عناوین
متن کتاب
انتشارات انصار امام مهدی(ع)/ شمارۀ 234
مقدمهای بر
«روز حسین»
به قلمِ
علاء سالم
مترجم:
گروه مترجمان انتشارات انصار امام مهدی(ع)
نام کتاب : مقدمهای بر روز حسین
نام کتاب اصلی : مدخل لیوم الحسین
نویسنده : علاء سالم
مترجم : گروه مترجمان انتشارات انصار امام مهدی(ع)
نوبت انتشار : اول
تاریخ انتشار : 1404ش
تاریخ انتشار کتاب اصلی : 1447ق/ 2025م
کد کتاب : 234
ویرایش ترجمه : اول
جهت کسب اطلاعات بیشتر در خصوص دعوت مبارک سید احمد الحسن(ع)
به تارنماهای زیر مراجعه نمایید:
www.almahdyoon.co
www.almahdyoon.com
فهرست
چرا حسین؟ 9
چرا حسین؟ چون خدا و رسولش چنین خواستهاند! 11
گرامیداشتِ حسین، گرامیداشتِ رسول خداست 11
رسول خدا(ص) از آنچه بر حسین خواهد گذشت، خبر میدهد 13
خداوند سبحان او را «حسین» نامید 15
مراقبت از حسین از سوی رسول خدا و بیان فضیلت او 16
چرا حسین؟ چون او ذبیحالله است! 25
تمام مخلوقات نتیجۀ ترکیب نور و ظلمتاند 25
نشانهها و ایستگاههای نور در تاریکی 27
حقیقت حج (برای نمونه) 29
کعبه، تصویری از «بیتالمعمور» و «ضِراح» است 34
هدف نهایی از حج: ولایت خلفای الهی و توبه از اعتراض به آنان 39
قربانیکردن و دلیل آن 42
ذبیح و روستاهای سومری 47
چرا حسین؟ چون او ـ به بیان سید احمد الحسن ـ ذبیح خداست 63
راهبریِ مجموعۀ «روز حسین» 63
توضیح بیشتر دربارۀ علت فدایی عرش خدا 71
حاملان هشتگانۀ عرش و تمثیل ارکان کعبه 75
تمثیل مهدیون در رکن حجرالأسود خانۀ خدا (کعبه) 79
ذبیح خدا و ذبیح اسلام 85
چرا «حسین» ذبیح است؟ 86
زینب، قربانی و ذبح عظیم را در روز عاشورا به خدا تقدیم کرد 87
مجموعۀ «روز حسین» 89
کتابهای پنجگانۀ «روز حسین» 89
«روز حسین»؛ انگیزهها و اهداف 94
1. انگیزهها 94
۲. اهداف 97
پایان 107
منابع 111
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
-چرا حسین؟
پرسشی است که بسیار تکرار میشود؛ بهویژه هنگامی که در هر سال یاد و خاطرۀ امام حسین(ع) تجدید میشود؛ و بهخصوص اینکه ایام عزاداری او(ع) در طول دو ماه محرم و صفر ادامه دارد؛ و این وضعیتی است که در هیچ یادبود یا مناسبت دینی دیگر حاصل نشده است! این موضوع بیشک حساسیت بسیاری را برانگیخته است. مقدمهای بر «روز حسین» ـ که اکنون درصدد نوشتن آن هستیم ـ پاسخ این پرسش را بر عهده گرفته است و از چهرۀ برخی زوایای حقیقت نقاب برمیدارد.-چرا حسین؟ چون خدا و رسولش چنین خواستهاند!
رسول خدا(ص) از جانب خداوند متعال سخن میگوید و عمل میکند، و در نتیجه سخن و رفتار و خواست او(ص)، همان سخن و رفتار و خواست خداوند متعال است: (وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى * إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى)[1] (و از روی هوس سخن نمیگوید؛ جز وحیی نیست که به او وحی میشود). و در خصوص فرزندش حسین(ع)، برخی از فرمایشات صادر شده از رسول خدا(ص) دربارۀ او(ع) ارائه میشود:-گرامیداشتِ حسین، گرامیداشتِ رسول خداست
چرا حسین؟ چون رسول خدا محمد(ص) ـ که سرور تمام مخلوقات و گرامیترین آفریدۀ خدا در تمام عوالم خلق است ـ میفرماید: «حسین از من است و من از حسینم؛ خداوند دوست دارد آنکه حسین را دوست بدارد؛ حسین یکی از اَسباط (نوادگان برگزیده) است.»[2] پس ما وقتی حسین را دوست داریم ـ در حقیقت ـ رسول خدا را دوست داریم؛ و وقتی برای مصیبت عظیمی که بر او گذشته است میگرییم، به این دلیل است که خودِ رسول خدا(ص) از لحظۀ ولادت او با صدای بلند برایش گریسته است؛ و هنگامی که برای یاد او مجالس ماتم و عزاداری برپا میکنیم، از آن جهت است که محمد و آلمحمد(ع) در طول سالها برای او مجالس عزاداری برپا کردهاند و برایش اشک ریختهاند و مرثیهسرایی کردهاند! ما هنگامی که دربارۀ حسین مینویسیم، در واقع بخشی از حقیقت رسول خدا را بیان میکنیم؛ و هرگاه دربارۀ حسین سخنی بگوییم ـ چه نثر، چه شعر، چه مدح، چه مرثیه و چه بیان حقیقت و فضیلت او ـ در واقع، دربارۀ بخشی از حقیقت رسول خدا(ص) سخن گفتهایم؛ همچنین هر زمان بهسوی حسین حرکت میکنیم، در حقیقت بهسوی رسول خدا حرکت کردهایم؛ و وقتی حسین را زیارت میکنیم، رسول خدا را زیارت کردهایم؛ و هنگامی که راه حسین را در پیش میگیریم ـ در واقع ـ راه رسول خدا محمد(ص) را در پیش گرفتهایم. بیتردید، تمجید از «فرزند و پارهای از وجود»، ستایشی از پدر و اصل اوست؛ و بزرگداشت «دل و جان» در واقع بزرگداشت تمام هستی است؛ و حسین(ع) فرزند محمد(ص)، پارۀ تن او، و جان او و دل اوست.[3] امفضل، دختر حارث،[4] نزد رسول خدا(ص) آمد و به ایشان خبر داد خوابی دیده که او را سخت شگفتزده کرده است. رسول خدا(ص) از او خواست خوابش را برایش بازگو کند. گفت: «دیدم گویی قطعهای از پیکر شما بریده و در دامن من نهاده شد!» رسول خدا(ص) خواب او را تعبیر کرد و فرمود: «خیر دیدهای؛ اگر خدا بخواهد، فاطمه پسری به دنیا خواهد آورد که در دامان تو قرار خواهد گرفت» و چنین شد؛ فاطمه، دختر رسول خدا(ص)، فرزندش حسین را به دنیا آورد، و خدا خواست امفضل او را همانگونه که در خواب دیده و رسول خدا خبر داده بود، در دامان خود بگیرد. امفضل روایت خود را چنین ادامه میدهد: «روزی نزد رسول خدا(ص) آمدم. ایشان(ص) حسین را در دامان خود قرار داده بود. نگاهم را به ایشان انداختم و ناگهان دیدم چشمان رسول خدا(ص) اشکبار شده است. گفتم: «ای پیامبر خدا، پدر و مادرم به فدایت، چرا گریه میکنی؟» فرمود: «جبرئیل(ع) نزد من آمد و خبر داد که امت من این پسرم را خواهند کشت.» گفتم: «همین پسر؟» فرمود: "بله؛ و مشتی خاک از تربت سرخرنگ او را برایم آورد."»[5]-رسول خدا(ص) از آنچه بر حسین خواهد گذشت، خبر میدهد
حسین(ع) در روز سوم شعبان سال چهارم هجری به دنیا آمد. هر نوزادی برای خانوادهاش و کسانی که چشمانتظارش هستند شادی میآورد و خانه را سرشار از سرور میسازد، بهجز حسین! زیرا جدّ بزرگوارش، رسول خدا(ص)، چشمانتظار آمدنش بود، اما نتوانست شادی و سرور خود را از تولد او، بدون اینکه با اشکهایش مخلوط شود، ابراز دارد. صفیه، دختر عبدالمطلب (عمۀ رسول خدا)، قابلۀ فاطمه(ع) در وضعحملحسین(ع) بود و او بود که حسین(ع) را نزد رسول خدا(ص) آورد؛ درحالیکه رسول خدا(ص) در نزدیکی اتاق دخترش چشمانتظار ایستاده بود و در انتظار تولد نوهاش و فرزندش و ریحانهاش لحظهشماری میکرد. «از ابنعباس نقل شده است که میگفت: هنگامی که حسینبن علی(ع) به دنیا آمد و قابلهاش صفیه، دختر عبدالمطلب، بود، پیامبر(ص) نزد او آمد و فرمود: «ای عمه، فرزندم را به من بده.» صفیه گفت: «پدر و مادرم به فدایت، چگونه او را به شما بدهم، درحالیکه هنوز تطهیرش نکردهام؟» پیامبر فرمود: «قسم به آنکه جان محمد در دست اوست، خداوند از بالای عرش خود او را پاک و مطهر گردانده است.» پس دستهایش را گشود و من او را در دستهایش نهادم؛ سپس سر خود را روی او خم کرد و چشمها و گونههایش را بوسید و زبانش را در دهان او نهاد و او آن را مکید، گویی شهدی یا شیری را میمکد؛ سپس رسول خدا(ص) مدتی طولانی گریست؛ و وقتی به حالت عادی برگشت فرمود: «خدا بکشد قومی را که تو را خواهند کشت!» [صفیه گفت:] گفتم: «حبیب من، محمد، چه کسی عترت رسول خدا(ص) را خواهد کشت؟» فرمود: "ای عمه، گروه ستمگر از بنیامیه او را به قتل میرسانند."»[6] روایات بسیار دیگری نیز هستند که از اطلاعرسانی رسول خدا(ص) دربارۀ آنچه بر فرزندش خواهد گذشت، خبر دادهاند.[7]-خداوند سبحان او را «حسین» نامید
بیتردید، علی و فاطمه(ع) در نامگذاری فرزند مبارکشان بر رسول خدا(ص) پیشی نمیگیرند، و رسول خدا نیز قطعاً بدون دستور الهی، فرزند و عطیۀ پروردگار کریم خود را نامگذاری نمیکند؛ پس فرشتۀ امین، جبرئیل، از سوی خداوند نازل شد تا به رسول خدا و خانۀ وحی و رسالت تهنیت بگوید، درحالیکه اسم نوزادِ محمد و علی و فاطمه(ع) را با خود آورده بود؛ و به رسول خدا خبر داد که خداوند متعال او را «حسین» نام نهاده است. از زیدبن علی، از پدرش علیبن حسین(ع) نقل شده است که میگفت: «... هنگامی که حسین(ع) به دنیا آمد، خداوند عزوجل به جبرئیل(ع) وحی فرستاد: «برای محمد پسری به دنیا آمده است، پس نزد او برو و به او تهنیت بگو و به او بگو: "علی برای تو همانند هارون برای موسی است؛ پس او را به نام پسر هارون نامگذاری کن."» جبرئیل(ع) نازل شد و پیام تبریک خداوند تبارکوتعالی را رساند؛ سپس گفت: «علی برای تو همانند هارون برای موسی است؛ پس او را به نام پسر هارون نام بگذار.» رسول خدا پرسید: «نام او چیست؟» گفت: «شُبَیْر.» فرمود: «زبان من عربی است.» جبرئیل گفت: «او را "حسین" نام بگذار.» پس رسول خدا او را حسین نامید.»[8] رسول خدا(ص) سنتهای مربوط به نوزاد را خودش برای فرزندش حسین جاری کرد؛ در گوش راست او اذان گفت و در گوش چپش اقامه خواند؛[9] پس نخستین صدایی که به گوش حسین رسید، صدای رسول خدا(ص) بود. سپس در روز هفتم ولادتش، گوسفندی برای او عقیقه کرد و فرمان داد موی سر فرزندش را بتراشند و به اندازۀ وزن آن به فقرا نقره صدقه دهند.[10] -مراقبت از حسین از سوی رسول خدا و بیان فضیلت او رسول خدا(ص) پیوسته مراقب فرزندش حسین بود. گاه پیش میآمد که سینۀ مادرش خشک میشد یا شیرش کم بود و نوزادش، حسین، سیر نمیشد؛ پس گریه میکرد و رسول خدا صدای گریۀ او را میشنید؛ آنگاه میخواست فرزندش را نزدش بیاورند. او را میآوردند و رسول خدا انگشت مبارک خود را در دهان او مینهاد و حسین که در آغوش جدّش، رسول خدا، بود آرام میگرفت.[11] گاهی نیز رسول خدا زبان خود را در دهان حسین میگذاشت و حسین زبان جدّش را میمکید؛ سپس رسول خدا درحالیکه به او نگاه میکرد، میفرمود: «آفرین ای حسین، آفرین ای حسین؛ خداوند جز آنچه خود بخواهد نمیپسندد؛ این [امر] در تو و فرزندان توست»؛ یعنی امامت.[12] رسول خدا(ص) ـ چنانکه فرزندش امام صادق(ع) نقل کرده است ـ میفرمود: «فرزند صالح، گُلی است از جانب خداوند که آن را میان بندگانش تقسیم کرده است؛ و گلهای من از دنیا حسن و حسیناند؛ و من آن دو را به نام دو سِبط از بنیاسرائیل نامگذاری کردم: شُبَر و شُبَیْر.»[13] و میفرمود: «این دو، دو ریحانه (گل خوشبوی) من از دنیا هستند.»[14] و با کلمات خدا آن دو را پناه میداد تا محفوظ بمانند.[15] حسین کمی بزرگ شد و خانۀ علی و فاطمه(ع) به خانۀ رسول خدا(ص) راه داشت. روزی رسول خدا در یکی از اتاقهای خانهاش دراز کشیده بود. حسین ـ که تازه راهرفتن آموخته بود ـ نزد جدش آمد. امسلمه (همسر پیامبر) مانع ورودش شد، از ترس آنکه برود و رسول خدا(ص) را از خواب بیدار کند. امسلمه میگوید: من غفلت کردم و ناگهان صدای نالۀ رسول خدا را از درون اتاقش شنیدم، درحالیکه حسین روی سینهاش سوار شده بود: «نزد ایشان رفتم و گفتم: «ای رسول خدا، به خدا سوگند من متوجه نشدم.» فرمود: «حسین روی شکمم نشسته بود که جبرئیل(ع) نزد من آمد. به من گفت: آیا او را دوست داری؟ گفتم: بله. گفت: امت تو این فرزندت را خواهند کشت؛ آیا نمیخواهی خاک سرزمینی را که در آن کشته میشود به تو نشان دهم؟ گفتم: بله. با بال خود ضربهای زد و این خاک را آورد.» امسلمه گفت: ناگهان دیدم خاکی سرخرنگ در دست رسول خداست، درحالیکه اشک میریخت و میفرمود: "ایکاش میدانستم پس از من چه کسی تو را خواهد کشت!"»[16] این روایت (و روایتهای بسیار دیگر مانند آن) دو نکته را نشان میدهد: آنچه بر حسین خواهد گذشت، قضیهای الهی است که از پیش به رسول خدا اعلام شده بود؛ گریه و شیون برای حسین(ع) سنتی نبوی است. صحابه از شدت عشق و محبت رسول خدا به فرزندش حسین آگاه بودند. روزی ابوهریره ایشان را دید که حسین را در آغوش داشت و میفرمود: «خدایا، من او را دوست دارم؛ پس تو هم او را دوست بدار.»[17] جابر انصاری از قول رسول خدا نقل کرده است که فرمود: «هرکس میخواهد به سرور جوانان اهل بهشت بنگرد به حسینبن علی نگاه کند.»[18] ابنعباس روایت کرده است: «مردی رسول خدا را دید که حسین را بر دوش خود حمل میکرد. گفت: «بر چه مرکب خوبی سوار شدهای، ای پسر!» رسول خدا(ص) پاسخ داد: "و او چه سوار خوبی است."»[19] حسین(ع) هفت سالِ پایانی عمر شریف رسول خدا(ص) را ـ سالهای چهار تا یازده هجری ـ بههمراه جدش سپری کرد، زیر نظر او رشد یافت، به دستان او تربیت شد، و آنچه خداوند برای او خواست بیاموزد از ایشان فراگرفت؛ و رسول خدا(ص) نیز ـ با گفتار و عمل، و با منطق و رفتار ـ فضیلت حسین را آشکار ساخت؛ ازجمله سخنان و کارهای رسول خدا(ص) در حق فرزندش حسین(ع) ـ افزون بر آنچه پیشتر بیان شد ـ میتوان به نمونههای زیر اشاره کرد: خرمای صدقه (زکات) را نزد رسول خدا آوردند درحالیکه حسین، که کودکی خردسالی بود، بههمراه ایشان بود. حسین(ع) دانهای خرما برداشت و در دهان گذاشت. رسول خدا(ص) فرمود: «آن را بینداز، زیرا صدقه بر ما حلال نیست.»[20] در دوران کودکی، حسن و حسین(ع)، بر پشت جد خود رسول خدا(ص) هنگامی که نماز میخواند، بالا میرفتند. یکی از صحابه آنها را با دست خود نگه داشت تا رسول خدا بتواند از سجده برخیزد. وقتی نماز تمام شد، آن دو را در دامن خود نشاند و فرمود: «این دو پسرم، دو گل خوشبوی من از دنیا هستند.»[21] روزی پیامبر(ص) بر منبر مشغول خواندن خطبه بود که حسن و حسین ـ که راه میرفتند و میلغزیدند ـ نزد او آمدند. رسول خدا(ص) از منبر پایین آمد، آن دو را برداشت و جلوی خود نشاند و فرمود: «نگاهم به این دو کودک افتاد که راه میرفتند و میلغزیدند؛ نتوانستم صبر کنم و سخنم را قطع کردم و آنها را بالا آوردم.»[22] همچنین میفرمود: «محبوبترین افراد اهلبیت نزد من، حسن و حسیناند.» و خطاب به دخترش فاطمه(ع) میفرمود: «پسرانم را نزد من بیاور.» سپس آنها را میبویید و در آغوش میکشید.[23] در طول هفت سالی که حسین(ع) بههمراه جد بزرگوارش، پیامبر مصطفی(ص)، سپری کرد، حوادث و مناسبتهای بسیاری روی داد و در آنها رسول خدا(ص) جایگاه و منزلت فرزندش حسین را ـ چه بهتنهایی، و چه بههمراه پدر و مادر و برادرش(ع)ـ بهروشنی بیان فرمود؛ همچون: ماجرای کساء،[24] ماجرای مباهله،[25] و نیز حوادث بسیار دیگری[26] که جایگاه حسین را بههمراه پدر و مادر و برادرش آشکار ساخت. برخی از این رویدادها بهصراحت در قرآن آمدهاند و برخی دیگر در سنت قطعی تأیید شدهاند. حسین(ع) از نظر خلقت و خلقوخو شباهت بسیاری به جد بزرگوارش داشت. از نظر ظاهری (شکل و شمایل)، امیرالمؤمنین(ع) میفرمود: «هرکس دوست دارد به شبیهترین مردم از گردن تا صورت به رسول خدا(ص) نگاه کند به حسنبن علی نگاه کند؛ و هرکس دوست دارد به شبیهترین مردم از گردن تا پاشنۀ پا ـ از نظر خلقت و رنگ ـ به رسول خدا(ص) نگاه کند به حسینبن علی بنگرد.»[27] «از سعیدبن جبیر، از ابنعباس نقل شده است که میگفت: روزی رسول خدا(ص) نشسته بود که حسن(ع) آمد. وقتی نگاهش به او افتاد، گریست. فرمود: «بیا نزد من، ای فرزندم.» و او را نزدیک خود آورد و بر ران راستش نشاند. سپس حسین(ع) آمد و چون نگاهش به او افتاد، گریست. فرمود: «بیا نزد من، ای فرزندم... (سپس فرمود:) اما حسین، او از من است و او پسر من و فرزند من است، و بهترین خلق پس از برادرش است؛ او امام مسلمانان است، سرپرست مؤمنان، جانشین پروردگار جهانیان، پناه فریادخواهان، پناهگاه پناهجویان، و حجت خدا بر تمام آفریدگان است. او سرور جوانان بهشت و دروازۀ نجات امت است. فرمان او فرمان من است، و اطاعت از او اطاعت از من است؛ هرکس از او پیروی کند از من است و هرکس نافرمانیاش کند از من نیست. من وقتی به او نگریستم، آنچه را پس از من بر او خواهد گذشت به یاد آوردم؛ گویی او را میبینم که به حرم من و قبر من پناه آورده است، ولی پناه داده نمیشود؛ پس او را در رؤیایش در آغوش میگیرم، به او فرمان میدهم که از شهر هجرتم کوچ کند و او را به شهادت بشارت میدهم. پس او از مدینه کوچ میکند و به سرزمین شهادت و محلِ به خاک افتادنش میرود، به سرزمین کربوبلا، و مرگ و نیستی. گروهی از مسلمانان او را یاری خواهند کرد؛ آنان سروران شهدای امت من در روز قیامتاند. گویی او را میبینم که تیری به پیکرش اصابت کرده، از اسب بر زمین افتاده و بیجان افتاده است؛ سپس مظلومانه، همچون گوسفندی، سر بریده میشود.» سپس رسول خدا(ص) گریست و اطرافیانش نیز گریستند، و صدای شیونشان بلند شد. آنگاه رسول خدا(ص) برخاست، درحالیکه میفرمود: «خدایا، از آنچه اهلبیت من پس از من خواهند کشید، به تو شکایت میبرم.» سپس به خانهاش رفت.»[28] این خلاصهای بود از برخی ویژگیهایی که خداوند بهطور خاص به حسین(ع) عطا کرده است، و در اینجا تنها آنچه را از جانب جدش رسول خدا ـ آن گرامیترین آفریدۀ خدا ـ صادر شده است آوردیم؛ اما آنچه از آلمحمد ـ آن اوصیای بعد از پیامبر(ع) ـ در حق حسین(ع) صادر شده، بسیار فراوان و گسترده است و همه میتوانند به مطالبی که در این خصوص روایت شده است مراجعه کنند. اما دربارۀ بزرگداشت روز حسین و مصیبت او، این مسئله از همان لحظههایی آغاز شد که نخستین اشکها بر گونههای رسول خدا(ص) جاری گردید، و با گریه و اندوه پدر و مادرش، علی و فاطمه(ع)، و با جملۀ برادرش حسن(ع) ادامه یافت که فرمود: «هیچ روزی چون روز تو نیست، ای اباعبدالله.» تا به آنچه امامان از نسل حسین(ع) در بزرگداشت روز او، برپایی مراسم عزاداری برای مصیبتش و زنده نگاهداشتن یاد او انجام دادند رسید؛ چنانکه در بخشهایی از «مجموعۀ روز حسین» ـ که در اینجا درصدد معرفی آن هستیم ـ به آن پرداخته شده است. و ما نیز با تأسی به آنان و در مسیر راه و هدایتشان، به «روز حسین» توجه ویژهای مبذول میداریم.-چرا حسین؟ چون او ذبیحالله است!
برخی از ابعاد این حقیقت را میتوان با تأمل در نکات زیر بهتر درک کرد:-تمام مخلوقات نتیجۀ ترکیب نور و ظلمتاند
ما در عالَمِ امتحان دوم زندگی میکنیم، که پایینترین مرتبه و کمترین بهره را از وجود دارد، و به همین دلیل آن را «عالم دنیا» مینامند. از نظر علمی: ما روی سیارهای زندگی میکنیم که به دور خورشید میچرخد، در منظومهای به نام منظومۀ شمسی، و این منظومه بخشی از یک کهکشان است که میلیونها خورشید و ستاره و سیاره را در خود دارد؛ و کهکشان ما با هرآنچه در آن است، خود بخشی از یک خوشۀ کهکشانی است که هزاران کهکشان و خوشههای دیگر را شامل میشود؛ و این وضعیت به همین ترتیب ادامه پیدا میکند. در نتیجه، زمینی که ما بر آن زندگی میکنیم فقط ذرهای بسیار کوچک و ناچیز و تقریباً غیرقابلذکر در برابر این جهان وسیع است! از نظر دینی: جهان ما که زمین را در خود جای داده، تنها قطرهای است که در عالَمِ محیط به آن قرار دارد؛ پس این جهان (با هرآنچه در آن است) در مقایسه با وسعت آسمان اول، همچون قطرهای در برابر اقیانوس است؛ یا بنا بر بیان روایت همچون حلقهای و ذرهای در بیابان. و آسمان اول با هرآنچه در آن است، و تمامیِ هستی مادی که در زیر آن قرار دارد، در برابر وسعت آسمان دوم تنها قطرهای است؛ و آسمان دوم نیز در برابر آسمان سوم همین وضعیت را دارد؛ و سومی نیز قطرهای است در برابر چهارمی؛ و چهارمی قطرهای در برابر پنجمی؛ و پنجمی قطرهای در برابر ششمی؛ و ششمی با تمام گستره و محتویاتش از آسمانها و عوالم تحت آن، قطرهای است در برابر آسمان هفتم؛ و آسمان هفتم در مقایسه با «کرسی» تنها یک قطره است؛ و کرسی قطرهای است در برابر «عرش»؛ و عرش قطرهای است در برابر «عرش اعظم»؛ و عرش اعظم قطرهای است در برابر «نزدیکترین حجاب»[29] که میان خدا و خلق است؛ و این حجاب با تمام عظمت وجودیاش که همۀ عوالم زیرین را در بر گرفته (و هیچچیز از عوالم خلقت بیرون از آن نیست)، در برابر وجود خداوند هیچ وجود حقیقی ندارد؛ بلکه وجود آن تنها از سر تفضل و اعتبار خداوند سبحان است. خلاصه: هرآنچه جز خداست ـ از نزدیکترین حجاب و پایینتر از آن ـ وجودش آمیختهای از «نور و ظلمت» است؛ و علت وجود ظلمت آن است که «مخلوق» است؛ و هیچ موجودی نیست که بهطور کامل نورانی و عاری از ظلمت باشد، غیر از خودِ خداوند متعال. از هشامبن سالم نقل است که میگوید: «نزد امام صادق(ع) رفتم. به من فرمود: «آیا خدا را توصیف میکنی؟» گفتم: «بله.» فرمود: «بگو.» گفتم: «او شنوای بیناست.» فرمود: «این خصوصیتی است که مخلوقات نیز در آن شریکاند.» گفتم: «پس چگونه او را توصیف کنیم؟» فرمود: «او نوری است که در آن ظلمتی نیست؛ حیاتی است که در آن مرگی نیست؛ دانشی است که در آن جهلی نیست؛ و حقی است که در آن باطلی نیست.» پس من از نزد ایشان خارج شدم درحالیکه آگاهترین مردم به توحید بودم.»[30] این جهانی که ما در آن به سر میبریم، جهانی است آکنده از تاریکی و حجابها و غفلت از خدا؛ اما خداوند ـ بهسبب رحمت بیپایانش ـ اراده کرد تا برای بندگان سرگشته و غافل خود نشانههایی در مسیر قرار دهد و ایستگاههایی نورانی برپا کند که خلق را آگاه کنند و خداوند سبحان را به یادشان بیاورند؛ پس از آنکه آنها بهسبب انس و اشتغال به دنیا و شهوات، از ذکر او سبحان غافل شده بودند. این نشانهها و ایستگاههای یادآوری، فقط به این دلیل در این دنیای تاریک، نورانیاند که ـ در حقیقت ـ تجلیاتی از حقایق ملکوتی قدسی هستند.-نشانهها و ایستگاههای نور در تاریکی
رسالتهای الهی و فرستادگان خدا و تعالیمی که آوردهاند همه اساساً بر پایۀ اِبراز همین نشانهها و ایستگاههای الهی بنا شدهاند؛ به دلیل اهمیت بسیاری که در روشن کردن راه عبور با سلامت به جهان دیگر دارند، و نبود این نشانهها و ایستگاهها به معنای انتشار تاریکی محض در دنیای امتحان خواهد بود؛ و این یعنی هلاکت و نابودی قطعی؛ چراکه در این صورت دیگر راهی برای رسیدن به دروازۀ عبور بهسوی نجات و رهایی باقی نمیماند. * نشانهها: خلفای الهی (امامان، رسولان، و انبیا)؛ * ایستگاهها: جایگاههای یادِ خدا، و آنچه در تعالیم خلفای خدا وارد شده است؛ مانند بیتاللهالحرام (خانهٔ خدا یا کعبه)، مسجدها، بارگاههای معصومین(ع)، نماز، روزه، حج، و مانند اینها. از وَشاء نقل است که میگوید: از امام رضا(ع) دربارۀ این سخن خداوند متعال پرسیدم: (وَعَلامَاتٍ وَبِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ) (و نشانههایی؛ و با ستاره راه مییابند). فرمود: «ما این نشانهها هستیم؛ و ستاره، رسول خدا(ص) است.»[31] برای نمونه، «نماز» ایستگاهی برای یادآوری خداست؛ و تنها زمانی در این دنیای تاریک، نورافشان و یادآور خدا خواهد بود که نمازگزار، حقیقت آن و معانی نهفته در ورای اعمال آن را در خاطر داشته باشد؛ و بدون توجه به این حقایق و معانی (ماورایی)، از نماز مطلوب جز پوستهای باقی نمیماند؛ و در این حالت، اعمال نماز تفاوت چندانی با برخی حرکات و تمرینهای ورزشی که از نظر ظاهری شبیه آنهاست، نخواهد داشت! و مقصود بنده از این «حقایق» همان است که در سخنان معصومین(ع) آمده است.[32] روی آوردن به خدا در نماز، حقیقتِ آن است؛ و از نماز به اندازهای پذیرفته میشود که نمازگزار رو به خدا داشته باشد.[33] روزه و سایر عبادات و تعالیم دینی نیز همینگونهاند؛ چراکه «پشت هر حقی، حقیقتی نهفته است که به آن اشاره دارد و آن را حکایت میکند.» امام صادق(ع) فرموده است: رسول خدا(ص) فرمود: «بر هر حقی، حقیقتی است؛ و بر هر درستی، نوری است.»[34]-حقیقت حج (برای نمونه)
حج عبادت و آیینی الهی است که خداوند آن را در دین خود، در همهٔ رسالتهایش تشریع کرده است، تا آنکه به رسول خدا محمد(ص) رسید؛ و او اعمال و چگونگی انجام آن را تعیین و تبیین نمود. زراره گفت: «به امام صادق(ع) عرض کردم: «فدای شما شوم، چهل سال است از شما دربارۀ مسائل حج میپرسم و شما پاسخ میدهید.» فرمود: «ای زراره، خانهای که دو هزار سال پیش از آدم بهسویش حج به جا میآوردند، میخواهی مسائلش را در چهل سال بهطور کامل بدانی؟»[35] حج از مجموعهای از اعمال مشخص و واضح تشکیل شده، اما آنچه برای بیشتر مسلمانان روشن نیست، حقایقی است که در ورای این اعمال نهفته است! و بهجهت رعایت انصاف عرض میکنم: بیاطلاعی حاجی از این حقایق، بیتردید حج او را ناقص خواهد کرد. کعبه، برای مثال، بنایی است ساختهشده از سنگهایی که از نظر مادی هیچ تفاوتی با سایر سنگهایی که مردم با آنها خانه میسازند ندارند. سجده در برابر کعبه یا طواف به دور آن، بدون دانستن اینکه این عمل به چه چیزی اشاره دارد و نیز سجده و طواف بهصورت نمادین به چه چیزی اشاره میکنند، در دل حاجی (و حتی دیگران) پرسشهای بسیاری ایجاد میکند، و این در حالی است که او سجده میکند و طواف مینماید! اگر کسی سنگی را مقدس بشمارد (بدون آنکه درک کند در ورای آن سنگ، حقیقتی قرار دارد که بهطور نمادین به آن اشاره میکند) چگونه میتواند به کسی که ـ برای نمونه ـ گاوی را مقدس میداند اعتراض کند؟! حال آنکه «گاو» یک موجود زنده است و بدون شک از سنگ جایگاه بالاتری دارد! آیا معقول است که خداوند متعال به سجده برای سنگ و طواف به دور آن امر کند، بیآنکه حقیقتی ژرف در ورای آن نهفته باشد؛ حقیقتی که آن سنگ بهطور نمادین به آن اشاره کند؟ چرا «کعبه» مشخصاً چهارگوش است (یعنی به شکل مربع است و چهار زاویه دارد) و نه شکلی هندسیِ دیگر؟ چرا میان صفا و مروه سعی میکنی؟ و چرا در بخشی از آن مسیر با شتاب حرکت میکنی؟ چرا در عرفات در گرمای نیمروز در دامنۀ کوهی میایستی، و سپس شبهنگام تا صبح از آنجا بهسوی مُزدلفه پایین میآیی؟ چرا در مِنا میمانی و اعمال آن را انجام میدهی: رمی، قربانی، و آنگاه حلق (تراشیدن سر)؟ بلکه اساساً: چرا لباسهای معمول خود را درمیآوری و تنها دو جامۀ ساده میپوشی و با آنها به حالت احرام درمیآیی؟ در بهترین حالت، کسی که از حقایق اعمال حج بیاطلاع است اینگونه پاسخ میدهد: خداوند چنین دستور داده است! اما: چرا؟ با چه هدفی؟ این اعمال به چه حقایقی اشاره دارند؟ خداوند از طریق این مناسک میخواهد چه چیزی به ما بفهماند و بیاموزد؟ فرد ناآگاه هیچ پاسخ روشنی ندارد، جز اینکه اعمالی عبادی انجام داده که مأمور به انجامشان بوده، بدون آنکه چیزی از هدف یا حقیقت آن را دریابد! و این یعنی ـ به معنای کامل کلمه ـ فقط یک «پوسته»! انجام عبادت بدون شناختِ حقایق و معناهایی که آن عبادت بهطور نمادین به آنها اشاره دارد و باید در جانِ عبادتکننده محقق شود، آن عبادت را به چیزی تبدیل میکند که هیچ روحی در آن نیست؛ بلکه بهمثابۀ امری خواهد بود که پیش از تولد و تحقق، حکم مرگ دربارهاش صادر شده است! و در نتیجه، در این صورت انتظارِ اثرگذاری و بازتابِ معنوی و مثبت از چنین عبادتی، انتظاری نادرست خواهد بود؛ درحالیکه پیش از عبادت باید معرفت حاصل شده باشد؛ و حتی ما اساساً برای «شناخت و معرفت» آفریده شدهایم، نه چیز دیگر! امام صادق(ع) به حج رفت. یکی از منکران خدا با ایشان روبهرو شد و از امام اجازه خواست پرسشی بپرسد. حضرت اجازه داد. او گفت: «تا کِی این خرمن را لگدمال میکنید، به این سنگ پناه میبرید، این خانهٔ آبادشده با خشت و گل را میپرستید، و گرد آن چنان هرولهکنان میروید که شترِ رمکرده میدود؟!»[36] قطعاً کسانی که تنها در سطح پوستۀ عبادت قرار دارند، توان پاسخگویی به چنین پرسشهایی را ندارند! اما امام صادق و پدران و فرزندانش(ع) پاسخ داده و حقایقی را که اعمال حج به آنها اشاره دارند، برای جویای حق و حقیقت با تفصیل و توضیح کامل بیان کردهاند.[37] برخی از این اشارات عبارتاند از:-کعبه، تصویری از «بیتالمعمور» و «ضِراح» است
ـ «ضراح»: حقیقت کعبه در آسمان ششم است. ـ «بیتالمعمور»: حقیقت کعبه در آسمان چهارم است. آنچه در عالم ما رخ میدهد، عبارت است از تجلی، بازتاب یا تمثیلی از حقایق علوى. برای نمونه، اعتراضی که در برابر هر خلیفۀ خدا (امامان، رسولان و انبیا) هنگام بعثت هر خلیفۀ الهی رخ داده و میدهد، صورتی دارد که [پیشتر] در عوالم بالایی اتفاق افتاده است؛ که با اعتراض فرشتگان بر تنصیب آدم(ع) جلوهگر شد، سپس آنها متوجه خطای خود شدند و خواستار توبه شدند. پس خداوند «ضِراح» را در آسمان ششم و «بیتالمعمور» را در آسمان چهارم برای آنان قرار داد، تا فرشتگان بهعنوان کفارهای برای گناه اعتراض گرد آن طواف کنند؛ و تنزّل این تجلیات ادامه یافت تا به عالم ما رسید. پس کعبه، تجلی و صورتی از ضراح و بیتالمعمور شد، تا بندگان خدا هرگاه خواستند از خطاها و گناهان و اعتراضشان به خلفای خدا توبه کنند، گرد آن طواف نمایند. مردی شامی پس از پایان طواف خانۀ خدا از امام صادق(ع) دربارۀ سرآغاز پیدایش این خانه پرسید. امام(ع) فرمود: «اما سرآغاز این خانه چنین بود که خداوند تبارکوتعالی به ملائکه فرمود: (إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً) (من در زمین جانشینی قرار میدهم). فرشتگان به خداوند عزوجل اعتراض کردند و گفتند: (أَتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ) (آیا در آن کسی قرار میدهی که در آن فساد کند و خونها بریزد؟). پس [خداوند] از آنها روی گرداند، و آنها دریافتند این از خشم اوست؛ پس به عرش او پناه بردند. آنگاه خداوند به فرشتهای از فرشتگان فرمان داد تا در آسمان ششم ـ در برابرِ عرش او ـ خانهای برایش قرار دهد که «ضراح» نامیده میشود؛ پس آن را برای اهل آسمان قرار داد تا هر روز هفتاد هزار فرشته گرد آن طواف کنند که بازنمیگردند و آمرزش میطلبند؛ و چون آدم(ع) به آسمان دنیا فرود آمد، خداوند به او را فرمان داد که این خانه را مرمت کند، و این [خانه] در برابرِ همان است؛ پس این را برای آدم و فرزندانش قرار داد، همانگونه که آن را برای اهل آسمان قرار داده بود.» گفت: راست گفتی، ای فرزند رسول خدا.»[38] از محمدبن مروان نقل است که میگوید: از امام صادق(ع) شنیدم که میفرمود: «با پدرم در حجر [اسماعیل] بودم، درحالیکه او ایستاده نماز میخواند. در این هنگام، مردی نزد او آمد و نشست. وقتی پدرم از نماز فارغ شد، به او سلام کرد و آن مرد گفت: «سه پرسش دارم که جز تو و مردی دیگر، کسی پاسخ آنها را نمیداند.» فرمود: «آنها چه هستند؟» گفت: «به من بگو علت آغاز طواف به دور این خانه چه بود؟» فرمود: «زمانی که خداوند متعال به فرشتگان فرمان داد برای آدم(ع) سجده کنند، آنان پاسخ دادند: (أَتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ) (آیا در آن کسی را قرار میدهی که در آن فساد کند و خونها بریزد، حال آنکه ما با ستایشت تو را تسبیح میگوییم و تقدیست میکنیم؟) خداوند تبارکوتعالی فرمود: (إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ) (من چیزی میدانم که شما نمیدانید). پس خداوند بر آنان خشم گرفت. سپس آنها درخواست توبه کردند؛ پس خداوند به آنان فرمان داد به دور «ضراح» ـ که همان «بیتالمعمور» است ـ طواف کنند؛ و آنان هفت سال به دور آن طواف میکردند و برای آنچه گفته بودند، از خداوند متعال طلب آمرزش مینمودند. پس از آن، خداوند توبهشان را پذیرفت و از آنان راضی شد. این اصل طواف بود. سپس خداوند خانۀ کعبه را در برابر ضراح قرار داد تا توبهگاهی برای گناهکاران از فرزندان آدم و مایۀ پاکی آنان باشد.» آن مرد گفت: "راست گفتی."»[39] پایهها و ارکان خانۀ کعبه به فرمان خداوند بنا نهاده شد، بهگونهای که تصویری از بیتالمعمور باشد؛ و هدف از ساخت آن همان هدف برپایی بیتالمعمور در آسمان بوده است.[40] و پس از طوفان، ابراهیم و فرزندش اسماعیل(ع)، به فرمان خدا آن را بر همان پایههای پیشین بنا کردند.[41]-هدف نهایی از حج: ولایت خلفای الهی و توبه از اعتراض به آنان
«7. ... از محمدبن سنان نقل شده است: امام رضا(ع) در پاسخ به برخی پرسشهای من نوشت: «علت طواف به دور خانۀ خدا آن است که خداوند تبارکوتعالی به فرشتگان فرمود: «من در زمین، جانشینی قرار میدهم.» فرشتگان پاسخ دادند: «کسی را در آن قرار میدهی که در آن فساد کند و خونها بریزد؟» آنان این پاسخ را در برابر خداوند عزوجل گفتند؛ سپس دانستند که مرتکب گناه شدهاند و پشیمان شدند؛ پس به عرش پناه بردند و استغفار کردند. خداوند متعال خواست بندگانش نیز همینگونه عبادت کنند؛ پس در آسمان چهارم خانهای به نام «ضراح» در برابر عرش قرار داد؛ سپس در آسمان دنیا خانهای دیگر به نام «بیتالمعمور» در برابر ضراح قرار داد؛ سپس این خانه (کعبه) را در برابر بیتالمعمور قرار داد. سپس به آدم دستور داد به دور آن طواف کند؛ پس خداوند توبهاش را پذیرفت؛ و این سنت تا روز قیامت در فرزندان او جاری شد.» 8. ... از ابوحمزۀ ثمالی نقل است که میگوید: به حضور ابوجعفر امام باقر(ع) وارد شدم، و آن حضرت کنار دری نشسته بود که به مسجد باز میشد و مردم را میدید که طواف میکنند. فرمود: «ای اباحمزه، اینها به چه چیز فرمان داده شدهاند؟» گفت: «نمیدانستم چه پاسخ دهم.» فرمود: "به آنان فرمان داده شد که به دور این سنگها طواف کنند؛ سپس نزد ما بیایند و ولایت خود را به ما اظهار کنند."»[42] یعنی بر آنان واجب است همانگونه عمل کنند که فرشتگان عمل کردند؛ زیرا طواف آنان به دور بیتالمعمور و ضِراح، بهعنوان کفارۀ گناه اعتراض به تنصیب آدم(ع) بود، و آدم(ع) نیز بهعنوان کفارهٔ خوردن از درختی که از خوردن آن نهی شده بود، به گرد آن طواف کرد؛ و بر مخلوقات در زمان هر امام نیز فرض است که هدف از حج برایشان طواف خانۀ خدا باشد، سپس نزد امامِ زمانِ خود بیایند تا ولایت و ایمان خویش را به او عرضه کنند و دین مورد رضای خدا را از او دریافت نمایند؛ و بدینسان، آنان به فرشتگان و به پیامبر خدا آدم(ع) اقتدا کردهاند، و دلها و جانهایشان پاک میشود؛ در غیر این صورت، طواف ـ بدون تحققِ این هدف ـ صرفاً طواف دور سنگها خواهد بود. از ابوحمزۀ ثمالی، از امام سجاد(ع) نقل است که میگوید: از امام پرسیدم: «چرا طواف، هفت شوط قرار داده شده است؟» فرمود: «زیرا خداوند تبارکوتعالی به فرشتگان فرمود: «من در زمین جانشینی قرار میدهم». فرشتگان در پاسخ گفتند: «آیا در آن کسی را قرار میدهی که در آن فساد کند و خونها بریزد؟» خداوند فرمود: «من چیزی میدانم که شما نمیدانید.» پیش از آن هیچچیز میان آنها و نور خداوند حائل نبود؛ خداوند آنان را هفت هزار سال از نور خود محروم نمود. پس فرشتگان هفت هزار سال به عرش پناه بردند. خداوند به آنان رحم آورد و توبهشان را پذیرفت، و بیتالمعمور را برایشان در آسمان چهارم قرار داد و آن را جای بازگشت و محل امنیت ساخت؛ و بیتاللهالحرام را زیر بیتالمعمور قرار داد و آن را جای بازگشت مردم و محل امنیت گرداند. پس طوافِ هفت شوط بر بندگان واجب شد، بهگونهای که برای هر هزار سال یک شوط قرار داده شد.»[43] تمام اعمال حج در راستای همین هدف قرار میگیرد؛ در جهت رسیدن به همان غایتی که آدم(ع) و فرشتگان به آن رسیدند. از فضیل، از امام باقر(ع) نقل است که میگوید: «[امام] به مردمی که پیرامون کعبه طواف میکردند نگریست و فرمود: «در جاهلیت نیز همینگونه طواف میکردند؛ حال آنکه به آنان دستور داده شده بود که به دور آن طواف کنند؛ سپس بهسوی ما کوچ کنند، ولایت و محبت خود را به ما نشان دهند و آمادگی خود را برای یاری ما اعلام کنند.» سپس این آیه را تلاوت فرمود: (وَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِّنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ) (و دلهایی از مردم را بهسوی آنان مایل گردان).»[44] از سدیر نقل است که میگوید: امام باقر(ع) ـ درحالیکه وارد میشد و من خارج میشدم ـ دست مرا گرفت، سپس رو به خانه (کعبه) ایستاد و فرمود: «ای سدیر، خداوند مردم را فرمان داده است که نزد این سنگها بیایند و به دور آن طواف کنند؛ سپس نزد ما بیایند و ولایت خود را بر ما عرضه کنند؛ و این همان سخن خداوند است که میفرماید: (وَإِنِّي لَغَفَّارٌ لِمَنْ تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ صَالِحًا ثُمَّ اهْتَدَى) (و همانا من بسیار آمرزندهام برای آن کس که توبه کند و ایمان آورد و کار شایسته انجام دهد، سپس هدایت یابد).» سپس با دست خود به سینهاش اشاره کرد و فرمود: «به ولایت ما [هدایت یابد].»[45]-قربانی کردن و دلیل آن
یکی از شعائر حج در اعمال «مِنا» ذبح قربانی در روز دهم ذیحجه است؛ و این عبادت ازجمله شعائری است که جبرئیل آن را به فرمان خدا به آدم(ع) آموخت:[46] «... پس آدم از «جُمع» (مزدلفه) بهسوی مِنا روانه شد و هنگامِ چاشت (پس از بالا آمدن خورشید) به مِنا رسید. آنگاه به او فرمان داده شد در مسجد مِنا دو رکعت نماز به جا آورد؛ سپس به او دستور داده شد که برای خداوند متعال قربانی تقدیم کند، تا خداوند آن را از او بپذیرد و او بداند که خداوند توبهاش را پذیرفته است، و این کار بهعنوان سنّتی در میان فرزندانش باقی بماند. پس آدم(ع) قربانی تقدیم کرد و خداوند قربانی او را پذیرفت.» حاجیان نیز در انجام این مناسک، بیتردید، همان عملی را انجام میدهند که ابراهیم(ع) آن هنگام که خواست فرزندش اسماعیل(ع) را ذبح کند انجام داد؛ سپس خداوند او را با «یک کَلِ وحشی»[47] فدیه داد، و این داستانی معروف است. شایان ذکر است که عمل قربانی و فدیه در زمان عبدالمطلب ـ جد رسول خدا ـ نیز تکرار شد؛ آن هنگام که او نذر کرده بود یکی از فرزندانش را قربانی کند و خداوند پسرش، عبدالله، پدر رسول خدا، را با صد شتر فدیه داد، همانگونه که اسماعیل را با یک «کَل وحشی» فدیه داد. از همین رو رسول خدا(ص) میفرمود: «من فرزند دو قربانی هستم»: «علیبن حسینبن علیبن فضّال از پدرش نقل کرده است که میگفت: از امام علیبن موسیالرضا(ع) دربارۀ معنای این فرمایش پیامبر(ص) پرسیدم: «من فرزند دو قربانی هستم.» فرمود: «منظور اسماعیلبن ابراهیم خلیل(ع)، و عبداللهبن عبدالمطلب. اما اسماعیل، او همان پسر بردباری بود که خداوند به ابراهیم مژده داد: (فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ) (پس چون به سنی رسید که با او به کار و کوشش برخاست)، یعنی وقتی به سنی رسید که همانند پدرش کار میکرد، ابراهیم گفت: (يَا بُنَيَّ إِنِّي أَرَى فِي الْمَنَامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانظُرْ مَاذَا تَرَى قالَ يَا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ) (ای پسرم، من در خواب میبینم که تو را ذبح میکنم؛ پس ببین نظر تو چیست. گفت: ای پدر، آنچه را به آن امر شدهای انجام بده) و اسماعیل نگفت: "ای پدر، آنچه دیدی انجام بده": (سَتَجِدُنِي إِنْ شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ) (اگر خدا بخواهد، مرا از شکیبایان خواهی یافت). وقتی ابراهیم تصمیم گرفت که او را ذبح کند، خداوند او را با "ذبحی عظیم" فدیه داد؛ با قوچی سپید و فربه که در سیاهی میخورد، در سیاهی مینوشید، در سیاهی نگاه میکرد، در سیاهی میرفت، در سیاهی بول میکرد و در سیاهی سرگین میانداخت، و پیش از آن چهل سال در باغهای بهشت چرا میکرد و از رحم هیچ مادینهای زاده نشده بود؛ بلکه خداوند عزوجل فرمود: «باش، و شد»، تا فدیۀ اسماعیل گردد. پس هرآنچه در «مِنا» ذبح میشود، فدیهای است برای اسماعیل تا روز قیامت؛ و این یکی از دو ذبیح (قربانیشده) بود. اما قربانی دوم: عبدالمطلب به حلقۀ در خانۀ کعبه آویخته بود و از خدا خواست به او ده پسر عطا کند، و نذر کرد اگر خداوند دعای او را اجابت کند، یکی از آنها را برای خدا قربانی کند. وقتی فرزندانش به ده نفر رسیدند، گفت: خداوند به وعدهاش با من وفا کرد، پس من نیز باید به عهدم با خداوند عزوجل وفا کنم. پس فرزندانش را به کعبه داخل برد و قرعه انداخت. قرعه به نام عبدالله، پدر رسول خدا(ص)، که محبوبترین فرزندش بود، درآمد. بار دیگر قرعه انداخت؛ باز هم عبدالله آمد؛ و بار سوم نیز همان شد. پس عبدالله را گرفت و حبس کرد و تصمیم گرفت ذبحش کند. قریش گرد آمدند و مانع او از انجام این کار شدند. زنان عبدالمطلب جمع شدند و گریه میکردند و فریاد میزدند. دخترش عاتکه به او گفت: «ای پدر، آیا در عهد خودت با خداوند عزوجل دربارۀ کشتن فرزندت خیانت خواهی کرد؟» عبدالمطلب گفت: «ای دخترم، چگونه خیانت کنم، و تو زنی مبارک هستی؟» عاتکه گفت: «نزد آن شترانی که در حرم داری برو؛ میان پسرت و شترها قرعه بینداز و به پروردگارت تقدیم کن تا راضی شود.» عبدالمطلب شترانش را آورد و دهتای آنها را جدا کرد. میان عبدالله و شترها قرعه انداخت. قرعه به نام شترها افتاد. قریش آنچنان تکبیر گفتند که کوههای تهامه از آن به لرزه درآمد. عبدالمطلب گفت: «نه، باید سه بار قرعه بیندازم.» سه بار قرعه انداخت و در هر بار اسم شترها درآمد. وقتی سومین مرتبه انجام شد، زبیر و ابوطالب و خواهرانشان، او را از زیر پاهایش بیرون کشیدند درحالیکه پوست گونهاش که روی زمین چسبیده بود، جدا شده بود. او را در آغوش گرفتند و بلند کردند و او را میبوسیدند و خاک از صورتش پاک میکردند. عبدالمطلب فرمان داد شترها در «حَزْوَره» (تپهای در مکه) قربانی شوند، و هیچکس از گوشت آنها منع نشود؛ و آنها صد شتر بودند.» ...»[48] مسئلۀ «ذبیح» در طرح الهی برای عالم خلقت (یعنی عرش خدا) همچنان مقدّر و حتمی است و تاکنون مصداق نهایی آن محقق نشده است؛ زیرا این امر از اسماعیل و نیز از عبدالله (پدر پیامبر) برداشته شد. اکنون این پرسش مطرح میشود: چرا مشیت و نقشۀ الهی اقتضا کرد عرش خدا (یعنی کل عالم خلقت) با قربانی و ذبیحی عظیم فدیه داده شود؟ پاسخ: این فدیه، کفارهای است برای «تاریکی خلقت». پیشتر بیان شد که هر چیزی غیر از خدا، ترکیبی از نور و ظلمت است، و آثار این ظلمت در عالم خلقت بهوضوح دیده میشود؛ و ازجمله پیامدهای آن غفلت از خدا و اعتراض به اوست، و حتی این ظلمت، منشأ همۀ بدیها و گناهان و شرارتهاست... وجود مخلوق، بهطور قطعی مستلزم ظلمت است؛ زیرا ماهیت عالم خلقت، ترکیبی از نور و ظلمت است. ازاینرو، این فدیۀ الهی ـ یعنی «ذبیح عظیم» ـ نتیجۀ حتمی وجود ظلمت است. در نتیجه، «ذبیح» فدیهای است اجتنابناپذیر که حقیقتِ ماجرای خلقت و ماهیت آن را بازگو میکند؛ ماهیتی که ـ همانگونه که دانستیم ـ وجودِ ظلمت را در ذاتِ خود دارد. و این یعنی «عرشِ خدا» (بهطور کلی خلقت) تنها زمانی پدید میآید که پیششرطِ قطعیِ آن ـ یعنی تقدیمِ فدیۀ الهی «ذبحِ عظیم» ـ تحقق یابد؛ و بدون آن آفرینشی وجود نخواهد داشت. ازاینرو، هرچند مسئلهٔ قربانی و ذبیح بودن، از نبی خدا اسماعیل(ع) و از پدرِ رسول خدا، عبدالله، دفع شد، اما این امری است که ناگزیر باید تحقق یابد؛ بهگونهای که باید ذبیحی عظیم وجود داشته باشد که فدایی عرش خدا (عالم آفرینش) شود و ذبح از او دفع نشود. پس «حسینبن علی»(ع) مصداق حقیقی و کاملترین و برترین برای «ذبح عظیم» گردید؛ همان که خداوند سبحان در کتاب خود [از او] یاد کرده است: (وَفَدَيْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ) (و او را با ذبیحی بزرگ فدیه دادیم). از فضلبن شاذان نقل است که میگوید: شنیدم امام رضا(ع) میفرمود: «وقتی خداوند عزوجل به ابراهیم(ع) دستور داد که بهجای فرزندش اسماعیل، قوچی را که برایش فروفرستاده بود ذبح کند، ابراهیم آرزو کرد ایکاش خود، فرزندش اسماعیل را با دست خویش ذبح میکرد و به او دستور داده نشده بود که بهجای او آن قوچ را قربانی کند، تا آنچه در دل پدری که عزیزترین فرزندش را با دستهای خود میکُشد پدید میآید، به قلب او نیز وارد شود، و به این ترتیب به بالاترین درجه از ثواب در برابر مصیبتها دست یابد. پس خداوند عزوجل به او وحی فرستاد: «ای ابراهیم، محبوبترین خلق من برای تو کیست؟» گفت: «پروردگارا، در میان مخلوقاتت کسی نزد من محبوبتر از حبیب تو محمد(ص) نیست.» فرمود: «آیا او برای تو دوستداشتنیتر است یا خودت؟» گفت: «بلکه او برای من دوستداشتنیتر از خودم است.» فرمود: «فرزند او برایت دوستداشتنیتر است یا فرزند خودت؟» گفت: «بلکه فرزند او.» فرمود: «آیا کشته شدن فرزند او بهدست دشمنانش برای تو دردناکتر است، یا ذبح فرزندت بهدست خودت در راه اطاعت من؟» گفت: «پروردگارا، کشته شدن فرزند او بهدست دشمنان برای قلب من دردناکتر است.» گفت: «ای ابراهیم، یقیناً گروهی که ادعا میکنند از امتِ محمد هستند، پس از او فرزندش حسین را بهناحق و از روی ستم و تجاوز خواهند کشت، همانگونه که قوچی را ذبح میکنند و با این کار خشم مرا [بر خود] واجب میگردانند.» ابراهیم(ع) از این سخن سخت بیتاب شد، دلش به درد آمد و روی به گریه نهاد. آنگاه خداوند عزوجل به او وحی کرد: "ای ابراهیم، بیتابیِ تو را بر فرزندت اسماعیل ـ اگر او را بهدست خودت ذبح میکردی ـ با بیتابیِ تو بر حسین و کشته شدن او فدیه قرار دادم، و برای تو بالاترین درجات پاداش اهل ثواب را برای مصیبتها واجب کردم؛ و این همان سخن خداوند عزوجل است: (وَفَدَيْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ) (و او را با ذبیحی بزرگ فدیه دادیم)."»[49] شاید این تنها دلیلی باشد که بتواند آنچه را در روز عاشورا بر حسین(ع) گذشت، توضیح دهد؛ زیرا اگر هدف فقط کشتن او بود، کشته شدن او بهدست اشرار کفایت میکرد و این کار میتوانست فقط با یک ضربۀ شمشیر حاصل شود و کار فیصله پیدا کند، اما چرا اینهمه نیزه زدنها و ضربهها، بهگونهای که پیکر شریفش همچون شبکهای درهمتنیده آکنده از تیرها و نیزهها و ضربات شمشیر شد، تا آنجا که شمار ضربهها و زخمها به صدها رسید؟! و چرا ـ درحالیکه کشته شده بود ـ اسبها بر سینه و بدنش تاختند، تا جگرگوشۀ محمد(ص) بر خاک کربلا پارهپاره شود؟! و چرا خواسته شد که پیکرش چاکچاک گردد؟! هیچ دلیل معقولی برای توضیح این جنایت وجود ندارد، جز آنکه بگوییم: «ظلمت» بیشترین سپاهیان وحشی خود را بر ضدّ حسین بسیج کرد، گویی در پیِ انتقامجویی از او بود؛ پس همهٔ آنچه از شرّ و تاریکی در چنته داشتند، بر سر ذبیح خدا و فدیهٔ عرش خدا فرو ریختند.-ذبیح و روستاهای سومری
آنچه تا اینجا بیان شد، ما را به این حقیقت رهنمون میسازد که «ذبیح (حسین(ع)) بیتردید نشانهای بسیار مهم در مسیر رسالتهای الهی بر این زمین است؛ و حقیقت نیز همین است؛ و اگر رسول خدا محمد(ص) اهلبیت خود ـ ازجمله امسلمه ـ را بیش از پنجاه سال پیش از واقعهٔ کربلا به دانشی از آنچه بر فرزندش حسین خواهد گذشت، با اطلاعرسانی از سوی خداوند، آگاه ساخته است، پس یقیناً این امر تنها به رسول خدا محمد محدود نبوده، بلکه به انبیا و رسولان دیگر نیز تعمیم داده شده است. از همین رو، ما در برخی از متون دینی، گریه و اندوه انبیای گذشتۀ خداوند را برای حسین(ع) شاهد هستیم؛[50] و این یعنی خداوند سبحان آنها را از آنچه بر حسین خواهد گذشت، باخبر ساخته بود و آنان نیز بهنوبۀ خود این واقعۀ بزرگ الهی را به قوم خود اطلاع داده و آنان را از «روز حسین» آگاه ساخته بودند. ازجملۀ این انبیا، آدم و نوح و ابراهیم(ع) بودهاند، و آنان (بهخصوص نوح و ابراهیم) در سرزمین و روستاهای سومر زندگی میکردند، و آنچه را خداوند به ایشان آموخته بود، در میان آنها منتشر ساختند. ازاینرو، کسی که متون سومری را مطالعه کند شباهت بسیاری (و حتی تقریباً تطابقی واضح) میان آنچه برای «دُموزی» و خواهرش «جشتیاینانا» به زبان سومری سروده شده، با آنچه در عمل برای «حسین» و خواهرش «زینب» به زبان عربی رخ داده است، خواهد یافت! اکنون برخی از متنهای مربوط به ماجرای کشته شدن «دموزی–تموز» را تقدیم میکنم، و از خواننده بیش از این نمیخواهم که آن را با فصلهای مصیبت کربلا، که در محدودۀ سرزمین سومر روی داده است، و آنچه بر حسین و خواهرش زینب(ع) گذشته است، مقایسه کند: «... قلب دموزی غرق در اندوه و اشک است، از دشتهای دوردست و وسیع گذشت، نِی را به گردنش آویخت و بختش را با تأسف فریاد زد، ای دشتهای پهناور دوردست، گریهام را تکرار کنید...»[51] پس از آنکه جایگاهش را ترک کرد و بهسوی دشتهای دوردست رفت، به یاد مادر اندوهگینش افتاد که پیوسته برای او اشک میریخت، و نیز خواهر غمزدهاش: «... تا مادرم فریاد شیون و زاری سر دهد، تا مادرم (سرتور) فریاد شیون و زاری سر دهد، تا مادرم که پنج قرص نان ندارد، فریاد شیون و زاری سر دهد، تا مادرم که ده قرص نان ندارد، فریاد شیون و زاری سر دهد، آن هنگام که مرا از دست دهد، کسی که به او توجه کند، نخواهد یافت، و تو ای چشم من که در دشتها حیرانی، چونان چشم مادرم گریان شو، و تو ای چشم من که در دشتها حیرانی، چونان چشم خواهرم گریان شو...»[52] در روایات آمده است که فاطمه(ع) برای حسین(ع) چنان میگریست که اشکهایش با هقهق گریهاش در هم میآمیخت.[53] دموزی در مسیر خود به دشت، دراز کشید و خوابی دید که نگرانش کرد؛ پس خواست خواهرش را نزدش بیاورند تا رؤیایش را برای او بازگو کند؛ زیرا او زنی دانشمند بود و تعبیر خواب میدانست: «او را نزدم بیاورید، او را بیاورید، خواهرم را بیاورید، جشتیاینانا خواهر کوچکم را بیاورید، آن نویسندۀ دانا به رمز ارواح را بیاورید، خواهرم را که معانی کلمات را میداند، آن زن عاقلهای که معنای خوابها را میداند، باید با او سخن گویم، باید از خوابی که دیدهام، باخبرش سازم.»[54] امام علیبن حسین(ع) در وصف عمّهاش زینب(ع) ـ که از امام حسین(ع) کوچکتر بود ـ فرموده است: «زنی دانشمند بدون آنکه آموخته باشد؛ و فهمیدهای بدون آنکه کسی به او فهمانده باشد.»[55] دموزی خوابش را برای خواهر دانایش تعریف کرد: «دموزی با خواهرش (جشتیاینانا) سخن گفت: در مورد خواب، خواهرم، به خوابی که دیدهام گوش فرا ده. اَسَل در تمام اطراف من میروید، اسل به انبوه از درون زمین بالا میآید، یکی از آن گیاهان بهتنهایی ایستاد و سرش را در برابرم خم کرد، تمام اسلها جفتجفت ایستاده بودند، بهجز یکی که از جایش کنده شده بود، در آن باغ گرداگرد من روی زمین، درختهای بلند ترسناکی برخاستند، بر زمین رؤیایم آبی فرو نمیریزد، کیسۀ آذوقهام خالی گشته و همهچیز آن به تاراج رفت، جام مقدسم از میخی که به آن آویزان بود افتاد، عصای چوپان ناپدید شد، کرکس برهای را با چنگالهایش میبَرَد، و باز، گنجشک را از حصار نیین ربود، خواهرم: مادهشترهای کوچک من، غبارآلود ناله سر میدهند، برههای آغُلم با پاهایی لنگان روی زمین حرکت میکنند، مشک شیر متلاشی شده و خالی است، جامَم خُرد شد، دموزی دیگر بین زندهها نیست، آغُلِ برههایش بر باد هوا رفت.»[56] وقتی خواهرش خواب را از زبان او شنید، اندوهگین شد و شروع به تعبیر خوابش کرد: اَسَلهایی (نیهایی) که او دید گروهی از افراد سفّاک و خونریز بودند که برای کشتنِ او به او یورش خواهند آورد؛ اما آن یکی که بهتنهایی ایستاده و سرِ خود را در برابرش خم کرده بود، او مادرش بود؛ و از آنجا که خواهرش در تمام زندگی هرگز از او جدا نشد، این دو در رؤیا همچون جفتی از اسلها بودند که از یکدیگر جدا نمیشوند؛ اما در رؤیا یکی از آن اسلها از جای خود برداشته شد، و این نشانهای بود برای اینکه یکی از آن دو از عرصهٔ وجود پنهان خواهد شد و از میان خواهد رفت. خواهرش به تعبیر رؤیای او چنین ادامه داد: پس آن درختان بلند و هراسانگیز، آنها بدکارانی هستند که او را به هراس خواهند افکند؛ و اما اینکه بر زمینِ خواب و شهادتش هیچ آبی فرو نمیریزد، معنایش این است که خانهاش و کسانی که از او نگهداری میکردند پس از رفتنش ویران خواهند شد. آری، دموزی ناپدید خواهد شد و کوچ خواهد کرد؛ پس کیسهاش در رؤیا خالی شده، جامِ مقدسش افتاده و شکسته، و عصا و آنچه با آن نیرو میگرفت ناپدید گشته است. «جشتیاینانا گفت: آه ای برادر من، خوابت را برایم بازمگو، شادمانکننده نیست، اسل در تمام اطرافت میروید، اسل به انبوه از درون زمین بالا میآید، جمعی از قاتلان کار را بر تو یکسره خواهند کرد، این خواب توست، یکی از آن گیاهان بهتنهایی ایستاد و سرش را در برابرت خم کرد، او مادر توست، بهخاطر تو سرش را خم خواهد کرد، تمام اسلها جفتجفت ایستاده بودند، بهجز یکی که از جایش کنده شده بود، من و تو، یکی از ما پنهان خواهد شد و از بین میرود، در باغ در گرداگرد زمین اطرافت درختان بلند ترسناک افراشته شدند، دیوسیرتان تو را خواهند ترساند، بر زمین رؤیایت آبی فرو نمیریزد، آغُل برهها ویران خواهد شد، شیاطین عرصه را بر تو تنگ خواهند کرد.»[57] دشمنان عرصه را بر حسین(ع) تنگ کردند، چنانکه در روایت آمده است: «وقتی عمربن سعد سپاه خود را برای جنگ با حسینبن علی(ع) آماده کرد و آنها را در جای خود مستقر ساخت، پرچمها را در مواضعشان برافراشت، و جناح راست و چپ سپاه را مرتب نمود؛ آنگاه به نیروهای قلب سپاه گفت: در جای خود پایدار باشید. آنان از هر سو حسین(ع) را در میان گرفتند تا آنجا که او را همچون حلقهای محاصره کردند...»[58] خواهرش «جشتیاینانا» ادامه میدهد و میگوید شیاطین با دموزی چه خواهند کرد: «کیسۀ آذوقهات خالی گشته و همهچیز آن به تاراج رفت، و جام مقدست از میخی که به آن آویزان بود فروافتاد، از زانوی مادرت که تو را آبستن شد خواهی افتاد، آذوقۀ چوپان، مشک چوپان، همهچیز ناپدید میگردد، دیوصفتان، هر کاری انجام خواهند داد تا تو را ناتوان سازند، جمع شدند جغد، کرکس، باز، عفریت بزرگ؛ همه میخواهند تو را برانند، در آغل برهها کار تو را یکسره خواهند کرد، مادهشترهای کوچکت غبارآلود، ناله سر میدهند، خشم چونان گردباد در آسمان پایدار میماند.»[59] کسانی که «دموزی–تموز» را به قتل رساندند، مردمانی جنایتپیشه، سنگدل و بیرحم بودند. آنان در حقیقت مسخشدگانی شیطانیاند و حقیقت درونیشان حیوانی است، هرچند در ظاهر شبیه انسان باشند. اما «دموزی» چه زمانی کشته بر زمین میافتد؟ او آنگاه کشته میشود که یارانش، یعنی «گوسفندان مدافع خود» را از دست میدهد؛ همانها که عصاره و چکیدهٔ امتی هستند که بهوسیلهٔ او آزموده شدند؛ همان امتی که او آنان را به یاریِ خود فراخواند، اما تنها اندکی دعوتش را پاسخ گفتند و از دانش و هدایتش بهرهمند شدند؛ آنها «چکیده و عصارۀ خالص شیر» هستند. آری، هنگامی که اینان که به خونهای خود آغشتهاند و پاهایشان درهمپیچیده است بر زمین میافتند، در این هنگام است که «دموزی» کشته میشود و همهچیز پایان مییابد: «تو بر زمین خواهی افتاد، هنگامی که برههای آغُلَت با پاهایی لنگان بر روی زمین حرکت میکنند، هنگامی که مشک، متلاشی شده و خالی است، شیاطین هرچیز را پژمرده خواهند کرد.»[60] آیا این تمام کاری بود که «اینانا–ایشتار» (دنیا) و پیروان شیطانصفت گناهکارش با دموزی انجام دادند؟ هرگز، این بار شیاطین سنگدل «گالا»ها[61] همهچیز، حتی پسر کوچک دموزی (کودک شیرخوارش) را از او میربایند. در روایات آمده است: «حسین(ع) فرزند شیرخوار خود، عبدالله، را فراخواند؛ او را در آغوش گرفت و میبوسید و میفرمود: «وای بر این قوم، اگر جدّت محمد مصطفی(ص) دشمن آنان باشد!» درحالیکه کودک در دامان حسین بود "حرملةبن کاهل اسدی" با تیری او را نشانه گرفت و او را در دامان پدرش ذبح کرد.»[62] «آن هنگام که کرکس، برۀ کوچک را میبَرَد، گالا گونههایت را خواهد خراشید، آن هنگام که باز، گنجشکی را از حصار نیین میرباید، گالا از حصار بالا میرود تا تو را به دوردست ببرد، دموزی، گیسوانم بهخاطر تو در آسمان پریشان خواهد شد. برهها زمین را با سمهای خود خواهند کَند، آه دموزی، من با تأسف بر تو، گونههایم را خواهم دَرید.»[63] پس خواهرش حق دارد برای او اندوهگین شود و بهخاطرش گونههای خود را بخراشد و اندیشهاش گرد او به پرواز درآید: «موهایم برای تو در آسمان خواهد چرخید»، از شدت شگفتی و بهت و حیرت از آنچه به او میگذشت و از هتکِ حرمتش که بهدستِ شیاطینِ جنایتپیشه به او وارد شده بود: «وقتی جشتیاینانا، دموزی را در آغُل برهها دید، گریست، دهانش را بهسوی آسمان کرد، دهانش را بهسوی زمین آورد، غم و اندوهش چونان جامه، افق را پوشانید، چشمانش را درید، دهانش را درید، رانهایش را درید، «گالا» بالای حصار چوبی رفت، «گالا»ی اول دموزی را بر گونهاش زد و چنگالهایش را در او فرو برد، «گالا»ی دوم دموزی را بر گونۀ دیگر زد، «گالا»ی سوم پایههای مشک شیرده را در هم کوبید، «گالا»ی چهارم جام را از میخ پایین آورد و خُرد نمود، «گالا»ی پنجم مَشک را در هم کوبید، «گالا»ی ششم جام را خرد کرد، «گالا»ی هفتم گریست.»[64] این دقیقاً همان وقایعی است که در روز عاشورا بر حسین مظلوم(ع) گذشت؛ آنگاه که پیکرش از زخمها چاکچاکشد و دیگر توان جنگیدن نداشت.[65] نکتۀ تأملبرانگیز در این متن، گریۀ یکی از این شیاطین است. کدامیک از قاتلان حسین(ع) گریست؟ متون تأیید کردهاند که آن شخص عمربن سعد بوده است.[66] «چرا اینچنین آشفتهحال و سرگردانی، ای چوپان؟ آنها برههایت را گرفتند و بچهگوسفندانت را بردند؛ چرا اینچنین آوارهای؟ آنها بزهایت را گرفتند و بزغالههایت را مصادره کردند؛ چرا اینچنین حیران و سرگردانی؟... مشک زیبایت را خرد شده است؛ چرا سرت را با پارچه پوشاندی؟ بزغالههای چاقترت در آغل در بیحالی افتادهاند؛ و بزغالههای کوچکترت با ناامیدی کنار آخورها فریاد میزنند؛ و برههای یتیمت در کنار دیوار آغل ناله میکنند؛ و خواهرت با آن لطافت، از نالههایش متأثر شده است.»[67] برخیز، ای حسین! خیمهگاهت مصادره شد، باروبُنهات به غارت رفت، کودکان و خانوادهات، و دخترانت و زنانت به اسارت گرفته شدند؛ ای مقتولِ غارتشده، ای کسی که از قفا سر بریده شدی: «از خواب دروغینت برخیز، برههایت غارت شدند، گوسفندانت غارت شدند، بزهایت غارت شدند، کودکانتان را میگیریم (بُزهایت غارت شدند) تاج مقدست را از سر درآور، رَخت پادشاهیات را از تن به درآر، بگذار عصای پادشاهیات به زمین افتد، نعلین مقدست را از پای درآور، عریان، با ما میروی «گالا» دموزی را گرفت، او را احاطه کردند، دستانش را بستند، گردنش را بستند، مشک شیرده آرام گرفت، شیری از آن پایین نمیآید، جام خرد شده است، بعد از این دیگر دموزی نخواهد بود، آغُل برهها در مسیر تُندباد رفت.»[68] و این فریاد زینب است پس از شهادت برادرش حسین(ع): «یا محمدا، دخترانت به اسیری رفتند و فرزندانت کشته شدند و باد صبا بر آنان میوزد؛ و این حسین است که سرش از قَفا بریده شده، و عمامه و ردایش به غارت رفته است. پدرم فدای آن کسی که سپاهش در روز دوشنبه غارت شد. پدرم فدای آن کسی که خیمهاش پارهپاره و ازهمگسسته شد. پدرم فدای آن کسی که نه غایبی دارد که امید بازگشتش باشد و نه مجروحی که امید درمانش باشد. پدرم فدای آن کسی که جانم فدایش باد. پدرم فدای آن غمزدهای که با اندوه از دنیا رفت. پدرم فدای آن تشنهلبی که عطشان از دنیا رفت. پدرم فدای آنکه محاسنش به خون آغشته شد.»[69] مقطعی از زیارتنامهای که امام مهدی(ع) در روز عاشورا، جدّش حسینِ ذبیح را با آن زیارت میکند: «... و فرشتگان آسمانها از صبر تو در شگفت شدهاند. آنها از هر سو تو را احاطه کردند و تو را با جراحات مجروح ساختند. میان تو و بازگشت مانع شدند و برای تو یاوری باقی نماند، درحالیکه تو صابر بودی و به حساب خدا گذاشتی. از خانواده و فرزندانت دفاع میکردی تا اینکه از اسب بر زمین افتادی. اسبها تو را با سُمهایشان لگدمال کردند و ستمگران با شمشیرهایشان بر تو هجوم آوردند. عَرَقت برای مرگ بر پیشانیات نشست و دستهای چپ و راستت پیوسته ـ در حال باز و بسته شدن ـ در حرکت بود. چشمهایت را بهسوی خیمه و خانوادهات دوخته بودی و دلمشغول آنان بودی. اسب تو که رم کرده بود، نالهکنان و گریان بهسوی خیمهها گریخت. هنگامی که زنان اسب تو را دیدند که نالهکنان بازمیگردد و زینش وارونه است، از خیمهها بیرون آمدند؛ موهایشان پریشان، به صورتهایشان میزدند، نقابها کنار رفته بود و با ناله گریه میکردند. پس از عزت، به ذلت افتاده بودند و بهسوی قتلگاه تو شتافتند. و شمر روی سینهات نشسته بود، شمشیرش را بر گلویت فرو برده بود، دستش را به محاسنت چنگ انداخته بود، و با کاردی سرت را برید. اعضایت ساکت شد، نفَسهایت آرام گرفت و سر مقدست بر نیزه بالا رفت. خانوادهات همچون بندگان به اسارت درآمدند، و آنان را در زنجیرهای آهنین بر پالانِ شترها بستند؛ درحالیکه گرمای سوزانِ نیمروز چهرههایشان را میسوزاند، در بیابانها رانده میشدند، دستهایشان تا گردن با غلوزنجیر بسته بود و در بازارها گردانده میشدند...»[70] روشن است آیندهای که انبیای الهی در سرزمین سومر برای قوم خود بازگو کردهاند، دلالت میکند بر اینکه حادثۀ «ذبیح» در سرزمین خودشان، یعنی «سرزمین سومر» خواهد بود؛ و همانگونه که در متن تورات آمده است، در کنار «رود فرات»: «9 ای اسبها، برآیید؛ و ای ارابهها، تند بروید، و شجاعان بیرون بروند: ای اهل حبش و فُوت که سپرداران هستید، و ای لُودیان که کمان را میگیرید و آن را میکشید. 10 زیرا آن روز، روز انتقام خداوند یهوۀ صبایوت (پروردگار سپاهیان) است که از دشمنان خود انتقام میگیرد. پس شمشیر هلاک کرده، سیر میشود و از خون ایشان سیراب و مست میگردد؛ زیرا خداوند یهوۀ صبایوت در زمین شمال نزد رود فرات، ذبیحهای دارد.»[71] به همین دلیل است که میبینیم امام حسین(ع) مکه ـ حرم امن الهی ـ را ترک کرد و بهسوی سرزمینهای سومر و حوالی رود فرات رهسپار شد؛ چراکه آنجا وعدهگاه مقدر الهی بود، همانطور که جدش رسول خدا و هزاران سال پیش از او انبیای الهی از آن خبر داده بودند. ایشان(ع) در مسیر حرکت خود میفرمود: «مرگ ـ همچون گردنبندی بر گردن دختران ـ برای فرزندان آدم مقرر شده است، و من چقدر مشتاق ملاقات نیاکانم هستم، همانگونه که یعقوب مشتاق دیدار یوسف بود. برای من جایگاهی از شهادت انتخاب شده که بهزودی با آن مواجه خواهم شد. گویا میبینم گرگان صحرا، اعضای بدنم را در میان نواویس و کربلا تکهتکه میکنند، و شکمهای تهی و انبانهای گرسنه را از من پر میکنند. از روزی که با قلم تقدیر نوشته شده است گریزی نیست. رضای خدا، رضای ما اهلبیت است. ما بر بلای او صبر پیشه میکنیم و او پاداش صابران را به ما خواهد داد. رگ پیوندی و خویشاوندی رسول خدا هرگز از او جدا نخواهد شد، و آنان در حریم قدسی گرد آمدهاند و چشم او بهسبب آنان روشن است، و وعدۀ او برای آنان به انجام خواهد رسید. هرکسی آماده است که جانش را برای ما فدا کند و آمادۀ ملاقات با خداست، با ما حرکت کند؛ زیرا یقیناً من فردا صبح حرکت خواهم کرد، اگر خداوند متعال بخواهد.»[72] و این یعنی امام حسین(ع) با علم و آگاهی کامل به سرنوشتی که در انتظارش بود، رهسپار سرزمین کربلا شد؛ زیرا بهخوبی میدانست خودِ او آن ذبیح موعود فدایی عرش خدا (تمام عالم خلقت) است.-چرا حسین؟ چون او ـ به بیان سید احمد الحسن ـ ذبیح خداست
-راهبریِ مجموعۀ «روز حسین»
سید احمد الحسن در جهتدهی به مجموعۀ «روز حسین» ـ که ما درصدد نوشتن مقدمهای برایش هستیم ـ میفرماید: «حسین و عید قربان: در ذیحجۀ سال ۶۰ هجری و در ایام حج و تقدیم قربانی، حسین مردم را در حال تقدیم قربانیهایشان پیرامون «خانۀ خدا» ـ که صورتی نمادین در زمین برای عرش خداست ـ ترک کرد و به کربلا رفت، تا خود را بهعنوان قربانی برای خدا و برای عرش خداوند سبحان تقدیم کند.[73] آنها با تقدیم قربانی، تصویر و نمادی از حقیقت را بازمینمایانند، درحالیکه حسین خودِ حقیقت بود. خداوند سبحان به ابراهیم فرمان داد که همسرش هاجر و فرزند شیرخوارهاش اسماعیل را به مکه ببرد و در آن درۀ خشک و سنگلاخ رهایشان کند. علیرغم آنکه در اطراف آن منطقه، بوتهها و نشانههایی از زندگی یافت میشد، اما خداوند به او دستور داد آنان را دقیقاً در همان درۀ بیآبوعلف رهایشان کند؛ تا هاجر تشنه شود و اسماعیل شیرخوار از گرسنگی ناله کند، و هاجر جستوجوی بیوقفهاش را برای یافتن آب با رفتوبرگشت بین صفا و مروه آغاز کند؛ و او درحالیکه بر اثر تشنگی و گرسنگی طفل شیرخوارهاش از آن رنج میبرد، مبهوت و ازخودبیخود بود، در برخی از دورهایش (شوطهایش) شتابان میدوید تا آنکه هفت دور را به پایان رساند؛ پس چشمهٔ آب «زمزم» جوشید تا زندگی در آن مکان آغاز شود و برخی قبایل در آنجا سکونت گزینند.[74] چون اسماعیل(ع) بزرگ شد و تبدیل به جوانی گردید که دلِ پدری را ـ که در پیری روزیاش شده بود ـ شاد میکرد، خداوند اراده کرد ابراهیم در خواب ببیند که او را ذبح میکند. این رؤیا در روز هفتم ذیحجه اتفاق افتاد؛ سپس در نهم ذیحجه رؤیایش تکرار شد. پس ابراهیم او را گرفت تا بهعنوان قربانی تقدیم کند، با این گمان که او همان قربانی ـ یعنی «ذبحِ عظیم» ـ است که از همان زمانی که فرزندانِ سومر و اَکَد در درهٔ حاصلخیز (خلیجِ کنونی) سکونت میگزیدند، به آنان وعده داده شده بود؛ سپس یادِ آن قربانی با هر پیامبری که برانگیخته میشد ـ نوح و پس از او ـ در میانشان تکرار میگردید؛ همان ذبیحی که نمایانگر فدیهٔ عرشِ خدا (عوالمِ آفرینش) بود و هر قومی در انتظار او بود؛ و ابراهیم در آن زمان بیش از همه در انتظارش بود، بهویژه با توجه به اینکه میدانست او از نسلِ خودش خواهد بود. اما هنگامی که آن دو (ابراهیم و فرزندش اسماعیل) در روز دهم ذیحجه تسلیم در برابر فرمانِ خدا ایستادند، «کَلی»[75] آمد و در برابر آن دو ایستاد، گویی او مأمور بود، و به ابراهیم خطاب شد آن «کَل» را ذبح کند. بیتردید، از نادانی است که باور داشته باشیم خداوند «کَل» (وعل) یا «قوچی» (کبش) را «ذبحِ عظیم» بنامد! دستکم بیندیشید که خداوند نفرموده است: «پس او را با قوچی بزرگ فدیه دادیم» (فَدَیْنَاهُ بِکَبْشٍ عَظِیم) یا «با بز کوهی بزرگ» (وَعْل عَظِیم)؛ و منزه است خداوند از اینکه بزی کوهی را در برابر پیامبری چون اسماعیل، فرزند ابراهیم(ع)، بزرگ بشمارد! ابراهیم آن «کَل» را ذبح کرد و دانست آن ذبیح از نسلِ اسماعیل است، نه خودِ اسماعیل. سپس ابراهیم و اسماعیل کعبه را بنا کردند که نشانهای الهی بود که به «عرشِ خدا» یا «عالمِ خلقت» اشاره میکرد، یا آنگونه که مردم عادت کردهاند آن را «خانهٔ خدا» بنامند؛ و در نتیجه کعبه ـ همچنین ـ نشانهای برای معرفیِ قربانیِ عظیم الهی، یعنی فدیهٔ عرشِ الهی بود. پس کعبه به عرش اشاره میکند، و قربانیهایی که اطراف آن ذبح میشوند، به آن «ذبحِ عظیم» اشاره دارند که فدیهای برای عرش است. ماجرای ابراهیم و اسماعیل با عبدالله ـ پدرِ رسول خدا محمد(ص) ـ و پدرش عبدالمطلب ـ جدّ رسول خدا محمد(ص) ـ تکرار شد؛ تا این دو داستان و این دو آیه بهعنوان اشارهای بزرگ و عظیم، در مسیرِ سالکانِ راهِ خدا باقی بمانند، تا آنها بدانند انتظارِ ذبیح ـ یعنی «ذبحِ عظیم» ـ دینِ نسلهای نخستین بوده و دینِ خداوند سبحان است، و نشانهای سرنوشتساز و بزرگ در سیرِ دینِ الهی به شمار میآید. از همین رو رسول خدا یاد کرده و تأکید فرموده است: «من فرزندِ دو ذبیحم: عبدالله و اسماعیل.» و به این ترتیب، اعمالِ حج، بازنمایی است برای کردارِ ابراهیم و اسماعیل، که نمایانگرِ حالتِ ذبیحِ عرش بودهاند: * عرفه: روزی است که ابراهیم در آن شناخت و یقین حاصل کرد، و پس از دیدن رؤیای خود تصمیم به اجرا گرفت. * مزدلفه: تمثیلی برای حرکت از معرفت بهسوی اجراست. * رمیِ شیطان: اعلامِ برائت و بیزاری از وسوسههای شیطان است. * ذبحِ هَدی (قربانی): پیروی از عملکرد ابراهیم در بازنماییِ حالتِ «ذبحِ عظیم» بهعنوان فدیهای برای عرش است؛ و قربانی نیز به همین ترتیب. (عرش: عالمِ آفرینش از ابتدا تا انتهایش است، و دربرگیرندهٔ محمد و علی و فاطمه، برترین و والاترینِ مخلوقات است). * سعی میان صفا و مروه: عبارت است از بازنماییِ سعیِ هاجر و هروله کردنِ او در جایی است که هروله کرد؛ و او در سعی و هرولهاش به ذبیح و والدینش توسل میجست. * اما خانه (بیتالله) و طواف گردِ آن: خانه به عرش اشاره دارد و عرش همان عالمِ خلقت است، و مهمترینِ چیزی که در عالمِ آفرینش است محمد و خاندانش(ع) هستند؛ پس طواف گردِ خانه ـ در واقع ـ طواف گردِ آنان است. * لباسهای احرام و خودِ احرام: به رها شدن از دنیا و هواوهوس و «من» اشاره میکند. * برگرفتن خانه بهعنوان قبله و سجده بهسوی آن: اشارهای است به تسلیم در برابرِ خلفای خدا، محمد و آلِمحمد(ع) و فرستادگان. سرانجام نوبت به ذبیحِ حقیقی ـ آن ذبحِ عظیم ـ حسینبن علی(ع)، فرزندِ دخترِ رسول خدا محمد(ص)، فاطمه(ع)، رسید. خداوند خواست هنگامی که وقتش فرارسید، او در مکه باشد و بهجای آنکه حج را به پایان برساند ـ و حج، عرفه است[76]ـ در روز هشتم، یعنی تنها چند ساعت پیش از حج، حج را پشتسر خود بگذارد؛ اما چرا؟! خداوند خواست این امر را نشانهای از جانبِ خود قرار دهد؛ زیرا: * حسین، فرزندِ صاحبِ رسالت محمد(ص) است. * حسین، آن عابدی است که هر سال حج به جا میآورد و در برخی سالها پیاده به حج میرفت. * حسین، همان کسی است که در روز عرفه مینشست و با دعای معروفش دعا میکرد؛ دعایی که هرکس در اطرافش بود، به گریه میانداخت. * حسین، آن امامی است که رسول خدا محمد(ص) به امامتش تصریح کرد و او را سرورِ جوانانِ اهلِ بهشت برشمرد. اما همین حسین تنها چند ساعت پیش از آغاز مناسک حج ـ وقوف در عرفه و ذبح قربانی ـ حج را رها میکند! چرا؟! و این «چرا» بسیار بزرگ است...! این رخداد را نمیتوان با توجیهی ساده ـ آنگونه که برخی به آن میپردازند ـ بهسادگی توضیح داد![77] آن خداوندی که به حسین فرمان داد حج را ترک و بهسوی عراق حرکت کند میخواست چه چیزی به ما بگوید؟ چرا حرکت بهسوی سرزمین شهرهای نخستین سومری و اکدی پس از طوفان جدّش نوح؟! در حقیقت، این پرسشها تا حدودی در مطالبی که پیشتر گفته شد، پاسخ داده شدهاند. پس سفرِ جستوجوی ذبیح به پایانِ خود رسید، و او ناگزیر باید در همان جایی ذبح شود که انبیا به اقوام خود در سومر و اَکَد و بابل وعده داده بودند؛ همان کسانی که هزاران سال برای ذبیحِ عرشِ خدا یا ذبیحِ خانهٔ خدا نوحهسرایی کردند (بنده این را در کتاب توهم بیخدایی به تفصیل بیان کردهام)؛[78] و به همین دلیل او از خانهٔ خدا ـ که به عرشِ خدا اشاره دارد ـ بهسوی قربانگاهِ موعودِ خود روانه شد تا خود را بهعنوان قربانی در پیشگاهِ خدا تقدیم کند: «ذبحی عظیم، فدیهای برای عرشِ الهی»؛ و «عرش» دربرگیرندهٔ محمد و علی و فاطمه، و ابراهیم و اسماعیل و همهٔ خلفای خداست؛ زیرا آنان جزئی از عوالمِ آفرینش هستند. بنابراین اسلام و دین خدا و تمام آفرینش برای وجود و بقای خود مدیون خون حسین(ع) هستند. اکنون شاید معنای پاسخ خداوند سبحان در این فرمایش برایت روشن شده باشد: (وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً قَالُوا أَتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ)[79] (و چون پروردگارت به فرشتگان گفت من در زمین جانشینی قرار میدهم، گفتند آیا در آن کسی را میگماری که در آن فساد کند و خونها بریزد، حال آنکه ما با ستایشِ تو، تو را تسبیح میگوییم و تو را تقدیس میکنیم؟ فرمود: من چیزی میدانم که شما نمیدانید). «(من چیزی میدانم که شما نمیدانید)»: مهمترین چیزی که در این آیه نهفته است، همین «قربانی» است؛ قربانیای که محمد و علی و فاطمه(ع) در پیشگاه خداوند تقدیم کردند. بهعلاوه، وقتی حسین(ع) تسلیم امر ایشان و خواست خدا شد و بهسوی قربانگاه خود رفت، در حقیقت فدیهای بود برای عدم استحقاق بنیآدم برای وجود داشتن، بهسبب رویگردانیشان از خداوند؛ و بهتبعِ آن عدم استحقاقِ به وجود آمدن آفرینش بهطور کلی. از همین رو، اعتراض فرشتگان به اصل بود، و به دلیل آنچه از شِبهانسانها مشاهده کردند، طبیعتاً متوجه فرع نیز شد. اینکه حسین(ع) حج را ترک کرد، اشارهای است به اینکه خودِ او آن قبلۀ حقیقی است که خداوند سبحان را میشناساند؛ و هرکس از آن نشانه گمراه شود حجّش جز سوت و کف زدن نخواهد بود: (وَمَا كَانَ صَلَاتُهُمْ عِندَ الْبَيْتِ إِلَّا مُكَاءً وَتَصْدِيَةً)[80] (و نماز ایشان نزد کعبه جز سوت و کف زدن نبود) نه بیشتر و نه کمتر؛ و اگر از شناخت ذبیح خدا ـ آن ذبح عظیم ـ که کعبه برای اشاره به او و عرش خدا بنا شده است گمراه شوی، در این صورت اعمال و حجّ تو چه سودی خواهد داشت؟! سفر ذبیح از عراق آغاز شد؛ ابراهیم(ع) آن را آغاز کرد و سپس در عراق به پایان رسید؛ آن را خودِ ذبیح(ع) به پایان رساند. و حرکت ابراهیم از عراق به شام، بیتالمقدس، حجاز، مکه و کعبه ـ یعنی خانۀ خدا ـ چیزی نبود جز منزلگاهها و نشانههایی در مسیر رسیدن به آن ذبح عظیم: (فَلَمَّا أَسْلَمَا وَتَلَّهُ لِلْجَبِينِ * وَنَادَيْنَاهُ أَنْ يَا إِبْرَاهِيمُ * قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيَا ۚ إِنَّا كَذَٰلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ * إِنَّ هَٰذَا لَهُوَ الْبَلَاءُ الْمُبِينُ * وَفَدَيْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ * وَتَرَكْنَا عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ * سَلَامٌ عَلَىٰ إِبْرَاهِيمَ * كَذَٰلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ * إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُؤْمِنِينَ)[81] (پس چون هر دو تسلیم شدند و او را به پیشانی بر زمین نهاد، او را ندا دادیم: ای ابراهیم، بیگمان تو رؤیا را تحقق بخشیدی؛ ما اینگونه نیکوکاران را پاداش میدهیم. بیگمان این همان آزمون آشکار است؛ و او را با ذبحی عظیم فدیه دادیم؛ و یاد او را در میان آیندگان باقی گذاشتیم. سلام بر ابراهیم. ما اینگونه نیکوکاران را پاداش میدهیم. بیگمان او از بندگان مؤمن ما بود). پس اصل این ماجرا آن است که: فدیهای برای عرش وجود دارد (عرش همان عالمِ خلقت است که دربرگیرندهٔ محمد و علی و فاطمه و خلفای خداست)، و آنچه برای ابراهیم و اسماعیل(ع) رخ داد، آزمون و ارتقای مقامِ آن دو بود تا شایستگی یابند که ذبیح از نسلِ آنان باشد. و ذبحِ آن «کَل»، تمثیلی برای حالتِ ذبیح و عرش بود، و آن بز کوهی یا قوچ نیز تمثیلی بهعنوان فدیهای برای اسماعیل(ع) بود؛ اما در اصل، عاملی که مانعِ ذبحِ اسماعیل و عبدالله شد، وجودِ حسینِ ذبیح(ع) بود که شایستهٔ این مقام بوده است. شیخ صدوق گفته است: عبدالواحدبن محمدبن عبدوس نیشابوری عطّار، در ماه شعبان سال 252 هجری در نیشابور، برای ما نقل کرد و گفت: محمدبن علیبن محمدبن قتیبۀ نیشابوری برای ما روایت کرد، از فضلبن شاذان که گفت: از امام رضا(ع) شنیدم که میفرمود: «وقتی خداوند تبارکوتعالی به ابراهیم(ع) دستور داد که بهجای فرزندش اسماعیل، قوچی را که خدا برایش نازل کرده بود ذبح کند، ابراهیم(ع) آرزو کرد ای کاش خودش اسماعیل را با دست خویش ذبح میکرد و به ذبح آن قوچ فرمان داده نمیشد؛ تا اندوهی که به دل پدری وارد میشود که عزیزترین فرزندش را با دستان خود میکشد، به دل او نیز وارد شود و بدینسان شایستۀ بالاترین درجات پاداشِ مصیبتدیدگان گردد. پس خداوند عزوجل به او وحی فرستاد: ای ابراهیم، محبوبترینِ مخلوقاتم برای تو کیست؟ گفت: پروردگارا، مخلوقی نیافریدهای که برای من محبوبتر از حبیب تو محمد(ص) باشد. فرمود: ای ابراهیم، آیا او برای تو محبوبتر است یا خودت؟ گفت: بلکه او برای من از جانم محبوبتر است. خداوند فرمود: آیا فرزند او برای تو محبوبتر است یا فرزند خودت؟ گفت: بلکه فرزند او. فرمود: آیا کشته شدن فرزند او بهدست دشمنانش برای تو دردناکتر است یا کشته شدن فرزندت بهدست خودت در راه اطاعتم؟ گفت: پروردگارا، بلکه کشته شدن فرزند او بهدست دشمنانش برای دل من دردناکتر است. فرمود: ای ابراهیم، قومی که ادعا میکنند از امت محمد(ص) هستند، پس از او فرزندش حسین(ع) را از سرِ ظلم و ستم و تجاوزگری خواهند کشت، آنگونه که گوسفند ذبح میشود؛ پس با این کار، مستحق خشم من میشوند. ابراهیم(ع) از این خبر بهشدت بیتابی کرد و دلش به درد آمد و شروع به گریه کرد. خداوند عزوجل به او وحی فرستاد: ای ابراهیم، بیتابی و اندوهت برای حسین(ع) و کشته شدن او را بهجای بیتابی و اندوهی که اگر اسماعیل را با دست خودت ذبح میکردی برایت پیش میآمد، پذیرفتم؛ و به همین سبب برای تو بالاترین درجات پاداشگیرندگان بر مصیبتها را مقرر کردم؛ و این همان فرمایش خداوند عزوجل است: (وَفَدَيْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ) (و او را با ذبح بزرگی فدیه دادیم)؛ و لاحول و لا قوة إلا بالله العلی العظیم.[82]»[83]-توضیح بیشتر دربارۀ علت فدایی عرش خدا
ممکن است گفته شود که طواف فرشتگان به دور بیتالمعمور و ضراح، برای آمرزش گناه اعتراضشان در برابر تنصیب آدم و قرار دادن کسی همانند او در زمین، بهجهت آمرزش گناهان بندگان موضوع روشنی است؛ اما چیزی که نیاز به توضیح بیشتر دارد، امری است که موجب شد حسین، فدای عرش الهی گردد؛ یعنی آن ظلمت و تاریکی [چه حقیقتی بود]؟ برای نمونه، آیا این مسئله در عالمی پیش از اعتراض فرشتگان رخ داده است؟ آیا به علم سابق خداوند پیش از خلقت مربوط میشود؟ یعنی علم خداوند به اینکه اگر آنان را بیافریند، ظلمت و غفلت از آنان صادر خواهد شد؛ و همین باعث شد فدیهای تقدیم شود؟ و شاید کسی بیفزاید که خداوند سبحان، کریمِ مطلق و مهربانِ مطلق است؛ پس چرا عرشِ او نیازمندِ تقدیمِ فدیهای در چنین سطحی بوده است؟ و نیز [این پرسش مطرح میشود که] مسئلۀ شامل بودن رسول خدا محمد(ص) و علی و فاطمه(ع) در عرش، آیا به این معناست که حسین(ع) فدیهای برای آنان نیز بوده است، درحالیکه از آنان چیزی همانند آنچه از دیگر مخلوقات صادر شده، سر نزده است؟! سید احمد الحسن در پاسخ به این پرسشها میفرماید: «پاسخِ همهٔ این پرسشهایت این است که: عالمِ آفرینش یا عرش یا همهٔ خلقت، یعنی محمد(ص) و آنچه پایینتر از اوست، وجودشان دربرگیرندهٔ ظلمت است؛ زیرا مخلوق ـ یا خلقت بهطورِ کلی ـ نمیتواند نوری باشد که هیچ ظلمتی در آن راه نداشته باشد؛ و در نتیجه فدیه برای این ظلمت یا «اَنا» (من) است که قرآن در برخی آیات از آن به شیطان در صفحهٔ وجود، حتی وجود انبیا و اوصیا تعبیر کرده است. (قَالَ أَرَأَيْتَ إِذْ أَوَيْنَا إِلَى الصَّخْرَةِ فَإِنِّي نَسِيتُ الْحُوتَ وَمَا أَنْسَانِيهُ إِلَّا الشَّيْطَانُ أَنْ أَذْكُرَهُ ۚ وَاتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي الْبَحْرِ عَجَبًا)[84] (گفت: آیا دیدی هنگامی را که بهسوی آن صخره پناه بردیم؟ من آن ماهی را فراموش کردم، و جز شیطان آن را از یادم نبرد تا به یادش آورم؛ و ماهی راهِ خود را بهگونهای شگفت در دریا پیش گرفت). این آیه و آیاتِ سورهٔ کهف، وضعیت نبیِ خدا موسی(ع) ـ که از پیامبرانِ اولوالعزم بود ـ و وصیّ او، یوشعبن نون(ع)، را برای تو روشن میکند؛ هر دوی آنان انبیایی معصوم بودند، اما با این حال، ظلمت بر او غلبه یافت و نتوانست بر پیوستگیِ اطاعتِ فرمانِ خداوند سبحان پایدار بماند، بیآنکه در برابر آموزگاری که خدا او را فرستاده بود تا موسی از او آموزش ببیند، پرسش و اعتراض کند: (قَالَ ذَٰلِكَ مَا كُنَّا نَبْغِ ۚ فَارْتَدَّا عَلَىٰ آثَارِهِمَا قَصَصًا * فَوَجَدَا عَبْدًا مِّنْ عِبَادِنَا آتَيْنَاهُ رَحْمَةً مِّنْ عِندِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْمًا * قَالَ لَهُ مُوسَىٰ هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلَىٰ أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْدًا * قَالَ إِنَّكَ لَن تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْرًا * وَكَيْفَ تَصْبِرُ عَلَىٰ مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْرًا * قَالَ سَتَجِدُنِي إِن شَاءَ اللَّهُ صَابِرًا وَلَا أَعْصِي لَكَ أَمْرًا * قَالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنِي فَلَا تَسْأَلْنِي عَن شَيْءٍ حَتَّىٰ أُحْدِثَ لَكَ مِنْهُ ذِكْرًا * فَانطَلَقَا حَتَّىٰ إِذَا رَكِبَا فِي السَّفِينَةِ خَرَقَهَا ۖ قَالَ أَخَرَقْتَهَا لِتُغْرِقَ أَهْلَهَا لَقَدْ جِئْتَ شَيْئًا إِمْرًا * قَالَ أَلَمْ أَقُلْ إِنَّكَ لَن تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْرًا * قَالَ لَا تُؤَاخِذْنِي بِمَا نَسِيتُ وَلَا تُرْهِقْنِي مِنْ أَمْرِي عُسْرًا * فَانطَلَقَا حَتَّىٰ إِذَا لَقِيَا غُلَامًا فَقَتَلَهُ قَالَ أَقَتَلْتَ نَفْسًا زَكِيَّةً بِغَيْرِ نَفْسٍ لَقَدْ جِئْتَ شَيْئًا نُّكْرًا)[85] (گفت: این همان بود که ما در پیِ آن بودیم. پس ردّپای خود را پِی گرفتند و بازگشتند. پس بندهای از بندگان ما را یافتند که از جانب خود رحمتی به او داده، و از نزد خود دانشی به او آموخته بودیم. موسی به او گفت: آیا از تو پیروی کنم تا از آنچه به تو آموخته شده است بینشی به من بیاموزی؟ گفت: تو هرگز نمیتوانی با من شکیبایی ورزی. و چگونه بر چیزی شکیبا خواهی بود که به حقیقتِ آن احاطه نداری؟ گفت: اگر خدا بخواهد، مرا شکیبا خواهی یافت و در هیچ امری از تو نافرمانی نخواهم کرد. گفت: پس اگر از من پیروی کردی، دربارهٔ هیچچیز از من سؤال مکن تا خود دربارهٔ آن برایت یادآوری کنم. پس راه افتادند، تا آنگاه که سوارِ کشتی شدند؛ آن را سوراخ کرد. موسی گفت: آیا آن را سوراخ کردی تا سرنشینانش را غرق کنی؟ بهراستی کار شگفتی انجام دادی! گفت: آیا نگفتم تو هرگز نمیتوانی با من شکیبایی کنی؟ گفت: مرا بهسببِ آنچه فراموش کردم بازخواست مکن و در کارم بر من سخت مگیر. پس به راه افتادند تا آنگاه که به نوجوانی رسیدند؛ او را کشت. موسی گفت: آیا انسانی پاک را بیآنکه کسی را کشته باشد، به قتل رساندی؟ بهراستی کارِ ناپسندی انجام دادی). موسی(ع) بسیار مشتاق و جدی در پیِ یافتن بنده صالح بود؛ زیرا خداوند او را به این کار فرمان داده بود؛ و آماده بود دورههایی طولانی از زمان را ـ که حتی فراتر از باقیماندۀ عمرش بود ـ در جستوجوی او سپری کند (موسی(ع) در آن هنگام پیرمردی سالخورده بود): (وَإِذْ قَالَ مُوسَىٰ لِفَتَاهُ لَا أَبْرَحُ حَتَّىٰ أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَيْنِ أَوْ أَمْضِيَ حُقُبًا) (و آنگاه که موسی به جوانمرد همراهِ خود گفت: دست برنمیدارم تا به محل تلاقی دو دریا برسم، یا سالیان دراز را در راه سپری کنم)؛ اما در سخن موسی(ع) با شخصی که خداوند او را مأمور کرده بود تا او را بیابد، از او پیروی کند و از او بیاموزد، دقت کن؛ آنجا که موسی چیزی دید که برای عقل و درکش سنگین بود و چنین اعتراض کرد: (قَالَ أَقَتَلْتَ نَفْسًا زَكِيَّةً بِغَيْرِ نَفْسٍ ۖ لَّقَدْ جِئْتَ شَيْئًا نُّكْرًا) (گفت: آیا نفس پاکی را بیآنکه کسی را کشته باشد، به قتل رساندی؟ بهراستی کاری ناپسند انجام دادی!). این اعتراض، در حقیقت اعتراضی به بندۀ صالح نیست، بلکه اعتراض به خودِ خداست؛ و روی این سخن، در واقع، فقط متوجه آن بنده نیست، بلکه متوجه خداوند سبحان نیز هست: (وَأَمَّا الْغُلَامُ فَكَانَ أَبَوَاهُ مُؤْمِنَيْنِ فَخَشِينَا أَنْ يُرْهِقَهُمَا طُغْيَانًا وَكُفْرًا)[86] (و اما آن پسر، پدر و مادرش هر دو مؤمن بودند؛ پس بیم داشتیم که آن کودک، آن دو را به طغیان و کفر وادارد). (فَخَشِينَا) (پس بیم داشتیم)! در غفلتی از موسی(ع)، «منِ» او بر او چیره شد و فراموش کرد؛ و در نتیجه در همراهی با بندۀ صالح و استمرار آموختن از او ناکام ماند: (قَالَ هَٰذَا فِرَاقُ بَيْنِي وَبَيْنِكَ ۚ سَأُنَبِّئُكَ بِتَأْوِيلِ مَا لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَيْهِ صَبْرًا)[87] (گفت: این [زمان] جدایی میان من و توست. بهزودی تو را از تأویل آنچه نتوانستی برایش شکیبایی ورزی آگاه خواهم کرد). خلاصۀ سخن آنکه: سراسرِ وجودِ مخلوق (و [ازجمله] هر انسانی) در ذات خود ظلمتی دارد که ضرورت این فدیه را ایجاب میکند. پس مسئلۀ فدیه، مسئلهای حتمی است که واقعیتِ وجود مخلوق و اینکه وجودش آمیخته با ظلمت یا گناهی است که از ما جدا نمیشود، آن را ایجاب کرده است؛ و آن گناه همان «من» (أنا) است.»[88]-حاملان هشتگانۀ عرش و تمثیل ارکان کعبه
از امام صادق(ع) روایت شده است که از ایشان پرسیدند: «چرا کعبه را «کعبه» نامیدهاند؟» فرمود: «چون چهارگوش است.» پرسیدند: «چرا چهارگوش شد؟» فرمود: «زیرا روبهروی "بیتالمعمور" است و آن نیز چهارگوش است.» گفتند: «چرا بیتالمعمور چهارگوش است؟» فرمود: «چون مقابل عرش است و عرش نیز چهارگوش است.» پرسیدند: «چرا عرش چهارگوش است؟» فرمود: «زیرا کلماتی که اسلام بر پایۀ آنها بنا شده است چهار تا هستند و عبارتاند از: "سبحانالله"، "الحمدلله"، "لا إله إلا الله" و "اللهاکبر".»[89] سید احمد الحسن، در یکی از کتابهای خود،[90] توضیح داده است که خداوند اسمهای چهارگانهای دارد که قوام و استواری عرش خدا (یعنی آفرینش بهطور کامل) بر آنهاست، و این اسمها عبارتاند از: «هو»، «الله»، «الرحمن»، «الرحیم»؛ و تجلیات یا تمثیلهای این اسمها در خلقت، در وجود محمد و علی و فاطمه و فرزندانشان (یعنی ائمه و مهدیون) ـ صلوات خدا بر همۀ آنان ـ ظهور یافته است. از سوی دیگر، با توجه به روایت امام صادق(ع) درمییابیم که کعبه ـ که به عرش خدا اشاره میکند ـ دارای چهار رکن است. حال آیا میان این دو چهارگانه ارتباطی وجود دارد؟ منظور بنده اسمهای چهارگانه و تجلیات یا تمثیل آنها در خلقت، با ارکان چهارگانۀ کعبه (صورت عرش خدا در عالم ما) است. به این معنا که: آیا میتوان چنین برداشت کرد که محمد و علی و فاطمه، به اضافۀ حسین (و بیتردید حسن و زینب نیز با او هستند؛ زیرا هممرتبه با او هستند) ـ صلوات خدا بر آنان ـ تجلی و تمثیلی برای ارکان کعبه به شمار میآیند؟ سید احمد الحسن در پاسخ فرموده است: «بله، امکانپذیر است.» اما با توجه به اینکه ـ براساس فحوای آیه ـ حاملان عرش هشت نفرند و امامان از فرزندان حسین(ع) بیش از این تعداد هستند، چگونه میتوان این مسئله و نمادین بودن آن را با دقت بیشتری فهمید؟ سید احمد الحسن در توضیح چگونگی نمایان شدن ارکان کعبه (صورت عرش خدا در دنیای ما) بهواسطۀ رسول خدا محمد(ص) و اهلبیت ایشان، چنین میفرماید: «عالم خلقت ـ یعنی عرش ـ بر چهار اسم الهی استوار است، و این اسامی عبارتاند از: «هو، الله، رحمن، و رحیم»؛ و تجلی این اسما در خلقت یا نمایندگی آنها در عالم خلق، موضوعی است که در گذشته ـ در شرح و بیان عرش و کرسی و عوالم خلقت ـ دربارهاش بسیار سخن گفتهام؛ پس میتوانی در این باره به سخنانم مراجعه کنی.[91] این تجلّی یا تمثیل در آفرینش، چهار رکن را آشکار میسازد؛ اما این ارکان ـ همانند ارکان کعبه ـ مادّی نیستند؛ ازاینرو میتوان آنها را «ساق» یا «ساقهای عرش» و مانند اینها نامید. با این حال، همواره باید در نظر داشت که ماده فقط صفتی برای این عالمِ جسمانی است؛ و در نتیجه چهارگانه بودن در این عالم جسمانی به معنای جهات یا ابعاد مکانی است؛ اما در عوالم دیگر معنای آن همان چیزی است که آن عوالم بر پایهٔ آن استوار هستند؛ همانگونه که کعبه بر چهار رکنِ خود استوار است و این ارکان، اساسِ ظهورِ جسمانیِ آن به شمار میآیند. اما آنچه این چهار اسم را در آفرینش نمایندگی میکند عبارت است از: محمد، سپس علی و فاطمه، سپس امامان، و سپس مهدیون. این اشخاص ارکان چهارگانه هستند؛ چه در عوالمِ علوی (بالایی)، و چه در ظهورشان در عالمِ مادی در قالبِ کعبهای که نمایانگر آنهاست. اما در خصوص حاملان عرش، در فرمایش حقتعالی آمده است: (وَانشَقَّتِ السَّمَاءُ فَهِيَ يَوْمَئِذٍ وَاهِيَةٌ * وَالْمَلَكُ عَلَىٰ أَرْجَائِهَا ۖ وَيَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمَانِيَةٌ * يَوْمَئِذٍ تُعْرَضُونَ لَا تَخْفَىٰ مِنكُمْ خَافِيَةٌ)[92] (و آسمان شکافته میشود؛ پس در آن روز سست و ناپایدار خواهد بود. و فرشتگان بر کرانههای آناند، و در آن روز هشت [تن] عرشِ پروردگارت را بر فرازِ خود حمل میکنند. در آن روز، شما عرضه میشوید و هیچچیز پنهانی از شما پوشیده نخواهد ماند). پس این واقعه در آن روز مشخص (یعنی روزی خاص) است، و نیز آنچه از کلیاتی که دین خدا بر آنها استوار است در آن روز برای خلق آشکار میشود؛ و آنان هشت تن هستند: چهار نفر از آخرین، یعنی محمد، علی، حسن و حسین(ع) و امامان و مهدیون نیز همراهشان هستند؛ و چهار نفر از اولین، یعنی نوح، ابراهیم، موسی و عیسی(ع)، و با هریک از آنان، انبیا و اوصیا از پیروان راه او نیز حضور دارند.»[93] برای توضیح بیشتر دربارۀ تمثیل ارکان کعبه، سید احمد الحسن میفرماید: «عالم خلقت بر چهار اسم الهی استوار است که پیشتر دربارۀ آن سخن گفتهام، و این اسمها عبارتاند از: «هو» (غیب)، «الله»، «رحمن»، و «رحیم». این اسامی در خلقت با اینها تجلی یافتهاند: اسم «الله» با محمد(ص) و اسمهای «رحمن» و «رحیم» با علی و فاطمه(ع). تمثیل ارکان کعبه توسط سه اسم «الله» و «رحمن» و «رحیم» شاید واضح باشد، اما آنچه نیاز به توضیح دارد، اسم چهارم یعنی «هو» است که با رکن چهارم کعبه جلوهگر شده است. «هو» در اینجا نمایندۀ غیب است، که در روایات توصیف شده است. برای نمونه، «فاطمه و سرّی که در او به ودیعه نهاده شده است»، در مرتبۀ تمثیل در خلقت به قضیۀ مهدیون اشاره دارد. برخی از ارکانِ کعبه نمود و جلوۀ روشنی دارند؛ جایگاهی که شکافته و شناخته شد و از آنِ علی(ع) است؛ زیرا همان جایگاهی است که علی(ع) پس از ولادتش از آن خارج شد، درحالیکه مادرش فاطمهبنت اسد او را حمل میکرد؛ و این همان رکن «دربِ بسته» در حال حاضر است. رکن سمت مقابل که حجرالأسود در آن قرار دارد، نمایانگرِ مهدیون است و آن رکنی است که در نزدیکیِ درِ کنونیِ کعبه قرار دارد. دو رکن باقی میماند که تمثیلِ آنها نیز روشن است: یکی برای رسول خدا محمد(ص)، و رکن [دیگر] از آنِ امامان(ع). اما بانوی بزرگوار فاطمه(ع)، گاهی همراهِ علی(ع) به شمار میآید و گاهی همراهِ امامان(ع)؛ به اعتبار اینکه یک رکن نمایانگرِ نام «رحیم» است و رکنی دیگر نمایانگرِ نام «رحمن». مسئلۀ اینکه اوصیای رسول خدا دوازده امام و دوازده مهدی هستند، تنها در متون اسلامی موجود نیست، بلکه در متون ادیان پیشین ـ ازجمله در تورات و انجیل ـ نیز آمده است؛ چنانکه در انجیل آمده است: «1 بعد از این نظر کردم و ناگاه دروازهای دیدم که در آسمان باز شده است و آن آواز اوّل را که شنیده بودم که چون کرّنا با من سخن میگفت، دیگرباره میگوید: به اینجا صعود نما تا اموری را که بعد از این باید واقع شود به تو بنمایم. 2 فیالفور در روح شدم و دیدم تختی در آسمان برپاست و بر آن تخت نشینندهای. 3 و آن نشیننده، در صورت، مانند سنگ یشم و عقیق است و قوس قزحی گرد تخت که به منظر شباهت به زمرّد دارد 4 و گرداگرد تخت، بیست و چهار تخت است؛ و بر آن تختها بیست و چهار پیر که جامهای سفید در بر دارند، نشسته دیدم و بر سر ایشان تاجهای زرّین. 5 و از تخت، برقها و صداها و رعدها برمیآید.»[94]»[95]-تمثیل مهدیون در رکن حجرالأسود خانۀ خدا (کعبه)
مسلمانان روایت کردهاند که مستحب است حاجیِ مسلمان در مقابل حجرالأسود بایستد و خدا را با این دعا بخواند: از معاویةبن عمار، از امام صادق(ع) نقل شده است که فرمود: «هنگامی که به حجرالأسود نزدیک شدی، دستهایت را بالا ببر و خدا را ستایش کن و سپاس گوی و بر پیامبر(ص) درود فرست و از خدا بخواه عبادتت را بپذیرد. سپس حجر را لمس کن و ببوس، و اگر نتوانستی ببوسی، با دستت لمس کن و اگر نتوانستی با دستت لمس کنی، بهسوی آن اشاره کن و بگو: «بار الها، امانتم را ادا کردم و به پیمانم وفا نمودم، تا به وفاداری من گواهی دهی. بار الها، این وفا تصدیقی است به کتاب تو و بر پایۀ سنت پیامبرت. گواهی میدهم که معبودی جز الله نیست، یگانه است و شریکی ندارد، و محمد بنده و فرستادۀ اوست. به خدا ایمان آوردم، و به جبت و طاغوت، و به لات و عُزّى، و به پرستش شیطان، و پرستش هر همتایی که جز خدا خوانده میشود، کفر ورزیدم»[96]...»[97] اما علت این دعا: مسئله مربوط میشود به عهد و میثاقی که خداوند از بندگان گرفته است. امام صادق(ع) فرمود: «زمانی که خداوند تبارکوتعالی از بندگان پیمان گرفت، به حجرالأسود فرمان داد و او آن را بلعید؛ از همین رو گفته میشود: امانتم را ادا کردم و به پیمانم وفا نمودم، تا به وفاداری من گواهی دهی.» [98] «آن را بلعید»، کنایه است از اینکه حجرالأسود از سوی خدا مأمور به حفظ آن پیمانهاست. روشن است که «حجرالأسود» بهطور نمادین به «مخلوقی» اشاره میکند که مأموریت حفظ پیمانهای بندگان به او سپرده شد، تا شاهدی باشد برای وفای آنان به عهدهایی که دربارۀ ایمان به خدا و دین خدا و اطاعت از خلفایش در زمینش (امامان، رسولان و انبیا) گرفته شد. و خداوند اراده کرد که رسول خدا محمد(ص) آن کسی باشد که حجرالأسود را حمل کند و آن را در جایگاهش ـ در همان رکنی که اکنون در آن موجود است ـ قرار دهد؛ آنگاه که قریش خانه را بنا میکردند و بر سرِ اینکه چه کسی آن را بردارد و در جای خودش بنهد، دچار اختلاف شدند؛[99] و در این ماجرا اشارهای است به اینکه کسی که حجر بهصورت نمادین به او به اشاره دارد از نسلِ محمد است و در صُلبِ او حمل شده است؛ و او «قائم» از فرزندانِ اوست: امام صادق(ع) فرمود: «خداوند تبارکوتعالی حجرالأسود را، كه گوهری بود، از بهشت بيرون آورد و نزد آدم(ع) قرار داد، و حجر در آن ركن قرار داده شد؛ زيرا ميثاق و پيمان خلایق در آن بود. به این صورت که: زمانى كه ذریۀ بنیآدم را از صلبشان خارج نمود، خداوند در همین مكان از آنها عهد و پیمان گرفت و در این مکان برایشان تجلی کرد و نيز از همین مكان پرنده بر قائم(ع) فرود میآید و اولین نفری که با قائم بیعت میکند آن پرنده است، که به خدا سوگند همان جبرئیل(ع) است. قائم(ع) به همین مقام تکیه میدهد، درحالیکه دلیل و حجتی است برای قائم، و شاهدی است برای کسی که به عهد خود در آن مکان وفا میکند و شاهدی است برای کسی که در آن مکان عهد و میثاقی را که خداوند عزّوجل از بندگان ستانده ادا کرده است...»[100] قائم، مهدی آلمحمد(ع) است؛ یعنی آن مرد الهیِ محمدیِ علویِ حسینیِ مهدوی که دولت عدل الهی را ـ که از ازل وعده داده شده است ـ راهبری میکند، و پس از او مهدیون از فرزندانش، امامی پس از امام و مهدیای پس از مهدی، تا برسد به مهدی دوازدهم که در روایات توصیف شده فرزندی نخواهد داشت.[101] اما قرار گرفتنِ حجر در رکنی که بهطور مشخص رو به عراق است و نه در دیگر ارکان، در آن اشارهای روشن است به اینکه دعوتِ قائم و حرکت و دولتِ او در عراق خواهد بود؛ و این تعیین، خالی از حکمتِ ربّانی نبوده است؛ خداوند بسی برتر و بالاتر از آن است که کاری برخلاف حکمت انجام دهد. سید احمد الحسن میفرماید: «... قرآن و دین تماماً همان عهد و پیمانی است که از بندگان برای اطاعت از جانشینان الهی گرفته شده، و خدا آن [پیمان] را در حجرالاساس یا حجرالأسود یا حجر زاویه [سنگ گوشه] یا سنگ جداشده از حضرت محمد(ص) برای منهدم ساختن حاکمیت شیطان و طاغوت به ودیعه نهاده است. از این سنگ در کتابهای آسمانی و روایات یاد شده است. آنگاه که قریش بر سر کسی که سنگ را بردارد با یکدیگر دچار اختلاف شدند؛ آنان میدانستند که این سنگ به موضوع عظیمی اشاره دارد و به همین جهت دربارۀ کسی که قرار بود حامل آن باشد دچار اختلاف شدند. خواست و مشیّت خدا آن بود که حضرت محمد(ص) کسی باشد که آن سنگ را برمیدارد و در جایش قرار میدهد، تا نشانۀ الهی به سرانجام رسد. اشارۀ خدای سبحان آن بود که قائمِبهحق و بندهای که خدا عهد و میثاق را نزد او به ودیعه نهاده است و کسی که این سنگ به او اشاره دارد، از محمد(ص) ـ که سنگ را حمل کرد ـ خارج میشود... پیامبر خدا محمد(ص) بیان اهمیت حجرالأسود و ارزش و فضلیت آن را با گفتار و کردار خود بر عهده گرفت؛ و همین بس که بدانی پیامبر خدا(ص) آن را بوسید و به آن سجده کرد؛ این در حالی است که پیامبر خدا(ص) جز به حجرالأسود، به هیچ جای دیگر کعبه سجده ننموده است. عظمت و اهمیت این موضوع تا آنجا رسید که پیامبر خدا(ص) فرمود: «رکن را استلام کنید (ببوسید و لمس کنید)، چون او دست خدا بین بندگانش است که با آن با مخلوقاتش مصافحه میکند، مانند مصافحهای که با بندۀ خود یا با پناهندۀ خود میکند، و آن سنگ [در روز قیامت] برای کسانی که او را لمس میکنند و میبوسند به وفای به عهد و میثاق شهادت میدهد.»[102] منظور از رکن، حجرالأسود است؛ زیرا حجر در آن قرار داده شده است. ائمه(ع) نیز در بیان اهمیت حجر با گفتار و کردار خود شیوۀ پیامبر خدا(ص) را ادامه دادند و بیان داشتند که حجر، حامل کتاب عهد و پیمان است؛ و اینکه آدم چهل روز گریست و برای خود نشیمنگاهی در نزدیکی حجر برای گریه و زاری قرارداد تا گناهش در نقض عهد بخشیده شود: (وَلَقَدْ عَهِدْنَا إِلَى آدَمَ مِن قَبْلُ فَنَسِيَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْمًا)[103] (و ما پیش از این با آدم پیمان بستیم، ولی فراموش کرد؛ و عزمی برای او نیافتیم). این سنگ در ابتدا یک دُرّ سفید درخشان بود، ولی در زمین بهسبب گناهان بندگان سیاه شد. این کلمات و اعمال مبارکی که (ائمه(ع)) بارها پیش روی اصحاب خود تکرار نمودهاند، همگی بهجهت تأکید و بیان اهمیت حجرالأسود و بیان این مطلب بود که حجر با خطای نخستین و بلکه با تمام خطاهایی که در طول مسیر انسانیت بر روی این زمین صورت میگیرد، ارتباط دارد... بنابراین حجرالأسودی که در رکن خانۀ خدا قرار داده شده و تجلی و نماد فرد موکّل بر عهد و پیمان است، همان حجر زاویه (سنگ بنا)ست که داوود و عیسی(ع) ذکر کردهاند.[104] این همان سنگ مذکور در سِفر دانیال(ع) است که حکومت طاغوت را منهدم میسازد؛[105] و او همان قائم آلمحمد(ع) یا مهدی اول است که طبق روایتهای پیامبر خدا محمد(ص) و اهلبیتش(ع)، در آخرالزمان میآید.»[106] اگر نمادین بودن رکن حجرالأسود برای قائم آلمحمد و نخستین مهدیِ آنان ثابت شده باشد، در این صورت، دلالت و نمادین بودن آن برای مهدیون از فرزندان او نیز روشن خواهد بود؛ زیرا همۀ آنان از نسل او هستند، همانگونه که وصیت مقدس رسول خدا در شب وفاتش و روایتهای قطعیِ امامان(ع) به آن تصریح کردهاند.[107] به این ترتیب، معنای سخن پیشین سید احمد الحسن با روشنی و وضوح بیشتری آشکار میشود؛ آنجا که فرموده است: «رکن سمت مقابل، که حجرالأسود در آن قرار دارد، نمایانگر مهدیون است و آن رکنی است که در نزدیکیِ درِ کنونیِ کعبه قرار دارد.»-ذبیح خدا و ذبیح اسلام
سید احمد الحسن در یکی از کتابهای خود،[108] علیاکبر فرزند امام حسین(ع) را «ذبیح اسلام» توصیف کرده، درحالیکه میبینیم برای امام حسین(ع) صفت «ذبیحالله» (ذبیح خدا) آمده است. تفاوت میان این دو عنوان در چیست؟ سید احمد الحسن میفرماید: «ذبیح خداوند سبحان (یا ذبیح عرش خدا) را در سخنانم برایت توضیح دادم؛ او فدیهای است برای عرش الهی و هرآنچه در آن است، و «دین» قسمتی از عرش است؛ و در نتیجه اسلام نیز ـ در معنای عام خود ـ قسمتی از عرش به شمار میآید. اما علیاکبر فدیهای است برای این بنا، یا «عرش اصغر» (عرش کوچکتر) یعنی «اسلام» که خود قسمتی از عرش یا بنای کلی الهی است.»[109] و برای توضیح بیشتر میافزاید: «عرش به معنای بناست؛ و «یعرشون» یعنی میسازند. و عرش خدا (یا بنای خدا) تمام خلقت است؛ اما گاهی واژۀ «عرش» برای جزئی از آن به کار میرود. به همین دلیل، من (در برخی از کتابهایم)[110] آن را تقسیمبندی کرده و از «عرش اعظم» و «عرش عظیم» یعنی عرش کوچکتر نام بردهام که درون عرش اعظم قرار دارد، و همۀ آن عرش خداست. همچنین، انسان، عرش خداست؛ و دین نیز عرش خداست؛ از آن جهت که هر دو قسمتی از هستی هستند؛ در نتیجه در ضمنِ بنای الهی و تمام عرش خدا قرار میگیرند. وقتی «عالم خلقت» عرش خدا محسوب میشود و دین نیز در ضمنِ عالم خلقت جای میگیرد، پس میتوان دین خدا را بهعنوان تمثیلی برای «عرشی کوچکتر» در نظر گرفت.»[111]-چرا «حسین» ذبیح است؟
سؤالی که ممکن است به ذهن خطور کند: مقام «ذبیح» بهعنوان فدیهای برای تمام عالم خلقت (یعنی عرش خدا) ـ همانطور که دانستیم ـ مقامی است بس عظیم؛ حال چرا حسین(ع) ذبیح شد، نه جدّش رسول خدا(ص) یا پدرش امیرالمؤمنین(ع)؟ با توجه به اینکه شأن و منزلت آن دو ـ بدون هیچ تردیدی ـ برتر و بالاتر از منزلت حسین(ع) است؟ سید احمد الحسن در پاسخ میفرماید: «اما پرسش این است: چرا حسین(ع)؟ چرا رسول خدا یا امیرالمؤمنین(ع) فدیه نشدند؟ زیرا رسول خدا و علی و فاطمه(ع)، نزدیکترین حجاب به خداوند هستند؛ و این حجابی است میان حق و خلق؛ چراکه رسول خدا نخستین مخلوق و حجاب میان حق و خلق است، و دروازۀ این حجاب، علی و فاطمهاند که در آفرینش نمایانگرِ دو اسم «رحمن» و «رحیم» هستند، چنانکه پیشتر بیان کردم.[112] و اگر فدیه از میان آنان میبود، در این صورت پس از زوالِ نزدیکترین حجاب ـ اساساً ـ آفرینشی باقی نمیمانْد؛ حال آنکه وجودِ آفرینش باید محقق شود، و این به معنای ضرورتِ وجودِ نزدیکترین خواهد بود. ازاینرو، ناگزیر فدیه باید نزدیکترین مخلوق به حجاب و برترینِ آفریدگان پس از این حجاب باشد؛ و او حسین(ع) است.»[113]-زینب، قربانی و ذبح عظیم را در روز عاشورا به خدا تقدیم کرد
پس از فروکشکردن جنگ در روز عاشورا، و درحالیکه ذبیح خدا بر خاک کربلا سر بریده شده و وعدۀ الهیِ نوشتهشده تحقق یافته بود، و رسول خدا و علی و فاطمه(ع) قربانی عظیم را بهعنوان فدیهای برای عرش خدا تقدیم کردند؛ اما آنها خودشان حضور نداشتند؛ پس چه کسی او را بهسوی خدا بالا میبرد، درحالیکه مرثیۀ ذبیحِ عظیمِ خدا را سر میدهد؟ ذبحی عظیم همچون حسین(ع) را جز کسی که از نظرِ شأن و جایگاه برتر از اوست ـ مانند جدّ و پدر و مادرش ـ یا کسی که همرتبه و هممنزلتِ او باشد شایسته نیست که به درگاه خدا تقدیم کند؛ و در ضمن مباحث «روز حسین»، روشن خواهد شد که سید احمد الحسن تصریح کرده است که زینب(ع) در همان مرتبه و منزلتِ حسن و حسین(ع) قرار دارد؛ به همین دلیل او از سوی جدّ و پدر و مادرش مأمور شد تا در روزِ عاشورا حاضر باشد و برادرش را پس از شهادت بهعنوان قربانی به پیشگاهِ خدا تقدیم کند. پس او حاضر شد و آن گفتارِ جاودانه را به زبان آورد: «خداوندا، این قربانی را از ما بپذیر!» سید احمد الحسن میفرماید: «به وصیت جدّش رسول خدا محمد(ص)، و برای آنکه در تقدیم قربانی در مقام او(ص) قرار گیرد، زینب دست خود را زیر سینۀ حسین گذاشت و گفت: "خداوندا، این قربانی را از محمد بپذیر؛ خداوندا، این قربانی را از علی و فاطمه بپذیر؛ خداوندا این قربانی را از ما بپذیر."»[114]-مجموعۀ «روز حسین»
-کتابهای پنجگانۀ «روز حسین»
«روز حسین» تنها به رویدادهای روز دهم محرمالحرام سال ۶۱ هجری ـ که در آن سبطِ رسول خدا(ص) و ریحانهٔ او، و اهلبیت و یارانش به شهادت رسیدند ـ محدود نشد؛ آنگونه که در بیشتر نوشتههایی که به مسئلهٔ حسینی پرداختهاند ـ چه در کتابهای مَقاتل و سیره، و چه در آثار تحلیلی و پژوهشی ـ رایج و متعارف است. رویکردی که ما برگزیدهایم از چند جهت متفاوت است: نخست: رخدادها و علتهایی که زمینهساز وقوع عاشورا شدند و بهعنوان نتیجهای حتمی از یک واقعیتِ منحرف پدید آمدند، بررسی شدهاند؛ همچنین بازتابها و پژواکی که «روزِ حسین» ـ آن روزِ عظیم ـ بهطور کلی در زندگی مسلمانان بر جای گذاشته است، مورد بحث قرار گرفتهاند. دوم: استمرار امامت، بخشی اساسی از «روزِ حسین» است؛ ازاینرو، کسی که «روزِ حسین» را بهشکلی اصیل و دقیق بررسی میکند، نمیتواند از رسالتهای امامانِ برخاسته از نسل او غافل بماند؛ بهویژه با توجه به اینکه «حسین» اساس معرفی آنان بود و نیز اصل و بنیان جهتدهی به رسالتها و گرایش آنها بهسوی مسیری معین به شمار میآمد. ازاینرو، تنها آنان (و نه دیگران) امتداد حقیقی حسیناند؛ و هر امامی از ایشان، بُعدی از کمال و روش حسین را بازمیتاباند. به همین دلیل، هریک از آن امامان «حسین زمان خود» بوده است. سوم: «روزِ حسین» صرفاً پژوهشی تاریخی به معنای سنتی و مرسوم آن نبوده است؛ بلکه در پرداختن به تاریخ با نگاهی اعتقادی، تحقیقی، ژرفنگر و در عین حال هدفمند بوده است، بر پایهٔ آنچه عقیدهٔ حق و راستین اقتضا میکند؛ عقیدهای که امامان معصوم(ع) آن را ترسیم کردند و در پیش گرفتند. همچنین، به این موضوع با زبان حال و آینده پرداخته شده است؛ زیرا بخش بزرگی از آنچه در زمان امام حسین(ع) (و پیش و پس از آن) رخ داد، عبارت است از سنّتهایی که در هر زمان تکرار میشود؛ و تفاوت بسیار بزرگی است میان اینکه تاریخی را بخوانی که گذشته و به پایان رسیده است و اینکه آن را بخوانی درحالیکه خودت در متنِ رویدادهایش در نسخهای تکرارشونده، زندگی کنی. ویژگیهای بیشتر زمانی روشن میشود که به موضوع «علتها و اهدافی» بپردازیم که به نگارش «روز حسین» با شیوه و رویکردی که طبق آن نوشته شده است انجامید. بهطور کلی، کتاب «روز حسین» مجموعهای است مشتمل بر پنج جلد؛ و بهجهت سهولت کار خوانندگان، فهرست اجمالی زیر از مطالب هر جلد ارائه شده است تا تصویری کلی و برداشتی جامع از تمام این مجموعه، و نیز از محتوای هریک از جلدهای آن حاصل شود: جلد اول: بهطور خلاصه، شامل مطالب زیر است: اول: مقدمه، که شامل مباحث زیر است: سفارشهای رسول خدا(ص) دربارۀ اهلبیتش و بیان فضیلت آنان؛ جایگاه امام حسین(ع) نزد رسول خدا(ص) و خبردهی ایشان از مصیبت او؛ علی(ع) نیز از آنچه بر حسین(ع) خواهد گذشت خبر میدهد؛ حسین(ع)، انقلابیِ مصمم برای دیدار با وعدۀ الهی. دوم: حکومت آلابوسفیان: سیاست معاویه در دوران خلافت علی(ع)؛ سیاست معاویه پس از شهادت علی(ع)؛ وضعیت سرزمینهای اسلامی پیش از قیام حسین(ع). سوم: وقایع پیش از روز عاشورا: بیعت یزید و موضع امام حسین(ع) در برابر آن؛ حسین(ع) قیامکنندۀ پیروز؛ حسین(ع) در مکه و شهادت مسلم در کوفه؛ حسین(ع) از مکه بهسوی عراق حرکت میکند؛ حرکت کاروان حسینی از مکه تا کربلا؛ آمادگی برای جنگ با حسین(ع). جلد دوم: بهطور خلاصه، شامل مباحث زیر است: مقتل امام حسین(ع)؛ کاروان آلرسول در کوفه؛ کاروان آلرسول در شام؛ کاروان آلرسول از شام تا مدینه؛ کاروان آلرسول در مدینه. بههمراه دو پیوست: اول: روایات مربوط به فضیلت زیارت حسین(ع)؛ دوم: متن کامل زیارت ناحیۀ مقدسه. جلد سوم: بهطور خلاصه، شامل مباحث زیر است: امویان پس از شهادت امام حسین(ع)؛ قیام توّابین؛ قیام مختار ثقفی؛ قیام زیدبن علیبن حسین(ع)؛ قیام عباسیان و آغاز حکومت آنان. جلد چهارم: بهطور خلاصه، شامل مباحث زیر است: اول: خالی نماندن زمین از حجت پس از حسین(ع) حسین(ع) نشانهای متمایز برای امامان پس از خود؛ امامانِ پس از حسین(ع) از سلاح استفاده نکردند. دوم: دو امام شاهد بر طف (کربلا) امام علیبن حسین(ع)؛ امام محمدبن علی باقر(ع). سوم: امام صادق؛ عطای پایانناپذیر حسینی رسالت امام صادق(ع)؛ امام صادق(ع) و مواضع حسنیها؛ امام صادق(ع) و منصور عباسی. چهارم: امام کاظم؛ صبر جمیل حسینی رسالت امام کاظم(ع)؛ امام کاظم(ع) و اهلبیتش؛ امام کاظم(ع) و بنیعباس؛ آنچه برای برمکیان پیش آمد، نکبت بود یا نعمت؟ جلد پنجم: بهطور خلاصه، شامل مباحث زیر است: اول: امام رضا(ع)؛ رضای کامل حسینی در برابر خواست خدا امامت امام رضا(ع) و القاب و برخی ویژگیهایش؛ رنج امام رضا(ع) پس از شهادت پدرش؛ رسالت امام رضا(ع)؛ امام رضا(ع) و بنیعباس و قیامهای علویان؛ امام رضا(ع) و ولایتعهدی؛ نقشۀ ترور امام رضا(ع)؛ بیتالحکمه. دوم: امام جواد(ع)، سخاوت حسینی که در دنیای تاریکی درخشید تصریح به امامت جواد(ع) و آنچه دربارهاش گفته شده است؛ امام جواد(ع) و آزمون خردسالی؛ رسالت امام جواد(ع)؛ امام جواد(ع) و دوران مأمون. سوم: امام هادی(ع)؛ علم و قاطعیت و صبر حسینی تصریح به امامت هادی(ع) و آنچه دربارهاش گفته شده است؛ رسالت امام هادی(ع)؛ امام هادی(ع) و بنیعباس و قیامهای علویان. چهارم: امام عسکری(ع)؛ زمینهسازی الهی برای دوران غیبت تصریح به امامت او، و زندگی در کنار پدرش و آنچه دربارهاش گفته شده است؛ رسالت امام عسکری(ع)؛ امام عسکری(ع) و عباسیان؛ امام مهدی(ع) و جدّش حسین(ع)؛ پایان. دو نکته: اول: انصاف و واقعگرایی و حقیقتجویی با روشی منطقی و استدلالی، ویژگیهایی هستند که شایسته است در هر کتابی که در پیِ حقیقتِ ناب است با نهایت تلاش دنبال شود، بیآنکه تحتتأثیر احساسات یا پیشفرضی خاص قرار گیرد که چهبسا حقیقت را از پیش بهسوی جهتی جانبدارانه منحرف میکند؛ چراکه چنین وضعیتی بیتردید بر میزانِ اعتبار و واقعگرایی مطلوب تأثیر میگذارد؛ و ما امید داریم مجموعهٔ «روز حسین» با همهٔ جلدهای خود، تا حدّ امکان از این ویژگیها برخوردار بوده باشد. دوم: رویدادهای تاریخی که کتاب «روز حسین» به بررسی آنها پرداخته است فراواناند و برای بسیاری از آنها در میان مورخان و پژوهشگران اتفاقنظر وجود نداشته است. پژوهشهای این مجموعه ـ در همهٔ جلدهایش ـ تلاش کردهاند حقایق را آنگونه که هستند بیان کنند؛ و این نکتهای مهم است و در حلوفصل بسیاری از مسائل مورداختلاف تأثیر میگذارد، و حتی پس از روشن شدن نظر درست دربارۀ آنها به تغییر دیدگاه رایج دربارهٔ شماری از آنها کمک میکند؛ و این خصوصتی است که در همهٔ جلدهای این مجموعه بهروشنی قابل مشاهده است.-«روز حسین»؛ انگیزهها و اهداف
-1. انگیزهها
بیتردید، دلایل متعددی وجود داشته که منجر به نگارش کتاب «روز حسین» شدهاند و مهمترین آنها دو دلیل زیر است: اول: «روز حسین» آنگونه که شایستهاش بوده موردتوجه قرار نگرفته است. برای نمونه، بسیار دردناک است که بسیاری از مردمِ دوستدار اهلبیت، با امام حسین(ع) همچون وسیلهای برای برآورده شدن نیازهای خود رفتار میکنند، یا آن را بهعنوان شعاری برای پیشبرد طرحها و برنامهها و اهدافی به کار میگیرند که هدفشان رسیدن به مقام و دنیا و پیروان و اموال است، و دیگر رفتارها و کنشهای خودخاهانۀ از این دست است. جداً دردناک است که بسیاری از مردم، حسین(ع) را زیارت میکنند یا بهسوی او روانه میشوند، درحالیکه مقامِ او و انگیزههای قیامش را نمیشناسند! یا کسی کنارِ ضریحش لبیک بگوید درحالیکه پرچم دشمن او را ـ که با راه و هدف امام(ع) میجنگد ـ برافراشته است! همچنین دردناک است که سخنانی از این دست در حق حسین(ع) به گوشمان میخورد: او بهسوی عراق رفت و خانوادهاش را نیز همراه برد، چون به سلامتِ راه و وفایِ کسانی که برایش نامه نوشتند گمان داشت و بهطور قطعی نمیدانست چه بر سرِ خودش و خانوادهاش خواهد آمد! یا شمار یاران واقعی او هزاران نفر بود و تعداد هفتاد نفر نه قابل باور است و نه معقول! یا کسانی که از همراهی با او بازماندند به دلایلی معذور بودهاند! و ... مانند اینها. بحثها و جدلهای بسیاری دربارهٔ روز حسین وجود دارد که در میان پژوهشگران و کسانی که دربارۀ قضیۀ حسینی قلمفرسایی کردهاند به سرانجام نرسیده است؛ مانند اینکه موضع درست در برابر مردم کوفه چیست؟ آیا آنان در کشتن حسین(ع) مشارکت داشتند یا این مسئله ربطی به آنان نداشت؟ شیعیان ـ با آنکه هزاران نفر بودند ـ کجا بودند؟ و موضع اعتقادی درست دربارهٔ کسانی که از یاری او بازماندند چیست؟ بلکه خود رویدادهای عاشورا در بسیاری از مطالبی که در ضمن جریانشان میشنویم، نیازمند بررسی و تحقیق هستند؛ بهعنوان مثال، آیا واقعاً نبرد نصف روز طول کشید و آنگونه که در کتابهای مَقاتل میشنویم، صرفاً به مبارزههای تنبهتن محدود میشد؟ آیا علیاکبر نزد پدرش حسین(ع) آمد و از شدتِ تشنگی و سنگینیِ زره شکایت کرد و از پدر خواست جرعهای آب به او بنوشاند تا سیراب شود؟ زینب(ع) در روز عاشورا چه زمانی از خیمه بیرون آمد؟ و ... پرسشهای دیگری از این دست، که نیازمند روشنگری و پاسخ دقیق و نهایی هستند. همچنین، حوادث و رخدادهایی که پس از دهم [محرم] برای کاروان خاندان رسول خدا(ص) در طول اسارت از کربلا به کوفه و شام، و سپس بازگشتشان از آنجا به مدینه رخ داد، خود نیازمند بررسی و تحقیق دیگری است و لازم است در بسیاری از دو راهیها و مسائل مورداختلاف، امور روشن و تکلیفشان مشخص شود؛ مثل مسئلۀ آمدن آنان برای زیارت حسین(ع) در روز اربعینِ ماه صفر و مسیری که در پیش گرفتند، و ... مانند این موارد! اینها علاوه بر رویدادها و قیامهایی است که بهعنوان واکنشی برای شهادت حسین(ع) و خونخواهی خون پاک او صورت پذیرفت؛ و منظور بنده قیام توّابین، قیام مختار، و قیام زید شهید است، و حتی قیام عباسیان بر ضد حکومت اموی و قیامهای حسنیان و زیدیان که در دورههای بعد به وقوع پیوست؛ زیرا تمامی این قیامها به اسم «حسین» آغاز شدند و شعار «الرضا من آلمحمد» را برافراشتند، و اینها قیامهایی است که پرسشهای فراوانی دربارهشان مطرح شده است؛ چه دربارۀ موضعگیری رهبرانشان و چه در خصوص حکم شرکتکنندگان در آنها، بهویژه قیام مختار ثقفی (رحمت خدا بر او باد)، که تا امروز نیز برخی اهانتها دربارۀ او به گوشمان میرسد. بهطور کلی، «روز حقیقی حسین» اقتضا میکند که این مسائل پالایش و بررسی شود تا آنچه حقیقتاً به حسین(ع) تعلق دارد شناخته شود و از امور بیگانه و بهدور از رویکرد حسین(ع) جدا گردد؛ و این جداسازی، برای تمییز روز حقیقی حسین از آلودگیهایی که به دروغ و تهمت به آن الحاق شده، بسیار ضروری است. خلاصه: نخستین عامل اصلی برای نگارش «روز حسین» نشان دادن چهرۀ واقعی درخشان روز عظیم او و آنچه به آن مربوط میشود، و جدا کردن آن از امور بیگانهای است که در ذهن بسیاری از مردم رسوب کرده است؛ و بنده با قطعیت باور دارم کتاب «روز حسین» فقط یک گام در مسیر انصاف دادن به حسین(ع) و روز جاودانۀ او، و نیز انصافدادن به خودِ حقیقت است. دوم: درست نیست که تنها قسمتی از یک روز بریده شود و همان قسمت بهعنوان روز کامل به شمار آید؛ منظور بنده این است که کسی که میخواهد «قضیۀ حسین(ع)» را بررسی کند صحیح نیست که فقط به رخدادهای روز عاشورا بسنده کند، یا نهایتاً اندکی به پیش و پس از آن بپردازد و سپس آن را روز کامل حسین بداند و کار را تمامشده تلقی کند؛ بلکه درست این است که درک شود روز حسین پس از آغاز، هرگز پایان نیافت؛ چراکه از آنِ خداست، و آنچه برای خدا باشد رشد میکند و نمیمیرد؛ آنچه برای خداست پایان نمیپذیرد و حدومرزی برای نهایتش وجود ندارد. روز حسین با امامان از فرزندانش(ع) ادامه دارد، و حماسۀ حسین در روزگار هریک از آن امامان(ع) برپا بوده است، اما با چهرهای دیگر؛ زیرا دین خدا فقط به قیام مسلحانه فروکاسته نمیشود. دین خدا در اصل «کلمه و اخلاق» است و سلاح در عرصۀ آن یک استثناست؛ ازاینرو، بسیار گستردهتر از انقلاب به معنای متعارفِ مسلحانه است و ـ هم در گفتار و هم در عمل ـ به تبیین و روشنگری نیازمند است؛ و اگر تکلیف الهی و شرایط ویژۀ حسین(ع) مانع از پوشش دادن سایر ابعاد دین شد، این ابعاد را امامان از فرزندان او پوشش دادند، بهگونهای که هریک از آنان همچون آینهای بوده که بُعدی از ابعاد حسین را ـ بهعنوان حقیقتی کامل و تصویری تمامعیار ـ بازتاب میداده است. بنابراین بازنویسی روز حسین، به شکلی که با این دو عامل همخوانی داشته باشد و بهگونهای که تحقق مجموعهای از اهداف را دنبال کند، امری مهم و ضروری بود.-۲. اهداف
اهداف و مقاصدی که مجموعۀ «روز حسین» دنبال میکند نیز بسیارند؛ ازجمله: اول: شناساندن گوشهای از حقیقت حسین(ع)، همانگونه که خداوند سبحان اراده کرده است؛ زیرا او همان «ذبح عظیم» فدایی برای عرش خداست. حسین(ع) بهطور کامل از این حقیقت آگاه بود و در قیام و فداکاری خود جز تحقق ارادۀ الهی و برپایی حاکمیت خدا و دین حق هدفی نداشت؛ و تمام سخنان و رفتارهای امام حسین(ع) تا لحظۀ شهادتش در راستای همین هدف نهایی بود. همچنین تبیین آنچه پس از شهادت حسین(ع) رخ داد، و وقایع، رویدادها، قیامها و شخصیتهایی که به نهضت او پیوند خوردند، و جداسازی و پالایش آنها براساس معیارها و موازین حق، نکتهای مهم است، و درخشش و روشنایی روز حسین را بیشتر میگرداند. دوم: استمرار روز حسین با امامان از فرزندانش(ع) هدفی بسیار مهم است؛ زیرا هر دورهای حسین خاص خودش ـ یعنی «امام معصوم از فرزندان او» ـ را دارد، و تکلیف مردم هر زمان در برابر امام زمانشان، دقیقاً همانند تکلیف مردم زمان حسین در برابر حسین(ع) است. کسی که به امام زمان خود ملحق شود به حسین ملحق شده است، همانگونه که کسی که از او بازبماند از حسین(ع) بازمانده است. برای مثال، روز حسین در زمان امام صادق(ع) نیز تکرار شد، و زراره و امثال او چون به ایشان(ع) ملحق بودند، ازجمله ملحقشوندگان به حسین در روز عاشورا به شمار میآیند؛ و هرکسی که از صادق(ع) تخلف کرد از حسین در روز عاشورا تخلف کرده است؛ و به همین ترتیب روز حسین با حضور در میان مردم استمرار مییابد، تا زمان آمدن قائم از فرزندان حسین(ع)؛ پس هرکس به او ایمان آوَرَد و به او ملحق شود از ملحقشوندگان به حسین در روز عاشوراست و هرکس از او بازبماند از حسین در روز عاشورا بازمانده است؛ و این وضعیت تا آخرین روزِ بشریت بر این زمین ادامه خواهد داشت. و این یعنی: تو (در هر زمانی که باشی) میتوانی پژواک صدای امام حسین(ع) را بشنوی که طنینانداز میشود: «آیا کسی هست که ما را یاری کند؟»؛ و این یعنی: آیا کسی هست که دین خدا را یاری کند؟ و دین خدا در هر زمان بهوسیلۀ مردی از فرزندان حسین نمایندگی میشود؛ امامی معصوم که با نصّ الهی تعیین شده است؛ و تو (در هر زمانی که باشی) میتوانی به حسین(ع) ملحق شوی و وضعیت تو همانند وضعیت حبیب و زهیر و ابنعوسجه شود، آنگاه که به امام زمانت ایمان بیاوری و به او ملحق شوی (و او را همراهی کنی)؛ همانطور که ممکن است موضع تو همانند موضع ابنسعد و سپاهش باشد، آن هنگام که نپذیرفتن امام زمانت را انتخاب میکنی؛ یا میتوانی موضع سومی را برگزینی (که موضع بیشتر شیعیان در زمان حسین بود)، یعنی ایمان داشتن به حسین بههمراه خذلان و یاری نکردن او؛ آنگاه که انتخاب میکنی امام زمانت را باور کنی، اما او را تنها میگذاری و با او همراه نمیشوی، و در نتیجه در شمار ملحقشدگان به او قرار نمیگیری و در پیِ آن از ملحقشدگان به حسین در روز عاشورا نیز به شمار نمیآیی! برخی موضعگیریهای روزِ عاشورا در مسیر زندگیِ امامان(ع) نیز تکرار شده است. برای نمونه، میتوان به موضعگیری برمکیان در برابر امام کاظم(ع) بهعنوان نسخهای تکرارشده از موضعِ حرّ ریاحی نگریست، همانگونه که میتوان موضع نهایی مأمون عباسی در برابر امام رضا(ع) را نسخهای مشابه با موضع عمربن سعد دانست، و ... به همین ترتیب. روز حسین ـ با این وصف ـ همواره با همۀ مکلفان در زمانهای گوناگون تکرار میشود و تا آخرین ساعت بر روی این زمین پایان نخواهد یافت؛ و این ویژگی در تعامل با قضیۀ حسین و روزِ او، مسئولیتی بزرگتر بر دوشمان افزون میکند؛ نه اینکه آن را فقط روزی تاریخی بدانیم که گذشته و پایان یافته، و جز یاد آن و برپایی عزاداری و زنده کردن مصیبت برای گریه و تکرارِ «ای کاش ما نیز همره تو بودیم...» از آن باقی نمانده است. این امور هرچند مطلوب است، اما تنها بخش کوچکی از حقیقت به شمار میآید؛ و بخش بزرگتر حقیقت آن در این نهفته است که تو با روز حسین بهعنوان «روزی حاضر» تعامل داشته باشی؛ روزی که از تو ـ الزاماً ـ خواسته میشود که موضع خودت را در آن تعیین کنی، بهگونهای که در یکی از سه دستهای قرار بگیری که روز عاشورا از دل آن پدید آمد؛ دستههایی ـ که همانگونه که بیان شد ـ در هر زمان تکرار میشوند. سوم: کسی که سیرۀ حسین و امامان از فرزندان او را در کتاب «روز حسین» ملاحظه کند درمییابد که آنان به «نص» و «علم» اختصاص داشتند؛ ازاینرو، احتجاج به نص، بخش گستردهای از خطبههای امام حسین(ع) را در موعظۀ مردم در روز عاشورا به خود اختصاص داده است؛ همانطور که نصّ به امامت هریک از امامان از فرزندان او و تبیین ماهیت رسالت او (علم و اخلاقش)، جایگاه وسیعی را در این مجموعه به خود اختصاص داده است؛ و در این نکته درسی ژرف و عمیق نهفته است. امام معصوم با نص (تصریح) و علم شناخته میشود؛ حسین(ع) خود را با همین معیار به مردم معرفی کرد، و یاران ائمه نیز امامان از فرزندان حسین را ـ هر امام در زمان خودش ـ با همین معیار شناختند؛ و هرگز پیش نیامده است که امامی خودش را به مردمِ زمانش با رنگ کردن محاسن سفیدش و تبدیل آن به سیاه بشناساند! همانگونه که هرگز رخ نداده است که امامی سنگی در برابر مردم بگذارد و اثر پاهای خودش را بر آن نقش کند تا از آن راه شناخته شود! همچنین هرگز اتفاق نیفتاده است که از مردم بخواهد به ابری که بر سرش سایه افکنده است نگاه کنند، یا از آنان بخواهد به نبودن سایۀ او هنگام راه رفتن زیر آفتاب توجه کنند! و .... امور دیگری از این دست که امروز میشنویم و ذهن مردم با آنها ـ بهعنوان راهها و دلایلی برای شناخت امام معصوم از فرزندان حسین ـ پر شده است؛ درحالیکه اینها اموری هستند که نه ریشهای دارند و نه اعتباری! اگر این امر همانگونه بود که اینان میگویند ـ بهعنوان مثال ـ برای امام رضا(ع) آسانتر بود ریشِ یکی از فُقهای واقفیه ـ که از مشایخ بزرگ بودند، مثل بطائنی یا رواسی یا قندی ـ را از سفید به سیاه برگرداند، بهجای آنکه در برابر رویارویی سخت و نبرد عقیدتیِ سوزان میان حق و باطل ـ که در سراسر دورۀ بیستسالۀ امامت ایشان ادامه داشت ـ به نص و علم تمسک جوید! «روز حسین» تمامی این امور را بر باد هوا میدهد، و نص و علم را بهعنوان راهی اساسی و واضح آشکار میسازد؛ راهی که از نخستین لحظههای امامتِ امام معصوم و تکلیف مردم به ایمان آوردن به او و پذیرفتن رسالتش آغاز میشود؛ و ازاینرو این کتاب یاریدهندۀ خواهندگان حق و جویندگان هدایت الهی است و ایمانآورندگان به حق را نیرومندتر، استوارتر و پایبندتر به حقی میگرداند که از طریق عرضۀ سیرۀ حسین و امامان معصوم از فرزندانش(ع)، شناختهاند. چهارم: همچنین «روز حسین» کتابی است برای مصونسازی افراد امت مؤمن؛ زیرا در تمرکز بر «نص» (و فقط نص و نه چیز دیگر) مصونیت و بازدارندگی از سقوط و لغزیدن بهسوی ادعاهای گمراهکننده و باطل نهفته است، که گاه ـ بهعنوان مثال ـ بهسبب فریب خوردن از نَسَبِ رهبرانشان حاصل میشود، یا بهسبب فریب خوردن با شعارهای پرزرقوبرقی که بسیار نزدیک به مصداقِ سخن امیرالمؤمنین(ع) است: «کلمۀ حقی که از آن باطل اراده میشود»! برای مثال، دربارۀ اینکه شخصی لقبی مانند «وکیل امام» یا «پسر امام» یا «برادر امام» یا «عموی امام» یا «از نسل امام» یا «خویشاوندان امام» و مانند اینها را با خود حمل کند ـ همانگونه که در فتنۀ واقفیه یا قیامهای حسنیها و قیامهای زیدیان و دعوتهایشان که شعار «الرضا من آلمحمد» و قیام در برابر باطل و مبارزه با ظلم و مانند آن را برافراشتند، رخ داده است ـ میگویم: اینکه کسی لقبی یا شعاری دینی و مقدس (هر اندازه هم که قداست داشته باشد) یا نَسَبی (با نهایت احترامی که برای نسب شریف قائل هستیم) را با خود حمل کند، این کافی نخواهد بود تا انسان خودش، دینش و آخرتش را به آن شخص بسپارد، تا زمانی که ادعای او با نصّ قطعی از سوی امام معصوم برای تأیید ادعایش تأیید نشده باشد. آن نصّی که امام معصوم را به ما شناساند و ما را بهسوی او هدایت نمود، همان نصّی است که در تعیین رهبریِ برخاسته از ایمان ما به امام معصوم، یا در پذیرفتن برگرفتن و واسطهگری میان ما و امام معصوم به آن پایبند میمانیم. اینطور نیست که هرکسی که قیام مسلحانه میکند امام باشد؛ و هرکسی که به امامان معصوم(ع) نسبت داده میشود امام باشد؛ و هرکسی که عنوانی مهم را ادعا میکند امام باشد؛ و هرکسی که شعاری دینی و حقنما را برمیافرازد امامی باشد که اطاعت از او و قیام بههمراهش واجب شمرده شود. امامی که اطاعت و فرمانبُرداری از او واجب است و کسی که حقیقتاً نمایندۀ حسین(ع) به شمار میآید، امام معصومی است که به اسم او تصریح شده است، و او قطعاً و یقیناً از فرزندان حسین است؛ بر پایۀ اصل اعتقادیِ ثابت و روشنی که در متون و روایات قطعی ـ که در «روز حسین» نقل شده ـ تبیین گردیده است. نهادینه نشدن این حقیقت در دل بسیاری از مردم در روزگار امامان معصوم(ع)، بلاها و مصیبتهای فراوانی را به آنان تحمیل کرد و عرصۀ آنها را تقریباً از بیشتر شیعیان و دوستدارانشان خالی ساخت؛ زیرا قیامهای حسنیها و زیدیان، بسیاری از آنان را بهسوی خود جذب کردند، گاهی با بهانۀ نَسَب، و گاهی با بهانۀ قیام و شعارهای مقاومت و دفع ظلم و مانند آن؛ و کسانی که از آنان پیروی کردند گمان میبردند که آنان امتداد طبیعی حسین(ع) هستند؛ درحالیکه کسانی که حقیقتاً نمایندۀ حسیناند، امامان معصومی هستند که به آنان تصریح شده است؛ یعنی: سجاد(ع)، باقر(ع)، صادق(ع)، کاظم(ع)، رضا(ع)، جواد(ع)، هادی(ع)، عسکری(ع)، مهدی(ع)، و سپس مهدیون از فرزندان او(ع)؛ حتی اگر هیچکس از آنان پیروی نکند! دین حسین را امام صادق(ع) در زمان خودش نمایندگی میکند، نه زیدبن علی، نه فرزندان زیدبن علی، نه کسانی که از رویکرد زیدبن علی پیروی کردند، و نه فلان زیدی، یا فلان حسنی، یا فلان حسینی از نسل یا خویشاوندان امامان معصوم(ع) (امامانی که با نصّ الهی تعیین شده بودند). راهوروش حسین را امام کاظم(ع) در زمان خودش روشن میسازد، و نیز امام رضا(ع) در زمانِ خودش، و امام جواد(ع)، در زمانِ خودش، و به همین ترتیب سایر ائمه(ع)؛ و شرط نیست که این رویکرد همواره مبتنی بر قیام مسلحانه و جنگ و درگیری باشد. پنجم: بیان صرفِ مسائل تاریخی بهعنوان تاریخ ـ بهخودیخود ـ برای ما اهمیت چندانی ندارد؛ هرکسی میتواند با مراجعه به کتابهای تاریخ و سیره از این وقایع آگاه شود؛ زیرا مجموعۀ «روز حسین» کتابی تاریخی به معنای متعارف آن نیست. این مجموعه تاریخ را نه بهمثابۀ گذشتهای که سپری شده و پایان یافته است، بلکه بهعنوان واقعیتی مطرح میکند که در حال و آینده نیز پیوسته در حال تجدید است؛ به اعتبار اینکه بسیاری از رخدادهایی که در آن بررسی میشود سنّتهایی هستند که بازمیگردند و تکرار میشوند. [ازاینرو] حکمت اقتضا میکند انسان عبرت بگیرد و فایده و درس را دریافت کند تا در همان خطایی که پیشینیان در آن گرفتار شدند نیفتد؛ پیشینیانی که وضعیتشان ـ قاعدتاً ـ پس از مطالعه و آگاهی [برای ما] روشن شده است. همانگونه که اندکی پیش، در مسائل مربوط به شیوههای شناخت امام معصوم به آن اشاره کردیم، و نیز در [بررسی] حالات تأثیرپذیری از صاحبِ نسب، یا عنوان یا شعارِ حقنمایِ خالی از نص، در قیامها و دعوتهایی که ـ برای نمونه ـ بهدست حسنیها و زیدیها و فقهای واقفیه رهبری شد، [این واقعیت را] مشاهده کردیم. این مسائل میتواند در زمان حال و آینده ـ دقیقاً همانگونه که در گذشته رخ دادهاند ـ تکرار شوند، مادام که این دنیا، سرای امتحان و ابتلاست. همچنین، ازجمله مسائل خطرناکی که تکرار میشود، جمع شدنِ ایمان و خذلان است؛ به این معنا که ممکن است انسان به امام زمانِ خود ایمان داشته باشد، اما ـ در عین حال ـ او را تنها بگذارد و در یاریاش کوتاهی کند. این وضعیت، پدیدهای بود که در جامعهای که حسینبن علی(ع) در روزگار خود قیام کرد، بهشدت رواج داشت. همچنین تأثیر این پدیده در میان بسیاری از یاران امامان نیز مشاهده میشود؛ افرادی که امامان با نصّ الهی، امام پس از خود را به آنان معرفی کردند، اما آنها آنگونه که انتظار میرفت وظیفۀ خود را در برابر امامِ منصوص انجام ندادند. و تردیدی نیست که یاری نکردن امام معصوم و همراهی نکردن با او، خسارت بزرگی به انسان وارد میکند که تقریباً جبرانپذیر است. ازاینرو، لازم است از خداوند یاری خواست و کوشید خذلان و یاری نکردن امام معصوم تکرار نشود، و در همراهی با او دقت بسیار به خرج داده شود، تا مؤمن بتواند پیوستن به امام خود را تضمین کند. و این، همان نکتهای است که او را در شمارِ ملحقشوندگان به حسین قرار میدهد؛ پس از آنکه خداوند ـ به اقتضای عدالت و حکمت خویش ـ دروازۀ «روز حسین» را تا واپسین لحظه از دنیای امتحان به روی همگان گشوده است. [بنابراین] مردم هر زمان میتوانند شرط پیوستن به حسین و رسیدن به شهادت و فتح را ـ آنگونه که وعده داده شده است ـ تحقق بخشند؛ و این شرط ـ چنانکه بیان شد ـ عبارت است از: «پیوستن به امام زمان، یاری کردن او، و همراهی با او.» ششم: آری، تاریخ تکرار میشود. برای نمونه، عراق یا سرزمینِ میان دو رود «دجله و فرات»، منطقهای است که شاهد گردهمآیی نخستین گروه بزرگ انسانی، یعنی سومریان، بوده است. آنان به این سرزمین آمدند، در آن سکونت گزیدند و نخستین تمدن انسانی را بنیان نهادند؛ تمدنی که ریشههای تمدن بشری به آن بازمیگردد. پس از آنان اکدیان آمدند و به همین ترتیب تا بابِلیان ادامه یافت. سرزمینِ میان دو رورد (بینالنهرین) ـ یا بابل، یا عراق ـ در آغازِ تاریخ، اصل و خاستگاهِ تمدن، اخلاق، سیاست، فرهنگ و علوم بود؛ [آن هم] پس از آنکه نیاکان آنان نوشتن، حروف، اعداد و چرخ را کشف کردند و در علوم نجوم و ریاضیات و هندسه و حسابِ شصتگانی ـ که تا امروز از آن استفاده میشود ـ و زمینههای دیگر سرآمد شدند. مردمانِ شرق و غرب، هیئتهایی را برای آموختن به بابل میفرستادند، و با گذر زمان، دانش از سرزمینِ میان دو رود گسترش یافت و به سراسر جهان سرازیر شد؛ ازجمله آنچه بعدها نزد مصریان و یونانیان و دیگران یافت شد. سپس ـ به دلایل بسیار ـ سرزمینِ بینالنهرین دچار پسرفت شد، و سالها سپری شد و خدا خواست درخششِ نخستینِ این منطقه دوباره بازگردد و شکوهِ سومر و اکد و بابل بار دیگر احیا شود؛ [و این سرزمین،] و بار دیگر ـ در روزگار «بیتالحکمه» ـ عصر تمدنیِ درخشانی را تجربه کند؛ عصری که از نظر تاریخنگاران و پژوهشگران به «عصر طلایی اسلام» شناخته میشود. در دورهای که پژوهشهایی علمی حاصل شد که پژواک آن تا امروز نیز شنیده میشود؛ بهویژه آثاری که محمدبن موسی خوارزمی در ریاضیات نوشت. [حتی] نرمافزارهای هوش مصنوعی و فناوریهای پیشرفته همچنان بر الگوریتمهایی تکیه دارند او پایهها و اصول آنها را در «بیتالحکمه»، در روزگار خلافت عباسیِ مأمون، بنیان نهاد. یعنی شخصی که در دورۀ او آن «بیت» از یک کتابخانه و صرفاً یک خزانه، به مرکز علمی و پژوهشی پیشرفتهای تبدیل شد و هزینههای هنگفتی برای آن صرف گردید، و تمام این تحولات ـ چنانکه برای کسی که «روز حسین» را مطالعه میکند روشن میشود ـ با الهام و برنامهریزی امام علیبن موسیالرضا(ع) تحقق یافت. و این سرزمین ـ همچنین ـ پس از پسرفت و قهقرای خطرناک و ویرانیِ بزرگ، به بازگشتی سوم وعده داده شده است؛ بازگشتی برای تمدنی عظیمِ انسانی و تکرار تجربۀ سومر، اما در قالبی نو و تکاملیافته، بهگونهای که بار دیگر قلب سراسر جهان و کانون توجه همگان خواهد شد؛ آن هم در عهد مهدی آلمحمد(ص) و در روزگار مهدیون از فرزندان او؛ همانگونه که رسول خدا(ص) و آلمحمد(ع) وعده دادهاند. و بر کرانههای رود فرات، در سرزمین میان دو رود، حسین(ع) با کاروان مقدس خویش فرود آمد؛ و خدا خواست که این سرزمین، وعدهگاه فرود آمدن قربانی بزرگ، «حسین(ع)»، بههمراه خاندان و یارانش باشد، تا آن وعدۀ الهی را که انبیا و فرستادگانش خبر داده بودند، محقق سازد و فدایی عرش خدا و حاکمیت او شود. ازاینرو، حسین(ع) در هشتم ذیحجه «خانۀ خدا» را ترک گفت و با کاروان خویش خارج شد؛ کاروانی که ـ چنانکه در متون سومری نیز خواندیم ـ حتی کودک شیرخوار وعدهدادهشده برای ذبح را نیز مستثنا نکرد. و در پیشاپیش این کاروان، خواهرش قرار داشت؛ آن بانوی دانا و آگاه به تأویل رؤیاها، همانگونه که متون سومری نیز او را چنین توصیف کردهاند. حسین(ع) با کاروان و خانوادهاش از «خانۀ خدا» (نماد عرش خدا) بهسوی سرزمینهای سومری (سرزمینِ قربانگاه و وعدهگاه برای تقدیم قربانی) حرکت کرد تا در وعدهگاه به دیدار خداوند سبحان برسد؛ و «حسین»(ع) ـ همانگونه که خدا خواست و اراده کرد ـ در وعدهگاه حاضر شد: «قربانیِ عظیم، فداییِ عرشِ عظیم»!-پایان
حسین، سرود جاودان روزگار، و قافیۀ زمان گذشته و آینده است! حسین، نغمۀ نسلها (نسلی پس از نسل)، و آن ذبیح مورد انتظار، از روزگاری بس دور است! در سراسر تاریخ رسالتهای الهی ـ از سپیدهدمان آغاز آن تا غروبش در واپسین روز ـ هیچ روزی چون روزِ او نبوده است! «روز حسین» یک روز عادی نبود که با فرو نشستن خورشید عاشورا در محرمالحرام سال ۶۱ هجری پایان یابد؛ بلکه خدا خواست روزی جاودان و فراتر از همۀ زمانها باشد! و دانستیم چرا خدا خواست امامت در نسل حسین قرار گیرد؛ و سبب آن، روزِ او بود! همچنین بهسببِ روزِ او بود که رسالتهای نُه امام از فرزندان حسین(ع) تحقق یافت؛ همانان که بهطور اجمالی به بیان رسالتِ هشت تن از آنان پرداختیم، و هرکدام از ایشان جلوهای از حقیقتِ حسین را مجسّم میساخت و بُعدی از کمالات او را بازمیتاباند؛ و همین وضعیت دربارۀ رسالتِ امام نهم از فرزندان حسین(ع) نیز صادق است، و سپس رسالتهای دوازده مهدی از فرزندان او، که آنان نیز از نسل حسین(ع) هستند. اما ما به بررسی رسالت نهمین امامان از فرزندان حسین ـ یعنی امام مهدی(ع) ـ نپرداختیم؛ زیرا رسالت ایشان، با توجه به رویدادها و وقایعی که به خود دیده و حجم درد و رنجی که بیش از هزار سال به درازا کشیده، بسیار گسترده است؛ و طبیعتاً این ویژگی بیان حقایقی را میطلبد که شاید شنیدن آن برای بسیاری از مردم امروز ما خوشایند نباشد یا درک آن برایشان دشوار باشد. ازاینرو ـ و این مطلبی است که از سید احمد الحسن آموختهام ـ ناچاریم بیان رسالت ایشان را به زمانی دیگر موکول کنیم، اگر عمری باقی باشد؛ و اگر نه، بیتردید خداوند کسانی را برمیانگیزد که «روزِ حسین» را آنگونه که شایسته و درخور این روز عظیم الهی است، به انجام رسانند. «روز حسین» اصل و اساس در پیوند دادن حلقههای «سلسلۀ طلایی» الهی بود؛ سلسلهای که خدا خواست «فترتی» (فاصلهای) در میانۀ آن قرار گیرد؛ فاصلهای که میان اوصیای محمد(ص) جدایی انداخت و آنها را به دو گروه تقسیم نمود: گروه نخست از آلمحمد که دوازده اماماند؛ و گروه دوم از آلمحمد که دوازده مهدیاند؛ چنانکه وصیت مقدس رسول خدا(ص) به آن تصریح کرده است. و حلقۀ پیونددهندۀ این دو زنجیره، امام محمدبن حسن مهدی(ع) است؛ پس دوازده مهدی فرزندان او شدند، همانگونه که نُه امام پس از حسین فرزندان او بودهاند؛ و همۀ آنان ـ یعنی نُه امام و دوازده مهدی ـ همه از نسل «حسین»اند؛ امامی پس از امامی دیگر، پدری پس از پسری، تا برسد به آخرین مهدی که نقل شده است پس از او نسلی نخواهد بود، و رجعت ـ بهعنوان جهانی دیگر و آزمونی نو، پس از این جهانی که اکنون در آن هستیم ـ بر او برپا میشود. و خداوند خواست «حسین» نخستین کسی باشد که در رجعت بازمیگردد؛ و سبب، باز هم روز او بوده ست. ازاینرو مهم است بدانیم که «روز حسین»، با عطای عظیم، فداکاریهای سترگ، و پندها و درسهای بزرگی که در خود جای داده است، بهسختی در چهارچوب جهانی که اکنون در آن زندگی میکنیم میگنجد. در پایان، مایلم یادآور شوم که برنامهریزی مجموعۀ «روز حسین» با هدایت سید احمد الحسن، در روز سیزدهم محرمالحرام سال ۱۴۴۶ هجری آغاز شد و با پایان ماه صفر سال ۱۴۴۷ هجری به انجام رسید. در طول این مدت (حدود ۱۳ ماه)، خداوند به او بهترین پاداش نیکوکاران را عطا فرماید؛ که چه نیکو ناصح و یاریدهندهای بود؛ پیوسته پیگیر و ناظر، پاسخگوی همۀ پرسشها، گشایندۀ راههای حقایق پنهان، و راهنما در دو راهیها و پیچوخمها و سردرگمیها؛ بهویژه در چنین پژوهشهای تاریخی و اعتقادی، که بسیاری از کسانی که بدون دلیل و راهنما واردش میشوند، در نقاط عطف آن سرگردان میمانند. «روز حسین»: سفری که آغاز شد و هرگز آرزو نداشتم پایان یابد؛ اما این دنیاست، دنیای حدها و پایانها؛ دنیایی که همهچیز در آن محدود و بسیار تنگ است. و ناگزیر «روزِ حسین» (به دلایلی مربوط به شرایط زمان و مردمانش) باید با شهادت امام حسن عسکری(ع) در سال 260 ه متوقف میشد؛ اما بیتردید «روز حسین» با امام مهدی(ع)، سپس با نخستین مهدی از فرزندان او، و پس از آن با دیگر مهدیون ـ یکی پس از دیگری (امامی پس از امام) ـ تا آخرین روز بشریت ادامه مییابد. مجموعۀ «روز حسین» در روز شهادت رسول خدا محمد(ص)، یعنی ۲۸ صفر سال ۱۴۴۷ هجری، در سالروز رحلت او(ص) بهسوی پروردگارش به پایان رسید؛ پس از آنکه این مجموعه در ۱۳ محرم، در سالروز دفن پیکر حسینِ قربانیِ چاکچاکشده بر خاک کربلا آغاز شده بود. ازاینرو: به پیشگاهِ رسول خدا(ص)، آن نخستین صاحبعزا در مصیبتِ حسینِ ذبیح، برترینِ حق در «روز حسین» را بهسوی او بالا میبرم، درحالیکه به حسین مظلومش توسّل میجویم؛ همان که محبوب او، پارۀ تن او، روح او و جان دل اوست؛ و همۀ امیدواری و رجای من به محبوب خدا مصطفی(ص) است که آن را با فضل و کرم خویش بپذیرد، با وجود کوتاهی و بدیهایی که در آن به سر میبرم. و سپاس خدای را که پروردگارِ جهانیان است. سلام بر تو ای اباعبدالله، و بر آن ارواحی که در آستان تو فرود آمدند و در کنار تو بار سفر فرو نهادند. سلام بر حسین؛ و بر علیبن حسین؛ و بر شیرخوار حسین؛ و بر اهلبیت حسین؛ و بر خانوادۀ حسین؛ و بر یاران حسین؛ و بر رهروان راه حسین؛ سلامی دائمی و ابدی، و رحمت خدا و برکاتش.-منابع
قرآن کریم تورات انجیل الإرشاد فی معرفة حجج الله على العباد، محمدبن محمدبن نعمان مفید، تحقیق: مؤسسه آلالبیت(ع) لإحیاء التراث، دار المفید، بیروت، چاپ دوم، ۱۹۹۳ م. الأمالی، محمدبن علیبن الحسین صدوق، تحقیق: مؤسسه البعثه، قم، چاپ اول، ۱۴۱۷ هـ. الأمالی، محمدبن الحسن طوسی، تحقیق: بخش مطالعات اسلامی، مؤسسه البعثه، دار الثقافة للطباعة و النشر و التوزیع، قم، چاپ اول، ۱۴۱۴ هـ. إنانا، ملکۀ آسمان و زمین، کریمر – وُلکِشتاین، ترجمۀ شاکر الحاج مخلف، انتشارات خطوات، دمشق، چاپ اول، ۲۰۰۷ م. بحارالأنوار، محمد باقر مجلسی، مؤسسه الوفاء، بیروت ـ لبنان، چاپ دوم، ۱۹۸۳م. تاریخ طبری، محمدبن جریر طبری، مؤسسه الأعلمی للمطبوعات، بیروت، مطابق با نسخۀ چاپ چاپخانۀ "بریل" در لندن، ۱۸۷۹ م. تاریخ مدینة دمشق، علیبن حسن ابنعساکر، تحقیق: علی شیری، دارالفکر للطباعة و النشر و التوزیع، بیروت، ۱۹۹۵ م. تحفة الأحوذی بشرح جامع الترمذی، محمدبن عبدالرحمن مبارکفوری، دارالکتب العلمیة، بیروت ـ لبنان، چاپ اول، ۱۹۹۰ م. تفسیر قمی، علیبن ابراهیم قمی، تعلیق: سید طیب موسوی جزایری، مؤسسه دارالکتاب للطباعة و النشر، قم، چاپ سوم، ۱۴۰۴ هـ. التوحید، سید احمد الحسن، شرکت نجمة الصباح للطباعة و النشر و التوزیع – بغداد. التوحید، محمدبن علیبن الحسینبن بابویه قمی (صدوق)، تحقیق: هاشم حسینی طهرانی، منشورات جماعة المدرسین در حوزۀ علمیۀ قم. الخصال، محمدبن علیبن الحسین صدوق، تعلیق: علیاکبر غفاری، منشورات جماعة المدرسین در حوزۀ علمیۀ قم، ۱۴۰۳ هـ. دیوان الأساطیر، آدونیس، تعریب و تعلیق: قاسم الشواف، دارالساقی، بیروت، چاپ اول، ۱۹۹۶ م. سنن ابنماجه، محمدبن یزید قزوینی، تحقیق: محمد فؤاد عبدالباقی، دارالفکر للطباعة و النشر و التوزیع. سنن الترمذی، محمدبن عیسی ترمذی، تحقیق: عبدالرحمن محمد عثمان، دارالفکر للطباعة و النشر و التوزیع، بیروت ـ لبنان، چاپ دوم، ۱۹۸۳ م. صحیح البخاری، محمدبن اسماعیل، دارالفکر للطباعة و النشر و التوزیع، ۱۹۸۱ م. عللالشرائع، محمدبن علی بن الحسین، منشورات المکتبة الحیدریة و مطبعتها، نجف اشرف، ۱۹۶۶ م. عمدة عیون صحاح الأخبار فی مناقب إمام الأبرار، یحییبن حسن حلی (ابنبطریق)، مؤسسه النشر الاسلامی، ۱۴۰۷ هـ. عوالم العلوم و المعارف و الأحوال، معروف به «عوالم الإمام الحسین»، عبدالله بحرانی، تحقیق و نشر: مدرسۀ امام مهدی(ع)، قم، چاپ اول، ۱۴۰۷ هـ. عوالی اللئالی، ابنابیجمهور احسائی، تحقیق: شهابالدین مرعشی، مطبعه سیدالشهدا، قم، چاپ اول، ۱۹۸۳ م. عیون أخبار الرضا(ع)، محمدبن علیبن الحسین (صدوق)، تعلیق: شیخ حسین الأعلمی، مؤسسه الأعلمی للمطبوعات، بیروت، ۱۹۸۴ م. فتح الباری شرح صحیح البخاری، ابنحجر عسقلانی، دارالمعرفة للطباعة و النشر، بیروت، چاپ دوم. الکافی، محمدبن یعقوب کلینی، تعلیق: علیاکبر غفاری، دارالکتب الاسلامیه، تهران. کنز العمال، علاءالدین علی متقی هندی، ضبط و تفسیر: شیخ بکری حیانی، مؤسسه الرساله، بیروت، ۱۹۸۹ م. مجمعالزوائد و منبع الفوائد، نورالدین علیبن ابیبکر هیثمی، دارالکتب العلمیه، بیروت، ۱۹۸۸ م. المحاسن، احمدبن محمدبن خالد برقی، تحقیق: سید جلالالدین حسینی، دارالکتب الاسلامیه، تهران، چاپ اول، ۱۳۷۰ هـ. مختصر بصائر الدرجات، حسنبن سلیمان حلی، منشورات مطبعه حیدریه، نجف اشرف، چاپ اول، ۱۹۵۰ م. المستدرک علی الصحیحین، ابوعبدالله حاکم نیشابوری، تحقیق: یوسف عبدالرحمن مرعشلی. مستدرکالوسائل، میرزا حسین نوری، تحقیق: مؤسسه آلالبیت(ع) لإحیاء التراث، چاپ اول، ۱۹۸۷ م. مسند احمد، احمدبن حنبل، دار صادر، بیروت. المعجم الکبیر، ابوالقاسم سلیمانبن احمد طبرانی، تحقیق: حمدی عبدالمجید سلفی، دار احیاء التراث العربی، چاپ دوم. مناقب الإمام أمیرالمؤمنین، محمدبن سلیمان کوفی، تحقیق: شیخ محمد باقر محمودی، مجمع احیاء الثقافة الاسلامیه، قم، چاپ اول، ۱۴۱۲ هـ. مناقب آلأبیطالب، محمدبن علیبن شهرآشوب، تصحیح، شرح و مقابله: هیئتی از اساتید نجف اشرف، مطبعه حیدریه، نجف اشرف، ۱۹۵۶ م. وسائلالشیعة، محمدبن حسن حر عاملی، تحقیق: مؤسسه آلالبیت(ع) لإحیاء التراث، قم، چاپ دوم، ۱۴۱۴ هـ. وَهم الإلحاد، سید احمد الحسن، شرکت نجمةالصباح للطباعة و النشر و التوزیع، بغداد.پا ورقی ها
[1] . سورۀ نجم، آیۀ ۳ و ۴.
[2] . مسند احمد، ۴ / ۱۷۲؛ سنن ابنماجه، ۱ / ۵۱، محقق کتاب گفته است: «در الزوائد آمده: سند آن حسن است، و راویانش ثقهاند.» سنن ترمذی، ۵ / ۳۲۴، گفته است: «این حدیث حسن است.» المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، ۳ / ۱۷۷، گفته است: «این حدیث سندی صحیح دارد و آن دو [بخاری و مسلم] آن را نقل نکردهاند.»
متن کامل حدیث: از یَعلى عامری نقل شده است که همراه رسول خدا(ص) برای خوردن غذایی ـ که او را به آن دعوت کرده بودند ـ خارج شد. گفت: رسول خدا(ص) درحالیکه در صدر جمع قرار گرفته بود، با حسین روبهرو شد که با کودکان دیگر بازی میکرد. رسول خدا(ص) خواست او را بگیرد، اما کودک یک بار به این سو و بار دیگر به آن سو میگریخت. رسول خدا(ص) با خنده بهدنبال او رفت تا اینکه او را گرفت. گفت: یکی از دستهایش را پشت گردن او و دست دیگرش را زیر چانهاش گذاشت و دهانش را روی دهان او قرار داد و او را میبوسید و فرمود: «حسین از من است و من از حسینم؛ خداوند دوست دارد آن کس که حسین را دوست دارد؛ حسین از اسباط (نوادگان برگزیده) است.»
[3] . از ابنعباس نقل شده است که میگفت: «حسین در دامان پیامبر(ع) نشسته بود. جبرئیل(ع) گفت: «آیا او را دوست داری؟» فرمود: «چگونه او را دوست نداشته باشم، درحالیکه او میوۀ دل من است.» جبرئیل گفت: «بدان که امت تو او را خواهند کشت. آیا نمیخواهی جای قبرش را به تو نشان دهم؟» سپس مشتی خاک برگرفت و ناگهان خاکی سرخرنگ ظاهر شد.» مجمعالزوائد، هیثمی، ۹ / ۱۹۱ و ۱۹۲.
از عایشه یا امسلمه نقل شده است ... «پیامبر(ع) به یکی از آن دو فرمود: «هماکنون فرشتهای وارد خانۀ من شد که پیش از این هرگز نزد من نیامده بود. به من گفت: این پسرت ـ حسین ـ کشته خواهد شد؛ و اگر بخواهی، از خاک زمینی که در آن کشته خواهد شد به تو نشان دهم.» سپس مشتی خاک سرخرنگ بیرون آورد.» مسند احمد، ۶ / ۲۹۴؛ هیثمی گفته است: «احمد آن را نقل کرده و راویانش، راویان صحیح هستند»؛ مجمعالزوائد، ۹ / ۱۸۷.
[4] . امفضل، دختر حارث: او «لبابه» همسر عباسبن عبدالمطلب (عموی پیامبر) است. از زنانی بود که در آغاز بعثت به اسلام و پیامبر ایمان آورد.
[5] . المستدرک، حاکم نیشابوری، ۳ / ۱۷۶؛ گفته است: «این حدیث براساس معیار بخاری و مسلم صحیح است، ولی آن دو آن را نقل نکردهاند.»
[6] . مناقب الإمام أمیرالمؤمنین، محمدبن سلیمان کوفی، ۲ / ۲۳۴.
[7] . ازجملۀ این روایات، برای نمونه:
ـ از عبداللهبن وهببن زمعه نقل است که میگفت: «امسلمه(به من خبر داد که رسول خدا(ص) شبی به خواب رفت و سپس حیران بیدار شد. دوباره به خواب رفت و سپس بیدار شد، ولی این بار حیرت کمتری داشت. سپس دوباره خوابید و بیدار شد و در دستش خاکی سرخرنگ بود که آن را میبوسید. گفتم: «این خاک چیست، ای رسول خدا؟» فرمود: "جبرئیل(ع) به من خبر داد که این پسرم حسین در سرزمین عراق کشته خواهد شد. به جبرئیل گفتم: خاک سرزمینی را که او در آن کشته خواهد شد به من نشان بده. و این همان خاک است."» المستدرک، ۴/۳۹۸. حاکم گفته است: «این حدیث براساس شروط شیخین صحیح است، ولی آن دو آن را روایت نکردهاند.»
ـ از امسلمه نقل است که میگفت: «حسن و حسین (ع) در خانۀ من نزد پیامبر(ص) بازی میکردند. جبرئیل نازل شد و گفت: «ای محمد، امت تو پسرت را پس از تو خواهند کشت.» پیامبر(ص) گریه کرد و او را در آغوش گرفت. سپس پیامبر(ص) فرمود: «این خاک را بهعنوان امانت نزد تو میگذارم.» رسول خدا(ص) خاک را بویید و فرمود: «وای از کربوبلا!» و به امسلمه فرمود: «هرگاه این خاک به خون تبدیل شد، بدان پسرم کشته شده است.» امسلمه آن خاک را در شیشهای گذاشت و هر روز به آن نگاه میکرد و میگفت: روزی که این خاک به خون تبدیل شود روزی بزرگ خواهد بود.» المعجمالكبير، 3/ 108؛ تاریخ مدینة دمشق، ابنعساکر، 14/192 و 193.
[8] . عللالشرائع، شیخ صدوق، ۱ / ۱۳۸.
[9] . ر.ک: الأمالی، شیخ طوسی، ص ۳۶۷.
[10] . ر.ک: کافی، کلینی، ۶ / ۳۳. همچنین: «از عایشه( نقل است که میگفت: رسول خدا(ص) در روز هفتم برای حسن و حسین عقیقه کرد و اسم آن دو را بر زبان راند و دستور داد آلودگی از سرهایشان برطرف شود.» المستدرک، حاکم نیشابوری، ۴ / ۲۳۷؛ گفته است: «این حدیث سندی صحیح دارد و آن دو [بخاری و مسلم] آن را نقل نکردهاند.»
[11] . ر.ک: کافی، کلینی، ۱ / ۴۶۵.
[12] . مناقب آلابیطالب، ابنشهرآشوب، ۳ / ۲۰۹.
[13] . کافی، کلینی، ۶ / ۲.
[14] . صحیح بخاری، ۷ / ۷۴.
[15] . از ابنعباس( نقل شده است که میگفت: «پیامبر(ص) برای حسن و حسین دعای حفظ (تعویذ) میخواند و میفرمود: «پدر شما ابراهیم نیز اسماعیل و اسحاق را با این دعا تعویذ میکرد: "أعوذ بکلمات الله التامة من کل شیطان و هامة و من کل عین لامة" "پناه میبرم به کلمات کامل خداوند از شر هر شیطان و جانور گزنده و از هر چشمزخم".» عمدة عیون صحاح الأخبار فی مناقب إمام الأبرار، ابنبطریق، ص ۳۹۶.
[16] . تاریخ مدینة دمشق، ابنعساکر، ۱۴ / ۱۹۴.
هیثمی نیز آن را با عبارتی نزدیک چنین نقل کرده است: «از امسلمه نقل است که میگفت: روزی رسول خدا(ع) در خانۀ من نشسته بود و فرمود: «کسی وارد نشود.» من منتظر ماندم. در این هنگام حسین وارد شد، و ناگهان صدای نالۀ بلند رسول خدا(ع) را شنیدم که گریه میکرد. سرک کشیدم و دیدم حسین در دامان پیامبر(ع) است و پیامبر درحالیکه میگریست پیشانیاش را میبوسید. گفتم: «به خدا سوگند نمیدانستم او وارد شده است.» فرمود: «جبرئیل(ع) با ما در خانه بود. گفت: آیا او را دوست داری؟ گفتم: آری، در دنیا دوستش دارم. فرمود: امت تو این فرزند را در سرزمینی که به آن «کربلا» گفته میشود خواهند کشت.» سپس جبرئیل مشتی خاک از آن زمین برگرفت و به پیامبر(ع) نشان داد. هنگامی که حسین به محاصره درآمد و کشته شد، فرمود: «اسم این سرزمین چیست؟» گفتند: «کربلا.» فرمود: «خدا و فرستادهاش راست گفتند: کَربوبلا»؛ و در روایتی دیگر فرمود: "رسول خدا(ع) راست گفت، [این] سرزمین، سرزمین کربوبلاست."» مجمعالزوائد، هیثمی، ۹ / ۱۸۸ و ۱۸۹؛ گفته است: «طبرانی این روایت را با چند سند نقل کرده که یکی از آنها دارای راویان ثقه است.»
[17] . المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، ۳ / ۱۷۷.
[18] . تاریخ مدینة دمشق، ابنعساکر، ۱۴ / ۱۳۶.
[19] . سنن ترمذی، ۵ / ۶۲۰؛ المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، ۳ / ۱۷۰.
[20] . مسند احمد، ۱ / ۲۰۱.
[21] . الإرشاد، شیخ مفید، ۲ / ۲۸؛ کنز العمال، متقی هندی، ۱۳ / ۶۶۷.
[22] . مسند احمد، ۵ / ۳۵۴؛ سنن ترمذی، ۵ / ۳۲۴.
[23] . سنن ترمذی، ۵ / ۶۱۵ و ۶۱۶؛ کنز العمال، متقی هندی، ۱۲ / ۱۱۶.
[24] . از ابنشهرآشوب... از امسلمه نقل است که میگفت: «پیامبر(ع) بر حسن و حسین و علی و فاطمه(ع) کسایی افکند، سپس فرمود: «خدایا، اینان اهلبیت من و خاصان مناند؛ پس پلیدی را از آنان دور کن و آنان را پاک و پاکیزه بگردان.» امسلمه گفت: «ای رسول خدا، آیا من هم با آنها هستم؟» فرمود: "تو بر خیر هستی."» سنن ترمذی، ۵ / ۶۱؛ محقق کتاب گفته است: «این حدیثِ حسن صحیح است و بهترین چیزی است که در این باب روایت شده است.» همچنین مراجعه کنید به: مسند احمد، ۶ / ۳۲۳.
[25] . حقتعالی میفرماید: فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللَّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ (سورۀ آلعمران، آیۀ ۶۱) (پس هرکه پس از دانشی که به تو رسیده است در اینباره با تو ستیزه کند، بگو: بیایید ما پسران خود و شما پسرانتان، و ما زنان خود و شما زنانتان، و ما جانهای خود و شما جانهایتان را فراخوانیم؛ سپس مباهله کنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم). به اتفاق همۀ مسلمانان «أبناءنا» به حسن و حسین(ع)، «نساءنا» به فاطمه(ع)، و «أنفسنا» به علی(ع) اشاره دارد. این پنج نفر تنها افرادی بودند که رسول خدا(ص) هنگام مباهله با نصارای نجران، آنان را با خود همراه کرد؛ آنگاه که دربارۀ مسیح(ع) با ایشان احتجاج کرد و آنها حجت او را نپذیرفتند. وقتی رسول خدا(ص) علی و فاطمه و حسن و حسین(ع) را بیرون آورد، فرمود: «خدایا، اینان اهلبیت من هستند!» هنگامی که بزرگان نصارا این صحنه را دیدند، «عاقِب» (بزرگ آنان) به ایشان توصیه کرد که از مباهله با رسول خدا خودداری کنند و به دیار خود بازگردند. روایت چنین است: «آنها نزد رسول خدا آمدند، درحالیکه او ردایی سیاه و زمخت بر تن داشت؛ حسین را در آغوش گرفته بود، دست حسن را گرفته بود، فاطمه پشتسرش حرکت میکرد و علی(پشتسر او بود، و [پیامبر] میفرمود: «وقتی دعا کردم، آمین بگویید.» اسقف نجران گفت: «ای گروه نصارا، من چهرههایی میبینم که اگر از خدا بخواهند کوهی را از جای برکند، آن را برخواهد کند؛ پس با او مباهله نکنید که نابود میشوید و تا روز قیامت هیچ نصرانی بر زمین باقی نخواهد ماند»؛ و چنین شد؛ آنان مباهله را ترک کردند و با رسول خدا صلح کردند و جزیه پرداختند، و رسول خدا پذیرفت و فرمود: «سوگند به آنکه جانم در دست اوست، نابودی بر سر اهل نجران آویخته شده بود؛ و اگر با ما مباهله میکردند، به میمونها و خوکها تبدیل میشدند، و درهای از آتش بر آنان شعلهور میشد، و خداوند نجران و اهل آن را ریشهکن میکرد، حتی پرندههایی را که بر شاخههای درختان بودند؛ و یک سال نمیگذشت که همۀ نصارا نابود میشدند.» ر.ک: تحفة الأحوذی بشرح جامع الترمذی، مبارکفوری، ۸ / ۲۷۸ و ۲۷۹.
[26] . برای مثال، پیامبر(ص) علی و فاطمه و حسن و حسین(ع) را گرد آورد و در موقعیتها و مناسبتهای گوناگون، برای همۀ مسلمانان بیان میکرد که او(ص) در صلح و جنگ با آنهاست. فرمود: «من با کسی در جنگم که با شما در جنگ باشد، و با کسی در صلح هستم که با شما در صلح باشد.» سنن ترمذی، ۵ / ۶۵۶؛ المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، ۳ / ۱۴۹؛ و نیز دست حسن و حسین را گرفت و فرمود: «هرکس مرا دوست بدارد و این دو و پدر و مادرشان را دوست بدارد، در قیامت با من در درجۀ من خواهد بود.» مسند احمد، ۱ / ۷۷؛ سنن ترمذی، ۵ / ۳۰۵.
[27] . المعجم الکبیر، طبرانی، ۳ / ۹۵.
[28] . الأمالی، شیخ صدوق، ص ۱۷۵ – ۱۷۷.
[29] . الحجاب الأقرب
[30] . التوحید، شیخ صدوق، ص ۱۴۶.
[31] . کافی، کلینی، ۱ / ۲۰۷.
[32] . همچون سخن امیرالمؤمنین(ع): «روایت شده است که جابربن عبدالله انصاری گفت: با مولایم امیرالمؤمنین(ع) بودم؛ مردی را دید که ایستاده نماز میخواند. به او فرمود: «ای مرد، آیا تأویل نماز را میدانی؟» گفت: «ای مولای من، آیا برای نماز تأویلی غیر از عبادت وجود دارد؟» فرمود: «بله، قسم به آنکه محمد(ص) را به نبوت فرستاد، خداوند پیامبرش را به امری نفرستاد مگر آنکه برای آن تشابه و تأویل و تنزیلی وجود داشت، و همۀ آنها به عبادت دلالت میکنند.»
گفت: «ای مولای من، مرا بیاموز که آنها چیستند؟» فرمود: «تأویل تکبیر نخستین تو تا احرامت این است که در دل خود خطور دهی که وقتی میگویی "اللهاکبر"، یعنی خداوند بزرگتر از آن است که با ایستادن یا نشستن توصیف شود؛ و در تکبیر دوم: از اینکه با حرکت یا ایستادن توصیف شود؛ و در سوم: از اینکه دارای جسم باشد یا به چیزی شبیه شود یا با چیزی قیاس شود؛ و در چهارم: از اینکه او را اَعراض در بر گیرند یا بیماریها به او برسند؛ و در پنجم: از اینکه با جوهر یا عرض توصیف شود یا در چیزی حلول کند یا چیزی در او حلول نماید؛ و در ششم: از اینکه آنچه بر مخلوقات حادث میشود، مانند زوال و انتقال و دگرگونی از حالی به حالی دیگر بر او نیز جایز باشد؛ و در هفتم: از اینکه حواس پنجگانه در او راه یابد.
تأویل خم کردن گردنت در رکوع آن است که در دل خود بگذرانی: به تو ایمان آوردهام، حتی اگر گردنم را بزنی؛ و تأویل سر بلند کردن از رکوع آن هنگام که میگویی: «سمع الله لمن حمده، الحمد لله رب العالمین» این است که: او کسی است که مرا از نیستی به هستی آورد.
تأویل سجدۀ اول آن است که در حال سجده به دلت بگذرد: از آن (خاک) مرا آفریدی؛ و بلند کردن سر یعنی: و از آن بیرونم آوردی؛ و سجدۀ دوم: و در آن مرا بازمیگردانی؛ و بلند کردن سر: و بار دیگر مرا از آن بیرون خواهی آورد.
تأویل نشستن روی پهلوی چپت و بالا گرفتن پای راست و نهادن آن بر پای چپ، آن است که در دلت خطور کند: خدایا، من حق را برافراشتم و باطل را میراندم. تأویل تشهد: تجدید ایمان، بازگشت به اسلام و اقرار به رستاخیز پس از مرگ است. تأویل قرائت «تحیات»: تمجید و بزرگداشت پروردگار سبحان و تنزیه اوست از آنچه ستمگران گفتهاند و منحرفان به او نسبت دادهاند.
تأویل گفتن: «السلام علیکم و رحمة الله و برکاته»: رحمتی است از سوی خداوند سبحان؛ و معنایش این است که این امان و امنیتی است برای شما از عذاب روز قیامت.» سپس امیرالمؤمنین(ع) فرمود: «کسی که تأویل نمازش را اینگونه نداند نمازش ناقص و ناتمام است.» مستدرکالوسائل، نوری، ۴ / ۱۰۷ و ۱۰۸.
[33] . از امام جعفر صادق( نقل است که میفرمود: «وقتی در نماز احرام بستی، با تمام توجه به آن روی آور؛ زیرا اگر تو به نماز روی آوری، خداوند نیز به تو رو خواهد کرد؛ و اگر روی بگردانی، خدا نیز از تو روی خواهد گرداند. پس چهبسا از نمازی که به جا آورده میشود، فقط نصف یا یکسوم یا یکچهارم یا یکششم آن بالا برده میشود؛ به اندازۀ توجهی که نمازگزار به نماز دارد؛ و خداوند به [قلبِ] غافل چیزی عطا نمیکند.» مستدرکالوسائل، نوری، ۴ / ۱۰۹.
[34] . کافی، کلینی، ۱ / ۶۹.
[35] . وسائلالشیعة (آلالبیت)، حر عاملی، ۱۱ / ۱۲.
[36] . کافی، کلینی، ۴ / ۱۹۷ و ۱۹۸.
[37] . نمونهای از بیان اهلبیت(ع): «زمانی که مولای ما زینالعابدین(ع) از حج بازگشت، شبلی به استقبال ایشان آمد. حضرت به او فرمود: «ای شبلی، حج به جا آوردی؟» گفت: «آری، ای پسر رسول خدا.» حضرت فرمود: «آیا هنگام رسیدن به میقات، جامۀ دوخته را از تن درآوردی و غسل کردی؟» گفت: «بله.» فرمود: «آیا آن هنگام که به میقات رسیدی، آیا نیت کردی که جامهٔ معصیت را از تن بیرون آوری و لباس طاعت را بپوشی؟» گفت: «نه.» فرمود: «آیا هنگام بیرون آوردن لباس دوخته، نیت کردی که خود را از ریا، نفاق و فرو رفتن در شبهات رها سازی؟» گفت: «نه.» فرمود: «آیا هنگام غسل، نیت کردی که خود را از گناهان و خطاها شستوشو دهی؟» گفت: «نه.» فرمود: «پس نه به میقات وارد شدهای، نه لباس دوخته را از تن درآوردهای، و نه غسل کردهای!»
سپس فرمود: «آیا پاک شدی، احرام بستی و نیت حج کردی؟» گفت: «بله.» فرمود: «هنگام پاک شدن و احرام، آیا نیت کردی که با نور توبهای خالصانه برای خدای متعال خود را پاک ساختهای؟» گفت: «نه.» فرمود: «هنگام بستن احرام، آیا نیت کردی که هر آنچه خداوند عزوجل حرام کرده است، بر خود حرام بداری؟» گفت: «نه.» فرمود: «و هنگامی که نیت حج بستی، آیا نیت کردی که هر پیوند و وابستگیای را جز برای خدا گسستهای؟» گفت: «نه.» حضرت فرمود: «پس نه پاک شدهای، نه احرام بستهای، و نه نیت حج کردهای!»
به او فرمود: «آیا وارد میقات شدی، دو رکعت نماز احرام خواندی و لبیک گفتی؟» گفت: «بله.» فرمود: «هنگام ورود به میقات، آیا نیت زیارت داشتی؟» گفت: «نه.» فرمود: «آنگاه که دو رکعت نماز خواندی، آیا نیت کردی که با برترین اعمال، یعنی نماز ـ که بزرگترین حسنههای بندگان است ـ به خدا نزدیک شوی؟» گفت: «نه.» فرمود: «و هنگامی که لبیک گفتی، آیا نیت کردی که در برابر خداوند سبحان به هر طاعتی زبان بگشایی و از هر معصیتی خاموش بمانی؟» گفت: «نه.» فرمود: «پس نه به میقات وارد شدهای، نه نماز گزاردهای، و نه لبیک گفتهای!»
سپس فرمود: «آیا به حرم وارد شدی، کعبه را دیدی و نماز خواندی؟» گفت: «بله.» فرمود: «هنگامی که وارد حرم شدی، آیا نیت کردی که هر غیبتی از مسلمانانِ اهل اسلام را بر خود حرام گردانی؟» گفت: «نه.» فرمود: «آیا هنگام رسیدن به مکه، در دلت نیت کردی که بهسوی خدا آمدهای؟» گفت: «نه.» فرمود: «پس نه به حرم وارد شدهای، نه کعبه را دیدهای، و نه نماز گزاردهای!»
سپس فرمود: «آیا طواف کردی، ارکان خانه را لمس کردی، و سعی انجام دادی؟» گفت: «بله.» فرمود: «آیا هنگام سعی، نیت داشتی که بهسوی خدا گریختهای، و دانای رازها این نیت را از تو پذیرفته است؟» گفت: «نه.» فرمود: «پس نه طواف کردهای، نه ارکان را لمس کردهای، و نه سعی انجام دادهای!»
سپس فرمود: «آیا حجرالأسود را بوسیدی، کنار مقام ابراهیم(ع) ایستادی، و دو رکعت نماز خواندی؟» گفت: «بله.» در این هنگام حضرت علیهالسلام فریادی زد که نزدیک بود جان از تنش جدا شود، سپس فرمود: «آه، آه!» سپس فرمود: «کسی که حجرالأسود را لمس کند مانند آن است که دست در دست خدا نهاده است؛ پس ای بیچاره، دقت کن اجر آنچه حرمتش را بزرگ شمردهاند تباه نکنی و این مصافحه را با مخالفت [و گناه] ضایع نسازی؛ و [مبادا] حرام را بگیری، همانندِ گناهکاران!»
سپس فرمود: «آیا هنگام ایستادن نزد مقام ابراهیم، نیت کردی که برای هر طاعتی پایدار بایستی و از هر معصیتی کنارهگیری کنی؟» گفت: «نه.» فرمود: «آیا هنگام خواندن آن دو رکعت نماز، نیت داشتی که به نماز ابراهیم(ع) اقتدا کردهای و با نمازت بینی شیطان را به خاک مالیدهای؟» گفت: «نه.» فرمود: «پس نه حجر را لمس کردهای، نه نزد مقام ایستادهای، و نه نماز گزاردهای!»
سپس فرمود: «آیا به چاه زمزم نظر افکندی و از آب آن نوشیدی؟» گفت: «بله.» فرمود: «آیا نیت کردی که به طاعت نظر افکندهای و از معصیت دیده فروبستهای؟» گفت: «نه.» فرمود: «پس نه نظر کردهای، و نه نوشیدهای!»
سپس فرمود: «آیا بین صفا و مروه سعی کردی و بین آن دو رفتوآمد نمودی؟» گفت: «بله.» فرمود: «آیا نیت کردی که میان خوف و رجا در حرکت هستی؟» گفت: «نه.» فرمود: «پس نه سعی کردهای، نه رفتوبرگشتی بین صفا و مروه داشتهای!»
سپس فرمود: «آیا به مِنا رفتی؟» گفت: «بله.» فرمود: «آیا نیت کردی که مردم را از زبان و دل و دست خود در امان بداری؟» گفت: «نه.» فرمود: «پس به منا نرفتهای!»
سپس فرمود: «آیا در عرفه ایستادی، از کوه رحمت بالا رفتی، و وادی نمره را شناختی و نزد نشانهها و جمرات دعا کردی؟» گفت: «بله.» فرمود: «آیا در عرفه، شناخت خداوند و معرفت حقایق و اسرار را به دست آوردی، و دانستی که خداوند پروندهات را گرفته و به نیت و درونت آگاه است؟» گفت: «نه.» فرمود: «آیا هنگام بالا رفتن به کوه رحمت نیت داشتی که خداوند بر هر مرد و زن مؤمن رحم میآورد و سرپرستیشان میکند؟» گفت: «نه.» فرمود: «آیا در نمره نیت کردی تا خودت عامل نباشی، دیگران را به کاری امر نکنی، و نهی نکنی مگر آنکه خود بازایستی؟» گفت: «نه.» فرمود: «آیا هنگام ایستادن نزد نشانهها، نیت کردی که این نشانهها به طاعت تو گواهی میدهند و همانند نگهبانان آسمانی آن را حفظ میکنند؟» گفت: «نه.» فرمود: «پس نه در عرفه ایستادهای، نه از کوه رحمت بالا رفتهای، نه نمره را شناختهای، نه دعا کردهای، و نه نزد نشانهها توقف کردهای!»
سپس فرمود: «آیا بین دو نشانه گذشتی و پیش از آن دو، دو رکعت نماز خواندی؟ در مزدلفه راه رفتی، سنگریزهها را برداشتی، و از مشعرالحرام گذشتی؟» گفت: «بله.» فرمود: «آیا هنگام نماز، نیت کردی که این نماز، نماز شکر در شب دهم است که هر سختی را میزداید و راه را هموار میسازد؟» گفت: «نه.» فرمود: «آیا هنگام راه رفتن میان دو نشانه و پرهیز از عدول به راست و چپ، نیت کردی که هرگز از دین حق نه با دل، نه با زبان، و نه با اعضا و جوارحت منحرف نشوی؟» گفت: «نه.» فرمود: «آیا در مزدلفه، هنگام برداشتن سنگها نیت کردی که با آنها گناهان و جهل را از خود دور کردهای و علم و عمل را در خود استوار نمودهای؟» گفت: «نه.» فرمود: «آیا هنگام گذر از مشعرالحرام نیت کردی که دل خود را به شعور اهل تقوا و ترس از خدا آراستهای؟» گفت: «نه.» فرمود: «پس نه از آن دو نشانه گذشتهای، نه نماز گزاردهای، نه در مزدلفه راه رفتهای، نه سنگ برداشتهای، و نه از مشعرالحرام عبور کردهای!»
سپس فرمود: «آیا به مِنا رسیدی، جمره را رمی کردی، سرت را تراشیدی، قربانیات را ذبح کردی، در مسجد خیف نماز خواندی، به مکه بازگشتی و طواف افاضه انجام دادی؟» گفت: «بله.» فرمود: «آیا هنگام رسیدن به مِنا و رمیجمرات نیت کردی که به هدف رسیدهای و خداوند تمام حاجاتت را برآورده است؟» گفت: «نه.» فرمود: «آیا هنگام رمیجمرات نیت کردی که دشمن خود ابلیس را هدف قرار دادهای و او را با انجام حج کاملت خشمگین ساختهای؟» گفت: «نه.» فرمود: «آیا هنگام تراشیدن سر نیت کردی که خود را از پلیدیها و حقوق مردم پاک کردهای و همچون روزی که از مادر زاده شدی پاک شدهای؟» گفت: «نه.» فرمود: «آیا هنگام نماز در مسجد خیف نیت کردی که از هیچکس جز خدا و از گناه خود نمیترسی و به چیزی جز رحمت خدا امید نداری؟» گفت: «نه.» فرمود: «آیا هنگام ذبح قربانی نیت کردی که گلوی طمع را بریدهای و به حقیقت ورع چنگ زدهای، و همانند ابراهیم(ع) که پسر و میوۀ دل خود را فدای خدا کرد، تو نیز سنت او را ادامه دادهای و به خدا تقرب جستهای؟» گفت: «نه.» فرمود: «آیا هنگام بازگشت به مکه و طواف افاضه، نیت کردی که از رحمت خدا بهرهمند شدهای، به طاعت او بازگشتهای، به دوستیاش چنگ زدهای، واجباتش را به جا آوردهای و به او تقرب جستهای؟» گفت: «نه.» حضرت زینالعابدین(ع) فرمود: «پس نه به مِنا رسیدهای، نه جمره را رمی کردهای، نه سرت را تراشیدهای، نه نُسُک خود را ادا کردهای، نه در مسجد خیف نماز خواندهای، نه طواف افاضه انجام دادهای، و نه به خدا نزدیک شدهای؛ تو اصلاً حج به جا نیاوردهای!» شِبلی به گریه افتاد برای آنچه در حج خود فروگذار و کوتاهی کرده بود؛ و از آن پس پیوسته به فراگیری مشغول شد تا آنکه سال بعد با شناخت و یقین حج به جا آورد.» مستدرکالوسائل، نوری، ۱۰ / ۱۶۶ – ۱۷۲.
[38] . کافی، کلینی، ۴ / ۱۸۷ و ۱۸۸.
[39] . کافی، کلینی، 4 / 188.
[40] . از محمدبن اسحاق، از امام باقر(ع)، از پدران بزرگوارش(ع) نقل شده است که فرمود: «خداوند تبارکوتعالی به جبرئیل(ع) وحی فرستاد: «منم خدای رحمان و رحیم؛ و من به آدم و حوا رحم آوردم، پس از آنکه شکایتهایشان را نزد من آوردند. پس برایشان خیمهای از خیمههای بهشتی فرود آور، و آنان را پس از جدایی از بهشت ـ با عزتی از سوی من ـ در آن خیمه گرد آور، که من به آن دو ـ بهخاطر گریهها و تنهایی و وحشتشان در تنهایی ـ رحم آوردم. خیمه را بر کنار آبراهی که میان کوههای مکه است نصب کن.» راوی گفت: و آن آبراه، جایگاه خانه و پایههای آن بود که پیش از آدم، فرشتگان آن را بالا برده بودند. پس جبرئیل(ع) با خیمهای به اندازۀ ارکان و پایههای خانه بر آدم فرود آمد و آن را نصب کرد. سپس جبرئیل آدم را از صفا و حوا را از مروه فرود آورد و هر دو را در آن خیمه گرد آورد.
ستون خیمه شاخهای از یاقوت سرخ بود که نور و درخشش آن، کوههای مکه و اطرافش را روشن ساخت؛ و نور آن چنان گسترش یافت که محدودۀ فعلی حرم را در بر گرفت؛ و هرجا نور آن ستون رسید، خداوند آن را به احترام خیمه و ستون ـ که از بهشت بودند ـ «حرم» قرار داد. ازاینرو، خداوند عزوجل پاداش نیکیها را در حرم دوچندان، و کیفر بدیها را نیز دوچندان مقرر داشت. طنابهای خیمه از اطراف آن کشیده شد، و محل میخهای آن گرداگرد مسجدالحرام کنونی بود. میخهای آن از زر ناب بهشتی و طنابهای آن از رشتههایی از ارغوان بود. خداوند متعال به جبرئیل وحی کرد: «با هفتاد هزار فرشته به آن خیمه فرود بیا، تا آن را از شر شیاطین سرکش نگهبانی کنند، با آدم انس گیرند و برای تعظیم خانه و خیمه به دورش طواف کنند.» جبرئیل با فرشتگان فرود آمد، و در کنار خیمه حاضر شدند؛ آن را از شر شیاطین حفظ کردند و همانند طوافشان در آسمان به دور بیتالمعمور، به دور ارکان خانه و خیمه در زمین طواف نمودند. ارکان خانۀ کعبه در زمین، در برابر بیتالمعمور در آسمان قرار دارد. سپس خداوند عزوجل به جبرئیل وحی فرستاد: «بهسوی آدم و حوا فرود آی؛ و آنان را از محل پایههای خانهام دور کن، و پایههای خانهام را برای فرشتگانم بالا ببر.»
وقتی فرزندان آدم به دنیا آمدند، جبرئیل بهسوی آدم و حوا فرود آمد؛ آنان را از خیمه بیرون آورد و از جایگاه آبراه و خیمه دور کرد. آدم را بر صفا و حوا را بر مروه قرار داد. آدم گفت: «ای جبرئیل، آیا این دور ساختن و جدایی از سرِ خشم خداست یا رضایت و تقدیر الهی؟» گفت: «این کار از سرِ خشم خدا نبود، بلکه خداوند در کارهایش بازخواست نمیشود. ای آدم، آن هفتاد هزار ملکی که خداوند برای انس گرفتن با تو به زمین فرستاده بود و به دور ارکان خانه و خیمه طواف میکردند، از خدا درخواست کردند که بهجای خیمه، خانهای بر همان آبراهۀ مبارک و در مقابل بیتالمعمور ساخته شود تا همانند گذشته که در آسمان به دور بیتالمعمور طواف میکردند، اکنون در زمین نیز به دور آن طواف کنند. پس خداوند به من وحی کرد تو را به کناری ببرم و خیمه را بردارم.» آدم گفت: «ما به تقدیر خداوند راضی هستیم و امر او در ما جاری است.» سپس پایههای بیتالحرام با چهار سنگ بنا نهاده شد: سنگی از صفا، سنگی از مروه، سنگی از طور سینا، و سنگی از کوه سلام، که همان پشت کوفه است. و خداوند به جبرئیل وحی فرمود که خانه را بنا کند و آن را کامل نماید. پس جبرئیل به فرمان خدا آن چهار سنگ را با بال خود از جایگاههایشان بیرون آورد و آنها را در ارکان خانه و بر پایههایی که خداوند تعیین کرده بود قرار داد و نشانههای آن را مشخص کرد. سپس خداوند به جبرئیل(ع) وحی فرستاد که آن را با سنگهایی از کوه ابوقُبَیس کامل کن، و برایش دو در قرار بده: دری شرقی و دری غربی. جبرئیل آن را کامل کرد؛ و چون از آن فراغت یافت، فرشتگان به دورش طواف کردند. هنگامی که آدم و حوا دیدند فرشتگان به دور آن خانه طواف میکنند، آن دو نیز برخاستند و هفت شوط (دور) طواف کردند. سپس بیرون آمدند تا چیزی برای خوردن بجویند.» کافی، کلینی، ۴ / ۱۹۵ – ۱۹۷.
[41] . از هشام، از امام صادق(ع) نقل شده است که فرمود: «ابراهیم(ع) در بیابانهای شام سکونت داشت. پس از آنکه فرزندش اسماعیل(ع) از هاجر به دنیا آمد، ساره بهدلیل اینکه خودش فرزندی نداشت دچار اندوه شدیدی شد، و از روی حسادت، ابراهیم را دربارۀ هاجر آزرده میکرد و این کار او را اندوهگین میساخت. ابراهیم شکایت این وضعیت را نزد خدا برد. خداوند متعال به او وحی فرستاد: بهراستی مَثَل زن، مانند دندهای کج است که اگر رهایش کنی، از او بهره میبری؛ و اگر بخواهی راستش کنی، او را میشکنی. سپس به او دستور داد اسماعیل و مادرش را از ساره دور کند. ابراهیم گفت: پروردگارا، به کجا؟ فرمود: به حرم و سرزمین امن من، و نخستین نقطهای که از زمین آفریدهام، یعنی مکه. پس خداوند جبرئیل را بههمراه «بُراق» فرستاد. جبرئیل، هاجر و اسماعیل و ابراهیم(ع) را بر براق سوار کرد. هرجا ابراهیم به نقطهای خوشمنظر و سرسبز میرسید که در آن درخت و نخل و زراعت بود، میگفت: ای جبرئیل، همین جاست؟ همین جاست؟ جبرئیل پاسخ میداد: نه، برو، ادامه بده... تا آنکه به مکه رسیدند. جبرئیل، او را در محل خانه (کعبه) فرود آورد. ابراهیم(ع) پیشتر با ساره عهد بسته بود که در جایی ساکن نشود و بازگردد. وقتی آنها در آن مکان فرود آمدند، درختی در آنجا بود. هاجر پارچهای را که همراه داشت، روی آن درخت انداخت و در سایۀ آن نشستند. وقتی ابراهیم آنها را در آنجا گذاشت و قصد بازگشت بهسوی ساره را داشت، هاجر به او گفت: «ای ابراهیم، چرا ما را در جایی رها میکنی که نه همنشینی هست و نه آب و نه زراعتی؟» ابراهیم پاسخ داد: «همان کسی که به من دستور داد شما را در اینجا قرار دهم، خودش شما را کفایت خواهد کرد.» سپس از آنان جدا شد و رفت. چون به «کُدَى» ـ کوهی در منطقۀ ذیطوی ـ رسید، به آنان نگاهی افکند و گفت: رَبَّنَا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوَادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِندَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنَا لِيُقِيمُوا الصَّلَاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِّنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ وَارْزُقْهُم مِّنَ الثَّمَرَاتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ (پروردگارا، من برخی از فرزندانم را در درّهای بیکشت، کنار خانۀ حرمتدار تو ساکن کردم تا نماز را برپا دارند؛ پس دلهایی از مردم را بهسویشان مایل گردان و از میوهها روزیشان ده، شاید شکر گزارند). سپس رفت و هاجر ماند. چون روز بالا آمد، اسماعیل تشنه شد و آب خواست. هاجر در دره در محل سعی برخاست و فریاد زد: «آیا کسی در این دره هست که پاسخ دهد؟» اسماعیل از دید او پنهان شد. هاجر بر کوه صفا بالا رفت؛ سرابی در دره به نظرش رسید و گمان کرد آب است. پس هاجر به درون دره فرود آمد و سعی کرد؛ وقتی به «مسعی» رسید، اسماعیل از نظرش پنهان شد. سپس سرابی در ناحیۀ صفا برایش نمایان شد؛ پس بهسوی دره فرود آمد تا آب بجوید. وقتی اسماعیل را ندید، دوباره بازگشت تا به صفا رسید و نگاه کرد، تا آنکه این کار را هفت بار انجام داد. در شوط (مرتبۀ) هفتم که بر مروه بود نگاه کرد و دید آب از زیر پای اسماعیل جاری شده است. پس شتافت و اطراف آن را با شن پوشاند؛ زیرا آن آب جاری بود، و او آن را محصور کرد. به همین سبب آن چشمه را «زمزم» نامیدند. قوم جُرهُم در منطقۀ ذیالمجاز و عرفات ساکن بودند. زمانی که آب در مکه پدیدار شد، پرندگان و حیوانات بهسوی آن آب تجمع کردند. قوم جرهم دیدند پرندگان بهسوی نقطهای خاص رفتوآمد میکنند، پس آنها را دنبال کردند تا به زنی و کودکی رسیدند که در آن مکان در سایۀ درختی نشسته بودند و برایشان آب ظاهر شده بود. به هاجر گفتند: «تو که هستی؟ و این کودک کیست؟» هاجر گفت: «من مادر فرزندِ ابراهیم خلیلالرحمن هستم؛ و این پسر اوست. خداوند به او دستور داده است ما را در این مکان فرود آورد.» گفتند: «آیا اجازه میدهی ما در نزدیکی شما باشیم؟» هاجر گفت: «تا وقتی ابراهیم(ع) بیاید صبر کنید.» وقتی ابراهیم در روز سوم برای دیدن آنها آمد، هاجر گفت: «ای خلیل خدا، مردمی از قوم جرهم اینجا هستند و از تو اجازه میخواهند در کنار ما ساکن شوند؛ آیا به آنان اجازه میدهی؟» ابراهیم گفت: «آری.» پس هاجر به قوم جرهم اجازه داد و آنان در نزدیکیشان خیمه زدند؛ و هاجر و اسماعیل با آنان انس گرفتند. وقتی ابراهیم برای سومین بار به دیدارشان آمد، جمعیت زیادی را در اطرافشان دید و بسیار خوشحال شد. وقتی اسماعیل رشد یافت و بزرگ شد، افراد قوم جرهم هرکدام به او یک یا دو گوسفند بخشیدند؛ و هاجر و اسماعیل با آنها زندگی میکردند. وقتی اسماعیل به سن مردی رسید، خداوند به ابراهیم(ع) فرمان داد خانه (کعبه) را بنا کند.
ابراهیم گفت: «پروردگارا، در کدام سرزمین؟» فرمود: «در همان سرزمینی که قُبّهای برای آدم(ع) نازل کردم و حرم با نور آن روشن شد.» آن قبّهای که خداوند برای آدم فرو فرستاده بود همواره پابرجا بود تا اینکه دورۀ طوفان در روزگار نوح(ع) فرارسید؛ و چون دنیا غرق شد، خداوند آن قبّه را بالا برد و همۀ دنیا به زیر آب رفت، جز محل خانه (کعبه). از همین رو آن را «بیتالعتیق» نامیدند؛ زیرا از غرق شدن در امان مانده بود. وقتی خداوند عزوجل به ابراهیم دستور داد خانه را بنا کند، نمیدانست آن را در کدام نقطه بسازد. پس خداوند جبرئیل(ع) را فرستاد تا جایگاه خانه را برای او مشخص کند. خداوند پایههای خانه را از بهشت برای او نازل کرد؛ و سنگی که برای آدم نازل شده بود از برف سفیدتر بود، اما وقتی دستهای کفار به آن رسید، سیاه شد. ابراهیم خانه را ساخت، و اسماعیل سنگها را از «ذیطُوی» آورد. خانه را تا ارتفاع نُه ذراع بالا برد. سپس جبرئیل جایگاه «حجر» را به او نشان داد؛ ابراهیم آن را بیرون آورد و در جایگاه فعلیاش قرار داد. برای خانه دو در ساخت: دری بهسوی مشرق و دری بهسوی مغرب. درِ غربی «مستجار» نامیده میشود. سپس بر روی خانه، شاخهها و گیاه «اِذخِر» [گیاهی خوشبو که در حجاز و بهویژه در مکه میروید] افکند. هاجر نیز پارچهای را که همراه داشت بر در خانه آویخت، و خودش و دیگران زیر آن مینشستند. وقتی ابراهیم ساخت خانه را به پایان رساند، بههمراه اسماعیل حج گزارد. در روز «ترویه» (هشتم ذیحجه)، جبرئیل بر آنها نازل شد و گفت: ای ابراهیم، برخیز و از آب سیراب شو؛ زیرا در «مِنا» و «عرفات» آب نیست؛ و از همینرو آن روز را «ترویه» نامیدند. سپس جبرئیل او را به منا برد و همان رفتاری را با او کرد که با آدم(ع) کرده بود. وقتی ابراهیم از ساخت خانه فراغت یافت، گفت: رَبِّ اجْعَلْ هَذَا بَلَدًا آمِنًا وَارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَرَاتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُم بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ (پروردگارا، این سرزمین را امن قرار بده و ساکنانش را ـ آنان که به خدا و روز واپسین ایمان آوردهاند ـ از میوهها روزی بده). فرمود: از میوههای دلها؛ یعنی آنها را در دلهای مردم محبوب گردان تا برای زیارت بهسویشان آیند و بازگردند.» تفسیر قمی، علی بن ابراهیم، ۱ / ۶۰ – ۶۲.
[42] . عللالشرائع، شیخ صدوق، ج ۲، ص ۴۰۶.
[43] . عللالشرائع، شیخ صدوق، ج ۲، ص ۴۰۶ و ۴۰۷.
[44] . کلینی، شیخ کلینی، ج ۱، ص ۳۹۲.
[45] . کافی، کلینی، 1/ 392 و 393.
[46] . از عبدالحمیدبن ابودَیْلَم، از امام صادق(ع) نقل است که میفرمود: «هنگامی که خداوند تبارکوتعالی اراده کرد توبۀ آدم(ع) را بپذیرد، جبرئیل را بهسوی او فرستاد. جبرئیل به او گفت: «سلام بر تو ای آدم، ای کسی که بر بلاهایش شکیبایی ورزید و از گناهش توبه کرد؛ همانا خداوند تبارکوتعالی مرا بهسوی تو فرستاده است تا مناسکی را که میخواهد بهواسطۀ آنها توبهات را بپذیرد به تو بیاموزم.» پس جبرئیل دست او را گرفت و همراهش رفت تا به خانه (کعبه) رسیدند. ابری از آسمان بر او سایه افکند. جبرئیل به او گفت: «با پای خود در همانجایی که این ابر بر تو سایه افکنده است علامت بگذار.» سپس با او حرکت کرد تا به «مِنا» رسید و جای مسجد مِنا را به او نشان داد و آن را مشخص کرد؛ و پس از آن، جایگاه مسجدالحرام را نیز نشانهگذاری کرد، همانگونه که پیشتر جای کعبه را تعیین کرده بود. سپس با او به عرفات رفت و او را در محل وقوف قرار داد و به او گفت: «وقتی خورشید غروب کرد، هفت مرتبه به گناهت اعتراف کن.» آدم نیز چنین کرد؛ و از همین رو آنجا «عرفه» نامیده شد؛ زیرا آدم(ع) در آنجا به گناه خود اعتراف کرد. پس این سنتی شد در میان فرزندان او که آنان نیز مانند پدرشان به گناهان خود اعتراف کنند و از خداوند عزوجل درخواست توبه کنند، همانگونه که پدرشان آدم(ع) درخواست توبه کرده بود. سپس جبرئیل(ع) به او دستور داد که از عرفات به سوی مشعر پایین بیاید. در مسیر از کنار هفت کوه عبور کرد. جبرئیل به او فرمان داد بر هر کوه، چهار تکبیر بگوید؛ و آدم نیز چنین کرد.
سپس با او به «جمع» رسیدند، در یکسوم شب؛ و در آنجا نماز مغرب و نماز عشا را با هم جمع نمود. از همین رو آن مکان را «جمع» نامیدند؛ زیرا آدم(ع) در آنجا دو نماز را جمع کرد، و نماز عشا در آن شب، در یکسوم شب در همان مکان اقامه شد. سپس جبرئیل به او دستور داد در سرزمین «بطحاء جمع» (مزدلفه) به سجده بخوابد. پس آدم در آنجا به حالت خواب و خشوع افتاد، تا آنکه صبح طلوع کرد. سپس جبرئیل به او دستور داد بر کوه «جمع» بالا برود، و به او فرمود: وقتی خورشید طلوع کرد، هفت بار به گناهت اعتراف کن و هفت بار از خداوند متعال طلب توبه و آمرزش کن. آدم همانگونه که جبرئیل دستور داده بود عمل کرد. این دو بار اعتراف قرار داده شد تا برای فرزندان او سنتی گردد؛ و هرکس وقوف در عرفات را درک نکند، ولی وقوف در جَمْع را دریابد، حجّش کامل است. پس آدم از جمع به سوی «مِنا» پایین آمد و در وقت چاشت به «مِنا» رسید. جبرئیل به او دستور داد در مسجد مِنا دو رکعت نماز بخواند. سپس دستور داد به درگاه خداوند متعال قربانی تقدیم کند، تا خداوند آن را بپذیرد و آدم بداند توبهاش پذیرفته شده است؛ و این نیز در میان فرزندانش بهصورت سنتی درآید. پس آدم(ع) قربانی تقدیم کرد و خداوند آن را پذیرفت؛ و آتشی از آسمان فرستاد و قربانی آدم را در خود گرفت. جبرئیل به او گفت: «خداوند تبارکوتعالی به تو نیکی کرد؛ زیرا مناسکی را به تو آموخت که بهواسطۀ آن توبهات را پذیرفت، و قربانیات را قبول کرد. اکنون سرت را از روی تواضع در برابر خداوند بتراش، چون قربانیات را پذیرفته است.» پس آدم در برابر خداوند تبارکوتعالی از روی تواضع سر خود را تراشید. سپس جبرئیل دست آدم را گرفت و او را بهسوی خانۀ خدا برد. در مسیر، ابلیس در نزد «جمرۀ عقبه» راه او را بست و گفت: «ای آدم، کجا میروی؟» جبرئیل گفت: «ای آدم، او را با هفت سنگریزه بزن و با هر سنگ «تکبیر» بگو.»
آدم نیز همانگونه که جبرئیل به او گفته بود عمل کرد و ابلیس رفت. در روز دوم، جبرئیل دست او را گرفت و بهسوی جمرۀ اول برد. باز ابلیس ظاهر شد. جبرئیل گفت: «او را با هفت سنگریزه بزن و با هر سنگ تکبیر بگو.» آدم چنین کرد و ابلیس رفت. سپس ابلیس نزد جمرۀ دوم پدیدار شد و گفت: «ای آدم، کجا میروی؟» جبرئیل گفت: «او را با هفت سنگریزه بزن و با هر سنگ تکبیر بگو.» آدم چنین کرد و ابلیس رفت. سپس نزد جمرۀ سوم ظاهر شد و گفت: «ای آدم، کجا میروی؟» جبرئیل گفت: «او را با هفت سنگریزه بزن و با هر سنگ تکبیر بگو.» آدم چنین کرد و ابلیس رفت. در روز سوم و چهارم نیز همینگونه با ابلیس رفتار کرد تا آنکه ابلیس رفت. جبرئیل به او گفت: «پس از این مکان دیگر هرگز ابلیس را نخواهی دید.» سپس او را بهسوی خانۀ خدا برد و دستور داد هفت شوط به دور خانه طواف کند. آدم چنین کرد. جبرئیل به او گفت: "خداوند تبارکوتعالی تو را آمرزیده، توبهات را پذیرفته، و همسرت برای تو حلال شده است."» عللالشرائع، شیخ صدوق، ج ۲، ص ۴۰۰ و ۴۰۱.
[47] . وَعل بري
[48] . عیون اخبار الرضا، 2/189 و 190.
[49] . الخصال، شیخ صدوق، ص ۵۸ و ۵۹.
[50] ازجمله برای نمونه:
«1. نقل شده است چون آدم(ع) به زمین فرود آمد و حوّا را ندید، در زمین به جستوجوی او پرداخت. هنگامی که به کربلا رسید، بیهیچ سببی اندوهی او را فراگرفت و سینهاش تنگ شد؛ و در همان جایی که بعدها حسین(ع) در آن کشته شد، پایش لغزید و به زمین افتاد و خون از پایش جاری شد. سر بهسوی آسمان برداشت و گفت: ای پروردگار من، آیا بار دیگر گناهی از من سر زده که بهخاطرش مرا عقوبت کردهای؟ من تمام زمین را گشتم، ولی هیچ جای دیگر دچار چنین آسیبی نشدم که در این سرزمین بر من وارد شد. خداوند تبارکوتعالی به او وحی فرستاد: ای آدم، گناهی از تو سر نزده، بلکه در این سرزمین فرزند تو حسین(ع) بهناحق کشته خواهد شد؛ و خون تو در موافقت با خون او جاری شد. آدم عرض کرد: پروردگارا، آیا حسین نبی است؟ فرمود: نه، بلکه او فرزند محمد نبی(ص) است...
2. و روایت شده است وقتی نوح(ع) به کشتی سوار شد، تمام زمین را با آن پیمود. چون به کربلا رسید، زمین او را گرفت و نوح ترسید غرق شود. پس پروردگارش را خواند و گفت: خدایا، من سراسر زمین را پیمودم و هیچجا ترس و وحشتی همانند آنچه در اینجا بر من وارد شد نیافتم. جبرئیل(ع) فرود آمد و گفت: ای نوح، در اینجا حسین(ع) ـ فرزند محمد، خاتم انبیا، و پسر خاتم اوصیا ـ کشته خواهد شد. نوح پرسید: ای جبرئیل، چه کسی او را خواهد کشت؟ گفت: قاتل او ملعون هفت آسمان و هفت زمین است. نوح چهار بار او را لعنت کرد؛ و کشتی به راه خود ادامه داد تا به کوه «جودی» رسید و بر آن مستقر شد.
3. روایت شده است ابراهیم(ع) سوار بر اسبی در حال عبور از سرزمین کربلا بود. اسب لغزید و ابراهیم افتاد و سرش شکست و از آن خون جاری شد. پس شروع به استغفار کرد و گفت: ای پروردگار من، چه خطایی از من سر زده است؟ جبرئیل(ع) نازل شد و گفت: ای ابراهیم، گناهی از تو سر نزده، بلکه در اینجا فرزند خاتم انبیا و پسر خاتم اوصیا کشته خواهد شد؛ و خون تو در موافقت با خون او جاری شد. ابراهیم پرسید: ای جبرئیل، چه کسی او را خواهد کشت؟ گفت: قاتل او ملعون اهل آسمانها و زمینهاست؛ و قلم بیاذن پروردگار نام او را بر لوح با لعنت نوشت. پس خداوند به قلم وحی فرستاد: با این لعنت، شایستۀ ستایش شدی. آنگاه ابراهیم(ع) دستهای خود را بلند کرد و «یزید» را بسیار لعنت کرد...» العوالم – الإمام الحسین، ص ۱۰۱ و ۱۰۲؛ ۱۳۲.
[51] . اینانا ملکۀ آسمان و زمین، کریمر – ولکشتاین، ص 132.
[52] . اینانا ملکۀ آسمان و زمین، کریمر – ولکشتاین، ص ۱۳۲.
[53] . ر.ک: بحارالأنوار، علامه مجلسی، ج ۴۵، ص ۲۰۸.
[54] . اینانا ملکۀ آسمان و زمین، کریمر – ولکشتاین، ص ۱۳۳.
[55] . ر.ک: بحارالأنوار، علامه مجلسی، ج ۴۵، ص ۱۶۴.
[56] . اینانا ملکۀ آسمان و زمین، کریمر – ولکشتاین، ص ۱۳۳ و 134.
[57] . اینانا ملکۀ آسمان و زمین، کریمر – ولکشتاین، ص ۱۳۴ و ۱۳۵.
[58] . بحارالأنوار، علامه مجلسی، ج ۴۵، ص ۸.
[59] . اینانا ملکۀ آسمان و زمین، کریمر – ولکشتاین: ص ۱۳۴ و ۱۳۵.
[60] . اینانا ملکۀ آسمان و زمین، کریمر – ولکشتاین، ص ۱۳۵ و ۱۳۶.
[61] . گالا: «نوعی از شیاطین بسیار خشن و درنده». ر.ک: دیوان اساطیر، کتاب چهارم، ص ۹۸.
[62] . بحارالأنوار، علامه مجلسی، ج ۴۵، ص ۴۶.
[63] . اینانا ملکۀ آسمان و زمین، کریمر – ولکشتاین، ص ۱۳۶.
[64] . اینانا ملکۀ آسمان و زمین، کریمر – ولکشتاین، ص ١٤٢ و ١٤٣.
[65] . هنگامی که حسین(ع) از شدت جراحات از جنگیدن ناتوان شد: «شمر فریاد زد: چرا ایستادهاید؟ از این مرد چه انتظار دارید؟ زخمها و تیرها او را از پای انداختهاند. به او حمله کنید، مادرتان به عزایتان بنشیند! پس از هر سو به او حمله کردند. حصینبن تمیم تیری در دهانش زد؛ ابوأیوب غنوی تیری در حلقش پرتاب کرد؛ زرعةبن شریک تمیمی به شانهاش ضربهای زد؛ سنانبن انس نخعی با نیزهای سینهاش را هدف قرار داد؛ و صالحبن وهب مزنی نیزهای به پهلویش زد. حسین(ع) بر گونۀ راستش بر زمین افتاد...» بحارالأنوار، مجلسی، ج ٤٥، ص ٥٥.
[66] . زمانی که دشمن حسین را محاصره کرد، زینب (سلاماللهعلیها) بیرون آمد و گفت: «ای عمربن سعد، آیا اباعبدالله کشته میشود و تو نگاه میکنی؟» راوی گفت: گویا اشکهای عمر را میدیدم که بر گونه و محاسنش جاری بود؛ سپس صورتش را از زینب برگرداند... و سپس حسین(ع) هرچه داشت غارت شد: شلوارش را بحربن کعب برداشت، قیسبن اشعث رواندازش را که از خز بود ربود، نعلینش را مردی از بنیاود به نام اسود برداشت، و شمشیرش را مردی از بنینهشل بندارم برداشت. مردم به وسایل و لباسها و شترهایش حمله بردند و همه را غارت کردند. همچنین بهسمت زنان حسین و اثاثیهاش حمله کردند و آنها را نیز غارت کردند.» تاریخ طبری، ج ٤، ص ٣٤٥ و ٣٤٦.
[67] . دیوان اساطیر، کتاب چهارم، آدونیس، ص ۹۶.
[68] . اینانا ملکۀ آسمان و زمین، کریمر – ولکشتاین، ص ۱۴۴.
[69] . بحارالأنوار، مجلسی، ج ۴۵، ص ۵۹.
[70] . منبع قبلی، ج ۹۸، ص ۲۴۱.
[71] . سفر ارمیا، باب ۴۶.
[72] . بحارالأنوار، علامه مجلسی، ج ۴۴، ص ۳۶۶ و ۳۶۷.
[73] . عرش خدا، همانطور که بیان شد «تمام عالم آفرینش» است.
[74] . کلینی روایت کرده است: «از معاویةبن عمّار، از امام صادق(ع) نقل است که میفرمود: «وقتی ابراهیم(ع) اسماعیل را در مکه تنها گذاشت، کودک تشنه شد. در میان راه صفا و مروه درختی بود؛ مادرش از نزد کودک به راه افتاد و بالای صفا رفت و گفت: آیا در این بیابان کسی هست؟ ولی کسی پاسخی به او نداد. سپس بهسوی مروه رفت و همان را گفت، ولی پاسخی نیافت. دوباره به صفا بازگشت و همین کار را هفت بار تکرار کرد؛ پس خداوند این عمل را بهصورت سنّتی قرار داد. سپس جبرئیل آمد و به او گفت: تو که هستی؟ گفت: من کنیز ابراهیم هستم. پرسید: شما را به چه کسی سپرده است؟ گفت: وقتی میخواست برود از او پرسیدم: ای ابراهیم، ما را به چه کسی میسپاری؟ گفت: به خداوند عزوجل. جبرئیل گفت: او شما را به کسی سپرده که برایتان کافی است. مردم بهسبب نبود آب از گذر بهسوی مکه خودداری میکردند. اسماعیل با پای خود بر زمین زد و چشمۀ زمزم جوشید. هاجر از مروه بهسوی کودک بازگشت و دید آب از زمین میجوشد؛ پس شروع کرد به گردآوری خاک اطراف آن، تا مبادا آب گسترده شود؛ و اگر آن را رها میکرد، چشمۀ گستردهای میشد. وقتی پرندگان دیدند در آنجا آب هست، بالای آن پرواز کردند. گروهی از یمن که قصد سفر داشتند آن پرندگان را دیدند و گفتند: پرندگان فقط بالای آب پرواز میکنند؛ پس نزد آنها آمدند. از آب به آنها دادند، و آنان در برابرش به ایشان غذا دادند. خداوند عزوجل از همین راه، روزیِ آنان را جاری ساخت. مردم در مسیر عبور از مکه از آب آنان مینوشیدند و به آنان غذا میدادند.» کافی، ج۴، ص۲۰۲.
[75] . وَعْل: کَل، بز کوهی نر.
[76] . پیامبر(ص) فرمود: «حج، عرفه است.» عوالم اللئالی، ابنابیجمهور احسائی، ۲ / ۹۳.
[77] . مثل توجیهی که به جنبۀ امنیتی تکیه دارد، همانگونه که در مباحث جلد اول «روز حسین» روشن خواهد شد.
[78] . ر.ک: کتاب توهم بیخدایی، سید احمد الحسن؛ مباحث فصل پنجم.
[79] . سورۀ بقره، آیۀ ۳۰.
[80] . سورۀ انفال، آیۀ ۳۵.
[81] . سورۀ صافات، آیۀ ۱۰۳ - ۱۱۱.
[82] . عیون أخبار الرضا، شیخ صدوق، ۲ / ۱۸۷ و ۱۸۸.
[83] . گفتوگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[84] . سورۀ کهف، آیۀ ۶۳.
[85] . سورۀ کهف، آیۀ ۶۴ - ۷۴.
[86] . سورۀ کهف، آیۀ ۸۰.
[87] . سورۀ کهف، آیۀ ۷۸.
[88] . گفتوگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[89] . عللالشرائع، شیخ صدوق، ۲ / ۳۹۸.
[90] . ر.ک: متشابهات، سید احمد الحسن، پاسخ به سؤال ۹۳.
[91] . ر.ک: متشابهات، سید احمد الحسن.
[92] . سورۀ حاقه، آیۀ ۱۶ - ۱۸.
[93] . گفتوگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[94] . رؤیای یوحنا، فصل چهارم.
[95] . گفتوگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[96] . «اللَّهُمَّ أَمَانَتِي أَدَّيْتُهَا، وَمِيثَاقِي تَعَاهَدْتُهُ، لِتَشْهَدَ لِي بِالْمُوَافَاةِ. اللَّهُمَّ تَصْدِيقًا بِكِتَابِكَ، وَعَلَىٰ سُنَّةِ نَبِيِّكَ، أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَٰهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ، وَأَنَّ مُحَمَّدًا عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ. آمَنْتُ بِاللَّهِ، وَكَفَرْتُ بِالْجِبْتِ وَالطَّاغُوتِ، وَبِاللَّاتِ وَالْعُزَّىٰ، وَبِعِبَادَةِ الشَّيْطَانِ، وَعِبَادَةِ كُلِّ نِدٍّ يُدْعَىٰ مِنْ دُونِ اللَّهِ.»
[97] . کافی، کلینی، ۴ / ۴۰۲ و ۴۰۳.
[98] . کافی، کلینی، ۴ / ۱۸۴.
[99] . کلینی روایت کرده است: از سعیدبن عبدالله اعرج، از امام صادق(ع) روایت شده است که فرمود: «قریش در دوران جاهلیت، خانه [کعبه] را ویران کردند. وقتی خواستند آن را بنا کنند، چیزی میان آنان و [ساختن] آن مانع شد و ترس در دلهایشان افکند؛ تا اینکه یکی از آنها گفت: هریک از شما پاکترین مال خود را بیاورد، و مالی را که از راه قطعِ رَحِم یا از راه حرام به دست آمده است نیاورد. آنان چنین کردند، و مانعی که میان آنان و ساخت خانه بود برطرف شد. آنها شروع به ساخت آن کردند تا به موضع حجرالأسود رسیدند؛ پس شروع به نزاع و مشاجره با یکدیگر کردند که چه کسی حجرالأسود را در جایگاهش قرار دهد تا آنجا که نزدیک بود میانشان شرّی بر پا شود؛ و در نهایت حُکم کردند اولین کسی که از درِ مسجدالحرام وارد شود این کار را انجام دهد. رسول خدا(ص) وارد شد. وقتی به آنان رسید، دستور داد لباسی بیاورند. آن را پهن کرد و سپس سنگ را در میانش نهاد و سپس آن قبایل گوشههای آن را گرفتند و بلند کردند. سپس رسول اکرم(ص) آن را برداشت و در جایگاهش قرار داد؛ و به این ترتیب خداوند آن را مخصوص به او(ص) گرداند.» کافی، ۴ / ۲۱۷.
[100] . کافی، کلینی، ۴ / ۱۸۵.
[101] . از حسنبن علی خزاز روایت شده است که میگفت: علیبن ابوحمزه به حضور امام رضا(ع) وارد شد و به ایشان گفت: «آیا شما امام هستی؟» فرمود: «بله.» گفت: «من از جدّت جعفربن محمد(ع) شنیدم که میفرمود: امام نمیشود مگر اینکه دارای عقب (فرزند) باشد.» امام رضا(ع) فرمود: «ای شیخ، آیا فراموش کردهای یا خود را به فراموشی زدهای؟ جعفر(ع) چنین نگفت. آنچه جعفر(ع) فرمود چنین بود: امام نمیشود مگر آنکه دارای فرزند باشد، مگر آن امامی که حسینبن علی(ع) بر او خروج خواهد کرد؛ زیرا او فرزندی نخواهد داشت.» گفت: «راست گفتی، فدایت شوم، همینگونه از جدّت شنیدم.» غیبت، طوسی، ص ۲۲۴.
[102] . المحاسن، ج 1، ص 65.
[103] . سورۀ طه، آیۀ 115.
[104] . حجر در تورات و انجیل نیز بر زبان عیسی و داوود(ع) ذکر شده است:
«42 آنگاه عیسی به آنها فرمود: "آیا هرگز در کتابها نخواندهاید که آن سنگی که معماران ردّش نمودند، رأس زاویه شد (سنگ اصلی بنا شد). این کار پروردگار است و به نظر ما عجیب میآید. 43 بههمین خاطر به شما میگویم که ملکوت خدا از شما گرفته و به امتی داده خواهد شد که ثمرات و میوههای آن را به بار آورد. 44 و هرکه این سنگ بر روی او بیفتد درهم شکسته خُرد خواهد شد و هرکس که او (حجر) بر رویش بیفتد او را میکوبد و نرم میکند."» انجیل متی، اصحاح بیستویکم.
«.... 19 دروازههای عدالت را برایم بگشایید تا داخل شوم و پروردگار را سپاس گویم. 20 این، دروازۀ پروردگار است. راستکرداران به آن داخل میشوند. 21 تو را سپاس میگویم؛ زیرا مرا اجابت فرمودی و نجات من شدی. 22 سنگی را که معماران رد کردند، سنگِ رأس زاویه (سنگ اصلی بنا) شد. 23 این از جانب پروردگار است و در نظر ما عجیب مینماید. 24 این همان روزی است که پروردگار آن را ساخت. در آن، خوشی کنیم و شادمان باشیم. 25 آه ای پروردگار، [ما را] خلاص کن! آه ای پروردگار، [ما را] نجات بده. 26 مبارک است او که به نام پروردگار میآید. شما را از خانۀ پروردگار برکت میدهیم.....» تورات، مزامیر، مزمور یکصد و هجده؛ عهد قدیم و جدید، ج 1، مجمع کلیساهای شرقی.
[105] . سخنِ دانیالِ نبی(ع) خطاب به پادشاهِ عراق، که در آن رؤیای او و تفسیرش را ـ چنانکه در توراتِ موجود آمده است ـ برایش بازگو میکند:
«.... 31 ای پادشاه، تو در خواب مجسمۀ بزرگی دیدی که بسیار درخشان و ترسناک بود و در پیش روی تو بر پا شد. 32 سر آن از طلای خالص ساخته شده بود و سینه و بازوهایش از نقره، شکم و رانهایش از برنج، 33 ساقهای او از آهن و پاهایش قسمتی از آهن و قسمتی از سفال بود. 34 داشتی نگاه میکردی، که سنگی بدون دخالت دست جدا شد، به پاهای سفالین و آهنین آن مجسمه اصابت کرد و آن دو را در هم شکست. 35 آنگاه آهن، سفال، برنج، نقره و طلا همه با هم خُرد شدند و باد ذرات آن را همچون گردوغباری که در تابستان از کاه خرمن برمیخیزد، چنان پراکند که دیگر اثری از آن بر جای نماند. اما آن سنگی که به مجسمه برخورد کرد، کوهی بزرگ شد و سراسر زمین را پوشانید. 36 این خواب (پادشاه) بود و تعبیرش را برای پادشاه بیان خواهیم نمود. 37 ای پادشاه، تو شاه شاهان هستی، چراکه خدای آسمانها به تو سلطنت و قدرت و قوّت و شکوه بخشیده است. 38 و هرجا بنیبشر در آن سکونت دارند و حیوانات صحرا و پرندگان آسمان، همه را تسلیم تو نموده و تو را بر آنها غالب گردانده است. تو همان سرِ زرین هستی. 39 بعد از تو، سلطنت دیگری روی کار خواهد آمد که به بزرگی سلطنت تو نخواهد بود. بعد از آن، سومین سلطنت که جنس آن از برنج است خواهد آمد که بر تمام زمین حکمرانی خواهد کرد. 40 پس از آن، چهارمین سلطنت است که چون آهن سخت است. زیرا آهن همهچیز را نرم و خُرد میکند، آن هم همگی آنها را نرم و خُرد خواهد کرد. 41 از آنجا که در خواب دیدی پاها و انگشتها قسمتی از سفال و قسمتی از آهن بود، این نشانۀ آن است که آن سلطنت، قسمتقسمت است. چون دیدی آهن و گِل با هم مخلوط شده بود، آن سلطنت هم مقداری از قدرت آهن را خواهد داشت. 42 اما انگشتهای پاها قسمتی از سفال و مقداری از آهن بود، به این معناست که بخشی از آن سلطنت قوی و بخشی از آن شکننده خواهد بود. 43 تو مشاهده کردی آهن و سفال گلین با هم مخلوط شده بودند. معنای آن این است که آن سلطنت تلاش خواهد کرد خویشتن را با نسل مردم آمیخته سازد. ولی همانگونه که سفال و آهن نمیتوانند با هم آمیخته شوند، آنها هم در هدف خود موفق نخواهند شد. 44 در زمان آن پادشاهان، خدای آسمانها سلطنتی برپا خواهد کرد که هیچگاه از بین نخواهد رفت. آن سلطنت هرگز مغلوب هیچ ملتی نخواهد شد؛ تمام این سلطنتها را بهکلی از بین میبرد و خود تا ابد باقی خواهد ماند. 45 زیرا تو دیدی سنگی بدون دخالت دست از کوه جدا شد و آهن، برنج، سفال، نقره و طلا را خُرد کرد. خدای بزرگ از آنچه در آینده اتفاق خواهد افتاد پادشاه را آگاه ساخته است. این خواب، حق و تعبیرش یقینی است.» تورات، سفر دانیال، اصحاح دوم.
[106] . توحید، سید احمد الحسن: پیوست شمارۀ ۵.
[107] . روایت وصیت تصریح کرده است که اوصیای آلمحمد، دوازده امام و دوازده مهدی هستند. ر.ک: غیبت، طوسی، ص ۱۵۰ و ۱۵۱. سایر روایات مربوط به مهدیون بسیارند، ازجمله:
سخن امام صادق(ع): «همانا از ما، پس از قائم(ع)، دوازده مهدی از فرزندان حسین(ع) خواهند بود.» مختصر بصائر الدرجات، ابنسلیمان حلی، ص ۴۹.
و نیز فرموده است: «همانا از ما، پس از قائم، یازده مهدی از فرزندان حسین(ع) خواهند بود.» غیبت، طوسی، ص ۴۷۸؛ و منظور از «قائم» در این روایت، مهدی اول است، و به همین دلیل پس از او یازده مهدی خواهند بود.
این معنا (یعنی وجود دوازده مهدی) در روایات منابع اهلسنت نیز آمده است؛ ازجمله: از کعبالأحبار روایت شده است: «دوازده مهدی خواهند بود، سپس روحالله فرود میآید و دجال را میکشد.» فتحالباری، ابنحجر، ۱۳/۱۸۴.
[108] . ر.ک: متشابهات، سید احمد الحسن، پاسخ به سؤال ۱۲۳.
[109] . گفتوگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[110] . ر.ک: متشابهات، سید احمد الحسن، پاسخ به سؤال ۶۲.
[111] . گفتوگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[112] . ر.ک: متشابهات، سید احمد الحسن: پاسخ به سؤالهای ۵، ۸، ۴۵، ۶۲، ۱۴۷.
[113] . گفتوگوی خصوصی با سید احمد الحسن.
[114] . گفتوگوی خصوصی با سید احمد الحسن.