و راهی جز این ندارم. به خدا قسم، روزی را که در آن کشته خواهم شد میدانم، قاتلانم را میشناسم و مکانی را که در آن دفن خواهم شد نیز میدانم. همچنین میدانم چه کسانی از اهلبیتم و بستگانم و پیروانم کشته خواهند شد... .» در این لحظه امسلمه به شدت گریست و او را به خدا سپرد. امام حسین(ع) به او فرمود: «مادرم، خدا خواسته مرا مظلومانه و به ناحق کشته و ذبحشده ببیند، و خواسته است اهلبیت و خانواده و زنان و فرزندانم را آواره و ذبحشده و مظلوم و به اسارترفته ببیند، درحالیکه کمک میطلبند و نه یاوری مییابند و نه فریادرسی.»[286] حقیقت واضح در این متن ـو نیز در بسیاری از متنهای قبلی و بعدیـ این است که امام حسین(ع) بهطور کامل و قطعی از سرنوشتی که به آن منتهی خواهد شد آگاه بود و بنده بر این نکته تأکید میکنم؛ زیرا نتایج مهمی را در آینده بهدنبال خواهد داشت. همچنین زنان بنی عبدالمطلب برای وداع با امام حسین(ع) آمدند: از امام باقر(ع) روایت شده است: «وقتی حسین(ع) قصد خروج از مدینه را داشت زنان بنیهاشم آمدند و برای نوحهسرایی تجمع کردند. حسین(ع) در میان آنها رفت و فرمود: شما را به خدا سوگند، مبادا با انجام این کار گناهی در برابر خدا و پیامبرش مرتکب شوید. زنان بنیهاشم گفتند: چرا باید از نوحهسرایی و گریه دست برداریم؟ این روز برای ما مانند روزی است که رسول خدا(ص)، علی(ع)، فاطمه(س)، رقیه، زینب و امکلثوم از دنیا رفتند. پس تو را به خدا سوگند میدهیم که ما را فدایی تو از مرگ کند، ای حبیب صالحان از اهل قبور.»[287] همچنین روایت شده است زنان بنیهاشم نزد امهانی ـعمۀ امام حسین(ع)ـ رفتند و به او گفتند: «ای امهانی، تو نشستهای و حسین(ع) با خانوادهاش قصد خروج دارد؟» امهانی نزد امام حسین(ع) آمد. وقتی امام او را دید فرمود: «آیا این عمهام، امهانی است؟» گفته شد: «بله.» امام حسین(ع) فرمود: «ای عمه، چهچیزی تو را با این حال نزد من آورده است؟» امهانی پاسخ داد: «چگونه نیایم درحالیکه شنیدهام کفیل بیوهزنان و یتیمان قصد رفتن از کنار مرا دارد؟» سپس با صدای بلند گریست و این ابیات پدرش ـابوطالب(ع)ـ را خواند: «سپیدرویی که با چهرهاش از ابرها باران درخواست میشود، که پناه یتیمان و نگهدار بیوهزنان است. گرفتاران بنیهاشم به گرد او میچرخند، و آنان نزد او در نعمتها و بخششهای فراوان هستند.» سپس گفت: «ای آقا و سرورم، من از این سفر برای تو نگرانم، زیرا شب گذشته صدایی شنیدم که میگفت: و کشتۀ کربلا از خاندان هاشم، ذلیلکنندۀ گردنهای قریش است. حبیب رسول خدا هرگز تبهکار نبود، مصیبتش در چهرهها آشکار شد و بزرگیاش را نشان داد.» حسین(ع) به امهانی فرمود: «ای عمه، نگو قریش، بلکه بگو مسلمانان را ذلیل کرد و آنها خوار شدند.» سپس فرمود: «ای عمه، هرچه مقدر شده است بیشک روی خواهد داد.»[288] همچنین، محمدبن حنفیه نزد امام حسین(ع) آمد و به ایشان پیشنهاد داد تا جای ممکن از یزید و شهرها کناره بگیرد، و به مکه یا یمن یا بیابانها و کوهها برود. او سخنش را اینگونه آغاز کرد: «ای برادر، تو محبوبترین و عزیزترین مردم نزد من هستی. به خدا قسم، هیچ نصیحتی را از کسی دریغ نمیکنم و هیچکس سزاوارتر از تو به نصیحت نیست؛ زیرا تو بخشی از وجود من، جان من، روح من، چشم من و بزرگ خاندان ما هستی و اطاعت از تو بر من واجب است. خداوند تو را بر من شرف داده و تو را از سادات اهل بهشت قرار داده است.» امام حسین(ع) به او فرمود: «ای برادر، به خدا قسم، اگر هیچ پناهگاه و مأوایی در دنیا نبود باز هم با یزیدبن معاویه بیعت نمیکردم.» محمدبن حنفیه دیگر سخنی نگفت و گریست. امام حسین(ع) نیز مدتی با او گریست، سپس فرمود: «ای برادر، خداوند تو را خیر دهد، تو خیرخواهی کردی و به صواب سخن گفتی. من تصمیم گرفتهام به مکه بروم و برای این کار آماده شدهام؛ من و برادرانم و فرزندان برادرانم و شیعیانم. امر من، امر آنهاست و نظر آنها همان نظر من است. اما تو ای برادرم، بهتر است در مدینه بمانی تا چشم و گوش من باشی و هیچچیز از امور آنها را از من پنهان نکنی.»[289] سپس امام حسین(ع) وصیتنامۀ خود را نوشت، آن را مهر کرد و به برادرش محمد سپرد. در این وصیتنامه دلیل قیامش را بیان کرده بود: «من برای طلب اصلاح در امت جدم خروج کردم.» که پیشتر ذکر شد. از این متن مشخص است محمدبن حنفیه معتقد بود امام حسین(ع) امامی واجبالاطاعه است، همانطور که خودش گفته است: «و اطاعت از تو بر من واجب است.» با این حال او همراه امام حسین(ع) نرفت و اجازه خواست تا در مدینه بماند. امام حسین(ع) نیز به او فرمود: «اما تو ای برادر، بهتر است در مدینه بمانی و چشم و گوش من باشی.» سؤالی که مطرح میشود: چگونه میتوان موضع محمدبن حنفیه را تفسیر کرد؟ یا به بیان دیگر چرا او از همراهی با امام حسین(ع) خودداری کرد درحالیکه یاری امام حسین(ع) بر همه واجب بود؟[290] پیش از پاسخ به این پرسش، باید بدانیم مدینه محل زندگی بنیهاشم بود، یعنی آلابوطالب و آلعباس. از بنیعباس هیچکس همراه امام حسین(ع) نرفت. البته عبداللهبن عباس تلاشهایی کرد تا امام حسین(ع) را از تصمیمش برای حرکت به عراق منصرف کند[291] و نظراتی شبیه نظرات محمدبن حنفیه مطرح کرد. عبداللهبن عباس نیز بیتردید از پیروان امیرالمؤمنین(ع) بود و امام حسین(ع) را بسیار دوست داشت و او را در جایگاه والایی قرار میداد و از کسانی بود که وجوب اطاعت از امام حسین(ع) را باور داشت، اما با این حال او نیز همراه امام حسین(ع) نرفت. از آلابوطالب فقط ده نفر و اندی با امام حسین(ع) همراه شدند[292] که عبارت بودند از: شش نفر از برادران امام حسین(ع): عباس، عبدالله، جعفر، عثمان، محمد اصغر، و ابوبکر. سه پسر امام حسین(ع): علی اکبر، علی سجاد، و عبدالله (طفل شیرخوار). چهار پسر امام حسن(ع): قاسم، عبدالله، ابوبکر، حسن مثنی (و برخی از آنها به سن بلوغ نرسیده بودند). دو پسر خواهر امام حسین(ع)، زینب(س): عون و محمد، پسران عبداللهبن جعفر.[293] چهار پسر عقیل: مسلم، جعفر، عبدالرحمن، و عبدالله (معروف به ابوسعید). چهار پسر مسلمبن عقیل: عبدالله، محمد، ابراهیم، و محمد اصغر (و دو نفر از آنها کودک بودند). این برگزیدگان همه در روز عاشورا به شهادت رسیدند، بهاستثنای امام علیبن حسین(ع)، حسن مثنی، و دو کودک مسلمبن عقیل (ابراهیم و محمد اصغر) که پس از دهم محرم به شهادت رسیدند. مشخص است همۀ بنیهاشم همراه امام حسین(ع) به کربلا نرفتند، مثل برادرانش عمر و عبیدالله. محمدبن حنفیه و عبداللهبن جعفر و فرزندان آنها که تعدادشان زیاد بود[294] نیز به همین ترتیب، بهجز دو پسر عبداللهبن جعفر که زینب (سلام الله علیها) مادرشان بود.[295] شاید از آل ابوطالب افراد دیگری نیز بودند که بههمراه ایشان(ع) نرفتند؛ و در نتیجه این پرسش فقط به محمدبن حنفیه محدود نمیشود؛ این از یک سو. از سوی دیگر بنده برخی پاسخهایی را که دربارۀ علت همراهی نکردن برخی از بنیهاشم با امام حسین(ع) ارائه شده است مطالعه کردهام که خلاصۀ آنها چنین است: هیچکس نباید به آنان نسبت ناروا بدهد، چون احتمال دارد امام حسین(ع) به آنان اجازه داده باشد در مدینه بمانند تا مدینه از آل علی یا آلابوطالب خالی نماند، و همچنان اثر و حضوری در برابر امویان داشته باشند؛ یا شاید امام حسین(ع) از آنها نخواست همراهش بروند، زیرا «مقصود» با کسانی که همراهش شده بودند برآورده شده بود. همچنین، برخی دربارۀ علت همراهی نکردن محمدبن حنفیه با امام حسین(ع) ـبهطور خاصـ چند دلیل آوردهاند؛ ازجمله: بیماری او، یا اینکه او در مدینه ماند تا چشم و گوش امام در آنجا باشد. دربارۀ عبداللهبن جعفر نیز گفتهاند علت بیماری بود و او تلاش میکرد تا امویان را از تصمیم برای قتل امام حسین(ع) منصرف کند. دربارۀ «عمربن علی» نیز برخی روایتهای مورخان را که میگویند او از همراهی با امام حسین(ع) امتناع کرده است رد کردهاند. در خصوص «عبیداللهبن علی» نیز به این نکته بسنده کردهاند که چیزی دربارهاش یافت نشده است. همچنین، برخی ـمانند علامه حلی[296]ـ احتمال دادهاند دلیل همراهی نکردن محمدبن حنفیه و عبداللهبن جعفر و عبیداللهبن علی با امام حسین(ع) و دیگران، این بوده که از آنچه بر امام حسین(ع) خواهد گذشت آگاهی نداشتهاند، و گمان میکردند اهل کوفه او را یاری خواهند کرد و آنچه بر سر او آمد اتفاق نخواهد افتاد! میگویم: فارغ از شرایط شخصی افرادی که نام برده شدند، هیچ اشکالی ندارد که از زاویهای دیگر ـبهشکلی کلی و اجمالیـ به این مسئله نگاه کنیم که شامل همۀ کسانی میشود که همراه امام حسین(ع) نرفتند، چه از بنیهاشم، چه از بنیعباس و چه دیگرانی که وجوب اطاعت از امام حسین(ع) را باور داشتند یا دستِکم به او محبت و احترام میگذاشتند و به بزرگی مقام او و درستی موضعگیریاش اذعان میکردند. اول: بحث و بررسی این مسئله بههیچوجه توهین به کسی محسوب نمیشود، بلکه بیشتر در جهت بیان حقیقت است و نخستین فایدۀ آن انصاف در حق خود این افراد است، و نیز انصاف در حق امام شهید و مظلوم که جدش او را اینگونه توصیف کرده است؛ و در عین حال انصاف در حق کسانی است که با امام حسین(ع) همراه شدند، ازجمله بنیهاشم و دیگر افرادی که جان خود را در راه آن حضرت(ع) فدا کردند. عادلانه نیست کسانی که در خانههای خود ماندند و امام حسین(ع) را همراهی نکردند، با افرادی ـمثل آلعقیلـ برابر دانسته شوند؛ کسی که رسول خدا(ص) او را به دو دلیل دوست داشت و یکی از دلایل این محبت، یاری امام حسین(ع) توسط فرزندان او بود.[297] «آلعقیل» کسانی بودند که امام علیبن حسین(ع) نیز به آنها علاقهمند بود. وقتی از ایشان پرسیده شد «چرا به پسرعموهایت بیشتر از آلجعفر علاقه داری» ایشان پاسخ داد: «من به یاد روزی میافتم که آنها بههمراه اباعبدالله الحسین(ع) هستند و دلم برایشان به رحم میآید.»[298] دوم: آنچه در پاسخهای بالا خواندیم، بیشتر گمانها و احتمالاتی هستند که دلیلی قطعی برایشان وجود ندارد؛ بهعنوان مثال برای ادعای «شاید امام حسین(ع) به آنها اجازه ماندن داده باشد» یا ادعای «شاید حضور آنها در مدینه تأثیری در جهت خنثی کردن تأثیر امویان داشته است» چه دلیلی وجود دارد؟ و منظور از این «تأثیر» چیست؟ و آنها پس از خروج امام حسین(ع) از مدینه چه کردند؟ حتی عجیبتر این ادعاست که «شاید امام حسین(ع) از آنها نخواسته است همراهش باشند؛ زیرا مقصود با کسانی که با او همراه شده بودند برآورده شده بود» واقعاً نمیدانم آیا منظور آنها این است که وظیفۀ امام حسین(ع) ـکه اطاعتش بر همه واجب استـ این بود که خانهبهخانه به سراغ برادرها و پسرعموها و آشنایانش برود و از هریک از مردان بالغ بخواهد همراهش باشند و یاریاش کنند؟ آیا موضع و فریاد امام حسین(ع) علیه ستمگران برای کسی از اهل مدینه پنهان بود، درحالیکه حتی زنان در خانههای خود از آن مطلع شده بودند و برخی از آنان با گریه و زاری از امام حسین(ع) درخواست میکردند از مدینه خارج نشود و مدینه از حضور شریف او خالی نگردد، همانطور که امسلمه و عمهاش امهانی چنین کردند؟! و کدام هدف با افرادی که با ایشان همراه شدند برآورده شد، درحالیکه تعداد آنها ـبا احتساب کودکان و شیرخوارانـ حتی به بیست نفر هم نمیرسید و در مقابلشان هزاران نفر به رهبری ستمکاران و جنایتکاران صفآرایی کرده بودند؟! همچنین برای ادعای بیماری بهعنوان دلیلی برای همراهی نکردن محمدبن حنفیه و عبداللهبن جعفر دلیل قطعی وجود ندارد؛ و علاوه بر این هرگونه بیماری ـاگر هم وجود داشته باشدـ دلیلی برای استثنا شدن از یاری امام حق نمیشود. اما سخن علامه حلی مبنی بر اینکه شاید آنها نمیدانستند چه بر سر امام حسین(ع) خواهد آمد و گمان میکردند مردم کوفه او را یاری خواهند کرد، این نیز دقیق نیست؛ زیرا بسیاری از مسلمانان از شهادت امام حسین(ع) آگاه بودند؛ چراکه این موضوع از رسول خدا(ص)، امیرالمؤمنین(ع)، امام حسن(ع) و خود امام حسین(ع) نقل شده بود. آیا ممکن است چیزی که امسلمه، ابنعباس، ابنعمر، ابوسعید خدری و بسیاری دیگر از آن آگاه بودند برای عمر و عبیدالله، فرزندان امیرالمؤمنین(ع) و برادران امام حسین(ع) پوشیده باشد؟ یا عبداللهبن جعفر ـشوهر زینب (سلام الله علیها) و پسرعموی معروف امام حسین(ع) که از جایگاه بزرگی برخوردار بود و محبت بسیاری به آلمحمد داشتـ از آن بیخبر بوده باشد؟ در خصوص عمربن علی نیز گفته شده او از طریق برادرش امام حسن(ع) از خبر شهادت امام حسین(ع) و آنچه بر او خواهد گذشت آگاه بوده است، و این موضوع بهزودی روشن خواهد شد. حقیقت این است که مطالبی که در سخنان کسانی که برای همراهی نکردن امام حسین(ع) عذر میآورند خواندیم ارزشی ندارد؛ زیرا ـهمانطور که گفتمـ صرفاً گمانهزنیهایی است که هیچ دلیل قطعی روایی یا تاریخی برایشان وجود ندارد، و تنها چیزی که بهطور قطعی مشخص است این است که آنها با امام حسین(ع) همراه نشدند. سوم: به نظر میرسد دلیل اصلی مطرح کردن این احتمالات و بهانهها و جستوجوی عذرهای شرعی، درک نکردن یا دشواری درک این نکته است که چگونه ممکن است فردی به امام زمانش ایمان داشته و به وجوب اطاعت از او معتقد باشد و در عین حال از یاری او خودداری کند؟! درحالیکه واقعیت رسالتهای الهی از آغاز در این جهان ـازجمله رسالت اسلامـ بهوضوح نشان میدهد چنین اتفاقاتی بهوفور برای خلفای خدا رخ داده است و تقریباً یک سنت الهی محسوب میشود، و حکایات بسیاری از خودداری مؤمنان از یاری امامشان ـدرحالیکه به او ایمان داشتند و به وجوب اطاعت از او معتقد بودندـ در تاریخ به ثبت رسیده است. این اتفاقات برای رسول خدا(ص)، امیرالمؤمنین(ع)، امام حسن(ع) و دیگر امامان(ع) رخ داده است، و حتی امروز نیز در زمان ما وجود دارد و تا آخرین روز در این سرای امتحان که ما در آن قرار داریم ادامه خواهد داشت، و قطعاً در زمان امام حسین(ع) بسیار مشهود بود. در اینجا خلاصهوار به برخی از مثالهایی که قبلاً ذکر شد اشارهای میکنم: چگونه میتوانیم اعتراض بسیاری از یاران امیرالمؤمنین(ع) را در جنگ صفین یا عدم پاسخگویی به دعوت آن حضرت(ع) برای مقابله با دشمنشان را در موقعیتهای مختلف توصیف کنیم؟ در برخی مواقع حتی «هیچکسی ایشان(ع) را اجابت نکرد». ما نمیتوانیم همۀ آنها را منافق بنامیم، بلکه حقیقت این است که بسیاری از آنها به امیرالمؤمنین(ع) ایمان داشتند و به وجوب اطاعت از او معتقد بودند، و به همین دلیل بود که حضرت در خطبههای خود آنها را بهشدت نکوهش میکرد. چگونه میتوانیم موضعگیری سلیمانبن صرد و حجربن عدی و دیگران را در برابر امام حسن(ع) توصیف کنیم؟ آنها امام حسن را «خوارکنندۀ مؤمنان» توصیف کردند و برخی میگفتند «کاش پیش از دیدن این روز مرده بودم»، و حتی برخی از آنها از امام حسین(ع) میخواستند خود را برای بیعت مردم آماده کند، درحالیکه امام حسن(ع) زنده بود! و دلیل این رفتار، صلح امام حسن(ع) با معاویه بود؛ اما با این وجود نمیتوان سلیمان یا حجر را در اعتقاد و دینشان متهم کرد، چراکه آنها از شیعیان خالص اهلبیت(ع) و از سران دعوت کننده به آنها(ع) بودند و بر این اعتقاد صحیح جان باختند. چگونه میتوانیم موضعگیری شیعیان امام صادق(ع) را توصیف کنیم که از ایشان میخواستند به طرح و نقشۀ عباسیان که شعار «الرضا من آلمحمد» را عَلَم کردهبودند بپیوندد، به نامههای آنها پاسخ دهد و موضع خود را با آنها ملایمتر کند؟ این موضوع باعث شد فضیلبن یسار و محمدبن مسلم با عزمی راسخ وارد مجلس امام شوند و در حضور یاران و شیعیان اعلام کنند: «به خدا سوگند، ما از شما پیروی میکنیم و از شما یاد میگیریم...» آنها میخواستند صدای خود را به دیگران برسانند تا از ارائۀ پیشنهادهایی که امامشان را آزار میداد دست بردارند؛ همان امامی که آنها ـقطعاً و یقیناًـ به او و وجوب اطاعتش معتقد بودند! این رفتار فقط به پیروان اهلبیت(ع) و دوستدارانشان محدود نمیشود، بلکه در میان پیروان انبیا نیز دیده میشود؛ بهعنوان مثال ماجرای فرزندان یعقوب(ع) و آنچه با برادرشان و وصی پدرشان یوسف(ع) انجام دادند روشن و آشکار است؛ درحالیکه هیچکس تردید ندارد آنها عقیدهای صحیح داشتند، چراکه به نبوت پدرشان مؤمن بودند و به وجوب اطاعت از او اعتقاد داشتند. «کوتاهی و تقصیر» در مثالهای فوق واضح است، اما هیچکس نمیتواند بهطور کامل صفت ایمان را از آنها سلب کند. آنها به عقیدۀ حق در زمان خودشان مؤمن بودند، اما در عین حال در برابر امامشان کوتاهی کردند و او را یاری ندادند. و همانطور که پیشتر گفتم[299] الزاماً به این صورت نبود که همۀ این افراد (یا دقیقتر بگوییم برخی از آنها) عامدانه به امام اعتراض کنند یا قصد آسیب رساندن به او را داشته باشند یا در عصمت او شکوتردید داشته باشند؛ بلکه ممکن است تصور کرده باشند با موضعگیری خود در تلاش هستند تا اسباب خیر امام را فراهم، و از ظلم به او و کشته شدنش جلوگیری کنند، و در نتیجه آن رفتارها را از خود نشان دادند و آن پیشنهادها را ارائه دادند. به همین دلیل ائمه(ع) با لطف و مهربانی با آنها رفتار میکردند و آنها را بهخاطر موضعگیریهایشان مؤاخذه نمیکردند یا آنها را از خود دور نمیکردند؛ بلکه حتی بیش از اینها، از آنجا که امامان(ع) میدانستند چنین مواضعی از سوی پیروانشان موجب کاهش مقام آنها نزد خدا و باعث از دست دادن برکات بزرگ و از بین رفتن توفیق الهی عظیمی میشود، بهشدت شیعیان و پیروان و دوستداران خود را به پیروی از خودشان تشویق میکردند تا به درجات عالی دست یابند یا دستِکم تا حد امکان از زیانهای بیشتر جلوگیری کنند؛ البته در حالتی که فرد مکلف بر همراهی نکردن و در عین حال رسیدن به درجات عالی اصرار داشته باشد. با این وجود امامان هرگز کسی را در این دنیای امتحان وادار نمیکردند، یا او را به اطاعت کامل و دقیق و همراهی با خودشان مجبور نمیساختند، چراکه هیچ اجباری در دین نیست. مردم بهطور معمول از نظر سطح ایمان و صبر و طبیعتهایشان متفاوت هستند، و امامان(ع) هرگز کسی را با هر درجهای از ایمان یا تحمل و طبیعتش رد نمیکردند؛ زیرا آنها دروازههای رحمت خدا هستند. حال که این موضوع را دانستیم میتوانیم موضعگیری کسانی را که از همراهی با امام حسین(ع) خودداری کردند درک کنیم، و فرقی نمیکند این افراد برادرش محمدبن حنفیه، پسرعمویش عبداللهبن جعفر و سایر بنیهاشم بوده باشند، یا از غیر بنیهاشم مثل عبداللهبن عباس، عبداللهبن عمر، ابوسعید خدری و دیگران بوده باشند. همچنین میتوانیم موضعگیری شخصیتهای شیعه در کوفه را نیز درک کنیم، که در ادامه مورد بحث و بررسی قرار خواهند گرفت؛ شخصیتهایی با جایگاه دینی یا اجتماعی مهم، مثل سلیمانبن صُرَد خزاعی، ابراهیمبن مالک اشتر، میثم تمار، کمیلبن زیاد و امثال آنها. برای توضیح بیشتر میگویم: هرکس گفتوگوهای محمدبن حنفیه و ابنعباس[300] را با امام حسین در مدینه و مکه مرور کند، و نیز سخنان عمربن علی با برادرش حسین[301] و نیز گفتوگوهای ابنعمر با امام حسین را بررسی کند متوجه میشود همه در یک مسیر قرار دارند؛ همۀ آنها نظرات و پیشنهاداتی را مطرح میکردند تا به هر طریقی که شده از کشته شدن امام حسین(ع) جلوگیری کنند، با وجود اینکه همه به حقانیت و درستی موضعگیری امام حسین اذعان داشتند، و حتی برخی از آنها ـمانند محمدبن حنفیه و ابنعباس بهصراحت اعلام کردند اطاعت از امام حسین(ع) بر آنها واجب است. متن زیر مکالمۀ مهمی است که میان امام حسین(ع) و ابنعباس و ابنعمر جاری شد، وقتی امام حسین(ع) برای حرکت بهسوی عراق تصمیم قطعی گرفت، و هر دو تلاش کردند تا برای آخرین مرتبه آن حضرت(ع) را از تصمیمش منصرف کنند و به مدینه بازگردانند. در این گفتوگو امام حسین(ع) آنها را به یاری خود فراخواند، درحالیکه هر دوی آنها بهخوبی میدانستند رسول خدا(ص) فرموده است حسین(ع) مظلومانه کشته خواهد شد، و هر دو به پاکی و طهارت امام حسین(ع) و درستی موضعش شهادت دادند؛ بهویژه ابنعباس که اذعان کرد نصرت امام حسین(ع) ـدرست مثل نماز و زکاتـ بر او واجب است، ولی با این وجود هیچ کدام از آن دو نتوانستند خود را برای همراهی و یاری امام حسین(ع) قانع کنند. خلاصۀ این گفتوگو به قرار زیر است: امام حسین(ع) از ابنعباس خواست دربارۀ منزلتش، حقانیتش و مظلومیتش شهادت دهد. وقتی ابنعباس برایش شهادت داد امام حسین(ع) فرمود: «خدایا شاهد باش.» ابنعباس متوجه شد امام حسین(ع) او را مخاطب قرار داده است و قصد دارد ابنعمر نیز بشنود. در آن لحظه ابنعباس گفت: «گویا میخواهی مرا بهسوی خودت فرابخوانی و از من میخواهی تو را یاری کنم.» اما ابنعمر با این جمله گفتۀ او را قطع کرد: «صبر کن، ما را از این مسئله بازدار، ای ابنعباس.» سپس ابنعمر به صحبت ادامه داد و تلاش کرد امام حسین(ع) را از تصمیمش منصرف کند، اما امام حسین(ع) همچنان اصرار داشت. سپس حسین(ع) به ابنعمر رو کرد و از او دربارۀ درستی یا نادرستی نظر خودش سؤال کرد؛ و ابنعمر شهادت داد موضعگیری امام حسین(ع) صحیح است و محال است نادرست باشد، زیرا او در طهارت و صفوت از رسول خدا(ص) است. در این هنگام حسین(ع) ابنعمر را بهصراحت به یاری خود دعوت کرد و فرمود: «از خدا بترس، ای اباعبدالرحمن! و نصرت مرا ترک نکن... ای ابنعمر، اگر همراهی با من برای تو سخت است و مشقت دارد، تو در این امر معذور هستی؛ اما از دعا برای من در پایان هر نمازت دست برندار و از این جماعت کناره بگیر و برای بیعت با آنان شتاب نکن تا اینکه بدانی امور به کجا خواهد رسید.» و ابنعباس نیز این سخنان را میشنید. وقتی امام حسین(ع) عزم ضعیف ابنعباس را در یاری خود دید به او فرمود: «در حفاظت و مراقبت خداوند به مدینه برو، و هیچ خبری از تو بر من پنهان نخواهد ماند. من تا زمانی که ببینم مردم آنجا مرا دوست دارند و یاریام میکنند در این حرم اقامت میکنم و پیوسته در آنجا خواهم بود.»[302] آنچه امام حسین(ع) در پایان گفتوگویش با ابنعباس بیان کرد شبیه همان چیزی است که به برادرش محمدبن حنفیه فرمود: «پس تو ای برادر در مدینه بمان و چشم من باش.» زیرا با توجه به مطالبی که او بهعنوان دیدگاهها و پیشنهادها برای بازداشتن امام از حرکتش و در نهایت کشته شدن حتمی بیان کرده بود عدم تمایل ابنعباس را برای همراهی بهخوبی دریافت. از آنجا که امام حسین(ع) ـچنانکه پیشتر نیز گفتمـ هیچکس را مجبور به همراهی با خود نمیکرد و در عین حال امیدوار بود پیروان و دوستدارانش به بالاترین درجات معنوی دست یابند یا دستِکم از کاهش مقام معنوی ناشی از کوتاهیشان جلوگیری کند، به ابنعباس پیشنهاد داد از این فرصت اقامت در مدینه بهعنوان چشمی بیدار برای او استفاده کند تا اقامتش فقط برای عافیتطلبی نباشد و در نتیجه از دست دادن مقام معنوی (یعنی از دست رفتن ارتقا) بهشکل شدیدتری برای او رقم نخورد. همچنین، اگر به سخنان ابنعباس و دیگران توجه کنیم ـکه تلاش میکردند امام حسین(ع) را از موضع انقلابی خود با هر وسیلهای، حتی با پناهگرفتن در بیابانها، یا غارهای کوههای یمن، یا حتی با چنگزدن به پردههای کعبه بازدارند[303] یا حتی او را به تسلیمشدن و بیعت با یزید تشویق میکردندـ حجم ترس و وحشتی را که بهدلیل قساوت ترور و ظلمهای حکومتی بنیامیه ـبهطور کلیـ بر دلهای مردم سایه افکنده بود، و حجم کشتار و خشونت و جنایتهایی بینظیری که تاریخ حکمرانی آنها در خود داشت متوجه میشویم. در سایۀ چنین شرایط و فضایی که بر دلهای مسلمانان ـازجمله پیروان و دوستداران آلمحمد(ع)ـ سایه افکنده بود ما میتوانیم گوشهای از عظمت حسین(ع) و عمل دلیرانه و شجاعتش و فداکاریاش را برای خداوند سبحان درک کنیم؛ اینکه چه روح بزرگی در وجود او نهفته بود آن هنگام که تقریباً تمام عالم و آدم از گفتن «نه» در برابر فرعونیان و سرکشان بنیامیه خودداری کردند، او در برابرشان ایستاد؛ و تو چه پدری داری ای علی اکبر؛ و تو در سایۀ این ترس و وحشتی که قهرمانان و دلاوران مردم در آن به سر میبرند به پدرت میگویی «ما باکی نداریم، درحالیکه بر حق میمیریم»، آنگاه ندایی شنیدی که میگفت «این جماعت حرکت میکنند، و مرگ به سوی آنان روان است»؛[304] همچنین جایگاه یاران حسین(ع) از اهلبیت و انصارش را نشان میدهد که جانهای خود را در راه او فدا کردند و با مرگ مأنوس بودند، همچنانکه کودکی با شیر مادرش انس میگیرد.[305] حقیقت این است که یاریرسانی به قضیهای الهی به عظمت قضیۀ حسین(ع) نیازمند توفیق الهی عظیمی است که خداوند آن را در برابر اخلاصی متعالی که از بنده بهسوی خداوند سبحان صعود کرده باشد بر آن بنده نازل میکند؛ همچنین این امر ـعلاوه بر اخلاصـ نیازمند شجاعت و ازخودگذشتگی در سطحی بسیار بالاست، و تا این دو شرط فراهم نشود، هیچ راهی وجود ندارد که نفس، صاحب خود را برای همراهی با یک رهبر استثنایی الهی آماده و راغب کند؛ رهبری که پیروانش را بهسوی خدا میبرد و پس از نوشیدن قطعی جام شهادت، آنها را بهصورت قطعی به نور میرساند. در نهایت، هرکسی به هر دلیلی از امام حسین(ع) جا بماند قطعاً آن پیروزی و فتحی را که حسین(ع) به ملحقشوندگان به خودش وعده داده بود درک نمیکند و نخواهد کرد. امام باقر(ع) فرموده است: «حسینبن علی(ع) از مکه به محمدبن علی نوشت: بسمالله الرحمن الرحیم؛ از حسینبن علی به محمدبن علی و بنیهاشم. اما بعد، هرکس به من ملحق شود شهید خواهد شد، و هرکس به من ملحق نشود به فتح نخواهد رسید؛ والسلام.»[306] از حمزةبن حمران، از امام صادق(ع) روایت شده است: گفت: خروج حسینبن علی(ع) و عدم همراهی ابنحنفیه به همراهش را ذکر کردم؛ امام صادق(ع) فرمود: «ای حمزه، من در این خصوص چیزی به تو میگویم که بعد از این دیگر در مجلس ما دربارهاش سؤال نکنی. حسینبن علی(ع) هنگامی که قصد حرکت داشت کاغذی خواست و نوشت: بسمالله الرحمن الرحیم، از حسینبن علی به بنیهاشم. اما بعد، هرکس از شما به من بپیوندد شهید خواهد شد، و هرکس بازماند به فتح نخواهد رسید؛ والسلام.» [307] کاملاً روشن است سخن امام حسین(ع) همه را ـبدون هیچ استثناییـ شامل میشود. «فتح» ـبه هر معنایی که تصور کنیمـ پاداشی الهی و درجهای والاست که خداوند متعال به حسین(ع) و افرادی که با او همراه شدهاند اختصاص داده است؛ بنابراین هرکس با او همراه نشود به این درجه و پاداش ربانی نخواهد رسید؛ دقیقاً مانند این است که یک دانشگاه علمی، مدرک یا جایزۀ ویژهای را برای کسانی که در سالن تحقیقات آن حضور یافته و کاری انجام دادهاند ـمثلاً ارائۀ یک پژوهش خاصـ اختصاص دهد. حال اگر فرض کنیم استادی یا دانشجویی به دلیلی مانند بیماری، نبود وسیلۀ نقلیه، وقوع حادثهای در راه، یا پیش آمدن اتفاقی که منجر به زندانی شدنش شده، یا به هر دلیل دیگری که میتواند بسیار متعدد باشد نتواند در زمان مقرر حضور یابد و وظیفهاش را انجام دهد ـفارغ از اینکه این دلایل و عذرها موجه و مشروع باشند یا نهـ در نهایت او به جلسه نرسیده است و مدرک یا جایزۀ ویژهای را که دانشگاه برای حاضران و انجامدهندگان آن وظیفه تعیین کرده بود به دست نمیآورد، و حتی اگر تا ابد برای خود یا دیگران عذر و بهانه بیاورد، این عذرها هیچ سودی برای او در خصوص دریافت آن مدرک یا جایزه نخواهد داشت، هرچند همچنان استاد یا دانشجو باقی بماند. تذکر: تمام آنچه تاکنون گفته شد به همان اندازه که مردان را مخاطب قرار میدهد، زنان را نیز شامل میشود. اسلام فقط وظیفۀ حمل سلاح را از زن برداشته، و این وظیفه فقط بخشی از دایرۀ وسیع یاریرسانی است، نه تمام آن؛ و حمایت از امام با موضعگیری، گفتار، مال و حتی جان همچنان پابرجاست و تمام آنها برای زنان نیز ممکن است؛ بنابراین زنان نیز باید برای یاریرساندن به امامزمانشان تلاش کنند و از وانهادن او بپرهیزند؛ بلکه چه بسا زن در پیروی از حق، دلاوری، شجاعت، سخن و موضعگیریاش از هزاران مردی که اجتماع کردهاند نیز پیشی بگیرد اگر آن زن در حد و اندازۀ زینب دختر علی باشد، یا تلاش کند از او پیروی کند! آن دخترِ پدرش ـآن عقیله از آلابوطالبـ حتی یک کلمه هم از او نقل نشده که به امام حسین(ع) پیشنهاد سازش، صلح، بیعت یا پنهان شدن از انظار با پیشنهادات دیگری از این دست داده باشد؛ پیشنهاداتی که ما از بسیاری از مردان بزرگ شنیدهایم؛ و او حتی لحظهای تردید نداشت، به آن صورتی که برخی از مردان بزرگ دچار تردید شدند. ازاینرو همراهی امام حسین(ع) با او در حرکت بهسوی کربلا بیهوده نبود (و هرگز چنین نیست)؛ زیرا میدانست برای سپردن مسئولیت رهبری کاروان در بازگشت به مدینه پس از شهادت امام حسین(ع) هیچکسی ـنه از اهلبیت خودش و نه دیگرانـ شایستهتر از زینب(س) نخواهد بود؛ به همان صورتی که حسین(ع) خودش رهبر کاروان در حرکت بهسوی عراق بود؛ و میان این «رفتن و بازگشت» رازها، اهداف، داستانها، عبرتها و رشادتهایی نهفته است که دنیا پایان مییابد اما آنها پایان نمییابند.-حسین(ع) ودیعههای امامت را نزد امسلمه به امانت گذاشت
روایت شده است: «هنگامی که حسین(ع) بهسوی عراق حرکت کرد وصیتنامه، کتابها و دیگر چیزها را به امسلمه ـهمسر پیامبر(ص)ـ سپرد و به او فرمود: وقتی بزرگترین فرزندم نزد تو آمد آنچه را به تو سپردهام به او بده. بعد از اینکه حسین(ع) به شهادت رسید علیبن حسین(ع) نزد امسلمه آمد، و او تمام آنچه را حسین(ع) به او سپرده بود به علی(ع) تحویل داد.»[308] از سید احمد الحسن دربارۀ صحت این موضوع و دلیل انتخاب امسلمه توسط امام حسین(ع) برای ایفای این نقش بزرگ و انتخاب نکردن مردانی از آلابوطالب یا دیگران که در مدینه مانده و همراه حسین(ع) نرفته بودند سؤال کردم، بهخصوص با توجه به اینکه برخی خطبا به این نکته اشاره دارند که حسین(ع) برخی از آلابوطالب را همراه خود برد و برخی دیگر را بهمنظور خالی نماندن مدینه از آنها باقی گذاشت. ایشان پاسخ داد: «این روایت صحیح است. امسلمه نزد رسول خدا(ص)، و نزد علی(ع) و حسن(ع) و حسین(ع) و تمامی اهلبیت(ع) جایگاه بسیار والایی داشت. رسول خدا(ص) او را برای نگهداری تربت حسین(ع) امین شمرد و آن تربت در ظرفی شیشهای نزد او بود و وقتی تربت در آن ظرف شیشهای به رنگ سرخ درآمد او قبل از هر شخص دیگری از واقعۀ قتل حسین(ع) مطلع گردید.[309] پس اگر او معتمد رسول خدا(ص) بود، قطعاً معتمد حسین(ع) نیز خواهد بود و حسین(ع) به او اطمینان داشت؛ بهویژه با توجه به اینکه او از شیعیان و محبان اهلبیت(ع) بود و در راه آنها فداکاری کرد. این دلیل کافی است، اما دلایل دیگری نیز وجود دارد: ازجمله: امسلمه در همسایگی حسین و زینب(ع) زندگی میکرد و تقریباً با آنها بود؛ به این معنا که مرتب به آنها سر میزد و در ارتباط بود. دیگر اینکه: او همسر پیامبر(ص) بود و به همین دلیل قاعدتاً نوعی مصونیت در برابر جنایات امویان داشت و آنها نمیتوانستند خانهاش را تفتیش کنند و کارهای دیگری از این دست انجام دهند. اما چرا حسین(ع) آن امانت را به مردان و بهویژه به مردان آلابوطالب نسپرد؟ برای بیان یک نکته مهم؛ اینکه افرادی که در مدینه باقی ماندند و با حسین همراه نشدند و پس از دعوتش به او ملحق نشدند، در واقع در حق امام خود کوتاهی کردند و به خودشان ستم کردند؛ و در چنین شرایطی امسلمه برای حمل امانت حسین(ع) شایستهتر از آنها بود. کسانی که ادعا میکنند خودِ حسین(ع) کسی بود که برخی از آلابوطالب را با خودش همراه کرد و دیگران را باقی گذاشت، این سخنی بدون دلیل است. این آلابوطالبی که باقی گذاشت چه فایدهای داشتند؟ آیا آنها در قیام مختار شرکت کردند؟ آیا در قیام سلیمانبن صُرد شرکت داشتند؟ بهطور کلی ما میگوییم تا وقتی که حسین(ع) به آنها اجازه ماندن داده باشد آنها نیز مانند دیگرانی خواهند بود که از یاری او(ع) عذر خواستند و اجازه فقط از آنِ حسین(ع) است، و آنها هزاران نفر میشدند؛ اما آنها جملگی در برابر امام خود کوتاهی کردند و به خود ستم نمودند و مقام بزرگی را از دست دادند که حتی افرادی همچون حربن یزید ریاحی ـکه فرماندهی در سپاه اموی بودـ آن مقام را به چنگ آورد. اما این خطیبانی که میخواهند برای آلابوطالب بهدلیل خویشاوندیشان با حسین(ع) عذری بتراشند، در حقیقت پیرو هوا و هوساند؛ زیرا سخنی که دلیل روشن و واضحی ندارد هیچ ارزشی ندارد، چه برسد به اینکه دلیل بر خلاف آن وجود داشته باشد!»[310] چرا حسین(ع) خانوادهاش را با خودش برد؟ امام حسین(ع) با خانواده و اهلبیتش از مدینه خارج شد، و مسیر اصلی بین مدینه و مکه را طی کرد، بدون اینکه ـمثل ابنزبیرـ برای مخفی ماندن از مسیرهای فرعی استفاده کند. حتی برخی از اهلبیتش پیشنهاد کردند از مسیرهای فرعی برود تا از شر ستمگران در امان باشد، اما امام حسین(ع) در پاسخ فرمود: «به خدا قسم از این مسیر جدا نمیشوم تا خداوند آنچه را مقدر کرده است به انجام برساند.»[311] منظور بنده از «خانوادۀ امام حسین(ع)» تمام زنها و کودکانی بودند که به همراه او از مدینه خارج شدند، و فرقی نمیکند خواهران، دختران، همسران و کودکان آنها باشند، یا زنان و کودکان برادران و نیز پسرعموهایش باشند که پیشتر در مبحث قبلی اسمهایشان را دانستیم. اگرچه آمار دقیقی از تعداد آنها وجود ندارد اما به رسم انصافورزی در حق کاروان حسینی، نام برخی از آنها را که در روایات ذکر شده است خواهم آورد: خواهران امام حسین(ع): زینب دختر علی، امکلثوم دختر علی، فاطمه دختر علی (همسر عبداللهبن عقیل)، خدیجه دختر علی (همسر عبدالرحمنبن عقیل)، رقیه دختر علی (همسر مسلمبن عقیل). دختران امام حسین(ع): سکینه و رقیه. همسران: رباب دختر امرء القیس (مادر سکینه و عبدالله شیرخوار)، مادر عبدالله یا عبیداللهبن حسن سبط، فاطمه دختر حسن (همسر امام زینالعابدین)، حمیده دختر مسلمبن عقیل. بهطور قطع زنان و کودکان دیگری نیز در این قافله حضور داشتند که در روایتها به نام آنها اشاره نشده است. به هر شکل موضوع قطعی این است که امام حسین(ع) خانوادهاش (زنان و کودکان) را در سفر به عراق همراه خودش برد. سؤال این است: چرا ایشان با اینکه میدانست قطعاً کشته خواهد شد ـ«خود را جز کشته نمیبینم»[312]ـ خانوادهاش را همراه خود برد؟ قطعاً امام حسین(ع) اهداف و حکمتهای عمیقی داشته است و اوصیا از نسل او نیز پاسخهایی در این زمینه دارند،[313] اما این مانع از آن نمیشود که ـبا توجه به آنچه قبلاً تقدیم گردیدـ پاسخ را در دو نکته جستوجو کنیم: اول: حفظ آنان از اینکه به قتل برسند؛ زیرا پیشتر دیدیم سیاست امویان اساساً بر دشمنی با آلمحمد (امیرالمؤمنین و فرزندانش یعنی اوصیا) ـبهمحض اینکه فرصت برایشان فراهم شودـ و تلاش برای ریشهکنی کامل آنها استوار بود، و فکر میکنم شعار معاویه هنوز در ذهنمان حاضر است که به مغیرةبن شعبه گفت؛ اینکه وقتی مغیره به او پیشنهاد داد پس از رسیدن به حکومت از کینه و نفرتش به آلمحمد کم کند، او پاسخ داد: «نه به خدا سوگند، مگر دفن کردن، دفن کردن»، و آخرین اقدام آنان نیز تصمیم برای قتل حسین(ع) بود. قیام حسین(ع) علیه یزید ـدر چنین شرایطیـ به این معناست که احتمال استفاده از خانوادۀ حسین بهعنوان ابزاری برای وارد آوردن فشار بر او وجود داشت؛ و این روشی است که در میان طاغوتیان از دیرباز رایج بوده و تا امروز نیز ادامه دارد؛ بهخصوص با توجه به اینکه امویان سوابقی در استفاده از چنین روشهای پَستی داشتهاند؛ بهعنوان مثال آنها این کار را با صحابی، عمروبن حمق خزاعی انجام دادند. او بهمدت دو سال از جاسوسهای حکومت اموی در کوفه فرار کرد، و زیادبن ابیه برای وارد آوردن فشار بر او تا تسلیم شود، همسرش را بازداشت کرد و به شام نزد معاویه فرستاد. او را زندانی کردند و وقتی عمرو را گرفتند و کشتند معاویه دستور داد سر او را برای همسرش در زندان بفرستند؛ و ماجرای او (خدا رحمتش کند) پیشتر گفته شد. دوم: اجابت مشیت الهی و برنامهریزی ربانی. قبلاً دیدیم حسین(ع) در پاسخ به برادرش محمدبن حنفیه وقتی از او پرسید چرا زنان را با خودش میبرد، فرمود: «خدا خواسته آنان را اسیر ببیند.»[314] و ما میتوانیم گوشهای از اسرار این مشیت الهی را درک کنیم اگر به نکات زیر توجه داشته باشیم: 1. هماطور که گفتیم زن و مرد هر دو مکلف به یاری حق و بالا بردن کلمۀ خدا هستند؛ و حتی نقشهای مهمی در این یاری وجود دارند که زنان میتوانند آنها را ایفا کنند و به نتایجی دست یابند که مردان به دلایل مختلف نمیتوانند به آنها دست یابند، بهویژه اگر زنی در سطح زینب دختر علی (سلام الله علیها) قرار داشته باشد؛ بهعنوان مثال در خصوص سخنرانیهای او در کوفه و شام برای رسوا کردن یزید و عبیداللهبن زیاد در حضور مردم، اگر سخنگو یک مرد ـمثل امام علیبن حسین(ع)ـ بود بدون تردید کشته میشد؛ علاوهبر این طبیعت مردم ـبهخصوص در جامعۀ شرقیـ اگر سخنگو زن باشد بیشتر واکنش نشان میدهد تا اینکه مرد باشد؛ حتی اگر آن زن فردی عادی باشد، چه برسد به اینکه او زینب دختر علی و فاطمه باشد. پیش از زینب، مادرش فاطمه(س) نیز چنین نقشی را برای حمایت از امام علی(ع) و طلب حق شرعی غصبشدۀ او ایفا کرده بود. انقلاب کلمه و فعالسازی جنبۀ رسانهای برای یاری حق و افشای باطل و بیان عظمت جنایتی که در حق امام حسین(ع) مرتکب شده است فصل دوم انقلاب حسینی بود؛ زیرا مقدّر شده بود قتل حسین و ریختن خون پاکش عاملی برای زنده نگاه داشتن دین خدا و آگاهیبخشی به مردم از عمق انحرافی باشد که با پذیرفتن باطل، خود را در آن گرفتار کرده بودند؛ و امت به تلنگری نیاز داشت تا از غفلت بیدار شود، و روح مقاومت و قیام را در مردان و زنان خود برانگیزد، و غبار ذلت و ترس را از خود بزداید؛ و این به یک نقش رسانهای عظیم نیاز داشت که از قدرت و جبروت حکومت نهراسد، و زینب(س) این مأموریت را با شایستگی کامل به انجام رساند. 2. حسین(ع) بهخوبی از وضعیت امت آگاه بود و میدانست در نهایت از سوی عموم مردم ـازجمله پیروان و دوستدارانشـ تنها گذاشته خواهد شد، بهجز همان گروه اندکی که پیوستن به او را انتخاب کرده بودند. همچنین میدانست وعدۀ الهی بیتردید محقق خواهد شد، و مقدر شده بود واقعۀ کربلای حسین(ع) ـمطابق نقشۀ الهیـ چراغ هدایت و نوری برای همۀ نسلها در تمام دوران باشد، نهفقط برای اهل زمان خودش یا دورۀ نزدیک به خودش؛ و این برنامه وجود «بُعدی» را اقتضا میکرد که در بالاترین سطح امانتداری باشد و مسئولیت را بهطور کامل بر عهده بگیرد و دربارۀ فداکاری واقعی انقلاب روشنگری کند و آن را به مردم نشان دهد، و در عین حال جنایت و باطلپیشگی کسانی را که خون پاک حسین(ع) را ریختند افشا نماید، تا این حادثه بینتیجه نماند! بدون وجود چنین جنبهای، حکومت ـمانند تمام ستمگران دیگرـ تلاش میکند روی جنایت خود سرپوش بگذارد و حقایق را تحریف و مردم را گمراه کند و سعی میکند این حادثه را طوری جلوه دهد که گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است؛ بهویژه با توجه به اینکه وضعیت امت برای نیل به این نتیجه بسیار به حکومت کمک میکند. شما میتوانید وضعیت را تصور کنید اگر حسین(ع) فقط بههمراه یارانش به سرزمین طف میرفت و آنها در یک قتلعامِ دستهجمعی در مدت کوتاهی از بین میرفتند و سپس حکومت آثار جنایت را پنهان میکرد و مردم مشغول خریدوفروش در بازارها میشدند و واعظان درباری در مسجدها و نشستهای خود شبوروز فریاد سر میدادند که خلیفۀ مسلمین و امیرشان ـکه اوقات خود را تا صبح مست و لایعقل در مجالس رقص و طرب سپری میکرده استـ حفظ شود! اما کسی که ادعای پیروی و محبت حسین(ع) را دارد در بهترین حالت هنگامی که نیازی برایش پیش میآید و امیدوار است برآورده شود به یاد او میافتد و اشک میریزد و شاید وقتی خبر شهادت حسین(ع) را بعداً بشنود برای روح او مجلسی برگزار کند، و سپس همهچیز تمام شود؟! اما چه کسی خون بهناحق ریختهشده را بر دو دست خود حمل میکند و در برابر کسی که آن را ریخته است فریاد برمیآورد و تختش را که او بر آن نشسته است به لرزه درمیآورد؟! چه کسی بزرگی این جنایت را که باعث گریۀ تلخ سید المرسلین(ص) و فرشتگان مقرب خداوند شد و برای اولیای صالح خدا اندوه و حزنی بیپایان به ارث گذاشت نشان میدهد؟! چه کسی در برابر یزید و عبیداللهبن زیاد فریاد میزند و آنها را در برابر همه رسوا میکند و مردم را علیهشان تحریک میکند؟! چه کسی به وجدان افرادی که به حسین(ع) نامه نوشتند و او را تنها گذاشتند نهیب میزند، و آنانی را که ادعای پیروی و محبت او را دارند نکوهش میکند تا شاید حال خود و خیانت بزرگی را که مرتکب شدهاند قبل از هلاکت و زیان آشکار دریابند؟! چه کسی... و چه کسی... آیا فکر میکنید مردانی که به حسین(ع) توصیه میکردند پنهان شود یا به بیابانها و کوهها فرار کند یا به یزید ـکه علناً فسق مرتکب میشدـ بیعت کند، یا کسانی که در خانهها و مخفیگاههای خود نشسته و از ترس لرزان بودند و منتظر خبر کشته شدن حسین(ع) بودند بدون آنکه حرکتی کنند میتوانند این نقش را به عهده بگیرند؟! بهعلاوه چه کسی شاهد کربلا خواهد بود، و داستان و حقیقت و فداکاری آن را روایت خواهد کرد؟! حقیقت این است که حسین(ع) به یک «بُعد و مسئول» امین برای تبیین فداکاری و انقلابش نیاز داشت، و این مسئول حتماً باید از ویژگیهای استثنایی برخوردار میبود؛ زیرا از یک سو باید خودش وقایع کربلا را تجربه کند و در آتش آن بسوزد تا از نزدیک شاهد جریان حوادث آن باشد، و حتی باید بهطور دقیق ببیند چه فداکاریهایی در راه خدا در قالب یک فاجعۀ بینظیر که کوهها از آن به لرزه درمیآیند رخ میدهد؛ و از سوی دیگر، این مسئول باید با صبر و پایداری بینظیری که در برابر زخمهای بزرگ هرگز متزلزل نشود ایستادگی کند، و حتی بهاندازۀ سر سوزنی تردید یا لغزش در آن راه نیابد! «مسئولی» که توانایی آن را داشته باشد که با اطمینان کامل و یقین راسخ در برابر طاغوتها و ستمگران و همۀ مردم شهادت دهد که هرآنچه دیده است ـو تمام درد و رنجهایی که در فصلهای بعدی انقلاب خواهد دیدـ چقدر زیبا بوده است، زیرا تمامی اینها در برابر چشم خداوند قرار دارد؛ و در نتیجه نقشۀ ابلیس ناکام میمانَد، و او و سپاهیانش ـاز جن و انسـ با خواری و وحشتزده از مشاهدۀ این پایداری و استقامت عظیم به عقب رانده میشوند. و پیش از همۀ اینها، «مسئولی» شجاع و سخاوتمند در فداکردن جان ـاگر دین خدا چنین طلب کندـ تا حسین(ع) بتواند به او برای حفاظت از فرزندش ـکه پس از او وصیاش استـ اطمینان کند، و او سپری برای حفظ و نجات وصی از کشته شدن باشد، تا زمین از حجت خالی نماند و دین خدا باطل نشود؛ خداوند بسی برتر و بالاتر از چنین نسبتهایی است. بنده با اطمینان کامل میگویم: اگر زینب دختر علی(ع) و فاطمه(س) در روز حسین(ع) حضور نداشت هیچ شخص دیگری قادر به انجام تمامی این وظایف بزرگ نبود! ۳. برای اینکه نقشۀ حسین(ع) به سرانجام برسد و زینب کبری(س) بتواند نقش خود را بهطور کامل ایفا کند همراهی بقیۀ اهلبیت در کاروان الهی نیز مهم بود تا تضمینکنندۀ امنیت خودِ زینب(س) و اجرای مأموریتی باشد که برایش برگزیده شده بود؛ زیرا اگر او بهتنهایی با حسین(ع) در طف حضور مییافت امویان در کشتن او بههمراه برادرش تردید نمیکردند، اما حضور این کاروان مقدس ـکه زنان و کودکان را نیز شامل میشدـ بهترین گزینهای بود که حسینِ مظلوم و تنها برای موفقیت نقشۀ خود و حفظ زینب(س) و در نتیجه حفظ جان امام زینالعابدین(ع) و انجام بقیۀ مأموریتهایی که بر عهده داشت ـتا حفظ دین خدا و استمرار اصل حاکمیت الهی که پایه و اساس دین الهی و رکن اساسی آن استـ تضمین شود. به همین دلیل حسین(ع) همراهی زنان را با خود به مشیت الهی مربوط میدانست، و خداوند متعال بیتردید امر خود را به انجام خواهد رساند. توضیحی در خصوص حفظ جان وصیِ حسین(ع) هرکس روایات مقدمۀ این پژوهش را مطالعه کند متوجه میشود حسین(ع) تقریباً در همهچیز استثنایی بود، حتی در تولدش. بهطور معمول وقتی کسی صاحب فرزند میشود از تولد او خوشحال شده و برای پذیرفتن تبریک دوستان و علاقهمندان آماده میشود، اما حسین(ع) اینچنین نبود. از لحظۀ تولد او، اشکهای رسول خدا(ص)، و علی(ع) و فاطمه(س) بهخاطر غم و اندوه آنچه بر او خواهد گذشت از چشمانشان دور نمیشد؛ و حتی قبل از تولد او در روایتی آمده است جبرئیل بر رسول خدا(ص) نازل شد و او را به تولد فرزندی برای فاطمه(س) بشارت داد که امت او را به شهادت میرسانند و بهمحض اینکه رسول خدا(ص) و فاطمه(س) دانستند این فرزند کشته خواهد شد و با دین خدا و پایداری حاکمیت الهی مرتبط است ـبهطوری که «وصایت» در نسل او قرار داده شده استـ پذیرفتند و تسلیم ارادۀ خدا شدند.[315] «وصیت را در نسل او قرار داد»: یعنی امامت و وصایت الهی در نسل حسین(ع) قرار دارد و حسین(ع) میداند بیتردید در کربلا کشته خواهد شد. او همچنین میداند وصیِ پس از خودش فرزندش، علی(ع) است، و این فرزند باید به هر قیمتی توسط حسین(ع) حفظ شود؛ زیرا امر او مربوط به خداست، نه به حسین(ع)[316] و او حامل امامت و وصایت الهی است و کشته شدن او ــپناه بر خداـ به معنای خالی شدن زمین از حجت الهی بعد از حسین(ع) خواهد بود و این فرضیهای است که باعث میشود دین خدا از پایه و اساس باطل شود، و مخلوقات بتوانند علیه خدا حجتی داشته باشند (و هرگز چنین نیست) و مردم در روز قیامت بتوانند برای گمراهی و انحراف خود عذر و بهانه بیاورند که هدایتگر فرستادهای از سوی خداوند وجود نداشت تا آنها را نجات دهد، درحالیکه خداوند وعده داده است هرگز چنین نخواهد شد؛ و این یعنی حجت خدا همیشه و تا ابد برای مخلوقاتش موجود است. حقتعالی میفرماید: (رُسُلًا مُبَشِّرِينَ وَمُنْذِرِينَ لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّـهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ وَكَانَ اللَّـهُ عَزِيزًا حَكِيمًا)[317] (فرستادگانی بشارتدهنده و بیمدهنده، تا مردم ـبعد از فرستادگانـ در برابر خداوند حجتی نداشته نباشند؛ و خداوند عزتمند و حکیم است). به همین دلیل امیرالمؤمنین(ع) فرموده است: «زمین هرگز از حجتی برای خداوند بر بندگانش خالی نمیماند.»[318] همچنین باید بدانیم، خداوند خواسته است امور از طریق علل و اسبابشان انجام شود، و این روش تمامی انبیا و رسولان بوده است؛ و این یعنی حسین(ع) مأمور و در معرض امتحان بود که فرزند وصی خودش ـعلیـ را از طریق اسباب متعارف و معمول که نیاز به تلاش و کوشش دارد حفظ کند، نه آنگونه که برخی تصور میکنند اوصیا به طرز معجزهآسایی خود و دیگران را در خانهها و خیابانها از بلایا حفظ میکنند؛ در غیر این صورت چرا حسین(ع) در روز عاشورا برای نجات خانواده و یاران و خودش از معجزه استفاده نکرد؟! و در این صورت اساساً دیگر نیازی به قیام او وجود نداشت، و لازم نبود انبیا و رسولان این همه رنج و سختی را از سوی قومهای خود تحمل کنند، و تنها یک معجزه کافی بود تا باطل را نابود، و حق پیروز شود! بهعلاوه اگر آنگونه بود که برخی تصور میکنند، پس عدالت و حکمت خدا چه میشود، درحالیکه این دنیا سرای امتحان و آزمایش است تا افراد پاک و مؤمن از افراد ناپاک و منکر متمایز گردند؟! ما با این گفتهها قصد نداریم وقوع برخی معجزات را در مسیر حجتهای الهی انکار کنیم، بلکه میخواهیم بیان کنیم اصل بر انجام تکلیف از طریق همان اسباب شناختهشده است، و معجزه ـاگر رخ دهدـ استثنایی و اضطراری است و تعیین وقوع آن در اختیار خداست و مطابق با حکمت و هدفی خاص انجام میشود، نه به هر شکلی و در هر شرایطی. اگر ما این دو نکته را درک کنیم میزان سنگینی مأموریتی را که بر عهدۀ حسین(ع) بود متوجه میشویم: آن حضرت(ع) ـاز یک سوـ قیام خود را علیه طاغوت یزید اعلام کرد و شروع به حرکت بهطرف سرنوشتی کرد که از سوی خدا و فرستادهاش(ص) به او وعده داده شده بود؛ و از سوی دیگر با حفاظت از وصی خود و به سلامت نگه داشتن او در معرض آزمون قرار داشت تا وصیاش بتواند پس از او وظایف وصایت و امامت را بر عهده بگیرد. واقعیت این است که حسین(ع) هیچ راهی نیافت تا بتواند از طریق آن دین خدا را حفظ کند و حاکمیت الهی را از طریق فرزندش ادامه دهد جز اینکه ـهمانگونه که بیان شدـ او را همراه خود و در کنار خانوادهای که خواهرش زینب و بقیۀ زنان و کودکان را شامل میشد بههمراه ببرد. به همین دلیل است که ما میبینیم زینب(س) در فدا کردن جان خود برای دفاع از فرزند برادرش ـوصیـ سخاوتمندانه عمل میکرد، و این نکتهای است که در تمام وقایعی که امام علیبن حسین(ع) با خطر و تهدید به قتل مواجه میشد تکرار میگردید. ابنجوزی روایت کرده پس از شهادت حسین(ع) چه بر سرش آمد: «... و سنان آمد تا به خیمۀ عمربن سعد رسید و سپس بلند گفت: رکاب مرا از نقره و طلا کن / زیرا من آن سرور پاکنهاد را کشتهام من آنکه بهترین مادر و پدر را دارد کشتم / و بهترینشان را از نظر نسب و خاندان عمر به او گفت: ای دیوانه، چرا چنین سخنانی میگویی؟! سپس عمر گفت: چه کسی اسب خود را بر پیکر حسین میتازاند؟ عدهای با اسبهایشان آمدند و پشت او را لگدمال کردند. عمر فرمان داد علیبن حسین را بکشند، اما زینب(س) خود را روی او انداخت و گفت: به خدا سوگند، تا وقتی من زندهام او کشته نخواهد شد. پس عمر به زینب رحم کرد و از علیبن حسین دست کشید.»[319] آنچه پیشتر گفته شد بهوضوح تمام نشان میدهد تمام اهداف و مقاصد حسین(ع) در تمامی افعال و رفتارهایش، یاری دین خدا، اجرای ارادۀ الهی، و بزرگداشت نام و حاکمیت خدا به هر قیمتی بود. این برای او اهمیت داشت و پس از آن دیگر برایش مهم نبود که خودش و خانوادهاش را برای کشته شدن تقدیم کند یا خانوادهاش را در معرض اسارت قرار دهد، تا زمانی که این راه، مسیری برای تحقق و اجرای ارادۀ الهی در حفظ دین، اتمامحجت، و رساندن پیام او باشد. فکر میکنم همین مقدار برای پاسخ دادن به برخی شبهاتی که ظلمی دیگر به طومار ظلم و بیوفایی که حسین(ع) در حیات و شهادتش متحمل شد اضافه میکند کافی باشد؛ شبهاتی که صاحبانشان از طریق آنها ادعا میکنند بههمراه بردن خانواده و اهلبیت توسط امام حسین(ع) کار درستی نبوده است؛ زیرا این کار آنها را در معرض کشته شدن قرار میداد یا این کار نوعی خودکشی بوده است، و او نباید چنین اقدامی میکرد! بدیهی است از اهل دنیا و کسانی که جز شکم و شهوت به چیز دیگری فکر نمیکنند نباید بیش از این انتظار داشت؛ چرا که در ادراک آنها چیزی به نام فداکاری برای خدا، فداییِ دین خدا و اجرای خواست خدا ـحتی اگر از طریق ایثار جان و خانواده و فرزندان، و کشته شدن و اسارت باشدـ وجود ندارد، چه برسد به اینکه بتوانند بفهمند و درک کنند که حسین(ع) ـدرحالیکه در اوج قلۀ فداکاری برای خدا با همۀ وجود و خانواده و یاران و اهلبیتش بودـ خودش را در وضعیتی میدید که حق خدا را ادا نکرده است، و معتقد بود خداوند بر او منت نهاده که او را برای مأموریت نجات دین و رسالتش برگزیده، و آنچه در این راه تقدیم کرده بود در نگاهش ناچیز مینمود! اما کسانی که به این شبههها و امثال آنها پاسخ میدهند نیز ظلم دیگری را به حسین(ع) اضافه میکنند، با این گفته که آن حضرت(ع) خانوادهاش را به این دلیل به همراه خودش برد که تصور میکرد با حمایت هزاران نفر از مردم، سالم خواهد ماند و اینگونه نبود که بهصورت قطعی و یقینی به شهادت خودش یقین داشته باشد![320] این در حالی است که ما روایتهای متواتری از رسول خدا(ص) و اهلبیتش(ع) داریم که همه نشان میدهند حسین(ع) بهصورت قطعی و یقینی از سرنوشت خود آگاه بود؛ و به همین دلیل بود که با گامهای استوار، برنامهریزی دقیق و عزمی راسخ برای یاری دین خدا و حفظ حاکمیت الهی به راه افتاد، و تمام رفتارها و حرکات خود را سنجیده و با حسابوکتاب دقیق در جهت به انجام رساندن این هدف بزرگ تنظیم کرد. بهاینترتیب ما نتیجه میگیریم این «امت» بود که باعث شد حسین(ع) به حد فداکاری با خانوادهاش (زنان و کودکان) برسد و آنها در معرض اسارت قرار بگیرند و آن ماجراهای غمبار برایشان رخ دهد؛ زیرا ـهمان طور که بیان شدـ آن حضرت(ع) مأمور به یاری و حفظ دین خدا بود و ـپس از اینکه امت او را تنها گذاشتـ برای تحقق این هدف هیچ راهی جز همراهکردن خانوادهاش نداشت، و خداوند چنین مقدر کرد که این همراهی ـبا تمام درد و رنجهایشـ وسیلهای برای یاری و حفظ دین خدا و به ثمر رساندن انقلاب الهی شود! این عین واقعیت است، چه امت آن را بپذیرد، چه نپذیرد.-هرکس به حسین(ع) نپیوست به فتح نرسید
این سخنی است که امام حسین(ع) زمانی که قصد داشت مدینه را ترک کند و همراه با اهلبیت و یارانش ـکه برای همراهی با او انتخاب شده بودندـ بهسوی عراق حرکت کند به برادرش ابنحنفیه و بهطور کلی بنیهاشم فرمود: «اما بعد، هرکس به من بپیوندد شهید خواهد شد، و هرکس به من نپیوندد به فتح نخواهد رسید؛ والسلام.»[321] بیتردید این سخن امام حسین(ع) سخنی کلی است و همۀ افراد ـمردان و زنانـ را شامل میشود و ـهمانگونه که در ادامه خواهیم دانستـ در همۀ زمانها تا روز قیامت جاری و ساری است. برای درک معنای این سخن باید مفهوم سه واژۀ ذکرشده در آن را بفهمیم؛ یعنی «لحوق (پیوستن)، شهادت، و فتح (پیروزی)»؛ و سید احمد الحسن(ع) معنای این سخن را بهطور کامل در کتاب «متشابهات» توضیح داده است، و در اینجا خلاصۀ توضیحات ایشان ارائه میشود: 1. معنای این سه واژه: لحوق، به معنای پیوستن به چیزی یا رسیدن و همراه شدن با آن است. شهادت، در اصل معنای آن، خبر دادن از حقیقت بهصورت گفتاری یا عملی است، و از همین رو کسی که در راه خدا کشته میشود شهید نامیده شده است؛ زیرا با خون خود برای اِعلای کلمۀ خدا شهادت داده است؛ و هرکسی در روز قیامت موقعیتی داشته باشد که برای امت یا گروهی شهادت دهد از جملۀ شهدا به شمار میآید؛ مانند امامان، انبیا، رسولان، حضرت زهرا، حضرت زینب، حضرت مریم و دیگران، هرکدام به نسبت مقام و جایگاهشان. فتح، از بین بردن مانع هنگام ورود به چیزی یا نگریستن به آن، چه از طریق دیدن آن با چشم (بصر) یا آشکار شدن آن برای قلب (بصیرت) است. ۲. حسین(ع) از این سخن خود چه منظوری داشت؟ «لحق بي: به من بپیوندد»: یعنی کسی که بر راه و روش و اصول حسین(ع) حرکت کند؛ زیرا هر زمان، «حسینی» دارد (یکی از اوصیا از نسل حسین(ع) که تمثیل اوست و در جایگاه او قرار میگیرد)؛ پس هرکس به حسین زمان خود بپیوندد به حسین(ع) پیوسته، و هرکس از او جدا شود از حسین(ع) جدا شده است. «استشهد»، یعنی در راه خدا کشته شدن؛ چه بهصورت کشته شدن جسمانی باشد و چه کشته شدن شخصیت (از بین رفتن شخصیت که کسانی که بههمراه حق ایستادگی میکنند در معرضش قرار میگیرند)، و این کشته شدن، از به قتل رسیدن جسمانی بزرگتر است. «فتح: پیروزی»، به معنای شناخت حقایق در عوالم بالایی است؛ و بالاترین آن «فتح مبین» و شناخت خداوند است، هرکس بهاندازۀ مقام خودش. ۳. نتیجه: هرکس به حسین نپیوندد و بر راه و روش و اصول او حرکت نکند و از حسین زمان خودش پیروی نکند شهید نخواهد شد؛ یعنی در راه خدا کشته نمیشود و شاهدی برای حق نخواهد بود و به فتح نیز نخواهد رسید؛ یعنی فتح و پیروزی را نخواهد شناخت، و هیچ چیزی از شناخت حقایق بالایی نصیبش نخواهد شد. و هرکس به حسین بپیوندد قطعاً شهید خواهد شد؛ چه با کشته شدن جسمش باشد، و چه با کشته شدن شخصیتش؛ و بهاینترتیب یا با خون خودش یا با موضعگیریاش برای خدا شهادت خواهد داد؛ همچنین بهاندازۀ مقام و پایبندی و التزامش به حسین، بخشی از فتح و آشکار شدن حقایق بالایی را درک خواهد کرد. حسین(ع) تا زمانی که آسمانها و زمین برقرارند باقی است؛ زیرا او حق و کلمه و مبدأ است. پس هرکس با حقی که حسین به آن دعوت کرده است مخالفت کند و افکار و موضعگیریهای خود را براساس اصل و مبدأ حسین بنا نکند، حسین(ع) را یاری نکرده و تنها گذاشته است، حتی اگر برایش گریه کند یا ادعای محبت او را داشته باشد. حسین با مردمی جنگید که ادعا میکردند رسول خدا محمد(ص) را دوست دارند، و قائم نیز با مردمی خواهد جنگید که ادعا میکنند حسین(ع) را دوست دارند و برایش نوحهسرایی میکنند.[322] بهعلاوه «فتح» به معنای آشکار شدن حقایق بالایی بهعنوان نتیجهای برای کسی که به حسین(ع) پیوسته است حاصل میشود؛ این فقط یکی از معانی فتح است و ما «فتح» با معانی دیگری نیز داریم: سید احمد الحسن میفرماید: «ما در عوالم علوی فتح داریم؛ و فتح به معنای فتح قلبها در دنیا و باقی ماندن ذکر و یاد تا روز قیامت نیز هست.[323] همچنین، فتحی با همراهی و یاری امام و حجت هر زمان وجود دارد. انسان وقتی به امام زمان خود ایمان میآورد نیازمند توفیق مستمر میشود تا بتواند او را همراهی کند و یاریاش دهد. این همراهی و نصرت درجات مختلفی دارد، و برای هر درجه، اخلاص و پیوستن و فتحی مناسب با آن وجود دارد. پیوستن ـبهخودیِخودـ نوعی "فتح" است، و خودِ "پیوستن" در یک سطح قرار نمیگیرد، و در نتیجه فتح برحسب [میزان و چگونگی] پیوستن حاصل خواهد شد.» همان طور که شهادت (نخستین نتیجۀ پیوستن) برای کسی که به حسین(ع) میپیوندد و در دنیا کشته میشود ـچه با کشته شدن جسمانی، و چه با کشته شدن شخصیتش به دلیل یاری امام زمانشـ حاصل میشود، فتح (دومین نتیجۀ پیوستن) نیز برای او ـدرحالیکه در این دنیاستـ حاصل میشود و حقایق بالایی از طریق رؤیا و کشف برایش آشکار میگردد؛ زیرا آشکار شدن حقایق علوی (فتح) در این جهان تنها از طریق رؤیا و کشف امکانپذیر است؛[324] و بهطور قطع کسانی که به حسین زمانشان میپیوندند از نظر درجات فتحی که برای هرکدامشان حاصل میشود متفاوت خواهند بود؛ زیرا این امر به درجۀ پیوستگی هر فرد و میزان دقت همراهی او با امام زمانش بستگی دارد. ایشان همچنین افزود: «هیچ زمان یا دورۀ خاصی وجود ندارد که پیوستن یا پیروی را محدود کند؛ همچنین نتایج ناشی از آن ـمثل شهادت و فتحـ نیز به این قاعده ملحق میشود. پس ـبهعنوان مثالـ پیوستن به حسین(ع) تا روز قیامت ممکن است، و نتیجۀ آن نیز شهادت و فتح و پیروزی خواهد بود. پس هرکس به حسین(ع) بپیوندد ناگزیر به شهادت میرسد، و ناگزیر نتیجۀ تلاشش ارتقا و فتح خواهد بود؛ اما کسی که به پیوستن به حسین(ع) اهمیت ندهد هرگز به مقصد نمیرسد، و هرگز ارتقا نمییابد و هرگز فتح را درک نخواهد کرد، حتی اگر تمام تلاش خود را به کار ببندد، و حتی این تلاش او جز دوری برای او بههمراه نخواهد داشت. حسین(ع) همچنان با کسانی که جانشین او میشوند ادامه مییابد؛ همانان که نگهبانان نهضت او، و آگاه به حدود و مرزهای آن هستند؛ و هرکسی غیر از آنان ادعا کند سرپرست نهضت حسین(ع) است یا آن را بر پا میدارد یا آن را نمایندگی میکند او فقط قطعکنندۀ راه خداست، حتی اگر با شمشیرِ یک ظالمِ طغیانگرِ ملعون کشته شود.»[325] و این یعنی پیوستن به حسین(ع) برای هرکسی در هر زمان، از طریق ایمان آوردن به امام زمانش (حسین زمان) و یاری و همراهی با او امکانپذیر است؛ و در نتیجه فرد به ثمره و نتیجۀ این همراهی دست خواهد یافت که عبارت است از شهادت و فتحی که متناسب با دقت همراهی اوست. حسین(ع) در مکه، و شهادت مسلم در کوفه زمان: ۳ شعبان تا ۸ ذیحجۀ سال ۶۰ هجری. حسین(ع) در آخر ماه رجب با اهلبیت و خانوادهاش از مدینه خارج شد، و روز جمعه سوم شعبان سال ۶۰ هجری به مکه رسید، و درحالی وارد مکه شد که این فرمایش حقتعالی را تلاوت میفرمود: (وَلَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقَاءَ مَدْيَنَ قَالَ عَسَى رَبِّي أَنْ يَهْدِيَنِي سَوَاءَ السَّبِيلِ)[326] (و چون بهسوی مَدْین روی آورد گفت: امید است پروردگارم مرا به راه راست هدایت کند) و گفته شده است وقتی به مکه رسید فرمود: «بارخدایا، خیر را برای من مقدر کن، و مرا به راه راست هدایت فرما.»[327] و در شِعب علی اقامت گزید.[328] با رسیدن او، مسلمانان در مکه بهسوی آن حضرت(ع) آمدند، به زیارتش رفتند، به مجلسش روی آوردند و از ایشان سؤال میپرسیدند،[329] و مسلماً این استقبالی که حسین(ع) از آن برخوردار شد مطابق خواست و تمایل حکومت امویِ حاکم در مکه و سراسر حجاز در آن زمان بود. از سوی دیگر ابنزبیر نیز در مکه بود، و بهرغم اینکه او نیز گاهی بههمراه دیگران نزد حسین(ع) میآمد، اما را بزرگترین مانع و رقیب خود میدید؛ زیرا میدانست تا زمانی که حسین(ع) در مکه حضور دارد مردم حجاز بهخاطر جایگاه و بزرگی مقام او هرگز بیعت با خودش را نخواهند پذیرفت.[330]-چرا حسین(ع) مکه را بهعنوان نخستین توقفگاه انتخاب کرد؟
ابتدا باید بدانیم مکه، نه پایگاهی مردمی برای حسین(ع) در خود داشت و نه پیش از او برای پدرش امیرالمؤمنین(ع) و نه برای برادرش(ع)؛ به یک دلیل روشن، اینکه بیشتر طوایف قریش ـکه در مکه ساکن بودندـ در جنگهای نخستین اسلام ـمثل بدر و احدـ آسیب دیده بودند، و بدون شک امیرالمؤمنین(ع) نقش بزرگی در این جنگها داشت؛ بهدلیل اینکه از دین خدا و فرستادهاش دفاع میکرد[331] و این مسئله تأثیر روشنی در روحیات و رفتار فرزندان و نوادگان آنان به جا گذاشت.[332] به همین دلیل ما نمیبینیم هیچکدام از مردم مکه (بهغیر از حُجاج و عمرهگزارانی که به آنجا میآمدند) به حسین(ع) پیوسته و او را یاری کرده باشند! و این یعنی هرگز به ذهن حسین(ع) خطور نکرده بود که مکه را بهعنوان مقری دائمی برای خودش انتخاب کند، بلکه آنجا را پیش از ادامۀ مسیر بهسوی عراق فقط به عنوان ایستگاهی موقت در نظر داشت؛ و قطعاً دلایلی نیز وجود داشت که او را به این انتخاب سوق داد؛ ازجمله: ۱. مکه حرمی امن است و از جایگاه و تقدس ویژهای در قلب تمامی مسلمانان برخوردار است، فارغ از جهتگیریها و میزان التزام دینیشان. پس از صدور فرمان اموی مبنی بر قتل حسین(ع) و اینکه حسین(ع) مجبور شد مدینه را ترک کند هیچ پناهگاه ـتا حدودیـ امن مناسبتر از مکه برایش وجود نداشت تا بتواند بهصورت موقت در آنجا اقامت گزیند و برای به پایان رساندن انقلاب و پیام خود از آنجا رهسپار شود. ۲. سرآغاز انقلاب حسین(ع) علیه یزید ـکه با امتناع از بیعت آغاز شدـ بهطور طبیعی به حمایت و تأیید نیاز داشت تا بتواند انقلابش را ادامه دهد؛ و این نیازمند تبلیغ و فعالیت رسانهای گستردهای است تا مردم را آگاه کند، و دلایل و اهداف قیام را برای آنان توضیح دهد؛ و بدون تردید مکه در آن زمان بهترین مکان برای موفقیت در انجام این مأموریت به بهترین شکل ممکن بود؛ زیرا مردم از سراسر نقاط برای حج و عمره به آنجا میآمدند و آنچه در آنجا رخ میداد بهسرعت در سراسر سرزمینهای مسلمانان منتشر میشد. ۳. در نتیجه حسین(ع) میدانست امویان هرگز در برابر او ساکت نخواهند ماند و فرمان قتل او که در مدینه صادر شده بود در مکه نیز تکرار خواهد شد؛ زیرا آنها برای تعالیم اسلام کوچکترین احترامی قائل نبودند؛ اما این اتفاق پیش از فرارسیدن موسم حج سال ۶۰ هجری رخ نمیداد، زیرا حکومت اموی هر سال در موسم حج امیری خاص را منصوب میکرد که طبیعتاً اموی بود، حال یا از نظر نسب، یا از نظر روش و طرز تفکر، یا هر دو؛ و در نتیجه در میانۀ ازدحام حاجیان و با حضور امیر و نیروهایش میتوانستند کار حسین(ع) را یکسره کنند و خونش را بریزند؛ و همانطور که بهزودی روشن خواهد شد چنین تصمیمی در عمل صادر شد. آنچه میخواهم در اینجا بگویم این است که حسین(ع) ـکه اوایل شعبان به مکه رسیدـ از این نقشۀ امویان آگاه بود و میدانست زمان محدودی ـیعنی چهار ماه (شعبان، رمضان، شوال، و ذیقعده)ـ در اختیار دارد، و این بیشترین مدتزمانی بود که میتوانست در اختیار داشته باشد ـدرحالیکه اگر در هر شهر دیگری بود چنین زمانی در اختیار نداشتـ تا بتواند طرح و نقشۀ الهی خود را به گوش بیشترین تعداد ممکن از مردم برساند تا آنان به او ملحق شوند و به رستگاری برسند، یا دستِکم عذر کسانی را که تخلف ورزیدند در برابر خدا از بین ببرد و برایشان جای هیچ عذر و بهانهای باقی نگذارد. و این همان چیزی بود که در عمل با حکمت حسین(ع) محقق شد؛ زیرا آن حضرت(ع) توانست تعداد زیادی از مردم را ـچه در مکه و چه در خارج از آنـ از قیام خود آگاه کند، تا آنجا که خبر انقلاب او بهطور گستردهای در سراسر سرزمینهای مسلمانان منتشر شد. همچنین حسین(ع) در مدت حضورش در مکه با بسیاری از رؤسا و بزرگان قبایل ارتباط برقرار کرد و آنها را به یاری خودش دعوت کرد و برایشان نامههایی ارسال نمود؛ ازجمله نامهای که به رؤسای پنجگانۀ بصره نوشت[333] که عبارت بودند از: احنفبن قیس؛[334] مسعودبن عمرو ازدی؛[335] قیسبن هیثم سلمی؛[336] منذربن جارود عبدی؛[337] یزیدبن مسعود نهشلی.[338] حسین(ع) آنان را به یاری خود فراخواند، و اندکی بعد متن این نامه را خواهیم آورد. به نظر میرسد امام(ع) قصد داشت با نوشتن نامه به بزرگان و رؤسای مردم، حجت را بر عموم اهل بصره تمام کند؛ زیرا جوامع قبیلهای معمولاً از رأی و نظر رؤسا و بزرگانشان پیروی میکنند. لازم به ذکر است این رؤسا تمایلات یکسانی نداشتند و کاملاً همسو نبودند، و این ارادۀ امام(ع) را برای اتمامحجت بر همه نشان میدهد.-اهل عراق به حسین(ع) نامه نوشتند
در خصوص بصره: حسین(ع) در ایام حضورش در مکه، نامهای به گروهی از اشراف و بزرگان بصره نوشت و آن را توسط غلامش سلیمان (ابا رزین) فرستاد و در این نامه آنها را به یاری خودش دعوت کرد. ازجمله افرادی که برایشان نامه فرستاد: مسعود نهشلی، منذربن جارود عبدی، قیسبن هیثم، احنفبن قیس، مالکبن مسمع بکری، و افراد دیگر بودند. در این نامه آمده بود: «اما بعد... من فرستادۀ خود را با این نامه بهسوی شما فرستادهام، و من شما را به کتاب خدا و سنت پیامبرش(ص) دعوت میکنم. بهراستی سنت از بین رفته و بدعت زنده شده است. میخواهم سخن مرا بشنوید و فرمانم را اطاعت کنید، تا شما را به راه راست هدایت کنم؛ والسلام علیکم و رحمة الله.»[339] «ابنمسعود» بنیتمیم و بنیحنظله و بنیسعد را جمع کرد و برای آنها خطبهای خواند و پس از یادآوری مرگ معاویه و جانشینی یزید ـکه به فسق و نوشیدن شراب شهره بود و بدون رضایت مسلمانان منصوب شده بودـ آنها را از نامۀ حسین(ع) آگاه ساخت و به یاری او دعوت کرد، و نَسَب و شرافت و فضائل و علم و قرابت حسین(ع) با پیامبر(ص) و خصوصیات کریمانۀ او را به آنها یادآور شد. آنان درخواست او را پذیرفتند، و او به حسین(ع) نوشت: «بسمالله الرحمن الرحیم؛ اما بعد، نامهات به من رسید و آنچه مرا به آن دعوت کرده و فراخوانده بودی دانستم؛ اینکه مرا به بهرهمندی از اطاعت خودت و دستیابی به نصیب خودم از یاریات فراخواندی. همانا خداوند هرگز زمین را از کارگزاری دانا به خیر، یا راهنمایی به راه نجات خالی نمیگذارد؛ و شما حجت خدایید بر خلقش و امانت او در زمینش. شما شاخههایی از درخت زیتون احمدی هستید که پیامبر اصل آن است و شما شاخههای آنید. پس با بهترین فال نیک بهسوی ما حرکت کن که من بنیتمیم را در برابر تو خاضع کردم و آنان را در اطاعت از تو مشتاقتر از شتران تشنه در روز آب خوردنشان یافتم؛ و نیز گردانهای بنیسعد را برای تو خاضع ساختم و آلودگیهای دلهایشان را با آب ابر بارانزا شستم، هنگامی که برقِ آن درخشید و باریدن گرفت.» نامۀ او به حسین(ع) رسید. حسین(ع) فرمود: «ای مالک، خداوند تو را در روز ترس ایمن بدارد و در روز بزرگ تشنهکامی سیراب سازد.»[340] اما او در خروج تأخیر کرد و خبر شهادت امام(ع) را هنگام آمادهشدن برای حرکت دریافت کرد. اما کوفه: نامههایی که اهل کوفه پس از رسیدن حسین(ع) به مکه برایش ارسال کردند برای اولین مرتبه نبود. آنها پیشتر نیز پس از وفات امام حسن(ع) در سال 50 هجری ـدرحالیکه معاویه هنوز زنده بودـ با او مکاتبه کرده بودند. در آن زمان «جعدةبن هبیره» (که یک کوفی معروف به محبت اهلبیت(ع) بود) از جانب محبان حسین(ع) به ایشان نوشت: «اما بعد، شیعیان ما که اینجا هستند دلهایشان مشتاق توست و هیچکس را با تو برابر نمیدانند. آنان پیشتر نظر برادرت حسن(ع) را دربارۀ کنار گذاشتن جنگ میدانستند و تو را نیز به نرمخویی نسبت به دوستانت، سختگیری نسبت به دشمنانت و جدیت در راه امر خدا شناختهاند. اگر برای به دست آوردن این امر مایل هستی، پس بهسوی ما بیا، زیرا ما خود را برای جانفشانی و شهادت در کنار تو آماده کردهایم.» حسین(ع) در پاسخ به آنها نوشت: «اما برادرم، امیدوارم خداوند او را در آنچه انجام داده موفق گردانده و هدایت کرده باشد؛ و اما من، امروز چنین نظری ندارم. خداوند شما را رحمت کند؛ در جای خود بمانید و در خانههایتان پنهان شوید و تا زمانی که معاویه زنده است خود را از خطر محافظت کنید. خداوند به دست او حادثهای پدید نخواهد آورد، درحالیکه من زندهام. این نظر من است که به شما نوشتهام؛ والسلام.»[341] اما نکتۀ تازه در سال ۶۰ هجری این بود که نامههای آنان پس از مرگ معاویه و امتناع حسین(ع) از بیعت با یزید و خروج ایشان از شهر جدش بهسوی مکه نوشته شده بود؛ و با توجه به این شرایط انتظار میرفت نامههای اهل کوفه به تعداد زیادی بهسوی حسین(ع) فرستاده شود و این همان چیزی بود که در عمل اتفاق افتاد. هنگامی که آنها از مرگ معاویه و امتناع حسین(ع) از بیعت با یزید و خروجش بهطرف مکه آگاه شدند شیعیان در خانۀ سلیمانبن صرد خزاعی گرد هم آمدند. او برای آنان خطبهای خواند و گفت: «معاویه مرده است، و حسین(ع) با بیعت خود با آنان مخالفت کرده و بهسوی مکه خارج شده است. شما شیعیان او و پدرش هستید. اگر میدانید او را یاری میکنید و با دشمنش میجنگید به او نامه بنویسید و به او اطلاع دهید؛ و اگر از شکست و ضعف میترسید او را به خطر نیندازید.» آنان گفتند: «نه، ما با دشمنش خواهیم جنگید و جان خود را برای او فدا خواهیم کرد.» سپس گفت: «پس به او نامه بنویسید.» آنان نامهای به این مضمون نوشتند: «بسمالله الرحمن الرحیم. به حسینبن علی(ع)، از سوی سلیمانبن صُرد، مسیببن نجبه، رفاعةبن شداد بجلی، حبیببن مظاهر و شیعیان مؤمن و مسلمان اهل کوفه. سلام بر تو باد. ما آن خدای یگانهای را سپاس میگوییم که هیچ معبودی جز او نیست. اما بعد: سپاس خدایی را که کار دشمن زورگوی کینهتوز تو را یکسره کرد؛ همان کسی که بر این امت چیره شد و اختیارش را از آنِ خود نمود، غنیمتهایش را غصب کرد، بدون رضایت مردم بر آنها حکومت کرد، و سپس بهترینهایشان را کُشت و بدترینهایشان را زنده نگه داشت، و اموال خدا را میان جباران و ثروتمندان تقسیم کرد. پس او دور باد از رحمت خدا، همانگونه که قوم ثمود دور شدند. ما اکنون امامی نداریم؛ پس بهسوی ما بیا، شاید خداوند ما را بهواسطۀ تو گرد حق بیاورد. نعمانبن بشیر در کاخ امارت است، ما با او نمازجمعه نمیخوانیم و برای عید بههمراه او بیرون نمیرویم. اگر خبر رسیدن تو به ما برسد او را از شهر بیرون خواهیم کرد و او را به شام خواهیم فرستاد، اگر خدا بخواهد.»[342] همچنین، شبثبن ربعی، حجاربن ابجر، یزیدبن حارثبن رویم، عروةبن قیس، عمروبن حجاج زبیدی و محمدبن عمرو تیمی نامهای به حسین(ع) نوشتند که در آن آمده بود: «اما بعد، باغها سبز شده، میوهها رسیده، زمین سر سبز گردیده، و درختها برگ دادهاند. پس اگر میخواهی، بهسوی لشکر خودت که آماده است بیا. سلام و درود بر تو و پدرت، و رحمت و برکات خدا بر شما باد.»[343] مدت زیادی نگذشته بود که آنها هانیبن هانی و سعیدبن عبدالله حنفی را با نامهای به سوی حسین(ع) فرستادند که در آن آمده بود: «بسمالله الرحمن الرحیم. به حسینبن علی از سوی شیعیانش از مؤمنان و مسلمانان. اما بعد، خوش آمدی، که مردم منتظر تو هستند و هیچ رأی و نظری جز تو ندارند. پس بشتاب، بشتاب، و باز هم بشتاب؛ و السلام.»[344] بهاینترتیب نامهها و پیامها پیوسته بهسوی حسین(ع) فرستاده میشد، تا آنجا که تعدادشان به دهها نامه رسید و برخی از آنها طومارهایی بود که توسط یک، دو یا چهار نفر امضا شده بود، و آنها را قیسبن مسهر صیداوی و گروهی دیگر بههمراه داشتند. نامههای اهل کوفه در دهۀ اول ماه رمضان سال 60 هجری به امام حسین(ع) رسید و تعداد نامهها و پیامها با گذر روزها افزایش یافت. اما حسین(ع) برای پاسخ دادن به نامههای آنان عجله نکرد و فوراً به درخواست آنها پاسخ نداد و بهسویشان نرفت؛ بلکه ترجیح داد صبر کند و شاید به آنها فرصتی بدهد تا موضع خود را بازنگری کنند؛ زیرا کاملاً آگاه بود که برای کاری پیشقدم میشود که در آن، دلهای مردان جز با توفیق الهی پایدار نخواهد ماند؛ اما در نهایت، او باید درخواست آنان را اجابت کند و به نامهها و پیامهایشان پاسخ دهد: حسین(ع) باید پاسخ میداد؛ زیرا نامهها بهحدی رسیده بودند که حجت را بر او(ع) ـاگرچه بهصورت ظاهریـ تمام میکرد، و محال است حسین(ع) که امام معصوم است (یا او که پاک و مطهر، حبیب خدا و رسولش، و امان امت از گمراهی است، و هرگز از قرآن جدا نمیشود، و ...) از چنین حجتی شانه خالی کند. همچنین باید پاسخ میداد؛ زیرا حجتهای خدا موظفاند تا آنجا که ممکن است از اسباب موجود استفاده کنند. همانطور که او(ع) مکلّف بود برای ملاقات با وعدۀ حتمی خود حرکت کند، موظف بود از هر دلیلی که در دسترسش بود و به موفقیت نقشۀ الهیاش کمک میکرد استفاده کند. همچنین او حتماً باید پاسخ میداد؛ زیرا مأمور بود با مردم بر اساس ظاهرشان رفتار کند؛ پس با وجود اینکه از وضعیت آنها آگاه بود، به آنها پاسخ داد و هیچ عذری برای آنان باقی نگذاشت، حتی اگر این عذر فقط کارکردی تاریخی داشته باشد.[345] به همین دلیل وقتی ابنعباس به او گفت: «ای پسرعمو، به من خبر رسیده تو میخواهی به عراق بروی و آنها اهل خیانت هستند، و جز این نیست که آنها تو را به جنگ دعوت میکنند؛ پس شتاب مکن و در مکه بمان.» حسین(ع) فرمود: «به خدا سوگند، اینکه در فلانجا کشته شوم برایم محبوبتر است از اینکه حرمت مکه شکسته شود. اینها نامههای اهل کوفه و پیامآورانشان است و بر من واجب است به آنها پاسخ دهم، و عذر آنها در برابر خداوند بر من تمام شده است.»[346] بههرحال بعد از اینکه پیکهای اهل کوفه در مکه نزد حسین(ع) جمع شدند و آخرین آنها نامههایی بود که هانیبن هانی و سعیدبن عبدالله حنفی آورده بودند، و پیش از آنها نیز عبداللهبن مسمع و عبداللهبن وال رسیده بودند، امام حسین(ع) به هانی و سعید فرمود: «به من خبر بده چه کسانی در نوشتن این نامهای که به همراه شماست مشارکت داشتهاند!» آنها گفتند: «شبثبن ربعی، حجاربن ابجر، یزیدبن حارث، یزیدبن رویم، عروةبن قیس، عمروبن حجاج، و محمدبن عمیربن عطارد این نامه را نوشتهاند.» در آن هنگام حسین(ع) برخاست، وضو گرفت و دو رکعت نماز بین رکن و مقام خواند. سپس از نمازش فارغ شد و از خداوند دربارۀ آنچه اهل کوفه برایش نوشته بودند درخواست خیر نمود. سپس پیامآوران را فراخواند و به آنها فرمود: «جدم رسول خدا(ص) را [در خواب] دیدم و او مرا به امری فرمان داد و من در راه انجام آن امر هستم. خداوند برای من خیر خواسته است. او سرپرست این کار است و توانا بر انجامش، انشاءالله.» [347]-ارسال مسلمبن عقیل به کوفه
پس از آنکه حسین(ع) نامههای اهل کوفه را خواند و از وضعیت آنان مطلع شد تصمیم گرفت پسرعموی خود و فرد مورد اعتمادش مسلمبن عقیل را به کوفه بفرستد. او را فراخواند و به او سفارش کرد تقوای الهی پیشه کند و امر خود را مخفی نگه دارد[348] و با مردم با لطف و مهربانی رفتار کند، و اگر دید مردم بر بیعت با او گرد آمدهاند و اوضاع همانطور است که در نامههایشان ذکر کردهاند به او گزارش دهد. مسلم بههمراه قیسبن مسهر صیداوی، عمارةبن عبدالله سلولی، و عبدالله و عبدالرحمن فرزندان شداد ارحبی ـدر نیمۀ ماه رمضان سال 60 هجریـ بهسوی کوفه حرکت کرد.[349] روایت شده است حسین(ع) به او فرمود: «من تو را بهسوی اهل کوفه میفرستم و اینها نامههای آنها به من است. خداوند دربارۀ امر تو آنچه را دوست دارد و مورد رضایتش است رقم خواهد زد؛ و من امیدوارم من و تو در جایگاه شهدا باشیم. پس با برکت خدا حرکت کن تا وارد کوفه شوی. وقتی به آنجا رسیدی، نزد مطمئنترین فرد از اهالی آنجا اقامت کن و مردم را به اطاعت از من دعوت کن و آنان را از آلابوسفیان برحذر دار. اگر دیدی مردم بر بیعت با من متحد شدهاند بهسرعت خبر آن را به من برسان تا طبق آن عمل کنم، اگر خدا بخواهد.»[350] از این روایت مشخص است امام حسین(ع) فرستادۀ خود مسلمبن عقیل را از عاقبت کارش آگاه کرده بود که بهطور قطع با سرنوشت و پایان خود حسین(ع) یکی خواهد شد،[351] و این بخشی از آمادهسازی بود که حسین(ع) از زمان آغاز انقلاب خود تا شب عاشورا با یاران واقعی و مخلص خود انجام داد. بهعلاوه حسین(ع) بههمراه مسلم و همراهانش نامهای برای اهل کوفه فرستاد که در آن آمده بود: «بسمالله الرحمن الرحیم. از حسینبن علی به سران مؤمنان و مسلمانان. اما بعد، هانی و سعید با نامههایتان نزد من آمدند و آنها آخرین فرستادگان شما بودند که به من رسیدند. من همۀ آنچه را شما بیان کرده و ذکر کردهاید، و سخنان بیشتر شما را دانستم؛ اینکه گفتهاید امامی نداریم، پس بهسوی ما بیا، شاید خداوند ما را بر حق و هدایت گرد آورد. من برادرم، پسرعمویم و فرد مورد اعتمادم از اهلبیتم ـمسلمبن عقیلـ را بهسوی شما فرستادهام. اگر او به من بنویسد سران و صاحبنظران شما بر همان چیزی که فرستادگانتان گفتهاند و در نامههایتان خواندهام همنظر شدهاند بهزودی نزد شما خواهم آمد، اگر خدا بخواهد. به جان خودم سوگند، امام کسی است که طبق کتاب خدا حکم کند، به عدل و انصاف قیام کند، پیرو دین حق باشد، و خودش را برای این کار وقف خدا کند. والسلام.» [352] در روایت ابناعثم آمده است: «اگر شما بر همان چیزی که فرستادگانتان گفتهاند و در نامههایتان خواندهام هستید، پس با پسرعمویم قیام کنید و با او بیعت کنید و یاریاش دهید و او را تنها نگذارید. به جان خودم سوگند، امام...» [353] و این یعنی مأموریت مسلم فقط بهعنوان یک فرستاده برای ارزیابی اوضاع کوفه و وضعیت بیعتکنندگان و کسانی که به حسین(ع) نامه نوشته بودند محدود نمیشد؛ بلکه فراتر از آن بود و بهمنظور آمادهسازی برای آمدن حسین(ع) و برپایی انقلاب علیه حکومت اموی در کوفه انجام میشد. با توجه به مطالب فوق بهروشنی مشخص است مسلمبن عقیل از احترام زیادی نزد امام حسین(ع) برخوردار، و بهطور شایستهای برای انجام مأموریت محوله به خودش آماده بود، و همین نکته برای نفی آنچه برخی مورخان ذکر کردهاند که مسلم پس از اینکه دو راهنمایی که برای راه اجیر کرده بود راه را گم کردند و از تشنگی مردند سفر خود را به فال بد گرفت و به حسین(ع) نامه نوشت تا او را از ادامه مسیر به کوفه معاف کند، کافی است؛ و اینکه حسین(ع) در پاسخ به نامۀ او فرمود: «اما بعد، ترسیدم انگیزهات از نوشتن نامه برای کنارهگیری از مأموریتی که تو را برای آن فرستادم، چیزی جز ترس و بزدلی نباشد؛ پس به همان مأموریتی که تو را برایش فرستادم ادامه بده؛ والسلام.»[354] میگویم: این موضوع ـبه این شکلی که برخی مورخان نقل کردهاندـ صحیح نیست و کلام حسین(ع) در وصف مسلمبن عقیل در نامهاش به اهل کوفه آن را نقض میکند؛ همچنین شجاعت مسلم و راه و روش او نیز ـکه بهخوبی شناختهشده استـ آن را نقض میکند؛[355] علاوه بر این ـهمانطور که دیدیمـ آگاه بودن مسلم از سرنوشتش که حسین(ع) پیش از حرکت به کوفه به او اطلاع داده بود و مسلم بدون هیچ اعتراضی به این خبر آن را پذیرفت نیز نافیِ این حکایت است. بنابراین این داستان، یا ساختگی است، یا بهطور قطع تحریفشده است، آن هم با هدف خدشهدار کردن شخصیتهای انقلاب مبارک حسینی. از سید احمد الحسن دربارۀ مسئله فال بدی که برخی مورخان به مسلمبن عقیل نسبت دادهاند، و درخواست او از حسین(ع) برای معافیت از مأموریت، و سپس نامهای که حسین(ع) در پاسخ به او نوشت و در آن کلمۀ «ترس» ذکر شده بود پرسیدم؛ ایشان فرمود: «"فالزدن" به این معناست که مردم از چیزی مثل حرکت پرنده یا مشابه آن نتیجه میگیرند اتفاق بدی در شُرُف وقوع است و سپس این نشانه بر کار انسان تأثیر میگذارد؛ به این معنا که کار خود را ترک میکند یا تأثیرات مشابه آن؛ اما دریافت نشانهها از حوادث و پیشبینی آنچه رخ خواهد داد از طریق نشانهها و علامتها، فالزدن (تطیّر) محسوب نمیشود. علی(ع) فریاد غازها را در برابر خود نشانهای برای نزدیکی شهادتش دید و باز شدن شال کمریاش ـپس از آنکه آن را محکم بسته بودـ را نیز علامتی برای نزدیک بودن شهادت دانست. امور زیادی هست که اولیای خدا میتوانند از آنها وقوع اتفاقات آینده را بخوانند؛ و اینها نشانههایی از سوی خدا و نوعی سخن گفتن خدا با آنها از طریق موجودات است. اما دربارهٔ مسئلهٔ مسلمبن عقیل بهطور خاص: اشکالی ندارد که او از حسین(ع) پس از آنکه دید چه رخ داده، بهعنوان نشانهای برای آنچه در آینده رخ خواهد داد سؤال کند؛ اما اینکه مسلم از امام حسین(ع) خواسته باشد او را از مأموریت رفتن به کوفه معاف کند، هرگز چنین نیست. اما نامهای که به حسین(ع) نسبت داده شده با عبارت "ترسیدم انگیزهات از نوشتن نامه برای کنارهگیری" تحریفشده است. بله، مکاتباتی میان امام حسین(ع) و مسلم انجام شده است اما این مکاتبات بهدرستی به ما نرسیدهاند.»[356] بههرحال مسلم در اوایل ماه شوال سال 60 هجری به کوفه رسید[357] و ابتدا در خانۀ مختاربن ابوعبیده ثقفی ساکن شد. مردم (شیعیان) بهسوی او آمدند و پس از اینکه او نامۀ حسین(ع) را برایشان خواند، آنها درحالیکه میگریستند با او بیعت کردند،[358] تا آنجا که تعداد بیعتکنندگان به هجده هزار نفر رسید؛ پس مسلم به حسین(ع) نامهای نوشت تا او را از اوضاع آگاه کند و بخواهد بهسوی کوفه بیاید.[359] در نامۀ او به حسین(ع) آمده بود: «پیشگام هرگز به قوم خود دروغ نمیگوید[360]؛ همۀ مردم کوفه با تو هستند و هجده هزار نفر با من بیعت کردهاند. پس به محض خواندن نامۀ من، بهسرعت بهسوی ما بیا؛ والسلام.»[361] مسلم این نامه را بههمراه قیسبن مسهر صیداوی، عابسبن شبیب شاکری و غلامش شوذب بهسوی امام حسین(ع) (که هنوز در مکه بود) فرستاد.[362] از سوی دیگر نعمانبن بشیر ـوالی کوفهـ از آنچه بر مسلم گذشته و بیعت مردم با او مطلع شد. او بر منبر رفت و مردم را از فتنه برحذر داشت و گفت هیچکس را بر اساس ظنیات مجازات نمیکند و با کسی که با او نجنگد نمیجنگد؛ و خطبۀ خود را با هشدار به کسانی که بیعتشان را میشکنند به پایان رساند. شاید ضعف در اقدامات نعمان[363] به این نکته بازمیگردد که او سالها از کارگزاران معاویه و از نزدیکان او بود و تحتتأثیر نیرنگها و حیلههای او قرار داشت. معاویه در مواجهه با حسین(ع) ترجیح میداد به مقابلۀ علنی نپردازد، برخلاف سیاست بیمحابای فرزندش یزید و کارگزارش ابنزیاد. بهطور قطع عدم شدتعمل نعمان به مذاق برخی از پیروان بنیامیه در کوفه خوش نیامد؛ و آنها این را بهعنوان ضعف والی و نرمش غیرقابلقبول در برابر تغییرات خطرناکی که در کوفه در حال رخدادن بود تلقی کردند. پس همه به یزید نامه نوشتند و او را از ورود مسلمبن عقیل به کوفه و بیعت گرفتنش از مردم برای حسین(ع) مطلع کردند، و به او دربارۀ خارجشدن کوفه از حیطۀ سلطنتش و اینکه والی کوفه ضعیف یا دچار ضعف شده است هشدار دادند.[364] وقتی این خبر به یزید رسید با «سرجون رومی» (مشاور معاویه و امین اسرارش) مشورت کرد. سرجون به او پیشنهاد داد عبیداللهبن زیاد را بهعنوان والی کوفه منصوب کند[365] و او را فوراً از بصره (که ابنزیاد از زمان معاویه والی آنجا بود) به کوفه بفرستد. یزید با اکراه مشورت سرجون را پذیرفت[366] و مسلمبن عمروِ باهلی[367] را فراخواند و فرمان تعیین عبیداللهبن زیاد را بهعنوان والی کوفه توسط او فرستاد و نامهای نوشت که در آن آمده بود: «اما بعد، پیروان من از اهالی کوفه به من نوشتهاند و اطلاع دادهاند که ابنعقیل در آنجا جمعیت زیادی را گرد آورده تا جماعت مسلمانان را متفرق کند. پس وقتی این نامۀ مرا میخوانی، فوراً بهسوی کوفه حرکت کن و ابنعقیل را همچون شکاری دنبال کن تا او را دستگیر و زندانی کنی یا به قتل برسانی یا تبعیدش کنی. والسلام.»[368] همچنین روایت شده است او به ابنزیاد نوشت: «اگر دو بال داشتی، بهسوی کوفه پرواز کن.»[369]-یک توهم و پاسخ به آن
ممکن است کسی دچار توهم شود ـو برخی واقعاً چنین پنداشتهاندـ و بگوید: مسلمبن عقیل در نوشتن نامه به حسین(ع) و درخواست آمدن او به کوفه عجله کرده، و پیش از آنکه بهطور دقیق وضعیت مردم را بررسی کند چنین درخواستی مطرح کرده است. اما حقیقت این است که مسلم، امین و مورد اعتماد حسین(ع) بود و آنچه را از وضعیت مردم دیده بود و نامههای فراوانشان از آن حکایت میکرد صادقانه به امام گزارش داد، و شرایط بهگونهای نبود که تأخیر و انتظار برای بررسی نهایی و کشف نیتهای مردم عملاً امکانپذیر باشد؛ زیرا بدیهی است این کار ـبهطور قطعـ زمان طولانیتری نیاز داشت. مسلم میدانست دولت اموی بهمحض آگاه شدن از تحولات در کوفه که در حال غلیان بود و لحظات سرنوشتسازی را سپری میکرد بهسرعت واکنش نشان خواهد داد و همین اتفاق نیز افتاد، زمانی که یزید والی خود در کوفه (نعمانبن بشیر) را با عبیداللهبن زیاد که به پلیدی و ستمگری و دشمنی با اهلبیت(ع) معروف بود جایگزین کرد. از سوی دیگر امام حسین(ع) از مسلم خواسته بود خبر وضعیت کوفه را بهسرعت برای او ارسال کند: «اگر دیدی مردم بر بیعت من متحد شدهاند بهسرعت خبر آن را به من برسان تا براساس آن عمل کنم» و دلیل این درخواست هم ـچنانکه روشن استـ این بود که حسین(ع) میدانست امویان به تحرکات او بهسرعت واکنش نشان خواهند داد و او قصد داشت با این اقدام، آنان را غافلگیر کند و فرصت را از آنان بگیرد. نتیجه اینکه هیچ ملامتی متوجه مسلمبن عقیل در نوشتن نامه به امام حسین(ع) و درخواست آمدنش نیست؛ زیرا او فرمان امام و مولای خود را اطاعت کرد و نامهای برایش نوشت که باصداقت و امانتداری آنچه را با چشم خود دیده بود گزارش داده بود.-خیانت در بصره و کوفه
-بصره
عبیداللهبن زیاد نامۀ انتصاب خودش را بهعنوان والی کوفه و بصره دریافت کرد، و پیش از اینکه بهسوی کوفه حرکت کند از حرکت امام حسین(ع) از مدینه به مکه و نیز از وجود مکاتبات میان امام حسین(ع) و برخی از بزرگان اهل عراق در بصره و کوفه مطلع شد. او فوراً نگهبانان و جاسوسانی را در داخل و خارج شهر مستقر کرد. در بصره، شیعیان و پیروان اهلبیت(ع) در برخی خانهها گرد هم میآمدند تا دربارۀ یاری حسین(ع) و پیوستن به او بحث کنند، اما ترس از ظلم و ستم عبیداللهبن زیاد مانع آنها شد و از بصره فقط تعداد بسیار اندکی به یاری امام پیوستند.[370] واقعاً جای تأسف دارد که یزیدبن مسعود نهشلی ـکه همانطور که پیشتر دیدیم به امام حسین(ع) نامهای نوشت و بههمراه عدۀ زیادی از دوستداران و پیروانش به امام(ع) وعدۀ یاری دادـ خودش و همراهانش در پیوستن به امام حسین(ع) تأخیر کردند؛ زیرا خبر شهادت امام(ع) در حال آماده شدن او و قبل از اینکه بهسوی امام(ع) حرکت کند به او رسید! سؤال مهم این است: چرا یزیدبن مسعود اینقدر در پیوستن به کاروان حسین(ع) تأخیر کرد، درحالیکه میان مکاتبۀ حسین(ع) با او و شهادت امام(ع) تقریباً سه ماه فاصله بود و این مدتزمان برای رسیدن به کربلا یا حتی ملاقات با حسین(ع) در یکی از منزلگاههای بین راه مکه تا کربلا حتی از کافی نیز بیشتر بود؟ و سؤال مهم دیگر: آن جمعیت دوستداران و طرفداران ابنمسعود که ما در نامۀ او به امام حسین(ع) حمایت و وفاداریشان را خواندیم چه شدند؟ شاید دانستن کاری که منذربن جارود انجام داد برای پاسخ به این سؤالات کافی باشد. او نامۀ امام حسین(ع) و فرستادهاش (ابارُزَین) را به عبیداللهبن زیاد تحویل داد[371] و این عمل او باعث شد ابنزیاد دستور قتل فرستادۀ امام را صادر کرد، و او را به دار کشید یا گردنش را زد. سپس ابنزیاد بر منبر بصره رفت و مردم را تهدید کرد و آنها را از هرگونه اقدام یا حرکتی در حمایت از حسین(ع) برحذر داشت. او به مردم گفت: «ای اهالی بصره، یزید مرا به ولایت بصره و کوفه گمارده است و من بهسوی کوفه میروم، برادرم عثمانبن زیاد را بهجای خودم میگمارم؛ پس مبادا با من مخالفت کنید یا شایعهسازی کنید. به خداوندی که غیر از او خدایی نیست قسم، اگر به من خبر برسد یکی از شما مخالفت کرده یا شایعهپراکنی کرده است، او و ولیاش را خواهم کشت و نزدیکترین را بهخاطر دورترین بهسختی مجازات خواهم کرد و بیگناه را بهخاطر گناهکار خواهم کشت تا زمانی که همه سر تسلیم فرود آورید، و کسی که هشدار داده است معذور است.»[372] تهدید و وعدۀ ریختن خون بر اساس ظنیات، و حتی مؤاخذۀ نزدیکترین شخص بهخاطر دورترین، و مجازات بیگناه بهخاطر گناهکار، در عمل این تهدیدها نتیجه داد، و نقشۀ ابنزیاد در منصرف کردن مردم بصره از یاری امام حسین(ع) با ترس و وحشتی که در دلهای آنان ایجاد کرد تا حد زیادی نتیجه داد، و این همان وضعیتی بود که در ادامه در کوفه نیز موفق خواهد بود. بههرحال ابنزیاد در مسیر خود به کوفه برخی از بزرگان شیعیان بصره ـمثل شریکبن اعور،[373] عبداللهبن حارثبن نوفل، و دیگرانـ را با خود همراه کرد؛ و نهایت کاری که آنها توانستند انجام دهند این بود که به بهانۀ خستگی و ناخوشی در مسیر توقف میکردند به این امید که ابنزیاد بهخاطر آنها تأخیر کند و حسین(ع) پیش از او به کوفه برسد.[374]-کوفه
عبیداللهبن زیاد بهسوی کوفه حرکت کرد و تصمیم گرفت شبانه و از طرف راه نجف به آن وارد شود، درحالیکه چهرهاش را پوشانده بود تا مردم او را نشناسند و تصور کنند حسین(ع) آمده است؛ و همانگونه که در میان مردم معمول است که خبرها و شایعات در میانشان منتشر میشود و بدون دقت و تمییز به ترویج آن میپردازند، بهویژه در شرایطی که کوفه در حال جوشش و التهابِ مردمی بود ـو حتی بدون چنین شرایطی، همانگونه که در سایر جوامع بشری نیز دیده میشودـ کافی بود تا برخی مردم کوفه که کاروان ابنزیاد را میبینند بهاشتباه گمان کنند آن فرد نقابدار حسین(ع) است؛ و سپس این خبر را به دیگران منتقل کنند، و به همین ترتیب خبر رسیدن امام حسین(ع) میان مردم پخش شد. نتیجه این شد که مردم گرد کاروان جمع شدند و فریاد سر دادند و شروع کردند به سلامدادن و گفتنِ «خوش آمدی ای فرزند رسول خدا! قدمت مبارک باشد». ابن زیاد از آنچه میدید بسیار ناراحت بود، تا آنکه وقتی کاروانش وارد قصر امارت شد و درِ قصر به روی آنان بسته شد، برای مردم روشن شد او ابنزیاد بوده است؛ پس پراکنده شدند و دانستند او والی جدید کوفه است.[375] ابنزیاد در صبح اولین روز حضورش در کوفه، مردم را جمع کرد و به آنان اعلام کرد یزید او را بهعنوان والی آنها تعیین کرده است. او به کسانی که از او و سیاستهای دولتش اطاعت کنند وعدههای بزرگی داد، و مخالفان را به مرگ تهدید کرد. او سخنان خود را با این جمله به پایان رساند: «شلاق و شمشیر من بر کسی است که از دستور من سرپیچی کند و پیمانم را نقض کند. پس هرکسی میخواهد جان خود را نجات دهد از من اطاعت کند. راستگویی تو را معرفی میکند، نه وعده و تهدید.»[376] مردم به یکدیگر نگاه کردند و گفتند: «ما چرا باید در برابر حاکم مقاومت کنیم؟ پس بیعتشان را با حسین(ع) شکستند و با ابنزیاد بیعت کردند.»[377] از آنجا که ساختار جامعۀ کوفه بیشتر قبیلهای بود و بزرگان (رؤسای قبایل) جایگاه مهمی در میانشان داشتند آنها بهعنوان واسطهای میان مردم و والی عمل میکردند، و کمکهای دولتی نیز از طریق آنها به مردم میرسید، اولین اقدامی که ابنزیاد در کوفه انجام داد تهدید بزرگان قبایل بود. او گفت: «نام بزرگان را برای من بنویسید و بگویید چه کسانی در میان شما از طرف امیرالمؤمنین (یعنی یزید) تحت تعقیب هستند، و چه کسانی از اهل حرویه (خوارج) هستند، و چه کسانی اهل شک و تردیدند که خوی و خصلتشان تفرقهافکنی و نفاق است. هرکس آنها را به ما معرفی کند ذمهاش بری است، و هرکس چنین نکند باید تضمین بدهد هیچیک از افراد قبیلهاش از دستورات ما سرپیچی نکند و علیه ما قیام نکند؛ و هرکس چنین نکند دیگر تحت حمایت ما نخواهد بود و خون و مال او برای ما حلال خواهد شد. هر بزرگی که در قبیلهاش فردی را پنهان کند که از سوی امیرالمؤمنین تحت تعقیب باشد و او را به ما معرفی نکند بر درِ خانهاش به دار آویخته خواهد شد و کمکهای آن قبیله از بیتالمال قطع خواهد شد.»[378] این اقدام تأثیر خود را گذاشت و یکی از مهمترین دلایل ناکام ماندن قیام مسلمبن عقیل در کوفه، اقدام سران قبایل در منصرفکردن مردم از حمایت او بود. همچنین آنها در بسیج مردم و سوقدادنشان به جنگ با حسین(ع) نقش داشتند. بهطور کلی اقدامات ابنزیاد با شدت و قساوت همراه بود، و این رویهای است که طغیانگران همواره به کار میبندند. حمایت از حامیان حکومت و بخشیدن مزایا به آنها؛ استخدام جاسوسان و پراکنده کردن آنها در میان مردم؛ پیگیری و تعقیب مخالفان حکومت؛ ایجاد رعب و ترس در میان مردم برای تضمین اطاعت و رضایت آنها از وضعیت موجود؛ مجازاتهایی از قبیل زندان، انفصال از کار، قطع حقوق مالی برای کسانی که وفاداریشان ثابت نشده است، و نیز مجاز دانستن ریختن خون و تصرف اموال کسانی که مخالفت خود را با حاکم نشان دهند یا از مسیر او پیروی نکنند و ... او در روز دوم حکومتش در کوفه نیز برای مردم سخنرانی کرد و گفت: «اما بعد، این امر جز با شدت اصلاح نمیشود، اما شدتی بدون خشونت، و با ملایمتی بدون ضعف. من از میان شما بیگناه را بهجای گناهکار، حاضر را بهجای غایب، و یکی را بهخاطر دیگری عقوبت میکنم.» مردی از اهل کوفه به نام اسدبن عبدالله مری برخاست و گفت: «ای امیر، خداوند تبارکوتعالی میفرماید: (وَلا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزرَ أُخْرىٰ) (هیچکس بار گناه دیگری را به دوش نمیکشد) و انسان فقط با تلاش خودش سنجیده میشود، شمشیر با تیزیاش، و اسب با قدرتش. بر توست که بگویی و بر ماست که گوش بسپاریم؛ پس بدی را قبل از خوبی بر ما مقدم مدار.» ابنزیاد سکوت کرد و از منبر پایین آمد و به قصر امارت رفت.[379] از دیگر کارهایی که ابنزیاد در کوفه انجام داد این بود که بزرگان کوفه را با پول به خودش متمایل کرد. «مجمعبن عبدالله عامری» هنگامی که در مسیر عراق به امام حسین(ع) پیوست، این واقعیت را به امام گزارش داد. هنگامی که امام از او دربارۀ وضعیت اهل کوفه پرسید، او گفت: «اما بزرگان مردم، رشوههای کلانی گرفتهاند و کیسههایشان از مال پر شده است تا محبتشان جلب شود و خیرخواهیشان به دست آید، و اکنون همه یکدل و یکصدا علیه تو هستند؛ اما سایر مردم، دلهایشان به تو متمایل است، ولی فردا شمشیرهایشان علیه تو کشیده خواهد شد.» [380] طبیعتاً وضعیت مسلمبن عقیل که در خانۀ مختار ثقفی اقامت داشت و مردم (دوستداران آلمحمد) برای اعلام وفاداری و بیعت با حسین(ع) نزد او میآمدند پس از شنیدن اقدامات ابنزیاد تغییر کرد. او شبانه به خانۀ هانیبن عروه منتقل شد و برخی از چهرههای شیعه بهصورت پنهانی به او مراجعه میکردند تا از اوضاع و تحولات جدید مطلع شوند. شریکبن اعور همدانی (که ابنزیاد او را از بصره آورده بود) نیز در خانۀ هانیبن عروه اقامت داشت و هانی را تشویق میکرد تا برای کمک به مسلمبن عقیل اقدام کند.[381] او در همان اتاقی که مسلم حضور داشت نشسته بود و به هانی گفت: «این فاجر [ابنزیاد] امشب برای عیادت من میآید؛ پس وقتی نشست او را بکش، و سپس به قصر برو و کسی بین تو و او نخواهد بود. اگر من از این بیماری بهبود یافتم، به بصره میروم و مسئلۀ بصره را نیز حل میکنم.» وقتی شب شد ابنزیاد برای عیادت شریک آمد. شریک به مسلم گفت: «وقتی او نشست فرصت را از دست نده و او را بکش.» هانی بلند شد و گفت: «من دوست ندارم او در خانۀ من کشته شود.» گویا این کار را ناپسند میدانست. ابنزیاد وارد شد، نشست و از شریک پرسید: «چگونهای؟ و کی بیمار شدی؟» و وقتی سؤالهای او طولانی شد و دید هیچ اتفاقی نمیافتد و ترسید فرصت از دست برود، شروع به گفتن کرد: «منتظر چه هستید که به سلمى سلام نمیکنید؟ به سلمى سلام دهید و به کسانی که همراه او هستند نیز سلام دهید. جام مرگ را با شتاب به او بنوشانید. خدا پدرت را بیامرزد! جام را به من بنوشان، حتی اگر زندگیام در آن باشد.» او این را دو یا سه مرتبه گفت، ولی ابنزیاد متوجه نشد و پرسید: «او را چه شده؟ آیا فکر میکنید هذیان میگوید؟» هانی پاسخ داد: «بله، خدا تو را اصلاح کند، او از قبل از غروب آفتاب تا همین ساعت اینگونه بوده است.» سپس ابنزیاد برخاست و از خانه خارج شد. بعد از آن مسلم بیرون آمد و شریک به او گفت: «چرا او را نکشتی؟» مسلم پاسخ داد: «به دو دلیل: یکی اینکه هانی دوست نداشت ابنزیاد در خانهاش کشته شود، و دیگری اینکه حدیثی از پیامبر(ص) شنیدهام که میفرمود: ایمان مانع غافلکُشی است؛ پس مؤمن ناجوانمردانه نمیکشد.» شریک به او گفت: «به خدا قسم، اگر او را کشته بودی یک فاسقِ فاجرِ کافرِ خیانتکار را کشته بودی.»[382] روشن است هانی تمایل نداشت ابنزیاد در خانهاش کشته شود، و قطعاً اخلاق مسلمبن عقیل نیز به او اجازه نمیداد مرزهای ادب مهماننوازی را زیر پا بگذارد یا باعث رنج و سختی صاحبخانهای شود که او را در خانهاش پذیرفته بود؛ و قبل از تمامی اینها مسلم ـبهرغم شخصیت و اخلاق والایشـ فقط نمایندۀ خودش نبود، بلکه سعی میکرد در قد و قامت کسی که فرستادۀ حسین(ع) بود رفتار کند؛ یعنی او فرستادۀ امام معصوم بود و نمیتوانست بدون اجازۀ او دست به چنین اقدامی بزند. مسلم دو بار از عدم رضایت هانی آگاه شد؛ اولین بار در زمان بیماری شریک، و دومین بار وقتی خود هانی بیمار شد و مسلم در خانۀ او اقامت داشت. وقتی هانی متوجه شد ابنزیاد قصد عیادت از او را دارد، عمارةبن عبدالسلولی به او گفت: «همۀ امید و تدبیر ما کشتن این ظالم است، و خداوند تو را برای این کار توانا ساخت؛ پس او را بکش. ولی هانی پاسخ داد: دوست ندارم او در خانۀ من کشته شود.» ابنزیاد وارد شد و کنار هانی نشست و سپس از خانه خارج شد.»[383] همچنین براساس نقل برخی از مورخان، هانی از مسلم خواست در خانهاش اقدام به کشتن ابنزیاد نکند و با این عبارت به او التماس کرد: «ای سرور من، تو را به خدا قسم میدهم، این کار را نکن، و در خانۀ ما حادثهای به وجود نیاور؛ چراکه در این خانه زنان ناتوان و کودکان خردسال حضور دارند و من برای آنان بیمناکم. مسلم پاسخ داد: «پناه بر خدا که کسی بهخاطر ما دچار آسیبی شود و ما گناه آن را به گردن بگیریم.» پس سخن هانی را پذیرفت، فرمانش را اطاعت کرد و از تصمیم خود صرفنظر نمود و بر همان حال باقی ماند.»[384] بیتردید، بهجز اولیای خاص خدا، هیچکدام از ما نمیتواند هانیِ شهید را بهخاطر ترسش از واکنش طغیانگران بنیامیه و جلادانشان ـکه از انجام هیچ منکری پرهیز ندارندـ نسبت به خانوادهاش، سرزنش کند؛ آن هم پس از آنکه جان خودش را برای یاری امام حسین(ع) فدا کرد، ولی هر دلی تاب آن را ندارد که اگر میان خودش و خانوادهاش مخیّر شود خانوادهاش را در راه خدا قربانی کند، حتی اگر مؤمنی استوار و آمادهٔ فداکردن جان خویش باشد. از سوی دیگر، جای شگفتی نیست که رحم و شفقت مسلم در سخنش نمودار باشد آنگاه که گفت: «پناه بر خدا که کسی بهخاطر ما دچار آسیب شود.» چراکه هرکس سیرهٔ آلمحمد(ع) را دنبال کند درمییابد آنان نمایانگر راههای بخشش و فداکاری برای دین خدا ـبهجهت هدایت مردم و نجات آنها بودهاند؛ و با وجود اینکه آنان سبب هدایت هدایتیافتگاناند، اما خود را مسبب رنجهایی میدانند که ممکن است برخی از پیروانشان از سوی ظالمان متحمل شوند، و از این بابت سخت اندوهگین میشوند. «مسلمبن عقیل» نیز پرورشیافتهٔ همین مکتب اصیل و این اخلاق رفیع انسانی است. بهاینترتیب روشن میشود دلیل خودداری مسلم از کشتن ابنزیاد در خانۀ هانی، ضعف و سستی نبوده، و او از این اتهامات مبرّاست.-داستان شهادت مسلمبن عقیل
داستان شهادت مسلمبن عقیل، بهاختصار و با تسلسل مهمترین وقایع، براساس روایت طبری و ابناثیر، که با روایات دینوری، ابناعثم، مسعودی و گاهی دیگران تکمیل شده است:-کشف محل مسلم
ابنزیاد برای یافتن مکان مسلمبن عقیل و شناختن افرادی که با او در ارتباط بودند و سخنان و آموزههایی که در این بین ردوبدل میشد تلاشهای فراوانی به خرج داد. در یکی از تلاشها برای نفوذ در صف بیعتکنندگان، پیشکار خود «معقل» را فراخواند و به او مقداری پول داد تا خود را بهعنوان یک شامی غریب و دوستدار اهلبیت(ع) معرفی کند. او ادعا کرد میخواهد با مسلم بیعت کند و مبلغی پول به او بدهد تا در کارش از آن استفاده کند. معقل توانست طی چند روز به مسلمبن عوسجه ـیکی از کسانی که با حسین(ع) بیعت کرده بودـ دست یابد، و بعد از چند بار رفتوآمد به خانۀ ابنعوسجه و جلب اعتماد او، اجازه یافت به مسلمبن عقیل برسد و با او دیدار کند، درحالیکه او در خانۀ هانیبن عروه بود. معقل مرتب به خانۀ هانی رفتوآمد میکرد و در عین حال هر آنچه را میدید و میشنید به ابنزیاد گزارش میداد.[385] بهاینترتیب ابنزیاد به اطلاعات مهمی دربارۀ حرکت مسلم دست یافت، ازجمله محل اقامت او و شناسایی افراد مؤثر در حرکت او که در رأس آنها هانیبن عروۀ مرادی ـزعیم قبیله مذحجـ قرار داشت.-دستگیری هانی و خیانت مذحجیان به زعیمشان
دستگیری هانی برای ابنزیاد کار آسانی نبود؛ بنابراین تصمیم گرفت او را به قصر دعوت کند. او گروهی از بزرگان کوفه را فرستاد، ازجمله: محمدبن اشعث (زعیم قبیلۀ کنده)، اسماءبن خارجه (زعیم قبیلۀ فزاره)، و عمروبن حجاج (پدرزن هانی).[386] هانی بهدلیل اعتمادی که به این افراد داشت بههمراه آنها به قصر رفت و اصلاً انتظار نداشت این یک توطئه باشد. وقتی وارد قصر شد شریح قاضی نیز حضور داشت. ابنزیاد از او دربارۀ مسلم پرسید و هانی اظهار بیاطلاعی کرد. ابنزیاد به غلامش معقل دستور داد وارد شود. وقتی هانی او را دید فهمید «معقل» جاسوس ابنزیاد بوده است. ابنزیاد گفت: «او را به من تحویل بده.» هانی پاسخ داد: «به خدا قسم، حتی اگر او زیر پایم بود، پاهایم را از روی او برنمیداشتم.» ابنزیاد گفت: «او را نزدیک من بیاورید.» سپس بهصورت او ضربهای زد و گفت: «خداوند خونت را حلال کرده است.» سپس دستور داد هانی را در جایی از قصر زندانی کنند. خبر دستگیری هانی به قبیلۀ مذحج رسید و آنها به سرکردگی عمروبن حجاج (که اندکی قبل هانی را به قصر آورده بود) در مقابل قصر تجمع کردند. عمروبن حجاج با چاپلوسی و تملق به ابنزیاد گفت: «من عمروبن حجاج هستم، و اینها سواران و بزرگان مذحج هستند. ما از اطاعت خارج نشدهایم و جماعت را ترک نکردهایم.» ابنزیاد به سخنان او توجهی نکرد و از شریح خواست به نزد آنها برود و به آنها بگوید هانی زنده است و فقط برای پرسشوپاسخ در قصر نگه داشته شده است. شریح این پیام را به آنها رساند و عمروبن حجاج گفت: «اگر او کشته نشده است پس خدا را شکر.» سپس جمعیت پراکنده شدند.[387] توجه: دور از انتظار نیست که پراکنده شدن قبیلۀ مذحج به این سرعت پیش از اطمینان از سلامتی زعیمشان، با توافق میان ابنزیاد و عمروبن حجاج یا برخی از سران قبیلۀ مذحج رخ داده باشد؛ زیرا بسیار دشوار است چنین اتفاقی را در جامعهای که بهشدت قبیلهگراست عادی تلقی کنیم. همچنین باید توجه داشت دستگیری هانی تأثیر بزرگی در ایجاد وحشت و ترس در میان مردم داشت و باعث شد آنها از مسلمبن عقیل فاصله بگیرند.-قیام مسلمبن عقیل و خیانت لشکرش به او
وقتی مسلمبن عقیل خبر دستگیری هانی را شنید با چهارهزار نفر از افرادی که با او بیعت کرده بودند قیام کرد درحالیکه فریاد «یا منصور» سر میدادند. او به طرف دارالاماره حرکت کرد، و سپاهش را به سه دسته تقسیم کرد: جناح راست، جناح چپ، و خودش که در قلب سپاه قرار داشت. ابنزیاد در قصر پناه گرفت و درهای قصر را بست و به همراهش گروهی از یاران و شرطههایش بودند که سعی میکردند از نزدیک شدن سپاه مسلم به قصر جلوگیری کند. ابنزیاد چند نفر از بزرگان کوفه ازجمله: کثیربن شهاب، شبثبن ربعی، حجاربن ابجر، شمربن ذیالجوشن، محمدبن اشعث و دیگران را نزد خود فراخواند و از برخی از آنها خواست از بالای قصر، نگاهی به اعضای قبایل و آشنایان خود که همراه مسلم بودند بیندازند و با آنها صحبت کنند، آنها را سرزنش کنند و بازگردانند و آنها را بترسانند. آنان نیز چنین کردند و فریاد زدند: «ای مردم کوفه، از خدا بترسید و در فتنه شتاب نکنید، اتحاد این امت را نشکنید، و خود را در معرض هجوم سواران شام قرار ندهید؛ شما قبلاً طعم آنها را چشیدهاید و قدرتشان را آزمودهاید!» پس برخی از کوفیان به برخی دیگر میگفتند: «ما چه نیازی به شتاب در فتنه داریم، درحالیکه فردا لشکر شام بر ما وارد خواهد شد؟ بهتر است در خانههایمان بمانیم و این مردم را رها کنیم، تا خداوند خودش میان آنها اصلاح کند.»[388] در عمل بسیاری از یاران مسلم شروع به ترک او کردند. مردان بهسوی پسران یا برادران یا پسرعموهایشان میآمدند و از آنها میخواست بازگردند. زنان نیز بهسوی فرزندان و همسران و برادران خود میرفتند و آنها را به خانه بازمیگرداندند. مسلم نماز عشا را در مسجد خواند و در پایان نماز فقط حدود سی نفر بههمراه او باقیمانده بودند. وقتی از مسجد خارج شد و بهسوی قبیله کنده حرکت کرد دیگر کسی با او نمانده بود و همه، حتی فرماندهان سپاهش او را رها کرده بودند.[389] ابنزیاد از کسانی که همراهش بودند خواست از خالی بودن مسجد از شورشیان اطمینان حاصل کنند. پس به بالای سایهبانهای مسجد رفتند، نیهای خشک را آتش زدند و به صحن مسجد انداختند، اما کسی را ندیدند؛ و در نتیجه از شکست و فروپاشی سپاه مسلم یقین حاصل کردند. «ابننما» روایت کرده است: مسلمبن عقیل قبل از حمله به قصر احساس کرد یارانش او را رها کردهاند؛ زیرا «او دید بیشتر اشرافی که با او بیعت کرده بودند بیعت خود را نقض کردهاند و در کنار عبیدالله ایستادهاند».[390] طبری از عباس جدلی ـیکی از فرماندهان سپاه مسلمـ نقل کرده است، گفت: «ما با چهارهزار نفر همراه مسلمبن عقیل بیرون آمدیم، ولی وقتی به قصر رسیدیم تنها سیصد نفر با ما بودند.»[391] و شاید پراکنده شدن قبیلۀ مَذحِج، عقبنشینی آنها از اطراف قصر، و ناتوانیشان در آزادسازی زعیمشان، در گسترش پدیدهٔ سستی و دستکشیدن یاران مسلم در چنین مدتزمان کوتاهی نقش داشته است.-وحشتآفرینی، قطع حقوق و دستگیریها و برافراشتن پرچم امان
ابنزیاد از برخی از پیروان خود خواست در کوچههای کوفه راه بیفتند و مردم را از حمایت از مسلمبن عقیل بازدارند و خبر آمدن سپاه شام را میان آنها پخش کنند.[392] آنها مردم را از جنگ و خشم حکومت و مجازات آنها و تهدید به قطع حقوق مالی (مقرریها) میترساندند. همچنین ابنزیاد از محمدبن اشعث، شمربن ذیالجوشن، حجاربن ابجر، عمروبن حریث و دیگران خواست تا پرچم امان برافرازند و به کسانی که از پیروی از مسلمبن عقیل دست میکشند امان بدهند و عفو آنها را تضمین کنند. مردم نیز بهسرعت به این دعوت پیوستند تا اتهام همراهی با مسلم از آنها دور شود و وفاداری خود را به حاکم نشان دهند.-ابنزیاد برای دستگیری مسلم جایزهای تعیین میکند
ابنزیاد پس از اینکه از شکست قیام مسلم و تنها گذاشتن مسلم توسط یارانش مطمئن شد، بر منبر کوفه رفت و گفت: «ای مردم، مسلمبن عقیل به این سرزمین آمده، و سرکشی و مخالفت نشان داده، و اتحاد شما را شکسته است. از این پس ذمۀ من از کسی که او را در خانهاش بیابیم بری است. هرکس مسلمبن عقیل را نزد ما بیاورد دیۀ او را دریافت خواهد کرد. ای بندگان خدا، از خدا بترسید و به طاعت خود و بیعتتان پایبند باشید و راهی برای عذاب خودتان باز نکنید. هرکس مسلمبن عقیل را نزد من بیاورد دههزار درهم پاداش میگیرد و جایگاه بالایی نزد یزیدبن معاویه خواهد داشت، و هر روز نیازهایش برآورده خواهد شد.»[393]-ماجرای شهادت مسلمبن عقیل و هانیبن عروه
در خصوص مسلم، وقتی یارانش از اطرافش گریختند او شبانه از مسجد خارج شد و بهطرف قبیلۀ کنده رفت؛ و از آنجا که غریب بود و راههای کوفه و کوچههایش را نمیشناخت به در خانۀ زنی به نام «طوعه» رسید و از او آب خواست. طوعه به او آب داد و سپس به داخل خانه رفت. بعد از مدتی از خانه خارج شد و دید مسلم هنوز در آستانۀ در ایستاده است. مسلم خود را معرفی کرد و طوعه او را پناه داد. او پسری به نام «بلال» داشت که از یاران محمدبن اشعث کِندی بود. بلال جای مسلم را به ابنزیاد گزارش داد. ابنزیاد، عمروبن حریث ـفرماندۀ شرطههاـ و محمدبن اشعث را همراه با دهها مرد بهسوی خانۀ طوعه فرستاد.[394] آنها خانۀ طوعه را محاصره کردند و به خانه هجوم بردند. مسلم بهتنهایی به مقابله با آنها برخاست و آنها را از خانه بیرون کرد و نبرد در کوچه ادامه یافت. دشمنان از روی بامها بهسوی او سنگ و نیهای آتشین پرتاب میکردند و در همان حال گروهی دیگر بهطور مستقیم با او میجنگیدند. مسلم با بُکیربن حُمران درگیر شد، و بکیر ضربهای به لب بالایی او زد و زخمهای شدیدی بر بدنش وارد کرد.[395] محمدبن اشعث کِندی به او امان داد و آنها موفق به دستگیری مسلم شدند. هنگامی که مسلم از نجات خود ناامید شد چشمهایش پر از اشک شد و گفت: «این سرآغاز خیانت است.» یکی از آنان به او گفت: «کسی که در پی همانند چیزی است که تو بهدنبالش هستی، اگر همچون تو گرفتار شود گریه نمیکند.» مسلم پاسخ داد: «به خدا سوگند، نه برای جان گریه میکنم، و نه برای کشته شدنم دلسوزی میکنم؛ بلکه برای خانوادهام که در راهاند گریه میکنم. من برای حسین و خاندان حسین(ع) گریه میکنم.» مسلم به اسارت گرفته و به قصر امارت برده شد، درحالیکه شرطهها او را احاطه کرده بودند. وقتی آب دید گفت: «از این آب به من بنوشانید.» اما مسلمبن عمرو باهلی با بیرحمی گفت: «میبینی چقدر خنک است؟ به خدا قسم، حتی یک قطره از آن را نخواهی چشید تا وقتی که از آب جوشان جهنم بنوشی.» سپس او را به ابنزیاد تحویل دادند و او را نزد ابنزیاد بردند. مسلم به ابنزیاد سلام نکرد. ابنزیاد گفت: «فرقی نمیکند سلام کنی یا نه، تو کشته خواهی شد.» مسلم گفت: «اگر تو مرا بکشی، بدان کسی که بدتر از تو بود [پیشتر] کسی را که بهتر از من بود کشته است.» سپس مسلم گفت: «اگر تصمیم به کشتن من گرفتهای، اجازه بده تا وصیتم را به یکی از خویشانم که در اینجاست بگویم.» گفت: «هرچه میخواهی، وصیت کن.» پس مسلم نگاهی به عمربن سعدبن ابیوقاص انداخت و به او گفت: «با من به گوشهای از این خانه بیا تا وصیتم را به تو بگویم؛ زیرا در میان این جمع، کسی نزدیکتر و سزاوارتر از تو به من نیست.» پس با او به کناری رفت و گفت: «آیا وصیتم را میپذیری؟» گفت: «آری.» مسلم گفت: «من در اینجا دینی دارم به مقدار هزار درهم؛ آن را از طرف من ادا کن؛ و چون کشته شدم از ابنزیاد بخواه جسدم را تحویل دهد تا مُثله نشود. شخصی را از جانب خودت بهسوی حسینبن علی(ع) بفرست تا او را از حال من آگاه سازد و بداند کار من به خیانت اینانی که خود را شیعهاش میدانند کشیده است؛ و به او خبر بده چگونه پس از آنکه هجده هزار نفر از آنان با من بیعت کردند بیعتشان را شکستند. او را آگاه کن تا بهسوی حرم خدا بازگردد و در آنجا اقامت کند و فریب اهل کوفه را نخورد.» مسلم پیش از این نامهای برای حسین نوشته بود که به کوفه بیاید و درنگ نکند.[396] سپس ابنزیاد گفت: «ای پسر عقیل، به میان مردم آمدی درحالیکه امرشان یکپارچه و کلامشان متحد بود، تا آنها را پراکنده کنی و کلامشان را متفرق سازی و برخی را علیه برخی دیگر برانگیزی.» مسلم پاسخ داد: «من هرگز به چنین قصدی به اینجا نیامدم، بلکه مردم این شهر ادعا کردند پدر تو بهترینهایشان را کشته، خونشان را ریخته و با آنها مثل پادشاهان ساسانی و قیصر رفتار کرده است. پس ما به اینجا آمدیم تا به عدالت فرمان دهیم و آنها را بهحکم کتاب دعوت کنیم.» ابنزیاد گفت: «تو کجا و این امور کجا ای فاسق؟ آیا ما این کارها را انجام نمیدادیم آن زمانی که تو در مدینه مشغول نوشیدن شراب بودی؟» مسلم گفت: «آیا من شراب مینوشم؟ به خدا سوگند، خدا میداند تو راست نمیگویی و بدون علم سخن میگویی. من هرگز آنگونه که تو میگویی نیستم. سزاوارتر به نوشیدن شراب از من کسی است که در خون مسلمانان غوطهور میشود؛ پس جانهایی را که خداوند کشتنشان را حرام کرده است میکشد، و کسی را بدون آنکه دیگری را کشته باشد میکشد، و خون حرام را میریزد، و از روی خشم و دشمنی و سوءظن میکشد، و درحالیکه سرگرم لهو و لعب است چنان رفتار میکند که گویی هیچ کار ناپسندی انجام نداده است.» ابنزیاد گفت: «ای فاسق، نفْست به تو چیزی را وعده میدهد که خداوند آن را از تو دور کرده، و تو را شایسته آن ندیده است.» مسلم گفت: «چه کسی شایستۀ آن است، ای پسر زیاد؟» ابنزیاد گفت: «امیرالمؤمنین یزید.» مسلم گفت: «سپاس خداوند را در هر حال، ما به خداوند بهعنوان داور میان خودمان و شما راضی هستیم.» ابنزیاد گفت: «گویا تو فکر میکنی شما در این امر نصیبی دارید؟» مسلم گفت: «به خدا قسم، این فقط یک گمان نیست، بلکه یقین است.» ابنزیاد گفت: «خدا مرا بکشد، اگر تو را نکشم بهگونهای که هیچکس در اسلام آنگونه کشته نشده باشد.» مسلم پاسخ داد: «آگاه باش، تو سزاوارترین کسی هستی که در اسلام بدعت گذاشتی و چیزی را واردش کردی که در آن نبود. آگاه باش، تو از کشتن زشت و مثلهکردن ناپسند و روش پلید و پیروزی خبیثانهات دست برنمیداری، و هیچکس در میان مردم به این کارها سزاوارتر از تو نیست.» ابنسُمیّه (عبیداللهبن زیاد) شروع کرد به ناسزا گفتن به او و به امام حسین(ع) و علی(ع) و عقیل(ع). سپس مسلم را به بالای قصر بردند، درحالیکه او به یاد خدا بود و تسبیح میگفت و میفرمود: «بارالها، میان ما و قومی که ما را فریب دادند و سپس تنها گذاشتند داوری کن.»[397] ابنزیاد دستور داد سر مسلم را از بدن جدا کنند و بدنش را از بالای قصر به پایین بیندازند. همچنین دستور داد هانی را کشانکشان به بازار ببرند و گردنش را بزنند؛ و سپس سرهای مسلم و هانی را برای یزید فرستاد. یزید در نامهای به ابنزیاد نوشت: «اما بعد؛ تو همانگونه که من میخواستم رفتار کردی و کاری شایسته و مدبرانه انجام دادی... و به من خبر رسیده حسینبن علی(ع) بهسوی عراق رهسپار شده است؛ پس دیدهبانها و پاسگاهها را بگمار، و با تیزبینی و براساس گمان مراقب باش، و صرفاً با تهمت پیشدستی و اقدام کن.» شهادت مسلمبن عقیل در هشتم ذیحجۀ سال 60 هجری رخ داد.[398] بعد از شهادت مسلمبن عقیل، محمدبن اشعث کندی ملعون به غارت شمشیر و زره او پرداخت.[399] روایت شده است ابنزیاد دستور داد: جسد مسلمبن عقیل و هانیبن عروه را در خیابانها و بازارها بکشانند،[400] و سپس دستور داد آنها را وارونه به صلیب بکشند.[401] سرهای آنها را توسط هانی وداعی همدانی و زبیربن ارواح تمیمی که هر دو اهل کوفه بودند برای یزید فرستاد[402] و نامهای به یزید نوشت و او را از اقداماتی که انجام داده بود آگاه کرد. یزید در پاسخ نوشت: «اما بعد؛ تو همچنان که من دوست داشتم رفتار کردی و کاری خردمندانه و شجاعانه انجام دادی، با دلی استوار و حملهای قاطع. پس نیاز را برطرف کردی، مرا کفایت نمودی و گمانم را دربارهات بهدرستی ثابت کردی و رأیی را که دربارۀ تو داشتم تأیید نمودی. من دو فرستادۀ تو را فراخواندم، با آنان گفتوگو کردم و در خلوت از آنان پرسوجو نمودم، و در نظر و شایستگیشان آنها را همانگونه که تو گفته بودی یافتم؛ پس با آنان به نیکی رفتار کن.»[403] بیشک، وقتی به اسامی افرادی که ابنزیاد برای اجرای سیاستهای جنایتکارانهاش و نیز برای بازداشتن اهل کوفه از یاری مسلم و شکست قیام او استفاده کرده است دقت کنیم، بهوضوح میبینیم آنها همه از اهالی کوفه بودند؛ مثل: کثیربن شهاب مذحجی حارثی؛[404] قعقاعبن شور ذهلی؛[405] محمدبن اشعث کندی؛[406] عمروبن حریث مخزومی؛[407] حصینبن تمیم حميری؛[408] أسماءبن خارجه فزاری؛[409] شبثبن ربعی تمیمی؛[410] حجاربن ابجر عجلی؛[411] عمروبن حجاج مذحجی زبيدی.[412] شایانذکر است برخی از این افراد جزو پیروان علی(ع) محسوب میشدند، و برخی از آنها (بهویژه سه نفر آخر) از کسانی بودند که به امام حسین(ع) نامه نوشتند به کوفه بیاید؛ و بیتردید در میان آنها افرادی نیز بودند که از کوفیان نبودند، مثل مسلمبن عمرو باهلی؛ زیرا ـهمانطور که پیشتر گفتیمـ کوفه مقری برای آموزش و آمادهسازی ارتش اسلامی بود، و این یعنی همواره نیروهای نظامیِ آماده و آموزشدیده در کوفه حضور داشتند که بهطور طبیعی به حاکم وفادار بودند. همچنین، پدیدۀ خذلان و بیوفایی وحشتناکی که پیروان و محبان اهلبیت(ع) در کوفه دچارش شدند ـبعد از شناخت ماهیت و ویژگیهای جامعۀ کوفه که پیشتر به آن اشاره کردیمـ قابل پیشبینی بود. در عین حالی که دیدیم آنها برای حسین(ع) نامه نوشته بودند و از او خواسته بودند بیاید و با فرستادهاش که نزدشان آمد بیعت کرده بودند ـبهطوریکه دیوانِ مسلم هجده هزار بیعتکننده و حتی بیشتر را ثبت کرده بودـ اکنون همانها، مسلم را تنها و غریب در میان خود رها میکنند تا کشته شود؛ نه کسی هست که راه را به او نشان دهد، و نه کسی که پناهش دهد و یاریاش کند؛ و دلیل آن ـچنانکه دانستیمـ بزدلی و ترس از حکومت بود، و آنچه این ترس به بار میآورد، خو گرفتن به خیانت، و دگرگونی و بیثباتی در موضعگیریهاست. فرهنگ ترس و خذلان (کنار کشیدن از یاری حق) بهطور ناگهانی در جامعۀ کوفه پدید نیامده بود و حاصل یک اتفاق تصادفی نبود؛ بلکه نتیجۀ زنجیرهای از اقداماتی بود که توسط حکومت اموی در تمامی سرزمینهای تحت سلطهشان ـبهویژه در کوفه و بصره که تعداد زیادی از محبان اهلبیت(ع) در آنجا حضور داشتندـ اتخاذ شد؛ و مطمئناً در نزد خدا و اولیایش هیچ بهانهای برای کنار کشیدن از یاری حق ـبهدلیل ظلم ظالمان و ترس از آنانـ پذیرفته نیست، اما این حالوروز اکثر مردم است؛ آنها خود را بهنوعی از ایمنی و بهرهمندی از دنیا امیدوار میکنند، به گمان اینکه دنیا برای آنها، و آنها برای دنیا باقی خواهد ماند، و از تحمل مشقت یاری حق و چشیدن تلخی راه پرمشقت دوری میکنند، حتی در شرایطی که این راه هزینهای بهمراتب کمتر از قضیۀ حسین(ع) داشته باشد. حال دربارۀ سنگینی راهی که حسین(ع) برای خود ترسیم کرد و بار قیام به آن را به دوش گرفت چه میتوان گفت!-کوتاهی آشکار در موضعگیری بزرگان کوفه
هرکسی از آنچه بر مسلمبن عقیل گذشت و چگونگی شهادتش آگاه شود نمیتواند آن را با چیزی جز «ترسی» که بر جان و دل بیعتکنندگانش از میان پیروان و دوستداران اهلبیت(ع) در کوفه سایه افکنده بود توجیه کند؛ اما در خصوص بزرگان و زُعمایی که به وفاداری به اهلبیت(ع) شناخته شده بودند، تردید و اختلافنظر در آنها آشکار بود؛ به همین دلیل در مواضعی که پس از نامهنگاریشان به حسین(ع) اتخاذ کردند جرئت و جسارت و قدرتی همچون اندیشیدن به برپایی انقلابی ـبهعنوان مثالـ علیه حاکم کوفه و خارج کردن آن از سلطۀ امویان را مشاهده نکردیم؛ درحالیکه جمعیتشان به هزاران نفر میرسید؛[413] حتی پس از رسیدن مسلمبن عقیل به کوفه، ما شاهد پشتیبانی واقعی از او در زمان قیامش و خروجش در برابر ابنزیاد پس از دستگیری هانی نبودیم؛ و همانطور که در ماجرای شهادت او دیدیم او را تنها گذاشتند تا بهتنهایی با سرنوشتش روبهرو شود (صلوات خدا بر او)، و این درحالی است که مسئلۀ آمادهسازی کوفه برای حسین(ع) از طریق به دست گرفتن قدرت کوفه پیش از ورود او، چیزی نبود که درکش سخت باشد، و در کوفه مردانی خردمند و دارای تجربه حضور داشتند که بعید است به این موضوع فکر نکرده باشند. این درحالی بود که برخی از افرادی که مخالف حرکت حسین(ع) به عراق بودند این موضوع را با امام مطرح کرده بودند؛ افرادی مثل ابنعباس، عمربن عبدالرحمن مخزومی، و عمروبن لوذان، و امام نظر آنان را خطا ندانسته بود.[414] هیچ دلیل منطقی و معقولی جز ترس و تردید و تفرقهای که در آن به سر میبردند نمیتوانست مانع از اقدام آنها در این زمینه شود. آمادهسازی و بسیج آنان نیازمند زمان بود و این یکی از وظایف اصلی مسلمبن عقیل بود. به همین دلیل او نمیخواست قبل از به پایان رسیدن آمادهسازی و بسیج نیروها با حکومت اموی روبهرو شود، اما پس از ورود ابنزیاد به کوفه مجبور به این کار شد. همچنین روایت شده است مسلمبن عقیل هنگامی که علیه ابنزیاد قیام کرد، برای نیروهایش که در اطراف کوفه بودند پیام فرستاد تا بهسرعت به او بپیوندند، تا بتواند پس از رسیدن نیروها، قصر ابنزیاد را فتح کند و هانی را نجات دهد، و حتی او را سرنگون، و کوفه را تصرف کند؛ زیرا همانطور که دانستیم ابنزیاد نیروهای زیادی در قصر نداشت. نیروهایی که مسلم فراخوانده بود شامل دو لشکر میشدند، یکی به فرماندهی مختار ثقفی و دیگری به فرماندهی عبداللهبن حارث. اما آنها با تأخیر به او رسیدند، بهگونهای که وقتی وارد کوفه شدند مردم از گرد مسلم پراکنده شده بودند و محاصرۀ قصر پایان یافته بود، و حتی مسلم و هانی به شهادت رسیده بودند. پس مختار مجبور شد ادعا کند برای حفاظت از عمروبن حریث آمده است! «و هنگامی که مسلم قیام کرد مختار در روستای خود به نام "خطوانیه" بود. او بههمراه یارانش با پرچمی سبز به راه افتاد، و عبداللهبن حارث پرچمی سرخ به دست داشت. مختار پرچم خود را بر در خانۀ عمروبن حریث نصب کرد و گفت: "آمدهام تا از عمرو حمایت کنم." سپس قتل مسلم و هانی را به آنها خبر داد و به آنها توصیه کرد زیر پرچم امان عمروبن حریث بروند و آنها نیز چنین کردند. ابنحریث به نفع آنها شهادت داد که در قتل ابنعقیل نقشی نداشتهاند. با این حال ابنزیاد پس از اینکه به مختار دشنام داد و با عصا به صورت او زد و چشمش را نابینا ساخت دستور داد هر دو را زندانی کنند؛ و آنها در زندان ماندند تا زمانی که حسین(ع) به شهادت رسید.»[415] طبیعی است پس از کشته شدن مسلمبن عقیل و هانیبن عروه، ابنزیاد به موج گستردهای از دستگیریها در میان چهرههای سرشناس شیعه در کوفه اقدام کند، ازجمله: مختار ثقفی، سلیمانبن صرد، ابراهیمبن مالک اشتر، عبداللهبن حارث، اصبغبن نباته، حارث اعور همدانی و دیگران.[416] برخی میثم تمار را نیز به این فهرست اضافه کردهاند[417] که با مختار زندانی شد و پیش از رسیدن امام حسین(ع) به کربلا به شهادت رسید.[418] افراد دیگری نیز هستند که در ادامه بیشتر توضیح داده خواهد شد. تردیدی نیست که موضعگیری بزرگان و زُعمای کوفه ـکه به وفاداری و پیروی شناختهشده بودندـ نسبت به امام حسین(ع)، که در موضعگیری آنها نسبت به فرستادۀ او (مسلمبن عقیل) نمایان است، کوتاهی آشکاری بود، بهطوری که هیچکس نمیتواند آن را انکار کند یا نادیده بگیرد. از سید احمد الحسن دربارۀ صحت آنچه دربارۀ شهادت میثم تمار (رضوان الله علیه) نقل شده است سؤال کردم؛ اینکه آیا واقعاً شهادت او ده روز پیش از آمدن امام حسین(ع) به کربلا رخ داده است؟ همچنین دربارۀ موضعگیری دیگر بزرگان شیعه در کوفه نسبت به امام حسین(ع) ـکه در موضعگیری آنها نسبت به مسلم منعکس میشودـ سؤال کردم. ایشان پاسخ داد: «میثم تمار قبل از دهم محرم به شهادت رسید، اما او هم مانند دیگران در مسئلۀ تأخیر در یاری حسین(ع) کوتاهی کرده بود؛ یعنی میتوانی آن را تأخیر، تردید یا هرچه میخواهی نامگذاری کنی. قیام حسین(ع) فقط به روز دهم محرم محدود نمیشد؛ بلکه این قیام از زمانی آغاز شد که ایشان به بیعت با یزید "نه" گفت؛ و ـدستِکمـ این آغازی قطعی و حجتی بر هر مسلمانی است. پس عدم قیام بلافاصله، همراه نشدن فوری، و نپیوستن فوری، همه بهنوعی کوتاهی محسوب میشوند؛ و میثم در این کوتاهی تنها نبود؛ بلکه حتی مختار، سلیمانبن صُرَد، ابراهیمبن مالک اشتر و دیگران نیز در این زمینه کوتاهی کردند. برای اینکه یک مؤمن از دایرۀ کوتاهی خارج شود وظیفهاش فقط این بود که بلافاصله پس از اعلام قیام حسین(ع) درِ خانۀ حسین(ع) بایستد، درحالیکه شمشیرش را از نیام بیرون کشیده است، چه حسین از او درخواست کرده باشد و چه نکرده باشد؛ و طبیعتاً درِ خانۀ حسین(ع) به درِ خانۀ مسلمبن عقیل و هرکسی که حسین به او اختیار داده باشد تسرّی مییابد. این سخن مرا همواره به یاد داشته باش: "هرکسی در کربلا برای دفاع از حسین(ع) نجنگید کوتاهی از خود او بوده است." بله آنها شیعه بودند و شاید اولیای خدا نیز باشند، اما کسانی که با حسین(ع) به شهادت رسیدند از آنها برتر بودند؛ زیرا آنها مقام شهادت بههمراه حسین(ع) را از دست دادند. آنها این مقام را از دست دادند، و آیا کسی هست که بتواند بگوید "نه، آنها چیزی را از دست ندادند"؟ چگونه چیزی از دست ندادهاند درحالیکه واقعاً این را از دست دادند که نتوانستند در کربلا حضور یابند و از حسین دفاع کنند و بههمراهش به شهادت برسند؟! حتی اگر در زندان بودند باز هم نتیجه یکسان است؛ و اینکه آنها توفیق نداشتند تا به این امر بزرگ نائل شوند. با در نظر داشتن این نکته که این مسئله به معنای طعنهزدن به آنها نیست، و طعنه بهطور قطع مردود است. ما میگوییم: آنها شیعه بودند و برخی از آنها اولیای خداوند متعال بودند و بعضی از آنها کارهای بزرگی انجام دادند، مثل مختار ثقفی و ابراهیمبن مالک اشتر، اما گفتن اینکه آنها "بهنوعی کوتاهی کردند" صرفاً برای بیان انصاف و حقیقت و اعتدال است. پس نه کسی که به آنها طعنه میزند حق دارد، و نه کسی که آنها را صددرصد از هرگونه کوتاهی مبرا میداند حق دارد؛ و حقیقت این است که آنها بهنوعی کوتاهی داشتند، و این اوضاع و احوال انسانهاست. حتی کسانی که در کنار حسین(ع) به شهادت رسیدند نیز در یک مقام و مرتبه نبودند، و برخی از آنها نسبت به دیگران مقصر بودند، بهرغم اینکه همه بههمراه امام(ع) به شهادت رسیدند.»[419]-حسین(ع) مکه را به قصد عراق ترک میکند
امام حسین(ع) در روز هشتم ذیحجۀ سال 60 هجری پس از حدود چهار ماه اقامت در مکه از این شهر بهسوی عراق حرکت کرد. او ابتدا برای حج احرام بسته بود، اما آن را به عمرۀ مفرده تبدیل کرد و سپس احرام خود را به پایان رساند و بهسرعت مکه را بهطرف عراق ترک کرد. موضوع خارج شدن امام حسین(ع) از احرام، موجب بحث و جدلهایی شده است، میان کسانی که آن را احرامی برای عمرۀ تمتع بهقصد حج دانستهاند[420] و کسانی که از ابتدا آن را عمرۀ مفرده برشمردهاند،[421] با این استدلال که عدول از عمرۀ تمتع جایز نیست، زیرا این احرام متعلق به حج است و تحلل از آن در صورت اضطرار با قربانی انجام میشود، نه با عدول. برای پایاندادن به این جدل، از سید احمد الحسن دربارۀ این موضوع پرسیدم، و ایشان چنین پاسخ داد: «عمرۀ امام حسین(ع) عمرۀ تمتع برای حج بود، و زمانی که فهمید امویان قصد دارند او را در حج به قتل برسانند آن را به عمرۀ مفرده تبدیل کرد و سپس روز ترویه از مکه خارج شد. عدول از احرام جایز است، بهویژه برای کسی که در شرایط اضطرار باشد. همچنین امام حسین(ع) امام و تشریعکننده است و عمل او تشریع تلقی میشود؛ علاوه بر این حج ایشان مستحب بود و واجب نبود، و عمرهاش نیز مستحب بود و واجب نبود.»[422]-حسین(ع) تصمیم به ترک مکه میگیرد، و تلاشهای ناموفق برای بازداشتن او از تصمیمش
پس از رسیدن امام حسین(ع) به مکه، یزید « ولیدبن عتبه» والی خود را در مدینه بهدلیل تأخیر در اجرای دستور قتل حسین(ع) برکنار کرد و بهجای او عمروبن سعیدبن عاص (اشدق) را ـکه به دشمنی با آلمحمد معروف بودـ منصوب کرد، و او را بهعنوان فرماندار موسم حج گماشت.[423] یزید به او دستور داد حسین(ع) را بهصورت مخفیانه دستگیر کند و اگر نتوانست او را مخفیانه به قتل برساند. وقتی روز ترویه شد عمروبن سعید با سپاهیان بسیار به مکه وارد شد و حسین(ع) از این موضوع آگاه شد و تصمیم گرفت بهسوی عراق حرکت کند.[424] همچنین: «او همراه حاجیان در آن سال سی نفر از شیاطین بنیامیه را برای کشتن حسین(ع) به کار گرفت و به آنها دستور داد به هر طریق ممکن او را به قتل برسانند. هنگامی که حسین(ع) از این موضوع مطلع شد احرام حج خود را باز کرد و آن را به عمره مفرده تبدیل کرد.»[425] امام حسین(ع) نمیخواست عاملی برای هتک حرمت حرم الهی شود. متن زیر قسمتی از نامۀ ابنعباس به یزید است که این موضوع را تأیید میکند: «... و من هیچ چیزی را از یاد نمیبرم. اینکه تو حسینبن علی(ع) را از حرم رسول خدا(ص) بهسوی حرم خدا راندی؛ و افرادی را بهسوی او فرستادی تا بهطور پنهانی او را ترور کنند؛ پس او را از حرم خدا بهسوی کوفه کوچاندی، درحالیکه با ترس و نگرانی از آنجا خارج شد. با آنکه او پیشتر عزیزترین فرد در سرزمین بطحاء بود، و در زمان حال نیز گرامیترینِ مردم آن سرزمین به شمار میآمد؛ و در میان اهل دو حرم، مطیعترین مردم نسبت به حرمت آن مکانها بود. اگر میخواست در آنجا اقامت میگزید و جنگ را آغاز میکرد، اما او نخواست نخستین کسی باشد که حرمت خانۀ خدا و حرمت رسول خدا(ص) را میشکند. او این کار را بزرگ و عظیم میشمرد و تو آن را بزرگ نشمردی، آنگاه که کسانی را بهسوی او فرستادی تا در حرم با او بجنگند ... و چون دید رأی و نیت تو زشت و ناپسند است، راه عراق را در پیش گرفت، درحالیکه قصد ستیز با تو را نداشت؛ و البته فرمان خدا سرنوشتی مقدّر و حتمی است.»[426] همچنین امام حسین(ع) همین پاسخ را به ابنحنفیه داد. ابنطاووس روایت کرده است: از امام صادق(ع) نقل شده که محمدبن حنفیه شبهنگام نزد حسین(ع) آمد، همان شبی که فردای آن امام قصد خروج از مکه را داشت، و گفت: ای برادرم، تو میدانی اهل کوفه چه خیانتی در حق پدر و برادرت کردند و من بیم دارم حال تو نیز مانند آنها شود. اگر صلاح میدانی در مکه بمان، زیرا تو در این حرم از همه عزیزتر و ایمنتر هستی. حسین(ع) فرمود: «ای برادرم، میترسم یزیدبن معاویه در حرم مرا ترور کند و بهاینترتیب من آن کسی باشم که حرمت این خانه با خونش هتک میشود...»[427] و در روایتی آمده است که او فرمود: «ای برادرم، اگر در دل یک صخره هم باشم، مرا بیرون میآورند و میکشند.»[428] ابنزبیر به امام حسین(ع) گفت: «ای اباعبدالله، موسم حج نزدیک است و تو آن را ترک میکنی و به عراق میروی؟» امام حسین(ع) پاسخ داد: «ای پسر زبیر، اینکه در کنار فرات دفن شوم برای من محبوبتر است از اینکه در کنار کعبه دفن شوم.»[429] و زمانی که فرزدق از او پرسید: «ای پسر رسول خدا، چرا اینقدر زود از حج منصرف شدی؟» امام(ع) به او پاسخ داد و فرمود: «ای بندۀ خدا، اگر تعجیل نمیکردم مرا میگرفتند.»[430] یعنی مرا میکشتند. و به عمروبن لوذان پاسخ داد: «به خدا قسم، آنها مرا رها نمیکنند تا این پارۀ خون را از درونم بیرون بکشند؛ و وقتی چنین کردند خدا کسی را بر آنها مسلط میکند که آنها را چنان خوار میکند که خوارترین امتها شوند.»[431] همچنین، امام حسین(ع) نمیخواست کار به جایی برسد که خودش ـو طبیعتاً انقلابش نیز که با خودش پیوند داشتـ در داخل مکه از بین برود، آن هم به شیوهای که انقلاب، اهداف و نتایج مورد انتظارش را در حفظ دین خدا و استمرار حاکمیت الهی و رسوا ساختن باطل امویان و پردهبرداری از دروغپردازی و فریب آنها نزد همۀ مردم از دست بدهد؛ بهویژه با توجه به اینکه حزب اموی در بهکارگیری حیله و نیرنگ و فریبدادن مردم مهارت داشتند، و بعید نبود اگر به حسین(ع) در مکه دست مییافتند و او را ترور میکردند تلاش میکردند نشانههای جنایت را پنهان کنند، یا قتل او را به گروهی ناشناس نسبت دهند، یا حتی ـاگر بقای حکومتشان ایجاب میکردـ خود را خونخواه او نشان دهند! البته پیش از همۀ اینها، عراق ـو بهویژه کربلاـ وعدهگاه و مکان معینی بود که امام حسین(ع) از سوی جدش و پدرش (صلوات الله علیهما) از آن آگاه شده، و ارادۀ خداوند نیز حتمی و قطعی بود؛ اما با وجود آگاهی از سرنوشت و فرجام خود، امام حسین(ع) تلاش میکرد تا حد امکان از اسباب بهره بگیرد و رفتار خود را در نقاط عطفی که انقلاب مبارکش از آنها گذر میکرد، براساس میزان نزدیکی این اسباب به تحقق خواست الهی و دور نبودنشان از تحقق هدف و غایت الهی مورد انتظار از این قیام، تعیین میکرد. به همین دلیل ما میبینیم آن حضرت(ع) بهسوی عراق حرکت کرد و از رفتن به یمن یا مناطق دیگر ـکه میدانست حرکت بهسوی آنها هدف قیامش را محقق نمیسازدـ خودداری نمود. در هر صورت برخی از مسلمانان تلاش کردند امام حسین(ع) را از ترک مکه و رفتن به عراق بازدارند، اما او(ع) نپذیرفت. از امام صادق(ع) در ادامۀ روایت پیشگفته که محمدبن حنفیه نزد حسین(ع) آمد و او را به ماندن در مکه یا رفتن به یمن نصیحت کرد، روایت شده است: «هنگامی که سحر فرارسید حسین(ع) آماده حرکت شد. این خبر به ابنحنفیه رسید؛ پس نزد او آمد و افسار شترش را که سوار بر آن شده بود گرفت و به او گفت: ای برادر، مگر به من وعده ندادی درخواستم را بررسی کنی؟ امام فرمود: بله. او گفت: پس چه شد که با عجله حرکت میکنی؟ امام حسین(ع) پاسخ داد: پس از اینکه از تو جدا شدم، رسول خدا(ص) نزد من آمد و فرمود: ای حسین، بهسوی عراق حرکت کن، زیرا خداوند خواسته است تو را کشته ببیند. ابنحنفیه گفت: إنا لله وإنا إلیه راجعون؛ پس چرا این زنان را با خود میبری درحالیکه در چنین شرایطی خارج میشوی؟ امام حسین(ع) فرمود: [رسول خدا] به من فرمود خدا خواسته است آنها را اسیر ببیند. پس از او خداحافظی کرد و به راه خود ادامه داد.»[432] در مباحث پیشین برخی از وجوه ارادۀ الهی در شهادت حسین(ع) و اسارت خاندانش تقدیم گردید. میتوانید مراجعه کنید. عبداللهبن عباس و عبداللهبن زبیر نیز نزد حسین(ع) آمدند و به او پیشنهاد دادند از حرکت خودداری کند. امام به آنها فرمود: «رسول خدا(ص) مرا به امری فرمان داده است و من آن را انجام خواهم داد.» ابنعباس درحالیکه میگفت "وا حسیناه"، از نزد او خارج شد. سپس عبداللهبن عمر نزد حسین(ع) آمد و به او پیشنهاد داد با اهل ضلالت صلح کند و او را از قتل و جنگ برحذر داشت. امام حسین(ع) فرمود: «ای اباعبدالرحمن، آیا نمیدانی پستی دنیا نزد خداوند تا آنجاست که سر یحییبن زکریا به یکی از زنان فاحشۀ بنیاسرائیل هدیه داده شد؟ آیا نمیدانی بنیاسرائیل بین طلوع فجر تا طلوع خورشید هفتاد نبی را میکشتند و سپس در بازارهای خود مینشستند و خریدوفروش میکردند، گویی هیچ کاری نکردهاند؟ اما خداوند شتاب نکرد، بلکه بعداً انتقامی سخت از آنان گرفت. ای اباعبدالرحمن، از خدا بترس و مرا یاری کن.»[433] از بشربن غالب نقل شده است، گفت: عبداللهبن زبیر با حسینبن علی (رضوان الله علیه) ملاقات کرد، هنگامی که حسین(ع) بهسوی عراق در حرکت بود. او گفت: «کجا میروی؟» امام حسین(ع) فرمود: «عراق.» ابنزبیر گفت: «تو بهسوی قومی میروی که پدرت را کشتند و برادرت را مجروح کردند، و جز این نمیبینم که آنها تو را نیز به قتل میرسانند.» امام حسین(ع) فرمود: «من نیز چنین میبینم.»[434] ابناثیر روایت کرده است: «گفته شده است وقتی حسین(ع) به دنبال نامههای مردم عراق قصد حرکت بهسوی کوفه را داشت، عمربن عبدالرحمنبن حارثبن هشام در مکه نزد او آمد و گفت: به من خبر داده شده تو قصد عراق کردهای، و من نگران تو هستم. تو به سرزمینی میروی که در آنجا والیان و فرمانداران حکومت حضور دارند و خزانههای مالی نیز در اختیار آنهاست و مردم بندۀ دینار و درهم هستند. از این میترسم کسانی که به تو وعدۀ یاری دادهاند، علیه تو بجنگند و کسانی که تو را بیشتر از همراهانت دوست دارند به جنگ تو بیایند. امام حسین(ع) به او گفت: خداوند تو را پاداش دهد، ای پسرعمو، من میدانم تو با نیت خیر به نزد من آمدی و از روی عقل سخن گفتی. هرچه رخ دهد، چه به نظر تو عمل کنم یا نه، تو نزد من بهترین مشاور و خیرخواهترین نصیحتکنندگان هستی.» راوی گوید: عبداللهبن عباس نزد حسین(ع) آمد و به او گفت: «مردم میگویند تو قصد حرکت بهسوی عراق را داری؛ به من بگو قصد داری چه کنی؟» امام حسین(ع) به او فرمود: «تصمیم گرفتهام در یکی از دو روز پیشِرو حرکت کنم، انشاءالله.» ابنعباس به او گفت: «تو را به خدا قسم میدهم از این کار خودداری کنی. به من بگو آیا بهسوی مردمی میروی که امیرشان را کشتهاند و سرزمینشان را در اختیار گرفتهاند و دشمنشان را بیرون راندهاند؟ اگر چنین کردهاند بهسویشان برو، اما اگر فقط تو را دعوت کردهاند و امیرشان بر آنان تسلط دارد و مالیاتهای سرزمینشان را جمع میکند، بدان که آنها تو را به جنگ فرامیخوانند. من از این میترسم آنها تو را بفریبند، به تو دروغ بگویند، برخلاف وعدهشان عمل کنند و تو را تنها بگذارند، پس اینان سختگیرترین مردم علیه تو باشند.» حسین(ع) فرمود: «من از خدا طلب خیر میکنم و خواهم دید چه پیش میآید.» سپس ابنعباس از نزد او خارج شد و ابنزبیر به دیدار حسین(ع) آمد و مدتی با او گفتوگو کرد. سپس گفت: «نمیدانم چرا ما این مردم را به حال خود گذاشتیم، درحالیکه ما فرزندان مهاجرین و صاحبان این امر هستیم؛ به من بگو قصد داری چه کنی؟» حسین(ع) فرمود: «تصمیم دارم به کوفه بروم. به شیعیانم و بزرگان آنجا نامه نوشتهام و از خدا طلب خیر کردهام.» ابنزبیر به او گفت: «اگر من نیز مانند تو در کوفه شیعیانی داشتم، هرگز از آن صرفنظر نمیکردم.» اما چون ابنزبیر بیم داشت متهم شود، به حسین(ع) گفت: «اگر در حجاز میماندی و این کار را از اینجا شروع میکردی ما با تو مخالفت نمیکردیم، بلکه تو را یاری میدادیم و با تو بیعت میکردیم و برای تو خیرخواهی میکردیم.» امام حسین(ع) به او فرمود: «پدرم به من فرمود این شهر یک قربانی دارد که حرمتش با آن شکسته خواهد شد، و من دوست ندارم آن قربانی من باشم.» ابنزبیر به او گفت: «پس اگر میخواهی بمان و مرا به این امر بگمار تا از من اطاعت ببینی و نافرمانی نخواهی دید.» حسین(ع) فرمود: «من این را نیز نمیخواهم.» سپس سخنانشان را در نجوا ادامه دادند [بهطوری که ما نمیشنیدیم]. حسین(ع) به همراهانش رو کرد و گفت: «میدانید او چه میگوید؟» گفتند: «نمیدانیم، خدا ما را فدای تو کند.» امام حسین(ع) فرمود: «او میگوید در مسجد بمان تا مردم را برایت جمع کنم.» سپس به ابنزبیر فرمود: «به خدا سوگند، کشتهشدن در فاصلۀ یک وجب خارج از اینجا برای من دوستداشتنیتر است از اینکه در اینجا کشته شوم، و... و به خدا سوگند، اگر در دل سنگی هم باشم، مرا بیرون میآورند تا حاجتشان را برآورده کنند. به خدا قسم، به من حمله خواهند کرد همانگونه که یهودیان در روز شنبه تعدی میکردند.» سپس ابنزبیر برخاست و از نزد او خارج شد. حسین(ع) فرمود: «این مرد هیچچیزی در دنیا برایش دوستداشتنیتر از این نیست که من از حجاز خارج شوم و او میداند مردم مرا از او برتر میدانند، پس آرزو دارد من از اینجا بروم تا میدان برایش خالی شود.» راوی گفت: سپس در شامگاه یا صبح روز بعد، ابنعباس نزد حسین(ع) آمد و گفت: «ای پسرعمو، من سعی میکنم صبر کنم، اما واقعاً طاقت ندارم. بر جان تو در این راه بیم هلاکت و نابودی کامل دارم. اهل عراق مردمی خیانتپیشهاند، پس به آنان نزدیک مشو. در همین شهر بمان، که تو آقای اهل حجاز هستی. اگر واقعاً اهل عراق ـهمانطور که ادعا کردهاندـ خواهان تو هستند پس به آنان نامه بنویس تا حاکم و دشمن خود را بیرون کنند، و سپس تو نزدشان برو؛ اما اگر بر خروج اصرار داری، بهسوی یمن برو، چراکه در آنجا دژها و درههایی ایمن وجود دارد و آنجا سرزمینی پهناور و گسترده است، و پدرت نیز در آنجا پیروانی دارد. در آنجا از مردم دور هستی و در امنیت خواهی بود؛ پس میتوانی برای مردم نامه بنویسی، فرستادگانی بفرستی و دعوتت را گسترش دهی. در این صورت امید دارم آنچه را دوست میداری، درحالیکه در سلامت هستی، به تو برسد.» حسین(ع) به او فرمود: «ای پسرعمو، میدانم تو خیرخواه و دلسوز هستی، اما من تصمیم خود را گرفتهام و عازم سفرم.» ابنعباس به او گفت: «اگر قصد سفر داری، زنان و کودکانت را با خود نبر، زیرا میترسم مثل عثمان جلوی چشم زنان و فرزندانت کشته شوی.» سپس ابنعباس به او گفت: «پس با خروج تو از حجاز، چشم ابنزبیر روشن شد، زیرا امروز هیچکس به او توجه نمیکند. سوگند به خدایی که معبودی جز او نیست، اگر میدانستم اگر تو را بهزور نگه دارم تا مردم به دور ما جمع شوند و از ما حمایت کنند، و تو از من اطاعت میکردی و میماندی، قطعاً چنین میکردم.» سپس ابنعباس از نزد حسین(ع) خارج شد و با ابنزبیر برخورد کرد و گفت: «چشمت روشن شد، ای پسر زبیر!» و این شعر را خواند: «ای چکاوک که در میان درختان آواز میخوانی، اکنون آسمان برای تو خالی شده است، پس هرچه میخواهی آواز بخوان و هرچه میخواهی نوک بزن. این حسین است که به عراق میرود و حجاز را برای تو خالی میگذارد.»[435] همچنین: اوزاعی نزد او آمد و گفت: «به من خبر رسید حسینبن علیبن ابیطالب(ع) بهسوی عراق حرکت کرده است. پس به مکه رفتم و او را در آنجا دیدم. وقتی مرا دید، به گرمی از من استقبال کرد و گفت: "خوش آمدی، ای اوزاعی. آمدهای مرا از حرکت منصرف کنی، اما خداوند جز این نمیخواهد. از امروز تا روز دوشنبه، زمان مرگ من است." من تمام روزها را شمردم و همانگونه که او گفته بود اتفاق افتاد.»[436] میگویم: اگر اوزاعی بهجای تلاش برای شمردن روزها، به فکر یاری امام حسین(ع) میبود برایش بهتر بود. این قضیه دربارۀ دیگرانی که به ارائۀ پیشنهادات مشغول شدند نیز صدق میکند، و اگر بهجای طرح پیشنهادها و ارائه راهحلهایی که برخلاف ارادۀ خدا بود ریحانۀ رسول خدا را یاری میکردند، اسم خود را در سجل زندگی ابدی بههمراه حسین(ع) ثبت میکردند و بههمراه او به شهادت و پیروزی میرسیدند، همانطور که یاران واقعیاش به آن دست یافتند. همچنین، وقتی خبر عزم حسین(ع) برای حرکت بهسوی عراق به گوش اهل مدینه رسید، عبداللهبن جعفر نامهای به امام حسین نوشت و از او خواست از این سفر منصرف شود و به او اطمینان داد در حال تلاش است تا از یزید و بنیامیه برای حسین(ع) امان بگیرد.[437] در عمل نیز عبداللهبن جعفر نزد عمروبن سعیدبن عاص اشدق (والی یزید بر مدینه) رفت و از او خواست نامهای به حسین بنویسد و در آن امان او را تضمین کند تا بتواند با خانوادهاش به مدینه بازگردد. عمروبن سعید این نامه را توسط برادرش یحییبن سعید ارسال کرد. وقتی حسین(ع) به «ذات عرق»[438] رسید، عبداللهبن جعفر و یحییبن سعید نزد او آمدند و از او خواستند به مدینه بازگردد و نامۀ والی را به او نشان دادند، اما حسین(ع) نپذیرفت و به آنها فرمود: «من در رؤیا رسول خدا(ص) را دیدم، و به من دستوری داده شده است که من آن را اجرا خواهم کرد.»[439] با توجه به آنچه بیان شد قطعاً نمیتوان یاوهسراییهای برخی از تاریخنگاران را پذیرفت که نقل میکنند امام حسین(ع) بهدلیل تحریک و فشار ابنزبیر بهطرف عراق حرکت کرد.[440] بهعلاوه امام حسین(ع) هنگامی که تصمیم گرفت بهسوی عراق حرکت کند، خطبهای ایراد کرد و فرمود: «سپاس و ستایش از آن خداوند است و هرآنچه خدا خواسته است، و هیچ نیرو و توانی نیست مگر بهواسطۀ خدا. درود و سلام بر فرستادۀ او. مرگ ـ همچون گردنبندی بر گردن دخترانـ برای فرزندان آدم مقرر شده است، و من چقدر مشتاق ملاقات نیاکانم هستم، همانگونه که یعقوب مشتاق دیدار یوسف بود. برای من جایگاهی از شهادت انتخاب شده که بهزودی با آن مواجه خواهم شد. گویا میبینم گرگان صحرا، اعضای بدنم را در میان نواویس و کربلا تکهتکه میکنند، و شکمهای تهی و انبانهای گرسنه را از من پر میکنند. از روزی که با قلم تقدیر نوشته شده است گریزی نیست. رضای خدا، رضای ما اهلبیت است. ما بر بلای او صبر پیشه میکنیم و او پاداش صابران را به ما خواهد داد. رگ پیوندی و خویشاندی رسول خدا هرگز از او جدا نخواهد شد، و آنان در حریم قدسی (بهشت) گرد آمدهاند و چشم او بهسبب آنان روشن است، و وعدۀ او برای آنان به انجام خواهد رسید. هرکسی آماده است جانش را برای ما فدا کند و آمادۀ ملاقات با خداست با ما حرکت کند؛ زیرا یقیناً من فردا صبح حرکت خواهم کرد، اگر خداوند متعال بخواهد.»[441] همانگونه که میبینیم این خطبه را امام حسین(ع) در شب هشتم ذیحجه در برابر مردم ایراد کرد، و امام حسین(ع) در روز ترویه، هشتم ذیحجۀ سال 60 هجری، هنگام سپیدهدم از مکه خارج شد[442] و این «تاریخ» در نامۀ دوم او به اهل کوفه ـکه توسط قیسبن مسهر صیداوی فرستاده شدـ نیز ذکر شده است، و در پایان آن آمده است: «روز سهشنبه، هشتم ذیحجه، روز ترویه، از مکه بهسوی شما حرکت کردم.»[443] روایت شده است: هنگامی که امام حسین(ع) از مکه خارج میشد نیروهای عمروبن سعیدبن عاص (والی مدینه و امیر موسم حج) به فرماندهی برادرش یحییبن سعید راه را بر کاروان حسین(ع) بستند، اما امام حسین(ع) نپذیرفت و امتناع کرد و پس از آنکه میان دو گروه درگیری رخ داد و با شلاق یکدیگر را زدند امام به راه خود ادامه داد. آنها به او گفتند: «ای حسین، آیا از خدا نمیترسی؟ از جماعت مسلمانان خارج میشوی و این امت را پراکنده میکنی؟» امام حسین(ع) پاسخ داد: «عمل من از آنِ من است و عمل شما از آنِ شما. شما از عمل من بری هستید و من از عمل شما.»[444] و این یعنی خروج امام حسین(ع) از مکه بهصورت علنی و در برابر دیدگان حکومت اموی صورت پذیرفت، نه بهصورت مخفیانه. همچنین ـطبق نظر برخی از تاریخنگارانـ تعداد افرادی که هنگام خروج امام حسین(ع) از مکه در کاروانش بودند حدود هشتاد نفر از اهلبیت و شیعیانش بوده است[445] یا شصت نفر از بزرگان کوفه غیر از اهلبیتش.[446] میگویم: بدون شک، این دو عدد نزدیک به یکدیگر هستند؛ چراکه اگر اهلبیت امام حسین(ع) به این شصت نفر اضافه شوند مجموع به هشتاد نفر یا کمی بیشتر میرسد. اما اشکال در اینجاست که برخی تعداد پیوستگان به امام حسین(ع) را فقط به اهل کوفه محدود کردهاند؛ درحالیکه روشن است در مدت حضور امام حسین(ع) در مکه، گروهی از یاران مخلص آن حضرت(ع) که از کوفه و بصره و مدینه آمده بودند به ایشان(ع) پیوستند و در کربلا بههمراهش به شهادت رسیدند، هرچند سهم کوفیان در مقایسه با دیگران بیشتر بود. همچنین، تعداد زیادی از مردم پیش از غربالشدن و ریزش بیشترشان در منزلگاههای میان مکه و عراق، در مکه به امام حسین(ع) پیوسته بودند؛ و فقط یاران واقعی و برگزیدگانی که خداوند آنها را برای یاری حسین(ع) انتخاب کرده بود و جان خود را فدای او کردند باقی ماندند.-چرا عراق؟
ارتباط امام حسین(ع) با مردم عراق از زمان نپذیرفتن بیعت با یزید و حرکت بهسوی مکه آغاز نشده بود، بلکه این ارتباط از دوران معاویه برقرار بود؛ و بهدلیل رفتوآمدهای مکرر برخی از آنان نزد امام در مدینه، والی مدینه نزد معاویه از آن حضرت(ع) بدگویی کرد، و نامهنگاریهایی نیز میان معاویه و امام(ع) صورت گرفت که یکی از آنها پیشتر نقل شد. بهطور کلی امام(ع) تا وقتی معاویه زنده بود پیروان و دوستدارانش را در عراق ـکه با او در ارتباط بودندـ به صبر و انتظار سفارش میکرد؛ اما پس از هلاکت معاویه و با ردّ بیعت با یزید، امام(ع) از همان ابتدا تصمیم داشت راه عراق را در پیش بگیرد؛ و عبور او از مکه فقط بهصورت موقتی بود، آن هم به دلایلی که به بلوغ و تکامل پروژهٔ انقلابی الهیاش و فراهمکردن شرایط موفقیت آن مربوط میشد، و برخی از آن دلایل پیشتر بیان گردید. نکتۀ شایانتوجه این است که امام حسین(ع) با وجود آگاهی از اینکه ناگزیر قطعاً کشته خواهد شد ـچنانکه بسیاری از بیانات مبارک ایشان و نیز احادیث رسول خدا(ص) و اهلبیت(ع) این را تأیید کردهاندـ و نیز با علم و آگاهی از اینکه نامهها و پیامهای اهل کوفه که به دست او رسیده بود فرجام خوبی نخواهد داشت و مردم کوفه او را تنها خواهند گذاشت ـ«اینها نامههای مردم کوفه به من است و تردید ندارم آنها قاتل من هستند»[447]– و باوجود اینکه فقط تعداد بسیار اندکی از آنها به وعدههای خود که در نامهها و پیامهایشان نوشته بودند وفادار ماندند، امام حسین(ع) همچنان مصمم به حرکت بهسوی عراق بود! ما میتوانیم برخی از دلایل این اصرار را به شرح زیر متوجه شویم: اول: همانطور که قبلاً گفتیم، امام حسین(ع) امامی معصوم و پاک و مقدس است و تمامی اعمالش در راستای ارادۀ خدا و اجرای دستورات اوست، و تردیدی نیست که آن حضرت(ع) میدانست عراق وعدهگاه نهایی او و کربلا همان سرزمینی است که برای آرمیدن بدن پاک و مطهرش برگزیده شده است. پیشتر احادیثی ـکه همۀ مسلمانان روایت کردهاندـ تقدیم گردید که حاکی از آن است که جبرئیل نمونهای از خاک کربلا را نزد رسول خدا محمد(ص) آورد، و در برخی روایات آمده است رسول خدا(ص) از امّسلمه (رضوان الله علیها) خواست آن را در ظرفی شیشهای نگهداری کند؛ بنابراین این موضوع ـهمانگونه که میبینیمـ به ارادۀ خداوند متعال مربوط میشود؛ بهعنوان مثال عبداللهبن عباس روایت کرده است: «حسینبن علی(ع) را دیدم که بهسوی عراق حرکت میکرد. به او گفتم: ای پسر رسول خدا، خارج نشو! حسین(ع) به من فرمود: ای ابنعباس، مگر نمیدانی مرگ من از آنجاست و قتلگاه یاران من در آنجاست. گفتم: شما چگونه این را میدانی؟ فرمود: بهواسطۀ رازی که به من گفته شده، و دانشی که به من داده شده است.»[448] دوم: بهعنوان تلاش برای فهم یکی از ابعاد این مشیت الهی، عرض میکنم: هرچند هزینۀ خیانت اهل عراق به امام حسین(ع) بسیار سنگین خواهد بود ـزیرا بعد از نامههای فراوانی که کوفیان برای امامشان نوشتند و از او خواستند بهسویشان بیاید، در نهایت او را رها کردند و بیشترشان به همراهی با او نپرداختند و خیانت کردند، بهجز تعداد اندکی که به وعدههایشان وفا کردندـ اما بههرحال «عراق» همچنان بزرگترین حامی اندیشه و رویکرد آلمحمد(ع) باقی میماند. اگرچه مردم کوفه به امام(ع) نامه نوشتند و تنها اندکی از آنان به عهد خود وفا کردند، اما دیگران غیر از آنان، نه نامهای نوشتند و نه خود را در امر امام حسین(ع) دخیل میدانستند؛ بلکه اگر فهرست یاران امام حسین(ع) را که با او در کربلا حضور داشتند و به شرافت شهادت دست یافتند بررسی کنیم ـکه در ادامه خواهد آمدـ خواهیم دید بیشتر آنان از مردم عراق بودند. بنابراین اگر مقدّر بود قیام امام حسین(ع) عاملی برای نجات دین خدا و بندگان خدا و اصلاح انحرافی باشد که بهدلیل تسلط بنیامیه پدید آمده بود، و تختهای ستم آنان را از پایه و اساس بلرزاند ـو قطعاً چنین استـ بیتردید عراق مناسبترین بستر برای تحقق این طرح الهی و دستیابی به اهداف قیام مقدس حسینی بوده است. در واقع، با وجود خذلان و تنها گذاشتن امام، شهادت امام حسین(ع) بهسرعت وجدان پیروان و دوستداران اهلبیت(ع) را ـبهویژه در کوفهـ بهشدت لرزاند و آنان خود را برای کوتاهی و تنها گذاشتن امام سرزنش کردند، بهگونهای که قیام توّابین به رهبری سلیمانبن صُرَد خزاعی شکل گرفت. اگرچه این قیام بهطور کامل به هدف خود نرسید و نتوانست بهطور کامل از قاتلان اصلی امام حسین(ع) انتقام بگیرد، اما آسیب فراوانی به حکومت اموی وارد ساخت. پس از آن، قیام مختار ثقفی رخ داد که هدفش خونخواهی از امام حسین(ع) و قصاص تمامی کسانی بود که در شهادت ایشان دخیل بودند، اعم از عوامل و یاران حکومت ظالم اموی؛ و این قیام هدف خود را بهروشنی محقق ساخت؛ و حتی خونِ بهناحق ریختهشده در کربلا همچنان آتش انقلاب را در دلهای مردم عراق ـاز پیروان و دوستداران اهلبیت(ع)ـ شعلهور میساخت، تا آنکه حکومت اموی بهطور کامل از صفحهٔ روزگار محو شد. سوم: بیتردید، قیام امام حسین(ع) برای آنکه ثمرات خود را به بار آورد و اهداف مورد انتظارش محقق شود نیازمند نقشی رسانهای و اطلاعرسانی گستردهای بود که متناسب با عظمت خود قیام، رهبر آن، یارانش و اهدافش باشد؛ چنانکه در هر رویداد مهم و بزرگ در تاریخ بشر ـچه در گذشته و چه در زمان معاصرـ چنین اقتضایی وجود دارد؛ در غیر این صورت آن رویداد در همان منطقۀ محدود یا در همان اجتماع کوچکی که در محدودۀ آن روی داده است محصور خواهد ماند و به گوش دیگران نخواهد رسید، و چنین وضعی قطعاً به نفع قیام امام حسین(ع) نخواهد بود. آنچه میخواهم بهاختصار بگویم این است که محیط حجاز ـچه در مدینه و چه در مکهـ بهسبب فضای خفقان، سانسور و فرهنگسازی تحمیلی که حکومت اموی سالها بر اهل حرمین تحمیل کرده بود فضای مناسبی برای پوشش رسانهایِ یک رخداد بزرگ همچون قیام امام حسین(ع) نبود. دلایل دیگری نیز وجود داشت که برخی از آنها در مبحث «شهرهای مهم اسلامی» پیشتر بیان شد؛ و این برخلاف فضای عراق بود که همواره با شور، پویایی و روحیهٔ مخالفت با حاکمان و والیان شناخته میشود. در چنین شرایطی طبیعی بود رخداد بزرگی همچون قیام امام حسین(ع) در آنجا پژواک بسیار گستردهتری پیدا کند، چه در درون عراق و چه در بیرون آن، و به موضوع روز در میان عموم مردم تبدیل شود؛ و این ویژگی همچنان ـتا به امروزـ از خصایص بارز مردم عراق به شمار میرود. شاید یکی از دلایل درخواست امام حسین(ع) برای یک شب مهلت از سپاه عمربن سعد و تأخیر جنگ تا صبح روز عاشورا ـعلاوه بر اینکه میخواست شب را به عبادت و خواندن قرآن و انجام برخی اعمال بگذراندـ این بود که میخواست شب به پایان برسد، خورشید عاشورا طلوع کند و روز روشن شود تا نظارهگران بتوانند بهروشنی ببینند. امام میدانست افرادی وجود دارند که این رویدادها را مشاهده و ثبت میکنند و به کسانی که حضور ندارند انتقال میدهند... و این بهطور کامل به نفع اطلاعرسانی و تبلیغ قیام مقدس حسینی بود تا در نهایت قیام، ثمرات خود را به بار بنشاند. بهاینترتیب روشن میشود امام حسین(ع) با وجود تمام بیوفایی و خیانتی که از سوی امت بهطور عمومی با آن روبهرو شد، سخت بر آن بود که قیام الهی خود را در بهترین شرایط زمانی و مکانیِ ممکن عرضه کند، و تا آنجا که در توان داشت از هیچ تلاش و کوششی در راه رساندن این نهضت به بالاترین سطح از تحقق اهدافش فروگذار نکرد؛ و این قیام، همانگونه که خداوند متعال خواست و رهبر بزرگش برایش برنامهریزی کرده بود تحقق یافت. افزون بر این، ما نمیتوانیم بهشکل دقیق هدف قیام حسین(ع) و انتخاب عراق را بدون درک نقشۀ الهی که برای استمرار اصل حاکمیت خدا بر زمین تا روز آخر بشریت طراحی شده بود بهخوبی درک کنیم؛ زیرا خداوند متعال در علم خود مقرر فرموده بود رهبریِ جهان در آخرالزمان از عراق خواهد بود و دولت عدل الهی ـبه رهبری امام مهدی(ع) و دوازده مهدی از فرزندانش(ع)ـ در عراق برپا خواهد شد. همانطور که در پژوهشهای بعدی روشن خواهد شد ارتباط میان قیام حسین(ع) و قیام مهدی(ع) از فرزندان او بسیار عمیق است، و در نتیجه انتخاب عراق توسط حسین(ع) نوعی زمینهسازی برای برپایی دولت عدل الهیِ وعده دادهشده در آخرالزمان بود. شاید این جنبهها و ابعادی که گفته شد برای فهمیدن اینکه چرا امام حسین(ع) به حرکت بهسوی عراق و شهادت در کربلا اصرار داشت کافی باشد؛ و به همین دلیل بود که ایشان(ع) میفرمود «گریزی جز عراق نیست»[449] یا «عراق و شیعیان من».[450] خلاصه آنکه، سنگینی و مرکزیت تشیع ـکه در اندیشه و مکتب آلمحمد(ع) تجلی یافتهـ در عراق حضور دارد و در آن ریشه دوانده است؛ و با وجود آنکه حال مردم این سرزمین همواره دچار فراز و نشیب بوده، در نهایت یاریرساندن به طرح و نقشۀ الهیِ آلمحمد با تکیه بر مردانی از میان آنان است. همچنان که در میان آنان افراد شروری نیز هستند که در شرارت نظیر ندارند، در عین حال نیکانی نیز وجود دارند که با هیچ بهایی سنجیده نمیشوند؛ و روزگار به پایان میرسد، اما داستان عراق ـاین سرزمین رسالتهای الهیـ گویی هرگز پایان نمیپذیرد.-حسین(ع) با مردم مطابق وضعیتشان سخن میگوید
پیشتر گفتم امام حسین(ع) مصمم بود با وعدۀ الهی ملاقات کند و تکلیف خود را در یاری دین خدا و تضمین استمرار حاکمیت خداوند سبحان به انجام برساند، و از فرجام خودش بهخوبی آگاه بود و میدانست بیتردید شهید خواهد شد، و بسیاری از روایات و حقایقی که این نکته را تأیید میکنند پیشتر تقدیم گردید؛ اما در خصوص گفتوگوهایی که میان او و برخی از مسلمانان (مثل ابنحنفیه، ابنعباس، ابنزبیر، ابنمطیع، ابنمخرمه و دیگران) که از او میخواستند به عراق نرود و او را از خیانت کوفیان برحذر میداشتند همانگونه که با پدرش و برادرش رفتار کرده بودند، روشن است امام(ع) از سرِ مهربانی نسبت به ایشان ـیا برخی از آنهاـ با آنان به گفتوگو میپرداخت، و با در نظر گرفتن وضعیت و حالشان با آنان سخن میگفت، و آنها را به حقی که داشت وادار نمیکرد؛ و البته، گاهی برخی از آنها را به آنچه از جانب جدش رسول خدا(ص) به او وعده داده شده بود یادآوری مینمود. برخی از سخنان امام حسین(ع) در مدینه و مکه: به عبداللهبن مطیع وقتی از او پرسید «فدایت شوم، به کجا قصد داری بروی؟» امام حسین(ع) فرمود: «اما اکنون قصد مکه دارم؛ و اما بعد از آن از خدا طلب خیر خواهم کرد.» [451] امام حسین(ع) به عمربن عبدالرحمنبن حارث مخزومی فرمود: «خداوند تو را جزای خیر دهد ای پسرعمو، به خدا قسم میدانم با نیت خیر بهسوی من آمدی و از روی عقل سخن گفتی. هرچه در این امر رخ دهد ـچه به نظر تو عمل کنم و چه عمل نکنمـ تو نزد من بهترین مشاور و خیرخواهترین ناصح هستی.»[452] امام حسین(ع) به عبداللهبن عباس فرمود: «من از خدا طلب خیر میکنم و منتظر میمانم که چه پیش خواهد آمد.»[453] امام حسین(ع) به ابنزبیر فرمود: «به خدا قسم، من به فکر رفتن به کوفه افتادهام و شیعیان و بزرگان آنجا به من نامه نوشتهاند. از خدا طلب خیر میکنم.»[454] امام حسین(ع) به مسوربن مخرمه فرمود: «دراینباره از خدا طلب خیر میکنم.»[455] امام حسین(ع) به ابنعباس فرمود: «ای پسرعمو، در آنچه گفتی تأمل خواهم کرد.»[456] امام حسین(ع) به ابنحنفیه فرمود: «ای برادر، در آنچه گفتی تأمل خواهم کرد.»[457] عبارت «أستخیر الله: از خدا طلب خیر میکنم» به معنای استخاره با یکی از روشهای روایتشده از رسول خدا(ص) و اهلبیت(ع) ـمثل استخاره با قرآن کریمـ نیست، بلکه به معنای مراجعه به خدا و دعاست برای اینکه خداوند خیر و توفیق را در تصمیمگیری و تلاش او قرار دهد. بهطور قطع، حال و شرایط فرد سؤالکننده در تعیین نوع پاسخ امام تأثیرگذار است؛ بهعنوان مثال میبینیم امام حسین(ع) در پاسخ به پرسش عبداللهبن مطیع که از او پرسید «کجا قصد داری بروی»، فقط مسیر خود به مکه و استخاره از خدا را بیان کرده است؛ زیرا برای ابنمطیع جز طلب عافیت و منفعت چیز دیگری مهم نبود، و حتی طبق نقل برخی تاریخنگاران در این خصوص او به امام حسین(ع) گفته بود «ما را از حضور خودت بهرهمند کن و بهسوی آنها نرو» و سپس به امام حسین(ع) گفت «این چاه من تازه پر شده و امروز آب تازهای از آن بیرونآمده است، دعا کن تا خدا در آن برکت قرار دهد». امام دعا کرد و آب چاه شیرین و گوارا شد![458] روشن است این فرد بیشتر به آب چاه خود مشغول بود تا تفکر دربارۀ یاری حسین(ع) و قضایای اسلام، و به همین دلیل امام حسین(ع) هیچکدام از اهداف قیام خود یا جزئیاتی را که شاید برای دیگران ذکر کرده بود برای او بیان نکرد.[459] همچنین، سخنان امام حسین(ع) که تأیید میکنند او توسط امت تنها گذاشته میشود و بیتردید به شهادت میرسد و این مشیت الهی است، به این معنا نیست که او فاقد اختیار بوده و مجبور بوده است بهسوی کربلا و شهادت حرکت کند؛ چراکه بهخوبی مشخص است خداوند متعال نمیخواهد در دنیای امتحان کسی به اجبار و اکراه از دین پیروی کند: (لَا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ) (هیچ اجباری در دین نیست)، بلکه خداوند میخواهد انسان با اختیار خود از او اطاعت کند؛ و امام حسین(ع) نیز مختار بود: «شهادتی برای من برگزیده شده است که آن را ملاقات خواهم کرد.» اما آن حضرت ـبا اطلاعرسانی از سوی خدا و رسولشـ بهخوبی میدانست سرنوشت و فرجامش شهادت خواهد بود، و اینکه یاری دین خدا از طریق فداکاری با خون شریف او محقق خواهد شد. برخی از سخنان آن حضرت در پاسخ به کسانی که به او پیشنهاد پناهگرفتن در مکانهای دیگر یا گزینههایی غیر از رفتن به عراق و مقابله با امویان دادند تقدیم میشود: «ای عبدالله، نظر تو بر من پوشیده نیست، اما خداوند در امرش مغلوب نمیشود.»[460] «پس بهناچار باید بهسوی قتلگاهم بروم.»[461] «هرآنچه مقدر شده است رخ خواهد داد.»[462] «خداوند جز این را نمیخواهد.»[463] بنابراین با توجه به مطالب پیشگفته، برای فهم دقیق موضع امام حسین(ع) و روشنشدن حقیقت و معنای برخی از سخنانش لازم است تمامی سخنان آن حضرت(ع) را در نظر بگیریم و آنها را همراه با شرایط و اوضاع اطرافش ـازجمله حال و وضعیت سؤالکننده یا کسی که با امام صحبت میکردـ بررسی کنیم. همچنین باید سخنان امام را در چهارچوب اعتقاد صحیحی که آلمحمد(ع) به آن پایبند بودند درک کنیم، و درست نیست بخشی از سخنان او را جدا، و آن را بدون در نظر گرفتن سایر سخنانش یا بدون ارتباط با عقیدۀ صحیحش تفسیر کنیم.-گفتههای دروغین یا تحریفشده
برخی از تاریخنگاران[464] سخنانی را در رابطه با امام حسین(ع) نقل کرده و به برخی از صحابه یا تابعین نسبت دادهاند، چه هنگام گفتوگو با ایشان، و چه پس از حرکت و غیبتش؛ مثل: سخن ابنعباس: «من از این تصمیم تو (حرکت بهسوی عراق) ناخشنودم. تو بهسوی مردمی میروی که پدرت را کشتند و برادرت را مجروح کردند، تا آنجا که با خشم و تنفر آنان را ترک کرد. تو را به خدا قسم میدهم جان خود را به خطر نیندازی.» سخن ابوسعید خدری: «حسینبن علی در تصمیمش برای خروج بر من غلبه کرد، با آنکه به او گفتم از خدا بترس و در خانهات بمان و بر امام خود خروج نکن.» سخن جابربن عبدالله انصاری: «با حسین(ع) صحبت کردم و گفتم از خدا بترس و مردم را به جان یکدیگر نینداز. به خدا قسم، کاری که قصد دارید انجام دهید ستوده نخواهد شد. اما او از من اطاعت نکرد.» سخن ابنعمر: «خروج نکن، زیرا خداوند رسول خدا را میان دنیا و آخرت مخیر کرد و او آخرت را برگزید، و تو پارهای از وجود او هستی و به دنیا دست نخواهی یافت.» و سخنان دیگری نیز وجود دارد.[465] در اینجا دو نکته را مطرح میکنم: 1. در ابتدا نباید از یاد برد که برخی از تاریخنگاران و محدثین به بنیامیه گرایش داشتند و در کتابهای خود سخنانی نقل کرده و آنها را به صحابه یا تابعین نسبت دادهاند؛ و هدف از این نقلها، خدشه وارد کردن به قیام امام حسین(ع) بوده که همواره برای بنیامیه و طرفدارانشان باعث بحران و شرمساری بوده است. بنابراین نقل چنین سخنانی بهطور طبیعی از شدت و سنگینی جنایتی که انجام شده است میکاهد؛ جنایتی که هیچ نشانی از اسلام برای انجامدهندهاش و افرادی که به او گرایش دارند باقی نمیگذارد. 2. اینها صرفاً گفتههایی مُرسل و بیپایه و بدون هیچ سندی هستند، و محتوای آنها نیز با شخصیت کسانی که این سخنان به آنان نسبت داده شده است سازگار نیست؛ بنابراین بررسی و نقد اینگونه نقلها هم از نظر سند و هم از نظر دلالت لازم است. نقد سندی بهسبب مرسل بودن روایتها کاملاً روشن است؛ و اما نقد دلالت، سخن سید احمد الحسن در پاسخ به مضامین مذکور تقدیم حضور میشود: ایشان میفرماید: «گفتهای که به ابنعباس نسبت داده شده: " من از این تصمیم تو ... تو بهسوی مردمی میروی که پدرت را کشتند" درست نیست؛ آیا اهل عراق علی(ع) را کشتند؟! اهل عراق علی(ع) را یاری کردند و قاتل او عبدالرحمنبن ملجم (لعنه الله) بود که با تحریک خوارج دست به این جنایت زد؛ بنابراین ابنعباس هرگز چنین سخنی دربارۀ اهل عراق نمیگوید. آنچه به ابوسعید خدری نسبت داده شده: "حسینبن علی در تصمیمش برای خروج بر من غلبه کرد ... بر امام خود خروج نکن" نیز درست نیست؛ زیرا ابوسعید خدری از شیعیان امام علی(ع) بود، پس چگونه میتواند به امام حسین(ع) بگوید یزید امام توست؟! این یک دروغ آشکار است. لشکریان یزید (لعنت خدا بر او باد) ابوسعید را در واقعۀ حرّه شکنجه دادند و ریشش را کندند، و حتی عمداً او را ـبهسبب یاری رساندن به علی و حسن و حسین(ع)ـ خوار کردند و از او انتقام گرفتند. بله، یاریرسانی لزوماً همواره کامل و تمام نیست، و این موضوع را پیشتر مورد بحث قرار دادهایم.[466] یاری ممکن است متناسب با مقام و وضعیت شخص باشد: با دست، با زبان، یا با دل؛ و همۀ اینها نوعی یاری محسوب میشود. کسی که علی را دوست دارد و قلباً به او ایمان دارد اما جرئت ندارد با زبان یا دست یاریاش کند، آیا کسی میتواند صفت ایمان را از او صلب کند؟ قطعاً نه؛ او همچنان مؤمن است، اما مؤمن نیرومندی که امامش را با دل و زبان و عمل یاری میکند، از او برتر و بهتر است. بهاینترتیب نادرستی آنچه به جابربن عبدالله انصاری نسبت داده شده نیز روشن میشود. اینکه به عبداللهبن عمر نسبت داده شده که گفته است: "خروج نکن... و دنیا را به دست نخواهی آورد... " نیز نادرست یا تحریفشده است؛ زیرا او جرئت نداشت چنین سخنی را به امام حسین(ع) بگوید. عبداللهبن عمر و دیگران ـسوای هرچیزـ برای حسین(ع) هیبت و احترام خاصی قائل بودند. ابنعمر ـچه برسد به دیگران که مقامشان پایینتر از او بودـ جرئت نداشت به حسین(ع) بگوید "تو بهدنبال دنیا هستی!" حتی آنها جرئت نمیکردند واژۀ "نصیحت" را در برابر امام حسین(ع) به کار ببرند، بهویژه افرادی مانند ابنعباس، ابنعمر، ابوسعید خدری و جابر انصاری! این افراد ـچه به امامت امام حسین(ع) ایمان داشتند و چه نداشتندـ از رسول خدا(ص) روایت میکردند که فرموده است حسین سید جوانان بهشت است؛ و او امام است، چه قیام کند و چه بنشیند و... . بله، بیشتر آنها از امام حسین(ع) میخواستند به عراق نرود؛ زیرا ایشان(ع) بهصراحت میفرمود بهسوی عراق میرود و در آنجا کشته خواهد شد، و آنها احادیث رسول خدا(ص) را دربارۀ خروج و شهادت او در عراق شنیده بودند. پس نهایتِ کاری که برای توجیه کوتاهی خود انجام میدادند این بود که به دیدار حسین(ع) میرفتند و با التماس از او میخواستند به عراق نرود و از حرکت بهسوی عراق صرفنظر کند.»[467] همچنین، ابنعساکر و ذهبی گفتهای را ـالبته مرسل و بدون سندـ نقل کرده و آن را به عمره دختر عبدالرحمن نسبت دادهاند:[468] «و عمره دختر عبدالرحمن به او (حسین) نامه نوشت و او را به خاطر آنچه قصد انجامش را داشت نکوهش کرد و به اطاعت و پیوستن به جماعت فراخواند. همچنین به او خبر داد جز این نیست که او بهسوی قتلگاهش رانده میشود، و گفت گواهی میدهم عایشه برایم نقل کرد که از رسول خدا(ص) شنیده است که فرمود: حسین در سرزمین بابل کشته خواهد شد. چون حسین نامۀ او را خواند، فرمود: "پس ناچار باید بهسوی قتلگاهم بروم"؛ و به راه خود ادامه داد.»[469] سید احمد الحسن در پاسخ به نقلقول عمره دختر عبدالرحمن میفرماید: «"و به اطاعت و پیوستن به جماعت فراخواند": کدام مرد یا زنی است که جرئت داشته باشد به حسین(ع) امر کند؟! واضح است این سخنی یاوه و برخاسته از ذوق و سلیقۀ کینهتوزان نسبت به اهلبیت(ع) است، که آن را به نخستین نسل از مسلمانان نسبت میدهند تا از این طریق به امام حسین(ع) طعنه بزنند. آیا کسی هست که جرئت داشه باشد بگوید سخنش برای حسین "نصیحت" بوده، چه برسد به اینکه گفته باشد "به او امر کرده است"؟! او چه کسی را امر میکند؟ حسینبن علی را؟ کسی که جدّش رسول خداست، و خودش سرور جوانان اهل بهشت؟! نسل نخست مسلمانان، یا کسانی که در آن دوره در مکه و مدینه و دیگر مناطق زندگی میکردند به سه دسته تقسیم میشدند: دشمنان آلمحمد(ع)، دوستداران و پیروان تا اندازهای، و عامۀ مردم. حال باید پرسید: آیا کسانی که این تاریخنگاران سخنانشان را نقل کردهاند از مردم عادی بودهاند که نمیدانستند حسین کیست و از مقام او بیخبر بودند؟ یا از کسانی بودند که دشمنیشان با امام حسین(ع) مشهور بوده است؟ پاسخ هر دو پرسش منفی است. بنابراین در کمال وضوح روشن است این سخنان بهدروغ به آنان نسبت داده شده است، و با هدفی مشخص: برای آنکه به سخنان این افراد استناد کنند و رفتار امام حسین(ع) را زیر سؤال ببرند و در مقابل عملکرد یزید (لعنت خدا بر او) را ـطبیعتاً در نگاه برخی از اهلسنتـ توجیه کنند، یا دستِکم شدت فاجعهای را که حاصل شد کاهش دهند و بار مسئولیت آنچه را رخ داد از دوش معاویه و پیشینیانش بردارند. "او را به اطاعت و پیوستن به جماعت فراخواند": این همان استدلال و توجیه برخی از فُقهای اهلسنت است؛ اینکه "پیوستن و ملتزم بودن به جماعت" به معنای اطاعت از حاکم است؛ اما: چه کسی چنین فهمیده است که اطاعت از حاکم غیرمعصوم واجب است؟ آیا عبداللهبن زبیر چنین فهمیده بود؟ پس چرا خودش قیام کرد؟ آیا صحابهای که در حجاز در زمان واقعۀ حرّه حضور داشتند چنین فهمیده بودند؟ پس چرا خودشان به حاکم طعنه زدند؟ آیا کسانی که علیه عثمان شوریدند و برخی از آنها از صحابه بودند ـازجمله عایشهـ این را فهمیده بودند؟[470] آیا تمام آنها این اعتقاد (وجوب اطاعت از حاکم غیرمعصوم) را درک کرده و به آن ایمان آورده بودند؟ قطعاً خیر. واقعیت این است که تلاش برای نسبت دادن عقاید فُقهایی که دهها و صدها سال پس از نسل نخست مسلمانان آمدهاند به آن نسل نخست، تنها تلاشی برای تحمیل و پذیرش سخنان همان فقهاست. فقیه امویِ دشمن و کینهتوز تلاش میکند تا سخن خود را با هر روش سست و بیارزشی به مردم بقبولاند، با این بهانه که این همان چیزی است که ابنعمر به حسین گفت، و این همان چیزی است که ابنعباس به حسین گفت، و این همان گفتهٔ ابوسعید به حسین است، و... به همین ترتیب. حتی شُریح ـقاضی کوفهـ و امثال او نیز، به آن صورتی که آنها تبلیغ میکنند، نه به امامت یزید قائل بودند و نه خروج بر او را حرام میدانستند؛ و اگر فتوا یا سخنی دراینباره از او یا دیگری نقل شده باشد قطعاً از روی رضایت و باور قلبی نبوده، بلکه در شرایطی بیان شده که شمشیر بر گردنشان نهاده شده، و آنها تنها در پی عافیت خودشان بودهاند، نه چیز دیگر؛ و در نتیجه آنها چنین سخنانی را بر زبان راندند. همچنین، بهدلیل عظمت شخصیت حسین(ع) و بلندی مقامش، میبینیم بیشتر مردم آن زمان و حتی کسانی که با حسین(ع) جنگیدند، ازجمله عمربن سعد ـبهرغم آنکه احادیثی را که از رسول خدا(ص) دربارۀ حسین و شهادتش نقل شده بود شنیده بودندـ هرگز تصور نمیکردند کار به قتل حسین بینجامد. آنان گمان میکردند حسین(ع) در نهایت تسلیم میشود و ماجرا با صلح و سازش فیصله مییابد. به همین دلیل است که شما میبینی عمربن سعد بلافاصله پس از کشته شدن حسین(ع) گریه میکند؛ زیرا فهمید در چه چاه تاریک و بیپایانی سقوط کرده است. عمربن سعد گمان میکرد حسین حاضر به مذاکره و صلح با او خواهد شد و هرگز به مخیلهاش خطور نمیکرد کار به قتل حسین بینجامد. حتی پس از آغاز نبرد نیز آنها امید داشتند چند تن از یاران حسین کشته شوند و سپاهش درهم بشکند و در نتیجه او تسلیم شود، اما هیچیک از این امیدها محقق نشد. در نهایت امویان و ابلیس آنان را فریب دادند و بهسوی جهنم کشاندند؛ خدا همهشان را جمیعاً لعنت کند.»[471]-اقدامات امویان پس از حرکت امام حسین(ع) بهطرف کوفه
خروج امام حسین(ع) از مکه به معنای نجات قیام مبارکش از محاصرهای بود که حکومت اموی سعی داشت در مدینه بر آن اعمال کند و موفق نشد، و سپس در مکه نیز نتوانستند این محاصره را تکمیل کنند؛ و اینک امام حسین(ع) بهطور علنی با همراهانش بهسوی عراق حرکت کرده است. به همین دلیل امویان و حاکم فاسقشان یزیدبن معاویه، از این حرکت نگران شدند و بهمحض اینکه خبر حرکت امام حسین(ع) بهسوی عراق به یزید رسید به ابنزیاد نوشت: «به من خبر رسیده حسین بهسوی عراق حرکت کرده است؛ پس دیدبانان و نگهبانیها را مستقر کن و بااحتیاط عمل کن. هرکسی را که به او مظنون شدی حبس کن، و هرکسی متهم شد بکش، و هر اتفاقی را به من گزارش بده.»[472] برخی از تاریخنگاران متن نامۀ یزید را به این شکل نقل کردهاند: «به من خبر رسیده اهل کوفه به حسین نامه نوشتهاند تا نزد آنها بیاید، و او از مکه خارج شده و بهسوی آنها حرکت کرده است؛ و اکنون این شهر توست که از میان شهرها و این روزگار توست که از میان روزگارها به بلای او مبتلا شده است. پس اگر او را بکشی، به جایگاه و اصل و نسب خودت و به پدرت عبید بازخواهی گشت. پس مراقب باش این فرصت از دستت نرود.»[473] از سوی دیگر ابنزیاد پس از سرکوب قیام مسلمبن عقیل در کوفه و کشتن او و هانیبن عروه، و زندانی کردن بسیاری از چهرههای برجستۀ کوفه که از مسلم حمایت میکردند به متوقف کردن حرکت برخی لشکرهایی که قرار بود بهسوی دیلم و دیگر مناطق حرکت کنند اقدام نمود؛ و دلیل این تغییر، آمادهسازی و تجهیز این لشکرها برای شرکت در جنگ علیه حسین(ع) بود. ابنعساکر با سند خود روایت کرده است: «شهاببن خراش از مردی از قوم خود نقل کرده است، گفت: من در لشکری بودم که عبیداللهبن زیاد برای مقابله با حسینبن علی فرستاد. تعداد آنها چهارهزار نفر بود که قصد داشتند بهسوی دیلم بروند، اما عبیداللهبن زیاد آنها را بهسوی حسینبن علی فرستاد.»[474] همچنین «حصینبن نمیر فرماندۀ شرطههایش را به قادسیه فرستاد، و سوارهنظام را بین قادسیه تا خفان و از قادسیه تا قطقطانه مرتب کرد. مردم میگفتند این حسین است که میخواهد به عراق بیاید»،[475] و «عبیداللهبن زیاد دستور داده بود از واقصه تا مسیر شام و مسیر بصره را مسدود کنند و اجازه ندهند کسی وارد یا خارج شود».[476] دینوری گفته است: «سپس ابنزیاد، حصینبن نمیر را ـکه فرماندۀ شرطههایش بودـ با چهارهزار سوار از اهل کوفه فرستاد و به او دستور داد از قادسیه تا قطقطانه مستقر شود و از خروج هرکسی که قصد داشت از کوفه بهسوی حجاز برود جلوگیری کند، بهجز کسی که حاجی یا عمرهگزار باشد، یا کسی که به طرفداری از حسین مظنون نباشد.»[477] روشن است حکومت اموی در کوفه در حالت آمادهباش کامل قرار داشت. آنها علاوهبر تأمین امنیت داخلی کوفه، نیروهای امنیتی خود را در اطراف کوفه و در جادههای اصلی و فرعی منتهیِ به کوفه و نیز در منزلگاههای میان مکه و حجاز مستقر کردند. به همین دلیل عبور از این خطوط امنیتی و رسیدن به کوفه یا خروج از آن بسیار دشوار شده بود. ازاینرو ـهمانطور که روشن خواهد شدـ این نیروها موفق شدند عبداللهبن یقطر و قیسبن مسهر صیداوی (دو فرستادۀ امام حسین بهسوی اهل کوفه) را دستگیر کنند، و با وجود اینکه قیسبن مسهر از طایفۀ اسدی و اهل کوفه بود و قطعاً با جغرافیای کوفه و مناطق اطراف آن آشنا بود اما او نیز نتوانست از این خطوط امنیتی عبور کند. اینها بهطور خلاصه اقدامات امویان بود، و تصمیم به قتل امام حسین(ع) در این اقدامات بهوضوح نمایان است و در فرمان یزید ملعون به والی خبیثش ابنزیاد خودنمایی میکند. این تصمیم با نامهای که والی یزید در مکه و مدینه ـعمروبن سعیدبن عاص اشدقـ به ابنزیاد نوشت و محتوای آن مشابه فرمان یزید بود نیز پشتیبانی شد. در این نامه آمده است: «اما بعد، حسین بهسوی تو حرکت کرده است، و در چنین موقعیتی یا تو آزاد خواهی شد یا همچون بردگان به بندگی کشیده خواهی شد.»[478] حال که این را دانستیم دیگر آنچه برخی از مورخان نقل میکنند که برخی از امویان ـبهویژه مروانبن حکمـ نامهای به ابنزیاد نوشتند و او را از قتل حسین برحذر داشتند ارزش چندانی نخواهد داشت. آنها روایت کردهاند: «مروان به عبیداللهبن زیاد نوشت: اما بعد، حسینبن علی بهسوی تو حرکت کرده، و او حسین پسر فاطمه است، و فاطمه دختر رسول خداست. به خدا سوگند، هیچکس نزد ما عزیزتر از حسین نیست. پس مبادا کاری کنی که پیامدی داشته باشد که هیچچیز نتواند آن را جبران کند و مردم آن را فراموش نکنند، و یادش از یادها نرود؛ والسلام.»[479] با توجه به مباحثی که پیشتر گفته شد ما میتوانیم چنین روایاتی را دروغین بدانیم، و دلیل قطعی ما برای کذب این روایات این است که «مروان» نهتنها هیچگاه امام حسین(ع) را دوست نداشت، بلکه بر این باور بود که قتل امام حسین(ع) بسیار به تأخیر افتاده است. او به والی قبلی مدینه ـولیدبن عتبهـ پیشنهاد داده بود حسین(ع) را در همان مجلسی که از بیعت با یزید سر باز زد به قتل برساند و ـهمانطور که قبلاً به این موضوع اشاره شدـ هیچ فرصتی به او ندهد. تردیدی نیست که هدف از این جعل و دروغپردازی، تلاش برای تطهیر چهرۀ کثیف امویان و کاهش بار سنگین جنایتی است که مرتکب شدند؛ جنایتی که از اسلامِ کسی که به آن راضی باشد ذرهای باقی نمیگذارد، و از دین او بهاندازۀ تار مویی اثری بر جای نمیگذارد، چه برسد به کسی که خودش سبب یا شریک در آن بوده باشد! بله روایت شده است ولیدبن عتبه نامهای به ابنزیاد فرستاد که در آن نوشته بود: «اما بعد، حسینبن علی بهسوی عراق حرکت کرده، و او پسر فاطمه است، و فاطمه دختر رسول خداست. پس برحذر باش ای پسر زیاد از اینکه فرستادهای نزد او بفرستی، تا با این کار بابِ چیزی را که نمیخواهی ـچه در میان خواص و چه در میان عمومـ در برابر خودت باز نکنی؛ والسلام.»[480] میگویم: اگر این موضوع از نظر تاریخی ثابت شود میتوان صدور آن را از ولیدبن عتبه تصور کرد؛ البته نه بهدلیل محبت او به حسین(ع) و احترام به رسول خدا و دخترش فاطمه(ع)، بلکه برای حفظ سلطنت بنیامیه و جلوگیری از زوال آن. به همین دلیل میبینیم او ابنزیاد را از تحریک خاص و عام برحذر میدارد، بدون اینکه به عذاب خدا و آخرت توجهی داشته باشد. پیشتر گفتهام دو جریان در میان امویان برای چگونگی برخورد با امام حسین(ع) وجود داشت؛ جریان اول بر این باور بود که نباید با امام حسین(ع) بهصورت علنی مواجه شوند، زیرا از تحریک امت علیه بنیامیه و در نهایت از دست دادن سلطنتشان میترسیدند، و این ـهمانطور که مشاهده کردیمـ نظر معاویه و برخی از والیانش مانند برادرزادهاش ولیدبن عتبه و نعمانبن بشیر بود. اما پس از مرگ معاویه، کفۀ ترازو به نفع جریان دوم که معتقد بود باید هرطور شده از حسین(ع) خلاص شوند، حتی اگر به قیمت مواجهه و کشتار عمومی باشد سنگینی کرد؛ و این نظر یزید و مروانبن حکم و سعیدبن عمروبن عاص و ابنزیاد بود.-مسیر کاروان حسینی از مکه تا کربلا
زمان: ۸ ذیحجۀ سال ۶۰ هجری تا ۲ محرم سال ۶۱ هجری مدتزمانی که کاروان حسینی در مسیر خود از مکه به کربلا سپری کرد حدود ۲۴ روز بود (از ۸ ذیحجه تا ۲ محرم) و در این مدت، منزلگاهها (استراحتگاههای مسافران) واقع در مسیر را پشتِسر گذاشت. امام حسین(ع) در طول این سفر با رویدادهای متعددی مواجه شد، ازجمله: دیدار امام حسین با بسیاری از مردم؛ متفرق شدن بیشتر افرادی که در مکه با او بیعت کرده بودند یا در مسیر عراق به او پیوسته بودند، در طول مراحل مسیر؛ پیوستن بسیاری از یاران حقیقیاش به او؛ رویدادها و مسائل مهمی که در طول مسیر رخ داد. و ما سعی خواهیم کرد ترتیب وقایع را بر اساس منزلگاههای مسیر به همان صورتی که در نقشۀ زیر آمده است بیان کنیم.
نقشۀ مسیر امام حسین (مکه تا کربلا) و منزلگاههایی که از آن عبور کرد
-گروههایی که امام حسین(ع) در مسیر با آنها روبهرو شد
امام حسین(ع) در مسیر خود با صِنفهایی از مردم برخورد کرد که خود را از پیروان و دوستداران او میدانستند، چه افرادی که به او نامه نوشته بودند یا افرادی که نامه ننوشته بودند، اما همه در نهایت او را یاری نکردند و تنهایش گذاشتند. همچنین با گروه بزرگی برخورد کرد که هزاران نفر را شامل میشد و با او بیعت کرده بودند، اما پس از آگاهی از اینکه امام حسین(ع) حتماً کشته خواهد شد بیشترشان از او رویگردان شدند. سومین گروه، عموم مردمی بودند که در کوفه زندگی میکردند و در دستگاه امنیتی حکومت کار میکردند، مثل حربن یزید ریاحی و سپاهش که در برابر امام(ع) ایستادند و راه را بر او بستند و او و خانوادهاش را در کربلا فرود آوردند؛ بهعلاوه امام حسین(ع) با یاران واقعیاش نیز مواجه شد که در جاهای مختلف به او پیوستند. بنده در اینجا به بررسی دو گروه اول میپردازم، و دربارۀ دو گروه دیگر بعداً سخن خواهم گفت.-گروه دوستدارانی که یاری نکردند
برخی از نمونههای این گروه عبارتاند از: 1. فرزدق «همامبن غالب تمیمی بصری» که امام حسین(ع) او را در «صفاح» ملاقات کرد. طبری از او روایت کرده است: «گفت: من بههمراه مادرم به حج آمدم و شتر او را میراندم که وارد حرم شدیم، و این در سال ۶۰ هجری اتفاق افتاد. ناگهان حسینبن علی را دیدم که از مکه خارج میشد درحالیکه شمشیرها و سپرهایش همراهش بود. پرسیدم: این کاروانِ چه کسی است؟ گفتند: حسینبن علی. نزد او رفتم و گفتم: پدر و مادرم به فدایت ای پسر رسول خدا، چهچیزی تو را به این سرعت از حج بازداشته است؟ فرمود: اگر شتاب نمیکردم دستگیر میشدم. سپس از من پرسید: تو اهل کجایی؟ گفتم: از عراق هستم. فرمود: به من از مردم آنجا خبر بده. گفتم: دلهای آنها با توست، اما شمشیرهایشان با بنیامیه است، و قضا به دست خداست. پس فرمود: راست گفتی...»[481] گفت: «سپس به راهم ادامه دادم و خیمهای در حرم دیدم که شکوه و ظاهری زیبا داشت. نزدیک شدم و دیدم متعلق به عبداللهبن عمروبن عاص است. او از من پرسید و من از ملاقات با حسینبن علی خبر دادم. پس به من گفت: وای بر تو، چرا از او پیروی نکردی؟ به خدا سوگند او بهزودی حکومت را به دست خواهد گرفت و هیچ سلاحی علیه او و یارانش به کار گرفته نخواهد شد. گفت: به خدا قسم تصمیم گرفتم به او بپیوندم و سخن او در دلم جای گرفت، اما بعد به یاد پیامبران و کشته شدنشان افتادم و همین باعث شد از پیوستن به آنان منصرف شوم؛ پس به نزد خانوادهام در عسفان رفتم. گفت: به خدا سوگند هنوز نزد آنان بودم که کاروانی که از کوفه آذوقه آورده بود رسید. وقتی از آمدنشان باخبر شدم به دنبالشان رفتم و همین که صدایم به آنان رسید، پیش از رسیدن آنان فریاد زدم: چه بر سر حسینبن علی آمد؟ پاسخ دادند: بدان که او کشته شده است. پس بازگشتم درحالیکه عبداللهبن عمروبن عاص را لعنت میکردم.»[482] کاری که فرزدق انجام داد ـیعنی یاری نکردن امام حسین بهدلیل ترسـ رویۀ رایج در میان بیشتر پیروان و دوستداران امام(ع) در عراق و خارج از آن بود. این فرمایش امام حسین(ع): «راست گفتی» در پاسخ به سخن فرزدق: «دلها با توست و شمشیرها با بنیامیه» نشاندهندۀ آگاهی امام از سرنوشت خود و یاری نکردن اهل کوفه است. 2. «بشربن غالب اسدی» امام حسین(ع) را در «ذات عرق» ملاقات کرد.[483] روایت شده است: «حسین از او پرسید: اهل کجایی؟ گفت: مردی از بنیاسد. امام پرسید: از کجا میآیی، ای برادر بنیاسد؟ گفت: از عراق. امام فرمود: اهل عراق را چگونه پشتِسر گذاشتی؟ گفت: ای پسر دختر رسول خدا، دلها با توست و شمشیرها با بنیامیه! امام حسین فرمود: راست گفتی ای برادر عرب! یقیناً خداوند تبارکوتعالی هرچه بخواهد انجام میدهد و آنچه را اراده کند حکم میکند. اسدی گفت: ای پسر دختر رسول خدا، مرا از این فرمایش حقتعالی: (يَوْمَ نَدْعُو كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ) (روزی که هر مردمی را با امامشان فرامیخوانیم) آگاه کن. امام حسین فرمود: بله، ای برادر بنیاسد، دو [نوع] امام وجود دارند: امام هدایت که بهسوی هدایت دعوت میکند، و امام ضلالت که بهسوی گمراهی دعوت میکند. هرکس دعوت امام هدایت را بپذیرد به بهشت میرود، و هرکس دعوت امام ضلالت را بپذیرد به آتش وارد میشود.»[484] میگویم: سخن امام حسین «راست گفتی» که بهدنبال این سخن به بشربن غالب آمده است «دلها با توست و شمشیرها با بنیامیه» نشاندهندۀ آگاهی امام از تنها گذاشتن کوفیان و سرنوشتی است که به آن دچار خواهد شد، و در خصوص بشربن غالب باید گفت اگرچه او به اهلبیت(ع) اعتقاد داشت و روایات بسیاری از او دربارۀ امامت و محبت آنها و قائمشان نقل شده است، او نیز امام حسین(ع) را یاری نکرد و او را ترک کرد و از او رویگردان شد.[485] 3. عبداللهبن مطیع عدوی: امام حسین(ع) او را ـکه از عراق بازمیگشتـ در «بطن الرمه»[486] ملاقات کرد. او به امام حسین(ع) سلام کرد و گفت: «پدر و مادرم به فدایت ای پسر رسول خدا، چهچیزی تو را از حرم خدا و حرم جدت خارج کرده است؟» امام فرمود: «مردم کوفه به من نامه نوشتند و از من خواستند نزد آنها بروم به امید اینکه نشانههای حق را زنده کنم و بدعتها را بمیرانم.» ابنمطیع به او گفت: «تو را به خدا سوگند میدهم به کوفه نروی. به خدا سوگند، اگر به آنجا بروی کشته خواهی شد.» امام حسین(ع) فرمود: «به ما چیزی جز آنچه خدا برای ما مقدر کرده است نخواهد رسید.» سپس با او وداع کرد و به راه خود ادامه داد.[487] در روایتی که مفید و طبری و ابناثیر نقل کردهاند آمده است ابنمطیع گفت: «ای پسر رسول خدا، تو را به خدا و به حرمت اسلام سوگند میدهم حرمت اسلام نقض نشود. تو را به خدا سوگند میدهم حرمت قریش و عرب حفظ شود. به خدا قسم، اگر بخواهی آنچه را در دست بنیامیه است بگیری آنها حتماً تو را خواهند کشت، و اگر تو را بکشند دیگر از هیچ کسی بعد از تو هراسی نخواهند داشت؛ و به خدا قسم، حرمت اسلام و قریش و عرب نقض خواهد شد. پس این کار را نکن و به کوفه نرو و خود را به بنیامیه عرضه نکن.» اما امام حسین(ع) از تصمیم خود بازنگشت و به راه خود ادامه داد.[488] واضح است «ابنمطیع» فردی ـبه تعبیر سیاسی امروزیـ قومگرا بود، و به همین دلیل شهرت عرب و قریش و حرمت اسلامِ عربیـقریشی، بیشتر از ریختهشدن خون امام حسین(ع) برای او اهمیت داشت! با در نظر داشتن این نکته که ابنمطیع هنگام خروج امام از مدینه به مکه نیز او را ملاقات کرده، و در آن دیدار تنها دغدغهاش شیرینی آب چاهش و منافع شخصی خودش بود، نه چیز دیگر، و وضعیت او در تحقیقات بعدی بیشتر روشن خواهد شد؛ زیرا او به ابنزبیر پیوست و ابنزبیر او را والی کوفه گرداند و او در مقابله با جنبش مختار ثقفی، از قاتلان امام حسین(ع) ـمثل شمر و شبثبن ربعی و دیگرانـ کمک گرفت! 4. عبداللهبن سلیم و مذریبن مشمعل ـهر دو اسدی کوفیـ که به حج آمده بودند و پس از انجام مناسک حج با عجله بازگشتند تا به امام حسین(ع) برسند و ببینند او چه میکند. آنها در نزدیکی «زرود» به امام حسین(ع) رسیدند[489] و در مسیر خود با مردی از اهالی کوفه از قبیلۀ اسد به نام «بکیربن مثعبه» برخورد کردند که وقتی امام حسین(ع) را دید مسیر خود را تغییر داد تا از امام دوری کند. امام حسین(ع) ایستاد تا با او صحبت کند، اما او بدون توجه به امام(ع) راه خود را ادامه داد. در نهایت این دو، اسدی او را متوقف کردند و پس از شناخت او، از او دربارۀ قتل مسلم و هانی در کوفه مطلع شدند. سپس به راه خود ادامه دادند و به امام حسین(ع) در «ثعلبیه» رسیدند. به امام نزدیک شدند و خبر قتل مسلم و هانی را به او دادند. امام فرمود: «إنا لله و إنا إلیه راجعون، رحمت خدا بر آنها باد.» و این جمله را چندین بار تکرار کرد. آنها گفتند: «تو را بهخاطر خودت و اهلبیتت به خدا قسم میدهیم از همینجا بازگرد؛ زیرا در کوفه یار و یاوری نداری و در آنجا شیعهای نیست، و حتی نگرانیم کوفه علیه تو باشد/» ... آن دو گفتند: «متوجه شدیم امام(ع) عزم خود را برای ادامه جزم کرده است؛ پس گفتیم: خدا برای تو بهترین را مقدر کند.» امام فرمود: «خدا شما را رحمت کند.»[490] تردیدی نیست که سلامتی امام حسین(ع) برای آنها اهمیت داشت: «تو را بهخاطر خودت و اهلبیتت به خدا قسم میدهیم از همینجا بازگرد» و «نگرانیم کوفه علیه تو باشد» ولی با این حال آنها نیز امام(ع) را یاری نکردند و او را ترک کردند، درست مثل آن سومین کوفی، از ترس اینکه مبادا به زیان او بشود یا امام(ع) او را به یاری خود فرابخواند! 5. ابوهره ازدی ـیا اسدیـ کوفی: امام حسین(ع) او را در «ثعلبیه»[491] ملاقات کرد: «او به امام(ع) سلام کرد و سپس پرسید: "ای پسر رسول خدا، چهچیزی تو را از حرم جدت محمد(ص) خارج کرده است؟" امام حسین(ع) فرمود: "وای بر تو ای ابوهره، بنیامیه اموالم را غصب کردند و به شرافتم توهین کردند و من صبر کردم. سپس بهدنبال خون من آمدند و من گریختم. به خدا قسم، این گروه ستمکار مرا خواهند کشت و خداوند آنها را به ذلتی ابدی و شمشیری برنده گرفتار خواهد کرد، و کسی را بر آنها مسلط خواهد کرد که آنان را خوار کند، تا آنجا که از قوم سبأ ـکه زنی بر آنها حکومت میکرد و بر اموال و خونهایشان حکمفرمایی میکردـ ذلیلتر شوند.»[492] 6. بحیربن شداد اسدی و برادرش. روایت شده است: «امام حسین(ع) در ثعلبیه از کنار ما گذشت. من و برادرم بهسوی او رفتیم. او جامۀ سبزی به تن داشت که در قسمت سینهاش یقهای داشت. برادرم به او گفت: از اینکه برای تو خطری پیش بیاید نگرانم. امام با شلاقی به کیسهای که پشتِسرش بسته بود زد و فرمود: اینها نامههای بزرگان شهر است.»[493] 7. از حکمبن عتیبه روایت شده است، گفت: «مردی در ثعلبیه با امام حسین(ع) ـکه قصد کربلا داشتـ دیدار کرد. به امام سلام کرد. امام حسین(ع) از او پرسید: اهل کجا هستی؟ مرد پاسخ داد: اهل کوفه. امام فرمود: ای برادر کوفی، به خدا قسم اگر تو را در مدینه میدیدم، اثر جبرئیل را در خانهمان و نزول وحی را بر جدم به تو نشان میدادم. ای برادر کوفی، سرچشمۀ علم از نزد ماست؛ آیا میشود آنها بدانند و ما ندانیم؟ این هرگز شدنی نیست.»[494] 8. عمروبن لوذان (شیخی از بنیعکرمه) امام حسین(ع) را در «بطن العقبه» ملاقات کرد.[495] او از امام پرسید: «کجا میروی؟» امام حسین(ع) فرمود: «کوفه.» شیخ گفت: «تو را به خدا قسم میدهم، از تصمیم خود منصرف شو. به خدا قسم جز بهسوی نیزهها و شمشیرهای برنده نمیروی. اگر اینانی که تو را دعوت کردند زحمت جنگ را از تو برطرف کرده و اوضاع را برای تو هموار کرده بودند و تو نزد آنها میرفتی، این تصمیم درستی بود؛ اما در این شرایطی که تو بیان میکنی، به نظر من این کار را انجام نده. امام حسین(ع) فرمود: ای بندۀ خدا، رأی تو بر من پوشیده نیست، اما خداوند بر امر خود غالب است. سپس فرمود: به خدا قسم آنها مرا رها نمیکنند تا این پارهگوشت را از درونم بیرون بکشند؛ و هنگامی که این کار را کردند خداوند کسی را بر آنها مسلط میکند که آنها را خوار میگرداند، تا آنجا که از تمام ملتها خوارتر شوند.»[496] 9. روایت شده است مرد دیگری از بنیعکرمه نیز امام حسین(ع) را در «بطن العقیق»[497] ملاقات کرد. او به امام سلام کرد و به او خبر داد ابنزیاد سواران و نیروهایی را از «قادسیه تا عذیب»[498] برای رصد و دستگیری او مستقر کرده است. سپس به امام گفت: «خودت را نجات بده، به خدا قسم جز بهسوی نیزهها و شمشیرها نمیروی؛ و به کسانی که به تو نامه نوشتند تکیه نکن، زیرا آنها نخستین کسانی خواهند بود که به جنگ تو میشتابند.» امام حسین(ع) فرمود: «تو خیرخواهی کردی و نهایت سعی خودت را کردی. خدا تو را جزای خیر دهد.» سپس به او سلام کرد و به راه خود ادامه داد.[499] 10. از یزید رشک نقل شده است، گفت: «فردی که حسین(ع) را دیده بود برایم تعریف کرد: خیمههایی برای حسین(ع) زده شده بود. نزد او رفتم و دیدم شیخی در حال خواندن قرآن است درحالیکه اشک از گونههایش جاری است. گفتم: پدر و مادرم بهفدایت، ای پسر رسول خدا، چهچیزی تو را به این بیابان و این دشت کشانده است؟ امام حسین(ع) فرمود: اینها نامههای اهل کوفه است که به من نوشتهاند، ولی من جز این نمیبینم که آنها مرا خواهند کشت؛ و هنگامی که چنین کردند هیچ حرمتی را برای خدا باقی نمیگذارند مگر آنکه آن را هتک میکنند، و خداوند کسی را بر آنها مسلط خواهد کرد که آنها را خوار کند، تا آنجا که از همۀ ملتها ذلیلتر شوند، همچون سرپوشی که روی سرشان قرار میگیرد.»[500] 11. عبیداللهبن حر جعفی: امام حسین(ع) او را در «قصر بنیمقاتل یا قطقطانه»[501] ملاقات کرد. امام به خیمهای نگریست و پرسید: این خیمه از آنِ کیست؟ به او گفته شد: این خیمه متعلق به عبیداللهبن حر جعفی است. امام حسین(ع) بهسوی او پیام فرستاد و فرمود: «ای مرد، تو گناهکاری خطاکار هستی[502] و خداوند عزوجل تو را بهخاطر آنچه انجام میدهی مؤاخذه خواهد کرد اگر در همین لحظه بهسوی خدا توبه نکنی و مرا یاری نکنی، تا جدم در روز قیامت شفیع تو باشد.» عبیدالله گفت: «ای پسر رسول خدا، به خدا قسم، اگر تو را یاری کنم اولین کُشته بههمراهت خواهم بود، اما این اسبم است، آن را بگیر. به خدا سوگند هرگز بر آن سوار نشدهام، و چیزی نخواستهام مگر اینکه به آن رسیدهام، و کسی قصد بدی به من نداشت مگر اینکه از آن نجات یافتم. حال آن را به تو میدهم.» امام حسین(ع) از او روی گرداند و فرمود: «نیازی به تو و اسبت نداریم. من گمراهان را یاور خود نمیگیرم. اما تو بگریز، نه به سود ما و نه به ضرر ما؛ چرا که هرکس صدای یاریخواهی ما اهلبیت را بشنود و ما را یاری نکند خداوند او را به صورت در آتش جهنم خواهد افکند.»[503] 12. از عمروبن قیس مشرقی روایت شده است، گفت: «من و پسرعمویم نزد امام حسین(ع) در قصر بنیمقاتل رفتیم و به او سلام کردیم. پسرعمویم به او گفت: ای اباعبدالله، آیا اینکه میبینم، رنگ خضاب است یا موی خودت؟ امام فرمود: این خضاب است، و موی ما بنیهاشم زودتر سفید میشود. سپس به ما رو کرد و فرمود: آیا برای یاری من آمدهاید؟ گفتم: من مردی سالخورده هستم، دین زیادی بر عهده دارم و خانوادهای پرجمعیت دارم؛ اموال مردم نیز در دست من است و نمیدانم چه خواهد شد و دوست ندارم امانتم را ضایع کنم. پسرعمویم نیز همان سخن را گفت. امام به ما فرمود: پس بروید و صدای استغاثۀ ما را نشنوید و سیاهی لشکر ما را نبینید؛ چرا که هرکس صدای استغاثۀ ما را بشنود یا سیاهی لشکر ما را ببیند و ما را یاری نکند، حقی بر خداوند عزوجل است که او را با صورت در آتش افکند.»[504] 13. از ضحاکبن عبدالله مشرقی روایت شده است، گفت: «من و مالکبن نضر ارحبی نزد امام حسین(ع) آمدیم و به او سلام کردیم، و سپس نشستیم. امام به ما خوشامد گفت و از دلیل آمدن ما پرسید. ما گفتیم: آمدهایم به شما سلام کنیم و از خداوند برای شما عافیت بخواهیم و با شما تجدید عهد کنیم و خبر مردم را به شما بدهیم. به شما میگوییم آنها برای جنگ با شما جمع شدهاند، پس هرطور صلاح میدانید تصمیم بگیرید. امام حسین(ع) فرمود: خدا برای من کافی است؛ و او چه نیکو وکیلی است. سپس ما برخاستیم، سلام کردیم و برای او به درگاه خدا دعا کردیم. امام فرمود: چهچیزی مانع از یاری کردن من میشود؟ مالکبن نضر گفت: من بدهی دارم و خانوادهام نیازمندند. من نیز گفتم: من نیز بدهی دارم و خانوادهای پرجمعیت دارم، اما اگر به من اجازه بدهی که هرگاه زمینهای برای جنگ نیافتم بازگردم، و زمانی که حضورم برایت سودمند و در دفاع از تو مؤثر باشد برایت بجنگم. امام(ع) فرمود: گفت: تو در این خصوص آزادی. پس با او ماندم.»[505] میگویم: این حادثه پس از ورود امام حسین(ع) به کربلا و بهطور مشخص در شب عاشورا رخ داده است، بعد از آنکه امام(ع) از ابنسعد و سپاهش خواست تا صبح عاشورا به او مهلت دهند، اما من آن را در اینجا ذکر کردم؛ زیرا در آن نیز خذلان و عدم یاری وجود دارد. مالکبن نضر بهوضوح از یاری امام سر باز زد و ضحاکبن قیس نیز شرط کرد تا زمانی که یاریاش سودمند باشد امام را یاری کند و در غیر این صورت او را ترک کند. امام نیز از سرِ رحمت شرط او را پذیرفت؛ و او واقعاً به امام پیوست و در عاشورا با امام جنگید و نماز ظهر را پشتِسر امام خواند، اما پس از آن از جنگ کناره گرفت؛ و ماجرای او بعداً خواهد آمد.-گروه دنیاطلبهایی که از امام حسین(ع) جدا شدند
منظور بنده از این گروه، افرادی هستند که به امام حسین(ع) پیوستند، چه در روزهای حضور او در مکه و چه در مسیر حرکت از مکه به عراق، اما در نهایت از او جدا شدند و تا روز عاشورا با او نماندند. این افراد ـکه تعدادشان به هزاران نفر میرسیدـ وقتی دیدند امام حسین(ع) خود را در آستانۀ شهادت میبیند و فهمیدند در این راه دنیایی برایشان نخواهد بود پراکنده شدند؛ همان دنیایی که امید داشتند با خروج بههمراه امام(ع) به آن دست یابند! طبری با سند خود نقل کرده است: از بکربن مصعب مزنی روایت شده است، گفت: «هر آبادیای که حسین(ع) از کنار آن میگذشت مردم آنجا به او میپیوستند.»[506] او همچنین روایت کرده است وقتی امام حسین(ع) به «زباله»[507] رسید «نامهای به مردم نشان داد و آن را برایشان خواند: بسمالله الرحمن الرحیم. اما بعد، خبر هولناک قتل مسلمبن عقیل، هانیبن عروه، و عبداللهبن یقطر به ما رسیده است. شیعیان ما، ما را تنها گذاشتند. هرکسی میخواهد بازگردد بدون اینکه تعهدی از ما بر ذمهاش باشد میتواند برود. پس مردم بهسرعت از اطراف او پراکنده شدند و به چپ و راست رفتند، تا آنجا که فقط کسانی که از مدینه همراهش بودند باقی ماندند. امام این کار را کرد، زیرا گمان میکرد عربهای بیاباننشین به این دلیل به او پیوستهاند که تصور میکردند به شهری میروند که مردمش به فرمان او هستند؛ بنابراین امام نمیخواست با او همراه شوند مگر اینکه بدانند به کجا میروند. او میدانست وقتی حقیقت را برایشان روشن کند فقط کسانی که قصد همراهی و شهادت دارند با او خواهند ماند.»[508] دینوری گفته است: «افرادی از منزلگاههای مسیر به او پیوسته بودند، اما وقتی خبر قتل مسلم را شنیدند ـو حال آنکه گمان میکردند او بهسوی یاران و حامیانی میرودـ از او جدا شدند و تنها یاران خاص او باقی ماندند.»[509] قندوزی خطبۀ امام حسین(ع) در «زباله» را اینگونه نقل کرده است: «سپس به مکانی به نام "زباله" رسید و آنجا فرود آمد و خطبهای خواند و فرمود: "ای مردم، هرکدام از شما که بر تیزی شمشیر و زخم نیزهها صبر دارد با ما بماند، وگرنه از ما جدا شود." پس مردم شروع به پراکنده شدن کردند، و جز اهلبیت و دوستدارانش که تعدادشان هفتاد و چند نفر بود باقی نماندند؛ و اینها همانهایی بودند که از مکه با او خارج شده بودند.»[510] روشن است امام حسین(ع) افرادی را که به او پیوسته بودند غربال میکرد تا فقط کسانی که صادقانه و بهراستی خواهان یاری دین خدا هستند باقی بمانند؛ زیرا او بهخوبی میدانست مقام «یاری حسین» شایستۀ هرکسی نیست، و شهادت و فتح (دو ثمرۀ همراهی با حسین) فقط نصیب کسی میشود که از بهره و توفیق الهی عظیمی برخوردار باشد. همچنین، امام حسین(ع) یارانی میخواست که بهخوبی بدانند برای چهچیزی پیشقدم میشوند، و به همین دلیل در آخرین شب در مکه در خطبهای فرمود: «هرکس آمادۀ فداکردن جان خود در راه ماست و خود را برای دیدار با خدا آماده کرده است با ما سفر کند.»[511] و در خطبهاش در «زباله» فرمود: «هرکدام از شما که بر تیزی شمشیر و زخم نیزهها صبر دارد با ما بماند، وگرنه از ما جدا شود.» همچنین، امام حسین(ع) در موقعیتهای متعدد در حضور پیروانش از شهادت خودش سخن میگفت، و این روش دیگری برای تمییز و جداسازی همراهان واقعی بود؛ بهعنوان مثال در خطبۀ معروف خود در مکه فرمود: «گویی میبینم اعضای بدنم توسط گرگهای بیابان در منطقۀ نواویس و کربلا تکهتکه میشود، و شکمهای خالی و انبانهای گرسنهشان را از من پر میکنند.» همچنین از امام صادق(ع) روایت شده است، فرمود: «وقتی حسینبن علی(ع) به "عقبة البطن" رسید به یارانش فرمود: سرنوشتی جز کُشته شدن برای خودم نمیبینم. یارانش پرسیدند: چرا ای اباعبدالله؟ او فرمود: خوابی دیدهام. پرسیدند: آن خواب چه بود؟ فرمود: دیدم سگهایی به من حمله میکنند و یکی از آنها سگی ابقع (با لکههای سیاه و سفید) بود که بیشتر از دیگران به من حمله میکرد.»[512] از امام زینالعابدین(ع) نقل شده است، فرمود: «ما با حسین(ع) به راه افتادیم. منزلی نبود که ما در آن فرود آییم یا از آن به راه بیفتیم و او یحییبن زکریا و شهادتش را یاد نکرده باشد. یک روز فرمود: از پستی دنیا نزد خدا همین بس که سر یحییبن زکریا به یک زن بدکار از بنیاسرائیل هدیه شد.»[513] بهطور قطع این سخن امام حسین(ع) ـکه در آن از شهادت خود خبر میدهدـ تأثیر بسیاری در تمییز و جداسازی انصار دین و آخرت، از پیروان دنیا و لذتها داشت؛ و این سخن امام باعث میشود تا افرادی که بهخاطر دنیا به او پیوستهاند از او جدا شوند، و در عین حال افرادی که بهخاطر آخرت به او پیوستهاند آمادۀ دریافت مقام شهادت و فتح و پیروزی الهی شوند. حقیقت این است که هیچکدام از کسانی که امام حسین(ع) را تنها گذاشتند ـچه افرادی که در مسیر از او جدا شدند و چه آنهایی که پیشتر چنین کرده بودندـ لیاقت مقام «نصرت حسین» و دریافت شهادت و پیروزی را نداشتند؛ زیرا این مقام الهیِ بزرگی است و فقط به کسانی که از توفیق الهی عظیمی برخوردار باشند اعطا میشود.-پیوستگان به حسین(ع) (انصار حسین)
کسانی که به شرافت یاری حسین(ع) و نیل به شهادت و رستگاری با او دست یافتند ـچه از اهلبیت او و چه دیگرانـ گروه کوچکی از برگزیدگان بودند. در خصوص اهلبیت امام، همۀ آنها از مدینه با او همراه شده بودند، بهجز عون و محمد ـپسران عبداللهبن جعفرـ که روایت شده است بعد از خروج امام از مکه به او پیوستند. دیگر یاران نیز شامل کسانی بودند که یا در مدینه و اطراف آن، یا در مکه، یا در طول مسیر کربلا، یا پس از رسیدن به کربلا، یا حتی در روز عاشورا به او پیوستند. من به شمارشی که شیخ محمد طاهر سماوی (درگذشتۀ 1950 میلادی) نویسندۀ کتاب «إبصار العين في أنصار الحسين» ذکر کرده است استناد کردهام، و به جهت بهرهمندی بیشتر هر اسم را با توضیحی مختصر در پانوشت آوردهام.-افرادی از اهلبیت که به امام حسین(ع) پیوستند
علیبن حسینبن علیبن ابوطالب (علی اکبر).[514] عبداللهبن حسینبن علیبن ابوطالب.[515] عباسبن علیبن ابوطالب.[516] عبداللهبن علیبن ابوطالب.[517] عثمانبن علیبن ابوطالب.[518] جعفربن علیبن ابوطالب.[519] ابوبکر محمدبن علیبن ابوطالب.[520] ابوبکربن حسنبن علی.[521] قاسمبن حسنبن علی.[522] عبداللهبن حسنبن علی.[523] عونبن عبداللهبن جعفر.[524] محمدبن عبداللهبن جعفر.[525] مسلمبن عقیلبن ابوطالب.[526] عبداللهبن مسلمبن عقیل.[527] محمدبن مسلمبن عقیل.[528] محمدبن ابوسعیدبن عقیل.[529] عبدالرحمنبن عقیلبن ابوطالب.[530] جعفربن عقیلبن ابوطالب.[531]-کسانی که در مدینه به حسین(ع) پیوستند
عبداللهبن یقطر حمیری.[532] سلیمانبن رزین، غلام امام حسینبن علی.[533] أسلمبن عمرو، غلام امام حسینبن علی.[534] قارببن عبدالله دئلی، غلام امام حسینبن علی.[535] منجحبن سهم، غلام امام حسنبن علی.[536] سعدبن حرث، غلام امام علیبن ابیطالب.[537] نصربن ابونیزر، غلام امام علیبن ابیطالب.[538] حرثبن نبهان، غلام حمزةبن عبدالمطلب.[539] جونبن حوی، غلام ابوذر غفاری.[540] عقبةبن سمعان.[541] افرادی که بعد از حرکت امام حسین(ع) از مدینه به طرف مکه به او پیوستند: مجمعبن زیادبن عمرو جهنی.[542] عبادبن مهاجر جهنی.[543] عقبةبن صلت جهنی.[544]-کسانی که در مکه به حسین(ع) پیوستند
عبدالرحمنبن عبد ربه انصاری خزرجی.[545] عماربن حسانبن شریح طایی.[546] جنادةبن کعببن حارث انصاری خزرجی.[547] عمروبن جنادةبن حارث خزرجی. بریربن خضیر همدانی مشرقی.[548] سعیدبن عبدالله حنفی.[549] قیسبن مسهر صیداوی.[550] عابسبن شبیب همدانی شاکری.[551] شوذببن عبدالله همدانی شاکری.[552] حجاجبن مسروق مذحجی جعفی.[553] یزیدبن مغفل مذحجی جعفی.[554] عبدالرحمنبن عبدالله همدانی ارحبی.[555] حجاجبن بدر تمیمی سعدی.[556] قعنببن عمر نمری.[557] یزیدبن ثبیط عبدی.[558] عبداللهبن یزیدبن ثبیط. عبیداللهبن یزیدبن ثبیط. ادهمبن امیه عبدی.[559] سیفبن مالک عبدی.[560] عامربن مسلم عبدی.[561] سالم، غلام عامربن مسلم. زاهربن عمرو کِندی.[562] و به این گروه افرادی را که همراه با مسلمبن عقیل در کوفه به شهادت رسیدند نیز اضافه میکنیم: هانیبن عروه مرادی مذحجی.[563] عبدالأعلىبن یزید کلبی.[564] عمارةبن صلخب ازدی.[565]-کسانی که در طول مسیر حرکت امام حسین(ع) به کربلا به او پیوستند
حرکت امام حسین(ع) از مکه به کربلا در بازۀ زمانی 8 ذیحجه تا 2 محرم سال 61 هجری انجام شد، و افرادی که در این مدت به امام پیوستند عبارت بودند از: زُهَیربن قینبن قیس بجلی.[566] سلمانبن مضارببن قیس بجلی.[567] نافعبن هلال مذحجی جملی.[568] ابوثمامه صائدی همدانی.[569] عمروبن خالد اسدی صیداوی.[570] سعد، غلام عمروبن خالد صیداوی. جنادةبن حارث مذحجی سلمانی.[571] واضح ترکی، غلام جنادةبن حارث. مجمعبن عبدالله مذحجی عائذى.[572] عائذبن مجمعبن عبدالله عائذى. ابوالشعثاء كندی.[573] جندببن حجير كندی خولانی.[574] حباببن عامربن کعب تيمی.[575]-افرادی که پس از رسیدن امام حسین(ع) به کربلا به او پیوستند
امام حسین(ع) در روز دوم محرم سال 61 هجری به کربلا رسید، و افرادی که در فاصلۀ زمانی بین 2 تا 9 محرم به او پیوستند عبارت بودند از: انسبن حارث اسدی کاهلی.[576] حبیببن مظاهر اسدی.[577] مسلمبن عوسجه اسدی.[578] حنظلةبن اسعد همدانی شبامی.[579] سیفبن حرثبن سریع همدانی جابری. مالکبن عبداللهبن سریع همدانی جابری.[580] شبیب، غلام سیف و مالک جابری. عماربن ابوسلامه همدانی دالانی.[581] حبشیبن قیس همدانی نهامی.[582] زیادبن عریب ابوعمرو همدانی صائدی.[583] جبلةبن علی شیبانی.[584] عمروبن قرظةبن کعب انصاری خزرجی.[585] نعیمبن عجلان انصاری خزرجی.[586] بشربن عمروبن احدوث کِندی.[587] عمروبن عبدالله همدانی جندعی.[588] سواربن منعمبن حابس همدانی نهدی.[589] موقّعبن ثمامه اسدی صیداوی.[590] عبداللهبن عروةبن حراق غفاری. عبدالرحمنبن عروةبن حراق غفاری.[591] عبداللهبن عمیربن عباس کلبی.[592] وهببن وهب (ابنحباب) کلبی.[593] سالمبن عمرو كلبی.[594] مسلمبن كثير اعرج ازدی.[595] رافعبن عبدالله، غلام مسلم ازدی. قاسمبن حبيببن ابوبشر ازدی.[596] زهيربن سلیم ازدی.[597] نعمانبن عمرو ازدی. حلاسبن عمرو ازدی.[598] امیةبن سعد طائی.[599] جابربن حجاج تیمی [600] مسعودبن حجاج تیمی.[601] عبدالرحمنبن مسعودبن حجاج تیمی. کنانةبن عتیق تغلبی.[602] قاسطبن زهیربن حرث حرث تغلبی. کردوسبن زهیربن حرث تغلبی. مقسطبن زهیربن حرث تغلبی.[603] عبداللهبن بشربن ربیعه خثعمی.[604] سویدبن عمروبن ابومطاع خثعمی.[605] حارثبن امرئ قیس کندی.[606] جوینبن مالکبن قیس تیمی.[607] ضرغامبن مالک تغلبی.[608] عمربن ضبیعه ضبعی تیمی.[609]-افرادی که روز دهم محرم به امام حسین(ع) پیوستند
حربن یزید تمیمی ریاحی.[610] بکربن حیبن تیم الله التیمی. [611] سعدبن حارث انصاری عجلانی. ابوالحتوفبن حارث انصاری عجلانی.[612] چند نکته: 1. هفت نفر از یاران حسین(ع) قبل از دهم محرم به شهادت رسیدند، و آنها به ترتیب تاریخ شهادت عبارت بودند از: سلیمانبن رزن، عبداللهبن یقطر، مسلمبن عقیل، هانیبن عروه، عبدالأعلىبن یزید کلبی، عمارةبن صلخب ازدی، و قیسبن مسهر.[613] دو نفر از یاران حسین نیز بعد از واقعۀ طف در اثر جراحات جان باختند، و آنها سواربن منعم و موقعبن ثمامه صیداوی بودند[614] و این یعنی شهادت نُه نفر از یاران حسین خارج از کربلا واقع شد. 2. در روز طف پنج پسر که به سن بلوغ نرسیده بودند بههمراه حسین(ع) به شهادت رسیدند، و آنها عبارت بودند از: عبدالله شیرخوار، عبداللهبن حسن، محمدبن ابوسعیدبن عقیل، قاسمبن حسن، و عمروبن جناده.[615] 3. در واقعۀ طف سه نفر از اصحاب رسول خدا(ص) با حسین(ع) بودند: انسبن حرث کاهلی، حبیببن مظاهر اسدی، و مسلمبن عوسجه اسدی؛ و دو نفر دیگر [از اصحاب رسول خدا(ص)] نیز خارج از کربلا به شهادت رسیدند: هانیبن عروه مرادی و عبداللهبن یقطر حمیری؛ بنابراین مجموع آنها پنج نفر میشود.[616] از اصحاب امیرالمؤمنین(ع) نیز 24 نفر در این واقعه حضور داشتند. 4. تعداد موالیان کشتهشده با حسین(ع) در واقعۀ طف شانزده نفر است.[617] 5. شش نفر از یاران حسین بههمراه فرزندانشان شهید شدند، و آنها عبارت بودند از: یزیدبن ثبیط و دو پسرش عبدالله و عبیدالله، جنادةبن حارث و پسرش عمرو، مجمعبن عبدالله مذحجی و پسرش عائذ، مسعودبن حجاج و پسرش عبدالرحمن؛ عماربن حسان در طف با حسین(ع) کشته شد و پدرش حسان در صفین با امیرالمؤمنین(ع) شهید شد. 6. عدهای از یاران حسین(ع) ـهمانطور که در شرححال آنها دیدیمـ ابتدا با سپاه ابنسعد خارج شدند، و سپس از سپاه او گریختند و قبل از روز دهم به حسین(ع) پیوستند، و حتی برخی از آنها در روز دهم به او ملحق شدند. به نظر میرسد این روش توسط برخی از پیروان و محبان اهلبیت برای پیوستن به حسین(ع) بهدلیل شدت اقدامات امنیتیِ اتخاذشده توسط حکومت ابنزیاد در کوفه در پیش گرفته شده بود.-تعداد یاران حسین(ع)
روایات مختلفی برای تعیین تعداد یاران حسین(ع) نقل شده، و دلیل اختلاف ممکن است به علتهای زیر برگردد: روایات واردشده در این خصوص بر اساس تخمینهای شهود عینی بنا شدهاند که به رؤیت و حدس خودشان تکیه داشتند، نه به آمار دقیق. تعداد افرادی که به حسین(ع) و یارانش پیوستند ثابت نبود؛ بلکه همواره بر اساس طبیعت حوادث و وظایف بین خارج شدن از صف و داخل شدن به صف در تغییر بود، و این تحرکات تا روز دهم محرم ادامه داشت. بهطور کلی برخی از ملاحظات مهم در این زمینه عبارتاند از: 1. اسامی یاران حسین(ع) در دو زیارت ذکر شده است؛ یکی زیارت ناحیۀ مقدسه[618] و دیگری زیارت معروف به رجبیه.[619] در زیارت ناحیه، سلام امام به هفده نفر از اهلبیت حسین و نیز به شصت و سه نفر از سایر یارانش رسیده است، و در نتیجه مجموع کسانی که امام در این زیارت به آنها سلام داده 80 نفر میشود؛ اما در زیارت رجبیه، سلام امام به پانزده نفر از اهلبیت حسین[620] و نیز به 74 نفر از سایر یارانش (ازجمله برخی از افرادی که خارج از طف شهید شدند مانند قیسبن مسهر و عبداللهبن یقطر) رسیده است، و در نتیجه مجموع افرادی که امام در این زیارت به آنها سلام داده است 89 نفر میشود. بههرحال کسی که هر دو زیارت را بخواند میان آنها اختلاف قابلتوجهی دربارۀ یاران حسین(ع) از اهلبیت نمییابد؛ بلکه اختلاف در تعداد سایر یاران اوست. بنده از سید احمد الحسن(ع) دربارۀ اینکه آیا این دو زیارت تمام یاران حسین را شامل میشود سؤال کردم، و ایشان پاسخ داد: «قطعاً نه.»[621] بهعنوان مثال، در هیچکدام از این دو زیارت اسم مسلمبن عقیل و هانیبن عروه ذکر نشده است، و نام عبداللهبن یقطر و قیسبن مسهر (فرستادگان حسین(ع) به کوفه) در زیارت ناحیه نیامده، ولی در زیارت رجبیه ذکر شده است؛ اما فرستادۀ حسین(ع) به بصره (منظورم سلیمان است) در زیارت ناحیه ذکر شده ولی در رجبیه نیامده است؛ بنابراین روشن است در هیچکدام از این دو زیارت تمام یاران حسین(ع) ذکر نشدهاند. 2. در این خصوص چهار روایت تاریخی نقل شده است: اولین روایت، روایت ابومخنف از ضحاکبن عبدالله مشرقی (شاهد عینی) [622] است که تعداد انصار را ۷۲ نفر مشخص کرده، و این عدد در میان مورخان مشهور است. ضحاک گفته است: «وقتی عمربن سعد نماز صبح را خواند... و آن روز، روز عاشورا بود، او با کسانی که همراهش بودند بیرون آمد... و امام حسین(ع) یارانش را سازماندهی کرد و نماز صبح را با آنها خواند. همراه او 32 سوار، و چهل پیاده بودند.»[623] و علاوه بر طبری، مورخان دیگری نیز به این تعداد اشاره کردهاند، ازجمله: دینوری، یعقوبی، مفید و دیگران.[624] تخمینهای دیگری نیز وجود دارد که به صد نفر نمیرسد، مثل: ۷۸، ۸۲، ۸۷.[625] دومین روایت، روایت دیگری از طبری از سعدبن عبیده (شاهد عینی از لشکر ابنسعد) است که تعداد را حدود ۱۰۰ نفر تعیین کرده است. سعد گفته است: «من به آنها نگاه میکردم و تعدادشان نزدیک به صد نفر بود که در میان آنها پنج نفر از فرزندان علیبن ابیطالب و شانزده نفر از بنیهاشم بودند.»[626] سومین روایت، روایت مسعودی است که گفته است: «وقتی حسین(ع) به قادسیه رسید، حربن یزید تمیمی با او ملاقات کرد... پس به سمت کربلا رفت، درحالیکه حدود پانصد سوار از اهلبیت و یارانش و حدود صد پیاده همراهش بودند.»[627] این روایت با روایتهای دیگر و زیارتهای واردشده مغایرت دارد و به نظر میرسد شاید به تعداد بعد از خروج امام حسین(ع) از مکه و قبل از اطلاع یارانش از شهادت مسلم و هانی و ابنیقطر و قبل از اعلام شهادت امام(ع) اشاره داشته باشد که ـهمانطور که در مباحث قبلی ذکر شدـ باعث شد بسیاری از یارانش او را ترک کنند. چهارمین روایت، روایت عمار دُهنی از امام باقر(ع) است که طبری نیز آن را روایت کرده و در این روایت آمده است: «هنگامی که میان او و قادسیه سه میل[628] فاصله بود حربن یزید تمیمی با او ملاقات کرد... پس وقتی این را دید بهسوی کربلا رفت... و در آنجا مستقر شد و خیمههایش را برپا کرد. یارانش 45 سوار و صد پیاده بودند.»[629] ۳. قدیمیترین منبعی که اسامی شهدای همراه با امام حسین(ع) را ذکر کرده، رسالهای به نام «تسمیة من قتل مع الحسین» (نام کسانی که با حسین به شهادت رسیدند) نوشتۀ فضیلبن زبیر کوفی اسدی است. او معاصر امامان باقر و صادق(ع) بوده و از آنها روایت کرده است. او در این رساله ۱۰۶ نفر را شمارش کرده است که از این تعداد، نوزده نفر از فرزندان ابوطالب بودهاند[630] و بقیه از سایر انصار، ازجمله هانیبن عروه و چهار فرستادۀ امام حسین(ع) (سلیمان، مسلمبن عقیل، عبداللهبن یقطر و قیسبن مسهر)، و این پنج نفر قبل از واقعه کربلا به شهادت رسیدهاند؛ و اگر این پنج نفر و کودک شیرخوار را استثنا کنیم مجموع تعداد یاران ذکرشده از آل ابوطالب و غیر آل ابوطالب در کربلا به ۱۰۰ نفر میرسد؛ و بهاینترتیب گفتۀ فضیل اسدی با روایت صد نفر مطابقت دارد. ۴. میتوان از تعداد سرهایی که به ابنزیاد (لعنه الله) در کوفه و سپس به شام فرستاده شد به تعداد تقریبی یاران امام حسین(ع) در کربلا پی برد. برخی مورخان تعداد این سرها را ۷۲ سر[631] و برخی دیگر ۷۸ سر[632] ذکر کردهاند. بهعلاوه بریدن سرها و حمل آنها بر نیزهها توسط قبایل شرکتکننده در جنگ بهمنظور فخرفروشی و اثبات وفاداری به حاکم بوده است تا جوایز و دنیای خود را به دست آورند؛ بنابراین قبایل کوفی حمل سرها را به کوفه میان خود تقسیم میکردند.[633] از آنجا که بریدن سر کودکان و موالی هیچ فخر و مباهاتی نداشته، بسیار بعید است سرهای آنها بریده شده و همراه سرهای آلابوطالب و دیگر انصار حمل شده باشد؛ و تعداد آنها ـهمانطور که میدانیمـ به ۲۰ نفر میرسد. اگر این تعداد را به نُه نفر از انصار که خارج از کربلا به شهادت رسیدهاند و نیز حربن یزید ریاحی که قومش اجازۀ بریدن سر او را ندادند اضافه کنیم مجموعاً به سی نفر میرسیم. اگر این تعداد را به عدد مذکور (۷۲ یا ۷۸) اضافه کنیم مجموع به بیش از صد نفر میرسد، و این نیز روایت صد نفر را تأیید میکند. به همین دلیل ما به آماری که شیخ سماوی در کتاب «ابصار العین» ذکر کرده است تکیه کردیم؛ زیرا شاید به واقعیت و ماهیت حوادث نزدیکتر باشد؛ و خدا داناتر است؛ و این یعنی روایتهایی که از هفتاد نفر سخن میگویند، یا شامل یاران از آلابوطالب نمیشوند یا اگر آنان را در بر میگیرند شامل کودکان و غلامان و کسانی که خارج از منطقۀ طف شهید شدند نمیشود؛ مثل این روایت حمران از امام باقر(ع): گفتم: ای پسر رسول خدا(ص)، فرزندان حسن(ع) ادعا میکنند قائم از آنان است و آنها صاحبان امر هستند، و فرزندان ابنحنفیه نیز چنین ادعایی دارند. امام باقر(ع) فرمود: «خدا عمویم حسن(ع) را رحمت کند؛ هنگامی که امیرالمؤمنین(ع) به شهادت رسید حسن(ع) چهل هزار شمشیر را در غلاف گذاشت و حکومت را به معاویه واگذار کرد. محمدبن علی [ابنحنفیه] با هفتاد هزار شمشیر جنگید، و اگر خطری آنان را تهدید میکرد از آن کناره نمیگرفتند تا همهشان کشته شوند. اما حسین (صلوات الله علیه) قیام کرد و خود را با هفتاد نفر به خداوند عرضه داشت. چه کسی از ما سزاوارتر به خون اوست؟ به خدا سوگند ما اهلبیت، صاحبان امر هستیم و قائم از میان ماست، و از ماست سفاح و منصور؛ و خداوند فرموده است: (وَمَن قُتِلَ مَظْلُومًا فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِيِّهِ سُلْطَانًا) (و هرکس مظلوم کشته شود برای ولیّ او سلطه [و حق قصاص] قرار دادهایم). ما اولیای حسینبن علی(ع) هستیم و بر دین اوییم.»[634] 5. در دوران اخیر عدهای نظراتی مطرح کردهاند که تعداد یاران امام حسین(ع) را بسیار بیشتر از تعداد معروف و شناختهشده بیان میکند؛ و استدلال آنها به این صورت است: اگر انسان عادی (و برخی از خودشان را مثال میزنند) بخواهد برای کاری مردم را جمع کند میتواند هزار یا شاید هزاران نفر را با خود همراه کند، پس چگونه ممکن است حسین(ع) با آن عظمت شخصیتش نتوانسته باشد بیش از این تعدادِ معروف (70 تا 100 نفر) را جمع کند، که تعداد بسیار کمی است و چه بسا غیرمعقول باشد؟ میگویم: شکی نیست آنچه این افراد مطرح میکنند از هیچگونه ارزش علمی واقعی برخوردار نیست؛ زیرا اساساً فاقد هرگونه دلیلی است و بر پایۀ مجموعهای از ظنیات و گمانهزنیها و تخمینها و استحسانات بنا شده که نمیتوانند بهعنوان دلیلی علمی در مسائل دینی ـهمچون مسئلهای که ما در حال بررسیاش هستیمـ به کار گرفته شوند. از سوی دیگر ما دربارۀ جمعکردن مردم به هر شکلی که باشد صحبت نمیکنیم تا این افراد خود را با حسین(ع) مقایسه کنند. درست است که صاحب هر طرح و پروژۀ دنیوی ممکن است بتواند هزاران یا حتی میلیونها نفر را گرد خود جمع کند، و حتی در زندگی خود دیدهایم کسی که لیاقت نگهداری دو بز را هم ندارد خود را رهبر اعلام کرده یا مردم او را انتخاب کردهاند و هزاران یا شاید میلیونها نفر از او پیروی کرده باشند. همچنین سخنرانان و خطیبانی را دیدهایم که حتی دو کلمه را در دین خدا بهدرستی ادا نمیکنند اما هزاران نفر به سخنانشان گوش میدهند و آنان را تمجید میکنند. همۀ اینها درست است و ما همیشه در دنیای امتحان چنین پدیدههایی را شاهد هستیم؛ اما ما دربارۀ این افراد صحبت نمیکنیم، بلکه دربارۀ «یک امام، برحق، یکتا، و بینظیر» در حد و اندازۀ حسینبن علی(ع) و نقشۀ الهی جاودان او صحبت میکنیم که خداوند متعال خواسته است او را عاملی برای حفظ دین خود، تداوم حاکمیتش، استمرار مسیر رسالاتش و تلاشهای جانشینانش تا روز آخرین آزمون بر این زمین قرار دهد؛ همچنین دربارۀ جایگاه عظیمی که خداوند برای یاران حسین(ع) در نظر گرفته است صحبت میکنیم؛ دربارۀ شهادت و رستگاری عظیم الهی صحبت میکنیم که برای رسیدن به آن به درجۀ بالایی از اخلاص نیاز است که باعث نزول توفیق خاص الهی میشود، علاوه بر اینکه در او باید درجۀ بالایی از شجاعت و ایثار نیز فراهم باشد؛ و مطمئناً فراهم بودن این دو ویژگی (اخلاص + شجاعت) برای هرکسی امکانپذیر نیست، بلکه یاری حسین(ع) در چنین وضعیتی فقط نصیب کسی میشود که دارای بهره و توفیق الهی بزرگی باشد. انصافاً باید بگویم: واقعیت این است که همین دو ویژگی «اخلاص و شجاعت» بهتنهایی کافی بود تا مردم را بهگونهای کاملاً قابلاعتماد غربال و آزمون کند؛ بهطوریکه هیچگونه اشتباهی ـحتی بهاندازهای بسیار ناچیزـ در آن راه نداشته باشد؛ و این همان عدالت و حکمت و تدبیر الهی است که خداوند بهواسطۀ آن فرمان و خواست خود را به انجام میرساند. در نتیجه بیشتر مردم در این غربالگری سقوط کردند و فقط کشتیهای یاران حسین(ع) بود که بر امواج خروشان طوفانی که «نَهِ» حسین در برابر حاکمیت مردم پدید آورده بود شناور و در حرکت باقی ماند!-آیا زُهیربن قین عثمانی بود؟
در شرححال زُهیربن قین (رضوان الله علیه) آمده است او هنگام بازگشت از حج در «زرود»[635] با حسین(ع) ملاقات کرد و بعد از ملاقات با امام به او پیوست و همسرش را بهسوی خانوادهاش فرستاد تا خودش را وقف یاری حسین(ع) نماید. اما برخی مورخان ذکر کردهاند «زُهیر» ابتدا تمایلی به ملاقات با حسین(ع) یا اقامت در یک منزلگاه با او نداشت، یا او در پاسخ به دعوت حسین(ع) تأخیر میکرد تا اینکه همسرش او را ترغیب کرد که به دیدار حسین(ع) برود.[636] همچنین برخی از آنها اضافه کردهاند او دارای گرایشات عثمانی بود.[637] برای بیان حق در این مسئله، چند نکتۀ زیر را مطرح میکنم: 1. در خصوص همزمانی دو کاروان (کاروان حسین و کاروان زُهیر) در خروج از مکه، این را نمیتوان منطقی دانست؛ زیرا شکی نیست که امام حسین(ع) روز ترویه (یک روز قبل از حج) از مکه خارج شد و زُهیر و همراهانش ـازجمله همسرشـ پس از ادای حج از مکه بازگشتند. پس چگونه این همزمانی در مسیر از مکه بین دو کاروان رخ داده درحالیکه اختلاف بین آنها چند روز (حدود پنج روز) بوده است؟! شایان ذکر است کاروان حسین(ع) با شتاب بهطرف عراق حرکت میکرد و تاریخ نشان نمیدهد در منزلی نزدیک مکه تأخیر کرده باشد تا بپذیریم زُهیر پس از حج بهسرعت بازگشته و نزدیک مکه به کاروان حسین پیوسته است! بله، ممکن است ما همزمانی این دو کاروان را در طول مسیر بهدلیل طولانی بودن مسیر از یک سو، و از طرف دیگر اینکه کاروان حسین(ع) بزرگتر از کاروان زُهیر بود و زنان و کودکان را نیز شامل میشد تصور کنیم، و در نتیجه ممکن است کاروان زُهیر به کاروان حسین(ع) رسیده باشد؛ به ویژه اگر فرض کنیم ـهمانطور که به نظر میرسدـ زُهیر بلافاصله پس از حج به عراق بازگشته است. 2. کسی که دربارۀ اتهام «عثمانی بودن» ـکه برخی به زُهیر نسبت دادهاندـ تحقیق کند میبیند اصل این اتهام به گفتۀ «عُزرةبن قیس کوفی» در روز عاشورا به زُهیر بازمیگردد. «عُزره» در پاسخ به سخنان زُهیر که گفت «از خدا بترس ای عُزره، من برای تو خیر میخواهم. تو را به خدا سوگند میدهم تا از کسانی نباشی که در کشتن نفسهای پاک به گمراهان کمک میکنند»، گفت: «ای زُهیر، تو از نظر ما از شیعیان این خاندان نبودی، بلکه عثمانی بودی.» زُهیر پاسخ داد: «آیا از این جایگاه من نتیجه نمیگیری من از آنها هستم؟ به خدا سوگند، نه هرگز به او نامهای نوشتهام، نه فرستادهای بهسوی او فرستادهام، و نه هرگز وعدۀ یاری به او دادهام، اما راه مرا با او جمع کرد؛ پس هنگامی که او را دیدم به یاد رسول خدا(ص) و مقامش نزد او افتادم، و از آنچه دشمن او و حزب شما در صدد انجامش هستند آگاه شدم؛ پس دیدم باید او را یاری کنم و در حزب او باشم، و جانم را فدای جانش کنم تا آنچه را شما از حق خدا و حق رسولش ضایع کردهاید حفظ کنم.»[638] کسی که پاسخ زُهیر به عُزره را بررسی کند در آن اقراری به عثمانی بودن پیدا نمیکند. او ـبهعنوان مثالـ به عُزره نگفت «بله»، و هیچ کلمهای که اتهام عُزره را تأیید کند ذکر نکرد؛ اما در عین حال در پاسخ خود نیز نگفت از شیعیان آلمحمد است، بلکه به گفتن «آیا از این جایگاه من نمیفهمی من از آنها هستم» بسنده کرد، یعنی از شیعیان اهلبیت است؛ و روشن است زُهیر قصد داشت از وقت استفاده کند و در روز عاشورا به نکتهای مفید یعنی «یاری حسین» اشاره کند، نه اینکه به بیان حال خودش در گذشته مشغول شود؛ بهعلاوه آنچه از سیرۀ زُهیر به ما رسیده، هیچ گفته یا عملی را که نشان دهد او عثمانی بوده است در خود ندارد، به آن صورتی که طرفداران عثمان در عراق و مصر و شام شناختهشدهاند. 3. متونی تاریخی هست که تأیید میکند حسین(ع) در زمان ملاقات دو کاروان در «زرود»، زُهیر را فراخواند تا او را به یاری خودش دعوت کند؛ و این مسئله که زُهیر تمایلی به دیدار با حسین و پیوستن به او نداشت در میان مورخان و پژوهشگران جدلهایی ایجاد کرده است؛ برخی این ادعا را براساس گفتههای برخی مورخان ـهمانطور که در متن طبری دیدهایمـ تأیید میکنند، و برخی دیگر این ادعا را توهین به زُهیر میدانند و بر پاکدامنی او تأکید دارند؛ بنابراین این موضوع همچنان بهطور قطعی و یقینی روشن نیست. مسائل دیگری نیز هست که نیازمند روشنگری و شفافسازی هستند، ازجمله: چرا او همسرش را طلاق داد؟ به آن صورتی که در متن طبری ذکر شده است. وضعیت زُهیر در گذشته چگونه بوده است؟ آیا واقعاً عثمانی بود، یا شیعه، یا ملاقاتش با حسین او را تغییر داده است؟ برای روشن شدن موضوع، از سید احمد الحسن دربارۀ پرسشهای فوق که به زُهیربن قین مربوط میشود پرسیدم. ایشان پاسخ داد: «زُهیربن قین در کوفه بهعنوان شیعۀ آلمحمد(ع) شناخته نشده بود؛ و در رابطه با اینکه آیا او به دیدار با حسین(ع) تمایل داشت یا نه، تردیدی نیست که او تا زمانی که حسین او را به یاری دعوت نکرده بود به حسین(ع) نپیوست. مسئلۀ طلاق دادن همسرش نیز دقیق نیست. بله، او وقتی تصمیم گرفت به کاروان حسین(ع) بپیوندد همسرش را بهسوی خانوادهاش فرستاد. همچنین هیچ اشکالی ندارد که زُهیر در گذشته در دوران حکومت معاویه با حکومت مدارا کرده، و پس از ملاقات با حسین(ع) و شنیدن سخنانش، موضع خود را تغییر داده و به شیعیان مخلص پیوسته باشد. حُرّ ریاحی نیز از شیعیان حسین(ع) نبود، بلکه یک فرمانده نظامی در سپاه حکومت بود، و پس از تغییر موضعش به حسین پیوست؛ بنابراین هیچ اشکالی ندارد که زُهیر پس از ملاقات با حسین و شنیدن سخنانش تصمیم به یاری او گرفته و موضع خود را تغییر داده باشد. پس ضرورتاً اینگونه نیست که زُهیر، عثمانی یا اموی یا حامی مخلصی برای حکومت امویان بوده باشد، و نیز ضروری نیست او حتماً از دوستداران آلمحمد(ع) بوده باشد. حق این است که باید امور را همانگونه که در واقعیت هستند ببینیم، و هیچ اشکالی ندارد که زهیر ـهمانطور که گفتمـ از شیعیان آلمحمد و محبان آنان نبوده و پس از ملاقات با حسین(ع) موضع خود را تغییر داده باشد.»[639]-حسین(ع) از شهادت فرستادگانش آگاه شد
-مسلمبن عقیل
در خصوص مسلمبن عقیل، مشخص شده است امام حسین(ع) او را در اواسط ماه رمضان سال 60 هجری به کوفه فرستاد، و او در ابتدای شوال به آنجا رسید. او تا روز شهادتش در هشتم ذیحجه در کوفه ماند، و این همان روزی است که حسین(ع) از مکه به طرف عراق حرکت کرد درحالیکه از وقایعِ رخداده برای مسلم اطلاع نداشت. اما خبر شهادت مسلم کِی به حسین(ع) رسید؟ تاریخنگاران روایت کردهاند خبر شهادت مسلم و هانی توسط عبداللهبن سلیم و مذریبن مشمعل که هر دو اسدی کوفی بودند در «ثعلبیه» به آن حضرت(ع) رسید. آنها به ایشان گفتند: «خداوند تو را رحمت کند، خبری داریم؛ اگر میخواهی علنی بگوییم و اگر میخواهی پنهانی. آن حضرت(ع) به یارانش نگاه کرد و فرمود: در میان اینها سرّی نیست. پس ما به ایشان گفتیم: آیا سواری را که دیشب به استقبالت آمد دیدی؟ فرمود: بله، و قصد داشتم از او سؤال کنم. گفتیم: ما خبر او را برای تو بررسی کردیم و تو را از پرسش دربارهاش بینیاز ساختیم. او فرزند مردی از قبیلۀ اسد، و صاحب رأی و صداقت و فضیلت و عقل است. او برای ما نقل کرد که از کوفه بیرون نیامده بود تا اینکه مسلم بن عقیل و هانی بن عروه کشته شدند، و دید آن دو را درحالیکه با پاهایشان روی زمین کشیده میشدند در بازار میبردند. پس امام حسین(ع) فرمود: "إنا لله و إنا إلیه راجعون، رحمت خدا بر آن دو باد" و این جمله را چند بار تکرار کرد. ما گفتیم: شما را به خدا قسم میدهیم دربارۀ خودت و اهلبیتت، که از اینجا بازگردی؛ چراکه در کوفه نه یاوری داری و نه شیعهای، بلکه بیم آن داریم که به تو آسیبی برسد. در این هنگام فرزندان عقیلبن ابوطالب برخاستند و گفتند: نه به خدا سوگند، ما از اینجا نمیرویم تا انتقام خون را بگیریم، یا همان چیزی را بچشیم که برادرمان چشید. حسین(ع) به ما نگاه کرد و فرمود: "زندگی پس از اینان خیری ندارد" و ما دانستیم او تصمیمش را برای حرکت گرفته است. پس گفتیم: خداوند خیر را برایت برگزیند. فرمود: خدا شما دو تن را رحمت کند.»[640] ابن طاووس روایت کرده است امام حسین(ع) در «زباله» از قتل مسلمبن عقیل باخبر شد. او گفته است: «پس گروهی از کسانی که او را دنبال میکردند از این موضوع آگاه شدند؛ در نتیجه اهل طمع و کسانی که دچار تردید بودند از او جدا شدند، و فقط خانوادهاش و بهترین یارانش با او باقی ماندند. راوی میگوید: و آن مکان از گریه و شیون برای شهادت مسلمبن عقیل به لرزه درآمد و اشکها از هر دیدهای روان شد.»[641]-آیا فرزندان عقیل باعث ادامۀ حرکت حسین(ع) به عراق شدند؟
در روایت تاریخی پیشگفته دیدیم آن دو اسدی، وقتی امام حسین(ع) را از قتل مسلمبن عقیل باخبر کردند و از او خواستند بازگردد فرزندان عقیلبن ابیطالب گفتند: «نه به خدا سوگند، ما از اینجا نمیرویم تا انتقام خون را بگیریم، یا همان چیزی را بچشیم که برادرمان چشید.» ابنقتیبه این را به این شکل روایت کرده است: «و گفتهاند عبیداللهبن زیاد لشکری به فرماندهی عمروبن سعید فرستاد، و وقتی خبر به حسین رسید قصد داشت بازگردد و پنج نفر از فرزندان عقیل با او بودند. آنها به او گفتند: آیا بازمیگردی درحالیکه برادرمان کشته شده و نامههایی به تو رسیده است که به آنها اعتماد داریم؟ حسین به برخی از یارانش گفت: به خدا سوگند، من طاقت صبر بر اینان [فرزندان عقیل] را ندارم.»[642] و برخی از مورخان این حادثه را به نحو زیر روایت کردهاند: «ابنسعد، از واقدی و دیگران، با اسناد خود روایت کرده است که عمربن سعدبن ابیوقاص مردی را سوار بر شتری نزد حسین فرستاد تا او را از قتل مسلمبن عقیل باخبر کند؛ و همانطور که در رخدادهای سال شصت گفته شد حسین(ع) او را به کوفه فرستاده بود. علیاکبر به حسین گفت: ای پدر، بازگرد، زیرا آنها اهل عراقاند و ما بیوفایی و خیانتشان را میشناسیم، و شما [در آنجا] چیزی نداری. فرزندان عقیل گفتند: اکنون زمان بازگشت نیست؛ و او را به ادامۀ راه تشویق کردند.»[643] بهطور کلی این نقل تاریخی عاملی شده برای اینکه عدهای بهاشتباه تصور کنند امام حسین(ع) پس از اطلاع از قتل مسلم و فهمیدن بیوفایی و خیانت کوفیان قصد بازگشت داشت، اما اصرار فرزندان عقیل برای انتقام خون مسلم باعث شد مسیرش را به عراق ادامه دهد! حقیقت این است که این توهم نادرست است و ارزشی ندارد؛ به چند دلیل: اول: امام حسین(ع) رهبر انقلاب و سخنگوی رسمی آن بود؛ بنابراین کسی که میخواهد حقیقتی بهخصوص یا حادثهای معین را بفهمد باید مواضع و کلام امام حسین(ع) را در تمامی بیاناتش از لحظۀ اعلام نپذیرفتن بیعت با یزید تا لحظۀ شهادتش بررسی کند. ما دهها متن داریم ـکه بسیاری از آنها پیشتر ذکر شدـ که تأیید میکنند امام(ع) از سرنوشت خودش آگاه بود و با قدمهای استوار در جهت اجرای ارادۀ خدا و وظیفهاش برای نصرت دین خدا و تضمین ادامۀ حاکمیت خدا حرکت میکرد؛ در نتیجه صحیح نیست یک موقعیت یا متن خاص را جدا از مجموع سخنان او(ع) درک و تفسیر کنیم؛ و دستِکم سخنان آن حضرت(ع) در خطبۀ مشهور مکه واضح و روشن است که فرمود: «و برای من جایگاه شهادتی برگزیده شده که به آن خواهم رسید؛ گویی بندبند پیکرم را میبینم که گرگهای بیابان ـمیان نواویس و کربلاـ از هم میدرند؛ و شکمهای خالی و انبانهای گرسنهشان را از من پر میکنند. گریزی از روزی که با قلم تقدیر رقم خورده است نیست.» همچنین فرمود: «خدا خواسته است مرا کشته ببیند.» و سخنان دیگری از این دست که پیشتر ذکر شد؛ و این سخنان به این معناست که امام حسین(ع) بر اساس یک نقشۀ الهی روشن و ترسیمشده، حرکت و رفتار میکرد و اعمال و رفتارش ـبرخلاف آنچه برخی گمان میکنندـ واکنشهای لحظهای و بدون برنامه نبود. دوم: نصیحتها و پیشنهادهای بسیاری بود که برخی از مسلمانان به امام حسین(ع) ارائه کردند تا او را از حرکت بهسوی عراق بازدارند، چه در مدینه و مکه، و چه پیش از خبر شهادت مسلم در ثعلبیه و چه پس از آن، اما در هیچیک از پاسخها و گفتوگوهای ایشان با پیشنهاددهندگان دیده نمیشود امام حسین(ع) بخواهد برای گرفتن انتقام از کسی به عراق برود، بلکه همواره این موضوع را به ارادۀ خداوند سبحان و یاری دین او مرتبط میسازد؛ و همانگونه که در مباحث پیشین بهروشنی مشاهده کردیم امام حسین(ع) از همان لحظهای که مخالفت آشکار خود را در مدینه اعلام کرد تصمیم گرفت بهسوی عراق حرکت کند. این موضوع در سخنان ایشان با امّسلمه و دیگران کاملاً مشهود است؛ بهعلاوه عبور ایشان از مکه نیز صرفاً بهصورت موقت و به دلایلی بود که پیشتر به برخی از آنها اشاره شد. سوم: در متن تاریخی که حادثۀ ثعلبیه و سخنان فرزندان عقیل را نقل میکند (و طبری آن را روایت کرده است)، چیزی از امام حسین(ع) صادر نشده که تأیید کند حرکت و عزم آن حضرت(ع) برای ادامۀ سفر به عراق بهدلیل سخنان آلعقیل بوده است، بلکه واژۀ «عزم و تصمیم» در متن گفتۀ آن دو اسدی آمده است: «گفتند: فهمیدیم او تصمیم به حرکت گرفته است» و آنچه امام پس از شنیدن سخنان آن دو اسدی و سخنان فرزندان عقیل فرمود این بود که: «هیچ خیری در زندگی پس از اینها نیست.» و ایشان این گفته را ـهمانطور که واضح استـ برای همدردی با آنان بهخاطر مصیبت از دست دادن مسلم فرمود، نه بیشتر؛ اما همدردی یک چیز است، و اینکه موضع آنان و خونخواهیشان دلیل ادامۀ سفر به عراق باشد چیزی دیگر است، درحالیکه هیچ دلیلی برای آن وجود ندارد، بلکه دلیل برخلاف آن است. اما در خصوص روایت ابنقتیبه، معلوم نیست گویندۀ آن کیست (گفت: و نقل کردند) و نیز متن آن صحیح نیست؛ زیرا عمروبن سعید والی مکه و مدینه بود و ابنزیاد والی کوفه و بصره بود و او هیچ تسلطی بر عمروبن سعید نداشت و کسی که ابنزیاد فرستاد عمربن سعد بود و او را به کربلا فرستاد نه به ثعلبیه. چهارم: در خصوص روایت «ابنسعد» باید گفت قطعاً باطل یا تحریفشده است؛ از دو جهت: اول: همانطور که قبلاً اشاره کردیم عمربن سعد هیچ یک از وصیتهای مسلمبن عقیل در قصر ابنزیاد را اجرا نکرد، بلکه در همان مجلس به او خیانت کرد و آنچه را مسلم از او خواسته بود به ابنزیاد گفت، و حتی ابنزیاد او را برای این کارش سرزنش کرد: «عمر به ابنزیاد گفت: ای امیر، آیا میدانی او به من چه گفت؟ او چنینوچنان گفت. ابنزیاد به او گفت: بیگمان امین به تو خیانت نمیکند؛ اما چه بسا خائن، امین شمرده شود.»[644] دوم: بهطور قطعی ثابت شده است علیاکبر به پدرش گفت: «ما باکی نداریم درحالیکه بر حق هستیم کشته شویم.» و کسی که چنین شجاعت و همتی را در یاری حق از خود نشان میدهد نمیتواند به پدرش پیشنهاد بازگشت بدهد! مورخان روایت کردهاند امام حسین(ع) وقتی از «قصر بنیمقاتل» حرکت کرد «درحالیکه بر پشت اسبش بود چرت کوتاهی زد، و سپس بیدار شد و فرمود: انا لله و انا الیه راجعون، والحمد لله رب العالمین؛ و این را دو یا سه بار تکرار کرد. پسرش علیبن حسین بهسوی او آمد و گفت: از چهچیزی خدا را ستایش کردی و استرجاع گفتی؟ فرمود: پسرم، چرت کوتاهی زدم و سواری را بر اسب دیدم که میگفت "این گروه میروند و مرگ بهسوی آنان میآید"؛ پس دانستم مرگ ما به ما خبر داده شده است. علیبن حسین(ع) گفت: پدر جان، خداوند بدی به شما نشان ندهد. آیا ما بر حق نیستیم؟ فرمود: سوگند به همان خدایی که بازگشت بندگان بهسوی اوست، ما بر حقیم. علی گفت: پس ما باکی نداریم درحالیکه بر حق هستیم کشته شویم. امام حسین(ع) فرمود: خداوند تو را، ای فرزند، بهترین پاداشی بدهد که به فرزندی بهخاطر پدرش داده است.»[645] و بهاینترتیب باطل بودن توهم برخی افراد که حسین(ع) وقتی خبر قتل مسلم به او رسید قصد بازگشت داشت روشن میشود.[646] حقیقت این است که در ذهن حسین(ع) هیچگونه اندیشهای مبنی بر بازگشت و عقبنشینی وجود نداشت. او(ع) پس از دریافت خبر شهادت فرستادهاش قیسبن مسهر به مسیر خود ادامه داد و نیز پس از اینکه حربن یزید ریاحی و لشکرش او را از نزدیکشدن به کوفه منع کردند باز هم به مسیر خود ادامه داد. حسین(ع) پیشنهاد طرماحبن عدی برای رفتن به مکانی امن و مستحکم را رد کرد و به مسیرش ادامه داد؛ به همین ترتیب همۀ پیشنهاداتی را که به او ارائه شد نپذیرفت و جز اینکه شتر خود را در کربلا ـآن سرزمین وعدهگاهـ فرود آورد چیزی نپذیرفت. بهعلاوه روایت شده است پس از دریافت خبر شهادت مسلمبن عقیل، حسین(ع) به حمیده دختر مسلم فرمود: «ای دخترم، من پدر تو هستم، و دختران من خواهران تو هستند.»[647] همچنین روایت شده است اِیاسبن عثل طایی (فرستادۀ ابناشعث) در زباله با حسین(ع) دیدار کرد و خبر قتل مسلم را به او داد. حسین(ع) فرمود: «هرچه تقدیر باشد بر ما فرود میآید، و ما خودمان و فساد امتمان را به خدا واگذار میکنیم.»[648] ابنطاووس روایت کرده است: «سپس حسین(ع) به راه خود ادامه داد تا به دعوت خداوند پاسخ دهد. فرزدق شاعر او را ملاقات کرد و سلام کرد و گفت: ای پسر رسول خدا، چگونه به اهل کوفه اعتماد میکنی درحالیکه آنها کسانی هستند که پسرعموی تو مسلمبن عقیل و شیعیانش را کشتهاند؟ حسین(ع) گریست و فرمود: خدا مسلم را رحمت کند؛ او به روح و ریحان خدا و بهشت و رضوانش رسید. او وظیفهای را که بر عهده داشت انجام داد، و وظیفهای که بر عهدۀ ماست باقی است.»[649] میگویم: اگر این ملاقات درست باشد پس از ملاقات اول فرزدق با امام(ع) در روز ترویه هنگام خروج او از مکه، دومین ملاقات خواهد بود. عبداللهبن یقطر حِميَری بین مورخان مشهور است امام حسین(ع) عبداللهبن یقطر را پس از خروج از مکه بهسوی مسلمبن عقیل فرستاد، درحالیکه جواب نامهای را که از مسلم به حسین(ع) رسیده بود و در آن از اجتماع مردم بر بیعتش خبر داده و او را به کوفه دعوت کرده بود، بههمراه داشت. حصینبن تمیم در قادسیه (نزدیک کوفه) او را دستگیر کرد و نزد ابنزیاد فرستاد. ابنزیاد از او خواست بالای قصر برود و حسین و پدرش را لعنت کند، ولی او بالای قصر رفت و به مردم گفت: «ای مردم، من فرستادۀ حسین فرزند فاطمه دختر رسول خدا بهسوی شما هستم تا او را یاری کنید، و در برابر ابنمرجانه و ابنسمیه، آن فرزندِ نامشروعِ فرزندِ نامشروع، حمایتش کنید.» پس از آن عبیدالله دستور داد او را از بالای قصر به پایین بیندازند. استخوانهایش شکست، ولی او هنوز زنده بود. عبدالملکبن عمیر (قاضی و فقیه کوفه) بهسوی او آمد و با خنجری او را کشت. وقتی به او اعتراض شد گفت: «میخواستم راحتش کنم.»[650] بنابراین شهادت او قبل از شهادت مسلمبن عقیل بود. برخی نیز گفتهاند: عبدالله در نخستین روز ورود ابنزیاد به کوفه کشته شد.[651] بهطور کلی امام حسین(ع) از طریق دو مرد اسدی در منطقۀ «ثعلبیه» از شهادت مسلم و هانی آگاه شد؛ و وقتی به «زَباله» ـکه نزدیک آنجا بودـ رسید خبر قتل عبداللهبن یقطر نیز به او رسید، درحالیکه بههمراهش تعداد زیادی از یارانی بودند که در مکه و در طول مسیر به او پیوسته بودند. پس حسین(ع) «نامهای را برای مردم بیرون آورد و برای آنان خواند: "بسم الله الرحمن الرحیم. اما بعد، خبر هولناکی به ما رسیده است؛ کشته شدن مسلمبن عقیل و هانیبن عروه و عبداللهبن یقطر. شیعیانمان ما را تنها گذاشتهاند. پس هرکس از شما میخواهد بازگردد میتواند بازگردد؛ از جانب ما هیچ پیمانی بر ذمۀ او نیست." راوی میگوید: مردم از اطراف او بهشدت پراکنده شدند و شروع به رفتن به راست و چپ کردند، تا اینکه فقط یارانش که از مدینه با او آمده بودند باقی ماندند. او این کار را انجام داد زیرا گمان میکرد عربها به این دلیل به او پیوستهاند که تصور میکردند او به شهری میرود که مردمش اطاعتش را پذیرفتهاند؛ پس خوش نداشت با او همراه شوند مگر اینکه بدانند بهسوی چه فرجامی میروند؛ و میدانست اگر حقیقت را برای آنان روشن کند جز افرادی که میخواهند با او همدردی کنند و آمادۀ مردن بههمراهش هستند کسی با او نخواهد ماند.»[652]-آیا عبداللهبن یقطر برادر رضاعی امام حسین(ع) بود؟
از سید احمد الحسن دربارهٔ اینکه آیا عبداللهبن یقطر برادر رضاعی امام حسین(ع) بوده است سؤال کردم که آیا این موضوع ثابتشده و صحیح است؟ ایشان پاسخ داد: «بله، ثابتشده و صحیح است. آنها بدون دلیل این را انکار میکنند؛ مثلاً میگویند صحیح نیست امام حسین از غیر فاطمه(س) شیر خورده باشد.[653] بسیار خوب، اما چرا صحیح نیست؟ رسول خدا(ص) از حلیمه شیر خورد؛ پس این گفتۀ آنها فقط سخنی بدون دلیل و صرفاً گمانهزنی و استحسان و پیروی از هوای نفس است. ثابت شده است میمونه در خانۀ علی(ع) خدمت میکرد و شوهرش ملازم رسول خدا(ص) بود، و او عبدالله را نُه ماه قبل از ولادت امام حسین به دنیا آورد، و فاطمه(س) امام حسین(ع) را شش ماهه به دنیا آورد؛ پس طبیعی است نتوانسته باشد ـدستِکمـ در روزهای اول به امام حسین(ع) شیر بدهد، و به همین دلیل روایت شده است امام حسین(ع) گرسنه میشد و رسول خدا(ص) او را با انگشتش آرام میکرد. پس چه اشکالی دارد میمونه به امام حسین(ع) شیر داده باشد، درحالیکه این کار در محیط آنها طبیعی و رایج بوده است.»[654] در خصوص شیر خوردن امام حسین(ع) در کتاب «کافی» روایت شده است: از امام صادق(ع) نقل شده است، فرمود: «امام حسین نه از فاطمه(ع) و نه از هیچ زنی شیر نخورد، بلکه نزد پیامبر آورده میشد و او(ص) انگشتش را در دهان امام حسین میگذاشت و از آن میمکید و این برای دو یا سه روز کافی بود؛ پس گوشت امام حسین(ع) از گوشت و خون پیامبر(ص) رشد کرد... و از امام رضا(ع) روایت شده است که پیامبر(ص) امام حسین را نزد خودش میآورد و زبانش را در دهان او میگذاشت و او میمکید و برای او کافی بود و از هیچ زنی شیر نخورد.»[655] دربارۀ این حدیث از سید احمد الحسن سؤال کردم؛ فرمود: «فکر نمیکنم این حدیث مناسب باشد. اگر قصد دارید بهطور کلی با مردم صحبت کنید چنین احادیثی بدون توجه به صحت یا تحریف یا اغراق برخی غالیان مناسب نیستند. دوم: چطور ممکن است امام حسین از فاطمه شیر نخورده باشد؟ افتخار امام حسین این است که پسر فاطمه است و فاطمه او را شیر داده است. شیوۀ بیان این حدیث از شأن فاطمه کم میکند: "از هیچ زنی شیر نخورد"، و چه اشکالی در زن بودن وجود دارد، بهویژه اگر آن زن فاطمه باشد؟! اما اینکه گوشت او از گوشت رسول خدا رشد کرده است، اشکالی در این نیست. همچنین اینکه بعضی وقتها که فاطمه شیر نداشت از انگشت شست رسول خدا سیر میشد، این اشکالی ندارد؛ و هر دو صحیح هستند.»[656]-قيسبن مسهّر صيداوی
وقتی امام حسین در مسیر خود به منطقۀ «بطن الرمة»[657] رسید قیسبن مسهر صیداوی را بههمراه نامهای بهسوی اهل کوفه فرستاد که در آن نوشته بود: «بسمالله الرحمن الرحیم. از حسینبن علی به برادرانش از مؤمنان و مسلمانان. سلام بر شما. من خداوندی را که هیچ معبودی جز او نیست سپاس میگویم. اما بعد، نامۀ مسلمبن عقیل به من رسید که در آن از حُسن رأی شما و اجتماعتان برای یاری ما و طلب حق ما خبر داده بود. پس از خداوند خواستم به ما نیکی کند و به شما برای این کار بزرگترین اجر را عطا فرماید. من روز سهشنبه هشتم ذیحجه، روز ترویه از مکه بهسوی شما حرکت کردهام. پس وقتی فرستادۀ من به شما رسید کار خود را سامان بخشید و جدیت به خرج دهید، زیرا من در همین روزها بهسوی شما میآیم، انشاءالله؛ والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته.»[658] قیسبن مسهر صیداوی به راه افتاد تا اینکه به قادسیه (روستایی در اطراف کوفه) رسید و توسط حصینبن تمیم (فرمانده شرطه) دستگیر و به حضور ابنزیاد فرستاده شد. ابنزیاد از او خواست بر منبر برود و به حسین و پدرش ناسزا بگوید. قیس به منبر رفت و گفت: «ای مردم، حسینبن علی بهترین خلق خدا، و فرزند فاطمه دختر رسول خداست. من فرستادۀ او بهسوی شما هستم و از او در حاجر جدا شدم؛ پس او را اجابت کنید. سپس عبیداللهبن زیاد و پدرش را لعنت کرد و به امیرالمؤمنین درود فرستاد. ابنزیاد دستور داد او را به بالای قصر ببرند، و از آنجا به پایین افکندند؛ پس بدنش قطعهقطعه شد و جان باخت.»[659] این اتفاق بعد از شهادت مسلمبن عقیل رخ داد. ابنطاووس روایت کرده است: «حسین(ع) نامهای به سلیمانبن صرد خزاعی، مُسیَببن نَجبه، رفاعةبن شداد و گروهی از شیعیان کوفه نوشت و آن را توسط قیسبن مسهر صیداوی فرستاد. وقتی قیس نزدیک بود به کوفه وارد شود حصینبن نمیر ـمأمور عبیداللهبن زیاد (لعنه الله)ـ او را متوقف کرد تا بازرسیاش کند. قیس نامه را پاره کرد تا محتوای آن فاش نشود. حصین او را نزد عبیدالله برد. وقتی قیس در برابر ابنزیاد قرار گرفت، ابنزیاد پرسید: "تو کی هستی؟" قیس پاسخ داد: "من مردی از شیعیان امیرالمؤمنین علیبن ابیطالب و پسرش هستم." ابنزیاد پرسید: "چرا نامه را پاره کردی؟" قیس گفت: "تا تو از محتوای آن آگاه نشوی." ابنزیاد پرسید: "نامه از طرف چه کسی و بهسوی چه کسانی بود؟" قیس پاسخ داد: "نامه از طرف حسین(ع) به گروهی از اهل کوفه بود که نامهایشان را نمیدانم." ابنزیاد خشمگین شد و گفت: "به خدا قسم، از من جدا نمیشوی تا اینکه نام این افراد را به من بگویی، یا به منبر بروی و حسینبن علی و پدرش و برادرش را لعنت کنی؛ وگرنه تو را قطعهقطعه میکنم." قیس گفت: "اسم آن افراد را به تو نمیگویم؛ اما لعنتکردن حسین و پدرش و برادرش را میپذیرم." پس به منبر رفت، خدا را حمد و ثنا گفت، بر پیامبر درود فرستاد و بیش از همه بر علی و حسن و حسین(ع) رحمت فرستاد. سپس عبیداللهبن زیاد و پدرش و ستمگران بنیامیه را لعنت کرد و گفت: "ای مردم، من فرستادۀ حسین بهسوی شما هستم و از او در فلان مکان جدا شدم؛ پس او را اجابت کنید." ابنزیاد دستور داد او را از بالای قصر به پایین پرتاب کنند و او از آنجا پرتاب شد و درگذشت. وقتی خبر شهادت او به حسین(ع) رسید گریه کرد و فرمود: خداوندا، برای ما و شیعیانمان منزلگاهی گرامی قرار بده، و ما را با آنان در قرارگاهی از رحمتت گرد آور، که بهراستی تو بر هرچیز توانایی.»[660] توضیح: بررسی روایات تاریخی نشان میدهد داستان کشته شدن عبداللهبن یقطر و قیسبن مسهر مشابه است و حتی در برخی منابع تاریخی این دو شخصیت با یکدیگر اشتباه گرفته شدهاند[661] و با توجه به ترتیب وقایع شهادت فرستادگان حسین(ع)، شهادت مسلمبن عقیل در 8 ذیحجه 60 هجری رخ داده و شهادت عبداللهبن یقطر قبل از این تاریخ بوده است، اما شهادت قیسبن مسهر بعد از این تاریخ اما پیش از ورود محرم و رسیدن کاروان حسینی به کربلا در روز دوم محرم بوده است. اما امام حسین(ع) چه زمانی از شهادت او ـقیسبن مسهر صیداویـ باخبر شد؟ به نظر میرسد ـبراساس نقل تاریخیـ وقتی به «عذیب الهجانات»[662] رسید باخبر شد؛ در آنجا با گروهی از یاران خود ـازجمله نافعبن هلال، مجمعبن عبدالله عائذی و دیگرانـ ملاقات کرد و از آنها دربارۀ فرستادهاش قیسبن مسهر صیداوی پرسید. آنها گفتند: «حصینبن تمیم او را دستگیر کرد و بهسوی ابنزیاد فرستاد، و ابنزیاد به او دستور داد تو و پدرت را لعنت کند. اما او بر تو و پدرت درود فرستاد و ابنزیاد و پدرش را لعنت کرد، و مردم را به یاری تو فراخواند و از آمدنت به آنها خبر داد. ابنزیاد دستور داد او را از بالای قصر به پایین بیندازند.» حسین(ع) گریست و فرمود: «(مِنْهُم مَّن قَضَىٰ نَحْبَهُۥ وَمِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًۭا)) (برخی از آنان به پیمان خود وفا کردند، و برخی دیگر در انتظارند، و هرگز [عهد خود را] تغییر ندادند). خدایا، بهشت را برای ما و آنان محل اقامت قرار بده، و ما را با آنان در جایگاهی از رحمت خود و بهرههای ارزشمند از پاداش ذخیرهشدهات گرد آور.»[663]-رؤیاهای حسین(ع)
یکی از موضوعاتی که در مطالب پیشین بهخوبی روشن شد آگاهی امام حسین(ع) از فرجامش بود. این آگاهی نهتنها بهدلیل اخبار و اطلاعاتی بود که از جد و پدرش(ع) به او رسیده بود، بلکه مسئله به رؤیاهای صادقهای که امام حسین(ع) میدید نیز مربوط میشود. تردیدی نیست که رؤیا، وحی الهی و قسمتی از نبوت و سخن خداوند نزد بندهاش است،[664] بهویژه اگر بینندۀ رؤیا امامی معصوم باشد. امام حسین(ع) در طول قیام مبارکش تقریباً همواره رؤیاهایی میدید. از همان زمانی که در مدینه در برابر طغیانگران بنیامیه قیام کرد و تصمیم به ترک آنجا گرفت، رؤیایی از جدش رسول خدا(ص) دید که به او از آیندهاش خبر میداد: ابناعثم روایت کرده است: «گفت: و حسینبن علی(ع) شبی از خانهاش خارج شد و به سوی قبر جدش رسول خدا(ص) آمد و گفت: «سلام بر تو ای رسول خدا، من حسین، فرزند فاطمه هستم؛ من جگرگوشۀ تو و فرزند جگرگوشۀ تو و نوۀ تو در میان امتت هستم؛ پس تو ای پیامبر خدا بر این مردم گواه باش که آنها مرا تنها گذاشتند و تباهم کردند و حرمت مرا نگاه نداشتند. این شکایت من به توست تا زمانی که به دیدارت برسم؛ سلام تام و تمام خدا بر تو.» سپس ایستاد و پاهایش را کنار هم قرار داد و پیوسته در رکوع و سجود بود... و چون شب دوم فرا رسید، باز هم به سوی قبر آمد و دو رکعت نماز گزارد؛ و پس از نماز شروع کرد به گفتن: «خدایا، این قبر نبیّ تو محمد است و من پسر دختر محمد هستم و آنچه را بر من گذشته است تو خود میدانی. بارخدایا، من کار معروف (کار نیک) را دوست دارم و از منکر (کار زشت) بیزارم. ای صاحب جلالت و بزرگواری، از تو به حق این قبر و کسی که در آن است میخواهم در کارم آنچه را رضای تو در آن است برایم برگزینی.» راوی گفت: سپس امام حسین(ع) شروع به گریستن کرد تا اینکه سپیدۀ صبح دمید. سرش را روی قبر گذاشت و ساعتی به خواب رفت. در خواب پیامبر(ص) را دید درحالیکه گروهی از فرشتگان در سمت راست و چپ و پیشِرو و پشتِسرش میآیند، تا اینکه حسین را در آغوش گرفت، و میان دو چشمش را بوسید و فرمود: «پسرم، ای حسین، گویی بهزودی تو را میبینم که در سرزمین کرب و بلا (سرزمین رنج و بلا) کشته و ذبح شدهای، به دست گروهی از امت من؛ و تو در آن حال تشنهای و آنها به تو آب نمیدهند، تو عطش داری و سیراب نمیشوی، و با این حال آنان امید شفاعت مرا دارند! آنان را چه شده؟! خداوند شفاعت مرا در روز قیامت نصیبشان نکند! آنان نزد خدا بهرهای ندارند. عزیز من حسین، پدرت و مادرت [و برادرت] نزد من آمدهاند و مشتاق دیدار تو هستند، و برای تو در بهشت درجاتی است که جز با شهادت به آنها نخواهی رسید.» راوی گفت: حسین(ع) در خواب به جدش مینگریست و سخنانش را میشنید درحالیکه میگفت: «ای جد بزرگوار، من نیازی به بازگشت به دنیا ندارم. مرا نزد خود ببر و در جایگاه خودت جای بده.» راوی گفت: پیامبر(ص) به او فرمود: «ای حسین، تو ناگزیر باید به دنیا بازگردی تا شهادت روزیات شود و آن پاداش بزرگی را که خدا برایت مقرر کرده است دریافت کنی. همانا تو و پدرت و برادرت و عمویت و عموی پدرت روز قیامت در یک گروه محشور میشوید، تا اینکه همه با هم وارد بهشت شوید.» راوی گفت: حسین(ع) هراسان و وحشتزده از خواب بیدار شد و خواب خود را برای اهلبیتش و فرزندان عبدالمطلب بازگو کرد. در آن روز ـنه در شرق و نه در غرب عالمـ هیچ زن یا مردی اندوهگینتر و پر اشکتر از خاندان رسول خدا(ص) نبود.»[665] در روزهایی که حسین(ع) در مکه بود دوباره پیامبر(ص) را در رؤیایی دید که او را به حرکت بهسوی عراق فرمان داد. ابنطاووس روایت کرده است: «از اباعبدالله امام صادق(ع) نقل شده است، فرمود: در شبی که حسین(ع) تصمیم داشت صبح آن روز از مکه خارج شود محمدبن حنفیه نزد او رفت و گفت: "ای برادرم، اهل کوفه همان کسانی هستند که تو میدانی به پدرت و برادرت چگونه خیانت کردند و میترسم حال تو نیز مانند آنان شود. اگر صلاح میدانی همینجا بمان؛ چراکه تو عزیزترین و در امانترین فرد در حرم هستی." حسین(ع) فرمود: "برادر، میترسم یزیدبن معاویه در حرم مرا ترور کند و من کسی باشم که حرمت این خانه به خاطر او شکسته شود." ابنحنفیه گفت: "اگر از این موضوع بیم داری، به یمن یا یکی از نواحی صحرا برو؛ چراکه در آنجا از همۀ مردم ایمنتری و کسی به تو دست نمییابد." حسین(ع) فرمود: "در گفتهات تأمل میکنم." وقتی سحر شد امام حسین(ع) شروع به حرکت کرد. این خبر به ابنحنفیه رسید؛ پس نزد او آمد و افسار شترش را که سوار بر آن شده بود گرفت و گفت: "برادر، مگر به من وعده ندادی درخواستم را بررسی کنی؟" فرمود: "بله." گفت: "پس چهچیزی باعث شد با این شتاب حرکت کنی؟" فرمود: "پس از آنکه از تو جدا شدم، رسول خدا(ص) نزد من آمد و فرمود: ای حسین، خارج شو، چراکه خدا خواسته است تو را کشته ببیند." ابنحنفیه به او گفت: "إنا لله و إنا إلیه راجعون؛ پس چرا این زنان را با خود میبری، درحالیکه در چنین وضعیتی حرکت میکنی؟" فرمود: "پیامبر به من فرمود: خدا خواسته است آنان را اسیر ببیند." سپس با او خداحافظی کرد و به راه افتاد.»[666] روایت شده است: عبداللهبن عباس و عبداللهبن زبیر نزد حسین(ع) آمدند و به او پیشنهاد دادند از حرکت اِمساک کند. حسین(ع) به آنها فرمود: «رسول خدا(ص) به من دستوری داده است و من به آن عمل خواهم کرد.» ابنعباس از نزد او خارج شد درحالیکه میگفت: واحسینا...[667]؛ و «امساک» یعنی خودداری از حرکت به طرف عراق. امام حسین(ع) در مسیر خود بهسوی عراق رؤیایی دید و آن را به اتفاقاتی که برایش رخ خواهد داد تعبیر نمود. امام صادق(ع) فرموده است: «وقتی حسینبن علی(ع) به عقبة البطن رسید به یارانش فرمود: من خود را جز کُشته نمیبینم. آنها گفتند: چرا ای اباعبدالله؟ حسین فرمود: در خواب رؤیایی دیدم. گفتند: چه دیدی؟ فرمود: سگهایی را دیدم که مرا میدریدند، و درندهترینشان بر من سگی ابلغ (دارای لکهها یا خالهای سفید و سیاه) بود.»[668] مورخان روایت کردهاند امام حسین(ع) وقتی از «قصر بنیمقاتل» حرکت کرد، درحالیکه بر پشت اسبش بود چرت کوتاهی زد. سپس بیدار شد و فرمود: انا لله و انا الیه راجعون، والحمد لله رب العالمین؛ و این را دو یا سه بار تکرار کرد. پسرش علیبن حسین بهسوی او آمد و گفت: از چهچیزی خدا را ستایش کردی و استرجاع گفتی؟ فرمود: پسرم، چرت کوتاهی زدم و سواری را بر اسب دیدم که میگفت "این گروه میروند و مرگ بهسوی آنان میآید"؛ پس دانستم مرگ ما به ما خبر داده شده است. علیبن حسین(ع) گفت: پدر جان، خداوند بدی به شما نشان ندهد. آیا ما بر حق نیستیم؟ فرمود: سوگند به همان خدایی که بازگشت بندگان بهسوی اوست، ما بر حقیم. علی گفت: پس ما باکی نداریم درحالیکه بر حق هستیم کشته شویم. امام حسین(ع) فرمود: خداوند تو را، ای فرزند، بهترین پاداشی بدهد که به فرزندی بهخاطر پدرش داده است.»[669] در بعد از ظهر روز نهم محرم، امام حسین(ع) باز هم رؤیای جدش رسول خدا(ص) را دید، و این هنگامی رخ داد که عمربن سعد (لعنه الله) لشکرش را برای حمله آماده کرده و پس از نماز عصر بهسوی خیمههای حسین(ع) حرکت کرده بود. امام حسین(ع) در برابر خیمهاش نشسته بود درحالیکه به شمشیرش تکیه داده بود: «هنگامی که سرش را بر زانوهایش گذاشته بود خواهرش زینب صدای همهمه را شنید؛ پس به برادرش نزدیک شد و گفت: ای برادر، آیا صداها را نمیشنوی؟ آنها نزدیک شدهاند. امام حسین سرش را بلند کرد و فرمود: رسول خدا(ص) را در خواب دیدم، و ایشان به من فرمود: تو بهزودی نزد ما خواهی آمد.»[670] همچنین، برخی از مورخان رؤیایی را از امام حسین(ع) در سپیدهدم روز عاشورا نقل کردهاند؛ ازجمله خوارزمی که نقل کرده است: «پس زمانی که سحر فرا رسید حسین سرش را لحظهای خم کرد و چرت کوتاهی زد و سپس بیدار شد و فرمود: آیا میدانید هماکنون در خواب چه دیدم؟ گفتند: چه دیدی، ای فرزند رسول خدا؟ فرمود: دیدم سگانى به من حمله کردند و میخواستند مرا بدرند، و در میان آنها سگی ابقع (لکهدار) دیدم که از همه نسبت به من درندهتر بود؛ گمان میکنم کسی که مرا خواهد کشت مرد پیسی از میان این گروه باشد. سپس دیدم جدم رسول خدا(ص) همراه گروهی از اصحابش آمد و به من فرمود: ای پسرم، تو شهید آلمحمد هستی؛ اهل آسمانها و اهل عالم اعلی با آمدنت شادمان شدهاند. پس افطار تو امشب نزد من خواهد بود؛ شتاب کن و درنگ مکن! این فرشتهای است که از آسمان فرود آمده تا خون تو را در شیشهای سبزرنگ جمع کند. این بود آنچه دیدم، و هماکنون وقتش فرارسیده و زمان کوچ از این دنیا نزدیک شده است.»[671] اینها برخی از رؤیاهایی بود که امام حسین(ع) در طول قیام مبارکش دیده بود.-اعتراض حر ریاحی به حسین(ع)
میتوانیم حربن یزید ریاحی و لشکرش را ـکه همانطور که مشخص خواهد شد از کوفیان بودندـ نمایندۀ جماعتی بدانیم که اعضایش موضع عقیدتیِ مشخصی نداشتند و تنها دغدغهشان زندگی بود، بدون توجه به اینکه حاکم چه کسی است. آنها از نظر عقیدتی نه از پیروان علی(ع) محسوب میشدند و نه پیروان بنیامیه. بله، آنها در لشکر یا شرطه مشغول کار بودند و از فرماندار اموی (ابنزیاد) اطاعت میکردند، اما از نظر عقیدتی ـهمانطور که گفتمـ از پیروان بنیامیه نبودند. به همین دلیل ـهمانطور که خواهیم دیدـ آنها نماز را پشتِسر امام(ع) به جماعت اقامه کردند و فرماندهشان ـحرـ در روز عاشورا به امام حسین(ع) پیوست و با او به شهادت رسید. مورخان روایت کردهاند[672] هنگامی که حسین(ع) با کاروانش به نزدیکی «ذو حُسَم»[673] رسید دستههای سواره را دیدند. امام از دو مرد اسدی که همراهش بودند ـعبداللهبن سلیم و مُذریبن مُشمَعِلـ پرسید: «آیا پناهگاهی هست که ما به آن پناه ببریم و آن را در پشت خود قرار دهیم و فقط از یک طرف به استقبال دشمن برویم؟» آن دو پیشنهاد دادند به «ذو حُسَم» بروند، که نزدیکشان بود. امام از مسیر منحرف شد و به آنجا رفت، و دستور داد خیمهها را در آنجا برپا کنند. در گرماگرم ظهر، حربن یزید ریاحی بههمراه هزار سوار به خیمههای امام حسین(ع) نزدیک شد. آنها از قادسیه (روستایی در اطراف کوفه) به دستور حُصینبن تمیم (فرماندۀ شرطههای دربار ابنزیاد) حرکت کرده بودند تا راه را بر امام(ع) ببندند. امام(ع) از آنها دربارۀ حالشان و اسم فرماندهشان سؤال کرد. آنها پاسخ دادند از سوی عبید اللهبن زیاد آمدهاند. امام حر را صدا زد و به او فرمود: «وای بر تو ای پسر یزید، آیا تو با مایی یا علیه ما؟» حر پاسخ داد: «علیه شما، ای اباعبدالله!» حسین(ع) از جوانان خود خواست به آنها و اسبهایشان آب بدهند. سپس وقتی نماز ظهر رسید امام حسین(ع) به حجاجبن مَسروق دستور داد اذان بگوید. سپس برخاست و خدا را حمد و ثنا گفت و فرمود: «ای مردم، من بهسوی شما نیامدم مگر برای اینکه نامههای شما به من رسید و فرستادگانتان آمدند [و گفتند:] "بهسوی ما بیا، زیرا ما امامی نداریم؛ باشد که خدا ما را بهواسطۀ تو بر هدایت و حق جمع کند." اگر شما بر همان عهد و پیمان هستید من آمدهام؛ پس به من اطمینانی از تعهدات و پیمانهایتان بدهید؛ اما اگر چنین نمیکنید و از آمدن من ناخشنودید از میان شما به همانجایی که از آن آمدهام بازمیگردم.» آنها سکوت کردند و هیچکس پاسخی نداد. سپس امام به مؤذن فرمود: «اقامه بگو» و او اقامه گفت. امام به حر فرمود: «آیا تو میخواهی با یارانت نماز بخوانی؟» حر پاسخ داد: «نه، بلکه شما نماز بخوان و ما با نماز شما نماز میخوانیم.» پس امام حسینبن علی(ع) نماز را با آنها خواند. وقتی وقت نماز عصر رسید امام با مردم نماز خواند و سپس بهسوی آنها بازگشت و خدا را حمد و ثنا گفت و فرمود: «اما بعد: ای مردم، اگر از خدا بترسید و حق را برای اهلش بشناسید، این برای رضای خدا بهتر است. ما اهلبیت محمد هستیم، و برای ولایت این امر بر شما از این مدعیان سزاوارتر هستیم؛ مدعیانی که بهرهای از آن ندارند و در میان شما به ظلم و ستم رفتار میکنند؛ و اگر جز دشمنی با ما و نادانی نسبت به حق ما نمیخواهید، و رأی و نظر شما برخلاف آن چیزی است که در نامههایتان برای من نوشتید و فرستادگانتان آن را نزد من آوردند، پس من از نزد شما بازمیگردم.» حرّ به او گفت: به خدا سوگند، من نمیدانم این نامهها و فرستادگانی که از آنها سخن میگویی چه هستند؛ و وقتی امام(ع) نامهها را در برابر او ریخت حرّ گفت: ما از کسانی نیستیم که این نامهها را نوشتهاند؛ ما مأمور شدهایم اگر تو را دیدیم از تو جدا نشویم تا تو را به کوفه نزد عبیدالله ببریم. امام حسین(ع) به او فرمود: «مرگ به تو نزدیکتر از آن است!» اینجا دو نکته وجود دارد: اول: این سخن امام «از شما بازمیگردم» به این معنا نیست که امام قصد داشت دلیل اصلی قیام و آمدنش به عراق را صرفاً به نامههای کوفیان محدود کند[674] و اکنون پس از مشاهدۀ بیوفایی و خیانت آنها از قیامش منصرف شود؛ هرگز منظور امام این نبوده است؛ زیرا پیشتر از بیوفایی کوفیان آگاه بود، و بارها در مدینه و مکه و حتی در طول مسیر به این موضوع اشاره کرده بود، اما با این وجود همچنان بر حرکت بهسوی عراق اصرار داشت، و ـهمانطور که بارها توضیح دادیمـ این جز در جهت اجرای ارادۀ خدا و حمایت از دینش نبود. بله، امام حسین «از شما بازمیگردم» را در برابر حر و سپاهش بیان کرد، زیرا او در حال استدلال و از بین بردن عذر و بهانۀ مخالفانش بود؛ و استدلال ـقطعاًـ شیوۀ خاص خودش را دارد. پس امام(ع) به آنها فرمود به کوفه آمده است بهدلیل اینکه اهل آنجا او را مخاطب قرار داده و برایش نامه نوشتهاند، و اگر معلوم شود آنها نمیخواهند او بیاید او از آنها ـیعنی از کوفه و مردمشـ بازمیگردد، نه اینکه از اصل قیام الهی خود در برابر انحراف اموی منصرف شود. دوم: سخنان امام حسین(ع) با حر و سپاهش تأیید میکند این جماعت از کوفیان بودند و به همین دلیل امام نامههای فرستادهشده بهسوی خودش از جانب مردم کوفه را به آنها یادآور شد. همچنین تأیید میکند آنها از نظر عقیدتی مثل افرادی نظیر ابنسعد، ابناشعث، شمر و حصینبن تمیم و امثال آنها اموی نبودند، بلکه آنها فقط مأموران امنیتی (لشکر و شرطه) در دولت بنیامیه بودند، و از فرماندار کوفه ـعبیداللهبن زیادـ و فرماندۀ شرطههایش ـحصینبن تمیمـ که آنها را برای ممانعت از حسین و کاروانش فرستاده بودند پیروی میکردند. بهعلاوه امام حسین(ع) قصد داشت به راه خود ادامه دهد، اما سپاه حر مانع از حرکت او شد. امام به حر فرمود: «چه میخواهی؟» حر پاسخ داد: «میخواهم تو را نزد امیر عبیداللهبن زیاد ببرم.» امام فرمود: «پس به خدا قسم من از تو پیروی نخواهم کرد.» حر گفت: «به خدا قسم من نیز تو را رها نخواهم کرد.» این گفتوگو سه مرتبه تکرار شد. وقتی سخنان میان آنها طولانی شد حر به او گفت: «من دستور ندارم با تو بجنگم، بلکه مأمورم از تو جدا نشوم تا اینکه تو را به کوفه برسانم؛ پس اگر امتناع میکنی، مسیری را انتخاب کن که نه به کوفه برود و نه تو را به مدینه بازگرداند؛ راهی که بینابین راه میان من و تو باشد، تا به امیر نامه بنویسم.» حر اکراه داشت از اینکه با قضیۀ حسین(ع) درگیر شود؛ بنابراین امام از مسیر عذیب و قادسیه که به کوفه منتهی میشد دور شد و به راه خود ادامه داد درحالیکه حر و سپاهش او را همراهی میکردند. حر به او گفت: «ای حسین، تو را به خدا دربارۀ خودت هشدار میدهم، زیرا من شهادت میدهم اگر جنگ کنی قطعاً کشته خواهی شد.» حسین به او فرمود: «آیا مرا از مرگ میترسانی؟ آیا شما کاری بیشتر از کشتن من میتوانید انجام دهید؟ من همان چیزی را خواهم گفت که شاعر قبیله اوس به پسرعمویش گفت، وقتی میخواست رسول خدا(ص) را یاری کند و پسرعمویش او را ترساند و گفت: کجا میروی؟ تو کشته خواهی شد. او گفت: وقتی کسی نیت حق کند و برای مسلمانان جهاد کند، / ستمکار را ترک کند و از مجرم دوری جوید، / برای تو کافی است زندگی کنی و سر خم کنی. / ولی من خواهم رفت، زیرا مرگ برای جوانمرد عار نیست، / که جان خود را با مردان صالح همنشین کند. / اگر زنده بمانم پشیمان نمیشوم، و اگر بمیرم سرزنش نخواهم شد.» وقتی امام حسین(ع) در مسیر خود به «عُذیب الهجانات»[675] رسید هفت نفر از یارانش از کوفه به او پیوستند که عبارت بودند از: نافعبن هلال، مَجمعبن عبدالله عائذی، پسرش عائذ، جُنادةبن حارث سلمانی، غلام او واضح ترکی، عمروبن خالد صیداوی و غلام او سعد؛ و آنها بههمراه راهنمای خود طِرِمّاحبن عُدی بودند. حربن یزید ریاحی بهسوی امام حسین آمد و از او خواست این افراد را تحویل دهد، با این استدلال که آنها از کسانی نیستند که از حجاز همراه امام آمدهاند. امام حسین(ع) به او فرمود: «من از آنها ـهمانطور که از خودم محافظت میکنمـ محافظت خواهم کرد. اینان یاران و انصار من هستند.» سپس امام از آنها دربارۀ وضعیت اهل کوفه پرسید. آنها گفتند: «به اشراف و بزرگان مردم رشوههای کلان داده شده و انبانهایشان پر شده و دلهایشان جذب شده است، و آنها علیه تو متحد شدهاند؛ اما بقیۀ مردم دلهایشان با توست، ولی فردا شمشیرهایشان علیه تو کشیده خواهد شد.» امام از آنها دربارۀ فرستادهاش قیسبن مُسهر صیداوی پرسید. آنها گفتند: «حصینبن تمیم او را دستگیر کرد و به سوی ابنزیاد فرستاد. ابنزیاد به او دستور داد تو و پدرت را لعنت کند، اما او بر تو و پدرت درود فرستاد و ابنزیاد و پدرش را لعنت کرد و مردم را به یاری تو فراخواند و از آمدن تو به آنها خبر داد. ابنزیاد دستور داد او را از بالای قصر به پایین بیندازند.» پس امام حسین(ع) گریست و فرمود: «(مِنْهُم مَّن قَضَىٰ نَحْبَهُۥ وَمِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًۭا) (برخی از آنان به پیمان خود وفا کردند، و برخی دیگر در انتظارند، و هرگز [عهد خود را] تغییر ندادند). خدایا، بهشت را برای ما و آنان محل اقامت قرار بده، و ما را با آنان در جایگاهی از رحمت خود و بهرههای ارزشمند از پاداش ذخیرهشدهات گرد آور.»[676] طبری روایت کرده است هنگامی که حسین(ع) به «بَیضه»[677] رسید برای یاران خودش و یاران حر خطبهای ایراد کرد، و پس از حمد و ثنای خداوند فرمود: «ای مردم، رسول خدا(ص) فرموده است: هرکس حاکم ستمگری را ببیند که حرام خدا را حلال شمرده، عهد خدا را شکسته، با سنت رسول خدا(ص) مخالفت کرده است و در میان بندگان خدا به ظلم و ستم عمل میکند و علیه او با عمل یا سخن اعتراض نکند، حقی برای خدا خواهد بود که او را به همان جایگاهی ببرد که آن ستمگر واردش خواهد شد. آگاه باشید این افراد به طاعت شیطان پایبند شده، و طاعت خداوند رحمان را ترک کردهاند، و فساد را آشکار کرده، و حدود الهی را تعطیل کردهاند، و اموال عمومی را به خود اختصاص داده، و حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام کردهاند؛ و من از همه سزاوارترم که علیه آنها اعتراض کنم. نامههای شما به من رسیده و فرستادگانتان با بیعت شما نزد من آمدهاند؛ با این مضمون که شما مرا تسلیم نخواهید کرد و تنها نخواهید گذاشت. پس اگر بر بیعت خود پایبند باشید راه درست را یافتهاید. من حسین فرزند علی و فرزند فاطمه دختر رسول خدا(ص) هستم. جان من با جانهای شما و خانوادۀ من با خانوادههای شماست. در من الگویی برای شماست؛ و اگر چنین نکنید و بیعت خود را بشکنید و از عهد خود بازگردید، به جان خودم سوگند، این کار از سوی شما برایم ناآشنا نیست. شما با پدر و برادرم و پسرعمویم مسلم نیز همین کار را کردید؛ و فریبخورده کسی است که فریب شما را بخورد؛ پس شما بهره و نصیبتان را از دست دادهاید و آن را تباه کردهاید. هرکس پیمانشکنی کند تنها به زیان خود عمل کرده است، و خداوند از شما بینیاز خواهد بود؛ والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته.»[678] این خطابۀ امام حسین(ع) یکی از روشنترین خطبههای او (صلوات خدا بر او) در مسیر عراق بود. ایشان(ع) در این خطبه، انحراف آشکار امویان را بهصراحت بیان کرده و وجوب قیام علیه آنها را روشن ساخته است، و اینکه او سزاوارترین فرد برای انجام این مأموریت و قطعاً مکلّف به انجام آن است؛ و خودش را بهعنوان پسر دختر پیامبر شناساند، و مسئولیت خطیرش را معرفی کرد و مردم را به پایبندی بر بیعت با خودش تشویق کرد، چراکه رشد و هدایت در آن است؛ همچنین آنان را از شکستن بیعت و خیانت ـکه موجب خسارتی جبرانناپذیر استـ برحذر داشت. نکتۀ قابلتوجه در این خطبه این است که امام حسین(ع) سپاه حر (که هزار نفر بودند) و افرادی از اهل کوفه را که به او نامه نوشته و با او بیعت کرده بودند در یک جایگاه و یک گروه قرار داد؛ و این ـعلاوه بر تأکید بر اینکه آنها کوفی بودندـ نشان میدهد آنها از قبایلی بودند که بزرگان و سرانشان نامهها و پیامهای خود را به امام ارسال کرده و او را به آمدن بهسوی خود دعوت کرده بودند؛ همچنین نشان میدهد آنها ـیعنی بزرگانشانـ به فرستادۀ او مسلمبن عقیل هنگامی که به کوفه آمده بود دست بیعت داده بودند؛ و در نتیجه وضعیت افراد این قبایل (که سپاه حر را تشکیل میدادند) از نظر خذلان و بیوفایی ـبی هیچ تفاوتیـ درست مثل وضعیت بزرگان و سران قبایل بود، و آنان نیز کسانی بودند که حجت علیهشان اقامه شده بود، و به همین دلیل امام نیز آنان را بهدلیل یارینکردنشان ملامت کرد؛ و ای کاش فقط به خذلان و بیوفایی و کوتاهی بسنده میکردند؛ ولی برخی از آنها با شمشیرهای خود به مقابله و سپس به جنگ با او برخاستند! برخی از مورخان ـمثل صاحب «الفتوح»ـ این خطبه را بهعنوان نامهای که امام حسین(ع) هنگام رسیدن به کربلا نوشت و آن را به برخی از بزرگان و سران کوفه ـکه به او نامه نوشته بودندـ ارسال کرد تلقی کردهاند. در آغاز این نامه آمده است: «بسمالله الرحمن الرحیم. از حسینبن علی به سلیمانبن صرد، مسیببن نجبه، رفاعةبن شداد، عبداللهبن وال و گروهی از مؤمنان. اما بعد، شما میدانید رسول خدا(ص) در زمان حیاتش فرموده است: هرکس حاکم ستمگری را ببیند که حرام خدا را حلال شمرده...» تا آنجا که فرمود: «و هرکس پیمانشکنی کند فقط به زیان خود عمل کرده است و خداوند از شما بینیاز خواهد بود؛ والسلام.»[679] اگرچه لحن این خطاب بیشتر با کسانی که یاد شدند تناسب دارد تا با سپاه حر؛ چراکه آنان عملاً به او نامه نوشته و با او بیعت کرده بودند، درحالیکه اینک فرستادهاش در شهرشان تنها کشته میشود، و امام نیز با کاروانش از کنار شهرشان در فاصلۀ چند کیلومتری عبور میکند و با توسل به زور از ورود به آن بازداشته میشود، بهجای آنکه برای یاریاش برخیزند یا کوچکترین اقدامی در دفاع از او انجام دهند، و از همین رو بود که آنان را از نقض بیعتشان برحذر داشت؛ اما اشکال روایت «الفتوح» این است که گفته امام نامهاش را توسط قیسبن مسهر فرستاده است، درحالیکه از نظر تاریخی مشهور است قیس پیش از رسیدن امام حسین به کربلا به شهادت رسیده و خبر شهادت او ـهمانطور که گفته شدـ در «عذیب الهجانات» توسط برخی از یاران امام که در آنجا به او پیوستند به امام رسیده بود. بهطور کلی، اگر ارسال نامه به شخصیتهای مذکور صحیح باشد، ممکن است حامل نامه شخص دیگری غیر از صیداوی بوده باشد؛ همچنین مانعی ندارد که امام حسین(ع) این سخنرانی را بهصورت شفاهی در «بیضه» در برابر یاران خود و یاران حر ایراد کرده، و سپس آن را بهصورت مکتوب برای سلیمانبن صرد و یارانش در کوفه ارسال کرده باشد.-حسین(ع) یارانش را غربال میکند و پیشنهاد طرماح را نمیپذیرد
امام حسین(ع) یارانش و افرادی را که به او پیوسته بودند در موقعیتهای مختلف از طریق سخنانی که دربارۀ سرنوشت و فرجام خود بیان میکرد غربال مینمود؛ و همانطور که پیشتر دیدیم جمعیت بسیاری در ابتدا به او پیوسته بودند، اما در مکه و در مسیر حرکت بهسوی عراق از او جدا شدند. همچنین زمانی که وارد سرزمین عراق شد بار دیگر کسانی را که تازه به او پیوسته بودند غربال کرد. بهعنوان مثال در منطقۀ «ذو حُسَم»:[680] «حسین(ع) در میان یارانش به خطبه ایستاد، خدا را ستایش گفت و سپس فرمود: بهراستی وضعیت به آنجایی رسیده است که میبینید، و دنیا دگرگون شده و چهرۀ واقعی خود را نمایان کرده، و خوبیهایش روی برتافته است، و از آن جز تهماندهای ـمثل تهماندۀ ظرفیـ باقی نمانده، و زندگی پست و حقیری همچون چراگاهی آلوده برای حیوانات شده است. آیا نمیبینید به حق عمل نمیشود، و از باطل جلوگیری نمیگردد؟ در چنین شرایطی مؤمن باید مشتاق دیدار پروردگارش باشد؛ آری، آری! من مرگ را جز سعادت نمیبینم، و زندگی با ستمگران را جز ملال و اندوه. زهیربن قین برخاست و گفت: ای پسر رسول خدا، سخنت را شنیدیم ـخدا تو را هدایت کندـ، و اگر دنیا برای ما باقی میماند و ما در آن جاودان میبودیم باز هم قیام بههمراه تو را به اقامت در آن ترجیح میدادیم. هلالبن نافع بَجَلی نیز برخاست و گفت: به خدا قسم ما از دیدار پروردگار خود بیزار نیستیم. ما با نیتهای پاک و بصیرتهایمان با تو هستیم. دوستدار کسی هستیم که تو را دوست دارد، و دشمن کسی هستیم که با تو دشمنی میکند. بُرَیربن خُضَیر نیز برخاست و گفت: به خدا قسم ای پسر رسول خدا، خداوند بر ما منت گذاشت تا در کنار تو بجنگیم و اعضای ما در راه تو تکهتکه شود، و سپس جد تو در روز قیامت شفیع ما باشد.»[681] روشن است این یاران، مقصود امام مظلوم خود را بهخوبی درک کردند، آن هنگام که او(ع) برای خودش نوحهسرایی میکرد، از نزدیک بودن مرگش خبر میداد، و از کمبود یاور و بیوفایی نزدیکان، و سنگدلی دشمنان و رویگردانی دنیا شِکوه میکرد. از همین رو یارانش در پی سخنان او، با مواضعی شرافتمندانه، ماندگار و آکنده از وفاداری و استواری و همدردی و یاریِ راستین پاسخ دادند، و در پیشاپیش آنان زهیر، هلال و بریر (رضوان الله علیهم) قرار داشتند. در روایتی آمده است: «در این هنگام، مردی از شیعیان امام حسین(ع) به نام هلالبن نافع بجلی برخاست و گفت: ای فرزند رسول خدا، تو خود میدانی جدّت رسول خدا نتوانست طعم محبت خود را به همۀ مردم بچشاند و آنها را به امری که دوستش میداشت وادارد؛ و در میان آنان منافقانی بودند که بهظاهر وعدۀ یاری میدادند اما در دل قصد خیانت داشتند؛ در برابر او با کلامی شیرینتر از عسل ظاهر میشدند، ولی در عمل تلختر از حنظل رفتار میکردند، تا آنکه خداوند او را قبض روح کرد و نزد خودش برد؛ و پدرت علی(ع) نیز در چنین وضعیتی بود؛ گروهی با او عهد بستند و برای یاریاش همپیمان شدند، و همراه او با پیمانشکنان و ستمگران و از دینبرگشتگان جنگیدند، تا آنکه اجلش فرارسید و او بهسوی رحمت و رضوان الهی شتافت؛ و تو نیز امروز در چنان وضعیتی قرار داری. پس هرکه پیمانش را شکسته و بیعتش را نقض کرده، جز به خود زیان نرسانده، و خدا از او بینیاز است. پس ما را با هدایت حرکت بده، فرقی نمیکند بهسوی مشرق بخواهی بروی یا بهسوی مغرب. به خدا سوگند، ما نه از تقدیر الهی هراس داریم و نه از دیدار پروردگارمان ناخشنودیم. ما با نیت و بینشی روشن در کنار تو هستیم؛ با هرکه تو را دوست بدارد دوست هستیم، و با هرکه با تو دشمنی کند دشمنی میورزیم. سپس بریربن خُضَیر همدانی برخاست و گفت: ای فرزند رسول خدا، به خدا سوگند، خداوند با وجود تو بر ما منت نهاده است که بههمراه تو بجنگیم و اعضای بدنمان در این راه قطعهقطعه شود، و آنگاه جدّ تو در روز قیامت شفیع ما باشد. روسیاه باد قومی که فرزند دختر پیامبرشان را تنها گذاشتند! اُف بر آنان، که فردا چگونه با عذاب روبهرو خواهند شد؟ آنان در آتش دوزخ، فریاد واویلا و هلاکت سر خواهند داد.»[682] خوارزمی روایت کرده است: «هنگامی که حسین(ع) در "عذیب الهجانات" بود یارانش نزد او آمدند و سخن گفتند و همه برای یاری او متفقالقول شدند. حسین(ع) برای آنان جزای خیر خواست. سپس فرزندان حسین و برادران و اهلبیتش هنگامی که این سخنان را شنیدند نزد او آمدند. او به آنها نگاه کرد و همه را گرد هم جمع کرد و گریست. سپس فرمود: "خدایا، ما عترت پیامبر تو محمد(ص) هستیم. ما را بیرون کردند، آزار دادند و از حرم جدمان راندند، و بنیامیه به ما تعدّی کردند. خدایا، حق ما را از آنان بگیر و ما را بر این قوم ستمگر پیروز گردان." سپس با صدای بلند به یارانش فرمود: راه بیفتید.»[683] اما طِرِماح بن عَدی که ـهمانگونه که دانستیمـ در «عذیب الهجانات» با حسین(ع) دیدار کرده بود، چون اندک بودن یاران حسین(ع) را دید و در عین حال دیده بود حکومت در کوفه هزاران نفر را بسیج کرده و آمادۀ اعزام آنان برای جنگ با حسین(ع) است، به امام پیشنهاد داد همراه او و یارانش به کوه «أجأ» بروند؛ کوهی که چندان از محل حضور آنان دور نبود و جایگاهی استوار و امن به شمار میرفت، و طِرِماح و قومش هنگام رخدادهای سخت به آن پناه میبردند. طبری روایت کرده است که طرماحبن عدی به امام حسین(ع) نزدیک شد و به او گفت: «به خدا سوگند، مینگرم و کسی را همراه تو نمیبینم؛ و اگر جز همین کسانی که میبینم همراه تو هستند کس دیگری با تو نجنگد، همینها [برای جنگ با تو] کافیاند. من یک روز پیش از آنکه از کوفه بهسوی تو خارج شوم، میدان کوفه را دیدم که در آن جمعیتی گرد آمده بودند، چنانکه چشمم هرگز مانند آن را در یک جا ندیده بود. پرسیدم: اینها برای چه جمع شدهاند؟ گفتند: آمدهاند تا به لشکر بپیوندند و سپس بهسوی حسین فرستاده شوند. تو را به خدا سوگند میدهم، اگر بتوانی حتی بهاندازۀ یک وجب از رفتن بهسوی آنان خودداری کنی، چنین کن. اگر بخواهی در سرزمینی فرود آیی که خداوند تو را در آن حفظ کند، تا در آرامش تصمیم خود را بگیری و روشن شود چه باید بکنی، بیا تا تو را در کوهستان ما که "أجأ" نام دارد فرود آورم. به خدا سوگند، ما با پناه گرفتن در آن کوه از حملۀ پادشاهان غسان و حمیر، و از نعمانبن منذر و از سپاه سیاهپوستان و سرخپوستان در امان ماندیم، و هرگز ذلت به ما وارد نشده است. من همراه تو خواهم آمد و تو را به روستای خود میرسانم. سپس به مردان قبیله طیّ که در کوههای أجأ و سلْمى هستند پیام خواهیم فرستاد. به خدا سوگند، ده روز نخواهد گذشت که طایفه طیّ ـسواره و پیادهـ نزد تو خواهند آمد. آنگاه هرچند که بخواهی در میان ما بمان، و اگر دشمنی بر تو تاخت من ضامنم که بیست هزار مرد جنگی از قبیله طیّ با شمشیرهایشان پیش روی تو بجنگند. به خدا سوگند، تا وقتی از آنان حتی یک نفر زنده و بیدار است کسی به تو دست نخواهد یافت. حسین(ع) در پاسخ به او فرمود: خداوند تو و قومت را جزای خیر دهد؛ اما میان ما و این مردم سخن و وعدهای است که نمیتوانیم از آن بازگردیم، و نمیدانیم سرانجام کار ما و آنان به کجا خواهد انجامید.»[684] شکی نیست که امام حسین(ع) به طرماح پاسخی متناسب با حال او داد؛ پس برای طرماح بیان کرد میخواهد به وعده و عهدی که میان او و اهل کوفه است وفا کند: «میان ما و این مردم عهد و پیمانی است که نمیتوانیم با وجودش از اینجا بازگردیم.» و این نشان از اخلاق الهی والای امام دارد؛ اما در عین حال امام(ع) میدانست آنها او را تنها خواهند گذاشت و نشانههای این خیانت پس از شهادت فرستادهاش آشکار شده بود؛ بهویژه با توجه به اینکه اکنون پیشقراولان سپاه در برابر کاروان او ایستاده و او را تهدید کرده بودند، و با این حال امام حسین(ع) به طرماح یادآور میشود میان او و این مردم عهدی است؛ و این دلیلی روشن برای اتمامحجت بر آنان، و قطع هرگونه عذر بر آنها و رحمتی به آنهاست، و فرصتی برای آنها فراهم میآورد تا وضعیت خود را اصلاح کنند. همچنین ادامۀ پاسخ امام(ع) یعنی عبارت «و نمیدانیم سرانجام کار میان ما و آنها چه خواهد شد» نیز بهوضوح با حال طرماح متناسب بود؛ زیرا بهراستی و درستی همۀ امور به دست خداست، اما امام بِشخصه دقیقاً میدانست ناگزیر به شهادت خواهد رسید، و نشانههای وعدۀ الهیِ نوشتهشده در افق نمایان بود. چگونه چنین نباشد درحالیکه امام حسین(ع) چند کیلومتر پیشتر در «ذو حُسم»[685] برای شنوندگان خطبه خواند و به آنها نشان داد از روزهای عمرش جز اندکی ـهمچون باقیماندۀ آب در ظرفـ باقی نمانده است! این یعنی امام حسین(ع) تصمیم گرفته بود وعدۀ الهی را در بهترین شرایط محقق کند، بهطوری که هیچکس نتواند علیه او حجت یا عذری بیاورد؛ همچنین همان مکانی را که از سوی خداوند برایش تعیین شده بود برگزید؛ پس پیشنهاد طرماح را نپذیرفت، و بازگشت به حجاز را نیز نپذیرفت، و هرگز به فکر رفتن به شام نیفتاد، به آن صورتی که برخی مورخان (بهدروغ یا اشتباه) ادعا کردهاند، و همانطور که در پژوهش بعدی روشن خواهد شد. امام حسین(ع) مکان و زمان و شرایط عینی مناسب را انتخاب کرد تا انقلاب و مظلومیتش به حداکثر اثربخشیِ ممکن برسد، و اهداف انقلاب الهی محقق شود، و ثمرات و نتایجش حاصل شود. در متنی دیگر (که واضحتر است) امام به طرماح فرموده است: «میان من و این قوم وعدهای است که دوست ندارم خلفوعده کنم. اگر خداوند ما را حفظ کند، از دیرباز به ما نعمت بخشیده و کافی بوده است، و اگر آنچه ناگزیر است اتفاق بیفتد، آنگاه شهادت و رستگاری خواهد بود، اگر خدا بخواهد.»[686] پس از بررسی مباحث پیشگفته، تعجبی نخواهیم کرد اگر ببینیم طرماح از امام اجازه خواست تا برای رساندن آذوقه به خانوادهاش به کوفه بازگردد، با امید اینکه اگر زمان کافی باشد دوباره به امام ملحق شود! و دلیل این تعجب نکردن این است که بیوفایی و خیانتی که امت به آن دچار شده بود ـگزافه نیست اگر بگویمـ یک واقعیت عمومی در تمامی شهرهای اسلامی بود، و حالتی اضطراری نبود که به افراد یا گروه خاصی محدود شود. بله، کوفه ـاز نظر تاریخیـ بیش از دیگر شهرها این واقعیت را منعکس کرده بود، زیرا مردم آنجا نامهها و پیامهای زیادی به امام نوشتند و او را دعوت کردند، و سپس به او خیانت کردند و او را تنها گذاشتند؛ اما ـدر واقعـ ترس و خیانت و کوتاهی، ویژگیهایی بودند که بهطور کلی در میان همۀ مردم وجود داشت! طبری روایت طرماحبن عدی را ادامه میدهد و میگوید: «طرماح گفت: با او خداحافظی کردم و گفتم: خداوند شرّ جن و انس را از تو دور گرداند. من از کوفه برای خانوادهام آذوقهای تهیه کردهام و همراه خود خرجی آنها را دارم، پس نزدشان میروم تا آن را به آنها برسانم، و سپس اگر خدا بخواهد بهسوی تو بازمیگردم. اگر به تو برسم، به خدا سوگند از یارانت خواهم بود. فرمود: اگر تصمیم به چنین کاری داری، پس شتاب کن، خداوند تو را رحمت کند. گفت: پس دانستم او به حضور مردان احساس نیاز میکرد تا آنجا که از من خواست عجله کنم. پس وقتی نزد خانوادهام رسیدم، آنچه برایشان لازم بود گذاشتم و سفارشهای لازم را انجام دادم. خانوادهام به من گفتند: این بار کارت با دفعات پیش فرق دارد. کاری میکنی که تا به حال نکرده بودی! من هم آنچه را در دل داشتم برایشان بازگو کردم و به راه افتادم، از مسیر بنیثعل رفتم؛ چون به نزدیکی "عَذیب الهِجانات" رسیدم، سَماعةبن بدر به من رسید و خبر شهادت حسین را به من داد؛ پس بازگشتم.»[687] حقیقت این است که ـای طرماحـ امام حسین(ع) از کمبود یاران بیمی نداشت. حسین، حسین است، حتی اگر بهتنهایی به استقبال مرگ برود؛ و همان کسی است که دشمنانش پس از شهادت فرزند و برادران و یارانش در روز عاشورا شهادت دادند هرگز مردی را ندیدند که تنها و داغدار باشد و اینچنین چهرهاش برق بزند و ارادهای قوی داشته باشد؛ همو که وقتی به دشمن حمله میکرد سپاه آنان را همچون رمههای گوسفندانی که از برابر شیر خشمگین میگریزند پراکنده میکرد. با وجود اینکه برخی از مصیبتهایی که بر او نازل شده بود اگر بر کوهی نازل میشد آن را فرومیپاشاند و توانش را میگرفت؛ اما امام حسین(ع) اکنون از تو خواست بهسرعت بازگردی و به او ملحق شوی، زیرا او کریم بود و خیر را برای همگان میخواست. او میخواست تو نیز به سعادت آخرت برسی؛ همان سعادتی که هیچچیزی با آن برابری نمیکند. در نتیجه خیر به تو بازمیگشت نه به حسین که خودش بهخوبی میدانست ناگزیر به شهادت خواهد رسید و باید خونش را برای نصرت دین خدا قربانی کند. حقیقتی که ما بهوضوح مشاهده کردهایم این بود که کسانی که به حسین پیوستند، مرگ را از او دفع نکردند، اما خودشان به فتح و پیروزی و سعادت رسیدند و به شهادت و فتح عظیم الهی دست یافتند؛ و این همان چیزی بود که امام حسین(ع) در پی آن بود ولاغیر.-آیا حسین(ع) پیشنهاد بازگشت یا حرکت بهطرف شام را مطرح کرد؟
برخی از علما ـمتأسفانهـ برای پاسخ به شبهۀ «خود را در معرض هلاکت قرار دادن»[688] روایتی را که برخی مورخان نقل کردهاند[689] پذیرفتهاند. طبق این روایت (که به نادرستی به امام نسبت داده شده است) امام حسین(ع) به حر یا عمربن سعد ـیا به هر دوـ پیشنهاد داده است یا به جایی که از آن آمده بازگردد، یا او را به یکی از مرزهای مسلمانان بفرستند، یا نزد یزید برود تا یزید دربارۀ او تصمیم بگیرد. همچنین پذیرفتهاند امام حسین(ع) پس از شنیدن خبر شهادت مسلمبن عقیل قصد بازگشت داشت، یا پس از ممانعت از ورود به کوفه تصمیم به حرکت بهسوی شام برای رفتن به نزد یزید گرفته بود، با این استدلال که یزید ـباوجود فسق و فجورشـ از ابنزیاد مهربانتر بوده است![690] تمام این ادعاها نادرست و باطل است و به آنها چنین پاسخ داده میشود: اول: اینکه امام حسین(ع) پس از شنیدن خبر شهادت مسلمبن عقیل قصد بازگشت داشته، پیشتر به این مسئله پاسخ داده شده است. دوم: همانطور که پیشتر نیز ذکر شد، پیشنهادهای مشابهی از سوی ابنحنفیه، عبداللهبن جعفر، ابنعمر، ابنعباس و دیگران به امام حسین(ع) ارائه شد، اما ایشان(ع) تمام این پیشنهادها را رد کرد، و تمام حوادثی که پس از اعلام قیام خود علیه امویان با آن روبهرو شد مطابق با آنچه بود که خودش از پیش میدانست و پیشِروی چشمان خود میدید؛ و به همین دلیل بود که گاهی به اهلبیت و یارانش و دیگران نیز از این مسائل خبر میداد. امام نه از قساوت و ظلم امویان که به فساد و انحراف آنها از حق آگاه بود شگفتزده شد و نه از رویگردانی و خیانت امت، حتی از جانب پیروان و دوستدارانش؛ و بهروشنی میدانست تنها گذاشته شده و کشته خواهد شد، چنانکه میفرمود: «اینها نامههای اهل کوفه به من است و جز این نمیبینم که آنها مرا خواهند کشت.[691] بنابراین هیچ چیزی نمیتوانست امام حسین(ع) را وادار کند تا ـبه آن صورتی که برخی مورخان ادعا میکنندـ مجدداً در محاسبات خود تجدید نظر کند. سوم: همان مورخانی که گفتوگوی میان امام حسین(ع) و عمربن سعد را گزارش دادهاند، روایت کردهاند امام هیچکدام از آن پیشنهادها را مطرح نکرد؛ بهعنوان مثال طبری روایت کرده است: «عقبةبن سمعان گفت: من همراه حسین(ع) بودم. از مدینه با او خارج شدم، و سپس از مکه به عراق آمدم و هرگز او را ترک نکردم تا روزی که کشته شد. هیچ کلمهای از گفتوگوی او با مردم ـچه در مدینه، چه در مکه، چه در مسیر، چه در عراق، و چه در اردوگاهـ تا روز شهادتش نبود که من نشنیده باشم. آگاه باشید! به خدا سوگند، او آنچه را مردم میان خود بازگو میکنند و میپندارند ـاز اینکه دست در دست یزید بن معاویه بگذارد، یا او را به یکی از مرزهای مسلمانان تبعید کنندـ هرگز به آنان نداده است؛ بلکه گفت: مرا رها کنید تا در این سرزمین پهناور حرکت کنم، تا ببینیم کار مردم به کجا میانجامد.»[692] چهارم: امام حسین(ع) هرگز قصد رفتن بهسوی شام را نداشت و این مسیر را انتخاب نکرد؛ اما اینکه او پس از ورود به سرزمین عراق و نزدیکشدن به کوفه، بهویژه در منزلگاههای جنوبی، غربی و شمال غربی شهر نجف (یعنی منزلگاههای: ذو حسم، بیضه، عذیب الهجانات، رهیمه، قصر بنیمقاتل، قطقطانه و...) بهسمت چپ متمایل شد، دلیل آن این بود که حر و سپاهش راه را بر او بستند و تلاش کردند او را از ورود به کوفه از سمت غرب بازدارند. همچنین این منزلگاهها در نهایت او را به کربلا ـجایی که وعدۀ شهادتش داده شده بودـ هدایت کردند، پس از اینکه از ورود او به کوفه جلوگیری شد. واقعیت این است که نمیدانم این افراد چگونه چنین برداشت کردهاند که امام حسین(ع) در مسیر خود بهسمت چپ متمایل شد بهدلیل اینکه قصد رفتن به شام را داشته، درحالیکه هیچ گفتار یا رفتاری از او سر نزده است که چنین چیزی را تأیید کند؟!-توقف حسین(ع) در کربلا
حربن یزید ریاحی همچنان با هزار نفر از یارانش مانع از نزدیک شدن امام حسین(ع) به کوفه میشد و او را بهطرف چپ مسیر هدایت میکرد تا اینکه کاروان امام حسین به «نینوا»[693] رسید؛ یعنی همان جایی که امام حسین(ع) در آنجا توقف کرد. مدت زیادی نگذشت که فرستادۀ ابنزیاد نزد حر آمد و نامهای به او تحویل داد که در آن آمده بود: «اما بعد؛ بهمحض اینکه این نامه به تو رسید کاروان حسین را در محلی متوقف کن که هیچ پناهگاهی نداشته باشد و دور از هرگونه آب و آبادانی باشد. من به فرستادهام دستور دادهام همراه تو بماند و از تو جدا نشود تا زمانی که انجام دستورم را به من گزارش دهد. والسلام.» حر به امام حسین(ع) گفت: «این نامهای از امیر عبیدالله است که به من دستور داده تا شما را در محلی متوقف کنم که نامهاش به من رسیده است. این فرستادۀ اوست و به او دستور داده شده است از من جدا نشود تا دستور او را دربارۀ شما اجرا کنم.» گفتوگویی میان فرستادۀ ابنزیاد (مالکبن نسیر کندی) و یکی از یاران امام حسین به نام یزیدبن مهاجر کندی ـکه هر دو از قبیله کنده و اهل کوفه بودندـ صورت گرفت. یزیدبن مهاجر از او دربارۀ محتوای نامهای که آورده بود پرسید. مالک گفت: «من از امامم اطاعت کردم و به بیعتم وفادار ماندم.» یزیدبن مهاجر پاسخ داد: «بلکه تو پروردگارت را نافرمانی کردی، و از امام خود در راه نابودی خودت پیروی نمودی و خود را به ننگ و آتش گرفتار کردی و چه امام بدی داری! خداوند عزوجل میفرماید: (وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَيَوْمَ الْقِيَامَةِ لَا يُنْصَرُونَ) (و آنان را پیشوایانی قرار دادیم که بهسوی آتش دعوت میکنند و روز قیامت یاری نخواهند شد). امام تو نیز از همین قماش است.» سپس حر به آنها دستور داد تا در آن مکان، دور از آب و آبادانی مستقر شوند. امام حسین(ع) به او فرمود: «وای بر تو، بگذار ما در این روستا یا آن روستا ـیعنی نینوا و غاضریهـ یا این یکی ـیعنی شفیهـ فرود آییم.» حر گفت: «نه، به خدا قسم نمیتوانم این کار را انجام دهم؛ این شخص (ابنزیاد) جاسوسی را بر من گماشته است.» زهیربن قین به امام حسین(ع) پیشنهاد داد با آنها بجنگند، اما امام حسین(ع) فرمود: «من هرگز آغازگر جنگ نخواهم بود.» سپس آنها در همان مکان فرود آمدند.[694] سپس امام به یارانش رو کرد و فرمود: «مردم بندۀ دنیایند و دین تنها لقلقهای بر زبانشان است. تا وقتی که زندگیشان در رفاه است از دین حمایت میکنند، اما وقتی به بلا آزمایش میشوند دینداران اندک میشوند.»[695] دینوری روایت کرده است: «حسین(ع) به حر گفت: "کمی با ما حرکت کن، سپس در جایی فرود میآییم." آنها بههمراه امام حرکت کردند تا به کربلا رسیدند. حر و یارانش در برابر امام حسین ایستادند و مانع ادامۀ مسیر او شدند و گفتند: "در همین مکان فرود آیید، زیرا فرات نزدیک شماست." امام حسین(ع) پرسید: "نام این مکان چیست؟" به او گفتند: "کربلا." امام حسین(ع) فرمود: "اینجا سرزمین کرب و بلاست. پدرم در مسیر خود به صفین از اینجا عبور کرد و من همراهش بودم. او توقف کرد و نام این مکان را پرسید. به او گفتند، و او فرمود: "اینجا محل فرود آمدن کاروان آنهاست، و اینجا محل ریختن خونهای آنهاست." از او پرسیدند این مطلب را دربارۀ چه کسانی میگوید، و او پاسخ داد: اهلبیت محمد(ع) در اینجا فرود خواهند آمد.»[696] روایت شده است امام حسین(ع) مشتی از خاک کربلا را برداشت و بویید و فرمود: «به خدا قسم، این همان سرزمینی است که جبرئیل به رسول خدا خبر داد که من در آن کشته خواهم شد. امسلمه به من گفت: جبرئیل نزد رسول خدا بود و تو با من بودی. من گریه کردم. رسول خدا فرمود: پسرم را رها کن. من تو را رها کردم و رسول خدا تو را در آغوش گرفت. سپس جبرئیل به رسول خدا گفت: آیا او را دوست داری؟ فرمود: بله. جبرئیل گفت: امت تو او را خواهند کشت. اگر بخواهی، خاک سرزمینی را که او در آن کشته خواهد شد به تو نشان میدهم. رسول خدا گفت: بله. جبرئیل بال خود را بر زمین کربلا گسترد و آن را به پیامبر نشان داد.»[697] همچنین روایت شده است امام حسین(ع) هنگامی که به کربلا (مکانی که در آن به شهادت رسید) وارد شد اسب او در آنجا ایستاد و حرکت نکرد. امام از اسب پیاده شد و سوار اسب دیگری شد، اما باز هم اسب قدمی برنداشت، و به همین ترتیب تا هفت اسب عوض کرد، اما هیچکدام حرکت نکردند. امام از نام این سرزمین پرسید. گفته شد: «غاضریه.» امام پرسید: «آیا نام دیگری هم دارد؟» گفتند: «نینوا.» امام پرسید: «آیا نام دیگری دارد؟» گفتند: «شاطئ الفرات.» امام دوباره پرسید: «آیا نام دیگری دارد؟» گفتند: «کربلا.» در این هنگام امام آهی کشید و فرمود: «این سرزمین کرب و بلاست.» سپس فرمود: «فرود آیید. به خدا سوگند، اینجا جایگاه فرود آمدن ماست. به خدا سوگند، اینجا محل ریخته شدن خون ماست. به خدا سوگند، اینجا حرمت ما هتک خواهد شد. به خدا سوگند، اینجا مردان ما کشته خواهند شد. به خدا سوگند، اینجا کودکان ما ذبح خواهند شد. به خدا سوگند، اینجا قبرهای ما زیارت خواهد شد؛ و این همان خاکی است که جدم رسول خدا(ص) به من وعده داد و گفتۀ او هرگز خلاف نخواهد بود.»[698] ابن شهرآشوب گفتۀ امام حسین(ع) را به این صورت نقل کرده است: «این جایگاهِ کرب و بلاست. اینجا جای فرود آمدن کاروان ما، محل افکندن بارهای ما، قتلگاه مردان ما و ریختهشدن خونهای ماست.»[699] امام حسین(ع) و اهلبیت و یارانش در روز پنجشنبه دوم محرم سال 61 هجری، در کربلا فرود آمدند. بارهای خود را پیاده، و خیمههایشان را برپا کردند. خیمهای برای امام حسین(ع) و خانواده و فرزندانش برپا شد. برادران و پسرعموهای امام نیز خیمههای خود را در اطراف او برپا کردند، و سپس خیمههای دیگر یاران نیز برپا شد.[700] امام حسین(ع) و همراهانش در یک طرف مستقر شدند، و حر و یارانش در طرف دیگر. نکته: اشکالی که برخی دربارۀ محل برپایی خیمۀ امام حسین در نزدیکی حرم آن حضرت میگیرند، با این ادعا که در آن زمان عرف نظامی رایج به این صورت بود که باید حداقل دو میل (معادل 2/3 کیلومتر) میان دو لشکر فاصله وجود داشته باشد تا امکان حرکت اسبها فراهم شود هیچ گونه ارزش علمی ندارد؛[701] زیرا ممکن است صاحب این اشکال فراموش کرده باشد که امام حسین(ع) با تعداد اندکی از یاران همراه بود، بهطوری که نمیتوانست با سپاه اموی مقایسه شود تا به چنین فاصلهای نیاز داشته باشد. همچنین شواهد تاریخی بسیاری وجود دارد که تأیید میکنند فاصلۀ خیمۀ امام حسین(ع) با میدان نبرد کم بوده است؛ ازجمله: هنگامی که عمربن سعد آتش جنگ را شعلهور کرد و تیرهایی را پرتاب کرد و سپاهیانش نیز تیرهایشان را پرتاب کردند، تیرهای آنها به خیمهها رسید و قسمتهایی از پارچههای لباس زنان را پاره کرد. کسانی که در خیمه بودند، خطبهها و فریادهای امام حسین(ع) را میشنیدند؛ بهعنوان مثال امام سجاد(ع) استغاثۀ پدرش را شنید که میفرمود: «آیا کسی نیست که ما را یاری کند؟» پس درحالیکه به عصا تکیه داشت از خیمه بیرون آمد تا او را یاری کند؛ و حتی گاهی مشاهدۀ حسین(ع) برای کسانی که در خیمهها بودند امکانپذیر بود؛ به عنوان مثال عبدالله پسر امام حسن(ع) بهسوی عمویش دوید و درحالیکه روی سینۀ عمویش بود به شهادت رسید. همچنین، بهمحض رسیدن کاروان به کربلا، حر ریاحی به ابنزیاد نامهای نوشت و او را از توقف حسین(ع) در سرزمین کربلا آگاه کرد. ابنزیاد در نامهای به امام حسین(ع) نوشت: «اما بعد؛ ای حسین، خبر رسیدن تو به سرزمین کربلا به من رسیده است. یزید به من نوشته است نه روی تشکی نرم بخوابم و نه از خوراکی لذیذ سیر شوم تا تو را بهسوی خداوند لطیف و خبیر روانه کنم، یا اینکه به حکم من و حکم یزید تسلیم شوی؛ والسلام.» وقتی امام حسین(ع) نامۀ او را خواند، آن را به زمین انداخت و فرمود: «رستگار نمیشود قومی که رضایت خود را بر رضایت خالق ترجیح دادند.» پیک گفت: «ای اباعبدالله، پاسخ نامه چه میشود!» امام حسین(ع) فرمود: «پاسخی برای او ندارم، زیرا فرمان عذاب برای او حتمی شده است.»[702] در روایتی آمده است که امام فرمود: «هرگز به ابنزیاد پاسخ نمیدهم؛ آیا جز مرگ در پیش است؟ پس خوش آمدی ای مرگ!» عمربن سعد این موضوع را به ابنزیاد نوشت و او خشمگین شد و با تمام یارانش بهسوی نخیله رفت.[703]-آمادگی برای جنگ با حسین(ع)
زمان: 2 محرم تا 9 محرم 61 هجری همانطور که میبینیم این مدت فقط یک هفته است، اما هفتهای پر از رویدادها و دردها. کافی است بدانیم در این مدت، خانوادۀ رسول خدا(ص) در محاصره بودند و توسط سپاه اموی ـکه بهسوی کربلا در حرکت بودـ به نابودی تهدید شدند.-آمادهسازی سپاه برای جنگ
-فراخوان عمومی و نظامی
ابنزیاد در کوفه فراخوان عمومی اعلام، و مردم را در مسجد جامع شهر جمع کرد و برایشان خطبهای خواند. او در این خطبه، معاویه را ستایش کرد و یزید را بهدلیل بهبود اوضاع اقتصادی و امنیتی در زمانش ستود و گفت: «او به حق و بهاندازه میبخشد. در زمان او راهها ایمن شده است، همانطور که در زمان پدرش معاویه نیز چنین بود.» سپس توضیح داد یزید به آنها وعدۀ افزایش حقوق و عطایا داده است اگر برای جنگ با امام حسین(ع) خروج کنند. او گفت: «یزید حقوق شما را به مقدار صددرصد افزایش داده، و به من دستور داده است این مقدار را بهطور کامل به شما بدهم و شما را برای جنگ با دشمنش حسین روانه کنم. پس به او گوش دهید و اطاعت کنید.» و به محض اینکه از منبر پایین آمد، بلافاصله اقدام به پرداخت عطایا، پولها و افزایشهایی کرد که به مردم وعده داده بود، و آنان را به خروج برای جنگ فرمان داد و دستور داد یاریگر عمربن سعد باشند.[704] ابنزیاد سپاهی با چهارهزار نفر به فرماندهی عمربن سعد برای اعزام به شرق تدارک دیده، و به او ولایت ری را وعده داده بود، و این سپاه در «حمام أعین»[705] اردو زده بود. هنگامی که امام حسین(ع) به کربلا رسید ابنزیاد از عمربن سعد خواست با سپاه خود بهسوی حسین(ع) روانه شود و پس از پایان کار بهسوی ری حرکت کند. عمربن سعد گفت: «اگر مصلحت میدانی، مرا از این کار معاف کن.» ابنزیاد پاسخ داد: «بله، بهشرط آنکه پیمان ولایت ما را پس بدهی.» عمربن سعد گفت: «امروز به من مهلت بده تا فکر کنم.» او با برخی از دوستانش مشورت کرد و برخی او را از رفتن به جنگ بازداشتند، اما در نهایت تصمیم گرفت برود و مردم کوفه را برای جنگ فراخواند. همچنین از ابنزیاد خواست برخی از اشراف کوفه را نیز با او همراه کند.[706] بلاذری روایت کرده است: «وقتی ابنزیاد، عمربن سعد را از حمام اعین فرستاد، او مردم را فراخواند و آنها در نخیله اردو زدند، و دستور داد هیچکدام از آنها نباید از این اردوگاه جا بماند و بر منبر رفت. او معاویه را ستود و از نیکیها و سخاوت او و توجهش به امور مرزها یاد کرد و گفت: "یزید... عطایای شما را صددرصد افزایش داده است؛ بنابراین هیچکس از عرفا، مناکب،[707] تُجار و ساکنان نباید از این لشکرکشی جا بماند، و هرکس پس از امروز در اردوگاه نباشد حمایت حکومت از او برداشته خواهد شد." سپس ابنزیاد از منبر پایین آمد و در اردوگاه مستقر شد و حصینبن تمیم را که با چهارهزار نفر در قادسیه بود فراخواند، و او نیز همراه سپاهش به نخیله آمد. سپس ابنزیاد، کثیربن شهاب حارثی، محمدبن اشعثبن قیس، قعقاعبن سویدبن عبدالرحمن منقری و اسماءبن خارجه فُزاری را فراخواند و به آنها گفت: "در میان مردم بگردید و آنها را به اطاعت و حفظ نظم فرمان دهید، از عواقب فتنه و نافرمانی بترسانید، و آنها را به اردوگاه فرابخوانید." آنها این کار را کردند و به گشتزنی در کوفه پرداختند، و سپس به اردوگاه بازگشتند، اما کثیربن شهاب همچنان در کوفه میگشت و مردم را به جماعت فرامیخواند و آنها را از فتنه و تفرقه برحذر میداشت و از امام حسین(ع) دلسرد میکرد. ابنزیاد همچنین حصینبن تمیم را با چهارهزار نفری که بههمراهش بودند، یک یا دو روز پس از حرکت عمربن سعد بهسوی امام حسین(ع) فرستاد. همچنین حجاربن ابجر عجلی را با هزار نفر بهسوی امام حسین(ع) اعزام کرد. شبثبن ربعی تمارض کرد، اما ابنزیاد او را فراخواند و او را مجبور کرد با هزار نفر بهسوی امام حسین(ع) برود؛ و او این کار را انجام داد.[708] افرادی که با هزار نفر فرستاده میشدند، اغلب با سیصد یا چهارصد نفر و گاه حتی کمتر از این تعداد به مقصد میرسیدند، زیرا بسیاری از آنها از رفتن به این جنگ کراهت داشتند.[709] او همچنین یزیدبن حرثبن یزیدبن رویم را با هزار نفر یا کمتر بهسوی امام حسین(ع) فرستاد. سپس ابنزیاد، عمروبن حریث را بهعنوان جانشین خود در کوفه تعیین کرد، و به قعقاعبن سویدبن عبدالرحمنبن بجیر منقری دستور داد تا با سپاهی در کوفه گشتزنی کند. او مردی از قبیلۀ هَمدان را که برای مطالبۀ ارث خود به کوفه آمده بود دستگیر کرد و نزد ابنزیاد برد و ابنزیاد او را کشت. پس از آن هیچ مرد بالغی در کوفه نماند و همه در نخیله به سپاه پیوستند. سپس ابنزیاد شروع به فرستادن دستههایی با بیست، سی، پنجاه تا صد نفر به سوی عمربن سعد کرد. این دستهها در زمانهای مختلف، صبح و ظهر و عصر از نخیله اعزام میشدند. عمربن سعد از اینکه هلاکت امام حسین(ع) به دست او باشد، ناراضی بود و هیچ چیزی برای او دوستداشتنیتر از این نبود که صلح حاصل شود. ابنزیاد بهمنظور جلوگیری از پیوستن نیروهای جدید به امام حسین(ع)، جاسوسهایی را در کوفه مستقر کرد و نیروی محافظ را در اطراف شهر مستقر نمود، و زُحَربن قیس جعفی را مسئول حراست از کوفه کرد. همچنین سوارانی چابک و تیزرو میان خودش و لشکر عمربن سعد قرار داد تا هر لحظه از اخبار مربوط به لشکر مطلع شود.»[710] ابن اعثم کوفی به وجود «سپاه شام» در میان افرادی که برای جنگ با حسین(ع) بهسوی کربلا رفتند تصریح کرده است. او تعداد جنگجویانی را که برای نبرد گسیل شدند بیست و دو هزار نفر اعلام کرده است. پس از ذکر خطبۀ ابنزیاد و وعدۀ او به افزایش عطایا، گفته است: «سپس ابنزیاد از منبر پایین آمد و به شامیان عطایایی داد و آنها را فراخواند تا به عمربن سعد بپیوندند و در جنگ با حسین یاریاش کنند. اولین کسی که به عمربن سعد پیوست شمربن ذیالجوشن سلولی (لعنه الله) با چهارهزار سوار بود، و بهاینترتیب سپاه عمربن سعد به نُه هزار نفر رسید. سپس زیدبن رکاب کلبی با دو هزار نفر، حُصیَنبن نمیر سکونی با چهارهزار نفر، مُصاب ماری با سه هزار نفر، و نصربن حربه با دو هزار نفر به او پیوستند، و تعداد سپاه به بیست هزار نفر رسید. سپس ابنزیاد، شبثبن ربعی را فرستاد و او با هزار سوار به عمربن سعد پیوست، و پس از آن حجاربن ابجر نیز با هزار سوار آمد، و بهاینترتیب سپاه عمربن سعد به بیست و دو هزار نفر سوار و پیاده رسید.»[711] سید محمدبن ابوطالب تعداد سپاه را سی هزار نفر ذکر کرده و گفته است: «اولین کسی که خارج شد شمربن ذیالجوشن با چهارهزار نفر بود، و بهاینترتیب سپاه عمربن سعد به نه هزار نفر رسید. سپس یزیدبن رکاب کلبی با دو هزار نفر، حصینبن نمیر سکونی با چهارهزار نفر، فلانی مازنی با سه هزار نفر، و نصربن فلان با دو هزار نفر به او پیوستند و تعداد سپاه به بیست هزار نفر رسید. سپس شبثبن ربعی نیز به او پیوست ... و لشکرها همچنان بهسوی او اعزام میشد تا اینکه تعداد نیروها به سی هزار نفر رسید.»[712] و همانطور که توضیح داده خواهد شد گزارشهای دیگری نیز هستند که تعداد سپاه را حتی به بیش از این عدد رساندهاند. نکات مهم: 1. اگر به تدابیری که ابنزیاد برای بسیج مردم کوفه و وادار کردنشان برای جنگ با امام حسین(ع) به کار بست دقت کنیم متوجه میشویم این تدابیر هم جنبۀ ترغیبی داشته و هم جنبۀ تهدیدآمیز؛ بهعنوان مثالی برای ترغیب، پرداخت پول و افزایش حقوق و دستمزدها بود؛ و این سیاستی است که اغلب توسط ظالمان اتخاذ میشود و بسیاری از مردم در برابر آن ضعف نشان میدهند و اصول و ارزشهای خود را به دست فراموشی میسپارند. اما مثال تهدید را بهوضوح میتوان در سخن ابنزیاد مشاهده کرد: «هر مردی که پس از امروز از لشکر جا بماند حمایت از او برداشته خواهد شد.» و این به معنای صدور حکم اعدام برای تمام کسانی بود که از جنگ جا میماندند! حتی ابنزیاد فرمان قتل مردی غیرکوفی را که برای انجام کاری به کوفه آمده بود صادر کرد. نیروهای ابنزیاد پس از پایان مهلت او را دستگیر کردند و ابنزیاد او را بهعنوان عبرتی برای دیگران به قتل رساند.[713] 2. تردیدی نیست که کار عرفا و مناکب (رؤسا) مشابه است، زیرا هر دو واسطۀ میان حکومت و قبایل خود هستند .آنها به حکام کمک میکردند تا مردم را در جنگها بسیج کنند، دستورات و تعلیمات حکومت را به مردم برسانند و عطایا را میان آنها توزیع کنند و از این طریق حکام میتوانستند اطاعت مردم را تضمین کنند. در این حالت این افراد دستهای والی بودند که با آنها کار میکرد، و به همین دلیل حکام بسیار مراقب بودند تا افرادی را که وفاداری کامل به حکومت دارند برای این موقعیت حساس انتخاب کنند. نقش مهم آنها در سرکوب قیام مسلمبن عقیل را دیدیم و در اینجا نیز نقش آنها را در بسیج مردم کوفه و وادار کردنشان به جنگ با امام حسین(ع) میبینیم. به همین دلیل میبینیم کسی که ابنزیاد ـوقتی برای آمادهسازی لشکر به نخیله رفتـ بهعنوان جانشین خودش در کوفه تعیین کرد (یعنی عمروبن حریث)[714] و نیز افرادی که فراخواند و به آنها گفت «در میان مردم بگردید و آنها را به اطاعت و استقامت فرا بخوانید و از عواقب فتنه و نافرمانی بترسانید و آنها را به بسیج در لشکر تشویق کنید»، آنها تمام کوفه را گشتند و دقیقاً همان کاری را انجام دادند که ابنزیاد از آنها خواسته بود. این افراد عبارت بودند از: کثیربن شهاب حارثی مذحجی، محمدبن اشعثبن قیس کندی، قعقاعبن سویدبن عبدالرحمن منقری، و اسماءبن خارجه فزاری.[715] همۀ این افراد عُرفا و رؤسای قبایل خود در کوفه، و واسطۀ میان مردم و حکومت بودند، و از نزدیکان ابنزیاد به شمار میرفتند. 3. از مطالعۀ متون تاریخی چنین برمیآید که عمربن سعد تمایلی به شرکت در جنگ با امام حسین(ع) نداشت؛ و وقتی ابنزیاد فرماندهی لشکر را به او پیشنهاد داد او درخواست کرد که از این مأموریت معاف شود: «اگر صلاح میدانی، مرا معاف کن.» دلیل این درخواست این بود که عظمت شخصیت امام حسین(ع) ـبیشکـ بر همه، ازجمله منحرفان و فاسقان تأثیر میگذاشت. حتی پس از قبول فرماندهی لشکر بهسوی کربلا، او امیدوار بود مجبور به جنگ با امام نشود: «امیدوارم خداوند مرا از جنگ و قتال با او معاف کند.» عمربن سعد امیدوار بود این ماجرا با صلح پایان یابد، به همان صورتی که ماجرای امام حسن(ع) با معاویه به صلح انجامید: «هیچچیز برای او محبوبتر از انعقاد صلح نبود.» ضرورتاً این طور نیست که این امید او بهدلیل علاقه به امام حسین(ع) و راه و روش او بوده باشد، بلکه بیشتر بهدلیل طلب آرامش و دوری از درگیری بود؛ زیرا حتی فکر کردن دربارۀ آزار کسی که در وجودش امتداد حقیقی رسول خدا بود ـاز نظر نسب، مقام، اخلاق، دین و سیرهـ بههیچوجه آسان نبود. امام حسین(ع) این خصوصیت منحصربهفرد را داشت و هیچکس دیگری در آن با او شریک نبود. شخصیت بینظیر او چنان از هیبت و عظمت برخوردار بود که هرکسی را وامیداشت پیش از آنکه بخواهد سخن یا رفتاری عادی در حق او روا دارد، چندین بار دربارهاش بیندیشد، چه برسد به اینکه به فکر کشتن او بیفتد! ابنسعد تنها کسی نبود که دچار این اضطراب و نگرانی بود، بلکه حتی پیشوای امویان، معاویه، نیز در برخورد با امام حسین(ع) بسیار محتاط بود. او با وجود اینکه میدانست حضور امام حسین(ع) برای او و سلطنتش یک نگرانی دائمی ایجاد کرده بود اما هرگز به فکر مقابلۀ علنی با او نیفتاد؛ زیرا معاویه میدانست چنین اقدامی به معنای از دست دادن تمام چیزهایی است که در طول دههها ساخته و فراهم کرده بود. به همین دلیل ـهمانطور که پیشتر نیز اشاره شدـ معاویه به پسرش یزید توصیه میکرد از مقابلۀ علنی با امام حسین(ع) خودداری کند. همچنین شاهد بودیم شبثبن ربعی چگونه با تظاهر به بیماری سعی کرد از جنگ با امام حسین(ع) فرار کند، اما این ترفند او برای ابنزیاد برملا شد و او را شخصاً فراخواند و از او خواست برای جنگ به کمک ابنسعد برود؛ و نتیجه این شد که شبث ـکه نتوانست از این وضعیت فرار کندـ بهدلیل ترس و بزدلی پذیرفت. در خصوص ابنسعد، او تصمیم گرفت بهسوی کربلا برود؛ زیرا از یک سو میدانست اگر نپذیرد ابنزیاد حکم ولایت ری را از او پس خواهد گرفت، و از سوی دیگر او تصور نمیکرد کار به قتل امام حسین(ع) بینجامد. او امیدوار بود بتواند با امام حسین(ع) به صلحی دست یابد، یا امام پس از مشاهدۀ هزاران نفر که از هر سو او و خانوادهاش را محاصره کردهاند تسلیم شود، حتی پس از آغاز جنگ و کشتهشدن برخی از یارانش. بهاینترتیب امویان (و بهطور مشخص یزید و ابنزیاد)، ابنسعد و شبث و دیگر چهرهها و رهبران کوفه و حتی بسیاری از مردم عادی را به جنگ با امام حسین(ع) سوق دادند، و از آنها برای تحقق اهداف شوم خود استفاده کردند؛ لعنت خدا بر همهشان باد. سید احمد الحسن میفرماید: «بهدلیل عظمت شخصیت امام حسین(ع) و مقام والایش، میبینیم بیشتر آنها، ازجمله کسانی که با امام حسین(ع) جنگیدند و ازجمله عمربن سعد، با وجود اینکه روایتهای رسول خدا(ص) را دربارۀ امام حسین و شهادتش شنیده بودند تصور نمیکردند کار به قتل امام حسین(ع) برسد. آنها فکر میکردند حسین(ع) تسلیم خواهد شد و مسئله با صلح فیصله خواهد یافت. به همین دلیل بلافاصله پس از شهادت امام حسین(ع)، عمربن سعد گریه کرد؛ زیرا فهمید در چه چاه تاریکی ـکه انتها نداردـ سقوط کرده است. عمربن سعد تصور میکرد امام حسین(ع) برای صلح با او مذاکره خواهد کرد و هرگز تصور نمیکرد کار به قتل امام برسد. حتی پس از آغاز جنگ، آنها امیدوار بودند با کشته شدن تعدادی از یاران امام، لشکر او شکسته شود و امام تسلیم شود. اما هیچکدام از اینها رخ نداد؛ و در نتیجه امویان و شیطان آنها را به جهنم کشاندند؛ لعنت خدا بر همۀ آنها باد.» [716] 4. واضح است بیشتر افرادی که برای جنگ با امام حسین(ع) از کوفه بیرون آمدند با رضایت و تمایل قلبی در این جنگ شرکت نکرده بودند، بلکه ترس از شمشیر حکومت آنها را به جنگ واداشته بود. به این نکته پیشتر بارها اشاره کردیم، و در سخنان مورخان نیز بهوضوح مشاهده میشود: «ابنزیاد وقتی کسی را برای جنگ با امام حسین(ع) بههمراه جمعیت زیادی میفرستاد آنها به کربلا میرسیدند، اما از آن جمعیت، تعداد اندکی باقی میماند؛ زیرا آنها از جنگ با امام حسین(ع) کراهت داشتند و از آن خودداری میکردند.»[717] «وقتی مردی با هزار نفر فرستاده میشد فقط سیصد یا چهارصد نفر یا حتی کمتر به کربلا میرسیدند؛ زیرا از این مأموریت ناراضی بودند.»[718] 5. به گفتۀ برخی مورخان، کسانی که به جنگ با امام حسین(ع) در کربلا رفتند فقط مردم کوفه نبودند، بلکه لشکر شام نیز حضور داشت، همانطور که در سخنان ابناعثم به آن اشاره شد؛ و این کاملاً طبیعی است، زیرا کوفه اساساً بهعنوان پایگاهی برای گردآوری و آموزش لشکریان بود، و قطعاً واحدهای نظامی شام نیز در آنجا حضور داشتند؛ زیرا شامیان ـکه رکن اصلی ارتش اموی را تشکیل میدادندـ نمیتوانستند در شهری مثل کوفه که همیشه در حال شورش علیه امویان بود غایب باشند. در ادامه توضیحات بیشتری در این خصوص خواهد آمد.-رسیدن ابنسعد با سپاهش به کربلا
طبق نقل مورخان:[719] عمربن سعد در روز سوم محرم با لشکری که بههمراه داشت از کوفه حرکت کرد و به کربلا رسید، و بلافاصله پس از رسیدن تصمیم گرفت پیکی نزد حسین(ع) بفرستد تا علت آمدنش را جویا شود. ابتدا عروة ـیا عزرةـ بن قیس را انتخاب کرد،[720] اما او تمایلی به رفتن نزد حسین(ع) نداشت؛ زیرا ازجمله افرادی بود که به امام نامه نوشته بودند. عمربن سعد قضیه را با دیگر سران سپاه در میان گذاشت، ولی آنها هم به همین دلیل از رفتن خودداری کردند. کثیربن عبدالله شعبی[721] برخاست و گفت: «من میروم.» او رفت و بازگشت، اما دستاوردی نداشت. سپس ابنسعد، قرةبن قیس حنظلی را فراخواند و از او خواست نزد امام حسین برود و علت آمدنش را بپرسد. وقتی امام حسین(ع) او را دید از یارانش پرسید: «آیا او را میشناسید؟» حبیببن مظاهر گفت: «بله، این مردی از حنظله تمیم است و پسرخواهر ماست. من او را فردی خوشفکر میشناختم و هرگز فکر نمیکردم در چنین جایی حاضر شود.» قره نزد امام حسین(ع) آمد، سلام کرد و پیام عمربن سعد را به امام رساند. امام حسین(ع) به او فرمود: «اهالی شهر خودتان به من نامه نوشتند که بیایم.» سپس حبیببن مظاهر به قره گفت: «وای بر تو ای قره، به کجا بازمیگردی؟ بهسوی قوم ظالم؟ این مرد را یاری کن؛ مردی که خداوند با پدران او تو را گرامی داشته است.» قره پاسخ داد: «من باید بهسوی صاحبم بازگردم و پاسخ پیامش را بدهم و بعد از آن نظر خود را خواهم گفت.» وقتی قره به نزد عمربن سعد بازگشت و گزارش خود را داد ابنسعد گفت: «امیدوارم خداوند مرا از جنگ و قتال با او معاف دارد!» سپس به ابنزیاد نامهای نوشت: «هنگامی که به حسین رسیدم، فرستادگانم را نزد او فرستادم و از او پرسیدم چرا آمده است و چه میخواهد؟ او گفت: اهل این سرزمین به من نامه نوشتند و رسولانی فرستادند و از من خواستند بیایم، و من نیز آمدم. حال اگر از آمدن من کراهت دارند و نظرشان تغییر کرده، من از نزدشان بازمیگردم.»[722] ابنزیاد در پاسخ نوشت: «نامۀ تو به من رسید و آنچه را گفتی دانستم. به حسین پیشنهاد بده او و همۀ یارانش با یزید بیعت کنند؛ اگر او این کار را انجام داد ما نیز نظر خود را اعلام خواهیم کرد. والسلام.» وقتی این نامه به ابنسعد رسید، گفت: «ترسیده بودم ابنزیاد اجازۀ صلح ندهد.»[723] سپس ابنزیاد همچنان به ارسال نیروهای نظامی بهسوی عمربن سعد ادامه داد تا اینکه هزاران نیروی سواره و پیاده به او پیوستند. سپس به او نوشت: «هیچ عذری را از سوی تو در جنگ با حسین نمیپذیرم؛ زیرا تعداد زیادی سواره و پیاده در اختیار تو قرار دادهام. دقت کن هیچ اقدامی را آغاز نکنی مگر اینکه هر روز صبح و شب با من مشورت کنی. والسلام.» ابناعثم نیز نقل کرده که ابنزیاد «بهطور مرتب برای عمربن سعد نامه میفرستاد و او را برای جنگ با حسین(ع) تحتفشار قرار میداد.» راوی گفت: «و نیروها در ششم محرم به عمربن سعد پیوستند.»[724] نکتۀ قابلتوجه این است که ابنزیاد هرگونه عذر و بهانه را از ابنسعد میگرفت و او را در صورت پافشاری حسین بر نپذیرفتن تسلیم و بیعت با یزید، بهسوی جنگ میکشاند؛ و بهاینترتیب او و همراهانش را ـچه در آسانی و چه در سختیـ به جنگ با حسین سوق میداد. پس از اینکه به ابنزیاد خبر رسید عمربن سعد گاهی با حسین(ع) نشستوبرخاست و با او نجوا میکند، نامهای نوشت و شمربن ذیالجوشن را فراخواند و گفت: «با این نامه نزد عمربن سعد برو. اگر حسین و یارانش حکم من را پذیرفتند و تسلیم شدند آنان را در سلامت نزد من بفرست؛ اما اگر نپذیرفتند با آنان بجنگ. اگر عمربن سعد این کار را انجام داد از او اطاعت کن، ولی اگر نپذیرفت خودت فرماندهی را به عهده بگیر و با حسین(ع) بجنگ؛ و اگر عمربن سعد امتناع ورزید گردنش را بزن و سر او را برایم بفرست.»[725] و در نامۀ ابنزیاد آمده بود: «من تو را بهسوی حسین نفرستادم تا از او دست برداری، یا با او مدارا کنی، یا به او وعدۀ سلامت و بقا بدهی، و نه بهجهت اینکه نزد من شفاعت بخواهی. دقت کن، اگر حسین و یارانش به حکم ما گردن نهادند و تسلیم شدند آنها را سالم نزد من بفرست و اگر نپذیرفتند بهسویشان لشکرکشی کن تا آنها را بکشی و پیکرهایشان را مُثله کنی؛ چراکه آنها سزاوار چنین رفتاری هستند. پس اگر حسین کشته شد، سینه و پشت او را با اسبان لگدمال کن؛ زیرا او فردی سرکش و معاند و جداکننده [از جماعت] و ستمگر است؛ و هرچند این کار پس از مرگ او سودی به او نمیرساند، اما بهخاطر قولی که دادهام که اگر او را بکشم چنین میکنم، باید انجامش دهم. اگر تو طبق این فرمان ما پیش رفتی، پاداش فردی شنوا و فرمانبردار را خواهی یافت و اگر سر باز زدی، از کار ما و سپاه ما کنار برو و میان ما و شمربن ذیالجوشن و سپاه او مانع نشو، چراکه ما او را به فرمان خود گماشتهایم. والسلام.»[726] و مورخان روایت کردهاند: «شمر با نامۀ عبیدالله نزد عمربن سعد آمد، و هنگامی که وارد شد و نامه را به او رساند و خواند، عمربن سعد به او گفت: وای بر تو، خدا خانهات را آباد نکند، زشت باد آنچه با خود نزد من آوردی. به خدا سوگند، گمان میکنم تو او را از پذیرفتن آنچه برایش نوشته بودم بازداشتی و کار ما را به فساد کشاندی. ما امید داشتیم این ماجرا به صلح بینجامد، ولی حسین هرگز تسلیم نخواهد شد؛ زیرا جان پدرش در وجود اوست. شمر در پاسخ گفت: به من بگو چه خواهی کرد؟ آیا فرمان امیرت را اجرا میکنی و با دشمن او میجنگی، یا نه؟ اگر نمیخواهی، پس میان من و سپاه مانع نشو. عمربن سعد گفت: نه، به خدا سوگند، نه تو شرافت این کار را خواهی داشت، و نه چنین اجازهای به تو داده خواهد شد؛ بلکه من خود این مأموریت را به عهده میگیرم؛ و تو فقط مسئول پیادهنظام باش.»[727] و این واقعه در نهم محرمالحرام سال 61 هجری رخ داد.-چرا ابنسعد برای فرماندهیِ سپاه انتخاب شد؟
هرکس به محتوای نامههایی که یزید به والی خود در مدینه (ولیدبن عتبه) و والی خود در کوفه (عبیداللهبن زیاد)، و نیز به نامههایی که ابنزیاد به ابنسعد فرستاد توجه کند میفهمد برنامۀ امویان در برابر امام حسین(ع) بر یک اصل استوار بود: گرفتن بیعت از حسین برای یزید و در صورت امتناع، کشتن او. پس از اینکه امام حسین(ع) در مدینه بیعت با یزید را نپذیرفت و قیام خود را اعلام کرد، برنامۀ اصلی بهطور حتم اعلام تسلیم را نیز شامل میشد. ازاینرو، واژۀ «استسلام: تسلیم شدن» بهصراحت در نامههای امویان ذکر شده است؛ و در نتیجه آنچه از امام حسین(ع) خواسته میشد این بود که تسلیم شود و بیعت کند، وگرنه کشته خواهد شد. این موضع رسمی یزید و ابنزیاد و فرماندهان سپاه اموی بود که براساس دستورات رهبران خود عمل میکردند. و اینها گفتههای «یزید، والیاش، و برخی از فرماندهان سپاهش» هستند که نقشۀ اصلی و جایگزین را روشن میکنند: سخن یزید به والی مدینه: «به حسینبن علی، عبدالرحمنبن ابوبکر، عبداللهبن زبیر، و عبداللهبن عمربن خطاب سخت بگیر و هیچ نرمشی نشان نده؛ و هرکدام از آنان مخالفت کرد گردنش را بزن و سرش را برای من بفرست.»[728] سخن ابنزیاد به ابنسعد: «دقت کن اگر حسین و یارانش تسلیم حکم شدند آنها را بهسلامت نزد من بفرست؛ اگر سرپیچی کردند به آنها حمله کن و آنها را بکش و مُثله کن.» همچنین سخن او به شمر: «با این نامه بهسوی عمربن سعد برو و از او بخواه به حسین و یارانش پیشنهاد دهد تسلیم حکم من شود. اگر قبول کردند آنها را بهسلامت نزد من بفرست، و اگر نپذیرفتند با آنها بجنگ.»[729] سخن ابنزیاد به حسین: «من بر بستری نرم تکیه نخواهم زد تا تو را بهسوی خالق لطیف و خبیر بفرستم، یا اینکه تو به حکم من و یزید تن دهی.»[730] سخن ابنسعد به شمر: «ما امیدوار بودیم کار با صلح پایان یابد، اما حسین هرگز تسلیم نخواهد شد، زیرا جان پدرش در وجود اوست.»[731] سخن حر ریاحی به حسین(ع) آن هنگام که کاروان او را در مسیر متوقف کرد: «به ما دستور داده شده است اگر تو را دیدیم تا زمانی که تو را نزد عبیدالله ببریم از تو جدا نشویم... میخواهم تو را نزد امیر عبیداللهبن زیاد ببرم... من مأمور به جنگ با تو نیستم، بلکه دستور دارم تو را به کوفه نزد او ببرم.»[732] و از آنجا که نقشۀ اصلی ـهمانطور که دیدیمـ شامل تسلیم و بیعت بود، باید فردی انتخاب میشد که نمایندۀ حکومت اموی باشد و بتواند با امام حسین مذاکره کند و او را به تسلیم و قبول حکم بنیامیه ترغیب نماید. به همین دلیل ابنسعد برای فرماندهی لشکر اموی انتخاب شد تا این مأموریت را به عهده بگیرد؛ زیرا او نزدیکترین شخصیت به حسین با تمایلات اموی بود[733] که در مقایسه با دیگر شخصیتهای موجود در کوفه یا فرماندهان لشکرهای اموی در کوفه و اطراف آن میشد به او اعتماد کرد. در این خصوص سید احمد الحسن(ع) میفرماید: «پس از رسیدن حسین(ع) به کربلا، نقشۀ ابنزیاد این بود که با حسین مذاکره، و او را اسیر کند. به همین دلیل عمربن سعد را به فرماندهی لشکر گماشتند؛ چون او نزدیکترین فرد به حسین بود و به همین جهت حسین حاضر به مذاکره با او میشد. حسین در عمل با او به مذاکره نشست، اما تسلیم شدن را نپذیرفت؛ به همین دلیل به گزینۀ دوم ـیعنی جنگـ منتقل شدند. آنها امیدوار بودند حسین(ع) تسلیم شود؛ یعنی آنها ـمنظور یزید و امویان و ابنزیاد استـ افراد نادانی نبودند و بهخوبی میدانستند کشتن حسین برای حکومت آنها مشکل بزرگی ایجاد خواهد کرد. به همین دلیل آنها میخواستند مسئلۀ حسین را در درجۀ اول به روش معاویه و عمروبن عاص حل کنند. هدف آنها از همان ابتدا ـدر مدینهـ بیعت گرفتن از حسین برای یزید بود. این هدف اصلی بود و اگر این هدف محقق میشد آنها نمیخواستند با ریختن خون حسین گرفتار شوند؛ بنابراین ـهمانطور که قبلاً گفتمـ عمربن سعدبن ابیوقاص را به فرماندهی لشکر منصوب کردند.»[734] امویان برای امام حسین(ع) بیش از دو گزینه باقی نگذاشتند: یا تسلیم شود و بیعت کند، یا کشته شود. در واقع آنها هیچ گزینهای غیر از کشته شدن برای حسین(ع) باقی نگذاشتند؛ چراکه گزینۀ دیگر ـیعنی تسلیم شدن و بیعت کردنـ اگرچه میتواند برای سایر مردم بهعنوان یک گزینۀ ممکن و در دسترس بهمنظور حفظ جان مطرح باشد، اما در نظر حسینبن علی مرگ بسیار آسانتر از آن بود. چگونه چنین نباشد درحالیکه حتی دشمنان او نیز گواهی میدادند «جان پدرش در وجود اوست»؟ واقعیت این است که هرکس اندکی از شخصیت حسین(ع) را بشناسد یقین حاصل خواهد کرد کسی که به تسلیم شدن او و بیعتش با یزید امید دارد، باید بداند ستارگان آسمان از این خواسته به او نزدیکترند! به همین دلیل بود که امام حسین(ع) میفرمود: «آگاه باشید این حرامزاده پسر حرامزاده مرا بین دو گزینه قرار داده است: بین شمشیر و ذلت؛ و هیهات که ما زیر بار ذلت برویم؛ خدا و فرستادهاش و مؤمنان و دامنهای پاک و مطهر و جانهای بلندهمت برنمیتابند که ما طاعت فرومایگان را به شهادت بزرگمردان ترجیح دهیم. آگاه باشید من با این خاندان بهسوی دشمن حرکت خواهم کرد، اگرچه تعداد ما کم و یاریگران ما اندکاند.»[735]،[736] همچنین، هنگامی که قیسبن اشعث به او گفت «به حکم پسرعموهایت [بنیامیه] گردن بنه، که آنان با تو جز آنچه دوست داری رفتار نخواهند کرد»، حسین(ع) در پاسخ فرمود: «نه، به خدا سوگند! هرگز با دست خود، چونان ذلیلان، چیزی به شما نخواهم داد، و همچون بردگان نخواهم گریخت.»[737]-آیا حسین(ع) به عمربن سعد پیشنهاد بازگشت داد؟
طبری نقل کرده است: «ابومخنف گفت: ابوجناب، از هانیبن ثبیت حضرمی که در قتل حسین(ع) حضور داشت،[738] به ما گفت: حسین(ع) عمروبن قرظةبن کعب انصاری را نزد عمربن سعد فرستاد و از او خواست تا شبانه بین دو لشکر دیداری داشته باشند. عمربن سعد با حدود بیست سوار بیرون آمد، و حسین نیز با شمار مشابهی از یارانش آمد. چون به هم رسیدند حسین به یارانش دستور داد از او فاصله بگیرند، و عمربن سعد نیز به یارانش همان دستور را داد. گفت: پس ما از آن دو دور شدیم، بهگونهای که دیگر صدای آنها و گفتوگویشان را نمیشنیدیم. آن دو مدتی طولانی با هم گفتوگو کردند، تا آنکه پاسی از شب سپری شد، و سپس هرکدام با یارانش به لشکرگاه خود بازگشتند... ابومخنف گفت: اما آنچه مجالدبن سعید و صقعببن زهیر ازدی و دیگر راویان نقل کردهاند، همانی است که بیشتر محدثان بر آن اتفاق دارند. آنها گفتهاند: [حسین] گفت: دربارۀ خودم سه گزینه پیشِروی شما میگذارم: یا اجازه دهید به همان جایی که از آن آمدهام بازگردم؛ یا دستم را در دست یزیدبن معاویه بگذارم تا او دربارۀ من تصمیم بگیرد؛ یا مرا به یکی از مرزهای مسلمانان که خودتان بخواهید بفرستید تا یکی از آنان باشم، حقوقی همانند آنها داشته باشم و تکالیفی همچون آنان بر عهدهام باشد... .» میگویم: این محدثان ـطبق توصیفشان توسط ابومحنفـ چگونه دانستند حسین(ع) این سه پیشنهاد را مطرح کرده است؟ و اگر استناد آنها به روایت هانی حضرمی است، او بهصراحت گفته بود گفتوگوی میان حسین(ع) و عمربن سعد را نمیشنیده است؛ و اگر استناد آنها به نامهای از عمربن سعد است که این مطالب در آن آمده ـهمانطور که در ادامه توضیح داده خواهد شدـ این نیز مردود است. با توجه به اینکه خود طبری ـبعد از نقل روایت هانی حضرمیـ میگوید: «و مردم دربارۀ آنچه در این بین گفته شد طبق ظن و گمان خود صحبتهایی میکردند و میپنداشتند حسین به عمربن سعد گفته است: با من به سوی یزیدبن معاویه بیا و این دو لشکر را رها کن. عمر پاسخ داده بود: در این صورت، خانهام ویران خواهد شد. حسین گفته بود: من آن را برایت میسازم. عمر گفته بود: در این صورت، املاکم گرفته خواهد شد. حسین گفته بود: من در حجاز از اموالم بهتر از آن را به تو میدهم. گفته میشود عمر از این پیشنهاد ناخشنود شد. پس مردم این سخنان را میان خود نقل کردند و در میانشان شایع شد، درحالیکه نه چیزی از آن را شنیده بودند و نه از واقعیت آن اطلاعی داشتند.»[739] طبری ادامه میدهد: «ابومخنف نقل کرده است: مجالدبن سعید و صقعببن زهیر به من گفتند حسین(ع) و عمربن سعد سه یا چهار بار با یکدیگر ملاقات کرده بودند. عمربن سعد به عبیداللهبن زیاد نوشت: خداوند آتش فتنه را خاموش کرده، وحدت کلمه را برقرار ساخته، و کار امت را اصلاح کرده است. حسین به من پیشنهاد داده است یا به همان جایی که از آن آمده بازگردد، یا او را به هریک از مرزهای مسلمانان که ما بخواهیم بفرستیم تا مردی از مسلمانان باشد، حقوقی همانند آنها داشته باشد، و وظایفی همچون آنان بر عهدهاش باشد، یا نزد یزید برود و دست در دست او بگذارد تا هر تصمیمی بین خودشان دارند گرفته شود؛ و در این رضایت برای شما و صلاح برای امت نهفته است. وقتی عبیدالله نامه را خواند، گفت: این نامۀ مردی است خیرخواه برای امیرش و دلسوز برای قومش. آری، من این را پذیرفتم. راوی گفت: در این هنگام شمربن ذیالجوشن برخاست و گفت: آیا این را از او میپذیری، در حالیکه او در سرزمین تو و در کنار تو فرود آمده است؟! به خدا سوگند، اگر از سرزمینت خارج شود بیآنکه دست در دست تو نهاده باشد او به قدرت و عزت از تو سزاوارتر خواهد بود، و تو سزاوارتر به ضعف و ناتوانی. پس این جایگاه را به او مده، که این نشانۀ سستی است؛ بلکه باید او و یارانش به حکم تو گردن نهند؛ پس اگر خواستی مجازاتشان کنی تو صاحباختیار مجازات هستی، و اگر خواستی ببخشی، این از آنِ تو خواهد بود. به خدا سوگند، به من خبر رسیده حسین و عمربن سعد شبها میان دو لشکر مینشینند و بیشتر شب را به گفتوگو میگذرانند. ابنزیاد به او گفت: چه رأی نیکویی دادی؛ رأی همان است که تو دادی.»[740] میگویم: این اصل داستانی است که به دروغ و بهتان به حسین(ع) نسبت داده شده است، و هرکسی که آن را نقل کرده و پذیرفته، بدون شک به آنچه طبری از ابومخنف نقل کرده تکیه کرده است، مثل شیخ مفید، ابنعساكر، ابناثیر، ذهبی و دیگران؛[741] و این ماجرا با تمام شاخ و برگهایش از پایه و اساس نادرست است؛ به دلایل متعدد: اول: بدون شک این روایت یا ساختگی یا تحریفشده است و هدف از آن توهین به حسین(ع) از طریق تضعیف موضع و استقامت او، و کاستن از شجاعتش در دفاع از دین خدا و شدت پایداریاش بر حق و اصرار بر بیان انحراف امویان بوده است؛ در نتیجه این تلاشی نومیدانه است که سیرۀ حسین(ع) آن را تکذیب میکند. دستِکم آنچه از موضعگیریهای او در طول قیامش ـاز سرآغاز حرکتش در مدینه تا شهادتش در کربلاـ به ما رسیده برای صدور حکم به جعل یا تحریف اینگونه داستانها کافی است. دوم: پیشنهادهایی که در روایت آمده، از زبان ابنسعد در نامهاش به ابنزیاد نقل شده و در کلام امام حسین(ع) به آنها اشارهای نشده است. به این معنا که حتی اگر فرض بگیریم سخنی از امام حسین(ع) وجود داشته باشد این روایت اساساً آن را منتقل نکرده و فقط به ادعای ابنسعد دربارۀ این پیشنهادها بسنده کرده است؛ گویی این روایت بخشی از آن را بهعنوان محل شاهد نقل کرده است؛ بنابراین حتی اگر فرض کنیم روایت تحریف نشده باشد باز هم ویژگی دروغین بودن از آن جدا نمیشود و دروغگو خود ابنسعد خواهد بود؛ زیرا بهوضوح چیزی را به امام حسین(ع) نسبت داده که از او صادر نشده است، و طبیعتاً این را برای عافیتطلبی و جلوگیری از مبتلا شدن به خون حسین انجام داده است. پیشتر به برخی از سخنان او در این زمینه اشاره کردیم. سوم: همانطور که پیشتر توضیح داده شد،[742] این پیشنهادات از پایه و اساس دروغ است؛ و حتی طبری از عُقبةبن سمعان ـیکی از دوستداران حسین(ع) که او را از مدینه تا شهادتش همراهی کرده بودـ روایت کرده امام حسین(ع) هرگز چنین پیشنهادهایی ـکه مردم بهدروغ به هم بافته و به او نسبت دادهاندـ ارائه نکرده است.[743] بهعلاوه ـهمانطور که قبلاً در سخنانش مشاهده کردیمـ خودِ طبری اذعان کرده این امورِ گفتهشده، در کلام امام حسین(ع) نیامده و فقط تصورات و ادعاهای مردم بوده است. بله، امام حسین واقعاً با عمربن سعد خلوت کرده و با او در خفا سخن گفته است، اما نه برای امور بیارزش و پیشنهادهای سخیفی که نقل شدهاند، بلکه برای این بوده که او را از عذاب الهی بترساند اگر به تصمیم خود برای جنگ با او پافشاری کند. این روش همۀ خلفای الهی (انبیا، رسولان، و امامان) است؛ و آیا آنان جز بشارتدهنده و هشداردهندهاند؟! ابناعثم روایت کرده است: «سپس حسین (ره) به عمربن سعد پیغام فرستاد که من میخواهم با تو سخن بگویم؛ پس امشب مرا ـمیان لشکر خودم و لشکر خودتـ ملاقات کن. عمربن سعد با بیست سوار بیرون آمد، و حسین نیز با همان تعداد از یارانش آمد. چون به هم رسیدند حسین به یارانش دستور داد از او فاصله بگیرند و فقط برادرش عباس و فرزندش علیاکبر(رض) با او باقی ماندند. عمربن سعد نیز به یارانش دستور داد کناره بگیرند و فقط پسرش حفص و غلامی به نام لاحق با او باقی ماندند. حسین(رض) به او فرمود: وای بر تو ای پسر سعد، آیا از خدایی که بازگشت تو بهسوی اوست نمیترسی که میخواهی با من بجنگی؟ درحالیکه خود میدانی من فرزند چه کسی هستم؛ من فرزند رسول خدا(ص) هستم. پس این مردم را رها کن و با من بیا، که من تو را به خداوند متعال نزدیک میکنم. عمربن سعد به او گفت: ای اباعبدالله، میترسم خانهام ویران شود. حسین(رض) به او فرمود: من آن را برایت میسازم. گفت: میترسم املاکم گرفته شود. حسین فرمود: از اموالم در حجاز بهتر از آن را برایت جبران میکنم. راوی گفت: عمربن سعد هیچیک از این پیشنهادها را نپذیرفت. پس حسین(رض) از نزد او بازگشت درحالیکه میفرمود: تو را چه شده، خداوند تو را بهزودی و بهسرعت بر بسترت ذبح کند، و خداوند تو را در روز قیامت نیامرزد! به خدا سوگند، امیدوارم از گندم عراق جز اندکی نخوری!»[744]-تعداد سپاه و ترکیب آن
-چند نفر در سپاه بودند؟
در خصوص تعداد لشکریانی که برای جنگ با امام حسین(ع) صفآرایی کردند روایتها و متون تاریخی مختلفی نقل شده است. با گفتههای برخی از مورخان و محدثان آغاز میکنم که از تعداد پنج هزار نفر شروع کرده و تا بیش از صد هزار نفر به پایان رساندهاند. اعدادی که در این خصوص گفته شدهاند بسیار هستند، ازجمله: ۵,۰۰۰ نفر.[745] ۱۲,۰۰۰ نفر.[746] ۱۶,۰۰۰ نفر.[747] ۲۰,۰۰۰ نفر.[748] ۲۲,۰۰۰ نفر.[749] ۳۰,۰۰۰ نفر.[750] ۴۰,۰۰۰ نفر.[751] ۷۰,۰۰۰ نفر.[752] ۱۲۴,۰۰۰ نفر.[753] آلعصفور گفته است: «در ابتدا تعداد ۲۲,۰۰۰ نفر از اهل کوفه بودند و فرماندهانشان عبارت بودند از شمربن ذیالجوشن ضُبابی، قثمبن کلاب عَمری، شبثبن ربعی، یزیدبن رکاب، محمدبن اشعث، ابوالأشرس، ضحاکبن قیس، سعدبن عبدالله، راهببن قیس، حبیببن جَماز پرچمدار سپاه گمراهی، قیسبن فاکه، نوفلبن فهر، اسدبن مغیره، و سعدبن ارطاة؛ و همراه آنان گروهی از اهل حرفهها نیز بودند ـمانند نانوا، نجار، آهنگر، آشپز، و نیز رؤسای محلههاـ که مجموعشان به هشتهزار نفر میرسید، و این افراد از طوایف شاکریه، کنده، خزیمه، اهل مسجد بنیزهره، بازار شب، بازار الساعات و بازار البراثین (چرمفروشان) بودند. و سی و سه هزار نفر از بادیهنشینان و قبایل کوفه بودند؛ مانند عباده، ربیعه، سکون، حِمیر، کِنده، دارم، مَظعون، جشعم، مَذحج، یَربوع، خزاعه و کلب. از مدائن و بصره نیز هفت هزار نفر آمدند، که فرماندهان آنان عبارت بودند از زیدبن لَحْم، سعدبن جریح، قمیربن قیس، علوانبن وردانبن ثابت، بشیربن سعدان، حمادبن عثمان و عثمانبن فهد. از شام نیز سی هزار نفر آمدند که فرماندهان آنها ربیعةبن سواده، سوادبن نَحْرَس، قیسبن زَعّال و صخربن طُعَیم بودند. از خوارج نیز دوازده هزار نفر شرکت داشتند و فرماندهان آنها غسانبن ثابت، حَمَلبن نافع، حکمبن عقبه زهری و زیادبن حَرقوس بجلی بودند. دو هزار نفر نیز از موصل و تکریت و انبار آمده بودند؛ و ده هزار نفر نیز از کردها شرکت داشتند. فرماندۀ کل لشکر، عمربن سعد بود، و پسرش حفص وزیرش بود. ابوالحتوف ناظر سپاه بود، و رئیس دیدهبانان لشکر ابوالأشرس سلمی بود. جاسوس لشکر نیز جونةبن جونه بود. فرماندۀ کشاورزان ابوایوب غَنَوی بود، و فرماندۀ ارشد سپاه نیز شمر بود (لعنت خدا بر او) که چهار هزار نفر تحت فرمانش قرار داشتند.»[754] در اینجا فارغ از دقت اعداد و نسبتهایی که در متن بالا ذکر شده، آنچه قطعی و مسلّم است این است که سپاه اموی ـکه در کربلا با امام حسین جنگیدـ ترکیب افرادش فقط از اهالی کوفه تشکیل نشده بود، بلکه صحیح این است که ـچنانکه در ادامه روشن خواهد شدـ کوفیان در آن سپاه در اقلیت بودند. اما دربارۀ روایات نقلشده از آلمحمد(ع): روایات ذکر کردهاند تعداد آنها سی هزار نفر بوده است: از مفضلبن عمر، از امام صادق جعفربن محمد، از پدرش، از جدش(ع) روایت شده است: روزی حسینبن علیبن ابیطالب(ع) نزد حسن(ع) وارد شد و وقتی نگاهش به او افتاد گریست. حسن به او فرمود: «ای اباعبدالله، چه چیز تو را به گریه انداخته است؟» حسین پاسخ داد: «برای آنچه بر تو خواهد گذشت میگریم.» حسن(ع) به او فرمود: «آنچه بر من خواهد گذشت زهری است که با دسیسه به من داده میشود و من با آن کشته میشوم، اما هیچ روزی همچون روز تو نخواهد بود، ای اباعبدالله! سی هزار نفر بهسوی تو خواهند آمد؛ کسانی که ادعا میکنند از امت جدّ ما(ص) هستند و خود را به اسلام منتسب میدانند، اما همه بر قتل تو، ریختن خون تو، هتک حرمت تو، به اسیری گرفتن فرزندان و همسرانت، و غارت اموالت همپیمان میشوند. در آن هنگام است که لعنت بر بنیامیه فرود خواهد آمد، آسمان خاکستر و خون خواهد بارید، و هر موجودی برای تو خواهد گریست، حتی وحوش صحراها و ماهیان دریاها.»[755] از ثابتبن ابیصفیه روایت شده است، گفت: سید العابدین علیبن حسین(ع) به عبیداللهبن عباسبن علیبن ابوطالب(ع) نگاه کرد و گریست، و سپس فرمود: «هیچ روزی برای رسول خدا(ص) سختتر از روز اُحُد نبود؛ روزی که عمویش حمزةبن عبدالمطلب، آن شیر خدا و شیر رسولش کشته شد؛ و پس از آن، روز موته بود که پسرعمویش جعفربن ابیطالب در آن به شهادت رسید.» سپس فرمود: «و هیچ روزی همچون روز حسین(ع) نیست؛ روزی که سی هزار نفر بهسوی او آمدند؛ کسانی که ادعا میکردند از این امتاند، درحالیکه هرکدام از آنان با ریختن خون حسین بهسوی خداوند متعال تقرّب میجستند، و حسین(ع) آنان را به یاد خدا میانداخت ولی آنها پند نمیگرفتند، تا آنکه او را از روی ظلم و تجاوز و بیدادگری به قتل رساندند.» سپس فرمود: «خداوند عباس را رحمت کند، که ایثار کرد و [از آزمون الهی] سربلند بیرون آمد، و جانش را فدای برادرش نمود تا آنجا که دو دستش قطع شد. پس خداوند عزوجل بهجای آنها دو بال به او داد تا در بهشت با فرشتگان پرواز کند، چنانکه برای جعفربن ابیطالب چنین کرد؛ و بیتردید عباس نزد خدای تبارکوتعالی منزلتی دارد که تمام شهیدان در روز قیامت بر او غبطه میخورند.»[756]-آیا لشکر فقط از کوفه بود؟
مسئلۀ هویت لشکری که با امام حسین(ع) جنگید یکی از بحثبرانگیزترین مسائل در میان نویسندگان و علاقهمندان قدیم و جدید بوده است. عدهای تلاش میکنند به هر قیمتی اهل کوفه را تبرئه کنند، و برخی دیگر در راستای تبرئۀ اهل شام تلاش میکنند؛ و هر دو طرف، بیشتر از آنکه بهدنبال حقیقت ناب و شناخت آن باشند، دغدغهشان این است که افکار، داوریها و آنچه را به نفع مذهب و شیوهٔ فکری خودشان است بر موضوع تحمیل کنند. ما در گذشته به بررسی قتل مسلمبن عقیل ـفرستادۀ امام حسین(ع) در کوفهـ و سرکوب قیام او پرداختیم و دیدیم نیروهای ابنزیاد که ـعلاوهبر مردم عادیـ بسیاری از آنها از شخصیتهای مشهور کوفه بودند در سرکوب و قتل او شرکت داشتند؛ چهرههایی مثل کثیربن شهاب مذحجی، محمدبن اشعث کندی، اسماءبن خارجه فُزاری، و برخی از افرادی که به امام حسین(ع) نامه نوشته بودند، مثل عمروبن حجاج، شبثبن ربعی، حجاربن ابجر و دیگران. همچنین دیدیم حر ریاحی و سپاه هزار نفریاش که راه را بر کاروان امام حسین(ع) بستند و او را مجبور کردند در کربلا مستقر شوند از اهالی کوفه بودند یا دستِکم بیشتر آنها از کوفه بودند، همانطور که از سخنان امام حسین(ع) با آنها مشخص است و قبلاً به این نکته اشاره شد. همچنین مختار ثقفی ـهمانطور که خواهد آمدـ وقتی بر کوفه مسلط شد به تعقیب افرادی که به جنگ با حسین(ع) رفته بودند پرداخت و مجازات آنها اعدام یا تخریب خانههایشان بود. او در کوفه خانههای بسیاری را ویران کرد و افراد زیادی را به قتل رساند.[757] همچنین در بحثی که اکنون در حال بررسی آن هستیم ـیعنی بسیج لشکر برای جنگـ به شرایط کوفه و فراخوان عمومی و بسیج نیروها که با تشویق و تهدید ابنزیاد و ... همراه بود پرداختیم و مسلماً این اقدامات منجر به خروج تعدادی از اهالی کوفه برای جنگ شد، و این اتفاق ـهمانطور که بهوضوح در گفتههای تاریخنگاران دیدیمـ در عمل رخ داده است. برخی از کوفیان نیز با لشکر ابنسعد به کربلا آمدند و سپس در شب عاشورا یا قبل از آن به اردوگاه امام حسین(ع) پیوستند، و ما اسامی آنها را در مبحث «یاران حسین» ذکر کردیم. بر این اساس این درست نیست که اهل کوفه را بهطور کامل از شرکت در جنگ با حسین(ع) تبرئه کنیم، حتی اگر نقش آنها فقط در حد افزایش تعداد و نفرات بوده باشد؛ بهویژه با توجه به اینکه قبلاً اشاره کردیم[758] تمایلات رؤسا و بزرگان قبایل کوفه یکدست نبود و همۀ آنها به علی و فرزندانش(ع) وفادار نبودند؛ و حتی گفتیم این اختلاف فقط در سطح قبایل نبود، بلکه حتی درون یک خانواده نیز برخی افراد به علی(ع) وفادار بودند و برخی دیگر به دشمنانش. دستِکم سه دسته از مردم در کوفه حضور داشتند: عدهای که طرفدار امیرالمؤمنین و فرزندانش بودند، عدهای که طرفدار دشمنان آنها بودند، و عدهای که (شاید اکثریت را تشکیل میدادند) اهل دنیا بودند و به هر حاکمی گرایش داشتند؛ بنابراین اینکه بگوییم برخی از اهالی کوفه در لشکری که با حسین(ع) جنگیدند شرکت داشتند قطعاً درست است، اما مشکل در این ادعاست که تمام لشکر از اهل کوفه بودهاند. بۀ گفته برخی مورخان: «در میان آنان شامی یا حجازی نبود.»[759] آیا این ادعا صحیح و دقیق و نزدیک به واقعیت است؟ از سید احمد الحسن دربارۀ این موضوع سؤال کردم و یکی از دلایلی که باعث شد این سؤال را مطرح کنم روایتی از «کافی» بود که امام صادق(ع) در حدیثی به جدش حسین(ع) اشاره کرده و فرموده است: «و سوارهنظام اهل شام علیه او گرد آمدند.»[760] و این نکتهای است که نشان میدهد در واقعۀ کربلا سپاهی از شام حضور داشته است. بهطور کلی دربارۀ این سؤال و این حدیث از سید احمد الحسن پرسیدم و ایشان پاسخ داد: «سپاهی که با حسین(ع) جنگید بسیار پرشمار بود، و بیشترشان از خارج کوفه آمده بودند و شمار زیادی از آنان نیز از شام بودند. بله، چند هزار نفر نیز از اهالی کوفه بودند. کوفه در آن زمان اردوگاهی برای گردآوری و آموزش نیروهای نظامی بود، و سپاهی از خارج از کوفه نیز در آن حضور داشت و شمار زیادی از شامیان نیز به آنان پیوسته بودند. تردیدی نیست یزید که از نهضت حسین باخبر شده و ابنزیاد را به کوفه فرستاده بود، حتماً او را با سپاهی وفادار به معاویه و یزید پشتیبانی کرده بود تا بتواند بر کوفه و بهطور کلی بر عراق مسلط شود. یکی از اقداماتی که ـبنا بر شواهد تاریخیـ برای پراکنده ساختن مردم از گرد مسلمبن عقیل بهکار گرفته شد تهدید عشایر و مردم کوفه به سپاهی بود که از شام میآمد. چرا آنها را تهدید میکردند؟ چون واقعاً سپاهی بزرگ از شام در راه بود، و مردمی که از مسیر شام عبور میکردند نیز خبر ورود این لشکر را برای کوفیان نقل میکردند.[761] اما هزاران نفری که ابنزیاد بههمراه ابنسعد و حصین و شَبَث و دیگران به کربلا فرستاد تا با حسین(ع) بجنگند همهشان از اهالی کوفه نبودند؛ و البته، مردم کوفه نیز جزو این سپاه بودند.»[762] اعتماد یزید به مردم عراق و فقط تکیه بر آنها برای مواجهه با قضیۀ خطیری در حد و اندازههای انقلاب حسین(ع)، موضوعی است که نمیتوان انتظار وقوعش را داشت، و هیچ حاکمی ـدر هر سطح از فهم و ادراک هم باشدـ چنین کاری نمیکند، چه برسد به یزید که توسط گروهی از مشاوران کاردان که با پدرش معاویه ـمعروف به نیرنگبازیـ کار کرده بودند احاطه شده باشد. بیتردید امویان و مشاورانشان ـازجمله یزیدـ هرگز به اهل عراق اعتماد نداشتند؛ نهفقط در زمان امام حسین(ع)، بلکه همواره چنین بوده است؛ چراکه آنچه دربارهٔ مردم عراق بهعنوان ویژگی غالب شناخته میشود این است که آنان گرایش علوی داشتهاند. پس با این اوضاع چگونه ممکن بود امویان به آنان تکیه کنند؟! سید احمد الحسن میفرماید: «بهطور کلی ـهمانطور که برایت گفتمـ سپاهی از شام و سرزمینهای دیگر وجود داشت که آنها اکثریت لشکر را تشکیل میدادند، و اما کوفیان در اقلیت بودند. بله، اشکالی در این نیست که برخی از کوفیان در صفوف مقدم لشکر حضور داشته باشند و به همین دلیل حسین(ع) و یارانش آنها را مخاطب قرار میدادند و اسمهایشان را میبردند، اما اشکال آنجاست که برخی ادعا میکنند تمام لشکر یا اکثریت آن از کوفه بوده، درحالیکه حقیقت این است که بیشتر لشکر از خارج از کوفه بودند. مشکل افرادی که دربارۀ این موضوع مینویسند این است که بهدنبال حقیقت نیستند، بلکه یا میخواهند مردم کوفه یا اهل شام را تبرئه کنند، آنهم براساس مذهب و طرز تفکر خودشان. آنها مذهب و ذهنیت خود را بر آنچه در کربلا به وقوع پیوست تحمیل میکنند و در پی کشف حقیقت ناب نیستند؛ حقیقتی که با دلیل پشتیبانی میشود این است که سپاه شام وجود داشته، مسلح بوده و بهخوبی آموزش دیده بود. بهعلاوه آیا ممکن است یزید آنقدر سادهلوح بوده باشد که فقط به ابنزیاد تکیه کند و احتمال کشته شدن او را ندهد؟![763] با وجود اینکه خودش در شام سپاهی بزرگ و آماده در اختیار داشت! یزید ـمثل هر حاکم دیگریـ مشاورانی داشت که بیشترشان را از معاویه به ارث برده بود، و معاویه فردی خبیث و معروف به مکر و حیلهگری بود، و مشاورانش نیز مانند خود او بودند. پس نه منطقی است و نه معقول است که یزید بهطور کامل به مردم کوفه و ابنزیاد تکیه کرده، و برای یکسره کردن انقلاب امام حسین(ع) فقط به تهدید آنها بسنده کرده باشد؛ بهعلاوه اساساً این چهچیزی بود که اهل کوفه را ترساند و آنها را وادار کرد علیه امام حسین(ع) برخیزند و لشکر را پرشمار کنند؟ بدیهی است آنچه آنان را ترساند سپاه اموی و قوای نظامی بزرگ اموی بود.»[764] برای اینکه مشارکت برخی از کوفیان در جنگ علیه حسین(ع) را درک کنیم سید احمد الحسن مثالی را مطرح کرد که خودش و بسیاری از مردم در زمانۀ ما آن را تجربه کردهاند، تا تصویری از وضعیت کوفه در سال 61 هجری را نشان دهد. ایشان فرمود: «بهعنوان مثالی که هم خودم و هم بسیاری از مردم آن را تجربه کردهاند: چه کسی در زمان صدام به ضریح امام حسین(ع) حمله کرد؟ فقط "حسین کامل" نبود، و فقط نیروهای ارتش رسمی ـیعنی گارد جمهوری و ارتش عادیـ هم نبودند، و در میان آنها تعداد کمی از اهالی کربلا نیز حضور داشتند؛ و بههمراه آنها حزبیها [اعضای حزب بعث] و رفاق[765] که با آنان همکاری داشتند نیز حضور داشتند، و این افراد صددرصد از اهالی کربلا بودند. آیا همهٔ آنها با میل و رغبت به ضریح امام حسین(ع) حمله کردند؟ طبیعتاً برخی از سرِ اجبار آمده بودند، و برخی دیگر با اختیار و ارادۀ خودشان ولی در دل نه میخواستند و نه راضی بودند به ضریح حمله کنند، اما در نهایت با آنها بودند و اکثریت را تشکیل میدادند. برخی نیز با اختیار آمدند و با این توجیه که در آنجا خرابکارهایی هستند که میخواهند کشور را ویران کنند حمله به ضریح حسین(ع) را با رضایت انجام دادند! این وضعیت ـتا حدودیـ حالوهوای کربلا و کوفه را در سال ۶۱ هجری برایت روشن میکند. حقیقت این است که شمشیر ابنزیاد و یزید بر گردن کوفیان قرار داشت، و این شمشیر همان سپاه شام بود. امویانِ ساکن کوفه را اگر بخواهی ـبا اصطلاحی امروزیـ میتوانی «رفیقان حزبی» بنامی. اما مردم کوفه به دو دسته تقسیم میشدند: دستهای که گریخته، و برخی از آنها در بستانهای اطراف کوفه پنهان شده یا از شهر خارج شده بودند؛ و پیشتر این افرادِ فراری از کوفه را [در تحقیقاتت] دیدهای و خودت برخی از آنان را که با حسین(ع) دیدار داشتند ذکر کردی؛[766] و دستهٔ دیگر کسانی بودند که به سپاه ابنزیاد و یزید پیوستند؛ اما همین گروه دوم نیز خود به چند دسته تقسیم میشدند، و اینطور نبود که همهٔ آنها واقعاً خواهان آسیب رساندن به امام حسین(ع) باشند. برخی از آنها مشارکتشان را چنین توجیه میکردند که مجبور شدهاند و اینکه کار به قتل حسین نمیرسد؛ و بعضی از آنها ـیا بسیاری از آنهاـ وقتی پیکار آغاز شد به عقب لشکر رفتند. شاید مورخان برخی از این حوادث را به ثبت رسانده باشند، ازجمله ماجرای حرّ ریاحی که دربارهاش شک کرده بودند او میخواهد عقبنشینی کند. اما چرا به او شک کرده بودند با اینکه او فرماندهای در سپاه اموی بود؟ چون این اتفاق پیشتر هم افتاده بود و آنها آن را با چشم خود دیده بودند. بهعلاوه همین افرادی که از کوفه فرار کرده یا در باغها پنهان شده بودند بعدها بههمراه افرادی چون سلیمانبن صُرَد و مختار ثقفی، لشکرهای قیام بر ضد امویان را تشکیل دادند.»[767] مجموعهای از روایات و حقایق تقدیم میشود که حضور ارتش شام در جنگ با حسین(ع) را تأیید میکند: 1. از امام صادق(ع) در حدیثی طولانی که ماجرای شهادت حسین(ع) را ذکر میکند نقل شده است، تا آنجا که میفرماید: «و حسین(ع) به راست و چپ نگاه کرد و کسی را ندید. پس سرش را بهسوی آسمان بلند کرد و فرمود: "خدایا، تو میبینی با فرزند پیامبرت چه میکنند." و قبیلۀ بنیکلاب بین او و آب قرار گرفتند، و تیری بهسویش پرتاب شد که در گلویش نشست، و از اسبش فروافتاد. تیر را گرفت و آن را بیرون کشید و خون را با دستش گرفت، و وقتی دستش پر از خون شد آن را به سر و ریش خود مالید و گفت: "خداوند عزوجل را ملاقات میکنم درحالیکه مظلوم و به خون خود آغشتهام." سپس روی گونۀ چپش بر زمین افتاد. دشمن خدا سنانبن انس ایادی، و شمربن ذیالجوشن عامری (خدا لعنتشان کند) با گروهی از اهل شام نزدیک آمدند و بر بالای سر حسین(ع) ایستادند. آنها به یکدیگر میگفتند: منتظر چه هستید؟ این مرد را راحت کنید... .»[768] 2. از امام صادق(ع) نقل شده است وقتی ابوغندر از ایشان دربارۀ روزه عاشورا پرسید، امام(ع) فرمود: «روزی است که حسین(ع) در آن کشته شد؛ پس اگر [برایش] شادمانی، روزه بگیر!» سپس فرمود: «آلامیه ـلعنت خدا بر آنان بادـ و هرکسی از اهل شام که در کشتن حسین(ع) یاریشان کرده بود نذر کردند اگر حسین کشته شود و کسانی که بهسوی او رفتند از میان برداشته شوند و خلافت به خاندان ابوسفیان برسد، آن روز را برای خود عید قرار دهند و به شکرانهاش روزه بگیرند و خانواده و فرزندان خود را شاد کنند. پس این کار در خاندان ابوسفیان تا امروز سنّت شد، و مردم همه به آنان اقتدا کردند؛ از همین رو آن روز را روزه میگیرند و شادی را به خانوادههای خود میبرند.»[769] 3. ابوحنیفۀ دینوری ذکر کرده است وقتی مختار ثقفی بر کوفه غلبه یافت، یزیدبن انس اسدی را با بیست هزار نفر بهسوی شام فرستاد. این خبر به عبدالملکبن مروان رسید و آنها در «نصیبین» با یکدیگر روبهرو شدند و یزید شکست خورد. مختار در پی او، ابراهیمبن مالک اشتر را فرستاد، و هنگامی که عبدالملک شنید ارتش بزرگی از شامیان آماده کرد که در آن حصینبن نمیر، ابنزیاد و بسیاری از قاتلان شامی حسین حضور داشتند. به گفتۀ دینوری: «مختار بیست هزار مرد برای او انتخاب کرد... و این خبر به عبدالملک رسید. او حصینبن نمیر را به فرماندهی سوارهنظام اهل شام گماشت که تعدادشان حدود چهل هزار نفر بود و در میان آنان عبیداللهبن زیاد بود، و قاتلان نیز بودند، مثل عمیربن حباب، فراتبن سالم و یزیدبن حضین و بسیاری دیگر غیر از اینان.»[770] این گفتۀ دینوری «و بسیاری دیگر غیر از اینان» نشان میدهد شامیان حضور بزرگی در روز عاشورا داشتند. 4. فخر رازی ـدرحالیکه فرزندان حسین(ع) را ذکر میکندـ میگوید: «اما پسران، علی اکبر بود که مادرش لیلا ثقفیه، و نیز مادر لیلا میمونه دختر ابوسفیانبن حرب بود. به همین دلیل اهل شام او را فراخواندند تا امانش بدهند و گفتند: "تو نسبت خانوادگی با امیرالمؤمنین یزیدبن معاویه داری." و منظورشان نسبت میمونه بود. علیبن حسین(ع) فرمود: "قطعاً قرابت و نزدیکی با رسول خدا(ص) سزاوارتر است رعایت شود تا قرابت و نزدیکی با یزیدبن معاویه." سپس با تندی به آنان فرمود: منم علی، فرزند حسین، فرزند علی / به خدا سوگند، من از همه به پیامبر سزاوارترم! با شمشیر به شما میتازم و از پدرم دفاع میکنم، / با ضربههای جوانی هاشمی عربی! و جنگید تا کشته شد، و او ـبه اجماعـ نسلی نداشت.»[771] از آنچه تقدیم گردید خلاصه میشود: حضور ارتش شام در کربلا و مشارکتشان در جنگ علیه حسین(ع) موضوعی است که هیچ تردیدی دربارهاش نیست؛ و بهرغم اینکه تاریخ را حاکمان ستمگر به شیوهای که به نفع خودشان بوده و با قلمهای جیرهخواران نوشتهاند و این قلمها تلاش کردهاند حقایق را پنهان و تحریف کنند و حتی گاهی بهطور کامل وارونه جلوه دهند ـازجمله مشارکت اهل شام در قتل حسین(ع) که این قلمها بهشدت سعی کردهاند صفحات تاریخ شامیان را مبرا سازند و بار گناه حوادثِ بهوقوعپیوسته را بهطور کامل بر گردن کوفیان بیندازندـ اما همانطور که دیدیم شواهد و دلایل به اندازۀ کافی برای اثبات این واقعیت وجود دارد. در خصوص ما، فقط روایات اهلبیت(ع) بهتنهایی برای اثبات این موضوع کافی است، چه برسد به اینکه حقایق و متون تاریخی نیز این روایات را تأیید میکنند؛ بهعلاوه دلایل منطقی و بدیهی ـکه بهوضوح در کلام سید احمد الحسن مشاهده شدـ نیز آن را تأیید میکند. نکته: به نظر میرسد برخی مورخان و پژوهشگران در صحبتهای خود دربارۀ اهل کوفه و موضعگیریشان در برابر امام حسین(ع) دچار اشتباه شدهاند، و میان خذلان و یاری نکردن، و مشارکت در جنگ تمایزی قائل نشدهاند. بیوفایی کوفیان نسبت به حسین(ع) و یاری نکردنشان تقریباً ویژگی عمومی آنها بود، بهجز تعداد اندکی از آنها که به حسین(ع) پیوستند و او را یاری کردند و بههمراهش در کربلا شهید شدند. بهعنوان یک قاعدۀ کلی، هرکسی به حسین(ع) نپیوست، در حق او کوتاهی کرده و او را یاری نکرده است، اما هرکسی کوتاهی کرده لزوماً در جنگ علیه او شرکت نکرده است؛ بلکه بسیاری از این بیوفایان از کوفه گریختند و بعدها سپاهیانی تشکیل دادند و علیه امویان قیام کردند، ازجمله سپاه توابین به رهبری سلیمانبن صُرد خزاعی که اسمش نیز به آن دلالت دارد؛ بنابراین «خذلان» و یاری نکردن یک صفت عمومی بود، اما مشارکت در جنگ ویژگی بخشی از اهل کوفه بود نه همهشان.-اتفاقات دیگر قبل از جنگ
-تلاشی کمفروغ برای یاری
پس از پیوستن گردانها به عمربن سعد در کربلا در روز ششم محرم، حبیببن مظاهر نزد امام حسین(ع) آمد و از ایشان اجازه خواست تا به قبیلهای از بنیاسد که نزدیک کربلا بودند برود و آنها را برای یاری دعوت کند. امام(ع) به او اجازه داد و حبیب مخفیانه در دل شب بهسوی آنها رفت. پس از اینکه آنها او را شناختند، او آنها را به یاری امام دعوت کرد و اجر عظیم و جایگاهی را که نصرت امام دارد به آنان شناساند. تعدادی از مردان آن قبیله دعوت او را پذیرفتند و برخی روایات تعداد آنها را نود یا هفتاد نفر ذکر کردهاند.[772] آنها بههمراه حبیب بهسوی کربلا حرکت کردند تا به سپاه حسین(ع) بپیوندند، اما یکی از مردان قبیله به عمربن سعد خبر داد. «و مردی از همان قبیله در آن هنگام بهسوی عمربن سعد رفت و در دل شب به او رسید و او را از ماجرا آگاه کرد. عمربن سعد مردی از همراهانش را ـکه به او ازرقبن حرب صیداوی میگفتندـ فراخواند و چهارهزار سوار به او سپرد[773] و او را بههمراه مردی که خبر را آورده بود در دل شب بهسوی قبیلۀ بنیاسد فرستاد. درحالیکه آن گروه در دل شب بهسوی اردوگاه امام حسین میآمدند سپاه عمربن سعد در کنار فرات راه را بر آنان بست. آنان با یکدیگر درگیر شدند و نبرد سختی درگرفت. حبیببن مظاهر فریاد زد: وای بر تو ای اَزرَق، تو را با ما چهکار؟ ما را رها کن! اما نبرد شدت گرفت، و چون آن گروه دیدند اوضاع چنین است، شکست خوردند و به خانههای خود بازگشتند.[774] حبیببن مظاهر نزد حسین(ع) بازگشت و او را از این خبر آگاه کرد. حسین(ع) فرمود: لاحول ولا قوة الا بالله العلی العظیم.»[775]-منع آب از اردوگاه حسین(ع)
پس از رسیدن عمربن سعد به کربلا، نامههای ابنزیاد یکی پس از دیگری به دست او میرسید که حاوی دستورات و فرمانهایی بود. در یکی از این نامهها آمده بود: «میان حسین و یارانش و آب مانع ایجاد کن تا حتی یک قطره از آن ننوشند.» عمربن سعد بلافاصله عمروبن حجاج را با پانصد سوار فرستاد. آنها در کنار شریعۀ فرات مستقر شدند و میان امام حسین و یارانش و آب مانع شدند. این اتفاق سه روز پیش از شهادت امام حسین یعنی در روز هفتم محرم رخ داد.[776] بدتر از این، وقتی ابنزیاد شنید حسین(ع) چاههایی حفر کرده است تا خانواده و کودکان و یاران تشنهاش را از آن سیراب کند آن ملعون فرمان دیگری صادر کرد و به ابنسعد فرستاد که در آن نوشته بود: «به من خبر رسیده است حسین و فرزندانش آب مینوشند و چاههایی حفر کردهاند و پرچمها را برافراشتهاند. وقتی این نامه به دست تو رسید آنها را از حفر چاه منع کن و تا میتوانی آنها را تحت فشار قرار بده و اجازه نده حتی یک قطره از آب فرات بنوشند و همان کاری را که با عثمانبن عفان (رض) ـآن فرد پاک و پرهیزکارـ انجام دادند با خودشان انجام بده؛ والسلام.»[777] حتی مردی از اهل کوفه به نام عبداللهبن حصین ازدی ـکه از قبیلۀ بجیله بود[778]ـ با بالاترین صدایش حسین(ع) را صدا زد و گفت: «ای حسین، آیا به این آب نمینگری که گویی همچون میانۀ آسمان صاف و زلال است؟ به خدا سوگند، هرگز حتی یک قطره از آن نخواهید نوشید تا آنکه تشنهلب جان دهید.» حسین(ع) فرمود: «خدایا، او را تشنهکام بمیران، و هرگز او را نیامرز.»[779] روایت شده است: «مهاجربن اوس تمیمی فریاد زد: ای حسین، آیا این آب را نمیبینی که گویی همچون شکم مارها میدرخشد؟ به خدا قسم، یا آن را نمیچشی، یا میمیری!» حسین(ع) فرمود: «امیدوارم خداوند آن را برای من فراهم کند و شما را از آن بازدارد.» و گفته شده است عمروبن حجاج نیز گفت: «ای حسین، این فرات است که سگها در آن زبان میزنند و الاغها و خوکها از آن مینوشند. به خدا سوگند، حتی یک جرعه از آن نمینوشی تا آنکه "حمیم" را در آتش [جهنم] بچشی.»[780] این اقدام پلید که ابنزیاد دستور داد و ابنسعد اجرایش کرد ـیعنی منع آب از اردوگاه حسین(ع)ـ تأثیر بزرگ و دردآوری بر کاروان حسین(ع) گذاشت؛ بهویژه با توجه به اینکه در آنجا کودکان خردسال و زنان نیز حضور داشتند و تشنگی برای آنها سخت و طاقتفرسا شده بود. به همین دلیل امام حسین(ع) برادرش عباسبن علی(ع) را بههمراه عدهای برای آوردن آب از شریعۀ فرات فرستاد؛ همان جایی که عمروبن حجاج زبیدی با پانصد سوار از سپاه عمربن سعد از آن محافظت میکرد. طبری روایت کرده است: «وقتی تشنگی بر حسین و یارانش شدت گرفت، حسین برادرش عباسبن علیبن ابیطالب را فراخواند و او را با سی سوار و بیست پیاده فرستاد و به همراهشان بیست مشک روانه داشت. آنها رفتند تا به نزدیکی آب رسیدند، و نافعبن هلال جملی در پیشاپیش آنها با پرچم حرکت میکرد. عمروبن حجاج زبیدی گفت: کیستی و برای چه آمدهای؟ نافع گفت: آمدهایم تا از این آبی که ما را از آن منع کردهاید بنوشیم. عمرو گفت: پس بنوش و گوارایت باد. نافع گفت: نه به خدا قسم، از آن قطرهای نمینوشم درحالیکه حسین(ع) و یارانش تشنه هستند. سپس نافع و یارانش پیش رفتند. عمرو گفت: راهی برای سیرابکردن اینها نیست؛ ما فقط به این دلیل اینجا مستقر شدهایم که آب را از آنها منع کنیم. وقتی یاران نافع نزدیک شدند، به مردان خود گفت: مشکهای خود را پر کنید. پیادهها پیش رفتند و مشکهایشان را پر کردند. عمروبن حجاج و یارانش به آنها حمله کردند، اما عباسبن علی و نافعبن هلال به مقابله با آنها برخاستند و آنها را متوقف کردند و سپس بهسوی خیمههایشان بازگشتند... و یاران حسین(ع) مشکهای آب را به خیمهها بردند.»[781] دینوری این حادثه را بهطور مختصر روایت کرده و گفته است: «... عباس بهسوی آب حرکت کرد درحالیکه نافعبن هلال پیشاپیش آنها بود تا به شریعه رسیدند. عمروبن حجاج مانع آنها شد، اما عباس و یارانش در آستانۀ شریعه جنگیدند و آنها را از آنجا دور کردند. سپس پیادههای حسین(ع) به آب رسیدند و مشکهای خود را پر کردند و عباس در میان یارانش ایستاد و از آنها دفاع کرد تا آب را به اردوگاه حسین(ع) رساندند.»[782] حقیقت این است که اقدام امویان در منع آب از اردوگاه امام حسین(ع) ـبی هیچ تردیدـ جنایتی علیه بشریت شمرده میشود و هیچ دو نفری از انسانهای سالمالعقل ـبا هرگونه باور یا پیشزمینه یا وابستگیـ اختلافی دربارۀ این موضوع ندارند. امویان و امتی که از آنها پیروی کردند و به اعمالشان رضایت دادند ثابت کردهاند نهتنها دین ندارند، بلکه رفتار آنها عمق پلیدیشان و دشمنیشان با رسول خدا(ص) را آشکار میسازد، آنهم پس از آنکه در پی نابودی عترت و نسل او برآمدند؛ و فقط همین نیست، بلکه آنها ـهمچنینـ ثابت کردند به جنایتی آشکار و انحرافی نفرتانگیز و حیوانصفتانه آلودهاند، تا آنجا که بهسختی میتوان آنها را در شمار انسانها بهحساب آورد، البته بهجز شکل و صورت ظاهری: «ظاهر، ظاهرِ انسان است، و دل، دلِ حیوان.»[783] افزون بر این، رفتار پست و فرومايهای که انجام دادند آنان را شایستهٔ نشستن بر رأس هرم بیشرمان و بیوجدانان گردانده است؛ و حتی اینان کمترین مرتبۀ شرافت در دشمنی را ـکه بسیاری از عربها و حتی غیرعربها، در عمق ژرفای جاهلیت خود و درحالیکه در بدترین مظاهر رفتارهای وحشیانه و غیرانسانی بودند رعایت میکردندـ نادیده گرفتند.-امانی که شمر به عباس و برادرانش پیشنهاد میدهد
پیشتر در بیان شرححال اهلبیت حسین(ع) گفته شد عباسبن علی و برادرانش عبدالله و جعفر و عثمان، فرزندان امالبنین فاطمه دختر حزام کلابیه بودند، و از آنجا که شمربن ذیالجوشن (لعنه الله) ضبابیِ کلابی (از بنی ضباببن کلاب) بود به عباس و برادرانش اماننامهای پیشنهاد داد که آنها آن را رد کردند. شیخ مفید گفته است: «شمر آمد و در برابر یاران حسین(ع) ایستاد و گفت: کجایند پسران خواهر ما؟ عباس و جعفر و عثمان ـپسران علیبن ابیطالب (بر او آنان سلام)ـ نزد او آمدند و گفتند: چه میخواهی؟ شمر گفت: شما ـای پسران خواهرمـ در امانید. آن جوانمردان به او گفتند: خدا تو و امانت را لعنت کند؛ آیا به ما امان میدهی درحالیکه پسر رسول خدا(ص) امان ندارد؟!»[784] شمر (لعنه الله) پس از اینکه فرزندان علی(ع) همصدا به او پاسخ دادند نومیدانه بازگشت؛ و بهنظر میرسد دیدن این شکوه و شجاعت علوی در دفاع از حق ـکه در وجود برادر و امامشان حسین(ع) جلوهگر بودـ به مذاق طبری ـیا روایتگری که طبری سخنش را نقل کرده استـ خوش نمیآمده است؛ و به همین دلیل پاسخ عباس و برادرانش را به شیوهای دیگر نقل کرده که خلاصهاش چنین است: شمر (لعنت خدا بر او باد) اماننامهای مکتوب از ابنزیاد گرفت و آن را به عبداللهبن ابیالمَحل (راوی روایت) سپرد و از او خواست آن را به عباس و برادرانش برساند. عبدالله نیز آن را با غلامی به نام کُزمان برای آنان فرستاد. «هنگامی که غلام نزد آنها رسید صدایشان زد و گفت: این اماننامهای است که دایی شما آن را فرستاده است. آن جوانان پاسخ دادند: سلام ما را به داییمان برسان و به او بگو ما نیازی به امان شما نداریم. امان خدا بهتر از امان پسر سمیه است.»[785] درحالیکه همین روایت را ابناثیر و ابنکثیر از همان راوی (عبداللهبن ابیمحل) نقل کردهاند اما بدون افزودۀ «سلام ما را به داییمان برسان» که در تاریخ طبری آمده است! ابناثیر گفته است: عباس و برادرانش وقتی نامه به دستشان رسید گفتند: «ما نیازی به امان شما نداریم. امان خدا بهتر از امان پسر سمیه است.»[786] و ابنکثیر چنین گفته است: وقتی نامه به دست آنها رسید گفتند: «ما امان پسر سمیه را نمیخواهیم، و به امانی بهتر از امان ابنسمیه امیدواریم.»[787] این اماننامه در روز نهم محرم به عباس و برادرانش عرضه شد، پس از آنکه شمر به عمربن سعد (لعنهم الله) در کربلا پیوست.-سرنوشت کسی که ندای حسین را شنید و به آن پاسخ نداد!
شیخ صدوق روایت کرده است: «از جرداء دختر سمین، از همسرش هَرثَمةبن ابومسلم نقل شده است، گفت: با علیبن ابیطالب(ع) در صفین جنگیدیم. وقتی بازگشتیم، در کربلا فرود آمدیم. او نماز صبح را آنجا خواند، و سپس مقداری از خاک آنجا را برداشت و بویید و گفت: "آه از تو ای خاک، از تو مردمانی محشور خواهند شد که بیحساب وارد بهشت میشوند." هرثمه به خانه بازگشت و این ماجرا را برای همسرش ـکه از شیعیان علی(ع) بودـ تعریف کرد، و به او گفت: آیا از ولیّات، ابوالحسن(ع)، خبری ندهم؟ او در کربلا فرود آمد و نماز خواند و سپس خاک آنجا را برداشت و گفت: "آه از تو ای خاک، از تو مردمانی محشور خواهند شد که بیحساب وارد بهشت میشوند." همسرش گفت: ای مرد، امیرالمؤمنین(ع) جز حق نمیگوید. وقتی حسین(ع) به کربلا آمد، هرثمه گفت: من در سپاهی بودم که عبیداللهبن زیاد فرستاده بود. وقتی به آنجا رسیدیم و درختان و آن مکان را دیدم، آن حدیث را به یاد آوردم. روی شترم نشستم و بهسوی حسین(ع) رفتم و به او سلام کردم و آنچه را از پدرش شنیده بودم برایش بازگو کردم. حسین(ع) فرمود: "با ما هستی یا علیه ما؟" گفتم: نه با تو هستم و نه علیه تو؛ خانوادهای دارم که از ناحیۀ عبیداللهبن زیاد بر آنها بیمناکم. حسین(ع) فرمود: برو به جایی که نه ما را ببینی و نه صدای ما را بشنوی. به همان خدایی که جان حسین در دست اوست، هرکسی امروز ندای ما را بشنود و ما را یاری نکند خدا او را با صورتش به جهنم میافکند.»[788]-روز نهم و شب دهم محرم
روز نهم محرم سال 61 هجری ـهم روز و هم شبش (شب دهم)ـ روز بسیار سختی برای خاندان رسول خدا(ص) و یارانشان بود و در این روز مجموعهای از حوادث رخ داد که ما به برخی از آنها که در روایات و متون تاریخی ذکر شدهاند اشاره میکنیم:-حسین(ع) تا صبح دهم مهلت میخواهد
گفتیم شمر (لعنه الله) در روز نهم محرم به ابنسعد در کربلا پیوست و نامۀ ابنزیاد را به او رساند. در این نامه ابنزیاد از او خواسته بود، یا قضیۀ حسین(ع) را با تسلیم و بیعت او حل کند، یا او را به قتل برساند و بدنش را مُثله کند، یا از فرماندهی کنارهگیری کند و فرماندهی سپاه را به شمر واگذار نماید. شمر پس از اینکه نامه را به او رساند گفت: «به من بگو قصد داری چه کنی؟ آیا فرمان امیرت را اجرا میکنی و با دشمنش میجنگی؟ یا مرا با سپاه و لشکر وامینهی؟ عمربن سعد پاسخ داد: نه، به خدا سوگند، تو شایستۀ انجام این کار نیستی، بلکه من خودم این کار را انجام میدهم. پس تو برو و فرماندهی پیادهنظام را به عهده بگیر. عمربن سعد در عصر روز پنجشنبه نهم محرم، بهسوی حسین(ع) حرکت کرد.»[789] بعد از اینکه ابنسعد (لعنه الله) سپاهش را آماده کرد، فریاد زد: «"ای سواران خدا، سوار شوید و مژده دهید!" مردم سوار شدند و بعد از نماز عصر بهسوی خیمههای حسین(ع) حرکت کردند. حسین(ع) در برابر خیمهاش نشسته بود درحالیکه شمشیرش را در بغل گرفته بود، که ناگاه چرت کوتاهی زد و سرش بر زانوهایش افتاد. در این حال خواهرش زینب صدای نزدیک شدن سپاه را شنید و به نزد برادرش آمد و گفت: "ای برادر، آیا این صداها را نمیشنوی که نزدیک شده است؟" حسین(ع) سرش را بلند کرد و فرمود: "در خواب دیدم رسول خدا(ص) به من فرمود: تو بهسوی ما خواهی آمد."[790] زینب به صورت خودش سیلی و گفت: "وای بر من!" حسین(ع) فرمود: "وای بر تو نباشد، ای خواهرم، آرام باش، خدا تو را رحمت کند." عباسبن علی(ع) گفت: "ای برادر، دشمن به تو نزدیک شده است." پس حسین(ع) برخاست و فرمود: "ای عباس، جانم به فدایت، سوار شو و نزد آنها برو و بپرس چه میخواهند و چرا آمدهاند، و دلیل حضورشان را جویا شو." عباس(ع) با حدود بیست سوار ازجمله زهيربن قین و حبیببن مظاهر بهسوی آنها رفت و از آنها پرسید: "چه شده است و چه میخواهید؟" آنها گفتند: "فرمان امیر رسیده که شما را وادار کنیم به حکم او تن دهید یا با شما بجنگیم."... راوی گفت: عباس(ع) بازگشت و شتابان بهسوی حسین(ع) رفت تا او را از این خبر آگاه کند. در همین حین یاران حسین(ع) شروع به سخن گفتن با سپاه دشمن کردند. حبیببن مظاهر گفت: "... به خدا قسم، شما چه قوم بدی هستید که فردا در پیشگاه خدا حاضر میشوید، درحالیکه ذریۀ پیامبر(ص) و خاندان او(ص) و عبادتکنندگان این شهر را که شبهنگام در سحرگاهها به عبادت مشغول بودند و خدا را بسیار یاد میکردند کشتهاید." عزرةبن قیس به او گفت: "تو خود را تا جایی که میتوانی پاک جلوه میدهی!" زهير به او گفت: "ای عزره، خداوند آن را پاک گردانیده و هدایت کرده است. از خدا بترس ای عزره! من تو را نصیحت میکنم. تو را به خدا سوگند میدهم در این گمراهی به کمک قاتلان جانهای پاک نیایی." عزره گفت: "زهير، تو که از پیروان اهل این خاندان نبودی، تو عثمانی بودی!" زهير گفت: "آیا از ایستادن من در اینجا نمیفهمی اکنون از آنها هستم؟ به خدا قسم، من هیچگاه به او نامه ننوشتم، هیچ پیکی بهسوی او نفرستادم و هرگز به او قول یاری ندادم، اما در طول مسیر با او برخورد کردم و وقتی او را دیدم به یاد رسول خدا(ص) و جایگاه او نزد او افتادم و دانستم او با دشمنش و حزب شما روبهرو خواهد شد. پس تصمیم گرفتم او را یاری کنم و در گروه او باشم و جانم را سپر جان او کنم، تا آنچه را شما از حق خدا و حق فرستادهاش تباه کردهاید جبران کنم." راوی گفت: عباسبن علی(ع) شتابان بهسوی آنها آمد و گفت: "ای مردم، اباعبدالله از شما میخواهد امشب را از او دور شوید تا بتواند دربارۀ این موضوع فکر کند..." و هدفش فقط این بود که آنها را آن شب از خودش دور کند تا بتواند تصمیمات لازم را بگیرد و به خانوادهاش وصیت کند. وقتی عباسبن علی(ع) این درخواست را به آنها رساند عمربن سعد به شمر گفت: " نظر تو چیست ای شمر؟" شمر گفت: « نظر تو چیست؟ تو امیری و تصمیم با توست." عمربن سعد گفت: "من دوست دارم این خواسته را نپذیرم."[791] سپس بهسوی مردم برگشت و گفت: "شما چه نظری دارید؟" عمروبن حجاجبن سلمه زبیدی گفت: "سبحان الله، به خدا قسم، حتی اگر اینها از دیلم بودند و از تو چنین درخواستی میکردند سزاوار بود آن را بپذیری."[792] قیسبن اشعث گفت: "درخواست آنها را بپذیر. به جان خودم سوگند آنها فردا صبح با تو خواهند جنگید." عمربن سعد گفت: "به خدا قسم، اگر مطمئن بودم آنها چنین خواهند کرد، غروبهنگام بهسویشان خارج نمیشدم." گفت: عباسبن علی(ع) وقتی نزد حسین(ع) آمد و آنچه را عمربن سعد پیشنهاد داده بود به او گفت، حسین(ع) فرمود: به نزد آنها برگرد و اگر توانستی آنها را تا صبح به تأخیر بینداز و امشب ما را از رویارویی با آنان بازدار، شاید امشب بتوانیم برای پروردگارمان نماز بخوانیم، او را بخوانیم و از او آمرزش بطلبیم؛ چراکه او خود میداند من همیشه نماز و تلاوت کتاب او، و دعای بسیار و استغفار را دوست داشتهام... از علیبن حسین(ع) نقل شده است، فرمود: پیامآوری از طرف عمربن سعد نزد ما آمد و در جایی ایستاد که صدایش شنیده میشد و گفت: ما به شما تا فردا مهلت دادیم. اگر تسلیم شدید شما را بهسوی امیرمان عبیداللهبن زیاد خواهیم فرستاد، و اگر امتناع کردید شما را رها نخواهیم کرد.»[793] چند نکته: 1. سخن حسین(ع) به برادرش عباس: «ای عباس، جانم به فدایت، ای برادرم، سوار شو و نزد آنها برو... » نشاندهندۀ مقام عظیم برادرش عباس نزد اوست. 2. سخن قیسبن اشعث: «به جان خودم سوگند آنها فردا صبح با تو خواهند جنگید» نشان میدهد او میدانست حسین(ع) هرگز تسلیم نخواهد شد، هرقدر هم تحت فشار قرار بگیرد، و سرانجام کار به جنگ ختم خواهد شد؛ این همان مضمونی است که ابنسعد به شمر (خدل لعنتشان کند) گفت ـکه پیشتر ذکر کردیمـ: «به خدا قسم، حسین هرگز تسلیم نمیشود؛ روح پدرش در وجود اوست.» 3. آنچه در روایت طبری بهعنوان دلیل درخواست مهلت ذکر شده: «و او میخواست آنها را آن شب از خودش دور کند تا به خانوادهاش وصیت کند» تفسیر راوی است و ممکن است تا حدودی درست باشد، اما تنها دلیل نیست. آنچه از امام(ع) بهعنوان دلیل این درخواست نقل شده، این سخن او به برادرش عباس(ع) است: «به نزد آنها برگرد و اگر توانستی آنها را تا فردا صبح به تأخیر بینداز و امشب ما را از رویارویی با ایشان بازدار، شاید امشب بتوانیم برای پروردگارمان نماز بخوانیم، او را بخوانیم و از او آمرزش بطلبیم؛ چراکه او خود میداند من همیشه نماز و تلاوت کتاب او، و دعای بسیار و استغفار را دوست داشتهام.» ما میتوانیم هدف دیگری را نیز متوجه شویم که امام در پی تحقق آن بود و به سود نهضت مبارکش تمام میشد. میگویم: درخواست مهلت برای مدت «یک شب» شاید موضوع سهل و آسانی به نظر برسد و از نظر محاسبات نظامی تأثیری نداشته باشد؛ چراکه مسئله از نظر نظامی به نفع امویان قطعی شده بود و آنها از نظر تجهیزات و نفرات برتری چشمگیری داشتند. پس چرا ابنسعد در پذیرفتن درخواست امام حسین تردید کرد و با شمر مشورت نمود، درحالیکه شمر پاسخی نداد و سؤال را به خودش برگرداند؟ سپس موضوع را با مشاوران و نزدیکانش مطرح کرد و عمروبن حجاج از این تردید در موافقت تعجب کرد؛ و سرانجام ابنسعد ناچار شد موافقت کند، چراکه از بروز فتنه در میان سپاهش بیم داشت؛ و سؤال اینجاست: بهراستی در ذهن ابنسعد و شمر چه میگذشت؟ شکی نیست که شمر ـکه تنها چند ساعت پیش به کربلا رسیده بودـ حامل دستورات قاطع ابنزیاد دربارۀ امام حسین بود؛ اینکه یا تسلیم شود و بیعت کند، یا به قتل برسد، یا ابنسعد کنارهگیری کند تا شمر این مأموریت را به عهده بگیرد. وقتی ابنسعد تصمیم گرفت کار را فیصله بدهد، عصر روز نهم را زمان جنگ انتخاب کرد تا تاریکی شب ـکه رو به نزدیکی بودـ در پنهان کردن آثار و نشانههای جنایت و قتلعامی که امویان علیه خاندان پیامبر قصد انجامش را داشتند مؤثر باشد؛ اما امام حسین ـبا همان حکمت همیشگیاشـ محاسبات ابنسعد را به هم ریخت و فقط شب دهم را مهلت خواست؛ چون میدانست در ذهن فرماندهان سپاه اموی چه میگذرد؛ پس خواست فرصت را از آنها بگیرد و «صبح» را زمان جنگ قرار دهد تا همه شاهد خورشید حقیقت باشند و از یک سو شجاعت و دلاوری اندکیارانی را که برگزیدند بزرگترین جلوههای دفاع از حق و عدالت را رقم بزنند با چشمانشان شاهد باشند، و از سوی دیگر عظمت جنایتی را ببینند که افراد شبیه میمونها و خوکها مرتکب خواهند شد؛ و بهاینترتیب این دو سناریو در بزرگترین جلوههای ایثار برای خدا و یاری دین استوارش به هم میرسند و نهضت حسینی به بار مینشیند و ـدر قالب انقلاب یا شعلهای که زبانه میکشدـ باعث زلزله و آتشفشان بزرگی میشود که آرام نمیگیرد مگر با نابودی تخت امویان، و حتی تا زمانی که ظلم و ستم و سرکشی بر روی این زمین باشد آرام نخواهد گرفت!-حسین(ع) به یاران و اهلبیتش اجازۀ رفتن میدهد و آنها نمیپذیرند
طبری از امام سجاد(ع) روایت کرده است، فرمود: «حسین(ع) پس از بازگشت عمربن سعد یارانش را جمع کرد، و این نزدیک به غروب آفتاب اتفاق افتاد ... من که بیمار بودم، نزدیک او رفتم تا بشنوم. شنیدم پدرم به یارانش میفرمود: خداوند تبارکوتعالی را با بهترین ستایشها ستایش میکنم و او را در خوشی و ناخوشی سپاس میگویم. خدایا، تو را سپاس میگویم که ما را با نبوت گرامی داشتی، قرآن را به ما آموختی، ما را در دین فقیه ساختی، و برای ما گوش و چشم و دل قرار دادی، و ما را از مشرکان قرار ندادی. اما بعد، من یارانی بهتر و باوفاتر از یاران خودم نمیشناسم، و اهلبیتی نیکوکارتر و باوفاتر از اهلبیت خودم سراغ ندارم؛ پس خداوند به همۀ شما بهترین پاداش را عطا فرماید. آگاه باشید، من گمان میکنم روز ما با این دشمنان فردا باشد. آگاه باشید، من به شما اجازه دادم؛ پس همه بروید؛ شما در آزادی کامل هستید و هیچ عهد و پیمانی از سوی من بر ذمۀ شما نیست. این شب شما را پوشانده است، پس آن را مرکب خود سازید و بروید.»[794] «این شب شما را پوشانده گرفته است، پس آن را مرکب خود سازید و بروید»: «الجمل: شتر» نام حیوانی معروف است و «این شب را همچون مرکب (شتر) خود سازید» ضربالمثلی است که برای کسی که شبانه کاری را انجام میدهد به کار برده میشود.[795] امام حسین(ع) با این سخن خود به انصارش (اهلبیت و یارانش) اجازۀ رفتن داد و آنها را در تصمیمگیری آزاد گذاشت. اما یاران او (رضوان الله علیهم) با نپذیرفتن رفتن، برای خودشان برگزیدند که بمانند و با آن حضرت(ع) به فوز شهادت نائل شوند. خداوند سبحان از انسان، دینداری از روی اختیار را پذیرفته، و دینداری از سرِ اجبار و اکراه را نپذیرفته است. حقتعالی میفرماید: (لَا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ)[796] (هیچ اجباری در دین نیست، راه درست از گمراهی روشن شده است)؛ و همانطور که حسین(ع) با اختیار خودش کار در جهت اجرای خواست الهی را برگزید، یاران بزرگوار او انتخاب کردند با او باشند و به مقام متعالی و پیروزی آشکار (فتح مبین) الهی دست یابند؛ پس خوشا به حال آنان و فرجام نیکویشان! روایات، موضعگیریها و واکنشهای یاران امام حسین(ع) را پس از پیشنهاد او به آنها بیان کردهاند. نمونهای از آنها تقدیم حضور میشود: طبری از ضحاک مشرقی روایت کرده است که امام حسین(ع) فرمود: «این شب شما را پوشانده است، آن را مرکب خود سازید. هرکدام از شما دست یکی از اهلبیت مرا بگیرد و سپس در تاریکی شب و میان شهرها و آبادیهای خود متفرق شوید تا خداوند گشایشی حاصل کند؛ زیرا این قوم فقط بهدنبال من هستند و اگر به من دست یابند از دیگران صرفنظر میکنند. برادران، فرزندان، برادرزادگان و فرزندان عبداللهبن جعفر پاسخ دادند: "چرا باید ما چنین کنیم؟ آیا باید پس از تو باقی بمانیم؟ خداوند هرگز چنین روزی را به ما نشان ندهد!" این سخن را ابتدا عباسبن علی(ع) بیان کرد و دیگران نیز سخنانی مشابه گفتند. سپس امام حسین(ع) فرمود: "ای فرزندان عقیل، برای شما همین کافی است که مسلم به شهادت رسیده است؛ پس بروید، که من به شما اجازه میدهم." آنها گفتند: "مردم چه خواهند گفت؟ خواهند گفت ما بزرگ خودمان، آقای خودمان، و عموزادگان خودمان را که بهترین عموها هستند رها کردیم و بههمراهشان تیری نینداختیم، نیزهای نزدیم، شمشیری نکشیدیم، و نمیدانیم آنها چه کردند؟ نه به خدا سوگند، چنین نمیکنیم! بلکه جان و مال و خانوادۀ خود را فدای تو میکنیم و همراه تو میجنگیم تا به همان سرنوشت تو برسیم. خداوند زندگی پس از تو را زشت و ناپسند گرداند... مسلمبن عوسجه اسدی برخاست و گفت: آیا ما از تو روی برتابیم، درحالیکه هنوز برای انجام حق تو نزد خدا عذری نیاوردهایم؟ به خدا قسم، تا زمانی که نیزهام را در سینههای آنها بشکنم و با شمشیرم آنها را بزنم و تا زمانی که شمشیرم در دستم است تو را رها نخواهم کرد؛ و اگر سلاحی برای جنگیدن نداشته باشم حتی با سنگ به آنها حمله میکنم تا در کنار تو بمیرم. سعدبن عبدالله حنفی گفت: به خدا سوگند، تو را رها نمیکنیم تا خدا بداند ما در حق تو غیبت رسول خدا(ص) را پاس داشتیم. به خدا قسم اگر بدانم کشته خواهم شد، سپس زنده میشوم، سپس سوزانده میشوم و خاکسترم پراکنده میشود و هفتاد بار این کار با من انجام میشود باز هم تو را رها نمیکنم تا اینکه در کنار تو به شهادت برسم. چرا چنین نکنم، درحالیکه این تنها یک کشتهشدن است و پس از آن کرامتی است که پایانی ندارد. زهیربن قین گفت: به خدا قسم، دوست دارم کشته شوم، سپس زنده شوم و این کار هزار بار با من انجام شود، تا اینکه خداوند با این کار از تو و این جوانان از اهلبیت تو دفع شر کند. گروهی از یاران نیز سخنان مشابهی بر زبان راندند و گفتند: به خدا قسم، ما تو را رها نمیکنیم، بلکه جانمان را فدای تو میکنیم. با سینهها، پیشانیها و دستهایمان از تو دفاع میکنیم؛ پس اگر کشته شویم به وظیفۀ خود عمل کردهایم و آنچه را بر ما واجب بوده است به پایان رساندهایم.»[797] این حادثه (بخش مربوط به اهلبیت حسین(ع)) در روایتی منسوب به امام سجاد(ع) بهشکل دیگری نقل شده است؛[798] اما این روایت شامل امور نادرستی است و بنابراین نمیتوان به آن اعتماد کرد و آن را بهعنوان روایتی صحیح برشمرد؛ و این مطلبی است که از سید احمد الحسن آموختهام.[799] همچنین برخی از محدثان نقل کردهاند امام حسین(ع) پس از اینکه نیتهای یارانش (اهلبیت و اصحابش) را دانست و ثبات آنها را دید، از سرنوشتشان براساس آنچه خداوند به او نشان داده بود به آنها خبر داد و مقامات آنها را در بهشت برایشان آشکار کرد: راوندی روایت کرده است: «از ابوحمزه ثمالی نقل شده است که علیبن حسین(ع) فرمود: شبِ قبل از روزی که پدرم در آن به شهادت رسید با او بودم. پدرم به یارانش فرمود: این شب را همچون مرکبی برگیرید، زیرا این قوم فقط مرا میخواهند و اگر مرا بکشند به شما کاری نخواهند داشت، شما آزاد هستید. یارانش گفتند: نه به خدا قسم، هرگز چنین نخواهد شد. امام حسین(ع) به آنها فرمود: شما فردا کشته خواهید شد و هیچ کدام از شما نجات نخواهد یافت.[800] آنها گفتند: سپاس خدا را که ما را با کشته شدن در رکاب تو شرافت بخشید. سپس امام حسین(ع) دعا کرد و به آنها فرمود: سرهایتان را بالا بگیرید و به جایگاههایتان در بهشت نگاه کنید. آنها به جایگاهها و قصرهای خود در بهشت نگاه میکردند و امام حسین(ع) به آنها میفرمود: این جایگاه توست ای فلانی، این قصر توست ای فلانی، و این مقام توست ای فلانی؛ پس آنها با اشتیاق به استقبال نیزهها و شمشیرها میرفتند تا به جایگاههایشان در بهشت برسند.»[801] صدوق با سند خود روایت کرده است: «جعفربن محمدبن عماره، از پدرش، از امام صادق(ع) نقل کرده است، گفت: به ایشان گفتم: دربارۀ یاران حسین(ع) و پیشقدمیشان در رفتن بهسوی مرگ برایم بفرمایید. فرمود: پرده از برابر دیدگانشان برداشته شد تا اینکه جایگاههایشان را در بهشت دیدند.»[802] به همین دلیل آنان با وجود اینکه از هر سو درندهخویان محاصرهشان کرده بودند، مسرور و شادمان بودند. شیخ طوسی نقل کرده است: «حبیببن مظاهر اسدی مزاحی کرد. بريربن خضیر همدانی[803] که به او "سیدالقراء" میگفتند به او گفت: ای برادر، این زمان، زمان خندیدن نیست. حبیب پاسخ داد: کدام موقعیتی برای شادمانی سزاوارتر از این است؟ به خدا قسم، چیزی جز این نیست که این جماعت با شمشیرهایشان به ما حمله میکنند و ما حورالعین را در آغوش میگیریم.»[804] اما آیا درست است حسین(ع) و یارانش درد ناشی از شمشیر را حس نکردند، همانطور که در مضمون روایتی منسوب به امام باقر(ع) نقل شده است؟[805] از سید احمد الحسن دربارۀ این موضوع پرسیدم، فرمود: «این روایت صحیح نیست.»[806]-موضع بشربن عمرو حضرمی
در ضمن وقایع شب دهم، برخی مورخان به موضع یکی از یاران حسین(ع) اشاره کردهاند که پس از ورود حسین(ع) به کربلا به او پیوسته بود. این شخص در فصل یارانی که به حسین(ع) پیوستند با نام «بشربن عمرو کندی حضرمی»[807] ذکر شده است. ابنطاووس در «لهوف» او را با نام «محمدبن بشیر حضرمی» یاد کرده است، اما صحیح آنچه است که ما آوردیم، زیرا در زیارت ناحیۀ مقدسه چنین آمده است.[808] خلاصۀ داستان بشر از این قرار است که او در شب دهم مطلع شد پسرش در سرحدات ری اسیر شده است. حسین(ع) از این خبر آگاه شد و به او اجازه داد برای آزادی پسرش بازگردد، اما او امتناع کرد؛ و پسر دیگرش نیز با او بود. امام حسین(ع) لباسهای نفیسی به ارزش هزار دینار به او داد تا پسرش محمد برای آزادی برادرش از آنها استفاده کند، اما خودِ بشر با حسین(ع) ماند و در روز دهم محرم به شهادت رسید (رضوان الله علیه)؛ و این بیتردید نمونهای بینظیر از ولایتمداری صادقانه است. ابنطاووس گفته است: «به محمدبن بشیر حضرمی در آن حال گفته شد: پسرت در مرزهای ری اسیر شده است. او گفت: از خدا برای او پاداش میطلبم و نیز برای خودم؛ دوست ندارم او اسیر شود و من زنده بمانم. حسین(ع) سخن او را شنید و فرمود: خدا تو را رحمت کند، تو از بیعت من آزاد هستی، برو و برای آزادی پسرت تلاش کن. او گفت: درندهها زندهزنده مرا بخورند اگر تو را ترک کنم. امام حسین(ع) فرمود: این لباسها و پارچهها را به پسرت بده تا برای آزادی برادرش از آنها استفاده کند. امام به او پنج لباس داد که ارزش آنها هزار دینار بود.»[809]-ضحاک مشرقی به نحو خاصی برای یاری شرط میگذارد
ازجمله وقایع شب دهم، روایتی است که طبری از ضحاکبن عبدالله مشرقی نقل کرده و بهشرح زیر است: «من و مالکبن نَضر اَرحَبی نزد حسین(ع) آمدیم. به ایشان سلام کردیم و نزدش نشستیم. ایشان نیز به ما پاسخ داد و خوشامد گفت و از ما پرسید برای چه آمدهایم. گفتیم آمدهایم تا به تو سلام کنیم و از خدا برای تو عافیت بخواهیم و با تو دیداری تازه کنیم و اخبار مردم را به تو برسانیم. ما به تو خبر میدهیم همه جمع شدهاند تا با تو بجنگند؛ پس تصمیم خود را بگیر. حسین(ع) فرمود: خداوند برای من کافی است و او بهترین وکیل است. سپس از جا برخاستیم و به او سلام کردیم و برایش دعا کردیم. حسین(ع) فرمود: حال چهچیزی مانع یاری من توسط شما میشود؟ مالکبن نضر گفت: من بدهی دارم و خانوادهای نیز دارم. من نیز گفتم: من هم بدهی دارم و خانوادهای نیز دارم، اما اگر مرا آزاد بگذاری که اگر راهی برای جنگیدن نیافتم بتوانم بازگردم، و تا زمانی که بتوانم برایت سودمند باشم و از تو دفاع کنم با تو خواهم جنگید. فرمود: تو در این امر آزادی. پس با او ماندم.»[810] این دیدار پس از آن رخ داد که امام حسین(ع) از ابنسعد و سپاهش خواست تا صبح عاشورا به او مهلت دهند. در اینجا دو نکته وجود دارد؛ اول: خذلان و یاری نکردن آشکار، همانگونه که یک رویۀ معمول بوده است، این بار از سوی مالکبن نضر به بهانۀ اینکه خانواده و بدهی دارد. اما ضحاکبن قیس شرط کرد که تا زمانی که یاریاش برای امام سودمند باشد او را یاری کند وگرنه از امام جدا شود. امام نیز از سرِ رحمتش به مردم، شرط او را پذیرفت. در عمل نیز او به امام پیوست و صبح روز عاشورا با امام جنگید و نماز ظهر را پشتِسر امام خواند، اما پس از آن از جنگ کناره گرفت.[811]-مکالمۀ بُرير با ابنسعد
خوارزمی روایت کرده است: بريربن خضیر هَمدانی ـکه ازجمله عابدان و زاهدانی بود که روزها را روزه میگرفت و شبها را به عبادت میایستادـ نزد حسین(ع) آمد و گفت: «ای پسر رسول خدا، به من اجازه بده نزد این فاسق عمربن سعد بروم و او را نصیحت کنم، تا شاید متذکر شود و از آنچه میخواهد انجام دهد بازگردد. حسین(ع) فرمود: "این کار به اختیار توست، ای برير." برير به نزد عمربن سعد رفت و وارد خیمهاش شد و نشست، اما به او سلام نکرد. عمر خشمگین شد و گفت: "ای برادر همدان، چهچیزی مانع از سلامکردن به من شد؟ آیا تو و من مسلمان نیستیم؟ آیا خدا و رسولش را نمیشناسم و به شهادت حق گواهی نمیدهم؟" برير به او گفت: "اگر تو ـهمانطور که میگوییـ خدا و رسولش را میشناختی، هرگز به جنگ با خاندان رسول خدا نمیآمدی و قصد کشتن آنها را نمیکردی. علاوهبر اینها، این فرات است که با زلالیاش میدرخشد و همچون شکم مارها میخروشد. سگها و خوکها از آن مینوشند، اما حسینبن علی و برادران و زنان و اهلبیتش از تشنگی در حال مرگ هستند و تو آنها را از آب فرات منع کردهای تا ننوشند، و ادعا میکنی خدا و رسولش را میشناسی!" عمربن سعد لحظهای سر به زیر انداخت، و سپس سرش را بلند کرد و گفت: "به خدا قسم، ای برير، من بهیقین میدانم هرکسی با آنها بجنگد و حقشان را غصب کند بیتردید در آتش خواهد بود؛ اما ای برير، آیا به من پیشنهاد میدهی از ولایت ری بگذرم و آن را به دیگران واگذارم؟ به خدا قسم، نفْس من هرگز چنین چیزی را نمیپذیرد." سپس شعر زیر را گفت: عبیدالله از میان قومش مرا فراخواند / به راهی که پایانِ کارم را در آن میبینم به خدا سوگند، نمیدانم و واقعاً سرگردانم / در کار خود میان دو خطر میاندیشم: آیا ملک ری رها کنم، و ری آرزویم است / یا با کشتن حسین، گناهکار بازگردم؟ درحالیکه در کشتن او، آتشی است که هیچ مانعی برایش نیست / اما ملک ری، روشنی چشم من است سپس برير به نزد حسین(ع) بازگشت و گفت: ای پسر رسول خدا، عمربن سعد به بهای ملک ری، راضی به قتل تو شده است.»[812]-مکالمۀ بُرير با شمر
ابناعثم در ضمن وقایع شب دهم روایت کرده است: «شب فرا رسید و حسین(ع) در طول شب در حال سجده و رکوع و استغفار بود، و به درگاه خداوند متعال دعا میکرد و صدایش همچون صدای زنبوران عسل بود. شمربن ذیالجوشن (لعنه الله) همراه با گروهی از یارانش در نیمهشب نزدیک لشکر حسین(ع) آمد، درحالیکه حسین(ع) با صدای بلند این آیه را تلاوت میکرد: (وَلَا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنَّمَا نُمْلِي لَهُمْ...) (و کسانی که کفر ورزیدند هرگز نپندارند مهلتی که به آنان میدهیم به سودشان است...). یکی از همراهان شمر فریاد زد: "به پروردگار کعبه قسم ما پاک هستیم و شما پلید، و ما از شما جدا شدهایم." برير نماز خود را قطع کرد و فریاد زد: "ای فاسق، ای فاجر، ای دشمن خدا! آیا کسی همچون تو از پاکان است؟ تو جز یک چهارپا نیستی و هیچ درکی نداری. تو را به آتش جهنم و عذاب دردناک روز قیامت بشارت میدهم." شمربن ذیالجوشن (لعنه الله) فریاد زد: "ای کسی که سخن میگویی، خداوند تو و یارت را بهزودی خواهد کشت! " برير به او گفت: "ای دشمن خدا، آیا مرا به مرگ تهدید میکنی؟ به خدا قسم، مرگ برای ما از زندگی با شما شیرینتر است! به خدا قسم، شفاعت محمد(ص) به کسانی که خون ذریه و اهلبیتش را ریختند نمیرسد." یکی از یاران حسین(ع) بهسوی بريربن خضیر آمد و به او گفت: "خداوند تو را رحمت کند ای برير؛ اباعبدالله به تو میفرماید: به جایگاه خود بازگرد و با این قوم سخن مگو. به جان خودم سوگند، اگر مؤمن آلفرعون برای قوم خود خیرخواهی کرد و در دعوت و راهنمایی آنان نهایت تلاش خود را به خرج داد، تو نیز خیرخواهی کردی و نهایت تلاش خود را در نصیحت به خرج دادی.»[813]-آیا گروهی به لشکر حسین(ع) پیوستند؟
برخی مورخان نقل کردهاند گروهی ـحدود سی و چند نفرـ در شب عاشورا از اردوگاه عمربن سعد به اردوگاه حسین(ع) پیوستند. ازجمله کسانی که این موضوع را ذکر کردهاند ابنطاووس در «لهوف» است. او گفته است: «راوی گفت: حسین(ع) و یارانش آن شب را به عبادت گذراندند و صدای آنان همچون صدای زنبورهای عسل بود. آنها در حالت رکوع و سجده و ایستاده و نشسته عبادت میکردند.. آن شب 32 نفر از لشکر عمربن سعد به لشکر حسین(ع) پیوستند.»[814] میگویم: در فصل مربوط به یارانی که به امام حسین(ع) پیوستند اسم افرادی را که از روز دوم محرم تا روز دهم در کربلا به ایشان ملحق شدند بررسی کردیم و تعداد آنها ـدر طول هفتهای که حسین(ع) پیش از شهادت خود در کربلا سپری کردـ بهسختی به چهل نفر یا کمی بیشتر رسید. اگر سی نفر بهیکباره به لشکر آن حضرت(ع) پیوسته بودند قطعاً این رویداد بهعنوان یک واقعۀ بزرگ برجسته میشد؛ زیرا در آن زمان، امت از اینکه قهرمانانی همچون یاران حسین(ع) به دنیا بیاورد عقیم بود، و آمدن فقط یک نفر به لشکر حسین(ع) مورد توجه و اهمیت ویژهای از سوی مورخان و ناظران قرار میگرفت؛ چراکه او دقیقاً در جهت مخالف جریان قدرتمند آن زمان حرکت میکرد. حال اگر سی نفر بهیکباره به لشکر حسین(ع) پیوسته باشند وضعیت چگونه خواهد بود؟! بله، اگر منظور این باشد که مجموع افرادی که از لشکر ابنسعد به لشکر حسین(ع) در طول هفتهای که امام در کربلا قبل از شهادتش سپری کرد پیوستند حدود سی نفر بوده و در شب عاشورا این تعداد کامل شده است، این ممکن و پذیرفتنی است. پیشتر وضعیت برخی از یارانی را که پس از رسیدن حسین(ع) به کربلا به او ملحق شدند بررسی کردیم و دیدیم برخی از آنان ابتدا با ابنسعد بودند و بخشی از آنها موالیان اهلبیت(ع) بودند که با لشکر ابنسعد خروج کرده بودند، اما وقتی به کربلا رسیدند بهسوی لشکر حسین(ع) گرایش پیدا کردند؛ و این یکی از راههایی بود که برخی برای پیوستن به حسین(ع) استفاده میکردند، بهویژه پس از اینکه حصار امنیتی شدیدی از سوی حکومت اموی بر کوفه و کربلا تحمیل شد. شاید این همان مطلب مورد اشاره شیخ محقق محمد سماوی باشد که گفته است: «... برخی از یاران عمربن سعد در تاریکی شب بهصورت انفرادی یا دو نفری به حسین(ع) پیوستند تا اینکه در روز دهم تعداد آنها به حدود سی نفر رسید؛ و آنان کسانی بودند که خداوند بهسوی سعادت هدایتشان کرد و به توفیق شهادت نائل شدند.»[815] اما اشکال سخن او در اینجاست که همۀ آنان را از یاران ابنسعد معرفی کرده که خدا آنها را بهسوی حسین(ع) هدایت کرده است، درحالیکه درست آن است که ـهمانطور که دانستیمـ برخی از آنان در واقع موالیان حقیقی بودند که از پیوستن به لشکر ابنسعد صرفاً بهعنوان ابزاری برای رسیدن به لشکر حسین(ع) استفاده کرده بودند.-حسین(ع) خود را به شهادت نزدیک میبیند
همچنین ازجمله وقایع شب دهم: امام حسین(ع) خود را به شهادت نزدیک میدید و این ابیات را تکرار میکرد: «ای روزگار، اف بر تو باد که چه دوست ناخوشایندی هستی!...» و پسرش امام سجاد(ع) و خواهرش حضرت زینب(س) این را شنیدند و دانستند او خودش را برای شهادت آماده میکند. این حادثه مشهور است و اصل آن از روایت طبری از ابومخنف است، و پس از او افرادی همچون شیخ مفید و ابناثیر نیز این روایت را نقل کردهاند. هرچند این روایت حاوی برخی حقایق است، اما شامل نکات نادرستی نیز هست و بنابراین نمیتوان آن را بهطور کامل بهعنوان روایتی صحیح در نظر گرفت؛ و بنده این مطلب را از سید احمد الحسن در یک گفتوگوی خصوصی آموختم.[816] برخی از مورخان این حادثه را بهاختصار نقل کردهاند، ازجمله ابنشهرآشوب که گفته است: «حسین(ع) سفارش کرد برای او گریبان چاک نکنند، صورت خود را نخراشند، و ناله و شیون نکنند. آنها شب را به قرائت و رکوع و سجود گذراندند. علیبن حسین(ع) گفت: در آن شبی که پدرم صبحش به شهادت رسید نشسته بودم و او این اشعار را میخواند: "ای روزگار، اُف بر تو که چه دوست... " زینب(س) فرمود: گویا خبر میدهی خودت را به اجبار و اکراه وادار میکنی. حسین(ع) پاسخ داد: اگر مرغ قطا را به حال خود وامیگذاشتند شبانگاه به خواب میرفت.» [817]-وارسی درهها و تپهها و نیّتهای انصار
محققان «سید عبدالرزاق مقرم و شیخ محمدمهدی حائری» ماجرای خارج شدن امام حسین(ع) در شب عاشورا برای وارسی منطقۀ اطراف اردوگاه را که انتظار میرفت صحنۀ نبرد صبح روز بعد باشد ذکر کردهاند. نافعبن هلال او را دید و میان آنها گفتوگویی انجام شد که به ظهور مواضع جاودانهای در حد اعلای شرافت و شجاعت و وفاداری خالص انجامید، چنانکه در ادامه خواهیم دید: نافعبن هلال از یاران مخلص امام حسین(ع) بود و بیش از دیگران ملازم آن حضرت(ع) بود، بهویژه در مواقعی که احتمال سوءقصد وجود داشت. گفته شده او مردی دوراندیش و آگاه به سیاست بود. وقتی دید امام حسین(ع) در دل شب از خیمهها خارج شد و در حال تفتیش و وارسی تپهها و درههاست او نیز به دنبال امام به راه افتاد. حسین(ع) از او پرسید چرا بیرون آمده است. نافع پاسخ داد: «ای پسر رسول خدا، خروج شما بهطرف اردوگاه این ستمگر مرا نگران کرد.» حسین(ع) فرمود: «من بیرون آمدم تا تپهها و بلندیها را بررسی کنم تا مبادا مکانی برای حملۀ ناگهانی سواران در روز نبرد وجود داشته باشد.» سپس امام حسین(ع) درحالیکه دست نافع را گرفته بود فرمود: «به خدا قسم، این وعدهای است تخلفناپذیر.» سپس به او فرمود: «آیا نمیخواهی در دل شب میان این دو کوه بروی و جانت را نجات دهی؟» نافع بهپای امام افتاد و آنها را بوسید و گفت: «مادرم به عزایم بنشیند؛ شمشیر من بهاندازۀ هزار نفر میکشد و اسبم نیز مانند آن است. به خداوندی که با وجود تو بر من منت نهاده است سوگند، هرگز از تو جدا نخواهم شد تا زمانی که توان حرکت و جنگیدن در من باشد.» سپس امام حسین(ع) وارد خیمۀ زینب(س) شد و نافع مقابل خیمه ایستاد و منتظر ماند، و شنید زینب(س) به امام حسین(ع) میگوید: «آیا از نیت یارانت آگاهی یافتهای؟ میترسم هنگام حمله تو را تنها بگذارند.»[818] امام حسین(ع) فرمود: «به خدا قسم، من آنان را آزمودهام و آنها را جز دلیرانی ندیدم که بیش از کودکی که به پستان مادرش دلبسته است به مرگ مشتاقاند.» نافع میگوید: وقتی این سخنان را از امام حسین(ع) شنیدم گریستم و نزد حبیببن مظاهر رفتم و آنچه را از امام حسین(ع) و خواهرش زینب(س) شنیده بودم برای او نقل کردم. حبیب گفت: «به خدا قسم، اگر منتظر دستور امام نبودم همین امشب با شمشیرم به دشمن حمله میکردم.» گفتم: «من امام حسین(ع) را نزد خواهرش گذاشتم و فکر میکنم زنان بیدار شدهاند و در این غم با او شریک شدهاند. آیا نمیخواهی یارانت را جمع کنی و با سخنانت دل زنان را آرام کنی؟» حبیب برخاست و فریاد زد: «ای مردان غیور و شیران نبرد!» یاران امام حسین(ع) همچون شیران درنده از خیمهها بیرون آمدند. حبیب به بنیهاشم گفت: «به جایگاه خود برگردید و چشمانتان بیخواب نشود.» سپس به یارانش رو کرد و آنچه را نافع دیده و شنیده بود برای آنان بازگو کرد. همه گفتند: «به خدا قسم، اگر منتظر دستور امام نبودیم همین لحظه با شمشیرهایمان به دشمن حمله میکردیم! پس دلت آرام باشد و چشمت روشن باد، و خدا آنان را پاداش نیکو دهد.» حبیب برای آنها دعا کرد و گفت: «با من بیایید تا دل زنان را آرام کنیم و آنان را آسودهخاطر گردانیم.» حبیب و یارانش نزد زنان رفتند و گفت: «ای زنان حرم رسول خدا، این شمشیرهای جوانان شماست که سوگند خوردهاند آنها را در نیام نگذارند مگر در گردن دشمنانی که قصد سوء به شما دارند. این نیزههای جوانان شماست که سوگند خوردهاند آنها را جز در سینههای کسانی که میخواهند جمع شما را پراکنده کنند فرونبرند.» زنان با گریه و شیون به آنها گفتند: «ای پاکیزگان، از دختران رسول خدا(ص) و زنان امیرالمؤمنین(ع) دفاع کنید.» آنگاه صدای گریه بلند شد و چنان زمین به لرزه افتاد که گویی در حال فروریختن بود.»[819]-حفر خندق اطراف اردوگاه
ابناعثم روایت کرده است: «هنگامی که حسین(ع) از قوم مأیوس شد و دانست با او خواهند جنگید به یارانش رو کرد و فرمود: "برخیزید و برای ما گودالی شبیه خندق به دور این اردوگاهمان حفر کنید و در آن آتش بیفروزید، تا جنگ با آنان فقط از یک سو باشد؛ نه ما به آنان حمله کنیم و نه آنان به ما؛ تا ما مشغول نبرد با آنان باشیم و حرم را در معرض خطر قرار ندهیم." گفت: پس یاران از هر سو برخاستند و با هم همکاری کردند و خندقی حفر کردند، و سپس خار و هیزم جمع کردند و در خندق ریختند و در آن آتش افروختند.»[820] شیخ صدوق از امام صادق(ع) روایت کرده است، فرمود: «سپس حسین(ع) دستور داد اطراف اردوگاه گودالی شبیه خندق حفر شود و در آن هیزم بریزند. او فرزندش علی(ع) را با سی سوار و بیست پیاده برای آوردن آب فرستاد، درحالیکه آنها بهشدت نگران بودند. در این هنگام حسین(ع) این شعر را خواند: "ای روزگار، اُف بر تو از دوستی... هر موجود زندهای به راه من میرود." سپس به یارانش فرمود: "برخیزید و از آب بنوشید که آخرین توشهتان خواهد بود، و وضو بگیرید و غسل کنید و لباسهایتان را بشویید تا کفنهایتان باشد." سپس نماز صبح را با آنان خواند و آنها را برای نبرد آماده کرد و دستور داد خندق اطراف اردوگاه را به آتش بکشند تا فقط از یک سو با دشمن بجنگند.»[821]-رؤیای حسین(ع) در وقت سحر
خوارزمی روایت کرده است: «وقتی هنگام سحر رسید حسین(ع) چرتی زد و سپس بیدار شد و فرمود: "آیا میدانید در خواب چه دیدم؟" گفتند: "ای پسر رسول خدا، چه دیدی؟" حسین(ع) فرمود: "دیدم سگهایی به من حمله کردند و با من درگیر شدند تا مرا تکهتکه کنند. در میان آنها سگی ابقع (دارای خالهای سفید و سیاه) دیدم که از همه بیشتر به من حمله میکرد. گمان میکنم کسی که مرا خواهد کشت مرد دارای پیسی است. سپس در خواب جدم رسول خدا(ص) را دیدم که همراه با گروهی از یارانش به من فرمود: ای پسرم، تو شهید خاندان محمد هستی! و اهل آسمانها و جایگاههای بلند از آمدنت خوشحالاند. پس عجله کن و تأخیر نکن، افطارت امشب با من خواهد بود. این فرشتهای است که از آسمان فرود آمده تا خونت را در ظرفی سبزرنگ جمع کند. این چیزی بود که دیدم و زمان نزدیک شده و وقت رفتن از این دنیا فرارسیده است."»[822]-سرزنش بزرگان
نکتۀ قابلتوجه این است که امام حسین(ع) در مدت حضور خود در کربلا، نامه یا پیامی برای هیچ کس نفرستاد جز یک نامه که به برادرش محمدبن حنفیه و به طور کلی به بنیهاشم ارسال کرد؛ و این نامه بسیار مختصر بود: از امام باقر(ع) روایت شده است، فرمود: «امام حسین(ع) از کربلا به محمدبن علی(ع) و دیگر بنیهاشم چنین نوشت: بسمالله الرحمن الرحیم. از حسینبن علی(ع) به محمدبن علی و هرکه از بنیهاشم نزد اوست. اما بعد، گویا دنیا هرگز وجود نداشته، و گویا آخرت همیشه بوده و باقی است؛ والسلام.»[823] از سید احمد الحسن دربارۀ معنای سخن امام حسین(ع) پرسیدم. ایشان فرمود: «معنایش این است: گویا دنیا در همۀ زمانها فانی است و هیچگاه وجود نداشته و وجودش اعتباری است نه واقعی؛ و گویا آخرت همواره موجود بوده است. "گویا" برای تشبیه استفاده شده؛ زیرا واقعیت این است که تمام وجود مخلوق، اعتباری است و وجود حقیقی تنها از آنِ خداوند است و هرچیزی غیر از او ـحتی آخرتـ وجودش اعتباری است.»[824] سخن امام حسین(ع) در این نامه شباهت زیادی به سخن او در نامۀ مختصر دیگری دارد که هنگامی که از مکه قصد سفر به عراق داشت به برادرش محمدبن حنفیه و دیگر بنیهاشم فرستاد. این روایت نیز از امام باقر(ع) نقل شده است: «امام حسین(ع) از مکه به محمدبن علی(ع) چنین نوشت: بسمالله الرحمن الرحیم. از حسینبن علی به محمدبن علی و هرکه از بنیهاشم نزد اوست. اما بعد، هرکه به من بپیوندد شهید خواهد شد، و هرکه به من نپیوندد فتح را درک نخواهد کرد؛ والسلام.»[825] این دو نامه ـهمانطور که میبینیمـ از نظر موجز و مختصر بودن، و اینکه هر دو حاوی پیامهای وداع هستند مشابهت دارند؛ یکی وداعی است از حرکت مکه بهسوی عراق، و دیگری وداعی است از کربلا بهسوی آخرت؛ علاوه بر این هر دو نامه از نظر مضمون مشابهاند؛ زیرا هر دو حاوی عتاب آشکاری از امام حسین(ع) به بنیهاشم است که او را تنها گذاشتند. سید احمد الحسن در شرح این موضوع میفرماید: «از ابوجعفر امام باقر(ع) نقل شده است که امام حسین(ع) از مکه به محمدبن علی نوشت: "بسمالله الرحمن الرحیم، از حسینبن علی به محمدبن علی و کسانی از بنیهاشم که نزد او هستند. اما بعد، هرکه به من بپیوندد شهید خواهد شد، و هرکه به من نپیوندد فتح را درک نخواهد کرد؛ والسلام." همچنین از امام باقر(ع) نقل شده که امام حسین(ع) از کربلا به محمدبن علی نوشت: "بسمالله الرحمن الرحیم. از حسینبن علی به محمدبن علی و کسانی از بنیهاشم که نزد او هستند. اما بعد، گویا دنیا هرگز وجود نداشته، و گویا آخرت همیشه بوده و باقی است؛ والسلام."[826] این کلام امام حسین(ع) حاوی عتابی آشکار به محمدبن حنفیه، عبداللهبن جعفر، عبداللهبن عباس، عمربن علی و به طور کلی بنیهاشم است. نامۀ اول وداعی بود که امام حسین(ع) برای آنان فرستاد و در آن بر اهمیت پیوستن به خودش تأکید کرد، درحالیکه آنها هنوز به او نپیوسته بودند. در نامۀ دوم نیز امام حسین(ع) تأکید کرد دنیا هیچ ارزشی ندارد و تنها چیزی که ارزش طلب دارد آخرت است. بدون شک آنها به دنیا گرایش پیدا کرده بودند و به همین دلیل از کاروان امام حسین(ع) جا ماندند. این نامه بسیار مختصر بود، و عتاب بزرگان نیز به همین شکل است. باید دانست امام حسین(ع) آنان را عتاب کرد تا شاید پس از او به حال خودشان توجه کنند، وگرنه ـهمانطور که واضح استـ دیگر عملاً هیچ فرصتی برای جبران وجود نداشت. همچنین بنده متوجه شدم عدهای بدون هیچ دلیلی و صرفاً با سخنان انشایی از آنان دفاع میکنند، و مثلاً میگویند امام حسین(ع) از آنها خواست در مدینه بمانند و به آنها وظایفی محول کرد و سخنانی از این دست. این نسبت دادن افترا و دروغی آشکار به امام حسین(ع) است. هیچ روایتی وجود ندارد که این ادعا را تأیید کند، تا گفته شود شاید آنها دچار اشتباه شده باشند؛ بلکه آنچه وجود دارد این است که امام حسین(ع) از آنان ـمانند سایرینـ دعوت به یاری کرد، و آنها از همراهی با او خودداری کردند. بله، زمانی که آنها خودشان ماندن و همراهی نکردن با او را برگزیدند و امام(ع) این را از آنان دانست، از برخی از ایشان خواست بهعنوان افرادی که به او ایمان دارند آنچه را در توان دارند انجام دهند؛ اما این هیچ چیزی از واقعیت را تغییر نمیدهد. واقعیت این است که امام(ع) آنان را به یاری خود فراخواند ـهمانگونه که دیگران را فراخواندـ اما آنان از یاری او خودداری کردند، و حتی از او خواستند درنگ و تأمل کند، یا در قیام بزرگ خود دست به اقدامی نزند.»[827] آنچه بنده دانستهام: آلمحمد(ع) هرکسی را مورد عتاب قرار نمیدهند و ملامت نمیکنند، زیرا «ملامت به اندازۀ محبت است» و «هرکسی لایق عتاب و ملامت نیست». اگر امید و انتظاری که امام حسین(ع) از عبدالله و امثال او داشت، غیر از آن چیزی بود که در عمل از آنان سر زد، امام حسین(ع) آنها را ملامت نمیکرد!-برجستهترین غایبان در واقعۀ طف (کربلا)
امام حسین(ع) یاران خود را در روز عاشورا به صف کرد و همانطور که پیشتر بیان شد تعداد آنها ـبههمراه برادران و فرزندان و عموزادگانشـ به صد نفر هم نمیرسید. متأسفانه بسیاری از افرادی که به تشیع و محبت اهلبیت(ع) مشهور بودند در آن لحظۀ سرنوشتساز و حیاتی در تاریخ رسالتهای الهی حاضر نبودند؛ و ای کاش در کربلا حاضر میشدند و از امام مظلوم دفاع میکردند و شرافت یاری او و شهادت بههمراه او را به دست میآوردند و پاداش بزرگ الهی را ـکه برای یاران او در آخرت و دنیا مهیا شده بودـ نصیب خود میکردند. پیش از بیان اسامی، لازم است نکتۀ مهمی را توضیح دهم: ما در این پژوهش قصد اهانت یا کوچک شمردن آن افراد را نداریم، و این کار قطعاً مردود است، و این نه دین ماست و نه روش ما؛ بلکه ما معتقدیم برخی از آنان از اولیای خدا و برگزیدگان امیرالمؤمنین(ع) بودهاند؛ اما ما ـدر عین حالـ آوردن بهانههای واهی برای آنان و توجیه تخلفشان در ترک یاری ریحانۀ پیامبر و جگرگوشهاش (حسین فرزند علی و فاطمه(ع)) را نمیپذیریم؛ زیرا این کار، ظلم به حق امام مظلوم و کاستن از عظمت مقام و منزلت اوست. همچنین، این کار ظلم به حق کسانی است که خداوند توفیق یاری حسین(ع) و دفاع از او و فدا کردن جانشان را در راه او به آنان عطا فرمود؛ و افزون بر این، چنین کاری اجحاف و ظلم به خود حقیقت نیز محسوب میشود. ازاینرو ما تلاش میکنیم ـبه توفیق خداوندـ راهی میانه را در پیش بگیریم و در آن فقط به حق و حقیقت ـبهعنوان اینکه حقیقت استـ وفادار باشیم و کاملاً بیطرفانه و بدون پیشداوریهای عاطفی یا مذهبی و مانند آن، به بررسی بپردازیم. به هر روی، در اینجا فهرستی از مهمترینِ این نامها تقدیم میشود: محمدبن علی (ابنحنفیه).[828] عبداللهبن جعفر.[829] عبداللهبن عباس.[830] قنبر (خادم امیرالمؤمنین).[831] ابوسعید خدری.[832] سلیمبن قیس هلالی.[833] اصبغبن نباته.[834] کمیلبن زیاد.[835] میثم تمار.[836] رشید هجری.[837] مزرع، غلام امیرالمؤمنین.[838] حارث اعور همدانی.[839] ابوالاسود دؤلی.[840] ابو امامه باهلی.[841] وهبالخیر، ابوجحیفه سوائی.[842] سلیمانبن صرد خزاعی.[843] ابراهیمبن مالک اشتر.[844] مختار ثقفی.[845] عبدبن حارث همدانی.[846] یحییبن اُمطویل.[847] سعیدبن مسیب.[848] سعیدبن جبیر.[849] قاسمبن محمدبن ابوبکر.[850] ابوعبدالله جدلی.[851] رفاعةبن شداد.[852] مسیببن نجیه.[853] عبداللهبن وال.[854] عبداللهبن سعد.[855] عبداللهبن مسمع.[856] عمارةبن عبدالسلولی.[857] ظبیانبن عماره.[858] عبداللهبن شداد ارحبی.[859] عبدالرحمنبن شریح شیبانی.[860] سائببن مالک.[861] مثنیبن مخرمه عبدی.[862] عبداللهبن مالک طائی.[863] ظبیانبن عماره تمیمی.[864] حکیمبن منقذ کندی.[865] ولیدبن حصین کنانی.[866] یزیدبن انس اسدی.[867] ورقاءبن عازب اسدی.[868] کیسان ابوعمره فارسی.[869] عبداللهبن کامل شاکری.[870] احمربن شمیط.[871] سعربن ابوسعر حنفی.[872] عبداللهبن ضمره عذری.[873] اینها برخی از شخصیتهایی بودند که در روز عاشورا بههمراه امام حسین(ع) در کربلا حضور نداشتند و بسیاری دیگر غیر از آنان نیز هستند که به آنها اشاره نشد، اما بنده فقط به اسامی افراد تأثیرگذار در محیطشان و کسانی که به ولایت امیرالمؤمنین و فرزندانش(ع) معروف بودند ـچه از صحابه و چه از تابعینـ بسنده کردم. همچنین رهبران و افراد برجستۀ قیام توابین و قیام مختار را که برای انتقام خون حسین(ع) مصمم بودند به آنان ضمیمه کردم. با وجود اینکه آنان کارهایی خداپسندانه انجام دادند، اما بیگمان عمل کسانی که در روز عاشورا به امام حسین(ع) پیوستند و او را یاری کردند، نزد خدا و اولیای خدا برتر است. چند نکته: اول: بیتردید سلیمانبن صرد خزاعی ـکه بهخوبی از آنچه در کوفه رخ داد آگاه بودـ راست گفت، آنگاه که وضعیت پیشآمده برای امام حسین(ع) و آنچه را از ضعف و سستی و ناتوانی و یارینکردن از سوی پیروانش بر او گذشت توصیف کرد؛ زیرا او ـوقتی تصمیم گرفت علیه امویان قیام کندـ در میان یارانش چنین خطبهای ایراد کرد: «میترسم ما به این دوران ـکه زندگی در آن دشوار شده، و مصیبتها بزرگ گردیده استـ واگذار شده و به تأخیر افتاده باشیم، برای چیزی که به نفع ماست؛ گردنهایمان را برای آمدن خاندان پیامبرمان دراز کردیم و به آنان وعدۀ یاری دادیم و آنان را به آمدن نزد خود تشویق کردیم، اما وقتی بهسوی ما آمدند، سستی ورزیدیم و ناتوان شدیم و سازش کردیم و به انتظار نشستیم، تا آنکه فرزند پیامبرمان و سلالۀ او و پارۀ تن او کشته شد، و فاسقان، او را هدف تیرها و نیزهها قرار دادند. پس بهسوی همسران و فرزندان خود بازنگردید تا آنکه خداوند از شما راضی شود به اینکه با قاتلان او روبهرو شوید و آنان را نابود سازید. آگاه باشید، از مرگ نهراسید، به خدا سوگند هرکه از مرگ ترسید خوار شد؛ و همچون توبهکنندگان بنیاسرائیل باشید... .»[874] دوم: بیتردید ایمان میتواند با ضعف و سستی و خذلان همراه باشد؛ به این معنا که ممکن است فردی مؤمن باشد و به عقیدهای صحیح و حق باور داشته باشد، اما در عین حال در یاری امام زمان خود کوتاهی کند و او را تنها بگذارد و به خودش ستم کند. دلایل این موضوع بسیارند؛ برخی از آنها به نحوۀ تعامل با معصوم مربوط میشود، برخی دیگر به راحتطلبی و آسایش در دنیا ارتباط دارد، و بخشی نیز به اخلاص و توفیق الهی بازمیگردد؛ بهویژه در قضایای بزرگ الهی مثل یاری امام حسین(ع) که بدون شک نیازمند توفیق الهی و لطف عظیم ربانی است؛ و این موضوع بهتفصیل در مباحث پیشین بررسی شد. سوم: عذرهایی که برخی برای شخصیتهای یادشده بیان کردهاند هرچه باشد، هیچگونه دلیل قطعی ندارد، بهجز زندانی شدن که برای برخی از آنان پیش آمد؛ و آن هم عذری است که پس از آغاز قیام امام حسین(ع) حادث شد، و ـهمانگونه که دانستیمـ علتش سستی و تردید در همراهی و اقدام با مسلمبن عقیل بود. حتی اگر زندانی شدن بدون سستی و دلیل آشکار برای ما رخ داده باشد، باز هم چیزی از واقعیت را تغییر نمیدهد؛ زیرا این عذر (یعنی زندانی شدن) هرچند از نظر شرعی پذیرفته است، اما زمان را به عقب برنمیگرداند و به انسان فرصت شرکت و دفاع از حسین مظلوم، و شهید شدن بههمراه او را نمیدهد؛ پس نتیجۀ یکسانی که برای هرکسی که توفیق حضور نداشته، هر عذری هم که داشته باشد، عبارت است از عدم حضور و محروم شدن از نیل به شرافت یاری امام حسین(ع)، و نرسیدن به مقام رفیع الهی و بهدنبال آن فتح و گشایش الهی وعده دادهشده که خداوند برای یاران حسین(ع) تدارک دیده بود؛ و بیتردید این خسارت بزرگی است. افزون بر این، مقام شخصیتهایی که نامشان را بردیم ـهمه یا برخی از آنانـ هرقدر هم که نزد خداوند بلند و ارجمند باشد، اما مقام کسی که امام حسین(ع) را یاری کرد ـبدون هیچ تردیدیـ برتر و بالاتر است؛ و دستِکم این فرمایش امام حسین(ع): «و هرکس به من نپیوندد به فتح (پیروزی) دست نخواهد یافت» قطعاً شامل حال آنان نیز میشود.-منابع
قرآن کریم المتشابهات، السيد أحمد الحسن، إصدارات أنصار الإمام المهدي(ع). إبصار العين في أنصار الحسين، الشيخ محمدبن طاهر السماوي، تحقيق: الشيخ محمدجعفر الطبسي، مركز الدراسات الإسلامية لحرس الثورة، الطبعة الأولى، 1419. أجوبة المسائل المهنائية، العلامة الحلي، الحسنبن يوسفبن المطهر، مطبعة الخيام - قم، 1401 ه. الاحتجاج، أبو منصور أحمدبن علي الطبرسي، تعليق: السيد محمد باقر الخرسان، دار النعمان للطباعة والنشر - النجف الأشرف، 1966 م. الأخبار الطوال، أحمدبن داود أبو حنيفة الدينوري، تحقيق: عبد المنعم عامر، دار إحياء التراث العربي، الطبعة الأولى - القاهرة، 1960 م. اختيار معرفة الرجال، محمدبن الحسن الطوسي، تصحيح وتعليق: مير داماد الاسترابادي، تحقيق: السيد مهدي الرجائي، نشر مؤسسة آل البيت لإحياء التراث - قم، 1404 ه. الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد، محمدبن محمدبن النعمان المفيد، تحقيق: مؤسسة آلالبيت عليهم السلام لإحياء التراث، دار المفيد - بيروت، الطبعة الثانية، 1993 م. الاستيعاب في معرفة الأصحاب، يوسفبن عبداللهبن محمد ابنعبد البر، تحقيق: علي محمد البجاوي، دار الجيل - بيروت، الطبعة الأولى، 1992 م. أسد الغابة في معرفة الصحابة، عليبن أبي الكرم الشيباني ابنالأثير، دار الكتاب العربي، بيروت - لبنان . الإصابة في تمييز الصحابة، أحمدبن عليبن حجر العسقلاني، تحقيق: عادل أحمد عبد الموجود، علي محمد معوض، دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة الأولى، 1995 . الأعلام، خير الدين الزركلي، دار العلم للملايين - بيروت، الطبعة الخامسة، 1980 م . إعلام الورى بأعلام الهدى، أبو علي الفضلبن الحسن الطبرسي، تحقيق: مؤسسة آلالبيت عليهمالسلام لإحياء التراث - قم، 1417 ه. أعيان الشيعة، السيد محسن الأمين، حققه وأخرجه: حسن الأمين، نشر دار التعارف للمطبوعات - بيروت. الأغاني، أبو الفرج ا لأصفهاني، دار إحياء التراث العربي. إقبال ا لأعمال، السيد رضي الدين عليبن موسىبن جعفربن طاووس، تحقيق: جواد القيومي، نشر مكتب الإعلام الإسلامي، الطبعة الأولى، 1414 ه. الأمالي، محمدبن عليبن الحسين الصدوق، تحقيق: مؤسسة البعثة - قم، ط1، . 1417 الأمالي، محمدبن الحسن الطوسي، تحقيق: قسم الدراسات الإسلامية - مؤسسة البعثة، دار الثقافة للطباعة والنشر والتوزيع - قم، الطبعة الأولى، 1414 ه. الإمامة والسياسة، أبو محمد عبداللهبن مسلم ابنقتيبة الدينوري، تحقيق: د. طه محمد الزيني، مؤسسة الحلبي وشركاه للنشر والتوزيع . أنساب الأشراف، أحمدبن يحيى البلاذري، تحقيق: د. محمد حمیدالله، دار المعارف بمصر، 1959م. بحار الأنوار، محمد باقر المجلسي، مؤسسة الوفاء، بيروت - لبنان، الطبعة الثانية، 1983 م. البداية والنهاية، إسماعيلبن كثير الدمشقي، تحقيق: علي شيري، دار إحياء التراث العربي - بيروت، الطبعة الأولى، 1988 م. بصائر الدرجات، محمدبن الحسن الصفار، تحقيق: ميرزا حسن كوچهباغي، منشورات الأعلمي - طهران، الطبعة الرابعة، 1404 ه. بغية الطلب في تاريخ حلب، ابنالعديم كمال الدين عمربن أحمدبن أبي جرادة، تحقيق وتقديم: د. سهيل زكار - دمشق، مؤسسة البلاغ - بيروت، 1988 م. تاريخ الإسلام، الذهبي، تحقيق: د. عمر عبد السلام تدمري، دار الكتاب العربي - بيروت، الطبعة الأولى، 1987 م. تاريخ ابنخلدون، عبدالرحمنبن محمدبن خلدون، منشورات مؤسسة الأعلمي للمطبوعات - بيروت، 1971 م. تاريخ الطبري، محمدبن جرير الطبري، مؤسسة الأعلمي للمطبوعات - بيروت، قوبلت على النسخة المطبوعة بمطبعة "بريل" بمدينة لندن سنة 1879 م . تاريخ مدينة دمشق، عليبن الحسن ابنعساكر، تحقيق: علي شيري، دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع - بيروت، 1995 م. تاريخ النهضة الحسينية، معهد ومؤسسة سيد الشهداء، جمعية المعارف الإسلامية - بيروت، 2008م. تاريخ اليعقوبي، أحمدبن أبي يعقوب اليعقوبي، دار صادر - بيروت، مؤسسة نشر فرهنگ أهل بيت - قم. تذكرة الخواص، سبط ابنالجوزي، مؤسسة أهل البيت عليهم السلام، بيروت. ترجمة الإمام الحسين ومقتله، القسم غير المطبوع من كتاب الطبقات الكبير لابن سعد، تحقيق: السيد عبد العزيز الطباطبائي، نشر مؤسسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث، المطبعة: ستاره - قم، الطبعة الأولى، 1451 ه. تنزيه الأنبياء، عليبن الحسين المرتضى، دار الأضواء - بيروت، الطبعة الثانية، 1989. تنقيح المقال، الشيخ عبدالله المامقاني، المطبعة المرتضوية، النجف الأشرف. تهذيب الأحكام، محمدبن الحسن الطوسي، تعليق: السيد حسن الموسوي الخرسان، دار الكتب الإسلامية - طهران. تهذيب التهذيب، أحمدبن عليبن حجر العسقلاني، تحقيق: مصطفى عبد القادر عطا، دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة الثانية، 1995 . ثواب الأعمال وعقاب الأعمال، محمدبن عليبن الحسين الصدو ق، منشورات الرضی - قم، الطبعة الثانية، 1368 ش. جامع البيان عن تأويل آي القرآن، محمدبن جرير الطبري، تخريج: صدق جميل العطار، دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع، 1995 م. جامع الرواة، محمدبن علي الاردبيلي، منشورات مكتبة المرعشي النجفي - قم، 1403. الخرائج والجرائح، قطب الدين الراوندي، تحقيق: مؤسسة الإمام المهدي عليه السلام، إشراف: السيد محمد باقر الموحد الأبطحي، الطبعة الأولى، ذي الحجة 1409. خطط الكوفة، ترجمة وتعليق: تقيبن محمد المصعبي. خلاصة الأقوال، العلامة الحلي، الحسنبن يوسفبن المطهر، تحقيق: الشيخ جواد القيومي، مؤسسة النشر الإسلامي، الطبعة الأولى، 1417 ه . جمهرة خطب العرب، أحمد زكي صفوت، شركة مكتبة ومطبعة مصطفى البابي الحلبي وأولاده بمصر، الطبعة الثانية، 1962 م. حياة الإمام الحسين، الشيخ باقر شريف القرشي، مكتبة الداوري، قم. الدر النظيم، يوسفبن حاتمبن فوزبن مهند الشامي المشغري، مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرسين بقم المشرفة . دعائم الإسلام، النعمانبن محمدبن منصور المغربي، تحقيق: آصفبن علي أصغر فيضي، دار المعارف - مصر، 1963 م. دلائل الإمامة،محمدبن جريربن رستم الطبري، تحقيق:قسم الدراسات الإسلامية، مؤسسة البعثة - قم، الطبعة الأولى، 1413 ه. دلائل النبوة، أبو نعيم أحمدبن عبداللهبن أحمد الأصبهاني، تحقيق: د. محمد رواس قلعه چي، دار النفائس - بيروت، الطبعة الثانية، 1986 م. ذوب النضار، جعفربن محمدبن جعفر ابننما الحلي، تحقيق: فارس حسون كريم، مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرسين بقم المقدسة، الطبعة الأولى، 1416 ه. رجال ابنداود، الحسنبن عليبن داود الحلي، تحقيق وتقديم: السيد محمد صادق آل بحر العلوم، منشورات المطبعة الحيدرية، 1972 م. السنة، أبوبكر عمروبن أبي عاصم، ومعه ظلال الجنة في تخريج السنة، محمد ناصرالدين الألباني، نشر: المكتب الإسلامي - بيروت، الطبعة الثالثة، 1993 م. سنن الترمذي، محمدبن عيسى الترمذي، تحقيق: عبدالرحمن محمد عثمان، دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع، بيروت - لبنان، الطبعة الثانية، 1983 م. السنن الكبرى، أحمدبن الحسينبن علي البيهقي، السنن الكبرى، دار الفكر - بيروت. سير أعلام النبلاء، الذهبي، تحقيق: شعيب الأرنؤوط، حسين الأسد، مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة التاسعة، 1993 م. السيرة النبوية، عبد الملكبن هشا م الحميري، تحقيق: محمد محيي الدين عبد الحميد، مكتبة محمد علي صبيح وأولاده - مصر، 1963 م. الشجرة المباركة في أنساب الطالبية، الفخر الرازي، تحقيق: السيد مهدي الرجائي، نشر: مكتبة المرعشي النجفي - قم، الطبعة الأولى، 1409 ه. شرح الأخبار في فضائل الأئمة الأطهار، النعمانبن محمد المغربي، مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرسين بقم المشرفة، الطبعة الثانية، 1414 ه. شرح إحقاق الحق وإزهاق الباطل، نور الله الحسيني المرعشي التستري، تعليق: شهاب الدين النجفي، منشورات مكتبة المرعش ي النجفي - قم. شرح نهج البلاغه، ابنأبي الحديد، تحقيق: محمد أبو الفضل إبراهيم، دار إحياء التراث العربي، الطبعة الأولى، 1959 م. شرح نهج البلاغه، ميثمبن عليبن ميثم البحراني، نشر مركز الاعلام الإسلامي - الحوزةالعلمية، قم - إيران، الطبعة الأولى، 1362 ش. صحيح ابنحبان، علاء الدين عليبن بلبان الفارسي، تحقيق: شعيب الأرنؤوط، مؤسسة الرسالة، الطبعة الثانية، 1993 م. صحيح البخاري، محمدبن إسماعيل، دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع، 1981 م. صحيح سنن الترمذي، محمد ناصر الألباني، تعليق وإشراف: زهير الشاويش، نشر المكتب الإسلامي - بيروت، الطبعة الأولى، 1991 م . صحيح مسلم، مسلمبن الحجاج القشيري، دار الفكر - بيروت. صحيح وضعيف سنن ابنماجة، محمد ناصر الألباني، مكتبة المعارف للنشر والتوزيع -الرياض . صلح الحسن، الشيخ راضي آل ياسين، تقديم: عبدالحسين شرف الدين العاملي. الصواعق المحرقة، ابنحجر، الطبقات الكبرى، محمدبن سعد، دار صادر، بيروت. علل الشرائع، محمدبن عليبن الحسين، منشورات المكتبة الحيدرية ومطبعتهاالنجف الأشرف، 1966 م. عوالم العلوم والمعارف والأحوال من الِيات والأخبار والأقوال، المعروف بـ "عوالم الامام الحسين "، الشيخ المحدث عبدالله البحراني، تحقيق ونشر: مدرسة المهدي عليه السلام - قم المقدسة، الطبعة الأولى، 1407 ه عيون الأخبار، أبو محمد عبداللهبن مسلمبن قتيبة الدينوري، تعليق وتقديم: د . يوسف علي طويل، منشورات دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة الثالثة، 2003 م. الغارات، إبراهيمبن محمد الثقفي الكوفي، تحقيق: السيد جلال الدين الحسيني، طبع على طريقة اوفست في مطابع بهمن. الغيبة، محمدبن الحسن الطوس ي، تحقيق: الشيخ عباد الله الطهراني، الشيخ علي أحمد ناصح، مؤسسة المعارف الإسلامية - قم، الطبعة الأولى، 1411 ه. فتح الباري شرح صحيح البخاري، شهاب الدين ابنحجر العسقلاني، دار المعرفة للطباعة والنشر - بيروت، الطبعة الثانية . الفتوح، أبو محمد أحمدبن أعثم الكوفي، تحقيق: علي شيري، دار الأضواء، الطبعة الأولى، 1991م. فضائل الصحابة، أحمدبن حنبل، تحقيق: د. وصي الله محمد عباس، مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة الأولى، 1983 م. قاموس الرجال،محمد تقي التستري،تحقيق:مؤسسة النشرالإسلامي التابعةلجماعة المدرسين بقم المشرفة، الطبعة الأولى، 1422 ه. الكافي، محمدبن يعقوب الكليني، تعليق: علي أكبر الغفاري، دار الكتب الإسلامية -طهران. كامل الزيارات، جعفربن محمد ابنقولويه القمي، تحقيق: الشيخ جواد القيومي، نشر الفقاهة، مؤسسة النشر الإسلامي، الطبعة الأولى، 1417 ه, الكامل في التاريخ، عليبن أبي الكرم ابنالأثير، دار صادر - بيروت، 1965 م. الكنى والألقاب، الشيخ عباس القمي، تقديم: محمد هادي الأميني، مكتبة الصدر - طهران. اللهوف في قتلى الطفوف، عليبن موسىبن جعفربن محمدبن طاووس، ويليه كتاب: حكاية المختار في أخذ الثأر برواية أبي مخنف. الناشر: أنوار الهدى - قم، الطبعة الأولى، 1417 ه. مثير الأحزان، محمدبن جعفر ابننما الحلي، منشورات المطبعة الحيدرية في النجف، . 1950 المجدي في أنساب الطالبيين، السيد أبو الحسن عليبن محمدبن علي العلوي العمري، تحقيق: الشيخ أحمد المهدوي الدامغاني، نشر مكتبة المرعش ي النجفي - قم، الطبعة الأولى، 1409 ه. مجمع الأمثال، أبوالفضل أحمدبن محمد النيسابوري الميداني، نشر المعاونية الثقافية للأستانة الرضوية المقدسة، 1366 ش. مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، نور الدين عليبن أبي بكر الهيثمي، دار الكتب العلمية - بيروت، 1988م. المحاسن، أحمدبن محمدبن خالد البرقي، تحقيق: السيد جلالالدين الحسيني، دار الكتب الإسلامية - طهران، الطبعة الأولى، 1370 ه. مختصر أخبار شعراء الشيعة، أبوعبدالله محمدبن عمران المرزباني، تحقيق: د.محمد هادي الأميني، شركة الكتبي للطباعة والنشر والتوزيع - بيروت، الطبعة الثانية، 1993 م. مختصر بصائر الدرجات، حسنبن سليمان الحلي، منشورات المطبعة الحيدرية - النجف الأشرف، الطبعة الأولى، 1950 م. مراصد الاطلاع على أسماء الأمكنة والبقاع، صفيالدين عبدالمؤمنبن عبدالحق القطيعي البغدادي، دار الجيل - بيروت، الطبعة الأولى، 1412 ه. مروج الذهب ومعادن الجواهر، عليبن الحسين المسعودي، مروج الذهب ومعادنالجواهر، منشورات دار الهجرة - قم، الطبعة الثانية، 1984 م. المسائل العكبرية، محمدبن محمدبن النعمان، المسائل العكبرية، دار المفيد - بيروت، الطبعة الثانية، 1993 م. مستدركات علم رجال الحديث، الشيخ علي النمازي الشاهرودي، المطبعة: شفق - طهران، الناشر: ابنالمؤلف، الطبعة الأولى، 1412 ه. المستدرك على الصحيحين، أبوعبدالله الحاكم النيسابوري، تحقيق: يوسف عبدالرحمن المرعشلي. مستمسك العروة الوثقى، محسن الطباطبائي الحكيم، مطبعة الِداب - النجف، الطبعة الرابعة، 1391 ه. مسند أحمد، أحمدبن حنبل، دار صادر - بيروت. مصارع الشهداء ومقاتل السعداء، سلمانبن عبدالله آل عصفور، تحقيق: الشيخ علي آل كوثر، مجمع إحياء الثقافة الإسلامية، الطبعة الأولى، 1422 ه. المصنف في الأحاديث والِثار، عبداللهبن محمدبن أبي شيبة، دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع - بيروت، الطبعة الأولى، 1989 م. معالي السبطين في أحوال الحسن والحسين، الشيخ محمد مهدي الحائري، منشورات الشريف الرضي - قم، 1409 ه. معاني الأخبار، محمدبن عليبن الحسين الصدوق، تعليق: علي أكبر الغفاري، مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرسين بقم المشرفة، 1379 ه. معتمد العروة الوثقى، تقرير أبحاث السيد الخوئي، السيد محمد رضا الموسوي الخلخالي، مؤسسة إحياء آثار الإمام الخوئي، الطبعة الثانية، 2005 م. معجم رجال الحديث، أبو القاسم الخوئي، طبعة منقحة ومزيدة، الطبعة الخامسة، . 1992 المعجم الكبير، أبو القاسم سليمانبن أحمد الطبراني، تحقيق: حمدي عبد المجيد السلفي، دار إحياء التراث العربي، الطبعة الثاني ة. المعجم الأوسط، أبو القاسم سليمانبن أحمد الطبراني، تحقيق: طارقبن عوض اللهبن محمد، عبدالحسينبن إبراهيم الحسيني، دار الحرمين للطباعة والنشر والتوزيع، 1995 م . المعجم الصغير، أبو القاسم سليمانبن أحمد الطبراني، دار الكتب العلمية - بيروت. معجم البلدان، ياقوتبن عبدالله الحموي، دار إحياء التراث العربي - بيروت، 1979. معجم قبائل العرب القديمة والحديثة، عمر رضا كحالة، دار العلم للملايين - بيروت، الطبعة الثانية، 1968 م. مقاتل الطالبيين، أبو الفرج الأصفهاني، تقديم: كاظم المظفر، منشورات المطبعةالحيدرية في النجف، 1965 م . مقتل الحسين، لوطبن يحيىبن سعيد أبو مخنف الأزدي، تعليق: حسن الغفاري، المطبعة العلمية - قم. مقتل الحسين، الخوارزمي، مكتبة المفيد - قم. مقتل الحسين، السيد عبد الرزاق المقرم، دار الكتب الإسلامية، بيروت. مناقب آل أبي طالب، محمدبن علي ابنشهر اشوب، تصحيح وشرح ومقابلة: لجنة من أساتذة النجف الأشرف، المطبعة الحيدرية - النجف الأشرف، 1956 م. مناقب الإمام أمير المؤمنين، محمدبن سليمان الكوفي، تحقيق: الشيخ محمد باقر المحمودي، مجمع إحياء الثقافة الإسلامية - قم، الطبعة الأولى، 1412 ه. المنتظم في تاريخ الملوك والأمم، أبو الفرج عبدالرحمنبن عليبن محمد ابنالجوزي، دراسة وتحقيق: محمد عبدالقادر عطا، مصطفى عبدالقادر عطا، دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة الأولى، 1992 م. من لا يحضره الفقيه، محمدبن عليبن الحسين الصدوق، تصحيح وتعليق: علي أكبر الغفاري، مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرسين بقم المشرفة، ط2، 1404 ه. مهذب الأحكام، السيد عبدالأعلى السبزواري، مؤسسة المنار، الطبعة الرابعة، 1413 ه. المنمق في أخبار قريش، محمدبن حبيب البغدادي، صححه وعلق عليه: خورشيد أحمد فاروق، عالم الكتب. موسوعة كربلاء، د . لبيب بيضون، مؤسسة الأعلمي - بيروت. موسوعة كلمات الإمام الحسين، اعداد: قسم الحديث في معهد باقر العلوم، منظمة الإعلام الإسلامي، الطبعة الأولى، 1425 ه. النزاع والتخاصم، تقي الدين احمدبن علي المقريزي، تحقيق: السيد علي عاشور. نهج البلاغه، جمعه: الشريف الرضيي، تحقيق: د. صبحي الصالح، الطبعة الأولىبيروت، 1967م. وسيلة الدارين في أنصار الحسين، السيد إبراهيم الزنجاني، مؤسسة الاعلمي بيروت. وقعة صفين، نصربن مزاحم المنقري، تحقيق وشرح: عبدالسلام محمد هارون، المؤسسة العربية الحديثة للطبع والنشر والتوزيع، 1382 ه. وقعة الطف، هادي اليوسفي، نشر مؤسسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرسين، قم المقدسة. ينابيع المودة لذوي القربى، الشيخ سليمانبن إبراهيم القندوزي، تحقيق: سيد علي جمال أشرف الحسيني، نشر دار الأسوة للطباعة والنشر، الطبعة الأولى، 1416 ه.پا ورقی ها
[1] . بقره: 30 تا 34.
[2] . نساء: 165.
[3] . کافی، کلینی: 1/ 177.
[4] . صحيح مسلم: 7/ 121 و 122، باب من فضائل علي.
[5] . سنن ترمذی: ۵/۳۲۹، آلبانی در «صحیح سنن ترمذی» شماره ۳۷۸۸ آن را صحیح شمرده است.
[6] . سنن ترمذی: ۵/۳۲۳؛ طبرانی، المعجم الکبیر: ۳/۶۶. آلبانی آن را در «صحیح سنن ترمذی» شماره ۳۷۸۶ صحیح شمرده است.
[7] . مسند احمد: ۵/۱۸۱ و ۱۸۲، هیثمی گفته است: «احمد آن را روایت کرده، و سندش خوب است.» مجمع الزوائد: ۹/۱۶۳.
[8] . به احادیثی که به این موضوع اشاره کردهاند مراجعه کنید؛ بهعنوان مثال: جامعالبیان، ابنجریر طبری: ۱۳/۱۴۲، با سند خود از ابنعباس [روایت کرده] و ابنحجر دربارۀ آن گفته است: «سند آن حَسن است.» فتح الباری: ۸/۲۸۵ و حاکم نیشابوری در المستدرک علی الصحیحین: ۳/۱۳۰ با سندش از علی(ع) [روایت کرده] و گفته است: «این حدیث دارای سند صحیح است ولی بخاری و مسلم آن را روایت نکردهاند.»
[9] . در منابع متعددی آمده است، ازجمله: مسند احمد: ۱/۸۴ و مواضع بسیار دیگر از مسند. آلبانی گفته است: «حدیث: هرکس من مولای او هستم، علی مولای اوست. خدایا، دوست بدار کسی که او را دوست دارد و دشمن بدار کسی که با او دشمنی میکند؛ این حدیثی کاملاً صحیح است و از طرق مختلف توسط گروهی از صحابه نقل شده است. من احادیث هفت نفر از آنها را نقل کردهام و برخی از آنها از بیش از یک طریق نقل شدهاند. من همۀ آنها را نقل کرده و دربارۀ اسنادشان در "سلسلة الأحاديث الصحيحة" (۱۷۵۰) صحبت کردهام.» السنة، ابنابیعاصم، و نیز: ظلال الجنة فی تخریج السنة، محمد ناصر ألبانی: ص ۵۵۲.
[10] . مراجعه کنید به: صحیح بخاری: ۴/۲۰۸، باب مناقب مهاجرین و فضیلت آنان؛ صحیح مسلم: ۷/۱۲۰، باب فضائل علی(ع).
[11] . این حدیث در منابع و با طرق بسیاری آمده است، ازجمله: فضائل الصحابة، احمدبن حنبل: ۲/۸۵، شمارۀ حدیث: ۱۴۰۲؛ المستدرک، حاکم نیشابوری: ۳/۱۵۰، و گفته است: «این حدیث بر اساس شروط مسلم صحیح است، ولی بخاری و مسلم آن را روایت نکردهاند.»
[12] . و اینها نمونههایی از این احادیث هستند:
«عایشه گفت: پیامبر(ص) صبح از خانه خارج شد درحالیکه ردایی از موی سیاه بردوش داشت. حسنبن علی آمد و او را وارد آن کرد، سپس حسین آمد و با او داخل شد، سپس فاطمه آمد و او را [هم] وارد کرد، سپس علی آمد و او را نیز وارد آن کرد، و سپس فرمود: (إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا) (همانا خداوند اراده کرده است پلیدی را از شما اهلبیت دور کند و شما را بهطور کامل پاکیزه گرداند).» صحیح مسلم: ۷/۱۳۰.
«ابنعباس گفت: و رسول خدا(ص) لباسش را برداشت و آن را روی علی و فاطمه و حسن و حسین انداخت و سپس فرمود: (إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا) (همانا خداوند اراده کرده است پلیدی را از شما اهلبیت دور کند و شما را بهطور کامل پاکیزه گرداند).» مسند احمد: ۱/۳۳۱.
[13] . حق تعالی میفرماید: (إِنَّ اللَّهَ وَمَلَائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِيمًا) (احزاب: ۵۶) (همانا خدا و فرشتگانش بر پیامبر درود میفرستند. ای کسانی که ایمان آوردهاید، بر او درود فرستید و به نیکی سلام کنید). مسلمانان از رسول خدا(ص) پرسیدند سلام به او را میدانند، اما چگونه به او درود [و صلوات] بفرستند. پیامبر(ص) فرمود: «بگویید: اللهم صل على محمد وعلى آل محمد كما صليت على آل إبراهيم وبارك على محمد وعلى آل محمد كما باركت على آل إبراهيم في العالمين إنك حميد مجيد» (بارالها! بر محمد و آلمحمد درود فرست، همانگونه که بر آلابراهیم درود فرستادی، و بر محمد و آلمحمد برکت نازل کن، همانگونه که بر آلابراهیم در میان جهانیان برکت نازل کردی؛ که بهراستی تو ستودۀ بزرگواری). صحیح بخاری: ۶/۲۷؛ صحیح مسلم: ۲/۱۶، باب درود [و صلوات] فرستادن بر پیامبر پس از تشهد.
نکته: ذکر «آل» در تشهد از نظر برخی از فرقههای مسلمان (شیعه، شافعی و برخی حنبلیها) واجب است و از نظر دیگران کاملترین است، و حذفِ عمدیِ آن از نظر بیشتر مسلمانان جایز نیست.
[14] . از ابنعباس (رضی الله عنهما) روایت شده است، گفت: هنگامی که آیه (قُل لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى) (شوری: ۲۳) (بگو من هیچ مزدی از شما برای رسالتم درخواست نمیکنم جز محبت اهل بیتم) نازل شد، گفتند: ای رسول خدا، اینان که محبتشان بر ما واجب شده است، چه کسانی از نزدیکان تو هستند؟ فرمود: «علی و فاطمه و دو پسرشان.» المعجم الکبیر، طبرانی: ۳/۴۷. هیثمی گفته است: «این حدیث را طبرانی روایت کرده و در سند آن جماعتی ضعیف وجود دارند، اما آنها توثیق شدهاند.» مجمع الزوائد: ۹/۱۶۸.
[15] . حقتعالی میفرماید: (فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللَّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ) (آلعمران: ۶۱) (پس هرکس درباره او [عیسی] پس از دانشی که به تو رسیده است با تو مجادله کند، بگو بیایید پسرانمان و پسرانتان را، زنانمان و زنانتان را، و نفسهایمان و نفسهایتان را بخوانیم، سپس مباهله کنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم)، و پیامبر(ص) غیر از آنها هیچکس دیگری را برای مباهله با مسیحیان نجران بههمراه خود نبرد. از عامربن سعد از پدرش روایت شده است، گفت: «وقتی این آیه نازل شد: (نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ) (پسرانمان و پسرانتان، زنانمان و زنانتان، و نفسهایمان و نفسهایتان را بخوانیم)، رسول خدا(ص) علی، فاطمه، حسن و حسین (رض)را فراخواند و فرمود: "خدایا، اینان اهل من هستند."» المستدرک، حاکم: ۳/۱۵۰. و گفته است: «این حدیث بر مبنای شروط بخاری و مسلم صحیح است، اما آن دو آن را روایت نکردهاند.»
[16] . از علی(ع) روایت شده است که نزد پیامبر(ص) آمد، درحالیکه پیامبر عبایی پهن کرده بود. سپس او و علی و فاطمه و حسن و حسین روی آن نشستند. آنگاه پیامبر(ص) گوشههای آن را گرفت و روی آنها کشید و سپس فرمود: «خدایا، از آنها راضی باش، همانگونه که من از آنها راضی هستم.» المعجم الأوسط، طبرانی: ۵/۳۴۸. هیثمی گفته است: «این حدیث را طبرانی در الأوسط روایت کرده و رجال آن ازجمله رجال صحیح هستند، جز عبیدبن طفیل که ثقه است.» مجمع الزوائد: ۹/۱۶۹.
[17] . از زیدبن ارقم روایت شده است که پیامبر(ص) به علی و فاطمه و حسن و حسین(ع) فرمود: «من دشمن کسی هستم که با شما دشمنی کند و دوست کسی که با شما دوستی کند.» صحیح ابنحبان: ۱۵/۴۳۴، المعجم الصغیر، طبرانی: ۲/۳. هیثمی گفته است: «این حدیث را احمد و طبرانی روایت کردهاند و در آن تلیدبن سلیمان وجود دارد که دربارهاش اختلاف است، اما بقیه رجال حدیث از رجال صحیح هستند.» مجمع الزوائد: ۹/۱۶۹.
[18] . از ابوسعید خدری روایت شده است که رسول خدا(ص) روزی به خانۀ فاطمه(س) وارد شد، درحالیکه علی(ع) ایستاده و فاطمه دراز کشیده بود و فرزندانش کنار او بودند. حسن آب خواست؛ پس رسول خدا(ص) به سوی شتری رفت و برای آنها شیر دوشید و آورد. حسین بیدار شد و سعی میکرد قبل از حسن بنوشد تا آنجا که گریه کرد. رسول خدا(ص) فرمود: «برادرت قبل از تو آب خواسته است.» فاطمه(س) گفت: «به نظر میرسد حسن نزد شما محبوبتر است.» پیامبر(ص) فرمود: «او نزد من محبوبتر نیست، بلکه هر دو برای من به یک اندازه عزیزند. من و تو و این دو [حسن و حسین] و این خوابیده [علی] در روز قیامت در یک جایگاه خواهیم بود.» المعجم الکبیر، طبرانی: ۲۲/۴۰۶. هیثمی گفته است: «این حدیث را طبرانی روایت کرده و در سند آن کثیربن یحیی است که ضعیف شمرده شده، اما ابنحبان او را توثیق کرده است.» مجمع الزوائد: ۹/۱۷۱.
[19] . از علی (رض) روایت شده است، گفت: رسول خدا(ص) به من خبر داد «اولین کسانی که وارد بهشت میشوند من و فاطمه و حسن و حسین هستیم.» گفتم: ای رسول خدا، پس دوستداران ما چه میشوند؟ فرمود: «آنها پشت سر شما خواهند بود.» المستدرک، حاکم نیشابوری: ۳/۱۵۱.
[20] . از عایشه (رضی الله عنها) روایت شده است، گفت: «رسول خدا(ص) در روز هفتم برای حسن و حسین عقیقه کرد و آنها را نامگذاری کرد و دستور داد آلودگی از سرهای آنها زدوده شود.» المستدرک، حاکم: ۴/۲۳۷. حاکم گفته است: «این حدیث دارای سند صحیح است ولی بخاری و مسلم آن را روایت نکردهاند.»
[21] . پیامبر(ص) در موقعیتهای بسیاری به این موضوع تصریح کرده است، ازجمله:
از ابوهریره (رض) روایت شده است، گفت: رسول خدا(ص) را دیدم که حسینبن علی را در آغوش گرفته بود و میفرمود: «خدایا، من او را دوست دارم، پس تو هم او را دوست بدار.» المستدرک: ۳/۱۷۷. حاکم گفته است: «این حدیث دارای سند صحیح است ولی بخاری و مسلم آن را روایت نکردهاند.»
«هرکس حسن و حسین را دوست بدارد مرا دوست داشته است، و هرکس با آنها دشمنی کند با من دشمنی کرده است.» المعجم الکبیر، طبرانی: ۳/۴۸.
[22] . از ابوایوب انصاری روایت شده است، گفت: رسول خدا(ص) به فاطمه(س) فرمود: «پیامبر ما بهترین پیامبران است و او پدر توست. شهید ما بهترین شهداست و او حمزه، عموی پدر توست. از ما کسی است که دو بال دارد و در بهشت هرجا که بخواهد پرواز میکند و او جعفر، پسرعموی پدر توست. از ما دو سبط این امت ـحسن و حسینـ هستند و آنها دو پسر تو هستند؛ و از ما مهدی است.» المعجم الصغیر، طبرانی: ۱/۳۷. هیثمی گفته است: «این حدیث را طبرانی در المعجم الصغیر روایت کرده و در سند آن قیسبن ربیع است که ضعیف شمرده شده، اما توثیق شده است، و بقیه رجال حدیث از راویان ثقه هستند.» مجمع الزوائد: ۹/۱۶۶.
[23] . از یَعلی عامری روایت شده که او با رسول خدا(ص) برای صرف غذایی که دعوت شده بودند بیرون رفت. او گفت: «رسول خدا(ص) در جلوی جمعیت حرکت میکرد و حسین همراه با کودکان در حال بازی بود. رسول خدا(ص) خواست او را بگیرد، ولی حسین اینسو و آنسو میدوید و فرار میکرد. پیامبر(ص) با او شوخی میکرد و میخندید تا اینکه او را گرفت. یکی از دستهای خود را زیر سر او و دیگری را زیر چانهاش گذاشت، دهانش را بر دهان حسین گذاشت و او را بوسید و فرمود: "حسین از من است و من از حسین هستم؛ خدا دوست دارد هرکه حسین را دوست دارد. حسین یکی از اسباط (نوادگان) است."» المستدرک، حاکم: ۳/۱۷۷؛ و گفته است: «این حدیث دارای سند صحیح است ولی بخاری و مسلم آن را روایت نکردهاند.»
[24] . از جابر روایت شده است، گفت: «هرکس دوست دارد به مردی از اهل بهشت نگاه کند به حسینبن علی نگاه کند، زیرا من از رسول خدا(ص) شنیدم چنین میفرمود.» مسند ابویعلى: ۳/۳۹۷. هیثمی گفته است: «این حدیث را ابویعلى روایت کرده و رجال آن از رجال صحیح هستند، جز ربیعبن سعد و قبلبن سعد که ثقه هستند.» مجمع الزوائد: ۹/۱۸۷.
از ابوسعید خدری روایت شده است که رسول خدا(ص) فرمود: «حسن و حسین سروران جوانان اهل بهشت هستند.» مسند احمد: ۳/۳؛ سنن ترمذی: ۵/۳۲۱. و ترمذی گفته است: «این حدیث صحیح و حسن است.»
[25] . صحيح بخاری: 7/ 74.
[26] . از امفضل دختر حارث روایت شده که او نزد رسول خدا(ص) آمد و گفت: «ای رسول خدا، من دیشب خوابی عجیب دیدم.» پیامبر(ص) فرمود: «چه خوابی؟» او گفت: «خواب بسیار سختی بود.» پیامبر(ص) فرمود: «چه خوابی؟» او گفت: «دیدم گویی قطعهای از بدن شما بریده و در دامان من گذاشته شد.» پس رسول خدا(ص) فرمود: «خواب خوبی دیدهای. انشاءالله فاطمه پسری به دنیا خواهد آورد و او در دامان تو قرار خواهد گرفت.» سپس فاطمه حسین(ع) را به دنیا آورد و او در دامان من قرار گرفت، همانطور که رسول خدا(ص) فرموده بود. روزی نزد رسول خدا(ص) رفتم و حسین را در دامان او گذاشتم. سپس نگاهی به ایشان انداختم و دیدم چشمان رسول خدا(ص) پر از اشک شده است. گفتم: «ای پیامبر خدا، پدر و مادرم فدایت، چه اتفاقی افتاده است؟» فرمود: «جبرئیل(ع) نزد من آمد و به من خبر داد این پسرم توسط امتم کشته خواهد شد.» من گفتم: «این پسر؟» فرمود: «بله؛ و جبرئیل خاک سرخرنگی از خاک او برایم آورد.» المستدرک، حاکم نیشابوری: ۳/۱۷۶. و گفته است: «این حدیث بر مبنای شروط بخاری و مسلم صحیح است، اما آن دو آن را روایت نکردهاند.»
[27] . از ابنعباس روایت شده است، گفت: حسین در دامان پیامبر(ص) نشسته بود. پس جبرئیل(ع) گفت: «آیا او را دوست داری؟» پیامبر(ص) فرمود: «چگونه او را دوست نداشته باشم، درحالیکه او میوۀ دل من است.» جبرئیل(ع) گفت: «بدان که امت تو او را خواهد کشت. آیا جای قبر او را به تو نشان ندهم؟» سپس مشتی خاک گرفت و دید خاکی سرخرنگ است. مجمع الزوائد، هیثمی: ۹/۱۹۱-۱۹۲ و گفته است: «این حدیث را بزاز روایت کرده و رجالش ثقه هستند، هرچند دربارۀ برخی از آنها اختلافنظر وجود دارد.»
[28] . از عایشه یا امسلمه ... روایت شده است که پیامبر(ص) به یکی از آن دو فرمود: «فرشتهای به خانۀ من وارد شد که پیش از این بر من وارد نشده بود. او به من گفت: این پسرت حسین کشته خواهد شد و اگر بخواهی، خاک زمینی را که در آن کشته میشود به تو نشان دهم.» فرمود: سپس مشتی خاک سرخرنگ بیرون آورد. مسند احمد: ۶/۲۹۴. هیثمی گفته است: «این حدیث را احمد روایت کرده و رجال آن از رجال صحیح هستند.» مجمع الزوائد: ۹/۱۸۷.
[29] . از امسلمه روایت شده است، گفت: «روزی رسول خدا(ص) در خانۀ من نشسته بود و فرمود: "هیچکس نباید بر من وارد شود." من منتظر بودم که حسین(ع) وارد شد. صدای گریۀ رسول خدا(ص) را شنیدم. وقتی نگاه کردم دیدم حسین در دامان اوست و پیامبر(ص) درحالیکه گریه میکرد پیشانی او را نوازش میکرد. گفتم: "به خدا قسم، نمیدانستم او وارد شده است." پیامبر(ص) فرمود: "جبرئیل(ع) با ما در خانه بود." گفت: "آیا او را دوست داری؟" گفتم: "در دنیا بله." گفت: "امت تو این پسر را در سرزمینی که به آن کربلا گفته میشود خواهد کشت." سپس جبرئیل مقداری از خاک آن زمین را برگرفت و به پیامبر(ص) نشان داد. وقتی حسین(ع) به هنگام شهادتش محاصره شد فرمود: "نام این سرزمین چیست؟" گفتند: "کربلا." فرمود: "خدا و رسولش راست گفتند، کرب و بلاء." و در روایتی دیگر فرمود: "رسول خدا(ص) راست گفت، این سرزمین کرب و بلاست."» مجمع الزوائد، هیثمی: ۹/۱۸۸-۱۸۹. هیثمی گفته است: «این حدیث را طبرانی با اسنادی روایت کرده و رجال یکی از آنها ثقات هستند.»
«امسلمه گفت: رسول خدا(ص) خوابیده بود که حسین وارد شد. من جلوی در نشستم تا نگذارم حسین وارد شود و او را بیدار کند. سپس برای لحظهای غافل شدم و حسین وارد شد و روی شکم پیامبر(ص) نشست. من صدای گریۀ رسول خدا(ص) را شنیدم. نزد او رفتم و گفتم: "ای رسول خدا، به خدا قسم، متوجه او نشدم." پیامبر فرمود: "جبرئیل(ع) نزد من آمد، درحالیکه حسین روی شکمم نشسته بود؛ پس جبرئیل به من گفت: آیا او را دوست داری؟" گفتم: "بله." گفت: "امت تو او را خواهد کشت. آیا خاکی را که در آن کشته میشود به تو نشان دهم؟" گفتم: "بله." سپس جبرئیل با بال خود [به زمین] زد و این خاک را آورد." دیدم در دستش خاکی سرخرنگ است درحالیکه گریه میکرد و میفرمود: "ای کاش میدانستم چه کسی بعد از من تو را خواهد کشت."» تاریخ مدینة دمشق، ابنعساکر: ۱۴/۱۹۴.
نکته: این دو حدیث دارای مضمون یکسانی هستند و تأکید میکنند گریه و نوحهسرایی برای حسین(ع) یک سنت نبوی است.
اما دربارۀ لعن قاتل حسین(ع): طبرانی با سند خود از رسول خدا(ص) روایت کرده است: «فرمود: "خداوند در یزید برکت قرار ندهد." سپس چشمانش اشکآلود شد و فرمود: " [شهادت] حسین به من خبر داده شد و خاک او به من داده شد و به من از قاتل او خبر داده شد. قسم به کسی که جانم در دست اوست، هیچکسی نیست که حسین را در میان مردمی که او را یاری نمیکنند بکشد مگر اینکه خداوند دلهایشان را از هم جدا کند و بدترینهایشان را بر آنها مسلط کند و آنها را گروهگروه به جان یکدیگر بیندازد ..."» المعجم الکبیر: ۳/۱۲۰.
[30] . مسند احمد: ۱/۸۵. هیثمی گفته است: «این حدیث را احمد، ابویعلى، بزار و طبرانی روایت کردهاند و رجالش ثقه هستند.» مجمع الزوائد: ۹/۱۸۷. این روایت را ابنابیشیبه از حضرمی نیز به این صورت نقل کرده است: «او با علی(ع) همسفر بود و مسئول آب وضوی او بود، تا اینکه به نزدیکی نینوا رسید، درحالیکه بهسوی صفین میرفت. سپس علی(ع) فریاد زد: "صبور باش، ای اباعبدالله! صبور باش، ای اباعبدالله!" گفتم: "ای اباعبدالله، چه شده است؟" علی(ع) گفت: "نزد پیامبر(ص) رفتم و دیدم چشمانش اشکبار است." گفتم: "ای رسول خدا، چرا چشمانت اشکبار است؟ آیا کسی شما را ناراحت کرده است؟" فرمود: "جبرئیل از نزد من برخاست و به من خبر داد حسین(ع) در کنار شط فرات کشته خواهد شد. نتوانستم جلوی چشمانم را بگیرم و اشک از آنها جاری شد."» المصنف: ۸/۶۲۲.
[31] . امالی، صدوق: 694 – 695.
[32] . بحارالانوار، مجلسی: 44/ 247 – 248.
[33] . امالی، صدوق: 177 – 178.
[34] . اینها نمونههایی از روایات در منابع اهلسنت هستند:
«از ابنشهاب روایت شده است، گفت: شام در روز کشته شدن حسینبن علی(رض) هیچ سنگی برداشته نشد، مگر اینکه زیرش خون بود.» المعجم الکبیر: ۳/۱۱۳. هیثمی گفته است: «این روایت را طبرانی نقل کرده و رجال آن از رجال صحیح هستند.» مجمع الزوائد: ۹/۱۹۶.
«از زهری روایت شده است، گفت: عبدالملک به من گفت: "تو مرد بزرگی هستی؛ ای کاش به من بگویی چه نشانهای در روز کشته شدن حسین(ع) رخ داد." گفتم: "هیچ سنگی در بیتالمقدس برداشته نشد، مگر اینکه زیرش خون تازه بود."» المعجم الکبیر: ۳/۱۱۳. هیثمی گفته است: «این روایت را طبرانی نقل کرده و رجال آن ثقه هستند.» مجمع الزوائد: ۹/۱۹۶.
«از ابیقبیل روایت شده است، گفت: وقتی حسینبن علی(ع) کشته شد، خورشید گرفت، بهطوری که ستارگان در نیمۀ روز نمایان شدند و ما گمان کردیم قیامت فرارسیده است.» المعجم الکبیر: ۳/۱۱۴. هیثمی گفته است: «این روایت را طبرانی نقل کرده و سند آن حسن است.» مجمع الزوائد: ۹/۱۹۷.
«از دوید جعفی از پدرش روایت شده است، گفت: وقتی حسین(ع) کشته شد، شتری از لشکر او غارت شد و وقتی آن را پختند، دیدند خون است.» [هیثمی گفته است]: این روایت را طبرانی نقل کرده و رجال آن ثقه هستند. مجمع الزوائد: ۹/۱۹۶.
[35] . امالی، صدوق: 196.
[36] . شیخ مفید: «عبداللهبن شریک عامری روایت کرده است، گفت: من میشنیدم یاران علی(ع) وقتی عمربن سعد از در مسجد وارد میشد میگفتند: این قاتل حسین(ع) است؛ و این سخنان مدتی طولانی پیش از قتل حسین(ع) گفته میشد.» الإرشاد: ۲/۱۳۲–۱۳۳.
ابناثیر و ابنعساکر: «عبداللهبن شریک روایت کرده است، گفت: من گروهی با ردای نقشدار و کلاههای پشمین با لباس وصلهدار دیدم که هرگاه عمربن سعد از کنارشان میگذشت میگفتند: این قاتل حسین است؛ و این گفتهها قبل از آن بود که او حسین را بکشد.» مراجعه کنید به: الكامل في التاريخ، ابناثیر: ۴/۲۴۲؛ تاريخ مدينة دمشق، ابنعساکر: ۴۵/۴۸–۴۹.
[37] . از سویدبن غفله روایت شده است، گفت: ما نزد امیرالمؤمنین(ع) بودیم که مردی نزد او آمد و گفت: ای امیرالمؤمنین، از وادیالقری نزد تو آمدم و خالدبن عرفطه مرده است. امیرالمؤمنین(ع) به او فرمود: «او نمرده است.» آن مرد سخن خود را تکرار کرد. امیرالمؤمنین(ع) دوباره فرمود: «به خدا قسم، او نمرده است و نمیمیرد.» آن مرد بار سوم سخن خود را تکرار کرد و گفت: سبحانالله! به شما خبر میدهم او مرده، و شما میگویی نمرده است؟ امیرالمؤمنین(ع) فرمود: «قسم به خدایی که جانم به دست اوست او نمیمیرد تا اینکه فرمانده سپاه گمراهی شود و حامل پرچم او حبیببن جمّاز باشد.» خبر به حبیب رسید. او نزد امیرالمؤمنین(ع) آمد و گفت: «تو را به خدا قسم، من از شیعیان تو هستم و تو مرا با توصیفی یاد کردی که به خدا قسم، آن را دربارهٔ خود نمیشناسم.» امیرالمؤمنین(ع) به او فرمود: «اگر تو حبیببن جمّاز باشی، قطعاً این پرچم را حمل خواهی کرد.» حبیببن جماز بازگشت و گفت: «اگر من حبیببن جماز باشم، قطعاً این پرچم را حمل خواهم کرد.» ابوحمزه گفت: «به خدا قسم، او نمرد تا اینکه عمربن سعد به سوی حسینبن علی(ع) فرستاده شد و خالدبن عرفطه را در پیشاپیش لشکر قرار داد و حبیب صاحب پرچم او شد.» بصائرالدرجات، صفار: ۳۱۸.
[38] . از اسماعیلبن زیاد روایت شده است، گفت: علی(ع) روزی به براءبن عازب فرمود: «ای براء، پسرم حسین کشته خواهد شد و تو زنده خواهی بود و او را یاری نخواهی کرد.» وقتی حسینبن علی(ع) به شهادت رسید، براءبن عازب میگفت: «به خدا قسم، علیبن ابیطالب راست گفت. حسین کشته شد و من او را یاری نکردم.» سپس از این بابت ابراز حسرت و پشیمانی میکرد. الإرشاد، شیخ مفید: ۱/۳۳۱.
[39] . از امام صادق(ع) روایت شده است، فرمود: «معصوم کسی است که بهوسیلۀ خدا از تمامی محرمات الهی دوری میکند. و خداوند تبارکوتعالی میفرماید: (وَمَن يَعْتَصِمْ بِاللَّهِ فَقَدْ هُدِيَ إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ) (و هرکس به خدا تمسک جوید، قطعاً به راهی راست هدایت شده است).» معانیالاخبار، شیخ صدوق: ۱۳۳.
[40] . اینها نمونههایی از احادیثی هستند که این موضوع را توضیح میدهند:
ـ از مطلببن عبداللهبن حنطب روایت شده است، گفت: وقتی حسینبن علی(ع) محاصره شد، پرسید: «اسم این سرزمین چیست؟» گفتند: کربلا. حسین(ع) فرمود: «پیامبر(ص) راست گفت که این سرزمین، سرزمین کرب و بلاء است.» مجمعالزوائد: ۹/۱۹۲. هیثمی گفته است: «این حدیث را طبرانی روایت کرده و در سند آن یعقوببن حمیدبن کاسب است که ضعیف شمرده شده، اما توثیق شده است.» و از علیبن حسین روایت شده است، فرمود: «حسینبن علی(ع) روز قبل از شهادتش به من فرمود: بنیاسرائیل پادشاهی داشتند؛ و سپس حدیث را نقل کرد.» طبرانی آن را روایت کرده و سند آن حسن است.
ـ از عبداللهبن وهببن زمعه روایت شده است، گفت: امسلمه (رضی الله عنها) به من خبر داد که رسول خدا(ص) شبی به خواب رفت و سپس بیدار شد، درحالیکه حیران بود. دوباره به خواب رفت و سپس بیدار شد، ولی این بار حیرت کمتری داشت. سپس دوباره خوابید و بیدار شد و در دستش خاکی سرخرنگ بود که آن را میبوسید. گفتم: این خاک چیست، ای رسول خدا؟ فرمود: «جبرئیل(ع) به من خبر داد این پسرم حسین در سرزمین عراق کشته خواهد شد. به جبرئیل گفتم: خاک سرزمینی را که او در آن کشته خواهد شد به من نشان بده. و این همان خاک است.» المستدرک: ۴/۳۹۸. حاکم گفته است: «این حدیث بر اساس شروط شیخین صحیح است، ولی آنها آن را روایت نکردهاند.»
ـ از انسبن حارث روایت شده است، گفت: از رسول خدا(ص) شنیدم میفرمود: «امت من این پسرم [حسین] را در سرزمینی از سرزمینهای عراق خواهند کشت. هرکس از شما او را درک کند باید او را یاری دهد.» و انس همراه با حسینبن علی(ع) کشته شد. دلائلالنبوة، ابونعیم اصفهانی: ۲/۵۵۲.
ـ از جابر، از امام باقر(ع) روایت شده است که حسینبن علی (ع) پیش از شهادتش به اصحابش فرمود: «رسول خدا(ص) به من فرمود: ای پسرم، تو بهسوی عراق کشانده خواهی شد، و آن سرزمینی است که پیامبران و اوصیای پیامبران در آن گرد آمدهاند. آن سرزمین به نام "عمورا" خوانده میشود و تو در آنجا به شهادت خواهی رسید و همراه تو نیز گروهی از یارانت به شهادت خواهند رسید که درد آهن را حس نخواهند کرد. سپس این آیه را تلاوت فرمود: (قُلْنَا يَا نَارُ كُونِي بَرْدًا وَسَلَامًا عَلَىٰ إِبْرَاهِيم) (گفتیم: ای آتش، بر ابراهیم سرد و سلامت باش). جنگ برای تو و آنها سلامت خواهد بود. پس خوشحال باشید، به خدا سوگند، اگر ما را بکشند، به پیامبرمان باز خواهیم گشت.» الخرائج والجرائح، راوندی: ۲/۸۴۸.
ـ از امام صادق(ع) روایت شده است، فرمود: «حسین(ع) در آغوش مادرش بود که رسول خدا(ص) او را گرفت و فرمود: "خداوند قاتلان تو را لعنت کند، خداوند تاراجگران تو را لعنت کند، خداوند کسانی را که علیه تو همدست شوند نابود کند، و خداوند میان من و کسانی که به تو کمک میکنند داوری کند." فاطمه(س) گفت: "ای پدر، چه میفرمایی؟" پیامبر(ص) فرمود: "دخترم، آنچه را از آزار و ظلم و نیرنگ و ستم پس از من و تو بر او خواهد گذشت به یاد آوردم. او در میان گروهی خواهد بود که همچون ستارگان آسمان بهسوی کشته شدن پیش میروند. گویی به لشکر و محل اقامت آنها و خاک و تربت آنها مینگرم." فاطمه(س) گفت: "ای پدر، این سرزمین که شما توصیف میکنی کجاست؟" پیامبر(ص) فرمود: "سرزمینی به نام کربلا که برای ما و امت دارای کرب و بلا خواهد بود. بدترینهای امتم بر آنها خروج خواهند کرد. اگر اهل آسمانها و زمین برای شفاعت یکی از آنها میانجیگری کنند پذیرفته نخواهد شد و آنها در آتش جاودان خواهند بود."» کاملالزیارات، ابنقولویه: ۱۴۴.
[41] . بحارالانوار، مجلسی: 44/ 366 – 367.
[42] . نمونههایی از روایات در این خصوص:
عمربن سعد به امام حسین(ع) گفت: «ای اباعبدالله، افرادی سفیه در میان ما هستند که گمان میکنند من تو را خواهم کشت.» امام حسین(ع) پاسخ داد: «آنها سفیه نیستند بلکه خردمندند؛ و البته باعث خوشحالی من است که تو پس از من از برکات عراق بهره نخواهی برد، مگر اندکی.» (الإرشاد، شیخ مفید: 2/ 132)
از حسینبن علی(ع) نقل شده است، فرمود: «قسم به کسی که جان حسین در دست اوست، حکومت بنیامیه پایان نمییابد تا اینکه مرا بکشند، و آنها مرا خواهند کشت؛ پس زمانی که مرا کشتند، هرگز همگی با هم نماز نخواهند خواند و هرگز همگی با هم در راه خدا عطایی نخواهند گرفت. نخستین کشتۀ این امت، من و اهلبیتم هستیم. قسم به کسی که جان حسین در دست اوست قیامت برپا نخواهد شد درحالیکه یک هاشمی بر روی زمین باشد و چشم بر هم بزند.» (کاملالزیارات، ابنقولویه: 156)
حذیفةبن یمان روایت کرده است، گفت: شنیدم امام حسینبن علی(ع) میفرمود: «قسم به خدا، سرکشان بنیامیه برای قتل من اجتماع خواهند کرد، و پیشوای آنان عمربن سعد خواهد بود.» (دلائلالإمامة، طبری: 183)
[43] . كاملالزيارات، ابنقولويه: 123.
[44] . بهعنوان مثال:
عبداللهبن عمر هنگام خداحافظی با امام حسین(ع) به او گفت: «تو پارۀ تن رسول خدا(ص) هستی، پس خارج نشو.» امام حسین(ع) امتناع کرد و عبداللهبن عمر هنگام خداحافظی گفت: «پس تو را به خدا میسپارم، از اینکه کشته شوی.» (مجمعالزوائد: 9/ 192) هیثمی میگوید: «این روایت را بزار و طبرانی در الأوسط نقل کردهاند و رجال بزار ثقه هستند.»
میثم تمار گفت: «به خدا سوگند، این امت پسر پیامبرش را در ماه محرم، ده روز پس از آغاز آن، به شهادت خواهند رساند. دشمنان خدا آن روز را روز برکت خواهند شمرد و این حتماً رخ خواهد داد، چراکه در علم خداوند از پیش مقرر شده است. من این را از عهدی که مولایم امیرالمؤمنین(ع) به من سپرد میدانم.» (الامالی، شیخ صدوق: 189)
از عربانبن هیثم نقل شده است، گفت: «پدرم به بیاباننشینی میپرداخت و در نزدیکی مکانی که نبرد حسین(ع) در آن رخ داده بود ساکن میشد. ما هر بار که به بیابان میرفتیم مردی از بنیاسد را در آنجا میدیدیم. به او گفت: "میبینم همیشه در این مکان هستی." مرد اسدی پاسخ داد: "به من خبر رسیده است حسین(ع) در اینجا کشته خواهد شد، بنابراین به اینجا میآیم تا شاید او را بیابم و با او کشته شوم." وقتی حسین(ع) به شهادت رسید، پدرم گفت: "برویم ببینیم آیا آن مرد اسدی هم در میان کشتهشدگان است." به میدان جنگ رفتیم و دیدیم آن مرد اسدی نیز کشته شده است.» (تاریخ مدینة دمشق: 14/ 216؛ بغیة الطلب في تاریخ حلب: 6/ 2619)
ابنعساکر نقل کرده است: اشعثبن سحیم از پدرش روایت کرده است که انسبن حارث میگفت: از رسول خدا(ص) شنیدم میفرمود: «این پسرم ـیعنی حسینـ در زمینی به نام کربلا کشته خواهد شد. هرکس از شما در آن زمان حاضر باشد باید او را یاری کند.» سپس انسبن حارث به کربلا رفت و همراه با حسین(ع) کشته شد. (تاریخ مدینة دمشق: 14/ 223–224)
[45] . مثير الأحزان: 13.
[46] . یعنی در رؤیا.
[47] . بحارالانوار، مجلسی: 44/ 364.
[48] . زهیر به یارانش گفت: «میخواهم حدیثی برای شما بازگو کنم: ما به جنگ در دریا رفتیم و خداوند به ما پیروزی بخشید و غنائمی به دست آوردیم. سلمان فارسی (رض) به ما گفت: "آیا از فتحی که خداوند به شما عنایت کرد و غنائمی که به دست آوردید خوشحالید؟" ما گفتیم: "بله." سلمان گفت: "هنگامی که جوانان آل محمد را درک کردید از جنگیدن بههمراه آنها بیشتر خوشحال باشید تا غنائمی که امروز به دست آوردید. » الإرشاد، شیخ مفید: ۲/۷۳.
[49] . آلعمران: ۱۴۴.
[50] . خلافت امیرالمؤمنین(ع) کمتر از پنج سال (۳۵-۴۰ هجری) تداوم یافت.
[51] . از ابووائل روایت شده است، گفت: به عبدالرحمنبن عوف گفتم: چگونه با عثمان بیعت کردید و علی (رض) را رها کردید؟ گفت: «من چه گناهی دارم؟ ابتدا به علی(ع) پیشنهاد دادم و گفتم: با تو بر اساس کتاب خدا و سنت رسولش و سیرۀ ابوبکر و عمر (رضی الله عنهما) بیعت میکنم. علی(ع) گفت: "تا جایی که بتوانم." سپس این پیشنهاد را به عثمان (رض) دادم و او پذیرفت.» مسند احمد: ۱/۷۵.
[52] . آنچه رسول خدا(ص) از سوی ابوسفیان و حزبش متحمل شد در تمام کتابهای سیرۀ نبوی قابل مشاهده است، حتی در کتابهای نویسندگانی مثل ابنکثیر که به بنیامیه تعصب دارند.
[53] . بهعنوان مثال، ابناسحاق گفته است: «هند دختر عُتبه ـطبق آنچه صالحبن کیسان برایم روایت کرده استـ همراه با زنانی به مُثله کردن کشتهشدگان از یاران رسول خدا(ص) پرداختند. آنها گوشها و بینیها را بریدند، بهطوری که هند از گوشها و بینیهای مردان برای خودش دستبند و گردنبند درست کرد. او دستبندها و گردنبندها و گوشوارههایش را به وحشی ـغلام جبیربن مطعمـ داد. سپس جگر حمزه را درآورد و آن را جوید، اما نتوانست آن را فرو دهد و آن را بیرون انداخت. سپس روی صخرهای مشرف به میدان نبرد ایستاد و با صدای بلند فریاد زد و گفت:
ما شما را به خاطر روز بدر مجازات کردیم/ و جنگ پس از جنگ، شعلهور است
در مرگ عُتبه برایم صبری نمانده بود/ و نه برای برادرم و عمویش و بکرم
جان مرا شفا دادی و نذر من انجام شد/ ای وحشی، تو خروش سینۀ مرا شفا دادی...» (السيرة النبوية، ابنهشام: ۳/۶۰۷).
همچنین، از ابنمسعود روایت شده است که زنان در روز اُحد پشتِسر مسلمانان قرار داشتند و به زخمیهای مشرکان رسیدگی میکردند... ابوسفیان گفت: در میان این قوم مثله کردن انجام شد، و اگر لعنتی باشد ما سزاوار ملامت نیستیم؛ چون من نه به آن دستور دادهام و نه از آن منع کردهام، نه دوست داشتهام و نه بدم آمده است، نه باعث ناراحتیام شده است و نه باعث خوشحالیام. سپس نگاه کردند و دیدند شکم حمزه شکافته شده و هند جگر او را برداشته و جویده، اما نتوانسته است آن را بخورد. رسول خدا(ص) فرمود: «آیا او چیزی از آن را خورده است؟» گفتند: نه. فرمود: «خداوند هرگز چیزی از حمزه را وارد آتش نخواهد کرد.» مسند احمد: ۷/۴۱۸–۴۱۹.
ابنکثیر گفته است: «او [هند] در روز اُحد همراه با همسرش حضور داشت و مردم را به کشتن مسلمانان تحریک میکرد. هنگامی که حمزه کشته شد او بدنش را مثله کرد و جگرش را برداشت و جوید، اما نتوانست آن را فرو دهد؛ زیرا حمزه پدر و برادر او را در روز بدر کشته بود.» البداية والنهاية: ۷/۶۰.
[54] . حتی برخی از متعصبان به بنیامیه ـمثل ابنکثیرـ از اینکه دوران حکومت معاویه را ادامۀ خلافت پیامبر بدانند شرم دارند و بر اساس آنچه از پیامبر(ص) روایت کردهاند آن را اولین مرحله از پادشاهی استبدادی میدانند: «خداوند این امر را با نبوت و رحمت آغاز کرد، سپس به خلافت و رحمت میرسد، و سپس به پادشاهی استبدادی تبدیل خواهد شد.» السنن الكبرى، بیهقی: ۸/۱۵۹. همچنین ابنکثیر روایت کرده معاویه گفته است: «من اولین پادشاه هستم.» البداية والنهاية: ۸/۱۴۴.
[55] . مراجعه کنید به: صحیح مسلم: ۸/۲۷. ابنکثیر در توضیح این حدیث میگوید: «معاویه از این دعا در دنیا و آخرتش بهرهمند شد؛ اما در دنیایش، وقتی امیر شام شد روزی هفت بار غذا میخورد. ظرف بزرگی که در آن گوشت زیادی بود برایش آورده میشد و او از آن غذا میخورد. او در روز هفت وعده غذای گوشتی میخورد و مقدار زیادی نیز حلوا و میوه میخورد و میگفت: به خدا قسم، من سیر نمیشوم بلکه خسته میشوم. این نعمت و اشتهایی بود که همۀ پادشاهان آرزویش را داشتند.» البداية والنهاية: ۸/۱۲۸.
[56] . مراجعه کنید به: البداية والنهاية، ابنكثير: 8/ 134؛ سير أعلام النبلاء، ذهبی: 3/134.
[57] . تاریخ طبری، ابنجرير: 4/244.
[58] . تاريخ الإسلام، ذهبی: 23/107.
[59] . ابنعبدالبر و مقریزی گفتهاند: از حسن روایت شده وقتی خلافت به عثمان رسید ابوسفیان نزد او آمد. ابوسفیان گفت: «حالا که پس از تَیم و عدی خلافت به تو رسیده است، آن را مانند توپ بچرخان و پایههای آن را از بنیامیه قرار بده؛ زیرا خلافت همان پادشاهی است و من نه بهشت میشناسم و نه جهنم.» عثمان بر سر او فریاد زد «از نزد من برو، خدا تو را نابود کند!» الاستيعاب: ۴/۱۶۷۹؛ النزاع والتخاصم: ۶۰.
طبق این روایت، عثمان ابوسفیان را توبیخ کرد، اما به نظر میرسد در عمل فقط او را نصیحت کرده است.
[60] . سعیدبن عاصبن سعیدبن عاصبن امیه (۲ – ۵۹ ق). پدرش در روز بدر بهعنوان کافر کشته شد و قاتل او علیبن ابوطالب(ع) بود. او در سایۀ عثمانبن عفان رشد کرد و فردی سختگیر، متکبر و جبار بود. عثمان پس از عزل ولیدبن عقبه، او را بهعنوان والی کوفه گمارد، اما مردم کوفه از رفتار او ناراضی بودند و خواستار تغییر او شدند. عثمان ابتدا این درخواست را نپذیرفت، ولی درنهایت مجبور شد او را عزل کند. سعیدبن عاص ازجمله افرادی بود که با طلحه و زبیر و عایشه بهسوی بصره حرکت کرد، اما سپس از آنها جدا شد. معاویه در سال ۴۹ هجری او را پس از مروانبن حکم به ولایت مدینه منصوب کرد و او هفت سال در آنجا ماند تا اینکه معاویه او را عزل کرد و مروان را بازگرداند. مراجعه کنید به: الاستيعاب: ۲/۶۲۱؛ البداية والنهاية: ۸/۹۰–۹۱.
ابنسعد گفته است: «سعیدبن عاص بهدلیل قرابتی که با عثمانبن عفان داشت همواره در کنار او بود. زمانی که عثمان، ولیدبن عقبةبن ابیمعیط را از ولایت کوفه عزل کرد، سعیدبن عاص را فراخواند و بهجای او منصوبش کرد. او درحالیکه جوان و نازپرورده و بیتجربه بود وارد کوفه شد، و گفت: "تا منبر را پاک نکنند، از آن بالا نمیروم." سپس دستور داد منبر را بشویند و پس از آن بر منبر رفت و برای مردم کوفه سخنرانی کرد. در سخنانش مردم را تحقیر کرد و آنها را به تفرقه و نافرمانی نسبت داد و گفت: "این سرزمین [عراق] باغی است برای جوانان قریش." مردم از او نزد عثمان شکایت کردند، اما عثمان گفت: "هرگاه یکی از شما از امیر خود اندکی خشونت ببیند، میخواهد ما او را عزل کنیم." سعیدبن عاص به مدینه بازگشت... سپس دوباره به کوفه رفت و به مردم آنجا آسیب زیادی رساند و یک ماه کمتر از پنج سال بر آنها حکومت کرد.» الطبقات الكبرى: ۵/۳۲.
[61] . عبداللهبن عامربن کُریزبن ربیعةبن حبیببن عبد شمس، پسر خالۀ عثمانبن عفان بود. پدرش در سال فتح مکه اسلام آورد. عثمان در سال ۲۹ هجری ولایت بصره و فارس را به او سپرد، درحالیکه او ۲۵ساله بود و تا زمان قتل عثمان در بصره ماند. پس از قتل عثمان، او اموال بیتالمال را برداشت و نزد عایشه و طلحه و زبیر در مکه رفت، درحالیکه آنها قصد داشتند به شام بروند. او پیشنهاد کرد بهدلیل اموال و نفوذی که او در آنجا داشت به بصره بروند، و آنها را به بصره آورد. او اولین کسی بود که در بصره لباس حریر پوشید. معاویه دخترش هند را به ازدواج او درآورد. عبدالله از معاویه درخواست کرد دوباره ولایت بصره را به او بسپارد تا اموالش را بازگرداند، و معاویه در سال ۴۱ هجری پس از بسربن ارطاة، او را به ولایت بصره منصوب کرد و او سه سال در آنجا ماند.
مراجعه کنید به: الاستيعاب: ۳/۹۳۱–۹۳۳؛ الطبقات الكبرى: ۵/۴۴–۴۹؛ سير أعلام النبلاء: ۳/۱۸–۱۹.
[62] . عمروبن عاصبن وائل قرشی سهمی در سال ۸ هجری ـچند ماه پیش از فتح مکهـ اسلام آورد. عمر او را به ولایت فلسطین و مناطق اطراف آن منصوب کرد، و عثمان او را دو سال به ولایت مصر گماشت، سپس او را عزل کرد و ابنابیسرح را بهجای او قرار داد. عمرو ازجمله کسانی بود که به عثمان طعنه میزد و مردم مدینه را علیه او تحریک میکرد، اما پس از قتل عثمان به معاویه پیوست و با ادعای خونخواهی عثمان در صفین حضور یافت، و او یکی از حکمین پس از نبرد صفین بود. معاویه او را به مصر فرستاد و او آنجا را از محمدبن ابوبکر ـوالی علی(ع)ـ گرفت و پس از قتل محمدبن ابوبکر در مصر ماند تا اینکه در سال ۴۳ هجری درگذشت، درحالیکه ثروت فراوانی از طلا از خود بهجا گذاشت. مراجعه کنید به: الطبقات الكبرى: ۷/۴۹۳–۴۹۴؛ أسد الغابة، ابنالأثير: ۴/۱۱۵–۱۱۷؛ سير أعلام النبلاء، ذهبی: ۳/۵۴–۷۷.
[63] . عبداللهبن سعدبن ابیسرح، برادر شیری عثمان بود. او ابتدا اسلام آورد، و سپس مرتد شد و به مکه بازگشت. پیامبر(ص) در سال فتح مکه او را مهدور الدم اعلام کرد و دستور قتل او را داد، حتی اگر به پردههای کعبه آویخته باشد. عثمان او را پناه داد و از پیامبر(ص) برای او درخواست امان کرد و پیامبر به او امان داد. عثمان پس از عمروبن عاص، او را به ولایت مصر منصوب کرد و او تا زمان قتل عثمان در مصر ماند. عمربن خطاب نیز برخی کارهای مربوط به مصر را به او سپرده بود. مراجعه کنید به: سير أعلام النبلاء، ذهبی: ۵/۳۳–۳۵؛ البداية والنهاية، ابنکثیر: ۴/۳۴۰–۳۴۲.
حاکم با سند خود روایت کرده است: از سعد نقل شده است که در روز فتح مکه، عبداللهبن سعدبن ابیسرح نزد عثمانبن عفان (رض) پنهان شد و عثمان او را نزد پیامبر(ص) آورد و گفت: ای رسول خدا، با عبدالله بیعت کن. پیامبر سه بار سر خود را بالا آورد و به او نگریست، سپس به یارانش فرمود: «آیا در میان شما مرد رشیدی نبود که وقتی دید من دست از بیعت با او برداشتهام برخیزد و او را بکشد؟» گفتند: "ای رسول خدا، ما نمیدانستیم در دل شما چه میگذرد. چرا با چشمت به ما اشاره نکردی؟ پیامبر(ص) فرمود: «شایسته نیست پیامبر چشمانی خیانتکار داشته باشد.» المستدرک على الصحيحين: ۳/۴۵. حاکم گفته است: «این حدیث بر اساس شروط مسلم صحیح است، اما بخاری و مسلم آن را روایت نکردهاند.»
ابیسرح به رسول خدا(ص) دشنام میداد و به او افترا میبست، و آیاتی را که برای پیامبر نوشته بود تحریف میکرد. هنگامی که نزد قریش رفت، برایشان فاش کرد چه کارهایی انجام میداد و ادعا کرد محمد نمیداند چه میگوید (چنین نسبتهایی از ساحت مقدس او بسی بهدور است!) و تا به امروز نیز ملحدان از این کار او بهعنوان طعنه بر پیامبر و قرآن استفاده میکنند.
طبری با سند خود روایت کرده است: «از سدی نقل شده است: «و کیست ستمکارتر از کسی که به خدا دروغ ببندد یا بگوید به من وحی شده است درحالیکه چیزی به او وحی نشده است...» تا آنجا که میفرماید: «عذاب خوارکننده خواهید چشید.» این آیه دربارۀ عبداللهبن سعدبن ابیسرح نازل شد. او اسلام آورد و برای پیامبر(ص) مینوشت. وقتی پیامبر به او «سَمیعاً علیماً» املا میکرد، او مینوشت «علیماً حکیماً»، یا اگر پیامبر میفرمود «علیماً حکیماً»، او مینوشت «سَمیعاً علیماً». او شک کرد و کافر شد و گفت: "اگر به محمد وحی میشود، به من نیز وحی شده است، و اگر خداوند نازل میکند، من هم مانند آنچه خدا نازل کرده است نازل کردهام. محمد میگفت "سَمیعاً علیماً" و من میگفتم "علیماً حکیماً." سپس به مشرکان پیوست... .» جامع البيان: ۷/۳۵۵.
[64] . در واقع، اشکال مسلمانان اساساً به عثمان وارد بود؛ و این متنی از بلاذری است که خشم برخی از مسلمانان ـازجمله عایشه و عمروبن عاصـ را از عثمان، پس از عزل او از مصر روشن میکند. بلاذری مینویسد: «زهری گفت: در خزانهها ظرفی بود که در آن جواهرات نگهداری میشد. عثمان مقداری از آن را برداشت و به برخی از نزدیکان خود داد. این کار باعث شد مردم به او اعتراض کنند. وقتی این خبر به عثمان رسید او در خطبهای گفت: "این مال خداست؛ آن را به هرکه بخواهم میدهم و از هرکه بخواهم بازمیدارم. خدا بینی کسی را که مخالف است به خاک بمالد." عمار گفت: "به خدا قسم، من اولین کسی هستم که بینیام به خاک مالیده شد." عثمان گفت: "ای پسر سمیه، تو به من جسارت کردی!" و او را آنقدر زد تا بیهوش شد. عمار گفت: "این اولین بار نیست که در راه خدا آزار میبینم." سپس عایشه، قسمتهایی از موی پیامبر(ص)، نعلین و لباسی از او را که گمان میرفت به او بخشیده شده است به نمایش گذاشت و گفت: "چقدر زود سنت پیامبرتان را ترک کردید!" عمروبن عاص گفت: "این منبر پیامبرتان است، این لباس و موی اوست که هنوز پوسیده نشدهاند، اما شما تغییر کرده و دست از سنت او برداشتهاید." عثمان خشمگین شد و دیگر نمیدانست چه بگوید. مسجد به هم ریخت و عمروبن عاص از این فرصت استفاده کرد. عثمان قبلاً وقتی عمروعاص را از ولایت مصر عزل کرده بود به او گفته بود: "مادهشترهای مصر پس از تو شیر بیشتری میدهند." عمرو پاسخ داد: "زیرا شما بچههای آنها را لاغر و ضعیف کردهاید." عثمان به او گفت: "عبایت از زمانی که از مصر عزل شدهای، بوی بد گرفته است." عمرو گفت: "ای عثمان، تو مردم را به سختی انداختهای و آنها نیز تو را گرفتار کردند. یا عدالت پیشه کن یا کنارهگیری کن." عثمان گفت: "ای پسر نائبة (لقبی برای تحقیر)، حتی تو هم این حرفها را میزنی، چون تو را از مصر عزل کردهام؟!" و او را تهدید کرد.» (انساب الاشراف: ۵/۵۸۰–۵۸۱)
[65] . البداية والنهاية، ابنكثير: 7/ 186 – 187.
[66] . طبری نقل کرده است: «وقتی سال ۳۶ هجری فرا رسید، علی(ع) والیان خود را به شهرهای مختلف فرستاد. عثمانبن حنیف را به بصره، عمارةبن شهاب را به کوفه، عبیداللهبن عباس را به یمن، قیسبن سعد را به مصر و سهلبن حنیف را به شام فرستاد. اما سهل هنگامی که به تبوک رسید با سوارانی روبهرو شد. آنها پرسیدند: "تو کیستی؟" او گفت: "من امیرم." آنها پرسیدند: "بر چه سرزمینی؟" او گفت: "بر شام." آنها گفتند: "اگر عثمان تو را فرستاده باشد، خوش آمدی؛ و اگر غیر او تو را فرستاده است برگرد." پس سهل نزد علی(ع) بازگشت.» تاریخ طبری: ۳/۴۶۲.
[67] . مروانبن حکمبن ابیالعاصبن امیه، پسرعموی عثمانبن عفان، در سال ۲ هجری در مکه به دنیا آمد. پدرش در سال فتح مکه اسلام آورد. او همراه پدرش ـپس از آنکه پیامبر(ص) پدرش را بهدلیل تمسخر پیامبر و رساندن اخبار او به مشرکان قریش از مدینه طرد کردـ از مدینه به طائف رفت. عثمان او را در دوران خلافتش به مدینه بازگرداند و او را به خود نزدیک کرد و به او مناصبی داد و از نظرات او پیروی میکرد. عایشه شهادت داد پیامبر(ص) مروان و پدرش را بهدلیل اختلافی که بین او و برادرش عبدالرحمن رخ داد لعنت کرد. مروان در روز جمل با مخالفان علی(ع) همراه بود. او طلحةبن عبیدالله را کشت، درحالیکه کنار عایشه ایستاده بود و با او در یک صف قرار داشت. او این کار را به دلیل انتقام عثمان انجام داد، زیرا مروان معتقد بود طلحه در قتل عثمان دخالت داشته است. روزی علی(ع) به مروان نگاه کرد و گفت: «وای بر تو و وای بر امت محمد از تو و فرزندانت!» مروان در صفین در کنار معاویه حضور داشت و در سال ۴۲ هجری والی مدینه شد، سپس مکه و طائف نیز به ولایت او اضافه شد. او از ولایت مدینه عزل شد و در سال ۵۴ هجری دوباره به آنجا بازگشت. پس از یزید در سال ۶۴ هجری، مروان به خلافت رسید، اما حکومت او کمتر از یک سال دوام داشت و در سال ۶۵ هجری درگذشت. گفته میشود او ازجمله کسانی بود که زنان خفهاش کردند. الاستيعاب، ابنعبدالبر: 1/ 359 – 360، 2/ 767–769، 3/ 1387–1389 الطبقات الكبرى، ابنسعد: 3/323، ۵/ ۳۵-۴۳.
مورخان روش مرگ مروان را اینگونه نقل کردهاند: وقتی با مروان بیعت شد، او خالدبن یزیدبن معاویه را امیدوار کرده بود که در آینده سهمی در حکومت خواهد داشت و او را در کنار خود بر تخت مینشاند؛ اما به تدریج به ولایتعهدی فرزندش عبدالملک تمایل پیدا کرد. روزی خالد آمد تا در جایگاه مخصوص خود بنشیند، اما مروان او را رنجاند و به او گفت: «دور شو، ای پسر زن خسیس!» خالد خشمگین نزد مادرش رفت (که مروان پس از مرگ یزید با او ازدواج کرده بود) و او به خالد وعده داد انتقامش را بگیرد، به شرطی که کسی از این موضوع مطلع نشود. وقتی مروان از او پرسید آیا خالد چیزی به او گفته است یا نه، زن انکار کرد و گفت خالد برای او احترام قائل است و او را مانند پدر میبیند. مروان آسودهخاطر شد و در خانۀ او به خواب رفت. آن زن به همراه خدمتکارانش درها را بستند و مروان را با بالش خفه کردند. سپس فریاد زد و گریبانش را درید و همراه خدمتکارانش ادعا کرد مروان ناگهان مرده است. مراجعه کنید به: الطبقات الكبرى، ابنسعد: ۵/۴۲–۴۳.
[68] . مسئله جانشینی موروثی در حکومت اموی، ازجمله نصایح ابوسفیان به پسرش معاویه بود، و این وقتی بود که عمر او را پس از مرگ برادرش یزیدبن ابوسفیان به ولایت شام منصوب کرد. ابوسفیان به او گفت: «پسرم، این گروه از مهاجران بر ما پیشی گرفتند و ما عقب ماندیم. پیشی گرفتنشان، آنها را نزد خدا و رسولش بالا برد و ما را به عقب راند، پس آنها رهبر و سرور شدند و ما پیرو. اکنون آنها تو را به امری بزرگ منصوب کردهاند، پس با آنها مخالفت نکن. تو تا زمان معینی پیش خواهی رفت؛ پس تلاش کن اگر به آن زمان رسیدی، آن را برای فرزندانت به ارث بگذاری.» ابنکثیر در ادامۀ این مطلب مینویسد: «معاویه پیوسته در دوران خلافت عمر و عثمان، تا پایان خلافت عثمان به عنوان والی شام باقی ماند.» البداية والنهاية: ۸/۱۲۶.
[69] . تاریخ طبری: 4/244.
[70] . ذهبی روایت کرده است: «وقتی فتنه اتفاق افتاد، عمروبن عاص در مکه باقی ماند تا اینکه واقعۀ جمل رخ داد. وقتی این اتفاق افتاد، او دو پسرش عبدالله و محمد را فراخواند و گفت: "نظری دارم، و شما آن دو نفری نیستید که من را از آن بازدارید، اما از شما مشورت میخواهم. من دیدم عربها مانند دو شتر به هم برخورد میکنند، و من خود را میان قصابهای مکه قرار دادهام و از این وضعیت راضی نیستم. به کدام گروه ملحق شوم؟" عبدالله گفت: "اگر قرار است کاری انجام دهی به علی بپیوند." عمرو گفت: "مادرت به عزایت بنشیند، اگر به سوی علی بروم، او به من میگوید تو فقط یکی از مسلمانانی، اما اگر بهسوی معاویه بروم، او مرا با خود همراه، و در کار خود شریک میسازد." سپس بهسوی معاویه رفت.
عمرو به نزد معاویه رفت و او را دید که مشغول سخنرانی و یادآوری خون شهیدان اهل شام است. عمرو به او گفت: "ای معاویه، با این سخنرانیها جگرم را سوزاندی. آیا فکر میکنی اگر با علی مخالفت کنیم، بهخاطر فضیلت و برتری ما بر اوست؟ نه، به خدا! این فقط دنیاست که ما بر سر آن رقابت میکنیم. به خدا قسم، یا سهمی از دنیای خودت به من میدهی یا با تو مقابله خواهم کرد." معاویه مصر را به او داد. درحالیکه مردم مصر بیعت خود را با علی اعلام کرده بودند.» سير أعلام النبلاء: ۳/۷۱–۷۲.
[71] . دینوری نقل کرده است: «معاویه به عمروبن عاص ـکه بر مصر حکومت میکرد و آن را طبق شرطی که با معاویه توافق کرده بود در اختیار داشتـ نوشت: "اما بعد، درخواستهای اهل حجاز و زائران اهل عراق از من زیاد شده است، و من بیش از عطایای سپاهیان مازادی ندارم؛ پس خراج امسال مصر را به من کمک کن." عمرو در پاسخ به او نوشت: "معاویه، اگر نفسی بخیل بر تو غلبه کرده/ من مصر را نه از مادرم به ارث بردهام و نه از پدرم/ و نه بهراحتی به آن دست یافتهام، بلکه با شرط به دست آوردم/ و جنگ سختی برایش انجام شد،/ و اگر دفاع اشعری و یارانش نبود/ آن را همچون بچهشتری مییافتی که فریاد میزند." وقتی این پاسخ به معاویه رسید احساس شرمندگی و ناراحتی کرد، و دیگر در این خصوص چیزی از او درخواست نکرد.» الأخبار الطوال، ص ۲۲۲.
[72] . ابنعساکر دربارۀ زمینها و مزارعی که معاویه از آنها بهرهبرداری میکرد ذکر کرده است: «... این مزارع همچنان وقف بودند و درآمد آنها وارد بیتالمال میشد تا همراه با خراج، هزینهها از آن تأمین شود؛ تا اینکه معاویه در زمان حکومت بر شام به عثمان نامه نوشت و گفت درآمدی که از بیتالمال به او میرسد برای تأمین هزینههای سپاهیان و فرستادگان امرای دیگر یا فرستادگان و نمایندگان رومیهایی که بهسوی او میآیند کافی نیست. او در نامۀ خود این مزارع را بدون صاحب توصیف کرد و از عثمان خواست آنها را به او اختصاص دهد تا بتواند آنها را به نحوی که توصیف کرده است اداره کند. او همچنین توضیح داد این مزارع از روستاهای اهل ذمه یا خراج نیستند. عثمان نیز در پاسخ، آن مزارع را به او واگذار کرد... .» تاریخ مدينة دمشق: ۲/۲۰۶.
[73] . مراجعه کنید به: الكامل في التاريخ، ابنالأثير: 3/ 139 ـ 141.
[74] . ابنقتیبه دربارۀ حرکت عایشه و طلحه و زبیر از مکه برای جنگ با علی(ع) چنین نقل کرده است: «سپس جماعت به راه افتادند. زبیر گفت: "در شام مردان و اموال وجود دارند، و در آنجا معاویه حاکم است. او پسرعموی عثمان است و اگر به او بپیوندیم آنجا را به ما خواهد سپرد." عبداللهبن عامر گفت: "بصره را انتخاب کنید. اگر بر علی پیروز شدید شام در اختیار شما خواهد بود، و اگر علی بر شما پیروز شد معاویه برای شما پناهگاهی خواهد بود. این هم نامههای اهل بصره به من." یعلىبن منبه (والی عثمان بر یمن) که فردی زیرک بود گفت: "ای دو بزرگوار، قبل از آنکه به راه بیفتید، بدانید معاویه پیش از شما به شام رفته و در آنجا جماعتی گرد آورده است. شما فردا درحالی به او خواهید رسید که در تفرقه هستید و او پسرعموی عثمان است، نه شما. اگر او شما را از شام دور کند یا بگوید آن را به شورا واگذار میکنم، چه خواهید کرد؟ آیا با او خواهید جنگید یا خلافت را به شورا واگذار میکنید و خودتان از آن کنار میروید؟ از این بدتر آن است که به مردی برسید که قدرت را پیش از شما به دست گرفته و شما بخواهید آن را از او بگیرید." پس گفتند: "به کجا برویم؟" او گفت: "به بصره."» (الإمامة والسياسة: ۱/۵۷–۵۸؛ همچنین مراجعه کنید به: الطبقات الكبرى، ابنسعد: ۵/۴۸؛ تاریخ طبری: ۳/۴۶۹–۴۷۰).
[75] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری: 3/445.
[76] . الإمامة والسياسة، ابنقتيبة: 1/ 34 .
[77] . الإمامة والسياسة، ابنقتیبه: ۱/۳۴. برخی از مورخان به پیشنهاد چهارمی نیز اشاره کردهاند: معاویه به عثمان پیشنهاد داد همراه او به شام برود، اما عثمان نپذیرفت. این پیشنهاد بهطور طبیعی به معنای انتقال پایتخت از مدینه به دمشق بود و این معاویه را به فردی که فرمانده و تصمیمگیرندۀ اصلی است ـچه در زمان حیات عثمان و چه پس از مرگ اوـ تبدیل میکرد.
[78] . مراجعه کنید به: الامامة والسياسة، ابنقتيبة: 1/45.
[79] . ازجمله افرادی که از این بهانه استفاده کرد، عمروبن عاص بود که در گفتوگوی خود با ابوموسی اشعری در قضیۀ حکمیت ـکه پس از نبرد صفین رخ دادـ گفت: «آیا نمیدانی عثمان مظلومانه کشته شد؟» ابوموسی گفت: «بله.» عمرو گفت: «شاهد باشید! بنابراین ای ابوموسی، چهچیزی تو را از معاویه بازمیدارد؟ او ولیِدم عثمان است. تو جایگاه خاندان او را در قریش نمیدانی؟! اگر میترسی مردم بگویند معاویه را برگزیدی درحالیکه سابقهای ندارد، تو حجتی داری؛ بگو او ولیدمِ عثمان ـآن خلیفۀ مظلومـ و خونخواه اوست.» وقعة صفین، ابنمزاحم: ۵۴۱.
[80] . تاريخ مدينة دمشق، ابنعساكر: 26/116.
[81] . عدهای از صحابه نامهای به عثمان نوشتند و در آن به موضوعاتی اشاره کردند که او برخلاف سنت پیامبر(ص) و سنت ابوبکر و عمر عمل کرده بود؛ ازجمله، بخشیدن خمس آفریقا به مروانبن حکم درحالیکه حق خدا و رسولش در آن بود و مروان با آن قصرهایی در مدینه ساخت؛ ساختن بناهای مرتفع برای خانواده و دخترانش؛ انتخاب والیان از میان عموزادههای امویاش، درحالیکه برخی از آنها نوجوانانی بودند که نه سابقهای در اسلام داشتند و نه در امور حکومتی تجربهای داشتند؛ نماز خواندن ولید (والی او بر کوفه) بهعنوان امام جماعت در حال مستی و خواندن نماز چهار رکعتی برای صبح، و گفتن این سخن به مردم که اگر بخواهید بیشتر هم میخوانم، و عدم اجرای حد شرعی بر او؛ اختصاص زمینها و عطایا به خویشان خود بدون توجه به سایر مسلمانان، و موارد دیگری از این دست.
مراجعه کنید به: الامامة والسياسة، ابنقتیبة: ۱/۳۵.
[82] . ابنعباس به امیرالمؤمنین(ع) پیشنهاد داده بود طلحه و زبیر را به ولایت بگمارد. امام(ع) به او فرمود: «وای بر تو، در عراقَین [کوفه و بصره] شخصیتها و اموال فراوانی وجود دارد، و هرگاه این دو بر گُردهٔ مردم مسلط شوند نادان با طمع به آنها نزدیک خواهد شد، ضعیف را به بلا گرفتار میکنند، و با قدرت و سلطهٔ حکومتی بر قوی چیره میشوند. اگر میخواستم کسی را بهخاطر سود یا زیانش به کار گیرم، معاویه را بر شام میگماشتم، و اگر حرص این دو بر ولایت را ندیده بودم دربارۀ آنها نظری میداشتم.» الامامة والسياسة، ابنقتیبة: ۱/۵۱.
همچنین مغیرةبن شعبه به علی(ع) پیشنهاد کرد آن دو را به کار گیرد و معاویه را نیز به آنها اضافه کرد. او گفت: «ای امیرالمؤمنین، اگر میخواهی کارهایت به سامان برسد، طلحةبن عبیدالله را بر کوفه، و زبیربن عوام را بر بصره بگمار و معاویه را در حکومت شام ابقا کن تا از تو اطاعت کند و وقتی خلافت برایت استوار شد هرطور میخواهی به رأی خودت آن را اداره کن.» علی(ع) فرمود: «اما در خصوص طلحه و زبیر تصمیم خود را خواهم گرفت، ولی معاویه، نه؛ به خدا قسم، خدا آن روزی را نیاورد که من او را به کار گیرم یا از او یاری بخواهم، مادام که او در این حالت است. اما من او را به همانی دعوت میکنم که مسلمانان به آن وارد شدهاند، و اگر نپذیرفت شکایت او را بهسوی خدا خواهم برد.» مغیره عصبانی شد و رفت، چون امام(ع) نصیحتش را نپذیرفته بود. روز بعد نزد امام(ع) آمد و گفت: «ای امیرالمؤمنین، در آنچه دیروز گفتم و پاسخی که دادی تأمل کردم و دیدم به راه خیر هدایت شدی، پس حق را طلب کن.» الاستيعاب، ابنعبدالبر: ۴/۱۴۴۷.
[83] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری: 3/ 469 ـ 470؛ الامامة والسياسة، ابنقتيبة: 1/ 46 ـ 47، 51، 53.
[84] . عيونالأخبار، ابنقتيبة: 1/292.
[85] . انسابالاشراف، بلاذری: 2/239.
[86] . الامامة والسياسة: 1/70.
[87] . الامامة والسياسة، ابنقتيبة: 1/67.
[88] . شرح نهجالبلاغه، ابنابیالحدید: ۹/۳۸.
[89] . مراجعه کنید به: شرح نهجالبلاغه، ابنميثم بحرانی: 3/ 332 ـ 337.
[90] . ازجمله کسانی که به کشته شدن طلحه به دست مروان اشاره کردهاند: حاکم در المستدرک: ۳/۳۷۱، محمدبن سعد در الطبقات الكبرى: ۳/۱۶۷، ابنحجر عسقلانی در الإصابة: ۳/۴۳۲، با طرق و اسناد متعدد، و نیز افرادی دیگر.
[91] . والی عثمان در کوفه هنگام قتل او، ابوموسی اشعری بود. او با علی(ع) بیعت نکرد و امیرالمؤمنین(ع) نیز او را بلافاصله از ولایت کوفه عزل نکرد. علی(ع) به او نامه نوشت و از او خواست مردم را به جهاد تشویق کند و آنها را برای پیوستن به او به بصره بفرستد، اما ابوموسی مردم کوفه را از رفتن به بصره منع کرد. علی(ع) نامهای نوشت و او را عزل کرد و آن را توسط ابنعباس و محمدبن ابوبکر فرستاد. سپس علی(ع) مالک اشتر را مأمور کرد تا به کوفه برود و ابوموسی اشعری را از مقامش برکنار کند. مالک به کوفه رسید و وارد قصر امارت شد و او را از آنجا بیرون کرد.
[92] . مراجعه کنید به: الامامة والسياسة، ابنقتيبة: 1/ 54 ـ 55.
[93] . امیرالمؤمنین(ع) با افرادی که علیه او قیام کرده و با او جنگیدند به همان صورتی که فرماندهان پیروز بهطور معمول رفتار میکنند رفتار نکرد. قبل از نبرد به یارانش توصیه میکرد جنگ را آغاز نکنند، فراریان را دنبال نکنند و زخمیها را نکشند، و توصیههایی از این دست؛ و پس از نبرد، اموال آنها را که توسط لشکرش به غنیمت گرفته شده بود به آنها بازگرداند و آنها را میان سربازانش تقسیم نکرد. این رفتار حتی از زبان یکی از دشمنان اموی او نیز تأیید شده است. مروانبن حکم میگوید: «وقتی علی(ع) در بصره ما را شکست داد اموال مردم را به آنها بازگرداند. هرکس سند و مدرکی ارائه میکرد اموالش را میداد، و هرکس سند نداشت او را قَسَم میداد. یکی از افراد به او گفت: ای امیرالمؤمنین، غنایم و اسرای جنگی را میان ما تقسیم کن. وقتی آنها در این خواسته زیادهروی کردند، علی(ع) گفت: کدامیک از شما میخواهد همسر پیامبر را در سهم خودش بگیرد؟! پس همه خاموش شدند.» تهذيب الأحكام، طوسی: ۶/۱۵۵.
[94] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری: 3/ 560 و بعد آن .
[95] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری: 3/ 561.
[96] . تاریخ طبری: 3/ 569.
[97] . بشیربن عمرو انصاری و شبثبن ربعی بههمراه گروهی از افرادی که علی(ع) آنها را بهسوی معاویه فرستاده بود او را بهسوی خدا، و اطاعت و پیوستن به جماعت مسلمانان دعوت کردند. شبث به او گفت: «به خدا قسم، بر ما پوشیده نیست تو چه میخواهی. تو هیچچیزی برای فریب مردم، جلب توجه آنان و به فرمان درآوردن آنها پیدا نکردی جز این ادعا که "امام شما مظلومانه کشته شده است، و ما خونخواه او هستیم." پس افراد نادان و بیفکر به تو پاسخ مثبت دادند. ما میدانیم تو در یاری او [عثمان] تأخیر کردی و مرگ او را دوست داشتی تا به این جایگاهی که اکنون به دنبالش هستی دست یابی... پس از خدا بترس ای معاویه و از آنچه در آن هستی دست بردار و با صاحبان حق نزاع نکن.» معاویه در پاسخ گفت: «از نزد من بروید. میان من و شما جز شمشیر نیست.» شبث به او یادآور شد و گفت: «ای معاویه، آیا کشتن عمار تو را خوشحال میکند؟» معاویه گفت: «چه چيزى مرا از اين كار بازمیدارد که اگر به پسر سميّه دست يابم، او را در برابر برده عثمان بكشم.» مراجعه کنید به: الكامل في التاريخ، ابنالأثير: ۳/۲۸۶.
[98] . علی(ع) در بیان وضعیت خود پس از ماجرای قتل عثمان فرمود: «سپس مردم نزد من آمدند، درحالیکه من از امور آنها کناره گرفته بودم، و به من گفتند بیعت کن. من نپذیرفتم. به من گفتند بیعت کن، زیرا امت به جز تو راضی نیست و ما میترسیم اگر این کار را نکنی، مردم متفرق شوند. پس من با آنها بیعت کردم، و ناگهان دیدم دو نفری که با من بیعت کرده بودند پیمانشکنی کردند؛ و مخالفت معاویه که نه پیشینهای در دین دارد و نه سابقهای نیکو در اسلام، آن آزادشدۀ فرزند آزادشده، حزبی از احزاب، او و پدرش همواره با خدا و رسولش در جنگ بودند تا آنکه با اکراه وارد اسلام شدند؛ و شگفتی جز از اختلاف شما با او و فرمانبرداریتان از او نیست؛ و حالآنکه خاندان پیامبر خود را که نباید با آنها مخالفت و دشمنی کنید رها کردهاید. آگاه باشید من شما را بهسوی کتاب خدا، سنت پیامبرش، از بین بردن باطل و زنده کردن حق و نشانههای دین دعوت میکنم.» مراجعه کنید به: الكامل في التاريخ، ابنالأثير: ۳/۲۹۱ ـ ۲۹۲.
[99] . علی(ع) به معاویه گفت: «چرا مردم باید میان ما بجنگند؟ بیا تا محاکمهٔ تو را نزد خدا ببرم. هرکدام از ما که دیگری را کشت، امور برای او استوار خواهد شد.» عمرو (بن عاص) به معاویه گفت: «علی(ع) انصاف را رعایت کرده است.» اما معاویه پاسخ داد: «تو انصاف را رعایت نکردی؛ تو خوب میدانی هرکسی با او مبارزه کند کشته میشود.» عمرو گفت: «شایستهٔ تو نیست از مبارزه با او خودداری کنی.» معاویه گفت: «[گویا برای] بعد از [مرگ] من، تو به این امر طمع داری.» مراجعه کنید به: الكامل في التاريخ، ابنالأثير: ۳/۳۱۲.
[100] . به آنها گفت: «ای بندگان خدا، بر حق و راستی خود و جنگ با دشمنانتان پایدار بمانید، زیرا معاویه، عمرو، ابنابیمعیط، حبیب، ابنابیسرح و ضحاک، نه اهل دین هستند و نه قرآن. من آنها را بهتر از شما میشناسم، از کودکی تا بزرگسالی با آنها بودهام. آنها بدترین کودکان و بدترین مردان بودهاند. وای بر شما! به خدا قسم، آنها قرآن را بالا نبردند مگر بهدلیل فریبکاری و ناتوانی و حیلهگری.» مراجعه کنید به: الكامل في التاريخ: ۳/۳۱۶.
[101] . مراجعه کنید به: الكامل في التاريخ، ابنالأثير: 3/ 276 ـ 321.
[102] . مراجعه کنید به: وقعة صفين، ابنمزاحم: 544 – 546.
[103] . معاویه به عبداللهبن عمر نوشت: «اما بعد، هیچکس از قریش برای من محبوبتر از تو نبود تا امت بعد از قتل عثمان بر او اتفاق کنند. سپس به یاد آوردم تو او را یاری نکردی و به یارانش طعنه زدی، پس نظرم نسبت به تو تغییر کرد. با این حال مخالفت تو با علی آن را برایم هموارتر کرد و برخی از اشتباهات گذشتهات را پاک کرد. پس ـخدا تو را رحمت کندـ ما را در احقاق حقِ این خلیفۀ مظلوم یاری کن؛ زیرا من نمیخواهم بر تو حکم برانم، بلکه میخواهم امارت از آنِ تو باشد. اگر نپذیری، این امر به شورایی میان مسلمانان واگذار خواهد شد.»
او همچنین به سعدبن ابیوقاص نوشت: «اما بعد، شایستهترین مردم برای یاری عثمان، اهل شورا از قریش هستند که حق او را ثابت کردند و او را بر دیگران مقدم داشتند. طلحه و زبیر او را یاری کردند درحالیکه آن دو شریک تو در امر حکومت و همتای تو در اسلام هستند، و به همین سبب امالمؤمنین بیمناک شد. پس نسبت به آنچه آنها به آن رضایت داشتند اکراه نداشته باش و آنچه را پذیرفتند رد نکن، و ما نیز این امر را به شورایی میان مسلمانان واگذار میکنیم.»
مراجعه کنید به: وقعة صفین، ابنمزاحم: ۷۱، ۷۴.
[104] . مثل مسلمةبن مخلد و معاويةبن حديج، و این دو از سران فتنۀ عثمان بودند.
[105] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری: 4/ 71 ـ 72.
[106] . از صعصعةبن صوحان روایت شده است، گفت: وقتی خبر مرگ مالک اشتر به علی(ع) رسید، فرمود: «إنا لله وإنا إلیه راجعون، و ستایش از آن خداوند پروردگار جهانیان است. خدایا، من مصیبت فقدان او را برای رضای تو تحمل میکنم، زیرا مرگ او از مصیبتهای روزگار است. خداوند مالک را رحمت کند، او به عهد خود وفا کرد، سرانجامش را دریافت و به دیدار پروردگارش نائل شد. ما خود را آماده کردهایم که پس از مصیبت رسول خدا(ص) بر هر مصیبتی صبر کنیم؛ زیرا مصیبت او بزرگترین مصیبتها بود.» الغارات، ثقفی: ۱/۲۶۴.
[107] . مکانی بین کوفه و حیره.
[108] . در سخنانش به آنها فرمود: «سپاس خداوند را برای آنچه مقرر فرموده و آنچه تقدیر نموده، و مرا به شما مبتلا کرده است؛ به کسانی که وقتی فرمان میدهم اطاعت نمیکنند و وقتی دعوت میکنم پاسخ نمیدهند. آیا شگفتآور نیست معاویه مردمان جاهل و بیخرد را فرامیخواند و آنها بدون دریافت عطا و کمک از او پیروی میکنند و در سال دو یا سه بار به هر صورتی که بخواهد پاسخ او را میدهند، و من شما را ـکه صاحبان خرد و باقیماندۀ مردم هستیدـ به کمک و عطا فرامیخوانم، اما از من پراکنده میشوید، از من دوری میکنید، مرا نافرمانی میکنید و با من سرِ ناسازگاری میگذارید.»
مراجعه کنید به: البداية والنهاية، ابنکثیر: ۱۰/۶۶۴.
[109] . مراجعه کنید به: البداية والنهاية، ابنكثير: 10/ 664؛ تاریخ طبری: 4/ 71 و بعد آن.
[110] . همان منبع: 1/ 665؛ تاریخ طبری: 4/ 84.
[111] . ابراهیم ثقفی روایت کرده است: «معاویه، ضحاکبن قیس فهری را فراخواند و به او گفت: "برو تا از منطقۀ کوفه عبور کنی و تا آنجا که میتوانی از آن دور شوی. هر عربی را که در اطاعت علی دیدی، به او حمله کن. اگر نیروها یا سوارهنظامی از او یافتی به آنها نیز حمله کن..." او را با سپاهی متشکل از سه تا چهارهزار سوارهنظام (یعنی هیچ پیادهای در میانشان نبود) روانه کرد. ضحاک پیش رفت و اموال مردم را غارت کرد و هر عربی را که میدید میکشت. او از ثعلبیه عبور کرد و سوارهنظامش به حاجیان حمله کردند و اموال آنها را غارت کردند. سپس با عمروبن عمیسبن مسعود ذهلی، برادرزاده عبداللهبن مسعود (صحابی رسول خدا)، روبهرو شد و او را در مسیر حاجیان کشت، و عدهای از همراهانش را نیز به قتل رساند.
ابوروق گفت: پدرم برایم نقل کرد که شنید علی(ع) بر منبر به مردم گفت: "ای اهل کوفه، به یاری بندۀ صالح، عمروبن عمیس، و لشکرهایی که بخشی از آنها نابود شده بشتابید. خروج کنید و با دشمن خود بجنگید و از خانوادههایتان دفاع کنید اگر قصد انجام کاری دارید." اما آنها پاسخ ضعیفی به او دادند، و علی(ع) ضعف و ناتوانی را در آنها دید. پس فرمود: "به خدا سوگند، دوست داشتم بهجای هر صد نفر از شما، یک مرد از آنها را داشتم. وای بر شما! بیرون بیایید و همراه من بجنگید، سپس اگر خواستید از من فرار کنید. به خدا سوگند، من از دیدار با پروردگارم ـبا توجه به نیت و بصیرتمـ اکراه ندارم، و در این امر برای من آسایش و رهایی بزرگی است از سختیها و همراهی شما، و از این زندگی دشوار و طاقتفرسا که همچون لباسی است که هرگاه از یک طرف دوخته میشود، از طرف دیگر پاره میشود." سپس از منبر پایین آمد. او پیاده به راه افتاد تا به غریین رسید و حجربن عدی کندی را از میان سوارهنظام خود فراخواند و برای او پرچمی با چهارهزار نفر گردآورد و او را روانه ساخت.
مراجعه کنید به: الغارات: ۲/۴۲۱–۴۲۵؛ تاریخ طبری: ۴/۱۰۳.
[112] . نعمانبن بشیر با دو هزار نفر از شام آمد و به «عینالتمر» حمله کرد. مالکبن کعب در آنجا بود و جماعتی بزرگ به همراه داشت، اما پراکنده بودند. او از آنها کمک خواست، اما فقط پنجاه نفر به او پیوستند و با دشمن جنگیدند. وقتی خبر به امیرالمؤمنین(ع) رسید، فرمود: «ای اهل کوفه، هرگاه یکی از لشکریان شام بر شما سایه میاندازد، درهای خود را میبندید و مانند مار در لانهاش و کفتار در غار خود پنهان میشوید. به خدا سوگند، کسی که شما یاریاش کنید، خوار است و کسی که شما را برای جنگ برگزیند، همچون کسی است که تیری بینوک و فرسوده پرتاب کرده باشد. اف بر شما! چه سختیهایی که از شما ندیدهام! وای بر شما! روزی با شما نجوا میکنم و روزی دیگر بر شما فریاد میزنم، اما هیچ پاسخی هنگام ندا نیست و هیچ برادر راستینی هنگام رویارویی وجود ندارد. به خدا قسم، من به بلای شما گرفتار شدهام، کرهایی که نمیشنوید، لالهایی که سخن نمیگویید، و کورهایی که نمیبینید. پس ستایش از آنِ خداوند پروردگار جهانیان است. وای بر شما! بهسوی برادرتان مالکبن کعب بیرون بروید، زیرا نعمانبن بشیر با گروهی از اهل شام که چندان هم زیاد نیستند، به او حمله کرده است. برخیزید و به یاری برادرانتان بروید، شاید خداوند بهوسیلۀ شما بخشی از ستمکاران را نابود کند.» سپس از منبر پایین آمد. اما هیچکدام از آنها بیرون نرفت. پس او افراد سرشناس و بزرگانشان را فرستاد و به آنها دستور داد مردم را به قیام و حرکت تشویق کنند، اما هیچکدام کاری نکردند...
وقتی علی(ع) به خانهاش بازگشت، عَدیبن حاتم برخاست و گفت: «به خدا سوگند، این خیانت و ناتوانی بسیار زشت و ناپسند است. به خدا سوگند، این خیانت زیبا نیست. ما به این منظور با امیرالمؤمنین بیعت نکردیم.» سپس نزد علی(ع) رفت و گفت: «ای امیرالمؤمنین، من هزار نفر از طایفه طَی در اختیار دارم که هیچکدام از من نافرمانی نمیکنند. اگر بخواهی، با آنها حرکت کنم؟» علی(ع) فرمود: «من هرگز یک قبیله را در برابر مردم قرار نمیدهم، اما بیرون برو و در نخیله اردو بزن.» عَدی بیرون رفت و اردو زد، سپس با نیروهایش به تعقیب آنها پرداخت.
مراجعه کنید به: الغارات، ثقفی: ۲/۴۵۰–۴۵۵؛ تاریخ طبری: ۴/۱۰۲.
[113] . طبری روایت کرده است: «معاویه، عبداللهبن مسعدةبن حذیفةبن بدر فزاری را با گروهی سوارهنظام بهطرف مدینه و مکه فرستاد و او را مأمور کرد به آنجا برود. عبدالله با هزار و هفتصد نفر حرکت کرد. وقتی این خبر به علی(ع) رسید، مسیببن نجبه فزاری را فرستاد و به او گفت: "ای مسیب، تو از کسانی هستی که به درستی، شجاعت و خیرخواهیات اعتماد دارم. به سوی این قوم برو و بر آنان تأثیر بگذار، حتی اگر از قوم خودت باشند." مسیب پاسخ داد: "ای امیرالمؤمنین، مایهٔ سعادت و خوشبختی من است که از افراد مورد اعتماد تو باشم." مسیب با دو هزار نفر از همدان، طَی و دیگران بهسرعت بهسوی دشمن حرکت کرد و مقدمۀ لشکرش به عبداللهبن مسعدة رسید و با او جنگیدند. مسیب نیز به آنها ملحق شد و با عبدالله و نیروهایش جنگید تا اینکه توانست ابنمسعده را بگیرد، اما از کشتن او خودداری کرد. ابنمسعده شکست خورد و به تیماء پناه برد، و مسیب قلعه را محاصره کرد. او ابنمسعده و همراهانش را سه روز محاصره کرد. ابنمسعده فریاد زد: "ای مسیب! ما از قوم تو هستیم، پس به خاطر خویشاوندی، ما را رها کن." مسیب راه را برای ابنمسعده و همراهانش باز گذاشت و آنها از قلعه فرار کردند. وقتی شب فرا رسید، آنها در تاریکی شب فرار کردند و به شام رسیدند. مسیب صبح به قلعه رسید، اما کسی را نیافت. عبدالرحمنبن شبیب به مسیب گفت: "به خدا قسم، تو در کار آنها سستی کردی و به امیرالمؤمنین خیانت کردی." مسیب به نزد علی(ع) بازگشت. علی(ع) به او گفت: "ای مسیب، تو از خیرخواهان من بودی، و سپس چنین کاری کردی! " علی(ع) او را چند روز در حبس نگه داشت، سپس او را آزاد کرد و به او مأموریت داد صدقات کوفه را جمعآوری کند.» مراجعه کنید به: تاریخ طبری: ۴/۱۰۳.
[114] . طبری روایت کرده است: «معاویه در این سال (۳۹ هجری) سفیانبن عوف را با شش هزار نفر فرستاد و به او فرمان داد به "هیت" برود و آنجا را تصرف کند و به آن حمله کند، و سپس بهسوی انبار و مدائن برود و به مردم آنجا آسیب برساند. سفیان به هیت رسید، اما کسی را در آنجا نیافت. سپس به انبار رفت، جایی که یک گروه نظامی از علی(ع) به تعداد پانصد نفر مستقر بودند، اما آنها پراکنده شده بودند و فقط صد نفر باقیمانده بودند. آنها با سفیان جنگیدند و اگرچه تعدادشان کم بود، اما مقاومت کردند. سپس سوارهنظام و پیادهنظام به آنها حمله کردند و فرماندۀ گروه، اشرسبن حسان بکری، همراه با سی نفر از یارانش را کشتند. سفیان و سپاهیانش تمام اموال انبار و اموال مردم آنجا را با خود بردند و بهسوی معاویه بازگشتند. وقتی این خبر به علی(ع) رسید، به نخیله رفت. مردم به او گفتند ما تو را کفایت میکنیم، او به آنها گفت: "شما مرا یاری نمیکنید و حتی نمیتوانید از خودتان دفاع کنید." سپس علی(ع) سعیدبن قیس را برای تعقیب آنها فرستاد. سعید به تعقیب آنها پرداخت و از هیت گذشت، اما نتوانست آنها را بگیرد؛ و بازگشت.» مراجعه کنید به: تاریخ طبری: ۴/۱۰۳.
[115] . این یکی از بزرگترین حملات معاویه بود که تعداد کشتههای آن به هزاران نفر رسید.
در گفتاری از معاویه به بسربن ارطاة آمده است: «حرکت کن تا به مدینه بروی و اهالی آنجا را بیرون برانی و به هرکس رسیدی او را بترسانی. اموال هرکس را که مالی داشت و در اطاعت ما نبود غارت کن و به اهالی مدینه القا کن قصد جان آنها را داری و هیچ امنیت و عذری نزد تو ندارند. سپس به مکه برو، اما در آنجا به کسی تعرض نکن و بین مکه و مدینه مردم را بترسان و آنها را پراکنده کن. سپس به صنعا برو، زیرا در آنجا ما پیروانی داریم و نامهای از آنها به من رسیده است.» بسر دقیقاً همان کاری را انجام داد که معاویه به او سفارش کرده بود؛ او وارد مدینه شد، خانهها را ویران کرد و مردم را تهدید کرد. ابو ایوب انصاری ـکه کارگزار علی(ع) در آنجا بودـ نتوانست کاری انجام دهد و از آنجا کنار رفت. سپس بسر به مکه و بعد به یمن رفت که از طرف علی(ع) تحت فرمان عبیداللهبن عباس بود. وقتی خبر به علی(ع) رسید، در خطبهای فرمود: «ای مردم، اولین نقص شما از دستدادن خردمندان و صاحبنظرانی است که در آنچه میگویند، راست میگویند و در آنچه انجام میدهند، به راستی عمل میکنند. من شما را بارهاوبارها، در آشکار و پنهان، در روز و شب به حق دعوت کردهام، اما پاسخ شما فقط فرار بود. نه موعظه به شما نفعی میبخشد و نه دعوت به هدایت و حکمت. به خدا سوگند، من میدانم چهچیزی به نفع شماست، اما در انجام آن، فساد من است. اندکی به من مهلت دهید. به خدا قسم، دشمنی آمده که شما را به اندوه میافکند و عذاب خواهد داد و خدا بهواسطۀ شما او را عذاب خواهد داد. ذلت اسلام و نابودی دین در آن است که پسر ابوسفیان (معاویه) اراذل و اوباش را بهسوی خود میخواند و آنها اجابتش میکنند، اما من شما را میخوانم و شما اصلاحپذیر نیستید و میترسید! بسر به یمن رسیده، و پیش از آن به مکه و مدینه رفته است...» سپس علی(ع) جاريةبن قدامه سعدی را با دو هزار نفر از بصره و وهب خثعمی را با دو هزار نفر از کوفه فرستاد و جاريه را فرمانده کل قرار داد و به او توصیههایی کرد: «ای جاريه، تقوای خدا را پیشه کن که کلید همۀ خوبیهاست. با کمک خدا حرکت کن و با دشمنت روبهرو شو. با کسی که به جنگت نیامده، نجنگ. زخمیها را نکش و از مرکب کسی استفاده نکن، حتی اگر خودت و اصحابت مجبور شوید پیاده راه بروید. به آبهای مردم دستاندازی نکن و فقط از باقیماندۀ آبشان با رضایتشان بنوش. به هیچ مسلمانی یا زن مسلمانی دشنام نده که ممکن است خودت بهخاطر کاری که دیگران را بهسببش تنبیه میکنی، مؤاخذه شوی. با اهل ذمه بدرفتاری نکن و شب و روز به یاد خدا باش. افرادت را آماده کن و بهسوی دشمن حرکت کن و او را در نبرد از پای درآور. خون را در راه حق بریز و در راه حق آن را حفظ کن. اگر کسی توبه کرد توبهاش را بپذیر، و در هر لحظه از هر حالتی که داری، گزارش بده. صداقت پیشه کن، چراکه دروغ هیچ فایدهای ندارد.»
بسر به یمن رسیده و عبیداللهبن عباس از آنجا فرار کرده و عبدالله حارثی را جانشین خود گذاشته بود، اما بسر او را کشت. عبیدالله دو فرزند خود ـعبدالرحمن و قثمـ را نزد همسرش که از قبیلۀ کنانه بود گذاشت. بسر آنها را فراخواند تا کشته شوند، اما زنان قبیلۀ کنانه بیرون آمدند و گفتند: «مردان را میکشی، اما کودکان چه گناهی دارند؟ به خدا قسم، در زمان جاهلیت نیز کودکان را نمیکشتند. سلطانی که تنها با کشتن کودکان قوی شود و رحم را از بین ببرد، سلطان بدی است!» بسر میخواست زنان را بکشد، اما در نهایت، دو کودک را جلوی چشمان مادرشان سر برید. سپس به منطقۀ "جیشان" رفت، جایی که شیعیان علی(ع) بودند، و در آنجا کشتار وسیعی به راه انداخت. سپس به صنعا و از آنجا به حجاز بازگشت. وقتی شنید جاريةبن قدامه بهسوی او میآید، فرار کرد و جاريه او را از جایی به جای دیگر تعقیب میکرد، تا اینکه خبر شهادت امیرالمؤمنین(ع) به جاريه رسید. مراجعه کنید به: تاریخ یعقوبی: ۲/۱۹۷.
[116] . برخی از آنها در پاورقیهای پیشین نقل شد.
[117] . مراجعه کنید به: الإرشاد، المفيد: 2/ 9 ـ 13.
[118] . امام حسن(ع) این مطلب را در یکی از نامههای خود به معاویه توضیح داد و فرمود: «اما بعد؛ امر من منتهی شد به یأس و ناامیدی از حقی که باید احیا شود و باطلی که باید از بین برود، و حال تو به مراد خود رسیدهای. من از این امر کنارهگیری میکنم و آن را به تو واگذار میکنم، هرچند واگذاری آن توسط من به تو، برای معادت بد خواهد بود. اما دربارۀ شروطی که شرط کردهام، اگر به پیمانی که با من بستهای وفا کنی بر تو سنگین نخواهد بود، و اگر خیانت کردی نترس. شروط در نامهای دیگر نوشته شد که در آن، قسم به وفا و ترک خیانت آمده است. ای معاویه، تو پشیمان خواهی شد ـهمانطور که دیگران پشیمان شدند، همان کسانی که در باطل قدم نهادند یا از حق دوری کردندـ آن هنگام که پشیمانی دیگر سودی نداشت. والسلام.» عللالشرائع، صدوق: ۱/ ۲۲۱.
[119] . شکی نیست امام حسن(ع) ـطبق تصریح رسول خدا(ص)ـ معصومی واجبالاطاعه است، و هرآنچه انجام دهد حق و صواب است. این اعتقادی است که ما دربارۀ ایشان داریم؛ اما کسانی که با دستاویز قرار دادن مسئلۀ صلح امام حسن(ع) با معاویه به عصمت ایشان اشکال وارد میکنند باید بدانند این اشکال قطعاً به عصمت آن حضرت(ع) لطمهای وارد نمیکند؛ زیرا در غیر این صورت باید به عصمت رسول خدا(ص) نیز خدشه وارد شود ـکه البته هرگز چنین نیستـ زیرا رسول خدا(ص) نیز در سال ششم هجری با مشرکان قریش در حدیبیه صلح کرد. لازم به ذکر است شرایطی که امام حسن(ع) را به پذیرش صلح وادار کرد شاید حتی سختتر و شدیدتر از شرایطی بود که پیامبر(ص) با آن روبهرو بود، بهویژه پس از تنها ماندن و نبود یاریگر.
[120] . این سند صلح شامل چند شرط بود که مهمترین آنها عبارت بودند از:
امام حسن(ع) حکومت را به معاویه واگذار کند با این شرط که معاویه بر اساس کتاب خدا، سنت پیامبر(ص) و سیرۀ خلفای صالح عمل کند؛
بعد از معاویه، خلافت به امام حسن(ع) بازگردد و اگر برای امام حسن اتفاقی افتاد، به امام حسین(ع) برسد و معاویه حق ندارد آن را به فرد دیگری واگذار کند؛
معاویه از سبّ و لعن امیرالمؤمنین علی(ع) و نفرین او در قنوت نماز دست بردارد و هیچگاه او را جز به نیکی یاد نکند؛
همۀ مردم در سرزمین خدا در امان باشند، و جان و مال و ناموس و فرزندان اصحاب علی(ع) و شیعیانش در امان باشد، و معاویه به تعقیب آنان نپردازد و آنان را آزار ندهد، و هرجا باشند حق به حقدار برسد. همچنین نباید علیه امام حسن و امام حسین (ع) و هیچیک از اهلبیت پیامبر(ص) ـآشکار یا پنهانـ بدخواهی کنند یا دسیسهای بچینند، و نباید هیچیک از آنان را در هیچ نقطهای از سرزمینها در معرض ترس و ارعاب قرار دهند. برای اطلاعات بیشتر مراجعه کنید به: صلح الحسن، راضی آل یاسین.
[121] . شیخ مفید نقل کرده است: وقتی صلح کامل شد، معاویه به نُخیله آمد و در آنجا مستقر شد. آن روز جمعه بود و مردم نماز صبح را خواندند؛ سپس معاویه خطبهای ایراد کرد و در آن گفت: «به خدا قسم، من با شما جنگ نکردم تا نماز بخوانید یا روزه بگیرید یا حج به جا آورید یا زکات بدهید. شما خودتان این کارها را انجام میدهید. من با شما جنگیدم تا بر شما حکومت کنم و خداوند این را به من داد، درحالیکه شما از آن ناراضی بودید. بدانید من با حسن توافق کردم و به او وعدههایی دادم، ولی همۀ آنها زیر این دو پای من است و من به هیچکدام از آنها عمل نمیکنم.»
سپس معاویه به طرف کوفه حرکت کرد و چند روز در آنجا اقامت گزید. وقتی بیعت اهل کوفه به پایان رسید، به منبر رفت و خطبهای ایراد کرد و در آن از امیرالمؤمنین(ع) بدگویی کرد و از امام حسن(ع) نیز بدگویی نمود، درحالیکه امام حسن و امام حسین (ع) در آنجا حاضر بودند. حسین(ع) برخاست تا پاسخ دهد، ولی حسن(ع) دست او را گرفت و او را نشاند. سپس خودش برخاست و فرمود: «ای کسی که از علی یاد میکنی، من حسن هستم و پدرم علی است، و تو معاویه هستی و پدرت صخر است. مادر من فاطمه است و مادر تو هند است. جد من رسول خداست و جد تو حرب است. جد مادری من خدیجه است و جد مادری تو قتيله است. پس لعنت خدا بر کسی باشد که ذکرش پستتر، حسبش ننگینتر، قدمش بدتر و کفر و نفاقش بیشتر است.» عدهای از جمعیت حاضر در مسجد گفتند: آمین، آمین.
بعد از اینکه صلح میان امام حسن(ع) و معاویه منعقد شد، امام حسن(ع) به مدینه بازگشت و در آنجا ساکن شد. او خشم خود را فروبرد و در منزل خود ساکن بود، و چشمانتظار فرمان خداوند متعال. تا اینکه معاویه ده سال از حکومتش را گذراند و تصمیم گرفت برای فرزندش یزید بیعت بگیرد. او به جعده دختر اشعثبن قیس ـهمسر امام حسن(ع)ـ پیشنهاد داد امام حسن را مسموم کند و به او وعده داد او را به عقد یزید درآورد و مبلغ صدهزار درهم برایش فرستاد. جعده امام حسن را مسموم کرد و او چهل روز بیمار بود. سپس در صفر سال ۵۰ هجری درحالیکه 48 سال داشت از دنیا رفت. الإرشاد: 2/ 14. وقتی خبر وفات امام حسن(ع) به معاویه رسید (و مروان ـحاکم مدینهـ این خبر را به او رساند) معاویه به ابنعباس که در آن زمان در شام نزد او بود خبر داد. ابنعباس نزد معاویه رفت و معاویه با او اظهار همدردی کرد، درحالیکه از مرگ امام حسن آشکارا اظهار شادمانی میکرد. ابنعباس به او گفت: «از مرگ او شادمان مباش، به خدا قسم تو پس از او مدت زیادی نخواهی ماند.» الأخبارالطوال، دینوری: 222.
[122] . مسلم با سند خود روایت کرده است: «از عامربن سعدبن ابیوقاص نقل شده که از پدرش شنیده است: معاویةبن ابوسفیان به سعد دستور داد و گفت: چهچیزی تو را بازداشته است از اینکه ابوتراب (علی) را سب کنی و دشنام دهی؟ سعد پاسخ داد: از پیامبر خدا(ص) دربارۀ او سه ویژگی شنیدهام که باعث میشود هیچگاه او را دشنام ندهم؛ و اگر من فقط یکی از آنها را داشتم برایم بهتر از داشتن شتران سرخمو بود. شنیدم رسول خدا(ص) زمانی که علی را در یکی از جنگها بهجای خودش قرار داد به او فرمود: «ای علی، آیا راضی نیستی تو نسبت به من مانند هارون نسبت به موسی باشی، جز اینکه بعد از من پیامبری نیست؟» همچنین شنیدم در روز خیبر فرمود: «من پرچم را به کسی خواهم داد که خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش نیز او را دوست دارند.» پس همۀ ما برای گرفتن پرچم گردن دراز کردیم، اما پیامبر(ص) فرمود: «علی را برایم بیاورید.» او را آوردند، درحالیکه چشمدرد داشت. پیامبر در چشمش آب دهان انداخت و پرچم را به او سپرد، و خداوند پیروزی را نصیب او کرد و نیز هنگامی که این آیه نازل شد: (فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ) (بگو بیایید تا ما فرزندانمان و شما فرزندانتان را فراخوانیم...)، رسول خدا(ص) علی و فاطمه و حسن و حسین را فراخواند و فرمود: خدایا، اینها خاندان من هستند.»
ابنماجه نیز با سند خود روایت کرده است: «از سعدبن ابیوقاص نقل شده است: در یکی از حجهای معاویه، سعد نزد او آمد و از علی یاد شد و معاویه از او بدگویی کرد. سعد خشمگین شد و گفت: آیا این را دربارۀ مردی میگویی که از رسول خدا(ص) شنیدم میفرمود: "هرکس من مولای اویم، علی مولای اوست؟" همچنین شنیدم فرمود: "تو نسبت به من همانند هارون نسبت به موسی هستی، جز اینکه بعد از من پیامبری نیست" و شنیدم فرمود: "امروز پرچم را به کسی خواهم داد که خدا و رسولش را دوست دارد."» سنن ابنماجه: 1/ 45. آلبانی گفته صحیح است. (صحيح و ضعيف سنن ابنماجه: ۱/ 193)
[123] . روایات و نقلهای تاریخی دربارۀ بدگویی نسبت به علی(ع) توسط امویان و لعن او توسط آنها از سوی معاویه و کارگزارانش ـمثل زیاد، مغیره، مروان و بسربن ارطاةـ بسیار فراوان است. در اینجا چند نمونه از افرادی را که به این موضوع اشاره کردهاند میآوریم:
ابنحجر گفته است: «سپس آن حوادث برای علی رخ داد؛ پس طایفهای دیگر با او جنگیدند، و سپس اوضاع شدت گرفت و از او بدگویی کردند و لعن او را بر منابر به سنّتی تبدیل کردند؛ و خوارج نیز در بغض او با آنها همدست شدند.» (فتح الباری: 7/ 57)
یعقوبی در ضمن حوادث سال 44 هجری آورده است: «در این سال معاویه "مقصوره" [فضایی اختصاصی و ویژه] را در مسجد ساخت و منبرها را برای دو عید [فطر و قربان] به مصلا برد و خطبه را قبل از نماز ایراد کرد؛ و این کار به آن سبب بود که مردم پس از نماز میرفتند تا لعن علی را نشنوند؛ پس معاویه خطبه را پیش از نماز قرار داد.» (تاریخ یعقوبی: 2/ 223)
مسعودی میگوید: «زیاد مردم کوفه را در دربار قصرش جمع، و آنها را به لعن علی تحریک میکرد و هرکس از این کار امتناع میکرد او را با شمشیر تهدید میکرد.» (مروج الذهب: 3/ 26)
شیخ محمود ابوریه گفته است: «اولین اقدام معاویه پس از تسلط بر حکومت این بود که به تمام کارگزارانش در مناطق مختلف نوشت علی را در نمازها و بر منبرها لعنت کنند؛ و موضوع به همینجا ختم نشد، بلکه مجالس واعظان در شام با دشنام به علی پایان مییافت.» (شیخ المضیره ابوهریره: 180)
[124] . ابنابیالحدید ـبهنقل از مدائنیـ برخی از اقدامات معاویه را ذکر کرده و گفته است: «سپس معاویه به کارگزاران خود نوشت که صحبت دربارۀ عثمان بسیار زیاد شده و در تمام سرزمینها و میان همۀ صحابه و خلفای اولیه گسترش یافته است. از این پس خبری نباشد که یکی از مسلمانان دربارۀ ابوتراب (علی) نقل کند و آن را بیجواب بگذارید. در مقابل هر حدیثی که دربارۀ علی(ع) گفته میشود باید حدیثی در فضیلت صحابۀ دیگر برای من بفرستید؛ زیرا این بیشتر مورد علاقۀ من است و چشمم را روشن میکند و حجت ابوتراب و شیعیانش را رد میکند و برای آنها سنگینتر از ذکر فضائل عثمان است. نامههای او برای مردم خوانده شد و اخبار بسیاری در فضایل صحابه ـکه ساختگی و جعلی بود و حقیقت نداشتـ نقل شد. مردم نیز بهشدت به روایت اینگونه احادیث پرداختند تا آنها را بر منبرها بیان کنند؛ همچنین این احادیث به معلمان مکتبها سپرده شد تا آنها را به کودکان و نوجوانان بیاموزند. این احادیث بهقدری گسترده شد که آنها همچون فراگیری قرآن روایتشان میکردند و یاد میگرفتند و حتی به دختران و زنان و خادمان و ملازمانشان نیز آموزش داده میشد و این اوضاع تا زمانی که خدا خواست ادامه یافت.» (شرح نهجالبلاغه: 11/ 45).
[125] . ما تا امروز همچنان با این عقاید باطل مواجه هستیم؛ اینکه به مردم اینگونه القا میکنند که حکومت معاویه و ظالمانی چون او، مورد قبول خداوند است، بهدلیل اینکه خداوند مقدر کرده و اجازه تحقق آن را داده است، و اگر از نظر خدا ناپسند بود اصلاً محقق نمیشد! این سخنی باطل است و در آن مغالطهای آشکار وجود دارد؛ چرا که هرچیزی که در این دنیا محقق میشود به معنای آن نیست که مورد قبول و رضایت خداست. خداوند این دنیا را بهعنوان محلی برای امتحان قرار داده و در آن هم خیر مقدر فرموده است و هم شر. او خیر را اراده کرده و به آن امر فرموده، اما شر را نخواسته و از آن نهی کرده است؛ و به عبارت دیگر آشکارکنندۀ ارادۀ خداوند، اوامر و نواهی اوست. همچنین خداوند انسان را مختار آفرید تا در انجام کارهایش انتخاب داشته باشد و بهخاطر کار خیر شایستهٔ ثواب و پاداش باشد یا بهخاطر ارتکاب فعل شر، مستحقِ عِقاب و مجازات شود. خداوند هیچکس را مجبور به انجام چیزی نکرده است، وگرنه پاداش و مجازات بیمعنا میشد. با دانستن این نکته، واضح است خداوند خواسته است بندگانش از اولیای او اطاعت کنند، و به همین دلیل ایمان آوردن به آنان و پیروی از آنها را واجب کرده است. اما خداوند طاعت و پیروی از پادشاهان دنیوی را که از سوی او منصوب نشدهاند ـافرادی نظیر فرعون و نمرودـ نخواسته و از آن نهی کرده است؛ درست همانطور که به صداقت امر کرده و از دروغ نهی فرموده است، یا به امانتداری فرمان داده و از خیانت برحذر داشته است. با این حال ما تحقق دروغ و خیانت را بهوفور در مقابل چشمان خود میبینیم که بهدلیل انتخاب نادرست انسان است، و به همین دلیل انسان بهخاطر این اعمال مجازات میشود و این بههیچوجه به معنای آن نیست که خداوند از دروغ و خیانت رضایت دارد؛ خداوند بسی برتر و والاتر از چنین نسبتهایی است.
[126] . الغارات: 2/ 843.
[127] . ابنابیالحدید این مطلب را از او نقل کرده است. مراجعه کنید به: شرح نهجالبلاغه: ۴/ ۵۷. «این مرد» یعنی علی(ع).
[128] . مسلم با سند خود روایت کرده است: «از سهلبن سعد نقل شده است که فردی از خاندان مروان بهعنوان حاکم مدینه منصوب شد. او سهلبن سعد را فراخواند و دستور داد علی را دشنام دهد. سهل امتناع کرد. پس آن فرد به او گفت: حال که از دشنام دادن خودداری میکنی، پس بگو "خدا ابوتراب را لعنت کند". سهل پاسخ داد: هیچ نامی نزد علی محبوبتر از ابوتراب نبود و او از اینکه با این نام خوانده شود خوشحال میشد... .» (صحیح مسلم: 7/ 124).
[129] . احزاب: 57.
[130] . المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری: ۳/ ۱۲۱، و گفته است: «سند این حدیث صحیح است، اما بخاری و مسلم آن را روایت نکردهاند.»
[131] . صحيح مسلم: 1/ 61.
[132] . نساء: 138.
[133] . نساء: 140.
[134] . نساء: 145.
[135] . طبری روایت کرده است: «معاویه، عبداللهبن عمروبن عاص را بهعنوان والی کوفه منصوب کرد. مغیرةبن شعبه نزد معاویه آمد و گفت: تو عبداللهبن عمرو را بر کوفه، و عمرو را بر مصر گماشتی؛ پس در این صورت تو خود را میان دو آروارهٔ شیر قرار دادهای. پس معاویه، عبدالله را از فرمانداری کوفه برکنار کرد و مغیرةبن شعبه را بهعنوان والی کوفه گماشت. وقتی عمرو از آنچه مغیره به معاویه گفته بود باخبر شد، نزد معاویه رفت و گفت: مغیره را به فرمانداری کوفه گماشتی؟ معاویه پاسخ داد: بله. عمرو گفت: آیا او را بر خراج (خزانه) نیز منصوب کردی؟ معاویه گفت: بله. عمرو گفت: مغیره را بر خراج منصوب کردی و او مال را به تاراج خواهد برد و تو نخواهی توانست چیزی از او بگیری. فردی را بر خزانهداری بگمار که از تو بترسد و از تو حساب ببرد. پس معاویه، مغیره را از خزانهداری برکنار کرد و او را فقط به امامت نماز منصوب نمود. عمرو با مغیره روبهرو شد و گفت: آیا تو دربارۀ عبدالله به امیرالمؤمنین چنین مشورتی دادی؟ عمرو پاسخ داد: بله. مغیره گفت: این در برابر آن.» (تاریخ طبری: ۴/۱۲۷)
[136] . مغیرةبن شعبه ثقفی در سال ششم هجری در جریان غزوۀ خندق یا صلح حدیبیه اسلام آورد. او بهعنوان فردی زیرک و باهوش شناخته میشد. عمربن خطاب او را در سال 17 هجری بهعنوان فرماندار بصره منصوب کرد؛ اما پس از شهادت زنا علیه او، عمر او را عزل کرد و سپس در سال 21 هجری او را والی کوفه گرداند. مغیره تا زمان مرگ عمر در این منصب باقی ماند و عثمان نیز ابتدا او را ابقا کرد، اما بعداً او را عزل کرد. داستان عزل و نصب او در میان مردم بصره به ضربالمثلی تبدیل شده بود و میگفتند: "خدا بر تو خشم بگیرد همانطور که امیرالمؤمنین بر مغیره خشم گرفت، او را از بصره عزل کرد و بهجایش فرماندار کوفه نمود! "
مغیرةبن شعبه از همراهی با امام علی(ع) خودداری کرد و با اهل جمل از مکه به بصره حرکت کرد، اما در میانۀ راه آنان را ترک کرد و به طائف رفت. او از شرکت در نبرد صفین نیز خودداری کرد و پس از ماجرای حکمیت به معاویه پیوست. معاویه او را پس از صلح با امام حسن(ع) بهعنوان فرماندار کوفه منصوب کرد. مغیره در خطبههایش به امام علی(ع) توهین میکرد و خطبایی را نیز منصوب کرد تا علیه امام علی(ع) سخن بگویند. مغیرةبن شعبه در سال 50 یا 51 هجری در کوفه درگذشت. برای اطلاعات بیشتر مراجعه کنید به: سیر أعلام النبلاء، ذهبی: 3/21-32؛ الاستیعاب،، ابنعبدالبر: 4/1445-1447؛ الطبقات الکبری، ابنسعد: 4/284-286.
[137] . زیاد دو نَسَب داشت؛ اولی: زیادبن عبید ثقفی، و دومی: زیادبن ابوسفیان، بعد از آنکه معاویه او را بهعنوان برادر خود پذیرفت و به خودش ملحق کرد. نقل شده است ابوسفیان به طائف رفت، در آنجا مست شد و درخواست زنی فاحشه کرد. سمیه ـکه همسر عبید بودـ برای او آورده شد و از این ماجرا زیاد به دنیا آمد. معاویه او را بهعنوان برادر خود پذیرفت و با این کار او را راضی کرد و به مقام فرمانداری گماشت. زیاد در سال هجرت متولد شد و در زمان ابوبکر اسلام آورد. او در زمان خلافت عمر و عثمان، در بصره نزد ابوموسی اشعری بهعنوان کاتب کار میکرد. سپس در زمان خلافت امام علی(ع) با عبداللهبن عباس فرماندار بصره همکاری کرد و هنگام غیبت او، جانشینش در بصره بود. زیاد به شدتِ عمل و خشونت علیه مخالفانش مشهور بود. معاویه او را به فرمانداری کوفه و بصره منصوب نمود. هنگامی که عبداللهبن عمر شنید «زیاد به معاویه نوشته است که عراق را با دست راست خود مهار کردهام و دست چپم هنوز خالی است؛ و از او خواست تا فرماندار حجازش کند»، او را نفرین کرد. امام حسن(ع) نیز او را نفرین کرد، زیرا زیاد شیعیان امام علی(ع) را در بصره تحت تعقیب قرار میداد و آنها را میکشت. همچنین زیاد مردم کوفه را جمع میکرد تا آنها را به اعلام برائت از امام علی(ع) وادار کند. او در سال 53 هجری به طاعون مبتلا شد و درگذشت. برای اطلاعات بیشتر مراجعه کنید به: سیر أعلام النبلاء: 3/494-496.
زیاد ابتدا به امام علی(ع) تمایل داشت و در نبرد صفین همراهش بود. وقتی معاویه او را تهدید کرد، زیاد در میان مردم ایستاد و گفت: «پسر هند جگرخوار و رئیس منافقان مرا تهدید کرده است، اما بین من و او پسرعموی رسول خدا(ص) با نود هزار سرباز از شیعیانش قرار دارد. به خدا قسم اگر بخواهد به من تعرض کند خواهد دید چگونه با شمشیر پاسخ میدهم.» پس از شهادت امام علی(ع)، وقتی اوضاع برای معاویه مستقر شد، زیاد در قلعۀ اصطخر پناه گرفت، اما معاویه به او امان داد و او نزد معاویه رفت. سپس معاویه بهتدریج او را به خود نزدیک کرد و او را برادر خود اعلام کرد؛ و برای این کار دو شاهد ارائه داد؛ یکی: ابومریم سلولی که شرابفروش بود و دیگری مردی از [قبیلهٔ] بنیمصطلق به نام یزید. سپس معاویه او را فرماندار بصره کرد و پس از مرگ مغیرةبن شعبه، ولایت کوفه را نیز به او سپرد. برای اطلاعات بیشتر مراجعه کنید به: الأخبارالطوال، دینوری: 219.
[138] . عبداللهبن خالدبن اسیدبن ابوالعیصبن امیه، داماد عثمانبن عفان بود. زیاد او را بهعنوان جانشین خود بر کوفه پس از مرگش منصوب کرد و او برای جنازۀ زیاد نماز خواند. معاویه او را برای مدتی بر کوفه ابقا کرد، اما سپس او را عزل کرد. عبداللهبن خالد بهعنوان فرماندار طائف نیز منصوب شده بود. زمانی که عنبسةبن ابوسفیان را در حال مستی دستگیر کردند و بر او حد شرعی جاری شد، معاویه خشمگین شد و عبدالله را عزل کرد. او همچنین چندین بار بر عمربن سعد و مروان حد شرعی جاری کرد. (منابع: أسد الغابة، ابنالأثیر: ۳/۱۴۹؛ الإصابة، ابنحجر: ۳/۳۸۹؛ المنمق، البغدادی: ۳۹۷).
[139] . ضحاکبن قیسبن خالد فهری قرشی، اندکی پیش از وفات رسول خدا(ص) متولد شد و جزو اصحابش نبود. او فرمانده شرطههای معاویه بود و در نبرد صفین فرماندهی لشکر دمشق را بر عهده داشت. معاویه پس از مرگ زیادبن ابیه، او را بهعنوان فرماندار کوفه منصوب کرد، و سپس او را به دمشق فرستاد. ضحاک تمام مدت زندگیاش در خدمت معاویه بود و پس از مرگ معاویه برای او نماز خواند. پس از مرگ یزید، او با ابنزبیر بیعت و از او حمایت کرد و فرماندار شام شد. ضحاک امویان را از حجاز بیرون کرد. در همین زمان، مروانبن حکم با کمک عبیداللهبن زیاد توانست بر قسمتی از شام مسلط شود و در آنجا برای خود بیعت بگیرد. دو طرف در نبرد مرج راهط با یکدیگر روبهرو شدند و جنگ به نفع مروان پایان یافت، و ضحاک در این جنگ در سال ۶۴ هجری کشته شد. مراجعه کنید به: سیر أعلام النبلاء، ذهبی: ۳/۲۴۱–۲۴۵؛ الاستیعاب،، ابنعبدالبر: ۲/۷۴۴–۷۴۶. ضحاک ازجمله افرادی بود که امام علی(ع) او را لعن میکرد (به کتاب "وقعة صفین" صفحه ۵۵۲ مراجعه کنید). همچنین پیشتر اشاره شد معاویه ضحاک را به عراق فرستاد و او با لشکر خود به سماوه و ثعلبیه حمله کرد و بسیاری از پیروان علی(ع) را کشت و اموالشان را به تاراج برد.
[140] . عبدالرحمنبن عبداللهبن عثمان ثقفی، پسر امّحکم (خواهر معاویه) بود. او با پیامبر هیچ مصاحبتی نداشت. داییاش معاویه در سال ۵۷ هجری او را بهعنوان والی کوفه منصوب کرد. او در کوفه رفتار بدی داشت و مردم او را بیرون کردند؛ بنابراین به نزد داییاش بازگشت و معاویه او را به فرمانداری مناطق دیگری منصوب کرد. عبدالرحمن در خطبههای نمازجمعه بهصورت نشسته سخنرانی میکرد و کعببن عجره او را دید و گفت: «به این پلید نگاه کنید که نشسته خطبه میخواند، درحالیکه خداوند فرموده: (وَإِذَا رَأَوْا تِجَارَةً أَوْ لَهْوًا انْفَضُّوا إِلَيْهَا وَتَرَكُوكَ قَائِمًا) (و هنگامی که تجارت یا لهوی دیدند، بهسوی آن پراکنده شدند و تو را ایستاده رها کردند).» پس از خروج ضحاکبن قیس بهسوی مرج راهط، عبدالرحمن بر دمشق مسلط شد و مردم را به بیعت با مروانبن حکم فراخواند. او در زمان خلافت عبدالملکبن مروان درگذشت. مراجعه کنید به: اسد الغابة، ابناثیر: ۲/۲۸۷–۲۸۸.
گفته شده است عبدالرحمن همان کسی بود که قاتل امیرالمؤمنین علی(ع) را در مجلس داییاش معاویه ستود و گفت: «آفرین بر ابنملجم، او به آرزویش رسید، از هراس در امان شد، چاقو را تیز کرد و اسبش را آماده کرد، انتقام گرفت و ننگ را از بین برد، و به مقام بالایی دست یافت و به درجات عالی رسید.» مراجعه کنید به: شرح نهجالبلاغه، ابنابیالحدید: ۶/۳۰۰.
[141] . نعمانبن بشیربن سعد خزرجی، در سال ۲ هجری به دنیا آمد. او توسط معاویه بهعنوان فرماندار کوفه و قاضی دمشق منصوب شد. بعدها مردم را به بیعت با ابنزبیر فراخواند، اما او را کشتند. منابع: سیر اعلام النبلاء، ذهبی: ۳/۴۱۱–۴۱۲. پیشتر نیز گفته شد او ازجمله کسانی بود که معاویه آنها را برای انجام حملات به عراق، قتل پیروان علی(ع) و غارت اموال آنان فرستاد. پدر او، بشیربن سعد، اولین کسی بود که در سقیفه برای بیعت با ابوبکر پیشقدم شد. بهطور کلی بشیر و پسرش نعمان از کسانی بودند که کینۀ علی(ع) را در دل داشتند، و نعمان در جنگ جمل و صفین علیه امیرالمؤمنین علی(ع) شرکت کرده بود.
[142] . ولیدبن عقبةبن ابیمعیطبن ابوعمروبن امیه، برادر مادریِ عثمانبن عفان بود. او در روز فتح مکه اسلام آورد و دربارۀ او این آیه نازل شد: (إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ ...) (اگر فاسقی برای شما خبری آورد...). عثمان او را پس از عزل سعدبن ابیوقاص بهعنوان فرماندار کوفه منصوب کرد. وقتی ناراحتی سعد از این تصمیمِ عثمان را دید، به او گفت: «ای ابااسحاق، نگران نباش، این فقط سلطنت است که بین افراد دست به دست میشود؛ گروهی ظهرهنگام در آن غذا میخورند و گروهی دیگر شبهنگام.» سعد پاسخ داد: «به خدا قسم، میبینم که شما بهزودی آن را به سلطنت تبدیل میکنید.» ولید فردی فاسق و شرابخوار بود. او همان کسی بود که نماز صبح را در کوفه بهجای دو رکعت، چهار رکعت خواند و سپس به مردم گفت: «آیا میخواهید بیشتر بخوانم؟» عبداللهبن مسعود به او پاسخ داد: «ما از امروز در افزایش رکعات با تو همراه شدهایم!» علی(ع) او را به جرم شرابخواری مجازات کرد. ولید پس از کشته شدن عثمان در بصره اقامت گزید، از علی(ع) کنارهگیری کرد و معاویه را برای جنگ با علی تحریک کرد، اما بعداً از ماجرا کنارهگیری کرد. او در نهایت در شهر رقه در شام درگذشت. برای اطلاعات بیشتر به الاستیعاب، ابنعبدالبر: 4/ 1552 – 1557 مراجعه کنید. او روزی با مردم نماز خواند و در نماز چنین خواند: «علق القلب الربابا * بعدما شابت وشابا» (قلبم به یاد رباب افتاد، پس از آنکه هر دوی ما پیر شدیم). برای اطلاعات بیشتر مراجعه کنید به: بحارالانوار، مجلسی: 31/ 159.
[143] . عبداللهبن قیسبن سلیم اشعری، با کنیهٔ ابوموسی، در مکه اسلام آورد و به میان قوم خود بازگشت. عمر او را بهعنوان فرماندار بصره منصوب کرد و عثمان نیز او را در این مقام ابقا کرد، اما سپس او را عزل کرد و عبداللهبن عامر را جایگزین او نمود. بعد از آن ابوموسی به کوفه رفت و پس از سعیدبن عاص، فرماندار عثمان بر کوفه شد. پس از قتل عثمان، علی(ع) او را عزل کرد. نقش او در ماجرای حکمیت پس از جنگ صفین معروف است. او به حمایت از عبداللهبن عمر میپرداخت. ابوموسی در سال 42 هجری درگذشت. برای اطلاعات بیشتر مراجعه کنید به استیعاب: 3/ 979 – 980 و سیر اعلامالنبلاء: 2/ 380 – 397 مراجعه کنید.
پیشتر گفته شد علی(ع) او را از کوفه عزل کرد؛ زیرا او به درخواست علی برای اعزام نیروها به بصره جهت مواجهه در جنگ جمل پاسخ نداد و مردم را از این اقدام منع و آنها را دلسرد کرد. پس از آن علی(ع) مالک اشتر را به کوفه فرستاد و او ابوموسی را از قصر امارت بیرون کرد. همچنین او ازجمله افرادی بود که علی(ع) آنها را لعن کرد. برای اطلاعات بیشتر، به الغارات، ثقفی: 2/ 641 – 642 مراجعه کنید.
[144] . بُسْربن أرطاة قرشی فهری، اندکی پیش از وفات رسول خدا متولد شد. او فردی ظالم و جنایتکار بود و در صفین همراه معاویه بود. معاویه او را تشویق کرد تا با علی(ع) مبارزه کند، و او این کار را انجام داد. وقتی علی(ع) او را زخمی کرد و به زمین انداخت و قصد کشتنش را داشت، بُسْر همانند عمروبن عاص عورت خود را نمایان کرد تا علی از او دست بردارد و علی نیز از کشتن او صرفنظر کرد. بعد از جنگ صفین، معاویه او را به مدینه و یمن فرستاد. بُسْر در آنجا جنایات فجیعی علیه مسلمانان، بهویژه شیعیان علی(ع) مرتکب شد؛ ازجمله، دو فرزند عبیداللهبن عباس، والی علی در یمن را سر برید، مردان را کشت و زنان مسلمان را به اسارت گرفت و در بازارها به فروش رساند. او در مدینه بر منبر رفت و گفت: «به خدا سوگند، اگر دستور معاویه نبود، هیچ بالغی را در مدینه زنده نمیگذاشتم.» و مردم را به بیعت با معاویه فراخواند. بُسْر قبل از معاویه درگذشت. برای اطلاعات بیشتر به الاستیعاب، ابنعبدالبر: 1/ 157 – 166 مراجعه کنید. او ازجمله افرادی بود که علی(ع) آنها را لعن کرد. برای اطلاعات بیشتر مراجعه کنید به: الغارات، ثقفی: 2/ 641 – 642.
[145] . سمرةبن جندببن هلالبن جریح فزاری، راوی حدیث بود و در بصره زندگی میکرد. زیادبن ابیه او را پیش از مرگ بهعنوان جانشین خود در بصره منصوب کرد و معاویه او را کمتر از یک سال بهعنوان والی بصره ابقا کرد. او در دوران حکمرانیاش افراد زیادی را به قتل رساند. سمره در سال ۵۸ هجری در بصره، پس از سقوط در دیگ آب جوش جان سپرد. مراجعه کنید به: الاستیعاب،، ابنعبدالبر: ۲/ ۶۵۳ – ۶۵۵؛ سیر أعلامالنبلاء، ذهبی: ۳/ ۱۸۳ – ۱۸۶.
طبری با سند خود روایت کرده است: «حمدبن سلیم گفت: از انسبن سیرین پرسیدم آیا سمره کسی را به قتل رسانده بود؟ گفت: آیا میتوان تعداد افرادی را که سمرةبن جندب کشت حساب کرد؟ زیاد او را جانشین خود در بصره کرد و وقتی به کوفه آمد گفته شد او هشت هزار نفر را کشته بود. به او گفتند آیا نمیترسی بیگناهی را کشته باشی؟ او گفت: اگر به تعداد آنها دوباره بکشم، باز هم نمیترسم.» تاریخ طبری: ۴/ ۱۷۶.
معاویه مبلغی به او پیشنهاد داد تا روایت کند آیۀ (وَمِنَ النّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي الحَياةِ الدُّنْيا وَيُشْهِدُ اللهَ عَلى ما فِي قَلْبِهِ وَهُوَ أَلَدُّ الخِصامِ) (بقره: ۲۰۴) (و از میان مردم کسی است که گفتارش در زندگی دنیا تو را به شگفت میاندازد، و او خدا را برای آنچه در قلبش است گواه میگیرد، درحالیکه او سرسختترین دشمنان است) دربارۀ علی(ع) نازل شده است و آیۀ (وَمِنَ النّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللهِ وَاللهُ رَؤُوفٌ بِالْعِبادِ) (بقره: ۲۰۷) (و از میان مردم کسی است که جان خود را برای رضای خدا میفروشد و خداوند نسبت به بندگان مهربان است) دربارۀ ابنملجم (لعنت الله علیه) نازل شده است. سمره این پیشنهاد را پذیرفت. مراجعه کنید به: شرح نهجالبلاغه، ابنابیالحدید: ۴/ ۷۳.
هنگامی که معاویه او را از ولایت بصره عزل کرد سمره گفت: «لعنت بر معاویه، اگر من خدا را همانگونه اطاعت میکردم که معاویه را اطاعت کرده بودم خداوند هرگز مرا عذاب نمیکرد.» مراجعه کنید به: تاریخ طبری: ۴/ ۲۱۷؛ الکامل فی التاریخ، ابناثیر: ۳/ ۴۹۵.
[146] . او از کارگزاران برجستۀ معاویه بود و دوران جاهلیت را درک کرده بود. معاویه او را پس از مرگ زیادبن ابیه در سال ۵۵ هجری به فرمانداری بصره منصوب، و سپس او را عزل نمود. هنگامی که بر منبر بصره خطبه میخواند، مردی او را با سنگ زد. او دستور داد دست و پای آن مرد را قطع کنند. مراجعه کنید به: تهذیب الکمال، المُزی: ۲۲/ ۱۸۷؛ انساب الاشراف، بلاذری: ۵/ ۲۴۱.
[147] . او فردی خبیث، ملعون و ناصبی بود و در سال ۲۰ هجری متولد شد (تاریخ طبری: ۳/ ۲۴۶). مادربزرگش سمیه، زنی معروف به فحشا بود و مادرش مرجانه نیز زنی مجوس و معروف به فحشا بود. او نزد مادرش تربیت شد، و به همین دلیل در زبانش نوعی لکنت وجود داشت؛ بهعنوان مثال به جای «حروری» میگفت «هروری.» او دارای باطنی فاسد، فاسق، ظالم، فریبکار، ترسو و جبّار بود و در صورت قدرت یافتن، بهشدت ظلم میکرد (سیر أعلام النبلاء، ذهبی: ۳/ ۵۴۵، ۵۴۹). پدرش، زیاد ـکه همان طور که پیشتر گفته شد، معاویه او را به خودش منتسب کردـ در سال ۵۳ هجری درگذشت. او به نزد معاویه رفت و معاویه او را در سال ۵۴ هجری بهعنوان فرماندار خراسان منصوب کرد، و سپس در سال ۵۵ هجری فرمانداری بصره را به او سپرد (تاریخ طبری: ۳/ ۲۴۲، ۲۴۶) و تا زمان مرگ معاویه بر این منصب باقی ماند. یزید او را بر این منصب ابقا کرد و در سال ۶۰ هجری ولایت کوفه را نیز به او سپرد. یزید با او همان روشی را در پیش گرفت که معاویه با زیاد داشت؛ یعنی یا اطاعت مطلق، یا تهدید به بازگشت به بردگی در خدمت ثقفیان. یزید در نامهای به او نوشت: «به من خبر رسیده است حسین به طرف کوفه حرکت کرده، و زمانه تو را با او درگیر کرده است و تو در میان همۀ فرمانداران به این بلا دچار شدهای؛ یا با موفقیت از این ماجرا خارج میشوی، یا دوباره به بردگی بازمیگردی.» او پس از به قتل رساندن امام حسین(ع)، سر او و بازماندههایش را به نزد یزید فرستاد (العقد الفريد: ۴/ ۳۸۲). پس از مرگ یزید، او به شام فرار کرد. سپس مروانبن حکم او را به عراق بازگرداند، اما مختار ثقفی، ابراهیمبن مالک اشتر را به سوی او فرستاد. آنها در نزدیکی زاب در روز عاشورای سال ۶۷ هجری با یکدیگر روبهرو شدند و او به قتل رسید. سر او و فرماندهانش به نزد مختار فرستاده شد. (سیر أعلامالنبلاء، ذهبی: ۳/ ۵۴۹)
[148] . مراجعه کنید به: اخبار الطوال، دینوری، صفحه 227. یحیىبن حکیم از بنیجمح (یکی از شاخههای قریش) بود که در جنگ جمل بههمراه عایشه قرار داشتند. از این طایفه، دو نفر کشته شدند و بقیه ـازجمله یحیىـ فرار کردند. برای اطلاعات بیشتر به شرح نهجالبلاغه، ابنابیالحدید: جلد 11، صفحه 123 مراجعه کنید. جد او، صفوان، از کسانی بود که پیامبر او را در روز احد لعنت کرد. ترمذی روایت کرده است: «رسول خدا(ص) در روز احد فرمود: خدایا، ابوسفیان را لعنت کن، خدایا، حارثبن هشام را لعنت کن، خدایا، صفوانبن امیه را لعنت کن.» سنن الترمذی، جلد 4، صفحه 295.
[149] . منظور سالی است که با معاویه بیعت شد. (مترجم)
[150] . مراجعه کنید به: شرح نهجالبلاغه، ابنأبیالحديد: 11/ 44 ـ 46.
[151] . این واقعه بهطور کامل تقدیم میشود:
سوده به معاویه گفت: «تو سرور مردم شدهای و مسئولیت امور آنها را به عهده داری، و خداوند از تو دربارۀ حق ما و آنچه بر عهدهات است سؤال خواهد کرد. همواره کسانی را بر ما میگماری که عزت تو را حفظ میکنند و قدرت تو را میگسترانند، اما ما را همانند خوشههای گندم درو میکنند و مانند گاوها لگدمال میکنند، ما را به حقارت میرانند و از اموالمان محروم میسازند. این "پسر ارطاة" به سرزمین من آمد، مردانم را کشت و مالم را گرفت؛ و اگر پایبندی به اطاعت نبود، ما نیز قطعاً عزت و قدرتی داشتیم. حال اگر او را از ما عزل کنی، از تو سپاسگزار خواهیم بود و اگر نه تو را خواهیم شناخت.»
معاویه گفت: «آیا با قوم خود مرا تهدید میکنی؟ به خدا قسم، قصد دارم تو را به "زین شتر" سخت ببندم و بهسوی او برگردانم تا حکم خود را دربارۀ تو اجرا کند.» سوده در این هنگام شروع به گریه کرد و سپس شعری سرود:
«خداوند به روح آن کسی درود فرستد/ که در قبری مدفون است و عدالت را به همراه خود برد.
او همواره با حق بود و هیچ بهایی برای آن نمیخواست/ تا اینکه حق و ایمان با او همپیوند شدند.»
معاویه گفت: «و این فرد کیست؟» سوده گفت: «علیبن ابیطالب، خدا رحمتش کند.» معاویه پرسید: «او چه کرده که اینگونه او را گرامی میداری؟» سوده پاسخ داد: «روزی نزد او رفتم تا از مردی که زکات ما را جمعآوری میکرد شکایت کنم. میان ما و او اختلاف بود. علی را دیدم که در حال نماز است. نماز خود را به پایان رساند و با مهربانی و دلسوزی گفت: آیا کاری داری؟ ماجرای آن مرد را به او گفتم. او گریست و سپس دستهایش را به آسمان بلند کرد و گفت: "خدایا، تو شاهدی که من هیچگاه به آنها دستور ندادم به بندگان تو ظلم کنند یا حقی را ترک کنند." سپس از جیب خود قطعهای از پوست بیرون آورد و در آن نوشت: "به نام خداوند بخشندۀ مهربان، بینهای از جانب پروردگارتان برای شما آمده است. پس پیمانه و ترازو را با انصاف پر کنید و از اموال مردم نکاهید و در زمین فساد نکنید. آنچه نزد خداست، برای شما بهتر است اگر مؤمن باشید، و من بر شما نگهبان نیستم. وقتی این نامه به دستت رسید، تا وقتی فردی برای تحویلگرفتن کارها از تو میآید وظیفهات را حفظ کن. والسلام." این نامه را از او گرفتم. او هیچ مهر و نشانی بر آن نگذاشت، و من آن را خواندم.» معاویه گفت: «برای او نامهای بنویسید که حقش را به او برگردانند و عدالت را اجرا کنند.» سوده پرسید: «آیا این دستور تنها برای من است یا برای همۀ قوم من؟» معاویه پاسخ داد: «تو به دیگران چهکار داری؟» سوده گفت: «آری، به خدا سوگند! در این صورت زشتی و پستی است اگر عدالت فراگیر نباشد، ولی اگر عدالت باشد پس هرچه برای قوم من هست برای من هم باشد.» معاویه گفت: «هیهات، فرزند ابوطالب شما را به جرئت در برابر سلطان عادت داده است، و به این زودیها از این عادت بازنمیگردید.» منبع: جمهرة خطب العرب، احمد زکی صفوت: ۲/ ۲۷۶ – ۲۷۷.
[152] . تاریخنگاران در کتابهای خود به جنگهایی که در زمان معاویه از سال ۴۲ هجری به بعد رخ داده است اشاره کردهاند؛ بهویژه جنگ قسطنطنیه که طبری آن را در شمار رخدادهای سال ۴۹ هجری آورده است. برای نمونه میتوان به تاریخ طبری: ۵/ ۲۳۲ و الکامل في التاریخ، ابناثیر: ۳/ ۳۱۴-۳۱۵ اشاره کرد. برخی از مورخان بهاشتباه مدعی حضور امام حسین(ع) در این جنگ شدهاند، درحالیکه بیتردید نادرست است؛ زیرا اگر چنین اتفاقی رخ داده بود، بدون شک میان مورخان شهرت پیدا میکرد و بهطور گسترده مورد توجه قرار میگرفت.
[153] . بیشتر نامهایی که ذکر شدهاند، یا از سوی رسول خدا(ص) لعنت شدهاند، یا از سوی امیرالمؤمنین(ع).
[154] . حاکم با سند خود روایت کرده است: «از زیادبن عُلاقه، از عمویش نقل شده است که مغیرةبن شعبة به علیبن ابیطالب ناسزا گفت. زیدبن ارقم بهسوی او برخاست و گفت: ای مغیره، آیا نمیدانی رسول خدا(ص) از ناسزاگویی به مردگان نهی کرده است؟ چرا به علی ناسزا میگویی درحالیکه او فوت کرده است؟» این حدیث طبق شرط مسلم صحیح است، ولی مسلم و بخاری آن را نقل نکردهاند. (المستدرک على الصحیحین: 1/ 385).
[155] . مراجعه کنید به: الأغاني، أبوالفرج اصفهانی: 17/ 90.
[156] . پیشتر در توضیح وضعیت او به شواهدی که این موضوع را تأیید میکند اشاره شد؛ پس مراجعه کنید.
[157] . قاضی نعمان روایت کرده است: «معاویةبن ابوسفیان به زیاد نوشت: خطبای عراق را بهسوی من بفرست و صعصعةبن صوحان را هم بفرست. زیاد این کار را انجام داد. وقتی آنها به نزد معاویه رسیدند، معاویه برای آنها خطبهای خواند و گفت: خوش آمدید ای اهل عراق! به نزد امام خود آمدهاید، او سپر شماست و خواستههای شما را برآورده میکند... شما به سرزمینی آمدهاید که محل حشرونشر و سرزمین مقدس و هجرتگاه پیامبران است. سپس در خطبهاش گفت: اگر ابوسفیان همۀ مردم را به دنیا آورده بود، همه باهوش و زیرک میشدند.»
وقتی معاویه خطبهاش را تمام کرد، به صعصعه گفت: «برخیز و خطبه بخوان.» صعصعة برخاست، خدا را ستایش کرد، بر پیامبر درود فرستاد و سپس گفت: «معاویه گفت ما نزد امام خود آمدهایم و او سپر ماست. پس حالِ ما چه خواهد شد اگر این سپر شکسته شود؟ همچنین گفت ما به سرزمین حشرونشر، سرزمین مقدس و هجرتگاه پیامبران آمدهایم. محل حشرونشر بودن، به مؤمنان ضرری نمیرساند و نزدیکی به آن هم به کافران سودی نمیرساند. "زمین" کسی را مقدس نمیکند، بلکه اعمال بندگان است که آنها را مقدس میکند. فراعنه بیشتر از پیامبران در این سرزمین قدم نهادهاند. همچنین او گفت اگر ابوسفیان همۀ مردم را به دنیا آورده بود، همه زیرک و باهوش میشدند؛ اما انسانها را شخصی بهتر از ابوسفیان به دنیا آورده است؛ آدم(ع) که از نسل او افراد خردمند و نادان، و جاهل و دانا به دنیا آمدهاند.»
معاویه خشمگین شد و گفت: «ساکت شو، بیپدر و بیمادر و بیوطن!» صعصعه پاسخ داد: «پدر و مادر مرا به دنیا آوردند و از زمین آفریده شدم و به آن بازمیگردم.» معاویه دستور داد او را به نزد زیاد بازگردانند و نوشت: «او را به میان مردم ببر و دستور بده علی را لعن کند، و اگر نپذیرفت او را بکش.» زیاد این دستور را به صعصعه اعلام کرد و او را برای مردم حاضر کرد. صعصعه بر منبر رفت، خدا را ستایش گفت، بر پیامبر درود فرستاد و سپس گفت: «ای مردم، معاویه دستور داده علی را لعن کنم، پس لعنت کنید او را که خدا لعنتش کند.» سپس از منبر پایین آمد. زیاد به او گفت: «فکر نمیکنم جز امیرالمؤمنین را لعن کرده باشی.» صعصعه پاسخ داد: «اگر بخواهم آن را مبهم میگذارم؛ وگرنه شفافش میکنم.» زیاد گفت: «باید علی را لعنت کنی وگرنه دستور امیرالمؤمنین را اجرا خواهم کرد.» صعصعه بار دیگر بر منبر رفت و گفت: «ای مردم، آنان اصرار کردند من علی(ع) را دشنام دهم. رسول خدا(ص) فرمود: هرکس علی را دشنام دهد مرا دشنام داده، و هرکس مرا دشنام دهد خدا را دشنام داده است؛ و من کسی نیستم که خدا و رسولش را دشنام دهم.» زیاد این خبر را به معاویه نوشت و او دستور داد صعصعه را از دریافت حقوق محروم کنند و خانهاش را ویران سازند؛ و زیاد نیز چنین کرد.» (شرحالأخبار: ۱/۱۷۰)
[158] . این حدیث را احمد در مسند خود (جلد 6، صفحه 323) و حاکم در مستدرک (جلد 3، صفحه 121) روایت کرده است. حاکم دربارۀ این حدیث گفته است: «این حدیث دارای سند صحیح است، ولی بخاری و مسلم آن را نیاوردهاند.» همچنین هیثمی دربارۀ این حدیث گفته است: «این حدیث را احمد روایت کرده و راویانش همه از راویان صحیح [بخاری] هستند، جز ابوعبدالله جدلی که او نیز ثقه است.» (مجمعالزوائد، جلد 9، صفحه 130).
[159] . پیشتر گفته شد مروان یکی از افرادی بود که در جنگ جمل و صفین علیه علی(ع) قیام کرد.
[160] . ابنسعد و ذهبی روایت کردهاند: «حاکمان بنیامیه قبل از عمربن عبدالعزیز، علی(ع) را دشنام میدادند، اما زمانی که عمر به خلافت رسید از این کار دست کشید.» (الطبقاتالكبرى: 5/ 393؛ سير أعلامالنبلاء: 5/ 147). در روایت ذهبی بهجای «علی»، «رجلاً» (مردی) آمده است، اما منظور از آن روشن است.
[161] . حاکم نیشابوری در کتاب «المستدرک» فصلی را به حجربنعدی اختصاص داده و گفته است: «ذکر مناقب حجربنعدی (رض) که راهب اصحاب محمد(ص) بود؛ و ذکر ماجرای قتل او» (مستدرک علی الصحیحین: ۳/ ۴۶۸).
[162] . مختصر أخبار شعراء الشيعة، المرزباني: 49.
[163] . تاریخ طبری: ۴/ ۱۳۷. منظور از زیاد، زیادبن ابیه است؛ زیرا در آن زمان از پیروان علی(ع) بود.
[164] . مراجعه کنید به: البداية والنهاية، ابنکثیر: 8/ 55.
[165] . الأغاني، ابوالفرج اصفهانی: 17/ 90.
[166] . همان منبع: 17/ 91.
[167] . زیادبن ابیه تلاش میکرد تا وحدت قبایل، و حتی وحدت در یک قبیله را از بین ببرد تا بتواند در میان آنها فتنه ایجاد کند و سلطۀ خودش را بر کوفه تضمین کند. به همین دلیل عمداً محمدبن اشعث را که خود از قبیله «کِندی» بود فرستاد تا حجربنعدی را که او نیز از قبیله «کِندی» بود دستگیر کند. حتی ابناشعث را تهدید کرد اگر این کار را انجام ندهد خانههایش را ویران میکند و او را خواهد کشت، و به او سه روز مهلت داد! مراجعه کنید به: الأغاني، ابوالفرج اصفهانی: 17/ 95.
[168] . الأغاني، ابوالفرج اصفهانی: 17/ 97 – 98؛ البداية والنهاية، ابنكثير: 8/ 55 ـ 56.
[169] . مختصر أخبار شعراء الشيعة، المرزباني: 49 – 51.
[170] . الأغاني، ابوالفرج اصفهانی: 17/ 101.
[171] . عمروبن حمق خزاعی پس از پیمان حدیبیه اسلام آورد و در طول زندگی رسول خدا(ص) با او مصاحبت داشت. او در کوفه اقامت گزید و به امام علی(ع) وفادار بود و در تمام جنگهایش ـیعنی جمل و صفین و نهروانـ شرکت کرد. در دوران امارت زیادبن ابیه، او به حجربنعدی کمک کرد و سپس از کوفه به موصل فرار کرد و در خفا زندگی میکرد. کارگزار معاویه در موصل، عبدالرحمن ثقفی (پسرخواهر معاویه، امحکم)، او را یافت و کشت. سپس سر او را جدا کرد و برای داییاش معاویه فرستاد. این نخستین سَری بود که در اسلام برای حاکم فرستاده شد. برای جزئیات بیشتر میتوانید به کتاب «الاستیعاب» اثر ابنعبدالبر (جلد 3، صفحات 1173–1174) و «تاریخ مدینه دمشق» اثر ابنعساکر (جلد 45، صفحات 490–504) مراجعه کنید. معاویه همسر عمروبن حمق، آمنه دختر شرید ثقفی را بهدلیل فرار همسرش دو سال در دمشق در زندان نگه داشت. پس از کشتن عمرو و فرستادن سر او برای معاویه، آن را برای آمنه فرستادند و در دامن او انداختند. منبع: «الأعلام» نوشته زرکلی (جلد 1، صفحه 26).
[172] . بحارالانوار، مجلسی: 44/ 212 ـ 213.
[173] . ابنکثیر نقل کرده است: «مروانبن حکم گفته است: بههمراه معاویه نزد امالمؤمنین عایشه رفتیم. عایشه گفت: ای معاویه، حجر و یارانش را کشتی و کار خودت را کردی. آیا نمیترسیدی کسی را برای کشتنت مخفی کرده باشم؟ معاویه پاسخ داد: نه، من در خانۀ امنی هستم. از رسول خدا(ص) شنیدم میفرمود: "ایمان مانع از قتل است؛ ای امالمؤمنین! مؤمن غافلکشی نمیکند. در سایر نیازهای تو من چگونه آدمی بودهام؟» عایشه گفت: «درستکار.» معاویه گفت: «پس من و حجر را رها کن تا در روز قیامت نزد پروردگارمان یکدیگر را ملاقات کنیم.» (البداية والنهاية، ۶/۲۵۳).
[174] . البداية والنهاية، ابنكثير: 8/ 58.
[175] . جویریةبن مسهر عبدی، از اصحاب نزدیک امیرالمؤمنین(ع) و یکی از ده نفری بود که ایشان به وثاقت آنها تصریح کرده بود. امام علی(ع) او را دوست داشت، چنانکه حبّه عرنی نیز این محبت را ذکر کرده، و شهادت او را پیشبینی کرده بود. (مستدركات علم رجال الحديث، نمازی: ۲/ ۲۴۸). شیخ مفید نقل کرده است امیرالمؤمنین(ع) به جویریه فرمود: «ای جویریه، نزد من بیا تا خبری از سرنوشتت به تو بگویم.» جویریه نزد او آمد و امام علی(ع) به او فرمود: «به خداوندی که جانم در دست اوست، تو بهسوی آن کافر خودشیفته برده خواهی شد و او دست و پایت را قطع میکند و سپس تو را به صلیب میکشند و تو را زیر درخت کافری به دار میآویزند.» این پیشگویی به حقیقت پیوست؛ هنگامی که زیاد در زمان حکومت معاویه به قدرت رسید، دستوپای جویریه را قطع کرد و او را به دار آویخت؛ او زیر درختی که به نام ابنمکعبر معروف بود و درختی بلند بود به دار آویخته شد. (الإرشاد: ۱/ ۳۲۳).
[176] . ابنقتیبه روایتی را نقل میکند که سیاست معاویه در برابر اهل شام و نحوۀ آموزش آنها را آشکار میکند. او در ذکر ایام اختلاف مردم بر سر عثمان در مدینه گفته است: «معاویةبن ابوسفیان بعد از آن از شام به مدینه آمد و به مجلسی وارد شد که در آن علیبن ابیطالب، طلحةبن عبیدالله، زبیربن عوام، سعدبن ابیوقاص، عبدالرحمنبن عوف و عماربن یاسر حضور داشتند. او به آنها گفت: ای جماعت صحابه، شما را به این شیخ [منظور عثمان است] سفارش میکنم، به خدا سوگند، اگر او در میان شما کشته شود من شهر را پر از سواران و مردان خواهم کرد. سپس رو به عماربن یاسر کرد و گفت: ای عمار، در شام صد هزار سوارکار هستند که همۀ آنها عطایا و حقوق میگیرند، همراه با فرزندان و غلامانشان، و هیچکدام نه علی و خویشاوندی او را میشناسند، و نه عمار و سابقۀ او، نه زبیر و صحابه بودنش را، و نه طلحه و هجرتش را، و از ابنعوف و ثروتش هراسی ندارند، و از سعد و دعایش نمیترسند. پس ای عمار، برحذر باش از اینکه فردا در فتنهای بیفتی که رخ خواهد داد و خواهند گفت این قاتل عثمان است و این قاتل علی.» (الامامة و السیاسة: 1/ 32)
[177] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری: 4/ 238 ـ 239.
[178] . مراجعه کنید به: البداية والنهاية، ابنكثير: 14/ 795.
[179] . سخن دربارۀ دورهای است که امام حسین(ع) قیام کرد، اما پیش از آن، بیتردید مکه نگاهی منفی به امیرالمؤمنین(ع) و فرزندانش داشت؛ زیرا علی(ع) در جنگهای دفاع از اسلام و رسول خدا، بسیاری از سران و طاغوتهای قریش را به هلاکت رسانده بود.
[180] . بهعنوان مثال مراجعه کنید به: تاریخ طبری: 4/ 107؛ البدایة والنهایة، ابنکثیر: 7/ 357. متن طبری: «بسر و یارانش از او ـیعنی از جاریةبن قدامهـ گریختند و او آنها را تعقیب کرد تا به مکه رسید. جاریه به آنها گفت: با ما بیعت کنید. آنها پاسخ دادند: امیرالمؤمنین از دنیا رفته است، پس با چه کسی بیعت کنیم؟ جاریه گفت: با کسی که یاران علی با او بیعت کردهاند. آنها ابتدا سستی کردند، و سپس بیعت کردند. سپس جاریه بهسوی مدینه رفت و در آن هنگام ابوهریره برای مردم نماز میخواند، اما ابوهریره از او فرار کرد. جاریه گفت: به خدا سوگند، اگر ابوسنور [لقب ابوهریره] را میگرفتم گردنش را میزدم. سپس به اهل مدینه گفت: با حسنبن علی بیعت کنید و آنها بیعت کردند. او یک روز در مدینه ماند و سپس بهسوی کوفه بازگشت و ابوهریره دوباره به مدینه بازگشت و برای مردم نماز خواند.»
[181] . یحییبن آدم گفته است: «من هیچکس را در کوفه نیافتم مگر اینکه علی را برتر میدانست و از او آغاز میکرد.» و جز سفیان ثوری هیچکس را استثنا نکرد. منبع: تاریخ مدینه دمشق، ابنعساکر: 42/ 530.
[182] . دینوری نقل کرده است: «گفتهاند وقتی مغیرةبن شعبه از کوفه خارج میشد معاویه شخصی را بهجای او در کوفه گماشته بود. او روز جمعه بر منبر رفت تا خطبه بخواند، اما "حُجربن عدی" ـکه از شیعیان علی بودـ همراه با گروهی از یارانش بهسوی او سنگ پرتاب کردند. پس با شتاب از منبر پایین آمد و به کاخ امارت رفت و برای دلجویی، پنج هزار درهم برای حجر فرستاد. به مغیرةبن شعبه گفتند: چرا چنین کاری کردی، با اینکه این کار برای تو موجب ضعف و بیاعتباری تو میشود؟ او پاسخ داد: با همین پول او را کشتم.» الأخبار الطوال، ص ۲۲۳.
[183] . این را میگویم چون ما دوران ظلم برخی از طاغوتها مانند صدام جنایتکار را تجربه کردهایم و روشهای او را که شبیه روشهای کارگزاران بنیامیه بود دیدهایم. آنچه دربارۀ وضعیت پیروان علی(ع) در آن زمان گفتم، در زمان صدام ما با چشمان خودمان دربارۀ وضعیت شیعیان مشاهده کردهایم. مردم در هر زمانهای همان مردم هستند. از خداوند پایداری بر حق را خواستاریم.
[184] . نیروهای شهربان و پاسبان شهر. (مترجم)
[185] . روی شهر کوفه تمرکز خواهم کرد؛ چراکه این شهر صحنۀ اصلی وقایع مربوط به قیام امام حسین(ع) بود.
[186] . طبری روایت کرده است: «عمر به سعد نوشت: به من اطلاع بده چهچیزی رنگ و گوشت عربها را تغییر داده است؟ سعد به او نوشت: چیزی که آنها را تغییر داده آبوهوای نامساعد مناطق است. عربها فقط در مناطقی که با شترهایشان سازگار است میتوانند بهخوبی زندگی کنند. عمر به او نوشت: سلمان و حذیفه را بهعنوان راهنما بفرست تا مکانی برّی و بحری بیابند که در آن میانِ من و شما نه دریایی باشد و نه پلی. سعد، سلمان و حذیفه را فرستاد. سلمان بهسمت انبار رفت و در غرب فرات جستوجو کرد تا به کوفه رسید. حذیفه نیز به سمت شرق فرات رفت تا او هم به کوفه رسید. هر دو از آن منطقه خوششان آمد، در آنجا توقف کردند، نماز خواندند و از خداوند خواستند آنجا را محل ثبات قرار دهد. سپس بهسوی سعد بازگشتند و خبر را به او دادند. سعد با مردم از مدائن کوچ کرد و در محرم سال هفدهم هجری در کوفه مستقر شد.» (تاریخ طبری: 2/ 527 – 528).
[187] . شمال مسجد جامع به قبایل سُلیم، ثقیف، همدان، بجیله، تیم، تغلب اختصاص داده شد. جنوب مسجد جامع به قبایل بنیاسد، نخع، کِنده، و اَزد تعلق گرفت. شرق مسجد جامع برای قبایل انصار، مزینه، تمیم، محارب، اسد و عامر تعیین شد؛ و غرب مسجد جامع به قبایل بجاله، جدیله، لفیف و جهینه اختصاص یافت. (تاریخ یعقوبی: 2/ 129).
[188] . مراجعه کنید به: الطبقات الكبرى، ابنسعد: 6/ 4.
[189] . ابنسعد زندگینامۀ 150 نفر از صحابیانی را که در کوفه سکونت داشتند و در آنجا مستقر شدند ثبت کرده است. (الطبقات الكبرى: 6/ 43).
[190] . مراجعه کنید به: معجم قبائل العرب،عمر رضا كحاله: 1/ 15.
[191] . ابنابیالحدید میگوید: «اهل کوفه در اواخر دوران حکومت علی(ع) بهصورت قبایلی بودند. وقتی مردی از محل سکونت قبیلۀ خود خارج میشد و از محل سکونت قبیلۀ دیگری عبور میکرد نام قبیلۀ خود را فریاد میزد؛ مثلاً «ای نخع» یا «ای کنده.» در این هنگام جوانان قبیلهای که از کنار آن عبور کرده بود او را مخاطب قرار میدادند و نام قبیلۀ خود را فریاد میزدند؛ مثلاً «ای تمیم» یا «ای ربیعه»، و بهسوی شخصی که فریاد کشیده بود هجوم میآوردند و او را کتک میزدند. سپس او بهسوی قبیلۀ خود بازمیگشت و آنها را برای کمک فرامیخواند. در نتیجه شمشیرها کشیده میشد و فتنه برمیخاست.» (شرح نهجالبلاغه: 3/ 239).
[192] . مراجعه کنید به: خُطط الکوفه، ترجمه و توضیحات، تقیبن محمد المصعبی: صفحات 19 – 21، 28.
[193] . برای اطلاع از مخالفتهای اشعث با امیرالمؤمنین(ع) در نبرد، به کتاب وقعة صفین، صفحات ۱۳۷ تا ۱۴۰ و ۴۸۰ تا ۴۸۱ مراجعه کنید.
[194] . تاریخنگاران ذکر کردهاند ابنملجم (لعنه الله) وقتی وارد کوفه شد، بهمدت یک ماه کامل در خانۀ اشعث اقامت داشت و در همانجا به برنامهریزی برای ارتکاب جنایت خود پرداخت. اشعث نیز او را تشویق کرد قبل از طلوع فجر اقدام کند تا مبادا نقشهاش فاش شود. برای اطلاعات بیشتر مراجعه کنید به: «تاریخ یعقوبی» جلد ۲ صفحه ۲۱۲ و «الطبقات الكبرى» ابنسعد جلد ۳ صفحه ۲۷.
[195] . مراجعه کنید به: انساب الاشراف، بلاذری: 3/ 14.
[196] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری: 5/ 263، 264، 367، 369، 380.
[197] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری: جلد ۵، صفحه ۴۵۳.
[198] . کافی، کلینی: 8/ 167.
[199] . مراجعه کنید به: الكامل في التاريخ، ابنالأثير: 6/ 323.
[200] . الاحتجاج، طبرسی: 2/ 29.
[201] . تاریخ طبری: 5/ 488.
[202] . مراجعه کنید به: بحارالانوار، مجلسی: ۴۴/ ۳۸۵. ابنزیاد در خطبهای برای مردم کوفه از معاویه یاد کرد و گفت: «و این پسرش یزید پس از اوست... و او مقرری شما را صد در صد افزایش داده، و به من دستور داده است آن را برای شما فراهم کنم و شما را به جنگ با دشمنش حسین، اعزام کنم؛ پس سخنان او را بشنوید و اطاعت کنید.»
[203] . به عنوان مثال مراجعه کنید به: تاریخ طبری: 3/ 513 – 517.
[204] . طبق گزارش طبری (3/517)، تعداد کشتهشدگان ده هزار نفر بود. برخی دیگر ـمثل یعقوبی در تاریخ خودـ این تعداد را سی هزار نفر نیز ذکر کردهاند.
[205] . الموتورین.
[206] . الغارات، ثقفی: 2/375.
[207] . عيون أخبارالرضا(ع)، صدوق: 2/ 526.
[208] . عمارةبن یحییبن خالدبن عرفطه نقل کرده است: «روزی که حسینبن علی ( به شهادت رسید نزد خالدبن عرفطه بودیم. خالد به ما گفت: این چیزی است که از رسول خدا(ص) شنیدم؛ اینکه: "شما بعد از من در رابطه با اهلبیتم دچار آزمون و ابتلا خواهید شد.» طبرانی و بزار این روایت را نقل کردهاند و رجال طبرانی رجال صحیح هستند، بهجز عماره، و عماره را ابنحبان ثقه دانسته است. (مجمعالزوائد، هیثمی: ۹/۱۹۴)
[209] . جمعه: 11.
[210] . صحیح، بخاری: 1/ 225.
[211] . اینها متونی هستند که دینوری در کتاب «الأخبارالطوال» و ابنقتیبه در کتاب «الامامة و السياسة» آوردهاند:
- دینوری گفته است: «و از علیبن محمدبن بشیر همدانی روایت شده است، گفت: من و سفیانبن لیلی بیرون آمدیم تا به مدینه نزد حسن(ع) رسیدیم. بر او وارد شدیم، درحالیکه مسیببن نجبه و عبداللهبن وداک تمیمی و سراجبن مالک خثعمی نزد او بودند. گفتم: سلام بر تو ای خوارکنندۀ مؤمنان. او گفت: و علیکالسلام، بنشین. من خوارکنندۀ مؤمنان نیستم؛ بلکه عزتبخش آنان هستم. هدفم از مصالحه با معاویه فقط جلوگیری از کشتار شما بود، آن هنگام که دیدم یارانم در جنگ کُندی نشان میدهند و از نبرد سر باز میزنند. به خدا قسم، اگر با کوهها و درختان بهسوی او حرکت میکردیم باز هم از واگذاری این امر به او گریزی نبود. او گفت: سپس از نزد او بیرون آمدیم و نزد حسین(ع) رفتیم و او را از آنچه حسن(ع) به ما پاسخ داده بود آگاه کردیم. او گفت: ابومحمد راست گفته است، پس تا زمانی که این شخص زنده است هرکدام از شما در خانۀ خود بنشیند.» (الأخبارالطوال: 221)
- دینوری گفته است: «اولین کسی که نزد حسنبن علی(ع) آمد و از عملکرد او اظهار تأسف کرد و او را به بازگرداندن جنگ دعوت کرد حجربنعدی بود. او به حسن(ع) گفت: ای پسر رسول خدا، دوست داشتم قبل از دیدن این روز مرده بودم. ما را از عدالت بهسوی ستم بیرون آوردی، حقی را که بر آن بودیم رها کردیم و وارد باطلی شدیم که از آن فرار میکردیم. ما به نفس خود خواری دادیم و آنچه را در شأنمان نبود پذیرفتیم. سخنان حجر بر حسن(ع) سنگین آمد، پس به او گفت: من دیدم مردم تمایل زیادی به صلح دارند و از جنگ بیزارند، پس دوست نداشتم آنان را به چیزی که نمیخواهند مجبور کنم. به همین دلیل صلح کردم تا بهطور خاص شیعیان خود را از کشتهشدن محافظت کنم. دیدم باید این جنگها را به زمانی دیگر واگذار کنم؛ چراکه برای خداوند همواره در هر روز امری است.»
او گفت: «پس از نزد او بیرون آمد و به همراه عبیدةبن عمرو نزد حسین(ع) رفتند و گفتند: ای اباعبدالله، شما عزت را به خواری فروختید و به کم قانع شدید و زیاد را رها کردید. همین امروز را به حرف ما گوش دهید و دیگر برای همیشه از ما نپذیرید. حسن و نظر او را دربارهٔ صلح به حال خود واگذارید و شیعیان خود را از کوفه و جاهای دیگر جمع کنید و من و همراهم را به پیشقراولی منصوب کنید، تا قبل از اینکه پسر هند (معاویه) متوجه شود با شمشیرها به مقابله با او برخیزیم. حسین(ع) گفت: ما بیعت کرده و عهد بستهایم و هیچ راهی برای شکستن بیعتمان وجود ندارد.» (الأخبارالطوال: 220)
- ابنقتیبه گفته است: «گفته شده وقتی بیعت معاویه در عراق به پایان رسید و او به شام بازگشت، سلیمانبن صرد ـکه در کوفه نبود و از بزرگان و سران اهل عراق بودـ نزد حسن(ع) آمد. گفت: سلام بر تو ای خوارکنندۀ مؤمنان. حسن(ع) گفت: و علیکالسلام، بنشین. خدا پدرت را بیامرزد. سلیمان نشست و گفت: اما بعد، تعجب ما از بیعت تو با معاویه تمامی ندارد، باوجود صدهزار جنگجوی اهل عراق که همه به همراه فرزندان و غلامانشان مستمری میگیرند، بهغیر از شیعیانت که از اهل بصره و حجاز هستند. تو برای خودت هیچ تضمین اطمینانآوری در این عهد نگرفتی و هیچ سهمی از این معامله نداشتی. اگر وقتی این کار را کردی و آنچه او به تو داد، پیمان و میثاقی بین خود و او مینوشتی و شاهدانی از اهل مشرق و مغرب میگرفتی که این امر بعد از او برای تو باشد کار برای ما آسانتر بود. اما او به تو این را داد و تو به گفتۀ او راضی شدی. سپس گفت: او در مقابل ادعا کرده است من برای مردم شرطهایی گذاشتم، وعدههایی دادم و امیدهایی دادم، تا آتش جنگ را خاموش کنم و با این فتنه مدارا کرده باشم و تا خداوند اجتماع و الفت را میان ما حفظ کند؛ حال همهچیز در زیر این دو پای من است؛ و به خدا قسم، جز نقض آنچه بین تو و او بوده، هیچ منظوری نداشته است. برای جنگ آماده باش و اجازه بده به کوفه بروم، کارگزار او را بیرون کنم و او را خلع کنم. به او عکسالعمل نشان بده، که خداوند نیرنگ خائنان را هدایت نمیکند. سپس سکوت کرد. همۀ کسانی که در مجلس بودند نیز همینگونه سخن گفتند و همه میگفتند: سلیمانبن صرد را بفرست و ما را هم به همراه او بفرست، سپس هنگامی که دانستی کارگزار او را بیرون و او را خلع کردهایم به ما بپیوند.» حسن(ع) لب به سخن گشود و خدا را ستایش کرد، و سپس گفت: «اما بعد، شما شیعیان ما و اهل مودت ما هستید، و افرادی هستید که ما آنها را به خیرخواهی، همراهی و استقامت برای خودمان میشناسیم. آنچه را گفتید دانستم. اگر برای امور دنیا و کار دنیا خردمندی میکردم، و برای دنیا کار و تلاش میکردم، معاویه از من سختتر و قویتر نبود و نظر من با آنچه شما دیدید متفاوت میبود؛ اما من خدا و شما را گواه میگیرم که من در آنچه دیدید، جز برای حفظ خونهای شما و اصلاح بین شما قصدی نداشتم. پس، از خدا بترسید و به قضاوقدر خدا راضی باشید و به امر او تسلیم شوید و در خانههایتان بمانید و دست بردارید، تا زمانی که نیکوکار راحت شود یا از بدکار راحت شویم. پدرم به من خبر میداد معاویه حکومت را به دست خواهد گرفت. به خدا قسم، اگر با کوهها و درختان به سوی او میرفتیم شک نداشتم او پیروز میشد. هیچچیز نمیتواند حکم خدا را عقب بیندازد و قضا و قدر او را رد کند. و اما سخن تو که گفتی "ای خوارکنندۀ مؤمنان"، به خدا قسم خواری شما و نجاتتان برای من بهتر است از اینکه عزت داشته باشید و کشته شوید. اگر خداوند حق ما را درحالیکه در سلامت هستیم به ما بازگرداند، آن را میپذیریم و از خداوند برای امر خود کمک میطلبیم. و اگر آن را از ما برگرداند راضی هستیم و از خداوند میخواهیم در برگرداندن آن به ما برکت دهد. پس هرکدام از شما در خانۀ خود بنشیند تا زمانی که معاویه زنده است. اگر او بمیرد و ما و شما زنده باشیم از خداوند میخواهیم به ما ارادهای درست عطا کند و کمک کند بر امر خود پیروز شویم و ما را به خودمان واگذار نکند، زیرا خداوند همراه کسانی است که تقوا پیشه کنند و نیکوکارند.»
سپس سلیمانبن صرد از نزد او بیرون آمد و نزد حسین(ع) رفت و آنچه را به حسن(ع) گفته بود به او نیز گفت و او را از پاسخی که حسن(ع) داده بود آگاه کرد. حسین(ع) گفت: «هرکدام از شما در خانۀ خود بنشیند تا زمانی که معاویه زنده است. این بیعتی بود که به خدا قسم، من از آن کراهت داشتم. اگر معاویه بمیرد ما میبینیم و شما میبینید، و ما نظر میدهیم و شما نظر بدهید.» (الامامة و السياسة: 1/ 141 – 142)
[212] . عیاشی روایت کرده است: از امام باقر(ع) نقل شده است، فرمود: «به خدا قسم، آنچه حسنبن علی (ع) انجام داد برای این امت بهتر بود از آنچه خورشید بر آن طلوع کرده است؛ و به خدا قسم، این آیه دربارۀ او نازل شده است: (أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ قِيلَ لَهُمْ كُفُّوا أَيْدِيَكُمْ وَأَقِيمُوا الصَّلَاةَ وَآتُوا الزَّكَاةَ) (آیا ندیدی کسانی را که به آنها گفته شد دستهای خود را نگه دارید و نماز به پا دارید و زکات بدهید)؛ این فقط اطاعت از امام است؛ اما آنان جنگ را خواستند. پس هنگامی که جنگ بههمراه حسین بر آنان واجب شد گفتند: (رَبَّنَا لِمَ كَتَبْتَ عَلَيْنَا الْقِتَالَ لَوْلَا أَخَّرْتَنَا إِلَى أَجَلٍ قَرِيبٍ) (پروردگارا، چرا جنگ را بر ما واجب کردی؛ چرا تا مدت نزدیکی به ما مهلت ندادی) و نیز (رَبَّنَا أَخِّرْنَا إِلَى أَجَلٍ قَرِيبٍ نُجِبْ دَعْوَتَكَ وَنَتَّبِعِ الرُّسُلَ) (پروردگارا، ما را تا اجل نزدیکی مهلت بده، تا دعوت تو را اجابت کنیم و از فرستادگان پیروی کنیم)؛ و آنان میخواستند این امر تا زمان قائم(ع) به تأخیر بیفتد.» (تفسیر عیاشی: 1/ 258)
[213] . مختصر بصائرالدرجات، ابنسليمان حلی: 76.
[214] . امام صادق(ع) فرمود: «خداوند فضلبن یسار را رحمت کند، او از ما اهلبیت است.» (من لایحضره الفقيه، صدوق: ۴/ ۴۴۱)
[215] . امام صادق(ع) فرمود: «میخها و نگهدارندههای زمین و اَعلام دین چهار نفرند: محمدبن مسلم، بریدبن معاویه، لیثبن بختری مرادی، و زرارةبن اعین.» (اختیار معرفة الرجال، طوسی: ۲/ ۵۰۷)
[216] . این مطلب را از سید احمد الحسن در گفتوگویی خصوصی که با ایشان داشتم آموختم.
[217] . ابناعثم کوفی روایت کرده است: «گفت: ابنعباس در آن روزها به مکه آمد و به او خبر رسید حسین(ع) قصد دارد بهسوی عراق برود. پس نزد او رفت و وارد شد و سلام کرد. سپس گفت: فدایت شوم، ای پسر دختر رسول خدا! خبری در میان مردم شایع شده است و همه میگویند شما بهسوی عراق حرکت میکنی، پس برای من روشن کنید چه قصدی دارید! حسین(ع) فرمود: بله، من در این روزها مصمم شدهام بهسوی عراق بروم، اگر خدا بخواهد؛ و هیچ نیرویی نیست جز بهواسطۀ خدا. ابنعباس (ره) گفت: تو را به پناه خدا میسپارم از آن؛ اگر بهسوی مردمی میروی که امیر خود را کشتهاند، سرزمین خود را تحت سلطه گرفتهاند و دشمن خود را راندهاند، در این صورت به جان خودم حرکت تو بهسوی آنها به صلاح است و این راه درست است، اما اگر تو را بهسوی خود دعوت کردهاند درحالیکه امیر آنها بر آنها غالب است و کارگزاران او بر سرزمینشان مسلطاند و تو را فقط به جنگ و نبرد دعوت کردهاند در این صورت تو میدانی این سرزمینی است که پدرت در آن کشته شد، برادرت در آن به قتل رسید، پسرعمویت در آن به شهادت رسید و یزیدبن معاویه در آنجا به خلافت رسیده است. عبیداللهبن زیاد نیز در این سرزمین است؛ او عطایا میدهد و فرمان صادر میکند، و مردم امروز بندگان دینار و درهم هستند. من بیم دارم کشته شوی؛ پس از خدا بترس و در این حرم بمان. حسین(ع) به او فرمود: به خدا قسم، کشتهشدن در عراق نزد من محبوبتر از کشتهشدن در مکه است، و آنچه خدا مقدر کرده، همان خواهد شد. با این حال من طلب خیر میکنم تا ببینم چه خواهد شد.»
پس از آن عبداللهبن عباس نزد ایشان آمد و وارد شد و گفت: ای پسر دختر رسول خدا، من دو نظر دارم، اگر از من بپذیری! حسین(ع) فرمود: آن چیست؟ ابنعباس گفت: به سوی سرزمین یمن برو، زیرا در آنجا دژها و درهها وجود دارد، و آنجا سرزمینی پهناور است. تو در آنجا شیعیانی داری و از مردم به دور خواهی بود. وقتی در آنجا مستقر شدی، به مردم بنویس و آنها را از محل اقامت خود آگاه کن. حسین(ع) فرمود: ای پسر عمو! من میدانم تو خیرخواهی دلسوز هستی، اما من مصمم شدهام بهسوی عراق بروم، و چارهای از این نیست. ابنعباس (ره) مدتی سکوت کرد و سپس گفت: ای پسر دختر رسول خدا! اگر مصمم شدهای و چارهای نداری، پس زنان و فرزندانت را همراه خود نبر، زیرا من میترسم تو کشته شوی، همانگونه که عثمان کشته شد و خانواده و فرزندانش به او نگاه میکردند و نمیتوانستند هیچ چارهای برایش بیندیشند. به خدا قسم، ای پسر دختر رسول خدا(ص)، خروج تو از مکه و ترک این سرزمین، چشم ابنزبیر را روشن کرده است. امروز کسی به او توجه ندارد، اما اگر تو خارج شوی، مردم به او توجه خواهند کرد. حسین(ع) فرمود: من از خداوند متعال دربارۀ این امر استخاره میکنم تا ببینم چه خواهد شد. گفت: پس ابنعباس از نزد او خارج شد درحالیکه میگفت: «وا حبیباه» (ای محبوب من). (الفتوح: 5/ 56-66).
[218] . مراجعه کنید به: الإمامة والسياسة، ابنقتيبة: 1/ 142.
[219] . مراجعه کنید به: همان منبع: 1/ 143 – 146.
[220] . مقصود ابنزبیر این بود: ابنعباس پسرعموی رسول خداست. پدر عبداللهبن جعفر پسرعموی رسول خداست، و خودش ـیعنی زبیرـ پسر عمۀ پیامبر است؛ و مشخص است ابنزبیر امید داشت خلافت به او برسد.
[221] . مراجعه کنید به: الإمامة والسياسة، ابنقتيبة: 1/ 148 ـ 150.
[222] . العوالم ـ الإمام الحسين، عبدالله بحرانی: 647.
[223] . ابنکثیر گفته است: «معاویه به زیاد نامه نوشت تا نظر او را دربارۀ این موضوع [بیعت برای یزید] بپرسد، اما زیاد با این موضوع مخالف بود، زیرا میدانست یزید به بازی و شکار علاقهمند است؛ بنابراین شخصی به نام عبیدبن کعببن نمیری را ـکه از دوستان نزدیک زیاد بودـ نزد او فرستاد تا نظر معاویه را تغییر دهد. عبید به دمشق رفت و ابتدا با یزید دیدار کرد و به او گفت زیاد توصیه کرده است این موضوع را پیگیری نکند، زیرا ترک آن بهتر از تلاش برای آن است. یزید نیز از این تصمیم صرفنظر کرد و با پدرش ملاقات کرد و هر دو توافق کردند فعلاً این موضوع را کنار بگذارند؛ اما وقتی زیاد درگذشت ـو این اتفاق در سال 56 هجری رخ دادـ معاویه دست به اقداماتی برای این کار زد و مردم را به بیعت برای یزید دعوت کرد و نامههایی به مناطق مختلف نوشت و مردم در سایر سرزمینها با او بیعت کردند.» (البداية والنهاية، ابنکثیر: 8/ 86)
یعقوبی میگوید: «معاویه به زیاد ـکه در بصره بودـ نامهای نوشت و گفت "مغیره" اهل کوفه را به بیعت برای یزید بهعنوان ولیعهد پس از من دعوت کرده است و مغیره سزاوارتر از تو نیست برای اینکه پسر برادرت را به خلافت دعوت کند؛ بنابراین وقتی نامۀ من به تو رسید، مردم را به همان چیزی دعوت کن که مغیره به آن دعوت کرده است، و برای یزید بیعت بگیر. وقتی این نامه به زیاد رسید و آن را خواند، یکی از افراد مورد اعتماد خود را که به فضل و فهمش اطمینان داشت، فراخواند و به او گفت: من میخواهم چیزی را به تو بگویم که روی صفحات کاغذ نمیتوانم بنویسم. نزد معاویه برو و به او بگو: ای امیرالمؤمنین، نامۀ تو به من رسید و در آن چنین گفته بودی؛ اما مردم چه خواهند گفت وقتی ما آنها را به بیعت برای یزید دعوت کنیم، درحالیکه او با سگها و میمونها بازی میکند، لباسهای رنگارنگ میپوشد، مدام شراب مینوشد و با دفها میرقصد؟» (تاریخ یعقوبی: 2/ 220)
[224] . البداية والنهاية، ابنكثير: 8/ 78.
[225] . انساب الاشراف، بلاذری: 5/ 28؛ البداية والنهاية، ابنكثير: 8/ 126.
[226] . در آن زمان یزیدبن معاویه کمتر از سی سال داشت. او در سال 26 هجری متولد شده بود.
[227] . مراجعه کنید به: الإمامة والسياسة، ابنقتيبة: 1/ 151 ـ 152.
[228] . مراجعه کنید به: مکاتبات و پاسخهایشان؛ بهعنوان مثال: الامامة و السياسة: 1/ 153 – 155.
[229] . الإمامة والسياسة، ابنقتيبة: 1/ 154، 155 – 157.
[230] . همان منبع: 1/ 158.
[231] . دعائم الإسلام، القاضي المغربي: 2/ 133.
[232] . البداية والنهاية، ابنکثیر: 8/ 258.
[233] . الأخبارالطوال، دینوری: 226.
[234] . «مغیرةبن شعبة» به پسرش «مطرف» نقل میکند که روزی با معاویه خلوت کرده بود، و به او گفت: «تو به سنی رسیدهای که اگر عدالت را آشکار کنی و نیکیها را گسترش دهی، به نفع تو خواهد بود؛ زیرا دیگر پیر شدهای. همچنین خوب است به برادرانت از بنیهاشم نیز نظری بیفکنی و با آنها پیوند خویشاوندی برقرار کنی. به خدا سوگند، امروز چیزی نزد آنها نیست که از آن بترسی.» معاویه در پاسخ گفت: «هرگز! هرگز! برادر تَیم [ابوبکر] سلطنت کرد، عدالت ورزید و آن کارها را انجام داد. به خدا سوگند، پس از آنکه مرد، اسمش نیز از میان رفت، مگر اینکه کسی از ابوبکر یادی کند. سپس برادر بنیعدی [عمر] سلطنت کرد، سخت کوشید و ده سال تلاش کرد. به خدا سوگند، پس از آنکه مرد، نامش از بین رفت، مگر اینکه کسی از عمر یادی کند. سپس عثمان سلطنت کرد و او مردی از نسب عالی بود. اما پس از آنکه مرد، نامش نیز از بین رفت و تنها از او و آنچه بر سرش آمد یاد میشود. اما دربارۀ برادر بنیهاشم [محمد] در هر روز پنج بار با صدای بلند اعلام میشود: "اشهد أن محمداً رسول الله". بعد از این چه کاری باقی میماند؟ مادرت به عزایت بنشیند! به خدا سوگند جز این باقی نمیماند که او را زیر خاک دفن کنیم و نامش را محو کنیم.» (بحارالانوار، مجلسی: 33/ 169 – 170).
[235] . در نامۀ یزید به والی مدینه آمده است: «اما بعد، حسینبن علی، عبدالرحمنبن ابوبکر، عبداللهبن زبیر و عبداللهبن عمربن خطاب را بهشدت و بدون هیچگونه تساهلی فرابخوان؛ و هرکدام از آنها که از بیعت امتناع کرد گردنش را بزن و سرش را برای من بفرست.» (الفتوح، ابناعثم: 5/ 10).
[236] . الأخبارالطوال، الدينوري: 227.
[237] . روش معمول طاغوتها و ستمگران هنگام مرگ رهبران این است که خبر را پنهان میکنند و آن را مخفی نگه میدارند تا زمانی که تمام اقدامات و تدابیر لازم برای اطمینان از تثبیت اوضاع و جلوگیری از هرگونه آشوب انجام شود.
[238] . الفتوح، ابناعثم: 5/ 11 ـ 12.
[239] . شیخ مفید روایت کرده است امام حسین(ع) به هاشمیان فرمود: «ولید در این وقت مرا احضار کرده، و من از اینکه او از من چیزی بخواهد و نپذیرم اطمینانخاطر ندارم، و او فردی غیرقابلاعتماد است، پس شما نیز با من باشید. وقتی نزد او وارد شدم شما بیرون در بنشینید، و اگر صدای من بلند شد داخل شوید تا او را از من بازدارید.» (الإرشاد: 2/ 32-33)
[240] . الفتوح، ابناعثم: 5/13؛ الأخبار الطوال، الدينوري: 228.
[241] . موضع مروان خبیث را نمیتوان فقط به تمایل او برای کشتن حسین(ع) خلاصه کرد، هرچند کینه و دشمنی او با خاندان محمد(ع) مشهور بود، بلکه ممکن است هدف دیگری نیز داشته باشد، و آن ایجاد فتنهای در مدینه باشد که در بدترین حالت، نتیجهای جز عزل ولید نداشته باشد؛ بهعنوان انتقام از عزل خودش و جایگزینی ولید بهجای او در اواخر زندگی معاویه.
[242] . الزرقاء: او ماریه دختر موهب است، و از طرف پدری، مادربزرگ مروان. او از زنان بدنام در دوران جاهلیت بود و بنیحکم بهخاطر او مورد سرزنش و نکوهش قرار میگرفتند. (مراجعه کنید به: الكامل في التاريخ، ابنالأثير: 4/ 194؛ انساب الاشراف، البلاذری: 6/ 257)
[243] . العوالم ـ الإمام الحسين، عبدالله بحرانی: 174.
[244] . مراجعه کنید به: مثير الأحزان، ابننما الحلي: 14 – 15؛ العوالم ـ الإمام الحسين: 175.
[245] . الفتوح، ابناعثم: 5/ 13.
[246] . همان منبع: 5/ 18.
[247] . یزید لعین فقط به فرستادن همین نامه به والی خود ولیدبن عقبه بسنده نکرده بود، بلکه نامههای دیگری نیز وجود داشت. در یکی از آنها آمده است: «اما بعد، حسین، عبداللهبن عمر، و عبداللهبن زبیر را بهشدت و بدون هیچگونه تساهلی وادار به بیعت کن تا بیعت کنند. والسلام.» (تاریخ طبری: 4/ 250) و در روایت دیگری آمده است: «بهشدت و بدون هیچگونه تساهلی آنها را بگیر. هرکدام از آنها که امتناع کرد گردنش را بزن و سرش را برای من بفرست.» (الفتوح، ابناعثم: 5/ 10).
[248] . البداية والنهاية، ابنکثیر: 8/ 96.
[249] . المستدرک على الصحيحين، الحاكم النيشابوری: 3/ 476.
[250] . مراجعه کنید به منبع قبلی.
[251] . فتح الباري: 13/ 60.
[252] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری: 4/ 2544/ 254.
[253] . صحیحالبخاری: 8/ 99.
[254] . صحيح مسلم: 6/ 22.
[255] . امالی، صدوق: 215.
[256] . متون تاریخی سه ملاقات صورتگرفته میان او و امام حسین(ع) را نقل کردهاند که ما در طول این پژوهش با توجه به مناسبتی که به هریک مربوط میشود به آنها پرداختهایم.
[257] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری: 4/254.
[258] . کافی، کلینی: 8/59.
[259] . آیات بسیاری در قرآن کریم این حقیقت را تأیید میکنند، ازجمله این فرمایش خداوند متعال: (قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشَاءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ) (آلعمران: 26) (بگو بار خدایا، تویی مالک پادشاهی؛ به هرکه خواهی فرمانروایی میبخشی و از هرکه خواهی فرمانروایی میستانی؛ و هرکه را خواهی عزیز میداری، و هرکه را خواهی خوار میگردانی. همۀ خوبیها به دست توست؛ بهراستی تو بر هرچیزی توانایی).
[260] . سخنی از امام حسین(ع) در خطبهای که هنگامی که قصد حرکت بهسوی عراق را داشت ایراد فرمود. (مراجعه کنید به: العوالم - الإمام الحسين: 217)
[261] . نساء: 59.
[262] . نساء: 83.
[263] . انفال: 48.
[264] . الاحتجاج، طبرسی: 2/ 22 ـ 23.
[265] . این کلمات را امام حسین(ع) در وصیتنامهاش نوشت که آن را با مُهر خود مهر کرد و وقتی در اواخر رجب سال 60 هجری تصمیم به ترک مدینه و حرکت بهسوی مکه گرفت آن را به برادرش محمدبن حنفیه سپرد. (مراجعه کنید به: العوالم ـ الإمام الحسين: 179)
[266] . برخی از مورخان روایتی از سخن امام حسین(ع) نقل کردهاند که در آن «سیرۀ خلفای راشدین هدایتیافته» را به «سیرۀ رسول خدا و امیرالمؤمنین» اضافه کردهاند. (مراجعه کنید به: الفتوح، ابناعثم: 5/ 21). اگر این نقل صحیح باشد منظور از «خلفای راشدین» ائمه از آلمحمد(ع) است، نه سیرۀ افرادی که بلافاصله پس از رسول خدا(ع) حکومت را به دست گرفتند، و علی(ع) را چهارمی قرار دادند و او را بهمدت 25 سال خانهنشین کردند. وقتی حکومت به علی(ع) رسید ـهمانطور که پیشتر سخنش را در این زمینه نقل کردیمـ او برای اصلاح برخی انحرافات آن سیرهها بسیار تلاش کرد، و به همین دلیل امام حسین(ع) قطعاً این سیرهها را مدّنظر نداشته است؛ زیرا در این سیرهها امور بسیاری هست که با سیرۀ جدش و پدرش (صلوات الله علیهما) در تضاد است. همین کافی است بدانیم تسلط امویان بر مسلمانان و آنچه بر سر اسلام و مسلمانان آوردند یکی از نتایج سیرۀ کسانی بود که پس از رسول خدا(ص) حکومت کردند. چنین رخدادی هرگز در دین رسول خدا و وصی او علی(ع) امکانپذیر نبود و سیرۀ آنها اجازۀ چنین انحرافاتی را نمیداد.
[267] . مثير الأحزان، ابننما الحلي: 14 – 15؛ العوالم ـ الإمام الحسين، عبدالله بحرانی: 175.
[268] . العوالم ـ الإمام الحسين، عبدالله بحرانی: 174.
[269] . تاریخ طبری: 4/304.
[270] . موسوعة كلمات الإمام الحسين: 408.
[271] . تاریخ طبری: 4/266.
[272] . «حالة الموت السريري» یا «مرگ بالینی» به وضعیتی گفته میشود که در آن علائم حیاتی بدن مانند ضربان قلب و تنفس بهطور موقت متوقف میشوند، ولی فعالیتهای سلولی و فرآیندهای بیولوژیکی در بدن همچنان ادامه دارند. در این وضعیت فرد به نظر میرسد مرده است، اما ممکن است با مداخلات پزشکی مانند احیای قلبی یا تنفس مصنوعی به زندگی بازگردد. (مترجم)
[273] . به عنوان مثال به کتاب «الإمامة والسياسة» نوشتۀ ابنقتیبه مراجعه کنید: 1/ 19. او نوشته است: «علی(ع) فاطمه دختر رسول خدا(ص) را بر مرکبی سوار کرد و شبانه به مجالس انصار میبرد تا از آنها درخواست یاری کند. آنها میگفتند: ای دختر رسول خدا، ما پیشتر با این مرد [ابوبکر] بیعت کردهایم، و اگر همسر و پسرعموی تو پیش از ابوبکر نزد ما آمده بود ما هیچکس را به او ترجیح نمیدادیم. علی(ع) فرمود: آیا باید رسول خدا(ص) را در خانهاش رها میکردم و او را دفن نمیکردم و بیرون میآمدم تا دربارۀ خلافت با مردم نزاع کنم؟ پس فاطمه فرمود: ابوالحسن جز آنچه باید انجام دهد کاری نکرد، و آنها نیز کاری کردند که خداوند حسابش را خواهد کشید و از آنها بازخواست خواهد کرد.»
[274] . بحارالانوار، مجلسی: 44/ 364.
[275] . از سخنان امام حسین(ع) به مروانبن حکم که پیشتر ذکر شد.
[276] . سخن رسول خدا(ص): «حسین از من است و من از حسینم.» روایتشده توسط حاکم نیشابوری در مستدرک: 3/ 177، و او گفته است: «این حدیثی با سند صحیح است و بخاری و مسلم آن را روایت نکردهاند.»
[277] . مراجعه کنید به: لهوف، ابنطاووس: 41؛ العوالم ـ الإمام الحسين، عبدالله البحرانی: 180.
امام صادق(ع) فرمود: «هنگامی که اباعبدالله(ع) از مدینه حرکت کرد، گروههایی از فرشتگانِ نشاندار با نیزههایی در دست و سوار شتران بهشتی با او دیدار کردند. آنان به او سلام کردند و گفتند: ای حجت خدا بر خلقش پس از جدت و پدرت و برادرت، خداوند در بسیاری موقعیتها جدت را با ما یاری کرد و اکنون نیز تو را یاری میدهد. امام حسین(ع) به آنان فرمود: وعدهگاه من همان قبر و مکانی است که در آن به شهادت میرسم، و آنجا کربلاست. وقتی به آنجا رسیدم نزد من بیایید. فرشتگان گفتند: ای حجت خدا، ما به فرمان تو گوش میدهیم و اطاعت میکنیم. آیا از دشمنی که تو را ملاقات کند بیم داری تا با تو باشیم؟ امام فرمود: هیچ راهی برای آنها [برای تسلط] بر من نیست و آنها با من روبهرو نخواهند داشت تا به محل شهادتم برسم... .»
[278] . العوالم ـ الإمام الحسين، عبدالله البحرانی: 217.
[279] . قلم: 1.
[280] . نساء: 165.
[281] . میان معاویه و پسرش یزید حتی در نحوۀ برخورد با شخصیت امام حسین(ع) نیز تفاوت وجود داشت؛ زیرا معاویه در برخورد با او محتاط بود، چراکه میدانست امام حسین(ع) در قلب بسیاری از مسلمانان جایگاه و منزلت ویژهای دارد و آسیبرساندن به او میتواند سلطنتش را تهدید کند؛ و به همین دلیل بود که به پسرش یزید توصیه کرد: «اما حسینبن علی، مردم عراق او را تنها نمیگذارند تا او را به قیام وادارند، پس اگر قیام کرد و بر او غلبه کردی، از او درگذر؛ زیرا او از خویشاوندیِ نزدیک و حقی بزرگ و قرابت رسول خدا(ص) برخوردار است.» (کامل در تاریخ، ابناثیر:4/6).
[282] . امالی، شیخ صدوق: 216.
[283] . مشابه چنین اقدامی از امام حسین(ع) در مکه نیز تکرار شد؛ آنجا که روز ترویه (هشتم ذیحجه) بهسرعت مکه را ترک کرد؛ زیرا میدانست امویان قصد ترور و کشتن او در موسم حج را دارند؛ و به این ترتیب خون پاک او حرمت خانۀ خدا را میشکست و قیامش پیش از رسیدن به اهدافش پایان مییافت؛ و امام حسین(ع) در آن مرحله از قیامش، نمیخواست هیچکدام از این دو اتفاق رخ دهد.
[284] . الفتوح، ابناعثم کوفی: 5/ 18 – 19.
[285] . ازجمله افرادی که ـبهغیر از فرزندان ابوطالبـ قبل از حرکت امام حسین(ع) به عراق ـچه در مدینه و چه در مکهـ با آن حضرت(ع) دیدار و صحبت کردند: ابنعباس، عبداللهبن عمر، ابوسعید خدری، جابربن عبدالله انصاری، ابوواقد لیثی، و دیگران بودند؛ و همۀ آنها سعی کردند او را از رفتن منصرف کنند و او را از کشتهشدن برحذر دارند؛ اما امام حسین(ع) پس از اینکه تکلیف خود را از سوی خدا و رسول خدا(ص) دریافت کرده بود به سخنان آنها توجه نکرد. مراجعه کنید به: البداية والنهاية: 8/ 175 – 176.
[286] . بحارالانوار، مجلسی: 44/ 331.
[287] . کامل الزیارات، ابنقولویه: 96.
[288] . معالي السبطين، حائری: 1/ 214 – 215.
[289] . العوالم ـ الإمام الحسين، عبدالله بحرانی: 178 – 179.
[290] . از انسبن ابیسُحیم نقل شده است، گفت: شنیدم رسول خدا(ص) میفرمود: «این پسرم در سرزمین عراق کشته میشود؛ پس هرکس او را درک کند باید او را یاری دهد.» انس نیز در کربلا حاضر شد و با امام حسین(ع) کشته شد. بحارالانوار، مجلسی: 44/ 247.
[291] . متولد سال سوم قبل از هجرت. او ـعلاوه بر دخترانـ چهار پسر داشت که از جملۀ آنها علی است، خلفای بنیعباس از نسل او هستند.
[292] . سخنان مورخان دربارۀ تعداد همراهان امام حسین(ع) بهطور اجمالی و گاهی نادقیق است. اینها نمونههایی از آن هستند:
شیخ مفید: «امام حسین(ع) بههمراه فرزندان و برادران و فرزندان برادرانش و بیشتر اهلبیتش، جز محمدبن حنفیه، بهسوی مکه رفت.» الإرشاد: 2/ 34.
دینوری: «امام حسین(ع) به همراه دو خواهرش ـامکلثوم و زینبـ، و فرزندان برادرش و برادرانش ـابوبکر و جعفر و عباسـ و بیشتر اهلبیتش که در مدینه بودند، جز برادرش محمدبن حنفیه، بهسوی مکه حرکت کرد.» الأخبارالطوال: 228.
ابناعثم: «او در نیمهشب با همۀ خانوادهاش بهسوی مکه حرکت کرد.» الفتوح: 5/ 21.
طبری: «او با فرزندان و برادران و فرزندان برادرانش و بیشتر اهل بیتش، جز محمدبن حنفیه، بهسوی مکه حرکت کرد.» تاریخ طبری: 4/ 253.
[293] . برخی روایتهای تاریخی تأکید میکنند عون و محمد، فرزندان عبداللهبن جعفر، پس از خروج امام حسین(ع) از مکه بهسوی عراق به او پیوستند.
[294] . محمدبن حنفیه: متولد سال 16 هجری، صاحب 24 فرزند که 8 یا 14 نفر از آنها پسر بودند. دلیل نرفتن او بههمراه امام حسین(ع) بیماریاش بوده است، و اینگونه نقل شده است. (مراجعه کنید به: مستدركات علم رجال الحديث، نمازی: 7/ 78 – 79؛ المجدی في أنساب الطالبيين، العمری: 223).
عمربن علی: متولد سال 13 هجری، صاحب سه پسر و چند دختر بوده است. او در سن 85سالگی از دنیا رفت. (مراجعه کنید به: مستدركات علم رجال الحديث: 6/ 101 – 102).
عبیداللهبن علی: مادرش لیلى بنتمسعود بود. او به مصعببن زبیر پیوست و در جنگ علیه مختار در نبرد «المذار» میان بصره و واسط در سال 67 هجری کشته شد. (مراجعه کنید به: مستدركات علم رجال الحديث: 5/ 188).
عبداللهبن جعفر: متولد سال 1 هجری در حبشه. او 9 پسر و چند دختر داشت و گفته شده 20 فرزند داشته است. دو نفر از پسرانش در کربلا و یکی دیگر در صفین به شهادت رسیدند. (مراجعه کنید به: مستدركات علم رجال الحديث: 4/ 501 – 502).
در خصوص محمدبن حنفیه، روایت شده است او در مکه با امام حسین(ع) ملاقات کرد و به او اطلاع داد در آن روز خروج به صلاح نیست، اما امام حسین(ع) نپذیرفت. محمدبن علی نیز پسرانش را نزد خود نگه داشت و هیچکدام از آنها را با امام حسین(ع) نفرستاد. امام حسین(ع) نیز از این کار محمد ناراحت شد و به او فرمود: «آیا ترجیح میدهی فرزندانت از جایگاهی که من در آن قرار گرفتهام دور بمانند؟» محمد پاسخ داد: «چه نیازی دارم که فرزندانم با تو کشته شوند، درحالیکه مصیبت تو نزد ما بزرگتر از آنهاست.» (تاریخ مدینة دمشق: 14/ 211 – 212). فارغ از صحت این روایت، این موضوع در عمل اتفاق افتاده است؛ زیرا نه محمد و نه هیچکدام از فرزندانش همراه امام حسین(ع) نبودند.
[295] . ابناثیر و طبری روایت کردهاند: «هنگامی که خبر شهادت دو پسر عبداللهبن جعفر به او رسید، یکی از غلامانش نزد او آمد تا تسلیت بگوید و مردم نیز به او تسلیت میدادند. غلامش گفت: این مصیبتی است که از حسین به ما رسیده است. عبداللهبن جعفر با کفش به او حمله کرد و گفت: ای فرزند زن ناپاک! آیا چنین چیزی دربارۀ حسین میگویی؟ به خدا قسم، اگر در کربلا حاضر بودم دوست داشتم هرگز از او جدا نشوم تا همراه او کشته شوم. به خدا قسم، چیزی که داغ فرزندانم را برای من آسان میکند و مصیبت آنها را برایم تسکین میدهد این است که آنها همراه برادرم و پسرعمویم کشته شدند، درحالیکه به او یاری رساندند و با صبر همراه او بودند. سپس افزود: اگر دستانم نتوانستند حسین را یاری کنند، فرزندانم او را یاری دادند.» (کامل التاریخ: 4/ 89؛ تاریخ طبری: 4/ 357).
[296] . متن سخن او: «مسئله 33: سید ما دربارۀ محمدبن حنفیه چه میفرماید... آیا اصحاب ما برای همراهی نکردن او با امام حسین(ع) و یاری نکردن او عذری ذکر کردهاند یا خیر؟ و چگونه خواهد بود اگر او بدون عذر از امام حسین(ع) تخلف کرده باشد؟ همچنین عبداللهبن جعفر و امثال او. پاسخ:... اما دربارۀ یاری نکردن او به امام حسین(ع) نقل شده او بیمار بوده است؛ و دربارۀ دیگران نیز احتمال داده میشود از آنچه بر مولای ما امام حسین(ع) گذشت، ازجمله شهادت او، اطلاع نداشتهاند و بر اساس نامههای خیانتکاران که به آنها رسیده بود فکر میکردند او یاری شده است.» (أجوبة المسائل المهنّائية: 38 – 39).
[297] . شیخ صدوق با سند خود نقل کرده است: «از ابنعباس نقل شده است، گفت: امام علی(ع) به رسول خدا(ص) فرمود: ای رسول خدا، آیا تو عقیل را دوست داری؟ پیامبر فرمود: بله، به خدا قسم من او را به دو دلیل دوست دارم؛ یکی بهخاطر خودش و دیگری بهخاطر محبت ابوطالب به او و فرزند او که بهخاطر محبت به فرزند تو کشته میشود؛ پس چشمان مؤمنان برای او اشک خواهند ریخت و فرشتگان مقرب برای او درود خواهند فرستاد. سپس رسول خدا(ص) گریه کرد تا آنجا که اشکهایش روی سینهاش جاری شد و فرمود: به خداوند شکایت میکنم از آنچه پس از من به اهلبیتم خواهد رسید.» (الأمالي: 191).
[298] . کامل الزیارات، ابنقولویه: 214.
[299] . برای بهرهمندی بیشتر مراجعه کنید به مبحث «چگونه مردم با امام حق برخورد کردند».
[300] . ابناعثم کوفی روایت کرده است: گفت: در آن روزها ابنعباس به مکه آمد و شنیده بود امام حسین(ع) قصد دارد به عراق برود. پس وارد شد و سلام کرد و گفت: «فدای تو شوم ای فرزند دختر رسول خدا! به مردم خبر رسیده و شایعه شده تو عازم عراق هستی. برای من روشن کن چه قصدی داری!» امام حسین(ع) فرمود: «بله، من در همین روزها برای این سفر تصمیم گرفتهام، انشاءالله؛ و هیچ توانی نیست جز به ارادۀ خدا.» ابنعباس (ره) گفت: «از خدا میخواهم تو را از آن محافظت کند! اگر بهسوی مردمی بروی که امیرشان را کشتهاند، سرزمینشان را تحت سلطه دارند و دشمنانشان را بیرون کردهاند، در این صورت سفر تو بهسوی آنان حکیمانه و شایسته است؛ اما اگر آنها تو را بهسوی خود دعوت کردهاند درحالیکه امیرشان بر آنان مسلط است و کارگزارانش از سرزمینشان مالیات میگیرند، پس آنها تو را به جنگ و درگیری دعوت کردهاند. تو خود میدانی این همان سرزمینی است که پدرت در آن کشته شد، برادرت در آن کشته شد و پسرعمویت نیز در آن کشته شد و در حال حاضر یزیدبن معاویه از آن بیعت گرفته و عبیداللهبن زیاد در آن سرزمین حکومت میکند، و به مردم عطایا و مقرری میدهد، و مردم امروز تنها بندۀ دینار و درهماند. من میترسم از اینکه تو نیز کشته شوی. از خدا بترس و در این حرم [مکه] بمان.» امام حسین(ع) به او فرمود: «به خدا قسم، کشتهشدن در عراق برای من محبوبتر از کشتهشدن در مکه است؛ و آنچه خداوند مقدر کرده است همان خواهد شد. اما من از خدا طلب خیر میکنم و منتظر میمانم که چه پیش خواهد آمد.»
سپس پس از این گفتوگو، عبداللهبن عباس دوباره نزد امام حسین(ع) آمد و گفت: «ای فرزند دختر رسول خدا! من دو نظر دارم، اگر میپذیری!» امام حسین(ع) فرمود: «و آن چیست؟» ابنعباس گفت: «بهسوی سرزمین یمن برو، چراکه در آنجا استحکامات و گذرگاههای کوهستانی زیادی وجود دارد، و سرزمینی وسیع و پهناور است. تو در آنجا شیعیانی نیز داری و از مردم در خلوت و امنیت خواهی بود. وقتی در آنجا مستقر شدی، به مردم نامه بنویس و آنان را از مکانت آگاه کن.» امام حسین(ع) فرمود: «ای پسرعمو، من میدانم تو نصیحتگری دلسوزی، اما تصمیم به سفر به عراق گرفتهام و ناگزیر از این کارم.» ابنعباس (ره) لحظهای سکوت کرد و سپس گفت: «ای فرزند دختر رسول خدا! اگر تصمیم خود را گرفتهای و نمیتوانی از آن منصرف شوی، پس خانواده و فرزندانت را همراه خود نبر، زیرا میترسم تو همانند عثمان کشته شوی و خانوادهات شاهد قتل تو باشند و نتوانند کاری برایت انجام دهند. به خدا سوگند، ای فرزند دختر رسول خدا(ص)، تو با خروج از مکه دل ابنزبیر را شاد کردی و این شهر را به او واگذار کردی. امروز کسی به او توجه نمیکند، اما اگر تو خارج شوی، مردم بعد از آن به او توجه خواهند کرد.» امام حسین(ع) فرمود: «من در این خصوص استخاره میکنم و از خداوند میخواهم مرا به راه درست هدایت کند.» ابنعباس از نزد امام حسین(ع) بیرون رفت درحالیکه میگفت: «وای ای محبوب من!» " (الفتوح: 5/ 65 – 66).
[301] . ابنطاووس روایت کرده است: محمدبن عمر گفت: از پدرم عمربن علیبن ابیطالب(ع) شنیدم که با خویشانش از آلعقیل صحبت میکرد و میگفت: هنگامی که برادرم حسین(ع) از بیعت با یزید در مدینه امتناع کرد نزد او رفتم و دیدم تنهاست. به او گفتم: فدایت شوم، ای اباعبدالله! برادرت، ابومحمد حسن(ع) از پدرش برایم سخنی نقل کرد. سپس اشکم جاری شد و نفسم سنگین شد. او مرا در آغوش گرفت و فرمود: «آیا برادرت به تو گفته است من کشته خواهم شد؟» گفتم: پناه بر خدا، ای پسر رسول خدا! فرمود: «تو را به حق پدرت قسم میدهم، آیا برادرم دربارۀ کشتهشدن من به تو خبر داده است؟» گفتم: بله. چرا بیعت نمیکنی؟ فرمود: «پدرم به من خبر داد که رسول خدا(ص) او را از کشته شدن خودش و من آگاه کرده است و اینکه تربت من نزدیک تربت او خواهد بود. آیا تو گمان میکنی چیزی را میدانی که من نمیدانم؟ من بههیچوجه خودم را به ذلت نمیفروشم، و فاطمه نزد پدرش شکایت خواهد کرد که فرزندانش از امت او چه رنجهایی دیدند و هرکس با آزار فرزندانش باعث آزار او شود وارد بهشت نخواهد شد.» (لهوف: 19 – 20).
[302] . مراجعه کنید به: الفتوح، ابناعثم: 5/ 23 – 25. متن کامل گفتوگو:
... ابنعمر به امام حسین(ع) گفت: «ای اباعبدالله! خدا تو را رحمت کند، از خدایی که بهسوی او بازمیگردی تقوا پیشه کن! من از دشمنی اهل این بیت و ظلم آنها به شما آگاهم. اکنون مردم به این مرد، یزیدبن معاویه، روی آوردهاند و من نمیتوانم اطمینان بدهم مردم بهخاطر طلا و نقره بهسوی او متمایل نشوند و تو را نکشند و در قضیۀ تو افراد زیادی هلاک نشوند. زیرا من از رسول خدا(ص) شنیدم میفرمود: "حسین کشته خواهد شد و اگر او را بکشند و یاریاش نکنند، خداوند آنها را تا روز قیامت خوار خواهد کرد." من به تو توصیه میکنم همانطور که با معاویه صلح کردی، اکنون نیز با مردم وارد صلح شوی و صبر کنی، شاید خداوند بین تو و این قوم ستمگر حکم کند.»
امام حسین(ع) پاسخ داد: «ای اباعبدالرحمن! آیا من باید با یزید بیعت کنم و وارد صلح او شوم درحالیکه پیامبر(ص) دربارۀ او و پدرش چنین سخنانی فرموده است؟»
ابنعباس تأیید کرد و گفت: «اباعبدالله راست میگویی! رسول خدا در زمان حیاتش فرمود: چه کار با یزید دارم؟ خداوند او را برکت ندهد! او فرزندم حسین را خواهد کشت. قسم به کسی که جانم در دست اوست، اگر فرزندم را میان قوم و ملتی بکشند و آنها مانع نشوند، خداوند دلها و زبانهایشان را در برابر یکدیگر مخالف خواهد کرد.»
سپس ابنعباس و امام حسین(ع) هر دو گریستند. امام حسین(ع) گفت: «ای ابنعباس، تو میدانی من فرزند دختر رسول خدا هستم.» ابنعباس پاسخ داد: «البته که میدانم! ما میدانیم و آگاهیم در دنیا کسی جز تو فرزند دختر پیامبر نیست. یاری تو بر این امت همچون نماز و زکات واجب است و همانطور که نمیتوان یکی از آنها را بدون دیگری پذیرفت، یاری تو نیز چنین است.»
امام حسین(ع) پرسید: «پس دربارۀ مردمی که فرزند دختر پیامبر را از خانهاش و از زادگاهش و حرم رسول خدا و از کنار قبر و مسجدش بیرون کردند و او را ترسان و هراسان گذاشتند چه میگویی؟ مردمی که میخواهند او را بکشند و خونش را بریزند، درحالیکه او هیچگاه به خداوند شرک نورزیده و ولیّ دیگری جز او نگرفته است و هیچ تغییری در راه و روش پیامبر و خلفای پس از او ایجاد نکرده است!»
ابنعباس پاسخ داد: «آنها به خدا و پیامبرش کفر ورزیدند و هرگز با اخلاص نماز نمیخوانند، و فقط برای ریا و خودنمایی در برابر مردم به یاد خدا میافتند. آنها نه به این گروه تعلق دارند و نه به آن گروه، و هرکس را که خدا گمراه کند، هرگز راهی برای او نخواهی یافت. اینها همان کسانی هستند که عذاب بزرگ بر آنها نازل خواهد شد. اما تو، ای فرزند دختر رسول خدا، تو سرآمد افتخار به پیامبر هستی و فرزند پاکدامن او؛ پس گمان مبر خداوند از آنچه ظالمان انجام میدهند غافل است. من شهادت میدهم هرکس از همنشینی با تو روی گرداند و بخواهد با تو بجنگد، او هیچ بهرهای نزد خدا نخواهد داشت.» سپس امام حسین(ع) گفت: «خدایا! شاهد باش!»
ابنعمر رو به امام حسین(ع) کرد و گفت: «ای اباعبدالله! از تصمیمی که گرفتهای صرفنظر کن و به مدینه بازگرد. با مردم وارد صلح شو، و وطن و حرم جدت رسول خدا را ترک نکن. به این کسانی که هیچ بهرهای ندارند بهانه و دلیلی علیه خودت نده. اگر دوست نداری بیعت کنی، تو را به حال خود میگذارند تا تصمیم بگیری، و شاید یزیدبن معاویه زیاد زندگی نکند و خداوند تو را از این امر کفایت کند.» امام حسین(ع) پاسخ داد: «اف بر این سخن، تا زمانی که آسمانها و زمین برپا هستند! به خدا قسم از تو میپرسم، ای عبدالله، آیا من در این تصمیم اشتباه میکنم؟ اگر فکر میکنی اشتباه میکنم، مرا بازگردان و من خاضع و مطیع خواهم بود.»
ابنعمر گفت: «هرگز خداوند فرزند دختر رسولش را در اشتباه قرار نمیدهد. تو با این پاکی و صفا که از رسول خدا به ارث بردهای نمیتوانی با کسی همچون یزیدبن معاویه که به نام خلافت حکم میراند برابر باشی. من فقط نگرانم این چهرۀ زیبای تو با شمشیرها زخمی شود و تو آنچه را از این امت نمیپسندی ببینی. بازگرد به مدینه، و اگر دوست نداری بیعت کنی، هرگز بیعت نکن و در خانهات بنشین.» امام حسین(ع) پاسخ داد: «ای ابنعمر، آنها هیچگاه مرا رها نخواهند کرد، و اگر به من آسیبی نرسانند، همچنان اصرار خواهند داشت بیعت کنم، آن هم درحالیکه من اکراه دارم، و اگر بیعت نکنم مرا خواهند کشت. ای عبدالله! آیا نمیدانی این دنیا چقدر از نظر خدا بیارزش است؟ بهطوریکه سر یحییبن زکریا را برای زنی از بدکارترین زنهای بنیاسرائیل بردند، درحالیکه آن سر با آنها به حجت سخن میگفت. آیا نمیدانی، ای اباعبدالرحمن که بنیاسرائیل در فاصلۀ بین طلوع فجر تا طلوع آفتاب هفتاد پیامبر را میکشتند و سپس به بازارهای خود میرفتند و مشغول خریدوفروش میشدند، گویی هیچ کاری نکردهاند؟ خداوند آنها را به فوریت عقاب نکرد، اما سرانجام آنها را با قدرت گرفت.»
سپس امام حسین(ع) افزود: «تقوا پیشه کن، ای اباعبدالرحمن! و یاریام را ترک نکن و در نمازهایت به یاد من باش. قسم به آن کسی که جدم محمد(ص) را بهعنوان بشیر و نذیر فرستاد، اگر پدرت عمربن خطاب زنده بود، مرا یاری میکرد همانطور که جدم را یاری کرد و در برابر من به پا میخاست همانگونه که در برابر پیامبر ایستاد. ای ابنعمر! اگر خروج با من برایت سخت و سنگین است، تو در عذری وسیع قرار داری، اما مرا در دعاهایت فراموش نکن و در کنار آن قوم ننشین و در بیعت با آنها عجله نکن، تا ببینی اوضاع به کجا ختم میشود.»
سپس امام حسین(ع) رو به عبداللهبن عباس کرد و گفت: «ای ابنعباس، تو پسرعموی پدرم هستی و همیشه از زمانی که تو را شناختهام به کارهای خوب امر کردهای. تو همواره به پدرم مشاوره میدادی و او نیز از تو مشورت میگرفت و تو راه درست را به او نشان میدادی. پس به مدینه بازگرد و در حفظ و پناه خدا باش. هیچچیزی از اخبارت بر من پنهان نخواهد ماند. من در این حرم مستقر و مقیم خواهم ماند تا زمانی که اهل آن مرا دوست دارند و یاری میکنند. اگر مرا خوار کنند، دیگرانی را بهجای آنها خواهم یافت و به کلمهای که ابراهیم خلیل گفت پناه خواهم برد: "حسبی الله ونعم الوکیل" و آتش بر او سرد و سلامت شد.»
ابنعباس و ابنعمر در آن لحظه گریه کردند و امام حسین(ع) نیز با آنها گریست. سپس امام حسین(ع) با آنها خداحافظی کرد و آن دو به مدینه بازگشتند.
[303] . از اینجا میفهمیم چرا ابنزبیر لقب «العائذ بالله» را برای خود برگزید و آن را در میان مسلمانان شایع کرد. روشن است هدف او جلب همدردی عمومی برای در امان ماندن از درندهخویی اموی بود.
[304] . تاریخ طبری: 4/ 308.
[305] . موسوعة کلمات الإمام الحسین: 493.
[306] . کاملالزیارات، ابنقولویه: 157.
[307] . مختصر بصائرالدرجات، ابنسلیمان حلی: 6.
[308] . غیبت، شیخ طوسی: 195، حدیث: 109.
[309] . روایات بسیاری از این دست در منابع شیعی و سنی آمده است؛ بهعنوان چند نمونه:
شیخ مفید: «از امسلمه (رضی الله عنها) نقل شده است، گفت: یک شب رسول خدا(ص) از نزد ما رفت و مدتی طولانی غایب بود. وقتی بازگشت، آشفته و غبارآلود بود و دستش را بسته بود. پرسیدم: ای رسول خدا! چرا اینگونه آشفته و غبارآلودی؟ فرمود: "مرا در این وقت به جایی در عراق که کربلا نام دارد بردند. در آنجا شاهد قتل حسین و جماعتی از خاندانم بودم. من پیوسته مشغول جمعآوری خون آنها بودم، و همین است که در دست من است." دستش را بهسوی من دراز کرد و فرمود: "این را بگیر و نگه دار." من آن را گرفتم و دیدم چیزی شبیه خاک سرخ است. آن را در شیشهای گذاشتم و درش را بستم و نگه داشتم. وقتی حسین(ع) از مکه بهسوی عراق رفت، من هر روز آن شیشه را بیرون میآوردم، بو میکردم، به آن نگاه میکردم و برای مصیبت او گریه میکردم. در روز دهم محرم ـروز شهادت اوـ صبح شیشه را بیرون آوردم و همانگونه بود، اما وقتی غروب شد و دوباره آن را دیدم، به خون تازه تبدیل شده بود. در خانهام فریاد کشیدم و گریه کردم، اما خشم خود را فروخوردم تا دشمنان اهلبیت در مدینه نشنوند و خوشحالی نکنند؛ تا زمانی که خبر شهادتش به من رسید و آنچه دیده بودم به واقعیت پیوست.» (الإرشاد: 2/ 130)
شیخ طوسی: «عبداللهبن عباس گفت: در خانهام خوابیده بودم که صدای فریاد بلندی از خانۀ امسلمه، همسر پیامبر(ص)، شنیدم. بهسوی خانهاش رفتم و مردم مدینه نیز جمع شدند. وقتی به آنجا رسیدم، پرسیدم: ای مادر مؤمنان، چرا اینچنین فریاد میزنی؟ او پاسخ نداد و به زنان هاشمی رو کرد و گفت: ای دختران عبدالمطلب! مرا یاری دهید و با من گریه کنید؛ زیرا سرور شما و سرور جوانان اهل بهشت کشته شده است. پرسیدند: ای مادر مؤمنان، از کجا این را فهمیدی؟ او گفت: همین الآن رسول خدا(ص) را در خواب دیدم که آشفته و نگران بود. از او پرسیدم چرا؟ فرمود: "پسرم حسین و خانوادهاش امروز کشته شدند و اکنون آنها را دفن کردم." بیدار شدم و به خانه رفتم و تربت حسین(ع) را که جبرئیل از کربلا آورده بود دیدم. پیامبر(ص) فرموده بود: "اگر این خاک به خون تبدیل شد بدان حسین کشته شده است." و اکنون آن شیشه به خون تازه تبدیل شده است.» (الأمالي: 315)
مجلسی: «عایشه گفت: حسین(ع) درحالیکه کودک بود و راه میرفت نزد پیامبر آمد. پیامبر فرمود: ای عایشه، آیا تعجب نمیکنی؟ لحظاتی پیش فرشتهای نزد من آمد که هرگز نیامده بود و گفت: "این پسرت پس از تو کشته میشود. اگر بخواهی، خاک محل شهادتش را به تو نشان دهم." سپس مشتی از خاک سرخ را به من داد. امسلمه آن را گرفت و در شیشهای گذاشت و روز شهادت حسین(ع) آن خاک به خون تبدیل شد.» (بحارالانوار: 44/ 247)
طبرانی: «امسلمه گفت: حسن و حسین (ع) در خانۀ من نزد پیامبر(ص) بازی میکردند. جبرئیل نازل شد و گفت: ای محمد، امت تو پسرت را پس از تو خواهند کشت. پیامبر(ص) گریه کرد و او را در آغوش گرفت. سپس پیامبر(ص) فرمود: این خاک را بهعنوان امانت نزد تو میگذارم. رسول خدا(ص) خاک را بویید و فرمود: وای از کرب و بلاء! و به امسلمه فرمود: "هرگاه این خاک به خون تبدیل شد، بدان پسرم کشته شده است." امسلمه آن خاک را در شیشهای گذاشت و هر روز به آن نگاه میکرد و میگفت: روزی که این خاک به خون تبدیل شود روزی بزرگ خواهد بود.» (المعجمالكبير: 3/ 108)
[310] . از گفتوگویی خصوصی با سید احمد الحسن.
[311] . الإرشاد، شیخ مفید: 2/35. در برخی روایات آمده است مسلمبن عقیل از امام حسین(ع) این سؤال را پرسید و امام حسین(ع) فرمود: «به خدا قسم ای پسرعمو، هرگز از این راه جدا نمیشوم تا به مکه برسم، یا خداوند آنچه را میخواهد محقق کند.» (الفتوح، ابناعثم: 5/22).
[312] . مراجعه کنید به: کاملالزیارات، ابنقولویه: 157. روایات بسیاری دربارۀ علم امام حسین(ع) به کشته شدن خودش وجود دارد که در مباحث قبلی به حد کافی به آنها اشاره شد.
[313] . مراجعه کنید به: متشابهات، سید احمد الحسن: جواب سؤال ۱۲۳.
[314] . بحارالانوار، مجلسی: 44/364.
[315] . روایت بهشکل کامل در مقدمه، با موضوع «حسین، انقلابی مصمم برای ملاقات با وعده آمده است».
[316] . امام صادق(ع) فرمود: «آیا فکر میکنید وصی از ما به هرکسی که بخواهد وصیت میکند؟! نه، به خدا قسم، بلکه این عهدی از سوی خدا و رسولش(ص) است که از یک مرد به مرد دیگر منتقل میشود تا به صاحبش برسد.» (کافی، کلینی: 1/ 278).
[317] . نساء: 65.
[318] . الاحتجاج، طبرسی: 2/ 49.
[319] . المنتظم في تاريخ الملوك والأمم، ابنالجوزي: 5/341.
[320] . مراجعه کنید به: المسائل العکبریه، شیخ مفید: 71؛ تنزیه الأنبیاء، السید المرتضی: 227 – 228.
[321] . کاملالزیارات، ابنقولویه: ص 157.
[322] . مراجعه کنید به: متشابهات، سید احمد الحسن: پاسخ سؤال ۱۴.
[323] . بنابراین تعجبی ندارد که شاهد حضور میلیونها نفر باشیم که گویی مجبور به زیارت حسین(ع) و خدمت به زائران او هستند؛ زیرا این بخشی از وعدۀ الهی به حسین(ع) است.
[324] . به همین دلیل است که میبینیم در میان مؤمنان به امام زمانشان، رؤیاها و کشفهای بسیاری رخ میدهد؛ زیرا این یکی از ثمرات پیوستن است که امام حسین(ع) وعده داد، و او هرگز خُلف وعده نمیکند، و البته ـهمانطور که توضیح داده شدـ سطح آشکارشدن حقایق به میزان دقت در همراهی بستگی دارد.
[325] . از گفتوگویی خصوصی با سید احمد الحسن.
[326] . قصص: 22.
[327] . مراجعه کنید به: الفتوح، ابناعثم: 5/ 26.
[328] . مراجعه کنید به: الاخبار الطوال، دینوری: 229. و برخی از تاریخنگاران ذکر کردهاند او در خانۀ عباس اقامت گزید. مراجعه کنید به: تاریخ الإسلام، ذهبی: 5/ 7؛ تاریخ مدینة دمشق، ابنعساکر: 14/ 182.
[329] . استقبال اهل مکه از حسین(ع) و بزرگداشت او توسط بسیاری از تاریخنگاران ذکر شده است؛ ازجمله: شیخ مفید در کتاب الارشاد: 2/ 36، ابناعثم در الفتوح: 5/ 26، و ابنکثیر در البدایة و النهایة: 8/ 153. اما بعید است این استقبال توسط همۀ مردم مکه انجام شده باشد، به دلیلی که بعداً ذکر خواهد شد.
[330] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری: 4/ 261.
[331] . امام علیبن حسین(ع) میفرماید: «چگونه قریش علی را فراموش میکند درحالیکه او نخستین نفراتشان را به آتش وارد کرد و آخرین نفراتشان را به ننگ مبتلا ساخت.» مراجعه کنید به: بحارالانوار، مجلسی: 29/ 482. بهعنوان نمونه، این یک صحنه از نبرد امیرالمؤمنین(ع) و جوانمرد اسلام در جنگ احد است:
«پرچم قریش در دست طلحة العبدری از بنیعبدالدار بود. او به میدان آمد و گفت: ای محمد، گمان میکنید ما را با شمشیرهایتان بهسوی آتش میفرستید و ما شما را با شمشیرهایمان بهسوی بهشت میفرستیم. پس هرکس میخواهد به بهشتش برسد بهسوی من بیاید. امیرالمؤمنین(ع) بهسوی او رفت... و به رانهای او زد و هر دو را قطع کرد. او به پشت افتاد و پرچم نیز به زمین افتاد. سپس ابوسعیدبن ابوطلحه پرچم را برداشت و علی(ع) او را کشت و پرچم به زمین افتاد. عثمانبن ابوطلحه پرچم را برداشت و علی(ع) او را کشت و پرچم به زمین افتاد. مسافعبن ابوطلحه پرچم را برداشت و علی(ع) او را کشت و پرچم به زمین افتاد. حارثبن ابوطلحه پرچم را برداشت و علی(ع) او را کشت و پرچم به زمین افتاد. عزیربن عثمان پرچم را برداشت و علی(ع) او را کشت و پرچم به زمین افتاد. عبداللهبن جمیلةبن زهیر پرچم را برداشت و علی(ع) او را کشت و پرچم به زمین افتاد. امیرالمؤمنین(ع) نفر نهم از بنیعبدالدار، یعنی ارطاةبن شرحبيل را در مبارزه کشت و پرچم به زمین افتاد. مولا و غلامشان، صوأب پرچم را برداشت و امیرالمؤمنین(ع) دست راست او را قطع کرد و پرچم به زمین افتاد. او پرچم را با دست چپ برداشت و علی(ع) دست چپش را نیز قطع کرد و پرچم به زمین افتاد. سپس او پرچم را با دو دست بریدهاش به آغوش کشید و گفت: ای بنیعبدالدار، آیا میان من و شما عذری باقیمانده است؟ سپس امیرالمؤمنین(ع) بر سر او زد و او را کشت و پرچم به زمین افتاد.» مراجعه کنید به: بحارالانوار، مجلسی: 20/ 50 – 51.
[332] . امام علیبن حسین(ع) فرمود: «در مکه و مدینه بیست نفر یافت نمیشود که ما را دوست داشته باشند.» مراجعه کنید به: الغارات، ثقفی: 393.
[333] . در زمان حکمرانی زیادبن ابیه بر بصره، او این شهر را برای تقسیم سپاه و عطایا به پنج ناحیه تقسیم کرده، و برای هر ناحیه یک رئیس منصوب کرده بود: اول، العالیة؛ دوم، بکربن وائل؛ سوم، تمیم؛ چهارم، عبدالقیس؛ پنجم، ازد؛ و این تقسیمبندی در زمان حسین(ع) نیز برقرار بود.
[334] . او بصریِ تمیمی (از طایفۀ تمیم) بود. به علی(ع) تمایل داشت و در جنگ صفین شرکت کرده بود. در جنگ جمل به علی(ع) گفت: «اگر بخواهی، من با دویست سوار به نزد تو میآیم؛ و اگر بخواهی با بنیسعد در کناری میایستم و با شش هزار شمشیر از تو دست میکشم.» امام(ع) کنارهگیری او را برگزید. مراجعه کنید به: الغارات، ثقفی: 2/ 754. اما او دعوت حسین(ع) را برای یاری نپذیرفت و پاسخ نداد و گفت: «ما خاندان ابوالحسن را آزمودهایم و از آنها تدبیری برای حکومت و جمعآوری مال و حیلهای در جنگ ندیدهایم.» مراجعه کنید به: عیونالأخبار، ابنقتیبه: 1/ 311. او همان کسی بود که به مصعببن زبیر در قتل مختار کمک کرد. مراجعه کنید به: تاریخ طبری: 6/ 95.
[335] . او یکی از فرماندهان اَزَد در جنگ جمل در سپاه عایشه و طلحه و زبیر بود. او کسی بود که به ابنزیاد پناه داد، آن هنگامی که مردم او را پس از مرگ یزید طرد کردند تا اینکه به شام رفت. مراجعه کنید به: تاریخ طبری: 5/ 505، 525.
[336] . او والی عثمان در خراسان بود و پیش از کشته شدنش مردم را به یاری او فراخواند. او فرماندۀ شرطههای بصره در زمان عبداللهبن عامر در دوران معاویه بود. او در جنگ علیه مختار در سال 67 هجری در بخش «العالیة» همراه با مصعببن زبیر بود. مراجعه کنید به: وقعة الطف، هادی الیوسفی: 106.
[337] . از پیروان علی(ع) محسوب میشد. امیرالمؤمنین(ع) او را والی فارس قرار داد و او از خراج اموالی برداشت؛ پس او را زندانی کرد، اما به شفاعت صعصعه آزاد شد. او همان کسی بود که پیام حسین(ع) و فرستادهاش «سلیمان» را به ابنزیاد تسلیم کرد و ابنزیاد او را کشت. دختر او ـبحریهـ همسر عبیداللهبن زیاد بود. ابنزیاد او را والی سند قرار داد و او در سال 62 هجری در آنجا درگذشت. مراجعه کنید به: الغارات، ثقفی: 522؛ قاموس الرجال، تستری: 10/ 242؛ الطبقات الکبرى، ابنسعد: 5/ 561.
[338] . او از اشراف بصره بود که حسین(ع) برایش نامه نوشت و او قوم خود را به یاری امام(ع) دعوت کرد و به نامۀ امام پاسخ داد؛ اما هنگام آمادهشدن برای خروج، خبر شهادت امام(ع) را دریافت کرد.
[339] . تاریخ طبری: 4/ 265 – 266.
[340] . مراجعه کنید به: لهوف، ابنطاووس: 19؛ مثیر الأحزان.
[341] . ابننما: 18؛ الأخبار الطوال، دینوری: 221 ـ 222.
[342] . تاریخ طبری: 4/ 261 ـ 262.
[343] . همان منبع: 4/ 262.
[344] . همان منبع.
[345] . تصور کنید اگر امام حسین(ع) تمام نامههای اهل کوفه را نادیده میگرفت و بلافاصله بهسوی اجرای ارادۀ الهی که میدانست در نهایت در کربلا محقق میشود میرفت، مردم زمان او و نسلهای بعد چه میگفتند؟ بیشک اولین سؤالی که مطرح میکردند این بود: چرا حسین(ع) هزاران نفری را که با او بیعت کردند و برایش نامه نوشتند رها کرد، و فقط با هفتاد نفر از اهلبیت و یارانش به ملاقات وعدۀ الهی رفت؟! به همین دلیل وقتی حجت آنها پس از شهادت مسلمبن عقیل و خیانتشان به او به پایان رسید، حسین(ع) به کربلا رفت؛ یعنی به همان وعدهگاه الهی که در انتظارش بود، و میدانست محقق خواهد شد.
[346] . موسوعة كلمات الإمام الحسين: 389.
[347] . الفتوح، ابناعثم: 5/30.
[348] . شاید منظور از کتمان در اینجا، پنهانکردن برخی امور مهم و حساس در کار او و محل اقامتش بوده است، نه اینکه بهطور کامل کار او مخفی بماند؛ زیرا این ممکن نیست؛ چراکه او برای گرفتن بیعت از عموم مردم کوفه فرستاده شده بود و این موضوعی بود که قطعاً نمیتوانست پنهان بماند یا کتمانش کند.
[349] . مراجعه کنید به: الإرشاد، شیخ مفید: 2/ 39.
[350] . الفتوح، ابناعثم: 5/ 31.
[351] . رسول خدا(ص) به علی(ع) خبر داده بود چه بر مسلم خواهد گذشت: صدوق روایت کرده است: «علی(ع) به رسول خدا(ص) فرمود: ای رسول خدا، آیا عقیل را دوست داری؟ پیامبر(ص) فرمود: آری، به خدا سوگند، او را با دو محبت دوست دارم؛ محبتی برای خودش و محبتی بهدلیل محبت ابوطالب به او و فرزند او که بهخاطر محبت به فرزند تو کشته خواهد شد، و چشمان مؤمنان برای او اشک خواهند ریخت و فرشتگان مقرب به او درود خواهند فرستاد.» سپس رسول خدا(ص) گریه کرد تا آنجا که اشکهایش بر سینهاش جاری شد. سپس فرمود: «به خدا شکایت میبرم از آنچه پس از من بر عترت من خواهد گذشت.» (الأمالي: 191)
[352] . تاریخ طبری: 4/ 262.
[353] . الفتوح، ابناعثم: 5/ 30 – 31.
[354] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری: 4/ 263 – 264؛ الإرشاد، شیخ مفید: 2/ 40.
[355] . دینوری میگوید: «فرزندان عقیل همراه حسینبن علیبن ابیطالب به میدان رفتند، و از آنها نُه نفر کشته شدند. شجاعترین آنها مسلمبن عقیل بود. او فرمانده مقدمۀ سپاه حسین بود و عبیداللهبن زیاد او را با شکنجه به شهادت رساند.» (المعارف: 204). ابناعثم کوفی نقل میکند که عبیداللهبن زیاد سیصد نفر را به فرماندهی محمدبن اشعث بهسوی مسلم فرستاد. وقتی مسلم صدای سم اسبها را شنید لبخند زد و گفت: «ای نفْس، بهسوی مرگی که هیچ گریزی و راه فراری از آن نیست بیرون شو.» (الفتوح: 5/ 53)
[356] . از گفتوگویی خصوصی با سید احمد الحسن.
[357] . مراجعه کنید به: مروجالذهب، مسعودی: 3/ 55.
[358] . با وجود اینکه شیعیان با مسلم بیعت کردند، اما تاریخ به ما میگوید آنها از نظر ایمانی در سطحی نبودند که برای فداکاری و اقدام آماده باشند. حتی در نخستین دیدار مسلم با آنها که او نامۀ حسین(ع) را برایشان خواند، فقط سه نفر از میان آنان برخاستند و آمادگی خود را برای اطاعت و فداکاری اعلام کردند؛ و آن سه نفر حبیببن مظاهر، عابسبن شبیب و سعیدبن عبیدالله حنفی بودند. طبری پس از نقل این مطلب از محمدبن بشر همدانی که در اولین جلسه شیعیان با مسلم حضور داشت، گفت: «حجاجبن علی به من گفت از محمدبن بشر پرسیدم: آیا از تو نیز سخنی شنیده شد؟ او پاسخ داد: دوست داشتم خداوند یارانم را با پیروزی عزیز گرداند، اما نمیخواستم کشته شوم و از دروغ گفتن نیز کراهت داشتم.» (تاریخ طبری: 4/ 264). این حال و روز بیشتر مردم کوفه بود، و روزهای انقلاب حسین(ع) این را بهروشنیِ تمام ثابت کرد.
[359] . مراجعه کنید به: الإرشاد، شیخ مفید: 2/ 41.
[360] . إنّ الرائد لا یکذب لأهله.
[361] . مراجعه کنید به: مثیر الأحزان، ابننما: 32؛ تاریخ طبری: 3/ 290؛ الأخبار الطوال، دینوری: 243.
[362] . مراجعه کنید به: إبصار العين في أنصار الحسين، سماوی: 112.
[363] . طبیعتاً این از نظر طرفداران بنیامیه ضعف بهحساب میآمد.
[364] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری: 4/ 265. در روایت طبری، کسانی که به یزید نامه نوشتند عبارت بودند از: عبداللهبن مسلم حضرمی (یکی از شاهدان بر حجربن عدی و عامل قتل او)، عمارةبن عقبه (برادر ولیدبن عقبةبن ابیمعیط) و عمربن سعدبن ابیوقاص. اما بلاذری در روایت خود عمربن سعد و محمدبن اشعث کندی را ذکر کرده است. مراجعه کنید به: انساب الاشراف، بلاذری: 2/ 77 – 78.
[365] . سرجون ادعا کرد این نظر معاویه پیش از مرگش بوده است. او به یزید گفت: «آیا اگر معاویه زنده میشد و به تو مشورتی میداد آن را نمیپذیرفتی؟» یزید پاسخ داد: «بله.» سپس سرجون فرمان عبیداللهبن زیاد برای کوفه را بیرون آورد و گفت: «این نظر معاویه بود. او مُرد و این نامه را برای این کار صادر کرده بود.» مراجعه کنید به: تاریخ طبری: 4/ 265؛ الإرشاد، شیخ مفید: 2/ 42. اگر این سخن سرجون درست باشد به این معناست که معاویه پیشبینی کرده بود شورشی در کوفه رخ خواهد داد و از قبل برای آن تمهیدات و راهحلهایی اندیشیده بود.
[366] . یزید از عبیداللهبن زیاد ناراضی بود، بهدلیل اینکه پدرش ـزیادبن ابیهـ مخالف امارت یزید و منصوبشدن او به ولیعهدی در زمان معاویه بود. یزید حتی قصد داشت او را از ولایت بصره برکنار کند، اما بهدلیل وقایع قیام حسین(ع) از این کار صرفنظر کرد. مراجعه کنید به: البدایة و النهایة، ابنکثیر: 8/ 152.
[367] . او یکی از سران قبیلۀ باهله در بصره بود و در زمان ولایت زیادبن ابیه بر بصره، برای معاویه کار میکرد. او به وفاداری به امویان و دشمنی با علی(ع) و فرزندانش(ع) معروف بود. او یکی از جاسوسان امویان در کوفه بود، و همان کسی بود که از دادن جرعهای آب به مسلمبن عقیل هنگام اسارتش نزد ابنزیاد امتناع کرد.
[368] . تاریخ طبری: 4/265.
[369] . سير أعلام النبلاء، ذهبی: 3/201.
[370] . در مباحث آتی، نام افرادی که به حسین(ع) پیوستند ذکر خواهد شد.
[371] . مورخان چند دلیل برای اقدام منذربن جارود ذکر کردهاند؛ ازجمله او ادعا کرده بود این کار را با این تصور انجام داده که شاید این موضوع حیلهای از طرف ابنزیاد باشد تا وفاداری او را بیازماید. مراجعه کنید به: تاریخ طبری: 4/ 266، الفتوح، ابناعثم: 5/ 37. دلیل دیگر این است که دخترش (بحریه یا هند) همسر عبیداللهبن زیاد بود، و در نتیجه این اقدام او بخشی از تملق او در برابر حاکم بوده است. مراجعه کنید به: الأخبار الطوال، دینوری: 231. همچنین ممکن است این کار خیانت بوده باشد، زیرا ابنزیاد به او پاداش داد و او را در سال 61 هجری به ولایت سند منصوب کرد و او در همانجا درگذشت. مراجعه کنید به: الطبقات الكبرى، ابنسعد: 5/ 561؛ تاریخ مدينة دمشق، ابنعساكر: 60/ 285.
[372] . الأخبار الطوال، الدينوري: 232.
[373] . شریک: پدر او حارث اعور همدانی، از یاران خاص امام علی(ع) بود و امام علی(ع) به او فرمود: «ای حار همدان، هرکس بمیرد مرا خواهد دید... .» شریک به تشیع و وفاداری به اهل بیت(ع) معروف بود.
[374] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری: 4/ 267.
[375] . تاریخ طبری: 4/266.
[376] . تاریخ طبری: 4/ 266.
[377] . ینابیع المودة، قندوزی: 3/ 56.
[378] . تاریخ طبری: 4/ 267.
[379] . الفتوح، ابناعثم: 5/ 39 – 40.
[380] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری: 4/ 306؛ کامل ابناثیر: 4/ 49؛ البدایة و النهایة، ابنکثیر: 8/ 188.
[381] . مراجعه کنید به: الأخبار الطوال، دینوری: 233.
[382] . مقاتل الطالبيين، ابوالفرج اصفهانی: 65؛ تاریخ طبری: 4/ 270 – 271.
[383] . مراجعه کنید به: الكامل في التاريخ، ابنالاثير: 3/361.
[384] . مصرع الحسین، نسخۀ خطی؛ بهنقل از: موسوعة کربلاء، لبيب بیضون: 1/ 471 – 472.
[385] . مراجعه کنید به: الأخبار الطوال، دینوری: 235؛ تاریخ طبری: 4/ 270.
[386] . با بررسی روایتهای تاریخی متوجه میشویم عمروبن حجاج در مجلس نماند تا ببیند ابنزیاد با هانی چه میکند. شاید این کار را برای دوری از شرمساری انجام داد و نیز برای اینکه قبیلۀ مذحج را که قطعاً برای نجات رهبرشان هانی اقدام میکردند رهبری کند. به نظر میرسد او برای مهار واکنشهای آنها و جلوگیری از محاصرۀ قصر، با ابنزیاد هماهنگ شده بود.
[387] . این روایت از طبری و ابناثیر است؛ اما در روایت مسعودی آمده است: «ابنزیاد جاسوسهایی را برای تعقیب مسلم گماشت، تا اینکه از محل او باخبر شد. سپس محمدبن اشعثبن قیس را بهسوی هانی فرستاد. او نزد هانی آمد و از مسلم پرسید. هانی انکار کرد. ابنزیاد با لحنی تند با او سخن گفت. هانی گفت: "زیاد، پدر تو، به من احسانی کرده است و من دوست دارم آن را جبران کنم... تو و خانوادهات با اموالتان بهسوی اهل شام بروید، زیرا حقی که از حق تو و یار تو بالاتر است آمده است." ابنزیاد گفت: "او را نزدیک من بیاورید." پس هانی را نزدیک او آوردند. ابنزیاد با چوبی که در دست داشت به صورت او زد، بهطوری که که بینیاش شکست، ابرویش شکافت، گوشت گونهاش پاره شد و چوب بر صورت و سرش شکست. هانی دستش را بهسمت قبضۀ شمشیر یکی از نگهبانان برد، ولی آن مرد با او درگیر شد و شمشیر را از او گرفت. یاران هانی که در جلوی در بودند فریاد زدند: "یار ما را کشتند." ابنزیاد از آنها ترسید و دستور داد هانی را در اتاقی در کنار مجلسش زندانی کنند. سپس ابنزیاد شُریح قاضی را فرستاد تا به یاران هانی بگوید او زنده است و کشته نشده؛ و آنها پس از شنیدن این خبر، پراکنده شدند.» (مروج الذهب: 3/ 57).
[388] . مراجعه کنید به: الفتوح، ابناعثم: 5/ 87.
[389] . برخی نویسندگان در تفسیر روایتهای مورخانی که کاهش تدریجی لشکر مسلمبن عقیل را از چهارهزار نفر به سی نفر و سپس ده نفر و در نهایت تنها شدن مسلم توصیف کردهاند اظهار داشتهاند فرماندهان چهار لشکر او، یعنی مسلمبن عوسجه، ابوثمامه صائدی، عبداللهبن عزیز کِندی و عباسبن جعده جدلی که تا پایان در کنار مسلم بودند، بنا به درخواست خود مسلم متفرق شدند تا بتوانند بهصورت فردی مخفی شوند و بعداً به حسین(ع) بپیوندند؛ زیرا بعید است آنها نیز مسلم را ترک کرده باشند، بهخصوص با توجه به اینکه صائدی و ابنعوسجه در کربلا به شهادت رسیدند و دیگران پس از دستگیری توسط ابنزیاد کشته شدند. مراجعه کنید به: مع الركب الحسيني: 3/ 140 – 143.
میگویم: این صرفاً یک احتمال است و هیچ دلیلی برایش وجود ندارد؛ همچنین، چگونه ممکن است مسلم از همه بخواهد او را ترک کنند و او تنها بماند، بدون آنکه کسی باشد که در تاریکی شب راه را به او نشان دهد؟ حداقل میتوانست یک یا دو نفر از اهل کوفه را با خود نگه دارد تا به او کمک کنند. بله، ممکن است اتفاقی برای برخی از آنها افتاده باشد که مانعِ همراهی آنها با مسلم شده باشد، اما نتیجۀ قطعی این شد که هیچکس با مسلم نماند، چنانکه همۀ مورخان اتفاقنظر دارند.
[390] . مثیر الأحزان، ابننما: 34.
[391] . تاریخ طبری: 3/ 287.
[392] . برخی مورخان و پژوهشگران این موضوع را صرفاً شایعهای میدانند که توسط افراد ابنزیاد در میان مردم کوفه برای ترساندن آنها و دور کردنشان از مسلم منتشر شده است؛ اما حقیقت این است که یزید واقعاً ارتشی بزرگ برای ارسال به عراق آماده کرده بود تا اوضاعِ ناآرام کوفه را مهار کند. برخی از پیروان یزید ـازجمله عمربن سعدـ به او نامه نوشتند و او را از اوضاع خطرناک کوفه و ضعف اقدامات والی (نعمانبن بشیر) آگاه کردند؛ بنابراین وقایع در کوفه بهحدی رسیده بود که اگر بهسرعت اقدام نمیشد، این شهر از دست بنیامیه خارج میشد؛ و تحقیقات بیشتر برای این موضوع در ادامه خواهد آمد.
[393] . الفتوح، ابناعثم: ۵/ ۵۲
در روایت مفید آمده است: «ای حصینبن نمیر، مادرت به عزایت بنشیند اگر یکی از کوچههای کوفه از دست برود یا این مرد [مسلم] فرار کند و تو او را نزد من نیاوری. من تو را بر خانههای کوفه مسلط کردهام، پس نگهبانانی را در کوچهها بگمار و فردا صبح بیا تا خانهها را بازرسی کنیم و این مرد را نزد من بیاوری. حصینبن نمیر مسئول شرطهها و از قبیلۀ بنیتمیم بود.» الإرشاد: ۲/ ۷». روایت مشابهی نیز در الأخبار الطوال: ۲۴۰ از دینوری آمده است.
[394] . در روایت دینوری آمده است: «عبیداللهبن زیاد به ابنحریث دستور داد صد نفر از قریش را با خود بیاورد. او تمایل نداشت تا از دیگر قبایل بفرستد، زیرا میترسید تعصبهای قبیلهای باعث درگیری شود.» الأخبار الطوال: 240.
[395] . ابناعثم روایت کرده است: «مسلم از پشت با نیزهای زده شد و به زمین افتاد و اسیر شد. سپس اسب و سلاح او را گرفتند. مردی از بنیسلیمان به نام عبیداللهبن عباس، عمامۀ او را برداشت.» الفتوح: 5/ 54 – 55.
[396] . در روایت ابناعثم آمده است: «عمربن سعد گفت: هر چه میخواهی بگو ای پسر عقیل! مسلم(ره) گفت: حاجتم به تو این است که اسب و سلاحم را از این مردم بخری و آنها را بفروشی و من دینی به مقدار هفتصد درهم دارم که در شهر شما قرض گرفتهام و آن را بپردازی. همچنین از ابنزیاد درخواست کنی جنازهام را به تو بسپارد تا آن را به خاک بسپاری، و نامهای به حسینبن علی بنویسی تا به کوفه نیاید، تا مبادا همان بلایی که بر سر من آمد بر او نیز نازل شود.» الفتوح: ۵/ ۵۷.
عمربن سعد هیچکدام از وصیتهای مسلم را انجام نداد، بلکه در همان لحظه به او خیانت کرد و آنچه را مسلم از او خواسته بود به ابنزیاد گزارش داد. ابنزیاد گفت: «امانتدار خیانت نمیکند، اما چه بسا به خائن اعتماد شود.» الإرشاد، مفید: ۲/ ۶۱.
[397] . الفتوح، ابناعثم: 5/ 103.
[398] . تاریخ طبری: 4/ 272 – 286؛ الأخبار الطوال، دینوری: 237 – 242؛ الكامل في التاريخ: 3/ 271.
این روایت از ابنطاووس است: وقتی مسلم را نزد عبیدالله بردند مسلم به او سلام نکرد. نگهبانان به او گفتند: به امیر سلام کن. مسلم پاسخ داد: «ساکت شو، وای بر تو، او امیر من نیست.» ابنزیاد گفت: «اهمیتی ندارد سلام کنی یا نکنی، تو کشته خواهی شد.» مسلم گفت: «اگر مرا بکشی، کسی را میکشی که از تو بهتر است و کسی که از من بهتر بود نیز توسط کسی که بدتر از تو بود کشته شد.» سپس افزود: «تو هرگز از شیوههای قبیح و خصلتهای پست خود دست نخواهی کشید و هیچکس سزاوارتر از تو برای آن نیست.» ابنزیاد گفت: «ای نافرمان و شرور، تو علیه امام خود خروج کردی و وحدت مسلمانان را شکستی و فتنه را وارد کردی.» مسلم گفت: «تو دروغ میگویی، ای پسر زیاد! کسی که وحدت مسلمانان را شکست، معاویه و پسرش یزید بودند، و فتنه را تو و پدرت زیادبن عبید، غلام بنیثقیف وارد کردید. من امیدوارم خداوند مرا به دست بدترین مخلوقش به شهادت برساند.» ابنزیاد گفت: «نفْست چیزی را به تو وعده داده است که خداوند آن را از تو دور کرده و آن را به اهلش داده است.» مسلم گفت: «چه کسی اهل آن است، ای پسر مرجانه؟» ابنزیاد گفت: «اهلش یزیدبن معاویه است.» مسلم گفت: «الحمد لله؛ به خداوند بهعنوان داور میان خودمان و شما راضی هستیم.» ابنزیاد گفت: «آیا تو فکر میکنی در این امر حقی داری؟» مسلم گفت: «به خدا قسم، این نه گمان است و نه شک؛ بلکه یقین است.» ابنزیاد گفت: «بگو ببینم برای چه به این شهر آمدی؟ امور مردم منظم بود و تو آنها را متفرق ساختی، و اتحادشان را پراکنده کردی.» مسلم پاسخ داد: «برای این نیامدم؛ بلکه شما زشتیها را آشکار و نیکیها را پنهان کردید و بدون رضایت مردم بر آنان حکومت کردید و آنها را برخلاف دستور خداوند به راهی بردید که نمیخواستند. شما با آنها مانند قیصر و خسرو رفتار کردید. ما به اینجا آمدیم تا امربهمعروف و نهیازمنکر کنیم و مردم را به حکم کتاب و سنت دعوت کنیم. ما اهل این کار بودیم.» پس ابنزیاد شروع به دشنامدادن به مسلم و علی و حسن و حسین(ع) کرد. مسلم پاسخ داد: «تو و پدرت به دشنام سزاوارترید. هرچه میخواهی انجام بده ای دشمن خدا!» ابنزیاد به بُکیربن حمران دستور داد مسلم را به بالای قصر ببرد و او را بکشد. بکیر او را به بالای قصر برد درحالیکه مسلم خداوند را تسبیح میگفت و استغفار میکرد و به رسول خدا(ص) صلوات میفرستاد. سپس سرش را از تن جدا کرد. بعد دستور داد هانیبن عروه را بیاورند. هانی فریاد میزد: «وای بر مذحج! کجاست قبیلۀ مذحج؟» اما وقتی به او گفتند: گردنت را دراز کن، پاسخ داد: «به خدا قسم، من به این کار راضی نیستم و هرگز در کشتن خودم به شما کمک نمیکنم.» سپس غلام عبیداللهبن زیاد به نام رشید، سر او را جدا کرد. اللهوف في قتلى الطفوف: 35 – 37.
[399] . مراجعه کنید به: مروج الذهب، مسعودی: 3/ 8.
[400] . مراجعه کنید به: مقتل الحسين، خوارزمی: 1/ 215.
[401] . مراجعه کنید به: الفتوح، ابناعثم: 5/ 61 – 62؛ مناقب آل ابیطالب، ابنشهرآشوب: 2/ 212.
[402] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری: 4/ 285؛ الإرشاد، مفید: 2/ 65.
[403] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری: 4/ 285 – 286.
[404] . یکی از بزرگان مذحج در کوفه، و از همراهان ابنزیاد بود که مردم را از یاری مسلمبن عقیل بازمیداشت. مراجعه کنید به: الطبقات الكبرى، ابنسعد: 6/ 149؛ مستدركات علم رجال الحديث، نمازی: 6/ 298 – 299.
[405] . تابعیِ کوفی و از پیروان ابنزیاد که مردم را از یاری مسلمبن عقیل بازمیداشت. مراجعه کنید به: تاريخ مدينة دمشق، ابنعساكر: 49/ 351؛ مستدركات علم رجال الحديث، نمازی: 6/ 280.
[406] . پیشتر دربارۀ او و خاندان اشعثبن قیس کندی صحبت شد. میتوانید مراجعه کنید.
[407] . او ساکن کوفه بود. هرگاه زیادبن ابیه به بصره میرفت او را جانشین خود در کوفه میکرد. او در سال 85 هجری در زمان عبدالملکبن مروان درگذشت. مراجعه کنید به: «الطبقات الكبرى» ابنسعد: 6/ 23. علامه حلی و ابنداوود دربارۀ او گفتهاند: «از یاران علی(ع)، دشمن خدا و ملعون بود.» (خلاصة الأقوال: 377؛ رجال ابنداوود: 303).
[408] . او کوفی بود. نصربن مزاحم او را در میان افرادی ذکر کرده که در پیروی از علی(ع) در جنگ صفین کشته شدند. مراجعه کنید به: «أعيان الشيعة» محسن الأمین: 6/ 192.
[409] . ابننما گفته است: «أسماءبن خارجه فزاری از کسانی بود که در قتل مسلمبن عقیل (ره) تلاش کرد. مختار گفت: به خدای آسمان، خدای روشنایی و تاریکی قسم، آتشی سیاه و سرخ و تاریک از آسمان فرود خواهد آمد که خانه أسماء را خواهد سوزاند. این سخن به او رسید. گفت: ابواسحاق شعر گفته است و اینجا دیگر جای ماندن نیست. او از خانهاش فرار کرد و به بادیه رفت، و خانۀ خودش و خانههای خویشاوندانش ویران شد.» (ذوب النضار: 124).
[410] . او کوفی، و پیرو علی(ع) بود و در جنگ صفین با او حضور داشت. سپس جزو خوارج شد و در حرورا علیه او خروج کرد. او بههمراه جریربن عبدالله، اشعث و عمروبن حریث و دیگران با «ضب» بیعت کردند. امیرالمؤمنین(ع) به آنان فرمود: «خداوند شما را در روز قیامت همراه با امامتان "ضب" که با او بیعت کردید برخواهد انگیخت.» او از کسانی بود که از کوفه به حسین(ع) نامه نوشت و سپس همراه ابنسعد برای جنگ با او بیرون آمد. او از کسانی بود که خانۀ مختار را محاصره کرد تا او را خارج و زندانی کند. مراجعه کنید به: «مستدركات علم رجال الحديث» نمازی: 4/ 196 – 198.
[411] . او کوفی بود و از کسانی بود که به حسین(ع) نامه نوشت و سپس همراه ابنسعد برای جنگ با او بیرون آمد. وقتی مختار قیام کرد او علیه مختار به مصعببن زبیر پیوست و سپس در ازای گرفتن ولایت اصفهان در جنگ علیه عبدالملکبن مروان جنگید. مراجعه کنید به: «الأخبار الطوال» دینوری: 229؛ «الفتوح» ابناعثم: 6/ 235؛ «تاریخ طبری» 6/ 156.
[412] . او کوفی و شوهرخواهر هانیبن عروه بود. نمازی گفته است: «او از سران سپاه بنیامیه، و فرماندۀ جناح راست سپاه عمربن سعد بود. او از کسانی بود که از کوفه به مولایمان حسین(ع) نامه نوشت و ابنزیاد او را همراه با محمدبن اشعث و أسماءبن خارجه برای آوردن هانیبن عروه به نزد او فرستاد. او در کربلا به نمایندگی از عمربن سعد مأمور نظارت بر شریعۀ فرات بود.» مراجعه کنید به: «مستدركات علم رجال الحديث» نمازی: 6/ 31 – 32.
[413] . تعداد نامهها و پیامهایی که کوفیان به حسین(ع) فرستادند نشاندهندۀ پراکندگی تفرقهای که جامعۀ کوفه (پیروان و محبان آلمحمد) در آن زندگی میکردند نیز بود؛ در غیر این صورت به نامۀ بزرگ خود یا عمیدشان یا چند نامۀ معدود بسنده میکردند، نه اینکه ـهمانطور که مورخان روایت کردهاندـ صدها یا هزاران نامه بفرستند!
[414] . مثل سخن ابنعباس: «اگر اهل عراق آنگونه که ادعا کردهاند تو را میخواهند به آنها نامه بنویس تا دشمن خود را بیرون کنند و سپس بهسوی آنها برو.» (تاریخ طبری: 3/ 295) و سخن عمربن عبدالرحمن مخزومی: «تو به سرزمینی میروی که والیان و فرماندارانش در آنجا هستند و خزانهها نیز در اختیار آنهاست، و مردم بندۀ درهم و دینارند، و من از آن میترسم کسانی که به تو وعدۀ نصرت دادهاند با تو بجنگند.» (تاریخ طبری: 4/ 294) یا سخن عمروبن لوذان: «این افرادی که به تو نامه نوشتهاند اگر تو را از سختی جنگ کفایت کرده و اوضاع را برایت هموار کرده بودند، این فکر خوبی بود.» (الإرشاد، مفید: 2/ 76).
[415] . انساب الاشراف، بلاذری: 5/ 215؛ مقتل الحسين، المقرّم: 157 – 158.
طبری روایت کرده است: «مختاربن ابوعبید و عبداللهبن حارثبن نوفل با مسلم قیام کردند. مختار با پرچمی سبز و عبدالله با پرچمی سرخ و لباسهای سرخ آمدند. مختار پرچم خود را بر در خانۀ عمروبن حریث نصب کرد و گفت فقط برای حمایت از عمرو آمده است. اشعث، قعقاعبن شور و شبثبن ربعی با مسلم و یارانش بهشدت جنگیدند. شبث گفت: صبر کنید تا شب برسد و آنها پراکنده شوند. قعقاع به او گفت: تو راه آنها را مسدود کردی؛ به آنها اجازه بده پراکنده شوند. عبیدالله دستور داد مختار و عبداللهبن حارث را دستگیر کنند، و برای دستگیری آنها جایزهای تعیین کرد.» (تاریخ طبری: 4/ 286).
«جایزهای تعیین کرد»: یعنی مبلغی برای دستگیری آنها اختصاص داد.
[416] . انساب الاشراف، بلاذری: 5/ 314؛ تنقیح المقال، مامقانی: 2/ 63.
[417] . الإرشاد، مفید: 1/ 324.
[418] . مفید گفته است: «میثم ده روز پیش از ورود حسینبن علی(ع) به شهادت رسید.» (الإرشاد: 1/ 325).
و داستان شهادت او: «میثم تمار اسدی در کوفه سکونت داشت و در آنجا نسلی از او باقی ماند. مؤیدبن نعمان او را در مناقب علی (رض) ذکر کرده و گفته است میثم تمّار بندۀ زنی از بنیاسد بود. علی او را خرید و آزاد کرد و به او گفت: اسمت چیست؟ میثم گفت: سالم. علی گفت: رسول خدا(ص) به من خبر داد اسمی که پدر و مادرت در عجم به تو دادهاند میثم است. میثم گفت: خدا و رسولش و امیرالمؤمنین راست گفتند، این اسم من است. علی گفت: به اسمی که رسول خدا(ص) تو را نامیده است بازگرد و سالم را کنار بگذار. پس به میثم بازگشت و به کنیۀ ابوسالم معروف شد. روزی علی به او گفت: بعد از من تو را خواهند گرفت، به دار خواهند آویخت و با نیزه به تو خواهند زد. وقتی روز سوم رسید، بینی و دهانت خون میآید و ریشت با خونت خضاب خواهد شد. تو را بر در خانۀ عمروبن حریث به دار خواهند آویخت؛ و تو دهمین نفری خواهی بود که به دار آویخته میشود، و کوتاهترین چوب را در میان آنها خواهی داشت. سپس علی به او گفت: بیا تا درخت خرمایی را که بر آن به دار آویخته خواهی شد به تو نشان دهم. پس آن را نشان داد و میثم نزد آن درخت میرفت و کنارش نماز میخواند و میگفت: «مبارک باد این درخت که برای من آفریده شد و من از آن روزی میخورم.» او همچنان به آن درخت سر میزد تا زمانی که درخت بریده شد. او به عمروبن حریث میگفت: «من در نزدیکی تو همسایه خواهم شد؛ پس همسایۀ خوبی برای من باش.» عمرو به او میگفت: «آیا میخواهی خانۀ ابنمسعود یا خانۀ ابنحکیم را بخری؟» و نمیدانست منظور میثم چیست. میثم در همان سال که کشته شد به حج رفت. وقتی به کوفه برگشت، عبیداللهبن زیاد او را دستگیر کرد. او را نزد عبیدالله آوردند و عبیدالله به او گفت: «این همان کسی است که نزد علی محبوبترین بود.» به او گفته شد: «بله.» عبیدالله به او گفت: «خدای تو کجاست؟» میثم گفت: «در کمین ظالمان است و تو از آنها هستی.» عبیدالله گفت: «با اینکه عجم هستی، به خواستۀ خودت رسیدهای.» به او گفت: «بگو ببینم، صاحب تو به تو گفته است من با تو چه خواهم کرد؟» میثم گفت: «او به من خبر داده است تو مرا به دار خواهی آویخت؛ و من دهمین نفر خواهم بود، و کوتاهترین چوب را در میان آنها خواهم داشت.» عبیدالله گفت: «ما این را نقض میکنیم.» میثم گفت: «چگونه آن را نقض میکنی؟ به خدا قسم، صاحب من این خبر را از رسول خدا(ص) و او از جبرئیل و او از خداوند شنیده است، و من جای خودم را در دار میدانم و اولین کسی هستم که در اسلام لگام زده خواهد شد.» عبیدالله او را زندانی کرد و مختاربن ابوعبید نیز با او زندانی شد. میثم به مختار گفت: «تو خواهی گریخت و برای خونخواهی حسین قیام خواهی کرد و کسی را که میخواهد تو را بکشد خواهی کشت.» هنگامی که عبیدالله قصد کشتن مختار را داشت، نامهای از یزید رسید که به او دستور داد مختار را آزاد کند. او را آزاد کردند و دستور داد میثم را به دار بیاویزند. وقتی میثم به دار آویخته شد، کنار درِ خانه عمروبن حریث بود. عمرو گفت: «به خدا قسم، او به من میگفت همسایۀ تو خواهم شد.» میثم درحالیکه بر دار بود از فضائل بنیهاشم سخن میگفت. به ابنزیاد گفته شد: «این بنده شما را رسوا کرده است.» ابنزیاد دستور داد دهان او را ببندند، او اولین کسی بود که در اسلام دهانبند زده شد. روز سوم، بینی و دهانش خونریزی کرد و این حادثه ده روز پیش از رسیدن حسین به عراق به وقوع پیوست.» (الإصابة، ابنحجر: 6/ 249 – 250).
[419] . از گفتوگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[420] . این موضوع بهصورت تاریخی روایت شده است. مراجعه کنید به: الإرشاد، مفید: 2/ 67.
[421] . این دیدگاه توسط گروهی از فقها، ازجمله سید محسن حکیم در مستمسک العروة الوثقى: 11/ 192، سید خوئی در معتمد العروة الوثقى: 2/ 236، سید سبزواری در مهذب الأحکام: 12/ 349 و دیگران پذیرفته شده است.
[422] . از گفتوگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[423] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری: 4/ 301.
[424] . مراجعه کنید به: أعيان الشيعة، محسن الأمین: 1/ 593. ابنطاووس روایت کرده است: «... هنگامی که روز ترویه فرارسید عمربن سعدبن ابیوقاص با سپاهی انبوه وارد مکه شد. یزید به او دستور داده بود اگر حسین(ع) با او درگیر شد با او بجنگد و اگر به او حمله کرد با او مقابله کند. پس حسین(ع) در روز ترویه از مکه خارج شد.» اللهوف في قتلى الطفوف: 39 و به نظر میرسد منظور عمروبن سعید (والی یزید بر مدینه و امیر موسم حج) است، نه عمربن سعد.
[425] . مراجعه کنید به: بحارالانوار، مجلسی: 45/ 99؛ ینابیع المودة، قندوزی: 3/ 59.
[426] . تاریخ یعقوبی: 2/ 249؛ الكامل في التاريخ، ابناثير: 4/ 128، و در آن آمده است: «هیچگاه فراموش نمیکنم حسین(ع) را از حرم رسول خدا(ص) به حرم خدا راندی و سواران را بهسوی او روانه کردی و پیوسته این کار را ادامه دادی تا او را بهسوی عراق فرستادی و او ـترسان و نگرانـ از آنجا خارج شد.»
[427] . اللهوف في قتلى الطفوف، ابنطاووس: 40.
[428] . ينابيع المودة، القندوزي: 3/ 60.
[429] . کامل الزیارات، ابنقولویه: 152.
[430] . تاریخ طبری: 4/ 290؛ الإرشاد، مفید: 2/ 67.
[431] . الإرشاد، مفید: 2/ 76؛ تاریخ طبری: 4/ 296، و در آن آمده: «تا اینکه از همۀ امتها خوارتر شوند.»
[432] . اللهوف في قتلى الطفوف، ابنطاووس: 40؛ العوالم ـ الإمام الحسين، عبدالله البحرانی: 214.
[433] . همان منبع.
[434] . مناقب الإمام أميرالمؤمنين، الكوفي: 2/ 262.
[435] . الکامل فی التاریخ، ابناثیر: 4/ 37 – 39؛ تاریخ طبری: 4/ 287 – 289.
[436] . دلائلالإمامة، الطبري: 184.
[437] . عبداللهبن جعفر در نامهای نوشت: «اما بعد! تو را به خدا سوگند میدهم از مکه خارج نشوی، زیرا من از این کاری که قصد انجامش را داری میترسم که به نابودی تو و خانوادهات منجر شود. اگر تو کشته شوی، میترسم نور زمین خاموش شود، و تو روح هدایت و امیر مؤمنانی. پس در رفتن به عراق عجله نکن، زیرا من برای تو از یزید و همۀ بنیامیه امان میگیرم؛ برای جانت، مالت، فرزندانت و خانوادهات. والسلام.» امام حسین(ع) در پاسخ به او نوشت: «اما بعد! نامۀ تو به من رسید و آن را خواندم و آنچه را گفتی دانستم. به تو میگویم من در خواب، جدّم رسول خدا(ص) را دیدم و او مرا از امری آگاه ساخت که من آن را به انجام خواهم رساند، چه به نفع من باشد و چه به ضرر من. به خدا سوگند، ای پسرعمو، اگر در دل یکی از حیوانات زمین نیز باشم آنها مرا بیرون خواهند کشید و خواهند کشت. به خدا سوگند، ای پسرعمو، به من هجوم خواهند آورد همانگونه که یهودیان در روز شنبه تعدی کردند. والسلام.» الفتوح، ابناعثم: 5/67.
[438] . منزلی در مسیر حج که حدود 110 کیلومتر از مکه فاصله دارد.
[439] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری: 4/ 291 – 292.
در نامۀ عمروبن سعید آمده است: «اما بعد، از خدا میخواهم تو را از آنچه هلاکتت را بهدنبال دارد بازگرداند، و تو را به راهی هدایت کند که برایت خیر است. به من خبر رسیده است تو بهسوی عراق روانه شدهای، و من تو را به خدا سوگند میدهم از تفرقه پرهیز کنی؛ زیرا از هلاکت تو در آنجا میترسم. من عبداللهبن جعفر و یحییبن سعید را نزد تو فرستادم، پس همراه آنها بهسوی من بیا. برای تو نزد من امان و محبت و نیکی و حسن همجواری است. خداوند برای این امر شاهد و کفیل و مراقب است. و سلام بر تو.» حسین(ع) در پاسخ به او نوشت: «اما بعد، کسی که بهسوی خدا دعوت میکند و عمل صالح انجام میدهد و میگوید من از مسلمانانم، با خدا و رسولش مخالفت نکرده است. تو مرا به امان و نیکی دعوت کردهای، اما بهترین امان، امان خداست. کسی که از خدا در دنیا نترسد، در روز قیامت از امان او برخوردار نخواهد شد. ما از خداوند خواهان خوفی در دنیا هستیم که برایمان امان روز قیامت را به ارمغان آورد. اگر نیتت از نامه، محبت و نیکی به من است، خداوند به تو در دنیا و آخرت پاداش نیک دهد. والسلام.»
[440] . مراجعه کنید به: تاریخ مدینة دمشق، ابنعساکر: 14/ 207 – 208، آنجا که گفتۀ مسوربن مخرمه نقل شده است: « ابوعبدالله [حسین(ع)] شتاب کرد، و اکنون ابنزبیر او را به عراق میفرستد و روانهاش میسازد تا خودش در مکه تنها بماند.» و گفتۀ ابوسلمةبن عبدالرحمن: «حسین باید اهل عراق را میشناخت و بهسوی آنها نمیرفت، اما ابنزبیر او را به این کار تشویق کرد!»
[441] . مثیر الأحزان، ابننما: 29؛ العوالم ـ الإمام الحسین، عبدالله البحرانی: 216 – 217. مراجعه کنید به: إبصار العین في أنصار الحسین، السماوی: 42 – 43.
[442] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری: 3/ 301؛ الإرشاد، مفید: 2/ 66.
[443] . تاریخ طبری: 3/ 301.
[444] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری: 4/ 289؛ الأخبار الطوال، دینوری: 244، و در آن آمده است کسی که به کاروان امام حسین(ع) تعرض کرد فرمانده سپاه عمروبن سعید و گروهی از سربازانش بود؛ الكامل في التاريخ، ابناثیر: 2/ 547.
[445] . مراجعه کنید به: الفتوح، ابناعثم: 5/ 120؛ مقتل الحسين، خوارزمی: 1/ 220.
[446] . مراجعه کنید به: تاریخ مدینة دمشق، ابنعساکر: 14/ 212.
[447] . سير أعلام النبلاء، ذهبی: 3/ 305 – 306.
[448] . دلائلالإمامة، الطبري: 74.
[449] . این را به ابنحنفیه فرمود. مراجعه کنید به: موسوعة كلمات الإمام الحسين: 406.
[450] . این را به ابنعباس فرمود. مراجعه کنید به: تاریخ مدینة دمشق، ابنعساکر: 14/ 208؛ تاریخ الإسلام، ذهبی:5/8.
[451] . تاریخ طبری: 4/ 261.
[452] . تاریخ طبری: 4/ 286 – 287.
[453] . تاریخ طبری: 4/ 287.
[454] . تاریخ طبری: 4/ 288.
[455] . تاریخ مدینة دمشق، ابنعساکر: 14/ 208 – 209.
[456] . الأخبار الطوال، دینوری: 243.
[457] . ینابیع المودة، قندوزی: 3/ 60.
[458] . مراجعه کنید به: تاریخ مدینة دمشق، ابنعساکر: 14/ 182.
[459] . شایان ذکر است این عبدالله بعداً به ابنزبیر پیوست، و عامل او بر کوفه شد و «او شیعیان را تعقیب میکرد و آنها را میترساند». مراجعه کنید به: تاریخ یعقوبی: 2/ 258. او در اولین خطبهاش اعلام کرد قصد دارد به سبک عمربن خطاب و عثمانبن عفان حکومت کند. مراجعه کنید به: الكامل في التاريخ، ابناثیر: 4/ 212 – 213. او حتی برای مقابله با قیام مختار ثقفی، از قاتلان حسین(ع) مانند شمر و شبث استفاده کرد. مراجعه کنید به: الكامل في التاريخ، ابناثیر: 4/ 216 – 217.
[460] . از سخنان امام به عمروبن لوذان. مراجعه کنید به: تاریخ طبری: 4/ 301؛ الإرشاد، مفید: 2/ 76.
[461] . از سخنان امام(ع) به عمره بنت عبدالرحمن. مراجعه کنید به: سير أعلام النبلاء، ذهبی: 3/ 296 – 297.
[462] . از سخنان امام(ع) به خواهرش زینب(س). مراجعه کنید به: موسوعة كلمات الإمام الحسين: 360.
[463] . از سخنان امام(ع) به اوزاعی. مراجعه کنید به: موسوعة كلمات الإمام الحسين: 395.
[464] . مراجعه کنید به: تاریخ مدینة دمشق، ابنعساکر: 14/ 208 – 209؛ البدایة والنهایة، ابنکثیر: 8/ 175 – 176.
[465] . ابنعساکر و ابنکثیر این نقلها را بهصورت مرسل ذکر کردهاند و بدون هیچ سندی آنها را به گروهی، ازجمله ابوواقد لیثی، سعیدبن مسیب، مسوربن مخرمه، و عمره بنت عبدالرحمن نسبت دادهاند. مراجعه کنید به: تاریخ مدینة دمشق، ابنعساکر، جلد ۱۴، ص ۲۰۸ – ۲۰۹؛ البدایة و النهایة، ابنکثیر، جلد ۸، ص ۱۷۵ – ۱۷۶.
[466] . سخنان و پاسخهای سید احمد الحسن در موضوعات مرتبط با این مبحث قبلاً نقل شده است، لطفاً مراجعه کنید.
[467] . از گفتوگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[468] . عمره بنت عبدالرحمنبن سعدبن زراره انصاریه، از تابعین بود و در سال 29 هجری در مدینه به دنیا آمد. برخی از علمای اهلسنت ادعا میکنند او فقیههای بود که در دامان عایشه تربیت شده بود.
[469] . تاریخ مدینة دمشق، ابنعساکر: 14/ 209؛ سير أعلام النبلاء، ذهبی: 3/ 296 – 297.
[470] . تاریخنگاران گفتۀ عایشه را چنین نقل کردهاند: «بکشید این نَعثل را که کافر شده است»، مراجعه کنید به: تاریخ طبری: 3/ 477؛ انساب الاشراف، بلاذری: 3/ 12، پاورقی؛ الكامل في التاريخ، ابناثیر: 3/ 206.
این متن از بلاذری نیز نارضایتی برخی از مسلمانان ـازجمله عایشهـ از عثمان و طعنۀ آنها به او را نشان میدهد. او میگوید: «زهری نقل کرده است در خزانههای عثمان صندوقی از جواهرات بود و عثمان از آن جواهرات برداشت و برخی از اعضای خانوادهاش را با آن زیورآلات آراست. در نتیجه اعتراضات علیه او شروع شد و وقتی به او رسید خطبهای خواند و گفت: "این مال خداست، من به هرکسی بخواهم میدهم و از هرکسی بخواهم دریغ میکنم. خداوند دماغ کسانی را که ناراحتاند به خاک بمالد..." عایشه نیز قسمتی از موهای پیامبر(ص)، نعلین و لباسهای او را به نمایش گذاشت و گفت: چقدر سریع سنت پیامبرتان را ترک کردهاید... .» انساب الاشراف: 5/ 580 – 581.
در خصوص صحابه: گروهی از آنها به عثمان نامهای نوشتند و در آن مواردی را که عثمان برخلاف سنت پیامبر(ص) و ابوبکر و عمر عمل کرده بود ذکر کردند؛ ازجمله، واگذاری خمس آفریقا به مروانبن حکم که او با آن قصرهایی در مدینه ساخت، ساختن بناهای بلند برای خانواده و دخترانش، تعیین والیان از میان خویشاوندان اموی خود، که برخی از آنها جوان و بیتجربه بودند و هیچ درک و شناختی از امور نداشتند، نماز صبح را که ولید (والی کوفه) در حالت مستی بهجای دو رکعت، چهار رکعت خواند و گفت: اگر بخواهید بیشتر میخوانم، و تعطیل کردن حد بر او، واگذاری زمینها و عطایا به خواص خود بدون توجه به سایر مسلمانان، و ... . مراجعه کنید به: الامامة والسياسة، ابنقتیبه: 1/ 35.
[471] . از گفتوگویی خصوصی با سید احمد الحسن.
[472] . تاریخ طبری: 4/ 286؛ الإرشاد، مفید: 2/ 66.
[473] . تاریخ یعقوبی: 2/ 242. سخن او: «وگرنه به نَسَب خودت و به پدرت عبید بازخواهی گشت» اشاره به موضوعی دارد که پیشتر ذکر شد، مبنی بر اینکه زیاد بر بستر عبید ثقفی، همسر سمیۀ بَغیه، به دنیا آمد. وقتی ابوسفیان به طائف رفت درخواست فاحشهای کرد و سمیه را به او معرفی کردند، و او با وی زنا کرد. پس از مدتی سمیه فرزند فاسق خود ـزیادـ را به دنیا آورد که زمان تولدش با نسبت دادن زیاد به ابوسفیان مطابقت داشت، اما او همچنان همسر عبید بود. بعدها معاویه زیاد را به ابوسفیان نسبت داد و او را بهعنوان برادر خود پذیرفت.
[474] . تاریخ مدینة دمشق، ابنعساکر: 14/ 215.
[475] . تاریخ طبری: 4/ 297؛ الإرشاد، مفید: 2/ 69 – 70. القادسیه: مکانی در عراق در حومۀ کوفه. مراجعه کنید به: معجم البلدان، حموی: 4/ 291. خفان: مکانی در عراق نزدیک القادسیه. مراجعه کنید به: معجم البلدان: 2/ 379. القطقطانه: مکانی نزدیک کوفه که زندان نعمانبن منذر در آنجا بود. مراجعه کنید به: معجم البلدان: 4/ 374. این مکانها همه در مسیر حج بین مکه و کوفه قرار داشتند.
[476] . تاریخ طبری: 4/ 295؛ الإرشاد، مفید: 2/ 72 – 70. واقصه: مکانی در مسیر مکه به عراق. مراجعه کنید به: معجم البلدان: 5/ 354.
[477] . الاخبار الطوال، دینوری: 243. ممالاة یعنی یاری و همراهی.
[478] . تاریخ مدینة دمشق: 14/ 212؛ البدایة والنهایة، ابنکثیر: 8/ 178؛ سير أعلام النبلاء، ذهبی: 3/ 304.
[479] . منابع قبلی.
[480] . الفتوح، ابناعثم: 5/ 70.
[481] در روایتی از شیخ مفید آمده است: «فرمود: راست گفتی، امر در دست خداست و هر روز او در شأنی است. اگر قضای الهی آنچنان که دوست داریم نازل شود خدا را برای نعمتهایش شکر میگوییم و برای ادای شکر از او یاری میطلبیم، و اگر قضای الهی برخلاف آنچه باشد که امید داریم پس کسی که نیّتش حق و باطنش تقوا باشد دور نخواهد ماند. گفتم: بله، خداوند تو را به آنچه دوست داری برساند و از آنچه میترسی کفایت کند. دربارۀ برخی از نذورات و مناسک از او پرسیدم و او پاسخ داد. سپس شترش را حرکت داد و گفت: السلام علیک. سپس از هم جدا شدیم.» الإرشاد: 2/ 67 – 68.
[482] . تاریخ طبری: 4/ 290 – 291. و ازجمله کسانی که دیدار فرزدق با امام حسین(ع) را در صفاح روایت کردهاند: بلاذری در انساب الاشراف: 3/ 376؛ دینوری در الأخبار الطوال: 245؛ و ابناثیر در الکامل في التاريخ: 3/ 402.
[483] . یکی از منزلگاههای مسیر حج، که حدود ۹۲ کیلومتر از مکه فاصله دارد.
[484] . الفتوح، ابناعثم: 5/ 69 – 70.
[485] . این نمونهای است از آنچه بشربن غالب روایت کرده است، گفت: «امام حسینبن علی(ع) به من فرمود: ای بشربن غالب، هرکس ما را دوست بدارد و تنها بهخاطر خدا ما را دوست بدارد، ما و او همچون این دو (اشاره به دو انگشت خود کرد) با هم خواهیم بود؛ اما کسی که ما را فقط برای دنیا دوست بدارد هنگامی که قائمِ عدالت قیام کند، عدالتش هم نیکوکار و هم بدکار را در برخواهد گرفت.» المحاسن، برقی: 1/ 61.
[486] . منزلگاهی برای مردم کوفه و بصره در مسیر مکه است که در نجد قرار دارد.
[487] . الأخبار الطوال، دینوری: 246.
[488] . تاریخ طبری: 3/ 301؛ الإرشاد، مفید: 2/ 72؛ الكامل في التاريخ، ابناثیر: 4/ 41.
[489] . مکانی در مسیر میان مکه و کوفه، که در شرق شهر حائل در عربستان سعودی قرار دارد.
[490] . تاریخ طبری: 4/ 299 – 300؛ الإرشاد، مفید: 2/ 73 – 75.
[491] . منزلگاهی در مسیر مکه تا کوفه، که در شرق شهر حائل عربستان سعودی قرار دارد.
[492] . مثیر الأحزان، ابننما: 33.
[493] . تاریخ مدینة دمشق، ابنعساکر: 14/ 216.
[494] . بصائر الدرجات، صفار: 32.
[495] . یکی از منزلگاههای واقع در مسیر مکه و کوفه که نزدیک مرزهای کنونی عراق و عربستان قرار دارد.
[496] . تاریخ طبری: 4/ 301؛ الإرشاد، مفید: 2/ 76.
[497] . مکانی در مسیر مکه و کوفه که نزدیک «ذات عرق» قرار دارد؛ جایی که اهل عراق برای حج از آنجا محرم میشوند.
[498] . قادسیه: روستایی نزدیک به کوفه از سمت بیابان که چندین میل با عذیب فاصله دارد.
[499] . الأخبار الطوال، الدينوري: 248.
[500] . سیر أعلام النبلاء، ذهبی: 3/ 305 – 306.
[501] . قصر بنیمقاتل و قطقطانه، مکانهایی نزدیک به کوفه هستند که در مسیر حج قرار دارند.
[502] . روایت شده است عبیداللهبن حر، از نظر عقیده عثمانی بود و به همین دلیل در صفین علیه علی(ع) جنگید. طبری نقل کرده است او دزدی میکرد و اموال را غارت میکرد. مراجعه کنید به: مقتل حسین، مقرم: 188.
[503] . امالی، صدوق: 219؛ الفتوح، ابناعثم: 5/ 74؛ و در آن آمده است ابنحر گفت: «به خدا قسم، ای پسر دختر رسول خدا، اگر در کوفه یاورانی داشتی که با تو میجنگیدند من شدیدترین آنها علیه دشمنت بودم، اما دیدم شیعیانت در کوفه بهدلیل ترس از بنیامیه و شمشیرهایشان در خانههای خود ماندهاند.» الأخبار الطوال، دینوری: 251، و در آن آمده است: ابنحر گفت: «به خدا قسم، میدانم هرکس تو را یاری کند در آخرت سعادتمند خواهد بود، اما چه کاری میتوانم برایت انجام دهم!»
[504] . ثواب الأعمال، صدوق: 260.
[505] . تاریخ طبری: 4/ 317 – 318.
[506] . تاریخ طبری: 4/ 300.
[507] . مکانی در مسیر حج بین مکه و کوفه، نزدیک به ثعلبیه و شهر رفحاء در عربستان سعودی کنونی.
[508] . تاریخ طبری: 4/ 300 – 301.
[509] . الأخبار الطوال، دینوری: 248.
[510] . ينابيع المودة، القندوزي: 3/ 62.
[511] . مثیر الأحزان، ابننما: 29. العوالم ـ الإمام الحسین، عبدالله البحرانی: 216 – 217.
[512] . کامل الزیارات، ابنقولویه: 157.
[513] . الإرشاد، شیخ مفید: 2/ 132.
[514] . لقب او «اکبر» است؛ زیرا او بزرگترین پسر امام حسین(ع) بود؛ کنیهاش «اباالحسن» است، و در اوایل خلافت عثمان یا به قولی در سال 33ق به دنیا آمد. مادرش لیلی دختر ابومرةبن عروةبن مسعود ثقفی بود، و مادربزرگش ميمونه دختر ابوسفیان؛ به همین دلیل معاویه میگفت: «شایستهترین مردم به این امر (خلافت) علیبن حسین است، چراکه پدربزرگش رسول خداست و در او شجاعت بنیهاشم، سخاوت بنیامیه و فخر ثقيف وجود دارد.» امام حسین(ع) او را شبیهترین فرد به پیامبر اسلام(ص) در خلقوخو و سخن میدانست و بعد از شهادتش فرمود: «بعد از تو دنیا ارزشی ندارد.» او اولین کسی بود که از بنیهاشم پس از یاران امام حسین(ع) در واقعۀ کربلا به شهادت رسید. (إبصار العين في أنصار الحسين، السماوی: 49 – 52).
[515] . او به «عبدالله رضیع (شیرخوار)» مشهور است. در مدینه به دنیا آمد و مادرش رباب، دختر امرءالقیس و مادر سکینه دختر امام حسین(ع) بود.
[516] . متولد سال 26 هجری، مادرش امالبنین فاطمه دختر حزام کلابیه است که ابتدا او را به دنیا آورد، سپس عبدالله، سپس جعفر، و سپس عثمان. او با لقب «قمر بنیهاشم» شناخته میشد و کنیهاش ابوالفضل است. 14 سال با پدرش زندگی کرد و در برخی از جنگهایش شرکت داشت. پس از آن 24 سال با برادرش حسن و 34 سال با برادرش حسین زندگی کرد که این تمام مدت عمرش بود. او شجاع، سوارکاری قابل و دارای بدنی نیرومند بود. امام صادق(ع) دربارۀ او فرموده است: «عمویم عباسبن علی، دارای بصیرتی نافذ و ایمانی استوار بود. او در کنار اباعبدالله جهاد کرد و بهترین تلاش خود را انجام داد و به شهادت رسید.» امام علیبن حسین(ع) نیز فرموده است: «خداوند عباس را رحمت کند، او برای برادرش فداکاری کرد و برای او از جان گذشت، تا آنجا که هر دو دستش قطع شد و خداوند بهجای آن دو دست، بالهایی به او داد که با آنها در بهشت با فرشتگان پرواز میکند، همانند آنچه به جعفربن ابیطالب داده شد. عباس نزد خداوند متعال دارای منزلتی است که تمامی شهدا در روز قیامت به او غبطه خواهند خورد.» لقب او «سقّا» بود و او حامل پرچم امام حسین(ع) در روز عاشورا بود. مراجعه کنید به: إبصار العين: 56 – 61. در زیارت ناحیه به ایشان اینگونه سلام داده شده: «السلام على أبي الفضل العباسبن أمير المؤمنين المواسي أخاه بنفسه، الخاذ لغده من أمسه، الفادي له، الواقي الساعي إليه بمائه، المقطوعة يداه، لعن الله قاتليه يزيدبن الرقاد الحیتی وحكيمبن الطفيل الطائي» «سلام بر ابوالفضل العباس، فرزند امیرالمؤمنین، آنکه با جان خود برادرش را همراهی کرد، فردای خود را فدای دیروز او ساخت، جانش را سپر او نمود، برای او آب آورد، دستهایش بریده شد. خدا لعنت کند قاتلان او، یزیدبن رقاد حیتی و حکیمبن طفیل طائی را.» مراجعه کنید به: إقبال الأعمال، ابنطاووس: 3/ 74.
[517] . متولد سال 34 هجری، مادرش امالبنین فاطمه بنتحزام است. او 6 سال با پدرش زندگی کرد، 16 سال با برادرش حسن و 25 سال با حسین که این مدت عمرش بود. هانیبن ثبیت حضرمی او را به شهادت رساند. مراجعه کنید به: إبصار العين: 67 – 68.
[518] . متولد سال 36 هجری، مادرش امالبنین فاطمه بنتحزام است. او حدود 4 سال با پدرش، 14 سال با برادرش حسن و 23 سال با حسین زندگی کرد که این مدت عمرش بود. روایت شده امام علی(ع) دربارۀ او فرموده است: «او را به نام عثمانبن مظعون، برادرم نامیدم.» خولیبن یزید اصبحی با تیر او را هدف قرار داد و سپس مردی از بنیأبانبن دارم او را به شهادت رساند. مراجعه کنید به: إبصار العين: 68.
[519] . متولد سال 38 هجری، مادرش امالبنین فاطمه بنتحزام است. او حدود 2 سال با پدرش، 12 سال با برادرش حسن و 21 سال با حسین زندگی کرد که این مدت عمرش بود. روایت شده است امام علی(ع) او را به نام برادرش جعفر نامگذاری کرد. خولیبن یزید اصبحی او را به شهادت رساند. مراجعه کنید به: إبصار العين: 69 – 70.
[520] . نام او محمد اصغر یا عبدالله است. مادرش لیلى بنتمسعود بود، و گفته شده زجربن بدر نخعی او را به شهادت رساند. مراجعه کنید به: إبصار العين: 70.
[521] . مادرش کنیزی بود که گفته میشود نامش رمله بود. عبداللهبن عقبه غنوی او را به شهادت رساند. مراجعه کنید به: إبصار العين: 71.
[522] . برادر ابوبکر، مادرش رمله بود. عمروبن سعدبن نفیل ازدی او را به شهادت رساند. مراجعه کنید به: إبصار العين:72.
[523] . مادرش دختر شلیلبن عبدالله بجلی بود. او همان کودکی است که در انتهای نبرد به نزد عمویش حسین آمد، پس از آنکه به زمین افتاده بود و دشمنان دورش حلقه زده بودند. عمهاش زینب سعی کرد او را از جنگ باز دارد، اما او امتناع کرد و گفت: «به خدا قسم عموی خود را تنها نمیگذارم.» حرملةبن کاهل اسدی او را به شهادت رساند. مراجعه کنید به: إبصار العين، السماوی: 73 – 74.
[524] . مادرش عقیله زینب کبری دختر علی(ع) بود. پدرش عبداللهبن جعفر، او و برادرش محمد را همراه حسین فرستاد. آنها پس از خروج از مکه در وادی عقیق به او پیوستند. عبداللهبن قطنه طائی او را به شهادت رساند. مراجعه کنید به: إبصار العين: 75 – 76.
[525] . مادرش خوصاء بنت حفصةبن ثقيف بود. عامربن نهشل تمیمی او را به شهادت رساند. مراجعه کنید به: إبصار العين: 77.
[526] . مادرش امولدی (کنیزی) به نام «علیه» بود. او مورد اعتماد حسین(ع) و پیامرسان او به اهل کوفه بود. دربارۀ شهادتش قبلاً مطالبی ذکر شد.
[527] . مادرش رقیه دختر امیرالمؤمنین علی(ع) بود. او در سه حمله به دشمنان حمله کرد و 98 نفر از آنها را به قتل رساند. سپس توسط عمروبن صبیح به شهادت رسید. مراجعه کنید به: إبصار العين: 89 – 90.
[528] . مادرش امولد بود. او را ابومرهم ازدی و لقیطبن ایاس جهنی به شهادت رساندند. مراجعه کنید به: إبصار العين: 90 – 91.
[529] . مادرش امولد بود. او پس از شهادت حسین(ع) و زمانی که اهلبیت فریاد برآوردند، ترسان و هراسان از خیمه خارج شد و درحالیکه به اطراف نگاه میکرد، به دست لقیطبن ایاس جهنی یا هانیبن ثبیت حضرمی به شهادت رسید. مراجعه کنید به: إبصار العين: 91، 222.
[530] . مادرش امولد بود. او 17 نفر از دشمنان را به قتل رساند و سپس توسط عثمانبن خالدبن اشیم جهنی و بشربن حوط همدانی به شهادت رسید. مراجعه کنید به: إبصار العين: 91 – 92.
[531] . مادرش حوصاء دختر عمرو بود. او 15 نفر از دشمنان را به شهادت رساند و سپس توسط بشربن حوط که قاتل برادرش عبدالرحمن بود به شهادت رسید. مراجعه کنید به: إبصار العين: 92.
[532] . برادر شیری امام حسین(ع) بود. او به امام ملحق شد و همراه او از مدینه خارج شد. امام او را قبل از خروج از مکه به سوی مسلمبن عقیل در کوفه فرستاد، ولی حصینبن تمیم او را دستگیر کرد و به ابنزیاد تحویل داد. ابنزیاد دستور داد او را از بالای قصر به پایین پرتاب کنند. منبع: إبصار العين، السماوی: 93.
[533] . او به امام حسین پیوست و بههمراهش از مدینه خارج شد. او اولین شهید انقلاب حسینی است. امام حسین او را از مکه با نامهای بهسوی اشراف بصره فرستاد، اما یکی از آنان به نام منذربن جارود ـکه داماد عبیداللهبن زیاد بودـ او را لو داد و عبیدالله دستور قتلش را صادر کرد. منبع: تاریخ طبری: 3/ 280.
[534] . پدرش ترک بود. از مدینه تا کربلا همراه امام حسین بود و با او جنگید. وقتی مجروح شد و هنوز رمقی داشت، امام حسین او را در آغوش گرفت و گونهاش را روی گونۀ او گذاشت. او لبخندی زد و گفت: «چه کسی همچون من است که فرزند رسول خدا گونهاش را روی گونهام گذاشته است؟» سپس روحش پرواز کرد. منبع: إبصار العين: 95 – 96.
[535] . او همراه امام حسین از مدینه به کربلا رفت و پیش از ظهر عاشورا به شهادت رسید. منبع: إبصار العين: 96.
[536] . او همراه فرزندان امام حسن از مدینه خارج شد و در کربلا به شهادت رسید. منبع: إبصار العين: 96.
[537] . او غلام امیرالمؤمنین بود و سپس به امام حسن و امام حسین پیوست. او از مدینه تا کربلا همراه امام حسین بود و در حملۀ اول به شهادت رسید. منبع: إبصار العين: 96.
[538] . پدر او از شاهزادگان عجم بود. او به پیامبر هدیه شد و سپس به امیرالمؤمنین تعلق گرفت. بعد از امام حسن، نصر به امام حسین پیوست و بههمراهش از مدینه به مکه و سپس به کربلا رفت. او در حملۀ اول به شهادت رسید. منبع: إبصار العين: 97.
[539] . نبهان غلام حمزه بود و پس از امیرالمؤمنین، پسرش «حرث» به امام حسین پیوست. او از مدینه تا کربلا همراه امام حسین بود و در حملۀ اول به شهادت رسید. منبع: إبصار العين: 98.
[540] . پس از ابوذر به امام حسن و سپس به امام حسین پیوست. از مدینه همراه امام حسین حرکت کرد و روز عاشورا از امام اجازۀ جنگ خواست. امام به او فرمود: «ای جون، تو از ما رخصت داری. تو در پی آسایش به ما پیوستی، پس به راه ما دچار مشقت نشو.» جون گفت: «ای پسر رسول خدا! من در دوران آسایش، از سفرهتان بهرهمند شدم و اکنون که زمان سختی است، آیا شما را رها کنم؟ بوی بدنم بد است و نسبم پست است و پوستم سیاه؛ پس بهشت را برایم آرزو کن تا بوی بدنم خوش شود و نسبم شریف و پوستم سفید گردد. به خدا قسم شما را رها نمیکنم تا خون سیاه من با خون شما آمیخته شود.» امام حسین به او اجازه داد و او در کربلا شهید شد. منبع: إبصار العين، السماوی: 176 – 177.
[541] . غلام رباب بنت امرء القیس، همسر امام حسین. در مدینه به امام پیوست و تا کربلا با او بود. نام او در زیارت شهدا آمده است. منبع: مستدركات علم رجال الحديث: 5/ 248؛ إقبالالأعمال، ابنطاووس: 3/ 344.
[542] . صحابی پیامبر که در جنگ بدر و احد شرکت داشت. در نزدیکی مدینه زندگی میکرد و قبل از رسیدن امام حسین به مکه به او پیوست و در کربلا به شهادت رسید. منبع: مستدركات علم رجال الحديث: 6/ 350؛ وسيلة الدارين في أنصار الحسين، الزنجانی: 193.
[543] . در نزدیکی مدینه زندگی میکرد و قبل از رسیدن امام حسین به مکه به او پیوست و در کربلا به شهادت رسید. منبع: مستدركات علم رجال الحديث، نمازی: 4/ 338؛ شرحالأخبار، قاضی مغربی: 3/ 248.
[544] . او نیز در نزدیکی مدینه زندگی میکرد و قبل از رسیدن امام حسین به مکه به او پیوست و در کربلا به شهادت رسید. منبع: مستدركات علم رجال الحديث، نمازی: 4/ 338؛ شرحالأخبار، قاضی مغربی: 3/ 248.
[545] . از صحابۀ رسول خدا و امیرالمؤمنین(ع) بود. او در مکه به امام حسین پیوست و او را تا کربلا همراهی کرد و در کربلا شهید شد. منبع: مستدركات علم رجال الحديث، نمازی: 4/ 404.
[546] . عمار یا عامربن حسان، او نیز در مکه به امام حسین پیوست و تا کربلا همراه امام بود و در آنجا به شهادت رسید. منبع: مستدركات علم رجال الحديث، نمازی: 6/ 5؛ وسيلة الدارين في أنصار الحسين، الزنجانی: 161.
[547] . جنادةبن کعب همراه با خانوادهاش در مکه به امام حسین(ع) پیوست و با او به کربلا آمد و در روز عاشورا همراه با پسرش عمروبن جناده به شهادت رسید. منبع: إبصار العين، السماوی: 158ـ 159.
[548] . بریر از تابعین و قاری قرآن، و از بزرگان کوفه بود. او از کوفه به مکه رفت و به امام حسین پیوست و همراه او به کربلا آمد و در آنجا به شهادت رسید. منبع: إبصار العين: 121.
[549] . مردی شجاع و عابد و از چهرههای سرشناس شیعه در کوفه بود. او آخرین کسی بود که اهل کوفه برای رساندن نامههایشان به امام حسین(ع) بههمراه هانیبن هانی به مکه فرستادند. سپس با نامهای از امام حسین(ع) برای اهل کوفه بازگشتند. در کوفه از مسلم حمایت کرد، و [مسلم] نامهای همراه او برای امام حسین(ع) فرستاد. سپس نزد امام(ع) ماند و با او به کربلا آمد و در سرزمین طف به شهادت رسید. مراجعه کنید به: إبصار العین: ص ۲۱۶– ۲۱۸.
در زیارت ناحیۀ مقدسه دربارۀ او آمده است: «سلام بر سعدبن عبدالله حنفی، آنکه هنگامی که امام حسین(ع) به او اجازۀ رفتن داد، گفت: "نه به خدا سوگند، تو را تنها نمیگذارم تا آنگاه که خدا بداند ما غیبت پیامبر خدا(ص) را در وجود تو پاس داشتیم. به خدا قسم اگر بدانم کشته میشوم، سپس زنده میشوم، سپس سوزانده میشوم و خاکسترم به باد داده میشود و این کار هفتاد بار با من انجام گیرد، هرگز تو را ترک نمیکنم تا در راه تو جان بدهم؛ و چگونه چنین نکنم درحالیکه این تنها یک بار مردن یا یک قتل است، و پس از آن، کرامتی است بیپایان." پس تو به دیدار سرنوشتت رسیدی، از امام خود حمایت کردی، و از خداوند کرامت را در سرای جاودانگی دریافت کردی. خداوند ما را با شما در شمار شهیدان محشور گرداند و همنشینی با شما را در بلندترین درجات علیین روزیمان فرماید.» (إقبال الأعمال، جلد ۳، ص ۷۷)
[550] . قیسبن مسهربن خالد اسدی صیداوی، مردی شجاع، شریف و مخلص در محبت به اهلبیت(ع) بود. او فرستادۀ اهل کوفه بهسوی امام حسین(ع) بود، و نیز واسطۀ میان امام حسین(ع) و مسلمبن عقیل. آخرین نامهای که امام حسین(ع) از منطقۀ «بطن الرمه» فرستاد به دست او سپرده شد. پس از شهادت مسلم، حصینبن تمیم او را دستگیر کرد و نزد ابنزیاد فرستاد. ابنزیاد دستور داد او را به بالای قصر بردند و از آنجا به پایین افکندند؛ بدنش متلاشی شد و به شهادت رسید. مراجعه کنید به: تاریخ طبری، جلد ۴، ص ۲۹۷– ۲۹۸؛ إبصار العین: ص ۱۱۲ ـ ۱۱۳.
[551] . عابسبن شبیب، مردی شجاع، زاهد، خطیب و مخلص در ولایت امیرالمؤمنین(ع) و فرزندانش بود. پس از ورود مسلمبن عقیل به کوفه، او را یاری کرد، و مسلم نامهای به دست او برای امام حسین(ع) فرستاد با این مضمون که: «پیشروِ قوم، به خانوادهاش دروغ نمیگوید.» و از امام خواست بهسوی کوفه بیاید؛ سپس با مسلم ماند تا اینکه به کربلا آمد و در کنار امام حسین(ع) به شهادت رسید. مراجعه کنید به: إبصار العین: ص ۱۲۶ ـ ۱۳۰.
[552] . شوذب از رجال و چهرههای برجستۀ شیعه بود؛ حافظ حدیث و از ناقلان حدیث از امیرالمؤمنین(ع). همراه با غلام خود، عابس، برای پیوستن به امام حسین(ع) در مکه حاضر شد و همراه او به کربلا آمدند و هر دو در کنار امام حسین(ع) به شهادت رسیدند. مراجعه کنید به: إبصار العین: ص ۱۲۹.
[553] . حجاجبن مسروق از شیعیان کوفه بود که پس از خروج امام حسین به مکه به او پیوست و همراه او به کربلا آمد و در روز عاشورا به شهادت رسید. منبع: إبصار العين: 151 ـ 153.
[554] . تابعی، شیعه، شاعر و شجاع بود. او از اصحاب امیرالمؤمنین(ع) بود و در صفین و جنگ با خوارج حضور داشت. در مکه به امام حسین پیوست و همراهش به کربلا آمد و در آنجا به شهادت رسید. منبع: إبصار العين، السماوی: 153.
[555] . اهل کوفه او را همراه با قیسبن مسهر صیداوی بهسوی امام حسین(ع) فرستادند. هنگامی که مسلم به کوفه اعزام شد، آن دو نیز همراه او فرستاده شدند. سپس او به نزد امام حسین(ع) بازگشت و ازجمله کسانی بود که در کربلا در رکاب امام حسین(ع) به شهادت رسید. مراجعه کنید به: إبصار العین: ص ۱۳۱ ـ ۱۳۲.
[556] . بصری تمیمی بود. او بههمراه نامۀ یزیدبن مسعود به مکه آمد و با امام حسین همراه شد و در کربلا به شهادت رسید. منبع: إبصار العين: 213.
[557] . از شیعیان بصره، بههمراه حجاج سعدی در مکه به امام حسین پیوست و در کربلا به شهادت رسید. منبع: إبصار العين: 215.
[558] . او در میان قوم خود فردی شریف بود. تصمیم گرفت از بصره بهسوی مکه حرکت کند تا به امام حسین(ع) بپیوندد. «دو پسرش ـعبدالله و عبیداللهـ نیز بههمراه او عازم شدند. به همراهانش گفت: "من تصمیم خود را برای خروج گرفتهام و بهزودی حرکت خواهم کرد." آنان گفتند: "ما از یاران ابنزیاد برای تو بیم داریم." او پاسخ داد: «به خدا قسم، اگر سُم شترانمان بر زمینهای هموار قرار گیرد، دیگر تعقیب کسانی که بهدنبالم هستند برایم اهمیتی ندارد." سپس به راه افتاد و با استواری در مسیر پیش رفت تا به امام حسین(ع) رسید و به محل اطراق او در ابطح وارد شد. هنگامی که خبر آمدنش به امام حسین(ع) رسید امام به استقبال او رفت. مرد بَصری به خیمۀ امام آمد، اما به او گفته شد امام بهسوی منزلگاه تو رفته است. پس او بهدنبال امام حرکت کرد. چون امام او را نیافت، در خیمۀ او نشست و منتظر ماند. مرد بصری به خیمه بازگشت و امام را در آنجا نشسته یافت و گفت: (بِفَضْلِ اللَّهِ وَبِرَحْمَتِهِ فَبِذَلِكَ فَلْيَفْرَحُوا) (به فضل خدا و به رحمت او، پس به آن، باید شادمان شوند). سپس به امام سلام کرد، نشست و هدف خود را از آمدن بیان کرد. امام برای او دعای خیر کرد. سپس همراه امام شد تا به کربلا آمد و در نبرد بههمراه امام جنگید و او و دو پسرش به شهادت رسیدند.» مراجعه کنید به: تاریخ طبری، جلد ۳، ص ۲۷۸؛ إبصار العین: ص ۱۸۹ ـ ۱۹۰.
[559] . از شیعیان بصره، همراه یزیدبن ثبیط به مکه آمد و در کربلا به شهادت رسید. منبع: إبصار العين: 192.
[560] . از شیعیان بصره، همراه یزیدبن ثبیط به امام حسین در مکه پیوست و در کربلا به شهادت رسید. منبع: إبصار العين:192.
[561] . از شیعیان بصره، همراه مولای خود سالم، و یزیدبن ثبیط در مکه به امام حسین پیوست و در کربلا به شهادت رسید. منبع: إبصار العين: 191.
[562] . محب اهلبیت(ع)، ازجمله افرادی بود که در قیام علیه زیادبن ابیه در کوفه همراه با عمروبن حمق شرکت کرد. در سال 60 هجری به حج رفت و در مکه با امام حسین ملاقات کرد و همراه او به کربلا رفت و در حملۀ اول به شهادت رسید. منبع: إبصار العين: 173.
[563] . صحابی سالخوردهای بود. او و پدرش از بزرگان شیعه بودند. بزرگ قبیله مُراد و زعیم آنان بود. در جنگهای امیرالمؤمنین(ع) حضور داشت. موضعگیری او در حمایت از مسلمبن عقیل در کوفه مشهور است و پیشتر به آن اشاره شد. هنگام شهادتش، نزدیک به نود سال سن داشت. مراجعه کنید به: تنقیح المقال، مامقانی، جلد ۳، ص ۲۸۸؛ إبصار العین: ص ۱۳۹ به بعد.
[564] . از شیعیان کوفه، با مسلمبن عقیل همراه شد. پس از خیانت مردم به مسلم، توسط ابنزیاد دستگیر و پس از شهادت مسلم به همراه او به شهادت رسید. منبع: إبصار العين: 182.
[565] . شیعی کوفی بود که با مسلمبن عقیل بیعت کرد و همراه او قیام کرد. پس از شهادت مسلم، او نیز به دستور ابنزیاد کشته شد. منبع: إبصار العين: 187 ـ 188.
[566] . مردی کوفی، شجاع و شریف در میان قوم خود بود. او در مسیر، نزدیکی منطقه «زرود» ـکه محلی در مسیر حج و در شرق شهر حائل عربستان سعودی قرار داردـ با امام حسین(ع) دیدار کرد و به ایشان پیوست. ابنطاووس نقل کرده است: «زُهیر به همسرش گفت: "تصمیم گرفتهام با امام حسین(ع) همراه شوم، تا جانم را فدای او کنم و با روح خود از او پاسداری نمایم." سپس اموال همسرش را به او بازگرداند و او را به یکی از پسرعموهایش سپرد تا او را به خانوادهاش برساند. همسرش برخاست، گریست، با او وداع کرد و گفت: خداوند یاورت باشد، و خیر را برایت برگزیند؛ از تو میخواهم در قیامت نزد جدّ امام حسین(ع) مرا یاد کنی.» (اللهوف فی قتلى الطفوف، ص ۳۱)
در زیارت ناحیۀ مقدسه به او سلام شده و آمده است: «سلام بر زُهیربن قین بجلی، آنکه وقتی امام حسین(ع) به او اجازۀ بازگشت داد، گفت: نه به خدا، هرگز چنین نخواهد شد. آیا فرزند پیامبر خدا(ص) را در دست دشمنان اسیر بگذارم و خودم نجات یابم؟ خدا آن روز را هرگز به من نشان ندهد.» (إقبال الأعمال، ابنطاووس، جلد ۳، ص ۷۸
[567] . پسرعموی زهيربن قین، در حج مکه حاضر بود و وقتی زهير به امام حسین پیوست، او نیز بههمراهش رفت و در کربلا به شهادت رسید. منبع: إبصار العين، السماوی: 169.
[568] . او مردی سید، شریف، شجاع و قرآنخوان بود. از یاران امیرالمؤمنین(ع) به شمار میرفت و در جنگهای حضرتش حضور داشت. بهسوی امام حسین(ع) حرکت کرد و پیش از شهادت مسلمبن عقیل در مسیر با او دیدار نمود. در کربلا حاضر شد و در کنار امام حسین(ع) به شهادت رسید. مراجعه کنید به: إبصار العین: ص ۱۴۷.
[569] . عمروبن عبداللهبن کعب همدانی صائدی، از تابعین و از چهرههای برجستۀ شیعه و دلیران عرب بود. او از یاران امیرالمؤمنین(ع) بود و در جنگهای آن حضرت حضور داشت، و سپس با امام حسین(ع) همراه شد. او ازجمله افرادی بود که به امام حسین(ع) نامه نوشت و به عهد خود وفا کرد. هنگامی که مسلمبن عقیل وارد کوفه شد، با او همراه شد و برایش سلاح تهیه کرد. در محاصرۀ قصر ابنزیاد نیز در کنار مسلم بود، اما پس از آنکه مردم مسلم را تنها گذاشتند پنهان شد. سپس به همراه نافعبن هلال جُملی بهسوی امام حسین(ع) رفت و آنها در مسیر به ایشان پیوستند. هر دو در کربلا حاضر شدند و در کنار امام حسین(ع) به شهادت رسیدند. مراجعه کنید به: الإرشاد، شیخ مفید، جلد ۲، ص ۴۶؛ الأخبار الطوال، دینوری، ص ۲۳۸.
[570] . او از اشراف کوفه بود و در ولایت و محبت خاندان پیامبر(ع) مخلص بود. همراه مسلمبن عقیل قیام کرد، اما پس از آنکه مردم کوفه به مسلم خیانت کردند پنهان شد. وقتی خبر شهادت قیسبن مسهر را شنید بههمراه غلامش سعد، و مجمع عائذی و پسرش، و جنادةبن حارث سلمانی، به همراه راهنمایشان طِرَمّاح برای دیدار با امام حسین(ع) حرکت کردند و در منطقۀ «عذیب الهجانات» به ایشان پیوستند. مراجعه کنید به: تاریخ طبری، جلد ۴، ص ۳۰۵ ـ ۳۰۶؛ إبصار العین: ص ۱۱۴ ـ ۱۱۵.
دربارۀ غلامش سعد نیز آمده است او نیز به شهادت رسید.
[571] . او از چهرههای مشهور شیعه و از یاران امیرالمؤمنین(ع) بود. همراه با مسلمبن عقیل قیام کرد، اما هنگامی که صحنۀ خیانت و تنها گذاشتن مسلم را دید پنهان شد. سپس همراه با عمروبن خالد صیداوی و گروهی دیگر بهسوی امام حسین(ع) حرکت کرد. حرّ ریاحی در مسیر مانع آنان شد، اما امام حسین(ع) آنان را پذیرفت. در کربلا حضور یافت و همراه امام حسین(ع) به شهادت رسید. غلام او، واضح، نیز با او به شهادت رسید. مراجعه کنید به: إبصار العین: ص ۱۴۴ ـ ۱۴۵.
[572] . او از تابعین و از یاران امیرالمؤمنین(ع) بود. همراه با پسرش عائذ، و عمروبن خالد صیداوی بهسوی امام حسین(ع) آمدند و در منطقه «عذیب الهجانات» به ایشان پیوستند. آنها در کربلا در کنار امام حسین(ع) حضور یافتند و به شهادت رسیدند. مراجعه کنید به: تاریخ طبری، جلد ۴، ص ۳۰۵ ـ ۳۰۶؛ إبصار العین: ص ۱۴۵ ـ ۱۴۶.
[573] . یزیدبن زیادبن مهاصر کندی بَهدَلی، مردی شریف، شجاع و تیراندازی ماهر بود. از کوفه بهسوی امام حسین(ع) حرکت کرد و پیش از آنکه حرّبن یزید ریاحی راه را بر امام ببندد به ایشان پیوست. امام حسین(ع) در روز عاشورا برای او دعا کرد و فرمود: «اللهم سدّد رمیته واجعل ثوابه الجنة» «خدایا تیرش را به هدف بنشان و پاداش او را بهشت قرار بده.» او در کربلا در کنار امام حسین(ع) به شهادت رسید. مراجعه کنید به: إبصار العین، سماوی، ص ۱۷۱ ـ ۱۷۲.
[574] . از شخصیتهای برجستۀ شیعه و یاران امام علی در کوفه بود. او به امام حسین پیوست و قبل از اینکه حربن یزید ریاحی مانع او شود به کربلا رسید و در کنار امام حسین به شهادت رسید. منبع: إبصار العين: 174.
[575] . شیعۀ کوفی بود که با مسلمبن عقیل بیعت کرده بود. پس از خیانت مردم کوفه، به امام حسین پیوست و قبل از رسیدن به کربلا به او ملحق شد و بههمراهش به شهادت رسید. منبع: إبصار العين: 195.
[576] . او صحابی بزرگ و کوفی بود که پیامبر(ص) را دیده و سخنانش را شنیده بود. عامه و خاصه از او روایت کردهاند که گفت: «از رسول خدا(ص) شنیدم درحالیکه حسینبن علی(ع) در دامنش بود فرمود: همانا این پسرم در سرزمینی از سرزمینهای عراق کشته خواهد شد. آگاه باشید، هرکس او را درک کرد باید یاریاش کند.» مراجعه کنید به: أسد الغابة، ابناثیر، جلد ۱، ص ۱۲۳؛ الإصابة، ابنحجر، جلد ۱، ص ۶۸.
[577] . او صحابی کوفی بود که پیامبر(ص) را دیده، و در تمام جنگهای امیرالمؤمنین(ع) همراهش بود. از کسانی بود که به امام حسین(ع) نامه نوشت و به عهد خود وفادار ماند. پس از ورود مسلمبن عقیل به کوفه، او را یاری کرد و از مردم برای امام حسین(ع) بیعت گرفت؛ اما پس از آنکه ابنزیاد وارد کوفه شد و مسلم را به شهادت رساند و یارانش پراکنده شدند قبیلهاش او را حبس کردند. پس از آن بهسوی کربلا رفت و چون امام حسین(ع) به آنجا رسیده بود مجبور بود شبانه حرکت کند و روزها پنهان میشد تا اینکه خود را به امام رساند. مراجعه کنید به: إبصار العین: ص ۱۰۱ ـ ۱۰۲.
[578] . مسلمبن عوسجه اسدی، یکی از صحابیهایی بود که پیامبر(ص) را دیده و از ایشان(ص) حدیث نقل کرده است. او مردی شجاع، شریف و عابد بود. ازجمله افرادی بود که به امام حسین(ع) نامه نوشت و به عهد خود وفادار ماند. پس از ورود مسلمبن عقیل به کوفه، از مردم برای امام حسین(ع) بیعت گرفت. پس از شهادت مسلم و هانی، مدتی پنهان شد، اما وقتی خبر رسیدن امام حسین(ع) به کربلا را شنید بهسوی ایشان شتافت و به کاروان امام پیوست.
در زیارت ناحیۀ مقدسه در سلام به او آمده است: «سلام بر مسلمبن عوسجه اسدی، آنکه وقتی امام حسین(ع) به او اجازۀ رفتن داد، گفت: "آیا ما تو را تنها بگذاریم؟! و چگونه در پیشگاه خداوند از کوتاهی در ادای حق تو عذر بیاوریم؟ نه، به خدا قسم! تا زمانی که این نیزهام در سینههای آنان شکسته شود و تا وقتی که شمشیرم در دستم باشد با آنان میجنگم و تو را ترک نخواهم کرد؛ و حتی اگر هیچ سلاحی نداشته باشم، آنان را با سنگ میزنم و باز هم تو را ترک نخواهم کرد تا همراه تو بمیرم." و تو نخستین کسی بودی که جان خود را فدای خدا کردی و نخستین شهیدی بودی که شهادتش به دست خداوند رقم خورد. به پروردگار کعبه سوگند! خداوند اجر پیشدستی و یاریات برای امام را عطا میفرماید. زمانی که امام حسین(ع) نزد او آمد درحالیکه بر زمین افتاده بود، فرمود: "خداوند رحمتت کند ای مسلمبن عوسجه"، و سپس این آیه را تلاوت فرمود: (فَمِنْهُم مَّن قَضَىٰ نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا) (پس برخی از آنان به پیمان خود وفا کردند، و برخی هنوز در انتظارند و هیچ تغییر و تبدیلی [در عهد خود] ندادند). خدا لعنت کند کسانی را که در قتل تو شرکت داشتند: عبدالله ضبّابی و عبداللهبن خُشکاره بجلی.» مراجعه کنید به: إبصار العین: ص ۱۰۷ ـ ۱۰۸؛ إقبالالأعمال، ابنطاووس، جلد ۳، ص ۷۶ ـ ۷۷.
[579] . از چهرههای شاخص شیعه در کوفه، زبانی فصیح و شجاعتی بسیار داشت. پس از رسیدن به کربلا به امام حسین(ع) پیوست و در کنار او به شهادت رسید. مراجعه کنید به: إبصار العین، السماوی: ۱۳۰.
[580] . سیف و مالک دو پسرعمو و برادر مادری بودند. آنها از کوفه بهسوی امام حسین(ع) در کربلا رفتند و همراه با مولایشان شبیب به شهادت رسیدند. مراجعه کنید به: إبصار العین: ۱۳۲ ـ ۱۳۳.
[581] . از صحابۀ پیامبر و از یاران امام علی(ع) بود. در جنگهای امام علی(ع) شرکت داشت. به کربلا آمد و همراه امام حسین(ع) به شهادت رسید. مراجعه کنید به: الإصابة، ابنحجر: ۵/ ۱۱۳.
[582] . از صحابهای بود که در کربلا با امام حسین(ع) حضور یافت و به شهادت رسید. مراجعه کنید به: إبصار العین: ۱۳۴.
[583] . او یک صحابی زاهد، شجاع و شناختهشده به عبادت بود. در کربلا در کنار امام حسین(ع) حضور یافت و همراه ایشان به شهادت رسید. مراجعه کنید به: تنقیح المقال، مامقانی، جلد ۱، ص ۴۵۶؛ إبصار العین: ص ۱۳۴ ـ ۱۳۵.
[584] . از شجاعان کوفه بود که با مسلمبن عقیل همراه شد و سپس در کربلا به امام حسین(ع) پیوست و به شهادت رسید. مراجعه کنید به: إبصار العین: ۲۱۵.
[585] . پدرش از صحابۀ پیامبر و از یاران امام علی(ع) بود، و او را به فرمانداری فارس منصوب کرد. عمرو، مشهورترین پسر او بود که پس از رسیدن امام حسین(ع) به کربلا به او پیوست و به شهادت رسید. مراجعه کنید به: إبصار العین: ۱۵۵.
[586] . نعیم و برادرانش (نضر و نعمان) از یاران امام علی(ع) در کوفه، و در جنگ صفین همراه او بودند. پس از مرگ برادرانش، نعیم بهمحض شنیدن خبر ورود امام حسین(ع) به کربلا، به او پیوست و به شهادت رسید. مراجعه کنید به: إبصار العین: ۱۵۸.
[587] . پس از رسیدن امام حسین(ع) به کربلا به او پیوست. وقتی خبر رسید پسرش عمرو در منطقۀ ری اسیر شده است امام حسین به او فرمود: «رحمت خدا بر تو باد، تو در بیعت من آزاد هستی، برو و برای آزادی پسرت تلاش کن.» اما بشر پاسخ داد: «اگر زنده بمانم و تو را رها کنم، گویا درندگان مرا زندهزنده خواهند خورد.» سپس امام حسین لباسهایی به ارزش هزار دینار به او داد تا برای پسرش محمد بفرستد و با آن برادرش را آزاد کند. مراجعه کنید به: إبصار العین: ۱۷۳–۱۷۴.
در زیارت ناحیه در سلام به او آمده است: «سلام بر بَشربن عمرو حضرمی؛ خداوند به تو پاداش دهد بهخاطر سخنت با امام حسین(ع) هنگامی که به تو اجازۀ رفتن داد و گفتی: پس در آن صورت درندگان مرا زندهزنده بخورند اگر تو را ترک کنم، و دربارۀ تو از رهگذران پرسوجو کنم، و تو را درحالیکه یاورانی اندک داری تنها بگذارم؛ هرگز چنین نخواهد شد!» مراجعه کنید به: إقبال الأعمال، ابنطاووس: ۳/۷۷.
[588] . او در کربلا نزد امام حسین(ع) آمد و در کنار ایشان جنگید. در نبرد ضربهای به سرش وارد شد و بستگانش او را از میدان جنگ بیرون بردند. مدتی بیمار بود و سرانجام یک سال بعد بر اثر همان جراحت از دنیا رفت. مراجعه کنید به: إبصار العین: ص ۱۳۶.
[589] . او در کربلا نزد امام حسین(ع) آمد و در کنار ایشان جنگید. در نبرد زخمی شد و به اسارت درآمد. عمربن سعد قصد کشتن او را داشت، اما بستگانش برای او شفاعت کردند و او را نزد خود نگاه داشتند. او درحالیکه مجروح بود نزد آنان ماند و پس از شش ماه از دنیا رفت. مراجعه کنید به: إبصار العین: ص ۱۳۵ ـ ۱۳۶.
[590] . او شبانه از کوفه خارج شد و در سرزمین طف خود را به امام حسین(ع) رساند. در کنار ایشان جنگید، اما بستگانش او را از میدان جنگ نجات دادند و به کوفه بردند و پنهان کردند. خبر او به ابنزیاد رسید؛ پس مأموری را برای دستگیریاش فرستاد تا او را به قتل برساند، اما گروهی از قبیلۀ بنیاسد برای او شفاعت کردند و ابنزیاد از کشتنش صرفنظر کرد، ولی او را با زنجیر بست و به منطقۀ «زاره» تبعید نمود. مراجعه کنید به: تاریخ طبری، جلد ۳، ص ۳۳۵؛ إبصار العین: ص ۱۱۷.
[591] . غفاریان: عبدالله و عبدالرحمن، از اشراف کوفه و از دوستداران و شیعیان وفادار خاندان پیامبر(ع) بودند. پس از آنکه امام حسین(ع) در کربلا فرود آمد به ایشان پیوستند و در روز دهم محرم در کنار امام حسین(ع) به شهادت رسیدند. مراجعه کنید به: إبصار العین: ص ۱۷۵.
[592] . ابووهب، مردی شجاع و شریف بود که در کوفه ساکن شده بود. هنگامیکه دید مردم در منطقۀ نُخَیله برای اعزام به جنگ با امام حسین(ع) آماده میشوند تصمیم گرفت بهسوی امام حسین(ع) برود و او را یاری کند. موضوع را به همسرش اطلاع داد و همسرش نیز همراه او راهی شد. او در کربلا در کنار امام حسین(ع) به شهادت رسید. پس از شهادتش، همسرش میلهای آهنین برداشت تا با دشمنان بجنگد، اما امام حسین(ع) او را بازگرداند و نزد زنان فرستاد و فرمود:«خداوند شما را از اهلبیت جزای خیر دهد.» مراجعه کنید به: إبصار العین: ص ۱۷۹ ـ ۱۸۱.
[593] . او مردی نصرانی بود که همراه با مادرش به دست امام حسین(ع) مسلمان شد و به او ایمان آوردند و همراه او به کربلا آمدند. در نبرد طف در کنار امام جنگید و سپس به اسارت درآمد. ابنسعد دستور قتل او را صادر کرد؛ پس سرش را بریدند و آن را به سوی سپاه امام حسین(ع) پرتاب کردند. مادرش شمشیر او را برداشت و برای جنگیدن بیرون آمد، اما امام حسین(ع) او را بازگرداند و فرمود: «ای اموهب! خداوند جهاد را از زنان برداشته است. تو و پسرت همراه با جدم محمد(ص) در بهشت خواهید بود.» مراجعه کنید به: الأمالی، شیخ صدوق، ص ۱۳۷؛ وسیلة الدارین، زنجانی، ص۲۰۲.
نکته: شیخ سماوی در کتاب «إبصار العین» از وهب کَلبی بهعنوان یکی از یاران امام حسین(ع) نام نبرده است؛ شاید به این دلیل بوده که او را با عبداللهبن عمیر کلبی ـکه پیشتر در شماره ۸۹ ذکر شدـ یکی دانسته است.
[594] . او از موالی بنیمدینه (شاخهای از قبیلۀ کلب) و مردی کوفی و شیعه بود. پس از آنکه امام حسین(ع) در کربلا مستقر شد به او پیوست و در روز عاشورا در کنار امام حسین(ع) به شهادت رسید. مراجعه کنید به: إبصار العین: ص ۱۸۲–۱۸۳.
[595] . شیخ طوسی او را در شمار یاران امام حسین(ع) ذکر کرده است (مراجعه کنید به: رجال شیخ طوسی: ص ۱۰۵ شماره ۱۰۴۵). او از تابعین کوفی و از یاران امیرالمؤمنین(ع) بود، و در یکی از جنگهای آن حضرت پایش آسیب دید. او همراه با مولایش رافع، به امام حسین(ع) پیوست و هر دو در روز دهم محرم بههمراه امام حسین(ع) به شهادت رسیدند. مراجعه کنید به: إبصار العین: ص ۱۸۵.
[596] . شیخ طوسی او را جزو اصحاب امام حسین ذکر کرده است. مراجعه کنید به: رجال شیخ طوسی: ۱۰۴ ـ ۱۰۳۰. او شیعهای کوفی بود که پس از استقرار امام حسین در کربلا به او پیوست و در روز عاشورا به شهادت رسید. مراجعه کنید به: إبصار العین: ۱۸۶.
[597] . در شب دهم محرم به امام حسین پیوست و در روز عاشورا به شهادت رسید. مراجعه کنید به: إبصار العین: ۱۸۶.
[598] . نعمان و برادرش حَلّاس، هر دو از طایفه اَزد و خاندان راسبی، از مردم کوفه بودند. آن دو از یاران امیرالمؤمنین(ع) به شمار میرفتند و حلاس در کوفه مسئولیت شرطهها را بر عهده داشت. آنان در ابتدا همراه با لشکر ابنسعد حرکت کردند، اما در میانۀ راه به امام حسین(ع) پیوستند و بههمراه ایشان به شهادت رسیدند. مراجعه کنید به: إبصار العین: ص ۱۸۷.
[599] . تابعی کوفی و از اصحاب امام علی(ع) که پس از استقرار امام حسین در کربلا به او پیوست و به شهادت رسید. مراجعه کنید به: إبصار العین: ۱۹۸.
[600] . پس از فرود آمدن امام حسین در کربلا به او پیوست و بههمراهش به شهادت رسید. مراجعه کنید به: إبصار العین: ۱۹۲.
[601] . مسعود و پسرش از شیعیان کوفی بودند. ابتدا با ابنسعد از کوفه خارج شدند، ولی سپس به امام حسین متمایل شدند، و به ایشان سلام دادند و در کنارش باقی ماندند و بههمراهش در کربلا به شهادت رسیدند. مراجعه کنید به: إبصار العین: ۱۹۳ ـ ۱۹۴.
[602] . کوفی شجاع، عابد و قاری قرآن که پس از فرود آمدن امام حسین در کربلا به او پیوست و در کنارش شهید شد. مراجعه کنید به: إبصار العین: ۱۹۹.
[603] . این سه برادر از یاران امیرالمؤمنین(ع) بودند و در جنگهای آن حضرت حضور داشتند و پس از آن در کوفه ماندند. آنان پس از فرود آمدن امام حسین(ع) در کربلا به ایشان پیوستند و در کنار او به شهادت رسیدند. مراجعه کنید به: إبصار العین: ص ۲۰۰.
[604] . او ابتدا با لشکر عمربن سعد خارج شد، اما پیش از روز دهم به امام حسین(ع) پیوست و در رکابش به شهادت رسید. مراجعه کنید به: إبصار العین: ۱۷۰.
[605] . او پیرمردی شریف، عابد، شجاع و کارآزموده در جنگها بود. در کربلا به امام حسین(ع) پیوست و جنگید تا آنکه بر اثر جراحات شدید بیهوش شد. پس از شهادت امام حسین(ع) به هوش آمد و شنید دشمنان میگفتند: «حسین کشته شد.» آنان شمشیرش را گرفته بودند، اما او چاقویی را که پنهان کرده بود بیرون آورد و با همان به نبرد با دشمن پرداخت. سپس از هر سو به او حمله کردند و سرانجام عروه تغلبی و زید جُهَنی او را به شهادت رساندند. مراجعه کنید به: إبصار العین: ص ۱۶۹ـ ۱۷۰.
[606] . او اهل کوفه بود و ابتدا با لشکر ابنسعد خارج شد، اما به امام حسین(ع) پیوست و در رکابش به شهادت رسید. مراجعه کنید به: إبصار العین: ۱۷۳ ـ ۱۷۴.
[607] . او شیعه بود و ابتدا بههمراه قبیلۀ تیم برای جنگ با امام حسین(ع) خارج شد، اما پیش از روز دهم به امام پیوست و بههمراهش به شهادت رسید. مراجعه کنید به: إبصار العین: ۱۹۴.
[608] . او شیعهای کوفی بود. با مسلمبن عقیل بیعت کرد، اما پس از آنکه مسلم تنها ماند، او نیز همراه لشکر ابنسعد از کوفه خارج شد. سپس به امام حسین(ع) گرایش یافت و در روز دهم محرم بههمراه ایشان به شهادت رسید. مراجعه کنید به: إبصار العین: ص ۱۹۹.
[609] . او سواری دلیر و پیشتاز بود. ابتدا همراه با لشکر ابنسعد خارج شد، اما سپس به جمع یاران امام حسین(ع) پیوست و در همان حملۀ نخست به شهادت رسید. مراجعه کنید به: إبصار العین: ص ۱۹۴.
[610] . او جنگآوری دلیر بود که ابنزیاد او را مأمور مقابله با امام حسین(ع) در مسیر کرد. او مرتب ندایی غیبی میشنید که میگفت «مژده باد تو را ای حر به بهشت»، و دچار تردید و گفتوگو با خودش شد. او کسی بود که راه را بر امام حسین(ع) و خاندانش بست و موجب شد تا در کربلا فرود آیند. حر در روز عاشورا، پیش از آغاز نبرد، به امام حسین(ع) پیوست. امام توبهاش را پذیرفت و او در همان روز در رکاب حضرت به شهادت رسید. امام حسین(ع) بر بالین پیکر بیجان او ایستاد و فرمود: «تو آزادی، همانگونه که مادرت تو را حر نام نهاد؛ آزاد در دنیا و سعادتمند در آخرت.» مراجعه کنید به: إبصار العین، سماوی، ص ۲۰۳ به بعد.
[611] . او با ابنسعد برای جنگ با حسین(ع) خارج شد و سپس پس از شدت گرفتن نبرد به حسین(ع) متمایل شد و در حملۀ اول شهید شد. مراجعه کنید به: اثصار العین: ص 194.
[612] . ابوالحتوف و برادرش سعد، از اهل کوفه و از جماعت «مُحَکّمه» بودند و همراه با عمربن سعد به کربلا آمدند؛ اما وقتی در روز دهم محرم شنیدند امام حسین(ع) فریاد برآورد «آیا یاریگری هست که ما را یاری کند؟» و صدای نالۀ زنان و کودکان بلند شد، دلشان به درد آمد و بهسوی دشمنان امام حسین(ع) حملهور شدند و در کنار ایشان به شهادت رسیدند. مراجعه کنید به: إبصار العین: ص ۱۵۹.
[613] . نام آنها پیشتر در شمارههای 20، 19، 13، 54، 55، 56 و 38 ذکر شد.
[614] . نام آنها پیشتر در شمارههای 85 و 86 ذکر شد.
[615] . نام آنها پیشتر در شمارههای 2، 9، 10، 16 و 35 ذکر شد.
[616] . مراجعه کنید به: إبصار العين، السماوي: 221.
[617] . نامهای آنها همراه با شمارههای شرححالهایی که پیشتر گفته شد: سلیمان و اسلم و قارب موالی حسین (20، 21 و 22)، منجح غلام حسن (23)، نصر و سعد موالی علی (24 و 25)، حرث غلام حمزه (26)، جون غلام ابوذر (27)، عقبه غلام رباب (28)، شوذب غلام شاكر (40)، سالم غلام عامر عبدی (52)، سعد غلام عمرو صیداوی (62)، واضح غلام حارث سلمانی (64)، شبیب غلام حرث جابری (76)، سالم غلام بنی مدينه (90)، رافع غلام مسلم ازدی (92).
[618] . مراجعه کنید به: إقبال الأعمال، ابنطاووس: 3/ 76 – 80.
[619] . به منبع قبلی مراجعه کنید: 3/ 341 – 346.
[620] . زیرا عبدالله رضیع در آن ذکر نشده، و نیز عبیداللهبن مسلمبن عقیل که در زیارت ناحیه آمده است.
[621] . از گفتوگویی خصوصی با سید احمد الحسن.
[622] . او یکی از انصار امام حسین(ع) بود، اما به شرطی به امام پیوست که اگر یاریاش ثمری نداشت آزاد باشد.
[623] . تاریخ طبری: ۴/ ۳۲۰. همچنین روایت کرده است: «از یاران حسین(ع) 72 نفر کشته شدند.» تاریخ طبری: ۴/ ۳۴۸.
[624] . مراجعه کنید به: الاخبار الطوال، دینوری: ۲۵۶؛ تاریخ یعقوبی: ۲/ ۲۳۰؛ الارشاد، مفید: ۲/ ۹۵.
[625] . اما تعداد ۷۸ نفر (۱۸ نفر از اهلبیت امام حسین + ۶۰ نفر از سایر یاران)، آن را طبری از زحربن قیس، فرستادۀ ابنزیاد برای بردن سرها به شام نقل کرده است. مراجعه کنید به: تاریخ طبری: جلد ۴، ص ۳۵۱؛ و اما تعداد ۸۲، آن را علامه مجلسی در کتاب بحارالانوار: جلد ۴۵، ص ۴ ذکر کرده؛ و تعداد ۸۷ را مسعودی در کتاب مروج الذهب: جلد ۳، ص ۶۱ بیان کرده است.
[626] . تاریخ طبری: ۴/ ۲۹۵.
[627] . مروج الذهب، مسعودی: ۳/ ۶۱.
[628] . میل واحد اندازهگیری مسافت قدیمی است که معادل حدود 1/6 کیلومتر میشود. (مترجم)
[629] . تاریخ طبری: ۴/ ۲۹۲، و همین تعداد را ابننما حلی و ابنطاووس ذکر کردهاند، اما آنها این تعداد را مربوط به زمانی میدانند که امام حسین(ع) در روز دهم محرم سپاه خود را سازماندهی کرد، نه هنگام ورودش به کربلا در روز دوم محرم. مراجعه کنید به: مثیر الأحزان، ابننما: ۳۴؛ اللهوف فی قتلى الطفوف، ابنطاووس: ۴۲.
[630] . بعد از افزودن مسلمبن عقیل به هجده نفری که قبلاً با شمارههای ۱ تا ۱۸ ذکر شده بودند.
[631] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری: ۴/ ۳۴۹؛ الأخبار الطوال، دینوری: ۲۵۹؛ الإرشاد، مفید: ۲/ ۱۱۳.
[632] . بهعنوان مثال مجلسی نقل کرده است: «سرهای یاران امام حسین و اهلبیتش هفتاد و هشت سر بود.» بحارالانوار، مجلسی: ۴۵/ ۶۲.
[633] . دینوری گفته است: «و سرها بر نوک نیزهها حمل میشد. تعداد آنها 72 سر بود. هوازن با 22 سر آمد، تمیم با 17 سر بههمراه حصینبن نمیر آمد، کنده با 13 سر بههمراه قیسبن اشعث آمد، بنیاسد با 6 سر بههمراه هلال اعور آمد، ازد با 5 سر بههمراه عیهمةبن زهير آمد، و ثقيف با 12 سر بههمراه ولیدبن عمر آمد.» الأخبار الطوال: ۲۵۹.
[634] . تفسیر عیاشی: 2/291.
[635] . جایی در مسیر حج میان مکه و عراق.
[636] . طبری روایت کرده است: «از مردی از بنی فزاره... گفت: ما با زُهیربن قین بجلی بودیم. در طول مسیری که از مکه میآمدیم، با حسین حرکت میکردیم و هیچچیز بیشتر از اینکه در منزلی با حسین همراه شویم ما را ناراحت نمیکرد. پس اگر حسین حرکت میکرد زُهیربن قین عقب میماند، و اگر حسین اطراق میکرد زُهیر پیش میرفت، تا اینکه در منزلی به هم رسیدیم و ناچار بودیم با هم بمانیم. حسین در یک طرف نشست و ما در طرف دیگر نشستیم و درحالیکه ما از غذای خود میخوردیم فرستادۀ حسین آمد و سلام کرد و داخل شد و گفت: ای زُهیربن قین، حسینبن علی(ع) مرا بهسوی تو فرستاده است تا به نزد او بیایی. همۀ ما آنچه را در دست داشتیم رها کردیم گویی پرندهای بر سرمان نشسته بود... دُلهم بنت عمرو، همسر زُهیربن قین گفت: به او گفتم: آیا پسر رسول خدا(ص) تو را دعوت میکند و تو نمیروی؟ سبحانالله! خوب است بروی و سخنانش را بشنوی و سپس برگردی؟ پس زُهیربن قین بهسوی او رفت و مدت زیادی نگذشت که خوشحال بازگشت درحالیکه چهرهاش روشن بود. دستور داد چادرش و اثاثیهاش را بهسوی حسین ببرند و به همسرش گفت :تو را طلاق دادم، به خانوادهات بپیوند که من نمیخواهم از طرف من جز خیر به تو برسد؛ و سپس به همراهانش گفت: هرکدام از شما میخواهد به من بپیوندد، وگرنه این آخرین دیدار است. ماجرایی را برایتان نقل میکنم: در جنگ بلنجر شرکت کردیم و خداوند ما را پیروز گرداند و غنایمی به دست آوردیم. سلمان باهلی (فارسی، نگاه کنید به: ارشاد: 2/73) به ما گفت: آیا به آنچه خداوند به شما داد و از غنائمی که به دست آوردید خوشحال شدید؟ گفتیم: بله. گفت: اگر روزی جوانان آلمحمد را درک کردید، به جنگیدن در کنار آنان بیشتر خوشحال باشید از غنائمی که امروز به دست آوردهاید. سپس گفت: شما را به خدا میسپارم. راوی گوید: به خدا قسم، او پیوسته در صف اول جنگ بود تا آنکه به شهادت رسید. مراجعه کنید به: تاریخ طبری، جلد ۴، ص ۲۹۸ ـ ۲۹۹. و در روایتی از دینوری آمده است: «نپذیرفت با او ملاقات کند.» (الاخبار الطوال، ص ۲۴۶)
[637] . بلاذری گفته است: «گفتند: زُهیربن قین بجلی در مکه بود؛ و او عثمانی بود. از مکه باعجله بازگشت و در راه با حسین همراه شد. او با حسین همراهی میکرد، ولی ملاقات نمیکرد... .» (انساب الاشراف: 3/378 ـ 379).
[638] . تاریخ طبری: 4/316.
[639] . از گفتوگویی خصوصی با سید احمد الحسن.
[640] . تاریخ طبری: 4/ 299 ـ300؛ الإرشاد، مفید: 2/ 73 ـ 75
[641] . اللهوف في قتلى الطفوف، ابنطاووس: 32. زباله: محلی در مسیر حج میان مکه و کوفه که نزدیک شهر رفحاء در عربستان سعودی قرار دارد.
[642] . الإمامة والسياسة: 2/ 5.
[643] . تاريخ الإسلام، ذهبی: 5/ 11.
[644] . تاریخ طبری: 4/ 282؛ الارشاد، مفید: 2/ 61؛ الکامل فی التاریخ، ابناثیر: 4/ 35
[645] . تاریخ طبری: ۴/ ۳۰۸؛ الإرشاد، مفید: ۲/ ۸۲؛ الكامل فی التاریخ، ابناثیر: ۴/ ۵۱. ابنطاووس روایت کرده این حادثه در «ثعلبیه» رخ داده، و علیاکبر گفته است: «ای پدر، پس ما از مرگ باکی نداریم.» اللهوف في قتلى الطفوف: ۳۰. صدوق روایت کرده این حادثه در «عذیب هجانات» اتفاق افتاده است، مراجعه کنید به: الأمالی: ۱۳۱. ثعلبیه و عذیب هجانات: مکانهایی در مسیر هستند.
و آنچه امام حسین(ع) شنید شبیه چیزی است که برای خواهرش سیده زینب(ع) در «خزیمیه» اتفاق افتاد؛ زیرا او بهسوی حسین(ع) آمد و آنچه را دیده بود برایش تعریف کرد و گفت: «پاسی از شب گذشته بود که بیرون رفتم و صدایی شنیدم که میگفت:
ای دیده، آگاه باش و با تمام توان گریه کن/ که پس از من چه کسی بر شهیدان خواهد گریست؟
بر قومی میگریم که مرگ، آنان را/ با تقدیری معین، بهسوی تحقق وعدهای میبرد
سپس حسین(ع) به او فرمود: ای خواهر، آنچه مقدر شده است واقع خواهد شد.» مراجعه کنید به: الفتوح، ابناعثم: ۵/ ۱۲۲. خزیمیه: مکانی در مسیر حج است که قبل از «زرود» و نزدیک «ثعلبیه» در حجاز واقع شده است.
[646] . سید مرتضی گفته است: «و هنگامی که سرورمان اباعبدالله(ع) از شهادت مسلمبن عقیل آگاه شد و به او پیشنهاد بازگشت داده شد، بنیعقیل بهسوی او آمدند و گفتند: به خدا قسم ما برنمیگردیم تا انتقام خود را بگیریم، یا همانند پدرمان طعم مرگ را بچشیم. حسین(ع) فرمود: بعد از اینها خیری در زندگی نیست.» (تنزیه الأنبیاء: 230).
[647] . موسوعة كلمات الإمام الحسين: 425.
[648] . تاریخ طبری: 4/ 281؛ الكامل فيالتاريخ، ابناثیر: 4/ 33، و در آن آمده است: «هرچه مقدر شده است نازل میشود؛ و ما آن را به حساب خدا میگذاریم... .»
[649] . اللهوف في قتلى الطفوف، ابنطاووس: 45.
[650] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری: ۴/ ۳۰۰؛ الارشاد، شیخ مفید: ۲/ ۷۰
[651] . مراجعه کنید به: الطبقات الكبرى، ابنسعد، شرححال امام حسین(ع) و شهادتش، از نسخۀ غیرچاپی از کتاب الطبقات الكبرى ابنسعد: ص ۶۵، تحقیق: سید عبدالعزیز طباطبائی.
[652] . تاریخ طبری: 4/ 300 ـ 301. و در روایت خوارزمی آمده است: «و فقط میخواست هیچکس او را همراهی نکند مگر با بصیرت.» مقتل الحسین: 1/ 328.
[653] . مراجعه کنید به: إبصار العين في أنصار الحسين، السماوي: 93؛ مع الركب الحسيني، علي الشاو ي: 1/ 406.
[654] . از گفتوگویی خصوصی با سيد احمد الحسن.
[655] . کافی، کلینی: 1/ 465.
[656] . از گفتوگویی خصوصی با سید احمد الحسن.
[657] . بطن الرمه: منزلگاهی که راه بصره و کوفه را به مدینه منوره وصل میکند. مراجعه کنید به: مراصد الاطلاع، صفیالدین بغدادی: 2/634. این منطقه عبارت است از یک دره در شرق عربستان سعودی.
[658] . تاریخ طبری: 4/297.
[659] . تاریخ طبری: 4/ 297 ـ 298؛ الأخبار الطوال، دینوری: 245؛ انساب الاشراف، بلاذری: 3/ 378.
[660] . اللهوف في قتلى الطفوف، ابنطاووس: 32 ـ 33؛ همچنین: مثیر الأحزان، ابننما: 42.
[661] . بر اساس روایات برخی از مورخان، امام حسین پس از خروج از مکه عبداللهبن یقطر را بدون ذکر نام مکانی مشخص فرستاد، درحالیکه دربارۀ قیسبن مسهر آمده او را از «بطن الرمه» فرستاده است. برخی بر این باورند که امام، عبداللهبن یقطر را بههمراه مسلمبن عقیل به کوفه فرستاد، و هنگامی که مسلم یارینکردن کوفیان را دید، او را بهسوی حسین فرستاد تا امام را از اوضاع باخبر کند، و او پس از خروج از کوفه دستگیر شد. برای اطلاعات بیشتر، مراجعه کنید به: إبصار العين في أنصار الحسين، السماوی: 94.
[662] . مکانی در عراق که در مسیر حج میان کوفه و مکه واقع شده است، و حدود 30 کیلومتر از ناحیه رُهیمه (روستایی در غرب مرکز شهر نجف و در فاصلۀ 40 کیلومتری آن) فاصله دارد. فاصلۀ عذیب الهجانات از کوفه تقریباً 80 کیلومتر است.
[663] . تاریخ طبری: 4/305 ـ 306؛ تجارت الامم، رازی: 2/65.
[664] . این مسئله در روایات مسلمانان به طور متواتر آمده، و نمونههایی از آن به شرح زیر است:
صدوق با سند خود روایت کرده است: «از امام ابوالحسن علیبن موسیالرضا(ع) نقل شده است، فرمود: «... پدرم، از جدم، از پدرش(ع) نقل کرده است که رسول خدا(ص) فرمود: هرکس مرا در خواب ببیند بهراستی مرا دیده است، زیرا شیطان نمیتواند بهشکل من، یا بهشکل یکی از اوصیای من، یا بهشکل یکی از شیعیان آنان درآید؛ و بهدرستی که رؤیای صادقه جزئی از هفتاد جزء نبوت است.» (الأمالي: ۱۲۱)
بخاری با سند خود روایت کرده است: از ابوسعید خدری نقل شده که از رسول خدا(ص) شنیده است میفرماید: «رؤیای صالحه جزئی از چهل و شش جزء نبوت است.» (صحیح البخاری: ۸/ ۶۹)
احمدبن حنبل با سند خود از انسبن مالک روایت کرده است: رسول خدا(ص) فرمود: «رسالت و نبوت منقطع شده است، و بعد از من نه رسولی هست و نه نبیای.» این گفته برای مردم سنگین بود. پیامبر فرمود: «اما مبشّرات [باقی مانده است].» گفتند: ای رسول خدا، مبشّرات چیست؟ فرمود: «رؤیای مرد که جزئی از اجزای نبوت است.» (مسند احمد: ۳/ ۲۶۷)
[665] . الفتوح، ابناعثم: 5/ 18 ـ 19.
[666] . اللهوف في قتلى الطفوف، ابنطاووس: 39 ـ 40.
[667] . بحارالانوار، مجلسی: ۴۴/ ۳۶۴.
[668] . کاملالزیارات، ابنقولویه: ۱۵۷.
[669] . تاریخ طبری: ۴/ ۳۰۸؛ الارشاد، مفید: ۲/ ۸۲؛ الکامل فيالتاریخ، ابناثیر: ۴/ ۵۱. ابنطاووس روایت کرده این حادثه در «ثعلبیه» رخ داده و علیاکبر گفته است: «ای پدر، در این صورت از مرگ باکی نداریم."»(اللهوف فی قتلی الطفوف: ۳۰). صدوق روایت کرده این حادثه در «عذیب الهجانات» رخ داده است. (الامالی: ۱۳۱). ثعلبیه و عذیب الهجانات: مکانهایی در طول مسیر هستند.
[670] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری: 4/ 315؛ الإرشاد، المفيد: 89 ـ 90.
[671] . مقتلالحسین، خوارزمی: 1/356؛ همچنین مراجعه کنید به: الفتوح، ابناعثم: 5/ 99 ـ 100.
[672] . الفتوح، ابناعثم: 5/ 76 ـ 79؛ الإرشاد، مفید: 2/ 76 ـ 83؛ تاریخ طبری: 4/ 302 ـ 305.
[673] . مکانی در عراق که در مسیر حج میان کوفه و مکه واقع شده است. فاصلۀ آن از ناحیه «الرهیمه» (روستایی در غرب مرکز شهر نجف) 64 کیلومتر است، و «ذو حُسَم» حدود 115 کیلومتر از کوفه فاصله دارد.
[674] . اگرچه نامههای آنها یکی از اسباب و دلایل ظاهری بود که در طول «دلیل واقعی» اتفاق افتادند.
[675] . جایی در عراق که در مسیر حج بین کوفه و مکه واقع شده است. فاصلۀ آن از ناحیه «الرهیمه» (روستایی در غرب شهر نجف) 30 کیلومتر است، و عذیب الهجانات حدود 80 کیلومتر از کوفه فاصله دارد.
[676] . مراجعه کنید به: إبصار العين في أنصار الحسين، السماوي: 146 ـ 147؛ تاریخ طبری: 4/ 305 ـ 306؛ تجارب الأمم، الرازی: 2/ 65؛ و در این منابع چهار نفر بههمراه طرماح ذکر شدهاند.
[677] . مکانی در مسیر حج بین مکه و کوفه که حدود 54 کیلومتر از ناحیۀ «الرهیمه» (روستایی در غرب شهر نجف) فاصله دارد؛ و فاصلۀ میان بیضه و کوفه حدود 100 کیلومتر است.
[678] . تاریخ طبری: 4/ 304 ـ 305.
[679] . مراجعه کنید به: الفتوح، ابناعثم: 5/ 81 ـ 82؛ و در آن آمده است: «و من از دیگران به این امر شایستهترم به دلیل نزدیکیام به رسول خدا(ص)» به جای «و من از دیگران شایستهترم.»
[680] . مکانی در عراق که در مسیر حج میان کوفه و مکه واقع شده است. فاصلۀ آن از ناحیه الرهیمه (روستایی در غرب شهر نجف) 64 کیلومتر است، و ذو حُسَم حدود 115 کیلومتر از کوفه فاصله دارد.
[681] . مثیرالأحزان، ابننما: 31 ـ 32؛ اللهوف فی قتلی الطفوف، ابنطاووس: 34 ـ 35؛ بحارالانوار، مجلسی: 44/ 381؛ تاریخ طبری: 4/ 305؛ تاریخ الإسلام، ذهبی: 5/ 12.
[682] . بحارالانوار، مجلسی: 44/ 382 ـ 383.
[683] . مقتلالحسین، خوارزمی: 1/ 236.
[684] . تاریخ طبری: 4/ 306.
[685] . زیرا فاصلۀ بین «عذیب الهجانات» و «ذو حسم» فقط چند کیلومتر است.
[686] . مثیر الأحزان، ابننما: 28.
[687] . تاریخ طبری: 4/ 306 ـ 307.
[688] . شبهۀ خودکشی و انداختن خود به هلاکت که برخی از ناصبیان اموی از دیرباز تاکنون به قیام امام حسین(ع) وارد کردهاند، و پاسخ به این شبهه در مقدمه ارائه شد.
[689] . برای مثال مراجعه کنید به: تاریخ طبری: 4/ 295، 312.
[690] . مراجعه کنید به: تنزيه الأنبياء، سید مرتضی: 229 ـ 230.
[691] . سير أعلام النبلاء، ذهبی: 3/ 305 ـ 306.
[692] . تاریخ طبری: 4/ 313.
[693] . نینوا منطقهای در ناحیۀ سواد کوفه (نواحی آباد اطراف کوفه) در آن زمان بوده است، و کربلا بخشی از آن محسوب میشود. مراجعه کنید به: معجم البلدان، یاقوت حموی: 5/ 339.
[694] . تاریخ طبری: 4/ 308 ـ 309؛ الإرشاد، مفید: 2/ 82 ـ 84.
[695] . بحارالانوار، مجلسی: 44/ 383.
[696] . الأخبار الطوال، دینوری: 252 ـ 253.
[697] . موسوعة كلمات الإمام الحسين: 454.
[698] . مقتلالحسین، ابومخنف: 75 ـ 76؛ موسوعة كلمات الإمام الحسين: 454 ـ 455.
[699] . مناقب آل ابیطالب: 3/ 247.
[700] . الفتوح، ابناعثم کوفی: 5/ 84.
[701] . مراجعه کنید به: حياة الإمام الحسين، باقر شريف القرشي: 3/ 93 .
[702] . الفتوح، ابناعثم: 5/ 85.
[703] . الأخبارالطوال، دینوری: 254.
[704] . بحارالانوار: 44/ 385 ـ 386. در روایت ابناعثم آمده است: «یزیدبن معاویه چهارهزار دینار و دویست هزار درهم برای من مقرر داشته است تا در میان شما تقسیم کنم، و شما را برای جنگ با حسینبن علی راهی کنم، پس گوش دهید و اطاعت کنید.» الفتوح: 5/ 89.
عمربن سعد: او فرزند سعدبن ابیوقاص بود و در سال 26 هجری در مدینه متولد شد. او ـکه فردی خبیث و ملعون بودـ در کوفه ساکن شد و از کودکی بهعنوان قاتل حسین(ع) شناخته میشد. ابنعساكر از عبداللهبن شریک روایت کرده است، گفت: «من مردانی را دیدم که رداهای نشاندار و کلاههای بلند داشتند و هرگاه عمربن سعد از کنار آنها میگذشت میگفتند "این قاتل حسین است" و این قبل از آن بود که او امام حسین را بکشد.» تاریخ مدینة دمشق: 45/ 48 ـ 49. او برای فرماندهی سپاه اموی بهجهت جنگ با حسین(ع) انتخاب شد، و دستورات ابنزیاد را بهطور کامل اجرا میکرد. او حسین(ع) را کشت، و سینه و پشت او را با اسبها لگدمال کرد. او هیچگاه به وعدهای که دربارۀ ولایت ری به او داده بودند نرسید و میگفت: «هیچکس با حالی بدتر از من به خانهاش بازنگشت! من از آن فاجر ظالم ـابنزیادـ اطاعت کردم، و از حکم عادل نافرمانی کردم و پیوند خویشاوندی شریف را قطع کردم.» انساب الاشراف: 3/ 211. مردم او را طرد کردند و هرگاه از کنار جمعی عبور میکرد از او رو برمیگرداندند و هرکسی او را میدید به او دشنام میداد. او در خانهاش منزوی بود تا اینکه مختار ثقفی او و پسرش حفص را به قتل رساند. شرح احقاق الحق، مرعشی: 33/ 646 ـ 647.
[705] . «حمام أعین» مکانی در اطراف کوفه بود که سپاهیان معمولاً در آن اردو میزدند.
[706] . تاریخ طبری: 4/ 309 ـ 310.
[707] . «عرفا» جمع عریف، و مسئول امور قبیله یا گروهی از مردم است، و «مناکب» جمع منکب است که به معنای رئیس عرفاست، و کار هر دو مشابه است؛ زیرا آنها واسطههای میان حکومت و قبایل یا گروههای مردم بودند.
[708] . برخی از تاریخنگاران تمارض شبثبن ربعی را به این صورت روایت کردهاند: «سپس ابنزیاد به شبثبن ربعی پیام فرستاد که "نزد ما بیا، زیرا ما قصد داریم تو را برای جنگ با حسین(ع) اعزام کنیم." شبث تمارض کرد و خواست ابنزیاد او را معاف کند. اما ابنزیاد به او پیام فرستاد: "اما بعد؛ فرستادۀ من خبر تمارض تو را به من رساند، و من نگرانم از اینکه تو از آن دسته افرادی باشی که: (وَإِذَا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا قَالُوا آمَنَّا ۖ وَإِذَا خَلَوْا إِلَىٰ شَيَاطِينِهِمْ قَالُوا إِنَّا مَعَكُمْ إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِئُونَ) (و هنگامیکه با اهل ایمان دیدار میکنند میگویند ایمان آوردیم و چون با شیطانهای خود خلوت میکنند، میگویند قطعاً ما با شماییم، ما فقط [مؤمنان را] مسخره میکردیم). اگر در طاعت ما هستی پس بهسرعت نزد ما بیا." شبث پس از عشاء نزد او آمد تا چهرهاش دیده نشود و اثر بیماری در او قابل تشخیص نباشد. وقتی وارد شد ابنزیاد به او خوشامد گفت و نزدیک خود نشاند و گفت: "دوست دارم به جنگ با این مرد [حسین] بروی و ابنسعد را یاری کنی." شبث گفت: "میروم، ای امیر."» (بحارالانوار: 44/ 386؛ العوالم ـ الإمام الحسین: 237)
[709] . دینوری گفته است: «ابنزیاد هرگاه مردی را با سپاهی بزرگ برای جنگ با حسین(ع) میفرستاد آنها درحالی به کربلا میرسیدند که از آن سپاه جز تعداد اندکی باقی نمیماند؛ زیرا مردم از جنگ با حسین(ع) بیزار بودند و خود را بازمیداشتند و تخلّف میکردند. ابنزیاد، سویدبن عبدالرحمن منقری را با سوارانی به کوفه فرستاد و به او دستور داد در کوفه گشت بزند و هرکسی را که از لشکر تخلف کرده بود نزد او بیاورد.» الأخبار الطوال: 254.
[710] . انساب الاشراف، بلاذری: 3/ 178 ـ 179. «خیل مضمرة مقدحة» یعنی اسبهای لاغر و تندرو.
[711] . الفتوح، ابناعثم: 5/ 89.
[712] . بحارالانوار، مجلسی: 44/ 386؛ العوالم ـ الإمام الحسین، عبدالله بحرانی: 127.
[713] . وضعیتی مشابه این اقدامات را ما در زمان صدام تجربه کردیم؛ بهطوری که بیشتر مردم از دستورات حکومت پیروی میکردند، زیرا از جنایات و انتقامجوییهایش میترسیدند؛ حتی کار به جایی رسید که همسایه، همسایهاش را لو میداد و برادر، برادرش را؛ و در نتیجه «ترس» باعث شد بیشتر مردم با رفتارها و اقدامات صدام همراهی کنند، هرچند بیشترشان به ظلم و جنایات او اعتراف میکردند.
[714] . او ساکن کوفه بود و از یاران علی(ع) به شمار میرفت، اما به زیادبن ابیه گرایش پیدا کرد و وقتی زیاد به بصره میرفت او را بهعنوان جانشین خود در کوفه میگمارد. او دشمن خدا و ملعون بود. (خلاصة الأقوال، علامه حلی: 377؛ رجال ابنداوود: 303).
[715] . پیشتر در مبحث مربوط به شهادت مسلمبن عقیل(ع) به آنها اشاره شد. میتوانید مراجعه کنید.
[716] . از گفتوگویی خصوصی با سید احمد الحسن.
[717] . الأخبار الطوال، دینوری: 254.
[718] . انساب الاشراف، بلاذری: 3/178.
[719] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری: 4/310 ـ 311؛ الإرشاد، شیخ مفید: 2/84 ـ 87.
[720] . برخی مورخان نام او را «عروةبن قیس» ذکر کردهاند. مراجعه کنید به: الفتوح: 5/86؛ الإرشاد: 2/38، و برخی دیگر «عزرةبن قیس» ذکر کردهاند، مراجعه کنید به: تاریخ طبری: 4/310؛ انساب الاشراف: 3/158. براساس هر دو روایت، او از طایفۀ بَجِلی اَحمسی بود، و قبیله «بجیله» از قبایل یمنی است که ـهمانگونه که پیشتر بیان شدـ از ابتدای شکلگیری شهر کوفه در آنجا ساکن شدند.
[721] . کثیربن عبدالله شعبی، کوفی بجلی، خبیثی ملعون بود. او زُهیربن قین را به شهادت رساند. مراجعه کنید به: مستدركات علم رجال الحديث، نمازی: 6/300؛ إبصار العين في أنصار الحسين، سماوی: 165.
[722] . حقیقتِ «انصراف» (بازگشت) که در سخن امام حسین(ع) آمده و بیان معنای آن پیشتر در مبحث «آیا امام حسین پیشنهاد بازگشت یا حرکت بهسوی شام را مطرح کرد؟» بررسی شد؛ پس به آن مراجعه کنید.
بنده در مبحث «اعتراض حر به امام حسین» عرض کردم:
«این سخن امام "از شما بازمیگردم" به این معنا نیست که امام قصد داشت دلیل اصلی قیام و آمدنش به عراق را صرفاً به نامههای کوفیان محدود کند و اکنون پس از مشاهدۀ بیوفایی و خیانت آنها از قیامش منصرف شود؛ هرگز منظور امام این نبوده است؛ زیرا پیشتر از بیوفایی کوفیان آگاه بود، و بارها در مدینه و مکه و حتی در طول مسیر به این موضوع اشاره کرده بود، اما با این وجود همچنان به حرکت بهسوی عراق اصرار داشت، و ـهمانطور که بارها توضیح دادیمـ این جز برای اجرای ارادۀ خدا و حمایت از دینش نبود. بله، امام حسین "از شما بازمیگردم" را در برابر حر و سپاهش بیان کرد، زیرا او در حال استدلال و از بین بردن عذر و بهانۀ مخالفانش بود؛ و استدلال ـقطعاًـ شیوۀ خاص خودش را دارد. پس امام(ع) به آنها فرمود به کوفه آمده است بهدلیل اینکه اهل آنجا او را مخاطب قرار داده و برایش نامه نوشتهاند، و اگر معلوم شود آنها نمیخواهند او بیاید او از آنها ـیعنی از کوفه و مردمشـ بازمیگردد، نه اینکه از اصل قیام الهی خود در برابر انحراف اموی منصرف شود.»
[723] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری: 4/ 311؛ إعلام الورى، الطبرسی: 1/ 452.
[724] . الفتوح، ابناعثم: 5/ 90.
[725] . تاریخ طبری: 4/ 314.
[726] . تاریخ طبری: 4/ 314؛ کامل در تاریخ، ابناثیر: 4/ 55 ـ 56؛ الفتوح، ابناعثم: 5/ 93 با اختلاف جزئی در متن نامه.
[727] . تاریخ طبری: 4/314؛ الإرشاد، المفید: 2/89؛ تاریخ مدينة دمشق، ابنعساكر: 45/52؛ الكامل في التاريخ، ابناثير: 4/56.
[728] . الفتوح، ابناعثم: 5/ 10.
[729] . تاریخ طبری: 4/ 314.
[730] . الفتوح، ابناعثم: 5/ 85.
[731] . تاریخ طبری: 4/ 314؛ الإرشاد، المفید: 2/ 89.
[732] . الإرشاد، المفيد: 2/ 80؛ الكامل في التاريخ، ابناثير: 4/ 47 ـ 48.
[733] . به این دلیل که امام حسین نسب خود را به هاشمبن عبد منافبن قصیبن کلاب میرساند، و عمربن سعد از بنیزهرةبن کلاب است، و مشخص است «بنیهاشمبن عبد مناف» و «بنیزهره» دو شاخه از شاخههای قریش هستند.
[734] . از گفتوگویی خصوصی با سید احمد الحسن.
[735] . «ألا وإنّ الدعيّ ابنالدعيّ قد وضعنا بين خيارين: بين السِلّة والذلّة، وهيهات منّا الذلّة! يأبى الله لنا ذلك، ورسوله، والمؤمنون، وحجور طابت وطهرت، وأنوف حميّة، ونفوس أبيّة، أن نؤثر طاعة اللئام على مصارع الكرام. ألا وإني زاحف بهذه الأسرة، مع قلة العدد، وخذلان الناصر.»
الدعي ابنالدعي: یعنی ابنزیاد (حرامزادۀ فرزند حرامزاده).
السِلّة: یعنی کشیدن شمشیرها و جنگیدن تا حد کشته شدن.
الذلّة: یعنی خواری و تسلیم، بهدلیل اینکه از او خواستند تسلیم شود و به حکم بنیامیه گردن نهد (بیعت کند).
حجور طابت وطهرت: یعنی دامنها و آغوشهایی پاک و پاکیزه، و اشاره به تربیت در خانوادهای شریف و مطهر دارد.
نفوس أبيّة: یعنی جانها و سرشتهایی که از پستی و رذیلت مبرا هستند و زیر بار خواری نمیروند.
أنوف حميّة: یعنی انسانهایی با غیرت و با عزتنفس که تحمل خواری و ذلت را ندارند.
نؤثر طاعة اللئام على مصارع الكرام: یعنی هرگز نمیپذیریم اطاعت از فرومایگان را به کشتهشدن در راه کرامت و عزت ترجیح دهیم؛ یعنی امام حسین ـکه بزرگوار و عزتمند استـ هرگز بیعت با آن فرومایگان (امویان) را به شهادت در راه خدا ترجیح نمیدهد.
[736] . مثیر الأحزان، ابننما: ص ۴۰؛ اللهوف فی قتلى الطفوف، ابنطاووس: ص ۵۹.
و ابنعساکر این روایت را به این صورت نقل کرده است: «آگاه باشید ظلم و ستم میان دو راه قرار گرفته است: یا درخواست (ذلتبار)، یا پستی و خواری؛ و هیهات، ما هرگز زیر بار پستی نمیرویم؛ خدا و فرستادهاش و مؤمنان و دامانهای پاک و رحمهای پاکیزه و جانهای با غیرت و نفسهای آزاده، هیچکدام نمیپذیرند ما مرگ کریمانه را به زندگی با فرومایگی ترجیح دهیم. آگاه باشید من با این خانواده بهسوی دشمن میروم، با وجود کم بودن نفرات و بسیار بودن دشمن، و نبود یاریگر.» (تاریخ مدینة دمشق، ج ۱۴، ص ۲۱۹)
[737] . الإرشاد، المفيد: 2/ 98.
[738] . یعنی هانی حضرمی ازجمله جنایتکارانی بود که بههمراه ابنشعد (خدا لعنتش کند) در جنگ علیه حسین(ع) شرکت داشت.
[739] . تاریخ طبری: 4/313.
[740] . تاریخ طبری: 4/ 314؛ و همانند آن در انساب الاشراف، بلاذری: 3/ 182 ـ 183 آمده، آنجا که گفته است: «گفتهاند: حسین و عمربن سعد بهتنهایی ایستاده بودند. حسین گفت: یکی از اینها را از من بپذیرید: اجازه دهید به همان جایی که از آن آمدهام بازگردم؛ یا دستم را در دست یزید بگذارم ـکه او پسرعمویم استـ تا هرچه دربارۀ من صلاح میداند انجام دهد؛ یا مرا به یکی از مرزهای مسلمانان بفرستید تا مردی از اهل آنجا باشم، تا هرچه برای آنان باشد برای من هم باشد و هرچه علیه آنان باشد علیه من هم باشد! و گفته شده است او [حسین] فقط درخواست کرد به مدینه بازگردد... .» سپس باقی ماجرا را همانگونه که طبری نقل کرده، آورده است.
[741] . مراجعه کنید به: الإرشاد، شیخ مفید: 2/ 87 ـ 88؛ تاریخ مدينة دمشق، ابنعساكر: 45/ 51؛ الكامل في التاريخ، ابناثير: 4/ 55؛ تاريخ الإسلام، ذهبی: 5/ 195 ـ 196.
[742] . در مبحث «اعتراض حر به حسین» و «آیا امام حسین پیشنهاد بازگشت یا حرکت بهسوی شام را داد؟» بررسی شد؛ میتوانید مراجعه کنید.
[743] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری: جلد 4، صفحه 313. متن روایت چنین است: «از عقبةبن سمعان نقل شده است، گفت: من با حسین(ع) همراه بودم. از مدینه با او خارج شدم و تا مکه، و از مکه به سوی عراق، و تا هنگام شهادتش هرگز از او جدا نشدم. هیچ سخنی از او خطاب به مردم ـچه در مدینه، چه در مکه، چه در راه، چه در عراق و چه در میان سپاهـ تا روز شهادتش نبود مگر اینکه آن را شنیدم. به خدا سوگند، او آنچه را مردم نقل میکنند و ادعا میکنند که "او میخواسته دستش را در دست یزیدبن معاویه بگذارد یا او را به یکی از مرزهای مسلمانان بفرستند" به آنان نگفت، بلکه گفت: مرا رها کنید تا در این سرزمین پهناور بروم و ببینیم کار مردم به کجا میانجامد.»
[744] . الفتوح، ابناعثم: 5/ 92 ـ 93؛ و در روایتی دیگر ابنسعد به نگرانیهای خود این را نیز افزود: «او گفت: "من خانواده دارم و برای آنان بیمناکم." سپس سکوت کرد و پاسخی نداد. حسین(ع) از نزد او بازگشت درحالیکه میفرمود: "خداوند تو را بهزودی بر بسترت ذبح کند، و در روز محشرت تو را نیامرزد. به خدا سوگند، امیدوارم جز اندکی از گندم عراق نخوری." ابنسعد ـبا تمسخرـ گفت: "جو بهعنوان جایگزینی برای گندم کافی است."»
مراجعه کنید به: بحارالانوار: مجلسی: 44/ 388 ـ 389.
[745] . تاریخنگار طبری تنها به ذکر چهارهزار نفری که ابنسعد در روز دوم محرم بههمراه آورد و هزار نفری که با حر ریاحی به کربلا رفتند بسنده کرده است. مراجعه کنید به: تاریخ طبری: ۴/۳۰۴ ـ ۳۱۰.
[746] . بلاذری علاوه بر آنچه طبری ذکر کرده، هفت هزار نفر دیگر نیز اضافه کرده و مجموعاً تعداد آنها را دوازده هزار نفر دانسته است. سپس بحث را برای تعداد بیشتر باز گذاشته و گفته است: «سپس ابنزیاد گروههای بیستنفری، سینفری، پنجاهنفری تا صدنفری را صبح زود، هنگام برآمدن آفتاب، نیمروز و عصر از نخَیله میفرستاد تا عمر بن سعد را با آنها تقویت کند... .» انساب الاشراف: ۳/۱۷۸.
[747] . مراجعه کنید به: الدر النظيم، یوسف الشامی المشغری: ۵۵۱.
[748] . مراجعه کنید به: الصواعق المحرقة، ابنحجر الهیتمی: 197. شیخ محقق محمد السماوی نیز این عدد را انتخاب کرده است. مراجعه کنید به: إبصار العين في أنصار الحسين: 30.
[749] . مراجعه کنید به: الفتوح، ابناعثم الکوفی: 5/89.
[750] . سید محمدبن ابوطالب این عدد را انتخاب کرده است.، بحارالانوار: 44/386؛ العوالم – الإمام الحسين: 127.
[751] . قندوزی ذکر کرده است: «و تمام این جماعت همه از کوفه به راه افتادند تا اینکه حسین را با ۴۰,۰۰۰ سوار احاطه کردند، و در میانشان نه از شامیان بودند، نه حجازیان و نه مصریان، بلکه همه از مردم کوفه بودند.» ینابيع المودة: 3/66.
[752] . سید هاشم بحرانی نقل کرده است: «روایت شده است وقتی ابنزیاد نیروهایش را برای جنگ با حسین(ع) جمع کرد تعداد آنها ۷۰,۰۰۰ سوار بود. ابنزیاد گفت: ای مردم، چه کسی از شما قتل حسین(ع) را برعهده میگیرد و من ولایت هر شهری را که بخواهد به او میدهم؟ هیچکس پاسخ نداد، تا اینکه عمربن سعد احضار شد... .» مدینة المعاجز: 4/62-63.
[753] . شیخ سلمان آلعصفور این عدد را انتخاب کرده و آنان را به دو بخش تقسیم کرده است: ۸۰,۰۰۰ سوار و ۴۴,۰۰۰ پیاده. مراجعه کنید به: مصارع الشهداء و مقاتل السعداء: 103.
[754] . مصارع الشهداء و مقاتل السعداء: 103.
[755] . امالی، صدوق: 177 ـ 178.
[756] . الأمالی، صدوق: ۵۴۷ ـ ۵۴۸.
[757] . الأخبار الطوال، دینوری: 292.
[758] . در مبحث «وضعیت شهرهای بزرگ اسلامی اندکی پیش از قیام.»
[759] . مسعودی گفته است: «هیچ فردی از شام در میان آنها حضور نداشت.» (مروج الذهب: ۳/ ۷۱)، و ابنجوزی نیز در تذکرة الخواص (صفحه ۲۲۶) همین نظر را دارد. برخی از پژوهشگران و مؤسسات نیز این موضوع را پذیرفتهاند، مثل «معهد و مؤسسة سید الشهداء» در کتاب «تاریخ النهضة الحسینیة: صفحه ۱۹۲». برخی دیگر اهل کوفه را اکثریت لشکر میدانند؛ مثل ابنحجر هیتمی که گفته است: «بیشتر افرادی که برای جنگ با او [حسین] آمدند همانهایی بودند که به او نامه نوشتند و با او بیعت کردند، اما وقتی نزدشان آمد از او روی گرداندند و بهسوی دشمنانش گریختند، بهدلیل ترجیح سود دنیای زودگذر بر خیر آخرت.» (الصواعق المحرقة: ۱۹۷).
[760] . حدیث کامل بهصورت زیر است: از عبدالملک نقل شده است، گفت: از اباعبدالله امام صادق(ع) دربارۀ روزۀ تاسوعا و عاشورای ماه محرم پرسیدم. فرمود: «تاسوعا روزی است که حسین(ع) و یارانش (رض) در کربلا محاصره شدند و سپاه شام بر او گرد آمدند و در اطرافش فرود آمدند. ابنمرجانه و عمربن سعد از گِرد آمدن و بسیاری سپاه خوشحال شدند، و در آن روز حسین (صلوات خدا بر او) و یارانش (رض) را ناتوان شمردند و یقین کردند دیگر یاوری برای حسین(ع) نمیآید و اهل عراق او را یاری نخواهند کرد؛ پدرم به فدای آن مظلوم غریب.» سپس فرمود: «اما روز عاشورا، روزی است که حسین(ع) در آن در میان یارانش به خاک افتاد، و یارانش نیز کشته و بیجان در اطراف او افتادند. آیا در چنین روزی میتوان روزه گرفت؟! هرگز، سوگند به پروردگار خانۀ کعبه، آن روز، روز روزه نیست، بلکه روز اندوه و مصیبت است؛ مصیبتی که بر اهل آسمان و زمین و همۀ مؤمنان وارد شد، و روز شادی و سرور برای ابنمرجانه و آلزیاد و اهل شام بود، خدا بر آنان و فرزندانشان غضب کند. آن روز، همۀ بقعههای زمین برای حسین گریستند جز سرزمین شام. پس هرکه در آن روز روزه بگیرد یا آن را روز مبارکی بداند، خداوند او را با آلزیاد محشور میکند، درحالیکه قلبش مسخ شده و خداوند از او خشمگین است؛ و هرکس در آن روز برای خانهاش ذخیرهای نگه دارد، خداوند تا روز قیامت در قلبش نفاق قرار میدهد و برکت را از او و خانواده و فرزندانش میگیرد و شیطان را در همۀ آنچه دارد شریک میگرداند.» (کافی: ج ۴، ص ۱۴۷)
[761] . برخی از مورخان و پژوهشگران با موضوع «سپاه شام» صرفاً بهعنوان شایعهای که افراد ابنزیاد در میان صفوف کوفیان برای ترساندن و پراکنده کردن آنها از اطراف مسلمبن عقیل در زمان قیامش علیه ابنزیاد منتشر کردند برخورد میکنند؛ اما واقعیت این است که یزید واقعاً سپاه بزرگی را برای اعزام به عراق، بهمنظور کنترل اوضاع نابسامان عراق بهطور کلی و کوفه بهطور خاص تدارک دیده بود؛ و پیشتر هنگام بررسی حرکت مسلمبن عقیل گفته شد برخی از شیعیان بنیامیه در کوفه به یزید نامه نوشتند و او را از وضعیت خطرناک و ضعف اقدامات والیِ وقت (نعمانبن بشیر) آگاه کردند، که از جملۀ آنها عمربن سعد بود. حوادث در کوفه بهگونهای پیش میرفت که اگر دخالت یزید ـبه توصیۀ مشاورانشـ نبود کوفه عملاً از دست بنیامیه خارج میشد. یزید دو اقدام اساسی در این راستا انجام داد: اول، تعیین عبیداللهبن زیاد و اعزام فوری او به کوفه؛ و دوم، آمادهسازی سپاهی بزرگ و اعزام آن به کوفه برای بازپسگیری کنترل کوفه و بهطور کلی عراق. این سپاه در روزهای حرکت مسلمبن عقیل هنوز به کوفه نرسیده بود، چراکه حرکت یک سپاه بزرگ از شام به کوفه به زمان زیادی نیاز دارد، اما قطعاً پیش از دهم محرم (عاشورا) به کوفه رسید و در جنگ علیه امام حسین(ع) شرکت داشت؛ و همین سپاه بود که باعث ترساندن کوفیان و پیوستن هزاران نفر از آنان به جنگ شد، و در نهایت زمینۀ بازپسگیری کنترل اوضاع کوفه را فراهم ساخت.
[762] . از گفتوگویی خصوصی با سید احمد الحسن.
[763] . بلاذری یکی از تلاشها برای ترور ابنزیاد را که یکی از یاران حسین(ع) پیش از پیوستن به او قصد اجرای آن را داشت روایت کرده و گفته است: «عماربن ابوسلامه دالانی قصد داشت عبیدالله ابنزیاد را در لشکرش در نخیله به قتل برساند، اما موفق نشد، تا اینکه با حسین(ع) همراه شد و بههمراه او کشته شد.» (انساب الاشراف: 3/ 180).
[764] . از گفتوگویی خصوص با سید احمد الحسن.
[765] . رفاق یا رفقا، جمع رفیق است و اصطلاحی بود که حزب بعث برای اعضا و فعالان خود به کار میبرد.
[766] . نامهای بسیاری از افرادی را که از کوفه خارج شدند و با حسین(ع) ملاقات کردند ـچه آنهایی که به او پیوستند و یاریاش کردند، و چه آنهایی که با او ملاقات کردند و سپس از او جدا شدندـ در مبحث «گروههایی که حسین(ع) در مسیر با آنها روبهرو شد» ذکر کردهایم؛ میتوانید مراجعه کنید.
[767] . از گفتوگویی خصوصی با سید احمد الحسن.
[768] . الامالی، شیخ صدوق: 226.
[769] . الامالی، شیخ طوسی: 667.
[770] . الاخبار الطوال: 293.
[771] . الشجرة المباركة في أنساب الطالبية: 72 ـ 73.
[772] . در روایات بحارالانوار و عوالم: 90 نفر، و در روایت بلاذری: 70 نفر ذکر شدهاند، اما ابناعثم در «الفتوح» تعداد آنها را مشخص نکرده است.
[773] . در روایات بحارالانوار و عوالم: «چهارصد سوار»، و در روایت بلاذری: «جیل» یعنی «گروهی از سربازان» ذکر شده است.
[774] . در روایت بحارالانوار و عوالم آمده است: «و بنیاسد دانستند توان مقابله با آنها را ندارند؛ پس تارومار شدند و به قبیلۀ خود بازگشتند.»
[775] . الفتوح، ابناعثم: 5/ 90 ـ 91؛ انساب الاشراف، بلاذری: 3/ 180؛ بحارالانوار: 44/ 386 ـ 387؛ عوالم ـ امام حسین: 237 ـ 238.
[776] . مراجعه کنید به: تاریخ طبری: 4/ 311؛ انساب الاشراف، بلاذری: 3/ 181؛ الاخبار الطوال، دینوری: 255؛ الارشاد، شیخ مفید: 2/ 87.
[777] . الفتوح، ابناعثم: 5/ 91.
[778] . پیشتر گفته شد قبیلۀ ازد و بجیله از قبایل یمنی بودند که از ابتدای تأسیس کوفه در آنجا ساکن شدند.
[779] . و در عمل، خداوند دعای امام حسین(ع) را اجابت کرد و آن ملعون عبداللهبن حصین ازدی از تشنگی مُرد. حمیدبن مسلم گفت: «به خدا سوگند، پس از آن در بیماری او به عیادتش رفتم. به خدایی که جز او معبودی نیست، دیدم او آب مینوشید تا سیراب شود، سپس قی میکرد و دوباره آب مینوشید تا سیراب شود، اما سیراب نمیشد. این کار او پیوسته ادامه داشت تا اینکه جان داد.» مراجعه کنید به: تاریخ طبری: 4/ 311؛ انساب الاشراف، بلاذری: 3/ 181؛ الارشاد، شیخ مفید: 2/ 87. بغر: یعنی بیش از حد آب نوشید.
نکته: حمیدبن مسلم ازدی، یکی از کوفیانی بود که در نبرد کربلا حضور داشت و برخی از رویدادهایش را مشاهده کرد، اما در جنگ ـنه بههمراه حسین(ع) و نه بههمراه دشمنانشـ مشارکت نکرد؛ و کار او چیزی شبیه کار خبرنگاران طبق عرف امروزی بود.
[780] . انساب الاشراف، بلاذری: 3/ 181 ـ 182
[781] . تاریخ طبری: ۴/ ۳۱۱ ـ ۳۱۲. «حلأتمونا» یعنی ما را محروم کردید (آب را بر ما بستید). همچنین مراجعه کنید به: انساب الاشراف، بلاذری: ۳/ ۱۸۱؛ الفتوح، ابناعثم: ۵/ ۹۲، که در آن آمده است: «پس بر سر آب نبرد سختی میانشان درگرفت؛ گروهی میجنگیدند و گروهی مشکها را پر میکردند تا اینکه همه را پر کردند. از یاران عمرو، جمعی کشته شدند و از یاران حسین هیچکس کشته نشد.» سپس مشکها را به اردوگاه حسین(ع) بردند.
[782] . الأخبار الطوال، الدينوري: 255.
[783] . این سخن از امیرالمؤمنین(ع) است و حالوروز بسیاری از مردم منحرفشده از همان فطرت انسانی را که خداوند آنها را بر آن خلق کرده است حکایت میکند. مراجعه کنید به: نهجالبلاغه: خطبه 87، تحقیق: دکتر صبحی صالح.
[784] . الارشاد، شیخ مفید: 2/ 89؛ انساب الاشراف، بلاذری: 3/ 183 ـ 184.
[785] . تاریخ طبری: 4/ 314 ـ 315.
[786] . الکامل فی التاریخ، ابناثیر: 4/ 56.
[787] . البدایة و النهایة، ابنکثیر: 8/ 190.
[788] . امالی، صدوق: 199؛ وقعة صفين، ابنمزاحم: 140 ـ 141؛ و نیز مراجعه کنید به: تاريخ مدينة دمشق، ابنعساكر: 14/ 222 ـ 223؛ تهذيب التهذيب، ابنحجر: 2/ 301.
[789] . تاریخ طبری: 4/314؛ الارشاد، شیخ مفید: 2/89؛ تاریخ مدینة دمشق، ابنعساكر: 45/52؛ الکامل فی التاریخ، ابناثیر: 4/56.
[790] . در روایت ابناعثم آمده است: «ای خواهرم، من جدم را در خواب دیدم و پدرم علی و مادرم فاطمه و برادرم حسن(ع) را دیدم. آنها گفتند: ای حسین، تو بهزودی بهسوی ما خواهی آمد.» (الفتوح: 5/ 97)؛ و ابنطاووس گفته است: «راوی گفت: حسین(ع) نشست و سپس به خواب رفت و وقتی بیدار شد، فرمود: ای خواهرم، همین الآن جدم محمد(ص) و پدرم علی و مادرم فاطمۀ زهرا و برادرم حسن(ع) را دیدم و آنها گفتند: ای حسین، تو بهزودی بهسوی ما خواهی آمد؛ و در برخی روایات آمده است فردا بهسوی ما خواهی آمد. راوی گفت: زینب به صورتش سیلی زد و ناله کرد و گریست. حسین(ع) به او فرمود: آرام باش، و دشمنان را شاد نکن.» (اللهوف فی قتلی الطفوف: 55).
[791] . در روایت ابناعثم آمده است: «من دوست داشتم امیر نباشم.» (الفتوح: 5/ 98).
[792] . در روایتی از ابناعثم آمده است: «... عمروبن حجاج گفت: سبحانالله العظیم! حتی اگر آنها ترک و دیلم بودند و این درخواست را میکردند بر ما واجب بود خواستهشان را برآورده کنیم، چه برسد به اینکه اینان خاندان رسول خدا محمد و اهلبیتش هستند!» عمربن سعد گفت: «ما امروز به آنها مهلت دادهایم.» (الفتوح: 5/ 98 ـ 99).
و در روایتی از ابنطاووس آمده است: «عباس این را از آنان خواست، اما عمربن سعد (لعنه الله) درنگ کرد. عمروبن حجاج زبیدی گفت: به خدا قسم، اگر آنها از ترکها و دیلمیان بودند و چنین چیزی از ما میخواستند ما آن را میپذیرفتیم، چه برسد به اینکه آنها از آلمحمد هستند. پس آنها این درخواست را پذیرفتند.» (اللهوف فی قتلى الطفوف: 54).
[793] . تاریخ طبری: 4/ 314 ـ 317.
[794] . تاریخ طبری: 4/ 317؛ الارشاد، شیخ مفید: 2/ 91.
[795] . مجمع الامثال، میدانی: 1/ 35، شماره 671.
[796] . بقره: 256.
[797] . تاریخ طبری: 4/ 317 ـ 318؛ الارشاد، شیخ مفید: 2/ 91 – 93؛ الکامل فی التاریخ، ابناثیر: 4/ 57 ـ 58؛ البدایة و النهایة، ابنکثیر: 8/ 191.
[798] . متن روایت: از ابوحمزه ثمالی نقل شده است، گفت: شنیدم علیبن حسین زینالعابدین(ع) میفرمود: «وقتی روزی که پدرم(ع) در آن به شهادت رسید فرا رسید، آن شب اهلبیت و یارانش را گرد آورد و به آنان فرمود: "ای خانواده و ای شیعیان من! این شب را مرکب خود قرار دهید و جان خود را نجات دهید؛ چرا که آنها جز من کسی را نمیخواهند؛ و اگر مرا بکشند به شما کاری ندارند. پس بروید، خدا شما را رحمت کند. شما از بیعت و عهدی که با من بستهاید آزاد هستید." برادران، خانواده و یارانش همه یکصدا گفتند: "ای آقای ما، ای اباعبدالله، به خدا سوگند، ما هرگز تو را تنها نمیگذاریم. به خدا سوگند، نمیخواهیم مردم بگویند امام و بزرگ و سرور خود را تنها گذاشتند تا اینکه کشته شد، درحالیکه ما میان خود و خدا عذری نمیبینیم؛ و تو را رها نمیکنیم، یا در راه تو کشته میشویم." امام(ع) فرمود: "ای قوم، من فردا کشته خواهم شد و همۀ شما نیز همراه من کشته میشوید و هیچیک از شما باقی نمیماند." گفتند: "سپاس خدایی را که ما را با یاری تو گرامی داشت و با شهادت در کنار تو شرافت بخشید. آیا راضی نباشیم با تو در یک درجه باشیم، ای پسر رسول خدا؟" امام فرمود: "خداوند به شما جزای خیر دهد." و برایشان دعا کرد؛ پس صبح شد و همه کشته شدند.
قاسمبن حسن پرسید: "آیا من هم جزو کشتهشدگان هستم؟" دل امام برای او سوخت و فرمود: "پسرم، مرگ نزد تو چگونه است؟" قاسم گفت: "ای عمو، برایم شیرینتر از عسل است." فرمود: "آری، عمو فدایت شود! تو هم از کسانی هستی که همراه من کشته میشوی، پس از آنکه سختی بزرگی را تحمل میکنی؛ همچنین پسرم عبدالله." قاسم پرسید: "ای عمو، آیا به زنان هم آسیب میرسد تا اینکه عبدالله ـکه شیرخوار استـ کشته شود؟" فرمود: «عمو فدایت شود، عبدالله زمانی کشته میشود که جان من از شدت تشنگی به لب میرسد، و به خیمهها میروم و آب و شیر نمییابم. میگویم: فرزندم را بیاورید تا از دهان او جرعهای بنوشم. او را میآورند و در دامنم میگذارند. او را برمیدارم تا به دهانم نزدیک کنم. ناگاه فاسقی (خدا لعنتش کند) تیری میافکند و او را درحالیکه شیرینزبانی میکند ذبح میکند؛ پس خونش در کف دستم میریزد. من آن را بهسوی آسمان پرتاب میکنم و میگویم: خدایا، این مصیبت را برای رضای تو صبورانه تحمل میکنم. سپس نیزههای آنها بهسوی من میآید، و آتش در خندقی که پشت خیمههاست شعلهور میشود. پس من در برخی اوقات دنیا به آنان حمله میکنم تا آنچه خدا بخواهد رقم بخورد." سپس گریست و ما نیز گریستیم و صدای گریه و شیون از خیمههای فرزندان رسول خدا(ص) بلند شد. زهیربن قین و حبیببن مظاهر دربارۀ من [امام سجاد(ع)] پرسیدند: "ای آقای ما؛ پس حال سید ما علی(ع) چگونه خواهد بود؟» امام(ع) درحالیکه گریان بود فرمود: خداوند بر آن نیست که نسل مرا از دنیا قطع کند. چگونه به او آسیبی برسد، درحالیکه او پدر هشت امام است.» (الهداية الكبرى، خصيبی: ۲۰۴ ـ ۲۰۵)
[799] . از گفتوگویی خصوصی با سید احمد الحسن.
[800] . تردیدی نیست که دو نفر از افرادی که در سپاه امام حسین(ع) حضور داشتند در واقعۀ طف مجروح شدند، اما در روز عاشورا به شهادت نرسیدند، همانطور که در شرححال آنها مشخص شد؛ بنابراین یا مقصود امام(ع) از این سخن از باب تغلیب بوده، یا وقتی امام(ع) این سخن را بیان کرد این دو نفر در مجلس ایشان حضور نداشتند.
[801] . الخرائج والجرائح: 2/ 847 ـ 848.
[802] . علل الشرائع، شیخ صدوق: 1/ 229.
[803] . صحیح آن «برير» است، او «سیدالقراء همدانی» است و در میان یاران حسین(ع) کسی به نام «یزیدبن خضیر همدانی» وجود ندارد.
[804] . اختیار معرفة الرجال، شیخ طوسی: 1/ 293
[805] . متن روایت: قطبالدین راوندی روایت کرده است: از ابوجعفر امام باقر(ع) نقل شده است، فرمود: «حسینبن علی (ع) پیش از شهادتش به یارانش فرمود: رسول خدا(ص) به من فرمود: ای پسرم، تو بهسوی عراق کشانده خواهی شد، و آن سرزمینی است که پیامبران و اوصیای پیامبران در آن گرد آمدهاند، و آن سرزمین "عمورا" نامیده میشود. تو در آنجا به شهادت خواهی رسید و گروهی از یاران تو نیز بههمراهت شهید خواهند شد، و آنها دردی از لمس آهن احساس نخواهند کرد. سپس این آیه را تلاوت فرمود: (قُلْنَا يَا نَارُ كُونِي بَرْدًا وَسَلَامًا عَلَى إِبْرَاهِيمَ) (گفتیم: ای آتش، بر ابراهیم سرد و سلامت باش). جنگ برای تو و برای آنان سرد و سلامت خواهد بود.» (الخرائج و الجرائح: 2/ 848).
[806] . از گفتوگویی خصوصی با سید احمد الحسن.
[807] . در فصل یارانی که به حسین(ع) پیوستند، با شماره 83 ذکر شد.
[808] . در زیارت ناحیه آمده است: «سلام بر بشربن عمرو حضرمی، خداوند برای سخنت به حسین به تو پاداش دهد هنگامی که او به تو اجازه بازگشت داد و تو گفتی: درندهها زندهزنده مرا بخورند اگر تو را ترک کنم و از رهگذران دربارۀ تو بپرسم، و تو را درحالیکه یارانت اندکاند یاری نکنم؛ هرگز چنین نخواهد شد.» اقبالالاعمال، ابنطاووس: 3/ 77.
[809] . اللهوف في قتلى الطفوف: 57.
[810] . تاریخ طبری: 4/ 317 – 318
[811] . متنی که مورخان از خودِ ضحاک مشرقی دربارۀ چگونگی رفتن او روایت کردهاند: «گفت: زمانی که دیدم یاران حسین(ع) همه کشته شدهاند و کار به او و اهلبیتش رسیده و جز سویدبن عمروبن ابیالمطاع خثعمی و بشیربن عمرو حضرمی کسی با او نمانده است، به او گفتم: ای فرزند رسول خدا، تو میدانی میان من و تو چه گذشت؛ من به شما گفتم تا زمانی که کسی برای جنگیدن باشد از تو دفاع میکنم، اما اگر دیگر کسی برای جنگیدن باقی نماند من در رفتن آزاد باشم. شما نیز فرمودی: آری. فرمود: راست گفتی. اما چگونه میخواهی نجات پیدا کنی؟ اگر میتوانی، در رفتن آزاد هستی. گفتم: اسبم را آوردم؛ زمانی که دیدم اسبهای یاران ما را پی میکنند، اسبم را آوردم و در خیمهای از خیمههای یارانمان میان خانهها پنهان کردم و خودم پیاده با ایشان جنگیدم. آن روز در حضور حسین(ع) دو نفر را کشتم و دست نفر سوم را قطع کردم. حسین(ع) چند بار به من فرمود: دستت فلج نشود، خدا دستت را قطع نکند، خداوند تو را بهخاطر یاری اهل بیت پیامبرش(ص) جزای خیر دهد. وقتی به من اجازه داد، اسبم را از خیمه بیرون آوردم و سپس بر زین آن سوار شدم و آن را تازاندم تا اینکه روی دو پا بلند شد، و آن را بهسوی سپاه دشمن راندم. آنها برایم راه باز کردند و پانزده نفر از آنان بهدنبالم آمدند تا به روستای "شفیه" که نزدیک ساحل فرات بود رسیدم. وقتی به من رسیدند برگشتم و با آنان روبهرو شدم. کثیربن عبدالله شعبی، ایوببن مشرح خیوایی و قیسبن عبدالله صائدی مرا شناختند و گفتند: این ضحاکبن عبدالله مشرقی است، این پسرعموی ماست، شما را به خدا سوگند میدهیم از او دست بردارید. سه نفر از بنیتمیم که با آنان بودند گفتند: آری، به خدا سوگند، ما دعوت خویشاوندان و دوستانمان را اجابت میکنیم و از یاری آنان دست برمیداریم. وقتی تمیمیان از من حمایت کردند، دیگران نیز دست برداشتند و خداوند مرا نجات داد.» (تاریخ طبری: ۴/ ۳۳۹)
[812] . مقتلالحسین، خوارزمی: 1/ 351 ـ 352.
[813] . الفتوح، ابناعثم: 5/ 99.
[814] . الفتوح، ابناعثم: 5/ 99.
[815] . إبصار العین فی أنصار الحسین: 31.
[816] . متن روایت: از امام علیبن حسین(ع) نقل شده است، فرمود: «در آن شبی که صبحگاهش پدرم به شهادت رسید نشسته بودم و عمهام زینب کنار من بود و از من پرستاری میکرد. در آن هنگام پدرم با یارانش در خیمهای جدا نشسته بود و حُوَی ـغلام ابوذر غفاریـ در حال آماده و تیز کردن شمشیر پدرم بود؛ و پدرم این اشعار را میخواند:
ای روزگار! اف بر تو، چه دوست بدعهدی هستی!/ چه بسیار یار و خواهان که در صبح و شام از دست دادی.
چه بسیار همراه و طلبکنندهای که کشته شد،/ و تو ای روزگار، هرگز به جایگزین راضی نمیشوی.
همهچیز فقط به دست خداوند جلیل است،/ و هر زندهای، رهسپار همین راه است.
فرمود: امام حسین(ع) این اشعار را دو یا سه بار تکرار کرد تا آنکه معنا را دریافتم و مقصودش را فهمیدم. بغض گلویم را فشرد و اشکهایم فروریخت، اما جلوی اشکهایم را گرفتم و خودم را آرام نگه داشتم، چون دانستم بلا نازل شده است. اما عمهام نیز آنچه را من شنیده بودم شنید؛ و چون زن بود ـو در زنان دلنازکی و بیتابی هستـ نتوانست جلوی خودش را بگیرد. ناگهان از جا برخاست درحالیکه لباسش را میکشید و حجاب بر سرنداشت، تا آنکه نزد حسین(ع) رسید و فرمود: وای بر من، کاش مرگ، مرا امروز از زندگی محروم کرده بود! فاطمه مادرم مرد، علی پدرم مرد، حسن برادرم مرد؛ ای جانشین رفتگان و پناه بازماندگان!
امام حسین(ع) نگاهی به او انداخت و فرمود: ای خواهرم، مبادا شیطان بردباریات را برباید. زینب گفت: پدر و مادرم به فدایت، ای اباعبدالله! جانم بهفدایت، دلم شکسته است و طاقت ندارم! حسین(ع) بغضش را فرو خورد و چشمانش پر از اشک شد و فرمود: اگر مرغ قطا را به حال خود واگذارند شب را در آشیانهاش آرام میگیرد. زینب گفت: وای بر من، آیا میخواهی خودت را به اجبار وادار کنی؟ این برای دلم سوزناکتر و برای جانم سختتر است. سپس به صورت خود سیلی زد، گریبانش را گرفت و درید و بیهوش بر زمین افتاد.
امام حسین(ع) برخاست، به صورتش آب پاشید و فرمود: ای خواهرم، تقوای خدا پیشه کن و با وعدههای خداوند آرام بگیر. بدان که اهل زمین میمیرند، و اهل آسمان نیز باقی نمیمانند، و هرچیزی نابود میشود مگر وجه خدا، که زمین را با قدرتش آفرید، و مردم را برمیانگیزاند و آنان را بازمیگردند، و او یکتاست و بیهمتا. پدرم از من بهتر بود، مادرم از من بهتر بود، برادرم از من بهتر بود، و من و هر مسلمانی در رسول خدا(ص) الگویی داریم.
سپس امام او را با سخنانی اینچنین تسلی داد و فرمود: ای خواهرم، تو را سوگند میدهم، پس سوگندم را وفا کن: برای من گریبان چاک مکن، صورت مخراش، و برای مرگ من فریاد واویلا و هلاکت سر نده، اگر کشته شدم. سپس او را آورد و نزد من نشاند، و خودش نزد یارانش رفت و به آنان دستور داد چادرهایشان را به هم نزدیک کنند، طنابهای چادرها را به هم پیوند دهند، و آنان میان چادرها باشند، بهجز آن سمت که دشمن از آنجا به آنان حملهور خواهد شد.»
مراجعه کنید به: تاریخ طبری، جلد ۴، ص ۳۱۸ ـ ۳۱۹؛ الإرشاد، شیخ مفید، جلد ۲، ص ۹۲ ـ ۹۴؛ کامل فیالتاریخ، ابناثیر، جلد ۴، ص ۵۸ ـ ۵۹.
[817] . مناقب آل ابیطالب: 3/ 249.
قطا پرندهای کوچک شبیه کبوتر است. میدانی گفته است: «عمروبن مامه بر قومی از قبیلۀ مراد فرود آمد. آنها شبهنگام به او حمله کرده، و مرغان قطا را از محلهایشان پراکنده کردند. همسرش پرندگان را در حال پرواز دید و شوهرش را بیدار کرد و گفت: قطاها در حال پرواز هستند. عمرو گفت: اینها فقط قطا هستند. همسرش گفت: اگر قطا را به حال خود میگذاشتند شبهنگام به خواب میرفت.» این مَثَل برای کسی زده میشود که برخلاف میل خود مجبور به انجام کاری میشود. مجمعالأمثال: 2/ 174، شماره 3231.
[818] . بهروشنی پیداست علت نگرانی زینب(س) این بود که او از همان آغاز قیام، همراه برادرش امام حسین(ع) بود و لحظهای او را تنها نگذاشت. او شاهد بود چگونه گروهی از یاران دنیادوست، در دوران حضور امام در مکه و در مسیر حرکت بهسوی عراق، به ایشان پیوستند و تعدادشان به هزاران نفر میرسید، اما پس از آنکه خبر شهادت امام به گوششان رسید و دریافتند در این مسیر بهرهای دنیوی نخواهند داشت از اطراف امام پراکنده شدند و گریختند. به همین دلیل بود که زینب(س) در شب دهم محرم از برادرش دربارۀ وضعیت همراهانش پرسید.
[819] . مقتلالحسین: 1/ 218 ـ 219، معالی السبطین: 1/ 344 ـ 346.
[820] . الفتوح، ابناعثم: 5/ 96.
[821] . الامالی، صدوق: 220 ـ 221
[822] . مقتلالحسین، خوارزمی: 1/ 356؛ و نیز مراجعه کنید به: الفتوح، ابناعثم: 5/ 99 ـ 100.
[823] . کامل الزیارات، ابنقولویه: 158.
[824] . از گفتوگویی خصوصی با سید احمد الحسن.
[825] . کامل الزیارات، ابنقولویه: 157.
[826] . مراجعه کنید به: العوالم – الإمام الحسین: 155.
[827] . از گفتوگویی خصوصی با سید احمد الحسن.
[828] . محمدبن علیبن ابیطالب، معروف به ابنحنفیه، مادرش خوله دختر جعفربن قیس حنفیه بود. او در سال 16 هجری متولد شد و 24 فرزند داشت که چهارده نفر از آنها پسر بودند. محمدبن حنفیه در جنگهای جمل و صفین در کنار پدرش حضور داشت. او و فرزندانش در کربلا به حسین(ع) نپیوستند و در مدینه ماندند؛ سپس به مکه رفتند و پس از شهادت حسین(ع) در آنجا با عبداللهبن عباس زندگی کردند. او ازجمله افرادی بود که با یزید بیعت کرد. ابنزبیر او را به بیعت دعوت کرد، اما او امتناع کرد. مختار او را به رَضْوَىٰ نزدیک مدینه فرستاد و او را در آنجا ساکن کرد. او در سال 73 هجری یا پس از آن درگذشت. مراجعه کنید به: مستدركات علم رجال الحديث، نمازی: 7/ 77 – 79؛ المجدي في أنساب الطالبيين، العمري: 223؛ الطبقات الكبرى، ابنسعد: 5/ 93. او دربارۀ قیام علیه یزید و حرکت بهسوی عراق گفتوگوهای متعددی با امام حسین(ع) داشت که در مباحث قبلی بیان شد.
[829] . عبداللهبن جعفربن ابیطالب، مادرش اسماء بنت عمیس بود. او در سال اول هجری در حبشه متولد شد. او ملتزم عمویش امیرالمؤمنین(ع) بود و در جنگ صفین در جناح راست لشکر او حضور داشت و پسرش محمد اکبر در آن جنگ کشته شد. امیرالمؤمنین(ع) دخترش زینب(س) را به همسری او درآورد و عبدالله با او در کوفه زندگی میکرد. او به کربلا نرفت، اما دو پسرش در کنار دایی خود ـحسین(ع)ـ شهید شدند. برخی از فرزندان او در واقعۀ حرّه در مدینه کشته شدند. عبدالله در سال 80 یا 84 هجری در محلی به نام ابواء بین مکه و مدینه درگذشت. مراجعه کنید به: مستدركات علم رجال الحديث، نمازی: 4/ 500 – 502. موضع او دربارۀ قیام حسین(ع) و حرکتش به کربلا شبیه موضع محمدبن حنفیه بود.
[830] . عبداللهبن عباسبن عبدالمطلب، او سه سال پیش از هجرت در مکه به دنیا آمد. در دوران کودکی، پیامبر(ص) را درک کرد و همراه او بود. سپس ملازم امیرالمؤمنین(ع) و حسنین(ع) شد. در جنگهای امیرالمؤمنین(ع) حضور داشت و یکی از فرماندهان سپاه در جنگ صفین بود. او برای حکمیت از سوی امام علی(ع) پیشنهاد شد، اما خوارج آن را نپذیرفتند. امام علی(ع) او را به ولایت بصره گماشت. نقل شده است او بیتالمال بصره را برداشت و به مکه برد. امیرالمؤمنین(ع) در نامهای به او نوشت: «من تو را در امانتم شریک کردم و در میان خاندانم برای همراهی و یاری و رساندن امانت کسی نزد من مطمئنتر از تو نبود؛ اما وقتی دیدی زمانه بر پسرعمویت سخت گرفته و دشمنان بر او تاختهاند، تو به پسرعمویت پشت کردی و حمایتت را قطع کردی... .»
پس از شهادت امام علی(ع)، او از افرادی بود که مردم را به بیعت با امام حسن(ع) فراخواند. او بههمراه امام حسین(ع) برای رفتن به کربلا خارج نشد، ولی گفتوگوهایی با آن حضرت داشت که مهمترین آنها پیشتر نقل شد. او با یزید بیعت کرد، اما پس از شهادت امام حسین(ع) و اسارت اهلبیت(ع)، نامهای تند و شدیداللحن به یزید نوشت. پس از واقعۀ کربلا در مکه اقامت داشت. ابنزبیر از او خواست با خودش بیعت کند، ولی او نپذیرفت و در نتیجه به طائف تبعید شد؛ و در همانجا در سال ۶۹ هجری درگذشت.
مراجعه کنید به: اختیار معرفة الرجال، شیخ طوسی: جلد ۱، ص ۲۷۹؛ مستدرکات علم رجال الحدیث: نمازی، جلد ۵، ص ۴۳ ـ ۴۴؛ المعجم الکبیر: طبرانی، جلد ۱۰، ص ۲۴۱ ـ ۲۴۳.
[831] . قنبر، غلام امیرالمؤمنین(ع)، در خانۀ آن حضرت زندگی میکرد و از یاران خاص، امین و دربان آن حضرت بهشمار میآمد. در جنگ صفین، حامل پرچم لشکر علی(ع) بود و نام او در میان یاران برجستۀ موسوم به «شرطة الخميس» آمده است. حجّاج ثقفی او را بهدلیل ولایت و محبتش به امیرالمؤمنین(ع) به شهادت رساند. روایت شده است روزی حجّاج گفت: «دوست دارم یکی از یاران ابوتراب را به دست آورم تا با ریختن خون او به خدا تقرّب جویم!» قنبر را نزد او آوردند. حجّاج به او گفت: «تو غلام علیبن ابوطالبی؟» قنبر پاسخ داد: «خداوند مولای من است؛ و امیرالمؤمنین علی، ولی نعمت من است.» حجّاج گفت: «از دین او بیزاری بجو!» قنبر گفت: «اگر از دین او بیزار شوم، آیا دینی بهتر از آن را به من نشان میدهی؟» حجّاج گفت: «من تو را خواهم کشت، پس نوع کشتهشدنت را خودت انتخاب کن!» قنبر گفت: «این اختیار به تو واگذار شده است؛ زیرا به هر صورتی که مرا بکشی من نیز تو را به همان صورت میکشم؛ و امیرالمؤمنین به من خبر داده است مرگ من، ذبح شدن ظالمانه و ناحق خواهد بود.» پس حجّاج دستور داد و او را سربریدند.
مراجعه کنید به: الإرشاد، شیخ مفید، جلد ۱، ص ۳۲۸؛ مستدركات علم رجال الحديث، نمازی، جلد ۶، ص ۲۸۲.
[832] . سعدبن مالکبن سنان، معروف به ابوسعید خدری، ده سال پیش از هجرت به دنیا آمد. او ازجمله صحابۀ بزرگ انصار بود و در جنگهای رسول خدا(ص) شرکت داشت. احادیث بسیاری از رسول خدا(ص) روایت کرده، ازجمله در فضائل اهل بیت(ع). پس از پیامبر(ص)، به امیرالمؤمنین علی(ع) پیوست و ازجمله یاران خاص آن حضرت به شمار میرفت. او در جنگهای صفین و نهروان در رکاب علی(ع) حاضر بود. امام صادق(ع) به دلیل استواری در ایمان و شناخت حق، او را ستوده است. در واقعۀ حَرّه، هنگامی که سپاه شام به طرف مدینه حمله کردند، بهسبب محبت و مواضع ولاییاش او را شکنجه دادند. ابوسعید خدری در سال ۷۴ هجری درگذشت و در قبرستان بقیع به خاک سپرده شد.
مراجعه کنید به: مستدرکات علم رجال الحدیث، نمازی: جلد ۴، ص ۲۰ ـ ۲۲.
[833] . سلیمبن قیس هلالی، صاحب کتاب مشهور «کتاب سلیم»، در کوفه و دو سال پیش از هجرت به دنیا آمد. او از یاران خاص امیرالمؤمنین(ع) و ازجمله اعضای «شرطة الخمیس» بود که عهد بسته بودند جان خود را در راه آن حضرت فدا کنند. گفته میشود تا زمان امام باقر(ع) عمر کرد. در آغاز خلافت عمربن خطاب در مدینه اقامت گزید، و سپس به کوفه نقلمکان کرد. در جنگهای امیرالمؤمنین(ع) حضور داشت. پس از شهادت امام علی(ع)، ملازم امام حسن(ع) شد و در جریان صلح ایشان با معاویه نیز حاضر بود. پس از شهادت امام حسین(ع)، با امام سجاد(ع) دیدار کرد. در سال ۷۵ هجری، پس از روی کار آمدن حجّاجبن یوسف در عراق، به منطقۀ «نوبندجان» در نزدیکی شیراز گریخت و در همانجا در سال ۷۶ هجری درگذشت. مراجعه کنید به: اختیار معرفة الرجال، شیخ طوسی: جلد ۱، ص ۳۲۱ ـ ۳۲۲؛ الأعلام، زرکلی: جلد ۳، ص ۱۱۹؛ بحارالانوار، علامه مجلسی: جلد ۳۴، ص ۲۷۲.
شایان ذکر است از سلیمبن قیس ـچه در کتاب معروفش و چه در منابع دیگرـ چیزی دربارۀ قیام امام حسین(ع) نقل نشده است، بهرغم اینکه او معاصر آن واقعه بود؛ و فقط خطبهای از امام حسین(ع) در منا در سال ۵۸ هجری، یعنی دو سال پیش از مرگ معاویه را نقل کرده است. همچنین هیچگونه موضعی از او در حمایت و دفاع از امام حسین(ع) گزارش نشده است.
[834] . اصبغبن نباته تمیمی کوفی، پیرمردی عابد و زاهد، و از دلاورمردان عراق بود. او از یاران خاص امیرالمؤمنین(ع) و فرزندانش امام حسن و امام حسین(ع) به شمار میرفت، و ازجمله کسانی بود که با علی(ع) بیعت کردند و عهد کردند خون خود را در راهش فدا کنند و علی(ع) نیز فتح و پیروزی را برای آنان ضمانت کرد. او در جنگهای جمل و صفین در رکاب امیرالمؤمنین(ع) حضور داشت، و عضو «شرطة الخمیس» بود. امیرالمؤمنین(ع) او را ازجمله ده نفر افراد مورد اعتماد خود برشمرده، و احادیث فراوانی از او نقل شده است. مراجعه کنید به: مستدرک علم رجال الحدیث، نمازی: جلد ۱، ص ۶۹۱–۶۹۲.
او در یاری مسلمبن عقیل درنگ کرد و این درحالی بود که مسلم سرانجام غریبانه و تنها به شهادت رسید. سپس اصبغ همراه با دیگران به زندان افتاد. مراجعه کنید به: انساب الاشراف، بلاذری: جلد ۵، ص ۳۱۴؛ تنقیح المقال، مامقانی: جلد ۲، ص ۶۳.
[835] . کمیلبن زیاد نخعی مذحجی، از تابعین و متولد سال 12 هجری بود. او از نزدیکان و محرم اسرار امیرالمؤمنین(ع) بود و در جنگهای ایشان شرکت داشت. امیرالمؤمنین(ع) او را والی «هیت» کرد. او یکی از افرادی بود که عثمان از کوفه به شام تبعیدشان نمود. پس از شهادت امیرالمؤمنین(ع) با امام حسن(ع) بیعت کرد. حجاجبن یوسف (لعنة الله علیه) در دوران حکمرانیاش بر عراق او را بهخاطر وفاداریاش به امیرالمؤمنین(ع) به قتل رساند. روایت شده است وقتی حجاج کمیل را فراخواند، کمیل از حجاج فرار کرد، اما حجاج قوم او را از عطایا محروم ساخت. کمیل نزد حجاج رفت و گفت: «از عمر من چیزی نمانده است، پس هرکاری میخواهی بکن؛ زیرا این وعدۀ خداست، و پس از قتل، حسابرسی خواهد بود. امیرالمؤمنین(ع) به من خبر داده است تو مرا خواهی کشت.» حجاج گفت: «پس حجت علیه توست.» و دستور داد سر او را از تنش جدا کردند. او در سال 83 هجری کشته شد. مراجعه کنید به: الإرشاد، شیخ مفید: 1/ 327؛ الكنى والألقاب، عباس قمی: 3/ 245؛ مستدركات علم رجال الحديث، نمازی: 6/ 314؛ الطبقات الكبرى، ابنسعد: 6/ 179.
[836] . میثمبن یحیى تمّار، ساکن کوفه بود و به «تمّار» لقب یافت، زیرا خرما میفروخت. او بردۀ زنی از قبیلۀ بنیاسد بود؛ امیرالمؤمنین(ع) او را از آن زن خرید و آزاد کرد. میثم از یاران خاص و حواریون امیرالمؤمنین(ع) به شمار میرفت و به نقل امور غیبی از آن حضرت(ع) شهرت داشت. روزی امام علی(ع) به او فرمود: «تو را پس از من خواهند گرفت و بر شاخۀ نخلی در نزدیکی خانۀ عمروبن حریث به دار خواهند آویخت.» میثم در سال ۶۰ هجری حج یا عمره بهجا آورد و پس از بازگشت، عبیداللهبن زیاد او را دستگیر کرد و ـهمانگونه که امیرالمؤمنین(ع) خبر داده بودـ او را به دار آویخت؛ و این واقعه ده روز پیش از ورود امام حسین(ع) به عراق رخ داد. مراجعه کنید به: اختیار معرفة الرجال، شیخ طوسی: جلد ۱، ش ۲۹۲۳؛ الإصابة، ابنحجر: جلد ۶، ص ۲۴۹ ـ ۲۵۰.
اگرچه میثم پیش از ورود امام حسین(ع) به کوفه به شهادت رسید، اما باید توجه داشت نهضت امام حسین(ع) تنها منحصر به روز عاشورا نمیشد، بلکه بیش از پنج ماه پیش از آن آغاز شده بود. با این حال در این مدت هیچگونه نقش و حضوری از میثم نه در همراهی با امام و نه در حمایت از فرستادهاش در کوفه دیده نمیشود.
[837] . رشیدبن عُقبه هِجَری کوفی، صحابی بود. او از یاران خاص امیرالمؤمنین(ع) و محرم اسرار آن حضرت بود. او دانشی از وقایع آینده و امور غیبی داشت. پس از شهادت امیرالمؤمنین(ع)، ملازم امام حسن و امام حسین(ع) شد. او باب امام حسین(ع) بود، و ازجمله کسانی بود که از پیش به شهادت امام خبر داده شده بود. پس از شهادت امام حسین(ع)، ابنزیاد ملعون در دوران فرمانروایی خود بر کوفه، رشید را فراخواند و او را به بیزاری جستن از امیرالمؤمنین(ع) دعوت کرد، اما او امتناع ورزید. ابنزیاد گفت: «پس بگو ببینم، علی(ع) به تو خبر داده چگونه خواهی مُرد؟» رشید پاسخ داد: «دوست و مولایم به من خبر داده است تو مرا به بیزاری از او دعوت میکنی و من از او بیزاری نمیجویم؛ پس تو دستور میدهی دستها و پاها و زبانم را قطع کنند.» ابنزیاد گفت: «به خدا سوگند سخن او را دربارهات دروغ جلوه میدهم!» پس فرمان داد: دستها و پاهایش را بریدند ولی زبانش را باقی گذاشتند. او را از قصر بیرون بردند و مردم گرد او جمع شدند و او با همان حال، برایشان سخن گفت. هنگامی که خبر به ابنزیاد رسید دستور داد زبانش را نیز قطع کنند، و رشید همان شب از دنیا رفت؛ خداوند او را رحمت کند. مراجعه کنید به: الاختصاص، شیخ مفید: ص ۷۸؛ مناقب آل ابیطالب، ابنشهرآشوب: جلد ۳، ص ۲۳۲؛ بحارالانوار، علامه مجلسی: جلد ۴۱، ص ۳۱۳.
[838] . او از موالیان و یاران امیرالمؤمنین(ع)، و از تابعین مقرّب آن حضرت بود. دانشی دربارۀ حوادث آینده (منايا) داشت. ابوالعالیه از او روایت کرده است: «مردی دستگیر و سپس کشته میشود و بین دو نقطۀ بلند از بلندیهای مسجد به دار آویخته میشود. گفتم: گویی تو از غیب برایم سخن میگویی؟ گفت: آنچه را به تو میگویم، به خاطر بسپار. ابوالعالیه میگوید: به خدا سوگند، هنوز یک هفته نگذشته بود که مزرع را گرفتند، کشتند و بین دو نقطه از بلندیهای مسجد به دار آویختند.» مراجعه کنید به: قاموس الرجال، تستری: جلد ۱۰، ص ۴۸.
میگویم: او پس از ميثم تمار و رشید هجری به قتل رسید؛ بهدلیل اینکه آنها از یاران امیرالمؤمنین(ع) و از محرمان اسرار آن حضرت بودند.
[839] . حارث أَعوربن عبدالله همدانی، از تابعین کوفی و از یاران خاص امیرالمؤمنین(ع) بود، و ازجمله ده فردِ مورد اعتماد آن حضرت بهشمار میرفت. امیرالمؤمنین(ع) به او فرمود: «ای حار همدان، هرکس بمیرد مرا میبیند.» و نیز به او فرمود: «و تو را مژده میدهم ای حارث، که مرا هنگام مرگ، بر صراط، نزد حوض [کوثر] و هنگام تقسیم [پاداشها] خواهی شناخت.» او پس از شهادت امام علی(ع)، ملازم امام حسن(ع) شد، و در سال ۶۵ هجری درگذشت. مراجعه کنید به: الکنى و الألقاب، عباس قمی: جلد ۲، ص ۱۰۴ ـ ۱۰۵.
او چهار سال پس از شهادت امام حسین(ع) از دنیا رفت. شاید برخی بخواهند برای او عذر بیاورند و کهولت سن را مطرح کنند، اما در میان یاران امام حسین(ع) افرادی با سن بالا نیز حضور داشتند؛ افرادی مثل حبیببن مظاهر و انسبن حارث، که همراه و همعصر او بودند؛ بهعلاوه هر عذری که آورده شود باز هم ـهمانگونه که پیشتر نیز به اشاره شدـ چیزی از واقعیت را تغییر نمیدهد.
[840] . ظالمبن عمرو، معروف به ابوالاسود دؤلی، از بزرگان تابعین و یاران امیرالمؤمنین(ع) بود، و در جنگ صفین شرکت داشت. برخی از همسایگان او در بصره بهدلیل محبتش به علی(ع) شبانه او را سنگباران میکردند. او از یاران امام حسن و امام حسین (ع) بود. در سال 69 هجری بر اثر طاعون در بصره درگذشت. مراجعه کنید به: الكنی و الألقاب، عباس قمی: 1/ 9؛ معجم رجال الحديث، خویی: 10/ 186 ـ 187.
[841] . ابو امامه باهلی: از صحابه، و دوستدار امیرالمؤمنین(ع). روایاتی از رسول خدا(ص) دربارۀ فضایل اهلبیت(ع) نقل کرده است. او با معاویه مباحثاتی دربارۀ ولایت داشت، و عطایای او را رد میکرد. در سال 86 هجری در شام درگذشت. مراجعه کنید به: مستدركات علم رجال الحديث، نمازی: 8/ 330.
[842] . وهببن عبداللهبن مسلم: اهل کوفه بود، و در کودکی پیامبر(ص) را درک کرده بود. او پیرو امیرالمؤمنین(ع) بود و در تمام جنگهای ایشان شرکت داشت. در کوفه مسئول شرطههای امیرالمؤمنین(ع) بود، و هنگام خطبههای ایشان در زیر منبر حضور داشت. همچنین امیرالمؤمنین(ع) او را مسئول بیتالمال کرد و او را «وهبالخیر» نامید. او در زمان خلافت عبدالملکبن مروان در سال 72 هجری یا پس از آن درگذشت. مراجعه کنید به: قاموس الرجال، تستری: 10/ 452.
[843] . سلیمانبن صرد خزاعی: از صحابۀ رسول خدا(ص) بود. در مکه متولد شد، و نام او در جاهلیت «یسار» بود که رسول خدا(ص) او را «سلیمان» نامید. او از چهرههای برجستۀ شیعه بود و در جنگهای صفین و نهروان با امیرالمؤمنین(ع) حضور داشت، اما در جنگ جمل شرکت نکرد. او موضع معروفی در برابر امام حسن(ع) داشت و ایشان را با عنوان «مُذل المؤمنین: خوارکنندۀ مؤمنان» توصیف کرده است. او از سرانی بود که وقتی شیعیان در خانهاش در کوفه جمع شدند امام حسین(ع) را به کوفه دعوت کرد و امام در راه خود به عراق به او نامه نوشت. او به دلیل زندانیشدن نتوانست در کربلا حاضر شود. سلیمان پس از واقعۀ عاشورا قیام توابین را به خونخواهی امام حسین(ع) رهبری کرد و در سال 65 هجری در نبرد «عینالورده» کشته شد. مراجعه کنید به: مستدركات علم رجال الحديث، نمازی: 4/ 137 ـ 138.
میگویم: او در یاری مسلمبن عقیل سستی کرد، تا آنکه کار به جایی رسید که مسلم غریبانه و تنها به شهادت رسید، و سپس ـهمانگونه که پیشتر دانستیمـ سلیمان بههمراه دیگران به زندان افتاد.
[844] . ابراهیمبن مالک اشتر نخعی مذحجی، فرماندهای وفادار به اهلبیت(ع) بود. او در سال ۶۶ هجری به قیام مختار پیوست و همراه او کوفه را از دست والی تعیینشده توسط ابنزبیر ـیعنی «عبداللهبن مطیع»ـ خارج کرد. مختار او را بهعنوان فرماندۀ سپاهی منصوب کرد که برای جنگ با سپاه شام ـبه رهبری ابنزیاد، ابننمیر و شرحبیلبن ذیکلاعـ بهسوی شمال عراق حرکت کرد. ابراهیم در نبرد خازر، نزدیک موصل، آنها را شکست داد و به هلاکت رساند. پس از کشته شدن مختار در سال ۶۷ هجری، ابراهیم به مصعببن زبیر پیوست. مصعب او را نزدیک خود نگه داشت و فرمانروایی موصل و آذربایجان و ارمنیه [منطقۀ ارمنستان کنونی با حدودی وسیعتر از حدود فعلی] را به او سپرد. ابراهیمبن اشتر در سال ۷۲ هجری در یکی از نبردها با سپاه عبدالملکبن مروان در منطقۀ «مسکن» نزدیک سامرا در عراق کشته شد. مراجعه کنید به: مستدرکات علم رجال الحدیث، نمازی: جلد ۱، ص ۱۸۵–۱۸۶؛ الأعلام، زرکلی: جلد ۱، ص ۵۸.
او نه در یاری امام حسین(ع) و نه حمایت از فرستادهاش مسلمبن عقیل نقش چشمگیری نداشت.
[845] . مختاربن ابوعبیدبن مسعود ثقفی، از تابعین، مردی عابد و شجاع بود. او از قبیلۀ ثقیف در طائف حجاز بود، و فرمانده قیامی بود که به خونخواهی امام حسین(ع) از قاتلان آن حضرت برپا شد. مسلمبن عقیل پس از ورود به کوفه، ابتدا به خانۀ مختار رفت و او نیز از نخستین افرادی بود که با مسلم بیعت کرد. مختار یکی از فرماندهان دستههای سپاه مسلم در اطراف کوفه بود، اما هنگامی که مسلم در قیامش علیه ابنزیاد و محاصرۀ قصرش از او خواست تا با پرچم عبداللهبن حارث به میدان بیاید تأخیر کرد، و آن دو نفر روز بعد از شهادت مسلم خودشان را رساندند، و پرچمهای خود را مقابل خانۀ عمروبن حریث نصب کردند و خواستار امانِ وعده دادهشده از سوی ابنزیاد شدند. آنها دستگیر شدند و ابنزیاد با چوبدستی به صورت مختار زد و دستور داد آن دو را به زندان بیندازند، چنانکه پیشتر نیز بیان شد. مختار تا زمان شهادت امام حسین(ع) پیوسته در زندان بود و پس از آن آزاد شد. شرح حرکت و قیام او در ادامه خواهد آمد.
[846] . عبداللهبن حارثبن نوفل همدانی، اهل بصره و از شیعیان امیرالمؤمنین(ع)، و ازجمله افرادی بود که عبیداللهبن زیاد او را از بصره بههمراه خود به کوفه آورد، و این پس از بیعت مردم کوفه با مسلمبن عقیل انجام شد. عبدالله به مسلم پیوست و از بیعتکنندگان با او شد. او با پرچم مختار یکی از فرماندهان لشکر مسلم در اطراف کوفه بود، و مسلم وقتی هنگام قیامش علیه ابنزیاد خواستار حضور آنها شد در آمدن تأخیر کرد. آنها دو روز بعد از شهادت مسلم رسیدند و توسط ابنزیاد دستگیر شدند. ابنزیاد دستور داد عبداللهبن حارث را به شهادت برسانند؛ و این پیشتر در مبحث ماجرای شهادت مسلم(ع) بیان شد.
[847] . یحیىبن اُمالطویل مُطعِمی، که نسبش به جُبَیربن مُطعم قرشی از بنی عبدمناف میرسد، برادر رضاعی امام سجاد(ع) بود. او از یاران امام حسین(ع) بود، و از حواریون امام سجاد(ع) به شمار میرفت. یحیى یکی از پنج نفری بود که به امام سجاد(ع) ایمان آوردند درحالیکه هیچکس جز آنان با آن حضرت نبود. از امام صادق(ع) روایت شده است: «پس از شهادت حسینبن علی(ع)، مردم از دین برگشتند بهجز سه نفر: ابوخالد کابلی، یحیىبن امالطویل، و جُبیربن مطعم.» او در میدان «کناسه» کوفه میایستاد و فریاد میزد: «ای گروه دوستان خدا، من از آنچه میشنوید بیزارم. هرکس علی(ع) را دشنام دهد، لعنت خدا بر او باد؛ و ما از آلمروان و هر آنچه جز خدا میپرستند بیزاریم.» حجاجبن یوسف (لعنت خدا بر او باد) او را خواست و دستور داد دستها و پاهایش را بریدند و در شهر واسط به شهادت رساندند. مزار او در همانجاست. مراجعه کنید به: جامع الرواة، اردبیلی: جلد ۲، ص ۳۲۶؛ مستدرکات علم رجال الحدیث، نمازی: جلد ۸، ص ۱۹۰.
[848] . سعیدبن مسیببن حَزْن مخزومی، از تابعین و متولد سال ۱۵ هجری بود. پس از آنکه جدّش «حَزْن» هنگام وفات سفارش کرد او را به امیرالمؤمنین(ع) بسپارند آن حضرت(ع) تربیت او را برعهده گرفت. سعید در شمار حواریون امام سجاد(ع) قرار داشت، و فضلبن شاذان او را یکی از پنج نفری دانسته که در آغاز امامت امام سجاد(ع) همراه آن حضرت بودند. او از گزند و آزار ولیدبن عبدالملک در امان ماند، چراکه در ظاهر مطابق نظر فقهای عامه فتوا میداد. مراجعه کنید به: مستدرکات علم رجال الحدیث، نمازی: جلد ۴، ص ۸۰ ـ ۸۲؛ جامع الرواة، اردبیلی: جلد ۱، ص ۳۶۲.
[849] . سعیدبن جبیربن هاشم اسدی، از تابعین بود و بهاحتمال زیاد در سال ۳۸ هجری در کوفه به دنیا آمد. پدرش اصالتی حبشی داشت و از موالی بنیاسد بود. او تفسیر قرآن را نزد ابنعباس آموخت، و از اصحاب امام سجاد(ع) به شمار میرفت. همچنین او ازجمله پنج نفری بود که در آغاز امامت همراه آن حضرت بودند. سعیدبن جبیر در سال ۹۵ هجری به دست حجاجبن یوسف به شهادت رسید. برخی منابع بهصراحت، تشیع و ولایت او را نسبت به امیرالمؤمنین(ع) بیان کردهاند. مراجعه کنید به: الکنى و الألقاب، عباس قمی: جلد ۱، ص ۶۳؛ مستدرکات علم رجال الحدیث، نمازی: جلد ۴، ص ۵۷ ـ ۵۸.
میگویم: اگر روایتِ ولادت او در سال ۳۸ هجری را بپذیریم، سنّ او در روز عاشورا ۲۳ سال بوده است. در هر صورت او از کسانی است که از یاری امام حسین(ع) بازمانده. از او نقل شده است: «سعیدبن جبیر گفت: از روزی که حسین(ع) به شهادت رسید، دو شب بر من نگذشت مگر آنکه در آن قرآن خواندم، و پیوسته یا در سفر بودم، یا بیمار بودم.» (الطبقات الكبرى، ابنسعد، جلد ۶، ص ۲۵۹ ـ ۲۶۰)
[850] . قاسمبن محمدبن ابوبکر، از تابعین و متولد سال ۳۵ هجری بود. او در حجاز بهدلیل دانش فقهیاش شهرت داشت و از اصحاب امام سجاد، امام باقر و امام صادق (ع) به شمار میرود. از امام صادق(ع) نقل شده است: «سعیدبن مسیب، قاسمبن محمدبن ابوبکر، و ابوخالد کابلی از افراد مورد اعتماد علیبن حسین(ع) بودند.» سپس فرمود: «و مادر من نیز از زنان باایمان و پرهیزگار بود؛ و خدا نیکوکاران را دوست دارد.» مراجعه کنید به: مستدرکات علم رجال الحدیث، نمازی، جلد ۶، ص ۲۵۳.
میگویم: سنّ او در روز عاشورا ۲۶ سال بود، ولی به امام حسین(ع) نپیوست؛ و منظور امام صادق(ع) از «مادر من»، «أم فروه دختر قاسمبن محمدبن ابوبکر» است.
[851] . عبیدبن عبد، از اصحاب و خواص امیرالمؤمنین(ع) بود، و بهشدت به شیعه گرایش داشت. او پرچمدار مختار و فرماندۀ شرطههایش بود. او کسی بود که جان ابنحنفیه و جمعی از بنیهاشم را وقتی ابنزبیر آنها را ـبعد از بیعت نکردن با خودشـ به آتشزدن تهدید کرد نجات داد. مراجعه کنید به: جامع الرواة، اردبیلی: 1/526؛ الکنی و الألقاب، عباس قمی: 1/116.
[852] . رفاعةبن شداد بجلی، از یاران امیرالمؤمنین(ع) بود. در جنگ جمل حضور داشت و فرماندۀ پیادهنظام سپاه بود. در جنگ صفین، امام برای قبیله بجیله پرچمی به نام او بست. سپس او را بهعنوان قاضی اهواز منصوب کرد. پس از شهادت امیرالمؤمنین(ع)، در کنار امام حسن(ع) قرار گرفت. رفاعه از نخستین افرادی بود که برای دعوت از امام حسین(ع) به کوفه نامه نوشت، اما برای یاری آن حضرت حاضر نشد. او پس از واقعۀ کربلا از فرماندهان قیام توّابین بههمراه سلیمانبن صرد بود. پس از شکست آن قیام، به مختار پیوست و در سال ۶۷ هجری همراه او کشته شد. مراجعه کنید به: مستدرکات علم رجال الحدیث، نمازی: جلد ۳، ص ۴۰۳.
[853] . مسیببن نجیه فَزاری، از تابعین کوفی و از یاران امیرالمؤمنین(ع) بود. او در جنگ جمل در رکاب آن حضرت حضور داشت. پس از شهادت امیرالمؤمنین(ع)، ملازم فرزندش امام حسن(ع) شد و در جریان صلح با معاویه، موضعگیری ویژهای در کنار امام داشت. مسیب از نخستین افرادی بود که برای دعوت از امام حسین(ع) به کوفه نامه نوشت، اما در یاری آن حضرت در کربلا حضور نداشت. پس از آن، برای خونخواهی امام حسین(ع) در قیام توّابین شرکت کرد و در سال ۶۵ هجری کشته شد. مراجعه کنید به: مستدرکات علم رجال الحدیث، نمازی: جلد ۷، ص ۴۲۱.
[854] . عبداللهبن وال تیمی، از بهترین یاران امیرالمؤمنین(ع) بود. او یکی از حاملان نامههای اهل کوفه به امام حسین(ع) در مکه بود، اما در واقعۀ کربلا همراه آن حضرت حضور نداشت. پس از آن، در قیام مختار شرکت کرد و در سال ۶۷ هجری بههمراه او کشته شد. مراجعه کنید به: مستدرکات علم رجال الحدیث، نمازی: جلد ۵، ص ۱۲۴.
[855] . عبداللهبن سعدبن نفیل ازدی، از برترین یاران امیرالمؤمنین(ع) و از چهرههای برجستۀ شیعه در کوفه بود. او از شخصیتهای مهم قیام توّابین و سومین فرماندۀ آنان پس از سلیمانبن صرد و مسیببن نجیه بهشمار میرفت. او پیش از حرکت به سوی عینالورده، به سلیمانبن صرد پیشنهاد داد عمربن سعد را در کوفه به قتل برسانند، اما سلیمان این پیشنهاد را نپذیرفت. عبدالله پس از کشته شدن سلیمان و مسیب در نبرد عینالورده در سال ۷۶ هجری کشته شد. مراجعه کنید به: معجم رجال الحدیث، آیتالله خوئی: جلد ۱۹، ص ۱۸۰؛ الكامل في التاريخ، ابناثیر: جلد ۴، ص ۱۵۸ ـ ۱۵۹ و ۱۸۳.
[856] . عبداللهبن مسمع همدانی، شیعی کوفی بود که بههمراه عبداللهبن وال نامههای مردم کوفه را به امام حسین(ع) در مکه رساند، اما در کربلا به ایشان(ع) نپیوست. مراجعه کنید به: مستدرکات علم رجال الحدیث، نمازی: 5/124. او در یاری امام حسین(ع) کوتاهی کرد، و اطلاعات بیشتری دربارهاش به دست نیاوردم.
[857] . عمارةبن عبد ـیا عبیدـ سلولی، از تابعین و از چهرههای برجسته و شناختهشدۀ شیعه بود. او در انتقال مجموعۀ دوم نامههای اهل کوفه به امام حسین(ع) در مکه نقش داشت، و این کار را همراه با قیسبن مسهر و عبدالرحمن ارحبی انجام داد. امام حسین(ع) او را بههمراه مسلمبن عقیل به کوفه فرستاد. او در کوفه، هنگامیکه عبیداللهبن زیاد تصمیم گرفت برای عیادت نزد هانیبن عروه بیاید پیشنهاد داد او را به قتل برسانند؛ چنانکه در بحث مربوط به فرستادن مسلم و حرکت او در کوفه نیز به آن اشاره شد. مراجعه کنید به: تاریخ طبری: جلد ۴، ص ۲۷۰؛ الإرشاد، شیخ مفید: جلد ۲، ص ۳۷ ـ ۳۸.
میگویم: پس از حوادث کوفه، دیگر نامی از او در منابع ذکر نشده است.
[858] . ظَبیانبن عماره تمیمی کوفی، از یاران امیرالمؤمنین(ع) بود و در جنگ صفین در رکاب آن حضرت حضور داشت. پس از شهادت امام علی(ع)، با امام حسن(ع) بیعت کرد و در حرکت آن حضرت با اهل عراق برای جنگ با معاویه همراه بود. او همان کسی است که وقتی «سِنانبن جراح» در مسیر حرکت، ران پای امام حسن(ع) را با نیزه مجروح کرد، ابزار قتاله را از دست او گرفت و با آن به سنان حمله کرد، بینیاش را برید و سپس او را کشت. ظبیان بعدها از یاران مختار شد، و او کسی بود که سر عمربن سعد و پسرش حفص را نزد محمدبن حنفیه برد. مراجعه کنید به: الإرشاد، شیخ مفید: جلد ۲، ص ۱۲؛ مستدرکات علم رجال الحدیث، نمازی: جلد ۴، ص ۳۰۲.
[859] . او و برادرش عبدالرحمنبن شداد ارحبی، از سوی اهل کوفه بهعنوان فرستاده به نزد امام حسین(ع) فرستاده شدند، و امام آن دو را همراه با مسلمبن عقیل به کوفه روانه کرد. مراجعه کنید به: الارشاد، شیخ مفید: جلد ۲، ص ۳۹؛ مستدرکات علم رجال الحدیث، نمازی: جلد ۴، ص ۴۰۱.
میگویم: در خصوص عبدالرحمن ارحبی، او پس از این ماجرا به امام حسین(ع) پیوست، حضرت را یاری کرد و در کربلا به شهادت رسید. مراجعه کنید به: إبصار العین فی أنصار الحسین، سماوی: ص ۱۳۱. (پیشتر نیز در شمار پیوستگان با شماره ۴۳ به او اشاره شد).
اما عبدالله، امام حسین(ع) را یاری نکرد و خبر دیگری از او در منابع نقل نشده است. مراجعه کنید به: مستدرکات علم رجال الحدیث، نمازی: جلد ۴، ص ۴۰۱.
[860] . از یاران مختار بود. او ازجمله افرادی بود که با مسلمبن عقیل در کوفه بیعت کرد، و فرستادۀ او به محمدبن اشعث بود. مراجعه کنید به: مستدرکات علم رجال الحدیث، نمازی: 4/401.
[861] . سائببن مالک اشعری، به حضور پیامبر(ص) رسید و اسلام آورد. سپس به کوفه هجرت کرد و در آنجا اقامت گزید. او بهخاطر محبت و ولایتش نسبت به امیرالمؤمنین(ع) شناختهشده بود، و به همین دلیل با عموی خود و پدرزنش ابوموسی اشعری اختلاف داشت. سائب از چهرههای برجستۀ قیام مختار بود و هرگاه مختار از کوفه خارج میشد، او را بهعنوان جانشین خود در شهر میگمارد. او کنار مختار باقی ماند تا زمانی که مختار توسط سپاه مصعببن زبیر در کوفه محاصره شد، و در همان سال ۶۷ هجری بههمراه او کشته شد. مراجعه کنید به: تاریخ طبری، جلد ۴: ص ۵۶۹؛ انساب الاشراف، بلاذری: جلد ۶، ص ۴۴۰.
[862] . از یاران امیرالمؤمنین(ع)، که در جنگ جمل حضور داشت. از رهبران شیعه در بصره بود. سلیمانبن صرد در جریان قیام توابین از او درخواست کمک و پشتیبانی کرد و او نیز همراهی خود را اعلام کرد درحالیکه جمعیت بسیاری بههمراهش بودند، اما دیر به آنها رسیدند. سپس به قیام مختار پیوست و او را در قیامش حمایت کرد. مراجعه کنید به: مستدرکات علم رجال الحدیث، نمازی: 6/347؛ تاریخ ابنخلدون: 3/26.
[863] . شیعۀ کوفی بود و در قیام توابین شرکت کرد. سلیمانبن صرد او را به مدائن فرستاد تا از شیعیان برجسته برای پشتیبانی دعوت کند. سپس در قیام مختار شرکت کرد و قاضی شد. مراجعه کنید به: مستدرکات علم رجال الحدیث، نمازی: 5/79.
[864] . از یاران امیرالمؤمنین(ع)، و از چهرههای برجستۀ قیام توابین بود. سلیمانبن صُرَد او را به بصره نزد مثنّىبن مخرمه فرستاد تا او را به یاری خود دعوت کند. سپس در قیام مختار شرکت کرد و ازجمله کسانی بود که مختار او را به مکه فرستاد تا محمدبن حنفیه و گروهی از بنیهاشم را که توسط ابنزبیر ـدر صورت بیعت نکردنـ زندانی و به قتل تهدید شده بودند نجات دهد. مراجعه کنید به: ذوبالنضار، ابننما: ص ۷۶؛ الكامل في التاريخ، ابناثیر: جلد ۴، ص ۲۵۰ – ۲۵۱.
[865] . شیعهای کوفی و از چهرههای برجستۀ قیام توابین بود. سلیمانبن صُرَد او را بههمراه جماعتی فرستاد تا در کوفه شعار «یا لثارات الحسین» سر دهند. مراجعه کنید به: ذوبالنضار، ابننما: ص ۸۲ ـ ۸۳؛ مستدركات علم رجال الحديث، النمازی: جلد ۳، ص ۲۴۹.
[866] . شیعۀ کوفی و از چهرههای برجستۀ قیام توابین بود که سلیمان او را با گروهی فرستاد تا در کوفه ندای «یا لثارات الحسین» سر دهند. مراجعه کنید به: ذوبالنضار، ابننما: 82 ـ 83؛ مستدرکات علم رجال الحدیث، نمازی: 3/249.
[867] . فرماندۀ نظامی کوفی و از چهرههای برجسته و ارکان اصلی قیام مختار بود. مختار او را فرمانده سپاهیان خود قرار داد. او ازجمله شاهدان نامۀ محمدبن حنفیه به ابراهیمبن مالک اشتر بود، و ابراهیم با پذیرفتن گواهی او با مختار بیعت کرد. او در سال ۶۶ هجری در مسیر حرکت بهسوی نبرد با ابنزیاد در موصل، بر اثر بیماری که بر او عارض شد، پیش از کشته شدن مختار از دنیا رفت. مراجعه کنید به: الأعلام، زرکلی: جلد ۸، ص ۱۸۰ ـ ۱۸۱؛ مستدرکات علم رجال الحدیث، نمازی: جلد ۸، ص ۲۴۷.
[868] . از چهرههای برجستۀ قیام مختار بود. مختار او را همراه با یزیدبن انس (فرماندۀ سپاه) در رأس سپاهی فرستاد و تعیین کرد در صورت کشته شدن یزید، فرماندهی سپاه به او واگذار شود. مراجعه کنید به: مستدرکات علم رجال الحدیث، النمازی: جلد ۸، ص ۱۰۱.
[869] . کیسان ـیا کیانـ ابوعمره، از یاران مختار و فرماندۀ نیروهای «شرطه» او بود، و در پیگیری خونخواهی امام حسین(ع) از قاتلان آن حضرت در کوفه، یاریدهنده و همراه مختار بهشمار میرفت. مراجعه کنید به: اختیار معرفة الرجال، شیخ طوسی: جلد ۱، ص ۳۴۲؛ مستدرکات علم رجال الحدیث، نمازی: جلد ۶، ص ۳۱۷.
میگویم: از او هیچگونه موضعگیری مشخصی در یاری امام(ع) یا فرستادهاش مسلمبن عقیل نقل نشده است.
[870] . کوفی و از یاران قیام توّابین همراه با سلیمانبن صُرَد بود. سپس به مختار پیوست و از چهرههای برجسته قیام او و از اعضای نیروهای شرطۀ مختار به شمار میرفت. ابراهیمبن مالک اشتر به او اعتماد داشت؛ بهگونهای که شهادت او را برای نامۀ محمدبن حنفیه به مختار پذیرفت و بر این اساس با مختار بیعت کرد. مراجعه کنید به: انساب الاشراف، بلاذری: جلد ۶، ص ۳۹۵؛ مستدرکات علم رجال الحدیث، نمازی: جلد ۵، ص ۷۶.
[871] . از یاران نزدیک مختار و از چهرههای برجستۀ قیام و حکومت او بود. او بههمراه عبداللهبن کامل و یزیدبن أنس برای نامۀ محمدبن حنفیه در حضور ابراهیمبن مالک اشتر شهادت داد، و ابراهیم شهادت آنان را پذیرفت و با مختار بیعت کرد. او در سال ۶۷ هجری همراه با مختار به دست مصعببن زبیر کشته شد. مراجعه کنید به: مستدرکات علم رجال الحدیث، النمازی: جلد ۱، ص ۵۱۹.
[872] . یکی از چهرههای برجستۀ مختار بود و مختار او را بهعنوان فرماندۀ سپاه در یکی از لشکرهایش منصوب کرد. مراجعه کنید به: مستدرکات علم رجال الحدیث: 4/53.
[873] . یکی از چهرههای برجستۀ مختار بود و مختار او را بهعنوان فرمانده سپاه در یکی از لشکرهایش منصوب کرد. مراجعه کنید به: مستدرکات علم رجال الحدیث: 5/29.
[874] . انساب الاشراف، بلاذری: 6/ 365، تاریخ طبری: 4/ 428.